1- آقا ما عادت نداریم به این نوع گزارشها...
این همه بوقهای تبلیغاتی رژیم آمریکا داد و هوار راه انداختن که از چند روز قبل مردم دنیا رفتن واشنگتن، هتلها رو همه رزرو کردن و عدهی زیادی در سرمای فلان درجه زیر صفر تو خیابون خوابیدن و... تا امروز در مراسم رژه اوباما به سمت کاخ سفید شرکت کنن. اونوقت عین تلویزیون ایران عرضه نداشتن یه فتوشاپیست بیارن- و با دوسه دقیقه تأخیر - جمعیتو چند برابر نشون بدن و زیرش مثلا بنویسن میلیونها نفر، بلکه میلیاردها نفر در استان(!) واشنگتن وایساده بودن رئیسجمهور جدیدو در حال رفتن به کاخ سفید ببینن.
هر چی چشم انداختم نه کسی مردمو هل میداد و نه برای دید بهتر بالای درخت و تیر چراغ برق رفته بود.
نه کسی از میلهها میپرید اینور و خودشو به رئیس جمهور برسونه و دست و سر و کلهشو ببوسه و نه کسی از در و پنجره ماشینش آویزون میشد. نه هیچ فیلمبرداری به خودش جرأت میداد بره جلو توی ماشین ضدگلوله اوباما که عین ماشین عروس یواش میرفت سرک بکشه.
نه اوباما تو سخنرانیش کلی آیه و سوره آورد نه برای کسی خط و نشون کشید و نه خواستار محو کشور بخصوصی شد.
ما تو این سی سال عادت کرده بودیم که تو این جور بدرقه کردنها مردمو یکپارچه سیاهپوش ببینیم. بخصوص خانمها رو. اونوقت امروز همه لباسای رنگ رنگی پوشیده بودن و رنگ قرمز و زرد و آبی تو چشممون میزد.
ما عادت کرده بودیم همسران رئیسجمهورامونو هرگز تو هیچ مراسمی نبینیم مگر یکی دوبار در طول مدت ریاست جمهوریشون یه صورت یه دماغ از لای چادر.
اما این زنیکه میشل، با قد درازش که با یه کفش ششهفت سانتی دومتر قد داشت و یه کوچولو از شوهرش بالا زده بود، بیحجاب با یه لباس زیتونی رنگ دراز همه جا در کنار شوهرش حضور داشت و استغرالله چند باری ماچش کرد و در حین رژه دستش رو هم گاهی عاشقانه میگرفت.
ما هی از کانال بیبی سی میزدیم ویاُ ای و از وی اُ اِی میزدیم بیبیسی، هر دو از هم گاگولتر
زیر نویس کرده بودن هزاران نفر (که بعدا نوشتن 13هزار نفر. حتی عددو از حالت نحسی درنیاورده بودن) برای بدرقه رییسجمهور جدید به کاخ سفید اومدن.
من پیشنهاد میکنم مسئولین تلویزیونهاشون بیان پیش ضرغامیاینا یه دوره کارآموزی و خالیبندی ببینن که میتونن نشون بدن در یک سفر روستایی رئیس جمهورمون میلیونها نفر میرن استقبال.
2- تلویزیون بیبیسی رو با دوسه روز تاخیر بالاخره تونستم ببینم. خیلی به دلم نشست و برنامههاش برام جالب بود. فعلا که خیلی تنوع داره.
امیدوارم به این زودی به ورطه تکرار نیفته و خستهکننده نشه.
یکی از خوبیهاش نزدیک کردن مردم همزبان ایران و افغانستانه. هم مجری و گزارشگر ایرانی داره و هم افغان. اونایی که این مسئله براشون تابوئه و خودشون رو یک سر و گردن که نه، چند سروگردن از افغانها بالاتر میدونن. کمکم بهش عادت میکنن. تا به حال به این نزدیکی با مسائل داخلی افعانستان نگاه نکرده بودم.
سیاوش مجری برنامه نوبت شما، یه کم تیپ عمو پورنگ مجری برنامه کودک خودمونه. به همون شیرین زبونی و بامزگی. البته نه از نیمرخ.
امیدوارم تلفنها و اساماسهاش مثل برنامههای کانالهای لسآنجلسی نشه. البته سیاوش خیلی سعی میکنه نذاره و تسلط داره تو زودقطع کردن تلفنها.
بقیه برنامههاشو بیشتر باید ببینم تا بتونم نظر بدم. اما اخبارش ظاهرا بهتر و همه جانبهتر از ویاُایه.
چیزی که برام جالبه اینه که از وقتی تلویزیون فارسی بیبیسی راه افتاده به وضوح میشه تلاش وی اُ اِی آمریکا رو برای رقابت با بیبیسی حس کرد که به نفع ماست. ما هم عین بچه لوسا کنترل تلویزون بهدست هی این کانال اون کانال میکنیم تا ببینیم کدومشون بیشتر مارو جلب میکنن. سعیتونو بیشتر کنید لطفا.
فرانسه و ایتالیا و آلمان و هلند و سوئد و کانادا و... هم بد نیست یه تلویزیون فارسی بذارن تا ما حال بیشتری ببریم!
3- سه روز از جلوی کمیتهی امداد کرج رد شدم که یک صندوق شیشهای برای کمک به بچههای غزه گذاشتن و حتی یک اسکناس یا سکه توش ننداخته بودن. اونقدر مردی که پشت صندوق نشسته بود بد اخم بود که نتونستم عکس بگیرم. اما با دوسه نفر که میدونستم طرفدار حماس هستن صحبت کردم، گفتن به این دلیل کمک مالی نمیکنن چون میدونن خود دولت حسابی بهشون کمک میکنه و اضافه کردن چراغی که به خونه رواست به مسجد حرومه. بعدا تو روزنامه خوندم که کمیته امداد بچههای شهدای غزه رو تحت حمایت خودش گرفته.
4- چطوره تو ایران هم یه سیاهپوست گیر بیاریم کاندیدای رئیسجمهورش کنیم. شاید برای مشکلات ما هم افاقه کنه. اون هنرپیشههه که نقش دوست یوزارسیف رو بازی میکرد اسمش چیه؟
5- من خیلی سوتی میدم تو زندگیم. یکیش هم اینکه دو خاطره از اشتباهات مردم ایران در مورد افغانها نوشتم و عدل تقدیمش کردم به دو دوست عزیز افغانم.
در حال خوابآلودگی آنلاین نوشتن وسریع ارسال کردن نوشته این چیزا هم داره.
6- کامپیوترم مدت زیادیه قاط زده. به زور میتونم یه صفحه رو باز کنم. امشب سومین شبیه که نتونستم کامنتها و ایمیلامو باز کنم. الانم ادیتورم فقط باز شد و بدون ادیت اینو نوشتم و فوری میفرستم. امیدوارم سوتی نداشته باشه.
7- گذرگاه شماره 87 ویژهی بهمن ماه منتشر شد...
8- آقای مانی خان، منصور خرسندی، مثل برادر گرامیاش هادی خرسندی دستی در شعرهای طنز داره. گاهی شعرهای قشنگی فیالبداهه در نظرخواهیم میگذاره که ازخوندشون کلی مشعوف میشم. ممنونم و باعث افتخارمه.
9- زن بیحجاب در مراسم عزاداری عاشورا در لبنان...
پ.ن.
10- خیلی جالب بود. امروز چهارشنبه. بحث برنامه "نوبت شما" تلویزیون بیبیسی در مورد نحوهی رفتار ایرانیها با افغانیهای مقیم ایران بود و موضوعهایی شبیه به پست قبلیام مطرح شد...
لینک در بالاترین
پنجشنبه، بهمن ۰۳، ۱۳۸۷
پنجشنبه، دی ۲۶، ۱۳۸۷
آدم برفییی که دیگر نیست...
رفته بودم دنبال دوستم.
تا حاضر شه و بیاد، از ماشین پیاده شدم و به درست کردن آدم برفی توسط سرایدار همسایه نگاه میکردم. یک توده بزرگ برف با بیل برمیداشت و عین مجسمهسازی ماهر خیلی راحت میچسبوند به بقیه برفا. بعد شروع کرد با تکهای حلبی تراش دادنش.
شکل آدم برفیاش با همه آدمبرفیها فرق میکرد. آدم برفیهای ما معمولا کپلو و گرد و قلمبهست . ولی مال او اینطور نبود.
ازش پرسیدم مجسمهسازی بلدی. با لهجهی زیبای افغانستانی گفت: نخیر. همینطوری خودم یاد گرفتم. در اشکال مختلف درست میکنم. گفتم در شهر شما در افغانستان هم برف میاد؟ گفت اووه.. از اینجا خیلی بیشتر!
توی کوچهها تونل میزنیم تا بتوانیم سر کار برویم.
فکر می کنم گفت اهل مزار شریف بود . چون از گلهای رنگارنگی که در بهار بعد از آب شدن برف ها تمام تپهها ی شهرشونو میپوشونه حرف می زد.
من همهش به حرکات دستش که خیلی سریع روی آدم برفی حرکت میکرد نگاه میکردم و پیش خودم میگفتم چرا برفهای خونهی ما اینجوری محکم به هم نمیچسبه.
صاحبخونه صداش زد:
- آصف! آصف!
خندید و گفت ببخشید آقای ... صدام میکنه و سریع رفت. موبایلمو در آوردم و داشتم یک عکس از آدم برفیش میگرفتم که .
دختر و پسری دست در دست هم داشتن قدم میزدن رسیدن به من و آدم برفیه.
دختره با صدای کشداری گفت:
وای این چه خوشگله بابک. بیا ازم با آدم برفی عکس بگیر .
پسره موبایلشو درآورد و تا خواست از دختره عکس بگیره یهو نگاهی به من کرد و گفت خانوم یه عکس دوتایی از ما میگیری؟
قبول کردم. رفتم جلو و موبایل پسرهرو گرفتم وشروع به عکس گرفتن کردم. اول اینور اونور آدم برفی وایسادن. گرفتم. گفتن یکی دیگه. هر دو دست انداختن گردن آدم برفی. بعد جلوش نشستن عکس گرفتن. بعد رفتن پشتت به صورت دالی صورتشونو از پشتش در آوردن و عکس گرفتم و ... خلاصه به حالتهای مختلف.
پسره موبایلو از دستم گرفت تشکر کرد و پرسید: چه آدم برفی قشنگ و یونیکییه(این لغت هم جزء لغات با کلاس این روزهاست). خودتون درستش کردید؟
گفتم نه متاسفانه و با شوق و ذوق اضافه کردم کار آقا آصف سرایدار افغان این خونهههست. .
لبخندهای سرخوشانهی پسر و دختر در جا پژمرد و صورتاشون در هم کشیده شد. .
در این حین ناگهان خیلی سریع پسره لنگشو هوا کرد و با لگدی محکم آدم برفی رو شکست و انداخت و خراب کرد و با دختره شروع کرد لگد مال کردن و فحش به هفت جد و آباد آصف افغان و هر چه افغان تو دنیاست. من که شوکه شده بودم دستامو جلوی دهنم گرفته بودم و فقط میپرسیدم چرا؟ چرا آخه؟ مگه چی شد؟
یهو دیدم آصف دم دره و با چشمای اشکآلود داره منظره رو نگاه میکنه و هیچی نمیگه. آصف هیکلی لاغر و ریزه میزه داشت و پسر قویهیکل و قد بلند .
دلم میخواست یه مشت محکم بزنم به پشت پسره. داد زدم خجالت نمی کشی؟ این چه کاری بود کردی. چه فرقی میکنه چه کسی ساختهبودش؟ پسر و دختره یه "بروبابا"یی گفتن و رفتن.
به آصف گفتم تقصیر من بود ببخشید. در حالیکه سعی می کرد با لبخندی سرخی چشماش رو بپوشونه گفت:
- ناراحت نشو من عادت دارم...
دلم میخواست فرو برم تو زمین.
احتمالا پسره رفته عکس آدم برفی رو از موبایلش دیلیت کرده.
به میوه فروش گفتم این انارهات خیلی پوست کلفتن و دونه هاش هم احتمالا سفیده.
انار افغانی نداری؟
خانمی که داشت کنار من انارها رو واررسی می کرد با انزجار گفت:
وا. انار افغانی. من تا حالا نشنیده بودم.
گفتم از همون پوست نازکا که انگار دونههاش میخوان پوستشو بترکونن. گرچه ممکنه از این انارها کوچیکتر باشه اما دونههاش سرخ سرخن و خوشمزه.
زن انارهایی که برداشته بود پرت کرد و با نفرت گفت اَه... دیگه انار هم نمیتونم بخورم. و چیزی نخرید و رفت.
میوهفروش گفت. چرا مشتری منو پروندی؟
گفتم خودش با خودش مشکل داشت وگرنه من که چیزی نگفتم. اما یه بارهم انار افغانی بیار
تا ما یه حالی ببریم
پ.ن.
اسد گفته بود یه متن در مورد ضد عرب نویسی بنویسم. اما من اینارو یادم اومد. ضد عرب... ضد افغان...مگه فرقی هم با هم دارن؟
این نوشته رو تقدیم می کنم به آقای رفیعی و سهراب کابلی(نسیم فکرت) عزیز
هر کی جلوی من میگه "عرب سوسمارخوار" میگم ما هم "عجم گوسفندخوار"یم .
پ.ن.2
خیلی خوشحالم عبدالقادر بلوچ عزیز ما حالش خوب شده.
پ.ن.3
خبر خیلی بدی بود خبر بسته شدن مجله گلآقا...
پ.ن.4
اون پسری که آدم برفی رو خراب کرد حدود 25 سال سن داشت.دوست دخترش هم همین حدودا، شاید یکی دوسال کمتر. نمیدونم چرا بعضیا فکرکردن پسره ده دوازده سالهست.
پ.ن. 5
نسیم فکرت عزیز مطلبی در مورد این پست من نوشته که فکر میکنم تا حدی دچار سوءتفاهم شده. برایش جوابیه طولانی در نظرخواهیاش نوشتم . اما بعد از نیم ساعت قَرقر و فرفر کردن نظرخواهیش همهش دود شد رفت هوا.
منظور من این نبود که همهی ایرانیها نظر و رفتارشون نسبت با افغانها اینقدر بده. این دو مورد خیلی تو ذهن من اثر گذاشت و گفتم بنویسم شاید عدهی کمی که اینطور فکر میکنن زشتی رفتارشون رو ببینن و به خودشون بیان. وگرنه من موارد زیادی از ارتباط بسیار خوب بین مردم ایرانی ها و افغان ها دیدهام. که شاید بهتر بود دوسه موردش رو مینوشتم. برای مثال هموطنان زیادی سالهاست تلاش میکنن و به دولت فشار میارن تا برای فرزندان افغانها شناسنامه صادر بشه و بتونن مدرسه برن. ایرانیهای زیادی رو میشناسم که تو خونهی خودشون مدرسه درست کردن تا بهشون درس بدن. کلینیکهایی که روزی چند بیمار کم بضاعت افغان رو درمان میکنن و کسی که خونهی خودش رو برای گرفتن جشن عروسی در اختیار افغانها قرار داده و خیلی موارد دیگر.
من حرف نسیم فکرت رو قبول دارم که الان بیشتر ساختمونها، جادهها، پارکها و... در ایران در خودشون اثری از کار وزحمت افاغنه دارن.
پ.ن. 6
برادر محترمی به اسم امیر که نمیدونم دکمهی ارسال نظرشو چهجوری فشار میده که معمولا شش هفت بار منتشر میشه به من گفته نژادپرست. بهش توصیه میکنم با آرامش یکبار دیگه نوشتهی منو بخونه.
پ.ن. 7
در حالیکه ما یک کره زمین بیشتر نداریم و باید به فکر نجات محیط زیستش باشیم و به فکر باشیم چطور میتونیم کمتر آلودهش کنیم تا برای نسلهای بعد از ما بمونه خیلی شرمآوره که هنوز توش جنگ اتفاق میافته. جنگ قدرت، جنگ مذهب، جنگ نژاد و...
من خجالت میکشم وقتی به جنگ غزه فکر میکنم. کاش من چند سال بعد به دنیا میومدم شاید اونوقت خبری از جنگ نباشه. و یا چندین سال پیش که رسانهای نبود که اینقدر تصاویر جنگ و کشته شدن آدما و خراب شدن خونهها رو ببینیم...
پ.ن.8
اگر میر حسین موسوی کاندیدا بشه من شاید بهش رأی بدم نه به خاطر چشمای سبزش و نه به خاطر همسرش زهرا رهنورد ونه به خاطر اینکه آخوند نیست و تقریبا روشنفکره. بلکه برای تنوع:) خسته شدیم از دست این احمدی نژاد بابا!!
خوشم اومد از مردم غیور کرمانشاه که راهش ندادن به شهرشون.
پ.ن.9
و من هنوز از خراب شدن اون آدم برفی غصه میخورم...
لینک در بالاترین
چهارشنبه، دی ۲۵، ۱۳۸۷
ما هستیمیها عشق کنند
روی چند اسکناس هم که مردم روی گهوارهی علیاصغر در عزاداری روز عاشورا سنجاق کرده بودن جملهی "ما هستیم" نوشته شده بود.
" ما هستیمیها اعلام کردن روز پنجشنبه 26 دی ماه، ساعت چهار بعد از ظهر، دوباره در چند نقطه از کشور دوباره جمع میشن و شعار "ما هستیم" سر میدن. از جمله در پارک نبش خیابون ششم گوهردشت.
می دونم این روزا تعداد کسایی که علاقه دارن در این مراسم شرکت کنن داره بیشتر شده.
اما من واقعا نمیدونم پشت این قضیه چه چیزیه و این خشم و اعتراض مردم میخواد به کجا هدایت بشه.
آیا فقط یک اعتراض سادهست؟ یعنی بگن آقایان حکومتی،فکری برای گرونی و اعتیاد بکنید تا دوستتون داشته باشیم، یا قراره بعدا یه ناجی معرفی بشه؟
آیا شعار "ماهستیم" قراره کار شعار "مرگ بر شاه" رو در سال 57 بکنه و به یه انقلاب ختم شه؟
زیتون در این مورد کلی سوال داره
شنبه، دی ۲۱، ۱۳۸۷
کنجکاوی های عاشورایی
1- آقا، فلسفهی پختن قیمه برای عزاداریها چیه؟ مردیم از بس قیمه خوردیم. مگه اون زمونا تو عربستان کسی قیمه میپخته؟ چرا قرمهسبزی و خورش کرفس و بیفتک و جوجه کباب نمیدین؟
به خدا سر پل سراط جلوتونو میگیرم از دل دردام میگم و نمیذارم خدا ببردتون به بهشت.
2- چرا این همسایه نامرد ما امسال مارو تو خماری گذاشت؟
خانم جان، خیلی زشته آدم اعلام کنه هر سال ظهر عاشورا نذری ناهار میده. حالا قیمه میدی بهدرک. اما بده. رو نذرت بمون. نذر قولیه که به خدا دادی. خوب حالا اگر ما هم صابونی به شکممان زده باشیم، رو حساب این قول شما به خدای تبارک و تعالیست!
این همسایهی ما از عصر تاسوعا یهویی همراه با کل خانواده گم شد. پچپچ همسایهها از ساعت یازده دوازده ظهر وقتی دیدن مثل هر سال بوبرنگی از خونهشون نمیاد شروع شد. هی به هم زنگ میزدن تو از خانم کاشانی خبر نداری؟ حالا کسی هم روش نمیشه بگه تو از "قیمه"ی خانم کاشانی خبر نداری. یکی دو نفر که کنجکاوتر بودن رفتن به بهانهی قرض گرفتن پیاز سیبزمینی در آپارتمانشو زدن. اما هیچ خبری نبود که نبود. نمیشد هم به پلیس 110 زنگ زد. پلیس نمیگفت چه همسایههای گداگودولهای، لنگ یه قیمهی همسایهشونن؟ این همه جا دارن قیمه میدن شماهم برین تو صف!
راست میگفت. یعنی اگه زنگ میزدیم اینا رو میگفت راست میگفت.
خلاصه که شال و کلاه کردیم و راه افتادیم. هر خانواده به مسیری که فکر میکرد شانس موفقیت بیشتری توش هست. یه نوع رقابت بود انگار. هر چی هم از هم سوال میکردیم تو کدوم وری و به کدوم خیابون میری مگه کسی لب تر میکرد.
شب کیسهزباله اونی که بیشتر توش ظرف یکبار مصرف نذری بود برنده این رقابت حساب میشد. کسی از خانوم کاشانی خبری نداره؟ هنوز نیومده خونهشون.
3- سُلافه تو چه خوشبخت بودی دختر!
تو دههی اول محرم هر شب سریال "طفلان مسلم" پخش میشد.
داستان همونطور که از اسمش معلومه درمورد دو پسر ده و دوازده سالهی مسلمبن عقیله که از خیمهی اسرا فرار کردن و در کوفه سرگردونن. دختر خوشگلی از اول داستان کمکشون میکنه به اسم سُلافه، که اونم عاشق یه غلام خوشتیپ وصورت تیغزدهست به اسم فُلیح.
دختر دم ابروهاشو به سمت بالا کشیده و یه لباس مشکی شبیه به چادر ملی ایرانیها پوشیده منتها تنگتر و سکسیتر، با یک گردنبند مدل هیپیها روش و پسر ردایی به رنگ نارنجی تنشه.
این دو هر وقت میخوان در کوچه خیابان های کوفه مشغول دلدادن و قلوه گرفتن و جرو بحث درمورد آزادی دو طفلان مسلمند و هیچکس هم کاریشون نداره.
بارها دوتایی با هم گزمهها رو اذیت کردن و بازم هیچوقت گشت ارشاد کوفه دستگیرشون نکرده. سلافه چتریهاش بیرونه(البته تو تلویزیون ایران موها به صورت شرابه و کاموا نشون داده میشه)بازم هیچوقت تذکر نمیگیره. صبح تا شب و شب تا صبح تو خیابونهای کوفه در حال دویدن و پریدن و جهیدن و تعقیبکردن آقایونه، اما هیچ همسایه فامیل و حتی فاطمه کماندویی بهش نمیگه :
- دختر، سنگین باش! دختر، این وقت شب تو کوچه چیکار میکنه.
هیچکس بهش متلک نمیگه.
حالا هی بگید ما اهل کوفه نیستیم. بابا صد رحمت به اهالی کوفه.
4- این کاهنان معبد آمون در فیلم یوسف پیامبر عجیب مثل آخوندهای خودمونن. تمام توطئههاشون برای گرفتن قدرت، کشتن مخالفاشون و ترویج خرافات و دین(فرق نمیکنه چه دینی. خداپرستی باشه یا بت پرستی) فقط برای بقا و سود خودشونه... و این هدیه گرفتناشون که مثل خمس و زکات میمونه و زنای دیگرانو صیغه کردن و...
البته این آنِخماهو کاهن اعظمشونو من خیلی دوست دارم. یه جور بدجنسیهای بامزهای داره. عین مارمولکه.
5- صبح تا شب در تمام اخبار ساعات مختلف تلویزیون داره فقط اخبار غزه رو می ده. یه نفر عین گزارشگرای هواشناسی چوب به دست میاد میگه که حماس کجاهای اسرائیلو زده. و یه موشکایی ویژژژژ از غزه به سمت شهرکهای مختلف شلیک میشه و همچین انفجار مهیبی به صورت انیمشن نشون میدن که آدم فکر میکنه عنقریبه که دولت اسرائیل سقوط کنه...
6- من میخوام با این پست در مسابقه سیب وبلاگای عاشورایی شرکت کنم:) شانس موفقیتم چقدره؟
7- احساس میکنم از دین دکانی ساختهاند به وسعت تمام ایران...
8- آقا، یکی به داد من برسه بگه این دیگه چیه؟ یه وانتو به رنگ قرمز درآورده بودن یه آقای قرمز پوش اون تهتها مثل شازدهها نشسته بود و یکی دیگه رفته بود تو پوست حیوونی مثل شیر. یه صندوق قرمز هم اونجا بود. شمر و خولی و بچه های مسلم هم به دنبال وانت راه میرفتن و یه عده هم زنجیر زن دنبال اینا. ملت هم فحش و بد بیراه که دیگه اینا کیین دو روز بعد از عاشورا خیابونا رو بند آوردن.
9- اینم مسابقهی شیرخوارههای حسینی.
اقلا نمیشد یه عکس قشنگتری بذارن رو پوستراشون؟
10- تقویم یوزارسیف رسید...
11- چقدر ماشین های رنگ شده عاشورایی امسال زیاد شده بود. از پیکان جوادی گرفته تا بیام و و ماکیسما و بنز و پرادو...
12- تلویزیون بیبیسی فارسی هم راه افتاد. البته آزمایشیش. رسمیش از 25 دی شروع میشه.
خیلی از کسایی که تو وبلاگستان میشناسیم هستن.
مسعود بهنود، عصیان، فرناز قاضیزاده(اتفاقا چند روز پیش داشتم به سینا مطلبی و فرناز و پسرشون فکر میکردم و میگفتم چرا چند وقته خبری ازشون نیست. حالا میبینیم فرناز خوشگل موشگل یکی از مجریان این تلویزیونه.) فرین عاصمی عزیز و خیلیهای دیگه...
13- راسته جمشید مشایخی فوت کرده؟:(
لینک در بالاترین
لینک در بلاگ نیوز
به خدا سر پل سراط جلوتونو میگیرم از دل دردام میگم و نمیذارم خدا ببردتون به بهشت.
2- چرا این همسایه نامرد ما امسال مارو تو خماری گذاشت؟
خانم جان، خیلی زشته آدم اعلام کنه هر سال ظهر عاشورا نذری ناهار میده. حالا قیمه میدی بهدرک. اما بده. رو نذرت بمون. نذر قولیه که به خدا دادی. خوب حالا اگر ما هم صابونی به شکممان زده باشیم، رو حساب این قول شما به خدای تبارک و تعالیست!
این همسایهی ما از عصر تاسوعا یهویی همراه با کل خانواده گم شد. پچپچ همسایهها از ساعت یازده دوازده ظهر وقتی دیدن مثل هر سال بوبرنگی از خونهشون نمیاد شروع شد. هی به هم زنگ میزدن تو از خانم کاشانی خبر نداری؟ حالا کسی هم روش نمیشه بگه تو از "قیمه"ی خانم کاشانی خبر نداری. یکی دو نفر که کنجکاوتر بودن رفتن به بهانهی قرض گرفتن پیاز سیبزمینی در آپارتمانشو زدن. اما هیچ خبری نبود که نبود. نمیشد هم به پلیس 110 زنگ زد. پلیس نمیگفت چه همسایههای گداگودولهای، لنگ یه قیمهی همسایهشونن؟ این همه جا دارن قیمه میدن شماهم برین تو صف!
راست میگفت. یعنی اگه زنگ میزدیم اینا رو میگفت راست میگفت.
خلاصه که شال و کلاه کردیم و راه افتادیم. هر خانواده به مسیری که فکر میکرد شانس موفقیت بیشتری توش هست. یه نوع رقابت بود انگار. هر چی هم از هم سوال میکردیم تو کدوم وری و به کدوم خیابون میری مگه کسی لب تر میکرد.
شب کیسهزباله اونی که بیشتر توش ظرف یکبار مصرف نذری بود برنده این رقابت حساب میشد. کسی از خانوم کاشانی خبری نداره؟ هنوز نیومده خونهشون.
3- سُلافه تو چه خوشبخت بودی دختر!
تو دههی اول محرم هر شب سریال "طفلان مسلم" پخش میشد.
داستان همونطور که از اسمش معلومه درمورد دو پسر ده و دوازده سالهی مسلمبن عقیله که از خیمهی اسرا فرار کردن و در کوفه سرگردونن. دختر خوشگلی از اول داستان کمکشون میکنه به اسم سُلافه، که اونم عاشق یه غلام خوشتیپ وصورت تیغزدهست به اسم فُلیح.
دختر دم ابروهاشو به سمت بالا کشیده و یه لباس مشکی شبیه به چادر ملی ایرانیها پوشیده منتها تنگتر و سکسیتر، با یک گردنبند مدل هیپیها روش و پسر ردایی به رنگ نارنجی تنشه.
این دو هر وقت میخوان در کوچه خیابان های کوفه مشغول دلدادن و قلوه گرفتن و جرو بحث درمورد آزادی دو طفلان مسلمند و هیچکس هم کاریشون نداره.
بارها دوتایی با هم گزمهها رو اذیت کردن و بازم هیچوقت گشت ارشاد کوفه دستگیرشون نکرده. سلافه چتریهاش بیرونه(البته تو تلویزیون ایران موها به صورت شرابه و کاموا نشون داده میشه)بازم هیچوقت تذکر نمیگیره. صبح تا شب و شب تا صبح تو خیابونهای کوفه در حال دویدن و پریدن و جهیدن و تعقیبکردن آقایونه، اما هیچ همسایه فامیل و حتی فاطمه کماندویی بهش نمیگه :
- دختر، سنگین باش! دختر، این وقت شب تو کوچه چیکار میکنه.
هیچکس بهش متلک نمیگه.
حالا هی بگید ما اهل کوفه نیستیم. بابا صد رحمت به اهالی کوفه.
4- این کاهنان معبد آمون در فیلم یوسف پیامبر عجیب مثل آخوندهای خودمونن. تمام توطئههاشون برای گرفتن قدرت، کشتن مخالفاشون و ترویج خرافات و دین(فرق نمیکنه چه دینی. خداپرستی باشه یا بت پرستی) فقط برای بقا و سود خودشونه... و این هدیه گرفتناشون که مثل خمس و زکات میمونه و زنای دیگرانو صیغه کردن و...
البته این آنِخماهو کاهن اعظمشونو من خیلی دوست دارم. یه جور بدجنسیهای بامزهای داره. عین مارمولکه.
5- صبح تا شب در تمام اخبار ساعات مختلف تلویزیون داره فقط اخبار غزه رو می ده. یه نفر عین گزارشگرای هواشناسی چوب به دست میاد میگه که حماس کجاهای اسرائیلو زده. و یه موشکایی ویژژژژ از غزه به سمت شهرکهای مختلف شلیک میشه و همچین انفجار مهیبی به صورت انیمشن نشون میدن که آدم فکر میکنه عنقریبه که دولت اسرائیل سقوط کنه...
6- من میخوام با این پست در مسابقه سیب وبلاگای عاشورایی شرکت کنم:) شانس موفقیتم چقدره؟
7- احساس میکنم از دین دکانی ساختهاند به وسعت تمام ایران...
8- آقا، یکی به داد من برسه بگه این دیگه چیه؟ یه وانتو به رنگ قرمز درآورده بودن یه آقای قرمز پوش اون تهتها مثل شازدهها نشسته بود و یکی دیگه رفته بود تو پوست حیوونی مثل شیر. یه صندوق قرمز هم اونجا بود. شمر و خولی و بچه های مسلم هم به دنبال وانت راه میرفتن و یه عده هم زنجیر زن دنبال اینا. ملت هم فحش و بد بیراه که دیگه اینا کیین دو روز بعد از عاشورا خیابونا رو بند آوردن.
9- اینم مسابقهی شیرخوارههای حسینی.
اقلا نمیشد یه عکس قشنگتری بذارن رو پوستراشون؟
10- تقویم یوزارسیف رسید...
11- چقدر ماشین های رنگ شده عاشورایی امسال زیاد شده بود. از پیکان جوادی گرفته تا بیام و و ماکیسما و بنز و پرادو...
12- تلویزیون بیبیسی فارسی هم راه افتاد. البته آزمایشیش. رسمیش از 25 دی شروع میشه.
خیلی از کسایی که تو وبلاگستان میشناسیم هستن.
مسعود بهنود، عصیان، فرناز قاضیزاده(اتفاقا چند روز پیش داشتم به سینا مطلبی و فرناز و پسرشون فکر میکردم و میگفتم چرا چند وقته خبری ازشون نیست. حالا میبینیم فرناز خوشگل موشگل یکی از مجریان این تلویزیونه.) فرین عاصمی عزیز و خیلیهای دیگه...
13- راسته جمشید مشایخی فوت کرده؟:(
لینک در بالاترین
لینک در بلاگ نیوز
شنبه، دی ۱۴، ۱۳۸۷
سال نو و کریسمس و اعترافات یلدایی و تولد فرفری
1- اول هر سال جدید- چه شمسی، چه میلادی- برای هم آرزوی سالی پر از صلح و آرامش و دوستی و سلامت و از این چیزا آرزو میکنیم. اما انگار همیشه واقعیت بر مدار آرزوی ماها نمیچرخه.
چون امسال با یک جنگ خیلی بد، با یه عالمه کشته و زخمی و کلی خرابی شروع شد...
حالاخوبه میگن سالی که نکوست از بهارش پیداست. (ماستی که ترشه از تغارش پیداست)
سال میلادی تو زمستونه، منتظر عید نوروز میمونیم که تو بهاره، شاید اوضاع به از این بشه.
2- کریسمس امسال رو خیلی از مسلمونها هم جشن گرفته بودن. هر جا میرفتی درخت کاج بود و تبریک. چه حضوری و چه با اساماس... حتی از طرف کسایی که هیچوقت حتی عید نوروزو به آدم تبریک نمیگن... احساس میکردم کریسمس واقعا یه عید خودیه.
3- در مورد عکس قبلی دوستان کامنتهای خوبی نوشته بودن.
درست میگید، زباله، که جدیدا بهش میگن طلای کثیف باید تفکیک و بعد بازیافت بشه. تلاشهای نه چندان زیادی هم از طرف شهرداریها با کمک ان جیاوهای محیط زیستی داره انجام میشه. چند ساله در محلههایی بخصوص(و به قول خودشون بافرهنگ) به صورت چهره به چهره آموزش تفکیک زباله میدن. بعد بهشون چند کیسه میدن که تو یکیشون باید شیشه و تو یکیشون کاغذ و مقوا، اونیکی مواد غذایی تر قابل کود شدن و یکی دیگه نون خشک و... بریزن. زبالههای تر رو هر روز و زبالههای خشک رو ماهی یکبار بیان با وانت جمع کنن. متاسفانه تو این آموزشها حرفی از جداسازی باطری و اشیایی که جیوه دارن و شیرابههاش سمیه نمیزنن.
بعضی جاها عین محلهی ما، چند ساله که من بیچاره با همسایهها که خودم بهشون یاد دادم، تموم زبالهها رو تفکیک شده میذاریم دم در. مأمور آشغالانس میاد همه رو زرتی یه جا میریزه! مگه چیز باارزشی به نظرش برسه که میریزه در یه گونی که به پشت ماشین آویزونه.
این آموزشها باید در کل کشور فراگیر بشه... چه فایده که چند محل ژیگولو در تهران این کار انجام بشه. باید جایزه بذارن به جای زبالههای خشک دستمال کاغذی یا صابون بدن و...
درسفرها وقتی از یک روستا عبور می کنیم بدترین منظره منظرهی دپوی زبالههاشونه که گاهی هفتهبه هفته هم نمیان ببرنشون. تفکیک پیشکششون!
4- خورشید خانوم عزیز منو به بازی اعتراف شب یلدا دعوت کرده. خیلی ازش گذشته. منم که با اسم مستعار مینویسم باید اعترافامو بیشتر تو دنیای مجازی بکنم دیگه:)
الف- یکی از اخلاقایی که در شخصیت خورشید خانوم دوست دارم بیکینه بودنشه. یعنی فکر میکنم او همیشه فکر هدفهای مهمتریه و برای رسیدن به اونها تلاش میکنه و هیچوقت خودشو درگیر کینه ورزیها و چیزای کوچیک نمیکنه. اخلاق خوب دیگهش -از نظر من- رک بودنشه. افکار و احساساتشو راحت میگه و به دیگران هم رو نمیده تا تو کارش دخالت کنن و این اخلاقای خوب(بازم داره ها فعلا دوتاشو گفتم) باعث میشه همیشه خودش باشه و تو کاراش پیشرفت کنه.
ب- یکی از مواردی تو یه مقطع زمانی در وبلاگستان پیش اومد و من همیشه ازش متاسفم، درگیری با زهرا اچبی بود. از همون اول زهرا به نظرم دختر خوب و صادقی اومد و هنوز هم همینطور فکر میکنم. حداقل از خیلی از دوستان به ظاهر همفکرم تو حرفاش صادقتره.
اما تو یه مقطع زمانی یه سوءتفاهمی پیش اومد که خیلیها بهش دامن زدن.
یکی از همین دوستان(خانم... نویسندهی یکی از وبلاگهای روشنفکری آخ و اوخی و پیفپیف مردم چقدر بدن و من چقدر خوبم) هم بود که وبلاگی بر علیه زهرا درست کرد و در نظرخواهی زهرا هم خودش و هم یاران بهظاهر فمینیستش نمیدونم چهجوری مینوشتن که زهرا فکر کرد منم و در طی چند مرحله بهم چیزهایی گفت و منم عصبانی شدم و چیزهایی گفتم و...
هر چه هم به این دوستان ظاهرا همفکرم گفتم کار خوبی نمیکنن و زهرا فکر کرده منم، نه تنها ناراحت نشدن و ذوق کردن بلکه تا مدتها حاضر نشدن این تفریح غیرانسانی و غیرمنصفانهشونو ول کنن . و در جواب اعتراضهای من ، به صورت خیلی بامزهای لینک منو برداشتن.
اول اسمشو نوشته بودم اما پاک کردم. خیلی منتظر شدم خودش یا دوستانش یه روزی از من و زهرا معذرت بخوان. اما انگار شجاعتش رو ندارن. براشون یه جو وجدان آرزو میکنم.
ج- بچه خواسته یا ناخواسته بالاخره بچهست خیلی جلوی دستوپای آدمو میگیره... و تا حدودی آیندهی مادر رو تحتالشعاع قرار میده و گاهی ناخواسته تباه میکنه:)
مثلا من و سیبا که قرار بود هر دوسال قرارداد ببندیم که میخواهیم با هم ادامه بدیم یا نه، دیگه با بچه نمیشه از این غلطهای زیادی کرد.
دال- فکر کنید تو زندگی مشترک، یکی برای آینده خیلی آمال و آرزو داره و شدیدا اهل ریسکه و اونیکی خیلی قانع به حداقلهایی که داره و متنفر از ریسک و حتی پیشرفت... این زندگی چطوری میشه؟
5- با مسئول پذیرش یک ورزشگاه زنونه داشتیم در مورد "بچهداری همیشه به داری" و "تاگوساله گاو شود دل مادرش آب شود" و محدودیتهایی که بعد از بچهدار شدن برای پیشرفت خانمها به وجودمیاد حرف میزدیم و در عین حال من لباس عوض میکردم و موهامو بعد از شستن خشک میکردم . اونم با اینکه همیشه چهره سادهای داشت، کیف آرایششو در آورده بود و هفت قلم آرایش میکرد. روژ قرمز و سایه سبز و روژ گونهی تند و خط چشم و ریمل و لاک قرمز جیگری و... وقتی کارش تموم شد، یه تاپ خوشگل قرمز هم پوشید و من فکر کردم الانه که پالتوشو بپوشه با من بیاد بیرون. ساکمو برداشتم و گفتم اگه مسیرت میخوره تا یه جایی میرسونمت. خندید گفت این وقت روز وسط کار کجا برم؟ میخوام نماز بخونم.
با کنجکاوی پرسیدم اینطوری؟ با خنده گفت مگه چیه؟ من برای خدا همیشه آرایش میکنم و آراسته نماز میخونم. نه به پیغمبر کار دارم نه به الان که محرمه! براش خودمو همیشه خوشگل میکنم تا به حرفام بیشتر گوش کنه. بعد از نماز هم آرایشمو پاک میکنم.
دیگه چی میتونستم بگم. فقط چشمکی زدم و گفتم خوش به حال خدا که چنین بندهی جیگری نصیبش شده... سلام مارو هم برسون.
6- دچار توهم شدم که شاید تموم این "جنگ" و جدلا و بگیر و ببندها سر اینه که ماها یادمون بره تو چه بدبختی داریم زندگی میکنیم و گرونی و بیکاری و نداشتن آزادی بیان و قلم و... چی داره به روزمون میاره.
7- شرمندگی و بیکلاسی نخوندن هیچ کدوم از کتاب های هریپاتر کم بود که ندیدن سریال "لاست" هم بهش اضافه شد. این روزا هر کی بهم میرسه میگه "لاست"و دیدی؟ با خجالت میگم نه...
یعنی راستش خسیسیم میاد. منتظرم یکی بهم تعارف بزنه یا بگه بیا مشارکتی با هم بخریم.
بعد که تو وبلاگستان میخونم که طرف یکماه نشسته هر شب تا صبح لاست دیده دچار وحشت میشم. راستش من کون نشستن و فیلم دیدن اینطوری رو ندارم! بدبختی هم هیچکس دونهای نمیفروشه میگه تموم 25 یا 30 دیویدیش با هم یکجا.
اینم میشد تو بخش اعترافات قالب کرد:)
8- از حسین درخشان چه خبر؟ خانوادهش تونستن براش وکیل بگیرن؟
امیدوارم سبیل طلا هنوز با آزاده خواهرش در تماس باشه و بدونه.
9- خیلی وقته نمیرسم به وبلاگستان درست و حسابی سر بزنم. آنلاین شم یه دلی از عزا در بیارم و ببینم چه خبرهاست...
10- فرند فیدیهای مهربون سورپریزم کردن و تاصبح برام جشن تولد گرفتن به چه خوبی:) البته سهروز قبلش بهشون تذکر داده بودم:))
مرسی واقعا. خیلی خوشحالم کردید:)).
اینجا و اونجا و اینیکیجا و اونیکیجا و
چند جای دیگه و آقفری هم یه مسافرت بردمون رودبار زیتون:)
چون امسال با یک جنگ خیلی بد، با یه عالمه کشته و زخمی و کلی خرابی شروع شد...
حالاخوبه میگن سالی که نکوست از بهارش پیداست. (ماستی که ترشه از تغارش پیداست)
سال میلادی تو زمستونه، منتظر عید نوروز میمونیم که تو بهاره، شاید اوضاع به از این بشه.
2- کریسمس امسال رو خیلی از مسلمونها هم جشن گرفته بودن. هر جا میرفتی درخت کاج بود و تبریک. چه حضوری و چه با اساماس... حتی از طرف کسایی که هیچوقت حتی عید نوروزو به آدم تبریک نمیگن... احساس میکردم کریسمس واقعا یه عید خودیه.
3- در مورد عکس قبلی دوستان کامنتهای خوبی نوشته بودن.
درست میگید، زباله، که جدیدا بهش میگن طلای کثیف باید تفکیک و بعد بازیافت بشه. تلاشهای نه چندان زیادی هم از طرف شهرداریها با کمک ان جیاوهای محیط زیستی داره انجام میشه. چند ساله در محلههایی بخصوص(و به قول خودشون بافرهنگ) به صورت چهره به چهره آموزش تفکیک زباله میدن. بعد بهشون چند کیسه میدن که تو یکیشون باید شیشه و تو یکیشون کاغذ و مقوا، اونیکی مواد غذایی تر قابل کود شدن و یکی دیگه نون خشک و... بریزن. زبالههای تر رو هر روز و زبالههای خشک رو ماهی یکبار بیان با وانت جمع کنن. متاسفانه تو این آموزشها حرفی از جداسازی باطری و اشیایی که جیوه دارن و شیرابههاش سمیه نمیزنن.
بعضی جاها عین محلهی ما، چند ساله که من بیچاره با همسایهها که خودم بهشون یاد دادم، تموم زبالهها رو تفکیک شده میذاریم دم در. مأمور آشغالانس میاد همه رو زرتی یه جا میریزه! مگه چیز باارزشی به نظرش برسه که میریزه در یه گونی که به پشت ماشین آویزونه.
این آموزشها باید در کل کشور فراگیر بشه... چه فایده که چند محل ژیگولو در تهران این کار انجام بشه. باید جایزه بذارن به جای زبالههای خشک دستمال کاغذی یا صابون بدن و...
درسفرها وقتی از یک روستا عبور می کنیم بدترین منظره منظرهی دپوی زبالههاشونه که گاهی هفتهبه هفته هم نمیان ببرنشون. تفکیک پیشکششون!
4- خورشید خانوم عزیز منو به بازی اعتراف شب یلدا دعوت کرده. خیلی ازش گذشته. منم که با اسم مستعار مینویسم باید اعترافامو بیشتر تو دنیای مجازی بکنم دیگه:)
الف- یکی از اخلاقایی که در شخصیت خورشید خانوم دوست دارم بیکینه بودنشه. یعنی فکر میکنم او همیشه فکر هدفهای مهمتریه و برای رسیدن به اونها تلاش میکنه و هیچوقت خودشو درگیر کینه ورزیها و چیزای کوچیک نمیکنه. اخلاق خوب دیگهش -از نظر من- رک بودنشه. افکار و احساساتشو راحت میگه و به دیگران هم رو نمیده تا تو کارش دخالت کنن و این اخلاقای خوب(بازم داره ها فعلا دوتاشو گفتم) باعث میشه همیشه خودش باشه و تو کاراش پیشرفت کنه.
ب- یکی از مواردی تو یه مقطع زمانی در وبلاگستان پیش اومد و من همیشه ازش متاسفم، درگیری با زهرا اچبی بود. از همون اول زهرا به نظرم دختر خوب و صادقی اومد و هنوز هم همینطور فکر میکنم. حداقل از خیلی از دوستان به ظاهر همفکرم تو حرفاش صادقتره.
اما تو یه مقطع زمانی یه سوءتفاهمی پیش اومد که خیلیها بهش دامن زدن.
یکی از همین دوستان(خانم... نویسندهی یکی از وبلاگهای روشنفکری آخ و اوخی و پیفپیف مردم چقدر بدن و من چقدر خوبم) هم بود که وبلاگی بر علیه زهرا درست کرد و در نظرخواهی زهرا هم خودش و هم یاران بهظاهر فمینیستش نمیدونم چهجوری مینوشتن که زهرا فکر کرد منم و در طی چند مرحله بهم چیزهایی گفت و منم عصبانی شدم و چیزهایی گفتم و...
هر چه هم به این دوستان ظاهرا همفکرم گفتم کار خوبی نمیکنن و زهرا فکر کرده منم، نه تنها ناراحت نشدن و ذوق کردن بلکه تا مدتها حاضر نشدن این تفریح غیرانسانی و غیرمنصفانهشونو ول کنن . و در جواب اعتراضهای من ، به صورت خیلی بامزهای لینک منو برداشتن.
اول اسمشو نوشته بودم اما پاک کردم. خیلی منتظر شدم خودش یا دوستانش یه روزی از من و زهرا معذرت بخوان. اما انگار شجاعتش رو ندارن. براشون یه جو وجدان آرزو میکنم.
ج- بچه خواسته یا ناخواسته بالاخره بچهست خیلی جلوی دستوپای آدمو میگیره... و تا حدودی آیندهی مادر رو تحتالشعاع قرار میده و گاهی ناخواسته تباه میکنه:)
مثلا من و سیبا که قرار بود هر دوسال قرارداد ببندیم که میخواهیم با هم ادامه بدیم یا نه، دیگه با بچه نمیشه از این غلطهای زیادی کرد.
دال- فکر کنید تو زندگی مشترک، یکی برای آینده خیلی آمال و آرزو داره و شدیدا اهل ریسکه و اونیکی خیلی قانع به حداقلهایی که داره و متنفر از ریسک و حتی پیشرفت... این زندگی چطوری میشه؟
5- با مسئول پذیرش یک ورزشگاه زنونه داشتیم در مورد "بچهداری همیشه به داری" و "تاگوساله گاو شود دل مادرش آب شود" و محدودیتهایی که بعد از بچهدار شدن برای پیشرفت خانمها به وجودمیاد حرف میزدیم و در عین حال من لباس عوض میکردم و موهامو بعد از شستن خشک میکردم . اونم با اینکه همیشه چهره سادهای داشت، کیف آرایششو در آورده بود و هفت قلم آرایش میکرد. روژ قرمز و سایه سبز و روژ گونهی تند و خط چشم و ریمل و لاک قرمز جیگری و... وقتی کارش تموم شد، یه تاپ خوشگل قرمز هم پوشید و من فکر کردم الانه که پالتوشو بپوشه با من بیاد بیرون. ساکمو برداشتم و گفتم اگه مسیرت میخوره تا یه جایی میرسونمت. خندید گفت این وقت روز وسط کار کجا برم؟ میخوام نماز بخونم.
با کنجکاوی پرسیدم اینطوری؟ با خنده گفت مگه چیه؟ من برای خدا همیشه آرایش میکنم و آراسته نماز میخونم. نه به پیغمبر کار دارم نه به الان که محرمه! براش خودمو همیشه خوشگل میکنم تا به حرفام بیشتر گوش کنه. بعد از نماز هم آرایشمو پاک میکنم.
دیگه چی میتونستم بگم. فقط چشمکی زدم و گفتم خوش به حال خدا که چنین بندهی جیگری نصیبش شده... سلام مارو هم برسون.
6- دچار توهم شدم که شاید تموم این "جنگ" و جدلا و بگیر و ببندها سر اینه که ماها یادمون بره تو چه بدبختی داریم زندگی میکنیم و گرونی و بیکاری و نداشتن آزادی بیان و قلم و... چی داره به روزمون میاره.
7- شرمندگی و بیکلاسی نخوندن هیچ کدوم از کتاب های هریپاتر کم بود که ندیدن سریال "لاست" هم بهش اضافه شد. این روزا هر کی بهم میرسه میگه "لاست"و دیدی؟ با خجالت میگم نه...
یعنی راستش خسیسیم میاد. منتظرم یکی بهم تعارف بزنه یا بگه بیا مشارکتی با هم بخریم.
بعد که تو وبلاگستان میخونم که طرف یکماه نشسته هر شب تا صبح لاست دیده دچار وحشت میشم. راستش من کون نشستن و فیلم دیدن اینطوری رو ندارم! بدبختی هم هیچکس دونهای نمیفروشه میگه تموم 25 یا 30 دیویدیش با هم یکجا.
اینم میشد تو بخش اعترافات قالب کرد:)
8- از حسین درخشان چه خبر؟ خانوادهش تونستن براش وکیل بگیرن؟
امیدوارم سبیل طلا هنوز با آزاده خواهرش در تماس باشه و بدونه.
9- خیلی وقته نمیرسم به وبلاگستان درست و حسابی سر بزنم. آنلاین شم یه دلی از عزا در بیارم و ببینم چه خبرهاست...
10- فرند فیدیهای مهربون سورپریزم کردن و تاصبح برام جشن تولد گرفتن به چه خوبی:) البته سهروز قبلش بهشون تذکر داده بودم:))
مرسی واقعا. خیلی خوشحالم کردید:)).
اینجا و اونجا و اینیکیجا و اونیکیجا و
چند جای دیگه و آقفری هم یه مسافرت بردمون رودبار زیتون:)
یکشنبه، دی ۰۸، ۱۳۸۷
یکشنبه، دی ۰۱، ۱۳۸۷
شب یلدا و انار خوردن بعضیا
1- شب یلدای شما مبارک. امیدوارم به همه تون خوش گذشته باشه. حتی تویی که امشب تنها بودی.
2-متاسفانه نه تلویزیون اینوریا نه تلویزیون اونوریا برنامهی دلچسب و بخصوصی برای یلدا نداشتن(یا داشتن و من ندیدم).. فیلمها هم یا جنگی بود یا تکراری. ما کمی با پیام سی حال کردیم.
3- به مدد یک بازارچه که برای مدت یکماه در میدون نبوت کرج زدن، ما انواع و اقسام شیرینیهای محلی شهرهای مختلفو برای امشب داشتیم و خودمون رو خفه کردیم.
کاک و نون برنجی کرمانشاه(که من عاشقشونم)، ریس(یا اریس) و نوقای تبریز، گز و پولکی اصفهان، معجون شیراز(اونایی که کنجد و نارگیل و همه چیز توشه)، قطاب و باقلوا و پشمک یزد، سوهان قم و کلمپه و قوتوی کرمان و... هندونه و انار و خرمالو و پرتقال و بقیه میوهجات رو هم زرنگی کردیم چند روز پیش، قبل از این موج گرونی خریدیم...فکر کنم قندم رفته بالا.
4- یکی از لذتهای من موقع خوردن انار اینه که با حوصله پوشش و لفاقههای هر قاچ انار رو کنار بزنم و دونهها رو با دقت بخورم.
اما انار خوردن بعضیا رو- بخصوص آقایون- رو دیدید؟ :(
هر قاچ انار رو با پوشش و لفاف و دونه و پوست میبرن طرف دهان و با صدایی وحشتناک همه رو میفرستن تو حندق بلا و مثل شعبدهبازها همه رو غیب میکنن و چیز نازکی شبیه پوست انار از دهنشون بیرون میارن.
نکنید این کارا رو... برکت خدا رو اینقدر ضایع نفرمایید.
متاسفانه نمیدونم عکاس عکسهای انار کیه...
2-متاسفانه نه تلویزیون اینوریا نه تلویزیون اونوریا برنامهی دلچسب و بخصوصی برای یلدا نداشتن(یا داشتن و من ندیدم).. فیلمها هم یا جنگی بود یا تکراری. ما کمی با پیام سی حال کردیم.
3- به مدد یک بازارچه که برای مدت یکماه در میدون نبوت کرج زدن، ما انواع و اقسام شیرینیهای محلی شهرهای مختلفو برای امشب داشتیم و خودمون رو خفه کردیم.
کاک و نون برنجی کرمانشاه(که من عاشقشونم)، ریس(یا اریس) و نوقای تبریز، گز و پولکی اصفهان، معجون شیراز(اونایی که کنجد و نارگیل و همه چیز توشه)، قطاب و باقلوا و پشمک یزد، سوهان قم و کلمپه و قوتوی کرمان و... هندونه و انار و خرمالو و پرتقال و بقیه میوهجات رو هم زرنگی کردیم چند روز پیش، قبل از این موج گرونی خریدیم...فکر کنم قندم رفته بالا.
4- یکی از لذتهای من موقع خوردن انار اینه که با حوصله پوشش و لفاقههای هر قاچ انار رو کنار بزنم و دونهها رو با دقت بخورم.
اما انار خوردن بعضیا رو- بخصوص آقایون- رو دیدید؟ :(
هر قاچ انار رو با پوشش و لفاف و دونه و پوست میبرن طرف دهان و با صدایی وحشتناک همه رو میفرستن تو حندق بلا و مثل شعبدهبازها همه رو غیب میکنن و چیز نازکی شبیه پوست انار از دهنشون بیرون میارن.
نکنید این کارا رو... برکت خدا رو اینقدر ضایع نفرمایید.
متاسفانه نمیدونم عکاس عکسهای انار کیه...
یک دوره مسابقه" لنگه کفشپرتاب کنی" مقدماتی المپیک، بین کشورهای اسلامی برگزار میشود
....
کلی زحمت کشیدم با این کیبورد خراب تابپ کردم. وسطای ارسال ارور داد و فقط تیتر موند.
الان که دم صبحه. اگرحالی بود فردا می نویسم
پ.ن.
رامین در نظرخواهی نوشته:
"این پست تا همین جا جالب بود دیگه خرابش نکن برو پست بعد "
باشه. اما یه چیزای مینیمالی بنویسم و برم.
احمدینژاد: لنگه کفش خوباست اما برای غریبهها، نه برای ما! بخصوص در سفرهای استانی حرام است!.
رهبر: ازاین به بعد برای دیدار با ما اول کفشهایتان را تحویل کفشکن دهید.
جاسبی: دانشگاه بیکفش نمیشود آمد. اما تازگیها به این فکر افتادم بهتر است مانند نیاکانمان گیوه بپوشیم. کمتردرد دارد.
زیتون: زین پس به جای وردنه از شوهرانمان با لنگه کفش استقبال کنیم!
سوسک: یه چیزی تو دنیا سندش به ما زده شده بود که اینم ازمون گرفتن!
منتظرالزیدی: بابا ما "منتظر زیدمون" بودیم دیدیم یه قلچماق داره حرف میزنه، عصبی شدیم!
کلی زحمت کشیدم با این کیبورد خراب تابپ کردم. وسطای ارسال ارور داد و فقط تیتر موند.
الان که دم صبحه. اگرحالی بود فردا می نویسم
پ.ن.
رامین در نظرخواهی نوشته:
"این پست تا همین جا جالب بود دیگه خرابش نکن برو پست بعد "
باشه. اما یه چیزای مینیمالی بنویسم و برم.
احمدینژاد: لنگه کفش خوباست اما برای غریبهها، نه برای ما! بخصوص در سفرهای استانی حرام است!.
رهبر: ازاین به بعد برای دیدار با ما اول کفشهایتان را تحویل کفشکن دهید.
جاسبی: دانشگاه بیکفش نمیشود آمد. اما تازگیها به این فکر افتادم بهتر است مانند نیاکانمان گیوه بپوشیم. کمتردرد دارد.
زیتون: زین پس به جای وردنه از شوهرانمان با لنگه کفش استقبال کنیم!
سوسک: یه چیزی تو دنیا سندش به ما زده شده بود که اینم ازمون گرفتن!
منتظرالزیدی: بابا ما "منتظر زیدمون" بودیم دیدیم یه قلچماق داره حرف میزنه، عصبی شدیم!
برچسبها:
المپیک,
جرج بوش,
لنگه کفش,
منتظرالزیدی
برای آزادی حسین درخشان امضا کنیم
ما امضا کنندگان ذیل، شرایط دستگیری حسین درخشان، یکی از سرشناس ترین بلاگرهای ایرانی، توسط مقامات ایران را به شدت نگران کننده می دانیم. ناپدید شدن، حبس در مکانی مجهول، عدم دسترسی به اعضای خانواده و وکلای مدافع، و اعلام نکردن اطلاعات شفاف در خصوص موارد اتهام احتمالی نامبرده همگی باعث نگرانی ما ست.
جامعه وبلاگ نویسان ایران یکی از فعال ترین و بزرگترین جوامع اینترنتی جهان است. از شهروندان معمولی تا رییس جمهور ایران، بسیاری به امر نوشتن در وبلاگهای مختلف مشغول اند. این وبلاگ نویسان دارای طیف وسیعی از عقاید و آرا هستند و نقش مهمی در مباحث اجتماعی، فرهنگی، و سیاسی ایفا می کنند.
متاسفانه ظرف سالهای اخیر، وبسایت ها و وبلاگهای متعددی به صورت منظم توسط مقامات ایران فیلتر شده و شماری از وبلاگ نویسان با آزار و حبس روبرو شده اند. بازداشت حسین درخشان تنها آخرین نمونه از این نوع برخوردها ست و به نظر می آید این اقدام در راستای ایجاد رعب و واداشتن وبلاگ نویسان به سکوت طراحی شده است.
مواضع حسین درخشان در خصوص تعدادی از کسانی که بدلیل عقایدشان زندانی شده اند باعث رنجش جامعه وبلاگ نویسان ایرانی بوده و همین موجب شده بسیاری از آنان از وی دوری بجویند. با اینهمه، این موضوع این حقیقت را نفی نمی کند که آزادی بیان حقی مقدس است و باید برای همه در نظر گرفته شود، نه فقط کسانی که با آنها موافقیم.
بنابرین، ما از این منظر، به طور اصولی شرایط دستگیری و بازداشت حسین درخشان را محکوم می کنیم و خواهان آزادی فوری او هستیم.
In defense of free speech
Iranian bloggers' letter in response to Hossein Derakhshan's detention
by Jahanshah Javid
We, the undersigned, view the circumstances surrounding the Iranian authorities' arrest of Hossein Derakhshan (hoder.com), one of the most prominent Iranian bloggers, as extremely worrying. Derakhshan's disappearance, detention at an unknown location, lack of access to his family and attorneys, and the authorities' failure to provide clear information about his potential charges is a source of concern for us.
The Iranian blogging community is one of the largest and most vibrant in the world. From ordinary citizens to the President, a diverse and large number of Iranians are engaged in blogging. These bloggers encompass a wide spectrum of views and perspectives, and they play a vital role in open discussions of social, cultural and political affairs.
Unfortunately, in recent years, numerous websites and blogs have been routinely blocked by the authorities, and some bloggers have been harassed or detained. Derakhshan's detention is but the latest episode in this ongoing saga and is being viewed as an attempt to silence and intimidate the blogging community as a whole.
Derakhshan's own position regarding a number of prisoners of conscience in Iran has been a source of contention among the blogging community and has caused many to distance themselves from him. This, however, doesn't change the fact that the freedom of expression is sacred for all not just the ones with whom we agree.
We therefore categorically condemn the circumstances surrounding Derakhshan's arrest and detention and demand his immediate release.
.
جامعه وبلاگ نویسان ایران یکی از فعال ترین و بزرگترین جوامع اینترنتی جهان است. از شهروندان معمولی تا رییس جمهور ایران، بسیاری به امر نوشتن در وبلاگهای مختلف مشغول اند. این وبلاگ نویسان دارای طیف وسیعی از عقاید و آرا هستند و نقش مهمی در مباحث اجتماعی، فرهنگی، و سیاسی ایفا می کنند.
متاسفانه ظرف سالهای اخیر، وبسایت ها و وبلاگهای متعددی به صورت منظم توسط مقامات ایران فیلتر شده و شماری از وبلاگ نویسان با آزار و حبس روبرو شده اند. بازداشت حسین درخشان تنها آخرین نمونه از این نوع برخوردها ست و به نظر می آید این اقدام در راستای ایجاد رعب و واداشتن وبلاگ نویسان به سکوت طراحی شده است.
مواضع حسین درخشان در خصوص تعدادی از کسانی که بدلیل عقایدشان زندانی شده اند باعث رنجش جامعه وبلاگ نویسان ایرانی بوده و همین موجب شده بسیاری از آنان از وی دوری بجویند. با اینهمه، این موضوع این حقیقت را نفی نمی کند که آزادی بیان حقی مقدس است و باید برای همه در نظر گرفته شود، نه فقط کسانی که با آنها موافقیم.
بنابرین، ما از این منظر، به طور اصولی شرایط دستگیری و بازداشت حسین درخشان را محکوم می کنیم و خواهان آزادی فوری او هستیم.
In defense of free speech
Iranian bloggers' letter in response to Hossein Derakhshan's detention
by Jahanshah Javid
We, the undersigned, view the circumstances surrounding the Iranian authorities' arrest of Hossein Derakhshan (hoder.com), one of the most prominent Iranian bloggers, as extremely worrying. Derakhshan's disappearance, detention at an unknown location, lack of access to his family and attorneys, and the authorities' failure to provide clear information about his potential charges is a source of concern for us.
The Iranian blogging community is one of the largest and most vibrant in the world. From ordinary citizens to the President, a diverse and large number of Iranians are engaged in blogging. These bloggers encompass a wide spectrum of views and perspectives, and they play a vital role in open discussions of social, cultural and political affairs.
Unfortunately, in recent years, numerous websites and blogs have been routinely blocked by the authorities, and some bloggers have been harassed or detained. Derakhshan's detention is but the latest episode in this ongoing saga and is being viewed as an attempt to silence and intimidate the blogging community as a whole.
Derakhshan's own position regarding a number of prisoners of conscience in Iran has been a source of contention among the blogging community and has caused many to distance themselves from him. This, however, doesn't change the fact that the freedom of expression is sacred for all not just the ones with whom we agree.
We therefore categorically condemn the circumstances surrounding Derakhshan's arrest and detention and demand his immediate release.
.
برچسبها:
آزادی,
بلاگر,
حسین درخشان,
دستگیری,
وبلاگنویس
سهشنبه، آذر ۲۶، ۱۳۸۷
ما هستیم! ماهستیم! ماهستیم! ما چی هستیم آقای همایون؟
امروز غروب، ساعت ششونیم دوشنبه 25 آذر 87 ، با دوستم از مغازهی چینی فروش سر خیابان پنجم گوهردشت به سمت مغازهی چینیفروش سر خیابان هفتم میرفتیم که ناگهان جمعیت زیادی در پارکِ سرِ خیابان ششم غربی گوهردشت دیدیم که در صفهای منظم به سمت خیابان ایستادهاند. زنان و مردان خوشلباس و شیکو پیکی که هر چه با دوستم فکر کردیم نتوانستیم حدس بزنیم که چه موضوع مهمی این جمعیت در این موقع شب و در این سرما - که هر چه آب روی زمین بود یخ بسته بود- گرد آورده. آن موقع فکر کنم حدود صد نفر بودند.
درست مقارن وقتی که من و دوستم از جلویشان میگذشتیم، جوری که انگار از جلویشان سان میبینیم ، یکباره همه با هم شروع به شعار دادن کردند:
- ما هستیم! ما هستیم! ما هستیم!...
با اینکه حسابی از سر و صدایشان جا خورده بودیم، اما من خودم را از تک و تا نینداختم و با مشتهای گرهکرده در جوابشان به شوخی گفتم:
ما هم هستیم!
و رفتیم سراغ کارمان. صدا همچنان میآمد، در خیابانهای گوهردشت صدا به شدت میپیچید. یکعده به سمت صدا میدویدند و به جمعیت ملحق میشدند.
دوستم پرسید: تو که بیشتر در اینترنت میروی میدانی اینها از چه گروهی هستند و این "ما هستیم" که میگویند یعنی چه؟ گفتم نه والله. این جمله را چندبار شنیده بودم . چند بار هم ایمیلهایی با این تیتر به دستم رسیده اما متاسفانه هیچوقت بازشان نکردم. و الکی حدس زدم فکر کنم اینها از گروههای "موفقیت" یا "بنیان" یا مثلا یکی انجیهای "تقویت فکر" باشند. و بیخودی با هم تفسیر میکردیم اینطوری روحیه جمعیشان را بالا میبرند و لابد عضو باشگاه خنده هم هستند و شاید بعدش دسته جمعی بخندند.
صدایشان قوی تر از پیش داخل فروشگاه سر هفتم هم میآمد:
- ما هستیم! ما هستیم! ما هستیم!
گفتم ببین تعدادشان چقدر زیاد شده است. زودتر خریدمان را کنیم برگردیم آنجا ببینیم چه خبر است. شاید ما هم رفتیم عضوشان شدیم.
یکربع بعد به سمت پارک خیابان ششم گوهردشت راه افتادیم. صداها حالت آهنگین پیدا کرده بود.
اما چشمتان روز بد نبیند، قطار ماشینهای پلیس بود که درست پیش پای ما رسیدند.
آنقدر تعداد ماشینهای نیروی انتظامی زیاد بود که راهبندان درست کرده بودند. به محض پیاده شدن هم باتومهایشان را درآوردند و یورش بردند به سمت جمعیت.
یواشکی سرم را نزدیک گوش دوستم بردم:
- فکر کنم از گروههای مشارکتی تحکیم وحدتی اصلاحطلبی چیزی باشند.
آخر متاسفانه من مدتهاست به کانالهای مخالف ماهوارهای لوسآنجلسی نگاه نمیکنم. دوستم ترسیده بود و گفت برویم. گفتم من تا تهوتوی قضیه را در نیاورم نمیآیم.
چیزی که برایم جالب بود هیجکس از جایش جم نمیخورد. کسی فرار نمیکرد. بعضیها را به زور هل میدادند به سمت ماشینها. هر ماشین پلیسی که پر میشد به راه میافتاد و میرفت. یک عده گریه میکردند و صدای "ماهستیم" از گوشه کنار به گوش میرسید.
مردی با پالتوی طوسی گرانقیمت که کلاه فرانسوی سرش بود و سبیلهای جوگندمیاش را به سمت بالا تاب داده بود به پلیس بامتانت میگفت: چرا هل میدهی؟ خودم سوار میشوم. کاری نکردم که از شما بترسم.
و خیلی جنتلمنانه رفت سوار شد.
زنی حدودا" 40 ساله با پالتویی طرح پوست کرم رنگی با موهایی بلوندی که از زیر روسری بیرون افتاده بود به پشت یکی از افسران نیروی انتظامی که داشت عدهای را سوار ماشین میکرد، مشت میکوبید.
- برای چی آنها را دستگیر میکنید؟
افسر اولش خواست به روی خودش نیاورد و سعی کرد با آرنج زن را از خودش دور کند چون جمعیت تماشاچی زیادی جمع شده بودند و به این دستگیریها اعتراض میکردند کمی رعایت میکرد. اما بعد عصبانی شد و با باتوم زن را کتک زد. زن جیغ میزد و میگفت برای چی مرا میزنی؟
زن را هم گرفتند بردند. چند دختر از ناراحتی گریه میکردند و به پلیسها فحش میدادند.
دوستم گفت من وارد این جریانات نمیشوم. سرخیابان چهارم میروم منتظرت میمانم. تو هم مواظب خودت باش. چند بار نزدیک بود مارا بگیرند و فرار کرده بودیم. دوستم که رفت، جلوتر رفتم مردم داد میزدند:
- چرا نمیروید دزدها و گرانفروشها را بگیرید و به مردم گیر دادهاید.
- از شما خسته شدهایم!
- از گرانی خسته شدهایم!
- ما شما را نمیخواهیم!
خواستم با موبایلم عکس بگیرم چند پلیس به من حمله کردند که جمعیت مرا نجات داد. چند پسر جوان به پشت هلم دادند و جلو باتوم ایستادند . و من از زاویهی دیگری وارد حلقه شدم. چند عکس گرفتم اما همه تار و ناواضحند از بس جمعیت موقع عقب رفتن از دست پلیس دستم را تکان دادند.
از چند نفر پرسیدم که آیا شما هم با اینها بودید، میگفتند نه و نمیدانیم مربوط به چه گروهی هستند. ولی دمشان گرم چقدر شجاعند.
خیلی کنجکاو شده بودم. چون بین اینها با اینکه افراد جوان هم بودند اما اکثرا از سنین 30 تا 60 ساله بودند و تجمعهای گروههای اصلاحطلب معمولا همه بیست و چند ساله هستند.
در آنطرف خیابان دو زن چادری دیدم که آنطرف خیابان داشتند شعار "ما هستیم" میدهند.
رفتم جلو و پرسیدم شما هم با اینها هستید؟
گفتند بله! گفتم عضو چه گروهی هستید؟ یکیشان گفت عضو جایی نیستیم . تو مگر در ماهواره برنامه شهرام همایون نمی بینی؟ گفتم نه متاسفانه. گفت او اعلام کرده در چند شهر در محل بخصوصی جمع شویم و به بیعدالتی و ظلم و جور جمهوری اسلامی اعتراض کنیم. شعارمان هم فقط این است. ما هستیم.
گفتم فکر نمیکردم شما.... دختری که مانتوی کوتاه قشنگی پوشیده بود با خنده جلو آمد و حرفم را قطع کرد و پرسید:
- چون مادر و خالهام چادر سرشان است نباید با جمهوری اسلامی مخالف باشند؟
گفتم نه خوب. خوشحالم که شما اینقدر شجاع هستید که خواستهتان را داد میزنید.
مادر دختر گفت: من هم مثل شما، مثل بقیه، از گرانی ناراحتم از این بیعدالتیها ناراحتم. گفتم البته.
خالهدختر گفت: اینها باید بفهمند ما اینها را نمیخواهیم.
حواسمان نبود که سربازی با باتوم دارد حمله میکند. من که جوگیر شده بودم. سر سرباز داد زدم:
ـ برای چی حمله میکنی، دارم با دوستانم گپ میزنم. از تجمع چند تا خانم برای چی اینقدر میترسی؟ و داد زدم تو باید به دشمن این ملت حمله کنی نه به ما.
زنها هم شروع کردند همینها را گفتن و یه عده زن و مرد دیگر هم دورمان جمع شدند و سر سرباز داد زدند. بیچاره سرباز که تنها بود(بقیه آنطرف خیابان مشغول بزن بزن بودند) از ترس جمعیت باتومش را پایین آورد و عقبعقب رفت و بعد دوید به سمت آنطرف خیابان تا کمک بیاورد.
من به خاطر دوستم که منتظرم بود مجبور شدم برگردم. دوستم که از راهاندازندهی این تجمع بااطلاع شد با ناراحتی گفت: خود شهرام همایون راحت آمریکا نشسته کیفش را میکند و از آنجا دستور صادر میکند و مردم را به دهن گرگ میاندازد.
گفتم ببین مردم چقدر به تنگ آمدهاند که گوش دادهاند.
سیل ماشینهای نیروی انتظامی همینطور از بالا و پایین گوهردشت داشت میآمد...
گوهردشت 13 خیابان شرقی و غربی دارد. فکر کنید به غیر از پوشش سراسری تمام خیابان سر هر چهار راهش هم چهار ماشین پلیس ایستاده بود و هر که قیافهاش مشکوک بود میگرفتند سینجیمش میکردند. من و دوستم چون ساکهای خرید دستمان بود قسر در رفتیم.
الان که دارم اینها را تایپ میکنم نیوچنل(کانال جدید) روشن است و شهرام همایون با خوشحالی دارد از این تجمعها حرف میزند و خدا را بنده نیست. ظاهرا این برنامه در چند منطقه ایران ، از جمله در میدان محسنی تهران اجرا شده.
به این فکر میکنم که از این به بعد باید بیشتر در جریانات امور ماهوارهای باشم .
آیا این چنین تجمعهایی که از خارج دستور میگیرند بیشتر باعث تقویت روحیه مردم است یا باعث تقویت هر چه بیشتر نیروی انتظامی و سرکوب مردم. خدا کند که اولی.
صدای ما هستیم! ماهستیم! کرم گوشم شده و مرتب در مغزم تکرار میشود
درست مقارن وقتی که من و دوستم از جلویشان میگذشتیم، جوری که انگار از جلویشان سان میبینیم ، یکباره همه با هم شروع به شعار دادن کردند:
- ما هستیم! ما هستیم! ما هستیم!...
با اینکه حسابی از سر و صدایشان جا خورده بودیم، اما من خودم را از تک و تا نینداختم و با مشتهای گرهکرده در جوابشان به شوخی گفتم:
ما هم هستیم!
و رفتیم سراغ کارمان. صدا همچنان میآمد، در خیابانهای گوهردشت صدا به شدت میپیچید. یکعده به سمت صدا میدویدند و به جمعیت ملحق میشدند.
دوستم پرسید: تو که بیشتر در اینترنت میروی میدانی اینها از چه گروهی هستند و این "ما هستیم" که میگویند یعنی چه؟ گفتم نه والله. این جمله را چندبار شنیده بودم . چند بار هم ایمیلهایی با این تیتر به دستم رسیده اما متاسفانه هیچوقت بازشان نکردم. و الکی حدس زدم فکر کنم اینها از گروههای "موفقیت" یا "بنیان" یا مثلا یکی انجیهای "تقویت فکر" باشند. و بیخودی با هم تفسیر میکردیم اینطوری روحیه جمعیشان را بالا میبرند و لابد عضو باشگاه خنده هم هستند و شاید بعدش دسته جمعی بخندند.
صدایشان قوی تر از پیش داخل فروشگاه سر هفتم هم میآمد:
- ما هستیم! ما هستیم! ما هستیم!
گفتم ببین تعدادشان چقدر زیاد شده است. زودتر خریدمان را کنیم برگردیم آنجا ببینیم چه خبر است. شاید ما هم رفتیم عضوشان شدیم.
یکربع بعد به سمت پارک خیابان ششم گوهردشت راه افتادیم. صداها حالت آهنگین پیدا کرده بود.
اما چشمتان روز بد نبیند، قطار ماشینهای پلیس بود که درست پیش پای ما رسیدند.
آنقدر تعداد ماشینهای نیروی انتظامی زیاد بود که راهبندان درست کرده بودند. به محض پیاده شدن هم باتومهایشان را درآوردند و یورش بردند به سمت جمعیت.
یواشکی سرم را نزدیک گوش دوستم بردم:
- فکر کنم از گروههای مشارکتی تحکیم وحدتی اصلاحطلبی چیزی باشند.
آخر متاسفانه من مدتهاست به کانالهای مخالف ماهوارهای لوسآنجلسی نگاه نمیکنم. دوستم ترسیده بود و گفت برویم. گفتم من تا تهوتوی قضیه را در نیاورم نمیآیم.
چیزی که برایم جالب بود هیجکس از جایش جم نمیخورد. کسی فرار نمیکرد. بعضیها را به زور هل میدادند به سمت ماشینها. هر ماشین پلیسی که پر میشد به راه میافتاد و میرفت. یک عده گریه میکردند و صدای "ماهستیم" از گوشه کنار به گوش میرسید.
مردی با پالتوی طوسی گرانقیمت که کلاه فرانسوی سرش بود و سبیلهای جوگندمیاش را به سمت بالا تاب داده بود به پلیس بامتانت میگفت: چرا هل میدهی؟ خودم سوار میشوم. کاری نکردم که از شما بترسم.
و خیلی جنتلمنانه رفت سوار شد.
زنی حدودا" 40 ساله با پالتویی طرح پوست کرم رنگی با موهایی بلوندی که از زیر روسری بیرون افتاده بود به پشت یکی از افسران نیروی انتظامی که داشت عدهای را سوار ماشین میکرد، مشت میکوبید.
- برای چی آنها را دستگیر میکنید؟
افسر اولش خواست به روی خودش نیاورد و سعی کرد با آرنج زن را از خودش دور کند چون جمعیت تماشاچی زیادی جمع شده بودند و به این دستگیریها اعتراض میکردند کمی رعایت میکرد. اما بعد عصبانی شد و با باتوم زن را کتک زد. زن جیغ میزد و میگفت برای چی مرا میزنی؟
زن را هم گرفتند بردند. چند دختر از ناراحتی گریه میکردند و به پلیسها فحش میدادند.
دوستم گفت من وارد این جریانات نمیشوم. سرخیابان چهارم میروم منتظرت میمانم. تو هم مواظب خودت باش. چند بار نزدیک بود مارا بگیرند و فرار کرده بودیم. دوستم که رفت، جلوتر رفتم مردم داد میزدند:
- چرا نمیروید دزدها و گرانفروشها را بگیرید و به مردم گیر دادهاید.
- از شما خسته شدهایم!
- از گرانی خسته شدهایم!
- ما شما را نمیخواهیم!
خواستم با موبایلم عکس بگیرم چند پلیس به من حمله کردند که جمعیت مرا نجات داد. چند پسر جوان به پشت هلم دادند و جلو باتوم ایستادند . و من از زاویهی دیگری وارد حلقه شدم. چند عکس گرفتم اما همه تار و ناواضحند از بس جمعیت موقع عقب رفتن از دست پلیس دستم را تکان دادند.
از چند نفر پرسیدم که آیا شما هم با اینها بودید، میگفتند نه و نمیدانیم مربوط به چه گروهی هستند. ولی دمشان گرم چقدر شجاعند.
خیلی کنجکاو شده بودم. چون بین اینها با اینکه افراد جوان هم بودند اما اکثرا از سنین 30 تا 60 ساله بودند و تجمعهای گروههای اصلاحطلب معمولا همه بیست و چند ساله هستند.
در آنطرف خیابان دو زن چادری دیدم که آنطرف خیابان داشتند شعار "ما هستیم" میدهند.
رفتم جلو و پرسیدم شما هم با اینها هستید؟
گفتند بله! گفتم عضو چه گروهی هستید؟ یکیشان گفت عضو جایی نیستیم . تو مگر در ماهواره برنامه شهرام همایون نمی بینی؟ گفتم نه متاسفانه. گفت او اعلام کرده در چند شهر در محل بخصوصی جمع شویم و به بیعدالتی و ظلم و جور جمهوری اسلامی اعتراض کنیم. شعارمان هم فقط این است. ما هستیم.
گفتم فکر نمیکردم شما.... دختری که مانتوی کوتاه قشنگی پوشیده بود با خنده جلو آمد و حرفم را قطع کرد و پرسید:
- چون مادر و خالهام چادر سرشان است نباید با جمهوری اسلامی مخالف باشند؟
گفتم نه خوب. خوشحالم که شما اینقدر شجاع هستید که خواستهتان را داد میزنید.
مادر دختر گفت: من هم مثل شما، مثل بقیه، از گرانی ناراحتم از این بیعدالتیها ناراحتم. گفتم البته.
خالهدختر گفت: اینها باید بفهمند ما اینها را نمیخواهیم.
حواسمان نبود که سربازی با باتوم دارد حمله میکند. من که جوگیر شده بودم. سر سرباز داد زدم:
ـ برای چی حمله میکنی، دارم با دوستانم گپ میزنم. از تجمع چند تا خانم برای چی اینقدر میترسی؟ و داد زدم تو باید به دشمن این ملت حمله کنی نه به ما.
زنها هم شروع کردند همینها را گفتن و یه عده زن و مرد دیگر هم دورمان جمع شدند و سر سرباز داد زدند. بیچاره سرباز که تنها بود(بقیه آنطرف خیابان مشغول بزن بزن بودند) از ترس جمعیت باتومش را پایین آورد و عقبعقب رفت و بعد دوید به سمت آنطرف خیابان تا کمک بیاورد.
من به خاطر دوستم که منتظرم بود مجبور شدم برگردم. دوستم که از راهاندازندهی این تجمع بااطلاع شد با ناراحتی گفت: خود شهرام همایون راحت آمریکا نشسته کیفش را میکند و از آنجا دستور صادر میکند و مردم را به دهن گرگ میاندازد.
گفتم ببین مردم چقدر به تنگ آمدهاند که گوش دادهاند.
سیل ماشینهای نیروی انتظامی همینطور از بالا و پایین گوهردشت داشت میآمد...
گوهردشت 13 خیابان شرقی و غربی دارد. فکر کنید به غیر از پوشش سراسری تمام خیابان سر هر چهار راهش هم چهار ماشین پلیس ایستاده بود و هر که قیافهاش مشکوک بود میگرفتند سینجیمش میکردند. من و دوستم چون ساکهای خرید دستمان بود قسر در رفتیم.
الان که دارم اینها را تایپ میکنم نیوچنل(کانال جدید) روشن است و شهرام همایون با خوشحالی دارد از این تجمعها حرف میزند و خدا را بنده نیست. ظاهرا این برنامه در چند منطقه ایران ، از جمله در میدان محسنی تهران اجرا شده.
به این فکر میکنم که از این به بعد باید بیشتر در جریانات امور ماهوارهای باشم .
آیا این چنین تجمعهایی که از خارج دستور میگیرند بیشتر باعث تقویت روحیه مردم است یا باعث تقویت هر چه بیشتر نیروی انتظامی و سرکوب مردم. خدا کند که اولی.
صدای ما هستیم! ماهستیم! کرم گوشم شده و مرتب در مغزم تکرار میشود
برچسبها:
25 آذر,
پلیس,
تظاهرات,
شهرام همایون,
گوهردشت,
ماهستیم,
نیروی انتظامی
دوشنبه، آذر ۲۵، ۱۳۸۷
استخرنامه
1- خوشبهحالت
لباسهایم را در کمد ورزشگاه گذاشتهام و دارم بند کلید را به دستم میبندم تا وارد استخر شوم که زنی خیس آب میآید بند کلیدش را از مچش باز میکند و در سوراخ کلید فرو میکند.
بیاختیار و با حسرت میگویم:
- خوش به حالت، شنایت تمام شده و میروی خانه.
میخندد:
- خوش به حالتو که تازه میروی شنا. مسئول استخر سهبار صدایم زد تا توانستم دل بکنم.
و اضافه کرد:
- حالا مگر کسی مجبورت کرده بیایی استخر؟
به خودم میآیم:
- من عاشق آبم. عین ماهی بدون آب خفه میشوم. هفتهای سهبار را هرطور شده میآیم.
- پس چرا؟
- ...
2- یه خوشبهحالت دیگه:
قبل از ورود به استخر مجبورمان میکنند حسابی سر و بدنمان را شامپو بزنیم، حتی اگر نیم ساعت پیشش دوش گرفته باشیم. من و نفر بغل دستی زیر دوشهایمان گاهی به هم نگاهکی میکنیم. موهایش لَخت و مشکیست. شامپویمان که تمام میشود، هر دو با هم درحالیکه به موهای همدیگر خیره شدهایم میگوییم:
- خوش به حالت! عجب موی جالبی داری.
او موهایش صاف و لخت دور شانههایش ریخته و موهای من در جا حلقه حلقه میشود. میپرسد:
- جان من، فر ششماهه نکردهای؟
میگویم :
- متاسفانه فرم مادامالعمر است. وقتی به مهمانی دعوت میشوم بیچاره میشوم. هر کاریاش کنم به محض اینکه کمی عرق کنم فرهایش زرتی بالا میزند(البته به جای زرتی کلمهی دیگری به کار بردم که یادم نیست) خوش به حال تو.
- وای... من که بدبختم! هزار بار بیگودی میبندم ، صد تا سنجاقسر میزنم، شینیون میکنم. رویش ده من تافت خالی میکنم . کمی که میرقصم و عرق میکنم، زرتی(اوهم به جای زرتی کلمهی دیگری به کار برد البته) موهایم عین دم اسب میریزد پایین. حتی سنجاقسرها همه میافتند.
زن دیگری که حرفهایمان را شنیده میگوید:
- موهای من را چه میگویید که تابدار است. نه صاف حساب میشود و نه فر.
هر دو جوری نگاهش میکنیم که یعنی: برو بابا، تو دیگر چه میگویی.
3- سوناییه
رسم استخر رفتنم اینجوریست که ده پانزده دقیقهای بدون وقفه شنا میکنم بعد برای چند دقیقه میروم سونای بخار. بعد دوباره ده پانزده دقیقه شنا و بعد میروم جکوزی آب داغ (و بعدش اگر حوصله داشتم جکوزی آب یخ) و دوباره شنا و... تا دوساعت- وبعضی استخرها یکساعت و نیم- همین کارها را به نوبت میکنم تا تایمم بدون سر رفتن حوصله بگذرد.
سونای بخار این دفعه خیلی پربخار است و چشم چشم را نمیبیند. صدای دو دختر شیطان و بلا را از آن طرف میشنوم که دارند خاطرات بچگیهایشان را برای هم تعریف میکنند. یکی میگوید:
- من کلاس اول همه را گاز میگرفتم. پروانه را یادت است. از جای دندانهایم روی بدنش خون میآمد ولی طفلک هیچوقت کارم را تلافی نکرد. ولی بعدا یاد گرفتم جاهایی را گاز بگیرم که زیاد معلوم نباشد.
دومی از جای گازهایش روی بدن داداشش صحبت میکرد که کجاهایش را گاز گرفته.
تمام این دهدقیقه از هنرنماییها و آزار و اذیتشان روی دیگران حرف زدند.
وقتی بیرون میآمدیم. کنجکاو شدم بدانم چه شکلیاند.
- این شیاطین گاز بگیر کدامیک از شماها بودید؟
دو دختری که جلوتر داشتند میرفتند با خنده برگشتند:
- ما!
یک چیز الکی بر زبانم آمد:
- آهان... سعی میکنم چهرههایتان را به خاطر بسپارم که یک وقت برای برادرم آمدیم خواستگاری این عادتان را لحاظ کنیم.
همه حضار غش کردند خنده. یکی از شیاطین به آنیکی گفت:
- خره، دیگر در مکانهای عمومی همهش از خودمان تعریف کنیم. بختمان بسته میماند ها.
چشمک زدم گفتم مثلا در سونا الکی از دیپلم خیاطی و منجوقدوزیتان صحبت کنید.
صدای خندهشان استخر را برداشت و همینطوری داشتند به خودشان دیپلم هنری میدادند.
4- خالکوبی
داشتم دوش میگرفتم که بروم لباس بپوشم که دیدم دختری که خالکوبی زیبایی روی پاهایش دارد زیر دوش بغلیست. نقش خالکوبیاش خیلی بزرگ و جالب بود. خوشش آمد توجهم جلب شده. گفتم چقدر قشنگ است. خیلی درد داشت؟ گفت نه، بیحسی زده بودند. و گفت کدام کشور این کار را کرده و چند صددلار هزینه کرده و آن تاتوکار چقدر در کار خودم استاد و معروف است و... اینقدر تعریف کرد، تعریف کرد که نمیدانستم باید چه تعارفی در جوابش بگویم.
خواستم بگویم امیدوارم به زودی در کشورمان حجاب آزاد شود و تو بتوانی مینیژوپ بپوشی تا همه از خالکوبیات مستفیض شوند. اما بهناگاه یادم آمد گاهی ژیگولترین زنانی که به استخر میآیند موقع لباس پوشیدن میبینی آخرش چادر سر میکنند. از این فکر خودم هول شدم گفتم:
مبارک باشد. انشالله با آن به جاهای خوب خوب و عروسی بروی.
و تا وقتی که رسیدم پای کمدم به حرف خودم میخندیدم.
5- جیش کردن زیر دوش را دوست دارم.( چیه فکر کردید فقط آقایان اینکارهاند؟) معمولا کاشی زیر دوش استخرها رنگ کرم یا آبی یا سبز دارند. گرچه باید خیلی مواظب باشی که جیشت روی کاشی آبی رنگ سبز نسازد اما خوب دیگر حرفهای شدهایم و بلدیم چکار کنیم و کی این امر خطیر را انجام دهیم.
یکبار که به پلاژ زیبای جزیرهی کیش رفته بودم موقع دوش گرفتن دیدم زنی ژیگولو با موهای بافتهباحصیر و برنزه روی صندلی آنطرفتر نشسته و زیر جلکی میخندد.
به زیرم نگاه کردم. لامصبها سفیدترین و بیخشترین سرامیکی که در عمرم دیده بودم زیر دوشهایشان به کار برده بودند.
6- کار نیک هفته:
به ناگاه دیدم در قسمت عمیق دختر جوانی که داشت آموزش شنا میدید دارد بال بال میزند و سرش را بیرون میآورد و مثل خفهشدهها میخواهد سرفه کند و نمیتواند. فکر کنم نزدیکترین فرد من بودم. ناجی داد زد: بگیرش بیارش اینور.
فوری رفتم طرفش سرش را روی بازویم گرفتم و محکم با مشت پشتش زدم گفتم سرفه کن عزیزم. سرفهای کرد ولی باز نفسش بند آمد. از ترس دستانش را دور گردنم حلقه کرده بود و با تمام قوا فشار میداد. میدانستم خیلی ترسیده سعی نکردم جدایش کنم. هر جور بود از عمیق آوردمش و از طناب فاصله ردش کردم و آوردمش به قسمت کمعمق. اما مگر فشار دستهایش کم میشد که وادارش کنم به تنفس. ناجیها که سردشان بود دویدند به سمت کنارهای که من میبردمش. تقریبا در کمعمقترین قسمت. با مهربانی و به زور دستش را از دور گردنم باز کردم و روی سکو خواباندمش و زدم پشتش. نفسش کمکم جا آمد. گفتم تا میتوانی سرفه کن و به دست ناجیان عزیز سپردمش و رفتم عمیق.
درست است که هم خود دختر و هم ناجیها یادشان رفت تشکر کنند .اما خودم کلی احساس نیکوکاری کردم. بخصوص که وقتی میخواستم سوار ماشین شوم زنی که او هم از استخر آمده بود و معلوم بود مدتهاست منتظر ماشین است و زیر چادر به طور محسوس از سرما میلرزید دوید طرفم و خواهش کرد تا جایی که تاکسی زیاد است برسانمش. رساندمش به ایستگاهی که درست میرفت دم در خانهشان.
این یکی خیلی تشکر کرد.
احساس نیکوکاریام دوبرابر شد.
پ.ن.
7- حسن ختام
سخنی از مهرداد بذرپاش(ع) به مناسبت رونمایی ماشین مینیاتور در تلویزیون
استفاده از مشاورهای خارجی برای تولید خودروی ملی در صنعت خودروسازی جمهوری اسلامی ایران "مباح" میباشد.
فکر میکنم کتابهای قانون ما باید کلمهی "مباح" رو جایگزین "مجاز" کنند. طرف فکر کرده در محضر مولایش پدرزن احمدینژاد داره حرف میزنه
لباسهایم را در کمد ورزشگاه گذاشتهام و دارم بند کلید را به دستم میبندم تا وارد استخر شوم که زنی خیس آب میآید بند کلیدش را از مچش باز میکند و در سوراخ کلید فرو میکند.
بیاختیار و با حسرت میگویم:
- خوش به حالت، شنایت تمام شده و میروی خانه.
میخندد:
- خوش به حالتو که تازه میروی شنا. مسئول استخر سهبار صدایم زد تا توانستم دل بکنم.
و اضافه کرد:
- حالا مگر کسی مجبورت کرده بیایی استخر؟
به خودم میآیم:
- من عاشق آبم. عین ماهی بدون آب خفه میشوم. هفتهای سهبار را هرطور شده میآیم.
- پس چرا؟
- ...
2- یه خوشبهحالت دیگه:
قبل از ورود به استخر مجبورمان میکنند حسابی سر و بدنمان را شامپو بزنیم، حتی اگر نیم ساعت پیشش دوش گرفته باشیم. من و نفر بغل دستی زیر دوشهایمان گاهی به هم نگاهکی میکنیم. موهایش لَخت و مشکیست. شامپویمان که تمام میشود، هر دو با هم درحالیکه به موهای همدیگر خیره شدهایم میگوییم:
- خوش به حالت! عجب موی جالبی داری.
او موهایش صاف و لخت دور شانههایش ریخته و موهای من در جا حلقه حلقه میشود. میپرسد:
- جان من، فر ششماهه نکردهای؟
میگویم :
- متاسفانه فرم مادامالعمر است. وقتی به مهمانی دعوت میشوم بیچاره میشوم. هر کاریاش کنم به محض اینکه کمی عرق کنم فرهایش زرتی بالا میزند(البته به جای زرتی کلمهی دیگری به کار بردم که یادم نیست) خوش به حال تو.
- وای... من که بدبختم! هزار بار بیگودی میبندم ، صد تا سنجاقسر میزنم، شینیون میکنم. رویش ده من تافت خالی میکنم . کمی که میرقصم و عرق میکنم، زرتی(اوهم به جای زرتی کلمهی دیگری به کار برد البته) موهایم عین دم اسب میریزد پایین. حتی سنجاقسرها همه میافتند.
زن دیگری که حرفهایمان را شنیده میگوید:
- موهای من را چه میگویید که تابدار است. نه صاف حساب میشود و نه فر.
هر دو جوری نگاهش میکنیم که یعنی: برو بابا، تو دیگر چه میگویی.
3- سوناییه
رسم استخر رفتنم اینجوریست که ده پانزده دقیقهای بدون وقفه شنا میکنم بعد برای چند دقیقه میروم سونای بخار. بعد دوباره ده پانزده دقیقه شنا و بعد میروم جکوزی آب داغ (و بعدش اگر حوصله داشتم جکوزی آب یخ) و دوباره شنا و... تا دوساعت- وبعضی استخرها یکساعت و نیم- همین کارها را به نوبت میکنم تا تایمم بدون سر رفتن حوصله بگذرد.
سونای بخار این دفعه خیلی پربخار است و چشم چشم را نمیبیند. صدای دو دختر شیطان و بلا را از آن طرف میشنوم که دارند خاطرات بچگیهایشان را برای هم تعریف میکنند. یکی میگوید:
- من کلاس اول همه را گاز میگرفتم. پروانه را یادت است. از جای دندانهایم روی بدنش خون میآمد ولی طفلک هیچوقت کارم را تلافی نکرد. ولی بعدا یاد گرفتم جاهایی را گاز بگیرم که زیاد معلوم نباشد.
دومی از جای گازهایش روی بدن داداشش صحبت میکرد که کجاهایش را گاز گرفته.
تمام این دهدقیقه از هنرنماییها و آزار و اذیتشان روی دیگران حرف زدند.
وقتی بیرون میآمدیم. کنجکاو شدم بدانم چه شکلیاند.
- این شیاطین گاز بگیر کدامیک از شماها بودید؟
دو دختری که جلوتر داشتند میرفتند با خنده برگشتند:
- ما!
یک چیز الکی بر زبانم آمد:
- آهان... سعی میکنم چهرههایتان را به خاطر بسپارم که یک وقت برای برادرم آمدیم خواستگاری این عادتان را لحاظ کنیم.
همه حضار غش کردند خنده. یکی از شیاطین به آنیکی گفت:
- خره، دیگر در مکانهای عمومی همهش از خودمان تعریف کنیم. بختمان بسته میماند ها.
چشمک زدم گفتم مثلا در سونا الکی از دیپلم خیاطی و منجوقدوزیتان صحبت کنید.
صدای خندهشان استخر را برداشت و همینطوری داشتند به خودشان دیپلم هنری میدادند.
4- خالکوبی
داشتم دوش میگرفتم که بروم لباس بپوشم که دیدم دختری که خالکوبی زیبایی روی پاهایش دارد زیر دوش بغلیست. نقش خالکوبیاش خیلی بزرگ و جالب بود. خوشش آمد توجهم جلب شده. گفتم چقدر قشنگ است. خیلی درد داشت؟ گفت نه، بیحسی زده بودند. و گفت کدام کشور این کار را کرده و چند صددلار هزینه کرده و آن تاتوکار چقدر در کار خودم استاد و معروف است و... اینقدر تعریف کرد، تعریف کرد که نمیدانستم باید چه تعارفی در جوابش بگویم.
خواستم بگویم امیدوارم به زودی در کشورمان حجاب آزاد شود و تو بتوانی مینیژوپ بپوشی تا همه از خالکوبیات مستفیض شوند. اما بهناگاه یادم آمد گاهی ژیگولترین زنانی که به استخر میآیند موقع لباس پوشیدن میبینی آخرش چادر سر میکنند. از این فکر خودم هول شدم گفتم:
مبارک باشد. انشالله با آن به جاهای خوب خوب و عروسی بروی.
و تا وقتی که رسیدم پای کمدم به حرف خودم میخندیدم.
5- جیش کردن زیر دوش را دوست دارم.( چیه فکر کردید فقط آقایان اینکارهاند؟) معمولا کاشی زیر دوش استخرها رنگ کرم یا آبی یا سبز دارند. گرچه باید خیلی مواظب باشی که جیشت روی کاشی آبی رنگ سبز نسازد اما خوب دیگر حرفهای شدهایم و بلدیم چکار کنیم و کی این امر خطیر را انجام دهیم.
یکبار که به پلاژ زیبای جزیرهی کیش رفته بودم موقع دوش گرفتن دیدم زنی ژیگولو با موهای بافتهباحصیر و برنزه روی صندلی آنطرفتر نشسته و زیر جلکی میخندد.
به زیرم نگاه کردم. لامصبها سفیدترین و بیخشترین سرامیکی که در عمرم دیده بودم زیر دوشهایشان به کار برده بودند.
6- کار نیک هفته:
به ناگاه دیدم در قسمت عمیق دختر جوانی که داشت آموزش شنا میدید دارد بال بال میزند و سرش را بیرون میآورد و مثل خفهشدهها میخواهد سرفه کند و نمیتواند. فکر کنم نزدیکترین فرد من بودم. ناجی داد زد: بگیرش بیارش اینور.
فوری رفتم طرفش سرش را روی بازویم گرفتم و محکم با مشت پشتش زدم گفتم سرفه کن عزیزم. سرفهای کرد ولی باز نفسش بند آمد. از ترس دستانش را دور گردنم حلقه کرده بود و با تمام قوا فشار میداد. میدانستم خیلی ترسیده سعی نکردم جدایش کنم. هر جور بود از عمیق آوردمش و از طناب فاصله ردش کردم و آوردمش به قسمت کمعمق. اما مگر فشار دستهایش کم میشد که وادارش کنم به تنفس. ناجیها که سردشان بود دویدند به سمت کنارهای که من میبردمش. تقریبا در کمعمقترین قسمت. با مهربانی و به زور دستش را از دور گردنم باز کردم و روی سکو خواباندمش و زدم پشتش. نفسش کمکم جا آمد. گفتم تا میتوانی سرفه کن و به دست ناجیان عزیز سپردمش و رفتم عمیق.
درست است که هم خود دختر و هم ناجیها یادشان رفت تشکر کنند .اما خودم کلی احساس نیکوکاری کردم. بخصوص که وقتی میخواستم سوار ماشین شوم زنی که او هم از استخر آمده بود و معلوم بود مدتهاست منتظر ماشین است و زیر چادر به طور محسوس از سرما میلرزید دوید طرفم و خواهش کرد تا جایی که تاکسی زیاد است برسانمش. رساندمش به ایستگاهی که درست میرفت دم در خانهشان.
این یکی خیلی تشکر کرد.
احساس نیکوکاریام دوبرابر شد.
پ.ن.
7- حسن ختام
سخنی از مهرداد بذرپاش(ع) به مناسبت رونمایی ماشین مینیاتور در تلویزیون
استفاده از مشاورهای خارجی برای تولید خودروی ملی در صنعت خودروسازی جمهوری اسلامی ایران "مباح" میباشد.
فکر میکنم کتابهای قانون ما باید کلمهی "مباح" رو جایگزین "مجاز" کنند. طرف فکر کرده در محضر مولایش پدرزن احمدینژاد داره حرف میزنه
شنبه، آذر ۲۳، ۱۳۸۷
عید گوسفند کشون
1- من برعکس بعضیا که معتقدن حسین درخشان مثل پیام فضلینژاد میشه و با اطلاعات همکاری میکنه فکر میکنم او از مواضع این چند ماه اخیرش خیلی پشیمون بشه و احتمال میدم اگر ظاهرا هم چیزی نگه ولی از عقایدش برمیگرده و از این خیال خام بیرون میاد که میتونه با دوستدختر فرانسویش بره شهر ری خونه بگیره و از زندگی در ایران کیف کنه. ولی خیانت بهش نمیاد. بد نیست کمی هم خوشبین باشیم و دیگران را هل ندیم به سمت بد بودن. اینقدر هم دستیدستی پروندهشو قطور نکنیم.
برای اسرائیل رفتن فکر نکنم مشکلی براش درست بشه. خیلیها رو میشناسم که اسرائیل رفتن(حالا یا به خاطر مسائل پزشکی یا دیدن آشناهاشون) و با وجود اینکه از اداره گذرنامهش خواستن براشون مهر نزنه بازم دولت ایران فهمیده و(گاهی هم گذرنامهشون مهر ورود به اسرائیل هم خورده) بعد از یه سینجیم یکی دو ساعته ولشون کردن. حسین درخشان هم که یکیک کاراشو با افتخار اعلام میکرد و ازشون فیلم هم میگرفت. و همیشه میگفت میخوام مردم اسرائیل رو به مردم ایران خوشبین کنم که این جرم حساب نمیشه. از نظر خودشون باید بهش جایزه هم بدن.
گنجیش به اون گنجی آزاد شد حالا این نشه؟ باید بشه...
بازم دم سبیلطلا گرم که مرتب با خواهرش آزاده مرتب در تماسه...
2- تا چند سال باید خون این گوسفندهای بدبخت مادرمرده رو به شکرانهی ذبح نشدن اسماعیل (یا به قول بعضی از ادیان دیگراسحاق) بریزیم؟
مگر این قصه در تمام کتب مذهبی از جمله تورات نیومده؟ مگر سه دین مسیحی و کلیمی و اسلام به این قضیه اعتقاد ندارن؟ پس چرا فقط ما مسلمونا باید تا دنیا دنیاست در روز عید قربان گوسفند بکشیم.
معنی عید قربان برای مترادف شده با مراسم گوسفندکشون!
شما فکر کنید اگه حضرت ابراهیم مثلا یه کبوتر به جای اسماعیل کشته بود ما باید نسل کبوترا رو از روی زمین پاک کنیم؟ یا شایدم مزارع(!) پرورش کبوترو زیاد میکردیم.
درسته، من خودم گوشت میخورم. گوشت گوسفند هم. اما دیدن گلههای بزرگ گوسفند خیابانهای شهر و ریختن خونشون در خیابان و کوی و برزن و در جلوی چشمان وحشتزدهی کودکان چه فایدهای داره؟ مگه کسی از پدر و مادر این بچهها خواسته گردن بچههاشونو بزنن که اینجور هر سال زرت و زرت میرن گوسفند میخرن و میکشن و گوشتهاشم معمولا حیف و میل میکنن.
اصلا مگه خانهی کعبه مال هر سه دین ابراهیمی نیست؟ فکر نمیکنید عربستان از این قضیه داره به نفع اقتصاد خودش بهرهبرداری میکنه؟ اگه خانهی کعبه دست یه دین دیگه بود فقط باید مردم اون دین باید میرفتن حج؟ حاجیها هم هی ذوق میکنن که متحول شدن. نمیدونن جیب چه کسایی داره پر میشه...
(چقدر این رژیم دوست داشت به جای تعطیلات نوروز از عید قربان تا غدیر تعطیل کنن اما نتونستن)
3- روی ملافهی لحاف پدر بزرگ ایپوم سریال کرهای "متشکرم" بتهجقههای زیبای سبز رنگ میبینم.
روی پیراهن شوهر جدید قهرمان ایندفعهی سریال ایتالیایی معلم دهکده پر از بتهجقههای زیبای قرمز رنگه.
روی کراوات رئیسجمهور یکی از کشورهای اروپایی بتهجقههای زرد رنگه.
روی شالی که ملکه فلان کشور روی دوشش انداخته بتهجقههای سفید میبینم...
بتهجقه همون درخت سرو شیرازیه که در نقوش ایرانی به صورت خم شده نقاشی میشد و شکل بسیار زیبا و شکیلی داره. تو کدوم ملافه ایرانی، لباس، چادر، روسری، دامن، بلوز، پرده، پارچهی رومبلی، کیف، کفش و... شما بتهجقه میبینید؟ در عوض تا دلتون بخواد جملات بیمعنای غربی با غلطهای املایی وحشتناک روی همهچیمون (حتی شورتمون) هست.
مگر نیما بهنود- مقیم خارج کشور به دادمون برسه که بعد از لُنگ و روزنامه کیهان ایشالله بره روی بتهجقه کار کنه.
( روی رومیزیها و پردههای قلمکار اصفهان هست اما متاسفانه روز به روز استفاده ازش داره کمتر میشه و یه عده استفاده از اونا رو نشونهی بیکلاسی و املی میدونن)
4- دوخبر خوب از خانواده فراهانیهای هنرمند
طبق یک خبر تقریبا موثق گلشیفته فراهانی الان در ایرانه و داره قرارداد بازی در یک فیلمو بررسی میکنه(قابل توجه کاسههای داغتر از آش که میگفتن اگه بیان میگیرنش). اونی که اینو گفت، از ازدواج دوم و اینبار موفق(البته تابهحال) شقایق فراهانی هم خبر داد.
5- آفرین به شجاعت و صراحتت آقای صدرعاملی، که برعلیه حجاب اجباری در جشنواره پلیس حرف زدی.
6- هر کی به استخر دانشگاه تربیت معلم نرفته نصف عمرش فناست... خیلی بزرگه.
7- یه بار یکی از همشهریهای عزیزم آیدی فرند فیدشو داد بهم تا براش فلیکر و وبلاگشو اضافه کنم. بعدش من حواسم نبود ساینآوت کنم و بعدا که دوباره رفتم سراغ فرند فید نگو هنوز با آیدی اون شناخته میشم. شروع کردم به شوخی با دوستان. منم میدیدم با من عین غریبهها رفتار میشه:) فکر کنم یه ساعتی علتشو نفهمیدم و همینطور ادامه دادم بعد یهو چشمم به اسم اون بالا افتاد و فقط خجالتش برام موند:) حالا نمیدونم کسی اصلا فهمید یا نه.
8- بد نیست از لینکای فرند فید هم اینجا استفاده کنم:
نظرسنجی کنار وبلاگ آقای دانشطلب شاید براتون جالب باشه.
از نظر شما ورود کدام دسته به سیاست مضرات بیشتری به همراه دارد؟ 1- تاجران و سرمایهسالاران 2- نظامیان 3- روحانیان؛ علمای دینی 4- متخصصان غیرسیاسی 5- ستاره ها؛ هنرمندان و ورزشکاران 6- هیچ فرقی با هم ندارند.
نتیجه روبرید ببینید. جالبه بدونید مردم از چه قشری بیشتر بدشون میاد..
9- بابا خبر خبر! حامدی که روزی در بزرگراه گم شده بود یهویی پیدا شده اونم با چاپ یه کتاب به اسم "آویشن قشنگ نیست". عجب آب زیر کاهیه این بشر .هیچ خودشو لو نداده بود. ما بودیم از وقتی کلمهی اولو شروع میکردیم دادار دودورمون دنیا رو بر میداشت و میومدیم داستاناشو با آب و تاب اینجا تعریف میکردیم. جوری که حتی یک جلد هم به فروش نمیرفت چون همهشو تو وبلاگم خونده بودین.
10- اسد عزیز از ما دعوت کرده در مورد عربها و ضد عربها بنویسیم. ایشالله سر فرصت میخوام یه چیزایی بنویسم. اینجا نوشتم که بگم یادم هست. و میدونم هدف اسد اینه که بگه این عربستیزی که بعضیا به شدت دارن احساسی انسانی نیست.
11- یه تست روانشناسی که سیما زندی عزیز برام فرستاده. شما هم میتونیند خودتونو امتحان کنید.
یک زن در مراسم ختم مادر خود ، مردی را میبیند که قبلا او را نمیشناخت. او با خود اندیشید که این مرد بسیار جذاب است. او با خود گفت او همان مرد رویایی من است.
و در همان جا عاشق او میشود .اما هیچگاه از او تقاضای شماره نمیکند و دیگر آن مرد را نمیبیند. چند روز بعد او خواهر خود را میکشد.
به نظر شما انگیزهی او از قتل خواهر خود چه بوده است؟
حتما چند دقیقه با خود فکر کنید و بعد برای یافتن پاسخ صحیح به پايين صفحه مراجعه کنید.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
. (آقا بیشتر از اینا نقطه داشت و میرفت پایین. اما اینجا وبلاگه و ایمیل نیست که هی اسکرول داون کنیم)
و اما پاسخ :
ان زن امید داشت که در مراسم ختم خواهرش شاید آن مرد را دوباره ببنید .
اگر توانستيد به این سوال پاسخ صحیح بدهید احتمالا شما یک بیمار روانی یا psychopath هستید .
یکی از بزگترین روانشناسان امریکایی این تست را بر روی افراد زیادی انجام داد تا به این نتیجه برسد که چه کسانی پاسخ صحیح می دهند .
نکته ی جالب این كه اکثر قاتل های سریالی به راحتی و سرعت توانستند جواب صحیح بدهند.
بنابراین اگر پاسخ شما صحیح بود احتمالا شما یکی از قاتلهای سریالی آینده خواهید بود .
سعي كنيد در رفتار خود تجديد نظر كنيد!
(اولین باره از این که نتونستم به یک معما یا تست جواب بدم خوشحالم:) )
12- ضربالمثلهای شیرین فارسی
ببخشید لینک اینو پیدا نکردم. فعلا به جاش آموزش عملی کفن کردن میت رو ببینید و یاد بگیرید تا فردا که با انرژی بیشتر دنبال ضربالمثلها بگردم(ممنون از همکاری شما)
13- یک شوخی دیگه با آقایون(ممنون از سیما زندی)
یادداشتهای مردی که زنش به سفر رفته بود...
چون طولانیه بقیهشو اونور می ذارم هر کی میخواد بازش کنه و مزاحم بقیه (بخصوص آقایون) نشه.
شنبه: زنم برای یک هفته به دیدن مادرش رفته و من و پسرم لحظاتی عالی را خواهیم گذراند. یک هفته تنها . عالیه. اول از همه باید یک برنامه هفتگی درست و حسابی تنظیم کنم. اینطوری میدونم که چه ساعتی باید از خواب بیدار بشم و چه مدتی را در رختخواب و چقدر وقت برای پختن غذا توی آشپزخانه صرف میکنم. همه چیز را به خوبی محاسبه کرده ام . وقت برای شستن ظرفها، مرتب کردن خانه و خرید کردن و همه روی کاغذ نوشته شده است. چقدر هم وقت آزاد برایم میماند. چرا زنها آنقدر از دست این کارهای جزیی و ساده شکایت دارند. درحالی که به این راحتی همه را میشود انجام داد . فقط به یک برنامه ریزی صحیح احتیاج است. براي شام هم من و پسرم استیک داریم. پس رومیزی قشنگی پهن کردم و بشقابهای قشنگی چیدم و شمع و یک دسته گل رز روی میز نهادم تا محیطی صمیمانه به وجود آورم. مدتها بود که آنقدر احساس راحتی نکرده بودم.
یکشنبه: باید تغییرات مختصری در برنامه ام بدهم. به پسرم متذکر شدم که هرروز جشن نمیگیرم و لازم هم نیست که آنقدر ظرف کثیف کنیم چون کسی که باید ظرفها را بشوید منم نه او! صبح متوجه شدم که آب پرتقال طبیعی چقدر زحمت دارد چون هربار باید آبمیوه گیری را شست بهتر این است که هر دو روز یکبار آب پرتقال بگیریم که ظرف کمتری بشویم.
دوشنبه: انگار کارهای خانه بیشتر از آنچه که پیش بینی کرده بودم وقت میگیرد. راه دیگری باید پیدا کنم.. ازاین پس فقط غذاهای آماده مصرف میکنم. اینطوری وقت زیادی در آشپزخانه صرف نمیکنم. نباید که وقت آماده کردن و طبخ غذا بیش از زمانی باشد که صرف خوردن آن میکنیم. اما هنوز یک مشکل باقیست: اتاق خواب. مرتب کردن رختخواب خیلی پیچیده است. نمیدانم اصلا چرا باید هرروز تختخواب را مرتب کرد؟ درحالی که شب باز هم توی آن میخوابیم!!
سه شنبه: دیگر آب پرتقال نمیگیرم. میوه به این کوچکی و قشنگی چقدر همه جا را کثیف و نامرتب میکند! زنده باد آب پرتقالهای آماده و حاضری!! اصلا زنده باد همه غذاهای حاضری!
کشف اول: امروز بالاخره فهمیدم چه جوری از توی تخت بیرون بیایم ��دون اینکه لحاف را به هم بزنم. اینطوری فقط صاف و مرتبش میکنم. البته با کمی تمرین خیلی زود یاد گرفتم. دیگر در تخت غلط هم نمیزنم.. پشتم کمی درد گرفته که با یک دوش آب گرم بهتر خواهد شد. ازاین پس هر روز صورتم را نمی تراشم و وقت گرانبهایم را هدر نمیدهم.
کشف دوم: ظرف شستن دارد دیوانه ام میکند.عجب کار بیخودی است! هربار بشقابهای تمیز را کثیف کنیم و بعد آن را بشوییم.
کشف سوم: فقط هفته ای یکبار جارو میزنم. برای صبحانه و شام هم سوسیس و کالباس می خوریم.
چهارشنبه: دیگر آب میوه نمی خوریم. بسته های آب میوه خیلی سنگینند و حملشان خیلی مشکل است.
کشف دیگر: خوردن سوسیس برای صبحانه عالیست. برای ظهر بد نیست اما برای شام دیگر از حلقم بیرون میزند. اگر مردی بیش از دو روز سوسیس بخورد احتمالا دچار تهوع خواهد شد!!
پنجشنبه: اصلا چرا باید موقع خوابیدن لباسم را بکنم در حالی که فردا صبح باز باید آن را بپوشم؟!!! ترجیح میدهم به جای زمانی که صرف این کار میکنم کمی استراحت کنم. از پتو هم دیگر استفاده نمیکنم تا تختم مرتب بماند.
پسرم همه جا را کثیف کرده . کلی دعوایش کردم .. آخر مگر من مستخدم هستم که هی باید جمع کنم و جارو بزنم؟ عجیب است ! این همان حرفهایی است که زنم گاهی میزند!
امروز دیگر باید ریشم را بتراشم .. اما اصلا دلم نمیخواهد . دیگر دارم عصبانی میشوم. برای صبحانه باید میز چید، چایی درست کرد، نان را خرد کرد. انجام همه این کارها دیوانه ام میکند.
برای راحتی کار دیگر شیر را با شیشه ، کره و پنیر را هم توی لفافش میخوریم و همه این کارها را هم کنار ظرفشویی انجام میدهیم. اینطوری دیگر جمع و جور کردن و میز چیدن هم نمیخواهد!
امروز لثه هایم کمی درد گرفته شاید برای اینکه میوه هم نمیخورم. چون ماشین ندارم و برایم خیلی مشکل است که میوه بخرم و به خانه بیاورم. امیدوارم که عفونت نکرده باشند. عصری زنم زنگ زد که آیا رختها رو شیشه ها را شسته ام؟ خنده عصبی سر دادم انگار که من وقت این کارها را داشتم!
توی حمام هم افتضاحی شده، لوله گرفته اما مهم نیست من که دیکر دوش نمیگیرم!
یک کشف جدید دیگر: من و پسرم با هم غذا میخوریم. آن هم سر یخچال! البته باید تند تند بخوریم چون در یخچال را که نمیشود مدت زیادی باز گذاشت.
جمعه: من و پسرم در تختمان مانده ایم تا تلویزیون نگاه کنیم. دیدن اینهمه تبلیغات مواد غذایی دهانمان را آب انداخته. با خستگی کمی غر و غر میکنیم. وقتش است که خودم را بشویم و ریشم را بتراشم و موهایم را شانه کنم و غذای بچه را آماده کنم و ظرفها را بشویم و جابه جا کنم، خرید کنم و بقیه کارها.... ولی واقعا قدرتش را ندارم. سرم گیج میرود و تار میبینم. حتی پسرم هم نایی ندارد. به تبعیت از غریزه مان به رستوران رفتیم و یک ساعتی را غذاهایی عالی و خوشمزه در ظروفی متعدد خوردیم. قبل از اینکه به هتل برویم و شب را در یک اتاق تمیز و مرتب بخوابیم، از خودم می پرسم آیا هرگز زنم به این راه حل فکر کرده بود؟
برای اسرائیل رفتن فکر نکنم مشکلی براش درست بشه. خیلیها رو میشناسم که اسرائیل رفتن(حالا یا به خاطر مسائل پزشکی یا دیدن آشناهاشون) و با وجود اینکه از اداره گذرنامهش خواستن براشون مهر نزنه بازم دولت ایران فهمیده و(گاهی هم گذرنامهشون مهر ورود به اسرائیل هم خورده) بعد از یه سینجیم یکی دو ساعته ولشون کردن. حسین درخشان هم که یکیک کاراشو با افتخار اعلام میکرد و ازشون فیلم هم میگرفت. و همیشه میگفت میخوام مردم اسرائیل رو به مردم ایران خوشبین کنم که این جرم حساب نمیشه. از نظر خودشون باید بهش جایزه هم بدن.
گنجیش به اون گنجی آزاد شد حالا این نشه؟ باید بشه...
بازم دم سبیلطلا گرم که مرتب با خواهرش آزاده مرتب در تماسه...
2- تا چند سال باید خون این گوسفندهای بدبخت مادرمرده رو به شکرانهی ذبح نشدن اسماعیل (یا به قول بعضی از ادیان دیگراسحاق) بریزیم؟
مگر این قصه در تمام کتب مذهبی از جمله تورات نیومده؟ مگر سه دین مسیحی و کلیمی و اسلام به این قضیه اعتقاد ندارن؟ پس چرا فقط ما مسلمونا باید تا دنیا دنیاست در روز عید قربان گوسفند بکشیم.
معنی عید قربان برای مترادف شده با مراسم گوسفندکشون!
شما فکر کنید اگه حضرت ابراهیم مثلا یه کبوتر به جای اسماعیل کشته بود ما باید نسل کبوترا رو از روی زمین پاک کنیم؟ یا شایدم مزارع(!) پرورش کبوترو زیاد میکردیم.
درسته، من خودم گوشت میخورم. گوشت گوسفند هم. اما دیدن گلههای بزرگ گوسفند خیابانهای شهر و ریختن خونشون در خیابان و کوی و برزن و در جلوی چشمان وحشتزدهی کودکان چه فایدهای داره؟ مگه کسی از پدر و مادر این بچهها خواسته گردن بچههاشونو بزنن که اینجور هر سال زرت و زرت میرن گوسفند میخرن و میکشن و گوشتهاشم معمولا حیف و میل میکنن.
اصلا مگه خانهی کعبه مال هر سه دین ابراهیمی نیست؟ فکر نمیکنید عربستان از این قضیه داره به نفع اقتصاد خودش بهرهبرداری میکنه؟ اگه خانهی کعبه دست یه دین دیگه بود فقط باید مردم اون دین باید میرفتن حج؟ حاجیها هم هی ذوق میکنن که متحول شدن. نمیدونن جیب چه کسایی داره پر میشه...
(چقدر این رژیم دوست داشت به جای تعطیلات نوروز از عید قربان تا غدیر تعطیل کنن اما نتونستن)
3- روی ملافهی لحاف پدر بزرگ ایپوم سریال کرهای "متشکرم" بتهجقههای زیبای سبز رنگ میبینم.
روی پیراهن شوهر جدید قهرمان ایندفعهی سریال ایتالیایی معلم دهکده پر از بتهجقههای زیبای قرمز رنگه.
روی کراوات رئیسجمهور یکی از کشورهای اروپایی بتهجقههای زرد رنگه.
روی شالی که ملکه فلان کشور روی دوشش انداخته بتهجقههای سفید میبینم...
بتهجقه همون درخت سرو شیرازیه که در نقوش ایرانی به صورت خم شده نقاشی میشد و شکل بسیار زیبا و شکیلی داره. تو کدوم ملافه ایرانی، لباس، چادر، روسری، دامن، بلوز، پرده، پارچهی رومبلی، کیف، کفش و... شما بتهجقه میبینید؟ در عوض تا دلتون بخواد جملات بیمعنای غربی با غلطهای املایی وحشتناک روی همهچیمون (حتی شورتمون) هست.
مگر نیما بهنود- مقیم خارج کشور به دادمون برسه که بعد از لُنگ و روزنامه کیهان ایشالله بره روی بتهجقه کار کنه.
( روی رومیزیها و پردههای قلمکار اصفهان هست اما متاسفانه روز به روز استفاده ازش داره کمتر میشه و یه عده استفاده از اونا رو نشونهی بیکلاسی و املی میدونن)
4- دوخبر خوب از خانواده فراهانیهای هنرمند
طبق یک خبر تقریبا موثق گلشیفته فراهانی الان در ایرانه و داره قرارداد بازی در یک فیلمو بررسی میکنه(قابل توجه کاسههای داغتر از آش که میگفتن اگه بیان میگیرنش). اونی که اینو گفت، از ازدواج دوم و اینبار موفق(البته تابهحال) شقایق فراهانی هم خبر داد.
5- آفرین به شجاعت و صراحتت آقای صدرعاملی، که برعلیه حجاب اجباری در جشنواره پلیس حرف زدی.
6- هر کی به استخر دانشگاه تربیت معلم نرفته نصف عمرش فناست... خیلی بزرگه.
7- یه بار یکی از همشهریهای عزیزم آیدی فرند فیدشو داد بهم تا براش فلیکر و وبلاگشو اضافه کنم. بعدش من حواسم نبود ساینآوت کنم و بعدا که دوباره رفتم سراغ فرند فید نگو هنوز با آیدی اون شناخته میشم. شروع کردم به شوخی با دوستان. منم میدیدم با من عین غریبهها رفتار میشه:) فکر کنم یه ساعتی علتشو نفهمیدم و همینطور ادامه دادم بعد یهو چشمم به اسم اون بالا افتاد و فقط خجالتش برام موند:) حالا نمیدونم کسی اصلا فهمید یا نه.
8- بد نیست از لینکای فرند فید هم اینجا استفاده کنم:
نظرسنجی کنار وبلاگ آقای دانشطلب شاید براتون جالب باشه.
از نظر شما ورود کدام دسته به سیاست مضرات بیشتری به همراه دارد؟ 1- تاجران و سرمایهسالاران 2- نظامیان 3- روحانیان؛ علمای دینی 4- متخصصان غیرسیاسی 5- ستاره ها؛ هنرمندان و ورزشکاران 6- هیچ فرقی با هم ندارند.
نتیجه روبرید ببینید. جالبه بدونید مردم از چه قشری بیشتر بدشون میاد..
9- بابا خبر خبر! حامدی که روزی در بزرگراه گم شده بود یهویی پیدا شده اونم با چاپ یه کتاب به اسم "آویشن قشنگ نیست". عجب آب زیر کاهیه این بشر .هیچ خودشو لو نداده بود. ما بودیم از وقتی کلمهی اولو شروع میکردیم دادار دودورمون دنیا رو بر میداشت و میومدیم داستاناشو با آب و تاب اینجا تعریف میکردیم. جوری که حتی یک جلد هم به فروش نمیرفت چون همهشو تو وبلاگم خونده بودین.
10- اسد عزیز از ما دعوت کرده در مورد عربها و ضد عربها بنویسیم. ایشالله سر فرصت میخوام یه چیزایی بنویسم. اینجا نوشتم که بگم یادم هست. و میدونم هدف اسد اینه که بگه این عربستیزی که بعضیا به شدت دارن احساسی انسانی نیست.
11- یه تست روانشناسی که سیما زندی عزیز برام فرستاده. شما هم میتونیند خودتونو امتحان کنید.
یک زن در مراسم ختم مادر خود ، مردی را میبیند که قبلا او را نمیشناخت. او با خود اندیشید که این مرد بسیار جذاب است. او با خود گفت او همان مرد رویایی من است.
و در همان جا عاشق او میشود .اما هیچگاه از او تقاضای شماره نمیکند و دیگر آن مرد را نمیبیند. چند روز بعد او خواهر خود را میکشد.
به نظر شما انگیزهی او از قتل خواهر خود چه بوده است؟
حتما چند دقیقه با خود فکر کنید و بعد برای یافتن پاسخ صحیح به پايين صفحه مراجعه کنید.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
. (آقا بیشتر از اینا نقطه داشت و میرفت پایین. اما اینجا وبلاگه و ایمیل نیست که هی اسکرول داون کنیم)
و اما پاسخ :
ان زن امید داشت که در مراسم ختم خواهرش شاید آن مرد را دوباره ببنید .
اگر توانستيد به این سوال پاسخ صحیح بدهید احتمالا شما یک بیمار روانی یا psychopath هستید .
یکی از بزگترین روانشناسان امریکایی این تست را بر روی افراد زیادی انجام داد تا به این نتیجه برسد که چه کسانی پاسخ صحیح می دهند .
نکته ی جالب این كه اکثر قاتل های سریالی به راحتی و سرعت توانستند جواب صحیح بدهند.
بنابراین اگر پاسخ شما صحیح بود احتمالا شما یکی از قاتلهای سریالی آینده خواهید بود .
سعي كنيد در رفتار خود تجديد نظر كنيد!
(اولین باره از این که نتونستم به یک معما یا تست جواب بدم خوشحالم:) )
12- ضربالمثلهای شیرین فارسی
ببخشید لینک اینو پیدا نکردم. فعلا به جاش آموزش عملی کفن کردن میت رو ببینید و یاد بگیرید تا فردا که با انرژی بیشتر دنبال ضربالمثلها بگردم(ممنون از همکاری شما)
13- یک شوخی دیگه با آقایون(ممنون از سیما زندی)
یادداشتهای مردی که زنش به سفر رفته بود...
چون طولانیه بقیهشو اونور می ذارم هر کی میخواد بازش کنه و مزاحم بقیه (بخصوص آقایون) نشه.
شنبه: زنم برای یک هفته به دیدن مادرش رفته و من و پسرم لحظاتی عالی را خواهیم گذراند. یک هفته تنها . عالیه. اول از همه باید یک برنامه هفتگی درست و حسابی تنظیم کنم. اینطوری میدونم که چه ساعتی باید از خواب بیدار بشم و چه مدتی را در رختخواب و چقدر وقت برای پختن غذا توی آشپزخانه صرف میکنم. همه چیز را به خوبی محاسبه کرده ام . وقت برای شستن ظرفها، مرتب کردن خانه و خرید کردن و همه روی کاغذ نوشته شده است. چقدر هم وقت آزاد برایم میماند. چرا زنها آنقدر از دست این کارهای جزیی و ساده شکایت دارند. درحالی که به این راحتی همه را میشود انجام داد . فقط به یک برنامه ریزی صحیح احتیاج است. براي شام هم من و پسرم استیک داریم. پس رومیزی قشنگی پهن کردم و بشقابهای قشنگی چیدم و شمع و یک دسته گل رز روی میز نهادم تا محیطی صمیمانه به وجود آورم. مدتها بود که آنقدر احساس راحتی نکرده بودم.
یکشنبه: باید تغییرات مختصری در برنامه ام بدهم. به پسرم متذکر شدم که هرروز جشن نمیگیرم و لازم هم نیست که آنقدر ظرف کثیف کنیم چون کسی که باید ظرفها را بشوید منم نه او! صبح متوجه شدم که آب پرتقال طبیعی چقدر زحمت دارد چون هربار باید آبمیوه گیری را شست بهتر این است که هر دو روز یکبار آب پرتقال بگیریم که ظرف کمتری بشویم.
دوشنبه: انگار کارهای خانه بیشتر از آنچه که پیش بینی کرده بودم وقت میگیرد. راه دیگری باید پیدا کنم.. ازاین پس فقط غذاهای آماده مصرف میکنم. اینطوری وقت زیادی در آشپزخانه صرف نمیکنم. نباید که وقت آماده کردن و طبخ غذا بیش از زمانی باشد که صرف خوردن آن میکنیم. اما هنوز یک مشکل باقیست: اتاق خواب. مرتب کردن رختخواب خیلی پیچیده است. نمیدانم اصلا چرا باید هرروز تختخواب را مرتب کرد؟ درحالی که شب باز هم توی آن میخوابیم!!
سه شنبه: دیگر آب پرتقال نمیگیرم. میوه به این کوچکی و قشنگی چقدر همه جا را کثیف و نامرتب میکند! زنده باد آب پرتقالهای آماده و حاضری!! اصلا زنده باد همه غذاهای حاضری!
کشف اول: امروز بالاخره فهمیدم چه جوری از توی تخت بیرون بیایم ��دون اینکه لحاف را به هم بزنم. اینطوری فقط صاف و مرتبش میکنم. البته با کمی تمرین خیلی زود یاد گرفتم. دیگر در تخت غلط هم نمیزنم.. پشتم کمی درد گرفته که با یک دوش آب گرم بهتر خواهد شد. ازاین پس هر روز صورتم را نمی تراشم و وقت گرانبهایم را هدر نمیدهم.
کشف دوم: ظرف شستن دارد دیوانه ام میکند.عجب کار بیخودی است! هربار بشقابهای تمیز را کثیف کنیم و بعد آن را بشوییم.
کشف سوم: فقط هفته ای یکبار جارو میزنم. برای صبحانه و شام هم سوسیس و کالباس می خوریم.
چهارشنبه: دیگر آب میوه نمی خوریم. بسته های آب میوه خیلی سنگینند و حملشان خیلی مشکل است.
کشف دیگر: خوردن سوسیس برای صبحانه عالیست. برای ظهر بد نیست اما برای شام دیگر از حلقم بیرون میزند. اگر مردی بیش از دو روز سوسیس بخورد احتمالا دچار تهوع خواهد شد!!
پنجشنبه: اصلا چرا باید موقع خوابیدن لباسم را بکنم در حالی که فردا صبح باز باید آن را بپوشم؟!!! ترجیح میدهم به جای زمانی که صرف این کار میکنم کمی استراحت کنم. از پتو هم دیگر استفاده نمیکنم تا تختم مرتب بماند.
پسرم همه جا را کثیف کرده . کلی دعوایش کردم .. آخر مگر من مستخدم هستم که هی باید جمع کنم و جارو بزنم؟ عجیب است ! این همان حرفهایی است که زنم گاهی میزند!
امروز دیگر باید ریشم را بتراشم .. اما اصلا دلم نمیخواهد . دیگر دارم عصبانی میشوم. برای صبحانه باید میز چید، چایی درست کرد، نان را خرد کرد. انجام همه این کارها دیوانه ام میکند.
برای راحتی کار دیگر شیر را با شیشه ، کره و پنیر را هم توی لفافش میخوریم و همه این کارها را هم کنار ظرفشویی انجام میدهیم. اینطوری دیگر جمع و جور کردن و میز چیدن هم نمیخواهد!
امروز لثه هایم کمی درد گرفته شاید برای اینکه میوه هم نمیخورم. چون ماشین ندارم و برایم خیلی مشکل است که میوه بخرم و به خانه بیاورم. امیدوارم که عفونت نکرده باشند. عصری زنم زنگ زد که آیا رختها رو شیشه ها را شسته ام؟ خنده عصبی سر دادم انگار که من وقت این کارها را داشتم!
توی حمام هم افتضاحی شده، لوله گرفته اما مهم نیست من که دیکر دوش نمیگیرم!
یک کشف جدید دیگر: من و پسرم با هم غذا میخوریم. آن هم سر یخچال! البته باید تند تند بخوریم چون در یخچال را که نمیشود مدت زیادی باز گذاشت.
جمعه: من و پسرم در تختمان مانده ایم تا تلویزیون نگاه کنیم. دیدن اینهمه تبلیغات مواد غذایی دهانمان را آب انداخته. با خستگی کمی غر و غر میکنیم. وقتش است که خودم را بشویم و ریشم را بتراشم و موهایم را شانه کنم و غذای بچه را آماده کنم و ظرفها را بشویم و جابه جا کنم، خرید کنم و بقیه کارها.... ولی واقعا قدرتش را ندارم. سرم گیج میرود و تار میبینم. حتی پسرم هم نایی ندارد. به تبعیت از غریزه مان به رستوران رفتیم و یک ساعتی را غذاهایی عالی و خوشمزه در ظروفی متعدد خوردیم. قبل از اینکه به هتل برویم و شب را در یک اتاق تمیز و مرتب بخوابیم، از خودم می پرسم آیا هرگز زنم به این راه حل فکر کرده بود؟
برچسبها:
بته جقه,
حسین درخشان,
غدیر.,
قربان,
گوسفند
دوشنبه، آذر ۱۸، ۱۳۸۷
کلاس آموزشی برای آقایان
اهداف تربیتی: جهت تقویت آن بخشی از مغز که از وجودش بی خبرند
(این نوشته با ایمیل به دستم رسیده و نمیدونم تاحالا خوندینش یا نه.. برای من که آنتیمرد نیستم اما آنتیمردان را دوست دارم، تازگی داشت. اگه میدونین نویسندهش کیه برام بنویسین تا دعاش کنم)
.
واحد اول: دروس پایه ای
"چطور بدون مادرمان زندگی کنیم "... 200 ساعت
"همسرم مادرم نیست" ...35 ساعت
" درک این مساله که فوتبال چیزی جز یک ورزش نیست و حذف شدن از جام جهانی فاجعه نیست" 500... ساعت
زندگی زناشویی: واحد دوم
" بچه دار شدن بدون حسودی به نوزاد"... 50 ساعت
" غلبه بر سندروم "کنترل از راه دور تلویزیون همیشه باید دست من باشد"...55 ساعت
"درک این مساله مهم که کفش ها خودشان توی جا کفشی نمی روند "... 80 ساعت
"چطور بدون گم شدن، لباس های کثیفمان را تا سبد رخت چرک ببریم"... 50 ساعت
" چطور بدون اینکه ناله کنیم از بیماری مهلک سرما خوردگی جان سالم به در ببریم"... 50 ساعت
واحد سوم:اوقات فراغت
1- چطور در آشپزی کمک کنیم بدون اینکه آشپزخانه را به گند بکشیم
2- چطور نوشیدنی سرو کنیم بدون اینکه سینی را تبدیل به استخر کنیم
3- چطور یک بلوز را در کم تر از دو ساعت اتو کنیم و در عین حال از سوختنش جلوگیری کنیم
واحد سه:آشپزخانه
مرحله اول مقدماتی
Offخاموش
On روشن
مرحله دوم پیشرفته "اولین نیمروی زندگیم بدون سوزاندن ماهیتابه "
کلاس عملی: عملیات جوشاندن آب قبل از اضافه کردن ماکارونی:
بعد از قبولی در مرحله اول مرحله فشرده با عناوین زیر آغاز میشود.نظر به اینکه مباحث واقعا پیچیده اند در هر کلاس حداکثر هشت شاگرد پذیرفته می شوند
اولین مبحث:البسه:از لباسشویی تا کمد :یک مرحله مرموز
دومین مبحث: ریسک های پر کردن ظرف آب بعد از آب خوردن و بردن آن تا یخچال
سومین مبحث: آشپزی و بیرون بردن زباله ها شما را ناقص نمی کند
چهارمین مبحث:مصیبت کاغذ توالت: کاغذ توالت خود به خود کنار توالت ظاهر نمیشود
(نمایشگاهی از همه چیزهای خود به خودی در خانه! )
زیتون: خوشبختانه این یکی مشکلو آقایون در ایران ندارن. معلوم میشه این متنو یه مقیم خارج کشور نوشته. آقایون ایرانی حتی شده به قیمت خیس شدن پشت شلوارشون غیرتشون اجازه نمیده از دستمال توالت استفاده کنن.
پنجمین مبحث:ایا وقتی مردی رانندگی می کند،می تواند آدرس بپرسد بدون اینکه بی عرضه به نظر برسد؟(مطالعه میدانی)
ششمین مبحث:تفاوت های اساسی زمین با سبد رخت چرک.
هفتمین مبحث:"مردی در صندلی کنار راننده"آیا واقعا ممکن است دائما دستور العمل صادر نکنیم و غر نزنیم وقتی خانم رانندگی می کند یا مشغول پارک کردن است؟
(این نوشته با ایمیل به دستم رسیده و نمیدونم تاحالا خوندینش یا نه.. برای من که آنتیمرد نیستم اما آنتیمردان را دوست دارم، تازگی داشت. اگه میدونین نویسندهش کیه برام بنویسین تا دعاش کنم)
.
واحد اول: دروس پایه ای
"چطور بدون مادرمان زندگی کنیم "... 200 ساعت
"همسرم مادرم نیست" ...35 ساعت
" درک این مساله که فوتبال چیزی جز یک ورزش نیست و حذف شدن از جام جهانی فاجعه نیست" 500... ساعت
زندگی زناشویی: واحد دوم
" بچه دار شدن بدون حسودی به نوزاد"... 50 ساعت
" غلبه بر سندروم "کنترل از راه دور تلویزیون همیشه باید دست من باشد"...55 ساعت
"درک این مساله مهم که کفش ها خودشان توی جا کفشی نمی روند "... 80 ساعت
"چطور بدون گم شدن، لباس های کثیفمان را تا سبد رخت چرک ببریم"... 50 ساعت
" چطور بدون اینکه ناله کنیم از بیماری مهلک سرما خوردگی جان سالم به در ببریم"... 50 ساعت
واحد سوم:اوقات فراغت
1- چطور در آشپزی کمک کنیم بدون اینکه آشپزخانه را به گند بکشیم
2- چطور نوشیدنی سرو کنیم بدون اینکه سینی را تبدیل به استخر کنیم
3- چطور یک بلوز را در کم تر از دو ساعت اتو کنیم و در عین حال از سوختنش جلوگیری کنیم
واحد سه:آشپزخانه
مرحله اول مقدماتی
Offخاموش
On روشن
مرحله دوم پیشرفته "اولین نیمروی زندگیم بدون سوزاندن ماهیتابه "
کلاس عملی: عملیات جوشاندن آب قبل از اضافه کردن ماکارونی:
بعد از قبولی در مرحله اول مرحله فشرده با عناوین زیر آغاز میشود.نظر به اینکه مباحث واقعا پیچیده اند در هر کلاس حداکثر هشت شاگرد پذیرفته می شوند
اولین مبحث:البسه:از لباسشویی تا کمد :یک مرحله مرموز
دومین مبحث: ریسک های پر کردن ظرف آب بعد از آب خوردن و بردن آن تا یخچال
سومین مبحث: آشپزی و بیرون بردن زباله ها شما را ناقص نمی کند
چهارمین مبحث:مصیبت کاغذ توالت: کاغذ توالت خود به خود کنار توالت ظاهر نمیشود
(نمایشگاهی از همه چیزهای خود به خودی در خانه! )
زیتون: خوشبختانه این یکی مشکلو آقایون در ایران ندارن. معلوم میشه این متنو یه مقیم خارج کشور نوشته. آقایون ایرانی حتی شده به قیمت خیس شدن پشت شلوارشون غیرتشون اجازه نمیده از دستمال توالت استفاده کنن.
پنجمین مبحث:ایا وقتی مردی رانندگی می کند،می تواند آدرس بپرسد بدون اینکه بی عرضه به نظر برسد؟(مطالعه میدانی)
ششمین مبحث:تفاوت های اساسی زمین با سبد رخت چرک.
هفتمین مبحث:"مردی در صندلی کنار راننده"آیا واقعا ممکن است دائما دستور العمل صادر نکنیم و غر نزنیم وقتی خانم رانندگی می کند یا مشغول پارک کردن است؟
جنگجویان فرند فید رکورد زدند
برای ثبت در تاریخ میگذارمش اینجا:
یک دعوای الکی فرندفیدی با 409 کامنت، که از شب تا صبح علیالطلوع طول کشید:)
خداوند سبحان به همگی، خصوصا به من، یک عقل درستحسابی عنایت کند!
تله:
فکر کنم اونایی که عضو نیستن اول باید عضو شن تا بتونن مسیجها رو بخونن.
شاید اینجوری شما هم معتاد شین و دل من اندکی خنک شه.
یک دعوای الکی فرندفیدی با 409 کامنت، که از شب تا صبح علیالطلوع طول کشید:)
خداوند سبحان به همگی، خصوصا به من، یک عقل درستحسابی عنایت کند!
تله:
فکر کنم اونایی که عضو نیستن اول باید عضو شن تا بتونن مسیجها رو بخونن.
شاید اینجوری شما هم معتاد شین و دل من اندکی خنک شه.
پنجشنبه، آذر ۱۴، ۱۳۸۷
پاستای مدل کاندومی
ساعت هشت شب زنگ زده میگه:
- مهمون نمیخوای؟
- چرا نمیخواییم. خره، اتفاقا دارم ماکارونی درست میکنم. بیایید دور هم بخوریم.(ماکارونی رو داشتم برای فردا ناهار درست میکردم ولی خوب باید قیف میومدم)
- زحمت نمیدیم. میدونی که من و همسرجان هیچوقت شام نمیخوریم..
- . آره جون خودتون. من شمای شکمو رو میشناسم
خندید و گفت: پس نخورید تا بیاییم.
اینطور شد که دوستم و شوهرش و بچهشون اومدن پاستا پارتی.
هنوز وارد نشده. اومده در قابلمه رو بر میداره.
- وای... اینا چیه؟
و دستشو کاسه میکنه جلوی دهنش و دهنشو میاره بغل گوشم(که شوهران محترم که اونور اُپن آشپزخونه روی مبل نشستن و گپ میزنن نشنون. اگه میگید مردا در حال گپ زدن حواسشون جای دیگه نیست بسیار اشتباه میکنید)
- کاندوماتونو جمع کردی میخوای بدی به خوردمون؟ اوه...ببین، چقدر مصرفشون هم بالاست...
انگار برق سهفاز گرفته باشدم
گوششو گرفتم کشیدم..
- چی میگی؟ یعنی چه؟ اَه، اَه، حالمو به هم زدی...
- نه توروخدا نگاه کن عین کاندوم استفاده شده نیستن؟ .
حالم گرفته شد.
آقا سر شام هر چنگالی میزدم توی پاستاها حالت عق بهم دست میداد. ولی دوستم شیطون بلای ذلیل شده همچین با اشتها میخورد که چی... وسطاش هم هی بهم چشمک میزد.
منی که عاشق ماکارونی این مدلی بودم، بعد از اون روز هر وقت تو فروشگاه میبینم تا دستم میره طرفش، یاد حرف دوستم میافتم و میذارم سر جاش... فعلا باید با ماکارونی دراز بسازم.
- مهمون نمیخوای؟
- چرا نمیخواییم. خره، اتفاقا دارم ماکارونی درست میکنم. بیایید دور هم بخوریم.(ماکارونی رو داشتم برای فردا ناهار درست میکردم ولی خوب باید قیف میومدم)
- زحمت نمیدیم. میدونی که من و همسرجان هیچوقت شام نمیخوریم..
- . آره جون خودتون. من شمای شکمو رو میشناسم
خندید و گفت: پس نخورید تا بیاییم.
اینطور شد که دوستم و شوهرش و بچهشون اومدن پاستا پارتی.
هنوز وارد نشده. اومده در قابلمه رو بر میداره.
- وای... اینا چیه؟
و دستشو کاسه میکنه جلوی دهنش و دهنشو میاره بغل گوشم(که شوهران محترم که اونور اُپن آشپزخونه روی مبل نشستن و گپ میزنن نشنون. اگه میگید مردا در حال گپ زدن حواسشون جای دیگه نیست بسیار اشتباه میکنید)
- کاندوماتونو جمع کردی میخوای بدی به خوردمون؟ اوه...ببین، چقدر مصرفشون هم بالاست...
انگار برق سهفاز گرفته باشدم
گوششو گرفتم کشیدم..
- چی میگی؟ یعنی چه؟ اَه، اَه، حالمو به هم زدی...
- نه توروخدا نگاه کن عین کاندوم استفاده شده نیستن؟ .
حالم گرفته شد.
آقا سر شام هر چنگالی میزدم توی پاستاها حالت عق بهم دست میداد. ولی دوستم شیطون بلای ذلیل شده همچین با اشتها میخورد که چی... وسطاش هم هی بهم چشمک میزد.
منی که عاشق ماکارونی این مدلی بودم، بعد از اون روز هر وقت تو فروشگاه میبینم تا دستم میره طرفش، یاد حرف دوستم میافتم و میذارم سر جاش... فعلا باید با ماکارونی دراز بسازم.
یکشنبه، آذر ۱۰، ۱۳۸۷
اونقدر قطعنامه بدین تا قطعنامه دونیتون بترکه!
1- آخه مگه فرشته هم رسم شکستن بلده
آدم میتونه بد باشه ، مگه فرشته هم بده...
(ابی، کامران، هومن- پیامسی)
2- ترک عادت موجب مرض است
خانهی احمدینژاد
پسر: بابا من دوچرخه میخوام:((( تو قول داده بودی اگه عضو بسیج شم برام میخری!
+ مقادیر زیادی گریه
بابا: نمیخرم. اونقدر گریه کن تا گریهدونیت بترکه!
زنش: محمود، از دست تو من دارم میمیرم! چند بار بگم قندونو نذار تو یخچال، کفشتو نذار تو کابینت آشپزخونه، جوراب کثیفاتو نچپون توی کمد لباسای من! + مقادیر بسیار زیادی جیغ.
محمود: اونقدر جیغ بزن تا جیغدونیت درآد! هر کار دلم خواست میکنم.
دخترش: بابا، بابا، منو نمیبری سینما، برام مداد رنگی 36تایی نمیخری، کفش تقتقی میخوام، چادر گلگلی برام بخر و...
بابا محمود: اینقدر غر بزن تا غر دونیت بترکه!
محمود میره سخنرانی:
- اینقدر قطعنامه صادر کنید تا قطعنامهدونیتان منفجر شود!
3- خیلی خوبه اقلا گاهی انسانیت هم مد میشه!
وقتی من به دستگیری حسین درخشان اعتراض کردم کلی فحش خوردم، تو بالاترین کلی منفی گرفتم و چنددهتایی ایمیل پندآموز و نصیحتانه به دستم رسید که ترحم بر پلنگ تیز دندان ستمکاری بود بر گوسفندان(!) البته چند نفر دیگه هم نوشتن.
بعد از یکی دو روز یواش یواش انگار یه موجی ایجاد شد و همه حتی اونایی که به من فحش داده بودن ازش نوشتن و همه هم اصرار داشتن حتما قید کنن با اینکه درخشان آدم بدیه ولی خوب چون ما خوبیم با دستگیریش موافق نیستیم.(میخوان بگن هر چی فحش تو این چند سال بهش دادیم حقش بود –که اونم به اعتقادم برای بعضیها مد بود انگار-)
از اولش با اومدن حسین درخشان به ایران موافق نبودم و خیلی براش نگران بودم.
به نظرم حتما حالا پشیمونه. و احتمالا هر چی وادارش کنن بگه از روی اجباره.
بازم میگم اینا به هیچکی حتی به طرفدارای خودشون رحم نمیکنن.
4- روزی که اومدم بنویسم حسین درخشان اونجور که فکر میکنید نیست و چند سال پسورد وبلاگ من دستش بوده و اگر وابسته به حکومت بود تاحالا لوش داده بود. تا به اینترنت وصل شدم دیدم کل وبلاگم پریده:)
با ناراحتی فکر میکردم هک شده و حتما کل مطالبم پاک شده. در عین حال خندهم گرفت از این تصادف.
و اتفاقا یکی از دوستان در فرند فید به شوخی گفت کار کار درخشانه.
خواستم جریان پسوردو بگم اما گفتم اگر وبلاگم دوباره زنده شد اینو تعریف میکنم. مطمئن بودم اون اهل این چیزا نیست. و بعد از سه روز وبلاگم خود به خود برگشت.
(داستان پسورد دادنم هم ااینجوریه که چند سال پیش مشکلی برای ادیتورم پیش اومد و دوستی گفت که فقط درخشان ممکنه بتونه درستش کنه چون استاد موبل تایپه. براش ایمیل زدم گفت پسوردتو بفرست تا درستش کنم. البته هیچوقت وقتشو پیدا نکرد و درستش نکرد. و منم پسوردشو نه بلد بودم و نه خواستم عوض کنم.)
5- دو تا مژده دارم
ولگرد عزیزم، سلامتیشو به کمک عمل جراحی، به دست آورد. امیدوارم سالهای سال با سلامتی و دل خوش زندگی کنه.
آذر عزیزم بعد از چند ماه غیبت به خاطر مهمونداری، دوباره به اینترنت برگشت.
بر این مژدهها چون جانها فشانم رواست...
6- باعث خوشحالیه، هر روز که میگذره تعداد وبلاگهای محیط زیستی بیشتر میشه.
شش هفت سال پیش کمبود اینجور وبلاگا خیلی حس میشد. من به سهم خودم تا اونجایی که میتونستم از جلوگیری از آلودگی محیط زیست و حمایت از حیوانات مینوشتم. و دوستان برام مینوشتن بیشتر بگو.
هر چه گذشت، وبلاگای تخصصی که توسط متخصص اون رشته نوشته میشد بیشتر شد و خیال ما راحت...
البته باز دلیل نمیشه اگه چیزی به فکرم رسید یا ماجرایی پیش اومد پا تو کفششون نکنم و ننویسم:)
7- چند وقت پیش گربهای به یک کفتر چاهی خوشگل که داشت وسط کوچه دونه میخورد حمله کرد و محکم گازش گرفت. سیبا سر رسید و نجاتش داد(بیچاره گربههه که گرسنه موند) زیر بالش یه زخم عمیق به وجود اومده بود. گذاشتیمش توی بالکنمون که نسبتا هم بزرگه. اولش خیلی ازمون میترسید و تا به طرفش میرفتیم تموم بدنش بخصوص دمش عین بید میلرزید.
بعد از چند روز عادت کرد. مرتب براش آب و دونه و پلو میبردیم. دو تا صندلی هم گذاشتیم تو بالکن.
روزها از پشت شیشه ميدیدم تموم طول بالکنو مغرورانه قدم میزنه و تا میاد بالشو باز کنه از درد به خودش میپیچه. شبا هم زود میگرفت میخوابید. کمکم تونست بره روی نشیمن صندلی بشینه و بعد تونست بره بالاترین نقطهی تکیهگاه صندلی.
دوسه روز آخر میدیدیم چه تلاشی میکنه از روی این صندلی بپره به روی اون یکی صندلی. هر دفعه فاصله دو صندلی رو بیشتر میکردیم و او هر روز دهها بار اینکارو تکرار میکرد. جالب اینجاست که هیچوقت نمیرفت روی نردهها بشینه و بپره بیرون. شاید خودش میدونست کی قدرت پرواز به دست میاره.
روز آخر دیدم موقع پرواز بین دو صندلی حسابی میپره بالا. به خودم گفتم من جاش بودم امروز دیگه میپریدم میرفتم. اما از فکرم ناراحت شدم. من و سیبا و سیبائک حسابی بهش عادت کرده بودیم.
سیبا صبحش به شوخی گفت کاش با یه نخ بلند پاشو ببندیم به صندلی نکنه بپره و بیفته زمین. گفتم ظاهرا عقلش بیشتر از این حرفاست وگرنه تا حالا پریده بود. گفت به غیر از اون اگه بره خیلی دلم براش تنگ میشه. بهش عادت کردیم حسابی. گفتم آره....
اون روز که داشتم میرفتم بیرون کلی براش برنج قد کشیده و دانه بلند محسن ریختم( جدی میگم:) برای اون خریده بودیم اصلا ) با یه ذره گوشت مرغ و هویج و سیب رنده شده و خیلی عاشقانه نگاهش کردم. گفتم نری ها... چند روز دیگهم بمون.
وقتی برگشتم هولهولکی رفتم تو بالکن. حسم درست میگفت. رفته بود...
تمام برنجها و گوشت و میوههای رنده شده رو هم خورده بود و به عنوان قدردانی کلی کود کفتری برامون گذاشته بود.
جوجوی خوشگل و مغرور ما رفت پی زندگیش...
آدم میتونه بد باشه ، مگه فرشته هم بده...
(ابی، کامران، هومن- پیامسی)
2- ترک عادت موجب مرض است
خانهی احمدینژاد
پسر: بابا من دوچرخه میخوام:((( تو قول داده بودی اگه عضو بسیج شم برام میخری!
+ مقادیر زیادی گریه
بابا: نمیخرم. اونقدر گریه کن تا گریهدونیت بترکه!
زنش: محمود، از دست تو من دارم میمیرم! چند بار بگم قندونو نذار تو یخچال، کفشتو نذار تو کابینت آشپزخونه، جوراب کثیفاتو نچپون توی کمد لباسای من! + مقادیر بسیار زیادی جیغ.
محمود: اونقدر جیغ بزن تا جیغدونیت درآد! هر کار دلم خواست میکنم.
دخترش: بابا، بابا، منو نمیبری سینما، برام مداد رنگی 36تایی نمیخری، کفش تقتقی میخوام، چادر گلگلی برام بخر و...
بابا محمود: اینقدر غر بزن تا غر دونیت بترکه!
محمود میره سخنرانی:
- اینقدر قطعنامه صادر کنید تا قطعنامهدونیتان منفجر شود!
3- خیلی خوبه اقلا گاهی انسانیت هم مد میشه!
وقتی من به دستگیری حسین درخشان اعتراض کردم کلی فحش خوردم، تو بالاترین کلی منفی گرفتم و چنددهتایی ایمیل پندآموز و نصیحتانه به دستم رسید که ترحم بر پلنگ تیز دندان ستمکاری بود بر گوسفندان(!) البته چند نفر دیگه هم نوشتن.
بعد از یکی دو روز یواش یواش انگار یه موجی ایجاد شد و همه حتی اونایی که به من فحش داده بودن ازش نوشتن و همه هم اصرار داشتن حتما قید کنن با اینکه درخشان آدم بدیه ولی خوب چون ما خوبیم با دستگیریش موافق نیستیم.(میخوان بگن هر چی فحش تو این چند سال بهش دادیم حقش بود –که اونم به اعتقادم برای بعضیها مد بود انگار-)
از اولش با اومدن حسین درخشان به ایران موافق نبودم و خیلی براش نگران بودم.
به نظرم حتما حالا پشیمونه. و احتمالا هر چی وادارش کنن بگه از روی اجباره.
بازم میگم اینا به هیچکی حتی به طرفدارای خودشون رحم نمیکنن.
4- روزی که اومدم بنویسم حسین درخشان اونجور که فکر میکنید نیست و چند سال پسورد وبلاگ من دستش بوده و اگر وابسته به حکومت بود تاحالا لوش داده بود. تا به اینترنت وصل شدم دیدم کل وبلاگم پریده:)
با ناراحتی فکر میکردم هک شده و حتما کل مطالبم پاک شده. در عین حال خندهم گرفت از این تصادف.
و اتفاقا یکی از دوستان در فرند فید به شوخی گفت کار کار درخشانه.
خواستم جریان پسوردو بگم اما گفتم اگر وبلاگم دوباره زنده شد اینو تعریف میکنم. مطمئن بودم اون اهل این چیزا نیست. و بعد از سه روز وبلاگم خود به خود برگشت.
(داستان پسورد دادنم هم ااینجوریه که چند سال پیش مشکلی برای ادیتورم پیش اومد و دوستی گفت که فقط درخشان ممکنه بتونه درستش کنه چون استاد موبل تایپه. براش ایمیل زدم گفت پسوردتو بفرست تا درستش کنم. البته هیچوقت وقتشو پیدا نکرد و درستش نکرد. و منم پسوردشو نه بلد بودم و نه خواستم عوض کنم.)
5- دو تا مژده دارم
ولگرد عزیزم، سلامتیشو به کمک عمل جراحی، به دست آورد. امیدوارم سالهای سال با سلامتی و دل خوش زندگی کنه.
آذر عزیزم بعد از چند ماه غیبت به خاطر مهمونداری، دوباره به اینترنت برگشت.
بر این مژدهها چون جانها فشانم رواست...
6- باعث خوشحالیه، هر روز که میگذره تعداد وبلاگهای محیط زیستی بیشتر میشه.
شش هفت سال پیش کمبود اینجور وبلاگا خیلی حس میشد. من به سهم خودم تا اونجایی که میتونستم از جلوگیری از آلودگی محیط زیست و حمایت از حیوانات مینوشتم. و دوستان برام مینوشتن بیشتر بگو.
هر چه گذشت، وبلاگای تخصصی که توسط متخصص اون رشته نوشته میشد بیشتر شد و خیال ما راحت...
البته باز دلیل نمیشه اگه چیزی به فکرم رسید یا ماجرایی پیش اومد پا تو کفششون نکنم و ننویسم:)
7- چند وقت پیش گربهای به یک کفتر چاهی خوشگل که داشت وسط کوچه دونه میخورد حمله کرد و محکم گازش گرفت. سیبا سر رسید و نجاتش داد(بیچاره گربههه که گرسنه موند) زیر بالش یه زخم عمیق به وجود اومده بود. گذاشتیمش توی بالکنمون که نسبتا هم بزرگه. اولش خیلی ازمون میترسید و تا به طرفش میرفتیم تموم بدنش بخصوص دمش عین بید میلرزید.
بعد از چند روز عادت کرد. مرتب براش آب و دونه و پلو میبردیم. دو تا صندلی هم گذاشتیم تو بالکن.
روزها از پشت شیشه ميدیدم تموم طول بالکنو مغرورانه قدم میزنه و تا میاد بالشو باز کنه از درد به خودش میپیچه. شبا هم زود میگرفت میخوابید. کمکم تونست بره روی نشیمن صندلی بشینه و بعد تونست بره بالاترین نقطهی تکیهگاه صندلی.
دوسه روز آخر میدیدیم چه تلاشی میکنه از روی این صندلی بپره به روی اون یکی صندلی. هر دفعه فاصله دو صندلی رو بیشتر میکردیم و او هر روز دهها بار اینکارو تکرار میکرد. جالب اینجاست که هیچوقت نمیرفت روی نردهها بشینه و بپره بیرون. شاید خودش میدونست کی قدرت پرواز به دست میاره.
روز آخر دیدم موقع پرواز بین دو صندلی حسابی میپره بالا. به خودم گفتم من جاش بودم امروز دیگه میپریدم میرفتم. اما از فکرم ناراحت شدم. من و سیبا و سیبائک حسابی بهش عادت کرده بودیم.
سیبا صبحش به شوخی گفت کاش با یه نخ بلند پاشو ببندیم به صندلی نکنه بپره و بیفته زمین. گفتم ظاهرا عقلش بیشتر از این حرفاست وگرنه تا حالا پریده بود. گفت به غیر از اون اگه بره خیلی دلم براش تنگ میشه. بهش عادت کردیم حسابی. گفتم آره....
اون روز که داشتم میرفتم بیرون کلی براش برنج قد کشیده و دانه بلند محسن ریختم( جدی میگم:) برای اون خریده بودیم اصلا ) با یه ذره گوشت مرغ و هویج و سیب رنده شده و خیلی عاشقانه نگاهش کردم. گفتم نری ها... چند روز دیگهم بمون.
وقتی برگشتم هولهولکی رفتم تو بالکن. حسم درست میگفت. رفته بود...
تمام برنجها و گوشت و میوههای رنده شده رو هم خورده بود و به عنوان قدردانی کلی کود کفتری برامون گذاشته بود.
جوجوی خوشگل و مغرور ما رفت پی زندگیش...
پنجشنبه، آذر ۰۷، ۱۳۸۷
پیاز نذری
1- پیاز به این گندهگی در عمرتون تا حالا دیدید؟
تقابل توجه اسدآقا: به جان خودم از صاحب پیاز اجازهی عکسبرداری گرفتم!
اگه پروین اعتصامی الان بودش یه شعر مشتی برای پیاز لایهلایه و پیچیدهام میگفت... شاعرای الان که ازاین خاصیتها ندارن. فقط بلدن از عشق و مرگ بگن!
2- آخر خنده!
نیست حقوق بشر به تمامی و کمالی در کشور خودمون اجرا میشه، رفتیم سر وقت کانادا.
انتشار كتاب نقض حقوق بشر در كانادا از سوی جمهوری اسلامی
3- هزارتو رو خودهزارتوییها تمام کردند...
هر نشریهای که بسته میشه آدم غصهش میشه.
4- شماره 85 گذرگاه مخصوص آذرماه منتشر شد...
5- تلاش آمنهوتپ خدای مصر، برای درز نکردن لهجهی اصفهانیاش قابل تقدیر است!
6- تکرار...
از چهرهی شریفینیا تو فیلما خسته شدم. از چهره و اداهای بهاره رهنما تو فیلما و جشنوارهها خسته شدم... مهران رجبی هم داره به همین بلا دچار میشه...
میشه یه کم کمتر حضور پیدا کنید تا دلمون تنگ شه براتون؟
7- خجالت نمیکشید کچلی خدا رو تیتر کردید؟
مگه نگفتن هیچوقت دست رو عیبای جسمانی نذارید؟ اونم کی؟ خدا... استغفرالله...
8- شرایط ضمن عقد ایمان کافر و مهربان همسرش...
ایمان و همسرش خودشون نقصای قانون اساسی رو پر کردن.
تقابل توجه اسدآقا: به جان خودم از صاحب پیاز اجازهی عکسبرداری گرفتم!
اگه پروین اعتصامی الان بودش یه شعر مشتی برای پیاز لایهلایه و پیچیدهام میگفت... شاعرای الان که ازاین خاصیتها ندارن. فقط بلدن از عشق و مرگ بگن!
2- آخر خنده!
نیست حقوق بشر به تمامی و کمالی در کشور خودمون اجرا میشه، رفتیم سر وقت کانادا.
انتشار كتاب نقض حقوق بشر در كانادا از سوی جمهوری اسلامی
3- هزارتو رو خودهزارتوییها تمام کردند...
هر نشریهای که بسته میشه آدم غصهش میشه.
4- شماره 85 گذرگاه مخصوص آذرماه منتشر شد...
5- تلاش آمنهوتپ خدای مصر، برای درز نکردن لهجهی اصفهانیاش قابل تقدیر است!
6- تکرار...
از چهرهی شریفینیا تو فیلما خسته شدم. از چهره و اداهای بهاره رهنما تو فیلما و جشنوارهها خسته شدم... مهران رجبی هم داره به همین بلا دچار میشه...
میشه یه کم کمتر حضور پیدا کنید تا دلمون تنگ شه براتون؟
7- خجالت نمیکشید کچلی خدا رو تیتر کردید؟
مگه نگفتن هیچوقت دست رو عیبای جسمانی نذارید؟ اونم کی؟ خدا... استغفرالله...
8- شرایط ضمن عقد ایمان کافر و مهربان همسرش...
ایمان و همسرش خودشون نقصای قانون اساسی رو پر کردن.
پنجشنبه، آبان ۳۰، ۱۳۸۷
سهشنبه، آبان ۲۸، ۱۳۸۷
آیا راسته که حسین درخشان رو گرفتن؟
این چند روزه بارها در نظرخواهیها ویا در فرندفید اخبار ضد و نقیضی در بارهی دستگیری حسین درخشان خوندم. و در کمال تعجب راوی همیشه ابراز خوشحالی کرده. مثلا گفته "پیش سعید مرتضوی جونشه" و یا بیرحمانهتر: "حقشه"!
آیا همعقیده نبودن ما با حسین درخشان و یا اشتباهات او باید مجوزی باشه برای زیر پا گذاشتن عواطف و وظایف انسانی ما؟
آیا اگه او رو شکنجه بدن یا وادارش کنن به اعترافاتی که بهش عقیده نداره ما نباید اعتراض کنیم؟
میدونم خیلی از شما قبلا باهاش دوست بودید و یه زمانی باهاش ارتباط داشتید و حتما شماره تلفن منزل پدرشو دارید.
میشه یه نفر ازش خبر بگیره؟
من واقعا برای درخشان نگرانم! صرف نظر از تموم اختلاف عقیدهها...
لینک در بالاترین
پ.ن.
خبر جهاننیوز:
حسین درخشان وبلاگ نویس مطرح ایرانی که از او به عنوان پدر وبلاگ نویسی نام برده می شود بازداشت شد و هم اکنون در حال بازجویی است.
پ.ن.2
یکی مدتیست نیست... مسعود بهنود
آیا همعقیده نبودن ما با حسین درخشان و یا اشتباهات او باید مجوزی باشه برای زیر پا گذاشتن عواطف و وظایف انسانی ما؟
آیا اگه او رو شکنجه بدن یا وادارش کنن به اعترافاتی که بهش عقیده نداره ما نباید اعتراض کنیم؟
میدونم خیلی از شما قبلا باهاش دوست بودید و یه زمانی باهاش ارتباط داشتید و حتما شماره تلفن منزل پدرشو دارید.
میشه یه نفر ازش خبر بگیره؟
من واقعا برای درخشان نگرانم! صرف نظر از تموم اختلاف عقیدهها...
لینک در بالاترین
پ.ن.
خبر جهاننیوز:
حسین درخشان وبلاگ نویس مطرح ایرانی که از او به عنوان پدر وبلاگ نویسی نام برده می شود بازداشت شد و هم اکنون در حال بازجویی است.
پ.ن.2
یکی مدتیست نیست... مسعود بهنود
یکشنبه، آبان ۲۶، ۱۳۸۷
نیکو خردمند بهسلامتی از بیمارستان مرخص شد.
نیکو خردمند بازیگر و دوبلور معروف سینما و تلویزیون که از 29 مهر ماه به علت ناراحتی قلبی در بیمارستان قائم کرج بستری بود روز سه شنبه 21
آبان با سلامتی از بیمارستان مرخص و به خانهاش واقع در مهرشهر کرج بازگشت.
نیکو خردمند متولد سال 1311 ، فارغ التحصیل کارگردانی از رویال تاتر سلطنتی، کارهای هنری خود را از سال 1337 با گویندگی رادیو شروع کرد و دوسال بعد یعنی در سال 1339 شروع به دوبلوری سینما کرد. از هنرپیشههای ایرانی که نیکو خردمند به جایشان حرف زده میتوان از: فخری خوروش، ایرن و کتایون نام برد و از هنرپیشههای خارجی: کلودیا کاردیناله، آوا گاردنر و الیزابت تیلور.
مردم کشور ما الیزابت تیلور را به صدای زیبا، شیرین و گرم نیکو خردمند میشناسند و بارها شده بود که سینماروهای ایرانی با شنیدن صدای او فکر کرده بودند تیلور در مهمانی یا مغازه حضور دارد.
نیکو خردمند از سال 1342 تا 1347 همزمان با سینما در نمایشهای رادیویی هم شرکت کرد. او بازی در فیلمهای سینمایی را از سال 1369 یعنی در 58 سالگی با باری در فیلم "پردهی آخر" واروژ کریم مسیحی آغاز کرد که برای همان نقش نیز برندهی سیمرغ بلورین بهترین بازیگر زن نقش دوم در نهمین جشنواره فیلم فجر شد.
او برای بار دوم همین جایزه را در دوازدهمین جشنواره فیلم فجر سال 1372 برای بازی در فیلم "بازیچه" به کارگردانی تورج منصوری دریافت کرد.
او تابه امروز در 29 فیلم سینمایی بازی کرده:
• خاك آشنا(۱۳۸۶) - راننده تاكسي(۱۳۸۵) - پرونده هاوانا(۱۳۸۴) - پيشنهاد 50 ميليوني(۱۳۸۴) - چند ميگيري گريه كني(۱۳۸۴) - كافه ستاره(۱۳۸۳) – صبحانهاي براي دونفر(۱۳۸۲) – قلبهاي ناآرام(۱۳۸۱) - كاغذ بيخط(۱۳۸۰) - ازدواج غيابي(۱۳۷۹) - دختري بهنام تندر(۱۳۷۹) - هزاران زن مثل من(۱۳۷۹) - همسر دلخواه من (۱۳۷۹) - تو را دوست دارم (۱۳۷۸) - شراره (۱۳۷۸) - رواني(۱۳۷۶) - هفت سنگ(۱۳۷۶) - قاصدك(۱۳۷۵) - سفر پرماجرا(۱۳۷۴) - غزال(۱۳۷۴) - روزهاي خوب زندگي(۱۳۷۳) - نگاهي ديگر(۱۳۷۳) - راز گل شببو(۱۳۷۲) - زينت(۱۳۷۲) - بازيچه(۱۳۷۱) - خانه خلوت(۱۳۷۰)
- مسافران(۱۳۷۰) - پرده آخر(۱۳۶۹) - حكايت آن مرد خوشبخت(۱۳۶۹)
نیکو خردمند در سریالهای تلویزیونی همچون باغ گیلاس، آوای فاخته، کت جادویی، آپارتمان، دزدان مادربزرگ نیز خوش درخشید.
اکثر پرسنل بیمارستان قائم کرج او را بسیار شبیه به مادربزرگ مهربان و خوشلباس و قشنگ قصهی دزدان مادربزرگ میدانستند و میگفتند با اینکه مرتب به دیدن او در سیسییو میرفتیم و گاهی فکر میکردیم شاید مزاحمش باشیم اما او با مهربانی و خوشرویی بسیار با ما رفتار میکرد.
یکی از نگهبانان بیمارستان با اینکه از سلامتی نیکو خردمند خوشحال بود اما از اینکه او را نمیبیند اظهار دلتنگی میکرد. میگفت مثل سهراب سریال مادربزرگ به او دلبستهشدهام.
قابل ذکر است که نیکو خردمند فرزندی ندارد و همسر او چند سال است فوت شده اما به گفتهی پرستاران ، در این مدت خواهرزادهی او همیشه و تا آنجایی که مقررات بیمارستان اجازه میداده در کنارش بوده.
خواهر ِ نیکو خردمند یعنی آهو خردمند متولد 1329 (18 سال کوچکتر از او) هم از بازیگران با سابقه سینما و تلویزیون است.
سلامتی روز افزون برای هنرمند گرامیمان نیکو خردمند آرزومندیم.
از بیمارستان رفتن نیکو خردمند همه نوشتند و از مرخص شدنش هیچکس!
زبانم لال اگر طوریش میشد همه آه و ناله برمیآوردند که از این خبر تا صبح گریه کردیم و حیف شد که رفت و هر کس یک خاطره از او تعریف می کرد و مسابقهای به راه میافتاد که کی به او نزدیکتر بوده!
نیکو خردمند حالا در خانهاش تنهاست. به فکر او باشیم!
لینک در بالاترین
اشتراک در:
پستها (Atom)
