شنبه، اسفند ۲۰، ۱۳۸۴

باز هم عکس از روز جهانی زن

باز هم عکس از روز جهانی زن
۱-یک مساوی است با یک( یعنی قاعدتا باید مساوی باشد. اما...)
۲- جمعیت تحمع کننده ها از دور
۳- شعارها
۴- خشونت های زاییده ی تعصب کور را تحمل نمی کنیم.
۵- ارشادمان کردند!
۶- آنهایی که شعار دستشان نبود به افتخار خودمان دست می زدند!
۷- اولای حمله.
۸- بازم عکس هست.
طلبیدن نفس‌کش بعد از ماجرا....
عکس از باتوم خوردن ننداختم. موقع حمله مجبور می‌شدیم فرار کنیم و معمولا پشتمون یا بازومون ضربه می خورد. البته دوسه عکس تار هست که موقع فرار یا وقتی هلم می‌دادن گرفتم که به درد نمی خوره.

دیشب از ده شب تا چهار صبح داشتم سعی می‌کردم مطلبمو بذارم تو وبلاگم.آخرش با کمک دوستان شد اما هر پست صد بار ثبت شده بود.صاحب هاست اومد هر دورو پاک کرد و رفت. حالا برای آزمایش یک بار دیگه سعی می‌‌کنم.اگر همه‌ی عکس‌ها نیومد٬ لطفا در زیتون بلاگفا ببینید.
http://z8un.blogfa.com

جمعه، اسفند ۱۹، ۱۳۸۴

چرا اینقدر کم بودیم؟


کاشکی سرِ من آب می‌بود و چشمانم چشمه‌ی اشک
تا روز و شب برای کشتگان دختر قوم خود گریه می‌کردم.
ارمیای نبی- باب نهم

فراخوان حدود 50 جمعیت فعال و نیمه‌فعال زنان کشورهفتاد میلیونیمون ، به اضافه‌ی فراخوان چند جنبش دانشجویی، به اضافه‌ی دختران دانشکده‌ی علوم اجتماعی دانشگاه تهران سر جمع چیزی شدن حدود کمی بیشتر از صد نفر!
بله! واقعا صد نفر!
و حدود 50 نفر آدم کنجکاو چهارراه ولی عصر که اگر تصادفی هم اتفاق بیفته همین تعداد جمع می‌شن.( بلکه هم بیشتر)
نمی‌خوام کسی رو ناامید کنم، خودم هم ناامید نیستم ولی این بود تعداد کسایی که امسال برای بزرگداشت روز جهانی زن-8 مارس- در قسمت جلوی تأتر شهر، جنب پارک دانشجو جمع شده بودن!
بازم دستشون درد نکنه. بودن کسایی هم که از راه نسبتا دور از ظهر راه افتاده بودن تا ساعت 4 اونجا باشن.
مثل من که از کارم زدم و ساعت یک راه افتادم و کمی زودتر از 3 رسیدم. به پارک کوجک دانشجو نگاه می‌کردم که کجاش می‌تونن برنامه بذارن. همونطور که قبلا گفتم پارک دانشجو دررو نداره و معمولا هر چهار طرفش نیروی انتظامی وایساده. ولی ساعت 3 هیجکس نبود. نه بچه‌های خودمون و نه نیروی انتظامی. همه جا امن و امان بود. فکر کردم بهترین جا جلوی استخر پارک باید باشه. جایی بین مردم.
رفتم تو این فاصله گشتی در شهر بزنم. خیابون غلغله بود از مردمی که برای خرید عید اومده بودن. دم کرست‌فروشی مادام ایزابلا صف طویلی از زنان درست شده بود و همدیگرو هل می‌دادن.
در نگاه زنان جستجو می‌کردم. کدوم‌یکی از اینا قراره در جشن بزرگداشت خودشون شرکت کنن؟
نکنه عجله‌شون و تندتند راه رفتنشون به‌خاطر رسیدن سر وقت به این مراسمه؟
شوق زیادی داشتم و وقتی از ویترینی که آینه داشت رد می‌شدم لبخند طویلی روی صورتم می‌دیدیم که هر کار می‌کردم جمع‌وجور نمی‌شد.
یاد مراسم 8 مارس پیرارسال در پارک لاله می‌افتم. چقدر آشنا دیدم و چقدر اومده بودن. حتما این‌دفعه منسجم‌تر و بهتره.
یادمه اون‌دفعه مأمورهارو چقدر اذیت کردیم و آخرش چقدر دویدیم. تا هوا تاریک نشد جرأت جمله و زدن ضربه نداشتن. فقط یک ضربه بهم خورد که تا یک‌هفته جایش درد می‌کرد.

اما این‌دفعه...

وقتی اومدم پارک دیدم تقریبا بدترین جای پارک رو برای تجمع انتخاب کردن. جایی نزدیک چهار راه ولی‌عصر ، دور از پارک و مردم! محوطه‌ی روبروی ساختمان تأتر شهر(یعنی خواستیم نزدیک هنرمندان باشیم؟) جایی که ماشین پلیس به راحتی می‌تونست بیاد تو.

دیدن سیمین بهبهانی عزیزمان که همه‌جا درکنارمونه. شادی صدر مهربان ، خانم نوشین احمدی خراسانی و تعداد کمی دیگر از فعالین دلم رو گرم کرد و کاستی ها رو ندیده گرفتم.. شعارهایی که به دستمون گرفتیم و همه نشان از خواستن صلح و دوستی بود و خواستن برابری و عدالت، همبستگی و آزادی! خواستن زندگی عاری از خشونت و زور.
اما هنوز مدتی از خوندن قطع‌نامه نگذشته بود که. ماشین پیکان پلیس پیداش شد و یکراست میون جمعیت اومد. حدود 60 نفر روی زمین نشسته بودن و بقیه ایستاده گوش می‌کردن. پلیس در بلندگو با کلام خشنی می‌گفت:" شما مجوز ندارید" و" هرچه زودتر محوطه رو ترک کنید" و ماشین همینطور به میون جمعیت میومد. باکی نداشت از لِه کردن ما.
پشت ماشین فوجی از مأمورین سبزلجنی‌پوش اومدن. تعدادشون شاید بیشتر از تعداد ما بود. همه با باتوم. همه خشن و بی‌ادب. از همون اول!
نکته‌ی جالبی این وسط دیدم. این‌بار دختران چادری با ما بودند و نه بر علیه ما! اونا هم به پلیس اعتراض می‌کردن وبعدا دیدم از پلیس فحش و کتک می‌خورن.
فرمانده بلند دستور داد: " تا می‌خورن بزنیدشون! بخصوص ردیف اولی‌هایی که جلوتون وای‌میسن."." رحم نکنید!"
پسری فریاد زد: براشون دست بزنیم!
خانمی گفت: نه! جری‌تر می‌شن!
اما اونا دست‌نزده جری بودن!
فکر کردم شوخیه. اما واقعا می‌زدن. اول یقه‌ی پسرها رو گرفتن و تا می‌خوردن با لگد و باتوم زدنشون. اونا رو از بین خانم‌ها بیرون می‌کشیدن و پرت می‌ کردن یه گوشه. شاید فکر می‌کردن زنا بدون مردا ضعیف‌ترن.
اونایی که خیلی مقاومت کردن با خودشون بردن. نفهمیدم دورتر ولشون کردن یا با مینی‌بوس بردنشون. دیواری درست کرده بودن و نمی‌ذاشتن هیچکس برگرده.
اولش دخترها و زنها جیغ‌کشان بلند شدن.
مجبور بودیم دورشیم. اما کمی بعد جمع به خودش مسلط شد و شروع کردیم به سرود ‌خوندن:
ای زن ای حضور زندگی، به سر رسید زمان بندگی
جهان دیگری ممکن است، تلاش ما سازنده‌ی آن است

این صدا صدای آزادی‌ست، این ندا طغیان آگاهی‌ست
رهایی زنان ممکن است،‌ این جنبش سازنده‌ی آن است
http://z8un.com/download.php?id=528
. مسیر به سمت بیرون پارک بود. کاش به میون مردم می‌رفتیم. مأموران هلمون می‌دادن و باتومشون رو با گشاده‌دستی بر پشتمون می‌کوبیدن. به پیرو جوون هم رحم نمی کردم. من از دیدن ضربه‌هایی که بچه‌ها می‌خوردن منقلب شده بودم و بدون اختیار اشک می‌ریختم. شاید این‌قدر برای خودم ناراحت نبودم. درد کتکی که می‌خوری قابل‌تحمل‌تر از دیدن کتک‌خوردن زنی شصت‌ساله و دختری شانزده ساله بود.
داد زدم:" چرا می‌زنی وحشی! فکر کن ما خواهر و مادرای خودتیم" مأمور گفت:" اگر خواهرم مثل تو بود جرش می‌دادم!" بحث نمی‌شد کرد.
شعارها یکی یکی زمین می‌افتاد و به زیر چکمه‌ی مأمورین می‌رفت و نقش آج چکه روی شعارهای صلح و آزادی دردآور بود.
یکی از فرماندهانشون گیر داده بود به گرفتن دوربین من و چندین بار به من حمله برد اما زنان شجاع نجاتم دادن.
از پارک به‌زور بیرون شدیم.
خانم محبوبه‌ی بیات اومد ببینه چه خبره. هر شب اجرا داره( نمایش عادل‌ها. نوشته‌ی آلبر کامو و به کارگردانی قطب‌الدین صادقی) بیچاره‌رو دنبال کردن و رفت تو ساختمون تأتر.

یه عده یک‌راست رفتن خونه‌هاشون.
ولی من از راه دوری اومدم مگه می‌شه به همین راحتی‌ها برم. اومدم برگردم ضربه‌ای به بازوم خورد. دختره‌ی ج... کتک می‌خوای؟
پارک رو دور زدم و از محل دیگری اومدم تو. دوباره وسط سربازهای سبزلجنی گیر افتادم. و دوباره فرمانده‌شون حمله کرد به دوربین. باتومی رفت بالا. دست دیگری باتوم رو گرفت. اولین سربازی بود که به روم لبخند زد. زن مسنی دستمو گرفت و با من دوید. در واقع منو دووند. جیغ و داد فرمانده. می‌گفت:" بزنید این گُه‌ها رو"
موقع دویدن گفتم گه خودتی بی‌شعور.( منم بی‌ادب شده بودم).
شناخته شده بودم و نمی‌تونستم برگردم. این دفعه گرفتنم حتمی بود. با زن رفتیم روسری‌فروشی روبروی تأترشهر و هر دو روسری متفاوت با شالی که به سر داشتیم خریدیم. پسر فروشنده می‌خندید و می‌گفت می‌دونم برای چی می‌خرید و با هردوما نصف قیمت حساب کرد. گفت مواظب خودتون باشید اینا شرف ندارن.

رفتیم نشستیم توی پارک. دختر دیگری هم که دیگر می‌شناختیمش اومد. رفتیم از روی مانع‌ها ببینیم روبری تأتر چه خبره مأمورین دوباره حمله کردن و ما رفتیم بغل‌دست زن مسن نشستیم. زن جیغش دراومد با دخترای من چیکار دارین ؟ا. بعد خطاب به ما گفت: پانته‌آ، پریسا مگه نگفتم به این وحشی‌ها نزدیک نشید. رو به اونها کرد و با اخم گفت اومدیم خرید عید. خسته شدیم اومدیم تو پارک نشستیم. عیبی داره؟ مأمور با ناباوری نگاهمون کرد ولی از زدن ضربه منصرف شد و گفت عیب که داره. یالله بلند شید برید.
زن گفت مثلا امروز روز زن هم هست. دستتون درد نکنه! خوب از خانوما پذیرایی می‌کنید! و بلند شد دست مارو گرفت و به طرف بیرون پارک برد خیلی برای من نگران بود و بارها ازم خواست دوربینو بدم در کیفش بذاره تا برای من بد نشه. برای اینکه اعتماد کنم اسمشو که در اعلامیه‌ی زنان چاپ شده بود با کارت شناسایی نشونم داد.
اما راستش ندادم و گفتم شما شناخته‌شده‌اید می‌ترسم برای شما بدتر بشه!
. تعداد مأمورین بیشتر شده بود. پشت دیوارهای روبروی تأتر شهر صفی از اونا سنگر گرفته بودن.
مردم عادی پچ‌پچ می‌کردن:
- معلومه اوضاع حکومت خیلی خرابه که این‌طور حمله کردن.
- دوره‌ی خاتمی کی جرأت داشتن این‌طوری بزنن.
- مگه 18 تیر دوره‌ی خاتمی نبود؟- بود. اما...
- ایشالله تا عید اینا می‌رن.
- ای آقا، آخوند مگه ول می‌کنه.
- این اختناق احمدی‌نژادیه!
- چقدر کارشون زاره که دست رو زنا بلند می‌کنن.
- این زنا هم بیکارن ها. آخه بگو زن، بشین سر خونه زندگیت. تورو چه به مبارزه؟
- پیرزنه رو دیدی چطوری دست می‌زد؟ یه طوریش می‌شد ها...
- خوب دیگه زنا هم خیلی پررو شدن.
- آقا شما دوره‌ی شاه یادت نیست. زنا خیلی سالار بودن. مگه کسی جرأت داشت بهشون چپ نگاه کنه.
- بابا اون‌موقع هم بد بود. بعد از 8 شب زن نمی‌تونست بره تو خیابون.
- من درد اینا رو می‌دونم. اینا می‌خواد ولنگ و واز بپوشن. آزادی لختی منظورشونه!

ما خانواده‌ی موقتی در بعضی بحث‌ها شرکت می‌کردیم. کلی راجع به شعارهای جمع حرف زدیم و از دیه و حق طلاق وبرابری و تعدد زوجات و...

و هرجا از دوسه‌نفر بیشتر دور هم بودن مآمورا میومدن گیر می‌دادن. زنهایی که در تجمع بودن شناخته بودیم و از دور برای هم چشم‌و ابرو می‌آمدیم. کمی از مردم دور می‌شدیم و دوباره در جمع بعدی.

یک‌جا پسری بغل دست ما نشسته بود و سیگار می‌کشید. توی جمع دیده بودمش. مأموری هیکل گنده(فرمانده‌ی لباس شخصی‌ها که هرکار کردم به علت هوشیاری و سبعیتش نتونستم ازش عکس بگیرم.یه دستش یه کاغذ صورتی که دست شادی صدر دیده بودم بود و در دست دیگرش بی‌سیمی که مرتب با اون فرمان می‌داد) بی‌ مقدمه به ما نزدیک شد . همه‌مون سکوت کردیم ببینیم منظورش چیه. رفت به طرف پسر و پس‌گردنی محکمی به او زد و یقه‌ش رو گرفت و پرتش کرد و با عربده گفت: پدر سگ! چرا داری لایه‌ی اوزون رو سوراخ می‌کنی؟( مثلا خیر سرش خواسته بود طنز بگه و مارو بخندونه!) اما هیچ‌کس نخندید و شنیدم با دندون‌های بسته می‌گن: کثافت!

یک‌بار حدود 20 سرباز ما رو تا ساندویچ‌فروشی سررازی بدرقه کردن البته با هل‌دادن و قدری توهین. و من و خواهر تازه‌یافته‌م به مادر شجاعمون چسبیده بودیم. رفتیم و از خیابون خارک دور زدیم و از پشت پارک برگشتیم تو. و بازم رفتیم نشستیم تو پارک با مردی که مخالف کار ما بود بحث کردیم.
اون‌قدر بودیم و دنبال شدیم و در رفتیم تا هوا تاریک شد. هنوز مأمورین در قسمت شمال پارک بودن. ما نمی‌دونستیم. موقع بیرون رفتن از همون ضلع که مینی‌بوسشون هم پارک بود شناختنمون که قرار بود خرید بریم و نرفتیم. دنبالمون کردن و ما رفتیم وسط خیابون و پریدیم تویه اتوبوس که ایستاده بود..( به راننده گفتیم ندادن بلیت ما از نداشتن شخصیت نیست ها). راننده دید دنبالمونن خندید و گاز داد.

شب برنگشتم خونه. گفتم تهران می‌مونم. اون موقع هم ماشین خط نبود. و زن گفت به هیچ‌وجه سوار ماشین‌های غریبه نشو.

صبح رفتم یک‌بار دیگه به پارک دانشجو سر زدم. خیلی غمگین‌شدم.
دیدم پارک دانشجو دیگه فقط یه خاطره‌ی خوش برام نیست. فکر می‌کنم تا وقتی زنده‌م با دینش یاد 8 مارس و وحشیگری حکومت و کتک و خشونت بیفتم.

این بار که از ویترین‌ مغازه‌ها رد می‌شدم صورتی می‌دیدم که هیچ لبخندی روی لبش نبود. زن‌هایی رو می‌دیدم که با بی‌خیالی مشغول خرید و چونه‌زدن بودن. صف جلوی مغازه مادام ایزابلا طویل‌تر از دیروزش شده‌بود. می‌دونستم هیچ‌عجله‌ای برای رسیدن به جایی رو ندارن. اونا برمی‌گردن به خونه‌هاشون. برای شست‌وشو و پخت‌وپز و آراستن منزل برای دیدو بازدید عید که بشینن بگن اینا ایشالله تا دوماه دیگه می‌رن.

دیدم همه‌جای شهر پر شده بود از صندوق‌های شور نیکوکاری. صندوق‌های خالی که مسئولینش از بی‌کاری رو صندلی خوابشون برده بود. هیچکس رو ندیدم که حتی یه صدتومنی بندازه توشون.
جلوی یه صندوق خالی یه مداد نو دیدم که مردم پاشونو می‌ذاشتن روش و رد می‌شدن.
با پا زدمش کنا دیوار.. شاید بچه‌‌ای بهش احتیاج پیدا کنه و برش داره. شاید بخواد باهاش بنویسه:
عدالت، برابری، همبستگی، آزادی، صلح...
عکس:تاراندن مردم توسط مأمورین
عکس.مأمورینی که مارو هل می‌دادند.
عکس: کاغذ سرودمان
عکس:نقش آج چکمه‌ی مأمورین بر پشت شعار صلح و عدالت. صاحبش کتک خورد و انداختش زمین
عکس:وقتی ماشین پلیس بی‌تعارف توی جمعیت زد.
عکس: شور نیکوکاری عجیبی بین مردم به وجود آمده.
عکس: همه می‌خواستند در ریختن پول برای همنوعانشان گوی سبقت را از هم بربایند. چون همه به حکومت اعتماد کامل دارند. می‌دانند که این پول به مستحق واقعی‌اش می‌رسد . الحمدالله همه پول اضافه دارند.

------------
اعتراف:
موقع عکس گرفتن دستم می‌لرزید. بغضم می‌گرفت. از دیدن کتک‌ها قلبم در سینه‌م بدجور می تپید. نه. من اصلا آدم شجاعی نیستم!

-------

گزارش مصور آرش عاشوری‌نیا از این تجمع. بیشتر به مجلس خصوصی می‌ماند تا تجمعی مردمی. حتی ژست گرفتن جلوی دوربین.

گزارش درنا کوزه‌گراز تظاهرات روز هشت مارس.

پنجشنبه، اسفند ۱۸، ۱۳۸۴

روز زن

عباس عباس٬ اصغر!عباس عباس٬ اصغر!عباس بدبخت شدیم رفت. زیتون اومده از پذیرایی روز ۸ مارسمون گزارش تهیه کنه! ورپریده همین‌جا عین شیر بغل دستم وایساده.:(

یکشنبه، اسفند ۱۴، ۱۳۸۴

ترجمه ‌ی مزخرفانه!

1- " فلان چیز دارای زیبایی مشهور است" ،" رنگ آسمان به شکل و شاعرانه و دلپذیری رو به نازکی می‌رود"، " شما تقریبا می‌توانید تنفس گرم رودخانه‌ی قهوره‌ای را به همراه عطر ضعیف موز و قهوه حس کنید."، " نزدیکی گرم و ساده‌ای بین طبقات مختلف وجود دارد"، به طرز ظریفانه‌ای لباس پوشیده"، "همهمه‌ی منزجرانه"،" خندیدن بی‌میلانه"،" پرسیدن بدشگونانه!"، "آرامش مخمورانه"، "بی‌توجهانه" و...
.ترجمه‌ی فوق‌العاده بد" مرجان بخت‌مینو" لذت خوندن نمایشنامه‌ی " اتوبوسی‌ به‌نام هوس" نوشته‌ی تنسی ویلیامز رو به‌طور مزخرفانه و مکدرانه‌ای به کامم تلخ کرد:))( ببخشید، کسی که تازه این کتابو با ترجمه‌ی خانم بخت‌مینو خونده باشه جمله‌‌ای بهتر از این نمی‌تونه بگه!)
بابا جان، وقتی ادبیات و دستور زبان و اصولا ترجمه‌کردن بلد نیستی مرض داری کتاب ترجمه می‌کنی؟ ا ونم کتاب به این مهمی رو؟وقتی به اسم ناشر نگاه می‌ کنی: " انتشارات مینو" جواب سوالتو می‌گیری!

2- بازم عید می‌شه و گرفتن عیدی کتاب از کسانی که در عمرشون هفت هشت تاشعر گفتن و با هزینه‌ی شخصی یا پاپا‌جون مامان‌جونشون کتاب منتشر کردن شروع می‌شه و وقتی میای خونه کتابو باز می‌کنی می‌بینی یه حرف جدید توش نیست. همه تقلیدیه(یا بهتر بگیم تقلبیه) از فروغ و شاملو و اخوان و ابتهاج و...
اونم بدون اینکه پیام واقعی شعر اونا رو درک کرده باشن. البته طفلیا حق دارن. تا آخر عمر چیزی دارن که بهش پز بدن:) با هزینه‌ی شخصی در 2000 نسخه چاپ می‌کنن و همه‌رو خودشون می‌خرن و به جای عیدی به مهمونا غالب می‌کنن.(راسته که ما در ایران یک‌میلیون شاعر داریم؟ اما چرا فقط به تعداد انگشتان دست شاعرمطرح وصاحب ذوق و صاحب سبک داریم؟)

3- نمی‌دونم خواننده‌های کتاب‌ آقای ر.اعتمادی چه‌طور این همه بی‌قیدی و بی‌توجهی رونمی‌بینن.
یکی از کتاب‌هاشو برای کنجکاوری باز کردم و از اول داستان خوندم. دختری پولدار دم کیوسک روزنامه فروشی داره دنبال اسمش بین قبول شدگان کنکور می‌گرده. پسری با لباس های ژنده به دختر نزدیک می‌شه و می‌بینه دختر مثلا دانشگاه تهران رشته پزشکی قبول شده. می‌گه اتفاقا منم دانشگاه تهران می‌رم.
-... روشنایی؟ـ بله.-
شما دختر آقای روشنایی سرمایه‌دار معروف هستید؟
- بله.داستان ادامه داره. تا اینکه این دو باهم دوست می‌شن و می‌رن کافی‌شاپ.بین صحبت‌های جدیشون:ـ شما دانشجو هستید؟- ا... از کجا فهمیدید؟- نکند دختر آقای روشنایی سرمایه‌دار معروف هستید؟
دختر با کرشمه- به راستی که شما خیلی باهوشید. اسم من را ازکجا بلدید؟ نکند من را زیر نظر دارید؟
یعنی این آقای نویسنده وقتی دوسه‌روز بین نوشتنش فاصله میفته یادش می‌ره جریان چی بوده؟ داستانشو دوباره خونی نمی کنه؟ ( اون‌وقت متاسفانه کتاب‌های این آقا به چاپ ان‌اُم می‌رسه)

4- این برادر شیطون من از یه سفر طولانی دانشجویی برگشته و چون مامان اینا(مامان جونم اینا) مسافرتن اومد اینجا؟ یک روز طول کشید ظرف و ظروف سیاهشو سابیدم تا فهمیدم مثلا جنس کتری‌ش استیله و نه یه فلز سیاه‌رنگ و رنگ پتوش آبیه و نه خاکستری:)
برادرم با قطار اومده. وقتی با دوستش بلیت‌هاشونو چک می‌کنن می‌بینن هر کدوم تو یه کوپه‌ی جداگونه افتادن.برادر من با سه‌تا خانم‌آقای ارمنی هم کوپه بوده و دوستش با یه قاچاقچی معروف منطقه‌ی مبدأ و یه عده دیگه.یه آقای فکل کراواتی که از این آقای قاچاقچی خوشش نمیومده اظهار تمایل می‌کنه کوپه‌شو عوض کنه تا این دوتا دوست پیش هم بشینن. داداش من می‌ره لوازمشو برداره که یکی از خانومهای ارمنی می‌پرسه: کجا؟ برادرم می‌گه می‌خوام جامو با یکی عوض کنم تا برم پیش دوستم.. خانومه می‌گه با کی؟ برادرم شیطونیش گل می‌کنه و می‌گه با یه آخوند!زن ارمنی هوارش به آسمون می‌ره و همونجا روسریش رو درمیاره که من می‌خوام راحت بشینم حوصله‌ی آخوند جماعت رو ندارم و حق نداری که یه آخوندو جای خودت بیاری. اون یکی خانم ارمنی هم روسریشو در‌میاره و این یکی هم جیغ و داد.برادرم که خنده‌ش گرفته می‌گه آقای ر. هم هست، قاچاقچی و شرور معروف منطقه، می‌خواهید اونو بفرستم؟ خانومه هوار که اگه اونو بفرستی والله به خدا سگش شرف داره به آخوند جماعت.

5- حالا جریان این قاچاقچیه چی بوده؟برای داداشم و دوستش تعریف کرده که تو منطقه هیچکس زورش به خانواده‌ی اینا نمی‌رسه و جرأت ندارن حتی برای یک ساعت بندازنشون زندان. چه ازشون مشروب بگیرن چه مواد مخدر و چه اسلحه و حتی اگه قتلی مرتکب بشن. اون‌قدر دم بسیجی‌های و کله‌گنده‌های دولتی رو می‌بینن که از گل نازک‌تر بهشون نمی‌گن. در عوض این‌ها هم فکر عوض کردن حکومت به کله‌شون نزنه!( چرا بزنه؟ کجا برم بِه از اینجا؟)نمی‌دونم کدوم شیرپاک خورده‌ای جرأت کرده بوده و زده داداش این گنده‌لات رو کشته و فرار کرده تهرون و این آقا اومده سرشو گوش تا گوش ببره و دوباره برگرده شهرشون.برادرم پرسیده تنهایی نمی‌ترسی بلایی سرت بیاد؟ گفته: بابام 50 تا پسر داره( از زن‌های متعدد) . انتقام خونمو می‌گیرن حتما!( به همین سادگی!)

6- شانس منو!برای دوستم دنبال خونه می‌گشتیم. ساعت ده صبح توی خیابونی که توش یه عالمه بنگاه معاملات ملکیه. همون‌طور که دونه‌به دونه می‌رفتیم تو و سوال می‌کردیم. از دور دیدم مرد جوونی وارد بنگاهی در 50 متر جلوتر شد و یهو همهمه برخاست. مردم میدویدن طرف اون بنگاه و داد و بیداد می‌کنن. من که دقت نکردم اما می‌گفتن تو یه دستش اسلحه‌ست و توی یه دست دیگه‌ش کارد. رفت تو و درو از تو قفل کرد( قابل توجه اونایی که کلیدو پشت در جا می‌ذارن.) مردم کنجکاو بیرون بنگاه جمع شده بودن و می‌دیدن که مرد جوون زد و شاهرگ مرد بنگاه‌دارو با چاقو زد. یکی هم فوری زنگ زد به کلانتری و اورژانس.مرد جوان وقتی می‌خواد بیاد بیرون و جمعیتو بیرون می‌بینه، چاره‌ای نمی‌بینه جز اینکه با چاقو بزنه تو قلب خودش. یعنی در واقع خودزنی کنه. اورژانس اومد و دوسه‌نفر که اون تو بودن و از ترس رنگ به چهره نداشتن درو باز کردن.اورژانسی‌ها دیدن که کار مرد میانسال تمومه، جسدشو گذاشتن اون تو بمونه. ولی جوون هنوز نفس می‌کشه. بردنش . خبر رسید اونم توی راه بیمارستان فوت کرده، دستبند به دست! من چند دقیقه‌ست که یادم اومده که دوربین عکاسیم همراهمه. دوسه تا عکس که می‌گیرم پلیس حمله می‌‌کنه که دوربینمو بگیره. ناچارا می‌ذارم تو کیفم.مردم محل جمع شدن. زنها نچ‌نچ می‌کنن که حاج‌آقا خیلی مرد خوبی بود! مؤمن بود! عاشورا فلان قدر نذر داد.پسری حدودا بیست‌ساله تازه از خواب پاشده با موهای ژولیده گریان به سر جسد مرد اومد. ناپسریشه!
از یکی پرسیدم حاج‌آقا چندتا زن داشت؟
دوتا.-
خواستم بپرسم چرا دوتا؟ دیدم وقت شوخی نیست. احساسات عمومی حسابی جریحه‌دار و تا حدودی لکه‌دار شده.- بعد همین‌طور افراد ژولیده‌ی تازه‌از خواب‌پاشده‌ی گریان بود که از راه می‌رسیدن و وارد بنگاه می‌شدن.بعدا فهمیدم قاتل داماد مقتول بوده.نمی‌دونم چرا تو روزنامه‌ها از این جریان هیچی ننوشتن.

7- روز جهانی زن، هشتم مارس، برابر با 17 اسفند که چهارشنبه‌ی همین هفته‌ست. ساعت 4 تا 5 بعد از ظهر قراره بریم پارک دانشجو. نمی‌دونم چرا انداختنش پارک دانشجو( چهار‌راه ولی‌عصر. بغل تأتر شهر) که روزهای معمولیش هم دور و برش پر از مأموره و پارک خیلی کوچیکیه. باز پارک لاله کلی در‌رو داشت!

8- برای دیدن بازی ایران کاستاریکا دلم می‌خواست برم استادیوم آزادی همراه بقیه‌ی خانوما. اما بلیت گیرم نیومد. ای‌میلی برای برگزار کننده‌های این حرکت فرستادم ببینم می‌تونن برام جور کنن اما متاسفانه ای‌میلم فرداش که مسابقه‌انجام شده بود و خانوما رو هم راه نداده بودن به دستشون رسیده بود.راستش" مبارزه برای دیدن یه مسابقه" به نظر خیلی مسخره و ابتدایی میاد. ما کجای راهیم؟به نظر من این کمترین و کوچکترین خواسته‌ی ما در روز جهانی زن می‌تونه باشه. ما دنبال اهداف خیلی بزرگتری هستیم.

9- از هر خیابونی رد می‌شی یه ترقه جلو پات منفجر می‌شه. باز رفتن پیشواز چهارشنبه سوری!

10- وقتی طرح تعطیلی‌های کاهش‌یافته رو می‌بینم خندم می‌گیره. تموم تلاششون رو کردن تعطیلی‌های ایرانی رو بردارن و به‌جاش تعطیلی مذهبی بذارن. تعطیلی عید تا 4 فروردین. سیزده‌به‌در پر! 29 اسفند پر!
اما تعطیلی تولد و وفات امام‌ها(حتی اونایی که برای بزرگداشتشون کار خاصی نمی‌کنیم.) سرجاشه.
آقا، تعارف نکنید و اون 4 روز تعطیلی عیدو هم بردارید و خلاص!دیدین گفتم اینا یواش یواش می‌خوان عید نورزو حذف کنن و به‌جاش " از عید تا عید" -غدیر تا خمو- بذارن؟

11- اميدوارم نظرخواهيم درست شده باشه.

۱۲- این‌همه این‌روزها تو وبلاگ‌ها حرف گی‌ها و لزبین‌هاست کسی نمی‌نویسه که اینا وقتی می‌خوان فرمی رو پر کنن و نوشته خانم یا میسیز یا میس و یا آقا و مستر کدومو پر می‌کنن؟جواب: آخه این سوال به کله‌ی هیچکی جز زیتون خطور نمی‌‌کنه:)

سه‌شنبه، اسفند ۰۹، ۱۳۸۴

قالی‌قل( قالیباف قلدر)

می‌گن یه زمانی رضا‌شاه( الان خیلیا می‌گن نور به قبرش بباره!×... عرض نکردم؟) دستور داده بوده در محلی درخت بکارن. طبق معمول بودجه مثل اون گلوله برفی معروف آب و به قولی هپل‌هپو می‌شه. بعد از دوسه سال نامه‌ای دست متولیان اون محل می‌رسه که رضاشاه می‌خواد بیاد بازدید.مسئولین کاسه‌ی چکنم می‌گیرن دستشون. تا اینکه فکری به ذهن علیلشون می‌رسه. درختان سه‌چهارساله‌ رو از باغی می‌کنن و می‌کارن جاش. رضا‌شاه موقع بازدید به طور اتفاقی تکیه‌شو می‌ده به یکی از درختا و اونم چون محکم نبوده میفته زمین. رضاشاه مشکوک می‌شه و می‌بینه بعــــــــــــله! درختا همه سستن و بی‌ریشه. اونم دمار از روزگاریَکی‌یکی‌شون در میاره.
حالا قالیباف تو شعارهای انتخاباتیش برای ریاست‌جمهوری گفته بود ایران به یک رضا‌شاه دیگه نیاز داره.(یعنی خودش!... عمرا"!!)
قالی‌باف که نتونست رئیس‌جمهور شه اما تونست به مسند شهرداری تکیه کنه.او متاسفانه از رضا‌شاه فقط صفت قلدری‌اش رو فهمیده( که اونم من فقط شنیدم به چشم خودم ندیدم). قالی‌باف در کمال بی‌ادبی اداره‌ی کل منابع طبیعی و خبرنگاران رو دروغ‌گو خطاب کرده.
شهردار شهر گل‌وبلبل ما تهران بدون مشورت با هیچ‌ارگانی برای ساخت سیاسی‌ترین و پرسروصداترین بزرگراه تهران یعنی"بزرگراه زین‌الدین" دستور قطع هزاران اصله درخت 42 ساله را از یکی از استراتژیک‌ترین جنگل‌های تهران یعنی جنگل لویزان رو صادر کرد . آن‌هم چه روزی؟‌ در روز تاسوعا و عاشورا. وقتی تموم مردم مشغولن( نذری و عزاداری و...)! روزنامه‌ها تعطیلن و بیشتر دولت‌مردان در خواب قیلوله.اینطور که در اسناد شهرداری هست تا به حال 12‌هزار اصله درخت قطع شده و بیشتر از این مقدار هم قراره قطع بشن.در حالی‌که در بعضی کشورها مثل استرالیا به‌خاطر یک درخت قدیمی مسیر اتوبان عوض می‌کنن. شهردار مهربان و رئوف ما مخصوصا اتوبان رو از میان جنگل عبور می‌ده. چرا؟ چون فکر می‌کنه این‌طوری ارزون درمیاد. آخه نه که جنگل‌های ایران ارث پدرشه، دلش نمی‌سوزه! فکر می‌کنه اگه اتوبان از مسیر خانه‌های شمیران‌نو عبور کنه کلی باید به مردم زمین‌معوض و پول بده.
مردم شمیران‌نو با اینکه از قبل به وسیله‌ی عوامل شهرداری تحریک شدن که جنگل لویزان برای شما دردسرآفرینه، قاتلا و دزدا و قاچاقچی‌ها توش زندگی می‌کنن و زنا و دختراتون رو می‌دزدن و می‌برن تو جنگل بهشون تجاوز می‌کنن، با اینجال تا صبح از صدای گوش‌خراش اره‌های برقی و بولدوزر خوابشون نمی‌بره و بعضی‌هاشون از دیدن اون صحنه‌ها گریه می‌کنن. دوسه ان‌جی‌اوی زیست محیطی ماجرا رو می فهمه و همون شبانه در محل تجمع می‌کنن. آقای کولانی از اداره منابع طبیعی(متولی پارک جنگلی لویزان) تا 4:30 صبح در محل می‌مونه و با تمام توان سعی می‌کنه جلوی کارو بگیره. اما مرغ شهرداری و قالی‌باف قلدر یک‌پا داره!
اداره منابع طبیعی رسما شکایت می‌کنه به مراجع قضایی. اونا هم لطف می‌کنن و فردی رو از شهرداری با قرار 50 میلیون تومن وثیقه زندان می‌کنن که فوری آزاد می‌شه.پرونده دست کیه؟ قاضی مرتضوی معروف. مردی با کفش‌های کتانی!!قرار 50 میلیون تومنی در صورتی صادر می‌شه که کارشناسان ایرانی فقط ارزش کاشت و داشت و آبیاری این درختا رو 100 میلیارد تومن تخمین زدن و کارشناسان خارجی 895 میلیون دلار.حالا بماند که هر هکتار جنگل 5/2 تن اکسیژی تولید و 70 تن مواد آلاینده رو جذب می‌کنه و برای این‌کار درختان ارزشی متصور نیست!
در محدوده‌ی سال 1342 در نواحی استراتژیک تهران جنگل‌هایی احداث شد برای اینکه اگر تهران گسترش پیدا کرد و هوا آلوده شد منبع تولید اکسیژن و گرفتن مواد آلاینده باشن. جنگل‌هایی مثل: لویزان، گیشا، سرخه‌حصار، لتیان، جهان‌نما، دوشان‌تپه، سوهانک و... و هرکدام چندین هزار هکتار.
حالا قالی‌باف به چه مجوزی به خودش این حقو می‌ده که این سرمایه‌ی عظیم و حیاتی تهرانی‌ها و در واقع ایرانی‌ها رو از بین ببره؟! چرا قانون باهاش برخورد نمی‌کنه؟ایشون با پررویی فرمودن:چرا وقتی بزرگراه امام از پارک جنگلی پردیسان عبور کرد کلی چیزی نگفت؟ زورتون به من رسیده؟( من مدتهای مدید در کف این استدلال قالی‌باف بودم!)بعد گفته:جنگل‌ها شدن مأمن آدم دزدا و آدم بدا. ضررشون بیشتر از فایده‌شونه!جایی دیگه افاضات فرمودن که:درختان سوزنی برگ اصلا نه اکسیژن تولید می‌کنن و نه گاز کربنیک جذب می‌کنن. قطعشون کنیم راحت شیم از این همه کاج. وای دلم گرفت...نظرات مشعشعانه‌ی دیگه‌ قالی‌باف:آئوووووووووو... حالا چرا جوش آوردین؟ جای این درختا می‌ریم در جایی دیگه نهال می‌کاریم. قول می‌دیم!(نازی!)
دوشنبه‌ی هفته‌ی‌بعد یعنی 15 اسفند روز درخت‌کاریه. در این روز منابع طبیعی زمین‌هایی رو در شهرهای مختلف در نظر می‌گیره و مردم رو به صورت کاملا فرمالیته می‌برن اونجا که درخت بکارن و ذوق کنن که در راه محیط زیستشون کاری کردن! اما چند هفته بعد اثری از آثار نصف بیشتر درخت‌ها نیست. گاهی خود ارگان‌‌های دولتی نهال‌ها رو می‌کنن و می‌برن جایی دیگه می‌کارن. یا آبشون نمی‌دن تا خشک بشن. تا اصلا ازشون نگه‌داری نمی‌کنن. چون زمین‌ها هم اکثرا دولتیه، مثلا مناطق نظامی و مردم هم از اون ورا رد نمی‌شن نمی‌فهمن زحمتشون هدر رفته.امسال هم برنامه‌ی درختکاری در منطفه‌ی تلو( بین سرخه‌حصار و حوزه‌ی لتیان) قراره انجام شه.مردم تهران قراره 500 هکتارو درختکاری کنن. همه‌ی ان‌جی‌او ها هم مشارکت دارن و فکر می‌کنن این فکر خودشونه. ولی نمی‌دونن تموم برنامه‌ریزی با دولته.لابد چند سال بعد قالی‌باف قراره اتوبانی از اونجا رد کنه.امیدوارم ... ..... کفاف نده!
×من شاه‌دوست نیستم. اما شاه‌دوستان رو کاملا درک می‌کنم!(امام زیتون‌العابدین)

شنبه، اسفند ۰۶، ۱۳۸۴

سایتمو بردن هی هی...

می‌دونستم اواخر فوریه مهلت سایت زیتون‌دات‌کام تموم می‌شه. از یکی‌دوماه قبل از مسئول دومین شماره حساب خواسته بودم بابت واریز پول. گفت نگران نباشم و خودش تمدیدش می‌کنه . منم با خیال راحت نشستم سرجام.
دیشب هم که دیدم سایتم نمیاد فکر کردم یه مشکل معمولیه و به زودی حل می‌شه. اما وقتی امشب سایت حسن‌آقا رو باز کردم، دیدم نه انگار قضیه خیلی جدیه:(
غم عالم نشست رو دلم.
بیشتر از سه‌سال و نیم بنویسی و عکس بذاری و کامنت‌بگیری و یهو همه دود شن برن هوا خیلی زور داره.
حس می‌کنم در حقم نامردی شده!
نمی‌دونم کاری می‌شه کرد یا نه. می‌شه اون بالای سایتشون که آدرس ا یمیل دادن با زبون خوش ازشون خواست بهم پسش بدن؟
آخه به زبون انگلیسی که زیتون معنی نداره.
به قول حسن‌آقا بسوزه پدر سرمایه‌داری!
بشمر!
درود بر جامعه‌ی سوسیالیستی و جامعه‌ای که در اون سایت‌دزدی نباشه!
مرگ بر سایت دزد
بشمر
چی‌چی رو بشمر؟ مگه نگفتن نباید شعار مرگ بدیم؟

ضمنا انفجار در حرمین شرفین رو قویا محکوم می‌کنم!
فکر کنین ببینین این انفجارها به نفع کی تموم شد؟!

نخیر! قاط زدم اساسی!


راستی تکلیف عکسام چی‌ می‌شه؟
همه‌شون تو گوگل هستن. چه‌جوری دونه‌به دونه به مطالبم اضافه‌شون کنم؟

پ.ن.1.
به پیشنهاد حسن‌آقا برای جلوگیری از سوءاستفاده‌ی کسی که زیتون دات کام رو گرفته اگه می‌شه، کسایی که لطف کردن به این آدرسم لینک دادن خواهش می‌کنم به این آدرس در بلاگ‌اسپات یا اون‌یکی در بلاگفا , (و یا هردوش- چه‌پررو)‌ تغییرش بدین.
خیلی ازتون ممنونم.

پ.ن.2
دیگه با زیتون و زیتونک نمی‌تونم ای‌میل بگیرم و یا بفرستم.
بی‌زحمت به این آدرس ای‌میل برام بفرستید:
z8un_parvarde[at]yahoo[dot]com

چهارشنبه، اسفند ۰۳، ۱۳۸۴

رنسانس یک دروغ بزرگ است!

۱- جناب آقای دکتر محمود احمدی‌نژاد رئیس‌جمهور محبوبمان در سفر اخیر خود به نورآباد ممسنی طی یک سخنرانی فرمودند:"رنسانس" یک دروغ بزرگ است!
ایشان افزودند: رنسانس در واقع مخفف دو کلمه‌ی موهن "هولوسانس" و "رُنه‌کاست" است که دشمنان اسلام برای ایز گم‌کردن ساده‌اش کرده‌اند که چیز دوست‌داشتنی و ساده‌ای به نظر بیاید! آن‌ها خواسته‌اند به این وسیله مکاتب دیگری جز مکتب اسلام و خدا درست کنند.اما کور خوانده‌اند!ما از همین‌جا اعلام می‌کنیم که ما هنوز در قرون‌وسطی قرار داریم و حالا حالاها در آن قرار خواهیم داشت. زیرا حالا‌حالاها دنیا وجود دارد و قرون وسطی انشالله‌تعالی هزاران سال طول خواهد کشید.اصلا مگر ائمه اطهار نگفته‌اند که هر چیز وسطش خوب است؟ خوب قرون هم وسطی‌اش خوب است.مکتب هم فقط اسلام! مکاتب رمانتیسم و کمونیسم و استغفرلله دادائیسم و زبانم لال فمینیسم و مدرنیسم و نمی‌دونم چی‌چی‌ایسم... مال شیاطین است!( امت اسلامی: الله.... اکبر! الله... اکبر. اسمشو مبر رهبر...)من از همین تریبون اعلام می‌کنم مخالفینمان را شدیدا انگیزیسیون می‌کنیم! ( امت اسلامی: احمدک احمدک خدا نگه‌دار تو. بمیرد بمیرد دشمن خون‌خوار تو!)رئیس‌جمهور محبوبمان سپس افزودند که به زودی قرار است یک دانشمند فرانسوی را که اشتباها در آسایشگاه‌ روانی بستری‌ست به ایران دعوت کرده که در مورد دروغ بودن رنسانس سخنرانی ایراد بفرمایند. البته ایشان فعلا ممنوع‌الملاقاتند. پس از بهبودی نسبی ترتیبش را خواهیم داد.

۲- گذرگاه شماره 52 منتشر شد. در این شماره علاوه بر داستان‌های کوتاه و مقاله‌های متنوع، جدیدترین داستان "عباس صحرایی" به نام "مثل یوسف" هم چاپ شده. با ای‌میل هم می‌تونید این داستان رو به صورت پی‌دی‌اف درخواست کنید.

۳- هر وقت چند روزی نمی‌تونم بیام اینترنت، موقع وصل شدن تنم می‌لرزه که این‌دفعه دیگه چه خبره؟آخه همه‌ی مسائل بین اینجا و بیرون مشترک نیست. مثلا این‌بار شنیدن خبر کشته‌شدن حجت زمانی شوکه‌ام کرد( خبر خودکشی الهام فروتن هم همینطور که خوشبختانه این یکی اشتباه بود.)باید اعتراف کنم که ...یک‌بار هم که بعد از یک‌هفته اومدم اینترنت، در کمال تعجب دیدم بلاگری از هم‌جنسای خودم که عقایدش با من فرق می‌کنه و گاهی بهم گیر می‌داد، در نظرخواهیش کامنت‌نویسی رو بامن اشتباه گرفته و کلی فحش و بد و بیراه بهش گفته. اون طرف هم انگار بدش نیومده با من عوضیش بگیرن و نامردی نکرده و همین‌طور ادامه داده و فحش و بد و بیراه صاحب وبلاگ به من هم!منم درجا با عصبانیت یه مطلب نوشتم و گذاشتم تو وبلاگ.الان فکر می‌کنم کار درستی نکردم. توهین رو بخصوص که می‌دونستم در واقع خطاب به من اصلی نبوده نباید با عصبانیت جواب می‌دادم. حالا مدتیه لینکشو دوباره گذاشتم اینجا و امیدوارم هرگز دیگه ازین سوءتفاهم‌ها به وجود نیاد. اون نامردی که این وسط موش دووند(و می‌دونه من می‌دونم کیه) هرگز این شجاعت رو نداشت که اعتراف کنه اون بوده که... بگذریم...

۴-کامرانِ"آن‌سوی دیوار" بعد از آهو و نویسنده‌ی وبلاگ کافه گینزبورگ، سومین دوست کلیمی ایرانی ساکن اسرائیل ما‌ست که وبلاگ می‌نویسه.(البته شاید تعدادشون بیشتر باشه و من فقط سه‌تاشونو می‌شناسم) نوشته‌های کامران رو خیلی دوست دارم. به مسائل واقع‌بینانه نگاه می‌کنه و خبری از تعصب تو نوشته‌هاش نیست.

۵- خیلی جالبه! کاریکاتوریست‌های اسرائیلی سایتی درست کرده‌اند و خودشان با دید انتقادی راجع به هولوکاست کاریکاتور می کشند.این سید‌مهدی شجاعی متعصب باید خجالت بکشه و حداقل اینا رو در مسابقه‌ی 25 هزار دلاری ضد هولوکاست روزنامه‌ی همشهری شرکتشون بده.( من نمی‌دونم چطور تاحالا از این حاتم‌بخشی‌ها برای هنرمندان کاریکاتوریست‌هامون نمی‌کردن؟)لینک بالا رو در وبلاگ کامران پیدا کردم. ا لحق کاریکاتورهاشون هم قشنگه.احتمالا یکی ازین حزب‌اللهی‌ها از روشون کپی می‌کنه و به اسم خودش می فرسته و برنده هم می‌شه:)

۶- طومار ( پتيشن) اعتراض به اعدام زندانی‌‌های سياسی رو می‌توانيد اينجا امضا کنيد.(نگفتم هنوز تو قرون وسطاييم!)

۷- و اگه دوست داريد لوگوی گوگل برای عيد نوروز خوشگل موشگل و هفت‌سينی بشه اينجا رو امضا کنيد. عکس نمونه‌های لوگو در همين صفحه‌ هست.

۸- تکه‌پاره‌هايی از نوشته‌های ناقابل من در سايت روشنگری!

۹- نوشته‌ی آرش سيگارچی در مورد برادرش آتش به جان آدم می‌زند. سايت خود آرش باز نمی‌شه. مجبورم به نوشته‌اش در وب آورد لينک بدم.

۱۰- در تموم اخبارهای چندروز پيش تلويزيون از ۳سال‌و نيم زندانی مردی که هولوکاست رو انکار کرده بود با آب و تاب می‌گفتن.و اینکه در غرب دموکراسی و آزادی بیان نیست و...من با زندانی شدن هيچکس به خاطر عقيده‌اش موافق نيستم. اما خدا وکيلی تو کشور ما اگه يکی حماقت کنه و بياد بگه مثلا زبانم لال واقعه‌ی عاشورا دروغ بوده يا واقعه‌ی غدير‌خم و يا ابراهيم به جای اسمعيل اسحاق را می‌خواسته قربانی کنه و يا همچين چيزايي٬ حکومت چه بلايی سرش می‌آورد؟

۱۱- باز هم کاريکاتور :)

۱۲- شيرينی علی ولی‌ الله :)ف‌.م.سخن اين عکسو از نيچ‌آهنگ کش‌رفته. نيچ‌آهنگ هم از دوستش. من هم از ف.‌م.‌سخن!

۱۳- اينم کاريکاتورهای ضد يهودی.اين بلوای اخير حداقل اين خوبی رو داشت که هنر کاريکاتور حسابی در مردم جا باز کرد. حتی شده روی لج و لجبازي:)

۱۴- امام جمعه‌ی شيراز این‌چنین شکر ميل فرموده‌اند:مردم ايران باید به‌جای فارسی عربی حرف بزنند و پول رسمی از ريال به دينار تغيير پيدا کند.(فرمايش ديگری نداريد؟)

چهارشنبه، بهمن ۲۶، ۱۳۸۴

موش می‌دوونیم آی موش می‌دوونیم


1- موش دوانی شماره یک
آقا، ما وقتی این عکسو پارسال دیدیم. خون جلوی چشامونو گرفت. احساسات ملا‌دوستانه‌مون به‌قدری جریحه‌دار شده بود که دلمون می‌خواست بریزیم هر چی همبرگر‌فروشیه داغون کنیم. باور کنید این یک‌سال یه همبرگر خوش از گلوم نرفته پایین!گفتم عکسو بذارم اینجا شاید خواهرا و برادرا ندیده باشن. شاید اقدامی لازم باشه! من جای شما باشم کفن می‌پوشم می‌رم شعار مرگ بر همبرگر سر می‌دم. حیف که جای شما نیستم:(
( از این‌که وظیفه‌ی اسلامی‌مو به نحو احسن انجام دادم احساس آرامش وجدان می‌کنم!)


2- ای ماشالله آخوند:

3- آقای افشین صفریان(یا صفاریان که دوستان ساکن کانادا ایشون رو خوب می‌شناسن) یه ای‌میل دیگه برام فرستادن. این‌دفعه لطف‌فرمودن و فحش ننوشتن. این کارشونو به فال نیک می‌گیرم. ایشون نوشتن: ageh rast migi ino to veblaget begzar!چیو؟اینو!آقای صفریان عزیز من اینو می‌ذارم. چرا؟ چون با این‌نوع اعتراض مشکلی ندارم. حسین‌نوری که براش احترام قائلم( هم خودش و هم همسرش که سال‌ه اپیش دانشگاه شریف رو ول کرد و با آقای نوری ازدواج کرد و دو پسر خوب هم دارن) رفته دم سفارت دانمارک با دهانش تابلوی حضرت مریم رو کشیده.این آقا از دیدن کاریکاتورها ناراحت شده. خوب حق مسلم هر کسیه که از یه پدیده‌ی هنری خوشش بیاد یا بدش بیاد یا حتی احساس کنه بهش توهین شده. اما نه از دیوار سفارت بالا رفته. نه عربده کشیده. نه شعار مرگ بر دانمارک سرداده. یه اعتراض آروم و صلح‌طلبانه.

4- مدتی پیش سریالی تو تلویزیون پخش کردن که اسمشو یادم نمیاد. فقط دوسه‌قسمتشو اونم نصفه نیمه دیدم. کارگردانش آقای محمدعلی‌طالبی بود و ماجرای یک کاریکاتوریست در یکی از دهکده‌های شمال کشور( فکر می‌کنم ماسوله) که سعی می‌کنه به بچه‌های روستا کشیدن کاریکاتور یاد بده. اوائل برخورد بسیار بدی از طرف اهالی و معلم نقاشی و حتی مدیر مدرسه باهاش می‌شه. جالبه که تو فیلم با بعضی‌ها به صورت نیمه مستند مصاحبه می‌کنن و بیشتر پیرمردا می‌گن: ای وای این چه‌جور نقاشیه که آدمو کج و کوله می‌کشن. یا اینکه می‌گفتن احساس می‌کردیم بچه‌ها دارن مارو مسخره می‌کنن.خلاصه کلاس کاریکاتورو منحل می‌کنن و معلم رو از کلاس بیرون می‌کنن و شاگرداش از ده بیست نفر می‌رسه به چهارپنج نفر و تو روستا ویلون می‌‌شن. خونه‌ی مادر یکی از بچه‌ها هم که می‌رن با جارو بیرونشون می‌کنه. البته آخر سریال طوری می‌شه که همه با کاریکاتور آشتی می‌کنن و مدیر دوباره کلاس در اختیارش می‌ذاره. و ماجرا ختم به خیر می‌شه. حالا آخر این سریال کاریکاتورها به کجا می‌رسه خدا می‌دونه. اگه اینا همه‌ش بهانه نباشه که ماجرای انرژی هسته‌‌ای( یا به‌قول بعضی‌ها هسده‌ای) رو ماست‌مالی کنن باید قاعده‌تا اینم ختم به خیر بشه:) نمی‌دونم چرا حس می‌کنم(احتمالا بهم الهام شده) که اگه حضرت محمد زنده بود از دیدن اینا ناراحت نمی‌شد.

5- غارتگر: دختر کافر شیرینی دانمارکی تعارفم کرد.گفتم نه.دانمارک به مقدسات توهین کرده آن وقت من شیرینی دانمارکی بخورم.به قول جعفر راه کربلا از دانمارک می گذرد.شب جعفر زنگ زد.که برویم سفارت دانمارک را اشغال کنیم.به مادرم گفتم ما رفتیم.مرگ بر استکبار.صورتمان را پوشاندیم.و گاز اشک آور و بی سیم و نخود کشمش بار زدیم.همشهری ها را صدا کردیم.لباس شخصی پوشیدیم.به طرفه العینی سفارت دانمارک را اشغال کردیم.نیروی انتظامی که آمد.گفتیم تا خون در رگ ماست...که ناگه خواباند در گوش ما.آخه الاغا من به شما چی بگم.سفارت دانمارک دو تا کوچه پایین تره.اینجا سفارت آنگولاست.

۶-a 98 year old man and a 95 year old woman went to a lawyer to get a divorce."How long haveyou been married?" he asked. "75 rough and rocky years," they said. "Then, why have you waited so long to file for divorce?" They replied, "We had to wait for the kids to die!"

دوشنبه، بهمن ۲۴، ۱۳۸۴

لینکده


1- این کاریکاتور جالب رو در وبلاگ عزیزدردونه دیدم.(که اونم از این‌جا پیداش کرده)

2- جی‌لندنی: چند سال پیش که مسلمانان افغان ( طالبان ) مجسمه های بودا رو منفجر کردند، صدائی از جهان اسلام در نیومد!میلیاردها بودائی و البته غیر بودائی در جهان با حیرت صحنه های انفجار رو از تلویزیون تماشا کردند ولی هیچ کسی پرچم کشورهای اسلامی رو نسوزوندبه هیچ سفارت و دفتر و انجمن اسلامی هم حمله ای نشد!

3- لینک کلیپ توهین‌آمیز برای حضرت مسیح هم در وبلاگ جی‌جان یافتم. جدا که این مسیحی‌ها خیلی بی‌بخار و بی‌غیرتن! نه حمله‌ به سفارت‌خونه‌ای. نه پرچم‌سوزونی. نه هاراگیری‌یی نه ...

4- آهو: باز هم انکار هولوکاست.

5- میداف: فلسطین بدون اروپا.

6- رسم وحشتناک ختنه‌ی زنان...( لطفا فقط بالاتر از 18 سال لینک رو ببینند)

۷- ریگ‌ها و الماس‌ها : سیاوش کسرایی شاعر مغبون.

۸- به راستی که این حسن‌آقا مدتیه که رهبری شکم‌های ما رو در دست خودش گرفته:)درود بر حسن‌آقا، سلام بر لازانیاما همه سرباز تو ایم حسن‌آقا. در امر آشپزی، گوش به فرمان توایم حسن‌آقا.وای اگر حسن‌آقا دستور آشپزی‌ام دهد. ارتش قوم شوهر نتواند که جوابم دهد:)

۹- راستی اگه ما با ایتالیا هم(!) بدبشیم ماکارونی و پیتزا و لازانیا رو تحریم می‌کنیم؟اون‌وقت تو نماز جمعه می‌گیم: غذاهای ایتالیایی تحریم باید گردند؟:)

۱۰- آرش توصیه کرده: کودکان را از دیدن صحنه‌های خشونت‌بار دور نگه‌دارید.( لینک جداگانه نداره. در ستون چپ وبلاگ)

۱۱- داستان وحشتناک: آن شب بر کلاه لبه‌دار سفید شراگیم چه رفت؟...داداش من هم تقریبا همین بلا سرش اومد. اون شبی که خیلی برف‌باریده بود و ملت ریخته بودن سرسره‌بازی و خوشگذرونی، یهو چند پسر که سوار تیوپ کامیونی بودن و با سرعت از کنار داداشم که سوار تیوپ کوچکی بود رد می‌شدن، یکیشون دست می‌کنه و کلاه سیاه بافتنی مورد علاقه‌ی داداشم رو از سرش بر‌میداره و ویژژژژ ... برادرم هم فکر می‌کنه کمی پایین‌تر بهش می‌دن. اما هیهات...برادرم مثل سوارکاری که اسبشو از دست داده مایوس و ناامید و شکست خورده به خونه رفت.ای روزگار...

۱۲- حیف که خوابم میاد و فردا صبح باید زود پاشم وگرنه تا صبح وبگردی می‌کردم و لینک می‌دادم به این‌همه وبلاگ خوب.
نظرها(15)




(اگه لینکها دیده نمی‌شن بی‌زحمت از وبلاگ اصلی زیتون پیداشون کنید.



یکشنبه، بهمن ۲۳، ۱۳۸۴

ببین چطور توی ذوق بیچاره خانم الله‌اکبرگو می‌زنن!

1- ما مسلح به الله‌اکبریم!
دیشب(22 بهمن) مثل هر سال اعلام کردن- در واقع دستور دادن- ساعت 9 شب برید رو پشت‌بوم‌ها و الله اکبر بگید.

من و سی‌با کنجکاو شدیم ببینیم تو محل ما کسی از این انقلاب... انقلاب که نه... کسی از این حکومتی که خودشو نماینده‌ی انقلاب 57 جا زده راضیه یا نه. کسی الله‌اکبر می‌گه؟ رفتیم بالکن.
تا ساعت 9 و 5 دقیقه سکوت مطلق بود.
یهو صدای دو خانم اومد که با جیغ بنفش شروع کردن به الله‌اکبر گفتن. حدس می‌زدیم از کجاست. اما فکر نمی‌کردیم جرأت کنن بیان. جالبه که آقاهاشون نیومده بودن.

تو محل ما فقط دوخانواده حزب‌اللهی‌ان. زمینی رو سپاه خرید و آپارتمان ساخت و داد به چند کله‌گنده‌ی سپاه. اما از ده واحد هشت‌تاشون فروختن. می‌دونستن این محل که گاهی زنها بی‌حجاب از این خونه به خونه‌ی همسایه می‌رن به‌دردشون نمی‌خوره. اما این دو خونواده موندن. همه‌ش هم باعث دردسرن.
یه روز تولد همسایه‌رو گزارش می‌کنن و مأمورا می‌ریزن و مهمونی رو به‌هم می‌زنن. یه روز اطلاع دادن از رو پشت‌بومشون 20-30 تا دیش اومدن بردن( هر خونه گاهی تا سه‌تا دیش باید بذاره تا بتونه کانال‌های مختلف ماهواره‌ای رو بگیره) به اضافه‌ی کلی رسیور.
یه روز جیغ و داد راه می‌ندازن چرا دخترای ساختمونشون با تاپ میان آشغال می‌ذارن دم در و...
خلاصه همیشه باعث دردسرن و همه از دستشون کلافه‌.


هنوز دوسه تا الله‌اکبر بیشتر نگفته بودن که یهو از تو تاریکی صدای خیلی بلند و بم و غران مردی اومد که:
- " اوهوی جنده خانم. خفه‌شو. گم‌شو برو تو!"
- صدای جیغ زن‌ها... و بعد صدای بستن محکم در... و باز سکوت مطلق. از سنگ و علف صدا در می‌اومد که از اینا دیگه در نیومد که نیومد.

من و سی‌با که حسابی جا خورده‌بودیم و درضمن خنده‌مون گرفته بود. اومدیم تو و دِ بزن زیر خنده.
وقتی خنده‌مون قطع شد. سی‌با گفت: کی‌بود؟ چه مرد بی‌ادبی بود!
دیدم راست می‌گه. به عنوان یه زن ازین که هر مردی می‌خواد زنی رو سرجاش بشونه از این کلمات استفاده می‌کنه ناراحت شدم.
از طرفی هم مطمئنم اون مرد زخم‌خورده‌ی این انقلابه و صابون این حکومت به تن اونم خورده...
به تن کی نخورده؟

2- با کمال تاسف اشکان سیگارچی برادر آرش سیگارچی بر اثر تصادف درگذشت. اشکان در موسیقی فعالیت داشت.

3- دیگه تو مصاحبه‌های تلویزیون با مردم رسما از جنگ می‌پرسن و اینکه اگه آمریکا حمله کنه شما میرید جبهه(کدوم جبهه؟ مرز ایران و آمریکا کجاست؟) و از این حرفا. مردم هم می‌گن آره ما تا آخرین قطره‌ی خون با آمریکا می‌جنگیم، می‌میریم اما سازش نمی‌پذیریم!
آدم یاد شعارهای دوران جنگ با عراق و آهنگران و اینا میفته:(
شعارهای توی راهپیمایی 22 بهمن هم همین‌جوریا بود...
اینا انگار تنشون می‌خاره! عجب رویی دارن.

جمعه، بهمن ۲۱، ۱۳۸۴

باز این چه شورش است؟


در این روز وظایف سنگینی بر دوش کبوتران است!

نقش چوب تر در فرمان بری کودکان. مرد با چوب درخت سه‌طفلان مسلم را می‌زد و ملت گریه می‌کردن.!

دست نیاز چون کنی سوی حسین دراز، پل نبسته‌ای. نذری قرمه سبزی بود در ظرفهای یک‌بار مصرف!

سه‌شنبه، بهمن ۱۸، ۱۳۸۴

بیسته‌ی زجر

1- بیسته‌ی زجر به جای دهه‌ی زجر×به‌خاطر این‌که دهه‌ی زجر افتاده بود به روزهای محرم، از یکی دوماه پیش اعلام کردن که ده‌روز جلوتر مراسم این دهه رو می‌گیرن. اما اون دهه تموم شد و اینا دلشون نیومد تمومش کنن. در نتیجه ما امسال ستم مضاعف کشیدیم و باید بیست روز مزخرفاتی که تو تلویزیون به خوردمون می‌دن تحمل کنیم.
×(تو فرهنگ عمید نوشته ضجر درسته)
2- باز هم باید تحمل کنیم که، تلویزیون اصرار داره باور کنیم انقلاب سال 57 واقعا اسلامی بوده و توسط یک‌مشت آخوند رهبری شده. از بس تو این 27 سال گفتن انگار خودشون هم باورشون شده. یادشون رفته روز 21 بهمن که مردم اسلحه به‌دست تو خیابونا ریخته بودن، هادی غفاری به نمایندگی از اسمشو‌مبر اول در قسمت شرق میدون فردوسی رفته بود رو یه مینی‌بوس آبی‌رنگ و فریاد می‌زد:" مردم برگردید خونه‌هاتون! امام هنوز دستور جهاد ندادن!"
3- باز هم باید تحمل کنیم که انقلاب 57 رو یک انقلاب مردونه نشون می‌دن. یعنی هیچ زنی نبوده؟ یعنی چون زنا اون موقع بی‌حجاب بودن نباید هیچ اثری از آثارشون تو عکس‌ها و فیلم‌ها باشه؟!زنی که اون دوره در درگیری‌های انقلاب فعالانه شرکت کرده بود می‌گفت. در بیشتر خلع سلاح پادگان‌ها شرکت داشتم. روزای اوائل انقلاب تو فیلما و عکسا نشونم می‌دادن. اما بعدا ما زن‌ها برای همیشه حذف شدیم!
4- مردی می‌گفت من فدایی بودم و دوستم مجاهد. روزای انقلاب ماها یه سربند سفید می‌بستیم و تنها کسایی بودیم که مسلح بودیم. بیشتر درگیری‌ها توسط ما رهبری می‌شد. روزای اول بعد از انقلاب عکس و فیلم ما رو نشون می‌دادن اما بعدا برای همیشه حذف شدیم! به تنها چیزی که فکر نمی‌کردیم انقلاب "اسلامی" بود. فقط به دموکراسی و آزادی فکر می‌کردیم.
5- زنی می‌گفت من در دوران دانشگاه فدایی بودم. همیشه رو بورد چند اعلامیه از ما رو بورد دانشگاه بود. هر چی می‌کندن باز می‌زدیم. از دستمون ذله شده بودن.دوسه بچه‌ مذهبی تو دانشگاهمون بودن. می‌ترسیدن اعلامیه‌ی اسمشومبر رو بزنن. میومدن از من خواهش می‌کردن. با اینکه مخالف بودم براشون می‌بردم می‌چسبوندم.
6- شکر خدا امسال تو سریال‌ها از پسر بچه‌های ده‌دوازده ساله‌ی خوشگل مشکل که به آخوندا کمک می‌کنن انقلاب به ثمر برسه خبری نبود. از بس که حرف درآورده بودن که چرا هر آخوندی تو فیلم هست دوسه تا "بچه خوشگل" هم باید دم دستش باشه.
7- هر وقت وارد مکانی دولتی می‌شم که جلوش عکس پرچم امریکا و اسرائیل نقاشی شده و مجبوری از روش رد شی و بری تو. هر وقت شاهد به آتیش کشیده شدن پرچم‌ کشورهایی هستم که جمهوری اسلامی باهاش بده.پیش خودم فکر می‌کنم اگر آمریکا جلوی مدارس و اداراتش پرچم ایران را نقاشی می‌کرد تا همه لگد زنان از رویش رد بشن. اگر در مدارس اسرائیل هر صبح‌گاه پرچم ایران را به آتش می‌کشیدن ایران چه عکس‌العملی نشون می‌داد؟ چه هوارهواری راه می‌نداخت.
8- آیا اسرائیل از مهران مدیری و ضرغامی و حکومن خواست به خاطر توهین به اسم موسی( در سریال شب‌های برره) معذرت بخوان؟که حالا برای کشیدن کاریکاتوری از حضرت محمد٬ ایران دیگه ول‌کن نیست!
9- برعکس ِ یه عده که دماغشون رو بالا می‌کشن و می‌گن آمریکا حمله کنه به ایران به جهنم! به من چه؟ چرا خون خودمو کثیف کنم؟ مردم ایران حقشونه،آذر عزیز با دلواپسی در نظرخواهی قبلی‌ام نوشته:"پرونده هسته ای ايران به شورای امنيت رفت . اين خبر مهم يعنی جنگ . يعنی ويرانی . يعنی ممنوعيت اقتصادی . يعنی عراقی ديگر . زيتون يک پست طولانی نوشته که نشان دهد چطور حکومت دارد حواس ملت را پرت مي کند . آيا جای تاسف نيست که با اين بحث های بی‌فايده داريد سرتان را گرم مي‌کنيد ؟ ببينيد الان چه مي‌شود کرد ؟ در اين مورد پيشنهاد بدهيد . کمک فکری لازم است . نظرات و پيشنهادهایتان را لطفا بنوبسيد تا شايد راه گريزی وجود داشته باشد . هنوز دلم مي‌لرزد از خاطره جنگ ۸ ساله ايران و عراق . اين بار بدتر خواهد بود . چيزی بگوييد خواهش ميکنم .""راستی آيا مردم در خانه شان وسایل اوليه دارند که در مواقع بمباران های اتمی و يا شيميايی از انها استفاده کنند ؟ ايا دولت در جنگ گذشته چنين هشداری به مردم داده بود ؟ چون متاسفانه خبر دارم تعداد زبادی از مردم الودن شده بودند به اثار مواد شيميايی.
رضا نوشت:ما که کاری از دستمان برنمیاید به هر صورت اگر امريکا مردم ايران نکشد وثروت ملی ایران رابربادندهد.اينها مردم ایران راميکشند وثروت ملی ایران را غارت میکنند.در هر دو صورت ملت ايران زير دست پا له میشوند!
شایان هم چیزی نوشت که چون طولانیه خودتون باید بخونید.
نظر شما چیه؟
من واقعا نمی‌دونم چی قراره بشه. هی به خودمونیم دلداری می‌دیم که امریکا ایشالله حمله نمی‌کنه.یه عده هم که وقتی اسم حمله میاد فقط یاد شکمشون می‌افتن. و مشغول پر کردن انباراشون از روغن و برنج و چایی و قندن!کمک‌های اولیه؟ خیلی‌ها حتی نمی‌تونن برای مقابله با آلودگی هوا ماسک صد‌تومنی تهیه کنن. ماسک‌های ضد شیمیایی فقط برای حکومتیان و لابد برای بالاهایی‌های بسیج و ارتش و.... مجازه. و ما اصلا بهشون دسترسی نداریم. تنها کاری که مردم بلدن خیس کردن پارچه و گرفتن جلوی بینیه که اونم گاهی نتیجه‌ی عکس می‌ده.
10- با تموم احترامی که برای مردمی قائلم که طبق عادت و سنت خانوادگی فعالانه در تاسوعاها و عاشوراها شرکت می‌کنن و حتی خاطراتی شیرین در این زمینه دارن. مثل دکتر امید عزیز که می‌دونم چقدر از این کار مشارکتی لذت می‌بره. و یا یکی از دوستان خانوادگی ما که با اینکه اصلا مذهبی نیست ولی هر سال می‌ره برای این مراسم خیمه و چادر برپا می‌کنه و تو این کار استاده. و مثلا آشپزی که کیف می‌کنه بره برای امام حسین بیست گونی برنج بپزه و مردم بخورن و به‌به‌چه‌چه بگن. یا زنی که هر سال نذری می‌پزه( بخصوص اونایی که یه کاسه‌شو برای من میارن)...اما جمله‌ی ادیبانه‌ای با کمک( مشفق کاشانی؟ کلیم کاشانی؟) گفتم که حیفم میاد ننویسمش:
باز این چه ککی‌ست که -این روزا - در تنبون همه‌ست؟



۱۱- عباس معروفی: کدام صلح؟ کدام ملت؟
۱۲- نامه‌ی قدیمی احمد باطبی به رئيس قوه‌ی قضاييه که من تازه دیدمش
۱۳- خوابگرد: کاش تعریف مشترکی از منافع ملی می‌داشتیم.( می‌داشتیم یا داشتیم؟)
۱۴- ایستگاه آش صلواتی برای خوهران!
۱۵- صورتک: شما باورتان می شود که این سخنان گهربار بیانات زنان عضو سازمان های غیردولتی در نشست با مسئولان وزارت کشور باشد؟
۱۶- امت به این باغیرتی، هرگز ندیده ملتی!گزارش تصویری تجمع اعتراض آمیز به هتک حرمت به مقدسات اسلام در مقابل سفارت دانمارک.
۱۷- خدا بگم این سفارت دانمارک رو چیکار کنه که زودتر آتیش نمی‌گیره که این برادر ارزشی ما به این روز نیفته!
۱۸- به وبلاگ زیتون در بلاگفا دسترسی ندارم. دوست عزیزی مطالبم رو در اونجا کپی می‌کنه. با آنتی‌فیلتر نمی‌شه کامنتاش رو خوند.اون دوست امشب چند کامنت از مطلب آخر رو برام کپی کرد. دوسه تاش فحش بود و یکی نوشته بود چرا فحشا رو پاک نمی‌کنم. باور کنید دسترسی ندارم که بخونم یا پاک کنم.

بیسته‌ی زجر



1- بیسته‌ی زجر به جای دهه‌ی زجر×
به‌خاطر این‌که دهه‌ی زجر افتاده بود به روزهای محرم، از یکی دوماه پیش اعلام کردن که ده‌روز جلوتر مراسم این دهه رو می‌گیرن. اما اون دهه تموم شد و اینا دلشون نیومد تمومش کنن. در نتیجه ما امسال ستم مضاعف کشیدیم و باید بیست روز مزخرفاتی که تو تلویزیون به خوردمون می‌دن تحمل کنیم.

×(تو فرهنگ عمید نوشته ضجر درسته)

2- باز هم باید تحمل کنیم که، تلویزیون اصرار داره باور کنیم انقلاب سال 57 واقعا اسلامی بوده و توسط یک‌مشت آخوند رهبری شده. از بس تو این 27 سال گفتن انگار خودشون هم باورشون شده. یادشون رفته روز 21 بهمن که مردم اسلحه به‌دست تو خیابونا ریخته بودن، هادی غفاری به نمایندگی از اسمشو‌مبر اول در قسمت شرق میدون فردوسی رفته بود رو یه مینی‌بوس آبی‌رنگ و فریاد می‌زد:
" مردم برگردید خونه‌هاتون! امام هنوز دستور جهاد ندادن!"

3- باز هم باید تحمل کنیم که انقلاب 57 رو یک انقلاب مردونه نشون می‌دن. یعنی هیچ زنی نبوده؟ یعنی چون زنا اون موقع بی‌حجاب بودن نباید هیچ اثری از آثارشون تو عکس‌ها و فیلم‌ها باشه؟!
زنی که اون دوره در درگیری‌های انقلاب فعالانه شرکت کرده بود می‌گفت. در بیشتر خلع سلاح پادگان‌ها شرکت داشتم. روزای اوائل انقلاب تو فیلما و عکسا نشونم می‌دادن. اما بعدا ما زن‌ها برای همیشه حذف شدیم!

4- مردی می‌گفت من فدایی بودم و دوستم مجاهد. روزای انقلاب ماها یه سربند سفید می‌بستیم و تنها کسایی بودیم که مسلح بودیم. بیشتر درگیری‌ها توسط ما رهبری می‌شد. روزای اول بعد از انقلاب عکس و فیلم ما رو نشون می‌دادن اما بعدا برای همیشه حذف شدیم! به تنها چیزی که فکر نمی‌کردیم انقلاب "اسلامی" بود. فقط به دموکراسی و آزادی فکر می‌کردیم.

5- زنی می‌گفت من در دوران دانشگاه فدایی بودم. همیشه رو بورد چند اعلامیه از ما رو بورد دانشگاه بود. هر چی می‌کندن باز می‌زدیم. از دستمون ذله شده بودن.
دوسه بچه‌ مذهبی تو دانشگاهمون بودن. می‌ترسیدن اعلامیه‌ی اسمشومبر رو بزنن. میومدن از من خواهش می‌کردن. با اینکه مخالف بودم براشون می‌بردم می‌چسبوندم.

6- شکر خدا امسال تو سریال‌ها از پسر بچه‌های ده‌دوازده ساله‌ی خوشگل مشکل که به آخوندا کمک می‌کنن انقلاب به ثمر برسه خبری نبود. از بس که حرف درآورده بودن که چرا هر آخوندی تو فیلم هست دوسه تا "بچه خوشگل" هم باید دم دستش باشه.


7- هر وقت وارد مکانی دولتی می‌شم که جلوش عکس پرچم امریکا و اسرائیل نقاشی شده و مجبوری از روش رد شی و بری تو. هر وقت شاهد به آتیش کشیده شدن پرچم‌ کشورهایی هستم که جمهوری اسلامی باهاش بده.
پیش خودم فکر می‌کنم اگر آمریکا جلوی مدارس و اداراتش پرچم ایران را نقاشی می‌کرد تا همه لگد زنان از رویش رد بشن. اگر در مدارس اسرائیل هر صبح‌گاه پرچم ایران را به آتش می‌کشیدن ایران چه عکس‌العملی نشون می‌داد؟ چه هوارهواری راه می‌نداخت.

8- آیا اسرائیل از مهران مدیری و ضرغامی و حکومن خواست به خاطر توهین به اسم موسی( در سریال شب‌های برره) معذرت بخوان؟
که حالا برای کشیدن کاریکاتوری از حضرت محمد٬ ایران دیگه ول‌کن نیست!

9- برعکس ِ یه عده که دماغشون رو بالا می‌کشن و می‌گن آمریکا حمله کنه به ایران به جهنم! به من چه؟ چرا خون خودمو کثیف کنم؟ مردم ایران حقشونه،
آذر عزیز با دلواپسی در نظرخواهی قبلی‌ام نوشته:

"پرونده هسته ای ايران به شورای امنيت رفت . اين خبر مهم يعنی جنگ . يعنی ويرانی . يعنی ممنوعيت اقتصادی . يعنی عراقی ديگر . زيتون يک پست طولانی نوشته که نشان دهد چطور حکومت دارد حواس ملت را پرت مي کند . آيا جای تاسف نيست که با اين بحث های بی‌فايده داريد سرتان را گرم مي‌کنيد ؟ ببينيد الان چه مي‌شود کرد ؟ در اين مورد پيشنهاد بدهيد . کمک فکری لازم است . نظرات و پيشنهادهایتان را لطفا بنوبسيد تا شايد راه گريزی وجود داشته باشد . هنوز دلم مي‌لرزد از خاطره جنگ ۸ ساله ايران و عراق . اين بار بدتر خواهد بود . چيزی بگوييد خواهش ميکنم ."
"راستی آيا مردم در خانه شان وسایل اوليه دارند که در مواقع بمباران های اتمی و يا شيميايی از انها استفاده کنند ؟ ايا دولت در جنگ گذشته چنين هشداری به مردم داده بود ؟ چون متاسفانه خبر دارم تعداد زبادی از مردم الودن شده بودند به اثار مواد شيميايی.

رضا نوشت:
ما که کاری از دستمان برنمیاید به هر صورت اگر امريکا مردم ايران نکشد وثروت ملی ایران رابربادندهد.اينها مردم ایران راميکشند وثروت ملی ایران را غارت میکنند.
در هر دو صورت ملت ايران زير دست پا له میشوند!

شایان هم چیزی نوشت که چون طولانیه خودتون باید بخونید.

نظر شما چیه؟

من واقعا نمی‌دونم چی قراره بشه. هی به خودمونیم دلداری می‌دیم که امریکا ایشالله حمله نمی‌کنه.
یه عده هم که وقتی اسم حمله میاد فقط یاد شکمشون می‌افتن. و مشغول پر کردن انباراشون از روغن و برنج و چایی و قندن!
کمک‌های اولیه؟ خیلی‌ها حتی نمی‌تونن برای مقابله با آلودگی هوا ماسک صد‌تومنی تهیه کنن. ماسک‌های ضد شیمیایی فقط برای حکومتیان و لابد برای بالاهایی‌های بسیج و ارتش و.... مجازه. و ما اصلا بهشون دسترسی نداریم. تنها کاری که مردم بلدن خیس کردن پارچه و گرفتن جلوی بینیه که اونم گاهی نتیجه‌ی عکس می‌ده.


10- با تموم احترامی که برای مردمی قائلم که طبق عادت و سنت خانوادگی فعالانه در تاسوعاها و عاشوراها شرکت می‌کنن و حتی خاطراتی شیرین در این زمینه دارن. مثل دکتر امید عزیز که می‌دونم چقدر از این کار مشارکتی لذت می‌بره. و یا یکی از دوستان خانوادگی ما که با اینکه اصلا مذهبی نیست ولی هر سال می‌ره برای این مراسم خیمه و چادر برپا می‌کنه و تو این کار استاده. و مثلا آشپزی که کیف می‌کنه بره برای امام حسین بیست گونی برنج بپزه و مردم بخورن و به‌به‌چه‌چه بگن. یا زنی که هر سال نذری می‌پزه( بخصوص اونایی که یه کاسه‌شو برای من میارن)...
اما جمله‌ی ادیبانه‌ای با کمک( مشفق کاشانی؟ کلیم کاشانی؟) گفتم که حیفم میاد ننویسمش:

باز این چه ککی‌ست که -این روزا - در تنبون همه‌ست؟

۱۱- عباس معروفی: کدام صلح؟ کدام ملت؟

۱۲- نامه‌ی احمد باطبی به رئيس قوه‌ی قضاييه.

۱۳- خوابگرد: کاش تعریف مشترکی از منافع ملی می‌داشتیم.( می‌داشتیم یا داشتیم؟)

۱۴- ایستگاه آش صلواتی برای خوهران!


۱۵- صورتک: شما باورتان می شود که این سخنان گهربار بیانات زنان عضو سازمان های غیردولتی در نشست با مسئولان وزارت کشور باشد؟

۱۶- امت به این باغیرتی، هرگز ندیده ملتی!
گزارش تصویری تجمع اعتراض آمیز به هتک حرمت به مقدسات اسلام در مقابل سفارت دانمارک.
۱۷- خدا بگم این سفارت دانمارک رو چیکار کنه که زودتر آتیش نمی‌گیره که این برادر ارزشی ما به این روز نیفته!
۱۸- به وبلاگ زیتون در بلاگفا دسترسی ندارم. دوست عزیزی مطالبم رو در اونجا کپی می‌کنه. با آنتی‌فیلتر نمی‌شه کامنتاش رو خوند.اون دوست امشب چند کامنت از مطلب آخر رو برام کپی کرد. دوسه تاش فحش بود و یکی نوشته بود چرا فحشا رو پاک نمی‌کنم. باور کنید دسترسی ندارم که بخونم یا پاک کنم.

یکشنبه، بهمن ۱۶، ۱۳۸۴

اعلامیه‌ی تغییر روز مناسبت‌ها

آخرین مصوبه‌ی مجمع تشخیص مصلحت نظام
در راستای پرت کردن حواس ملت از رفتن پرونده‌ی هسته‌ای ایران به شورای امنیت، مجمع تشخیص مصلحت یک جلسه فوری و فوتی برگزار نمود. این جلسه با شعار سرکاری "کالای دانمارکی تحریم باید گردد" آغاز گردید و سالنامه‌ی سال جدید شیطانی خورشیدی را - که با استعانت از خداوند متعال قرار است به زودی به هجری قمری تبدیل گردد - به امت همیشه در صحنه تقدیم گردید.
بسمه‌تعالیاعوذ بالله من از شیطان رجیم. با توجه به اینکه هر سال روزهای سخیف و جلف ملی ایرانی با روزهای مبارک هجری قمری مصادف می‌شود، دستورالعمل سال 1385 به شرح ذیل ابلاغ می‌‌گردد:

1- با توجه به اینکه نهم فروردین مصادف با سالروز وفات حضرت رسول و شهادت امام حسن 28 صفر و دهم فروردین شهادت امام رضا می‌باشد و در این ایام تخمه شکستن حرام می‌باشد، عیدنوروز با چند روز تأخیر در روز مبارک عید قربان جشن گرفته می شود و ایام دید و بازدید نوروزی باید در حد فاصل بین عید قربان و عید غید خم یعنی از 11 تا 19 دی انجام شود. برای مراسم 13" به در" نیز در روز عید غدیر در مصلی‌ِ هر شهر سخنرانی‌های پرشکوه امامان جمعه در نظر گرفته خواهد شد.

2- نظر به اینکه ماه رمضان چهارم مهر آغاز می‌شود و دانش‌آموزان ما به یاری خدا همگی از دم روزه می‌گیرند. برای اینکه خدای نکرده سرکلاس دچار غش و ضعف نشوند، سال تحصیلی آینده با یکماه تأخیر در سوم آبان بعد از عید سعید فطر شروع می‌شود.(البته طبق معمول دیدن هلال ماه دیر و زوددارد- ولی سوخت و سوز ندارد- دوسه‌روز اینور آن‌ور از سوم آبان متعاقبا به اطلاع امت خواهد رسید.)

3- برای اینکه سال نو مسیحیان با عید نوروز ما(11 تا 19 دی) مصادف نشود. بهتر دیدیم هموطنان مسیحی سال نو خود را به نیمه‌ی شعبان روز تولد حضرت مهدی(عج) نوزدهم شهریور موکول کنند که روز بسیار مبارک و فرخنده‌ای‌است.
4- چون دهه‌ی فجر امسال باز هم به روزهای محرم می‌افتد. تا مدتی جشنواره‌های سینمایی و موسیقیایی و تمام جشنواره‌های قرتی‌بازی دیگر به قبل از ماه محرم موکول شوند یعنی ده روز آخر ماه ذیحجه( 20 تا 30 دی‌ماه). سال جاری با درایت مسئولین با دادن چک‌های برگشتی پوز اهالی موسیقی زده شد . امسال انشالله نوبت بقیه‌ی اهالی هنرهای غیر اسلامی خواهد بود. تا محو کامل آنها!

5- چهارشنبه سوری( لعنت‌الله الیه) به عصر روز عاشورا برای یادآوری سوزاندن یزید و معاویه در آتش جهنم، موکول خواهد شد.

6- روز جهانی کارگر در روز تولد حضرت علی(ع) که خیلی بهتر از کارگران کشور های استعمارگر بیل می‌زده‌اند جشن گرفته می‌شود. آخر ما را چه به کار کارگران رژیم منحوس آمریکا؟

7- روز معلم را در روز تولد حضرت جعفر صادق جشن می‌گیریم.

8- مقرر است که تمام جشن‌های عروسی بین 22 تا 27 فروردین( 12 تا 17 ربیع‌الاول) دو روایت از تولد حضرت رسول برگزار شود. استفاده از دهل به شرطی که از فاصله‌ی دومتری به بعد قابل شنیدن نباشد مجاز می‌باشد.( چکنیم مجبوریم فعلا خودمان را با نسل جوان منطبق کنیم!)

9- به علت خوابالودگی منشی مجمع یعنی زیتون بقیه‌ی مصوبات بعدا به استحضار اُمی(مخفف امت) خواهد رسید.

پ.ن.۱مصوبه‌ی قابل توجه در این جلسه این بود که مقرر شد در آخر هر صلوات بعد از "مرگ بر آمریکا" و "مرگ بر اسرائیل" عبارت " مرگ بر دانمارک" هم اضافه شود!و قرار شد روزنامه‌ای رسمی مجمع اعلام کند ترجیحا کشورهایی به مقدسات ما توهین کنند که سه سیلابی باشند و قافیه‌شان با " مرگ بر آمریکا و اسرائیل" بهتر جور در بیاید.

پ.ن.۲مصوبه‌ی دگیر مجمع این بود که نظرخواهی این وبلاگ به خاطر دعواهای عقیدتی و سیاسی تکراری تا مدتی بسته باشد.

پ.ن.۳
شنيدن دو نوازی پيانو و سه‌تار سينا جهان آبادی و امير حسين سام در

وبلاگ ترانه‌ی مجهول.

پ.ن.۴دلم نمیاد نظرخواهی رو ببندم. اما جان مادرتون از بحث تکراری شاه بهتر است یا ثروت... ببخشید شاه خوبه و بده و... اون گروه اخه... و اون گروه پیف‌پیف بو می‌ده و... شدیدا بپرهیزید. امروز بیشتر از هر زمان نیاز به اتحاد داریم. هر روز وبلاگ‌های بیشتری فیلتر می‌شن و دهانمان بسته.
وبلاگم در بلاگفا هم فیلتر شد.

چهارشنبه، بهمن ۱۲، ۱۳۸۴

کاریکاتورهای پردردسر

کاريکاتورهايی که در دانمارک چاپ شد و باعث شد دين اسلام به خطر بيفته! بالای سایتش چه زیتونای صلح‌آمیزی داره:)
(با تشکر از آقای حبیبی نیا بابت فرستادن لينک)

----
اون مطلب پايينمم بخونيد ها... نظرخواهيمم خراب شد باز... ای روزگار کج‌رفتار...

پ.ن.
توضیح بیشتر در وبلاگ حسن‌آقا. (چرا لینک ثابتش نمیاد؟)

- این آقای علی‌تمدن چرا نمیاد بنویسه بر او چه می‌گذره؟ هی هیچی نگفتیم ببینیم خودش بر می‌گرده، برنگشت!‌
با زبون خوش براش ای‌میل زدیم افاقه نکرد.
اینه نتیجه‌ی خوش‌اخلاقی خوانندگان وبلاگ!
----
۴- گزارشی از نمایشگاه بهترین عکس های خبری سوئیس در سال ۲۰۰۵

----


۵- کوچکترین بلاگر فیلتر شده. طفلک هنوز چند ماه بیشتر نداره. اولین دندونش تازه جیک زده! لابد از دندوناش ترسیدن و فیلترش کردن. باید گینس اسمشو ثبت کنه!

سه‌شنبه، بهمن ۱۱، ۱۳۸۴

طفلکی مرد مظلوم!

1- و چهره‌ی شگفت
آنسوی دریچه به من گفت
حق با کیست که می‌بیند
من مثل حس گمشدگی وحشت‌آورم
اما خدای من
آیا چگونه می‌شود از من ترسید؟
من، من که هیچ‌گاه
جز بادبادکی سبک و ولگرد
بر پشت‌بامهای مه‌آلود آسمان
چیزی نبوده‌ام...
(فروغ فرخزاد)

2- روزنامه‌ی ایران، شنبه 8 بهمن، صفحه‌ی 12. داستان واقعی زندگی یک مرد ستم‌دیده:
سهراب بعد از ازدواج با شهین احساس خوشبختی می‌کرد.( حالا چرا؟ عرض می‌کنم!) سهراب از صبح‌زود تا آخر شب سرکار بود و وقتی برمی‌گشت زنش را نمی‌دید!(عجب خوشبختی‌یی!) چون زنش‌هم سرش به کار خودش بود.(از صبح‌تا شب کار خانه می‌کرد و بعد، از خستگی به خواب می‌رفت.) مرد تمام دلخوشی‌اش زن و زندگی‌اش بود و زن هم از اینکه شوهری زحمتکش دارد خوشحال بود.
( خوب تا اینجای داستان مثلا اوج لذت این زندگی زناشویی را می‌بینیم و قرار است طی ماجراهای جنایی٬ این زوج به حضیض ذلت برسند!)
چند سال به همین منوال می‌گذرد تا اینکه روزی زن پیش شوهرش گله می‌کند: سهراب جان من در خانه حوصله‌ام سر می‌رود!(چه عجب!)
شوهر می‌رود با همکارانش مشورت می‌کند(حتما هم همکاران مردش). یکی‌شان می گوید: زن من اسمش را در کلاس ورزش نوشته و با روزی 2 ساعت ورزش سرش گرم شده. تو هم این کار را بکن.
مرد همین کار را می‌کند. زن به کلاس ورزش می‌رود.
بدبختی از وقتی آغاز می شود که زن با رفتن به این کلاس‌ها روز به روز احساس نشاط و شادابی بیشتری می‌کند.(وای... چه جسارتا).
زن به همین بسنده نمی‌کند و کم‌کم دوستانی از کلاس ورزش برمی‌گزیند.( چه پر رو!)
زن وقاحت را به آنجا می رساند که گاهی به منزل دوستانش هم می رود.( ای بی‌شرم)
اختلاف میان شهین و سهراب در می‌گیرد. مرد از زن می‌خواهد مثل سابق خانه بماند و به کار خانه بپردازد. زن به او می‌گوید او دیگر برده و کلفت او نیست.
سهراب با لوطی‌گری چند روز دندان روی جگر می‌گذارد و با او حرف نمی‌زند شاید متوجه زشتی کارش بشود. اما زن خیره‌سر متوجه نمی‌شود و باز به کلاس ورزش می‌رود.( کلاس ورزش معمولا هفته‌ای سه‌روز و هر با یک ساعت است. با رفت و آمد ممکن‌است دوساعت بشود. یعنی هفته‌ای شش ساعت)
سهراب با او درگیر می شود( بخوان کتک‌های مفصلی به او می‌زند. آخر می‌گویند زن و الاغ هر دو با ترکه آدم می‌شوند). ولی مرغ شهین خانم یک‌پا بیشتر ندارد.
بالاخره شهین از دست کتک‌های شوهر مهربانش به خانه‌ی پدرش پناهنده می‌شود.( بی‌خود نمی‌گن کلاس ورزش زن را جلف می‌کند) شوهر بدبخت که دستش از کتک زدن زن درد می‌کند به دادگاه شکایت می‌کند و می‌گوید زنش تمکین نمی‌کند. قاضی حکم به تمکین می‌کند.
مرد پیروز‌مندانه با حکم به خانه‌ی پدر‌زن می‌رود.( به جان شما این کلمه‌ی پیروزمندانه در متن است). پدرزن می‌گوید شهین به خانه‌ مشترکتان رفته. مرد پرواز می‌کند و با گل و شیرینی می‌رود خانه. (بیچاره فکر می‌کند حکم تمکین، زن را آدم می‌کند) اما زن هنوز کلاس ورزش می‌خواهد(ای‌بابا. پینوکیو در آخر داستان آدم شد و تو نشدی؟). دوباره دعوا و عصبانیت مرد و نوازش با مشت و لگد. شهین خانم لوس ننر دوباره قهر می‌کند می‌رود خانه‌ی پدرش.
مرد با مظلومیت:
- آقای قاضی چکار کنم؟(چلچاره!) یک هفته‌ای آمد و زندگی کرد ولی دوباره رفت. نمی‌دانم مشکلش چیست(واقعا؟). هیچ حرفی نمی‌زند( حتی زیر کتک آخ هم نمی‌گوید)و هیچ دلیلی برای ترک خانه ندارد.
توضیح روزنامه‌نگار:
مرد مانده بود که قانون چه حمایتی از او می کند. آیا می‌تواند دوباره حکم عدم تمکین بگیرد؟
حالا معاون رئیس کل دادگستری استان تهران که معاون دادگاه خانواده هم هست جریان را بررسی می‌کند. او خودش زن است. زنی با چادر و مقنعه.
- در شرع مقدس اسلام تکالیف و مسئولیت زوجین در مقابل یکدیگر مشخص است. یعنی مرد مکلف است که معیشت خانواده را تأمین کند و زن مکلف است هر جا همسرش تعیین می‌کند زندگی کند و اگر زنی از ادای وظایف زوجیت امتناع کند و تمکین نکند " ناشزه" محسوب می‌شود. مرد می تواند نفقه ندهد و...
تا وقتی معاون دادگاه‌های خانواده کشور ما امثال خانم مهین‌دخت داوودی باشند اوضاع زنان بر همین منوال است...


۳- همشهری جوان. شماره‌ی 34. شهریور 84.
محمد‌حسین جعفریان مطلبی درباره‌ی خاطراتش با احمدشاه مسعود نوشته:
- "مهم‌ترین هدیه‌ی من برای احمدشاه مسعود دوشماره از مجله‌ی مهر بود. شماره‌هایی که خودم در آن‌ها خاطراتی که از این فرمانده‌ی اسطوره‌ای افغان نوشته‌بودم.
هنگام تقدیم این دوشماره مردد بودم. بیشتر برای اینکه مبادا احمدشاه مسعود پس از تماشا و مطالعه‌ی خاطره‌ی مربوط به خودش دیگر صفحات مجله را هم تورق کند. و احیانا بخواند.
درست قبل از مطالب من، دوصفحه، کیپ تا کیپ، پر شده بود از مزخرفات سید ابراهیم نبوی جوک‌های رنگارنگ و حکایات مسخره‌ی سرکاری..."
( من کاری به نوشته‌های نبوی ندارم. اما آقای جعفریان خوشت میاد آقای نبوی هم جایی بنویسه که " می‌خواستم مجله را به مثلا... هادی خرسندی هدیه بدم می‌ترسیدم خزعبلات محمد‌حسین جعفریان هم ببیند." ؟)
آخر از کی نوشته‌های یک شخص را به حساب شخص دیگر گذاشته‌اند که این بار دوم باشد؟ تازه حوزه‌ی نوشتاری شما با یک طنزنویس مسلمه که فرق می‌کنه.
(حالا بقیه‌ش رو بخونید) تا اینجای نوشته می‌شود حس کرد که مثلا جعفریان آن‌موقع این احساس را داشته و حالا فهمیده که اشتباه کرده. اما نه. در ادامه می نویسد:
- " دورتا دور مجلس ژنرال‌ها و فرماندهان زیر دست مسعود سبیل به سبیل نشسته بودند جز خود او نسخه‌ی دیگری از مجله نیز دست یکی از مشاورانش به نام ملاقربان بود. او آدم باسواد و چیزفهمی بود(خدا رو شکر) آرام آرام داشت مجله را ورق می‌زد. امیدوار بودم اگر مشکلی پیش بیاید( مثلا زبانم لال مقاله‌ی نبوی را بخواند و بخواهد گردنم را بزند) برای ملاقربان توضیح بژبدهم که: این یک نشریه‌ی ویزژه و یک نوع روزنامه‌نگاری مخصوص عده‌ ای از جوانان ایران است..."
" برخلاف تصور من احمدشاه مسعود هشیارتر از آن بود که وقتش را صرف این خزعبلات کند(خاک بر سرم. تو تصور می‌کردی احمدشاه مسعود هشیار نیست...وای وای) چند سطری از مطلب اصلی( به مطلب خودش می‌گوید اصلی!) را خواند. بعد مجله را بست و...
روی جلد یکی از مجله‌هایی که به احمدشاه مسعود تقدیم کردم تصویر مردی بود که در قهوه‌خانه مشغول قلیان کشیدن بود. مرده‌شور این میرفتاح را ببرد با این سلیقه‌اش در انتخاب روی جلد..."
سرتاسر نوشته‌ی آقای جعفریان پر بود از کلمات چاپلوسانه و خود بزرگ‌بینی.
آقای جان‌نثار عزیز اگر این مجله و نویسندگانش آنقدر از شما کوچکترند که دیدن مقاله و عکس‌هایشان باعث آبروریزی‌تان است -تعجب می‌کنم- چرا در آن می‌نویسید؟
آخر نوشته با افتخار توضیح می‌دهد که روزی در سرما و باران رفته پنچری ماشینش را بگیرد و کارگر افغانی که سردش بود امتناع می‌‌کند. او هم عکس خودش و احمد‌شاه مسعود را در‌می‌آورد نشان می‌دهد. کارگر افغانی پنچری ماشینش را بدون گرفتن حق‌ الزحمه‌ای می‌گیرد.
بیچاره احمدشاه مسعود...

4- بدترین قسمت‌های شب‌های برره قسمت‌هایِ زوری اون بید!
یعنی قسمت‌هایی که به سفارش آقای ضرغامی نوشته شده!
چند شب پیش مثلا خواسته بود ماجرای اسرائیل و فلسطین رو نشون بده.
مردی به نام مهندس"موشه" به برره میاد و زمین‌های روستایی‌های ساده‌دل رو یکی یکی می‌خره. این قسمتش خیلی مسخره و بی‌مزه و بی‌سر وته بود. در جایی مردم اسم " موشه" را مسخره می‌کنن. می‌گن آقا موشه و گربه‌هه و تام و جری و... همه می‌دونن که موشه یعنی موسی( پیغمبر یهودی‌ها) مثلا موشه‌کاساب همون موسی‌قصاب یزدی خودمونه. خوب حالا اگه کسی اسم پیغمبر مسلمون‌ها رو مسخره کنه برخورد امثال ضرغامی‌ها باهاشون چه‌جوریه؟کفن می‌پوشن و می‌ریزن تو خیابونا:)

5- برای دوستی دنبال کتاب "بودیسم" نوشته‌ی راهول می‌گشتم که پیداش کردم. قبل از رسوندن به دستش چند صفحه‌ایش رو خوندم. کنجکاو بودم بدونم چرا یه عده این‌قدر به آیین بودا علاقه‌مند شدن. بعضی تعالیمشون برام جالب بود.
یکی از فرمان‌های امپراتور بزرگ بودایی که در قرن سوم پیش از میلاد زندگی می کرده از روی سنگ‌نوشته‌ای که هنوز هم خواناست، در صفحه‌ی 18 کتاب نوشته شده:

" نباید تنها مذهب خود را محترم داشت و مذاهب دیگران را محکوم کرد. بلکه باید آنها را نیز محترم داشت.( برعکس دین‌های دیگه که می‌گن دین ما بهترینه.) انسان با این طرز رفتار به عظمت مذهب خود یاری می‌دهد و به مذاهب دیگران خدمت می‌کند. با رفتاری خلاف این، انسان گور مذهب خود را می‌کند و به مذاهب دیگران بدی می‌کند. کسی که به مذهب خود احترام می‌گذارد و مذاهب دیگران را رد می‌کند آنرا ظاهرا من‌باب تقدیس مذهب خود انجام می‌دهد در حالی‌که فکر می‌کند من مذهب خود را تجلیل می‌کنم. ولی برعکس با چنین رفتاری به شدت به آن آسیب می‌رساند. پسندیده است که همه به طرز فکر مذاهب دیگر گوش فرا دهند و بخواهند که گوش فرادهند."
نویسنده یعنی راهول اضافه کرده:
" این روح تفاهم عالی امروز نه تنها باید در مورد طرز تفکرهای مذهبی رعایت شود بلکه باید آن‌را در مورد طرز تفکرهای ملی،‌ سیاسی، اجتماعی و اقتصادی نیز به‌کار بندند.
این تساهل و مدارا از آغاز یکی از گرامی‌ترین ایدآل‌های فرهنگ و مدنیت بودایی بوده است. به این جهت حتی به یک مورد کشتار مذهبی و به یک قطره خون که به خاطر ضدیت اشخاص با آیین بودا یا به خاطر تبلیغ آن در جریان یکی تاریخ طولانی دوهزار و پانصد ساله ریخته شده باشد برنمی‌خوریم."


---------------

پ.ن.
۶- اعلام اعتصاب برای روز چهاردهم بهمن...
بنا به آخرین ییانیه ای که توسط خانواده هاى زندانيان و اعضاى و فعالين شركت واحد اتوبوس رانى تهران و حومه صادر شده است از تمامی کارگران و کارکنان شرکت واحد اتوبوس رانی خواسته شده است که در روز جمعه 14 بهمن ماه در سر کار های خود حاضر نشوند.

۷- دنتیست برای آزادی گنجی روزشمار ساخته.

دوشنبه، بهمن ۱۰، ۱۳۸۴

اعتصاب راننده‌های شرکت واحد و سرکوب آن‌ها

1- جنایت در خیابان‌ها
هر روز در روزنامه‌ها گزارش‌هایش را می‌خوانم
عدالت مورد نیاز است و عدالت خواست‌هایی دارد
ولی فقط گاه‌گاهی، بله اینجا خیلی دیر
احساس می‌کنم گویی اینجا زاده نشده‌ام
درست احساسی چون بوگی پیلگریم...
( از ترانه‌های التون جان. از کتاب شمعی در باد. ترجمه‌ی م. آزاد)

2- اعتصاب و تجمع راننده‌های زحمتکش شرکت واحد شدیدا سرکوب شد. بنا بر گزارشی 650 نفر راننده و دانشجو و حتی زن و بچه‌های راننده‌ها دستگیر شدند.( خبر دیگر حاکی از 400 زندانی‌ست).
پ.ن. حمید پوریان در نظرخواهی قبلی تعداد دستگیر‌شده‌ها رو هزار نفر نوشته.

مأمورین تعداد زیادی راننده‌ی مکتبی اجیر کرده بودند که جای اعتصابیون رو بگیرند و آب از آب تکان نخورد. روز اعتصاب من در تهران بودم. صف‌های طویل مردم کنار خیابان‌ها که برای رفتن به سر کار منتظر تاکسی بودند به چشم می‌خورد.
این‌طور که شنیدم بعضی از فعالین سندیکا که از دست مأمورین قسر(؟) در رفته‌اند درپارک‌های سرگردانند(در این سرمای شدید زمستانی) چون می‌دانند منزل خود و دوستان و آشنایان تحت نظر است و به محض نزدیک شدن به محل دستگیر می‌شوند.
سندیکای اتوبوس‌رانی از فعالترین سندیکاها بعد از انقلاب است و دیگر از حالت صنفی خارج شده و مواضع سیاسی اتخاذ کرده است.
احمدی‌نژاد هم برای مقابله با مواضع قالیباف بدجور دارد قاطی می‌کند و نقش سرکوبگررا ایفا می‌کند.
اخبار اعتصاب و دستگیری‌ها را در سایت اتوبوس دنبال کنید.

پ.ن.
در این چند روز بعضی از دوستان با حالت عصبانی به من تذکر دادن که چرا فلان مطلب رو می‌نویسی و از اعتصاب رانندگان شرکت چیزی ننوشتی! از این طرز برخورد واقعا خسته شدم!
مجبورم توضیح بدم که شاید سال پیش من اولین نفری بودم که راجع به اعتصاب اون‌ها نوشتم و اعلامیه‌ای که اسامی 17 نفر از دستگیر شدگانشون رو نوشته بود تو وبلاگم گذاشتم. اون‌موقع هنوز نوشتن راجع به رانندگان شرکت واحد "مُد" نشده بود و کسی این اعلامیه را جدی نگرفت و محلم نگذاشت. تازه حدود شش هفت ماه بعد این قضیه‌ جزء افتخارات وبلاگ‌ها در اومد که راجع بهش بنویسن. دقیقا مثل جریان اکبر گنجی که وقتی من در موردش می‌نوشتم مورد لعن و نفرین قرار می‌گرفتم که این‌آقا پاسدار و سرکوبگر و جزب‌اللهی بوده و از تو بعیده راجع بهش بنویسی! بعد که جریان گنجی هم " مُد"‌ شد، همون‌ها بهم ایراد می گرفتند که چرا از گنجی کم می‌‌نویسم(!!) در مورد آرش سیگارچی هم همین اتفاق افتاد!(که اصلا باورم نشد بعد از این همه افشاگری جمهوری اسلامی روش بشه بازم بندازتش زندان)... راجع به مجتبی سمیعی‌نژاد هم همین‌طور.
من وقتی می‌بینم جریانی رو شده و همه جدی‌‌ش گرفتن دیگه دلیلی نمی‌بینم بی‌خودی برای مطرح شدن اسمم(تازه اسم مجازی‌ام) خودمو جلو بندازم.
تازه مگه من چقدر اطلاعات راجع این نوع جریان‌ها دارم! چقدر آنلاینم که به اخبار هر ساعت احاطه داشته باشم؟!
وقتی در مورد مبارزات کارکنان شرکت واحد وبلاگی درست می‌شه دیگه وظیفه‌ی من اینه که همه رو به اونجا ارجاع بدم!چه لزومی داره خودم بیام اونا رو عینا کپی کنم.
این کارا رو واگذار می‌کنم به موج سواران و کسایی که هر شب کنتورشونو چک می‌کنن و یواشکی شماره‌شونو بالا می‌برن و دم‌به‌دقیقه آپ‌دیت می‌کنن که تو بلاگ‌رولینگ اسمشون بیاد بالا.
- یه چیزی هم بگم. مردم تو کوچه‌بازار خیلی بیشتر از اینجا احتیاج به افشاگری دارن. توی این مدت شاید در بیشتر از بیست‌ سی تجمع دوستانه( مهمونی و کلاس و...) راجع به اعتصاب راننده‌ها و دستگیری‌ها و دوباره‌به زندان رفتن آرش سیگارچی گفتم ولی متاسفانه 90 درصد مردم از جریانات خبر ندارن. من که بیشتر فعالیتم رو در زندگی حقیقی متمرکز کردم.
ترو خدا نیاییم نوشتن از این جریانات رو وسیله‌ای برای تفاخر و پز قرار بدیم!
بعدش...
- بهتره این فشارها رو روی روزنامه‌نگارهای وبلاگ‌دار بیارید که به جای تیکه کردن تعارف و نون قرض‌دادن به همدیگه این جریان‌ها رو در روزنامه بنویسن. این‌جوری اخبار به سرعت بین مردم پخش می‌شه( به رادیو تلویزیون که امیدی نیست)

3- دیگه تو مود نوشتن نیستم خوشبختانه:) مگه اعصاب واسه آدم می‌ذارن!

اما نه... لینک‌هایی که در مورد اعتصاب راننده‌ها به دستم رسیده بگذارم بعد برم.



*- تحصن کارکنان شرکت واحد در مقابل وزارت کار.

**- بيش از 30 نفر از بازداشت شدگان ديروز که در زندانند، به شدت زخمی شده اند .

***- بیانیه حزب کمونیست کارگری ایران درمورد اعتصاب کارگران واحد و سرکوب اعتصاب. در سایت روزنه.

****- بیانیه‌ی جمعي از دانشجويان دانشگاه هاي تهران در مورد کارگران شرکت واحد اتوبوسراني تهران و حومه. ایران تریبون.

*****- گزارش اختصاصی آشوب از اعتصاب رانندگان و کارگران شرکت واحد.

******- نامه کنگره کار کانادا به احمدی نژاد در اعتراض به حبس اسانلو .

*******- کارگران...

********- سندیکای اتوبوس‌رانی ...

جمعه، بهمن ۰۷، ۱۳۸۴

گل باغ آشنایی

1- گل من میان گل‌های کدام دشت خفتی؟
به کدام راه خواندی
به‌کدام راه رفتی؟...

گل‌باغ آشنایی، گل من کجا شکفتی؟
که نه سرو می‌شناسدت
نه چمن سراغ دارد
نه کبوتری که پیغام تو آورد به بامی
نه به دست مست بادی گل آتشین جامی
نه بنفشه‌ای نه بویی
نه نسیم و گفت‌‌و گویی
نه کبوتران پیغام
نه باغ‌های روشن
گل‌من میان گل‌های کدام دشت خفتی؟...
(م.آزاد)
شنیده بودم فرمانداری کرج اجازه نداده پیکر م. آزاد در امامزاده‌طاهر دفن بشه. برای همین وقتی برای تشییع‌جنازه‌ی عزیزی اونجا رفتم دنبالش نگشتم. موقع رفتن پایم گلی شد و موقع برگشتن خواستم از اون کپه گل باز هم بگذرم، دیدم کاغذی که به چوبی وصله دمر افتاده.
کاغذ رو برگردوندم. رویش نوشته بود:" درگذشت شاعر نام‌آشنای معاصر م.آزاد را تسلیت می گوییم. کانون پرورش کودکان و نوجوانان."
گور تازه بود و هنوز سنگ نداشت. نزدیکی‌های گور شاملو، احمد محمود،‌ صفرخان، گلشیری و مختاری و پوینده و...


2- روی گلدان مقبره‌ی شاملو دختر و پسری تنگ در بغل هم نشسته بودن و بوسه‌های عاشقانه رد و بدل می‌کردن.
به رهگذرها هم توجهی نداشتند.
چه اشکالی داره! داشتن برای روزی که کمترین سرودمان بوسه‌ است تمرین می‌کردن.

3- به‌طور تصادفی به قبر آغاسی هم برخوردم. سنگش خیلی جالب‌انگیزه. بالاش عکس آغاسی در حالیکه دو دستش بالاست و بالاترش نوشته: ایوالله!(تو عکس نورافتاره و ایوالله‌ش خوب دیده نمی‌شه.)
خانمی که براش گل آورده بود می‌گفت برای تموم تشییع‌جنازه‌های هنرمندا به این گورستان اومده وسابقه نداشته مثل زمان به خاک‌سپاری آغاسی مردم اومده باشن.

4- گزارش‌های خوب همشهری کاوه را در مورد جشنواره‌ی فیلم فجر در وبلاگش بخونید.

5- گذرگاه شماره 51 هم به سلامتی و میمنت و مبارکی منتشر شد. از دستش ندید.

6- ای آخ. تعداد رئیس‌جمهورا و نخست‌وزیرای زن روز به روز دارن زیادتر می‌شن.
اصلا این روزا مُده خانوما بیان رو کار.
انتخابات شیلی مشتی بود بر دهان یاوه‌گویان مردسالارپسند:)



گویا در انتخابات آینده‌ی ریاست‌جمهوری آمریکا هم رقبای اصلی هیلاری کلینتون و کاندولیزا رایس خواهند بود.
آقایون یه کمی برن کنار بذارن باد بیاد:)


7- یهودی های دسیسه گر و اتاق های گاز خیالی، نگاهی بر انکارگرایان پدیده ی هولوکوست...

8- نخستين مهمان كنفرانس هولوكاست در ايران، يک نئونازی آلمانی...

۹- نمی‌دونم کدوم آدم عاقلی مياد اتفاقی که افتاده و هزاران عکس و مقاله‌ در موردش وجود داره بالکل منکر می‌شه؟
احمدی‌نژاد با اين کاراش باعث شد که کليمي‌ها بيشتر مطرح بشن. خود من تو این مدت کلی مطلب و عکس به دستم رسید و ماجرايی که متعلق به سال‌ها پيش بود برام زنده شد.
و همین‌طور احساس نفرت از نژاد پرستی و جنگ در هر نقطه از جهان و لزوم آزادی عقيده برای همه .
پ.ن.
حالا که دیوار حاشا بلنده از فردا مد می‌شه که بگن:
- اصلا در بم زلزله‌ای اتفاق نیفتاده!
قراره کارشناسی از آمریکا بره انگلیس و شهادت بده زلزله‌ی بم هرگز اتفاق نیفتاده و عکس‌ها همه مونتاژن. ایران خواسته با پراکندن این شایعه پولی در بیاره.
- کشتی تایتانیک هرگز غرق نشده و این کلک جیمز کامرون بوده که فیلمش بیشتر فروش کنه!
- جنگ جهانی اول و دوم قصه‌ای بوده که روزی مادربزرگ شنل‌قرمزی براش تعریف کرده بوده و حالا به عنوان حقیقت جا زده شده!
- کشتار حلبچه از اساس دروغ بوده.
- ...
-...

۱۰- دوربين دات نت و عکس‌هايی از جشنواره سينمايی...

۱۱- يکی از بهترين طنز‌های تاريخ بشريت:
امسال سالگرد انقلاب ۲۲ بهمن افتاده به ۱۲ بهمن:)
ياد روزهای دبستانم افتادم. نزديکی‌های عيد به یکی از همکلاسی‌ها می‌گفتيم می‌دونی امسال چهارشنبه‌سوری افتاده دوشنبه و بعد که طرف هاج و واج می‌موند می‌زديم زير خنده!

12- چطوری می‌تونید سر حاج‌آقای ثبت احوال شیره بمالید و اسم خارجی روی فرزنداتون بگذارید:)

یکشنبه، بهمن ۰۲، ۱۳۸۴

اینترنت در کل شهر قطع بود



۱- با این عکسه حالا آبچینوس باید جلوم لنگ بندازه:)
کم‌کم باید به فکر باز کردن مغازه‌ی لنگ‌فروشی باشم!

۲- امت قهرمان جهان
حدود يک هفته ما ساکنین شهر کرج به اينترنت دسترسي نداشتيم.
چرا هیچکی به فکر ما نبود!؟ نه پتیشنی٬ نه اعلام همبستگی‌یی٬ نه اعلام انزجاری٬ چیزی!

۳- اما وبلاگستان عجب خبراييه:)
رفتم وبلاگ سبيل‌طلا و از اونجا پرتاب شدم به يه‌عالمه وبلاگ ديگه... حالا حالاها باید بخونم...
قبل از قطع شدنم هم جریان نیک‌آهنگ و هودر و دات و ...
هر کدوم از اين بحث‌ها و جدل‌ها شايد به نظر خسته‌کننده و کاهنده‌ی روح به نظر بياد. اما بعدا که جو آروم شد می‌بينی کلی چيز ميز ياد گرفتی و به معلوماتت اضافه شده. می‌فهمی چقدر آدم‌ها متفاوتن چقدر عقاید متفاوتی دارن .
بايد اين تفاوت رو به رسميت بشناسی! چقدر باید برای این کار تمرین کنیم!
جالب‌ترين قسمت‌های اينجور مباحث اظهارنظرهای کساييه که پابرهنه‌(فقط برای مطرح کردن خودشون و نه ابراز عقیده) می‌پرن وسط:))

۴- آدرس ای‌ميل رئيس‌جمهورک محبوبمون

۵- حميد جان پوريان٬ حالا يه چيزی برای اتاقک سبزم بگو!


جمعه، دی ۲۳، ۱۳۸۴

خوش به حال سردار احمد کاظمی

1- همانا که بهترین ِ شما بدترین شمایانند
و بدترین شما بهترین ِ ایشان!
(زیتون العابدین)
ـ تقصیری ندارید! از بس جملات درست حسابی نشنیدید مدتی طول می‌کشه این جمله‌ی نغز رو درک کنید! :ـ)

2- امروز حاج‌آقا محسن رضایی با قیافه‌ی حق‌به‌جانبی در تلویزیون در رثای سردارحاج‌ احمدکاظمی فرمانده‌ی نیروی زمینی سپاه می‌فرمود:
حاج احمد اصلا دلش شهادت می‌خواست. آخه به چه زبونی باید می‌گفت؟ صدها بار در باغ شهادت رو کوبید و کسی نشنید. اون‌قدر در را کوفت که بالاخره همسایه‌ها هم از خواب بیدار شدن!
خلاصه نیم‌ساعت راجع به در کوفتن صحبت کرد... تا رسید به سقوط هواپیمایش در حومه‌ی شهر ارومیه. و اینکه بالاخره به آروزش رسید و به دوستش شهید باکری پیوست.

3- اسمشومبر هم در مراسم ختم کشته‌شدگان سقوط هواپیمای فالکن(حالا خوبه سی‌ 130 نبود وگرنه سقوط می‌کرد) با لبخندی بسیار دلنشین(!) به خانواده‌هاشون تبریک می‌گفت که خوش‌به حالشون! کشته‌شده‌ها اینقدر لیاقت داشتن که شهید شدن!
طفلکی تموم اعضای خانواده کشته‌شدگان هق‌هق گریه می‌کردن و اسمشومبر با خنده‌ای ملیح می‌گفت: شما ببینید. آخه فرمانده‌ی نیروی زمینی سپاه چقدر شایسته بوده که همراه با نیروی هوایی‌ها به افتخار شهادت نائل شده!(جدا"؟ چرا من تاحالا به این نکته‌ش فکر نکرده بودم!)
به اون‌ها نوید می داد که در اون دنیا با حضرت پیغمبر محشور می‌شن.( من که شنیده بودم اونایی که تو بهشتن اون‌قدر با حوری‌های بهشتی سرگرمن که وقت نمی‌کنن با ریشو پشموها حشرونشر داشته باشن. چرا نوید الکی می‌دی؟)
سرلشکر صفوی و قالیباف و یه سری بادمجون دور قاب چین همیچین دور اسمشومبر جمع شده بودن و با حرفاش اشک می‌ریختن که انگار او صاحب عزاست!

4- اگه شهید شدن خوبه! چرا خودشون نمی‌شن. کافیه خودشون هم یه هواپیمای اسقاطی سوار شن! پس چرا این‌قدر دستور می‌دن قبل از پرواز هواپیما رو چک کنن؟ نکنه از محشور شدن با پیغمبر خوششون نمیاد؟

5- مهماندارهواپیمایی چند وقت پیش تعریف می‌کرد:
چند سال پیش دستور داشتیم بریم فامیل‌های رفسنجانی رو برداریم و ببریم مشهد برای زیارت. تعداد زیادی زن چادری با سرو وضع روستایی وارد باند شدند. هر چه منتظر شدیم دیدیم سوار نمی‌شن. با بقچه بندیلشون همون دور دورا وایساده بودن و با ترس و بدبینی به هواپیما خیره شده بودن و با هم پچ‌پچ می‌کردن. هر کاری کردیم سوار نشدن. رفتیم کاپیتان رو صدا کردیم. کاپیتان گفت چرا تشریف نمیارید. زنی که به نظر میومد ریاست و بزرگ اون عده رو بر عهده داره. اومد جلو و در حالیکه روشو کیپ گرفته بود با صدایی لرزان گفت: این هواپیما چند موتوره‌ست؟ نکنه بی‌موتوره؟ کاپیتان در حالیکه‌ خنده‌ش گرفته بود. موتورهای گنده‌ی هواپیما رو نشونش داد و براش شمرد: این یک،‌ این دو، این‌سه، اینم چهار.
زن برگشت به طرف فامیل‌هاش و درحالیکه دستاشو به نشانه‌ی" بیایید" تکون می‌داد با جیغی‌ترین صدا داد زد:
- آهااااای‌ی‌ی، صغرایو، کبرایو، سکینه خانم... نترسید، بیایید، چهار موتوره‌ست...

6- همین مهماندار تعریف می‌کرد:
یک‌بارقبل از تحویل سال اسمشو مبر رو بردیم مشهد. موقعی که می‌خواست پیاده بشه خبر رسید که ایشون از پرواز بسیار راضی بودن و هوس کردن به همه‌مون عیدی بدن. باید جلو راهشون صف ببندیم و عیدی‌مونو بگیریم.
همه دلمون رو صابون زدیم که حداقل نفری یه تراول‌چک می‌گیریم. ایشون از اول صف شروع کردن به عیدی دادن.
از گوشه‌ی چشم ‌دیدم ایشون از کیسه‌ای سکه درمیارن و تو دست هر یک از پرسنل هواپیما می‌ذارن. گفتم ای‌بابا سکه‌ی بهار آزادیه( اون موقع خیلی ارزون‌تر از حالا بود) ولی خوب به رسم ادب باید می‌گرفتیم و تشکر می‌کردیم. وقتی نوبت به من رسید و سکه رو در مشتم گذاشت. به نظرم اومد باید دو و نیم پهلوی باید باشه. خیلی بزرگ‌تر ازیک بهار بود. بازم دمش گرم. تشکر کردم. خلاصه ... سکه‌ی همه رو داد. وقتی مطمئن شدیم که رفته. همه‌مون مشتامون رو باز کردیم. به همه‌مون از دم، از کاپیتان بگیر تا بقیه یکی یک سکه‌ی 10 تومنی( برابر با یه سنتی) نو داده بود. عین یخ وا رفتیم.
(چقدر ولخرجه!)

7- یه تبلیغ بد تلویزیون
آگهی یه شرکت بیمه‌ست. رئیس شرکتی ترو تمیز نشسته پشت میزش که بهش خبر می‌دن مخزن شماره 2 آتیش گرفته. ایشون نه تنها ناراحت نمی‌شه که با لبخندی بسیار ملیح زنگ می زنن به منشی و می‌گن لطفا به بیمه‌ی سینا(اگه اسمشو اشتباه نکرده باشم) خبر بدید. و با فراغ بال و لبخندی می‌خواد تکیه بده به صندلی که چیز کم‌اهمیتی به فکرش می‌رسه. گوشی و بر‌می‌داره و به منشی زنگ می‌زنه که بعدش اگه شد به آتیش‌نشانی هم خبر بده!
نه کنجکاو شد بدونه کسی هم زخمی شده. نه به خسارت فکر کرد و نه نگران چیز دیگه‌ای. یعنی فقط پول برگرده قضیه حله!

6- نمی‌دونم این مونتاژ شب‌های برره رو کی‌ می‌کنه:
در یه قسمت ببری خان میاد پیش سالار خان در حالیکه یه کاپشن سرخپوستی ریش‌ریش قهوه‌ای تنشه. در دو سه سکانس بعد نشون می‌ده که کولی اومده تو برره و تازه کاپشنه رو برای فروش آورده. سر خریدش هم بین سردارخان و سالارخان دعوا می‌شه. نصیب سالارخان می‌شه و در اواخر برنامه می‌ده‌تش به ببری که تنش کنه و بشه بادی‌گاردش.

در یه قسمت دیگه. نظام دوبرره به قهوه‌چی می‌گه بهش چایی نخود بده. در پلان بعدی داره با نعلبکی چاییشو می‌خوره و نصفش هم تموم شده و در پلان بعدی تازه قهوه‌چی بهش چای‌نخودشو می‌ده.

در یه‌جا که یکی از شخصیت‌های پول‌دوست برره پولی رو به‌زور از یه نفر می‌گیره و ناغافل یکی از اسکناس‌ها از دستش می‌افته. هنرپیشه مردده. منتظر کات کارگردانه. حتما فیلم تو دوربین کم بوده که کارگردان کات نمی‌ده. بازیگر هم به خودش زحمت نمی‌ده پولو از رو زمین برداره( شاید می‌ترسه از تو کادر بره بیرون) و همین‌طور این پلان رو می‌ذارن تو فیلم.

7- اینجا تقریبا 5 روزه داره برف میاد. مشکلی که هست اینه که در سطح شهر برف جاده‌های آسفالت آب شده و اینجا نه. کلا تو شهر خیلی کمتر برف اومده.
ماشین تو سربالایی باید هفتاد بار گیر کنه تا با کج و راست شدن بیاد بالا.
ولی منظره‌ی برفی خیلی قشنگه. و همینطور سرسره‌بازی تو سربالایی خیلی لذت‌بخشه. ا ینجاها که تقریبا خلوته. فقط عشاق خودشونو می‌رسونن اینجا و با هم خلوت می‌کنن.
فکر کنم فردا جمعه همه برن پیست سرسره‌بازی کوه نور. منم شاید رفتم.

8- ای خدای شعرهای خوب
ای قبیله‌ی غمگین شعرهای آسمانی
لعنت به من
که اگر روزی
به چیز دیگری
جز ایمان بیندیشم...

افسوس بر من
که در انتخاب رنگ‌ها
به‌جز رنگ ابرها
به رنگ دیگری هوس کنم...

هرگز از مکان من سخن مگو
ای صحرای ستاره‌های پیر
هرگز از مکان دیگری
جز آسمان سخن نخواهم گفت
که من آسمانی‌ام
و شعر من
ندای غمگین ستارگان‌ست...

ای آسمان
ای وسیع
در انتهای صداقت
نام کدامین ستاره است
که در زبان شب
تکرار می شود
نام تنهایی کدامین ستاره است
اینک، بر زبان شب...

ای گسترش
با ابرهای مسافر
به زبان مکان من سخن مگو
ای آشنا
به تنهایی من
هرگز، هرگز
سخنی جز آسمان نخواهم گفت...
(حسین فلاحی)


پ.ن.
۹- گزارشی از نمایشگاه زندگی و آثار آلبرت اینشتین در برن- درنا کوزه‌گر

نظرها