جمعه، 11 اسفند 1385
و حالا حکایتِ کارگر آوردن ما...
1- از شهری سخن میگویم که در آن شهر خدایید!
دیری با من سخن به درشتی گفتید،
خود آیا به دو حرف تابتان هست؟
تابتان هست؟...
(شاملو)
2- خیلی ممنون که اینقدر کامنتهاتون در ارتباط تنگاتنگ با مطالبمه:)
پاسارگاد در کامنت 123 برم نوشته:
"زیتون خانم عزیز می خوام آماری از کامنت های این پست بدم شاید برات جالب باشه. در مورد دو مطلب اصلی نوشته بودی:
1- خراب کردن محیط زیست با چاشنی خانهتکانی.
2- خرافات پرستی.
اما از 119 کامنت فعلی 2 تا (بله فقط دو تا) به محیط زیست مربوط میشه! 2 تا هم 50% به محیط زیست مربوطه.
7 تاش به خانه تکانی بدون اشاره به پیام محیط زیستی آن و یک دونه هم به خرافات مربوطه
بابا ایول! وقتی دوستان وبلاگ خوان (که از روشنفکران جامعه هستن)اینقدر به محیط زیست اهمیت میدن تکلیف بقیه دیگه معلومه."
- پاسارگاد جان فعلا جنگ بین فضولباشی(که اصلا معلوم نیست کیه. میگه 21 سالشه. در کانادا زندگی میکنه و تاحالا اصلا ایرانو ندیده. وظیفهش ظاهرا بست نشستن در وبلاگمه) و بقیه خیلی مهمتر از چیزایه که من دربارهشون مینویسم!
تموم محیط زیست ایران فدای یک تار سبیل نداشتهی فضولباشی:)
3- نازمهر در کامنت 94 از خواهر دوستش و شوهر آلمانیاش در سفرشان به ایران نوشته:
"ا مرد آلمانی آبروی ما را برده این جا. این دیگه کیه ؟! تمام مدت بیرون ، کنار دریا از روی زمین آشغال برمیداره و به مردم میگه:
آشغال را این جا یا در دریا نریزید!
ایران قشنگ است باور کنید !
همه فکر می کنند این مرد دیوانه است !!"
- نازمهر جان یک زمانی من و سیبا هر وقت دوتایی میرفتیم کوه ده دوازده تا کیسه زباله میبردیم بالا. و موقع پایین اومدن پرش میکردیم از بطریهای پلاستیکی نوشابه و قوطیهای کنسرو و ظروف یکبار مصرف و حتی گاهی لنگهکفش کهنه و دم پایی پاره.( سبک بودن و میشد هر کدوم چهار پنج تا دستمون بگیریم)
اون بالاهای کوه در پناه صخرهای هم چهار نهال کاشته بودیم و هر هفته با بطری آب میبردیم و بهشون آب میدادیم. تو این چند ماه نه تنها کسی با ما همراه نشد که گاهی نیشخندی هم بدرقهی راهمون میکردن.
یهبار چند پسر دختر که نشسته بودن به خوردن، یکی از پسرها تا مارو دید برای خوشمزهگی بطری نوشابهشو قلپقلپ خورد و پرت کرد به سمت سیبا. که حالا که آشغال جمع میکنی اینم ببر! و همهشون زدن زیر خنده. سیبا خیلی عصبانی شد و من جلوشو گرفتم که چیزی نگه.
کنار دریا و جنگل هم می رفتیم همینطور!
اما الان مدتیه که دیگه حال و حوصلهی اینکارارو نداریم.(نکنه عادت کردیم؟)
نهالهامونم یهماه نرفتیم همهشون خشکیدن. سپرده بودیم به یه پسری که همیشه میدیدیمش و از کار ما کلی تعریف میکرد. قول داده بود این یه ماه به جای ما آبشون بده و نداده بود.
4- سوار ماشینای خطی گوهردشت به میدون آزادگان بودم. اولین نفری بودم که رسیدم سر خط و چون خلوت بود جلو نشستم. راننده منتظر بود که ماشین پر بشه و راه بیفته. از گوشه چشم دیدم که زن و شوهر جوونی با دو بچهی کوچک نازنازی سوار شدن.
ماشین راه افتاد و من و راننده شروع کردیم به صحبت راجع به پل بیخودِ آزادگان که از اول قرار بوده شمال رو به جنوب خیابان طالقانی وصل کنه و به خاطر گرفتن رشوه از دم کلفتانی که بازدن پل ملکشون تو سرشون میخورده، شده شرقی غربی و دیگه مفت هم نمیارزه و تازه بیشتر باعث ترافیک بیشتر هم شده و فلانی 7 میلیارد تومن این وسط خورده و...
یکی من میگفتم و یکی راننده. هر دو از اوضاع داخلی شهرداری و شورای شهر تا حدودی خبر داشتیم. راننده حرفش رفت به مجید شرعپسند نمایندهی اسبق کرج که چقدر آدم خوب و سادهای بوده و از سمتش خلعش کردن و چه به روزگارش آوردن به گناه اینکه نذاشته بود عکس منتظری رو از اتاقش بردارن...
بعد صحبت رسید به احمدی نژاد و اینکه مارو سوار قطاری بیترمز کرده و گرونیهای افسار گسیخته و سخنرانیهای چرت و خندهدارش...
تا اینجا گاهی آقای پشت سری –که موقع سوار شدنش از گوشه چشم فقط قد بلند و کت چرمش رو دیده بودم – حرفهای مارو تأئید میکرد و گاهی هم زن خوشگل و خوشلباسش هم که با بچههاش بازی میکرد، به حرفهای ما میخندید.
نمیدونم چی شد که حرف رفت سر حملهی آمریکا به ایران. من گفتم این احمدینژاد داره آمریکا رو انگولک میکنه و اصلا حسابشده حرف نمیزنه و... راننده گفت نه بابا، آمریکا جرأت نداره به ایران حمله کنه. گفتم درسته. شرایط ایران مثل کویت و عراق و افغانستان نیست. افکار عمومی جهانی هم ضد جنگه. اما بالاخره ما با آمریکا توازن قدرت نداریم و اصلا چرا جنگ؟...
حرف ادامه داشت که ناگهان آقای عقبی جوش آورد:
- آمریکا غلط میکنه حمله کنه! اگه اینکارو بکنه همین من که از احمدینژاد خوشم نمیاد میرم تو سپاهش و تا آخرین قطره خونم میجنگم( یاد حسین درخشان افتادم. بابا ما اینشکلی کم نداریم الان) بعد شروع کرد فحشای رکیک دادن به بوش!
صداش اونقدر بالا رفته بود که طفلکی بچههاش شروع کردن به گریه کردن و زنش هم میگفت هیس. حالا چرا داد میزنی.
من و راننده هم هیچجوری نمیتونستیم آرومش کنیم. قاط زده بود اساسی.
خوشبختانه رسیده بودیم به پل آزادگان و باید پیاده میشدیم. برگشتم به بهانه خداحافظی با خانومه ببینم آقاهه چه تیپیه. آقا، خوشتیپ. خوشهیکل. صورت هفتتیغه و مو مدل جدید و....
5- اندر حکایت کارگر ِ کمکی آوردن برای خونهتکونی
سیبا گفت مبادا کارگر بیاری. مثل اوندفعهها میشه. آخه من تاحالا دوسهبار کارگر آوردم و هر بار یه چیزی شده.
یکیشون یه خانومی بود که دوستم معرفی کرد. از اون اولش هی چشماش میدوید که اینو به من بده.اونو بده. موقع رفتن دوسهتا ساک پر از لباس و روغن و خوراکی که تو کابینت دیده بود و گفته بود بده، دادم. گفت ساکا هم مال خودم؟ گفتم باشه. وقتی رفت دیدم تموم سوغاتیهایی که سیبا دیشبش از مسافرت برام آورده بود همینجور با نایلونش برداشته برده(چقدر دلم سوخت) و یه لنگه از گوشوارههامو(طفلک هول شده بود یه لنگهدیگهشو انداخته بود زیر شوفاژ دم در که فرداش پیدا کردیم)
تا یه مدت روم نشد به دوستم بگم. گفتم ناراحت میشه. فقط یهبار دوستم گفت این هر بار که میاد هی میگه چندصدهزارتومن قرض بهم بده. گفتم میشناسیش. گفت آره بابا خونهشو بلدم و... گفتم من جای تو باشم نمیدم و کمی مشکوکه و... خلاصه یه مقداری بهش داده بود. نشون به اون نشون رفت و دیگه پیداش نشد. شبانه هم اسبابکشی کرده بود از اون خونه.
6- یه بار هم که خیلی کار داشتم به یه شرکت نظافتی زنگ زدم و کارگر خواستم. وقتی درو باز کردم دیدم یه خانم خیلی شیک و سانتیمانتال با آرایش غلیظ و موها شینیون کرده اومده. فکر کردم اشتباهی در زده. گفت از شرکت فلان اومده برای نظافت. حالا من مونده بودم چهجوری بهش کار بدم. هر کی میدید فکر میکرد من کارگر اونم!
اصلا روم نمیشد بهش کار بدم. کار توالت و حمام و آشپزخونه که ابدا به تیپش نمیخورد. خلاصه که با هزار خجالت یه دستمال شیک و تمیز دادم دستش و جارو برقی رو گذاشتم وسط. دیدم اصلا نمیتونه دستمال بکشه. یه ساعت بدون دولا شدن رو میز هال با نوک دو انگشت دستمالو گرفته و یواش میزو نوازش میکنه .حتی جعبهی دستمال کاغذی رو برنمیداره که زیرشو تمیز کنه( تازه خدا رو شکر کردم که خودم قبلا تمیزش کرده بودم و آبروم جلوش نرفت) گفتم دستمالو بدین به من شما بیزحمت جارو برقی بکشید.
نمیتونست سیمو از تو جارو در بیاره و بزنه به پریز...
من براش اینکارو کردم و مبلو گرفتم بالا که زیرشو جارو بزنه(حالا به خاطر کمر درد کارگر گرفته بودم) دیدم نخیر اینکاره هم نیست. یه چایی ریختم با کیک آوردم. نشستیم به خوردن. برام تعریف کرد که شوهرش میلیاردر بوده و دوست شوهرش پولشو خورده و شوهرش سکته کرده و حالا این میخواد خرج خونه رو بده.
موقع رفتن پولشو کامل دادم با کمی لباس(البته از نوع خارجکی) و براش تو ورقه رضایت از کار هم نوشتم... البته بهش گفتم بره اقلا مهماندار مهمونیای بزرگ و رسمی بشه.
7- یه بار دیگه هم یه آقای قلچماق آوردم. یعنی یکی برام فرستاد. سبیلاز بناگوش در رفته و قد دو متر. چهار شونه. گفتم اول بره کاشیهای حمومو بشوره. نشون به اون نشون که ساعت 8 رفت اون تو و ساعت شد 9 و 10 هنوز نیومده بود بیرون . خیلی هم ازش میترسیدم . نگاه خیلی بدی داشت. ساعت 11 با ترس و لرز رفتم دم در حموم دیدم یه دستمال خشک گرفته و داره سیگار میکشه در بحر تفکر فرو رفته و همینجوری عین خوابزدهها میکشه به دیوار.
فکری کردم و گفتم ببخشید یه کار فوری برام پیش اومده باید برم بیرون. میشه شما یه روز دیگه تشریف بیارید.
- نخیر! من یه روز کامل باید بمونم تا حقوق یه روز کامل بگیرم.
به ناچار گفتم باشه حقوق کامل میدم.
با چشمای وقزده - پس ناهار چی؟
من در حال مرگ از ترس: حالا که ساعت 11 ست!
11باشه من رو ناهار حساب کردم!پس نمیرم!
گفتم باشه پول غذاتم میدم.
- خانِم جان، عیدی چی میدی؟
- شما حاضر شو من عیدی هم میدم.
یکی از آشناها برای سیبا یه پیرهن دبل ایکس لارج آورده بود که براش بزرگ بود. گذاشتم تو یه نایلون با پول یه روز کامل و پول ناهار و دادم دستش و به زور بیرونش کردم.... بیرون کردنش واقعا کار شاقی بود!
8- از اون بهبعد سیبا گفت دیگه نباید کارگر بیاری. هر کاری هم که نتونستی وایمیستی تا خودم بیام. میگفت اگه بیاری سر کار همهش نگرانتم.
خودمم که معمولا هیچروزی کامل خونه نیستم که یه لنگ پا بغل دست کارگر وایسم.... دیگه فکرشو از سرم بیرون کردم. گفتم همونجور که به بعضیها ترشیانداختن نمیاد کارگر هم به من نمیاد...
تا چند روز پیش...
راستش میدیدم سیبا شبا خیلی دیر میاد و وقتی هم میاد اونقدر خستهست که دلم نمیاد کار مهمی بهش بدم. هر کاری هم بدم مثلا کار شستنی، گربهشور میکنه و بدش هم میاد بهش بگم من کارتو قبول ندارم و خودم باید دوباره اونو بشورم.
گفتم اصلا بهش نمیگم.
برای یکی از همسایهها هر هفته یه خانومی از شرکت بیسار میاد. خانم همسایه خیلی از کار و همینطور شخصیتش تعریف میکنه. میگفت تو مواد شوینده و مصرف آب هم خیلی صرفهجویی میکنه. کاشیهای دیوار و سرامیکهای کف رو میکنه عین آینه.
چند روز پیش بهم گفت اگه برای کار عید میخواهیش زودتر به شرکت زنگ بزن و روز بیکارشو رزرو کن که خیلی هواخواه داره.
از یه هفته پیشش زنگ زدم. گفتن تا عید، فقط فلان روز(مثلا یکشنبه) خالی داره. با خوشحالی گفتم باشه اون روز برای من بیاد. برای اون روز مرخصی گرفتم و تموم کارایی که داشتم کنسل کردم. شنبه شب هم شروع کردم به مقدمات. پردهها رو باز کردم و یکی یکی شستم و تا ساعت 2 نصفه شب اونایی که اتو میخواست اتو زدم. سیبا میگفت حالا چه خبره؟ وایسا یه روز که من وقت دارم( که میدونستم وقت گل نی خواهد بود اون روز... تو دلم گفتم اگر به امید من ِ منانی،برو شوهر کن بیوه نمانی) گفتم کمکم خودم میکنم و پیش خودم ذوق میکردم که فردا شب سیبا بیاد ببینه خونه برق افتاده دهنش باز میمونه و نظرش به کارگر آوردن بالکل عوض میشه.
این خانم امتحانشو پس داده بود و من دیگه ازش مطمئن بودم!
بعد از اتو کردن ، یه کم اومدم پای کامپیوتر و وبلاگخونی که یهو دیدم 4 صبح شده و رفتم خوابیدم.
صبح یه خورده دیر بیدار شدم.
ای وای... نکنه اومده و زنگ زده و من بیدار نشدم؟
نه بابا، گفته بودم یه کم از 8 دیرتر بیاد..
با عجله شروع کردم حاضر کردن شویندهها و دستمالها و تی و سطل و ... 9 شد نیومد. گفتم بهتر یه صبحونههم میخورم. چایی هم براش درست میکنم... 9:30 شد نیومد... 10 شد نیومد. زنگ زدم به شرکت. منشی گفت چون شما گفتید اشکال نداره 8:30 بیاد، رفت بانک گفت از اون ور میاد. تا به حال سابقه نداشته بدقولی کنه(تو دلم گفتم تقصیری نداره. هر کی به ما میرسه بدسابقه میشه). شد 11 و.... 12 زنگ زدم شرکت. گفت میخوای یه کارگر آقا بفرستم. فقط این آقا الان اینجاست. گفتم نه ترجیح میدم همین خانومه بیاد. گفت اونکه حتما میاد. حتما بانک شلوغه.
1 دیگه دیدم وقتم داره تلف میشه و یه عالمه هم از کارم افتادم زنگ زدم گفتم اشکال نداره اون آقاهه بیاد. کارش خوبه؟
- عالی! یه آقای میانسال خیلی قوی. اسمش آقای الفه!
1:30 زنگ خونه به صدا دراومد. درو که باز کردم یه پسر جوون شیک و پیک با لبخندی مکش مرگ ما در حالیکه دستشو به چارچوب در تکیه داده بود با اعتماد به نفس گفت:
منم، الف!
ادامه دارد....
3:58 | Zeitoon | نظرها
جمعه، اسفند ۱۱، ۱۳۸۵
1- چگونه خانهتکانی کنیم
يک شنبه، 6 اسفند 1385
1- چگونه خانهتکانی کنیم!
(یا بهقول لُرها چگونه برینیم مینِ محیط زیست!)
امسال قراره جوری خونهتکونی کنیم که چشم سوسنخانماینا چهارتا شه!
تا موقع دید و بازدید عید یهکاره مثل پارسال دهنشو کج نکنه بگه
" وا!!! زری جون، امسال انگار درست حسابی حال و حوصله خونهتکونی نداشتی!"
چیکار کنیم؟
اول از همه زنگ میزنیم به یکی از این شرکتهای نظافت که عین قارچ همه جا روئیده. بری تو کوچه صد تا تبلیغشو رو در و دیوار میبینی.
یادت باشه دو تا کارگر سفارش بدی. یه زن و یه مرد. زنه برای چیدن تو کابینتها و ظریفکاریها و مرد برای جابهجا کردن وسائل سنگین و در و دیوار شویی.
کارگر زن نبود نبود، اما حتما مرد باید باشه. اینروزا کارگر مرد رو بورسه. بعد میتونی موقع شکستن فندق خونهی خواهر شوهرت پشت چشم نازک کنی بگی: " زنا موقع کار خیلی حرف میزنن. سرم میره. من همیشه کارگر مرد میارم. مردا هم زورشون زیاده و هم اهل حرفزدن نیستن." درست همونطور که پارسال عید الهام زنداداشت بهت گفت و تا کجات سوخت!
بعد، باید بری خرید کنی.
نه مغازهی سر کوچه! از یه سوپر گنده که همه نوع مواد شوینده داشته باشه.
بهتره شوهرتم باهات باشه. وا!! مگه تو الاغ بارکشی که تنها بری!
دو تا سبد بزرگ چرخدار برمیدارید و شروع میکنید:
ده تا پودر کفشوی، ده تا مایع گازپاککن، ده بطری مایع توالتشوی، ده بطری اسید قوی، ده بطری بزرگ وایتکس قوی، ده قوطی سهکیلویی پودر ماشینلباسشویی، ده قوطی پودر دستشوی لباسشویی، ده بطری مایع فرششوی، ده بطری افشانهدار شیشهشوی، ده بطری پاککنندهی یکمنظوره، ده تا دومنظوره، ده تا چندمنظوره! لکهبر و لکه کمرنگکن و...
ده قوطی مایع براقکننده شیرآلات، ده تا مایع براقکننده سرامیکجات. ده تا براقکننده توالت فرنگی، دهتا براقکننده مایکروفر و سرخکن و قهوهجوشجات! جوری که برقش بره تو چشم دشمنات!
با بو و اسانسهای مختلف: هلو، لیمو، پرتقال، سیب، توتفرنگی، آلبالو، گیلاس، کیوی و ...
موقع استفاده هر کدوم بوش بره تا هفتاد تا خونه! همه باید بفهمن شما خونهتکونی دارید دیگه!
اگه مثل من کارگر هم ندارید اشکالی نداره، خودتون بکنید. بعدا به همه بگید ده روز دو تا کارگر داشتم! اونم کارگر ِ مرد!
روز موعود که شد با مراسم خاصی تموم ظرفهای تو خونهتون- حتی اونایی که سال تاسال استفاده نمیکنید و ظاهرا تمیزن- بذارید تو تشتهای بزرگ(اگر وان دارید وان هم خوبه) بعد روشون وایتکش خالی کنید!
بعد پودرها و کفشویها و توالتشویها رو بریزید کف توالت و حمام. هر چی بیشتر بهتر!
کف اتاقا و پذیرایی اگر سرامیکن و همینطور بالکن رو هم با ارتفاع بیستسانت از پودر کفشوی بپوشونید و بعد از سابوندن(توسط کارگر مرد)، با آب فراوان بشویید. شلنگ آب رو تا اونجایی که میتونید فشارشو زیاد کنید. گور پدر پول آب، شما که تنهایی پولش را نمیدید! تقسیم بر تعداد آپارتمانها میشه. میدونید اینجوری چقدر زرنگی کردید؟
اگر میتونید فرشها رو هم تو بالکن یا حیاط بشویید. یادتون باشه روی هر کدوم حداقل یه قوطی پودر و یک بطری شامپو فرش خالی کنید و با آب فراوان بشویید. یعنی حداقل رو هر فرش شلنگ آب یه نصفهروز باز باشه. به ما چه مردم دنیا یا همهی مردم کشور خودمون به آب سالم و لولهکشی دسترسی ندارن!
ما که داریم!
سعی کنید آبهای کفی و پودری را هم هدایت کنید به سمت باغچه و درختای توی کوچه.
گور پدر محیط زیست هم کردن. مگر ما دولتیم که باید به فکر درختای تو خیابونا هم باشیم؟!
تازه تا این خانوم مژگان جمشیدی دیدهبان محیط زیست و این آقای محمد درویش مهار بیابانزایی هستن ما چکارهایم. ماشالله هزار ماشالله اونا جای ما هم دیدهبانی محیط زیست رو میکنن و هم بیابانزایی رو مهار میکنن. راحت بخوابیم!
.(مافعلا باید به فکر روکمکنی از سوسنخانوم باشیم.)
اگر گیاهان آپارتمانیتون کج و کوله شده بدون هیچ تردیدی از ریشه درش بیارید و بندازید تو سطل آشغال جاش یه گیاه مصنوعی بکارید. از اینا که تازه اومدن و با طبیعی هیچ فرقی ندارن. نه خاک مخصوص میخوان، نه موقع مسافرت نگرانیم که کسی آبشون داده یا نه. نه کود میخوان. همیشه هم سرسبز و قشنگن.
هر لباس اضافه دارید بندازید تو کیسهزباله، همراه همون گلهای آپارتمانی، بغل شیشههای اضافی و سطلهای ماست که صدتاش تو کابینت جمع شده. بغل باتریهای ساعت که پنجاهتاش اینور و اونور خونه افتاده.
اصلا نمیخواد بدین به مستحق! به ما چه! دولت خودش باید به فقیربیچارهها برسه. اونا حقشون بهترین لباسهای نو با بهترین مارکن!
مال شما هم نو موندن و چون کوچیکه میندازید دور؟ بازم به فقیرها نمیدید. چون احساس رضایت بهشون دست میده و دیگه شورش مورش نمیکنن. گِلیشون میکنیم و میندازیم بغل قوطیهای ماهیتون زنگزده و پوست پرتقالها.
تفکیک زباله چه کشکیه؟ پارچه و نونخشک و پلاستیک و شیشه و کاغذ و مقوی و باتری و آشغال میوه و پوشک بچه و سرنگ و ... رو باهم بریزید تو سطل. به ما چه؟! دولت خودش جدا کنه. تازه از خدا که پنهون نیست. همهمون مخالف دولتیم و اینجوری یه حالگیری اساسی هم از دولت میکنیم.:)
به ما چه که محلهای دفن زباله پر شدن و دنیا رو زباله برداشته. بذار ایران بشه زبالهدونی!
به ما چه آب کمه؟ بهما چه تموم آبهای چاه و رودخونهها دارن آلوده میشن به مواد شوینده و دیترجنتها! به ما چه که پرندهها و گربهها سگها از این آبها میخورن و مسموم میشن.
گور پدر محیط زیست هم کردن.
قیافهی سوسنخانم حال میده وقتی امسال عید بیاد خونهمون!
2- یادت باشه ماهی قرمز هم بخری. ده تا شو بخر بنداز تو یه ظرف شبیه گیلاس خوشگل. هر چی تعدادشون بیشتر باشه باکلاستره.
غذا هم مبادا بهشون بدی. همهش پیپی میکنن و ظرفشون کثیف میشه. روز سیزده هم از گرسنگی و کماکسیژنی میمیرن و راحت میشی از دستشون. بعد از سیزده ماهی به چه درد میخوره؟
3- برای چهارشنبه سوری هم برو تو بیابون هر چی بوتهست بکن و آتیش بزن.
بعد به ریش همسایهی بیکلاس بغلی بخند که جعبهمیوه صندلی کهنه آتیش میزنه .
4- این احمدینژاد طلفک ترمز برونده !
5- اینجا تهران است...
6- کی جرأت کرده شبح رو قال بذاره؟
نمیدونه چیو از دست داده!
7- هرمس مارانای بزرگ از دورهی آموزش سربازی برمیگردد! دارادادام!
سربازی نگو. عیش بود و جوانی و والیبال بیوقفه و هوای خوب و دشت و کوهستان و طراوت باران صبحگاهی و شوخیهای 24 ساعته و بس.
8- مردی که روی ساکش نوشته بود احمد باطبی!
با کار این مرد فکری به ذهن سعید رسیده...
همهی ما تیشرت یا لباسی بپوشیم که عکس یا اسم باطبی روی اون نقش بسته!
9- خرافات
عاشوراي امسال مردم شهر قدس(شهريار؟) از ساختموني سيماني كه ناودونش در اثر رطوبت طبله كرده و شوره زده رد ميشن. شورهها شبیه یه آدم روحانی به نظر میرسه که- احتمالا با راهنمایی صاحبخونه- حضرتعباس از کار درمیاد.
در وبلاگ ملاحسنی ببینید ملت فردای روز عاشورا چیکار میکنن برای این شورهها! احتمالا چند نفربیمار موقع دیدن این شورهها شفا پیدا میکنن و یواش یواش این خونه به یه مرکز توریستی زیارتی سیاحتی تبدیل میشه و...(تلقین)
در نظرخواهی ملا حسنی یک لینک هم از وبلاگ متتی(نام وبلاگش از قهرمان چهار چشم افسانههای لری الهام گرفته شده) دیدم.
در این ویدئو می بینیم که مردم نور و سایهها را چطور به شکل مردی اسبسوار که ابوالفضل نامیده میشود میبینند. و اونقدر اصرار میکنن که ما هم سعی میکنیم قبول کنیم.(عین دیدن عکس آقا تو ماه زمان انقلاب)
حالا چطور مردم قهرمان ما تشخیص میدن کی حضرت عباسه و کی حضرت ابوالفضل بماند. مردم عکس واقعی امام رو دیده بودن. اما عکس و هیکل این بزرگان دینی رو چطوری تشخیص میدن اللهاعلم!
شاید مثل دیدن ابرها میمونه که هر کسی میتونه به شکلی تشبیهش کنه. مثلا وقتی شما توده ابری رو شبیه گوسفند میبینید(در مثل مناقشه نیست) دوستتون ممکنه اونو شبیه ماهی ببینه. اما اگه خیلی بهش اصرار کنید که ببین، این دنبهشه و اونم سر گوسفنده. یواش یواش به اون تلقین میشه و چیزی رو که شما میخواهید میبینه.
در شروع کلاسهای گرافیک و نقاشی هم استاد میگه یه صفحهرو خطخطی کنیم و از توی این خطخطیها شکلهایی بیرون بیاوریم. این کار ملت هم به نظرم یه همچین شامورتیبازیهاییه.
× دلم برای مردم معتقد به دخیل بستن به امامزادهها میسوزه. آیا چه تعداد از امامزادههایی که رفتن مثلا یه الاغ اونجا دفنه و از اساس دروغ بوده.
وگرنه مگه بچهها و نوههای اماما خل بودن که هر کدوم برن تو دهکورهای فوت کنن؟
هرگز هم تو یه ده بیشتر از یکی دو امامزاده نمیبینیم. مگه این بچهامامها همه با هم قهر بودن که هر کدوم یه جایی دور از هم زندگی میکردن؟
10- سمیهبینات همسر باطبی آزاد شد...
11- مصاحبهی رادیو زمانه با عاطفهی گرگین همسر خسرو گلسرخی....
12- فنگ شویی...
13- معني بعضي از اسمهای عربی...
14- نتایج اسکار....
16:48 | Zeitoon | نظرها(168)
1- چگونه خانهتکانی کنیم!
(یا بهقول لُرها چگونه برینیم مینِ محیط زیست!)
امسال قراره جوری خونهتکونی کنیم که چشم سوسنخانماینا چهارتا شه!
تا موقع دید و بازدید عید یهکاره مثل پارسال دهنشو کج نکنه بگه
" وا!!! زری جون، امسال انگار درست حسابی حال و حوصله خونهتکونی نداشتی!"
چیکار کنیم؟
اول از همه زنگ میزنیم به یکی از این شرکتهای نظافت که عین قارچ همه جا روئیده. بری تو کوچه صد تا تبلیغشو رو در و دیوار میبینی.
یادت باشه دو تا کارگر سفارش بدی. یه زن و یه مرد. زنه برای چیدن تو کابینتها و ظریفکاریها و مرد برای جابهجا کردن وسائل سنگین و در و دیوار شویی.
کارگر زن نبود نبود، اما حتما مرد باید باشه. اینروزا کارگر مرد رو بورسه. بعد میتونی موقع شکستن فندق خونهی خواهر شوهرت پشت چشم نازک کنی بگی: " زنا موقع کار خیلی حرف میزنن. سرم میره. من همیشه کارگر مرد میارم. مردا هم زورشون زیاده و هم اهل حرفزدن نیستن." درست همونطور که پارسال عید الهام زنداداشت بهت گفت و تا کجات سوخت!
بعد، باید بری خرید کنی.
نه مغازهی سر کوچه! از یه سوپر گنده که همه نوع مواد شوینده داشته باشه.
بهتره شوهرتم باهات باشه. وا!! مگه تو الاغ بارکشی که تنها بری!
دو تا سبد بزرگ چرخدار برمیدارید و شروع میکنید:
ده تا پودر کفشوی، ده تا مایع گازپاککن، ده بطری مایع توالتشوی، ده بطری اسید قوی، ده بطری بزرگ وایتکس قوی، ده قوطی سهکیلویی پودر ماشینلباسشویی، ده قوطی پودر دستشوی لباسشویی، ده بطری مایع فرششوی، ده بطری افشانهدار شیشهشوی، ده بطری پاککنندهی یکمنظوره، ده تا دومنظوره، ده تا چندمنظوره! لکهبر و لکه کمرنگکن و...
ده قوطی مایع براقکننده شیرآلات، ده تا مایع براقکننده سرامیکجات. ده تا براقکننده توالت فرنگی، دهتا براقکننده مایکروفر و سرخکن و قهوهجوشجات! جوری که برقش بره تو چشم دشمنات!
با بو و اسانسهای مختلف: هلو، لیمو، پرتقال، سیب، توتفرنگی، آلبالو، گیلاس، کیوی و ...
موقع استفاده هر کدوم بوش بره تا هفتاد تا خونه! همه باید بفهمن شما خونهتکونی دارید دیگه!
اگه مثل من کارگر هم ندارید اشکالی نداره، خودتون بکنید. بعدا به همه بگید ده روز دو تا کارگر داشتم! اونم کارگر ِ مرد!
روز موعود که شد با مراسم خاصی تموم ظرفهای تو خونهتون- حتی اونایی که سال تاسال استفاده نمیکنید و ظاهرا تمیزن- بذارید تو تشتهای بزرگ(اگر وان دارید وان هم خوبه) بعد روشون وایتکش خالی کنید!
بعد پودرها و کفشویها و توالتشویها رو بریزید کف توالت و حمام. هر چی بیشتر بهتر!
کف اتاقا و پذیرایی اگر سرامیکن و همینطور بالکن رو هم با ارتفاع بیستسانت از پودر کفشوی بپوشونید و بعد از سابوندن(توسط کارگر مرد)، با آب فراوان بشویید. شلنگ آب رو تا اونجایی که میتونید فشارشو زیاد کنید. گور پدر پول آب، شما که تنهایی پولش را نمیدید! تقسیم بر تعداد آپارتمانها میشه. میدونید اینجوری چقدر زرنگی کردید؟
اگر میتونید فرشها رو هم تو بالکن یا حیاط بشویید. یادتون باشه روی هر کدوم حداقل یه قوطی پودر و یک بطری شامپو فرش خالی کنید و با آب فراوان بشویید. یعنی حداقل رو هر فرش شلنگ آب یه نصفهروز باز باشه. به ما چه مردم دنیا یا همهی مردم کشور خودمون به آب سالم و لولهکشی دسترسی ندارن!
ما که داریم!
سعی کنید آبهای کفی و پودری را هم هدایت کنید به سمت باغچه و درختای توی کوچه.
گور پدر محیط زیست هم کردن. مگر ما دولتیم که باید به فکر درختای تو خیابونا هم باشیم؟!
تازه تا این خانوم مژگان جمشیدی دیدهبان محیط زیست و این آقای محمد درویش مهار بیابانزایی هستن ما چکارهایم. ماشالله هزار ماشالله اونا جای ما هم دیدهبانی محیط زیست رو میکنن و هم بیابانزایی رو مهار میکنن. راحت بخوابیم!
.(مافعلا باید به فکر روکمکنی از سوسنخانوم باشیم.)
اگر گیاهان آپارتمانیتون کج و کوله شده بدون هیچ تردیدی از ریشه درش بیارید و بندازید تو سطل آشغال جاش یه گیاه مصنوعی بکارید. از اینا که تازه اومدن و با طبیعی هیچ فرقی ندارن. نه خاک مخصوص میخوان، نه موقع مسافرت نگرانیم که کسی آبشون داده یا نه. نه کود میخوان. همیشه هم سرسبز و قشنگن.
هر لباس اضافه دارید بندازید تو کیسهزباله، همراه همون گلهای آپارتمانی، بغل شیشههای اضافی و سطلهای ماست که صدتاش تو کابینت جمع شده. بغل باتریهای ساعت که پنجاهتاش اینور و اونور خونه افتاده.
اصلا نمیخواد بدین به مستحق! به ما چه! دولت خودش باید به فقیربیچارهها برسه. اونا حقشون بهترین لباسهای نو با بهترین مارکن!
مال شما هم نو موندن و چون کوچیکه میندازید دور؟ بازم به فقیرها نمیدید. چون احساس رضایت بهشون دست میده و دیگه شورش مورش نمیکنن. گِلیشون میکنیم و میندازیم بغل قوطیهای ماهیتون زنگزده و پوست پرتقالها.
تفکیک زباله چه کشکیه؟ پارچه و نونخشک و پلاستیک و شیشه و کاغذ و مقوی و باتری و آشغال میوه و پوشک بچه و سرنگ و ... رو باهم بریزید تو سطل. به ما چه؟! دولت خودش جدا کنه. تازه از خدا که پنهون نیست. همهمون مخالف دولتیم و اینجوری یه حالگیری اساسی هم از دولت میکنیم.:)
به ما چه که محلهای دفن زباله پر شدن و دنیا رو زباله برداشته. بذار ایران بشه زبالهدونی!
به ما چه آب کمه؟ بهما چه تموم آبهای چاه و رودخونهها دارن آلوده میشن به مواد شوینده و دیترجنتها! به ما چه که پرندهها و گربهها سگها از این آبها میخورن و مسموم میشن.
گور پدر محیط زیست هم کردن.
قیافهی سوسنخانم حال میده وقتی امسال عید بیاد خونهمون!
2- یادت باشه ماهی قرمز هم بخری. ده تا شو بخر بنداز تو یه ظرف شبیه گیلاس خوشگل. هر چی تعدادشون بیشتر باشه باکلاستره.
غذا هم مبادا بهشون بدی. همهش پیپی میکنن و ظرفشون کثیف میشه. روز سیزده هم از گرسنگی و کماکسیژنی میمیرن و راحت میشی از دستشون. بعد از سیزده ماهی به چه درد میخوره؟
3- برای چهارشنبه سوری هم برو تو بیابون هر چی بوتهست بکن و آتیش بزن.
بعد به ریش همسایهی بیکلاس بغلی بخند که جعبهمیوه صندلی کهنه آتیش میزنه .
4- این احمدینژاد طلفک ترمز برونده !
5- اینجا تهران است...
6- کی جرأت کرده شبح رو قال بذاره؟
نمیدونه چیو از دست داده!
7- هرمس مارانای بزرگ از دورهی آموزش سربازی برمیگردد! دارادادام!
سربازی نگو. عیش بود و جوانی و والیبال بیوقفه و هوای خوب و دشت و کوهستان و طراوت باران صبحگاهی و شوخیهای 24 ساعته و بس.
8- مردی که روی ساکش نوشته بود احمد باطبی!
با کار این مرد فکری به ذهن سعید رسیده...
همهی ما تیشرت یا لباسی بپوشیم که عکس یا اسم باطبی روی اون نقش بسته!
9- خرافات
عاشوراي امسال مردم شهر قدس(شهريار؟) از ساختموني سيماني كه ناودونش در اثر رطوبت طبله كرده و شوره زده رد ميشن. شورهها شبیه یه آدم روحانی به نظر میرسه که- احتمالا با راهنمایی صاحبخونه- حضرتعباس از کار درمیاد.
در وبلاگ ملاحسنی ببینید ملت فردای روز عاشورا چیکار میکنن برای این شورهها! احتمالا چند نفربیمار موقع دیدن این شورهها شفا پیدا میکنن و یواش یواش این خونه به یه مرکز توریستی زیارتی سیاحتی تبدیل میشه و...(تلقین)
در نظرخواهی ملا حسنی یک لینک هم از وبلاگ متتی(نام وبلاگش از قهرمان چهار چشم افسانههای لری الهام گرفته شده) دیدم.
در این ویدئو می بینیم که مردم نور و سایهها را چطور به شکل مردی اسبسوار که ابوالفضل نامیده میشود میبینند. و اونقدر اصرار میکنن که ما هم سعی میکنیم قبول کنیم.(عین دیدن عکس آقا تو ماه زمان انقلاب)
حالا چطور مردم قهرمان ما تشخیص میدن کی حضرت عباسه و کی حضرت ابوالفضل بماند. مردم عکس واقعی امام رو دیده بودن. اما عکس و هیکل این بزرگان دینی رو چطوری تشخیص میدن اللهاعلم!
شاید مثل دیدن ابرها میمونه که هر کسی میتونه به شکلی تشبیهش کنه. مثلا وقتی شما توده ابری رو شبیه گوسفند میبینید(در مثل مناقشه نیست) دوستتون ممکنه اونو شبیه ماهی ببینه. اما اگه خیلی بهش اصرار کنید که ببین، این دنبهشه و اونم سر گوسفنده. یواش یواش به اون تلقین میشه و چیزی رو که شما میخواهید میبینه.
در شروع کلاسهای گرافیک و نقاشی هم استاد میگه یه صفحهرو خطخطی کنیم و از توی این خطخطیها شکلهایی بیرون بیاوریم. این کار ملت هم به نظرم یه همچین شامورتیبازیهاییه.
× دلم برای مردم معتقد به دخیل بستن به امامزادهها میسوزه. آیا چه تعداد از امامزادههایی که رفتن مثلا یه الاغ اونجا دفنه و از اساس دروغ بوده.
وگرنه مگه بچهها و نوههای اماما خل بودن که هر کدوم برن تو دهکورهای فوت کنن؟
هرگز هم تو یه ده بیشتر از یکی دو امامزاده نمیبینیم. مگه این بچهامامها همه با هم قهر بودن که هر کدوم یه جایی دور از هم زندگی میکردن؟
10- سمیهبینات همسر باطبی آزاد شد...
11- مصاحبهی رادیو زمانه با عاطفهی گرگین همسر خسرو گلسرخی....
12- فنگ شویی...
13- معني بعضي از اسمهای عربی...
14- نتایج اسکار....
16:48 | Zeitoon | نظرها(168)
بیانیهی پنلاگ درمورد باطبی
پنج شنبه، 3 اسفند 1385
بیانیهی پنلاگ درمورد باطبی
کانون وبلاگ نویسان ایران ادامه بازداشت احمد باطبی را محکوم میکند و خواستار رسیدگی فوری به وضعیت زندانیان سیاسی در ایران است.
طبق اخبار منتشر شده در رسانههای گروهی احمد باطبی نویسنده وبلاگ احمد
باطبی به دلیل فشارهای روحی و رفتار نامناسب مقامات در زندان اوین دچار تشنج و حمله مغزی شده و به مدت سه ساعت در حالت کما به سر برده است .برخی منابع از انتقال او به بیمارستان نامجهز شهدا تجریش خبر داده اند. سال گذشته دو زندانی سیاسی اکبر محمدی و ولیالله فیض مهدوی در اثر اعتصاب غذا و عدم رسیدگی مقامات زندان جان باختند. کانون وبلاگ نویسان ایران (پنلاگ) خواستار اقدام فوری همه فعالان و سازمانهای حقوق بشر برای آزادی احمد باطبی و انجام معالجات لازم تحت نظر خانواده او میباشد.
کانون وبلاگ نویسان ایران (پنلاگ) از همه اعضای خود و دیگر وبلاگنویسان دعوت میکند به هر طریق ممکن اعتراض خود را به ادامه بازداشت احمد باطبی بیان کنند.
کانون وبلاگ نویسان ایران(پن لاگ) توجه شورای حقوق بشر سازمان ملل و اتحادیه اروپا را نسبت به نقض سیستماتیک و وحشیانه حقوق بشر و وضعیت وخیم زندانیان سیاسی در ایران جلب میکند و از آنها میخواهد که ادامه عضویت ایران در سازمان ملل را مشروط به رعایت حقوق اولیه انسانی مندرج در اعلامیه حقوق بشر نمایند.
کانون وبلاگ نویسان ایران(پن لاگ)
2- مهلت 2 ماههی سازمان ملل تموم شد.
"ترس از جنگ" در وبلاگها زیاد حس میشه.
اما در زندگی واقعی کمتر کسی راجع بهش حرف میزنه. انشالله که گربهست.
مردم کماکان راجع به گرونی گوجه و خیار(که در محل ما هر دوشون شده کیلویی 390 تومن. قابل توجه احمدینژاد که بیاد محلهی ما برای خرید!) و سیبزمینی(550 تومن) و پیاز(450 تومن) و بنزین که قراره بشه 150 تومن و نون که قراره سوبسیدشو بردارن و قیمت آپارتمان و اجاره حرف میزنن.
3- در نظرخواهی قبلی یه نفر نوشتهی حسین درخشان رو کپی کرده که اگه جنگ بشه میاد ایران و در کنار مردم میجنگه و سگ خامنهای رو با بوش و بلر عوض نمیکنه.
و بحثی بین دوستان در گرفته که هر کدومش برای من جالبه و ارزش خوندن داره.
4- آنتیفیلترم از کار افتاده و هیچکدوم از این آنتیفیلترهایی که دوستان میفرستن دیگه کار نمیکنه.
داریوشآقا جان به دادم برس...
5- بابا ، من فکر میکردم این سوالات سیرهی نبوی جوکه:))
ولی انگار که واقعیه:))
رسول خدا (ص) از گوشت گوسفند کدام قسمت را دوست داشت؟
الف)ماهیچه ـ سردست
ب) ران ـ سردست
ج) ران ـ جگر
د) جگر و قلوه
رسول خدا(ص) در چه حالی اصلا دیده نشد؟
الف) درحال مجامعت با زنان
ب) در حال بول و غائط
ج) در حال خرید از بازار
د) نوشیدن آب در حالت نشسته
اولین بار در کامنت ولگرد دیدمش که خیلی بامزه تفسیرش کرده بود.:)
چقدر ما بدبختیم که سوالهای معلمهامون اینان!
6- سه روزه كه بوي گل نيومد:(
صداي چهچه بلبل نيومد:(
-آخه اين شمالي هاي نامرد احمدي نژادو سه روز نگه داشتن و سراسر استان تهران را ماتم گرفته....
7- "براساس اخبار رسیده، سمیه بینات همسر احمد باطبی ساعت 8 شب گذشته توسط عواملی ناشناس بازداشت شده است."
"احمد باطبی در اعتراض به بازداشت همسر خود ، دکتر سمیه بینات دست به اعتصاب خشک و تر زده است . در حالی آقای باطبی دست به اعتصاب غذا میزند که در طی سه روز گذشته دو بار دوچار تشنج عصبی شده و سه ساعت نیز در کما فرو رفته بودند ."
8- این برنامهی" فوقالعاده"ی فرزاد حسنی- ملیجک حکومت- خیلی فوقالعادهست...
با آب و تاب و کلی مقدمهچینی مهمانهای فوقالعاده عزیز و محترمی(!) میاره برای مصاحبه و کلی پاچهخواریشونو میکنه.
اون چند قسمتی که من دیدم اینا رو آورده"
رفسنجونی( که راجع بهش نوشتم) محسن رفیق(پول)دوست(دزد اعظم بنیاد مستضعفان که زندان هم رفته)، حسین شریعتمداری( این دیگه معرفی نمیخواد)، و....
9- وبلاگ پاک بوم
نوشتهی ناهید یوسفی. یه خانوم 60 سالهی بسیار جواندل که با مادر 80 سالهی هنرمندش زندگی میکنه. پسرش پژمان در دبی زندگی میکنه.
عکس کودکیش با نگاه جذابش و همینطور دستورهای آشپزیش(تهدیگه لبو که باید امتحانش کنم و آش ترش) و بقیهی نوشتههاش برام جالبه.....
10- شهرام جزایری هم، پَر!
خودشون پرش دادن یا خودش پر زد؟
2:25 | Zeitoon | نظرها(110)
بیانیهی پنلاگ درمورد باطبی
کانون وبلاگ نویسان ایران ادامه بازداشت احمد باطبی را محکوم میکند و خواستار رسیدگی فوری به وضعیت زندانیان سیاسی در ایران است.
طبق اخبار منتشر شده در رسانههای گروهی احمد باطبی نویسنده وبلاگ احمد
باطبی به دلیل فشارهای روحی و رفتار نامناسب مقامات در زندان اوین دچار تشنج و حمله مغزی شده و به مدت سه ساعت در حالت کما به سر برده است .برخی منابع از انتقال او به بیمارستان نامجهز شهدا تجریش خبر داده اند. سال گذشته دو زندانی سیاسی اکبر محمدی و ولیالله فیض مهدوی در اثر اعتصاب غذا و عدم رسیدگی مقامات زندان جان باختند. کانون وبلاگ نویسان ایران (پنلاگ) خواستار اقدام فوری همه فعالان و سازمانهای حقوق بشر برای آزادی احمد باطبی و انجام معالجات لازم تحت نظر خانواده او میباشد.
کانون وبلاگ نویسان ایران (پنلاگ) از همه اعضای خود و دیگر وبلاگنویسان دعوت میکند به هر طریق ممکن اعتراض خود را به ادامه بازداشت احمد باطبی بیان کنند.
کانون وبلاگ نویسان ایران(پن لاگ) توجه شورای حقوق بشر سازمان ملل و اتحادیه اروپا را نسبت به نقض سیستماتیک و وحشیانه حقوق بشر و وضعیت وخیم زندانیان سیاسی در ایران جلب میکند و از آنها میخواهد که ادامه عضویت ایران در سازمان ملل را مشروط به رعایت حقوق اولیه انسانی مندرج در اعلامیه حقوق بشر نمایند.
کانون وبلاگ نویسان ایران(پن لاگ)
2- مهلت 2 ماههی سازمان ملل تموم شد.
"ترس از جنگ" در وبلاگها زیاد حس میشه.
اما در زندگی واقعی کمتر کسی راجع بهش حرف میزنه. انشالله که گربهست.
مردم کماکان راجع به گرونی گوجه و خیار(که در محل ما هر دوشون شده کیلویی 390 تومن. قابل توجه احمدینژاد که بیاد محلهی ما برای خرید!) و سیبزمینی(550 تومن) و پیاز(450 تومن) و بنزین که قراره بشه 150 تومن و نون که قراره سوبسیدشو بردارن و قیمت آپارتمان و اجاره حرف میزنن.
3- در نظرخواهی قبلی یه نفر نوشتهی حسین درخشان رو کپی کرده که اگه جنگ بشه میاد ایران و در کنار مردم میجنگه و سگ خامنهای رو با بوش و بلر عوض نمیکنه.
و بحثی بین دوستان در گرفته که هر کدومش برای من جالبه و ارزش خوندن داره.
4- آنتیفیلترم از کار افتاده و هیچکدوم از این آنتیفیلترهایی که دوستان میفرستن دیگه کار نمیکنه.
داریوشآقا جان به دادم برس...
5- بابا ، من فکر میکردم این سوالات سیرهی نبوی جوکه:))
ولی انگار که واقعیه:))
رسول خدا (ص) از گوشت گوسفند کدام قسمت را دوست داشت؟
الف)ماهیچه ـ سردست
ب) ران ـ سردست
ج) ران ـ جگر
د) جگر و قلوه
رسول خدا(ص) در چه حالی اصلا دیده نشد؟
الف) درحال مجامعت با زنان
ب) در حال بول و غائط
ج) در حال خرید از بازار
د) نوشیدن آب در حالت نشسته
اولین بار در کامنت ولگرد دیدمش که خیلی بامزه تفسیرش کرده بود.:)
چقدر ما بدبختیم که سوالهای معلمهامون اینان!
6- سه روزه كه بوي گل نيومد:(
صداي چهچه بلبل نيومد:(
-آخه اين شمالي هاي نامرد احمدي نژادو سه روز نگه داشتن و سراسر استان تهران را ماتم گرفته....
7- "براساس اخبار رسیده، سمیه بینات همسر احمد باطبی ساعت 8 شب گذشته توسط عواملی ناشناس بازداشت شده است."
"احمد باطبی در اعتراض به بازداشت همسر خود ، دکتر سمیه بینات دست به اعتصاب خشک و تر زده است . در حالی آقای باطبی دست به اعتصاب غذا میزند که در طی سه روز گذشته دو بار دوچار تشنج عصبی شده و سه ساعت نیز در کما فرو رفته بودند ."
8- این برنامهی" فوقالعاده"ی فرزاد حسنی- ملیجک حکومت- خیلی فوقالعادهست...
با آب و تاب و کلی مقدمهچینی مهمانهای فوقالعاده عزیز و محترمی(!) میاره برای مصاحبه و کلی پاچهخواریشونو میکنه.
اون چند قسمتی که من دیدم اینا رو آورده"
رفسنجونی( که راجع بهش نوشتم) محسن رفیق(پول)دوست(دزد اعظم بنیاد مستضعفان که زندان هم رفته)، حسین شریعتمداری( این دیگه معرفی نمیخواد)، و....
9- وبلاگ پاک بوم
نوشتهی ناهید یوسفی. یه خانوم 60 سالهی بسیار جواندل که با مادر 80 سالهی هنرمندش زندگی میکنه. پسرش پژمان در دبی زندگی میکنه.
عکس کودکیش با نگاه جذابش و همینطور دستورهای آشپزیش(تهدیگه لبو که باید امتحانش کنم و آش ترش) و بقیهی نوشتههاش برام جالبه.....
10- شهرام جزایری هم، پَر!
خودشون پرش دادن یا خودش پر زد؟
2:25 | Zeitoon | نظرها(110)
زیتونی در قصر
سه شنبه، 1 اسفند 1385
زیتونی در قصر
1- مدتیه احساس نگهبانی دهسالهی انبار خمیر لوبیا بهم دست داده...
آرزومه منتقل شم به نگهبانی انبار خمیر سس سویا!
(ای سریال ندیدهها. به کامنت شماره 13 توجه بفرمایید!)
پ.ن.
در كامنت 13 من اشتباهاتي دارم كه دوستان اصلاحش كردن(يكيش اينه كه داستان در كره اتفاق میافته و من نوشتم ژاپن). صد بار به خودم گفتم وقتي دوسه تيكه از يه سريال ديدي راجع بهش اظهار نظر نكن، ولي كوگوش شنوا:)
توضيح مارمالاد كه از همه كامل تره اينجا كپي مي كنم:
داستان در حدود 500 سال قبل در زمان سلسله Chosun "كه كره به نظام انعطاف ناپذير طبقاتي و ساختار اجتماعي مردانه خود مي باليداتفاق مي افتد. "جواهري در قصر " داستاني واقعي در باره دختري افسانه اي(Jang-Geum) است كه به نخستين زن پزشك درباري زمان خود تبديل شد. بر مقام اجتماعي ضعيف خود به عنوان يك دختر سطح پايين در نظام اجتماعي مردانه و تبعيضات اجتماعي غلبه كرد و به مقام آشپز سلطنتي دست يافت و بعدها ل به پزشك درباري و پس از ان پزشك مخصوص شاه تبديل شد. او همچنين لقب مخصوص "یان گوم بزرگ"(The Great Jang-Geum) را از شاه دريافت كرد.
درواقع با توجه به زمان و موقعیت و شدت تبعیضات اجتماعی جامعه ی زمان خود ،یانگوم سو زنی بسیار مترقی و مصمم محسوب میشد.چیزی که مدعیان فمینیست فعلی در عمل گاهی یک صدم او نیستند.
اگه تلاش یک عده دختر برای رسیدن به مقام اول آشپزخانه برای ما مسخره به نظر میرسه این کار در زمان خودش بالاترین حدی بوده که یک خانم در جامعه 500 سال پیش کره میتونسته بهش برسه. به قول خودشون بانوی اول آشپزخانه بالاترین رده طبقاتی قبل از خاندان سلطنتی بوده و حتی تو این فیلم در تعیین سرنوشت امپراطوری هم دخالت میکردن..."
2- به داد احمد باطبی برسیم!
2777 روزه که احمد زندانیه. به جرم بلند کردن یه پیرهن خونی!
3- به داد جوانان هموطنمان برسیم!
به داد سوفیای عزیزمان که صورت لطیف و خوشگلش رو به این روز انداختهن...
به جرم گردش رفتن با دوستش. طبیعیترین حق هر جوان!
دلم نمیومد عکسشو بذارم اینجا. اما فکر میکنم لازمه تا همه بفهمن تو کشور ما با انسانها چطور رفتار میکنن!
امیدوارم حال سوفیا زود خوب شه و گزارشی در اینباره بنویسه که کجا گرفتنش و کی باهاش اینطور حیوانی رفتار کرده.
ما همه باهاشیم تا آخر!
4- دلم هزار پاره ست.
و برای مهتاب هم... و صبوریهایش...
2:12 | Zeitoon | نظرها(109)
زیتونی در قصر
1- مدتیه احساس نگهبانی دهسالهی انبار خمیر لوبیا بهم دست داده...
آرزومه منتقل شم به نگهبانی انبار خمیر سس سویا!
(ای سریال ندیدهها. به کامنت شماره 13 توجه بفرمایید!)
پ.ن.
در كامنت 13 من اشتباهاتي دارم كه دوستان اصلاحش كردن(يكيش اينه كه داستان در كره اتفاق میافته و من نوشتم ژاپن). صد بار به خودم گفتم وقتي دوسه تيكه از يه سريال ديدي راجع بهش اظهار نظر نكن، ولي كوگوش شنوا:)
توضيح مارمالاد كه از همه كامل تره اينجا كپي مي كنم:
داستان در حدود 500 سال قبل در زمان سلسله Chosun "كه كره به نظام انعطاف ناپذير طبقاتي و ساختار اجتماعي مردانه خود مي باليداتفاق مي افتد. "جواهري در قصر " داستاني واقعي در باره دختري افسانه اي(Jang-Geum) است كه به نخستين زن پزشك درباري زمان خود تبديل شد. بر مقام اجتماعي ضعيف خود به عنوان يك دختر سطح پايين در نظام اجتماعي مردانه و تبعيضات اجتماعي غلبه كرد و به مقام آشپز سلطنتي دست يافت و بعدها ل به پزشك درباري و پس از ان پزشك مخصوص شاه تبديل شد. او همچنين لقب مخصوص "یان گوم بزرگ"(The Great Jang-Geum) را از شاه دريافت كرد.
درواقع با توجه به زمان و موقعیت و شدت تبعیضات اجتماعی جامعه ی زمان خود ،یانگوم سو زنی بسیار مترقی و مصمم محسوب میشد.چیزی که مدعیان فمینیست فعلی در عمل گاهی یک صدم او نیستند.
اگه تلاش یک عده دختر برای رسیدن به مقام اول آشپزخانه برای ما مسخره به نظر میرسه این کار در زمان خودش بالاترین حدی بوده که یک خانم در جامعه 500 سال پیش کره میتونسته بهش برسه. به قول خودشون بانوی اول آشپزخانه بالاترین رده طبقاتی قبل از خاندان سلطنتی بوده و حتی تو این فیلم در تعیین سرنوشت امپراطوری هم دخالت میکردن..."
2- به داد احمد باطبی برسیم!
2777 روزه که احمد زندانیه. به جرم بلند کردن یه پیرهن خونی!
3- به داد جوانان هموطنمان برسیم!
به داد سوفیای عزیزمان که صورت لطیف و خوشگلش رو به این روز انداختهن...
به جرم گردش رفتن با دوستش. طبیعیترین حق هر جوان!
دلم نمیومد عکسشو بذارم اینجا. اما فکر میکنم لازمه تا همه بفهمن تو کشور ما با انسانها چطور رفتار میکنن!
امیدوارم حال سوفیا زود خوب شه و گزارشی در اینباره بنویسه که کجا گرفتنش و کی باهاش اینطور حیوانی رفتار کرده.
ما همه باهاشیم تا آخر!
4- دلم هزار پاره ست.
و برای مهتاب هم... و صبوریهایش...
2:12 | Zeitoon | نظرها(109)
باز هم کتاب
يک شنبه، 29 بهمن 1385
"كتاب"
كتابخوانان و کتابدوستان عزیز
به لطف شما اسم کلی کتاب در نظرخواهی مطلب ِ قبلی جمع شده.
اگه کسی دنبال معرفی کتاب میگرده بره یه سر بزنه. چیزای خوبی پیدا میشه.( در نظرخواهی زیتون بلاگفا هم هست.)!
ولگرد صد تا کتاب برتر رو معرفی کرده!.
خیلی دلم میخواد یه وقت حسابی گیر بیارم و این اسامی رو مرتب کنم و توی یه فایل جمع کنم.
واقعا از شما ممنونم. خیلیها از جمله خودم دنبال کتابهای خوبی که ارزش خوندن داشته باشن میگشتیم.
گرچه به قول مرمر :
"هرکتابی حتی کتابهای زرد و بازاری هم در مقطعی می توانندتاثيرگذاروشخصيت سازباشند"
خیلی از آدما با کتابای فهیمه رحیمی و مایک هامر(سکسی جنایی) و ر.اعتمادی ... شروع کردن و كتابخون شدن و راهشونو پیدا کردن.
با خوندن نظرهای شما به چند نکته رسیدم.(البته باید قشنگ بشینم نظرها رو کلاسه کنم نه اینجوری کترهای!)
1- بیشتر ماها مطالعه رو از دوران کودکی شروع کردیم و این علاقه تا بهحال ادامه داشته.
کتابهای تنتن و میلو، بابا لنگدراز، شازده کوچولو، قصههای صمد بهرنگی، هایدی، کتابهای طلایی، حتی قصههای کدو قلقلهزن و ملکجمشید و ملک خورشید و... مارو علاقهمند کردن به دنیای قصهها...
2- کتابایی که آدم در دوران نوجوونی میخونه بیشترین تآثیر رو در زندگی آدما میذاره و البته بیشتر تو این دوره رمان خونده میشه:
مثل دزیره، برباد رفته، کلیدر، جای خالی سلوچ، داستانهای علیاشرف درویشیان، ماکسیم گورکی، داستانهای مارک تواین، همینگوی، رومن رولان همچنین کتابهای سهلالهضمی مثل بامداد خمار، حتی کتابهای فهیمه رحیمی تو این دوره خیلی طرفدار دارن.
3- بعضیها ایدئولوژیشون با کتاب کمکم شکل گرفته:
کتابهایی مثل: خرمگس، برمیگردیم گل نسترن بچینیم، لبهتیغ و کتابهای برشت و چخوف و امیل زولا... خیلیها رو به سوسیالیسم و عقاید چپ علاقهمند کرد.
4- خیلیها با خوندن کتابهای پائولو کوئیلو، شریعتی، جلال آل احمدو... به مذهب مترقی گرایش پیدا کردن.
5- خیلیها با خوندن چند کتاب به سیاست علاقهمند شدن:
قلعهی حیوانات، کتابهای اوریانا فالاچی، 1984و...
6- در دورهی جوونی خیلیها روی میارن به کتابهای صادق هدایت، آلبرکامو، مارکز، فلوبر، استاندال، بالزاک، پوشکین، آندره ژید و ساماراگو، هانریش بل و پرل باک، تولستوی، ...
و افکار بخصوصی پیدا میکنن.
7- کتابهای فلسفی مثل کتابهای هرمان هسه و دنیای سوفی و...سلینجر و...
8- یه عده کتابهای مربوط به مسئولین حکومت قبلی رو دوست دارن :
شایان و دکتر صادق حمایت استاد اینجور کتابان.
کتابایی راجع به اردشیر زاهدی، مصدق، شاه و فرح و داریوش همایون و ...
9- یک عده هم کتابهای مربوط به زمان یاقوت رو دوست دارن مثل:
شعرای امام و توضیحالمسائل( البته میدونم اینویکی برای شوخی مطرح شده. اما خوب یه عده مثل فضولباشی نظرخواهیم دوستش دارن.) قرآن و نهجالبلاغه، مفاتيح الجنان ودعای ابو حمزه ثمالي و حلیهالمتقی.
عاشق شعرای حمید سبزواری یا شطحیات احمد عزیزیین!
10- بعضیا با خوندن کتابی موافق با یک عقیده از اون عقیده بیزار میشن.
مثلا یه کتاب مذهبی میخونن و از مذهب متنفر میشن. و برعکس یه کتاب ضد مذهب میخونن و تازه به مذهب علاقهمند میشن.
11- یه عده دچار احساسات شاعرانه میشن و با سهراب سپهری و فروغ فرخزاد و فریدون مشیری و.... حال میکنن.
رئالیستها شاملو خونن. بعضی دیگه بیژن نجدی یا صالحی و قیصرامین پور میخونن و...
12- بعضیا یه کتابو میان صد بار بخونن میبینن فاز نمیده. یهو یه سال بعد، دو سال بعد میان برای صد و یکمین بار صفحهی اولو که می خونن میرن تا آخر.(برای خود من جان شیفته این مدلی بود. ).
13- بعضیها به قول نانا سیستماتیک کتاب میخونن. مثلا میان میگردن تموم کتابهای جین آستین رو پیدا میکنن و می خونن. یا از یه روند مطالعاتی مشخصی پیروی میکنن.
قدیما برای شناختن سوسیالیسم از کتاب اصول مقدماتی فسلفه ژرژ پلیتسر شروع میکردن. بعد تکامل انسان و همینطور برو بابا تا برسی به کاپیتال مارکس و چه باید کرد لنین و کتابای انگلس.
14- بعضیها هم عین من بیچاره که نمیتونم پول زیادی بابت کتاب بدم، میان میرن یه کتابخونه عضو میشن و هر کتابی که باد کرده و یا امانت داده نشده و یا مردم لطف کردن و بعد از خوندن پسش آوردن و عنوان کتابها هیچ ربطی هم به هم ندارن و معمولا هم کتابهای قدیمی هستن یکی یکی می گیرن و میخونن.
من گاهی هم سر وقت کتابخونهی دوستان میرم و چون دختر خوبیام و هر کتابی رو که میخونم اگر عیب و نقصی داشته باشه و چسبی بخواد و شیرازهش در رفته باشه براش درست میکنم با منت بهم کتاب قرض می دن. اینطوری کتابهای کتابخونهی یک استاد دانشگاه رو همهشو نونوار کردم.
این حالت مطالعه خیلی حالت پراکنده داره و اصلا هدفمند نیست. و مثل من آخرش هیچی ازشون در نمیاد.
15- یه عده هم مایهدارن و هم خوش سلیقه. مرتب و سیستماتیک کتاب میخرن و چون خونهشون بزرگه هی کتابخونه اضافه میکنن و دل ماهارو آب میکنن...
16- نمیدونم کسی تا به حال این تجربه رو داشته که یک کتابو هیچجوری تا آخر نمیتونه شروع کنه. دو سه بار امتحان میکنه و هر چقدر هم دیگران میگن کتاب خوب و باارزشیه دیگه هرگز نمیتونه بره سراغش. در کمال شرمندگی کتاب گرگ بیابان هرمان هسه برای من اینطوری بود. شاید چون اون موقع سنم کم بود... نمیدونم... اعتراف میکنم هیجکدوم از کتابهای هریپاتر و هم نتونستم بخونم. حتی فیلماشم نمیتونم بشینم کامل ببینم.
این شماره رو باید در شماره 12 میگنجوندم. صداشو در نیارید!
17- یه عده کتاباشونو قرض می دن و میگن بذار دوزار سطح سواد مردم بره بالا.
ولی عدهی دیگه میگن عمرا کتابمو بدم به کسی. ممکنه هیچوقت هم خودشون نخونن. اما نمیذارن کس دیگهای هم بخونه.
18- یه عده کتاب قرض میکنن و سر موقع تمیز و مرتب پس میارن. اینا شریک مال مردمن!
عدهی دیگه هم لبهی کتابا رو تا میکنن. روشون هم آبگوشت و قرمهسبزی و قیمه و آش رشته و انار میریزن. یکی دوسال هم پسش نمیدن. آخرش هم که صاحبش اومدبگیره میگن کدوم کتاب؟ اونو نامزدم برام خریده!
اینا رو دیگه کسی گوشت سگم نمیذارن جلوشون. چه برسه به کتاب.
(از نوشتههام معلومه دچار خستگی شدم؟)
(اصلا اینا تو نظرخواهیم نبود. همینطوری الکی به عنوان درددل گفتم)
19- بعضیها کتاب کرایه میکنن.
من خودم تعریف بامداد خمار فتانهی حاج سید جوادی رو زیاد شنیده بودم. اما چون روشنفکرا اونموقع خوندن این کتابو مسخره میکردن(راستش خودمم فکر میکردم مثل فهیمه رحیمی مینویسه) روم نشد بخرمش. رفتم یواشکی کرایهش کردم.شبی 100 تومن. و چون میخواستم پول کمتری بدم. دوروزه خوندمش :) البته واقعا کشش داشت.
20- بیشتر مردم کتابهای عباس معروفی، زویا پیرزاد، احمد محمود، محمود دولتآبادی، ایرج پزشکزاد، سیمین دانشور، غزاله علیزاده، و اسماعیل فصیح رو دوست دارن .
21- آقا، شما هم یه چیزی بگین.
لطفا اشتباهها و سوتیهامو بهم یادآوری کنید. بخصوص در طبقه بندی کتابها خیلی قاطی کردم. از بس قاطی خوندم!
پ.ن.
22- عدهای عاشقانه حافظ و فردوسی و سعدی و مولوی دوستن و عین قرآن همیشه همراهشونه.
23- بعضیا عاشق خوندن زندگینامه، سفرنامه و کتابهای تاریخیین.
تو این گروه از نوجوون پیدا میشه تا سالمندای عزیز.
24- در کتاب خوندن لذتی ست که در هیچ چیز دیگر نیست!
(امام زیتونالعابدین بیمار)
---
25- خيلي چيزا در مورد كتاب يادم رفت. اسم خيلي از نويسنده ها و كتاب هاي مهم رو يادم رفت بنويسم.
. بعضيا پرسيدن چرا بيشتر كتاباي تاثيرگذاري كه دوستان معرفي كردن قديميه و كمتر كتاب هاي جديد از نويسندگان جديد تو ليست همه هست.
علتشو نمي دونم. شايد زندگي ها خيلي ماشيني شده و ديگه نويسنده اي حال و حوصله - و همچنين امكانات مالي- نداره بشينه با فراغ بال يه كتاب خوندني 5 جلدي بنويسه.
26- مهمتر از همه از "سانسور كتاب" يادم رفت بنويسم.
نويسنده هاي ايراني با اینکه بیشترشون غم نان دارن با اینحال میشینن تموم توان خودشونو رو کتابشون میذارن.
وسطاش که هی اضطراب سانسور دارن و سعی میکنن خودسانسوری کنن.
بعد از طی هفت خوان رستم تازه کتاب بهشون برگردونده میشه که شکم و یال و سر و پا و دم کتابتو اصلاح کن!
دیگه برای نویسنده دل و دماغ میمونه؟ نه والله!
27- ه.الف شاعر- که نصف سال خارجه و نصف سال داخل- به دوستی گفته:
-.روم نمیشه کتاب جدیدمو چاپ کنم
- جرا؟
- چون در کمال تعجب وزارت ارشاد خیلی سریع اجازهی نشر داده. میترسم مردم فکرای بد راجع بهم بکنن!
- :)
2:08 | Zeitoon | نظرها(73)
"كتاب"
كتابخوانان و کتابدوستان عزیز
به لطف شما اسم کلی کتاب در نظرخواهی مطلب ِ قبلی جمع شده.
اگه کسی دنبال معرفی کتاب میگرده بره یه سر بزنه. چیزای خوبی پیدا میشه.( در نظرخواهی زیتون بلاگفا هم هست.)!
ولگرد صد تا کتاب برتر رو معرفی کرده!.
خیلی دلم میخواد یه وقت حسابی گیر بیارم و این اسامی رو مرتب کنم و توی یه فایل جمع کنم.
واقعا از شما ممنونم. خیلیها از جمله خودم دنبال کتابهای خوبی که ارزش خوندن داشته باشن میگشتیم.
گرچه به قول مرمر :
"هرکتابی حتی کتابهای زرد و بازاری هم در مقطعی می توانندتاثيرگذاروشخصيت سازباشند"
خیلی از آدما با کتابای فهیمه رحیمی و مایک هامر(سکسی جنایی) و ر.اعتمادی ... شروع کردن و كتابخون شدن و راهشونو پیدا کردن.
با خوندن نظرهای شما به چند نکته رسیدم.(البته باید قشنگ بشینم نظرها رو کلاسه کنم نه اینجوری کترهای!)
1- بیشتر ماها مطالعه رو از دوران کودکی شروع کردیم و این علاقه تا بهحال ادامه داشته.
کتابهای تنتن و میلو، بابا لنگدراز، شازده کوچولو، قصههای صمد بهرنگی، هایدی، کتابهای طلایی، حتی قصههای کدو قلقلهزن و ملکجمشید و ملک خورشید و... مارو علاقهمند کردن به دنیای قصهها...
2- کتابایی که آدم در دوران نوجوونی میخونه بیشترین تآثیر رو در زندگی آدما میذاره و البته بیشتر تو این دوره رمان خونده میشه:
مثل دزیره، برباد رفته، کلیدر، جای خالی سلوچ، داستانهای علیاشرف درویشیان، ماکسیم گورکی، داستانهای مارک تواین، همینگوی، رومن رولان همچنین کتابهای سهلالهضمی مثل بامداد خمار، حتی کتابهای فهیمه رحیمی تو این دوره خیلی طرفدار دارن.
3- بعضیها ایدئولوژیشون با کتاب کمکم شکل گرفته:
کتابهایی مثل: خرمگس، برمیگردیم گل نسترن بچینیم، لبهتیغ و کتابهای برشت و چخوف و امیل زولا... خیلیها رو به سوسیالیسم و عقاید چپ علاقهمند کرد.
4- خیلیها با خوندن کتابهای پائولو کوئیلو، شریعتی، جلال آل احمدو... به مذهب مترقی گرایش پیدا کردن.
5- خیلیها با خوندن چند کتاب به سیاست علاقهمند شدن:
قلعهی حیوانات، کتابهای اوریانا فالاچی، 1984و...
6- در دورهی جوونی خیلیها روی میارن به کتابهای صادق هدایت، آلبرکامو، مارکز، فلوبر، استاندال، بالزاک، پوشکین، آندره ژید و ساماراگو، هانریش بل و پرل باک، تولستوی، ...
و افکار بخصوصی پیدا میکنن.
7- کتابهای فلسفی مثل کتابهای هرمان هسه و دنیای سوفی و...سلینجر و...
8- یه عده کتابهای مربوط به مسئولین حکومت قبلی رو دوست دارن :
شایان و دکتر صادق حمایت استاد اینجور کتابان.
کتابایی راجع به اردشیر زاهدی، مصدق، شاه و فرح و داریوش همایون و ...
9- یک عده هم کتابهای مربوط به زمان یاقوت رو دوست دارن مثل:
شعرای امام و توضیحالمسائل( البته میدونم اینویکی برای شوخی مطرح شده. اما خوب یه عده مثل فضولباشی نظرخواهیم دوستش دارن.) قرآن و نهجالبلاغه، مفاتيح الجنان ودعای ابو حمزه ثمالي و حلیهالمتقی.
عاشق شعرای حمید سبزواری یا شطحیات احمد عزیزیین!
10- بعضیا با خوندن کتابی موافق با یک عقیده از اون عقیده بیزار میشن.
مثلا یه کتاب مذهبی میخونن و از مذهب متنفر میشن. و برعکس یه کتاب ضد مذهب میخونن و تازه به مذهب علاقهمند میشن.
11- یه عده دچار احساسات شاعرانه میشن و با سهراب سپهری و فروغ فرخزاد و فریدون مشیری و.... حال میکنن.
رئالیستها شاملو خونن. بعضی دیگه بیژن نجدی یا صالحی و قیصرامین پور میخونن و...
12- بعضیا یه کتابو میان صد بار بخونن میبینن فاز نمیده. یهو یه سال بعد، دو سال بعد میان برای صد و یکمین بار صفحهی اولو که می خونن میرن تا آخر.(برای خود من جان شیفته این مدلی بود. ).
13- بعضیها به قول نانا سیستماتیک کتاب میخونن. مثلا میان میگردن تموم کتابهای جین آستین رو پیدا میکنن و می خونن. یا از یه روند مطالعاتی مشخصی پیروی میکنن.
قدیما برای شناختن سوسیالیسم از کتاب اصول مقدماتی فسلفه ژرژ پلیتسر شروع میکردن. بعد تکامل انسان و همینطور برو بابا تا برسی به کاپیتال مارکس و چه باید کرد لنین و کتابای انگلس.
14- بعضیها هم عین من بیچاره که نمیتونم پول زیادی بابت کتاب بدم، میان میرن یه کتابخونه عضو میشن و هر کتابی که باد کرده و یا امانت داده نشده و یا مردم لطف کردن و بعد از خوندن پسش آوردن و عنوان کتابها هیچ ربطی هم به هم ندارن و معمولا هم کتابهای قدیمی هستن یکی یکی می گیرن و میخونن.
من گاهی هم سر وقت کتابخونهی دوستان میرم و چون دختر خوبیام و هر کتابی رو که میخونم اگر عیب و نقصی داشته باشه و چسبی بخواد و شیرازهش در رفته باشه براش درست میکنم با منت بهم کتاب قرض می دن. اینطوری کتابهای کتابخونهی یک استاد دانشگاه رو همهشو نونوار کردم.
این حالت مطالعه خیلی حالت پراکنده داره و اصلا هدفمند نیست. و مثل من آخرش هیچی ازشون در نمیاد.
15- یه عده هم مایهدارن و هم خوش سلیقه. مرتب و سیستماتیک کتاب میخرن و چون خونهشون بزرگه هی کتابخونه اضافه میکنن و دل ماهارو آب میکنن...
16- نمیدونم کسی تا به حال این تجربه رو داشته که یک کتابو هیچجوری تا آخر نمیتونه شروع کنه. دو سه بار امتحان میکنه و هر چقدر هم دیگران میگن کتاب خوب و باارزشیه دیگه هرگز نمیتونه بره سراغش. در کمال شرمندگی کتاب گرگ بیابان هرمان هسه برای من اینطوری بود. شاید چون اون موقع سنم کم بود... نمیدونم... اعتراف میکنم هیجکدوم از کتابهای هریپاتر و هم نتونستم بخونم. حتی فیلماشم نمیتونم بشینم کامل ببینم.
این شماره رو باید در شماره 12 میگنجوندم. صداشو در نیارید!
17- یه عده کتاباشونو قرض می دن و میگن بذار دوزار سطح سواد مردم بره بالا.
ولی عدهی دیگه میگن عمرا کتابمو بدم به کسی. ممکنه هیچوقت هم خودشون نخونن. اما نمیذارن کس دیگهای هم بخونه.
18- یه عده کتاب قرض میکنن و سر موقع تمیز و مرتب پس میارن. اینا شریک مال مردمن!
عدهی دیگه هم لبهی کتابا رو تا میکنن. روشون هم آبگوشت و قرمهسبزی و قیمه و آش رشته و انار میریزن. یکی دوسال هم پسش نمیدن. آخرش هم که صاحبش اومدبگیره میگن کدوم کتاب؟ اونو نامزدم برام خریده!
اینا رو دیگه کسی گوشت سگم نمیذارن جلوشون. چه برسه به کتاب.
(از نوشتههام معلومه دچار خستگی شدم؟)
(اصلا اینا تو نظرخواهیم نبود. همینطوری الکی به عنوان درددل گفتم)
19- بعضیها کتاب کرایه میکنن.
من خودم تعریف بامداد خمار فتانهی حاج سید جوادی رو زیاد شنیده بودم. اما چون روشنفکرا اونموقع خوندن این کتابو مسخره میکردن(راستش خودمم فکر میکردم مثل فهیمه رحیمی مینویسه) روم نشد بخرمش. رفتم یواشکی کرایهش کردم.شبی 100 تومن. و چون میخواستم پول کمتری بدم. دوروزه خوندمش :) البته واقعا کشش داشت.
20- بیشتر مردم کتابهای عباس معروفی، زویا پیرزاد، احمد محمود، محمود دولتآبادی، ایرج پزشکزاد، سیمین دانشور، غزاله علیزاده، و اسماعیل فصیح رو دوست دارن .
21- آقا، شما هم یه چیزی بگین.
لطفا اشتباهها و سوتیهامو بهم یادآوری کنید. بخصوص در طبقه بندی کتابها خیلی قاطی کردم. از بس قاطی خوندم!
پ.ن.
22- عدهای عاشقانه حافظ و فردوسی و سعدی و مولوی دوستن و عین قرآن همیشه همراهشونه.
23- بعضیا عاشق خوندن زندگینامه، سفرنامه و کتابهای تاریخیین.
تو این گروه از نوجوون پیدا میشه تا سالمندای عزیز.
24- در کتاب خوندن لذتی ست که در هیچ چیز دیگر نیست!
(امام زیتونالعابدین بیمار)
---
25- خيلي چيزا در مورد كتاب يادم رفت. اسم خيلي از نويسنده ها و كتاب هاي مهم رو يادم رفت بنويسم.
. بعضيا پرسيدن چرا بيشتر كتاباي تاثيرگذاري كه دوستان معرفي كردن قديميه و كمتر كتاب هاي جديد از نويسندگان جديد تو ليست همه هست.
علتشو نمي دونم. شايد زندگي ها خيلي ماشيني شده و ديگه نويسنده اي حال و حوصله - و همچنين امكانات مالي- نداره بشينه با فراغ بال يه كتاب خوندني 5 جلدي بنويسه.
26- مهمتر از همه از "سانسور كتاب" يادم رفت بنويسم.
نويسنده هاي ايراني با اینکه بیشترشون غم نان دارن با اینحال میشینن تموم توان خودشونو رو کتابشون میذارن.
وسطاش که هی اضطراب سانسور دارن و سعی میکنن خودسانسوری کنن.
بعد از طی هفت خوان رستم تازه کتاب بهشون برگردونده میشه که شکم و یال و سر و پا و دم کتابتو اصلاح کن!
دیگه برای نویسنده دل و دماغ میمونه؟ نه والله!
27- ه.الف شاعر- که نصف سال خارجه و نصف سال داخل- به دوستی گفته:
-.روم نمیشه کتاب جدیدمو چاپ کنم
- جرا؟
- چون در کمال تعجب وزارت ارشاد خیلی سریع اجازهی نشر داده. میترسم مردم فکرای بد راجع بهم بکنن!
- :)
2:08 | Zeitoon | نظرها(73)
كتابي براي خواندن
جمعه، 27 بهمن 1385
كتابي براي خواندن
میشه خواهش کنم اسم كتاب يا كتابايي که روی شما تاثیر گذاشتن (البته منظورم خوندنشونه نه رنگ جلد و زیباییشون) تو نظرخواهي بنويسيد!
از هر نوع كه باشه. رمان، فلسفه، تاريخي، محيط زيستي، شعر و....
3:35 | Zeitoon | نظرها(192)
كتابي براي خواندن
میشه خواهش کنم اسم كتاب يا كتابايي که روی شما تاثیر گذاشتن (البته منظورم خوندنشونه نه رنگ جلد و زیباییشون) تو نظرخواهي بنويسيد!
از هر نوع كه باشه. رمان، فلسفه، تاريخي، محيط زيستي، شعر و....
3:35 | Zeitoon | نظرها(192)
22 بهمن!
يک شنبه، 22 بهمن 1385
22 بهمن!
1- مي ترسم منم بشم مثل دكتر دوشاخه. يادش به خير. 12 خرداد 82 راجع بهش نوشتم:
"يكي از آشناهاي بابام كه بهش مي گفتن(( آقاي دكتر دو شاخه ))فوت كرد- يادش به خير !!مرد خيلي خوب ومهربون و روشنفكري بود..از هر كاري كه از دستش براي ديگران بر ميومد دريغ نمی کرد ..فقط دو تا عيب كوچولو داشت ..يكي اينكه خيلي دوست داشت ساعتها بشينه و حرف بزنه و ديگران بشينن و فقط گوش بدن ،هميشه هم دو انگشت اشاره و وسط دست راستش به هوا بود و بقيه انگشتاش بسته .. عين دوشاخه ي محبت ..سيگاري نبود ها .. علامت وي انگيسي به معني پيروزي هم نبود..تموم بحثش اين بود كه: (( اينا)) دو ماه ديگه مي رن ! و دوميش اين بود كه هيچ اهل شوخي نبود..هيچكس جرات نداشت جلوش بهش بگه دكتر دو شاخه .. وسط صحبتاش هيچی نمی خورد و نمی آشاميد ..جدی جدی بود .. از بس با انگشت دو ماه رو نشون داده بود ..بيشتر وقتا انگشتش حاضر و آماده براي گفتن اين جمله بود ..آخرش هم اون دو ماه نرسيد براش :-(
از دكتر دوشاخه دو پسر سه شاخه به يادگار مونده ! "
2- واقعا 28 سال گذشت؟!؟! ددم واي... يا بهتره بگم ددم ياندي!
3- امشب هيچكس اين ورا نرفت بالاي پشت بوم الله اكبر بگه.
اصلا از سنگ و علف صدا درميومد كه از مردم اين شهر نميومد.
تا اونجايي كه رفتم رو پشت بوم و گوشامو تيز كردم هيچ صدايي نشنيدم..
مثل ازهاري با دوربين هم شهرو رصد كردم. نه كسي رو ديدم نه حتي كسي نوار گذاشته بود.
شهر در امن و ا مان:)
4- اما ... پس اينا كي ين فردا مي رن راهپيمايي؟
5- بقيه داره....
اما مي مونه براي فردا...
6- اينو بگم و برم بخوابم.
دل تو دلم نيست. احمدي نژاد جونم قول داده بود تو دهه ي زجر دوتا مژده بهمون بده!
اوليش كشف واكسن ايدز بود كه ايران رو در قله ي دانش پزشكي نشوند.
يعني فردا چه مژده ي ديگه اي در انتظارمونه؟
پنداري يه چيزايي در مورد حق مسلممونه. انرژي هسته اي و يه همچيم چيزايي.
تاپ تاپ تاپ تاپ تاپ
(اين صداي قلبمه كه داريد مي شنويد.)
(صداي قلب از نظر پزشكي انگار بايد يه چيزايي تو مايه هاي تيپ تاپ تيپ تاپ يا تيك تاك تيك تاك باشه. نه؟)
7- اينو هم بگم! قول مي دم كه برم.
اون مسئلهاي كه قبلا گفته بودم كه رفسنجاني كم كم احمدي نژادو كنار ميزنه انگار داره به واقعيت ميپيونده.
تو تلويزيون راه به راه نشونش ميدن( تو برنامهی فرزاد حسنی هم آورده بودنش) و جالبه كه تو مصاحبههاش همهش میگه مغز متفکر جمهوری اسلامی من بودم و حتی با امام سر مواضعش تندی میکردم و تو اخبار هم تازگیها دارن خیلی بزرگش میکنن.
خلاصه که یه بوهایی میآد...
پ.ن.
8- کلی عکس، گزارش، نقد، متن سخنرانی و شبهای بخارا در تادانهی یوسف علیخانی...
9- صادقانهی صادق....
10- خانهتکانی مرضیه ستوده در وبلاگ آقای سردوزامی....
11- بعضی بلاگرها مثل پونه پیشنهاد دادن که روز 25 بهمن رو به جای روز والنتین روز عشاق بنامیم.
سپند روز روز عشق ایرانیان جانشینی شایسته برای والنتاین
12- دلنوشتههای امیرحسین شفقی هنر در تبلیغات و....
13- وبلاگ یک یاغی:
احمدی نژاد گفته:
یک دانشآموز پونزده شونزده ساله تو زیرزمین خونهشون انرژی هستهای تولید کرده(لابد با پِهِن) ما هم براش بادیگارد و ماشین و راننده گرفتیم که یه وقت ندزدنش!( احمدینژاد جان احتمال دزدیدن خودت خیلی بیشتره.)
14- نسل سوختهای چون من...
15- اینم سایت خیلی بامزهی " یک صد میلیارد امضا برای تغییر قوانین تبعیضآمیز علیه مردان"
:))
16 خاطرات زندان ملاحسنی(در سه قسمت) رو هر کی نخونه، از کفش رفته:))
17- حسن ختام:
سخنرانی احمدینژاد:))
آقا زیاد نخندید. فکر همسایهها رو هم بکنید!
18- متوجه نشدم این خانم افکار خواب دیده که رفته راهپیمایی و جمعیت خیلی زیادی اومده بودن یا طنز نوشته!
19- زهرا کمال فر و دو فرزندش هشت ماه است که در فرودگاه مسکو آواره اند!
اين زن ايراني که قصد داشت به همراه دو فرزند 12 و 17 ساله اش به صورت غيرقانوني به کانادا مهاجرت کند 18 ماه است که در فرودگاه مسکو سرگردان است و در سالن فرودگاه زندگي مي کند.
آيا بلاگري تو مسكو داريم تا ازش خواهش كنيم بره از اين زن و بچه هاش گزارش تهيه كنه؟
شايد از اين طريق بتونيم كمكشون كنيم.
از بلاگرهاي ديگه خواهش مي كنم به اين وبلاگ لينك بدن تا همه از زندگي اسف بارشون باخبر بشن.
ممنون.
3:00 | Zeitoon | نظرها(155)
22 بهمن!
1- مي ترسم منم بشم مثل دكتر دوشاخه. يادش به خير. 12 خرداد 82 راجع بهش نوشتم:
"يكي از آشناهاي بابام كه بهش مي گفتن(( آقاي دكتر دو شاخه ))فوت كرد- يادش به خير !!مرد خيلي خوب ومهربون و روشنفكري بود..از هر كاري كه از دستش براي ديگران بر ميومد دريغ نمی کرد ..فقط دو تا عيب كوچولو داشت ..يكي اينكه خيلي دوست داشت ساعتها بشينه و حرف بزنه و ديگران بشينن و فقط گوش بدن ،هميشه هم دو انگشت اشاره و وسط دست راستش به هوا بود و بقيه انگشتاش بسته .. عين دوشاخه ي محبت ..سيگاري نبود ها .. علامت وي انگيسي به معني پيروزي هم نبود..تموم بحثش اين بود كه: (( اينا)) دو ماه ديگه مي رن ! و دوميش اين بود كه هيچ اهل شوخي نبود..هيچكس جرات نداشت جلوش بهش بگه دكتر دو شاخه .. وسط صحبتاش هيچی نمی خورد و نمی آشاميد ..جدی جدی بود .. از بس با انگشت دو ماه رو نشون داده بود ..بيشتر وقتا انگشتش حاضر و آماده براي گفتن اين جمله بود ..آخرش هم اون دو ماه نرسيد براش :-(
از دكتر دوشاخه دو پسر سه شاخه به يادگار مونده ! "
2- واقعا 28 سال گذشت؟!؟! ددم واي... يا بهتره بگم ددم ياندي!
3- امشب هيچكس اين ورا نرفت بالاي پشت بوم الله اكبر بگه.
اصلا از سنگ و علف صدا درميومد كه از مردم اين شهر نميومد.
تا اونجايي كه رفتم رو پشت بوم و گوشامو تيز كردم هيچ صدايي نشنيدم..
مثل ازهاري با دوربين هم شهرو رصد كردم. نه كسي رو ديدم نه حتي كسي نوار گذاشته بود.
شهر در امن و ا مان:)
4- اما ... پس اينا كي ين فردا مي رن راهپيمايي؟
5- بقيه داره....
اما مي مونه براي فردا...
6- اينو بگم و برم بخوابم.
دل تو دلم نيست. احمدي نژاد جونم قول داده بود تو دهه ي زجر دوتا مژده بهمون بده!
اوليش كشف واكسن ايدز بود كه ايران رو در قله ي دانش پزشكي نشوند.
يعني فردا چه مژده ي ديگه اي در انتظارمونه؟
پنداري يه چيزايي در مورد حق مسلممونه. انرژي هسته اي و يه همچيم چيزايي.
تاپ تاپ تاپ تاپ تاپ
(اين صداي قلبمه كه داريد مي شنويد.)
(صداي قلب از نظر پزشكي انگار بايد يه چيزايي تو مايه هاي تيپ تاپ تيپ تاپ يا تيك تاك تيك تاك باشه. نه؟)
7- اينو هم بگم! قول مي دم كه برم.
اون مسئلهاي كه قبلا گفته بودم كه رفسنجاني كم كم احمدي نژادو كنار ميزنه انگار داره به واقعيت ميپيونده.
تو تلويزيون راه به راه نشونش ميدن( تو برنامهی فرزاد حسنی هم آورده بودنش) و جالبه كه تو مصاحبههاش همهش میگه مغز متفکر جمهوری اسلامی من بودم و حتی با امام سر مواضعش تندی میکردم و تو اخبار هم تازگیها دارن خیلی بزرگش میکنن.
خلاصه که یه بوهایی میآد...
پ.ن.
8- کلی عکس، گزارش، نقد، متن سخنرانی و شبهای بخارا در تادانهی یوسف علیخانی...
9- صادقانهی صادق....
10- خانهتکانی مرضیه ستوده در وبلاگ آقای سردوزامی....
11- بعضی بلاگرها مثل پونه پیشنهاد دادن که روز 25 بهمن رو به جای روز والنتین روز عشاق بنامیم.
سپند روز روز عشق ایرانیان جانشینی شایسته برای والنتاین
12- دلنوشتههای امیرحسین شفقی هنر در تبلیغات و....
13- وبلاگ یک یاغی:
احمدی نژاد گفته:
یک دانشآموز پونزده شونزده ساله تو زیرزمین خونهشون انرژی هستهای تولید کرده(لابد با پِهِن) ما هم براش بادیگارد و ماشین و راننده گرفتیم که یه وقت ندزدنش!( احمدینژاد جان احتمال دزدیدن خودت خیلی بیشتره.)
14- نسل سوختهای چون من...
15- اینم سایت خیلی بامزهی " یک صد میلیارد امضا برای تغییر قوانین تبعیضآمیز علیه مردان"
:))
16 خاطرات زندان ملاحسنی(در سه قسمت) رو هر کی نخونه، از کفش رفته:))
17- حسن ختام:
سخنرانی احمدینژاد:))
آقا زیاد نخندید. فکر همسایهها رو هم بکنید!
18- متوجه نشدم این خانم افکار خواب دیده که رفته راهپیمایی و جمعیت خیلی زیادی اومده بودن یا طنز نوشته!
19- زهرا کمال فر و دو فرزندش هشت ماه است که در فرودگاه مسکو آواره اند!
اين زن ايراني که قصد داشت به همراه دو فرزند 12 و 17 ساله اش به صورت غيرقانوني به کانادا مهاجرت کند 18 ماه است که در فرودگاه مسکو سرگردان است و در سالن فرودگاه زندگي مي کند.
آيا بلاگري تو مسكو داريم تا ازش خواهش كنيم بره از اين زن و بچه هاش گزارش تهيه كنه؟
شايد از اين طريق بتونيم كمكشون كنيم.
از بلاگرهاي ديگه خواهش مي كنم به اين وبلاگ لينك بدن تا همه از زندگي اسف بارشون باخبر بشن.
ممنون.
3:00 | Zeitoon | نظرها(155)
خسرو گلسرخی
پنج شنبه، 19 بهمن 1385
خسرو گلسرخی
1- ديشب تلويزيون رو كه روشن كردم ، نمیدونم کدوم کانال بود- ديدم فرزاد حسني داره به مهمون برنامهش داره میگه:
امیر جان یه فیلم غیر منتظره میخواد پخش شه. با هم ببینیم.
انگشتم رو از شماره کانال بعدی برداشتم. کنجکاو شدم ولی گفتم لابد باز میخواد یه تیکه فیلم از تظاهرات سال 57 نشون بده.
و در مقابل چشمای حیرتزدهی من دفاعیات خسرو گلسرخی را دادگاه زمان شاه رو –سال 1352- نشون داد.
چقدر شجاع بوده این مرد. این شاعر ِ" باید که دوست بداریم یاران/ باید که چون خزر بخروشیم/ فریادهای ما اگر چه رسا نیست/ باید یکی شود ای یاران."
همهش میگفت من از خودم دفاع نمیکنم. من از خلقم دفاع میکنم. چه صدایی داشت این خسرو گلسرخی. چه صلابتی(الحق که صداگذاریاش هم از صداگذاری فیلمهای سینمایی اخیر هم خیلی بهتر بود).
فکر میکنم این فیلم چه ولولهای در اون زمان به پا کرده.
آیا حکومت الان ایران جرأت داره دفاعیات اکبر گنجی و ناصر زرافشان و... حتی مجتبی سمیعینژاد و کیانوش سنجری و آرش سیگارچی رو پخش کنه؟
2- امسال دههی فجر مدل تبلیغات جمهوری اسلامی خیلی عوض شده.
بر خلاف سالهای قبل خیلی با احترام فیلمهای خصوصی شاه و فرح رو نشون میدن و وسطش براش شاخ و دم نمیگذارن و در زبالهدان تاریخ نمیاندازنش. فیلمهای شاه با ثریا، فوزیه و فرح و بچههاش به کرات پخش میشه.
برخلاف سالهای قبل زنهای بیحجاب از تظاهرات سال 57 حذف نشدن.
زنهای بیحجاب در دادگاه خسرو گلسرخی هم سانسور نشده بودن.
میدونم دادگاه گلسرخی رو از این منظر نشون دادن که گفته سخنم را از مولا علی آغاز میکنم.
درسته که تو دفاعیاتش یه جورایی گفته اسلام و سوسیالیسم منافاتی با هم ندارن.
اما اینها که تاحالا سایهی سوسیالیسم و کمونیسم رو با تیر میزدن.
چه اتفاقی افتاده؟ چرا تلویزیون ایران اینقدر ولخرج شده؟
چرا امسال اینقدر از روسای جمهور آمریکا یعنی کارتر و کندی و... با همسراشون فیلم نشون میدن؟
3- یکبار دیگه همینجوری تلویزیون رو روشن کردم. فکر کنم یکی ازسریالهای دههی زجری بود. ظاهرا قصهها در یه قهوهخونه در مرز ایران(نمیدونم با کجا) اتفاق میافته.
اون تیکهای که من دیدم دست چپ سعید شیخزاده مثلا تیر خورده و از دست مأمورای زمان شاه فرار کرده بود.
صاحب قهوهخونه هم که انقلابیه و شاگردش یه پسر لاله( نقشش رو یکی از برادران آهنگر. احتمالا امید بازی میکرد)بهش پناه داده. سعید شیخ زاده از ضعف رو تخت قهوهخونه میخوابه. کجا؟ رو بازوی چپش که آستینش با گلوله سوراخ شده و همینطور از سوراخش خونه که بیرون میریزه. من اصلا حواسم به دیالوگها نیست. منتظرم ببینم کسی به بازیگر تذکرمیده یا نه. برنامه زنده هم نیست.
بعد که با صاحب قهوهخونه صمیمی میشه نیمه خیز می شه رو آرنج دست چپش راحت تکیه میده و درددل میکنه. بدون اینکه حتی یه آخ بگه. وقتی میشینه چایی رو با همون دست چپش میگیره. وقتی صاحبقهوهخونه هم میخواد ساکشو بهش بده تا از دست مأمورایی که دارن میان فرار کنه بازم با دست خونین و مالینش ساک سنگینو میگیره و فرار میکنه.
نه کارگردان، نه دستیار، نه منشی صحنه، نه فیلمبردار، نه صدابردار نه حتی چایی ریز گروه نگفت:
الاغ، تو دست چپت تیر خورده. با اون یکی دستت کاراتو بکن!
یا اگه بازیگر چپدسته. بازوی راستش رو تیرخورده و خونین میکردن!
ببین بودجههای نازنین ما صرف چه برنامههایی میشه.
4- ای مردم باشتین!
یکی شش ماه، یه سال، پنج سال میره زندان. هر روز شکنجه میشه. به خاطر شرایط وحشتناک زندان اعتصاب غذا میکنه. هیچکی براش تره خورد نمیکنه. طفلک وقتی هم میاد بیرون انتظاری از کسی نداره که بگیرنش رو کول و دور شهر بچرخوننش. عین گلسرخی میگه من برای مردمم مبارزه میکنم و از کسی هم توقعی ندارم.
اونوقت یکی که بارها اعلام کرده من سیاسی نیستم و با حکومت مشکلی ندارم. نمازمو میخونم و روزهمم میگیرم، برای چند ساعت میره زندان، ببخشید هتلاوین و وقتی میاد بیرون برای کسایی که تو این چند ساعت بهش لینک ندادن و بهش زنگ نزدن خط و نشون میکشه. به بعضیها با لحن بیادبانهای فحش میده. غافل از اینکه کسی اگر کاری هم کرده برای کل جنبش کرده نه برای فرد بخصوص اون.
خوب دیگه جوونیاست و نادونی و سرپرباد! در جواب کسایی هم ازش میپرسن چرا خودت تاحالا به زندانی های سیاسی نه لینک دادی نه حالشونو پرسیدی پرخاشگرانه جواب میده من تو دلم ناراحت بودم و بیرون از اینترنت کارایی کردم.( خوب هر کسی هم میتونه همین جواب رو به خودش بده) بقیه انتقادها رو هم که طبق معمول پاک میکنه.
من اینا رو تقصیر اون طفلک نمیدونم. این مردم ما هستن که به خاطر آرزوهای "خودشون" یکی روبیجهت مثل بادکنک باد میکنن. جالب اینجاست که شخص در باد کردن خودش کمک هم میکنه. اونقدر باد میشه که ناگهان میترکه.
وقتی هم ترکید حتی نمیان تیکههاشو جمع کنن.
مثل.... یادتون هست؟
5- دوتا ویژهنامه بخارا به دستم رسیده. یکی در مورد اوسیپ ماندلشتام شاعر نامدار روس و یکی گونتر گراس. واقعا علی دهباشی کاری کرده کارستان. در مورد این دو ویژهنامه حتما مینویسم. ویژهنامه یه چیزی میگم و یه چیزی میشنوید.
6- برای آذر فخر عزیزم آرزوی سلامتی هر چه زودتر دارم...
پ.ن.
7- این لینکو همین الان یه نفر برام فرستاد.
بابا چه خبره این وبلاگستان:)
اونایی که افتخار میکنن که با اسم اصلی مینویسن و به ما مستعار نویسا میپرن که چرا به قراراشون نمیریم یکی از دلایلش همینه!
جالبه یکی از همین خانمهای محترم که قهرمان ملی شده و بارها اعلام کرده با یک بسته شکلات هم بعله، با هر دوست پسرشکلاتی که قرار داره مثل: ع.ق. و ح.م. و ح.ع و...
حتما هم باید یه لجنپرونی راجع به زیتون بکنه(من این وسط چکارم نمیدونم والله). به یکیشون گفته اگر میخوای باهام باشم باید لینک زیتونو برداری:))
از کجا میفهمم؟ خودشون برام مینویسن! !
توضیح: من هنوز این متنو نخوندم. اما با دیدن چند جمله بسيار مزخرف از دوسه نفر که اعای پیغمبری و روشنفکری دارن فهمیدم مستعار نویسا چقدر متینترن!
چیزی که در مورد بيشتر اونایی که با اسم اصلی مینویسن متوجه شدم، اینه که از اسمشون استفادهی بهینه میبرن!
بعضیاشون هم مرتب از اسمهای گنده گنده بالا میرن، مثلا فلان آدم گنده گفت تو چقدر خوبی و گلی.
به دیگران مرتب نون قرض میدن که یک جایی این نونو پس بگیرن.
هم اعلام می کنن که با چی خر میشن و به همه شماره تلفن می دن و .... بعله دیگه...
هر مستعار نویسی هم که ناگهان با اسم اصلی مینویسه اولین کاری که میکنه اینه که برای خودش تبلیغ کنه!
که هم نفع مادی براش داره و هم معنوی.
مطمئنم اگر خودم هم آشکار شم از همچین ایراداتی مبرا نخواهم بود.
ظاهرا اميد اون نوشته يا افشاگري به قول خودش يك كيلومتري(29 صفحه اي) رو از سايتش برداشته. اما من چون مي خواستم بعدا آفلاين بخونمش براي خودم سيوش كرده بودم و هر وقت بتونم يه جايي مي ذارمش. كجا مي شه متن( مايكروسافت ورد) گذاشت؟
توضيح در ده روز بعد( 29 بهمن)
بعدا كه اين 29 صفحه رو كامل خوندم ديدم اسم خيلي ها تو اين مثلا افشاگري اومده. كسايي كه از ديد من موجه هستن و حتما دوست ندارن حرف هايي كه پشتشون زده مي شه جايي انتشار پيدا كنه. مخصوصا اينكه خود اميد هم از رو سايتش برداشت.
از همون شب به بعد به كسايي كه ازم پرسيدن نگفتم و ازين به بعد هم نخواهم گفت.
ولي خوب.... برام خيلي جالب بود و در شناخت من از بچه هاي وبلاگستان خيلي تاثير داشت:)
8- جوك دانش آموزي
نمايندگان دانش آموزان مدارس مي رن پيش يه آيت الله تا ازش استفسار كنن براي اجراي موسيقي در جشن هاي دهه فجر.
- آقا، زدن كي بورد(يا اصطلاحا ارگ) تو اين دهه مجازه؟
- نخير! جايز نيست.
- سنتور چي؟ اونو اجازه داريم بزنيم؟
- نخير سنتور هم حرام است.
- دمبك؟ دمبك چي؟
- اولا دمبك نيست و تمبك است. دوما زدنش حرام تر از نوازش دم سگ است.
- گيتار؟
- حرام!
- پيانو و ويلن؟
- زبانت را گاز بگير بچه! حرام.
-...
- حرام!
-...؟
- حرام!!!
- پس ما سرود " خميني اي امام " رو با گوز و شيشكي بزنيم؟
13:07 | Zeitoon | نظرها(122)
خسرو گلسرخی
1- ديشب تلويزيون رو كه روشن كردم ، نمیدونم کدوم کانال بود- ديدم فرزاد حسني داره به مهمون برنامهش داره میگه:
امیر جان یه فیلم غیر منتظره میخواد پخش شه. با هم ببینیم.
انگشتم رو از شماره کانال بعدی برداشتم. کنجکاو شدم ولی گفتم لابد باز میخواد یه تیکه فیلم از تظاهرات سال 57 نشون بده.
و در مقابل چشمای حیرتزدهی من دفاعیات خسرو گلسرخی را دادگاه زمان شاه رو –سال 1352- نشون داد.
چقدر شجاع بوده این مرد. این شاعر ِ" باید که دوست بداریم یاران/ باید که چون خزر بخروشیم/ فریادهای ما اگر چه رسا نیست/ باید یکی شود ای یاران."
همهش میگفت من از خودم دفاع نمیکنم. من از خلقم دفاع میکنم. چه صدایی داشت این خسرو گلسرخی. چه صلابتی(الحق که صداگذاریاش هم از صداگذاری فیلمهای سینمایی اخیر هم خیلی بهتر بود).
فکر میکنم این فیلم چه ولولهای در اون زمان به پا کرده.
آیا حکومت الان ایران جرأت داره دفاعیات اکبر گنجی و ناصر زرافشان و... حتی مجتبی سمیعینژاد و کیانوش سنجری و آرش سیگارچی رو پخش کنه؟
2- امسال دههی فجر مدل تبلیغات جمهوری اسلامی خیلی عوض شده.
بر خلاف سالهای قبل خیلی با احترام فیلمهای خصوصی شاه و فرح رو نشون میدن و وسطش براش شاخ و دم نمیگذارن و در زبالهدان تاریخ نمیاندازنش. فیلمهای شاه با ثریا، فوزیه و فرح و بچههاش به کرات پخش میشه.
برخلاف سالهای قبل زنهای بیحجاب از تظاهرات سال 57 حذف نشدن.
زنهای بیحجاب در دادگاه خسرو گلسرخی هم سانسور نشده بودن.
میدونم دادگاه گلسرخی رو از این منظر نشون دادن که گفته سخنم را از مولا علی آغاز میکنم.
درسته که تو دفاعیاتش یه جورایی گفته اسلام و سوسیالیسم منافاتی با هم ندارن.
اما اینها که تاحالا سایهی سوسیالیسم و کمونیسم رو با تیر میزدن.
چه اتفاقی افتاده؟ چرا تلویزیون ایران اینقدر ولخرج شده؟
چرا امسال اینقدر از روسای جمهور آمریکا یعنی کارتر و کندی و... با همسراشون فیلم نشون میدن؟
3- یکبار دیگه همینجوری تلویزیون رو روشن کردم. فکر کنم یکی ازسریالهای دههی زجری بود. ظاهرا قصهها در یه قهوهخونه در مرز ایران(نمیدونم با کجا) اتفاق میافته.
اون تیکهای که من دیدم دست چپ سعید شیخزاده مثلا تیر خورده و از دست مأمورای زمان شاه فرار کرده بود.
صاحب قهوهخونه هم که انقلابیه و شاگردش یه پسر لاله( نقشش رو یکی از برادران آهنگر. احتمالا امید بازی میکرد)بهش پناه داده. سعید شیخ زاده از ضعف رو تخت قهوهخونه میخوابه. کجا؟ رو بازوی چپش که آستینش با گلوله سوراخ شده و همینطور از سوراخش خونه که بیرون میریزه. من اصلا حواسم به دیالوگها نیست. منتظرم ببینم کسی به بازیگر تذکرمیده یا نه. برنامه زنده هم نیست.
بعد که با صاحب قهوهخونه صمیمی میشه نیمه خیز می شه رو آرنج دست چپش راحت تکیه میده و درددل میکنه. بدون اینکه حتی یه آخ بگه. وقتی میشینه چایی رو با همون دست چپش میگیره. وقتی صاحبقهوهخونه هم میخواد ساکشو بهش بده تا از دست مأمورایی که دارن میان فرار کنه بازم با دست خونین و مالینش ساک سنگینو میگیره و فرار میکنه.
نه کارگردان، نه دستیار، نه منشی صحنه، نه فیلمبردار، نه صدابردار نه حتی چایی ریز گروه نگفت:
الاغ، تو دست چپت تیر خورده. با اون یکی دستت کاراتو بکن!
یا اگه بازیگر چپدسته. بازوی راستش رو تیرخورده و خونین میکردن!
ببین بودجههای نازنین ما صرف چه برنامههایی میشه.
4- ای مردم باشتین!
یکی شش ماه، یه سال، پنج سال میره زندان. هر روز شکنجه میشه. به خاطر شرایط وحشتناک زندان اعتصاب غذا میکنه. هیچکی براش تره خورد نمیکنه. طفلک وقتی هم میاد بیرون انتظاری از کسی نداره که بگیرنش رو کول و دور شهر بچرخوننش. عین گلسرخی میگه من برای مردمم مبارزه میکنم و از کسی هم توقعی ندارم.
اونوقت یکی که بارها اعلام کرده من سیاسی نیستم و با حکومت مشکلی ندارم. نمازمو میخونم و روزهمم میگیرم، برای چند ساعت میره زندان، ببخشید هتلاوین و وقتی میاد بیرون برای کسایی که تو این چند ساعت بهش لینک ندادن و بهش زنگ نزدن خط و نشون میکشه. به بعضیها با لحن بیادبانهای فحش میده. غافل از اینکه کسی اگر کاری هم کرده برای کل جنبش کرده نه برای فرد بخصوص اون.
خوب دیگه جوونیاست و نادونی و سرپرباد! در جواب کسایی هم ازش میپرسن چرا خودت تاحالا به زندانی های سیاسی نه لینک دادی نه حالشونو پرسیدی پرخاشگرانه جواب میده من تو دلم ناراحت بودم و بیرون از اینترنت کارایی کردم.( خوب هر کسی هم میتونه همین جواب رو به خودش بده) بقیه انتقادها رو هم که طبق معمول پاک میکنه.
من اینا رو تقصیر اون طفلک نمیدونم. این مردم ما هستن که به خاطر آرزوهای "خودشون" یکی روبیجهت مثل بادکنک باد میکنن. جالب اینجاست که شخص در باد کردن خودش کمک هم میکنه. اونقدر باد میشه که ناگهان میترکه.
وقتی هم ترکید حتی نمیان تیکههاشو جمع کنن.
مثل.... یادتون هست؟
5- دوتا ویژهنامه بخارا به دستم رسیده. یکی در مورد اوسیپ ماندلشتام شاعر نامدار روس و یکی گونتر گراس. واقعا علی دهباشی کاری کرده کارستان. در مورد این دو ویژهنامه حتما مینویسم. ویژهنامه یه چیزی میگم و یه چیزی میشنوید.
6- برای آذر فخر عزیزم آرزوی سلامتی هر چه زودتر دارم...
پ.ن.
7- این لینکو همین الان یه نفر برام فرستاد.
بابا چه خبره این وبلاگستان:)
اونایی که افتخار میکنن که با اسم اصلی مینویسن و به ما مستعار نویسا میپرن که چرا به قراراشون نمیریم یکی از دلایلش همینه!
جالبه یکی از همین خانمهای محترم که قهرمان ملی شده و بارها اعلام کرده با یک بسته شکلات هم بعله، با هر دوست پسرشکلاتی که قرار داره مثل: ع.ق. و ح.م. و ح.ع و...
حتما هم باید یه لجنپرونی راجع به زیتون بکنه(من این وسط چکارم نمیدونم والله). به یکیشون گفته اگر میخوای باهام باشم باید لینک زیتونو برداری:))
از کجا میفهمم؟ خودشون برام مینویسن! !
توضیح: من هنوز این متنو نخوندم. اما با دیدن چند جمله بسيار مزخرف از دوسه نفر که اعای پیغمبری و روشنفکری دارن فهمیدم مستعار نویسا چقدر متینترن!
چیزی که در مورد بيشتر اونایی که با اسم اصلی مینویسن متوجه شدم، اینه که از اسمشون استفادهی بهینه میبرن!
بعضیاشون هم مرتب از اسمهای گنده گنده بالا میرن، مثلا فلان آدم گنده گفت تو چقدر خوبی و گلی.
به دیگران مرتب نون قرض میدن که یک جایی این نونو پس بگیرن.
هم اعلام می کنن که با چی خر میشن و به همه شماره تلفن می دن و .... بعله دیگه...
هر مستعار نویسی هم که ناگهان با اسم اصلی مینویسه اولین کاری که میکنه اینه که برای خودش تبلیغ کنه!
که هم نفع مادی براش داره و هم معنوی.
مطمئنم اگر خودم هم آشکار شم از همچین ایراداتی مبرا نخواهم بود.
ظاهرا اميد اون نوشته يا افشاگري به قول خودش يك كيلومتري(29 صفحه اي) رو از سايتش برداشته. اما من چون مي خواستم بعدا آفلاين بخونمش براي خودم سيوش كرده بودم و هر وقت بتونم يه جايي مي ذارمش. كجا مي شه متن( مايكروسافت ورد) گذاشت؟
توضيح در ده روز بعد( 29 بهمن)
بعدا كه اين 29 صفحه رو كامل خوندم ديدم اسم خيلي ها تو اين مثلا افشاگري اومده. كسايي كه از ديد من موجه هستن و حتما دوست ندارن حرف هايي كه پشتشون زده مي شه جايي انتشار پيدا كنه. مخصوصا اينكه خود اميد هم از رو سايتش برداشت.
از همون شب به بعد به كسايي كه ازم پرسيدن نگفتم و ازين به بعد هم نخواهم گفت.
ولي خوب.... برام خيلي جالب بود و در شناخت من از بچه هاي وبلاگستان خيلي تاثير داشت:)
8- جوك دانش آموزي
نمايندگان دانش آموزان مدارس مي رن پيش يه آيت الله تا ازش استفسار كنن براي اجراي موسيقي در جشن هاي دهه فجر.
- آقا، زدن كي بورد(يا اصطلاحا ارگ) تو اين دهه مجازه؟
- نخير! جايز نيست.
- سنتور چي؟ اونو اجازه داريم بزنيم؟
- نخير سنتور هم حرام است.
- دمبك؟ دمبك چي؟
- اولا دمبك نيست و تمبك است. دوما زدنش حرام تر از نوازش دم سگ است.
- گيتار؟
- حرام!
- پيانو و ويلن؟
- زبانت را گاز بگير بچه! حرام.
-...
- حرام!
-...؟
- حرام!!!
- پس ما سرود " خميني اي امام " رو با گوز و شيشكي بزنيم؟
13:07 | Zeitoon | نظرها(122)
آرش سيگارچي را تنها نگذاريم!
سه شنبه، 17 بهمن 1385
آرش سيگارچي را تنها نگذاريم!
1- "متاسفانه این سه سال زندان و درگیری های پیرامون من ، کاملا من را از نظر مالی در شرایط بدی قرار داده است اما با این حال تا به حال برای درمان(سرطان) از کسی کمک نگرفتم اما از این به بعد نیاز به مساعدت هایی دارم . از همه دوستان عزیز متشکرم."
آرش سيگارچي
داستان خيلي ساده است. معالجهي بيماريهاي خاص در ایران خیلی گرون تموم میشه. یک اهری از گرونی داروهای اماس نوشته و آرش از گرونی آمپولهای شیمیدرمانی. بیمهی خدمات درمانی هم درصد کمیش رو میده...
اگر هم كسي به عللي شغلي، درآمدي نداشته باشه پوستش كنده مي شه.
من قبلا بهطور خصوصی با ایمیل از دوستانی که همیشه در کار خیر پیشقدم بودن، تقاضای کمک کرده بودم. بچهها هم ازم خواستن تو وبلاگم بنویسم.
با اينكه برام سخته، ولي چشم!
امیدوارم بهزودی تو وبلاگ آرش بخونیم که معالجه با موفقیت انجام شده.
نحوهی ارسال کمک تو وبلاگ خود آرش هست.
ایستاده چو شمع!
2- ولگرد عزيز
.مشتاقانه منتظر ادامهی سفرنامهت هستیم!...
0:46 | Zeitoon | نظرها(81)
آرش سيگارچي را تنها نگذاريم!
1- "متاسفانه این سه سال زندان و درگیری های پیرامون من ، کاملا من را از نظر مالی در شرایط بدی قرار داده است اما با این حال تا به حال برای درمان(سرطان) از کسی کمک نگرفتم اما از این به بعد نیاز به مساعدت هایی دارم . از همه دوستان عزیز متشکرم."
آرش سيگارچي
داستان خيلي ساده است. معالجهي بيماريهاي خاص در ایران خیلی گرون تموم میشه. یک اهری از گرونی داروهای اماس نوشته و آرش از گرونی آمپولهای شیمیدرمانی. بیمهی خدمات درمانی هم درصد کمیش رو میده...
اگر هم كسي به عللي شغلي، درآمدي نداشته باشه پوستش كنده مي شه.
من قبلا بهطور خصوصی با ایمیل از دوستانی که همیشه در کار خیر پیشقدم بودن، تقاضای کمک کرده بودم. بچهها هم ازم خواستن تو وبلاگم بنویسم.
با اينكه برام سخته، ولي چشم!
امیدوارم بهزودی تو وبلاگ آرش بخونیم که معالجه با موفقیت انجام شده.
نحوهی ارسال کمک تو وبلاگ خود آرش هست.
ایستاده چو شمع!
2- ولگرد عزيز
.مشتاقانه منتظر ادامهی سفرنامهت هستیم!...
0:46 | Zeitoon | نظرها(81)
پنجشنبه، بهمن ۱۲، ۱۳۸۵
حسین جیگر طلا....
1- حسين بنشين به كنارم
ز عشقت بيقرارم
جون تو طاقت ندارم
جون تو طاقت ندارم
- حسین!
حالا مرو از کنارم
- حسین!
حالا مرو از کنارم
- حسین!
بهخدا دوستت میدارم
بهخدا دوستت میدارم
(گریهی مصنوعی جمعیت+ تو سر و سینه زدنها و حسینحسین گفتنها)
اشتباه نکنید اینجا لسآنجلس نیست. یکی از کانالهای تلویزیون جمهوری اسلامی ایران به مناسبت تاسوعا پخشش کرد.
به جای سیما بیناهم یک آقای سوپرباس نتراشیده نخراشیده صداشو با بدترین حالت در مسجد یا تکیهای ول داده بود! و مردم هم بر سر و سینه میکوفتند.
2- هیچ سالی مثل امسال مراسم دههی اول محرم اینقدر دولتی نبود.
قبلا هر محل بسته به بضاعت خود مردم ِ محل تکیهای مخصوص به خود داشتن. همیشه حیاط خونهی یکی از اهالی محل میشد حسینیه. امسال از چند روز قبل از محرم زمینهای خالی که دورشون محصور بود و صاحباشون حتی اجازه نمیدادن بچهها توش فوتبال بازی کنن نفهمیدیم چهجوری( حتما اجاره شدن) درشون باز شد و از طرف ارگانهای دولتی داربست و چادر زده شدن و آماده تحویل هیئتهای عزاداری - احتمالا مورد قبول دولت- شدن.
کمک مالی زیادی هم برای خرید سنج و زنجیر و دهل کردن. در صورتیکه قبلا خود مردم پول جمع میکردن.
پرچمها و پلاکاردهای عزاداری یک شکل و تکراری بود.
3- یه جورایی انگار غم و شادی رو دارن به ما دیکته میکنن.
از عین قربان تا غدیر اومدن همهی شهرو پر کردن از پرچمها و نوارهای پارچهای قرمز و زرد. یعنی آهای ملت! شاد باشید!
بعد از چند روز مونده به محرم اومدن اون پرچمها رو کندن و جاش پرچمهای سیاه و سبز زدن و کلمهی حسین روی متن قرمز. فکر کن، تموم شهر از همین! یعنی آهای ملت! حالا نوبت غمه!
(قبلا هر محلی به سلیقه و وسع مالی خود محل تزئین میشد.)
4- بیشتر مدارس روز یکشنبه رو به جای درس به سینهزدن و نوحهخونی و خوردن اجباری غذاهای چرب و چیلی ( که مثلا نذری بود) گذروندن. شرکت در این مراسم اجباری بود و هر کس شرکت نمیکرد نمره انضباطش کم میشد.
جالب اینجاست که بعد از تاسوعا و عاشورا که دوشنبه و سهشنبه بود، چهارشنبه هم از درس خبری نبوده. معلمها نیومدن سرکلاس و سینهزنی اجباری برقرار بوده.
بیشتر کارخانجات و ادارات هم روز یکشنبه سینهزنی اجباری داشتن.
یکشنبه دیدم سیبا برای اولین بار ساعت 2 بعد از ظهر اومد خونه. گفتم چیزی شده؟ گفت از سینهزنی فرار کردم. یکی از اعضای حراست هم دیده بودش و براش گزارش رد کرده بود.
پارسال هم نوبت حج بهش رسیده بود و سیبا گفته بود نمیرم. نماز هم نمیره با رئیس رؤساش بخونه. اوخ... پرونده ش چقدر سنگینه طفلک!
5- تاسوعا عاشورا(جاتون خالی. دلتون نخواد.) رفتیم نوشهر .
شب تاسوعا هوا بارونی بود و یه گروه خیلی کوچیک اومده بودن سینهزنی. یه عالمه دختر مختر جمع شده بودن دور میدون اصلی. یه دختر شمالی داشت به دوستاش میگفت: جلوی تهرانیها آبرومون رفت. پسرای ننر! تا یه ذره بارون اومد رفتن تپیدن تو خونههاشون.(من نفهمیدم این مسئله به آبروشون چه مربوط بود)
خلاصه که هی بالا رفتین پایین اومدیم دیدیم خبری نیست که نیست.
اما فرداش... هوا آفتابی و عالی شد و...
پسرای مو بلند و ژلزده و ژیگول کلی دخترا رو سورپرایز کردن. قهقههی دخترا به هوا میرفت.(لابد آبروشون حسابی خریداری شد)
اونقدر گروه عزادار(!) اومده بودن!! و تو نوشهر هم یکی دو میدون نزدیک مسجدش بیشتر نیس. صداها قاطی شده بود و زنجیرزنها قاطی میکردن و گاهی با آهنگ گروه رقیب زنجیر میزدن که از طرف خوانندهی خودی سخت مورد سرزنش قرار میگرفتن و یه بساطی بود دیدنی. همهش فکر میکردیم الانه که دعوا بشه. اما نشد.
ماشالله دختر اونقدر زیاد بود که( لبخندشون) به همه میرسید.
یه گروهی از همه با نظمتر و بهتر بودن. انواع و اقسام دهلها رو داشتن و الحق خیلی کوبنده و خوب میزدن. انگار تو قلب آدم یهچیزی شکسته میشد. خوانندهشونم خوب پاپ حزنانگیز میخوند. صداش یه چیزی تو مایههای امید و معین بود. من یهو گریهم گرفت. یه نگاه به جمعیت فراوان اونجا کردم دیدم هیچکس- حتی یه پیرزن- هم گریه نمیکنه و تازه نیششون هم بازه. گفتم ممکنه" گریهم برای هنر" با چیزی دیگه اشتباه بشه . و بغضمو خوردم.
6- دریا واقعا عالی بود.
کشتیهای سفید و نارنجی اون دور دورا. مرغای دریایی اون وسطا و موجهای قشنگی که بر ساحل کوبیده میشد و میشد باهاش بازی کرد. اول بری جلوی جلو و تا موجا میان بدوی تا خیس نشی. تقریبا همه همینکارو میکردن و خندهها بود که به آسمون میرفت. خیلیها هم این وسط از موج عقب افتادن و خیس خیس شدن.
7- جنگل هم که نگو!
انگار نه انگار که زمستونه. علفهای زیر پا، ترو تازه. درخت و بوتهها که بیشترشون سبز. صدای زیبای پرندههای جنگلی. گاوها و اسبایی که معلوم نبود صاحبشون کیه. جویبارهای کوچیک و بزرگ که گاهی خیست میکرد. نمنم بارون که وقتی به صورتت میخوره انگار داره نوازشت میکنه. واقعا کیف کردیم.
آدم تو شمال خیس هم که بشه اصلا سردش نمیشه.
8- و باغهای نارنج....
نارنجهای فراوون روی درختا عین چراغهای نارنجی میدرخشیدن. صاحب یه باغ خودش بهمون پیشنهاد کرد که هر چقدر که دوست داریم نارنج بچینیم. سیبا گفت یکی دوتا بسه. اما من که یه کیسه نایلون همرام بود، زیر غرغرهای سیبا پرش کردم. صاحب باغ اومد یه نایلون گنده تر برامون آورد و مجبورمون کرد اونم پر کنیم. گفت امسال محصولش خیلی زیاده و نمیدونه باهاش چکار کنه. سیبا راضی نبود اما من اینم پر کردم. نارنجها خوشرنگ و گنده و پرآب.
حالا که اومدیم. سیبا رو مجبور کردم آب نارنجها رو بگیره. ولی خودمونیم. نمیدونم با اینهمه آب نارنج چهکنم؟
و نمیدونم توی یخچال تا چند روز میمونه؟ باید بجوشونمش یا همینطوری عین آبلیمو میشه نگهش داشت؟
کسی میدونه آب نارنج تو چه غذاهایی استفاده میشه؟(البته به جز ریختن روی مرغ و ماهی پخته یا سرخکرده و توی چایی. که اینا رو بلدم)
9- امسال از خوردن نذریهای همسایهها محروم بودم. هر سال که خونه میموندیم اونقدر برامون میآوردن که تا چند روز خفه میشدیم.
10- موقع برگشتن دیدیم دم هر مسجد و خونهای که پارسال هم نذری میدادن صفه و دارن نذری میگیرن.
به سیبا گفتم جلوی یکیشون یه نیش ترمز بزنیم تا من یهدقیقهای برم غذا بگیرم. یه چشمغرهای رفت. اجبارا حرفمو پس گرفتم!
بهش گفتم اقلا از جلوی میدونی که هر سال توش شام غریبان میگیرن رد شیم ببینم چه خبره؟
چه خبـــــر بود!! فقط دختر و پسرای جوون. خیلی رمانتیک شمع روشن کرده بودن و با نیشهای باز با هم گپ و گفتگو میکردن! چند تا از این گفتگوها ثمر بده خدا میدونه. چه ازدواجهایی پایههاش تو این شب ریخته میشه بازم خدا میدونه!
شب اومدیم خونه بعد از سهساعت رانندگی نیمرو خوردیم!
11- من امسال گریهای از مردم ندیدم. سالای پیش زیاد می دیدم. واقعا نمیدونم فلسفهی گریهشون چیه؟
خود من گاهی به خاطر صدای سوزناک و ساز و دهل گاهی احساساتی میشم. خیلیها رو میدونم که چون غمی تو زندگیشون دارن برای غم و غصههای خودشون گریه میکنن.
آخوندها هم که گریه جز شغلشونه و میگن گریهی الکی کردن هم ثواب داره.
نمیدونم واقعا کسی هست که به خاطر خود امام حسین گریه کنه؟
12- دههی اول آقا رو مخصوصا هر شب میآوردن توی تلویزیون( یعنی دوربینها رو میبردن خدمت آقا) که یعنی بابا این شایعات یعنی کشک! احمدینژاد هم عین مادر مردهها(دور از جون مامانش. اون طفلک تازه شوهر دومش مرده. حالا حالاها آرزو داره) مینشست پایین پاش. که یعنی بابا ما هنوزم مخلصتیم رهبر جان.
13- دیگه چی؟
آهان. چند تا عکس هم گرفتم. دوربینم زرتش قمصور شده و با موبایل گرفتم.
آهااااان. اینو یادم میره بگم که موبایل نو خریدم:)
بعد از چند سال نوکیا 3310 داری بالاخره با اصرارهای شدید سیبا رفتیم پاساژ علاءالدین و یک فروند گوشی موبایل ابتیاع فرمودم.
حالا من از قبل گفتم یه ارزون سبک و کوچولو و تاشو میخوام ها. ازین گنده مندهها بهم پیشنهاد نکنی.
نشون به اون نشون که از سر تا ته پاساژ رو دوسه بار دور زدیم.( میدونید تو این شلوغی علاءالدین دوسهبار دور زدن یعنی چهار پنج ساعت شیرین وقت هدر دادن.)
هر چی سیبا گوشیهای ظریف و کوچول موچولو نشونم میداد میگفتم هیس!! بذار خودم انتخاب کنم. مشخصات میپرسیدم و میرفتم جلو. تا بالاخره یکی که تو مغازهی اول گفته بودم. اَه اَه... این چه بدرنگ و گنده و یغوره همونو خریدم...
نمیدونم چه فلسفهای داشت هم رنگ قهوهای دوست نداشتم هم این خیلی سنگینه(سیبا میگه نیمکیلویی هست) هم خیلی مردونهست.
گمونم گول دوربین دومگا پیکسلی و کشویی باز شدنش رو خوردم.(در صورتیکه وقتی مدل شکلات رو دیده بودم گفته بودم این چه سوسولیه!) خلاصه که نوکیا 6270 خریدم.
حالا دوربین خودم 5 مگاپیکسل بود... از وقتی اینو گرفتم دوربینه قهرکرده و گاهی نمیگیره.
13- سیبا یه روزبا خنده بهم گفت: برای چی تو خرید جلوی مردم نظرمو میخوای بعد دقیقا برعکس همونی رو که من پیشنهاد میکنم میگیری؟
منم با خنده گفتم میبرمت تا از خریدم مطمئن بشم!
14- خداحافظ 3310 ِ عزیزم که هم گوشتکوب بودی، هم فندق و گردو شکن، هم میخکفش کسی درمیومد براش چکش بودی، تو کاسه توالت و رودخونه و دریا هم که میافتادی آخ نمیگفتی، باهات میشد فوتبال و هندبال بازی کرد، اگر کسی مزاحم آدم میشد، میشد به عنوان وسیلهی دفاع شخصی ازت استفاده کرد و بد هم آنتن نمیدادی.
نه اهل قرتی بازی( موزیک و رادیو) بودی نه سوسولبازی(عکس و گیم و این مزخرفات). اون زنگ موتزارت 40ات هم خیلی جیگر بود!
15- کسی از یونس (افسون فسرده) خبری داره؟
چرا تو وبلاگش هیچ نوشتهای نیست؟
2:43 | Zeitoon |
نظرها
ز عشقت بيقرارم
جون تو طاقت ندارم
جون تو طاقت ندارم
- حسین!
حالا مرو از کنارم
- حسین!
حالا مرو از کنارم
- حسین!
بهخدا دوستت میدارم
بهخدا دوستت میدارم
(گریهی مصنوعی جمعیت+ تو سر و سینه زدنها و حسینحسین گفتنها)
اشتباه نکنید اینجا لسآنجلس نیست. یکی از کانالهای تلویزیون جمهوری اسلامی ایران به مناسبت تاسوعا پخشش کرد.
به جای سیما بیناهم یک آقای سوپرباس نتراشیده نخراشیده صداشو با بدترین حالت در مسجد یا تکیهای ول داده بود! و مردم هم بر سر و سینه میکوفتند.
2- هیچ سالی مثل امسال مراسم دههی اول محرم اینقدر دولتی نبود.
قبلا هر محل بسته به بضاعت خود مردم ِ محل تکیهای مخصوص به خود داشتن. همیشه حیاط خونهی یکی از اهالی محل میشد حسینیه. امسال از چند روز قبل از محرم زمینهای خالی که دورشون محصور بود و صاحباشون حتی اجازه نمیدادن بچهها توش فوتبال بازی کنن نفهمیدیم چهجوری( حتما اجاره شدن) درشون باز شد و از طرف ارگانهای دولتی داربست و چادر زده شدن و آماده تحویل هیئتهای عزاداری - احتمالا مورد قبول دولت- شدن.
کمک مالی زیادی هم برای خرید سنج و زنجیر و دهل کردن. در صورتیکه قبلا خود مردم پول جمع میکردن.
پرچمها و پلاکاردهای عزاداری یک شکل و تکراری بود.
3- یه جورایی انگار غم و شادی رو دارن به ما دیکته میکنن.
از عین قربان تا غدیر اومدن همهی شهرو پر کردن از پرچمها و نوارهای پارچهای قرمز و زرد. یعنی آهای ملت! شاد باشید!
بعد از چند روز مونده به محرم اومدن اون پرچمها رو کندن و جاش پرچمهای سیاه و سبز زدن و کلمهی حسین روی متن قرمز. فکر کن، تموم شهر از همین! یعنی آهای ملت! حالا نوبت غمه!
(قبلا هر محلی به سلیقه و وسع مالی خود محل تزئین میشد.)
4- بیشتر مدارس روز یکشنبه رو به جای درس به سینهزدن و نوحهخونی و خوردن اجباری غذاهای چرب و چیلی ( که مثلا نذری بود) گذروندن. شرکت در این مراسم اجباری بود و هر کس شرکت نمیکرد نمره انضباطش کم میشد.
جالب اینجاست که بعد از تاسوعا و عاشورا که دوشنبه و سهشنبه بود، چهارشنبه هم از درس خبری نبوده. معلمها نیومدن سرکلاس و سینهزنی اجباری برقرار بوده.
بیشتر کارخانجات و ادارات هم روز یکشنبه سینهزنی اجباری داشتن.
یکشنبه دیدم سیبا برای اولین بار ساعت 2 بعد از ظهر اومد خونه. گفتم چیزی شده؟ گفت از سینهزنی فرار کردم. یکی از اعضای حراست هم دیده بودش و براش گزارش رد کرده بود.
پارسال هم نوبت حج بهش رسیده بود و سیبا گفته بود نمیرم. نماز هم نمیره با رئیس رؤساش بخونه. اوخ... پرونده ش چقدر سنگینه طفلک!
5- تاسوعا عاشورا(جاتون خالی. دلتون نخواد.) رفتیم نوشهر .
شب تاسوعا هوا بارونی بود و یه گروه خیلی کوچیک اومده بودن سینهزنی. یه عالمه دختر مختر جمع شده بودن دور میدون اصلی. یه دختر شمالی داشت به دوستاش میگفت: جلوی تهرانیها آبرومون رفت. پسرای ننر! تا یه ذره بارون اومد رفتن تپیدن تو خونههاشون.(من نفهمیدم این مسئله به آبروشون چه مربوط بود)
خلاصه که هی بالا رفتین پایین اومدیم دیدیم خبری نیست که نیست.
اما فرداش... هوا آفتابی و عالی شد و...
پسرای مو بلند و ژلزده و ژیگول کلی دخترا رو سورپرایز کردن. قهقههی دخترا به هوا میرفت.(لابد آبروشون حسابی خریداری شد)
اونقدر گروه عزادار(!) اومده بودن!! و تو نوشهر هم یکی دو میدون نزدیک مسجدش بیشتر نیس. صداها قاطی شده بود و زنجیرزنها قاطی میکردن و گاهی با آهنگ گروه رقیب زنجیر میزدن که از طرف خوانندهی خودی سخت مورد سرزنش قرار میگرفتن و یه بساطی بود دیدنی. همهش فکر میکردیم الانه که دعوا بشه. اما نشد.
ماشالله دختر اونقدر زیاد بود که( لبخندشون) به همه میرسید.
یه گروهی از همه با نظمتر و بهتر بودن. انواع و اقسام دهلها رو داشتن و الحق خیلی کوبنده و خوب میزدن. انگار تو قلب آدم یهچیزی شکسته میشد. خوانندهشونم خوب پاپ حزنانگیز میخوند. صداش یه چیزی تو مایههای امید و معین بود. من یهو گریهم گرفت. یه نگاه به جمعیت فراوان اونجا کردم دیدم هیچکس- حتی یه پیرزن- هم گریه نمیکنه و تازه نیششون هم بازه. گفتم ممکنه" گریهم برای هنر" با چیزی دیگه اشتباه بشه . و بغضمو خوردم.
6- دریا واقعا عالی بود.
کشتیهای سفید و نارنجی اون دور دورا. مرغای دریایی اون وسطا و موجهای قشنگی که بر ساحل کوبیده میشد و میشد باهاش بازی کرد. اول بری جلوی جلو و تا موجا میان بدوی تا خیس نشی. تقریبا همه همینکارو میکردن و خندهها بود که به آسمون میرفت. خیلیها هم این وسط از موج عقب افتادن و خیس خیس شدن.
7- جنگل هم که نگو!
انگار نه انگار که زمستونه. علفهای زیر پا، ترو تازه. درخت و بوتهها که بیشترشون سبز. صدای زیبای پرندههای جنگلی. گاوها و اسبایی که معلوم نبود صاحبشون کیه. جویبارهای کوچیک و بزرگ که گاهی خیست میکرد. نمنم بارون که وقتی به صورتت میخوره انگار داره نوازشت میکنه. واقعا کیف کردیم.
آدم تو شمال خیس هم که بشه اصلا سردش نمیشه.
8- و باغهای نارنج....
نارنجهای فراوون روی درختا عین چراغهای نارنجی میدرخشیدن. صاحب یه باغ خودش بهمون پیشنهاد کرد که هر چقدر که دوست داریم نارنج بچینیم. سیبا گفت یکی دوتا بسه. اما من که یه کیسه نایلون همرام بود، زیر غرغرهای سیبا پرش کردم. صاحب باغ اومد یه نایلون گنده تر برامون آورد و مجبورمون کرد اونم پر کنیم. گفت امسال محصولش خیلی زیاده و نمیدونه باهاش چکار کنه. سیبا راضی نبود اما من اینم پر کردم. نارنجها خوشرنگ و گنده و پرآب.
حالا که اومدیم. سیبا رو مجبور کردم آب نارنجها رو بگیره. ولی خودمونیم. نمیدونم با اینهمه آب نارنج چهکنم؟
و نمیدونم توی یخچال تا چند روز میمونه؟ باید بجوشونمش یا همینطوری عین آبلیمو میشه نگهش داشت؟
کسی میدونه آب نارنج تو چه غذاهایی استفاده میشه؟(البته به جز ریختن روی مرغ و ماهی پخته یا سرخکرده و توی چایی. که اینا رو بلدم)
9- امسال از خوردن نذریهای همسایهها محروم بودم. هر سال که خونه میموندیم اونقدر برامون میآوردن که تا چند روز خفه میشدیم.
10- موقع برگشتن دیدیم دم هر مسجد و خونهای که پارسال هم نذری میدادن صفه و دارن نذری میگیرن.
به سیبا گفتم جلوی یکیشون یه نیش ترمز بزنیم تا من یهدقیقهای برم غذا بگیرم. یه چشمغرهای رفت. اجبارا حرفمو پس گرفتم!
بهش گفتم اقلا از جلوی میدونی که هر سال توش شام غریبان میگیرن رد شیم ببینم چه خبره؟
چه خبـــــر بود!! فقط دختر و پسرای جوون. خیلی رمانتیک شمع روشن کرده بودن و با نیشهای باز با هم گپ و گفتگو میکردن! چند تا از این گفتگوها ثمر بده خدا میدونه. چه ازدواجهایی پایههاش تو این شب ریخته میشه بازم خدا میدونه!
شب اومدیم خونه بعد از سهساعت رانندگی نیمرو خوردیم!
11- من امسال گریهای از مردم ندیدم. سالای پیش زیاد می دیدم. واقعا نمیدونم فلسفهی گریهشون چیه؟
خود من گاهی به خاطر صدای سوزناک و ساز و دهل گاهی احساساتی میشم. خیلیها رو میدونم که چون غمی تو زندگیشون دارن برای غم و غصههای خودشون گریه میکنن.
آخوندها هم که گریه جز شغلشونه و میگن گریهی الکی کردن هم ثواب داره.
نمیدونم واقعا کسی هست که به خاطر خود امام حسین گریه کنه؟
12- دههی اول آقا رو مخصوصا هر شب میآوردن توی تلویزیون( یعنی دوربینها رو میبردن خدمت آقا) که یعنی بابا این شایعات یعنی کشک! احمدینژاد هم عین مادر مردهها(دور از جون مامانش. اون طفلک تازه شوهر دومش مرده. حالا حالاها آرزو داره) مینشست پایین پاش. که یعنی بابا ما هنوزم مخلصتیم رهبر جان.
13- دیگه چی؟
آهان. چند تا عکس هم گرفتم. دوربینم زرتش قمصور شده و با موبایل گرفتم.
آهااااان. اینو یادم میره بگم که موبایل نو خریدم:)
بعد از چند سال نوکیا 3310 داری بالاخره با اصرارهای شدید سیبا رفتیم پاساژ علاءالدین و یک فروند گوشی موبایل ابتیاع فرمودم.
حالا من از قبل گفتم یه ارزون سبک و کوچولو و تاشو میخوام ها. ازین گنده مندهها بهم پیشنهاد نکنی.
نشون به اون نشون که از سر تا ته پاساژ رو دوسه بار دور زدیم.( میدونید تو این شلوغی علاءالدین دوسهبار دور زدن یعنی چهار پنج ساعت شیرین وقت هدر دادن.)
هر چی سیبا گوشیهای ظریف و کوچول موچولو نشونم میداد میگفتم هیس!! بذار خودم انتخاب کنم. مشخصات میپرسیدم و میرفتم جلو. تا بالاخره یکی که تو مغازهی اول گفته بودم. اَه اَه... این چه بدرنگ و گنده و یغوره همونو خریدم...
نمیدونم چه فلسفهای داشت هم رنگ قهوهای دوست نداشتم هم این خیلی سنگینه(سیبا میگه نیمکیلویی هست) هم خیلی مردونهست.
گمونم گول دوربین دومگا پیکسلی و کشویی باز شدنش رو خوردم.(در صورتیکه وقتی مدل شکلات رو دیده بودم گفته بودم این چه سوسولیه!) خلاصه که نوکیا 6270 خریدم.
حالا دوربین خودم 5 مگاپیکسل بود... از وقتی اینو گرفتم دوربینه قهرکرده و گاهی نمیگیره.
13- سیبا یه روزبا خنده بهم گفت: برای چی تو خرید جلوی مردم نظرمو میخوای بعد دقیقا برعکس همونی رو که من پیشنهاد میکنم میگیری؟
منم با خنده گفتم میبرمت تا از خریدم مطمئن بشم!
14- خداحافظ 3310 ِ عزیزم که هم گوشتکوب بودی، هم فندق و گردو شکن، هم میخکفش کسی درمیومد براش چکش بودی، تو کاسه توالت و رودخونه و دریا هم که میافتادی آخ نمیگفتی، باهات میشد فوتبال و هندبال بازی کرد، اگر کسی مزاحم آدم میشد، میشد به عنوان وسیلهی دفاع شخصی ازت استفاده کرد و بد هم آنتن نمیدادی.
نه اهل قرتی بازی( موزیک و رادیو) بودی نه سوسولبازی(عکس و گیم و این مزخرفات). اون زنگ موتزارت 40ات هم خیلی جیگر بود!
15- کسی از یونس (افسون فسرده) خبری داره؟
چرا تو وبلاگش هیچ نوشتهای نیست؟
2:43 | Zeitoon |
نظرها
چهارشنبه، بهمن ۱۱، ۱۳۸۵
دو پست با یک کلیک!
يک شنبه، 8 بهمن 1385
مسئله اين است!
1- حسني يا حسيني؟!
پ.ن.
پريروز كه ميخواستم مطلبمو پست کنم، به مناسبت دههی اول محرم الحرام( وبه خاطر برنامههای متنوع تلویزیوتی مردم هجوم آورده بودن به سمت اینترنت و) اونقدر اینترنت کمسرعت بود که هر کاری کردم نشد راجع به جملهم یه کم توضیح بدم.
صبحش تو صف طویل بانک برای پرداخت قسط وایساده بودم که ناخودآگاه(!) حواسم رفت به صحبتهای دو مرد پشت سریم.
اولی به دومی گفت: تو حسنی هستی یا حسینی؟
- یعنی چه؟ خوب، من هم امام حسنو قبول دارم هم حسین.
- نه دیگه، نمیشه. یا باید روش امام حسنو قبول داشته باشی یا روش امام حسین.
- منظورتو نمیفهمم.
- ببین. امام حسن نشست با دشمناش حرف زد و بنا بر مصلحتهایی باهاشون سازش کرد. اما امام حسین با اینکه میدونست تو جنگ خودش و 72 تا یارش کشته میشن جنگو انتخاب کرد.
- کار هر دوشون درست بوده.
- برای شرایط الان چی؟ حکومت ما باید با آمریکا راه سازشو پیش بگیره یا راه جنگ تا پای مرگ تا آخرین قطرهی خون و شهادت برای مردم کشورمون؟
- چه سوالایی میکنی؟!!
- نه حالا، تو بگو کار کدومشون درستتره برای شرایط حالا؟
- کار هر دوشون. اصولا چهارده معصوم هیچوقت اشتباه نکردن. هر کاری کردن در راه دین بوده.
- حالا نمیخواد جانماز آب بکشی. یه کم فکر کن. برای شرایط الان چی بهتره؟
- خوب، خود حکومت بهتر میدونه!
ـ مگه استغفرالله رئیس حکومت ما جزء 12 امام یا 14 معصومه مرد مؤمن؟
- نه اما ولایت فقیه داریم ما و....
-...
خیلی دلم میخواست بر میگشتم این دو تا آقا رو میدیدم. مجسم میکردم اولی ریش نداره و دومی داره( از اون خفناش هم داره)
دنبال بهونهای میگشتم که برگردم و نیگاشون کنم .
که یکهو صدای همهمه....
- خانم برین جلو. نوبت شما شده.
دیدم متصدی باجه نیشش بازه که شانس به این بزرگی نصیبم شده و من حواسم نیست.
هولهولکی پول و دفترچه قسط رو دادم و باز بهانهای برای برگشتن پیدا نکردم. یکی از معدود وقتایی بود که دوست نداشتم تا فهمیدن تنیجهی حرفای پشت سریم کارم راه بیفته:)
بالاخره تو شرایط الان باید حسنی باشیم یا حسینی؟ دومی که اصلا دوست نداشت فکر کنه که اصولا مردم هم میتونن فکر داشته باشن!
2- باعث تاسفه ....
مثل اینکه قضیه فعلا حل شد!
فکر کنم حکومت میدونه در آینده مشکل این مملکت بیشتر به دست زنان حل میشه و برای همین از هر فعالیت فمینیستی خیلی میترسه.
3- یه سال عاشورا کیش طلبید و ایندفعه شمال.
شاید فردا در بارهش نوشتم.
4- مصاحبهی نازلی کاموری(سبیلطلای خودمون) با اکبر گنجی ...
5- کابینه در تبعید. توسط ملا حسنی تشکیل داده شد....
15:34 | Zeitoon | نظرها(60)
چهار شنبه، 4 بهمن 1385
گفت از جنگ خبری نیست... بریم با خیال راحت بخوابیم!
1-تا كور شود هر آن كه نتواند دید !
امشب جناب آقاي احمدينژاد رئیسجمهور محبوبمون طی یه مصاحبهی تلویزیونی تموم مشکلات مملکتی رو حل کرد و آخرش گفت که از طرف آمریکا "هیچ" خطری ایران رو تهدید نمیکنه!
خوب. الحمدالله! دیدین بیخودی میترسیدیم؟ بریم به کار و زندگیمون برسیم.
× برای اونایی که مصاحبه رو ندیدن بگم که احمدینژاد یه تیپی زده بود ماه!
گریم کامل با پنکیک و رژلب برقی و رژ گونه مسی. مدل موها مایکل جکسونی با دوسهتار موی پری روی پیشونی! وای.... شده بود يه تیکه!
تيكه ي چي؟ حرف مي ذاري تو دهنم؟
پ.ن.
احمدي نژاد براي اينكه ثابت كنه هيج خطري ايران رو تهديد نمي كنه يه تور مخصوص نطنز براي مردم جهان گذاشته با 50% تخفيف!
(اينو دم صبح كه رفتم بخوابم يادم اومد:)) طنز هاي دم صبح هم كه مي دونيد چه جوريه....)
نازي....
هيس...
ببيدنيد، خودشم راحت گرفته خوابيده!
2- چند شب پیش برای شوخی تو ظرف میوهی مهمونای ندید بدید تهرونیمون چند تا گوجه فرنگی خوشرنگ و براق فرد اعلا گذاشته بودم. و به عنوان پیش غذا هم املت پر گوجه درست کردم و کنار مرغ هم گوجه حلقهشده.
اونا هم نامردی نکردن و تا رسیدن عین قوم .... (دیدم هر کلمهای بگم ممکنه به قومی بربخوره. پس جاشو خالی گذاشتم) پالتو در نیاورده یکی یک گوجه برداشتن و د بخور!
سر شام هم گوجههای روی سالاد و کنار مرغ و املت همون پنج دقیقه اول تموم شد.
بابا این جنگ روانی که میگن همینه دیگه!
این شایعات رو دشمن و ستون پنجم درست میکنه که گوجه شده 3000 تومن.
میوهفروش میگه کیلویی 300 شما میشنوید 3000 و هیاهو راه میندازین. چرا ؟ چون این تلویزیونهای خارجکشوری اینطوری تو ذهن شما جا انداختن و مسختون کردن.
3- حالا یه چیزی میگم نزنین ها... اما گوجه تو بازارهای کرج واقعا 950 تومنه.
شاید احمدینژاد کرج میاد خرید.
اتفاقا خواهرش کرج، باغستان، بوستان دهم میشینه. شاید اومده بهش سر بزنه، بهعنوان سوغات از اونجا گوجه خریده.
4- یک خاطرهی بامزه
زمانی که احمدینژاد استاندار اردبیل بوده یه روز یکی از آبگرمهای سرعین رو قرق میکنن که چی؟ که خواهر استاندار میخواد وارد استخر آبگرم بشه.
همه رو بیرون میکنن و جلوی افرادی هم که میخوان وارد شن میگیرن.
موقع هل دادن زنی با چادر کهنه و گلگلی و بقچه زیر بغل هی جیغ وداد میکرده که بذارین بیام تو و نگهبان هلش میداده که برو بعدا بیا. زنه هوار هوار میکنه که من باید بیام تو. بقیهم جری میشن و اونا هم هیاهو میکنن که آره راست میگه مگه خواهر احمدینژاد کیه که آبگرم باید قُرق بشه! و فحشهایی به زبون ترکی داده میشه.
زن بقچهبهدست دیگه داشته منفجر میشده و صداش هم به جایی نمیرسیده.
خلاصه آخرش دوسه تا ازین زنای چادر مشکی حزباللهی میان میبینن ای وای خواهر احمدینژادو دارن هل میدن و...
بله. اون زن بقچه به دست همین پروین خانم خودمونه که اخیرا در انتخابات شواری شهر تهران رای آورده(!) !
5- مدتی بود که ورد پدم دیگه نیمفاصله نداشت. داشتم دیوونه میشدم از بس که عادت کردم به این نیمفاصلهی لعنتی! مجبور بودم بعد از نوشتن مطلبم ببرمش تو نظرخواهیمو و درستشون کنم.
روم هم نمیشد از مبدعاش خوابگرد عزیز خواهش کنم فایل تری لی آوت رو بازم برام بفرسته که ناگهان به فکرم رسید ممکنه هنوز لینکش تو سایتش باشه. که بود! خلاصه که آخیش... راحت شدیم!
شما هم اگر کرم نیمفاصله دارید بفرمایید!
6- حالا واقعا اگر این شایعه راست باشه که "آقا" داره میمیره، چی میشه؟
همه مشغول خیالبافی هستن و هر کس آرزوی خودشو میگه.
یکی میگه مردم تو خیابونا میریزن و شلوغ پلوغ میشه و انقلاب بعدی.
یکی میگه به جاش یکی دیگه میاد عین خودش.
یکی میگه رفسنجانی میاد.
یکی میگه جنتی.
یکی میگه از اصلاحطلبا به جاش میاد. مثلا کروبی.
یکی میگه آمریکا دلش میسوزه و دیگه حمله نمیکنه.
یکی میگه گذاشتن خبرشو روز عاشورا بدن که خیابونا پر از نیروهای مسلح و بسیجیه و از الان آماده باشه.
7- از داروخانه دارویی خریدم که روش نوشته بود قیمت برای مصرفکننده 200 تومن. زیرش یه برچسب زده بود 400 تومن. داروخانهچی بهم گفت میشه 500 تومن. موقع حساب، صاحبداروخانه که پشت صندوق نشسته بود گفت قابلی نداره 700 تومن! دخترش که پشتش وایساده بود گفت: بابا، چند دقیقه قبل ممد آقا زنگ زد گفت این قرصا گرون شده. صاحبداروخانه سری کج کرد و با قیافه حق به جانب گفت: هزار تومن. قابلی هم نداره.
تند هزار تومنو رو پیشخون انداختم و قرصا رو قاپیدم گذاشتم تو کیفم و د ِ فرار... که مبادا پسرش هم از پشت قفسه دربیاد و چیزی بگه.
زرنگی کردم. نه؟
8- در نظرخواهی قبلی کلی لوگوی ضد جنگ هست که به نظرم سادهترینش همینه که در سایت دوXدو گذاشتن.
دوست داشتم به فارسی هم باشه.
حالا چهجوری میشه گذاشتش اون بالا.
گرچه احمدینژاد گفته خیالمون راحت باشه. اما خوب، شاید بعدها- که زبونم لال فردی به درایت ایشون سرکار نبودن- یه روزی به دردمون خورد.
9- خیلی دوست دارم کامنتها رو یکی یکی جواب بدم. همینطور کلی ایمیل جوابنداده دارم که واقعا عذاب وجدان داره منو میکشه.
10- امروز یه نفر منو دید و گفت: ناقلا تو وبلاگ داری؟! نفس در سینهم حبس شد.
گفتم اَلَ لاه بذار بگم . مردم از بس کسی منو نشناخت.
گفتم آره.
گفت نوشتهتو خوندم. همون که یه زنی تو حموم قلبش میگیره و...
در کمال تعجب نوشتههای گوشزدو برام گفت:)))
گفتم آخه آدم باهوش! من کجام دکتره و کجا اصفهان زندگی میکنم؟
گفت فکر کردم ازین شیطونیبازیاته که همیشه میکنی؟
منم آدرس یه وبلاگ در پیتی از این (زیتون) که با اسم خودم یه زمانی شروع کردم و روزی یه خواننده هم نداره دادم بره کیف کنه!
11- سیبا پریشب که رفته بود استخر. یکی شناکنان خودشو بهش میرسونه و بعد از سلام علیک گرم میگه من همیشه مطالبتون رو در فلان سایت تخصصی میخونم و استفاده میکنم. کلی تحویل و.. کلی هم با هم گپ زده بودن.
وقتی تعریف کرد کلی حسودیم شد و پیش خودم گفتم بخشکی ای شانس. 5 ساله عین گاو مینویسم و کسی نمیشناسدم
اونوقت سیبا با دوسهتا مقاله و ترجمه چون با اسم و عکس واقعیش مینویسه چطوری محبوب شده. اینم از بدیهای مستعار نویسی:(
بعد گفتم نه بابا. من اگه با اسم اصلیم مینوشتم کسی که تحویلم نمیگرفت هیچ. کلی هم ممکن بود کتک بخورم.
2:06 | Zeitoon |نظرها(113)
مسئله اين است!
1- حسني يا حسيني؟!
پ.ن.
پريروز كه ميخواستم مطلبمو پست کنم، به مناسبت دههی اول محرم الحرام( وبه خاطر برنامههای متنوع تلویزیوتی مردم هجوم آورده بودن به سمت اینترنت و) اونقدر اینترنت کمسرعت بود که هر کاری کردم نشد راجع به جملهم یه کم توضیح بدم.
صبحش تو صف طویل بانک برای پرداخت قسط وایساده بودم که ناخودآگاه(!) حواسم رفت به صحبتهای دو مرد پشت سریم.
اولی به دومی گفت: تو حسنی هستی یا حسینی؟
- یعنی چه؟ خوب، من هم امام حسنو قبول دارم هم حسین.
- نه دیگه، نمیشه. یا باید روش امام حسنو قبول داشته باشی یا روش امام حسین.
- منظورتو نمیفهمم.
- ببین. امام حسن نشست با دشمناش حرف زد و بنا بر مصلحتهایی باهاشون سازش کرد. اما امام حسین با اینکه میدونست تو جنگ خودش و 72 تا یارش کشته میشن جنگو انتخاب کرد.
- کار هر دوشون درست بوده.
- برای شرایط الان چی؟ حکومت ما باید با آمریکا راه سازشو پیش بگیره یا راه جنگ تا پای مرگ تا آخرین قطرهی خون و شهادت برای مردم کشورمون؟
- چه سوالایی میکنی؟!!
- نه حالا، تو بگو کار کدومشون درستتره برای شرایط حالا؟
- کار هر دوشون. اصولا چهارده معصوم هیچوقت اشتباه نکردن. هر کاری کردن در راه دین بوده.
- حالا نمیخواد جانماز آب بکشی. یه کم فکر کن. برای شرایط الان چی بهتره؟
- خوب، خود حکومت بهتر میدونه!
ـ مگه استغفرالله رئیس حکومت ما جزء 12 امام یا 14 معصومه مرد مؤمن؟
- نه اما ولایت فقیه داریم ما و....
-...
خیلی دلم میخواست بر میگشتم این دو تا آقا رو میدیدم. مجسم میکردم اولی ریش نداره و دومی داره( از اون خفناش هم داره)
دنبال بهونهای میگشتم که برگردم و نیگاشون کنم .
که یکهو صدای همهمه....
- خانم برین جلو. نوبت شما شده.
دیدم متصدی باجه نیشش بازه که شانس به این بزرگی نصیبم شده و من حواسم نیست.
هولهولکی پول و دفترچه قسط رو دادم و باز بهانهای برای برگشتن پیدا نکردم. یکی از معدود وقتایی بود که دوست نداشتم تا فهمیدن تنیجهی حرفای پشت سریم کارم راه بیفته:)
بالاخره تو شرایط الان باید حسنی باشیم یا حسینی؟ دومی که اصلا دوست نداشت فکر کنه که اصولا مردم هم میتونن فکر داشته باشن!
2- باعث تاسفه ....
مثل اینکه قضیه فعلا حل شد!
فکر کنم حکومت میدونه در آینده مشکل این مملکت بیشتر به دست زنان حل میشه و برای همین از هر فعالیت فمینیستی خیلی میترسه.
3- یه سال عاشورا کیش طلبید و ایندفعه شمال.
شاید فردا در بارهش نوشتم.
4- مصاحبهی نازلی کاموری(سبیلطلای خودمون) با اکبر گنجی ...
5- کابینه در تبعید. توسط ملا حسنی تشکیل داده شد....
15:34 | Zeitoon | نظرها(60)
چهار شنبه، 4 بهمن 1385
گفت از جنگ خبری نیست... بریم با خیال راحت بخوابیم!
1-تا كور شود هر آن كه نتواند دید !
امشب جناب آقاي احمدينژاد رئیسجمهور محبوبمون طی یه مصاحبهی تلویزیونی تموم مشکلات مملکتی رو حل کرد و آخرش گفت که از طرف آمریکا "هیچ" خطری ایران رو تهدید نمیکنه!
خوب. الحمدالله! دیدین بیخودی میترسیدیم؟ بریم به کار و زندگیمون برسیم.
× برای اونایی که مصاحبه رو ندیدن بگم که احمدینژاد یه تیپی زده بود ماه!
گریم کامل با پنکیک و رژلب برقی و رژ گونه مسی. مدل موها مایکل جکسونی با دوسهتار موی پری روی پیشونی! وای.... شده بود يه تیکه!
تيكه ي چي؟ حرف مي ذاري تو دهنم؟
پ.ن.
احمدي نژاد براي اينكه ثابت كنه هيج خطري ايران رو تهديد نمي كنه يه تور مخصوص نطنز براي مردم جهان گذاشته با 50% تخفيف!
(اينو دم صبح كه رفتم بخوابم يادم اومد:)) طنز هاي دم صبح هم كه مي دونيد چه جوريه....)
نازي....
هيس...
ببيدنيد، خودشم راحت گرفته خوابيده!
2- چند شب پیش برای شوخی تو ظرف میوهی مهمونای ندید بدید تهرونیمون چند تا گوجه فرنگی خوشرنگ و براق فرد اعلا گذاشته بودم. و به عنوان پیش غذا هم املت پر گوجه درست کردم و کنار مرغ هم گوجه حلقهشده.
اونا هم نامردی نکردن و تا رسیدن عین قوم .... (دیدم هر کلمهای بگم ممکنه به قومی بربخوره. پس جاشو خالی گذاشتم) پالتو در نیاورده یکی یک گوجه برداشتن و د بخور!
سر شام هم گوجههای روی سالاد و کنار مرغ و املت همون پنج دقیقه اول تموم شد.
بابا این جنگ روانی که میگن همینه دیگه!
این شایعات رو دشمن و ستون پنجم درست میکنه که گوجه شده 3000 تومن.
میوهفروش میگه کیلویی 300 شما میشنوید 3000 و هیاهو راه میندازین. چرا ؟ چون این تلویزیونهای خارجکشوری اینطوری تو ذهن شما جا انداختن و مسختون کردن.
3- حالا یه چیزی میگم نزنین ها... اما گوجه تو بازارهای کرج واقعا 950 تومنه.
شاید احمدینژاد کرج میاد خرید.
اتفاقا خواهرش کرج، باغستان، بوستان دهم میشینه. شاید اومده بهش سر بزنه، بهعنوان سوغات از اونجا گوجه خریده.
4- یک خاطرهی بامزه
زمانی که احمدینژاد استاندار اردبیل بوده یه روز یکی از آبگرمهای سرعین رو قرق میکنن که چی؟ که خواهر استاندار میخواد وارد استخر آبگرم بشه.
همه رو بیرون میکنن و جلوی افرادی هم که میخوان وارد شن میگیرن.
موقع هل دادن زنی با چادر کهنه و گلگلی و بقچه زیر بغل هی جیغ وداد میکرده که بذارین بیام تو و نگهبان هلش میداده که برو بعدا بیا. زنه هوار هوار میکنه که من باید بیام تو. بقیهم جری میشن و اونا هم هیاهو میکنن که آره راست میگه مگه خواهر احمدینژاد کیه که آبگرم باید قُرق بشه! و فحشهایی به زبون ترکی داده میشه.
زن بقچهبهدست دیگه داشته منفجر میشده و صداش هم به جایی نمیرسیده.
خلاصه آخرش دوسه تا ازین زنای چادر مشکی حزباللهی میان میبینن ای وای خواهر احمدینژادو دارن هل میدن و...
بله. اون زن بقچه به دست همین پروین خانم خودمونه که اخیرا در انتخابات شواری شهر تهران رای آورده(!) !
5- مدتی بود که ورد پدم دیگه نیمفاصله نداشت. داشتم دیوونه میشدم از بس که عادت کردم به این نیمفاصلهی لعنتی! مجبور بودم بعد از نوشتن مطلبم ببرمش تو نظرخواهیمو و درستشون کنم.
روم هم نمیشد از مبدعاش خوابگرد عزیز خواهش کنم فایل تری لی آوت رو بازم برام بفرسته که ناگهان به فکرم رسید ممکنه هنوز لینکش تو سایتش باشه. که بود! خلاصه که آخیش... راحت شدیم!
شما هم اگر کرم نیمفاصله دارید بفرمایید!
6- حالا واقعا اگر این شایعه راست باشه که "آقا" داره میمیره، چی میشه؟
همه مشغول خیالبافی هستن و هر کس آرزوی خودشو میگه.
یکی میگه مردم تو خیابونا میریزن و شلوغ پلوغ میشه و انقلاب بعدی.
یکی میگه به جاش یکی دیگه میاد عین خودش.
یکی میگه رفسنجانی میاد.
یکی میگه جنتی.
یکی میگه از اصلاحطلبا به جاش میاد. مثلا کروبی.
یکی میگه آمریکا دلش میسوزه و دیگه حمله نمیکنه.
یکی میگه گذاشتن خبرشو روز عاشورا بدن که خیابونا پر از نیروهای مسلح و بسیجیه و از الان آماده باشه.
7- از داروخانه دارویی خریدم که روش نوشته بود قیمت برای مصرفکننده 200 تومن. زیرش یه برچسب زده بود 400 تومن. داروخانهچی بهم گفت میشه 500 تومن. موقع حساب، صاحبداروخانه که پشت صندوق نشسته بود گفت قابلی نداره 700 تومن! دخترش که پشتش وایساده بود گفت: بابا، چند دقیقه قبل ممد آقا زنگ زد گفت این قرصا گرون شده. صاحبداروخانه سری کج کرد و با قیافه حق به جانب گفت: هزار تومن. قابلی هم نداره.
تند هزار تومنو رو پیشخون انداختم و قرصا رو قاپیدم گذاشتم تو کیفم و د ِ فرار... که مبادا پسرش هم از پشت قفسه دربیاد و چیزی بگه.
زرنگی کردم. نه؟
8- در نظرخواهی قبلی کلی لوگوی ضد جنگ هست که به نظرم سادهترینش همینه که در سایت دوXدو گذاشتن.
دوست داشتم به فارسی هم باشه.
حالا چهجوری میشه گذاشتش اون بالا.
گرچه احمدینژاد گفته خیالمون راحت باشه. اما خوب، شاید بعدها- که زبونم لال فردی به درایت ایشون سرکار نبودن- یه روزی به دردمون خورد.
9- خیلی دوست دارم کامنتها رو یکی یکی جواب بدم. همینطور کلی ایمیل جوابنداده دارم که واقعا عذاب وجدان داره منو میکشه.
10- امروز یه نفر منو دید و گفت: ناقلا تو وبلاگ داری؟! نفس در سینهم حبس شد.
گفتم اَلَ لاه بذار بگم . مردم از بس کسی منو نشناخت.
گفتم آره.
گفت نوشتهتو خوندم. همون که یه زنی تو حموم قلبش میگیره و...
در کمال تعجب نوشتههای گوشزدو برام گفت:)))
گفتم آخه آدم باهوش! من کجام دکتره و کجا اصفهان زندگی میکنم؟
گفت فکر کردم ازین شیطونیبازیاته که همیشه میکنی؟
منم آدرس یه وبلاگ در پیتی از این (زیتون) که با اسم خودم یه زمانی شروع کردم و روزی یه خواننده هم نداره دادم بره کیف کنه!
11- سیبا پریشب که رفته بود استخر. یکی شناکنان خودشو بهش میرسونه و بعد از سلام علیک گرم میگه من همیشه مطالبتون رو در فلان سایت تخصصی میخونم و استفاده میکنم. کلی تحویل و.. کلی هم با هم گپ زده بودن.
وقتی تعریف کرد کلی حسودیم شد و پیش خودم گفتم بخشکی ای شانس. 5 ساله عین گاو مینویسم و کسی نمیشناسدم
اونوقت سیبا با دوسهتا مقاله و ترجمه چون با اسم و عکس واقعیش مینویسه چطوری محبوب شده. اینم از بدیهای مستعار نویسی:(
بعد گفتم نه بابا. من اگه با اسم اصلیم مینوشتم کسی که تحویلم نمیگرفت هیچ. کلی هم ممکن بود کتک بخورم.
2:06 | Zeitoon |نظرها(113)
دوشنبه، بهمن ۰۲، ۱۳۸۵
تلافي كردن روي مردم، به جاي ريشه يابي و مبارزه!
1- دوستاني در جواب انتقادم به باغ مظفر مديري عذر بدتر از گناه آوردن كه چون تلويزيون براي اين سريال به مديري پول نداده مديري اين جوري خواسته تلافي در بياره و اين جوري اعتراضشو به گوش مردم برسونه و ...
اولا... مگه مهران مديري عقل نداره كه بدون قرارداد نبايد شروع كنه به كار؟ اون مگه بي تجربه يا گاگوله. ماشالله تو اين چند ساله از قِــبَل آشنايي با بزرگان حكومت و مجيزگويي كم فيلم نساخته و كم پول درنياورده. پس از قوانين كار آگاهه.
بعدش، مگه مردم چه گناهي كردن كه بايد تلافي كم پول گرفتن مديري رو پس بدن و فيلم مزخرف تبليغاتي تماشا كنن؟
مديري ميتونست خيلي راحت كارو به روزنامهها و دادگاه بكشونه و حقشو بگيره. نه اينكه با مديران راديو تلويزيون تو" مزخرف به خورد مردم دادن" مسابقه بذاره.
اصلا اين انگار تو ايران رسم شده - و از ديد بسياري از مردم قابل قبوله - كه بياي حقتو به جاي اينكه از مسئولين بگيري از مردم بيگناه بگيري.
(پر واضحه كه منظورم همه نيستن. اما بايد قبول كنيم روز به روز تعداد اين جور افراد بيشتر ميشه)
الف- معلم حقوقش كمه، با افتخار مياد تعريف ميكنه كه:
- سركلاس خوب درس نميدم كه بچهها بيان به طور خصوصي پيشم درس بخونن. اون جوري از جونم مايه مي گذارم و شاگرداي خصوصيم بهترين نمرهها رو ميگيرن. تازه، بهشون حالي كردم كه كادوهاي گرون مثل طلا هم تو نمره تاثير داره.
ب- مغازهدار و فروشنده با افتخار كمفروشي و گرونفروشي ميكنن. بيشتر اجناس رو از مبلغ روي بسته بيشتر حساب میکنن. توي جمعِ مبلغ كلي تقلب ميكنن. كسي هم فهميد با خنده يا پولو با اكراه پس ميدن يا يه بهانهاي ميتراشن كه من به قيمت هفتهي ديگه دارم ميدم كه قراره محرم بشه!(و باز نذریدادنها و بخور بخورها شروع میشه.)
ميديدم كارت خريدم تند تند پولش تموم ميشه. نگو فروشنده كه مثلا آشنا هم هست بيشتر از مبلغ خريدم از كارتم برميداره.
فيش رو هم بهم نميداد. دفعهي آخر با اصرار قبض رو گرفتم ديدم خريد 8600 تومني منو 86000 تومن حساب كرده. وقتي با تعجب بهش اعتراض كردم ديدم با خونسردي گفت حالا مگه چي شده؟ يه صفرش زياده ديگه. حالا چند بار با من اينكارو كرده خدا ميدونه.
دلش نمومد بقیهی پولو پس بده. گفت بعدا بیا به همین مبلغ خرید کن.
حالا هم به بهانهي جنگ تندتند دارن مواد غذايي انبار ميكنن كه اگه تقي به توقي(موشكي به جايي) خورد يه سود حسابي ببرن.
ج- خيلي از عملهاي جراحي كاملا بيخود داره انجام ميشه و بعضي جراحها با قيافه حقبهجانب ميگن عملايي ميكنيم كه براي مريض ضرر نداشته باشه. به بهانه ي ديسك كمر پشت رو ميشكافن و بعد بخيه ميزنن و ميليونها تومن مي گيرن.
د- یه دكتر گوش و حلق و بيني ميشناسم كه تقريبا هر بچهاي رو پيشش ميبرن لوزه سومشو عمل ميكنه. ميگه خرج زن و بچهام در خارج از كشور بايد در بياد.
ه- دكتر دیگری رو ميشناسم كه در محلهاي فقير نشين مطب داره و بدون استثنا هر كي ميره پيشش براش سرم قندي تجويز ميكنه. حالا سرماخورده باشه یا گوش درد داشته باشه یا از آبگوشت زیادی خوردن در حال موت.
يه آمپول زن بيسواد هم آورده گذاشته تو اتاق بغليش كه تند تند به ملت سرم ميزنه و قطره ها رو تند ميكنه كه جا براي بعديها باز بشه.
موقع سرم زدن هم حداقل بیستجای بدن رو سوراخ میکنه و هیچکس هم اعتراضی نمیکنه.
حتی داروخانهچی محل بهش مرحبا میگه که باعث میشه همهی سرمای بادکردهش فروش بره.
تازه سفارش میده کدوم داروی در حال انتقضاشو برای مردم بنویسه و پورسانت خوبی به دکتر میده.
و- كلاس هاي زبان قبلا 8 ترمه بودن و هر ترم سه ماه. حالا اومدن كردنشون 12 و بعد 20 و حالا 36 ترمه.
و هر ترم هم يك ماه و نيم! شهريه ها هم كه سر به فلك مي كشه.
سطح سواد اونی که قبل ۸ ترم میخوند خیلی بالاتر از اونیه که ۳۶ ترم پولای نازنینشو هدر داده.
شما حتما مثالهای بهتری سراغ دارید!
بله. ما اينجا مشغول شيره ماليدن سر همديگه هستيم و تلافي وضع بد اقتصادي و زورگوييهاي حكومت رو سر همديگه در مياريم. چقدر هم از خودمون راضي هستيم و احساس زرنگي ميكنيم!
2- آشنايي كه بعد از 26 سال اومده بود ايران موقع رفتن در فرودگاه موقع خداحافظي و روبوسي در گوشم گفت:
موقعي كه از ايران مي رفتم 10% مردم حقه باز و دغل بودن. متاسفانه اين بار كه آمدم مي بينم 90% شون حقه باز و كلك شدن. حتي يه بچه ي شش ساله مي خواست سرم كلاه بذاره.
من اون شب خيلي بهم برخورد ولي بعدها... با اينكه بازم مي دونم شايد اين آمار به اين وجشتناكي نباشه اما جنبه هايي از حقيقت توش هست.
3-
اولا... مگه مهران مديري عقل نداره كه بدون قرارداد نبايد شروع كنه به كار؟ اون مگه بي تجربه يا گاگوله. ماشالله تو اين چند ساله از قِــبَل آشنايي با بزرگان حكومت و مجيزگويي كم فيلم نساخته و كم پول درنياورده. پس از قوانين كار آگاهه.
بعدش، مگه مردم چه گناهي كردن كه بايد تلافي كم پول گرفتن مديري رو پس بدن و فيلم مزخرف تبليغاتي تماشا كنن؟
مديري ميتونست خيلي راحت كارو به روزنامهها و دادگاه بكشونه و حقشو بگيره. نه اينكه با مديران راديو تلويزيون تو" مزخرف به خورد مردم دادن" مسابقه بذاره.
اصلا اين انگار تو ايران رسم شده - و از ديد بسياري از مردم قابل قبوله - كه بياي حقتو به جاي اينكه از مسئولين بگيري از مردم بيگناه بگيري.
(پر واضحه كه منظورم همه نيستن. اما بايد قبول كنيم روز به روز تعداد اين جور افراد بيشتر ميشه)
الف- معلم حقوقش كمه، با افتخار مياد تعريف ميكنه كه:
- سركلاس خوب درس نميدم كه بچهها بيان به طور خصوصي پيشم درس بخونن. اون جوري از جونم مايه مي گذارم و شاگرداي خصوصيم بهترين نمرهها رو ميگيرن. تازه، بهشون حالي كردم كه كادوهاي گرون مثل طلا هم تو نمره تاثير داره.
ب- مغازهدار و فروشنده با افتخار كمفروشي و گرونفروشي ميكنن. بيشتر اجناس رو از مبلغ روي بسته بيشتر حساب میکنن. توي جمعِ مبلغ كلي تقلب ميكنن. كسي هم فهميد با خنده يا پولو با اكراه پس ميدن يا يه بهانهاي ميتراشن كه من به قيمت هفتهي ديگه دارم ميدم كه قراره محرم بشه!(و باز نذریدادنها و بخور بخورها شروع میشه.)
ميديدم كارت خريدم تند تند پولش تموم ميشه. نگو فروشنده كه مثلا آشنا هم هست بيشتر از مبلغ خريدم از كارتم برميداره.
فيش رو هم بهم نميداد. دفعهي آخر با اصرار قبض رو گرفتم ديدم خريد 8600 تومني منو 86000 تومن حساب كرده. وقتي با تعجب بهش اعتراض كردم ديدم با خونسردي گفت حالا مگه چي شده؟ يه صفرش زياده ديگه. حالا چند بار با من اينكارو كرده خدا ميدونه.
دلش نمومد بقیهی پولو پس بده. گفت بعدا بیا به همین مبلغ خرید کن.
حالا هم به بهانهي جنگ تندتند دارن مواد غذايي انبار ميكنن كه اگه تقي به توقي(موشكي به جايي) خورد يه سود حسابي ببرن.
ج- خيلي از عملهاي جراحي كاملا بيخود داره انجام ميشه و بعضي جراحها با قيافه حقبهجانب ميگن عملايي ميكنيم كه براي مريض ضرر نداشته باشه. به بهانه ي ديسك كمر پشت رو ميشكافن و بعد بخيه ميزنن و ميليونها تومن مي گيرن.
د- یه دكتر گوش و حلق و بيني ميشناسم كه تقريبا هر بچهاي رو پيشش ميبرن لوزه سومشو عمل ميكنه. ميگه خرج زن و بچهام در خارج از كشور بايد در بياد.
ه- دكتر دیگری رو ميشناسم كه در محلهاي فقير نشين مطب داره و بدون استثنا هر كي ميره پيشش براش سرم قندي تجويز ميكنه. حالا سرماخورده باشه یا گوش درد داشته باشه یا از آبگوشت زیادی خوردن در حال موت.
يه آمپول زن بيسواد هم آورده گذاشته تو اتاق بغليش كه تند تند به ملت سرم ميزنه و قطره ها رو تند ميكنه كه جا براي بعديها باز بشه.
موقع سرم زدن هم حداقل بیستجای بدن رو سوراخ میکنه و هیچکس هم اعتراضی نمیکنه.
حتی داروخانهچی محل بهش مرحبا میگه که باعث میشه همهی سرمای بادکردهش فروش بره.
تازه سفارش میده کدوم داروی در حال انتقضاشو برای مردم بنویسه و پورسانت خوبی به دکتر میده.
و- كلاس هاي زبان قبلا 8 ترمه بودن و هر ترم سه ماه. حالا اومدن كردنشون 12 و بعد 20 و حالا 36 ترمه.
و هر ترم هم يك ماه و نيم! شهريه ها هم كه سر به فلك مي كشه.
سطح سواد اونی که قبل ۸ ترم میخوند خیلی بالاتر از اونیه که ۳۶ ترم پولای نازنینشو هدر داده.
شما حتما مثالهای بهتری سراغ دارید!
بله. ما اينجا مشغول شيره ماليدن سر همديگه هستيم و تلافي وضع بد اقتصادي و زورگوييهاي حكومت رو سر همديگه در مياريم. چقدر هم از خودمون راضي هستيم و احساس زرنگي ميكنيم!
2- آشنايي كه بعد از 26 سال اومده بود ايران موقع رفتن در فرودگاه موقع خداحافظي و روبوسي در گوشم گفت:
موقعي كه از ايران مي رفتم 10% مردم حقه باز و دغل بودن. متاسفانه اين بار كه آمدم مي بينم 90% شون حقه باز و كلك شدن. حتي يه بچه ي شش ساله مي خواست سرم كلاه بذاره.
من اون شب خيلي بهم برخورد ولي بعدها... با اينكه بازم مي دونم شايد اين آمار به اين وجشتناكي نباشه اما جنبه هايي از حقيقت توش هست.
3-
روز هوای پاک

1- روز هواي پاك مبارك!
اون لكه قرمزه روي عكس مثلا اسم زيتون دات كامه كه روش نوشتم. نمي دونم چرا اين جوري شده اينجا.
اين گنجشك كوچولو رو دقيقا به همين حالت كنار سيگار توي جوي آب سر جهانشهر ديدم.
2- اين بي حياها
يه بابايي ميگفت تا به شاه گفتن" حيا كن، سلطنتو رها كن"، حيا كرد و رفت. اما اين بيحياها....- .
3- به هر مناسبتي وبلاگنويسها بالاي وبلاگشون يه نوشته ميچسبونن كه مثلا ما نميخواهيم فلاني اعدام بشه و سانسور نميخواهيم و...
حالا كه "اينا" كوتاه نميان چطوره بالاي وبلاگامون بزنيم:
"ما جنگ نميخواهيم"
4- امشب تو برنامه هشت ونيم كانال دو، لاريجاني در جواب خبرنگاري كه راجع به تعليق هسته اي پرسيد، به طور ضمني گفت كه الان نمي تونه جواب بده و بايد بيشتر فكر كنن تا باتدبيرتر و عاقلانه تر جواب بدن.
فكر كنم حسابي ترسيدن. يعني مي شه كوتاه بيان؟
5- اين شايعه راسته كه به دستور رهبري رفسنجاني و خاتمي دارن يه كارايي مي كنن و يه چيزايي مي نويسن و احمدي نژاد اين وسط هيچكاره ست؟
6- اين بار مهران مديري شورشو درآورده.
واقعا كه اسم " باغ مزخرف" برازنده شه!
شايد تيليغ مايع ظرفشويي گلي و جوهرنمك پودري و ماشين پژو 206 و فرش ستاره كوير يزد و ايران سل و شيرو ماست دامداران و...
به اين صورت رك و صريح براي يك بار جالب بود و البته اگر اسامي جعلي و من درآوردي بود بهتر بود.
اما اين طور هر شب براي يه ساعت مخ آدمو بخورن و وسطاي سريال هم دو سه تا پنج دقيقه آگهي پخش بشه ديگه افتضاحه.
براي اولين بار بود كه به احترام دوستامون ميز شام رو كنار تلويزيون گذاشتم كه باغ مظفرشونو هم ببينن، و همه گفتن خاموشش كن اعصابمون خراب مي شه.
مهران مديري كارگردان، خواننده، بازيگر كه اين بار بازي در يك نقش كمش بود و دوتا از كليدي ترين بازي ها رو هم براي خودش برداشت(مظفرخان و راوي). گاهي راوي واقعا رو اعصاب آدم راه مي رفت.
كلي با مديران صدا و سيما راه مياد و ازشون پول مي گيره. ملت بايد كلي وسط فيلماش تبليغ تحمل كنن حالا تقريبا تو هر جمله اي يك تبليغ هم گنجونده. توبره و آخور...
يه نقد خاله زنكي هم بكنم. يكي از دوستام تو دادگاه ديده بودش كه اومده بود زنشو طلاق بده! مي گفت اونجا خيلي بداخلاق و گنده دماغ بود. واه واه... خدا به دور! اين مردا شلوارشون كه ميشه دوتا پررو مي شن ها...
از منتقدهاي روزنامه ها هم ناراحت شدم كه به خاطر دوستي با مديري همه شون به به چه چه گفتن .
7-بانو ايلعذار و مادربزرگ هايش...
8- وبلاگ درنا كوزه گر
وضعيت نوجوانان در سويس رو از زبان درناي عزيز بخونيد و با وضعيت نوجوانان خودمون مقايسه كنيد!
حتما مي دونيد درنا همسر اميد حبيبي نيا... و مامان داتيس كوچولوئه.
اميد كيه؟ همسر درنا كوزه گر و باباي داتيس :)
اميد هم اتفاقا در مورد روانشناسي نوجوانان و بلوغ نوشته

9- خاله زيتون ببين چه آدم بلفي خوكشلي دلست تردم؟
اگه گفتين اين پسركوچولوي خوشگل كيه؟
معلومه. پارسا شكراللهي پسر كوچولوي خوابگردخودمون.
10- اين وبلاگ لعنتي من بازم ادا در مياره؟
كيست كه ياري ام كند و بگويد چرا نوشته هاي وبلاگم غيب مي شوند؟
و جرا مدتيه بلاگر دات كام اصلا برام باز نميشه.
و چرا اين بي حياها ولمون نمي كنن؟
و چرا....
11- اين احمدي نژاد براي چي افتاده دوره؟
مثلا با كمونيست ها و سوسياليست ها دشمنه. ديدين مارمولك چه جوري جلوي دويست سيصد نفر( كه تو تلويزيون گفت صدها هزار نفر) جلوي خانم اورتگاي آستين حلقه اي پوش با آهنگ انقلابي" برپاخيز، از جا كن بناي كاخ دشمن" مشت گره كرده تكون مي داد(انگار صدساله كمونيسته) و دختر بي حجاب مي بوسيد و...براي اينكه بگه حكومت ايران تنها نيست، فكر كنم مشروب هم جلوش مي گذاشتن يه قلپ مي خورد.
فعلا كه با پول نفتمون چه مي كنن اينا!
12- فرانسه بلد نيستم ببينم اينجا در مورد وبلاگم چي نوشته. فعلا بذارمش اينجا گمش نكنم:)
سفرنامهی ولگرد... قسمت هفتم
سفرنامهی ولگرد... قسمت هفتم
تد کاپل!! و حسن آقا راننده بهشت زهرا
به داخل ساختمان اطلاعات بهشت زهرا رفتم. نميدانم چرا بهياد دفتر اطلاعات مجتمعهای مسکونی افتادم.
خوب زياد هم فرق نداشت چون مهمان در هر دو جا شماره مسکونی دوستان و آشنايانش را از دفتر اطلاعات مجتمع سوال ميکند.
سالنی بزرگ و تميز و با تعدادی کارمند مرد و ظاهرا مودب ولی با ته ريش و لباسهای تيره و پيرهنهای يقه بسته. اين تهريش هم بدبختانه هر آدم تميزی را کثيف نشان ميدهد.(آی گفتی ولگرد جان)
از ته ريش ميگذرم، چون ميدانم اين جواز کارهای دولتی و گرفتن مزايا است. و چند تا زن مقنعه بهسر!
روی ديوار تصاوير "برادر بزرگ" و "پدر بزرگ" که گويی باچشمهايشان مثل "مانيتور"دوربينهای "سکيوريتی" ساختمانها نه فقط کارمندان امور اموات و گورکنان و مردهشويان و کفن دوزان را زير نظر داشتند، بلکه رفت و آمد زندهگان و مردهگان ساکنان اين مجتمع را زير چشمی میپاييدند، تا همه به وظايف درست اسلامیشان عمل کنند.(پارازیت زیتونی: عجب تشبیه جالبی!)
چيزی که درطی اين چند روز اقامت کوتاهم درتهران برايم عجيب بود اينکه همهجا بهجز تصاوير امام و رهبر بردر و ديوار اماکن عمومی نشانی از تصوير ازآقای احمدینژاد رييس جمهور را در هيج کجا نديدم. (زیتون: آخه به گزارش گالیندوپل اینا تا اونحد هم شکنجهگر نیستن ولگرد جان)
چون درهمه جای دنيا رسم است که اگر در موسسات دولتی ويا بعضی از اماکن خصوصی تصويری نصب شده باشد عکس رييس جمهوری کشورشان است.
توی سالن کنار بقيه اربابرجوعهای زن ومرد منتظر ايستادم بعضی از آنها با چشمهای اشک آلود اين طرف و آنطرف سالن در حرکت بودند. پيدا بود برای آخرين بدرقه
عزيزی آمده بودند.
و تا وسايل سفرش اماده سازند. يکی از کارکنان پشت "کانتر" به من اشاره کرد. جلو رفتم سلامی اسلامی کردم(بهبه! شما هم؟!) .
ليست اسامی عزيزانام و نام خانوادگی وتاريخ مرگ آنها را که روی قطعه کاغذی نوشته بودم روی کانتر گذاشتم . آنرا برداشت. نگاهی به آن ليست بالا و بلند و تاريخهای مرگ آنها انداخت
وسرش را بلند کرد و نگاه عجيبی به من کرد.گفت:
ـــ يعنی شما بعد از اين همه سال اين اولين بارتان است
که سر خاک اين دوستان و عزيزانتان میآييد و شماره قطعه و رديف هيچ کدام از انها را نميدانيد؟
به شوخی گفتم هيچ يک از آنها آدرس مرا نداشتند که محل جديد سکونتشان را اطلاع بدهند.(خوب حالش را گرفتی!).
لبخندی زد و ليست اسامی را برداشت و رفت روی صندلی روبروی مانيتور کامپيوترش نشست مدادی در دستش گرفت. شروع به نوشتن اعدادی جلو بعضی از آن اسامی کرد
و سپس از جايش بلند شد و آمد و کاغذ را به دستم داد...
ــ ببخشيد. متاسفانه نشانی همهی اين "مرحومان" را نتوانستم پيدا کنم چون درکامپيوتر نيست.
در حاليکه دستش روی آن کاغذ بود و انگشتش روی اعداد میگذاشت گفت:
ــ اين شماره قطعهها واين شماره رديفها ی قبرهای اين چند نفری است که پيدا کردم!
به شوخی گفتم: پس بقيه منزلشان را عوض کردهاند!
انتظار نداشت که من با اموات شوخی کنم.
اخم هايش را توی هم کشيد و گفت: شماشهيدی نداريد؟(اوه... چه توقعها!)
جون قطعات آنها جداگانه است. شوخیام گل کرد. گفتم چرا برادرم شهيد شده!
با تعچب گفت کجا و چطور ؟
ــ توی يک بزرگراه يک کاميون به او زد و فرار کرد..!! اين بار خنديد گفت: خدا ييامرزدش!
و اضافه کرد اگر اتومبيل نداريد بهتر است يک تاکسی کرايه کنيد که به شما کمک کند.از اوتشکرکردم و ازسالن خارج شدم.
دربيرون ساختمان هاج و واج ايستاده بودم که از کجا شروع کنم که يک تاکسی قرا ضه پيکان و رنگ و رو رفته جلو پايم ترمز کرد.
رانندهی آن که مرد پيری بود سرش را از شيشه بيرون آورد و گفت: حاجآقا کجا تشريف ميبريد؟(نه دیگه، جدا" شما حجرفته حساب شدید رفت) جلو رفتم و کاغذ را به دستاش دادم
نگاهی به آن انداخت.
ــ اين قطعات از هم کمی دور هستند. نمیتوانيد پياده برويد. بفرماييد. من شما را ميبرم و نشانتان ميدهم.
نگاهی به او کردم از دندانهای يکدرميان و زرد رنگش معلوم بود که آدم خيلی مفلوکی است. ولی اهنگ صدايش خيلی مهربان بود. بدون اينکه با او طی کنم سوار شدم.
بهياد درخواست هماطاقی دربارهی گل گذاشتن روی قبور عزيزان افتادم راستش خودم هم احساس کردم من که با آن خاک و" سنگ قبر" اين عزيزان حرفی نداشتم بزنم
بگذارم گلها بهجای من حرف بزنند. هر چه باشد زبان گلها از کلمات من گوياترند.
در راه به اقای راننده گفتم:
- لطفا جلو يک گلفروشی نگاه داريد. ميخواهم چند شاخه گل بخرم.
ــ اطاعت حاجآقا!! اين جا گلفروشی زياد است. بهترين گلفروشی و ارزانترين گلفروشی اينجا دوست نزديک من است.
رفت جلو يک دکه گلفروشی نگاه داشت. هر دو پياده شديم. سلام عليک گرمی با گلفروش کرد و از کار و کاسبی او پرسيد. گلفروش گفت اين روزها کارش کساد است. گفت انشالله بهتر ميشود. گفتم: يعنی دعا ميکنی آدمهای بيشتری بميرند که کار و کاسبی دوستتت بهتر بشه؟!
خنديد و گفت: نه حاج آقا! منظورم مشتریهای مثل شما است..
.آنها مشغول حرف زدن شدند و من مشغول تماشای گلها!.
به تعداد عزيزانی که که آدرس آنها را داشتم یعنی ۵ شاخه نرگس خريدم. دوهزار تومان شد.
داشتم پول گلها ميپرداختم که راننده رويش را به من کرد و گفت راستی خير و خيرات نميخواهيد؟
.منظورش را درست نفهميدم و گفتم نه همين گلها کافی است. اشاره کرد که سوار شوم ..
قبل از اينکه راه بيفتد از من خواست که شماره قطعات را برايش بخوانم چون ميگفت خط آن آقا را نميتواند بخواند!!
در حين رانندگی برايم تعريف کرد که اين قبرستان را مثل خانه خودش وجب بهوجب ميشناسد. حتی قبر بسياری از آدمهایی که نسبتی با او ندارند. مخصوصا "قطعهی هنرمندان" را و قبر آدمهای معروف را ميداند در کداميک از قطعات هستند. ميگفت:
ــ اين اتومبيل کهنه است. ميترسم با آن راه دور بروم. سالها است که من اينجا کار میکنم. بسياری از آدمهايی را که در اينجا کار ميکنند ميشناسم. از مردهشورها گرفته تا مداحان و قاری خوانها و قبر کنها و دکهدارها و کارمندان امور اموات.
آقام که شما باشيد!! در اينجا چيز های بسياری ديدهام. آخر زن من در غسالخانه اينجا کار ميکند. او مرد شور است. گفتم چه خوب! !
با تعجب پرسيد چرا؟
گفتم يادم ميآيد دوستی داشتم که ميگفت آدم اگر ميخواهد در کارش موفق باشد وقتی در جايی کار ميکند بايد مثل"مرده شور" باشد، چون مردهشور هيچ سوالی از مرده نمیکند فقط کارش را انجام ميدهد!
ـــ دوست شما بد هم نمیگفته. پس زن من بايد خيلی موفق باشد چون او يک مرده شور واقعی است. جمله آخر را همراه با آهی ادا کرد.
کمکم احساس نزديکی عجيبی نسبت به او کردم. دلم ميخواست بيشتر برايم تعريف کند. دلم ميخواست يک ضبط صوت و يک دوربين همراه داشتم تا صدايش را ضبط ميکردم و عکسش را ميگرفتم. اسمش را پرسيدم. گفت:
ــ "نوکر" شما حسن! حسنی صدام ميکنند.(حسنی نگو یه دسته گل؟)
ــاختيار داريد شما سرور هستيد حسنآقا. از اینکه همسرتان مردهشوری ميکند ناراحت نيستید؟
ــ چرا ناراحت باشیم؟ او خدمت به مردگان ميکند من درخدمت ميهمانان آنها هستم. مگر عيب دارد؟
ــ اصلا کار کار است. امريکايی ها ميگويند همه پول ها يک رنگ هستند
ــ نه آقا. پولهای ايران رنگشان باهم فرق دارد.
از اينکه اسم آمريکا را ناخوداگاه به ميان آوردم احساس پشيمانی کردم. حرف را عوض کردم. گفتم بچه داريد؟
ــ سه تا دختر داريم که شوهر کردهاند و رفتهاند. خودم و خانمم کار میکينم. بايد خرج نوهها و دخترها هم بکنيم.
ــ همسرتان چقدر حقوق ميگيرد؟
ــ چند سال است کار ميکند هنوز رسمی نشده. ماهی ۹۰ هزار تومان. تازه کلاس مردهشوری هم ديده.(ئه... پس چرا من همین چند روز پیش در همین وبلاگستان در وبلاگ یک خبرنگار خوندم که حقوقشون بالای یک میلیون تومنه+ شاباش فامیل میّت برای خوب شستن)
از خانه و وزندگیاش پرسيدم. گفت شکرخدا خانه داريم. همين نزديکیهای قبرستان است.قبلا يک قهوه خانه بوده..!!
ياد " تد کاپل "گزارشگر آمريکايی افتادم که به ايران آمده تا گزارشی در باره ايران تهيه کند. او به همه جای ايرا ن سرک کشيده بود و گزارش او بنام :"ايران.. ملت خطرناک "
دلم ميخواست به اين آقای" تد کاپل" ميگفتم ملت ايران برای دنيا خطرناک نيست برای خودشان خطرناک هستند! از اين کامنت ولگرد ميگذرم.(این جمله آخر بهخدا مال من نبود. من در پرانتز فرمایش میفرمایم)
آن گزارش ازکانال " ا ی بی سی" امريکا چندی پيش پخش شد.
اين اقای گزارشگر با آدمهای مختلفی در ايران مصاحبه ميکرد.
تا رسيد به يک خانواده فقير با چند بچه قد و نيم قد. اين خانواده بيرون شهری درکنار يک جاده خاکی دريک" خانه گلی غار مانندی "بدون آب و برق و زيرانداز زندگی ميکردند. فکر ميکنم شايد جايی در خرابههای بيرون "شهر ری" بود.
" تد" از مرد خانواده پرسید راجع به آقای احمدی نژاد چه فکر میکنيد ؟.
مرد بينوا گفت:
خدا به اقای احمدی نژاد طول عمر بدهد. ايشان را من خيلی دوست دارم!.. چون ايشان طرفدار طبقه فقير هستند!! معلوم نبود مسخره ميکرد و يا جدی ميگفت.
زندگی این راننده مفلوک.. زندگی ان مرد "خرابه نشين "را به خاطرم آورد.
ازقيمت قبرها پرسيدم. گفت پولدارها قبرهای خانوادگی ميخرند که بيشتر از۵۰ ميليون توما ن قيمت دارد و قبرهای معمولی ۵ تا ۶ ميلیون تومان به فروش ميروند..
اگر دوطبقه باشند ارزانتر هستند .اگر شهيد باشی که همه چيز مجانی است . ببخشيد منظورم شما نبوديد!
:ناگهان با دستش اشاره به يک " ليموزين سياه" کرد که در کناری پارک شده بود و گفت
ــ نگاه کنيد. آن اتومبيل يک " نعشکش" بنز است. ۵۰مليون تومان قيمتش است. فقط "نعش " آدمهای پولدار را ميتواند حمل کند..!!
بامسخره گفت:
.چون مردن اين نوع آدمها خيلی خرج دارد، به همين دليل انها خيلی دير به دير میميرند..
نعش بیپول ها را سوار آمبولانسهای شهرداری ميکنند. بعضیها را هم ديدهام که با وانت اينجا ميآورند .
از چند خيابان کوتاه گذشتيم. در کنار خيابانی پارک کرد و گفت:
- بفرماييد قبر يکی از عزيزان شما در اين قطعه است.
خودش هم پياده شد و رفت از صندوق عقب ماشيناش يک سطل پلاستيکی کوچک آورد . زير شير آبی که در ان نزديکیها بود گرفت و آنرا از آب پر کرد..
ـــ با اين آب ميتوانيد" سنگ قبر" را بشويید.
سطل را از دستش گرفتم و يکی از شاخههای گل را هم به دستم داد. با من راه افتاد آمد شماره رديف آن عزيز را به او گفتم بهسرعت آنرا پيدا کرد. .
ــ اين هم قبر عزيز شما. من ميروم توی ماشين مینشينم و شما را با عزيزتان تنها ميگذارم منتطر ميمانم. عجله نکنيد..
من را تنها گذاشت.
آن قبر يکی از عزيزان هماطاقیام بود. نوشتههای روی سنگ قبر با گرد و خاک پوشيده شده بود. معلوم بود ماهها کسی به آن قبر سر نزده. آنرا با آب آن سطل خوب شستم. گل نرگس را روی قبر او گذاشتم.
خاطرات ايشان کمکم داشت در ذهنم جان ميگرفت.
که ديدم يک مرد ميان سال کريه "قرآن" به دست جلوام سبز شد.(اصلا نمیذارن آدم بره تو حس) خدا" رحمتش کندی" گفت! بدون اينکه از من بپرسد شروع کرد با صدای کريهتر از خودش به خواندن قرآن؟
با دست به او اشاره کردم که ساکت شود. گفتم عزيز چقدر بدهم که نخوانی؟
گفت خدا بيامرزدش !! دست کردم توی کيفم يک ۵۰۰ تومانی به او دادم و از شرش راحت شدم.
ياد داستان دوستی افتادم که ميگفت: سالها پيش روزی در گورستان قديمی "مسگر اباد" تهران روی خاک عزيزی نشسته بودم.
ناگهان ديدم مردی با" مشک " سياهی بالای سرم ايستاد فکر کردم "سقا" است و آب ميفروشد.
مرد مشک به دوش گفت برای" مرحومتان" فاتحه بخوانم ؟
ان دوست گفته بود بخوان..
مردک گلوی مشک را با انگشتش ميگيرد کمی آنرا باز ميکند! و" بادی" از ان خارج ميشود... دوستم از او میپرسد چرا نمیخوانی؟ ميگويد مگر نشنيدی..؟
اين باد که از آن خارج شد يک فاتحه بود چون تمام اين مشک را من با خواندن فاتحه وقرآن و "فوت"!! کردن دراين مشک پر کرده ام ( خدا نکشدت ولگرد جان، مردم از خنده:))) )
قاری مزاحم رفت و من سطل را از کنار قبر برداشتم. از جايم بلند شدم. لحظهای ساکت ايستادم ..از بودن در کنار ایشان احساس ارامش ميکردم. خوشبختانه ايشان برخلاف عادت هميشگیاش هيج اصراری نکرد که پيشش بمانم !!
شايد بالاخره فهميده بود که من چقدر از تعارف بيزارم.
من هم بدون خداحافظی بهطرف تاکسی که رانندهام حسن آقا در کنار خيابان به انتظارم نشسته بود و داشت سيگار ميکشيد راه افتادم..
وفتی به تاکسی نزديک شدم حسن اقا از جايش بلند شد. در تاکسی را برايم باز کرد. هر دوسوار شديم..
فبل از اينکه را ه بيفتد پاکت قرمز سيگار" بهمن "اش را جلو ام گرفت و تعارف کرد .. سيگاری برداشتم و او آنرا با فندکاش برايم روشن کرد. شماره قطعه بعدی را برايش خواندم که قبر برادرم بود گفت کمی از اينجا دور است ولی جای بسيار با صفايی است...
معمولا دختر پسر ها که" طفلکی" ها جايی ندارن ميآيند اينجا ساعتها کنار قبری مینشينند و باهم راز و نياز ميکنند.
چون ميدانند هيجکس مزاحم آنها نمیشود مگرآنکه صاحب مرده سر برسد !!.. اينها مرا ياد خودم و زنم میاندازند.
ما هم وقتی جوان بوديم و تاره باهم اشنا شده بوديم ازترس پدر و برادر زنم و يا"در و همسايه ها " هروز ميرفتيم قبرستان "ابن بابويه " همديگر را ميديدیم ...
.حالا اينجا هم ميعادگاه عشق برای فقيرو فقرا ست
کميتهچیها هم ميدانند. ولی زياد پاپو ش(!) آنها نميشوند . برای آدم های ناجور هم اينجا پاتوق خيلی خوبی است.
از او سوال کردم :
ــ همه کسانی را که در تهران فوت ميکنند اينجا دفن ميکنند؟
ــ همه را اينجا مياورند ميشورند ولی بعضیها وصييت ميکنند آنها را ببرند قم يا مشهد دفن کنند.حالا کمتر ميبرند ولی در قديم بيشتر میبردند قم. مگر نشينده بودی؟
که ميگفتند :
"صادرات قم آخوند است و وارادات آن مرده ."
يک دفعه گفت بگذار برات يک داستان واقعی بگم. شايد باور نکنيد. از يک آدم خاطر جمع شنيدهام
حتما شما بايد يادتان باشد که در قديم بعضی وصيت ميکردند جسدشان را به "بلاد متبرکه "ببرند دفن کنند.
مردی قبل از مرگش به پسرش وصيت کرد که بعد از فوتاش جسد او را به کربلا ببرد. و در قبرستانی در جوار" امام حسين" دفن کند.
بدبختانه وفتی پدر فوت کرد پسرش توان مالی نداشت که بلافاصله جسد او را به کربلا ببرد.
بنابراين موقتا جسد او را در جعبه ای دريک " امام زاده" امانت گذاشت. چند ين سال گداشت. تا پسر توانايی مالی پيدا کرد تصميم گرفت که جسد پدرش که تبديل به "استخوان" شده بود به کربلا ببرد.
متاسفانه خبر دار شد" دولت عراق" ان زمان ورود اجساد از ايران را به خاکش قدغن کرده..
پسر که نميخواست از وصيت پدرش عدول کند .
تصميم گرفت استخوان های پدرش را " آسياب" کند و بشکل " آرد "بيرون بياورد و انرا در کيسه ای بريزد و ان را به عنوان" آرد " همراه خودش به قصد زيارت ..
به کربلا ببرد و در قبرستانی که پدرش وصيت کرده بود دفن کند تا دين پد ر را بجا اورده باشد
ان کار را انجام داد " پودر استخوان پدر" را به عنوان ارد همراه خودش با کاروانی کوچک از زوار به کربلا برد. در در انجا با چند زوار ديگر در يک اطاق در مسافرخانهای اقامت کردند
و لی او از محتويات ان " کيسه"به هيچ يک از هماطاقیها چيزی نگفت . تا فرصتی پيدا کند و مخفيانه آن را در قبرستانی که پدر وصيت کرده بود دور از انظار انرا دفن کند.
جهت زيارت چند ساعتی از مسافرخانه بيرون رفت.
وفتی که برگشت و به سراغ کيسه رفت با تعجب ديد سر کيسه بازاست و نيمی از کيسه ی
" پودر استخوانهای "پدرش به يغما ر فته ...!!
رنگ از رويش پريد. سر هم اطاقیهايش فرياد کشيد چه کسی به کيسه آرد من دست زده !!؟
يکی از هماطاقیهايش گفت :
نامرد! ان" آرد فاسد" چی بود؟ که باخودت اوردی .ما را مريض کردی!!
ما با مقداری از ان " کاچی" درست کرديم !! و خورديم
همه مان دچار اسهال و استفراغ شدهايم..
پسرک بينوا گريه را سر ميدهد و می گويد ان ارد نبود " ان پودر استخوانهای پدر" ام بود ...
وفتی حسناقا داستان اش را تمام کرد بايک خنده برزگ که همه دندانهای افتاده اش پيدا شد گفت :
خوب چه فرق داشت باباش رو يک جور ديگه در خاک کربلا دفن شد ..
.. از خنده او خندهام گرفته بود. ميخواستم از او سوال کنم که در باره اقای" احمدی نژاد" چی فکر ميکند ؟ که يک دفعه کناری نگاه داشت و گفت:
ــ حاجی جان ر سيديم. اشاره به قسمتی از قبرها کرد و گفت : بفرماييد قبر برادار مرحومتان در اين قطعه است ...
نگاه کردم راست گفته بود واقعا جای با صفايی بود. خيابانهای اطراف آن را درختان انبوهی پوشانده بود . و روی قبر ها پر از دار و درخت بود. چند زن و مرد به فاصله دور از هم روی قبر ها زير سايه درخت ها نشسته بودند..
به حسن اقا گفتم
شما توی ماشين بنشنيد من خودم ميتوانم رديف قبر ايشان را پيدا کنم .
اصرار نکرد !! گفت هر چه شما ميفرماييد .
سطل و يک شاخه گل برداشتم و از ماشين پياده شدم و بطرف ان قطعه براه افتادم. .سطل را از شير ابی پر کردم و رفتم خيلی زود قبر را يافتم. کنار آن روی زمين نشستم سطل اب را روی سنگ خالی کردم. شاخه گل را روی سنگ قبر قرار دادم. او ۶ سال يش در يک تصادف اتومبيل کشته شده بود (تسلیت میگم ولگرد جان). نوشته های سنگ قبرش هنوز خوانا بود و روی قبرش عکسی از او نصب نشده بود. کلمات روی سنگ هيج چيزی در باره او نميگفت جز تاريخ تولد و تاريخ مرگ که روی ان سنگ حک شده بود. همراه با يک" شعرو يک جملهی باسمهای" که نمونهی ان را ميشد روی هزار سنگ قبر ديگر هم ديد. سکوت قبرستان در ان بعد از ظهر پاييزی در زير سايه درخت بالای قبر او مرا داشت توی خلسه ميبرد. ميرفت تا قبرستان را از ياد ببرم که نا گهان با صدای :
لااله اله الله... لا اله الله .... مخلوط با هياهوی و شيون و زاری گروهی زن و مرد سياه پوش که دنبال تابوتی که بر دوش چند مرد حمل ميشد رويايم را درهم شکست ....
و مرگ را بهيادم آورد....
و این اینترنت لعنتی هم مرگ رو به یاد من آورد...
آقا، دیوونه شدم. هزار بار یه مطلب رو ارسال میکنی، هر بار یهجاییش غیب میشه. یا نصف مطلب نمیاد یا بالکل هیچی!
دقیقا از روی ساعت سهساعت پست کردن این مطلب طول کشید و آخرش هم که میبینید....
کسی میدونه علتش چیه؟ مشکل از سروره یا تموم شدن فضای وبلاگم یا چیز دیگه؟
تازگي ها هم حتي بعد از نوشتن كامنت به اين بلا دچار مي شه.
شما بگوييد چه كنم؟
فوت آرین عزیز، بلاگر کوچولو حسابی در همم ریخت.
امیدوارم خانوادهش بتونن جاي خالي این کوچولوی دوستداشتنی رو تحمل کنن.
تد کاپل!! و حسن آقا راننده بهشت زهرا
به داخل ساختمان اطلاعات بهشت زهرا رفتم. نميدانم چرا بهياد دفتر اطلاعات مجتمعهای مسکونی افتادم.
خوب زياد هم فرق نداشت چون مهمان در هر دو جا شماره مسکونی دوستان و آشنايانش را از دفتر اطلاعات مجتمع سوال ميکند.
سالنی بزرگ و تميز و با تعدادی کارمند مرد و ظاهرا مودب ولی با ته ريش و لباسهای تيره و پيرهنهای يقه بسته. اين تهريش هم بدبختانه هر آدم تميزی را کثيف نشان ميدهد.(آی گفتی ولگرد جان)
از ته ريش ميگذرم، چون ميدانم اين جواز کارهای دولتی و گرفتن مزايا است. و چند تا زن مقنعه بهسر!
روی ديوار تصاوير "برادر بزرگ" و "پدر بزرگ" که گويی باچشمهايشان مثل "مانيتور"دوربينهای "سکيوريتی" ساختمانها نه فقط کارمندان امور اموات و گورکنان و مردهشويان و کفن دوزان را زير نظر داشتند، بلکه رفت و آمد زندهگان و مردهگان ساکنان اين مجتمع را زير چشمی میپاييدند، تا همه به وظايف درست اسلامیشان عمل کنند.(پارازیت زیتونی: عجب تشبیه جالبی!)
چيزی که درطی اين چند روز اقامت کوتاهم درتهران برايم عجيب بود اينکه همهجا بهجز تصاوير امام و رهبر بردر و ديوار اماکن عمومی نشانی از تصوير ازآقای احمدینژاد رييس جمهور را در هيج کجا نديدم. (زیتون: آخه به گزارش گالیندوپل اینا تا اونحد هم شکنجهگر نیستن ولگرد جان)
چون درهمه جای دنيا رسم است که اگر در موسسات دولتی ويا بعضی از اماکن خصوصی تصويری نصب شده باشد عکس رييس جمهوری کشورشان است.
توی سالن کنار بقيه اربابرجوعهای زن ومرد منتظر ايستادم بعضی از آنها با چشمهای اشک آلود اين طرف و آنطرف سالن در حرکت بودند. پيدا بود برای آخرين بدرقه
عزيزی آمده بودند.
و تا وسايل سفرش اماده سازند. يکی از کارکنان پشت "کانتر" به من اشاره کرد. جلو رفتم سلامی اسلامی کردم(بهبه! شما هم؟!) .
ليست اسامی عزيزانام و نام خانوادگی وتاريخ مرگ آنها را که روی قطعه کاغذی نوشته بودم روی کانتر گذاشتم . آنرا برداشت. نگاهی به آن ليست بالا و بلند و تاريخهای مرگ آنها انداخت
وسرش را بلند کرد و نگاه عجيبی به من کرد.گفت:
ـــ يعنی شما بعد از اين همه سال اين اولين بارتان است
که سر خاک اين دوستان و عزيزانتان میآييد و شماره قطعه و رديف هيچ کدام از انها را نميدانيد؟
به شوخی گفتم هيچ يک از آنها آدرس مرا نداشتند که محل جديد سکونتشان را اطلاع بدهند.(خوب حالش را گرفتی!).
لبخندی زد و ليست اسامی را برداشت و رفت روی صندلی روبروی مانيتور کامپيوترش نشست مدادی در دستش گرفت. شروع به نوشتن اعدادی جلو بعضی از آن اسامی کرد
و سپس از جايش بلند شد و آمد و کاغذ را به دستم داد...
ــ ببخشيد. متاسفانه نشانی همهی اين "مرحومان" را نتوانستم پيدا کنم چون درکامپيوتر نيست.
در حاليکه دستش روی آن کاغذ بود و انگشتش روی اعداد میگذاشت گفت:
ــ اين شماره قطعهها واين شماره رديفها ی قبرهای اين چند نفری است که پيدا کردم!
به شوخی گفتم: پس بقيه منزلشان را عوض کردهاند!
انتظار نداشت که من با اموات شوخی کنم.
اخم هايش را توی هم کشيد و گفت: شماشهيدی نداريد؟(اوه... چه توقعها!)
جون قطعات آنها جداگانه است. شوخیام گل کرد. گفتم چرا برادرم شهيد شده!
با تعچب گفت کجا و چطور ؟
ــ توی يک بزرگراه يک کاميون به او زد و فرار کرد..!! اين بار خنديد گفت: خدا ييامرزدش!
و اضافه کرد اگر اتومبيل نداريد بهتر است يک تاکسی کرايه کنيد که به شما کمک کند.از اوتشکرکردم و ازسالن خارج شدم.
دربيرون ساختمان هاج و واج ايستاده بودم که از کجا شروع کنم که يک تاکسی قرا ضه پيکان و رنگ و رو رفته جلو پايم ترمز کرد.
رانندهی آن که مرد پيری بود سرش را از شيشه بيرون آورد و گفت: حاجآقا کجا تشريف ميبريد؟(نه دیگه، جدا" شما حجرفته حساب شدید رفت) جلو رفتم و کاغذ را به دستاش دادم
نگاهی به آن انداخت.
ــ اين قطعات از هم کمی دور هستند. نمیتوانيد پياده برويد. بفرماييد. من شما را ميبرم و نشانتان ميدهم.
نگاهی به او کردم از دندانهای يکدرميان و زرد رنگش معلوم بود که آدم خيلی مفلوکی است. ولی اهنگ صدايش خيلی مهربان بود. بدون اينکه با او طی کنم سوار شدم.
بهياد درخواست هماطاقی دربارهی گل گذاشتن روی قبور عزيزان افتادم راستش خودم هم احساس کردم من که با آن خاک و" سنگ قبر" اين عزيزان حرفی نداشتم بزنم
بگذارم گلها بهجای من حرف بزنند. هر چه باشد زبان گلها از کلمات من گوياترند.
در راه به اقای راننده گفتم:
- لطفا جلو يک گلفروشی نگاه داريد. ميخواهم چند شاخه گل بخرم.
ــ اطاعت حاجآقا!! اين جا گلفروشی زياد است. بهترين گلفروشی و ارزانترين گلفروشی اينجا دوست نزديک من است.
رفت جلو يک دکه گلفروشی نگاه داشت. هر دو پياده شديم. سلام عليک گرمی با گلفروش کرد و از کار و کاسبی او پرسيد. گلفروش گفت اين روزها کارش کساد است. گفت انشالله بهتر ميشود. گفتم: يعنی دعا ميکنی آدمهای بيشتری بميرند که کار و کاسبی دوستتت بهتر بشه؟!
خنديد و گفت: نه حاج آقا! منظورم مشتریهای مثل شما است..
.آنها مشغول حرف زدن شدند و من مشغول تماشای گلها!.
به تعداد عزيزانی که که آدرس آنها را داشتم یعنی ۵ شاخه نرگس خريدم. دوهزار تومان شد.
داشتم پول گلها ميپرداختم که راننده رويش را به من کرد و گفت راستی خير و خيرات نميخواهيد؟
.منظورش را درست نفهميدم و گفتم نه همين گلها کافی است. اشاره کرد که سوار شوم ..
قبل از اينکه راه بيفتد از من خواست که شماره قطعات را برايش بخوانم چون ميگفت خط آن آقا را نميتواند بخواند!!
در حين رانندگی برايم تعريف کرد که اين قبرستان را مثل خانه خودش وجب بهوجب ميشناسد. حتی قبر بسياری از آدمهایی که نسبتی با او ندارند. مخصوصا "قطعهی هنرمندان" را و قبر آدمهای معروف را ميداند در کداميک از قطعات هستند. ميگفت:
ــ اين اتومبيل کهنه است. ميترسم با آن راه دور بروم. سالها است که من اينجا کار میکنم. بسياری از آدمهايی را که در اينجا کار ميکنند ميشناسم. از مردهشورها گرفته تا مداحان و قاری خوانها و قبر کنها و دکهدارها و کارمندان امور اموات.
آقام که شما باشيد!! در اينجا چيز های بسياری ديدهام. آخر زن من در غسالخانه اينجا کار ميکند. او مرد شور است. گفتم چه خوب! !
با تعجب پرسيد چرا؟
گفتم يادم ميآيد دوستی داشتم که ميگفت آدم اگر ميخواهد در کارش موفق باشد وقتی در جايی کار ميکند بايد مثل"مرده شور" باشد، چون مردهشور هيچ سوالی از مرده نمیکند فقط کارش را انجام ميدهد!
ـــ دوست شما بد هم نمیگفته. پس زن من بايد خيلی موفق باشد چون او يک مرده شور واقعی است. جمله آخر را همراه با آهی ادا کرد.
کمکم احساس نزديکی عجيبی نسبت به او کردم. دلم ميخواست بيشتر برايم تعريف کند. دلم ميخواست يک ضبط صوت و يک دوربين همراه داشتم تا صدايش را ضبط ميکردم و عکسش را ميگرفتم. اسمش را پرسيدم. گفت:
ــ "نوکر" شما حسن! حسنی صدام ميکنند.(حسنی نگو یه دسته گل؟)
ــاختيار داريد شما سرور هستيد حسنآقا. از اینکه همسرتان مردهشوری ميکند ناراحت نيستید؟
ــ چرا ناراحت باشیم؟ او خدمت به مردگان ميکند من درخدمت ميهمانان آنها هستم. مگر عيب دارد؟
ــ اصلا کار کار است. امريکايی ها ميگويند همه پول ها يک رنگ هستند
ــ نه آقا. پولهای ايران رنگشان باهم فرق دارد.
از اينکه اسم آمريکا را ناخوداگاه به ميان آوردم احساس پشيمانی کردم. حرف را عوض کردم. گفتم بچه داريد؟
ــ سه تا دختر داريم که شوهر کردهاند و رفتهاند. خودم و خانمم کار میکينم. بايد خرج نوهها و دخترها هم بکنيم.
ــ همسرتان چقدر حقوق ميگيرد؟
ــ چند سال است کار ميکند هنوز رسمی نشده. ماهی ۹۰ هزار تومان. تازه کلاس مردهشوری هم ديده.(ئه... پس چرا من همین چند روز پیش در همین وبلاگستان در وبلاگ یک خبرنگار خوندم که حقوقشون بالای یک میلیون تومنه+ شاباش فامیل میّت برای خوب شستن)
از خانه و وزندگیاش پرسيدم. گفت شکرخدا خانه داريم. همين نزديکیهای قبرستان است.قبلا يک قهوه خانه بوده..!!
ياد " تد کاپل "گزارشگر آمريکايی افتادم که به ايران آمده تا گزارشی در باره ايران تهيه کند. او به همه جای ايرا ن سرک کشيده بود و گزارش او بنام :"ايران.. ملت خطرناک "
دلم ميخواست به اين آقای" تد کاپل" ميگفتم ملت ايران برای دنيا خطرناک نيست برای خودشان خطرناک هستند! از اين کامنت ولگرد ميگذرم.(این جمله آخر بهخدا مال من نبود. من در پرانتز فرمایش میفرمایم)
آن گزارش ازکانال " ا ی بی سی" امريکا چندی پيش پخش شد.
اين اقای گزارشگر با آدمهای مختلفی در ايران مصاحبه ميکرد.
تا رسيد به يک خانواده فقير با چند بچه قد و نيم قد. اين خانواده بيرون شهری درکنار يک جاده خاکی دريک" خانه گلی غار مانندی "بدون آب و برق و زيرانداز زندگی ميکردند. فکر ميکنم شايد جايی در خرابههای بيرون "شهر ری" بود.
" تد" از مرد خانواده پرسید راجع به آقای احمدی نژاد چه فکر میکنيد ؟.
مرد بينوا گفت:
خدا به اقای احمدی نژاد طول عمر بدهد. ايشان را من خيلی دوست دارم!.. چون ايشان طرفدار طبقه فقير هستند!! معلوم نبود مسخره ميکرد و يا جدی ميگفت.
زندگی این راننده مفلوک.. زندگی ان مرد "خرابه نشين "را به خاطرم آورد.
ازقيمت قبرها پرسيدم. گفت پولدارها قبرهای خانوادگی ميخرند که بيشتر از۵۰ ميليون توما ن قيمت دارد و قبرهای معمولی ۵ تا ۶ ميلیون تومان به فروش ميروند..
اگر دوطبقه باشند ارزانتر هستند .اگر شهيد باشی که همه چيز مجانی است . ببخشيد منظورم شما نبوديد!
:ناگهان با دستش اشاره به يک " ليموزين سياه" کرد که در کناری پارک شده بود و گفت
ــ نگاه کنيد. آن اتومبيل يک " نعشکش" بنز است. ۵۰مليون تومان قيمتش است. فقط "نعش " آدمهای پولدار را ميتواند حمل کند..!!
بامسخره گفت:
.چون مردن اين نوع آدمها خيلی خرج دارد، به همين دليل انها خيلی دير به دير میميرند..
نعش بیپول ها را سوار آمبولانسهای شهرداری ميکنند. بعضیها را هم ديدهام که با وانت اينجا ميآورند .
از چند خيابان کوتاه گذشتيم. در کنار خيابانی پارک کرد و گفت:
- بفرماييد قبر يکی از عزيزان شما در اين قطعه است.
خودش هم پياده شد و رفت از صندوق عقب ماشيناش يک سطل پلاستيکی کوچک آورد . زير شير آبی که در ان نزديکیها بود گرفت و آنرا از آب پر کرد..
ـــ با اين آب ميتوانيد" سنگ قبر" را بشويید.
سطل را از دستش گرفتم و يکی از شاخههای گل را هم به دستم داد. با من راه افتاد آمد شماره رديف آن عزيز را به او گفتم بهسرعت آنرا پيدا کرد. .
ــ اين هم قبر عزيز شما. من ميروم توی ماشين مینشينم و شما را با عزيزتان تنها ميگذارم منتطر ميمانم. عجله نکنيد..
من را تنها گذاشت.
آن قبر يکی از عزيزان هماطاقیام بود. نوشتههای روی سنگ قبر با گرد و خاک پوشيده شده بود. معلوم بود ماهها کسی به آن قبر سر نزده. آنرا با آب آن سطل خوب شستم. گل نرگس را روی قبر او گذاشتم.
خاطرات ايشان کمکم داشت در ذهنم جان ميگرفت.
که ديدم يک مرد ميان سال کريه "قرآن" به دست جلوام سبز شد.(اصلا نمیذارن آدم بره تو حس) خدا" رحمتش کندی" گفت! بدون اينکه از من بپرسد شروع کرد با صدای کريهتر از خودش به خواندن قرآن؟
با دست به او اشاره کردم که ساکت شود. گفتم عزيز چقدر بدهم که نخوانی؟
گفت خدا بيامرزدش !! دست کردم توی کيفم يک ۵۰۰ تومانی به او دادم و از شرش راحت شدم.
ياد داستان دوستی افتادم که ميگفت: سالها پيش روزی در گورستان قديمی "مسگر اباد" تهران روی خاک عزيزی نشسته بودم.
ناگهان ديدم مردی با" مشک " سياهی بالای سرم ايستاد فکر کردم "سقا" است و آب ميفروشد.
مرد مشک به دوش گفت برای" مرحومتان" فاتحه بخوانم ؟
ان دوست گفته بود بخوان..
مردک گلوی مشک را با انگشتش ميگيرد کمی آنرا باز ميکند! و" بادی" از ان خارج ميشود... دوستم از او میپرسد چرا نمیخوانی؟ ميگويد مگر نشنيدی..؟
اين باد که از آن خارج شد يک فاتحه بود چون تمام اين مشک را من با خواندن فاتحه وقرآن و "فوت"!! کردن دراين مشک پر کرده ام ( خدا نکشدت ولگرد جان، مردم از خنده:))) )
قاری مزاحم رفت و من سطل را از کنار قبر برداشتم. از جايم بلند شدم. لحظهای ساکت ايستادم ..از بودن در کنار ایشان احساس ارامش ميکردم. خوشبختانه ايشان برخلاف عادت هميشگیاش هيج اصراری نکرد که پيشش بمانم !!
شايد بالاخره فهميده بود که من چقدر از تعارف بيزارم.
من هم بدون خداحافظی بهطرف تاکسی که رانندهام حسن آقا در کنار خيابان به انتظارم نشسته بود و داشت سيگار ميکشيد راه افتادم..
وفتی به تاکسی نزديک شدم حسن اقا از جايش بلند شد. در تاکسی را برايم باز کرد. هر دوسوار شديم..
فبل از اينکه را ه بيفتد پاکت قرمز سيگار" بهمن "اش را جلو ام گرفت و تعارف کرد .. سيگاری برداشتم و او آنرا با فندکاش برايم روشن کرد. شماره قطعه بعدی را برايش خواندم که قبر برادرم بود گفت کمی از اينجا دور است ولی جای بسيار با صفايی است...
معمولا دختر پسر ها که" طفلکی" ها جايی ندارن ميآيند اينجا ساعتها کنار قبری مینشينند و باهم راز و نياز ميکنند.
چون ميدانند هيجکس مزاحم آنها نمیشود مگرآنکه صاحب مرده سر برسد !!.. اينها مرا ياد خودم و زنم میاندازند.
ما هم وقتی جوان بوديم و تاره باهم اشنا شده بوديم ازترس پدر و برادر زنم و يا"در و همسايه ها " هروز ميرفتيم قبرستان "ابن بابويه " همديگر را ميديدیم ...
.حالا اينجا هم ميعادگاه عشق برای فقيرو فقرا ست
کميتهچیها هم ميدانند. ولی زياد پاپو ش(!) آنها نميشوند . برای آدم های ناجور هم اينجا پاتوق خيلی خوبی است.
از او سوال کردم :
ــ همه کسانی را که در تهران فوت ميکنند اينجا دفن ميکنند؟
ــ همه را اينجا مياورند ميشورند ولی بعضیها وصييت ميکنند آنها را ببرند قم يا مشهد دفن کنند.حالا کمتر ميبرند ولی در قديم بيشتر میبردند قم. مگر نشينده بودی؟
که ميگفتند :
"صادرات قم آخوند است و وارادات آن مرده ."
يک دفعه گفت بگذار برات يک داستان واقعی بگم. شايد باور نکنيد. از يک آدم خاطر جمع شنيدهام
حتما شما بايد يادتان باشد که در قديم بعضی وصيت ميکردند جسدشان را به "بلاد متبرکه "ببرند دفن کنند.
مردی قبل از مرگش به پسرش وصيت کرد که بعد از فوتاش جسد او را به کربلا ببرد. و در قبرستانی در جوار" امام حسين" دفن کند.
بدبختانه وفتی پدر فوت کرد پسرش توان مالی نداشت که بلافاصله جسد او را به کربلا ببرد.
بنابراين موقتا جسد او را در جعبه ای دريک " امام زاده" امانت گذاشت. چند ين سال گداشت. تا پسر توانايی مالی پيدا کرد تصميم گرفت که جسد پدرش که تبديل به "استخوان" شده بود به کربلا ببرد.
متاسفانه خبر دار شد" دولت عراق" ان زمان ورود اجساد از ايران را به خاکش قدغن کرده..
پسر که نميخواست از وصيت پدرش عدول کند .
تصميم گرفت استخوان های پدرش را " آسياب" کند و بشکل " آرد "بيرون بياورد و انرا در کيسه ای بريزد و ان را به عنوان" آرد " همراه خودش به قصد زيارت ..
به کربلا ببرد و در قبرستانی که پدرش وصيت کرده بود دفن کند تا دين پد ر را بجا اورده باشد
ان کار را انجام داد " پودر استخوان پدر" را به عنوان ارد همراه خودش با کاروانی کوچک از زوار به کربلا برد. در در انجا با چند زوار ديگر در يک اطاق در مسافرخانهای اقامت کردند
و لی او از محتويات ان " کيسه"به هيچ يک از هماطاقیها چيزی نگفت . تا فرصتی پيدا کند و مخفيانه آن را در قبرستانی که پدر وصيت کرده بود دور از انظار انرا دفن کند.
جهت زيارت چند ساعتی از مسافرخانه بيرون رفت.
وفتی که برگشت و به سراغ کيسه رفت با تعجب ديد سر کيسه بازاست و نيمی از کيسه ی
" پودر استخوانهای "پدرش به يغما ر فته ...!!
رنگ از رويش پريد. سر هم اطاقیهايش فرياد کشيد چه کسی به کيسه آرد من دست زده !!؟
يکی از هماطاقیهايش گفت :
نامرد! ان" آرد فاسد" چی بود؟ که باخودت اوردی .ما را مريض کردی!!
ما با مقداری از ان " کاچی" درست کرديم !! و خورديم
همه مان دچار اسهال و استفراغ شدهايم..
پسرک بينوا گريه را سر ميدهد و می گويد ان ارد نبود " ان پودر استخوانهای پدر" ام بود ...
وفتی حسناقا داستان اش را تمام کرد بايک خنده برزگ که همه دندانهای افتاده اش پيدا شد گفت :
خوب چه فرق داشت باباش رو يک جور ديگه در خاک کربلا دفن شد ..
.. از خنده او خندهام گرفته بود. ميخواستم از او سوال کنم که در باره اقای" احمدی نژاد" چی فکر ميکند ؟ که يک دفعه کناری نگاه داشت و گفت:
ــ حاجی جان ر سيديم. اشاره به قسمتی از قبرها کرد و گفت : بفرماييد قبر برادار مرحومتان در اين قطعه است ...
نگاه کردم راست گفته بود واقعا جای با صفايی بود. خيابانهای اطراف آن را درختان انبوهی پوشانده بود . و روی قبر ها پر از دار و درخت بود. چند زن و مرد به فاصله دور از هم روی قبر ها زير سايه درخت ها نشسته بودند..
به حسن اقا گفتم
شما توی ماشين بنشنيد من خودم ميتوانم رديف قبر ايشان را پيدا کنم .
اصرار نکرد !! گفت هر چه شما ميفرماييد .
سطل و يک شاخه گل برداشتم و از ماشين پياده شدم و بطرف ان قطعه براه افتادم. .سطل را از شير ابی پر کردم و رفتم خيلی زود قبر را يافتم. کنار آن روی زمين نشستم سطل اب را روی سنگ خالی کردم. شاخه گل را روی سنگ قبر قرار دادم. او ۶ سال يش در يک تصادف اتومبيل کشته شده بود (تسلیت میگم ولگرد جان). نوشته های سنگ قبرش هنوز خوانا بود و روی قبرش عکسی از او نصب نشده بود. کلمات روی سنگ هيج چيزی در باره او نميگفت جز تاريخ تولد و تاريخ مرگ که روی ان سنگ حک شده بود. همراه با يک" شعرو يک جملهی باسمهای" که نمونهی ان را ميشد روی هزار سنگ قبر ديگر هم ديد. سکوت قبرستان در ان بعد از ظهر پاييزی در زير سايه درخت بالای قبر او مرا داشت توی خلسه ميبرد. ميرفت تا قبرستان را از ياد ببرم که نا گهان با صدای :
لااله اله الله... لا اله الله .... مخلوط با هياهوی و شيون و زاری گروهی زن و مرد سياه پوش که دنبال تابوتی که بر دوش چند مرد حمل ميشد رويايم را درهم شکست ....
و مرگ را بهيادم آورد....
و این اینترنت لعنتی هم مرگ رو به یاد من آورد...
آقا، دیوونه شدم. هزار بار یه مطلب رو ارسال میکنی، هر بار یهجاییش غیب میشه. یا نصف مطلب نمیاد یا بالکل هیچی!
دقیقا از روی ساعت سهساعت پست کردن این مطلب طول کشید و آخرش هم که میبینید....
کسی میدونه علتش چیه؟ مشکل از سروره یا تموم شدن فضای وبلاگم یا چیز دیگه؟
تازگي ها هم حتي بعد از نوشتن كامنت به اين بلا دچار مي شه.
شما بگوييد چه كنم؟
فوت آرین عزیز، بلاگر کوچولو حسابی در همم ریخت.
امیدوارم خانوادهش بتونن جاي خالي این کوچولوی دوستداشتنی رو تحمل کنن.
رنگ و وارنگ از همه رنگ...
1- سیبا و بابام اعتقاد دارن که احمدینژاد تا چند وقت دیگه استیضاح میشه و دورهی ریاستجمهوریاش به پایان میرسه.(خوشخیالن؟)2- اونایی که برای تغییر شرایط منتظر مرگ کسی نشستن واقعا فکر میکنن با مرگ اون آدم طرز تفکرش هم میمیره؟
3- هیچ عید غدیری مثل امسال ندیده بودم ملت به دنبال عیدی گرفتن از سیدها باشن. یا من توجه نکرده بودم یا نبود همچین چیزی.هر جا میرفتم ازم میپرسیدن: سیّدی؟ میگفتم چطور مگه؟(میخواستم ببینم برام سودی داره یا نه.) میگفتن اگه سیدی باید پولهای تو کیفت رو بین ملت تقسیم کنی!و واقعا راستیراستی میدیدم سیّدها( در واقع اونایی که اجدادشون ادعا کردن که سیّدن، وگرنه ماها میدونیم که خیلی از سیّدها واقعا سیّد نیستن و بهخاطر مد اون زمان اجدادشون این لقب رو به خودشون دادن) شدیدا مورد حمله و غارت واقع میشن.اولین سالی بود که تو تلویزیون هم به این مسئله اینقدر دامن میزد. همه به طور عجیبی اعتقاد پیدا کردن حتی اگه یه دونه صدتومنی متعلق به یک سیّد و بذارن تو کیفشون تا آخر عمرشون کیفشون پر از پول میمونه و هرگز خالی نمیشه.آخه بگو اولا شما کجا میدونید این پولا از راه حلال به دست اومده. دوما اگه اینجوری بود که هیچ فقیری تو دنیا پیدا نمیشد! به همین روش میشد ریشهی فقرو تو دنیا خشکوند!
4- افشا میکنم آی افشا میکنم!این "ادامهی مطلب" در زیر مطالب وبلاگها هم یه جور کلکه ها....:)شما وقتی روی ادامهی مطلب کلیک میکنید در واقع یعنی دو بار وبلاگ طرف رو باز میکنید. شمارهی کنتورش دو برابر میشه. من یکی دو بار کردم بعد از فهمیدن جریان دچار وجداندرد شده و بقیه رو آوردم تو صفحه.
5- خوندن این یلدا نویسیها خیلی برام جالب بود. روانشناسها، روانپزشکها، جامعه شناسها، مردم شناسها و.... کلی میتونن ازشون مطلب در بیارن و به نتایج زیادی برسن.برای من بعضیهاشون تعجبآور بود و اوائلش احساس بدی بهم دست داد.مثلا کسایی که با افتخار از دزدیهاشون گفته بودن، از خودارضاییهای مکررشون با وسائل مختلف و از نارو زدن به دوست و آشنا و خیلی چیزایی که اصلا فکرشو دربارهی اونی که وبلاگشو میخونی نمیکردی...البته شجاعت و جسارتشون قابل تحسینه.مسئلهی خودارضایی هم تا اونجایی که علم جدید میگه (شهرنوش پارسپور هم در مصاحبهای بهش اشاره کرده بود) چیز بدی نیست و به کسی آزار نمیرسونه. ولی اینقدر ساده از دزدی و کلک حرف زدن بخصوص وقتی با افتخار میگن باعث پیشرفتشون شده درکش برای من سخت بود.
6- یکی از چیزایی که بیشتریامون- بخصوص پسرها- تو پنجگانههاشون نوشتهن مسئلهی سکس بود. خاطرات اولین سکس. سکس با فرد مورد علاقه. گیر افتادن موقع سکس با دختر مورد علاقه و...بیخود نیست بیشترین جستجو در گوگل توسط ایرانیها کلمات مربوط به سکسه.
7- چند سال پیش در مجلسی کارگردانی داشت برای دانشجوها تعریف میکرد که چطور بازیگر انتخاب میکنه.یکی از شروط مهمش برای انتخاب مسئلهی ارضا بودن طرف از نظر سکس بود.میگفت آدمی که سکس نداره روحیهی عصبانی، پرخاشگر و خمودهای داره. تازه از نظر بدنی هم خمودهست و فرم نمیگیره.من که اونموقع بیق بودم و ارضا بودنو مساوی با ازدواج میدونستم، با اینکه از این بحث خجالت میکشیدم به خودم جرأت دادم و وارد بحث شدم.یعنی استاد (اسمشو گفتم) یعنی مثلا پسرها و دخترای ازدواج نکرده رو برای بازی انتخاب نمیکنید؟با خندهی کنترل شدهای گفت: آخه ازدواج نکرده داریم تا ازدواج نکرده. اگر موضوع براش حل باشه که مسئلهای تو انتخابش نیست.گفتم یعنی چطور؟گفت هر ازدواج نکردهای که معضل سکس نداره. بعضیا براشون حله و مشکلی ندارن.و از نظر روحیه خیلی خوب و شاد و بدون گره فکری هستن.بعد نمیدونم چی شد که از طرف پسری از جمع حرف "دختر ترشیده" و "پیردختر" شد. کلماتی که من ازش متنفرم. برخورد تندی با پسر کردم.او معتقد بود که دخترانی که دیر ازدواج میکنن و بهخاطر مسائل مذهبی هیچ رابطهای ندارن خیلی بداخلاق و (باعرض معذرت، کلمهی اونه) عقدهای میشن ولی پسرا چون مشکلی از نظر سکس ندارن همهشون خوشاخلاق و خوشروحیه هستن.بین موافقین و مخالفین دعوا بالا گرفت و استاد با حوصله گوش میداد. بعد با تقبیح از استفاده از کلمات پیردختر و ترشیده حرفش رو شروع کرد.و گفت: ولی متاسفانه حقیقتیست که دختری که تا سن بالا سکس نداشته باشه از نظر اخلاقی تندخو و خشن و از نظر فیزیکی بسیار سخت و بدون نرمشه وخود من به عنوان یک کارگردان برای بازی انتخابش نمیکنم و باز برای من خنگ توضیح داد که: مسئلهی ازدواج سواست من به شناسنامه ی افراد کار ندارم که کی مجرده و کی متأهل!اولین مثالی که یاد من اومد دختری بود که در استخر باهاش آشنا شده بودم(فاطی) تا سن 38 ازدواج نکرده بود و چون حزباللهی بود مطمئن بودم رابطهی غیرشرعی نداره. خیلی خوشخنده و بذلهگو بود.من با اطمینان به استاد گفتم ولی من میشناسم کسی که 38 سالشه و مطمئنم هیچ رابطهای نداره و خیلی خوشاخلاق و خوشصحبته و چنینه و چنانه.استاد گفت من ایشونو نمیشناسم و برام عجیبه اگه ارتباطی با کسی نداشته باشه.من اونقدر ناراحت شدم که متلکی به استاد پروندم و استاد هم حرف رو عوض کرد. از نظر من فاطی سمبل اخلاق پاک مذهبی به شیوهی خودش بود.( البته من اونموقع همچین افکار غلطی داشتم)این مسئله گذشت تا استخر بعدی که باز فاطی رو تا وارد شدم دیدم.(فاطی به علت مشکلات عضلانی و نقصی که داشت باید زیاد استخر میرفت) از همون اول با هرهر و کرکر برام دست تکون داد و هر بار طول استخر رو میرفتم و بر میگشتم به قسمت کمعمق تیکهای شوخیای میپروند.یاد حرف استاد افتادم. گفتم چند دقیقهای پیشش تو کم عمق وایسم و ببینم میتونم سر از کارش در بیارم(سندروم فضولی بود یا تحقیق علمی نمیدونم!) چند جملهای بین ما رد و بدل نشده بود که ازش پرسیدم تو هیچوقت عاشق شدی؟ انگار فاطی منتظر همچین لحظهای بود. دستمو گرفت و با چشمانی پر از شوق و ذوق برام تعریف کرد که:- خیلی وقته میخوام برات تعریف کنم... و در کمال تعجب شنیدم کهتو سفر حجی که از طرف دولت بهش سهمیه دادن رابطهی بین اون و آخوند کاروان خیلی صمیمی میشه. وقتی برمیگردن رابطه رو ادامه میدن و از اون موقع تاحالا صیغهی جاجآقاست. هیچکی هم از جریان خبر نداره.آخوند وقتی میاد پیش این به زنش میگه مأموریت میرم و از صبح تا شب با هم صفا میکنن. اینم به مامانش اینا میگه اضافهکاری دارم.خندهم گرفت. چقدر اونروز احمقانه سعی کردم به استاد بفهمونم من یکی رو میشناسم که تا سن 38 سکس نداشته و روحیهش هم عالیه...(البته هنوزهم به حرف استاد نرسیدم و فاطیهای زیادی دور و برم میشناسم که میدونم صیغه هم نیستن)
8-دوستم تعریف میکرد که:" یکی از همکارام صبح یه ساعتی دیر اومد سرکار. خاکی و خلی و صورت و دستاش زخمی.همه فکر کردیم تصادفی چیزی کرده. بردیمش دستشویی مانتوشو تکوندیم صورتش رو شستیم و به زخماش بتادین و چسب زخم زدیم و اون میلرزید و حرف نمیزد.من دیدم خیلی ناراحته بردمش تو اتاق و درو بستم و یه چایی براش ریختم و گذاشتم تا میخواد گریه کنه.بعد خودش تعریف کرد:گفت: امروز هم طبق معمول هر روز یک ساعت زودتر از خونه راه افتادم تا به عنوان ورزش تا سرکار پیاده روی کنم.در اتوبان صدر( اگه اسم اتوبان درست یادم مونده باشه:زیتون) که ماشینا تند از بزرگرا ه رد میشن و کمتر پیادهای اونوراست، صدای پایی پشت سرم شنیدم. هنوز صورت مرد رو درست ندیده بودم که مانتومو چنگ زد و با زور زیاد پرتم کرد به زمین بایری که کنار اتوبان بود و کمی نسبت به اتوبان شیب رو به پایین داشت.نمیدونم ماشینها مارو میدیدن یا نه. اما پسر حدودا 28 ساله نفسزنان خودشو روی من انداخته بود . مقنعهم رو درآورده بود و سعی میکرد دکمههای مانتومو باز کنه. من شوکه شده بودم. جیغ میزدم، گریه میکردم دستشو گاز میگرفتم. موهاشو میکشیدم. از پایین با پاهام بهش لگد میزدم. اما اون مثل حیوونی انگار هیچی نمیفهمید. خودش رو به من میمالید. انگار کابوس میدیدم. آخر به گریهی وحشتناکی افتادم و شروع کردم به التماس. پسر از درآوردن مانتوم منصرف شد و آنقدر خودش رو به من مالید که...بعد ولم کرد. من قدرت ایستادن نداشتم و نشسته بودم به گریه کردن و فحش دادن به او.او هم نشست کمی اونطرفتر و پشیمون سرش رو گذاشت روی زانوهاش و ...باز اومد جلو... ترسیدم و جیغ زدم. گفت نترس... مقنعهم رو تکوند و داد بهم.. گفت ترو خدا ببخشید و او هم زد زیر گریه... گفت تاصبح فیلم ... دیدم و نفهمیدم چکار میکنم...ماشینها به سرعت رد میشدن و هیچکس به ما توجهی نمیکرد. اونقدر با اینوضع تو اتوبان دست گرفتم جلوی ماشینها تا آخر مردی سوارم کرد و رسوندم اینجا. ترسیدم برم خونه یا کلانتری. ترسیدم آبروم بره...دوستم میگفت: این همکارم آخرش به خانوادهش اصل ماجرا رو نگفت. گفته بود تصادف کرده.البته اونا دیگه اجازه ندادن بدون آژانس بره سرکار.
9- هر وبلاگی باز میشه انگار پنجرهای جدید رو به دنیا باز میشه.هر کسی از پنجرهش دنیا رو اونطور که میبینه تعریف میکنه.کارتنخواب عزیز پنجرهشو رو به دنیا باز کرده.
10- فیلم " کنترل" از زبان حسین یوسفی :خلاصه فيلم: كنترل داستان زندگي افرادي است كه شغل انها كنترل چي مترو است هر كدام از اين افراد داراي شخصيتي عجيب و همگي از نظر سلامت رواني دچار مشكل هستند .يك موجود مرموز در مترو پديدار ميشود و در هربار كه ظاهر ميشود يكي از مردم يا يكي از كنترل چي ها را به صورت ناگهاني به داخل ريل قطار پرت ميكند و همين طور عده اي را به قتل ميرساند .كنترل چي هاي مترو براي يافتن قاتل زنجيره اي بسيج ميشوند و در هر ايستگاهي يك گروه از محافظان مترو قرار ميگيرند .بقیهشم برید تو وبلاگ خودش بخونید.(وبلاگ من تموم میشه!)
11- زرنگیهای(بعضی از) بلاگرها در بلاگنیوز... از زبان اسد علیمحمدی...من فکر میکنم تموم وبلاگهای گروهی به این معضل مبتلایند.

12- قسم میخورد به حضرت عباسکار بکند پور عباس(میخوام کار نکند پور عباس)کاش اقلا شعر درست حسابییی داشت!ممنون از مجید ضرغامی برای فرستادن این عکس/
13- خیلی لینکها دارم بدم. اما چکنیم که خواب بر ما عارض(چیره) گشته.
14- ولگرد جان، فکر نکنی یادمون میره... سفرنامهی شماره هفتتو هنوز ننوشتی؟
پ.ن.15- من نمی دونم چرا هر شب که آنلاین میشم میبینم نوشتههام غیب شدن. یا همهش یا نصفش...دوستان میگن ریبیلد ( rebuild ) کن درست میشه .نمیدونم چه مرگشه.16- حالا که می خوام ریبیلد کنم گفتم بد نیست این رقص خوشگل عربی آقا تیتو هم بذارم اینجا ملت کیف کنن.همیشه نباید زنا برقصن و مردا کیف کنن که. این داداش من هم استعداد زیادی داره تیتو بشه:)توضیح: لینک بالا رو در وبلاگ من... فقط یک زن پیدا کردم.
17- یادش بهخیر. یه زمانی از طرف سپاه اسلام، و ارهابيون به عنوان هفدهمین عنصر خودفروخته شناخته شده بودیم:) حالا نمیدونیم درجهمون چند شده.درجهی خودفروختگی و ارتداد بقیهی دوستان هم اونجاست.
18- نگاهی دیگر، نگاه ما...نوشتههاش خیلی خوندنیه.. چه چهار قسمت داستان محمودخان و چرخ تولیدیاش و چه چهار قسمت ریحانه و ...
19- عبور از ازدواج... نوشتهی نیما قاسمی
20- حسن آقا خونه نیست!
21- برای جاآدامسیم مشتری پیدا شد:) اینجوری از مخترعان حمایت میکنن. نه مثل شما نخبهکشی کنن!
22- لایحهی حمایت خانواده دور از دسترس همه + ویدیوهای اینترنتی، و تصویری واقعی از جامعهی ما- وبلاگ پویا" این بدتر شدن وضع را شاید در وقیحانهتر شدن ویدیوهای اینترنتی شاهد باشیم. یا مثلا در نوشتهای که زیتون در این یادداشت خودش (شمارهی 8 ) دربارهی توهین به دختری در خیابان آورده است. باور کردن آن مشکل است؟ "
3- هیچ عید غدیری مثل امسال ندیده بودم ملت به دنبال عیدی گرفتن از سیدها باشن. یا من توجه نکرده بودم یا نبود همچین چیزی.هر جا میرفتم ازم میپرسیدن: سیّدی؟ میگفتم چطور مگه؟(میخواستم ببینم برام سودی داره یا نه.) میگفتن اگه سیدی باید پولهای تو کیفت رو بین ملت تقسیم کنی!و واقعا راستیراستی میدیدم سیّدها( در واقع اونایی که اجدادشون ادعا کردن که سیّدن، وگرنه ماها میدونیم که خیلی از سیّدها واقعا سیّد نیستن و بهخاطر مد اون زمان اجدادشون این لقب رو به خودشون دادن) شدیدا مورد حمله و غارت واقع میشن.اولین سالی بود که تو تلویزیون هم به این مسئله اینقدر دامن میزد. همه به طور عجیبی اعتقاد پیدا کردن حتی اگه یه دونه صدتومنی متعلق به یک سیّد و بذارن تو کیفشون تا آخر عمرشون کیفشون پر از پول میمونه و هرگز خالی نمیشه.آخه بگو اولا شما کجا میدونید این پولا از راه حلال به دست اومده. دوما اگه اینجوری بود که هیچ فقیری تو دنیا پیدا نمیشد! به همین روش میشد ریشهی فقرو تو دنیا خشکوند!
4- افشا میکنم آی افشا میکنم!این "ادامهی مطلب" در زیر مطالب وبلاگها هم یه جور کلکه ها....:)شما وقتی روی ادامهی مطلب کلیک میکنید در واقع یعنی دو بار وبلاگ طرف رو باز میکنید. شمارهی کنتورش دو برابر میشه. من یکی دو بار کردم بعد از فهمیدن جریان دچار وجداندرد شده و بقیه رو آوردم تو صفحه.
5- خوندن این یلدا نویسیها خیلی برام جالب بود. روانشناسها، روانپزشکها، جامعه شناسها، مردم شناسها و.... کلی میتونن ازشون مطلب در بیارن و به نتایج زیادی برسن.برای من بعضیهاشون تعجبآور بود و اوائلش احساس بدی بهم دست داد.مثلا کسایی که با افتخار از دزدیهاشون گفته بودن، از خودارضاییهای مکررشون با وسائل مختلف و از نارو زدن به دوست و آشنا و خیلی چیزایی که اصلا فکرشو دربارهی اونی که وبلاگشو میخونی نمیکردی...البته شجاعت و جسارتشون قابل تحسینه.مسئلهی خودارضایی هم تا اونجایی که علم جدید میگه (شهرنوش پارسپور هم در مصاحبهای بهش اشاره کرده بود) چیز بدی نیست و به کسی آزار نمیرسونه. ولی اینقدر ساده از دزدی و کلک حرف زدن بخصوص وقتی با افتخار میگن باعث پیشرفتشون شده درکش برای من سخت بود.
6- یکی از چیزایی که بیشتریامون- بخصوص پسرها- تو پنجگانههاشون نوشتهن مسئلهی سکس بود. خاطرات اولین سکس. سکس با فرد مورد علاقه. گیر افتادن موقع سکس با دختر مورد علاقه و...بیخود نیست بیشترین جستجو در گوگل توسط ایرانیها کلمات مربوط به سکسه.
7- چند سال پیش در مجلسی کارگردانی داشت برای دانشجوها تعریف میکرد که چطور بازیگر انتخاب میکنه.یکی از شروط مهمش برای انتخاب مسئلهی ارضا بودن طرف از نظر سکس بود.میگفت آدمی که سکس نداره روحیهی عصبانی، پرخاشگر و خمودهای داره. تازه از نظر بدنی هم خمودهست و فرم نمیگیره.من که اونموقع بیق بودم و ارضا بودنو مساوی با ازدواج میدونستم، با اینکه از این بحث خجالت میکشیدم به خودم جرأت دادم و وارد بحث شدم.یعنی استاد (اسمشو گفتم) یعنی مثلا پسرها و دخترای ازدواج نکرده رو برای بازی انتخاب نمیکنید؟با خندهی کنترل شدهای گفت: آخه ازدواج نکرده داریم تا ازدواج نکرده. اگر موضوع براش حل باشه که مسئلهای تو انتخابش نیست.گفتم یعنی چطور؟گفت هر ازدواج نکردهای که معضل سکس نداره. بعضیا براشون حله و مشکلی ندارن.و از نظر روحیه خیلی خوب و شاد و بدون گره فکری هستن.بعد نمیدونم چی شد که از طرف پسری از جمع حرف "دختر ترشیده" و "پیردختر" شد. کلماتی که من ازش متنفرم. برخورد تندی با پسر کردم.او معتقد بود که دخترانی که دیر ازدواج میکنن و بهخاطر مسائل مذهبی هیچ رابطهای ندارن خیلی بداخلاق و (باعرض معذرت، کلمهی اونه) عقدهای میشن ولی پسرا چون مشکلی از نظر سکس ندارن همهشون خوشاخلاق و خوشروحیه هستن.بین موافقین و مخالفین دعوا بالا گرفت و استاد با حوصله گوش میداد. بعد با تقبیح از استفاده از کلمات پیردختر و ترشیده حرفش رو شروع کرد.و گفت: ولی متاسفانه حقیقتیست که دختری که تا سن بالا سکس نداشته باشه از نظر اخلاقی تندخو و خشن و از نظر فیزیکی بسیار سخت و بدون نرمشه وخود من به عنوان یک کارگردان برای بازی انتخابش نمیکنم و باز برای من خنگ توضیح داد که: مسئلهی ازدواج سواست من به شناسنامه ی افراد کار ندارم که کی مجرده و کی متأهل!اولین مثالی که یاد من اومد دختری بود که در استخر باهاش آشنا شده بودم(فاطی) تا سن 38 ازدواج نکرده بود و چون حزباللهی بود مطمئن بودم رابطهی غیرشرعی نداره. خیلی خوشخنده و بذلهگو بود.من با اطمینان به استاد گفتم ولی من میشناسم کسی که 38 سالشه و مطمئنم هیچ رابطهای نداره و خیلی خوشاخلاق و خوشصحبته و چنینه و چنانه.استاد گفت من ایشونو نمیشناسم و برام عجیبه اگه ارتباطی با کسی نداشته باشه.من اونقدر ناراحت شدم که متلکی به استاد پروندم و استاد هم حرف رو عوض کرد. از نظر من فاطی سمبل اخلاق پاک مذهبی به شیوهی خودش بود.( البته من اونموقع همچین افکار غلطی داشتم)این مسئله گذشت تا استخر بعدی که باز فاطی رو تا وارد شدم دیدم.(فاطی به علت مشکلات عضلانی و نقصی که داشت باید زیاد استخر میرفت) از همون اول با هرهر و کرکر برام دست تکون داد و هر بار طول استخر رو میرفتم و بر میگشتم به قسمت کمعمق تیکهای شوخیای میپروند.یاد حرف استاد افتادم. گفتم چند دقیقهای پیشش تو کم عمق وایسم و ببینم میتونم سر از کارش در بیارم(سندروم فضولی بود یا تحقیق علمی نمیدونم!) چند جملهای بین ما رد و بدل نشده بود که ازش پرسیدم تو هیچوقت عاشق شدی؟ انگار فاطی منتظر همچین لحظهای بود. دستمو گرفت و با چشمانی پر از شوق و ذوق برام تعریف کرد که:- خیلی وقته میخوام برات تعریف کنم... و در کمال تعجب شنیدم کهتو سفر حجی که از طرف دولت بهش سهمیه دادن رابطهی بین اون و آخوند کاروان خیلی صمیمی میشه. وقتی برمیگردن رابطه رو ادامه میدن و از اون موقع تاحالا صیغهی جاجآقاست. هیچکی هم از جریان خبر نداره.آخوند وقتی میاد پیش این به زنش میگه مأموریت میرم و از صبح تا شب با هم صفا میکنن. اینم به مامانش اینا میگه اضافهکاری دارم.خندهم گرفت. چقدر اونروز احمقانه سعی کردم به استاد بفهمونم من یکی رو میشناسم که تا سن 38 سکس نداشته و روحیهش هم عالیه...(البته هنوزهم به حرف استاد نرسیدم و فاطیهای زیادی دور و برم میشناسم که میدونم صیغه هم نیستن)
8-دوستم تعریف میکرد که:" یکی از همکارام صبح یه ساعتی دیر اومد سرکار. خاکی و خلی و صورت و دستاش زخمی.همه فکر کردیم تصادفی چیزی کرده. بردیمش دستشویی مانتوشو تکوندیم صورتش رو شستیم و به زخماش بتادین و چسب زخم زدیم و اون میلرزید و حرف نمیزد.من دیدم خیلی ناراحته بردمش تو اتاق و درو بستم و یه چایی براش ریختم و گذاشتم تا میخواد گریه کنه.بعد خودش تعریف کرد:گفت: امروز هم طبق معمول هر روز یک ساعت زودتر از خونه راه افتادم تا به عنوان ورزش تا سرکار پیاده روی کنم.در اتوبان صدر( اگه اسم اتوبان درست یادم مونده باشه:زیتون) که ماشینا تند از بزرگرا ه رد میشن و کمتر پیادهای اونوراست، صدای پایی پشت سرم شنیدم. هنوز صورت مرد رو درست ندیده بودم که مانتومو چنگ زد و با زور زیاد پرتم کرد به زمین بایری که کنار اتوبان بود و کمی نسبت به اتوبان شیب رو به پایین داشت.نمیدونم ماشینها مارو میدیدن یا نه. اما پسر حدودا 28 ساله نفسزنان خودشو روی من انداخته بود . مقنعهم رو درآورده بود و سعی میکرد دکمههای مانتومو باز کنه. من شوکه شده بودم. جیغ میزدم، گریه میکردم دستشو گاز میگرفتم. موهاشو میکشیدم. از پایین با پاهام بهش لگد میزدم. اما اون مثل حیوونی انگار هیچی نمیفهمید. خودش رو به من میمالید. انگار کابوس میدیدم. آخر به گریهی وحشتناکی افتادم و شروع کردم به التماس. پسر از درآوردن مانتوم منصرف شد و آنقدر خودش رو به من مالید که...بعد ولم کرد. من قدرت ایستادن نداشتم و نشسته بودم به گریه کردن و فحش دادن به او.او هم نشست کمی اونطرفتر و پشیمون سرش رو گذاشت روی زانوهاش و ...باز اومد جلو... ترسیدم و جیغ زدم. گفت نترس... مقنعهم رو تکوند و داد بهم.. گفت ترو خدا ببخشید و او هم زد زیر گریه... گفت تاصبح فیلم ... دیدم و نفهمیدم چکار میکنم...ماشینها به سرعت رد میشدن و هیچکس به ما توجهی نمیکرد. اونقدر با اینوضع تو اتوبان دست گرفتم جلوی ماشینها تا آخر مردی سوارم کرد و رسوندم اینجا. ترسیدم برم خونه یا کلانتری. ترسیدم آبروم بره...دوستم میگفت: این همکارم آخرش به خانوادهش اصل ماجرا رو نگفت. گفته بود تصادف کرده.البته اونا دیگه اجازه ندادن بدون آژانس بره سرکار.
9- هر وبلاگی باز میشه انگار پنجرهای جدید رو به دنیا باز میشه.هر کسی از پنجرهش دنیا رو اونطور که میبینه تعریف میکنه.کارتنخواب عزیز پنجرهشو رو به دنیا باز کرده.
10- فیلم " کنترل" از زبان حسین یوسفی :خلاصه فيلم: كنترل داستان زندگي افرادي است كه شغل انها كنترل چي مترو است هر كدام از اين افراد داراي شخصيتي عجيب و همگي از نظر سلامت رواني دچار مشكل هستند .يك موجود مرموز در مترو پديدار ميشود و در هربار كه ظاهر ميشود يكي از مردم يا يكي از كنترل چي ها را به صورت ناگهاني به داخل ريل قطار پرت ميكند و همين طور عده اي را به قتل ميرساند .كنترل چي هاي مترو براي يافتن قاتل زنجيره اي بسيج ميشوند و در هر ايستگاهي يك گروه از محافظان مترو قرار ميگيرند .بقیهشم برید تو وبلاگ خودش بخونید.(وبلاگ من تموم میشه!)
11- زرنگیهای(بعضی از) بلاگرها در بلاگنیوز... از زبان اسد علیمحمدی...من فکر میکنم تموم وبلاگهای گروهی به این معضل مبتلایند.

12- قسم میخورد به حضرت عباسکار بکند پور عباس(میخوام کار نکند پور عباس)کاش اقلا شعر درست حسابییی داشت!ممنون از مجید ضرغامی برای فرستادن این عکس/
13- خیلی لینکها دارم بدم. اما چکنیم که خواب بر ما عارض(چیره) گشته.
14- ولگرد جان، فکر نکنی یادمون میره... سفرنامهی شماره هفتتو هنوز ننوشتی؟
پ.ن.15- من نمی دونم چرا هر شب که آنلاین میشم میبینم نوشتههام غیب شدن. یا همهش یا نصفش...دوستان میگن ریبیلد ( rebuild ) کن درست میشه .نمیدونم چه مرگشه.16- حالا که می خوام ریبیلد کنم گفتم بد نیست این رقص خوشگل عربی آقا تیتو هم بذارم اینجا ملت کیف کنن.همیشه نباید زنا برقصن و مردا کیف کنن که. این داداش من هم استعداد زیادی داره تیتو بشه:)توضیح: لینک بالا رو در وبلاگ من... فقط یک زن پیدا کردم.
17- یادش بهخیر. یه زمانی از طرف سپاه اسلام، و ارهابيون به عنوان هفدهمین عنصر خودفروخته شناخته شده بودیم:) حالا نمیدونیم درجهمون چند شده.درجهی خودفروختگی و ارتداد بقیهی دوستان هم اونجاست.
18- نگاهی دیگر، نگاه ما...نوشتههاش خیلی خوندنیه.. چه چهار قسمت داستان محمودخان و چرخ تولیدیاش و چه چهار قسمت ریحانه و ...
19- عبور از ازدواج... نوشتهی نیما قاسمی
20- حسن آقا خونه نیست!
21- برای جاآدامسیم مشتری پیدا شد:) اینجوری از مخترعان حمایت میکنن. نه مثل شما نخبهکشی کنن!
22- لایحهی حمایت خانواده دور از دسترس همه + ویدیوهای اینترنتی، و تصویری واقعی از جامعهی ما- وبلاگ پویا" این بدتر شدن وضع را شاید در وقیحانهتر شدن ویدیوهای اینترنتی شاهد باشیم. یا مثلا در نوشتهای که زیتون در این یادداشت خودش (شمارهی 8 ) دربارهی توهین به دختری در خیابان آورده است. باور کردن آن مشکل است؟ "
یکشنبه، دی ۱۷، ۱۳۸۵
آدامسدان
1- دوستان! هموطنان عزیز!
در راستای محکم ایستادن در مقابل قدرتهای شیطانی، در رأس آن امپریالیسم و کمی پایینتر از رأس آن صهیونیستم، و برای خواست برحقمان" انرژی هستهای" آنهم برای استفاده صلحآمیز! و برای مقابله با تحریم تحمیلی که بهزودی گریبانگیرمان میشود من به سهم خودم اختراعی کردهام که به سمع و نظر شما خواهم رسانید.
اگر هر کدام از ما به جای بازی ِجلفِ یلدا نویسی بنشینیم(خوابیده نمیشود) اختراعی بکنیم که بهدردبخور باشد، میتوانیم پوزهی دشمنانمان را که فکر میکنند ما با تحریم دچار عسر و حرج شده ، دست از انرژی هستهای میکشیم، به خاک مالیده و مشت محکمی بر دهانشان بکوبیم!
من از همینجا به آنها میگویم: فوتــــِـــیـــــنا! ما زنان و مردان باهوش ایرانی نمیگذاریم که بشود آنچه آنها میخواهند بشود.سخن کوتاه میکنم و به اختراع خودم میپردازم.
یکی از اجناس خارجی که در هر مغازهی کوچک و بزرگ و فروشگاه و سوپر و حتی روزنامهفروشها یافت میشود "آدامس" یا همان " چوینگ گام" میباشد. دشمن با کمک ستون پنجم چنان بر گسترش استفاده از این محصول سرمایهگذاری کرده که شما هیچخانهای نمیبینید که در آن چند نوع از این محصول در گوشهگوشهی آن پیدا نشود. در کشو، کمد، کیف، جیب. اینجا، آنجا، هرجا.بیشرمی بدان حد رسیده که فروشندههای مزدور به جای پول خرد آدامس تحویل میدهند! آنهمچه آدامسی؟ خرسی، لاوایز،لاو واز، لاو برست( لاو ترکوندن)...
تازه، طبق کشفیات سازمان اطلاعات قدری به آنها مواد مخدر اضافه کردهاند که همه معتاد شویم و به محض تحریم اقتصادی به خاطر " آدامس" هم که شده بیاییم دست از خواست برحق خود " انرژی هستهای" دست برداریم.
اینجاست که باید بگویم: هیهات مـِنه ذله! یعنی من راهی پیدا کردهام تا ماهها به آدامس بینیاز شویم.
ما طبق عادت، هر روز چند بار چشممان به این آدامسهای تحمیلی میافتد و ناخودآگاه یکی یا دوتا یا سهتا( بسته به گنجایش) به دهان میگذاریم. ولی نمیدانم توجه کردهاید یا نه که به محض اینکه شروع به جویدن میکنیم یکی پیدایش میشود.
مثلا در اداره یکهو رئیسمان به اتاقمان میآید و یا صدایمان میکند که کار مهمی با ما دارد.( مطمئن باشید اینهم توطئهی امپریالیسم جهانی و در رأس آن آمریکاست که سر بزنگاه یکی میرسد) مجبوریدم چکار کنیم؟ هنوز شیرینیاش نرفته و از حیض انتفاع خارج نشده آنرا بهدور بیندازیم.
یا در خیابان همینکه هوس آدامس جویدن به سرتان زد یکی از آشنایان دور را میبینید که به شما نزدیک میشود و نمیتوانید با دهان پر حرف بزنید و...
یا در خانه، هنوز دندانتان دوسه بار روی آدامس نرفته که زنگ میزنند. کیست؟ مهمان ناخوانده.
یا، تازه آدامس در دهان میگذارید تا کتاب بخوانید که یکدفعه خواب شما را در میگیرد. با آدامس هم که نمیشود چرت زد خطر خفگی دارد.میدانید دور ریختن این" آدامسهای هنوز شیرینی در نرفته" چه ضربه محکمی بر اقتصاد ما میزند؟ میدانید چقدر ارز از مملکت ما خارج میکند؟ چقدر دشمنشاد میشویم؟
من برای مقابله با این خطر " آدامسدان" را اختراع کردهام. بله، درستشنیدید(یعنی خواندید)... آدامسدان
ظرف کوچک در داری مثل صدف( گوشماهی) از جنسی که آدامس به آن نچسبد. مثلا پلاستیک یا همان صدفهایی که روی ساحل دریا به وفور یافت میشود. هر دو کفه را با لولایی به هم وصل میکنیم و آنطرفش هم قفل کوچکی نصب میکنیم. داخل آن را هم کمی چرب نموده، عمرا" دیگر آدامس به آن بچسبد.با این اختراع میتوانید برای روزها و هفتهها آدامس خود را تر و تازه نگهدارید.تازه ... دارم روی طرحی کار میکنم که صدف را دولایه کنم و و بین دو لایه کمی آبقند و نعناع (یا دارچین) بریزم و هر بار با فشار دادن یک دکمه قدری از این مواد با آدامس مخلوط شوند و انگار آدامس را تازه خریدی.
از نظر قند و نعناع هم فکر نکنم دچار مشکل شویم. نعناع که کنار جویها فراوان است. قند هم که دست یکی از روحانیهای با صفای بالای حکومت میباشد و بعید است بگذارد حتی اگر کیلویی صدهزار تومان شود، مردم در مضیقه بمانند.با این اختراع برای چندصدهزار نفر ایجاد اشتغال هم میشود.
از این آدامسدانها در کیف خود بگذارید. تا رئیستان آمد، لبخندی بزنید و آدامستان را در آدامسدان قرار دهید و به محض رفتنش با فراغ بال اول دکمهی شیرینکن و نعناع اضافهکن را فشار دهید و آن را دوباره در دهانتان بگذارید و حالش را ببرید.یکی ازاین آدامسدانها را بالای تختتان بگذارید. وقتی موقع کتاب خواندن خوابتان میگیرد لازم نیست آنرا مثل بیکلاسها به تخت بچسبانید. خیلی باکلاس در آدامسدان میگذارید و در آن را میبندید که رویش گرد و خاک ننشیند و به محض بیدار شدن دوباره در دهان میگذارید و در دلتان به ریش آمریکا و اذنابش میخندید.
آمریکا باید بداند که ایندفعه دیگر آندفعه نیست.اگر هر کدام از ما 70 میلیون نفر فقط یک اختراع اینطوری بکنیم اختراعاتمان از اختراعات آنها هم جلو خواهد زد و نه تنها تحریم چیز مسخرهای خواهد شد که تازه این ما هستیم که باید آنها را تحریم نماییم.شما هم اختراع بکنید تا رستگار شوید.
2:32 Zeitoon
2:32 Zeitoon
اشتراک در:
پستها (Atom)
