‏نمایش پست‌ها با برچسب بسیجی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب بسیجی. نمایش همه پست‌ها

پنجشنبه، آذر ۳۰، ۱۳۹۱

پیج آقا...


مصاحبه‌ی دکترا:
- شما عضو فیس‌بوک هستید؟
- نخیر، فیلتر شکن حروم اعلام شده من نمی‌رم.(صفحه‌شو از قبل هاید کرده)
- آقا پیج زده اونجا، لایک کردن ایشون واجب کفایی اعلام شده. یه نوبت دیگه مصاحبه براتون تعیین می‌کنم…
کارخونه سیمان آبیک:
پیمانکار- آقا دو تا تریلی سیمان می خوام!
- پیج آقا رو بالاخره لایک زدی؟
- بله داداش، بیا با موبایلم نشونت بدم.
- کو؟ آهان… اصغر آقا دو تریلی سیمان تحویلش بده…
مصاحبه گزینش آموزش و پرورش:
- فکر کردی ما هالوییم نمی‌فهمیم درست امروز که مصاحبه داری پیج آقا رو لایک زدی!
عابر بانک در زمان تحویل یارانه:
- با عرض پوزش اسم شما در مرورگر پیج آقا پیدا نشد، از پرداخت یارانه معذوریم…
زن به شوهر:
- به خدا یه بار دیگه اذیتم کنی می‌رم لوت می‌دم با اسم مستعار تو پیج آقا فحش نوشتی!
پایگاه بسیج:
بسیجیه  موبایلشو درمیاره  با تهدید می‌گه:
- به خدا اگه حقوقمو اضافه نکنید، پیج آقا رو آنلایک می‌کنم…1… 2… 3…

چهارشنبه، خرداد ۰۳، ۱۳۹۱

فیس‌بوک نوشت...

1- خرمشهر رو خدا  آزاد کرد...  ایران رو کی  آزاد می‌کنه؟

2- چند روز پیش رفتم نون بخرم دیدم تمام عکسای تیم استقلال که تمام دیوار نونوایی رو پوشونده بود کنده شدن... با پسر بیست‌و دوسه ساله صاحب‌نونوایی همیشه سر استقلال پرسپولیس کل‌کل داشتیم، تی‌شرت قرمزی تنش کرده بود، گفتم به‌به! سرعقل اومدی، پرسپولیسی شدی!
با عصبانیت گفت نه بابا، هردوشون برن گم‌شن! الان مملکت در خطره.
اومدم طبق معمول سیاسی حرف بزنم و بابائه کمی فحش بده من دلم خنک شه،‌دیدم نونوائه لب می‌گزه و چشم و ابرو میاد، یعنی هیچی نگو...
....

وقتی نونام رو گرفتم و چند قدمی دور نشده بودم که دیدم بابائه اومده دنبالم...
دستاش می‌لرزید، تورو خدا چاره‌ای جلو پام بذار خانوم.
ترسیدم، گفتم چی شده مگه؟
می‌گه پسرم ناخلف شده. دیدی که فوتبال هم گذاشته کنار.
پرسیدم ناخلف؟ یعنی سیگار؟ مواد؟ گفت نه بابا از اینا بدتر!
رفته بسیجی شده... فکر کنم زده به سرش!
دلم خوش بود تو مغازه‌م یه فحشی چیزی میدم دلم خنک می‌شه اما تا با مشتری ازین حرفا می‌زنم می‌گه می‌رم لوت می‌دم!
گفتم ببرش پیش مشاور... گفت نمیاد. اون فکر می‌کنه ما دیوونه‌ایم. مغزشو شستشو دادن. یه حقوق خوبی هم می‌دن بهش... که بهش گفتم اگه تو خونه ما خرج کنی از گوشت سگ نجس‌تره...
گفتم نمی‌دونم والله... نمی‌ دونم درمونش چیه...

3- طرف زرت و زرت به خدا و پیغمبر و اماما فحش می‌ده، بعد می‌ره حج از مکه استاتوس می‌زنه که حال عجیبی دارم...
دوباره برمی‌گرده و دوباره همون استاتوس‌های قبلی...
چطوریاست؟

4- شما تو فیس‌بوک موقع لایک دادن بیشتر نگاه می‌کنید "کی" گفته یا اینکه "چی" گفته؟
.
.
.

البته جوابشو می‌دونم، آمار لایک‌ها زیر بعضی نوشته‌ها خبر می‌دهد از سر درونتان:)


5- این مارک زوکربرگ چقدر الاغه که اومده دوست‌دخترشو گرفته!
خوب احمق جان، با دوست دخترت حالتو می‌کردی و بعد میومدی از ایران دختر باکره( اعم از ترمیمی یا غیرترمیمی) باخودت برمیداشتی می‌بردی!

جمعه، تیر ۰۴، ۱۳۸۹

کشف بزرگ یک بچه بسیجی فیلسوف بعد از شب بیخوابی های فراوان: خامنه ای خمینی دیگر است با یک اه اضافه!


1- کشف بزرگ یک بچه بسیجی فیلسوف بعد از شب بیخوابی های فراوان:
خامنه ای خمینی دیگر است
خ" و "م" و"ي" و"ن" و"ي" در "خميني" و "خامنه اي" مشترک است. يعني من هر وقت
مي نويسم "خامنه اي" در دل خود "خميني" هم دارد. اما "خامنه اي" يک "الف" و
يک "ها" از خميني بيشتر دارد که روي هم مي شود؛ "آه". اين "آه"، ولله نشان
مي دهد که خامنه اي از خميني مظلوم تر است. البته ما اجاز نمي دهيم "آه"
نايب روح الله به سينه چاه گره بخورد. دوره جام زهر گذشت. يا ظافر.


يا ظافر جان, استاد املا, اولا خامنه ای از خمینی یک عدد "ی" کمتر داره و یک "آها" بیشتر
بعدش هم کی گفته بالای سر الف حتما باید کلاه گذاشت. شاید از دید بعضی ها فتحه باشه جیگر!

2- یک عده بسیجی دیگه بعد از یکسال بیداری در اتاق فکر احمدی نژاد, به کشف مهم دیگری نایل اومدن .
که موسوی در دل اسمش یو اس آ داره: mUSAvi
خوشحالیشونو بعد از این کشف بزرگ ببینید.
بابت هوش سرشارشون بهشون تبریک می گم.

3- همین کارا رو می کنن که اینا رو براشون در میارن

4- طنز جالبی از نویسنده وبلاگ کافه نادری در مورد صحبت های اخیر کدیور
با توجه به اینکه جناب کدیور به تازگی کشف کردن که شعار مردم در راهپیماییهای پس از انتخابات نه غزه نه لبنان نبوده بلکه هم غزه هم لبنان بوده! همکاران ایشان در مرکز مطالعات تاریخی سبز یشمی ایالات متحده موفق شدند تعدادی سنگ نبشته مربوط به چند ماه گذشته را به فارسی سلیس ترجمه کنند تا سوتفاهمها بر طرف بشه. در پایین ابتدا سوتفاهمها و در کنار ان شعارهای اصلی ترجمه شده امده است

حجاب اختیاری – حق زن ایرانی / حجاب و بدبیاری حق زن ایرانی
خامنه ای قاتل است ولایتش باطل است / خامنه ای خوشکل است مخالفش اسکل است
مرگ بر طالبان – چه کابل چه تهران / زنده باد طالبان چه کابل چه تهران
برادر رفتگر محمود رو بردار ببر / برادر رفتگر محمود رو بردار بیار
برادر شهیدم رایتو پس می گیرم / برادر شهیدم رایتو پس نمیدن
فلسطینو رها کن – فکری به حا ل ما کن / فلسطینو سفت بچسب چه با پونز چه با چسب
جنتی لعنتی ، تو دشمن ملتی / جنتی دوست داریم
جمهوری اسلامی این آخرین پیام است – جنبش سبز ایران، آماده قیام است / جمهوری اسلامی این آخرین پیام است – جنبش سبز ایران همین روزها تمام است
آخوند خدایی می کنه، ملت گدایی می کنه / آخوند خدایی میکنه ملت هم دعاش میکنه
چه کابل , چه تهران، مرگ بر طالبان / هم کابل هم تهران درود بر طالبان
آزادی اندیشه همیشه , همیشه / آزادی اندیشه نمیشه، نمیشه
آخوند انگلیسی حیا کن، مملکتو رها کن / آخوند انگلیسی دمت گرم خیلی باحالی


با طنز زندگی چه زیباست...

5- کشف جدید: حجاب آنتی ویروس هوس و وسوسه
خداوند عالمیانا, به دادمون برس

6- کرامات شیوخ ما هنوز تموم نشده.
نماینده ولی فقیه در یزد : آقایون آستین کوتاه نپوشید. پوست آرنج شبیه پوست بیضه است
یاد حرف معلم دینیمون افتادم که می گفت زیر مقنعه و روسری موهاتونو بالای سر نبندید(قمبل نکنید) عین اونجای پسری می شه که شلوار استرچ پوشیده

بالاترین

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۸۹

نفس کش طلبیدن بسیجی ها, در روز رحلت حضرت زهرا

امروز روز خیلی بدی بود. هم یک هو شدیدا گرم شده بود و ما که لباس خنک تابستونی نپوشیده بودیم کمی تا قسمتی پختیم,
هم در عین تعطیلی همه جا اعلام کرده بودن بازن و اگه نریم غیبت می خوریم,
و از همه بدتر دیدن دسته های سیاه پوش و چفیه به گردن و گِل به سر و شربت به دست بود که عربده میکشیدن و به اسم عزاداری برای حضرت فاطمه از حالا برای 22 و 25 و...خرداد نفس کش می طلبیدند. و راه رو بند آورده بودن و تعداد زیادی هم فاطی کماندو -به فول مامان بزرگم به امید یافتن شوهر حزبل اصل - به دنبال دسته شون(!) می دویدن!
ما که از صبح چون با صدای آهنگ های لس آنجلسی پی ام سی از خواب پریده بودیم حواسمون نبود قتله(یا شهادته و یا ارتحاله) یه شال قرمز جیغ سرمون کرده بودیم. وقتی رفتیم خیابون دیدیم خوشبختانه خیلی ها مثل ما فکر نموده (!) بودند. و رنگ های شاد روسری ها و شالها و مانتوهای ما در تضاد عجیبی با لباس حزبلهای محترم به سر می برند.
خوب وقتی حتی کلاس درس و موسیقی و رقص و ورزشگاه و ... باز باشن آدم فکرش جاهای بد نمیره.
هر چند قدم هم یک پایگاه تقسیم شربت برپا کرده بودند که کنارش هم یک آخوند پشت یک میز مشغول پاسخگویی به مسائل مردم بود(این هم از اختراعات جدید این حکوت. در اثر ازدیاد نسل آخوند ) حتی به ایستگاه های مترو هم رحم نکرده بودن.
در کرج همین بساط بود و در تهران هم هکذا. لیوان های پلاستیکی بود که سطح خیابونا رو پوشونده بود. ملت می خوردن و لیوانشو پرت می کردن روی زمین(شما حساب کنید بعد از تغییر حکومت چند سال طول می کشه به مردم یاد بدیم که پدر من مادر من, برادرمن, خواهر ِمن, آدم آشغال هاشو تو خیابون نمی ندازه.)
یه عده هم مثل من غر می زدن و به خاطر شلوغی خیابونا فحش می دادن و عین شرلوک هولمز دلیل عاشورایی شدن روز فوت حضرت زهرا رو حدس می زدن و همه حدس ها به نزدیک شدن ماه خرداد ختم می شد.
خلاصه می شد یه مانوور کوبنده سیاسی-ساندیسی-بسیجی حسابش کرد.

پ.ن.
لینکهایی که از شدت غصه هیچکدونشونو نتونستم بار اول تا ته بخونم:
1- ماهی کوچک غمگین - تقدیم به خانواده دلاور فرزاد کمانگر/ زری اصفهانی

2- نامه مجید توکلی دانشجوی زندانی درباره شهیدان

3- /بگو چگونه بنويسم/ سيمين بهبهانی
در اعتراض به اعدام پنج زندانی سياسی

4- نامه ای از فرزاد کمانگر که بعلت عدم اجازه دسترسی به قلم و کاغذ بصورت مخفیانه و بر روی تکه ای از سفره غذا در سلول انفرادی نوشته شده است.

5- فیلم فرزاد در میان شاگردانش.... زیر فیلم کامنتی هست بااین عنوان:
فرزاد را کشتید با دانش آموزان او چه می‌کنید ؟

6- استمداد همسر جعفر کاظمی، زندانی محکوم به اعدام، از دبیرکل سازمان ملل/ بازجو به همسرم گفت که ما برای حفظ نظام احتیاج به چند قربانی داریم که یکی از قرعه‌ها به نام تو افتاده است

7- تیتر مطلب قبلی رو اصلاح می کنم:
در مرگ فرزاد جهان گریست...

ای جلاد ننگت باد!

دوشنبه، آبان ۱۸، ۱۳۸۸

اندر احوالات یک بسیجی کتک خورده در روز 13 آبان

آقای مرصاد نویسنده وبلاگ بهشت خوبان از طرفداران ولایت فقیه و تمام مخلفاتش در روز سیزده آبان از چهارراه ولی عصر تا خیابون مطهری 50 ضربه باتوم خورده (یا به قول خودش نوش جان کرده).
ببینید آششون چقدر تلخ و شوره که دل خودشون رو هم زده!.


از صداقت آقا مرصاد خوشم اومد. و اگه من وکیل و قاضی بودم حتما بعد از انقلاب سبز, به بی حرمتی که به او شده رسیدگی می کردم.
اما مگه حتما باید بی عدالتی و زورگویی به صورت عملی به سرمون بیاد تا درکش کنیم؟
از بقیه حزب اللهی های محترم تقاضا می شه قبل از اینکه بدتر از اینا به سرشون بیاد بشینن کلاه خودشونو قاضی کنن و از همکاری با اینا توبه کنن و به آغوش گرم مردم پناه بیارن!



نوشته خودش رو بی کم و کاست بخونید:


13 آبان سال ۸۸ روز بیاد ماندنی برای من ...خدایا فقط برای رسالتی که دارم این چند خط را می نویسم

شاید کسانی که این چند خط نوشته را می خوانند باورشان نشود من این مطالب را می گویم: دبیر وبلاگ بهشت خوبان ، اما این نوشته از روی عصبانیت از دست نیروی انتظامی تحریر نشد . از خودم ناراحتم برخورد نیروی انتظامی امروز با مردمی که اصلا کاری با این ماجرا نداشتند و نه این سو برایشان مهم بود نه آن سو بسیار بد بود . من کاری با حامیان جناح مقابل ندارم آنها کارشان از نظر من صد در صد اشتباه است . اما در این میان نیروی انتظامی سنجیده عمل نکرد . و اگر می توانستم تصاویری از صحنه هایی که می دیدم بگیرم بدون شک حیثیت نیروی انتظامی زیر سوال میرفت .
بیش از ۵۰ باتوم از نیروی انتظامی و پلیس امنیت نوش جان کردم !
از ۴ راه ولی عصر (عج) تا انتهای خیابان مطهری با چشمانم چیزاهایی را دیدم که برایم قابل هضم نیست .
من موافق آشوب نیستم و امروز کسانی را دیدم که در خیابان مطهری در حال عبور و بدون هیچ شلوغ کاری از دست برادران نیروی انتظامی کتک خوردند اما بهتر است که بگویم چیزی که دیدم ، ای کاش کتک بود !!! و برای همیشه در ذهنم ثبت شد . "


لینک در بالاترین

شنبه، آبان ۱۶، ۱۳۸۸

استفاده بهینه از پوستر خ.ر. در خوابگاه دانشجویی

1- باور کنید حتی یک موی از بدنم راضی نبود که این عکسارو بذارم. خیلی متاسفم!
روزی رهبران مذهبی بین مردم ارج و قربی داشتن. هنوزم خیلی از کاریکاتوریست ها- حتی اونایی که در تبعیدن مثل نیک آهنگ- دلشون نمیاد کاریکاتور مراجع تقلید و رهبران مذهبی رو بکشن.
اما ببینید این حکومت تو این سی سال چقدر جوونها رو تحقیر و بهشون توهین کرده که امروز اونا تو روز روشن تو خوابگاه دانشجویی پوسترهای رهبرا رو از دیوارها می کنن و در توالت و زیر جاکفشی پهن می کنن.
حکومت باید بترسه از این همه نفرت که در سینه مردم کاشته.






2- همونطور که حدس می زدم اینترنت بعد از مراسم 13 آبان اونقدر کم سرعت شده که هیچ سایتی رو نمی تونستم باز کنم که گزارش سیزده آبانمو بدارم توش.
الان هم بعد از سه ساعت ادیتور یهو باز شد و هنوز نمی دونم می شه چیزی فرستاد یا نه.

3- سیزده آبان امسال بیشتر از همیشه فحش به رهبری و مراجع شنیده می شد و بعضی شعارها مستقیما جواب توهین هایی بود که تو این مدت به مردم شده بود.
نمی دونم این احساس منه یا واقعیت که فکر می کنم جنبش داره وارد یه فاز دیگه می شه و تقصیرشو تماما برعهده ی خود حکومت می دونم!

چه کسی بعضی از مردم رو وادار کرده برای دفاع از خود تو جیبشون چاقو و کاتر و سنگ و کلا یه وسیله دفاعی بذارن؟ چقدر راست و درست و محترمانه بیان تو خیابون و با سکوت حقشونو فریاد بزنن و در جواب چماق و باتوم و چاقو و گاز اشک آور و دستگیری و شکنجه و تجاوز تحویل بگیرن؟
13 آبان مردم واکنش خیلی شدیدی نسبت به دستگیری ها نشون می دادن. و هر کی دستگیر می شد مردم به هر وسیله سعی در آزاد کردنش داشتن.
اونروز شاید بیشتر از همیشه مأمور ریخته بودن تو خیابونا و از هیچ کاری هم ابا نداشتن. تو جیب بچه بسیجی ها پر بود از دستبندهای پلاستیکی و به طور وقیحانه ای به هر کس دلشون می خواست دستبند می زدن.
از شعارها و کتک زدن ها و گاز اشک آور حتما بچه هایی که همون روز دسترسی به اینترنت داشتن حتما نوشتن
کروبی با غیرت بت بزرگ رو بشکن...
محمود خائن, آواره کردی, خاک وطن را ویرانه کردی, کشتی جوانان وطن, الله اکبر. کردی هزاران تن کفن
الله اکبر, مرگ بر تو , مرگ بر تو... ای رهبر بی غیرت بشنو شعار ملت, نه شرقی, نه غربی, دولت سبز ملی و...

4- میدون هفت تیر قیامت بود. یه جا یه پسر حدودا 22 ساله ای داشت با سنگ شیشه ماشین پلیس رو می شکست که گرفتنش. تا می خورد زدنش و داشتن می بردنش که مردم ناظر خونشون به جوش اومد و شروع کردن به سنگ بارون کردن مامورا. به هرزحمتی که بود نزدیک شدن و در حین باتوم خوردن پسر رو نجات دادن . تعداد زیادی مامور به دنبال طعمه و نجات دهندگان حمله کردن. تعقیب و گریز رسید به یکی از کوچه های شمال میدون هفت تیر, خونه ای باز بود و منم همراه جمعیت وارد راه پله شدم.
مامورا عین شیر زخمی(شیر که چه عرض کنم, گرگ, چه بسا کفتار) با باتوم می کوبیدن به در خونه ها. هیچکی باز نمی کرد. صاحب خونه ای هم که ما دم راه پله ش ایستاده بودیم برامون آب آورد و گفت نترسید به هیچ وجه باز نمی کنم. اگر لازم شد می برمتون تو خونه.
یکی دو ساعت اونجا زندانی بودیم و مامورها کماکان می غریدند و هوار می کشیدن و زنگ می زدند و باتوم به در می زدند که درا رو باز کنید و اغتشاشگرا رو تحویل بدید.
فکر نکنم تو اون کوچه شیشه ماشین و یا در خونه ای سالم مونده باشه. همه رو قُر کردن.
در همون راه پله پسری که ملت نجاتش داده بودن با لهجه شیرینی تعریف کرد که افغان است و سالها در ایران کارگری کرده و کاری به برنامه راهپیمایی نداشته . همونطور که می گذشته مامورا الکی با باتوم هی می زننش و اینم عصبانی می شه و با سنگ می زنه شیشه ماشین پلیسو می شکنه.
پسرا شروع کردن سربه سرش گذاشتن که برو خودتو معرفی کن. الان همه مونو می گیرن شکنجه و تجاوز و ... این پسر ساده دل هم پاشد واقعا بره خودشو معرفی کنه که دم در گرفتنش که بابا به خدا شوخی کردیم و این همه زحمت نکشیدیم که دوباره بدیمت دست گرگها...

5- بعد از اینکه تو مترو مردم کلی شعار دادن(که ازش فیلم هم گرفتم اما نمی دونم چطوری کوتاهش کنم و با این سرعت کم بذارمش تو یوتیوب) و هر وقت گاز اشک آور می زدن مردم از اون طریق فرار می کردن, مامورا اومدن در متروها رو بستن .
حدود ساعت 2 بعد از ظهر پسری حدودا 25 ساله که منتظر بود در رو باز کنن بره خونه ش در کرج, که مأمورا بدون هیچ دلیلی بهش حمله کردن و با باتوم تا می خوردن زدنش و بعد دستبند پلاستیکی بستن دستش و هلش می دادن به سمت ماشین, که ناگهان مردمی که شاهد ماجرا بودن و می دونستن چه سرنوشتی در انتظار پسره, با سنگ ریختن سر مأمورا ... یکیشون با کاتر اومد دستبند پسره رو ببره که زد رگ دستشو هم همراش برید رفت درمونگاه دستش 5 تا بخیه خورد. او می گه زخم دوست خیلی شیرین تر از شکنجه و تجاوز دشمنه!

6- روز 13 آبان مردم هر بسیجی می دیدن داد می زدن چقدر گرفتی بیای مردمو بزنی؟ اونا هم عصبانی می شدن و حمله می کردن. این شده بود یه تفریح برای مردم.

7- امسال دانشگاه آزاد مقررات خیلی سختی برای جداسازی دخترها و پسرها وضع کرده. سرویس ها جدا, کلاس ها جدا و حتی در بعضی دانشگاه ها روزهای کلاس دخترا و پسرها کاملا جداست. مثلا سه روز اول هفته کلاس های دخترا و سه روز آخر هفته کلاس های پسرا تشکیل می شه.
بعد تبلیغ می کنن آقای خواهرا و برادرا بیایید برای ازدواج دانشجویی ثبت نام کنید. بگو آخه دختر پسرا همدیگرو کجا ببینن و بپسندن؟

نامه ی دانشجوایان دانشگاه آزاد واحد ساری به رئیس دانشگاه برای اعتراض به جداسازی جنسیتی ...

لینک در بالاترین

جمعه، تیر ۱۹، ۱۳۸۸

نترسیدیم چون همه با هم بودیم....

ساعت چهار بعد از ظهر کمی پایین تر از میدون ونک در یکی از خیابانهای فرعی ماشین را پارک کردیم و چهار نفری به سمت میدان ولی عصر راه افتادیم. جا به جا پلیس ایستاده بود و ما با خیلی از مردم دیگر که از بطری های آب در دست یا ماسک روی دهن یا خنده ی معنی دارشان می فهمیدیم که راهشان با ما یکیست در پیاده رو روان بودیم. گاهی کسی چیزی می گفت و همه جمعیت با هم می خندیدیم. بیشتر صحبت ها روی سخنرانی احمدی نژاد و شاپرک و پاک ترین انتخابات جهان و نماد تغییر و معظم له و پسرش مُجی بود.



هر چه جلوتر می رفتیم تعداد نیروهای نظامی- که هنوز انواع و اقسامشان را درست نمیشناسم- بیشتر می شد. بخصوص لباس سبز لجنی ها با باتوم های سبز و کلاهخورد با تعداد زیاد در کوچه های فرعی جمع شده بودند و منتظر خبر آنتنهای بیسیم به دست خیابانی شان ایستاده بودند. از جلویشان که رد می شدی با چشمهای ورقلمبیده چنان خیره و باولع به جمعیت ساکت پیاده نگاه می کردند, انگار که گرسنه ی کتک زدن هستند و این را بعد از مدتی به خوبی ثابت کردند.
میدان ولی عصر دیگر رسما حکومت نظامی بود. راننده اتوموبیل پاجرویی علامت وی برایمان نشان داد و فوری توسط پلیس نگه داشته شد و راننده دستگیر شد. آن طرف تر پرایدی برایمان بوق بوق زد, شیشه هایش با شدت هر چه تمامتر توسط باتوم خورد شد. همه به هم نگاه می کردیم. چکار باید می کردیم؟ فقط به راهمان ادامه دادیم. چند دور دور میدان ولی عصر زدیم, تا می ایستادی یکیشان با باتوم به تو می فهماند که توقف بیجا مانع کسبشان است.(مرده شور کسبشان را ببرد)
پیرزنی خوش لباسی رفت کنار خیل پلیس ها و با گریه به آن ها می گفت آخر چرا با ملت اینطور رفتار می کنید؟ ما منتظر عکس العمل پلیس ها شدیم. اما آنها عین آدم آهنی با چشم های شیشه ای فقط نگاهش کردند.
ساعت حدود 5 بود. هوا بی نهایت گرم بود .همه عرق کرده بودیم. جمعیت همانطور به سمت ما روان بود. احساس می کردیم هنوز وقت شعار دادن نیست. راهپیمایی در خیابان که اصلا فکرش را نمی شد کرد. اما پیاده روها مملو از جمعیت بود.
دوستی زنگ زد که به میدان انقلاب رسیده و آنجا شدیدا شلوغ است. مردم شعار می دهند و نیروها همینطور کتکشان می زنند.



به خاطر ازحام جمعیت از بلوار کشاورز نمیشد رفت. پس به طرف چهار راه ولی عصر راه افتادیم. دوست دیگری زنگ زد که در چهار راه ولی عصر هم دارند ملت را می زنند. پیر و جوان و زن و مرد و بچه و بزرگ هم حالیشان نیست. همه را می زنند. چیزی که برای من جالب بود این بود که تعداد زنان شرکت کننده از همیشه بیشتر بود. شاید از هر ده نفر شش هفت نفر زن بودند و تعداد زنان مسن که با دختر یا پسرشان آمده بودند بیشتر از حد تصورم بود.
زنی حدود نود ساله را دیدم که با عصا به سختی راه می رفت و با خانواده پر از نوه اش آمده. راستش آنقدر لباس هایشان شیک و پیک بود که فکر کردم می خواهند بروند مهمانی. دلسوزانه گفتم مادر جان جلوتر بدجور می زنند خدای نکرده گوشه ی باتومشان به شما یا نوه هایتان بخورد سالم نمی مانید. دخترش با نگرانی به من گفت تورو خدا شما کمی نصیحتش کنید. اقلا جلو دست و پای جوانهای مردم نایستند.
پیرزن ایستاد و نگاهی به من کرد و گفت: خوب بخورد, مگر خون من و نوه ها رنگین تر از بقیه ست؟ باور کن یک ماه است از خانه بیرون نیامدم اما امروز خواهش کردم مرا بیاورند. مرگ بهتر از این زندگی ست.
صحنه های اینچنینی زیاد دیدم. بچه های ترد و نازک و زیبا بغل پدر و مادرشان, حتی نوزاد.
طالقانی را هم رد کردیم. حدود دانشکده هنرهای تزئینی رسیدیم همینطور الکی بهمان یورش آوردند هر که جلوی دستشان رسید زدند . می دویدیم در یک کوچه فرعی. آنها هم تقسیم می شدند و هر دوسه نفر به کوچه فرعی می آمدند و باتومشان بر کمر و دست و پا و سر ما فرو می آمد. ما چون چهار نفری رفته بودیم و هی باید مواظب هم می شدیم در این مرحله زیاد کتک خوردیم. از آن به بعد تصمیم گرفتیم قبل از هر یورش و قبل از هر چهار راه با هم قرار بگذاریم بعدش کجا همدیگر را ببینیم. موبایل هایمان هم از کار افتاده بود.
گاهی من از صاحب خانه ها یا صاحب مغازه هایی که دم در ایستاده بودند می خواستم بعد از حمله درشان را باز بگذارندتا ما بپریم داخل.(می دیدم جلوتر دارند حمله می کنند) و همین صحبت ها باعث شد بارها از کتک فرار کنیم و عده ی دیگری را هم با راهنمایی به آن محلها, نجات بدهم.

یک بار سرایدار ساختمان احمدی نژادی از کار درآمد و با اینکه همه مان را راه داد کمی نصیحمان کرد و گفت بعدا می فهمید چرا احمدی نژاد در این شرایط از همه بهتر است. و درضمن داشت به مرد حدودا شصت ساله ای که گاز اشک آور حالش به هم خورده بود و می گفت تازه عمل قلب کرده با آبی که به صورتش می زد کمک می کرد.

هر کار کردیم نشد به چهار راه ولی عصر برسیم . هر چه الکی گفتیم خانه مان آنجاست مگر گوش می دادند... باتومشان زبانشان بود. گاهی از دور صدای تیراندازی می شنیدیم و کلی نگرانمان کرد. نزدیکی های چهارراه پسر قدبلند و شجاعی به یکی از باتوم سبز لجنی ها چنان حمله کرد و به زمین پرتش کرد که همه بی اختیار به او آفرین گفتیم. دختر ماسک به صورتی هم بی محابا به تعداد زیادی سرباز نزدیک شد و کلی فحش و شعار داد. آنها هم تا می خورد زدنش... من در حال فرار از دست سرباز دیگری بودم خودم ندیدم, اما بعدا شنیدم که آن دختر و پسر دستگیر شده اند.
تصمیم گرفتیم دوباره به سمت میدان ولی عصر برویم. در بلوار کشاورز جمعیت ناگاه از پیاده رو به خیابان رفته و شروع به شعار دادن کردند. بعضی ها گل در دستشان بود. ما هم با دست زدن و فریاد شعارها همراهی شان کردیم. ماشین ها بوق بوق می کردند. اما هنوز چند لحظه نگذشته بود که بهشان حمله شد و چند تایشان را دستگیر و بقیه را با باتوم و شوکر زدند.
هر چه هوا خنک تر می شد تعداد بسیجی ها و لباس شخصی ها بیشتر می شد. هر چند دقیقه تعداد زیادی موتور سوار با لباس های مختلف, ساده و آلاپلنگی روشن و آلاپلنگی تیره و خاکی و... می آمدند مانور میدادند و حین حرکت باتومشان را بر سر و صورت مردم می کوبیدند. ما که بارها توسط آنها تعقیب شدیم, از راه کوچه پس کوچه ها دوباره به خیابان ولی عصر برگشتیم. جلوی فروشگاه قدس( کوروش سابق) دختر قد بلندی الله اکبر گفت و فوری یکی از همین لباس شخصی ها دستگیرش کرد. پسر مو بلندی هم با کتک بین دو موتور سوار بسیجی نشاندند و بسیچی عقبی گلویش را در حد خفگی گرفته بود و فشار می داد. همه مان بی اختیار فحش دادیم و دوستانشان با آمدن به پیاده رو و فرود آوردن باتوم بر سر و رویمان تلافی درآوردند. البته توانستیم از آن مهلکه هم فرار کنیم.
این راهم بگویم, دو آقای همراه ما بیشتر از ما خانم ها کتک خوردند
یک جا که از دست نیروهای انتظامی به مغازه ای پناه بردیم یکهو ریختند در مغازه و از یکی از آقایان همراه ما کارت شناسایی خواستند. ظاهرا در چهار راه پایین تر خبر داده بودند یک نیروی خارجی شورشی همراه ماست. همراه ما هم شوخی اش گرفته بود و گفت همین دیشب با جمبوجت مرا فرستاده اند ایران. باتوم که بالای سرش رفت کمی آدم شد و کارت شناسایی اش را نشان داد. یکیشان که لهجه ی روستایی غلیظی داشت بر تقلبی و جعلی بودن کارت اصرار داشت(هر طور بود می خواست دستگیرش کند) اما با خواهش تمنای ما و صاحب مغازه که الکی گفت من اینها را می شناسم ولش کردند.
در خیابان ولی عصر نمیشد ماند, بارها از راه کوچه پس کوچه ها بخصوص خیابان دانشیان به خیابان فلسطین رفتیم و هر وقت هوا پس می شد دوباره به ولی عصر برمی گشتیم. یکبار چنان با باتوم بر فرق مرد جوانی کوبیدند که سرش شکافته شد و خون راه افتاد. طفلک برای اینکه دستگیر نشود رفته بود پشت بوته ای قایم شده بود.



یکی از اهالی که از پنچره دید برایش دستمال آورد سرش را ببندد. از همه خواهش می کرد به او نزدیک نشوند تا پلیس نیاید سروقتش. از او اجازه گرفتم و ازش چند عکس گرفتم. گفت جوری بنداز که صورتم معلوم نشود.



در بلوار کشاورز مرتب گاز اشک آور می زدند و دودش به خیابان فلسطین که ما شعار می دادیم هم آمده بود. چند نفر حالشان به هم خورد.خوب شد من چند دستمال سفید و یک شیشه کوچک سرکه با خودم برده بودم. ملت هم دو سطل زباله
درخیابان فلسطین کمی بالاتر از بلوار کشاورز) آتش زده بودند که از آنها هم عکس گرفتم.
ماشینی برای پاشیدن آب آمد. مردم حمله کردند و نگهش داشتند و راننده را مجبور کردند تمام آبش را همانجا خالی کند. زیر پایمان پر شد از آب روان.
مردم جلویش شعار می دادند: مجتبی, بمیری, رهبری رو نبینی,



شعارهای دیگر, مرگ بر دیکتاتور... الله اکبر... مرگ بر خامنه ای و... بود.
عجیب بود به غیر از یکی دوبار, من حرفی از موسوی نشنیدم. خواسته های مردم خیلی بالاتر رفته.
به نظر من راهپیمایی امروز نه برای دفاع از جنبش دانشجویی بلکه به خاطر اظهار نفرت از حکومت بود. مدت زیادی هم بود که راهپیمایی ها تعطیل شده بود و مردم تشنه ی ابراز اعتراض بودند.
اتحاد مردم هم برایم جالب بود. از هر قشری می شد دید. از خانم چادری که کیپ رویش را گرفته تا خانم بد حجاب. از جنوب شهری گرفته تا شمال شهری و قشر متوسط. از حاج آقای ریشو تا مرد کراوات زده ریش هفت تیغه.
حدود ساعت 9 بود که هنوز خیل مردم به سوی خیابان ها سرازیر بود. در یوسف آباد زنی می گفت خانه بیخیال نشسته بودم که بی بی سی تظاهرات شما را نشان داد. دیگر نتوانستم در خانه بمانم... و او سخت تر از بقیه شعار می داد.
کودکی تفنگ به دست روی موتور سیکلت پدرش نشسته بود و می گفت می خواهم دشمنای مردم را بکشم. یعنی بسیجی ها را. پدرش خندید گفت هیس بابا جان.



هیچکدام باور نمی کردیم با این همه احتمال خطر این تعداد مردم بریزند در خیابان...
موقع برگشتن به کرج از این آقای همراهم پرسیدم به نظرت بهترین قسمت راهپیمایی امروز چه بود؟
گفت همان قسمت که مرا با خارجی ها اشتباه گرفته بودند! و تا به خانه برسیم به شوخی از آینه ماشین مرتب به صورت خودش نگاه می کرد. آخر راه به او گفتم عزیزم, فکر می کنم منظورش از خارجی عراقی و عرب بود نه اروپایی و آمریکایی!
حالش را می توانید حدس بزنید...

اما من حال خوبی دارم. امروز همه پر از شور و هیجان بودند و از افسردگی این چند روز گذشته در مردم خبری نبود.
منتظر اعلام راهپیمایی بعدی هستیم.
نه... ما سر باز ایستادن نداریم.

ببخشید اگه عکسها خوب نیستن و فقط از یه حدود منطقه گرفته شده. فقط این چند لحظه بود که ما تونستیم موبایل دربیاریم و همه ش در حال دویدن و مخفی شدن بودیم. دورینم رو با اینکه قبلش آماده کرده بودم, باتریشو گذاشته بودم شارژبشه, عکس های قبلی رو درآورده بودم... اما به به توصیه دوستان نتونستم ببرم. دست هر کس دوربین می دیدن سخت تر حمله می کردن و می گرفتنش تا اونجایی که می خوردن می زدنش مگه برای خودش جایی مناسب مثل پشت بام پیدا می کرد.





یکی از دوستان که به محل تجمع در گوهردشت کرج رفته بود و از ساعت 4 تا 8 اونجاها قدم زده بود می گفت اونقدر نیروی انتظامی بود که کسی جرات ابراز اعتراض و شعار دادن نکرد. تعداد مردم در پیاده روها خیلی بود اما نتونستن کاری از پیش ببرن. حالا بعد از 8 خبری بوده نمی دونم.

لینک در بالاترین

همینجوری:
هر وقت مشکلی برای کسی پیش میومد آقای محمد علی ابطحی ای میل می داد کاری از دست من برمیاد حتما بهم بگید.
حالا خودش زندانه و کاری از دست ما هم برنمیاد...
امیدوارم هر چه زودتر ژیلای بنی یعقوب که شنیدم حالش تو زندان خوب نیست, همسر گرامی اش بهمن احمدی اموئی, محمدعلی ابطحی, سعید حجاریان, سمیه توحید لو, مهسا امرآبادی و همسرش مسعود باستانی, احمد زید آبادی, تاجیک, کیوان صمیمی, عطریانفر,سعید لیلاز, مصطفی قوانلو قاجار, عیسی سحر خیز, خلیل میراشرفی, مازیار بهاری, روح الله شهسواری, فریبرز سروش, علیرضا بهشتی, مهدی زابلی, و بقیه زندانیان عزیزی که تنها جرمشون گفتن حقیقت و عقایدشون بوده آزاد بشن