بیخود نیست که در سالهای اخیر مردم عطای عیددیدنی رو در ایام تعطیلات نوروز به لقاش بخشیدن و ترجیح میدن با همه سختی و گرونی و شلوغ پلوغی جادهها و شهرها، برن مسافرت، یا اگر نمیرن، چاخانی از قبل به همه اعلام میکنن که احتمالا ما ایام عید نیستیم.
جریان خیلی سادهست. مهمونهای نوروزی جدیدا" خیلی لوس و نازپرورده شدن و جدا" دیگه حوصلهی آدم رو سر میبرن.
یه زمانی بود که مراسم عید دیدنی خیلی سادهتر از امروز برگزار میشد، هر چی میذاشتی جلوی مهمون خم به ابروش نمیآورد. دید و بازدیدها معمولا به خیر و خوشی و با کلی خاطرههای خوب به پایان میرسید.
مثلا ، از آجیل بگم:
قدیم ندیمها، تخمه ژاپنی(یا بهقول آجیلفروشها تخمه جابانی)، تخمه کدو، پسته، فندق، بادوم، از هر کدوم نیمکیلو میخریدی. اگر پولدار بودی کمی بادوم هندی و اگر متوسط به پایین بودی کمی نخود دوآتیشه قاطی میکردی و خلاص.
مهمونها هم بدون نقنق اول به حساب بادوم هندیها و بادومها میرسیدن بعد میرفتن سراغ پسته و فندق و خیلی باحوصله پوستشون میکندن. اگر هم سربسته بود با دندون -یا وقتی صاحبخونه میرفت چایی بیاره با پاشنهی کفش- میشکستنش و بعد عین بچهی آدم سرشونو به تخمه کدو و ژاپنی گرم میکردن و آخر سر که خیلی مُهِمات کم میومد به نخودچی هم راضی میشدن. جیکشون هم در نمیومد.
اما الان مهمونهای نوروزی انتظار دارن هر چی میذارن جلوشن پوستکنده باشه.
حتما باید مغز فندق، مغز پسته، مغز بادوم، بادوم هندی تازه از نوع اعلا و درشت بخری بذاری جلوشون. تخمه که اصلا . رو بهشون بدی انتظار دارن تخمه هم براشون مغز کنی بذاری دهنشون.
( تعارف نکنین، میخواین قبلش براتون بجویم و تقدیم کنیم؟:) والله... )
میوهجات:
قدیمندیمها دوسه نوع میوه میذاشتی تو یه پیشدستی چینی گلسرخی با یه کاردی که حتی نمیشد باهاش پنیر برید و میذاشتی جلوی مهمون. بعضیا که فراتر از این میرفتن و حاضر بودن ظرف میوه به اون سنگینی رو بلند کنن و یکی یکی جلوی مهمونها بگیرن، مهمون هم که روش نمیشد از همهی میوهها برداره و نهایتا" -تازه اونم با اصرار- به یکی دو نوع رضایت میداد.
میوه اگه کوچیک بود، بزرگ بود، خیارش کج بود، راست بود، آناناس بود، نبود، مهمون صداش در نمیومد، با کارد کُل(کُند) هر جور شده به زور یکی از میوههاشو پوست میکند و خلاص.
حالا اگه پرتقال هر کدوم نیم کیلو و سیب هر کدوم چهارصد گرم و کنارههای خیار اگه مثل دو خط موازی صاف نباشه و نارنگی و کیوی و موز فلانو بهمان طور نباشه، و میوهها رو بلد نباشی عین برج میلاد بچینی، مهمون همچین پشت چشمی نازک میکنه که انگار بهش توهین کردی.
تیزترین کارد هم میذاری کنارش، انتظار دارن ما بریم براشون پوست بکنیم! اینو هم تلویحا میگن. مثلا خانومه میگه ما هر وقت مهمون میاد تا براشون پوست نکنیم نمیخورن. یعنی صاحبخونه جان من ناخونام میشکنه، تو بیا برام پوست کن!
شیرینی:
قدیمندیما هر کس بنا بر فراخور حالش شیرینی تهیه میکرد، بعضیها خودشون میپختن، مثلا دونوع خونگی... و کمی نقل و آبنبات، اونایی هم که از بیرون میخریدن دوسه نوع، مثلا شیرینی دانمارکی میخریدن با مربایی. اگه وسعشون بیشتر میرسید اون بغل سوهان عسلی و بادوم سوخته و مسقطی و لوز و گز و قطاب و... هم اضافه میکردن.
اما حالا اگه تو صد تا ظرف صد نوع شکلات و شیرینی، انواع و اقسام، از اندازه مینیاتوری کوچولو گرفته تا گنده و کیک خامهای براشون مییاری اما هنوز چشمشون دنبال شیرینیهای بعدی میگرده، انگار اصلا پذیرایی نکردی. حالا بیشترشون هم شکرخدا رژیم دارن و آخرش همهش باقی میمونه تو پیشدستی یدک و مجبوری بریزیشون دور.
ظرف و ظروف پذیرایی، از فنجون و سینی گرفته تا پیشدستی و دیس و جامیوهای و...:
مهمونهای امروزی از بدو ورود شروع میکنن به درآوردن مضنهی اسباب پذیرایی، جلوی روت پیشدستیهاتو برمیگردونن که تهشو نگاه میکنن که ببینن مارکش چیه یا دنبال علامت "بی+ستاره" روی ظرف کریستال بوهمیا میگردن که ببینن اصله و خدای نکرده جیسیسی ایران نباشه. جدیدا رسم شده جلوی هر مهمون باید سه پیشدستی بگذاری. یکیشو عین برج ایفل پر از میوه کنی، بهطوری که مهمونهای حرفهای فقط بلدن که چطور یه میوه بردارن که بقیه نریزه. یه پیشدستی برای پوست میوه و پیشدستی سوم برای شیرینی و شکلات. و یه کاسه پر از آجیل، البته مغز آجیل!
از مضنهزدن مبل و فرش میگذریم که گاهی وقاحت رو به اونجا میرسونن که یواشکی گوشهی فرشتو بزنن بالا ببینن خدای نکرده ماشینی نباشه یا اگه نیست، فرش دستبافت چند رجه!
از خالیبندیهاشون هم بگذریم که میگن پارسال سواحل کریمه یا دبی یا نمیدونم فرانسه و ایتالیا بودن وامسال ما شانس داشتیم که آژانس هواپیمایی پارتیبازی کرده و باعث شده بلیت گیرشون نیاد و افتخار میزبانی اینا نصیبمون شده.(جالبه وقتی حرف از بازدید میزنیم میگن حالا شاید آژانس هواپیمایی دلش به رحم بیاد و براشون بلیت تهیه کنه و بقیه عیدو برن مسافرت. یعنی ما اومدیم شما دیگه نمیخواین زحمت بکشین)
از قیفاومدن سر کفش و کیف و لباسشون هم مجبوریم بگذریم که به نوعی بسیار ظریف حرفو میکشونن به اینکه چندین میلیون پول لباس دادن و چطور یکراست از یکی از مزونهای فرانسه و یا آمریکا تونستن برای عید برسوننش ایران.
خلاصه که مهمونهای عزیز و اخیر نوروزی اگر میخواهید عزیز بداریمتون یه ذره از درجهی لوسیتون کم کنید.
مهمونهم مهمونهای قدیم!
والله!!
شما چه فرقی بین مهمونهای نوروزی قدیم و جدید میبینید؟ و فکر میکنید چرا مردم جدیدا به جای دید و بازدید بیشتر ترجیح میدن برن مسافرت و یا فقط به دیدار از یکی دو فامیل بزرگتر بسنده میکنن؟
آهان، من چند تا دیگهش یادم اومد.
-با کفش میان خونهی آدم، حتی گلش رو دم در پاک نمیکنن، من برام مهم نیستها، ولی این حرف که چون میدونیم شما نماز نمیخونید با کفش اومدیم از اون حرفاست و جالبتر اینه که خیلیهاشون وقتی میری خونه شون عین شمر ذوالجوشون وایمیسن دم در، تا کفشتو از پات درنیاری راهت نمیدن. حتی نمیذارن کفش یدکی که تو کیفت گذاشتی بپوشی.
-میدونم یکی از دلایل کم شدن دید و بازدیدهای نوروزی، گرونی بیش از حد میوه و آجیل و شیرینی برای مردم متوسط به پایینه. و برای کسایی که رسم به مهمونیهای ناهار شامی توی عید دارن خیلی گرون تموم میشه.
-و یه دلیل دیگهش علاف شدنه. مردم عارشون میاد بگن دقیقا چه روزی میان عید دیدنی و تموم این 13 روزو باید حاضر و آماده و تمیز و نظیف بشینی که آیا کی بیان و یا نیان. اگه بشه اعلام کرد که مثلا من هفتم عید میشینم و همه این روز بیان، خیلی خوب میشه. من یه بار به فامیلهای سیبا این حرفو زدم همچین نگام کردن که "چه غلطا! چه جسارتا". انگار کفر گفتم!
2:14 | Zeitoon | نظرها
سهشنبه، فروردین ۲۵، ۱۳۸۸
جمعه، فروردین ۲۱، ۱۳۸۸
از سیزدهبهدر تا کلیدر...
1- تا به حال به یاد ندارم سیزدهبهدر مردم اینقدر خوش بوده باشند. هر خانواده هر کاری که دوست داشت میکرد( نه هر کار البته، فقط بیادبها فکرهای بد میکنند). یک عده میزدند و میرقصیدند، عدهای دیگر مشغول بازی تخته نرد بودند، خانوادهی بغلیشان داشتند ورق بازی میکردند. تعداد زیادی مشغول درست کردن کباب روی منقلهای ابداعی خود بودند، خانوادهای از زن و مرد همه دراز کشیده بودند و پرندهها را روی شاخههای پرشکوفه نشان هم میدادند. خانوادهای روی زیر اندازی که از هشت حصیر تشکیل شده بود، مشغول تخمهشکستن و میوه پوست کندن و جوک تعریف کردن بودند و غش غش میخندیدند.
زنی چادری دف میزد و دختر مقنعهایاش میرقصید. زنی در حال ورق بازی شالش روی شانههایش افتاده بود و اصراری به درست کردنش نداشت. پسری روی پای دوستدخترش خوابیده بود و دختر موهایش را نوازش میکرد.
کسی آمده بود و برای هر کس که از او طناب میخرید از درخت بالا می رفت و تاب میبست. طوری که به شاخهها آسیب نرسد. بچهها و بزرگترهایشان شادمانه روی تاب بالا و پایین میرفتند.
کمی دورتر دختران و پسران مسابقهی طناب کشی به راه انداخته بوند. هر طرف طناب را بیش از 50 نفر میکشیدند و هر طرف که برنده میشد همه از شادی جیغ میکشیدند. جریمهی بازندهها رقصیدن بود که برندههای مهربان هم کمکشان میکردند. بیشتر دخترها بلوز شلوار و روسری کوچکی پوشیده بودند.
بازی مختلط والیبال و دستشده و فوتبال حسابی به راه بود.
هیچکس کاری به کار هیچکس نداشت.
فکر نکنید برای سیزده بهدر رفته بودیم خارج شهر. نه! میدانستیم که از شش صبح جادهها شلوغ میشود. حوصلهی صبحزود پاشدن و راهبندان را نداشتیم. رفته بودیم یکی از پارکهای وسط شهر. و فکر نکنید آنجا هیچ پلیسی نبود. که زیاد هم بود!
خیلی ساده. دستور نداشتند به هیچکس تذکر بدهند. خودشان هم مشغول خوشی بودند و بستنیشان را میخوردند.
کاش همیشه نزدیک انتخابات بود.
پ.ن.
دوربین نبرده بودم، اما با موبایل خیلی عکس گرفتم. شاید چند تاشو اینجا بذارم
2- این چند روز چند بار ویندوزم خراب شد و هی عوضش کردم(یعنی عوضش کردن برام... نامردا نمیذارن خودم دست بزنم:( همینه هیچی یاد نمیگیرم ) و آخر سر باز روی به ویندوز ایکسپی آوردم. خوبیش اینه که تریلیآوت روش نصب میشه. روی ویستا هر چی طبق دستورالعملش عمل کردم کار نکرد که نکرد فقط روشی که آقای خسروبیگی عزیز یاد دادن کار کرد یعنی آلت(یادتون باشه، فقط بیادبها فکر بد میکنن) رو بگیریم و اعداد 0157 رو تایپ کنیم(اونم نه اعداد بالای حروف رو، اعداد سمت راست کیبورد)
ممنون از کمکهای مریم مهتدی، طاها بذری، عباس خسروبیگی، و نرگس عزیز. باید یه فرصت گیر بیارم و بشینم ببینم میتونم بالاخره بلاگچرخون بذارم یا نه.
3- به سیبا میگم سبزه گره بزنم بگم: سیزدهبهدر، سال دگر، خونهی پدر؟:))
میگه به شرطی که "بچهبغل" هم بعدش اضافه کنی تا اقلا یه روز از دستتون راحت باشم.
چه پر رو! من خودم میخواستم یه روز از دستشون راحت باشم.
4- امروز من در کافهای ( اوه، حالا چی شده مگه، منظورم یه ساندویچی بود) در میدون انقلاب نشسته بودم و تازه ساعت 5 داشتم ناهار میخوردم. بیرون شدید بارون میومد و چون اونجا تلویزیون داشت یه عالمه آدم جمع شده بودن فوتبال نگاه میکردن.
گل سوم رو که پرسپولیس زد همه از خوشحالی پریدن هوا و کف زدن و هورا کشیدن. یهو بلند گفتم: الان احمدینژاد وارد ورزشگاه میشه!
همه اول هاج و واج نگام کردن و بعد غش غش خندیدن. یکی گفت خودم چند تا "بِپّا" براش گذاشتم سرگرمش کنن تا از خونه نیاد بیرون.
جالبه امروز هر جا رفتم، تو تاکسی و اتوبوس بیآرتی و مغازهها و... از خوش قدمی رئیسجمهور میگفتن. یکیشون میگفت تازه ادعا داره که حضرت مهدی همیشه باهاشه و یه صندلی خالی کنارش براش نگهمیداره.
5- "کلیدر" محمود دولتآبادی رو برای بار سوم شروع کردم و جلد ششمش هستم(از ده جلد) که در واقع قسمت دوم جلد سومشم.(هر جلد دو قسمته)
بار اولی که خوندم هم سنم کمتر از حالا بود و مسلما درکم از زندگی کمتر و هم هی دنبال این بودم که بعدش چی میشه. اعتراف میکنم خیلی جاهاشو رج زدم و جلو رفتم. گاهی دوسه صفحهی توصیفیشو نمیخوندم. مثلا قسمت حموم بردن کربلایی خداداد توسط پسرش قدیر به نظرم خیلی طولانی میاومد. اما با این کتاب زندگیها کردم . انگار خواهر دیگهی گلمحمد و بیگمحمد و خانمحمد و شیرو بودم.
بار دوم دوسه سال پیش خوندم. خیلی بیشتر از کتاب خوشم اومد و با اینکه سعی کردم کامل بخونم باز یه جاهاییش میبریدم ولی اینبار نه صفحهای، که گاهی یکی دو پاراگرافشو جا میانداختم.
این بار سعی میکنم لغتبه لغتشو بخونم. هنوز خیلی از خوندنش لذت میبرم. قهرمانهای مورد علاقهم از مردهای داستان بیشتر به طرف زنهای داستان متمایل شده. بلقیس و شیرو و مارال و زیور و حتی ماهک و زن بابقلی بندار رو خیلی دوست دارم.
از ماهدرویش قبلا بدم میومد که حالا واقعا دلم براش میسوزه. قبلا لالا رو زیاد دوست نداشتم. بار اول به پیرخالوی دالاندار زیاد اهمیت نمیدادم. الان خاطرجمع! دوستش دارم.
ستار همیشه برام عزیز بوده.
این دفعه از قسمت حموم بردن کربلایی خداداد خیلی خوشم اومد. میدونید این قسمتش چند صفحهست؟
بعد از این فکر کنم باز برم سراغ "جای خالی سلوچ" اونم برای بار سوم. جای خالی سلوچ یکی از بهترین و کاملترین رمانهاییه که از نویسندههای ایرانی خوندم. بار اول که این کتابو خوندم در شرایط خیلی بد روحی بودم و واقعا بگم گاهی احساس میکردم از زندگی سیر شدم و دلم میخواست بمیرم. یکی از غمانگیزترین لحظاتم خوندن این کتاب بود.
اما بار دوم خوردمش...
نمیدونم چرا گاهی به جای رفتن به سراغ کتابهای جدید دوست دارم قدیمیها رو دوباره و سهباره بخونم.
جنگ و صلح و دن آرام و زمین نوآباد و برادران کارامازوف و سو و شون و خیلیکتابهایی که الان تو ذهنم نیست چند بار خوندم.
پینوشت ابلهانه:
حالا از فردا هی دوستام نیان بگن تو مگه زیتونی که برای بار سوم داری کلیدر میخونی؟ بابا خیلیها اینکارو دارن میکنن.
6- این روزا عجیب به یاد بلاگرهایی هستم که دیگه وبلاگ نمینویسن. خیلی دوست دارم ازشون خبر داشته باشم.
چای تلخ، دختر بس، زن ناقصالعقل است، شبح، برما چه گذشت؟(علی تمدن)، دندانپزشک، الپر( که حتما فکر کرده زن گرفتن و وبلاگ نوشتن در یکجا نمیگنجند)، رنگین کمان(جواد طواف شاید مینویسه و من آدرسشو ندارم)، فرانگوپولوس، ندا حریری(خیلی دلم میخواد بدونم چیکارا میکنه)، پارسا، بامداد زندی( چرا اینقدر کم مینویسه)، دامون مقصودی، سیاوشون، بابای عرفان و...
و دلم تنگ شده برای کامنتنویسانی که وبلاگ نداشتن اما کامنتاشون از صد تا وبلاگ خوندنیتر بود مثل رهگذر ثانی و بامداد(بامداد هنوز باهاش در ارتباطم ولی کمتر کامنتشو اینور اونور میبینم. یه زمانی هم با مهدی رختکن وبلاگ مشترک مینوشت)
و خیلیهای دیگه...
7- یادمون باشه از این به بعد در ماه اسفند یه لیستی تهیه کنیم از جاهایی که میخواهیم بریم عید دیدنی یا عیادت بیمار و خانوادهی زندانی و بدیمش به کلانتری محل، هر جا اونا تأیید کردن بریم.
هفت فروردین تعدادی از کمپینیها خواستن برن عیددیدنی دوسه تا از زندانیها( که از نظر اینا تازه باید ثواب هم داشته باشه) گرفتنشون. ده نفرشونو بعد از دوسه روز آزاد کردن و دو نفر دیگه رو تا دیروز نگهداشتن. یعنی به خاطر عیددیدنی(تازه قصد به عیددیدنی، پاشون هنوز به خونهی طرف هم نرسیده بوده) یازده روز زندان ... عجیبا" غریبا"... گینس برای اینجور اتفاقها رکورد نمیگیره؟
8- دوستان فرانسوی حسین درخشان به همراه دوستدخترش سایتی به زبان فرانسوی برای آزادیش درست کردن و همچنین پتیشنی به زبان فارسی . که فعلا فقط 21 نفر امضاش کردن.
159 روزه که حسین درخشان زندانه.
کارین، یکی از دوستان مشترک حسین و دوستدخترش، یه صفحه میخواد درست کنه که نوشتهها و خاطرههای دوستای حسین رو اونجا بگذاره. کارین میگه دو روز قبل از اومدن حسین رفته دیدنش و دیده حسین از شادی در پوست خودش نمیگنجیده که داره میاد ایران. قرار بوده دوست دخترش هم چند هفته بعد به او ملحق بشه و برن دوتایی جاهای دیدنی ایران رو ببینن. اگه به آزادی بیان معتقدید لطفا پتیشن رو امضا کنید.
9- یه هلندی برام ایمیل زده که یکی از نوشتههامو در کتابی به نام "ما ایرانیم" به زبون خودشون خونده:)
نامهشو برای پُز میذارم در ادامهی مطلب:
Hello Zeitoon,
I came to read about you when I read a book in my own language. You would read it in English as: ‘We are Iran”.
Very, very interesting.
The book deals wilt the weblogscene in Iran.
There is a quote from you in the book aswell.
I looked into your website. However it is all in Farsi which I can not read.
I give you and all the freeminded Iranians my best wishes.
That a better world may come soon…there is some wind of change in the air..let it flow, let it grow!
Kind regards from Holland,
Martin B. W
زنی چادری دف میزد و دختر مقنعهایاش میرقصید. زنی در حال ورق بازی شالش روی شانههایش افتاده بود و اصراری به درست کردنش نداشت. پسری روی پای دوستدخترش خوابیده بود و دختر موهایش را نوازش میکرد.
کسی آمده بود و برای هر کس که از او طناب میخرید از درخت بالا می رفت و تاب میبست. طوری که به شاخهها آسیب نرسد. بچهها و بزرگترهایشان شادمانه روی تاب بالا و پایین میرفتند.
کمی دورتر دختران و پسران مسابقهی طناب کشی به راه انداخته بوند. هر طرف طناب را بیش از 50 نفر میکشیدند و هر طرف که برنده میشد همه از شادی جیغ میکشیدند. جریمهی بازندهها رقصیدن بود که برندههای مهربان هم کمکشان میکردند. بیشتر دخترها بلوز شلوار و روسری کوچکی پوشیده بودند.
بازی مختلط والیبال و دستشده و فوتبال حسابی به راه بود.
هیچکس کاری به کار هیچکس نداشت.
فکر نکنید برای سیزده بهدر رفته بودیم خارج شهر. نه! میدانستیم که از شش صبح جادهها شلوغ میشود. حوصلهی صبحزود پاشدن و راهبندان را نداشتیم. رفته بودیم یکی از پارکهای وسط شهر. و فکر نکنید آنجا هیچ پلیسی نبود. که زیاد هم بود!
خیلی ساده. دستور نداشتند به هیچکس تذکر بدهند. خودشان هم مشغول خوشی بودند و بستنیشان را میخوردند.
کاش همیشه نزدیک انتخابات بود.
پ.ن.
دوربین نبرده بودم، اما با موبایل خیلی عکس گرفتم. شاید چند تاشو اینجا بذارم
2- این چند روز چند بار ویندوزم خراب شد و هی عوضش کردم(یعنی عوضش کردن برام... نامردا نمیذارن خودم دست بزنم:( همینه هیچی یاد نمیگیرم ) و آخر سر باز روی به ویندوز ایکسپی آوردم. خوبیش اینه که تریلیآوت روش نصب میشه. روی ویستا هر چی طبق دستورالعملش عمل کردم کار نکرد که نکرد فقط روشی که آقای خسروبیگی عزیز یاد دادن کار کرد یعنی آلت(یادتون باشه، فقط بیادبها فکر بد میکنن) رو بگیریم و اعداد 0157 رو تایپ کنیم(اونم نه اعداد بالای حروف رو، اعداد سمت راست کیبورد)
ممنون از کمکهای مریم مهتدی، طاها بذری، عباس خسروبیگی، و نرگس عزیز. باید یه فرصت گیر بیارم و بشینم ببینم میتونم بالاخره بلاگچرخون بذارم یا نه.
3- به سیبا میگم سبزه گره بزنم بگم: سیزدهبهدر، سال دگر، خونهی پدر؟:))
میگه به شرطی که "بچهبغل" هم بعدش اضافه کنی تا اقلا یه روز از دستتون راحت باشم.
چه پر رو! من خودم میخواستم یه روز از دستشون راحت باشم.
4- امروز من در کافهای ( اوه، حالا چی شده مگه، منظورم یه ساندویچی بود) در میدون انقلاب نشسته بودم و تازه ساعت 5 داشتم ناهار میخوردم. بیرون شدید بارون میومد و چون اونجا تلویزیون داشت یه عالمه آدم جمع شده بودن فوتبال نگاه میکردن.
گل سوم رو که پرسپولیس زد همه از خوشحالی پریدن هوا و کف زدن و هورا کشیدن. یهو بلند گفتم: الان احمدینژاد وارد ورزشگاه میشه!
همه اول هاج و واج نگام کردن و بعد غش غش خندیدن. یکی گفت خودم چند تا "بِپّا" براش گذاشتم سرگرمش کنن تا از خونه نیاد بیرون.
جالبه امروز هر جا رفتم، تو تاکسی و اتوبوس بیآرتی و مغازهها و... از خوش قدمی رئیسجمهور میگفتن. یکیشون میگفت تازه ادعا داره که حضرت مهدی همیشه باهاشه و یه صندلی خالی کنارش براش نگهمیداره.
5- "کلیدر" محمود دولتآبادی رو برای بار سوم شروع کردم و جلد ششمش هستم(از ده جلد) که در واقع قسمت دوم جلد سومشم.(هر جلد دو قسمته)
بار اولی که خوندم هم سنم کمتر از حالا بود و مسلما درکم از زندگی کمتر و هم هی دنبال این بودم که بعدش چی میشه. اعتراف میکنم خیلی جاهاشو رج زدم و جلو رفتم. گاهی دوسه صفحهی توصیفیشو نمیخوندم. مثلا قسمت حموم بردن کربلایی خداداد توسط پسرش قدیر به نظرم خیلی طولانی میاومد. اما با این کتاب زندگیها کردم . انگار خواهر دیگهی گلمحمد و بیگمحمد و خانمحمد و شیرو بودم.
بار دوم دوسه سال پیش خوندم. خیلی بیشتر از کتاب خوشم اومد و با اینکه سعی کردم کامل بخونم باز یه جاهاییش میبریدم ولی اینبار نه صفحهای، که گاهی یکی دو پاراگرافشو جا میانداختم.
این بار سعی میکنم لغتبه لغتشو بخونم. هنوز خیلی از خوندنش لذت میبرم. قهرمانهای مورد علاقهم از مردهای داستان بیشتر به طرف زنهای داستان متمایل شده. بلقیس و شیرو و مارال و زیور و حتی ماهک و زن بابقلی بندار رو خیلی دوست دارم.
از ماهدرویش قبلا بدم میومد که حالا واقعا دلم براش میسوزه. قبلا لالا رو زیاد دوست نداشتم. بار اول به پیرخالوی دالاندار زیاد اهمیت نمیدادم. الان خاطرجمع! دوستش دارم.
ستار همیشه برام عزیز بوده.
این دفعه از قسمت حموم بردن کربلایی خداداد خیلی خوشم اومد. میدونید این قسمتش چند صفحهست؟
بعد از این فکر کنم باز برم سراغ "جای خالی سلوچ" اونم برای بار سوم. جای خالی سلوچ یکی از بهترین و کاملترین رمانهاییه که از نویسندههای ایرانی خوندم. بار اول که این کتابو خوندم در شرایط خیلی بد روحی بودم و واقعا بگم گاهی احساس میکردم از زندگی سیر شدم و دلم میخواست بمیرم. یکی از غمانگیزترین لحظاتم خوندن این کتاب بود.
اما بار دوم خوردمش...
نمیدونم چرا گاهی به جای رفتن به سراغ کتابهای جدید دوست دارم قدیمیها رو دوباره و سهباره بخونم.
جنگ و صلح و دن آرام و زمین نوآباد و برادران کارامازوف و سو و شون و خیلیکتابهایی که الان تو ذهنم نیست چند بار خوندم.
پینوشت ابلهانه:
حالا از فردا هی دوستام نیان بگن تو مگه زیتونی که برای بار سوم داری کلیدر میخونی؟ بابا خیلیها اینکارو دارن میکنن.
6- این روزا عجیب به یاد بلاگرهایی هستم که دیگه وبلاگ نمینویسن. خیلی دوست دارم ازشون خبر داشته باشم.
چای تلخ، دختر بس، زن ناقصالعقل است، شبح، برما چه گذشت؟(علی تمدن)، دندانپزشک، الپر( که حتما فکر کرده زن گرفتن و وبلاگ نوشتن در یکجا نمیگنجند)، رنگین کمان(جواد طواف شاید مینویسه و من آدرسشو ندارم)، فرانگوپولوس، ندا حریری(خیلی دلم میخواد بدونم چیکارا میکنه)، پارسا، بامداد زندی( چرا اینقدر کم مینویسه)، دامون مقصودی، سیاوشون، بابای عرفان و...
و دلم تنگ شده برای کامنتنویسانی که وبلاگ نداشتن اما کامنتاشون از صد تا وبلاگ خوندنیتر بود مثل رهگذر ثانی و بامداد(بامداد هنوز باهاش در ارتباطم ولی کمتر کامنتشو اینور اونور میبینم. یه زمانی هم با مهدی رختکن وبلاگ مشترک مینوشت)
و خیلیهای دیگه...
7- یادمون باشه از این به بعد در ماه اسفند یه لیستی تهیه کنیم از جاهایی که میخواهیم بریم عید دیدنی یا عیادت بیمار و خانوادهی زندانی و بدیمش به کلانتری محل، هر جا اونا تأیید کردن بریم.
هفت فروردین تعدادی از کمپینیها خواستن برن عیددیدنی دوسه تا از زندانیها( که از نظر اینا تازه باید ثواب هم داشته باشه) گرفتنشون. ده نفرشونو بعد از دوسه روز آزاد کردن و دو نفر دیگه رو تا دیروز نگهداشتن. یعنی به خاطر عیددیدنی(تازه قصد به عیددیدنی، پاشون هنوز به خونهی طرف هم نرسیده بوده) یازده روز زندان ... عجیبا" غریبا"... گینس برای اینجور اتفاقها رکورد نمیگیره؟
8- دوستان فرانسوی حسین درخشان به همراه دوستدخترش سایتی به زبان فرانسوی برای آزادیش درست کردن و همچنین پتیشنی به زبان فارسی . که فعلا فقط 21 نفر امضاش کردن.
159 روزه که حسین درخشان زندانه.
کارین، یکی از دوستان مشترک حسین و دوستدخترش، یه صفحه میخواد درست کنه که نوشتهها و خاطرههای دوستای حسین رو اونجا بگذاره. کارین میگه دو روز قبل از اومدن حسین رفته دیدنش و دیده حسین از شادی در پوست خودش نمیگنجیده که داره میاد ایران. قرار بوده دوست دخترش هم چند هفته بعد به او ملحق بشه و برن دوتایی جاهای دیدنی ایران رو ببینن. اگه به آزادی بیان معتقدید لطفا پتیشن رو امضا کنید.
9- یه هلندی برام ایمیل زده که یکی از نوشتههامو در کتابی به نام "ما ایرانیم" به زبون خودشون خونده:)
نامهشو برای پُز میذارم در ادامهی مطلب:
Hello Zeitoon,
I came to read about you when I read a book in my own language. You would read it in English as: ‘We are Iran”.
Very, very interesting.
The book deals wilt the weblogscene in Iran.
There is a quote from you in the book aswell.
I looked into your website. However it is all in Farsi which I can not read.
I give you and all the freeminded Iranians my best wishes.
That a better world may come soon…there is some wind of change in the air..let it flow, let it grow!
Kind regards from Holland,
Martin B. W
یکشنبه، فروردین ۱۶، ۱۳۸۸
سوء تفاهم
1- همسایه ی روبه رویی به سی با گفته: خوشا به سعادتون, هر چقدر هم زود برای نماز صبح بیدار می شم باز می بینم شما از من جلوتری.
سی با هاج و واج نگاهش کرده.
همسایه گفته خوب از چراغای روشنتون متوجه می شم. التماس دعا دارم . خدا دعای شما رو زودتر اجابت می کنه.
طفلک همسایه نفهمیده بود این چراغای روشن مال منه که هنوز نخوابیدم و پای کامپیوترم.
2- ناظم مدرسه دخترونه جدید التاسیس کمی اون ورتر از روبه روی خونه مون زنگ می زنه.
آیفون رو برمیدارم.
- خانم ببخشید شما همونید که بالکن گنده ای به طرف مدرسه ما دارید؟
من با خوشحالی: بله بله, فرمایشی دارید؟(فکر می کنم حتما می خوان منو استخدام کنن. از بس با بچه های صورتی پوش اون مدرسه دوستم)
ببخشید اما شما هر چی توی این سالها رشته ایم تو این چند روز پنبه کرده اید.
خوبه که منو نمی بینه که لبخندم می پژمره.
- مگه من چیکار کردم. نکنه منو با کسی دیگه اشتباه گرفتید. مثلا با پیرزن طبقه اولی که هی فحش می ده وقتی بچه ها زنگ تفریحا شلوغ می کنن.
- مگه اون بالکنی نیستید که توش پره از گلدونای بنفشه و شب بو و لاله.
- من با افتخار: بله بله, خودمم... (می گم شاید می خواد چند تا گلدون برای مدرسه ازم بگیره, اما بلد نیست درست حرفشو بزنه)
- خوب پس درسته دیگه. ما هی از صبح تا عصر هی به بچه ها می گیم جلوی نامحرم خودشونو بپوشونن. اونوقت شما زنگای تفریح بدون روسری و با بلوز بی آستین می آیید تو بالکن برای بچه ها می خندید و دست تکون می دید . بچه ها به معلمشون گفتن ما روسری دوست نداریم عین اون خانوم مهربونه روی بالکن .
دوباره لبخندی روی لبهام میاد. پس بچه ها پشتم بهم می گن مهربون:)
- خوب خانم, نامحرمی وجود نداره پس, من و شما و بچه ها همه مونثیم..
- اوا! پس همسایه های دیگه و اهالی کوچه چی که همه شما رو می بینن.
- اونا بی خود می کنن خونه ی مارو دید بزنن...
(پیش خودم می گم خوبه اون همسایه روبه رویی که چند روز پیشش سی با رو دیده بود, صبح زود میره سر کار و منو تو بالکن نمی بینه وگرنه با این ناظمه همدست می شدن)
3- ویندوز ویستا ریختم و "تری لی آوت", برنامه ای که نیم فاصله داره توش اجرا نمی شه...
منم که بدون نیم فاصله هیچم:)
4- تلویزیون خودشو کشت از بس هی گفت فردا روز طبیعته. می ترسه بگه "سیزده به در" صورت مجری هاش جوش بزنه.
همونطور که سی ساله به چهارشنبه سوری می گن"سه شنبه آخر سال" چیزی شبیه به " دیدار اهل قبور در پنجشنبه آخر سال"
5- می شه هر کس می ره سیزده به در با خودش کیسه زباله ببره و موقع برگشتن زباله هاشو بیاره جلوی خونه شون بذاره تا ماشینای شهرداری بیان ببرن. آخه ما در بیشتر قسمت های دامن طبیعت رفتگر نداریم. نگذاریم دامن طبیعت لکه دار بشه...
6- ببین ما با کی(یا کیا) می خوایم بریم سیزده به در!
از این ضرب المثل جدید الساخت خیلی خوشم میاد...
7- یکی نیست کمکم کنه بلاگ رولینگمو تبدیل به گوگل چرخون بکنم؟
8- گذرگاه مخصوص فروردین سال 88 منتشر شد...
طنز کوچک و ملایمی از زیتون هم بین اون همه مطلب جالب چاپ شده:)
9- اواخر اسفند حاج خانوم الف بعد از پنج سال بیماری سخت که بعد از سکته به اون دچار شده بود فوت کرد.
واعظ در مراسم ختم چندین بار از پشت بلندگو از حاج آقا الف تشکر کرد که در این پنج سال نجیبانه از زنش پرستاری کرده(پرستار براش استخدام کرده بود) و همه از صمیم قلب براش صلوات می فرستادن.
هر کسی به مجلس وارد می شد می خواست دولا بشه و دست حاج آقا رو ببوسه. چون معمولا رسمه زن به پای شوهرش بشنیه و نه شوهر به پای زن.
حاج آقا با چشم های گریان در حالیکه سرشو می نداخت پایین, متواضعانه می گفت وظیفه م بود, اگر یک زن در دنیا بود همون بود. چطور می شد با وجود اون به زن دیگه ای نگاه کرد. و اشک از چشماش مثل رود جاری می شد.
روز هفتم درگذشت حاج خانوم خواهرا و برادراش جمع می شن می رن پیش حاج آقا و می گن تو وظیفه تو به نحو احسن انجام دادی حالا ما ازت خواهش می کنیم دوباره تجدید فراش کنی, اگرم می خوای ما خودمون برات پیدا می کنیم.
حاج آقا می گه :نه توروخدا این حرفو نزنید...
روز هشتم, حاج آقا دست زنی جوان رو می گیره میاره خونه که ده سال پیش صیغه کرده بوده و ازش یه پسر هشت ساله و یه دختر پنج ساله داره.
به سی با می گم تا حالا به زمان سکته ی حاج خانوم دقت کردی؟ با زایمان دوم هووش مصادف بوده...
سی با می گه وای که چقدر شما خانوما بدبینید!
.
سی با هاج و واج نگاهش کرده.
همسایه گفته خوب از چراغای روشنتون متوجه می شم. التماس دعا دارم . خدا دعای شما رو زودتر اجابت می کنه.
طفلک همسایه نفهمیده بود این چراغای روشن مال منه که هنوز نخوابیدم و پای کامپیوترم.
2- ناظم مدرسه دخترونه جدید التاسیس کمی اون ورتر از روبه روی خونه مون زنگ می زنه.
آیفون رو برمیدارم.
- خانم ببخشید شما همونید که بالکن گنده ای به طرف مدرسه ما دارید؟
من با خوشحالی: بله بله, فرمایشی دارید؟(فکر می کنم حتما می خوان منو استخدام کنن. از بس با بچه های صورتی پوش اون مدرسه دوستم)
ببخشید اما شما هر چی توی این سالها رشته ایم تو این چند روز پنبه کرده اید.
خوبه که منو نمی بینه که لبخندم می پژمره.
- مگه من چیکار کردم. نکنه منو با کسی دیگه اشتباه گرفتید. مثلا با پیرزن طبقه اولی که هی فحش می ده وقتی بچه ها زنگ تفریحا شلوغ می کنن.
- مگه اون بالکنی نیستید که توش پره از گلدونای بنفشه و شب بو و لاله.
- من با افتخار: بله بله, خودمم... (می گم شاید می خواد چند تا گلدون برای مدرسه ازم بگیره, اما بلد نیست درست حرفشو بزنه)
- خوب پس درسته دیگه. ما هی از صبح تا عصر هی به بچه ها می گیم جلوی نامحرم خودشونو بپوشونن. اونوقت شما زنگای تفریح بدون روسری و با بلوز بی آستین می آیید تو بالکن برای بچه ها می خندید و دست تکون می دید . بچه ها به معلمشون گفتن ما روسری دوست نداریم عین اون خانوم مهربونه روی بالکن .
دوباره لبخندی روی لبهام میاد. پس بچه ها پشتم بهم می گن مهربون:)
- خوب خانم, نامحرمی وجود نداره پس, من و شما و بچه ها همه مونثیم..
- اوا! پس همسایه های دیگه و اهالی کوچه چی که همه شما رو می بینن.
- اونا بی خود می کنن خونه ی مارو دید بزنن...
(پیش خودم می گم خوبه اون همسایه روبه رویی که چند روز پیشش سی با رو دیده بود, صبح زود میره سر کار و منو تو بالکن نمی بینه وگرنه با این ناظمه همدست می شدن)
3- ویندوز ویستا ریختم و "تری لی آوت", برنامه ای که نیم فاصله داره توش اجرا نمی شه...
منم که بدون نیم فاصله هیچم:)
4- تلویزیون خودشو کشت از بس هی گفت فردا روز طبیعته. می ترسه بگه "سیزده به در" صورت مجری هاش جوش بزنه.
همونطور که سی ساله به چهارشنبه سوری می گن"سه شنبه آخر سال" چیزی شبیه به " دیدار اهل قبور در پنجشنبه آخر سال"
5- می شه هر کس می ره سیزده به در با خودش کیسه زباله ببره و موقع برگشتن زباله هاشو بیاره جلوی خونه شون بذاره تا ماشینای شهرداری بیان ببرن. آخه ما در بیشتر قسمت های دامن طبیعت رفتگر نداریم. نگذاریم دامن طبیعت لکه دار بشه...
6- ببین ما با کی(یا کیا) می خوایم بریم سیزده به در!
از این ضرب المثل جدید الساخت خیلی خوشم میاد...
7- یکی نیست کمکم کنه بلاگ رولینگمو تبدیل به گوگل چرخون بکنم؟
8- گذرگاه مخصوص فروردین سال 88 منتشر شد...
طنز کوچک و ملایمی از زیتون هم بین اون همه مطلب جالب چاپ شده:)
9- اواخر اسفند حاج خانوم الف بعد از پنج سال بیماری سخت که بعد از سکته به اون دچار شده بود فوت کرد.
واعظ در مراسم ختم چندین بار از پشت بلندگو از حاج آقا الف تشکر کرد که در این پنج سال نجیبانه از زنش پرستاری کرده(پرستار براش استخدام کرده بود) و همه از صمیم قلب براش صلوات می فرستادن.
هر کسی به مجلس وارد می شد می خواست دولا بشه و دست حاج آقا رو ببوسه. چون معمولا رسمه زن به پای شوهرش بشنیه و نه شوهر به پای زن.
حاج آقا با چشم های گریان در حالیکه سرشو می نداخت پایین, متواضعانه می گفت وظیفه م بود, اگر یک زن در دنیا بود همون بود. چطور می شد با وجود اون به زن دیگه ای نگاه کرد. و اشک از چشماش مثل رود جاری می شد.
روز هفتم درگذشت حاج خانوم خواهرا و برادراش جمع می شن می رن پیش حاج آقا و می گن تو وظیفه تو به نحو احسن انجام دادی حالا ما ازت خواهش می کنیم دوباره تجدید فراش کنی, اگرم می خوای ما خودمون برات پیدا می کنیم.
حاج آقا می گه :نه توروخدا این حرفو نزنید...
روز هشتم, حاج آقا دست زنی جوان رو می گیره میاره خونه که ده سال پیش صیغه کرده بوده و ازش یه پسر هشت ساله و یه دختر پنج ساله داره.
به سی با می گم تا حالا به زمان سکته ی حاج خانوم دقت کردی؟ با زایمان دوم هووش مصادف بوده...
سی با می گه وای که چقدر شما خانوما بدبینید!
.
سهشنبه، فروردین ۰۴، ۱۳۸۸
لیمو عمانی و آتش زدن قرآن.../نوشتهی ولگرد
تعجب نکنيد. ولگرد دين ندارد که با این گفته کافر شده باشد !!
این گفتگویی است خودمانی با یک مسلمان سنی از کشور "عمان" همسایه کشورعزیزمان ایران. شاید شنیدن ان برای شما هم جالب باشد.
من هرزمان که از خودم خسته میشوم و یا حوصله ام سر میرود واحساس نیاز به هم صحبتی با انسانی را می کنم به اینترنت پناه نمیبرم! یکراست به یک کافی شاپ میروم .
چون میدانم حتما در انجا کسی را میبابم که دقایقی یا ساعاتی با او در باره هر چه که پیش آید میتوانم گپی بزنم! بدون اینکه در پایان به او بگویم "بعدا شمارا میبنم" . خداحافظی میکنم راهم را میکشم و میروم چون نیخواهم برای ان بنده خدا و خودم با دیدار مجدد تعهدی بسازم
چند روز پیش به این بهانه و برای نوشیدن قهوه جهت رفع خستگی بعد از یک راهپیمایی طولانی به يک کافی شاپ در مرکز شهر کوچک داشجوییمان رفتم ..
توی کافی شاپ هر چه چشم گرداندم، یک میز خالی ندیدم. تمام میزها پر بود . بالاخره چشمم به یک میز دونفره افتاد که دريک طرف ان جوانکی با ته ريش و چهره ای سیاه سوخته روی یکی ازدو صندلی ان نشسته بود. صندلی طرف مقابل او خالی بود بطرف ان میز رفتم ..
جوانک ضمن اينکه داشت قهوه اش را ميخورد کتابی هم در جلو اش بود و مشغول خواندن ان بود و گاهی هم چیزهایی یاداشت میکرد.
مشخصات چهره اش بیشتر به مردم امريکای جنوبی نزديک بود .
سرش توی آن کتاب بود . در کنار میزش ایستادم برای یک لحظه سرش را بلند کرد و لبخندی زدم از او اجازه خواستم در صندلی خالی میز او بنشینم با دست و سرش اجازه نشستن داد...
این محل از ان نوع کافی شاپ هایی بودکه گارسن نداشت .مشتریان میتوانستند خودشان را " سرو" کنند و نوع قهوه دلخوا هشان را از بین انواع قهوه ها که در قهوه جوش هایی که روی میز بزرگی چیده شده بودند انتخاب کنند.. و در فنجان هایشان بریزندوباخودشان سر میز هایشان ببرند ..
من هم رفتم با فنجانی همیشه همراه دارم و با خودم آورده بودم انرا با قهوه مورد علاقه ام که نوعی قهوه برزیلی پر کردم اوردم و امدم روبروی او جوانک نشستم ..
جوانک سرش را هم بلند نکرد که به من نگاهی کند.
زیر چشمی نگاهی به کتابی که جلو او بود انداختم به خط عربی بود ! خوب که دقت کردم ان کتاب " قرآن " کهنه ای بود .
حدس زدم که او باید عرب باشد ..ته دلم خوشحال شدم. دنبال بهانه میگشتم که اگر بتوانم سر صحبت را با او باز کنم ...
برای یک لجطه سرش را از روی آن کتاب بلند کرد ودستش را به موهای کوتاه سرش کشید و چشمش به چشم من افتاد. لبخند کم رنگی! زد مهلت اش ندادم
گفتم :
سلام علیکم !!
در جوابم گفت : علیکم سلام و دنباله اش به عربی چیز هایی گفت که نفهمیدم. به زبان انگلیسی به او گفتم معذرت میخواهم عربی بلد نیستم اگر ممکن است به انگلیسی صحبت بفرمایید..
به انگلیسی به لهجه غلیظ عربی پرسید شما کجایی هستید؟
ضمن اینکه گفتم ایرانی ام خودم را معرفی کردم و گفتم سالهاست که این جا زندگی میکنم ..
اسم او را پرسیدم گفت اسم اش " یاسر" است و دانشجوی دوره دکترا است . از کشور " عمان " به امریکا آمده که دکترای اش را بگیرد ..
خواستم بپرسم در چه رشته ای میخواهد دکترا بگیرد گفتم : سید یاسر!
کلامم را بسرعت برید .خواهش کرد کلمه "سید" را در مورد او بکار نبرم چون در عمان به ادم های معمولی سید نمیگویند . "برادر" میگویند ولی در بقیه کشور های عربی میتوانید سید را بجای" آقا " بکار ببرید !
از من پرسید در باره عمان چه میدانم؟
راستش کمی خجالت کشیدم چون چیزی به غیر از " لیمو عمانی " که ما ایرانیها توی خورشت" قورمه سبزی" میریزیم از این کشور همسایه نمیدانستم !!
کمی آسمان و ریسمان کردم گفتم میدانم "سلطان قابوس " پادشاه کشور شما ست و او تحصیل کرده انگلیس است و بیش از این چیز درباره ایشان نشنیده ام !! به حرفم خندید . گفت: راستش ما عمانی ها هم چیز زیادی در باره زندگی ایشان نمیدانیم فقط میدانیم در زمان او عمان پیشرفت زیادی کرده . و مردم عمان او را دوست دارند و کسی در باره زندگی خصوصی شان حرفی نمیزند. ما حتی اطلاع نداریم ایشان ازدواج کرده ویا نه !! فرزندی دارند یا خیر !! با اینکه او حدود ۶۰ سال دارد مردم عمان نمیدانند که جانشین سلطان کیست ؟
برایم عجیب بود .. راستش باور نکردم چون بعدا رفتم توی اینترنت در باره ایشان تحقیق کردم هیچ اطلاعی مهمی از زندگی خصوصی او بدست نیاوردم !!
" یاسر" خوشبختانه اطلاعات زیادی در باره کشور ما ایران نداشت فقط گفت پدرش برای معالجه چشم اش به تهران رفته . او اسم" ایت الله خمینی" و احمدی نژاد را و ایت الله خامنه ای را شنیده بود .
دلش میخواست که در باره انها از دهان من بشنود. سرو ته سوالش را بهم اوردم و گفتم چون درایران نیستم زیاد در باره انها چیزی نمیدانم !! فقط گفتم ایت الله خمینی سالهاست درگذشته اند.
از من پرسید چراجلو اسم بیشتر حاکمان ایران کلمه "ایت الله " است . خندیدم گفتم چون اینها انسان نیستند !! ایات الله هستند !! گفت استغفرالله این کفر است چون دراسلام و در زبان عرب این لقب درستی نیست که اسم" الله " روی انسان بگذاریم.
چون هیج انسانی نمیتواند نشانه " الله "باشد حتی رسول الله !!
گفتم پس بگذار برایت بگویم ما درایران اسامی زیادی همراه با اسم " الله " داریم مثل:
عین الله . یدالله . سمیع الله. روح الله . عزیز الله . نور الله . خیرالله . نصرالله ... که روی پسران مان میگذارند. !
با شنیدن این اسامی خندید و سرش را تکان داد!
گفت" ما ذالله" ما به عنوان یک مسلمان هر گز نام "الله "روی بچه هایمان نمیگذاریم !!
معمولا کلمه "عبد" را جلو صفات الله میگذاریم مثلا میگویم عبد العزیز.. عبدالکریم .. عبد الحکیم .. عبد الجبار.. عبد الرحمان ... برایم استدلالش بسیار جالب بود.. فکر کردم اگر سنی ها مسلمان هستند بنابراین حق دارند که ایرانیها را کافر بدانند !!
از حرف هایش فهمیدم که اومسلمانی مومن است ولی متعصب نیست ..
سر شوخی را با او باز کردم به اوگفتم چطور آمده ای در سر زمین کفر زندگی میکنی ؟ تو نماز هم میخوانی ؟
ــ بله ۵ بار در روزنماز میخوانم
ــ در این سر زمین که نمیتوانی نماز بخوانی چون زمین این کشور غصبی است سفید پوستان بزور این سر زمین را از سرخپوستان گرفته اند..!!
خندید گفت :اشکالی ندارد صوابش برای سرخپوستان هم نوشته میشود..
از کارش در عمان پرسیدم گفت خودش و همسرش هر دو در یک شهر کوچک "عمان" معلم دبیرستان هستند و ۳ تا دختر دارند و با بورس تحصیلی به امریکا امده .
فضولی ! کردم. از مقدار حقوق ماهیانه اش سوال کردم تا مقایسه ای با حقوق معلمان ایران کرده باشم ...
گفت ۱۲ سال است که معلم است به پول امریکا چیزی معدل ۲۰۰۰ دولار در ماه میگیرد !
به کتاب" قران" ی که جلو اش بود اشاره کردم پرسیدم چرا از ان یاداشت بر میدارد؟
در جوابم گفت:بمناسبت" روز زن دارم یک تحقیق در باره "حقوق زن " در اسلام و"قران" برای یک" هم کلاسی امریکایی" ام مینویسم و او در عوض مرا در نوشتن" تز" دکترایم کمک میکند ! پرسیدم :این" قران" چرا اینقدر کهنه پاره پوره است ؟!!
گفت ۲ سال پیش انرا ازعمان با خودم اورده ام اینطور نبود. خودم و دوستان مسلمانم از ان زیاد استفاده کرده ایم به این صورت افتاده !!باید یک به همسر ایمیل کنم یک قران نو برایم از عمان بفرستد .
بعد از اینکه ان قران جدید را گرفتم این "قران را اتش "میزنم !!!
با شنیدن این حرف داشتم شاخ در میاوردم چون اتش زدن قران درایران برای "شیعه "ها با حکم اعدام شخص اتش زننده برابر است !!!
از او پرسیدم چرا اتش میزنی؟
گفت :نمیخواهیم کلمات خدا زیر دست و پا بیافتد !!
کلمه اتش را که گفت یاد "چهار شنبه سوری" خودمان افتادم .
نزدیک بود بگم بعدا از روی ان میپرید!! خودم هم از این فکراحمقانه بشدت خنده ام گرفت .
هیچی نگفتم فقط گفتم : راستی ۲۱ ماه مارس عید بزرگ ما ایرانیان است..
در جوابم گفت :" سنا ُسعیدا" حدس زدم که
منطورش عید شما مبارک باشد بود !
این گفتگویی است خودمانی با یک مسلمان سنی از کشور "عمان" همسایه کشورعزیزمان ایران. شاید شنیدن ان برای شما هم جالب باشد.
من هرزمان که از خودم خسته میشوم و یا حوصله ام سر میرود واحساس نیاز به هم صحبتی با انسانی را می کنم به اینترنت پناه نمیبرم! یکراست به یک کافی شاپ میروم .
چون میدانم حتما در انجا کسی را میبابم که دقایقی یا ساعاتی با او در باره هر چه که پیش آید میتوانم گپی بزنم! بدون اینکه در پایان به او بگویم "بعدا شمارا میبنم" . خداحافظی میکنم راهم را میکشم و میروم چون نیخواهم برای ان بنده خدا و خودم با دیدار مجدد تعهدی بسازم
چند روز پیش به این بهانه و برای نوشیدن قهوه جهت رفع خستگی بعد از یک راهپیمایی طولانی به يک کافی شاپ در مرکز شهر کوچک داشجوییمان رفتم ..
توی کافی شاپ هر چه چشم گرداندم، یک میز خالی ندیدم. تمام میزها پر بود . بالاخره چشمم به یک میز دونفره افتاد که دريک طرف ان جوانکی با ته ريش و چهره ای سیاه سوخته روی یکی ازدو صندلی ان نشسته بود. صندلی طرف مقابل او خالی بود بطرف ان میز رفتم ..
جوانک ضمن اينکه داشت قهوه اش را ميخورد کتابی هم در جلو اش بود و مشغول خواندن ان بود و گاهی هم چیزهایی یاداشت میکرد.
مشخصات چهره اش بیشتر به مردم امريکای جنوبی نزديک بود .
سرش توی آن کتاب بود . در کنار میزش ایستادم برای یک لحظه سرش را بلند کرد و لبخندی زدم از او اجازه خواستم در صندلی خالی میز او بنشینم با دست و سرش اجازه نشستن داد...
این محل از ان نوع کافی شاپ هایی بودکه گارسن نداشت .مشتریان میتوانستند خودشان را " سرو" کنند و نوع قهوه دلخوا هشان را از بین انواع قهوه ها که در قهوه جوش هایی که روی میز بزرگی چیده شده بودند انتخاب کنند.. و در فنجان هایشان بریزندوباخودشان سر میز هایشان ببرند ..
من هم رفتم با فنجانی همیشه همراه دارم و با خودم آورده بودم انرا با قهوه مورد علاقه ام که نوعی قهوه برزیلی پر کردم اوردم و امدم روبروی او جوانک نشستم ..
جوانک سرش را هم بلند نکرد که به من نگاهی کند.
زیر چشمی نگاهی به کتابی که جلو او بود انداختم به خط عربی بود ! خوب که دقت کردم ان کتاب " قرآن " کهنه ای بود .
حدس زدم که او باید عرب باشد ..ته دلم خوشحال شدم. دنبال بهانه میگشتم که اگر بتوانم سر صحبت را با او باز کنم ...
برای یک لجطه سرش را از روی آن کتاب بلند کرد ودستش را به موهای کوتاه سرش کشید و چشمش به چشم من افتاد. لبخند کم رنگی! زد مهلت اش ندادم
گفتم :
سلام علیکم !!
در جوابم گفت : علیکم سلام و دنباله اش به عربی چیز هایی گفت که نفهمیدم. به زبان انگلیسی به او گفتم معذرت میخواهم عربی بلد نیستم اگر ممکن است به انگلیسی صحبت بفرمایید..
به انگلیسی به لهجه غلیظ عربی پرسید شما کجایی هستید؟
ضمن اینکه گفتم ایرانی ام خودم را معرفی کردم و گفتم سالهاست که این جا زندگی میکنم ..
اسم او را پرسیدم گفت اسم اش " یاسر" است و دانشجوی دوره دکترا است . از کشور " عمان " به امریکا آمده که دکترای اش را بگیرد ..
خواستم بپرسم در چه رشته ای میخواهد دکترا بگیرد گفتم : سید یاسر!
کلامم را بسرعت برید .خواهش کرد کلمه "سید" را در مورد او بکار نبرم چون در عمان به ادم های معمولی سید نمیگویند . "برادر" میگویند ولی در بقیه کشور های عربی میتوانید سید را بجای" آقا " بکار ببرید !
از من پرسید در باره عمان چه میدانم؟
راستش کمی خجالت کشیدم چون چیزی به غیر از " لیمو عمانی " که ما ایرانیها توی خورشت" قورمه سبزی" میریزیم از این کشور همسایه نمیدانستم !!
کمی آسمان و ریسمان کردم گفتم میدانم "سلطان قابوس " پادشاه کشور شما ست و او تحصیل کرده انگلیس است و بیش از این چیز درباره ایشان نشنیده ام !! به حرفم خندید . گفت: راستش ما عمانی ها هم چیز زیادی در باره زندگی ایشان نمیدانیم فقط میدانیم در زمان او عمان پیشرفت زیادی کرده . و مردم عمان او را دوست دارند و کسی در باره زندگی خصوصی شان حرفی نمیزند. ما حتی اطلاع نداریم ایشان ازدواج کرده ویا نه !! فرزندی دارند یا خیر !! با اینکه او حدود ۶۰ سال دارد مردم عمان نمیدانند که جانشین سلطان کیست ؟
برایم عجیب بود .. راستش باور نکردم چون بعدا رفتم توی اینترنت در باره ایشان تحقیق کردم هیچ اطلاعی مهمی از زندگی خصوصی او بدست نیاوردم !!
" یاسر" خوشبختانه اطلاعات زیادی در باره کشور ما ایران نداشت فقط گفت پدرش برای معالجه چشم اش به تهران رفته . او اسم" ایت الله خمینی" و احمدی نژاد را و ایت الله خامنه ای را شنیده بود .
دلش میخواست که در باره انها از دهان من بشنود. سرو ته سوالش را بهم اوردم و گفتم چون درایران نیستم زیاد در باره انها چیزی نمیدانم !! فقط گفتم ایت الله خمینی سالهاست درگذشته اند.
از من پرسید چراجلو اسم بیشتر حاکمان ایران کلمه "ایت الله " است . خندیدم گفتم چون اینها انسان نیستند !! ایات الله هستند !! گفت استغفرالله این کفر است چون دراسلام و در زبان عرب این لقب درستی نیست که اسم" الله " روی انسان بگذاریم.
چون هیج انسانی نمیتواند نشانه " الله "باشد حتی رسول الله !!
گفتم پس بگذار برایت بگویم ما درایران اسامی زیادی همراه با اسم " الله " داریم مثل:
عین الله . یدالله . سمیع الله. روح الله . عزیز الله . نور الله . خیرالله . نصرالله ... که روی پسران مان میگذارند. !
با شنیدن این اسامی خندید و سرش را تکان داد!
گفت" ما ذالله" ما به عنوان یک مسلمان هر گز نام "الله "روی بچه هایمان نمیگذاریم !!
معمولا کلمه "عبد" را جلو صفات الله میگذاریم مثلا میگویم عبد العزیز.. عبدالکریم .. عبد الحکیم .. عبد الجبار.. عبد الرحمان ... برایم استدلالش بسیار جالب بود.. فکر کردم اگر سنی ها مسلمان هستند بنابراین حق دارند که ایرانیها را کافر بدانند !!
از حرف هایش فهمیدم که اومسلمانی مومن است ولی متعصب نیست ..
سر شوخی را با او باز کردم به اوگفتم چطور آمده ای در سر زمین کفر زندگی میکنی ؟ تو نماز هم میخوانی ؟
ــ بله ۵ بار در روزنماز میخوانم
ــ در این سر زمین که نمیتوانی نماز بخوانی چون زمین این کشور غصبی است سفید پوستان بزور این سر زمین را از سرخپوستان گرفته اند..!!
خندید گفت :اشکالی ندارد صوابش برای سرخپوستان هم نوشته میشود..
از کارش در عمان پرسیدم گفت خودش و همسرش هر دو در یک شهر کوچک "عمان" معلم دبیرستان هستند و ۳ تا دختر دارند و با بورس تحصیلی به امریکا امده .
فضولی ! کردم. از مقدار حقوق ماهیانه اش سوال کردم تا مقایسه ای با حقوق معلمان ایران کرده باشم ...
گفت ۱۲ سال است که معلم است به پول امریکا چیزی معدل ۲۰۰۰ دولار در ماه میگیرد !
به کتاب" قران" ی که جلو اش بود اشاره کردم پرسیدم چرا از ان یاداشت بر میدارد؟
در جوابم گفت:بمناسبت" روز زن دارم یک تحقیق در باره "حقوق زن " در اسلام و"قران" برای یک" هم کلاسی امریکایی" ام مینویسم و او در عوض مرا در نوشتن" تز" دکترایم کمک میکند ! پرسیدم :این" قران" چرا اینقدر کهنه پاره پوره است ؟!!
گفت ۲ سال پیش انرا ازعمان با خودم اورده ام اینطور نبود. خودم و دوستان مسلمانم از ان زیاد استفاده کرده ایم به این صورت افتاده !!باید یک به همسر ایمیل کنم یک قران نو برایم از عمان بفرستد .
بعد از اینکه ان قران جدید را گرفتم این "قران را اتش "میزنم !!!
با شنیدن این حرف داشتم شاخ در میاوردم چون اتش زدن قران درایران برای "شیعه "ها با حکم اعدام شخص اتش زننده برابر است !!!
از او پرسیدم چرا اتش میزنی؟
گفت :نمیخواهیم کلمات خدا زیر دست و پا بیافتد !!
کلمه اتش را که گفت یاد "چهار شنبه سوری" خودمان افتادم .
نزدیک بود بگم بعدا از روی ان میپرید!! خودم هم از این فکراحمقانه بشدت خنده ام گرفت .
هیچی نگفتم فقط گفتم : راستی ۲۱ ماه مارس عید بزرگ ما ایرانیان است..
در جوابم گفت :" سنا ُسعیدا" حدس زدم که
منطورش عید شما مبارک باشد بود !
چهارشنبه، اسفند ۲۸، ۱۳۸۷
سالی به از سالهای پیش برایتان آرزومندم!
1- آخیش, از دست سال 87 راحت شدم. سال 87 تنها سالی بود که موقع نوشتنش قاطی می کردم و گاهی می نوشتم 78... 88 باز راحته. رونده و. آدم یادش نمی ره. عمر چه زود می گذره ها...
2- یعنی واقعا تو سال 88 احمدی نژاد این اسوهی سادگی وصداقت و شجاعت ودارندهی هزار تا مدال و بازوبندی که همپالگیهاش بهش دادن، واقعا میره کنار؟ یکی بگه من خواب نیستم؟ امیدوارم سال بعد هیچکس دیگه تخممرغ شانسی نخره.
3- یکماه خودمون رو کشتیم( روزی یه ساعت کارکردم اونم با بازیبازی و مرور خاطرات موقع تکاندن اسباب و لوازم) آخرش خونهتکونی تموم نشد...
4- همسایه طبقه پایینی صد بار زنگ زده برم مبل و فرش جدیدی که خریده ببینم سلیقهش خوبه یا نه. آخه بگو من باید بپسندم یا خودتون. یا مثلا اگه بگم خوب نیست تو میری عوضش کنی؟
بعد که دیدم میگم مبارکه. اصرار که باید مانتو روسریتو دربیاری یه چایی بخوری. میگم چشم. داریم چایی می خوریم شوهرش میاد خونه. زنه میدوه اول روسری منو از رو جارختی برمیداره میگه سرت کن.
میگم من حجابی نیستم! میگه ولی ما هستیم!
از تعجب خشکم میزنه. از این تیپاییین که صبح تا شب دارن اینا رو نفرین میکنن که دیکتاتورن و الن و بلن. منم خیلی ساده بودم . بلوز آستین بلند و یقه بسته و بدون آرایش... موقع خداحافظی میگه چقدر روسری بهت میاد
5- موقع بازار گردی یه بلوز پوشیده قهوهای مدل پیرزنی میبینم. به یاد همسایه طبقه پایینی میافتم و میخرمش. فکر کنم زیاد کاربرد داشته باشه.
6- وقتی پشت سر کسی بد گویی میکنم، بعدش یهو محبتم بهش قلمبه میشه...
7- هر سال کلی آجیل میخریم،اما بیشترشو خودمونیم میخوریم...
8- به جای ماهی قرمز واقعی ، ماهی و لاکپشت و مار و خرچنگ مصنوعی خریدم انداختم تو تنگ... از اونایی که بالاش حباب داره . و وسط آب غوطهور میمونن. اینجوری هر چی پسرکم بچلونتشون هیچیشون نمیشه..
9- سبزهام امروز یک سانتی شد...
10- چهارشنبه سوری امسال هیچکس آتش روشن نکرد، مبادا کون کسی بسوزد.
11- هیچکس از روی آتش نپرید
12- هیچکس نرقصید
13- تبلیغت اثر کرد و همه نشستند خونه و فیلمهای سینمایی که فرت و فرت از تلویزیون به همین مناسبت پخش کردن تماشا کردن
14- حاجی فیروز عزیزم عباس آقا اصلا از خونه در نیومد.
15- خرید شب عید از بساطیهای خیابان تحریم شده بود.
(خط صاف پشت چادر و مانتوی خانمها فتوشاپ نیست به جان شما)
16- هفت سین بدون مار و لاکپشت دیگر معنا نداره. آخه اول هر دوشون هم با سین شروع میشه.
17- اونایی که هنوز وقت نکردن یا حوصله نکردن سبزه بذارن سبزه آماده نمیخریدن.
18- من تکذیب میکنم، امشب اصلا اینجا نبودم:
19- به فتوای بزرگان، هیچکس دست در دست جنس مخالف از روی آتیش چهارشنبه سوری نپرید تا در آن دنیا دچار عذاب الیم نشه. از آتیش هوسشون پریدن!
20- خیلی عکس دارم میذارم برای فرصت مناسب.
ئه... خوابم میاد خوب...
چندتا دیگه شو گذاشتم در فلیکرم
21-
من امروز و امشب شاید بگم هفت تا بازار و هفت محله رو گز کردم تا این عکسها رو گرفتم. BoroHaleshoBebar
برچسبها:
آتش,
تبریک,
چهار شنبه سوری,
خرید شب عید,
سال نو,
لاکپشت,
مار,
ماهی قرمز
سالی به از سالهای پیش برای شما آرزومندم
1- آخیش, از دست سال 87 راحت شدم. سال 87 تنها سالی بود که موقع نوشتنش قاطی می کردم و گاهی می نوشتم 78... 88 باز راحته. رونده و. آدم یادش نمی ره. عمر چه زود می گذره ها...
2- یعنی واقعا تو سال 88 احمدی نژاد این اسوهی سادگی وصداقت و شجاعت ودارندهی هزار تا مدال و بازوبندی که همپالگیهاش بهش دادن، واقعا میره کنار؟ یکی بگه من خواب نیستم؟ امیدوارم سال بعد هیچکس دیگه تخممرغ شانسی نخره.
3- یکماه خودمون رو کشتیم( روزی یه ساعت کارکردم اونم با بازیبازی و مرور خاطرات موقع تکاندن اسباب و لوازم) آخرش خونهتکونی تموم نشد...
4- همسایه طبقه پایینی صد بار زنگ زده برم مبل و فرش جدیدی که خریده ببینم سلیقهش خوبه یا نه. آخه بگو من باید بپسندم یا خودتون. یا مثلا اگه بگم خوب نیست تو میری عوضش کنی؟
بعد که دیدم میگم مبارکه. اصرار که باید مانتو روسریتو دربیاری یه چایی بخوری. میگم چشم. داریم چایی می خوریم شوهرش میاد خونه. زنه میدوه اول روسری منو از رو جارختی برمیداره میگه سرت کن.
میگم من حجابی نیستم! میگه ولی ما هستیم!
از تعجب خشکم میزنه. از این تیپاییین که صبح تا شب دارن اینا رو نفرین میکنن که دیکتاتورن و الن و بلن. منم خیلی ساده بودم . بلوز آستین بلند و یقه بسته و بدون آرایش... موقع خداحافظی میگه چقدر روسری بهت میاد
5- موقع بازار گردی یه بلوز پوشیده قهوهای مدل پیرزنی میبینم. به یاد همسایه طبقه پایینی میافتم و میخرمش. فکر کنم زیاد کاربرد داشته باشه.
6- وقتی پشت سر کسی بد گویی میکنم، بعدش یهو محبتم بهش قلمبه میشه...
7- هر سال کلی آجیل میخریم،اما بیشترشو خودمونیم میخوریم...
8- به جای ماهی قرمز واقعی ، ماهی و لاکپشت و مار و خرچنگ مصنوعی خریدم انداختم تو تنگ... از اونایی که بالاش حباب داره . و وسط آب غوطهور میمونن. اینجوری هر چی پسرکم بچلونتشون هیچیشون نمیشه..
9- سبزهام امروز یک سانتی شد...
10- چهارشنبه سوری امسال هیچکس آتش روشن نکرد، مبادا کون کسی بسوزد.
11- هیچکس از روی آتش نپرید
12- هیچکس نرقصید
13- تبلیغت اثر کرد و همه نشستند خونه و فیلمهای سینمایی که فرت و فرت از تلویزیون به همین مناسبت پخش کردن تماشا کردن
14- حاجی فیروز عزیزم عباس آقا اصلا از خونه در نیومد.
15- خرید شب عید از بساطیهای خیابان تحریم شده بود.
(خط صاف پشت چادر و مانتوی خانمها فتوشاپ نیست به جان شما)
16- هفت سین بدون مار و لاکپشت دیگر معنا نداره. آخه اول هر دوشون هم با سین شروع میشه.
17- اونایی که هنوز وقت نکردن یا حوصله نکردن سبزه بذارن سبزه آماده نمیخریدن.
18- من تکذیب میکنم، امشب اصلا اینجا نبودم:
19- به فتوای بزرگان، هیچکس دست در دست جنس مخالف از روی آتیش چهارشنبه سوری نپرید تا در آن دنیا دچار عذاب الیم نشه. از آتیش هوسشون پریدن!
20- خیلی عکس دارم میذارم برای فرصت مناسب.
ئه... خوابم میاد خوب...
چندتا دیگه شو گذاشتم در فلیکرم
21-
من امروز و امشب شاید بگم هفت تا بازار و هفت محله رو گز کردم تا این عکسها رو گرفتم.
تکبیر!
برچسبها:
ٱنش,
چهارشنبه سوری,
خرید شب عید,
لاک پشت,
مار
پنجشنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۸۷
بازگشت ِ ف.م.سخن
اینم از ف.م. سخنمون
به سلامتی و دل خوش
بابا مارو نصفجون کردی. دیشب تا صبح چشم بر هم نذاشتم. سیبا شاهده.
یواش یواش داشت شیرم خشک میشد:)
خــــــــــیـــــــــــــــلی خوشحالم برگشته و شایعات همه اشتباه بود... براش یه گوسفند مجازی میکشم... دل و جیگر مجازیشم کباب میکنم دور هم بخوریم.
- دل و جیگر گوسفندهرو؟
- نه. خودشو:)
به سلامتی و دل خوش
بابا مارو نصفجون کردی. دیشب تا صبح چشم بر هم نذاشتم. سیبا شاهده.
یواش یواش داشت شیرم خشک میشد:)
خــــــــــیـــــــــــــــلی خوشحالم برگشته و شایعات همه اشتباه بود... براش یه گوسفند مجازی میکشم... دل و جیگر مجازیشم کباب میکنم دور هم بخوریم.
- دل و جیگر گوسفندهرو؟
- نه. خودشو:)
امروز شور نیکوکاری در مردم بیداد میکرد...
همینطور که ملاحظه میکنید امروز -که از طرف دولت روز نیکوکاری اعلام شده- شور و شوق نیکوکاری در مردم ایران بیداد میکند .
چه کنیم، سیسال است که خانهها و سفرههایمان مملو از پول نفت شده. کمدهایمان را که باز میکنیم همینطور اسکناس است که از آن بالا میافتد روی کلهمان، حقوقهای سربه فلک کشیدهمان کم بود که مبلغ بسیار زیادی هم به عنوان عیدی اعلام کردند.
دیگر اسم پول میشنویم حالت تهوع بهمان دست میدهد. چند بار برویم کشورهای اروپایی را بگردیم؟
باور کنید، یکبار دیگر قیافهی برج ایفل یا بیگبن یا برج پیزا را ببینم حتم بدانید بالا میآورم. اسم ونیز را که میآورید بدنم مورمور میشود از بس با قایق تویش گشتهام که کوچه پسکوچههایش را از حفظم. .
چند بار برویم آمریکا از روی پل سانفراسیکو رد شویم و به شوهای لوسآنجلسی برویم؟ چند بار برویم خاور دور و استرالیا و افریقا.
کارکنان تمام هتلهای درجه یک جهان مارا دیگر میشناسند. و... خستهشدهایم.
----
عکس بالا روز نیکوکاری پارسال گرفته شده. امسال از پارسال هم بدتر شده!.
اقلا سالهای پیش هر جا تلویزیون فیلمبرداری میکرد، مردم زیادی برای خودنمایی هم که شده جمع میشدند و گاهی چیزهایی در صندوق میانداختند، اما امسال در صندوقهای فیلمبرداری شده هم خبری نیست.
صحنههای خندهداری میبینی. دوربین مردی با جعبهای کفش ملی و چند بسته نایلون را تعقیب میکند. مجری دارد گلوی خودش را پاره میکند که «آهای مردم. ببینید مهربانی و رأفت مردم کشورمون رو. "مرد که از ظاهرش معلوم است وضع مالی خوبی ندارد، قشنگ میآید یکی دوبار از پشت مجری رد میشود. هنوز مسئول دوربین و مجری و حتی تماشاگرانی بدبین چون من فکر میکنند آن بسته حتما روی میز بستههای اهدایی گذاشته میشود.
اما مرد حدودا پنجاه شصت سالهی زحمتکش بعد از لختی درنگ جلوی دوربین و لبخندی کشیده از اینور تا آنور صورتش برای ما، با بستههایش راهش را میکشد و میرود. دوربین کنف میشود و کات میکند.
آن بستهها خرید شب عید خود آن مرد بود.
مرد دیگری دو بار از پشت خانم مجری رد میشود. و دفعهی سوم در حالیکه به دوربین خیره شده ، انگار که میخواهد خرگوشی از جیب کتش در بیاورد، یک اسکناسی که معلوم نبود 50 تومانیست یا مثلا هزار تومنی در میآورد با لبخند نشان دوربین میدهد و با ژستی نیکوکارانه حدود 5 دقیقه طول میدهد تا از شکاف صندوق بیندازد تو.
----
عدهی زیادی را میشناسم که کمک به فقرا از نان شب خودشان برایشان واجبتر است و حتی دارند کمکم ثروتشان را در این راه از دست میدهند. هیچجا برای خودشان تبلیغ نمیکنند و اگر کسی به صورت اتفاقی فهمید، اورا هم در کار خود شریک میکنند . نه اینکه پول از او بگیرند و بگویند تو برو راحت بنشین که من به جایت در راه خیر میدهم، بلکه به او خانوادهای معرفی میکنند و میگویند حامی این خانواده باش.
خالی بودن صندوقهای دولتی نشان از بیاعتمادی مردم به دولت است. بخصوص که میشوند دولت به کشورهای جنگزده دنیا کمک میکنند و اعتقاد دارند چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است. آنها این روزها به انجمنهای خصوصی خیریه بیشتر اعتماد دارند
در این سالها انجمنهای خصوصی خیریه زیادی در همهی شهرها راه افتاده. نیت همهشان صددرصد خیر نیست. یا از اول که خیر بوده بعدا ناخیر شده. بخصوص که حق دارند 30٪ اهداییها را خرج انجمن خود بکنند. وقتی رقم خیلی بالا میرود انسان طمع میکند. افرادی را میشناسم که از این راه به نانها و نواهایی رسیدهاند که نپرس.
باید یادمان باشد حتما روی خرج کردن این خیریهها نظارت کنیم.
بازار خیریهای اینروزها در کرج در بازار بزرگ ماهان به نفع ایتام برپاست. از ۱۸ تا ۲۲ اسفند یعنی امروز روز آخرش است. میگویند تمام سودش به بچههایی میرسد که یا پدر ندارند و یا پدرشان معتاد است. اسم و عکس و آدرس این بچهها را نشان هر کس که دوست دارد کمک کند نشان میدهند. و اگر دوست داشت برای از یک سال یا بیشتر حامی آن کودک باشند به او اجازه میدهند شخصا رسیدگی کند.
همه چیز در آنجا میفروشند. از لباس و تابلو و ظرف و ظروف و لوازم آرایش و وسایل منزل تا مواد غذایی مثل ماکارونی و رب گوجه و پیاز داغ و کوکو و سمبوسه و...
رفتم خرید کنم به دهها آشنای مورد اطمینان خودم برخوردم. خوشحالم هنوز هم افراد سالم وجود دارند. شما باید آنجا بودید تا میفهمیدید وقتی مردم به جایی اعتماد داشته باشند که هزینهکردنهایشان مکتوب و شفاف باشد، چطور به همنوعانشان کمک میکنند.
لینک در بالاترین
برچسبها:
خیریه,
روز نیکوکاری,
شور نیکوکاری,
فقر,
کمک
دوشنبه، اسفند ۱۹، ۱۳۸۷
فم سخن عزیز کجایی، دوستانت نگرانند
از طریق وبلاگ تارنوشت و بیلیو من متوجه شدم که فمسخن، مدت سه ماه است دیگر نمینویسد. نه در کشکولش در سایت گویا منتشر میشود، و نه در وبلاگش .
یکی از مشکلات بزرگ مستعارنویسی این است که وقتی نگران میشویم واقعا نمیدانیم چه خاکی بر سرمان بریزیم.
اسد میگوید در کشکول آخریاش (که برای من با آنتیفیلتر هم باز نمی شود) نوشته قرار است برای مدتی به مسافرت برود.
امیدوارم سفرش سفر دور دنیا باشد و یادش رفته که دوستدارانی هم دارد که ممکن است برایش نگران شوند.
بابا جان مستعار مینویسید بنویسید، اما جان هر کی دوست دارید به یکی دو نفر آدم مطمئن شماره تلفنی آدرسی چیزی بدبد. مردیم از نگرانی.
لینک در بالاترین
پ.ن.
حدس زده بودم سخن باید همین آقا باشد:) زودتر میگفتی...
پ.ن.2
یک آهنگ زیبا و خاطرهانگیز قدیمی(1968)
those were the days
singer: Mary Hopkin
پ.ن.3
بگذارید حرف دلم رو بزنم. راستش من باور نمیکنم هیچکس ف.م. سخن را نمیشناسه و آدرس و شماره تلفنی از او نداره. اگه واقعا کسی خبری از دستگیریش یا ... داره، خودشو لوس نکنه. لطفا رک بگه. ما جزئیات رو نمیخواهیم. اسم کسی رو هم که ازش خبری داره نمیخواهیم. به عنوان ناشناس یه جایی بنویسه. نمیشه که با حدس و گمان کار رو جلو برد....
همهی ما میدونیم وقتی کسی تو یه خبرگزاری کار میگیره رب و ربشو ازش سوال میکنن. مهمتر از همه ازش یه شماره حساب با یه اسم و مشخصات واقعی میخوان. دستمزد رو که نمیشه به نام مستعار حواله کرد. ازش شماره تلفن میگیرن تا هر وقت کارش داشتن، مقالهش دیر و زود شده بود یا اشکالی داشت بهش زنگ بزنن. ف م سخن به غیر از گویا یادمه در زمانه هم چیزکی نوشته بود.
اسد باهاش مصاحبه کرده بود. من یادمه وقتی اسد میخواست با من مصاحبه کنه وقتی گفتم نمیتونم شماره بدم و اگه میشه کتبی یا با چت مصاحبه کنیم گفت نمیشه و حتما باید تلفنی باشه.
حالا چطور همه میگن ما نمیدونیم کیه و کجاست، برای من یکی که عجیبه... ترو خدا این همه تن مارو نلزونید.
بازم از صمیم قلب امیدوارم ف.م.سخن سالم و سرحال باشه.
پ.ن.4
با اجازهی آقا اسد عزیز:
شاید بشه از روی عکس کفشش پیداش کرد... کسی تو فامیل و دوست و آشناهاتون یه روزی از این مدل کفشا نمیپوشیده؟:)
یکی از مشکلات بزرگ مستعارنویسی این است که وقتی نگران میشویم واقعا نمیدانیم چه خاکی بر سرمان بریزیم.
اسد میگوید در کشکول آخریاش (که برای من با آنتیفیلتر هم باز نمی شود) نوشته قرار است برای مدتی به مسافرت برود.
امیدوارم سفرش سفر دور دنیا باشد و یادش رفته که دوستدارانی هم دارد که ممکن است برایش نگران شوند.
بابا جان مستعار مینویسید بنویسید، اما جان هر کی دوست دارید به یکی دو نفر آدم مطمئن شماره تلفنی آدرسی چیزی بدبد. مردیم از نگرانی.
لینک در بالاترین
پ.ن.
حدس زده بودم سخن باید همین آقا باشد:) زودتر میگفتی...
پ.ن.2
یک آهنگ زیبا و خاطرهانگیز قدیمی(1968)
those were the days
singer: Mary Hopkin
پ.ن.3
بگذارید حرف دلم رو بزنم. راستش من باور نمیکنم هیچکس ف.م. سخن را نمیشناسه و آدرس و شماره تلفنی از او نداره. اگه واقعا کسی خبری از دستگیریش یا ... داره، خودشو لوس نکنه. لطفا رک بگه. ما جزئیات رو نمیخواهیم. اسم کسی رو هم که ازش خبری داره نمیخواهیم. به عنوان ناشناس یه جایی بنویسه. نمیشه که با حدس و گمان کار رو جلو برد....
همهی ما میدونیم وقتی کسی تو یه خبرگزاری کار میگیره رب و ربشو ازش سوال میکنن. مهمتر از همه ازش یه شماره حساب با یه اسم و مشخصات واقعی میخوان. دستمزد رو که نمیشه به نام مستعار حواله کرد. ازش شماره تلفن میگیرن تا هر وقت کارش داشتن، مقالهش دیر و زود شده بود یا اشکالی داشت بهش زنگ بزنن. ف م سخن به غیر از گویا یادمه در زمانه هم چیزکی نوشته بود.
اسد باهاش مصاحبه کرده بود. من یادمه وقتی اسد میخواست با من مصاحبه کنه وقتی گفتم نمیتونم شماره بدم و اگه میشه کتبی یا با چت مصاحبه کنیم گفت نمیشه و حتما باید تلفنی باشه.
حالا چطور همه میگن ما نمیدونیم کیه و کجاست، برای من یکی که عجیبه... ترو خدا این همه تن مارو نلزونید.
بازم از صمیم قلب امیدوارم ف.م.سخن سالم و سرحال باشه.
پ.ن.4
با اجازهی آقا اسد عزیز:
شاید بشه از روی عکس کفشش پیداش کرد... کسی تو فامیل و دوست و آشناهاتون یه روزی از این مدل کفشا نمیپوشیده؟:)
یکشنبه، اسفند ۱۸، ۱۳۸۷
روز جهانی زن مبارک
1- برنامهای به مناسبت 8 مارس، روز چهانی زن/ زن زمینی... کاش طنز نبود و واقعیت داشت.
2-زنان ایران "آزادی" را در اینتر نت می یابند / لیدا پرچمی
3- اگر صدهزار زن ایرانی حجابشان را بردارند، چه می شود؟/ بیژن برهمندی
4- روز جهانی زن فرخنده باد/ کاظم علمداری/ مدرسه فمینیستی
5- «کسی» نخواهد آمد تا برابری را «قسمت» کند! «ناجی» خود ما زنان هستیم/ پرتو نوری علا
6- روز جهانی زن:دستاوردهای مبارزه زنان ايران و چشم انداز بلافصل/ سایت روشنگری
7- در بالاترین هم یک عالمه لینک در مورد روز جهانی زن هست.
8- نمیدونم گلدختر یادتونه یا نه. دختری که در حوزهی علمیه شهر قم علوم دینی میخونه و یه بار عکسشو با دوستش که هر دو روبنده زده بودن اینجا گذاشته بودم.
و به شوخی نوشتم که اینا با روبنده چطوری همدیگرو سرقرار پیدا کردن.
همین الان در وبلاگ خورشیدخانوم لینکی ازش دیدم و رفتم خوندم: کاش گاهی پسر بودم... لحن صادقانهی این دخترو خیلی دوست دارم.
او نُه مورد از مسائل دستوپاگیری که خانمهای مسلمون بخصوص حوزهایها باهاش درگیرن نوشته.
یکیشو اینجا میگذارم:
"6- شکي نيست که هميشه به موقعيتهاي خوبي که حضرات آقايان براي عکاسي دارند حسرت ميخورم. مثلا همين چند وقت پيش که راهپيمايي در حمايت از مردم غزه بود ميديدم که عکاسان آقا ميروند روي تپههاي شني، تلفن عمومي يا حتي طبقه دوم و سقف حرم عکس ميگيرند و خب بيشتر وقتها هم در مسابقات برنده ميشوند؛ آن وقت من که ميروم روي جدول کنار خيابان ميايستم براي عکاسي همه نگاهم ميکنند! "
گلدخترخان، اگه از دستم برمیومد به یک آن تموم این مشلاتتو حل میکردم. خودتم اگه سعی کنی میتونی تابوها رو بشکنی.
بعد از سیسال انقلاب، جمهوری اسلامی حتی نتونسته خواستههای زنان حوزهی علمیه قم رو برآورده کنه.
2-زنان ایران "آزادی" را در اینتر نت می یابند / لیدا پرچمی
3- اگر صدهزار زن ایرانی حجابشان را بردارند، چه می شود؟/ بیژن برهمندی
4- روز جهانی زن فرخنده باد/ کاظم علمداری/ مدرسه فمینیستی
5- «کسی» نخواهد آمد تا برابری را «قسمت» کند! «ناجی» خود ما زنان هستیم/ پرتو نوری علا
6- روز جهانی زن:دستاوردهای مبارزه زنان ايران و چشم انداز بلافصل/ سایت روشنگری
7- در بالاترین هم یک عالمه لینک در مورد روز جهانی زن هست.
8- نمیدونم گلدختر یادتونه یا نه. دختری که در حوزهی علمیه شهر قم علوم دینی میخونه و یه بار عکسشو با دوستش که هر دو روبنده زده بودن اینجا گذاشته بودم.
و به شوخی نوشتم که اینا با روبنده چطوری همدیگرو سرقرار پیدا کردن.
همین الان در وبلاگ خورشیدخانوم لینکی ازش دیدم و رفتم خوندم: کاش گاهی پسر بودم... لحن صادقانهی این دخترو خیلی دوست دارم.
او نُه مورد از مسائل دستوپاگیری که خانمهای مسلمون بخصوص حوزهایها باهاش درگیرن نوشته.
یکیشو اینجا میگذارم:
"6- شکي نيست که هميشه به موقعيتهاي خوبي که حضرات آقايان براي عکاسي دارند حسرت ميخورم. مثلا همين چند وقت پيش که راهپيمايي در حمايت از مردم غزه بود ميديدم که عکاسان آقا ميروند روي تپههاي شني، تلفن عمومي يا حتي طبقه دوم و سقف حرم عکس ميگيرند و خب بيشتر وقتها هم در مسابقات برنده ميشوند؛ آن وقت من که ميروم روي جدول کنار خيابان ميايستم براي عکاسي همه نگاهم ميکنند! "
گلدخترخان، اگه از دستم برمیومد به یک آن تموم این مشلاتتو حل میکردم. خودتم اگه سعی کنی میتونی تابوها رو بشکنی.
بعد از سیسال انقلاب، جمهوری اسلامی حتی نتونسته خواستههای زنان حوزهی علمیه قم رو برآورده کنه.
بیایید فردا هرکدوممون حداقل یک درخت بکاریم
فردا، 15 اسفند، روز درختکاریه. بیایید برای آینده خودمون ونسلهای بعدی هر کدوممون حداقل یه درخت بکاریم.
بهخدا قرار نیست تا ابد آخوندها بر کشورمون حکومت کنن.(آخه یه عده عقیده دارن تا اینا حکومت میکنن نباید هیچ کار مثبتی برای کشورمون بکنیم)
محیط زیستمون داره خراب میشه.
فردا و پس فردا یک سری مراکز و یا پارکها درخت مجانی توزیع میکنن. این درختها مال ماست. بکاریمش.
- به پاس خدمات ارزندهی اسدالله بادامچیان من پیشنهاد میکنم حتیالقدور هر کسی تو حیاط خونهش یا تو گلدون آپارتمانش، نهال بادام بکاره.
اینجوری برای بهار چغاله بادوم داریم و برای تابستون بادوم.
قیمت بادوم هم که میدونید سر به فلک میزنه. سودش از پرورش مرغ و ریحون خیلی بیشتره. مرغ کیلویی دو هزار و پونصد تومن و بادوم بالای کیلویی ده هزار تومنه. اصلا بادومها رو میدیم همین آقای بادومچیان برامون صادر کنه.
تا پاییز همهمون پولدار میشیم و جشن مفصلی میگیریم :)
لینک در بالاترین
هر وقت حرف از محیط زیست میشه یاد خبرنگار شجاع مژگان جمشیدی میافتم. چند بار خودم شاهد صحبتای محکمش با مسئولین مملکتی بودم. این عکسو هم توی یکی از این جلسات با موبایل ازش گرفتم. و البته یاد آقای محمد درویش.
15 اسفند وبلاگ زیتون
بهخدا قرار نیست تا ابد آخوندها بر کشورمون حکومت کنن.(آخه یه عده عقیده دارن تا اینا حکومت میکنن نباید هیچ کار مثبتی برای کشورمون بکنیم)
محیط زیستمون داره خراب میشه.
فردا و پس فردا یک سری مراکز و یا پارکها درخت مجانی توزیع میکنن. این درختها مال ماست. بکاریمش.
- به پاس خدمات ارزندهی اسدالله بادامچیان من پیشنهاد میکنم حتیالقدور هر کسی تو حیاط خونهش یا تو گلدون آپارتمانش، نهال بادام بکاره.
اینجوری برای بهار چغاله بادوم داریم و برای تابستون بادوم.
قیمت بادوم هم که میدونید سر به فلک میزنه. سودش از پرورش مرغ و ریحون خیلی بیشتره. مرغ کیلویی دو هزار و پونصد تومن و بادوم بالای کیلویی ده هزار تومنه. اصلا بادومها رو میدیم همین آقای بادومچیان برامون صادر کنه.
تا پاییز همهمون پولدار میشیم و جشن مفصلی میگیریم :)
لینک در بالاترین
هر وقت حرف از محیط زیست میشه یاد خبرنگار شجاع مژگان جمشیدی میافتم. چند بار خودم شاهد صحبتای محکمش با مسئولین مملکتی بودم. این عکسو هم توی یکی از این جلسات با موبایل ازش گرفتم. و البته یاد آقای محمد درویش.
15 اسفند وبلاگ زیتون
سهشنبه، اسفند ۱۳، ۱۳۸۷
از کرامات شیوخ ما...
1- به نظر من یکی از بهترین راههای تزریق شادی به مردم و جلوگیری از خودکشی هموطنان عزیزمون از سر فقر و استیصال، مصاحبههایی پیدرپی با بعضی از حامیان دولت و هیئت مؤتلفههایی چون آقاسدالله بادامچیانه.
به جان شما اثرش از صد تا خوندن کتاب طنز و دیدن سیرک بیشتره. من که امشب کلی انبساط خاطر پیدا کردم با خوندن مصاحبهش با روزنامه اعتماد، و هر چی خستگی خونهتکونی در بدنم مونده بود به یک آن ناپدید شد.
راستش سیبا هر روز چند تا روزنامه میخره و شب بیاتشده و به صورت فلهای و درهم تحویل من میده( چند بار اعتراض کردم و گفتم خرید روزنامه با من. اما اعتراف میکنم که وقتی نوبت من بود خوب عمل نکردم و هر بارش یکی از روزنامههای مورد علاقهمونو گیر نیاوردم) منم گاهی بدون توجه به اینکه این که دارم میخونم چه روزنامهایه هی ورق میزنم. البته از صفحهبندی میشه فهمید... اما امشب وقتی به صفحهی مربوط به این مصاحبه رسیدم ، هنوز چند خط پیش نرفته بودم که پیش خودم داد زدم: آخ جون گلآقا، بازم چاپ شده. و هنوز خط سیر نگاهم به لوگوی روزنامه نرسیده بود و داشتم میگفتم اما چرا سیاه و سفید؟ که لوگوی اعتماد رو دیدم فهمیدم طنز نیست بلکه کلا" هنر آقای بادامچیان طنز گوییه...
ایشون بعد از اینکه خودسوزیهای اخیر تهران رو بازی سیاسی اصلاحطلبها خونده،
وقتی خبرنگار از فقیرتر شدن مردم با نفت 140 دلار ازش پرسیده گفته:
- مردم حاضر نیستند یک مرغ در خانهشان نگهداری کنند چون بو میدهد، مبادا تخم مرغشان اینطوری(!) تأمین کنند. از سه میلیون خانهای که در تهران داریم چند نفرشان پرنده دارند؟
چند نفر در گلدانهایشان ریحان میکارند تا نان و پنیرشان را به ریحان بخورند.
(حالا خوب شد نگفت نون و بوقلمون با ریحون. گر چه قیمت پنیر اینروزها با بوقلمون برابری میکنه و قیمت هر دو شون کیلویی چهار هزار تومنه)
من در همینجا از حماقت اسدالله میرزا کمال تشکر را دارم و ازشون خواهش میکنم وقت مصاحبههاشونو بیشتر کنن.
لینک مصاحبه بادامچیان... متاسفانه لینک اعتماد رو پیدا نکردم.
2- این اصلاحطلبها چرا به محمد خاتمی میگن خاتمی اما خیلی اصرار دارن به میرحسین موسوی ، میرحسین خالی میگن. شاید چون جوونپسندتره و امکان رأی آوردن بیشتری داره.
یهجورایی احساس میکنم این دوتا میخوان عین اوباما و کلینتون اول هر دو بیان جلو بعدا کلینتون به نفع اوباما ببخشید خاتمی به نفع میرحسین بره کنار و همه هیجانزده بشن و...
3- در صفحهی حوادث روزنامهها نوشتن که در اثر تصادف یک پراید با یک الاغ در جادهی یاسوج شیراز دو نفر کشته و دو نفر مصدوم شدن. البته این خبر وحشتناکیه... اما چرا هیچ روزنامهای از سرنوشت الاغ بدبخت چیزی ننوشته.
4- امروز یه ساعت وسط روز اومدم خونه ناهار بخورم برم بیرون. تا تلویزیونو روشن کردم(فکر کنم کانال یک بود) دیدم توی یکی از این سریالها مثلا مراسم خواستگاریه و دختر و پسرو فرستادن تو اتاق تا حرفاشونو با هم بزنن.
دختر مصرا" تقاضای "حق طلاق" داشت. پیش خودم گفتم چه عجب! بالاخره یه فیلمنامه نویس یه جوری این حق بهجای خانومها رو تو فیلمنامهش چپونده. اما دیدم نخیر. آقاهه گفت فوتینا! دستت پیش من روئه.
میخوای از طریق من که استادتم بورس خارج از کشور بگیری و بعد طلاق بخوایی و نامردی و بیوفایی(نقل به مضمون)..
دختره هم با خجالت از اینکه این کلکش نگرفته سرشو پایین میندازه. مادر و پدر دختره هم کلی جلو داماد شرمنده شدن که دخترشون با خیرهسری حق طلاق خواسته و مادره یک سیلی محکم من باب تأدیب به دختره میزنه و حالشو میگیره. یعنی کماکان حق طلاق متعلق به مرداست و اونا میدونن چی واسه زندگی خوبه چی بد.
5- گذرگاه مخصوص اسفند دوازده روزه منتشر شده.
6- چند وقته خیابونهای اصلی شهر بخصوص جاهایی که مرکز خریده حسابی شلوغه. مردم مشفول خرید عید هستن. قیمتهای کفش و کیف و پوشاک و مواد غذایی و حشتناکه. برعکس قیمت زمین و خانه و آپارتمان که حدودا یک سوم شدن. مردم نسبت به سالای قبل خیلی با احتیاطتر و پس از قیمت کردن چندین فروشگاه خرید میکنن. و خیلیها رو میبینی که دست خالی میرن خونه. اینا همه از کرامات شیوخ ما پس از سیسال هستن....
7- من به جای احمدر ضا رادان فرمانده نیروی انتظامی خجالت میکشم که تقریبا تموم مصاحبههام در مورد حجاب خانمهاست. حالا خیلی کشورمون امن و امونه و تنها مسئلهای که مردموتهدید میکنه نوع بستن روسری و تنگی گشادی مانتوهای خانمهاست!
پ.ن.
8- در بالاترین عکسی منتشر شده بود که حسین درخشان رو جلوی لوگوی خبرگزاری فارس نشون میداد و گفتن ببینید حسین آزاده و داره با رژیم همکاری میکنه.(من الان به بالاترین دسترسی ندارم که جملهی دقیقشو بنویسم)
برای من واضح بود که این عکس قدیمیه و مربوط به بدو ورودش به ایرانه. چون تیشرت آستین کوتاه تنش بود. امامهمترین دلیل من اینه که حسین درخشان اینقدر شجاع هست که اگه آزاد شه بیاد بگه. مگه وقتی بعضیا فحش بارونش میکردن از کسی ترسید؟
من با بیشتر عقایدش کاملا مخالفم اما این دلیل نمیشه از زندانی بودنش خوشحال شم یا براش شایعه درست کنم.
حسین درخشان همونه که هست. همونه که نشون میده.
دلم میخواست میتونستم با خواهرش آزاده در تماس باشم.
خوشبختانه سبیلطلا هست. او همیشه حد مروت و انصاف رو نگهمیداره.
مرسی نازلی جان
باور کنید خیلی از شما در به وجود اومدن مواضع جدید حسین درخشان مقصرید! با پس زدنتون و توهین کردن به اون. چون او مثل شماها نبود...
حسین درخشان اگر کمی سیاست داشت و کمی زرنگ و عاقل بود میتونست الان یکی از مجریان تلویزیون بیبیسی فارسی باشه.
9- امان از دست این بلوچ... وبلاگ گپ و گفت
9- طی یک عملیات محیرالعقول از روی دیوار از حیاط منزل اسدالله بادامجیان با موبایل عکس گرفتم .ببخشید کیفیتش خوب نیست.
به جان شما اثرش از صد تا خوندن کتاب طنز و دیدن سیرک بیشتره. من که امشب کلی انبساط خاطر پیدا کردم با خوندن مصاحبهش با روزنامه اعتماد، و هر چی خستگی خونهتکونی در بدنم مونده بود به یک آن ناپدید شد.
راستش سیبا هر روز چند تا روزنامه میخره و شب بیاتشده و به صورت فلهای و درهم تحویل من میده( چند بار اعتراض کردم و گفتم خرید روزنامه با من. اما اعتراف میکنم که وقتی نوبت من بود خوب عمل نکردم و هر بارش یکی از روزنامههای مورد علاقهمونو گیر نیاوردم) منم گاهی بدون توجه به اینکه این که دارم میخونم چه روزنامهایه هی ورق میزنم. البته از صفحهبندی میشه فهمید... اما امشب وقتی به صفحهی مربوط به این مصاحبه رسیدم ، هنوز چند خط پیش نرفته بودم که پیش خودم داد زدم: آخ جون گلآقا، بازم چاپ شده. و هنوز خط سیر نگاهم به لوگوی روزنامه نرسیده بود و داشتم میگفتم اما چرا سیاه و سفید؟ که لوگوی اعتماد رو دیدم فهمیدم طنز نیست بلکه کلا" هنر آقای بادامچیان طنز گوییه...
ایشون بعد از اینکه خودسوزیهای اخیر تهران رو بازی سیاسی اصلاحطلبها خونده،
وقتی خبرنگار از فقیرتر شدن مردم با نفت 140 دلار ازش پرسیده گفته:
- مردم حاضر نیستند یک مرغ در خانهشان نگهداری کنند چون بو میدهد، مبادا تخم مرغشان اینطوری(!) تأمین کنند. از سه میلیون خانهای که در تهران داریم چند نفرشان پرنده دارند؟
چند نفر در گلدانهایشان ریحان میکارند تا نان و پنیرشان را به ریحان بخورند.
(حالا خوب شد نگفت نون و بوقلمون با ریحون. گر چه قیمت پنیر اینروزها با بوقلمون برابری میکنه و قیمت هر دو شون کیلویی چهار هزار تومنه)
من در همینجا از حماقت اسدالله میرزا کمال تشکر را دارم و ازشون خواهش میکنم وقت مصاحبههاشونو بیشتر کنن.
لینک مصاحبه بادامچیان... متاسفانه لینک اعتماد رو پیدا نکردم.
2- این اصلاحطلبها چرا به محمد خاتمی میگن خاتمی اما خیلی اصرار دارن به میرحسین موسوی ، میرحسین خالی میگن. شاید چون جوونپسندتره و امکان رأی آوردن بیشتری داره.
یهجورایی احساس میکنم این دوتا میخوان عین اوباما و کلینتون اول هر دو بیان جلو بعدا کلینتون به نفع اوباما ببخشید خاتمی به نفع میرحسین بره کنار و همه هیجانزده بشن و...
3- در صفحهی حوادث روزنامهها نوشتن که در اثر تصادف یک پراید با یک الاغ در جادهی یاسوج شیراز دو نفر کشته و دو نفر مصدوم شدن. البته این خبر وحشتناکیه... اما چرا هیچ روزنامهای از سرنوشت الاغ بدبخت چیزی ننوشته.
4- امروز یه ساعت وسط روز اومدم خونه ناهار بخورم برم بیرون. تا تلویزیونو روشن کردم(فکر کنم کانال یک بود) دیدم توی یکی از این سریالها مثلا مراسم خواستگاریه و دختر و پسرو فرستادن تو اتاق تا حرفاشونو با هم بزنن.
دختر مصرا" تقاضای "حق طلاق" داشت. پیش خودم گفتم چه عجب! بالاخره یه فیلمنامه نویس یه جوری این حق بهجای خانومها رو تو فیلمنامهش چپونده. اما دیدم نخیر. آقاهه گفت فوتینا! دستت پیش من روئه.
میخوای از طریق من که استادتم بورس خارج از کشور بگیری و بعد طلاق بخوایی و نامردی و بیوفایی(نقل به مضمون)..
دختره هم با خجالت از اینکه این کلکش نگرفته سرشو پایین میندازه. مادر و پدر دختره هم کلی جلو داماد شرمنده شدن که دخترشون با خیرهسری حق طلاق خواسته و مادره یک سیلی محکم من باب تأدیب به دختره میزنه و حالشو میگیره. یعنی کماکان حق طلاق متعلق به مرداست و اونا میدونن چی واسه زندگی خوبه چی بد.
5- گذرگاه مخصوص اسفند دوازده روزه منتشر شده.
6- چند وقته خیابونهای اصلی شهر بخصوص جاهایی که مرکز خریده حسابی شلوغه. مردم مشفول خرید عید هستن. قیمتهای کفش و کیف و پوشاک و مواد غذایی و حشتناکه. برعکس قیمت زمین و خانه و آپارتمان که حدودا یک سوم شدن. مردم نسبت به سالای قبل خیلی با احتیاطتر و پس از قیمت کردن چندین فروشگاه خرید میکنن. و خیلیها رو میبینی که دست خالی میرن خونه. اینا همه از کرامات شیوخ ما پس از سیسال هستن....
7- من به جای احمدر ضا رادان فرمانده نیروی انتظامی خجالت میکشم که تقریبا تموم مصاحبههام در مورد حجاب خانمهاست. حالا خیلی کشورمون امن و امونه و تنها مسئلهای که مردموتهدید میکنه نوع بستن روسری و تنگی گشادی مانتوهای خانمهاست!
پ.ن.
8- در بالاترین عکسی منتشر شده بود که حسین درخشان رو جلوی لوگوی خبرگزاری فارس نشون میداد و گفتن ببینید حسین آزاده و داره با رژیم همکاری میکنه.(من الان به بالاترین دسترسی ندارم که جملهی دقیقشو بنویسم)
برای من واضح بود که این عکس قدیمیه و مربوط به بدو ورودش به ایرانه. چون تیشرت آستین کوتاه تنش بود. امامهمترین دلیل من اینه که حسین درخشان اینقدر شجاع هست که اگه آزاد شه بیاد بگه. مگه وقتی بعضیا فحش بارونش میکردن از کسی ترسید؟
من با بیشتر عقایدش کاملا مخالفم اما این دلیل نمیشه از زندانی بودنش خوشحال شم یا براش شایعه درست کنم.
حسین درخشان همونه که هست. همونه که نشون میده.
دلم میخواست میتونستم با خواهرش آزاده در تماس باشم.
خوشبختانه سبیلطلا هست. او همیشه حد مروت و انصاف رو نگهمیداره.
مرسی نازلی جان
باور کنید خیلی از شما در به وجود اومدن مواضع جدید حسین درخشان مقصرید! با پس زدنتون و توهین کردن به اون. چون او مثل شماها نبود...
حسین درخشان اگر کمی سیاست داشت و کمی زرنگ و عاقل بود میتونست الان یکی از مجریان تلویزیون بیبیسی فارسی باشه.
9- امان از دست این بلوچ... وبلاگ گپ و گفت
9- طی یک عملیات محیرالعقول از روی دیوار از حیاط منزل اسدالله بادامجیان با موبایل عکس گرفتم .ببخشید کیفیتش خوب نیست.
پنجشنبه، اسفند ۰۸، ۱۳۸۷
سفرهی باحال
وقتی دیشب دوستم زنگ زد و منو به یه سفره زنونه در روز رحلت پیامبر و یکی از اماما دعوت کرد بلافاصله گفتم نه.
چون:
در عمرم فقط یکی دوسفره رفتم اونم این اواخر و فقط برای کنجکاوی. و دیگه کنجکاویهام ارضا شده بود.
ادا در آوردن به چیزی که قبول نداری خیلی سخته و صمالبکم نشستن و به بعضی مزخرفات و داستانهای خرافی خانم جلسهای گوش دادن عذاب الیمه. بخصوص اگه صندلیها پر باشه و مجبور باشی روی زمین بشینی و هی پاهات خواب بره و روت نشه اینور اونور بشی.
یه مرغ تیکه تیکه شده رو تو آبلیمو و زعفرون و پیاز و نمک و فلفل خوابونده بودم تا فردا ظهرش با سیبا یه جوجهکباب مشتی درست کنیم و بریم که یه روز تعطیل خوبو داشته باشیم.
یکی از معدود تعطیلیهایی بود که سیبا قرار بود کلشو خونه بمونه وبا هم یه مقدار خونهتکونی کنیم. مردا هم که بالاسرشون نباشی میدونید که...
صبحش که پاشدیم و سیبا دید که کلی براش خواب دیدم. اصرار که تو با دوستات برو سفره، عقیدههم نداشتهباشی کلی سوژه به دست میاری. تازه دوستاتو میبینی. خودم برنج و جوجه کباب درست میکنم و هر کاری هم بگی میکنم.
از من انکار و از اون اصرار تا اینکه خودم هم که برای دوستام دلم تنگ شده بود قبول کردم. با حیا و شرم ! هم به سیبا گوشزد کردم که پس باید کل توالت و حموم رو از سقف تا پایین باید عین گُل بشوری. گفت بچشم! حتما! سیبا از خوشحالی چشاش برق زد.
(الان حسن آقا میگه کسی که از انتخابات مینویسه سفره هم باید بره دیگه)
به دوستم زنگ زدم که میام. اونم خوشحال. فکر میکنید از دیدن من؟ نخیر! چون که راه خیلی دور بود و من ماشین میبردم!
وقتی رفتم دم در یه بار هم با افاف زنگ زدم و با خجالت تمام! یه سیبا گفتم بیزحمت کف آشپزخونه رو هم بشور. گفت تو فقط امر کن!
وقتی رسیدیم دیدم اووه... پنجاه نفر خانم کوتاه و بلند و چاق و لاغر، مو بور و موسیاه و موقهوهای، اخمو و غمگین و لبخندبه لب و... همه سیاهپوش، دور تا دور سالن نشستن و خانم جلسهای شیک و پیک لاغر چون باربی و خوشلباس با طلا و جواهر نشسته در صدر مجلس. همهی نگاهها به غیر از دید زدن لباس و مدل موی همدیگه خیره شده بر سفرهای که وسط انداخته شده و پره از خوراکیهای جورواجور(به غیر از غذاهای گرم اصلی) انواع و اقسام حلوا و شلهزرد و سبزی خوردن پنیر و میوه و...
حالا کی قراره غذا خورده شه؟ بعد از دوساعت دعای اجباری. اونم چی؟ عدس پلو و آش رشته.
از شانس من حدسم درست دراومد و تموم مبلها و صندلیها پر بود و مجبور شدم برم بشینم روی زمین. نصف کونم روی سنگ مرمر بود و نصفش روی فرش... خودمو کشتم تا تونستم با تقلاهای نامحسوس نصفهی دیگه باسنم رو از روی سنگ سرد روی فرش گرم و نرم بکشونم. خانمها دعا میخوند و من تموم حواسم این بود که میلیمتری خودمو جلو بکشونم. فکر میکردم اگه یهویی برم جلو ملت فکر میکنن میخوام برم سر سفره ناخنک بزنم.
میدونید که وسط دعا به هیچوجه نمیشه درگوشی پچپچ و غیبت کرد و من و دوستم از این امکان بسیار مهم محروم بودیم . دوسه بار سعی کردم مثل بقیه خانمها کف انگشتهامو به صورت نیمه خمیده بگیرم طرف خدا. اما فکر کردم اگه اینا راست میگن که خدا همه جا هست پس چرا همه اون بالا رو نگاه میکنن. خدا ممکنه تو سفره بغل ظرف حلوا و خرما باشه. پس چه اشکال داره من انگشتامو به جای بالا به طرف ظرف حلوا بگیرم.
دعاها رو تقریبا همه بلد بودن. اول یک ساعت تمام آیتالکرسی خوندن و هی خط به خط تفسیرش کردن و بعد امن یجیبه و... صد بار به خودم فحش دادم که کباب به اون خوبی عمل بیاری و درست موقع خوشهچینی بیایی اینجوری به خودت عذاب بدی.
در مدت دعا، پونزده بار تعداد شمعهای روشن توی سالن،،چهارده باز ظرفهای حلوا، سیزده باز ظرفهای شلهزرد، دوازده باز تعداد بشقابهای حاوی پنیر سبزی، یازده بار تعداد سیبها و پرتقالها، ده بار تعداد خرماهای هر ظرف، حتی دونههای رنده شده نارگیل رو شمردم اما دعا و تفسیر بیربط سخنگوی قرآن تموم نمیشد که نمیشد.
از بدبختی پاهام هم خواب رفته بود و جایی نبود که درازش کنم. نمیشد ببرمش تو سفره. نمیشد برم عقب. میترسیدم به خاطر یخی سنگ مرمر جیشم بگیره.
بالاخره با هم بدبختی این دو ساعت تموم شد و . ناهار آوردن و خوردیم.
یه عده نایلون درآوردن و کلی غذا و حلوا و شیرینی و میوه توش جا دادن و گذاشتن تو کبفشون و... حدود ده نفری با عجله خداحافظی کردن و رفتن و خوشبختانه چند صندلی خالی شد.
و همه تونستیم بشینیم.
چایی آوردن و صحبتها رفت سر کرامات و معجزات سفرههای نذری اونم در روزهای شهادت و رحلت. بخصوص امروز که شهادت فکر میکنم سه نفر از معصومین بود.
تو دلم داشتم فحش میدادم به سیبا که حتما میخواسته از زیر کار در بره من بدبختو فرستاده اینجا . همینجوری الکی (من خیلی وقتا الکی حرف میپرونم) وقتی یه لحظه سکوت شد به خانم صاحبخونه گفتم، شنیدم شما شعر میگید میشه خواهش کنم مارو مستفیض کنید.
گل از گلش شکفت... شاعر باشی و یکی بهت بگه شعر بگی و نگی! نگاهی به تک تک خانوما کرد انگار با نگاهی ملتمسانهای از جمع اجازه میخواد. از خانم جلسهای هم پرسید اشکالی نداره؟
خانم جلسهای فرمود اگه مربوط به ائمه اطهار باشه خیر.
خانم شاعر با خوشحالی گفت اتفاقا شعری در مورد پیامبر دارم. شعرشو خوند وهمه اومدن کف بزنن که من نخود آش شدم و گفتم ای وای...کف زدن زشته،. صلوات بفرستین.
صلوات فرستادن همه . با اون و عجل فرجه معروف آخرش.
یکی دیگه ازش خواهش کرد یه شعر دیگه بخونه. صاحبخونه به دوستش که هنوز چشاش از خوندن دعای سر سفره اشکی و تر بود گفت نوبت توئه پروین جون، شما بخون. معلوم شد پروین خانم هم شعر میگن. او هم یکی در مدح حضرت علی خوند و باز همه اومدن دست بزنن یکی دیگه گفت ای وای چقدر گیجین، صلوات! صلوات غرایی ختم شد.
بعد دیگری در مدح حضرت زهرا گفت . پشتبندش صاحبخونه اعلام کرد من در مورد عشق و محبت یه شعر دارم، من در این روز عزیز، از صفای مهمونها به وجد اومدم و در مورد عشق و محبت بین آدما میخوام بخونم که با کف مرتبی همراه شد.
ایندفعه هیچکس یادش نیومد بگه صلوات.
من به شوخی پروندم(فتوی دادم): اشکال نداره انگار از ساعت دو بگذره دیگه روز رحلت تموم شده(حالا میدونستم باید غروب شه تاطلسم بشکنه) و دست زدن دیگه حروم نیست.
یکی جدی گفت نخیر! ساعت سه! اون یکی گفت دو و نیم... یکی گفت پنج و...جمع در این مورد به نتیجه بخصوصی نرسید.
یکی از خانمها جو زده شد گفت من یه شعری از مرضیه بخونم؟ همه متعجب و استهفامآمیز بهم نگاه کردن... خانم جلسهای میانداری کرد، اگه شعرش جلف نباشه و به صورت دکلمه خونده بشه اونم به صورت غمگین، اشکالی نداره.
یکی گفت بیچاره شعرای مرضیه کجاش جلفه!(البته باید میگفت شعرای بیچاره مرضیه) . و خواننده شروع کرد و "صورتگر نقاش چین" رو به صورت غمگنانهترین حالت و به صورت کاملا " اسلو موشن" خوند به صورتی که واقعا اشک تو چشای من یکی که جمع شد و دستمالی گرفتم جلوی چشمم.
اون یکی گفت منم علی علی هایده رو بلدم. همه گفتن هوراااااااا
اونم خوند. جمع بیهوا همراهیش میکردن و از سر عشق به مولا سر به راست و چپ تکون میدادن. داشتیم به مرز سماع نزدیک می شدیم.
نوبت به اعظم خانم که رسید، گفت من از مهستی بلدم.
و شروع کرد به صورت مداحی با حرکات زیبای دست "تمام دنیا یک طرف تو یک طرف عزیزم" رو خوندن. البته با دستش مرتب خدا رو نشان میداد که معبودش اوست ...اینجا من یه کم خندهم گرفت.(شیطان رجیم) میتونست ظرف حلوا یا شله زرد رو نشون بده. و وقتی میگفت عزیزم دستهاشو به صورت ضربدری یا صلیبوار روی ممههاش قرار میداد
خانم بعدی صداش کلفت بود و یکراست رفت سراغ ترانههای دلکش و لنگانلنگان تا لب چشمه میآید را خوند. البته وقتی میگم صدای کلفت،یعنی واقعا کفت....
خانم نازنین بعدی هم یک آهنگ از عباس قادری خوند. در مایههای خستهام من خستهام من.
وسط ترانهها هم گاهی شعری خونده میشد.(یکی از خانمها به دوستش که بعد از ناهار رفته بود زنگ زد گفت سفره خیلی باحال شده برگرد. او هم که یادش رفته بود گفته بوده کلی مهمون براش اومده، پنچ دقیقه نشد که خودشو رسوند) خلاصه...
هر چی آهنگ از دلکش و مهستی و هایده بود که ملت از بر بودن خونده شد. چند دقیقهای بود که به دست و کف سوت و ماشالله و ناز نفست و ساغاول و یاشاسین هم اضافه شده بود.
صاحبخونه روشو کرد به دختر نوجوانی گفت حالا نوبت شماست دخترم. اون یکی گفت نه بابا ول کن، لسآنجلسی میخونه تو این روز عزیز گناه داره. دختره کمی پکر شد .
دیگه کسی آهنگ و شعری از حفظ نبود. همه متاسف بودن. و دوباره جو داشت غمزده و عزادارگونه میشد...
صاحبخونه که خیلی دلش میخواست به مهمانهاش بد نگذره، گفت اتفاقا الان نوارهایده تو ضبطه. روشنش میکنم و همه با هم میخونیم... اما چشمتون روز بد نبینه، تا روشنش کرد یهو صدای یه آهنگ ریتمیک تند لس آنجلسی شنیده شد. و دخترک نوجوان، بی اراده پرید وسط و عین یه پرنده سبکبال شروع کرد به ورجه وورجه و د برقص. رقص سماع واقعی.. هیچکدوم از جمع نخواست دلشو بشکونن، و چون جوونها برای این مملکت خیلی ارزشمندند همه براش دست میزدن. "او، او" با صدای ریز زنانه بارش سر میدادن. من از سر جام با چشمای باز قرهای پنهانی کمر روی صندلیها رو مشاهده میکردم.
آهنگ بعدی باباکرم بود که دوست صاحبخانه که چشاش هنوز از اشک دعای سفره سرخ بود(پروین جون) با چهرهای اخمالو یه دفعه پا شد. فکر کردم داره میره ضبطو خاموش کنه ولی دیدم نه وسط مجلس وایساد فکری کرد و یهو تور سیاه دور گردنش رو باز کرد و گرفت بالا و شروع کرد به قر داد و نشون دادن اینکه "خونهی بابا کدوم وره". من گفتم ساعت دیگه سه شد الحمدالله همه کار مستحبه.... همه خندیدن
وبا آهنگهای بعدی تقریبا همه پریدن وسط... هر کی هم بلند نشد، برای اینکه جرممون تقسیم بشه با اشاره صاحبخونه من به زور بلندش کردم. نشون به اون نشون که سفره ناهار تا هشت شب طول کشید و بیشتریا موقع خداحافظی میگفتن عجب خوش گذشت چه سفره ی باحالی، قربونش برم که خودش اینطور مقدر کرده بود که بعد از دوماه محرم و صفر اینجور دور هم خوش باشیم. اون یکی گفت زنگار از دل من یکی که حسابی پاک شد!
تو این مدت سیبا کلی نگران شده بود و پنج شش بار زنگ زده بود به موبایلم که به خاطر صدای بلند آهنگ و کف و یا اینکه وسط بودم نشنیده بودم.
وقتی برگشتم دیدم سیبا به جای دیوار توالت و حموم و کف آشپزخونه ، دیوار آشپزخونه و کف بالکنرو که خودم قبلا شسته بودم شسته . و حالا داره فیلم میبینه و تخمه میشکونه.
سیبا با بیخیالی تموم گفت دیوونهایم خونه تکونی میکنیم؟هر چی اینجاهایی که گفتی شستم یه ذره کثیفی نداشت...
اگه سفره بهم اینقدر خوش نگذشته بود یه جیغ و هواری راه مینداختم که نگو...
گور پدر خونهتکونی، سفره را عشق است...
3:59 | Zeitoon | نظرها
چون:
در عمرم فقط یکی دوسفره رفتم اونم این اواخر و فقط برای کنجکاوی. و دیگه کنجکاویهام ارضا شده بود.
ادا در آوردن به چیزی که قبول نداری خیلی سخته و صمالبکم نشستن و به بعضی مزخرفات و داستانهای خرافی خانم جلسهای گوش دادن عذاب الیمه. بخصوص اگه صندلیها پر باشه و مجبور باشی روی زمین بشینی و هی پاهات خواب بره و روت نشه اینور اونور بشی.
یه مرغ تیکه تیکه شده رو تو آبلیمو و زعفرون و پیاز و نمک و فلفل خوابونده بودم تا فردا ظهرش با سیبا یه جوجهکباب مشتی درست کنیم و بریم که یه روز تعطیل خوبو داشته باشیم.
یکی از معدود تعطیلیهایی بود که سیبا قرار بود کلشو خونه بمونه وبا هم یه مقدار خونهتکونی کنیم. مردا هم که بالاسرشون نباشی میدونید که...
صبحش که پاشدیم و سیبا دید که کلی براش خواب دیدم. اصرار که تو با دوستات برو سفره، عقیدههم نداشتهباشی کلی سوژه به دست میاری. تازه دوستاتو میبینی. خودم برنج و جوجه کباب درست میکنم و هر کاری هم بگی میکنم.
از من انکار و از اون اصرار تا اینکه خودم هم که برای دوستام دلم تنگ شده بود قبول کردم. با حیا و شرم ! هم به سیبا گوشزد کردم که پس باید کل توالت و حموم رو از سقف تا پایین باید عین گُل بشوری. گفت بچشم! حتما! سیبا از خوشحالی چشاش برق زد.
(الان حسن آقا میگه کسی که از انتخابات مینویسه سفره هم باید بره دیگه)
به دوستم زنگ زدم که میام. اونم خوشحال. فکر میکنید از دیدن من؟ نخیر! چون که راه خیلی دور بود و من ماشین میبردم!
وقتی رفتم دم در یه بار هم با افاف زنگ زدم و با خجالت تمام! یه سیبا گفتم بیزحمت کف آشپزخونه رو هم بشور. گفت تو فقط امر کن!
وقتی رسیدیم دیدم اووه... پنجاه نفر خانم کوتاه و بلند و چاق و لاغر، مو بور و موسیاه و موقهوهای، اخمو و غمگین و لبخندبه لب و... همه سیاهپوش، دور تا دور سالن نشستن و خانم جلسهای شیک و پیک لاغر چون باربی و خوشلباس با طلا و جواهر نشسته در صدر مجلس. همهی نگاهها به غیر از دید زدن لباس و مدل موی همدیگه خیره شده بر سفرهای که وسط انداخته شده و پره از خوراکیهای جورواجور(به غیر از غذاهای گرم اصلی) انواع و اقسام حلوا و شلهزرد و سبزی خوردن پنیر و میوه و...
حالا کی قراره غذا خورده شه؟ بعد از دوساعت دعای اجباری. اونم چی؟ عدس پلو و آش رشته.
از شانس من حدسم درست دراومد و تموم مبلها و صندلیها پر بود و مجبور شدم برم بشینم روی زمین. نصف کونم روی سنگ مرمر بود و نصفش روی فرش... خودمو کشتم تا تونستم با تقلاهای نامحسوس نصفهی دیگه باسنم رو از روی سنگ سرد روی فرش گرم و نرم بکشونم. خانمها دعا میخوند و من تموم حواسم این بود که میلیمتری خودمو جلو بکشونم. فکر میکردم اگه یهویی برم جلو ملت فکر میکنن میخوام برم سر سفره ناخنک بزنم.
میدونید که وسط دعا به هیچوجه نمیشه درگوشی پچپچ و غیبت کرد و من و دوستم از این امکان بسیار مهم محروم بودیم . دوسه بار سعی کردم مثل بقیه خانمها کف انگشتهامو به صورت نیمه خمیده بگیرم طرف خدا. اما فکر کردم اگه اینا راست میگن که خدا همه جا هست پس چرا همه اون بالا رو نگاه میکنن. خدا ممکنه تو سفره بغل ظرف حلوا و خرما باشه. پس چه اشکال داره من انگشتامو به جای بالا به طرف ظرف حلوا بگیرم.
دعاها رو تقریبا همه بلد بودن. اول یک ساعت تمام آیتالکرسی خوندن و هی خط به خط تفسیرش کردن و بعد امن یجیبه و... صد بار به خودم فحش دادم که کباب به اون خوبی عمل بیاری و درست موقع خوشهچینی بیایی اینجوری به خودت عذاب بدی.
در مدت دعا، پونزده بار تعداد شمعهای روشن توی سالن،،چهارده باز ظرفهای حلوا، سیزده باز ظرفهای شلهزرد، دوازده باز تعداد بشقابهای حاوی پنیر سبزی، یازده بار تعداد سیبها و پرتقالها، ده بار تعداد خرماهای هر ظرف، حتی دونههای رنده شده نارگیل رو شمردم اما دعا و تفسیر بیربط سخنگوی قرآن تموم نمیشد که نمیشد.
از بدبختی پاهام هم خواب رفته بود و جایی نبود که درازش کنم. نمیشد ببرمش تو سفره. نمیشد برم عقب. میترسیدم به خاطر یخی سنگ مرمر جیشم بگیره.
بالاخره با هم بدبختی این دو ساعت تموم شد و . ناهار آوردن و خوردیم.
یه عده نایلون درآوردن و کلی غذا و حلوا و شیرینی و میوه توش جا دادن و گذاشتن تو کبفشون و... حدود ده نفری با عجله خداحافظی کردن و رفتن و خوشبختانه چند صندلی خالی شد.
و همه تونستیم بشینیم.
چایی آوردن و صحبتها رفت سر کرامات و معجزات سفرههای نذری اونم در روزهای شهادت و رحلت. بخصوص امروز که شهادت فکر میکنم سه نفر از معصومین بود.
تو دلم داشتم فحش میدادم به سیبا که حتما میخواسته از زیر کار در بره من بدبختو فرستاده اینجا . همینجوری الکی (من خیلی وقتا الکی حرف میپرونم) وقتی یه لحظه سکوت شد به خانم صاحبخونه گفتم، شنیدم شما شعر میگید میشه خواهش کنم مارو مستفیض کنید.
گل از گلش شکفت... شاعر باشی و یکی بهت بگه شعر بگی و نگی! نگاهی به تک تک خانوما کرد انگار با نگاهی ملتمسانهای از جمع اجازه میخواد. از خانم جلسهای هم پرسید اشکالی نداره؟
خانم جلسهای فرمود اگه مربوط به ائمه اطهار باشه خیر.
خانم شاعر با خوشحالی گفت اتفاقا شعری در مورد پیامبر دارم. شعرشو خوند وهمه اومدن کف بزنن که من نخود آش شدم و گفتم ای وای...کف زدن زشته،. صلوات بفرستین.
صلوات فرستادن همه . با اون و عجل فرجه معروف آخرش.
یکی دیگه ازش خواهش کرد یه شعر دیگه بخونه. صاحبخونه به دوستش که هنوز چشاش از خوندن دعای سر سفره اشکی و تر بود گفت نوبت توئه پروین جون، شما بخون. معلوم شد پروین خانم هم شعر میگن. او هم یکی در مدح حضرت علی خوند و باز همه اومدن دست بزنن یکی دیگه گفت ای وای چقدر گیجین، صلوات! صلوات غرایی ختم شد.
بعد دیگری در مدح حضرت زهرا گفت . پشتبندش صاحبخونه اعلام کرد من در مورد عشق و محبت یه شعر دارم، من در این روز عزیز، از صفای مهمونها به وجد اومدم و در مورد عشق و محبت بین آدما میخوام بخونم که با کف مرتبی همراه شد.
ایندفعه هیچکس یادش نیومد بگه صلوات.
من به شوخی پروندم(فتوی دادم): اشکال نداره انگار از ساعت دو بگذره دیگه روز رحلت تموم شده(حالا میدونستم باید غروب شه تاطلسم بشکنه) و دست زدن دیگه حروم نیست.
یکی جدی گفت نخیر! ساعت سه! اون یکی گفت دو و نیم... یکی گفت پنج و...جمع در این مورد به نتیجه بخصوصی نرسید.
یکی از خانمها جو زده شد گفت من یه شعری از مرضیه بخونم؟ همه متعجب و استهفامآمیز بهم نگاه کردن... خانم جلسهای میانداری کرد، اگه شعرش جلف نباشه و به صورت دکلمه خونده بشه اونم به صورت غمگین، اشکالی نداره.
یکی گفت بیچاره شعرای مرضیه کجاش جلفه!(البته باید میگفت شعرای بیچاره مرضیه) . و خواننده شروع کرد و "صورتگر نقاش چین" رو به صورت غمگنانهترین حالت و به صورت کاملا " اسلو موشن" خوند به صورتی که واقعا اشک تو چشای من یکی که جمع شد و دستمالی گرفتم جلوی چشمم.
اون یکی گفت منم علی علی هایده رو بلدم. همه گفتن هوراااااااا
اونم خوند. جمع بیهوا همراهیش میکردن و از سر عشق به مولا سر به راست و چپ تکون میدادن. داشتیم به مرز سماع نزدیک می شدیم.
نوبت به اعظم خانم که رسید، گفت من از مهستی بلدم.
و شروع کرد به صورت مداحی با حرکات زیبای دست "تمام دنیا یک طرف تو یک طرف عزیزم" رو خوندن. البته با دستش مرتب خدا رو نشان میداد که معبودش اوست ...اینجا من یه کم خندهم گرفت.(شیطان رجیم) میتونست ظرف حلوا یا شله زرد رو نشون بده. و وقتی میگفت عزیزم دستهاشو به صورت ضربدری یا صلیبوار روی ممههاش قرار میداد
خانم بعدی صداش کلفت بود و یکراست رفت سراغ ترانههای دلکش و لنگانلنگان تا لب چشمه میآید را خوند. البته وقتی میگم صدای کلفت،یعنی واقعا کفت....
خانم نازنین بعدی هم یک آهنگ از عباس قادری خوند. در مایههای خستهام من خستهام من.
وسط ترانهها هم گاهی شعری خونده میشد.(یکی از خانمها به دوستش که بعد از ناهار رفته بود زنگ زد گفت سفره خیلی باحال شده برگرد. او هم که یادش رفته بود گفته بوده کلی مهمون براش اومده، پنچ دقیقه نشد که خودشو رسوند) خلاصه...
هر چی آهنگ از دلکش و مهستی و هایده بود که ملت از بر بودن خونده شد. چند دقیقهای بود که به دست و کف سوت و ماشالله و ناز نفست و ساغاول و یاشاسین هم اضافه شده بود.
صاحبخونه روشو کرد به دختر نوجوانی گفت حالا نوبت شماست دخترم. اون یکی گفت نه بابا ول کن، لسآنجلسی میخونه تو این روز عزیز گناه داره. دختره کمی پکر شد .
دیگه کسی آهنگ و شعری از حفظ نبود. همه متاسف بودن. و دوباره جو داشت غمزده و عزادارگونه میشد...
صاحبخونه که خیلی دلش میخواست به مهمانهاش بد نگذره، گفت اتفاقا الان نوارهایده تو ضبطه. روشنش میکنم و همه با هم میخونیم... اما چشمتون روز بد نبینه، تا روشنش کرد یهو صدای یه آهنگ ریتمیک تند لس آنجلسی شنیده شد. و دخترک نوجوان، بی اراده پرید وسط و عین یه پرنده سبکبال شروع کرد به ورجه وورجه و د برقص. رقص سماع واقعی.. هیچکدوم از جمع نخواست دلشو بشکونن، و چون جوونها برای این مملکت خیلی ارزشمندند همه براش دست میزدن. "او، او" با صدای ریز زنانه بارش سر میدادن. من از سر جام با چشمای باز قرهای پنهانی کمر روی صندلیها رو مشاهده میکردم.
آهنگ بعدی باباکرم بود که دوست صاحبخانه که چشاش هنوز از اشک دعای سفره سرخ بود(پروین جون) با چهرهای اخمالو یه دفعه پا شد. فکر کردم داره میره ضبطو خاموش کنه ولی دیدم نه وسط مجلس وایساد فکری کرد و یهو تور سیاه دور گردنش رو باز کرد و گرفت بالا و شروع کرد به قر داد و نشون دادن اینکه "خونهی بابا کدوم وره". من گفتم ساعت دیگه سه شد الحمدالله همه کار مستحبه.... همه خندیدن
وبا آهنگهای بعدی تقریبا همه پریدن وسط... هر کی هم بلند نشد، برای اینکه جرممون تقسیم بشه با اشاره صاحبخونه من به زور بلندش کردم. نشون به اون نشون که سفره ناهار تا هشت شب طول کشید و بیشتریا موقع خداحافظی میگفتن عجب خوش گذشت چه سفره ی باحالی، قربونش برم که خودش اینطور مقدر کرده بود که بعد از دوماه محرم و صفر اینجور دور هم خوش باشیم. اون یکی گفت زنگار از دل من یکی که حسابی پاک شد!
تو این مدت سیبا کلی نگران شده بود و پنج شش بار زنگ زده بود به موبایلم که به خاطر صدای بلند آهنگ و کف و یا اینکه وسط بودم نشنیده بودم.
وقتی برگشتم دیدم سیبا به جای دیوار توالت و حموم و کف آشپزخونه ، دیوار آشپزخونه و کف بالکنرو که خودم قبلا شسته بودم شسته . و حالا داره فیلم میبینه و تخمه میشکونه.
سیبا با بیخیالی تموم گفت دیوونهایم خونه تکونی میکنیم؟هر چی اینجاهایی که گفتی شستم یه ذره کثیفی نداشت...
اگه سفره بهم اینقدر خوش نگذشته بود یه جیغ و هواری راه مینداختم که نگو...
گور پدر خونهتکونی، سفره را عشق است...
3:59 | Zeitoon | نظرها
دوشنبه، اسفند ۰۵، ۱۳۸۷
میشود به خاتمی یا موسوی رأی داد، اما با شرطُها و شروطِها
ما رفتارهای متفاوتی میتوانیم در مقابل انتخابات ریاست جمهوری خرداد سال آینده پیش بگیریم.
میتوان مثل خیلی از دفعاتی که رأی ندادیم انتخابات را تحریم کنیم و بگوییم گور پدرشان! هر کاندیدایی که این رژیم صلاحیتش را تأیید کرده به درد ما نمیخورد.
میتوانیم مخلصانه و چشم بسته به یکیشان مثلا خاتمی یا کروبی یا احمدینژاد رأی بدهیم و بگوییم بهترین انتخاب است...
یا به یکی دیگر، هر کاندیدا شد مهم نیست، حتی به گوگوش و داریوش رأی بدهیم بگوییم مهم ثبت مهر انتخابات در شناسنامهام است . فردا میخواهم هر کسی خر شد سوارش بشوم و در این مملکت کار کنم. شاید هم به جایی، نان و نوایی رسیدم.
من که تصمیم ندارم به خارج کشور بروم پس نمیخواهم مُهر ناراضی و ملحد و ضد انقلاب بر پیشانیام بخورد.
اما...
میشود به خاتمی و یا موسوی و یا هر کاندید اصلاحطلبی رأی داد، نه کشکی، بلکه به شرطها و شروطها...
برای احمدینژادها که نمیشود شرط و شروط گذاشت. اما برای اصلاحطلبها که اینروزها داعیهی مردمسالاری و عدالت طلبی دارند میشود.
شرطهایی منطقی که ما تعیین میکنیم و اگر قول بدهند که از آنها عدول نمیکنند میشود روی رأی دادن به آنها فکر کرد.
بیایید فرض کنیم قرار است خاتمی و یارانش این نوشتهها را بخوانند، (فکر میکنم قرار است چنین کاری در وبلاگستان بشود. عدهای بنویسند، در یک وبلاگ بخصوص گذاشته شوند و بگذارند در اختیار خاتمیچیها) شما چه انتقاداتی به روش کارشان در هشت سالی که دولت در دستان بود دارید و چه پیشنهادهایی...
چرا در انتخابات گذشته جوانانی که قبلا خودشان را برای خاتمی میکُشتند یکباره ناامید و منفعل شدند و داو را به دست راستیها دادند.
آیا میشود دوباره به آنها اعتماد کرد.
نکند مثل دفعهی قبل انفعال ما منجر به بد اند بدتری دیگر بشود.
همه ما که ساکمان را همراه با پاسپورت و ویزا و بلیت هواپیما آماده نگذاشتهایم دم در، که بگوییم اشکالی ندارد اگر وضع بدتر از این شد میگذاریم از این مملکت میرویم. به یک جای بهتر، آزادتر...
من هرگز به کسی نمیگویم رأی بده یا نده. حق این را ندارم.
فقط میپرسم. با وجودی که میدانیم خاتمی و یاران او هم هر چه باشد برخاسته از این نظام اند و مثل بقیه روحانیها در پیوندی سبیی و یا نسبی با تمام روحانیهای دیگر . اما آیا شرایطی به نظرتان می رسد که در صورت قول به شرط عمل آنها دلتان بیاید به یکی از آنها رأی بدهید؟
راستش خود من به عنوان کسی که در هر دو دوره - بار اول با امید به تغییر و بار دوم با بیعلاقهگی و ناباوری - به خاتمی رأی دادم انتقادهای زیادی به این جریان دارم.
اول- پارتی بازی
جریان اصلاحطلب(خاتمی) به محض رسیدن به قدرت تمام دوستان و فکوفامیل و مجیزگویان خود را بدون در نظر گرفتن اینکه آیا اصلا صلاحیت انجام کاری که به آنها محول شده دارند یا نه، سر کار گذاشت.
خود من که با نماینده مجلس اصلاح طلب و دست راستی هر دو برخورد داشتم. با اینکه از نظر اخلاقی و شخصیتی و مالاندوزی نماینده اصلاحطلب بهتر به نظر میرسید اما نمایندهی راست عملا بهتر به حرف آدم گوش میکرد و البته ساز راست هشتگاه خودش را می نواخت. نمونهاش خانم آجرلو و پسرخالهاش عباس پالیزدار بسیار محکم تر از نماینده قبلی آقای خلیلی خواهر زاده خاتمی عمل کردند.
2- نسیان
به محض رسیدن به قدرت، تمام شعارهای خود را فراموش میکنند و تمام هم و غم خودشان را صرف نگهداری قدرت و مسائل شخصی خود میکنند. به مردم بیاعتنا هستند.
3- ترس
بسیار بیش از آنچه باید از جناج راست حکومت میترسند. بنابراین منفعل عمل میکنند. ما انتظار شجاعت و عمل واقعی داریم.
4- حقوق زنان
با اینکه جناح اصلاحطلب داعیهی پذیرش حقوق برابر زنان با مردان را دارد و در بعضی کلاسهایشان مواضع کمپین یک میلیون امضا را آموزش میدهند اما به نظر میآید این تاکتیکیست برای به دست آوردن رأی زنان و روشنفکران بیشنر تا اعتقاد واقعی.
نمونهاش اینکه خاتمی حتی یک وزیر زن در دولتش نداشت . انتخاب مشاوران زن هم بیشتر به صورت نمایشی و دوستانه بود تا اعتقاد واقعی(خانم معصومه ابتکار دخترِ دوست خاتمی بود و رشتهی دانشگاهیاش محیط زیست نبود) نمونهی بارزتر و جدیدترش نوشتهی خانم فاطمه راکعی- نماینده اصلاح طلب مجلس ششم- در مطلب "انتظارات زنان از انقلاب" که در پست قبلی وبلاگم گذاشتم...
اگر قرار است باز هم اصلاحطلبها بگویند زنان همه ، فارغ از هر عقیده و دینی، باید حجاب را کاملا حفظ کنند وگرنه بازداشت میشوند، زن نصف مرد حساب میشود، زن نصف مرد ارث میبرد، زن باید بنشیند خانهداریاش را بکند آیا میتوان انتظار داشت زنان به آنها رأی بدهند؟
5- چاپلوسی
مرتب میگویند به همه عقاید و مذاهب احترام میگذاریم و در محفلهای شخصی اعتقاد به ولایت فقیه را زیر سوال میبرند اما در سخنرانیهای علنی مرتب روی واجبالوجود بودن ولی فقیه و همینطور اسلامیبودن کشور (که همه چیزش باید اسلامی باشد) تکیه میکنند.
6- نداشتن نمایندهی عقاید مختلف
در حالیکه اکثر کشورهای دموکرات و حتی- به قول اینها- رژیم خونخوار و غاصب اسرائیل، چند کرسی در محلس به حزب کارگر و کمونیست و... اختصاص دادهاند اما از نظر اصلاحطلبها هم اصالت وجودی دیگر عقاید کاملا زیر سوال میرود و ظاهرا عقیده دارند ما اصلاحطلبها باشیم، گور پدر دیگران. به ما ربطی ندارد. ما خر خود را میرانیم.
7- شما بگویید... پیشنهاد.... انتقاد... هر چه دوست دارید... رای میدهید، نمیدهید، با شرط و شروط، بیشرط و شروط...
آیا خاتمی میتواند به طور واقعی عدالت اجتماعی و اقتصادی برقرار کند. در توانش هست که جلو دزدی بزرگمردان و آقازادهها را بگیرد؟
و هر چه در این باره دلتان خواست بنویسید...
* * * * *
بسمه تعالی
فراخوان
بیایید از انتخابات حرف بزنیم!(مقصر اصلی این پروژه: سمیه خانم توحید لو)
ما یعنی اینها، تاحالا اعلام
آق بهمن
بر ساحل سلامت ... سمیه توحیدلو
بلاگ نوشت ... صادق جم
جمهور ... مهدی محسنی
دیده بان ... بهرنگ تاجدین
زیتون
سوشیانت ... امیر عباس ریاضی
کافه ناصری ... معصومه ناصری
کمانگیر... آرش آبادپور
ملکوت... داریوش محمدپور
وحید آنلاین
Sad Eye Never Lie... حدیثه حسینیپور
به همت داریوش ملکوت... نوشتههای بلاگرها در مورد خاتمی.... در وبلاگ خاتمی نامه گرد آوری میشود...
شما هم اگر دوست دارید در این باره بنویسید و لینکش رو در نظرخواهی بگذارید تا به لینکها اضافه شود...
میتوان مثل خیلی از دفعاتی که رأی ندادیم انتخابات را تحریم کنیم و بگوییم گور پدرشان! هر کاندیدایی که این رژیم صلاحیتش را تأیید کرده به درد ما نمیخورد.
میتوانیم مخلصانه و چشم بسته به یکیشان مثلا خاتمی یا کروبی یا احمدینژاد رأی بدهیم و بگوییم بهترین انتخاب است...
یا به یکی دیگر، هر کاندیدا شد مهم نیست، حتی به گوگوش و داریوش رأی بدهیم بگوییم مهم ثبت مهر انتخابات در شناسنامهام است . فردا میخواهم هر کسی خر شد سوارش بشوم و در این مملکت کار کنم. شاید هم به جایی، نان و نوایی رسیدم.
من که تصمیم ندارم به خارج کشور بروم پس نمیخواهم مُهر ناراضی و ملحد و ضد انقلاب بر پیشانیام بخورد.
اما...
میشود به خاتمی و یا موسوی و یا هر کاندید اصلاحطلبی رأی داد، نه کشکی، بلکه به شرطها و شروطها...
برای احمدینژادها که نمیشود شرط و شروط گذاشت. اما برای اصلاحطلبها که اینروزها داعیهی مردمسالاری و عدالت طلبی دارند میشود.
شرطهایی منطقی که ما تعیین میکنیم و اگر قول بدهند که از آنها عدول نمیکنند میشود روی رأی دادن به آنها فکر کرد.
بیایید فرض کنیم قرار است خاتمی و یارانش این نوشتهها را بخوانند، (فکر میکنم قرار است چنین کاری در وبلاگستان بشود. عدهای بنویسند، در یک وبلاگ بخصوص گذاشته شوند و بگذارند در اختیار خاتمیچیها) شما چه انتقاداتی به روش کارشان در هشت سالی که دولت در دستان بود دارید و چه پیشنهادهایی...
چرا در انتخابات گذشته جوانانی که قبلا خودشان را برای خاتمی میکُشتند یکباره ناامید و منفعل شدند و داو را به دست راستیها دادند.
آیا میشود دوباره به آنها اعتماد کرد.
نکند مثل دفعهی قبل انفعال ما منجر به بد اند بدتری دیگر بشود.
همه ما که ساکمان را همراه با پاسپورت و ویزا و بلیت هواپیما آماده نگذاشتهایم دم در، که بگوییم اشکالی ندارد اگر وضع بدتر از این شد میگذاریم از این مملکت میرویم. به یک جای بهتر، آزادتر...
من هرگز به کسی نمیگویم رأی بده یا نده. حق این را ندارم.
فقط میپرسم. با وجودی که میدانیم خاتمی و یاران او هم هر چه باشد برخاسته از این نظام اند و مثل بقیه روحانیها در پیوندی سبیی و یا نسبی با تمام روحانیهای دیگر . اما آیا شرایطی به نظرتان می رسد که در صورت قول به شرط عمل آنها دلتان بیاید به یکی از آنها رأی بدهید؟
راستش خود من به عنوان کسی که در هر دو دوره - بار اول با امید به تغییر و بار دوم با بیعلاقهگی و ناباوری - به خاتمی رأی دادم انتقادهای زیادی به این جریان دارم.
اول- پارتی بازی
جریان اصلاحطلب(خاتمی) به محض رسیدن به قدرت تمام دوستان و فکوفامیل و مجیزگویان خود را بدون در نظر گرفتن اینکه آیا اصلا صلاحیت انجام کاری که به آنها محول شده دارند یا نه، سر کار گذاشت.
خود من که با نماینده مجلس اصلاح طلب و دست راستی هر دو برخورد داشتم. با اینکه از نظر اخلاقی و شخصیتی و مالاندوزی نماینده اصلاحطلب بهتر به نظر میرسید اما نمایندهی راست عملا بهتر به حرف آدم گوش میکرد و البته ساز راست هشتگاه خودش را می نواخت. نمونهاش خانم آجرلو و پسرخالهاش عباس پالیزدار بسیار محکم تر از نماینده قبلی آقای خلیلی خواهر زاده خاتمی عمل کردند.
2- نسیان
به محض رسیدن به قدرت، تمام شعارهای خود را فراموش میکنند و تمام هم و غم خودشان را صرف نگهداری قدرت و مسائل شخصی خود میکنند. به مردم بیاعتنا هستند.
3- ترس
بسیار بیش از آنچه باید از جناج راست حکومت میترسند. بنابراین منفعل عمل میکنند. ما انتظار شجاعت و عمل واقعی داریم.
4- حقوق زنان
با اینکه جناح اصلاحطلب داعیهی پذیرش حقوق برابر زنان با مردان را دارد و در بعضی کلاسهایشان مواضع کمپین یک میلیون امضا را آموزش میدهند اما به نظر میآید این تاکتیکیست برای به دست آوردن رأی زنان و روشنفکران بیشنر تا اعتقاد واقعی.
نمونهاش اینکه خاتمی حتی یک وزیر زن در دولتش نداشت . انتخاب مشاوران زن هم بیشتر به صورت نمایشی و دوستانه بود تا اعتقاد واقعی(خانم معصومه ابتکار دخترِ دوست خاتمی بود و رشتهی دانشگاهیاش محیط زیست نبود) نمونهی بارزتر و جدیدترش نوشتهی خانم فاطمه راکعی- نماینده اصلاح طلب مجلس ششم- در مطلب "انتظارات زنان از انقلاب" که در پست قبلی وبلاگم گذاشتم...
اگر قرار است باز هم اصلاحطلبها بگویند زنان همه ، فارغ از هر عقیده و دینی، باید حجاب را کاملا حفظ کنند وگرنه بازداشت میشوند، زن نصف مرد حساب میشود، زن نصف مرد ارث میبرد، زن باید بنشیند خانهداریاش را بکند آیا میتوان انتظار داشت زنان به آنها رأی بدهند؟
5- چاپلوسی
مرتب میگویند به همه عقاید و مذاهب احترام میگذاریم و در محفلهای شخصی اعتقاد به ولایت فقیه را زیر سوال میبرند اما در سخنرانیهای علنی مرتب روی واجبالوجود بودن ولی فقیه و همینطور اسلامیبودن کشور (که همه چیزش باید اسلامی باشد) تکیه میکنند.
6- نداشتن نمایندهی عقاید مختلف
در حالیکه اکثر کشورهای دموکرات و حتی- به قول اینها- رژیم خونخوار و غاصب اسرائیل، چند کرسی در محلس به حزب کارگر و کمونیست و... اختصاص دادهاند اما از نظر اصلاحطلبها هم اصالت وجودی دیگر عقاید کاملا زیر سوال میرود و ظاهرا عقیده دارند ما اصلاحطلبها باشیم، گور پدر دیگران. به ما ربطی ندارد. ما خر خود را میرانیم.
7- شما بگویید... پیشنهاد.... انتقاد... هر چه دوست دارید... رای میدهید، نمیدهید، با شرط و شروط، بیشرط و شروط...
آیا خاتمی میتواند به طور واقعی عدالت اجتماعی و اقتصادی برقرار کند. در توانش هست که جلو دزدی بزرگمردان و آقازادهها را بگیرد؟
و هر چه در این باره دلتان خواست بنویسید...
* * * * *
بسمه تعالی
فراخوان
بیایید از انتخابات حرف بزنیم!(مقصر اصلی این پروژه: سمیه خانم توحید لو)
ما یعنی اینها، تاحالا اعلام
آق بهمن
بر ساحل سلامت ... سمیه توحیدلو
بلاگ نوشت ... صادق جم
جمهور ... مهدی محسنی
دیده بان ... بهرنگ تاجدین
زیتون
سوشیانت ... امیر عباس ریاضی
کافه ناصری ... معصومه ناصری
کمانگیر... آرش آبادپور
ملکوت... داریوش محمدپور
وحید آنلاین
Sad Eye Never Lie... حدیثه حسینیپور
به همت داریوش ملکوت... نوشتههای بلاگرها در مورد خاتمی.... در وبلاگ خاتمی نامه گرد آوری میشود...
شما هم اگر دوست دارید در این باره بنویسید و لینکش رو در نظرخواهی بگذارید تا به لینکها اضافه شود...
دوشنبه، بهمن ۲۸، ۱۳۸۷
خانم راکعی، انتظارات زنان از انقلاب: فقط اجرای سیرهی عملی امام در رفتار با همسر و دختراش بود؟
فاطمه راکعی, نماینده سابق مجلس (دوره ششم) که الان هم دبیر کل جمعیت زنان مسلمان نواندیش و هم استاد دانشگاه و شاعر هستن، در روزنامه اعتماد امروز یکشنبه 27 بهمن مقالهای نوشته به اسم"انتظارات زنان از انقلاب".
به نظر من خانم راکعی در این مقاله خواسته از صورت مسئلهای غلط، به جواب درستی برسه که همانا لزوم تغییر قوانین تبعیضآمیز اسلام 1400 سال پیشه.
او در مقدمه نوشته :
"ايرانيان از دوران باستان مردماني دين دار، معنويت گرا و آراسته به فضايل اخلاقي بوده اند، به همين جهت زماني که زيبايي هاي اسلام را دريافتند، عاشقانه و آگاهانه(!) آن را پذيرفتند."
و..." در اين ميان زنان به خاطر بيداري معرفتي و آگاهي هاي ذاتي و فطري که همواره در طول تاريخ داشته اند، مدرنيزاسيون صوري، رواج بي بندوباري و عدم تقيد به اخلاق را برنتافتند و در مقابل اقدامات اجبارانه و آمرانه يي چون کشف حجاب و ترويج فرهنگ مبتذل و عروسکي و مصرفي ايستادگي کردند."
من میخوام بدونم واقعا چه تعداد از زنانی که در انقلاب واقعا شرکت کردن(نه اون چند تا راهپیمایی بخصوص) خواهان حجاب و زندگی بر طبق اصول اسلام بودن؟ چون من از هر خانمی که تو انقلاب شرکت داشته سوال کردم هیچکس چنین چیزهایی تو فکرش نبوده. همه میگن آزادی عقیده میخواستیم و عدالت در تقسیم ثروت و رفاه اجتماعی...
در دوران شاه زن چادری بود. زیاد هم بود... اگر دوران رضاشاه به چادریها سخت میگرفتن، در دوران محمدرضا نشنیدم چادر از سر زنی بردارن.
دوران انقلاب خانمهای چادری و خانمهای بیحجاب به یک اندازه از اوضاع مملکت در رنج بودن اما هیچکدوم در فکر این نبوده که بعد از انقلاب خانمهای نوع دیگر رو شبیه خودشون بکنه. یعنی چادریها بگن فعلا با بیحجابها متحد میشیم بعد که به نتیجه رسیدیم چادر سرشون میکنیم و یا خانمهای بیحجاب قصد بر داشتن چادر و روسری از سر مادر بزرگها و خانمهای همسایه خود داشته باشن.
شاید عدهای از مردان بازاری و اقلیتی جزماندیش دوست داشتن که اسلام 1400 سال پیش دقیقا اجرا بشه و زن بره تو پستو و برای در خونهها هم کوبههای زنونه مردونه بگذارن. که متاسفانه هم حرف همین گروه اقلیت دقیقا(بدون کوبه ) اجرا شد و مدتی از انقلاب نگذشت که مانتوهایی شبیه کیسه گونی تن زنها رفت.
اگر حرف خانم راکعی تا اینجا درست باشه پس خانمها باید کلی خوشحال میشدن از تموم شدن بیبندوباری .
اما میبینیم خانمها دقیقا خلاف این رو ثابت کردن و در این مدت سیسال بعد از انقلاب زنها مبارزهای خستگیناپذیری بر علیه حجاب و قوانین ضد زن اسلامی شروع کردن و در مراحلی هم موفق شدن و حجاب از اون مانتوهای گشاد و پرچین و بلند تا نوک پا تبدیل شده به تونیکهایی تا زیر باسن و روسریهای با ضلع 120 سانتیمتر و مقنعههایی تا کمر تبدیل شد به روسریهای شصت تا هشتاد سانتیمتری...
و تمام این سیسال خانمها و عدهای از آقایان روشنفکر مبارزه کردن برای تفهیم این مسئله که قوانین مذهبی به هیچوجه برای خانمهای عصر جدید مناسب نیست.
خانم راکعی با آوردن چند نقل قول از امام در کتاب صحیفهی نور مثل:
"ما نهضت خودمان را مديون زنان مي دانيم. مردها به تبع زن ها در خيابان ها مي ريختند. تشويق مي کردند زن ها مردان را. خودشان در صف هاي جلو بودند."
و...
«خيال مي کنند اسلام آمده است که فقط زن را خانه نشين کند، چرا با درس خواندن زن مخالف باشيم؟ چرا با کار کردن او مخالف باشيم؟ چرا زن نتواند کارهاي دولتي انجام دهد؟ چرا با مسافرت کردن زن مخالفت کنيم؟ زن چون مرد، در تمام اينها آزاد است. زن هرگز با مرد فرقي ندارد. آري در اسلام، زن بايد حجاب داشته باشد، ولي لازم نيست که چادر باشد، بلکه زن مي تواند هر لباسي را که حجابش را به وجود آورد، اختيار کند.»
خواسته بگه، اوج روشنفکری اسلامی در وجود حضرت امام بود و اگر عقاید اون اجرا میشد زنان ایرانی در اوج خود بودن و چیزی کم نداشتن.
یعنی بله، به نظر خانم راکعی هم حجاب باید اجباری بشه اما چادر نه.
از نظر او اینکه هر زنی روسری باید سرش باشه و هیچ تار مویی ازش بیرون نباشه و مانتوش تا سر قوزک پا بشه، گردنشم معلوم نباشه،خیلی طبیعیه. اما چادر پوشیدن عقبموندگیه.
خانم راکعی بعدش میاد از فعالیتهاش در مجلس ششم میگه که اتفاقا فعالیتهای درستی بوده و تناقض داره با طرح مسئله:
"نمايندگان زن مجلس ششم فراکسيون زنان را تشکيل دادند. در قالب اين فراکسيون ديدارهاي متعددي با مجتهدان و علماي برجسته و مسوولان طراز اول کشور داشتيم و لزوم تغيير قوانين تبعيض آميزي مثل قانون ديه، طلاق، ارث، شهادت و برخي قوانين مربوط به مجازات ها و استخدام کشوري را براي آنها تشريح کرديم و خواستار آن شديم که کمک کنند تا از کليه قوانين تبعيض زدايي شود و خوشبختانه بسياري از علماي عظام حمايت کردند. مشکل از آنجا شروع شد که از حدود 45 طرح و لايحه يي که به مجلس برديم، شوراي نگهبان بيشتر آنها را رد کرد و در نهايت با همه تلاش هاي ما 25 طرح به قانون تبديل شد که بيشتر آنها نيز از طريق مجمع تشخيص مصلحت نظام به تصويب رسيد. اگرچه مصوبه هاي مجمع نيز آن چيزي نبود که مد نظر ما بود، اما بهتر از هيچ بود."
خوب، خانم راکعی عزیز اگه زنها همه تشنهی اسلام و دین بودن شما باید قوانینشون هم به دیده منت پذیرا باشید پس چرا اینهمه نیرو گذاشتید برای تغییر اونها و برای تفهمیش به علمای ِ دینی که مردم با تموم وجود میخواستنش...
شما گفتید که:
"در سال هاي اخير شاهد هستيم که برخي گروه ها و افراد هر چند اندک هستند، قصد دارند وضعيت زنان را به 100 سال پيش بازگردانند"
در سالهای اخیر؟ و یا این گروه تمام این مدت سیسال چنین قصدی داشتند و عمل هم کردن و اگر شما میبینید اوضاع کمی بهبود پیدا کرده فقط در اثر مبارزات مداوم و پیگیر خود زنها بوده نه اینکه دولت اسلامی به ما داده باشه.
و در آخر خانم راکعی چاره کار رو فقط در نشان دادن سیرهی امام میدونن:
"اين عده آن همه تاکيدات پيامبرگونه حضرت امام درخصوص جايگاه و موقعيت زنان را ناديده و ناشنيده مي گيرند و با کمال تاسف اين حرکات را به اسم انقلاب و امام انجام مي دهند. مقابله با اين تفکر آگاهي بخشي علماي طراز اول همفکر حضرت امام در مورد مساله مقتضيات زمان را مي طلبد. جامعه زنان از خانواده و فرزندان حضرت امام(ره) نيز انتظار دارند که بيش از گذشته در تبيين صحيح نظرات حضرت امام درخصوص زنان تلاش کنند و سيره عملي حضرت امام در رفتار با همسر بزرگوارشان، دختران شان و...را بازگو کنند."
یعنی فقط همین چاره کاره خانم راکعی؟
یعنی اگه ما بیاییم 70 میلیون کتاب در مورد سیره عملی حضرت امام در مورد رفتار را همسر بزرگوار و دخترهاشون چاپ کنیم و بدیم همه مردم ایران بخونن وضع همه زنها خوب میشه و انتظارات زنان از انقلاب برآورده شده؟
مشکل همین بوده واقعا؟
عجب!
احتمالا خانم راکعی برای نمایندگی دورهی بعد قراره کاندیدا بشه و بقیه مشکلات مارو حل کنه.
(البته فعالیتهای مثبت خانم راکعی بر ما پوشیده نیست اما این نوشته کمی تا قسمتی یه جوری بود...)
به نظر من خانم راکعی در این مقاله خواسته از صورت مسئلهای غلط، به جواب درستی برسه که همانا لزوم تغییر قوانین تبعیضآمیز اسلام 1400 سال پیشه.
او در مقدمه نوشته :
"ايرانيان از دوران باستان مردماني دين دار، معنويت گرا و آراسته به فضايل اخلاقي بوده اند، به همين جهت زماني که زيبايي هاي اسلام را دريافتند، عاشقانه و آگاهانه(!) آن را پذيرفتند."
و..." در اين ميان زنان به خاطر بيداري معرفتي و آگاهي هاي ذاتي و فطري که همواره در طول تاريخ داشته اند، مدرنيزاسيون صوري، رواج بي بندوباري و عدم تقيد به اخلاق را برنتافتند و در مقابل اقدامات اجبارانه و آمرانه يي چون کشف حجاب و ترويج فرهنگ مبتذل و عروسکي و مصرفي ايستادگي کردند."
من میخوام بدونم واقعا چه تعداد از زنانی که در انقلاب واقعا شرکت کردن(نه اون چند تا راهپیمایی بخصوص) خواهان حجاب و زندگی بر طبق اصول اسلام بودن؟ چون من از هر خانمی که تو انقلاب شرکت داشته سوال کردم هیچکس چنین چیزهایی تو فکرش نبوده. همه میگن آزادی عقیده میخواستیم و عدالت در تقسیم ثروت و رفاه اجتماعی...
در دوران شاه زن چادری بود. زیاد هم بود... اگر دوران رضاشاه به چادریها سخت میگرفتن، در دوران محمدرضا نشنیدم چادر از سر زنی بردارن.
دوران انقلاب خانمهای چادری و خانمهای بیحجاب به یک اندازه از اوضاع مملکت در رنج بودن اما هیچکدوم در فکر این نبوده که بعد از انقلاب خانمهای نوع دیگر رو شبیه خودشون بکنه. یعنی چادریها بگن فعلا با بیحجابها متحد میشیم بعد که به نتیجه رسیدیم چادر سرشون میکنیم و یا خانمهای بیحجاب قصد بر داشتن چادر و روسری از سر مادر بزرگها و خانمهای همسایه خود داشته باشن.
شاید عدهای از مردان بازاری و اقلیتی جزماندیش دوست داشتن که اسلام 1400 سال پیش دقیقا اجرا بشه و زن بره تو پستو و برای در خونهها هم کوبههای زنونه مردونه بگذارن. که متاسفانه هم حرف همین گروه اقلیت دقیقا(بدون کوبه ) اجرا شد و مدتی از انقلاب نگذشت که مانتوهایی شبیه کیسه گونی تن زنها رفت.
اگر حرف خانم راکعی تا اینجا درست باشه پس خانمها باید کلی خوشحال میشدن از تموم شدن بیبندوباری .
اما میبینیم خانمها دقیقا خلاف این رو ثابت کردن و در این مدت سیسال بعد از انقلاب زنها مبارزهای خستگیناپذیری بر علیه حجاب و قوانین ضد زن اسلامی شروع کردن و در مراحلی هم موفق شدن و حجاب از اون مانتوهای گشاد و پرچین و بلند تا نوک پا تبدیل شده به تونیکهایی تا زیر باسن و روسریهای با ضلع 120 سانتیمتر و مقنعههایی تا کمر تبدیل شد به روسریهای شصت تا هشتاد سانتیمتری...
و تمام این سیسال خانمها و عدهای از آقایان روشنفکر مبارزه کردن برای تفهیم این مسئله که قوانین مذهبی به هیچوجه برای خانمهای عصر جدید مناسب نیست.
خانم راکعی با آوردن چند نقل قول از امام در کتاب صحیفهی نور مثل:
"ما نهضت خودمان را مديون زنان مي دانيم. مردها به تبع زن ها در خيابان ها مي ريختند. تشويق مي کردند زن ها مردان را. خودشان در صف هاي جلو بودند."
و...
«خيال مي کنند اسلام آمده است که فقط زن را خانه نشين کند، چرا با درس خواندن زن مخالف باشيم؟ چرا با کار کردن او مخالف باشيم؟ چرا زن نتواند کارهاي دولتي انجام دهد؟ چرا با مسافرت کردن زن مخالفت کنيم؟ زن چون مرد، در تمام اينها آزاد است. زن هرگز با مرد فرقي ندارد. آري در اسلام، زن بايد حجاب داشته باشد، ولي لازم نيست که چادر باشد، بلکه زن مي تواند هر لباسي را که حجابش را به وجود آورد، اختيار کند.»
خواسته بگه، اوج روشنفکری اسلامی در وجود حضرت امام بود و اگر عقاید اون اجرا میشد زنان ایرانی در اوج خود بودن و چیزی کم نداشتن.
یعنی بله، به نظر خانم راکعی هم حجاب باید اجباری بشه اما چادر نه.
از نظر او اینکه هر زنی روسری باید سرش باشه و هیچ تار مویی ازش بیرون نباشه و مانتوش تا سر قوزک پا بشه، گردنشم معلوم نباشه،خیلی طبیعیه. اما چادر پوشیدن عقبموندگیه.
خانم راکعی بعدش میاد از فعالیتهاش در مجلس ششم میگه که اتفاقا فعالیتهای درستی بوده و تناقض داره با طرح مسئله:
"نمايندگان زن مجلس ششم فراکسيون زنان را تشکيل دادند. در قالب اين فراکسيون ديدارهاي متعددي با مجتهدان و علماي برجسته و مسوولان طراز اول کشور داشتيم و لزوم تغيير قوانين تبعيض آميزي مثل قانون ديه، طلاق، ارث، شهادت و برخي قوانين مربوط به مجازات ها و استخدام کشوري را براي آنها تشريح کرديم و خواستار آن شديم که کمک کنند تا از کليه قوانين تبعيض زدايي شود و خوشبختانه بسياري از علماي عظام حمايت کردند. مشکل از آنجا شروع شد که از حدود 45 طرح و لايحه يي که به مجلس برديم، شوراي نگهبان بيشتر آنها را رد کرد و در نهايت با همه تلاش هاي ما 25 طرح به قانون تبديل شد که بيشتر آنها نيز از طريق مجمع تشخيص مصلحت نظام به تصويب رسيد. اگرچه مصوبه هاي مجمع نيز آن چيزي نبود که مد نظر ما بود، اما بهتر از هيچ بود."
خوب، خانم راکعی عزیز اگه زنها همه تشنهی اسلام و دین بودن شما باید قوانینشون هم به دیده منت پذیرا باشید پس چرا اینهمه نیرو گذاشتید برای تغییر اونها و برای تفهمیش به علمای ِ دینی که مردم با تموم وجود میخواستنش...
شما گفتید که:
"در سال هاي اخير شاهد هستيم که برخي گروه ها و افراد هر چند اندک هستند، قصد دارند وضعيت زنان را به 100 سال پيش بازگردانند"
در سالهای اخیر؟ و یا این گروه تمام این مدت سیسال چنین قصدی داشتند و عمل هم کردن و اگر شما میبینید اوضاع کمی بهبود پیدا کرده فقط در اثر مبارزات مداوم و پیگیر خود زنها بوده نه اینکه دولت اسلامی به ما داده باشه.
و در آخر خانم راکعی چاره کار رو فقط در نشان دادن سیرهی امام میدونن:
"اين عده آن همه تاکيدات پيامبرگونه حضرت امام درخصوص جايگاه و موقعيت زنان را ناديده و ناشنيده مي گيرند و با کمال تاسف اين حرکات را به اسم انقلاب و امام انجام مي دهند. مقابله با اين تفکر آگاهي بخشي علماي طراز اول همفکر حضرت امام در مورد مساله مقتضيات زمان را مي طلبد. جامعه زنان از خانواده و فرزندان حضرت امام(ره) نيز انتظار دارند که بيش از گذشته در تبيين صحيح نظرات حضرت امام درخصوص زنان تلاش کنند و سيره عملي حضرت امام در رفتار با همسر بزرگوارشان، دختران شان و...را بازگو کنند."
یعنی فقط همین چاره کاره خانم راکعی؟
یعنی اگه ما بیاییم 70 میلیون کتاب در مورد سیره عملی حضرت امام در مورد رفتار را همسر بزرگوار و دخترهاشون چاپ کنیم و بدیم همه مردم ایران بخونن وضع همه زنها خوب میشه و انتظارات زنان از انقلاب برآورده شده؟
مشکل همین بوده واقعا؟
عجب!
احتمالا خانم راکعی برای نمایندگی دورهی بعد قراره کاندیدا بشه و بقیه مشکلات مارو حل کنه.
(البته فعالیتهای مثبت خانم راکعی بر ما پوشیده نیست اما این نوشته کمی تا قسمتی یه جوری بود...)
جمعه، بهمن ۲۵، ۱۳۸۷
جوکهای ماهواره امید و وکیل مبرزتر و... در سوگ منوچهر احترامی....
1- جوهر دستور پرتاپ ماهواره ایرانی امید هنوز خشک نشده کلی جوک براش ساختن
الف- ماهواره امید چندین امامزادهی بین سیارهای کشف کرد.
ب- اولین پیغام ماهواره امید: جلالخالق، زمین واقعا گرد است!
ج- ماهواره امید به محض قرار گرفتن در مدار خود به سیاره زهره(ناهید) تذکر داد حجابش را حفظ کند.
د-...
2- آدم تا دوستای خوب و گلی مثل عبدالقادر بلوچ داشته باشه دیگه احتیاج به هیچی(!) دیگه نداره:)
هنوز نمرده از ذوقش برامون نطق پای تابوتی نوشته:)
البته خودمونیم دونستن اینکه قراره کسایی مثل بلوچ عزیز برای مرگت بنویسن، آدمو تشویق به مردن میکنه:)
3- سی با: بابا اینا چیه می نویسی؟ یه وقت اگه خدای نکرده اومدن گرفتنت من چکار کنم؟ به کجا مراجعه کنم؟ چه وکیلی برات بگیرم؟ وکلای حقوق بشری مثلا نعمت احمدی خوبه؟
من با خجالت: خوبه, اما محمد مصطفایی رو برام پیدا کنی، بهترتره:D
سیبا با شک و تردید: چه فرقی دارن مگه؟
من با خجالت: همینجوری :) یعنی... آقای احمدی خودش به خاطر مگس مدیترانهای یه مقدار گرفتاره... از این نظر گفتم.
سیبا: آهان...
پ.ن.
4- بدترین خبری که میشد امشب بخونم...
منوجهر احترامی طنزپرداز روز 22 بهمن به علت سکته قلبی درگذشت:(
مراسمش هم 25امه...
هیچی دیگه نمیتونم بنویسم....اشک مهلتم نمیده
احترامی حق نداشت بمیره...
حق نداشت ما رو از طنزهاش محروم کنه ..
حق نداشت مادرش رو تنها بذاره.....
(توضیح: آقای احترامی ازدواج نکرده بود و از مادر بیمارش نگهداری میکرد)
5- یک عدد محمود فرجامی رویت شد...این عکس رو به خاطر بسپارید. قراره نویسندهی بزرگی بشه
الف- ماهواره امید چندین امامزادهی بین سیارهای کشف کرد.
ب- اولین پیغام ماهواره امید: جلالخالق، زمین واقعا گرد است!
ج- ماهواره امید به محض قرار گرفتن در مدار خود به سیاره زهره(ناهید) تذکر داد حجابش را حفظ کند.
د-...
2- آدم تا دوستای خوب و گلی مثل عبدالقادر بلوچ داشته باشه دیگه احتیاج به هیچی(!) دیگه نداره:)
هنوز نمرده از ذوقش برامون نطق پای تابوتی نوشته:)
البته خودمونیم دونستن اینکه قراره کسایی مثل بلوچ عزیز برای مرگت بنویسن، آدمو تشویق به مردن میکنه:)
3- سی با: بابا اینا چیه می نویسی؟ یه وقت اگه خدای نکرده اومدن گرفتنت من چکار کنم؟ به کجا مراجعه کنم؟ چه وکیلی برات بگیرم؟ وکلای حقوق بشری مثلا نعمت احمدی خوبه؟
من با خجالت: خوبه, اما محمد مصطفایی رو برام پیدا کنی، بهترتره:D
سیبا با شک و تردید: چه فرقی دارن مگه؟
من با خجالت: همینجوری :) یعنی... آقای احمدی خودش به خاطر مگس مدیترانهای یه مقدار گرفتاره... از این نظر گفتم.
سیبا: آهان...
پ.ن.
4- بدترین خبری که میشد امشب بخونم...
منوجهر احترامی طنزپرداز روز 22 بهمن به علت سکته قلبی درگذشت:(
مراسمش هم 25امه...
هیچی دیگه نمیتونم بنویسم....اشک مهلتم نمیده
احترامی حق نداشت بمیره...
حق نداشت ما رو از طنزهاش محروم کنه ..
حق نداشت مادرش رو تنها بذاره.....
(توضیح: آقای احترامی ازدواج نکرده بود و از مادر بیمارش نگهداری میکرد)
5- یک عدد محمود فرجامی رویت شد...این عکس رو به خاطر بسپارید. قراره نویسندهی بزرگی بشه
برچسبها:
جوک,
حقوق بشر,
درگذشت,
سوگ,
ماهواره امید,
منوچهر احترامی,
وکیل
دوشنبه، بهمن ۲۱، ۱۳۸۷
رامین مولائی چه بیصدا از میان ما رفت...
یادمه روزای اولی که به اینترنت اومدم مصادف بود با مرگ یکی از بلاگرها. یه دختر شونزده ساله به اسم فروزان امامی(اگه اسمش درست به خاطرم مونده باشه)
چه سر و صدایی شد! چقدر در رثای او نوشتن و چقدر کامنت برای پست آخرش گذاشتن. حتی اونایی که تا اونوقت حتی یک بار به وبلاگش نرفته بودن.
کار از محیط مجازی فراتر رفت و تعداد زیادی از بلاگرها به مجلس ختم و بر سر مزارش رفتن و تا ماهها (بلکه سالها) همه ازش یاد میکردن.
بعدها ازیتا نویسندهی وبلاگ "زن رشتی" بود که از اول برامون نوشت که روزهای آخر عمرش رو میگذرونه. چقدر دوستش داشتیم و پایداریشو میستودیم، باهاش همدردی میکردیم وچقدر بعد از مرگش براش یادگاری نوشتیم.
شاید اون موقع "مرگ ندیده" بودیم.
حالا انگار هیچکدوممون حتی حوصلهی مرگ همدیگه رو هم نداریم.
رامین مولائی کسی که تقریبا همهمون میشناختیمش و تو اینترنت خیلی پرکار بود و صابونش حتی شده برای یکبار به تنمون خورده بود(چه از جنبه تعریف و چه از جنبه نقد ما) ناگهان از میان ما رفت و کمتر کسی برایش نوشت...
برای من اولین بار کسی در نظرخواهی خبر درگذشتش رو نوشت و من فکر کردم مثل بعضی از خبرهای دیگه شایعهست. یعنی امیدوار بودم باشه. بعد که در وبلاگ بلوچ خوندم فهمیدم متاسفانه حقیقت داره.
رامین مولائی در وبلاگستان خیلی فعال بود. تا اینجایی که میدونم پنچ شش وبلاگ رو مرتب آپدیت میکرد.
یکی وبلاگ شخصیاش: رامین مولائی،در این وبلاگ مطالب شخصیاش را مینوشت
دومی: وب ـ آ - ورد
سومی: آژانس خبری کوروش
چهارمی: زیر چتر چل تیکه
پنجمی: چه و چه و چه...
(فکر میکنم دو وبلاگ دیگر هم داشت)
رامین مولائی با اینکه از بعد انقلاب در خارج کشور(برلین- آلمان) زندگی میکرد ولی بیشتر وقتشو میگذاشت برای مبارزه در راه اهدافش... برای آزادی ایران.... او برای پیدا کردن مطالبی که در جهت فکریاش بود که در راستای منافع خلق میدیدشون ساعتها وقت میگذاشت. میگن حتی تو بیمارستان هم لپتاپ برده بود برای اینترنت گردی و لینک دادن تو وبلاگهاش.
هیچوقت به روش نمیآورد خودش تو کار نویسندگی و شاعری و فیلمسازیه و فیلمبردار برجستهایه. هرگز جایی نگفت که چعفرپناهی کارگردان معروف ایرانی یکی از جایزههاشو در آلمان(برلیناله) به اون تقدیم کرده.
با کسانی که فکر میکرد با دولت جمهوری اسلامی ایران مماشات میکنن خیلی سخت و بیرحمانه برخورد میکرد. شده بود چند تا مطلبتو با آب و تاب تو وبلاگاش میگذاشت و تعریف میکرد و همینکه مطلبی مینوشتی که از نظر او خیانت به منافع مردم بود چنان مفتضحت میکرد که اگر نمیشناختیش چه قلب مهربونی داره ممکن بود ازش برنجی .
یکی دوبار که در انتخابات رأی دادم برخورد چنان تندی باهام کرد که انگار رفتم تو جبههی دشمن، ولی هنوز چندی نمیگذشت که از دلم در میاورد.
رامین مولائی اصلا کینهای نبود.
نسبت به بعضی مسائل خیلی حساس بود و فوری واکنش نشون میداد.اما اگر با اخلاقش آشنا بودی نه تنها از دستش ناراحت نمیشدی که به خاطر این اخلاق کودکانهاش بیشتر دوستش داشتی.
کافی بود به جایی مولائی، بنویسی مولایی و یا بین وب ـ آ - ورد و چهوچهوچه... فاصلههایی که مناسب میدونست رو رعایت نکنی ، چنان عصبانی میشد وبه صورت خیلی رکی دعوات می کرد که انگار دنیا به زمین آمده.
دفعهی بعد برای شوخی مینوشتی آقای مُلائی...( که یعنی چیه بابا، خوب یه اشتباه سهوی بود،) میگفت تو اصلا بهتره صدام کنی رامین خالی.
یا اگر به جای هر پنج وبلاگش فقط به یکیش لینک میدادی از دید او گناهی نابخشودنی بود.
از نامههای اسپم و گروهی که بدون خواستهش براش فرستاده میشد دل پری داشت. روزی در جواب خانم ش.م. که ایمیلهاشو برای یه لیست بلند بالا میفرستاد چنان فحشای رکیکی داد که باعث تعجبم شد. باخنده، براش نوشتم آقای مولائی این فحشها برای ما هم میاد ها.. چون ما هم تو این لیست هستیم. اقلا خصوصی مینوشتی. جواب داد که چون سرش شلوغه دوست نداره نامههای زوری براش فرستاده بشه و اینو به صورت خصوصی از خانم شین بارها خواسته که اسمشو حذف کنه اما گوشش بدهکار نبوده.
جالب اینجاست که اقدام رامین مولائی اثر کرد و خانم شین دیگه نامههاشو برای هیچکدوم از ماهایی که اسم نویسی نکرده بودیم نفرستاد.
من رامین مولائی رو خیلی دوست داشتم و دلم میخواد بتونم مثل او پرتلاش و امیدوار باشم..
درگذشت رامین مولائی رو به خانواده، دوستان و همرزمانش تسلیت میگم. یادش گرامی باد.
پ.ن.
در مورد رامین مولائی نوشتهاند:
1- پرویز هراتی نژاد: رامین مولائی آهسته رفت...(اصلا فکر نمیکردم آقای مولائی حدود هفتاد سال داشته باشن. جوش و خروشهاش و فعالیتهای مداومش بیشتر به جوان سیساله میخورد. ولی باتوجه به تجربههاش در جنبش چپ من فکر میکردم پنجاه ساله باید باشه.)
2- بصیر نصیبی: فیلمبردار در غربت،غریبانه خاموش شد!
آقای نصیبی مروری داشتهاند بر فیلمهای سهراب شهیدثالث که رامین مولائی فیلمبرداری کرده...
(اگر آقای نصیبی میدونستن که رامین چه حساسیت شدیدی به همزهی نام فامیلش داره هرگز بهش نمی گفت مولایی)
پیدی اف همین نوشته
نوشتههای دیگهی بصیر نصیبی رو میتونید در وبلاگ سینمای آزاد بخونید.
3- فیلمی از عکسهای رامین مولائی1939-2009
کاری از صادق نجم
( با تشکر از بادبان، ترانه و آقای هراتی نژاد برای معرفی لینکها)
4- حضور خلوت مرگ... جواد اسدیان
خاطرههایی با رامین مولائی، همراه با عکسش با فدریکو فلینی. مبارزه با بیماری سرطان و ماجرای شکایت یک نفر از او که باعث هیجانات شدید و آخر کار سکتهاش شد:(
5- آگهی درگذشت و اعلام مراسم وداع با رامین...
6- برای رامین مولائی که دیگر در میان ما نیست...علی از وبلاگ یار دبستانی
7- ولگرد شعر زیبایی، یا به قول خودش یک قطعه از انجیل Ecclesiastesدر مورد مرگ و زندگی نوشته که و در ادامه مطلب میگذارمش.
و مرمر هم به آهنگ همین شعر لینک داده
For everything there is a season,
And a time for every matter under heaven:
A time to be born, and a time to die;
A time to plant, and a time to pluck up what is planted;
A time to kill, and a time to heal;
A time to break down, and a time to build up;
A time to weep, and a time to laugh;
A time to mourn, and a time to dance;
A time to throw away stones, and a time to gather stones together;
A time to embrace, And a time to refrain from embracing;
A time to seek, and a time to lose;
A time to keep, and a time to throw away;
A time to tear, and a time to sew;
A time to keep silence, and a time to speak;
A time to love, and a time to hate,
A time for war, and a time for peace
----
بخش اضافه شده برای آهنگ:
To everything (turn, turn, turn)
There is a season (turn, turn, turn)
And a time for every purpose, under heaven
A time to gain, a time to lose
A time to rend, a time to sew
A time to love, a time to hate
A time for peace, I swear its not too late
8- بعضیا رو تازه بعد از مرگشون میفهمی کی بودن:(( مثل رامین
و بعضیها برعکس...
کاش گاهی اینقدر باهاش کلکل نمیکردم.وجدانم ناراحته
2:42 | Zeitoon | نظرها
شنبه، بهمن ۱۹، ۱۳۸۷
چه کسانی انقلاب را به نفع خود دودره کردند؟
هیچوقت یادم نمیروه. چند سال پیش شبی از شبهایی که اعضای خانواده دور هم جمع بودیم. پدر روی مبل نشسته بود روزنامه میخوند، مادر کنارش در حال دوخت و دوز بود. و طبق معمول برادرم بالشی آورده بود، میز جلوی مبل را کنار زده بود و جلوی تلویزیون خوابیده بود. مثل همیشه ریموت کنترل تلویزیون و ماهواره دستش بود و کانال میچرخوند.
خودم هم فکر کنم داشتم کتاب میخوندم... که ناگهان برادرم روی یک کانال کُپ کرد.
کانال چرخوندن برادرم تعجب نداشت اما روی یک کانال متمرکز شدن چرا.
سرم رو از روی کتاب برداشتم ببینم چه تصویری باعث جلب توجهش شده. دیدم یکی از کانالهای ماهواره داره فرح رو با اندامی زیبا در حالیکه یک کت و دامن شیک تنشه و ساقهای خوشتراشش از زیر دامن بیرونه، با مدل موی معروفش در حالیکه کلاه کوچکی هم روی سرش گذاشته داره با کلنگ کوچکی زمینی رو میکنه. داشت پروژهای رو افتتاح میکرد. بقیه حاضرین آقاها کت و شلوار شیک و تمیزی با کراوات پوشیده بودند و خانمهای دیگر هم لباسهایی شبیه به فرح .شیک و مرتب.
مراسم که تموم شد. برادرم از همون روی زمین که دراز کشیده بود برگشت و نگاهی سوالی به مامان بابام که پشتش نشسته بودن کرد اما حرفی نزد و برگشت و دوباره شروع کرد به کانال چرخوندن.
بعد از چند دقیقه سر یه کانال دیگر کُپ کرد. سرم رو از روی کتاب برداشتم ببینم چیه.
دیدم آخوندی چاق و بدهیکل و شکمگندهای( مخلص همه تپلهای دنیا هستم، منظورم چیز دیگهایه) با ریش بسیارپراکنده و نامرتب و عمامهای بزرگ که بد هم پیچونده شده بود در حالیکه عباشو زده زیر بغلش و یک ورش از روی شونههاش افتاده، لنگهاشو طوری باز کرده که شلوار پیژامه مانند و گشادش معلوم بود و یه لنگه نعلینش هم داره از پاش درمیاد یه کلنگ گنده گرفته و با کمک دو آقای چاپلوس بغلیش هم نتونست یه کلنگ درست حسابی به زمین بزنه و نزدیک بود زمین بخوره که بادمجون دور قابچیناش زیر بغلشو گرفتن. معلوم بود این آخوند در زندگیش هیچ کار نکرده.
برادرم باز برگشت و نگاهی طولانیتر و همینطور تحقیرآمیزی به پدر و مادرم زد.
بابا و مامان هم که هر دو متوجه نگاهش شده بودن، سری بالا آوردن و از پشت عینک نگاهش کردن و دوباره مشغول به کارشون شدن. بفهمی نفهمی صورتشون یه کم گل انداخته بود.
برادرم برگشت به کانال قبل. این بار فرح به صورت باکلاسی بغل جند زن روستایی کنار تنور نشسته بود با لبخند زیبایی باهاشون خوش و بش میکرد و در نان پختن کمکشون میکرد. زنهای روستایی با لباسهای رنگارنگ و موهایی تا نیمه بیرون آمده از زیر روسری با او حرف میزدند.
داداشم، بعد دوباره زد یه کانال ایرانی آورد، آخوندی با صورت کریه ازشدت اخمهای پیاپی، و لب و لوچهی آویزون و یقهی چرک داشت به ملت درس اخلاق و پاکیزگی میداد.
باز برادرم ، اینبار به صورت نشسته، برگشت نگاه تحقیرآمیز طولانیتری به مامان بابا انداخت و دوباره زد کانال ماهواره... داشت ولیعهدو نشون میداد که با لباس ترو تمیز و دستمال قرمز پیشاهنگی دور گردنش داره آتیش درست میکنه و با بچههای همسن و سال دیگهش مشغول بازیه.
. و بعد یک کانال ایرانی دیگه که آخوندی جوون و کوتاه قامت و تاحدی شبیه دلقکها داشت به بچهها نصیحت میکرد به دینشون بچسبن که مبادا غرب بهشون تهاجم فرهنگی بکنه! و به دخترهای پنج شش ساله گوشزد میکرد که از الان مواظب باشن مبادا موهاشونو کسی ببینه و نماز روزههاشونو به جا بیارن که وقتی به سن تکلیف رسیدن عادت کرده باشن تا خدای نکرده در آتیش جهنم نسوزن.
اون کانال ماهواره هم ولکن نبود و فکر کنم داشت افتخارات 50 سال سلطنت پهلوی رو تو یه برنامه نشون میداد. و حالا داشت زنان بیحجاب تر و تمیزی که در عرصههای مختلف مشغول کار بودن- ازجمله پرستاری و پزشکی و قضاوت و معلمی و- نشون میداد. و دانشجوهای دختر و پسر که آزادانه در کنار هم مشغول درس خوندن، رقصیدن و... بودن.
و کانالهای ایرانی هم یک لحظه غافل نمیشد از نشون دادن آخوندهایی که در هر رشتهی بی ربط بهشون اظهار نظر میکردن و بیشتر حالت جوک داشتن تا جدی.
این دفعه تا داداشم برگشت با حالت تحقیرآمیز به عقب نگاه کنه، مامانم با ناراحتی نگاهی به بابام انداخت . چشاشون که به هم افتاد یهو انگار منفجر شدن. از خنده...
بابام به داداشم گفت: پدرسوخته، چیه هی برمیگردی مارو نگاه میکنی؟ مگه ما آخوندها رو به وجود آوردیم یا ما گماردیمشون سر هر پست و مقامی که تو این مملکت هست.
داداشم که تاحالا مثلا روش نمیشد چیزی بگه و با حرف زدن و خندهی اونا جرأتی پیدا کرده بود گفت.
شما خودتون بگید اونموقع بهتر بود یا حالا؟
مامانم گفت
سیسال پیش ما دانشجوهای جوونی بودیم با سرایی پرباد. همه دوست داشتیم وضع بهتر بشه، هیچکس دلش نمیخواست و به عقلش هم نمیرسید این جوری بشه.
داداشم گفت: ولی شما باعثش شدید.
بابام گفت: ما به شرایط موجود اعتراض داشتیم. اینم بگم همه حقیقت در مورد رژیم قبلی اینی نیست که تو ماهواره نشونش میدن. رژیم قبلی هم کلی عیب و ایراد داشت. اما قبول دارم که این وضع برای شما و ما بدتر از اون سالهاست.
برادرم گفت: ولی شما میدونستین آخوندها میان همه چیزو در دست میگیرن.
مامانم گفت: ما اونموقع اصلا همچین فکر ی نمیکردیم. دوست داشتیم جمهوری بشه و آدمهای لایق و دموکرات و تحصیلکرده بیان سرکار. آدمهایی که نفع مردم و کشور رو به نفع شخصیشون ترجیح بده.
برادرم گفت: اما همه شما تحت رهبری خمینی بودین. نبودین؟
بابا گفت: ما فکر میکردیم اونم یه ناراضیه مثل ما. تازه ما تحت رهبری اون نبودیم. گروههای مختلفی تو انقلاب شرکت داشتن و مذهبیها هم مثل ما
چند گروه مختلف بودن. فکر میکردیم خمینی بیاد میره قم به درس دینیش میرسه نه بشه رهبر مملکت! ولی الحق طوری بلد بود حرف بزنه که عامهپسند بود و مردم که ریشه مذهبی داشتن جلبش شدن. چند کشور خارجی هم از ترس اینکه ایران کمونیست یا سوسیالیست بشه مذهبیها رو بیشتر تقویت کردن . متاسفانه ما افراد خیلی معروف و کارکشته که بتونه اینجوری مردمو جلب کنه نداشتیم. یکپارچه هم نبودیم.
برادرم گفت خوب بعد از 22 بهمن 57 و 58 که فهمیدید موضوع چیه چرا کاری نکردید و نگفتید این اون چیزی نبوده که ما می خواستیم؟
مامانم گفت: خیلیها اعتراض کردن اما شدیدا سرکوب شدن. سپاه و بسیج و... همه شد تحت فرمان ... و... و...
بابام گفت:..... و......
اینا از وضعیت شاه تجربه کسب کرده بودن .
.....
برادرم گفت : پس در واقع انقلاب توسط عدهی خاصی دودره شد؟
بابام خندید و گفت: به صورت خیلی خفنی!
مامانم گفت:....
بابام گفت:...
برادرم گفت: پس ممکنه اگه ما هم بخواهیم شرایط رو عوض کنیم یه عده بپرن وسط به نفع خودشون دودرهش کنن؟
- اگر بدون برنامهریزی و بیهدف و کور باشه. بله، ممکنه
این گفت...
اون گفت...
اونیکی گفت...
و من چرتم برده بود...
و صدای برادرم انگار از قعر چاه به گوشم میرسید:
- اما شما خیلی حماقت کردید. ما رو بدبخت کردید. جوونی مارو ضایع کردید... و... و.... یه کاری کردید که همه فامیل و دوستام از مملکتمون رفتن و...
و صدای مظلوم بابا و مامان که سعی میکردن بگن نسل اونا اینو نمیخواستن و تقصیر اونا نبوده... حتی خیلی از حزباللهیها الان پشیمونن و...
فکر میکنم این مکالمه تو خیلی از خونهها شنیده شده.
خودم هم فکر کنم داشتم کتاب میخوندم... که ناگهان برادرم روی یک کانال کُپ کرد.
کانال چرخوندن برادرم تعجب نداشت اما روی یک کانال متمرکز شدن چرا.
سرم رو از روی کتاب برداشتم ببینم چه تصویری باعث جلب توجهش شده. دیدم یکی از کانالهای ماهواره داره فرح رو با اندامی زیبا در حالیکه یک کت و دامن شیک تنشه و ساقهای خوشتراشش از زیر دامن بیرونه، با مدل موی معروفش در حالیکه کلاه کوچکی هم روی سرش گذاشته داره با کلنگ کوچکی زمینی رو میکنه. داشت پروژهای رو افتتاح میکرد. بقیه حاضرین آقاها کت و شلوار شیک و تمیزی با کراوات پوشیده بودند و خانمهای دیگر هم لباسهایی شبیه به فرح .شیک و مرتب.
مراسم که تموم شد. برادرم از همون روی زمین که دراز کشیده بود برگشت و نگاهی سوالی به مامان بابام که پشتش نشسته بودن کرد اما حرفی نزد و برگشت و دوباره شروع کرد به کانال چرخوندن.
بعد از چند دقیقه سر یه کانال دیگر کُپ کرد. سرم رو از روی کتاب برداشتم ببینم چیه.
دیدم آخوندی چاق و بدهیکل و شکمگندهای( مخلص همه تپلهای دنیا هستم، منظورم چیز دیگهایه) با ریش بسیارپراکنده و نامرتب و عمامهای بزرگ که بد هم پیچونده شده بود در حالیکه عباشو زده زیر بغلش و یک ورش از روی شونههاش افتاده، لنگهاشو طوری باز کرده که شلوار پیژامه مانند و گشادش معلوم بود و یه لنگه نعلینش هم داره از پاش درمیاد یه کلنگ گنده گرفته و با کمک دو آقای چاپلوس بغلیش هم نتونست یه کلنگ درست حسابی به زمین بزنه و نزدیک بود زمین بخوره که بادمجون دور قابچیناش زیر بغلشو گرفتن. معلوم بود این آخوند در زندگیش هیچ کار نکرده.
برادرم باز برگشت و نگاهی طولانیتر و همینطور تحقیرآمیزی به پدر و مادرم زد.
بابا و مامان هم که هر دو متوجه نگاهش شده بودن، سری بالا آوردن و از پشت عینک نگاهش کردن و دوباره مشغول به کارشون شدن. بفهمی نفهمی صورتشون یه کم گل انداخته بود.
برادرم برگشت به کانال قبل. این بار فرح به صورت باکلاسی بغل جند زن روستایی کنار تنور نشسته بود با لبخند زیبایی باهاشون خوش و بش میکرد و در نان پختن کمکشون میکرد. زنهای روستایی با لباسهای رنگارنگ و موهایی تا نیمه بیرون آمده از زیر روسری با او حرف میزدند.
داداشم، بعد دوباره زد یه کانال ایرانی آورد، آخوندی با صورت کریه ازشدت اخمهای پیاپی، و لب و لوچهی آویزون و یقهی چرک داشت به ملت درس اخلاق و پاکیزگی میداد.
باز برادرم ، اینبار به صورت نشسته، برگشت نگاه تحقیرآمیز طولانیتری به مامان بابا انداخت و دوباره زد کانال ماهواره... داشت ولیعهدو نشون میداد که با لباس ترو تمیز و دستمال قرمز پیشاهنگی دور گردنش داره آتیش درست میکنه و با بچههای همسن و سال دیگهش مشغول بازیه.
. و بعد یک کانال ایرانی دیگه که آخوندی جوون و کوتاه قامت و تاحدی شبیه دلقکها داشت به بچهها نصیحت میکرد به دینشون بچسبن که مبادا غرب بهشون تهاجم فرهنگی بکنه! و به دخترهای پنج شش ساله گوشزد میکرد که از الان مواظب باشن مبادا موهاشونو کسی ببینه و نماز روزههاشونو به جا بیارن که وقتی به سن تکلیف رسیدن عادت کرده باشن تا خدای نکرده در آتیش جهنم نسوزن.
اون کانال ماهواره هم ولکن نبود و فکر کنم داشت افتخارات 50 سال سلطنت پهلوی رو تو یه برنامه نشون میداد. و حالا داشت زنان بیحجاب تر و تمیزی که در عرصههای مختلف مشغول کار بودن- ازجمله پرستاری و پزشکی و قضاوت و معلمی و- نشون میداد. و دانشجوهای دختر و پسر که آزادانه در کنار هم مشغول درس خوندن، رقصیدن و... بودن.
و کانالهای ایرانی هم یک لحظه غافل نمیشد از نشون دادن آخوندهایی که در هر رشتهی بی ربط بهشون اظهار نظر میکردن و بیشتر حالت جوک داشتن تا جدی.
این دفعه تا داداشم برگشت با حالت تحقیرآمیز به عقب نگاه کنه، مامانم با ناراحتی نگاهی به بابام انداخت . چشاشون که به هم افتاد یهو انگار منفجر شدن. از خنده...
بابام به داداشم گفت: پدرسوخته، چیه هی برمیگردی مارو نگاه میکنی؟ مگه ما آخوندها رو به وجود آوردیم یا ما گماردیمشون سر هر پست و مقامی که تو این مملکت هست.
داداشم که تاحالا مثلا روش نمیشد چیزی بگه و با حرف زدن و خندهی اونا جرأتی پیدا کرده بود گفت.
شما خودتون بگید اونموقع بهتر بود یا حالا؟
مامانم گفت
سیسال پیش ما دانشجوهای جوونی بودیم با سرایی پرباد. همه دوست داشتیم وضع بهتر بشه، هیچکس دلش نمیخواست و به عقلش هم نمیرسید این جوری بشه.
داداشم گفت: ولی شما باعثش شدید.
بابام گفت: ما به شرایط موجود اعتراض داشتیم. اینم بگم همه حقیقت در مورد رژیم قبلی اینی نیست که تو ماهواره نشونش میدن. رژیم قبلی هم کلی عیب و ایراد داشت. اما قبول دارم که این وضع برای شما و ما بدتر از اون سالهاست.
برادرم گفت: ولی شما میدونستین آخوندها میان همه چیزو در دست میگیرن.
مامانم گفت: ما اونموقع اصلا همچین فکر ی نمیکردیم. دوست داشتیم جمهوری بشه و آدمهای لایق و دموکرات و تحصیلکرده بیان سرکار. آدمهایی که نفع مردم و کشور رو به نفع شخصیشون ترجیح بده.
برادرم گفت: اما همه شما تحت رهبری خمینی بودین. نبودین؟
بابا گفت: ما فکر میکردیم اونم یه ناراضیه مثل ما. تازه ما تحت رهبری اون نبودیم. گروههای مختلفی تو انقلاب شرکت داشتن و مذهبیها هم مثل ما
چند گروه مختلف بودن. فکر میکردیم خمینی بیاد میره قم به درس دینیش میرسه نه بشه رهبر مملکت! ولی الحق طوری بلد بود حرف بزنه که عامهپسند بود و مردم که ریشه مذهبی داشتن جلبش شدن. چند کشور خارجی هم از ترس اینکه ایران کمونیست یا سوسیالیست بشه مذهبیها رو بیشتر تقویت کردن . متاسفانه ما افراد خیلی معروف و کارکشته که بتونه اینجوری مردمو جلب کنه نداشتیم. یکپارچه هم نبودیم.
برادرم گفت خوب بعد از 22 بهمن 57 و 58 که فهمیدید موضوع چیه چرا کاری نکردید و نگفتید این اون چیزی نبوده که ما می خواستیم؟
مامانم گفت: خیلیها اعتراض کردن اما شدیدا سرکوب شدن. سپاه و بسیج و... همه شد تحت فرمان ... و... و...
بابام گفت:..... و......
اینا از وضعیت شاه تجربه کسب کرده بودن .
.....
برادرم گفت : پس در واقع انقلاب توسط عدهی خاصی دودره شد؟
بابام خندید و گفت: به صورت خیلی خفنی!
مامانم گفت:....
بابام گفت:...
برادرم گفت: پس ممکنه اگه ما هم بخواهیم شرایط رو عوض کنیم یه عده بپرن وسط به نفع خودشون دودرهش کنن؟
- اگر بدون برنامهریزی و بیهدف و کور باشه. بله، ممکنه
این گفت...
اون گفت...
اونیکی گفت...
و من چرتم برده بود...
و صدای برادرم انگار از قعر چاه به گوشم میرسید:
- اما شما خیلی حماقت کردید. ما رو بدبخت کردید. جوونی مارو ضایع کردید... و... و.... یه کاری کردید که همه فامیل و دوستام از مملکتمون رفتن و...
و صدای مظلوم بابا و مامان که سعی میکردن بگن نسل اونا اینو نمیخواستن و تقصیر اونا نبوده... حتی خیلی از حزباللهیها الان پشیمونن و...
فکر میکنم این مکالمه تو خیلی از خونهها شنیده شده.
جون بالاترین بالا نمیاد چرا؟
چند روز بود هر وقت میخواستم برم تو سایت بالاترین این پیغام میومد که:
مشکلی برای سرور بالاترین پیش آمده، بعد از چند دقیقه دوباره امتحان کنید.
تا اینکه امشب اومدم میبینم اصلا دیگه نیستش. شایع شده که هک شده. یا به خاطر مراجعهی زیاد کشش نداره.
بالاترین یکی از پربینندهترین سایتهاست. به خاطر اینکه خود کاربراش که تعدادشون خیلی زیاده، آپدیتش میکنن.
,و هر کس میتونه هر لینکی که دلش میخواد با هر طرز فکر و عقیدهای توش بگذاره و این نظر جمعه که چه لینکی بیاد بالا و چه لینکی نیاد.
البته خواهناخواه مثل همهی محافل ایرانی توش باندبازی یا پارتیبازیهایی هم صورت میگیره. یا ، لینکهای بخصوصی(!) زودتر داغ میشه( بخصوص اگه کلمهی دختر و زن خوشگل و لب توش باشه:)) )، اما خبرهای مهم مملکت و جهان هم همیشه جزء لینکای بالا و داغش هست و میتونی با یه نگاه در صفحهی اول بفهمی ایران و جهان چه خبراست... شور و هیجانی که این سایت در خوانندههاش ایجاد میکنه من در هیچ سایت دیگری ندیدهام .
با توجه به موسسین این سایت که میدونم همگی تو کارشون خبرهان و همینطور طرفدارای زیادش، که خودم هم یکیش هستم، مطمئنم دوباره سرجاش برمیگرده.
الهی آمین
تو سرچ بالاترین به این لینک رسیدم
شوخی با بالاترین. اگه میتونی منفی بده:)
از خبر فیلتر شدن سایت هفتان خیلی متعجب شدم.
شاید یکی از فرهنگیترین(همراه با اخبار هنر و ادب) وبیآزارترین سایتهای ایرانی بود.
نمی دونم این سایت چه آزاری میتونست به اینا برسونه که فیلترش کردن. شاید هم با آگاه شدن و بافرهنگ شدن مردم مشکل دارن.
امیدوارم هفتانیها بخصوص خوابگرد عزیز ناراحت نشن.
شنیدهام(امیدوارم راوی از خودش درنیاورده باشه) روزی شاعر معروف هوشنگ ابتهاج در یکی از سفرهای مدامش به ایران به دوستی گفته که در کمال شرمندگی کتاب جدیدم اجازهی انتشار گرفته.
اون دوست گفته: اجازه نشر گرفتن و چاپ شدن کتاب که خجالت نداره. اون هم برای شاعری چون شما..
ابتهاج گفته با وجود این همه سانسور و بگیر و ببند فرهنگی تو مملکت ما اجازهی نشر گرفتن به این آسونی عجیبه و ملت ممکنه فکرای بد بکنن.
حالا به نظرم اگر یه سایت خوب فیلتر نشه عجیبه! پس باید جملهی اولمو اصلاح کنم و بگم اصلا برایم تعجب نداشت که هفتان فیلتر شد.
.(من که کلا با سلاح آنتیفیلتر میام تو اینترنت)
مشکلی برای سرور بالاترین پیش آمده، بعد از چند دقیقه دوباره امتحان کنید.
تا اینکه امشب اومدم میبینم اصلا دیگه نیستش. شایع شده که هک شده. یا به خاطر مراجعهی زیاد کشش نداره.
بالاترین یکی از پربینندهترین سایتهاست. به خاطر اینکه خود کاربراش که تعدادشون خیلی زیاده، آپدیتش میکنن.
,و هر کس میتونه هر لینکی که دلش میخواد با هر طرز فکر و عقیدهای توش بگذاره و این نظر جمعه که چه لینکی بیاد بالا و چه لینکی نیاد.
البته خواهناخواه مثل همهی محافل ایرانی توش باندبازی یا پارتیبازیهایی هم صورت میگیره. یا ، لینکهای بخصوصی(!) زودتر داغ میشه( بخصوص اگه کلمهی دختر و زن خوشگل و لب توش باشه:)) )، اما خبرهای مهم مملکت و جهان هم همیشه جزء لینکای بالا و داغش هست و میتونی با یه نگاه در صفحهی اول بفهمی ایران و جهان چه خبراست... شور و هیجانی که این سایت در خوانندههاش ایجاد میکنه من در هیچ سایت دیگری ندیدهام .
با توجه به موسسین این سایت که میدونم همگی تو کارشون خبرهان و همینطور طرفدارای زیادش، که خودم هم یکیش هستم، مطمئنم دوباره سرجاش برمیگرده.
الهی آمین
تو سرچ بالاترین به این لینک رسیدم
شوخی با بالاترین. اگه میتونی منفی بده:)
از خبر فیلتر شدن سایت هفتان خیلی متعجب شدم.
شاید یکی از فرهنگیترین(همراه با اخبار هنر و ادب) وبیآزارترین سایتهای ایرانی بود.
نمی دونم این سایت چه آزاری میتونست به اینا برسونه که فیلترش کردن. شاید هم با آگاه شدن و بافرهنگ شدن مردم مشکل دارن.
امیدوارم هفتانیها بخصوص خوابگرد عزیز ناراحت نشن.
شنیدهام(امیدوارم راوی از خودش درنیاورده باشه) روزی شاعر معروف هوشنگ ابتهاج در یکی از سفرهای مدامش به ایران به دوستی گفته که در کمال شرمندگی کتاب جدیدم اجازهی انتشار گرفته.
اون دوست گفته: اجازه نشر گرفتن و چاپ شدن کتاب که خجالت نداره. اون هم برای شاعری چون شما..
ابتهاج گفته با وجود این همه سانسور و بگیر و ببند فرهنگی تو مملکت ما اجازهی نشر گرفتن به این آسونی عجیبه و ملت ممکنه فکرای بد بکنن.
حالا به نظرم اگر یه سایت خوب فیلتر نشه عجیبه! پس باید جملهی اولمو اصلاح کنم و بگم اصلا برایم تعجب نداشت که هفتان فیلتر شد.
.(من که کلا با سلاح آنتیفیلتر میام تو اینترنت)
برانداز نرم دیگه چیه بابا:)
معرفی وبلاگ/ زیتون و ننه بزرگ نودیاش
یکی از طنزنویسان خوش ذوق و قدیمی وبلاگستان، بانوییست با نام مستعار "زیتون" که بیشتر مطالبوبلاگش را با زبانی طنزآمیز می نویسد و قادعتا او هم جزو پروژهی براندازی نرم محسوب میشود. بخشی از یکی از یادداشت های او را از وبلاگ اش میخوانید؛ با این توضیح که نام مستعار شوهر زیتون خانوم در نوشته هایش "سیبا" است.
پریروز، دوشنبه ساعت 5 بعد از ظهر ننهبزرگ ما(یکی از همسایههای قدیمی که بهش میگم مامانبزرگ. هشتاد و خوردهای سالشه)بعد از نود و بوقی زنگ زده که زیتون جون عزیزم، کجایی که دلم یه عالمه برات تنگ شده. خیلی وقته ندیدمت . هر جا و مشغول هر کار که هستی ول کن و فوری بیا دنبالم.
کسی میدونه سایت فرارو مال چه جناحیه؟ البته میدونم در مورد من شوخی کرده:)
یکی از طنزنویسان خوش ذوق و قدیمی وبلاگستان، بانوییست با نام مستعار "زیتون" که بیشتر مطالبوبلاگش را با زبانی طنزآمیز می نویسد و قادعتا او هم جزو پروژهی براندازی نرم محسوب میشود. بخشی از یکی از یادداشت های او را از وبلاگ اش میخوانید؛ با این توضیح که نام مستعار شوهر زیتون خانوم در نوشته هایش "سیبا" است.
پریروز، دوشنبه ساعت 5 بعد از ظهر ننهبزرگ ما(یکی از همسایههای قدیمی که بهش میگم مامانبزرگ. هشتاد و خوردهای سالشه)بعد از نود و بوقی زنگ زده که زیتون جون عزیزم، کجایی که دلم یه عالمه برات تنگ شده. خیلی وقته ندیدمت . هر جا و مشغول هر کار که هستی ول کن و فوری بیا دنبالم.
کسی میدونه سایت فرارو مال چه جناحیه؟ البته میدونم در مورد من شوخی کرده:)
اشتراک در:
پستها (Atom)
