Saturday، May 10، 2008

شبی که منشی مطب، آقا و داروخانه چی مارا نمودند!

1- تنت به ناز منشی‌ها نیازمند مباد!
چند شب پیش دکتر وقت داشتم. سر ساعت هم رفتم، اما طبق معمول منشی مطب که می‌خواست کمبود حقوقش را با خدایی کردن بر بیماران جبران کنه، منو نمی‌فرستاد تو و هر بار با پرسیدن پس کی نوبت من می‌شه نگاه عاقل اندر سفیهی می‌انداخت و پشت چشمی نازک می‌کرد و بعد از به‌هم زدن مکرر مژه‌هاش با اخم می‌گفت هر وقت شد، خودم صدات می‌کنم!

2- تنها خوبی اتاق انتظارِ مطب، داشتن تلویزیون بود. کم‌کم وقت وقت سریال ‌ها شد. ساعت 7 کانال 5، ساعت 8 کانال 3، ساعت 9 کانال دو و ساعت 10 کانال یک، البته با یه ربع نیم‌ساعت این‌ور اون‌ور...
پسر ده دوازده‌ساله‌‌ی عینکی و تپلی همراه با مادرش جلوی ما نشسته بود(صندلی‌ها اتوبوسی چیده شده بود) و جاهای هیجان‌انگیز سریال‌ها چادر مادرش رو می‌کشید و مثلا درگوشی اظهار نظر می‌کرد. یه‌نوع درگوشی که همه‌ی سالن می‌شنیدن. واز اون نوع اظهار نظر که از خود فیلم جالب‌تر بود!
من‌ و سی‌با حوصله‌مون سر رفت. رفتم پیش منشی، گفتم پس اگه خیلی طول می‌کشه بفرستیمون تو، اجازه هست یه نیم ساعتی بریم بیرون قدم بزنیم؟ نگاهم کرد و دوبار با بی‌تفاوتی مژه (مصنوعی) زد و سرش رو پایین انداخت. سوالم رو دوباره تکرار کردم. باز منو نگاه کرد و لب‌های پوشیده از سه‌چهار لایه روژ لبش را با تمسخر کج کرد و دوباره مشغول کار خودش( که خط‌خطی کردن یک کاغذ بود) شد. گوشی رو گذاشته بود روی میز تا هر کی زنگ زد بوق اشغال بزنه. شاید هم باید بگم خوشبختانه، تا ما شاهد مکالمات آن‌چنانی مثل بعضی منشی‌ها نباشیم.
عصبانی شدم. یواش گفتم، خانوم جون مگه من اومدم خواستگاریت برای برادرم که باید سه‌دفعه بپرسم تا بله رو بگی؟(این جمله رو تازه یاد گرفتم و برای این‌جور آدم‌ها بسیار کاربرد داره) خودشو جمع‌وجور کرد و با خیطی یه نگاهی به بقیه کرد که ببینه کسی فهمیده یا نه. دید نه، آبروش حفظ شده. اگه کسی هم فهمیده بود به‌روش نیاورد. با ناراحتی گفت خوب برو. اما زود برگرد.
رفتیم هوایی خوردیم و برگشیتم. دیدیدم آخرهای سریال شبکه‌ 2ست. وقتی فیلم تموم شد. منشی دیگه کانالو عوض نکرد. پسر جلویی خون خونشو می‌خورد و هی چادر مادرشو می‌کشید. مامان بگو بزنه کانال یک! مامانه هی چادرشو جمع می‌کرد و می‌گفت هیس بچه! زشته!
بچه یه کم بلند گفت. منشی شنید یه نگاه تحقیرآمیزی بهش کرد و دوباره مشغول کار خودش شد. کانال دو بعد از فیلم یه آخوند نشون می‌داد که فکر کنم خودش هم نمی‌فهمید چی داشت می‌گفت بس که چرت و پرت می‌گفت. صدای همه دراومده بود.
یه دفعه دکتر از مطب منشی رو صدا زد که یه فنجون قهوه براش ببره. تا رفت آشپزخونه طی یک عملیات متهورانه دویدم کنترل تلویزیونو از رو میزش برداشتم و زدم کانال یک. و برگشتم سر جام نشستم. پسربچه از ذوق داشت می‌مرد. اما اگه فکر می‌کنید سریال داشت اشتباه می‌کنید.
طبق معمول اون چند شب، سخن‌رانی رهبر در شیراز داشت.. پسر بچه نه گذاشت نه برداشت، با صدای بلند حالت عق‌زدن به خودش گرفت و گفت اَه، اَه اَه حالم به‌هم خورد بازم "سریال آقا در شیراز" داره. ولمون نمی‌کنه!!
همه خندیدن و مادره از خجالت بشکون محکمی ازدست پسرش گرفت. منشی‌هم به روش نیاورد کانال عوض شده. شاید هم نفهمید و تا آخر شب مجبور شدیم تحمل کنیم. البته هیچکس گوش نمی‌داد و همه شروع کردن با هم حرف زدن!
فکر کنم منشی فهمید کار کیه و منو گذاشت آخرین نفر! ساعت یازده شب.درست بعد از مادر پسربچه (الان یکی نیاد بگه اگه اروپا بودی می‌تونستی شکایت کنی ها... اینجا صبح تا شب داریم مورد ظلم واقع می‌شیم و تازه شجاعش منم)

3- از مطب بیرون اومدیم و رفتیم یه داروخانه‌ی شبانه‌روزی در اون حوالی.
ساعت یازده‌ونیم شب بود و تلویزیون داروخانه هنوز داشت سخنرانی آقا رو نشون‌ می‌داد. به سی‌با گفتم حیوونی اون پسره خونه هم رسیده و می‌بینه سریال آقا در شیراز داره.
داروخانه‌چی در حالیکه از فراز عینک نزدیک‌بینش که رو نوک بینیش زده بود نگاه می‌کرد گفت قیمت داروها خیلی بالاست بدم؟ (والله به‌خدا همچین بدتیپ هم نرفته بودیم) گفتیم مثلا چقدر. قیمتو گفت. گفتیم بده! بعد در حالیکه داروها رو توی کیسه نایلون می‌ریخت به سی‌با گفت:
- از من به تو نصیحت پسرم، هیچوقت افسارتو دست زن جماعت نده!
من نفهمیدم این حرفش اصلا چه ربطی داشت....من عین خانم‌ها داشتم ویترین لوازم بهداشتی را دید می‌زدم. دیدم سی‌با می‌خنده. رو به داروخانه‌چی گفتم متاسفانه ما هیچکدوم افسار نداریم که اون یکی بگیردش!
رو به سی‌با گفت خلاصه من وظیفه داشتم اینو بگم. بعد درحالیکه قیمت‌های دارو رو در نسخه می‌نوشت شروع به تعریف کرد که چطور پدر خانمش مخ اقتصادی داشته و چند مغازه خریده. اما مادر خانمش به خاطر چشم‌وهم‌چشمی وادارش کرده خونه‌ها رو یکی یکی بفروشه وخرج مبلمان سی میلیونی و ماشین صدمیلیونی و سفرهای خارج آنچنانی بکنه!
سی‌با در حال پول دادن با خنده موذیانه‌ای گفت: چشم، مواظبم. مرسی از راهنمایی‌تون!
موقع بیرون اومدن چنگمو فرو کردم تو بازوش و گفتم یکی تو خیلی مخ اقتصادی داری یکی احمدی‌نژاد! مواظب خونه‌هات باش که از چنگت درنیارم!
نمی‌دونم چرا طفلک خنده‌ش پژمرد!

4- خودمم نمی‌دونم این شماره‌های بالا که در واقع یکی‌ین چه ربطی به هم دارن .خودتون پیدا کنید داروفروش و منشی و سی‌با را:)

5- هر وقت دوربین عکاسی با خودم می‌برم بیرون، جز صحنه‌های معمولی به چشمم نمی‌خوره. و فقط سنگینیش رو شونه‌هامه. اما هر وقت نمی‌برم(که معمولا نمی‌برم) یه عالمه حوادث و منظره‌های بدیع به چشمم می‌خوره!

6- وای چه هواییه! چقدر باغچه‌ها، باغ‌ها و پارک‌ها قشنگ شدن. همه جا غرق گله! بی‌اغراق بگم که فقط باغچه‌ی حیاط ما میلیون‌ها گل داره! رنگ و وارنگ از همه رنگ!این روزا هر کی بشینه خونه به خودش جفا کرده! اردیبشت زیبا...

7- کافه رادیو یادتون نره...
پویا جان خسته نباشی!

Wednesday، May 07، 2008

مادر



به دلایلی این عکسو خیلی دوست دارم.
(با ای‌میل فورواردی به دستم رسیده و نمی‌دونم عکاسش کیه)

Friday، May 02، 2008

بِرِنجم بده، به‌رَنجم مده!

1-اندر حکایت گرانی و کمیابی برنج در این روزهای وانفسا...
چقدر به این سی‌با گفتم سی‌با جان، سعیدآقا شوهر لیداخانوم دویست‌کیلو برنج خریده، اکبر‌آقا پونصد کیلو، حسن آقا سیصد‌و پنجاه ، حتی آقا رضا صدو پنجاه کیلو خریده. به جان تو حتما خبریه. عید که رفتیم شمال، ندیدی تموم شالیزارها رو خشکوندن و دارن می‌فروشن برای ساخت ویلا. خوب برنج کجا عمل میاد؟ تو شالیزار دیگه. چرا اقلا یه پنجاه کیلو نمی‌خری؟
سی‌با بی‌خیال گفت برای چی حرص می‌زنی زیتون جان، برنج می‌خواهیم چکار، جونت سلامت! کمبود برنج بیشتر به خاطر جو روانی و شایعه‌ی خشک‌سالیه که درست کردن. همه رفتن یه عالمه خریدن و انبار کردن، بقیه‌شو هم خود مغازه‌دارها بردن انبار احتکار . به جان تو، یه بارون بیاد قیمتش می‌افته.
می‌گم آخه تا حالا قیمت چی بالا رفته که بعد افتاده پایین؟ زمین و خونه و آپارتمان تو این یه سال دوسه‌برابر نشد؟ اون‌موقع گفتی زمین‌های(صیغه‌ی) 99 ساله رو بدن قیمتا یهو اُفت می‌کنه. دیدی قیمت اینا هی بالا رفت و رفت. یک‌ذره هم افت نکرد!؟

2- بیشتر دوستام برنجو یک‌ماه پیش خریده بودن 1800، بعضی‌ها هم که شمال آشنا داشتن 1500...
دیدم سی‌با اهل برنج خریدن نیست، گفتم خودم دست‌ به‌کار بشم. یه هفته پیش رفتم فروشگاه رفاه دیدم برنج هاشمی داره کیلویی 2200 تومن ده کیلو خریدم.... دیگه یادم رفت تا پریروز با دوستم رفتیم رفاه، هیچ نوع نداشت. انگار تخم برنج رو ملخ خورده بود.
توی راه از یه مغازه رد می‌شدیم دیدم برنج گلستان داره، هر کیسه پنج کیلویی دوازده‌هزار و پونصد تومن. یه عالمه هم داشت. گفتم بدون ماشین که نمی‌شه. بعدا با ماشین میام. چشمتون روز بد نبینه. امروز که رفتم، نه اونجا و نه جاهای دیگه از برنج خبری نبود. فقط یه جا برنج نه چندان مرغوب داشت کیلویی 3700 تومن. فروشگاه رفاه هم برنج هندی و پاکستانی و تایلندی داشت 2200.
شروع کردم چرخیدن تو کوچه‌پس‌کوچه‌ها. آخرش تو یه مغازه‌ کوچیک دیدم یه قفسه‌ش پر از کیسه‌های 5 کیلویی برنج گلستانه. سعی کردم ذوقمو پنهون کنم. با قیافه‌ای تقریبا ناراضی یک کیسه برداشتم. چند؟ 15000 تومن. گفتم یعنی کیلویی 3000؟! چه گرون!... خواستم یه کیسه دیگه بردارم که یهو انگار یه چیزی بهش الهام شده باشه دستشو به نشانه‌ی استاپ جلوم گرفت و گفت یه لحظه!
موبایلشو از جیبش درآورد و زنگ زد اصغر آقا. چند دقیقه به ترکی باهاش صحبت کرد و بعد از من پرسید :
من گفتم چند؟ گفتم خیلی گرون گفتید. فکر کنم گفتید 15 تومن. با مهربونی گفت ببین، همین یه کیسه رو چون قولشو بهت دادم بردار. اما کیسه‌های بعدی شده 20 هزار تومن!
گفتم اما خرید قبلیتونه. خندید و گفت خونه‌ای هم که توش نشستیم خرید قبلیمونه، باید به قیمت قبل بدیم؟ دیدم حرف حساب جواب نداره...

3- مهمترین غذای ایرانی‌ها برنجه(یعنی بود). انواع و اقسام کباب با برنج، برنج و قرمه‌سبزی، برنج و خورش قیمه، برنج و فسنجون(آخ‌جون) ، عدس پلو، لوبیا‌پلو، باقالی‌پلو، زرشک پلو و...
حالا آیا می‌تونیم با سیب‌زمینی و ماکارونی و نون جایگزینش بکنیم؟ با ذائقه‌مون جور در میاد؟
حتما این سه‌قلم هم گرون می‌شه. و صف‌های نون آنچنانی...

4- چند هفته پیش منزل خاله‌ی دوستم دزد اومده. چی برده؟ 400 کیلو برنج!
دوستم می‌گفت خاله‌م اینا تو انبارشون هزار چیز باارزش داشتن. از ضبط آکبند بگیر تا دوچرخه‌ی کوهستان و جعبه‌های پر از ظروف چینی گرون. قفلو شکستن و فقط برنج بردن. معلومه که وانت هم داشتن. تعجب کردم چرا چیز دیگه‌ای نبردن. گفتم عزیزم آخه هر دزدی متخصص یه چیزیه. تخصص یارو برنج بوده. بده نخواسته به صنوف دیگه خیانت کنه؟
حالا می‌فهمم که دزدها آینده‌نگرتر از ماهان! کمبود برنج رو زودتر از ما حس کردن.

5- قیمت غذاهای رستورانو بگو!! به خاطر گرونی برنج قیمتا لابد خیلی گرون می‌شه و به تبع اون همه چیز قیمتش می‌ره بالا.

6- قیمت نفت و طلا و بنزین مهمتره یا برنج؟ مسئله این ‌است!
چرا هر چی بالایی‌ها از محل فروش نفت به خارج ثروتمندتر می‌شن، ملت فقیرتر و مفلس‌تر؟

7- بیایید همه با هم دعای بارون بخونیم.

8- به امامت سردار زارعی:)

Monday، April 28، 2008

بمب خلاقیت;)

1- در روزنامه همشهری 18 فروردین یه مقاله دیدم به اسم "نشانه‌های یک فرد خلاق" . از اونجایی که دلم می‌خواست بدونم منم خلاقم یا نه نگهش داشتم. اما این تیکه روزنامه رو گم کردم تا امروز که داشتم دنبال لنگه کفشم می‌گشتم تو جاکفشی پیداش کردم.
می‌خونم و باخودم مقایسه می‌کنم:
- داشتن تخیل قوی....( دارم)
- کنجکاوی فراوان... ( دست خودم نیست. حسودا بهش می‌گن فضولی)
- دقت خاص، دقت به مواردی که دیگران به آن‌ها توجهی ندارند...( از زیادیش در رنجم)
- توانایی نوع دیگر دیدن مسائل ...( چه جورم دارم)
- شوخ‌طبعی و بذله‌گویی، به‌طور کلی دارای شخصیت غیر متعارف و غیر رسمی... ( می‌میرم اگه وسط یه مجلسی هر چقدر هم رسمی تیکه نندازم)
- توجه به زمان و وقت‌شناسی... ( به تخیل قویم شک کردم :(... اما اگه منظورش اینه که شوخی رو به‌جا بگم. درسته. وگرنه همه چیزو می‌ذارم برای دقیقه نود که معمولا به وقت اضافه کشیده می‌شه)
- اعتماد به‌نفس بالا و وقار... (وقار دارم :) اما اعتماد به نفس فکر نکنم)
- خود انگیختگی...(نمنه)
- داشتن تفکر شهودی... (بیلمیرم)
- داشتن طرز فکر انتقادی...( خیلی‌ها بهم انتقاد می‌کنن که چرا به هر چیزی انتقاد می‌کنم)
- نوعی شجاعت خاص در بیان آرا و نظرات خود و دفاع از آن‌ها... ( دیگران بهم می‌گن کله‌شق و کسی که کله‌ش بوی قرمه‌سبزی می‌ده. ولی دفاع... نمی‌دونم)
- پذیرنده و یادگیرنده، عاشق و آماده یادگیری و دریافت از درون بیرون( از درون بیرون یعنی چی؟ اما واقعا عاشق و آماده یادگیری‌ام. چیزی که جلومو سد می‌کنه خنگیه)
-هر قدر نشانه‌های بیشتری از موارد یاد شده در فرد مشاهده شود، احتمال بروز خلاقیت در وی بیشتر خواهد بود.
خوشحالم که در این سال نوآوری و شکوفایی فردی خلاقم و می‌تونم به کشورم خدمت کنم:) پایان خالی‌بندی!

2- امروز تو تاکسی یه آقاهه داشته به راننده می گفت طفلکی سردار زارعی رو هم مثل سعید امامی دارن می‌کشن. تو بیمارستانه. گفتن سکته کرده.
یه خانوم شروع کرد به فحش دادن که " دلت برای کی می‌سوزه آقا، بهتره بمیره. مرتیکه هیز ایکبیری! چقدر دخترامونو به خاطر مو و آرایش و چکمه گرفتن و این مردک الدنگ مشغول عیش بود. آفرین به احمدی‌نژاد که به مقام و منصب کاری نداره "
آقاهه گفت: اشتباه نکن خانوم. من نمی‌گم زارعی آدم خوبیه. اما شما فکر می‌کنید بقیه‌ی حکومتیا سالمن؟ همه‌شون از هم بدترن.
معلوم نیست چه پول قلمبه‌ای رو تنها‌تنها خورده و به اینا نداده که دیگه نتونستن تحملش کنن.. زارعی حتما کلی حرف برای دادگاه داره، اونم حتما می خواد دیگرانو لو بده اما حکومتی‌ها اینو نمی‌خوان.

3- فیلم خودکشی پسر دانشجوی همدانی رو که دیدم، حالم خیلی بد شد.... شمایی که مثل من دل ندارید، نبینید.

4- این مسابقه‌های وبلاگی درون کشوری خیلی جالبن. کسایی میان بالا که به حکومت از گل نازک‌تر نمی‌گن و دیگرانو هم نهی می‌کنن. فیلتر هم نیستن و... انتظار بیشتری هم نمی‌شه ازین مسابقات داشت البته.

5- من گفتم چرا حسن‌آقا اینقدر می‌گه نرین رأی بدین. نگو می‌ترسه یهو احمدی‌نژاد بیاد از اون ستاد بازدید کنه و از شدت کاریزماش غش کنیم.

6- خیلی خوابم بود، اما مقایسه پدر ما و پدر بعضی‌ها ، یهو خواب از سرم پروند!
در پونزده شونزده سالکی در اوج توهمات نوجوونی از بابامون ده هزار تومن خواستیم برای کلاس‌های تابستونی.
برگشت گفت تو دیگه بزرگ شدی دخترم. می‌تونی تابستون کار کنی و پولی که می‌خوای به دست بیاری. اینجوری شد که دوستام از لذت کلاس‌های جوروارجورشون تعریف می‌کردن و منم از خربیکاری‌های جورواجورم. از منشی مطب و شاگرد خیاطی و آمپول‌زنی و... همه رو امتحان کردم.
نه هیچوقت بابام می‌گفت چه رشته‌ای بخون و نه جرآت داشت دد لاین برام تعیین کنه.
همینجوری باعث بدبختیم شد دیگه:) شیطونه می‌گه لینک یک میلیون دلاری رو براش بفرستم یه‌خورده قرمز بشه!

7- زیتون بی‌فیلتر...

8- یه نامه‌‌ که می‌گن سردار زارعی نوشته همین الان با ای‌میل گرفتم. راست و دروغش گردن فرستنده:
"سردار زارعی : بروید خانه قاضی سعید مرتضوی را هم بگردید بعد بیایید سراغ من"
اگه راست باشه حدس اون آقاهه تو تاکسی درسته. بقیه‌شو بخونید:

Thursday، April 24، 2008

برای عقب نماندن از قافله‌ی سکسی‌نویسی (یا آسانسور فرانسوی)

چند سال پیش که مادام ژودیت همسر فرانسوی یکی از فامیلامون به ایران اومده بود، مامانم ازش پرسید بعد از مرگ شوهرت چرا دیگه ازدواج نکردی. تو پاریس تنها زندگی کردن سخت نیست؟ باخنده گفت نه، خیلی‌هم خوبه. تا 8 شب با دوستانم بیرونم. کافه و سینما و پارک و... شبا هم قبل از خواب چند ساعتی می‌شینم پای تلویزیون، بخصوص پای فیلم‌های کمدی.
و با هیجان تموم شروع کرد به تعریف کردن ازبرنامه‌های تلویزیونی که می‌بینه. یادمه موقع تعریف این‌یکی که می‌خوام بگم از خنده داشت روده‌بر می‌شد. یه چیزی مثل دوربین مخفی بود.
کارمندای یه اداره وقتی سوار آسانسور می‌شن برن به طبقه‌‌ای که دفترشون اونجاست موقع پیاده شدن با منظره‌ای عجیب روبه‌رو می‌شن. جلوی تموم طبقات آسانسور اتاق‌هایی ساخته بودن به شکل یک اتاق خواب کامل با تختخواب دو نفره . و روی هر تخت یک زن و شوهر به صورت عریان مشغول عملیات سکس بودن( دلتون بسوزه من خیلی وقته فیلترم و می‌تونم کلمه سکس رو راحت بنویسم).
مادام ژودیت در حالیکه از شدت خنده از چشاش اشک میومد شروع کرد به تعریف قیافه‌های متعجب و وحشت‌زده کارمندایی که از آسانسور میومدن بیرون و به جای راهروی همیشگی ، خودشونو تو اتاق خواب خصوصی یک زن و شوهر لخت در حال عملیات جنسی می‌دیدن. مادام در حین تعریف اداشونم در می‌آوردو مثلا یکی صورتشو با دستاش می‌پوشوند و اون‌یکی چشماشو می‌مالوند ببینه خواب نمی‌بینه. و مردا که گاهی دهنشون آب می‌افتاد و با ولع مشغول تماشا می‌شدن.
البته مامانم وسطاش وقتی متوجه من شد، منو فرستاد دنبال نخود سیاه. اما نوع تعریف شیرین و بامزه مادام با لهجه‌ی زیبای فرانسویش و صحنه‌ای که از آسانسور مذکور توی ذهنم ساخته شد هرگز از یادم نرفت...

حالا منم بعد از چند روز که اومدم اینترنت و سوار آسانسور وبلاگستان شدم و روی طبقات مختلف کلیک کردم ناگهان خودمو تو این وضعیت حس کردم
به هر جایی که وبلاگ اول لینک داده بود می‌رفتم و می‌دیدم بعله... دوربین مخفیه و منم یواش یواش مثل مادام ژودیت خنده‌م گرفت.
نه ملاحظه‌ی زن و بچه‌ی مردمو کرده بودن و بالای نوشته‌ها علامت +18 گذاشته بودن که هشداری باشه برای بچه‌هایی که برای یاد گرفتن فارسی ماماناشون می‌فرستنشون به وبلاگستان(به جون مامانم، چند وقت پیش دختری از فرنگستون در نظرخواهیم نوشته بود که به توصیه‌ی مامانش اومده زیتون- اهم- فارسیش خوب شه و فحش‌های تو نظرخواهی رو دیده. شرمنده‌م اما براش چندان هم بد نشد. چند تا فحش هم یاد گرفت. موقع دعوا به دردش می‌خوره) و نه.... (اینو وقتی پرانتز اولی رو نوشتم یادم رفت چی می‌خوام بنویسم)

خلاصه، آقا ما مقادیری پاپ‌کورن و پفک و پرتقال و پره‌زردآلو و... برداشتیم آوردیم جلو کامپیوتر تا علم جنسی‌مون زیاد شه.(خوراکی‌های دیگری هم آوردیم اما چون اولشون پ نداشت دیدم کلاس نداره بنویسم) بعضی‌هاشو با کنجکاوی خوندیم و دیدم بعله... تختخوابی نوشتن مد شده و یه عده هم این رسالتو به عهده گرفته به نوشته‌ها جهت بدن. یه عده هم نوشتن خودشون روشون نمی‌شه تو وبلاگشون چیزی بنویسن ولی متخصص هورا کشیدنن و میرن تو نظرخواهی‌ها هورا کشی. یه عده هم احساس کردن رسالت امر به معروف و نهی از منکر کردن این قوم لوط رو دارن و شروع کردن به نصیحت و خلاصه محشر کبراییه که بیا و ببین.

من فهمیدم که امروزه اگر دختری با مردی همسن پدرش بخوابه و اندازه‌های همه‌جاشو سانت به سانت تعریف کنه و از آنال سکس بگه عیب نداره( خوب ما خانوما سال‌هاست عقب نگه‌داشته شدیم و احتیاج داریم یه دور دیگه تاریخ رو اینبار به دست خودمون مکتوب کنیم. تاریخ هم جنسی و غیر جنسی نداره) اما وای به وقتی که یکی از آقایون وبلاگستان بنویسه با زنی همسن دخترش خوابیده و اندازه‌های ممه‌شو بگه و بگه آنال سکس کرده خود من موهاشو تک‌به تک می‌کنم(البته گر کچل نباشه) که ای نامرد نالوطی تو خجالت نمی‌کشی اینکارا رو می‌کنی و اصلا وبلاگ برای این کاراست؟. اما دخترا چون از اول دنیا مردسالاری بوده اشکال نداره...
مارو از اول تاریخ عقب نگه‌داشتن حالا میل به جلو رفتن داریم...

یه عده هم به دختران مذهبی پیشنهاد دادن حتما قبل از ازدواج آزمایش تفاهم‌ جنسی انجام بدن!
فهمیدیم که تفاهم جنسی گاهی مهم‌تر از تفاهم اخلاقی و فکریه!

خیلی چیزای دیگه هم می‌خوام بگم، که اگه ساعت پست کردنمو ببینید می‌فهمید چرا نمی‌نویسم.
برای اینکه از قافله عقب نمونم(که فکر کنم موندم) بر اساسش یه فیلمنامه می‌خوام بنویسم که یه سکانسشو اینجا می‌ذارم. (هر کی ازم کپی کنه الهی شاقولوس بگیره)

مراسم خواستگاری در یک خانواده سنتی مذهبی

روز/ داخلی / سالن پذیرایی منزل عروس خانوم/خانواده‌ی پسر و دختر روی میل‌های سالن پذیرایی نشستن. روی میز ، به‌جز میوه و شیرینی یک دسته گل گلایل – از همه رنگ- خودنمایی(!) می‌‌کنه.
دختر در حالیکه مواظبه چادر از رو سرش سر نخوره(البته زیرش مقنعه هم داره) خیلی محجوب میاد به همه چایی تعارف می‌کنه.
و می‌شینه. بعد از کمی چک و چانه‌ی خانواده‌ها سر تاریخ عقد و مهریه و.... پدر عروس می‌گه خوب... وقتشه که دختر و پسر یه ساعت برن تو اون اتاق و حرفاشونو بزنن ببینن تفاهم دارن یا نه. پیغمبر هم اینو حلال کرده.
همه موافقت می‌کنن و دختر و پسر با فاصله‌ مستحب وارد اتاق پهلویی می‌شن.

روز/ داخلی/ اتاق بغلی
پسر و دختر(که هر دو بلاگر بودن) تا وارد اتاق می‌شن تند و تند لباساشونو در میان و مشغول عملیات " آیا تفاهم داریم" می‌شن.

روز/ داخلی/ سالن پذیرایی
دختر و پسر عرق‌ریزون و هن‌هن‌کنون اما محجوب از اتاق کناری میان و می‌رن می‌شینن سرجاشون.
پدر دختر می‌پرسه: مبارکه؟
دختر در حالیکه چادرشو روی صورتش میاره و چشاش روی زمینو نگاه می‌کنه خیلی محجوب! می‌گه :
- با اجازه بزرگترا نه!
-همه می‌پرسن : چرا؟
- چون ما با هم تفاهم نداریم. من آنال و اورال دوست دارم اما اون سیستم از پشت و پهلو رو...

(برای بچه‌هایی که برای زبان‌آموزی میان به وبلاگ بگم که اینایی که گفتم یه چیزی در مایه‌های فرق شربت و قرص و آمپول و شیافه)
پدر و مادرای عروس داماد که سردرنیاوردن موضوع عدم تفاهم چیه در نهایت سادگی می‌گن: ئه!! حیف شد. اشکال نداره. ایشالله هر دوشون با یکی دیگه به تفاهم می‌رسن. مادر داماد می‌گه: من نمی‌دونم چرا پسر من هر روز می‌گه بریم یه جا خواستگاری و یه کاری کنید زودتر مارو به اتاق تفاهم بفرستید. مادر عروس هم می ‌گه اتفاقا دختر منم می‌گه تندتند خواستگار بیاد!
لینک در بالاترین

Monday، April 21، 2008

بیا تو تا دلت می‌خواد چت کن!

از متولد سال 57 یاد گرفتم چطور در وبلاگم چت بگذارم...
بیا تو! دم در بده.
از انجام اعمال منکراتی درچت شدیدا خودداری فرمایید...

دوعکس



نقاشی با زغال یه پسر هنرستانی روی دیوار کلاس



گردن‌بند فروش سبیلوی باحال در دربند
(عکس‌ها رو با موبایل گرفتم)

Thursday، April 10، 2008

پیامکی شوم از دیار سیمای جمهوری اسلامی ایران...

خیلی منتظر بودم در وبلاگستان به خاطر نمایش سریال "پیامکی از دیار باقی" و توهینی که هر شب تعطیلات نوروز به جامعه بخصوص به زنان کرده غوغایی به‌پا بشه.
وقتی بازی‌های وبلاگی رو می‌بینم که چطور با سرعت نور مثل زلزله وبلاگستان رو در می‌نورده اما نمایش این سریال سراسر توهین و تحقیر زنان هیچ عکس‌العملی در پی نداشت خیلی جا خوردم. هر چه در گوگل گشتم جز دو مطلب (زن زمینی) و (کاوه مظفری) که البته جالب بودن، چیزی در موردش پیدانکردم. اما مقایسه کنید این لینک چند امتیاز آورده و لینک سکس بین دو خرس چند امتیاز.
در مورد داستان فیلم نمی‌نویسم که در دولینک بالا هست.
اما تاسفم از اینه که خود تلویزیون، البته کانال چهارش، از ما جلو افتاد.
در برنامه‌ی اردیبهشت امروز ظهر تحت عنوان"تقویت و تحکیم خانواده در ارتباط با مجموعه‌های نمایشی" خانمی محجبه و چادری (مجری در خلال گفتگو فقط به عنوان خانم‌دکتر صدایش می‌کرد و نفهمیدم اسم شریفش چیه) انتقاد جانانه‌ای از این برنامه و سیاست‌‌گذاری‌های صدا و سیما در مورد تحقیر زنان و تبلیغ چند همسری کرد.
خانم دکتر می‌گفت: دست‌هایی در کارند که مردان را به ازدواج دوم تشویق و ترغیب کنند. امکان ندارد فیلمنامه‌ی سریالی که در مهمترین روزهای سال که تقریبا همه وقت تماشایش را دارند بدون هدف نوشته شده باشد. برای ساختن هر فیلمی باید از چندین مرحله( هفت خوان رستم) سخت عبور کرد. تلویزیون شورای سیاست‌گذاری دارد، بازبینی فیلمنامه دارد. تأئید صلاحیت عوامل برنامه دارد. چطور می‌شود این سریال اتفاقی ساخته شده باشد. مجری گفت حتی مدیر سازمان در تعیین خط مش فیلم‌ها تأثیر گذاراست که خانم دکتر تأیید کرد.
خانم دکتر ادامه داد که تماشاگر با دیدن این سریال با قهرمان داستان(آقای منصور سیم‌خواه با بازی محمد‌رضا‌ شریفی‌نیا) هم‌ذات پنداری می‌کند. در دلش می‌گوید عجب مرد زرنگی چقدر قشنگ زن اول را می‌پیچاند!(من خودم در دید و بازدیدهای نوروزی دیدم چطور مردان با دیدن این سریال آب از لب و لوچه‌شون سرازیر شده)
اینکه چرا تلویزیون جمهوری اسلامی ایران شدیدا مشغول عادی‌سازی دوزنه بودن مردان است معلوم نیست. آیا آرزوی( رئیس سازمان)، تهیه کننده یا کارگردان و بقیه عوامل فیلم است؟
او باز تأکید کرد: حتم بدانید هدفی پشت ساخت این سریال ضد زن و ضد تحکیم خانواده هست!
وگرنه موضوع اصلی کلاهبرداری قهرمان فیلم است ولی در سرتاسر فیلم می‌بینیم در تمام قسمت‌ها مستقیما تبلیغ چند همسری می‌شود.
(نوشته‌های توی پرانتز مال منه!)
دم خانم دکتر گرم.
باورکنید این مسئله کم از خلیج فارس و اعدام یک زن نیست که هر پتیشنی براش درست می‌کنن به سرعت هزاران نفر امضاش می‌کنند. این مسئله‌ی اعدام شخصیت تمام زنان جامعه است!