1- انسان زادهشدن، تجسّد وظیفهبود:
توان دوست داشتن و دوست داشته شدن
توان شنفتن
توان دیدن و گفتن
توان اندهگین و شادمان شدن
توان خندیدن به وسعت دل،
توان گریستن از سُویدای جان
توان گردن به غرور برافراشتن در ارتفاع شکوهناک فروتنی
توان جلیلِ به دوش بردن بار امانت
و توان غمناک تحمل تنهایی!
تنهایی
تنهایی
تنهاییی عریان...
انسان
دشواری وظیفه است...
(احمد شاملو)
2- متاسفانه یکی دیگه از بلاگرها دستگیر شد.
محمدرضا فتحی نویسندهی وبلاگ ساوهجم...
اتهام: نوشتن حقایق و عقایدش در مورد شهرش ساوه!
عجیبه٬ آخرین پستهاش که در مورد احضارش به کلانتری ساوه نوشته بود غیب شده. شایدم کار دوستای خودش باشه.
3- ادامهی بحث شیرین شیوهی نگارش فارسی
جاوید کتابلاگ یکتنه داره به شیوهی نگارشی که بزرگان توصیه کردن مینویسه.
جوابیهی ف.م.سخن به جاوید خوندیه.
4- مصاحبهی اسد و پسرش بیلی با ناصر خالدیان.
مصاحبهی اسد و بیلی با ف.م.سخن. قسمت اول... قسمت دوم... و قسمت سوم.
5- وقتی ملا حسنی مثل زیتون مینویسه....نخندید. فردا نوبت شماست:) در عوض منم سعی میکنم زیاد نخندم!
6-کامنت ولگرد در نظرخواهی مطلب چهارده فروردین خیلی برام جالب بود:
زيتون خانم:
جدی:
گاهی قکر ميکنم نوشتن یاخلق هر اثر هنری مثل حامله شدن است... و اثر بوجود آمده مثل فرزند هنرمند است .البته سقراط هم مثل من !! فکر میکرده...
.........
شوخی!!!
گاهی این وضع حمل ها زیاد راحت نیست
درد هم دارد...
ولی میبینم زایمانهای تو گویا بدون درد است . و بچه راحتی وضع حمل میکنی .و جالب اینکه که از هر چیزی هم تو حامله میشی!!.....
ولی من پدرم در میادمثل تو یکی بزام....
راستی پدر بیشتر بچههام هم تو هستی!! (زیتون:آقا، این یه تهمت بزرگه! بهخدا من ولگردو کاریش نکردم...بیگناهم... حاضرم نوشتههامونو ببریم آزمایش DNA ! )
...........
جدی:
البته نويسنده يا هنرمند را گاهی چيزی ساده ای میتواند باردارکند
و از یک موضوع ساده یک معمای پیچیده بسازد. واثری را بهوجود بیاورد
......
شوخی
من از تو تعجب میکنم که چه راحت میتونی بچه به دنیا بیاوری.
این چیزهایی که تو رو بار دار میکنه
چرا همه را نمیتونه حامله کنه!!
البته خيلی نويسندهها هم هستند که حامله ميشوند ولی بچهشان دنیا نیامده سقط ميشه!!
..........
بازهم شوخی
مثلا ميان اين ۷ بچه که که اين دفعه اینجا من میبینم.
بچه اول و هفتم که مال شاملو است. به تو مربوط نیست.
بچه چهارم و یه بچه دیگه که اینجاست که مال تو نيستند تو فقط قابله هستی.
ولی من از اوون بچه پنجمات که بعد از سفر خوزستان بدنیا آوردی خیلی خوشم آمد...
زیتون: ولگردجانَ منم از بچههای تو خیلی خوشم میاد. فکر میکنم از بچههای من خوشگلترن:))
7- آرامگاه دانیال نبی در انسایکلوپدیای کلیمیها. لینک از فیروز.
8- خیلیها امسال عید برای مسافرت رفتن جنوب ایران. چند نفر ایمیل برام دادن و راجع بهش نوشتن. و بعضیا لینکهایی معرفی کردن.
از این میون، سفرنامهی موومان پنجم خیلی برام جالب بود. بخصوص که در مورد چند شهر خوزستان که خیلی دلم میخواست برم ولی جور نشد، نوشته. مثل ایذه، شوشتر و مسجدسلیمان... عکسهای خیلی خوبی هم گرفته و تو وبلاگش گذاشته.
9- یوما، یوما! اَنا اُریدُ واحد سَمبوسه!
(یعنی: مامان،مامان! من یهدونه سمبوسه میخوام!)
این جمله رو یه بچهی عرب خوزستانی در خرمشهر در حالیکه چادرمامانشو چسبیده بود، مرتب میگفت و اشک میریخت و مامانش محلش نمیذاشت و همینطور میرفت. از وقتی این جملهرو شنیدم مگه هوس سمبوسهخوردن ولم میکرد. هر یه ساعت به مامانم به شوخی میگفتم: یوما،انا ارید واحد سمبوسه! مامان منم محلم نذاشت:)) گفت تو که دائم باید دهنت بجنبه، بذار وقت ناهار بشه بعد!… اما بابام بعد از یه مدتی به یه بهانهای رفت برای همه خرید. ولی به یاد بچههه مگه از گلوم پایین میرفت…
10- بقیهی سفرنامهم بمونه برای دفعهی بعد. فقط یه کاری کنید.
انگشت سبابهتونو بذارین پایین گونهتون، نزدیک به لب. آهان… خوبه.
حالا چشماتونو درشت کنید و پشت سرهم پلک بزنید. آهان… خوبه… نه نه… خوب نیست… با ناز و غمزه، نه مثل ماشین. خوب شد.
حالا با همینحالت شعری که میگم بخونید. موقع خوندن لطفا کلهتون رو با کرشمه تکون بدید:
خاطرات جنوب محاله یادم بره
اون همه شور و حال محاله یادم بره…
جادههای جنوب محاله یادم بره
اون همه شور و حال محاله یادم بره…
تبریک میگم شما واسه خودتون یه پا حُمِیرایید :)
۱۱- گزارشگران بدون مرز٬ تعدادی وبلاگ مدافع آزادی را که به زبانهای فارسی٬ انگليسی٬ فرانسه٬ آلمانی٬روسی٬ عربي مینويسنَ انتخاب کردن. از ايران ۲۱ وبلاگ انتخاب شده:
استيچه- مجتبی سمیعینژاد
اکنون - شهرام رفیع زاده
اميد معماريان
پنجره ی التهاب- آرش سیگارچی
خورشيد خانم
روزگار ما- بیژن صف سری
روزنامه نگار نو- مصطفی قوانلو قاجار
زيتون
سردبير خودم- حسین درخشان
سرزمين آفتاب
شبنامه ها- روزبه میر ابراهیمی
شبح
شبنم فکر
طنين سکوت- حامد متقی
فانوس - وبلاگ گروهی
قاصدک
وبنامه- محمدرضا نسب عبدالهی
وبنگار- فرهاد رجبعلی
ياداشت های نيک آهنگ کوثر
راستشو بگم افتخار میکنم که اسم وبلاگ من هم در بين اين اسامی هست. ولی فکر میکنم خيلیهای ديگه شايستهتر از من باشن.
من کلا با انتخاب وبلاگی که نسبت به وبلاگهای دیگه برتر خونده بشه هميشه مخالف بودم و سعی کردم برای اینجور مسابقاب تبليغ نکنم ولی اينيکی چون به اسم آزاديست و باعث تشويق بلاگرها به آزادانديشي و آزادمنشانهنويسی میشه معرفيش میکنم.
میتونيد بريد اينجا و رای بديد.
پنجشنبه، فروردین ۱۸، ۱۳۸۴
چهارشنبه، فروردین ۱۷، ۱۳۸۴
سفرنامه خوزستان
ادامهی سفر زیتونو پولو
(یه وقت با زیتونپلو و عدسپلو و اینچیزا اشتباه نشه !)
در نوشتهی قبلی یادم رفت بگم قبل از خرمآباد از بروجرد هم رد شدیم. قبلا بروجرد رو دیدهبودیم و از بازارش هم چند تا ظرف مسی کارِ دست خریده بودیم. برای همین واینسادیم. ولی هر چیگشتم اون قوری بزرگه رو که قبلا در اول ورود به شهر دیده بودم پیداش نکردم. نکنه شکسته؟
بعد رفتیم جغلوندی و بعد خرمآباد با مردم ساده و کاری و خوشلهجهش. نموندیم. رد شدیم فقط. باید شب به خوزستان میرسیدیم.
نزدیکیهای خرمآبادآبشار چالانچولان خیلی زیباست٬ با آب خنکش سر و صورتی صفا دادیم. و تشنگی برطرف کردیم.
تپهها و مراتع سبز و پر از درخت و گوسفندهای در حال چرا...
وقتی به سمت اندیمشک میرفتیم همه تن چشم شده بودم.
اینطور به نظرم میومد که فصل بهار با دور تند به فصل تابستون تبدیل میشه. درختهای لخت و بدون جوانهی کرج در خرمآباد تبدیل به درختهای پرشکوفه شده بودن و هر چه جلوتر میرفتیم برگای درختا بزرگ و بزرگتر میشدن. در خوزستان درختا کاملا تابستونی بودن. پر از شاخ و برگ و پر از سایه و بعضیاشون پرمیوه.
میدون بزرگ اندیمشک که پر از مجسمههای رزمنده و توپ و تانک بود و نشون میداد وارد استانی شدی که یه زمان جنگ رو تجربه کرده.
دزفول خیلی سبز و خرم بود. عین شمال...
اسم دزفول قبلا دژپل بوده. اولین دانشگاه جهان یعنی جندی شاپور اول در این شهر تأسیس شده. (در واقع گندیشاپور بوده، عربها هر جا گافی دیدن بهجاش جیم گذاشتن!) هنوز خرابههای این دانشگاه در 18 کیلومتری جنوب شرقی دزفول دیده میشه.
دزفول یه زمانی پایتخت هم بوده. زمان یعقوب لیث صفاری.
بعد رفتیم شوش...
شوش یکی از قدیمیترین شهرهای جهانه. باستانشناسا قدمت اونو 6000 سال تخمین زدن.
بالاترین نقطهی شهر شوش تپهایه که حدود 8 متر از زمینهای مجاور مرتفعتره و ششهزار سال پیش نیایشگاه یا زیگوراتی روی اون بنا شده. کمکم مردم از جاهای دیگه برای اقامت بهاونجا اومدن. باستانشناسان فرانسوی اسم این تپه رو "آکروپل" گذاشتن، به معنی "شهراصلی".
بعدها هخامنشیان(اردشیر و خشایارشا) کاخ آپادانا رو بر روی اون ساختن. کاخ از 22 ستون سنگی عظیم و بلند و سرستونهایی سنگی به شکل گاو دو سر درست شده.
تخت جمشید بعدها از روی الگوی این کاخ طراحی و ساخته شده. منتها به جای 22 ستون ، صد ستون داره.
نزدیکترین کوه سنگی به این مکان بیشتر از 50 کیلومتر از شوش فاصله داره و اینکه این سنگهای عظیم رو با چهوسیلهای حمل کردن جای تعجب داره. شاید از طریق سه رودخونه ی پُر آبی که از میون شهر شوش میگذره یعنی رودخونههای دز، کرخه و شاهور.
حکومت فعلی اصرار داره اسم رودخونهی شاهور، شائوره. و روی نقشه هم شائور نوشتن. ولی همهی مردم بهش شاهور میگن.
در زمان پادشاهی داریوش شهر شوش به پایتخت زمستونی انتخاب شده بوده.
در هزارهی چهارم پیش از میلاد تا اولیل دورهی اسلامی، این شهر به عنوان یکی از مهمترین شهرهای تاریخ بشر و همینطور مرکز امور مذهبی شناخته میشده.
ولی حالا...
باید بری و ببینی که چطور این ستونها و سرستونها زیر آفتاب داغ دارن ترک میخورن و هیچگونه محافظتی نمیشن. باید بودی و میدیدی که چطور یه کاروان بسیجی اومدن و این سنگا رو مسخره میکردن و از طناب رد شدن و رفتن سوار گاوای سنگی شدن. می خندیدن و کاری از دست راهنماها بر نمیومد.
باید بودی و میدیدی که چطور بچههای ده یازده ساله میرفتن تکههایی از سنگای ترک خورده رو برمیداشتن و تو جیبشون میذاشتن.
آقایی که این مناظر رو میدید، با تاسف گفت همون بهتر که خارجیها آثار عتیقهی ما رو به تاراج ببرن و در موزهها نگهداری کنن، چون اونا قدرشو بهتر از خودمون میدونن . میگفت اینا عرضهی نگهداری اینجور چیزا رو ندارن. نه بودجهی درست حسابی براش در نظر میگیرن و نه اصلا آثار باستانی قبل از اسلام براشون مهمه.
برای اثبات حرفاش. راهنمایی که همونجاها بود صدا زد و گفت خدا وکیلی تو عید روزی چند بازدید کننده دارید؟ راهنمای سبزهرو گفت گاهی تا روزی صدهزار تا.
آقاهه گفت: جون من راستشو بگو از این صدهزار نفر چندتاشون آخوندن؟
راهنما فکری کرد و ه انگار به کشف جدیدی نائل شده باشه با خنده گفت والله من تاحالا آخوندی این ورا ندیدم.
آقاهه به ما گفت: عرض نکردم؟ اینا اصلا هیچچیز ِ قبل از اسلام رو قبول ندارن و چشم ندارن ببینن. اگه از دستشون بربیاد و از افکار عمومی نترسن همه رو میزنن خراب میکنن عین طالبان.
بعد از پسره پرسید: خارجیها چطور؟ پسره گفت "تا قبل از حادثهی 11 سپتامبر اینجا پر میشد از خارجی. چقدر هم دقیق تماشا میکردن و لذت میبردن. یادمه یه خانم آمریکایی اومد دو روز تموم از صبح تا شب جلوی هر اثر دو ساعت کامل هاج و واج میموند و یادداشت برمیداشت. خارجیها جوری تو بهر اشیاء قدیمی میرن که بمب هم پیششون بترکونی تمیفهمن. مردی رو دیدم که با دیدن این اشیاء اشک از چشماش اومد.. گاهی مجبور میشدیم شبا به زور بیرونشون کنیم. بلیت بازدید از نمایشگاه هم بود 3000 تومن. بعد از 11 سپتامبر با اینکه بلیت رو کردیم 200 تومن خیلی کمتر میان."
االبته من خودم تک و توکی خارجی تو بازدیدکنندهها دیدم. یه پسر آمریکایی اومده بود باموهای چهلگیس بور، بلند تا کمر:) به پرپشتی و قشنگی موهاش حسودیم شد. من هر وقت موهامو میخوام چلگیس کنم 17 گیس بیشتر نمیشه! از پشتسر عکس ازش گرفتم ولی کمی تار افتاده... ا... چی داشتم میگفتم. این پسره حواسمو پرت کرد...
خلاصه که وضع آثار تاریخی در ایران بسیار درام و اسفناکه!
به رفتار مردم تو موزهها دقت کردم. بیشترشون پفکی چیپسی دستشون بود و با خالهخانباجیهای فامیل در حال غیبت نگاهی بیتوجه به این عتیقهها میکردن و یه کنجکاوی کوچولو هم به خرج نمیدادن.(البته نه همه! مثلا خودم:) )
حالا ببینیم اصلا این ویرانههای باستانی شوش چهطور کشف شد... یاد حرف زدن خانممعلمها افتادم:))
بله عزیزان منَ٬ همونطور که میدونید آرامگاه یکی از پیغمبرهای قدیمی به نام دانیال نبی در شوش و نزدیک به این تپه است.
دانیال یه اسم عبریه. معنیش میشه "خدا حاکم منه"
اینطور که مذهبیون میگن، دانیال یکی از پیغمبرهای بزرگ بنیاسرائیل در قرن هفتم قبل از میلاد بوده. دربار نبوکد نصر پادشاه بابل اونو به اسارت میگیره و دانیال در علوم و زبان مقدس اون دوره از همه جلو میزنه و پادشاه بابل ازش خوشش میاد و... بعله...
بعدها دانیال همراه عدهای از قوم یهود به ایران مهاجرت میکنه و همگی در شهر شوش که اونموقع مقدسترین شهر محسوب میشده ساکن میشن و چند سال بعد دانیال در همونجا میمیره . آرامگاهش که به شکل مخروطی شکل یا کلهقنده بغل رود زیبای شاهور واقع شده.
من توش رفتم. خیلیها اومده بودن. بهش خیلی اعتقاد دارن بهطوری که اسم شهرشون رو شوشِ دانیال خطاب میکنن.
اومدن قسمتیش رو مردونه کردن و قسمتیش زنونه. در بدو ورود به قسمت زنونه، دیدم چند زن چادر مشکی زنجیر درست کردن و جیغ و داد میکنن و نمیذارن از یه نقطهای عبور کنیم. گفتم چی شده؟ گفتن وای...یه بچهاینجا جیش کرده. خواستم بگم جیش بچه تا 50 سال پاکه، ولی حوصله نداشتم و وارد صحن شدم. تو صحن هم دوتا خانم چادر مشکی وایساده بودن هی یادآوری میکردن مواظب کیفاتون باشین! اینجا دزد زیاده!
در و دیوار صحن رو پرکردن از شعارهای عربی "یاحسین" و این چیزا(زمان دانیال اصلا حسین نبوده!)و تموم کلمات عبری رو پنهان کردن. فقط یه شکافهایی گذاشته بودن که اگه چشماتو بهش نزدیک میکردی کوهی از اسکناسهای هزارتومنی و دوهزارتومنی و بقیه انواعشو میدیدی که مردم برای نذر توش میندازن .(لابد اینجا هم یه واعظ طبسی واسه خودش داره دیگه!)
جالبه که در قدیم مذاهب مختلف در ایران آزادانه در کنار هم به احترام زندگی میکردن و حالا در قرن بیستم اینا میخوان سر به تن هیجکس جز خودشون نباشه. حالا متاسفانه مردم شوش افتخار میکنن که اسلام حمله کرده و الحمدلله هیچ غیرمسلمونی در شهرشون نمونده.
حالا اینا چه ربطی به کشف ویرانههای باستانی شوش داشت؟
یه روز یه خاخام کلیمی به نام بنجامینبنجناح، برای بررسی وضع کلیمیان ایران به کشورمون میاد و موقع زیارت آرامگاه دانیالنبی برای گردش به تپهی نزدیک آرامگاه میره و آثار باستانی رو کشف میکنه. چه سالی؟ بین سالهای 1163 و 1173 میلادی.
به دولت ایران خبر میده. حالا عملیات اکتشاف کیشروع میشه؟1850 میلادی.
ماشالله ! چه دلگنده بودن. بیشتر از 700 سال بعد.
قسمتی از تمدن عیلامی، هخامنشیان و... کشف میشه. ولی ولش میکنن. چون همهچیز گم میشه. عین اون گولهبرف دورهی رضاشاه هی تعدادشون کم و کمتر میشه.
اینو یادم رفت بگم که شهر شوش بارها مورد تاخت و تاز و هجوم قرار گرفته. اولیش آشور بانیپال امپراطور آشور( خدا از سر تقصیراتش نگذره...) که زد تموم آثار مهمشو تخریب کرد ازون ور هم اسکندر کبیر هم اومد غارتش کرد( اسی، خیلی بدی...)
این پارازیتها نشونةی خستگیه:) بقیهش بهتره بمونه برای بعد...
نه... اینم بگم بعد برم.
از اونجایی که خارجیها قدر چیزایی که ما داریم بهتر میدونن. در سال 1897 یه هیئت باستانشناس فرانسوی به سرپرستی"ژاک دو مورگان" اومد ایران برای کاوش در شهر شوش.
وقتی دیدن ماها عرضه نداریم و تو این چیزا یولیم، قراردادی با دولت وقت بستن که یه مقدار پول بدن و در عوض هر چی پیدا کردن مال خودشون. و شروع میکنن به کاوش و برداشت عتیقهها و فرستادنشون به پاریس. خانم دومورگان هم با لباس مردونه پا به پای شوهرش زحمت میکشیده.
عدهای راهزن که میفهمن این اشیاء باارزشن، با اینکه اصلا نمیفهمیدن عتیقه چیه شروع به حمله به این هیئت میکنن و بعد از خون و خونریزی چیزهایی غارت میکنن،( لابد تو کاسههای سفالی هخامنشی دوغ میخوردن و بعد میشکستنش.. شاید هم واقعا مخالف انتقال عتیقهها به خارج بودن..)
ژاک دو مورگان تعدادی مأمور مسلح برای حفاظت استخدام میکنه. کار اونقدر بالا میگیره که راهزنا زن دومورگان رو میدزدن. دومورگان همراه افراد مسلح خودش و با کمک دولت ایران بعد از هزینههای بالا زنش رو آزاد میکنه. ژاک خان که عین ایرانیا عقیده نداشته زنی که از آدم دزدیدن دیگه به درد نمیخوره، نه تنها طلاقش نمیده و زن جدید و جوونتری نمیگیره، بلکه با هزینهی خیلی خیلی بالایی دستور میده در بالاترین نقطهی اون تپه قلعهای با دیوارهای بلند بنا کنن شبیه زندان باستیل فرانسه.( معماری ایرانی رو به فرانسه میفرسته و او بعد از مطالعهروی نقشهی ساختمان زندان باستیل به شوش میاد عین همونو روی تپه میسازه) که هم از زن و ناموسش حفاظت بشه، هم اشیاء عتیقه و هم بقیه اذنابش.
آقای دومورگان نامردی نکرده و دستور داده دیوارهای قلعه از آجرهای کشف شده دورانهای مختلف در شوش ساخته بشه... یعنی خودش درواقع یه آثار باستانی جدید ساخته:)
به نظر من بیاییم با این ستونها و سرستونهایی که همینطوری رو زمین ریختن دیواری، آثار باستانییی، چیزی بسازیم که اقلا اینجوری زیر آفتاب و باد و بارون خراب نشن!(معلومه دیگه خیلی خستهم...زیتون جان برو بخواب... دیگه داری قاطی میکنی...)
(یه وقت با زیتونپلو و عدسپلو و اینچیزا اشتباه نشه !)
در نوشتهی قبلی یادم رفت بگم قبل از خرمآباد از بروجرد هم رد شدیم. قبلا بروجرد رو دیدهبودیم و از بازارش هم چند تا ظرف مسی کارِ دست خریده بودیم. برای همین واینسادیم. ولی هر چیگشتم اون قوری بزرگه رو که قبلا در اول ورود به شهر دیده بودم پیداش نکردم. نکنه شکسته؟
بعد رفتیم جغلوندی و بعد خرمآباد با مردم ساده و کاری و خوشلهجهش. نموندیم. رد شدیم فقط. باید شب به خوزستان میرسیدیم.
نزدیکیهای خرمآبادآبشار چالانچولان خیلی زیباست٬ با آب خنکش سر و صورتی صفا دادیم. و تشنگی برطرف کردیم.
تپهها و مراتع سبز و پر از درخت و گوسفندهای در حال چرا...
وقتی به سمت اندیمشک میرفتیم همه تن چشم شده بودم.
اینطور به نظرم میومد که فصل بهار با دور تند به فصل تابستون تبدیل میشه. درختهای لخت و بدون جوانهی کرج در خرمآباد تبدیل به درختهای پرشکوفه شده بودن و هر چه جلوتر میرفتیم برگای درختا بزرگ و بزرگتر میشدن. در خوزستان درختا کاملا تابستونی بودن. پر از شاخ و برگ و پر از سایه و بعضیاشون پرمیوه.
میدون بزرگ اندیمشک که پر از مجسمههای رزمنده و توپ و تانک بود و نشون میداد وارد استانی شدی که یه زمان جنگ رو تجربه کرده.
دزفول خیلی سبز و خرم بود. عین شمال...
اسم دزفول قبلا دژپل بوده. اولین دانشگاه جهان یعنی جندی شاپور اول در این شهر تأسیس شده. (در واقع گندیشاپور بوده، عربها هر جا گافی دیدن بهجاش جیم گذاشتن!) هنوز خرابههای این دانشگاه در 18 کیلومتری جنوب شرقی دزفول دیده میشه.
دزفول یه زمانی پایتخت هم بوده. زمان یعقوب لیث صفاری.
بعد رفتیم شوش...
شوش یکی از قدیمیترین شهرهای جهانه. باستانشناسا قدمت اونو 6000 سال تخمین زدن.
بالاترین نقطهی شهر شوش تپهایه که حدود 8 متر از زمینهای مجاور مرتفعتره و ششهزار سال پیش نیایشگاه یا زیگوراتی روی اون بنا شده. کمکم مردم از جاهای دیگه برای اقامت بهاونجا اومدن. باستانشناسان فرانسوی اسم این تپه رو "آکروپل" گذاشتن، به معنی "شهراصلی".
بعدها هخامنشیان(اردشیر و خشایارشا) کاخ آپادانا رو بر روی اون ساختن. کاخ از 22 ستون سنگی عظیم و بلند و سرستونهایی سنگی به شکل گاو دو سر درست شده.
تخت جمشید بعدها از روی الگوی این کاخ طراحی و ساخته شده. منتها به جای 22 ستون ، صد ستون داره.
نزدیکترین کوه سنگی به این مکان بیشتر از 50 کیلومتر از شوش فاصله داره و اینکه این سنگهای عظیم رو با چهوسیلهای حمل کردن جای تعجب داره. شاید از طریق سه رودخونه ی پُر آبی که از میون شهر شوش میگذره یعنی رودخونههای دز، کرخه و شاهور.
حکومت فعلی اصرار داره اسم رودخونهی شاهور، شائوره. و روی نقشه هم شائور نوشتن. ولی همهی مردم بهش شاهور میگن.
در زمان پادشاهی داریوش شهر شوش به پایتخت زمستونی انتخاب شده بوده.
در هزارهی چهارم پیش از میلاد تا اولیل دورهی اسلامی، این شهر به عنوان یکی از مهمترین شهرهای تاریخ بشر و همینطور مرکز امور مذهبی شناخته میشده.
ولی حالا...
باید بری و ببینی که چطور این ستونها و سرستونها زیر آفتاب داغ دارن ترک میخورن و هیچگونه محافظتی نمیشن. باید بودی و میدیدی که چطور یه کاروان بسیجی اومدن و این سنگا رو مسخره میکردن و از طناب رد شدن و رفتن سوار گاوای سنگی شدن. می خندیدن و کاری از دست راهنماها بر نمیومد.
باید بودی و میدیدی که چطور بچههای ده یازده ساله میرفتن تکههایی از سنگای ترک خورده رو برمیداشتن و تو جیبشون میذاشتن.
آقایی که این مناظر رو میدید، با تاسف گفت همون بهتر که خارجیها آثار عتیقهی ما رو به تاراج ببرن و در موزهها نگهداری کنن، چون اونا قدرشو بهتر از خودمون میدونن . میگفت اینا عرضهی نگهداری اینجور چیزا رو ندارن. نه بودجهی درست حسابی براش در نظر میگیرن و نه اصلا آثار باستانی قبل از اسلام براشون مهمه.
برای اثبات حرفاش. راهنمایی که همونجاها بود صدا زد و گفت خدا وکیلی تو عید روزی چند بازدید کننده دارید؟ راهنمای سبزهرو گفت گاهی تا روزی صدهزار تا.
آقاهه گفت: جون من راستشو بگو از این صدهزار نفر چندتاشون آخوندن؟
راهنما فکری کرد و ه انگار به کشف جدیدی نائل شده باشه با خنده گفت والله من تاحالا آخوندی این ورا ندیدم.
آقاهه به ما گفت: عرض نکردم؟ اینا اصلا هیچچیز ِ قبل از اسلام رو قبول ندارن و چشم ندارن ببینن. اگه از دستشون بربیاد و از افکار عمومی نترسن همه رو میزنن خراب میکنن عین طالبان.
بعد از پسره پرسید: خارجیها چطور؟ پسره گفت "تا قبل از حادثهی 11 سپتامبر اینجا پر میشد از خارجی. چقدر هم دقیق تماشا میکردن و لذت میبردن. یادمه یه خانم آمریکایی اومد دو روز تموم از صبح تا شب جلوی هر اثر دو ساعت کامل هاج و واج میموند و یادداشت برمیداشت. خارجیها جوری تو بهر اشیاء قدیمی میرن که بمب هم پیششون بترکونی تمیفهمن. مردی رو دیدم که با دیدن این اشیاء اشک از چشماش اومد.. گاهی مجبور میشدیم شبا به زور بیرونشون کنیم. بلیت بازدید از نمایشگاه هم بود 3000 تومن. بعد از 11 سپتامبر با اینکه بلیت رو کردیم 200 تومن خیلی کمتر میان."
االبته من خودم تک و توکی خارجی تو بازدیدکنندهها دیدم. یه پسر آمریکایی اومده بود باموهای چهلگیس بور، بلند تا کمر:) به پرپشتی و قشنگی موهاش حسودیم شد. من هر وقت موهامو میخوام چلگیس کنم 17 گیس بیشتر نمیشه! از پشتسر عکس ازش گرفتم ولی کمی تار افتاده... ا... چی داشتم میگفتم. این پسره حواسمو پرت کرد...
خلاصه که وضع آثار تاریخی در ایران بسیار درام و اسفناکه!
به رفتار مردم تو موزهها دقت کردم. بیشترشون پفکی چیپسی دستشون بود و با خالهخانباجیهای فامیل در حال غیبت نگاهی بیتوجه به این عتیقهها میکردن و یه کنجکاوی کوچولو هم به خرج نمیدادن.(البته نه همه! مثلا خودم:) )
حالا ببینیم اصلا این ویرانههای باستانی شوش چهطور کشف شد... یاد حرف زدن خانممعلمها افتادم:))
بله عزیزان منَ٬ همونطور که میدونید آرامگاه یکی از پیغمبرهای قدیمی به نام دانیال نبی در شوش و نزدیک به این تپه است.
دانیال یه اسم عبریه. معنیش میشه "خدا حاکم منه"
اینطور که مذهبیون میگن، دانیال یکی از پیغمبرهای بزرگ بنیاسرائیل در قرن هفتم قبل از میلاد بوده. دربار نبوکد نصر پادشاه بابل اونو به اسارت میگیره و دانیال در علوم و زبان مقدس اون دوره از همه جلو میزنه و پادشاه بابل ازش خوشش میاد و... بعله...
بعدها دانیال همراه عدهای از قوم یهود به ایران مهاجرت میکنه و همگی در شهر شوش که اونموقع مقدسترین شهر محسوب میشده ساکن میشن و چند سال بعد دانیال در همونجا میمیره . آرامگاهش که به شکل مخروطی شکل یا کلهقنده بغل رود زیبای شاهور واقع شده.
من توش رفتم. خیلیها اومده بودن. بهش خیلی اعتقاد دارن بهطوری که اسم شهرشون رو شوشِ دانیال خطاب میکنن.
اومدن قسمتیش رو مردونه کردن و قسمتیش زنونه. در بدو ورود به قسمت زنونه، دیدم چند زن چادر مشکی زنجیر درست کردن و جیغ و داد میکنن و نمیذارن از یه نقطهای عبور کنیم. گفتم چی شده؟ گفتن وای...یه بچهاینجا جیش کرده. خواستم بگم جیش بچه تا 50 سال پاکه، ولی حوصله نداشتم و وارد صحن شدم. تو صحن هم دوتا خانم چادر مشکی وایساده بودن هی یادآوری میکردن مواظب کیفاتون باشین! اینجا دزد زیاده!
در و دیوار صحن رو پرکردن از شعارهای عربی "یاحسین" و این چیزا(زمان دانیال اصلا حسین نبوده!)و تموم کلمات عبری رو پنهان کردن. فقط یه شکافهایی گذاشته بودن که اگه چشماتو بهش نزدیک میکردی کوهی از اسکناسهای هزارتومنی و دوهزارتومنی و بقیه انواعشو میدیدی که مردم برای نذر توش میندازن .(لابد اینجا هم یه واعظ طبسی واسه خودش داره دیگه!)
جالبه که در قدیم مذاهب مختلف در ایران آزادانه در کنار هم به احترام زندگی میکردن و حالا در قرن بیستم اینا میخوان سر به تن هیجکس جز خودشون نباشه. حالا متاسفانه مردم شوش افتخار میکنن که اسلام حمله کرده و الحمدلله هیچ غیرمسلمونی در شهرشون نمونده.
حالا اینا چه ربطی به کشف ویرانههای باستانی شوش داشت؟
یه روز یه خاخام کلیمی به نام بنجامینبنجناح، برای بررسی وضع کلیمیان ایران به کشورمون میاد و موقع زیارت آرامگاه دانیالنبی برای گردش به تپهی نزدیک آرامگاه میره و آثار باستانی رو کشف میکنه. چه سالی؟ بین سالهای 1163 و 1173 میلادی.
به دولت ایران خبر میده. حالا عملیات اکتشاف کیشروع میشه؟1850 میلادی.
ماشالله ! چه دلگنده بودن. بیشتر از 700 سال بعد.
قسمتی از تمدن عیلامی، هخامنشیان و... کشف میشه. ولی ولش میکنن. چون همهچیز گم میشه. عین اون گولهبرف دورهی رضاشاه هی تعدادشون کم و کمتر میشه.
اینو یادم رفت بگم که شهر شوش بارها مورد تاخت و تاز و هجوم قرار گرفته. اولیش آشور بانیپال امپراطور آشور( خدا از سر تقصیراتش نگذره...) که زد تموم آثار مهمشو تخریب کرد ازون ور هم اسکندر کبیر هم اومد غارتش کرد( اسی، خیلی بدی...)
این پارازیتها نشونةی خستگیه:) بقیهش بهتره بمونه برای بعد...
نه... اینم بگم بعد برم.
از اونجایی که خارجیها قدر چیزایی که ما داریم بهتر میدونن. در سال 1897 یه هیئت باستانشناس فرانسوی به سرپرستی"ژاک دو مورگان" اومد ایران برای کاوش در شهر شوش.
وقتی دیدن ماها عرضه نداریم و تو این چیزا یولیم، قراردادی با دولت وقت بستن که یه مقدار پول بدن و در عوض هر چی پیدا کردن مال خودشون. و شروع میکنن به کاوش و برداشت عتیقهها و فرستادنشون به پاریس. خانم دومورگان هم با لباس مردونه پا به پای شوهرش زحمت میکشیده.
عدهای راهزن که میفهمن این اشیاء باارزشن، با اینکه اصلا نمیفهمیدن عتیقه چیه شروع به حمله به این هیئت میکنن و بعد از خون و خونریزی چیزهایی غارت میکنن،( لابد تو کاسههای سفالی هخامنشی دوغ میخوردن و بعد میشکستنش.. شاید هم واقعا مخالف انتقال عتیقهها به خارج بودن..)
ژاک دو مورگان تعدادی مأمور مسلح برای حفاظت استخدام میکنه. کار اونقدر بالا میگیره که راهزنا زن دومورگان رو میدزدن. دومورگان همراه افراد مسلح خودش و با کمک دولت ایران بعد از هزینههای بالا زنش رو آزاد میکنه. ژاک خان که عین ایرانیا عقیده نداشته زنی که از آدم دزدیدن دیگه به درد نمیخوره، نه تنها طلاقش نمیده و زن جدید و جوونتری نمیگیره، بلکه با هزینهی خیلی خیلی بالایی دستور میده در بالاترین نقطهی اون تپه قلعهای با دیوارهای بلند بنا کنن شبیه زندان باستیل فرانسه.( معماری ایرانی رو به فرانسه میفرسته و او بعد از مطالعهروی نقشهی ساختمان زندان باستیل به شوش میاد عین همونو روی تپه میسازه) که هم از زن و ناموسش حفاظت بشه، هم اشیاء عتیقه و هم بقیه اذنابش.
آقای دومورگان نامردی نکرده و دستور داده دیوارهای قلعه از آجرهای کشف شده دورانهای مختلف در شوش ساخته بشه... یعنی خودش درواقع یه آثار باستانی جدید ساخته:)
به نظر من بیاییم با این ستونها و سرستونهایی که همینطوری رو زمین ریختن دیواری، آثار باستانییی، چیزی بسازیم که اقلا اینجوری زیر آفتاب و باد و بارون خراب نشن!(معلومه دیگه خیلی خستهم...زیتون جان برو بخواب... دیگه داری قاطی میکنی...)
یکشنبه، فروردین ۱۴، ۱۳۸۴
سیزدهبهدر..سفرهای زیتونو پولو
1- من به هیأت "ما" زاده شدم
به هیأت پرشکوه انسان
تا در بهار ِ گیاه به تماشای رنگینکمان پروانه بنشینم
غرور کوه را دریابم و هیبت دریا را بشنوم
تا شریطهی خود را بشناسم و جهان را به قدر همت و فرصت خویش معنا دهم
که کارستانی از این دست
از توان درخت و پرنده و صخره و آبشار
بیرون است
انسان زاده شدن تجسد وظیفه بود...
انسان دشواری وظیفه است...
(شاملو)
2- سیزده بهدر امسال هم خیلی خوب بود. مردم تقریبا همه اومده بودن بیرون و سبزههاشونو بیشتر تو آب جاری یا حوضها مینداختن.
خیلیها ماهیهای پای سفرهی هفتسینشون رو آورده بودن و تو حوض وسط پارک مینداختن و جالب این بود که بعضی خانوادههای کم بضاعت هم چند دقیقه بعدش همون ماهیها رو با هزار وسیله از سبد آبکش بگیر تا چاییصافکن و کیسه نایلن میگرفتن و میبردن خونه:)
به چند محل شلوغ شهر سر زدیم. تا اونجایی که دیدم مردم از مأمورها دیگه نمیترسن. جلوشون رقص و پایکوبی میکنن. همینطور ورقبازی و تختهنرد.
سالهای پیش برای سیزدهبهدر بیشتر به خارج شهر، مثلا جاده چالوس میرفتیم یا به باغ آشناها دعوت میشدیم. فکر میکردم برداشتن حجاب مختص به اونجاهاست. ولی امروز دیدم بعضی خانمها در پارکهای شلوغ شهر موقعی که با جمع فامیل روی فرش یا موکت نشستهن، با وجود گشت مأمورها، خیلی راحت روسریشونو برمیدارن و مأمورها هم جرأت ندارن چیزی بگن.
داشتیم بستنی میخوردیم که پسری اومد و بلند خبر داد که از ظهر مأمورهای ویژه ریختن پای کوه عظیمیه و مردم رو با باتوم نوازش میکنن.
اونجا چند وقته شده محل تجمع مردم.
موقع برف همه میرن سرسرهبازی و رقص و...
یادمه یه ماه پیش، در ماه اسفند، موقعی که شهرداری برای خراب کردن پیست سرسرهبازی دستور داده بود یه کامیون شن ببرن با بیل بریزن همونجا، پسر 18 سالهای به نام حامد ساکن حسنآباد زیر چرخهای کامیون له شد و مرد... مردم چقدر عصبانی شدن.
تابستونا هم 5شنبه و جمعهها اونجا غلغلهست. یواش یواش این تجمعها محل گفتگوهای اعتراضآمیز نسبت به رِژیم شده و امروز هم میگن خبرایی بوده که یهو ریختن.
ا شب رفتیم سر زدیم. از دم مجسمهی کوهنوردی تا بالا، یگان ویژه و پاسدارا و نیروهای ضد شورش وایساده بودن و بدجور ملت رو با تهدید نگاه میکردن و بعضی از جوونا رد میشدن براشون زبون درمیاوردن یا متلکی مینداختن و در میرفتن... اونا هم با غضب باتومها رو تکون میدادن.
از چی اینقدر میترسن؟
3- شنیدم که جمعهی پیش در ورزشگاه آزادی بین 5 تا 9 نفر کشته شدن.
شنیدم باعثش هم شعار ضد رژیمی بوده که بعضیا دادن و وقتی مأمورا میریزن که شعاردهندهها رو بزنن همه فرار میکنن و تعداد زیادی زیر دست و پا میمونن که عدهی زیادی زخمی میشن و چند نفر هم کشته..
4- شراگیم کار جالبی کرده. تعطیلات عید با دوچرخه رفته اصفهان. کار کمی نیست... دست مریزاد. در واقع باید بگیم باسنمریزاد:))
5- سفرهای زیتونو پولو
امسال رفتیم بیشتر شهرهای خوزستان به علاوه دوسه شهر از استان بوشهر رو گشتیم. این سفر خیلی خیلی برام جالب بود. تا به حال به استان خوزستان نرفته بودم و اصلا فکر نمیکردم جادهها و شهرهای جنوب کشورمون اینقدر قشنگ و زیبا باشن. مردمشون چقدر باصفا و خونگرم و مهربون بودن!
وقتی از کرج راه افتادیم هوا یخبندون بود. لباسی که میخواستم با خودم ببرم و توی بالکن بود یخ بسته بود. یخش رو با گذاشتن روی شوفاژ باز کردم.
هوا در تهران بهتر بود و به قم و بعد اراک که رسیدیم چون به ظهر هم نزدیک میشدیم هوا گرمتر شد. هر چه به طرف خرمآباد میرفتیم زمین سبزتر و پرگلو گیاهتر میشد. شکوفههای درختای میوه باز شده بودن و چقدر مناظر قشنگی به وجود آورده بودن. گلههای بزرگ گوسفند در حال چرا بودن. جالب این بود که بیشتر چوپانهای لری که من دیدم زن بودن که با دامنهای بلند زرق و برقی عیدشون اومده بود گله رو بچرونن. موهای سیاهی که از زیر روسریهاشون پیدا بود خیلی صاف و پرپشت بود. بعضیا هم روی زمینهاشون مشغول کندن کاهو از زیر نایلونهایی بودن که مثل گلخونههای دراز و باریکی روی زمینهای کشاورزی کشیده بودن. بعد از کندن میومدن کنار جاده همراه با شیشههای سکنجبین میفروختن.
پشت وانتها و کامیونها بیشتر جملات لری به چشم میخورد:
- تُف لهای دنیا هر روز یه رنگ، هردتی خاصَ دلی چی سنگ.
- تندتر برم؟ رو چَهشِم!
بعضیها هم فارسی بودن. بدون لهجه:
- دنیا محل گذره، میگذره! حالیته؟
- دیونتم، دیونه( نمیدونم مخصوصا یه واو کم گذاشته بود یا به لری اینطوری نوشته میشه)
- یا شاهزاده حسین، یا شیخ شوشتری.
در راه کوههای خیلی قشنگی دیدیم. با لبههای صاف و لکهلکه برف روشون بود. و پر از سنگهای شکستهی بزرگ. انگار یه غولی یه تبر گرفته بود و بیشتر سنگها رو شکسته بود و هر تیکهشو یه جا- دور از هم- انداخته بود.
هر چی به خرمآباد نزدیک میشدیم و کوهها بلندتر، بابام هیجانزدهتر میشد و همچین اون بالاها رو نگاه میکرد انگار عقب چیزی میگرده. یهو نگهداشت و پیاده شد و با انگشت قلهای رو نشون داد و گفت: بالاخره بازم دیدمش!یادش بخیر."خرسانکوه"!
و گفت زمان دانشجوییش با بچههای دانشگاه آمده بعد از زدن قلهی خرسانکوه پیاده رفتن به شهر خرمآباد. 5 روز طول کشیده و خیلی بهشون خوش گذشته. ماهم اذیتش میکردیم و میگفتیم کدوم قله رو میگی و هر چی با انگشت خرسانکوه رو نشون میداد و میگفت قلهش شبیه کلهی خرسه ما یه جا دیگه رو الکی نشون میدادیم و میگفتیم آهان اینو میگی دیگه.:) حسابی اذیتش کردیم.
خودمونیم شبیه خِرسه ها... لابد اشترانکوه هم قلهش شبیه کلهی شتره!
بعد چندتا سرود لری که از بس شنیدیم از بر شدیم، خوندیم.
- دایهدایه وقت جنگه، دایَه وقت جنگَه.
قطارکه بالای سرم پرش فشنگه، وای پرش فشنگه!
- تفنگ حیفه که آهو بَزَنی، آهو قِشنگَه. تفنگ حیفه بَکُشی، کوک(کبک کوهی) رنگ وارنگَه!
توضیح: البته میگن الان دور دورِ گفتگوئه:) و بالای سرمون باید قطاری از کتاب و روزنامه و اینجور چیزا بذاریم به جای تفنگ!
راستی میگن زمان شاه دکتر اعظمی٬ مبارز لر٬ مدتی در خرسان کوه مخفی بوده.
سفرنامه حسابی ادامه دارد...
۶- فکر کنم سفرنامهم خیلی طولانی بشه با اینهمه پرگوییم. فکر میکردم میگم فلانجا رفتیم وبیسارجا و... خلاص... ولی میبینم خیلی حرفا دارم. خیلی چیزا دیدم. خیلی محرومیتها دیدم خیلی تبعیضها. شهرستانهای دور خیلی امکانات کمیدارن و مردم خیلی صبورن! خیلی صبور! دردها رو به جان میخرن و غصههاشو تو خودشون میریزن و تحمل میکنن...
۷- فرصت کوتاه بود و
سفر جانکاه بود
اما یگانه بود و هیچکم نداشت...
به جان منت پذیرم و حقگزارم
(چنین گفت بامداد خسته.)
به هیأت پرشکوه انسان
تا در بهار ِ گیاه به تماشای رنگینکمان پروانه بنشینم
غرور کوه را دریابم و هیبت دریا را بشنوم
تا شریطهی خود را بشناسم و جهان را به قدر همت و فرصت خویش معنا دهم
که کارستانی از این دست
از توان درخت و پرنده و صخره و آبشار
بیرون است
انسان زاده شدن تجسد وظیفه بود...
انسان دشواری وظیفه است...
(شاملو)
2- سیزده بهدر امسال هم خیلی خوب بود. مردم تقریبا همه اومده بودن بیرون و سبزههاشونو بیشتر تو آب جاری یا حوضها مینداختن.
خیلیها ماهیهای پای سفرهی هفتسینشون رو آورده بودن و تو حوض وسط پارک مینداختن و جالب این بود که بعضی خانوادههای کم بضاعت هم چند دقیقه بعدش همون ماهیها رو با هزار وسیله از سبد آبکش بگیر تا چاییصافکن و کیسه نایلن میگرفتن و میبردن خونه:)
به چند محل شلوغ شهر سر زدیم. تا اونجایی که دیدم مردم از مأمورها دیگه نمیترسن. جلوشون رقص و پایکوبی میکنن. همینطور ورقبازی و تختهنرد.
سالهای پیش برای سیزدهبهدر بیشتر به خارج شهر، مثلا جاده چالوس میرفتیم یا به باغ آشناها دعوت میشدیم. فکر میکردم برداشتن حجاب مختص به اونجاهاست. ولی امروز دیدم بعضی خانمها در پارکهای شلوغ شهر موقعی که با جمع فامیل روی فرش یا موکت نشستهن، با وجود گشت مأمورها، خیلی راحت روسریشونو برمیدارن و مأمورها هم جرأت ندارن چیزی بگن.
داشتیم بستنی میخوردیم که پسری اومد و بلند خبر داد که از ظهر مأمورهای ویژه ریختن پای کوه عظیمیه و مردم رو با باتوم نوازش میکنن.
اونجا چند وقته شده محل تجمع مردم.
موقع برف همه میرن سرسرهبازی و رقص و...
یادمه یه ماه پیش، در ماه اسفند، موقعی که شهرداری برای خراب کردن پیست سرسرهبازی دستور داده بود یه کامیون شن ببرن با بیل بریزن همونجا، پسر 18 سالهای به نام حامد ساکن حسنآباد زیر چرخهای کامیون له شد و مرد... مردم چقدر عصبانی شدن.
تابستونا هم 5شنبه و جمعهها اونجا غلغلهست. یواش یواش این تجمعها محل گفتگوهای اعتراضآمیز نسبت به رِژیم شده و امروز هم میگن خبرایی بوده که یهو ریختن.
ا شب رفتیم سر زدیم. از دم مجسمهی کوهنوردی تا بالا، یگان ویژه و پاسدارا و نیروهای ضد شورش وایساده بودن و بدجور ملت رو با تهدید نگاه میکردن و بعضی از جوونا رد میشدن براشون زبون درمیاوردن یا متلکی مینداختن و در میرفتن... اونا هم با غضب باتومها رو تکون میدادن.
از چی اینقدر میترسن؟
3- شنیدم که جمعهی پیش در ورزشگاه آزادی بین 5 تا 9 نفر کشته شدن.
شنیدم باعثش هم شعار ضد رژیمی بوده که بعضیا دادن و وقتی مأمورا میریزن که شعاردهندهها رو بزنن همه فرار میکنن و تعداد زیادی زیر دست و پا میمونن که عدهی زیادی زخمی میشن و چند نفر هم کشته..
4- شراگیم کار جالبی کرده. تعطیلات عید با دوچرخه رفته اصفهان. کار کمی نیست... دست مریزاد. در واقع باید بگیم باسنمریزاد:))
5- سفرهای زیتونو پولو
امسال رفتیم بیشتر شهرهای خوزستان به علاوه دوسه شهر از استان بوشهر رو گشتیم. این سفر خیلی خیلی برام جالب بود. تا به حال به استان خوزستان نرفته بودم و اصلا فکر نمیکردم جادهها و شهرهای جنوب کشورمون اینقدر قشنگ و زیبا باشن. مردمشون چقدر باصفا و خونگرم و مهربون بودن!
وقتی از کرج راه افتادیم هوا یخبندون بود. لباسی که میخواستم با خودم ببرم و توی بالکن بود یخ بسته بود. یخش رو با گذاشتن روی شوفاژ باز کردم.
هوا در تهران بهتر بود و به قم و بعد اراک که رسیدیم چون به ظهر هم نزدیک میشدیم هوا گرمتر شد. هر چه به طرف خرمآباد میرفتیم زمین سبزتر و پرگلو گیاهتر میشد. شکوفههای درختای میوه باز شده بودن و چقدر مناظر قشنگی به وجود آورده بودن. گلههای بزرگ گوسفند در حال چرا بودن. جالب این بود که بیشتر چوپانهای لری که من دیدم زن بودن که با دامنهای بلند زرق و برقی عیدشون اومده بود گله رو بچرونن. موهای سیاهی که از زیر روسریهاشون پیدا بود خیلی صاف و پرپشت بود. بعضیا هم روی زمینهاشون مشغول کندن کاهو از زیر نایلونهایی بودن که مثل گلخونههای دراز و باریکی روی زمینهای کشاورزی کشیده بودن. بعد از کندن میومدن کنار جاده همراه با شیشههای سکنجبین میفروختن.
پشت وانتها و کامیونها بیشتر جملات لری به چشم میخورد:
- تُف لهای دنیا هر روز یه رنگ، هردتی خاصَ دلی چی سنگ.
- تندتر برم؟ رو چَهشِم!
بعضیها هم فارسی بودن. بدون لهجه:
- دنیا محل گذره، میگذره! حالیته؟
- دیونتم، دیونه( نمیدونم مخصوصا یه واو کم گذاشته بود یا به لری اینطوری نوشته میشه)
- یا شاهزاده حسین، یا شیخ شوشتری.
در راه کوههای خیلی قشنگی دیدیم. با لبههای صاف و لکهلکه برف روشون بود. و پر از سنگهای شکستهی بزرگ. انگار یه غولی یه تبر گرفته بود و بیشتر سنگها رو شکسته بود و هر تیکهشو یه جا- دور از هم- انداخته بود.
هر چی به خرمآباد نزدیک میشدیم و کوهها بلندتر، بابام هیجانزدهتر میشد و همچین اون بالاها رو نگاه میکرد انگار عقب چیزی میگرده. یهو نگهداشت و پیاده شد و با انگشت قلهای رو نشون داد و گفت: بالاخره بازم دیدمش!یادش بخیر."خرسانکوه"!
و گفت زمان دانشجوییش با بچههای دانشگاه آمده بعد از زدن قلهی خرسانکوه پیاده رفتن به شهر خرمآباد. 5 روز طول کشیده و خیلی بهشون خوش گذشته. ماهم اذیتش میکردیم و میگفتیم کدوم قله رو میگی و هر چی با انگشت خرسانکوه رو نشون میداد و میگفت قلهش شبیه کلهی خرسه ما یه جا دیگه رو الکی نشون میدادیم و میگفتیم آهان اینو میگی دیگه.:) حسابی اذیتش کردیم.
خودمونیم شبیه خِرسه ها... لابد اشترانکوه هم قلهش شبیه کلهی شتره!
بعد چندتا سرود لری که از بس شنیدیم از بر شدیم، خوندیم.
- دایهدایه وقت جنگه، دایَه وقت جنگَه.
قطارکه بالای سرم پرش فشنگه، وای پرش فشنگه!
- تفنگ حیفه که آهو بَزَنی، آهو قِشنگَه. تفنگ حیفه بَکُشی، کوک(کبک کوهی) رنگ وارنگَه!
توضیح: البته میگن الان دور دورِ گفتگوئه:) و بالای سرمون باید قطاری از کتاب و روزنامه و اینجور چیزا بذاریم به جای تفنگ!
راستی میگن زمان شاه دکتر اعظمی٬ مبارز لر٬ مدتی در خرسان کوه مخفی بوده.
سفرنامه حسابی ادامه دارد...
۶- فکر کنم سفرنامهم خیلی طولانی بشه با اینهمه پرگوییم. فکر میکردم میگم فلانجا رفتیم وبیسارجا و... خلاص... ولی میبینم خیلی حرفا دارم. خیلی چیزا دیدم. خیلی محرومیتها دیدم خیلی تبعیضها. شهرستانهای دور خیلی امکانات کمیدارن و مردم خیلی صبورن! خیلی صبور! دردها رو به جان میخرن و غصههاشو تو خودشون میریزن و تحمل میکنن...
۷- فرصت کوتاه بود و
سفر جانکاه بود
اما یگانه بود و هیچکم نداشت...
به جان منت پذیرم و حقگزارم
(چنین گفت بامداد خسته.)
شنبه، فروردین ۱۳، ۱۳۸۴
بازگشت گودزیتون
ششم فروردین یهو تصمیم گرفتیم بریم سفر . وقت نکردم آپدیت کنم و سریع تو نظرخواهیم نوشتم که شاید چند روزی نیام.(حواسم نبود نبود بعضیها نمیتونن نظرخواهیمو باز کنن و یا اصلا نظرخواهیا رو نمیخونن)
و شروع کردم ساک بستن. فکر می کردم یکی دو روزه باشه، ولی تا امروز صبح طول کشید. (بعدش عین جسد افتادم رو تخت تا الان .)
جای همگی خالی، خیلی خوش گذشت. بخصوص که همه ی عزیزانم در کنارم بودند و جاهایی رفتم که تا به حال نرفته بودم.
باید اول ای میلامو بگیرم و کامنتهامو بخونم بعد شروع به نوشتن سفرنامه کنم.
نه نه... قبلش باید ساکم رو خالی کنم و کلی لباس و ظرف بشورم(شایدم بشویم). و برای رفتن به سیزدهبهدر آماده شم.
امیدوارم به همهتون خوش بگذره!
راستی میدونین من تو این چند روز خیلی عاقل و فهمیده و خانوم شدم؟ کلاس نویسندگی رفتم و شیوهی نگارش رو کامل یاد گرفتم و ....!:)
خیلی معلومه دروغ سیزدهست؟:( از کجا؟!!
-----------
خبر خوبی که با آفلاین گرفتم این بود که نجمه آزاد شده.
و خبر بد این که مدیار به خاطر وثیقهای ۱۰۰ میلیون تومنی در قزلحصار زندانیه.
و شروع کردم ساک بستن. فکر می کردم یکی دو روزه باشه، ولی تا امروز صبح طول کشید. (بعدش عین جسد افتادم رو تخت تا الان .)
جای همگی خالی، خیلی خوش گذشت. بخصوص که همه ی عزیزانم در کنارم بودند و جاهایی رفتم که تا به حال نرفته بودم.
باید اول ای میلامو بگیرم و کامنتهامو بخونم بعد شروع به نوشتن سفرنامه کنم.
نه نه... قبلش باید ساکم رو خالی کنم و کلی لباس و ظرف بشورم(شایدم بشویم). و برای رفتن به سیزدهبهدر آماده شم.
امیدوارم به همهتون خوش بگذره!
راستی میدونین من تو این چند روز خیلی عاقل و فهمیده و خانوم شدم؟ کلاس نویسندگی رفتم و شیوهی نگارش رو کامل یاد گرفتم و ....!:)
خیلی معلومه دروغ سیزدهست؟:( از کجا؟!!
-----------
خبر خوبی که با آفلاین گرفتم این بود که نجمه آزاد شده.
و خبر بد این که مدیار به خاطر وثیقهای ۱۰۰ میلیون تومنی در قزلحصار زندانیه.
- هاشميان اولين گل ايران رو به ژاپن زد.
- امروز دوست برادرم ساعت ۱۲ ظهر از ورزشگاه زنگ زد که ورزشگاه پرشده و دیگه جا نیست و همون تو تلويزيون نگاه کنيد بهتره!
-فکر کنم اگه ايران برنده شه حتما مردم میريزن تو خيابونا برای رقص و شادی.
- اگه هم ببازیم فکر کنم آمار افسردگی بزنه بالا:)
با اولين گل چنان صدای جيغ و ويغی از همسایهها شنيده شد که بیاختيار منم جيغ زدم:)
- اونقدر با هیجان و کمی عصبانیت مشغول جواب دادن به دو تا کامنت بودم( از لحن جوابم در کامنت شماره۱۹ معلومه...واقعا نمیدونم یه عده چطور به خودشون اجازه میدن اینقدر در روابط خصوصی دیگران دخالت کنن) که مدتی از فوتبال رو از دست دادم . ولی خوشبختانه به ديدن گل رسيدم!
- اگر نظری داريد لطف کنيد در همون نظرخواهی قبلی بنويسيد.
- مصاحبهی جالب نویسندهی وبلاگ بيلیومن(اسد) با عبدالقادر بلوچ... خيلی دوست داشتم بيشتر این طنزنویس شیرینزبان رو بشناسم که اين آرزوم برآورده شد:) تازه عکسش هم گذاشته! چه چهرهی مهربونی داره.
از زندگیش در کانادا گفته. از سابقهی مطبوعاتی و نویسندگیاش. از همکاریاش با هادی خرسندی. نظرش راجع به ابراهیم نبوی و نوشتههاش وقتی در ایران بود و وقتی به خارج از کشور رفت...
- ايران ۲-۱ ژاپن رو برد. تو محلهی ما هر کی هر چی ترقه و فشفشه از چهارشنبهسوری براش باقی مونده بود آورد و در کرد. صدای سوت و ترقه و انفجار از کوچهها میومد. منم به خاطر حمایت از خلق قهرمان فوتبالدوست هفت هشت تایی سیگارت از بالکن پرت کردم تو خرابهی بغلی:)
تو شهر نرفتم ببینم چه خبر بود.
- مصاحبهی بچههای آزادی بیان با آرش سیگارچی... از هر دری... از زندان... از اتهاماتی که به او زدهاند... از مصاحبهش با راديو فردا... چاپ نامهاش در اينترنت و...
- قربون دستت که اون تبليغ کرم لولان (کرمی که میلولد) رو برداشتی و گذاشتی اون زير:) هر وقت میومدم تو وبلاگم سرکم گيج میرفت:)
- چه بامزه! گناهکار واقعا بازی ایران و ژاپن رو آنلاین گزارش کرده:))
- امروز دوست برادرم ساعت ۱۲ ظهر از ورزشگاه زنگ زد که ورزشگاه پرشده و دیگه جا نیست و همون تو تلويزيون نگاه کنيد بهتره!
-فکر کنم اگه ايران برنده شه حتما مردم میريزن تو خيابونا برای رقص و شادی.
- اگه هم ببازیم فکر کنم آمار افسردگی بزنه بالا:)
با اولين گل چنان صدای جيغ و ويغی از همسایهها شنيده شد که بیاختيار منم جيغ زدم:)
- اونقدر با هیجان و کمی عصبانیت مشغول جواب دادن به دو تا کامنت بودم( از لحن جوابم در کامنت شماره۱۹ معلومه...واقعا نمیدونم یه عده چطور به خودشون اجازه میدن اینقدر در روابط خصوصی دیگران دخالت کنن) که مدتی از فوتبال رو از دست دادم . ولی خوشبختانه به ديدن گل رسيدم!
- اگر نظری داريد لطف کنيد در همون نظرخواهی قبلی بنويسيد.
- مصاحبهی جالب نویسندهی وبلاگ بيلیومن(اسد) با عبدالقادر بلوچ... خيلی دوست داشتم بيشتر این طنزنویس شیرینزبان رو بشناسم که اين آرزوم برآورده شد:) تازه عکسش هم گذاشته! چه چهرهی مهربونی داره.
از زندگیش در کانادا گفته. از سابقهی مطبوعاتی و نویسندگیاش. از همکاریاش با هادی خرسندی. نظرش راجع به ابراهیم نبوی و نوشتههاش وقتی در ایران بود و وقتی به خارج از کشور رفت...
- ايران ۲-۱ ژاپن رو برد. تو محلهی ما هر کی هر چی ترقه و فشفشه از چهارشنبهسوری براش باقی مونده بود آورد و در کرد. صدای سوت و ترقه و انفجار از کوچهها میومد. منم به خاطر حمایت از خلق قهرمان فوتبالدوست هفت هشت تایی سیگارت از بالکن پرت کردم تو خرابهی بغلی:)
تو شهر نرفتم ببینم چه خبر بود.
- مصاحبهی بچههای آزادی بیان با آرش سیگارچی... از هر دری... از زندان... از اتهاماتی که به او زدهاند... از مصاحبهش با راديو فردا... چاپ نامهاش در اينترنت و...
- قربون دستت که اون تبليغ کرم لولان (کرمی که میلولد) رو برداشتی و گذاشتی اون زير:) هر وقت میومدم تو وبلاگم سرکم گيج میرفت:)
- چه بامزه! گناهکار واقعا بازی ایران و ژاپن رو آنلاین گزارش کرده:))
اشتراک در:
پستها (Atom)
