1-"برای خودتان یکسری اصول و قاعدهی کلی داشته باشید.
هیچوقت از اخراج شدن نترسید! اگر میدانید نکتهای صحیح است شدیدا بر سر حرفتان بایستید.
برای اعتقادتان مبارزه کنید. اصلا کوتاه نیایید.
معمولا در آینده بهخاطر این مقاومت و پایداری بر سر اصولتان مورد تحسین و ستایش همه قرار میگیرید."
این جملهها رو " جیمز فولی" کارگردان سینما گفته.
خیلی جالبه، شنبه که با ناراحتی روزنامهی شرق رو همینطوری عین فال گرفتن باز کردم، این جملهها اومد. جملههایی که شدیدا بهشون احتیاج داشتم و منو از تردید این دو روز سخت درآورد.
2- "یک عزت نفس و غروری محکم( حیف که ننوشته مترجمش کیه!) که درست بهکار گرفته شود نه نابجا داشته باشید.
صداقت همان چیزیاست که این قدرت را کارامد میکند. ببینید، در بحثها و مشاجرات قرار نیست برنده باشید. بلکه باید در هر چیزی که فکر میکنید درستتر است و به بهبود کار میانجامد حاضر شوید و همکاری کنید. این نباشد که تنها وقتی حرف خودتان درست است با بقیه همداستان شوید..."
(بازم از جیمز فولی)
دمش گرم! خیلی حرفای خوبی زده.
3- عزتنفس در وبلاگستان هم چیز خوبیست.(امام زیتونالعابدین)
گاهی چیزایی پیش میاد که آدم یاد فیلم "ساز دهنی" امیر نادری میافته. کسی که ساز دهنی داره دیگرانو استعمار و استثمار میکنه و بعضیا به خاطر یه سازدهنی ناقابل به چه چاپلوسیهایی تن میدن.
4- آدمهای طوطیصفت در وبلاگستان، به جای قرقره کردن حرفای دیگران از کپی-پِیست استفاده میکنن. و اگه خیلی دیگه بزرگواری کنن یه لینک هم به صاحب حرف میدن.
5- بهتر نبود به جای فرستادن خاتمی به مراسم ختم ژانپلدوم، اسمشو نبر ِ دوم رو میفرستادیم؟ یه دهن کجی حسابی به موشهکاتسف میشد.
وقتی آقاموشهدست راستشو برای دستدادن دراز میکرد، اسمشو نبر دوم با دست چپ میتونست یه بی..خ گنده بده.
6-شوخی:
تو وبلاگستان یه زمانی مُد شده بود برای نشون دادن آخر ِ آزادی بیان به ابطحی فحش میدادن بعدش مد شد به درخشان فحش بدن و حالا خورشیدخانم:)
اگه بلد نیستی، کپیپیست طوطیوارانه از فحشهای دیگران کارتو راحت میکنه ها...
(منظورم به انتقاد و یا بررسی یا حتی مخالفت با عقایدشون نیستها...)
7- دَدَم یاندی!
وقتی ساعی میره رو سکو که مدالشو بگیره، به جای سرود" سر زد از افق" سرود " ای ایران" پخش میشه و.... چه فاجعهای:(
8- چرا دیگه نازبانو نمینویسه؟
سولانژ کجاست؟ روشن ؟ من و شایان؟ بهزاد؟ مریمی؟ سو و شون؟ چرتینکوف؟ دغدغه؟ شین(فروغ)؟ چای تلخ؟....؟ ....؟ بعضیا هم که بعد از آپدیت یادشون میره پینگ کنن.
9- خدا رو شکر! حسنآقا هم بعد از غیبتی کوتاه و پس از مطالعه و سوالات دینی از برادران ارزشی به آغوش اسلام پناه برد! مبارک باشه برادر:)
10- توجه، توجه! علی تمدن افشا میکند:
اخبار پشت پرده از انتخابات رياست جمهوری :)
11-+18
فیلم "غزل" مسعود کیمیایی رو دیدم. این فیلم در سال 1355 ساخته شده. در مورد 2 برادره که در جنگل زندگی میکنن و زندگی سرد و بیروحی دارن.( با بازی فردین و فرامز قریبیان) تنها ارتباط این دو برادر با دنیای خارج اینه که هر شبجمعه سوار اسبشون میشن و میرن روسپیخانهی شهر.
روزی برادر بزرگ زنی روسپی( با بازی پوری بنایی) رو به خونهی جنگلیشون میاره که هم کارشونو راه بندازه و هم براشون غذا بپزه و رفت و روب و شستو شو کنه. زن به قول برادربزرگه یه زن کامله. هم زیباست، هم لوند و خندان و هم عین یه اسب بارکش کار میکنه. برادر کوچیکه اول به خیال اینکه برادر بزرگه عاشقشه بهش دست نمیزنه( تیریپ مرام) ولی بعدا وقتی میبینه برادربزرگه اصرار میکنه یه شب درمیون پیش زن میخوابه.
اینجوری دیگه نیازی نیست شبجمعهها به شهر برن پول خرج کنن و با صاحب اونجا در بیافتن و خونهشون هم بوی زندگی میگیره.
کمکم دو برادر حس میکنن که هر دو عاشق زن یعنی غزل شدن (هووهای نوع ب) با شوخی که زن میکنه و وانمود میکنه که حاملهست، هر دو مرد غیرتشون گل میکنه که اگه واقعا غزل حامله بشه بچه مال کدومشونه. تصمیم میگیرن دوباره زنو برگردونن جای اولش. و برمیگردوننش...
بعدش دلتنگی هر دو... بعد از چند روز میرن برمیگردوننش.
با اینکه زن به نحو احسن به هر دو میرسه و هیچ انتخابی بینشون نمیکنه ولی
دوباره غیرت هر دو برادر گل میکنه و ایندفعه تصمیم میگیرن معشوق مشترکشونو بکشن و... میکشنش...
این فیلم اقتباسیه از داستان پنج صفحهایِ "مزاحم" نوشته بورخس. در داستان مزاحم یکی از برادرها برادر دیگه رو میکشه و وقتی ایرانیزه و کیماییزه میشه این زنه که باید بمیره تا برادرها پیمانشون با هم محکمتر بشه.
12- یکی از استادای دانشگاه هنر تعریف میکرد دانشجوهای مذکر رشتهی سینما مثل سینماگران دههی 50 علاقهی شدیدی به فیلمساختن در مورد زنان خیابانی و روسپی دارن. از هر دهتاشون حداقل 8تاشون فیلمنامهای در این مورد نوشتن. اکثرشون مثلا برای تحقیق با یکی از این جور دختران و زنان دوست میشن. و جالبه که قهرمان داستان هیچکدومشون در فیلم این زنان رو در فیلم به همسری نمیگیره. فقط خونهای براش میگیره و نون و پنیری برای خوردن و میگن همینجا بتمرگ و فقط با من باش. و صد البته قهرمان فیلم زن و بچه هم داره و بیخبر از این کار آقا.
مُردم برای این مرام و معرفت و زندوستی و اینجور فیلمنامههای مردونه...
پ.ن. روزبه : هرزه مردان دیار ما...
از استاد پرسیدم دانشجوهای دختر بیشتر در چه مورد فیلم میسازن؟ گفت دخترا هم عاشق فضاهای کافیشاپیان. حتما سیگاری به دست قهرمان فیلم میدن و لباس و آرایش آنچنانی و جفای یار و حاضر نشدنش سر قرار و اشک و آه و گاهی ساختن دو سه رقیب با هم و آوار شدن بر سر عاشق بیوفا...
۱۳- این نظرخواهی من نیمساعت طول میکشه تا باز شه.
نوشتههامو معمولا آفلاین مینویسم و گاهی قبل از کامنتای قبلی رو خوندن. ببخشید اگه جوابشون دیر میشه.
۱۴- اگه میشه چند تا سایت ضد فیلترجدید معرفی کنید. بعضی از آنتیفیلترها خودشون فیلتر شدن.ممنون.
چهارشنبه، فروردین ۳۱، ۱۳۸۴
شنبه، فروردین ۲۷، ۱۳۸۴
...
چراغی به دستم
چراغی در برابرم.
من به جنگ سیاهی میروم...
(شاملو)
1- " موريس معتمد نماينده كليميان در مجلس اسلامي در نطق پيش از دستور خود از صدا و سيما به دليل پخش سريالهاي ضد يهود انتقاد كرد.
او گفت: توهين به يهوديان و انتساب مطالب خلاف واقع به آنها در سريالهاي تلويزيوني طي ۱۲ سال گذشته نه تنها موجب رنجش خاطر كليميان شده بلكه به جرات ميتوان گفت كه موجب مهاجرت درصد قابل توجهي از كليميان به خارج از كشور شده است."
چون خود من از کودکی مزهی تبعیض و اقلیت بودن رو با پوست و خون خود احساس کردهام(به خاطر اقلیت بودن مادرم...) کاملا بهشون حق میدم. یه دوست کلیمی در مدرسه داشتیم که بیشتر بچهها با نیش زبونشون اذیتش میکردن. میگفتن خونهی فلانی نریم که ما رو میکشن و با خونمون نون مخصوص یا "مصا" میپزن. یا آدمهای کثیفی هستن. من هم اونموقع و هم الان کلی باهاشون رفتوآمد کردم. هم از ما تمیزترن. هم همیشه زنده از خونهشون بیرون میام:)مصاشون هم اصلا بوی خون نمیده.
چندروز دیگه هم عیدشونه و از الان عید پسح(اگه اسمشو اشتباه نکرده باشم) رو بهشون تبریک میگم.
رادیو تلویزیون ما به جای آگاه کردن مردم به این اشتباهات، با فیلمهایی که نشون میده میخواد فاصلههای بین مردم رو بیشتر کنه. فیلمهای ضدکمونیستی و ضدمذهبهای دیگه رو به همین علت مرتب نشون میده. بیخود نمیگن تفرقه بینداز و حکومت کن!
2- راستش من الان هم تو جامعه احساس اقلیت بودن میکنم. به خاطر افکارم.(خوشبختانه تو بلاگستان این احساس رو ندارم)
این پنجشنبه بهخاطر اینکه نمیتونم زبونمو نگهدارم و حرفامو رک میزدم از یکی از کارهام که 2 روز در هفته بود محترمانه اخراج شدم. مدیرم با منومن گفت: ببین من تورو خیلی دوست دارم. خوب هم کار میکنی، ولی میدونی که به خاطر حرفات در فلان جلسه زیر ذرهبین رفتیم. و بقیهی توضیحاشو دیگه اصلا نمیفهمیدم... سرم گیج میرفت...
این خانم پشت سر با حرفای من موافقه ولی جلوی مقامات همچین جانماز آب میکشه و قربونصدقه میره که انگار یکی از حزباللهیهای تیره. متاسفانه بیشتر دوروبریهام اینطوریان. متظاهر.
حقوقش زیاد نبود ولی خوب کارشو دوست داشتم. این برای سومین باره به خاطر حرفهایی که میزنم و بهشون اعتقاد دارم از کاری کنار گذاشته میشم.
3- دوم عید، تو یه مهمونی کلی آدم نشستهبودیم و حرف میزدیم. میزبان ما تو اون شلوغی تلویزیون هم روشن کرده بود. روی یکی از کانالهای ماهواره. فکر کنم سیمای آزادی بود . هیچکس گوش نمیداد.
یهو برادرم داد زد ا... زیتون این عکس توئه؟ توجه همه به تلویزیون جلب شد. یکی از سرودهای تند مجاهدین داشت پخش میشد و همراش عکسی از اجتماع 8 مارس(روز زن) پارسال رو گذاشته بودن. فکر میکنم از اینترنت گرفته بودن. چند نفر تو عکس بودیم. من خودمو چون یادمه چی تنم بود زود شناختم ولی چیزی نگفتم... ولی اونا هم بعد از دقیق شدن گفتن: ا... آره، خودتی.
حالا بیا و ثابت کن من مجاهد نیستم و اینو روز جهانی زن تو پارک لاله ازم گرفتن. ولی مگه بعضیاشون باور میکردن؟ یه جوری نگام میکردن که انگار جرمی مرتکب شدم. بخصوص آقا وخانومی که روبهروم نشسته بودن. آقاهه شروع کرد به نصیحتم که عزیزم گولشونو نخور، اگه اینا بیان وضع بدتر میشه و هر کی مخالفشون باشه اعدامش میکنن و زودتر پاتو بکش کنار و... و خانمش مرتب بهش سقلمه میزد که هیس، حرف نزن... و با ترس منو نگاه میکرد. هر چی گفتم من عضوشون نیستم و اصلا عقایدم باهاشون فرق داره مگه باور میکردن. خانومه با لبخند مصنوعی وترس به شوهرش گفت: چیکارش داری؟ زیتونجون آزاده هر عقیدهای داشته باشه.
این گذشت تا اینکه چند روز پیش خانومه بهم تلفن زد و کلی سلام و احوالپرسی و احترام مصنوعی گفت: شوهرم شوخی کرد ها... یه وقت دلخور نیستی که ازش؟ گفتم نه خانم ...، ایشون که چیز بدی نگفتن.
(طفلک ترسیده بود شوهرش ترور بشه)
بعد با من و من پرسید از مجاهدین چه خبر؟ شوخیم گل کرد و گفتم مریم به شما خیلی سلام رسوند. با وحشت گفت کدوم مریم؟.گفتم رئیس جمهور ایران، مریم رجوی دیگه:)) گفت وای ببخشید باید برم... بعدا زنگ میزنم...غذام سوخت... و قطع کرد. دیگه هم زنگ نزد:)
این سیمای آزادی نمیشه صورتا رو شطرنجی کنه؟
4-رویا صدر، بیبیگل خودمون مقالهای در روزنامهی شرق جمعه نوشته به اسم:
"طنز مرادیکرمانی، صادق و صمیمی"
یعضی جملات اورا مینویسم:
"نگاه هوشنگ مرادیکرمانی بیشتر معطوف به عواطف انسانیست .نوشته او نابسامانیهای اقتصادی و اجتماعی را از زاویهی نگاه انسانی و عاطفی بررسی میکند.
ویژگی دیگر طنز در آثار مرادی کرمانی انتخاب آگاهانهی زبان طنز را برای نرمیبخشیدن یا تلطیف فضای اثر است. آدمهای آثار او زیر بختکی از فقر، نداری، بیعدالتی و مشکلات برخاسته از روابط غلط فرهنگی و تربیتی زندگی میکنند و طنز، زیستن در چنین فضایی را بر آنها ممکن میسازد. او طنز را در آثارش به کار میگیرد تا بار تلخی زندگی تراژیک قهرمانانش را برای خواننده تحملپذیرتر سازد."
ببینم لینکشو در شرق پیدا میکنم بذارم اینجا؟
5- نوشتهی شماره بالاییم قابل توجه کسایی که میگن چرا تو وبلاگاتون شعار مرگ بر فلانی و درود بر بیسار نمیدین؟ بهمون انگ محافظهکاری میزنن. دوست دارن وبلاگهامون در حد یه بیانیهی سیاسی و پرچم شخص بخصوصی بشه.
قبلا اینو گفتم که به نظر من یک خاطره وقتی که با هدف و نتیجهگیری درست تعریف بشه، یک نوشتهی طنز، یک داستان واقعی از دردهای اجتماع، یک داستان غیرواقعی ولی هدفمند، یک فیلم خوب، یکفیلمنامه، یک عکس، یک نقاشی و گاهی حتی یک مجسمه، یک شعر، یک جوک، یک گزارش فوتبال، یک مصاحبه و کلا هر اثر هنری که بتونه به مردم آگاهی بده و واقعات موجود و باعث و بانی بدبختی مردم رو در تار و پود اون اثر گنجوند، میتونه خیلی موثرتر از یک شعار سیاسی باشه.
و اونایی که میگن چرا به کسانی که ممکنه با نوشتههاشون مخالف باشم فحش نمیدم بگم که...
نظرمو در کامنت 28 نظرخواهی قبل خیلی نارسا و عجولانه و خوابالوده نوشتم. اگه شما چیزی از حرفام متوجه شدین به خودمم بگین:)
6- از فیلم گفتم که میتونه روی افکار سیاسی و اجتماعی مردم خیلی تاثیر بذاره. هر کارگردانی به شیوه ی مخصوص به خودش عقایدشو به فیلم تبدیل میکنه .
سایت CyberEnd داره برای انتخاب بهترین کارگردان رأیگیری میکنه. تا حالا بیضایی، کیارستمی، مهرجویی، شهیدثالث، تقوایی، کیمیایی و مخملباف بیشترین رأی رو آوردن. اگه به کارگردان بخصوصی علاقهدارید میتونید در این رأیگیری شرکت کنید.
7-عشق شادیست،
عشق آزادیست
عشق آغاز آدمیزادیست...
من شعرا و غزلهای هوشنگ ابتهاج رو خیلی دوست دارم.
تو گوگل گشتم زندگینامهشو پیدا کنم ولی متاسفانه هیچجا نبود. چرا تو اینترنت مطالب دربارهی هنرمندای بزرگمون اینقدر کمه؟
کسی هست که زندگینامهی ابتهاج رو داشته باشه؟ ممنون میشم بهم برسونید!
8- شوالیه: زماني آرماني داشتم به نام...
و با حقيقتي روبرو شدم به نام...
9-"داستين اليس" فيلمساز جوان ايرانی – آمريکايی که تابهحال ایران نیومده، کارتون زیبایی را به نام" بابک و دوستان" به کمک همسرش مستانه مقدم در آمریکا تهيه کرده که مورد استقبال تماشاگران قرار گرفته.
10- فرانگوپولیس: دلایل و عوارض دگرجنسگرایی و یا: معضلات نرمالیزه کردن!ا
این مقاله در واقع جوابیهایست به مطلب شرح به نام همجنسگرایی و همجنسبازی .
11- پسری آلمانی به نام veit که تو ارکات باهاش آشنا شدم، سایتی زده به نام: bringing-people-together
و نوشته:
I believe in one idea – bringing people together from different cultures and social classes can build intercultural understanding and reduce prejudices and intolerance. I travel the world to fascinate one million people with this idea and build a world wide web of friendly people. Please help me!
او از 15 جولای سال گذشته سفری رو دوردنیا شروع کرده تا عقایدشو گسترش بده و وقتی از سفر دست میکشه که حداقل یه میلیون نفر همعقیده و دوست پیدا کنه..
چراغی در برابرم.
من به جنگ سیاهی میروم...
(شاملو)
1- " موريس معتمد نماينده كليميان در مجلس اسلامي در نطق پيش از دستور خود از صدا و سيما به دليل پخش سريالهاي ضد يهود انتقاد كرد.
او گفت: توهين به يهوديان و انتساب مطالب خلاف واقع به آنها در سريالهاي تلويزيوني طي ۱۲ سال گذشته نه تنها موجب رنجش خاطر كليميان شده بلكه به جرات ميتوان گفت كه موجب مهاجرت درصد قابل توجهي از كليميان به خارج از كشور شده است."
چون خود من از کودکی مزهی تبعیض و اقلیت بودن رو با پوست و خون خود احساس کردهام(به خاطر اقلیت بودن مادرم...) کاملا بهشون حق میدم. یه دوست کلیمی در مدرسه داشتیم که بیشتر بچهها با نیش زبونشون اذیتش میکردن. میگفتن خونهی فلانی نریم که ما رو میکشن و با خونمون نون مخصوص یا "مصا" میپزن. یا آدمهای کثیفی هستن. من هم اونموقع و هم الان کلی باهاشون رفتوآمد کردم. هم از ما تمیزترن. هم همیشه زنده از خونهشون بیرون میام:)مصاشون هم اصلا بوی خون نمیده.
چندروز دیگه هم عیدشونه و از الان عید پسح(اگه اسمشو اشتباه نکرده باشم) رو بهشون تبریک میگم.
رادیو تلویزیون ما به جای آگاه کردن مردم به این اشتباهات، با فیلمهایی که نشون میده میخواد فاصلههای بین مردم رو بیشتر کنه. فیلمهای ضدکمونیستی و ضدمذهبهای دیگه رو به همین علت مرتب نشون میده. بیخود نمیگن تفرقه بینداز و حکومت کن!
2- راستش من الان هم تو جامعه احساس اقلیت بودن میکنم. به خاطر افکارم.(خوشبختانه تو بلاگستان این احساس رو ندارم)
این پنجشنبه بهخاطر اینکه نمیتونم زبونمو نگهدارم و حرفامو رک میزدم از یکی از کارهام که 2 روز در هفته بود محترمانه اخراج شدم. مدیرم با منومن گفت: ببین من تورو خیلی دوست دارم. خوب هم کار میکنی، ولی میدونی که به خاطر حرفات در فلان جلسه زیر ذرهبین رفتیم. و بقیهی توضیحاشو دیگه اصلا نمیفهمیدم... سرم گیج میرفت...
این خانم پشت سر با حرفای من موافقه ولی جلوی مقامات همچین جانماز آب میکشه و قربونصدقه میره که انگار یکی از حزباللهیهای تیره. متاسفانه بیشتر دوروبریهام اینطوریان. متظاهر.
حقوقش زیاد نبود ولی خوب کارشو دوست داشتم. این برای سومین باره به خاطر حرفهایی که میزنم و بهشون اعتقاد دارم از کاری کنار گذاشته میشم.
3- دوم عید، تو یه مهمونی کلی آدم نشستهبودیم و حرف میزدیم. میزبان ما تو اون شلوغی تلویزیون هم روشن کرده بود. روی یکی از کانالهای ماهواره. فکر کنم سیمای آزادی بود . هیچکس گوش نمیداد.
یهو برادرم داد زد ا... زیتون این عکس توئه؟ توجه همه به تلویزیون جلب شد. یکی از سرودهای تند مجاهدین داشت پخش میشد و همراش عکسی از اجتماع 8 مارس(روز زن) پارسال رو گذاشته بودن. فکر میکنم از اینترنت گرفته بودن. چند نفر تو عکس بودیم. من خودمو چون یادمه چی تنم بود زود شناختم ولی چیزی نگفتم... ولی اونا هم بعد از دقیق شدن گفتن: ا... آره، خودتی.
حالا بیا و ثابت کن من مجاهد نیستم و اینو روز جهانی زن تو پارک لاله ازم گرفتن. ولی مگه بعضیاشون باور میکردن؟ یه جوری نگام میکردن که انگار جرمی مرتکب شدم. بخصوص آقا وخانومی که روبهروم نشسته بودن. آقاهه شروع کرد به نصیحتم که عزیزم گولشونو نخور، اگه اینا بیان وضع بدتر میشه و هر کی مخالفشون باشه اعدامش میکنن و زودتر پاتو بکش کنار و... و خانمش مرتب بهش سقلمه میزد که هیس، حرف نزن... و با ترس منو نگاه میکرد. هر چی گفتم من عضوشون نیستم و اصلا عقایدم باهاشون فرق داره مگه باور میکردن. خانومه با لبخند مصنوعی وترس به شوهرش گفت: چیکارش داری؟ زیتونجون آزاده هر عقیدهای داشته باشه.
این گذشت تا اینکه چند روز پیش خانومه بهم تلفن زد و کلی سلام و احوالپرسی و احترام مصنوعی گفت: شوهرم شوخی کرد ها... یه وقت دلخور نیستی که ازش؟ گفتم نه خانم ...، ایشون که چیز بدی نگفتن.
(طفلک ترسیده بود شوهرش ترور بشه)
بعد با من و من پرسید از مجاهدین چه خبر؟ شوخیم گل کرد و گفتم مریم به شما خیلی سلام رسوند. با وحشت گفت کدوم مریم؟.گفتم رئیس جمهور ایران، مریم رجوی دیگه:)) گفت وای ببخشید باید برم... بعدا زنگ میزنم...غذام سوخت... و قطع کرد. دیگه هم زنگ نزد:)
این سیمای آزادی نمیشه صورتا رو شطرنجی کنه؟
4-رویا صدر، بیبیگل خودمون مقالهای در روزنامهی شرق جمعه نوشته به اسم:
"طنز مرادیکرمانی، صادق و صمیمی"
یعضی جملات اورا مینویسم:
"نگاه هوشنگ مرادیکرمانی بیشتر معطوف به عواطف انسانیست .نوشته او نابسامانیهای اقتصادی و اجتماعی را از زاویهی نگاه انسانی و عاطفی بررسی میکند.
ویژگی دیگر طنز در آثار مرادی کرمانی انتخاب آگاهانهی زبان طنز را برای نرمیبخشیدن یا تلطیف فضای اثر است. آدمهای آثار او زیر بختکی از فقر، نداری، بیعدالتی و مشکلات برخاسته از روابط غلط فرهنگی و تربیتی زندگی میکنند و طنز، زیستن در چنین فضایی را بر آنها ممکن میسازد. او طنز را در آثارش به کار میگیرد تا بار تلخی زندگی تراژیک قهرمانانش را برای خواننده تحملپذیرتر سازد."
ببینم لینکشو در شرق پیدا میکنم بذارم اینجا؟
5- نوشتهی شماره بالاییم قابل توجه کسایی که میگن چرا تو وبلاگاتون شعار مرگ بر فلانی و درود بر بیسار نمیدین؟ بهمون انگ محافظهکاری میزنن. دوست دارن وبلاگهامون در حد یه بیانیهی سیاسی و پرچم شخص بخصوصی بشه.
قبلا اینو گفتم که به نظر من یک خاطره وقتی که با هدف و نتیجهگیری درست تعریف بشه، یک نوشتهی طنز، یک داستان واقعی از دردهای اجتماع، یک داستان غیرواقعی ولی هدفمند، یک فیلم خوب، یکفیلمنامه، یک عکس، یک نقاشی و گاهی حتی یک مجسمه، یک شعر، یک جوک، یک گزارش فوتبال، یک مصاحبه و کلا هر اثر هنری که بتونه به مردم آگاهی بده و واقعات موجود و باعث و بانی بدبختی مردم رو در تار و پود اون اثر گنجوند، میتونه خیلی موثرتر از یک شعار سیاسی باشه.
و اونایی که میگن چرا به کسانی که ممکنه با نوشتههاشون مخالف باشم فحش نمیدم بگم که...
نظرمو در کامنت 28 نظرخواهی قبل خیلی نارسا و عجولانه و خوابالوده نوشتم. اگه شما چیزی از حرفام متوجه شدین به خودمم بگین:)
6- از فیلم گفتم که میتونه روی افکار سیاسی و اجتماعی مردم خیلی تاثیر بذاره. هر کارگردانی به شیوه ی مخصوص به خودش عقایدشو به فیلم تبدیل میکنه .
سایت CyberEnd داره برای انتخاب بهترین کارگردان رأیگیری میکنه. تا حالا بیضایی، کیارستمی، مهرجویی، شهیدثالث، تقوایی، کیمیایی و مخملباف بیشترین رأی رو آوردن. اگه به کارگردان بخصوصی علاقهدارید میتونید در این رأیگیری شرکت کنید.
7-عشق شادیست،
عشق آزادیست
عشق آغاز آدمیزادیست...
من شعرا و غزلهای هوشنگ ابتهاج رو خیلی دوست دارم.
تو گوگل گشتم زندگینامهشو پیدا کنم ولی متاسفانه هیچجا نبود. چرا تو اینترنت مطالب دربارهی هنرمندای بزرگمون اینقدر کمه؟
کسی هست که زندگینامهی ابتهاج رو داشته باشه؟ ممنون میشم بهم برسونید!
8- شوالیه: زماني آرماني داشتم به نام...
و با حقيقتي روبرو شدم به نام...
9-"داستين اليس" فيلمساز جوان ايرانی – آمريکايی که تابهحال ایران نیومده، کارتون زیبایی را به نام" بابک و دوستان" به کمک همسرش مستانه مقدم در آمریکا تهيه کرده که مورد استقبال تماشاگران قرار گرفته.
10- فرانگوپولیس: دلایل و عوارض دگرجنسگرایی و یا: معضلات نرمالیزه کردن!ا
این مقاله در واقع جوابیهایست به مطلب شرح به نام همجنسگرایی و همجنسبازی .
11- پسری آلمانی به نام veit که تو ارکات باهاش آشنا شدم، سایتی زده به نام: bringing-people-together
و نوشته:
I believe in one idea – bringing people together from different cultures and social classes can build intercultural understanding and reduce prejudices and intolerance. I travel the world to fascinate one million people with this idea and build a world wide web of friendly people. Please help me!
او از 15 جولای سال گذشته سفری رو دوردنیا شروع کرده تا عقایدشو گسترش بده و وقتی از سفر دست میکشه که حداقل یه میلیون نفر همعقیده و دوست پیدا کنه..
چهارشنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۸۴
سرود کوهستان
1- چرا کسایی که میرن کوه دیگه سرود نمیخونن؟
از بزرگترا شنیدم که قبل از انقلاب، کوه یکی از اصلیترین سرگرمیهای دانشجوها بوده. در دستههای بزرگ پنجاه شصت نفری دختر و پسر میرفتن قلهای رو میزدن. در موقع استراحت و غذا بحثکی میکردن. هم خودسازی جسمی بوده و هم روحی. و در بین راه همه سرود میخوندن. همه باهم. همه شعرها رو بلد بودن!
نه مثل الان که اگه یه نفر یه آهنگ مثلا اندی یا گوگوش رو شروع میکنه هنوز دوسه خطشو نخونده بقیهشو یادش میره و هیچکس هم بلد نیست ادامه بده و دوروز بعد هم این آهنگ از مد میافته. چه طلسمی در سرودهای قدیمی کوه هست که هرگز قدیمی نمیشن و همیشه زیبان؟
مثلا این سرود که تازه یادش گرفتم و با آهنگ" کازاچوک" خونده میشه:
"زوزهی باد"
زوزهی باد و بوران و توفان
کفش پاره بگذر از کوهها.
برای پیروزی بهار فردا
آنجا که میدرخشد خورشید
تا جان در تن و شور در سر داریم،
تا آتش در خون خود داریم
از پای ننشینیم از راهی کمر بستیم
ما پیمان فتح در دل داریم.
آهنگ...(هوله کازاچوک، هوله کازاچوک، کا- زا- چوک)
تودهی خلق روزی شود چیره
برکند این خانهی بیداد.
افراشته گردد پرچم انقلاب تا
برفراز کوههای ایران
راه ما راه تودهها باشد
انقلاب با پیروزی باشد.
برای پیروزی بهار فردا
آنجا که میدرخشد خورشید...
2- وسوسهی کوه رفتن هیچوقت دست از سرم بر نمیداره. تا از خونه میام بیرون، همینکه چشمم به کوه میفته دیگه نمیتونم مقاومت کنم. اگه بتونم حتی شده نیمساعت دیرتر برم سرکارم حتما یه چند صد متری از کوه بالا میرم و اگه دیرم شده باشه، تموم روز به فکر اینم که عصر موقع برگشتن یه کم به آغوش کوه پناه ببرم، و بیاختیار لبخند میزنم. خونه نزدیک کوه داشتن این مزیت بزرگ رو داره. خوشبختانه بیشتر اوقات کفش راحت پامه. ولی خوب کفش کوهم کهنهتره ولی بیخیال نوئی کفش.
اینجا که من هستم وسط هفته خیلی خلوته. کوهش هم همینطور. مامانم ازم قول گرفته که وسط هفته تنها نرم. منم قول دادم ولی مگه میشه بغل گوش کوه بود و نرفت؟
یه روز تعطیلیم(نه تعطیل رسمی) داشتم میرفتم بانک تا چکپولهایی که بابام داده بود به حسابی بریزم. کوه رو که دیدم دل و دین باختم و گفتم بانک دیر نمیشه. ولی وسط راه یهو ترسم گرفت. چرا پولهای بابامو با خودم آورده بودم. پول قسط بود و میدونستم به سختی جورش کرده.
تموم راه به خودم فحش دادم اگه یکی بهم حمله کنه و پولارو بدزده من جواب بابامو چی بدم؟...
خلاصه به سلامت رفتم و برگشتم و با روحیهی شاد رفتم بانک.
چندماه بعد دوباره بازم حدود نیم میلیون چکپول همرام بود. ماشین هم بیرون آورده بودم. چشمم خورد به کوه و آه از نهادم بلند شد. ساعت 8:30 صبح بود و ساعت 10 باید در جلسهای میبودم. یاد ترس اوندفعهم افتادم. دیگه عمرا با کیف برم. اونم با کیف نو و پُر پول. گفتم سریع میرم بانک پولو میریزم و برمیگردم و دلی از عزا در میارم. در زندگیم هیچجا مثل کوه احساس آرامش و لذت نمیکنم و تنهایی کوه رفتن رو هم خیلی دوست دارم.
اینبار هم از معدود وقتایی بود که کمی ترسیدم. صدای زوزهی باد میومد و
گاهی صدای خش خش سنگ بدون اینکه کسی اونورا باشه. پیش خودم گفتم کاش چکپولا همرام بود که اگه کسی بهم حمله کرد پولا رو بدم بهش تا کاری با خودم نداشته باشه. به جای چاقوی کوهم خودکاری فلزی از کیفم درآوردم و مثل چاقو دستم گرفتم.
بعد از زدن یه قلهی کوچولو( چیزی در حد یه تپه) ساعتو نگاه کردم دیدم دیر شده.
موقع برگشتن به جوونههای تازه دراومده و زیبای درختا نگاه میکردم و آواز میخوندم. خوشی عمیقی احساس میکردم که صدایی پشت سرم شنیدم. یواش کردم. دیدم اونم ایستاد. تند کردم اونم تند کرد. برگشتم عقب رو نگاه کردم دیدم یه آقاهه که گونی بزرگ و سفیدی دستشه (ازونا که از الیاف پلاستیکی ساخته شدن و 50 کیلو برنج توش جا میشه) چند متری بیشتر با من فاصله نداره. درست پشت سر من. ترسیدم ترسمو نشون بدم. راهمو ادامه دادم ولی تندتر. دیدم از این همه راه بازم عدل داره پشت من راه میاد. از فکر اینکه تو گونیش جسد یه دختره و میخواد منو هم بکشه بر خودم لرزیدم( نمیدونم چطور این فکر اومد تو سرم). با ترس برگشتم عقب رو نگاه کردم و ایندفعه به گونیش دقیقتر شدم. واقعا قطرههای خون ازش میچکید. با چشمای گشادشده نگاهمو آوردم بالاتر دیدم چشمای آقاهه عین روباهه. کشیده و باریک و گوشههاش رو به بالا. داشتم غش میکردم و فشار دستم رو روی خودکار بیشتر شد. حیرون نگاهش میکردم که فاصلهش با من کم و کمتر میشد. کت و شلوار کهنهی خاکستری تیره تنش بود. و کاکل موهاش رو پیشونیش افتاده بود. یادم افتاد وقتی کلیدر رو میخوندم برادر کوچیکهی گلمجمد که فکر کنم اسمش بیگمحمد بود رو اینشکلی مجسم میکردم. عجب بیگمحمد قاتلی:(
چشمامو بستم و منتظر ضربهی چاقوش موندم. درست چند سانتیمتر به من مونده بود راهشو کج کرد.( این چندمین باریه که مردی از اینکه حس میکنه من ممکنه تو کوه ترسیده باشم، سوء استفاده میکنه و یه جوری نشون میده که میخواد واقعا حمله کنه) خوب شد جیغ نزده بودم. یعنی اصلا فکر نکنم اگه میخواستم هم صدام در میومد. از من گذشت و یه بار با لبخند برگشت منو نگاه کرد. من یواش کردم تا فاصلهمون با هم زیاد شه. وقتی از سر پیچی گذشت و ندیدمش دوباره حالت سرخوشیم برگشت. برای دور شدن از اون حالت سوت میزدم و از فکر احمقانهم خندهم گرفته بود که...
دیدم آقاهه درست سرراه باریکی که چارهای جز گذشتن ازونجا ندارم وایساده. گونیشو که معلوم بود سنگینه زمین گذاشت و شروع کرد با سختی چیزایی از تو گونی درآوردن. جسد مثلهشدن دختری بود حتما:( از دور که اینطوری بود. راه برگشت نداشتم. با پاهایی لرزان رفتم جلو. تقریبا تموم راه رو گرفته بود و اینور و اون ور دیوارههای غیر قابل عبور داشت. هر چی جلوتر میرفتم سعی میکردم تیکه تیکههای چیزی که زمین میذاره بهتر ببینم. رنگ خاک داشتن یا پوست بیلباس انسان. خون ازشون میچکید. دیگه نفسم در نمیومد و دهنم خشک خشک شده بود.
تا وقتی درست بالای سر اون چیزا نرسیدم نفهمیدم که پرندههایی هستن که آقاهه شکار کرده بود. بیکمحمد با افتخار بالای سر اجساد کبکها گرگی نشسته بود و به من لبخند میزد:
- ترسیدی خانوم؟ اینا رو همه خودم شکار کردم.
به سختی آب دهنمو قورت دادم. با رقت بهشون نگاه میکردم.
تونستم بگم:
- حیوونیا.. آخی...گناه دارن.
- چی گناه دارن؟ نمیدونی چه آبگوشت خوشمزهای باهاشون میشه درست کرد.
دونه دونه بلندشون کرد و سنشون رو از پاهاشون حدس زد.
- این دو سالشه ببین اینو!
و برجستگی پشت پاهاشو نشونم داد.
- اینیکی شش ماهشه و این یکی یه سالشه.
با ذوق تورشو نشون داد.
- با این گرفتم همه رو.
بعد فکری کرد و با خوشحالی اون یه سالههه رو به طرفم دراز کرد.
- بیا، این مال تو. ببرش!
تا حالا توجه نکرده بودم هیچکدوم سر ندارن و خون از گردناشون اومده بود. نگاهم تو کیسه افتاد. پر از سر کبک با نوکقرمز قشنگشون. احساس کردم تو گلوم بغض عین یه لقمهی گنده گیر کرده. حالت تهوع هم داشتم. چشمام میسوخت. فقط تونستم با ناراحتی تندتند کلهمو به علامت "نه" تکون بدم.
یه کم جا خورد.چند ثانیهای همونجور دستش دراز بود و کبک یه ساله رو جلوم نگه داشته بود و بهم خیره شده بود.بعد از مدتی به خودش اومد و با ناباوری شروع کرد کبکا رو از رو زمین جمع کردن و دوباره تو گونی انداختن . دمغ راه رو باز کرد و خودشو کشید کناری و گفت:
- به کسی نگی ها. شکار کبک قدغنه! حالا برو...
از نگاهش میشد فهمید که داره فکر میکنه عجب آدم ناسپاسی! لابد فکر میکرد داره بهم لطف میکنه. فکر میکرد کبک رو میگیرم و بهش میگم عجب مرد شجاع و قوییی. داشت فکر میکرد اشکال کارش کجا بوده
تا پایین حالم گرفته بود . سعی کردم عین بچهلوسا گریه نکنم.
به جلسه دیر رسیدم و برعکس همیشه ساکت بودم.همهش در فکر این بودم. خانوادهی اون مرد لابد گرسنهن که پرندههای به این زیبایی رو میکشن و میخورن...
3-این شماره در مورد یکی از فامیلای پست مدرن مامانمه که تعطیلات تابستونی اومده بود ایران. بعد از 25 سال. و احساسات رقیقش نسبت به حیوونا که ما درکش نمیکردیم و بعضیا بهش میخندیدن..
اون بغض پرندهها هنوز تو گلومه و نمیتونم بنویسم... دفعهی بعد ایشالا.
4-داشتم تو سایت دوات رضاقاسمی سیر میکردم و لینکایی که داده بود باز میکردم. که یهو در یکی از مصاحبهها چهرهی آشنایی دیدم. فریبا صدیقیم. من این خانم رو وقتی ایران بود در یه مهمونی اقلیتمذهبی دیده بودم. اگه اشتباه نکنم شوهرش خلبان بود. اصلا فکر نمیکردم نویسنده باشه. هرچند از صحبتاش متوجه شده بودم خیلی فهمیده و روشنفکره. لازم شد کتابشو گیر بیارم و بخونم.
شیرین دقیقیان هم از همکیشان فریباست که او هم دستی در نوشتن داره.
5- دوستی در نظرخواهیم پرسیده بود قبلا سایتی تو لینکای وبلاگم داشتم که بیشتر کتابا رو میشد مجانی ازش داونلود کرد. هنوزم هستش. سایت کتابهای رایگان فارسی. نمیدونم چطور میشه کتابی رو توش پیدا کرد. شاید با جستجوی گوگل در اون پایین سایت هست.
6- اسم رایگان اومد. اینروزا هر وبلاگی رو که در پرشینبلاگ باز میکنی. در تبلیغ بالاش یا عکس کروبی رو میبینی یا رفسنجانی، برای انتخابات رئیس جمهور. تناقض جالبیه. تو وبلاگ میخونی که نویسندهش میگه هرگز رأی نمیدم یا انتقادهای کوبندهای علیه رفسنجانی نوشته اونوقت عکسش بالای وبلاگشه:) تبلیغات گران برای نویسندهی وبلاگ و رایگان برای پرشینبلاگ...
7-آقای خاتمی در مورد دستدادن با موسیقصاب( موشه کاتسف) گفته:
" من نبودم دستم بود. تقصیر آستینم بود."
8- سایت خوبی در مورد ناشنواها...
۹- سایت گیسوکمند عزیز... لینک از طریق ویولت
۱۰- این نوشتهی زیبای مرضیهی ستوده در مورد سفرش به تهران رو از دست ندید.(از سایت شهروند)
نوع نگاه فردی که 20 سال از ایران دور بوده و به فضای پراز آرامش کانادا خو گرفته جالبه. چیزایی که ما هر روز میبینیم و داریم انجامش میدیم ولی دیگه برامون عادت شده و عجیب نیست. همهمون برای خودمون یه پا هنرمندیم ها...
خیلی نکات خوبی توش هست و چون طولانیه پیشنهاد میکنم با خیال راحت آفلاین بخونید تا فشار اسمزی جیبتون بالا نره:)
۱۱- هر وقت كه فيلم تلما و لوئيز را نگاه مي كنم آرزو مي كنم اي كاش يك اسلحه داشتم ...
از بزرگترا شنیدم که قبل از انقلاب، کوه یکی از اصلیترین سرگرمیهای دانشجوها بوده. در دستههای بزرگ پنجاه شصت نفری دختر و پسر میرفتن قلهای رو میزدن. در موقع استراحت و غذا بحثکی میکردن. هم خودسازی جسمی بوده و هم روحی. و در بین راه همه سرود میخوندن. همه باهم. همه شعرها رو بلد بودن!
نه مثل الان که اگه یه نفر یه آهنگ مثلا اندی یا گوگوش رو شروع میکنه هنوز دوسه خطشو نخونده بقیهشو یادش میره و هیچکس هم بلد نیست ادامه بده و دوروز بعد هم این آهنگ از مد میافته. چه طلسمی در سرودهای قدیمی کوه هست که هرگز قدیمی نمیشن و همیشه زیبان؟
مثلا این سرود که تازه یادش گرفتم و با آهنگ" کازاچوک" خونده میشه:
"زوزهی باد"
زوزهی باد و بوران و توفان
کفش پاره بگذر از کوهها.
برای پیروزی بهار فردا
آنجا که میدرخشد خورشید
تا جان در تن و شور در سر داریم،
تا آتش در خون خود داریم
از پای ننشینیم از راهی کمر بستیم
ما پیمان فتح در دل داریم.
آهنگ...(هوله کازاچوک، هوله کازاچوک، کا- زا- چوک)
تودهی خلق روزی شود چیره
برکند این خانهی بیداد.
افراشته گردد پرچم انقلاب تا
برفراز کوههای ایران
راه ما راه تودهها باشد
انقلاب با پیروزی باشد.
برای پیروزی بهار فردا
آنجا که میدرخشد خورشید...
2- وسوسهی کوه رفتن هیچوقت دست از سرم بر نمیداره. تا از خونه میام بیرون، همینکه چشمم به کوه میفته دیگه نمیتونم مقاومت کنم. اگه بتونم حتی شده نیمساعت دیرتر برم سرکارم حتما یه چند صد متری از کوه بالا میرم و اگه دیرم شده باشه، تموم روز به فکر اینم که عصر موقع برگشتن یه کم به آغوش کوه پناه ببرم، و بیاختیار لبخند میزنم. خونه نزدیک کوه داشتن این مزیت بزرگ رو داره. خوشبختانه بیشتر اوقات کفش راحت پامه. ولی خوب کفش کوهم کهنهتره ولی بیخیال نوئی کفش.
اینجا که من هستم وسط هفته خیلی خلوته. کوهش هم همینطور. مامانم ازم قول گرفته که وسط هفته تنها نرم. منم قول دادم ولی مگه میشه بغل گوش کوه بود و نرفت؟
یه روز تعطیلیم(نه تعطیل رسمی) داشتم میرفتم بانک تا چکپولهایی که بابام داده بود به حسابی بریزم. کوه رو که دیدم دل و دین باختم و گفتم بانک دیر نمیشه. ولی وسط راه یهو ترسم گرفت. چرا پولهای بابامو با خودم آورده بودم. پول قسط بود و میدونستم به سختی جورش کرده.
تموم راه به خودم فحش دادم اگه یکی بهم حمله کنه و پولارو بدزده من جواب بابامو چی بدم؟...
خلاصه به سلامت رفتم و برگشتم و با روحیهی شاد رفتم بانک.
چندماه بعد دوباره بازم حدود نیم میلیون چکپول همرام بود. ماشین هم بیرون آورده بودم. چشمم خورد به کوه و آه از نهادم بلند شد. ساعت 8:30 صبح بود و ساعت 10 باید در جلسهای میبودم. یاد ترس اوندفعهم افتادم. دیگه عمرا با کیف برم. اونم با کیف نو و پُر پول. گفتم سریع میرم بانک پولو میریزم و برمیگردم و دلی از عزا در میارم. در زندگیم هیچجا مثل کوه احساس آرامش و لذت نمیکنم و تنهایی کوه رفتن رو هم خیلی دوست دارم.
اینبار هم از معدود وقتایی بود که کمی ترسیدم. صدای زوزهی باد میومد و
گاهی صدای خش خش سنگ بدون اینکه کسی اونورا باشه. پیش خودم گفتم کاش چکپولا همرام بود که اگه کسی بهم حمله کرد پولا رو بدم بهش تا کاری با خودم نداشته باشه. به جای چاقوی کوهم خودکاری فلزی از کیفم درآوردم و مثل چاقو دستم گرفتم.
بعد از زدن یه قلهی کوچولو( چیزی در حد یه تپه) ساعتو نگاه کردم دیدم دیر شده.
موقع برگشتن به جوونههای تازه دراومده و زیبای درختا نگاه میکردم و آواز میخوندم. خوشی عمیقی احساس میکردم که صدایی پشت سرم شنیدم. یواش کردم. دیدم اونم ایستاد. تند کردم اونم تند کرد. برگشتم عقب رو نگاه کردم دیدم یه آقاهه که گونی بزرگ و سفیدی دستشه (ازونا که از الیاف پلاستیکی ساخته شدن و 50 کیلو برنج توش جا میشه) چند متری بیشتر با من فاصله نداره. درست پشت سر من. ترسیدم ترسمو نشون بدم. راهمو ادامه دادم ولی تندتر. دیدم از این همه راه بازم عدل داره پشت من راه میاد. از فکر اینکه تو گونیش جسد یه دختره و میخواد منو هم بکشه بر خودم لرزیدم( نمیدونم چطور این فکر اومد تو سرم). با ترس برگشتم عقب رو نگاه کردم و ایندفعه به گونیش دقیقتر شدم. واقعا قطرههای خون ازش میچکید. با چشمای گشادشده نگاهمو آوردم بالاتر دیدم چشمای آقاهه عین روباهه. کشیده و باریک و گوشههاش رو به بالا. داشتم غش میکردم و فشار دستم رو روی خودکار بیشتر شد. حیرون نگاهش میکردم که فاصلهش با من کم و کمتر میشد. کت و شلوار کهنهی خاکستری تیره تنش بود. و کاکل موهاش رو پیشونیش افتاده بود. یادم افتاد وقتی کلیدر رو میخوندم برادر کوچیکهی گلمجمد که فکر کنم اسمش بیگمحمد بود رو اینشکلی مجسم میکردم. عجب بیگمحمد قاتلی:(
چشمامو بستم و منتظر ضربهی چاقوش موندم. درست چند سانتیمتر به من مونده بود راهشو کج کرد.( این چندمین باریه که مردی از اینکه حس میکنه من ممکنه تو کوه ترسیده باشم، سوء استفاده میکنه و یه جوری نشون میده که میخواد واقعا حمله کنه) خوب شد جیغ نزده بودم. یعنی اصلا فکر نکنم اگه میخواستم هم صدام در میومد. از من گذشت و یه بار با لبخند برگشت منو نگاه کرد. من یواش کردم تا فاصلهمون با هم زیاد شه. وقتی از سر پیچی گذشت و ندیدمش دوباره حالت سرخوشیم برگشت. برای دور شدن از اون حالت سوت میزدم و از فکر احمقانهم خندهم گرفته بود که...
دیدم آقاهه درست سرراه باریکی که چارهای جز گذشتن ازونجا ندارم وایساده. گونیشو که معلوم بود سنگینه زمین گذاشت و شروع کرد با سختی چیزایی از تو گونی درآوردن. جسد مثلهشدن دختری بود حتما:( از دور که اینطوری بود. راه برگشت نداشتم. با پاهایی لرزان رفتم جلو. تقریبا تموم راه رو گرفته بود و اینور و اون ور دیوارههای غیر قابل عبور داشت. هر چی جلوتر میرفتم سعی میکردم تیکه تیکههای چیزی که زمین میذاره بهتر ببینم. رنگ خاک داشتن یا پوست بیلباس انسان. خون ازشون میچکید. دیگه نفسم در نمیومد و دهنم خشک خشک شده بود.
تا وقتی درست بالای سر اون چیزا نرسیدم نفهمیدم که پرندههایی هستن که آقاهه شکار کرده بود. بیکمحمد با افتخار بالای سر اجساد کبکها گرگی نشسته بود و به من لبخند میزد:
- ترسیدی خانوم؟ اینا رو همه خودم شکار کردم.
به سختی آب دهنمو قورت دادم. با رقت بهشون نگاه میکردم.
تونستم بگم:
- حیوونیا.. آخی...گناه دارن.
- چی گناه دارن؟ نمیدونی چه آبگوشت خوشمزهای باهاشون میشه درست کرد.
دونه دونه بلندشون کرد و سنشون رو از پاهاشون حدس زد.
- این دو سالشه ببین اینو!
و برجستگی پشت پاهاشو نشونم داد.
- اینیکی شش ماهشه و این یکی یه سالشه.
با ذوق تورشو نشون داد.
- با این گرفتم همه رو.
بعد فکری کرد و با خوشحالی اون یه سالههه رو به طرفم دراز کرد.
- بیا، این مال تو. ببرش!
تا حالا توجه نکرده بودم هیچکدوم سر ندارن و خون از گردناشون اومده بود. نگاهم تو کیسه افتاد. پر از سر کبک با نوکقرمز قشنگشون. احساس کردم تو گلوم بغض عین یه لقمهی گنده گیر کرده. حالت تهوع هم داشتم. چشمام میسوخت. فقط تونستم با ناراحتی تندتند کلهمو به علامت "نه" تکون بدم.
یه کم جا خورد.چند ثانیهای همونجور دستش دراز بود و کبک یه ساله رو جلوم نگه داشته بود و بهم خیره شده بود.بعد از مدتی به خودش اومد و با ناباوری شروع کرد کبکا رو از رو زمین جمع کردن و دوباره تو گونی انداختن . دمغ راه رو باز کرد و خودشو کشید کناری و گفت:
- به کسی نگی ها. شکار کبک قدغنه! حالا برو...
از نگاهش میشد فهمید که داره فکر میکنه عجب آدم ناسپاسی! لابد فکر میکرد داره بهم لطف میکنه. فکر میکرد کبک رو میگیرم و بهش میگم عجب مرد شجاع و قوییی. داشت فکر میکرد اشکال کارش کجا بوده
تا پایین حالم گرفته بود . سعی کردم عین بچهلوسا گریه نکنم.
به جلسه دیر رسیدم و برعکس همیشه ساکت بودم.همهش در فکر این بودم. خانوادهی اون مرد لابد گرسنهن که پرندههای به این زیبایی رو میکشن و میخورن...
3-این شماره در مورد یکی از فامیلای پست مدرن مامانمه که تعطیلات تابستونی اومده بود ایران. بعد از 25 سال. و احساسات رقیقش نسبت به حیوونا که ما درکش نمیکردیم و بعضیا بهش میخندیدن..
اون بغض پرندهها هنوز تو گلومه و نمیتونم بنویسم... دفعهی بعد ایشالا.
4-داشتم تو سایت دوات رضاقاسمی سیر میکردم و لینکایی که داده بود باز میکردم. که یهو در یکی از مصاحبهها چهرهی آشنایی دیدم. فریبا صدیقیم. من این خانم رو وقتی ایران بود در یه مهمونی اقلیتمذهبی دیده بودم. اگه اشتباه نکنم شوهرش خلبان بود. اصلا فکر نمیکردم نویسنده باشه. هرچند از صحبتاش متوجه شده بودم خیلی فهمیده و روشنفکره. لازم شد کتابشو گیر بیارم و بخونم.
شیرین دقیقیان هم از همکیشان فریباست که او هم دستی در نوشتن داره.
5- دوستی در نظرخواهیم پرسیده بود قبلا سایتی تو لینکای وبلاگم داشتم که بیشتر کتابا رو میشد مجانی ازش داونلود کرد. هنوزم هستش. سایت کتابهای رایگان فارسی. نمیدونم چطور میشه کتابی رو توش پیدا کرد. شاید با جستجوی گوگل در اون پایین سایت هست.
6- اسم رایگان اومد. اینروزا هر وبلاگی رو که در پرشینبلاگ باز میکنی. در تبلیغ بالاش یا عکس کروبی رو میبینی یا رفسنجانی، برای انتخابات رئیس جمهور. تناقض جالبیه. تو وبلاگ میخونی که نویسندهش میگه هرگز رأی نمیدم یا انتقادهای کوبندهای علیه رفسنجانی نوشته اونوقت عکسش بالای وبلاگشه:) تبلیغات گران برای نویسندهی وبلاگ و رایگان برای پرشینبلاگ...
7-آقای خاتمی در مورد دستدادن با موسیقصاب( موشه کاتسف) گفته:
" من نبودم دستم بود. تقصیر آستینم بود."
8- سایت خوبی در مورد ناشنواها...
۹- سایت گیسوکمند عزیز... لینک از طریق ویولت
۱۰- این نوشتهی زیبای مرضیهی ستوده در مورد سفرش به تهران رو از دست ندید.(از سایت شهروند)
نوع نگاه فردی که 20 سال از ایران دور بوده و به فضای پراز آرامش کانادا خو گرفته جالبه. چیزایی که ما هر روز میبینیم و داریم انجامش میدیم ولی دیگه برامون عادت شده و عجیب نیست. همهمون برای خودمون یه پا هنرمندیم ها...
خیلی نکات خوبی توش هست و چون طولانیه پیشنهاد میکنم با خیال راحت آفلاین بخونید تا فشار اسمزی جیبتون بالا نره:)
۱۱- هر وقت كه فيلم تلما و لوئيز را نگاه مي كنم آرزو مي كنم اي كاش يك اسلحه داشتم ...
انتخابات..گروگانگیری.....
1- قفس
قفس این قفس این قفس...
پرنده
در خواباش از یاد میبرد
من اما در خواب میبینماش
که خود
به بیداری
نقشی به کمالام
از قفس...
(شاملو)
2- بدبین نیستم. اما این سوالها هم برام پیش اومده:
چطور شده که گروگانگیر مدرسهی رازی درست در زمانی که قالیباف از ریاست پلیس ایران استعفا داده، خواستار حضور قالیباف در محل شده و در واقع اونو مرهم دردش دونسته ؟ و چطور شده درست در همین دو روز استعفای قالیباف سه پسر مست به مدرسهای دخترانه حمله میکنن و حملات مشابه دیگری به مدارس دیگری!
آیا طرفداران قالیباف این کارا رو میکنن که بگن قالیباف رئیس جمهوری خواهد شد که امنیت رو برای مردم به ارمغان میاره؟ آیا این کارا برای توجیه ورود نیروی انتظامی به مدارس نیست؟ نمیخوان یه کاری کنن که خود مردم التماس کنن که آهای سران مملکت وضعیت ناامنه. ترو خدا برای رفاه حال دانشآموزان و دانشجوهامون تو هر مدرسه و دانشگاه چند نیروی انتظامی بگذارید؟
3- نکتهی جالبی که در مورد این گروگانگیری در روزنامهی ایران خوندم اینه که بچههای کلاسی که گروگان گرفته شده بودن عجیب به این گروگانگیر(مهدی) علاقه پیدا کرده بودن . به طوری که وقتی از طرف نیروی انتظامی یه تکتیرانداز میخواد از اونور پنجره بهش شلیک کنه بچههای کلاس داوطلبانه همهشون میان کنار پنجرهی داخل کلاس که تیر به مهدی نخوره. وقتی گرفتنش خیلی از بچهها براش گریه کردن و پلیسها رو قسم دادن که مهدی رو اذیت نکنن. گفتن اون تقصیر نداره و به خاطر شکست از عشق قاط زده:) بچههای الان چه جالبن....
4- یکی از دوستان من تعطیلات عید همراه با خانواده رفته بود هندوستان.
چقدر از آثار تاریخیش تعریف میکنه. او که همیشه متعصبانه به آثار تاریخی اصفهان علاقه داشت و بهشون افتخار میکرد، میگفت اصفهان یکصدم زیبایی و شکوه هند رو نداره. در واقع انگشت کوچیکهش نمیشه.
ولی...
چیزی که دراین سفر دوستمو خیلی اذیت کرده فقر شدید مردم هند و اوضاع ظاهری خیابونا و کوچههاش و نوع زندگی مردم هنده.
میگفت تا اونجایی که تحقیق کردم چیزی به نام مالکیت خونه(اونطور که در ایران جا افتاده) در هند وجود نداره. ما میگیم در ایران مثلا فلان درصد(مثلا 60٪. ) مردم خونه یا آپارتمان شخصی دارن و بقیه مستأجرن. اما در هند فقط 40٪ مردم اصلا با پدیدهای به نام خونه آشنان. حالا چه شخصی و چه استیجاری.
شبا در خیابونها و کوچههای هند هزاران نفر در کوچه و خیابون میخوابن. خوشبختهاشون در کارتن، بلوکهای سیمانی، اتاقکهایی 4 متر مربعی که با تیر و تخته و مشمع نایلونی درست شده و گاهی شش نفر در اونا زندگی میکنن.
به حمام و محلهای شستشو دسترسی ندارن. وضع ظاهری ناجوری دارن. نوع غذای مردم عادی هند کیفیتش پایینه. چون معمولا گوشت نمیخورن. غذاشون تشکیل شده از غذاهای نشاستهای که با فلفل و نمک قابل خوردن شدن. میوه و ویتامینها که براشون غذای لوکس و متعلق به پولدارا محسوب میشه.
و متاسفانه مردم هند از این وضع راضیان. شکایتی ندارن. هیچ روحیهی اعتراض در اونها نیست. و دوستم علتشو در مذهبی بودنشون میدونه. چون دین اونا رو به صبر و تحمل دعوت میکنه. در واقع اونا به حق و حقوقشون واقف نیستن.
در کنار یه قصر زیبا و گرانقیمت میبینی 40 تا خونهی حصیری کوچک هست. ولی به همدیگه کاری ندارن. هر روز ممکنه شاهد ورود انواع و اقسام غذاها و خوراکیهایی باشن که وارد این قصر میشه ولی سرشون تو کار خودشونه. اون پولداره هم بودن ِ این کپرهای حصیری و نایلونی براش معمولی و بدیهیه.
دوستم میگفت در هر کوچهای مجسمهای یا عبادتگاه کوچکی، مثل سقاخونههای ما، هست که مردم هر روز به اونها سر میزنن و از اینکه زندهان خدا رو شکر میکنن.
واقعا حق انسان کجاست؟ این زندگیه؟
5- در رادیو تلویزیون مرتب اعلام میکردن که امسال 40 میلیون نفر ایرانی به سفر رفتن. یعنی بیش از نصف مردم. یعنی از هر 5 خانوادهای که شما میشناسید 3 خانواده باید به سفر نوروزی رفته باشه. ولی واقعا اینطور نبود. اینا میخوان بگن مردم ایران در این حکومت بسیار خوشبختن.
بیشتر آشنا و فامیل و درو همسایهی ما هیچجا نرفتن. تازه این که شهرهای بزرگشه. مردم شهرستانهای کوچک و روستاها خیلی کمتر از اینا رفتن. آخه هتل شبی 40 هزار تومن برای یه خانواده میصرفه با این وضع درآمدها؟ خرجهای دیگه بماند!
6- دوسه روز تهران بودم ولی به علت اربعین و روز وفات و اینا متاسفانه تأترها بسته بودن. تأتر شهر "چشماندازی از پل" نوشتهی آرتور میلر رو نمایش میده. کارگردان: منیژه محامدی. طراح صحنه و لباس: ملکجهان خزائی( که من کارشو خیلی دوست دارم) و بازیگران: حبیب دهقاننسب، مهوش افشارپناه، محمد شیری، فرناز رهنما و...
7- دست در دست یار در خیابون جمهوری قدم میزدیم( برای جریحهدار نشدن احساسات عمومی قراره آقای ابطحی برامون یه صیغهی محرمیت اینترنتی بخونه! ) میخواستیم از خیابون فردوسی رد شیم که چراغ پیادهها قرمز شد. روبهرومون، اونور خیابون، دیدیم که یه دستهی بزرگ توریست از شمال به جنوب خیابون فردوسی دارن از چراغ سبز پیادهرو خیابون جموری رد میشن. تیپ راهرفتنشون نشون میداد خیلی میترسیدن یه جورایی همه به هم چسبیده بودن. موهای سفید و یا جوگندمیشون حکایت از مسن بودن اکثر اونا میکرد. تو این جمعیت نسبتا زیاد(شاید حدود صد نفر) به غیر از دوسه نفرشون هیچ خانمی مانتو نپوشیده بود. یه بلوز شلوار و یه روسری کوچیک. خیلیهاشون تپل بودن. وضع ظاهری و نوع لباسا نشون میداد از طبقات بالای اجتماع نیستن. توجه کردم بیشترشون از ترس حتی به مردم نگاه نمیکردن. چهار نفرشون مونده بود رد شن که ناغافل چراغ اونا قرمز شد و مال ما سبز. اون چهار نفر به قدری هیجانزده و ترسان شده بودن که جیغهای کوتاهی میکشیدن. و چهارتایی دستهمدیگه رو چسبیده بودن. راهنما که جلوی جمعیت بود و بقیه همگروهیشون بدون توجه به اینا تند تند به طرف پایین میرفتن و جیغ اینا رو نمیشنیدن.
وقتی ما بهشون رسیدیم. گفتم گناه دارن یه کم بهشون آرامش بدم تا از این حالت دربیان. به زن و شوهر پیری که جلوتر بودن به انگلیسی گفتم به کشور ما خوشاومدین. زنه جوری رفت پشت شوهرش، انگار میخوام ترورش کنم:) وقتی فهمید چی گفتم یه کم ترسش ریخت و اومد جلو. با لبخندی زوری گفت ممنون. گفتم از کشور ما خوشتون اومده؟ با تردید و ترس گفت تازه دیروز رسیدیم و هیچ شناختی از ایران و مردمش نداریم. گفتم امیدوارم بهتون خوش بگذره و هَو اِ گود تایم و از این حرفا. شوهرش خندید و گفت زنم یه کم میترسه.(البته خودش دست کمی نداشت) چراغ سبز شده بود ولی هنوز ماشینا میومدن. دیدیم اینکاره نیستن، بردیمشون اون ور خیابون و گفتیم اگه بدوین به هم توریهاتون میرسید. خیلی تشکر کردنکردن و دویدن. قبلش گفتن از کشور اتریش و شهر وین اومدن !
این بود کار نیک ما.
توضیح: در تاریخ، بردن افراد مسن به اونور خیابون، از کلاسیکترین کارهای نیک شناخته شده است:)
8- چند قدم دور نشده بودیم که پسر جوون کاغذ به دستی بهمون نزدیک شد و گفت میشه وقتتونو بگیرم؟ چندتا سوال دارم.
سیبا جان گفت ببخشید عجله داریم. اما من که فضولیم گل کرده بود گفتم سوال مربوط به چیه؟ گفت انتخابات. هر چی پرسیدم از طرف کجا، نگفت. فهمیدم دولتیان. گفتم من شرکت میکنم. خیرهسری در جلوی یار:))
جوابهای منو خودش در کاغذ وارد میکرد.
اونجا که پرسید در انتخابات شرکت میکنید ؟دیدم بعدش یه عالمه سوال هست که مثلا چرا به فلانی رای می دین و.... با اطمینان و برای سوزوندن دماغش و اینکه سیبا جان دیرش شده بود. بلند و با قاطعیت گفتم نه!:) گفت چرا؟ گفتم چون کاندیداهای مورد علاقهی من صلاحیتشون قبول نمیشه هیچوقت. اونقدر کنف شد که اینا رو وارد نکرد و از خیر سوالهای بعدی گذشت و با اخم گفت مرسی(یعنی هری).
با خنده دور شدیم!
9-داگویل – بیان درنده خویی و ویرانی
تحلیل فیلم "داگویل" از حسین نوشآذر.
با خوندن این نقد خیلی دوست دارم این فیلمو گیر بیارم و بخونم.
10- در نقشهی اهواز طوری در مورد پل سیاه نوشته بود که فکر کردم با پل اصلی یکیه و حتی اینو زیر عکس پل معلق توضیح داده بود. عادل در نظرخواهیم نوشته که پل سیاه فقط برای ریل قطاره و انتقال گاز یا آب یا نفته. و پل معلق پل معروف اهوازه که ماشینا از روش رد میشن. ممنون . تصحیحش میکنم.
عکس رو از وبلاگ موومان پنجم کش رفتم.
11- اگه بتونم میخوام چند عکس دیگه از سفر به خوزستان بذارم. یه تعدادیش هم تو دوربینه که چون فیلم 36 تایی هنوز تموم نشده خسیسیم میاد بدم ظاهرشون کنن:) ایشالا با سفر نوروزی بعدی یهو چاپشون میکنم:)
عکس بالای مطلب قبلی مجسمهی هرکول در حال خفه کردن شیره که در موزهی شوش انداختم. در جواب دوستی که پرسیده بود: موزهی شوش اجازهی عکاسی نمیده تو چهجوری عکس گرفتی؟ باید بگم که اینا رو یواشکی و بدون فلاش انداختم. کسی نفهمید. تازه از بیشتر آثار پشت شیشههم عکس گرفتم(از بخت بدم تو همهشون عکس خودم تو شیشه افتاده)اینم نتیجهی کار خلاف!
و در جواب دوستی که پرسیده بود شومبول هرکول پس کجاست؟ باید بگم من از کجا بدونم. شاید مجسمهساز خجالت کشیده واسش بذاره و شاید این حکومت به خاطر جریحهدار نشدن احساسات عمومی خرابش کرده! چه سوالهایی میکنن مردم!
12- قفس
این زمزمه
این غریو
این بهاران
این قفس این قفس این قفس
ای امان...
(شاملو)
13- داوری، بهترین وبلاگ٬ قضاوت، باندگرایی٬نفع شخصی، سمپاشی٬ کینه٬ بیعدالتی، تبعیض...به نام آزادی بیان چه کارایی میشه ننه!!
کمی در مورد انتخاب اخیر حرف دارم. خیلی نوشتم ولی پاکش کردم و شاید این چندخط رو بذارم باشه.
عکسالعمل و تحلیلهای خیلیا در این مورد برام جالب بود.
بعضیا واقعا خوب و انسانی برخورد کرده بودن. بیکینه و راحت و مخلصانه... مثل خورشیدخانم در وبلاگ خودش . و بعضیا شروع کرده بودن تبلیغ برای دوستشون اونم به دلیلهای الکی. خندهدارترین جمله از نظر من این بود که چون فلانی به من فلان چیزو داده یا فلان چیزمو درست کرده همه باید به اون رأی بدن:)) نون قرض داده حالا باید پسش بدم.
در یه سایت نسبتا معروف زنان که مثلا خواسته ۵ کاندیدای زن گزارشگران بدون مرز رو عادلانه معرفی کنه . ولی خیلی علنی از یکی دوتای آنها جانبداری کرده و اصلا عدالت رو در معرفیکردن رعایت نکرده. دربارهی یکیشون گفته و فلان وبلاگ پربيننده دختر جوانی که در شهرستان فلان زندگی میکند:)))) طفلک:) از این جملهش غش کردم از خنده. اسم پنجمی که اصلا به چشم نمیاد.
نویسنده که خودش در نظرخواهی خواسته اسمشو بدونیم یعنی خورشید خانم(راستش فکر نمیکردم نویسندهش خورشید باشه. تو وبلاگش اونجوری و اینجا اینجوری!) گفته عین حرفهای گزارشگران بدون مرز رو ترجمه کرده. اسامی، توصیفات و نحوهی اعلام اسامی( به صورت الفبا) گزارشگران بدون مرز رو اینجا میگذارم و قضاوت رو به شما میسپارم.
یه عده هم از اون روزی که این خبر منتشر شده تو وبلاگشون مدام از آزادی بیان حرف میزنن:) ایول فرصت!
و جالبتر اینکه اکثر کسایی که در این مورد اظهار نظر کردن نوشتن: من انتخابات رو اصلا قبول ندارم! ولی دو صفحه نوشتن که اگه فلان دوست من رأی بیاره این انتخابات خوبه (آخه دوستش میاد تو نظرخواهیش و میزنه تو پوز مخالفینش) ولی اگه فلانی بشه بده:) اگه این انتخاباتو قبول داشتی چه میکردی؟:)
برای توضيح بگم خودم هنوز به کسی رأی ندادم. انتخاب خیلی سخته و به خیلی چیزا بستگی داره( نه نفع شخصی و قربون صدقههای ظاهری و طرفداری از همدیگه در برابر دیگران و یا دوستی و دشمنی با فرد بخصوصی) تا اینجایی که میبینم همهشون خوبن( به جز اون دختر دهاتی شهرستانیه البته. اگه به پربینندهگی باشه که سایت جیگر دات کام هم پربینندهتره و هم کلی لینک ممنوعه داره! ).. باید برم آرشیو قبل از کاندیدا شدن همه رو بخونم.
منم مثل خیلیا معتقدم اسامی خیلیا جا افتاده. به این خیلیا(شد ۳ خیلیا) که فکر میکنم شاید بیش از 100 وبلاگ باشن!(تازه تا اونجایی که من میخونم وبلاگا رو)
قضاوت خیلی مشکله. آزادی جنبههای گوناگون داره. یک وجهی نیست. که من بگم مثلا چون این یک ویژگی رو داره خوبه. کاش به جای این رفیقبازیها میشد بحثی راه بندازیم که مشخصات یه وبلاگ مدافع آزادی بیان چیه و یا اصولا انسان مدافع آزادی چه جور آدمی باید باشه.
اینطور مسائل که پیش میاد آدم شناخت زیادی نسبت به دور و برش پیدا میکنه. مردم ایران(در هر نقطه از جهان) حالا حالاها به تمرین دموکراسی احتیاج دارن!
- سفارش ف.م.سخن به وبلاگهای کاندیدشده برای آزادی بیان...
14- این عکس رو تقدیم میکنم به زمینی عزیز که یه بار ازم خواسته بود برم از میدون اسبی عکس بگیرم.
- سیزده به در در میدون اسبی.
- سیزده بهدر میدون اسبی.یکی دیگه.
- سیزدهبهدر در باغی پر شکوفه.
- دکلهای دودزای نفتی در اهواز. که فقط دودش به خورد مردم منطقه میاد. پولش کجا میره معلوم نیست. یعنی هست. تو این عکس چرخهای ماشینه چرا کجکی افتاده؟ سرعتم از سرعت نور زده بالا؟:)
- بازم دکلهای دودزا:
- جادهی لرستان بعضی جاهاش مثل شماله!
- چرای گاوها در کنار جادهی اهواز:
- قسمتی از آبشاری در راه لرستان برای صفا دادن به سروصورت و خوردن:
میدون ۵ نخل اهواز:
عکسها رو خیلی باعجله گرفتم. برای هیچکدوم وقت نداشتم برم زاویهی مناسب رو پیدا کنم. گاهی همینطور از تو ماشین گرفتم و نمیتونستم به کیفیت توجه کنم.
15- ای عشق من ای زیبا نیلوفر من
زندگی و مرگ اسماعیل نوابصفا به قلم نرگس، دختر ِ یکی از دوستانش.
۱۶- چرا خورشید خانم میخواد به معین رای بده!
چرا شبح نمیخواد رای بده.
چرا گوشزد نمیخواد رای بده.
چرا...
چرا...
اگه میرحسین موسوی کاندید شه شما رای میدین؟
بد یا بدتر! مسئله در این است؟!!!
گزارش الپر از بعضی ستادهای انتخاباتی. چه پولهای یامفتی در این راه خرج میکنن.
قفس این قفس این قفس...
پرنده
در خواباش از یاد میبرد
من اما در خواب میبینماش
که خود
به بیداری
نقشی به کمالام
از قفس...
(شاملو)
2- بدبین نیستم. اما این سوالها هم برام پیش اومده:
چطور شده که گروگانگیر مدرسهی رازی درست در زمانی که قالیباف از ریاست پلیس ایران استعفا داده، خواستار حضور قالیباف در محل شده و در واقع اونو مرهم دردش دونسته ؟ و چطور شده درست در همین دو روز استعفای قالیباف سه پسر مست به مدرسهای دخترانه حمله میکنن و حملات مشابه دیگری به مدارس دیگری!
آیا طرفداران قالیباف این کارا رو میکنن که بگن قالیباف رئیس جمهوری خواهد شد که امنیت رو برای مردم به ارمغان میاره؟ آیا این کارا برای توجیه ورود نیروی انتظامی به مدارس نیست؟ نمیخوان یه کاری کنن که خود مردم التماس کنن که آهای سران مملکت وضعیت ناامنه. ترو خدا برای رفاه حال دانشآموزان و دانشجوهامون تو هر مدرسه و دانشگاه چند نیروی انتظامی بگذارید؟
3- نکتهی جالبی که در مورد این گروگانگیری در روزنامهی ایران خوندم اینه که بچههای کلاسی که گروگان گرفته شده بودن عجیب به این گروگانگیر(مهدی) علاقه پیدا کرده بودن . به طوری که وقتی از طرف نیروی انتظامی یه تکتیرانداز میخواد از اونور پنجره بهش شلیک کنه بچههای کلاس داوطلبانه همهشون میان کنار پنجرهی داخل کلاس که تیر به مهدی نخوره. وقتی گرفتنش خیلی از بچهها براش گریه کردن و پلیسها رو قسم دادن که مهدی رو اذیت نکنن. گفتن اون تقصیر نداره و به خاطر شکست از عشق قاط زده:) بچههای الان چه جالبن....
4- یکی از دوستان من تعطیلات عید همراه با خانواده رفته بود هندوستان.
چقدر از آثار تاریخیش تعریف میکنه. او که همیشه متعصبانه به آثار تاریخی اصفهان علاقه داشت و بهشون افتخار میکرد، میگفت اصفهان یکصدم زیبایی و شکوه هند رو نداره. در واقع انگشت کوچیکهش نمیشه.
ولی...
چیزی که دراین سفر دوستمو خیلی اذیت کرده فقر شدید مردم هند و اوضاع ظاهری خیابونا و کوچههاش و نوع زندگی مردم هنده.
میگفت تا اونجایی که تحقیق کردم چیزی به نام مالکیت خونه(اونطور که در ایران جا افتاده) در هند وجود نداره. ما میگیم در ایران مثلا فلان درصد(مثلا 60٪. ) مردم خونه یا آپارتمان شخصی دارن و بقیه مستأجرن. اما در هند فقط 40٪ مردم اصلا با پدیدهای به نام خونه آشنان. حالا چه شخصی و چه استیجاری.
شبا در خیابونها و کوچههای هند هزاران نفر در کوچه و خیابون میخوابن. خوشبختهاشون در کارتن، بلوکهای سیمانی، اتاقکهایی 4 متر مربعی که با تیر و تخته و مشمع نایلونی درست شده و گاهی شش نفر در اونا زندگی میکنن.
به حمام و محلهای شستشو دسترسی ندارن. وضع ظاهری ناجوری دارن. نوع غذای مردم عادی هند کیفیتش پایینه. چون معمولا گوشت نمیخورن. غذاشون تشکیل شده از غذاهای نشاستهای که با فلفل و نمک قابل خوردن شدن. میوه و ویتامینها که براشون غذای لوکس و متعلق به پولدارا محسوب میشه.
و متاسفانه مردم هند از این وضع راضیان. شکایتی ندارن. هیچ روحیهی اعتراض در اونها نیست. و دوستم علتشو در مذهبی بودنشون میدونه. چون دین اونا رو به صبر و تحمل دعوت میکنه. در واقع اونا به حق و حقوقشون واقف نیستن.
در کنار یه قصر زیبا و گرانقیمت میبینی 40 تا خونهی حصیری کوچک هست. ولی به همدیگه کاری ندارن. هر روز ممکنه شاهد ورود انواع و اقسام غذاها و خوراکیهایی باشن که وارد این قصر میشه ولی سرشون تو کار خودشونه. اون پولداره هم بودن ِ این کپرهای حصیری و نایلونی براش معمولی و بدیهیه.
دوستم میگفت در هر کوچهای مجسمهای یا عبادتگاه کوچکی، مثل سقاخونههای ما، هست که مردم هر روز به اونها سر میزنن و از اینکه زندهان خدا رو شکر میکنن.
واقعا حق انسان کجاست؟ این زندگیه؟
5- در رادیو تلویزیون مرتب اعلام میکردن که امسال 40 میلیون نفر ایرانی به سفر رفتن. یعنی بیش از نصف مردم. یعنی از هر 5 خانوادهای که شما میشناسید 3 خانواده باید به سفر نوروزی رفته باشه. ولی واقعا اینطور نبود. اینا میخوان بگن مردم ایران در این حکومت بسیار خوشبختن.
بیشتر آشنا و فامیل و درو همسایهی ما هیچجا نرفتن. تازه این که شهرهای بزرگشه. مردم شهرستانهای کوچک و روستاها خیلی کمتر از اینا رفتن. آخه هتل شبی 40 هزار تومن برای یه خانواده میصرفه با این وضع درآمدها؟ خرجهای دیگه بماند!
6- دوسه روز تهران بودم ولی به علت اربعین و روز وفات و اینا متاسفانه تأترها بسته بودن. تأتر شهر "چشماندازی از پل" نوشتهی آرتور میلر رو نمایش میده. کارگردان: منیژه محامدی. طراح صحنه و لباس: ملکجهان خزائی( که من کارشو خیلی دوست دارم) و بازیگران: حبیب دهقاننسب، مهوش افشارپناه، محمد شیری، فرناز رهنما و...
7- دست در دست یار در خیابون جمهوری قدم میزدیم( برای جریحهدار نشدن احساسات عمومی قراره آقای ابطحی برامون یه صیغهی محرمیت اینترنتی بخونه! ) میخواستیم از خیابون فردوسی رد شیم که چراغ پیادهها قرمز شد. روبهرومون، اونور خیابون، دیدیم که یه دستهی بزرگ توریست از شمال به جنوب خیابون فردوسی دارن از چراغ سبز پیادهرو خیابون جموری رد میشن. تیپ راهرفتنشون نشون میداد خیلی میترسیدن یه جورایی همه به هم چسبیده بودن. موهای سفید و یا جوگندمیشون حکایت از مسن بودن اکثر اونا میکرد. تو این جمعیت نسبتا زیاد(شاید حدود صد نفر) به غیر از دوسه نفرشون هیچ خانمی مانتو نپوشیده بود. یه بلوز شلوار و یه روسری کوچیک. خیلیهاشون تپل بودن. وضع ظاهری و نوع لباسا نشون میداد از طبقات بالای اجتماع نیستن. توجه کردم بیشترشون از ترس حتی به مردم نگاه نمیکردن. چهار نفرشون مونده بود رد شن که ناغافل چراغ اونا قرمز شد و مال ما سبز. اون چهار نفر به قدری هیجانزده و ترسان شده بودن که جیغهای کوتاهی میکشیدن. و چهارتایی دستهمدیگه رو چسبیده بودن. راهنما که جلوی جمعیت بود و بقیه همگروهیشون بدون توجه به اینا تند تند به طرف پایین میرفتن و جیغ اینا رو نمیشنیدن.
وقتی ما بهشون رسیدیم. گفتم گناه دارن یه کم بهشون آرامش بدم تا از این حالت دربیان. به زن و شوهر پیری که جلوتر بودن به انگلیسی گفتم به کشور ما خوشاومدین. زنه جوری رفت پشت شوهرش، انگار میخوام ترورش کنم:) وقتی فهمید چی گفتم یه کم ترسش ریخت و اومد جلو. با لبخندی زوری گفت ممنون. گفتم از کشور ما خوشتون اومده؟ با تردید و ترس گفت تازه دیروز رسیدیم و هیچ شناختی از ایران و مردمش نداریم. گفتم امیدوارم بهتون خوش بگذره و هَو اِ گود تایم و از این حرفا. شوهرش خندید و گفت زنم یه کم میترسه.(البته خودش دست کمی نداشت) چراغ سبز شده بود ولی هنوز ماشینا میومدن. دیدیم اینکاره نیستن، بردیمشون اون ور خیابون و گفتیم اگه بدوین به هم توریهاتون میرسید. خیلی تشکر کردنکردن و دویدن. قبلش گفتن از کشور اتریش و شهر وین اومدن !
این بود کار نیک ما.
توضیح: در تاریخ، بردن افراد مسن به اونور خیابون، از کلاسیکترین کارهای نیک شناخته شده است:)
8- چند قدم دور نشده بودیم که پسر جوون کاغذ به دستی بهمون نزدیک شد و گفت میشه وقتتونو بگیرم؟ چندتا سوال دارم.
سیبا جان گفت ببخشید عجله داریم. اما من که فضولیم گل کرده بود گفتم سوال مربوط به چیه؟ گفت انتخابات. هر چی پرسیدم از طرف کجا، نگفت. فهمیدم دولتیان. گفتم من شرکت میکنم. خیرهسری در جلوی یار:))
جوابهای منو خودش در کاغذ وارد میکرد.
اونجا که پرسید در انتخابات شرکت میکنید ؟دیدم بعدش یه عالمه سوال هست که مثلا چرا به فلانی رای می دین و.... با اطمینان و برای سوزوندن دماغش و اینکه سیبا جان دیرش شده بود. بلند و با قاطعیت گفتم نه!:) گفت چرا؟ گفتم چون کاندیداهای مورد علاقهی من صلاحیتشون قبول نمیشه هیچوقت. اونقدر کنف شد که اینا رو وارد نکرد و از خیر سوالهای بعدی گذشت و با اخم گفت مرسی(یعنی هری).
با خنده دور شدیم!
9-داگویل – بیان درنده خویی و ویرانی
تحلیل فیلم "داگویل" از حسین نوشآذر.
با خوندن این نقد خیلی دوست دارم این فیلمو گیر بیارم و بخونم.
10- در نقشهی اهواز طوری در مورد پل سیاه نوشته بود که فکر کردم با پل اصلی یکیه و حتی اینو زیر عکس پل معلق توضیح داده بود. عادل در نظرخواهیم نوشته که پل سیاه فقط برای ریل قطاره و انتقال گاز یا آب یا نفته. و پل معلق پل معروف اهوازه که ماشینا از روش رد میشن. ممنون . تصحیحش میکنم.
عکس رو از وبلاگ موومان پنجم کش رفتم.
11- اگه بتونم میخوام چند عکس دیگه از سفر به خوزستان بذارم. یه تعدادیش هم تو دوربینه که چون فیلم 36 تایی هنوز تموم نشده خسیسیم میاد بدم ظاهرشون کنن:) ایشالا با سفر نوروزی بعدی یهو چاپشون میکنم:)
عکس بالای مطلب قبلی مجسمهی هرکول در حال خفه کردن شیره که در موزهی شوش انداختم. در جواب دوستی که پرسیده بود: موزهی شوش اجازهی عکاسی نمیده تو چهجوری عکس گرفتی؟ باید بگم که اینا رو یواشکی و بدون فلاش انداختم. کسی نفهمید. تازه از بیشتر آثار پشت شیشههم عکس گرفتم(از بخت بدم تو همهشون عکس خودم تو شیشه افتاده)اینم نتیجهی کار خلاف!
و در جواب دوستی که پرسیده بود شومبول هرکول پس کجاست؟ باید بگم من از کجا بدونم. شاید مجسمهساز خجالت کشیده واسش بذاره و شاید این حکومت به خاطر جریحهدار نشدن احساسات عمومی خرابش کرده! چه سوالهایی میکنن مردم!
12- قفس
این زمزمه
این غریو
این بهاران
این قفس این قفس این قفس
ای امان...
(شاملو)
13- داوری، بهترین وبلاگ٬ قضاوت، باندگرایی٬نفع شخصی، سمپاشی٬ کینه٬ بیعدالتی، تبعیض...به نام آزادی بیان چه کارایی میشه ننه!!
کمی در مورد انتخاب اخیر حرف دارم. خیلی نوشتم ولی پاکش کردم و شاید این چندخط رو بذارم باشه.
عکسالعمل و تحلیلهای خیلیا در این مورد برام جالب بود.
بعضیا واقعا خوب و انسانی برخورد کرده بودن. بیکینه و راحت و مخلصانه... مثل خورشیدخانم در وبلاگ خودش . و بعضیا شروع کرده بودن تبلیغ برای دوستشون اونم به دلیلهای الکی. خندهدارترین جمله از نظر من این بود که چون فلانی به من فلان چیزو داده یا فلان چیزمو درست کرده همه باید به اون رأی بدن:)) نون قرض داده حالا باید پسش بدم.
در یه سایت نسبتا معروف زنان که مثلا خواسته ۵ کاندیدای زن گزارشگران بدون مرز رو عادلانه معرفی کنه . ولی خیلی علنی از یکی دوتای آنها جانبداری کرده و اصلا عدالت رو در معرفیکردن رعایت نکرده. دربارهی یکیشون گفته و فلان وبلاگ پربيننده دختر جوانی که در شهرستان فلان زندگی میکند:)))) طفلک:) از این جملهش غش کردم از خنده. اسم پنجمی که اصلا به چشم نمیاد.
نویسنده که خودش در نظرخواهی خواسته اسمشو بدونیم یعنی خورشید خانم(راستش فکر نمیکردم نویسندهش خورشید باشه. تو وبلاگش اونجوری و اینجا اینجوری!) گفته عین حرفهای گزارشگران بدون مرز رو ترجمه کرده. اسامی، توصیفات و نحوهی اعلام اسامی( به صورت الفبا) گزارشگران بدون مرز رو اینجا میگذارم و قضاوت رو به شما میسپارم.
یه عده هم از اون روزی که این خبر منتشر شده تو وبلاگشون مدام از آزادی بیان حرف میزنن:) ایول فرصت!
و جالبتر اینکه اکثر کسایی که در این مورد اظهار نظر کردن نوشتن: من انتخابات رو اصلا قبول ندارم! ولی دو صفحه نوشتن که اگه فلان دوست من رأی بیاره این انتخابات خوبه (آخه دوستش میاد تو نظرخواهیش و میزنه تو پوز مخالفینش) ولی اگه فلانی بشه بده:) اگه این انتخاباتو قبول داشتی چه میکردی؟:)
برای توضيح بگم خودم هنوز به کسی رأی ندادم. انتخاب خیلی سخته و به خیلی چیزا بستگی داره( نه نفع شخصی و قربون صدقههای ظاهری و طرفداری از همدیگه در برابر دیگران و یا دوستی و دشمنی با فرد بخصوصی) تا اینجایی که میبینم همهشون خوبن( به جز اون دختر دهاتی شهرستانیه البته. اگه به پربینندهگی باشه که سایت جیگر دات کام هم پربینندهتره و هم کلی لینک ممنوعه داره! ).. باید برم آرشیو قبل از کاندیدا شدن همه رو بخونم.
منم مثل خیلیا معتقدم اسامی خیلیا جا افتاده. به این خیلیا(شد ۳ خیلیا) که فکر میکنم شاید بیش از 100 وبلاگ باشن!(تازه تا اونجایی که من میخونم وبلاگا رو)
قضاوت خیلی مشکله. آزادی جنبههای گوناگون داره. یک وجهی نیست. که من بگم مثلا چون این یک ویژگی رو داره خوبه. کاش به جای این رفیقبازیها میشد بحثی راه بندازیم که مشخصات یه وبلاگ مدافع آزادی بیان چیه و یا اصولا انسان مدافع آزادی چه جور آدمی باید باشه.
اینطور مسائل که پیش میاد آدم شناخت زیادی نسبت به دور و برش پیدا میکنه. مردم ایران(در هر نقطه از جهان) حالا حالاها به تمرین دموکراسی احتیاج دارن!
- سفارش ف.م.سخن به وبلاگهای کاندیدشده برای آزادی بیان...
14- این عکس رو تقدیم میکنم به زمینی عزیز که یه بار ازم خواسته بود برم از میدون اسبی عکس بگیرم.
- سیزده به در در میدون اسبی.
- سیزده بهدر میدون اسبی.یکی دیگه.
- سیزدهبهدر در باغی پر شکوفه.
- دکلهای دودزای نفتی در اهواز. که فقط دودش به خورد مردم منطقه میاد. پولش کجا میره معلوم نیست. یعنی هست. تو این عکس چرخهای ماشینه چرا کجکی افتاده؟ سرعتم از سرعت نور زده بالا؟:)
- بازم دکلهای دودزا:
- جادهی لرستان بعضی جاهاش مثل شماله!
- چرای گاوها در کنار جادهی اهواز:
- قسمتی از آبشاری در راه لرستان برای صفا دادن به سروصورت و خوردن:
میدون ۵ نخل اهواز:
عکسها رو خیلی باعجله گرفتم. برای هیچکدوم وقت نداشتم برم زاویهی مناسب رو پیدا کنم. گاهی همینطور از تو ماشین گرفتم و نمیتونستم به کیفیت توجه کنم.
15- ای عشق من ای زیبا نیلوفر من
زندگی و مرگ اسماعیل نوابصفا به قلم نرگس، دختر ِ یکی از دوستانش.
۱۶- چرا خورشید خانم میخواد به معین رای بده!
چرا شبح نمیخواد رای بده.
چرا گوشزد نمیخواد رای بده.
چرا...
چرا...
اگه میرحسین موسوی کاندید شه شما رای میدین؟
بد یا بدتر! مسئله در این است؟!!!
گزارش الپر از بعضی ستادهای انتخاباتی. چه پولهای یامفتی در این راه خرج میکنن.
شنبه، فروردین ۲۰، ۱۳۸۴
ادامهی سفرنامهی زیتونو پولو
ادامهی سفرهای زیتونو پولو
یکی از کارهای خوب سازمان میراث فرهنگی در تعطیلات عید اینه که در مبادی ورودی شهرها چادرهایی برپا میکنه تا مسافران نوروزی رو که وارد شهر میشن راهنمایی کنه. کارت تبریک و نقشهی مجانی شهر به علاوهی بروشوری که آثار تاریخی شهر رو معرفی کرده هم به عنوان کادو میدن. مجریان این طرح بیشتر انجیاُهای دوستداران میراث فرهنگی هستن. این طرح امسال خیلی بهتر از سالهای پیش اجرا شد.
چادرهای هلال احمر هم امسال همهجا بودن. به قول یکی، سازمان هلال احمر از صدقهسر کمکهای مردمی و جهانی برای زلزله خیلی پولدار شده. در هر شهر ساختمونهای زیبایی ساخته و لباسهای نیروهاش هم همه نو و شیک شدن. در هر چادر دختر و پسرهای خوشپوشی جمع بودن و گپ میزدن و یا به مردم خدمات میدادن.
چادر کهنههای هلال احمر رو اختصاص داده بودن به مردم. در زمینهای بایری این چادرهارو مجانی در اختیار مردم گذاشته بودن. ولی چون حالت سربازخونه داشت و چند ریشو مسئول امر به معروف و نهی از منکر رو صندلی جلو چادرها عین اجل معلق نشسته بودن، مردم کمتر به اونجا میرفتن.
در عوض تا دلتون بخواد مردم از این چادر رنگی خوشگلا با خودشون آورده بودن و تو پارکای سرسبز برپا کرده بودن.
اهواز شهر خیلی زنده و پرنشاطیه. با مردمی خونگرم و خوشاخلاق. رود زیبا و پُرآب کارون درست از وسط شهر میگذره. بلوار ساحلیش تا صبح شلوغ و پر از هیاهوی شاد مسافران بود. نسیم خنک رود و صدای قهقههای خنده مردم آدم رو به وجد میآورد. و چای و سمبوسه و بستنی...
اهواز شهر نخلهاست... و شهر پل زیبای کارون. پل کارون قسمت شرق و غرب اهواز رو به هم متصل میکنه. به این پل پُل سیاه هم میگن.
این پل بر روی سازههای زمان ساسانی(این کلمه اشتباه چاپ نشده؟) بنا شده و ملقب به پل پیروزیه. در جنگ جهانی دوم برای متفقین نقش موثری در انتقال نیروی نظامی و مهمات از جنوب به شمال داشته و برای حمل و نقل سنگین استفاده میشده.
این پل یکی از طولانیترین پلهای فلزی راهآهن سراسریه. آخرین بار در سال 1380 مرمت و تکمیل شده. عکسش نماد شهر اهوازه.
چندتا از میدونای مهم اهواز میدون چهار شیر( 4 تا مجسمهی شیر خوابیده وسط میدون و دور یه استخرن) و میدون نخله( 5 تا نخل مصنوعی عظیم وسطه) و همینطور پارک هفتجام نرگس( هفت جام بزرگ سنگی که توشون فوارهست...) چقدر در اهواز به اعداد علاقه دارن! 4 شیر و 5 نخل و 7 جام...
آبادان از بس شلوغ بود یکی دو ساعت تو ترافیک موندیم. بخصوص اطراف بازارش که به بازار "ته لنجی" معروفه. بعضی از اهالی آبادان و خرمشهر و کلا شهرهای خوزستان میرن از اون طرف آب یعنی کویت یا دُبی با لنج جنس میارن و البته به صورت قاچاق. زندگیشون از این راه میگذره. دولتیها گاهی سربه سر این افراد میذاره.
اینطور که ما شنیدیم بازار ته لنجی برای ایام عید جنساشو خیلی گرون کرده بود و خیلی از مسافرا ناراضی بودن. بعضیچیزا رو که قیمت کردیم دیدیم عین تهران یا با تفاوت خیلی کمتری میفروختن جوری که ارزش نداشت اینهمه راه بیاریش. ولی خوب آدم مسافرت میره باید خرید کنه:)
مهمترین چیزی که در آبادان جلب توجه میکنه پالایشگاه عظیمشه که تقریبا وسط شهره. و دکلهای روشنش. و همینطور خانههای سازمانیش در بریم!
خونهها ویلایی و یکطبقهی بریم(فکر میکنم طبق نقشهی آمریکاییا یا انگلیسا) با ردیف شمشادها از هم جدا شدن. خونههایی که هنوز هم زیباست و آدم فکر میکنه چقدر اونموقعها آدمای خوشبخت اینجا زندگی میکردن. و حالا...
یاد داستان چراغها را من خاموش میکنم ِ زویا پیرزاد میافتم و کلاریس.
و یاد شعر آبادان شهر وفاست غروباش چه باصفاست:) واقعا هم باصفاست.
و فکر میکنم یه زمان آبادان عروس خلیج فارس بوده و بعد از جنگ...
از آبادان به خرمشهر چادر راهنمای نوروزی درست جایی مستقر بود که عراقیها تا اونجا اومده بودن و چند افسر نیروی انتظامی نشسته بودن و با غرور برای مردم توضیح میدادن که چهجوری بیرونشون کردن. تصمیم گرفتیم از اونجا به سمت خرمشهر و بعد شلمچه بریم. جایی که سالها زیر بار توپ و خمپاره بوده و جوونای زیادی از کشورمون اونجا کشته شدن.
از آبادان به اینور لباسهای مردم محلی کمکم عربی میشد. مردها لباس سفید بلندی تنشون بود و سربندی اونم به رنگ سفید رو سرشون. با اون آفتاب داغ واقعا حق داشتن.
تعریف خرمشهر قبل از انقلاب رو زیاد شنیده بودم. خرمشهر یه زمانی بزرگترین لنگرگاه خاورمیانه رو داشته. ولی حالا... حیف...
رفتیم لب شط هوا خیلی خوب بود. نتونستیم از قایق سواری روی شط بگذریم. قایقران بردمون به مرز عراق و دکل دیدهبانی عراقیها رو نشونمون داد. با دیدنشون احساس بدی بهم دست داد. به قول خانمی که همراه پسرش سمبوسه میفروخت این جنگ لعنتی نه برای مردم ما فایده داشت و نه برای مردم عراق و هر دومون بدبخت شدیم.
من فکر میکردم که هر شب بساط تفریح و قایقرانی و گردش لب شط برپاست ولی فروشندهی چای لب شط گفت: فقط همین 13 روز عیده. بعدش اینقدر هوا گرم میشه و شرجی که کسی جرأت نداره پاشو از خونهش بیرون بذاره. و همینطور بیخودی(!) کلی فحش به اسمشو نبر اول داد.
اینجا مردم به سختی پول در میارن. خانمی که سمبوسه میفروخت و شوهرش با لنج جنس "تَه لنجی" میآورد میگفت در عمرش نتونسته بره مسافرت و هنوز تو زندگیش( جز تو تلویزیون) برف ندیده. گفت در تابستون اقتصاد برای کسایی که در استخدام جایی نیستن تقریبا مختل میشه و همهش باید زیر کولر بشینن. اوهم کلی فحش به اسمشو نبرِ اول داد.
وقتی میخواستیم به سمت شلمچه حرکت کنیم سر یه چهارراه خلوت وایسادیم. نمیدونستیم کدوم طرفی باید بریم. در ضمن به قدری روی ساختمونها اثر گلوله اسلحه بود که مات مونده بودیم. دو پیرمرد سیهچرده درست وسط چهارراه وایساده بودن عربی حرف میزدن. پرسیدیم برای شلمچه کدوم ور باید بریم؟ پیرمرده در حالیکه دستاشو تو هوا میچرخوند با لهچهی عربی گفت: هِی هی... چی رو میخواهید ببینید؟ اثر گلولهها رو نشون داد. و همینطور الکی کلی فحش به اسمشو نبر داد و اونیکی هم کمکش میکرد... حیف که عجله داشتیم و گرنه خیلی دوست داشتم پای صحبتاش وایسیم. حرف زیادی برای گفتن داشتن.
کلا در خوزستان به هر مغازهای میرفتیم، هر سوالی از هر عابری میکردیم بعد از راهانداختن کارمون کلی باهامون گپ میزدن و گاهی درددل. دستفروشی در اهواز سرشو کرده بود تو ماشین و نیم ساعت درددل کرد. گفت تروخدا منو اینطوری نبینید که از بس زیر آفتاب دست فروشی کردم دیوونه شدم، قبل از انقلاب با آمریکاییها کار میکردم و چند جمله انگلیسی با لهجهی آمریکایی خیلی قشنگی گفت. وقتی دانشجو بودم، هیچکدوم از استادای دانشگامون نمیتونستن اینجوری انگلیسی حرف بزنن. گفت که این بیناموسها با ادامهدادن جنگ زدن زندگی همهمونو خراب کردن. گفت دیگه هیچ امیدی به زندگی ندارم. دیگه هیچوقت نمیتونم نه مغازه و حتی دکهای بخرم. چندسال دیگه که از پا افتادم چهکنم؟ ما خودمون رو نفت، رو ثروت ایستادیم و حتی یه کم حاصلشو برای خودمون خرج نمیکنن.
این جملهی آخرو تقریبا از همه میشنیدیم. حق هم دارن. خوزستانیها خیلی عصبانیهستن که اونا باید دود پالایشگاهها رو بخورن و دولت بیشتر بودجه رو برای تهران اختصاص بده. فکر میکنن تهرانیها رو گنج خوابیدن. به یکیشون گفتم که تو تهرون هم ازین خبرا نیست و خیلی از کارگرا و کارمندا باید دوسه شیفت کار کنن تا بتونن اجارهخونهشونو بدن. گفت: اقلا آب خوب و امکانات دارید. سینما تاتر پارک و اتوبوس و... خیلی چیزا گفت...
امسال شلمچه دومین نقطهی پر بازدید کننده در ایران بود. بعد از امامرضای مشهد.
هر چه به شلمچه نزدیک میشدیم کاروانهای بسیجی و خانوادههای شهدا و حوزههای علمیهایها که با اتوبوس اومده بودن بیشتر میشدن.
بیشتر خود شهر شلمچه مخروبهست. ولی مردم هنوز در خونههای نیمهویران پر از اثر گلوله و خمپاره دارن زندگی میکنن. بچههای پا برهنه و موشونه نکردهی زیادی جلو خونهها خاکبازی میکردن. شلمچه 7 سال در اشغال عراقیها بوده.
قبل از جبهه باید یه جایی ماشین پارک میکردیم. از دیدن اونهمه ماشین و اتوبوس و مینیبوس حیرتزده شدیم. اومدن اینهمه آدم غیرقابلباور بود. بعدا شنیدم یازده میلیون نفر تو این 13 روز از اونجا دیدن کردن.
جبههی مرزی شلمچه بساطی بود! غرفههایی که چفیهمیفروختن، بیشترین فروش رو داشتن. چفیه بود از 400 تومن تا هزار تومن. سفید و مشکی.مردم جَو زده میشدن و چفیه میخریدن. بیشتر سفید. خیلیها کفش و جوراباشونو تو ماشینشون میکندن و پاچههاشونو میزدن بالا و پابرهنه روی زمین تفدیده راه میافتادن.
نوار گذاشته بودن، صدای توپ و خمپاره و تیربار همه جا با صدای بلند پخش میشد و صدای مردی که هیجانزده پیروزیهای زمان جنگ رو گزارش میکرد.
غرفههایی تسبیح و مهر نماز از خاک جبهه و عکس اسمشومبر میفروختن و غرفههای نوشابه و آبخنک که کلی مشتری داشتن. هوا خیلی گرم بود.
رود شلمچه خیلی کم آب بود و نیها همه بیرون از آب. ولی تو نوار هی یادآوری میکرد که اینجا زمانی پر از آب بوده. یه پل معمولی داشت و یه پلی که زمان جنگ روآب زده بودن. همه از پل بسیجساخت میرفتن. اونی که تصویرشو تو تلویزیون صدها بار دیدیم. یه تانک هم همونجا به گل نشسته که هنوز هست. روش رفتیم و عکس یادگاری گرفتیم. من دستامو به علامت پیروزی گرفتم بالا:) که بعدا به بچهها و نوه و نتیجههام نشون بدم بگم یه زمانی مردم چهجوری به خاطر منافع دولتها به جون هم میافتادن.
کاش هیچ کشوری جنگ رو تجربه نکنه. چه آرزوی محالی!
در جبههی شلمچه برای عید حسابی تدارک دیده بودن. در زمین بسیار بزرگی رزمایش بود ( مانوور). و دور این زمین چند پشته آدم وایساده بود برای تماشا.
یه عده ایرانی شده بودن و یه عده عراقی و با هم میجنگیدن. توی دبههای پلاستیکی مواد منفجره ریخته بودن و هر چند دقیقه یکیشونه منفجر میشد و بند دلمون پاره
صدای گلوله و خمپاره بچهها رو میترسوند.
بعد از یه ساعت جنگ و شهید شدن کلی ایرانی، ایران آزاد شد و عراقیها رو تا خاکشون عقب روندن و رزمایش تموم شد.
همینکه سربازان و پاسدارای ایرانی شهیدشده و خوابیده روی زمین پاشدن برن. پدری که هم خودش و هم پسر هفتهشت سالهش لباس بسیجی پوشیده بودن و چفیه دور گردنشون داشتن. بلند، طوری که دیگران هم بشنون به پسرش گفت: اینی که میگن شهیدان زندهاند الله اکبر اینه پسرم! دیدی شهدا زنده شدن؟ و با احساس خوشمزهگی به ماها نگاه کرد:) ما هم برای اینکه کنف نشه خندیدیم.
چندتا آخوند با لباس بسیجی و عمامه هم در رزمایش شرکت داشتن ولی طبق معمول بیشتر در پشت جبهه مشغول لمبوندن بودن. از یکیشون عکس گرفتم که در اثر لطف و معجزهی الهی نمیدونم به چه علتهای دیگهای وقتی ریختم رو کامپیوتر پاک شد.
به رامشیر و رامهرمز(رومز) هم رفتیم. هر چه از اهواز دور شی امکانات رفاهی و زندگی کم و کمتر میشه. تو بیشتر شهرها آب آشامیدنی نیست( با اینکه بغل پرآب ترین رود ایران هستن) اونا باید برای آب خوردن و پخت و پز آب بخرن. دستگاههای آب شیرینکنی هست که آب رو به قیمت هر دبه 20 لیتری 50 تومن میفروشن. شاید قیمتی نداشته باشه ولی روزی چندبار این فاصله رو طی کردن و این دبههای سنگین رو حمل کردن با این هوای گرم و شرجی واقعا طاقتفرسا و ناعادلانهست.
مرد مسنی در یکی از این محلهای فروش آب غر میزد که ننهبزرگ من هم میرفت از سر چشمه آب میآورد و ماهم باید بیاییم ازینجا آب ببریم. میگفت کمر ندارد از بس آب برده خانه. و کلی فحش به اسمشو مبر...
شیرآب رو در یه لیوان باز میکنم. بعد از چند ثانیه گلو لای و لرد پایین لیوان جمع میشه.( دوربین رو میدم به سیبا اونم همینا رو میبینه.)
شرمآوره. نزدیکیهای اینشهر سالهاست پالایشگاه هست . و سالهاست دارن دود میخورن. اخیرا چاه نفتی در اینجا کشف شده که با حساب سرانگشتی حداقل 400 میلیارد دلار ارزش داره. ولی به مردم اینجاها چیمیرسه؟ هیچی! واقعا هیچی.
آهای شماهایی که تو اینترنت دعواهای سیاسی میکنید. توسرو کلهی هم میزنید.همدیگر رو بدنام میکنید. به همدیگه انگ دروغگویی و غیرانقلابیبودن میزنید، و میگید چارهی راه رهایی مردم دست شماست. باید برید و ببینید که جوونای اینجاها چهجوری دارن زندگی میکنن. اصلا نمیدونن اینترنت چیه؟ برای نون روزانهشون معطلن.
شهرهای کوچکتر از اهواز حتی باید برق رو خودشون از تیر چراغبرق به خونه بکشن. پولدارترها میرن به شرکت اعلام میکنن و بیپولها باید ترس از جریمهشدن رو همیشه با خود داشته باشن. فاضلاب همهی خونهها حتی مالدارها به جوی آب میریزه و همه جا بوی تعفن میاد. تابستون با این بو چه میکنن؟
اهالی بعضیشهرهای خوزستان با اهالی شهر دیگر خوزستان خوب نیستن. مردم به جای علت اصلی معلولها رو میبینن. خواستم بگم خوشبختها، حق همهتون به یه اندازه خورده میشه. باید علت رو پیدا کنید....
بگذریم.
- در خوزستان پیادهروی بیشتر شهرها مسقفه. تا همیشه جلوی مغازهها سایه باشه.
-بعضی ماشینها روی جلوبندیشون توری سفید کشیده بودن. وقتی علتشو پرسیدم گفتن از ترس اینکه پَخشه کوره(پشه کوره) نره تو رادیاتور ماشینشون.
- بیشترین نمرهماشین بعد از نمره اهواز، نمره اصفهانه. آخه خیلی از خوزستانیها زمان جنگ به اصفهان مهاجرت کردن.
- من تاحالا درخت اکالیپتوس ندیده بودم. شنیده بودم تو استرالیا و نیوزلند پره از جنگلهای اکالیپتوس. اما تو جنوب کشور خودمون هم تا دلتون بخواد ازین درختا هست. برگشو که بکنی و بچلونی و بو کنی، بوش ترو یاد سرماخوردگی و بخور مایع اکالیپتوس میندازه.
- درختهای کُنار بسیار عظیمی دیدم. زیر یکیشون نهار خوردیم. هر چی توی آفتاب هوا گرم بود زیر درخت کنار خنک بود. اونقدر بزرگن که زیرشون چند خانواده با ماشیناشون و حتی یه گلهی بزرگ گوسفند جا میشه.
- دو طرف بیشتر جادههای خوزستان پر از مزارع گندم بود. ولی بیشترشون شته داشن و رو هر ساقه کفشدوزکی مشغول خوردن شتهها( مبارزهی بیولوژیک)
- یکی از افتخارات مردم رامهرمز اینه که سلمان فارسی اولین مسلمان ایرانی رامهرمزی بوده. اسم اصلیش روزبه بوده که حضرت محمد امر میکنه اسمشو به مسلم تغییر بده.
- به قلعهی داو دختر(مادر و دختر) رامهرمز هم رفتیم. این قلعه روی تپهی رسی و قشنگیه و مثل غار میمونه.
- نزدیک قلعه دختر پر از تپههای شنی کوچکه و موتورسوارا میان روشون موتورسواری و افه برای همدیگه!
- یه شهر در اثر اعتراض و مبارزه تونستن تازه از هر بشکهی ۵۰ دلاری ۱۰ تومن( ۱۰ تا تک تومن) برای شهرشون بگیرن. ولی همین پول هم توسط بعضیا خورده میشه.
- مراسم ختم یکی از اهالی روستایی در بین راه. چه سرسبزه.
- داخل امامزادهای به نام امامزاده سیدفرج رفتم دیدم صندوقی گذاشتن و برای ایزوگام کردن گنبدش پول جمع میکنن. خدا از سر تقصیراتم بگذره که پارچهی روی قبر رو زدم کنار و عکس گرفتم. خدایا تو میدونی که من به خاطر بالا رفتن دانشبلاگرها دست به این اعمال میزنم. پس گناهانم رو به اسم اونا بنویس! اینم از ایزوگام گنبد:
- توی راه به دو ماشین سنگین که چند دقیقه قبل از چپ کردن برخوردیم.
اولیش در راه اهواز. کامیونی که بارش کودشیمیایی بود و شش مسافر داشت برای اینکه به یه پراید نخوره و لهش نکنه و میره تو خاکی و چون افتادگی شانه داشته چپ میکنه. این آقایی که کنارش وایساده یکی از مسافراست. خوشبختانه همه سالمن.
دومی پدر و پسری که پسر رانندگی میکرد. وقتی ما رسیدیم پسره داشت به زور باباشو از تو کامیون در میآورد. رفتم جلو گفتم کمک نمیخواین؟ پسره تشکر کرد .. پدره از ناراحتی و عصبانیت زبونش بند اومده بود و پسره شدیدا از پدرخجالتزده بود...گفت دلیل چپ کردنش سرعت زیاد بوده)جادهی آبادان به اهواز:
به دوشهر از استان بوشهر هم رفتم: بندر دیلم و بندر گناوه!
راه بهبهان به بندر دیلم کوهستانی و بسیار زیباست که فکر میکنی داری از جادهی چالوس داری میری شمال.
در بندر دیلم مغازهی نونوایی دیدم که بین صف مردانه و زنانه دیوار بلندی به ارتفاع 2 متر کشیدن . به مردها از در بزرگ نون میفروشن و به زنها از پنجرهی بسیار کوچکی به اندازهی بیرون دادن نون.
خواستم از رنج زنها بگم و از بازی ندادنشون در کارهای اجتماعی. و تعداد کمشون نسبت به مردا در کوچهها و خیابونا... مردای خوزستانی معمولا دوست ندارن زناشون از خونه بیرون بیان.
با رنجهای که مردان اینجا برای پول درآوردن میکشن. خطرات گیردادن مأمورین به لنجها و زمینهای خشک بعد از عید( در 7-8 ماه سال زمیناز گرما دیگه بار نمی ده) و زحمت آوردن دبههای سنگین آب و عرق کردن زیر آفتاب داغ. مرد خوزستانی خوشحاله که زنش زیر کولر گازی میشینه و این رنجها رو نمیفهمه. البته فکر میکنه زنش راحته و رنج نمیکشه!
وقتی به بندر گناوه رفتیم اولین کاری که کردیم رفتن به کنار خلیج فارس و زدن پاهامون تو دریا بود. جالب اینه که مردا تمایل کمتری به این کار داشتن و بیشتر خانوما کفشو و جوراباشون رو درآوردن و زدن به آب. جالب بود تا 500 متر میرفتی هنوز آب تا ساق پات بود.
خیلیها در ساحل دریا (کمی دورتر) چادر زده بودن. بندر گناوه از نظر اقتصادی خیلی رونق داره. خیلی خیلی شلوغ بود و مردم زیادی اومده بودن.
بازاراش در بقیه اوقات سال اجناس خیلی ارزونی دارن ولی متاسفانه اینجا هم عین آبادان برای عید گرون کرده بودن. بدشانسی شب اربعین هم رسیده بودیم اونجا و وقت کمی برای خرید داشتیم. تا بیاییم چندجا قیمت کنیم. بیشترشون بستن ولی برای یادگاری چیزایی خریدیم.
تا حالا فروشندههایی به این تخفیفندهای ندیده بودم. انگار در عمرشون چیزی به نام چونهزدن نشنیدن. زیاد هم خوشاخلاق نبودن و برعکس فروشندههای اینجاها که کلی با مشتری کلکل میکنن خیلی جدیان.
یکیشون جنسی رو از بقیه گرونتر میفروخت و چون تنها مغازهی بازی تو این پاساژ بود مجبور بودم ازم بخرمش. گفتم میشه ارزونتر بدی؟ با غیظ جنس رو پرت کرد اونور و گفت اصلا نمیفروشم. با تعجب گفتم: وای. چه بداخلاق! در حالیکه از شدت خشم از چشمهاش آتیش میبارید گفت:" ای حرفَ جایی دیگَه نگی ها!!!" گفتم مگه چی گفتم؟با ابروهای گرهکرده از خشم گفت: "یه زن چه حقی داره به یه مرد بگه بداخلاق؟؟! بَدَه. زشتَه. قبیحَه!!!"
فکر کنم اگه زنش اینحرفو بهش میزد لابد کتکش میزد. بالاجبار جنس رو ازش خریدم.
ولی تا مدتها شرطی شده بودم و میترسیدم به سیبا جونم(سبیل باروتی) بگم بداخلاق، ولی بر اثر مرور زمان الحمدلله اوضاع درست شد:)
نترسید! سفرنامه دیگه ادامه نداره.
حالا بهتره بشینم یه کم فکر کنم ببینم چیا رو از قلم انداختم:)
--------------------
شبکهی الجزیره همچین نوشته رئیسجمهور اسرائیل با خاتمی دست داده که انگار چی شده. زبونم لال با زن خاتمی که دست نداده... اینا همشهریان. هر دو یزدیالاصلن و... کلی حرف در مورد زادگاهشون دارن:)
تازه با بشار اسد هم دست داده. خدا مرگم بده، با زنش نه ها...با خود بشار!
Israeli President Moshe Katsav has shaken hands and chatted briefly with the leaders of Israel's arch-enemies, Syria and Iran, during the funeral of the Pope John Paul II, the president's office says
Katsav said that as he was leaving, "the Iranian president held his hand out to me. I shook his hand and greeted him in Farsi."
Media reports said the men conversed about Yazd, the city in central Iran where both men were born.
--------------------
گل و بلبل و پرچم پارهپارهی ایران و قالیباف...
--------------------
متن کامل مصاحبه با شهرام اعظم، دکتری که تجاوز و شلاق زدن به زهرا کاظمی رو افشا کرد و در حال حاضر به کشور کانادا پناهنده شده ....
پنجشنبه، فروردین ۱۸، ۱۳۸۴
... دستگیری یه بلاگر دیگرمسابفه بهترین وبلاگ مدافع آزادی بیان
1- انسان زادهشدن، تجسّد وظیفهبود:
توان دوست داشتن و دوست داشته شدن
توان شنفتن
توان دیدن و گفتن
توان اندهگین و شادمان شدن
توان خندیدن به وسعت دل،
توان گریستن از سُویدای جان
توان گردن به غرور برافراشتن در ارتفاع شکوهناک فروتنی
توان جلیلِ به دوش بردن بار امانت
و توان غمناک تحمل تنهایی!
تنهایی
تنهایی
تنهاییی عریان...
انسان
دشواری وظیفه است...
(احمد شاملو)
2- متاسفانه یکی دیگه از بلاگرها دستگیر شد.
محمدرضا فتحی نویسندهی وبلاگ ساوهجم...
اتهام: نوشتن حقایق و عقایدش در مورد شهرش ساوه!
عجیبه٬ آخرین پستهاش که در مورد احضارش به کلانتری ساوه نوشته بود غیب شده. شایدم کار دوستای خودش باشه.
3- ادامهی بحث شیرین شیوهی نگارش فارسی
جاوید کتابلاگ یکتنه داره به شیوهی نگارشی که بزرگان توصیه کردن مینویسه.
جوابیهی ف.م.سخن به جاوید خوندیه.
4- مصاحبهی اسد و پسرش بیلی با ناصر خالدیان.
مصاحبهی اسد و بیلی با ف.م.سخن. قسمت اول... قسمت دوم... و قسمت سوم.
5- وقتی ملا حسنی مثل زیتون مینویسه....نخندید. فردا نوبت شماست:) در عوض منم سعی میکنم زیاد نخندم!
6-کامنت ولگرد در نظرخواهی مطلب چهارده فروردین خیلی برام جالب بود:
زيتون خانم:
جدی:
گاهی قکر ميکنم نوشتن یاخلق هر اثر هنری مثل حامله شدن است... و اثر بوجود آمده مثل فرزند هنرمند است .البته سقراط هم مثل من !! فکر میکرده...
.........
شوخی!!!
گاهی این وضع حمل ها زیاد راحت نیست
درد هم دارد...
ولی میبینم زایمانهای تو گویا بدون درد است . و بچه راحتی وضع حمل میکنی .و جالب اینکه که از هر چیزی هم تو حامله میشی!!.....
ولی من پدرم در میادمثل تو یکی بزام....
راستی پدر بیشتر بچههام هم تو هستی!! (زیتون:آقا، این یه تهمت بزرگه! بهخدا من ولگردو کاریش نکردم...بیگناهم... حاضرم نوشتههامونو ببریم آزمایش DNA ! )
...........
جدی:
البته نويسنده يا هنرمند را گاهی چيزی ساده ای میتواند باردارکند
و از یک موضوع ساده یک معمای پیچیده بسازد. واثری را بهوجود بیاورد
......
شوخی
من از تو تعجب میکنم که چه راحت میتونی بچه به دنیا بیاوری.
این چیزهایی که تو رو بار دار میکنه
چرا همه را نمیتونه حامله کنه!!
البته خيلی نويسندهها هم هستند که حامله ميشوند ولی بچهشان دنیا نیامده سقط ميشه!!
..........
بازهم شوخی
مثلا ميان اين ۷ بچه که که اين دفعه اینجا من میبینم.
بچه اول و هفتم که مال شاملو است. به تو مربوط نیست.
بچه چهارم و یه بچه دیگه که اینجاست که مال تو نيستند تو فقط قابله هستی.
ولی من از اوون بچه پنجمات که بعد از سفر خوزستان بدنیا آوردی خیلی خوشم آمد...
زیتون: ولگردجانَ منم از بچههای تو خیلی خوشم میاد. فکر میکنم از بچههای من خوشگلترن:))
7- آرامگاه دانیال نبی در انسایکلوپدیای کلیمیها. لینک از فیروز.
8- خیلیها امسال عید برای مسافرت رفتن جنوب ایران. چند نفر ایمیل برام دادن و راجع بهش نوشتن. و بعضیا لینکهایی معرفی کردن.
از این میون، سفرنامهی موومان پنجم خیلی برام جالب بود. بخصوص که در مورد چند شهر خوزستان که خیلی دلم میخواست برم ولی جور نشد، نوشته. مثل ایذه، شوشتر و مسجدسلیمان... عکسهای خیلی خوبی هم گرفته و تو وبلاگش گذاشته.
9- یوما، یوما! اَنا اُریدُ واحد سَمبوسه!
(یعنی: مامان،مامان! من یهدونه سمبوسه میخوام!)
این جمله رو یه بچهی عرب خوزستانی در خرمشهر در حالیکه چادرمامانشو چسبیده بود، مرتب میگفت و اشک میریخت و مامانش محلش نمیذاشت و همینطور میرفت. از وقتی این جملهرو شنیدم مگه هوس سمبوسهخوردن ولم میکرد. هر یه ساعت به مامانم به شوخی میگفتم: یوما،انا ارید واحد سمبوسه! مامان منم محلم نذاشت:)) گفت تو که دائم باید دهنت بجنبه، بذار وقت ناهار بشه بعد!… اما بابام بعد از یه مدتی به یه بهانهای رفت برای همه خرید. ولی به یاد بچههه مگه از گلوم پایین میرفت…
10- بقیهی سفرنامهم بمونه برای دفعهی بعد. فقط یه کاری کنید.
انگشت سبابهتونو بذارین پایین گونهتون، نزدیک به لب. آهان… خوبه.
حالا چشماتونو درشت کنید و پشت سرهم پلک بزنید. آهان… خوبه… نه نه… خوب نیست… با ناز و غمزه، نه مثل ماشین. خوب شد.
حالا با همینحالت شعری که میگم بخونید. موقع خوندن لطفا کلهتون رو با کرشمه تکون بدید:
خاطرات جنوب محاله یادم بره
اون همه شور و حال محاله یادم بره…
جادههای جنوب محاله یادم بره
اون همه شور و حال محاله یادم بره…
تبریک میگم شما واسه خودتون یه پا حُمِیرایید :)
۱۱- گزارشگران بدون مرز٬ تعدادی وبلاگ مدافع آزادی را که به زبانهای فارسی٬ انگليسی٬ فرانسه٬ آلمانی٬روسی٬ عربي مینويسنَ انتخاب کردن. از ايران ۲۱ وبلاگ انتخاب شده:
استيچه- مجتبی سمیعینژاد
اکنون - شهرام رفیع زاده
اميد معماريان
پنجره ی التهاب- آرش سیگارچی
خورشيد خانم
روزگار ما- بیژن صف سری
روزنامه نگار نو- مصطفی قوانلو قاجار
زيتون
سردبير خودم- حسین درخشان
سرزمين آفتاب
شبنامه ها- روزبه میر ابراهیمی
شبح
شبنم فکر
طنين سکوت- حامد متقی
فانوس - وبلاگ گروهی
قاصدک
وبنامه- محمدرضا نسب عبدالهی
وبنگار- فرهاد رجبعلی
ياداشت های نيک آهنگ کوثر
راستشو بگم افتخار میکنم که اسم وبلاگ من هم در بين اين اسامی هست. ولی فکر میکنم خيلیهای ديگه شايستهتر از من باشن.
من کلا با انتخاب وبلاگی که نسبت به وبلاگهای دیگه برتر خونده بشه هميشه مخالف بودم و سعی کردم برای اینجور مسابقاب تبليغ نکنم ولی اينيکی چون به اسم آزاديست و باعث تشويق بلاگرها به آزادانديشي و آزادمنشانهنويسی میشه معرفيش میکنم.
میتونيد بريد اينجا و رای بديد.
توان دوست داشتن و دوست داشته شدن
توان شنفتن
توان دیدن و گفتن
توان اندهگین و شادمان شدن
توان خندیدن به وسعت دل،
توان گریستن از سُویدای جان
توان گردن به غرور برافراشتن در ارتفاع شکوهناک فروتنی
توان جلیلِ به دوش بردن بار امانت
و توان غمناک تحمل تنهایی!
تنهایی
تنهایی
تنهاییی عریان...
انسان
دشواری وظیفه است...
(احمد شاملو)
2- متاسفانه یکی دیگه از بلاگرها دستگیر شد.
محمدرضا فتحی نویسندهی وبلاگ ساوهجم...
اتهام: نوشتن حقایق و عقایدش در مورد شهرش ساوه!
عجیبه٬ آخرین پستهاش که در مورد احضارش به کلانتری ساوه نوشته بود غیب شده. شایدم کار دوستای خودش باشه.
3- ادامهی بحث شیرین شیوهی نگارش فارسی
جاوید کتابلاگ یکتنه داره به شیوهی نگارشی که بزرگان توصیه کردن مینویسه.
جوابیهی ف.م.سخن به جاوید خوندیه.
4- مصاحبهی اسد و پسرش بیلی با ناصر خالدیان.
مصاحبهی اسد و بیلی با ف.م.سخن. قسمت اول... قسمت دوم... و قسمت سوم.
5- وقتی ملا حسنی مثل زیتون مینویسه....نخندید. فردا نوبت شماست:) در عوض منم سعی میکنم زیاد نخندم!
6-کامنت ولگرد در نظرخواهی مطلب چهارده فروردین خیلی برام جالب بود:
زيتون خانم:
جدی:
گاهی قکر ميکنم نوشتن یاخلق هر اثر هنری مثل حامله شدن است... و اثر بوجود آمده مثل فرزند هنرمند است .البته سقراط هم مثل من !! فکر میکرده...
.........
شوخی!!!
گاهی این وضع حمل ها زیاد راحت نیست
درد هم دارد...
ولی میبینم زایمانهای تو گویا بدون درد است . و بچه راحتی وضع حمل میکنی .و جالب اینکه که از هر چیزی هم تو حامله میشی!!.....
ولی من پدرم در میادمثل تو یکی بزام....
راستی پدر بیشتر بچههام هم تو هستی!! (زیتون:آقا، این یه تهمت بزرگه! بهخدا من ولگردو کاریش نکردم...بیگناهم... حاضرم نوشتههامونو ببریم آزمایش DNA ! )
...........
جدی:
البته نويسنده يا هنرمند را گاهی چيزی ساده ای میتواند باردارکند
و از یک موضوع ساده یک معمای پیچیده بسازد. واثری را بهوجود بیاورد
......
شوخی
من از تو تعجب میکنم که چه راحت میتونی بچه به دنیا بیاوری.
این چیزهایی که تو رو بار دار میکنه
چرا همه را نمیتونه حامله کنه!!
البته خيلی نويسندهها هم هستند که حامله ميشوند ولی بچهشان دنیا نیامده سقط ميشه!!
..........
بازهم شوخی
مثلا ميان اين ۷ بچه که که اين دفعه اینجا من میبینم.
بچه اول و هفتم که مال شاملو است. به تو مربوط نیست.
بچه چهارم و یه بچه دیگه که اینجاست که مال تو نيستند تو فقط قابله هستی.
ولی من از اوون بچه پنجمات که بعد از سفر خوزستان بدنیا آوردی خیلی خوشم آمد...
زیتون: ولگردجانَ منم از بچههای تو خیلی خوشم میاد. فکر میکنم از بچههای من خوشگلترن:))
7- آرامگاه دانیال نبی در انسایکلوپدیای کلیمیها. لینک از فیروز.
8- خیلیها امسال عید برای مسافرت رفتن جنوب ایران. چند نفر ایمیل برام دادن و راجع بهش نوشتن. و بعضیا لینکهایی معرفی کردن.
از این میون، سفرنامهی موومان پنجم خیلی برام جالب بود. بخصوص که در مورد چند شهر خوزستان که خیلی دلم میخواست برم ولی جور نشد، نوشته. مثل ایذه، شوشتر و مسجدسلیمان... عکسهای خیلی خوبی هم گرفته و تو وبلاگش گذاشته.
9- یوما، یوما! اَنا اُریدُ واحد سَمبوسه!
(یعنی: مامان،مامان! من یهدونه سمبوسه میخوام!)
این جمله رو یه بچهی عرب خوزستانی در خرمشهر در حالیکه چادرمامانشو چسبیده بود، مرتب میگفت و اشک میریخت و مامانش محلش نمیذاشت و همینطور میرفت. از وقتی این جملهرو شنیدم مگه هوس سمبوسهخوردن ولم میکرد. هر یه ساعت به مامانم به شوخی میگفتم: یوما،انا ارید واحد سمبوسه! مامان منم محلم نذاشت:)) گفت تو که دائم باید دهنت بجنبه، بذار وقت ناهار بشه بعد!… اما بابام بعد از یه مدتی به یه بهانهای رفت برای همه خرید. ولی به یاد بچههه مگه از گلوم پایین میرفت…
10- بقیهی سفرنامهم بمونه برای دفعهی بعد. فقط یه کاری کنید.
انگشت سبابهتونو بذارین پایین گونهتون، نزدیک به لب. آهان… خوبه.
حالا چشماتونو درشت کنید و پشت سرهم پلک بزنید. آهان… خوبه… نه نه… خوب نیست… با ناز و غمزه، نه مثل ماشین. خوب شد.
حالا با همینحالت شعری که میگم بخونید. موقع خوندن لطفا کلهتون رو با کرشمه تکون بدید:
خاطرات جنوب محاله یادم بره
اون همه شور و حال محاله یادم بره…
جادههای جنوب محاله یادم بره
اون همه شور و حال محاله یادم بره…
تبریک میگم شما واسه خودتون یه پا حُمِیرایید :)
۱۱- گزارشگران بدون مرز٬ تعدادی وبلاگ مدافع آزادی را که به زبانهای فارسی٬ انگليسی٬ فرانسه٬ آلمانی٬روسی٬ عربي مینويسنَ انتخاب کردن. از ايران ۲۱ وبلاگ انتخاب شده:
استيچه- مجتبی سمیعینژاد
اکنون - شهرام رفیع زاده
اميد معماريان
پنجره ی التهاب- آرش سیگارچی
خورشيد خانم
روزگار ما- بیژن صف سری
روزنامه نگار نو- مصطفی قوانلو قاجار
زيتون
سردبير خودم- حسین درخشان
سرزمين آفتاب
شبنامه ها- روزبه میر ابراهیمی
شبح
شبنم فکر
طنين سکوت- حامد متقی
فانوس - وبلاگ گروهی
قاصدک
وبنامه- محمدرضا نسب عبدالهی
وبنگار- فرهاد رجبعلی
ياداشت های نيک آهنگ کوثر
راستشو بگم افتخار میکنم که اسم وبلاگ من هم در بين اين اسامی هست. ولی فکر میکنم خيلیهای ديگه شايستهتر از من باشن.
من کلا با انتخاب وبلاگی که نسبت به وبلاگهای دیگه برتر خونده بشه هميشه مخالف بودم و سعی کردم برای اینجور مسابقاب تبليغ نکنم ولی اينيکی چون به اسم آزاديست و باعث تشويق بلاگرها به آزادانديشي و آزادمنشانهنويسی میشه معرفيش میکنم.
میتونيد بريد اينجا و رای بديد.
چهارشنبه، فروردین ۱۷، ۱۳۸۴
سفرنامه خوزستان
ادامهی سفر زیتونو پولو
(یه وقت با زیتونپلو و عدسپلو و اینچیزا اشتباه نشه !)
در نوشتهی قبلی یادم رفت بگم قبل از خرمآباد از بروجرد هم رد شدیم. قبلا بروجرد رو دیدهبودیم و از بازارش هم چند تا ظرف مسی کارِ دست خریده بودیم. برای همین واینسادیم. ولی هر چیگشتم اون قوری بزرگه رو که قبلا در اول ورود به شهر دیده بودم پیداش نکردم. نکنه شکسته؟
بعد رفتیم جغلوندی و بعد خرمآباد با مردم ساده و کاری و خوشلهجهش. نموندیم. رد شدیم فقط. باید شب به خوزستان میرسیدیم.
نزدیکیهای خرمآبادآبشار چالانچولان خیلی زیباست٬ با آب خنکش سر و صورتی صفا دادیم. و تشنگی برطرف کردیم.
تپهها و مراتع سبز و پر از درخت و گوسفندهای در حال چرا...
وقتی به سمت اندیمشک میرفتیم همه تن چشم شده بودم.
اینطور به نظرم میومد که فصل بهار با دور تند به فصل تابستون تبدیل میشه. درختهای لخت و بدون جوانهی کرج در خرمآباد تبدیل به درختهای پرشکوفه شده بودن و هر چه جلوتر میرفتیم برگای درختا بزرگ و بزرگتر میشدن. در خوزستان درختا کاملا تابستونی بودن. پر از شاخ و برگ و پر از سایه و بعضیاشون پرمیوه.
میدون بزرگ اندیمشک که پر از مجسمههای رزمنده و توپ و تانک بود و نشون میداد وارد استانی شدی که یه زمان جنگ رو تجربه کرده.
دزفول خیلی سبز و خرم بود. عین شمال...
اسم دزفول قبلا دژپل بوده. اولین دانشگاه جهان یعنی جندی شاپور اول در این شهر تأسیس شده. (در واقع گندیشاپور بوده، عربها هر جا گافی دیدن بهجاش جیم گذاشتن!) هنوز خرابههای این دانشگاه در 18 کیلومتری جنوب شرقی دزفول دیده میشه.
دزفول یه زمانی پایتخت هم بوده. زمان یعقوب لیث صفاری.
بعد رفتیم شوش...
شوش یکی از قدیمیترین شهرهای جهانه. باستانشناسا قدمت اونو 6000 سال تخمین زدن.
بالاترین نقطهی شهر شوش تپهایه که حدود 8 متر از زمینهای مجاور مرتفعتره و ششهزار سال پیش نیایشگاه یا زیگوراتی روی اون بنا شده. کمکم مردم از جاهای دیگه برای اقامت بهاونجا اومدن. باستانشناسان فرانسوی اسم این تپه رو "آکروپل" گذاشتن، به معنی "شهراصلی".
بعدها هخامنشیان(اردشیر و خشایارشا) کاخ آپادانا رو بر روی اون ساختن. کاخ از 22 ستون سنگی عظیم و بلند و سرستونهایی سنگی به شکل گاو دو سر درست شده.
تخت جمشید بعدها از روی الگوی این کاخ طراحی و ساخته شده. منتها به جای 22 ستون ، صد ستون داره.
نزدیکترین کوه سنگی به این مکان بیشتر از 50 کیلومتر از شوش فاصله داره و اینکه این سنگهای عظیم رو با چهوسیلهای حمل کردن جای تعجب داره. شاید از طریق سه رودخونه ی پُر آبی که از میون شهر شوش میگذره یعنی رودخونههای دز، کرخه و شاهور.
حکومت فعلی اصرار داره اسم رودخونهی شاهور، شائوره. و روی نقشه هم شائور نوشتن. ولی همهی مردم بهش شاهور میگن.
در زمان پادشاهی داریوش شهر شوش به پایتخت زمستونی انتخاب شده بوده.
در هزارهی چهارم پیش از میلاد تا اولیل دورهی اسلامی، این شهر به عنوان یکی از مهمترین شهرهای تاریخ بشر و همینطور مرکز امور مذهبی شناخته میشده.
ولی حالا...
باید بری و ببینی که چطور این ستونها و سرستونها زیر آفتاب داغ دارن ترک میخورن و هیچگونه محافظتی نمیشن. باید بودی و میدیدی که چطور یه کاروان بسیجی اومدن و این سنگا رو مسخره میکردن و از طناب رد شدن و رفتن سوار گاوای سنگی شدن. می خندیدن و کاری از دست راهنماها بر نمیومد.
باید بودی و میدیدی که چطور بچههای ده یازده ساله میرفتن تکههایی از سنگای ترک خورده رو برمیداشتن و تو جیبشون میذاشتن.
آقایی که این مناظر رو میدید، با تاسف گفت همون بهتر که خارجیها آثار عتیقهی ما رو به تاراج ببرن و در موزهها نگهداری کنن، چون اونا قدرشو بهتر از خودمون میدونن . میگفت اینا عرضهی نگهداری اینجور چیزا رو ندارن. نه بودجهی درست حسابی براش در نظر میگیرن و نه اصلا آثار باستانی قبل از اسلام براشون مهمه.
برای اثبات حرفاش. راهنمایی که همونجاها بود صدا زد و گفت خدا وکیلی تو عید روزی چند بازدید کننده دارید؟ راهنمای سبزهرو گفت گاهی تا روزی صدهزار تا.
آقاهه گفت: جون من راستشو بگو از این صدهزار نفر چندتاشون آخوندن؟
راهنما فکری کرد و ه انگار به کشف جدیدی نائل شده باشه با خنده گفت والله من تاحالا آخوندی این ورا ندیدم.
آقاهه به ما گفت: عرض نکردم؟ اینا اصلا هیچچیز ِ قبل از اسلام رو قبول ندارن و چشم ندارن ببینن. اگه از دستشون بربیاد و از افکار عمومی نترسن همه رو میزنن خراب میکنن عین طالبان.
بعد از پسره پرسید: خارجیها چطور؟ پسره گفت "تا قبل از حادثهی 11 سپتامبر اینجا پر میشد از خارجی. چقدر هم دقیق تماشا میکردن و لذت میبردن. یادمه یه خانم آمریکایی اومد دو روز تموم از صبح تا شب جلوی هر اثر دو ساعت کامل هاج و واج میموند و یادداشت برمیداشت. خارجیها جوری تو بهر اشیاء قدیمی میرن که بمب هم پیششون بترکونی تمیفهمن. مردی رو دیدم که با دیدن این اشیاء اشک از چشماش اومد.. گاهی مجبور میشدیم شبا به زور بیرونشون کنیم. بلیت بازدید از نمایشگاه هم بود 3000 تومن. بعد از 11 سپتامبر با اینکه بلیت رو کردیم 200 تومن خیلی کمتر میان."
االبته من خودم تک و توکی خارجی تو بازدیدکنندهها دیدم. یه پسر آمریکایی اومده بود باموهای چهلگیس بور، بلند تا کمر:) به پرپشتی و قشنگی موهاش حسودیم شد. من هر وقت موهامو میخوام چلگیس کنم 17 گیس بیشتر نمیشه! از پشتسر عکس ازش گرفتم ولی کمی تار افتاده... ا... چی داشتم میگفتم. این پسره حواسمو پرت کرد...
خلاصه که وضع آثار تاریخی در ایران بسیار درام و اسفناکه!
به رفتار مردم تو موزهها دقت کردم. بیشترشون پفکی چیپسی دستشون بود و با خالهخانباجیهای فامیل در حال غیبت نگاهی بیتوجه به این عتیقهها میکردن و یه کنجکاوی کوچولو هم به خرج نمیدادن.(البته نه همه! مثلا خودم:) )
حالا ببینیم اصلا این ویرانههای باستانی شوش چهطور کشف شد... یاد حرف زدن خانممعلمها افتادم:))
بله عزیزان منَ٬ همونطور که میدونید آرامگاه یکی از پیغمبرهای قدیمی به نام دانیال نبی در شوش و نزدیک به این تپه است.
دانیال یه اسم عبریه. معنیش میشه "خدا حاکم منه"
اینطور که مذهبیون میگن، دانیال یکی از پیغمبرهای بزرگ بنیاسرائیل در قرن هفتم قبل از میلاد بوده. دربار نبوکد نصر پادشاه بابل اونو به اسارت میگیره و دانیال در علوم و زبان مقدس اون دوره از همه جلو میزنه و پادشاه بابل ازش خوشش میاد و... بعله...
بعدها دانیال همراه عدهای از قوم یهود به ایران مهاجرت میکنه و همگی در شهر شوش که اونموقع مقدسترین شهر محسوب میشده ساکن میشن و چند سال بعد دانیال در همونجا میمیره . آرامگاهش که به شکل مخروطی شکل یا کلهقنده بغل رود زیبای شاهور واقع شده.
من توش رفتم. خیلیها اومده بودن. بهش خیلی اعتقاد دارن بهطوری که اسم شهرشون رو شوشِ دانیال خطاب میکنن.
اومدن قسمتیش رو مردونه کردن و قسمتیش زنونه. در بدو ورود به قسمت زنونه، دیدم چند زن چادر مشکی زنجیر درست کردن و جیغ و داد میکنن و نمیذارن از یه نقطهای عبور کنیم. گفتم چی شده؟ گفتن وای...یه بچهاینجا جیش کرده. خواستم بگم جیش بچه تا 50 سال پاکه، ولی حوصله نداشتم و وارد صحن شدم. تو صحن هم دوتا خانم چادر مشکی وایساده بودن هی یادآوری میکردن مواظب کیفاتون باشین! اینجا دزد زیاده!
در و دیوار صحن رو پرکردن از شعارهای عربی "یاحسین" و این چیزا(زمان دانیال اصلا حسین نبوده!)و تموم کلمات عبری رو پنهان کردن. فقط یه شکافهایی گذاشته بودن که اگه چشماتو بهش نزدیک میکردی کوهی از اسکناسهای هزارتومنی و دوهزارتومنی و بقیه انواعشو میدیدی که مردم برای نذر توش میندازن .(لابد اینجا هم یه واعظ طبسی واسه خودش داره دیگه!)
جالبه که در قدیم مذاهب مختلف در ایران آزادانه در کنار هم به احترام زندگی میکردن و حالا در قرن بیستم اینا میخوان سر به تن هیجکس جز خودشون نباشه. حالا متاسفانه مردم شوش افتخار میکنن که اسلام حمله کرده و الحمدلله هیچ غیرمسلمونی در شهرشون نمونده.
حالا اینا چه ربطی به کشف ویرانههای باستانی شوش داشت؟
یه روز یه خاخام کلیمی به نام بنجامینبنجناح، برای بررسی وضع کلیمیان ایران به کشورمون میاد و موقع زیارت آرامگاه دانیالنبی برای گردش به تپهی نزدیک آرامگاه میره و آثار باستانی رو کشف میکنه. چه سالی؟ بین سالهای 1163 و 1173 میلادی.
به دولت ایران خبر میده. حالا عملیات اکتشاف کیشروع میشه؟1850 میلادی.
ماشالله ! چه دلگنده بودن. بیشتر از 700 سال بعد.
قسمتی از تمدن عیلامی، هخامنشیان و... کشف میشه. ولی ولش میکنن. چون همهچیز گم میشه. عین اون گولهبرف دورهی رضاشاه هی تعدادشون کم و کمتر میشه.
اینو یادم رفت بگم که شهر شوش بارها مورد تاخت و تاز و هجوم قرار گرفته. اولیش آشور بانیپال امپراطور آشور( خدا از سر تقصیراتش نگذره...) که زد تموم آثار مهمشو تخریب کرد ازون ور هم اسکندر کبیر هم اومد غارتش کرد( اسی، خیلی بدی...)
این پارازیتها نشونةی خستگیه:) بقیهش بهتره بمونه برای بعد...
نه... اینم بگم بعد برم.
از اونجایی که خارجیها قدر چیزایی که ما داریم بهتر میدونن. در سال 1897 یه هیئت باستانشناس فرانسوی به سرپرستی"ژاک دو مورگان" اومد ایران برای کاوش در شهر شوش.
وقتی دیدن ماها عرضه نداریم و تو این چیزا یولیم، قراردادی با دولت وقت بستن که یه مقدار پول بدن و در عوض هر چی پیدا کردن مال خودشون. و شروع میکنن به کاوش و برداشت عتیقهها و فرستادنشون به پاریس. خانم دومورگان هم با لباس مردونه پا به پای شوهرش زحمت میکشیده.
عدهای راهزن که میفهمن این اشیاء باارزشن، با اینکه اصلا نمیفهمیدن عتیقه چیه شروع به حمله به این هیئت میکنن و بعد از خون و خونریزی چیزهایی غارت میکنن،( لابد تو کاسههای سفالی هخامنشی دوغ میخوردن و بعد میشکستنش.. شاید هم واقعا مخالف انتقال عتیقهها به خارج بودن..)
ژاک دو مورگان تعدادی مأمور مسلح برای حفاظت استخدام میکنه. کار اونقدر بالا میگیره که راهزنا زن دومورگان رو میدزدن. دومورگان همراه افراد مسلح خودش و با کمک دولت ایران بعد از هزینههای بالا زنش رو آزاد میکنه. ژاک خان که عین ایرانیا عقیده نداشته زنی که از آدم دزدیدن دیگه به درد نمیخوره، نه تنها طلاقش نمیده و زن جدید و جوونتری نمیگیره، بلکه با هزینهی خیلی خیلی بالایی دستور میده در بالاترین نقطهی اون تپه قلعهای با دیوارهای بلند بنا کنن شبیه زندان باستیل فرانسه.( معماری ایرانی رو به فرانسه میفرسته و او بعد از مطالعهروی نقشهی ساختمان زندان باستیل به شوش میاد عین همونو روی تپه میسازه) که هم از زن و ناموسش حفاظت بشه، هم اشیاء عتیقه و هم بقیه اذنابش.
آقای دومورگان نامردی نکرده و دستور داده دیوارهای قلعه از آجرهای کشف شده دورانهای مختلف در شوش ساخته بشه... یعنی خودش درواقع یه آثار باستانی جدید ساخته:)
به نظر من بیاییم با این ستونها و سرستونهایی که همینطوری رو زمین ریختن دیواری، آثار باستانییی، چیزی بسازیم که اقلا اینجوری زیر آفتاب و باد و بارون خراب نشن!(معلومه دیگه خیلی خستهم...زیتون جان برو بخواب... دیگه داری قاطی میکنی...)
(یه وقت با زیتونپلو و عدسپلو و اینچیزا اشتباه نشه !)
در نوشتهی قبلی یادم رفت بگم قبل از خرمآباد از بروجرد هم رد شدیم. قبلا بروجرد رو دیدهبودیم و از بازارش هم چند تا ظرف مسی کارِ دست خریده بودیم. برای همین واینسادیم. ولی هر چیگشتم اون قوری بزرگه رو که قبلا در اول ورود به شهر دیده بودم پیداش نکردم. نکنه شکسته؟
بعد رفتیم جغلوندی و بعد خرمآباد با مردم ساده و کاری و خوشلهجهش. نموندیم. رد شدیم فقط. باید شب به خوزستان میرسیدیم.
نزدیکیهای خرمآبادآبشار چالانچولان خیلی زیباست٬ با آب خنکش سر و صورتی صفا دادیم. و تشنگی برطرف کردیم.
تپهها و مراتع سبز و پر از درخت و گوسفندهای در حال چرا...
وقتی به سمت اندیمشک میرفتیم همه تن چشم شده بودم.
اینطور به نظرم میومد که فصل بهار با دور تند به فصل تابستون تبدیل میشه. درختهای لخت و بدون جوانهی کرج در خرمآباد تبدیل به درختهای پرشکوفه شده بودن و هر چه جلوتر میرفتیم برگای درختا بزرگ و بزرگتر میشدن. در خوزستان درختا کاملا تابستونی بودن. پر از شاخ و برگ و پر از سایه و بعضیاشون پرمیوه.
میدون بزرگ اندیمشک که پر از مجسمههای رزمنده و توپ و تانک بود و نشون میداد وارد استانی شدی که یه زمان جنگ رو تجربه کرده.
دزفول خیلی سبز و خرم بود. عین شمال...
اسم دزفول قبلا دژپل بوده. اولین دانشگاه جهان یعنی جندی شاپور اول در این شهر تأسیس شده. (در واقع گندیشاپور بوده، عربها هر جا گافی دیدن بهجاش جیم گذاشتن!) هنوز خرابههای این دانشگاه در 18 کیلومتری جنوب شرقی دزفول دیده میشه.
دزفول یه زمانی پایتخت هم بوده. زمان یعقوب لیث صفاری.
بعد رفتیم شوش...
شوش یکی از قدیمیترین شهرهای جهانه. باستانشناسا قدمت اونو 6000 سال تخمین زدن.
بالاترین نقطهی شهر شوش تپهایه که حدود 8 متر از زمینهای مجاور مرتفعتره و ششهزار سال پیش نیایشگاه یا زیگوراتی روی اون بنا شده. کمکم مردم از جاهای دیگه برای اقامت بهاونجا اومدن. باستانشناسان فرانسوی اسم این تپه رو "آکروپل" گذاشتن، به معنی "شهراصلی".
بعدها هخامنشیان(اردشیر و خشایارشا) کاخ آپادانا رو بر روی اون ساختن. کاخ از 22 ستون سنگی عظیم و بلند و سرستونهایی سنگی به شکل گاو دو سر درست شده.
تخت جمشید بعدها از روی الگوی این کاخ طراحی و ساخته شده. منتها به جای 22 ستون ، صد ستون داره.
نزدیکترین کوه سنگی به این مکان بیشتر از 50 کیلومتر از شوش فاصله داره و اینکه این سنگهای عظیم رو با چهوسیلهای حمل کردن جای تعجب داره. شاید از طریق سه رودخونه ی پُر آبی که از میون شهر شوش میگذره یعنی رودخونههای دز، کرخه و شاهور.
حکومت فعلی اصرار داره اسم رودخونهی شاهور، شائوره. و روی نقشه هم شائور نوشتن. ولی همهی مردم بهش شاهور میگن.
در زمان پادشاهی داریوش شهر شوش به پایتخت زمستونی انتخاب شده بوده.
در هزارهی چهارم پیش از میلاد تا اولیل دورهی اسلامی، این شهر به عنوان یکی از مهمترین شهرهای تاریخ بشر و همینطور مرکز امور مذهبی شناخته میشده.
ولی حالا...
باید بری و ببینی که چطور این ستونها و سرستونها زیر آفتاب داغ دارن ترک میخورن و هیچگونه محافظتی نمیشن. باید بودی و میدیدی که چطور یه کاروان بسیجی اومدن و این سنگا رو مسخره میکردن و از طناب رد شدن و رفتن سوار گاوای سنگی شدن. می خندیدن و کاری از دست راهنماها بر نمیومد.
باید بودی و میدیدی که چطور بچههای ده یازده ساله میرفتن تکههایی از سنگای ترک خورده رو برمیداشتن و تو جیبشون میذاشتن.
آقایی که این مناظر رو میدید، با تاسف گفت همون بهتر که خارجیها آثار عتیقهی ما رو به تاراج ببرن و در موزهها نگهداری کنن، چون اونا قدرشو بهتر از خودمون میدونن . میگفت اینا عرضهی نگهداری اینجور چیزا رو ندارن. نه بودجهی درست حسابی براش در نظر میگیرن و نه اصلا آثار باستانی قبل از اسلام براشون مهمه.
برای اثبات حرفاش. راهنمایی که همونجاها بود صدا زد و گفت خدا وکیلی تو عید روزی چند بازدید کننده دارید؟ راهنمای سبزهرو گفت گاهی تا روزی صدهزار تا.
آقاهه گفت: جون من راستشو بگو از این صدهزار نفر چندتاشون آخوندن؟
راهنما فکری کرد و ه انگار به کشف جدیدی نائل شده باشه با خنده گفت والله من تاحالا آخوندی این ورا ندیدم.
آقاهه به ما گفت: عرض نکردم؟ اینا اصلا هیچچیز ِ قبل از اسلام رو قبول ندارن و چشم ندارن ببینن. اگه از دستشون بربیاد و از افکار عمومی نترسن همه رو میزنن خراب میکنن عین طالبان.
بعد از پسره پرسید: خارجیها چطور؟ پسره گفت "تا قبل از حادثهی 11 سپتامبر اینجا پر میشد از خارجی. چقدر هم دقیق تماشا میکردن و لذت میبردن. یادمه یه خانم آمریکایی اومد دو روز تموم از صبح تا شب جلوی هر اثر دو ساعت کامل هاج و واج میموند و یادداشت برمیداشت. خارجیها جوری تو بهر اشیاء قدیمی میرن که بمب هم پیششون بترکونی تمیفهمن. مردی رو دیدم که با دیدن این اشیاء اشک از چشماش اومد.. گاهی مجبور میشدیم شبا به زور بیرونشون کنیم. بلیت بازدید از نمایشگاه هم بود 3000 تومن. بعد از 11 سپتامبر با اینکه بلیت رو کردیم 200 تومن خیلی کمتر میان."
االبته من خودم تک و توکی خارجی تو بازدیدکنندهها دیدم. یه پسر آمریکایی اومده بود باموهای چهلگیس بور، بلند تا کمر:) به پرپشتی و قشنگی موهاش حسودیم شد. من هر وقت موهامو میخوام چلگیس کنم 17 گیس بیشتر نمیشه! از پشتسر عکس ازش گرفتم ولی کمی تار افتاده... ا... چی داشتم میگفتم. این پسره حواسمو پرت کرد...
خلاصه که وضع آثار تاریخی در ایران بسیار درام و اسفناکه!
به رفتار مردم تو موزهها دقت کردم. بیشترشون پفکی چیپسی دستشون بود و با خالهخانباجیهای فامیل در حال غیبت نگاهی بیتوجه به این عتیقهها میکردن و یه کنجکاوی کوچولو هم به خرج نمیدادن.(البته نه همه! مثلا خودم:) )
حالا ببینیم اصلا این ویرانههای باستانی شوش چهطور کشف شد... یاد حرف زدن خانممعلمها افتادم:))
بله عزیزان منَ٬ همونطور که میدونید آرامگاه یکی از پیغمبرهای قدیمی به نام دانیال نبی در شوش و نزدیک به این تپه است.
دانیال یه اسم عبریه. معنیش میشه "خدا حاکم منه"
اینطور که مذهبیون میگن، دانیال یکی از پیغمبرهای بزرگ بنیاسرائیل در قرن هفتم قبل از میلاد بوده. دربار نبوکد نصر پادشاه بابل اونو به اسارت میگیره و دانیال در علوم و زبان مقدس اون دوره از همه جلو میزنه و پادشاه بابل ازش خوشش میاد و... بعله...
بعدها دانیال همراه عدهای از قوم یهود به ایران مهاجرت میکنه و همگی در شهر شوش که اونموقع مقدسترین شهر محسوب میشده ساکن میشن و چند سال بعد دانیال در همونجا میمیره . آرامگاهش که به شکل مخروطی شکل یا کلهقنده بغل رود زیبای شاهور واقع شده.
من توش رفتم. خیلیها اومده بودن. بهش خیلی اعتقاد دارن بهطوری که اسم شهرشون رو شوشِ دانیال خطاب میکنن.
اومدن قسمتیش رو مردونه کردن و قسمتیش زنونه. در بدو ورود به قسمت زنونه، دیدم چند زن چادر مشکی زنجیر درست کردن و جیغ و داد میکنن و نمیذارن از یه نقطهای عبور کنیم. گفتم چی شده؟ گفتن وای...یه بچهاینجا جیش کرده. خواستم بگم جیش بچه تا 50 سال پاکه، ولی حوصله نداشتم و وارد صحن شدم. تو صحن هم دوتا خانم چادر مشکی وایساده بودن هی یادآوری میکردن مواظب کیفاتون باشین! اینجا دزد زیاده!
در و دیوار صحن رو پرکردن از شعارهای عربی "یاحسین" و این چیزا(زمان دانیال اصلا حسین نبوده!)و تموم کلمات عبری رو پنهان کردن. فقط یه شکافهایی گذاشته بودن که اگه چشماتو بهش نزدیک میکردی کوهی از اسکناسهای هزارتومنی و دوهزارتومنی و بقیه انواعشو میدیدی که مردم برای نذر توش میندازن .(لابد اینجا هم یه واعظ طبسی واسه خودش داره دیگه!)
جالبه که در قدیم مذاهب مختلف در ایران آزادانه در کنار هم به احترام زندگی میکردن و حالا در قرن بیستم اینا میخوان سر به تن هیجکس جز خودشون نباشه. حالا متاسفانه مردم شوش افتخار میکنن که اسلام حمله کرده و الحمدلله هیچ غیرمسلمونی در شهرشون نمونده.
حالا اینا چه ربطی به کشف ویرانههای باستانی شوش داشت؟
یه روز یه خاخام کلیمی به نام بنجامینبنجناح، برای بررسی وضع کلیمیان ایران به کشورمون میاد و موقع زیارت آرامگاه دانیالنبی برای گردش به تپهی نزدیک آرامگاه میره و آثار باستانی رو کشف میکنه. چه سالی؟ بین سالهای 1163 و 1173 میلادی.
به دولت ایران خبر میده. حالا عملیات اکتشاف کیشروع میشه؟1850 میلادی.
ماشالله ! چه دلگنده بودن. بیشتر از 700 سال بعد.
قسمتی از تمدن عیلامی، هخامنشیان و... کشف میشه. ولی ولش میکنن. چون همهچیز گم میشه. عین اون گولهبرف دورهی رضاشاه هی تعدادشون کم و کمتر میشه.
اینو یادم رفت بگم که شهر شوش بارها مورد تاخت و تاز و هجوم قرار گرفته. اولیش آشور بانیپال امپراطور آشور( خدا از سر تقصیراتش نگذره...) که زد تموم آثار مهمشو تخریب کرد ازون ور هم اسکندر کبیر هم اومد غارتش کرد( اسی، خیلی بدی...)
این پارازیتها نشونةی خستگیه:) بقیهش بهتره بمونه برای بعد...
نه... اینم بگم بعد برم.
از اونجایی که خارجیها قدر چیزایی که ما داریم بهتر میدونن. در سال 1897 یه هیئت باستانشناس فرانسوی به سرپرستی"ژاک دو مورگان" اومد ایران برای کاوش در شهر شوش.
وقتی دیدن ماها عرضه نداریم و تو این چیزا یولیم، قراردادی با دولت وقت بستن که یه مقدار پول بدن و در عوض هر چی پیدا کردن مال خودشون. و شروع میکنن به کاوش و برداشت عتیقهها و فرستادنشون به پاریس. خانم دومورگان هم با لباس مردونه پا به پای شوهرش زحمت میکشیده.
عدهای راهزن که میفهمن این اشیاء باارزشن، با اینکه اصلا نمیفهمیدن عتیقه چیه شروع به حمله به این هیئت میکنن و بعد از خون و خونریزی چیزهایی غارت میکنن،( لابد تو کاسههای سفالی هخامنشی دوغ میخوردن و بعد میشکستنش.. شاید هم واقعا مخالف انتقال عتیقهها به خارج بودن..)
ژاک دو مورگان تعدادی مأمور مسلح برای حفاظت استخدام میکنه. کار اونقدر بالا میگیره که راهزنا زن دومورگان رو میدزدن. دومورگان همراه افراد مسلح خودش و با کمک دولت ایران بعد از هزینههای بالا زنش رو آزاد میکنه. ژاک خان که عین ایرانیا عقیده نداشته زنی که از آدم دزدیدن دیگه به درد نمیخوره، نه تنها طلاقش نمیده و زن جدید و جوونتری نمیگیره، بلکه با هزینهی خیلی خیلی بالایی دستور میده در بالاترین نقطهی اون تپه قلعهای با دیوارهای بلند بنا کنن شبیه زندان باستیل فرانسه.( معماری ایرانی رو به فرانسه میفرسته و او بعد از مطالعهروی نقشهی ساختمان زندان باستیل به شوش میاد عین همونو روی تپه میسازه) که هم از زن و ناموسش حفاظت بشه، هم اشیاء عتیقه و هم بقیه اذنابش.
آقای دومورگان نامردی نکرده و دستور داده دیوارهای قلعه از آجرهای کشف شده دورانهای مختلف در شوش ساخته بشه... یعنی خودش درواقع یه آثار باستانی جدید ساخته:)
به نظر من بیاییم با این ستونها و سرستونهایی که همینطوری رو زمین ریختن دیواری، آثار باستانییی، چیزی بسازیم که اقلا اینجوری زیر آفتاب و باد و بارون خراب نشن!(معلومه دیگه خیلی خستهم...زیتون جان برو بخواب... دیگه داری قاطی میکنی...)
یکشنبه، فروردین ۱۴، ۱۳۸۴
سیزدهبهدر..سفرهای زیتونو پولو
1- من به هیأت "ما" زاده شدم
به هیأت پرشکوه انسان
تا در بهار ِ گیاه به تماشای رنگینکمان پروانه بنشینم
غرور کوه را دریابم و هیبت دریا را بشنوم
تا شریطهی خود را بشناسم و جهان را به قدر همت و فرصت خویش معنا دهم
که کارستانی از این دست
از توان درخت و پرنده و صخره و آبشار
بیرون است
انسان زاده شدن تجسد وظیفه بود...
انسان دشواری وظیفه است...
(شاملو)
2- سیزده بهدر امسال هم خیلی خوب بود. مردم تقریبا همه اومده بودن بیرون و سبزههاشونو بیشتر تو آب جاری یا حوضها مینداختن.
خیلیها ماهیهای پای سفرهی هفتسینشون رو آورده بودن و تو حوض وسط پارک مینداختن و جالب این بود که بعضی خانوادههای کم بضاعت هم چند دقیقه بعدش همون ماهیها رو با هزار وسیله از سبد آبکش بگیر تا چاییصافکن و کیسه نایلن میگرفتن و میبردن خونه:)
به چند محل شلوغ شهر سر زدیم. تا اونجایی که دیدم مردم از مأمورها دیگه نمیترسن. جلوشون رقص و پایکوبی میکنن. همینطور ورقبازی و تختهنرد.
سالهای پیش برای سیزدهبهدر بیشتر به خارج شهر، مثلا جاده چالوس میرفتیم یا به باغ آشناها دعوت میشدیم. فکر میکردم برداشتن حجاب مختص به اونجاهاست. ولی امروز دیدم بعضی خانمها در پارکهای شلوغ شهر موقعی که با جمع فامیل روی فرش یا موکت نشستهن، با وجود گشت مأمورها، خیلی راحت روسریشونو برمیدارن و مأمورها هم جرأت ندارن چیزی بگن.
داشتیم بستنی میخوردیم که پسری اومد و بلند خبر داد که از ظهر مأمورهای ویژه ریختن پای کوه عظیمیه و مردم رو با باتوم نوازش میکنن.
اونجا چند وقته شده محل تجمع مردم.
موقع برف همه میرن سرسرهبازی و رقص و...
یادمه یه ماه پیش، در ماه اسفند، موقعی که شهرداری برای خراب کردن پیست سرسرهبازی دستور داده بود یه کامیون شن ببرن با بیل بریزن همونجا، پسر 18 سالهای به نام حامد ساکن حسنآباد زیر چرخهای کامیون له شد و مرد... مردم چقدر عصبانی شدن.
تابستونا هم 5شنبه و جمعهها اونجا غلغلهست. یواش یواش این تجمعها محل گفتگوهای اعتراضآمیز نسبت به رِژیم شده و امروز هم میگن خبرایی بوده که یهو ریختن.
ا شب رفتیم سر زدیم. از دم مجسمهی کوهنوردی تا بالا، یگان ویژه و پاسدارا و نیروهای ضد شورش وایساده بودن و بدجور ملت رو با تهدید نگاه میکردن و بعضی از جوونا رد میشدن براشون زبون درمیاوردن یا متلکی مینداختن و در میرفتن... اونا هم با غضب باتومها رو تکون میدادن.
از چی اینقدر میترسن؟
3- شنیدم که جمعهی پیش در ورزشگاه آزادی بین 5 تا 9 نفر کشته شدن.
شنیدم باعثش هم شعار ضد رژیمی بوده که بعضیا دادن و وقتی مأمورا میریزن که شعاردهندهها رو بزنن همه فرار میکنن و تعداد زیادی زیر دست و پا میمونن که عدهی زیادی زخمی میشن و چند نفر هم کشته..
4- شراگیم کار جالبی کرده. تعطیلات عید با دوچرخه رفته اصفهان. کار کمی نیست... دست مریزاد. در واقع باید بگیم باسنمریزاد:))
5- سفرهای زیتونو پولو
امسال رفتیم بیشتر شهرهای خوزستان به علاوه دوسه شهر از استان بوشهر رو گشتیم. این سفر خیلی خیلی برام جالب بود. تا به حال به استان خوزستان نرفته بودم و اصلا فکر نمیکردم جادهها و شهرهای جنوب کشورمون اینقدر قشنگ و زیبا باشن. مردمشون چقدر باصفا و خونگرم و مهربون بودن!
وقتی از کرج راه افتادیم هوا یخبندون بود. لباسی که میخواستم با خودم ببرم و توی بالکن بود یخ بسته بود. یخش رو با گذاشتن روی شوفاژ باز کردم.
هوا در تهران بهتر بود و به قم و بعد اراک که رسیدیم چون به ظهر هم نزدیک میشدیم هوا گرمتر شد. هر چه به طرف خرمآباد میرفتیم زمین سبزتر و پرگلو گیاهتر میشد. شکوفههای درختای میوه باز شده بودن و چقدر مناظر قشنگی به وجود آورده بودن. گلههای بزرگ گوسفند در حال چرا بودن. جالب این بود که بیشتر چوپانهای لری که من دیدم زن بودن که با دامنهای بلند زرق و برقی عیدشون اومده بود گله رو بچرونن. موهای سیاهی که از زیر روسریهاشون پیدا بود خیلی صاف و پرپشت بود. بعضیا هم روی زمینهاشون مشغول کندن کاهو از زیر نایلونهایی بودن که مثل گلخونههای دراز و باریکی روی زمینهای کشاورزی کشیده بودن. بعد از کندن میومدن کنار جاده همراه با شیشههای سکنجبین میفروختن.
پشت وانتها و کامیونها بیشتر جملات لری به چشم میخورد:
- تُف لهای دنیا هر روز یه رنگ، هردتی خاصَ دلی چی سنگ.
- تندتر برم؟ رو چَهشِم!
بعضیها هم فارسی بودن. بدون لهجه:
- دنیا محل گذره، میگذره! حالیته؟
- دیونتم، دیونه( نمیدونم مخصوصا یه واو کم گذاشته بود یا به لری اینطوری نوشته میشه)
- یا شاهزاده حسین، یا شیخ شوشتری.
در راه کوههای خیلی قشنگی دیدیم. با لبههای صاف و لکهلکه برف روشون بود. و پر از سنگهای شکستهی بزرگ. انگار یه غولی یه تبر گرفته بود و بیشتر سنگها رو شکسته بود و هر تیکهشو یه جا- دور از هم- انداخته بود.
هر چی به خرمآباد نزدیک میشدیم و کوهها بلندتر، بابام هیجانزدهتر میشد و همچین اون بالاها رو نگاه میکرد انگار عقب چیزی میگرده. یهو نگهداشت و پیاده شد و با انگشت قلهای رو نشون داد و گفت: بالاخره بازم دیدمش!یادش بخیر."خرسانکوه"!
و گفت زمان دانشجوییش با بچههای دانشگاه آمده بعد از زدن قلهی خرسانکوه پیاده رفتن به شهر خرمآباد. 5 روز طول کشیده و خیلی بهشون خوش گذشته. ماهم اذیتش میکردیم و میگفتیم کدوم قله رو میگی و هر چی با انگشت خرسانکوه رو نشون میداد و میگفت قلهش شبیه کلهی خرسه ما یه جا دیگه رو الکی نشون میدادیم و میگفتیم آهان اینو میگی دیگه.:) حسابی اذیتش کردیم.
خودمونیم شبیه خِرسه ها... لابد اشترانکوه هم قلهش شبیه کلهی شتره!
بعد چندتا سرود لری که از بس شنیدیم از بر شدیم، خوندیم.
- دایهدایه وقت جنگه، دایَه وقت جنگَه.
قطارکه بالای سرم پرش فشنگه، وای پرش فشنگه!
- تفنگ حیفه که آهو بَزَنی، آهو قِشنگَه. تفنگ حیفه بَکُشی، کوک(کبک کوهی) رنگ وارنگَه!
توضیح: البته میگن الان دور دورِ گفتگوئه:) و بالای سرمون باید قطاری از کتاب و روزنامه و اینجور چیزا بذاریم به جای تفنگ!
راستی میگن زمان شاه دکتر اعظمی٬ مبارز لر٬ مدتی در خرسان کوه مخفی بوده.
سفرنامه حسابی ادامه دارد...
۶- فکر کنم سفرنامهم خیلی طولانی بشه با اینهمه پرگوییم. فکر میکردم میگم فلانجا رفتیم وبیسارجا و... خلاص... ولی میبینم خیلی حرفا دارم. خیلی چیزا دیدم. خیلی محرومیتها دیدم خیلی تبعیضها. شهرستانهای دور خیلی امکانات کمیدارن و مردم خیلی صبورن! خیلی صبور! دردها رو به جان میخرن و غصههاشو تو خودشون میریزن و تحمل میکنن...
۷- فرصت کوتاه بود و
سفر جانکاه بود
اما یگانه بود و هیچکم نداشت...
به جان منت پذیرم و حقگزارم
(چنین گفت بامداد خسته.)
به هیأت پرشکوه انسان
تا در بهار ِ گیاه به تماشای رنگینکمان پروانه بنشینم
غرور کوه را دریابم و هیبت دریا را بشنوم
تا شریطهی خود را بشناسم و جهان را به قدر همت و فرصت خویش معنا دهم
که کارستانی از این دست
از توان درخت و پرنده و صخره و آبشار
بیرون است
انسان زاده شدن تجسد وظیفه بود...
انسان دشواری وظیفه است...
(شاملو)
2- سیزده بهدر امسال هم خیلی خوب بود. مردم تقریبا همه اومده بودن بیرون و سبزههاشونو بیشتر تو آب جاری یا حوضها مینداختن.
خیلیها ماهیهای پای سفرهی هفتسینشون رو آورده بودن و تو حوض وسط پارک مینداختن و جالب این بود که بعضی خانوادههای کم بضاعت هم چند دقیقه بعدش همون ماهیها رو با هزار وسیله از سبد آبکش بگیر تا چاییصافکن و کیسه نایلن میگرفتن و میبردن خونه:)
به چند محل شلوغ شهر سر زدیم. تا اونجایی که دیدم مردم از مأمورها دیگه نمیترسن. جلوشون رقص و پایکوبی میکنن. همینطور ورقبازی و تختهنرد.
سالهای پیش برای سیزدهبهدر بیشتر به خارج شهر، مثلا جاده چالوس میرفتیم یا به باغ آشناها دعوت میشدیم. فکر میکردم برداشتن حجاب مختص به اونجاهاست. ولی امروز دیدم بعضی خانمها در پارکهای شلوغ شهر موقعی که با جمع فامیل روی فرش یا موکت نشستهن، با وجود گشت مأمورها، خیلی راحت روسریشونو برمیدارن و مأمورها هم جرأت ندارن چیزی بگن.
داشتیم بستنی میخوردیم که پسری اومد و بلند خبر داد که از ظهر مأمورهای ویژه ریختن پای کوه عظیمیه و مردم رو با باتوم نوازش میکنن.
اونجا چند وقته شده محل تجمع مردم.
موقع برف همه میرن سرسرهبازی و رقص و...
یادمه یه ماه پیش، در ماه اسفند، موقعی که شهرداری برای خراب کردن پیست سرسرهبازی دستور داده بود یه کامیون شن ببرن با بیل بریزن همونجا، پسر 18 سالهای به نام حامد ساکن حسنآباد زیر چرخهای کامیون له شد و مرد... مردم چقدر عصبانی شدن.
تابستونا هم 5شنبه و جمعهها اونجا غلغلهست. یواش یواش این تجمعها محل گفتگوهای اعتراضآمیز نسبت به رِژیم شده و امروز هم میگن خبرایی بوده که یهو ریختن.
ا شب رفتیم سر زدیم. از دم مجسمهی کوهنوردی تا بالا، یگان ویژه و پاسدارا و نیروهای ضد شورش وایساده بودن و بدجور ملت رو با تهدید نگاه میکردن و بعضی از جوونا رد میشدن براشون زبون درمیاوردن یا متلکی مینداختن و در میرفتن... اونا هم با غضب باتومها رو تکون میدادن.
از چی اینقدر میترسن؟
3- شنیدم که جمعهی پیش در ورزشگاه آزادی بین 5 تا 9 نفر کشته شدن.
شنیدم باعثش هم شعار ضد رژیمی بوده که بعضیا دادن و وقتی مأمورا میریزن که شعاردهندهها رو بزنن همه فرار میکنن و تعداد زیادی زیر دست و پا میمونن که عدهی زیادی زخمی میشن و چند نفر هم کشته..
4- شراگیم کار جالبی کرده. تعطیلات عید با دوچرخه رفته اصفهان. کار کمی نیست... دست مریزاد. در واقع باید بگیم باسنمریزاد:))
5- سفرهای زیتونو پولو
امسال رفتیم بیشتر شهرهای خوزستان به علاوه دوسه شهر از استان بوشهر رو گشتیم. این سفر خیلی خیلی برام جالب بود. تا به حال به استان خوزستان نرفته بودم و اصلا فکر نمیکردم جادهها و شهرهای جنوب کشورمون اینقدر قشنگ و زیبا باشن. مردمشون چقدر باصفا و خونگرم و مهربون بودن!
وقتی از کرج راه افتادیم هوا یخبندون بود. لباسی که میخواستم با خودم ببرم و توی بالکن بود یخ بسته بود. یخش رو با گذاشتن روی شوفاژ باز کردم.
هوا در تهران بهتر بود و به قم و بعد اراک که رسیدیم چون به ظهر هم نزدیک میشدیم هوا گرمتر شد. هر چه به طرف خرمآباد میرفتیم زمین سبزتر و پرگلو گیاهتر میشد. شکوفههای درختای میوه باز شده بودن و چقدر مناظر قشنگی به وجود آورده بودن. گلههای بزرگ گوسفند در حال چرا بودن. جالب این بود که بیشتر چوپانهای لری که من دیدم زن بودن که با دامنهای بلند زرق و برقی عیدشون اومده بود گله رو بچرونن. موهای سیاهی که از زیر روسریهاشون پیدا بود خیلی صاف و پرپشت بود. بعضیا هم روی زمینهاشون مشغول کندن کاهو از زیر نایلونهایی بودن که مثل گلخونههای دراز و باریکی روی زمینهای کشاورزی کشیده بودن. بعد از کندن میومدن کنار جاده همراه با شیشههای سکنجبین میفروختن.
پشت وانتها و کامیونها بیشتر جملات لری به چشم میخورد:
- تُف لهای دنیا هر روز یه رنگ، هردتی خاصَ دلی چی سنگ.
- تندتر برم؟ رو چَهشِم!
بعضیها هم فارسی بودن. بدون لهجه:
- دنیا محل گذره، میگذره! حالیته؟
- دیونتم، دیونه( نمیدونم مخصوصا یه واو کم گذاشته بود یا به لری اینطوری نوشته میشه)
- یا شاهزاده حسین، یا شیخ شوشتری.
در راه کوههای خیلی قشنگی دیدیم. با لبههای صاف و لکهلکه برف روشون بود. و پر از سنگهای شکستهی بزرگ. انگار یه غولی یه تبر گرفته بود و بیشتر سنگها رو شکسته بود و هر تیکهشو یه جا- دور از هم- انداخته بود.
هر چی به خرمآباد نزدیک میشدیم و کوهها بلندتر، بابام هیجانزدهتر میشد و همچین اون بالاها رو نگاه میکرد انگار عقب چیزی میگرده. یهو نگهداشت و پیاده شد و با انگشت قلهای رو نشون داد و گفت: بالاخره بازم دیدمش!یادش بخیر."خرسانکوه"!
و گفت زمان دانشجوییش با بچههای دانشگاه آمده بعد از زدن قلهی خرسانکوه پیاده رفتن به شهر خرمآباد. 5 روز طول کشیده و خیلی بهشون خوش گذشته. ماهم اذیتش میکردیم و میگفتیم کدوم قله رو میگی و هر چی با انگشت خرسانکوه رو نشون میداد و میگفت قلهش شبیه کلهی خرسه ما یه جا دیگه رو الکی نشون میدادیم و میگفتیم آهان اینو میگی دیگه.:) حسابی اذیتش کردیم.
خودمونیم شبیه خِرسه ها... لابد اشترانکوه هم قلهش شبیه کلهی شتره!
بعد چندتا سرود لری که از بس شنیدیم از بر شدیم، خوندیم.
- دایهدایه وقت جنگه، دایَه وقت جنگَه.
قطارکه بالای سرم پرش فشنگه، وای پرش فشنگه!
- تفنگ حیفه که آهو بَزَنی، آهو قِشنگَه. تفنگ حیفه بَکُشی، کوک(کبک کوهی) رنگ وارنگَه!
توضیح: البته میگن الان دور دورِ گفتگوئه:) و بالای سرمون باید قطاری از کتاب و روزنامه و اینجور چیزا بذاریم به جای تفنگ!
راستی میگن زمان شاه دکتر اعظمی٬ مبارز لر٬ مدتی در خرسان کوه مخفی بوده.
سفرنامه حسابی ادامه دارد...
۶- فکر کنم سفرنامهم خیلی طولانی بشه با اینهمه پرگوییم. فکر میکردم میگم فلانجا رفتیم وبیسارجا و... خلاص... ولی میبینم خیلی حرفا دارم. خیلی چیزا دیدم. خیلی محرومیتها دیدم خیلی تبعیضها. شهرستانهای دور خیلی امکانات کمیدارن و مردم خیلی صبورن! خیلی صبور! دردها رو به جان میخرن و غصههاشو تو خودشون میریزن و تحمل میکنن...
۷- فرصت کوتاه بود و
سفر جانکاه بود
اما یگانه بود و هیچکم نداشت...
به جان منت پذیرم و حقگزارم
(چنین گفت بامداد خسته.)
شنبه، فروردین ۱۳، ۱۳۸۴
بازگشت گودزیتون
ششم فروردین یهو تصمیم گرفتیم بریم سفر . وقت نکردم آپدیت کنم و سریع تو نظرخواهیم نوشتم که شاید چند روزی نیام.(حواسم نبود نبود بعضیها نمیتونن نظرخواهیمو باز کنن و یا اصلا نظرخواهیا رو نمیخونن)
و شروع کردم ساک بستن. فکر می کردم یکی دو روزه باشه، ولی تا امروز صبح طول کشید. (بعدش عین جسد افتادم رو تخت تا الان .)
جای همگی خالی، خیلی خوش گذشت. بخصوص که همه ی عزیزانم در کنارم بودند و جاهایی رفتم که تا به حال نرفته بودم.
باید اول ای میلامو بگیرم و کامنتهامو بخونم بعد شروع به نوشتن سفرنامه کنم.
نه نه... قبلش باید ساکم رو خالی کنم و کلی لباس و ظرف بشورم(شایدم بشویم). و برای رفتن به سیزدهبهدر آماده شم.
امیدوارم به همهتون خوش بگذره!
راستی میدونین من تو این چند روز خیلی عاقل و فهمیده و خانوم شدم؟ کلاس نویسندگی رفتم و شیوهی نگارش رو کامل یاد گرفتم و ....!:)
خیلی معلومه دروغ سیزدهست؟:( از کجا؟!!
-----------
خبر خوبی که با آفلاین گرفتم این بود که نجمه آزاد شده.
و خبر بد این که مدیار به خاطر وثیقهای ۱۰۰ میلیون تومنی در قزلحصار زندانیه.
و شروع کردم ساک بستن. فکر می کردم یکی دو روزه باشه، ولی تا امروز صبح طول کشید. (بعدش عین جسد افتادم رو تخت تا الان .)
جای همگی خالی، خیلی خوش گذشت. بخصوص که همه ی عزیزانم در کنارم بودند و جاهایی رفتم که تا به حال نرفته بودم.
باید اول ای میلامو بگیرم و کامنتهامو بخونم بعد شروع به نوشتن سفرنامه کنم.
نه نه... قبلش باید ساکم رو خالی کنم و کلی لباس و ظرف بشورم(شایدم بشویم). و برای رفتن به سیزدهبهدر آماده شم.
امیدوارم به همهتون خوش بگذره!
راستی میدونین من تو این چند روز خیلی عاقل و فهمیده و خانوم شدم؟ کلاس نویسندگی رفتم و شیوهی نگارش رو کامل یاد گرفتم و ....!:)
خیلی معلومه دروغ سیزدهست؟:( از کجا؟!!
-----------
خبر خوبی که با آفلاین گرفتم این بود که نجمه آزاد شده.
و خبر بد این که مدیار به خاطر وثیقهای ۱۰۰ میلیون تومنی در قزلحصار زندانیه.
- هاشميان اولين گل ايران رو به ژاپن زد.
- امروز دوست برادرم ساعت ۱۲ ظهر از ورزشگاه زنگ زد که ورزشگاه پرشده و دیگه جا نیست و همون تو تلويزيون نگاه کنيد بهتره!
-فکر کنم اگه ايران برنده شه حتما مردم میريزن تو خيابونا برای رقص و شادی.
- اگه هم ببازیم فکر کنم آمار افسردگی بزنه بالا:)
با اولين گل چنان صدای جيغ و ويغی از همسایهها شنيده شد که بیاختيار منم جيغ زدم:)
- اونقدر با هیجان و کمی عصبانیت مشغول جواب دادن به دو تا کامنت بودم( از لحن جوابم در کامنت شماره۱۹ معلومه...واقعا نمیدونم یه عده چطور به خودشون اجازه میدن اینقدر در روابط خصوصی دیگران دخالت کنن) که مدتی از فوتبال رو از دست دادم . ولی خوشبختانه به ديدن گل رسيدم!
- اگر نظری داريد لطف کنيد در همون نظرخواهی قبلی بنويسيد.
- مصاحبهی جالب نویسندهی وبلاگ بيلیومن(اسد) با عبدالقادر بلوچ... خيلی دوست داشتم بيشتر این طنزنویس شیرینزبان رو بشناسم که اين آرزوم برآورده شد:) تازه عکسش هم گذاشته! چه چهرهی مهربونی داره.
از زندگیش در کانادا گفته. از سابقهی مطبوعاتی و نویسندگیاش. از همکاریاش با هادی خرسندی. نظرش راجع به ابراهیم نبوی و نوشتههاش وقتی در ایران بود و وقتی به خارج از کشور رفت...
- ايران ۲-۱ ژاپن رو برد. تو محلهی ما هر کی هر چی ترقه و فشفشه از چهارشنبهسوری براش باقی مونده بود آورد و در کرد. صدای سوت و ترقه و انفجار از کوچهها میومد. منم به خاطر حمایت از خلق قهرمان فوتبالدوست هفت هشت تایی سیگارت از بالکن پرت کردم تو خرابهی بغلی:)
تو شهر نرفتم ببینم چه خبر بود.
- مصاحبهی بچههای آزادی بیان با آرش سیگارچی... از هر دری... از زندان... از اتهاماتی که به او زدهاند... از مصاحبهش با راديو فردا... چاپ نامهاش در اينترنت و...
- قربون دستت که اون تبليغ کرم لولان (کرمی که میلولد) رو برداشتی و گذاشتی اون زير:) هر وقت میومدم تو وبلاگم سرکم گيج میرفت:)
- چه بامزه! گناهکار واقعا بازی ایران و ژاپن رو آنلاین گزارش کرده:))
- امروز دوست برادرم ساعت ۱۲ ظهر از ورزشگاه زنگ زد که ورزشگاه پرشده و دیگه جا نیست و همون تو تلويزيون نگاه کنيد بهتره!
-فکر کنم اگه ايران برنده شه حتما مردم میريزن تو خيابونا برای رقص و شادی.
- اگه هم ببازیم فکر کنم آمار افسردگی بزنه بالا:)
با اولين گل چنان صدای جيغ و ويغی از همسایهها شنيده شد که بیاختيار منم جيغ زدم:)
- اونقدر با هیجان و کمی عصبانیت مشغول جواب دادن به دو تا کامنت بودم( از لحن جوابم در کامنت شماره۱۹ معلومه...واقعا نمیدونم یه عده چطور به خودشون اجازه میدن اینقدر در روابط خصوصی دیگران دخالت کنن) که مدتی از فوتبال رو از دست دادم . ولی خوشبختانه به ديدن گل رسيدم!
- اگر نظری داريد لطف کنيد در همون نظرخواهی قبلی بنويسيد.
- مصاحبهی جالب نویسندهی وبلاگ بيلیومن(اسد) با عبدالقادر بلوچ... خيلی دوست داشتم بيشتر این طنزنویس شیرینزبان رو بشناسم که اين آرزوم برآورده شد:) تازه عکسش هم گذاشته! چه چهرهی مهربونی داره.
از زندگیش در کانادا گفته. از سابقهی مطبوعاتی و نویسندگیاش. از همکاریاش با هادی خرسندی. نظرش راجع به ابراهیم نبوی و نوشتههاش وقتی در ایران بود و وقتی به خارج از کشور رفت...
- ايران ۲-۱ ژاپن رو برد. تو محلهی ما هر کی هر چی ترقه و فشفشه از چهارشنبهسوری براش باقی مونده بود آورد و در کرد. صدای سوت و ترقه و انفجار از کوچهها میومد. منم به خاطر حمایت از خلق قهرمان فوتبالدوست هفت هشت تایی سیگارت از بالکن پرت کردم تو خرابهی بغلی:)
تو شهر نرفتم ببینم چه خبر بود.
- مصاحبهی بچههای آزادی بیان با آرش سیگارچی... از هر دری... از زندان... از اتهاماتی که به او زدهاند... از مصاحبهش با راديو فردا... چاپ نامهاش در اينترنت و...
- قربون دستت که اون تبليغ کرم لولان (کرمی که میلولد) رو برداشتی و گذاشتی اون زير:) هر وقت میومدم تو وبلاگم سرکم گيج میرفت:)
- چه بامزه! گناهکار واقعا بازی ایران و ژاپن رو آنلاین گزارش کرده:))
جمعه، فروردین ۰۵، ۱۳۸۴
روز اول عید رو چگونه گذراندم:)
1- قاضی تقدیر
با من ستمی کرده است...
به داوری،
میان ما را،
که خواهد گرفت؟!
من همهی خدایان را لعنت کردهام
همچنان که مرا
خدایان.
و در زندانی که از آن امید گریز نیست
بداندیشانه
بیگناه بودهام!...
(احمد شاملو)
2- وقتی داشتم عکسهایی که اینور و اونور از آدمای مختلف میگرفتم نگاه میکردم ، فکر میکردم آیا میشه از روی عکس آدما زندگیهاشون، امیدهاشون، ناکامیهاشون رو حدس زد؟ آیا میشه از زندگی یکیشون فیلمنامهای نوشت؟
پیرمرد نسبتا فقیر با مو و ریشهای بلند که غرور و بینیازی از چشماش موح میزنه؟
زنی با سهبچه قد و نیمقد همراهش، که کلی خرید عید کرده و فداکارانه سعی میکنه تموم بستهها رو خودش حمل کنه تا زحمتی به بچههاش نده و درضمن شدیدا نگران گم شدن اونا تو شلوغی شب عیده و با تموم اضطراب و خستگیش با صبوری و مهربانی باهاشون رفتار میکنه؟ و یا دوست دختر پسری که دست در دست هم دارن با هم گل میگن و گل میشنون؟ و یا....
در این میون عکسها پسر واکسی خیلی برام جالب بود. سعی کردم زندگیشو مجسم کنم. پول که درمیاره مستقیم میره به کیمیده؟ پدر و مادر هر دوشونو داره یا یکیشون هست؟ اونا معتادن؟ کتک میخوره یا مورد احترامه؟ چندتا خواهربرادر داره؟ مدرسه میره؟ نمی ره؟
رفتم سراغ کتاب"چگونه فیلمنامه بنویسیم؟" نوشته سید فیلد... چند صفحهایش رو خوندم.
باید موقعیت دراماتیک ایجاد کنم. خوب ازین نظر مشکلی نیست. تو زندگی اینمردم تا دلت بخواد ازین موقعیتها هست. نقطهی عطف باید داشته باشه؟ چطوره مثلا یه خانم پولدار رد بشه و یهو مهر این پسر به دلش بیفته و به فرزندی قبولش کنه؟ نه، احتمالش خیلی کمه. غیر واقعی میشه.
یاد فیلم حمید امجد افتادم که آتیلا پسیانی کمکم با پسری واکسی آشنا میشه و کمکم بهش علاقهمند میشه و میبردش خونه و با کمک خانمش کمکم آداب معاشرت یادش میده و طرز حرفزدنشو درست میکنه و میشه بچهی اونا. نه، اینجوری هم نمیشه. پسر واکسی من احتمالا خانوادهداره و باید قسمتی از خرج خانوادهشم بده. اصلا ممکنه مامانش مریضه و احتیاج به عمل جراجی داره.
تو کتاب نوشته در ده دقیقهی اول فیلم ( که دهصفحهی اول فیلمنامه باشه)باید توجه تماشاگر به موضوع جلب بشه. خوب اینش آسونه.. شروع زندگی پسر چه تو خونهی 30 متری تو زورآباد شروع شه و چه تو خیابون، اگه خوب شروع شه، میتونه توجه رو جلب کنه... اما تو کتاب نوشته که از اول فیلمنامه باید آخرشم بدونم.
یعنی در آینده چی به سر این پسرک میاد؟ قراره تا آخر عمر واکسی بمونه؟ چقدر موقعیت اینو داره که بتونه شغلشو عوض کنه؟ آیا موقعیت تحصیلی تا آخر عمر براش ایجاد میشه؟ آیا هرگز میتونه با این پولای کمی که درمیاره واسهخودش مغازهای بخره؟ تو جامعهی ما که امکانش خیلی کمه! آیا حتما باید یه موقعیت غیرمنطقی و غیرعادی پیش بیاد تا این پسر از نشستن کنار خیابون نجات پیدا کنه؟ و هزاران سوال دیگه...
عکسشو گذاشتم اینجا... از بعضی کامنتها واقعا استفاده کردم. خیلیهاش شبیه اونایی بود که تو فکر خودم بود. اولیش سرخاب زد تو خال و گفت این پسر میتونه هنرپیشه بشه و ولگرد که داستانی براش نوشت و بعضیها که ناامیدیها و دغدغههایی که منم داشتم، داشتن. و خیلی نظرات جالب دیگه.
خیلیها هم که گفتن بهتره کاری به کار اینجور آدما نداشته باشم و بذارم زندگیشونو بکنن و برم کنار بذارم باد بیاد...
3- روز اول عید رو چگونه گذراندم!
در یک کلمه خلاصه کنم. به سختی!
روز اول عید بالاخره وسوسه بر من غالب آمد و یهو درست قبل از حاضر شدنم برای رفتن به اولین عید دیدنی، تصمیم گرفتم از ناخنهای مصنوعیم استفاده کنم.
دیدم خیلی درازن. شنیده بودم میشه کوتاهش کرد. رفتم 20 عدد ناخن رو به علاوه چسب خوبی که خریده بودم( چون برای اولین بارم بود، گرونترین مارک چسب رو خریده بودم که آبروم نره) با قیچی و سوهان ناخن و ناخنگیر و بند و بساط رو آوردم و...
الف- شروع به انتخاب 10 ناخن کردم. این مرحله خیلی وقت میبره. بعضیاش خیلی بزرگن و اصلا به انگشتای من نمیخورد. از کوچکترا شروع کردم و جفت جفت برای هر انگشت جدا کردم. 5 تا برای دست راست و 5 تا برای دست چپ، و چیدمشون رو میز.
ب- با تردید شروع کردم کوتاهکردن یکی از ناخنها. یه ربع با قیچی و ناخنگیر و سوهان باهاش ور رفتم آخرش هم فرق چندانی نکرد و از خیر کوتاه کردن بقیه گذشتم. داشت دیر میشد.
ج- با ترس روی اولین ناخنم چسب ریختم(چسبش چه بوی تندی هم میداد، مثل بوی چسب قطرهای) ولی ناخن رو کمی دیر روش گذاشتم، یعنی یه بار از دستم افتاد و تا برش دارم و بذارم دیدم چسب خشک شده و نچسبید. از شکست نهراسیدم و بیشتر چسب ریختم و ایندفعه فوری ناخن رو روش فشار دادم. ایندفعه چسبید ولی چون انگشتم هم چسبی شده بود انگشتی که روی ناخن فشار داده بودم روی ناخن چسبیده بود. به هزار زحمت کندمش و با اضطراب به ناخن که شدیدا از نظر خودم غیر طبیعی بود نگاه کردم. احساس عجیبی داشتم. ترس و کمی درد. قوس ناخن مصنوعی با قوس ناخن واقعیم همخونی نداشت و فشار زیادی حس میکردم. انگار یکی ناخنهامو از دو طرف فشار میده.
د- هر ناخن جدیدی که میچسبوندم، فشار روی انگشتام، در واقع روی ناخونام بیشتر میشد. و گذاشتن ناخن سختتر. چون با ناخنهای دراز جدید اصلا نمیتونستم کار کنم. احساس پشیمونی شدیدی داشتم ولی نمیخواستم مغلوب بشم:)
ه- دستامو جلوم نگهداشتم و نگاه میکردم... انگشتام قیافهی عجیب غریبی گرفته بودن. تو زندگیم هیچوقت ناخنام به این درازی و به این قوسداری نبوده بوده( چرا فعل جملهم اینطوری شد؟:) ) ولی خوب... خوشگل هم شده بود. کشیده و بلند. رنگ لاک روی ناخن خیلی به رنگ دستام میومد. به فکر نگاه حسرتزدهی زنا و دخترای فامیل که افتادم، لبخندی زدم ... حالا جرأت دارن ناخناشونو به رخم بکشن؟
و. ناگهان چشمم به ساعت افتاد... خیلی این کار وقت ازم برده بود و برای لباس پوشیدن و آرایش و... وقت چندانی نداشتم. موقع پاشدن دوباره حواسم رفت به درد ناخنها و اینکه عجب غلطی کردم که اول حاضر نشده بودم و بعد ناخن بذارم. حالا با این ناخنهای دراز چیکار میتونستم بکنم؟ و غم عجیبی منو فرا گرفت...
ز. وای... بدبختی بزرگ! در اثر هیجان و نگرانی، شدیدا دستشوییم گرفت! حالا چه وقتش بود؟:( شلواری هم که پام بود کشی بود و تنگ... نمیتونم بگم با چه مکافات و بیچارگی کارم رو به انجام رسوندم و چند بار ناخنم به بدنم خورد. هنوز فاصلهها دستم نبود و دستم رو نزدیکتر از قبل به همه جا نگهمیداشتم... و چهجوری لباسامو عوض کردم بماند.
ح- بعد از تعویض لباس چشمم خورد به دستام. یکی از ناخونا نبود. از تیزی چیزی زیر لباس عیدم فهمیدم موقع لباس عوض کردن موندن اونزیر. چقدر سختی کشیدم تا دوباره همه رو در بیارم و پیداش کنم و دوباره لباسامو بپوشم...
ط- موقع آرایش کردن، دستام اصلا به فرمانم نبود. درست نمیتونستم روژ و مداد و چیزای دیگه رو دست بگیرم. واقعا گریهم گرفته بود. خیلی دیر بود. درست همون دقیقه قرار بود بیان دنبالم .چند بار خواستم ناخنهامو بکنم و از شرشون خلاص شم ولی با خودم مبارزه کردم!
شرتی پرتی یه کارایی کردم و موهامو که صبحش شسوار کشیده بودم که از اون حالت وحشیدر بیاد برسی کشیدم و داشتم کفشمو پام میکردم که صدای زنگ آیفون به گوش رسید...
ی- اومدم دستمو از کفش جدا کنم و بپرم گوشی آیفون رو بردارم که یه ناخن دیگهم کنده شد...
(بعد از ابجدهوز حطی چی بود؟) مثلا :ش- چسب ناخن هم جزء لوازم لازم گذاشتم تو کیفم و دو ناخن کندهشدمو هم برداشتم و رفتم پایین. موقع باز کردن در ماشین هم یه ناخن دیگهم کنده شد.
تو ماشین هر سه ناخن رو با چسب زیاد دوباره چسبوندم و بقیه رو امتحان کردم هر کدوم شل بود از بغلش یه کم چسب فرو کردم زیرش. ماشین هم که تکون تکون میخورد و عذابی کشیدم نگفتنی...
ظ- موقع دست دادن با میزبان و مهمونای دیگه همهش نگران بودم یه وقت دستاشونو زخمی نکنم و حواسم بیشتر به ناخنام تا چیزای دیگه:)
ک- فاجعهی واقعی وقتی آغاز شد که پذیرایی شروع شد... مگه میشد درست فنجون چای رو بردارم؟ برداشتن قند و شکلاتها و شیرینیهای کوچیک( که قربونش برم روزبه روز شیرینیهای مهمونیا مینیاتوریتر میشه) که عذاب الیم بود. آجیل؟؟!!! مطلقا:(((((
هر چی سعی کردم دریغ از یه دونه پسته:( تخمه که زیر ناخونام گم شد...
عذاب میکشیدم و برای حفظ آبرو مجبور به لبخند زدن بودم. در بحثها شرکت میکردم، ولی مثل همیشه راحت نبودم. احساس میکردم یه چیزایی شبیه "ادوارد دست قیچی"هستم.
چند بار بریدم و خواستم برم تو دستشوییشون ناخنها رو بکنم(بدبختی کندنش رو هم بلد نبودم و مطمئن نبودم اصلا به راحتی کنده بشه) گفتم اصلا بهتره فکر کنم اینجوری دارم شکنجه میشم و ببینم اگه یه وقت خداینکرده گرفتنم میتونم زیر شکنجه تاب بیارم یا نه:)
خدا عمرش بده سبیلباروتی که برده بودنش اونور با یه عده از بزرگان فامیل بحث سیاسی میکرد متوجه شد مثل همیشه شکموبازی در نیوردم و با یه دونه سیب پوستکندهی بزرگ اومد طرفم و نصفشو گذاشت تو پیشدستی من و پرسید حالم خوبه؟
با اشاره بهش گفتم که پرتقال گندههه هم پوست بکنه(آخه من میوههای ترش بیشتر دوست دارم) با لبخند گفت حتما!... صداش زدن. رفت به بقیهی بحث برسه. ولی پرتقالهرو یادش رفت... بحث اونقدر هیجانانگیز شده بود که دیگه نشد...
و من جز اون نصفه سیب دیگه موفق به ناخنک به هیچ خوراکی نشدم. و تا آخرش تو خماری ترشی اون پرتقال موندم !
ص- سر ِشام اوضاع یه کمی بهتر بود. سبیلباروتی هر گونه پذیرایی ازم کرد ولی از فکر اینکه ممکنه اشتباه کنم و ناخنا کنده شه یا چنگال رو بد بگیرم، خیلی کمتر از همیشه خوردم.
ق- شب وقتی اومدم خونه فکر کردم حالا که به خیر گذشته و کمکم دارم عادت میکنم و ناهار فرداش هم جایی دعوت داشتیم چطوره ناخنها رو نکنم و بذارم باشه.(حماقت محض)
چه جوری لباس عوض کردم و مسواک زدم، بماند... وقتی انگشتمو کردم تو قوطی کِرِم تموم کرمها رفت زیر ناخنم. با ناخنهای دیگه سعی کردم از زیر ناخن سبابهی دست راستم دربیارم میرفت زیر همون ناخنها. اونقدر آزمایش و خطا کردم تا فهمیدم باید با پشتِ ناخن کرم برداشت:)
چ- اومدم پای کامپیوتر مطلب بنویسم دیدم اصلا انگشتام به دکمههای کیبورد نمیرسه و باید با نوک ناخن تایپ کنم که خیلی دردناک بود و از خیرش گذشتم.
خواستم با خودکار چیزی بنویسم دیدم ناخن انگشت سبابه نمیذاره...
غ- حتی نشد انگشت تو دماغم کنم. راستش برای امتحان با ناخنام هی صورتمو و دست و پاهامو میخاروندم و گفتم ببینم ناخنبلندا چه احساسی دارن و شاید هم خواستم بهشون عادت کنم... میخواستم ببینم یه ناخن بلند وقتی بخواد یه دل سیر انگشت تو دماغش کنه چهکار باید کنه؟ دیدم عجب بدبختیبزرگیه. اصلا ناخن حس نداره که بفهمه چیز مهمی پیدا کرده یا نه!
ف- موقع خواب نمیدونستم انگشتامو به چه حالت نگهدارم. منی که موقع خواب هزار بار غلت میزنم و هزار ژست مختلف میگیرم دیدم خیلی کارارو دیگه نمیتونم. دمر میشدم دستمو میکردم زیر بالش، یهو آه از نهادم بلند میشد. ناخنا گیر میکرد. عین جراجها ناخنهامو بالا نگه داشتم ولی مگه خوابم میبرد. تقریبا تا صبح خوابم نبرد.
ع-صبح هم با هزار بدبختی کارارو کردم( ظرف شستن و جارو پارو که مطلقا نتونستم) و با مشکلات فراوان حاضر شدم ... موقع کفش پوشیدن یاد بدبختیهای عید دیدنی دیروزش افتادم... و یاد نخوردنها... میتونستم شکنجههای دیروز رو تحمل کنم؟
یهو تصمیممو گرفتم و پریدم و رفتم دستامو زیر آب داغ گرفتم و با هزار زور با کمک ناخنهای دیگه ناخنهای رو جدا کردم. سخت جدا شدن ولی بالاخره شدن!
نفس راحتی کشیدم...
ح- خود چسب عین لاک بیرنگی روی ناخنم مونده . هر کاری کردم با هیچ مادهای پاک نشد که نشد. روش لاک زدم. البته چسب روی ناخن کمی ناهمواری داره و لاکم منظرهی خوبی نداره ولی در عوض راحتم:) دیگه تو عیددیدنیها اقلا افسردگی غذایی نمیگیرم:)
۴- فردا (در واقع امروز) ساعت ۶ بعد از ظهر بازی فوتبال بين ايران و ژاپن در استاديوم آزادي تهرانه.
چون در تعطيلات عيدیم و خيلیها مسافرتن و اين بازی خيلی حياتی و حساسه بليت نمیخواد و مجانيه!
من هر پسر و مردی که میبينم میخواد بره تماشای اين بازی. نمیدونم ورود خانوما آزاده يا نه وگرنه منم میرفتم.
فرزاد کمی در مورد فوتبال فردا(یعنی امروز) نوشته.
۵- عجب هوا سرد شده!
حالا که درختا همه جوونه شدن و ياسای زرد همه در اومدن٬ ننه سرما اومده ببينه طبيعت در چه حاله:)
ننه سرما جون عمو نوروز مثل پارسال نزنی شکوفهها رو بزنی ها...
من شوفاژا رو بسته بودم و لباس گرمارو همه کنار گذاشته بودم. دوباره همه رو بيرون آوردم و پوشيدم بازم دارم میلرزم.
۶- بهداد عزیز نوشته سایت gazzagهم مثل orkut فیلتر شده.
من از جایی اکانت دارم که هیچکدوم از اینا فیلتر نیست.
برای اونایی که آدرس منو خواستن:
آدرس من در gazzag
با من ستمی کرده است...
به داوری،
میان ما را،
که خواهد گرفت؟!
من همهی خدایان را لعنت کردهام
همچنان که مرا
خدایان.
و در زندانی که از آن امید گریز نیست
بداندیشانه
بیگناه بودهام!...
(احمد شاملو)
2- وقتی داشتم عکسهایی که اینور و اونور از آدمای مختلف میگرفتم نگاه میکردم ، فکر میکردم آیا میشه از روی عکس آدما زندگیهاشون، امیدهاشون، ناکامیهاشون رو حدس زد؟ آیا میشه از زندگی یکیشون فیلمنامهای نوشت؟
پیرمرد نسبتا فقیر با مو و ریشهای بلند که غرور و بینیازی از چشماش موح میزنه؟
زنی با سهبچه قد و نیمقد همراهش، که کلی خرید عید کرده و فداکارانه سعی میکنه تموم بستهها رو خودش حمل کنه تا زحمتی به بچههاش نده و درضمن شدیدا نگران گم شدن اونا تو شلوغی شب عیده و با تموم اضطراب و خستگیش با صبوری و مهربانی باهاشون رفتار میکنه؟ و یا دوست دختر پسری که دست در دست هم دارن با هم گل میگن و گل میشنون؟ و یا....
در این میون عکسها پسر واکسی خیلی برام جالب بود. سعی کردم زندگیشو مجسم کنم. پول که درمیاره مستقیم میره به کیمیده؟ پدر و مادر هر دوشونو داره یا یکیشون هست؟ اونا معتادن؟ کتک میخوره یا مورد احترامه؟ چندتا خواهربرادر داره؟ مدرسه میره؟ نمی ره؟
رفتم سراغ کتاب"چگونه فیلمنامه بنویسیم؟" نوشته سید فیلد... چند صفحهایش رو خوندم.
باید موقعیت دراماتیک ایجاد کنم. خوب ازین نظر مشکلی نیست. تو زندگی اینمردم تا دلت بخواد ازین موقعیتها هست. نقطهی عطف باید داشته باشه؟ چطوره مثلا یه خانم پولدار رد بشه و یهو مهر این پسر به دلش بیفته و به فرزندی قبولش کنه؟ نه، احتمالش خیلی کمه. غیر واقعی میشه.
یاد فیلم حمید امجد افتادم که آتیلا پسیانی کمکم با پسری واکسی آشنا میشه و کمکم بهش علاقهمند میشه و میبردش خونه و با کمک خانمش کمکم آداب معاشرت یادش میده و طرز حرفزدنشو درست میکنه و میشه بچهی اونا. نه، اینجوری هم نمیشه. پسر واکسی من احتمالا خانوادهداره و باید قسمتی از خرج خانوادهشم بده. اصلا ممکنه مامانش مریضه و احتیاج به عمل جراجی داره.
تو کتاب نوشته در ده دقیقهی اول فیلم ( که دهصفحهی اول فیلمنامه باشه)باید توجه تماشاگر به موضوع جلب بشه. خوب اینش آسونه.. شروع زندگی پسر چه تو خونهی 30 متری تو زورآباد شروع شه و چه تو خیابون، اگه خوب شروع شه، میتونه توجه رو جلب کنه... اما تو کتاب نوشته که از اول فیلمنامه باید آخرشم بدونم.
یعنی در آینده چی به سر این پسرک میاد؟ قراره تا آخر عمر واکسی بمونه؟ چقدر موقعیت اینو داره که بتونه شغلشو عوض کنه؟ آیا موقعیت تحصیلی تا آخر عمر براش ایجاد میشه؟ آیا هرگز میتونه با این پولای کمی که درمیاره واسهخودش مغازهای بخره؟ تو جامعهی ما که امکانش خیلی کمه! آیا حتما باید یه موقعیت غیرمنطقی و غیرعادی پیش بیاد تا این پسر از نشستن کنار خیابون نجات پیدا کنه؟ و هزاران سوال دیگه...
عکسشو گذاشتم اینجا... از بعضی کامنتها واقعا استفاده کردم. خیلیهاش شبیه اونایی بود که تو فکر خودم بود. اولیش سرخاب زد تو خال و گفت این پسر میتونه هنرپیشه بشه و ولگرد که داستانی براش نوشت و بعضیها که ناامیدیها و دغدغههایی که منم داشتم، داشتن. و خیلی نظرات جالب دیگه.
خیلیها هم که گفتن بهتره کاری به کار اینجور آدما نداشته باشم و بذارم زندگیشونو بکنن و برم کنار بذارم باد بیاد...
3- روز اول عید رو چگونه گذراندم!
در یک کلمه خلاصه کنم. به سختی!
روز اول عید بالاخره وسوسه بر من غالب آمد و یهو درست قبل از حاضر شدنم برای رفتن به اولین عید دیدنی، تصمیم گرفتم از ناخنهای مصنوعیم استفاده کنم.
دیدم خیلی درازن. شنیده بودم میشه کوتاهش کرد. رفتم 20 عدد ناخن رو به علاوه چسب خوبی که خریده بودم( چون برای اولین بارم بود، گرونترین مارک چسب رو خریده بودم که آبروم نره) با قیچی و سوهان ناخن و ناخنگیر و بند و بساط رو آوردم و...
الف- شروع به انتخاب 10 ناخن کردم. این مرحله خیلی وقت میبره. بعضیاش خیلی بزرگن و اصلا به انگشتای من نمیخورد. از کوچکترا شروع کردم و جفت جفت برای هر انگشت جدا کردم. 5 تا برای دست راست و 5 تا برای دست چپ، و چیدمشون رو میز.
ب- با تردید شروع کردم کوتاهکردن یکی از ناخنها. یه ربع با قیچی و ناخنگیر و سوهان باهاش ور رفتم آخرش هم فرق چندانی نکرد و از خیر کوتاه کردن بقیه گذشتم. داشت دیر میشد.
ج- با ترس روی اولین ناخنم چسب ریختم(چسبش چه بوی تندی هم میداد، مثل بوی چسب قطرهای) ولی ناخن رو کمی دیر روش گذاشتم، یعنی یه بار از دستم افتاد و تا برش دارم و بذارم دیدم چسب خشک شده و نچسبید. از شکست نهراسیدم و بیشتر چسب ریختم و ایندفعه فوری ناخن رو روش فشار دادم. ایندفعه چسبید ولی چون انگشتم هم چسبی شده بود انگشتی که روی ناخن فشار داده بودم روی ناخن چسبیده بود. به هزار زحمت کندمش و با اضطراب به ناخن که شدیدا از نظر خودم غیر طبیعی بود نگاه کردم. احساس عجیبی داشتم. ترس و کمی درد. قوس ناخن مصنوعی با قوس ناخن واقعیم همخونی نداشت و فشار زیادی حس میکردم. انگار یکی ناخنهامو از دو طرف فشار میده.
د- هر ناخن جدیدی که میچسبوندم، فشار روی انگشتام، در واقع روی ناخونام بیشتر میشد. و گذاشتن ناخن سختتر. چون با ناخنهای دراز جدید اصلا نمیتونستم کار کنم. احساس پشیمونی شدیدی داشتم ولی نمیخواستم مغلوب بشم:)
ه- دستامو جلوم نگهداشتم و نگاه میکردم... انگشتام قیافهی عجیب غریبی گرفته بودن. تو زندگیم هیچوقت ناخنام به این درازی و به این قوسداری نبوده بوده( چرا فعل جملهم اینطوری شد؟:) ) ولی خوب... خوشگل هم شده بود. کشیده و بلند. رنگ لاک روی ناخن خیلی به رنگ دستام میومد. به فکر نگاه حسرتزدهی زنا و دخترای فامیل که افتادم، لبخندی زدم ... حالا جرأت دارن ناخناشونو به رخم بکشن؟
و. ناگهان چشمم به ساعت افتاد... خیلی این کار وقت ازم برده بود و برای لباس پوشیدن و آرایش و... وقت چندانی نداشتم. موقع پاشدن دوباره حواسم رفت به درد ناخنها و اینکه عجب غلطی کردم که اول حاضر نشده بودم و بعد ناخن بذارم. حالا با این ناخنهای دراز چیکار میتونستم بکنم؟ و غم عجیبی منو فرا گرفت...
ز. وای... بدبختی بزرگ! در اثر هیجان و نگرانی، شدیدا دستشوییم گرفت! حالا چه وقتش بود؟:( شلواری هم که پام بود کشی بود و تنگ... نمیتونم بگم با چه مکافات و بیچارگی کارم رو به انجام رسوندم و چند بار ناخنم به بدنم خورد. هنوز فاصلهها دستم نبود و دستم رو نزدیکتر از قبل به همه جا نگهمیداشتم... و چهجوری لباسامو عوض کردم بماند.
ح- بعد از تعویض لباس چشمم خورد به دستام. یکی از ناخونا نبود. از تیزی چیزی زیر لباس عیدم فهمیدم موقع لباس عوض کردن موندن اونزیر. چقدر سختی کشیدم تا دوباره همه رو در بیارم و پیداش کنم و دوباره لباسامو بپوشم...
ط- موقع آرایش کردن، دستام اصلا به فرمانم نبود. درست نمیتونستم روژ و مداد و چیزای دیگه رو دست بگیرم. واقعا گریهم گرفته بود. خیلی دیر بود. درست همون دقیقه قرار بود بیان دنبالم .چند بار خواستم ناخنهامو بکنم و از شرشون خلاص شم ولی با خودم مبارزه کردم!
شرتی پرتی یه کارایی کردم و موهامو که صبحش شسوار کشیده بودم که از اون حالت وحشیدر بیاد برسی کشیدم و داشتم کفشمو پام میکردم که صدای زنگ آیفون به گوش رسید...
ی- اومدم دستمو از کفش جدا کنم و بپرم گوشی آیفون رو بردارم که یه ناخن دیگهم کنده شد...
(بعد از ابجدهوز حطی چی بود؟) مثلا :ش- چسب ناخن هم جزء لوازم لازم گذاشتم تو کیفم و دو ناخن کندهشدمو هم برداشتم و رفتم پایین. موقع باز کردن در ماشین هم یه ناخن دیگهم کنده شد.
تو ماشین هر سه ناخن رو با چسب زیاد دوباره چسبوندم و بقیه رو امتحان کردم هر کدوم شل بود از بغلش یه کم چسب فرو کردم زیرش. ماشین هم که تکون تکون میخورد و عذابی کشیدم نگفتنی...
ظ- موقع دست دادن با میزبان و مهمونای دیگه همهش نگران بودم یه وقت دستاشونو زخمی نکنم و حواسم بیشتر به ناخنام تا چیزای دیگه:)
ک- فاجعهی واقعی وقتی آغاز شد که پذیرایی شروع شد... مگه میشد درست فنجون چای رو بردارم؟ برداشتن قند و شکلاتها و شیرینیهای کوچیک( که قربونش برم روزبه روز شیرینیهای مهمونیا مینیاتوریتر میشه) که عذاب الیم بود. آجیل؟؟!!! مطلقا:(((((
هر چی سعی کردم دریغ از یه دونه پسته:( تخمه که زیر ناخونام گم شد...
عذاب میکشیدم و برای حفظ آبرو مجبور به لبخند زدن بودم. در بحثها شرکت میکردم، ولی مثل همیشه راحت نبودم. احساس میکردم یه چیزایی شبیه "ادوارد دست قیچی"هستم.
چند بار بریدم و خواستم برم تو دستشوییشون ناخنها رو بکنم(بدبختی کندنش رو هم بلد نبودم و مطمئن نبودم اصلا به راحتی کنده بشه) گفتم اصلا بهتره فکر کنم اینجوری دارم شکنجه میشم و ببینم اگه یه وقت خداینکرده گرفتنم میتونم زیر شکنجه تاب بیارم یا نه:)
خدا عمرش بده سبیلباروتی که برده بودنش اونور با یه عده از بزرگان فامیل بحث سیاسی میکرد متوجه شد مثل همیشه شکموبازی در نیوردم و با یه دونه سیب پوستکندهی بزرگ اومد طرفم و نصفشو گذاشت تو پیشدستی من و پرسید حالم خوبه؟
با اشاره بهش گفتم که پرتقال گندههه هم پوست بکنه(آخه من میوههای ترش بیشتر دوست دارم) با لبخند گفت حتما!... صداش زدن. رفت به بقیهی بحث برسه. ولی پرتقالهرو یادش رفت... بحث اونقدر هیجانانگیز شده بود که دیگه نشد...
و من جز اون نصفه سیب دیگه موفق به ناخنک به هیچ خوراکی نشدم. و تا آخرش تو خماری ترشی اون پرتقال موندم !
ص- سر ِشام اوضاع یه کمی بهتر بود. سبیلباروتی هر گونه پذیرایی ازم کرد ولی از فکر اینکه ممکنه اشتباه کنم و ناخنا کنده شه یا چنگال رو بد بگیرم، خیلی کمتر از همیشه خوردم.
ق- شب وقتی اومدم خونه فکر کردم حالا که به خیر گذشته و کمکم دارم عادت میکنم و ناهار فرداش هم جایی دعوت داشتیم چطوره ناخنها رو نکنم و بذارم باشه.(حماقت محض)
چه جوری لباس عوض کردم و مسواک زدم، بماند... وقتی انگشتمو کردم تو قوطی کِرِم تموم کرمها رفت زیر ناخنم. با ناخنهای دیگه سعی کردم از زیر ناخن سبابهی دست راستم دربیارم میرفت زیر همون ناخنها. اونقدر آزمایش و خطا کردم تا فهمیدم باید با پشتِ ناخن کرم برداشت:)
چ- اومدم پای کامپیوتر مطلب بنویسم دیدم اصلا انگشتام به دکمههای کیبورد نمیرسه و باید با نوک ناخن تایپ کنم که خیلی دردناک بود و از خیرش گذشتم.
خواستم با خودکار چیزی بنویسم دیدم ناخن انگشت سبابه نمیذاره...
غ- حتی نشد انگشت تو دماغم کنم. راستش برای امتحان با ناخنام هی صورتمو و دست و پاهامو میخاروندم و گفتم ببینم ناخنبلندا چه احساسی دارن و شاید هم خواستم بهشون عادت کنم... میخواستم ببینم یه ناخن بلند وقتی بخواد یه دل سیر انگشت تو دماغش کنه چهکار باید کنه؟ دیدم عجب بدبختیبزرگیه. اصلا ناخن حس نداره که بفهمه چیز مهمی پیدا کرده یا نه!
ف- موقع خواب نمیدونستم انگشتامو به چه حالت نگهدارم. منی که موقع خواب هزار بار غلت میزنم و هزار ژست مختلف میگیرم دیدم خیلی کارارو دیگه نمیتونم. دمر میشدم دستمو میکردم زیر بالش، یهو آه از نهادم بلند میشد. ناخنا گیر میکرد. عین جراجها ناخنهامو بالا نگه داشتم ولی مگه خوابم میبرد. تقریبا تا صبح خوابم نبرد.
ع-صبح هم با هزار بدبختی کارارو کردم( ظرف شستن و جارو پارو که مطلقا نتونستم) و با مشکلات فراوان حاضر شدم ... موقع کفش پوشیدن یاد بدبختیهای عید دیدنی دیروزش افتادم... و یاد نخوردنها... میتونستم شکنجههای دیروز رو تحمل کنم؟
یهو تصمیممو گرفتم و پریدم و رفتم دستامو زیر آب داغ گرفتم و با هزار زور با کمک ناخنهای دیگه ناخنهای رو جدا کردم. سخت جدا شدن ولی بالاخره شدن!
نفس راحتی کشیدم...
ح- خود چسب عین لاک بیرنگی روی ناخنم مونده . هر کاری کردم با هیچ مادهای پاک نشد که نشد. روش لاک زدم. البته چسب روی ناخن کمی ناهمواری داره و لاکم منظرهی خوبی نداره ولی در عوض راحتم:) دیگه تو عیددیدنیها اقلا افسردگی غذایی نمیگیرم:)
۴- فردا (در واقع امروز) ساعت ۶ بعد از ظهر بازی فوتبال بين ايران و ژاپن در استاديوم آزادي تهرانه.
چون در تعطيلات عيدیم و خيلیها مسافرتن و اين بازی خيلی حياتی و حساسه بليت نمیخواد و مجانيه!
من هر پسر و مردی که میبينم میخواد بره تماشای اين بازی. نمیدونم ورود خانوما آزاده يا نه وگرنه منم میرفتم.
فرزاد کمی در مورد فوتبال فردا(یعنی امروز) نوشته.
۵- عجب هوا سرد شده!
حالا که درختا همه جوونه شدن و ياسای زرد همه در اومدن٬ ننه سرما اومده ببينه طبيعت در چه حاله:)
ننه سرما جون عمو نوروز مثل پارسال نزنی شکوفهها رو بزنی ها...
من شوفاژا رو بسته بودم و لباس گرمارو همه کنار گذاشته بودم. دوباره همه رو بيرون آوردم و پوشيدم بازم دارم میلرزم.
۶- بهداد عزیز نوشته سایت gazzagهم مثل orkut فیلتر شده.
من از جایی اکانت دارم که هیچکدوم از اینا فیلتر نیست.
برای اونایی که آدرس منو خواستن:
آدرس من در gazzag
چشمان پسرک کفاش چه میگوید؟
به نظر شما این پسرک با نگاهش چی داره میگه؟!
---------------
۱- سرخاب: چقدر خوش قيافهست! من اگه فيلمساز بودم، بهش يه نقش میدادم. شايد هم يه فيلمساز اينجا عکسشو ببينه و بره پيداش کنه:)
۲- مينا: نگاه پسرک وجدان آدمو به محاکمه میکشه...
۳- هنگامه: ميگه:آی آدمها که آنجانشسته شاد و خندانيد. يک نفر اينجا نمیسپارد جان٬ او دراينجا دارد ميکند جان .
۴- سعيده: ميگه تف به اين زمونه. تف به اين سرنوشت که اينجوری بافته شده. مگه من چيم از اونای ديگه کمتره ؟! چقدر نگاهش سنگينه :((
۵- مهدی: دلی پر...
۶- شهلا: پر از ناگفتنیهاست...
۷- محسن: ميگه عکستو بگير برو که خيلی کار دارم!
۸- سحر: تنفر از به تصویر کشیده شدن ، تنفر از اینکه چرا یکی باید از اون توی شرایطی که در بوجود آوردنش مقصر نیست عکس بگیره و اون عکس احتمالاً به کلی آدم نشون بده و همگی یه تفسیری بکنن نگاه داخل عکس و کلی حرف در مورد چراها و چراها و کاری نکردن برای عوض کردن شرایط بزنن و رد شن برن.
۹- دنتیست: درسته که هنوز سبیلهام پشت لبم سبز نشده اما مرد هستم، بیشتر از خیلیاتون!
۱۰- آقا مصطفا: ميگه مگه كار و رندگي نداري؟ باز سوزه گير آوردي؟ مهمتر از اون مگه خواب نداري نصف شبي اصول ديت مي پرسي:)
۱۱- تبرمرد: درد و رنج . بدبختی . بيچارگی . بی مسئوليتی کسايی که وظيفشون رسيدگی به حال امثال اونه . که به جای اینکه بازی کنه و درس بخونه مجبور باشه کار کنه و واکس بزنه .
۱۲- رکگو: میگه: در نظر سنجی انتخابات رياست جمهوری شرکت کنيد. به نفع شماست.ميگه: اين دوربينهای ديجيتال بد جوری همه رو سر کار گذاشتن. خانوم جون معلومه خيلی بيکاری که داری از ما عکس ميگيری.
۱۳- آذر فخر: ميگه: براتون متاسفم که نتونستيد طعم ازادی و زندگی واقعی رو بچشيد . من و امثال من جامعه ای خواهيم ساخت که پر از هوای زندگی و ازادی باشه . جامعه ای که فرزندانمان هرگز چنين با تاسف و فقط با نگاهشان که هزار حرف در ان مخفيست به دوربين خيره نشوند.
۱۴- پژمان: سلام. خبر از سرِّ درونِ ديگران دادن کارِ مشکلى است که بيشتر در حوزه کارِ روانکاوها و نويسندهها است. با اين وجود گمانِ خامى که من دارم اين است که اگر از زبانِ حافظِ مىتوانست بگويد مىگفت "نَقدها را بُود آيا که عيارى گيرند؟" و اگر به زبانى امروزىتر و مناسبِ سناش مىتوانست بگويد با وجودِ آن نگاهِ مغرورِ ولى پردرد و فاشگوىِ کودکى که نانآور شده مىگفت :" مىتونى من رو از اينجا ببرى؟"...
۱۵- محمدجواد طواف: به یاد نمایشنامه مدادپاک کن افتادم، ... یادتونه؟... پدری پسرش رو دعوا می کرد، و برای خودش فکر می کرد، حتماً خیلی ترسیده و پشیمونه، الان باید بهش اینطوری بگم، .. ولی اون بچه داشت فکر می کرد، این مدادپاک کن که روی میز بابا هست، چقدر خوبه که مالِ من بشه!...
۱۶- همشهری کاوه: داره به عکاس می گه : زودتر گمشو، می خوام کفشمو واکس بزنم!
۱۷- داریوشآقا: اين عكس ميگه... مدرسه چيه؟ درس چي؟...زنگ تفريح چيه؟ وطن چيه؟ تو چرا توي خيابان واكس نميزني؟؟...
۱۸- مهرداد: من تو خيابون زياد از مردم عكس گرفتم و باهاشون صحبت كردم، عكس العمل هاشون خيلي جالبه، اما خيلي خيلي كم پيش ميآيد برخورد خوب نداشته باشن. من هميشه ايراني بودن و شاد بودن را تو برخورداشون مي بينم. ساده ، صميمي و پر از حرف براي گفتن.
۱۹- سهیل: ميگه عجب آدمهای فضولی پيدا ميشند ...
۲۰- ندا: می گه چرا صندل پوشيدی که نشه واکسش زد آخه؟
۲۱- مهدی: ميگه: حيف که خيلی کوچيکم وگرنه بهت شماره تلفن می دادم...
۲۲- علی چلچله: ميگه سلام خانوم چه پاهای قشنگی داريد ...
۲۳- شبنم: ميگه شانسی که به من بايد داده ميشد، کجاست؟...
۲۴- عادل: به نظرم خيلی معموليه . بزار باز ببينم . آره ! معموليه
۲۵- لولو: ابروهاش که خیلی خوشگله. بقیهشو هم از خودش بپرسی بهتره.
۲۶- بهنام: به این میگن تولید متن در آغاز هزاره برای فرار از تنهایی. یک عکس، یک نگاه، کلی نگاه دیگه و تولید این هوا متن! چه بازی کم خرجی: ثبت نگاه یکی که میتونه کلی تفسیر داشته باشه. مواد خام اینروزا فراوونه!
۲۷- ولگرد نو:( داستانی در مورد این عکس نوشته که چون طولانیه لینکشو میذارم)
۲۸- فرهاد: اينی که تو عکسه داره ميگه ( سبيل باروتی می کُشمت! زيتونی می خوردمت!) :)
۲۹- مریم: میگه تو هم دلت خوشه ها!!!!!!!!!!
۳۰- ft: مهمولا بچه ها نگاهشون معصومه. ولي يه جور غم سنگين توي نگاه اين بچه است كه قلب آدم بي اختيار ميگيره. تف به اين اختلاف طبقاتي. از خيلي از بچه اعيونا خوشگلتره.
۳۱- مریم: می گه ...وا اين دختره با اين نگاهش چی داره می گه؟
۳۲- آرمین گیلهمرد: سلام ... برو از خودت عکس بگیر ...
۳۳- گلیجون: به نظر من داره پوزخند می زنه! به زندگی های بيهوده.به دويدن های بيهوده. به ماها که تا وقتی بچه ايم دوست داريم بزرگ شيم.وقتی بزرگ می شيم دوست داريم بچه بوديم!
۳۴- ولگرد نو: ین داستان هنوز تموم نشده. تعجب نکن اگر داره که واکس میزنه . نه اون *واکسی *نیست اون عکس رو با کفش گرفته که وانمود دد کنه کار داره.....
۳۵- فکر بکر: پسره ميگه: ای زيتون مارمولک حتما ميخوای عکسمو تو وبلاگت بذاری بعدش با ذهن خوانندهات بازی کنی ! این میتونه یه تست خوب روانشناسی در مورد شخصیت خواننده های وبلاگت باشه.
۳۶- بهاره: ميگه تو هم دلت خوشه ها . شيکمت سيره ها با يه دوربين را افتادی از ماها عکس ميگيری که چی بشه.
۳۷- عباس پارتیزان: ببين زيتون اين پسره ميدونی داره چی ميگه؟ داره ميگه به من ميگن مرد !!! و رو همين حساب داره خیلی پيروزمندانه و مشتی با نگاهش به تو میگه برو پی کارت ؛ بزار به زندگیمون برسیم !!! گرفتی چی شد؟
۳۸- یکبلاگر: توقف بیجا مانع کسب است...
۳۹- منوچهر ژندیفر:
اين نگاه دردناک ميگويد:
که حقوق کودک جهانشمول است٫ که آی انسانها:تا کی ميخواهيد تنها نظاره گر اين فجايع باشيد؟ من جايم در مدرسه است٫انسانيت بايد خجالت بکشد که من در اين سن مجبور به کار هستم.
انسانها بجنبيد٫اين حکومت نحس را بزير بکشيد و من را به مکان واقعيم که مدرسه است برگردانيد.
بشريت بايد با اين عکسها شرم کند.
۴۰- مینا: زيتون جان برعکس بقيه بچه ها موقع عکس گرفتن لبخند نزده چون بچه نيست چون بچگی نکرده و بچگی نداشته که مثل بقيه بچه های همسن خودش رفتار کنه.
۴۱- برزو: چهرهای ایرانی داره، موهای سیاه و ابروان مشکی و پرپشت؛ در عجبه که پس از گذشت صدها سال چیرگی فکر برتر!!، هیچ چیز فرقی نکرده و روز به روز بدتر هم میشود او که تا دیروز از مدرسه و تغذیه رایگان برخوردار بود حالا باید گوشهای بنشیند و کفش بودار واکس بزند... نه تنها خودش بلکه فرزندانش و یا...
۴۲- س.م.ت: به نظر من ميگه : برو بابا تو هم ما رو مچل کردی
۴۳- تورج: عکس من به چه درد تو می خوره٬ جز اينکه يکبار بهش نگاه کنی و به خاطر معصوميتهای ما بغضت بگيره يا دلت بسوزه به حالمون..
عکس من رو می خوای چی کار.. قيافم چی داره بهت می گه؟ مردانگی من رو ببين. نمی خوام دل بسوزوني برام.. نمخوام ترحم کنی.. من زير سايه نگاه شما کمرم ميشکنه.. رهام کن و آرامشم رو به هم نزن.. می خوای کفشت رو واکس بزنم؟!!
۴۴- روزبه: داره می گه : چرا اینقدر سوژه های تکراری برای عکاسی انتخاب می کنی؟ یه کم مخت رو کار بنداز عکس های تازه بگیر بزار ما هم به کار و کاسبی مون برسیم ..
۴۵- پرویز (شار):
داره به آرزو هاش فکر ميکنه. ميگه خدايا ميشه روزی من هم فقط به فکر کار و سيرکردن شکمم نباشم؟ ميتونم با يه همچين دختری که از من عکس می گيره يه فالوده بخورم؟
۴۶- فرهنگ: ميگه که این فاجعه که من در اين سن به جای چشیدن طعم خوش زندگی، تحصیل و سایر امکاناتی که حقمه، دارم کفش های تو رو واکس میزنم؛ کمتر از فاجعهای نيست که برای نوشتن چند خط ساده اتهام ارتداد صادر ميشه. من رو لوگو کنيد...
۴۷- ریحانه:اون میگه:خوب سرکارتون گذاشتم هااااا
۴۸- نشاط خانم: ميگه شماها دارين به چی فکر ميکنين وکجاهعا ميرين ولی من دارم چی کار ميکنم ميگه من بايد تو فکر خرج خونوادم باشمو شماها نشستين وفکر اينين که من با چشمام چی ميگم اگه جراتشو دارين بياين ببينين دلم چی ميگه.
۴۹- فرزاد: ميگويد:آبجی٬ اولا آب کم جو تشنگی آور بدست... دوما خودت سوژه ای... سوما چشتو درويش کن ناقلا... چهارما حاليته... پنجما ريز ميبينمت... ششما وقتی کسی اينجوری نگات ميکنه راهتو بکش برو پيش مامانت فینگلی.
۵۰- شهریار: من با شرم از خودم در نگاهش این دو آخرین بیتِ کتاب افسانه ها از شهید ملی علی اکبر سیرجانی را میخوانم . بیت دوم ازسعدی است:
ملتی بیچاره، جمعی کامران
بالله این آئین نماند برقرار
ای که دستت میرسد کاری بکن
پیش از آن کز تو نیاید هیچ کار
۵۱- dao : می گه سلام٫سلام.منو می شنوی؟(اما خودش می دونه که ما هيچوقت نمی شنويمش.يا می شنويم و صداشو فراموش می کنيم)
۵۲- فرزاد: شايدم ميگه آدم نديدی عزيز برادر!
۵۳- مهدی امینیان: دل خوش سيری چند!!!!!!!!!
۵۴- علی(مسافر): داره فکر میکنه که آیا تو عکس خوب میوفته یا نه، لبخند نزده چون فکر میکنه اینجوری خوشتیپتره :) داره فکر میکنه که اگر "دخترخاله" عکسشو ببینه چی میگه...مثل بقیه ماها دیگه ;)
۵۵- امیر امیری: میگه :وقتی عکس گرفتی کفشا تو بده واکس بزنم/ آخه خودت گفتی/
یکشنبه، اسفند ۳۰، ۱۳۸۳
بازم عید و بهار و تبریک و اینجور صحبتا

۱- به قول مهشید عزیزم٬ آری گوگل به اتفاق میتوان گرفت:)
۲- ایمیل آذر فخر عزیزم.
کسی که همیشه چون چراغی وبلاگ منو روشن کرده:)...
تعریف کردن زیاد بلد نیستم. خودتون بخونید:
((نازنينم
سالي مملو از سلامتي رفاه .دلخوشي آزادي و اميد و موفقيت برايت آرزو ميكنم .
براي خوانندگان وبلاگت هم سلامتي و صداقت و آرامش و نيت خير و راستي و درستي آرزو ميكنم .
و براي همه مان ايراني آزاد و رها شده از چنگ ستمگران ماليخوليايي .
اميدم آنست كه هرگز دهانها را نبويند كه مبادا گفته باشند دوستت دارم . و حديث سياه كنوني زماني مانند قصه ديو باشد كه براي بچه هاي مان ميگفتيم تا بدانند بدي عاقبت خوبي ندارد .
به مامان بگو باز هم از بابا بپرسد:
جيگرشو داري؟
و از طرف من اين دل و جيگر را به هر دو تبريك بگو . آذر))
۳- اینقدر این چند روزه ایمیلها و کارتهای قشنگ و شاد و امیدوارکننده به دستم رسیده که هر وقت میام پای کامپیوتر کلی انرژی و روحیه میگیرم. کامنتهامم همینطورن!
بازم از همهتون تشکر میکنم. خیلی احساس خوبی دارم. مرسی!!!!
کارتی که یلدای مهربونم برام فرستاده تقدیم میکنم به همگی شما!
۴- آقا تکلیف اونایی که بعد از سال تحویل تا ۱۲ شب امشب میخوان بمیرن یا دنیا بیان چیه؟ روز مرگ یا تولدشون هشتاد و چهار میشه یا هشتادوسه؟ هشتاد و سه که تموم شد. روز اول فروردین هم هنوز نیومده. عجب گیری کردیم ها. بهتره تا فردا زندهبمونیم:)
بهار آمد، بهار آمد، خوش آمد
بهار آمد، بهار آمد، خوش آمد!
رسیدن عید نوروز، سال نو و بهار رو به همه تبریک میگم!
امیدوارم امسال سال خوبی برای همه باشه.
سال پیروزی بر جهل و اختناق . و سال آزادی و صلح و سلامتی برای همه!
میدونم بعضیا غصهدارن و عزیزانشون در کنارشون نیستن.
جای همهی غایبین سر سفرههای هفتسین خالی!
از همهی اونایی که لطف کردن و با ایمیل ویا ای-کارت و یا با کامنت تبریک گفتن، واقعا ممنون.
امیدوارم تعطیلات به همه خوش بگذره.
بردن دوربین فراموش نشه!
اینخروس هم یه چیزی شنیدهها... شنیده سال سال خروسه و خواسته یه ژستی بگیره. غافل از اینکه دیگه ازاینخبرا نیست! یواش یواش جنسهای نر و ماده دارن به یه وحدتی میرسن. یه چیزی عین یونیسکس آدما... مثلا همین خروس دیگه مثل قدیما جلال و جبروت نداره. تاجش ریخته و غبغبش هم جوری شده دیگه نمیتونه باد توش بندازه. بیچاره از بس ژستش فوله، خانم مرغه از خجالت سرشو انداخته پایین.
پارسال عيد چه عکسهای خوبی تو وبلاگم گذاشته بودم:)
و اين گل پامچال با شعر و لينک آهنگش!
فصل گل و صنوبره، عیدی ما یادت نره!
----------------------
یه ایمیل از این آقا کوچولو بهدستم رسیده:
"خالهجونژیتون شلام. تلوخدا یه چیژی به این بابای من بگو. مخم پکید اژ بش به جای لالاپیشپیش گفت فاشله نیمفاشله. فاشله نیمفاشله.
آخه من هنوژ نمیتونم بین شیل خولدن و جیش و پیپیم حتی یه کم فاشله بذالم، چه بلشه به نیمفاشله.
هر چی مامانم میگه: رژا جان بژار پالشا کوشولو حالشو بِبَله، مگه گوش میده؟"
"اژ طلف دیگه، این خوشتیپی هم بدجول واشه ما شده دلدشر. هر چی دختل تو فامیله جمع میشن و میان بوشم میکنن و شولَتَمو تُفتفی میکنن. بابا مگه تو عُملِتون خوشتیپ ندیدین؟"
-------------
آرش سیگارچی عزیز از آزادی نسیهش نوشته و ملاقاتش با شمسالواعظین در روز آزادیاش...
آرش جان خوشحالیم که عید پیش خانوادهت هستی و امیدواریم دیگه نه تو و نه هیچکس دیگه به خاطر عقیدهش به زندان نره...
رسیدن عید نوروز، سال نو و بهار رو به همه تبریک میگم!
امیدوارم امسال سال خوبی برای همه باشه.
سال پیروزی بر جهل و اختناق . و سال آزادی و صلح و سلامتی برای همه!
میدونم بعضیا غصهدارن و عزیزانشون در کنارشون نیستن.
جای همهی غایبین سر سفرههای هفتسین خالی!
از همهی اونایی که لطف کردن و با ایمیل ویا ای-کارت و یا با کامنت تبریک گفتن، واقعا ممنون.
امیدوارم تعطیلات به همه خوش بگذره.
بردن دوربین فراموش نشه!
اینخروس هم یه چیزی شنیدهها... شنیده سال سال خروسه و خواسته یه ژستی بگیره. غافل از اینکه دیگه ازاینخبرا نیست! یواش یواش جنسهای نر و ماده دارن به یه وحدتی میرسن. یه چیزی عین یونیسکس آدما... مثلا همین خروس دیگه مثل قدیما جلال و جبروت نداره. تاجش ریخته و غبغبش هم جوری شده دیگه نمیتونه باد توش بندازه. بیچاره از بس ژستش فوله، خانم مرغه از خجالت سرشو انداخته پایین.
پارسال عيد چه عکسهای خوبی تو وبلاگم گذاشته بودم:)
و اين گل پامچال با شعر و لينک آهنگش!
فصل گل و صنوبره، عیدی ما یادت نره!
----------------------
یه ایمیل از این آقا کوچولو بهدستم رسیده:
"خالهجونژیتون شلام. تلوخدا یه چیژی به این بابای من بگو. مخم پکید اژ بش به جای لالاپیشپیش گفت فاشله نیمفاشله. فاشله نیمفاشله.
آخه من هنوژ نمیتونم بین شیل خولدن و جیش و پیپیم حتی یه کم فاشله بذالم، چه بلشه به نیمفاشله.
هر چی مامانم میگه: رژا جان بژار پالشا کوشولو حالشو بِبَله، مگه گوش میده؟"
"اژ طلف دیگه، این خوشتیپی هم بدجول واشه ما شده دلدشر. هر چی دختل تو فامیله جمع میشن و میان بوشم میکنن و شولَتَمو تُفتفی میکنن. بابا مگه تو عُملِتون خوشتیپ ندیدین؟"
-------------
آرش سیگارچی عزیز از آزادی نسیهش نوشته و ملاقاتش با شمسالواعظین در روز آزادیاش...
آرش جان خوشحالیم که عید پیش خانوادهت هستی و امیدواریم دیگه نه تو و نه هیچکس دیگه به خاطر عقیدهش به زندان نره...
اشتراک در:
پستها (Atom)
