شنبه، فروردین ۲۶، ۱۳۹۱
ماجرای آن سکه ५० تومنی
حق با شماست، سکه 50 تومنی این روزها تقریبا هیچ ارزش مادی نداره و باهاش نمیشه چیزی خرید. الان یه بستنی معمولی چوبی دست کم 300 تومنه.
اما این سکه 50 تومنی فرق داره از نظر عاطفی انسانی خیلی از معادلههای ذهنی منو در هم ریخت.
اون روز آخرین نفری بودم که سوار تاکسی شدم و بالطبع نشستم عقب، بغل پنجره. دو نفر آقا نشسته بودن سمت چپم و یه خانم جلو.
.کرایه تا مقصد 400 تومن بود و من پول خرد کمی همراهم بود.
هر روزه شاهد اینم که چه درگیریها بین مسافر و راننده سر جریان پول خرد در میگیره و بارها دیدم که تاکسی جای خالی داره اما تا مسافر هنوز سوار نشده میگه پولم 5000 تومنیه... راننده گازشو میگیره میره. خیلیاشون از کمیته امداد هر 5000 تومن پول خرد رو میخرن 5500(یه کاسبی حروم دیگه برای کمیته امداد و یه ضرر دیگه برای رانندههای زحمتکش). برای همین تا تاکسی راه افتاد به راننده یه اسکناس 2000 تومنی دادم. گفتم الان عصره و لابد کلی پول خرد جمع کرده. راننده گفت خانم پول خورد نداری؟ گفتم چرا اما بعید میدونم 400 بشه و شمردم و تموم قسمتای کیف پولمو گشتم اسکناس و سکه روی هم 350 داشتم. راننده 2000 تومنی رو پس داد و گفت همون بسه!
پیش خودم گفتم تا به مقصد برسم کیف بزرگمو میگردم، من که ماشالا کیفم عین کمد آقای ووپی همه چی توشه شاید سکهای چیزی از کیف پولم افتاده باشه، بذارم روش بنده خدا ضرر نکنه.
همینطور که دستم تو کیف میچرخید و آت و آشغال میریختم بیرون، یه سکه 50 تومنی براق (ازن دورنگ بزرگا) اومد دستم. خوشحال شدم و به راننده گفتم کرایهت جور شد.
همهمون مقصدمون آخر ایستگاه بود و راننده داشت با آهنگ هایده حال میکرد و خیابون یه خورده شلوغ بود. گفتم مزاحمش نشم، آخر سر 400 تومنو میدم و پول خوردارو تو دستم گرفتم. آقای بغل دستی من میانهسال و لاغر اندام، از همون اولی که ماشین راه افتاد با موبایل داشت خرید و فروش زمین میکرد. اسم و آدرس بنگاهش رو هم تو حرفاش بارها گفت. به فروشنده زنگ میزد میگفت قیمت زمین پایین اومده و خودمونیم زمین تو هم جای خوبی قرار نگرفته حالا ساعت 7 عصر بیا بنگاه ببینیم یه جوری مخشو تیلیت میکنیم! از اونور هم به مشتری زنگ میزد که این زمینی که دیدی طلاست و یارو حالیش نیست ساعت 7 بیا تا هنوز نفهمیده زمین کشیده بالا برات بخرم. اما بگم کمیسیونم بالاتر از معموله ها... دوباره زنگ میزد به یکی دیگه و همینطور قرار مدار میذاشت. پیش خودم میگفتم از ما خجالت نمیکشه اینطور دروغ و دونگ تحویل مردم میده! از اونچایی که مرد خیلی توانا و زرنگی بود وقتی من 50 تومنو پیدا کردم با چشم حرکاتمو دنبال میکرد.
وقتی به مقصد رسیدیم، مشتمو باز کردم که پولو بدم، یهو پنجاه تومنیه از تو دستم قل خورد افتاد روی مانتوم. در عین حال با دست راستم درو باز میکردم که پیاده شم که بازم قل خورد افتاد جلوی پای خانم جلویی که تازه پیاده شده بود. اون یکی پامم گذاشتم بیرون و خانومه با انگشت به من اشاره کرد و گفت خانم پولت اینجاست من هم سریع رفتم که دولابشم و پولو بردارم یهو آقای بنگاهدار پشتم پیاده شد و دوید و منو هل داد و سکه 50 تومنی رو قاپید و گفت مال منه، مال منه!!! و به معنی واقعی در رفت... من بیاختیار با خنده داد زدم بابا پول کرایهمه... اصلا برنگشت بگه با من بودید!
من و خانم جلویی مات و متحر ایستاده بودیم و خانومه گفت عجب نخوردهایه این بدبخت. اما راننده هیچ ناراحت نشد، گفت ما عادت کردیم به اینجور مسافرا، هر چی پولدارتر بدبختترن! یه بار فلاسک چاییم اون پشت مونده بود یه خانم خیلی راحت گذاشت تو ساکش برد.
گفت اینم قسمت ما نبود، خدا بده برکت! شکرت!!
داشتم این مطلب رو در مورد رفتار ژاپنیها بعد از سونامی میخوندم که با اون سکه 50تومنی مقایسه میکردم.
یکشنبه، اسفند ۱۴، ۱۳۹۰
رأی زوری...
با چند نفر از زنان خود سرپرست در ارتباطم. خودسرپرست به زنانی گفته میشه که یا شوهر ندارن و یا شوهرشون از کارافتاده و یا معتاده و نمیتونه خرجشونو بده. ما به اینها یاد میدیم که حتما لازم نیست یه مرد بیاد خرجتونو بده و کمکشون میکنیم کاری یاد بگیرن و شغلی پیدا کنن.
بعضیاشون با اینکه از نظر مالی وضعشون خوب شده اما بنابر شعار"مو ازخرس غنیمته" رفتن کمیته امداد اسم نوشتن که علاوه بر ماهیانهی کمی که میگیرن از وامهای بلاعوض و یا کم سود هم استفاده کنن.
من در انتخابات قبلی هیچوقت دخالت مستقیم نمیکردم ولی سر این انتخابات بحث راه انداختم و همه رو به این نتیجه رسوندم(!) که رأی دادن تو این رژیم هیچ فایدهای نداره.
امروز یکیشون زنگ زده که ای زیتون خانوم، قربونتون برم، بهخدا مجبورمون کردن. الهی همون کشتیهایی که میگن بزنه به کمرشون، الهی بمب بخوره دودمان اینا رو از جا بکنه! به حق پنج تن ایشالله...
- چی شده مگه؟ موضوع چیه؟ کشتی کدومه؟
- والله زیتون خانوم ، قرار بود جمعه همه بمونیم خونه. ظهر حاج آقا... (از کمیته امداد) زنگ زد و گفت: مهین خانوم رفتی رأی بدی؟
گفتم نه! چه رأیی بدم؟
گفت: ببین کشتیهای آمریکایی و اسرائیلی دورِ ایران(!) لنگر انداختن و همه موشک و بمبهاشون رو به طرف ما نشونه گرفتن اگه رأی ندید شلیک میکنن!
گفتم حاجآقا اونا تو کشتی چهطوری میفهمن ما رأی دادیم یا نه.
گفت از طریق اخبار...
گفتم خوب اونا باید خوشحال شن ما رأی ندیم چرا شلیک میکنن.
یهو حاج آقا عصبانی شد گفت سر ماه که میای حقوقتو بگیری مُهر نخورده بود تو شناسنامهت ربطش رو میفهمی... اینو به بقیه رفقات هم بگو!
وای زیتون خانوم این چهجوری فهمیده ما دور هم جمع میشیم؟
منم راستش ترسیدم به اقدس خانوم و مریم خانوم و زری خانوم و شهناز خانوم و... زنگ زدم اینا رو گفتم همه گفتن بریم رأی بدیم این آب باریکه رو از دست میدیم ها... تازه واممون هم هیچکدوم تصویب نشده... به خدا نمیخواستم رأی بدم مجبور شدم، ایشالله کشتیها حمله کنن به اینا همین امسال برن به حق پنج تن! ...
واقعا نمیدونستم چی بهش بگم...
اینا تنها کسایی بودن توی آشناها که رأی داده بودن
در راستای این،
مسابقهی دلیلتراشی:
آقای خاتمی برای کسایی که بهترین دلیل برای رأی دادن رو یادآوری کنن جایزه گذاشته. ده نفر اول نفری یک میلیون تومن. بعد سه نفر از میون این ده نفر انتخاب میشن، نفری سه میلیون و دلیلی که طبق نظر کارشناسان بهترین دلیل انتخاب بشه ده میلیون.
بشتابید!
1- گفتن اگه رأی بدی یارانهت قطع میشه؟
2- گفتن اگه رای ندی موسوی و کروبی آزاد نمیشه؟
3- گفتن اگه رأی ندی نمیگذاریم ارز برای بچههات بفرستی؟
4- ...
https://balatarin.com/permlink/2012/3/4/2951580
https://balatarin.com/permlink/2012/3/4/2951599
شنبه، اسفند ۱۳، ۱۳۹۰
پیروزی ساندیس بر شرف و انسانیت مبارک...
دارم اخبار ساعت 2 تلویزیون ایران رو نگاه میکنم و از شنیدن مصاحبه با مردم حرص میخورم...
واقعا جلوی دوربین اومدن و نون به نرخ روز درآوردن اینقدر ارزش داره؟ ارزش داره شرف و انسانیتتو زیر پا بذاری و حقایق رو ندیده بگیری؟
اینارو الان تو صفحه فیسبوکم نوشتم، احساس بامزگی کردم گفتم اینجا هم بذارمشون:
"شاه رو بیرون کردیم، خمینی رو آوردیم. بیایید اینا رو بیرون کنیم رضا پهلوی رو بیاریم، بعد رضا رو بیرون کنیم نوه خمینی سید حسن رو بیاریم، بعد اونو بیرون کنیم نوهی رضا پهلوی رو بیاریم... همینطوری خودمونو سرگرم کنیم... زندگیه، میگذره..."
"یکی از بامزهترین صحنههای رأی گیری که تلویزیون نشون داد.
مکان: صف رأیگیری جلوی مسجد یکی از شهرستانها.
هر کس توی صف شناسنامه و کارتملیشو جلوی دوربین نشون میداد. مردی درشتهیکل با افتخار و خوشحالی در حالی که ابروهای پهنش رو با ذوق بالا پایین میبرد سهتا شناسنامه و سهتا کارت ملی رو نشون داد.
باتوجه به اینکه افراد جلویی و عقبی و کلا همه افراد در صف شناسنامه خودشون دستشون بود موضوع چی بود؟:) "
"تلویزیون داره مسجد گوهردشتو نشون میده. گزارشگر: شما شغلتون چیه و چرا رأی میدید؟ - مربی ورزشم و رأی میدم که نمایندهها به ورزش بیشتر رسیدگی کنن. گزارشگر: پس شاگردهاتون کو؟ مربی ورزش:ممممم... والله نمیدونم الان زنگ میزنم بیان. چند دقیقه بعد گزارشگر دوباره میره سراغ همون مربی ورزش و میپرسه زنگ زدی شاگردات بیان؟ چرا هنوز نرسیدن؟:))) مربی هاج و واج نگاه میکنه یعنی عجب کنهای هستی!"
"حالا فردا دوباره خاتمی یه حرف علیه این رژیم بزنه تموم اینایی که امروز دارن بهش فحش میدن دوباره قربون صدقهش میرن. ببین کِی گفتم!
ما اینجور مردمی هستیم..."
" اگه خاتمی بیاد بگه شرطش برای رأی دادن، آزادی میرحسین موسوی و زهرا رهنورد و کروبی بوده میبخشیدش؟"
جمعه، اسفند ۱۲، ۱۳۹۰
راستی استاد شما در انتخابات رأی میدید؟
که یهو سردرد دلش باز شد و برخلاف همیشه جوابی مفصل داد. اینجا میگذارم شاید برای شما هم جالب باشه..
نخست فراموش نکنیم وقتی در این 30 و اندی سال و به معنی دقیق کلمه هرگز در ایران اجازه و مجال برپایی هیچ انتخابات آزاد و رفراندم واقعی را این طالبانهای به اصطلاح "ایرانی" به مردم ندادهاند، پس بهراستی سخن گفتن از مقولههای چون: کیان کاندید شده اند، کیان اصطلاح طلب و کیان کمتر طالبانیاند...چه تعداد شرکت خواهند کرد، و ایکاش شرکت بکنند و یا نکنند و اگر شرکت کردند به این و آن شرط باشد، دقیقا یعنی با بازی گرفتن نه تنها ملت بلکه بیشتر به بازی گرفتن هر شخصی است که دستکم خود را باسواد و بویژه خردمند بداند. به عبارت دیگر و برای انتقال بهتر پیام ام، یاد یکی از شاعران بنام فلسطینی می افتم که با این مضمون میگفت: دشمن نخست شما را له و لوردیده کرده، سپس دست و پایت را با چند لایه از زنجیر محکم بسته و قفل کرده است، بعد شما را داخل آب دریا می اندازد و بهت میگوید اگر تو آدم هستی و ارزش داری و راست میگویی که می توانی بر سرنوشت خودت مدیریت داشته باشی، یالا نشان بده که می توانی با شنا کردن خودت را از غرق شدن و همانا مرگ نجات بدهی. بعد وقتی نمی توانی او یعنی دشمن بیرحمانه به ریشات می خندد." حال این شده داستان ما ملت. اگر حتی به قصد نوشتن یک شعار ضدحکومتی حتی به پای صندوق های رای برویم، این پتیاره ها اینقدر پررو هستند تا با خنده و در بوق کرنا حضور ما را، ولو در اصل و واقعا حضوری اعتراض آمیز و تخریبی برای نشان دادن نارضایی خود به این معرکه گیریها، تایید نظام و ولایت جهل شان بدانند و داد بزنند. واقعا من برای اولین بار وقتی واژه فرافکنی را شنیدم برایم جا نیفتاد اما وقتی به این معرکه گیریها دقیق شدم، دیدم پس این بود معنی واقعی عوامفریبی و فرافکنی. شما همین چند روز پیش خود هم دیدی یا خواندی که علی لاریجانی فاشیست، چگونه گستاخانه جنوساید مشهور به کوی دانشگاه تهران را با دروغ های شاخدارش لوث کرد و میگفت صحنه سازی های تصنعی بوده است زیرا گویا به قول خودش با محافظیناش به بیرون رفته و در تهران چرخی زده و اوضاع و احوال را دیده که آنگونه نبوده است که دشمنان گفته اند. واقعا به این میگویند اوج بیشرفی و دروغهای مشهور به دروغهای گوبلزی که همان مثل از رو نرفتن سنگ پای قزوین خودمان باشد. پس این معرکه گیریها واقعا چیزی جز انتصابات آنهم بدترین نوعاش نیست.
در مملکتی که آخوند دولتیاش بنام دانشمند (بخوان در بین الاغها دانشمند است و نه در بین این ملت نجیب و اما واقعا تاریخا از بخت برگشته) از تلویزیون رسمیاش به جمعیت بسیار قابل چشمگیری از هموطنان اهل تسنناش می گوید: اینها حرامزاده هستند زیرا آن دعای مشهور فاطمیه (البته من این چرندیات مذهبی را واقعا به کل نمیدانم اما او چنین استنادی کرد و کلیپ اش در یوتوب موجود است) را قبول ندارند و نمی خوانند. بعد آن الاغ گوش درازترشان دم از نمایندگی حکومت الله بر روی زمین و بویژه اخوت و برادری در بین مسلمین عالم میزند اما یادش رفته که هنوز هم اهل تسسنن اجازه ندارند تا در تهران برای خود مسجدی بسازند هر چند ایکاش هم درب مسجد شیعه و هم اهل این و آن فرقه را گل بگیرند زیرا هیچ سازگاری ذهنی و فرهنگی نه تنها با ما مردم آریایی نژاد ندارد بلکه هر روز هم ما را از پیشرفت به جلو باز میدارد زیرا جز تکرار چند آیه غضب بر این و آن هیچ هنر دیگری از این بلندگوهای مساجد و در این 1400 سال به گوش اهل دل و راز و حتی مریدان خودشان هم نرسیده و شنیده نشده است. اما وقتی پر رو هستند و دم از ام القرای اسلام بودن میزنند، به همین سادگی میشود دست دروغگوی شان را باز و رو کرد و حداقل به خودشان و با این منطق ساده گفت اگر شما دم از اخوت جهانی در بین مسلمین جهان اسلام (این اصطلاح جهان اسلام هم یک جعل بی مزه بیش نیست زیرا 100% مسلمین عالم اگر دانش و تکنولوژی و در یک کلام خدمات پیشرفته کافرها نبود، معلوم نبود تا چند سال دیگر می توانستند با گوشت و پوست و استخوان و شیر شتر زبان بسته به زندگی انگلی و مصرفی خود ادامه بدهند) می زنید، چرا حداقل به دراویش واقعا بی آزار (آنهم ناسلامتی و نکبتی این است که این دراویش هم مثل خودشان کورکورانه علی پرست هستند) که خود را مثل شیعه میدانند رحم نمی کنید؟ خلاصه این همه حاشیه رفتن بخاطر این بود تا باز هم تاکید بکنیم که انتخابات نیست و برعکس این یک نوع معرکهگیری نوع آخوندی و نوع خاورمیانه ای است. پس بهتر است نه آرزو بکنیم فردا کسی رای ندهد و نه بدهد و نه اگر مجبور بود رای بدهد پس چیز دیگری در صندوق بریزد ووو
باور بکن اگر یک نفر هم یعنی حتی خود آقای خودمنتصب فاشیست هم نرود رای بدهد (یا فرق نمی کند صندوق زبان بسته راه نرود تا به حضور آقای برسد تا با فرود آمدن برگه رای متبرک آقا فیض ببرد و شاید از چوب و پلاستیک بودن به جامه والاتر دیگری مثل الماس حلول بکند) در روز اعلام نتایج می گویند بیش از 70% مردم رای دادند. کاری هم ندارد زیرا با حقه های فیلم سازی و با این همه امکانات، به قول بچه های این زمانه و اهل آی تی: کپی و کلیپ و پیست
واقعا در سرزمین مادری من و شما اخلاق را چه شده است که از طرفی همه کشته و مرده و یا اصطلاحا مدرک گرا هستند و از طرف دیگر اینقدر بیشعور و الاغ تشریف دارند که کمتر از مدرک دکترای دانشگاهای معتبر هاروارد و آکسفورد قانع نمیشوند و خود را معرفی نمیکنند بی انکه هرگز اندیشیده باشند اگر مثلا لقمه به این بزرگی را بر نمیداشتند و دروغ به این بیمزگی را نمی گفتند شاید کشف دروغ شان به این آسانی ها میسر نمیشد. به دیگر سخن، 99% مقامات رسمی جهموری اسلامی یا مدرک قلابی دارند و یا اگر هم مدرک قلابی نباشد، اما چون مثل بچه آدم مراحل تحصیلی را طی نکرده اند، سوادشان هم کیلویی است. حالا 30 و اندی سال است که ما اخبار هاتمان شده شنیدن این دروغ های بیمزه که روز به روز کشف میشوند و اما کسی هم پاسخگو نیست. یا آن بی همه چیز یعنی رفسنجانی که پدر معنوی و واقعا از هر نظر طراح، بانی و مشوق و پشتیبان این اوباش دیروز که ابتدا در لباس کمیته و بعد سپاه و بسیجی ووو هر آن چه نام اش بی احترامی به حقوق مردم و شخصیت مردم بود کردند، اما به مرور زمان شدن دکتر رضایی و دکتر مطهری و دکتر لاریجانی ووو، وقتی خاطره نوشته انگار با خاطرات عمه اش قاطی کرده است زیرا در زمان او این گرگان اجازه یافتند تا برای نمونه بدون کنکور همین دکتر و مهندس ها بشوند و از این گذشته در زمان او آن همه آزادیخواه در یک کلام سر به نیست شدند، اما در خاطرات ایشان حتی یک اشاره ساده و غیر مستقیم هم به سرنوشت فرزندان این آب و خاک که سر سبز را فدای زبان سرخ کردند، نکرده است. با این مقدمه می خواهم بگویم نکبتی اینجا است که عده ای حتی مخالفین این آخوندها به خاطرات رفسنجانی اشاره میکنند و می گویند این و آن گفت و نوشت بی آنکه بپرسند و از ایشان بخواهند پس آن همه جشن های عروسی نوبختگان کردستان را چه کسانی به آر پی جی بستند؟ چه کسانی دستور تجاوز به شیردختران مبارز دادند و گفتند...با دختر مسلمان و یا کافر باکره می بایست قبل از اعدام آن کرد زیرا پاداش اش کلید بهشت است. باور بکن برایم ابدا آسان نیست این گونه نوشتن ولی ننوشتن هم خودسانسوری است و بویژه با دوست اگر نگویی با کی بگویی
جالب است شده ایم آش داغ تر از کاسه. باور کن هنوز هم یک آخوند پیدا نمیشود به روانی یک حتی امی عرب، به لسان تازی او سخن بگوید و هنوز هم قبول نمیکند اگر این عقیده ای که آنها در این همه سال بر آن پافشاری کرده اند و بخاطر این بیماری روحی، حتی دیدیم که امثال ملاحسنی و جلادی بنام گیلانی هر کدام دو تن از رشیدترین فرزندان خود اما مخالف نظام را تیرباران کردند، اگر ریشه معنوی و تاریخی میداشت، پس چرا از حدودا یک میلیارد و اندی مسلمان جهان، تنها و حداکثر 3 تا 5 درصد آن شیعه هستند؟ آیا عرب ها (ما ایرانیان خط داشته ایم اما اختراع آن از آن خود ما نبوده است و آموختن اش هم از هر نظر سخت و واقعا غیر مدرن) علارغم بدون تعارف داشتن یک رسم الخطا 100% مدرن و با فکر و اندیشه و حقا کارا و با پشتوانه آن همه شعر و شاعری و کسانی مثل ابن خلدون که پدر علم جامعه شناسی است و کسان دیگری مثل ابن عربی (البته ایشان هم تازه یک کپی ناشیانه از کارهای فلاسفه یونان کرده بود و نه اینکه خود تولید کننده مقولات و رشته های فلسفی باشد) که معرفی کننده زبان و ادبیات پخته اصطلاحات و تجزیه و تحلیل های فلسفی است..سواد فهمیدن درست تاریخ و درک درست نیت و ماموریت باطنی و الهی (اینگونه کشک ها هم که بگذریم که ما ایرانیان در سابیدن آن مهارت معجزه آسایی داریم) عناصر و چهره های تاریخی شان مثل قرائت درست از سنت اصحابه و در یک کلام جوهر واقعی اسلام نداشته اند، اما یک مشت ایرانی که زبان خودشان هم هنوز یاد نگرفته اند شده اند آش داغ تر از کاسه و آنچنان آنالیزی از اسلام میکنند که نگو. برای این آخوندها تا وقتی منافع شان ایجاد بکند، پذیرش دله بودن امام حسن سخت است وقتی او بصورتی وقیحانه همه شرط و شروط صلح اش با معاویه را منوط به گرفتن باج و خراج از سرزمین اهورایی من و شما یعنی اهواز و خوزستان استوار کرد که به خاطر همین هم صلح کرد. اما حالا او شده باطن دار و من و میلیون ها هموطن "در وطن خویش غریب" شده ایم لابد کورباطن که از معنویات خبر نداریم. کدام معنویات وقتی تنها 5 کیلو تی ان تی را به مقبره امام عسگری بستن، همه بنا مثل موشک به فضا رفت و هیچ معجزه ای از امام سر نداد. بگذریم
خلاصه سرزمین ما علارغم این همه نعمات خداداده مثل منابع انرژی زیر زمینی یعنی نفت و گاز و کوه های طلا...و بویژه این همه جوان و کلا نسل تحصیلکرده به این سیه روزی یعنی از هر نظر مورد توجه و در یک کلام زندانی در خانه خودش بنام ایران شده است، والا به خدا ستم و جفا است حتی اگر بگوییم: صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران. زیرا نه صدا و سیما نه متعلق به جمهور یعنی عامه مردم است و نه بویژه ایرانی زیرا اگر بود این همه در این همه سال تبلیغ آنهم عده ای تازی چهره بر خاک خفته را نمیکرد و برعکس این همه صدای ایران و ایرانی واقعی را سانسور نمیکرد.
میدانم خیلی نوشتم. فقط امیدوارم در هنگام خواندن آن با صرف یک لیوان چایی آنهم چای شمال ایران (راستی هیچ متوجه شده ای که چگونه چایی های نپتونی یعنی حتی فسقلی وارداتی در جا این همه رنگ از خود تولید میکند) خستگی راه خواندن را از تن بدر بکنی. سلامت و پاینده باشی.
18:38 | Zeitoon |
پنجشنبه، اسفند ۱۱، ۱۳۹۰
نکونالهای انتخاباتی...
میخواستم دو بامبی بکوبم... توی سرش؟ نه بابا ما اهل خشونت نیستیم. بزنم تو سر خودم... (مجبورم عملیات مازوخیستی انجام بدم...)
2- یک پسر دیگه همین تیپی میگفت به خاطر شاد نشدن دشمن میرم رأی میدم. گفتم دشمن ما خود اینان! گفت درسته اینا دزدن و بدن و شارلاتانن اما این یه دعوای درون خانواده اسلامیه. این ماهوارهها مسیحیین(منظورش صاحاب ماهوارهست) که میگن رای ندین. میگم ما به حرف خارجیها چکار داریم؟ تو چرا میخوای به یه شارلاتان رای بدی. گفت خوب من، اگه کار نکرد و دزدی کرد، حقوقی رو که میگیره حلالش نمیکنم.
3- چون من خیلی دَدَریام و میخواستم فردا به هیچوجه از خونه خارج نشم، امروز حدود ده دوازده ساعت رفتم بیرون چرخیدم و به این و اون سرزدم و در دو تا جلسه دوستانه شرکت کردم و تا 12 شب با دوستان توی بازار ول گشتیم و بعد اومدم کل خونه رو به هم ریختم تا اونقدر خسته باشم و برای فردا اونقدر کار داشته باشم که اگه بخوام هم نتونم برم بیرون. درسته روح کنجکاوم دوست داره بره ببینه کدوم احمقی هنوز به انتخابات در این رژیم باور داره. اما باید تحمل کنم...
4- به کوری چشم دشمنان اسلام و رهبری و به حول و قوهی الهی و در اثر امدادهای غیبی، صندوقهای پُر از رأی، از همین لحظه آماده شمارشند! آقا با دست کشیدن به پشت صندوقها بهشان الهام شده است که اصولگراهای ذوب در ولایت 98٪ آرا را کسب نمودهاند.
5- - ببخشید، تو برای کی داری تبلیغ میکنی که فردا نره رأی بده؟
- خوب، برای دوستای اینترنتی و فیس بوکیم.
- مگه کسی از دوستات در فیسبوک گفته من فردا میخوام برم رأی بدم؟
- خوب... نه!
- دیوونه، اونا هم که خودشون همه دارن همین تبلیغ رو میکنن. برو سر یکی که میخواد رأی بده وقت بگذار
-....
(من این وقت شب، کسی رو که میخواد رأی بده از کجا پیدا کنم)...
3:50 | Zeitoon
"تحریم انتخابات"، نه یک کلمه کمتر، نه یک کلمه بیشتر!
به یاد ندارم هیچوقت شهر اینطور موقع انتخابات سوت و کور باشه. در میادین و چهارراهها داربستهای کوچکی زدن و روش یه پلاستیک بزرگ سفید کشیدن و هر کی میخواد تبلیغ کنه بروشورهاشو میچسبونه روش. ولی هر جایی رفتم این پلاستیکها حتی پر نشده بودن چه برسه مثل انتخابات قبلی بروشورها رو روهم روهم بچسبونن.
دفترهای نامزدها خلوت خلوته، من مخصوصا سرمو میچسبونم شیشه و برای مسئولی که اونجا نشسته ادا در میارم. اینطوری که لب پایینمو میارم روی لب بالاییم (تقریبا همینجوری که کردی، یه خورده گوشههای لبت رو به طرف پایین بکش. آها، قیافهتو هم مثل عاقلهایی که مشغول رصد سفیهانن کن،درسته... همینجوری) بعد کلهمو به راست و به چپ تکون میدم. میدونم این ادا چه دردی داره. آخه خودم یه بار که مجبور شدم یه تیکه راه رو یهطرفه برم و یه راننده مسن که نمیدونست من تا ته خیابون رفتم و کارگرها خیابونو بسته بودن، این ادا رو بهشکل نفرتباری برام درآورد و من تا سه شب از ناراحتی خوابم نبرد. با دیدن این ادا تقریبا هر بار کسی که پشت میز نشسته سرشو از خجالت پایین برده.
ایندفعه خیلی خیلی کم مغازهها تبلیغی در این مورد به شیشه چسبوندن، از یه سوپری با شوخی پرسیدم این چیه چسبوندی مگه کسی هم رأی میده؟ گفت نه والله خودمم رأی نمیدم، چک داشتم، مجبور شدم از کسی که پول خوبی میده قبول کنم. به مغازه بعدی که همون عکسو چسبونده بود گفتم شما هم پول گرفتید... یهو عصبانی شد گفتم ای داد، الان میزنه تو گوشم. دیدم نه، رفت عکسو از پشت شیشه کند و با نفرت پاره کرد... گفت از صبح صدبار این حرفو بهم زدن.
دیشب پسری در یکی از میادین مرکزی شهر بروشور یکی از کاندیداها رو پخش میکرد و هی میگفت، خودم رأی نمیدم، توروخدا بگیرید زودتر برم خونهم. تقریبا هیچکس نمیگرفت... گفتم پسر جان تو که مخالفی پس چرا پخش میکنی؟ گفت آخه دو برابر مزد بهم دادن. پرسیدم ساعتی؟ گفت کاش ساعتی بود، هزارتایی. تبلیغ کلاس زبان یا مغازه مانتو فروشی بود چند دقیقهای تموم بود، اما اینو هیچکی نمیگیره. بدجور گول خوردم.
فاطمه اسکندری بزرگترین پلاکاردها رو تو کرج زده. مدیوم شات. فاطمه خانوم خوشگله و چشاش رنگیه و تو عکس همچین زل زده به دوردستها... آقایون وایمیسن و یه کمی با حسرت نگاهش میکنن و رد میشن.
تو چند تا کلاس و جمع دوستانه بحث انداختم هیچکس نمیخواست رأی بده. یکی گفت من دفعه قبل و قبلتر به فاطمه آجرلو رأی دادم، ایندفعه صلاحیتش رد شده، اگه صلاحیت نداشت چرا گذاشتن دودوره نماینده بشه؟ اینا که با خودشون رحم نمیکنن چه رأیی دارم بدم؟
در یکی از میدونهای اصلی تهران میزی گذاشته بودن که پر از بروشور و زندگینامه نامزدهای اصولگراها بود. دو تا پسر هم روی صندلی پشتش نشسته بودن. با اینکه میدون شلوغ بود هیچکس نمیرفت برداره. رفتم جلو، دوتا پسر با خوشحالی یه بغل بروشور در اندازههای متفاوت حاضر کردن و به طرفم دراز کردن. گفتم اینا رو ولش، جایزه چی میدید؟ با تعجب نگاهم کردن، گفتم بابا ، چکپولی، سیمکارتی، گونیسیب زمینی، نشد، شارژ ایرانسلی، نشد ساندیسی!. یهو هر دو زدن زیر خنده و بروشورها رو گذاشتن رو میز. گفتم خداییش خودتون رأی میدید؟ هر دو باز خندیدن.
دیدم جنبه شوخی دارن، گفتم خودتون که اوضاع رو میبینید. اما چطور روشون میشه فرداش بگن 30 میلیون نفر رأی دادن. بیعارها بازم خندیدن.
تو این هفته هفتهشتده تا اساماس از طرف مقام معظم رهبری برام اومده که برای حفظ آبروی اسلام و بردن آبروی دشمن حتما برم رأی بدم. چشم!
در فیسبوک نوشتم:
- در تهران و کرج با هر که حرف زدم چه مذهبی، چه غیرمذهبی حتی کسانی که به احمدینژاد رأی داده بودن نمیخواست جمعه در انتخابات شرکت کنه. در جمعی داشتم اظهار خوشحالی میکردم یکی گفت از شهرستانهای کوچیک و روستاها بترس که به خاطر اینکه از قوم و قبیله بخصوصی(که خودشون متعلق به اونن) حمایت کنن حتما شرکت میکنن. گفت من این هفته یه سفر رفتم شمال و یه سفر همدان... خیلیها تصمیم داشتن رأی بدن. فقط به خاطر فامیل و فامیلبازی. به نظر من نیرومونو باید بذاریم روی روشنگری در شهرستانها...
پس چی شد؟ پنجشنبه بیرون رفتن از خونه برای گردش و خرید،
جمعه موندن تو خونه و راهانداختن مهمونی و بشکن و بالابنداز یا خونه تکونی.
(تا وقت هست، برای دوستان و آشنایان شهرستانیتون روشنگری کنید لطفا)
و
- شما ذوب در ولایت هم که باشید نباید رأی بدید، چون آقا فرمودن به آدم صالح رأی بدید. آدم صالحی که صلاحیتش رو قبول کرده باشن اگه تو لیست دیدید، سلام منو بهش برسونید!
- از الان اولین خبر نیمه شب جمعه رو اینجوری نوشتن:
به کوری چشم دشمنان پیشبینی مقام معظم به حقیقت پیوست و 30 میلیون رأی به صندوقها ریخته شد.
- من این مطلبو پارسال نوشتم و پاش وایسادم تا آخر....
من در کمال صحت عقل اعلام می دارم که در این رژیم دیگر در هیچ انتخاباتی شرکت نمی کنم!
لینک در بالاترین
یکشنبه، بهمن ۳۰، ۱۳۹۰
عاشقانههای-6 ... وقتی سیبا کمک آشپز میشود...

یا بنابر تیتر سایت مرد روز:
کمک آشپز ماهر!
از اون روزای بدحالیم بود که دوست داشتم فقط دراز بکشم و کتابی بخونم یا فیلمی تماشا کنم، حدودای چهارونیم عصر بود که تلفن زنگ زد و منو از حال خلسه آورد بیرون. شوهر جان بود.
- عزیزم، حالت بهتره؟ ببین… باور کن نمیخوام به زحمت بندازمت و اصلا دوست نداشتم با اینحالت مهمون دعوت کنم، اما خودت که عمهمو میشناسی.. زنگ زده میگه شب میخواهیم بیاییم یه سری بهتون بزنیم. منم از دهنم در رفت تعارف کردم که شام تشریف بیارید، اونم نه گذاشت و نه برداشت، گفت باشه با بچهها میاییم!
- وای…تو که حالم رو میدونی. فشارم خیلی پایینه و راه هم که میرم سرگیجه دارم.
- میدونم عزیزم، اصلا خودتو تو زحمت ننداز. یه غذای ساده درست کن بنداز جلوشون! اصلا نه، تو فقط تا اونجایی که از دستت برمیاد یه کمی جمع و جور کن و برو استراحت کن، آشپزی رو بذار به عهدهی من. سعی میکنم قبل از شش خونه باشم.
- تو آخه آشپزی بلدی؟ اونم جلوی عمهت که بره پشتمون صفحه بذاره.
- تو منو خیلی دست کم میگیریها… میوه هم خودم میخرم میارم…
انگار دنیا رو زدن تو سرم، یه نگاهی به خونه کردم. همه جا ریخت و پاش بود. لباسایی که شب قبل با ماشین لباسشویی شسته بودم و چون هوا بارونی بود رو مبلها پهن کرده بودم هنوز اونجا بودن و روزنامههایی که شوهرجان و من خونده بودیم و حتی تاش نکرده بودیم بذاریم سرجاش، ظرفهای نشُسته شام شب قبل و صبحونه و ناهار، تختخواب نامرتب، لباسا و شالهایی که دو سه روز بود جمعشون نکرده بودم پایین تخت کُپه بود(اگه این سوال براتون مطرح شده اتاق خوابتون چه ربطی به عمهجان داره لابد عمهجان ما رو نمیشناسید)، اسباب بازی بچهها که هر جای خونه پخش بود…
چشمام از ضعف سیاهی میرفت، رفتم اول یه آبقند درست کردم و خوردم و بعد لنگلنگان و آه و نالهکنان و گاهی دستروی دل و گاهی حولهگرم رویدل شروع کردم به کار… لِک و لِک میکردم که به فکر افتادم غذا چی درست کنم؟ اصلا چی داریم؟
داخل فریزر رو یه نگاهی کردم. فقط مرغ داشتیم و مقداری سبزیخورد شده.. و به اندازه صد گرم هم زرشک و همونقدر هم خلال بادوم… گفتم عیبی نداره، زرشکپلو با مرغ درست میکنم. هوا هی تاریک و تاریکتر میشد و خبری از شوهر محترم نبود که نبود.
حدودای هشت بود و من داشتم آخرین مرحله غذا رو یعنی زرشک روی پلو رو آماده میکردم که اومد. تا از در اومد و حال نزارمو دید به زور منو برد تو اتاق خواب و گفت عزیزم خودتو به چه روزی انداختی؟ یه کم بخواب… مگه نگفتم کار نکن تا خودم بیام.
- آخه الان موقع اومدنه؟ مگه نگفتی شیش میام؟
- تو مگه نمیدونی کارام چقدر مهمه! آخرِ وقت یه کار برام آوردن نمیشد انجامش ندم.
اومدم پاشم.
- خوب حالا همه کارا رو خودم کردم زرشکش رو هم خودم سرخ میکنم.
هُلم داد بخوابم،
- امکان نداره بذارم. مگه من مُردم! زرشک سرخ کردن هم کاری داره آخه؟
من در حالت نیمهبیهوش:
- ببین خیلی کم زرشک داریم و آماده کردنش هم قِلِق داره. اگه خراب بشه دیگه چیزی نیست بریزیم رو برنج ها.
- من خراب کنم؟ عمراً. من بمیرم تو رو تو این حال نبینم. خدا بگم عمهمو چکار کنه! آخه این وقت اومدن بود. کوفت بخورن.
- ببین، زرشکها رو شستم تو سبد کوچیکهست. خلال بادوما هم تو کاسه کوچیکهست کنارش، زعفرون رو تو یه لیوان دم کردم، یک سومش رو تو زرشکها بریز و دو سومش رو بذار برای روی برنج. موقع کشیدن برنج خودم درستش میکنم. تو ماهیتابه هم به اندازه کافی روغن ریختم.
با خنده گفت:
- بابا بلدم! عزیزم بلدم! مگه من تا حالا زرشک پلو نخوردم!
- ببین، زرشک لطیفه، زود میسوزه ها، یه تفتش بیشتر نباید بدی. فوری خلال بادوماش رو هم اضافه کن و زود زعفرون و در حالیکه هنوز قرمزه باید خاموشش کنیها… روی هم سه چهار دقیقه نشهها…
- دیگه داری عصبانیم میکنیها. انگار قراره موشک هوا کنم. بگیر بخواب عزیزم.
چراغا رو خاموش کرد و رفت.
زور زدم تا داد بزنم:
- یه نصف قاشق شکر هم اضافه کن زیاد ترش نباشه.
جواب نداد. فکر کردم فوقش نشنیده باشه. ترشی زرشک تا حالا کسی رو نکشته.
با فکر اینکه چه شوهر خوب و مهربونی دارم که اقلا این دم آخری به دادم رسید. چشمامو بستم و پتو رو کشیدم سرم. آخیش… کمی گرمم شد… انگار خون به صورتم دوید. نمیدونم چند دقیقه شد که با صدای زنگ از جا پریدم…
تا مهمونا برسن بالا، دیدم شوهرجان هنوز تو آشپزخونهست و داره یه چیزی رو هم میزنه. گفتم ایوَل یه غذای دیگه زده تنگ زرشکپلو. رفتم جلو، دیدم یه چیزایی سیاه رو تو ماهیتانه داره هم میزنه. هواکش هم روشنه و بویی به مشام نمیرسه حدس بزنم چیه.
- اینا چیه عزیزم،
- زرشکه دیگه…
به ساعت نگاه کردم و با تعجب پرسیدم:
- تو دقیقا نیم ساعته اینا رو داری روی شعله به هم میزنی؟
- آرهمگه چیه؟
- مگه چیه؟ اینا که کاملا زغال شدن! حالا من چیکار کنم؟ دیگه نه زرشکی تو خونه داریم و نه خلال بادومی…
- اووه… عزیز من، حالا مگه چی شده؟ فکرم رفته بود رو پروژهای که قراره بهم محول بشه فکر کنم یه ذره زیادی رو شعله موند. چقدر سخت میگیری!
- یه ذره! زیادی موند؟
خوب شد عمه جان با اهل و عیال رسید بالا، وگرنه من یه بلایی یا سر خودم میآوردم یا اون!
لینک در بالاترین
بیچاره الهه... دختر متوفی
چند روز پیش وقتی هر کدوم از بچهها و مادر خانواده بیرون از خونه دنبال کار و زندگیشون بودن، پدر پا میشه بره خرید، همون دم در خونه سکته میکنه میمیره.
عین مادر 50 ساله یکی دیگه از دوستام که میره دستشویی و همونجا روی توالت فرنگی سکته میکنه و میمیره...
کلا تو ایران آمارسکته شدیدا بالا رفته. هیچ ربطی هم به گرونیها، وناامیدیها و استرس زندگی در این کشور و عملکرد دولت خدمتگزار نداره! همینجوری ما هر روز خبر سکته یکی رو میشنویم. لابد دوست دارن سکته کنن.
در مجلس ختم امروز آخوندی که دعا میخوند بارها از طرف حاج خانوم(اسم نمیآورد، فقط میگفت حاج خانوم همسر متوفی) وپسران متوفی مثلا علیرضا و امیرحسین که مرتب هم تاکید میکرد هر دوشون تحصیلات عالیه دارن و دختر(اسم نمیآورد) و جناب داماد مثلا آقای میلاد امیری از اونایی که قدم رنجه کردن و به مراسم اومدن تشکر کرد. من شمردم. حدود دوازده بار اسم برادرهای دوستم رو آورد، همراه با تحصیلات عالیه، و هشت بار اسم دامادشونو آورد... اما حتی یک بار اسم الهه رو نیاورد...
این آقا داماد (که اتفاقا پسر خوبی هم هست) تازه دوماهه با الهه عقد کرده. تازه دوماهه وارد این خانواده شده. با این حساب در مجلس ختم پدر الهه هشت بار اسمش به عنوان صاحب مجلس عزا اومد و از طرفش از تمام فامیل و آشناها تشکر شد... اما اسم الهه که حدود 25 سال دخترمتوفی بوده و عاشق پدرش بود و در تمام طول مراسم از چشماش اشکی میومد هیچبار نیومد.
لابد آخوند واعظ فکر کرده با آوردن اسم الهه در قسمت مردونه ولوله میشه و آقایون تجسم یه جسم دخترونهای مثل گلشیفته میکنن و همه تحریک میشن و بیرون مسجد منتظر الهه میشن و ناموس متوفی در خطر میافته.
.
.
پس چرا این آخوند چندین بار اسم زهرا و زینب رو آورد... اما اسم الهه رو اصلا و ابدا!
بالاترین
چهارشنبه، بهمن ۲۶، ۱۳۹۰
در زمان قحطی با طلاهایمان چه کنیم؟
برای ناهار نون نداشتیم، از اونجا که بعد از گرون شدن نون تقریبا جلوی نانواییها دیگه صف طولانی ندیده بودم گفتم برم سریع بخرم بیارم خونه. اون روزایی بود که سکه و طلا و دلار روزبه روز بالا میرفت...از خانم همسایه خواهش کردم حواسش به بچههای من باشه و دوون دوون رفتم، دیدم ایدل غافل صفی جلوی نونواییه که بیا و ببین...
همینطور ته صف داشتم حساب میکردم که تا نوبت من برسه بچهها از گرسنگی روکش مبل و کوسنها رو خوردن پس بهتره برم ازین نون باگت آمادهها بخرم، که یهو بحث سه خانم جلویی من توجهمو جلب کرد...
ظاهرا هر سه همسایه بودن و اومده بودن برای خاطر جمعی از زندهموندنشون در برابر قحطی یه طبقه فریزرشونو پر از نون کنن چون حتما نون گرون میشه. شاید هر دونه یک سکه بهار آزادی... و آدما قراره همدیگرو بخورن! چشای من گرد شده بود. آقای جلویی این سهتا زن هم مثل من حواسش به حرف اینا بود چون گاهی برمیگشت نگاهشون میکرد و سری تکون میداد و برمیگشت ببینه صف رفته جلو یا نه.
بعد از بحث از گرونی و کمیابی قریبالوقوع نون، بحث شیرین طلا به میون اومد...
اولی گفت: حالا که طلا اینقدر گرون شده باید یه جوری اونایی رو که داریم حفظش کنیم، خواهرم چند روز پیش ساعت ده صبح میدون صادقیه داشته تیتر روزنامههارو نگاه میکرده ببینه دنیا چه خبره، شوهرش هم با دومتر قد کنارش بوده. یه آقایی اومده اونطرفش وایساده مثلا اونم داره تیتر روزنامه میبینه و در عوض یک ثانیه دست انداخته گردن خواهرم و زنجیرشو پاره کرده و با مدال سنگینش برد( همه اینا رو با پانتومیم دست هم اجرا میکرد) و سوار موتور شده و فرار کرده. تا شوهرش اومده عکسالعمل نشون بده دزده رسیده بوده سرخیابون. مردم هم انگار نهانگار هیچکی کمک نکرده.
دومی گفت: ایوای خدا مرگم بده، حالا حال خواهرت چطوره؟ خدا به خواهرت رحم کرده که روی زمین نکشیدهتش و یا زنجیرش گردنشو نبریده. من میگم بهتره این روزا اصلا طلا نندازیم. به خاطر طلا هم شده میدزدنمون و یه بلایی هم سرمون میارن.
سومی گفت: بدبختی! از جوونی تا حالا برای پیری و کوری چارتا تیکه طلا جمع کردیم! چقدر به سر شوهره غر زدیم که کادوی سالگرد و عیدی بهمون طلا بده، تا پولی ازخرجی خونه موند دویدیم رفتیم طلا خریدیم حالا نمیدونیم کجا بذاریمش که امن بمونه.
اولی: آره به خدا، من سی سال آزگار که معلم بودم ،بعد از گرفتن هر حقوق میرفتم یه سکه میخریدم و پسانداز میکردم، حالا میترسم بشه بلای جونم. خواهر شوهرم تعریف میکرد نصف شب اومدن پیرزن همسایهشونو کشتن و طلاهاشو برداشتن.
دومی با دستش زد تو صورتش. ای خدا مرگم بده. بیچاره.
سومی: راستی میگم، جاریِ من رفته طلاهاشو گذاشته بانک کارگشایی. در ازای هر ۱۴۲ گرم یک میلیون تومن وام میدن و سرسال فقط ۹۰ هزار تومن کارمزد میگیرن. میایید فردا با هم بریم؟
دومی: نکنه اوضاع بلبشو بشه و طلاهارو بعد از یه سال ندن؟
سومی: نه بابا، اینا دولتیین. ازاین کارا نمیکنن.
دومی: ایش... هر چی دزدی و کار خلافه از گور این دولتیها بلند میشه.
اولی: من که از ترسم رفتم بانک صندوق اجاره کردم.
سومی: چند؟
اولی: بستگی به اندازهش داره و یا بانکی که توش میذاری. بعضیبانکها یک میلیونتومن پول پیش میگیرن و بعضی بانکها بین دویست تا ششصدهزار تومن و کرایه سالیانه بستگی به اندازه صندوق داره. من یه کوچیکش برام بس بود. سالی چهل هزار تومن.
دومی: اوضاع شلوغ شه، سارق مسلحها میریزن صندوقها رو خالی میکنن.
سومی: نه بابا تو هم!!(به اولی) مگه جنسهای تو صندوق رو بیمه نمیکنن.
اولی: اتفاقا من اینو پرسیدم. میگن ما کاری نداریم توش چی بگذارید اگه هم خطری براش پیش اومد یا آتیشسوزی شد به ما هیچ ربطی نداره! طلا، مدارک شناسنامه پاسپورت یا... هیچ تضمینی نیست. خودمم میترسم.
سومی: پس بانک کارگشایی بهتره، تازه کرایه هم نمیگیره یه چیزی هم میده.
اولی: مگه اون تضمینی میده برای سرقت یا آتیش سوزی؟
سومی: نمیدونم والله... فکر نکنم، جاریم چیزی در این مورد نگفت.
دومی: دیدی هر چی جمع کردیم تو زندگیمون از دستمون رفت... من شبا خوابم نمیبره. یه ساختمون نیمهساز چسبیده به خونهمون هست. هر شب میترسم از طریق اون بیان رو بالکنمون و بیان هر چی برای پیری و کوری جمع کردیم بارکنن ببرن. دیگه جوونا دنیال کار آبرومند نیستن که. همه میخوان یه شبه پولدار بشن. شوهرم اومده یه گاوصندوق تو کمدمون جاسازی کرده اما چه فایده وقتی دزد بیاد با یه سیلی جای صندوقو میتونه دربیاره ازمون. مرد جلویی که کماکان جلو میرفت و گاهی برمیگشت کلهای تکون میداد یا نچنچی میکرد دیگه نتونست جلوی خودشو بگیره و وارد بحث شد.
- همه اینایی که گفتید نامطمئنه! ما کُردیم، یه فامیل داریم مهرشهر خونه ویلایی دوهزارمتری داره. هر گوشه حیاطشو به یکی از ما اجاره داده. پول و طلا و سندهای مُهممونو میذاریم تو یه گاوصندوقی چیزی چال میکنیم گوشهای که تو حیاط به ما داده. روشو دوباره موزائیکمیکنیم. دو نفرلباس شخصی کُردمسلح هم استخدام کرده شبانهروز توی حیاط کشیک میدن. برای اموال هیچکدوممون هم تابهحال اتفاقی نیفتاده. نه بگم تو این دوره این کارو میکنه، نه... از بعد از انقلاب کار این آقا همینه. همهمون هم بهش اطمینان صددرصد داریم. مگه آدم عاقل این روزا به بانک و دولتیها اطمینان میکنه.
زن اولی: حالا ما فامیل اینطوری از کجا بیاریم؟
دومی: بدبخت شدیم رفت...
سومی: والله چی بگم؟
و من بیاختیار دستم رفت روی حلقه ازدواجم و درش آوردم و یواشکی گذاشتمش تو کیفم. دنیا رو چهدیدی شاید به خاطر یه حلقه دزدیدنمون...
balatarin
پنجشنبه، بهمن ۱۳، ۱۳۹۰
مقوای محبوب من از سفر آمد...
اینم لینک عکساش.
الان فیس بوک غوغاست و به یاد ندارم هیچ موضوعی اینقدر ملت رو به وجد آورده باشه. اول چند تا از پستهای خودم تو فیس بوک رو بذارم:
- مقوای محبوب من از سفر آمد...
- کاغذ هم نبود، چه برسه به مقوا...
-امام جان، تو 33 سال پیش که اومدی پا داشتی:((((
- به جان شما، الان اگه ما اینکارو کرده بودیم و به جای خمینی از ماکت مقواییش استفاده میکردیم الان در کهریزک زیر شکنجه بودیم!
- اقلا از شکلات درستش میکردن بعد از مراسم میدادن چند تا بچه بخورنش یه نفعی داشته باشه!
- به خدا باید به طراح امام مقوایی مدال داد، اونقدر روحیهمون بد بود و از شروع دهه زجر اونقدر ناراحت بودیم که خود من فکر میکردم امسال دیگه دق میکنم.
اما شروعش خیلی خوب بود، یه مدت بود اینقدر نخندیده بودم!
لطفا برای نُه روز دیگه از همین برنامهها بذارید:)
- موندم این ماکته چرا دست نداشت برای بوسیدن؟
طراحش باید توبیخ بشه. آخه ملت کجاشو ماچ کنن؟
- باور کنید اگه از بچه دبستانیها میخواستن برای روز اومدن خمینی یه برنامه درست کنن از این بهتر میشد:)
- دنیا رو چه دیدی، شاید انقلاب بعدی از همین مقوا شروع بشه:)
- ساده نباشید، اینا این کارو کردن، تا جایزه فاطمه معتمدآریا و اصغرفرهادی از اذهان پاک بشه!
- خوبی امام مقوایی اینه که نمیتونه برینه به قیام!
- به رهبر مقوایی گفتن حالا که اومدی ایران چه احساسی داری؟
گفت: اِحساس؟(اِحاش رو کشیده بخونید) من چسبم داره وا میره اونوقت شما میپرسید اِحساسم چیه؟
- حزب فقط حزبالله ، رهبر فقط مقوا
- بسیجیها میخونن: یار مقوایی من، با من و همراه منی...
-مشاورای خامنهای: آقا دستمان به دامنت(عبات) وضع مملکت خیلی نابسامانه، 12 بهمن داره میرسه و همه از دهه فجر نفرت دارن و میگن دهه زجر، از اونور هم طلا و دلار گرون، گوشت و میوه و لبنیات و حبوبات و پوشاک و... گرون، دارو گرون، دکتر گرون، اجاره خونه گرون، پول تو دست مردم نیست، همه ناراضی ین ، همه منتظر یه جرقه تا بریزن تو خیابونا... یه فکری بکن.
خامنهای ریشش رو خاروند و گفت: یه خمینی مقوایی درست کنید، از یه هواپیما بیارید پایین عین فیلمهای کمدی همه به مقوا احترام بذارید، قول میدم دهه فجر که سهله تا عید خوراک خنده و تفریح مردم در میاد و بیخیال اعتراض...
ویه کاریکاتور زیبا از مانا نیستانی در مردمک
اینم یه لینک بامزه از خون دادن یه پهلوون... .
برای آزمایشگاه بیمارستان. به مسائل مقوایی ربط نداره ولی عین اون خندهداره.
خوبه حالا آقایون زایمان نمیکنن وگرنه چه میکردن!
چهارشنبه، بهمن ۱۲، ۱۳۹۰
عاشقانهها
بعضیاشو از تو وبلاگم در میارم بقیهشم جدید می نویسم،
یکیش اینه
بقیهشم هم اینجا.
2- نظرخواهیمهم کماکان خرابه...
3- خوب، خدا رو شکر، بوسیدن دست رهبر اشکال شرعی نداره... اونم کی اعلام کرده؟
خود رهبر. وای... بمیرم چقدر شکستهنفسی میکنه این مرد!
من چندشب بود به خاطر این مسئله خوابم نمیبرد. نمیدونم به خاطر خود مسئله بود یا حل مسئله...
4- خیلیها رو میشناسم تا دخترشون میخواد از درخت بالا بره، سوار تاب و الاکلنگ و سرسره یا حتی سوار اسب بشه، میگن ای وای دختر عیب پیدا میکنی، جواب شوهرتو بعدا چی بدیم(حالا دختر مثلا سه چهار سالشه)
محمد بابایی خاطرهای نوشته مربوط به همین جریان. بکارت! همچنان مسئله این است...
5- تا سیبا حرف میزنه میگم مهریهمو میذارم اجرا ها....
:
6-میوهفروش وانتی محله ما امروز فقط دو جعبه پرتقال آورده بود، میپرسم پس بقیه میوهها کو؟ وانتت که همیشه پر از میوههای جورواجور بود. میگه: مگه نمیدونی قحطیه، کوچه پایینیها ریختن سرم همه رو خریدن. اینم پشت صندلی(گفت زیر صندلی قایم کردم اما میگن بگو پشت صندلی.) وانتم قایم کرده بودم.
جلالخالق مگه میوه رو چند ماه میشه احتکار کرد.
مردم ایران جای اعتراض به شرایط، فوری میخوان بار خودشونو ببندن.
7- هه هه، چه بامزه، تمامسکه و نیمسکه و ربعسکه بهار آزادی فروشش در بانک به ترتیب: 844 ، 413، 207 هزار تومن
و در بازار آزاد: 785، 388، 197
اونوقت مگه کسی مغز خر خورده بازار آزاد رو ول کنه بره تو صف سکه جلوی بانک:))
نمیدونن که زیتونی تو این مملکت هست که مچ بگیره!
قحطینامه- १ - سبزیخورد شده
داشتم فریزر رو تمیز میکردم دیدم سبزی خورد شدهمون تموم شده.
فرداش ساعت ده صبح رفتم مغازه علیآقا که سبزیهای پاککرده و شسته رو جلوی چشممون با دستگاه خورد میکنه، دیدم دو تا خانم جلومن و هر کدوم ده کیلو سبزی قرمه میخوان، گفتم اووه... کی حوصله داره وایسه 20 کیلو سبزی قِرقِر خورد شه.
پسفرداش بعد از ظهر ساعت 3 رفتم وقتی که علیآقا تازه از خواب بیدار میشه و مشتریها هنوز بیدار نشدن، دیدم 5 نفر حی و حاضر تو صفن و وقتی ازشون پرس و جو کردم دیدم هر کدوم بین 4 تا 8 کیلو سبزی آش و قرمه و پلو میخوان، گفتم ولش کن بابا. حیف وقت نیست. هر چی علیآقا اصرار کرد بمون نوبتت بشه، گفتم اصلا و ابدا!
پساونفرداش ساعتی رفتم که دیگه مطمئن بودم هیچکی نیست. علیآقا عادت داره سر ساعت 1 ناهار بخوره و یه چُرتی بزنه و اگه مشتری اون ساعت بره عین دورازجون سگ پاچهشو میگیره! گفتم خودش دیده من دوسه روزه میرم، کارمو راه میندازه.
چشمتون روز بد نبینه ساعت یک بعد از ظهر رفتم دیدم او وَه، ده دوازده نفر تو صفن. علیآقا هم بداخلاق با دهن کفکرده تندتند داره سبزی خورد میکنه، قیمتی هم که پشت شیشه زده کیلویی 500 تومن بیشتر از دیروزه. فهمیدم هوا پسه، یاد اوضاع فروشگاه رفاه دو روز پیش افتادم که مردم لَه لَه میزدن برای خرید و هر چی تو قفسهها بود جارو میکردن میذاشتن تو چرخ خریدشون. گفتم دیگه اقلا برای سبزی باید پیروز به خونه برگردم. سبدهای بزرگ سبزی پاک کرده و شسته شده تا سقف پر بودن و نگرانی از تموم شدن سبزی نداشتم.
شاید بگم حدود دوساعت طول کشید نفرات جلویی کارشونو راه انداختن. آخه دستگاهش برای هر بار بیشتر از سهچهار کیلو سبزی نمیتونست خورد کنه، تازه وسطاش هم تیغههاش کُند میشد و باید عوضش میکرد.
تا اینکه رسید به خانم جلویی من، یه خانوم حدود پنجاه ساله، مانتو بلند تا قوزک پا و روسری گلدار تا ابرو پایین کشیده با اعتماد بهنفس عجیبی گفت: 50 کیلو قرمه! ایبابا، بابات خوب، ننهت خوب! 50 کیلو؟ مگه میخوای به هیئت غذا بدی... به علیآقا که ناهار نخورده حرکاتش عین فیلما اسلوموشن شده بود گفتم علیآقا چرا تو این موقعیت برای خودت کمک نمیاری؟ زد تو دهنم که اگه بیارم تو حقوقشو میدی؟
من و نفر عقبیها هی به هم نگاه و بعد نچنچی کردیم. شما فکر کنید علیآقا که هر نایلونش دوسهکیلو بیشتر سبزی جا نمیگرفت چند بار رفت نایلون بیاره و از زور خستگی نایلونو مینداخت زمین و با همون دست دوباره سبزی برمیداشت میگذاشت تو دستگاه؟
خلاصه 50 کیلوش تموم شد، اومدیم یه نفس راحت بکشیم که گفت: علیآقا، 20 کیلو هم سبزی پلو –کوکو(شبیه به همهن) و 30 کیلو هم آش، زیاد خورد نشه و 20 کیلو سبزی سوپ و ده کیلو اسفناج و ده کیلو نعناج جعفری و ده کیلو کرفس خورد شده( که دوتای آخرو نداشت خوشبختانه)...
صدای همه دراومد. من گفتم خانم این همه مگه تو فریزرت جا میشه اصلا؟
با غرور گفت: بَه، دیروز به خاطر همین یه فریزر بزرگ آمریکایی اصل خریدم گذاشتم اتاق دخترم!
- خوب برای چی؟
- مگه نمیدونید قطحی اومد؟
- والله خانم قحطی رو شماها ایجاد میکنید!(همه با تحسین نگام میکردن اما خودشون جرأت حرف زدن نداشتن بخصوص که دوتا پسر تیپ حزباللهی اومده بودن ببینن بارهای خانوم حاضره براش حمل کنن و طرز رفتارش با اونا یه جوری بود انگار زیر دستای شوهرش بودن)
بعدش هم شما نمیگید اون یکی دو میلیون پول فریزر به اضافه هزینه برق ماهانه نگهداری این سبزیها به پولش اضافه میشه؟
دیدم محل نمیذاره اضافه کردم: تازه گرون هم بشه شما که ککتون نمیگزه این مردم متوسط و فقیرن که بهشون فشار میاد.
دیدم نخیر! دماغشو گرفته بالا و هی به علی آقا دستور میده: این کیسه نایلون رو بذار اونور بذار اینور، آهان، بده این آقا(حزباللهی) ببره من یهویی حساب میکنم و...،
گفتم یه چیزی بگم بسوزه!
- شما فکر تموم شدن اکسیژن خونهتون نیستین حاج خانوم؟ فریزر اضافی اکسیژن هواتونو میگیره
(میدونم چرت گفتم اما خیلی لجم گرفته بود)
یه خورده به فکر فرو رفت...
- اتاق مال اون دخترمه که خارج از کشوره. باید پنجرهشو باز بذارم...
حالا یه صف درست شده پست سرم این هوا...
همه غرغر میکردن اما هیچکس هیچی نمیگفت...
وقتی تشریفشو برد... همه منو تشویق میکردن که خوب بهش میپروندی و حالشو سر مسئله اکسیژن گرفتی و حالا میره یه دستگاه هواساز هم میخره میذاره تنگ فریزر و ... همینان قحطی درست میکنن وگرنه سبزی که تو مملکت ما کم نمیاد... سبزی بیشتر از دوماه بمونه دیگه ویتامین نداره و... لابد دوسه تا فریزر هم برای گوشت و مرغ گرفته و....
گفتم پس چرا یه کدومتون به طرفداری از من حرف نزدید تا اقلا از علی آقا بخواهیم یه حدنصابی بذاره برای خرید سبزی...
چی داشتن بگن؟ فوقش میگفتن سری که درد میکنه دستمال نمیبندن.
خلاصه که یه نصفه روزم کامل رفت برای چند کیلو سبزی خوردشده ناقابل... و هیچ احساس پیروزی هم نداشتم....
یکشنبه، بهمن ۰۹، ۱۳۹۰
مصاحبه انتخاباتی/ جوابهای دندانشکن من به آمارگیر صدا و سیما
تأخر و تقدم سوالها دقیقا یادم نیست. اما اینها رو پرسید:
- میدونید چه انتخاباتی در پیشه؟
- بله، انتخابات مجلس.
- فکر میکنید چند درصد مردم شرکت کنند؟
- بین 20 تا 30!
با نگاه شماتتباری پرسید چرا اینقدر کم؟
- شما بقیه سوالاتونو بپرسید لطفا.
- خوب اینم سواله دیگه،( من کله کشیدم، او ورق را از من قایم کرد) آخه هیچکی به کمی شما نگفت.
- خوب من نظرمو گفتم.
- دلیلش؟
- یه دلیلش انتخابات ریاست جمهوری سال 88ه.
- یعنی چطور؟
من با خنده: شما فکر کنید موسوی مثلا چند رأی داشت؟
- وا... چه ربطی داره؟
- الان میگم، شما فکر کن مثلا 13 میلیون رأی، رای کروبی و رضایی (تندتند یه چیزهایی مینوشت) چند تا؟ بگیریم به قول شما 5 میلیون. خود به خود 18 میلیون از رای دهندهها میرن کنار؟
- برای چی برن کنار؟ یعنی فکر میکنید اصلاحطلبا نمیرن رای بدن؟
- لابد انتظار دارید با چیزهایی که پیش اومد و کشت و کشتارها و زندانی شدن رهبراشون موسوی و کروبی برن رأی برن؟
طفلک رنگ و روش پرید. اما پرسید: یعنی در حصر بودن آقای موسوی هم در رأی ندادن موثره؟
- نه پس موثر نیست!
فقط همین؟
- نخیر، شما فرض کن، خیلیها میخوان رأی بدن و اصلا هم از کشتو کشتارها و تجاوزات و زندانیکردنها ناراحت نیستن، اما کاندیدای مورد علاقهشون رد صلاحیت شده.
- پس بنویسم، به علت رد صلاحیت کاندیدای مورد علاقه!
- اینم بنویس لطفا: نارضایتی از وضع مملکت، گرونیها، قیمت دلار و طلا، بیکاری و...
خودش حرفمو برید: آیا به اخبار صدا و سیما گوش میدید؟
- نه، وقتشو ندارم.
- وقتشو ندارید یا...
- اعتماد هم ندارم. کی تاحالا حرف راست شنیدیم ازشون؟
- آیا رسانههای خارجی مثل بیبیسی و ویاُ اِی در رأی ندادن مردم مؤثرن؟
- بله که مؤثرن.
- چرا؟
من با خنده- پرسیدن نداره؟ چون مردم ایران هر شب پای اخبار همین رسانههان!
- من یه سری اسم میگم شما بگو کدوم از اینا برای رأی دادن یا ندادن رو مردم، دانشجوها تأثیر میذارن: رسانههای داخلی، خارجی، روزنامهها، روحانیون، همکارها، استاد دانشگاه، همکلاسیها، مسجد، همسایه، مردم کوچه و بازار و...
- همهشون!
- مگه میشه همهشون؟
- بله، شما مثلا دختر همسایهتونو تو تظاهرات 88 گرفتنش و میاد تعریف میکنه تو زندان چی بر سرش گذشته، تو تاکسی میشنوید یکی از فامیلش میگه که از فقر کلیهشو فروخته، تو روزنامه میخونیم که دزدی و جنایت چند برابر قبل ازانقلابه، همکار تعریف میکنه دخترش دانشگاه قبول شده اما پول نداشته و نذاشته بره دانشگاه، روحانی تو مسجد محل تعریف میکنه که قناعت کنید اما پسر خودش ماشین صد یا دویست میلیونی سواره، استاد دانشگاه هم که وظیفهشه روشنگری کنه و همکلاسیها هم که خودتون میدونید چیا میگن...
حرفمو قطع کرد... خوب ، خوب متوجه شدم...(یواش یواش داشت عصبانی میشد)
- شما چقدر به سلامت انتخابات باور دارید؟ خیلی زیاد، زیاد، کم، خیلی کم،
- خیلی کم!
- آیا فکر میکنید در انتخابات آتی تقلبی از طرف یکی از جناحها صورت خواهد گرفت.
- بله، مسلما.
- فکر میکنید کدوم گروه بیشترین رأی رو برای نمایندگی بیارن؟ اصولگرا، اصلاحطلب یا هر گروهی که خودتون اسم ببرید.
- خوب معلومه اصولگراها از توی صندوق بیرون میان!
- سوال آخر، شما میرید رأی بدید؟
- جوابشو خودت بهتر میدونی...
- همین دیگه، برای همین نمیخواستم باهات مصاحبه کنم. از همون اولش فهمیدم.
و پشتشو کرد و داشت میرفت... فکر کنم تحقیقات میدانیش جریحهدار شده بود.
صداش کردم و گفتم خانوم،(برگشت به طرفم)- آمار گیری اون نیست که بیای همهش با همفکرای خودت مصاحبه کنی. من از اولش دیدم یه عالمه پسر دختر دانشجو و خانوم و آقای با ظاهر غیرمذهبی از جلوت رد شدن با یکیشون مصاحبه نکردی، فقط با همتیپای خودتو صدا کردی. یه طرفه میری قاضی و راضی برمیگردی.
بعدا میگید آمار گرفتیم 80 درصد مردم تو انتخابات شرکت میکنن. و بعد انتظار دارید بگیم تقلب نشده؟ همین مصاحبه شما با افراد شبیه به خودتون مصداق بارز تقلب در آماره...
پشت چشمی نازک کرد و یه خداحافظی کوچولو کرد و رفت.
حیف من میام با اینا مصاحبه میکنم والا...
بالاترین
مصاحبه انتخاباتی/ جوابهای دندانشکن من به آمارگیر صدا و سیما
تأخر و تقدم سوالها دقیقا یادم نیست. اما اینها رو پرسید:
- میدونید چه انتخاباتی در پیشه؟
- بله، انتخابات مجلس.
- فکر میکنید چند درصد مردم شرکت کنند؟
- بین 20 تا 30!
با نگاه شماتتباری پرسید چرا اینقدر کم؟
- شما بقیه سوالاتونو بپرسید لطفا.
- خوب اینم سواله دیگه،( من کله کشیدم، او ورق را از من قایم کرد) آخه هیچکی به کمی شما نگفت.
- خوب من نظرمو گفتم.
- دلیلش؟
- یه دلیلش انتخابات ریاست جمهوری سال 88ه.
- یعنی چطور؟
من با خنده: شما فکر کنید موسوی مثلا چند رأی داشت؟
- وا... چه ربطی داره؟
- الان میگم، شما فکر کن مثلا 13 میلیون رأی، رای کروبی و رضایی (تندتند یه چیزهایی مینوشت) چند تا؟ بگیریم به قول شما 5 میلیون. خود به خود 18 میلیون از رای دهندهها میرن کنار؟
- برای چی برن کنار؟ یعنی فکر میکنید اصلاحطلبا نمیرن رای بدن؟
- لابد انتظار دارید با چیزهایی که پیش اومد و کشت و کشتارها و زندانی شدن رهبراشون موسوی و کروبی برن رأی برن؟
طفلک رنگ و روش پرید. اما پرسید: یعنی در حصر بودن آقای موسوی هم در رأی ندادن موثره؟
- نه پس موثر نیست!
فقط همین؟
- نخیر، شما فرض کن، خیلیها میخوان رأی بدن و اصلا هم از کشتو کشتارها و تجاوزات و زندانیکردنها ناراحت نیستن، اما کاندیدای مورد علاقهشون رد صلاحیت شده.
- پس بنویسم، به علت رد صلاحیت کاندیدای مورد علاقه!
- اینم بنویس لطفا: نارضایتی از وضع مملکت، گرونیها، قیمت دلار و طلا، بیکاری و...
خودش حرفمو برید: آیا به اخبار صدا و سیما گوش میدید؟
- نه، وقتشو ندارم.
- وقتشو ندارید یا...
- اعتماد هم ندارم. کی تاحالا حرف راست شنیدیم ازشون؟
- آیا رسانههای خارجی مثل بیبیسی و ویاُ اِی در رأی ندادن مردم مؤثرن؟
- بله که مؤثرن.
- چرا؟
من با خنده- پرسیدن نداره؟ چون مردم ایران هر شب پای اخبار همین رسانههان!
- من یه سری اسم میگم شما بگو کدوم از اینا برای رأی دادن یا ندادن رو مردم، دانشجوها تأثیر میذارن: رسانههای داخلی، خارجی، روزنامهها، روحانیون، همکارها، استاد دانشگاه، همکلاسیها، مسجد، همسایه، مردم کوچه و بازار و...
- همهشون!
- مگه میشه همهشون؟
- بله، شما مثلا دختر همسایهتونو تو تظاهرات 88 گرفتنش و میاد تعریف میکنه تو زندان چی بر سرش گذشته، تو تاکسی میشنوید یکی از فامیلش میگه که از فقر کلیهشو فروخته، تو روزنامه میخونیم که دزدی و جنایت چند برابر قبل ازانقلابه، همکار تعریف میکنه دخترش دانشگاه قبول شده اما پول نداشته و نذاشته بره دانشگاه، روحانی تو مسجد محل تعریف میکنه که قناعت کنید اما پسر خودش ماشین صد یا دویست میلیونی سواره، استاد دانشگاه هم که وظیفهشه روشنگری کنه و همکلاسیها هم که خودتون میدونید چیا میگن...
حرفمو قطع کرد... خوب ، خوب متوجه شدم...(یواش یواش داشت عصبانی میشد)
- شما چقدر به سلامت انتخابات باور دارید؟ خیلی زیاد، زیاد، کم، خیلی کم،
- خیلی کم!
- آیا فکر میکنید در انتخابات آتی تقلبی از طرف یکی از جناحها صورت خواهد گرفت.
- بله، مسلما.
- فکر میکنید کدوم گروه بیشترین رأی رو برای نمایندگی بیارن؟ اصولگرا، اصلاحطلب یا هر گروهی که خودتون اسم ببرید.
- خوب معلومه اصولگراها از توی صندوق بیرون میان!
- سوال آخر، شما میرید رأی بدید؟
- جوابشو خودت بهتر میدونی...
- همین دیگه، برای همین نمیخواستم باهات مصاحبه کنم. از همون اولش فهمیدم.
و پشتشو کرد و داشت میرفت... فکر کنم تحقیقات میدانیش جریحهدار شده بود.
صداش کردم و گفتم خانوم،(برگشت به طرفم)- آمار گیری اون نیست که بیای همهش با همفکرای خودت مصاحبه کنی. من از اولش دیدم یه عالمه پسر دختر دانشجو و خانوم و آقای با ظاهر غیرمذهبی از جلوت رد شدن با یکیشون مصاحبه نکردی، فقط با همتیپای خودتو صدا کردی. یه طرفه میری قاضی و راضی برمیگردی.
بعدا میگید آمار گرفتیم 80 درصد مردم تو انتخابات شرکت میکنن. و بعد انتظار دارید بگیم تقلب نشده؟ همین مصاحبه شما با افراد شبیه به خودتون مصداق بارز تقلب در آماره...
پشت چشمی نازک کرد و یه خداحافظی کوچولو کرد و رفت.
حیف من میام با اینا مصاحبه میکنم والا...
بالاترین
شنبه، بهمن ۰۸، ۱۳۹۰
عاشقانههای من و سیبا- 5
رفته بودم رو صندلی تا لامپ سوخته رو عوض کنم. شوهرم از راه رسیده به شوخی گفت:
وای… عزیزم، مگه من مُردم که تو داری لامپ عوض میکنی
و دوید طرفم… در حالیکه آخرین پیچ لامپ سالم رو میپیچوندم گفتم: خودتو لوس نکن. پس وقتی تو نیستی کی به امورات خونه میرسه؟ همیشه منم دیگه
و اومدم یواش از صندلی بیام پایین، که نذاشت و دستاشو باز کرد با عشق ومهربانی تمام گفت:
بپر بغلم!
ناز کردم.
وای… من آخه سنگینم
چشمهاش هم میخندید…
میگم بپر!
بابا مگه خودت نگفتی دوسه کیلو اضافه کردی
عشق این چیزا رو نمیفهمه، بپر!
با لبخند گفتم علی الله و دستهامو باز کردم بالا گردنش و چشمامو بستم و خودمو مثل اوائل ازدواج برای یه دور چرخوندن دور اتاق آماده کردم. هر چی بدنم پایینتر اومد میدیدم نه از گرما خبری هست و نه از نرمی آغوش، تا اینکه مثل معذرت میخوام پِهِن نقش زمین شدم. تموم بدنم درد میکرد.
دیدم شوهرم با چشمهای گردشده از تعجب به طرفم میاد و هی میگه معذرت می خوام ، ببخشید…
با بغض میگم: …..(بوق) پس چرا جاخالی دادی؟
میگه: «به خدا تقصیری نداشتم یهو تا خودتو ول کنی فکرم رفت به اینکه اگه کمرم نتونه سنگینی تو تحمل کنه و دیسکم در بره و چند روزی نتونم سرکار برم و عمل جراحی بخوام و پول نداشته باشیم و تو و بچهها گرسنه بمونی و …»
نشون به اون نشون که من یک هفته تموم تو تختم خوابیده بودم و شوهرم کوتاه نمیومد که میبینی اگه من میخوابیدم زندگیمون لنگ میشد
امان از عشق با حساب کتاب آقایون…
عاشقانه ها-1
عاشقانهها -2
عاشقانهها-3
عاشقانهها-4
شنبه، آذر ۱۹، ۱۳۹۰
آبروریزی 2
من تو کانال چرخوندن ماهواره هنوزم گاهگاهی چند ثانیهای یا چند دقیقهای رو اینجور کانالا وایمیسم ببینم چه خبره و هر بار که سیبا خونهست با شنیدن صدای دوبله فارسی1 یا زمزمه حتی از راه دور دادش درمیاد. چیزی که از همه بیشتر دیدم بدش میاد وقتی بود که موقع سریال تاوان دوتا از بازیگرانش که گداصفت و جیببر بودن داشته همدیگر رو "گربهکوچولی من" صدا میکردن. اصلا یه جور حس نفرت بهش دست میداد. (فکر میکنه این چیزا لوس بازیه. شاید در پس ذهنش یه حس مردسالارانه داره هنوز.آره؟)
خلاصه اون شب که زنگ بیرونو زد و از تو آیفون سبیلای باروتیش رو دیدم یهو یاد اون جمله کذایی افتادم و گفتم حالا که خودش نیومده بالا و درو باکلید باز نکرده و چشمم تو چشمش نیست که از هیبتش بترسم یه کم اذیتش کنم. با شوق گفتم:
- تویی گربه کوچولوی من؟
سرفهای کرد و لادندونی گفت: درو باز کن.
- وای چه سیبیلای نازی. پیشی کوچولوی خوشگل من! ( فکر کن با اون قد و هیکل و قیافه جدی بهش بگی پیشی اونم کوچولو)
بازم با صدای لادندونی- توروخدا درو باز کن( سیبا درعمرش اینجوری با التماس حرف نزده بود)
- ای بابا، کسی که نمیشنوه. اصلا دروباز نمیکنم تا توهم به من از همینا بگی.
با عصبانیت شدید- اصلا نمیخواد! و رفت... آیفون هم که یه تایم بخصوصی داره قطع شد.
دکمه تصویرو زدم و گفتم: پیشی ِ کوچولوی زیتون حالا قهر نکن دیده(دیگه)... و دکمه باز کننده در رو زدم. و خودمو آماده کردم برای یه دعوا. البته سیبا آدم جدیییه و منم هیچوقت اینقدر سربهسرش نمیذاشتم اما واقعیتش فکر نمیکردم دیگه تا این حد عصبانی بشه و تو ذهنم گفتم عجب بیجنبهای بود و من نمیدونستم.
اومد بالا. وقتی در بالا رو باز کردم دیدم رنگش عین شاتوت سیاهه و کارد میزدی خونش در نمیاد.
- سی با جان، یه بار اومدم باهات شوخی کنم ها...
با ناراحتی تمام(انگار کسی مرده باشه) گفت : پاک آبرومو بردی... میدونی تموم مردای ساختمون جمع بودن دم در .
- وای... جدا( با وجود حساسیتها و معیار آبروریزی نازکی که داره واقعا جا خhttp://www.blogger.com/img/blank.gifوردم) http://www.blogger.com/img/blank.gif کِی تابهحال اهالی ساختمون دم در جلسه گذاشتن که حالا بار دوم باشه. یا توی لابی بوده یا خونهی یکی از ماها. فوق فوقش تو پارکینگ جمع میشدن.
- من چه میدونم. پشت بوم چکه کرده بود و همه جمع شده بودن نظر بدن که چیکار کنن. حالا چیکار کنم. چهجوری تو این محل زندگی کنم؟
- هیچی، میخوای آپارتمان رو بذارم برای فروش...
- دیگه باهام حرف نزن...
آقا سیبا تا یکی دوهفته سرسنگین بود و فکر میکرد همه همسایهها دارن راجع به "گربه کوچولوی زیتون" حرف میزنن.
آقا گیرم که آب رفته به جوی بازآید ، با آبروی رفته چه باید کرد؟! واقعا!
آبروریزیها ادامه دارد...
لینک این آبروریزی در بالاترین
جمعه، آذر ۱۱، ۱۳۹۰
آبروریزی १...
ایرانیها اصولا به آبرو خیلی اهمیت میدن و حکایات و احادیث و ضربالمثلهای زیادی در این باب نوشته شده. حمید مصدق عزیز میفرماید: گیرم که آب رفته به جوی بازآید ، با آبروی رفته چه باید کرد؟!
نه، واقعا شما بگویید، چه باید کرد؟
البته حد و اندازه آبرو ریزی بستگی به شرایط زمانی و جغرافیایی و سیاسی داره. ممکنه یه کاری رو در کشور آمریکا بکنیم هیچ آبرومون نره، اما در ایران بره. یا اگه امروز اون کارو بکنیم آبروریزی سنگینی به حساب بیاد ولی دوسال پیش اصلا برای کسی مهم نبوده.
این احساس آبروریزی که گاهی به من هم دست میده مسلمه که مربوط به شرایط این روزهاست...
اون روز مامان بزرگ قصهما زنگ زده که زیتون جان چه نشستی که تلویزیونم آنتن نمیده و همهش برفک میبینم و نمیفهمم کی اذان میگن تا نمازمو سر وقت بخونم و...
- مامان بزرگ، مگه رادیو نداری؟
- نه بابا، کی دیگه رادیو( گفت رادیول) گوش میده این روزها، رادیوم همهش خش خش داشت خیلی وقت پیش دادمش به نونخشکی.
- خوب، چه کاری از دست من برمیاد؟
- میدونم اشکال از آنتنمه، چندوقت پبش رفتم رو پشتبوم دیدم پلاستیکاش پوسیده شده و همه میلههاش ریخته زمین. دستت درد نکنه یه آنتن برام بخر بیار زیتونجان، ثواب داره. بچههام که به فکرم نیستن.
- آخه الان...
- الان چی؟ کار داری؟ باشه! عیبی نداره،(با غصه) یه فکری میکنم بالاخره...
- نه مامان بزرگ تا عصر برات میگیرم میارم. چه نوعشو میخوای؟ یه جور اومده کنترلی و...
- نه بابا، ما اهل این قرتی بازیها نیستیم، از همین مدل میلهمیلهای که خودم دارم بگیر. گرون هم نباشه زیاد ها...
- چشم!
عصر داشت نرم نرم برف میومد... چند خیابون پایینتر از خونهشون نزدیک مغازه الکتریکی پیاده شدم. تا به آقاهه گفتم آنتن میخوام با خوشحالی فوری دوید هفتهشت مدل آنتن با جعبهش انداخت رو پیشخون.
- این 22 تومنه، این 25 تومن، اینیکی شونزده تومن...
- آقا من از اون مدل قدیمیها می خوام که یه کوچیکشو گذاشتین اون بالا.
شروع کرد اصرار که:
- از اینا دیگه مد نیست. یکی از این جدیدا رو انتخاب کن.
- نه راستش برای یه خانم مسن میخوام که گفته حتما مدل قدیمی باشه. (وقتی بگی خانم مسن خودش میفهمه دیگه نباید اصرار کنه) بزرگتر از این ندارید؟ برای رو پشتبوم میخواد.
- بالکن نداره؟(این یعنی بزرگتر نداره)
- چرا یه بالکن کوچولو داره.
- خوب همینو ببر، وصل کن به میلههای بالکنش، هر وقت هم خواست اینوراونورش کنه بنده خدا تا پشتبوم نره. بزرگ کوچیکیش هم تو صافی تصویر تاثیری نداره.
دیدم حرف حساب میزنه. قیمتش رو پرسیدم گفت همین یکی مونده ببر. 7 تومن. چونه زدم شد 6 تومن! گفتم خوب برام ببندش بیزحمت. گفت چرا بیخود زحمت باز کردن و بستنش رو بکشی، همینطوری ببر. ماشین نداری؟ گفتم نه پیاده میخوام برم. سه چهار خیابون بالاتره. گفت چه بهتر پیاده آسیبی هم نمیبینه. و با خندهای که نشون از پیروزی در آب کردن چیزی رو داشته باشه آنتن رو آورد و با گردگیر کمی گردش رو تکوند و داد دستم. اومدم بیرون، شما فکر کن مثلا تو خیابون شلوغی مثل گوهردشت.
پامو از در بیرون نگذاشته که یه پسر متلک انداخت: آنتن! گفتم عیبی نداره. اگه پسرا متلک نگن میمیرن.
دختری از روبهرو میومد با دیدن من چنان نیشی باز کرد و سری تکون داد که انگار مرتکب گناه خندهداری شدم. نگاهی به سرتاپام انداختم. نکنه دکمهم بازه یا شالم از سرم افتاده یا یه پاچه شلوارم بیرونِ چکمهست یکیش تو!
آقای بعدی چنان اخمی بهم کرد که فوری شکم رفت به اینکه لابد آرایشم بده. همونجا آنتنو گذاشتم زمین از کیفم آینه درآوردم و صورتمو وارسی کردم. نه عین همیشه بودم.
یه کم بالاتر یه خانم تپل ساک بهدست سرشو با تحقیر اینور و اونور کرد و به خانم همراهش که فکر کنم دخترش بود گفت: حالا انگار تلویزیون چی داره که رفته آنتن خریده. دخترش پقپق خندید و گفت همینو بگو. و دوتایی شروع کردن به مسخره کردن من.
معما حل شد...
پسر بعدی بهم رسید: سلام خانم ِ آنتن!( ما تو کلاس به هر کسی که گزارش بقیه رو به دفتر میداد میگفتیم آنتن) یواش یواش با هر قدم که جلو میرفتم با نگاهها و متلکهای دیگران داغتر میشدم. پیشونیم شده بود غرق عرق. از بچه تا زن و مرد و پسر و دختر به محض دیدن آنتن دستم انگار رسالت داشتن چیزی بپرونن. انگار در خواب و بیداری این کلمات رو میشنیدم: آنتن... تلویزیون... مزخرف... ضرغامی... ماهواره... جمهوری اسلامی... کثافت... دزد... سههزار میلیارد(باور کنید حتی به اینجا هم رسید)
گذشتن از اون چهار خیابون یکی از سختترین کارای عمرم بود. تا رسیدم، مامان بزرگ گفت بذار برات چایی بریزم تا گرم شی عزیزم. گفتم نه مامان بزرگ بیزحمت یه لیوان آب یخ یخ بدین.
شنبه، آبان ۲۱، ۱۳۹۰
انفجار مهیبی(بر وزن بهمن عظیمی) کرج را لرزاند...
مردی گفت: وای نیروگاه هستهای رو زدن. یکی گفت نه بابا یه دپوی اسلحهخونه چند کیلومتری کرج به طرف تهران هست که حتما اون منفجر شده..
زنی گفت احتمالا زندان گوهردشت رو منفجر کردن تا زندانیهارو آزاد کنن....
سیبا زنگ زد. گفت 15 کیلومتری اتوبان کرجتهرانه و جایی که بوده تموم شیشههاش لرزیده. گفتم بابا من فکر کردم بمب خورده پشت خونهمون.
دوستم از هشتگرد زنگ زد که تو خبرگزاری مهر خونده که در اثر انفجار شیشه خونههای عظیمیه شکسته خواست ببینه گوهردشت هم صدای انفجار شنیدم یا نه. گفتم آره خیلی شدید. زیر پامون هم عین زلزله میلرزید.
اومدم بیام اینترنت دیدم قطعه. چون تازه از بستر مریضی بلند شدم و هنوز ضعیفم فکرای مزخرف زد به سرم.
بخصوص که قبلش تو فیس بوک حرف از مرگ زده بودم:
چرا همه جا رفتن زن بدون همراه ممنوعه، اما دفن خانمهای مُرده بدون همراه مرد ممنوع نیست؟
Lik احساس کردم دهنم داره تلخ میشه . گفتم نکنه شیمیایی بوده:)
گفتم اگه تا یه ربع دیگه زنده باشم دوست دارم چیکار کنم؟ برای اولین بار از اینکه تنهام خوشحال بودم . کاش سیبا و بچهها نیان تا آخر شب. گفتم الحمدالله یخچال پر از خوراکیه:) پس چیکار کنم تو این یه ربع. میخورم:) و بعد اومدم دیدم بعد از نیم سعات اینترنت درست شده
آخرین خبر: انفجار در انبار مهمات بیدگنه(ملارد شهریار)
لینک در بالاترین
چهارشنبه، آبان ۱۱، ۱۳۹۰
دوستان ساکن کانادا، ببخشید مصدع اوقات میشوم...
دوستان عزیزم، یکی از دزدهای مملکت فرار کرده آمده آنجا. حالا نوبت شماست.
ممنون! ما از شما عکس یادگاری و فیلم از خانهی خاوری در تورنتو نمیخواهیم. نمیخواهیم بدانیم این خانه را چگونه و چند خریده شده و چند اتاق خواب و آشپزخانه دارد. در اینترنت عکس انواع و اقسام خانههای افسانهای موجود هست. به قول یکی از دوستان که میگفت خانهی من که از خاوری زیباتراست و دزدی هم نیست. ما از شما میخواهیم تنِ بقیهی دزدهای این مملکت را آنچنان بلرزانید تا حالیشان کنید که بعد از چاپیدن و فرار کردن، زندگی آنچنان برایشان بهشت نمیشود و تنها ضررش عکس یادگاری گرفتن با خانهاش نیست.
بعد از کلی سرچ در گوگل دیدم کل جمعیتی که تا بهحال برای تظاهرات(نه گرفتن عکس یادگاری) به در خانهی خاوری رفتهاند فقط چهار نفر بوده(بازم گلی به جمال این 4 نفر، لابد جوگیر شدهاند). من نمیدانم چند ایرانی در کانادا و بخصوص در تورنتو هست که با نارضایتی از وضع ایران مهاجرت کردهاند. چیزی که مسلم است خیلی بیشتر از چهار نفر!
حالا که خود حکومت کاری برای برگرداندن دزها نمیکند(به قول پیرمرد همشهریمان چون کون همهشان گُهیست) شما میتوانید برایشان جهنم کوچکی بسازید. نمیتوانید؟
اگر برای رفتن به آنجا انگیزه میخواهید میتوانید به صورت تور تفریحی اتوبوس بگیرید و جلویش ژانگولر بازی و کنسرت راه بیندازید. فقط لطفا بروید.
لینک در بالاترین
