جمعه، تیر ۳۰، ۱۳۹۱
عصر جمعهها، کرج، پارک تنیس، مردم، موسیقی، شعر، مأمورین...
برای بیپولها، خیلی وقتا هم پولدارا، چطوری باید پر بشه؟
در پارک تنیس کرج، باغای فاتح - همون که قبل از انقلاب به عنوان سرمایهدار ترورش کردن ولی حالا هر کی به باغاش که حالا همه پارک شدن میرن، حتی اگه به روح اعتقاد نداشته باشن براش صلوات و نور میفرستن- از یک آلاچیق دور افتاده شروع شد. نوازندهای، خوانندهای، شاعری، گاهی معروف، گاهی آماتور، میومدن میزدن و میخوندن و مردم گذری کیفشون رو میکردن. سرگرمی پیدا شده بود...
یواش یواش تعداد هنرمندای حرفهای، آماتور بیشتر شد، تعداد مردم گذری هم.
این برنامه از آلاچیق اومد جلوتر، جلوتر، تا رسید به خیابان اصلی پارک که سرتاسرش جا هست برای نشستن. و کنار هر چهارراهش یه آبنما و آبشار. و بالای سر چنارهای چند ده ساله که میگن فاتح بیشترشو به دست خودش کاشته. از چنارای خیابون ولیعصر سبزتر سرزندهتر.
همه چی برای شادی چند ساعته مردم تکمیل، تا برای چند ساعت به کشاومدن جمعهها فکر نکنن.
همه با نظم بشینن و هر گروه که نوبتش شد بزنه یا بخونه، و مردم دست بزنن و خیلیها مثل اون پیرزنه از ذوق چشاشون برق بزنه.
یا مثل اون آقاهه، موقع رد شدن بیهوا کمرش فکر کنه شاه برگشته و قری بده.
دیگه چی کم داریم؟ مأمور...
چند بار درباره حمله مأمورا به این جمع خودجوش نوشتم. هی میاد مردمو متفرق میکنه و بعد از چند دقیقه مردم جمع میشن. هیچ جوره هم نه مردم از رو میرن نه مأمورا.
جمعهی پیش که بعد از مدتها دوباره رفتم پارک تنیس دیدم این برنامه مفصلتر از همیشه در جریانه.
یعنی دیگه قصیه از رو رفتن نیست، مبارزهست.
ساعت 9 شب که تعداد جمعیت و تعداد نوازندهها و خوانندهها به اوج خودش رسیده بود، یه ماشین پلیس( پارکی که اومدن ماشین توش قدغنه) با چراغ گردون زد به دل مردم! فریاد "هو" کردن مردم پارک رو لرزوند. جلو ماشینو گرفتن و هر چی با بلندگو گفتن متفرق بشین جوابشون فقط "هو" بود...
همچین "هو"یی من در عمرم نشنیده بودم. بعد از مدتی کلنجار، ماشین پلیس زد دنده عقب و رفت... همه از خوشحالی کف زدن... و ادامه برنامه.
چند دقیقه بعد دوتاماشین پلیس با چراغای گردون اومدن، این دفعه خشنتر و جملههای تهدیدآمیز با بلندگو... جواب اینها هم فقط "هو" بود و بس.
عقبعقب رفتن دو ماشین پلیس با چراغهای گردون در تاریکی شب خیلی زیباست...
بار سوم مأمورهای باتوم به دست... یه عده رو میروندن. اونا میرفتند داخل پارک و از چهارراه بالایی دوباره سردرمیاوردن. و دوباره سری بعدی... این کجدار و مریز تا 12 و 1 طول کشید. مردم هم ناراضی نبودن، بالاخره خوشی بود که خودشون با چنگ خودشون به سختی به دست آورده بودن...
رفت تا این عصر جمعه...
سهشنبه، آذر ۱۶، ۱۳۸۹
عوض شده ایم, عوضمان کرده اند...
1- چهارشنبه پیش کاری در مرکز کرج برام پیش اومد و طبق عادت یه شال با رنگ شاد سرم کردم و رفتم اما به قدری آدم سیاهپوش تو خیابون دیدم و نگاه های چپ چپ همون آدمها که فکر کردم ماه محرم رسیده و من گناه بزرگی مرتکب شدم, بعد دیدم نخیر سه شنبه هفته بعدشه(یعنی پس فردا. الان نصف شبه, در واقع فردا). توجهم جلب شد به پلاکاردها و پرچمهای سیاه و تکیه ها و اتاقکهایی که برای دادن شربت نذری درست کرده بودن. پیش خودم بیچاره اونایی که با دلِ دلها این روزا عروسیشونه و دلشون خوشه هنوز مجرم نیومده و وقتی میان تو خیابونا جز مشکی چیزی نمی بینن. دو ماه محرم صفر کم بود که یه هفته هم زودتر رفتن پیشواز. البته به کمک بسیجیان جان برکف.
2-از دیدن فیلم چاقو کشی سعادت آباد تونستم در برم, اما نمی دونم کدوم شیر پاک خورده ای فیلم کشته شدن مردی به دست زنش در کرج رو گذاشته بود رو دسکتاپم(کار کار برادر گلکارم بود). صبح جمعه که بعد از مدتها نشستم پای کامپیوتر و با کنجکاوی فیلمو باز کردم با دیدن صحنه ای که زن مرتب می ره چاقو می زنه تو سینه مردی که خونین و مالین کف خیابون خوابیده و مردم هم از دور نظاره می کنن و پلیس بی غیرت هم علی رغم داشتن باتوم و اسلحه و گاز اشک اور و دونستن فنون رزمی هیچ کاری نمی کنه و تکنسین اورژانس هم خیلی شیک می ره کنار قلبم نزدیک بود از کار بیفته. چنان جیغ هایی می زدم که سی با از خواب پروندم و اونم با دیدن قسمتهایی از فیلم, خیلی متاثر شد. من گفتم فکر کنم مادرش باشه, آخه با یه عشقی میرفت نگاش می کرد. خیلی دلم برای زنه میسوخت. سیبا گفت مرده حتما معتاد بوده و این احتمالا زنشه. که فرداش فهمیدیم حدسش درست بوده.
تموم روزمون خراب شد و در مورد این جریان حرف می زدیم. من تو فیس بوکم نوشتم که پلیس منتظره آقاهه بمیره و بعد خود به خود زنه قصاص می شه. چرا زحمت اضافه بکشه؟
شبش اصلا خوابم نبرد.
فرداش تو کلاس ورزش حال و حوصله نداشتم. بچه ها پرسیدن چرا دمغی؟ ماجرا رو تعریف کردم. انتظار داشتم بگن آخی... وای چه وحشتناک و.. از این جور حرفا. اما جمله م هنوز تموم نشده بود که الف گفت دستش درد نکنه!
ب گفت شیری که خورده حلالش باشه. با تعجب و ناراحتی گفتم پلیس هم اونجا بود و هیچ دخالتی نکرد! شین گفت نباید هم میکرد یه مرد از روی زمین کم! سین گفت چقدر ما زنا باید از دست مردا عذاب بکشیم. و همهمه ای از همینجور حرفا. یه عده که اونطرف شروع کردن از شوهراشون بدگویی کردن.
گفتم آخه مردم هم دخالتی نمیکردن و هیچکس سعی نمیکرد چاقوی کوچک میوه خوری رو از دست زن دربیاره. گفتن به جهنم! برای چی دخالت کنه... بیا بابا ورزشتو بکن و همه خندیدن. اول فکر کردم چون اینا فیلمو با چشم خودشون ندیدن عمق ماجرا رو نگرفتن.یا دارن انتقام سالها تبعیض جنسیتی رو می گیرن. بعد پیش خودم گفتم لابد اینا هم اگه از نزدیک شاهد ماجرا بودن لنگه پلیس و بقیه شاهدهای عینی رفتار میکردن.
دلیلش هر چه باشه, سنگدل شده ایم!
اینم لینک فیلم اگه مثل من کم طاقت و حساسید نبینیدش. باور کنید از اون روز زندگی ندارم.
3- پلیس کرج بعدا با حماقت تمام این فیلمو ساختگی اعلام کرد. و در جایی دیگه گفت این ماجرا مربوط به زمستان سال گذشته ست.
اولا از کی تا حالا صنعت فیلمسازی ما اینقدر رشد کرده تا بیاییم اینجوری صحنه ها رو بسازیم.
بعدش هم ما نفهمیدیم قسم حضرت عباستونو باور کنیم یا دم خروستونو. اگه ماجرا و صحنه ها ساختگیه پس چطور میگید سال گذشته همچین انفاقی افتاده و سمیرای 26 ساله زده شوهر 40 ساله معتادشو اول تو خونه با چاقو زخمی کرده و بعدا که مرده فرار کرده تو خیابون دنبالش کرده و کارشو تموم کرده.
و از همه مهمتر مگه پارسال با امسال چه فرقی میکنه. اون موقع احمدی نژاد روی کار نبوده یا حکومت شاهنشاهی بوده؟
4- همون روزی که رفتم مرکز کرج به خیابون امیری هم سری زدم. شنیده بودم مغازه مبل فروشی خانم طلعت احراری که دامادش می گردوندش آتیش زدن. خیابون امیری مدتهاست که تبدیل شده به مرکز تخت و مبل فروشی و مغازه خانم احراری شاید ساده ترین مغازه بود. پس رقیب هیچکس نبود. تنها جرم خانم احراری بهایی بودنشه. پیدا کردن مغازه شون سخت نبود. مغازه ای خالی با دیوارهای سوخته دود گرفته.
اونطور که مغازه دارها تعریف می کردن ساعت 12 نصف شب همسایه خانم احراری که اونم بالای مغازه ش زندگی می کنه پا میشه که مسواک بزنه می بینه دو موتورسوار سیاه پوش زدن شیشه مغازه همسایه رو شکستن و از اونجا مواد مشتعل پرت کردن تو مغازه و فرار کردن. این همسایه اول می دوه و خانم احراری رو از خونه بیرون میکشه تا دچار آتیش سوزی نشه و بعد به پلیس و آتیش نشانی خبر می ده. مهار آتیش تا 4 صبح طول میکشه . مبلها و مغازه به کلی سوختن.
این موتورسوارهای سیاه پوش کی یی که آزادانه آدم میکشن, مغازه آتیش می زنن و هیچوقت هم شناسایی نمیشن؟
اگه به قول حکومتی ها اسرائیلی و انگلیسی و آمریکایی هستن که پس الان نصف قدرت دست اوناست. ما پارسال بعد از انتخابات تو روز روشن هم سوار موتورهاشون می دیدمشون و کلی هم ازشون فحش و باتون و گاز اشک آور خوردیم.
5- در فیس بوکم نوشتم:
در رو که بر روی برادرم باز کردم, احمدی نژاد داشت توی تلویزیون میگفت: این گرفتگی باید باز بشه, دستاشو مثل تلمبه تکون می داد. برادرم گفت حتما این دفعه داره راجع به گرفتگی لوله و چاه( فاضلاب)حرف میزنه؟ زیرنویس تلویزیون رو براش خوندم, "روز جهانی فلسفه." بعد احمدی نژاد گفت باید امام زمان بیاد تا گرفتگی های این جامعه رو باز کنه...
6- در فیس بوکم لینک دادم:
می خوان یک کشیش رو ( یوسف ندرخانی) اعدام کنن.
7- ببینید این جوون خوش ذوق چه طوری آستریاس رو به جای گیتار با ساز باقلاما می زنه.
8- ببخشید اینجاها کمتر میام. دل و دماغ ندارم. گاهی که به اینترنت وصل میشم به فیس بوک سری می زنم. اینم صفحه مه.
9- با اینکه هفته ای نیست که خبر اعدام یکی از هموطنانمون رو نشنویم اما اعدام شهلا جاهد تاثیر بیشتری روی ما گذاشت. تا جایی که به یادم هست دو زن محکوم به اعدام خیلی سرو صدا به پا کردن و همدردی مردم رو برانگیختن. یکی افسانه نوروزی بود که در دفاع از خودش یک آقای متصل به بالا(!) رو کشت و خوشبختانه بعد از چند سال تبرئه شد و دیگری شهلا جاهد بود متهم به قتل همسر ناصر محمدخانی که هشت سال با او زندگی کردیم, از طریق نوشته ی خبرنگارهایی که در دادگاه شیفته شخصیت جالب او شده بودن, برعکس بقیه زیر چادر زندان خودشو قایم نمیکرد و شجاعانه از عشق حرف میزد. از طریق دوستان زن زندانی بخصوص فعالین حقوق زنان که چقدر شهلا به اونا محبت کرده بود و کارت تلفن و لباس زیر و ملافه در اختیارشون گذاشته بود و برای خودش کلانتر زنی بود.
قوانین کشور ما بخصوص اونایی که مربوط به جنسیت هستن ,عیب دارن , قدیمی ین, ناسالمن, تبعیض آمیزن. بخصوص این جریان صیغه. یعنی چه که یه مرد می تونه چهار زن عقدی و بینهایت صیغه ای داشته باشه.
این قانون توهینیه به همه. اگر مردی فکر می کنه این قانون به نفعشه اشتباه کرده. در واقع قانون به اون به شکل یه حیوون نگاه کرده. خود آقایون هم می دونن و برای همینه که همه شون یواشکی اینکارو می کنن. از کارشون خجالت زده ن و معمولا هم آخرش تق کارشون در میاد و شرمش میمونه براشون.
روزی که شهلا اعدام شد اینترنت پر شد از فحش به ناصر محمدخانی. من عجولانه(جمله م کلی عیب و ایراد داره) در فیس بوک نوشتم:
"طنز تلخ: طرف به دور از چشم زنش معشوقه داره و هر جا لینکی از شهلا جاهد دیده فحش و بد و بیراهی نثار ناصرمحمدخانی کرده و نوشته مقصر واقعی اوست"
ناصر محمد خانی بد کرد( بعضیا میگن لج کرد) که رضایت نداد. اما ناصر محمدخانی که قانون رو ننوشته. بیچاره خودش هم معلول این جامعه ست. خیلی از مردا فکر می کنن این فرصتیه که نصیبشون شده. شما فکر می کنید چند درصد آقایون در ایران زن صیغه ای یا معشوقه دارن؟ از مسلمون و غیرمسلمون و لامذهب بگیر برو جلو.
یک آدم موثق که در کارخونه ای ده هزار نفره کار می کنه می گفت حدود هفتاد درصد کارکنان و حتی کارگرا حداقل یک بار زنی رو صیغه کردن.
ما به جای اینکه بباییم به معلولهای اجتماع فحش بدیم باید بیاییم به قوانین غلط, تبعیض آمیز, فاشیستی و... اعتراض کنیم. و بخواهیم که اونا رو لغو یا عوض کنن.
به اعدام اعتراض کنیم, به چند همسری, به اینکه انتقاد از رهبری توهین تلقی می شه و حکمش اعدامه. به اینکه اگر کسی از دین برگشت لقب ملحد می گیره و اعدام میشه. به قانون جنایتکارانه سنگسار, شلاق, قطع دست و پا, شکنجه برای گرفتن اعتراف, زندانی کردن سیاسی ها و هر کسی که عقیده ای جز عقیده ی حاکمان رژیم رو داشت ...
چرا باید احساساتی بشیم و ناصر محمدخانی ها رو مقصر اصلی بدونیم؟
جمعه، مرداد ۰۹، ۱۳۸۸
بدبخت آن حکومتی که از مرده های مردم هم می ترسد...
1- در خلوت روشن با تو گریستهام
برای خاطر زندهگان,
و در گورستان تاریک با تو خواندهام
زیباترین سرودها را
زیرا که مردهگان این سال
عاشقترین زندهگان بودهاند...
(احمد شاملو)
2- جمعه دوم مرداد 88، نهمین سالگرد درگذشت احمد شاملو یکی از بهترین شاعران معاصر ایران بود.
درست است که تا به حال به طور غیر رسمی و مخفیانه سه یا چهار بار سنگ قبرش را شکستهاند. درست است که برای مراسم هر سالش به طور نامحسوس در میان مردم رخنه میکنند که مبادا در تجمع مردم از شعرهای ضد دیکتاتوری شاملو برداشت بد(!) علیه این نظام را بکنند. اما امسال دیگر رسما و به صورت علنی از برگزاری مراسم جلوگیری کردند.
چه جور نظامی احساس میکند با دوسه سخنرانی در مورد شاعری مثل شاملو و فرستادن فاتحه برایش اساسش کنیفکون میشود؟
اول از همه دسترسی به امامزاده طاهر را از طریق پل مهرشهر آنقدر الکی پیچ و تابش داده بودند و همه دور برگردانها را بسته بودند که خیلیها که از تهران آمده بودند راه را پیدا نکردند و برگشتند.
دوم، اتوبوسهای کانون نویسندگان را بین راه نگهداشته و خواستار لغو برنامه شده بودند.
سوم، در کار متروی تهران مهرشهر اخلال ایجاد کرده بودند که مردم سر ساعت پنج به مراسم نرسند و بتوانند مردم را از همان اول متفرق کنند.
چهارم، در شمال شرقی امامزاده، نزدیک گلفروشی آنقدر نیروی انتظامی و ماشین پلیس ریخته بودند که فکر میکردی قرار است آنجا جنگ سختی با نیروهای دشمنی نامعلوم در بگیرد.
پنجم، دور تا دور قطعهای که شاملو دفن بود که شامل قبر مختاری و پوینده و گلشیری هم میشد، پلیس ایستاده بود و به کسی اجازهی داخل شدن نمیدادند.
جو قبرستان حسابی پلیسی بود. از همان اول اخطار دادند که برگردید.
به شوخی به یکیشان گفتم آمدهام سرقبر پدر بزرگم.
گفت امروز نمیشود. برگردید.
گفتم امروز جمعهست و مردهها منتظر فاتحه هستند. گفت بروید از خانه فاتحه بخوانید. گفتم شما هم برای مردههای خود از خانه فاتحه(از راه دور) میخوانید؟ عصبانی شد.
رئیسشان آمد جریان را پرسید. گفتم. گفت پدر بزرگت در کدام قطعه دفن شده؟ گفتم نزدیک شاملو. گفت اسمش چیست. الکی اسمی پراندم. مرا به سربازان نشان داد و گفت این تنها برود برای پدر بزرگش فاتحه بخواند برگردد. من تنها در قطعهی شاملو مابین آن همه سرباز دور تا دور دنبال عکس مرد مسن و خوشتیپی میگشتم که بگویم این پدر بزرگم است. به ده متری قبر شاملو که رسیدم سربازهای آن طرف هوار کشیدند: به اینجا نزدیک نشو. خلاصه سنگی انتخاب کردم و انگشتم را چسباندم و به مردم آواره پوستر یا گل به دست که آنها هم به بهانههای مختلف روی سنگ قبرهایی در قطعهی بغلی نشسته و زیر چشمی قبر شاملو را برانداز میکردند نگاه میکردم.
سربازی گفت: خواندی؟ حالا برو!
گفتم یه فاتحه هم برای شاملو! هر هفته بعد از پدربزرگم برای شاملو فاتحه میخوانم. عصبانی شد و آمد طرفم که دوستانم نگران صدایم کردند.
دوری زدم و رفتم از پشت قطعه به سربازی نزدیک شدم.
- آخر چرا نمیگذارید سر قبر شاعر محبوبمان برویم. بعضیهایمان شعرهایش را از بریم. شاملو کم کسی نبوده در این مملکت. چرا برای قیصر امینپور مراسم دولتی میگیرند، حمید سبزواری را مرتب توی تلویزیون نشان میدهند. اما از شاملو اصلا حرفی نمیزنند. شما تا بهحال یک خط از شعرهایش را خواندهاید؟
دوستش که از چشمانش خون می بارید گفت. از کی تا حالا سرقبر کف میزنند؟ هر سال جمع میشوید یکی حرف میزند و بقیه دست میزنید. این کارها گناه است.
گفتم شما نگران گناه ما نباش. روح شاملو اینطوری شادتر میشود. یکی از فامیلهای ما هم وصیت کرده بود سر قبرش گروه موسیقی ببریم و در مراسمش جوک بگوییم و بخندیم( دیگر نگفتم گفته ویسکی هم سرو شود و پسرش وصیتش را به نحو احسن انجام داده)
دنبالم کردند. همراهانم نگرانم بودند. رفتم در قطعه بغلی روی نیمکتی تنها نشستم.
به تنهاها زیاد کاری نداشتند اما اجتماع بیش از دو نفر ممنوع بود و راهنماییشان می کردند به سمت بیرون قبرستان. یکی از رئیسهایشان در حالیکه اینور آنور را نگاه می کرد, یواش یواش نزدیک من آمد. از ستارههای روی شانهاش هم نفهمیدم درجهاش چیست.
در حالیکه به سربازان دیگر نگاه میکرد و لبهایش را یواش تکان میداد( تا شاید از دور نشود تشخیص داد دارد حرف میزند) خیلی محجوبانه گفت:
شما فکر میکنید ما خودمان دلمان میخواهد اینجا باشیم؟ به والله نه! من خودم شعرهای شاملو را مرتب می خوانم و خیلی دوستش دارم.
و رفت...
رفتیم با دوستان کمی در اطراف چرخیدیم. همه ویلان و سیلان بودیم. موقع رد شدن از همدیگر به هم نگاههای معنی داری میکردیم.
توی خود امامزاده هم رفتیم چند عکس گرفتیم و پولهای توی امامزاده را تماشا کردیم.
بعد آمدیم لب حوض جلوی امامزاده نشستیم.
افراد معمولی طفلکیها نمیدانستند حضور آنهمه پلیس در آنجا چه معنی دارد. برایشان توضیح دادیم. کلی حکومت را نفرین کردند گفتند اینها حتی از مردههای ما هم میترسند.
زنی چادری که بچهاش از گرما پایش را در حوض کرده بود گفت: شنیدم در تظاهرات بعد از انتخابات کلی از جوانها را کشتهاند اما میترسند جسدشان را تحویل بدهند. یکی یکی بعد از یکماه تحویل میدهد و پول تیرشان هم میگیرند و اجازه برگزاری ختم هم نمیدهند. بمیرم برای مادرشان.
آن دخترک اسمش چه بود؟ آهان... ندا... و آن پسرک؟ سهراب بود انگار, جگرم برایشان آتش گرفت. یعنی آدم نتواند برای بچه اش هم مراسم بگیرد.
مردی که آنطرفتر ایستاده بود گفت: حالا اینها که تظاهرات کرده بودند خواهر، بیچاره آنهایی را بگو که در سقوط هواپیما کشته شدند. به آنها هم گفته بودند زیاد شلوغش نکنید و زود دفنشان کنید و برگردید خانه. مراسم هم ساده و خانوادگی بگیرید. در روزنامه ها خواندم حتی یک مقام کشوری در مراسم سوگواری آن 168 نفر شرکت نکرده.
سپس مرد لبخند تلخی زد و تسبیحش را چرخاند و آهی کشید و گفت الله اکبر... حکومتی که از مردهها بترسد کارش تمام است انشالله...
زن گفت الهی آمین. به حق همین امامزاده طاهر. من همین امروز نذر کردم.
امسال احمد شاملو سنگ قبر ندارد. چه فایده که هر چه بگذارند می شکنندش. فکر می کنم این سومین سنگ قبرش بود
گلزار خانم خادم امامزاده طاهر... پشتش پلیس ها معلومند.
پ.ن.
مراسم پنجمین سالگرد فوت شاملو چقدر خوب برگزار شد... سال به سال دریغ از پارسال./ زیتون
مراسم هشتمین سالگرد شاملو هم تقریبا همین وضع را داشته/ گزارش مریم آموسا
برخی از جوانان در ابتکاری جالب در میان حضار خرما پخش می کردند و به طنز می گفتند که این خرمای مجلس ختم جمهوری اسلامی است و تاکید داشتند که ما مجلس ختم جمهوری اسلامی را بر سر مزار شاملو برگزار کرده ایم
من متاسفانه به علت بستن راه های ورود به امامزاده دیر رسیدم و این صحنه های زیبا را ندیدم...
مجبور شدم از ترس پلیس چند لحظه برای جان قارداش فاتحه بخوانم. روح این بابا هم شاد...
گزارش را هم به خاطر خرابی اینترنت لعنتی که ماهانه کلی پول می گیرند اما از بعد از انتخابات هفته ای چند روز قطعه دیر نوشتم...
پ.ن. 2
وبلاگ شکنجه در بازداشتگاه کهریزک... وحشتناکه(کاش صفحه شو سیاه نمی کرد تا بهتر خونده بشه)
وقایع کهریزک جنایت علیه بشریت.
..
پ.ن.3
مراسم چهلم کشته شده های اخیر در بهشت زهرا و در خیابان های شهر هم به شدت سرکوب شد.
لینک در بالاترین
سهشنبه، آذر ۲۶، ۱۳۸۷
ما هستیم! ماهستیم! ماهستیم! ما چی هستیم آقای همایون؟
درست مقارن وقتی که من و دوستم از جلویشان میگذشتیم، جوری که انگار از جلویشان سان میبینیم ، یکباره همه با هم شروع به شعار دادن کردند:
- ما هستیم! ما هستیم! ما هستیم!...
با اینکه حسابی از سر و صدایشان جا خورده بودیم، اما من خودم را از تک و تا نینداختم و با مشتهای گرهکرده در جوابشان به شوخی گفتم:
ما هم هستیم!
و رفتیم سراغ کارمان. صدا همچنان میآمد، در خیابانهای گوهردشت صدا به شدت میپیچید. یکعده به سمت صدا میدویدند و به جمعیت ملحق میشدند.
دوستم پرسید: تو که بیشتر در اینترنت میروی میدانی اینها از چه گروهی هستند و این "ما هستیم" که میگویند یعنی چه؟ گفتم نه والله. این جمله را چندبار شنیده بودم . چند بار هم ایمیلهایی با این تیتر به دستم رسیده اما متاسفانه هیچوقت بازشان نکردم. و الکی حدس زدم فکر کنم اینها از گروههای "موفقیت" یا "بنیان" یا مثلا یکی انجیهای "تقویت فکر" باشند. و بیخودی با هم تفسیر میکردیم اینطوری روحیه جمعیشان را بالا میبرند و لابد عضو باشگاه خنده هم هستند و شاید بعدش دسته جمعی بخندند.
صدایشان قوی تر از پیش داخل فروشگاه سر هفتم هم میآمد:
- ما هستیم! ما هستیم! ما هستیم!
گفتم ببین تعدادشان چقدر زیاد شده است. زودتر خریدمان را کنیم برگردیم آنجا ببینیم چه خبر است. شاید ما هم رفتیم عضوشان شدیم.
یکربع بعد به سمت پارک خیابان ششم گوهردشت راه افتادیم. صداها حالت آهنگین پیدا کرده بود.
اما چشمتان روز بد نبیند، قطار ماشینهای پلیس بود که درست پیش پای ما رسیدند.
آنقدر تعداد ماشینهای نیروی انتظامی زیاد بود که راهبندان درست کرده بودند. به محض پیاده شدن هم باتومهایشان را درآوردند و یورش بردند به سمت جمعیت.
یواشکی سرم را نزدیک گوش دوستم بردم:
- فکر کنم از گروههای مشارکتی تحکیم وحدتی اصلاحطلبی چیزی باشند.
آخر متاسفانه من مدتهاست به کانالهای مخالف ماهوارهای لوسآنجلسی نگاه نمیکنم. دوستم ترسیده بود و گفت برویم. گفتم من تا تهوتوی قضیه را در نیاورم نمیآیم.
چیزی که برایم جالب بود هیجکس از جایش جم نمیخورد. کسی فرار نمیکرد. بعضیها را به زور هل میدادند به سمت ماشینها. هر ماشین پلیسی که پر میشد به راه میافتاد و میرفت. یک عده گریه میکردند و صدای "ماهستیم" از گوشه کنار به گوش میرسید.
مردی با پالتوی طوسی گرانقیمت که کلاه فرانسوی سرش بود و سبیلهای جوگندمیاش را به سمت بالا تاب داده بود به پلیس بامتانت میگفت: چرا هل میدهی؟ خودم سوار میشوم. کاری نکردم که از شما بترسم.
و خیلی جنتلمنانه رفت سوار شد.
زنی حدودا" 40 ساله با پالتویی طرح پوست کرم رنگی با موهایی بلوندی که از زیر روسری بیرون افتاده بود به پشت یکی از افسران نیروی انتظامی که داشت عدهای را سوار ماشین میکرد، مشت میکوبید.
- برای چی آنها را دستگیر میکنید؟
افسر اولش خواست به روی خودش نیاورد و سعی کرد با آرنج زن را از خودش دور کند چون جمعیت تماشاچی زیادی جمع شده بودند و به این دستگیریها اعتراض میکردند کمی رعایت میکرد. اما بعد عصبانی شد و با باتوم زن را کتک زد. زن جیغ میزد و میگفت برای چی مرا میزنی؟
زن را هم گرفتند بردند. چند دختر از ناراحتی گریه میکردند و به پلیسها فحش میدادند.
دوستم گفت من وارد این جریانات نمیشوم. سرخیابان چهارم میروم منتظرت میمانم. تو هم مواظب خودت باش. چند بار نزدیک بود مارا بگیرند و فرار کرده بودیم. دوستم که رفت، جلوتر رفتم مردم داد میزدند:
- چرا نمیروید دزدها و گرانفروشها را بگیرید و به مردم گیر دادهاید.
- از شما خسته شدهایم!
- از گرانی خسته شدهایم!
- ما شما را نمیخواهیم!
خواستم با موبایلم عکس بگیرم چند پلیس به من حمله کردند که جمعیت مرا نجات داد. چند پسر جوان به پشت هلم دادند و جلو باتوم ایستادند . و من از زاویهی دیگری وارد حلقه شدم. چند عکس گرفتم اما همه تار و ناواضحند از بس جمعیت موقع عقب رفتن از دست پلیس دستم را تکان دادند.
از چند نفر پرسیدم که آیا شما هم با اینها بودید، میگفتند نه و نمیدانیم مربوط به چه گروهی هستند. ولی دمشان گرم چقدر شجاعند.
خیلی کنجکاو شده بودم. چون بین اینها با اینکه افراد جوان هم بودند اما اکثرا از سنین 30 تا 60 ساله بودند و تجمعهای گروههای اصلاحطلب معمولا همه بیست و چند ساله هستند.
در آنطرف خیابان دو زن چادری دیدم که آنطرف خیابان داشتند شعار "ما هستیم" میدهند.
رفتم جلو و پرسیدم شما هم با اینها هستید؟
گفتند بله! گفتم عضو چه گروهی هستید؟ یکیشان گفت عضو جایی نیستیم . تو مگر در ماهواره برنامه شهرام همایون نمی بینی؟ گفتم نه متاسفانه. گفت او اعلام کرده در چند شهر در محل بخصوصی جمع شویم و به بیعدالتی و ظلم و جور جمهوری اسلامی اعتراض کنیم. شعارمان هم فقط این است. ما هستیم.
گفتم فکر نمیکردم شما.... دختری که مانتوی کوتاه قشنگی پوشیده بود با خنده جلو آمد و حرفم را قطع کرد و پرسید:
- چون مادر و خالهام چادر سرشان است نباید با جمهوری اسلامی مخالف باشند؟
گفتم نه خوب. خوشحالم که شما اینقدر شجاع هستید که خواستهتان را داد میزنید.
مادر دختر گفت: من هم مثل شما، مثل بقیه، از گرانی ناراحتم از این بیعدالتیها ناراحتم. گفتم البته.
خالهدختر گفت: اینها باید بفهمند ما اینها را نمیخواهیم.
حواسمان نبود که سربازی با باتوم دارد حمله میکند. من که جوگیر شده بودم. سر سرباز داد زدم:
ـ برای چی حمله میکنی، دارم با دوستانم گپ میزنم. از تجمع چند تا خانم برای چی اینقدر میترسی؟ و داد زدم تو باید به دشمن این ملت حمله کنی نه به ما.
زنها هم شروع کردند همینها را گفتن و یه عده زن و مرد دیگر هم دورمان جمع شدند و سر سرباز داد زدند. بیچاره سرباز که تنها بود(بقیه آنطرف خیابان مشغول بزن بزن بودند) از ترس جمعیت باتومش را پایین آورد و عقبعقب رفت و بعد دوید به سمت آنطرف خیابان تا کمک بیاورد.
من به خاطر دوستم که منتظرم بود مجبور شدم برگردم. دوستم که از راهاندازندهی این تجمع بااطلاع شد با ناراحتی گفت: خود شهرام همایون راحت آمریکا نشسته کیفش را میکند و از آنجا دستور صادر میکند و مردم را به دهن گرگ میاندازد.
گفتم ببین مردم چقدر به تنگ آمدهاند که گوش دادهاند.
سیل ماشینهای نیروی انتظامی همینطور از بالا و پایین گوهردشت داشت میآمد...
گوهردشت 13 خیابان شرقی و غربی دارد. فکر کنید به غیر از پوشش سراسری تمام خیابان سر هر چهار راهش هم چهار ماشین پلیس ایستاده بود و هر که قیافهاش مشکوک بود میگرفتند سینجیمش میکردند. من و دوستم چون ساکهای خرید دستمان بود قسر در رفتیم.
الان که دارم اینها را تایپ میکنم نیوچنل(کانال جدید) روشن است و شهرام همایون با خوشحالی دارد از این تجمعها حرف میزند و خدا را بنده نیست. ظاهرا این برنامه در چند منطقه ایران ، از جمله در میدان محسنی تهران اجرا شده.
به این فکر میکنم که از این به بعد باید بیشتر در جریانات امور ماهوارهای باشم .
آیا این چنین تجمعهایی که از خارج دستور میگیرند بیشتر باعث تقویت روحیه مردم است یا باعث تقویت هر چه بیشتر نیروی انتظامی و سرکوب مردم. خدا کند که اولی.
صدای ما هستیم! ماهستیم! کرم گوشم شده و مرتب در مغزم تکرار میشود
