دیشب صمد بهرنگی اومد به خوابم. آهی کشید و گفت:
کاش به جای "ماهی سیاه کوچولو"، "مرغ سفید بزرگ" رو نوشته بودم...
پنجشنبه، مرداد ۱۹، ۱۳۹۱
پنجشنبه، تیر ۲۹، ۱۳۹۱
از صدای قُدقُد مرغ ندیدم خوشتر؟
1- هفتهی پیش رفتم به فروشگاه بزرگ نزدیک خونهمون، مدیر فروشگاه چون چندباری سر بعضی مسائل تذکر داده بودم و اونم به طور متظاهرانهای ازم تشکر کرده بود و بعد البته ترتیب اثر داده بود که یعنی من خیلی مدیر خوبیام، اومد جلو و گفت خانم زیتون چرا برای مرغ ثبت نام نمیکنید؟
گفتم مگه ثبت نامیه؟ گفت آره، اسم و شماره تلفن رو بدید به اون خانم. رفتم اسم و شماره تلفنمو دادم. خریدمو کردم اومدم خونه.
تا دیروز که دوباره گذارم افتاد به اون فرشگاه. آقای مدیر اومد جلو گفت پس چرا نیومدید مرغ بگیرید؟ تو این هفته سه بار مرغ به نرخ دولتی توزیع کردیم.
گفتم من فکر کردم شماره گرفتید با تلفن خبرم میکنید.
گفت: ایوای، نه دیگه، اون فقط ثبتنام بود، فرداش باید میومدید چند ساعت تو صف وایمیستادید. نکنه توقع داشتید مرغا رو بیاریم دم در خونهتون.
کارمندا که همه خانم بودن پقی زدن زیر خنده!!
2- امروز چند بار به عکس صف طولانی مرغ جلوی مصلی نگاه کردم، فیلمش رو هم تو اخبار تلویزیون دیدم. مردم خوشحال و سرشار از احساس زرنگبودن هی بهم زنگ میزنن و میگن برای خواهر و خاله و عمه و دایی و عمو جا گرفتیم، بدوید زودتر بیایید.
نگران نباشید این مردم صفپرست برای خودشون بادبزن، بطری آب و هله هوله آوردن.
وقتی هم بعد از 6 ساعت دوتا مرغ میگیرن قیافههاشون دیدنیه، انگار که فتح خیبر کردن.
همینا اگه تو صف یکی بگه "لعنت به این حکومت که ما رو به این روز انداخته"، میگن هیس... هیس، ما که سیاسی نیستیم! الان یکی میشنوه گزارش میده، همین دوتا مرغم بهمون نمیدن!
خیلی افسوس میخورم، نمیدونم من احمقم یا اینا!
3- جوک هم درآوردن
در برنامه کودک:
- چه غذایی دوست داری عزیزم؟
-چلو مرغ، جوجه کباب!
چی؟ ماشین لباس شویی رو خودت روشن می کنی؟!؟-
نه نه نه... !
4- کاریکاتورش رو هم فیروزه مظفری کشیده
آرش مرغ گیر
یکشنبه، بهمن ۳۰، ۱۳۹۰
عاشقانههای-6 ... وقتی سیبا کمک آشپز میشود...

یا بنابر تیتر سایت مرد روز:
کمک آشپز ماهر!
از اون روزای بدحالیم بود که دوست داشتم فقط دراز بکشم و کتابی بخونم یا فیلمی تماشا کنم، حدودای چهارونیم عصر بود که تلفن زنگ زد و منو از حال خلسه آورد بیرون. شوهر جان بود.
- عزیزم، حالت بهتره؟ ببین… باور کن نمیخوام به زحمت بندازمت و اصلا دوست نداشتم با اینحالت مهمون دعوت کنم، اما خودت که عمهمو میشناسی.. زنگ زده میگه شب میخواهیم بیاییم یه سری بهتون بزنیم. منم از دهنم در رفت تعارف کردم که شام تشریف بیارید، اونم نه گذاشت و نه برداشت، گفت باشه با بچهها میاییم!
- وای…تو که حالم رو میدونی. فشارم خیلی پایینه و راه هم که میرم سرگیجه دارم.
- میدونم عزیزم، اصلا خودتو تو زحمت ننداز. یه غذای ساده درست کن بنداز جلوشون! اصلا نه، تو فقط تا اونجایی که از دستت برمیاد یه کمی جمع و جور کن و برو استراحت کن، آشپزی رو بذار به عهدهی من. سعی میکنم قبل از شش خونه باشم.
- تو آخه آشپزی بلدی؟ اونم جلوی عمهت که بره پشتمون صفحه بذاره.
- تو منو خیلی دست کم میگیریها… میوه هم خودم میخرم میارم…
انگار دنیا رو زدن تو سرم، یه نگاهی به خونه کردم. همه جا ریخت و پاش بود. لباسایی که شب قبل با ماشین لباسشویی شسته بودم و چون هوا بارونی بود رو مبلها پهن کرده بودم هنوز اونجا بودن و روزنامههایی که شوهرجان و من خونده بودیم و حتی تاش نکرده بودیم بذاریم سرجاش، ظرفهای نشُسته شام شب قبل و صبحونه و ناهار، تختخواب نامرتب، لباسا و شالهایی که دو سه روز بود جمعشون نکرده بودم پایین تخت کُپه بود(اگه این سوال براتون مطرح شده اتاق خوابتون چه ربطی به عمهجان داره لابد عمهجان ما رو نمیشناسید)، اسباب بازی بچهها که هر جای خونه پخش بود…
چشمام از ضعف سیاهی میرفت، رفتم اول یه آبقند درست کردم و خوردم و بعد لنگلنگان و آه و نالهکنان و گاهی دستروی دل و گاهی حولهگرم رویدل شروع کردم به کار… لِک و لِک میکردم که به فکر افتادم غذا چی درست کنم؟ اصلا چی داریم؟
داخل فریزر رو یه نگاهی کردم. فقط مرغ داشتیم و مقداری سبزیخورد شده.. و به اندازه صد گرم هم زرشک و همونقدر هم خلال بادوم… گفتم عیبی نداره، زرشکپلو با مرغ درست میکنم. هوا هی تاریک و تاریکتر میشد و خبری از شوهر محترم نبود که نبود.
حدودای هشت بود و من داشتم آخرین مرحله غذا رو یعنی زرشک روی پلو رو آماده میکردم که اومد. تا از در اومد و حال نزارمو دید به زور منو برد تو اتاق خواب و گفت عزیزم خودتو به چه روزی انداختی؟ یه کم بخواب… مگه نگفتم کار نکن تا خودم بیام.
- آخه الان موقع اومدنه؟ مگه نگفتی شیش میام؟
- تو مگه نمیدونی کارام چقدر مهمه! آخرِ وقت یه کار برام آوردن نمیشد انجامش ندم.
اومدم پاشم.
- خوب حالا همه کارا رو خودم کردم زرشکش رو هم خودم سرخ میکنم.
هُلم داد بخوابم،
- امکان نداره بذارم. مگه من مُردم! زرشک سرخ کردن هم کاری داره آخه؟
من در حالت نیمهبیهوش:
- ببین خیلی کم زرشک داریم و آماده کردنش هم قِلِق داره. اگه خراب بشه دیگه چیزی نیست بریزیم رو برنج ها.
- من خراب کنم؟ عمراً. من بمیرم تو رو تو این حال نبینم. خدا بگم عمهمو چکار کنه! آخه این وقت اومدن بود. کوفت بخورن.
- ببین، زرشکها رو شستم تو سبد کوچیکهست. خلال بادوما هم تو کاسه کوچیکهست کنارش، زعفرون رو تو یه لیوان دم کردم، یک سومش رو تو زرشکها بریز و دو سومش رو بذار برای روی برنج. موقع کشیدن برنج خودم درستش میکنم. تو ماهیتابه هم به اندازه کافی روغن ریختم.
با خنده گفت:
- بابا بلدم! عزیزم بلدم! مگه من تا حالا زرشک پلو نخوردم!
- ببین، زرشک لطیفه، زود میسوزه ها، یه تفتش بیشتر نباید بدی. فوری خلال بادوماش رو هم اضافه کن و زود زعفرون و در حالیکه هنوز قرمزه باید خاموشش کنیها… روی هم سه چهار دقیقه نشهها…
- دیگه داری عصبانیم میکنیها. انگار قراره موشک هوا کنم. بگیر بخواب عزیزم.
چراغا رو خاموش کرد و رفت.
زور زدم تا داد بزنم:
- یه نصف قاشق شکر هم اضافه کن زیاد ترش نباشه.
جواب نداد. فکر کردم فوقش نشنیده باشه. ترشی زرشک تا حالا کسی رو نکشته.
با فکر اینکه چه شوهر خوب و مهربونی دارم که اقلا این دم آخری به دادم رسید. چشمامو بستم و پتو رو کشیدم سرم. آخیش… کمی گرمم شد… انگار خون به صورتم دوید. نمیدونم چند دقیقه شد که با صدای زنگ از جا پریدم…
تا مهمونا برسن بالا، دیدم شوهرجان هنوز تو آشپزخونهست و داره یه چیزی رو هم میزنه. گفتم ایوَل یه غذای دیگه زده تنگ زرشکپلو. رفتم جلو، دیدم یه چیزایی سیاه رو تو ماهیتانه داره هم میزنه. هواکش هم روشنه و بویی به مشام نمیرسه حدس بزنم چیه.
- اینا چیه عزیزم،
- زرشکه دیگه…
به ساعت نگاه کردم و با تعجب پرسیدم:
- تو دقیقا نیم ساعته اینا رو داری روی شعله به هم میزنی؟
- آرهمگه چیه؟
- مگه چیه؟ اینا که کاملا زغال شدن! حالا من چیکار کنم؟ دیگه نه زرشکی تو خونه داریم و نه خلال بادومی…
- اووه… عزیز من، حالا مگه چی شده؟ فکرم رفته بود رو پروژهای که قراره بهم محول بشه فکر کنم یه ذره زیادی رو شعله موند. چقدر سخت میگیری!
- یه ذره! زیادی موند؟
خوب شد عمه جان با اهل و عیال رسید بالا، وگرنه من یه بلایی یا سر خودم میآوردم یا اون!
لینک در بالاترین
سهشنبه، اسفند ۱۳، ۱۳۸۷
از کرامات شیوخ ما...
به جان شما اثرش از صد تا خوندن کتاب طنز و دیدن سیرک بیشتره. من که امشب کلی انبساط خاطر پیدا کردم با خوندن مصاحبهش با روزنامه اعتماد، و هر چی خستگی خونهتکونی در بدنم مونده بود به یک آن ناپدید شد.
راستش سیبا هر روز چند تا روزنامه میخره و شب بیاتشده و به صورت فلهای و درهم تحویل من میده( چند بار اعتراض کردم و گفتم خرید روزنامه با من. اما اعتراف میکنم که وقتی نوبت من بود خوب عمل نکردم و هر بارش یکی از روزنامههای مورد علاقهمونو گیر نیاوردم) منم گاهی بدون توجه به اینکه این که دارم میخونم چه روزنامهایه هی ورق میزنم. البته از صفحهبندی میشه فهمید... اما امشب وقتی به صفحهی مربوط به این مصاحبه رسیدم ، هنوز چند خط پیش نرفته بودم که پیش خودم داد زدم: آخ جون گلآقا، بازم چاپ شده. و هنوز خط سیر نگاهم به لوگوی روزنامه نرسیده بود و داشتم میگفتم اما چرا سیاه و سفید؟ که لوگوی اعتماد رو دیدم فهمیدم طنز نیست بلکه کلا" هنر آقای بادامچیان طنز گوییه...
ایشون بعد از اینکه خودسوزیهای اخیر تهران رو بازی سیاسی اصلاحطلبها خونده،
وقتی خبرنگار از فقیرتر شدن مردم با نفت 140 دلار ازش پرسیده گفته:
- مردم حاضر نیستند یک مرغ در خانهشان نگهداری کنند چون بو میدهد، مبادا تخم مرغشان اینطوری(!) تأمین کنند. از سه میلیون خانهای که در تهران داریم چند نفرشان پرنده دارند؟
چند نفر در گلدانهایشان ریحان میکارند تا نان و پنیرشان را به ریحان بخورند.
(حالا خوب شد نگفت نون و بوقلمون با ریحون. گر چه قیمت پنیر اینروزها با بوقلمون برابری میکنه و قیمت هر دو شون کیلویی چهار هزار تومنه)
من در همینجا از حماقت اسدالله میرزا کمال تشکر را دارم و ازشون خواهش میکنم وقت مصاحبههاشونو بیشتر کنن.
لینک مصاحبه بادامچیان... متاسفانه لینک اعتماد رو پیدا نکردم.
2- این اصلاحطلبها چرا به محمد خاتمی میگن خاتمی اما خیلی اصرار دارن به میرحسین موسوی ، میرحسین خالی میگن. شاید چون جوونپسندتره و امکان رأی آوردن بیشتری داره.
یهجورایی احساس میکنم این دوتا میخوان عین اوباما و کلینتون اول هر دو بیان جلو بعدا کلینتون به نفع اوباما ببخشید خاتمی به نفع میرحسین بره کنار و همه هیجانزده بشن و...
3- در صفحهی حوادث روزنامهها نوشتن که در اثر تصادف یک پراید با یک الاغ در جادهی یاسوج شیراز دو نفر کشته و دو نفر مصدوم شدن. البته این خبر وحشتناکیه... اما چرا هیچ روزنامهای از سرنوشت الاغ بدبخت چیزی ننوشته.
4- امروز یه ساعت وسط روز اومدم خونه ناهار بخورم برم بیرون. تا تلویزیونو روشن کردم(فکر کنم کانال یک بود) دیدم توی یکی از این سریالها مثلا مراسم خواستگاریه و دختر و پسرو فرستادن تو اتاق تا حرفاشونو با هم بزنن.
دختر مصرا" تقاضای "حق طلاق" داشت. پیش خودم گفتم چه عجب! بالاخره یه فیلمنامه نویس یه جوری این حق بهجای خانومها رو تو فیلمنامهش چپونده. اما دیدم نخیر. آقاهه گفت فوتینا! دستت پیش من روئه.
میخوای از طریق من که استادتم بورس خارج از کشور بگیری و بعد طلاق بخوایی و نامردی و بیوفایی(نقل به مضمون)..
دختره هم با خجالت از اینکه این کلکش نگرفته سرشو پایین میندازه. مادر و پدر دختره هم کلی جلو داماد شرمنده شدن که دخترشون با خیرهسری حق طلاق خواسته و مادره یک سیلی محکم من باب تأدیب به دختره میزنه و حالشو میگیره. یعنی کماکان حق طلاق متعلق به مرداست و اونا میدونن چی واسه زندگی خوبه چی بد.
5- گذرگاه مخصوص اسفند دوازده روزه منتشر شده.
6- چند وقته خیابونهای اصلی شهر بخصوص جاهایی که مرکز خریده حسابی شلوغه. مردم مشفول خرید عید هستن. قیمتهای کفش و کیف و پوشاک و مواد غذایی و حشتناکه. برعکس قیمت زمین و خانه و آپارتمان که حدودا یک سوم شدن. مردم نسبت به سالای قبل خیلی با احتیاطتر و پس از قیمت کردن چندین فروشگاه خرید میکنن. و خیلیها رو میبینی که دست خالی میرن خونه. اینا همه از کرامات شیوخ ما پس از سیسال هستن....
7- من به جای احمدر ضا رادان فرمانده نیروی انتظامی خجالت میکشم که تقریبا تموم مصاحبههام در مورد حجاب خانمهاست. حالا خیلی کشورمون امن و امونه و تنها مسئلهای که مردموتهدید میکنه نوع بستن روسری و تنگی گشادی مانتوهای خانمهاست!
پ.ن.
8- در بالاترین عکسی منتشر شده بود که حسین درخشان رو جلوی لوگوی خبرگزاری فارس نشون میداد و گفتن ببینید حسین آزاده و داره با رژیم همکاری میکنه.(من الان به بالاترین دسترسی ندارم که جملهی دقیقشو بنویسم)
برای من واضح بود که این عکس قدیمیه و مربوط به بدو ورودش به ایرانه. چون تیشرت آستین کوتاه تنش بود. امامهمترین دلیل من اینه که حسین درخشان اینقدر شجاع هست که اگه آزاد شه بیاد بگه. مگه وقتی بعضیا فحش بارونش میکردن از کسی ترسید؟
من با بیشتر عقایدش کاملا مخالفم اما این دلیل نمیشه از زندانی بودنش خوشحال شم یا براش شایعه درست کنم.
حسین درخشان همونه که هست. همونه که نشون میده.
دلم میخواست میتونستم با خواهرش آزاده در تماس باشم.
خوشبختانه سبیلطلا هست. او همیشه حد مروت و انصاف رو نگهمیداره.
مرسی نازلی جان
باور کنید خیلی از شما در به وجود اومدن مواضع جدید حسین درخشان مقصرید! با پس زدنتون و توهین کردن به اون. چون او مثل شماها نبود...
حسین درخشان اگر کمی سیاست داشت و کمی زرنگ و عاقل بود میتونست الان یکی از مجریان تلویزیون بیبیسی فارسی باشه.
9- امان از دست این بلوچ... وبلاگ گپ و گفت
9- طی یک عملیات محیرالعقول از روی دیوار از حیاط منزل اسدالله بادامجیان با موبایل عکس گرفتم .ببخشید کیفیتش خوب نیست.
