چهارشنبه، آبان ۱۱، ۱۳۹۰

دوستان ساکن کانادا، ببخشید مصدع اوقات می‌شوم...

دوستان گل ساکن کانادایم سلام، ببخشید مصدع اوقات می‌شوم. از این جهت به خودم اجازه جسارت دادم چون شما در تظاهرات بعد از انتخابات 88 خیلی به من روحیه دادید و تشویم کردید که تا به دست آوردن حق و حقوقم و از بین بردن ظلم و جور و بی‌عدالتی در خیابان بمانم. هر وقت خسته شدم یا از باتوم و اسلحه و گاز اشک‌آور ترسیدم با نوشته‌ای در اینترنت و‌ یا ای‌میل شخصی -شده با پند و اندرز و اگر نشد با تندی و خشونت کلامی- از غیرت و حمیت و ایستادگی گفتید و متذکر شدید اگر در خیابان نمانیم هر چه برسرمان می‌آید حقمان است و خاک بر سرمان با این بی‌عُرضگی‌مان...
حالا اجازه بدهید من چیزی از شما بخواهم. نمی‌گویم زیر رگبار گلوله،‌ که شاید زیر نم‌نم باران، نمی‌گویم با ترس و لرز، بلکه با شادی و ابزار آن، زیر‌انداز و عرق و ورق و ضبط و تخمه و شکلات هم باشد. نمی‌گویم در حال فرار که در حال رقض و پایکوبی. نمی‌گویم از کارتان بزنید، نه، یک روز تعطیل بروید، می‌توانید آش و شیرینی و ترشی و مربا ببرید به همدیگر بفروشید تا کسب‌درآمدتان هم مختل نشود.
دوستان عزیزم، یکی از دزدهای مملکت فرار کرده آمده آنجا. حالا نوبت شماست.

ممنون! ما از شما عکس یادگاری و فیلم از خانه‌ی خاوری در تورنتو نمی‌خواهیم. نمی‌خواهیم بدانیم این خانه را چگونه و چند خریده شده و چند اتاق خواب و آشپزخانه دارد. در اینترنت عکس انواع و اقسام خانه‌های افسانه‌ای موجود هست. به قول یکی از دوستان که می‌گفت خانه‌ی من که از خاوری زیباتراست و دزدی هم نیست. ما از شما می‌خواهیم تنِ بقیه‌ی دزدهای این مملکت را آنچنان بلرزانید تا حالیشان کنید که بعد از چاپیدن و فرار کردن، زندگی آنچنان برایشان بهشت نمی‌شود و تنها ضررش عکس یادگاری گرفتن با خانه‌اش نیست.
بعد از کلی سرچ در گوگل دیدم کل جمعیتی که تا به‌حال برای تظاهرات(نه گرفتن عکس یادگاری) به در خانه‌ی خاوری رفته‌اند فقط چهار نفر بوده(بازم گلی به جمال این 4 نفر، لابد جوگیر شده‌اند). من نمی‌دانم چند ایرانی در کانادا و بخصوص در تورنتو هست که با نارضایتی از وضع ایران مهاجرت کرده‌اند. چیزی که مسلم است خیلی بیشتر از چهار نفر!
حالا که خود حکومت کاری برای برگرداندن دزها نمی‌کند(به قول پیرمرد همشهری‌مان چون کون همه‌شان گُهی‌ست) شما می‌توانید برایشان جهنم کوچکی بسازید. نمی‌توانید؟
اگر برای رفتن به آنجا انگیزه می‌خواهید می‌توانید به صورت تور تفریحی اتوبوس بگیرید و جلویش ژانگولر بازی و کنسرت راه بیندازید. فقط لطفا بروید.

لینک در بالاترین

دوشنبه، مهر ۲۵، ۱۳۹۰

آنقدر نازت کشیدم، پرده از رازت کشیدم...


ترانه‌ی " خواب نوشین" و یا "وصل دوشین" مرضیه رو خیلی دوست دارم. خواستم شمارو هم در این لذت شریک کنم.
پشنهاد می‌کنم گوش بدین و باهاش بخونید.

خواب خوشی وقت سحر
دیدم و یادم نرود
روی تو با دیده‌ی تر دیدم و یادم نرود...

1،2،3 حالا باهم...

پرده از رازت کشیدم
سوی خود بازت کشیدم
آنقدر نازت کشیدم
تا نشستی...

روی دامانت فتادم
عقده‌ی دل را گشادم
ناگهان آمد به یادم
رنج هستی...

ای خوش آن‌دم وان غرورِ خواب نوشین
خواب نوشین، خواب نوشین
وان نشاط و وان سرور وصل دوشین
وصل دوشین، وصل دوشین

با تو می‌گفتم غم و درد جدایی
همچنان نی با نوای بینوایی
وای از این دیر آشنایی...

روی دامانت چو اشک افتاده بودم
ناله‌های عاشقی سر داده بودم
که‌ای جفاجو کن وفایی


دامن از دستم کشیدی
همچو بخت از من رمیدی
من ز خواب ناز خود، زآواز خود ناگه پریدم
غیر اشک و بستری، از دیدِ تر دیگر ندیدم

او سر یاری ندارد
قصه‌گو تَه رنج عاشق
خواب و بیداری ندارد

پرده از رازت کشیدم ...

آهنگساز:پرویز یاحقی

جمعه، مهر ۱۵، ۱۳۹۰

در شب اتفاق افتاد...

از در پارکینگ درست نگذشته بودیم که ناگهان در سیاهی شب، زنی که سخت در چادر سیاه پیچیده شده بود پرید جلوی ماشین و زد به شیشه.
- لطفا بیایید پایین.
ساعت ده بود و ما می‌بایست درست همین ساعت جایی می‌بودیم و دیرمون بود. فکر کردیم یا گداست یا برای نذری پول جمع می‌کنه.
شیشه رو کمی کشیدم پایین.
- ببخشید ما دیرمونه. باید بریم. سی‌با پاشو گذاشت رو گاز که بره. دوباره پرید جلو.
آمرانه‌تر از پیش گفت:
- خیلی مهمه. لطفا پیاده شید.
من که یه ساعتی رو که منتظر سی‌با بودم و می‌دونستم طبق معمول دیر می‌رسیم مهمونی، از لجم هی به آرایشم اضافه کرده بودم و مویی که با هزار زحمت پریشون ریخته بودم دور و بر صورتم فکرم به هزار جا رفت... ای‌داد و بیداد با این تیپ حزب‌اللهیش، لابد اومده برای حجابم تذکر بده. یا بپرسه شما با این آقا چه نسبتی دارید. شایدم می‌خواد به کراوات قررررمز سی‌با گیر بده. اما از کجا می‌دونست ما قراره این شکلی بیاییم بیرون؟
سی‌با خسته از اصرار زن درو باز کرد و پیاده شد.
- چه فرمایشی دارید؟
در عین حال حواسمون رفته به دو مرد با کت‌و شلوار مدل برادران با ریش و پشم دارن از پژو سفید رنگی پیاده می‌شن و به طرفمون میان.
از فکرم گذشت چی در انتظارمونه؟ توطئه؟ قتل زنجیره‌ای(!)؟ دزدی مغزها؟ خفگی با طناب؟ دستگیری به علت توهین به رهبری؟ توهین به رئیس‌جمهور؟ به نظام؟ مخل امنیت اجتماعی؟ حکم شلاق؟
زن گفت: ما دیدیم یه آدم مشکوک وارد خونه‌تون شد!
مردها نزدیک‌تر شدن...پیکان قراضه‌ سبز‌رنگی کمی اونطرفتر پارک بود با شیشه‌های پایین و در باز. زن به پیکان اشاره کرد و گفت ما دیدیم یه مرد گنده مشکوک کمی با در این ماشین ور رفت و از تو صندوق عقب داره چیزی می‌دزده و تا ما نگهداشتیم و پرسیدیم داری چیکار می‌کنی پرید رفت اون‌طرف ماشین قایم شد. رفتیم اونور خیلی فرز اومد اینور بعد وقتی شما ریموت در رو زدید پرید تو خونه‌تون. برید بگیریدش. مواظب باشید به نظر خیلی خطرناک میومد. اسلحه‌هم داشت. این ماشین کدوم یکی از همسایه‌هاتونه؟
گفتیم هیچکدوم.
زن به سی‌با گفت پس دزده. بدوید برید دنبالش! مردها هم اصرار می‌کردن.
باورشون نداشتم. فکر می‌کردم الکی سر کارمون گذاشتن و هدف دیگه‌ای دارن. مثلا سی‌با رو بفرستن دنبال نخود سیاه و بعد منو بدزدن(!).
سی‌با در کوچک رو باز کرده بود و به حیاط تاریک نگاه میکرد فکر می‌کنم تردید داشت بره. اومدم برم زنگ تموم همسایه‌ها رو بزنم دیدم سویچ هنوز رو ماشینه و مردا چسبیده به ماشین ایستادن. اصلا نکنه نقشه دارن ماشینو بدزدن؟
زن فکر کنم فهمید: گفت من معلم قرآنم و به قرآن راست می‌گم. الان یه دزد مسلح تو خونه‌تونه. شایدم تعدادشون بیشتر هم باشه... ببینید الان به 110 هم زنگ می‌زنم... و شروع کرد به گرفتن شماره.
سی‌با تصمیم گرفت بره. تو تاریکی حیاط گم شد... زنگ چند تا از همسایه‌ها رو زدم که بیان کمک اما برای هر کی موضوعو تعریف کردم اصلا اهمیت نداد! سی‌با تنهایی به جنگ دزدان جنایتکار رفته بود...
گفتم دیدی در این شب تیره بیوه شدم! یواشکی حرکات زن و دو مرد رو زیر نظر گرفتم. زن تلفن به پلیس 110 رو نصفه کاره گذاشت و گفت بعدا بهتون خبر می‌دم بیایین یا نیایین.... بله دیگه... جون شوهر خودش که در خطر نبود! و فکرم رفت به اینکه اگه سی‌با بمیره آیا شهید حساب می‌شه؟ بیمه عمرش چقده؟ می‌تونم بعدا گلیم خودم و بچه‌ها رو از آب بیرون بکشم یا مجبورم دوباره ازدواج کنم؟ وای... لباس سیاهامو کجای کمد گذاشتم؟ شال مشکی‌یم هنوز مُده یا باید یه جدیدشو بخرم؟
اگه سی‌با جانباز شد چه خاکی به سرم بریزم؟ به پاش بمونم؟ نمونم؟ بستگی به درصدش داره. نه گناه داره...
هر چی گوش دادم،هیچ صدای تیراندازی و درگیری نشنیدم. نکنه با گاز خفه‌کننده سی‌با رو بیهوش کرده باشن و دارن با چاقو مثله‌ش می‌کنن؟
از این فکرم، بیخیال ماشین با سویچ روش شدم و دویدم توی حیاط... دنبال بیلی جارویی چیزی می‌گشتم که... دیدم سیاهی‌یی قد بلند به طرفم اومد. قلبم داشت وای‌میساد. حتی قدرت فریاد زدن نداشتم. منتظر فرود یه تبر توی سرم بودم که صدای سی‌با به گوشم رسید.
- بیا بریم بابا. دیرمون شد.
- یعنی هیچکی تو راه‌پله‌ها یا پشت‌بوم نبود؟
- حالا بیا بعدا می‌گم.
- نکنه دزده رفته توی خونه‌ی یکی از همسایه‌ها؟
سی‌با هیچی نمی‌گفت و از حیاط رفت بیرون. دنبالش دویدم و دیدم ماشین سرجاشه و خانم معلم قرآن هم هنوز کنار دو مرد ریشوی همراهش وایساده.
- خانم، بفرمایید قضیه حله!
- یعنی چی حله برادر؟ دزده چی شد؟
- هیچی، شما بفرمایید، مسئله‌ای نبود!
- مگه می‌شه؟ دو دور دورِ ماشین از دست ما فرار کرد و با اون ریخت کر و کثیف با اسلحه پرید تو خونه‌تون. نکنه تهدیدتون کردن. اگه نگید الان به 110 میگم بیان. و گوشی رو گرفت دم گوشش.
- نه خانوم اینکارو نکنید. گفتم که مسئله‌ای نبود.
بعد از اصرارهای فراوون بالاخره سی‌با گفت.
- با یکی از همسایه‌ها رو پشت‌بوم کار می‌کرد. فکر کنم لوله‌کش بود.
- وا... پس چرا از ما ترسید؟ نکنه....؟
سی‌با خندید...
بله آقا نصاب دیش و ماهواره بود.
معلم قرآن با عصبانیت گفت:
- مرده‌شور ریختشو ببره! چقدر وقت مارو تلف کرد. شیطونه می‌گه... و تلفن رو برد بالا. والله اینا از دزد بدترن. دزد معمولی مال آدما رو می‌بره اینا فرهنگ مارو می‌دزدن.
- نه خواهش می‌کنم خانم. این حرفا چیه؟ جوونا بیکارن. بذارید یه لقمه نون بخوره. اگه بگیرنش واقعا تبدیل می‌شه به اونی شما فکرشو می‌کردید. از ترسش ماشینش رو هم همینطور باز ول کرده. بیایید براش ببندیمش. یکی از آقایون با اکراه کمک کرد شیشه‌های ماشین رو دادن بالا و دکمه قفلش رو هم زدن و درو بستن. زن همینطور مرد نصاب رو نفرین می‌کرد...
و ما فقط به اواخر مهمونیمون رسیدیم.














پنجشنبه، مهر ۰۷، ۱۳۹۰

اواضاع مملکت

1- داستان اختلاس 3000ميليارد توماني به زبان ساده/ نیما نامداری (ساز مخالف)

2- یادداشتی در ارتفاع 30 هزار پایی/ دکتر مهدی خزعلی

3- نهال سحابی، از دوستان بهنام گنجی و کوهیار گودرزی پس از اقدام به خودکشی، درگذشت
وبلاگ نهال بوی مرگ و ناامیدی می‌داد... کاش دوستاش زودتر می‌فهمیدن...

4- دور دور حاجی شومبول طلایی‌هاست...

5- فرار مدیرعامل بانک ملی به کانادا

6- همراهی عروس و داماد و نوه احمدی نژاد در سفر کاری به آمریکا
.

چایی اکبرآقایی




تعریف می‌کرد:
"من و اکبر آقا به فاصله چند ماه در سازمان ... مشغول به کار شدیم. من به عنوان منشی گروه، و اکبر آقا در سمت آبدارچی. اون‌موقعا من یه دخترسوسول و وسواسی بودم و اصلا نمی‌تونستم از دست کسی که از تمیزیش مطمئن نبودم غذایی چایی چیزی بگیرم بخورم. حتی تو خونه چایی که مامانم برام می‌ریخت تا قبلش نمی‌رفتم آشپزخونه لیوانو جلوی نور نگیرم تا نکنه یه وقت لکه‌ای چیزی داشته باشه و از تمیزی قوری و کتری و مطمئن نمی‌شدم لب نمیزدم.
مسلمه چایی اکبرآقای صفر کیلومتر رو هم که استکان چاییش پر از لک و پیس بود و تازه تو راه یه عالمه‌ش تو سینی می ریخت نمی‌تونستم بخورم. روم نمی‌شد بهش بگم چرا.
اما او هرگز تسلیم نشد. هر روز سر ساعت با یه دلخوری استکان چایی رو روی میزم می‌گذاشت و یه ساعت بعد در حالیکه نگاه شماتت‌باری بهم می‌انداخت و من از خجالت سرم پایین بود، همونطور دست نزده برمی‌داشت می‌برد. آقایون همکار انگار هیچ براشون مهم نبود از زیادیِ جرمِ چایی رنگ استکان قهوه‌ای شده باشه. فرت و فرت چایی می‌خواستن و این گناهمو در نظر اکبرآقا بیشتر می‌کرد.
چندسال گذشت. من تحصیلاتمو حین خدمت تکمیل کردم و یواش یواش شدم مدیر گروه. اما شغل اکبرآقا همان آبدارچی موند.
در این سالها ماجراهایی پیش اومد که حسن نیست من بهش ثابت شد. بارها وقتی حق با او بود محکم پشتش وایسادم و حتی یکبار از اخراجش جلوگیری کردم. او هم برای تلافی سعی کرد از زیر زبونم بکشه که چرا اونجا چایی نمی‌خورم.
شاید ده سال از شروع کارم گذشته بود که بر خجالتم غلبه کردم و رفتم آشپزخونه. اکبرآقا رو فرستادم یه بطری وایتکس و یه تشت بزرگ پلاستیکی بخره و تموم استکانا و قوری و نعلبکی‌ها رو توش خوابوندیم. یادش دادم که وقتی استکانای خالی شده رو از جلوی همکارا جمع می‌کنه، آب کشیدن خالی کافی نیست و حتما باید با اسکاچ آغشته به مایع ظرفشویی اونارو بشوره و با یه دستمال تمیز درست خشکشون کنه.
از اون موقع به بعد من هم به جمع چایی خورای حرفه‌ای اداره اضافه شدم. البته هنوز قبل از خوردنش استکانو بالا می‌گرفتم و اغلب از دیدن لبه تمیز و بدون اثری از چربی لب همکاران لذت می‌بردم.
گذشت و گذشت و گذشت. من داشتم بازنشسته می‌شدم و اکبر آقا که از زمان بازنشستگیش گذشته بود هنوز به میل خودش اونجا مونده بود. من به مدد رنگ مو و لوازم آرایش مختلف و رژیم غذایی هنوز در پنجاه سالگی جوون به نظر میرسیدم و بنده خدا اکبر آقا در 55 سالگیhttp://www.blogger.com/img/blank.gif تمام موهاش سفید شده بود و بعد از یه بیماری سخت لثه تموم دندوناشو از دست داده بود و گوشش سنگین شده بود. پشتش هم کمی قوز برداشته بود.
روزای آخر بود که تصمیم گرفتم یه روز به همه همکارا شیرینی بدم. گفتم به جای تلفن زدن، خودم شخصا برم دم آبدارخونه به اکبر آقا بگم یه شیرینی‌تر خیلی خوب بخره و به اندازه پرسنل چایی بریزه.
از همون لای در آبدارخونه دیدم که اکبرآقا در حال آواز خوندن داره یه چیزی رو داره سخت می‌شوره به طوری که شونه‌هاش بالا پایین می‌پرید و صدای خوندنش بریده بریده می‌شد. گفتم بذارم بنده خدا کار و آوازش تموم شه و بعد خودمو نشونش بدم.
چیزی که بعد شستن سخت با اسکاچ و سیم ظرفشویی دیدم آب کشید و گذاشت تو آبچکون برق از چشمم پروند! دندون مصنوعیش بود. بعد خیلی شیک با همون اسکاچ و بقیه‌ی همون آواز، لکه‌هایی که روی زمین آبدارخونه زیر کفشش بود پاک کرد و اسکاچی هم به کفشش کشید و بعد قوری رو ریخت توی سبد تفاله‌گیر و با همون اسکاچ شروع به شستن قوری کرد.
شما فکر کنید حال منو...
آیا دیگه می‌تونستم به چایی لب بزنم."

شنبه، مهر ۰۲، ۱۳۹۰

به کجا رسیده‌ایم... دیدن اعدام به صرف صبحانه

"ف" دختر 26 ساله زیبارو و ظریفیه که باشگاه بدنسازی داره.
چند وقت قبل دیده بودمش که از مرگ روح‌الله داداشی فوق‌العاده ناراحت بود. عکس بزرگش رو در تمام این مدتی که به قتل رسیده بود زده بود پشت ماشینش. "ف"چند بار در مراسمی که ورزشکاران کرجی در تالار نژادفلاحی جایی جمع می‌شدن داداشی رو از نزدیک دیده بود. می‌گفت همیشه چند میلیون تومانی به خیریه‌ها کمک میکرد. خیلی دوستش داشت.
ایندفعه داشت با خوشحالی از جون دادن قاتل روح‌الله داداشی تعریف می‌کرد. می‌گفت از سه صبح، چهار تا ماشین پر از دوستان رفتیم به محل اعدام. به شاگردام هم گفته بودم حتما باید بیان.
زیرانداز و فلاسک چایی و صبحانه هم برده بودیم. پرسیدم حالت بد نشد. تونستی چیزی بخوری؟ در حالیکه چشاش از خوشحالی برق می‌زد و گفت خیلی هم حالم خوب بود. صبحانه هم دوبرابر همیشه خوردم. البته اعدام براش کم بود دلم می‌خواست قبلش کلی شکنجه‌ش می‌ کردن!
فکر کردم در این 33 سال به کجا رسیده‌ایم...

راستی، شد 33 ساااااااال؟!

بالاترین

میان ماه من تا ماه اونا

2- تفاوت را احساس کنید! وقتی محمود احمدی نژاد در سازمان ملل سخنرانی می‌کرد همه صندلی‌های سالن خالی شدن ومردم ایران از خجالت تو خونه مونده بودن. اما موقع سخنرانی محمود عباس(رئیس تشکیلات خودگردان فلسطین) همه بلند شدن کف زدن و مردم کشورش از خوشحالی تو خیابونا جشن گرفته بودن.

پیامک از دیار فانی

1- پارسال پیرارسال که یهو نصف شب از طرف ستاد برگزاری نماز جمعه پیامک(اس ام اس) میومد که فردا حتما تو نماز جمعه شرکت کن, بند دلمون پاره می شد نکنه شناسایی شدیم.
بعد که وزارت اطلاعات به هر مناسبتی وفت و بی وقت پیامک می داد. یواش یواش برامون عادی شد که ما اینقدر مهمیم اطلاعاتت اینقدر هزینه می کنه و برای تک تک مردم پیامک می فرسته و وظایفمونو در قبال جمهوری اسلامی گوشزد می کنه.
اما امروز صبح از طرف خود خود مقام معظم رهبری(باورکنید خودش اینطور امضا کرده بود) برای من پیامک اومد. ناگهان احساس نداری شدیدی باهاش کردم خواستم جواب بدم مرسی گوگولی من.و یه اسمایلی بوس هم ضمیمه ش کنم.
ولی قضیه به همین جا ختم نشد....
امروز عصر می دونید کی برام پیامک فرستاد؟ نمی تونید حدس بزنید؟... امام خمینی شخصا برام پیامک داد. متنش این بود:
روز نماز و جهاد- نماز جمعه سنگر است. و زیرش امضا شده بود امام خمینی.
درسته جمله اول فعل نداره و کلا جمله خوبی نیست. اما شما چه انتظاری دارید؟ بعد از بیست و دوسه سال اون زیر اکسیژنی باقی میمونه برای فکر کردن؟


سه‌شنبه، شهریور ۱۵، ۱۳۹۰

آلت از مغز برتر آمد پدید؟

دوستی آماری آورده بود که مردان ایرانی در سال گذشته(89) تعداد سه میلیون و هشتصد هزار عدد لارجر باکس خریدن. حالا بگذریم چه محصولات دیگری برای بزرگ کردن آلت آقایان وجود دارد. از اکسایت من گرفته تا کاندوم‌های بزرگ کننده و داروهایی مثل ویاگرا و ...
هر وقت میآیی فیلمی در یکی از کانال‌های ماهواره‌ای ببینی در تمام طول فیلم مرتب ابزار و آلات و اداوت(!) بزرگ کننده آلت آقایان به صورت زیرنویس توی چشمته.
عمل‌های زیبایی بینی و گونه و سینه و شکم و ابرو و خانم‌ها بماند که در ایران از دیگر کشورهای دیگه پیشی گرفته.
یاد این جمله از دکتر دراوزیو وارلا برزیلی ، برنده جایزه نوبل پزشکی افتادم که گفته بود:
"در دنیای کنونی سرمایه‌گذاری برای داروهای مخصوص قدرت جنسی مردان و سیلیکون برای سینه زنان پنج برابرسرمایه‌گذاری برای درمان آلزایمر است. تا چند سال دیگر با پیرزنانی با سینه‌های بزرگ و پیرمردانی با آلت مردانه سفت روبرو خواهیم شد که هیچکدام از آنها بیاد ندارند که از آنها چه استفاده‌ای بکنند."

جمعه، شهریور ۱۱، ۱۳۹۰

عاشقانه های من و سیبا- 4

زنگ زده می گه: عزیزم, یه وقت خرید نکنی دست دردت بدتر می شه. تاحالا تو زحمت می کشیدی یه مدت هم نوبت منه. من جدا ناراحت شدم دیشب از درد خوابت نبرد.
- مرسی, اما آخه, تو نمی دونی چی رو از کجا بخری. خودم یه کاریش می کنم.
- خوب خودت بگو چی رو از کجا بخرم. تعارف نکن دیگه. دکتر گفت نباید بار سنگین بلند کنی...
-باشه... پس بنویس...
- نوشتن نمیخواد, به هوش و حواس من شک داری؟
- نه خوب... ببین سیبا جان من آلو زرد و خیار و گوجه فرنگی و کاهو خریدم ها. تو سیب و هلو و گلابی بخر.مواظب باش بهت له شده یا کال نندازن. دو تا مرغ حدود 1800 گرمی هم از فلان مغازه بخر بده ریز کبابی خورد کنن.
- چشم! دیگه کاری نداری؟
- قطع نکن, یادت موند چی باید بخری و چی من خریدم؟ آخه خیلی بیشتر از نیاز خیار و گوجه و آلوزرد و کاهوخریدم. مرغ هم یادت باشه حتما کبابی باشه.
- ای بابا, گوجه و خیار و آلو داریم, سیب و انگور و دیگه چی؟ کاهو؟...
- نه عزیزم, کاهو داریم. سیب و هلو و گلابی بخر. انگور هم خواستی بخر. گوجه و خیار و آلو زرد و کاهو نخر. مرغ هم ریز کبابی. جان من یه جایی بنویس.
- عزیز دلم, یادم موند. فکر کردی من خنگم؟ گفتی مرغا کبابی باشن دیگه؟
- آره, آره.
...
...
صدای زنگ. نایلونهای زیاد در دست و باز کردن در با باسن و..
- ئه اومدی. دستت درد نکنه. یه مقداریشو بده دست من.
- نه عزیزم, تو دست نزن. همه شو خودم میارم تا آشپزخونه.
...
...
- ای بابا, این نایلونه که پر از کاهوئه... گفتم کاهو یه عالمه خریدم. (با تأسف) این یکی هم که آلو زرده... من سه کیلو خریده بودم. ای وای.... اینا هم که گوجه و خیاره!! من اینا رو کجا بذارم؟ خراب می شه.
- خوب خودت گفته بودی!
- من گفتم اینا رو نخر!
- خوب من چه می دونم, هی می گی آدم قاطی می کنه.
- مرغ که الحمدالله خریدی؟
با افتخار و سربلندی: بعله! نایلونشو نشون می ده> ایناهاش...
- وای... اینا بوقلمونن یا مرغ؟ چرا اینقدر تیکه هاش درشتن... اَه...هر مرغو 4 تیکه کرده. اونم مرغای دو و نیم کیلو به بالا؟ من اینا رو نخواسته بودم! مگه نگفتم بنویس تا یادت نره.
با دلخوری: من چه می دونم بابا! اینقدر سمن(شایدم گفت صنم) دارم که یاسمن توش گُمه. فکرم همه ش تو مسائل مهمتره! مثل تو نیستم همه ش به چیزای پیش پا افتاده فکر کنم و...
- ....


پنجشنبه، شهریور ۱۰، ۱۳۹۰

تولد تبریک حضرت...

ساقیا امشب صدایت با صدایم ساز نیست
یا که من بسیار مستم یا که سازت ساز نیست...
سالروز تولد اختر تابناک عیش و نوش و عشق و حال و... حضرت زکریای رازی بر همه الکل دوستان %43 به بالا مبارک باد!



وقتی این اس ام اس به دستم رسید فکر کردم مثل بقیه اس ام اسهای امروز تبریک عید فطره که با اینکه می دونن نه اهل نمازم نه اهل روزه هی برام می فرستن. بیش از صدتاشو داشتم امروز...خواستم نخونده پاکش کنم که دیدم نخیر, عیدو نمی گه...

balatarin

یکشنبه، مرداد ۳۰، ۱۳۹۰

تمرین زبان




یه مطلب نوشته بودم با تیتر"شورشی در راه است؟" که البته هنوز در راه نبود. یعنی فعلا با هزار زور نمی گذارن. اما تا کی می تونن جلوی حرکت مردمو بگیرن؟

در سایت رادیو آزادی یا رادیو آزاد اروپا گذاشتنش.
Will Iranians Riot Over Utility Price Hikes?

In June 2007, riots erupted across Iran when the government attempted to ration gasoline.
May 13, 2011
Blogger "Zeitoon" believes Iran could see social upheaval and riots over the hike in energy prices that is the result of the removal of subsidies by the Iranian government.

She suggests that the reported tensions between Iranian Supreme Leader Ali Khamenei and President Mahmud Ahmadinejad could be an attempt by the Iranian establishment to divert the public's attention from the rising prices.

In the past several years that Iranians outside the country have been advising us not to pay the electricity, water, and gas bills in order to pressure the government, I used to say its wishful thinking!

I felt that those friends don't have a good understanding of the situation inside the country. I would say that if we didn't pay our bills, others would pay and the Electricity and Telephone organization would cut the electricity and telephone of those of us who didn't pay.

The issue of gas and water is separate. The bill comes for the whole apartment buildings and each unit is charged and one cannot not pay because it would result in insults and curses and maybe even complaints from others.

Also the price of such services was not such that one wasn't able to pay and needed to fight over it. For example the 8,000-tuman bill for the electricity, 3,000 for the water, 10,000 for gas and telephone, for two months was not that much compares to other charges.

But with the new utility bills people have been so severely affected that even some of the supporters of the government cannot afford to pay.

Let me give you an example: a few days ago a young man in a taxi with me said: "I'm a student and I have a job as a worker. I make 200,000 tumans per month [about $170]. I have rented a small place in Zourabad for 50,000 tumans per month (I don't think the rent is as low as this anywhere in Iran) with the remaining 150,000 tumans I would hardly manage to pay for food, transport, and university costs.

"I have now received a gas bill for 150,000 tumans. As soon as I saw the bill I got so angry that I tore it into pieces. The bill for water and electricity is also several times more expensive than before. Please tell me how I can survive under such conditions." His face had become red out of anger. The none of us in the taxi had a response. Just that "Well, it's good that you didn't pay, we have decided to do the same. God willing things will get better...."

I really raised this issue in the meeting of our apartment complex and I talked about what I had heard, that in a city some people had gathered people's bills in several bags and sent it to a government body. All of the neighbors also said they had been told at work not to pay their gas bills, they argued that if many of us do so, [officials] can't do anything and so on.

Despite the objection of several neighbors, it was decided that for now we wouldn't pay our gas bills. I heard that many neighborhoods in Karaj had done the same. I think that the high amounts of the bills will definitely lead to riots. And this issue is a long and deep story, as is the dispute between [Khamenei and Ahmadinejad].

If the postelection riots took place mostly in middle-class to upper-class neighborhoods, this time the southern part of the city and villages that have been so far supportive of the government have been affected.

The deadline for the payment of the gas bills was the end of [the first Iranian month that starts on March 21]. Out of every 10 people you ask, six to eight say they haven't paid their bills. The government has promised to make monthly installments possible. But how do you do that for a monthly bill? How can those who can't pay their gas bill this month pay it in the coming months?

The establishment has to either apologize for raising the price of gas (It will not) or it has to do something to divert the public opinion and blame everything on a hated person (who is more suitable than Ahmadinejad?).... Now some are saying, "Poor [Khamenei], he didn't know until now that Ahmadinejad is so bad, we have to support him so that he changes the government."

Don't be fooled by these games!

جمعه، مرداد ۲۸، ۱۳۹۰

در کشور خودم شدیدا احساس ناامنی می کنم!

یک زمانی وقتی صفحه حوادث روزنامه ها رو می خوندیم اونقدر احساس دوری از این ماجراها می کردیم که به جز نچ نچ کردن و سری با تاسف تکون دادن و فرداش فراموش کردنش کاری نمی کردیم. یا فوق فوقش مثلا می شنیدیم که خونه ی همسایه پسرخاله ی دختر عموی مادرمون دزد اومده. دوسه تا نظریه کارشناسی می دادیم و رد می شدیم...
کم کم اونقدر دایره این حوادث و ماجراها به ما نزدیک شد که خود من حقیقتا شدیدا احساس ناامنی و ترس می کنم.
هر شب سی با از سرکار میاد خونه برای هم تعریف می کنیم:
سی با: راستی امروز همون همکارم که دیروز تعریفشو می کردم از برادر زنش چاقو خورده و بیمارستانه.
من: امروز ساعت 3 ریختن رو پشت بوم همسایه و دیش هاشونو جمع کردن و از بعضی از پنجره خونه ها رفتن تو و رسیورها رو هم جمع کردن.
روز بعد:
سی با: پدرِ مهندس فلان که دیده بودیش, آهان آره همون. از پریشب گم شده. با اینکه کارمند عالی رتبه بازنشسته بوده به خاطر گرانی مخارج شبا آژانس کار می کرده.
- برادر مهندس بیسار که گرفته بودنش, یادته؟ تو زندان اعتصاب غذا کرده و حالش خیلی بده. رفته بودم دلداریش می دادم.
من: خانم ف... رو که می شناسی؟ آهان, آره همون. زنگ زد گفت دزد اومده تموم طلاهاشو برده . حدود 20 میلیون تومن می ارزیدن.
- خانم جیم هم چند روز بود که نمیومد ورزش. امروز زار و نزار اومده باشگاه . دوشنبه پیش رفته از بانک 15 میلیون تومن گرفته تا بره یه تیکه زمین از روستای فلان بخره. جلوی بانک یه تاکسی زرد میاد جلوش. با خوشحالی سوار میشه, نزدیکی های روستا راننده تاکسیه وایمیسه و چاقو درمیاره و پولا رو می گیره هیچی, میخواد بهش تجاوز کنه که یه موتور سوار افغان می رسه. تاکسیه از ترس خانم جیم رو با لباسای پاره پرت می کنه و فرار می کنه, کارگر افغان با موتور می رسونتش به شهر و براش تاکسی میگیره و التماس می کنه چون کارت اقامت ایران رو نداره برای شهادت نمی تونه بیاد. اما شماره شو به جیم می ده...

چند روز دیگه:
سی با: آخ آخ, پدر دوستم که گفتم گم شده بود! یه مسافر معتاد آشنا تو ماشینش سوار شده و شروع کرده به کشیدن مواد, پدر دوستم که چند بار این جوون رو ترک داده بوده, نصیحت می کنه که نکش پسر من. پسره هم که اعصاب نداشته خیلی راحت می کشتش و جسدشو آتیش می زنه و می ندازه تو چاه... رفته بودیم ختم پدر دوستم.
من: جیم رو که یادته, با هزار خواهش و قول گرفتن از اداره آگاهی که کاری به اجازه اقامت داشتن یا نداشتن کارگر افغان نداشته باشه, و 200 هزار تومن هدیه, کارگر رو برای شهادت میبره. یارو سرهنگ آگاهی هی جیم رو می کشونه اونجا و هیچ خبری ازدستگیری راننده تاکسی نمیشه و بعدا می فهمه سرهنگه بهش نظر سوء داره. از خیر پولش گذشته و جواب تلفن های سرهنگ رو هم نمیده.

یه روز دیگه:
سی با: ببخشید دیر اومدم. یکی از همکارام موقع اومدن به محل کار درست روبه روی شرکت رفت زیر کامیون و له شد. همون که یه بار اومده بود خونه مون... موندیم تا خانواده ش اومدن. دوستش هم که تازه از شریف فارغ التحصیل شده و 23 سالش بود و تازه به صورت قراردادی استخدام شده بود تا این خبرو شنید سکته کرد و اونم مرد...
من: منم رفته بودم دیدن ب. نزدیک خونه شون راننده یه پراید(نه تازه موتور سوار) اومده کیفشو بزنه, کیف گیر کرده بود به شونه ش, تا چند متر روی زمین کشیده شده, سه تا دنده ش شکسته و استخون ساق پاش ترک خورده و بیشتر جاهای بدنش کبوده. راستی تا یادم نرفته, امروز نزدیک بود منو بدزدن!
سی با: شوخی نکن.
من, نه والله. ماشینو که یه جای فرعی و خلوت پارک کردم و پیاده شدم تا از کوچه برم تو خیابون یه پیکان سفید نگهداشت و با خشونت گفت بیا سوار شو, من فکر کردم داره متلک می گه جواب ندادم و به راهم ادامه دادم یهو دیده راننده گنده و دیلاق در شاگرد رو هم باز گذاشته و دنبالم می دوه و دستمو داره می کشه تا سوار کنه. قلبم داشت تند تند می زد و اصلا تو اون حالت حتی نمی تونستم جیغ بزنم. حتی یه گربه هم تو کوچه نبود .یهو یه پراید رسید و وقتی جریانو دید دستشو رو بوق گذاشت و یه سمت پیکان سرعت گرفت. مردک دیلاق ترسید و دستمو ول کرد و سوار شد و دِ در رو. من هم به سمت خیابون دویدم.
- شماره شو برداشتی؟ رفتی کلانتری؟
- نه بابا, تو اون حالت اصلا قدرت فکر کردن نداشتم. کلانتری هم برم می ترسم مثل دوستم جیم شم. هی بیارن و ببرنم. آخرش هم یه انگی بهم بزنن. تازه جدیدا دوستام وقتی کیفشونو می دزدن و همه مدارکشون هم باهاش میره به پلیس نمی گن. حتی زینب خانوم که دزد اومده خونه ش و نصف زندگیش رو برده, نرفت به پلیس خبر بده گفت می ترسم نصف بقیه شم پلیس ببره.
- دیگه نری اون کوچه پارک کنی!
- باشه سعی می کنم.
دوروز بعد:
جایی برای پارک نیست و دوباره می رم همون کوچه. ایندفعه کارم تموم شده و سوار می شم که برم. هوا داغه و طبق معمول اولین کاری که می کنم پنجره ها رو باز می کنم. می بینم دختری با لباس شیک و پیک داره هراسون می دوه و پسری موتور سوار بلوز قرمز نه چندان تمیز داره دنبالش میاد. دختر که جلوی من می رسه می پرسم مزاحمت شده؟ در حال دویدن نفس نفس زنان می گه آره, توروخدا کمک. ماشین من برعکس مسیر اونهاست.دختر از ماشین رد شده و به فکر هیچکدوم نرسید که بیاد بغل دست من بنشینه. حالا پسر موتور سوار جلوی من رسیده و داره دنبالش می کنه. داد می زنم آهای آقا, خجالت بکش. ولش کن دختر مردمو.
اصلا نفهمیدم چطور شد که اول صدای موتوری که نزدیک می شد و بعد نفس گرم موتور سوار رو روی گوش و گونه چپم احساس کردم. و صدای رعد آسای- تورو سنه نه! به تو چه ج..ه!
موتور سوار موقتا دختر رو رها کرده بود. صدای فلزی شنیدم که چاقو ضامن دار بود. گرفت بغل گردنم. گفت فضولی کنی سرتو می برم! یک آن یاد روح الله داداشی افتادم و گفتم دیدی منم سرنوشت اونو پیدا کردم. خشکم زده بود. دخترک که صدای دور شدن موتور رو شنیده بود, یک آن برگشت و ماجرا رو دید. جیغی زد و با فریاد گفت: خانوم توروخدا برو, این پسره رحم نداره. تورو خدا گاز بده برو. پسر از صدای بلند دختر ترسید و دوباره به سمت او یورش برد. در حال گاز دادن و دور شدن سرمو بردم بیرون و موبایلمو نشون دادم و هوار زدم: الان به 110 زنگ می زنم... و شیشه ها رو از ترس کشیدم بالا.
تازه وارد خیابون شده بودم , برگشتم دیدم موتوریه دوباره دختره رو ول کرده و داره دنبال من میاد. توی مسیر مردم می دیدن هر جا به من می رسه با چاقو می کوبه روی شیشه ماشین, هیچکس دخالتی نکرد. البته اینو برای سیبا تعریف نکردم. مثل خیلی از ماجراها...
* * *
رفتیم شمال,هنوز ساک ها رو از توی ماشین در نیاورده, توی ساحل صدای جیغ و گریه و داد و فریاد شنیدیم. همون لحظه یه پسر 17 ساله جت اسکی سوار به نام علیرضا با پسرخاله ش جلوی چشم بقیه غرق شده بودن. پسرخاله هه البته نجات پیدا کرد. می گفتن اولین بار بوده که علیرضا جلیقه نجات تنش نکرده بود. پدره پسرخاله هه رو با این حالش گرفته بود زیر مشت و لگد. شما فکر کنید تموم اون سه روزی که ما اونجا بودیم پدر و مادر و برادر و چندین نفر از اقوام در همون محل منتظر اومدن جسد علیرضا بودن و آخرش هم نیومد که نیومد. کار ما شده بود دلداری دادن به اینها و حرف زدن با نجات غریق ها و تعریف شنیدن از اونها که دیروزش 8 نفر از یه خانواده غرق شده بودن و فقط دو نفرشون زنده موندن و پریروزش 4 نفر و ...
واقعا خودم بریدم از یادآوری این حوادث... خیلی دیگه هم هست. اما دیگه کشش ندارم بگم.
از دزدی ها, از جنایت ها, از غارت ها, از آدم ربایی ها, از زندان ها, از خشونت ها, از قتل ها و از عدم امنیت شغلی, از نداشتن آزادی, آزادی نوشتن, حتی نوشتن وبلاگ, نداشتن آزادی بیان, آزادی لباس پوشیدن, آواز خوندن, و حتی آزادی آب بازی کردن...
یه چیزی میگن مرگ از رگ گردن به تو نزدیکتره! الان هم من دقیقا همین احساسو دارم. ناامنی رو تا مغز استخونم حس می کنم. در هر قدم هر لحظه احساس می کنم یه بلایی قراره سر من و نزدیکانم بیاد...


بالاترین

چهارشنبه، مرداد ۱۲، ۱۳۹۰

استعدادهای درک نشده فرنود فهیم/ شوشول شویی


در برنامه بچه های تلویزیون جمهوری اسلامی مجری زن خطاب به بچه ها می گه: ما گفتیم هر کس باید کارای شخصیشو خودش انجام بده. حالا کی اینجا نشسته که به من بگه کاراشو انجام میده؟
تعدادی از بچه ها دست بلند می کنن ومیگن:من من من!
پسری به نام فرنود انتخاب می شه.
مجری: فرنود جان, چه کارایی رو خودت انجام می دی؟
فرنود با سادگی و اعتماد به نفس و البته کمی لوس: مثلا, می رم دستشویی, خودم شوشولمو می شورم!
مجری به جای تشویق این بچه فهیم خودشو می زنه کوچه علی چپ: چیکار می کنی؟ ماشین لباسشویی رو خودت روشن می کنی؟ نه, نه, نه, اشتباهه, اشتباهه.

خوب, این ویدئو برای یکی دو روز شد باعث خنده و شادی و نشاط یک عده از خدا بی خبر.
نه, شما به من بگید, کجاش خنده داره!
در کشوری که طرز شستن شوشول هزار برابر موشک هوا کردن مهمتره, شما چه انتظاری از یه بچه دارید؟
ببینید از 1400 سال پیش تا به حال چند کتاب در این مورد نوشته شده.
اصلا در همین توضیح المسائل خودمون(!), چند صفحه ش مربوط به همین شوشولیه که شما بهش می خندید و چند صفحه ش درمورد فیزیک هسته ای و هوا کردن موشک!
شکر خدا, انواع و اقسام آداب شستن و استبرا و... به صورت مکتوب موجوده.
تازه این پسر باهوش فهمیده نگهداری این عضوش در این کشور اسلامی چقدر مهمه. ا اگه مواظب عضوش نباشه چطور در آبنده بتونه چهار زن عقدی و بی نهایت صیغه رو ضبط و ربط کنه؟
به نظر من به جای خندیدن و مسخره کردن و مثل این خانم مجری - ندیده گرفتن استعدادهای درک نشده این کودک فهیم- بیاییم ازش ایده بگیریم و شوشول واش هایی در کشورمون راه اندازی کنیم( یه چیزی مثل کارواش ولی از اون مهمتر)


بالاترین

چهارشنبه، تیر ۱۵، ۱۳۹۰

در پارکهای کرج مردم مزاحمین شادی شان را "هو می کنند...


این دو واقعه در عرض یک هفته در کرج اتفاق افتاد. اولی رو دوستم که اونجا بود تعریف کرد و دومیش رو هم خودم 6 روز بعد شاهد بودم. در صفحه فیس بوکم به صورت تلگرافی نوشتم:

روز جمعه در پارک بانوان کرج خانوما دسته جمعی ورزش می کردن و بعد از گفتن یک دو سه با شماره چهار کف می زدن, مسئول برقراری نظم پارک با باتوم به پشت زنی می زنه یعنی کف زدن ممنوع, همه زن ها به اون حمله کرده و اونو"هو" می کنن. او پا به فرار می گذاره... بعد همه با هم ساعتها می رقصن و هیچکس اعتراضی نمی کنه.

دومی:
پنجشنبه گذشته(روز مبعث) در پارک تنیس کرج دو نفر اومده بودن سرنا و دهل می زدن. مردم زیادی دور شون جمع شدن و خیلی ها بشون پول می دادن. چند تا جوون هم شروع کردن به حرکات موزون و رقص کردی. یکهو عین مور و ملخ مأمور ریخت و سازها روتا اومدن ضبط کنن مردم ریختن دور مأمورا و شروع کردن به "هو" کردن و "ولش کن" "ولش کن". مأمورا از ترس ولشون کردن و فرار رو بر قرار ترجیح دادن .
صحنه خیلی جالبی بود.

لینک در بالاترین

شنبه، تیر ۰۴، ۱۳۹۰

تو این رژیم دیگه تو هیچ انتخاباتی شرکت نمی کنم!

چند هفته پیش در فیس بوک نوشتم:
من در کمال صحت عقل اعلام می دارم که در این رژیم دیگر در هیچ انتخاباتی شرکت نمی کنم!
بعضی ها شماتتم کردن که نباید کلمه "هیچ" رو به کار ببرم... و اگر انتخابات واقعا آزاد و سالمی برگزار شد چه!... و تو چند بار خواستی نری رأی بدی و آخرش جوگیر شدی و رفتی دادی( چقدر کج فکری,رأی رو می گم بابا جان)
من در انتخابات گذشته, گاهی رأی نمی دادم و البته هیچوقت کارمو به دیگران توصیه نکردم. و معمولا بعد از انتخابات می گفتم رای دادم یا ندادم.
اما این انتخابات آخر رو رفتم رأی دادم, چون تعداد تحریم کننده ها خیلی کم بود و فکر می کردم رأی ندادن من تأثیری در نتیجه نداره. و هنوز امیدی داشتم که شاید حکومت از تقلب های قبلیش که همه دنیا فهمیدن خجالت بکشه, و شاید به خاطر اینکه مخالفین علنی تعدادشون چندین برابر موافقین جیره خوار حکومت شده بتونیم شرایط رو کمی بهتر کنیم. اما هر دفعه حکومت نذاشت و وضع هی بدتر و بدتر شد.

من دیگه "هیچ" امیدی به برگزاری انتخابات آزاد و سالم و دموکراتیک تو این حکومت ندارم. حالا هی بگین گفتنِ"هیچ" حرف آدمای احمقه. هی بگین اقلا بگو تا اطلاع ثانوی. آخه چه اطلاع ثانوی. این حکومت چیش قراره عوض بشه؟

حالا که ما می دونیم تعدادمون چند برابر جیره خواراست, حالا که نمی ذارن حتی تو راهپیمایی های سکوت شرکت کنیم, با تحریم انتخابات حتما می تونیم کاری از پیش ببریم. باید باور کنیم عمر اینا دیگه به سر رسیده و حکومت از درون مضمحل شده.
اصلاح طلبا هم نیان وسط گود که پایگاه های مردمی خودشون رو از دست می دن.



balatarin

عشوه مکن/رشید بهبودُف


ترانه "عشوه مکن" رشید بهبودُف خیلی زیباست.
دیدم تو گوگل شعرش نیست. نوشتمش تا روز جمعه ای گوش بدید و باهاش بخونید. حالش رو ببرید:

از شوق بهار, بلبل پریش
بر زد چهچهی سوی یار خویش
گفتا عشوه مکن, یکدم غمزه مکن, زان لعلِ لب جام می ام ده(2)
گلم... جانم... قلبِ مرا مشکن از جفا...
بیا... در برِ من تو ای دلبر
بیا, بیا, در بر من ای سیمین پرواز
عشوه مکن تو به من یار
* * *
من آن بلبلم, بلبل چمن
گر تو بگذری سوی یار من
برگو راز دلم, از پرواز دلم, سوی آن مهروی دل آزار(2)
بگو.... مشکن... این دل من ای زیبا صنم
مکن... قلب مرا خون ای دلدار
بیا, بیا, از غم دل گویم من بس راز
تا شوی از مستی هشیار...

این ترانه به جز"بهار دلکش" از معدود ترانه هاییه که رشید بهبودف به فارسی خونده.
خیلی بامزه ست, به جای قلب می خونه گلب و به غم می گه گَم

------------------
برای آقای نوری زاد خیلی ارزش و احترام قائلم. با اینکه بارها برای عقایدش هزینه داده, (در صورتیکه می تونست مثل خیلی های دیگه نونِ این دولت رو بخوره و حساب بانکیشو چاق کنه و به روش نیاره که چی داره می گذره) اما همچنان استوار و با شجاعت می نویسه. از حقیقت, از عدالت, ازآینده, از امید...
این نوشته ای بودد که خیلی منتظرش بودم, همه ما باید چنین کنیم, بگوییم, بنویسیم و خسته نشویم.
به افتخارش همه کلاه و ایضا روسری از سر برداریم ,
در فردایی که زیاد دور نیست، کمونیست های سرزمینمان، کرسی تدریس خواهند داشت. با هم، در بهترین نقطه ی تهران، برای سنی های سرزمین مان، مسجد خواهیم ساخت. روسری های اجباری را از سر بانوان مان برخواهیم داشت. به حجاب بانوان باحجابمان، بیش از پیش احترام خواهیم گذارد. و از مردان و بانوان مسلمان و مسیحی و کلیمی و زرتشتی، بخاطر تلخ نوشی های این سالهای پس از انقلاب، پوزش خواهیم خواست
.
محمد نوریزاد در تازه ترین مطلب خود اینگونه نوشت:
"روزگار، که بی تابانه چشم به راه فوران خصلت های ناب انسانی ماست، درست درهمین نزدیکی ها پای می کوبد. در آن روز، که دور نیز نیست، ما، قدر همدیگر را خواهیم دانست. به روی هم لبخند خواهیم گشود. به آبروی تک تک هم، و به آبروی کشورمان بها خواهیم داد. از جوانان و نسل های آسیب دیده ی خویش پوزش خواهیم خواست. و آنان، بزرگوارانه ما را خواهند بخشود.

فردا، که زیاد دور نیست، مردان و زنان رنجیده و قهرکرده و رفته ی ما، به سرزمین مان بازخواهند گشت. و ما، در معابرشهر، به یمن ورودشان پایکوبی خواهیم کرد. به شوق تماشای روی گل شان، طاق نصرت خواهیم بست. و دسته گل هایی از غرور، به گردنشان خواهیم انداخت. و التماسشان خواهیم کرد که اگر می توانند، ما را ببخشایند، و اگر آتشفشان نفرتشان راهی به بخشایش ندارد، برای فرونشاندن آن، به صورت ما سیلی بزنند، و به صورت های سیلی خورده ی ما آب دهان بیاندازند. شعله های سرکش نفرتشان که فرو نشست، بر فرش قرمز دل های ما پای بگذارند، و مام بی تاب وطن خویش را در آغوش کشند.

در فردایی که زیاد دور نیست، کمونیست های سرزمینمان، کرسی تدریس خواهند داشت. با هم، در بهترین نقطه ی تهران، برای سنی های سرزمین مان، مسجد خواهیم ساخت. روسری های اجباری را از سر بانوان مان برخواهیم داشت. به حجاب بانوان باحجابمان، بیش از پیش احترام خواهیم گذارد. و از مردان و بانوان مسلمان و مسیحی و کلیمی و زرتشتی، بخاطر تلخ نوشی های این سالهای پس از انقلاب، پوزش خواهیم خواست.

فردا که زیاد دور نیست، در قم، و درهرکجا، برای دراویش مان، خانقاههایی مفصل خواهیم ساخت. و پریشان موی و پیاده پای، به هر کجای کشورمان خواهیم رفت، و از بهاییان سرزمین مان، بخاطر سالها آسیب و دربدری و ظلم، دلجویی خواهیم کرد، و در پرداخت خسارت مالی و جانی به هر آن کس که از ما و پدرانمان آسیب دیده، شتاب خواهیم کرد.

در همین نزدیکی ها، پیش پای نخبگان و برجستگان مطرود سرزمین خویش بر زمین خواهیم نشست. و برای چرخش چرخ نخبگی در سرزمین مان، دست به دامانشان خواهیم شد. و شایستگان آنها را به پذیرش مسئولیت های حساس کشورمان ترغیب خواهیم کرد.
در یک اجتماع شورانگیز و میلیونی، مقصران و خطاکاران خویش را، دست بسته، به پیشگاه مردممان خواهیم آورد تا با آنان، هرآنچه خود صلاح می دانند، همان کنند. و مردمان ما، در آن روز، آنقدر از میوه های درخت فهم تناول کرده اند که میوه ی تلخ « تقاص» را دور بیاندازند.
در روزی که زیاد دور نیست، آبروی رفته ی ایران و ایرانیان را درهمه جای جهان، ترمیم خواهیم کرد. و به همگان نشان خواهیم داد که ایران و ایرانی، جز به افراختن پرچم پاکی و درستکاری و فهم، به چیزی دیگر چشم ندارند. به همه ی جهانیان نشان خواهیم داد که درنگاه فهم ما، مردمان بی گناه اسراییل، و شیعیان جنوب لبنان، یکسان اند.

در همان روزی که زیاد دور نیست، از قانون عذر خواهیم خواست. و از شرم این که از او در این سالها، مضحکه ای جهانی پرداخته ایم، سر به زیر خواهیم برد، و به او قول خواهیم داد که به حرفش گوش کنیم و به اجرای همه جانبه ی بایدها و نبایدهایش همت ورزیم. به او قول خواهیم داد که سینه اش را با رعایت زشتکاری ها و ویژه خواری خواص، نخواهیم خراشید، و بساط و حیات هزار فامیل را برخواهیم چید.

قدر شهدا و آسیب دیدگان و مدافعان راستین خود را خواهیم دانست، و از باب نمونه، به در خانه ی خالقی پورها (پدر و مادر سه شهید) و به درخانه ی شهید همت و شهید باکری خواهیم رفت و به آنان خواهیم گفت : ما آنقدر فهم داریم که قدردان گوشه ی کوچکی از رنج شمایان باشیم.

برای آبادانی ایران عزیز، جانانه کار خواهیم کرد. تنبلی ها و مصرف فراوان را کنار خواهیم گذارد. و اعتیاد و هرزگی های همه جانبه را در مذبله های دره های دور دفن خواهیم کرد.

دستگاه قضایی خود را با عدل و انصاف و درستی، آشتی خواهیم داد. و اگر مردم بخواهند، عمله های جور را به عملگی در پشت دیوارهای اعتماد مخدوش شده ی مردمانمان، به اردوهای کار اجباری خواهیم فرستاد.

آزادگی از دست رفته را، و فهم را، و انصاف و رشد را، به منبرها و تریبون های مذهبی مان باز خواهیم آورد.
و سرآخر، به سخنان اسلامی که حیثیتش در این سرزمین به تاراج رفته است، گوش خواهیم سپرد. و به او قول خواهیم داد حساب او را با حساب اسلامی که این روزها از دهان بی سوادان و پرخاشگرانی چون جنتی و صدیقی و سید احمد خاتمی و علم الهدی عربده می کشد و نفرت می پراکند، جدا سازیم.

عجب روز مبارکی است آن روز. روزی که خدای خوب ما، درست پا به پای خود ما، برای بارش برکات آن بی تاب است. بی تاب به هم پیوستن فهم ها و عشق ها و درایت های ما. روزی که زیاد دور نیست. روزی که در همین نزدیکی هاست."

دوشنبه، خرداد ۳۰، ۱۳۹۰

عاشقانه های من و سیبا- 3

از در وارد شد و با خنده و عشق بوسم کرد و با نگاهی فاتحانه دست تو کیفش کرد.
- اگه گفتی چی واست خریدم!
من با خوشحالی از اینکه بالاخره یک بار هم که شده بدون هیچ تیکه و یادآوری خودش عقلش رسیده کادویی برام بخره گفتم نمی دونم...
- حدس بزن(هنوز دستش تو کیفش بود. گل نمی تونست باشه...)
من با نیش باز: طلا؟
- نه...(حتی لبخندش نپژمرد.. یعنی کادوش بهتر از طلاست؟)
- اون انگشتر الماسه؟
- نه...
- سرویس نقره.
- نه...
- عطر
-نه
-ادوکلن
- نه بابا...
- یه تاپ خوشگل...
- نه (و خنده ای بلند)
- بگودیگه بدجنس... دلم آب شد...
در حالیکه با دهنش آهنگ دادارادام می خوند با ژستی مارلون براندو وار( یا اگه خیلی نخوام اغراق کنم ,حامد بهداد وار) چیزی از کیفش درآورد...
باورم نشد, یک قوطی بنفش نرم کننده موی گلرنگ بود.
- یعنی چی؟ مسخره کردی؟
هنوز در عالم هپروت و خوشحال و پر از اعتماد به نفس بود: نه عزیزم, اون روز داشتی تلفنی به دوستت می گفتی شونه کردن موهات سخته شنیدم, امروز تو تعاونی اداره اینو دیدم و برات خریدم. گفتم برات بخرم خوشحالت کنم.
با خنده گفتم- آخه آدم عاقل تو از اول ازدواج که هر روز می ری حموم دوش می گیری, تا به حال چشمت به اون همه کاندیشنر مو که تو قفسه بندی هست نخورده بود؟
بردمش حموم و انواع و اقسام نرم کننده مو از هر مارکی رو نشونش دادم, حتی عین همون که خریده بود و من ازش استفاده نمی کردم تو قفسه بود.
- حالا نزن تو ذوقم دیگه...
- باشه بابا ... مرسی:)

---------------
درسته که به قول هوشنگ ابتهاج عزیز:
هنگام بوسه و غزل عاشقانه نیست
هر چیز رنگ آتش و خون دارد این زمان...
اما من واقعا دیگه بریدم, نمی تونم از مرگ عزیت الله سحابی, هاله و بعدش هدی صابر بنویسم. اشک اجازه نمی ده.
همه دارن یا کشته می شن یا دق مرگ می شن. شهادت نامه 64 زندانی سیاسی به عنوان اعتراض به اهمال در معالجه هدی صابر رو که خوندم تا آخر نامه جلوی خودمو گرفتم اما به اسامی که رسیدم دیگه نتونستم جلوی اشک ریختنمو بگیرم. چرا باید بهترین و شجاعترین فرزندان کشورمون زندانی باشن؟
مدام لحظه مرگ ندا جلو چشممه.
چهره پروین فهیمی جلوی زندان اوین وقتی از بقیه زندانی ها سراغ سهرابشو می گرفت و نگران از دست دادن روز کنکور بود...

هر چیز رنگ آتش و خون ندارد این زمان؟


پنجشنبه، خرداد ۱۹، ۱۳۹۰

عاشقانه های من و سی با - 2


بچه ها خواب بودن و من و سی با هرکدوم مشغول کاری بودیم. من تو آشپزخونه مشغول آشپزی و سی با رفته بود ریششو بزنه. تقدیر بر این قرار گرفت که هر دو هم زمان از مَقُرمون بیرون بیاییم. وسط هال به یک متری هم که رسیدیم سی با یهو با عشق تموم آغوششو باز کرد که یعنی بپر بغلم. منم با دیدن بازوهای ستبرش شل شدم, تصمیم گرفتم با تموم قوا این کارو کنم. چشامو بستم و درست در حالی که استارت زده بودم برای انداختن خودم در بغل سیبا, یهو صدای زنگ در و بعدش جاخالی سیبا و بعد با کله خوردن زمین اینجانب. و بقیه شو هم خودتون حدس بزنید..
.
.
بعد از هدیه روز مرد, هدیه روز تولد سیبا هم صرف امور خیریه خواهد شد...

بالاترین

دوشنبه، خرداد ۱۶، ۱۳۹۰

عاشقانه ها-1


هوس کردیم بریم جاده چالوس. رفتنی خط ما تقریبا روون بود و خطی که از چالوس به سمت تهران میومد تقریبا قفل بود. ملت می گفتن این تنبیه کساییه که راه مرقد امام رو برعکس اومدن. همه پیاده شده بودن, یکی کنار جاده جیش می کرد, یکی بدنشو کش میداد تا خستگیش در ره. چند ماشین فامیل ضبط بلند کرده بودن می رقصیدن, یه عده حرف سیاسی از خودشون در می کردن و خیلی هاشون جلوی مارو می گرفتن که اون پایین چه خبره که ماشین ها حرکت نمی کنن. تصادفی چیزی؟ ما می گفتیم نه. پلیس ها الکی به بعضی ماشین ها گیر می دن و ماشینهاشونو می گردن...
ترس از برگشتن در این ترافیک وحشتناک داشت منو می کشت و سی با هی تو جاده پیچ می زد و بالاتر می رفت.
- سی با جان قربون قدت, موقع برگشتن خودمون هم میشیم جزئی از این ملت گرفتار ها ...
نزدیکی های سد سی با هم در اثر غرغر من یواش یواش ترسید. تصمیم گرفتیم بریم تو یه رستوران بغل رودخونه یه دیزی و پشتبندش چایی بخوریم شاید گره کور ترافیک باز بشه.
شب بود, آسمون ستاره بارون, هوا خنک , آب رودخونه کرج پرآب و خروشان, نورهای رنگی رستوران کنار رودخونه تو آب منظره جالبی رو به وجود آورده بودن. من و سی با دست روی شونه ی هم رو یه تخت تمیز نشسته بودیم و به آب خیره شده بودیم. موسیقی دلنوازی پخش می شد.
سی با منو بیشتر بغل کرد و خواست چیزی بگه. گفتم چه کلمه عاشقونه ای الان می گه؟ و از حدس هایی که می زدم قند تودلم آب می شد.
.
.
.
گفت:
زیتون جان فکر می کنی الان چند مترمکعب در ثانیه آب داره از جلوی ما رد می شه؟
کادوی روز مرد صرف امور خیریه می شود

بالاترین