دیشب صمد بهرنگی اومد به خوابم. آهی کشید و گفت:
کاش به جای "ماهی سیاه کوچولو"، "مرغ سفید بزرگ" رو نوشته بودم...
پنجشنبه، مرداد ۱۹، ۱۳۹۱
چهارشنبه، مرداد ۱۸، ۱۳۹۱
پنج حلقه المپیک با کاندومهای رنگی از سیمای جمهوری اسلامی ایران
من فکر کردم حماقت فقط متعلق به خبرگزاری فارسه که اومده بود حلقههای الکپیک کاندومی تو سایتش گذاشته بود. (و اینجا)
البته حماقت صدا و سیما خیلی وقته به اثبات رسیده بود ولی نه دیگه تا این حد!
همین الان داره از کانال 5 تلویزیون جمهوری اسلامی برنامهای میده به نام پنج حلقه المپیک، در کمال تعجب مرتب در اواسط برنامه این حلقههای کاندومی رو نشون میده، حتی زوم میکنه رو قسمتی که استغفرالله نوک آلت رو میپوشونه، یه بارش دقیقا ساعت 3 و 15 دقیقه بعد از ظهر همین امروز...
من بینندهی پاستوریزه بارها از شدت خجالت عرق شرم رو پیشونیم نشست و اعصابم ناراحت شده و تصمیم دارم از صدا و سیمای جمهوری اسلامی غرامت بگیرم:)
کلا خیلی خوبه دشمنان ما همه از احمقانند....
سهشنبه، مرداد ۱۷، ۱۳۹۱
فقط یه ایرانی میتونه...
فقط یه ایرانی مثل زیتون میتونه... 1
فقط یه ایرانی مثل زیتون میتونه یه هفتهای یه خمیردندونو مصرف کنه
و بعد تیوبشو با قیچی ببره و یه ماه مسواکشو بماله به دیوارهش و از کفی که میکنه کف کنه!
فقط یه ایرانی مثل زیتون میتونه با پیتزاش انواع و اقسام سُس سفید و قرمز و کارد و چنگال و لیوان یه بار مصرف بگیره، بعد پیتزاشو خشک خشک با دست بخوره و سُسهاشو یواشکی بیاره خونه و هر وقت تو یخچال دیدشون احساس زرنگی کنه. کارد و چنگال و لیوانشو هم بذاره برای روز مبادا!
جمعه، مرداد ۱۳، ۱۳۹۱
قربون برم خدا رو، یه بوم و دو هوا رو...
از کرامات جمهوریاسلامی:
از این طرف، خونهی یکی از دوستام ریختن که چرا تو ماه رمضون تولد گرفتی و صدای آهنگ رو زیاد کردی که مردم روزهدار نتونن برای سحر پاشن.
همچنین، تقریبا تمام کنسرتهای خوانندهها رو از چند روز قبل از ماه رمضون تعطیل کردن که ماهرمضون و اینکارها؟ خدا به دور!
از اونطرف، یه عالمه "جشن رمضون" در جای جای شهرها، اجرا میکنن که توشون یه سری خواننده لوده دوزاری ترانههای خواننده
های لسآنجلسی رو بدون اجازه با صدای انکرالاصوات میخونن و صدای بلندگوها رو اونقدر زیاد میکنن که هفته محله اونورتر میره.
من امشب، هم رفتم جشن رمضان پاساژ پارسیان، و هم جشن رمضان پارک تنیس( پارک تنیس جشنشو پولی کرده، اول نفری دوهزار تومن و وقتی دیده استقبال زیاده کرده 5 هزار تومن) رسما مردم میرقصن...
حتی دلقلک از سیرک آورده بودن.
دخترا و پسرا دستاندر دست هم از ساعت 9 شب تا یک نصف شب موج مکزیکی میرفتن و جیغ و سوت و هورا میکشیدن و ترانههای لسآنجلسی میخونن. این برنامه هر شب هست به غیر از شبای 19 تا 21
بالاخره ما نفهمیدیم شادی تو ماه رمضون خوبه یا بد؟ حرومه یا حلال؟
پس چرا تو ماههای دیگه جمعه شبا تو پارک تنیس مأمورا میریزن و با کسایی که آروم دارن گیتار میزنن و ترانههای مجاز میخونن برخورد میکنن؟
اما از طرف خودشون هر کاری مجازه؟
شاعر میفرماید:
قربون برم خدا رو، یک بوم و دو هوا رو...
دوشنبه، مرداد ۰۲، ۱۳۹۱
به جای قوانین اسلامی قوانین انسانی وضع کنیم! 1- مهریه...
در این ده سال وبلاگنویسی عقایدمو در مورد حقوق زنان بارها گفتم. تا بن استخوان طرفدار حقوق برابر زنان و مردان هستم و البته یکی از مخالفان سرسخت مهریه.
درسته که بعضی زنها مهریه رو به عنوان اهرم فشاری برای طلاق ندادن مرد در صورت اکراه از ادامه ازدواج استفاده میکنن و بعضی به عنوان سرمایهای برای زندگی سخت بعد از طلاق... و اینا همه به خاطر نقص قوانین ماست.
اول بگم که از حدود هفتهزار زندانی مرد در ایران به خاطر مهریه، حدود ششهزار و خوردهایش در کرج و تهران زندانی هستن و در شهرهای دیگر این مسئله بیشتر با ریشسفیدی فامیل حل و فصل میشه.
واقعا دلم برای اون هفتهزار زندانی مرد که مجبورن بهترین سالهای جوونیشونو به خاطر یک اشتباه پشت میلهها بگذرونن میسوزه، حالا اصرار زن به خاطر چشم و همچشمی با دخترخاله دختر عمه بوده یا طبق قانون قدیمی کی مهریه رو داده کی گرفته چشم بسته هر چی پدرمادرا گفتن، گفته چشم و زیرشو امضا کرده.
و همچنین برای صدهاهزار مردی که به جرم دوسهماه(بیشتر یا کمتر) زندگی کردن یا حتی زندگی نکردن با زنی مجبورن تا صدها ماه ماهی یک سکه (بیشتر یا کمتر) بدن.
شما پولدارارو نگاه نکنید، بعضی از آقایون کارگر یا کارمند مجبورن دو شیفت کار کنن که حقوق یک شیفتشون بره برای سکه مهریه.
یه نمونهشو از یه خانم تو باشگاه ورزشی شنیدم. این خانم جوون حدود27 سالهشه. خیلی شوخ و شنگ و خوشبرو روست. به مدد دوستان پسر متعددی که داره وضع مالی خیلی خوبی داره و به قول خودش حسابی داره خوش میگذرونه.
خودش میگفت: هفت هشت سال پیش با یه مرد "زیادیخوب" کارمند ازدواج کردم. اینقدر ساده و بیشیلهپیله بود که دلمو زد. با مردان دیگر دوست میشدم و میرفتم صفا. شوهرم فهمید. گفت طلاق بگیریم اما به کسی نگیم چرا. گفتم حوصله بچهداری ندارم بچه هم مال خودت مهریهام رو هم بده. قبول کرد.
اون موقعا، سکه نسبتا ارزون بود و دادگاه ماهی یک سکه براش نوشت. بعد از مدتی با یه خانم معلم دبستان که قراردادیه (نه استخدام دائم) ازدواج کرد. از او هم یه بچه داره و الحق به دختر من بهتر از بچهی خودش میرسه. اینو وقتی ماه به ماه دخترمو میبینم و همون ماهی یه روز هم حوصلهشو ندارم میفهمم که چقدر از اینکه اون زن باباش شده راضیه و دوستش داره و میگه تا حالا حتی با صدای بلند باهاش حرف نزده.
میگفت شوهر سابقم حقوقش 400 تومنه و خانمش 300 تومن، و باید چقدر اضافهکاری کنن تا بتونن دوتایی سکه منو جور کنن. دخترم میگفت گاهی شوهرسابقم و زنش غذای درست حسابی نمیخورن میگن رژیم داریم ولی به بچهها میدن.
خیلی ناراحت شدم گفتم: تو که وضع مالیت خوبه، اونا هر دو کارمند با دو تا بچه که اینروزا چقدر خرج دارن، دلت نمیسوزه؟
گفت چشمش کور، دندهش نرم! میخواست مهریهام نکنه و قاه قاه خندید.
به طلاهای پهن آخرین مدلی که گردنش بود نگاه کردم و به گذشت شوهر فکر کردم . کافی بود ثابت کنه در ازدواج خیانت کرده و نگفته.
چی بگم وقتی خودشون راضیین!
اما این چه قوانین قرون وسطاییه که ما داریم!
به نظرم همهی قوانین تو مملکت ما باید از نو نوشته بشن.
به جای قوانین اسلامی قوانین انسانی وضع کنیم!
جمعه، تیر ۳۰، ۱۳۹۱
عصر جمعهها، کرج، پارک تنیس، مردم، موسیقی، شعر، مأمورین...
برای بیپولها، خیلی وقتا هم پولدارا، چطوری باید پر بشه؟
در پارک تنیس کرج، باغای فاتح - همون که قبل از انقلاب به عنوان سرمایهدار ترورش کردن ولی حالا هر کی به باغاش که حالا همه پارک شدن میرن، حتی اگه به روح اعتقاد نداشته باشن براش صلوات و نور میفرستن- از یک آلاچیق دور افتاده شروع شد. نوازندهای، خوانندهای، شاعری، گاهی معروف، گاهی آماتور، میومدن میزدن و میخوندن و مردم گذری کیفشون رو میکردن. سرگرمی پیدا شده بود...
یواش یواش تعداد هنرمندای حرفهای، آماتور بیشتر شد، تعداد مردم گذری هم.
این برنامه از آلاچیق اومد جلوتر، جلوتر، تا رسید به خیابان اصلی پارک که سرتاسرش جا هست برای نشستن. و کنار هر چهارراهش یه آبنما و آبشار. و بالای سر چنارهای چند ده ساله که میگن فاتح بیشترشو به دست خودش کاشته. از چنارای خیابون ولیعصر سبزتر سرزندهتر.
همه چی برای شادی چند ساعته مردم تکمیل، تا برای چند ساعت به کشاومدن جمعهها فکر نکنن.
همه با نظم بشینن و هر گروه که نوبتش شد بزنه یا بخونه، و مردم دست بزنن و خیلیها مثل اون پیرزنه از ذوق چشاشون برق بزنه.
یا مثل اون آقاهه، موقع رد شدن بیهوا کمرش فکر کنه شاه برگشته و قری بده.
دیگه چی کم داریم؟ مأمور...
چند بار درباره حمله مأمورا به این جمع خودجوش نوشتم. هی میاد مردمو متفرق میکنه و بعد از چند دقیقه مردم جمع میشن. هیچ جوره هم نه مردم از رو میرن نه مأمورا.
جمعهی پیش که بعد از مدتها دوباره رفتم پارک تنیس دیدم این برنامه مفصلتر از همیشه در جریانه.
یعنی دیگه قصیه از رو رفتن نیست، مبارزهست.
ساعت 9 شب که تعداد جمعیت و تعداد نوازندهها و خوانندهها به اوج خودش رسیده بود، یه ماشین پلیس( پارکی که اومدن ماشین توش قدغنه) با چراغ گردون زد به دل مردم! فریاد "هو" کردن مردم پارک رو لرزوند. جلو ماشینو گرفتن و هر چی با بلندگو گفتن متفرق بشین جوابشون فقط "هو" بود...
همچین "هو"یی من در عمرم نشنیده بودم. بعد از مدتی کلنجار، ماشین پلیس زد دنده عقب و رفت... همه از خوشحالی کف زدن... و ادامه برنامه.
چند دقیقه بعد دوتاماشین پلیس با چراغای گردون اومدن، این دفعه خشنتر و جملههای تهدیدآمیز با بلندگو... جواب اینها هم فقط "هو" بود و بس.
عقبعقب رفتن دو ماشین پلیس با چراغهای گردون در تاریکی شب خیلی زیباست...
بار سوم مأمورهای باتوم به دست... یه عده رو میروندن. اونا میرفتند داخل پارک و از چهارراه بالایی دوباره سردرمیاوردن. و دوباره سری بعدی... این کجدار و مریز تا 12 و 1 طول کشید. مردم هم ناراضی نبودن، بالاخره خوشی بود که خودشون با چنگ خودشون به سختی به دست آورده بودن...
رفت تا این عصر جمعه...
پنجشنبه، تیر ۲۹، ۱۳۹۱
از صدای قُدقُد مرغ ندیدم خوشتر؟
1- هفتهی پیش رفتم به فروشگاه بزرگ نزدیک خونهمون، مدیر فروشگاه چون چندباری سر بعضی مسائل تذکر داده بودم و اونم به طور متظاهرانهای ازم تشکر کرده بود و بعد البته ترتیب اثر داده بود که یعنی من خیلی مدیر خوبیام، اومد جلو و گفت خانم زیتون چرا برای مرغ ثبت نام نمیکنید؟
گفتم مگه ثبت نامیه؟ گفت آره، اسم و شماره تلفن رو بدید به اون خانم. رفتم اسم و شماره تلفنمو دادم. خریدمو کردم اومدم خونه.
تا دیروز که دوباره گذارم افتاد به اون فرشگاه. آقای مدیر اومد جلو گفت پس چرا نیومدید مرغ بگیرید؟ تو این هفته سه بار مرغ به نرخ دولتی توزیع کردیم.
گفتم من فکر کردم شماره گرفتید با تلفن خبرم میکنید.
گفت: ایوای، نه دیگه، اون فقط ثبتنام بود، فرداش باید میومدید چند ساعت تو صف وایمیستادید. نکنه توقع داشتید مرغا رو بیاریم دم در خونهتون.
کارمندا که همه خانم بودن پقی زدن زیر خنده!!
2- امروز چند بار به عکس صف طولانی مرغ جلوی مصلی نگاه کردم، فیلمش رو هم تو اخبار تلویزیون دیدم. مردم خوشحال و سرشار از احساس زرنگبودن هی بهم زنگ میزنن و میگن برای خواهر و خاله و عمه و دایی و عمو جا گرفتیم، بدوید زودتر بیایید.
نگران نباشید این مردم صفپرست برای خودشون بادبزن، بطری آب و هله هوله آوردن.
وقتی هم بعد از 6 ساعت دوتا مرغ میگیرن قیافههاشون دیدنیه، انگار که فتح خیبر کردن.
همینا اگه تو صف یکی بگه "لعنت به این حکومت که ما رو به این روز انداخته"، میگن هیس... هیس، ما که سیاسی نیستیم! الان یکی میشنوه گزارش میده، همین دوتا مرغم بهمون نمیدن!
خیلی افسوس میخورم، نمیدونم من احمقم یا اینا!
3- جوک هم درآوردن
در برنامه کودک:
- چه غذایی دوست داری عزیزم؟
-چلو مرغ، جوجه کباب!
چی؟ ماشین لباس شویی رو خودت روشن می کنی؟!؟-
نه نه نه... !
4- کاریکاتورش رو هم فیروزه مظفری کشیده
آرش مرغ گیر
سهشنبه، تیر ۲۷، ۱۳۹۱
در آرزوی فرزندی کودن...
همهی پدرها وقتی پسری بهدنیا میآید
در آرزوی فرزندی باهوشاند
اما من
که این گذار به ویرانیام کشید تنها
آرزوی فرزندی دارم که بسیار کودن باشد
چرا که این چنین
در مقام وزارت کشور
آسوده زندگی خواهد کرد...
(برتولت برشت)
توضیح: اونموقعها فمینیستهای آلمانی عین الان به هر چیزی گیر نمیدادن وگرنه به برشت میگفتن باید مینوشتی:
همهی پدرو مادرها(البته بهتره مادر اول بیاد ولی به خاطر وزن و قافیه فعلا گذشت میکنیم. البته همینم ممکنه در اثر تکرار مداوم تو ذهنمون نشست کرده که پدر اول بیاد بهتره) وقتی فرزندی بهدنیا میآید
(چون الان فرقی نداره، همه میتونن وزیر شن)
بقیه شم خودش رعایت کرده....
بالاترین
جمعه، تیر ۲۳، ۱۳۹۱
زیتون خشمگین میشود...
هر ایرادی از اول ازدواج تا حالا ازش دیده بودم یا حرف ناراحتکنندهای اگر بهم زده بود همینجوری جلوی چشمم رژه میرفتن و گاهی هم ناخودآگاه چند تا فحش آبدار هم نثار مامان جونش اینا میکردم.
خدا به دادش برسه، من چم شده بود؟ هر جوری میخواستم این احساس رو سرکوب کنم نمیشد.
نزدیکای شب که اومد خیلی سرد باهاش سلام علیک کردم و وقتی پرسید شام چی داریم، با اخم گفتم حوصله نداشتم چیزی درست کنم،(درصورتیکه تو یخچال بود)
و عین آتشفشانی که عنقربه دود و آتیش از دهنهش بزنه بیرون، منتظر یه بهانه موندم...
اما این شوهر جان ما خونسردتر از این حرفاست. اول کتری رو گذاشت رو گاز و بعد رفت سر یخچال و با اینکه حتما قابلمه پر از ماکارونی رو دیده بود ظرف پنیر درآورد و نون داغ کرد که نون و پنیر بخوره. خواستم بگم سبزی هم داریم که آتشفشان درونم اجازه نداد ولی ته قلبم دوست داشتم ماکارونی و سبزی خوردن و ماست در بیاره...
تا اینجاش به خیر گذشت. از دور از پشت روزنامه میپاییدمش مبادا نونی چیزی از رو میز بندازه پایین. انداخت ولی هنوز نفسم رو برای جیغ زدن چاق نکرده بودم که دولاشد برش داشت...
بعد نشست جلوی تلویزیون. داشت فوتبال نگاه میکرد که رفتم با تغیّر کنترل رو از دستش گرفتم و گذاشتم رو کانالی که یه سریال مزخرف داشت... هیچی نگفت و رفت کتابی برداشت و شروع کرد به خوندن.
از دست خودم عصبانی بودم اما نمیدونستم باید چکار کنم. راهی بود که شروع کرده بودم. اما چرا نمیومد بگه زیتون جان چته؟ شاید روی شونههاش گریه میکردم و داستان تموم میشد.
اینکارو نکرد و همینجوری داشت کتاب میخوند...
خواستم بگم چرا شوهر قهرمان این سریاله هر سه ماه یکبار یکهفته میبرتش به یه مسافرت خارج کشور ولی تو نمیبری؟ گفتم گفتگوی مبتذلی میشه.
انگار فکرمو خوند، گفت زیتون جان میخوای فردا زودتر بیام با هم بریم سینما؟
خواستم بگم خنگ خدا فردا دوشنبهست، باید سهشنبه بریم که نصف قیمته. اما دهنم جواب داد: نخیر! لازم نکرده!
آب جوش اومده بود، مجبور شدم برم دمش کنم. اما بعدش حتی برای چایی ریختن هم نرفت آشپزخونه.
دیگه هیچی نگفت... هیچ بهانهای هم دستم نداد. گفتم ببین، عین مامانش موذیه...
شد ساعت 12 و من هنوز خودمو خالی نکرده بودم. بگی نگی قلبم تند میزد و دستام لرزش خفیفی داشت. که یهو زنگ موبایلش به صدا دراومد. همکارش آقای مهرابیبود.
غر زدم: اَه، حتما بازم پول قرض میخواد. این موقع شب کی به جز برای پول قرض کردن به تو زنگ میزنه... مبادا بهش بدی...
گوشی رو با دستش پوشوند و لب گزید و گفت: این حرفا چیه، زشته! میفهمه!
من به غر زدن ادامه دادم... گوشی رو که گذاشت گفت امروز چته؟ دیدی زود قضاوت کردی. از باغشون اومده . زنگ زده بود ببینه بیداریم برامون یه جعبه گیلاس بیاره...
کماکان غر میزدم: اَه اَه گیلاس، خیلی خوشم میاد!... اقلا آلبالو میآورد. بیشتر دوست داشتم!
رفت لباس عوض کنه، گفتم ببین هیچکی الکی برای کسی کادو نمیاره، نکنه مثل اوندفعه ضامن یا چک برای گرفتن وام میخواد. هیچی نگفت و از در آپارتمان رفت بیرون.
چند دقیقه بعد با یه جعبه چوبی که سرش با روزنامه پوشونده شده بود برگشت...
گذاشت روی اپن آشپزخونه و روزنامه رو برداشت.
غش کرد خنده... هه هه هه:))) عجب شانسی داری تو زیتون.
کنجکاو بودم چی شده، اما مگه میشد از لاک اخمو بودن بیام بیرون. محلش نذاشتم... خودمو زدم به اینکه هیچی برام مهم نیست،حتی نگاش هم نکردم...
- زیتون، باورت نمیشه، به جای گیلاس آلبالو برامون آورده... دیگه چی میخوای؟
و جعبه رو آورد گرفت جلوم... چه آلبالوهای درشت آبداری! دهنم پر از آب شده بود.
یهو هر چی ناراحتی داشتم انگار یهو دود شد رفت هوا... خندیدم و گفتم یه ذرهشو بشور بیار با هم بخوریم... گفت ای به چشم!
سهشنبه، تیر ۲۰، ۱۳۹۱
حقایقی درباره زیتون...
دیدم بلاگرولینگ و نظرخواهی اینجا خرابه، هیچکس هم نتونست درستش کنه( خدا میدونه پسورد اینجا رو به چند نفر دادم).
پناه بردم به فیسبوک، شاید یکی دوساعت در روز بتونم ناراحتیها و غمهامو فراموش کنم، اما دریغ و درد از نیش زبون بعضیها...
شایدم بزرگترین اشتباه اینترنتیم همین ترک وبلاگ بود. به توصیه بعضی از دوستان عزیزم سعی میکنم از این به بعد بیشتر در وبلاگم بنویسم.
دلا خو کن به تنهایی و ازین صحبتا...
برای راحتی خیال یه عده که انگار جواب این سوالها از نون شب براشون واجبتره چند حقیقت راجع به زیتون رو اینجا مینویسم:
سوال1- زیتون زنه یا مرد؟
جواب: زیتون زنه. به پیر و به پیغمبر زنه!
سوال 2- آیا کسی هم در دنیای واقعی تورو دیده و میشناسه؟
جواب: بله، دهها وبلاگنویس منو از نزدیک دیدن و با بیشترشون حرف زدم، اما نه به اسم زیتون. هر جایی برای کسی کامنت گذاشتم که دیدمش، دروغ نگفتم. ولی به همه نمیتونم بگم کجا.
سوال3- با اسم زیتون چی؟
جواب: بله، در طول دوره ده ساله وبلاگنویسیم فقط به دو نفر اعتماد کردم، یکیش آذرفخر عزیزم و دیگری ولگرد. که خوشحالم هرگز اشتباه نکردم.
سوال4- چرا به بقیه نمیگی کی هستی؟
جواب: به خاطر تجربههای خیلی بد. اولیش وبلاگنویسی لوده به نام آبی بود. گفت قراره بیاد کرج خونهی نوشی از من هم خواست باهاش قرار بذارم. قبول نکردم. اصرار کرد اقلا اسممو بهش بگم.صدها بار قسم خورد به هیچکس نمیگه. گفتم برای امتحان یه اسم مندرآوردی بگم ببینم چی میشه. گفتم آنیتا ادیب. چند روز بعد نامهای از نوشی خطاب به چند نفر رفت(اسامیشونو نگم بهتره) که مثلا اسم کوچک من آنیتاست و همون روز این اسم سر از سایت مبتذل آبکش درآورد و دوسه هفته نگذشته بود که از طرف اطلاعات کرج به دنبال آنیتا ادیب به تموم انجیاوهای کرج سرزدن. خودم روزی به عنوان عضو هیئت مدیره یکی از انجیها شاهد پیگیری اطلاعات بودم. اسامی اعضا رو دیدن که کسی به اسم آنیتا ادیب عضو نیست. تموم مدت عرق سردی به تموم تنم نشسته بود. این بود نتیجه اعتمادم!
در مورد دوستان دیگر، میبینم امروز با مطلبی که مینویسن موافقن و بهبهچهچه میکنن و بعد با پستی که موافقش نیستن تقریبا هر چی از دهنشون در میاد میگن. یا میگن فلان پستتو بردار تا دوستیمون حفظ بشه. شاید ندونن، من حتی اگر اشتباه کنم حاضرم پای اشتباهم وایسم ولی مثل ترسوها پاکش نمیکنم.
سوال5- آیا نشده دوستی آشنایی به خاطر سوتیهایی که میدی شناخته باشدت.
جواب:بله. شما شاید خندهتون بگیره، اما برای من دردآوره که دوستی که چنددهمیلیون سرمایه من پیشش به امانت بود فهمید و تهدید کرد اگر پولمو بخوام میره خبر میده من زیتونم!
چندنفر دیگه شک کردن اما فعلا که سعی میکنم به روم نیارم. دیگه چیزی برای رشوه دادن ندارم.
سوال 6- آیا زیتون شوهر و بچه داره؟
جواب: بله.
سوال 7- آیا اینایی که مینویسم واقعیته؟
جواب: تقریبا 80 درصدش کاملا درسته. یعنی بیشتر خاطره نویسی میکنم. بقیهش یا شوخیه یا ادغام کردن دو ماجرا. یا مجبورم تاریخها رو عوض کنم. مثلا ماجرای دوسال پیش رو الان تعریف کنم. یا مکان رو تغییر دادم...
سوال8- آیا در زندگی واقعی هم همین عقاید رو دارم؟
جواب بله.
سوال 9- تا حالا شده به خاطر عقایدت بگیرنت؟
جواب: بله.
سوال 10- سند گرو گذاشتن برات؟
جوابک بله.
سوال 11- فهمیدن زیتونی.
جواب: معلومه که نه.
سوال 12- خوب چرا نمی ری خارج از کشور بعد خودتو معرفی نمیکنی؟
جواب: شما ببخشید، من امکاناتشو ندارم.
سوال 13- با اسم اصلیت هم مینویسی؟
جواب: بله.
سوال 14- معروفی؟
جواب: معلومه که نه!
سوال 15- مثل تو وبلاگت مینویسی؟
جواب: موضوع همیناست،اما خط قرمزهارو بیشتر رعایت میکنم. تهدیدهایی که زیتون شده مسلمه که اسم اصلیم نشده. اما عقایدم یکیه.
سوال16- آیا راست گفتی به خاطر عقایدت کارات رو از دست دادی؟
جواب: بله، چند بار، اولش یه کار دولتی بود که حقوق خوبی هم داشتم میتونستم عین همکارام با تظاهر به مسلمون بودن بمونم اما حرفمو زدم و اخراج رو پذیرفتم و دوکار خصوصی هم دقیقا به خاطر عقیدهم و زیربارزور نرفتن از دست دادم و فعلا بیحقوقم! با اینکه از نظرمالی وضع خیلی خوبی نداریم.
سوال 17- خودت ناراحت نیستی با اسم مستعار مینویسی؟
جواب: چرا، خیلی غصه می خورم! کیه که بدش بیاد این دوستیهای مجازی واقعی بشه؟ بعضی وقتا خواب بعضی از دوستان اینترنتیام رو میبینم. به این دوستیها خیلی احتیاج دارم... .
سوال 18: چرا مثل فلانی که توی ایرانه و شجاعانه با اسم اصلیش مینویسه و میگه هرگز ایران رو ترک نمیکنه نیستی؟
جواب: تا بیام جواب سوالتو بدم با اجازهت همون فلانی از کشور بیسار بورسیهشو گرفته ( یا از طرف فلان خبرگزاری خارجی استخدام شده)و الان فرودگاهه و داره میره... ..
سوال 19- خوب فلانی رو چی میگی که زندانه و اصولا اگه بخواد بره هم نمیتونه؟ اونجوری محبوبتر هم میشی.
جواب: ببخشید من به خاطر بچههام نمیخوام برم زندون. مریضم و اصلا نمیدونم طاقتم چقدره. فعلا درد مستعار نویسی و حرف سنگین از شما شنیدن رو به جان میخرم تا ببینیم بعد چی میشه.
سوال20 و آخرین سوال- ببخشید زیتون برای صبحونه چی میخوره؟(راستش برای سوال آخر نوشتم: زیتون با پای چپ وارد توالت میشه یا راست؟).
جواب:..Oh... Come On!
دوشنبه، تیر ۱۲، ۱۳۹۱
خاله فرخنده...
بازارروز از همیشه خلوتتر بود. این موقع همیشه سر پارک کردن جلوی بازار دعوا بود ولی امروز هنوز کلی جا داشت.
از اونجایی که اضافهکاری آقا فریدون رو چند وقتیه قطع کردن...
بقیه رو اینجا بخونید.
لینک در بالاترین
2- لباس پوشیده بودم برم مراسم ختم جعفر آقا پسرعموی آقا فریدون که تلفن زنگ زد، فکر کردم آقا فریدونه که میخواد ببینه چرا هنوز نرسیدم و بگم حوصله ندارم از اول بیام و مدام چشمم بیفته تو چشم اون خواهر بزرگهت، اما عینک که زدم شماره رو خوندم، دیدم شماره لیدا افتاده. لیدا که باید دانشگاه باشه. خوب لابد دلش برام تنگ شده خواسته صدامو بشنوه. فرق دختر با پسر اینه دیگه! نیما از وقتی زن گرفته آیا دوسه روزی یه بار زنگ بزنه یا نزنه.
اما صدای لیدا چرا اینجوریه؟
- مامان، نترسیها…
دلم هُری ریخت پایین، یعنی تصادف کرده، بیمارستانه؟
- چی شده، زود بگو دارم دقمرگ میشم.
- مامان منو گرفتن. بیا وزرا…
- چی؟ چی؟ مگه چیکار کردی؟ با ماشین به کسی زدی؟ فقط بگو طرف مُرده یا زندهست…
- ئه، مامان حواست کجاست من که ماشین ندارم، گوش بده! باید قطع کنم، فوری برام لباس بیار، گرفتنم.
زدم تو سرم: وای، خاک بر سرم! لخت شدی؟ گفتم این گلشیفته کار دست جوونامون میده(گریه…)
- ای بابا، کی لخت شده، مامان فرخنده جونم! گوش بده، گرفتنم، میگن لباس و حجابت ناجوره....
بقیه رو اینجا بخونید.
لینک در بالاترین
3- اسفندی که عزیز جون برای بوفون دود کرد نم داشت...
قراره امشب همه دسته جمعی فوتبال نگاه کنیم. مادر شوهرم هم قراره بیاد. اینجور وقتا هم خیلی خوشحالم که همه افراد خانواده یه جا جمع میشیم و هم نگرانم نکنه چیزی کم و کسر باشه.
میرم کمی تخمه و میوه میخرم. برای شام هم، چون مادرشوهر و عروسم اصرارمیکنن خیلی ساده باشه، آش جو بار میگذارم.
راستش خیلی دلم میخواد یه بار بشینم از اول تا آخر یه بازی فوتبال رو ببینم، اما نمیشه. گاهی آقا فریدون سر گلهای مهم صدام میزنه و میگه ول کن بیا بشین ببین فوتبال چه دنیای قشنگیه … اون نمیدونه وقتی دختر خونه بودم گاهی با دختر پسرای محل فوتبال بازی میکردم. اونموقعا اینجوری نبود که دختر پسرا اینقدر از هم دور باشن. اینجوری نبود یکی بگه تو چطوری لباس میپوشی، نماز میخونی، نمیخونی. دختری، پسری، اصلا به این کارا کاری نداشتیم. برای هم کُرکُری میخوندیم اما بیشتر جنبه شوخی داشت. اون موقعا من لاغر و فرز بودم و یه چند تا گلی که به برادر یکی از فوتبالیستهای معروف اون دوره که همسایهمون بود زدم مثل توپ ترکید.
اما حالا…
بقیه رو اینجا بخونید.
لینک در بالاترین
شنبه، تیر ۰۳، ۱۳۹۱
آیا تحریم سه روزهی نان و شیر کارساز است؟
این فیسبوک لعنتی که نوشتن توش خیلی راحته و فوری هم بازخورد داره و میتونی تا صبح در مورد مطالبت شوخی کنی، حرف بزنی، بدجوری تنبلمون کرده. حالا چند پست فیسبوکمو که در مورد تحریم نون و شیر(از شنبه تا دوشنبه) و چیزای دیگه نوشتم اینجا کپی میکنم.
2- تو صف نون ایستادم، صف از همیشه شلوغتره. زن جلویی 50 تا نون میخواد. سروصدای همهمون درمیاد. میگه مگه نشنیدید شنبه و یکشنبه و دوشنبه نباید نون و شیر بگیریم تا پدر این پدرسوختهها در بیاد. همه میگیم شنیدیم! اما نه اینکه روز قبلش ده برابر نون مورد نیازمون رو بخریم. لابد بعد هم میخوای بری ده تا شیر بخری! میگه آره. دلم میخواد شنبه یکشنبه تو مغازهها پرنده هم پر نزنه! میگیم خوب این چه ضرری به دولت میزنه؟ شما که خریدتو کردی سودی که نونوا باید ببره میبره. دولت هم که هنوز روی آرد سوبسید میده به نفعشه آرد رو گرونتر بفروشه به شیرینیفروشها . این چه مبارزهایه.
نونواهه که شنیده بود گفت اگه شماها عرضه داشتید وقتی گاز و برق و آب گرون شد قبضاتونو پرداخت نمیکردید
.
به ناگاه همه خفه شدیم!
.
3- در اعتراض به حرکت نژادپرستانه اَپل، مبنی بر نفروختن محصول جدید به یک دختر ایرانی، من شنبه و یکشنبه و دوشنبه سیب نمیخورم!
4- وای... آی... خدایا... مُردم از گرسنگی!!!
از صبح تا حالا نه نون خوردم نه شیر...
پس من چطوری زندگی کنم...
چطور زنده بمونم...
فقط دلخوشیم اینه که هنوز ساعت 3 نشده دولت داره از پا درمیاد!!!
5- یه نرمکننده موی مای خریدم 3000 تومن، چندصدمتر بالاتر یهو به فکرم رسید حالا که به موهام میسازه چطوره یکی دیگه بخرم رفتم داروخانهی م...(داروخانه معروفیه در کرج) میگم خانم دکتر م... میشه یه نرم کننده موی مای بدین، (قرشمال) میگه 3400 تومنه، بدم؟ میگم همین دو دقیقه پیش خریدم 3000 تومن. میگه خوب مرغ هم دیروز 5000 تومن بود حالا شده 5500. میگم شامپو و نرمکننده فرق میکنه. میگه بالاخره که میشه!! شاید هم در خرید بعدی 30 درصد بره روش. میگم هنوز که نرفته. میگه بالاخره!!!
مجبور شدم برگردم فروشگاه قبلی، از هولم دوتا خریدم!
...
6- خانوم همسایه با لب و لوچه آویزون در زده میگه رفتم ببینم حالا که شیر تحریم شده و رو دست فروشندهها مونده میتونم یه ده بیستتاییشو ارزونتر بخرم و ماست بزنم. دیدم امروز اصلا شیر توزیع نشده.
دلم میخواستم انگشت اشارهمو بزنم به نوک دماغم و بگم خیط شدی؟!
دلم خنک شد...
حالا خانم از اوناییه که از چند روز قبل با اساماس و تلفن گوش همسایه و دوست و آشنا و فامیلشونو کر کرده که مبادا از شنبه تا دوشنبه شیر و نون بخرید!
چه مردم نفع طلبی هستیم ما...
7- جمعه 26 خرداد یه عده مأمور مزدور وحشیانه ریختن توی یه خونه در کرج که جلسه "کمیته هماهنگی برای کمک به ایجاد تشکلهای کارگری" توش برگزار شده بود. لازمه بگم که این افراد همه شناخته شدن و بدون هیچ مخفیکاری حتی تقاضای به ثبت رسیدن تشکلشون رو به مجامع رسمی دادن. در این روز با ارعاب و ضرب و شتم 60 نفرو دستگیر کردن که یه عدهشون آزاد شدن و بقیه هنوز تو زندانن.
ماجرا رو با قلم یکی از افرادی که اونجا حضور داشته بخونید.
چهارشنبه، خرداد ۰۳، ۱۳۹۱
فیسبوک نوشت...
2- چند روز پیش رفتم نون بخرم دیدم تمام عکسای تیم استقلال که تمام دیوار نونوایی رو پوشونده بود کنده شدن... با پسر بیستو دوسه ساله صاحبنونوایی همیشه سر استقلال پرسپولیس کلکل داشتیم، تیشرت قرمزی تنش کرده بود، گفتم بهبه! سرعقل اومدی، پرسپولیسی شدی!
با عصبانیت گفت نه بابا، هردوشون برن گمشن! الان مملکت در خطره.
اومدم طبق معمول سیاسی حرف بزنم و بابائه کمی فحش بده من دلم خنک شه،دیدم نونوائه لب میگزه و چشم و ابرو میاد، یعنی هیچی نگو...
....
وقتی نونام رو گرفتم و چند قدمی دور نشده بودم که دیدم بابائه اومده دنبالم...
دستاش میلرزید، تورو خدا چارهای جلو پام بذار خانوم.
ترسیدم، گفتم چی شده مگه؟
میگه پسرم ناخلف شده. دیدی که فوتبال هم گذاشته کنار.
پرسیدم ناخلف؟ یعنی سیگار؟ مواد؟ گفت نه بابا از اینا بدتر!
رفته بسیجی شده... فکر کنم زده به سرش!
دلم خوش بود تو مغازهم یه فحشی چیزی میدم دلم خنک میشه اما تا با مشتری ازین حرفا میزنم میگه میرم لوت میدم!
گفتم ببرش پیش مشاور... گفت نمیاد. اون فکر میکنه ما دیوونهایم. مغزشو شستشو دادن. یه حقوق خوبی هم میدن بهش... که بهش گفتم اگه تو خونه ما خرج کنی از گوشت سگ نجستره...
گفتم نمیدونم والله... نمی دونم درمونش چیه...
3- طرف زرت و زرت به خدا و پیغمبر و اماما فحش میده، بعد میره حج از مکه استاتوس میزنه که حال عجیبی دارم...
دوباره برمیگرده و دوباره همون استاتوسهای قبلی...
چطوریاست؟
4- شما تو فیسبوک موقع لایک دادن بیشتر نگاه میکنید "کی" گفته یا اینکه "چی" گفته؟
.
.
.
البته جوابشو میدونم، آمار لایکها زیر بعضی نوشتهها خبر میدهد از سر درونتان:)
5- این مارک زوکربرگ چقدر الاغه که اومده دوستدخترشو گرفته!
خوب احمق جان، با دوست دخترت حالتو میکردی و بعد میومدی از ایران دختر باکره( اعم از ترمیمی یا غیرترمیمی) باخودت برمیداشتی میبردی!
دوشنبه، خرداد ۰۱، ۱۳۹۱
خرید اروپایی
البته شب تو خونه ماجرا رو که برای سیبا با ته لهجه اروپایی تعریف کردم ، با بیاحساسی تمام تحویل نگرفت و رفت گرفت خوابید...
گفتم در عوض دوستان فیسبوکیام اروپاییشناس هستن و برای استاتوسهای اروپایی ارزش قائلن!
مگه من چی خریدم؟ الان میگم. برم فیشمو بیارم. آهان ایناهاش:
2 عدد بادمجون
3 عدد کدوی قلمی
2 عدد فلفل دلمه کوچک
5 عدد هویج متوسط
3 عدد خیار
2 عدد گوجه فرنگی متوسط
3 عددد سیبزمینی درشت که شد یک کیلو
2 عدد لیمو ترش
و مبلغ جمع اینها: 10,370 تومن
که البته طبق معمول 30 تومن پول خرد هم موجود نبود و کشیده شد روش و سرجمع 10400 اخ کردم...
وضع اینجوریاست...
حقوق مدل ایرانی، خرید مدل اروپایی
چهارشنبه، اردیبهشت ۲۰، ۱۳۹۱
شاهین نجفی، عصیانزده یا مرتد؟
حتی سکولارهای اطلاحطلب هم واکنش نشون دادن و بعضیها موافق و بعضیها مخالف پخش این آهنگن.
اول تعصب رو کنار گذاشته متن ترانه جدید شاهین تجفی رو با حوصله بخونیم :
نقی تو رو قسم به شوخ طبعییت
به این بیرون از گودِ تو تبعید
به این آلتِ بزرگ زندگانی
که پشت ما نشسته رو به تهدید
نقی تو رو به طول و عرض تحریم
دلارِ رو به رشد و حس تحقیر
نقی تو رو به امام مقوایی
به طفل علی گوی توی رحم گیر
به درس فقه تو اطاق عمل بینی
به آقا و تسبیح و جا نماز چینی
نقی تو رو به انگشت شیث رضایی
به دینی که اوت شد و فوتبال دینی
آی نقی!
حالا که مهدی خوابه ,ما تو رو صدا میزنیم
آی نقی!
تو ظهور کن که ما آماده تو کفنیم
آی نقی!
نقی تو رو قسم به عشق و ویاگرا
تو رو به لنگای هوا شده وچاکرا
تو رو به سنگک و مرغ و گوشت و ماهی
سینی سیلی کنی و بکارت راه راه
نقی تو رو به ممه های گلشیفته
به آبروی نداشته که از ما ریخته
نقی تو رو به نژاد آریایی
به پلاکی که به گردن آویخته
نقی جون من تو رو به شوشول فرنود
سه هزار میلیارد زیر گنبد کبود
خلیج فارس و ارومیه هم قصه بود
راستی اسم رهبر جنبش سبز چی بود؟
آی نقی!
حالا که مهدی خوابه ,ما تو رو صدا میزنیم
آی نقی!
تو ظهور کن که ما آماده تُو کفنیم
آی نقی!
به رحلت جانگوز امام امّت
به سیاسیون فسیلی تُو غربت
به بیوه های با کلاس پلاس دیسکو
به بحثای روشنفکری تُو چت
به غیرت مردای اون کاره
به زنان مدافع حقوق مرد
به انقلاب رنگی از تُو تلویزیون
به سه درصد جمعیت کتاب خون
تو رو به شعارای آبکی و تُو خالی
نقی تو رو به این جماعت حالی به حالی
صبح زنده باد میگن و شب مرده باد
به قهرمانای قصه های خیالی
آی نقی!
حالا که مهدی خوابه ,ما تو رو صدا میزنیم
آی نقی!
تو ظهور کن که ما آماده تُو کفنیم
آی نقــــــــــــی!
وای نقــــــــــــــی!
خوب، میبینیم که شاهین نجفی با گفتن مشکلات جامعهمون از قبیل گرونی و فسیل شدن سیاسیون در غرب و فراموش کردن موسوی کنج عزلت وتحریم، عوض شدن اسم خلیج فارس و خشک شدن دریاچه ارومیه، دزدیده شدن 3000 میلیارد، رشد قیمت دلار و حس تحقیر، تبعید خیل عظیمی از روشنفکران و مردم ایران، فساد در فوتبال، به اینکه بعد از 33 سال هنوز مهر و جانماز از چین وارد میکنیم ، اینکه سینه برهنه گلشیفته کدوم آبروی نداشتهی ما رو تو جهان برده؟ اعتراض خودشو به زبون آورده.
شاهین نجفی در بیان مشکلات از بعضی خط قرمزهای جمهوری اسلامی هم عبور کرده. مثل:
خواب بودن امام زمان، صدا زدن امام نقی که نسبت به بقیه اماما کمتر معروفه و کمتر بهش استناد میشه و حساسیتی که حکومت روی صفحه فیسبوکی که به طنز باز شده و "کمپین یادآوری امام نقی به شیعیان" جزء پربازدیدکنندهترین صفحاته، داره.
مسخره کردن امام مقوایی که در مراسم روز 22 بهمن امسال به نمایش دراومد،
انگشت شیث رضایی و مسئله فوتبال دینی، دخترانی که اجبارا درس فقه میخونن ولی همهش به فکر زیبایی و عمل جراحی دماغن!
( سهراب سپهری هم دختر همسایهشو مسخره کرده بود که زیر نارون زیبایی درس فقه میخونه. اما لحن سهراب چون نرمه کسی معترض نشد، فقط یواشکی یه قسمتهاییش حذف شد)
طعنه زدن به امامهایی که عمل جنسی زیادی داشتن .
به یاعلی گفتن خامنهای موقع تولد از رحم مادرش و...
یه عده نکات مثبت ترانه رو گرفتن و یه عده پرچم وااسلاما بلند کردن که شاهین نجفی پاشو از گلیمش درازتر کرده و حتی بعضیا شعر رو به حروفی برگردوندن و گفتن این شعر حرفای نعل به نعل شیطان پرستیه. پس شاهین نجفی خود شیطانه.
یه عده گفتن امامها عین پدر ما میمونن اگه کسی به پدر شما توهین کرد آیا میبخشیدیدش؟
غافل از اینکه اگر یه عده بیان بابای منو اونقدر گنده کنن و به اسم عقاید بابام به همه زور بگن و هر کاری کرد یه آیه از بابام بیارن که چنین و چنان و اینجور لباس نپوش و اینطور نگرد و اینطور بخور اونطور بخواب با فلان پا برو مستراح و ... برای بابای منم از این صفحات درست میشه و ازین شعرا هم میگن. چه اشکال داره اجازه بدیم جوونههای ما حرف دلشونو بزنن؟
من میگم شما هم فکر کن شاهین برادرته! ایا تو میای برادرتو به صرف ابراز عقیده اعدام کنی!
من میگم ما باید هوشیار باشیم، یه عده دارن عین قضیه سوسک مانا نیستانی و عین کاریکاتور نیکاهنگ کوثر از آیتالله مصباح به آتش ماجرا دامن میزنن. نباید بذاریم بین ما دودستگی راه بندازن.
و نباید بذاریم با حکم ارتداد دادن به یکی از برادرامون روح آزاد اندیشی ما کشته بشه.
والله به نفع حکومته عین زمان سلمان رشدی تموم هم و غم نظام و مردم بشه ترور کردن یا نکردن یه نویسنده.
شما ببینید این مسئل به نفع حکومته یا ما؟
سعه صدر داشته باشیم!
راستی اینم آهنگ این ترانه که شاهین نجفی با دهنش نواخته.
balatarin
13:12 | Zeitoon
پسر موسیخسیخی
آقا جان وقتی میری سینما سیخاتو بخوابون،
خانم جان تو هم اون گلسر اندازه قابلمهتو بذار برای مهمونیا!
حالا از صدای چیپس و پفک و مغازلات عاشقونه میگذرم...
2- تنها رفته بودم سینما، اینقدر دلم به حال خودم سوخت که چی!! فکر کن یه زوج اینورم نشستن(طبیعتا دختره در کنار من) و همهش حرفای عاشقونه میزدن و یه زوج دیگه اونورم(طبیعتا دختره در کنار من) و عین کفتر بغبغو میکردن. از بخت بدم مو سیخسیخی هم جلوم. گریهم گرفته بود برای حال خودم...
3- اینقدر از فیلم نارنجیپوش بد شنیده بودم که از اول فیلم به خودم گفتم فکر کن اینو مهرجویی نساخته و یه فیلم مثلا مستندگونهست....
اونجوری از فیلم بدم نیومد. کلا وقتی تو از یه فیلم خیلی خوبی بشنوی موقع دیدنش ناخودآگاه دنبال نقطه ضعفاشی و وقتی خیلی بد میشنوی. پیش خودت میگی آیا این فیلم نکته مثبت نداشت.
اگه این فیلم باعث شه که مردم به آلودگی محیط زیست حساس شن خوبه. البته من دیدم کسایی که بعد از فیلم پاکت چیپس و پفک و بطریآبشونو انداختن زیرپا و رفتن....
بازی حامد بهداد( خود مارلون براندو بین) با اینکه اغراق شدهست بد نبود. من دیدم چطور دخترا براش غش و ضعف میکردن... لیلا حاتمی هم مثل همیشه، مثل همیشه بود... آخر فیلم از همه جالبتر بود. همه خانواده سپور شدن حتی مادر نابغه خانواده که در یکی از کشورهای اروپایی ماهی 15 هزار یورو درآمد داره.
4- آیا حالا که دیگه نیکلای سارکوزی رئیسجمهور نیست، کارلا برونی ازش طلاق میگیره یه نه:)
آره خواهر، ما به همه جنبههای سیاست نگاه میکنیم.
5- بعد از اینکه قیمت شیر و ماست یهو چهل درصد گرون شد، دولت اعلام کرد از سهشنبه 19 قیمتا دوباره برمیگرده به قبل از عید، مای ساده هم که شیرو ماستمون تموم شده بود منتظر موندیم تا... امروز که سهشنبه باشه، مغازهداره بعد از شنیدن حرفم فقط قاهقاه خندید!
6- علی دايي گفت «خدا به من عزت داد تا بالاتر از پرسپوليس قرار بگيرم.» ذهن شنونده ناخواسته دچار اين پرسش ميشود كه مگر چهاردهم شدن در ميان 18تيم هم به كمك خداوند و كلمات قلمبهاي مثل عزت نياز دارد؟ مثلا اگر خدا به آقاي گل جهان عزت نداده بود او الان كجاي جدول ميايستاد؟ اگر بالاتر از پرسپوليس بودن نشانه عزت و اقتدار است كه الان 14تيم يعني تقريبا 78 درصد تيمهاي ليگ برتر صاحب اين عزت و افتخار هستند. پس ديگر چه نيازي است به خوشحالي كردن و سر به آسمان ساييدن؟!
والله این علی دایی یه پا رضازادهست برای خودش...
اونو ابوافضل کمک میکرد اینو خود خدا، بیواسطه!
0:59 | Zeitoon
یکشنبه، اردیبهشت ۱۷، ۱۳۹۱
طرز خواندن شعر در جلسات شعرخوانی:
شما مثلا میخواهید شعر "صدا کی میدهد تار شکسته" را جلوی جمع بخوانید.
قبلش با التماس از مجری میخواهید شما را حتما صدا بزند و اگر نزد صدبار با کاغذی که دست به دست به او میرسانید خواهشتان را تکرار میکنید.
وقتی مجری صدایتان زد اول اینور آنورتان را نگاه کنید و بگویید وای... چرا همهش من؟
سپس با تأنی و ناز فراوان پشت تریبون رفته، آنجا مقادیری گردنتان را کج کرده، چشمانتان لوچ کرده و برای اینکه ببینید مدل مو و آرایشتان روی دیگران چقدر تأثیر گذاشته به جمعیت خیره شوید و چند مژه بزنید(استفاده از مژه مصنوعی اثر این حرکت را چند برابر میکند).
بعد صدایتان را قدری مغموم و قدری مظلوم نموده، و با ادای هر حرف مقدار زیادی هوا از درون ریههایتان به بیرون بفرستید. یعنی انگار دارید به صورت پلکانی آه میکشید.
اینطوری:
صِح داح کِحِی میحی دَح هَد تاحارِح شِح کح ستِح!
...
تبریک میگم. شما توانستید!
شما یک شاعر بالقوه هستید، فقط میماند شعر گفتن که آنهم میشود در اینترنت هفت هشت شعر گرفت و آنها را در هم ادغام کرد و یک شعر نو ساخت...
دوشنبه، اردیبهشت ۱۱، ۱۳۹۱
تخم مرغ حراجی
برای اینکه ثابت کنم تخم مرغ خیلی بهدرد میخوره برای صبحانه تخممرغ آبپز، برای ناهار الویه، و برای شام کوکو پختم.
نشون به اون نشون، تموم بدنم شروع کرده به خارش و سوزش، و بعضی جاها کهیر زده و جرات هم ندارم بهش بگم. از بس خاروندم جای شیار ناخونام روی پوستم جاده و کوچه درست کرده...
سه شمارهای
1- سالهای ساله که جلسات شعرخونی و داستانخونی تو سالن آمفیتأتر کتابخونههای معتبر ایران برگزار میشه.
فکر کن تازگیها از ارشاد دستورالعمل اومده که از سال 91 هیچ جلسهای در کتابخونهها نباید مختلط برگزار بشه!
(فکر کردن اینجا هم مثل استخرهای برزیل دیپلمات توش هست)
حالا آقا و خانومایی که دهها ساله دارن برای هم شعر میخونن، به هم عادت کردن با هم دوست شدن، بعضیها تو همین جلسات با هم آشنا شدن و ازدواج کردن و بعضی شاعرها پنهایی خطاب به بعضیهای دیگه شعر میگن و اصولا مختلط نباشه شعر زیادی در اذهان تولید نمیشه! چیکار باید بکنن؟
یه راهی به نظر بچههای کرج رسیده، شما هم امتحان کنید!
خیلی راحت گفتن خیلی خوب، ما اصلا سالن کتابخونه رو نخواستیم
یه جا دیگه برگزار میکنیم.
متاسفانه جاشو به خاطر مسائل امنیتی نمیتونم بگم:)
2- من از اون کسایی که به عربها میگن سوسمارخوار حالم بههم میخوره....
درسته که کلا" از سوسمار خوردن عربا حالم بههم میخوره،
همونطور که از سگخوردن کرهایها و
قورباغه خوردن ژاپنیها و
موش خوردن بعضی هندیها و
پشه و کرم خوردن آفریقاییها حالمبههم میخوره...
لابد اونا هم از گوسفند و مرغ و گاو خوردن ما حالشون بههم میخوره...
کلا" تو طبیعت هر کشوری یه سری حیوون زیادن که منبع پروتئینن و غذای مردم...
که حال مردم بقیه کشورها رو بههم میزنن...
...
اصلا یادم رفت میخواستم چه نتیجهای بگیرم...
آهان...
دیگه نشنوم اسم غذای مردم کشورهای دیگه رو مسخره کنید!
عرض دیگهای ندارم...
البته تا اطلاع ثانوی!
3- سیبا یه نامه نوشته با آهنربا وصل کرده به یخچال. زیرش هم نوشته: ب.ب - ج. ف
تموم طول روز نشستم فکر کردم خدایا این حروف چیین.
یه بار فکر کردم اسم اختلاس کنندگان اون سههزارمیلیارد تومنن.
یه بار فکر کردم نکنه حرف بد باشن...
یا مثلا بمیر بابا، جوراب فندقی
تموم روز فکرم مشغول بود. برای تمرین مغز تلفن هم نزدم بپرسم.
شب که اومد گفتم اون حروف چی بود زیر نامهت.
میگه نفهمیدی؟
میگم نه.
میگه خنگه، یعنی: باقی بقایت جانم فدایت...
نباید با مشت میزدم تو شکمش؟
جمعه، اردیبهشت ۰۸، ۱۳۹۱
زنیکه عوضی:)
تا من باشم اینقدر پیش دیگران درددل نکنم.
تو کلاس ورزش از دهنم دررفت گفتم تقصیر این بستنیه که نمیذاره من لاغر شم...
زنیکه خوشهیکل( عوضی عین آنجلینا جولی بود) نه گذاشت و نه برداشت با ژست و ادا در حالیکه رو چرخ مسکری قر میداد، گفت من یه قاشق بستنی رو با یه کاسه کوچیک ماست قاطی میکنم یه ورق ژلاتین رو بهش اضافه میکنم و میذارم تو یخچال خوب ببنده... هم چاق نمیکنه هم مقویه و هم سرد و خوشمزهست.
حالا گیرم من اومدم نیم کیلو بستنی رو ریختم تو یه سطل ماست پرچرب و دو بسته ژله آماده شکردار هم بهش اضافه کردم. طاقت نیاوردم بذارم خوب ببنده و زودتر خوردم...
مهم نبود که... حالا حالم داره بهم میخورده و من هر چی فحش بلدم نثار زنیکه آنجلینا میکنم!
0:33 | Zeitoon
