همونطور که حدس زده بودم بالاخره عطش مردم به سریالهای آنچنانی کانال فارسیوان شدیدا کاهش پیدا کرده و خیلی از آشنایانی که خیلی از کارها و مهمونیرفتنها و مهمونیگرفتنشون رو به خاطر دیدن سریالهای فارسی1 یا زمزمه(خواهر فارسی1)عقب مینداختن تصمیم گرفتن با تموم شدن هر سریال دیگه سریال بعدی رو که همون ساعت شروع میشه نبینن. کانال من و تو تقریبا داره همون جایی رو که فارسی1 داشت به دست میاره.
من تو کانال چرخوندن ماهواره هنوزم گاهگاهی چند ثانیهای یا چند دقیقهای رو اینجور کانالا وایمیسم ببینم چه خبره و هر بار که سیبا خونهست با شنیدن صدای دوبله فارسی1 یا زمزمه حتی از راه دور دادش درمیاد. چیزی که از همه بیشتر دیدم بدش میاد وقتی بود که موقع سریال تاوان دوتا از بازیگرانش که گداصفت و جیببر بودن داشته همدیگر رو "گربهکوچولی من" صدا میکردن. اصلا یه جور حس نفرت بهش دست میداد. (فکر میکنه این چیزا لوس بازیه. شاید در پس ذهنش یه حس مردسالارانه داره هنوز.آره؟)
خلاصه اون شب که زنگ بیرونو زد و از تو آیفون سبیلای باروتیش رو دیدم یهو یاد اون جمله کذایی افتادم و گفتم حالا که خودش نیومده بالا و درو باکلید باز نکرده و چشمم تو چشمش نیست که از هیبتش بترسم یه کم اذیتش کنم. با شوق گفتم:
- تویی گربه کوچولوی من؟
سرفهای کرد و لادندونی گفت: درو باز کن.
- وای چه سیبیلای نازی. پیشی کوچولوی خوشگل من! ( فکر کن با اون قد و هیکل و قیافه جدی بهش بگی پیشی اونم کوچولو)
بازم با صدای لادندونی- توروخدا درو باز کن( سیبا درعمرش اینجوری با التماس حرف نزده بود)
- ای بابا، کسی که نمیشنوه. اصلا دروباز نمیکنم تا توهم به من از همینا بگی.
با عصبانیت شدید- اصلا نمیخواد! و رفت... آیفون هم که یه تایم بخصوصی داره قطع شد.
دکمه تصویرو زدم و گفتم: پیشی ِ کوچولوی زیتون حالا قهر نکن دیده(دیگه)... و دکمه باز کننده در رو زدم. و خودمو آماده کردم برای یه دعوا. البته سیبا آدم جدیییه و منم هیچوقت اینقدر سربهسرش نمیذاشتم اما واقعیتش فکر نمیکردم دیگه تا این حد عصبانی بشه و تو ذهنم گفتم عجب بیجنبهای بود و من نمیدونستم.
اومد بالا. وقتی در بالا رو باز کردم دیدم رنگش عین شاتوت سیاهه و کارد میزدی خونش در نمیاد.
- سی با جان، یه بار اومدم باهات شوخی کنم ها...
با ناراحتی تمام(انگار کسی مرده باشه) گفت : پاک آبرومو بردی... میدونی تموم مردای ساختمون جمع بودن دم در .
- وای... جدا( با وجود حساسیتها و معیار آبروریزی نازکی که داره واقعا جا خhttp://www.blogger.com/img/blank.gifوردم) http://www.blogger.com/img/blank.gif کِی تابهحال اهالی ساختمون دم در جلسه گذاشتن که حالا بار دوم باشه. یا توی لابی بوده یا خونهی یکی از ماها. فوق فوقش تو پارکینگ جمع میشدن.
- من چه میدونم. پشت بوم چکه کرده بود و همه جمع شده بودن نظر بدن که چیکار کنن. حالا چیکار کنم. چهجوری تو این محل زندگی کنم؟
- هیچی، میخوای آپارتمان رو بذارم برای فروش...
- دیگه باهام حرف نزن...
آقا سیبا تا یکی دوهفته سرسنگین بود و فکر میکرد همه همسایهها دارن راجع به "گربه کوچولوی زیتون" حرف میزنن.
آقا گیرم که آب رفته به جوی بازآید ، با آبروی رفته چه باید کرد؟! واقعا!
آبروریزیها ادامه دارد...
لینک این آبروریزی در بالاترین
نمایش پستها با برچسب ماهواره. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب ماهواره. نمایش همه پستها
شنبه، آذر ۱۹، ۱۳۹۰
جمعه، آذر ۱۱، ۱۳۹۰
آبروریزی १...
ایرانیها اصولا به آبرو خیلی اهمیت میدن و حکایات و احادیث و ضربالمثلهای زیادی در این باب نوشته شده. حمید مصدق عزیز میفرماید: گیرم که آب رفته به جوی بازآید ، با آبروی رفته چه باید کرد؟!
نه، واقعا شما بگویید، چه باید کرد؟
البته حد و اندازه آبرو ریزی بستگی به شرایط زمانی و جغرافیایی و سیاسی داره. ممکنه یه کاری رو در کشور آمریکا بکنیم هیچ آبرومون نره، اما در ایران بره. یا اگه امروز اون کارو بکنیم آبروریزی سنگینی به حساب بیاد ولی دوسال پیش اصلا برای کسی مهم نبوده.
این احساس آبروریزی که گاهی به من هم دست میده مسلمه که مربوط به شرایط این روزهاست...
اون روز مامان بزرگ قصهما زنگ زده که زیتون جان چه نشستی که تلویزیونم آنتن نمیده و همهش برفک میبینم و نمیفهمم کی اذان میگن تا نمازمو سر وقت بخونم و...
- مامان بزرگ، مگه رادیو نداری؟
- نه بابا، کی دیگه رادیو( گفت رادیول) گوش میده این روزها، رادیوم همهش خش خش داشت خیلی وقت پیش دادمش به نونخشکی.
- خوب، چه کاری از دست من برمیاد؟
- میدونم اشکال از آنتنمه، چندوقت پبش رفتم رو پشتبوم دیدم پلاستیکاش پوسیده شده و همه میلههاش ریخته زمین. دستت درد نکنه یه آنتن برام بخر بیار زیتونجان، ثواب داره. بچههام که به فکرم نیستن.
- آخه الان...
- الان چی؟ کار داری؟ باشه! عیبی نداره،(با غصه) یه فکری میکنم بالاخره...
- نه مامان بزرگ تا عصر برات میگیرم میارم. چه نوعشو میخوای؟ یه جور اومده کنترلی و...
- نه بابا، ما اهل این قرتی بازیها نیستیم، از همین مدل میلهمیلهای که خودم دارم بگیر. گرون هم نباشه زیاد ها...
- چشم!
عصر داشت نرم نرم برف میومد... چند خیابون پایینتر از خونهشون نزدیک مغازه الکتریکی پیاده شدم. تا به آقاهه گفتم آنتن میخوام با خوشحالی فوری دوید هفتهشت مدل آنتن با جعبهش انداخت رو پیشخون.
- این 22 تومنه، این 25 تومن، اینیکی شونزده تومن...
- آقا من از اون مدل قدیمیها می خوام که یه کوچیکشو گذاشتین اون بالا.
شروع کرد اصرار که:
- از اینا دیگه مد نیست. یکی از این جدیدا رو انتخاب کن.
- نه راستش برای یه خانم مسن میخوام که گفته حتما مدل قدیمی باشه. (وقتی بگی خانم مسن خودش میفهمه دیگه نباید اصرار کنه) بزرگتر از این ندارید؟ برای رو پشتبوم میخواد.
- بالکن نداره؟(این یعنی بزرگتر نداره)
- چرا یه بالکن کوچولو داره.
- خوب همینو ببر، وصل کن به میلههای بالکنش، هر وقت هم خواست اینوراونورش کنه بنده خدا تا پشتبوم نره. بزرگ کوچیکیش هم تو صافی تصویر تاثیری نداره.
دیدم حرف حساب میزنه. قیمتش رو پرسیدم گفت همین یکی مونده ببر. 7 تومن. چونه زدم شد 6 تومن! گفتم خوب برام ببندش بیزحمت. گفت چرا بیخود زحمت باز کردن و بستنش رو بکشی، همینطوری ببر. ماشین نداری؟ گفتم نه پیاده میخوام برم. سه چهار خیابون بالاتره. گفت چه بهتر پیاده آسیبی هم نمیبینه. و با خندهای که نشون از پیروزی در آب کردن چیزی رو داشته باشه آنتن رو آورد و با گردگیر کمی گردش رو تکوند و داد دستم. اومدم بیرون، شما فکر کن مثلا تو خیابون شلوغی مثل گوهردشت.
پامو از در بیرون نگذاشته که یه پسر متلک انداخت: آنتن! گفتم عیبی نداره. اگه پسرا متلک نگن میمیرن.
دختری از روبهرو میومد با دیدن من چنان نیشی باز کرد و سری تکون داد که انگار مرتکب گناه خندهداری شدم. نگاهی به سرتاپام انداختم. نکنه دکمهم بازه یا شالم از سرم افتاده یا یه پاچه شلوارم بیرونِ چکمهست یکیش تو!
آقای بعدی چنان اخمی بهم کرد که فوری شکم رفت به اینکه لابد آرایشم بده. همونجا آنتنو گذاشتم زمین از کیفم آینه درآوردم و صورتمو وارسی کردم. نه عین همیشه بودم.
یه کم بالاتر یه خانم تپل ساک بهدست سرشو با تحقیر اینور و اونور کرد و به خانم همراهش که فکر کنم دخترش بود گفت: حالا انگار تلویزیون چی داره که رفته آنتن خریده. دخترش پقپق خندید و گفت همینو بگو. و دوتایی شروع کردن به مسخره کردن من.
معما حل شد...
پسر بعدی بهم رسید: سلام خانم ِ آنتن!( ما تو کلاس به هر کسی که گزارش بقیه رو به دفتر میداد میگفتیم آنتن) یواش یواش با هر قدم که جلو میرفتم با نگاهها و متلکهای دیگران داغتر میشدم. پیشونیم شده بود غرق عرق. از بچه تا زن و مرد و پسر و دختر به محض دیدن آنتن دستم انگار رسالت داشتن چیزی بپرونن. انگار در خواب و بیداری این کلمات رو میشنیدم: آنتن... تلویزیون... مزخرف... ضرغامی... ماهواره... جمهوری اسلامی... کثافت... دزد... سههزار میلیارد(باور کنید حتی به اینجا هم رسید)
گذشتن از اون چهار خیابون یکی از سختترین کارای عمرم بود. تا رسیدم، مامان بزرگ گفت بذار برات چایی بریزم تا گرم شی عزیزم. گفتم نه مامان بزرگ بیزحمت یه لیوان آب یخ یخ بدین.
برچسبها:
..گوهردشت.مامان بزرگ.آنتن,
تلویزیون,
جمهوری اسلامی,
دزد,
سههزار میلیارد,
ضرغامی,
کثافت,
ماهواره,
مزخرف
جمعه، مهر ۱۵، ۱۳۹۰
در شب اتفاق افتاد...
از در پارکینگ درست نگذشته بودیم که ناگهان در سیاهی شب، زنی که سخت در چادر سیاه پیچیده شده بود پرید جلوی ماشین و زد به شیشه.
- لطفا بیایید پایین.
ساعت ده بود و ما میبایست درست همین ساعت جایی میبودیم و دیرمون بود. فکر کردیم یا گداست یا برای نذری پول جمع میکنه.
شیشه رو کمی کشیدم پایین.
- ببخشید ما دیرمونه. باید بریم. سیبا پاشو گذاشت رو گاز که بره. دوباره پرید جلو.
آمرانهتر از پیش گفت:
- خیلی مهمه. لطفا پیاده شید.
من که یه ساعتی رو که منتظر سیبا بودم و میدونستم طبق معمول دیر میرسیم مهمونی، از لجم هی به آرایشم اضافه کرده بودم و مویی که با هزار زحمت پریشون ریخته بودم دور و بر صورتم فکرم به هزار جا رفت... ایداد و بیداد با این تیپ حزباللهیش، لابد اومده برای حجابم تذکر بده. یا بپرسه شما با این آقا چه نسبتی دارید. شایدم میخواد به کراوات قررررمز سیبا گیر بده. اما از کجا میدونست ما قراره این شکلی بیاییم بیرون؟
سیبا خسته از اصرار زن درو باز کرد و پیاده شد.
- چه فرمایشی دارید؟
در عین حال حواسمون رفته به دو مرد با کتو شلوار مدل برادران با ریش و پشم دارن از پژو سفید رنگی پیاده میشن و به طرفمون میان.
از فکرم گذشت چی در انتظارمونه؟ توطئه؟ قتل زنجیرهای(!)؟ دزدی مغزها؟ خفگی با طناب؟ دستگیری به علت توهین به رهبری؟ توهین به رئیسجمهور؟ به نظام؟ مخل امنیت اجتماعی؟ حکم شلاق؟
زن گفت: ما دیدیم یه آدم مشکوک وارد خونهتون شد!
مردها نزدیکتر شدن...پیکان قراضه سبزرنگی کمی اونطرفتر پارک بود با شیشههای پایین و در باز. زن به پیکان اشاره کرد و گفت ما دیدیم یه مرد گنده مشکوک کمی با در این ماشین ور رفت و از تو صندوق عقب داره چیزی میدزده و تا ما نگهداشتیم و پرسیدیم داری چیکار میکنی پرید رفت اونطرف ماشین قایم شد. رفتیم اونور خیلی فرز اومد اینور بعد وقتی شما ریموت در رو زدید پرید تو خونهتون. برید بگیریدش. مواظب باشید به نظر خیلی خطرناک میومد. اسلحههم داشت. این ماشین کدوم یکی از همسایههاتونه؟
گفتیم هیچکدوم.
زن به سیبا گفت پس دزده. بدوید برید دنبالش! مردها هم اصرار میکردن.
باورشون نداشتم. فکر میکردم الکی سر کارمون گذاشتن و هدف دیگهای دارن. مثلا سیبا رو بفرستن دنبال نخود سیاه و بعد منو بدزدن(!).
سیبا در کوچک رو باز کرده بود و به حیاط تاریک نگاه میکرد فکر میکنم تردید داشت بره. اومدم برم زنگ تموم همسایهها رو بزنم دیدم سویچ هنوز رو ماشینه و مردا چسبیده به ماشین ایستادن. اصلا نکنه نقشه دارن ماشینو بدزدن؟
زن فکر کنم فهمید: گفت من معلم قرآنم و به قرآن راست میگم. الان یه دزد مسلح تو خونهتونه. شایدم تعدادشون بیشتر هم باشه... ببینید الان به 110 هم زنگ میزنم... و شروع کرد به گرفتن شماره.
سیبا تصمیم گرفت بره. تو تاریکی حیاط گم شد... زنگ چند تا از همسایهها رو زدم که بیان کمک اما برای هر کی موضوعو تعریف کردم اصلا اهمیت نداد! سیبا تنهایی به جنگ دزدان جنایتکار رفته بود...
گفتم دیدی در این شب تیره بیوه شدم! یواشکی حرکات زن و دو مرد رو زیر نظر گرفتم. زن تلفن به پلیس 110 رو نصفه کاره گذاشت و گفت بعدا بهتون خبر میدم بیایین یا نیایین.... بله دیگه... جون شوهر خودش که در خطر نبود! و فکرم رفت به اینکه اگه سیبا بمیره آیا شهید حساب میشه؟ بیمه عمرش چقده؟ میتونم بعدا گلیم خودم و بچهها رو از آب بیرون بکشم یا مجبورم دوباره ازدواج کنم؟ وای... لباس سیاهامو کجای کمد گذاشتم؟ شال مشکییم هنوز مُده یا باید یه جدیدشو بخرم؟
اگه سیبا جانباز شد چه خاکی به سرم بریزم؟ به پاش بمونم؟ نمونم؟ بستگی به درصدش داره. نه گناه داره...
هر چی گوش دادم،هیچ صدای تیراندازی و درگیری نشنیدم. نکنه با گاز خفهکننده سیبا رو بیهوش کرده باشن و دارن با چاقو مثلهش میکنن؟
از این فکرم، بیخیال ماشین با سویچ روش شدم و دویدم توی حیاط... دنبال بیلی جارویی چیزی میگشتم که... دیدم سیاهییی قد بلند به طرفم اومد. قلبم داشت وایمیساد. حتی قدرت فریاد زدن نداشتم. منتظر فرود یه تبر توی سرم بودم که صدای سیبا به گوشم رسید.
- بیا بریم بابا. دیرمون شد.
- یعنی هیچکی تو راهپلهها یا پشتبوم نبود؟
- حالا بیا بعدا میگم.
- نکنه دزده رفته توی خونهی یکی از همسایهها؟
سیبا هیچی نمیگفت و از حیاط رفت بیرون. دنبالش دویدم و دیدم ماشین سرجاشه و خانم معلم قرآن هم هنوز کنار دو مرد ریشوی همراهش وایساده.
- خانم، بفرمایید قضیه حله!
- یعنی چی حله برادر؟ دزده چی شد؟
- هیچی، شما بفرمایید، مسئلهای نبود!
- مگه میشه؟ دو دور دورِ ماشین از دست ما فرار کرد و با اون ریخت کر و کثیف با اسلحه پرید تو خونهتون. نکنه تهدیدتون کردن. اگه نگید الان به 110 میگم بیان. و گوشی رو گرفت دم گوشش.
- نه خانوم اینکارو نکنید. گفتم که مسئلهای نبود.
بعد از اصرارهای فراوون بالاخره سیبا گفت.
- با یکی از همسایهها رو پشتبوم کار میکرد. فکر کنم لولهکش بود.
- وا... پس چرا از ما ترسید؟ نکنه....؟
سیبا خندید...
بله آقا نصاب دیش و ماهواره بود.
معلم قرآن با عصبانیت گفت:
- مردهشور ریختشو ببره! چقدر وقت مارو تلف کرد. شیطونه میگه... و تلفن رو برد بالا. والله اینا از دزد بدترن. دزد معمولی مال آدما رو میبره اینا فرهنگ مارو میدزدن.
- نه خواهش میکنم خانم. این حرفا چیه؟ جوونا بیکارن. بذارید یه لقمه نون بخوره. اگه بگیرنش واقعا تبدیل میشه به اونی شما فکرشو میکردید. از ترسش ماشینش رو هم همینطور باز ول کرده. بیایید براش ببندیمش. یکی از آقایون با اکراه کمک کرد شیشههای ماشین رو دادن بالا و دکمه قفلش رو هم زدن و درو بستن. زن همینطور مرد نصاب رو نفرین میکرد...
و ما فقط به اواخر مهمونیمون رسیدیم.
- لطفا بیایید پایین.
ساعت ده بود و ما میبایست درست همین ساعت جایی میبودیم و دیرمون بود. فکر کردیم یا گداست یا برای نذری پول جمع میکنه.
شیشه رو کمی کشیدم پایین.
- ببخشید ما دیرمونه. باید بریم. سیبا پاشو گذاشت رو گاز که بره. دوباره پرید جلو.
آمرانهتر از پیش گفت:
- خیلی مهمه. لطفا پیاده شید.
من که یه ساعتی رو که منتظر سیبا بودم و میدونستم طبق معمول دیر میرسیم مهمونی، از لجم هی به آرایشم اضافه کرده بودم و مویی که با هزار زحمت پریشون ریخته بودم دور و بر صورتم فکرم به هزار جا رفت... ایداد و بیداد با این تیپ حزباللهیش، لابد اومده برای حجابم تذکر بده. یا بپرسه شما با این آقا چه نسبتی دارید. شایدم میخواد به کراوات قررررمز سیبا گیر بده. اما از کجا میدونست ما قراره این شکلی بیاییم بیرون؟
سیبا خسته از اصرار زن درو باز کرد و پیاده شد.
- چه فرمایشی دارید؟
در عین حال حواسمون رفته به دو مرد با کتو شلوار مدل برادران با ریش و پشم دارن از پژو سفید رنگی پیاده میشن و به طرفمون میان.
از فکرم گذشت چی در انتظارمونه؟ توطئه؟ قتل زنجیرهای(!)؟ دزدی مغزها؟ خفگی با طناب؟ دستگیری به علت توهین به رهبری؟ توهین به رئیسجمهور؟ به نظام؟ مخل امنیت اجتماعی؟ حکم شلاق؟
زن گفت: ما دیدیم یه آدم مشکوک وارد خونهتون شد!
مردها نزدیکتر شدن...پیکان قراضه سبزرنگی کمی اونطرفتر پارک بود با شیشههای پایین و در باز. زن به پیکان اشاره کرد و گفت ما دیدیم یه مرد گنده مشکوک کمی با در این ماشین ور رفت و از تو صندوق عقب داره چیزی میدزده و تا ما نگهداشتیم و پرسیدیم داری چیکار میکنی پرید رفت اونطرف ماشین قایم شد. رفتیم اونور خیلی فرز اومد اینور بعد وقتی شما ریموت در رو زدید پرید تو خونهتون. برید بگیریدش. مواظب باشید به نظر خیلی خطرناک میومد. اسلحههم داشت. این ماشین کدوم یکی از همسایههاتونه؟
گفتیم هیچکدوم.
زن به سیبا گفت پس دزده. بدوید برید دنبالش! مردها هم اصرار میکردن.
باورشون نداشتم. فکر میکردم الکی سر کارمون گذاشتن و هدف دیگهای دارن. مثلا سیبا رو بفرستن دنبال نخود سیاه و بعد منو بدزدن(!).
سیبا در کوچک رو باز کرده بود و به حیاط تاریک نگاه میکرد فکر میکنم تردید داشت بره. اومدم برم زنگ تموم همسایهها رو بزنم دیدم سویچ هنوز رو ماشینه و مردا چسبیده به ماشین ایستادن. اصلا نکنه نقشه دارن ماشینو بدزدن؟
زن فکر کنم فهمید: گفت من معلم قرآنم و به قرآن راست میگم. الان یه دزد مسلح تو خونهتونه. شایدم تعدادشون بیشتر هم باشه... ببینید الان به 110 هم زنگ میزنم... و شروع کرد به گرفتن شماره.
سیبا تصمیم گرفت بره. تو تاریکی حیاط گم شد... زنگ چند تا از همسایهها رو زدم که بیان کمک اما برای هر کی موضوعو تعریف کردم اصلا اهمیت نداد! سیبا تنهایی به جنگ دزدان جنایتکار رفته بود...
گفتم دیدی در این شب تیره بیوه شدم! یواشکی حرکات زن و دو مرد رو زیر نظر گرفتم. زن تلفن به پلیس 110 رو نصفه کاره گذاشت و گفت بعدا بهتون خبر میدم بیایین یا نیایین.... بله دیگه... جون شوهر خودش که در خطر نبود! و فکرم رفت به اینکه اگه سیبا بمیره آیا شهید حساب میشه؟ بیمه عمرش چقده؟ میتونم بعدا گلیم خودم و بچهها رو از آب بیرون بکشم یا مجبورم دوباره ازدواج کنم؟ وای... لباس سیاهامو کجای کمد گذاشتم؟ شال مشکییم هنوز مُده یا باید یه جدیدشو بخرم؟
اگه سیبا جانباز شد چه خاکی به سرم بریزم؟ به پاش بمونم؟ نمونم؟ بستگی به درصدش داره. نه گناه داره...
هر چی گوش دادم،هیچ صدای تیراندازی و درگیری نشنیدم. نکنه با گاز خفهکننده سیبا رو بیهوش کرده باشن و دارن با چاقو مثلهش میکنن؟
از این فکرم، بیخیال ماشین با سویچ روش شدم و دویدم توی حیاط... دنبال بیلی جارویی چیزی میگشتم که... دیدم سیاهییی قد بلند به طرفم اومد. قلبم داشت وایمیساد. حتی قدرت فریاد زدن نداشتم. منتظر فرود یه تبر توی سرم بودم که صدای سیبا به گوشم رسید.
- بیا بریم بابا. دیرمون شد.
- یعنی هیچکی تو راهپلهها یا پشتبوم نبود؟
- حالا بیا بعدا میگم.
- نکنه دزده رفته توی خونهی یکی از همسایهها؟
سیبا هیچی نمیگفت و از حیاط رفت بیرون. دنبالش دویدم و دیدم ماشین سرجاشه و خانم معلم قرآن هم هنوز کنار دو مرد ریشوی همراهش وایساده.
- خانم، بفرمایید قضیه حله!
- یعنی چی حله برادر؟ دزده چی شد؟
- هیچی، شما بفرمایید، مسئلهای نبود!
- مگه میشه؟ دو دور دورِ ماشین از دست ما فرار کرد و با اون ریخت کر و کثیف با اسلحه پرید تو خونهتون. نکنه تهدیدتون کردن. اگه نگید الان به 110 میگم بیان. و گوشی رو گرفت دم گوشش.
- نه خانوم اینکارو نکنید. گفتم که مسئلهای نبود.
بعد از اصرارهای فراوون بالاخره سیبا گفت.
- با یکی از همسایهها رو پشتبوم کار میکرد. فکر کنم لولهکش بود.
- وا... پس چرا از ما ترسید؟ نکنه....؟
سیبا خندید...
بله آقا نصاب دیش و ماهواره بود.
معلم قرآن با عصبانیت گفت:
- مردهشور ریختشو ببره! چقدر وقت مارو تلف کرد. شیطونه میگه... و تلفن رو برد بالا. والله اینا از دزد بدترن. دزد معمولی مال آدما رو میبره اینا فرهنگ مارو میدزدن.
- نه خواهش میکنم خانم. این حرفا چیه؟ جوونا بیکارن. بذارید یه لقمه نون بخوره. اگه بگیرنش واقعا تبدیل میشه به اونی شما فکرشو میکردید. از ترسش ماشینش رو هم همینطور باز ول کرده. بیایید براش ببندیمش. یکی از آقایون با اکراه کمک کرد شیشههای ماشین رو دادن بالا و دکمه قفلش رو هم زدن و درو بستن. زن همینطور مرد نصاب رو نفرین میکرد...
و ما فقط به اواخر مهمونیمون رسیدیم.
پنجشنبه، اردیبهشت ۱۵، ۱۳۹۰
هَی وایِ من!
1- دوستی تعریف می کرد: "برای تعطیلات عید ازطریق یکی از از آژانسها تور مشهد گرفتیم. وقتی به هتل محل اقامت رسیدیم و برای شام به رستوران هتل رفتیم دیدیم ای داد و بیداد, تقریبا هم هتلی ها از خانواده های آخوند هستن. مردان عمامه به سر عبا به دوش و زن های چادری رو گرفته و حتی دختربچه های یکی دو ساله هم روسری به سر دارن. گفتیم چکار کنیم. یک هفته باید صبحانه ناهار شام- جزء قرارداد تور بود- باید اینها رو تحمل کنیم و بترسیم مبادا بلند بخندیم یا روسریمون بره کنار و اینا بخوان تذکر بدن و...
ناهار فردا اما اتفاقی افتاد که آخوندها از ما خجالت کشیدن.
گارسون ها هنوز ناهار رو نیاورده بودن که بچه آخوندها شروع کردن به دم گرفتن:"اول استارتر"*, "یالا استارتر بیارید."
استارتر سوپ بود. هر چه زن های آخوندها لب گزیدن و زدن پشت دست بچه ها مگه گوششون بدهکار بود!
حالا" مِین کورس" می خواستن. و شروع کردن به حدس زدن غذای اصلی. کباب رو که آوردن. که الحق دراز بود. زمزمه های "هَی وایِ من"* از بچه آخوندها برخواست. و شروع کردن به ایراد گیری . یکی گفت چه شوره! اون یکی گفت بی نمکه! یکی دیگه گفت سفته و برنجش خوب دم نکشیده و خیلی معمولیه و...
و بعد با زدن قاشق چنگالهای به روی میز"دسر" خواستن. یکی گفت "ترامیسو" می خوام. اون یکی" ترایفل" یکی دیگه ژله میوه با بستنی زعفرونی خواست.
من و همسفران غش کرده بودیم از خنده. آخوندها که همگی دور میزی جداگانه از زن و بچه هاشون نشسته بودن سرخ و سفید می شدن و به منزل هاشون, ببخشید به زنهاشون چشم غره می رفتن که بچه ها رو ساکت کنید. و زن ها هی به بچه ها فحش می دادن بشکون می گرفتن اما هیچ فایده ای نداشت. بچه ها و نوجوونها دور گرفته بودن و تازه حالا سرگرمی می خواستن.
ما که فهمیده بودیم اینا همه ماهواره دارن و برنامه "بفرمایید شام" کانال من و تو 1 رو می بینن بلند گفتیم:
- ماهواره فقط برای ما بده و برای بعضیا آزاده.
گارسون ها هم همه خندیدن. فکر کنم آخوندها دلشون می خواست زمین دهن باز کنه و برن توش."
2- تا ماجرای کشته شدن بن لادن رو شنیدم مثل همه بدبین ها اول شروع کردم به ایراد گیری نوع خبر دادن که چرا حالا؟ چرا هیچ فیلم و عکسی نشون نمی دن؟ چرا تو دریا انداختنش؟ کی براش فاتحه به عربی خونده؟ چطور بن لادن رو پشت بومش هیچ نگهبان یا تیرباری نذاشته بوو راحت بغل زنش خوابیده بود وخون از دماغ هیچ آمریکایی نیامده بود؟
چطور چهار سال راننده شو زیر نظر داشتن و این ساختمون رو پیدا نکرده بودن؟
چطور ساختمون به قول خودشون به این گرونی در یه منطقه تو پاکستان ساخته شده و کسی نمی دونسته کی اونجا زندگی می کنه؟ اونم شرقی های فضول(دور از جون شما) که تا هفت محله اطرافشونو باید بشناسن.
البته آمریکا یواش یواش و به صورت قطره ای از روز بعدش جواب تعدادی از این سوالها رو داد. و البته فیلمش رو هرگز پخش نکرد
و بعد برام مسئله شد که ببین بن لادن که اینقدر زن رو بی ارزش و مثل کالا می دونه چطور در آخرین لحظات عمرش پشت یک زن پناه گرفت.
و احساس ها متناقضی که خوب که چی؟ تروریسم یعنی از بین می ره؟ یه وقت نخوان انتقام بگیرن و...
و بعد خوشحال که خوب این رئیسشون بود و منبع مهم مالی از طریق بن لادن تأمین می شده و حالا ارثش بین ورثه ش تقسیم می شه و دست تروریستها نمی رسه.
حالا فامیل هاش تو ایران(تو یه روزنامه خوندم انگار تعدادی از خواهرها یا دختراش تحت الحفظ در ایران زندگی می کنن)
بعد گفتم زیتون جان به تو چه؟ زندگی تو بکن.
3- من اگه این سوالو نکنم می میرم. خواهش می کنم یکی به من جواب بده.
حتما از نوشته هام معلومه که من اصلا مذهبی نیستم و نسبت به هیچ گروه مذهبی هم سمپاتی ندارم. در انتخابات البته فعالبت کردم و کلی در تظاهرات اصلاح طلبان شرکت کردم. به صورت اجبار رو پشت بام الله اکبر هم گفتم( منی که دوست ندارم هیچ کلمه ای جز صلح و آزادی رو فریاد بزنم) اما مذهبی هرگز نبودم.
بنابراین به سازمان مجاهدین هم هیچ علاقه ای ندارم. اما بگم من مثل همه انسان ها از شنیدن خبر کشتار در کمپ اشرف ناراحت شدم.
( یکی از کاربران بالاترین بهم اطلاع داده یکی به اسم زیتون در بالاترین اومده علیه این سازمان فعالیت می کنه که مطمئن باشید من نیستم. آی دی من در بالاترین به این صورت نوشته می شه:z8un(
اما همیشه برام این رفتار مجاهدین سواله و با خلوص نیت می پرسم:
- چرا مدت زیادیه مسعود رجوی پیداش نیست و فقط عکسشو نشون می دن و صدایی به اسم اون پخش می شه؟ چرا اونقدر برای مردم ارزش قائل نیستن که بگن رهبر معنویشون کجاست؟ حالا به ما نمی گن چرا به هواداراشون نمی گن؟ چرا خود هوادارها هیچ وقت سوال نمی کنن؟ آیا راسته قبل از غیبتش یکی با هیبت مسعود رجوی با چشمای بسته و شال سبز جلوی هواداراشون رفته تو تابوت و اعلام کرده که به غیبت صغری می ره؟
- چرا تموم هوادارای زن باید روسری قرمز سر کنن؟ اگه یه نفر از رنگ قرمز بدش بیاد باید کیو ببینه؟ آیا تا به حال یکی از این خانوما اعتراض کرده به این همسانی لباس و قیافه؟ آیا اگه یکی موهاش پیدا باشه آسمون به زمین میاد؟ آیا تا به حال کسی بهشون گفته که شما که به جمهوری اسلامی ایراد می گیرید خودتون هم همین عیب ها رو دارید؟
- چرا مریم رجوی ... اصلش ولش کن...
- مجاهدین باید خیلی خوشبخت باشن که زیتون هوادارشون نیست, وگرنه با سوالاش کچلشون می کرد.
4- سال نوی کلیمی ها بخصوص اونایی که وبلاگمو می خونن مثل پیمان و فرناز عزیز مبارک باشه. ببخشید که اینقدر دیر شد و هشته به درتون هم تموم شده.(من امسال رکورد تنبلی رو شکستم و سال نوی مسیحی و عید نوروز خودمون هم دیر تبریک گفتم)
5- روایت تکان دهنده ضیا نبوی، زندانی سیاسی از زندان کارون اهواز
آقای لاریجانی! اینجا زندان کارون است؛ مرز زندگی انسانی و حیوانی
6- احمدی نژاد اخیرا(پس از آشتی مصلحتی با آقا) در یک سخنرانی یه همچین جمله ای گفت: امیدوارم که به زودی تمام سلاح های دنیا به قلم تبدیل شود.
آخه بگو مرد ناحسابی تو کشور ما که تموم سلاح ها به قلم تبدیل شد چه گلی به سر مردم زدی؟ همین ضیا نبوی و منصور اسانلو و بهاره هدایت و زید آبادی و این همه آدم شریف دیگه به چه جرمی در زندان هستن؟ داشتن سلاح یا قلم؟ اینقدر عصبانیمون نکن مردک!>
7- مینیمال های رضا ناظم (جواد سعیدی پور)رو یادتون هست؟
متاسفانه - و البته طبیعتا در جمهوری اسلامی - کتابش مجوز نگرفته و گذاشته تش تو اینترنت.
بخونید و لذت ببرید و اگه داشتید به اندازه لذتی که بردید به شماره کارتی که داده پول واریز کنید تا حلال باشه.
نویسندگی در ایران اینطوری شده دیگه...
ناهار فردا اما اتفاقی افتاد که آخوندها از ما خجالت کشیدن.
گارسون ها هنوز ناهار رو نیاورده بودن که بچه آخوندها شروع کردن به دم گرفتن:"اول استارتر"*, "یالا استارتر بیارید."
استارتر سوپ بود. هر چه زن های آخوندها لب گزیدن و زدن پشت دست بچه ها مگه گوششون بدهکار بود!
حالا" مِین کورس" می خواستن. و شروع کردن به حدس زدن غذای اصلی. کباب رو که آوردن. که الحق دراز بود. زمزمه های "هَی وایِ من"* از بچه آخوندها برخواست. و شروع کردن به ایراد گیری . یکی گفت چه شوره! اون یکی گفت بی نمکه! یکی دیگه گفت سفته و برنجش خوب دم نکشیده و خیلی معمولیه و...
و بعد با زدن قاشق چنگالهای به روی میز"دسر" خواستن. یکی گفت "ترامیسو" می خوام. اون یکی" ترایفل" یکی دیگه ژله میوه با بستنی زعفرونی خواست.
من و همسفران غش کرده بودیم از خنده. آخوندها که همگی دور میزی جداگانه از زن و بچه هاشون نشسته بودن سرخ و سفید می شدن و به منزل هاشون, ببخشید به زنهاشون چشم غره می رفتن که بچه ها رو ساکت کنید. و زن ها هی به بچه ها فحش می دادن بشکون می گرفتن اما هیچ فایده ای نداشت. بچه ها و نوجوونها دور گرفته بودن و تازه حالا سرگرمی می خواستن.
ما که فهمیده بودیم اینا همه ماهواره دارن و برنامه "بفرمایید شام" کانال من و تو 1 رو می بینن بلند گفتیم:
- ماهواره فقط برای ما بده و برای بعضیا آزاده.
گارسون ها هم همه خندیدن. فکر کنم آخوندها دلشون می خواست زمین دهن باز کنه و برن توش."
2- تا ماجرای کشته شدن بن لادن رو شنیدم مثل همه بدبین ها اول شروع کردم به ایراد گیری نوع خبر دادن که چرا حالا؟ چرا هیچ فیلم و عکسی نشون نمی دن؟ چرا تو دریا انداختنش؟ کی براش فاتحه به عربی خونده؟ چطور بن لادن رو پشت بومش هیچ نگهبان یا تیرباری نذاشته بوو راحت بغل زنش خوابیده بود وخون از دماغ هیچ آمریکایی نیامده بود؟
چطور چهار سال راننده شو زیر نظر داشتن و این ساختمون رو پیدا نکرده بودن؟
چطور ساختمون به قول خودشون به این گرونی در یه منطقه تو پاکستان ساخته شده و کسی نمی دونسته کی اونجا زندگی می کنه؟ اونم شرقی های فضول(دور از جون شما) که تا هفت محله اطرافشونو باید بشناسن.
البته آمریکا یواش یواش و به صورت قطره ای از روز بعدش جواب تعدادی از این سوالها رو داد. و البته فیلمش رو هرگز پخش نکرد
و بعد برام مسئله شد که ببین بن لادن که اینقدر زن رو بی ارزش و مثل کالا می دونه چطور در آخرین لحظات عمرش پشت یک زن پناه گرفت.
و احساس ها متناقضی که خوب که چی؟ تروریسم یعنی از بین می ره؟ یه وقت نخوان انتقام بگیرن و...
و بعد خوشحال که خوب این رئیسشون بود و منبع مهم مالی از طریق بن لادن تأمین می شده و حالا ارثش بین ورثه ش تقسیم می شه و دست تروریستها نمی رسه.
حالا فامیل هاش تو ایران(تو یه روزنامه خوندم انگار تعدادی از خواهرها یا دختراش تحت الحفظ در ایران زندگی می کنن)
بعد گفتم زیتون جان به تو چه؟ زندگی تو بکن.
3- من اگه این سوالو نکنم می میرم. خواهش می کنم یکی به من جواب بده.
حتما از نوشته هام معلومه که من اصلا مذهبی نیستم و نسبت به هیچ گروه مذهبی هم سمپاتی ندارم. در انتخابات البته فعالبت کردم و کلی در تظاهرات اصلاح طلبان شرکت کردم. به صورت اجبار رو پشت بام الله اکبر هم گفتم( منی که دوست ندارم هیچ کلمه ای جز صلح و آزادی رو فریاد بزنم) اما مذهبی هرگز نبودم.
بنابراین به سازمان مجاهدین هم هیچ علاقه ای ندارم. اما بگم من مثل همه انسان ها از شنیدن خبر کشتار در کمپ اشرف ناراحت شدم.
( یکی از کاربران بالاترین بهم اطلاع داده یکی به اسم زیتون در بالاترین اومده علیه این سازمان فعالیت می کنه که مطمئن باشید من نیستم. آی دی من در بالاترین به این صورت نوشته می شه:z8un(
اما همیشه برام این رفتار مجاهدین سواله و با خلوص نیت می پرسم:
- چرا مدت زیادیه مسعود رجوی پیداش نیست و فقط عکسشو نشون می دن و صدایی به اسم اون پخش می شه؟ چرا اونقدر برای مردم ارزش قائل نیستن که بگن رهبر معنویشون کجاست؟ حالا به ما نمی گن چرا به هواداراشون نمی گن؟ چرا خود هوادارها هیچ وقت سوال نمی کنن؟ آیا راسته قبل از غیبتش یکی با هیبت مسعود رجوی با چشمای بسته و شال سبز جلوی هواداراشون رفته تو تابوت و اعلام کرده که به غیبت صغری می ره؟
- چرا تموم هوادارای زن باید روسری قرمز سر کنن؟ اگه یه نفر از رنگ قرمز بدش بیاد باید کیو ببینه؟ آیا تا به حال یکی از این خانوما اعتراض کرده به این همسانی لباس و قیافه؟ آیا اگه یکی موهاش پیدا باشه آسمون به زمین میاد؟ آیا تا به حال کسی بهشون گفته که شما که به جمهوری اسلامی ایراد می گیرید خودتون هم همین عیب ها رو دارید؟
- چرا مریم رجوی ... اصلش ولش کن...
- مجاهدین باید خیلی خوشبخت باشن که زیتون هوادارشون نیست, وگرنه با سوالاش کچلشون می کرد.
4- سال نوی کلیمی ها بخصوص اونایی که وبلاگمو می خونن مثل پیمان و فرناز عزیز مبارک باشه. ببخشید که اینقدر دیر شد و هشته به درتون هم تموم شده.(من امسال رکورد تنبلی رو شکستم و سال نوی مسیحی و عید نوروز خودمون هم دیر تبریک گفتم)
5- روایت تکان دهنده ضیا نبوی، زندانی سیاسی از زندان کارون اهواز
آقای لاریجانی! اینجا زندان کارون است؛ مرز زندگی انسانی و حیوانی
6- احمدی نژاد اخیرا(پس از آشتی مصلحتی با آقا) در یک سخنرانی یه همچین جمله ای گفت: امیدوارم که به زودی تمام سلاح های دنیا به قلم تبدیل شود.
آخه بگو مرد ناحسابی تو کشور ما که تموم سلاح ها به قلم تبدیل شد چه گلی به سر مردم زدی؟ همین ضیا نبوی و منصور اسانلو و بهاره هدایت و زید آبادی و این همه آدم شریف دیگه به چه جرمی در زندان هستن؟ داشتن سلاح یا قلم؟ اینقدر عصبانیمون نکن مردک!>
7- مینیمال های رضا ناظم (جواد سعیدی پور)رو یادتون هست؟
متاسفانه - و البته طبیعتا در جمهوری اسلامی - کتابش مجوز نگرفته و گذاشته تش تو اینترنت.
بخونید و لذت ببرید و اگه داشتید به اندازه لذتی که بردید به شماره کارتی که داده پول واریز کنید تا حلال باشه.
نویسندگی در ایران اینطوری شده دیگه...
اشتراک در:
پستها (Atom)
