1- جوهر دستور پرتاپ ماهواره ایرانی امید هنوز خشک نشده کلی جوک براش ساختن
الف- ماهواره امید چندین امامزادهی بین سیارهای کشف کرد.
ب- اولین پیغام ماهواره امید: جلالخالق، زمین واقعا گرد است!
ج- ماهواره امید به محض قرار گرفتن در مدار خود به سیاره زهره(ناهید) تذکر داد حجابش را حفظ کند.
د-...
2- آدم تا دوستای خوب و گلی مثل عبدالقادر بلوچ داشته باشه دیگه احتیاج به هیچی(!) دیگه نداره:)
هنوز نمرده از ذوقش برامون نطق پای تابوتی نوشته:)
البته خودمونیم دونستن اینکه قراره کسایی مثل بلوچ عزیز برای مرگت بنویسن، آدمو تشویق به مردن میکنه:)
3- سی با: بابا اینا چیه می نویسی؟ یه وقت اگه خدای نکرده اومدن گرفتنت من چکار کنم؟ به کجا مراجعه کنم؟ چه وکیلی برات بگیرم؟ وکلای حقوق بشری مثلا نعمت احمدی خوبه؟
من با خجالت: خوبه, اما محمد مصطفایی رو برام پیدا کنی، بهترتره:D
سیبا با شک و تردید: چه فرقی دارن مگه؟
من با خجالت: همینجوری :) یعنی... آقای احمدی خودش به خاطر مگس مدیترانهای یه مقدار گرفتاره... از این نظر گفتم.
سیبا: آهان...
پ.ن.
4- بدترین خبری که میشد امشب بخونم...
منوجهر احترامی طنزپرداز روز 22 بهمن به علت سکته قلبی درگذشت:(
مراسمش هم 25امه...
هیچی دیگه نمیتونم بنویسم....اشک مهلتم نمیده
احترامی حق نداشت بمیره...
حق نداشت ما رو از طنزهاش محروم کنه ..
حق نداشت مادرش رو تنها بذاره.....
(توضیح: آقای احترامی ازدواج نکرده بود و از مادر بیمارش نگهداری میکرد)
5- یک عدد محمود فرجامی رویت شد...این عکس رو به خاطر بسپارید. قراره نویسندهی بزرگی بشه
جمعه، بهمن ۲۵، ۱۳۸۷
دوشنبه، بهمن ۲۱، ۱۳۸۷
رامین مولائی چه بیصدا از میان ما رفت...
یادمه روزای اولی که به اینترنت اومدم مصادف بود با مرگ یکی از بلاگرها. یه دختر شونزده ساله به اسم فروزان امامی(اگه اسمش درست به خاطرم مونده باشه)
چه سر و صدایی شد! چقدر در رثای او نوشتن و چقدر کامنت برای پست آخرش گذاشتن. حتی اونایی که تا اونوقت حتی یک بار به وبلاگش نرفته بودن.
کار از محیط مجازی فراتر رفت و تعداد زیادی از بلاگرها به مجلس ختم و بر سر مزارش رفتن و تا ماهها (بلکه سالها) همه ازش یاد میکردن.
بعدها ازیتا نویسندهی وبلاگ "زن رشتی" بود که از اول برامون نوشت که روزهای آخر عمرش رو میگذرونه. چقدر دوستش داشتیم و پایداریشو میستودیم، باهاش همدردی میکردیم وچقدر بعد از مرگش براش یادگاری نوشتیم.
شاید اون موقع "مرگ ندیده" بودیم.
حالا انگار هیچکدوممون حتی حوصلهی مرگ همدیگه رو هم نداریم.
رامین مولائی کسی که تقریبا همهمون میشناختیمش و تو اینترنت خیلی پرکار بود و صابونش حتی شده برای یکبار به تنمون خورده بود(چه از جنبه تعریف و چه از جنبه نقد ما) ناگهان از میان ما رفت و کمتر کسی برایش نوشت...
برای من اولین بار کسی در نظرخواهی خبر درگذشتش رو نوشت و من فکر کردم مثل بعضی از خبرهای دیگه شایعهست. یعنی امیدوار بودم باشه. بعد که در وبلاگ بلوچ خوندم فهمیدم متاسفانه حقیقت داره.
رامین مولائی در وبلاگستان خیلی فعال بود. تا اینجایی که میدونم پنچ شش وبلاگ رو مرتب آپدیت میکرد.
یکی وبلاگ شخصیاش: رامین مولائی،در این وبلاگ مطالب شخصیاش را مینوشت
دومی: وب ـ آ - ورد
سومی: آژانس خبری کوروش
چهارمی: زیر چتر چل تیکه
پنجمی: چه و چه و چه...
(فکر میکنم دو وبلاگ دیگر هم داشت)
رامین مولائی با اینکه از بعد انقلاب در خارج کشور(برلین- آلمان) زندگی میکرد ولی بیشتر وقتشو میگذاشت برای مبارزه در راه اهدافش... برای آزادی ایران.... او برای پیدا کردن مطالبی که در جهت فکریاش بود که در راستای منافع خلق میدیدشون ساعتها وقت میگذاشت. میگن حتی تو بیمارستان هم لپتاپ برده بود برای اینترنت گردی و لینک دادن تو وبلاگهاش.
هیچوقت به روش نمیآورد خودش تو کار نویسندگی و شاعری و فیلمسازیه و فیلمبردار برجستهایه. هرگز جایی نگفت که چعفرپناهی کارگردان معروف ایرانی یکی از جایزههاشو در آلمان(برلیناله) به اون تقدیم کرده.
با کسانی که فکر میکرد با دولت جمهوری اسلامی ایران مماشات میکنن خیلی سخت و بیرحمانه برخورد میکرد. شده بود چند تا مطلبتو با آب و تاب تو وبلاگاش میگذاشت و تعریف میکرد و همینکه مطلبی مینوشتی که از نظر او خیانت به منافع مردم بود چنان مفتضحت میکرد که اگر نمیشناختیش چه قلب مهربونی داره ممکن بود ازش برنجی .
یکی دوبار که در انتخابات رأی دادم برخورد چنان تندی باهام کرد که انگار رفتم تو جبههی دشمن، ولی هنوز چندی نمیگذشت که از دلم در میاورد.
رامین مولائی اصلا کینهای نبود.
نسبت به بعضی مسائل خیلی حساس بود و فوری واکنش نشون میداد.اما اگر با اخلاقش آشنا بودی نه تنها از دستش ناراحت نمیشدی که به خاطر این اخلاق کودکانهاش بیشتر دوستش داشتی.
کافی بود به جایی مولائی، بنویسی مولایی و یا بین وب ـ آ - ورد و چهوچهوچه... فاصلههایی که مناسب میدونست رو رعایت نکنی ، چنان عصبانی میشد وبه صورت خیلی رکی دعوات می کرد که انگار دنیا به زمین آمده.
دفعهی بعد برای شوخی مینوشتی آقای مُلائی...( که یعنی چیه بابا، خوب یه اشتباه سهوی بود،) میگفت تو اصلا بهتره صدام کنی رامین خالی.
یا اگر به جای هر پنج وبلاگش فقط به یکیش لینک میدادی از دید او گناهی نابخشودنی بود.
از نامههای اسپم و گروهی که بدون خواستهش براش فرستاده میشد دل پری داشت. روزی در جواب خانم ش.م. که ایمیلهاشو برای یه لیست بلند بالا میفرستاد چنان فحشای رکیکی داد که باعث تعجبم شد. باخنده، براش نوشتم آقای مولائی این فحشها برای ما هم میاد ها.. چون ما هم تو این لیست هستیم. اقلا خصوصی مینوشتی. جواب داد که چون سرش شلوغه دوست نداره نامههای زوری براش فرستاده بشه و اینو به صورت خصوصی از خانم شین بارها خواسته که اسمشو حذف کنه اما گوشش بدهکار نبوده.
جالب اینجاست که اقدام رامین مولائی اثر کرد و خانم شین دیگه نامههاشو برای هیچکدوم از ماهایی که اسم نویسی نکرده بودیم نفرستاد.
من رامین مولائی رو خیلی دوست داشتم و دلم میخواد بتونم مثل او پرتلاش و امیدوار باشم..
درگذشت رامین مولائی رو به خانواده، دوستان و همرزمانش تسلیت میگم. یادش گرامی باد.
پ.ن.
در مورد رامین مولائی نوشتهاند:
1- پرویز هراتی نژاد: رامین مولائی آهسته رفت...(اصلا فکر نمیکردم آقای مولائی حدود هفتاد سال داشته باشن. جوش و خروشهاش و فعالیتهای مداومش بیشتر به جوان سیساله میخورد. ولی باتوجه به تجربههاش در جنبش چپ من فکر میکردم پنجاه ساله باید باشه.)
2- بصیر نصیبی: فیلمبردار در غربت،غریبانه خاموش شد!
آقای نصیبی مروری داشتهاند بر فیلمهای سهراب شهیدثالث که رامین مولائی فیلمبرداری کرده...
(اگر آقای نصیبی میدونستن که رامین چه حساسیت شدیدی به همزهی نام فامیلش داره هرگز بهش نمی گفت مولایی)
پیدی اف همین نوشته
نوشتههای دیگهی بصیر نصیبی رو میتونید در وبلاگ سینمای آزاد بخونید.
3- فیلمی از عکسهای رامین مولائی1939-2009
کاری از صادق نجم
( با تشکر از بادبان، ترانه و آقای هراتی نژاد برای معرفی لینکها)
4- حضور خلوت مرگ... جواد اسدیان
خاطرههایی با رامین مولائی، همراه با عکسش با فدریکو فلینی. مبارزه با بیماری سرطان و ماجرای شکایت یک نفر از او که باعث هیجانات شدید و آخر کار سکتهاش شد:(
5- آگهی درگذشت و اعلام مراسم وداع با رامین...
6- برای رامین مولائی که دیگر در میان ما نیست...علی از وبلاگ یار دبستانی
7- ولگرد شعر زیبایی، یا به قول خودش یک قطعه از انجیل Ecclesiastesدر مورد مرگ و زندگی نوشته که و در ادامه مطلب میگذارمش.
و مرمر هم به آهنگ همین شعر لینک داده
For everything there is a season,
And a time for every matter under heaven:
A time to be born, and a time to die;
A time to plant, and a time to pluck up what is planted;
A time to kill, and a time to heal;
A time to break down, and a time to build up;
A time to weep, and a time to laugh;
A time to mourn, and a time to dance;
A time to throw away stones, and a time to gather stones together;
A time to embrace, And a time to refrain from embracing;
A time to seek, and a time to lose;
A time to keep, and a time to throw away;
A time to tear, and a time to sew;
A time to keep silence, and a time to speak;
A time to love, and a time to hate,
A time for war, and a time for peace
----
بخش اضافه شده برای آهنگ:
To everything (turn, turn, turn)
There is a season (turn, turn, turn)
And a time for every purpose, under heaven
A time to gain, a time to lose
A time to rend, a time to sew
A time to love, a time to hate
A time for peace, I swear its not too late
8- بعضیا رو تازه بعد از مرگشون میفهمی کی بودن:(( مثل رامین
و بعضیها برعکس...
کاش گاهی اینقدر باهاش کلکل نمیکردم.وجدانم ناراحته
2:42 | Zeitoon | نظرها
شنبه، بهمن ۱۹، ۱۳۸۷
چه کسانی انقلاب را به نفع خود دودره کردند؟
هیچوقت یادم نمیروه. چند سال پیش شبی از شبهایی که اعضای خانواده دور هم جمع بودیم. پدر روی مبل نشسته بود روزنامه میخوند، مادر کنارش در حال دوخت و دوز بود. و طبق معمول برادرم بالشی آورده بود، میز جلوی مبل را کنار زده بود و جلوی تلویزیون خوابیده بود. مثل همیشه ریموت کنترل تلویزیون و ماهواره دستش بود و کانال میچرخوند.
خودم هم فکر کنم داشتم کتاب میخوندم... که ناگهان برادرم روی یک کانال کُپ کرد.
کانال چرخوندن برادرم تعجب نداشت اما روی یک کانال متمرکز شدن چرا.
سرم رو از روی کتاب برداشتم ببینم چه تصویری باعث جلب توجهش شده. دیدم یکی از کانالهای ماهواره داره فرح رو با اندامی زیبا در حالیکه یک کت و دامن شیک تنشه و ساقهای خوشتراشش از زیر دامن بیرونه، با مدل موی معروفش در حالیکه کلاه کوچکی هم روی سرش گذاشته داره با کلنگ کوچکی زمینی رو میکنه. داشت پروژهای رو افتتاح میکرد. بقیه حاضرین آقاها کت و شلوار شیک و تمیزی با کراوات پوشیده بودند و خانمهای دیگر هم لباسهایی شبیه به فرح .شیک و مرتب.
مراسم که تموم شد. برادرم از همون روی زمین که دراز کشیده بود برگشت و نگاهی سوالی به مامان بابام که پشتش نشسته بودن کرد اما حرفی نزد و برگشت و دوباره شروع کرد به کانال چرخوندن.
بعد از چند دقیقه سر یه کانال دیگر کُپ کرد. سرم رو از روی کتاب برداشتم ببینم چیه.
دیدم آخوندی چاق و بدهیکل و شکمگندهای( مخلص همه تپلهای دنیا هستم، منظورم چیز دیگهایه) با ریش بسیارپراکنده و نامرتب و عمامهای بزرگ که بد هم پیچونده شده بود در حالیکه عباشو زده زیر بغلش و یک ورش از روی شونههاش افتاده، لنگهاشو طوری باز کرده که شلوار پیژامه مانند و گشادش معلوم بود و یه لنگه نعلینش هم داره از پاش درمیاد یه کلنگ گنده گرفته و با کمک دو آقای چاپلوس بغلیش هم نتونست یه کلنگ درست حسابی به زمین بزنه و نزدیک بود زمین بخوره که بادمجون دور قابچیناش زیر بغلشو گرفتن. معلوم بود این آخوند در زندگیش هیچ کار نکرده.
برادرم باز برگشت و نگاهی طولانیتر و همینطور تحقیرآمیزی به پدر و مادرم زد.
بابا و مامان هم که هر دو متوجه نگاهش شده بودن، سری بالا آوردن و از پشت عینک نگاهش کردن و دوباره مشغول به کارشون شدن. بفهمی نفهمی صورتشون یه کم گل انداخته بود.
برادرم برگشت به کانال قبل. این بار فرح به صورت باکلاسی بغل جند زن روستایی کنار تنور نشسته بود با لبخند زیبایی باهاشون خوش و بش میکرد و در نان پختن کمکشون میکرد. زنهای روستایی با لباسهای رنگارنگ و موهایی تا نیمه بیرون آمده از زیر روسری با او حرف میزدند.
داداشم، بعد دوباره زد یه کانال ایرانی آورد، آخوندی با صورت کریه ازشدت اخمهای پیاپی، و لب و لوچهی آویزون و یقهی چرک داشت به ملت درس اخلاق و پاکیزگی میداد.
باز برادرم ، اینبار به صورت نشسته، برگشت نگاه تحقیرآمیز طولانیتری به مامان بابا انداخت و دوباره زد کانال ماهواره... داشت ولیعهدو نشون میداد که با لباس ترو تمیز و دستمال قرمز پیشاهنگی دور گردنش داره آتیش درست میکنه و با بچههای همسن و سال دیگهش مشغول بازیه.
. و بعد یک کانال ایرانی دیگه که آخوندی جوون و کوتاه قامت و تاحدی شبیه دلقکها داشت به بچهها نصیحت میکرد به دینشون بچسبن که مبادا غرب بهشون تهاجم فرهنگی بکنه! و به دخترهای پنج شش ساله گوشزد میکرد که از الان مواظب باشن مبادا موهاشونو کسی ببینه و نماز روزههاشونو به جا بیارن که وقتی به سن تکلیف رسیدن عادت کرده باشن تا خدای نکرده در آتیش جهنم نسوزن.
اون کانال ماهواره هم ولکن نبود و فکر کنم داشت افتخارات 50 سال سلطنت پهلوی رو تو یه برنامه نشون میداد. و حالا داشت زنان بیحجاب تر و تمیزی که در عرصههای مختلف مشغول کار بودن- ازجمله پرستاری و پزشکی و قضاوت و معلمی و- نشون میداد. و دانشجوهای دختر و پسر که آزادانه در کنار هم مشغول درس خوندن، رقصیدن و... بودن.
و کانالهای ایرانی هم یک لحظه غافل نمیشد از نشون دادن آخوندهایی که در هر رشتهی بی ربط بهشون اظهار نظر میکردن و بیشتر حالت جوک داشتن تا جدی.
این دفعه تا داداشم برگشت با حالت تحقیرآمیز به عقب نگاه کنه، مامانم با ناراحتی نگاهی به بابام انداخت . چشاشون که به هم افتاد یهو انگار منفجر شدن. از خنده...
بابام به داداشم گفت: پدرسوخته، چیه هی برمیگردی مارو نگاه میکنی؟ مگه ما آخوندها رو به وجود آوردیم یا ما گماردیمشون سر هر پست و مقامی که تو این مملکت هست.
داداشم که تاحالا مثلا روش نمیشد چیزی بگه و با حرف زدن و خندهی اونا جرأتی پیدا کرده بود گفت.
شما خودتون بگید اونموقع بهتر بود یا حالا؟
مامانم گفت
سیسال پیش ما دانشجوهای جوونی بودیم با سرایی پرباد. همه دوست داشتیم وضع بهتر بشه، هیچکس دلش نمیخواست و به عقلش هم نمیرسید این جوری بشه.
داداشم گفت: ولی شما باعثش شدید.
بابام گفت: ما به شرایط موجود اعتراض داشتیم. اینم بگم همه حقیقت در مورد رژیم قبلی اینی نیست که تو ماهواره نشونش میدن. رژیم قبلی هم کلی عیب و ایراد داشت. اما قبول دارم که این وضع برای شما و ما بدتر از اون سالهاست.
برادرم گفت: ولی شما میدونستین آخوندها میان همه چیزو در دست میگیرن.
مامانم گفت: ما اونموقع اصلا همچین فکر ی نمیکردیم. دوست داشتیم جمهوری بشه و آدمهای لایق و دموکرات و تحصیلکرده بیان سرکار. آدمهایی که نفع مردم و کشور رو به نفع شخصیشون ترجیح بده.
برادرم گفت: اما همه شما تحت رهبری خمینی بودین. نبودین؟
بابا گفت: ما فکر میکردیم اونم یه ناراضیه مثل ما. تازه ما تحت رهبری اون نبودیم. گروههای مختلفی تو انقلاب شرکت داشتن و مذهبیها هم مثل ما
چند گروه مختلف بودن. فکر میکردیم خمینی بیاد میره قم به درس دینیش میرسه نه بشه رهبر مملکت! ولی الحق طوری بلد بود حرف بزنه که عامهپسند بود و مردم که ریشه مذهبی داشتن جلبش شدن. چند کشور خارجی هم از ترس اینکه ایران کمونیست یا سوسیالیست بشه مذهبیها رو بیشتر تقویت کردن . متاسفانه ما افراد خیلی معروف و کارکشته که بتونه اینجوری مردمو جلب کنه نداشتیم. یکپارچه هم نبودیم.
برادرم گفت خوب بعد از 22 بهمن 57 و 58 که فهمیدید موضوع چیه چرا کاری نکردید و نگفتید این اون چیزی نبوده که ما می خواستیم؟
مامانم گفت: خیلیها اعتراض کردن اما شدیدا سرکوب شدن. سپاه و بسیج و... همه شد تحت فرمان ... و... و...
بابام گفت:..... و......
اینا از وضعیت شاه تجربه کسب کرده بودن .
.....
برادرم گفت : پس در واقع انقلاب توسط عدهی خاصی دودره شد؟
بابام خندید و گفت: به صورت خیلی خفنی!
مامانم گفت:....
بابام گفت:...
برادرم گفت: پس ممکنه اگه ما هم بخواهیم شرایط رو عوض کنیم یه عده بپرن وسط به نفع خودشون دودرهش کنن؟
- اگر بدون برنامهریزی و بیهدف و کور باشه. بله، ممکنه
این گفت...
اون گفت...
اونیکی گفت...
و من چرتم برده بود...
و صدای برادرم انگار از قعر چاه به گوشم میرسید:
- اما شما خیلی حماقت کردید. ما رو بدبخت کردید. جوونی مارو ضایع کردید... و... و.... یه کاری کردید که همه فامیل و دوستام از مملکتمون رفتن و...
و صدای مظلوم بابا و مامان که سعی میکردن بگن نسل اونا اینو نمیخواستن و تقصیر اونا نبوده... حتی خیلی از حزباللهیها الان پشیمونن و...
فکر میکنم این مکالمه تو خیلی از خونهها شنیده شده.
خودم هم فکر کنم داشتم کتاب میخوندم... که ناگهان برادرم روی یک کانال کُپ کرد.
کانال چرخوندن برادرم تعجب نداشت اما روی یک کانال متمرکز شدن چرا.
سرم رو از روی کتاب برداشتم ببینم چه تصویری باعث جلب توجهش شده. دیدم یکی از کانالهای ماهواره داره فرح رو با اندامی زیبا در حالیکه یک کت و دامن شیک تنشه و ساقهای خوشتراشش از زیر دامن بیرونه، با مدل موی معروفش در حالیکه کلاه کوچکی هم روی سرش گذاشته داره با کلنگ کوچکی زمینی رو میکنه. داشت پروژهای رو افتتاح میکرد. بقیه حاضرین آقاها کت و شلوار شیک و تمیزی با کراوات پوشیده بودند و خانمهای دیگر هم لباسهایی شبیه به فرح .شیک و مرتب.
مراسم که تموم شد. برادرم از همون روی زمین که دراز کشیده بود برگشت و نگاهی سوالی به مامان بابام که پشتش نشسته بودن کرد اما حرفی نزد و برگشت و دوباره شروع کرد به کانال چرخوندن.
بعد از چند دقیقه سر یه کانال دیگر کُپ کرد. سرم رو از روی کتاب برداشتم ببینم چیه.
دیدم آخوندی چاق و بدهیکل و شکمگندهای( مخلص همه تپلهای دنیا هستم، منظورم چیز دیگهایه) با ریش بسیارپراکنده و نامرتب و عمامهای بزرگ که بد هم پیچونده شده بود در حالیکه عباشو زده زیر بغلش و یک ورش از روی شونههاش افتاده، لنگهاشو طوری باز کرده که شلوار پیژامه مانند و گشادش معلوم بود و یه لنگه نعلینش هم داره از پاش درمیاد یه کلنگ گنده گرفته و با کمک دو آقای چاپلوس بغلیش هم نتونست یه کلنگ درست حسابی به زمین بزنه و نزدیک بود زمین بخوره که بادمجون دور قابچیناش زیر بغلشو گرفتن. معلوم بود این آخوند در زندگیش هیچ کار نکرده.
برادرم باز برگشت و نگاهی طولانیتر و همینطور تحقیرآمیزی به پدر و مادرم زد.
بابا و مامان هم که هر دو متوجه نگاهش شده بودن، سری بالا آوردن و از پشت عینک نگاهش کردن و دوباره مشغول به کارشون شدن. بفهمی نفهمی صورتشون یه کم گل انداخته بود.
برادرم برگشت به کانال قبل. این بار فرح به صورت باکلاسی بغل جند زن روستایی کنار تنور نشسته بود با لبخند زیبایی باهاشون خوش و بش میکرد و در نان پختن کمکشون میکرد. زنهای روستایی با لباسهای رنگارنگ و موهایی تا نیمه بیرون آمده از زیر روسری با او حرف میزدند.
داداشم، بعد دوباره زد یه کانال ایرانی آورد، آخوندی با صورت کریه ازشدت اخمهای پیاپی، و لب و لوچهی آویزون و یقهی چرک داشت به ملت درس اخلاق و پاکیزگی میداد.
باز برادرم ، اینبار به صورت نشسته، برگشت نگاه تحقیرآمیز طولانیتری به مامان بابا انداخت و دوباره زد کانال ماهواره... داشت ولیعهدو نشون میداد که با لباس ترو تمیز و دستمال قرمز پیشاهنگی دور گردنش داره آتیش درست میکنه و با بچههای همسن و سال دیگهش مشغول بازیه.
. و بعد یک کانال ایرانی دیگه که آخوندی جوون و کوتاه قامت و تاحدی شبیه دلقکها داشت به بچهها نصیحت میکرد به دینشون بچسبن که مبادا غرب بهشون تهاجم فرهنگی بکنه! و به دخترهای پنج شش ساله گوشزد میکرد که از الان مواظب باشن مبادا موهاشونو کسی ببینه و نماز روزههاشونو به جا بیارن که وقتی به سن تکلیف رسیدن عادت کرده باشن تا خدای نکرده در آتیش جهنم نسوزن.
اون کانال ماهواره هم ولکن نبود و فکر کنم داشت افتخارات 50 سال سلطنت پهلوی رو تو یه برنامه نشون میداد. و حالا داشت زنان بیحجاب تر و تمیزی که در عرصههای مختلف مشغول کار بودن- ازجمله پرستاری و پزشکی و قضاوت و معلمی و- نشون میداد. و دانشجوهای دختر و پسر که آزادانه در کنار هم مشغول درس خوندن، رقصیدن و... بودن.
و کانالهای ایرانی هم یک لحظه غافل نمیشد از نشون دادن آخوندهایی که در هر رشتهی بی ربط بهشون اظهار نظر میکردن و بیشتر حالت جوک داشتن تا جدی.
این دفعه تا داداشم برگشت با حالت تحقیرآمیز به عقب نگاه کنه، مامانم با ناراحتی نگاهی به بابام انداخت . چشاشون که به هم افتاد یهو انگار منفجر شدن. از خنده...
بابام به داداشم گفت: پدرسوخته، چیه هی برمیگردی مارو نگاه میکنی؟ مگه ما آخوندها رو به وجود آوردیم یا ما گماردیمشون سر هر پست و مقامی که تو این مملکت هست.
داداشم که تاحالا مثلا روش نمیشد چیزی بگه و با حرف زدن و خندهی اونا جرأتی پیدا کرده بود گفت.
شما خودتون بگید اونموقع بهتر بود یا حالا؟
مامانم گفت
سیسال پیش ما دانشجوهای جوونی بودیم با سرایی پرباد. همه دوست داشتیم وضع بهتر بشه، هیچکس دلش نمیخواست و به عقلش هم نمیرسید این جوری بشه.
داداشم گفت: ولی شما باعثش شدید.
بابام گفت: ما به شرایط موجود اعتراض داشتیم. اینم بگم همه حقیقت در مورد رژیم قبلی اینی نیست که تو ماهواره نشونش میدن. رژیم قبلی هم کلی عیب و ایراد داشت. اما قبول دارم که این وضع برای شما و ما بدتر از اون سالهاست.
برادرم گفت: ولی شما میدونستین آخوندها میان همه چیزو در دست میگیرن.
مامانم گفت: ما اونموقع اصلا همچین فکر ی نمیکردیم. دوست داشتیم جمهوری بشه و آدمهای لایق و دموکرات و تحصیلکرده بیان سرکار. آدمهایی که نفع مردم و کشور رو به نفع شخصیشون ترجیح بده.
برادرم گفت: اما همه شما تحت رهبری خمینی بودین. نبودین؟
بابا گفت: ما فکر میکردیم اونم یه ناراضیه مثل ما. تازه ما تحت رهبری اون نبودیم. گروههای مختلفی تو انقلاب شرکت داشتن و مذهبیها هم مثل ما
چند گروه مختلف بودن. فکر میکردیم خمینی بیاد میره قم به درس دینیش میرسه نه بشه رهبر مملکت! ولی الحق طوری بلد بود حرف بزنه که عامهپسند بود و مردم که ریشه مذهبی داشتن جلبش شدن. چند کشور خارجی هم از ترس اینکه ایران کمونیست یا سوسیالیست بشه مذهبیها رو بیشتر تقویت کردن . متاسفانه ما افراد خیلی معروف و کارکشته که بتونه اینجوری مردمو جلب کنه نداشتیم. یکپارچه هم نبودیم.
برادرم گفت خوب بعد از 22 بهمن 57 و 58 که فهمیدید موضوع چیه چرا کاری نکردید و نگفتید این اون چیزی نبوده که ما می خواستیم؟
مامانم گفت: خیلیها اعتراض کردن اما شدیدا سرکوب شدن. سپاه و بسیج و... همه شد تحت فرمان ... و... و...
بابام گفت:..... و......
اینا از وضعیت شاه تجربه کسب کرده بودن .
.....
برادرم گفت : پس در واقع انقلاب توسط عدهی خاصی دودره شد؟
بابام خندید و گفت: به صورت خیلی خفنی!
مامانم گفت:....
بابام گفت:...
برادرم گفت: پس ممکنه اگه ما هم بخواهیم شرایط رو عوض کنیم یه عده بپرن وسط به نفع خودشون دودرهش کنن؟
- اگر بدون برنامهریزی و بیهدف و کور باشه. بله، ممکنه
این گفت...
اون گفت...
اونیکی گفت...
و من چرتم برده بود...
و صدای برادرم انگار از قعر چاه به گوشم میرسید:
- اما شما خیلی حماقت کردید. ما رو بدبخت کردید. جوونی مارو ضایع کردید... و... و.... یه کاری کردید که همه فامیل و دوستام از مملکتمون رفتن و...
و صدای مظلوم بابا و مامان که سعی میکردن بگن نسل اونا اینو نمیخواستن و تقصیر اونا نبوده... حتی خیلی از حزباللهیها الان پشیمونن و...
فکر میکنم این مکالمه تو خیلی از خونهها شنیده شده.
جون بالاترین بالا نمیاد چرا؟
چند روز بود هر وقت میخواستم برم تو سایت بالاترین این پیغام میومد که:
مشکلی برای سرور بالاترین پیش آمده، بعد از چند دقیقه دوباره امتحان کنید.
تا اینکه امشب اومدم میبینم اصلا دیگه نیستش. شایع شده که هک شده. یا به خاطر مراجعهی زیاد کشش نداره.
بالاترین یکی از پربینندهترین سایتهاست. به خاطر اینکه خود کاربراش که تعدادشون خیلی زیاده، آپدیتش میکنن.
,و هر کس میتونه هر لینکی که دلش میخواد با هر طرز فکر و عقیدهای توش بگذاره و این نظر جمعه که چه لینکی بیاد بالا و چه لینکی نیاد.
البته خواهناخواه مثل همهی محافل ایرانی توش باندبازی یا پارتیبازیهایی هم صورت میگیره. یا ، لینکهای بخصوصی(!) زودتر داغ میشه( بخصوص اگه کلمهی دختر و زن خوشگل و لب توش باشه:)) )، اما خبرهای مهم مملکت و جهان هم همیشه جزء لینکای بالا و داغش هست و میتونی با یه نگاه در صفحهی اول بفهمی ایران و جهان چه خبراست... شور و هیجانی که این سایت در خوانندههاش ایجاد میکنه من در هیچ سایت دیگری ندیدهام .
با توجه به موسسین این سایت که میدونم همگی تو کارشون خبرهان و همینطور طرفدارای زیادش، که خودم هم یکیش هستم، مطمئنم دوباره سرجاش برمیگرده.
الهی آمین
تو سرچ بالاترین به این لینک رسیدم
شوخی با بالاترین. اگه میتونی منفی بده:)
از خبر فیلتر شدن سایت هفتان خیلی متعجب شدم.
شاید یکی از فرهنگیترین(همراه با اخبار هنر و ادب) وبیآزارترین سایتهای ایرانی بود.
نمی دونم این سایت چه آزاری میتونست به اینا برسونه که فیلترش کردن. شاید هم با آگاه شدن و بافرهنگ شدن مردم مشکل دارن.
امیدوارم هفتانیها بخصوص خوابگرد عزیز ناراحت نشن.
شنیدهام(امیدوارم راوی از خودش درنیاورده باشه) روزی شاعر معروف هوشنگ ابتهاج در یکی از سفرهای مدامش به ایران به دوستی گفته که در کمال شرمندگی کتاب جدیدم اجازهی انتشار گرفته.
اون دوست گفته: اجازه نشر گرفتن و چاپ شدن کتاب که خجالت نداره. اون هم برای شاعری چون شما..
ابتهاج گفته با وجود این همه سانسور و بگیر و ببند فرهنگی تو مملکت ما اجازهی نشر گرفتن به این آسونی عجیبه و ملت ممکنه فکرای بد بکنن.
حالا به نظرم اگر یه سایت خوب فیلتر نشه عجیبه! پس باید جملهی اولمو اصلاح کنم و بگم اصلا برایم تعجب نداشت که هفتان فیلتر شد.
.(من که کلا با سلاح آنتیفیلتر میام تو اینترنت)
مشکلی برای سرور بالاترین پیش آمده، بعد از چند دقیقه دوباره امتحان کنید.
تا اینکه امشب اومدم میبینم اصلا دیگه نیستش. شایع شده که هک شده. یا به خاطر مراجعهی زیاد کشش نداره.
بالاترین یکی از پربینندهترین سایتهاست. به خاطر اینکه خود کاربراش که تعدادشون خیلی زیاده، آپدیتش میکنن.
,و هر کس میتونه هر لینکی که دلش میخواد با هر طرز فکر و عقیدهای توش بگذاره و این نظر جمعه که چه لینکی بیاد بالا و چه لینکی نیاد.
البته خواهناخواه مثل همهی محافل ایرانی توش باندبازی یا پارتیبازیهایی هم صورت میگیره. یا ، لینکهای بخصوصی(!) زودتر داغ میشه( بخصوص اگه کلمهی دختر و زن خوشگل و لب توش باشه:)) )، اما خبرهای مهم مملکت و جهان هم همیشه جزء لینکای بالا و داغش هست و میتونی با یه نگاه در صفحهی اول بفهمی ایران و جهان چه خبراست... شور و هیجانی که این سایت در خوانندههاش ایجاد میکنه من در هیچ سایت دیگری ندیدهام .
با توجه به موسسین این سایت که میدونم همگی تو کارشون خبرهان و همینطور طرفدارای زیادش، که خودم هم یکیش هستم، مطمئنم دوباره سرجاش برمیگرده.
الهی آمین
تو سرچ بالاترین به این لینک رسیدم
شوخی با بالاترین. اگه میتونی منفی بده:)
از خبر فیلتر شدن سایت هفتان خیلی متعجب شدم.
شاید یکی از فرهنگیترین(همراه با اخبار هنر و ادب) وبیآزارترین سایتهای ایرانی بود.
نمی دونم این سایت چه آزاری میتونست به اینا برسونه که فیلترش کردن. شاید هم با آگاه شدن و بافرهنگ شدن مردم مشکل دارن.
امیدوارم هفتانیها بخصوص خوابگرد عزیز ناراحت نشن.
شنیدهام(امیدوارم راوی از خودش درنیاورده باشه) روزی شاعر معروف هوشنگ ابتهاج در یکی از سفرهای مدامش به ایران به دوستی گفته که در کمال شرمندگی کتاب جدیدم اجازهی انتشار گرفته.
اون دوست گفته: اجازه نشر گرفتن و چاپ شدن کتاب که خجالت نداره. اون هم برای شاعری چون شما..
ابتهاج گفته با وجود این همه سانسور و بگیر و ببند فرهنگی تو مملکت ما اجازهی نشر گرفتن به این آسونی عجیبه و ملت ممکنه فکرای بد بکنن.
حالا به نظرم اگر یه سایت خوب فیلتر نشه عجیبه! پس باید جملهی اولمو اصلاح کنم و بگم اصلا برایم تعجب نداشت که هفتان فیلتر شد.
.(من که کلا با سلاح آنتیفیلتر میام تو اینترنت)
برانداز نرم دیگه چیه بابا:)
معرفی وبلاگ/ زیتون و ننه بزرگ نودیاش
یکی از طنزنویسان خوش ذوق و قدیمی وبلاگستان، بانوییست با نام مستعار "زیتون" که بیشتر مطالبوبلاگش را با زبانی طنزآمیز می نویسد و قادعتا او هم جزو پروژهی براندازی نرم محسوب میشود. بخشی از یکی از یادداشت های او را از وبلاگ اش میخوانید؛ با این توضیح که نام مستعار شوهر زیتون خانوم در نوشته هایش "سیبا" است.
پریروز، دوشنبه ساعت 5 بعد از ظهر ننهبزرگ ما(یکی از همسایههای قدیمی که بهش میگم مامانبزرگ. هشتاد و خوردهای سالشه)بعد از نود و بوقی زنگ زده که زیتون جون عزیزم، کجایی که دلم یه عالمه برات تنگ شده. خیلی وقته ندیدمت . هر جا و مشغول هر کار که هستی ول کن و فوری بیا دنبالم.
کسی میدونه سایت فرارو مال چه جناحیه؟ البته میدونم در مورد من شوخی کرده:)
یکی از طنزنویسان خوش ذوق و قدیمی وبلاگستان، بانوییست با نام مستعار "زیتون" که بیشتر مطالبوبلاگش را با زبانی طنزآمیز می نویسد و قادعتا او هم جزو پروژهی براندازی نرم محسوب میشود. بخشی از یکی از یادداشت های او را از وبلاگ اش میخوانید؛ با این توضیح که نام مستعار شوهر زیتون خانوم در نوشته هایش "سیبا" است.
پریروز، دوشنبه ساعت 5 بعد از ظهر ننهبزرگ ما(یکی از همسایههای قدیمی که بهش میگم مامانبزرگ. هشتاد و خوردهای سالشه)بعد از نود و بوقی زنگ زده که زیتون جون عزیزم، کجایی که دلم یه عالمه برات تنگ شده. خیلی وقته ندیدمت . هر جا و مشغول هر کار که هستی ول کن و فوری بیا دنبالم.
کسی میدونه سایت فرارو مال چه جناحیه؟ البته میدونم در مورد من شوخی کرده:)
دوشنبه، بهمن ۱۴، ۱۳۸۷
ور و وصیتهای زیتونی
دوست دارم وقتی مُردم، به جای مرثیه برایم طنز بنویسند، تا اگر روح داشتم روحم شاد شود و اگر نداشتم مردم دیگر.
جمعه، بهمن ۱۱، ۱۳۸۷
ننه بزرگ ما هم نودی شد...
پریروز، دوشنبه ساعت 5 بعد از ظهر ننهبزرگ ما(یکی از همسایههای قدیمی که بهش میگم مامانبزرگ. هشتاد و خوردهای سالشه)بعد از نود و بوقی زنگ زده که زیتون جون عزیزم، کجایی که دلم یه عالمه برات تنگ شده. خیلی وقته ندیدمت . هر جا و مشغول هر کار که هستی ول کن و فوری بیا دنبالم.
منم تازه رسیده بودم خونه و هزار تا کار دارم و خونه هم کلی ریخت و پاش. هر چی من و من کردم و گفتم الان بیرونم و تا آخر شب نمیرم خونه. ایشالله فردا... گفت: بیخود! همین امروز، تا تاریک نشده بیا تا نمازمو خونهتون بخونم.
پریدم رفتم اول یه مرغ از فریزر درآوردم تا یخش وا بره، چند پیمونههم برنج خیس کردم و بعد تندتند سالن پذیرایی رو جمع و جور کردم(دیشبش که ماشین لباسشویی زده بودم حوصله نداشتم تو سرما برم تو بالکن، همه رو رو رادیاتورهای شوفاژ و مبلها پهن کرده بودم تا خشک شن)
حاضر شدم رفتم دنبالش. کلی گل گفتیم و گل شنفتیم. خیلی خوشصبحت و مهربونه.
شام که حاضر شد سیبا هم رسید و مامان بزرگ رفت چادر گلگلیشو سر کرد.
بعد از شام اونا نشستن به چای و میوه خوردن و گپ سیاسی و منم رفتم به بقیه کارام برسم.
از ساعت نه و نیم شب به بعد این مامانبزرگ با نگرانی هر چند دقیقه یکبار تلویزیون و ساعت دیواری رو نگاه میکرد.
حرفی از رفتن هم نمیآورد. فهمیدم حتما شب میخواد بمونه. گفتم نکنه با بچههاش قهر کرده.
آخرش طاقت نیاوردم گفتم:
مامان بزرگ چیزی شده؟ اگه خوابتون میاد میخواهید برم جاتونو بندازم؟
گفت نه ننه! اون برنامههه کی شروع میشه؟
فکر کردم سریال بخصوصی رو میبینه. گفتم والله من برنامههای تلویزونو حفظ نیستم. و کانالها رو چرخوندم تا ببینم منظورش کدوم فیلمه.
گفت فکر کنم حالا مونده و شروع کرد از سیبا در مورد اخبار مهم روزنامهها پرسیدن و گاهگاهی ناله و نفرینی هم میکرد.
منم ساعت نه تلویزیونو گذاشتم رو کانال دو. ساعت ده گذاشتم رو کانال یک که سریال داشت . اما به هیچکدوم التفاتی نکرد.
یکباره گفت آقا سیبا دیدی این پدر سوختهها با این ... چیه اسمش؟.. فردوسی؟ چیکار میکنن؟
من اولش فکر کردم فردوسی شاعرو میگه. گفتم اینا اگه ولشون میکردی دیوان اشعار همه شاعرا رو از بین میبردن.
نگاه عاقل اندر سفیهی به من کرد و گفت تو نمیدونی زیتون جان، و. دوباره روشو به سیبا کرد و گفت
کی شروع میشه برنامهش ؟ سیبا شستش خبردار شد منظورش فردوسیپوره. آخه خودشم طرفدار پرو پا قرص این برنامهست.
گفت . یه نیم ساعت دیگه و با خوشحالی گذاشت رو کانال سه بمونه. و برای من با پز، ابرویی بالا انداخت که دیدی یه همفکر پیدا کردم.
مامان بزرگ گفت: آقا سیبا، شنیدم این آقای فردوسی داره یکتنه کاسه کوزهی اینا رو به هم میریزه. پدرشونودرآورده. گفته مردم چه گناهی کردن این همه گرونی و بدبختی.
سیبا خندهش گرفت وگفت نه مامان بزرگ. فردوسیپور فقط راجع به فوتبال حرف میزنه.
در حالیکه با انگشت چادرشو میآورد روی صورتش لب ورچید و گفت ای بابا شما دیگه چرا؟(یعنی شما هم عین زیتون خنگ شدین)
از فوتبال میگه... اما شنیدم منظورش اینان! تو لفافه حرف به اینا پرت میکنه. یه وقت نگیرنش؟
سیبا گفت نه. مردم دوستش دارن. مامان بزرگ گفت یعنی آقا فردوسی امشبم میاد؟ سیبا گفت دلیل نداره نیاد. بعد نشستن راجع به خراب شدن خط ارتباطی موبایل در برنامه گذشته صحبت کردن.
وقتی برنامه نود شروع شد و آقای فردوسی پور نمایان شد .خنده اومد بر پهنای صورت مامان بزرگ. عین یه گل شکفته شد و برای چند لحظه یادش رفت روشو کیپ بپوشونه و چادرش افتاد دو طرف صورتش. .گفت دیدی! هیچ غلطی نتونستن بکنن. همچین به حرفای فردوسی پور گوش میداد که انگار داره مهمترین و تندترین بیانیه علیه اینا رو میخونه.
و هر چند دقیقه یکبار هم روشو به طرف سیبا میکرد و ابروشو بالا مینداخت و میگفت: گوش میدی آقا سیبا؟ میفهمی که. داره حرف پرت میکنه به "اینا".
سیبا هم میخندید و میگفت آره آره....
سوال مسابقه که مطرح شد .
مامان بزرگ گفت زیتون جان بدو برو هر چی موبایل تو خونه داری بیار و با خوشحالی از کیفش یه موبایل درآورد و گفت پسرم دو تا داشت یکیشو به یه بهانهای ازش گرفتم آوردم. یه اس مس(اسام اس) بزن به این شمارههه(200090) و به آقا فردوسی رای بده.
هی میگفت براش بنویس که ما پشتشیم! خدا پشت و پناهشه.
گفتم مامان بزرگ فقط باید یه شماره بزنیم یا 1 یا 2
اخم کرد گفت وا!! یعنی من نمیدونم اس مس چیه؟ نوههام صبح تا شب دارن اس مس بازی میکنن.
سیبا پشتش برام لبی گزید و بلند گفت هر کاری مامان بزرگ میگه انجام بده.
منم که تا به حال فقط در یک نظرسنجی نود اونم به صورت کاملا عشقی الکی شرکت کرده بودم مجبور شدم با سه تا موبایل به برنامه نود رأی بدم.
مامان بزرگ صبحش انگار که بزرگترین مبارزه عمرش رو کرده باشه همچین خوشحال بود و سر صبحونه همهش از مبارزات حق طلبانهی دیشبمون و از تند تند چرخیدن شمارههای تماس حرف میزد. فکر کنم انتظار داره همین هفته یه انقلابی چیزی بشه...
2:14 | Zeitoon | نظرها
http://z8un.com/cgi-bin/mt/mt-comments.cgi?entry_id=2161
منم تازه رسیده بودم خونه و هزار تا کار دارم و خونه هم کلی ریخت و پاش. هر چی من و من کردم و گفتم الان بیرونم و تا آخر شب نمیرم خونه. ایشالله فردا... گفت: بیخود! همین امروز، تا تاریک نشده بیا تا نمازمو خونهتون بخونم.
پریدم رفتم اول یه مرغ از فریزر درآوردم تا یخش وا بره، چند پیمونههم برنج خیس کردم و بعد تندتند سالن پذیرایی رو جمع و جور کردم(دیشبش که ماشین لباسشویی زده بودم حوصله نداشتم تو سرما برم تو بالکن، همه رو رو رادیاتورهای شوفاژ و مبلها پهن کرده بودم تا خشک شن)
حاضر شدم رفتم دنبالش. کلی گل گفتیم و گل شنفتیم. خیلی خوشصبحت و مهربونه.
شام که حاضر شد سیبا هم رسید و مامان بزرگ رفت چادر گلگلیشو سر کرد.
بعد از شام اونا نشستن به چای و میوه خوردن و گپ سیاسی و منم رفتم به بقیه کارام برسم.
از ساعت نه و نیم شب به بعد این مامانبزرگ با نگرانی هر چند دقیقه یکبار تلویزیون و ساعت دیواری رو نگاه میکرد.
حرفی از رفتن هم نمیآورد. فهمیدم حتما شب میخواد بمونه. گفتم نکنه با بچههاش قهر کرده.
آخرش طاقت نیاوردم گفتم:
مامان بزرگ چیزی شده؟ اگه خوابتون میاد میخواهید برم جاتونو بندازم؟
گفت نه ننه! اون برنامههه کی شروع میشه؟
فکر کردم سریال بخصوصی رو میبینه. گفتم والله من برنامههای تلویزونو حفظ نیستم. و کانالها رو چرخوندم تا ببینم منظورش کدوم فیلمه.
گفت فکر کنم حالا مونده و شروع کرد از سیبا در مورد اخبار مهم روزنامهها پرسیدن و گاهگاهی ناله و نفرینی هم میکرد.
منم ساعت نه تلویزیونو گذاشتم رو کانال دو. ساعت ده گذاشتم رو کانال یک که سریال داشت . اما به هیچکدوم التفاتی نکرد.
یکباره گفت آقا سیبا دیدی این پدر سوختهها با این ... چیه اسمش؟.. فردوسی؟ چیکار میکنن؟
من اولش فکر کردم فردوسی شاعرو میگه. گفتم اینا اگه ولشون میکردی دیوان اشعار همه شاعرا رو از بین میبردن.
نگاه عاقل اندر سفیهی به من کرد و گفت تو نمیدونی زیتون جان، و. دوباره روشو به سیبا کرد و گفت
کی شروع میشه برنامهش ؟ سیبا شستش خبردار شد منظورش فردوسیپوره. آخه خودشم طرفدار پرو پا قرص این برنامهست.
گفت . یه نیم ساعت دیگه و با خوشحالی گذاشت رو کانال سه بمونه. و برای من با پز، ابرویی بالا انداخت که دیدی یه همفکر پیدا کردم.
مامان بزرگ گفت: آقا سیبا، شنیدم این آقای فردوسی داره یکتنه کاسه کوزهی اینا رو به هم میریزه. پدرشونودرآورده. گفته مردم چه گناهی کردن این همه گرونی و بدبختی.
سیبا خندهش گرفت وگفت نه مامان بزرگ. فردوسیپور فقط راجع به فوتبال حرف میزنه.
در حالیکه با انگشت چادرشو میآورد روی صورتش لب ورچید و گفت ای بابا شما دیگه چرا؟(یعنی شما هم عین زیتون خنگ شدین)
از فوتبال میگه... اما شنیدم منظورش اینان! تو لفافه حرف به اینا پرت میکنه. یه وقت نگیرنش؟
سیبا گفت نه. مردم دوستش دارن. مامان بزرگ گفت یعنی آقا فردوسی امشبم میاد؟ سیبا گفت دلیل نداره نیاد. بعد نشستن راجع به خراب شدن خط ارتباطی موبایل در برنامه گذشته صحبت کردن.
وقتی برنامه نود شروع شد و آقای فردوسی پور نمایان شد .خنده اومد بر پهنای صورت مامان بزرگ. عین یه گل شکفته شد و برای چند لحظه یادش رفت روشو کیپ بپوشونه و چادرش افتاد دو طرف صورتش. .گفت دیدی! هیچ غلطی نتونستن بکنن. همچین به حرفای فردوسی پور گوش میداد که انگار داره مهمترین و تندترین بیانیه علیه اینا رو میخونه.
و هر چند دقیقه یکبار هم روشو به طرف سیبا میکرد و ابروشو بالا مینداخت و میگفت: گوش میدی آقا سیبا؟ میفهمی که. داره حرف پرت میکنه به "اینا".
سیبا هم میخندید و میگفت آره آره....
سوال مسابقه که مطرح شد .
مامان بزرگ گفت زیتون جان بدو برو هر چی موبایل تو خونه داری بیار و با خوشحالی از کیفش یه موبایل درآورد و گفت پسرم دو تا داشت یکیشو به یه بهانهای ازش گرفتم آوردم. یه اس مس(اسام اس) بزن به این شمارههه(200090) و به آقا فردوسی رای بده.
هی میگفت براش بنویس که ما پشتشیم! خدا پشت و پناهشه.
گفتم مامان بزرگ فقط باید یه شماره بزنیم یا 1 یا 2
اخم کرد گفت وا!! یعنی من نمیدونم اس مس چیه؟ نوههام صبح تا شب دارن اس مس بازی میکنن.
سیبا پشتش برام لبی گزید و بلند گفت هر کاری مامان بزرگ میگه انجام بده.
منم که تا به حال فقط در یک نظرسنجی نود اونم به صورت کاملا عشقی الکی شرکت کرده بودم مجبور شدم با سه تا موبایل به برنامه نود رأی بدم.
مامان بزرگ صبحش انگار که بزرگترین مبارزه عمرش رو کرده باشه همچین خوشحال بود و سر صبحونه همهش از مبارزات حق طلبانهی دیشبمون و از تند تند چرخیدن شمارههای تماس حرف میزد. فکر کنم انتظار داره همین هفته یه انقلابی چیزی بشه...
2:14 | Zeitoon | نظرها
http://z8un.com/cgi-bin/mt/mt-comments.cgi?entry_id=2161
چهارشنبه، بهمن ۰۹، ۱۳۸۷
نگذاریم طبیعت بمیرد
این عکسو پارسال در جنگل سیسنگان گرفتم. وقتی دور میز نشستیم به زور آمد و خودش رو روی میز انداخت. در واقع به ما پناه آورد. از دست بچههای بازیگوش و از شدت گرسنگی.. تا شب که آنجا بودیم از پیش ما جم نخورد و دور و بر ما میپلکید و بازی میکرد. وقتی میرفتیم با چشمهای غمگینش مارو بدرقه کرد و تا آنجا که جان داشت دنبال ماشین ما دوید..
تو حق نداری طبیعت را آلوده کنی
آرنولد به اندازه نيم کيلومتر دويد تا پاکت سيگار را از روى زمين بردارد. سپس نفس زنان نزد من آمد و با خشم گفت: تو حق ندارى طبيعت را آلوده کنى / از نوشتههای شهرنوش پارسیپور در سایت رادیو زمانه
پنجشنبه، بهمن ۰۳، ۱۳۸۷
بدرقه اوباما به کاخ سفیید را مقایسه کنید با سفرهای استانی رئیسجمهور خودمان
1- آقا ما عادت نداریم به این نوع گزارشها...
این همه بوقهای تبلیغاتی رژیم آمریکا داد و هوار راه انداختن که از چند روز قبل مردم دنیا رفتن واشنگتن، هتلها رو همه رزرو کردن و عدهی زیادی در سرمای فلان درجه زیر صفر تو خیابون خوابیدن و... تا امروز در مراسم رژه اوباما به سمت کاخ سفید شرکت کنن. اونوقت عین تلویزیون ایران عرضه نداشتن یه فتوشاپیست بیارن- و با دوسه دقیقه تأخیر - جمعیتو چند برابر نشون بدن و زیرش مثلا بنویسن میلیونها نفر، بلکه میلیاردها نفر در استان(!) واشنگتن وایساده بودن رئیسجمهور جدیدو در حال رفتن به کاخ سفید ببینن.
هر چی چشم انداختم نه کسی مردمو هل میداد و نه برای دید بهتر بالای درخت و تیر چراغ برق رفته بود.
نه کسی از میلهها میپرید اینور و خودشو به رئیس جمهور برسونه و دست و سر و کلهشو ببوسه و نه کسی از در و پنجره ماشینش آویزون میشد. نه هیچ فیلمبرداری به خودش جرأت میداد بره جلو توی ماشین ضدگلوله اوباما که عین ماشین عروس یواش میرفت سرک بکشه.
نه اوباما تو سخنرانیش کلی آیه و سوره آورد نه برای کسی خط و نشون کشید و نه خواستار محو کشور بخصوصی شد.
ما تو این سی سال عادت کرده بودیم که تو این جور بدرقه کردنها مردمو یکپارچه سیاهپوش ببینیم. بخصوص خانمها رو. اونوقت امروز همه لباسای رنگ رنگی پوشیده بودن و رنگ قرمز و زرد و آبی تو چشممون میزد.
ما عادت کرده بودیم همسران رئیسجمهورامونو هرگز تو هیچ مراسمی نبینیم مگر یکی دوبار در طول مدت ریاست جمهوریشون یه صورت یه دماغ از لای چادر.
اما این زنیکه میشل، با قد درازش که با یه کفش ششهفت سانتی دومتر قد داشت و یه کوچولو از شوهرش بالا زده بود، بیحجاب با یه لباس زیتونی رنگ دراز همه جا در کنار شوهرش حضور داشت و استغرالله چند باری ماچش کرد و در حین رژه دستش رو هم گاهی عاشقانه میگرفت.
ما هی از کانال بیبی سی میزدیم ویاُ ای و از وی اُ اِی میزدیم بیبیسی، هر دو از هم گاگولتر
زیر نویس کرده بودن هزاران نفر (که بعدا نوشتن 13هزار نفر. حتی عددو از حالت نحسی درنیاورده بودن) برای بدرقه رییسجمهور جدید به کاخ سفید اومدن.
من پیشنهاد میکنم مسئولین تلویزیونهاشون بیان پیش ضرغامیاینا یه دوره کارآموزی و خالیبندی ببینن که میتونن نشون بدن در یک سفر روستایی رئیس جمهورمون میلیونها نفر میرن استقبال.
2- تلویزیون بیبیسی رو با دوسه روز تاخیر بالاخره تونستم ببینم. خیلی به دلم نشست و برنامههاش برام جالب بود. فعلا که خیلی تنوع داره.
امیدوارم به این زودی به ورطه تکرار نیفته و خستهکننده نشه.
یکی از خوبیهاش نزدیک کردن مردم همزبان ایران و افغانستانه. هم مجری و گزارشگر ایرانی داره و هم افغان. اونایی که این مسئله براشون تابوئه و خودشون رو یک سر و گردن که نه، چند سروگردن از افغانها بالاتر میدونن. کمکم بهش عادت میکنن. تا به حال به این نزدیکی با مسائل داخلی افعانستان نگاه نکرده بودم.
سیاوش مجری برنامه نوبت شما، یه کم تیپ عمو پورنگ مجری برنامه کودک خودمونه. به همون شیرین زبونی و بامزگی. البته نه از نیمرخ.
امیدوارم تلفنها و اساماسهاش مثل برنامههای کانالهای لسآنجلسی نشه. البته سیاوش خیلی سعی میکنه نذاره و تسلط داره تو زودقطع کردن تلفنها.
بقیه برنامههاشو بیشتر باید ببینم تا بتونم نظر بدم. اما اخبارش ظاهرا بهتر و همه جانبهتر از ویاُایه.
چیزی که برام جالبه اینه که از وقتی تلویزیون فارسی بیبیسی راه افتاده به وضوح میشه تلاش وی اُ اِی آمریکا رو برای رقابت با بیبیسی حس کرد که به نفع ماست. ما هم عین بچه لوسا کنترل تلویزون بهدست هی این کانال اون کانال میکنیم تا ببینیم کدومشون بیشتر مارو جلب میکنن. سعیتونو بیشتر کنید لطفا.
فرانسه و ایتالیا و آلمان و هلند و سوئد و کانادا و... هم بد نیست یه تلویزیون فارسی بذارن تا ما حال بیشتری ببریم!
3- سه روز از جلوی کمیتهی امداد کرج رد شدم که یک صندوق شیشهای برای کمک به بچههای غزه گذاشتن و حتی یک اسکناس یا سکه توش ننداخته بودن. اونقدر مردی که پشت صندوق نشسته بود بد اخم بود که نتونستم عکس بگیرم. اما با دوسه نفر که میدونستم طرفدار حماس هستن صحبت کردم، گفتن به این دلیل کمک مالی نمیکنن چون میدونن خود دولت حسابی بهشون کمک میکنه و اضافه کردن چراغی که به خونه رواست به مسجد حرومه. بعدا تو روزنامه خوندم که کمیته امداد بچههای شهدای غزه رو تحت حمایت خودش گرفته.
4- چطوره تو ایران هم یه سیاهپوست گیر بیاریم کاندیدای رئیسجمهورش کنیم. شاید برای مشکلات ما هم افاقه کنه. اون هنرپیشههه که نقش دوست یوزارسیف رو بازی میکرد اسمش چیه؟
5- من خیلی سوتی میدم تو زندگیم. یکیش هم اینکه دو خاطره از اشتباهات مردم ایران در مورد افغانها نوشتم و عدل تقدیمش کردم به دو دوست عزیز افغانم.
در حال خوابآلودگی آنلاین نوشتن وسریع ارسال کردن نوشته این چیزا هم داره.
6- کامپیوترم مدت زیادیه قاط زده. به زور میتونم یه صفحه رو باز کنم. امشب سومین شبیه که نتونستم کامنتها و ایمیلامو باز کنم. الانم ادیتورم فقط باز شد و بدون ادیت اینو نوشتم و فوری میفرستم. امیدوارم سوتی نداشته باشه.
7- گذرگاه شماره 87 ویژهی بهمن ماه منتشر شد...
8- آقای مانی خان، منصور خرسندی، مثل برادر گرامیاش هادی خرسندی دستی در شعرهای طنز داره. گاهی شعرهای قشنگی فیالبداهه در نظرخواهیم میگذاره که ازخوندشون کلی مشعوف میشم. ممنونم و باعث افتخارمه.
9- زن بیحجاب در مراسم عزاداری عاشورا در لبنان...
پ.ن.
10- خیلی جالب بود. امروز چهارشنبه. بحث برنامه "نوبت شما" تلویزیون بیبیسی در مورد نحوهی رفتار ایرانیها با افغانیهای مقیم ایران بود و موضوعهایی شبیه به پست قبلیام مطرح شد...
لینک در بالاترین
این همه بوقهای تبلیغاتی رژیم آمریکا داد و هوار راه انداختن که از چند روز قبل مردم دنیا رفتن واشنگتن، هتلها رو همه رزرو کردن و عدهی زیادی در سرمای فلان درجه زیر صفر تو خیابون خوابیدن و... تا امروز در مراسم رژه اوباما به سمت کاخ سفید شرکت کنن. اونوقت عین تلویزیون ایران عرضه نداشتن یه فتوشاپیست بیارن- و با دوسه دقیقه تأخیر - جمعیتو چند برابر نشون بدن و زیرش مثلا بنویسن میلیونها نفر، بلکه میلیاردها نفر در استان(!) واشنگتن وایساده بودن رئیسجمهور جدیدو در حال رفتن به کاخ سفید ببینن.
هر چی چشم انداختم نه کسی مردمو هل میداد و نه برای دید بهتر بالای درخت و تیر چراغ برق رفته بود.
نه کسی از میلهها میپرید اینور و خودشو به رئیس جمهور برسونه و دست و سر و کلهشو ببوسه و نه کسی از در و پنجره ماشینش آویزون میشد. نه هیچ فیلمبرداری به خودش جرأت میداد بره جلو توی ماشین ضدگلوله اوباما که عین ماشین عروس یواش میرفت سرک بکشه.
نه اوباما تو سخنرانیش کلی آیه و سوره آورد نه برای کسی خط و نشون کشید و نه خواستار محو کشور بخصوصی شد.
ما تو این سی سال عادت کرده بودیم که تو این جور بدرقه کردنها مردمو یکپارچه سیاهپوش ببینیم. بخصوص خانمها رو. اونوقت امروز همه لباسای رنگ رنگی پوشیده بودن و رنگ قرمز و زرد و آبی تو چشممون میزد.
ما عادت کرده بودیم همسران رئیسجمهورامونو هرگز تو هیچ مراسمی نبینیم مگر یکی دوبار در طول مدت ریاست جمهوریشون یه صورت یه دماغ از لای چادر.
اما این زنیکه میشل، با قد درازش که با یه کفش ششهفت سانتی دومتر قد داشت و یه کوچولو از شوهرش بالا زده بود، بیحجاب با یه لباس زیتونی رنگ دراز همه جا در کنار شوهرش حضور داشت و استغرالله چند باری ماچش کرد و در حین رژه دستش رو هم گاهی عاشقانه میگرفت.
ما هی از کانال بیبی سی میزدیم ویاُ ای و از وی اُ اِی میزدیم بیبیسی، هر دو از هم گاگولتر
زیر نویس کرده بودن هزاران نفر (که بعدا نوشتن 13هزار نفر. حتی عددو از حالت نحسی درنیاورده بودن) برای بدرقه رییسجمهور جدید به کاخ سفید اومدن.
من پیشنهاد میکنم مسئولین تلویزیونهاشون بیان پیش ضرغامیاینا یه دوره کارآموزی و خالیبندی ببینن که میتونن نشون بدن در یک سفر روستایی رئیس جمهورمون میلیونها نفر میرن استقبال.
2- تلویزیون بیبیسی رو با دوسه روز تاخیر بالاخره تونستم ببینم. خیلی به دلم نشست و برنامههاش برام جالب بود. فعلا که خیلی تنوع داره.
امیدوارم به این زودی به ورطه تکرار نیفته و خستهکننده نشه.
یکی از خوبیهاش نزدیک کردن مردم همزبان ایران و افغانستانه. هم مجری و گزارشگر ایرانی داره و هم افغان. اونایی که این مسئله براشون تابوئه و خودشون رو یک سر و گردن که نه، چند سروگردن از افغانها بالاتر میدونن. کمکم بهش عادت میکنن. تا به حال به این نزدیکی با مسائل داخلی افعانستان نگاه نکرده بودم.
سیاوش مجری برنامه نوبت شما، یه کم تیپ عمو پورنگ مجری برنامه کودک خودمونه. به همون شیرین زبونی و بامزگی. البته نه از نیمرخ.
امیدوارم تلفنها و اساماسهاش مثل برنامههای کانالهای لسآنجلسی نشه. البته سیاوش خیلی سعی میکنه نذاره و تسلط داره تو زودقطع کردن تلفنها.
بقیه برنامههاشو بیشتر باید ببینم تا بتونم نظر بدم. اما اخبارش ظاهرا بهتر و همه جانبهتر از ویاُایه.
چیزی که برام جالبه اینه که از وقتی تلویزیون فارسی بیبیسی راه افتاده به وضوح میشه تلاش وی اُ اِی آمریکا رو برای رقابت با بیبیسی حس کرد که به نفع ماست. ما هم عین بچه لوسا کنترل تلویزون بهدست هی این کانال اون کانال میکنیم تا ببینیم کدومشون بیشتر مارو جلب میکنن. سعیتونو بیشتر کنید لطفا.
فرانسه و ایتالیا و آلمان و هلند و سوئد و کانادا و... هم بد نیست یه تلویزیون فارسی بذارن تا ما حال بیشتری ببریم!
3- سه روز از جلوی کمیتهی امداد کرج رد شدم که یک صندوق شیشهای برای کمک به بچههای غزه گذاشتن و حتی یک اسکناس یا سکه توش ننداخته بودن. اونقدر مردی که پشت صندوق نشسته بود بد اخم بود که نتونستم عکس بگیرم. اما با دوسه نفر که میدونستم طرفدار حماس هستن صحبت کردم، گفتن به این دلیل کمک مالی نمیکنن چون میدونن خود دولت حسابی بهشون کمک میکنه و اضافه کردن چراغی که به خونه رواست به مسجد حرومه. بعدا تو روزنامه خوندم که کمیته امداد بچههای شهدای غزه رو تحت حمایت خودش گرفته.
4- چطوره تو ایران هم یه سیاهپوست گیر بیاریم کاندیدای رئیسجمهورش کنیم. شاید برای مشکلات ما هم افاقه کنه. اون هنرپیشههه که نقش دوست یوزارسیف رو بازی میکرد اسمش چیه؟
5- من خیلی سوتی میدم تو زندگیم. یکیش هم اینکه دو خاطره از اشتباهات مردم ایران در مورد افغانها نوشتم و عدل تقدیمش کردم به دو دوست عزیز افغانم.
در حال خوابآلودگی آنلاین نوشتن وسریع ارسال کردن نوشته این چیزا هم داره.
6- کامپیوترم مدت زیادیه قاط زده. به زور میتونم یه صفحه رو باز کنم. امشب سومین شبیه که نتونستم کامنتها و ایمیلامو باز کنم. الانم ادیتورم فقط باز شد و بدون ادیت اینو نوشتم و فوری میفرستم. امیدوارم سوتی نداشته باشه.
7- گذرگاه شماره 87 ویژهی بهمن ماه منتشر شد...
8- آقای مانی خان، منصور خرسندی، مثل برادر گرامیاش هادی خرسندی دستی در شعرهای طنز داره. گاهی شعرهای قشنگی فیالبداهه در نظرخواهیم میگذاره که ازخوندشون کلی مشعوف میشم. ممنونم و باعث افتخارمه.
9- زن بیحجاب در مراسم عزاداری عاشورا در لبنان...
پ.ن.
10- خیلی جالب بود. امروز چهارشنبه. بحث برنامه "نوبت شما" تلویزیون بیبیسی در مورد نحوهی رفتار ایرانیها با افغانیهای مقیم ایران بود و موضوعهایی شبیه به پست قبلیام مطرح شد...
لینک در بالاترین
پنجشنبه، دی ۲۶، ۱۳۸۷
آدم برفییی که دیگر نیست...
رفته بودم دنبال دوستم.
تا حاضر شه و بیاد، از ماشین پیاده شدم و به درست کردن آدم برفی توسط سرایدار همسایه نگاه میکردم. یک توده بزرگ برف با بیل برمیداشت و عین مجسمهسازی ماهر خیلی راحت میچسبوند به بقیه برفا. بعد شروع کرد با تکهای حلبی تراش دادنش.
شکل آدم برفیاش با همه آدمبرفیها فرق میکرد. آدم برفیهای ما معمولا کپلو و گرد و قلمبهست . ولی مال او اینطور نبود.
ازش پرسیدم مجسمهسازی بلدی. با لهجهی زیبای افغانستانی گفت: نخیر. همینطوری خودم یاد گرفتم. در اشکال مختلف درست میکنم. گفتم در شهر شما در افغانستان هم برف میاد؟ گفت اووه.. از اینجا خیلی بیشتر!
توی کوچهها تونل میزنیم تا بتوانیم سر کار برویم.
فکر می کنم گفت اهل مزار شریف بود . چون از گلهای رنگارنگی که در بهار بعد از آب شدن برف ها تمام تپهها ی شهرشونو میپوشونه حرف می زد.
من همهش به حرکات دستش که خیلی سریع روی آدم برفی حرکت میکرد نگاه میکردم و پیش خودم میگفتم چرا برفهای خونهی ما اینجوری محکم به هم نمیچسبه.
صاحبخونه صداش زد:
- آصف! آصف!
خندید و گفت ببخشید آقای ... صدام میکنه و سریع رفت. موبایلمو در آوردم و داشتم یک عکس از آدم برفیش میگرفتم که .
دختر و پسری دست در دست هم داشتن قدم میزدن رسیدن به من و آدم برفیه.
دختره با صدای کشداری گفت:
وای این چه خوشگله بابک. بیا ازم با آدم برفی عکس بگیر .
پسره موبایلشو درآورد و تا خواست از دختره عکس بگیره یهو نگاهی به من کرد و گفت خانوم یه عکس دوتایی از ما میگیری؟
قبول کردم. رفتم جلو و موبایل پسرهرو گرفتم وشروع به عکس گرفتن کردم. اول اینور اونور آدم برفی وایسادن. گرفتم. گفتن یکی دیگه. هر دو دست انداختن گردن آدم برفی. بعد جلوش نشستن عکس گرفتن. بعد رفتن پشتت به صورت دالی صورتشونو از پشتش در آوردن و عکس گرفتم و ... خلاصه به حالتهای مختلف.
پسره موبایلو از دستم گرفت تشکر کرد و پرسید: چه آدم برفی قشنگ و یونیکییه(این لغت هم جزء لغات با کلاس این روزهاست). خودتون درستش کردید؟
گفتم نه متاسفانه و با شوق و ذوق اضافه کردم کار آقا آصف سرایدار افغان این خونهههست. .
لبخندهای سرخوشانهی پسر و دختر در جا پژمرد و صورتاشون در هم کشیده شد. .
در این حین ناگهان خیلی سریع پسره لنگشو هوا کرد و با لگدی محکم آدم برفی رو شکست و انداخت و خراب کرد و با دختره شروع کرد لگد مال کردن و فحش به هفت جد و آباد آصف افغان و هر چه افغان تو دنیاست. من که شوکه شده بودم دستامو جلوی دهنم گرفته بودم و فقط میپرسیدم چرا؟ چرا آخه؟ مگه چی شد؟
یهو دیدم آصف دم دره و با چشمای اشکآلود داره منظره رو نگاه میکنه و هیچی نمیگه. آصف هیکلی لاغر و ریزه میزه داشت و پسر قویهیکل و قد بلند .
دلم میخواست یه مشت محکم بزنم به پشت پسره. داد زدم خجالت نمی کشی؟ این چه کاری بود کردی. چه فرقی میکنه چه کسی ساختهبودش؟ پسر و دختره یه "بروبابا"یی گفتن و رفتن.
به آصف گفتم تقصیر من بود ببخشید. در حالیکه سعی می کرد با لبخندی سرخی چشماش رو بپوشونه گفت:
- ناراحت نشو من عادت دارم...
دلم میخواست فرو برم تو زمین.
احتمالا پسره رفته عکس آدم برفی رو از موبایلش دیلیت کرده.
به میوه فروش گفتم این انارهات خیلی پوست کلفتن و دونه هاش هم احتمالا سفیده.
انار افغانی نداری؟
خانمی که داشت کنار من انارها رو واررسی می کرد با انزجار گفت:
وا. انار افغانی. من تا حالا نشنیده بودم.
گفتم از همون پوست نازکا که انگار دونههاش میخوان پوستشو بترکونن. گرچه ممکنه از این انارها کوچیکتر باشه اما دونههاش سرخ سرخن و خوشمزه.
زن انارهایی که برداشته بود پرت کرد و با نفرت گفت اَه... دیگه انار هم نمیتونم بخورم. و چیزی نخرید و رفت.
میوهفروش گفت. چرا مشتری منو پروندی؟
گفتم خودش با خودش مشکل داشت وگرنه من که چیزی نگفتم. اما یه بارهم انار افغانی بیار
تا ما یه حالی ببریم
پ.ن.
اسد گفته بود یه متن در مورد ضد عرب نویسی بنویسم. اما من اینارو یادم اومد. ضد عرب... ضد افغان...مگه فرقی هم با هم دارن؟
این نوشته رو تقدیم می کنم به آقای رفیعی و سهراب کابلی(نسیم فکرت) عزیز
هر کی جلوی من میگه "عرب سوسمارخوار" میگم ما هم "عجم گوسفندخوار"یم .
پ.ن.2
خیلی خوشحالم عبدالقادر بلوچ عزیز ما حالش خوب شده.
پ.ن.3
خبر خیلی بدی بود خبر بسته شدن مجله گلآقا...
پ.ن.4
اون پسری که آدم برفی رو خراب کرد حدود 25 سال سن داشت.دوست دخترش هم همین حدودا، شاید یکی دوسال کمتر. نمیدونم چرا بعضیا فکرکردن پسره ده دوازده سالهست.
پ.ن. 5
نسیم فکرت عزیز مطلبی در مورد این پست من نوشته که فکر میکنم تا حدی دچار سوءتفاهم شده. برایش جوابیه طولانی در نظرخواهیاش نوشتم . اما بعد از نیم ساعت قَرقر و فرفر کردن نظرخواهیش همهش دود شد رفت هوا.
منظور من این نبود که همهی ایرانیها نظر و رفتارشون نسبت با افغانها اینقدر بده. این دو مورد خیلی تو ذهن من اثر گذاشت و گفتم بنویسم شاید عدهی کمی که اینطور فکر میکنن زشتی رفتارشون رو ببینن و به خودشون بیان. وگرنه من موارد زیادی از ارتباط بسیار خوب بین مردم ایرانی ها و افغان ها دیدهام. که شاید بهتر بود دوسه موردش رو مینوشتم. برای مثال هموطنان زیادی سالهاست تلاش میکنن و به دولت فشار میارن تا برای فرزندان افغانها شناسنامه صادر بشه و بتونن مدرسه برن. ایرانیهای زیادی رو میشناسم که تو خونهی خودشون مدرسه درست کردن تا بهشون درس بدن. کلینیکهایی که روزی چند بیمار کم بضاعت افغان رو درمان میکنن و کسی که خونهی خودش رو برای گرفتن جشن عروسی در اختیار افغانها قرار داده و خیلی موارد دیگر.
من حرف نسیم فکرت رو قبول دارم که الان بیشتر ساختمونها، جادهها، پارکها و... در ایران در خودشون اثری از کار وزحمت افاغنه دارن.
پ.ن. 6
برادر محترمی به اسم امیر که نمیدونم دکمهی ارسال نظرشو چهجوری فشار میده که معمولا شش هفت بار منتشر میشه به من گفته نژادپرست. بهش توصیه میکنم با آرامش یکبار دیگه نوشتهی منو بخونه.
پ.ن. 7
در حالیکه ما یک کره زمین بیشتر نداریم و باید به فکر نجات محیط زیستش باشیم و به فکر باشیم چطور میتونیم کمتر آلودهش کنیم تا برای نسلهای بعد از ما بمونه خیلی شرمآوره که هنوز توش جنگ اتفاق میافته. جنگ قدرت، جنگ مذهب، جنگ نژاد و...
من خجالت میکشم وقتی به جنگ غزه فکر میکنم. کاش من چند سال بعد به دنیا میومدم شاید اونوقت خبری از جنگ نباشه. و یا چندین سال پیش که رسانهای نبود که اینقدر تصاویر جنگ و کشته شدن آدما و خراب شدن خونهها رو ببینیم...
پ.ن.8
اگر میر حسین موسوی کاندیدا بشه من شاید بهش رأی بدم نه به خاطر چشمای سبزش و نه به خاطر همسرش زهرا رهنورد ونه به خاطر اینکه آخوند نیست و تقریبا روشنفکره. بلکه برای تنوع:) خسته شدیم از دست این احمدی نژاد بابا!!
خوشم اومد از مردم غیور کرمانشاه که راهش ندادن به شهرشون.
پ.ن.9
و من هنوز از خراب شدن اون آدم برفی غصه میخورم...
لینک در بالاترین
چهارشنبه، دی ۲۵، ۱۳۸۷
ما هستیمیها عشق کنند
روی چند اسکناس هم که مردم روی گهوارهی علیاصغر در عزاداری روز عاشورا سنجاق کرده بودن جملهی "ما هستیم" نوشته شده بود.
" ما هستیمیها اعلام کردن روز پنجشنبه 26 دی ماه، ساعت چهار بعد از ظهر، دوباره در چند نقطه از کشور دوباره جمع میشن و شعار "ما هستیم" سر میدن. از جمله در پارک نبش خیابون ششم گوهردشت.
می دونم این روزا تعداد کسایی که علاقه دارن در این مراسم شرکت کنن داره بیشتر شده.
اما من واقعا نمیدونم پشت این قضیه چه چیزیه و این خشم و اعتراض مردم میخواد به کجا هدایت بشه.
آیا فقط یک اعتراض سادهست؟ یعنی بگن آقایان حکومتی،فکری برای گرونی و اعتیاد بکنید تا دوستتون داشته باشیم، یا قراره بعدا یه ناجی معرفی بشه؟
آیا شعار "ماهستیم" قراره کار شعار "مرگ بر شاه" رو در سال 57 بکنه و به یه انقلاب ختم شه؟
زیتون در این مورد کلی سوال داره
شنبه، دی ۲۱، ۱۳۸۷
کنجکاوی های عاشورایی
1- آقا، فلسفهی پختن قیمه برای عزاداریها چیه؟ مردیم از بس قیمه خوردیم. مگه اون زمونا تو عربستان کسی قیمه میپخته؟ چرا قرمهسبزی و خورش کرفس و بیفتک و جوجه کباب نمیدین؟
به خدا سر پل سراط جلوتونو میگیرم از دل دردام میگم و نمیذارم خدا ببردتون به بهشت.
2- چرا این همسایه نامرد ما امسال مارو تو خماری گذاشت؟
خانم جان، خیلی زشته آدم اعلام کنه هر سال ظهر عاشورا نذری ناهار میده. حالا قیمه میدی بهدرک. اما بده. رو نذرت بمون. نذر قولیه که به خدا دادی. خوب حالا اگر ما هم صابونی به شکممان زده باشیم، رو حساب این قول شما به خدای تبارک و تعالیست!
این همسایهی ما از عصر تاسوعا یهویی همراه با کل خانواده گم شد. پچپچ همسایهها از ساعت یازده دوازده ظهر وقتی دیدن مثل هر سال بوبرنگی از خونهشون نمیاد شروع شد. هی به هم زنگ میزدن تو از خانم کاشانی خبر نداری؟ حالا کسی هم روش نمیشه بگه تو از "قیمه"ی خانم کاشانی خبر نداری. یکی دو نفر که کنجکاوتر بودن رفتن به بهانهی قرض گرفتن پیاز سیبزمینی در آپارتمانشو زدن. اما هیچ خبری نبود که نبود. نمیشد هم به پلیس 110 زنگ زد. پلیس نمیگفت چه همسایههای گداگودولهای، لنگ یه قیمهی همسایهشونن؟ این همه جا دارن قیمه میدن شماهم برین تو صف!
راست میگفت. یعنی اگه زنگ میزدیم اینا رو میگفت راست میگفت.
خلاصه که شال و کلاه کردیم و راه افتادیم. هر خانواده به مسیری که فکر میکرد شانس موفقیت بیشتری توش هست. یه نوع رقابت بود انگار. هر چی هم از هم سوال میکردیم تو کدوم وری و به کدوم خیابون میری مگه کسی لب تر میکرد.
شب کیسهزباله اونی که بیشتر توش ظرف یکبار مصرف نذری بود برنده این رقابت حساب میشد. کسی از خانوم کاشانی خبری نداره؟ هنوز نیومده خونهشون.
3- سُلافه تو چه خوشبخت بودی دختر!
تو دههی اول محرم هر شب سریال "طفلان مسلم" پخش میشد.
داستان همونطور که از اسمش معلومه درمورد دو پسر ده و دوازده سالهی مسلمبن عقیله که از خیمهی اسرا فرار کردن و در کوفه سرگردونن. دختر خوشگلی از اول داستان کمکشون میکنه به اسم سُلافه، که اونم عاشق یه غلام خوشتیپ وصورت تیغزدهست به اسم فُلیح.
دختر دم ابروهاشو به سمت بالا کشیده و یه لباس مشکی شبیه به چادر ملی ایرانیها پوشیده منتها تنگتر و سکسیتر، با یک گردنبند مدل هیپیها روش و پسر ردایی به رنگ نارنجی تنشه.
این دو هر وقت میخوان در کوچه خیابان های کوفه مشغول دلدادن و قلوه گرفتن و جرو بحث درمورد آزادی دو طفلان مسلمند و هیچکس هم کاریشون نداره.
بارها دوتایی با هم گزمهها رو اذیت کردن و بازم هیچوقت گشت ارشاد کوفه دستگیرشون نکرده. سلافه چتریهاش بیرونه(البته تو تلویزیون ایران موها به صورت شرابه و کاموا نشون داده میشه)بازم هیچوقت تذکر نمیگیره. صبح تا شب و شب تا صبح تو خیابونهای کوفه در حال دویدن و پریدن و جهیدن و تعقیبکردن آقایونه، اما هیچ همسایه فامیل و حتی فاطمه کماندویی بهش نمیگه :
- دختر، سنگین باش! دختر، این وقت شب تو کوچه چیکار میکنه.
هیچکس بهش متلک نمیگه.
حالا هی بگید ما اهل کوفه نیستیم. بابا صد رحمت به اهالی کوفه.
4- این کاهنان معبد آمون در فیلم یوسف پیامبر عجیب مثل آخوندهای خودمونن. تمام توطئههاشون برای گرفتن قدرت، کشتن مخالفاشون و ترویج خرافات و دین(فرق نمیکنه چه دینی. خداپرستی باشه یا بت پرستی) فقط برای بقا و سود خودشونه... و این هدیه گرفتناشون که مثل خمس و زکات میمونه و زنای دیگرانو صیغه کردن و...
البته این آنِخماهو کاهن اعظمشونو من خیلی دوست دارم. یه جور بدجنسیهای بامزهای داره. عین مارمولکه.
5- صبح تا شب در تمام اخبار ساعات مختلف تلویزیون داره فقط اخبار غزه رو می ده. یه نفر عین گزارشگرای هواشناسی چوب به دست میاد میگه که حماس کجاهای اسرائیلو زده. و یه موشکایی ویژژژژ از غزه به سمت شهرکهای مختلف شلیک میشه و همچین انفجار مهیبی به صورت انیمشن نشون میدن که آدم فکر میکنه عنقریبه که دولت اسرائیل سقوط کنه...
6- من میخوام با این پست در مسابقه سیب وبلاگای عاشورایی شرکت کنم:) شانس موفقیتم چقدره؟
7- احساس میکنم از دین دکانی ساختهاند به وسعت تمام ایران...
8- آقا، یکی به داد من برسه بگه این دیگه چیه؟ یه وانتو به رنگ قرمز درآورده بودن یه آقای قرمز پوش اون تهتها مثل شازدهها نشسته بود و یکی دیگه رفته بود تو پوست حیوونی مثل شیر. یه صندوق قرمز هم اونجا بود. شمر و خولی و بچه های مسلم هم به دنبال وانت راه میرفتن و یه عده هم زنجیر زن دنبال اینا. ملت هم فحش و بد بیراه که دیگه اینا کیین دو روز بعد از عاشورا خیابونا رو بند آوردن.
9- اینم مسابقهی شیرخوارههای حسینی.
اقلا نمیشد یه عکس قشنگتری بذارن رو پوستراشون؟
10- تقویم یوزارسیف رسید...
11- چقدر ماشین های رنگ شده عاشورایی امسال زیاد شده بود. از پیکان جوادی گرفته تا بیام و و ماکیسما و بنز و پرادو...
12- تلویزیون بیبیسی فارسی هم راه افتاد. البته آزمایشیش. رسمیش از 25 دی شروع میشه.
خیلی از کسایی که تو وبلاگستان میشناسیم هستن.
مسعود بهنود، عصیان، فرناز قاضیزاده(اتفاقا چند روز پیش داشتم به سینا مطلبی و فرناز و پسرشون فکر میکردم و میگفتم چرا چند وقته خبری ازشون نیست. حالا میبینیم فرناز خوشگل موشگل یکی از مجریان این تلویزیونه.) فرین عاصمی عزیز و خیلیهای دیگه...
13- راسته جمشید مشایخی فوت کرده؟:(
لینک در بالاترین
لینک در بلاگ نیوز
به خدا سر پل سراط جلوتونو میگیرم از دل دردام میگم و نمیذارم خدا ببردتون به بهشت.
2- چرا این همسایه نامرد ما امسال مارو تو خماری گذاشت؟
خانم جان، خیلی زشته آدم اعلام کنه هر سال ظهر عاشورا نذری ناهار میده. حالا قیمه میدی بهدرک. اما بده. رو نذرت بمون. نذر قولیه که به خدا دادی. خوب حالا اگر ما هم صابونی به شکممان زده باشیم، رو حساب این قول شما به خدای تبارک و تعالیست!
این همسایهی ما از عصر تاسوعا یهویی همراه با کل خانواده گم شد. پچپچ همسایهها از ساعت یازده دوازده ظهر وقتی دیدن مثل هر سال بوبرنگی از خونهشون نمیاد شروع شد. هی به هم زنگ میزدن تو از خانم کاشانی خبر نداری؟ حالا کسی هم روش نمیشه بگه تو از "قیمه"ی خانم کاشانی خبر نداری. یکی دو نفر که کنجکاوتر بودن رفتن به بهانهی قرض گرفتن پیاز سیبزمینی در آپارتمانشو زدن. اما هیچ خبری نبود که نبود. نمیشد هم به پلیس 110 زنگ زد. پلیس نمیگفت چه همسایههای گداگودولهای، لنگ یه قیمهی همسایهشونن؟ این همه جا دارن قیمه میدن شماهم برین تو صف!
راست میگفت. یعنی اگه زنگ میزدیم اینا رو میگفت راست میگفت.
خلاصه که شال و کلاه کردیم و راه افتادیم. هر خانواده به مسیری که فکر میکرد شانس موفقیت بیشتری توش هست. یه نوع رقابت بود انگار. هر چی هم از هم سوال میکردیم تو کدوم وری و به کدوم خیابون میری مگه کسی لب تر میکرد.
شب کیسهزباله اونی که بیشتر توش ظرف یکبار مصرف نذری بود برنده این رقابت حساب میشد. کسی از خانوم کاشانی خبری نداره؟ هنوز نیومده خونهشون.
3- سُلافه تو چه خوشبخت بودی دختر!
تو دههی اول محرم هر شب سریال "طفلان مسلم" پخش میشد.
داستان همونطور که از اسمش معلومه درمورد دو پسر ده و دوازده سالهی مسلمبن عقیله که از خیمهی اسرا فرار کردن و در کوفه سرگردونن. دختر خوشگلی از اول داستان کمکشون میکنه به اسم سُلافه، که اونم عاشق یه غلام خوشتیپ وصورت تیغزدهست به اسم فُلیح.
دختر دم ابروهاشو به سمت بالا کشیده و یه لباس مشکی شبیه به چادر ملی ایرانیها پوشیده منتها تنگتر و سکسیتر، با یک گردنبند مدل هیپیها روش و پسر ردایی به رنگ نارنجی تنشه.
این دو هر وقت میخوان در کوچه خیابان های کوفه مشغول دلدادن و قلوه گرفتن و جرو بحث درمورد آزادی دو طفلان مسلمند و هیچکس هم کاریشون نداره.
بارها دوتایی با هم گزمهها رو اذیت کردن و بازم هیچوقت گشت ارشاد کوفه دستگیرشون نکرده. سلافه چتریهاش بیرونه(البته تو تلویزیون ایران موها به صورت شرابه و کاموا نشون داده میشه)بازم هیچوقت تذکر نمیگیره. صبح تا شب و شب تا صبح تو خیابونهای کوفه در حال دویدن و پریدن و جهیدن و تعقیبکردن آقایونه، اما هیچ همسایه فامیل و حتی فاطمه کماندویی بهش نمیگه :
- دختر، سنگین باش! دختر، این وقت شب تو کوچه چیکار میکنه.
هیچکس بهش متلک نمیگه.
حالا هی بگید ما اهل کوفه نیستیم. بابا صد رحمت به اهالی کوفه.
4- این کاهنان معبد آمون در فیلم یوسف پیامبر عجیب مثل آخوندهای خودمونن. تمام توطئههاشون برای گرفتن قدرت، کشتن مخالفاشون و ترویج خرافات و دین(فرق نمیکنه چه دینی. خداپرستی باشه یا بت پرستی) فقط برای بقا و سود خودشونه... و این هدیه گرفتناشون که مثل خمس و زکات میمونه و زنای دیگرانو صیغه کردن و...
البته این آنِخماهو کاهن اعظمشونو من خیلی دوست دارم. یه جور بدجنسیهای بامزهای داره. عین مارمولکه.
5- صبح تا شب در تمام اخبار ساعات مختلف تلویزیون داره فقط اخبار غزه رو می ده. یه نفر عین گزارشگرای هواشناسی چوب به دست میاد میگه که حماس کجاهای اسرائیلو زده. و یه موشکایی ویژژژژ از غزه به سمت شهرکهای مختلف شلیک میشه و همچین انفجار مهیبی به صورت انیمشن نشون میدن که آدم فکر میکنه عنقریبه که دولت اسرائیل سقوط کنه...
6- من میخوام با این پست در مسابقه سیب وبلاگای عاشورایی شرکت کنم:) شانس موفقیتم چقدره؟
7- احساس میکنم از دین دکانی ساختهاند به وسعت تمام ایران...
8- آقا، یکی به داد من برسه بگه این دیگه چیه؟ یه وانتو به رنگ قرمز درآورده بودن یه آقای قرمز پوش اون تهتها مثل شازدهها نشسته بود و یکی دیگه رفته بود تو پوست حیوونی مثل شیر. یه صندوق قرمز هم اونجا بود. شمر و خولی و بچه های مسلم هم به دنبال وانت راه میرفتن و یه عده هم زنجیر زن دنبال اینا. ملت هم فحش و بد بیراه که دیگه اینا کیین دو روز بعد از عاشورا خیابونا رو بند آوردن.
9- اینم مسابقهی شیرخوارههای حسینی.
اقلا نمیشد یه عکس قشنگتری بذارن رو پوستراشون؟
10- تقویم یوزارسیف رسید...
11- چقدر ماشین های رنگ شده عاشورایی امسال زیاد شده بود. از پیکان جوادی گرفته تا بیام و و ماکیسما و بنز و پرادو...
12- تلویزیون بیبیسی فارسی هم راه افتاد. البته آزمایشیش. رسمیش از 25 دی شروع میشه.
خیلی از کسایی که تو وبلاگستان میشناسیم هستن.
مسعود بهنود، عصیان، فرناز قاضیزاده(اتفاقا چند روز پیش داشتم به سینا مطلبی و فرناز و پسرشون فکر میکردم و میگفتم چرا چند وقته خبری ازشون نیست. حالا میبینیم فرناز خوشگل موشگل یکی از مجریان این تلویزیونه.) فرین عاصمی عزیز و خیلیهای دیگه...
13- راسته جمشید مشایخی فوت کرده؟:(
لینک در بالاترین
لینک در بلاگ نیوز
شنبه، دی ۱۴، ۱۳۸۷
سال نو و کریسمس و اعترافات یلدایی و تولد فرفری
1- اول هر سال جدید- چه شمسی، چه میلادی- برای هم آرزوی سالی پر از صلح و آرامش و دوستی و سلامت و از این چیزا آرزو میکنیم. اما انگار همیشه واقعیت بر مدار آرزوی ماها نمیچرخه.
چون امسال با یک جنگ خیلی بد، با یه عالمه کشته و زخمی و کلی خرابی شروع شد...
حالاخوبه میگن سالی که نکوست از بهارش پیداست. (ماستی که ترشه از تغارش پیداست)
سال میلادی تو زمستونه، منتظر عید نوروز میمونیم که تو بهاره، شاید اوضاع به از این بشه.
2- کریسمس امسال رو خیلی از مسلمونها هم جشن گرفته بودن. هر جا میرفتی درخت کاج بود و تبریک. چه حضوری و چه با اساماس... حتی از طرف کسایی که هیچوقت حتی عید نوروزو به آدم تبریک نمیگن... احساس میکردم کریسمس واقعا یه عید خودیه.
3- در مورد عکس قبلی دوستان کامنتهای خوبی نوشته بودن.
درست میگید، زباله، که جدیدا بهش میگن طلای کثیف باید تفکیک و بعد بازیافت بشه. تلاشهای نه چندان زیادی هم از طرف شهرداریها با کمک ان جیاوهای محیط زیستی داره انجام میشه. چند ساله در محلههایی بخصوص(و به قول خودشون بافرهنگ) به صورت چهره به چهره آموزش تفکیک زباله میدن. بعد بهشون چند کیسه میدن که تو یکیشون باید شیشه و تو یکیشون کاغذ و مقوا، اونیکی مواد غذایی تر قابل کود شدن و یکی دیگه نون خشک و... بریزن. زبالههای تر رو هر روز و زبالههای خشک رو ماهی یکبار بیان با وانت جمع کنن. متاسفانه تو این آموزشها حرفی از جداسازی باطری و اشیایی که جیوه دارن و شیرابههاش سمیه نمیزنن.
بعضی جاها عین محلهی ما، چند ساله که من بیچاره با همسایهها که خودم بهشون یاد دادم، تموم زبالهها رو تفکیک شده میذاریم دم در. مأمور آشغالانس میاد همه رو زرتی یه جا میریزه! مگه چیز باارزشی به نظرش برسه که میریزه در یه گونی که به پشت ماشین آویزونه.
این آموزشها باید در کل کشور فراگیر بشه... چه فایده که چند محل ژیگولو در تهران این کار انجام بشه. باید جایزه بذارن به جای زبالههای خشک دستمال کاغذی یا صابون بدن و...
درسفرها وقتی از یک روستا عبور می کنیم بدترین منظره منظرهی دپوی زبالههاشونه که گاهی هفتهبه هفته هم نمیان ببرنشون. تفکیک پیشکششون!
4- خورشید خانوم عزیز منو به بازی اعتراف شب یلدا دعوت کرده. خیلی ازش گذشته. منم که با اسم مستعار مینویسم باید اعترافامو بیشتر تو دنیای مجازی بکنم دیگه:)
الف- یکی از اخلاقایی که در شخصیت خورشید خانوم دوست دارم بیکینه بودنشه. یعنی فکر میکنم او همیشه فکر هدفهای مهمتریه و برای رسیدن به اونها تلاش میکنه و هیچوقت خودشو درگیر کینه ورزیها و چیزای کوچیک نمیکنه. اخلاق خوب دیگهش -از نظر من- رک بودنشه. افکار و احساساتشو راحت میگه و به دیگران هم رو نمیده تا تو کارش دخالت کنن و این اخلاقای خوب(بازم داره ها فعلا دوتاشو گفتم) باعث میشه همیشه خودش باشه و تو کاراش پیشرفت کنه.
ب- یکی از مواردی تو یه مقطع زمانی در وبلاگستان پیش اومد و من همیشه ازش متاسفم، درگیری با زهرا اچبی بود. از همون اول زهرا به نظرم دختر خوب و صادقی اومد و هنوز هم همینطور فکر میکنم. حداقل از خیلی از دوستان به ظاهر همفکرم تو حرفاش صادقتره.
اما تو یه مقطع زمانی یه سوءتفاهمی پیش اومد که خیلیها بهش دامن زدن.
یکی از همین دوستان(خانم... نویسندهی یکی از وبلاگهای روشنفکری آخ و اوخی و پیفپیف مردم چقدر بدن و من چقدر خوبم) هم بود که وبلاگی بر علیه زهرا درست کرد و در نظرخواهی زهرا هم خودش و هم یاران بهظاهر فمینیستش نمیدونم چهجوری مینوشتن که زهرا فکر کرد منم و در طی چند مرحله بهم چیزهایی گفت و منم عصبانی شدم و چیزهایی گفتم و...
هر چه هم به این دوستان ظاهرا همفکرم گفتم کار خوبی نمیکنن و زهرا فکر کرده منم، نه تنها ناراحت نشدن و ذوق کردن بلکه تا مدتها حاضر نشدن این تفریح غیرانسانی و غیرمنصفانهشونو ول کنن . و در جواب اعتراضهای من ، به صورت خیلی بامزهای لینک منو برداشتن.
اول اسمشو نوشته بودم اما پاک کردم. خیلی منتظر شدم خودش یا دوستانش یه روزی از من و زهرا معذرت بخوان. اما انگار شجاعتش رو ندارن. براشون یه جو وجدان آرزو میکنم.
ج- بچه خواسته یا ناخواسته بالاخره بچهست خیلی جلوی دستوپای آدمو میگیره... و تا حدودی آیندهی مادر رو تحتالشعاع قرار میده و گاهی ناخواسته تباه میکنه:)
مثلا من و سیبا که قرار بود هر دوسال قرارداد ببندیم که میخواهیم با هم ادامه بدیم یا نه، دیگه با بچه نمیشه از این غلطهای زیادی کرد.
دال- فکر کنید تو زندگی مشترک، یکی برای آینده خیلی آمال و آرزو داره و شدیدا اهل ریسکه و اونیکی خیلی قانع به حداقلهایی که داره و متنفر از ریسک و حتی پیشرفت... این زندگی چطوری میشه؟
5- با مسئول پذیرش یک ورزشگاه زنونه داشتیم در مورد "بچهداری همیشه به داری" و "تاگوساله گاو شود دل مادرش آب شود" و محدودیتهایی که بعد از بچهدار شدن برای پیشرفت خانمها به وجودمیاد حرف میزدیم و در عین حال من لباس عوض میکردم و موهامو بعد از شستن خشک میکردم . اونم با اینکه همیشه چهره سادهای داشت، کیف آرایششو در آورده بود و هفت قلم آرایش میکرد. روژ قرمز و سایه سبز و روژ گونهی تند و خط چشم و ریمل و لاک قرمز جیگری و... وقتی کارش تموم شد، یه تاپ خوشگل قرمز هم پوشید و من فکر کردم الانه که پالتوشو بپوشه با من بیاد بیرون. ساکمو برداشتم و گفتم اگه مسیرت میخوره تا یه جایی میرسونمت. خندید گفت این وقت روز وسط کار کجا برم؟ میخوام نماز بخونم.
با کنجکاوی پرسیدم اینطوری؟ با خنده گفت مگه چیه؟ من برای خدا همیشه آرایش میکنم و آراسته نماز میخونم. نه به پیغمبر کار دارم نه به الان که محرمه! براش خودمو همیشه خوشگل میکنم تا به حرفام بیشتر گوش کنه. بعد از نماز هم آرایشمو پاک میکنم.
دیگه چی میتونستم بگم. فقط چشمکی زدم و گفتم خوش به حال خدا که چنین بندهی جیگری نصیبش شده... سلام مارو هم برسون.
6- دچار توهم شدم که شاید تموم این "جنگ" و جدلا و بگیر و ببندها سر اینه که ماها یادمون بره تو چه بدبختی داریم زندگی میکنیم و گرونی و بیکاری و نداشتن آزادی بیان و قلم و... چی داره به روزمون میاره.
7- شرمندگی و بیکلاسی نخوندن هیچ کدوم از کتاب های هریپاتر کم بود که ندیدن سریال "لاست" هم بهش اضافه شد. این روزا هر کی بهم میرسه میگه "لاست"و دیدی؟ با خجالت میگم نه...
یعنی راستش خسیسیم میاد. منتظرم یکی بهم تعارف بزنه یا بگه بیا مشارکتی با هم بخریم.
بعد که تو وبلاگستان میخونم که طرف یکماه نشسته هر شب تا صبح لاست دیده دچار وحشت میشم. راستش من کون نشستن و فیلم دیدن اینطوری رو ندارم! بدبختی هم هیچکس دونهای نمیفروشه میگه تموم 25 یا 30 دیویدیش با هم یکجا.
اینم میشد تو بخش اعترافات قالب کرد:)
8- از حسین درخشان چه خبر؟ خانوادهش تونستن براش وکیل بگیرن؟
امیدوارم سبیل طلا هنوز با آزاده خواهرش در تماس باشه و بدونه.
9- خیلی وقته نمیرسم به وبلاگستان درست و حسابی سر بزنم. آنلاین شم یه دلی از عزا در بیارم و ببینم چه خبرهاست...
10- فرند فیدیهای مهربون سورپریزم کردن و تاصبح برام جشن تولد گرفتن به چه خوبی:) البته سهروز قبلش بهشون تذکر داده بودم:))
مرسی واقعا. خیلی خوشحالم کردید:)).
اینجا و اونجا و اینیکیجا و اونیکیجا و
چند جای دیگه و آقفری هم یه مسافرت بردمون رودبار زیتون:)
چون امسال با یک جنگ خیلی بد، با یه عالمه کشته و زخمی و کلی خرابی شروع شد...
حالاخوبه میگن سالی که نکوست از بهارش پیداست. (ماستی که ترشه از تغارش پیداست)
سال میلادی تو زمستونه، منتظر عید نوروز میمونیم که تو بهاره، شاید اوضاع به از این بشه.
2- کریسمس امسال رو خیلی از مسلمونها هم جشن گرفته بودن. هر جا میرفتی درخت کاج بود و تبریک. چه حضوری و چه با اساماس... حتی از طرف کسایی که هیچوقت حتی عید نوروزو به آدم تبریک نمیگن... احساس میکردم کریسمس واقعا یه عید خودیه.
3- در مورد عکس قبلی دوستان کامنتهای خوبی نوشته بودن.
درست میگید، زباله، که جدیدا بهش میگن طلای کثیف باید تفکیک و بعد بازیافت بشه. تلاشهای نه چندان زیادی هم از طرف شهرداریها با کمک ان جیاوهای محیط زیستی داره انجام میشه. چند ساله در محلههایی بخصوص(و به قول خودشون بافرهنگ) به صورت چهره به چهره آموزش تفکیک زباله میدن. بعد بهشون چند کیسه میدن که تو یکیشون باید شیشه و تو یکیشون کاغذ و مقوا، اونیکی مواد غذایی تر قابل کود شدن و یکی دیگه نون خشک و... بریزن. زبالههای تر رو هر روز و زبالههای خشک رو ماهی یکبار بیان با وانت جمع کنن. متاسفانه تو این آموزشها حرفی از جداسازی باطری و اشیایی که جیوه دارن و شیرابههاش سمیه نمیزنن.
بعضی جاها عین محلهی ما، چند ساله که من بیچاره با همسایهها که خودم بهشون یاد دادم، تموم زبالهها رو تفکیک شده میذاریم دم در. مأمور آشغالانس میاد همه رو زرتی یه جا میریزه! مگه چیز باارزشی به نظرش برسه که میریزه در یه گونی که به پشت ماشین آویزونه.
این آموزشها باید در کل کشور فراگیر بشه... چه فایده که چند محل ژیگولو در تهران این کار انجام بشه. باید جایزه بذارن به جای زبالههای خشک دستمال کاغذی یا صابون بدن و...
درسفرها وقتی از یک روستا عبور می کنیم بدترین منظره منظرهی دپوی زبالههاشونه که گاهی هفتهبه هفته هم نمیان ببرنشون. تفکیک پیشکششون!
4- خورشید خانوم عزیز منو به بازی اعتراف شب یلدا دعوت کرده. خیلی ازش گذشته. منم که با اسم مستعار مینویسم باید اعترافامو بیشتر تو دنیای مجازی بکنم دیگه:)
الف- یکی از اخلاقایی که در شخصیت خورشید خانوم دوست دارم بیکینه بودنشه. یعنی فکر میکنم او همیشه فکر هدفهای مهمتریه و برای رسیدن به اونها تلاش میکنه و هیچوقت خودشو درگیر کینه ورزیها و چیزای کوچیک نمیکنه. اخلاق خوب دیگهش -از نظر من- رک بودنشه. افکار و احساساتشو راحت میگه و به دیگران هم رو نمیده تا تو کارش دخالت کنن و این اخلاقای خوب(بازم داره ها فعلا دوتاشو گفتم) باعث میشه همیشه خودش باشه و تو کاراش پیشرفت کنه.
ب- یکی از مواردی تو یه مقطع زمانی در وبلاگستان پیش اومد و من همیشه ازش متاسفم، درگیری با زهرا اچبی بود. از همون اول زهرا به نظرم دختر خوب و صادقی اومد و هنوز هم همینطور فکر میکنم. حداقل از خیلی از دوستان به ظاهر همفکرم تو حرفاش صادقتره.
اما تو یه مقطع زمانی یه سوءتفاهمی پیش اومد که خیلیها بهش دامن زدن.
یکی از همین دوستان(خانم... نویسندهی یکی از وبلاگهای روشنفکری آخ و اوخی و پیفپیف مردم چقدر بدن و من چقدر خوبم) هم بود که وبلاگی بر علیه زهرا درست کرد و در نظرخواهی زهرا هم خودش و هم یاران بهظاهر فمینیستش نمیدونم چهجوری مینوشتن که زهرا فکر کرد منم و در طی چند مرحله بهم چیزهایی گفت و منم عصبانی شدم و چیزهایی گفتم و...
هر چه هم به این دوستان ظاهرا همفکرم گفتم کار خوبی نمیکنن و زهرا فکر کرده منم، نه تنها ناراحت نشدن و ذوق کردن بلکه تا مدتها حاضر نشدن این تفریح غیرانسانی و غیرمنصفانهشونو ول کنن . و در جواب اعتراضهای من ، به صورت خیلی بامزهای لینک منو برداشتن.
اول اسمشو نوشته بودم اما پاک کردم. خیلی منتظر شدم خودش یا دوستانش یه روزی از من و زهرا معذرت بخوان. اما انگار شجاعتش رو ندارن. براشون یه جو وجدان آرزو میکنم.
ج- بچه خواسته یا ناخواسته بالاخره بچهست خیلی جلوی دستوپای آدمو میگیره... و تا حدودی آیندهی مادر رو تحتالشعاع قرار میده و گاهی ناخواسته تباه میکنه:)
مثلا من و سیبا که قرار بود هر دوسال قرارداد ببندیم که میخواهیم با هم ادامه بدیم یا نه، دیگه با بچه نمیشه از این غلطهای زیادی کرد.
دال- فکر کنید تو زندگی مشترک، یکی برای آینده خیلی آمال و آرزو داره و شدیدا اهل ریسکه و اونیکی خیلی قانع به حداقلهایی که داره و متنفر از ریسک و حتی پیشرفت... این زندگی چطوری میشه؟
5- با مسئول پذیرش یک ورزشگاه زنونه داشتیم در مورد "بچهداری همیشه به داری" و "تاگوساله گاو شود دل مادرش آب شود" و محدودیتهایی که بعد از بچهدار شدن برای پیشرفت خانمها به وجودمیاد حرف میزدیم و در عین حال من لباس عوض میکردم و موهامو بعد از شستن خشک میکردم . اونم با اینکه همیشه چهره سادهای داشت، کیف آرایششو در آورده بود و هفت قلم آرایش میکرد. روژ قرمز و سایه سبز و روژ گونهی تند و خط چشم و ریمل و لاک قرمز جیگری و... وقتی کارش تموم شد، یه تاپ خوشگل قرمز هم پوشید و من فکر کردم الانه که پالتوشو بپوشه با من بیاد بیرون. ساکمو برداشتم و گفتم اگه مسیرت میخوره تا یه جایی میرسونمت. خندید گفت این وقت روز وسط کار کجا برم؟ میخوام نماز بخونم.
با کنجکاوی پرسیدم اینطوری؟ با خنده گفت مگه چیه؟ من برای خدا همیشه آرایش میکنم و آراسته نماز میخونم. نه به پیغمبر کار دارم نه به الان که محرمه! براش خودمو همیشه خوشگل میکنم تا به حرفام بیشتر گوش کنه. بعد از نماز هم آرایشمو پاک میکنم.
دیگه چی میتونستم بگم. فقط چشمکی زدم و گفتم خوش به حال خدا که چنین بندهی جیگری نصیبش شده... سلام مارو هم برسون.
6- دچار توهم شدم که شاید تموم این "جنگ" و جدلا و بگیر و ببندها سر اینه که ماها یادمون بره تو چه بدبختی داریم زندگی میکنیم و گرونی و بیکاری و نداشتن آزادی بیان و قلم و... چی داره به روزمون میاره.
7- شرمندگی و بیکلاسی نخوندن هیچ کدوم از کتاب های هریپاتر کم بود که ندیدن سریال "لاست" هم بهش اضافه شد. این روزا هر کی بهم میرسه میگه "لاست"و دیدی؟ با خجالت میگم نه...
یعنی راستش خسیسیم میاد. منتظرم یکی بهم تعارف بزنه یا بگه بیا مشارکتی با هم بخریم.
بعد که تو وبلاگستان میخونم که طرف یکماه نشسته هر شب تا صبح لاست دیده دچار وحشت میشم. راستش من کون نشستن و فیلم دیدن اینطوری رو ندارم! بدبختی هم هیچکس دونهای نمیفروشه میگه تموم 25 یا 30 دیویدیش با هم یکجا.
اینم میشد تو بخش اعترافات قالب کرد:)
8- از حسین درخشان چه خبر؟ خانوادهش تونستن براش وکیل بگیرن؟
امیدوارم سبیل طلا هنوز با آزاده خواهرش در تماس باشه و بدونه.
9- خیلی وقته نمیرسم به وبلاگستان درست و حسابی سر بزنم. آنلاین شم یه دلی از عزا در بیارم و ببینم چه خبرهاست...
10- فرند فیدیهای مهربون سورپریزم کردن و تاصبح برام جشن تولد گرفتن به چه خوبی:) البته سهروز قبلش بهشون تذکر داده بودم:))
مرسی واقعا. خیلی خوشحالم کردید:)).
اینجا و اونجا و اینیکیجا و اونیکیجا و
چند جای دیگه و آقفری هم یه مسافرت بردمون رودبار زیتون:)
یکشنبه، دی ۰۸، ۱۳۸۷
یکشنبه، دی ۰۱، ۱۳۸۷
شب یلدا و انار خوردن بعضیا
1- شب یلدای شما مبارک. امیدوارم به همه تون خوش گذشته باشه. حتی تویی که امشب تنها بودی.
2-متاسفانه نه تلویزیون اینوریا نه تلویزیون اونوریا برنامهی دلچسب و بخصوصی برای یلدا نداشتن(یا داشتن و من ندیدم).. فیلمها هم یا جنگی بود یا تکراری. ما کمی با پیام سی حال کردیم.
3- به مدد یک بازارچه که برای مدت یکماه در میدون نبوت کرج زدن، ما انواع و اقسام شیرینیهای محلی شهرهای مختلفو برای امشب داشتیم و خودمون رو خفه کردیم.
کاک و نون برنجی کرمانشاه(که من عاشقشونم)، ریس(یا اریس) و نوقای تبریز، گز و پولکی اصفهان، معجون شیراز(اونایی که کنجد و نارگیل و همه چیز توشه)، قطاب و باقلوا و پشمک یزد، سوهان قم و کلمپه و قوتوی کرمان و... هندونه و انار و خرمالو و پرتقال و بقیه میوهجات رو هم زرنگی کردیم چند روز پیش، قبل از این موج گرونی خریدیم...فکر کنم قندم رفته بالا.
4- یکی از لذتهای من موقع خوردن انار اینه که با حوصله پوشش و لفاقههای هر قاچ انار رو کنار بزنم و دونهها رو با دقت بخورم.
اما انار خوردن بعضیا رو- بخصوص آقایون- رو دیدید؟ :(
هر قاچ انار رو با پوشش و لفاف و دونه و پوست میبرن طرف دهان و با صدایی وحشتناک همه رو میفرستن تو حندق بلا و مثل شعبدهبازها همه رو غیب میکنن و چیز نازکی شبیه پوست انار از دهنشون بیرون میارن.
نکنید این کارا رو... برکت خدا رو اینقدر ضایع نفرمایید.
متاسفانه نمیدونم عکاس عکسهای انار کیه...
2-متاسفانه نه تلویزیون اینوریا نه تلویزیون اونوریا برنامهی دلچسب و بخصوصی برای یلدا نداشتن(یا داشتن و من ندیدم).. فیلمها هم یا جنگی بود یا تکراری. ما کمی با پیام سی حال کردیم.
3- به مدد یک بازارچه که برای مدت یکماه در میدون نبوت کرج زدن، ما انواع و اقسام شیرینیهای محلی شهرهای مختلفو برای امشب داشتیم و خودمون رو خفه کردیم.
کاک و نون برنجی کرمانشاه(که من عاشقشونم)، ریس(یا اریس) و نوقای تبریز، گز و پولکی اصفهان، معجون شیراز(اونایی که کنجد و نارگیل و همه چیز توشه)، قطاب و باقلوا و پشمک یزد، سوهان قم و کلمپه و قوتوی کرمان و... هندونه و انار و خرمالو و پرتقال و بقیه میوهجات رو هم زرنگی کردیم چند روز پیش، قبل از این موج گرونی خریدیم...فکر کنم قندم رفته بالا.
4- یکی از لذتهای من موقع خوردن انار اینه که با حوصله پوشش و لفاقههای هر قاچ انار رو کنار بزنم و دونهها رو با دقت بخورم.
اما انار خوردن بعضیا رو- بخصوص آقایون- رو دیدید؟ :(
هر قاچ انار رو با پوشش و لفاف و دونه و پوست میبرن طرف دهان و با صدایی وحشتناک همه رو میفرستن تو حندق بلا و مثل شعبدهبازها همه رو غیب میکنن و چیز نازکی شبیه پوست انار از دهنشون بیرون میارن.
نکنید این کارا رو... برکت خدا رو اینقدر ضایع نفرمایید.
متاسفانه نمیدونم عکاس عکسهای انار کیه...
یک دوره مسابقه" لنگه کفشپرتاب کنی" مقدماتی المپیک، بین کشورهای اسلامی برگزار میشود
....
کلی زحمت کشیدم با این کیبورد خراب تابپ کردم. وسطای ارسال ارور داد و فقط تیتر موند.
الان که دم صبحه. اگرحالی بود فردا می نویسم
پ.ن.
رامین در نظرخواهی نوشته:
"این پست تا همین جا جالب بود دیگه خرابش نکن برو پست بعد "
باشه. اما یه چیزای مینیمالی بنویسم و برم.
احمدینژاد: لنگه کفش خوباست اما برای غریبهها، نه برای ما! بخصوص در سفرهای استانی حرام است!.
رهبر: ازاین به بعد برای دیدار با ما اول کفشهایتان را تحویل کفشکن دهید.
جاسبی: دانشگاه بیکفش نمیشود آمد. اما تازگیها به این فکر افتادم بهتر است مانند نیاکانمان گیوه بپوشیم. کمتردرد دارد.
زیتون: زین پس به جای وردنه از شوهرانمان با لنگه کفش استقبال کنیم!
سوسک: یه چیزی تو دنیا سندش به ما زده شده بود که اینم ازمون گرفتن!
منتظرالزیدی: بابا ما "منتظر زیدمون" بودیم دیدیم یه قلچماق داره حرف میزنه، عصبی شدیم!
کلی زحمت کشیدم با این کیبورد خراب تابپ کردم. وسطای ارسال ارور داد و فقط تیتر موند.
الان که دم صبحه. اگرحالی بود فردا می نویسم
پ.ن.
رامین در نظرخواهی نوشته:
"این پست تا همین جا جالب بود دیگه خرابش نکن برو پست بعد "
باشه. اما یه چیزای مینیمالی بنویسم و برم.
احمدینژاد: لنگه کفش خوباست اما برای غریبهها، نه برای ما! بخصوص در سفرهای استانی حرام است!.
رهبر: ازاین به بعد برای دیدار با ما اول کفشهایتان را تحویل کفشکن دهید.
جاسبی: دانشگاه بیکفش نمیشود آمد. اما تازگیها به این فکر افتادم بهتر است مانند نیاکانمان گیوه بپوشیم. کمتردرد دارد.
زیتون: زین پس به جای وردنه از شوهرانمان با لنگه کفش استقبال کنیم!
سوسک: یه چیزی تو دنیا سندش به ما زده شده بود که اینم ازمون گرفتن!
منتظرالزیدی: بابا ما "منتظر زیدمون" بودیم دیدیم یه قلچماق داره حرف میزنه، عصبی شدیم!
برچسبها:
المپیک,
جرج بوش,
لنگه کفش,
منتظرالزیدی
برای آزادی حسین درخشان امضا کنیم
ما امضا کنندگان ذیل، شرایط دستگیری حسین درخشان، یکی از سرشناس ترین بلاگرهای ایرانی، توسط مقامات ایران را به شدت نگران کننده می دانیم. ناپدید شدن، حبس در مکانی مجهول، عدم دسترسی به اعضای خانواده و وکلای مدافع، و اعلام نکردن اطلاعات شفاف در خصوص موارد اتهام احتمالی نامبرده همگی باعث نگرانی ما ست.
جامعه وبلاگ نویسان ایران یکی از فعال ترین و بزرگترین جوامع اینترنتی جهان است. از شهروندان معمولی تا رییس جمهور ایران، بسیاری به امر نوشتن در وبلاگهای مختلف مشغول اند. این وبلاگ نویسان دارای طیف وسیعی از عقاید و آرا هستند و نقش مهمی در مباحث اجتماعی، فرهنگی، و سیاسی ایفا می کنند.
متاسفانه ظرف سالهای اخیر، وبسایت ها و وبلاگهای متعددی به صورت منظم توسط مقامات ایران فیلتر شده و شماری از وبلاگ نویسان با آزار و حبس روبرو شده اند. بازداشت حسین درخشان تنها آخرین نمونه از این نوع برخوردها ست و به نظر می آید این اقدام در راستای ایجاد رعب و واداشتن وبلاگ نویسان به سکوت طراحی شده است.
مواضع حسین درخشان در خصوص تعدادی از کسانی که بدلیل عقایدشان زندانی شده اند باعث رنجش جامعه وبلاگ نویسان ایرانی بوده و همین موجب شده بسیاری از آنان از وی دوری بجویند. با اینهمه، این موضوع این حقیقت را نفی نمی کند که آزادی بیان حقی مقدس است و باید برای همه در نظر گرفته شود، نه فقط کسانی که با آنها موافقیم.
بنابرین، ما از این منظر، به طور اصولی شرایط دستگیری و بازداشت حسین درخشان را محکوم می کنیم و خواهان آزادی فوری او هستیم.
In defense of free speech
Iranian bloggers' letter in response to Hossein Derakhshan's detention
by Jahanshah Javid
We, the undersigned, view the circumstances surrounding the Iranian authorities' arrest of Hossein Derakhshan (hoder.com), one of the most prominent Iranian bloggers, as extremely worrying. Derakhshan's disappearance, detention at an unknown location, lack of access to his family and attorneys, and the authorities' failure to provide clear information about his potential charges is a source of concern for us.
The Iranian blogging community is one of the largest and most vibrant in the world. From ordinary citizens to the President, a diverse and large number of Iranians are engaged in blogging. These bloggers encompass a wide spectrum of views and perspectives, and they play a vital role in open discussions of social, cultural and political affairs.
Unfortunately, in recent years, numerous websites and blogs have been routinely blocked by the authorities, and some bloggers have been harassed or detained. Derakhshan's detention is but the latest episode in this ongoing saga and is being viewed as an attempt to silence and intimidate the blogging community as a whole.
Derakhshan's own position regarding a number of prisoners of conscience in Iran has been a source of contention among the blogging community and has caused many to distance themselves from him. This, however, doesn't change the fact that the freedom of expression is sacred for all not just the ones with whom we agree.
We therefore categorically condemn the circumstances surrounding Derakhshan's arrest and detention and demand his immediate release.
.
جامعه وبلاگ نویسان ایران یکی از فعال ترین و بزرگترین جوامع اینترنتی جهان است. از شهروندان معمولی تا رییس جمهور ایران، بسیاری به امر نوشتن در وبلاگهای مختلف مشغول اند. این وبلاگ نویسان دارای طیف وسیعی از عقاید و آرا هستند و نقش مهمی در مباحث اجتماعی، فرهنگی، و سیاسی ایفا می کنند.
متاسفانه ظرف سالهای اخیر، وبسایت ها و وبلاگهای متعددی به صورت منظم توسط مقامات ایران فیلتر شده و شماری از وبلاگ نویسان با آزار و حبس روبرو شده اند. بازداشت حسین درخشان تنها آخرین نمونه از این نوع برخوردها ست و به نظر می آید این اقدام در راستای ایجاد رعب و واداشتن وبلاگ نویسان به سکوت طراحی شده است.
مواضع حسین درخشان در خصوص تعدادی از کسانی که بدلیل عقایدشان زندانی شده اند باعث رنجش جامعه وبلاگ نویسان ایرانی بوده و همین موجب شده بسیاری از آنان از وی دوری بجویند. با اینهمه، این موضوع این حقیقت را نفی نمی کند که آزادی بیان حقی مقدس است و باید برای همه در نظر گرفته شود، نه فقط کسانی که با آنها موافقیم.
بنابرین، ما از این منظر، به طور اصولی شرایط دستگیری و بازداشت حسین درخشان را محکوم می کنیم و خواهان آزادی فوری او هستیم.
In defense of free speech
Iranian bloggers' letter in response to Hossein Derakhshan's detention
by Jahanshah Javid
We, the undersigned, view the circumstances surrounding the Iranian authorities' arrest of Hossein Derakhshan (hoder.com), one of the most prominent Iranian bloggers, as extremely worrying. Derakhshan's disappearance, detention at an unknown location, lack of access to his family and attorneys, and the authorities' failure to provide clear information about his potential charges is a source of concern for us.
The Iranian blogging community is one of the largest and most vibrant in the world. From ordinary citizens to the President, a diverse and large number of Iranians are engaged in blogging. These bloggers encompass a wide spectrum of views and perspectives, and they play a vital role in open discussions of social, cultural and political affairs.
Unfortunately, in recent years, numerous websites and blogs have been routinely blocked by the authorities, and some bloggers have been harassed or detained. Derakhshan's detention is but the latest episode in this ongoing saga and is being viewed as an attempt to silence and intimidate the blogging community as a whole.
Derakhshan's own position regarding a number of prisoners of conscience in Iran has been a source of contention among the blogging community and has caused many to distance themselves from him. This, however, doesn't change the fact that the freedom of expression is sacred for all not just the ones with whom we agree.
We therefore categorically condemn the circumstances surrounding Derakhshan's arrest and detention and demand his immediate release.
.
برچسبها:
آزادی,
بلاگر,
حسین درخشان,
دستگیری,
وبلاگنویس
سهشنبه، آذر ۲۶، ۱۳۸۷
ما هستیم! ماهستیم! ماهستیم! ما چی هستیم آقای همایون؟
امروز غروب، ساعت ششونیم دوشنبه 25 آذر 87 ، با دوستم از مغازهی چینی فروش سر خیابان پنجم گوهردشت به سمت مغازهی چینیفروش سر خیابان هفتم میرفتیم که ناگهان جمعیت زیادی در پارکِ سرِ خیابان ششم غربی گوهردشت دیدیم که در صفهای منظم به سمت خیابان ایستادهاند. زنان و مردان خوشلباس و شیکو پیکی که هر چه با دوستم فکر کردیم نتوانستیم حدس بزنیم که چه موضوع مهمی این جمعیت در این موقع شب و در این سرما - که هر چه آب روی زمین بود یخ بسته بود- گرد آورده. آن موقع فکر کنم حدود صد نفر بودند.
درست مقارن وقتی که من و دوستم از جلویشان میگذشتیم، جوری که انگار از جلویشان سان میبینیم ، یکباره همه با هم شروع به شعار دادن کردند:
- ما هستیم! ما هستیم! ما هستیم!...
با اینکه حسابی از سر و صدایشان جا خورده بودیم، اما من خودم را از تک و تا نینداختم و با مشتهای گرهکرده در جوابشان به شوخی گفتم:
ما هم هستیم!
و رفتیم سراغ کارمان. صدا همچنان میآمد، در خیابانهای گوهردشت صدا به شدت میپیچید. یکعده به سمت صدا میدویدند و به جمعیت ملحق میشدند.
دوستم پرسید: تو که بیشتر در اینترنت میروی میدانی اینها از چه گروهی هستند و این "ما هستیم" که میگویند یعنی چه؟ گفتم نه والله. این جمله را چندبار شنیده بودم . چند بار هم ایمیلهایی با این تیتر به دستم رسیده اما متاسفانه هیچوقت بازشان نکردم. و الکی حدس زدم فکر کنم اینها از گروههای "موفقیت" یا "بنیان" یا مثلا یکی انجیهای "تقویت فکر" باشند. و بیخودی با هم تفسیر میکردیم اینطوری روحیه جمعیشان را بالا میبرند و لابد عضو باشگاه خنده هم هستند و شاید بعدش دسته جمعی بخندند.
صدایشان قوی تر از پیش داخل فروشگاه سر هفتم هم میآمد:
- ما هستیم! ما هستیم! ما هستیم!
گفتم ببین تعدادشان چقدر زیاد شده است. زودتر خریدمان را کنیم برگردیم آنجا ببینیم چه خبر است. شاید ما هم رفتیم عضوشان شدیم.
یکربع بعد به سمت پارک خیابان ششم گوهردشت راه افتادیم. صداها حالت آهنگین پیدا کرده بود.
اما چشمتان روز بد نبیند، قطار ماشینهای پلیس بود که درست پیش پای ما رسیدند.
آنقدر تعداد ماشینهای نیروی انتظامی زیاد بود که راهبندان درست کرده بودند. به محض پیاده شدن هم باتومهایشان را درآوردند و یورش بردند به سمت جمعیت.
یواشکی سرم را نزدیک گوش دوستم بردم:
- فکر کنم از گروههای مشارکتی تحکیم وحدتی اصلاحطلبی چیزی باشند.
آخر متاسفانه من مدتهاست به کانالهای مخالف ماهوارهای لوسآنجلسی نگاه نمیکنم. دوستم ترسیده بود و گفت برویم. گفتم من تا تهوتوی قضیه را در نیاورم نمیآیم.
چیزی که برایم جالب بود هیجکس از جایش جم نمیخورد. کسی فرار نمیکرد. بعضیها را به زور هل میدادند به سمت ماشینها. هر ماشین پلیسی که پر میشد به راه میافتاد و میرفت. یک عده گریه میکردند و صدای "ماهستیم" از گوشه کنار به گوش میرسید.
مردی با پالتوی طوسی گرانقیمت که کلاه فرانسوی سرش بود و سبیلهای جوگندمیاش را به سمت بالا تاب داده بود به پلیس بامتانت میگفت: چرا هل میدهی؟ خودم سوار میشوم. کاری نکردم که از شما بترسم.
و خیلی جنتلمنانه رفت سوار شد.
زنی حدودا" 40 ساله با پالتویی طرح پوست کرم رنگی با موهایی بلوندی که از زیر روسری بیرون افتاده بود به پشت یکی از افسران نیروی انتظامی که داشت عدهای را سوار ماشین میکرد، مشت میکوبید.
- برای چی آنها را دستگیر میکنید؟
افسر اولش خواست به روی خودش نیاورد و سعی کرد با آرنج زن را از خودش دور کند چون جمعیت تماشاچی زیادی جمع شده بودند و به این دستگیریها اعتراض میکردند کمی رعایت میکرد. اما بعد عصبانی شد و با باتوم زن را کتک زد. زن جیغ میزد و میگفت برای چی مرا میزنی؟
زن را هم گرفتند بردند. چند دختر از ناراحتی گریه میکردند و به پلیسها فحش میدادند.
دوستم گفت من وارد این جریانات نمیشوم. سرخیابان چهارم میروم منتظرت میمانم. تو هم مواظب خودت باش. چند بار نزدیک بود مارا بگیرند و فرار کرده بودیم. دوستم که رفت، جلوتر رفتم مردم داد میزدند:
- چرا نمیروید دزدها و گرانفروشها را بگیرید و به مردم گیر دادهاید.
- از شما خسته شدهایم!
- از گرانی خسته شدهایم!
- ما شما را نمیخواهیم!
خواستم با موبایلم عکس بگیرم چند پلیس به من حمله کردند که جمعیت مرا نجات داد. چند پسر جوان به پشت هلم دادند و جلو باتوم ایستادند . و من از زاویهی دیگری وارد حلقه شدم. چند عکس گرفتم اما همه تار و ناواضحند از بس جمعیت موقع عقب رفتن از دست پلیس دستم را تکان دادند.
از چند نفر پرسیدم که آیا شما هم با اینها بودید، میگفتند نه و نمیدانیم مربوط به چه گروهی هستند. ولی دمشان گرم چقدر شجاعند.
خیلی کنجکاو شده بودم. چون بین اینها با اینکه افراد جوان هم بودند اما اکثرا از سنین 30 تا 60 ساله بودند و تجمعهای گروههای اصلاحطلب معمولا همه بیست و چند ساله هستند.
در آنطرف خیابان دو زن چادری دیدم که آنطرف خیابان داشتند شعار "ما هستیم" میدهند.
رفتم جلو و پرسیدم شما هم با اینها هستید؟
گفتند بله! گفتم عضو چه گروهی هستید؟ یکیشان گفت عضو جایی نیستیم . تو مگر در ماهواره برنامه شهرام همایون نمی بینی؟ گفتم نه متاسفانه. گفت او اعلام کرده در چند شهر در محل بخصوصی جمع شویم و به بیعدالتی و ظلم و جور جمهوری اسلامی اعتراض کنیم. شعارمان هم فقط این است. ما هستیم.
گفتم فکر نمیکردم شما.... دختری که مانتوی کوتاه قشنگی پوشیده بود با خنده جلو آمد و حرفم را قطع کرد و پرسید:
- چون مادر و خالهام چادر سرشان است نباید با جمهوری اسلامی مخالف باشند؟
گفتم نه خوب. خوشحالم که شما اینقدر شجاع هستید که خواستهتان را داد میزنید.
مادر دختر گفت: من هم مثل شما، مثل بقیه، از گرانی ناراحتم از این بیعدالتیها ناراحتم. گفتم البته.
خالهدختر گفت: اینها باید بفهمند ما اینها را نمیخواهیم.
حواسمان نبود که سربازی با باتوم دارد حمله میکند. من که جوگیر شده بودم. سر سرباز داد زدم:
ـ برای چی حمله میکنی، دارم با دوستانم گپ میزنم. از تجمع چند تا خانم برای چی اینقدر میترسی؟ و داد زدم تو باید به دشمن این ملت حمله کنی نه به ما.
زنها هم شروع کردند همینها را گفتن و یه عده زن و مرد دیگر هم دورمان جمع شدند و سر سرباز داد زدند. بیچاره سرباز که تنها بود(بقیه آنطرف خیابان مشغول بزن بزن بودند) از ترس جمعیت باتومش را پایین آورد و عقبعقب رفت و بعد دوید به سمت آنطرف خیابان تا کمک بیاورد.
من به خاطر دوستم که منتظرم بود مجبور شدم برگردم. دوستم که از راهاندازندهی این تجمع بااطلاع شد با ناراحتی گفت: خود شهرام همایون راحت آمریکا نشسته کیفش را میکند و از آنجا دستور صادر میکند و مردم را به دهن گرگ میاندازد.
گفتم ببین مردم چقدر به تنگ آمدهاند که گوش دادهاند.
سیل ماشینهای نیروی انتظامی همینطور از بالا و پایین گوهردشت داشت میآمد...
گوهردشت 13 خیابان شرقی و غربی دارد. فکر کنید به غیر از پوشش سراسری تمام خیابان سر هر چهار راهش هم چهار ماشین پلیس ایستاده بود و هر که قیافهاش مشکوک بود میگرفتند سینجیمش میکردند. من و دوستم چون ساکهای خرید دستمان بود قسر در رفتیم.
الان که دارم اینها را تایپ میکنم نیوچنل(کانال جدید) روشن است و شهرام همایون با خوشحالی دارد از این تجمعها حرف میزند و خدا را بنده نیست. ظاهرا این برنامه در چند منطقه ایران ، از جمله در میدان محسنی تهران اجرا شده.
به این فکر میکنم که از این به بعد باید بیشتر در جریانات امور ماهوارهای باشم .
آیا این چنین تجمعهایی که از خارج دستور میگیرند بیشتر باعث تقویت روحیه مردم است یا باعث تقویت هر چه بیشتر نیروی انتظامی و سرکوب مردم. خدا کند که اولی.
صدای ما هستیم! ماهستیم! کرم گوشم شده و مرتب در مغزم تکرار میشود
درست مقارن وقتی که من و دوستم از جلویشان میگذشتیم، جوری که انگار از جلویشان سان میبینیم ، یکباره همه با هم شروع به شعار دادن کردند:
- ما هستیم! ما هستیم! ما هستیم!...
با اینکه حسابی از سر و صدایشان جا خورده بودیم، اما من خودم را از تک و تا نینداختم و با مشتهای گرهکرده در جوابشان به شوخی گفتم:
ما هم هستیم!
و رفتیم سراغ کارمان. صدا همچنان میآمد، در خیابانهای گوهردشت صدا به شدت میپیچید. یکعده به سمت صدا میدویدند و به جمعیت ملحق میشدند.
دوستم پرسید: تو که بیشتر در اینترنت میروی میدانی اینها از چه گروهی هستند و این "ما هستیم" که میگویند یعنی چه؟ گفتم نه والله. این جمله را چندبار شنیده بودم . چند بار هم ایمیلهایی با این تیتر به دستم رسیده اما متاسفانه هیچوقت بازشان نکردم. و الکی حدس زدم فکر کنم اینها از گروههای "موفقیت" یا "بنیان" یا مثلا یکی انجیهای "تقویت فکر" باشند. و بیخودی با هم تفسیر میکردیم اینطوری روحیه جمعیشان را بالا میبرند و لابد عضو باشگاه خنده هم هستند و شاید بعدش دسته جمعی بخندند.
صدایشان قوی تر از پیش داخل فروشگاه سر هفتم هم میآمد:
- ما هستیم! ما هستیم! ما هستیم!
گفتم ببین تعدادشان چقدر زیاد شده است. زودتر خریدمان را کنیم برگردیم آنجا ببینیم چه خبر است. شاید ما هم رفتیم عضوشان شدیم.
یکربع بعد به سمت پارک خیابان ششم گوهردشت راه افتادیم. صداها حالت آهنگین پیدا کرده بود.
اما چشمتان روز بد نبیند، قطار ماشینهای پلیس بود که درست پیش پای ما رسیدند.
آنقدر تعداد ماشینهای نیروی انتظامی زیاد بود که راهبندان درست کرده بودند. به محض پیاده شدن هم باتومهایشان را درآوردند و یورش بردند به سمت جمعیت.
یواشکی سرم را نزدیک گوش دوستم بردم:
- فکر کنم از گروههای مشارکتی تحکیم وحدتی اصلاحطلبی چیزی باشند.
آخر متاسفانه من مدتهاست به کانالهای مخالف ماهوارهای لوسآنجلسی نگاه نمیکنم. دوستم ترسیده بود و گفت برویم. گفتم من تا تهوتوی قضیه را در نیاورم نمیآیم.
چیزی که برایم جالب بود هیجکس از جایش جم نمیخورد. کسی فرار نمیکرد. بعضیها را به زور هل میدادند به سمت ماشینها. هر ماشین پلیسی که پر میشد به راه میافتاد و میرفت. یک عده گریه میکردند و صدای "ماهستیم" از گوشه کنار به گوش میرسید.
مردی با پالتوی طوسی گرانقیمت که کلاه فرانسوی سرش بود و سبیلهای جوگندمیاش را به سمت بالا تاب داده بود به پلیس بامتانت میگفت: چرا هل میدهی؟ خودم سوار میشوم. کاری نکردم که از شما بترسم.
و خیلی جنتلمنانه رفت سوار شد.
زنی حدودا" 40 ساله با پالتویی طرح پوست کرم رنگی با موهایی بلوندی که از زیر روسری بیرون افتاده بود به پشت یکی از افسران نیروی انتظامی که داشت عدهای را سوار ماشین میکرد، مشت میکوبید.
- برای چی آنها را دستگیر میکنید؟
افسر اولش خواست به روی خودش نیاورد و سعی کرد با آرنج زن را از خودش دور کند چون جمعیت تماشاچی زیادی جمع شده بودند و به این دستگیریها اعتراض میکردند کمی رعایت میکرد. اما بعد عصبانی شد و با باتوم زن را کتک زد. زن جیغ میزد و میگفت برای چی مرا میزنی؟
زن را هم گرفتند بردند. چند دختر از ناراحتی گریه میکردند و به پلیسها فحش میدادند.
دوستم گفت من وارد این جریانات نمیشوم. سرخیابان چهارم میروم منتظرت میمانم. تو هم مواظب خودت باش. چند بار نزدیک بود مارا بگیرند و فرار کرده بودیم. دوستم که رفت، جلوتر رفتم مردم داد میزدند:
- چرا نمیروید دزدها و گرانفروشها را بگیرید و به مردم گیر دادهاید.
- از شما خسته شدهایم!
- از گرانی خسته شدهایم!
- ما شما را نمیخواهیم!
خواستم با موبایلم عکس بگیرم چند پلیس به من حمله کردند که جمعیت مرا نجات داد. چند پسر جوان به پشت هلم دادند و جلو باتوم ایستادند . و من از زاویهی دیگری وارد حلقه شدم. چند عکس گرفتم اما همه تار و ناواضحند از بس جمعیت موقع عقب رفتن از دست پلیس دستم را تکان دادند.
از چند نفر پرسیدم که آیا شما هم با اینها بودید، میگفتند نه و نمیدانیم مربوط به چه گروهی هستند. ولی دمشان گرم چقدر شجاعند.
خیلی کنجکاو شده بودم. چون بین اینها با اینکه افراد جوان هم بودند اما اکثرا از سنین 30 تا 60 ساله بودند و تجمعهای گروههای اصلاحطلب معمولا همه بیست و چند ساله هستند.
در آنطرف خیابان دو زن چادری دیدم که آنطرف خیابان داشتند شعار "ما هستیم" میدهند.
رفتم جلو و پرسیدم شما هم با اینها هستید؟
گفتند بله! گفتم عضو چه گروهی هستید؟ یکیشان گفت عضو جایی نیستیم . تو مگر در ماهواره برنامه شهرام همایون نمی بینی؟ گفتم نه متاسفانه. گفت او اعلام کرده در چند شهر در محل بخصوصی جمع شویم و به بیعدالتی و ظلم و جور جمهوری اسلامی اعتراض کنیم. شعارمان هم فقط این است. ما هستیم.
گفتم فکر نمیکردم شما.... دختری که مانتوی کوتاه قشنگی پوشیده بود با خنده جلو آمد و حرفم را قطع کرد و پرسید:
- چون مادر و خالهام چادر سرشان است نباید با جمهوری اسلامی مخالف باشند؟
گفتم نه خوب. خوشحالم که شما اینقدر شجاع هستید که خواستهتان را داد میزنید.
مادر دختر گفت: من هم مثل شما، مثل بقیه، از گرانی ناراحتم از این بیعدالتیها ناراحتم. گفتم البته.
خالهدختر گفت: اینها باید بفهمند ما اینها را نمیخواهیم.
حواسمان نبود که سربازی با باتوم دارد حمله میکند. من که جوگیر شده بودم. سر سرباز داد زدم:
ـ برای چی حمله میکنی، دارم با دوستانم گپ میزنم. از تجمع چند تا خانم برای چی اینقدر میترسی؟ و داد زدم تو باید به دشمن این ملت حمله کنی نه به ما.
زنها هم شروع کردند همینها را گفتن و یه عده زن و مرد دیگر هم دورمان جمع شدند و سر سرباز داد زدند. بیچاره سرباز که تنها بود(بقیه آنطرف خیابان مشغول بزن بزن بودند) از ترس جمعیت باتومش را پایین آورد و عقبعقب رفت و بعد دوید به سمت آنطرف خیابان تا کمک بیاورد.
من به خاطر دوستم که منتظرم بود مجبور شدم برگردم. دوستم که از راهاندازندهی این تجمع بااطلاع شد با ناراحتی گفت: خود شهرام همایون راحت آمریکا نشسته کیفش را میکند و از آنجا دستور صادر میکند و مردم را به دهن گرگ میاندازد.
گفتم ببین مردم چقدر به تنگ آمدهاند که گوش دادهاند.
سیل ماشینهای نیروی انتظامی همینطور از بالا و پایین گوهردشت داشت میآمد...
گوهردشت 13 خیابان شرقی و غربی دارد. فکر کنید به غیر از پوشش سراسری تمام خیابان سر هر چهار راهش هم چهار ماشین پلیس ایستاده بود و هر که قیافهاش مشکوک بود میگرفتند سینجیمش میکردند. من و دوستم چون ساکهای خرید دستمان بود قسر در رفتیم.
الان که دارم اینها را تایپ میکنم نیوچنل(کانال جدید) روشن است و شهرام همایون با خوشحالی دارد از این تجمعها حرف میزند و خدا را بنده نیست. ظاهرا این برنامه در چند منطقه ایران ، از جمله در میدان محسنی تهران اجرا شده.
به این فکر میکنم که از این به بعد باید بیشتر در جریانات امور ماهوارهای باشم .
آیا این چنین تجمعهایی که از خارج دستور میگیرند بیشتر باعث تقویت روحیه مردم است یا باعث تقویت هر چه بیشتر نیروی انتظامی و سرکوب مردم. خدا کند که اولی.
صدای ما هستیم! ماهستیم! کرم گوشم شده و مرتب در مغزم تکرار میشود
برچسبها:
25 آذر,
پلیس,
تظاهرات,
شهرام همایون,
گوهردشت,
ماهستیم,
نیروی انتظامی
دوشنبه، آذر ۲۵، ۱۳۸۷
استخرنامه
1- خوشبهحالت
لباسهایم را در کمد ورزشگاه گذاشتهام و دارم بند کلید را به دستم میبندم تا وارد استخر شوم که زنی خیس آب میآید بند کلیدش را از مچش باز میکند و در سوراخ کلید فرو میکند.
بیاختیار و با حسرت میگویم:
- خوش به حالت، شنایت تمام شده و میروی خانه.
میخندد:
- خوش به حالتو که تازه میروی شنا. مسئول استخر سهبار صدایم زد تا توانستم دل بکنم.
و اضافه کرد:
- حالا مگر کسی مجبورت کرده بیایی استخر؟
به خودم میآیم:
- من عاشق آبم. عین ماهی بدون آب خفه میشوم. هفتهای سهبار را هرطور شده میآیم.
- پس چرا؟
- ...
2- یه خوشبهحالت دیگه:
قبل از ورود به استخر مجبورمان میکنند حسابی سر و بدنمان را شامپو بزنیم، حتی اگر نیم ساعت پیشش دوش گرفته باشیم. من و نفر بغل دستی زیر دوشهایمان گاهی به هم نگاهکی میکنیم. موهایش لَخت و مشکیست. شامپویمان که تمام میشود، هر دو با هم درحالیکه به موهای همدیگر خیره شدهایم میگوییم:
- خوش به حالت! عجب موی جالبی داری.
او موهایش صاف و لخت دور شانههایش ریخته و موهای من در جا حلقه حلقه میشود. میپرسد:
- جان من، فر ششماهه نکردهای؟
میگویم :
- متاسفانه فرم مادامالعمر است. وقتی به مهمانی دعوت میشوم بیچاره میشوم. هر کاریاش کنم به محض اینکه کمی عرق کنم فرهایش زرتی بالا میزند(البته به جای زرتی کلمهی دیگری به کار بردم که یادم نیست) خوش به حال تو.
- وای... من که بدبختم! هزار بار بیگودی میبندم ، صد تا سنجاقسر میزنم، شینیون میکنم. رویش ده من تافت خالی میکنم . کمی که میرقصم و عرق میکنم، زرتی(اوهم به جای زرتی کلمهی دیگری به کار برد البته) موهایم عین دم اسب میریزد پایین. حتی سنجاقسرها همه میافتند.
زن دیگری که حرفهایمان را شنیده میگوید:
- موهای من را چه میگویید که تابدار است. نه صاف حساب میشود و نه فر.
هر دو جوری نگاهش میکنیم که یعنی: برو بابا، تو دیگر چه میگویی.
3- سوناییه
رسم استخر رفتنم اینجوریست که ده پانزده دقیقهای بدون وقفه شنا میکنم بعد برای چند دقیقه میروم سونای بخار. بعد دوباره ده پانزده دقیقه شنا و بعد میروم جکوزی آب داغ (و بعدش اگر حوصله داشتم جکوزی آب یخ) و دوباره شنا و... تا دوساعت- وبعضی استخرها یکساعت و نیم- همین کارها را به نوبت میکنم تا تایمم بدون سر رفتن حوصله بگذرد.
سونای بخار این دفعه خیلی پربخار است و چشم چشم را نمیبیند. صدای دو دختر شیطان و بلا را از آن طرف میشنوم که دارند خاطرات بچگیهایشان را برای هم تعریف میکنند. یکی میگوید:
- من کلاس اول همه را گاز میگرفتم. پروانه را یادت است. از جای دندانهایم روی بدنش خون میآمد ولی طفلک هیچوقت کارم را تلافی نکرد. ولی بعدا یاد گرفتم جاهایی را گاز بگیرم که زیاد معلوم نباشد.
دومی از جای گازهایش روی بدن داداشش صحبت میکرد که کجاهایش را گاز گرفته.
تمام این دهدقیقه از هنرنماییها و آزار و اذیتشان روی دیگران حرف زدند.
وقتی بیرون میآمدیم. کنجکاو شدم بدانم چه شکلیاند.
- این شیاطین گاز بگیر کدامیک از شماها بودید؟
دو دختری که جلوتر داشتند میرفتند با خنده برگشتند:
- ما!
یک چیز الکی بر زبانم آمد:
- آهان... سعی میکنم چهرههایتان را به خاطر بسپارم که یک وقت برای برادرم آمدیم خواستگاری این عادتان را لحاظ کنیم.
همه حضار غش کردند خنده. یکی از شیاطین به آنیکی گفت:
- خره، دیگر در مکانهای عمومی همهش از خودمان تعریف کنیم. بختمان بسته میماند ها.
چشمک زدم گفتم مثلا در سونا الکی از دیپلم خیاطی و منجوقدوزیتان صحبت کنید.
صدای خندهشان استخر را برداشت و همینطوری داشتند به خودشان دیپلم هنری میدادند.
4- خالکوبی
داشتم دوش میگرفتم که بروم لباس بپوشم که دیدم دختری که خالکوبی زیبایی روی پاهایش دارد زیر دوش بغلیست. نقش خالکوبیاش خیلی بزرگ و جالب بود. خوشش آمد توجهم جلب شده. گفتم چقدر قشنگ است. خیلی درد داشت؟ گفت نه، بیحسی زده بودند. و گفت کدام کشور این کار را کرده و چند صددلار هزینه کرده و آن تاتوکار چقدر در کار خودم استاد و معروف است و... اینقدر تعریف کرد، تعریف کرد که نمیدانستم باید چه تعارفی در جوابش بگویم.
خواستم بگویم امیدوارم به زودی در کشورمان حجاب آزاد شود و تو بتوانی مینیژوپ بپوشی تا همه از خالکوبیات مستفیض شوند. اما بهناگاه یادم آمد گاهی ژیگولترین زنانی که به استخر میآیند موقع لباس پوشیدن میبینی آخرش چادر سر میکنند. از این فکر خودم هول شدم گفتم:
مبارک باشد. انشالله با آن به جاهای خوب خوب و عروسی بروی.
و تا وقتی که رسیدم پای کمدم به حرف خودم میخندیدم.
5- جیش کردن زیر دوش را دوست دارم.( چیه فکر کردید فقط آقایان اینکارهاند؟) معمولا کاشی زیر دوش استخرها رنگ کرم یا آبی یا سبز دارند. گرچه باید خیلی مواظب باشی که جیشت روی کاشی آبی رنگ سبز نسازد اما خوب دیگر حرفهای شدهایم و بلدیم چکار کنیم و کی این امر خطیر را انجام دهیم.
یکبار که به پلاژ زیبای جزیرهی کیش رفته بودم موقع دوش گرفتن دیدم زنی ژیگولو با موهای بافتهباحصیر و برنزه روی صندلی آنطرفتر نشسته و زیر جلکی میخندد.
به زیرم نگاه کردم. لامصبها سفیدترین و بیخشترین سرامیکی که در عمرم دیده بودم زیر دوشهایشان به کار برده بودند.
6- کار نیک هفته:
به ناگاه دیدم در قسمت عمیق دختر جوانی که داشت آموزش شنا میدید دارد بال بال میزند و سرش را بیرون میآورد و مثل خفهشدهها میخواهد سرفه کند و نمیتواند. فکر کنم نزدیکترین فرد من بودم. ناجی داد زد: بگیرش بیارش اینور.
فوری رفتم طرفش سرش را روی بازویم گرفتم و محکم با مشت پشتش زدم گفتم سرفه کن عزیزم. سرفهای کرد ولی باز نفسش بند آمد. از ترس دستانش را دور گردنم حلقه کرده بود و با تمام قوا فشار میداد. میدانستم خیلی ترسیده سعی نکردم جدایش کنم. هر جور بود از عمیق آوردمش و از طناب فاصله ردش کردم و آوردمش به قسمت کمعمق. اما مگر فشار دستهایش کم میشد که وادارش کنم به تنفس. ناجیها که سردشان بود دویدند به سمت کنارهای که من میبردمش. تقریبا در کمعمقترین قسمت. با مهربانی و به زور دستش را از دور گردنم باز کردم و روی سکو خواباندمش و زدم پشتش. نفسش کمکم جا آمد. گفتم تا میتوانی سرفه کن و به دست ناجیان عزیز سپردمش و رفتم عمیق.
درست است که هم خود دختر و هم ناجیها یادشان رفت تشکر کنند .اما خودم کلی احساس نیکوکاری کردم. بخصوص که وقتی میخواستم سوار ماشین شوم زنی که او هم از استخر آمده بود و معلوم بود مدتهاست منتظر ماشین است و زیر چادر به طور محسوس از سرما میلرزید دوید طرفم و خواهش کرد تا جایی که تاکسی زیاد است برسانمش. رساندمش به ایستگاهی که درست میرفت دم در خانهشان.
این یکی خیلی تشکر کرد.
احساس نیکوکاریام دوبرابر شد.
پ.ن.
7- حسن ختام
سخنی از مهرداد بذرپاش(ع) به مناسبت رونمایی ماشین مینیاتور در تلویزیون
استفاده از مشاورهای خارجی برای تولید خودروی ملی در صنعت خودروسازی جمهوری اسلامی ایران "مباح" میباشد.
فکر میکنم کتابهای قانون ما باید کلمهی "مباح" رو جایگزین "مجاز" کنند. طرف فکر کرده در محضر مولایش پدرزن احمدینژاد داره حرف میزنه
لباسهایم را در کمد ورزشگاه گذاشتهام و دارم بند کلید را به دستم میبندم تا وارد استخر شوم که زنی خیس آب میآید بند کلیدش را از مچش باز میکند و در سوراخ کلید فرو میکند.
بیاختیار و با حسرت میگویم:
- خوش به حالت، شنایت تمام شده و میروی خانه.
میخندد:
- خوش به حالتو که تازه میروی شنا. مسئول استخر سهبار صدایم زد تا توانستم دل بکنم.
و اضافه کرد:
- حالا مگر کسی مجبورت کرده بیایی استخر؟
به خودم میآیم:
- من عاشق آبم. عین ماهی بدون آب خفه میشوم. هفتهای سهبار را هرطور شده میآیم.
- پس چرا؟
- ...
2- یه خوشبهحالت دیگه:
قبل از ورود به استخر مجبورمان میکنند حسابی سر و بدنمان را شامپو بزنیم، حتی اگر نیم ساعت پیشش دوش گرفته باشیم. من و نفر بغل دستی زیر دوشهایمان گاهی به هم نگاهکی میکنیم. موهایش لَخت و مشکیست. شامپویمان که تمام میشود، هر دو با هم درحالیکه به موهای همدیگر خیره شدهایم میگوییم:
- خوش به حالت! عجب موی جالبی داری.
او موهایش صاف و لخت دور شانههایش ریخته و موهای من در جا حلقه حلقه میشود. میپرسد:
- جان من، فر ششماهه نکردهای؟
میگویم :
- متاسفانه فرم مادامالعمر است. وقتی به مهمانی دعوت میشوم بیچاره میشوم. هر کاریاش کنم به محض اینکه کمی عرق کنم فرهایش زرتی بالا میزند(البته به جای زرتی کلمهی دیگری به کار بردم که یادم نیست) خوش به حال تو.
- وای... من که بدبختم! هزار بار بیگودی میبندم ، صد تا سنجاقسر میزنم، شینیون میکنم. رویش ده من تافت خالی میکنم . کمی که میرقصم و عرق میکنم، زرتی(اوهم به جای زرتی کلمهی دیگری به کار برد البته) موهایم عین دم اسب میریزد پایین. حتی سنجاقسرها همه میافتند.
زن دیگری که حرفهایمان را شنیده میگوید:
- موهای من را چه میگویید که تابدار است. نه صاف حساب میشود و نه فر.
هر دو جوری نگاهش میکنیم که یعنی: برو بابا، تو دیگر چه میگویی.
3- سوناییه
رسم استخر رفتنم اینجوریست که ده پانزده دقیقهای بدون وقفه شنا میکنم بعد برای چند دقیقه میروم سونای بخار. بعد دوباره ده پانزده دقیقه شنا و بعد میروم جکوزی آب داغ (و بعدش اگر حوصله داشتم جکوزی آب یخ) و دوباره شنا و... تا دوساعت- وبعضی استخرها یکساعت و نیم- همین کارها را به نوبت میکنم تا تایمم بدون سر رفتن حوصله بگذرد.
سونای بخار این دفعه خیلی پربخار است و چشم چشم را نمیبیند. صدای دو دختر شیطان و بلا را از آن طرف میشنوم که دارند خاطرات بچگیهایشان را برای هم تعریف میکنند. یکی میگوید:
- من کلاس اول همه را گاز میگرفتم. پروانه را یادت است. از جای دندانهایم روی بدنش خون میآمد ولی طفلک هیچوقت کارم را تلافی نکرد. ولی بعدا یاد گرفتم جاهایی را گاز بگیرم که زیاد معلوم نباشد.
دومی از جای گازهایش روی بدن داداشش صحبت میکرد که کجاهایش را گاز گرفته.
تمام این دهدقیقه از هنرنماییها و آزار و اذیتشان روی دیگران حرف زدند.
وقتی بیرون میآمدیم. کنجکاو شدم بدانم چه شکلیاند.
- این شیاطین گاز بگیر کدامیک از شماها بودید؟
دو دختری که جلوتر داشتند میرفتند با خنده برگشتند:
- ما!
یک چیز الکی بر زبانم آمد:
- آهان... سعی میکنم چهرههایتان را به خاطر بسپارم که یک وقت برای برادرم آمدیم خواستگاری این عادتان را لحاظ کنیم.
همه حضار غش کردند خنده. یکی از شیاطین به آنیکی گفت:
- خره، دیگر در مکانهای عمومی همهش از خودمان تعریف کنیم. بختمان بسته میماند ها.
چشمک زدم گفتم مثلا در سونا الکی از دیپلم خیاطی و منجوقدوزیتان صحبت کنید.
صدای خندهشان استخر را برداشت و همینطوری داشتند به خودشان دیپلم هنری میدادند.
4- خالکوبی
داشتم دوش میگرفتم که بروم لباس بپوشم که دیدم دختری که خالکوبی زیبایی روی پاهایش دارد زیر دوش بغلیست. نقش خالکوبیاش خیلی بزرگ و جالب بود. خوشش آمد توجهم جلب شده. گفتم چقدر قشنگ است. خیلی درد داشت؟ گفت نه، بیحسی زده بودند. و گفت کدام کشور این کار را کرده و چند صددلار هزینه کرده و آن تاتوکار چقدر در کار خودم استاد و معروف است و... اینقدر تعریف کرد، تعریف کرد که نمیدانستم باید چه تعارفی در جوابش بگویم.
خواستم بگویم امیدوارم به زودی در کشورمان حجاب آزاد شود و تو بتوانی مینیژوپ بپوشی تا همه از خالکوبیات مستفیض شوند. اما بهناگاه یادم آمد گاهی ژیگولترین زنانی که به استخر میآیند موقع لباس پوشیدن میبینی آخرش چادر سر میکنند. از این فکر خودم هول شدم گفتم:
مبارک باشد. انشالله با آن به جاهای خوب خوب و عروسی بروی.
و تا وقتی که رسیدم پای کمدم به حرف خودم میخندیدم.
5- جیش کردن زیر دوش را دوست دارم.( چیه فکر کردید فقط آقایان اینکارهاند؟) معمولا کاشی زیر دوش استخرها رنگ کرم یا آبی یا سبز دارند. گرچه باید خیلی مواظب باشی که جیشت روی کاشی آبی رنگ سبز نسازد اما خوب دیگر حرفهای شدهایم و بلدیم چکار کنیم و کی این امر خطیر را انجام دهیم.
یکبار که به پلاژ زیبای جزیرهی کیش رفته بودم موقع دوش گرفتن دیدم زنی ژیگولو با موهای بافتهباحصیر و برنزه روی صندلی آنطرفتر نشسته و زیر جلکی میخندد.
به زیرم نگاه کردم. لامصبها سفیدترین و بیخشترین سرامیکی که در عمرم دیده بودم زیر دوشهایشان به کار برده بودند.
6- کار نیک هفته:
به ناگاه دیدم در قسمت عمیق دختر جوانی که داشت آموزش شنا میدید دارد بال بال میزند و سرش را بیرون میآورد و مثل خفهشدهها میخواهد سرفه کند و نمیتواند. فکر کنم نزدیکترین فرد من بودم. ناجی داد زد: بگیرش بیارش اینور.
فوری رفتم طرفش سرش را روی بازویم گرفتم و محکم با مشت پشتش زدم گفتم سرفه کن عزیزم. سرفهای کرد ولی باز نفسش بند آمد. از ترس دستانش را دور گردنم حلقه کرده بود و با تمام قوا فشار میداد. میدانستم خیلی ترسیده سعی نکردم جدایش کنم. هر جور بود از عمیق آوردمش و از طناب فاصله ردش کردم و آوردمش به قسمت کمعمق. اما مگر فشار دستهایش کم میشد که وادارش کنم به تنفس. ناجیها که سردشان بود دویدند به سمت کنارهای که من میبردمش. تقریبا در کمعمقترین قسمت. با مهربانی و به زور دستش را از دور گردنم باز کردم و روی سکو خواباندمش و زدم پشتش. نفسش کمکم جا آمد. گفتم تا میتوانی سرفه کن و به دست ناجیان عزیز سپردمش و رفتم عمیق.
درست است که هم خود دختر و هم ناجیها یادشان رفت تشکر کنند .اما خودم کلی احساس نیکوکاری کردم. بخصوص که وقتی میخواستم سوار ماشین شوم زنی که او هم از استخر آمده بود و معلوم بود مدتهاست منتظر ماشین است و زیر چادر به طور محسوس از سرما میلرزید دوید طرفم و خواهش کرد تا جایی که تاکسی زیاد است برسانمش. رساندمش به ایستگاهی که درست میرفت دم در خانهشان.
این یکی خیلی تشکر کرد.
احساس نیکوکاریام دوبرابر شد.
پ.ن.
7- حسن ختام
سخنی از مهرداد بذرپاش(ع) به مناسبت رونمایی ماشین مینیاتور در تلویزیون
استفاده از مشاورهای خارجی برای تولید خودروی ملی در صنعت خودروسازی جمهوری اسلامی ایران "مباح" میباشد.
فکر میکنم کتابهای قانون ما باید کلمهی "مباح" رو جایگزین "مجاز" کنند. طرف فکر کرده در محضر مولایش پدرزن احمدینژاد داره حرف میزنه
اشتراک در:
پستها (Atom)
