پنجشنبه، شهریور ۰۳، ۱۳۸۴

پارسای خوابگرد

۱-
ـ پسرم، جنگل کاغذی‌ات
چه صفایی دارد!
نم‌نم باران بر کاغذها
عطر انگشتانت
جاده‌ی خط‌خطی‌اش...

ـ تو به من می‌گویی
می‌توانند پلنگان
جنگل را
شهر را، با آدم‌ها بخورند؟
می‌توانند پلنگان
تو و من را بخورند؟
من نمی‌خوابم،
شب ندارد پا
شب نمی‌آید
به در جنگل من...
(فریده‌ فرجام)

2- دومین نامه‌ی افشاگرانه‌ی "پارسا شکراللهی" گل‌پسر ِ خوابگرد.



خاله جون زیتون سلام
امیدوارم خوب باشی. از حال من بخواهی ای...
جانِ من نپرس چی شده. می‌بینی که جای دوتا، چهار تا شاخ گنده رو سرم سبز شده!
راستشو بخوای از دست این بابام باید برم سر به بیابون بذارم.
قبلا راست می‌رفت چپ می‌رفت یه ماچ گنده می‌چسبوند رو لُپام. دم و دقیقه بغلم می‌کرد و پرتم می‌کرد هوا. قلقلکم می‌داد. ای که چقدر خوش می‌گذشت. منم در عوض هر چی می‌گفت گوش می‌کردم و بین گریه‌هام و خنده‌هام و جیشام انواع و اقسام فاصله‌ و نیم‌فاصله می‌ذاشتم.
اما مدتیه موقع بوس کردنم حواسش به لپام نیست. می‌بینی یهو عوضی هوا رو بوس می‌کنه. و یا وقتی پرتم می‌کنه هوا، یادش می‌ره بگیرتم و می‌دوه طرف کامپیوتر. منم گرومپی می‌خورم زمین. مامانم داد می‌زنه: چی شد رضا، باز یادت رفت بگیریش؟



پیش خودم گفتم باید هرجور شده ته و توی کار بابارضامو دربیارم. یه روز صبح‌زود پاشدم و چهار‌دست‌وپا رفتم سراغ کامپیوتر. هنوز روشن بود و بابام اون گوشه خوابش برده بود. دیدم بعله! چیزی که مدتیه حواس بابامو پرت کرده هفتانه.
بالای صفحه نوشته شده بود هفتان، هفت‌آسمان فرهنگ و هنر. چه شود؟!
گوشه‌ش هم نوشته:هفتان را به‌صورت موضوعی ببینید.
(خبر و گزارش ادبی | مرور و نقد ادبی )
( تحليل فرهنگی | زبان و نگارش )
( وب و رسانه | انديشه | سينما | داستان ترجمه )
( نمايش | موسيقی | عکس )
( هنرهای تجسمی | تاريخ | الهيات | تريبون)
روی هر کدوم که کلیک کردم دیدم فقط اخبار و مطالب مربوط به همون موضوع میاد.
فهمیدم بابام به خاطر همینه که حواسش پرته و با دوستاش دارن کلی زحمت می‌کشن. اما نامردا نکردن یه موضوع هم برای ما بچه‌ها بذارن! مثلا قسمت کودکان:) آخه بگو سید! پس من چی؟
اوخ بابام داره تو خواب حرف هفتانو می‌زنه و الانه که بیدارشه. برم بخوابم که اگه ببینه اومدم پای کامپیوتر پوست از کله‌م می‌کنه و فکر می‌کنه با دخترا دارم چت می‌کنم:) بای بای. بوس
پارسا کوچولو



زیتون: پارسا جون به بابات می‌گم یه وبلاگ برات باز کنه:) البته بهتره به مامانت بگم:) اگه کارشون زیاد بود حاضرم خودم حرفاتو تایپ کنم:)

3- مجله‌ی اینترنتی گذرگاه ویژه‌ی شهریور ماه منتشر شد. تا شماره‌هاش تموم نشده بشتابید!

4- سفرنامه‌ی ولگردوپولو به پاریس، شماره‌ی هفت"سرراه لندن" . همراه با توصیه‌هایی در مورد دوش آب گرم و سرد...
آقا هی بهم گفتن این ولگرد آخرش دکونتو تخته می‌کنه ها:)
بیا این سایتو ببین" سفرنامه سوغات بلاگرها" که بهش لینک دادن... ما خودمونو کشتیم این همه سفرنامه( کرمان و سرعین و اردبیل و آستارا و شمال و جنوب و مشرق و مغرب) نوشتیم کسی تحویل نگرفت(شوخی کردم‌ها..همه گرفتن) حالا سفرنامه‌ی ولگرد....
برم یه دوش آب سرد بگیرم حالم جا بیاد...

5- این شعر همیشه زیبای شاملو رو برای پویای عزیزم می‌نویسم که نوشته در بلاد غربت به کتاب‌های شاملو دسترسی نداره:
شما هم می‌تونید این شعر رو با صدای بلند برای خودتون بخونید(جون‌دوست‌ها بیت آخر رو نخونن).
اصلا بیایید حفظش کنیم. من یقین دارم به همچین روزی می‌رسیم.

افق روشن
"روزی ما دوباره کبوترهای‌مان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت.
روزی که کمترین سرود
بوسه است
و هر انسان برای هر انسان
برادری‌ست.
روزی که دیگر درهای خانه‌شان را نمی‌بندند
قفل افسانه‌ای‌ست
و قلب برای زندگی بس‌است.
روزی که معنای هر سخن دوست‌داشتن است.
تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی.
روزی که آهنگ هر حرف زندگی‌ست
تا من به‌خاطرِ آخرین شعر رنجِ جست‌وجوی قافیه نبرم.
روزی که هر لب ترانه‌ای‌ست
تا کم‌ترین سرود،‌ بوسه باشد.
روزی که تو بیایی برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یک‌سان شود.
روزی که ما دوباره برای کبوترهای‌مان دانه بریزیم...
و من
آن‌روز را انتظار می‌کشم
حتی روزی
که دیگر
نباشم..."

لینک این یادداشت در وبلاگ زیتون

لینک نظرخواهی

صدای پای استبداد...

1- دراین روز بی‌امتیاز
تنها
مگر
یکی کودک بودن...
(شاملو)

2- کابینه‌ی هنرمندی داریم. سابقه‌ی درخشان مبارزاتی‌شونو ببینید:
یکی زمانی لگد می‌زده،‌ یکی گاز می‌گرفته،‌ یکی جفتک می‌پرانده، یکی خوب می‌غریده، یکی پنچول می‌کشیده و...

3- نصف شبه. روی تخت یکی از باغ‌های جاده چالوس به پشتی‌ لم داده‌ایم و داریم چای می‌خوریم. نسیم خنک درخت‌های بلند باغ روی صورتمون می‌خوره. صدای آب رودخونه بهمون احساس آرامشی دلپذیر می‌ده. با هم حرف می‌زنیم و گاهی از یادآوری خاطره‌ای می‌خندیم.
اون‌طرف‌ دختری با مانتوی کوتاهی که دکمه‌ةاش بازه با پسری کلاه‌فرانسوی‌به‌سر نوبتی قلیون می‌کشن. پسر پاچه‌های شلوارشو تا وسطای ساق‌ پاش بالا زده.
اون‌طرف‌تر خانواده‌ای پنج نفره دور سفره‌ای نشستن و دارن آبگوشت می‌خورن. روسری زن خانواده روی شونه‌هاش افتاده. بچه‌ها سر کوبیدن نخود‌لوبیا رقابت می‌کنن و با دهان پر برای هم کرکری می‌خونن. پدر و مادر غش‌غش می‌خندن.
و....
خلاصه سرهر کسی تو کار خودشه...
فقط یکی دونفر به‌طور اتفاقی دیدن که سه‌مرد ریشوی خو‌ش‌لباس و مغرور ماشین آخرین سیستمشونو پارک کردن و با کبکبه‌و دبدبه،‌دست‌ها به پشت با گردن‌های افراشته وارد باغ شدن. کس دیگه‌ای حتی نگاهی بهشون ننداخت.
درست چند دقیقه بعد.
پسر جوانی که سفارش غذا می‌گیره با خجالت به ما نزدیک می‌شه و یواشکی به سی‌با می‌گه: اگه ممکنه این‌جوری به پشتی لم ندید! روش نمی‌شه به من بگه.
بی‌اختیار هردو صاف وشق‌ورق نشستیم.
سی‌با: چرا؟
پسر: والله تقصیر ما نیست. حاج‌آقا گفتن.
نگذاشت که بپرسیم حاج‌آقا دیگه کیه و چکار به نشستن ما داره.
چند دقیقه بعد. پسر چوان به دختر پسر اون‌وری نزدیک می‌شه و ما دیدیم که با شرم به مانتوی دختر اشاره می‌کنه که دکمه‌هاشو ببنده. و به پسر که روی آرنج لم داده تذکر می‌ده که درست بشینه.
موقعی که رد می‌شد قرمزی صورت پسر رو می‌شد دید. و صدای دختر و پسر رو می‌شد شنید که عصبانی‌اند و فحش می‌دن.
راست می‌گفتن تاحالا سابقه نداشت تو این‌باغ‌ها بیان به این‌چیزا گیر بدن.
چند دقیقه بعد پسر جوان به سمت خانواده پنج‌نفری‌رفت و به زن که زیاد هم در دید نبود تذکر داد که روسری‌اش رو درست سرش کنه.
شنیدیم که صدای مرد خانواده در‌آمد. ـ آخه به شما چه؟
پسر جوان می‌گفت که حاج‌آقا دستور دادن به‌خدا تقصیر ما نیست.
مرد داد زد حاج‌آقا چه خریه؟ غلط کرده!
دنبال تخت اون سه‌مرد ریشو گشتیم و دیدیم که روی تخت بغل میز صاحب‌باغ نشسته‌‌ن و بُراق شدن به عکس‌العمل مرد. مرد فحش می‌داد. خوشبختانه صدای رودخونه نمی‌گذاشت صدا به سه‌مرد ریشو برسه. ولی ما هم صدای دختر و پسر رو می‌شنیدیم که حالشون گرفته شده و هم صدای خانواده‌رو و هم صدای خودمون رو...:
- مرتیکه‌ها چیکار دارن هی سرک می‌کشن رو تخت‌ها..
- اینجا هم دست‌از سرمون برنمی‌دارن...
- کثافت‌ها...
- بی‌شعورها ...دن به مملکتمون حالا یه چیزی هم طلبکارن..
- چشم‌های دراومده‌شون همه جا می‌گرده...
- یه دقیقه اومدیم اینجا راحت باشیم ها...
دیدیم باز پسر جوون با گردن کج نزدیک شد و به پاچه‌های شلوار پسر اشاره می‌کنه که حاج‌آقا گفتن پاچه‌هاتو بکش پایین.
دختر و پسر دیگه طاقتشون طاق شد، هرچی از دهنشون دراومد گفتن.
سی‌با با خنده گفت نمی‌دونستیم حاج‌آقاها با دیدن پاهای پشمالوی آقایون هم حالی‌به حالی می‌شن؟ پسر با نگرانی و استیصال انگشتش رو روی بینی‌اش گذاشت.
- ترو خدا مارو از نون‌خوردن نندازید.
سی‌با پسر رو صدا کرد و اصرار کرد بشینه و یه استکان چایی با ما بخوره. پسر مستأصل و نگران یه نگاهی به میز صاحب‌باغ کرد. اولش قبول نکرد. خیلی می‌ترسید.. وقتی دید اونجا نیست و ما هم اصرار می‌کنیم نشست.
- موضوع این حاج‌آقاهه چیه؟ این موقع شب(ساعت 1 صبح) اینا اینجا چیکار می‌کنن ؟ مگه نباید زود بخوابن تا برای نماز بیدار شن؟
پسر به زور خندید. تند و باعجله گفت: چه می‌دونم والله. تازگی‌ها هراز گاهی میان اینجا. تو ارگانِ ...، فرمانده‌‌ای چیزی‌ان. گیر می‌دن به همه چیز. کباب و چایی‌شونو می‌خورن و می‌رن. اگه حرفشونو گوش ندیم. باغو پلمپ می‌کنن و تا سرکیسه‌رو شل نکنیم اجازه‌ی باز کردن نمی‌دن. چند تا صاحب‌باغو این طرفا بدبخت کردن. کارو کسب ما تو تابستونه دیگه...
از هولش چایی‌شو نخورد و باعجله پاشد و رفت خدمت ریشوها...




4- احمدی نژاد گفته:
بعد از تشکیل کابینه اولین کاری که می‌کنم اینه که اسم کشورمون " ایران" رو عوض کنم!
- چرا؟
- دهه!!..رو حرف من حرف نباشه!
... اولا، "ایران" اسم خانومه!
دوما،‌ عراق هشت‌سال‌تمام بهش تجاوز کرده!
سوما، آمریکا بهش نظر داره!

زیتون: می‌گم چطوره اسمشو بذاریم "غضنفر"... اون‌وقت هیچکی جرأت نداره بهش چپ نگاه کنه.:)



۵- سفرنامه‌ی شماره‌ شش ولگرد عزيزمان...
چگونه ولگرد پاريس را با برج ايفل خاطره‌انگيزش رها کند و به لندن برود؟:)
دارادادام...
آخه بگو اين تيتر بود من زدم؟:)) زرد به اين‌جور تيترا می‌گن؟


۶- قبرکن قطعه‌ی نویسندگان و هنرمندان بهشت‌زهرا:‌ ليست کابينه رو ديدی؟ نونمون تو روغنهD:

۷- گل‌آقا یادش به‌خیر. به اذنابش اجازه نمی‌داد کاریکاتور آخوند‌ها رو بکشن. و چون رئیس‌جمهور معمولا آخوند بود(به غیر از رجایی که اونوقت گل‌آقا هنوز مجله نداشت)..
حالا کاریکاتورها آزادن تا دلشون بخواد کاریکاتور رئیس‌جمهور تحمیلی رو بکشن. اما...

۸- یه ضرب‌المثل بود که می‌گفت: سگ‌ها را باز و سنگ‌ها را بسته‌اند...

نظرهای شما

دوشنبه، مرداد ۳۱، ۱۳۸۴

اندرباب رشد قارچ‌وارشرکت‌های هرمی در ایران

1- یقینم حاصله که هرزه‌گردی
ازین گردش که داری برنگردی
به‌روی مو ببستی هر رهی را
بدین عادت که داری کی ته مردی...
(باباطاهر عریان)

2- سر کوی تو تا چند آیم و شم
ز وصلت بینوا چند آیم و شم
سر کویت برای دیدن تو
نترسی از خدا چند آیم و شم...
(بابا طاهر)

3- چگونه مفتی مفتی پولدار شویم!
بسم‌الرب الپولداران
الف- اولین باری که با این نوع پولدار شدن آشنا شدم تو بانک بود.سه‌چهار سال پیش. برای پرداخت فیش برق تو صف وایساده بودم( آره، صف برای پرداخت پول برق. اونم یه ساعت. چی؟ از credit card یا اینترنت پرداخت می‌کردم؟ دلت خوشه ها. اینجا ایرانه داداش!) که خانمی که در صفِ پرداخت وایساده بود و لیستی دستش بود، داد جاشو براش نگه‌دارن و به من نزدیک شد.
لیست رو نشونم داد. من هاج و واج به اون کاغذِ طومارمانندِ زرد رنگ نگاه کردم. یه عالمه اسم بود و جلوی اسم هر کسی مبلغی نوشته شده بود از 36 تا 360 هزار تومن. بیشترشون اسم خانوما بود. برام گفت تو کرمانشاه بنیاد خیریه‌ای(!) تأسیس شده که کافیه فقط 6 هزارتومن بهشون پرداخت کنی تا چند ماه بعد چندبرابر پول رو به حسابت واریز می‌کنن. من الان اومدم برای اینایی که اسمشونو می‌بینی پول واریز کنم. اگه 6 تومن همراهته بده تا اسمتو بنویسم تو لیست. چون فردا دیره و کلی از پولدار شدن عقب می‌مونی. من با اینکه همیشه پول همراهمه گفتم قراره بعد از اینجا برم خرید و ممکنه پول کم بیارم(ترسیدم بگم ندارم چشام لوم بدن). کارت آرایشگاه‌شو داد گفت پس می‌تونی منو اینجا پیدا کنی. به مادر و پدر و فک‌و فامیل و آشناهاتونم بگو. گفت خودش از این راه صدها برابر آرایشگاه درآمد داره و نمایندگی این بنیاد خیریه رو در کرج گرفته.
از بانک که بیرون اومدم کارتشو انداختم تو اولین سطل آشغالی که دیدم. اون‌موقع اصلا نمی‌دونستم این چیزا یعنی چی..

ب- خانمی که در محله‌مون زندگی می‌کنه و جز سلام علیک رابطه‌ای باهم نداشتیم اومد دم در خونه‌ و بعد از کلی مقدمه‌چینی منو به منزلش دعوت کرد. گفت قراره عصر خواهر‌زاده‌ش که مثل من دانشجوئه بیاد و در مورد نوع جدید پولدارشدن صحبت کنه. هر چی خواستم از زیرش دربرم گفت حالا تو بیا. من بلد نیستم توضیح بدم. یه عالمه هم منت گذاشت که تو این همه اهالی محل حس کرده من بیشتر لایق پولدار شدنم! عصر که شد اصلا یادم رفت. که صدای زنگ تلفن از جا پروندم.
- پس چرا نمیای؟ همه منتظر شمان تا شروع کنن.
خدایا شروع چی؟ همه کی‌ان؟
حس کنجکاویم تحریک شد.
رفتم دیدم دختر حدودا 20 ساله‌ای ته‌ِ سالن پذیرایی جلوی WhiteBoardی ایستاده و عین خانم معلم‌ها ماژیکی دست گرفته و با زدن روی وایت‌برد مهمونا رو وادار به سکوت می‌کنه. تا من رفتم همه گفتن: زیتونم اومد. دیگه شروع کن. یکی گفت بدو غذام رو گازه الان می‌سوزه. یکی دیگه گفت بدو الان مهمونام میان و...
دختر با اخم و خیلی جدی شروع به ترسیم دایره و خط‌هایی کرد که عین هرم در پایین زیاد می‌شدن. چیزهای درازی می‌کشید و می‌گفت اینا دستاتون می‌شه. این دستتون با اون دستتون باید برابر شه وگرنه دیر پولدار می‌شین. تبلیغ DictionaryOnLine رو می‌کرد.( اون‌روزا نمی‌دونستم به این‌جور تبلیغ‌کردن می‌گنPresentکردن). دختر هر کسی که سوالی می‌کرد دعوا می‌کرد و انگار ارث پدرش رو طلب داشت. من از لجم درست گوش نمی‌کردم و راستش اصلا تو این باغ‌ها نبودم. فقط شنیدم که می‌گفت خودش به جایی رسیده که ماهی 4000 دلار جرینگی میاد تو حسابش. چه‌جوری می‌شه یهو همه‌ی مردم با دادن 81 هزار تومن یا 192 هزار تومن یا 370 هزار تومن(اونم با خریدن اشتراک یه‌ساله‌ی دیکشنری)، میلیونر شن؟
بعد از جلسه اون خانم ده‌ها بار اومد دم در خونه‌م و گفت پس چرا نمیای اسم بنویسی و من هر بار بهانه‌ای آوردم. نمی‌دونم چرا نمی‌گفتم نه. شاید ازش رودروایسی داشتم. آخرش ازم ناامید شد...


ج- سوار تاکسی بودیم. راه هم طولانی بود. پسری حدودا 22 ساله به محض سوار شدن کلاسوری درآورد و اول از کمی حقوق و گرونی و بی‌ثباتی وضع اقتصادی ایران گفت و بعد حرفو کشوند به اینجا الان از راه NetWork Marketing می‌شه راحت پولدار شد و...
گفت مهندس عمرانه و به زور پارتی‌بازی 50 کیلومتر دوراز خونه‌ش کاری گرفته با حقوق 150 هزارتومن و با پیشنهاد یکی از دوستاش 3ماهه وارد تشکیلات Gold Mine شده. 3 محصول گلدماین خریده هر کدوم 56 هزار تومن. حالا از راه زیرمجموعه گرفتن ماهی 5 میلیون تومن درآمد داره. زن و پدرزن مادرزن و مادرپدر و خواهر برادرشم وارد این‌کار کرده که هرکدوم از ماهی 500 تااون جدید‌جدیده ماهی 70‌هزار تومن درآمد دارن که به‌زودی مبالغش زیاد می‌شه.
کلاسورشو باز کرد و هرم رو نشونمون داد. اون‌قدر توی راه تعریف کردو زبون ریخت که دونفر دهنشون برای پول بادآورده آب افتاد و ازش شماره گرفتن. برای من هم در کاغذ کوچکی شماره‌شو نوشت.
وقتی از تاکسی پیاده شدم اولین کاری که کردم کاغذو مچاله کردم و انداختم دور.. اون‌موقع فکر محیط زیست‌اینا نبودم:) حالا گیر نده.

د- یکی از پسرای دانشگاهمون بعد از مدت‌ها زنگ زد و حال و احوال و بعد... چه نشسته‌ای که بدون کار و زحمت می‌شه پولدار شد و در آسمون‌ها سیر کرد و ...
و اصرار که امشب یه جلسه‌ایه در منزل فلان‌کس و حتما باید بیای. هرچی گفتم کار دارم. گفت کارتو بده به جولا... جلسه‌ی خیلی مهم و حیاتی‌یه...و اگه نیای ناراحت می‌شم و... خانم فلان هم امشب اونجاست و...
گفتم اینم برم ببینم چه خبره.
توی یه سالن بزرگ گوش‌تاگوش آدم نشسته بود. آدم‌های ظاهرا حسابی. دکتر و مهندس و رئیس‌بانک و کارمندعالی‌رتبه‌ی فلان شرکت. فلان حزب‌اللهی و فلان قرتی و فلان هنرمند و فلان استاد و خلاصه یه عالمه زن و مرد و پیر و جوون. جلسه‌ی Gold Quest بود. اسم اینو قبلا خیلی شنیده بود. با کنجکاوی به حرفا گوش دادم. یه عده ناراحت بودن که محصول هنوز بعد از ماه‌ها به دستشون نرسیده.منظور از محصول، قطعه طلاییه که از تو لیست Shoppingِ گلد کوئست خریداری کردن.. اونجا چندنفری بودن که "خیلی‌بسیار‌زیاد" بهشون احترام می‌ذاشتن که بعدا فهمیدم سرشاخه‌هایی‌هستن که به سود هفته‌ای چهارپنج‌هزار دلار رسیدن. ساعت‌های طلا دستشون بود و از Vacationهای شرکت تعریف می‌کردن و دل ملت رو آب می‌کردن. همه مشتاقانه نگاهش می‌کردن و موقع گوش دادن به حرفاشون با نگاه‌های آرزومند هر چند دقیقه آب‌دهنشون رو قورت می‌دادن.
محصولات کلکسیونی گلد‌کوئست از 550 دلار شروع می‌شه تا چندهزار دلار و قیمت طلای واقعیش یک‌سوم این قیمته.
خیلی از افراد اونجا می‌گفتن وقتی به سود مورد دلخواهشون برسن شغل قبلیشونو ول می‌کنن و به‌صورت حرفه‌ای مشغول زیرمجموعه‌گرفتن می‌شن. کاری که چند نفر از توی جمع کرده بودن. چند دانشجو هم درسشونو ول کرده بودن. دیگه آینده و حقوق یه لیسانسه براشون جذابیتی نداشته...
بعد از جلسه و یه‌بار present کردنم با اون کلاسورهای معروفشون، این دوستم صدها بار بهم زنگ زد و از زیر بار خریدن شونه‌خالی کردم.
ازش پرسیدم چرا به من اینهمه اصرار می‌کنی؟ گفت برای اینکه تو خیلی اجتماعی هستی و هزاران دوست و آشنا داری.
گفتم ولی بدون با اومدن من شاخه‌ت تا ابدالدهر می‌خوابه. آخه من اصلا نمی‌تونم سر مسائل مالی با کسی حرف بزنم یا بازاریابی کنم.
گفت می‌تونی. وقتی بخری مطمئنم می‌ری دنبال زیر مجموعه و تو وحشتناک می‌تونی زیرمجموعه جمع کنی و دستامنون دراز کنی...
هر چی زنگ می‌زنه می‌گم نه...

ه- یکی از دوستای قدیمم بعد از N سال تلفن زده.
- الو الهی قربونت برم زیتون جون! و من منتظرم کارشو بگه.
زیتون جون یه راه پول درآوردن پیدا کردم، مامان! اَنگِ خودته. گفتم کی بهتر از زیتون. هم تو هزار انجمن می‌ره هم سروزبون داره. کی پولدار شه بهتر و لایق‌تر از اون!
،‌حدس زدم چیکار داره.
- کدوم شرکت؟
- من که هنوز چیزی نگفتم؟
- گلد کوئست؟ گلد ماین؟ دیکشنری‌آن‌لاین؟...؟ ....؟ (بدبختی اسامی بقیه یادم رفته. یعنی درست گوش ندادم.)
- نه بابا!!! اینا که غیر قانونی شدن. یه شرکت ایرانی به ثبت رسیده. مدیرش فلانیه و محصولاتشم گردنبند و گلیم ایرانی که در اصفهان بافته می‌شه.
- گلد‌کوئست و گلد ماین هم که همچین غیرقانونی هم نیستن در سازمان تجارت جهانی به ثبت رسیدن.
- مگه دیشب تو اخبار نشنیدی مرکز گلدکوئست رو تو خیابون میرداماد پلمپ کردن؟ دیگه اصلا به درد نمی‌خوره.
و به زور خواست قراری بگذاره که این شرکتو که این اسمشو یادم رفته بهمPresent کنه...
56 تومن می‌دی.. به جای 30 تومنش یه کارت اعتباری خرید بهت می‌دن و با اولین دونفری که عضو کنی(خرکنی) 34 تومن میاد تو حسابت!
ـ یعنی با اولین دونفر بیشتر از پولی که دادم دستمو می‌گیره.
با خوشحالی : آره دیگه... و همینطور پولدار می‌شیم و پولدار می‌شیم تا چشای همه پلقی بزنه بیرون...
- ولی من اصلا بلد نیستم راجع پول با دیگران حرف بزنم.
تو این راهها زرنگا پولدار می‌شن و آدمای زیر مجموعه در واقع قربانی اون بالایی‌ها هستن و هر روز باید حرص بخورن که پولشون از بین رفته...
- برو بابا چه فکرایی می‌کنی!

و- رفتم دندون‌پزشکی. دکتر در حین معاینه مرتب داره از شرکتی در مشهد حرف می زنه که باید 5800 تومن بدی و سر یه سال یه میلیون تومن بهت می‌ده. البته به شرطی که چندنفر رو معرفی کنی. من دهنم باز و نمی‌تونم حرف بزنم و اون داره Present می‌کنه. اون‌قدر می‌گه و می‌گه که سرم گیج می‌ره. منشی و دستیارشم اومدن کمکش و از مزایای پولدار شدن اینجوری صحبت می‌کنن. خواستم بگم بابا هر دندونی که شما درست می‌کنی هزاران برابر این مبلغو در میاری که...

ز- تو این چند ماه اخیر هفته‌ای نیست که یکی از اعضای این شرکت‌ها بهم زنگ نزنن... انگار هیچکس به وضع اقتصادی این مملکت اعتمادی نداره. شنیدم چند نفر از وزرا،‌ وکلای مجلس، و آیت‌الله‌ها هم عضو اینجور شرکتا هستن. از رده‌بالایی‌هاشون.
ح
- تلویزیون هم هر چندشب یه بار داره به مردم هشدار می‌ده که گول این شرکتا رو نخورید. اینا غیر قانونی‌ان. هر کی اومد Presentتون کنه به نیروهای انتظامی لوش بدین و...

ط- حالا هر کی بهم زنگ می‌زنه می‌گم دیگه نگو وگرنه لوت می‌دم:)
یکیشون گفت همون آقای اخبارگوی تلویزیون یکی از سرشاخه‌های گلد‌کوئسته:)

ی- حیفش... اون همه کارت و کاغذ و شماره تلفن که مچاله‌کردم و دور انداختم...
چطور تونستم این‌همه پولو از خودم دور کنم:(

× خیلی دلم می‌خواد بدونم این‌جور شرکتا در کشورای دیگه چقدر طرفدار داره...
و همین‌طور در کشورایی که اقتصادشون مثل ایران مریض یا رو به احتضاره...

4- به شهلای عزیز کمک کنید تا بفهمه این گل حیاط خونه‌ی مامان‌بزرگش و گل خاطرات بچه‌گیاش اسمش چیه...


خودش فکر می‌کرد شاه‌پسنده. من بهش گفتم نیست(من عکس شاه‌پسندو دارم. هروقت پیداش کردم می‌ذارمش اینجا.. هر گل از چندگل‌ریز کنار هم درست شده ). اما اسم این گل‌رو نمی‌دونم.


نظرهای شما

شنبه، مرداد ۲۹، ۱۳۸۴

مهمونی‌های ایرانی

۱- بگذار شعر ما و تو
باشد
تصویر کار چهره‌ی پایان‌ناپذیرها:
تصویر کار سرخی لب‌های دختران
تصویر کار سرخی زخم برادران!
و نیز شعر من
یک‌بار لااقل
تصویر کار واقعی چهره‌ی شما
دلقکان
دریوزگان
شاعران!...
(شاملو)

2- فیلم "سالاد فصل" فریدون جیرانی رو رفتم دیدم.
بازیگراش: خسرو شکیبایی، لیلا حاتمی، محمدرضا شریفی‌نیا، مهناز افشار و رضاکرم رضایی، طباطبایی و...
داستان فیلم( اگه می‌خواهید برید فیلمو ببینید٬ نخونید) :
لیلا(لیلا حاتمی) دختر 25 ساله‌ی یه خانواده‌ی فقیره. پدرش بیماره و احتیاج به عمل قلب 8 میلیونی داره. مادرش خانه‌دار و برادرش دبیرستانیه.
معلوم نیست به چه علت تنها لیلا مخارج خانواده رو تأمین می‌کنه( ماشالله هم مادرش سالمه و هم برادرش) اونم از راه جیب‌بری و همینطور تیغ‌زدن مردای پولدار.
پسر‌خاله‌ش(خسرو شکیبایی) تازه از زندان آزاد شده و خواستگار پر و پا قرص لیلاست. شدیدا هم الکلیه. اما لیلا دنبال زندگی بهتریه.
لیلا در یکی از جیب‌بری‌هاش با مردی 44 ساله و پولدار( شریفی‌نیا) آشنا می‌شه و تصمیم به ازدواج با اون می‌گیره.
یهو سرو وکله‌ی زنی که ادعا می‌کنه زن شریفی‌نیاست پیدا می‌شه و مزاحم عشق این دو می‌شه. تا جایی پیش می‌ره که سه‌زن گردن‌کلفت رو اجیر می‌کنه که لیلا رو کتک بزنن(لابد مرد کتک بزنه اشکال شرعی داشته) لیلا هم از پسر‌خاله‌ی بامرامش می‌خواد که بره زنه رو بکشه.
تا اینجاش فیلمنامه تا حدی قابل قبول و ایرانی‌مآبه. ولی یهو می‌خواد ادای فیلمای پلیسی خارجی رو دربیاره و شروع می‌کنه به پیچیده شدن الکی. و عین همه‌ی فیلمای ایرانی مشکل آخرِ فیلم‌نامه داره! نه به آخرِ فیلمای ساده و الکی! نه به این پیچیدگی‌ِ الکی! شریفی‌نیا یهو حقه‌باز و کلک و دیو از آب در میاد و زنه در واقع پرستار زن‌اصلیش بوده و می‌خواستن دوتایی پولاشو بالا بکشن و مرده هم به پرستارو هم به لیلا اظهار عشق کرده بوده اما لیلا رو بیشتر دوست داره(!)‌و.... :)


گاهی بهتره منتقد‌های ما زیاد از فیلمی تعریف نکنن. چون چیزی که من در مورد این فیلم از منتقدها شنیده بودم این‌بود که "وای... این لیلا حاتمی چقدر محشر و شجاعه که حاضر شده رلِ یه دختر خیابونی بازی کنه" و بازم "وای... این تک‌ستاره‌ی هنر سینما حاضر شده صورتشو با زخم‌های زشت نشون بدن."
والا من تا اونجایی که دیدم نقش لیلا هیچ‌موردعجیب و غریبی نداشت. این روزا کلی جیب‌برهای دختر تو خیابون می‌بینی با رفتارهایی طبیعی‌تر از لیلا. زخم‌های صورتش هم اصلا زشت نبود. چندتا زخم کوچک رو گونه‌ و چونه‌ش تازه خوشگل‌ترش کرده بود.
چند جای فیلم هم تقلیدی بود از چند فیلم خارجی. یه جاش از بازی میشل فایفر در فیلم زیرِ زمین تقلید شده بود( همون که با هریسون فورد همبازی بود) اونجاش که یکی بهش قرص خواب‌آور می‌ده و می‌ذارتش تو وان حموم و آب رو باز می‌کنه تا خفه بشه.
با اینحال تا نصفه‌های فیلم ازش لذت بردم و ازون به بعدش همه‌ش فکر می‌کردم یه چیزی سر جاش نیست.

3- این روزای تولد ائمه٬ کلی عروسی و جشن نامزدی و این‌جور مهمونیا برگزار شد.
یکی از این جشن‌هایی که دعوت داشتیم. جشن یه زوج از طبقه‌ی زحمتکش بود.
معمولا هر کی وسطای شهر زندگی می‌کنه موقع عروسیش سعی می‌کنه یه سالن در بالای شهر اجاره کنه و اینا که در یکی از جنوبی‌ترین نقاط تهران زندگی می‌کنن در وسط شهر اجاره کردن. می‌دونستم برای همینشم کلی زیر بار قرض رفتن و آقا داماد باید یه سال کار کنه تا فقط خرج شام مهمونی امشب رو در بیاره. و می‌دونستم برای پول ماشین کرایه‌ای و پول پیش خونه‌ی اجاره‌ای و خرج سالن و لباس و آرایش عروسی و حتی حلقه چقدر از این و اون کمک و قرض گرفتن.
البته هردو خانواده‌ی عروس و داماد بسیار خوب و محترمن.
پیش خودم گفتم بهتره زیاد به خودم نرسم که نگن کلاس گذاشته و اینا... حالا خودمم همچین لباسای گرون‌قیمت و مجلل ندارم ها... ولی خوب، کمتر از همیشه به قول معروف چسان فسان کردم.
قبلا از مهمونیای زن‌و‌مرد جدا بدم میومد و سعی می‌کردم نرم. اما الان معتقدم که هم فالن و هم تماشا.
وقتی قدم به سالن خانوما گذاشتم. راستش اولش فکر کردم عوضی اومدم و خواستم برگردم. چون چیزی که دیدم با اون‌ چیزی که فکر می‌کردم زمین تا آسمون فرق داشت. شاید در مهمونی‌های پولدارها هم همچین لباسایی ندیده بودم.
درسته بعضیاشون یه کم اجق‌وجق و پر از زرق و برق بودن. شاید بگم به هر زن حدود نیم تا یه کیلو طلا آویزون بود. اما لباسای دخترا و زنای جوون همه طرح‌های ماهوارهای داشتن با پارچه‌های فوق‌آلعاده قشنگ. و از مدل موها چی بگم! هر کدوم مش همرنگ لباس و شینیون‌های بسیار زیبا با تاج‌های طلایی و نقره‌ای. تقریبا همه ناخن‌مصنوعی داشتن همرنگ لباس.(من بدبخت که جز همون روز اول عید، دیگه حوصله‌ي‌ناخن‌‌مصنوعی چسبوندن ندارم.)
با احترام منو بردن روی میز فامیل نزدیک عروس و داماد. یعنی بهترین جای سالن و همون جا بود که با باز گذاشتن گوشام به جواب بعضی سوالام رسیدم.
بیشتر این جماعت حقوق حداقل دو ماه همسر یا پدر خودشون رو صرف خرید پارچه و دوخت لباساشون کرده بودن. از چند ماه قبل شوهر یکیشون رفته دبی و برای همه از روی ژورنال پارچه خریده. خیاطشون مشترک بود که از روی جدیدترین مدهای اروپا می‌دوخت. از چندماه قبل دنبال آرایشگر بودن. تقریبا هر کدومشون یه‌سال از کلی چیزاشون زده بودن برای یک امشب! و چقدر از این بابت خوشحال بودن که همه چیز داره به خیر و خوشی می‌گذره. چیزی که برام جالب بود اینکه با وجود ظاهر مجللشون( برعکس همتاهای پولدارشون) اخلاق و رفتار بسیار خاکی‌ای داشتن.
اینطور که فهمیدم. بیشتر خانوما عروسای آینده‌شونو تو همین مجالس انتخاب می‌کنن. و برای همین براشون می‌صرفه که 500 هزار تومن خرج لباس و ظاهر دختر دم‌بخت فقیرشون بکنن اما بخت خوب و پولداری نصیبشون بشه.
عروس اون شب در مهمونی قبلی پسندیده شده بوده. خواهر داماد هم دوسال پیش که خیلی به خودش رسیده بوده توسط مادر یکی از میدون‌دارای(میوه و تره‌بار) شهر. همون شب باعث شده دختر زندگیش عوض شه و از فقر به ماشین و خونه و موبایل برسه. همه دخترا اون شب آرزو داشتن زندگی مثل او نصیبشون بشه.
تبصره: اگه اون شب من برای شوهر پیدا کردن رفته بودم، پاک کنف برمی‌گشتم:))

4- میهمونی‌های ساده و کسل‌کننده‌ی کانادایی و مهمونی‌های مجلل و پر از تکلف اما باحال ایرانی. نوشته‌ی سوسکی


5- کاریکاتور: انگار رفیق‌بازی همه‌جای دنیا هست. مثل ایران که در اون روابط حرف اولو می‌زنه...

چهارشنبه، مرداد ۲۶، ۱۳۸۴

خوره‌ای به نام شک...

1- ای پری‌وار ِ در قالبِ آدمی
که پیکرت جز در خلواره‌ی ناراستی نمی‌سوزد!-
حضورت بهشتی‌ است
که گریزِ ِ از جهنم را توجیه می‌کند
دریایی که مرا در خود غرق می‌کند
تا از همه‌ی گناهان و دروغ شسته شوم...

2- در فراسوی مزهای تنت
تورا دوست می‌دارم...

در فراسوی عشق
تورا دوست می‌دارم
در فراسوی پرده و رنگ...

در فراسوی پیکرهایمان
بامن وعده‌ی دیداری بده...
(شاملو)


3- خانمی‌بود حدودا سی‌ساله، تو جلسات اصلا حرف نمی‌زد. به درددل همه خوب گوش می‌کرد ولی برعکس بقیه‌ هیچ‌وقت اظهار نظری نمی‌کرد.
در چشمای درشتش غمی داشت. هفته به هفته گودرفتن چشماشو می‌دیدم.
تا اینکه چندوقت پیش به حرف اومد و دیگه کسی جلودارش نبود.
گفت که از زندگیش ناراضیه. این زندگی حقش نبوده و شوهرش رو دوست نداره. از شوهرش ازهر نظر خیلی سرتر و بالاتره و...
قبلا شنیده بودم هر کی بهش می‌گه: "بچه‌ت شبیه خودت نیست. شبیه پدرشه؟" با نفرت می‌گفت: "خدا نکنه!" اما نمی‌دونستم این‌قدر دلش پره.
از زندگیش گفت و گفت تا رسید به اینکه تازگی‌ها هم در محل کارش خانمی رو استخدام کرده و حس می‌کنم با هم رابطه دارن. تازه بیشتر مشتری‌هاشم زنن و نمی‌دونی با چه نازو ادایی با شوهرم حرف می‌زنن...و این مسائل مثل خوره داره روحمو می‌خوره.
حرفش که با اینجا رسید بیشتر خانوما طبق معمول بی‌مقدمه شروع کردن فحش دادن به آقایون...(نمونه‌هاشو تو وبلاگستان هم می‌شه دید.)
"به این مردا هیچ نمی‌شه اعتماد کرد."،‌ " خاک تو سر مردا."، " شلوارشون که دوتا شد خدا رو بنده نیستن."، "باید زد تو سرشون تا آدم شن" و...
من که یه جورایی خودمو شاگرد مارشال روزنبرگ می‌دونم و معتقدم(البته فعلا در تئوری) که نباید بدون نشانه‌های دقیق به کسی انگ زد. و دیدم الانه که حکم اعدام مرد بیچاره صادر بشه. پرسیدم: شما طبق چه نشونه‌هایی فکر می‌کنی شوهرت با منشی‌ش سروسر داره؟
گفت:" گاهی سرکارش سر می‌زنم. وقتی می رسم یه‌دفعه حرفشونو قطع می‌کنن و اگه در حال خنده باشن خنده‌شونو می‌خورن!"
خانومای دیگه بهم گفتن:" دیدی! پدرسوخته‌ی بی‌همه چیز. مرتیکه‌ی کثافت!"
ازش پرسیدم:" شما چه جوری وارد محل کارش می‌شی؟"
گفت: " بدون در زدن و یهویی، که غافلگیرشون کنم. "
گفتم:" لابد با قیافه‌ی ناراحت و اخم؟"
گفت: " آره، آخه قبلش این‌قدر فکرای ناجور کردم که اصلا با دختره نمی‌تونم حرف بزنم. حتی کوچیکترین محلی بهش نمی‌ذارم. اون‌قدر قیافه‌م عصبانیه که شوهرم همیشه فکر می‌کنه اتفاقی برای بچه افتاده"
گفتم:" خوب بدبختا حق دارن. منم جای دختره بودم از ترس تو سکته می‌کردم. آخه این چه رفتاریه. تو وقتی وارد می‌شی هم با شوهرت و هم با اون باید سلام‌علیک و خوش‌وبش کنی. در ضمن من فکر می‌کنم برعکس ادعات شوهرت رو خیلی هم دوست داری. اگه نه این‌همه به دختره حسودیت نمی‌شد."
ابروهاش با تعجب بالا رفت:" من دوستش داشته باشم؟ من ازش متنفرم!"
چشمک زدم و گفتم:" گفتی و منم باور کردم. اگه دوستش نداشتی می‌گفتی با دختره باشه به جهنم!"
خانومای دیگه زدن زیر خنده و انگار داشتن به چیز جدیدی می‌رسیدن. به مرد بیچاره دیگه فحش نمی‌دادن.
گفتم:" شما که تو خونه بیکاری و همه‌ش داری به سرکار شوهرت فکر می‌کنی چرا خودت نمی‌ری کمکش کنی؟ هم خودت حقوق می‌گیری. هم خیالت راحته. حداقل برای یه مدت."
گفت: " اتفاقا شوهرم بارها اینو ازم خواسته. ولی از خودش و کارش متنفرم."
- " اگه متنفری چرا دائم اونجایی؟ چرا در انتخاب منشی‌ش خودت دخالت نکردی که یه منشی مورد اعتماد تورو استخدام کنه."
-" اتفاقا شوهرم پیشنهاد داد که من براش انتخاب کنم من موقع امتحان ازشون حضور داشتم اما من از هر دختری که بخواد باهاش تنها باشه بدم میاد."

خانم‌های دیگه به تناقض حرفاش پی برده بودن و شروع کردن به بقیه‌ی‌سوالات:
- راست می‌گه زیتون،‌ اگه ازش متنفری چرا تو این ده سال برای طلاق اقدام نکردی؟ چرا مثل سایه تعقیبش می‌کنی؟ چرا وقتی خونه نیست این‌همه غصه می‌خوری و...

بعد روحیه‌ی کارآگاهی خانوما گل کرد و تصمیم گرفتن که برن امتحانش کنن.
(من از امتحان کردن دیگران خوشم نمیاد. فکر می‌کنم یه جور کلک زدنه.)
دوتا از خانومایی که در اول کلی به مرده فحش داده بودن داوطلب شدن یه روز به عنوان مشتری برن محل کارش و رفتارشو با مشتری‌ها و منشی‌اش زیرنظر بگیرن.
جلسه بعد این‌طور گزارش آوردن:
-"‌بیچاره آقاهه سر‌ش تو کار خودشه. اصلا با دختره بگو بخند نداره و باهاش خیلی جدیه. دختره هم که به نظر دختر زحمتکشی میاد همینطور. بر خلاف نوع شغلش حتی یه ذره آرایش نداره و خیلی ساده‌ست.
" تازه محل کارشون طوریه که از بیرون کاملا دید داره و اگه هم بخوان اصلا نمی‌تونن عمل خلافی انجام بدن:))
"قیافه‌ی شوهره هم هیچی کم از زنش نداره و مرد نسبتا خوش‌تیپ و خوش‌هیکلیه."
آقا، به اینجا که رسید من با قیافه‌ی حق‌به‌جانبی به خانومه گفتم:" به نظر من،‌چاره‌ی کار شما فقط یه چیزه."
با تعجب گفت: "چی؟" فکر کرد می‌خوام بگم طلاق.
-" اینکه همگی دسته‌جمعی بریزیم سرت و یه کتک حسابی بهت بزنیم."
همه حتی خودش غش کردن خنده.
اما باز مسئله‌ش حل نشده باقی موند. فقط اعتراف کرد که به شوهرش بی‌علاقه نیست...
دفعه‌ی بعد قرار شد با چند نفر از خانوما خانوادگی بریم پیک‌نیک.
. در تمام طول روز در رفتار آقاهه هیچ چیز بدی ندیدیم. اتفاقا به این دوست ما خیلی اظهار محبت هم می‌کرد. اما اون متاسفانه به محبتاش بی‌تفاوت بود. به خانومای دیگه نه نگاه ناجوری داشت و نه رفتار بدی ازش دیدیم. خیلی هم جنتلمن بود.
کشیدیمش کنار و پرسیدیم:"‌همیشه همین‌طوره یا داره فیلم بازی می‌کنه."
گفت: " نه بابا، طفلک همیشه همین‌طوره."
گفتم:" پس تا حالا دوتا کتک ازمون طلب داری:)) "
دوست ما ظاهرا قبول کرده شوهرش هرگز بهش خیانت نکرده. ولی می‌گه هنوز در تموم طول روز شک به شوهرم که با دختری تنهاست روحمو آزار می‌ده.
فکر می‌کنم باید به یه مشاور روانشناس مراجعه کنه.

خیلی خوشحالم که من و سی‌با این‌قدر به هم اعتماد داریم. و تابه‌حال نسبت به هم شک نکرده‌ا یم...

۴- عشق من سی‌با:)

۵- وقتی با خانوما بحث سر ارتباط آقایون ایرانی با منشی‌هاشون بود.
من کلاس گذاشتم و گفتم ولی من تاحالا هرگز به منشیِ سرکارِ سی‌با حسودیم نشده. خیلی هم دوستش دارم. حتی می‌خوام یه شب شام دعوتش کنم. گاهی سب‌با تا روزی یازده دوازده ساعت باهاش تنهاست.
همه دهناشون باز موند:
- جدی؟ مگه می‌شه! خوش‌به‌حالت زیتون. چقدر تو راحتی!
یکی گفت: لابد یا سنش زیاده یا خوشگل و خوش‌هیکل نیست یا...
- نه اتفاقا، هم جوونه هم خوشگل و خوش‌هیکل. هیچ عیبی نداره. چرا رو مردم عیب بذارم؟
اما فقط یه مسئله‌ست...
اون پسره.
غش‌غش خنده‌ی همه...
تروخدا کجای حرفم خنده داشت؟!

۶- اتفاقا عصر مراسم نامزدی منشی سی‌با‌جان ایناست. برم خوشگل کنم:)
گذشته از شوخی هم منشی شرکت سی‌با رو دوست دارم هم نامزدش رو. خیلی آدمای خوبی‌ان...


------------------------------------


۷- حدود هزار نفر در جریانات اخیر کردستان دستگیر شدن.
از فعالین مردم قهرمان کرد، برهان دیوارگر و رؤیا طلوعی هم جزء دستگیر‌شدگان هستن.
برهان دیوارگر: دبیر کانون دفاع از حقوق کودکان (سقز)، عضو هیات موسس تشکل سراسری کارگران بیکار و عضو شورای مرکزی کمیته پیگیری آزادی تشکل های کارگری در ایران.
رویا طلوعی: سردبیر ماهنامه راسان و بنيان گذار کانون زنان کرد مدافع صلح.
نامه‌ی مریم همسر باردار برهان رو بخونید.
و اگه خواستار آزادی دستگیر شدگان و همینطور غیرنظامی کردن شهرهای غرب کشور هستید لطفااین پتیشنرو امضا کنید...

*** - لیست کامل دستگیرشدگان اخیر کردستان- (با تشکر از مهرداد)

۸- نسیم عزیز نوشته:
((با آبگيري سد سيوند، محوطه تاريخي پاسارگاد به زير آب خواهد رفت، در حالي
كه امكان تغيير مسير آبگيري وجود دارد
متخصصين مي‌گويند، در عرض چند سال، رطوبت محوطه تاريخي پارسه (تخت جمشيد)
را نيز خراب خواهد كرد.
پي‌گيري از دفتر رياست جمهوري اين پاسخ را داده: كه وفتي مردم به دنبال
معاشند، چند تخته سنگ پوسيده چه ارزشي دارد!!!!!!

پاسارگاد مهمترين اثر باستاني ايران است كه بناهايي مرتبط با معروفترين و
معمترين شخصيت ايراني يعني كوروش بزرگ را در بر دارد.))

نسیم جان٬ آخوند جماعت و کلا این حکومت با هر چه آثار تاریخی قبل از اسلام (و هر اثری که راجع به اسلام نباشه) مخالفه و دوست داره محو و نابود بشه. اگه تاحالا هم خودشون مستقیما اقدام نکردن دلیلش اینه که روشون نمی‌شه. شما یه آخوند به من نشون بده که داوطلبانه بره از موزه‌های قبل از اسلام بازدید کنه.

۹- و حالا...
اين شما و اين سفرنامه‌ی شماره ۴ ولگرد عزيزمون...

۱۰- مدتيه که هاستم قاطی کرده. ديروز هم برای چندساعت داون بود و وبلاگم نميومد.
ای‌ميلام هم که چندروزه گير کرده و بعضی‌هاش با تاخير بيشتر از يه‌هفته‌ای به دستم می‌رسه...
ببخشید اگه این‌همه جوابشون دیر شده....


۱۱- سينيوريتا٬ نترس از عاشق شدن٬ بیا اون با من...:)

نظرات

دوشنبه، مرداد ۲۴، ۱۳۸۴

کابینه‌ی احمدی‌نژاد

1- شب تارست
شب بیمارست
از غریو دریای وحشت‌زده بیدارست
شب از سایه‌ها و غریو دریا سرشارست...
(شاملو)

2- چه انتظاری داشتم وقتی نشستم پای تلویزیون تا اسامی وزرای احمدی‌نژاد رو گوش بدم؟
از یه رئیس‌جمهور تحمیلی جز یه کابینه‌ی تحمیلی انتظاری می‌رفت؟ نه والله.
سه وزیر اطلاعات( اژه‌ای) و کشور و ارشادش که دیگه نوبرن:)
بیله دیگ، بیله چغندر... حالا دیگه کاملا همه‌چیشون به همه چیشون میاد.

3- جمعه‌ها هر ساعت بری جاده چالوس راه‌بندونه. صبح ساعت 6 یا 8 یا 10 و یا ظهر فرقی نمی‌کنه. همیشه غلغله‌ست.
شاید 3 ساعت طول بکشه از اول جاده برسی به بالاهای سد و پلِ خواب و بیلقان و اون‌طرفا. انگار همه‌ی مردم تهران می‌ریزن جاده چالوس. خوب حق هم دارن. امسال تابستون هوای تهران خیلی گرمه. خوشبختانه این‌ورا بخصوص شب‌هاش خیلی خنکه. همین الان داره بارون میاد و هوا تقریبا سرده. خلاصه دلتون بسوزه.
با اینکه وسط تابستونیم ولی سد کرج پُر ِ پُره. رودخونه هم پر از آب زمردی ‌رنگه.

دوسه هفته‌ست ما هم می‌ریم کنار رودخونه‌ی چالوس.
اول جاده، نیروهای پلیس یه سگ تربیت شده دستشون گرفتن و به هر کی‌ مشکوک می‌شن بخصوص پسرای مجرد سگه رو می‌برن طرف صندوق‌عقبش تا بو بکشه یه وقت هروئینی، تریاکی، مشروبی همراهشون نداشته باشن. لازم هم نیست کسی رو نگه‌دارن چون خود‌به‌خود همیشه اونجا ترافیکه. بیچاره سگه گه‌گیجه می‌گیره بس‌که ماشین می‌بینه. این دفعه دیدم پلیسه هرچی سگه رو هل می‌ده طرف ماشینا، سگه فقط عین چرخ‌و‌فلک دورخودش می‌چرخه. پلیسه ترسیده بود سگه دیوونه شده باشه. این‌جور سگ‌ها خیلی گرونن.
...

با این‌حال هر جای جاده چالوس بشینی، چه اول‌هاش و چه بعد از سد. می‌بینی تو بساط همه یه مورد منکراتی هست. ورق و عرق و تخته و آهنگ‌های لوس‌انجلسی و تمبک و رقص و خانم‌های بی‌حجاب که تقریبا همه‌جا هست. تو این چادر‌هایی فنری هم که جدیدا مد شده و خیلی‌ها دارن، از توشون دود‌ها و بوهای مشکوک بیرون میاد...
و گاه‌گاهی مردان و زنانی نشئه با چشمانی سرخ سرشونو از چادر میارن بیرون ببینن چه خبره.

دوهفته پیش از طرف محیط‌زیست استان تهران "پاکسازی جاده چالوس" اعلام شده بود و یه عده داوطلب با لباس متحد‌الشکل مشغول جمع‌آوری زباله بودن و به مردم کیسه‌زباله می‌دادن. خیلی‌ها رو می‌دیدم تا به اینها می‌رسیدن از تو ماشین آشغالاشونو پرت می‌کردن تو جاده و بهشون متلک می‌گفتن.
متاسفانه کنار رودخونه هم هر کی هر‌چی می‌خوره آشغالاشو بی‌تعارف پرت می‌کنه تو رودخونه. می‌ترسم رودخونه‌ی چالوس به‌زودی این‌شکلی بشه:



)البته اگه تا چهار‌سال دیگه رودخونه‌ای بمونه! چون دارن از بالای سد تونل‌کشی می‌کنن برای تهران و دیگه رودخونه آبی نخواهد داشت و به تبعش 56 روستا هم خشک می‌شن)


4- حدود یه ماه پیش که رفته بودم کوه عظیمیه. موقع برگشتن دوسه خیابون پایین‌تر دیدم خیلی شلوغه. پر از آدم و ماشین. به ماشین‌های تزئین شده شماره می‌چسبونن و مردم زیر چترهای بزرگ آفتاب‌گیر جمع شدن. رفتم جلو، دیدم خط شروع مسابقه‌ی رالی اتوموبیلرانیه.
خیلی جالب بود که هر چی می‌رفتم جلو هی دوست و آشنا می‌دیدم. آقایی شماره به دست اومد به ماشینم شماره بچسبونه،‌ من جلوشو گرفتم.
- مگه شما "رالی" شرکت نمی‌کنید؟
من اصلا خبر نداشتم. ولی اون‌قدر هیجان‌زده شده بودم که اگه بنزین داشتم بدون آمادگی باهاشون می‌رفتم. بخصوص که رالیِ دقت بود نه سرعت! و کلی از آشناها توش شرکت داشتن. و محیط خیلی پرنشاط و شاد بود.
60 نفر شرکت کننده داشت و از این تعداد حدود 20 نفرشون خانم بود.(آفرین!) که ده‌دوازده تا از خانوما و بیست تا از آقایون شرکت‌کننده رو من می‌شناختم. به علاوه‌ی عوامل از مجری و فیلم‌بردار بگیر تا تشویق‌کننده و...
سی‌با که از نیومدنم به خونه نگران شده بود اومده بود دنبالم. قرار بود ساعت ده خونه باشم که باهم جایی بریم. حس کرده بود شاید تو همین شلوغی باشم.
وقتی سلام‌علیک منو با این‌همه آدم می‌دید. با تعجب یواشکی ازم پرسید:
تو مطمئنی کرجی نیستی! گفتی چند‌وقت پیش برای اولین‌بار اومدین کرج؟
گفتم کمتر از ده‌سال.
گفت تو که از یه کرجی‌ اصیل، بیشتر آدما رو می‌شناسی:)

5- چندروز پیش هم که جشن بزرگداشت شاعر شیرین‌‌سخن کرجی آقای ذبیح‌الله زرندی بود( همون که تو رادیو کرج می‌گه: کاکو‌جان اینجا دیار کِرَجه!) وقتی کارت دعوت برام اومد و با سی‌با رفتیم سالن میلاد و اونجا دید که خیلی از اهالی ادب و هنر کرج رو می‌شناسم و باهاشون سلام‌علیک می‌کنم و همین‌طورهر ‌کدوم از اعضای شورای شهر و شهردار رو که می‌دیدم پرونده‌شونو یواشکی درِ گوشش زمزمه می‌کنم. باز گفت:باور کن تو باید کرجی می‌شدی. اشتباهی جایی‌دیگه دنیا اومدی:)
چکنیم دیگه. مُردم از سنگینی بارِ اطلاعات:)

6- آقای مصطفی‌صابر و حسن پناهی باز هم جوابیه‌ای در سایت روزنه برام نوشتن که طبق قانون وبلاگستان(!) در اینجا لینکشونو می‌گذارم. خوشم‌میاد از پشتکار حزب‌کمونیست‌کارگری‌ها.


7- می‌خواستم از مصاحبه‌ی جانانه‌ و چکشیِ فریبرز رئیس‌دانا با روزنامه‌ی شرق بنویسم که دیدم شبح درباره‌ش نوشته...
رئیس‌دانا مواضعشو در مورد مهندس موسوی،‌ بهزاد نبوی، حکومت کوبا، انتخابات ریاست‌جمهوری و ... به روشی بیان کرده...

۸- می‌گن صاحبش رفته جز کابینه٬ فراموش کرده با خودش ببرتش...خوب حق داره. جاش یه بنز می‌گیره لابد :)


لطفا نظرهای خود را اینجا بنویسید

شنبه، مرداد ۲۲، ۱۳۸۴

صدای زنگ تلفن در خونه‌ی کوچیک ما...

1- تالابِ تاریک
سبک از خواب برآمد
و با لالا‌ی بی‌سکون دریای بیهوده
باز
به خوابی بی‌رؤیا فرو شد...
(شاملو)

2- وای از دست فیلترینگ...
بی‌داد از دست فیلترینگ...

3- شب من و سی‌با نشستیم و گل می‌گیم و گل می‌شنویم که:
رینگ، رینگ( صدای زنگ تلفنمون این‌طوریه!)...

خانم الف- الو زیتون جون، ترو خدا یه فکری به حالم بکن.
ماهِ پیش شوهرم منو به زور فرستاد شهرستان. گفت برو پدرمادرتو ببین.
منِ ساده گفتم شوهرم چه مهربون شده!
هنوز سه‌روز نگذشته بود که پسرم زنگ زد و گفت کجایی مادر که بابا دوماد شده.
(گریه)
با عجله اتوبوس سوار شدم و توی راه همه‌ش اشک ریختم. اما باز باورم نمی‌شد این‌قدر نامرد باشه.
اومدم می‌بینم بله... پیرمرد مفنگی رفته یه دختر 25 ساله‌ی روستایی رو گرفته...(گریه)
چقدر این همه سال جون کندم، چقدر از دهن خودم زدم، دادم به بچه‌هام... چقدر...

تلفن بیشتر از نیم ساعت طول کشید. سی‌با آه کوچیکی کشید و پرسید چی‌شده؟(تازگی‌ها هر شب میاییم با هم حرف بزنیم تلفن زنگ می‌زنه و بامن کار داره)
هنوز چیزی نگفته بودم که:
رینگ‌، رینگ...

دخترخانم ب- سلام، زیتون جان، شماره ترو نازنین بهم داده. ترو خدا ببخشید مزاحمت شدم. دستم به دامنت، ببین می‌تونی کمکم کنی؟
فردا دادگاه دارم و نمی‌دونم چی بگم. پول ندارم وکیل بگیرم.
6 سال با یه پسری دوست بودم. اوائلش قول ازدواج بهم داد. گذاشتم هر کاری می‌خواد باهام بکنه. مطمئن بودم ازش. پارسال زد زیر قولش. گفتم یه فکری به حالم بکن. خانواده‌م سنتی‌ان و این چیزا براشون مهمه. یه سفته‌ی 4 میلیونی ازم گرفت که ببرتم دکتر(!)
گوشی رو بردم اون اتاق سی‌با حرفامو نشنوه.
- آخه دختر، تو چرا بهش سفته دادی؟
با گریه: چه‌می‌دونم... اونقدر دوستش داشتم که خر شدم.
من با صدای یواش- تو اصلا می‌دونی چیزی به اسم دوختن وجود نداره، شب قبل از ازدواجت که یه بخیه‌ی کوچولو و...
- نمی‌دونم به خدا...حالا گوش بده ببین چیکار کردم. رفتم ازش دادگاه شکایت کردم که سفته‌مو پس بگیرم. می‌خوام پدرشو دربیارم.
ماه پیش یهو زد زیر همه چیز. می‌گه ازت بدم میاد. تو لابد با هزار نفر بودی. دکتر که نمی‌برمت هیچی، 4 میلیون سفته‌تم می‌ذارم اجرا.(گریه)
فردا دادگاه دارم. هر مرحله از شکایتم، به هر اتاق دادگستری که رفتم همه فقط بهم فحش دادن و گفتن دختره‌ی هرزه تورو باید سنگسار کرد. چی بگم به نفعم بشه؟
- خوب دیوونه، اینجا ایرانه، قوانین اسلامیه. تو می‌خوای بگی چی؟
- راست می‌گی‌ها، بگم بهم به زور تجاوز کرده؟
- تو این شش سال هیچکی شمارو باهم ندیده؟
- چرا هزار نفر.
- خوب اونا شهادت می‌دن که به میل خودت باهاش بودی.
- پس چی‌کار کنم؟
- به نظر من برو فعلا شکایتت رو پس بگیر! بعدا با یه وکیل مشورت کن.
چون اولین کاری که فردا دادگاه برات می‌کنه اینه که برای تو و دوستت به خاطر رابطه‌ی خلاف شرع شلاق می‌نویسه. از خانواده‌ی هر دوتون چندصدهزار تومن جریمه می‌گیره به نفع دولت.
- تو جام بودی چیکار می‌کردی؟
- هم‌چین پسری رو برای همیشه فراموش می‌کردم. در مورد سفته هم نگران نباش. مطمئن باش اون جرأت اجرا گذاشتنشو نداره. چون خودش محکوم می‌شه...و....

با گوشی خاموش رفتم پیش سی‌با.
سی‌با سعی می‌کرد با شوخی بهم بگه که چرا این‌قدر سرمو شلوغ کردم.

باز صدای رینگ رینگ...
روم نمی‌شد گوشی‌رو بردارم. به سی‌با تعارف کردم. تو بردار.
سی‌با گفت: نه به جان شما. شما بفرمایید.

دختر‌خانم جیم- الو زیتون جون، از ساوه زنگ می‌زنم. آره دیگه، جیم هستم.
ببین می‌تونی کمکم کنی.
داداشمو یادته؟ بعد از فهمیدن ماجرای من و سعید هر شب مست می‌کنه و به قصد کشت کتکم می‌زنه. بابام منو بخشیده اما نمی‌تونه جلوی سعیدو بگیره.
به خدا تموم تنم کبوده. هر کی‌ام میاد جلو اونم می‌زنه. مادر هم که ندارم...اومدم به اتاقی که تو ساوه اجاره کرده بودم برای دانشگاه.
حالا صاحبخونه بهم گیر داده.
3 ماه اجاره‌شو نداده بودم. پول پیش هم که دستش داشتم به خاطر احتیاج ازش گرفته بودم. اون‌موقع پیرمرد بهم نظر داشت و هیچی نمی‌گفت. حالا که فهمیده باهاش راه نمیام می‌گه باید پا شی!
الان هم پول پیش رو براش آوردم، هم اجاره‌ی هر سه‌ماه رو. اما بازم می‌گه باید پا شی. می‌خواد یه دختر دانشجوی دیگه بیاره که از من بیشتر باهاش راه بیاد مرتیکه‌ی هیز.
- قراردادتون تا کِی‌ه؟(اینجا سی‌با یه نگاهی بهم کرد و از پیشم بلند شد رفت)
- شش ماه مونده.
من با عجله- فکر نمی‌کنم بتونه از اونحا بلندت کنه. تو برو بنگاهی که خونه‌ رو برات پیدا کرده بود. پولا رو بده اون بهش بده.
- آخه... آخه... حق بنگاه رو ندادم و روم نمی‌شه.
- بابا تو دیگه کی‌هستی؟ اگه داری برو حقشو بده،‌ یه معذرتی هم ازش بخواه از دلش دربیاد... و....

تا گوشی رو گذاشتم، رینگ، رینگ...
یه نگاهی انداختم. چه خوب، سی‌با اون‌ورا نبود. کالرآی‌دی مال تلفن عمومی بود:
صدای تودماغی( معلوم بود با دست دماغشو گرفته)
- الو زیتون جون، به دادم برس. زنم به همه محل می‌ذاره جز به من. تا میاییم حرف بزنیم صدای زنگ تلفن حرفمونو قطع می‌کنه.
( با گریه‌ی الکی) هیچکی منو دوست نداره...
افتادن دوزاری و...
قهقهه‌ی خنده‌ی من از این‌طرف و سی‌با از اون طرف به هوا برخاست:))


4- یوسف: می‌خوام یه مدتی تو اینترنت مثل حضرت مهدی غیبت کنم.
من: غیبت برای صغری یا برای کبری؟
یوسف: هیچکدوم! برای اقدس.
:)))
قراره من و سی‌با، یوسف و اقدس به مناسبت شروع غیبت حضرتش فردا بریم بستنی وبایی بخوریم:)

5- وقتی از نازی زنی که در بمب‌گذاری لندن کشته شد اینجا نوشتم اصلا باورم نمی‌شد نازی و شوهرش یه زمانی دوست مامان‌بابای من هم بودن. باورم نمی‌شه عمو روح‌الله (روح‌الله ‌مُذ َکا)که هم‌سفر کوهنوردی‌های مامان بابام بوده خاله نازی‌رو از دست داده.
چه داستان‌ها از روح‌الله شنیده بودم و از نازی. پیرارسال هم عمو اومد ایران...
بابا و مامانم این‌روزا خیلی پکرن. تازه فهمیدیم نازی(بهناز نژند) کی‌بوده...

6- اولین مکانیک زن در ایران که نمایندگی تعمیر ماشین‌های سایپا هم داره زهراست.
زهرا 30 سالشه و لیسانس زبان انگلیسیه. دوره‌های مربوط به تعمیرات اتوموبیل رو کامل گذرونده. خیلی سختی کشیده تا بتونه ثابت کنه چیزی از مردا کم نداره.
موقعی که رئیس حزب‌اللهی اداره‌اماکن ماشینشو برای تعمیر برده اونجا، زهرا از ترس رفته تو چال قایم شده. می‌ترسیده بیرونش کنن. اما رئیس اماکن صداش زده و ازش خواسته خودش ماشینشو تعمیر کنه.
زهرا ساکن کرجه. زهرا معمر. می‌دونید مامانش کیه؟ اولین زن راننده اتوبوس در ایران(معصومه خانم)!
پدر زهرا از کارافتاده‌ست و زهرا و مادرش به جای اینکه بشینن غصه بخورن کمر همت بستن و...
کرج، سردمدار خیلی کارای زنونه‌ست. اولین راننده‌ی اتوبوس زن(الان تعداد راننده‌های زن زیاد شدن). اولین آژانس اتوموبیل که تمام کادرش زنن(توسط خانم صادقی). زنبوردار نمونه‌ی کل کشور(خانم رئیسی) ، اولین آتیش‌نشان‌های زن که حالا تعدادشون خیلی زیاد شده. و حالا اولین مکانیک رسمی زن.
(یکی از دختران کوهنورد تیم اورست هم کرجی بود،‌ پروین سلیمانی.)
زهرا دختر ظریف و زیباییه. او می‌گه هر خواستگاری که شغلمو می‌فهمه از ازدواج باهام پشیمون می‌شه...
ببخشیدها... بی‌ادبیه... به درک:) حیفِ زهرا که با مردی کم‌جنبه و قدرت‌طلب ازدواج کنه.


7- هفتان... هفت آسمان... هفت هنر...
خوابگرد..


۸- دوسه روز به علت فیلترینگ شدید و سرعت کم انیترنت نه به کامنت‌هام دسترسی داشتم و نه از وبلاگ‌های دیگه خبر داشتم.
وقتی دخترهمسایه این کامنت رو برام کپی کرد٬ تعجب کردم و راستش به نظرم بیشتر شوخی اومد تا جدی. آخه من همیشه این‌قدر حرفامو رک می‌زنم که می‌دونم کمتر کسی رو برای خودم نگه‌ می‌دارم. خیلی‌ها رو به خاطر بی‌پرده حرف زدنم رنجوندم. گاهی بهترین دوستانم رو به خاطر حرفایی که فکر می‌کنم حقیقته و باید گفته بشه از دست دادم.
باورم نمی‌شد و هنوزم نمی‌شه که تو هات لینکس اسم وبلاگ من بیاد٬ اونم در فارسی‌ها اول بشم.

اون موقعی که تعداد ویزیتورهای وبلاگم به یک میلیون رسید٬ خواستم مطلبی بنویسم و تشکر کنم از اینکه وبلاگ منو لایق خوندن می‌دونید (همیشه فکر می‌کردم اگه روزی یه میلیون نفر نوشته‌هامو بخونن برای همه‌ی عمرم بسه و اگه وبلاگم بسته شد دلم نمی‌سوزه که حرفام تو دلم مونده.)
اما در اون زمان اون‌قدر برای خودم دشمن‌تراشی کرده بودم و بازار" لینک‌بردارونم" داغ بود که دیدم بهتره چیزی نگم و به‌روم نیارم تا ضایع نشم.
اما من همیشه خودمو مدیون شماها می‌دونم.
شماهایی که افتخار می‌دین و نوشته‌هامو می‌خونید. چه کامنت می‌نویسید و من می‌شناسمتون٬ چه هرگز کامنت ننوشتید و من حتی اسمتون رو نمی‌دونم. چه با نوشته‌هام موافقید و چه مخالف. اونایی که از نوشته‌هام انتقاد می‌کنن همون‌قدر برام محترمن که کسی که اگه نکته‌ای مثبت تو نوشته‌هام می‌بینه می‌گه٬ البته صادقانه بگم بلکه هم بیشتر. چون کسی که انتقادی می‌کنه نیروی بیشتری می‌ذاره. "چرا"‌شو قبلا گفتم.
از کسایی هم که لینکمو برداشتن ممنونم که طبق عقیده‌شون عمل کردن. دوست ندارم به زور تو لیست کسی باشم. اما فکر نکنن اگه لینکمو برداشتن روزهای خوش دوستی‌مونو فراموش می‌کنم. خوب دیگه روزگاره و اختلاف‌عقیده همیشه بوده و هست.
فکر که می‌کنم می‌بینم اینجا خیلی چیزا یاد گرفتم و اینو مدیون شماهام. شماهایی که دوستم داشتید و یا نداشتید.

فکر نکنید اینو نوشتم که بگم وبلاگ خوبی دارم. نه. می‌دونم خیلی‌ها بهتر و تخصصی‌تر از من می‌نویسن و این لیست هیچ دلیل بر محبوبیت و یا خوب نوشتن کسی نیست. شاید بعضی‌ها به خاطر اینکه دکتر به خاطر چربی‌خون بهشون روغن‌زیتون تجویز کرده از اسم وبلاگم خوششون اومده و بهم الکی لینک دادن و شاید...
به جان شما پررو نشدم، حالا نرید لینکمو بردارید...
دیدم کسی جلوم میکروفون نگرفته و ازم نمی‌خواد احساسمو بیان کنم،‌ ا برای اینکه دلم نشکنه خودم با دلم یه مصاحبه‌ی کوچولو کردم:) اونم آنلاین و با تاپ‌تاپ دل که وای،‌ پول تلفن و اینترنتم هر لحظه داره بالا می‌ره:)) آخرش هم حرفامو نتونستم بزنم:) بمونه برای بعد...

تا درودی دیگر٬ بدرود..

- پانصد وبلاگ داغ بلاگ‌رولینگ در ماه آگوست سال ۲۰۰۵
- چهل وبلاگ داغ فارسی-از طریق سیبستان



۹- اسد در وبلاگ بیلی‌و‌من نامه‌ای از طرف همه‌ی بلاگرها خطاب به مردم ایران نوشته در مورد اوضاع مملکت و لزوم اتحاد و بیرون اومدن از حالت انفعالی.
من امضاش کردم چون حرفش درسته.
اما به نظر من هر نامه‌ای که از طرف جمع بلاگرها نوشته می‌شه باید اول مورد مشورت جمع قرار بگیره.(همون کاری که ما در پن‌لاگ می‌کنیم)
ببینیم چه مواردی لازمه در نامه‌ گنجونده بشه و چه مسائلی رو بهتره نگیم. بعضی از بلاگرها با نام اصلی خودشون وبلاگ می‌نویسن و ممکنه با امضاء کردن این بیانیه مورد اذیت و آزار قرار بگیرن. آیا من اشتباه می‌کنم؟

۱۰- حقوق پاک‌بان‌های ما هنوز پرداخت نشده.
قدیما کارگرای شهرداری حقوقشون بد نبود. نه اینکه خوب باشه و بتونن در رفاه زندگی کنن٬ اما حقوق بخور و نمیری می‌گرفتن و حداقل پول نون‌پنیر و اجاره‌خونه‌ی‌کوچیکشون درمیومد. حداقل بیمه بودن٬ پول کمی برای عائله‌مندی و حق مسکن و وام‌های قرض‌الحسنه می‌گرفتن.
اما از وقتی که شورای شهر کارا رو به پیمانکار واگذار کرد اوضاع قمر در عقرب شد.
پیمانکار به یک کارگر حداکثر ۱۰۰ هزار تومن حقوق می‌ده. بدون بیمه و حق مسکن و حق عائله‌مندی و هیچ‌گونه حق دیگه‌ای.
تازه این رقم ناچیز رو به دلایل واهی عقب می‌ندازه. با پول کارگرا کار می‌کنه. و بعد از چندین ماه با هزار منت و تهدید و اذیت حقوق یک ماهشونو می‌ده. کسی هم اعتراض کنه می‌گه حرف زیادی بزنی به جات یه کارگر افغانی میارم ماهی ۷۰ تومن... این درد رو به کجا ببریم؟
شما از پاک‌بان(سپور) محله‌تون خبر دارید؟ اونام رفتن تحت نظر پیمانکار؟ تاحالا ازشون پرسیدید چه دردی در سینه دارن؟

شب...

1- شب
سراسر شب
یک‌سر
از حماسه‌ی دریای بهانه‌جو
بی‌خواب مانده‌است...
(شاملو)

2- امروز هر جا حرف از اعتصاب امروز کردستان می‌شد برق امید رو در چشمان مردم می‌دیدم.
اما هر وقت حرف به گنجی می‌شد این امید جاشو می‌داد به غم و اضطراب. و زود حرفو عوض می‌کردن.

3- امروز در کردستان اعتصاب سراسری اعلام شده بود. من هنوز خبر ندارم چه اتفاقاتی افتاده. امیدوارم گزندی به مردم کرد نرسیده باشه.
خواست‌های برحقِ‌ مردم کردستان:
- پایان دادن به سرکوب و کشتار و دستگیری
- خروج فوری نیروهای نظامی از شهرها و محل زندگی مردم
- آزادی فوری و بی قید و شرط کلیه دستگیرشدگان در شهرهای مختلف
- محاکمه آمرین و عاملین کشتار و تیراندازی به مردم در شهرهای سقز، مهاباد، اشنویه، سردشت، بانه و سنندج.


4- با خانمی آشنا شدیم که شوهرش با داشتن 7 بچه رفته بود 3 زن رو صیغه کرده بود. وقتی اولین بار این زن(60ساله) رو دیدم، خیلی افسرده و مغموم بود. حتی قادر نبود فکر کنه. همه‌ش می‌گفت من چیکار باید بکنم؟
هیچ‌چیز به اسمش نبود و شوهر حتی پول کوچکترین مایحتاج خصوصی زن رو نمی‌داد. زن دوست داشت طلاق بگیره اما جایی رو نداشت بره و حتی یک ریال در حساب پس‌اندازش نبود.
او عاشق بچه‌هاشه و به هیچ‌وجه دوست نداره ازشون دور بشه.
هر کس به او پیشنهادی کرد.
یکی از دوستاش به شوخی گفت تو هم برو خیانت کن. یکی گفت یواش‌یواش پول ازش کش برو. یه‌عده شماتتش کردن که خودش باعث خیانت همسرش شده. گفتن باید عشوه بریزه، به خودش برسه.
زن بیشتر مضطرب شد و خواست از خودش دفاع کنه.
من گفتم کاریه که شده. طلاق هم چون به مثابه‌ی خالی‌کردن سنگره فعلا صلاح نیست. هر کدوم از سه‌زن صیغه‌ای مترصد یه فرصتن که این بره و بیان سر خونه‌زندگیش. من گفتم باید فعلا روی روحیه‌ش کار کنیم.
زن رو بردیم گردش‌های زنانه. استخر، پیک‌نیک. گذاشتیم برامون حسابی درددل کنه تا خالی بشه. بردیم کلاس ورزش اسمشو نوشتیم.
زن روز‌به روز حالش بهتر شد. تاجایی که وقتی تو جمعمون بود خنده‌از روی لباش پاک نمی‌شد. وقتی قراری داشتیم او اولین کسی بود که حاضر می‌شد.
حالا شوهرش به جای بی‌تفاوتی که در تموم 6 سال گذشته ادامه داشته با نگاه‌های پر از سوال بهش نگاه می‌کنه و این‌بار زن محلش نمی‌ذاره.
هر کاری کردیم نمی‌تونیم براش کاری پیدا کنیم تا از نظر مالی خودکفا بشه. بیشتر مشکل زنان جامعه‌ی ما همین مسئله‌ی مالیه. این‌طور که شنیدم فقط 13٪ زنان ایرانی سرکار می‌رن. و اگه اختلاف بین زن و شوهر پیش بیاد زنان مجبورن بسوزن و بسازن چون استقلال مالی ندارن. از اون طرف هم بیشتر خانواده‌‌ها دخترشون رو بعد از طلاق دیگه نمی‌پذیرن. این خانوم 60 ساله که اصلا پدرمادر نداره که بخوان راهش بدن یا نه.
آخرین باری که این خانوم رو در یه دوره‌ی دوستانه دیدم، در حال رقص سرخپوستی بود، با بلوز‌شلوار ریشه‌دار:)
این زن حالا شوهرشو از پایین نگاه نمی‌کنه. بهش التماس نمی‌کنه. داره سعی می‌کنه با کمک مشاور حق و حقوق خودشو بهتر بشناسه. ببینه می‌تونه اجرت‌المثل بگیره یا نه. چون متاسفانه قبلا مهریه‌شو گرفته و خرج‌کرده.

5- دوستان برام نوشتن که وبلاگم شدیدا فیلتره و با هیچ فیلترشکنی هم قابل دیدن نیست.
بابا مگه من چی می‌نویسم؟

6- فیلترم من،‌ فیلترم من
فیلتر‌شده‌ای بی‌قرارم
کس ندارد خبر از حال زارم...

7- قسمت سوم سفرنامه‌ی ولگردوپولو به پاریس...


8- دم شبح گرم! قسمتی از سخنرانی منصور حکمت را که به نحوی با برخورد آقای پناهی به من مربوط می‌شه برام نوشته:
"به نظر من ما در اين زمينه ضعف داريم. درست است که در نوشته‌هايمان و ادبياتمان از انسانيت دفاع ميکنيم، ولى رابطه واقعى ما با مردم بر اين مبنا نيست. من اين طور ميبينم. اينکه آدمها را ميپرانيم، آدمها را ميچلانيم، اينکه به خودمان و به همديگر رحم نميکنيم، در خيلى جاها به حقوق مدنى همديگر و حرمت همديگر رحم نميکنيم. به نظر من اين نقطه ضعفى است که از بيرون ديده ميشود. در يک پلنوم اشکالى ندارد، ميگويند همديگر را اذيت کنند. اما از بيرون وقتى ديده ميشود، جالب نيست. به نظر من اساس ما، انسانيت ما است، مدنيت ما است، محترم دانستن حقوق حقه آدمها حتى وقتى مخالف خونى ما باشند. "
دم ژوبین هم گرم:)
اما چرا در سخن‌رانی‌هاش "می" های فعل‌ها رو جدا نکرده؟:)

9- شبح یه جمله‌ی خوب دیگه هم برام نوشته:
حرف‌های تو را فقط کسانی که شوخ‌طبعی دارن خوب مي‌تونن متوجه بشن!
آخ گفتی شبح جان! خیلی از دردسرام برمی‌گرده به این‌ نکته . یه خورده Sense of Humor داشتن هم بد چیزی نیست والله...


10- این روزا سرم خیلی شلوغه و خیلی کم‌خوابی دارم. تروخدا جواب ندادن به کامنت و ای‌میل رو دلیل بر بی‌توجهیم ندونید. الان هم چشام به زور بازه و تقریبا یادم رفته در شماره‌های بالا چی نوشتم( اندِ هوش).
روزی 150 تا 200 ای‌میل‌هم میاد رو ایمیلای قبلی:( بگذریم که نصف بیشترش ویروسه. اما واقعا به وقت احتیاج دارم.
از اون طرف هم یه عده مدام برام تعیین تکلیف می‌کنن که راجع به فلان چیز بنویس و راجع به فلان چیز ننویس..

11- الان تو کامنت‌های نظرخواهی‌قبلیم خوندم که گنجی فوت شده... غم عالم نشست رو دلم. تروخدا ازین شوخیا نکنید... یکی دوبار دیگه اینو در نظرخواهیای دیگه خونده بودم. باور کنید هیچ شوخی خوبی نیست.

12- دفاعیه‌ی آرش همیشه سرخ از ح‌ک‌ک .(کامنت شماره 122)


۱۳- مهرداد اخبار کردستان رو می‌نویسه...
عباس رضایی هم...
آفرین بر مردم دلیر کردستان.

۱۴- عباس معروفی می‌خواد از حالا تا آزادی گنجی هر ساعت براش بنویسه که مارو تنها نذاره... با ما بمونه. و...برای ما...

شنبه، مرداد ۱۵، ۱۳۸۴

بیایید همه با هم قانون اساسی بنویسیم

هَمَه با هم قانون اساسی بنویسیم:
شاید خیلی ایده‌آلیستی باشه که ماها بیاییم قانون اساسی که دوست‌داریم خودمون با کمک همدیگه بنویسیم.
اما حسین‌درخشان این کارو شروع کرده. حداقلش اینه که دموکراسی-بازیِ با‌مزه‌ای رو باهم‌دیگه تجربه می‌کنیم...
منم چند شماره نوشتم اما هر‌کار کردم ثبت نشد. قانونام خیلی توپ بودن ها :) بیشتر در مورد زنان..
-------------------
این نوشته رو پریشب نوشتم و ارسال کردم. تو به وبلاگ دیگه دیدم وبلاگم پینگ هم شد. و رفتم لالا .. حالا بعد از دوروز اومدم می‌بینم اصلا ثبت نشده بوده...
اشکال نداره٬ دو روز هم شخص شخیص‌ِ ما در نوشتن قانون اساسی مردمی اختلال ایجاد کنیم! کی‌ به کیه؟:)

-------------------
من یه بار یه لینک اینجا گذاشته بودم که آدرس‌های طولانی رو در URL کوتاه می‌کرد.(در شماره ۵). هودر این کارو بلت نیست؟ پس چی بلته؟
بذارید من یادتون بدم:)
آدرس طولانی که حسین درخشان داده اینه:
http://fa.wikibooks.org/wiki/%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%86_%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%B3%DB%8C_%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D9%86%D9%87%D8%A7%D8%AF%DB%8C_%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C_%D8%AD%DA%A9%D9%88%D9%85%D8%AA_%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86
خدا به داد برسه! ۲۷۲ کاراکتر.
من گذاشتمش تو این آدرس.
شد: http://www.urlsdb.com/eja یعنی ۲۵ کاراکتر. برو حالشو ببر :)
اینم می‌شه:‌http://urlsdb.com/eja ۲۱ کاراکتر...
البته نمی‌دونم این کار چه اشکالاتی داره. مثلا وابسته می‌شه به یه سایت دیگه؟

چهارشنبه، مرداد ۱۲، ۱۳۸۴

جواب به آقای حسن پناهی

کانال 1 که اصولا زرشک.
کانال 2 شده بنداز و برو.
کانال 3 همه‌ش غم و غصه.
کانال 4 فقط داد و هوار.
کانال 5 پیچیده و بغرنج.
کانال 6 برنامه جالب پیشکش.
کانال 7 و کانال 8،
فیلم‌های مزخرف قدیمی‌ دارند،‌ انگار فیلمِ خوب درگذشت!
کانال 9 حیف از وقت آدم، اوه اوه.
کانال 10 هم برنامه نداره،‌ فرزندم،
حالا می‌خوای کمی حرف بزنیم باهم؟...
(شل سیلورستاین- ترجمه‌ی حمید خادمی)

1- مبارکه! احمدی نژاد به ملت ایران تنفیذ شد...(آقا،‌این تنفیذ تنفیذ که می‌گن یعنی چی؟)
همه دیدیم خاتمی دست احمدی‌نژاد رو عین یه‌ بچه‌ی تخس گرفته بود و در کاخ ریاست‌جمهوری می‌گردوند و اونم هاج و واج دنبالش روونه. آخرش خاتمی بردش گذاشتن بالای یه پله که بتونه همه‌جا رو ببینه و بای‌بای کرد و رفت.
این هاج و واجی احمدی‌نژاد حتی در فهرستی که برای کابینه‌ش داده معلومه. برای هر وزارت چندنفرو معرفی کرده تا مجلس هم نظر بده. وقتی گل سرسبد وزرای معرفی شده علی لاریحانی برای پست وزارت امور خارجه‌ باشه خدا به دادمون برسه به بقیه‌شون!

2- قاضی مقدسی طفلک هم قربونی شد. ایرانی‌ها رسمشونه قبل از هر مراسمی یه چیزیو قربونی کنن و خونی بریزن تا همه‌چیز به خیر و خوشی بگذره. خوب رسمه دیگه. کاریش‌هم نمی‌شه کرد.

3- تسلیت‌ می‌گم! ملک‌فهد پادشاه عربستان هم فوت کرد...(شایدم فوت شد.)

4- اون آقاهه کی بود؟ آهان، طفلک جان گارانگ معاون رئیس‌جمهور سودان هم در اثر سقوط هلی‌کوپتر درگذشت.(فکر کنم بهتر از فوت کردن یا شدنه!)

5- حالا موندیم معطل. اگر جشن تنفیذی احمدی‌نژاد رو بگیریم، عرب‌ها و سودانی‌ها ناراحت می‌شن و می‌گن: وا... اقلا نذاشتن هفتش بگذره.
اگه مجلس ختم و سوگواری بگیریم می‌زنیم تو ذوق 17 میلیونی که امروز از خوشحالی دارن سکته می‌کنن.

6- خلاصه حسابی قاط زدم...
از نوشته‌هامم معلومه:)

7- چند وقت بود نمی‌تونستم برم تو سایت روزنه. بدجور فیلترش کردن. با حداقل 20 آنتی‌فیلتر امتحان کردم نشد. آخرش از دوستی خواهش کردم صفحه‌شو برام بفرسته و....
قبل از اینکه حرفم رو بزنم، دوست‌دارم نظرم رو راجع به سایت روزنه بگم.
اون زمون که فیلتر نبود اغلب می‌رفتم و بعضی مقالاتشو می‌خوندم. نویسنده‌هاش برام خیلی قابل احترامن. فکر می‌کنم هدف والایی دارن. اخبار قومیت‌ها و اعتراضات کارگری و مردمی رو به خوبی دنبال می‌کنن. بیشتر از خیلی گروه‌ها سعی می‌کنن تو بطن حوادث ایران باشن. هواداراشون خیلی خوب فعالیت می‌کنن. خیلی نیرو می‌ذارن. نشریاتشون با ای‌میل بهم می‌رسه.. تلویزیونشون رو چند بار دیدم. سخن‌رانی‌های آقای منصور حکمت رو گوش دادم. ایشون تئوریسین خوبی بوده(حیف که خیلی زود فوت کردن).. از حرف‌زدن همسرش خانم آذر ماجدی هم خوشم میاد. اعتمادبه‌نفس داره. قشنگ و برازنده لباس می‌پوشه. اون مصاحبه‌ش رو راجع به همسرش دیدم. اونجا که از شوخ‌طبعی و خانواده‌دوستی ژوبین می‌گفت. برام خیلی جالب بود.

تو همین وبلاگستان هم چند نفرشون خیلی فعالن مرتب تو چند وبلاگ نظر می‌دن. تبلیغ می‌کنن، بحث می‌کنن و... من خودم با چند‌تاشون دوستم و برام خیلی قابل احترامن. حدود دوسال پیش بود که گفتگویی داشتم با آقای نادر بکتاش که هم اینجا و هم تو سایت روزنه گذاشتیمش.
امیدوارم تا اینجای حرفم روشن باشه.
حالا چرا اینا رو می‌نویسم؟ برای اینکه آقای حسن پناهی( با دیدن اسمشون یاد حسین پناهی خودمون افتادم که اتفاقا سالگردشه... یادش رو همینجا گرامی می‌دارم) در سایت روزنه مطلب منو در مورد مراسم احمد شاملو توهین به خودشون تلقی کردن و جوابیه‌ای براش نوشتن.
من مطالعه‌م در مورد حزب کمونیست کارگری(ح‌ک‌ک) خیلی کمه و به همین اینترنت و ای‌میل و تلویزیونشون ختم می‌شه. به نظر من افراد این حزب اهداف والایی دارن،‌ اما بازم به نظر منِ کمترین راهشونو یه‌خورده اشتباه می‌رن.
نمونه‌شو یه بار قبل از انتخابات نوشتم که مردی که با آذر ماجدی گفتگوی دوستانه داشت تا گفت می‌خواد رأی بده، آذر گفت پس تو مزدور جمهوری اسلامی هستی و تق گوشی رو گذاشت.
و نمونه‌ی دومش(چیزی که با چشم‌خودم دیدم) همین شعار دادن یواشکی و فرار کردنشونه.
بذارید یه بار دیگه بگم. 5 تا 7 عصر مراسم شاملو بود. از 7 مردم شروع به پراکنده‌شدن کردن.5/7 تقریبا همه رفته بودن. سر قبر شاملو هیچکس نبود. کلا تا شعاع 20 متری هیچکس(حتی سر قبرای دیگه) نبود. تنها من 5 متری‌ هنوز وایساده بودم تا عکس بگیرم که ناگهان 3 نفر با عجله اومدن و یه‌بار سریع گفتن" برادری، برابری، حکومت کارگری" و مثل برق و باد دویدن و رفتن. به غیراز من نه کسی دیدشون نه کسی حتی برگشت ببیندشون. نه کسی دنبالشون می‌کرد که اون‌جور دویدن.
آقای پناهی عزیز، من نه ملی‌مذهبی هستم نه طرفدار سرمایه‌داری.
من هم برابری انسان‌ها رو دوست دارم. همین‌طور سوسیالیسم رو. مهمتر از همه، آزادی رو .
با هر چه هم شما مخالفید، مخالفم. با آپارتاید جنسی و نژادی. با فقر و فحشا. من با سانسور و اختناق و...
زمان انقلاب به پدر مادر منم می‌گفتن "سوسولا دست نزنید النگوهاتون می‌شکنه." مادر من هم داد می‌زد "نه روسری نه توسری"...
آقای پناهی من دشمن شما و ایده‌تون نیستم. راه‌های ابراز عقایدمون با هم فرق داره.
ببینید، در سالگرد شاملو همه،‌از هر قشری بودن... فقیر، متوسط ، پولدار، زن، مرد، پیر، جوون، دانشجو ، کاسب، چادری، بی‌حجاب، آرایش‌کرده، آرایش نکرده، ژیگول، ساده، ... تو عکسا هم معلومه. همه پیش هم وایساده بودیم، همه با هم به سخنرانی‌ها گوش دادیم، بعدش همه با هم"سراومد زمستون" رو خوندیم، همه باهم گفتیم "زندانی‌سیاسی آزاد باید گردد..." اما این سه(ح‌ک‌ک‌ایی) اصلا تو جمع نیومدن. هیچکس ندیدشون(منم شانسی اون نزدیکا بودم.) دیدین که کس دیگری تو گزارشش ازشون چیزی ننوشته . تنها عین بادی اومدن و رفتن. صداشون به گوش هیچکس نرسید. اگر هم من تو وبلاگم نوشتم برای اینکه با این کارشون شوخی کرده باشم. بگم این‌جوری نمی‌تونن تو مردم نفوذ داشته باشن. کسی نمی‌بیندشون.

آقای پناهی، عزیزِ من،‌ من کی گفتم فقر و فلاکت باید بین مردم تقسیم بشه.
من هم ثروت و رفاه و شادی برای تک‌تک افراد مردمم می‌خوام.
اما ترو خدا ( از رو عادت اینو گفتم ها..) شما مجسم کنید. مردی کارخونه‌دار، با کت‌و شلوار چندمیلیونی و کفش پوست‌ماری و ماشین بنز 250 میلیونی بیاد شعار "حکومت کارگری" بده. شعار بده و در ره. آیا این مبارزه‌ست؟
اگر طرفدار کارگره چرا این‌قدر استثمارشون می‌کنه و از قِبلشون بنز سوار می‌شه؟

مطمئن باشید کسی که کفش 250 هزار تومنی می‌پوشه از نظر طبقاتی نمی‌تونه طرفدار دیکتاتوری پرولتاریا باشه.
بله، تو جمع دوستداران شاملو هم کسایی بودن که لباس‌های گرون‌قیمتی پوشیده بودن. اما هیچکدوم شعار حکومت‌کارگری نمی‌دادن. اولا که هدف همه بزرگداشت شاملو بود دوما، چاقو مگه دسته‌ی خودشو می‌بره؟ انگار یه آخوند بیاد وسط خیابون شعار بده مرگ بر آخوند. یا یه کارگر فقیر بیاد شعار بده درود بر سرمایه‌داری...
خوب اگه یه آخوند با آخوندا بده، اولین کاری که می‌کنه اینه که لباسشو عوض کنه.
یه کارگر هم هرگز نمی‌تونه بخواد بیشتر استثمارش کنن..
دختری هم که باباش کارخونه‌داره و کارگرا رو استثمار می‌‌کنه چطور می‌تونه چندمیلیون از همون پولا( که مذهبی ها بهش می‌گن پول حروم) خرج ظاهرش کنه بعد بیاد شعار کارگری بده. اون یعنی نمی‌دونه اگه حکومت کارگری بیاد اولین کاری که می‌کنه همین گرفتن حق کارگرا از باباشه. نمی‌دونه دیگه اون‌طوری نمی‌تونه با ماکسیماش تو خیابونا جولان بده.
اگر طرفدار حقوق کارگره،‌اولین کاری که می‌کنه باید بره باباشو مجبور کنه حق کارگراشو بده. موقعی که کلفت خونه‌شون میاد اتاقشو تمیز کنه اینقدر بهش دستورای جورواجور نده.(باور کنید دوسه‌نمونه‌شو دیدم). ایدئولوژی که فقط شعار نیست. باید بهش عمل کرد....
بعدش هم شما که اون سه‌تا رو ندیدید، از ترس صورتای آفتاب‌مهتاب ندیده‌شون می‌لرزید و موقع دویدن چندبار نزدیک بود زمین بخورن، ‌بدون اینکه کسی توجهی بهشون بکنه.
من بهشون بی‌احترامی نمی‌کنم، همین که برای خودشون یه ایدئولوژی دارن خوبه.( به قول خانمی که به‌طور تصادفی اومده بودم امامزاده طاهر و وقتی شاملو‌خوانان رو دید گفت:" آخی...بهتر از معتاد شدنه!")
اما باور کنید اومدن و شعاردادن و رفتنشون روی‌هم یک دقیقه‌هم نشد. اونم شعاری که به طبقه‌شون تعلق نداشت... شعاری که به جز من کسی نشنید. رو کسی تاثیر نگذاشت. این شد مبارزه؟
آیا فرقی نیست بین اونا و اونی که از اول بود و بعد هم موند و شعر خوند و داد زد و به شاملو درود فرستاد که هیچ‌وقت زیر بار زور و اختناق نرفت ؟ اونی که با جماعت بود و با جماعت خوند و حرف خودشم داد زد... صداشو همه شنیدن و روی مردم تاثیر گذاشت...

دوشنبه، مرداد ۱۰، ۱۳۸۴

بقیه داستانی واقعی از زنان مملکتم

در خیابان‌ها با ماشین می‌چرخم و دنبال جایی هستم که زن شب رو بتونه در اونجا بگذرونه.
به خونه‌ی هرکی فکر می‌کنم زود از سرم بیرونش می‌کنم. فلان جا پدربزرگ پیری هست.
فلان خانم تنهاست اما بی‌حجاب و لامذهبه و ممکنه فردا باعث حرف و حدیثی بشه.
ناگهان به یاد پیرزن همسایه‌ی قدیممان می‌افتم. ترمز می‌زنم. نزدیکه تصادف کنم. از آقای پشت سری فحشی می‌شنوم. ولی اهمیتی نمی‌دهم و می‌خندم. دور می‌زنم و به سمت خانه‌اش روونه می‌شم.
غروب شده و صدای اذان میاد. زن همراهم غمگینه و روشو محکمتر می‌کنه که آشنایی نبیندش. چین‌های روی بینی‌اش همچنان پیداست...
پیرزن همسایه‌ی قدیمی زنی مؤمنه. تنها زندگی می‌کنه. در ضمن خوش‌نام و معتبره و اونقدر خوش‌زبون که اگه روزی شوهر اعتراض کنه می‌تونه از پسش بربیاد. تا اونجایی که می‌شناسمش برای گفتن حق حتی حاضره تا دادگاه بره.
توی راه همه‌ی این‌چیزا رو بهش می‌گم. با لهجه‌ی اصفهانی قشنگش با خجالت چیزهایی می‌پرسه. موقع حرف‌زدن باز پوست بالای بینی‌اش چین می‌خوره. چقدر این چین‌ها رو دوست‌دارم. باید به پیرزن بگویم که این زن مهمون عزیزیه و حسابی مراقبش باشه.
بهش می‌گم احساس عذاب وجدان دارم. اگر با من آشنا نمی‌شدی شاید امروز دربه‌در نبودی. شاید کتک نمی‌خوردی. شاید شکایت نمی‌کردی.
می‌گه: این حرفو نزن. خدا ترو جلوی راه من گذاشت. تو جشمامو باز کردی.

جلوی خونه‌ی پیرزن رسیده‌ایم. ماشین را خاموش می‌کنم و می‌خواهم سویچ را دربیارم که یهو دستش رو از زیر چادر بیرون می‌کشه و دستمو می‌گیره.
- بذار یه دقیقه فکر کنم.
می‌دونم خجالت می‌کشه و تاحالا جایی به غیر از خونه‌ش نخوابیده.
می‌گم خیلی خانوم خوبیه. می‌خوای بگم بیاد اینجا اول ببینیش؟
می‌گه: اول و آخرش چی؟ نباید برم خونه‌؟ هر چی دیرتر برم بدتر می‌شه.
باز به اضطراب شدیدی دچار می‌شه.
- می‌شه منو برسونی دم خونه‌مون؟ مرگ یه بار شیون هم یه‌بار. هر چی‌شد، شد.
هر چی باهاش حرف می‌زنم رضا نمی‌ده و می‌گه باید بره خونه.
به ناچار راه می‌افتم. در راه از دادگاه و قاضی می‌گه:
- قاضی خیلی دعواش کرد. گفت کجای اسلام گفته به زنت پول لباس و مایحتاجشو ندی؟ کجای اسلام گفته زن نباید برای شوهرش آرایش کنه؟ کجا گفته با زنای غریبه بری رستوران و پولاتو خرجشون کنی. کجا گفتی این‌قدر زنتو در عسر و حرج بذاری؟
-کلاس قرآنی که می‌رم هیچ از این چیزا بهمون یاد نمی‌دن. هی از صحرای کربلا می‌گن و امام حسین و دو طفلان مسلم. چقدر برای امام حسین گریه کنیم؟ چرا نمی‌گن برای زنشون چه‌جور شوهری بودن؟ چرا نمی‌گن شوهرامون چه وظیفه‌ای در مقابل ما دارن. چرا نمی‌گن حق و حقوقمون چیه؟
زن هی از قاضی تعریف می‌کنه:
- خدا عمرش بده. حسابی آقامون رو چزوند. گفت چطور دلت اومد زن به این نجیبی و خانمی رو این همه سال این‌قدر آزار و اذیت کنی؟ بهش گفت اگه یه بار دیگه دست روش بلند کنی خودم پدرتو در میارم.
رو می‌کنه به من و می‌گه:
- می‌گم یعنی تو این چندروز زندان به این چیزا فکر کرده؟
به نزدیکی‌های خونه‌شون که می‌رسیم می‌گه: نگه‌دار. جلوتر نرو. می‌ترسم ترو ببینن و برات بد شه.
مردده. در ماشین رو با کمی ور رفتن باز می‌کنه. ولی پیاده نمی‌شه. به خجالت می‌گه:
به قاضی گفتم تا آقامون آزمایش ایدز نده ازش تمکین نمی‌کنم. آقامون خیلی عصبانی شد و می‌خواست بهم حمله کنه. قاضی بهم گفت سخت نگیر خواهر. اما من می‌ترسم ازش مریضی بگیرم.
می‌گم از کجا اینا رو یاد گرفتی؟
- خدا عمرش بده. مشاوری که بهم معرفی کردی. خیلی چیزا حالیم کرد. چیزایی که اصلا تا حالا بهش فکر نکرده بودم. دیدی جوونی‌مو مفت باختم...
دولا شد و گونه‌م رو بوسید و گفت حلالم کن. خیلی بهت زحمت دادم.
پیاده شد و آرام آرام ازم دورشد... چقدر این زن را دوست دارم... چقدر ساده و خوش‌قلبه...

تمام شب بهش فکر می‌کردم. و فردا هم و پس‌فردا هم...
قرار شده بود من زنگ نزنم تا خودش خبر بده. یه بار زنگ زدم و پسرش گوشی رو برداشت و من قطع کردم. صدایش حکایت از خبر بدی نمی‌کرد.
3 روز بعد زنگ زد. صدایش قوی‌تر از همیشه بود.
گفت: آقامون عین موش اومده بود خونه و پسراش براش آب‌میوه می‌گرفتن که رسیدم. اولش با غیظ نگام کرد. من یه‌راست رفتم آشپزخونه. ولی بعدا حتی نپرسید تاحالا کجا بودی.
شب بعد از چندسال ازش تمکین کردم.
پرسیدم پس آزمایش ایدز؟
گفت: قاضی گفته ایشاالله مریض نمی‌شم.
گفت: دیروز رفتم کلاس قرآن گفتم اگه از این به بعد حق و حقوق منو نشونم می‌دین میام جلسه اگه نه دیگه نمیام. گفتم این همه سال زندگی و جوونیمو مفت باختم هیچکی بهم راهو نشون نداد. خانم مسئله‌ای قبول کرده هر دفعه یه چیزی یادمون بده. ما که سواد نداریم.

بعد دوباره قربون صدقه‌م رفت که خدا انگار ترو رسوند...

من و دوستانم مدت‌هاست که به این نتیجه رسیدیم که داد و قال صرف در مورد حقوق زنان بی‌فایده‌ست. گفتن یه مشت اصطلاحات فمینیستی چاره‌ای از زنان ما حل نمی‌کنه. باید وارد عمل شد. البته باید اول یاد گرفت و بعد عمل کرد. مدت‌هاست که دور هم می‌شینیم می‌خونیم و بعد به زنانی که بعضیاشون حتی سواد خوندن و نوشتن ندارن یاد می‌دیم. شوهراشون می‌گن ما زیر سر زنشونو بلند می‌کنیم.
فعلا مجبوریم در چهار‌چوب قانونی که خیلی کاستی داره حرکت کنیم. تا نتونن انگی بچسبونن و ازمون شکایت کنن.
این مایی که می‌گم از 18 ساله هستیم تا 75 ساله. ما با خانوم‌های خانه‌دار وقتی شوهراشون سرکارن جلسه می‌گذاریم. براشون کتاب و جزوه می‌خونیم و به درددلاشون گوش می‌دیم. عده‌شون روز‌به روز داره زیادتر می‌شه. جلسه‌ای که روز اول 5 نفر بود در جلسه‌ی‌دوم 30 نفر شد و جلسه‌ی سوم مجبور شدیم دو قسمتشون کنیم. و حالا جاهای زیادی دارن این کارو می‌کنن. هیچکس نمی‌تونه ایرادی بگیره. به همه می‌گیم مهمونیه یا سفره‌ست یا حتی کلاس قرآنه.
ما خیلی چیزا داریم از همدیگه یاد می‌گیریم...
زن‌هایی رو شناختم که صادقانه مشکلاتشون رو می‌گن. نمی‌خوان باری بر دوش هم باشن و هر کدوم مایل به حل شدن مشکل نفر بغل‌دستیشون قبل از مشکل خودشون هستن. زن‌هایی که دستِ ‌دهنده‌شون بیشتر از دستِ گیرنده‌شونه.
زن‌هایی که نمی‌خوان از وضعیتشون سوءاستفاده‌کنن. خواسته‌هاشون فقط مالی نیست. کسی رو سرکیسه نمی‌کنن. به خاطر هزار تومن آدم لو نمی‌دن. حتی نمی‌خوان گزندی به شوهراشون برسه...
زنانی که فقط می‌خوان بیشتر بدونن تا بهتر زندگی کنن... و مبارزه رو در لگدزدن به تخم آقایون(با عرض معذرت این جمله رو در جایی خوندم) نمی‌بینن...


------------------------

وبلاگ وارش:
گنجی زندانی، خطرناکتر از گنجی آزاد!
از همسر گنجی خیلی خوشم میاد. هیچ‌وقت برای شوهرش ضجه و زاری نمی‌کنه. آزادی شوهرش رو حتی با این وضع بد گدایی نمی‌کنه!
((معصومه شفیعی در اجتماعی که برای همدردی با وی و دعا برای سلامتی اکبر گنجی مقابل خانه اش گرد آمده بودند گفت: من به حکومت ایران توصیه می کنم گنجی را آزاد کنند. گنجی زندانی بسیار بیشتر از گنجی آزاد برای آنها خطرناک است.

بعد از اینکه این مراسم با خوانش شعری از شاملو آغاز شد و با شعرخوانی سیمین بهبهانی زن بلند آوازه شعر معاصر ایران ادامه یافت،حاضران با خواندن تصنیف معروف " مرغ سحر ناله سر کن، داغ مرا تازه تر کن..." به استقبال اجرای شعر و موسیقی در حمایت از اکبر گنجی رفتند.



سپس مراسم دعا خوانی اجرا شد و همسر گنجی با تشکر از همه کسانی که با شرکت در این مراسم باعث دلگرمی او و خانواده اش شده اند گفت: امروز دقایقی توانستم آقای گنجی را ببینم. ایشان می دانستند که قرار است امشب چنین مراسمی برگزار شود و به من گفتند زودتر به خانه برو که مهمان داری.
شفیعی درباره وضعیت سلامتی گنجی گفت: امروز پنجاهمین روز اعتصاب غذای ایشان است. در این پنجاه روز وزنشان از 77 کیلو به 50 کیلو رسیده و از نظر سلامت جسمی وضعیت خوبی ندارد ولی از نظر روحی هرچه فشار به ایشان بیشتر می شود، مقاومتر و در راهی که می رود مصمم تر می شوند.

همسر گنجی با تاکید براینکه مدیران رده بالای کشور ازجمله آقایان خاتمی و شاهرودی و کروبی و رفسنجانی، همگی خواهان آزادی اکبر گنجی هستند، گفت:« من از افکار عمومی می پرسم پس چه کسی نمی خواهد او آزاد شود؟!»
معصومه شفیعی همچنین با اشاره به برخی ابراز نظرها در مورد اینکه اگر گنجی طلب عفو کند، بخشوده خواهد شد، گفت: من در این باره با آقای گنجی صحبت کرده ام و جواب ایشان این بوده که کسانی که 20۵۰ روز مرا به ناحق زندانی کرده اند باید از من طلب عفو کنند نه من از آنها.
وی همچنین به نقل از همسرش از همه کسانی که به خاطر همدردی یا برای شکستن اعتصاب غذای گنجی روزه خشک گرفتهاند، گفت: من از همه این افراد چه آنها که در داخل کشورند و چه آنها که در خارج هستند خاضعانه می خواهم که روزه خود را بشکنند. گرفتن روزه خشک بسیار خطرناک است. من به خاطر آزادی، انسانیت و اعتراض به نقض حقوق بشر اعتصاب کرده ام ولی دوست ندارم کسی به خاطر من آسیب ببیند.

وی همچنین ابراز امیدواری کرد که جمع حاضر یک بار دیگر و آن روز برای آزادی اکبر گنجی مقابل خانه اش جمع شوند.

جمعیت زیادی امشب با جمع شدن و افروختن شمع جای گنجی را در کوچه حق طلب سعادت آباد خالی کردند.( نام کوچه ای که گنجی در آن زندگی می کند نیز حق طلب است!)
سعید حجاریان از جمله کسانی بود که دقایقی درباره گنجی و اندیشه او صحبت کرد و اعلام حضور عباس امیر انتظام در مراسم نیز با کف زدن حاضران همراه شد.
جمعیتی که یاد گنجی را در کنار خانواده اش گرامی داشته بودند با سرودهای یار دبستانی من ... و ای ایران ای مرز پر گهر ... مراسم را به پایان بردند.
این مراسم خودجوش با وجود حضور نیروهای امنیتی و انتظامی در کنار برگزارکنندگان، با آرامش برگزار شد.))
-------------------

عکس‌های آرش عاشوری‌نیا از تجمع مردم جلوی منزل گنجی...

شنبه، مرداد ۰۸، ۱۳۸۴

داستان واقعی از ستم به زنان

جمعه، 7 مرداد 1384
رانندگی می‌کنم و گاهی از گوشه‌ی چشم نیم‌رخش رو نگاه می‌کنم. رویش رو محکم گرفته و روی صندلی نیم‌خیز نشسته. می‌دونم راحت نیست. مضطربه.
حس می‌کنم چقدر این زن رو دوست دارم. جقدر براش احساس مسئولیت می‌کنم. تا هوا تاریک نشده باید براش جایی پیدا کنم. جایی که بعدا شوهرش نتونه توش حرفی دربیاره. جایی که توش هیچ مردی زندگی نکنه. پس نه خونه‌ی خودمون و نه خونه‌ی مادرم نمی‌تونم ببرمش. تو خیابون‌ها می‌چرخم و فکر می‌کنم.
به نحوه‌ی عجیب آشناییمون فکر می‌کنم.
اواخر زمستون بود. نصف شب در کلینیک تخصصی که به خاطر حساسیت در شناختن سریع اون نوع بیماری تا 4 صبح بیمار ویزیت می‌کردن.
من از شدت ترس و اضطراب از چیزی که ممکن بود بشنوم، دق و دلیم رو روی لوازم آرایش خالی کرده بودم. قبل از راه افتادن هی تو آینه خودم رو نگاه می‌کردم و آرایش می‌کردم که خوشگل بشم. شاید بگن حیف‌...
با اصرار ساعت 12 شب بهم وقت داده بودن. یازده‌و نیم شب رسیدیم کلیینیک. یار و همراه من خیلی خسته بود. چند شب بود نخوابیده بود. یا پیش پدر بیمارش بود و یا سر دو شیفت‌کارش و یا منو پیش این‌دکتر اون‌دکتر برده بود به من دلداری داده بود.
سالن انتظار کلینیک خیلی شلوغ بود. با هر مریض دوسه‌همراه اومده بود. جای نشستن نبود. خیلی‌ها هم سرپا وایساده بودن..منشی گفت احتمالا تا ساعت 3 صبح نوبتم نمی‌شه.
به همراهم اصرار کردم که بره تو ماشین بخوابه، چشاش از خستگی سرخ بود . بهش قول دادم دو نفر مونده به من برم صداش کنم. با اصرار زیادم رفت.
با خودم یک‌عالمه روزنامه و کتاب کوجک جیبی آورده بودم. از نگاه‌هایی که آدما در اتاق انتظارها بهم دیگه می‌کنن بدم میاد. بخصوص اینجا که اصلا دوست نداشتم راجع به بیماریم فکر کنم. همین‌طور سرپا داشتم کتاب می‌خوندم که دیدم آقایی صدام می‌کنه و گفت جاش بشینم.

هر کتاب کوچکی که می‌خوندم توی کوله‌م می‌ذاشتم و می‌رفتم سراغ بعدی... ولی یه چیزی آزارم می‌داد... هر بار سرمو بالا می‌کردم نگاه زنی چادری که محکم روشو گرفته بود از اون طرف سالن انتظار روم سنگینی می‌کرد.
نخیر! خیره شده بود به من و ول‌کن هم نبود. گفتم حتما به خاطر آرایش غلیظمه. حق داره آخه کی نصف‌شب اونم تو یه همچین کلینیکی این همه آرایش می‌کنه. بعد گفتم آخه به کسی چه مربوط؟ تازه خانومای دیگه هم آرایش داشتن... بهش اخمی کردم و به مطالعه‌م ادامه دادم.
همین‌طور ادامه داشت و گاهی نگاهمون به هم گره می‌خورد که یهو به خودم اومدم و دیدم بغل دستیم رو صدا زدن و رفت. و زن چادری از اون طرف سالن پاشد و عدل اومد نشست پیشم. اخمی کردم اما او شروع به سلام‌علیک کرد. با لهجه‌ی اصفهانی غلیظ
– سلام‌علیکم. حالدون خوبُس؟ مادرِدون خوبس؟ خانواده‌دون خوبن؟
یاد سفر اصفهان و روی سی‌وسه‌پل افتادم که هر چند دقیقه‌یک‌بار یکی از زنان حزب‌اللهی می‌اومدن و سلام و حال‌احوال می‌کردن و بعد می‌گفتن "روسری‌دونو بکشید جلو." پیش خودم گفتم حتما یکی از اون‌هاست. نمی‌دونم چرا این‌قدر بدبین بودم. حال و احوال‌پرسی‌اش ادامه داشت اما اصلا حرفی از آرایش و حجابم نکرد.

با دلسوزی گفت: تو هم همراه نداری؟ از دور می‌دیدم که فقط من و تو هستیم که تنهاییم.

زن حدود 55 سال داشت. گاهی که انگشتش برای نگهداشتن چادر خسته می‌شد و جا‌به‌جا می‌شد کل صورتش رو می‌دیدم. پوستش کمی زرد بود چشم و ابروی سیاهی که معلوم بود روزی خیلی زیبا بوده و لبی قیطونی و بینی کوچک که موقع حرف‌زدن رویش چین می‌افتاد.

بهش گفتم که همراه دارم اما به اصرار من رفته تو ماشین خوابیده. بعد کنجکاو شدم شما چطور؟ تو چشماش غمی نشست. گفت تنها اومدم. – این موقع شب؟ حرفو عوض کرد. راجع به بیماریم پرسید و گفت دعا می‌کنم عمل نخوای از بیماری خودش حرف زد که اگه عمل بخواد هیچکسو نداره ازش مواظبت کنه.
....

حرف می‌زدیم و البته او بیشتر منو دلداری می‌داد.
چند دقیقه بعد نوبتم می‌شد. رفتم بیرون دیدم همراهم توی ماشین به خواب عمیقی رفته. بخاری روشن نکرده و خودش رو از سرما جمع کرده. با همه‌ی ترسی که از حرف دکتر داشتم، دلم نیومد بیدارش کنم و برگشتم.
معاینه‌ی هر کدوم از ما سه‌مرحله داشت و سه‌دکتر مختلف در سه‌اتاق مختلف باید معاینه و آزمایش می‌کردن. از هر اتاقی که بیرون می‌اومدم زن با نگرانی منو نگاه می‌کرد و می‌گفت داره برام دعا می‌کنه. پیش دکتر سوم که می‌رفتم دیدم همراهم بیدارشده و دویده تو کلینیک. دکتر سوم که از همه بداخلاق‌تر بود آب پاکی رو روی دستم ریخت و گفت فوری عمل چراحی. هیچ حرفی هم توش نیست. - عمل موثره؟ بی‌رحمانه گفت- هیچ معلوم نیست!

با پاهای لرزون اومدیم بیرون. داشتم از کلینک خارج می شدم که دیدم کسی صدام می‌کنه.. برگشتم. همون زن بود. اصلا فراموشش کرده بودم. چادرشو آورد جلوی گوشم و گفت می‌شه شماره تلفنتو بهم بدی؟
من تردید داشتم. ظاهرا هیچ وجه‌مشترکی با هم نداشتیم. نه سنی، نه عقیدتی نه چیز دیگری پیوندمون می‌داد... اما او با نگاه‌های پرمعنی‌ش انگار ازم خواهش می‌کرد.
واقعا بگم، با تردید بهش شماره دادم! حتی وسطاش می‌خواستم یک شماره‌‌رو عوضی بدم اما نتونستم. گفتم هر چه باداباد.

دوروز بعد بهم زنگ زد. منتظر بودم بگه چیکارم داره. اما او فقط حالم رو می‌پرسید و بهم دلداری می‌داد. بهش گفتم با اینکه این چندمین جاییه که می‌رم و می‌گن فوری باید عمل کنم اما تا دکتر خودم که رفته سفر برنگرده عمل نمی‌کنم.
اون مادرانه تأییدم می‌کرد.
از لحنش و لهجه‌ی شیرین اصفهانیش خوشم میومد. خوشبختانه دکتر به اون امیدواری داده بود که با قرص خوب می‌شه.می‌گفت خدا نخواسته که اون بی‌کس و تنها بره بیمارستان.
هر چی می‌خواستم حرف از دهنش بکشم چیزی نمی‌گفت. می‌گفت حالا ببینیم تو تکلیفت چی‌می‌شه.
از اون روز تقریبا هر روز بهم زنگ می‌زد.
اما هر بار اولش می‌پرسید کسی خونه‌تون نیست؟ یه وقت دعوات نکنن؟ و گاهی هم می‌گفت وای شوهرم اومد یا پسرم اومد و فوری قطع می‌کرد.
یه بار که زنگ زد و بهش گفتم دکتری رفتم که گفته اشکالی نداره عمل بیفته بعد از عید دیگه کم‌کم سر درد دلش باز شد.
هر روز کمی اطلاعات می‌داد و من کم‌کم به این مکالمات تلفنی کوتاه‌مدت که ناگهان قطع می‌شد عادت کرده بودم. اگه وسطای حرفش کسی میومد خونه، به‌روم نمیوردم . چون می‌دونستم فوری قطع می‌کنه.
چیزایی که از زندگیش فهمیدم این بود:
شوهرش مرد مستبدیه که اصلا بهش محبت نمی‌کنه. مرتب تحقیرش می‌کنه بخصوص جلوی فامیل و مهمونا. 4 تا پسر بزرگ داره که سه‌تاشون می‌رن سرکار و اونا هم لنگه‌ی باباشون شدن. این زن مثل خدمتکاری بهشون خدمات می‌ده. و همیشه مورد اذیت و آزار و تهمت‌های هر پنج‌تاشونه.
زن هیچوفت بلد نبوده به‌فکر خودش هم باشه. می‌گفته توی این 35 سال حتی یه قوطی کرم نخریده که بزنه به دستاش این‌قدر ترک نخوره.
تنها تفریحش رفتن به کلاس قرآنه. که تازه شوهرش می‌گه لابد با آخوند محل ارتباط داری.(یه بار خلاصه‌ی زندگیشو تو وبلاگم نوشتم)
با ابنکه شوهر و هر 4 تا پسر اتوموبیل دارن هیچوقت سوار ماشینش نمی‌کنن. براشون افت داره.
با خجالت می‌گفت مدتیه دلم نمیاد با شوهرم بخوابم چون از صبح تا شب تحقیر و مسخره‌م می‌کنه ازش متنفر شدم.
شوهرش 4 طبقه ساختمون داره و هیچی از ثروت خانواده به اسم زن نیست. شوهر هر روز بهش می‌گه با همین چادر سرت بذار برو. هر روز به طلاق تهدیدش می‌کنه.
زن به راهنمایی همسایه‌ش برای پول دکتر مهریه‌شو به اجرا می‌ذاره و فقط 500 هزار تومن دستشو گرفته بوده که همون روزای اول تموم شده و حالا دستش به هیچی بند نیست. و به خاطر همین‌کارش، بیشتر از قبل اذیت و آزار می‌شه.
در تلفن‌های اخیر می‌گفت که شوهرش معشوقه هم پیدا کرده. از اون زنایی که قرتی‌ان و خیلی آرایش می‌کنن و نجیب نیستن. می‌گفت دیدمشون خیلی خوشگل نیستن. به‌زور آرایش خوشگل می‌شن.
از دهنم در رفت،‌ چرا شما به خودت نمی‌رسی و آرایش نمی‌کنی؟ فکر کنم با آرایش خیلی خوشگل بشی. تازه مگه در اسلام آرایش برای شوهر حلال نیست؟
من و منی کرد و گفت آخه تا حالا ازین کارا نکردم. گفتم از الان بکن. به خودت برس.

دفعه‌ی بعد زنگ زد و با گریه گفت به خاطر اینکه برای اولین بار با لبهای روژ‌- زده در رو به روی شوهرش باز کرده چنان تو دهنی خورده که هنوزم از دهنش داره خون میاد.
احساس عذاب‌وجدان کردم.

پیش خودم گفتم باید کسی رو بهش معرفی کنم که بهش حق و حقوقشو یاد بده. براش چند تا آدرس گیر آوردم و دادم. حالا با چه شامورتی بازی از زیر نگاه‌های تهدید‌آمیز شوهر و پسرهاش به بهانه‌ی کلاس قرآن در رفت و رفت پیش مشاور، بماند.

یه روز دیگه بهم زنگ زد و گفت یکی از دوستان پسر کوچکش دور از چشم پسرش بهش زنگ زده و گفته شوهرش رو در یک رستوران با خانمی مکش‌مرگ‌ما دیده و چون پسر شدیدا از رفتار پسران و شوهر زن با او شاکی بوده گفته من حاضرم اگر شکایت کنی بیام دادگاه شهادت.

زن اول دلش نمیاد بره شکایت. شب که شوهرش میاد گله می‌‌کنه که تو این 35-30 سال هر کاری کردن از هرچی برام کم گذاشتی هیچی نگفتم حالا معشوقه گرفتنت دیگه چیه؟
مرد تا اینو می‌شنوه اونو زیر مشت و سیلی می‌گیره. سیاه و کبودش می‌کنه.

زن که دیگه کمی به حقوق خودش واقف شده بود فرداش می‌ره شکایت. طول درمان می‌گیره. خوشبختانه قاضی دادگاه آخوند با انصافی بوده. مرد رو محکوم می‌کنه.
اول خود دولت از مرد 500 هزار تومن دیه می‌گیره و براش زندان می‌بره. زن می‌گه این من بودم که این همه سال کتک خوردم، چرا دولت باید پول بگیره. رئیس دادگاه 200 هزار تومن هم برای زن می‌گیره. رابطه‌ی مرد به زن‌خیابونی هم با شهادت دوست‌ِ پسر ِ کوچک خانواده ثابت می‌شه و مرد به زندان می‌ا‌فته.

فامیل مرد برای اولین بار تو این سالها با احترام و التماس از زن خواهش می‌کنن که بره رضایت بده، آخه آبروی خانواده در خطره. و حالا زن رضایت داده و مرد قرار بود امروز آزاد بشه.
زن از ترس جرأت خونه رفتن نداره. می‌دونه مشت و لگد در انتظارشه و شاید مرگ...
از طرفی هم می‌ترسه اگه شب جایی دیگه بخوابه، بعدا مرد پشتش حرف در بیاره و من مأمورم برای امشبش جایی پیدا کنم...

خیلی خسته‌م، بقیه‌شو بعدا می‌نویسم...
00 | Zeitoon | نظرها(24)

پنج شنبه، 6 مرداد 1384



خبر کوتاه است...
نمایش بهرام بیضایی که در مورد قتل‌های زنجیره‌ای بود توقیف شد...
پندار


3:08 | Zeitoon | نظرها(18)

دوشنبه، مرداد ۰۳، ۱۳۸۴

سالگرد شاملو



در خلوت روشن با تو گریسته‌ام
برای خاطر زنده‌گان،
و در گورستان تاریک با تو خوانده‌ام
زیباترین سرودها را
زیرا که مرده‌گان این سال
عاشق‌ترین زنده‌گان بوده‌اند...





وقتی ماشینو در پارکینگ امام‌زاده‌طاهر پارک می‌کردیم دیدیم خیل مردم فقط به یک نقطه می‌رفتن. آرامگاه شاملو، شاعر بزرگ.
از همه تیپ و قشری بودن. جوون، پیر، فقیر و متوسط و غنی...
اون‌قدر جمعیت زیاد بود که نه وسطو می‌تونستیم ببینیم و نه صدای سخن‌ران‌ها بشنویم. هی دورو بر جمعیت می‌چرخیدیم تا راهی به وسط جمعیت بجوییم.
داشتم غر می‌زدم که ای‌کاش بلند‌گو داشتن که بتونیم صداها رو بشنویم که خانمی بغل دست من یهو داد زد مگه هندونه‌فروشیه که بلندگو به دست بگیرن. ما اومدیم فاتحه‌ای بگیم و بریم.
خواستم بگم: " متاعشون با هندونه‌ و خربزه فرق داره. من فاتحه بلد نیستم. اومدم از شاملو بشنوم." اون‌قدر دور و بر گشتم تا بالاخره به کمک دخترو پسری به داخل حلقه رفتم.
مردم از همه‌ی شهرها اومده بودن.
وقتی رسیدم وسط، نوبت شعرخونی بچه‌های خرم‌آباد بود. اونا عرق‌کرده و خسته از راه طولانی،‌ و یکیشون با دست‌شکسته شعرهایی که برای شاملو گفته بودن خوندن. بیشترشون کوله‌پشتی داشتن و از خاکی بودنشون معلوم بود شبو تو پارک خوابیدن.
یکی دوتاشون تو شعراشون شاملو رو به خدا و ماوراءطبیعه نسبت داده بودن. دوسه نفر غر زدن که اینا شاملو رو از دید خودشون می‌بینن. گفتم خب ببینن!
فراهانی پسر شاعر معلول کرجی( که معمولا به خاطر نوع صحبت و حرکات اضافه‌ش مادرش تو شبای شعر شعراشو به‌جاش می‌خونه... متاسفانه اسم بیماری‌شو نمی‌دونم) خودش یکی ازشعرهای شاملو رو خوند. مردم خیلی تحت تاثیر قرار گرفته بودن.
وقتی اعلام کردن زرافشان اومده و می‌خواد حرف بزنه. همه بی‌اختیار از خوشحالی جیغی کشیدیم. همه فکر می‌کردیم زرافشان تو بیمارستانه. اون‌وقت بود که فهمیدم اون آقای قدبلند با موهای رنگارنگ سلمونی نرفته که هر جا می‌رفتم بود فریبرز رئیس داناست:) و به قول خودش امروز بادی‌گارد زرافشان بود.



زرافشان تا رسید وسط جمعیت اولش فراهانی و دوسه‌نفر رو بغل کرد. بعد مجری گفت زرافشان از شدت ضعف نمی‌تونه سخن‌رانی کنه.
شعار :" درود بر زرافشان، درود بر زرافشان" امامزاده رو پر کرد. خیلی‌ها از شدت هیجان اشک می‌ریختن. شعار:" زندانی سیاسی آزاد باید گردد." رو هم چندبار گفتن.
جمعیت به هم ریخت. تا اینکه زرافشان راضی شد حرف بزنه. و جمعیت دوباره حلقه شد.
چند جمله بیشتر نگفت:" من از شعرهای شاملو همیشه روحیه می‌گیرم. همیشه به سر خاکش میام. و خوشبختانه بیمارستان رفتن من مصادف شد با سالگرد شاملو و تونستم بیام." رئیس دانا عین شیر بغل‌دستش وایساده بود. یکی هم که شبیه جوونیای داریوش مهرجویی بود و می‌گفتن پسر شاملوئه اونجا بود.
آیدا روی نیمکتی بغل سیمین بهبهانی نشسته بود. سیمین هم چندکلمه‌ای حرف زد.

بعد از رفتن سخن‌ران‌ها مردم موندن.
همه شروع کردن به خوندن سرود "سر اومد زمستون..." خیلی کیف داد.
بعد عده‌ی زیادی دور مقبره شاملو جمع شدن و نوبتی شعر شاملو می‌خوندن( دختر و پسر، زن و مرد) و جالب این‌جا بود که بیشتریا شعرها رو حفظ بودن و با گوینده همراهی می‌کردن.

- وقتی وارد شدم طبق معمول زودتر از مقبره‌ی شاملو، قبر مختاری و پوینده(قربانیان قتل‌های زنجیره‌ای) و گلشیری رو دیدم و مثل همیشه بغضم ترکید.

- سر مقبره‌ی دلکش،‌ پوران،‌ بنان، گل‌نراقی، رامین‌فرزاد و ... هم رفتم.

- امامزاده‌طاهر یکی از باصفا‌ترین قبرستوناییه که تاحالا دیدم. یه طرفش وسائل بازی بچه‌ها داره و اون‌ورش هم چمنکاری،‌ مردم میان سفره می‌ندازن و شام می‌خورن. عین پارکه تقریبا. بی‌خود نیست هنرمندا وصیت می‌کنن اینجا دفن شن.

- آخرای برنامه که تقریبا همه پراکنده شده بودن. دوسه نفر بچه‌ فوق‌العاده ژیگول و مایه‌دار اومدن داد زدن:" برابری، برادری،‌حکومت کارگری" و بعد در رفتن... اصلا به تیپشون شعار کارگری نمیومد. من جای اونا بودم داد می‌زدم بخور‌بخور، بورژوازی کمپرادور:) چه لوسم من:)

- تو این برنامه کمتر از همیشه مأمور به چشمم می‌خورد. البته دوسه‌تا ماشین پلیس خیلی دورتر از جمعیت وایساده بودن ولی به مردم کاری نداشتن. نه به شعار دهندگان، نه به عکاسان و نه به فیلم‌برداران. هیچکس مزاحم نشد.


- اونجا خیلی آشنا دیدم از جمله مامان بابامو:)
خیلی از دوستان، ‌بخصوص از نوع قدیمی‌شو پیدا کردیم. چه شماره‌تلفن‌هایی که رد و بدل نشد.
از جمله کسایی که باهاشون کلاس موسیقی می‌رفتم و گاهی با هم برنامه داشتیم.
از اونجا من و سی‌با رو به‌زور بردن به یه جلسه‌ی شعر و موسیقی. اونجا هم خیلی خوب بود...





رئیس‌دانا: اِ پسرِ بد. اون پشت داری چیکار می‌کنی؟ نکنه تو بوی‌فرند سابق کاندولیزایی؟ با مشت می‌زنم تو دهنت ها... مردم: فری‌جان، نزنش!



شاملوخوانان.



زرافشان، فراهانی شاعر جوان معلول کرجی رو در آغوش کشید.



چه‌گل‌هایی پرپر شد!


مختاری و پوینده و گلشیری پیش‌هم!

گروهبان قندعلی

شکوهی در جانم تنوره می‌کشد
گویی از پاک‌ترین هوای کوهستانی
لبالب
قدحی در کشیده‌ام.
در فرصت میان ستاره‌ها
شلنگ‌انداز
رقصی می‌کنم،
دیوانه
به تماشای من بیا...
(شاملو)

----------------
هر کار می‌کنم تو ورد نمی‌تونم تایپ کنم. مرتب ارور می‌ده.
اینجا هم که اگه آفلاین بنویسم یهو موقع ارسال نوشته‌ها می‌پره. آنلاین هم راستش وسعم نمی‌رسه .
وگرنه کلی حرف دارم از جمعه، از کوهی که تنهایی رفتم. بعدش رالی اتوموبیل‌سواری و بعدترش .... جاده چالوس همیشه زیبا که دسته‌جمعی رفتیم. رودخونه‌ی پر آب و زمردیش و ...
رعد و برق دیشب که تا نزدیکای صبح ادامه داشت و ما تو بالکن نشستیم و تماشا کردیم... و هوای خنک و... دیگه..:)

امیدوارم بتونم فردا ساعت ۵ تا ۷ برم امامزاده طاهر،‌مزار شاملو . از هفته‌ی پیش برای همین‌ روز و همین ساعت برام جلسه‌گذاشتن. اکاش بتونم از زیرش در رم یا... چطوره برم همه‌رو از جلسه با خودم بکشونم اونجا:)

----------------------
آبنوس:‌ حتی گروهبان قندعلی هم فکرش رو نمی‌کرد احمدی نژاد رئیس‌جمهور بشه. به قول سرکار استوار عجب پلیتیکی خوردیم!!!

جمعه، تیر ۳۱، ۱۳۸۴

تبلیغات مسخره‌ی تلویزیونی

1- وای....
بعد از 50 سال بالاخره موشک هوا کردیم و حلب‌های 5 کیلویی روغن نباتی (جامد) درشون عوض شد.
هر شب این تبلیغ رو تو تلویزیون می‌بینم حالم بد می‌شه.
باافتخار می‌گن که تویاین سال‌های مدید در‌های روغن اصلا با آچار و چکش و چاقو باز نمی‌شدن و باعث می‌شدن دستای زیادی زخم بشه و حالا دارادارام...
با آب و تاب تعریف می‌کنن که چطور بعد از 50 سال به فکرشون رسیده سوراخ حلب رو بزرگتر کنن. یه وقت چشم نخورن.
کشورهای دیگه چیکار می‌کنن ما چیکار! چقدر ما بدبختیم.

2- تبلیغ دیگه‌ای که عذابم می‌ده. تبلیغ روغن غنچه‌س.
آقای آشپز مسابقه‌ای تو یه محله‌ می‌ذاره. خانمی داوطلب می‌شه شرکت کنه. چشماشو می‌بندن و اول یه تیکه سیب دهنش می‌ذارن. خانمه وقتی می‌چشه خیلی باهوشانه می‌گه:
سیبه! سیب سبز!
و ما واقعا می‌بینیم سیبه سبزه!
حل‌الخالق. سیب‌بودنش رو که باید می‌فهمید. اما رنگشو از کجا دید؟ باید می‌گفت مثلا سیبه! سیب ترشی‌ام هست.
بعد یه تیکه مرغ می‌برن و با چنگال می‌ذارن دهنش.
خانمه که یهو خنگ شده هی می‌جوه و بعد می‌گه:
- من نمی‌فهمم این چیه؟
حالا خوبه نگفت هندونه‌ست. کدوم خانم این‌قدر خنگه که نفهمه گوشتی رو داره می‌جوه؟
بعد مرغی که با روغن غنچه درست شده می‌ذارن دهنش. با افتخار می‌گه:
- مرغه! مرغ خوشمزه‌ای هم هست.
چرا حرمت خانم‌ها رو نگه نمی‌دارن. ای تبلیغ‌درست‌کن، تو خودت خواهر مادر نداری؟

3- بزرگداشت شاملو در روز یکشنبه دوم مرداد از ساعت 5 تا 7 بعدازظهر بر مزارش در امامزاده طاهر(مهرشهر کرج) برگزار می‌شه.
خیلی خوشحالم که تازگی‌ها اصناف مختلف کم‌کم برای خودشون تشکلی زدن و برای منافع کارگران و کارمندان صنف خودشون شدیدا فعالیت می‌کنن.
ولی هر روز خبری از قلع و قمعشون و اخراج مسئولین این سندیکاها می‌شنویم.
ای‌میل زیر چند روز پیش به دستم رسید:


از طرف مسئول تبليغات و اطلاع رسانی سنديکای شرکت واحد تهران
به: تمامی حق طلبان جهان

با سلام!
گفتنی است که حدود 17 نفر از کارگران و کارمندان با سابقه در شرکت واحد به دليل فعاليتهای سنديکايی توسط مسئولين اين شرکت و تحت تاثير فشارهای خانه کارگر از سمت های خود اخراج شده و زندگی اقتصادی آنها با بحران بزرگی مواجه شده است.
با توجه به نبرد نابرابر بين سنديکا و مافيای خانه کارگر که تا دندان مسلح به ابزارهای گوناگون است و برای اينکه دوستان اخراج شده سنديکای ما تحت فشارهای مالی از اهداف حق طلبانه خود دور نشوند از تمام حق طلبان سراسر دنيا درخواست ياری و مساعدت داريم.

افراد اخراج شده به شرح زير می باشند:

× منصور اسالو (ريس هيآت مديره سنديكا) از 21/12/83
× ابراهيم مددی (نايب ريس هيآت مديره سنديكا) از ارديبهشت 1384
× ناصر غلامی (دبير سنديكا) از خرداد 1384
× علی زاد حسين (عضو هيآت مديره سنديكا)
× علی اكبر پيرهادي (عضو هيآت مديره سنديکا)
× سيد بهروز حسينی (عضو هيآت مديره سنديكا)
× محمود هژبري(عضو هيآت مديره سنديكا)
× رضا ترازی (عضو هيآت مديره سنديكا)
× عبدالله رومنان (عضو علی البدل هيآت مديره)
× آيت جديدی (عضو علی البدل هيآت مديره)
× عطا باباخانی (بازرس سنديكا)
× احد فرشی (عضو كميسيون حقوقی سنديكا)
× حسن كريمی (عضوعلی البدل هيآت مديره)
× رضا نعمتی پور (عضو كميسيون تبليغات سنديكا)
× امير تآخيری (عضو كميسيون تشكيلات سنديكا)
× حسن محمدی (عضو سنديكا)

كليه نامبردگان در طول مدت بين ارديبهشت و اوايل خرداد 1384 از شغل خود بر كنار شده اند.

و اكثرآنان مستأجر هستند و منزل برخی از آنان در دور ترين نقاط مثل: ورامين – اسلامشهر – اطراف كرج – دماوند – و ديگر حاشيه های تهران قرار دارد.

ما را ياری كنيد تا بتوانيم در جهت پيشبرد اهداف سنديكايی و حق طلبانه گام های بهتری برداريم.

بانك ملی ايران – شعبه حافظ – شماره حساب : 8009495
بنام: منصور اسالو- ابراهيم مددی – داود رضوی – ناصر غلامي

با تشکر قبلی از شما
هيات مديره سنديکای شرکت واحد. تهران
جولای 2005

اين بيانيه توسط «اتحاد بين المللی در حمايت از کارگران در ايران» باشد.کار اين کارگران منتشر شده و اين اتحاديه تاکيد کرده خواهان بازگشت به اتحاديه از مبارزه کارگران سنديکای شرکت واحد تهران يرای بازگشت کارگران اخراجی پشتيبانی کرده واخراج وبيکار سازی کارگران را تحت هر عنوانی محکوم می کند
کمک های مالی خود را هم می توانيد در وجه IASWI ارسال داريد(من نمی‌دونم IASWI جیه)
قبلآ از همکاری شما سپاسگزاريم.
اتحاد بين المللی در حمايت از کارگران در ايران.

پنجشنبه، تیر ۳۰، ۱۳۸۴

شاملوی بزرگ و هاچ کوچک

۱- شاملو می‌فرماید:

من فروتن بوده‌ام
و به فروتنی
از عمق خواب‌های پریشان خاکساری‌ خویش
تمامی عظمت عاشقانه‌ی انسانی را سروده‌ام
تا نسیمی برآید
نسیمی‌ برآید و ابرهای قطرانی را پاره‌پاره کند
و من به سان دریایی از صافی آسمان پر شوم
از آسمان و مرتع و مردم پر شوم...

2- سالگرد فوت احمد شاملوئه. یاد این شاعر بزرگ رو گرامی ‌بدارم.
اوائل وبلاگ‌نویسیم از اشعار شاعرای دیگه هم استفاده می‌کردم. اما مدتیه که شعرای شاملو بیشتر بهم می‌چسبه و بعضیاش واقعا وصف حالمه. هر تیکه‌ش برام دنیایی معنی داره. حیف که حکومت‌ها قدر هنرمنداشونو نمی‌دونن. شاملو هم به رژیم قبلی نه گفت هم به این رژیم. او در شعراش همیشه به بی‌عدالتی‌ها زورگویی‌ها اعتراض می‌کنه.
او به انسانیت و آزادی‌خواهی ارج می‌گذاره و مردمو تشویق می‌کنه برای بدست‌ آوردن آزادی‌شون مبارزه کنن.
شما می‌دونید چه روزی سر مزارش در امامزاده طاهر برنامه‌ست ؟

3- هر چی می‌کشیم از دست هاچ زنبور عسل می‌کشیم.

4-
- زیتون جان تو به چه ژانر یا مکتب سینمایی علاقه‌مندی؟
- ژانر دیگه چیه؟
- ببین یه مثال می‌زنم. یه فیلم‌نامه رو دو جور برات تعریف می‌کنم ببین کدومش بیشتر به دلت می‌شینه.
- اوکی. بگو. گوش می‌دم.

فیلم‌نامه‌ی شماره 1- ملودرام هندی
"مادری ظاهرا مدتیه از بچه‌هاش بی‌خبره. او در خونه‌ی شیکی( لوکیشن در بالی‌وود) با لباس‌های شیک پشت کامپیوتر می‌شینه. ای‌میل می‌نویسه. داستان‌‌های گریه‌دار می‌نویسه. چت می‌کنه و کمک می‌خواد. مرتب تلفنی با همه‌ی کسایی که ایمیلا باهاشون آشنا شده حرف می‌زنه، از اونام کمک می‌خواد. وکیل می‌خواد. می‌گه خوشحاله که این‌قدر دوستای اینترنتی داره. در حالیکه دوربین کلوز‌آپشو نشون می‌ده گوله‌گوله اشک می‌ریزه. دستاشو دور ستون‌های خونه حلقه می‌کنه و آواز‌های غمگین اینجیکی دانایی می‌خونه و می‌رقصه. زیر درخت‌های باغ خونه‌اش دست‌هاشو به سوی آسمون دراز می‌کنه و با آواز دعا می‌خونه. همه باهاش دعا می‌خونن. دوسه تا دیو هستن که خیلی اذیتش می‌کنن. بهش پول نمی‌دن. مجسم می‌کنه بچه‌ها رو دارن شکنجه می‌دن. بازم اشک می‌ریزه.
همه‌‌ی اهالی خونه فقیرن. باغبون خونه. کلفت‌های خونه. راننده‌ی خونه.:( او اینا رو با گریه برای همه تعریف می‌کنه.
آخرش دعا بر دیوها پیروز می‌شه. یه روز که خانومه داشته دسر فقیرانه می‌خورده یهو بچه‌هاش از آسمون می‌‌افتن تو و همه اشک شوق می‌ریزن و داستان به خوبی و خوشی تموم می‌شه. مردم محل میان و کف می‌زنن و اشک می‌ریزن. زن با گریه می‌گه عجب فامیل شوورمم بی‌رحمن که یه زنگ نزدن. بچه در گوش مامانش یه چیزی می‌گه ..."

فیلم‌نامه‌ی شماره 2- رئال
"مادری واقعا مدتیه از بچه‌هاش بی‌خبره. آروم و قرار نداره. یه چشمش به تلفنه که کی زنگ می‌زنه و خبری از بچه‌هاش بده و یک چشمش به پنجره‌ست. با اضطراب قدم می‌زنه.
تلفن زنگ می‌زنه. دوستشه. می‌گه اگه می‌شه قطع کن شاید خبری از یچه‌هام بهم برسه. نمی‌خوام تلفن اشغال باشه. حوصله‌ی هیچکاری رو نداره. چت و ای‌میل و اینترنت که اصلا. تازه اون‌جوری تلفن هم اشغال می‌شه.
یه جفت کفش و عصای آهنین بر می‌داره و می‌ره سراغ خونه‌ی فامیل شوهر. اون‌قدر می‌پرسه تا به جواب می‌رسه. مثلا بهش می‌گن حواست کجاست؟ یادت نیست خودت اجازه دادی برن سفر؟
زنه مجسم می‌کنه بچه‌ها روی کول باباشون دارن قهقهه می‌زنن و شادن.
ورژن دیگه:
به جای کفش آهنین دفترچه‌تلفن رو بر می داره و از روش به اقوام شوهرش زنگ می‌زنه و می‌فهمه جاشون کجاست. چند روز بی‌حوصله می‌ره پارک، سینما، و تلویزیون نگاه می‌کنه تا برگردن. خیالش راحته جای بچه‌ها امنه.
بالاخره روز موعود فرا می‌رسه و برمی‌گردن. اما...
زن می‌شینه مطالعه می‌کنه،‌ و فکر می‌کنه چیکار کنه که دیگه بچه‌هاش از پیشش نرن. فرداش می‌ره در یه جمعیت حقوق زنان ثبت نام می‌کنه تا حقوقشو بهتر بشناسه."

- کدوم فیلمنامه از نظرت بهتر بود؟
- خوب من فیلمنامه‌ی دومی رو بیشتر می‌پسندم.
- چرا؟
- چون من اگه یه فیلنامه‌نویس بودم، خودمو جای یه مادر می‌ذاشتم که واقعا از بچه‌هاش خبر نداره و دومی برام کاراش منطقی‌تره.
-. دومی که اصلا فروش نمی‌کنه! تو اگه فیلمنامه‌نویس بشی فیلمات فقط به درد جشنواره‌ها می‌خورن.
- آخه اولی اصلا منطقی نیست. منم که تو فیلما همه‌ش دنبال روابط علی و معلولی می‌گردم. ملودرام‌ها پر از اشتباهات ‌هستن. مثلا زنه غم دنیا رو داره و بعد از هفت‌شب بی‌خوابی و یه عالمه گریه هنوز مژه‌مصنوعیاش و موی شینیون‌شده‌ش سرجاشه. همه‌چی الکی شیک و قشنگه. آخرشون هم همیشه به خوبی و خوشی تموم می‌شه اگر و اما هم نداره.
- دیوونه،‌مردم عاشق ملودرامن. هیچکی هم نمی‌شینه عین تو مو رو از ماست بکشه. میاد برای قهرمان داستان یه اشکی می‌ریزه، سبک می‌شه می‌ره خونه‌ش به زندگیش می‌رسه. نون تو ملودرامه. اما رئال چی؟ اصلا فروش نمی‌کنه. کی حوصله‌ی واقعیت رو داره؟ هیچکی!

5- هاچ زنبور عسل بعد از یه سریال 500 قسمتی که دنبال مامانش می‌گرده بالاخره خونه‌شونو پیدا می‌کنه. تا می‌رسه می‌بینه مامانش پشت کامپیوتر نشسته و داره چت می‌کنه. دستشو می‌ندازه دور گردن مامانش .
مامانش تا می‌بینتش: کجا بودی ذلیل‌مرده؟
هاچ‌ : به خدا داشتم دنبالت می‌گشتم.
مامان هاچ : نمی‌شد یه خبری از خودت بدی؟
هاچ : هر چی تلفن می‌زدم اشغال بود.
مامانش: این فامیل بابای گوربه‌گور شده‌ت چی؟ 500 قسمت سریالتو دیدن نباید یه زنگ به من می‌زدن که کجایی؟
هاچ: خوب خودت چرا دنبالم نیومدی؟ حتی اگه یه زنگ هم به عمه می‌زدی می‌فهمیدی کجام. تازه سریالمم که خودت می‌دیدی.
مامانش می‌زنه زیر گریه: همینه که می‌خواستم ازم جدا نشی. زبونتم که دراز شده. چه چیزایی یادش دادن. خواب دیدی خیر باشه که من به عمه‌ت زنگ بزنم. فوتِینا!
تازه فکر می‌کردی فیلم‌نامه‌ی 500 قسمت کارتونتو کی می‌نوشت؟ خودم!
اگه سروکله‌ی مادام مارپل این وسط پیدا نمی‌شد حالا حالاها همدیگررو پیدا نمی‌کردیم.
حیف شد،‌ می‌خواستم 500 قسمت دیگه بنویسم. خیلی برام نون داشت.


6- در خبرها اومده بود که 400 تا گوسفند در ترکیه یکی یکی خودشونو از صخره‌ای پرت کردن و همه‌شون کشته شدن.
احتمال اول: وقتی اولی خودشو پرت کرده، بقیه‌شون فکر کردن لابد پایینش استخره و بدون تحقیق و نگاه کردن پریدن.
احتمال دوم:‌از لپ‌تاپ چوپونشون وبلاگ‌های ایرانی رو خوندن واز اینکه با بعضیا مقایسه شدن تاب نیاوردن و خودکشی کردن.

7- قبلنا هر وقت بابا و برادرم آخرین نفری بودن که صبحونه می‌خوردن اگه شکردون نبود باید تو بخچال دنبالش می‌گشتی.
حالا سی‌با یه پله بالاتره:) چند روز پیش اومدیم صبحونه‌ بخوریم و دنبال ظرف پنیر می‌گشتیم. آخرش تو کابینت بغل شکردون پیداش کردیم. :))

8- احمد سراجی را آزاد کنید...
در این سایت عکس و مشخصات احمد رو می‌تونید ببینید.
احمد در اثر شکنجه و ضربات شدیدی که مأموران بهش وارد کردن دچار فتق شده و بیماره. و با این‌حالش در اعتصاب غذا هم به سر می‌بره.

9- در مطلب قبلی من نوشته بودم اون دو نوجوون به‌خاطر همجنس‌بازی متهم بودن.
ظاهرا اشتباه متوجه شدم. جرم اون دو به تجاوز به پسر نوجوون دیگری(نفر سومی) بوده.
(راستش اینجا یه سایت خبری نیست. ممکنه اشتباه هم بکنم)
با این‌حال هنوزم به نظر من جرمشون به حدی نبوده که حکمشون اعدام باشه.
جامعه‌ی مریضی داریم و مسئولشم خود حکومته. تازه مگه نمی‌خونیم در خود حوزه‌های علمیه هر حجره یه پسر نوجوون.... ویززززز.... تلفن قطع شد....

10- من پیشنهاد دادم با شاخه گلی به دیدار گنجی جلوی بیمارستان میلاد بریم و یه عده دیگه پیشنهاد دادن با شمعی.
یکی گفته بریم دعا و نماز بخونیم و یکی گفته ما هم اعتصاب غذا کنیم و اونجا بست بشینیم. یکی گفته روزه‌‌ی سیاسی بگیریم.
فرق نمی‌کنه. مهم اینه که به دیدارش بریم. دست‌خالی هم می‌شه رفت. حضور ما مهمه. هر کس به شیوه‌ی خودش.

۱۱- وحی شبانه: من دیشب تا ساعت ۱۰ بیمارستان میلاد بودم. گنجی در طبقه‌ی دوازدهم بیمارستان میلاد بستری‌ست. او تنها مریض این طبقه ا‌ست.این طبقه پر از مأمورانِ دادستانی است و...
گنجی! گنجی!
بمان، بمان!
تيغ برنده باش!
جان بزرگ خويش را
بر ما ببخش!
اندوه ما چه فايده دارد؟
آهنگ خنده باش!
بال شکسته بسيار است
اينک پرنده باش!
ما نعش نا اميدی را
در خاک کرده‌ايم
گنجی،
تو زنده باش!
(اسماعیل نوری‌علا)


۱۲- و همچنان بمب در لندن...