1- من و شلسیلوراستاین!
عمو شلبی: دیشب وقتی اینجا دراز کشیدم و شروع کردم به فکر کردن
یک عالمه"چی میشد اگه" بنا کردن تو گوشم خزیدن.
هی جولون دادن و تموم شب رو واسه خودشون خوش گذروندن
همون آواز قدیمی"چی میشد اگه" رو باهم خوندن:
من: "چی میشد اگه" ما مردم ایران از اون 600 دانشآموز دختر مدرسهی ابتدایی منطقهی 3 آموزش و پرورش یاد میگرفتیم
اونا خانم مدیر قبلیشونو بیرون کردن
و با اینکه رفته با حکم دیوان عدالت اداری برگشته،
بچهها دم در مدرسه سپر انسانی درست کردن
به هیچوجه حاضر نیستن مدیر بداخلاق و بیادب و حزباللهی رو دوباره تو مدرسهشون راه بدن.
والدین و بقیهی معلمها، حتی بابای مدرسه هم با بچهها متحد شدن
اونا خودشون یه مدیر انتخاب کردن و فریاد میزنن:
آناناس، آناناس، خانم.... مال ماست!
کاش میشد ماهم به اینا بگیم
آناناس، آناناس، کشور ما مال ماست!
نه مال شما! ولمون کنید :)
2- اوضاع رو ببین چه خیطه!
اوضاع بورس اونقدر قاراشمیشه که حدود 12-13 نفر که نوبتی رفتن سراغشون برای دبیرکلی بورس هیچکدوم قبول نکردن.(عبده که استعفا داد. نهاوندیان مشغلهی زیاد رو بهانه کرد. اون یکی گفت آخ مریضم، بعدی گفت من مامانمو میخوام و... بین خودمون بمونه سراغ منم اومدن، گفتم اهه! تا یه ذره آبروی داشتهمم بره.)
آخرش دستبهدامن(شایدم شلوار) علی صالحآبادی دبیر بورس کرج که یه پسر 27 سالهی دانشجوئه شدن و... اونم که... معروفیت باد آورده و... کجا برم بـــِه از اونجا!
3- بابا بلاگرها همینطور دارن افتخار کسب میکنن و بعضیهاشونو ما خبردار میشیم و بعضیهاش رو نه.
حسین درخشان در اجلاس تونس شرکت کرد. او در مورد آزادی بیان و سانسور در اینترنت صحبت کرد...(آفرین)
4- وبلاگ پرستو دوهکی به عنوان بهترين وبلاگ ژورناليستی فارسی مسابقه وبلاگ های دويچه وله انتخاب شد...(مبارکه)
پ.ن.
نه بابا! انگار حسین درخشان اسم منو هم داده بوده:) خیلی ذوقیدم.
5- ویولت عزیز ،به سفارش کارگردان تلویزیون فیلمنامهای بر اساس داستان زندگیاش نوشته که به زودی تبدیل به فیلم میشه ، بلکه هم سریال.( بیصبرانه منتظر دیدنشیم)
6- آقای شکراللهی و بازیهای پنهان؟!!! چشمم روشن!
خوابگرد عزیزمان هم در حال نوشتن فیلمنامهای 13 قسمتی درمورد بازیهای پنهان در ورزش فوتباله! در مورد دوپینگ و مارادونا و دیوید بکام و پله و کلی( پس مشتزنی هم هست) و دهداری و داربی و المپیک و غیره( این دیگه چه ورزشیه؟)...
7- گذرگاه شماره 49 ویژهی آذر رو از دست ندید!
8- مراسم خاکسپاری منوچهر آتشی از زبان جاوید. از زبان یوسف.
با اینکه آتشی وصیت کرده بود در امامزاده دفنش کنن و سیمین بهبهانی در مهرشهر کنار گور تازه کنده شده منتظر بود، بوشهریها موفق شدن بعد از کلی چونه زدن ببرنش به بوشهر.
عکس منیرو روانیپور در حال سنج زدن جلوی تالار وحدت.
9- علی جان از مراسم سالگرد فروهرها نوشته.
10- مطلبی دارم در مورد کتابهای پرفروش این روزها.. چون طولانیه میذارم برای بعدا...(اینو نوشتم که یادم نره. ترسیدم نخ ببندم به انگشتم، یادم بره نخه برای چیه)
11- حامد تقدسی برام نوشته که نوید کوچولو 7 ساله از نارسایی کلیه به شدت رنج میبره... اگه کاری از دستتون بر میاد دریغ نکنید! حداقل یه دلداری...
12- وبلاگ امین گشمردی دوست عزیز بوشهریمون... فیش حقوقی سرباز معلمیشو هم ببینید. چقدر زیاده! آقا قرض میدی؟
13- دیشب تا صبح نشستم فیلم ساحل با شرکت لئونارد دیکاپریو و فیلمبرداری دایوش خنجی خودمون نگاه کردم و بعدش هم چشم شتر چنگیز آیتماتف رو خوندم.
14- متاسفانه هنوز نمیتونم توی وبلاگ اصلیم مطلب بذارم.
ولی اومدم یهجادیگه باز کردم:)
15- افتخار امید معماریان رو یادم رفت بنویسم!
ازامید به خاطر فعاليتهای مختلفش در زمينههای سازمانهای غير دولتي، وبلاگنويسی و روزنامهنگاری در مراسم سالانه ديدهبان حقوق بشر در کانادا تقدير شد.
16- مصاحبهی "روزنامه" ارگان جمعی از دانشجویان دانشگاه تهران با امید حبیبینیا.
راجع به سابقهی آشناییاش با احمد و باطبی و...
سخنرانی امید در سئول(به زبان انگلیسی)
جمعه، آذر ۰۴، ۱۳۸۴
سهشنبه، آذر ۰۱، ۱۳۸۴
آقایون مواظب تخمهاشون باشن!
1- از پس ابرهای سست و سیاه
میدرخشد ستارهای بیدار
شب نمناک ژاله میبندد
روی انگشتهای سبز بهار...
(منوچهر آتشی)
2- منوچهر آتشی شاعر معاصر، شاعر شعر خنجرها، بوسهها، پیمانها ( اسب سفید وحشی، بر آخور ایستاده گرانسر...) درگذشت.
آتشی از معدود شاعران مردمی بود که دولت از او به عنوان چهرهای ماندگار تقدیر کرد. و متاسفانه یکی از دلایل این انتخابشان حضور مداوم آتشی در انجمن شعرای مسلمان بود. ولی باز هم غنیمت است. البته این گرامیداشت باعث نشد تا او بتواند در بیمارستانی خصوصی بخوابد.
3- میگویند بیست و چند سال پیش همین موقعها، روزی ماهی ازونبرونی از دریا به پیشگاه رهبر عظیمالشأن نازل شد که ای امام! چرا جنابعالی مرا به علت نداشتن پولک حرام اعلام کردی؟ مگر نمیدانستی من مزهی بعد از عرقِ عرقخورها هستم؟ اگر من در سفرهی غذایی آنها نباشم ممکن است مستی از سرشان بپرد و از خودشان حرف سیاسی دربکنند! اسمشو نبر اول ناگهان فریادی زد و متحول گشت و ازون برون را از شیر مادر حلالتر اعلام نمود!
بعد از بیستو چند سال جناب سگ گفت چرا من به پیشگاه اسمشو مبردوم تضرع نکنم؟
او دید که فتوایی که او را پاک اعلام بکند کار اسمشومبردوم نیست. از یک آدم کلهگنده بر میآید و بس! و چه کسی بهتر از ضامن آهو، امام رضا؟
به پیشگاه حضرتش رسید و گفت: یا امام رضا؟ با جریمهای که برای سگدارها به علت نجس بودن من اختصاص دادهاند، این دخترکانی که خوشگل میکردند و با قلاده مارا ساعتها به گردش در پارکها میبردند، از ترس مأمورها خانهنشین شدهاند. دور هم جمع میشوند و حرفهای سیاسی از خودشان در میکنند. لطفا ما رو هم حلال اعلام بنما!
و سگ هنوز منتظر جواب است!
4- مردان بیتخم
(ببخشید، دوست نداشتم حرف بد بزنم ولی احساس وظیفه میکنم به آقایون هشدار بدم! فردا نگن زیتون میدونست نسلمون داره منقرض میشه و بهمون نگفت)
با دوستم به کلاس ورزش آیروبیکش رفتم. گفت میشه برای امتحان پول یه جلسه رو بدی و بیای ببینی چهجوریه. اگه خوشت اومد بیا ثبت نام.
رفتم. کلاس خیلی بزرگ و پرجمعیتی بود و خیلی هم باحال. با موسیقی فوقالعاده هیجانانگیز.
وقتی حسابی گرم شدیم و عرق از سرورومون جاری بود. مربی شروع به یهسری حرکات شبیه بکس کرد و بعد حرکاتی برای مقابله با مردان مزاحم! با لگد باید به تخمشون - تخم فرضی- میزدیم. خیلی سریع و محکم!
یهلحظه فکری از سرم گذشت که باعث شد بخندم. فکری که بعد از خوندن چنین مقابلهای توسط یه ظاهرا فمینیست در وبلاگی به ذهنم رسیده بود اما جرأتش رو نداشتم اینجا بنویسم. اما اونجا گفتم. وقتی مربی پرسید چرا میخندم؟ این بهترین راه دفاع در مقابل به مرد مزاحمه. گفتم:
- پیشنهاد میکنم دخترا به خاطر خودتونم که شده از این روش صرفنظر کنید و به ساقپای طرف بزنید.
- چرا؟
- چون ممکنه در آینده یکی از همین مردای بیتخم نصیب خودتون بشه! و بعد از ازدواج ببینید ای دل غافل طرف همونیه که یه روز بهتون متلک گفته و زدین ناکارش کردید و حالا... دیگه کاری ازش برنمیاد:) بهوت افسرده!
5- اونایی که از کار سخیف رضازاده موقع رفتن رو سکوی قهرمانی ناراحت شدن!
منظورم بالا بردن تابلوی بزرگ رهبره.
مگه غیر از این از رضازاده انتظار داشتیم؟
رضازاده از نظر من بیشتر یه ماشین جرالثقیله تا یه انسان متفکر!
6- بعد از یه عالمه درخواست و خواهش و ناراحتی وقتی دیدم وبلاگم درست نشد. مسئول سرور رو به یکی از ضربههای ناکارکننده تهدید کردم که تا حدی مؤثر افتاد و بیشتر نوشتههای وبلاگم جمعآوری شد و برگشت!(این پستو دیشب نوشتم و حالا میبینم دوباره خراب شده)ایمیلای پشت خطم تقریبا همه از بین رفت و هنوز هم اشکال داره وگرنه خواهش میکردم دوباره برام بفرستیدش.
باید از تمام دوستان عزیزی که این مدت باهام همدردی کردن(که هنوز باید بکنن) و امید بهم دادن(و هنوز باید بدن) تشکر کنم
خیلی غصهمیخوردم که دیگه چیزی ندارم بعدا نشون نوهنتیجههام بدم.
بخصوص از خورشید خانوم عزیز که مقداری از نوشتههام رو تو سایت آرشیو بهم نشون داد. و همینطور از راهنماییهای حسنآقای گرامی.
فقط 22 روز از نوشتههای وبلاگم مونده که امیدوارم این چند پست آخرو هم پیدا کنم و بذارم سر جاش.
بچهها متشکرم!
--------------
7- به نظرم این موضوع بیشتر به یه شوخی تهوعآور شبیه تا واقعیت.
میدرخشد ستارهای بیدار
شب نمناک ژاله میبندد
روی انگشتهای سبز بهار...
(منوچهر آتشی)
2- منوچهر آتشی شاعر معاصر، شاعر شعر خنجرها، بوسهها، پیمانها ( اسب سفید وحشی، بر آخور ایستاده گرانسر...) درگذشت.
آتشی از معدود شاعران مردمی بود که دولت از او به عنوان چهرهای ماندگار تقدیر کرد. و متاسفانه یکی از دلایل این انتخابشان حضور مداوم آتشی در انجمن شعرای مسلمان بود. ولی باز هم غنیمت است. البته این گرامیداشت باعث نشد تا او بتواند در بیمارستانی خصوصی بخوابد.
3- میگویند بیست و چند سال پیش همین موقعها، روزی ماهی ازونبرونی از دریا به پیشگاه رهبر عظیمالشأن نازل شد که ای امام! چرا جنابعالی مرا به علت نداشتن پولک حرام اعلام کردی؟ مگر نمیدانستی من مزهی بعد از عرقِ عرقخورها هستم؟ اگر من در سفرهی غذایی آنها نباشم ممکن است مستی از سرشان بپرد و از خودشان حرف سیاسی دربکنند! اسمشو نبر اول ناگهان فریادی زد و متحول گشت و ازون برون را از شیر مادر حلالتر اعلام نمود!
بعد از بیستو چند سال جناب سگ گفت چرا من به پیشگاه اسمشو مبردوم تضرع نکنم؟
او دید که فتوایی که او را پاک اعلام بکند کار اسمشومبردوم نیست. از یک آدم کلهگنده بر میآید و بس! و چه کسی بهتر از ضامن آهو، امام رضا؟
به پیشگاه حضرتش رسید و گفت: یا امام رضا؟ با جریمهای که برای سگدارها به علت نجس بودن من اختصاص دادهاند، این دخترکانی که خوشگل میکردند و با قلاده مارا ساعتها به گردش در پارکها میبردند، از ترس مأمورها خانهنشین شدهاند. دور هم جمع میشوند و حرفهای سیاسی از خودشان در میکنند. لطفا ما رو هم حلال اعلام بنما!
و سگ هنوز منتظر جواب است!
4- مردان بیتخم
(ببخشید، دوست نداشتم حرف بد بزنم ولی احساس وظیفه میکنم به آقایون هشدار بدم! فردا نگن زیتون میدونست نسلمون داره منقرض میشه و بهمون نگفت)
با دوستم به کلاس ورزش آیروبیکش رفتم. گفت میشه برای امتحان پول یه جلسه رو بدی و بیای ببینی چهجوریه. اگه خوشت اومد بیا ثبت نام.
رفتم. کلاس خیلی بزرگ و پرجمعیتی بود و خیلی هم باحال. با موسیقی فوقالعاده هیجانانگیز.
وقتی حسابی گرم شدیم و عرق از سرورومون جاری بود. مربی شروع به یهسری حرکات شبیه بکس کرد و بعد حرکاتی برای مقابله با مردان مزاحم! با لگد باید به تخمشون - تخم فرضی- میزدیم. خیلی سریع و محکم!
یهلحظه فکری از سرم گذشت که باعث شد بخندم. فکری که بعد از خوندن چنین مقابلهای توسط یه ظاهرا فمینیست در وبلاگی به ذهنم رسیده بود اما جرأتش رو نداشتم اینجا بنویسم. اما اونجا گفتم. وقتی مربی پرسید چرا میخندم؟ این بهترین راه دفاع در مقابل به مرد مزاحمه. گفتم:
- پیشنهاد میکنم دخترا به خاطر خودتونم که شده از این روش صرفنظر کنید و به ساقپای طرف بزنید.
- چرا؟
- چون ممکنه در آینده یکی از همین مردای بیتخم نصیب خودتون بشه! و بعد از ازدواج ببینید ای دل غافل طرف همونیه که یه روز بهتون متلک گفته و زدین ناکارش کردید و حالا... دیگه کاری ازش برنمیاد:) بهوت افسرده!
5- اونایی که از کار سخیف رضازاده موقع رفتن رو سکوی قهرمانی ناراحت شدن!
منظورم بالا بردن تابلوی بزرگ رهبره.
مگه غیر از این از رضازاده انتظار داشتیم؟
رضازاده از نظر من بیشتر یه ماشین جرالثقیله تا یه انسان متفکر!
6- بعد از یه عالمه درخواست و خواهش و ناراحتی وقتی دیدم وبلاگم درست نشد. مسئول سرور رو به یکی از ضربههای ناکارکننده تهدید کردم که تا حدی مؤثر افتاد و بیشتر نوشتههای وبلاگم جمعآوری شد و برگشت!(این پستو دیشب نوشتم و حالا میبینم دوباره خراب شده)ایمیلای پشت خطم تقریبا همه از بین رفت و هنوز هم اشکال داره وگرنه خواهش میکردم دوباره برام بفرستیدش.
باید از تمام دوستان عزیزی که این مدت باهام همدردی کردن(که هنوز باید بکنن) و امید بهم دادن(و هنوز باید بدن) تشکر کنم
خیلی غصهمیخوردم که دیگه چیزی ندارم بعدا نشون نوهنتیجههام بدم.
بخصوص از خورشید خانوم عزیز که مقداری از نوشتههام رو تو سایت آرشیو بهم نشون داد. و همینطور از راهنماییهای حسنآقای گرامی.
فقط 22 روز از نوشتههای وبلاگم مونده که امیدوارم این چند پست آخرو هم پیدا کنم و بذارم سر جاش.
بچهها متشکرم!
--------------
7- به نظرم این موضوع بیشتر به یه شوخی تهوعآور شبیه تا واقعیت.
یکشنبه، آبان ۲۹، ۱۳۸۴
بیانیه کانون وبلاگ نویسان ایران (پنلاگ) به اجلاس جهانی اطلاع رسانی تونس
متن بیانیه کانون وبلاگ نویسان ایران (پنلاگ) به اجلاس جهانی اطلاع رسانی تونس
کانون وبلاگ نویسان ایران
خانمها آقایان
همانگونه که مستحضرید وضعیت آزادی بیان و ابراز اندیشه و همچنین جریان و نشر آزاد اخبار و اطلاعات در فضای داخلی ایران آنچنان وخیم و نامساعد است که اینترنت و وبلاگنویسی برای ایرانیان به مهمترین ابزار نشر عقاید و اندیشههای خود و همچنین انتشار و مبادله اخبار و اطلاعات مبدل گشته است.
ما اعضای کانون وبلاگنویسان ایران (پنلاگ) در راستای کمک به نشرو آزادی بیان تلاش پیگیری را در اینترنت آغاز نمودهایم. هدف ما ایجاد آزادیِ اندیشه و بیان و نشر در همهیِ عرصههایِ حیاتِ فردی و اجتماعی بی هیچ حصر و استثنا است و از این حق در عرصهی فضاهای اینترنتی و به خصوص وبلاگها دفاع میکنیم.
شرایطی که موجب ارسال این بیانیه به نشست شما شده است ، استمرار و تداوم بزرگترین موج دستگیری و سرکوب و سانسور و فیلترینگ بر روی شبکه اینترنت در جهان میباشد که در ایران جریان دارد. دهها وبلاگنویس که در حیطه حیات فردی خود اقدام به وبلاگ نویسی مینمودهاند از طرف دستگاه قضایی ایران دستگیر و شکنجه شده و هم اکنون در زندان به سر میبرند. تهدید جانی ؛ احضار به بازجویی و شلاق زدن وبلاگ نویسان و تحت فشار قراردادن آنها برای شرکت در مصاحبههای تلویزیونی برای ابراز ندامت و اقرار به جرمهایی از قبیل جاسوسی و فساد اخلاقی جزو روش های معمول دولت ایران برای مقابله با وبلاگ نویسان ایرانی است. در مواردی اتهاماتی مانند توهین به سران نظام جمهوری اسلامی و ارتداد به وبلاگ نویسان وارد میشود که مجازاتهای سنگین و اعدام را در پی دارد. بعنوان مثال مجتبی سمیعی نژاد دو سال است که به جرم وبلاگ نویسی در زندان به سر میبرد و اتهامات مختلفی از جمله توهین به پیامبر- توهین به سران نظام به او وارد شده است. چهار وبلاگ نویس قمی پس از دستگیری مجبور شدند که زیر شکنجه در مصاحبههای تلویزیونی به جاسوسی برای دولت های بیگانه اعتراف کنند . احمد سراجی وبلاگ نویس ایرانی به جرم تبلیغ علیه نظام در زندان تبریز به سر میبرد و ماه پیش سی ضربه شلاق را تحمل کرد. محمدرضا نسب عبداللهی هم خودش و هم همسر باردارش به جرم وبلاگ نویسی دستگیر شدند.
علاوه بر سرکوب وبلاگ نویسان سانسور وبلاگها و سایتهای اینترنتی که قبلا به طور پراکنده انجام میشد اکنون به طور سیستماتیک به شرکت دلتا گلوبال سپرده شده است و بسیاری از سایتهای خبری و شخصی در ایران مسدود شدهاند.
ایران با اقدامات سرکوب گرایانه دولت جمهوری اسلامی تبدیل به بزرگترین زندان روزنامه نگاران و وبلاگ نویسان شده است. متاسفانه آزادی بیان و حقوق بشر در ایران تا بحال قربانی معاملات اقتصادی شدهاند و ما مصرانه خواستان پایان بخشیدن به این چرخه شوم هستیم . ما از جامعه بینالمللی میخواهیم که نقض شدید حقوق بشر و آزادی بیان در ایران را محکوم کنند و مفاد زیر را در راس خواستههای خود از دولت جمهوری اسلامی ایران قرار دهند:
- پایان بخشیدن به موج سانسور و فیلترینگ اینترنت و وبلاگها
- رعایت مفاد اعلامیه جهانی حقوق بشر که در آن آزادی بیان به عنوان حق اولیه هر انسان خاطرنشان شده است
- آزادی بی قید و شرط وبلاگ نویسان زندانی و پایان بخشیدن به زندانی و شکنجه کردن وبلاگ نویسان
کانون وبلاگ نویسان ایران (پنلاگ)
--------
تروخدا اینهمه وبلاگمو پینگ نکنید داغ دلم تازه میشه:(
به وبلاگت دل نبند که به شبی( یا هکی) بند است...
-------
نمیدونم بستن وبلاگم به تهدیدهایی که طی این سهسال مکررا میشدم و اینروزها تعدادشون بیشتر شده بود ربط داره یا نه. صاحب هاست هم با ایمیل تهدید شده بود. کاش بیشتر رعایتش رو میکردم.
-------
به پنلاگ بپیوندید!
شاید بتونیم با اتحاد کاری از پیش ببریم. تاریخ ثابت کرده که یکدست صدا نداره!
-------
ایمیلهام هم به دستم نمیرسه:(
-------
برام سخته از کسایی که لطف کردن و به
اون وبلاگم
لینک دادن خواهش کنم تا درستشدنش به اینجا هم لینک بدن. ممنون میشم.
کانون وبلاگ نویسان ایران
خانمها آقایان
همانگونه که مستحضرید وضعیت آزادی بیان و ابراز اندیشه و همچنین جریان و نشر آزاد اخبار و اطلاعات در فضای داخلی ایران آنچنان وخیم و نامساعد است که اینترنت و وبلاگنویسی برای ایرانیان به مهمترین ابزار نشر عقاید و اندیشههای خود و همچنین انتشار و مبادله اخبار و اطلاعات مبدل گشته است.
ما اعضای کانون وبلاگنویسان ایران (پنلاگ) در راستای کمک به نشرو آزادی بیان تلاش پیگیری را در اینترنت آغاز نمودهایم. هدف ما ایجاد آزادیِ اندیشه و بیان و نشر در همهیِ عرصههایِ حیاتِ فردی و اجتماعی بی هیچ حصر و استثنا است و از این حق در عرصهی فضاهای اینترنتی و به خصوص وبلاگها دفاع میکنیم.
شرایطی که موجب ارسال این بیانیه به نشست شما شده است ، استمرار و تداوم بزرگترین موج دستگیری و سرکوب و سانسور و فیلترینگ بر روی شبکه اینترنت در جهان میباشد که در ایران جریان دارد. دهها وبلاگنویس که در حیطه حیات فردی خود اقدام به وبلاگ نویسی مینمودهاند از طرف دستگاه قضایی ایران دستگیر و شکنجه شده و هم اکنون در زندان به سر میبرند. تهدید جانی ؛ احضار به بازجویی و شلاق زدن وبلاگ نویسان و تحت فشار قراردادن آنها برای شرکت در مصاحبههای تلویزیونی برای ابراز ندامت و اقرار به جرمهایی از قبیل جاسوسی و فساد اخلاقی جزو روش های معمول دولت ایران برای مقابله با وبلاگ نویسان ایرانی است. در مواردی اتهاماتی مانند توهین به سران نظام جمهوری اسلامی و ارتداد به وبلاگ نویسان وارد میشود که مجازاتهای سنگین و اعدام را در پی دارد. بعنوان مثال مجتبی سمیعی نژاد دو سال است که به جرم وبلاگ نویسی در زندان به سر میبرد و اتهامات مختلفی از جمله توهین به پیامبر- توهین به سران نظام به او وارد شده است. چهار وبلاگ نویس قمی پس از دستگیری مجبور شدند که زیر شکنجه در مصاحبههای تلویزیونی به جاسوسی برای دولت های بیگانه اعتراف کنند . احمد سراجی وبلاگ نویس ایرانی به جرم تبلیغ علیه نظام در زندان تبریز به سر میبرد و ماه پیش سی ضربه شلاق را تحمل کرد. محمدرضا نسب عبداللهی هم خودش و هم همسر باردارش به جرم وبلاگ نویسی دستگیر شدند.
علاوه بر سرکوب وبلاگ نویسان سانسور وبلاگها و سایتهای اینترنتی که قبلا به طور پراکنده انجام میشد اکنون به طور سیستماتیک به شرکت دلتا گلوبال سپرده شده است و بسیاری از سایتهای خبری و شخصی در ایران مسدود شدهاند.
ایران با اقدامات سرکوب گرایانه دولت جمهوری اسلامی تبدیل به بزرگترین زندان روزنامه نگاران و وبلاگ نویسان شده است. متاسفانه آزادی بیان و حقوق بشر در ایران تا بحال قربانی معاملات اقتصادی شدهاند و ما مصرانه خواستان پایان بخشیدن به این چرخه شوم هستیم . ما از جامعه بینالمللی میخواهیم که نقض شدید حقوق بشر و آزادی بیان در ایران را محکوم کنند و مفاد زیر را در راس خواستههای خود از دولت جمهوری اسلامی ایران قرار دهند:
- پایان بخشیدن به موج سانسور و فیلترینگ اینترنت و وبلاگها
- رعایت مفاد اعلامیه جهانی حقوق بشر که در آن آزادی بیان به عنوان حق اولیه هر انسان خاطرنشان شده است
- آزادی بی قید و شرط وبلاگ نویسان زندانی و پایان بخشیدن به زندانی و شکنجه کردن وبلاگ نویسان
کانون وبلاگ نویسان ایران (پنلاگ)
--------
تروخدا اینهمه وبلاگمو پینگ نکنید داغ دلم تازه میشه:(
به وبلاگت دل نبند که به شبی( یا هکی) بند است...
-------
نمیدونم بستن وبلاگم به تهدیدهایی که طی این سهسال مکررا میشدم و اینروزها تعدادشون بیشتر شده بود ربط داره یا نه. صاحب هاست هم با ایمیل تهدید شده بود. کاش بیشتر رعایتش رو میکردم.
-------
به پنلاگ بپیوندید!
شاید بتونیم با اتحاد کاری از پیش ببریم. تاریخ ثابت کرده که یکدست صدا نداره!
-------
ایمیلهام هم به دستم نمیرسه:(
-------
برام سخته از کسایی که لطف کردن و به
اون وبلاگم
لینک دادن خواهش کنم تا درستشدنش به اینجا هم لینک بدن. ممنون میشم.
شنبه، آبان ۲۸، ۱۳۸۴
چی به سر وبلاگم اومده؟
دیشب هر کاری کردم نتونستم تو وبلاگ اصلیم نوشتهمو بذارم.
نیمساعت پیش هم که وصل شدم دیدم همهی کامنتهام پریده.
بعد تا اومدم نوشتهی جدیدمو بذارم دیدم کل وبلاگم با آرشیوش ناپدید شد:( همزمان با اون آیدی صاحب هاست هم آفلاین شد...
نیمساعت پیش هم که وصل شدم دیدم همهی کامنتهام پریده.
بعد تا اومدم نوشتهی جدیدمو بذارم دیدم کل وبلاگم با آرشیوش ناپدید شد:( همزمان با اون آیدی صاحب هاست هم آفلاین شد...
جمعه، آبان ۲۷، ۱۳۸۴
کشور گل و بلبلِ من
1- آه
این جماعت
حقیقت را
تنها در افسانهها میجویند
یا آنکه
حقیقت را
افسانهای بیش نمیدانند...
(شاملو)
2- من در کشوری زندگی میکنم که:
ـ کتابهای دانشگاهش سوزانده میشود.
ـ متهم به قتل خبرنگارش(زهرا کاظمی) تبرئه میشود.
ـ روشنفکرها و آنانکه حرف حق میزنند زندانیاند.
ـ امام زمانش با خط بد نامه مینویسد به عنوان معجزه شکلاتهای گندهتر از دهان صندوق، با نامهاش به صندوق میاندازد.
ـ دستور ساخت هزاران نمازخانه صادر میشود آنهم در شهرهایی که مدرسه و درمانگاه به اندازهی کافی ندارند.
ـ به هزار حیله و ترفند آثار باستانی قبل از اسلاماش را به امان خدا رها میکنند تا از بین برود.
ـ رئیسجمهورش هر چه از دهنش درآمد به ملت میگوید و به راحتی زیر تمام قولهایش میزند. از مزایایی کارگران و کارمندان کم میکند.
ـ صدا و سیمایش هر آشغالی را به عنوان برنامهی فرهنگی به خورد مردم میدهد.
ـ پدران دختران خود را میکشند و چون خودشان صاحب خونند، از خودشان اظهار رضایت میکنند.
ـ فقط دهدرصد زنهایش سرکار میروند و علیرغم درصد تحصیلکردهتر بودنشان نسبت به آقایان، تعداد کمی از ایشان به مقام ریاست میرسند.
ـ
ـ
ـ
ـ ولش کن! بروم با آقای صبوریام سوسیسکالباس صدادارم را بخورم و برای دهمین بار رضازاده را موقع وزنهزدن و یاابوافضل گفتن ببینم!
3- شبح را با غمهایش تنها نگذاریم!
4- شاهد از غیب رسید:)
گفته بودم دنبال چندبلاگر میگردن که مسئول خرابکردن احمدینژادن! و گرنه احمدینژاد حیوونی خیلی کاردرسته!
سینا مطلبی چقدر در مورد کرامات پیام فضلهنژاد(باعرض معذرت از مرغهای محترم) گفت و یکعده باور نکردند!
5- سبقت : به زودي اصلاح طلبان واقعي بر محافظهكاران سبقت ميگيرند.
6- کامنت خانمدکتر در مورد اوضاع حقوقهای اساتید خوندنیه.
7- همینطور وبلاگ آقایمهندسی که با شغل دستفروشی روزگار میگذراند. قبلا هم وبلاگ داشته.
اما مرا بکشید محال است اورا لو بدهم. چون خودم هم نمیدانم.:)
8- وبلاگ محسن مومنی استاد دانشگاه تربیتمعلم...
9- آشیونهی جدید میترا و پدرام معلمیان:)
10-
اسمشو مبر برخي اظهارات و انتقادها و مطالب برخي روزنامه ها و وبلاگها از جمله وبلاگ زیتون را نسبت به دولت جديد غير منصفانه ارزيابي كرد....
این جماعت
حقیقت را
تنها در افسانهها میجویند
یا آنکه
حقیقت را
افسانهای بیش نمیدانند...
(شاملو)
2- من در کشوری زندگی میکنم که:
ـ کتابهای دانشگاهش سوزانده میشود.
ـ متهم به قتل خبرنگارش(زهرا کاظمی) تبرئه میشود.
ـ روشنفکرها و آنانکه حرف حق میزنند زندانیاند.
ـ امام زمانش با خط بد نامه مینویسد به عنوان معجزه شکلاتهای گندهتر از دهان صندوق، با نامهاش به صندوق میاندازد.
ـ دستور ساخت هزاران نمازخانه صادر میشود آنهم در شهرهایی که مدرسه و درمانگاه به اندازهی کافی ندارند.
ـ به هزار حیله و ترفند آثار باستانی قبل از اسلاماش را به امان خدا رها میکنند تا از بین برود.
ـ رئیسجمهورش هر چه از دهنش درآمد به ملت میگوید و به راحتی زیر تمام قولهایش میزند. از مزایایی کارگران و کارمندان کم میکند.
ـ صدا و سیمایش هر آشغالی را به عنوان برنامهی فرهنگی به خورد مردم میدهد.
ـ پدران دختران خود را میکشند و چون خودشان صاحب خونند، از خودشان اظهار رضایت میکنند.
ـ فقط دهدرصد زنهایش سرکار میروند و علیرغم درصد تحصیلکردهتر بودنشان نسبت به آقایان، تعداد کمی از ایشان به مقام ریاست میرسند.
ـ
ـ
ـ
ـ ولش کن! بروم با آقای صبوریام سوسیسکالباس صدادارم را بخورم و برای دهمین بار رضازاده را موقع وزنهزدن و یاابوافضل گفتن ببینم!
3- شبح را با غمهایش تنها نگذاریم!
4- شاهد از غیب رسید:)
گفته بودم دنبال چندبلاگر میگردن که مسئول خرابکردن احمدینژادن! و گرنه احمدینژاد حیوونی خیلی کاردرسته!
سینا مطلبی چقدر در مورد کرامات پیام فضلهنژاد(باعرض معذرت از مرغهای محترم) گفت و یکعده باور نکردند!
5- سبقت : به زودي اصلاح طلبان واقعي بر محافظهكاران سبقت ميگيرند.
6- کامنت خانمدکتر در مورد اوضاع حقوقهای اساتید خوندنیه.
7- همینطور وبلاگ آقایمهندسی که با شغل دستفروشی روزگار میگذراند. قبلا هم وبلاگ داشته.
اما مرا بکشید محال است اورا لو بدهم. چون خودم هم نمیدانم.:)
8- وبلاگ محسن مومنی استاد دانشگاه تربیتمعلم...
9- آشیونهی جدید میترا و پدرام معلمیان:)
10-
اسمشو مبر برخي اظهارات و انتقادها و مطالب برخي روزنامه ها و وبلاگها از جمله وبلاگ زیتون را نسبت به دولت جديد غير منصفانه ارزيابي كرد....
سهشنبه، آبان ۲۴، ۱۳۸۴
اگر بار گران بودیم هنوزم هستیم متاسفانه!
1- اگر بارِ گران بودیم...
هنوزم هستیم!
اگر نامهربان بودیم...
هنوزم هستیم!
2- هستم ولی یهخورده خستهم:)
3- آخرین خبر از خرابکاری در گودبرداری پارکینگ تأترشهر که داره به دستور مستقیم رهبر(اللهواکبر!) مسجد میشه.
قسمت شمالی زمین که خیابون شیرزاد رو صاحب شدن و یه قسمت از تأترشهرو خراب کردن... و حالا... قسمت غربیش... کوچهی آراکلیان رو هم انداختن روش. این پردههای آبی تا کجاهارو میخوان ببلعن معلوم نیست! فکر کنم بهزودی تموم ساختمونهای دوروبرش بریزن:) بسکه مسجد ابهت داره!
4- خداداد در نظرخواهی قبلی در مورد حقوق استادای دانشگاه پرسیده.
ماهیجون با مدرک فوقلیسانس داره ساعتی 2900 تومن میگیره(8 ساعت تدریس در هفته. ماهی صدهزار تومن). تا اینجایی که از استادای حقالتدریسی خودم هم پرسیدم همین حدود میگیرن. و البته پرداخت همین مبلغ کم هم به این آسونیها نیست. دقمرگشون میکنن. مثلا آخر ترم یهجا میدن. و یا با اینکهبیمه نیستن ازشون مالیات کسر میکنن(!)
استادای "استخدام دائم" وضعشون یهکم بهتره. یکی از استادامون با مدرک دکترا و 25 سال سابقهی تدریس 400 هزار تومن میگیره. که پول اجارهی یک آپارتمان 100 متری در وسط شهر هم نمیشه! اگر کسی در این مورد اطلاعاتی داره لطفا بنویسه!
فریناز آرینفر هم برای تحقیقش به این آمارها نیاز داره.
5- فیلم " کافه ترانزیت" به کارگردانی کامبوزیا پرتوی نسبت به بقیهی فیلمای ایرانی فیلم خیلی خوبی به نظرم اومد!
تلاشهای یک زن برای استقلال!
برای حالگیری از بعضیا که دوستندارن قصهی فیلما رو از قبل بدونن:
"ریحان" زنیست که بعد از ازدواج با شوهرش اسماعیل به شهری مرزی در آذربایجان اومده. شوهرش که گردانندهی یک کافهی بینراهیست میمیره. و طبق رسوم ترکهای اون ناحیه باید زن ِ برادرشوهرش، ناصر( با بازی پرویز پرستویی)بشه. بهش میگن" کی بهتر از عمو جای پدر بچههات؟" و مقاومت و مبارزهی ریحان با این سنت غلط شروع میشه.
بهش میگن "اگه به جای اسماعیل ناصر میمرد اسماعیل زنش رو میگرفت." ریحان با لجبازی میگه:" امکان نداره. اسماعیل فقط خرجشون رو میداد."
بیشتر زنان ایرانی دستشون توی جیب خودشون نیست و به همینخاطر همیشه باید به مردی متکی باشن! وقتی شوهر نیست، برادرشوهر که هست...
ریحان( بابازی فرشته عرفایی همسر کامبوزیا) تصمیم میگیره قهوهخونهی شوهرش رو راه بندازه. هر چه ناصر در جلوی راه او سنگ میندازه مصرتر میشه..
سلیقهی زنانهی ریحان در آشپزی و آرایش قهوهخونه محیط خونگی قشنگ و راحتی برای رانندههای ترانزیت ایجاد میکنه. رانندههایی که هفته به هفته نمیرسن پیش خانوادهشون باشن. کارش اونقدر میگیره که ناصر که او هم کافهی بزرگتری نسبت به کافهی اسماعیل داشته دچار حسادت میشه. از طرفی هم کمکم به شخصیت ریحان علاقه منده و دوستداره به هر نحو شده اورو به خونهی خودش ببره. او در این راه از هیچ کوششی فروگذار نمیکنه. حتی رفتن به پاسگاه و شکایت از ریحان به خاطر پناه دادن به زنان فراری و ایجاد لانهی فساد و بردن آبروی فامیل!
مردی یونانی که به تازگی همسرش ترکش کرده، به محیط کافهی ریحان انس میگیره. اول عاشق آشپزیش و بعدا خودش میشه. برای بچههاش کادو میاره...
دختر روسی که برای رفتن به ایتالیا گرفتار جادهها شده توسط رانندههای تریلی گول میخوره. بیپول و با روحی زخمی به ریحان پناه میاره.
ریحان و دو کودکش، دختر روس و مرد یونانی و کارگر باوفای کافه (اوجان) جمع باصفایی رو تشکیل میدن.
ناصر بالاخره موفق میشه با پروندهسازی کافه رو ببنده. مرد یونانی از ریحان خواستگاری میکنه و میخواد او رو با خودش ببره. اما ریحان سرسختانه به فکر اجارهی کافهی دیگریست و...
این فیلم محصول مشترک ایران و فرانسهست. از معدود فیلماییه که با اینکه دوساعت کامله(فیلمای دیگه یکساعتو نیمه) آدم هیچ خسته نمیشه...
6- دیگه یادم نیست...
7- آهان... ماجرای اون بچهی فلسطینی که با موافقت پدرش بعد از کشتهشدن توسط سربازان اسرائیلی 6 عضو بدنش به 6 اسرائیلی پیوند زده شد اشک به چشمام آورد. چقدر "گذشت"!
8- احمدینژاد و هالهای از نور دورو برش؟!! شوخی نکن بابا:))))
اوخ.. یادم نبود قراره تعدادی از روزنامهنویسها و وبلاگنویسها رو بگیرن به جرم خرابکردن احمدینژاد نازنین، فرشته روی زمین:)
آقا اجازه! بهخدا ما خرابش نمیکنیم. خودش خراب هست!
!
10- با عرض معذرت بهخاطر بیادبی یه نفر مجبورم نظرخواهی اینجا رو ببندم...
اون یکی نظرخواهی
هنوزم هستیم!
اگر نامهربان بودیم...
هنوزم هستیم!
2- هستم ولی یهخورده خستهم:)
3- آخرین خبر از خرابکاری در گودبرداری پارکینگ تأترشهر که داره به دستور مستقیم رهبر(اللهواکبر!) مسجد میشه.
قسمت شمالی زمین که خیابون شیرزاد رو صاحب شدن و یه قسمت از تأترشهرو خراب کردن... و حالا... قسمت غربیش... کوچهی آراکلیان رو هم انداختن روش. این پردههای آبی تا کجاهارو میخوان ببلعن معلوم نیست! فکر کنم بهزودی تموم ساختمونهای دوروبرش بریزن:) بسکه مسجد ابهت داره!
4- خداداد در نظرخواهی قبلی در مورد حقوق استادای دانشگاه پرسیده.
ماهیجون با مدرک فوقلیسانس داره ساعتی 2900 تومن میگیره(8 ساعت تدریس در هفته. ماهی صدهزار تومن). تا اینجایی که از استادای حقالتدریسی خودم هم پرسیدم همین حدود میگیرن. و البته پرداخت همین مبلغ کم هم به این آسونیها نیست. دقمرگشون میکنن. مثلا آخر ترم یهجا میدن. و یا با اینکهبیمه نیستن ازشون مالیات کسر میکنن(!)
استادای "استخدام دائم" وضعشون یهکم بهتره. یکی از استادامون با مدرک دکترا و 25 سال سابقهی تدریس 400 هزار تومن میگیره. که پول اجارهی یک آپارتمان 100 متری در وسط شهر هم نمیشه! اگر کسی در این مورد اطلاعاتی داره لطفا بنویسه!
فریناز آرینفر هم برای تحقیقش به این آمارها نیاز داره.
5- فیلم " کافه ترانزیت" به کارگردانی کامبوزیا پرتوی نسبت به بقیهی فیلمای ایرانی فیلم خیلی خوبی به نظرم اومد!
تلاشهای یک زن برای استقلال!
برای حالگیری از بعضیا که دوستندارن قصهی فیلما رو از قبل بدونن:
"ریحان" زنیست که بعد از ازدواج با شوهرش اسماعیل به شهری مرزی در آذربایجان اومده. شوهرش که گردانندهی یک کافهی بینراهیست میمیره. و طبق رسوم ترکهای اون ناحیه باید زن ِ برادرشوهرش، ناصر( با بازی پرویز پرستویی)بشه. بهش میگن" کی بهتر از عمو جای پدر بچههات؟" و مقاومت و مبارزهی ریحان با این سنت غلط شروع میشه.
بهش میگن "اگه به جای اسماعیل ناصر میمرد اسماعیل زنش رو میگرفت." ریحان با لجبازی میگه:" امکان نداره. اسماعیل فقط خرجشون رو میداد."
بیشتر زنان ایرانی دستشون توی جیب خودشون نیست و به همینخاطر همیشه باید به مردی متکی باشن! وقتی شوهر نیست، برادرشوهر که هست...
ریحان( بابازی فرشته عرفایی همسر کامبوزیا) تصمیم میگیره قهوهخونهی شوهرش رو راه بندازه. هر چه ناصر در جلوی راه او سنگ میندازه مصرتر میشه..
سلیقهی زنانهی ریحان در آشپزی و آرایش قهوهخونه محیط خونگی قشنگ و راحتی برای رانندههای ترانزیت ایجاد میکنه. رانندههایی که هفته به هفته نمیرسن پیش خانوادهشون باشن. کارش اونقدر میگیره که ناصر که او هم کافهی بزرگتری نسبت به کافهی اسماعیل داشته دچار حسادت میشه. از طرفی هم کمکم به شخصیت ریحان علاقه منده و دوستداره به هر نحو شده اورو به خونهی خودش ببره. او در این راه از هیچ کوششی فروگذار نمیکنه. حتی رفتن به پاسگاه و شکایت از ریحان به خاطر پناه دادن به زنان فراری و ایجاد لانهی فساد و بردن آبروی فامیل!
مردی یونانی که به تازگی همسرش ترکش کرده، به محیط کافهی ریحان انس میگیره. اول عاشق آشپزیش و بعدا خودش میشه. برای بچههاش کادو میاره...
دختر روسی که برای رفتن به ایتالیا گرفتار جادهها شده توسط رانندههای تریلی گول میخوره. بیپول و با روحی زخمی به ریحان پناه میاره.
ریحان و دو کودکش، دختر روس و مرد یونانی و کارگر باوفای کافه (اوجان) جمع باصفایی رو تشکیل میدن.
ناصر بالاخره موفق میشه با پروندهسازی کافه رو ببنده. مرد یونانی از ریحان خواستگاری میکنه و میخواد او رو با خودش ببره. اما ریحان سرسختانه به فکر اجارهی کافهی دیگریست و...
این فیلم محصول مشترک ایران و فرانسهست. از معدود فیلماییه که با اینکه دوساعت کامله(فیلمای دیگه یکساعتو نیمه) آدم هیچ خسته نمیشه...
6- دیگه یادم نیست...
7- آهان... ماجرای اون بچهی فلسطینی که با موافقت پدرش بعد از کشتهشدن توسط سربازان اسرائیلی 6 عضو بدنش به 6 اسرائیلی پیوند زده شد اشک به چشمام آورد. چقدر "گذشت"!
8- احمدینژاد و هالهای از نور دورو برش؟!! شوخی نکن بابا:))))
اوخ.. یادم نبود قراره تعدادی از روزنامهنویسها و وبلاگنویسها رو بگیرن به جرم خرابکردن احمدینژاد نازنین، فرشته روی زمین:)
آقا اجازه! بهخدا ما خرابش نمیکنیم. خودش خراب هست!
!
10- با عرض معذرت بهخاطر بیادبی یه نفر مجبورم نظرخواهی اینجا رو ببندم...
اون یکی نظرخواهی
جمعه، آبان ۲۰، ۱۳۸۴
کوهنورد محکم باش....
1- ای کوهنورد، ای کوهنورد
کوه سربلند و مغرور است
کوه با نشاط و پرزور است
کوه جایگاه شیران است
کوه تکیهگاه مردان است
ای کوهنورد، ای کوهنورد
تو سربلند و مغروری
تو بانشاط و پرشوری
تو پرتوان و پرزوری
ای کوهنورد، ای کوهنورد
هان، همچو مردان
همچو شیران
پرتوان و پر نشاط و پرزور باش!...
( از سرودهای کتاب سرود کوهستان- سازمان کوهنوردی دانشکده ادبیات دانشگاه تهران)
2- برای ولگرد عزیزم
یادش بخیر دورهی نوجوانی چقدر کوه میرفتم. کوههای یه روزه، دوروزه، چندروزه. ماهیچههای پشت ساق پام اینقدر سفت شده بود که چی! عین سنگ! چقدر سنگنوردی کردم. عاشق فرود بودم... با طناب در حالیکه عمود به سنگ وایمیسادم ویژ میاومدم پایین.
عاشق غار نوردی بودم و کشف جاهای ناشناخته. عین مارمولک از چاههای غار بالا پایین میرفتم. چون اونموقع لاغر بودم جزء معدود کسایی بودم که از شکافهای باریک میتونستم رد شم. بقیه میموندن تا ما لاغرا برگردیم. چقدر نفس داشتم. چقدر احساس قدرت میکردم. هنوز طنابی و کارابینی که اسم خودم روش هک شده به یادگار دارم. و کولهای که یادمه بعد از بارگیری اگه از کولهی پسرا سبکتر میشد اعتراض میکردم.
الان دیگه جرأت نمیکنم حتی با طنابحمایت از سنگ برم بالا. یکی دوسال بعد از اینکه همکوهیهام رفتن خارج از کشور، تنهایی میرفتم . چه حالی داشت.
الان اگر برم یا بریم، فقط تپههای اطراف و بیشتر برای تفریح. و یا آب آوردن از چشمه. کوله رو پر میکنیم از شیشههای 1 لیتری نوشابه و پر از آبچشمه برمیگردونیم. خیلی تنبل شدم... از شکافهای غارها دیگه عمرا بتونم رد شم. حتی گندههاش..
برای کوهنوردا احترام بخصوصی قائلم. تابهحال کوهنورد حرفهای بدی تو زندگیم ندیدم. انگار طبیعت روح آدم رو صیقل میده....
3- یکی از قدیمیترین کوهنوردان معاصر "فریدون اسماعیلزاده" کاشف "غار علیصدر" سهشنبه در بیمارستان شریعتی تهران به علت بیماری سرطان درگذشت.
او طی 50 سال بیشتر قلههای ایران رو درنوردیده بود و همیشه از صعودهایش یادداشتبرداری میکرد. ارتفاع، آبوهوا، چگونگی صعود، اطلاعاتی از بومیهای منطقه.
فریدون عزیز خیلی تلاش کرد این یادداشتهای باارزش رو در سهجلد به نام" کوههای ایران" چاپ کنه و این اواخر نشرنی با چاپ اون موافقت کرده بود. کاش فدراسیون کوهنوردی در چاپ این کتاب کمک کنه.
فریدون اسماعیلزاده، با حقوق 110 هزار تومنی بازنشستگی از آموزشوپرورش روزگار رو به سختی میگذارند. 60 هزار تومن آن بابت اجارهی اتاقی محقر خرج میشد. حالا ببینید یک معلم محترم و یک کوهنورد حرفهای با 50 هزار تومن بقیه چکار باید بکنه؟؟ خورد و خوراک، آبوبرق و پوشاک و... بدتر از همه بیماری پرخرج سرطان.
اگه فریدون فوتبالیست و یا کشتیگیر بود، حال و روزش اینطوری بود؟!
مراسم تشییع جنازهی این کوهنورد عاشق فردا( یعنی در واقع امروز جمعه) ساعت 9 صبح از مقابل ورزشگاه شیرودی برگزار میشه.
یادش گرامی!
4- ولگرد عزیز، روزگاری دوست و همپای کوهنوردی " فریدون اسماعیلزاده" بوده . در نظرخواهیم از خاطراتش با او چه زیبا نوشته...
5- دوستم کار مهمی داشت و ازم خواست دوساعت برم جاش سرکلاس دوم دبستان. منو به بچهها معرفی کرد و خودش با عجله رفت. بچهها رو خیلی دوست دارم. صاف و صادقن... تو این سن هم معمولا دوسهتا دندون غایب تو دهنشون هست و بامزهترشون میکنه...
اینا دختر بودن و خوشبختانه چون مدرسه غیرانتفاعی بود هر کی دوست داشت میتونست مقنعهشو از رو کلهش برداره تا موهای لطیف عین ابریشمشون هوایی بخوره.
اولش معرفی و خوشو بش و خندههای ریز و نخودی اونا... یه کم اومدم باهاشون حرف بزنم. دیدم ای دادبیداد هر مسئلهای رو به حکومت و سیاست ربط میدن:)
گفتم نکنه کسی برای مدیر خبر ببره و برای دوستم بد بشه. با کلک حرفو کشوندم به جملهسازی و چند تا کلمه دادم باهاش جمله بسازن.
یکی از بچهها همهش از فعلهای اشتباه استفاده میکرد. مثلا بهجای من "میگویم" میگفت من "بگویم" یا من میگفت! بچهها به اشتباهش غشغش میخندیدن.
سعی کردم بهش یاد بدم. من میگویم. تو میگویی. او میگوید و....
اما باز جملهی بعدی رو هم خراب کرد.
به شوخی گفتم لابد به زبون بررهای میتونی بگی.(فوری از حرفم پشیمون شدم. آخه این چی بود من گفتم!)
که دیدم چشاش برقی زد و گفت: اجازهخانوم! و خیلی سریع گفت: من وَگویم. تو وگویی. او وگویه. ما وگوییم. شما وگویید. آنها وُیگولنسج!
کلاس از خنده منفجر شد!
بعدا به دوستم جریانو گفتم. گفت از دست این دخترهی شیطون سربههوا ذله شدم. دیکتهشو ندیدی! بشتر وقتا زیرِ ده میگیره.
گفتم لابد سیستم آموزش اونجا ایراد داره عزیزم. وگرنه چطور افعال بررهای رو که اصلا کاربردی هم تو زندگیش نداره با دوسهبار دیدم یاد گرفته!
6- مدیر همون مدرسه منو دعوت کرد به تدریس در دبیرستانی که خواهرش مدیرش بود. گفت پارهوقته. فقط ششساعت در هفته. دبیر زبانشون وسط سالی گذاشته رفته. رفتم به اون دبیرستانه. تعجب میکردم سابقهی کار نمیخوان. وقتی شنیدم حقوقش فقط ساعتی 500 تومنه علتشو فهمیدم. هفتهای سههزار تومن. ماهی 12 هزار تومن. پول یه مانتو یا یه جفتکفش هم نمیشد. تازه حقوقها رو اواخر سال تحصیلی یه جا میدن. شهریهها رو پرسیدم. هر دانشآموز سالی 600 هزار تومن میداد به اضافهی مبلغی به عنوان فوق برنامه. چند دقیقه که مدیر رفت بیرون از بقیهمعلمها پرسیدم شما همهمینقدر میگیرید؟ گفتن آره! تازه بعضیهاشون از راههای خیلی دوری میاومدن. گفتن فقط برای گرفتن سابقهی کار میان. همهشون حدود بیستو یکی دوسال سن داشتن.
سردر دبیرستان نوشته بود "با کادری مجرب"!
بعدا از دوستم پرسیدم تو چقدر میگیری؟
- ساعتی 400 !
وقتی تعداد فارغالتحیلها زیاد و تقاضا زیاد باشه همین میشه. فقط تعجب میکنم چرا وزارت کار هیچ نظارتی رو این مدارس غیرانتفاعی نمیکنه.
7- نسبت به حقوقهای نیمهوقت خیلی کنجکاو شدم. خودمم چندجا با حقوق کم پارهوقت کار میکنم. ولی نه دیگه اینقدر کم! از چند تا منشی دکتر پرسیدم اونا چند میگیرن؟
بین بیست تا پنجاه هزار تومن! از 4 میان تا 8 شب. از اونی که بیستتومن میگرفت و فقط خرج آرایش یه روز صورت و هایلایت موهاش خیلی بیشتر از ایناست پرسیدم چرا با این حقوق کار میکنی؟ گفت خونه بشینم چیکار کنم؟
از چند تا دختر فروشندهی فروشگاه رفاه حقوقشون رو پرسیدم. از 8 صبح تا 3 بعدازظهر 35 هزار تومن!
اصلا باورم نمیشد. جمعههم اجباری اومده بود سرکار! پس قانون حداقل حقوق صدو خوردهای هزار تومن وبیمه اجباری کشکه؟ یا فقط برای آقایون اجرا میشه؟ استثمار تا چه حد! توجیه بیشتر کارفرماها اینه. شما دخترید. نون خانواده که نمیدید!
8- یک مطلب واقعی خیلی خندهدار...
مرگ یک روزنامهنگار در ناآرامی های برره!
۹- اسکیزوفرنی از خدایان طنز و مهندس سعید از خدایان مخزنی برام نوشتن:
((خبر نمايشگاه السيت ۲۰۰۵ رو دارين؟ برای بلاگر های خراسانی يک فضای ۳۰۰۰ متری گرفتيم و همزمان مسابقه و چاپ کتاب وبلاگ نويسان خراسانی رو هم داريم. لطفا اگه علاقمند بودين پوشش بدين تا افراد بيشتري با توجه به کمی وقت متوجه بشن (۹-۱۳ آذر)...)) چشم!
توضیح بیشتر در سایت مشهدیها..
نظر شما رابا بیشترین قیمت خریدارم:)
کوه سربلند و مغرور است
کوه با نشاط و پرزور است
کوه جایگاه شیران است
کوه تکیهگاه مردان است
ای کوهنورد، ای کوهنورد
تو سربلند و مغروری
تو بانشاط و پرشوری
تو پرتوان و پرزوری
ای کوهنورد، ای کوهنورد
هان، همچو مردان
همچو شیران
پرتوان و پر نشاط و پرزور باش!...
( از سرودهای کتاب سرود کوهستان- سازمان کوهنوردی دانشکده ادبیات دانشگاه تهران)
2- برای ولگرد عزیزم
یادش بخیر دورهی نوجوانی چقدر کوه میرفتم. کوههای یه روزه، دوروزه، چندروزه. ماهیچههای پشت ساق پام اینقدر سفت شده بود که چی! عین سنگ! چقدر سنگنوردی کردم. عاشق فرود بودم... با طناب در حالیکه عمود به سنگ وایمیسادم ویژ میاومدم پایین.
عاشق غار نوردی بودم و کشف جاهای ناشناخته. عین مارمولک از چاههای غار بالا پایین میرفتم. چون اونموقع لاغر بودم جزء معدود کسایی بودم که از شکافهای باریک میتونستم رد شم. بقیه میموندن تا ما لاغرا برگردیم. چقدر نفس داشتم. چقدر احساس قدرت میکردم. هنوز طنابی و کارابینی که اسم خودم روش هک شده به یادگار دارم. و کولهای که یادمه بعد از بارگیری اگه از کولهی پسرا سبکتر میشد اعتراض میکردم.
الان دیگه جرأت نمیکنم حتی با طنابحمایت از سنگ برم بالا. یکی دوسال بعد از اینکه همکوهیهام رفتن خارج از کشور، تنهایی میرفتم . چه حالی داشت.
الان اگر برم یا بریم، فقط تپههای اطراف و بیشتر برای تفریح. و یا آب آوردن از چشمه. کوله رو پر میکنیم از شیشههای 1 لیتری نوشابه و پر از آبچشمه برمیگردونیم. خیلی تنبل شدم... از شکافهای غارها دیگه عمرا بتونم رد شم. حتی گندههاش..
برای کوهنوردا احترام بخصوصی قائلم. تابهحال کوهنورد حرفهای بدی تو زندگیم ندیدم. انگار طبیعت روح آدم رو صیقل میده....
3- یکی از قدیمیترین کوهنوردان معاصر "فریدون اسماعیلزاده" کاشف "غار علیصدر" سهشنبه در بیمارستان شریعتی تهران به علت بیماری سرطان درگذشت.
او طی 50 سال بیشتر قلههای ایران رو درنوردیده بود و همیشه از صعودهایش یادداشتبرداری میکرد. ارتفاع، آبوهوا، چگونگی صعود، اطلاعاتی از بومیهای منطقه.
فریدون عزیز خیلی تلاش کرد این یادداشتهای باارزش رو در سهجلد به نام" کوههای ایران" چاپ کنه و این اواخر نشرنی با چاپ اون موافقت کرده بود. کاش فدراسیون کوهنوردی در چاپ این کتاب کمک کنه.
فریدون اسماعیلزاده، با حقوق 110 هزار تومنی بازنشستگی از آموزشوپرورش روزگار رو به سختی میگذارند. 60 هزار تومن آن بابت اجارهی اتاقی محقر خرج میشد. حالا ببینید یک معلم محترم و یک کوهنورد حرفهای با 50 هزار تومن بقیه چکار باید بکنه؟؟ خورد و خوراک، آبوبرق و پوشاک و... بدتر از همه بیماری پرخرج سرطان.
اگه فریدون فوتبالیست و یا کشتیگیر بود، حال و روزش اینطوری بود؟!
مراسم تشییع جنازهی این کوهنورد عاشق فردا( یعنی در واقع امروز جمعه) ساعت 9 صبح از مقابل ورزشگاه شیرودی برگزار میشه.
یادش گرامی!
4- ولگرد عزیز، روزگاری دوست و همپای کوهنوردی " فریدون اسماعیلزاده" بوده . در نظرخواهیم از خاطراتش با او چه زیبا نوشته...
5- دوستم کار مهمی داشت و ازم خواست دوساعت برم جاش سرکلاس دوم دبستان. منو به بچهها معرفی کرد و خودش با عجله رفت. بچهها رو خیلی دوست دارم. صاف و صادقن... تو این سن هم معمولا دوسهتا دندون غایب تو دهنشون هست و بامزهترشون میکنه...
اینا دختر بودن و خوشبختانه چون مدرسه غیرانتفاعی بود هر کی دوست داشت میتونست مقنعهشو از رو کلهش برداره تا موهای لطیف عین ابریشمشون هوایی بخوره.
اولش معرفی و خوشو بش و خندههای ریز و نخودی اونا... یه کم اومدم باهاشون حرف بزنم. دیدم ای دادبیداد هر مسئلهای رو به حکومت و سیاست ربط میدن:)
گفتم نکنه کسی برای مدیر خبر ببره و برای دوستم بد بشه. با کلک حرفو کشوندم به جملهسازی و چند تا کلمه دادم باهاش جمله بسازن.
یکی از بچهها همهش از فعلهای اشتباه استفاده میکرد. مثلا بهجای من "میگویم" میگفت من "بگویم" یا من میگفت! بچهها به اشتباهش غشغش میخندیدن.
سعی کردم بهش یاد بدم. من میگویم. تو میگویی. او میگوید و....
اما باز جملهی بعدی رو هم خراب کرد.
به شوخی گفتم لابد به زبون بررهای میتونی بگی.(فوری از حرفم پشیمون شدم. آخه این چی بود من گفتم!)
که دیدم چشاش برقی زد و گفت: اجازهخانوم! و خیلی سریع گفت: من وَگویم. تو وگویی. او وگویه. ما وگوییم. شما وگویید. آنها وُیگولنسج!
کلاس از خنده منفجر شد!
بعدا به دوستم جریانو گفتم. گفت از دست این دخترهی شیطون سربههوا ذله شدم. دیکتهشو ندیدی! بشتر وقتا زیرِ ده میگیره.
گفتم لابد سیستم آموزش اونجا ایراد داره عزیزم. وگرنه چطور افعال بررهای رو که اصلا کاربردی هم تو زندگیش نداره با دوسهبار دیدم یاد گرفته!
6- مدیر همون مدرسه منو دعوت کرد به تدریس در دبیرستانی که خواهرش مدیرش بود. گفت پارهوقته. فقط ششساعت در هفته. دبیر زبانشون وسط سالی گذاشته رفته. رفتم به اون دبیرستانه. تعجب میکردم سابقهی کار نمیخوان. وقتی شنیدم حقوقش فقط ساعتی 500 تومنه علتشو فهمیدم. هفتهای سههزار تومن. ماهی 12 هزار تومن. پول یه مانتو یا یه جفتکفش هم نمیشد. تازه حقوقها رو اواخر سال تحصیلی یه جا میدن. شهریهها رو پرسیدم. هر دانشآموز سالی 600 هزار تومن میداد به اضافهی مبلغی به عنوان فوق برنامه. چند دقیقه که مدیر رفت بیرون از بقیهمعلمها پرسیدم شما همهمینقدر میگیرید؟ گفتن آره! تازه بعضیهاشون از راههای خیلی دوری میاومدن. گفتن فقط برای گرفتن سابقهی کار میان. همهشون حدود بیستو یکی دوسال سن داشتن.
سردر دبیرستان نوشته بود "با کادری مجرب"!
بعدا از دوستم پرسیدم تو چقدر میگیری؟
- ساعتی 400 !
وقتی تعداد فارغالتحیلها زیاد و تقاضا زیاد باشه همین میشه. فقط تعجب میکنم چرا وزارت کار هیچ نظارتی رو این مدارس غیرانتفاعی نمیکنه.
7- نسبت به حقوقهای نیمهوقت خیلی کنجکاو شدم. خودمم چندجا با حقوق کم پارهوقت کار میکنم. ولی نه دیگه اینقدر کم! از چند تا منشی دکتر پرسیدم اونا چند میگیرن؟
بین بیست تا پنجاه هزار تومن! از 4 میان تا 8 شب. از اونی که بیستتومن میگرفت و فقط خرج آرایش یه روز صورت و هایلایت موهاش خیلی بیشتر از ایناست پرسیدم چرا با این حقوق کار میکنی؟ گفت خونه بشینم چیکار کنم؟
از چند تا دختر فروشندهی فروشگاه رفاه حقوقشون رو پرسیدم. از 8 صبح تا 3 بعدازظهر 35 هزار تومن!
اصلا باورم نمیشد. جمعههم اجباری اومده بود سرکار! پس قانون حداقل حقوق صدو خوردهای هزار تومن وبیمه اجباری کشکه؟ یا فقط برای آقایون اجرا میشه؟ استثمار تا چه حد! توجیه بیشتر کارفرماها اینه. شما دخترید. نون خانواده که نمیدید!
8- یک مطلب واقعی خیلی خندهدار...
مرگ یک روزنامهنگار در ناآرامی های برره!
۹- اسکیزوفرنی از خدایان طنز و مهندس سعید از خدایان مخزنی برام نوشتن:
((خبر نمايشگاه السيت ۲۰۰۵ رو دارين؟ برای بلاگر های خراسانی يک فضای ۳۰۰۰ متری گرفتيم و همزمان مسابقه و چاپ کتاب وبلاگ نويسان خراسانی رو هم داريم. لطفا اگه علاقمند بودين پوشش بدين تا افراد بيشتري با توجه به کمی وقت متوجه بشن (۹-۱۳ آذر)...)) چشم!
توضیح بیشتر در سایت مشهدیها..
نظر شما رابا بیشترین قیمت خریدارم:)
چهارشنبه، آبان ۱۸، ۱۳۸۴
بیچاره سرجیو
1- باران
به شیطنت گویی
دره را
ریز و تند
در نظرگاه ما
هاشور میزند...
(شاملو)
2- چه بارونی!
آدم کیف میکنه از این هوا. درسته یه خورده سرد شده و یه خورده هم تو چالهها آب جمع میشه و یه خورده هم باعث زحمت عابران.
اما بازم کیف داره.
امروز موقع اومدن به خونه ترافیک نسبتا سنگین بود. برای اینکه به اونایی که از خیابون میخوان رد شن آب نپاشم تقریبا برای همه ماشینو نگهمیداشتم. بخصوص برای خانومای بچهبهبغل. به بوق زدن پشتسریهام هم اهمیت نمیدادم.
بعد از یه مدت پژوی پشت سریم خودشو رسوند به بغل دستم و شیشه رو پایین کشید و داد زد: آهای خانوم نیکوکار. شاید شما وقت داشته باشی، اما ما کار و زندگی داریم ها...
بقیه حرفاش به کنار. از این نیکوکار گفتنش خیلی خوشم اومد:)
3- از پشت شیشه دیدم یه عالمه گنجشک ریختن رو بالکن و زمینو نوک میزنن. هیچوقت تعدادشون اینقدر زیاد نبود.
. دوسهروز بود یادم رفته بود دونه بریزم. پس به چی نوک میزدن؟ با عجله رفتم یه کیسه دونه آوردم و تا در بالکنو باز کردم، همهشون پرکشیدن و رفتن زیر بارون. یه عالمه دونه ریختم و اومدن تو. اما هر چی پشت شیشه منتظر شدم نیومدن. نباید وقتی اینجا پناه آوردن میترسوندمشون.
فکری به خاطرم رسید. یک ساله طبقهی پایینمون خالیه.(میخواد بفروشهتش ولی مشتری نیست به اون قیمت بالایی که گفته)
رفتم کیسهی دونهها رو خالی کردم تو بالکن پایینی. کمی که منتظر شدم اونجا پرشد از گنجشک. چرا تابهحال به عقلم نرسیده بود؟
4- یهو یه کیسهفریزر رفت تو دهن جارو برقی، من بکش، جارو بکش. من بکش، جارو بکش! نباید از جارو برقی شکست میخوردم. باهاش در حال کشتی گرفتن و دعوا و مرافعه بودم که دیدم سیبا اومده تو هال و داره هرهر میخنده!
- خوب اول جارو رو خاموش کن. راحت بیرون میاد.
راست میگفت ها:)
5- زریبافان باجناق احمدکنژاد خیلی لوطیه! هر چیفک و فامیل داره تو دولت مشغول کرده... طوری که صدای طرفداران احمدک دراومده که چرا از این نمد کلاهی به اونا نرسیده!
6- اسمشو نبر هم از احمدک ناامید شده و تو نماز عید فطر رسما رفسنجانی رو بغل دستش نشوند که یعنی صد رحمت به این!
7- آقای فرید سراجی، سرجیوی وبلاگستان
اینرا برای خوشآمد شما نمینویسم که میدانم اهل وبلاگخوانی نیستید.
شنیدهام که به شدت پریشان و افسردهاید. بچههایتان را چند ماه است ندیدهاید و برای به آغوش کشیدنشان پرپر میزنید. و ماتید و متحیر.
شنیدهام در تمام زمان جدایی، بیش از هفتهشتبار موفق به دیدن بچهها نشدهاید. آنهم برای زمان بسیار کوتاهی.
شنیدهام با اینکه در اثر شکایت همسرتان به زندان افتادهاید، این فکر را از ذهنتان بیرون کردهاید که از او به خاطر خیلی مسائلی که در قانون اسلامی حق را به شما میدهد ازشان شکایت کنید. مبادا که لکی ننگی بر دامان مادر کودکانتان بنشیند. از این نظر شما را تحسین میکنم .
شنیدهام آن هشتروزی که بچهها را با اجازهی همسرتان برده بودید روزی سهبار شماره میگرفتید که با مادرشان صحبت کنند. مبادا دلتنگ شوند.
آقای سراجی٬ اگر روزی روزگاری گذارتان به وبلاگستان افتاد از خواندن بعضی نوشتهها در مورد خودتان مبادا برنجید!
بلاگرها آدمهای بدی نیستند. فقط کمی دهن بینند و دنبالهرو. ممکن است وقتی با خود واقعیتان روبرو شوند بوسهای هم بر گونههایتان بزنند. اما در دنیای مجازی٬ از نظر آنها شما شدهبودید مظهر بیعدالتیهای جمهوری اسلامی. میخواستند تمام حق و حقوق و ظلمی که در تمام این 26 سال بر زنان ما رفته یکجا از شما بگیرند.
چه کسی از شما مناسبتر؟
سرجیو جان شما به عنوان "پدرخوانده" به ما شناساندهشدید نه پدر واقعی! شما در خیال آنها چهرهای پلید داشتید و لابد مانند مارلون براندو با تیلههایی در لُپتان. پدرخواندهای که از شدت قساوت سر اسب که سهل است، حاضر است سر بچههای خود را ببُرد و در رختخواب همسرش بگذارد!
شنیدهام از روزی که فهمیدهاید همسرتان دارد تلاش میکند بچهها را به خارج از کشور ببرد آرام و قرار ندارید. آقای سراجی ببخشید که فضولی میکنم، اما بگذارید ببرد. شاید در مملکت دیگر آنها خوشبختتر شوند.
چند روز پیش تلویزیون داشت دکتر محمودی را نشان میداد. خیلی پیر و شکسته شده بود. همیشه از او بدم میآمد. شاید به خاطر دیدن چندبارهی فیلم "بدون دخترم هرگز" . من باور میکنم که مردان ایرانی مردان ایدهآلی نیستند! حتما شما هم نیستید. اما حالا میفهمم، شاید بتیمحمودی هم درست همین شرایط باعث شد قهرمان شود. دکتر محمودی هم یک زمانی شده بود نماد جمهوری اسلامی و بتی که دیپلم هم نداشت دکترای افتخاری گرفت. نه به خاطر فرار از دست محمودی( که امثال بتی در این مملکت زیادند). بلکه به خاطر اعتراض جهان به حکومت جمهوری اسلامی. او شد نماد مبارزه با بنیادگرایی، اسلام و تعصبمذهبی! روزی محمودی قربانی شد و حالا شما!
حقیقت را بپذیرید و لطفا اینقدر غصهنخورید!
8- یه نفر یه هزار تومنی میندازه صندوق صدقات. میاد از خیابون رد بشه که یه ماشین میزنه بهش. میمیره و میره اون دنیا. میگه: آخدا، من که همین یه دقیقه پیشش صدقه داده بودم. چرا با من اینطوری کردی؟
خدا میگه: آخه اسکناست گوشَه نداشتَه بید!
۹- خواهش میکنم کامنت وبلاگهای دیگهرو در نظرخواهی من نگذارید. اگر کسی آیپی شما رو بسته و یا کامنتاتونو پاک میکنه بهش ایمیل بزنید. و اگه ایمیلتون رو جواب نمیده یعنی نمیخواد به نظر شما گوش بده. بیخیال شید:)
۱۰- مثلا افشین صفاریان روش نشده اینو تو نظرخواهیم بنویسه برام ایمیل زده:
"به زودی فاحشه هائی مثل تو که حتی حرمت ماه رمضان را نگاه نمیدارن نتیجه این اراجیفها را خواهند دید."
۱۱- وبلاگ حبیب٬ دوست جدید هنرمند مجسمهساز. دانشجوی دانشگاه باکو! مثلا ببینیداین یکی مجسمهش چقدر قشنگه!
۱۲- اینم وبلاگ یه دختر کوچولوی ۱۸ ماهه بامزه به نام ملودی...
۱۳- وبلاگ گروهی راهیان سپیده...
۱۴- دوستان زیادی زحمت کشیدن و برام لوگو طراحی کردن. ایندفعه باران عزیز خجالتم داده.
۱۵- آغاسی سالها بود در گوهر دشت کرج چلوکبابی زده بود. همه دوستش داشتن. پسراش خیلی خوشتیپن. یکیش تو تیم ملی والیبال بود با قد حدود ۲ متر. تو پاساژ گوهران بوتیک داشت شایدم هنوز داره. به خاطر اینکه به خاطر باباش اذیتش نکنن فامیلیشو تغییر داده و گذاشته آزموده.
این روزای آخر که آغاسی بعد از سهبار سکته خونهنشین شده بود و رو ویلچر مینشست خیلیا میاومدن ملاقاتش. از هر تیپی! روشنفکر و عامی.
مثلا هفتهی پیش از مرگش. نیکیکریمی و همراهش(شاید همسرش بود). شازدهی بیبی(هنرپیشهی سریال متهم گریخت). ناصر عبداللهی(خواننده) و دوسه تا مردم عادی... نیکیکریمی پیشونی آغاسی رو ماچ کرد...
میدونم یه آدم خیلی باید مردمی باشه که از هر قشری دوستش داشته باشن.
۱۶- وقتی سایتهای سیاسی رو بستن فمینیستی گفت من دخالت نمیکنم. من که سیاسی نیستم. با مذهب هم ااحمدلله مشکلی ندارم. حتی روزه هم میگیرم.
حالا سایتهای فمینیستی رو بستن. به خاطر یه حرف احمدک! به همین راحتی!
من گفته بودم نوبت همهمان میشود. فمینیسم بدون انتقاد از سیاست کاری از پیش نمیبره.
فردا نوبت تویی است که اصلا جزء هیچ ایسمی نیستی و فقط خاطرات معمولیتو مینویسی!
همه باید با هم کاری کنیم.
پنلاگ جان بدو!
۱۷؟- شنیدم خاطرات کیانوری از زندان و شکنجههاشو رو نت گذاشتن اما لینکشو نمیدونم کجا باید پیدا کنم.
؟۱۸- از سایت متا کافه یه فیلمی برام فرستادن که یه سنگنورد در عرض حدود چهار دقیقه از یه دیوارهی سنگی٬ بدون طناب حمایت٬ بالا میره. فیلم خیلی قشنگیه و من نمیدونم چهجوری میشه گذاشتش(یا آدرس بدم) همه بببنن.
۱۹- خیلی خوشحالم. امشب صدای چند نفر از دوستان عزیز بلاگرم رو شنیدم:)
۲۰- دارم یکی از زیباترین داستانهای باغآلبالو ی جهان رو میخونم...
۲۱- گاهی مطلبی تو یه وبلاگ میخونی که خودش خندهدار نیست اما یهو چشمت به یه کامنت میافته که از خنده غش میکنی.
پرستو در یه پستش نوشت((كمك كمك...وبلاگ يا سايت يا شخص معتبري را ميشناسيد كه دربارهي «موفقيت» مطلب خوب و معتبري داشته باشد؟ ))
و یه نفر جواب داده:
((بله، سايت جناب آقای احمدی نژاد رئيس جمهور منتخب حزب الله!))
چه بامزه!
۲۲- یک ملودرام نسبتا عاشقانه: خانوادهی کونزلمان...
به شیطنت گویی
دره را
ریز و تند
در نظرگاه ما
هاشور میزند...
(شاملو)
2- چه بارونی!
آدم کیف میکنه از این هوا. درسته یه خورده سرد شده و یه خورده هم تو چالهها آب جمع میشه و یه خورده هم باعث زحمت عابران.
اما بازم کیف داره.
امروز موقع اومدن به خونه ترافیک نسبتا سنگین بود. برای اینکه به اونایی که از خیابون میخوان رد شن آب نپاشم تقریبا برای همه ماشینو نگهمیداشتم. بخصوص برای خانومای بچهبهبغل. به بوق زدن پشتسریهام هم اهمیت نمیدادم.
بعد از یه مدت پژوی پشت سریم خودشو رسوند به بغل دستم و شیشه رو پایین کشید و داد زد: آهای خانوم نیکوکار. شاید شما وقت داشته باشی، اما ما کار و زندگی داریم ها...
بقیه حرفاش به کنار. از این نیکوکار گفتنش خیلی خوشم اومد:)
3- از پشت شیشه دیدم یه عالمه گنجشک ریختن رو بالکن و زمینو نوک میزنن. هیچوقت تعدادشون اینقدر زیاد نبود.
. دوسهروز بود یادم رفته بود دونه بریزم. پس به چی نوک میزدن؟ با عجله رفتم یه کیسه دونه آوردم و تا در بالکنو باز کردم، همهشون پرکشیدن و رفتن زیر بارون. یه عالمه دونه ریختم و اومدن تو. اما هر چی پشت شیشه منتظر شدم نیومدن. نباید وقتی اینجا پناه آوردن میترسوندمشون.
فکری به خاطرم رسید. یک ساله طبقهی پایینمون خالیه.(میخواد بفروشهتش ولی مشتری نیست به اون قیمت بالایی که گفته)
رفتم کیسهی دونهها رو خالی کردم تو بالکن پایینی. کمی که منتظر شدم اونجا پرشد از گنجشک. چرا تابهحال به عقلم نرسیده بود؟
4- یهو یه کیسهفریزر رفت تو دهن جارو برقی، من بکش، جارو بکش. من بکش، جارو بکش! نباید از جارو برقی شکست میخوردم. باهاش در حال کشتی گرفتن و دعوا و مرافعه بودم که دیدم سیبا اومده تو هال و داره هرهر میخنده!
- خوب اول جارو رو خاموش کن. راحت بیرون میاد.
راست میگفت ها:)
5- زریبافان باجناق احمدکنژاد خیلی لوطیه! هر چیفک و فامیل داره تو دولت مشغول کرده... طوری که صدای طرفداران احمدک دراومده که چرا از این نمد کلاهی به اونا نرسیده!
6- اسمشو نبر هم از احمدک ناامید شده و تو نماز عید فطر رسما رفسنجانی رو بغل دستش نشوند که یعنی صد رحمت به این!
7- آقای فرید سراجی، سرجیوی وبلاگستان
اینرا برای خوشآمد شما نمینویسم که میدانم اهل وبلاگخوانی نیستید.
شنیدهام که به شدت پریشان و افسردهاید. بچههایتان را چند ماه است ندیدهاید و برای به آغوش کشیدنشان پرپر میزنید. و ماتید و متحیر.
شنیدهام در تمام زمان جدایی، بیش از هفتهشتبار موفق به دیدن بچهها نشدهاید. آنهم برای زمان بسیار کوتاهی.
شنیدهام با اینکه در اثر شکایت همسرتان به زندان افتادهاید، این فکر را از ذهنتان بیرون کردهاید که از او به خاطر خیلی مسائلی که در قانون اسلامی حق را به شما میدهد ازشان شکایت کنید. مبادا که لکی ننگی بر دامان مادر کودکانتان بنشیند. از این نظر شما را تحسین میکنم .
شنیدهام آن هشتروزی که بچهها را با اجازهی همسرتان برده بودید روزی سهبار شماره میگرفتید که با مادرشان صحبت کنند. مبادا دلتنگ شوند.
آقای سراجی٬ اگر روزی روزگاری گذارتان به وبلاگستان افتاد از خواندن بعضی نوشتهها در مورد خودتان مبادا برنجید!
بلاگرها آدمهای بدی نیستند. فقط کمی دهن بینند و دنبالهرو. ممکن است وقتی با خود واقعیتان روبرو شوند بوسهای هم بر گونههایتان بزنند. اما در دنیای مجازی٬ از نظر آنها شما شدهبودید مظهر بیعدالتیهای جمهوری اسلامی. میخواستند تمام حق و حقوق و ظلمی که در تمام این 26 سال بر زنان ما رفته یکجا از شما بگیرند.
چه کسی از شما مناسبتر؟
سرجیو جان شما به عنوان "پدرخوانده" به ما شناساندهشدید نه پدر واقعی! شما در خیال آنها چهرهای پلید داشتید و لابد مانند مارلون براندو با تیلههایی در لُپتان. پدرخواندهای که از شدت قساوت سر اسب که سهل است، حاضر است سر بچههای خود را ببُرد و در رختخواب همسرش بگذارد!
شنیدهام از روزی که فهمیدهاید همسرتان دارد تلاش میکند بچهها را به خارج از کشور ببرد آرام و قرار ندارید. آقای سراجی ببخشید که فضولی میکنم، اما بگذارید ببرد. شاید در مملکت دیگر آنها خوشبختتر شوند.
چند روز پیش تلویزیون داشت دکتر محمودی را نشان میداد. خیلی پیر و شکسته شده بود. همیشه از او بدم میآمد. شاید به خاطر دیدن چندبارهی فیلم "بدون دخترم هرگز" . من باور میکنم که مردان ایرانی مردان ایدهآلی نیستند! حتما شما هم نیستید. اما حالا میفهمم، شاید بتیمحمودی هم درست همین شرایط باعث شد قهرمان شود. دکتر محمودی هم یک زمانی شده بود نماد جمهوری اسلامی و بتی که دیپلم هم نداشت دکترای افتخاری گرفت. نه به خاطر فرار از دست محمودی( که امثال بتی در این مملکت زیادند). بلکه به خاطر اعتراض جهان به حکومت جمهوری اسلامی. او شد نماد مبارزه با بنیادگرایی، اسلام و تعصبمذهبی! روزی محمودی قربانی شد و حالا شما!
حقیقت را بپذیرید و لطفا اینقدر غصهنخورید!
8- یه نفر یه هزار تومنی میندازه صندوق صدقات. میاد از خیابون رد بشه که یه ماشین میزنه بهش. میمیره و میره اون دنیا. میگه: آخدا، من که همین یه دقیقه پیشش صدقه داده بودم. چرا با من اینطوری کردی؟
خدا میگه: آخه اسکناست گوشَه نداشتَه بید!
۹- خواهش میکنم کامنت وبلاگهای دیگهرو در نظرخواهی من نگذارید. اگر کسی آیپی شما رو بسته و یا کامنتاتونو پاک میکنه بهش ایمیل بزنید. و اگه ایمیلتون رو جواب نمیده یعنی نمیخواد به نظر شما گوش بده. بیخیال شید:)
۱۰- مثلا افشین صفاریان روش نشده اینو تو نظرخواهیم بنویسه برام ایمیل زده:
"به زودی فاحشه هائی مثل تو که حتی حرمت ماه رمضان را نگاه نمیدارن نتیجه این اراجیفها را خواهند دید."
۱۱- وبلاگ حبیب٬ دوست جدید هنرمند مجسمهساز. دانشجوی دانشگاه باکو! مثلا ببینیداین یکی مجسمهش چقدر قشنگه!
۱۲- اینم وبلاگ یه دختر کوچولوی ۱۸ ماهه بامزه به نام ملودی...
۱۳- وبلاگ گروهی راهیان سپیده...
۱۴- دوستان زیادی زحمت کشیدن و برام لوگو طراحی کردن. ایندفعه باران عزیز خجالتم داده.
۱۵- آغاسی سالها بود در گوهر دشت کرج چلوکبابی زده بود. همه دوستش داشتن. پسراش خیلی خوشتیپن. یکیش تو تیم ملی والیبال بود با قد حدود ۲ متر. تو پاساژ گوهران بوتیک داشت شایدم هنوز داره. به خاطر اینکه به خاطر باباش اذیتش نکنن فامیلیشو تغییر داده و گذاشته آزموده.
این روزای آخر که آغاسی بعد از سهبار سکته خونهنشین شده بود و رو ویلچر مینشست خیلیا میاومدن ملاقاتش. از هر تیپی! روشنفکر و عامی.
مثلا هفتهی پیش از مرگش. نیکیکریمی و همراهش(شاید همسرش بود). شازدهی بیبی(هنرپیشهی سریال متهم گریخت). ناصر عبداللهی(خواننده) و دوسه تا مردم عادی... نیکیکریمی پیشونی آغاسی رو ماچ کرد...
میدونم یه آدم خیلی باید مردمی باشه که از هر قشری دوستش داشته باشن.
۱۶- وقتی سایتهای سیاسی رو بستن فمینیستی گفت من دخالت نمیکنم. من که سیاسی نیستم. با مذهب هم ااحمدلله مشکلی ندارم. حتی روزه هم میگیرم.
حالا سایتهای فمینیستی رو بستن. به خاطر یه حرف احمدک! به همین راحتی!
من گفته بودم نوبت همهمان میشود. فمینیسم بدون انتقاد از سیاست کاری از پیش نمیبره.
فردا نوبت تویی است که اصلا جزء هیچ ایسمی نیستی و فقط خاطرات معمولیتو مینویسی!
همه باید با هم کاری کنیم.
پنلاگ جان بدو!
۱۷؟- شنیدم خاطرات کیانوری از زندان و شکنجههاشو رو نت گذاشتن اما لینکشو نمیدونم کجا باید پیدا کنم.
؟۱۸- از سایت متا کافه یه فیلمی برام فرستادن که یه سنگنورد در عرض حدود چهار دقیقه از یه دیوارهی سنگی٬ بدون طناب حمایت٬ بالا میره. فیلم خیلی قشنگیه و من نمیدونم چهجوری میشه گذاشتش(یا آدرس بدم) همه بببنن.
۱۹- خیلی خوشحالم. امشب صدای چند نفر از دوستان عزیز بلاگرم رو شنیدم:)
۲۰- دارم یکی از زیباترین داستانهای باغآلبالو ی جهان رو میخونم...
۲۱- گاهی مطلبی تو یه وبلاگ میخونی که خودش خندهدار نیست اما یهو چشمت به یه کامنت میافته که از خنده غش میکنی.
پرستو در یه پستش نوشت((كمك كمك...وبلاگ يا سايت يا شخص معتبري را ميشناسيد كه دربارهي «موفقيت» مطلب خوب و معتبري داشته باشد؟ ))
و یه نفر جواب داده:
((بله، سايت جناب آقای احمدی نژاد رئيس جمهور منتخب حزب الله!))
چه بامزه!
۲۲- یک ملودرام نسبتا عاشقانه: خانوادهی کونزلمان...
شنبه، آبان ۱۴، ۱۳۸۴
بر تأتر شهرمان چه رفتهست؟
1- منوتو یکی دیدهگانیم
که دنیا را هر دم
در منظر خویش
تازهتر میسازد...
(شاملو)
2- من از شهر خونوقیام تهران میآیم.
خیلی مسخرهست. دوتا آیتالله دیروزو عیدفطر اعلام کردن و بقیه که اکثرا چاکران درگاه اسمشو مبرن امروزو!
استاد دانشگاه روزهبگیری دیروز میگفت. تو قرآن هم نوشتن که هر ماه قمری 29 روزه حالا چطور اینا 30 روزش کردن ما موندیم.
بدبختی اینه که گویا در روز عید فطر روزهگرفتن حرامه و این استاد میگفت ببین اینها چطور ماهارو به گناه وادار کردن:)
یکی از خندهدارترین صحنههای عمرمو تو تلویزیون دیدم. داخل هواپیمایی، دم غروب بر فراز آسمان، چندنفر آخوند و حزباللی با تیپهای خفن و یهمن ریش که حرفهی اصلیشون هلال- یابیه٬ دوربین و تلسکوپ به چشم داشتن آسمونو نگاه میکردن و دنبال هلال می گشتن. بیچاره خلبانه گهگیجه گرفته بود از بس چرخیده بود تو هوا. از خنده ولو شده بودم رو زمین.
پس 1400 سال پیش که هواپیما و تلسکوپ و دوربین نبوده مسلمونا چیکار میکردن؟ بهخدا دنیا مسخرهمون میکنه!
بگذریم. تیتر راجع به تهرانه، تو تموم خیابونای تهران یه صندوق شیشهای گذاشتن و یه خواهر زینب پشتش نشسته و بزرگ روش نوشتن محل انداختن فطریه! و زیرش اضافه کرده بود نفری 750 تومن. خوشبختانه از پشت شیشه میشد دید که تو هر کدوم از صندوقا بیشتر از دوسههزار تومن پول نیست. اینا متوجه نیستن که مردم دیگه بهشون اطمینان ندارن؟!
باور کنید اگه من یه صندوق میذاشتم و روش مینوشت "زیتون: برای کمک به ساختمون تأتر شهر و جلوگیری از ساختمان مسجد در کنارش" خیلی بیشتر از اینا جمع میشد! چرا؟ الان میگم...
3- بدون اختیار اول یکراست رفتم سراغ تأتر شهری که خیلی دوستش دارم!
مدتها بود که هر وقت از کنار ساختمان زیبای تأتر شهر رد میشدم و منظرهی گودبرداری کنارشو میدیدم اعصابم بهم میریخت. پردههای آبی بلندی که دور زمین مسجد، که در واقع متعلق به تأتر شهره بوده و به دستور مستقیم مقام معظم(!) رهبری اشغال شده، کشیدن٬ به جای رنگ آرامش، زور و خشونت رو بهم القا میکرد.
حدود یکسال و نیمه که با پررویی هر چه تمامتر خیابون شیرزاد، خیابان جنوبی پارک دانشجو، رو به زمین اضافه کردن.
آخه کی دیده یه خیابونی که اتفاقا زیاد هم دراون رفت و آمد میشه بندازن رو یه زمین(تازه زمین غصبی)! و عین کنه بچسبن به ساختمون تأتر شهر؟؟؟
امروز دیدم پردههای آبی ایندفعه چند متر جلو اومده و سالن قشقایی و کارگاه دکور سازی تأتر شهر رو هم دربرگرفته! بیاختیار اشک از چشمام سرازیر شد.
زیرشون خالی خالی بود و فکر کنم نزدیکه که تالار اصلی ترک برداره و آسیب ببینه.
خانمی بهم نزدیک شد و وقتی حالمو دید فکر کرد اشک عشقو عاشقیه. گفتم عاشقی هست اما نه اونجور که شما فکر میکنید. یکی از عشقام این تالار بود که دارن از بین میبرنش.
رو اون نیمکتهای سیمانی نشستیم. دیدم خانمه توپش از من پرتره! هر چی فحش بلد بود کشید به جون اینا!
- عزیزم٬ اینا نمیخوان هیچ اثری جز آثار اسلامی توی ایران بمونه!
ـ اینا با فکر و اندیشه مخالفن! تأتر شهر هم نماد اندیشهس. هنرمندای تأتر به ما آگاهی میدن و اینا دوست ندارن مردم آگاه بشن!
- دوست دارن مردم فقط بشینن و تو مسجد نماز بخونن و هر چی پیشنماز گفت عین بز اخفش گوش کنن و برن خونههاشون.
چند نفر به ما نزدیک شده بودن و اونا هم همراهی میکردن. همهی دلا خون بود.
- آخه مگه نمیگن نمیشه تو جای غصبی نماز خوند. پس این مسجد به چه دردی میخوره؟
- خیلی خندهداره! تو سالن نشستی تأتر بیضایی نگاه میکنی یهو صدای نوحه و روضه از مسجد بیاد!
- روضهی علیاکبر در مسجد همزمان با نمایش چیستا یثربی چی از آب در میاد! موزیک متن هم احتیاج نداره.(خندهی حضار)
- روضهی جعفر طیار با تاتر پنجرهها..(خنده)
- مجلس ختم تو مسجده و مردم سیاهپوش و زنان چادری دارن وارد مسجد میشن و ازاون طرف خانومهای سانتیمانتال و کم حجاب و شلوار برموداپوش و پسرای موبلند و ریشماهوارهای از اون طرف با بگو بخند وارد تأتر میشن!
- همین دیگه! اینا منظورشون این بوده که بین مسجد و هنرمندا تقابل ایجاد کنن.
- همسایهها نامه جمع نکردن اعتراض کنن؟
- مگه کسی گوشش بدهکاره. چرا من خونهم همین نزدیکیهاست. گفتن اگه تنت میخاره اعتراض کن. با مقام رهبری اسمشو نبری که نمیتونی دربیفتی!
- رهبر که ادعای هنردوستی داره!( همه با شماتت نگاهش میکنن نطقش کور میشه!)
فحشها که زیاد میشه میرم کنار. دیگه جو مردونه شده. گاهی ریشوهای مشکوکی میان و سرک میکشن.
اشکم قطع شده و جاش رو به عصبانیت داده.
پ.ن.
گویا قراره روز یکشنبه حدود ۶۰ خبرنگار برن برای تهیهی خبر! قالیباف و از طرف مقام معظم اسمشونبری هم میان برای جواب(!)
- میگن مهندسی که ساختمان تاتر شهر رو طراحی کرده موضوع رو شنیده و داره میاد ایران.
- آقا٬ برید سر وقت شمارهی ۱ مطلب قبلی و یه حالی بهش بدید:) گرچه عین گربهی مرتضیعلی هیچیش نمیشه!
4- از هنرمندای تأتر و سینما و تلویزیون و... خواهش میکنم زودتر حرکت اعتراضآمیزشون رو شروع کنن. ما مردم هم دنبالشون هستیم. فکر کنم نابودی مراکز هنری و فرهنگی یکی از کثیفترین سیاستهای اینا باشه!
5- جنگ کرستها
از جلوی کرستفروشی مادام ایزابلا رد شدم(کمی پایینتر از تاتر شهر). جمعهها بستهست. چند سالیه یه کرستفروشی عدل اومده بغل دست مادام ایزابلا( که صاحبتش ایزابلا نمیدونم چیچی میانسه. تابلوی اجازهی کسبشو خوندم ها اما فامیلیش یادم رفته. تاریختولدشو دیدم 84 سالشه ) و اسمشو گذاشته کرستفروشی مادام! عجب پرورئه! فکر کنم اینیکی مسلمون باشه. ما مسلمونزادهها عادت به این کارا داریم.
جالب اینجاست که مادام ایزابلا یه قوانینی واسهی خودش داره و روزای تعطیل تعطیله. به موقع باز میکنه به موقع میبنده. اما اینیکی کپیکاره همیشه بازه که مشتریهای ایزابلا رو بدزده!
مادام ایزابلا هم نوشتهی کوچک باادبانهای روی درش زده که کرستفروشی مادام ایزابلا هیچ رابطهای با مغازهی بغلدستیش نداره. و بغل دستیش هم یه تابلوی گندهبا حروفدرشت نوشته:
کرست فروشی مادام هیچ رابطهای با مغازهی بغل دستی نداره! رو که نیست!
6- یکی از دوستای دانشجوئم مدتیه شبا به عنوان منشی پیش یه آقای دکتر زنان کار میکنه.
اونروز که رفتم بهش سر بزنم دیدم یه نوشته بالای سرش هست که: " گواهی سلامت ده هزار تومان"
گفتم منظورش گواهی سلامت پردهی بکارته؟!! گفت آره!
کنجکاو شدم.
- مراجعهکننده زیاد دارید؟
- تو این مدتی که من اینجام(3 ماه) 4 مورد.
- دختر با کی اومده؟ مادر شوهر؟ شوهر آینده؟
- نه دختر با مادر خودش میاد. خیلی هم خجالت میکشه طفلی!
- میشه تعریف کنی.
- بذار یه مورد خیلی بامزهشو بگم. درست سر یه عقد بین دو خونواده دعوا شده بود. به عاقد میگن دست نگهدار. وایسا تا برگردیم . وسط مهمونی پا شدن اومدن مطب.
دختر بود با مادرش و پسر هم با مادرش. دختر از خجالت داشت آب میشد. به دکتر گفتیم اورژانسیه. دکتر تأئید کرد. داماد ده تومن داد به دکتر. مادر عروس هم از خوشحالی پنج تومن داد به من!
- مراجعهکننده برای دوختن پرده هم لابد کمه؟
- نه بابا! تا دلت بخواد! تا روزی دهمورد هم شده داشتیم! در گوشی میان بهم میگن یا صبر میکنن همه بشینن تو اتاق انتظار بعد با خجالت سوال میکنن. یا هیچی بهم نمیگن. وایمیسن نوبتشون بشه با خود دکتر مطرح میکنن.
- اونا با کی میان؟
- 90 درصد تنها میان. بقیه یا با دوستپسرای سابقشون میان که خرجی بندازن رو دستش و چند مورد هم با مادرشون یا دوستشون اومدن.
- دکتر چقدر میگیره؟
با خنده: آقای دکتر اصلا ازینکارا خوشش نمیاد. اگه برن تو مطب، دعواشون میکنه و میندازتشون بیرون!
بعد دوستم اضافه کرد: البته خیلیها هم تلفنی مسئلهشونو میگن. روشون نمیشه بیان شناخته شن. همهم میگن یه دوستداریم اینجوری شده. دکتر ازین کارا میکنه؟
- دکتر مذهبیه؟ یعنی مخالف رابطهی جنسی قبل از ازدواجه؟ یا...
- نه بابا.
- پس گواهی سلامت برای چی قبول میکنه؟
- فکر کنم دکتر برای همه سلامت رو تأئید کنه... فقط میگه پسر و دختر قبل از رابطهی جنسی بد نیست برن دکتر. انواع و اقسام پرده داریم و ممکنه بعضی نوعاش خیلی دردناک باشه یا اصلا پاره نشه و احتیاج به عمل داشته باشه. باید پسر بدونه چه رفتاری با دختر داشته باشه. بعضی نوعاش مراقبت ویژه میخوان .بعضی نوعاش اصلا همراه با خونریزی نیست میخواد به پسر بگه یه وقت فکر بد نکنه و...
- اما از اسمش"گواهی سلامت" اصلا خوشم نیومد!
(لابد تو دلش گفت: به درک که خوشت نیومده)
7- یه فلش طنز جالب از ترانهی "اجازه" ی داریوش...
8- رودهن دات کام...(اشکال نداره اینو گذاشتم اینجا؟ فیلش نکنن یه وقت!)
9- جواب به کامنتهای قبلی و غلطگیری بمونه برای بعدا.
10- به دفاع از امید امیدی برخیزیم!
و این پتیشنی که شدیدا برای من فیلتره امضاء کنیم!
11-آفتاب ماهنامهی ادبی اجتماعی دانشجویان دانشگاه واترلو...(جنگهای واترلو همینجا اتفاق افتاده؟)
۱۲- مقالهی جالبی از مژگان ایلانلو(من تاحالا فکر میکردم مژگان اینانلوئه): شيرزنان جهان آسوده بخوابيد!
که دنیا را هر دم
در منظر خویش
تازهتر میسازد...
(شاملو)
2- من از شهر خونوقیام تهران میآیم.
خیلی مسخرهست. دوتا آیتالله دیروزو عیدفطر اعلام کردن و بقیه که اکثرا چاکران درگاه اسمشو مبرن امروزو!
استاد دانشگاه روزهبگیری دیروز میگفت. تو قرآن هم نوشتن که هر ماه قمری 29 روزه حالا چطور اینا 30 روزش کردن ما موندیم.
بدبختی اینه که گویا در روز عید فطر روزهگرفتن حرامه و این استاد میگفت ببین اینها چطور ماهارو به گناه وادار کردن:)
یکی از خندهدارترین صحنههای عمرمو تو تلویزیون دیدم. داخل هواپیمایی، دم غروب بر فراز آسمان، چندنفر آخوند و حزباللی با تیپهای خفن و یهمن ریش که حرفهی اصلیشون هلال- یابیه٬ دوربین و تلسکوپ به چشم داشتن آسمونو نگاه میکردن و دنبال هلال می گشتن. بیچاره خلبانه گهگیجه گرفته بود از بس چرخیده بود تو هوا. از خنده ولو شده بودم رو زمین.
پس 1400 سال پیش که هواپیما و تلسکوپ و دوربین نبوده مسلمونا چیکار میکردن؟ بهخدا دنیا مسخرهمون میکنه!
بگذریم. تیتر راجع به تهرانه، تو تموم خیابونای تهران یه صندوق شیشهای گذاشتن و یه خواهر زینب پشتش نشسته و بزرگ روش نوشتن محل انداختن فطریه! و زیرش اضافه کرده بود نفری 750 تومن. خوشبختانه از پشت شیشه میشد دید که تو هر کدوم از صندوقا بیشتر از دوسههزار تومن پول نیست. اینا متوجه نیستن که مردم دیگه بهشون اطمینان ندارن؟!
باور کنید اگه من یه صندوق میذاشتم و روش مینوشت "زیتون: برای کمک به ساختمون تأتر شهر و جلوگیری از ساختمان مسجد در کنارش" خیلی بیشتر از اینا جمع میشد! چرا؟ الان میگم...
3- بدون اختیار اول یکراست رفتم سراغ تأتر شهری که خیلی دوستش دارم!
مدتها بود که هر وقت از کنار ساختمان زیبای تأتر شهر رد میشدم و منظرهی گودبرداری کنارشو میدیدم اعصابم بهم میریخت. پردههای آبی بلندی که دور زمین مسجد، که در واقع متعلق به تأتر شهره بوده و به دستور مستقیم مقام معظم(!) رهبری اشغال شده، کشیدن٬ به جای رنگ آرامش، زور و خشونت رو بهم القا میکرد.
حدود یکسال و نیمه که با پررویی هر چه تمامتر خیابون شیرزاد، خیابان جنوبی پارک دانشجو، رو به زمین اضافه کردن.
آخه کی دیده یه خیابونی که اتفاقا زیاد هم دراون رفت و آمد میشه بندازن رو یه زمین(تازه زمین غصبی)! و عین کنه بچسبن به ساختمون تأتر شهر؟؟؟
امروز دیدم پردههای آبی ایندفعه چند متر جلو اومده و سالن قشقایی و کارگاه دکور سازی تأتر شهر رو هم دربرگرفته! بیاختیار اشک از چشمام سرازیر شد.
زیرشون خالی خالی بود و فکر کنم نزدیکه که تالار اصلی ترک برداره و آسیب ببینه.
خانمی بهم نزدیک شد و وقتی حالمو دید فکر کرد اشک عشقو عاشقیه. گفتم عاشقی هست اما نه اونجور که شما فکر میکنید. یکی از عشقام این تالار بود که دارن از بین میبرنش.
رو اون نیمکتهای سیمانی نشستیم. دیدم خانمه توپش از من پرتره! هر چی فحش بلد بود کشید به جون اینا!
- عزیزم٬ اینا نمیخوان هیچ اثری جز آثار اسلامی توی ایران بمونه!
ـ اینا با فکر و اندیشه مخالفن! تأتر شهر هم نماد اندیشهس. هنرمندای تأتر به ما آگاهی میدن و اینا دوست ندارن مردم آگاه بشن!
- دوست دارن مردم فقط بشینن و تو مسجد نماز بخونن و هر چی پیشنماز گفت عین بز اخفش گوش کنن و برن خونههاشون.
چند نفر به ما نزدیک شده بودن و اونا هم همراهی میکردن. همهی دلا خون بود.
- آخه مگه نمیگن نمیشه تو جای غصبی نماز خوند. پس این مسجد به چه دردی میخوره؟
- خیلی خندهداره! تو سالن نشستی تأتر بیضایی نگاه میکنی یهو صدای نوحه و روضه از مسجد بیاد!
- روضهی علیاکبر در مسجد همزمان با نمایش چیستا یثربی چی از آب در میاد! موزیک متن هم احتیاج نداره.(خندهی حضار)
- روضهی جعفر طیار با تاتر پنجرهها..(خنده)
- مجلس ختم تو مسجده و مردم سیاهپوش و زنان چادری دارن وارد مسجد میشن و ازاون طرف خانومهای سانتیمانتال و کم حجاب و شلوار برموداپوش و پسرای موبلند و ریشماهوارهای از اون طرف با بگو بخند وارد تأتر میشن!
- همین دیگه! اینا منظورشون این بوده که بین مسجد و هنرمندا تقابل ایجاد کنن.
- همسایهها نامه جمع نکردن اعتراض کنن؟
- مگه کسی گوشش بدهکاره. چرا من خونهم همین نزدیکیهاست. گفتن اگه تنت میخاره اعتراض کن. با مقام رهبری اسمشو نبری که نمیتونی دربیفتی!
- رهبر که ادعای هنردوستی داره!( همه با شماتت نگاهش میکنن نطقش کور میشه!)
فحشها که زیاد میشه میرم کنار. دیگه جو مردونه شده. گاهی ریشوهای مشکوکی میان و سرک میکشن.
اشکم قطع شده و جاش رو به عصبانیت داده.
پ.ن.
گویا قراره روز یکشنبه حدود ۶۰ خبرنگار برن برای تهیهی خبر! قالیباف و از طرف مقام معظم اسمشونبری هم میان برای جواب(!)
- میگن مهندسی که ساختمان تاتر شهر رو طراحی کرده موضوع رو شنیده و داره میاد ایران.
- آقا٬ برید سر وقت شمارهی ۱ مطلب قبلی و یه حالی بهش بدید:) گرچه عین گربهی مرتضیعلی هیچیش نمیشه!
4- از هنرمندای تأتر و سینما و تلویزیون و... خواهش میکنم زودتر حرکت اعتراضآمیزشون رو شروع کنن. ما مردم هم دنبالشون هستیم. فکر کنم نابودی مراکز هنری و فرهنگی یکی از کثیفترین سیاستهای اینا باشه!
5- جنگ کرستها
از جلوی کرستفروشی مادام ایزابلا رد شدم(کمی پایینتر از تاتر شهر). جمعهها بستهست. چند سالیه یه کرستفروشی عدل اومده بغل دست مادام ایزابلا( که صاحبتش ایزابلا نمیدونم چیچی میانسه. تابلوی اجازهی کسبشو خوندم ها اما فامیلیش یادم رفته. تاریختولدشو دیدم 84 سالشه ) و اسمشو گذاشته کرستفروشی مادام! عجب پرورئه! فکر کنم اینیکی مسلمون باشه. ما مسلمونزادهها عادت به این کارا داریم.
جالب اینجاست که مادام ایزابلا یه قوانینی واسهی خودش داره و روزای تعطیل تعطیله. به موقع باز میکنه به موقع میبنده. اما اینیکی کپیکاره همیشه بازه که مشتریهای ایزابلا رو بدزده!
مادام ایزابلا هم نوشتهی کوچک باادبانهای روی درش زده که کرستفروشی مادام ایزابلا هیچ رابطهای با مغازهی بغلدستیش نداره. و بغل دستیش هم یه تابلوی گندهبا حروفدرشت نوشته:
کرست فروشی مادام هیچ رابطهای با مغازهی بغل دستی نداره! رو که نیست!
6- یکی از دوستای دانشجوئم مدتیه شبا به عنوان منشی پیش یه آقای دکتر زنان کار میکنه.
اونروز که رفتم بهش سر بزنم دیدم یه نوشته بالای سرش هست که: " گواهی سلامت ده هزار تومان"
گفتم منظورش گواهی سلامت پردهی بکارته؟!! گفت آره!
کنجکاو شدم.
- مراجعهکننده زیاد دارید؟
- تو این مدتی که من اینجام(3 ماه) 4 مورد.
- دختر با کی اومده؟ مادر شوهر؟ شوهر آینده؟
- نه دختر با مادر خودش میاد. خیلی هم خجالت میکشه طفلی!
- میشه تعریف کنی.
- بذار یه مورد خیلی بامزهشو بگم. درست سر یه عقد بین دو خونواده دعوا شده بود. به عاقد میگن دست نگهدار. وایسا تا برگردیم . وسط مهمونی پا شدن اومدن مطب.
دختر بود با مادرش و پسر هم با مادرش. دختر از خجالت داشت آب میشد. به دکتر گفتیم اورژانسیه. دکتر تأئید کرد. داماد ده تومن داد به دکتر. مادر عروس هم از خوشحالی پنج تومن داد به من!
- مراجعهکننده برای دوختن پرده هم لابد کمه؟
- نه بابا! تا دلت بخواد! تا روزی دهمورد هم شده داشتیم! در گوشی میان بهم میگن یا صبر میکنن همه بشینن تو اتاق انتظار بعد با خجالت سوال میکنن. یا هیچی بهم نمیگن. وایمیسن نوبتشون بشه با خود دکتر مطرح میکنن.
- اونا با کی میان؟
- 90 درصد تنها میان. بقیه یا با دوستپسرای سابقشون میان که خرجی بندازن رو دستش و چند مورد هم با مادرشون یا دوستشون اومدن.
- دکتر چقدر میگیره؟
با خنده: آقای دکتر اصلا ازینکارا خوشش نمیاد. اگه برن تو مطب، دعواشون میکنه و میندازتشون بیرون!
بعد دوستم اضافه کرد: البته خیلیها هم تلفنی مسئلهشونو میگن. روشون نمیشه بیان شناخته شن. همهم میگن یه دوستداریم اینجوری شده. دکتر ازین کارا میکنه؟
- دکتر مذهبیه؟ یعنی مخالف رابطهی جنسی قبل از ازدواجه؟ یا...
- نه بابا.
- پس گواهی سلامت برای چی قبول میکنه؟
- فکر کنم دکتر برای همه سلامت رو تأئید کنه... فقط میگه پسر و دختر قبل از رابطهی جنسی بد نیست برن دکتر. انواع و اقسام پرده داریم و ممکنه بعضی نوعاش خیلی دردناک باشه یا اصلا پاره نشه و احتیاج به عمل داشته باشه. باید پسر بدونه چه رفتاری با دختر داشته باشه. بعضی نوعاش مراقبت ویژه میخوان .بعضی نوعاش اصلا همراه با خونریزی نیست میخواد به پسر بگه یه وقت فکر بد نکنه و...
- اما از اسمش"گواهی سلامت" اصلا خوشم نیومد!
(لابد تو دلش گفت: به درک که خوشت نیومده)
7- یه فلش طنز جالب از ترانهی "اجازه" ی داریوش...
8- رودهن دات کام...(اشکال نداره اینو گذاشتم اینجا؟ فیلش نکنن یه وقت!)
9- جواب به کامنتهای قبلی و غلطگیری بمونه برای بعدا.
10- به دفاع از امید امیدی برخیزیم!
و این پتیشنی که شدیدا برای من فیلتره امضاء کنیم!
11-آفتاب ماهنامهی ادبی اجتماعی دانشجویان دانشگاه واترلو...(جنگهای واترلو همینجا اتفاق افتاده؟)
۱۲- مقالهی جالبی از مژگان ایلانلو(من تاحالا فکر میکردم مژگان اینانلوئه): شيرزنان جهان آسوده بخوابيد!
پنجشنبه، آبان ۱۲، ۱۳۸۴
فطریهی ویزیتورای امشبم رو من باید بدم؟ ددم وای...
۱- بعضیها چقدر اعتقاد به اعمال خصمانه دارن!
من که دلم برای رئیسجمهورک محبوبمون سوخت و با موس نجاتش دادم:) گناه داره بابا...
۲- هر کی امشب به وبلاگم بياد فطريهش بر من واجب میشه؟
آخه ما يه زمانی شب عيد فطر رفتيم مهمونی. صاحبخونه گفت خوب شد تعدادتون کمه. گفتيم چرا؟ گفت آخه فطريهتون بر ما واجبه. شما ديگه ندين.
شايدم تو وبلاگستان برعکس باشه. يعنی هر کی اومد اينجا باید برای منم فطريه بده:)
۳- آفرين پويا جان... خيلی زيباست...
من که دلم برای رئیسجمهورک محبوبمون سوخت و با موس نجاتش دادم:) گناه داره بابا...
۲- هر کی امشب به وبلاگم بياد فطريهش بر من واجب میشه؟
آخه ما يه زمانی شب عيد فطر رفتيم مهمونی. صاحبخونه گفت خوب شد تعدادتون کمه. گفتيم چرا؟ گفت آخه فطريهتون بر ما واجبه. شما ديگه ندين.
شايدم تو وبلاگستان برعکس باشه. يعنی هر کی اومد اينجا باید برای منم فطريه بده:)
۳- آفرين پويا جان... خيلی زيباست...
چهارشنبه، آبان ۱۱، ۱۳۸۴
گله، نقنق، هر چیمیخوای حسابش کن!
1- قالَ الالینور بنت الروزوِلت
Do what you feel in your heart to be right.
For you'll be criticized anyway.
You'll be damned if you do and damned if you don't.
2- تا جملهی قبلی و بقیهی کامنتهای دوستان عزیز تو مخم بره، یه سوزنی به بعضیها بزنم تا دلم خنک شه و غمباد نگیرم!
یادش بهخیر. اولین طنزی که ازم تو یه مجلهچاپ شد شوخییی بود با آقایون. البته من روش یه کم بیشتر از نوشتههام تو اینجا کار کرده بودم!
. این نوشته نه تنها هیچ واکنش منفییی در پی نداشت بلکه باعث شد حدود دهتا تلفن از دوستانم بشه. بیشترشون هم پسر بودن و به شوخی گفتن خوب مارو نواختی! دوسهتاشون کسایی بودن که دوسال بود ندیده بودمشون. کلی بهم اعتمادبهنفس دادن. کلی دیدارها تازه شد.
سردبیر مجله هم خواست بازم مطلب بنویسم و اینبار پولی. البته شرط گذاشت که هر بار اون موضوعو انتخاب کنه. و موضوعی که همونبار انتخاب کرد از همکاری باهاشون منصرفم کرد. من هیچوقت حاضر نیستم بهخاطر کمیپول به قول مذهبیها آخرتم رو بفروشم. گور پدر مال دنیا... همینشد که هیچی نشدم:)
اما تو وبلاگستان...
حالا بیا ببیین تو یه پست با سیبا شوخی کردم. همون پستی که گفتم بسی باید زجر بکشم در این سالسی که بهش کارخونه یاد بدم و ازین جور حرفا.این پتک مگه ولمون میکنه!
یه بار مینویسه: درباب پررویی بعضی اناث! یعنی من.. بهقول برره ایها، چه جسارتا!!
فکر کنم تا بهش لینک ندم ولکنم نیست. و هربار باید تو نظرخواهیم یه چیزی بنویسه:)
یکی از اشتباههام این بود که رفتم جواب دادم . تو نظرخواهیش.به خیلی چیزا رسیدم! برام جالبانگیز بود بعضیا جلو روت ازت تعریف میکنن و تو نظرخواهی دیگران کینهشونو خالی میکنن.
در نظرخواهی دومطلب پیشم مینویسه:
پتک: آذر جان دلت خوشست ها.... اينجا «گنجي» كيلويي چند؟ فعلا رنكينگ مهم است و اين كه شوهرجان آدرس وبلاگ را پيدا كنند يا نه .
بیچاره راست میگه! به طور اتفاقی گذارم به کامنتدونییی افتاد و دیدم پتک شبانهروز مشغول فعالیت و مبارزه برای آزادی گنجیه! از خجالت آب شدم:(
توضیح: پتک با اسم اروس کامنت نوشته.( باعروسی که مادرش چهارکلمه حرف میزنه اشتباه نشه)
بیچاره گنجی، نخود کیشمیش دهن کیا شده!
اما خودمونیم... بمیرم برای پتک. ازغصهی گنجی نه غذا از گلوش میره پایین نه سرکار میره و نه مهمونی.. چت که اصلا:( طفلک! یکی بهش برسه! داره از دست میره بچهم!
تروخدا نیاییم اسمبردن از گنجی رو بکنیم علامت تفاخر و ادعای روشنفکری...
3- یه چغلی دیگه بکنم.
خیلی وقت پیش یکی از بلاگرها برام نوشت که دیگه دوست نداره تو وبلاگستان بمونه و گفت یکی از دلایلشم منم.
گفتم آخه من چیکاره بیدم؟
گفت: یادته پارسال هی با بچههای مثلا خوب وبلاگستان هی قرار میذاشتیم و تو نمیومدی؟ نمایشگاه کتاب و... گفتم آره.
- نمیدونی این دخترای روشنفکر بلاگر- همونایی که تو همیشه ازشون تعریف میکنی- چقدر پشتت بد میگن. به خونت تشنهن. اونقدر ازت بدی میگن.میگن عینِ.... مبتذل مینویسه و خالهزنک و فلان و بیساره. اونقدر گفتن و گفتن که خسته شدم و گفتم خودتون خالهزنکین یا اون؟ باهاشون سر تو دعوا کردم. دلم برات خیلی سوخت. نبودی که از خودت دفاع کنی. دیدم خودشون تو وبلاگاشون چقدر روشنفکری مینویسن و توی واقعیت چقدر کوچیکن. افتخار هم میکنن ما با اسم اصل مینویسیم و تو با نام مستعار.
و همین باعث شد از وبلاگستان بدم بیاد. .. زیاد ناراحت نشی ها وقتی یکی از بچهها دور میشد پشت اونم صفحه میذاشتن.
گفتم عیب نداره بابا. حالا تو وبلاگتو بنویس. به اونا چیکار داری؟
یه مدت نوشت و کمکم کمترش کرد تا اینکه بالکل وبلاگشو بست....
با اینکه ظاهرا گفتم ناراحت نشدم ولی دلم اونموقع خیلی شکست... ا ونم از کسایی که تو نظرخواهیم میومدن لوسبازی و تعریف و....
4- دیشب دعوت داشتم به جشنی که به نفع بیماران تالاسمی برگزار شده بود. خوانندههای ورژن دوم سیاوش قمیشی. عارف. گوگوش. مرضیه. رضا صادقی و ویگن و ابی... میخوندن. الحق صداشون هم قشنگ بود یا بهتر بگم خیلی قشنگ تقلید صدا میکردن.
وسطاش هم ورزشکارا و هنرمندای صدا و سیما میومدن تبلیغی برای انجمن تالاسمی میکردن و از مردم کمک مالی میخواستن. خوشم اومد دختر کاراتهکایی که به مسابقات جهانی هم رفته با لباسی که دوست داشت اومده بود. مانتوی کوتاه و شالی کوچک که موهای زیباش رو نمیپوشوند. اصلا هم پاچهخواری حکومت رو نکرد!
اما وقتی فرحناز منافیظاهر هنرپیشه و مجری تلویزیون اومد رو صحنه همچین با مقنعه روشو پوشونده بود که چی.
بعد گفت: دخترپسرهای جوون(اونجا پربود از دخترپسرهای جوونی که دستدرگردنهم به بهانهی جشن اومده بودن صفا:) ) که میبینم تعدادشون زیاده یادتون باشه قبل از ازدواج برید آزمایش تالاسمی. بعد خیلی جدی گفت. آقایون حتی اگه میخوان ازدواج مجدد و موقت بکنن حتما آزمایش تالاسمی بدن! آقای گلیوند(مجری) هول شد . گفت خانم منافی این حرفا چیه. مگه نمیبینید همهی خانوما چپچپ نگاهتون میکنن! فقط دوسهتا آقا رو میبینم که نیششون بازه! خانم منافی نهتنها حرفشو پس نگرفت بلکه گفت مگه چیه؟ الان ازدواج مجدد خیلی مُد شده!
سالن رو سکوت عجیبی گرفته بود و واقعا همهمون عصبانی بهش نگاه میکردیم.
گلیوند گفت خانم منافی بابا ما رو به دردسر نندازید. درسته قانون اجازه داده اما امیدوارم همهی زوجها تا آخر عمر دوتایی با هم زندگی مشترک خوبی داشته باشن. خانم منافی گفت ای بابا چه عیبی داره. تو سریالهای تلویزیونی هم مردا دیگه صیغه دارن. سخت میگیرید ها...
وضع جوری شد که خانم منافی رو زود ردش کردن رفت:)) موقعی که از جلوی جمعیت میگذشت هیچکی بهش محل نذاشت. برعکس بقیه هیچکی براش کف نزد...
امیدورام به حق 5 تن که شوهرش( اسمش چی بود؟ همون که درس شیرین ریاضی درس می داد و میگفت شاگرد تنبل کلاس، بگو ببینم چند تا انگشت داری؟) بره روش چندتا صیغه کنه تا مزهشو بچشه:)
5- یکی از خندهدار ترین آفلاینهایی که به دستم رسیده این بود که خانم بلاگری به خاطر دل شوهرش اومده کانترشو 250 هزار تا اضافه کرده:)))
آقا جان، محض رضای خدا یکی هم بیاد به خاطر سیبا دوسه میلیون هم کانتر منو ببره جلو:)) که وقتی وبلاگمو پیدا کرد ذوق کنه.
راستی مگه اصلا میشه کنتور و دستکاری کرد؟
یه نفر کنتور آب و برقشو دستکاری کرده بود یه عالمه جریمه شد...
6- تو پسری عزیزم! اما اون یه بیوهست!!!
الف: مامان روجا رو یادتون هست؟ همون که شوهرش خیلی سال پیش اعدام شده بود؟
آخر تونست از اون آقایی که بازیش میداد و 9 ماه از سال رو خودشو عاشق نشون میداد و 3 ماه بعدی رو دنبال دختری 6-25 ساله میگشت دل بکنه! یه آقایی که ساکن اروپاست و از مامان روجا هم کوچیکتره و هم خوشتیپ و جنتلمن و تابهحال هم ازدواج نکرده اومده خواستگاریش. .. گویا اخلاق خیلی خوبی داره و بسیار آزاد اندیش... جالبه که خانوادهی پسره از این ازدواج خیلی راضیان و یکبار هم از اینکه پسرشون داره با زنی که دختری 23 ساله داره ا زدواج میکنه گله نکردن! اینه!!!
ب: یه زمانی با آقایی تو وبلاگستان چت میکردم. ظاهرا خیلی روشنفکر و هنرمند بود(هنوزم ظاهرا هنرمنده. اونم تو چت همزمان با دخترای متعدد. ژست روشنفکریش هم کم نشده) میدونستم مامانش داره بهش فشار میاره ازدواج کنه. و از اون طرف هم چند دختر خیلی خوب بهم گفتن که این آقا بهشون ابراز علاقه کرده.. جالب اینجا بود که به همهشون آفلاینهای مشابه میداد:) که من فقط تورو دوست دارم و وقتی با من چت میکنی با کس دیگهای چت نکن غیرتی میشم و..
این وسط من اومدم واسطهی کار خیر بشم. یکی از دخترایی که فکر میکردم خیلی بهش میخوره و مثل خودش باهوش و روشنفکر و فهمیدهست و اینآقا به اونم ابراز علاقهکرده بود بهش پیشنهاد دادم.
با افسوسی گفت: اصلا امکان نداره من بتونم باهاش ازدواج کنم! یه مانع بزرگی سر راهمون هست:(
گفتم چه مانعی؟
گفت: دست رو دلم نذار:((( متاسفانه مدت شش ماه در عقد و ازدواج یکی دیگه بوده و طلاق گرفته!
گفتم: همین؟
گفت: مانع از این بالاتر؟:((
گفتم اینکه بد نیست. تازه تو زندگی باتجربهتره.
گفت: اصلا نمی تونم!
و وقتی اصرار منو دید که میدونم علاقهبهش داری! گفت برفرض محال اگه من راضی بشم مامانم راضی نمیشه با یه بیوه ازدواج کنم!
- مامانم!!!!
پسره 30 سالشه! روشنفکر هم هست مثلا! حالا بیشتر با دختربچههای 18 ساله چت میکنه!
ج- پانزده سال پیش خانم زیبایی به اسم مرجان کلی مکافات کشید تا با سه بچه از شوهر معتاد و کتکزنش طلاق گرفت. زنی 35 ساله بود افسرده و دل شکسته. این وسط هم گرگهایی به اسم کمک به بیوهزن میومدن تو زندگیش و میخواستن ازش سوءاستفاده کنن . نهایتا وقتی میخواستم بگن ما حسننیت داریم، بهش صیغهی یواشکی و دور از چشم زنشون رو پیشنهاد میدادن!
یکی از دوستان مرجان که نگرانش بود براش درست کرد و بردش کانادا. در اونجا مردی 34 ساله که تابهحال ازدواج نکرده بود، عاشقش شد و باهاش ازدواج کرد. عکس های مرجان رو بعد از طلاقش و همچنین بعد از ازدواجش دیدم. ا نگار 10 سال جوون شده بود. مرد سه بچهی مرجان رو به بهترین مدرسه گذاشت و به بهترین نحو بزرگشون کرد. و اونا حالا یکی از خوشبختترین زوجهان.
د- دعوت شدیم به خونهی یکی از فامیلهای سیبا. زن و شوهری مسن که هر چهار بچهشون ازدواج کردن و رفتن پی زندگیشون. چهار بچهای که تو مهمونیا میبینم دور بابا مامانشون میگردن.
شوخی و خنده از لب این زن و شوهر دور نمیشه. سراسر دیوارهای خونهشون پره از عکسهای عروسی چهار بچهشون و همینطور نوههاشون.
وقتی از خونهشون اومدیم بیرون. سیبا گفت میدونی از چهاربچهی دایی جان(به آقاهه میگفت داییجان ولی داییش نیست) دوتاش مال خودشه و دوتاش از شوهر اول زنهشه؟
داییجان وقتی خواسته زن بگیره همه مخالفت کردن با این خانم. گفتن تو پسری(!) و این خانم بیوهست. تازه دوبچههم داره. اما داییجان گفت الا و بالله همین! هر دو بچه رو تو بغل خودش بزرگ کرد و هیچ فرقی با دوبچهی بعدی نگذاشت. اینا یکی از خوشبختترین زوجهای فامیلمون هستن!
7- دفعهی پیش یادم رفت بگم که سیبا به دوچرخهم میگه عباس!
هروقت میخوام برم دوچرخهسواری سبیلهای نداشتهشوتاب میده و میگه: برو... اما، با عباس میری با عباس هم برمیگردی. توی راه با هیچکی دیگه حرف نمیزنی ها...!
8- وبلاگهای گروهی زیادی تو وبلاگستان راه افتاده.
اما اونی پابرجا مونده که برای هدف تخریبی دست نشده!
اولین وبلاگ گروهی که دیدم آبکش بود. اولش با بعضی دوستانشون شوخی میکردن اما از وقتی شروع کرد به تخریب بچههای دگراندیش، راه قهقرا طی کرد تا اینکه از بین رفت.
وبلاگ گروهی دیگهای درست شد. اولش خوب پیش میرفت. اما بعد از مدتی اونایی که لینک میدن شروع کردن به لینک دادن و کمپلیمان به همدیگه. و یواش یواش بزرگ کردن کسی و خراب کردن کسی دیگه... یکی رو اینقدر بزرگ میکردن و هر چرت و پرتی مینوشت بهش لینک میدادن و بقیه رو ندیده می گرفته. حتی تصمیم به بایکوت دسته جمعی یکی از بلاگرها گرفتن. خوشبختانه این یکی هم از صفحهی وبلاگستان محو شد...
یه وبلاگ گروهی درست شد که هر کی مثلا علیه حسیندرخشان مینوشت بهش لینک میدادن. هر کی چاپلوسیشون رو میکرد گندهش میکردن. و هر کی بهشون انتقاد میکرد پدرشو در میاوردن. اعضاش مرتب از همدیگه تشکر می کردن. بعضیا که همهش به نوشتهی خودشون لینک میدادن... شد محل خودنمایی و خود عرضهکردن یه عده!
اینا همه از بین رفتن... چون باعث جدایی میشدن. باندبازی می کردن. وبلاگستان رو دچار آشفتگی میکردن.
اما وبلاگهای گروهی که هدفشون واقعا ارتقاء دانش و فرهنگ بچههاست.. مثل هفتان...
وبلاگهای گروهی که تبلیغی برای خودشون نمیکنن و اهل کینهورزی و خراب کردن کسی و بزرگکردن الکی یکی دیگه نیستن میمونن...
صبحانه هم خوبه...
امیدوارم برای وبلاگهای گروهی جدید درس عبرت بشه. شاید برای همینه من میترسم عضو یکی از این گروهها بشم. میترسم تو لینک دادن نادانسته نظرشخصیمو اعمال کنم... لینک دادن تو وبلاگهای گروهی در واقع یه نوع قضاوته!
9- علی افشاری هم از ایران رفت...
اینطور که شنیدم باطبی هم بهزودی میره. البته اینا بدشون نمیاد و راه رو باز گذاشتن.. اینطور که متوجه شدن هر کی پاشو بذاره اونور کمخطرتر میشه. شایدم بیخطر!
10- کارگران کورههای آجرپزی پاکدشت...
11- از کرامات شیخ جدید ما احمدک:
اگه دوسه نفرو اعدام کنیم وضع بورس خوب میشه!
هنوز این جمله از دهنش در نیومده بود که بورس زمین خورد..چه زمینخوردنی! از برکتش شدیم ضرردهترین بورس دنیا!
بابا این دهنش انگار زیپ میپ نداره. همینطور در و گوهره که ازش میریزه بیرون...
یه روز یه کشورو از رو نقشه حذف میکنه یه روز.... نمیشه یکی این بچه رو ساکت کنه؟!
12- این عکس رئیسجمهورَک محبوبمونه قبل از ریدمان سیاسیش.
به نظر شما داره به چیمیخنده؟؟ به دستهگلایی که آب داده؟
13- اون (یا اونایی) که به اسمهای مختلف بهجای بچهها نظرهای تفرقهانداز مینویسه خودشو بیخودی خسته نکنه که دیگه حناش رنگی نداره!
نظرها
Do what you feel in your heart to be right.
For you'll be criticized anyway.
You'll be damned if you do and damned if you don't.
2- تا جملهی قبلی و بقیهی کامنتهای دوستان عزیز تو مخم بره، یه سوزنی به بعضیها بزنم تا دلم خنک شه و غمباد نگیرم!
یادش بهخیر. اولین طنزی که ازم تو یه مجلهچاپ شد شوخییی بود با آقایون. البته من روش یه کم بیشتر از نوشتههام تو اینجا کار کرده بودم!
. این نوشته نه تنها هیچ واکنش منفییی در پی نداشت بلکه باعث شد حدود دهتا تلفن از دوستانم بشه. بیشترشون هم پسر بودن و به شوخی گفتن خوب مارو نواختی! دوسهتاشون کسایی بودن که دوسال بود ندیده بودمشون. کلی بهم اعتمادبهنفس دادن. کلی دیدارها تازه شد.
سردبیر مجله هم خواست بازم مطلب بنویسم و اینبار پولی. البته شرط گذاشت که هر بار اون موضوعو انتخاب کنه. و موضوعی که همونبار انتخاب کرد از همکاری باهاشون منصرفم کرد. من هیچوقت حاضر نیستم بهخاطر کمیپول به قول مذهبیها آخرتم رو بفروشم. گور پدر مال دنیا... همینشد که هیچی نشدم:)
اما تو وبلاگستان...
حالا بیا ببیین تو یه پست با سیبا شوخی کردم. همون پستی که گفتم بسی باید زجر بکشم در این سالسی که بهش کارخونه یاد بدم و ازین جور حرفا.این پتک مگه ولمون میکنه!
یه بار مینویسه: درباب پررویی بعضی اناث! یعنی من.. بهقول برره ایها، چه جسارتا!!
فکر کنم تا بهش لینک ندم ولکنم نیست. و هربار باید تو نظرخواهیم یه چیزی بنویسه:)
یکی از اشتباههام این بود که رفتم جواب دادم . تو نظرخواهیش.به خیلی چیزا رسیدم! برام جالبانگیز بود بعضیا جلو روت ازت تعریف میکنن و تو نظرخواهی دیگران کینهشونو خالی میکنن.
در نظرخواهی دومطلب پیشم مینویسه:
پتک: آذر جان دلت خوشست ها.... اينجا «گنجي» كيلويي چند؟ فعلا رنكينگ مهم است و اين كه شوهرجان آدرس وبلاگ را پيدا كنند يا نه .
بیچاره راست میگه! به طور اتفاقی گذارم به کامنتدونییی افتاد و دیدم پتک شبانهروز مشغول فعالیت و مبارزه برای آزادی گنجیه! از خجالت آب شدم:(
توضیح: پتک با اسم اروس کامنت نوشته.( باعروسی که مادرش چهارکلمه حرف میزنه اشتباه نشه)
بیچاره گنجی، نخود کیشمیش دهن کیا شده!
اما خودمونیم... بمیرم برای پتک. ازغصهی گنجی نه غذا از گلوش میره پایین نه سرکار میره و نه مهمونی.. چت که اصلا:( طفلک! یکی بهش برسه! داره از دست میره بچهم!
تروخدا نیاییم اسمبردن از گنجی رو بکنیم علامت تفاخر و ادعای روشنفکری...
3- یه چغلی دیگه بکنم.
خیلی وقت پیش یکی از بلاگرها برام نوشت که دیگه دوست نداره تو وبلاگستان بمونه و گفت یکی از دلایلشم منم.
گفتم آخه من چیکاره بیدم؟
گفت: یادته پارسال هی با بچههای مثلا خوب وبلاگستان هی قرار میذاشتیم و تو نمیومدی؟ نمایشگاه کتاب و... گفتم آره.
- نمیدونی این دخترای روشنفکر بلاگر- همونایی که تو همیشه ازشون تعریف میکنی- چقدر پشتت بد میگن. به خونت تشنهن. اونقدر ازت بدی میگن.میگن عینِ.... مبتذل مینویسه و خالهزنک و فلان و بیساره. اونقدر گفتن و گفتن که خسته شدم و گفتم خودتون خالهزنکین یا اون؟ باهاشون سر تو دعوا کردم. دلم برات خیلی سوخت. نبودی که از خودت دفاع کنی. دیدم خودشون تو وبلاگاشون چقدر روشنفکری مینویسن و توی واقعیت چقدر کوچیکن. افتخار هم میکنن ما با اسم اصل مینویسیم و تو با نام مستعار.
و همین باعث شد از وبلاگستان بدم بیاد. .. زیاد ناراحت نشی ها وقتی یکی از بچهها دور میشد پشت اونم صفحه میذاشتن.
گفتم عیب نداره بابا. حالا تو وبلاگتو بنویس. به اونا چیکار داری؟
یه مدت نوشت و کمکم کمترش کرد تا اینکه بالکل وبلاگشو بست....
با اینکه ظاهرا گفتم ناراحت نشدم ولی دلم اونموقع خیلی شکست... ا ونم از کسایی که تو نظرخواهیم میومدن لوسبازی و تعریف و....
4- دیشب دعوت داشتم به جشنی که به نفع بیماران تالاسمی برگزار شده بود. خوانندههای ورژن دوم سیاوش قمیشی. عارف. گوگوش. مرضیه. رضا صادقی و ویگن و ابی... میخوندن. الحق صداشون هم قشنگ بود یا بهتر بگم خیلی قشنگ تقلید صدا میکردن.
وسطاش هم ورزشکارا و هنرمندای صدا و سیما میومدن تبلیغی برای انجمن تالاسمی میکردن و از مردم کمک مالی میخواستن. خوشم اومد دختر کاراتهکایی که به مسابقات جهانی هم رفته با لباسی که دوست داشت اومده بود. مانتوی کوتاه و شالی کوچک که موهای زیباش رو نمیپوشوند. اصلا هم پاچهخواری حکومت رو نکرد!
اما وقتی فرحناز منافیظاهر هنرپیشه و مجری تلویزیون اومد رو صحنه همچین با مقنعه روشو پوشونده بود که چی.
بعد گفت: دخترپسرهای جوون(اونجا پربود از دخترپسرهای جوونی که دستدرگردنهم به بهانهی جشن اومده بودن صفا:) ) که میبینم تعدادشون زیاده یادتون باشه قبل از ازدواج برید آزمایش تالاسمی. بعد خیلی جدی گفت. آقایون حتی اگه میخوان ازدواج مجدد و موقت بکنن حتما آزمایش تالاسمی بدن! آقای گلیوند(مجری) هول شد . گفت خانم منافی این حرفا چیه. مگه نمیبینید همهی خانوما چپچپ نگاهتون میکنن! فقط دوسهتا آقا رو میبینم که نیششون بازه! خانم منافی نهتنها حرفشو پس نگرفت بلکه گفت مگه چیه؟ الان ازدواج مجدد خیلی مُد شده!
سالن رو سکوت عجیبی گرفته بود و واقعا همهمون عصبانی بهش نگاه میکردیم.
گلیوند گفت خانم منافی بابا ما رو به دردسر نندازید. درسته قانون اجازه داده اما امیدوارم همهی زوجها تا آخر عمر دوتایی با هم زندگی مشترک خوبی داشته باشن. خانم منافی گفت ای بابا چه عیبی داره. تو سریالهای تلویزیونی هم مردا دیگه صیغه دارن. سخت میگیرید ها...
وضع جوری شد که خانم منافی رو زود ردش کردن رفت:)) موقعی که از جلوی جمعیت میگذشت هیچکی بهش محل نذاشت. برعکس بقیه هیچکی براش کف نزد...
امیدورام به حق 5 تن که شوهرش( اسمش چی بود؟ همون که درس شیرین ریاضی درس می داد و میگفت شاگرد تنبل کلاس، بگو ببینم چند تا انگشت داری؟) بره روش چندتا صیغه کنه تا مزهشو بچشه:)
5- یکی از خندهدار ترین آفلاینهایی که به دستم رسیده این بود که خانم بلاگری به خاطر دل شوهرش اومده کانترشو 250 هزار تا اضافه کرده:)))
آقا جان، محض رضای خدا یکی هم بیاد به خاطر سیبا دوسه میلیون هم کانتر منو ببره جلو:)) که وقتی وبلاگمو پیدا کرد ذوق کنه.
راستی مگه اصلا میشه کنتور و دستکاری کرد؟
یه نفر کنتور آب و برقشو دستکاری کرده بود یه عالمه جریمه شد...
6- تو پسری عزیزم! اما اون یه بیوهست!!!
الف: مامان روجا رو یادتون هست؟ همون که شوهرش خیلی سال پیش اعدام شده بود؟
آخر تونست از اون آقایی که بازیش میداد و 9 ماه از سال رو خودشو عاشق نشون میداد و 3 ماه بعدی رو دنبال دختری 6-25 ساله میگشت دل بکنه! یه آقایی که ساکن اروپاست و از مامان روجا هم کوچیکتره و هم خوشتیپ و جنتلمن و تابهحال هم ازدواج نکرده اومده خواستگاریش. .. گویا اخلاق خیلی خوبی داره و بسیار آزاد اندیش... جالبه که خانوادهی پسره از این ازدواج خیلی راضیان و یکبار هم از اینکه پسرشون داره با زنی که دختری 23 ساله داره ا زدواج میکنه گله نکردن! اینه!!!
ب: یه زمانی با آقایی تو وبلاگستان چت میکردم. ظاهرا خیلی روشنفکر و هنرمند بود(هنوزم ظاهرا هنرمنده. اونم تو چت همزمان با دخترای متعدد. ژست روشنفکریش هم کم نشده) میدونستم مامانش داره بهش فشار میاره ازدواج کنه. و از اون طرف هم چند دختر خیلی خوب بهم گفتن که این آقا بهشون ابراز علاقه کرده.. جالب اینجا بود که به همهشون آفلاینهای مشابه میداد:) که من فقط تورو دوست دارم و وقتی با من چت میکنی با کس دیگهای چت نکن غیرتی میشم و..
این وسط من اومدم واسطهی کار خیر بشم. یکی از دخترایی که فکر میکردم خیلی بهش میخوره و مثل خودش باهوش و روشنفکر و فهمیدهست و اینآقا به اونم ابراز علاقهکرده بود بهش پیشنهاد دادم.
با افسوسی گفت: اصلا امکان نداره من بتونم باهاش ازدواج کنم! یه مانع بزرگی سر راهمون هست:(
گفتم چه مانعی؟
گفت: دست رو دلم نذار:((( متاسفانه مدت شش ماه در عقد و ازدواج یکی دیگه بوده و طلاق گرفته!
گفتم: همین؟
گفت: مانع از این بالاتر؟:((
گفتم اینکه بد نیست. تازه تو زندگی باتجربهتره.
گفت: اصلا نمی تونم!
و وقتی اصرار منو دید که میدونم علاقهبهش داری! گفت برفرض محال اگه من راضی بشم مامانم راضی نمیشه با یه بیوه ازدواج کنم!
- مامانم!!!!
پسره 30 سالشه! روشنفکر هم هست مثلا! حالا بیشتر با دختربچههای 18 ساله چت میکنه!
ج- پانزده سال پیش خانم زیبایی به اسم مرجان کلی مکافات کشید تا با سه بچه از شوهر معتاد و کتکزنش طلاق گرفت. زنی 35 ساله بود افسرده و دل شکسته. این وسط هم گرگهایی به اسم کمک به بیوهزن میومدن تو زندگیش و میخواستن ازش سوءاستفاده کنن . نهایتا وقتی میخواستم بگن ما حسننیت داریم، بهش صیغهی یواشکی و دور از چشم زنشون رو پیشنهاد میدادن!
یکی از دوستان مرجان که نگرانش بود براش درست کرد و بردش کانادا. در اونجا مردی 34 ساله که تابهحال ازدواج نکرده بود، عاشقش شد و باهاش ازدواج کرد. عکس های مرجان رو بعد از طلاقش و همچنین بعد از ازدواجش دیدم. ا نگار 10 سال جوون شده بود. مرد سه بچهی مرجان رو به بهترین مدرسه گذاشت و به بهترین نحو بزرگشون کرد. و اونا حالا یکی از خوشبختترین زوجهان.
د- دعوت شدیم به خونهی یکی از فامیلهای سیبا. زن و شوهری مسن که هر چهار بچهشون ازدواج کردن و رفتن پی زندگیشون. چهار بچهای که تو مهمونیا میبینم دور بابا مامانشون میگردن.
شوخی و خنده از لب این زن و شوهر دور نمیشه. سراسر دیوارهای خونهشون پره از عکسهای عروسی چهار بچهشون و همینطور نوههاشون.
وقتی از خونهشون اومدیم بیرون. سیبا گفت میدونی از چهاربچهی دایی جان(به آقاهه میگفت داییجان ولی داییش نیست) دوتاش مال خودشه و دوتاش از شوهر اول زنهشه؟
داییجان وقتی خواسته زن بگیره همه مخالفت کردن با این خانم. گفتن تو پسری(!) و این خانم بیوهست. تازه دوبچههم داره. اما داییجان گفت الا و بالله همین! هر دو بچه رو تو بغل خودش بزرگ کرد و هیچ فرقی با دوبچهی بعدی نگذاشت. اینا یکی از خوشبختترین زوجهای فامیلمون هستن!
7- دفعهی پیش یادم رفت بگم که سیبا به دوچرخهم میگه عباس!
هروقت میخوام برم دوچرخهسواری سبیلهای نداشتهشوتاب میده و میگه: برو... اما، با عباس میری با عباس هم برمیگردی. توی راه با هیچکی دیگه حرف نمیزنی ها...!
8- وبلاگهای گروهی زیادی تو وبلاگستان راه افتاده.
اما اونی پابرجا مونده که برای هدف تخریبی دست نشده!
اولین وبلاگ گروهی که دیدم آبکش بود. اولش با بعضی دوستانشون شوخی میکردن اما از وقتی شروع کرد به تخریب بچههای دگراندیش، راه قهقرا طی کرد تا اینکه از بین رفت.
وبلاگ گروهی دیگهای درست شد. اولش خوب پیش میرفت. اما بعد از مدتی اونایی که لینک میدن شروع کردن به لینک دادن و کمپلیمان به همدیگه. و یواش یواش بزرگ کردن کسی و خراب کردن کسی دیگه... یکی رو اینقدر بزرگ میکردن و هر چرت و پرتی مینوشت بهش لینک میدادن و بقیه رو ندیده می گرفته. حتی تصمیم به بایکوت دسته جمعی یکی از بلاگرها گرفتن. خوشبختانه این یکی هم از صفحهی وبلاگستان محو شد...
یه وبلاگ گروهی درست شد که هر کی مثلا علیه حسیندرخشان مینوشت بهش لینک میدادن. هر کی چاپلوسیشون رو میکرد گندهش میکردن. و هر کی بهشون انتقاد میکرد پدرشو در میاوردن. اعضاش مرتب از همدیگه تشکر می کردن. بعضیا که همهش به نوشتهی خودشون لینک میدادن... شد محل خودنمایی و خود عرضهکردن یه عده!
اینا همه از بین رفتن... چون باعث جدایی میشدن. باندبازی می کردن. وبلاگستان رو دچار آشفتگی میکردن.
اما وبلاگهای گروهی که هدفشون واقعا ارتقاء دانش و فرهنگ بچههاست.. مثل هفتان...
وبلاگهای گروهی که تبلیغی برای خودشون نمیکنن و اهل کینهورزی و خراب کردن کسی و بزرگکردن الکی یکی دیگه نیستن میمونن...
صبحانه هم خوبه...
امیدوارم برای وبلاگهای گروهی جدید درس عبرت بشه. شاید برای همینه من میترسم عضو یکی از این گروهها بشم. میترسم تو لینک دادن نادانسته نظرشخصیمو اعمال کنم... لینک دادن تو وبلاگهای گروهی در واقع یه نوع قضاوته!
9- علی افشاری هم از ایران رفت...
اینطور که شنیدم باطبی هم بهزودی میره. البته اینا بدشون نمیاد و راه رو باز گذاشتن.. اینطور که متوجه شدن هر کی پاشو بذاره اونور کمخطرتر میشه. شایدم بیخطر!
10- کارگران کورههای آجرپزی پاکدشت...
11- از کرامات شیخ جدید ما احمدک:
اگه دوسه نفرو اعدام کنیم وضع بورس خوب میشه!
هنوز این جمله از دهنش در نیومده بود که بورس زمین خورد..چه زمینخوردنی! از برکتش شدیم ضرردهترین بورس دنیا!
بابا این دهنش انگار زیپ میپ نداره. همینطور در و گوهره که ازش میریزه بیرون...
یه روز یه کشورو از رو نقشه حذف میکنه یه روز.... نمیشه یکی این بچه رو ساکت کنه؟!
12- این عکس رئیسجمهورَک محبوبمونه قبل از ریدمان سیاسیش.
به نظر شما داره به چیمیخنده؟؟ به دستهگلایی که آب داده؟
13- اون (یا اونایی) که به اسمهای مختلف بهجای بچهها نظرهای تفرقهانداز مینویسه خودشو بیخودی خسته نکنه که دیگه حناش رنگی نداره!
نظرها
یکشنبه، آبان ۰۸، ۱۳۸۴
مجبور نیستی الکی انتقاد کنی!
1- مرگ من سفری نیست
هجرتیست
از سرزمینی که دوست نمیداشتم
به خاطر نامردمانش...
خود آیا از چه هنگام اینچنین
آیین مردمی
از دست
بنهادهاید؟...
(شاملو)
2- کامنت انتقادی نوشتن خیلی سختتر از کامنت تعریفی نوشتنه!
آدم وقتی از یه چیزی تعریف میکنه زیاد انرژی مصرف نمیکنه ولی موقع انتقاد باید کلی فسفر بسوزونه و مدرک جور کنه و دلیل بیاره.
ولی انگار تو وبلاگستان برعکسش مد شده.
خیلی به راحتی و بدون اینکه بشینن کاملا نوشتهرو بخونن میان و یه توهینی میکنن و انگی میچسبونن و میرن!
مثلا در مطلب قبلی من اینجور برداشت کردن که من طرفدار رژیم اسرائیلم:)))) چه کشفی!
بابا جان کجای نوشتهی من این معنی رو میداد؟ من با هیچ دولت دیکتاتوری که به زور اسلحه مردمو ساکت میکنه موافق نیستم.
از اونطرف هم منی که زیتونی بیش نیستم کجا این حق رو دارم که بگم اسرائیل باید از صفحهی روزگار محو بشه؟!
من میگم ما تو کشور خودمون کلی مشکل داریم و رژیممون زیاد فرقی با اسرائیل نداره. همون سرکوبها و دیکتاتوریها... چرا بریم انرژیمونو جایی دیگه هدر بدیم؟
یکی اینجور برداشت کرده که من دینهای دیگهرو برتر از اسلام میدونم.
نه عزیزِ من تمام دینها مثل همن . اما دینی که حاکم میشه همیشه دوست داره زور بگه! چه در ایران و عربستان باشه و چه در اسرائیل ... دین مسیحی و کلیمی و مسلمون و زرتشتی در ظاهر یه چیزی رو میگن. من به مردم طرفدار تموم مذاهب و عقاید احترام میذارم. کمونیست و بودایی و.... هم همینطور. هر کسی باید آزاد باشه به عقایدش عمل کنه.
اما وقتی دین اومد تو سیاست و رفت تو حاکمیت دیگه هیچ نکتهی مثبتی نداره. اونموقع میخواد هر کاری که به نفع حکامه اجباری و هر کاری به نفع مردمه حروم اعلام کنه... دین سیاسی میشه یه چیز تحریف شده....
البته غایت آرزوی من اینه که دین و روش همهی مردم یکی بشه. و اون چیزی نیست جز عدالتخواهی و آزادیخواهی و... به معنی مطلق!
بعد هم به راحتی میایید میگید فلان مطلبت معلومه که دروغ بوده... اینو بیشتر برای شماره 3 م گفتن..
جالبه بدونین این شماره رو دقیقا عین واقعیت نوشتم. بقیه هم واقعیت هستن اما ممکنه بعضی چیزا رو عوض کنم. اما این کاملا درست بود. حتی ترسیدم خانمه لو بره و اومدم اسم پارک رو عوض کردم ! حتی من شماره تلفن اون خانم رو هم دارم. دلم میخواست بهش کمک کنم اینهمه حرص نخوره و گفتم شاید بتونم کسی رو پیدا کنم مرتب بهش سر بزنه...
تو این مدت خیلی حرفا باهم زدیم. حتی بهش گفتم چرا نمیره اسرائیل. نمیدنید چقدر از اسرائیل بد گفت و ....
خواهش میکنم اینقدر زود قضاوت نکنید. گاهی از کامنتهای اینجوری خندهم میگیره!
یکی میخواد مچمو بگیره. آقا جان من تو زندگی واقعیم خدای اشتباههای خندهدارم... یه بار نوشتم که یکی بهم گفت: الههی سوتی:) گاهی سوتیهامو مینویسم تا دلتون خنک شه:)
برادری ارزشی برام کامنت گذاشته که اول برو مطالعه کن بعد بیا بنویس...
من تو این وبلاگ خورده ریزههای سفرهی ذهنمو میتکونم. ورقههای ریسرچمو میدم به استادام و اینجا جاشون نیست.( مدتهاست که میخوام بنویسم که مدتیه که یه رشته دیگهرو شروع کردم به خوندن.. همه میگفتن برو فوق لیسانس رشتهی خودتو بگیر. اما من دوست داشتم یه رشته دیگهرو شروع کنم. سخته! اما کیف میده)
انگار باید هی تذکر بدم که وبلاگمو در ردهی وبلاگهای شخصی به ثبت رسوندم نه علمی و تخصصی... برای علمی، فرهنگی، تخصصیها احترام زیادی قائلم. اما من اونجور وقت ندارم رو مطالبم وقت بگذارم و همینطور خام از تولید به مصرف اینجا می پراکنمشون:)
3- آذر عزیز نوشته:
چرا گنجی را رها کردند مردم . چون نمرد ؟ چون عادت کرده ايم به قهرمان مرده ؟ چون پاداش آنکه دفاع ميکند از حقانيت ما بايد برعکس قاعده باشد؟ فيلم پرواز بر فراز اشيانه فاخته دست از سر ذهنم بر نميدارد . دارند چه ميکنند با گنجی در اوين ؟ شوک الکتريکی ؟ شکنجه های وحشيانه ؟ شستشوی مغزی ؟
اااای ادم ها که چشم را بسته . گوشها را گرفته و دهان را بسته ايد ....يک نفر دارد بجای همه شما واقعا شکنجه ميشود .
زيتون جان ....خدای را ... کمکی ... فريادی ... چيزی
نمیدونم از دستمون چی برمیاد؟ نامهی همسر گنجی رو که میخونم آه از نهادم بلند میشه...
4- راهنمای مبارزه با سانسور در ایران
کمیسیون آنتی فیلتر کانون وبلاگ نویسان ایران(پنلاگ) اقدام به نشر راهنمایی جهت آموزش روش های دورزدن سیستم فیلترینگ ایران کرده است.
متن این راهنما را در این آدرس می توانید مطالعه کنید.
این راهنما به سه بخش تقسیم شده بخش اول آن مربوط می شود به کاربران داخل ایران و روش عبور از فیلتر.
دو بخش دیگر آن برای آن دسته از ایرانیان خارج از کشور نوشته شده که علاقمند به کمک در این راه میباشند.
بخش اول: یکی ازروشهای دورزدن سیستم فیلتر ایران
بخش دوم: سیستم سانسور اینترنت ایران را میتوان بی اثر کرد
بخش سوم: تبدیل کامپیوتر خانگی به سرور و فیلترشکن با چند کلیک!
5- نشستن برای آزادی
وقتی تو قسمت زنونهی اتوبوس جا نیست و من در جلوی چشم حیران بعضی حزباللهیها میرم میشینم رو صندلیهای آقایون فکر نمیکردم این خودش یه نوع مبارزهست:)
تا اینکه در وبلاگ مادر زمین خوندم که:
جنبش مدرن حقوق شهروندی در آمريکا، پنجاه سال پيش (1955) با قانون شکنی يک زن 42 ساله سياهپوست آغاز شد: او از صندلی اتوبوس بلند نشد تا جايش را به يک مرد سفيد پوست سرپا ايستاده بدهد. و با اين «نشستن» و سر پيچی از قانون، تاريخ آمريکا را دگرگون کرد! Rosa Parks مادر جنبش حقوق مدنی ديروز در سن 92 سالگی در گذشت
ماجرای دستگیری رزا پارکس و بعد اعتصابات سیاهپوستها و منجر شدنش به لغو جدایی نژادی در اتوبوسها رو در وبلاگ خودش بخونید.
6- هر قسمت از این کامنت ولگرد عزیز خوندنی و جالبه. نمیدونم ازش چهجوری تشکر کنم که ما رو در ماجراهاش(دیدهها و شنیدههاش) شریک میکنه!
7- این فیلمهای افطارانه ( تو بخوان آبگوشتی) داره آخراش خیلی جالبانگیز میشه:)
هر چی به عید فطر نزدیکتر میشیم همهچی داره به خوبی و خوشی تموم میشه و احتمالا به دوسهتا عروسی و آشتی و... افتادیم.
عروس معصومه و عباس... اعظم و منصوری... بیبی( پیرزن شیطون فیلم متهم گریخت) و شازده... عروسی حبیب و مهتاب.... شیرینجون و آقای قندی... از اون طرف آشتی آققندی با بچههای سابقا ناخلفش... آشتی قهرمان داستان او یک فرشته بود(بهزاد) با زنش رعنا...و...
هر وقت تو تلویزیون تصویر فرشته رو نشون میدادن نور تند قرمزی رو کلهش میافتاد و اون نور قرمز رو تو کلهی آقای سرابی( وکیل شیطان...همون آلپاچینوی خودمون) میدیدیم...
هروقت هم بهزاد به فرشته عشق میورزید همون نورو به صورت ضابلویی( ضابلو= به صورت ضایعی تابلو بودن) بهش میتابوندن.
پس میفهمیم که فرشته همون شیطانه که مرتب بهزادو گول میزنه. وگرنه آقایون ایرانی ماشالله از برگ گل پاکترن. آخونده هم نمایندهی خداست. فرشته هر وقت آخوند یا تسبیحی میبینه دچار رعشه میشه... خلاصه که این فیلم همون ورژن ایرانی وکیل شیطانه:) مرتضی ضرابی آلپاچینوشونه! فرشته هم طفلی تو مملکت اسلامی نمیتونه عریان بشه و ما نمیفهمیم با این روسری و لباسای اسلامی چطوری دل بهزاد رو برده:)
8- وبلاگ زنانهها: نمایش "مصدق" در استکهلم .
9- دیشب بعد از مدتها هوس کردم نصفشب برم دوچرخهسواری...
سیبا گفت: منم بیام؟
گفتم آخه یه دوچرخه داریم. خیلی دوست دارم به یاد قدیما تنها برم ولگردی...
به شوخی گفت: آخه اینوقت شب غیرتم اجازه نمیده...(همیشه تو شوخی یهکمی هم جدی هست)
گفتم: خودم اجازهشو میگیرم.( منظورم این بود که خودم از غیرتت اجازه میگیرم)
این منطق کویندهم باعث شد دیگه هیچی نگه.
ولی... وای... یه مدت بود تو این شیبهای تند دوچرخهسواری نکرده بودم٬ مگه تو سربالاییها میکشیدم؟! ولی اگه زود بر میگشتم خونه برام افت داشت.خوب شد نیومد و این خفت رو ندید:) البته شاید هم اگه میومد هلم میداد:)) خلاصه که بعد از یه ساعت٬ انگار صدتا نشیمنگز گزیدهباشنم یهوری برگشتم خونه:)
این شراگیم دیوانه چطوری تا ولنجک و کرج و اصفهان و دوغوزآباد میره؟! حسودیم شد....
۱۰- اِهِکی!!! آقای دکتر پُز میده page Rankاش شده ۵.... عماد جان ح نوشته مال من شده ۶ :) با اینکه آخرش نفهمیدم این پیج رنک چیه٬ ولی دلت بسوزه دکی جان!:P
۱۱- دوتا مطلب دیگه داشتم چون هر دو طولانیان میذارم برای بعدا... از شدت خمیاره از چشام داره اشک میاد..
اینو برای یادآوری نوشتم. یکیش در مورد مشکل ازدواج دوم خانوما در ایرانه و سه داستان واقعی در این مورد...
your comments
هجرتیست
از سرزمینی که دوست نمیداشتم
به خاطر نامردمانش...
خود آیا از چه هنگام اینچنین
آیین مردمی
از دست
بنهادهاید؟...
(شاملو)
2- کامنت انتقادی نوشتن خیلی سختتر از کامنت تعریفی نوشتنه!
آدم وقتی از یه چیزی تعریف میکنه زیاد انرژی مصرف نمیکنه ولی موقع انتقاد باید کلی فسفر بسوزونه و مدرک جور کنه و دلیل بیاره.
ولی انگار تو وبلاگستان برعکسش مد شده.
خیلی به راحتی و بدون اینکه بشینن کاملا نوشتهرو بخونن میان و یه توهینی میکنن و انگی میچسبونن و میرن!
مثلا در مطلب قبلی من اینجور برداشت کردن که من طرفدار رژیم اسرائیلم:)))) چه کشفی!
بابا جان کجای نوشتهی من این معنی رو میداد؟ من با هیچ دولت دیکتاتوری که به زور اسلحه مردمو ساکت میکنه موافق نیستم.
از اونطرف هم منی که زیتونی بیش نیستم کجا این حق رو دارم که بگم اسرائیل باید از صفحهی روزگار محو بشه؟!
من میگم ما تو کشور خودمون کلی مشکل داریم و رژیممون زیاد فرقی با اسرائیل نداره. همون سرکوبها و دیکتاتوریها... چرا بریم انرژیمونو جایی دیگه هدر بدیم؟
یکی اینجور برداشت کرده که من دینهای دیگهرو برتر از اسلام میدونم.
نه عزیزِ من تمام دینها مثل همن . اما دینی که حاکم میشه همیشه دوست داره زور بگه! چه در ایران و عربستان باشه و چه در اسرائیل ... دین مسیحی و کلیمی و مسلمون و زرتشتی در ظاهر یه چیزی رو میگن. من به مردم طرفدار تموم مذاهب و عقاید احترام میذارم. کمونیست و بودایی و.... هم همینطور. هر کسی باید آزاد باشه به عقایدش عمل کنه.
اما وقتی دین اومد تو سیاست و رفت تو حاکمیت دیگه هیچ نکتهی مثبتی نداره. اونموقع میخواد هر کاری که به نفع حکامه اجباری و هر کاری به نفع مردمه حروم اعلام کنه... دین سیاسی میشه یه چیز تحریف شده....
البته غایت آرزوی من اینه که دین و روش همهی مردم یکی بشه. و اون چیزی نیست جز عدالتخواهی و آزادیخواهی و... به معنی مطلق!
بعد هم به راحتی میایید میگید فلان مطلبت معلومه که دروغ بوده... اینو بیشتر برای شماره 3 م گفتن..
جالبه بدونین این شماره رو دقیقا عین واقعیت نوشتم. بقیه هم واقعیت هستن اما ممکنه بعضی چیزا رو عوض کنم. اما این کاملا درست بود. حتی ترسیدم خانمه لو بره و اومدم اسم پارک رو عوض کردم ! حتی من شماره تلفن اون خانم رو هم دارم. دلم میخواست بهش کمک کنم اینهمه حرص نخوره و گفتم شاید بتونم کسی رو پیدا کنم مرتب بهش سر بزنه...
تو این مدت خیلی حرفا باهم زدیم. حتی بهش گفتم چرا نمیره اسرائیل. نمیدنید چقدر از اسرائیل بد گفت و ....
خواهش میکنم اینقدر زود قضاوت نکنید. گاهی از کامنتهای اینجوری خندهم میگیره!
یکی میخواد مچمو بگیره. آقا جان من تو زندگی واقعیم خدای اشتباههای خندهدارم... یه بار نوشتم که یکی بهم گفت: الههی سوتی:) گاهی سوتیهامو مینویسم تا دلتون خنک شه:)
برادری ارزشی برام کامنت گذاشته که اول برو مطالعه کن بعد بیا بنویس...
من تو این وبلاگ خورده ریزههای سفرهی ذهنمو میتکونم. ورقههای ریسرچمو میدم به استادام و اینجا جاشون نیست.( مدتهاست که میخوام بنویسم که مدتیه که یه رشته دیگهرو شروع کردم به خوندن.. همه میگفتن برو فوق لیسانس رشتهی خودتو بگیر. اما من دوست داشتم یه رشته دیگهرو شروع کنم. سخته! اما کیف میده)
انگار باید هی تذکر بدم که وبلاگمو در ردهی وبلاگهای شخصی به ثبت رسوندم نه علمی و تخصصی... برای علمی، فرهنگی، تخصصیها احترام زیادی قائلم. اما من اونجور وقت ندارم رو مطالبم وقت بگذارم و همینطور خام از تولید به مصرف اینجا می پراکنمشون:)
3- آذر عزیز نوشته:
چرا گنجی را رها کردند مردم . چون نمرد ؟ چون عادت کرده ايم به قهرمان مرده ؟ چون پاداش آنکه دفاع ميکند از حقانيت ما بايد برعکس قاعده باشد؟ فيلم پرواز بر فراز اشيانه فاخته دست از سر ذهنم بر نميدارد . دارند چه ميکنند با گنجی در اوين ؟ شوک الکتريکی ؟ شکنجه های وحشيانه ؟ شستشوی مغزی ؟
اااای ادم ها که چشم را بسته . گوشها را گرفته و دهان را بسته ايد ....يک نفر دارد بجای همه شما واقعا شکنجه ميشود .
زيتون جان ....خدای را ... کمکی ... فريادی ... چيزی
نمیدونم از دستمون چی برمیاد؟ نامهی همسر گنجی رو که میخونم آه از نهادم بلند میشه...
4- راهنمای مبارزه با سانسور در ایران
کمیسیون آنتی فیلتر کانون وبلاگ نویسان ایران(پنلاگ) اقدام به نشر راهنمایی جهت آموزش روش های دورزدن سیستم فیلترینگ ایران کرده است.
متن این راهنما را در این آدرس می توانید مطالعه کنید.
این راهنما به سه بخش تقسیم شده بخش اول آن مربوط می شود به کاربران داخل ایران و روش عبور از فیلتر.
دو بخش دیگر آن برای آن دسته از ایرانیان خارج از کشور نوشته شده که علاقمند به کمک در این راه میباشند.
بخش اول: یکی ازروشهای دورزدن سیستم فیلتر ایران
بخش دوم: سیستم سانسور اینترنت ایران را میتوان بی اثر کرد
بخش سوم: تبدیل کامپیوتر خانگی به سرور و فیلترشکن با چند کلیک!
5- نشستن برای آزادی
وقتی تو قسمت زنونهی اتوبوس جا نیست و من در جلوی چشم حیران بعضی حزباللهیها میرم میشینم رو صندلیهای آقایون فکر نمیکردم این خودش یه نوع مبارزهست:)
تا اینکه در وبلاگ مادر زمین خوندم که:
جنبش مدرن حقوق شهروندی در آمريکا، پنجاه سال پيش (1955) با قانون شکنی يک زن 42 ساله سياهپوست آغاز شد: او از صندلی اتوبوس بلند نشد تا جايش را به يک مرد سفيد پوست سرپا ايستاده بدهد. و با اين «نشستن» و سر پيچی از قانون، تاريخ آمريکا را دگرگون کرد! Rosa Parks مادر جنبش حقوق مدنی ديروز در سن 92 سالگی در گذشت
ماجرای دستگیری رزا پارکس و بعد اعتصابات سیاهپوستها و منجر شدنش به لغو جدایی نژادی در اتوبوسها رو در وبلاگ خودش بخونید.
6- هر قسمت از این کامنت ولگرد عزیز خوندنی و جالبه. نمیدونم ازش چهجوری تشکر کنم که ما رو در ماجراهاش(دیدهها و شنیدههاش) شریک میکنه!
7- این فیلمهای افطارانه ( تو بخوان آبگوشتی) داره آخراش خیلی جالبانگیز میشه:)
هر چی به عید فطر نزدیکتر میشیم همهچی داره به خوبی و خوشی تموم میشه و احتمالا به دوسهتا عروسی و آشتی و... افتادیم.
عروس معصومه و عباس... اعظم و منصوری... بیبی( پیرزن شیطون فیلم متهم گریخت) و شازده... عروسی حبیب و مهتاب.... شیرینجون و آقای قندی... از اون طرف آشتی آققندی با بچههای سابقا ناخلفش... آشتی قهرمان داستان او یک فرشته بود(بهزاد) با زنش رعنا...و...
هر وقت تو تلویزیون تصویر فرشته رو نشون میدادن نور تند قرمزی رو کلهش میافتاد و اون نور قرمز رو تو کلهی آقای سرابی( وکیل شیطان...همون آلپاچینوی خودمون) میدیدیم...
هروقت هم بهزاد به فرشته عشق میورزید همون نورو به صورت ضابلویی( ضابلو= به صورت ضایعی تابلو بودن) بهش میتابوندن.
پس میفهمیم که فرشته همون شیطانه که مرتب بهزادو گول میزنه. وگرنه آقایون ایرانی ماشالله از برگ گل پاکترن. آخونده هم نمایندهی خداست. فرشته هر وقت آخوند یا تسبیحی میبینه دچار رعشه میشه... خلاصه که این فیلم همون ورژن ایرانی وکیل شیطانه:) مرتضی ضرابی آلپاچینوشونه! فرشته هم طفلی تو مملکت اسلامی نمیتونه عریان بشه و ما نمیفهمیم با این روسری و لباسای اسلامی چطوری دل بهزاد رو برده:)
8- وبلاگ زنانهها: نمایش "مصدق" در استکهلم .
9- دیشب بعد از مدتها هوس کردم نصفشب برم دوچرخهسواری...
سیبا گفت: منم بیام؟
گفتم آخه یه دوچرخه داریم. خیلی دوست دارم به یاد قدیما تنها برم ولگردی...
به شوخی گفت: آخه اینوقت شب غیرتم اجازه نمیده...(همیشه تو شوخی یهکمی هم جدی هست)
گفتم: خودم اجازهشو میگیرم.( منظورم این بود که خودم از غیرتت اجازه میگیرم)
این منطق کویندهم باعث شد دیگه هیچی نگه.
ولی... وای... یه مدت بود تو این شیبهای تند دوچرخهسواری نکرده بودم٬ مگه تو سربالاییها میکشیدم؟! ولی اگه زود بر میگشتم خونه برام افت داشت.خوب شد نیومد و این خفت رو ندید:) البته شاید هم اگه میومد هلم میداد:)) خلاصه که بعد از یه ساعت٬ انگار صدتا نشیمنگز گزیدهباشنم یهوری برگشتم خونه:)
این شراگیم دیوانه چطوری تا ولنجک و کرج و اصفهان و دوغوزآباد میره؟! حسودیم شد....
۱۰- اِهِکی!!! آقای دکتر پُز میده page Rankاش شده ۵.... عماد جان ح نوشته مال من شده ۶ :) با اینکه آخرش نفهمیدم این پیج رنک چیه٬ ولی دلت بسوزه دکی جان!:P
۱۱- دوتا مطلب دیگه داشتم چون هر دو طولانیان میذارم برای بعدا... از شدت خمیاره از چشام داره اشک میاد..
اینو برای یادآوری نوشتم. یکیش در مورد مشکل ازدواج دوم خانوما در ایرانه و سه داستان واقعی در این مورد...
your comments
پنجشنبه، آبان ۰۵، ۱۳۸۴
روز قدس...
1- در مرز نگاه من
از هر سو
دیوارها
بلند
دیوارها
چون نومیدی
بلندست...
(شاملو)
2- شبای ضربت خوردن و قتل تموم شد افتادیم گیر "روز قدس"!(آخرین جمعهی ماهرمضون راهپیماییه.برای آزادی فلسطین)
صبحتا شب دارن صحنههای حملهی اسرائیلیها رو به فلسطینیها نشون میدن.
انگار ما تو مملکت خودمون صلح و صفا و عدالت برقراره و هیچ بگیر و ببندی نیست. انگار هیچ حقی خورده نمیشه. انگار ما در آزادی کاملیم و باید فلسطین رو هم مثل خودمون آزاد کنیم.
واقعا اینا فکر میکنن فلسطینیها غایت آرزوشون اینه که کشورشون بشه ورژن دوم جمهوری اسلامی ایران؟!
خجالت نمیکشن. همون زن فلسطینی که با آستین کوتاه و موهای ژولیده داره برای زخمی شدن پسرش گریه میکنه که اگه تو ایران بود یه توسری هم میخورد برای اینکه بیحجابه!! حق نداشتن آبی تو گلوش بریزن چون ماه رمضونه! حق نداشت حرف از آزادی بزنه! چون آزادی در ایران قدغنه.
چه زنهایی در ایران پسرشون زندانی سیاسیه و مجبورن با چادر برن ملاقات. تازه هزار دریوری هم از زندانبانا میشنون.
برای من عجیبه که خیلی از اونایی که با این حکومت ضدن تحت تأثیر قرار گرفتن و میخوان برن راهپیمایی. برای آزادی قدس...
چرا هیچکدومتون جرأت ندارید برای آزادی ایران خودمون تظاهرات کنید؟
3- رو یکی از نیمکتهای پارک ساعی با خانمی حدود 75 سال آشنا شدم. از لباس پوشیدنش احساس کردم نباید مسلمون باشه. بخصوص که بعد از چند دقیقه روسریش از سرش سر خورد و هیج کاری برای پوشوندن موهای قشنگ سفیدو صاف و کوتاهش نکرد.
دلش خیلی پر بود و مرتب به اینا و بخصوص آخوندها فحش میداد. پرسیدم اقلیت مذهبیهستید؟ گفت: کلیمیام و تا وقتی اینا نیومده بودن زندگی خوبی داشتیم.
بعد تعریف کرد همهی فامیلا و بچههاش به خاطر اذیتهایی که از طرف این حکومت میشدن. رفتن آمریکا. اونجور که فهمیدم تنهای تنها بود.
از دست حکومت خیلی عصبانی و ناراضی بود..
بلندبلند داد میزد و... به آخوندها فحش میداد و... یواش یواش به اسلام هم فحش میداد. میگفت قرآن از روی تورات نوشتهشده... برو تورات و بعد قرآن رو بخون. ببین عین همهن!
میگفت در غار حرا یک کلیمی به حضرت محمد سواد یاد داده و همه چیزو از کلیمیها یاد گرفته. از قبله و ختنه کردن و وضو گرفتن و... همهش تقلیده.
خواستم بگم تورات هم همهش قصهست... قصه از جاهای مختلف... ولی نگفتم! یعنی گوش نمیداد.
من همهش میترسیدم بسیجمسیجی سر برسه و این زنو بزنه لتو پار کنه. حدس میزدم با این حرفایی که میزنه هیچ مسلمونی باهاش دوست نمیشه. بهش گفتم حاج خانم(حواسم نبود گفتم حاج خانم و چشمتون روز بد نبینه چه برخوردی باهام کرد!) ببخشید خانوم! چرا شما نمیرید خارج پیش بچهها یا بستگانتون؟ تا اینقدر ناراحت نباشید. میترسم این بحثها کاری دستتون بده.
با عصبانیت بهم جواب داد:
کجا برم؟ اینجا وطنمه! 2500 ساله اجدادم اینجان. کجا برم؟ هزار نسلم همه طبیب و حکیم این مملکت بودن.
این آخوندها هستن که باید برن! اینان که به زور اومدن و خودشونو تحمیل کردن ....خون مردمو تو شیشهکردن. اینجا آب و خاکمه! تا هزار نسلمون اینجا به دنیا اومدن... اگه خونمو بریزن ازشون ترسی ندارم. من دوست دارم وقتی میمیرم همینجا خاکم کنن...
دوستی که باهاش قرار داشتم اومد و مجبور شدم با اون زن خداحافظی کنم. خیلی دلم سوخت...
نه فقط برای او که برای همهمون... فقط فرقش اینه که ماها عادت کردیم و او هنوز نه...
4- برای شیرین شدن کاممون بریم سروقت یکی از کامنتهای شیرین ولگرد نازنین:
سیبا جان
اوليويا شوخی تو با رييسات برای ولگرد تعريف کرد و کلی خنديدم. چون يک خنده به سيبا بدهکار شدم
چند تا از شوخی های همزادم را با بقال پاکستان سر جادهای که به خانه مان ميرود وهروز انجا در تراکام را بنزين ميزنيم برايت ميگويم.
اولیویا ميداند جایی که ولگرد زندگی ميکند به موازی سوپر مارکت های غول آسا تعداد بيشماری بقالی های سردستی در تمام شهرها وجود دارد که به انها *کانوی نيت استور*ميگويند که البته اين بقالیها زنجيرهای نيستند.. بهر صورت صاحبان اکثراين بقالی ها خارجیها هستند. مخصوصا پاکستانیها و هندیها و عربها که .و گاهی هم ايرانیها که اکثر انها مسلمان هستن.
آنهم از نوع دو آتيشه اش.. البته بيشتر ايرانيها فکر ميکنند کلاسشان بالاتر است مثل چينیها رستوران دارند.
توی اين بقالیها که معمولا پمپ بنزين هم دارند از شير مرغ گرفته تا جان آدميزاد را ميتوانيد پيداکنيد
از ادامس و شکلات شيير و نون وقرص سر درد تا شراب و ابجو مجلات سوپر سکسی کاندوم و بليط های بخت ازامايی {لاتو}خلاصه همه نوع اجناس منکرات..
بروخته میشود اول یک چیز بگویم
تو که ميداني ولگرد اصلا اهل شوخی نيست و لی اين همزاد من دوست دارد گاهی سر به سر ادمها بگذارد معمولا دريکی از اين کانوينيت استور ها که صاحب اش پاکستانی است ما ماشينمان را بنزين ميزنیم
ديروز باهم رفتيم آن *کانوی نيت استور* که بنزين بزنيم ايشان هم با من امد.
ناگفته نماند اين همزاد ولگرد هر گزلحطه ای مرا تنها نميگذارد هرجا ولگرد ميرود با اوست حتی توی رختخوابش
بهر صورت رفتيم تو مغاره تصادفا صاحب اصلی بقالی نبود شاگردش بود که او هم پاکستانی است نگاهی به ما انداخت
از همزاد من به انگليسی پرسيد :
ور آر يو فرام ؟
همزادگفت: ايرانين
پرسيد: آر يو مازلم ؟
همزاد گفت : يس
در جواب گفت : الحمدالله الحمدالله
بفيه اش را فارسی ميگويم
گفت: شما روزه هستيد؟
همزاد گفت : نه .
بقال گفت :چرا؟
همزاد :چون قصد اقامت نکرده ام
بفال گفت: در امريکا مسافر هستيد ؟
همزاد گفت: نه مسافر دنيا هستم قصد اقامت هم در دنیا ندارم . بنابر اين روزه بر من واجب نيست.بقال نفهميد همزاد دارد شوخی ميکنديا مسخره اش ميکند..
با کمی عصبانيت گفت:
کا مان ..کامان..
نمار که ميخوانيد؟
همزادگفت: نه
بقال: شما گفنيد مسلمان هستيد ..
همزاد گفت: بله مسلمان هستم
ولی نميتوانم در امريکا نماز بخوانم چون زمين های امريکا غصبی هستند و از سرخ پوست ها اين زمين ها به زور گرفته اند انها راضی نيستند نماز هم ندارد..
بقال در حاليکه بنطر عصبانی ميامد خنده اش هم گرفته بود
همزاد ادامه داد ..
از طرفی اگر به کانادا يا مکزيک هم بروم نميتوانم نماز بخوانم جون شما ميدانيد زمين کروی است اگر رو به مکه نماز بخوانم نمازم مستفيم به به فضا ميرود.. و به دست خدا نمیرسد .
بقال پاکستانی گفت:
يو آر جاست کريزی ..کريزی
همزاد پرسيد :
شما مسلمان هستيد ؟
بقال گقت : *يس ای ام مازلم *الحمدالله..
همزاد گفت:
پس چرا شما الکل و مجله سکسی بليط لاتو {بخت ازامائی} می فروشيد مگر فروش اينها در اسلام حرام نيست ؟
بقال گفت: بله ولی ما به مسلمان ها نميفروشيم... با امدن يک مشتری ديگر
همزاد گفت: عجله داريم رفت اخر مغازه يک *۶ پک *ابجو ازيخچال برداشت امدجلو پيشخوان
و به بقا ل گفت : لطفا ۲ تا هم بليط لاتو {بخت ازمائی} بدين
کارت پلاستيکی اش را به دست بقال داد .. که حساب کند
? و به بقال گفت *مای برا.در* چرا اين منکرات را به من فروختيد ؟ مگر من به شما نگفتم که من مسلمان هستم...
بقال در جواب همزاد گفت :
يو آر اين فيدل!۱
5- علاء محسنی عزیز در نظرخواهی اون یکی وبلاگم نوشته:
زیتون عزیزم، چه خوب که بعد از مدت ها تونستم دوباره به وبلاگت بیام و مطالبت زیتونیت رو بخونم و کمی توی این فضای دود و سیمان سبز بشم و از فتوسنتز مطالبت انرژی ای بگیرم ..
(این قسمت کامنت رو فقط برای خوشاومدِخودم کپی کردم:) ) و اما قسمت اصلی کامنت:
چن وقتیه که تو سایت پندار یه کار جدید شروع کردیم، گزارش شنیداری از تئاتر... یه جور رادیو اینترنتی شاید بشه بهش گفت... و اتفاقن این که این هفته گزارش من راجع به خانم اسکوییه که اولین استاد تئاتر من هم بوده و کلاً شخصیت منحصر به فردیه و ... اگه دوست داشتی بیا و بشنو
برویم و بشنویم که چه قشنگ گفته... خوشبختنانه مشکل صدای کامییوترم حل شده و دلم نمیسوزه که شما بشنوید و من نه!
6- مجلهی اینترنتی گذرگاه شماره 48 منتشر شد.
با مطالبی از محمود صفریان، امیرهوشنگ، زیتون(اهم، منم ها...)، محمدرضا پوریان، رویا صدر، ایرج هراتی، عباس مؤذن، عباس صحرایی، ویدا فرهودی، محمود کویر، نوشآفرین، پریسا و....
7- این مطلبی که گذرگاهیها افتخار دادن و تو مجلهشون گذاشتن ، یعنی آداب روزهداری، منو به یاد چندروز پیش انداخت.
من این مطلبو مثل بقیهی نوشتههام خیلی با عجله و بدون فکر و بدون ویرایش و بدون خیلی چیزای دیگه نوشتم. اصلا فکر نمیکردم مورد توجه قرار بگیره.
چند روز پیش که حالم خیلی بد بود . بعد از افطار بالش رو گذاشته بودم جلوی تلویزیون و پتو رو کشیده بودم روم و سریالهای آبکی رو نگاه میکردم...و چون فشارم پایین بود یه عالمه خوراکی گذاشته بودم بغل دستم.
سیبا با کلید درو باز کرد و اومد تو... بهم گفت بَه! سلام حاج خانوم!
نتونستم پاشم. اومد بوسم کرد و خندید و گفت چطوری حاجخانوم خودم!
من از تعجب چشام گرد شده بود. اولش نفهمیدم چرا اینهمه حاجخانوم حاج خانوم میکنه و میخنده. راستش حالم بد شده بود. سیبا آدرس وبلاگ منو نمیدونه.
میدونه یه جایی مینویسم. اما نمیدونه کجا.... فقط یه بار ازم پرسید
و من عکسالعمل خوبی نداشتم. روم نمیشه آدرسشو بهش بدم. هم روم نمیشه و هم میترسم شروع کنه به نصیحت و بگه اینا چیه مینویسی. خودش بهم گفت هر وقت دلت خواست آدرسشو بده.
گندهست:) من بودم شاید با دوسهتا قلقلک و جونِمن، مرگِ من از دهنش درمیآوردم! البته شاید! منم سعی میکنم تو مسائل اون زیاد دخالت نکنم.
وقتی تعجب منو دید. با خنده از کیفش یه ورقه فتوکپی درآورد. گفت همکاراش بهش دادن. خیلی جا خوردم دیدم نوشتهی منه در مورد روزهداری. سرِ کارش تکثیر کرده بودن و به هر کی یه نسخه داده بودن. خوشبختانه اسم نداشت. فکر کنم از ناراحتی قرمز شده بودم( واقعا فشارم اومد بالا و داغ شدم)... گفت چیه؟ چند خط خوندم گفتم چه بیمزه...
من یه ذره قهرآلود باهاش برخورد کردم و اون علتشو نمیفهمید... بعدش فکر کرد حالم بده و هی میپرسید چایی میخوری برات بیارم؟ چیزی میخوای؟
اون نمیدونه وقتی من تنهام و بخصوص مریضم برعکس اون که بدون من هیچچی نمیخوره همهش در حال پذیرایی از خودمم:)؟؟ هر چقدر هم دلواپسش باشم اشتهام بیشتر میشه!
راستش میترسم وبلاگمو پیدا کنه:( علتشو دقیق نمیدونم. اما دوست ندارم نوشتههامو بخونه.
8- فریدون گله...
9- داشتم وبلاگ سرباز بیسلاح رو میخوندم که دیدم لینک داده به این نوشتهی مسعود برجیان. با اینکه خودم خوانندهی وبلاگ آقای برجیان هستم. این مقالهشو ندیده بودم: پارگی پردهی بکارت روشنفکران...
مسعود اینروزها دلگرفتهست. بلدید کمی دلداریاش بدهید؟
در همشهری ماه( ویژهی مهرماه) گفتو گویی چاپ شده بود با دکتر محمد صنعتی. مرگ اندیشی و زندگیخواهی. کاش خونده بودمش... از اسم مرگ میترسم...
۱۰- چند نفر برام ایمیل زدن که کجایی که وبلاگت $203,798.94 میارزه...
اون دویستوسه هزار و هفتصدو نودوهشت دلارش به کنار.. اگه کسی حاضره اون ۹۴ سنت آخرش رو بده فروشندهم:))
۱۱- این سپاه اسلامیها هم خیلی بامزهن!
اسامی ۲۱۰ روزنامهنگار رو نوشتن که اینا همهشون ضد اسلام و ضد حکومت و کلا ناراضیان.
هر کیو که میشناختم اسمش تو لیست بود. آقایون ارهابیون عزیز٬ میشه بفرمایید کی راضیه؟
۱۲- خاتون:
((تو مجلس ختم انعام همه خانم ها نشسته بودند . يك پسر بچه حدود سه چهار ساله آمده بوده با پدرش دم در دنبال مامانش . پسر بچه را ميفرستند تو تا مادرش را صدا كنه . پسر بچه قصه ما بين اون همه خانم كه همه لباس هاي مشكي پوشيده بودند مامان جانش را نميشناسه و اشكش درمياد و شروع ميكنه مامان مامان كردن . يك خانمي ازش ميپرسه كه كوچولو مادرت كدومه كه صداش كنم ؟ پسر بچه با همون حالت اشكي اعلام ميكنه كه : مامانم همونه كه دو تا ممه داره !! ))
نظر شما؟
از هر سو
دیوارها
بلند
دیوارها
چون نومیدی
بلندست...
(شاملو)
2- شبای ضربت خوردن و قتل تموم شد افتادیم گیر "روز قدس"!(آخرین جمعهی ماهرمضون راهپیماییه.برای آزادی فلسطین)
صبحتا شب دارن صحنههای حملهی اسرائیلیها رو به فلسطینیها نشون میدن.
انگار ما تو مملکت خودمون صلح و صفا و عدالت برقراره و هیچ بگیر و ببندی نیست. انگار هیچ حقی خورده نمیشه. انگار ما در آزادی کاملیم و باید فلسطین رو هم مثل خودمون آزاد کنیم.
واقعا اینا فکر میکنن فلسطینیها غایت آرزوشون اینه که کشورشون بشه ورژن دوم جمهوری اسلامی ایران؟!
خجالت نمیکشن. همون زن فلسطینی که با آستین کوتاه و موهای ژولیده داره برای زخمی شدن پسرش گریه میکنه که اگه تو ایران بود یه توسری هم میخورد برای اینکه بیحجابه!! حق نداشتن آبی تو گلوش بریزن چون ماه رمضونه! حق نداشت حرف از آزادی بزنه! چون آزادی در ایران قدغنه.
چه زنهایی در ایران پسرشون زندانی سیاسیه و مجبورن با چادر برن ملاقات. تازه هزار دریوری هم از زندانبانا میشنون.
برای من عجیبه که خیلی از اونایی که با این حکومت ضدن تحت تأثیر قرار گرفتن و میخوان برن راهپیمایی. برای آزادی قدس...
چرا هیچکدومتون جرأت ندارید برای آزادی ایران خودمون تظاهرات کنید؟
3- رو یکی از نیمکتهای پارک ساعی با خانمی حدود 75 سال آشنا شدم. از لباس پوشیدنش احساس کردم نباید مسلمون باشه. بخصوص که بعد از چند دقیقه روسریش از سرش سر خورد و هیج کاری برای پوشوندن موهای قشنگ سفیدو صاف و کوتاهش نکرد.
دلش خیلی پر بود و مرتب به اینا و بخصوص آخوندها فحش میداد. پرسیدم اقلیت مذهبیهستید؟ گفت: کلیمیام و تا وقتی اینا نیومده بودن زندگی خوبی داشتیم.
بعد تعریف کرد همهی فامیلا و بچههاش به خاطر اذیتهایی که از طرف این حکومت میشدن. رفتن آمریکا. اونجور که فهمیدم تنهای تنها بود.
از دست حکومت خیلی عصبانی و ناراضی بود..
بلندبلند داد میزد و... به آخوندها فحش میداد و... یواش یواش به اسلام هم فحش میداد. میگفت قرآن از روی تورات نوشتهشده... برو تورات و بعد قرآن رو بخون. ببین عین همهن!
میگفت در غار حرا یک کلیمی به حضرت محمد سواد یاد داده و همه چیزو از کلیمیها یاد گرفته. از قبله و ختنه کردن و وضو گرفتن و... همهش تقلیده.
خواستم بگم تورات هم همهش قصهست... قصه از جاهای مختلف... ولی نگفتم! یعنی گوش نمیداد.
من همهش میترسیدم بسیجمسیجی سر برسه و این زنو بزنه لتو پار کنه. حدس میزدم با این حرفایی که میزنه هیچ مسلمونی باهاش دوست نمیشه. بهش گفتم حاج خانم(حواسم نبود گفتم حاج خانم و چشمتون روز بد نبینه چه برخوردی باهام کرد!) ببخشید خانوم! چرا شما نمیرید خارج پیش بچهها یا بستگانتون؟ تا اینقدر ناراحت نباشید. میترسم این بحثها کاری دستتون بده.
با عصبانیت بهم جواب داد:
کجا برم؟ اینجا وطنمه! 2500 ساله اجدادم اینجان. کجا برم؟ هزار نسلم همه طبیب و حکیم این مملکت بودن.
این آخوندها هستن که باید برن! اینان که به زور اومدن و خودشونو تحمیل کردن ....خون مردمو تو شیشهکردن. اینجا آب و خاکمه! تا هزار نسلمون اینجا به دنیا اومدن... اگه خونمو بریزن ازشون ترسی ندارم. من دوست دارم وقتی میمیرم همینجا خاکم کنن...
دوستی که باهاش قرار داشتم اومد و مجبور شدم با اون زن خداحافظی کنم. خیلی دلم سوخت...
نه فقط برای او که برای همهمون... فقط فرقش اینه که ماها عادت کردیم و او هنوز نه...
4- برای شیرین شدن کاممون بریم سروقت یکی از کامنتهای شیرین ولگرد نازنین:
سیبا جان
اوليويا شوخی تو با رييسات برای ولگرد تعريف کرد و کلی خنديدم. چون يک خنده به سيبا بدهکار شدم
چند تا از شوخی های همزادم را با بقال پاکستان سر جادهای که به خانه مان ميرود وهروز انجا در تراکام را بنزين ميزنيم برايت ميگويم.
اولیویا ميداند جایی که ولگرد زندگی ميکند به موازی سوپر مارکت های غول آسا تعداد بيشماری بقالی های سردستی در تمام شهرها وجود دارد که به انها *کانوی نيت استور*ميگويند که البته اين بقالیها زنجيرهای نيستند.. بهر صورت صاحبان اکثراين بقالی ها خارجیها هستند. مخصوصا پاکستانیها و هندیها و عربها که .و گاهی هم ايرانیها که اکثر انها مسلمان هستن.
آنهم از نوع دو آتيشه اش.. البته بيشتر ايرانيها فکر ميکنند کلاسشان بالاتر است مثل چينیها رستوران دارند.
توی اين بقالیها که معمولا پمپ بنزين هم دارند از شير مرغ گرفته تا جان آدميزاد را ميتوانيد پيداکنيد
از ادامس و شکلات شيير و نون وقرص سر درد تا شراب و ابجو مجلات سوپر سکسی کاندوم و بليط های بخت ازامايی {لاتو}خلاصه همه نوع اجناس منکرات..
بروخته میشود اول یک چیز بگویم
تو که ميداني ولگرد اصلا اهل شوخی نيست و لی اين همزاد من دوست دارد گاهی سر به سر ادمها بگذارد معمولا دريکی از اين کانوينيت استور ها که صاحب اش پاکستانی است ما ماشينمان را بنزين ميزنیم
ديروز باهم رفتيم آن *کانوی نيت استور* که بنزين بزنيم ايشان هم با من امد.
ناگفته نماند اين همزاد ولگرد هر گزلحطه ای مرا تنها نميگذارد هرجا ولگرد ميرود با اوست حتی توی رختخوابش
بهر صورت رفتيم تو مغاره تصادفا صاحب اصلی بقالی نبود شاگردش بود که او هم پاکستانی است نگاهی به ما انداخت
از همزاد من به انگليسی پرسيد :
ور آر يو فرام ؟
همزادگفت: ايرانين
پرسيد: آر يو مازلم ؟
همزاد گفت : يس
در جواب گفت : الحمدالله الحمدالله
بفيه اش را فارسی ميگويم
گفت: شما روزه هستيد؟
همزاد گفت : نه .
بقال گفت :چرا؟
همزاد :چون قصد اقامت نکرده ام
بفال گفت: در امريکا مسافر هستيد ؟
همزاد گفت: نه مسافر دنيا هستم قصد اقامت هم در دنیا ندارم . بنابر اين روزه بر من واجب نيست.بقال نفهميد همزاد دارد شوخی ميکنديا مسخره اش ميکند..
با کمی عصبانيت گفت:
کا مان ..کامان..
نمار که ميخوانيد؟
همزادگفت: نه
بقال: شما گفنيد مسلمان هستيد ..
همزاد گفت: بله مسلمان هستم
ولی نميتوانم در امريکا نماز بخوانم چون زمين های امريکا غصبی هستند و از سرخ پوست ها اين زمين ها به زور گرفته اند انها راضی نيستند نماز هم ندارد..
بقال در حاليکه بنطر عصبانی ميامد خنده اش هم گرفته بود
همزاد ادامه داد ..
از طرفی اگر به کانادا يا مکزيک هم بروم نميتوانم نماز بخوانم جون شما ميدانيد زمين کروی است اگر رو به مکه نماز بخوانم نمازم مستفيم به به فضا ميرود.. و به دست خدا نمیرسد .
بقال پاکستانی گفت:
يو آر جاست کريزی ..کريزی
همزاد پرسيد :
شما مسلمان هستيد ؟
بقال گقت : *يس ای ام مازلم *الحمدالله..
همزاد گفت:
پس چرا شما الکل و مجله سکسی بليط لاتو {بخت ازامائی} می فروشيد مگر فروش اينها در اسلام حرام نيست ؟
بقال گفت: بله ولی ما به مسلمان ها نميفروشيم... با امدن يک مشتری ديگر
همزاد گفت: عجله داريم رفت اخر مغازه يک *۶ پک *ابجو ازيخچال برداشت امدجلو پيشخوان
و به بقا ل گفت : لطفا ۲ تا هم بليط لاتو {بخت ازمائی} بدين
کارت پلاستيکی اش را به دست بقال داد .. که حساب کند
? و به بقال گفت *مای برا.در* چرا اين منکرات را به من فروختيد ؟ مگر من به شما نگفتم که من مسلمان هستم...
بقال در جواب همزاد گفت :
يو آر اين فيدل!۱
5- علاء محسنی عزیز در نظرخواهی اون یکی وبلاگم نوشته:
زیتون عزیزم، چه خوب که بعد از مدت ها تونستم دوباره به وبلاگت بیام و مطالبت زیتونیت رو بخونم و کمی توی این فضای دود و سیمان سبز بشم و از فتوسنتز مطالبت انرژی ای بگیرم ..
(این قسمت کامنت رو فقط برای خوشاومدِخودم کپی کردم:) ) و اما قسمت اصلی کامنت:
چن وقتیه که تو سایت پندار یه کار جدید شروع کردیم، گزارش شنیداری از تئاتر... یه جور رادیو اینترنتی شاید بشه بهش گفت... و اتفاقن این که این هفته گزارش من راجع به خانم اسکوییه که اولین استاد تئاتر من هم بوده و کلاً شخصیت منحصر به فردیه و ... اگه دوست داشتی بیا و بشنو
برویم و بشنویم که چه قشنگ گفته... خوشبختنانه مشکل صدای کامییوترم حل شده و دلم نمیسوزه که شما بشنوید و من نه!
6- مجلهی اینترنتی گذرگاه شماره 48 منتشر شد.
با مطالبی از محمود صفریان، امیرهوشنگ، زیتون(اهم، منم ها...)، محمدرضا پوریان، رویا صدر، ایرج هراتی، عباس مؤذن، عباس صحرایی، ویدا فرهودی، محمود کویر، نوشآفرین، پریسا و....
7- این مطلبی که گذرگاهیها افتخار دادن و تو مجلهشون گذاشتن ، یعنی آداب روزهداری، منو به یاد چندروز پیش انداخت.
من این مطلبو مثل بقیهی نوشتههام خیلی با عجله و بدون فکر و بدون ویرایش و بدون خیلی چیزای دیگه نوشتم. اصلا فکر نمیکردم مورد توجه قرار بگیره.
چند روز پیش که حالم خیلی بد بود . بعد از افطار بالش رو گذاشته بودم جلوی تلویزیون و پتو رو کشیده بودم روم و سریالهای آبکی رو نگاه میکردم...و چون فشارم پایین بود یه عالمه خوراکی گذاشته بودم بغل دستم.
سیبا با کلید درو باز کرد و اومد تو... بهم گفت بَه! سلام حاج خانوم!
نتونستم پاشم. اومد بوسم کرد و خندید و گفت چطوری حاجخانوم خودم!
من از تعجب چشام گرد شده بود. اولش نفهمیدم چرا اینهمه حاجخانوم حاج خانوم میکنه و میخنده. راستش حالم بد شده بود. سیبا آدرس وبلاگ منو نمیدونه.
میدونه یه جایی مینویسم. اما نمیدونه کجا.... فقط یه بار ازم پرسید
و من عکسالعمل خوبی نداشتم. روم نمیشه آدرسشو بهش بدم. هم روم نمیشه و هم میترسم شروع کنه به نصیحت و بگه اینا چیه مینویسی. خودش بهم گفت هر وقت دلت خواست آدرسشو بده.
گندهست:) من بودم شاید با دوسهتا قلقلک و جونِمن، مرگِ من از دهنش درمیآوردم! البته شاید! منم سعی میکنم تو مسائل اون زیاد دخالت نکنم.
وقتی تعجب منو دید. با خنده از کیفش یه ورقه فتوکپی درآورد. گفت همکاراش بهش دادن. خیلی جا خوردم دیدم نوشتهی منه در مورد روزهداری. سرِ کارش تکثیر کرده بودن و به هر کی یه نسخه داده بودن. خوشبختانه اسم نداشت. فکر کنم از ناراحتی قرمز شده بودم( واقعا فشارم اومد بالا و داغ شدم)... گفت چیه؟ چند خط خوندم گفتم چه بیمزه...
من یه ذره قهرآلود باهاش برخورد کردم و اون علتشو نمیفهمید... بعدش فکر کرد حالم بده و هی میپرسید چایی میخوری برات بیارم؟ چیزی میخوای؟
اون نمیدونه وقتی من تنهام و بخصوص مریضم برعکس اون که بدون من هیچچی نمیخوره همهش در حال پذیرایی از خودمم:)؟؟ هر چقدر هم دلواپسش باشم اشتهام بیشتر میشه!
راستش میترسم وبلاگمو پیدا کنه:( علتشو دقیق نمیدونم. اما دوست ندارم نوشتههامو بخونه.
8- فریدون گله...
9- داشتم وبلاگ سرباز بیسلاح رو میخوندم که دیدم لینک داده به این نوشتهی مسعود برجیان. با اینکه خودم خوانندهی وبلاگ آقای برجیان هستم. این مقالهشو ندیده بودم: پارگی پردهی بکارت روشنفکران...
مسعود اینروزها دلگرفتهست. بلدید کمی دلداریاش بدهید؟
در همشهری ماه( ویژهی مهرماه) گفتو گویی چاپ شده بود با دکتر محمد صنعتی. مرگ اندیشی و زندگیخواهی. کاش خونده بودمش... از اسم مرگ میترسم...
۱۰- چند نفر برام ایمیل زدن که کجایی که وبلاگت $203,798.94 میارزه...
اون دویستوسه هزار و هفتصدو نودوهشت دلارش به کنار.. اگه کسی حاضره اون ۹۴ سنت آخرش رو بده فروشندهم:))
۱۱- این سپاه اسلامیها هم خیلی بامزهن!
اسامی ۲۱۰ روزنامهنگار رو نوشتن که اینا همهشون ضد اسلام و ضد حکومت و کلا ناراضیان.
هر کیو که میشناختم اسمش تو لیست بود. آقایون ارهابیون عزیز٬ میشه بفرمایید کی راضیه؟
۱۲- خاتون:
((تو مجلس ختم انعام همه خانم ها نشسته بودند . يك پسر بچه حدود سه چهار ساله آمده بوده با پدرش دم در دنبال مامانش . پسر بچه را ميفرستند تو تا مادرش را صدا كنه . پسر بچه قصه ما بين اون همه خانم كه همه لباس هاي مشكي پوشيده بودند مامان جانش را نميشناسه و اشكش درمياد و شروع ميكنه مامان مامان كردن . يك خانمي ازش ميپرسه كه كوچولو مادرت كدومه كه صداش كنم ؟ پسر بچه با همون حالت اشكي اعلام ميكنه كه : مامانم همونه كه دو تا ممه داره !! ))
نظر شما؟
یکشنبه، آبان ۰۱، ۱۳۸۴
زندگی مرا تکرار میکند...
1- من در تو نگاه میکنم و در تو نفس میکشم
و زندگی
مرا تکرار میکند
بسان بهار
که آسمان را و علف را
و پاکیی آسمان
در رگ من ادامه مییابد...
دیرگاهیست که دستی بداندیش
دروازهی کوتاه خانهی مارا نکوفته است...
(شاملو)
2- بعد از نیمساعت فحش و فحشکاری همچین سیلی به گوشم زد که برق از چشمام پرید. منم یه مشت محکم زدم تو شکمش. اونم نامردی نکرد و موهامو دور مشتش پیچید و دور اتاق گردوند. دیدم نباید کم بیارم، یه لگد محکم تکواندویی حوالهش کردم، جوری که عقب عقب رفت و سرش خورد به دیوار. دیگه خیلی عصبانی شد. خنجرشو که از یمن با خودش آورده بود درآورد و بهم حمله کرد. منم خونم به جوش اومد وقبل از اینکه کاری کنه شمشیر تیپوسلطان که به دیوار آویزون بود برداشتم و جوری زدم به شونهش که دست چپش از بدنش جدا شد و تقی خورد زمین. اونم با تموم نیرو حمله کرد وبا خنجرش کلهمو گوش تا گوش برید و انداخت اونور.
کلهم هنوز حرکت داشت و همینجور فحش از دهنم بیرون میومد... یهو دست چپش که افتاده بود زمین اومد جلو دهنمو گرفت. داشتم خفه میشدم. دیدم بدنم داره میاد جلو. جفتپا پرید رو دستش. دست از جلو دهنم ول شد. دستهای من با شمشیر و اون با خنجر زدیم همدیگرو تیکه تیکه کردیم...
آخیش... یا به قول لُرها" اوفِی".... یه ذره دلم خنک شد:)
مرض دارم؟ قبول دارم دعواش یه ذره وحشیانه بود...
بابا این سیبا به صورت مرگآور و فجیعی خونسرده:)
چند ساله میشناسمش، چه قبل از ازدواج و چه بعد، و تابهحال عصبانیتشو ندیدم! آخه این شد زندگی؟:)
3- میگن دو نوع آدم داریم. درونگرا و برونگرا.
میگن بهترین نوع ازدواج، ازدواج یه درونگرا با یه برون گراست.
میگن اگه دو تا درونگرا به هم ازدواج کنن، زندگیشون خیلی سرد میشه. مثلا زن و شوهر میشینن جلو تلویزیون. مرده روزنامه میخونه و زنه بافتنی میبافه(شایدم برعکس) و حرفی ندارن با هم بزنن.. زندگیشون بیهیجانه.
میگن اگه دوتا برونگرا با هم زندگی کنن همهش دعواشون میشه. همهش در حال جر وبحثن. زندگیشون از شدت هیجان میترکه:)
واقعا اگه سیبا عین من بود آیا میتونستیم همدیگرو تحمل کنیم؟
شاید چون از دو جنس متفاوتیم وجودش اینقدر برام مایهی آرامشه.
4- شوخیهای زشتی که تبدیل به فیلم میشن.
سریالهای تلویزیونی بخصوص اونایی که ماه رمضون پخش میشن و بینندهی زیادی دارن، معمولا میخوان به لطایفالحیل سیاست جناح راستو که سردمدار رسانهها هستن، تو ذهن مردم جا بندازن.
یکی از این سریالها سریال" او یک فرشته بود."ه.
قبل از تعریف داستان فیلم بهتره از سابقهی تاریخی شوخی زشتی که آقایون با زناشون میکنن بگم.
فکر کنم تاریخچهش بر میگرده به هزاران سال پیش که...
وقتی آقایون از جنگی برمیگشتن یه زن هم از قبیلهی شکستخورده با خودشون به غنیمت میآوردن و به زنشون میگفتن:" زن عزیزم برات یه کمک آوردم. از این به بعد فقط بشین و برای خود ت خانمی بکن!" ولی بعد از چند وقت اوضاع عوض میشد و درواقع این زن جدیدالورود که اغلب جوانتر از زن خونه بود، خانم خونه میشد.
سالها بعد که جنگی نبود. آقایون هر وقت به شهرستانی میرفتن به عنوان سوغاتی برای خانم خونه دختری روستایی رو با یه بقچه از وسائلش میآوردن که " خانم، بدو بیا که برات کمک آوردم! شما فقط بشین خانمیت رو بکن." زمانی اسم این کمک کلفت بود که بعد اسمش به خدمتکار تبدیل شد. بیشتر این خدمتکارها دختر یا زنان فقیری بودن که به خاطر فقر به این خانوادهها در واقع فروخته میشدن و اغلب حقوقی هم نمیگرفتن. همین که جایی برای زندگی و غذایی برای خوردن داشته باشن براشون بس بود.
درسته که اکثر این خدمتکارها جای خانم خونه رو نمیگرفتن. و خیلیهاشون به اصطلاح اون زمان نجیب بودن، ولی آقای خونه به عنوان اهرم فشاری برعلیه زنش ازش استفاده میکرد. به محض اینکه تقی به توقی میخورد به خانمشن میگفت "اگه تمکین نکنی می رم کلفتمون رو عقد میکنم ها..." برای همین اکثر خانمها ترجیح میدادن کلفتشون مسنتر از خودشون باشه و همینطور از زیبایی بیبهره.
گذشت و گذشت تا اینکه انقلاب شد و مردهای جوان بسیاری در جنگ کشته شدن. بسیاری از همسران شهدا قادر به تأمین هزینههای خودشون نبودن. پس بنیاد شهید آلبومی درست کرد و به هر آقایی که طالب بود عکس این زنان رو بهش نشون میداد. اغلب سر جوانترین و زیباترینشون دعوا بود. حالا چه بهعنوان" صیغه" و چه به عنوان" کمک به خانم خانه" بنیاد برای سود بیشتر این زنان رو مادامالعمر به عقد در نمیآورد. عکس رو در آلبوم باقی میذاشت و بعد از چندماه به کس دیگری پیشکش میکرد.
شوخی بیشتر آقایون با خانمشان این بود که " اگه اذیتم کنی میرم بنیاد شهید سراغ آلبوم ها..." وقتی زن لب میورچید میگفتن: "بابا بده برات کمک بیارم.."
و حالا...
مردان زیادی چه در خلوت پیش زنشون و چه در مهمونیا پایی روی پا میندازن و با صدای بلند انگار که میخوان بامزهترین جوک عالم رو تعریف کنن میگن:
اونروز تو ماشین نشسته بودم که خانم از خرید مانتو برگرده که یهو یه دختر 16 سالهی فراری درماشینو باز کرد اومد پیشم نشست و گفت: اول منو ببر یه رستوران، بعد باهام هر کاری دوست داری بکن! "ایشالله همین روزا میخوام یکی از همین دختر فراریها رو بیارم خونه، کمکِ خانوم!" و بعد خندهی بلندی سر میده که آدم از شنیدنش مشمئز میشه .
بله این شوخی اخیر شوخی بسیار زشتیه که اینروزا به کرات از آقایون پیر و جوون میشنوم.
مردانی که به ظاهر برای دلسوزی برای دختران فراری و در باطن به خاطر هوس خودشون یکی از این دخترا رو میارن خونه و بعد از یه مدت عین دستمال چروک و کثیفی بیرون میندازنش. و اگه عملا این کارو نکنن مرتب حرفشو میزنن.
سریال " اویک فرشته بود." سروصدای خیلی از خانمها رو درآورده.
جمعه کلی مهمون داشتیم. وقتی این سریال شروع شد( درست بعد از اذان، کانال 2) همهمون تو بالکن بودیم و بعد از دیدن غروب آفتاب داشتیم هنوز صحبت میکردیم و مهمونامون که ساکن تهرونن دل نمیکندن از منظرهی زیبایی که جلو روشون بود. خانومها به خاطر دیدن سریالها( که دوریال هم نمیارزن) اومدن تو. من رفتم آقایون رو هم دعوت کنم که یکی از خانوما لباسمو کشید و گفت ترو خدا چاییشونو ببر اونجا تا نیان تو. پرسیدم چرا؟ با اضطراب گفت: من اصلا دلم نمیخواد شوهرم این سریالو ببینه. ا تموم این روزا هم خیلی تلاش کردم سر این سریال بفرستمش سراغ چیزی به مغازهی سرخیابون یا تو انبار یا... دیدم بقیهی خانوما هم همین عقیده رو دارن. میگفتن این فیلم برای شوهرامون خیلی بدآموزی داره.
داستان سریال " او یک فرشته بود." البته تا حالا.
مرد(حسن جوهر چی) با زن و مادرمهربونش( ثریا قاسمی) و همینطور با دو فرزندشون به خوبی و خوشی زندگی میکنن. تا اینکه یه روز مرد خانواده در جادهای دورافتاده با دختر مشکوکی تصادف می کنه. میبردش بیمارستان. وقتی دختر به هوش میاد ادعا میکنه که حافظهش رو از دست داده و هر کار میکنن تا ببرنش بهزیستی نمیره و دوست داره با مرد بره خونهش.
با زحمت و گذاشتن وثیقه ( سند خونهی مرد) دختر میاد خونهی اینا. دختر به ظاهر خیلی مهربونه .اسمشو "فرشته" میذارن.
. فرشته خیلی زود با بچههای خانواده دوست میشه . بیشتر کارا رو برعهده میگیره. آشپزیش از زن ( که سر کار میره) بهتره .سعی میکنه با رسیدگی به حال مرد در دل او جایی باز کنه. توجه مرد به دختر جلب میشه و نگاههای عاشقانهای بینشون رد و بدل میشه. کمکم رابطه علنیتر میشه و زن که به قول مرد " حسادت داره میکشدش" قهر میکنه و به خونهی مامانش میره. آخوند محل نصیحتش میکنه که الان بین تو و اون دختر جنگه. صحنه رو برای اون خالی نکن! بمون و سر مردت باهاش مبارزه کن!(من که عمرا بلد باشم ازین کارا بکنم:)) )
حالا ممکنه آخر این فیلم یه جور دیگه تموم بشه. و آخرش بفهمیم اصلا قضیه جور دیگهای بوده. اما همینکه چندین روز این ماجراها رو در نظر مردم میخواد عادی جلوه بده کار جالبی نیست.
آیا تا بهحال شنیدیم که زنی به شوهرش بگه من عاشق نوکرمون شدم؟ صیغهی اونم میشم تا برای تو کمک باشه!
آیا تا بهحال شده مردی دوستشو بیاره خونه و زن بگه: نگهش داریم. تو برای خودت آقاییتو بکن. اینم روزا بره سر کا برامون پول دربیاره و شبا بیاد به جفتمون خدمت کنه. کار تو هم کمتر می شه!
۵- شنیدهم خانم معصومه شفیعی رفته ملاقات همسرش اکبر گنجی.
امیدوارم این خبر صحت نداشته باشه که اکبر گنجی هوش و حواسشو از دست داده...
۶- بالاخره دست این سید های اهوازی رو شد.
سید علی و سید حسن و سید فلان و سید بیسار( هفت تاسید) در شلنگ آباد اهواز مردم رو وسوسه کرده بودن که هر چی پول دارن بدن دستشون و در هر ۲۰ روز ۵۰٪ بهشون سود بدن.
یعنی هر ۴۰ روز یه بار پولشون دوبرابر بشه. مردم بعد از پساندازاشون افتادن به جون خونه و اسباب اثاثیهشون. همهی فرش و دیگر وسائلشون فروختن. آخه کدوم بیزینسی اینقدر سود داشت؟
شنیده بودم نه تنها مردم شلنگآباد(محلهی فقیر نشین اهواز) که تموم مردم اهوازی پولدار و متوسط و حتی از شهرهای اصفهان( با اینکه خود اونام سید داشتن) و شیراز و ... هر چی دارن میفروشن و پولشونو میدن دست سیدین.
حالا رئیسشون سید علی عیاش فرار کرده و دست اون ۶ سید دیگه اونقدر پول نیست که حساب مردم رو تسویه کنن.
وقتی اقتصاد کشوری مریض باشه مردم روی میارن به شرکتهای هرمی و سودهای یامفت و...
۷- تفاوت بین زنان و مردان از دیدگاه پوزتو :)) خیلی بامزهست.... خودمونیم٬ یه جاهاییش راسته:)
۸- اگه درست شنیده باشم امسال از ۲۶۰ هزار قبول شدهی کنکور حدود ۱۶۰ هزارتاشون دختره(زن یا دختر فرق نمیکنه. منظورم مؤنثه) و ۱۰۰ هزارتاشون پسر( یا مرد)...
اینطوری بالانس تحصیلی بههم میخوره. متاسفانه دخترا دوست دارن با پسری ازدواج کنن که از نظر تحصیلی حتما بالاتر از خودش باشه. و در این شرایط این نوع ازدواج برای همه غیر ممکنه. پس خیلی از دخترا ازدواج نمیکنن.
من خیلی دیدم دختر پزشکی با پسر بازاری که تا سوم راهنمایی خونده ازدواج کرده. چون پولداره.
اما همهی پسرا که پولدار نیستن. بگذریم از این تو سریالهای تلویزیونی مدام داره تبلیغ میکنه که آهای دخترای پولدار و تحصیلکرده اگه یه پسر فقیر کمسواد هم اومد خواستگاریتون نه نگید!)
اما جدا چه باید کرد؟( باور کنید لنین هم وقتی چهباید کردش رو نوشت اینقدر کارش سخت نبود.)
یه شوخی بکنم؟
چطوره یه تعدادی پسر تحصیلکرده از اروپا و آمریکا و استرالیا وارد کنیم و تحصیلنکردههای خودمونو بفرستیم کشورهای جهان چهارمی؟:)
آخ الان سه چهار تا فحش میخورم.
به جان شما قدیما وقتی استرالیا با کمبود دختر مواجه شد. دخترارو از اقصی نقاط جهان دعوت کردن به استرالیا. با وسوسهی حقوق زیاد و پاداش و پسرهای خوشتیپ.
حالا جدی.
مسلما تا چند سال دیگه خانوما بسیاری از مشاغل رو میگیرن( اشغال میکنن). هر چقدر حکومت داره برای ارتقاء مقام شغلی خانوما سنگاندازی میکنه ولی بالاخره این روند طی میشه و به زودی شاهد این هستیم که ریاست بیشتر شرکتها رو خانمها به عهده گرفتن...
نظر شما
و زندگی
مرا تکرار میکند
بسان بهار
که آسمان را و علف را
و پاکیی آسمان
در رگ من ادامه مییابد...
دیرگاهیست که دستی بداندیش
دروازهی کوتاه خانهی مارا نکوفته است...
(شاملو)
2- بعد از نیمساعت فحش و فحشکاری همچین سیلی به گوشم زد که برق از چشمام پرید. منم یه مشت محکم زدم تو شکمش. اونم نامردی نکرد و موهامو دور مشتش پیچید و دور اتاق گردوند. دیدم نباید کم بیارم، یه لگد محکم تکواندویی حوالهش کردم، جوری که عقب عقب رفت و سرش خورد به دیوار. دیگه خیلی عصبانی شد. خنجرشو که از یمن با خودش آورده بود درآورد و بهم حمله کرد. منم خونم به جوش اومد وقبل از اینکه کاری کنه شمشیر تیپوسلطان که به دیوار آویزون بود برداشتم و جوری زدم به شونهش که دست چپش از بدنش جدا شد و تقی خورد زمین. اونم با تموم نیرو حمله کرد وبا خنجرش کلهمو گوش تا گوش برید و انداخت اونور.
کلهم هنوز حرکت داشت و همینجور فحش از دهنم بیرون میومد... یهو دست چپش که افتاده بود زمین اومد جلو دهنمو گرفت. داشتم خفه میشدم. دیدم بدنم داره میاد جلو. جفتپا پرید رو دستش. دست از جلو دهنم ول شد. دستهای من با شمشیر و اون با خنجر زدیم همدیگرو تیکه تیکه کردیم...
آخیش... یا به قول لُرها" اوفِی".... یه ذره دلم خنک شد:)
مرض دارم؟ قبول دارم دعواش یه ذره وحشیانه بود...
بابا این سیبا به صورت مرگآور و فجیعی خونسرده:)
چند ساله میشناسمش، چه قبل از ازدواج و چه بعد، و تابهحال عصبانیتشو ندیدم! آخه این شد زندگی؟:)
3- میگن دو نوع آدم داریم. درونگرا و برونگرا.
میگن بهترین نوع ازدواج، ازدواج یه درونگرا با یه برون گراست.
میگن اگه دو تا درونگرا به هم ازدواج کنن، زندگیشون خیلی سرد میشه. مثلا زن و شوهر میشینن جلو تلویزیون. مرده روزنامه میخونه و زنه بافتنی میبافه(شایدم برعکس) و حرفی ندارن با هم بزنن.. زندگیشون بیهیجانه.
میگن اگه دوتا برونگرا با هم زندگی کنن همهش دعواشون میشه. همهش در حال جر وبحثن. زندگیشون از شدت هیجان میترکه:)
واقعا اگه سیبا عین من بود آیا میتونستیم همدیگرو تحمل کنیم؟
شاید چون از دو جنس متفاوتیم وجودش اینقدر برام مایهی آرامشه.
4- شوخیهای زشتی که تبدیل به فیلم میشن.
سریالهای تلویزیونی بخصوص اونایی که ماه رمضون پخش میشن و بینندهی زیادی دارن، معمولا میخوان به لطایفالحیل سیاست جناح راستو که سردمدار رسانهها هستن، تو ذهن مردم جا بندازن.
یکی از این سریالها سریال" او یک فرشته بود."ه.
قبل از تعریف داستان فیلم بهتره از سابقهی تاریخی شوخی زشتی که آقایون با زناشون میکنن بگم.
فکر کنم تاریخچهش بر میگرده به هزاران سال پیش که...
وقتی آقایون از جنگی برمیگشتن یه زن هم از قبیلهی شکستخورده با خودشون به غنیمت میآوردن و به زنشون میگفتن:" زن عزیزم برات یه کمک آوردم. از این به بعد فقط بشین و برای خود ت خانمی بکن!" ولی بعد از چند وقت اوضاع عوض میشد و درواقع این زن جدیدالورود که اغلب جوانتر از زن خونه بود، خانم خونه میشد.
سالها بعد که جنگی نبود. آقایون هر وقت به شهرستانی میرفتن به عنوان سوغاتی برای خانم خونه دختری روستایی رو با یه بقچه از وسائلش میآوردن که " خانم، بدو بیا که برات کمک آوردم! شما فقط بشین خانمیت رو بکن." زمانی اسم این کمک کلفت بود که بعد اسمش به خدمتکار تبدیل شد. بیشتر این خدمتکارها دختر یا زنان فقیری بودن که به خاطر فقر به این خانوادهها در واقع فروخته میشدن و اغلب حقوقی هم نمیگرفتن. همین که جایی برای زندگی و غذایی برای خوردن داشته باشن براشون بس بود.
درسته که اکثر این خدمتکارها جای خانم خونه رو نمیگرفتن. و خیلیهاشون به اصطلاح اون زمان نجیب بودن، ولی آقای خونه به عنوان اهرم فشاری برعلیه زنش ازش استفاده میکرد. به محض اینکه تقی به توقی میخورد به خانمشن میگفت "اگه تمکین نکنی می رم کلفتمون رو عقد میکنم ها..." برای همین اکثر خانمها ترجیح میدادن کلفتشون مسنتر از خودشون باشه و همینطور از زیبایی بیبهره.
گذشت و گذشت تا اینکه انقلاب شد و مردهای جوان بسیاری در جنگ کشته شدن. بسیاری از همسران شهدا قادر به تأمین هزینههای خودشون نبودن. پس بنیاد شهید آلبومی درست کرد و به هر آقایی که طالب بود عکس این زنان رو بهش نشون میداد. اغلب سر جوانترین و زیباترینشون دعوا بود. حالا چه بهعنوان" صیغه" و چه به عنوان" کمک به خانم خانه" بنیاد برای سود بیشتر این زنان رو مادامالعمر به عقد در نمیآورد. عکس رو در آلبوم باقی میذاشت و بعد از چندماه به کس دیگری پیشکش میکرد.
شوخی بیشتر آقایون با خانمشان این بود که " اگه اذیتم کنی میرم بنیاد شهید سراغ آلبوم ها..." وقتی زن لب میورچید میگفتن: "بابا بده برات کمک بیارم.."
و حالا...
مردان زیادی چه در خلوت پیش زنشون و چه در مهمونیا پایی روی پا میندازن و با صدای بلند انگار که میخوان بامزهترین جوک عالم رو تعریف کنن میگن:
اونروز تو ماشین نشسته بودم که خانم از خرید مانتو برگرده که یهو یه دختر 16 سالهی فراری درماشینو باز کرد اومد پیشم نشست و گفت: اول منو ببر یه رستوران، بعد باهام هر کاری دوست داری بکن! "ایشالله همین روزا میخوام یکی از همین دختر فراریها رو بیارم خونه، کمکِ خانوم!" و بعد خندهی بلندی سر میده که آدم از شنیدنش مشمئز میشه .
بله این شوخی اخیر شوخی بسیار زشتیه که اینروزا به کرات از آقایون پیر و جوون میشنوم.
مردانی که به ظاهر برای دلسوزی برای دختران فراری و در باطن به خاطر هوس خودشون یکی از این دخترا رو میارن خونه و بعد از یه مدت عین دستمال چروک و کثیفی بیرون میندازنش. و اگه عملا این کارو نکنن مرتب حرفشو میزنن.
سریال " اویک فرشته بود." سروصدای خیلی از خانمها رو درآورده.
جمعه کلی مهمون داشتیم. وقتی این سریال شروع شد( درست بعد از اذان، کانال 2) همهمون تو بالکن بودیم و بعد از دیدن غروب آفتاب داشتیم هنوز صحبت میکردیم و مهمونامون که ساکن تهرونن دل نمیکندن از منظرهی زیبایی که جلو روشون بود. خانومها به خاطر دیدن سریالها( که دوریال هم نمیارزن) اومدن تو. من رفتم آقایون رو هم دعوت کنم که یکی از خانوما لباسمو کشید و گفت ترو خدا چاییشونو ببر اونجا تا نیان تو. پرسیدم چرا؟ با اضطراب گفت: من اصلا دلم نمیخواد شوهرم این سریالو ببینه. ا تموم این روزا هم خیلی تلاش کردم سر این سریال بفرستمش سراغ چیزی به مغازهی سرخیابون یا تو انبار یا... دیدم بقیهی خانوما هم همین عقیده رو دارن. میگفتن این فیلم برای شوهرامون خیلی بدآموزی داره.
داستان سریال " او یک فرشته بود." البته تا حالا.
مرد(حسن جوهر چی) با زن و مادرمهربونش( ثریا قاسمی) و همینطور با دو فرزندشون به خوبی و خوشی زندگی میکنن. تا اینکه یه روز مرد خانواده در جادهای دورافتاده با دختر مشکوکی تصادف می کنه. میبردش بیمارستان. وقتی دختر به هوش میاد ادعا میکنه که حافظهش رو از دست داده و هر کار میکنن تا ببرنش بهزیستی نمیره و دوست داره با مرد بره خونهش.
با زحمت و گذاشتن وثیقه ( سند خونهی مرد) دختر میاد خونهی اینا. دختر به ظاهر خیلی مهربونه .اسمشو "فرشته" میذارن.
. فرشته خیلی زود با بچههای خانواده دوست میشه . بیشتر کارا رو برعهده میگیره. آشپزیش از زن ( که سر کار میره) بهتره .سعی میکنه با رسیدگی به حال مرد در دل او جایی باز کنه. توجه مرد به دختر جلب میشه و نگاههای عاشقانهای بینشون رد و بدل میشه. کمکم رابطه علنیتر میشه و زن که به قول مرد " حسادت داره میکشدش" قهر میکنه و به خونهی مامانش میره. آخوند محل نصیحتش میکنه که الان بین تو و اون دختر جنگه. صحنه رو برای اون خالی نکن! بمون و سر مردت باهاش مبارزه کن!(من که عمرا بلد باشم ازین کارا بکنم:)) )
حالا ممکنه آخر این فیلم یه جور دیگه تموم بشه. و آخرش بفهمیم اصلا قضیه جور دیگهای بوده. اما همینکه چندین روز این ماجراها رو در نظر مردم میخواد عادی جلوه بده کار جالبی نیست.
آیا تا بهحال شنیدیم که زنی به شوهرش بگه من عاشق نوکرمون شدم؟ صیغهی اونم میشم تا برای تو کمک باشه!
آیا تا بهحال شده مردی دوستشو بیاره خونه و زن بگه: نگهش داریم. تو برای خودت آقاییتو بکن. اینم روزا بره سر کا برامون پول دربیاره و شبا بیاد به جفتمون خدمت کنه. کار تو هم کمتر می شه!
۵- شنیدهم خانم معصومه شفیعی رفته ملاقات همسرش اکبر گنجی.
امیدوارم این خبر صحت نداشته باشه که اکبر گنجی هوش و حواسشو از دست داده...
۶- بالاخره دست این سید های اهوازی رو شد.
سید علی و سید حسن و سید فلان و سید بیسار( هفت تاسید) در شلنگ آباد اهواز مردم رو وسوسه کرده بودن که هر چی پول دارن بدن دستشون و در هر ۲۰ روز ۵۰٪ بهشون سود بدن.
یعنی هر ۴۰ روز یه بار پولشون دوبرابر بشه. مردم بعد از پساندازاشون افتادن به جون خونه و اسباب اثاثیهشون. همهی فرش و دیگر وسائلشون فروختن. آخه کدوم بیزینسی اینقدر سود داشت؟
شنیده بودم نه تنها مردم شلنگآباد(محلهی فقیر نشین اهواز) که تموم مردم اهوازی پولدار و متوسط و حتی از شهرهای اصفهان( با اینکه خود اونام سید داشتن) و شیراز و ... هر چی دارن میفروشن و پولشونو میدن دست سیدین.
حالا رئیسشون سید علی عیاش فرار کرده و دست اون ۶ سید دیگه اونقدر پول نیست که حساب مردم رو تسویه کنن.
وقتی اقتصاد کشوری مریض باشه مردم روی میارن به شرکتهای هرمی و سودهای یامفت و...
۷- تفاوت بین زنان و مردان از دیدگاه پوزتو :)) خیلی بامزهست.... خودمونیم٬ یه جاهاییش راسته:)
۸- اگه درست شنیده باشم امسال از ۲۶۰ هزار قبول شدهی کنکور حدود ۱۶۰ هزارتاشون دختره(زن یا دختر فرق نمیکنه. منظورم مؤنثه) و ۱۰۰ هزارتاشون پسر( یا مرد)...
اینطوری بالانس تحصیلی بههم میخوره. متاسفانه دخترا دوست دارن با پسری ازدواج کنن که از نظر تحصیلی حتما بالاتر از خودش باشه. و در این شرایط این نوع ازدواج برای همه غیر ممکنه. پس خیلی از دخترا ازدواج نمیکنن.
من خیلی دیدم دختر پزشکی با پسر بازاری که تا سوم راهنمایی خونده ازدواج کرده. چون پولداره.
اما همهی پسرا که پولدار نیستن. بگذریم از این تو سریالهای تلویزیونی مدام داره تبلیغ میکنه که آهای دخترای پولدار و تحصیلکرده اگه یه پسر فقیر کمسواد هم اومد خواستگاریتون نه نگید!)
اما جدا چه باید کرد؟( باور کنید لنین هم وقتی چهباید کردش رو نوشت اینقدر کارش سخت نبود.)
یه شوخی بکنم؟
چطوره یه تعدادی پسر تحصیلکرده از اروپا و آمریکا و استرالیا وارد کنیم و تحصیلنکردههای خودمونو بفرستیم کشورهای جهان چهارمی؟:)
آخ الان سه چهار تا فحش میخورم.
به جان شما قدیما وقتی استرالیا با کمبود دختر مواجه شد. دخترارو از اقصی نقاط جهان دعوت کردن به استرالیا. با وسوسهی حقوق زیاد و پاداش و پسرهای خوشتیپ.
حالا جدی.
مسلما تا چند سال دیگه خانوما بسیاری از مشاغل رو میگیرن( اشغال میکنن). هر چقدر حکومت داره برای ارتقاء مقام شغلی خانوما سنگاندازی میکنه ولی بالاخره این روند طی میشه و به زودی شاهد این هستیم که ریاست بیشتر شرکتها رو خانمها به عهده گرفتن...
نظر شما
پنجشنبه، مهر ۲۸، ۱۳۸۴
هنرمندان تاج سرمونن
1- درین سرای بیکسی، کسی به در نمیزند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمیزند
یکی ز شبگرفتگان چراغ بر نمیکند
کسی به کوچهسار شب در سحر نمیزند
نشستهام در انتظار این غبار بیسوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمیزند
گذر گهیست پر ستم که اندر او به غیر غم
یکی صلای آشنا به رهگذر نمیزند
دل خراب من دگر خرابتر نمیشود
که خنجر غمت ازین خرابتر نمیزند!
چه چشم پاسخاست ازین دریچههای بستهات؟
برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمیزند!
نه سایه دارم و نه بر، بیفکنندم و سزاست
اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمیزند...
(هوشنگ ابتهاج 1337)
2- ا ین شمارهرو تقدیم میکنم به هنرمند و بازیگر تأتر عزیزمان آذرفخر
هنرمندان تاج سر ما هستند
اما با این تاجها چه کردهایم؟
اسم مهین اسکویی بانوی تأتر ایران رو زیاد شنیدم ولی راستش تا بهحال بازیشو ندیدم. حتی تا چاپ مقالهای در روزنامهی شرق، عکسشو هم ندیده بودم.
دیدم هر هنرپیشهی معروفی که از گذشتهش تعریف میکنه حتما اسمی هم از مهین اسکویی میبره.
- " مهین اسکویی اولین استاد من بود."
ـ " من شهرت الانمو مدیون خانم اسکویی هستم."
پیش خودم اسکویی رو زنی با لباس فاخر مجسم میکردم که در خونهای مجلل نشسته و از شاگردای قدیمیش پذیرایی میکنه.
نه اینکه خوشخیال باشم! نه! شنیده بودم و دیده بودم که بعضی هنرمندا در پیری هنوز خونهای از خودشون ندارن و حتی توان پرداخت اجارهخونهشونو ندارن. مهدی فتحی رو دیده بودم که چطور بدون اینکه از طرف دولت حمایتی بشه در اثر بیماری دیابت با چه حال و روزی فوت کرد.
حالا با خوندن این مطلب شرق انگار سطل آبی یخ روم ریختن! مهین اسکویی در بستر بیماری خوابیده و از درد داد میکشه.
ناصر حسینیمهر نوشته:
"بانوی تأتر ما صنوبر خوشچهره و خوشقامت ما، با دو پا همچون دو تنهی درخت که به تازگی بر آن جابهجا زخم دهان باز کرده، دستم را محکم در دستش گرفته و میگفت: حسینی، حسینیجان، درد دارم، درد دارم! پاهام! درد دارم!... چقدر تحمل کنم؟ چقدر تحمل کنم؟... حسینی جان پس شاگردام کجان؟ دخترهام؟ درد... درد... درد..."
حسینی برای مصاحبه رفته بود و به جز ناله و چشمانی پر از اشک چیزی نصیبش نشده بود. به کمک زنی افغانی سر و شانه و کمر اسکویی رو ماساژ دادند و او همچنان تا مغز استخوان درد میکشید.
" خانم اسکویی، استادم، مادرم، نروید! زمین زیر پایم را سست نکنید! ما از شما آویختهایم. نشکنید، بمانید، نهحالا، کمی دیرتر! سه خواهرانت، سهدخترانت، چه بیوفا!... شاگردان شما، شما را فراموش کردهاند نازنین! بانو، بانوی پردرد ، بانوی آتشبهجان، ای کاش میدیدی، گرچه همان بهتر که ندیدی و ندانستی که شاگردانت دست پروردگانت فراموش کنندگانت چگونه بر بساط یک تولد- تولد یک صاحبقلم، متظاهرانه، چه بارانی از شادگویی فرو میبارند. درست در لحظههایی که پیکر نازنین و هنرپرورت در آتش درد میسوخت و میگداخت، دریغ قطرهآبی از دلجویی و آرامش در فرونشاندن آتش...!
اکنون شاگردانت دیگر با نام استانیسلاوسکی و مایرهولد و گروتوفسکی فخر میفروشند و دکانهای چندنبشه باز کردهاند و از یاد بردهاند که یکی از همشاگردیهای همان گروتوفسکی پشت دیوارشان، زیر گوششان، از درد خون میگرید، شاگردام کجان؟!!... صدایش را میشنوید؟ اگر میشنوید نگذارید که خاموش شود. نه، نگذارید که درد بکشد، نگذارید در برابر چشمان ما قتلی دیگر صورت گیرد. ما نمیخواهیم فلان کارگردان از قتلهای زنجیرهای بگوید، آن هزینهی کلان را بدهید تا مرگ هنرمندانمان بدون درد صورت گیرد. آقایان، بانوی تأتر ما مهین اسکویی درد میکشد. همهی وجودش را درد گرفته. می فهمید؟ درد را میفهمید؟..."
با اینکه به نظرم آقای حسینی خیلی احساساتی نوشته، و شاید هنرمندان دیگر و شاگرداشون گناهی نداشته باشن و هر کدام در چنبرهی گرفتاریهای خود غرقن و وظیفهی دولت رو در نظر نگرفته، ولی باز حقایقی در اون هست که تن آدم از خوندش میلرزه...
( منظور از سهخواهران اسکویی رو در نوشتهی آقای حسینی متوجه نشدم. کیان؟)
3- دیشب تو اخبار رئیسجمهورک را نشون میداد که با هیئت دولت و بزرگان قوم دور میزی نشسته و داره برای فیلمها تعیین تکلیف میکنه!
"هر فیلمی که لیبرالیسم، فمینیسم، سکولاریسم،نیهیلیسم، بیدینی، سیگار، مشروب و مواد مخدر و.... رو بهطور ضمنی تبلیغ کنه ممنوعه."
هر فیلمی که دین رو زیر سوال ببره ممنوعه! هر فیلمی که فلان باشه ممنوعه! هر فیلمی که بیسار باشه ممنوعه!
رئیسجمهورک محبوبما، یهو بگو اصلا فیلم نشون ندید و دائم یه آخوند سخنرانی کنه. آخه اینطوریدیگه چیزی از فیلمها باقی نمیمونه.
هر دیالوگی که فکری توش هست ممکنه ازش تبلیغ برای اون چیزایی که گفتید برداشت بشه.
اصلا فیلم چیه عزیزم!
روضهی علیاکبر از هر فیلمی فیلمتره... بیخطر هم هست.
4- بابا، اینا به خودشونم رحم نمیکنن.
دم افطار کانال سه برنامهای داره که زنوشوهرهای جوونی که تو همین امسال ازدواج کردن، مذهبیان و پیشرهبر عقد کردن، میارن و باهاشون گپ میزنن. مجری این برنامه تا چندروز پیش فرزاد حسنی بود. فرزاد حسنی هنرپیشههم هست. خیلی با استعداد و اگه توهین تلقی نشه از ازون تخم ولد چموشهاست:) وسط صحبتاش با زنوشوهرهای اسلامی کلی شوخی میکرد، آیهی قرآن میآورد و شیرینزبونی میکرد . به طوری که دیده بودم حتی مخالفین روزه و رژیم لحظاتی مشتاقانه برنامهشو نگاه میکنن و میگن عجب این فرزاد حسنی پدرسوخته و شیرینزبونه!
چند شب پیش، شبی که فرداش روزهی کلیمیان بود(یوم کیپور یا عید پسح) جناب فرزاد خان حواسش نبوده و میگه امشب شب نزول توراته!
و همین جمله سبب میشه که خیلی راحت برش دارن. و کسی رو جاش گذاشتن که گرچه اونم بچهپررو و خوشگفتاره اما این برنامه بیشتر بینندههاشو از دست داد.
حالا گیریم فرزاد اشتباه کرده. نمیدونم، شاید اومده بگه قرآن، گفته تورات. نباید که از هستی ساقطش کنن. لابد تموم قراردادهاشو لغو میکنن و...
قبلا با مجریهای زیادی اینکارو کردن، آتشافروز و شهریاری که بسیار محبوب بودن به راحتی برشون داشتن. حتی به مجریهای برنامهی کودکان هم رحم نکردن. یادمه هر مجری که در دل بچهها جایی باز میکرد فوری برش میداشتن و جاش یکی دیگه میذاشتن.
راحت بگم این رادیو تلویزیون ما انگار مرض داره...
5- احمدرضا احمدی شاعر خوبمون به علت بیماری قلبی از روز 26 مهر در بخش سیسییو یکی از بیمارستانهای تهران بستریست.
امیدوارم خوب بشه. احمدی متولد 1319 ست. چرا هنرمندای ما اینقدر زود پیر میشن!
6- شوخی سیبایی
در شرکتی که سیبا توش کار میکنه ماه رمضون تقریبا کارا خوابیده.
چندروز پیش سیبا میبینه که کسی مأموریت مهمی در شهرستان رو نمیره و خیلی کارا وابسته به این سفره.
با اینکه وظیفهش نبوده، داوطلبانه به این سفر میره. با موفقیت برمیگرده.
فرداش مدیر عامل برای تشکر شخصا به اتاق سیبا میره.
مدیرعامل با خنده: مهندس( آره، میخوام پز بدم سیبا مهندسه!) دستت درد نکنه! خیلی کارامون جلو افتاد.
سیبا: خواهش میکنم.
مدیر عامل: ایشالله از خجالتت در میاییم.( مثلا حق مأموریتی، پاداشی، چیزی...)
موقع رفتن از اتاق ناگهان چیزی به خاطرش میرسه!
با تعجب: مهندس، چه جوری راه به این دوری رو رفتی و اومدی و روزهت نشکست؟!!!
سیبا با خنده: روزهی ما خیلی محکمه. مگه به این راحتیها میشکنه!!
- چطور؟!!
ـ جنسش نشکنه!
مدیر عامل که ادعای حزباللهیگریش میشه با حالت عصبانی داره از در میره بیرون که...
سیبا: حتی با خوردن هم نمیشکنه...
نتیجه این شد که نه تنها برای سیبا پاداش ننوشت ، که احتمالا حقوق اون روزش هم منتفی شده. براش غیبت زدن:)))
آخه سیبا جان، این چه شوخییی بود که تو کردی؟ حالا جملهی اول هیچی، اون دومی چی بود گفتی؟:)
با اقتصاد خانواده بازی میکنی؟:)
۷- درگیری خشونتبار در دانشگاه نجفآباد اصفهان...
نظرها
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمیزند
یکی ز شبگرفتگان چراغ بر نمیکند
کسی به کوچهسار شب در سحر نمیزند
نشستهام در انتظار این غبار بیسوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمیزند
گذر گهیست پر ستم که اندر او به غیر غم
یکی صلای آشنا به رهگذر نمیزند
دل خراب من دگر خرابتر نمیشود
که خنجر غمت ازین خرابتر نمیزند!
چه چشم پاسخاست ازین دریچههای بستهات؟
برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمیزند!
نه سایه دارم و نه بر، بیفکنندم و سزاست
اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمیزند...
(هوشنگ ابتهاج 1337)
2- ا ین شمارهرو تقدیم میکنم به هنرمند و بازیگر تأتر عزیزمان آذرفخر
هنرمندان تاج سر ما هستند
اما با این تاجها چه کردهایم؟
اسم مهین اسکویی بانوی تأتر ایران رو زیاد شنیدم ولی راستش تا بهحال بازیشو ندیدم. حتی تا چاپ مقالهای در روزنامهی شرق، عکسشو هم ندیده بودم.
دیدم هر هنرپیشهی معروفی که از گذشتهش تعریف میکنه حتما اسمی هم از مهین اسکویی میبره.
- " مهین اسکویی اولین استاد من بود."
ـ " من شهرت الانمو مدیون خانم اسکویی هستم."
پیش خودم اسکویی رو زنی با لباس فاخر مجسم میکردم که در خونهای مجلل نشسته و از شاگردای قدیمیش پذیرایی میکنه.
نه اینکه خوشخیال باشم! نه! شنیده بودم و دیده بودم که بعضی هنرمندا در پیری هنوز خونهای از خودشون ندارن و حتی توان پرداخت اجارهخونهشونو ندارن. مهدی فتحی رو دیده بودم که چطور بدون اینکه از طرف دولت حمایتی بشه در اثر بیماری دیابت با چه حال و روزی فوت کرد.
حالا با خوندن این مطلب شرق انگار سطل آبی یخ روم ریختن! مهین اسکویی در بستر بیماری خوابیده و از درد داد میکشه.
ناصر حسینیمهر نوشته:
"بانوی تأتر ما صنوبر خوشچهره و خوشقامت ما، با دو پا همچون دو تنهی درخت که به تازگی بر آن جابهجا زخم دهان باز کرده، دستم را محکم در دستش گرفته و میگفت: حسینی، حسینیجان، درد دارم، درد دارم! پاهام! درد دارم!... چقدر تحمل کنم؟ چقدر تحمل کنم؟... حسینی جان پس شاگردام کجان؟ دخترهام؟ درد... درد... درد..."
حسینی برای مصاحبه رفته بود و به جز ناله و چشمانی پر از اشک چیزی نصیبش نشده بود. به کمک زنی افغانی سر و شانه و کمر اسکویی رو ماساژ دادند و او همچنان تا مغز استخوان درد میکشید.
" خانم اسکویی، استادم، مادرم، نروید! زمین زیر پایم را سست نکنید! ما از شما آویختهایم. نشکنید، بمانید، نهحالا، کمی دیرتر! سه خواهرانت، سهدخترانت، چه بیوفا!... شاگردان شما، شما را فراموش کردهاند نازنین! بانو، بانوی پردرد ، بانوی آتشبهجان، ای کاش میدیدی، گرچه همان بهتر که ندیدی و ندانستی که شاگردانت دست پروردگانت فراموش کنندگانت چگونه بر بساط یک تولد- تولد یک صاحبقلم، متظاهرانه، چه بارانی از شادگویی فرو میبارند. درست در لحظههایی که پیکر نازنین و هنرپرورت در آتش درد میسوخت و میگداخت، دریغ قطرهآبی از دلجویی و آرامش در فرونشاندن آتش...!
اکنون شاگردانت دیگر با نام استانیسلاوسکی و مایرهولد و گروتوفسکی فخر میفروشند و دکانهای چندنبشه باز کردهاند و از یاد بردهاند که یکی از همشاگردیهای همان گروتوفسکی پشت دیوارشان، زیر گوششان، از درد خون میگرید، شاگردام کجان؟!!... صدایش را میشنوید؟ اگر میشنوید نگذارید که خاموش شود. نه، نگذارید که درد بکشد، نگذارید در برابر چشمان ما قتلی دیگر صورت گیرد. ما نمیخواهیم فلان کارگردان از قتلهای زنجیرهای بگوید، آن هزینهی کلان را بدهید تا مرگ هنرمندانمان بدون درد صورت گیرد. آقایان، بانوی تأتر ما مهین اسکویی درد میکشد. همهی وجودش را درد گرفته. می فهمید؟ درد را میفهمید؟..."
با اینکه به نظرم آقای حسینی خیلی احساساتی نوشته، و شاید هنرمندان دیگر و شاگرداشون گناهی نداشته باشن و هر کدام در چنبرهی گرفتاریهای خود غرقن و وظیفهی دولت رو در نظر نگرفته، ولی باز حقایقی در اون هست که تن آدم از خوندش میلرزه...
( منظور از سهخواهران اسکویی رو در نوشتهی آقای حسینی متوجه نشدم. کیان؟)
3- دیشب تو اخبار رئیسجمهورک را نشون میداد که با هیئت دولت و بزرگان قوم دور میزی نشسته و داره برای فیلمها تعیین تکلیف میکنه!
"هر فیلمی که لیبرالیسم، فمینیسم، سکولاریسم،نیهیلیسم، بیدینی، سیگار، مشروب و مواد مخدر و.... رو بهطور ضمنی تبلیغ کنه ممنوعه."
هر فیلمی که دین رو زیر سوال ببره ممنوعه! هر فیلمی که فلان باشه ممنوعه! هر فیلمی که بیسار باشه ممنوعه!
رئیسجمهورک محبوبما، یهو بگو اصلا فیلم نشون ندید و دائم یه آخوند سخنرانی کنه. آخه اینطوریدیگه چیزی از فیلمها باقی نمیمونه.
هر دیالوگی که فکری توش هست ممکنه ازش تبلیغ برای اون چیزایی که گفتید برداشت بشه.
اصلا فیلم چیه عزیزم!
روضهی علیاکبر از هر فیلمی فیلمتره... بیخطر هم هست.
4- بابا، اینا به خودشونم رحم نمیکنن.
دم افطار کانال سه برنامهای داره که زنوشوهرهای جوونی که تو همین امسال ازدواج کردن، مذهبیان و پیشرهبر عقد کردن، میارن و باهاشون گپ میزنن. مجری این برنامه تا چندروز پیش فرزاد حسنی بود. فرزاد حسنی هنرپیشههم هست. خیلی با استعداد و اگه توهین تلقی نشه از ازون تخم ولد چموشهاست:) وسط صحبتاش با زنوشوهرهای اسلامی کلی شوخی میکرد، آیهی قرآن میآورد و شیرینزبونی میکرد . به طوری که دیده بودم حتی مخالفین روزه و رژیم لحظاتی مشتاقانه برنامهشو نگاه میکنن و میگن عجب این فرزاد حسنی پدرسوخته و شیرینزبونه!
چند شب پیش، شبی که فرداش روزهی کلیمیان بود(یوم کیپور یا عید پسح) جناب فرزاد خان حواسش نبوده و میگه امشب شب نزول توراته!
و همین جمله سبب میشه که خیلی راحت برش دارن. و کسی رو جاش گذاشتن که گرچه اونم بچهپررو و خوشگفتاره اما این برنامه بیشتر بینندههاشو از دست داد.
حالا گیریم فرزاد اشتباه کرده. نمیدونم، شاید اومده بگه قرآن، گفته تورات. نباید که از هستی ساقطش کنن. لابد تموم قراردادهاشو لغو میکنن و...
قبلا با مجریهای زیادی اینکارو کردن، آتشافروز و شهریاری که بسیار محبوب بودن به راحتی برشون داشتن. حتی به مجریهای برنامهی کودکان هم رحم نکردن. یادمه هر مجری که در دل بچهها جایی باز میکرد فوری برش میداشتن و جاش یکی دیگه میذاشتن.
راحت بگم این رادیو تلویزیون ما انگار مرض داره...
5- احمدرضا احمدی شاعر خوبمون به علت بیماری قلبی از روز 26 مهر در بخش سیسییو یکی از بیمارستانهای تهران بستریست.
امیدوارم خوب بشه. احمدی متولد 1319 ست. چرا هنرمندای ما اینقدر زود پیر میشن!
6- شوخی سیبایی
در شرکتی که سیبا توش کار میکنه ماه رمضون تقریبا کارا خوابیده.
چندروز پیش سیبا میبینه که کسی مأموریت مهمی در شهرستان رو نمیره و خیلی کارا وابسته به این سفره.
با اینکه وظیفهش نبوده، داوطلبانه به این سفر میره. با موفقیت برمیگرده.
فرداش مدیر عامل برای تشکر شخصا به اتاق سیبا میره.
مدیرعامل با خنده: مهندس( آره، میخوام پز بدم سیبا مهندسه!) دستت درد نکنه! خیلی کارامون جلو افتاد.
سیبا: خواهش میکنم.
مدیر عامل: ایشالله از خجالتت در میاییم.( مثلا حق مأموریتی، پاداشی، چیزی...)
موقع رفتن از اتاق ناگهان چیزی به خاطرش میرسه!
با تعجب: مهندس، چه جوری راه به این دوری رو رفتی و اومدی و روزهت نشکست؟!!!
سیبا با خنده: روزهی ما خیلی محکمه. مگه به این راحتیها میشکنه!!
- چطور؟!!
ـ جنسش نشکنه!
مدیر عامل که ادعای حزباللهیگریش میشه با حالت عصبانی داره از در میره بیرون که...
سیبا: حتی با خوردن هم نمیشکنه...
نتیجه این شد که نه تنها برای سیبا پاداش ننوشت ، که احتمالا حقوق اون روزش هم منتفی شده. براش غیبت زدن:)))
آخه سیبا جان، این چه شوخییی بود که تو کردی؟ حالا جملهی اول هیچی، اون دومی چی بود گفتی؟:)
با اقتصاد خانواده بازی میکنی؟:)
۷- درگیری خشونتبار در دانشگاه نجفآباد اصفهان...
نظرها
دوشنبه، مهر ۲۵، ۱۳۸۴
کلارا زتکین،هشتم مارس و فمینیسم و سیاست
1- دریغا انسان
که با درد قرونش خو کرده بود،
دریغا!
این نمیدانستیم و
دوشادوش
در کوچههای پر نفس ِ رزم
فریاد میزدیم...
(شاملو)
2- کلارا زتکین
همهی ما باید خانم زتکین رو بشناسیم.
چون او کسی بود که در سال 1910 پیشنهاد کرد که هشتم مارس، به پاس تظاهرات وسیع زنان کارگر در سال 1900، روز جهانی زن اعلام بشود و شد.
کلارا کسی بود که همراه با روزا لوکزامبورگ و لیبکنخت حزب کمونیست آلمان رو پایهریزی کردند.
کلارا آیزنر در سال 1857 میلادی دنیا آمد. خانوادهای روشنفکر و آزادیخواه داشت.
در جوانی تحت تأثیر اندیشههای لیبکنخت بنیانگذار حزب سوسیالدموکرات آلمان قرار گرفت.
در آن زمان هنوز پیوستن زنان به یک حزب سیاسی در اروپا عملی بسیار شجاعانه بود، و او عضو شد. وقتی که حزب توسط صدراعظم وقت آلمان" بیسمارک" غیر قانونی اعلام شد، کلارا و همفکرانش شروع به فعالیت زیرزمینی کردند.
در همان زمان کلارا عاشق نجاری روسی به نام"اوزیپ زتکین" شد و کلارا از آن زمان نامفامیل همسرش را برگزید.( ای مرد ذلیل!)
آنها به ناچار در سال 1882به فرانسه گریختند و با فقر و نداری روزگار گذراندند.به طوری که هر دو پسر تازهبه دنیاآمدهشان به بیماری سل مبتلا شدند.
در سال 1886 کلارا با دو فرزندش به آلمان بازگشت و بدون درنگ فعالیتهای سیاسی و احتماعی خود را شروع کرد. او از اینکه کارگران زن مجبور هستند که شش روز در هفته و هر روز 14 ساعت کار طاقتفرسا بکنند و جز پول کمی که برای خرید سیبزمینی و چند تکه نان هم به زور کفاف میداد عایدشان نمیشد، زجر میکشید.
او که پی برده بود که چارهی کار کاگران سازماندهی و آگاهیست، سخنرانیهایی را در این ارتباط و همینطور در مورد نقش زنان در صنعت ترتیب داد. گاه مخاطبین کلارا به هزاران نفر میرسید.
کلارا با "فردریک انگلس" فیلسوف معروف آلمانی دوست صمیمی بود و با نظرات او در کتابهای" منشأ خانواده" و" مالکیت خصوصی" موافق بود.
اوهم عقیده داشت" ستم زنان ناشی از ظهور مالکیت خصوصیاست"
کلارا در سال 1889 به فرانسه رفت و در کنگره بینالملل دوم(سوسیالیست) شرکت کرد و حاصل تلاشهای ضد جنسیتی او در این کنگره نیل به حق رأی و دستمزد برابر برای کار برابر برای زنان بود.
این مبارزه بعدا توسط زنان دیگر با هر عقیده و مرام و مسلکی ادامه پیدا کرد و همچنین روز جهانی زن (هشتم مارس) رو همه به رسمیت شناختند.
در سال 1919 لیبکنخت و رزا لوکزامبورگ، همرزمان کلارا بد از تحمل شکنجههای شدید به طرز فجیعی کشتهشدند و کلارا سوگنامهای را به یاد جانباختگان نوشت.
کلارا زتکین با لنین رهبر انقلاب اکتبر هم روابط صمیمانهای داشت.
در سال 1932 کلارا زنی بیمار و ناتوان و نابینا شده بود. حزب نازی او را به مرگ تهدید کرده بود. با وجود این بجران شدید جسمی کلارا در اجلاس ریچستاک آلمان بیش از یک ساعت ایستاده سخنرانی کرد. او گفت:"آرزو میکنم زنده باشم و آلمان سوسیالیست را به چشم(!) ببینم!"
او همچنین فاشیسم را به عنوان درندهخوترین شکل حکومت سرمایهداری انحصاری محکوم کرد و گفت:"جریانهای ضدفاشیست نباید رنج مضاعف میلیونها زن را که ناشی از نابرابری جنسیاست نادیده بگیرند."
کلارا زتکین این فمینیست واقعی در سال 1933 چشم بر جهان فروبست.
یاد این زن شجاع و مبارز را گرامی بداریم...
( زندگینامهی کلارا رو از مقالهای از سهیل آصفی، روزنامهی شرق، خلاصه کردم.)
3- بارها شنیدم که فمینیستی میگه که بهخدا من سیاسی نیستم! فقط یه فمینیست بیآزارم.
نمیدونم چطور ممکنه زنی یا مردی فمینیست باشه اما به مناسبات سیاسی و اجتماعی و اقتصادی و... موجود در جامعه که باعث آزار و اذیت و همینطور تبعیض بین زنان با دیگر اقشار میشه اعتراض نداشته باشه و فعالیتی نکنه. نمونهش همین خانم زتکین!
اصلا همین سیاستهاست که باعث بروز مشکلات میشن و تا این سیاستها عوض نشن امکان نداره فمینیستها به هدفشون برسن.
چطور ممکنه وقتی در قانون اساسی و یا قانون کار مملکتی اینهمه اشکال هست بگیم ترو خدا بیایین به زنا حقوق برابر بدین و جان من زنها رو هم برای پستهای مدیریتی در نظر بگیرید و مرگ من اینقدر برای بعضی از رشتهها محدودیت جنسیتی نذارید و منو کفن کردید اینقدر اذیتمون نکنید و... بذارید هر جور میخواهیم لباس بپوشیم و...
تو وقتی میگی روسری نباید اجباری باشه با یه حکومت در افتادی! وقتی قانون میگه فقط گردی صورت و مچدست و پا مجازه معلوم باشه چطور میتونی بگی من در چارچوب قانون حرکت میکنم ولی روسری بده!
یا خیلی ببخشید من چطور ادعای فمینیست بودن و برابری زنی رو باور کنم که موقع نماز خوندن و راز و نیاز با خداش، میاد چادر سرش میکنه و پشت سر آقایون نماز میخونه؟ اگر معتقده که زن و مرد برابر آفریده شدن، چطور میتونه قبول کنه که مرد بیحجاب و مثل زندگیش لباس بپوشه ولی خودش که تو زندگیش هفتقلم آرایش میکنه و معتقده که خدا هم همهجا هست .موقع نماز میاد لاک و آرایششو پاک میکنه و چادر میپوشه نماز میخونه، تازه اونم پشت سر مردا...
من باور نمیکنم. یا یه جای کار فمینیست میلنگه و داره مارو گول میزنه و یا خیلی متظاهره و آدم ناصادق مطمئنا مبارز هم نیست.
به نظر من یه فمینیست حتما برای خودش باید یه جهانبینی داشته باشه. باید از نظر سیاسی و اقتصادی یه مدینهی فاضلهای برای خودش داشته باشه!
من نمیگم کمونیستم خوبه یا سرمایهداری یا...
همونطور که وقتی امروز دکتر میریم نسخهش با نسخهی پارسالش فرق میکنه( داروهای جدیدی بهبازار اومده و کشفهای جدیدی برای معالجه شده)برای جامعهی امروز هم نمیشه نسخهی قدیمی نوشت... ولی باید از هر ایدئولوژی چیزای خوبشو بگیریم.
نمیدونم چرا یه عده میترسن اگه اسم عدالت اجتماعی و برابری رو ببرن بهشون انگ کمونیستی بزنن. یا بهتر بگم کمونیسم رو با طاعون یکی میدونن.
از انگها و اسمها و ایسمها نترسیم. هر کی حرف خوب زد، حرفشو قبول کنیم.
4- شیرینعبادی وکیل اکبر گنجی اعتراض کرده که چرا نمیذارن موکلشو ببینه و ماههاست ازش بیخبره!
خیلی از ما روزی نیست که به گنجی و گنجیها فکر نکنیم.
نمیدونم چی به سرش آوردن.
یادتونه در اون زمانی که گنجی در اعتصاب غذا بود و نوشتن از گنجی شدیدا مد بود یه عده نوشتن که تا گنجی آزاد نشه دیگه وبلاگ نمینویسن؟
خوب دیگه، احتمالا گنجی برای یه عده دمده شده... تا موجی جدید بیاد و بپرن روش...(عدهی کمی اینطورن ها...)
5- وقتی نظرخواهی مطلبی که آقای بلوچ دربارهم نوشته بود و توش یکی از پستهای قدیمیمو معرفی کرده بود باز کردم کامنتهای مدیار عزیز (مجتبیسمیعینژاد) رو دیدم(۲-۳-۲۴). همون کامنتی که مدیار خبر داده بود که سهنفر از بلاگرها رو گرفتن.
بعد از اون سه، مدیار دستگیر شد و....
6- نمیدونم چی شده که دختربس دیگه نمینویسه...
7- گوشههایی از خاطرات امید حبیبینیا در زندان( سال 67)...
8- کسی از پوپک گلدره( بازیگر سریال داستانیهای شیرین دریا و همینطور مزرعهی کوچک) خبری داره؟ از حالت کما خارج شده؟
فقط میدونم در بیمارستان مهر بستریه. امیدوارم تاحالا خوب شده باشه.
9- تو این همه خبر بد، خوندن نوشتههای دلنشین تیلا ادر مورد نینیش به آدم نشاط میده!...
همینطور چرتینکوف و بقیهی مامانایی که تازه نینیدار شدن:)
پ.ن.
ایبابا، بچهی ناز تیلا رو چشم زدم. الان رفتم دیدم نوشته مریضه:(
10- و خوندن شعر زیبای یوزپلنگانی که با من دویدهاند بیژن نجدی در وبلاگ و حسرتی...
نظرات
که با درد قرونش خو کرده بود،
دریغا!
این نمیدانستیم و
دوشادوش
در کوچههای پر نفس ِ رزم
فریاد میزدیم...
(شاملو)
2- کلارا زتکین
همهی ما باید خانم زتکین رو بشناسیم.
چون او کسی بود که در سال 1910 پیشنهاد کرد که هشتم مارس، به پاس تظاهرات وسیع زنان کارگر در سال 1900، روز جهانی زن اعلام بشود و شد.
کلارا کسی بود که همراه با روزا لوکزامبورگ و لیبکنخت حزب کمونیست آلمان رو پایهریزی کردند.
کلارا آیزنر در سال 1857 میلادی دنیا آمد. خانوادهای روشنفکر و آزادیخواه داشت.
در جوانی تحت تأثیر اندیشههای لیبکنخت بنیانگذار حزب سوسیالدموکرات آلمان قرار گرفت.
در آن زمان هنوز پیوستن زنان به یک حزب سیاسی در اروپا عملی بسیار شجاعانه بود، و او عضو شد. وقتی که حزب توسط صدراعظم وقت آلمان" بیسمارک" غیر قانونی اعلام شد، کلارا و همفکرانش شروع به فعالیت زیرزمینی کردند.
در همان زمان کلارا عاشق نجاری روسی به نام"اوزیپ زتکین" شد و کلارا از آن زمان نامفامیل همسرش را برگزید.( ای مرد ذلیل!)
آنها به ناچار در سال 1882به فرانسه گریختند و با فقر و نداری روزگار گذراندند.به طوری که هر دو پسر تازهبه دنیاآمدهشان به بیماری سل مبتلا شدند.
در سال 1886 کلارا با دو فرزندش به آلمان بازگشت و بدون درنگ فعالیتهای سیاسی و احتماعی خود را شروع کرد. او از اینکه کارگران زن مجبور هستند که شش روز در هفته و هر روز 14 ساعت کار طاقتفرسا بکنند و جز پول کمی که برای خرید سیبزمینی و چند تکه نان هم به زور کفاف میداد عایدشان نمیشد، زجر میکشید.
او که پی برده بود که چارهی کار کاگران سازماندهی و آگاهیست، سخنرانیهایی را در این ارتباط و همینطور در مورد نقش زنان در صنعت ترتیب داد. گاه مخاطبین کلارا به هزاران نفر میرسید.
کلارا با "فردریک انگلس" فیلسوف معروف آلمانی دوست صمیمی بود و با نظرات او در کتابهای" منشأ خانواده" و" مالکیت خصوصی" موافق بود.
اوهم عقیده داشت" ستم زنان ناشی از ظهور مالکیت خصوصیاست"
کلارا در سال 1889 به فرانسه رفت و در کنگره بینالملل دوم(سوسیالیست) شرکت کرد و حاصل تلاشهای ضد جنسیتی او در این کنگره نیل به حق رأی و دستمزد برابر برای کار برابر برای زنان بود.
این مبارزه بعدا توسط زنان دیگر با هر عقیده و مرام و مسلکی ادامه پیدا کرد و همچنین روز جهانی زن (هشتم مارس) رو همه به رسمیت شناختند.
در سال 1919 لیبکنخت و رزا لوکزامبورگ، همرزمان کلارا بد از تحمل شکنجههای شدید به طرز فجیعی کشتهشدند و کلارا سوگنامهای را به یاد جانباختگان نوشت.
کلارا زتکین با لنین رهبر انقلاب اکتبر هم روابط صمیمانهای داشت.
در سال 1932 کلارا زنی بیمار و ناتوان و نابینا شده بود. حزب نازی او را به مرگ تهدید کرده بود. با وجود این بجران شدید جسمی کلارا در اجلاس ریچستاک آلمان بیش از یک ساعت ایستاده سخنرانی کرد. او گفت:"آرزو میکنم زنده باشم و آلمان سوسیالیست را به چشم(!) ببینم!"
او همچنین فاشیسم را به عنوان درندهخوترین شکل حکومت سرمایهداری انحصاری محکوم کرد و گفت:"جریانهای ضدفاشیست نباید رنج مضاعف میلیونها زن را که ناشی از نابرابری جنسیاست نادیده بگیرند."
کلارا زتکین این فمینیست واقعی در سال 1933 چشم بر جهان فروبست.
یاد این زن شجاع و مبارز را گرامی بداریم...
( زندگینامهی کلارا رو از مقالهای از سهیل آصفی، روزنامهی شرق، خلاصه کردم.)
3- بارها شنیدم که فمینیستی میگه که بهخدا من سیاسی نیستم! فقط یه فمینیست بیآزارم.
نمیدونم چطور ممکنه زنی یا مردی فمینیست باشه اما به مناسبات سیاسی و اجتماعی و اقتصادی و... موجود در جامعه که باعث آزار و اذیت و همینطور تبعیض بین زنان با دیگر اقشار میشه اعتراض نداشته باشه و فعالیتی نکنه. نمونهش همین خانم زتکین!
اصلا همین سیاستهاست که باعث بروز مشکلات میشن و تا این سیاستها عوض نشن امکان نداره فمینیستها به هدفشون برسن.
چطور ممکنه وقتی در قانون اساسی و یا قانون کار مملکتی اینهمه اشکال هست بگیم ترو خدا بیایین به زنا حقوق برابر بدین و جان من زنها رو هم برای پستهای مدیریتی در نظر بگیرید و مرگ من اینقدر برای بعضی از رشتهها محدودیت جنسیتی نذارید و منو کفن کردید اینقدر اذیتمون نکنید و... بذارید هر جور میخواهیم لباس بپوشیم و...
تو وقتی میگی روسری نباید اجباری باشه با یه حکومت در افتادی! وقتی قانون میگه فقط گردی صورت و مچدست و پا مجازه معلوم باشه چطور میتونی بگی من در چارچوب قانون حرکت میکنم ولی روسری بده!
یا خیلی ببخشید من چطور ادعای فمینیست بودن و برابری زنی رو باور کنم که موقع نماز خوندن و راز و نیاز با خداش، میاد چادر سرش میکنه و پشت سر آقایون نماز میخونه؟ اگر معتقده که زن و مرد برابر آفریده شدن، چطور میتونه قبول کنه که مرد بیحجاب و مثل زندگیش لباس بپوشه ولی خودش که تو زندگیش هفتقلم آرایش میکنه و معتقده که خدا هم همهجا هست .موقع نماز میاد لاک و آرایششو پاک میکنه و چادر میپوشه نماز میخونه، تازه اونم پشت سر مردا...
من باور نمیکنم. یا یه جای کار فمینیست میلنگه و داره مارو گول میزنه و یا خیلی متظاهره و آدم ناصادق مطمئنا مبارز هم نیست.
به نظر من یه فمینیست حتما برای خودش باید یه جهانبینی داشته باشه. باید از نظر سیاسی و اقتصادی یه مدینهی فاضلهای برای خودش داشته باشه!
من نمیگم کمونیستم خوبه یا سرمایهداری یا...
همونطور که وقتی امروز دکتر میریم نسخهش با نسخهی پارسالش فرق میکنه( داروهای جدیدی بهبازار اومده و کشفهای جدیدی برای معالجه شده)برای جامعهی امروز هم نمیشه نسخهی قدیمی نوشت... ولی باید از هر ایدئولوژی چیزای خوبشو بگیریم.
نمیدونم چرا یه عده میترسن اگه اسم عدالت اجتماعی و برابری رو ببرن بهشون انگ کمونیستی بزنن. یا بهتر بگم کمونیسم رو با طاعون یکی میدونن.
از انگها و اسمها و ایسمها نترسیم. هر کی حرف خوب زد، حرفشو قبول کنیم.
4- شیرینعبادی وکیل اکبر گنجی اعتراض کرده که چرا نمیذارن موکلشو ببینه و ماههاست ازش بیخبره!
خیلی از ما روزی نیست که به گنجی و گنجیها فکر نکنیم.
نمیدونم چی به سرش آوردن.
یادتونه در اون زمانی که گنجی در اعتصاب غذا بود و نوشتن از گنجی شدیدا مد بود یه عده نوشتن که تا گنجی آزاد نشه دیگه وبلاگ نمینویسن؟
خوب دیگه، احتمالا گنجی برای یه عده دمده شده... تا موجی جدید بیاد و بپرن روش...(عدهی کمی اینطورن ها...)
5- وقتی نظرخواهی مطلبی که آقای بلوچ دربارهم نوشته بود و توش یکی از پستهای قدیمیمو معرفی کرده بود باز کردم کامنتهای مدیار عزیز (مجتبیسمیعینژاد) رو دیدم(۲-۳-۲۴). همون کامنتی که مدیار خبر داده بود که سهنفر از بلاگرها رو گرفتن.
بعد از اون سه، مدیار دستگیر شد و....
6- نمیدونم چی شده که دختربس دیگه نمینویسه...
7- گوشههایی از خاطرات امید حبیبینیا در زندان( سال 67)...
8- کسی از پوپک گلدره( بازیگر سریال داستانیهای شیرین دریا و همینطور مزرعهی کوچک) خبری داره؟ از حالت کما خارج شده؟
فقط میدونم در بیمارستان مهر بستریه. امیدوارم تاحالا خوب شده باشه.
9- تو این همه خبر بد، خوندن نوشتههای دلنشین تیلا ادر مورد نینیش به آدم نشاط میده!...
همینطور چرتینکوف و بقیهی مامانایی که تازه نینیدار شدن:)
پ.ن.
ایبابا، بچهی ناز تیلا رو چشم زدم. الان رفتم دیدم نوشته مریضه:(
10- و خوندن شعر زیبای یوزپلنگانی که با من دویدهاند بیژن نجدی در وبلاگ و حسرتی...
نظرات
آقای بلوچ چقدر به من لطف دارن
درس و کار بیرون و کار خونه دیگه کمتر مجالی برام میذاره به اینترنت برسم.
از اکانت نصفشبانهی بدون فیلترم هم درست و حسابی نمیتونم استفاده کنم.
امروز از کلاسم زدم که بمونم و اقلا کامنتهامو بخونم.
ساعت ۱۰ اینترنتم قطع میشه. یعنی ۵ دقیقه دیگه!
از طریق کامنت نرگس، پرتاب شدم به وبلاگ آقای بلوچ.
و از اونجا به شهرگان...
از شدت ذوق و همینطور شرمندگی اشک به چشمام اومد...
نمیدونم چطور تشکر کنم.
ممنونم آقای بلوچ.
((در وبلاگ آباد زیتون نام شناخته شده و وبلاگ معروفی است. این اسم که یک اسم مستعار است چنان جا افتاده که با صاحب وبلاگ یکی شده . زیتون در ایران زندگی میکند و هیچ اطلاعی جز اطلاعاتی که خودش با شیطنت و بازیگوشی ماهرانه در اختیار میگذارد راجع به نویسندهی وبلاگ ندارم. این اطلاعات گاه او را دختری جوان و شاداب و بازیگوش و بی خیال مینماید و زمانی زنی جا افتاده و سرد و گرم چشیده که با هوشیاری شهرزاد قصه گو وبلاگش را میچرخاند. اگرآرشیو وبلاگش را زیر و رو کنید او را با چهره هایی متفاوت خواهید دید و این را من با بار منفی نمیگویم. شهرت همه جا همراه دردسر است و زیتون هم از این قاعده مستثنی نیست. در ستون نظر خواهی او که گاهی دهها کامنت نوشته میشود بحثهای زیادی درمیگیرد. روش زیتون در نوشتن و به روز کردن وبلاگش روشی خاص خود اوست که گاهی وبلاگیست های دیگر وقتی میخواهند با روش عددی یا حروفی پستشان را بنویسند به او اشاره میکنند. زبان زیتون زبان محاورهای و مسائلی که مطرح میکند بیشتر مسائل اجتماعی است. اما مگر میشود امروزه آنهم در کشوری مثل ایران حد فاصلی بین سیاست و سایر رشته ها مشخص کرد؟ به همین خاطر حتی او که مسائل روزانه را مطرح میکند گاه مورد ضرب و شتم واژهای دوستان سیاسی و سیاسی کار قرار گرفته ساعتها مجبور است یقه خود را قبل از خفه شدن یا پاره شدن با صبر و حوصله و متانت بیرون بکشد. در اینموارد مسائل همیشه به همین ظرافت پیش نمیرود و در مورد مسائلی او عکسالعملهای محکم از خود نشان میدهد که عدهای طبعاً به خیل مخالفانش میپیوندند. زیتون بچه، دختر، جوان، زن و آدمی نا آرام است که همه جا حظور دارد. دغدغه های او آینهای است که شهر را نشان میدهد.))
((زیتون وبلاگ خودش را با این پست شروع کرد و از آن پس درد دلهایش به او امکان اینکه پستی به این کوچکی داشته باشد نداد. همانطور که در مورد وبلاگ مجید زهری گفتم در یک ستون بررسی همه جانبه یک وبلاگ امکان پذیر نیست. هدف این ستون هم چنین تلاشی نیست. با این مختصر که بیشتر نگاه من است به وبلاگی که معرفی میکنم میخواهم برشی از یک وبلاگ را به شما نشان بدهم تا با داشتن آدرسش بروید سراغش. زیتون که مدتهاست پستهایش را با شعری از شاملو شروع میکند یکی از همین وبلاگهاست که میتوانید از آن در آدرس:
http://www.z8un.com
دیدن کنید. او در پستهایش به افراد و وبلاگها لینک فراوان میدهد و زندگی وبلاگی و روزمره را گره میزند. از آنجایی که پستهایش طولانی است و هر کدام را که آدم انتخاب کند زاویهای و حرفی در آن برجسته است. من با روش شیر یا خطی پستی از صدها پست او را انتخاب کرده به عنوان نمونه برایتان نقل میکنم. این پست آن مزهی نمونهای را به شما خواهد داد و شما با آن میدانید که آیا جزو مشتریان وبلاگ زیتون هستید یا نه:))
((دیدهام که هم چپ و هم راست برای زیتون کارد تیز میکنند. در وبلاگ آباد هم خیلی ها که کارد به دست نیستند برای زیتون دندان قروچه میروند. من هر وقت فرصتی دست میدهد سراغ وبلاگش میروم و از جریانات تهران با خبر میشوم گاهی بین خطوط پستهایش را میخوانم گاهی خود خطوط را. در من احساس شیرینی را زنده میکند اگر از «سبیل باروتی» نمیترسیدم میگفتم در من عاشق شدن را بیدار میکند.
و بدینسان تا هفتهی دیگر شما را به زیتون و زیتون را به حوادث ریز و درشت میسپارم. ))
نظرها
از اکانت نصفشبانهی بدون فیلترم هم درست و حسابی نمیتونم استفاده کنم.
امروز از کلاسم زدم که بمونم و اقلا کامنتهامو بخونم.
ساعت ۱۰ اینترنتم قطع میشه. یعنی ۵ دقیقه دیگه!
از طریق کامنت نرگس، پرتاب شدم به وبلاگ آقای بلوچ.
و از اونجا به شهرگان...
از شدت ذوق و همینطور شرمندگی اشک به چشمام اومد...
نمیدونم چطور تشکر کنم.
ممنونم آقای بلوچ.
((در وبلاگ آباد زیتون نام شناخته شده و وبلاگ معروفی است. این اسم که یک اسم مستعار است چنان جا افتاده که با صاحب وبلاگ یکی شده . زیتون در ایران زندگی میکند و هیچ اطلاعی جز اطلاعاتی که خودش با شیطنت و بازیگوشی ماهرانه در اختیار میگذارد راجع به نویسندهی وبلاگ ندارم. این اطلاعات گاه او را دختری جوان و شاداب و بازیگوش و بی خیال مینماید و زمانی زنی جا افتاده و سرد و گرم چشیده که با هوشیاری شهرزاد قصه گو وبلاگش را میچرخاند. اگرآرشیو وبلاگش را زیر و رو کنید او را با چهره هایی متفاوت خواهید دید و این را من با بار منفی نمیگویم. شهرت همه جا همراه دردسر است و زیتون هم از این قاعده مستثنی نیست. در ستون نظر خواهی او که گاهی دهها کامنت نوشته میشود بحثهای زیادی درمیگیرد. روش زیتون در نوشتن و به روز کردن وبلاگش روشی خاص خود اوست که گاهی وبلاگیست های دیگر وقتی میخواهند با روش عددی یا حروفی پستشان را بنویسند به او اشاره میکنند. زبان زیتون زبان محاورهای و مسائلی که مطرح میکند بیشتر مسائل اجتماعی است. اما مگر میشود امروزه آنهم در کشوری مثل ایران حد فاصلی بین سیاست و سایر رشته ها مشخص کرد؟ به همین خاطر حتی او که مسائل روزانه را مطرح میکند گاه مورد ضرب و شتم واژهای دوستان سیاسی و سیاسی کار قرار گرفته ساعتها مجبور است یقه خود را قبل از خفه شدن یا پاره شدن با صبر و حوصله و متانت بیرون بکشد. در اینموارد مسائل همیشه به همین ظرافت پیش نمیرود و در مورد مسائلی او عکسالعملهای محکم از خود نشان میدهد که عدهای طبعاً به خیل مخالفانش میپیوندند. زیتون بچه، دختر، جوان، زن و آدمی نا آرام است که همه جا حظور دارد. دغدغه های او آینهای است که شهر را نشان میدهد.))
((زیتون وبلاگ خودش را با این پست شروع کرد و از آن پس درد دلهایش به او امکان اینکه پستی به این کوچکی داشته باشد نداد. همانطور که در مورد وبلاگ مجید زهری گفتم در یک ستون بررسی همه جانبه یک وبلاگ امکان پذیر نیست. هدف این ستون هم چنین تلاشی نیست. با این مختصر که بیشتر نگاه من است به وبلاگی که معرفی میکنم میخواهم برشی از یک وبلاگ را به شما نشان بدهم تا با داشتن آدرسش بروید سراغش. زیتون که مدتهاست پستهایش را با شعری از شاملو شروع میکند یکی از همین وبلاگهاست که میتوانید از آن در آدرس:
http://www.z8un.com
دیدن کنید. او در پستهایش به افراد و وبلاگها لینک فراوان میدهد و زندگی وبلاگی و روزمره را گره میزند. از آنجایی که پستهایش طولانی است و هر کدام را که آدم انتخاب کند زاویهای و حرفی در آن برجسته است. من با روش شیر یا خطی پستی از صدها پست او را انتخاب کرده به عنوان نمونه برایتان نقل میکنم. این پست آن مزهی نمونهای را به شما خواهد داد و شما با آن میدانید که آیا جزو مشتریان وبلاگ زیتون هستید یا نه:))
((دیدهام که هم چپ و هم راست برای زیتون کارد تیز میکنند. در وبلاگ آباد هم خیلی ها که کارد به دست نیستند برای زیتون دندان قروچه میروند. من هر وقت فرصتی دست میدهد سراغ وبلاگش میروم و از جریانات تهران با خبر میشوم گاهی بین خطوط پستهایش را میخوانم گاهی خود خطوط را. در من احساس شیرینی را زنده میکند اگر از «سبیل باروتی» نمیترسیدم میگفتم در من عاشق شدن را بیدار میکند.
و بدینسان تا هفتهی دیگر شما را به زیتون و زیتون را به حوادث ریز و درشت میسپارم. ))
نظرها
اشتراک در:
پستها (Atom)
