چهارشنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۹۰

شرف شمس, سنگ گشایش


انگشتر نقره م شکسته بود و زنجیر نقره م پاره شده بود. وقتش بود برم پیش اون نقره فروش آشنا که وقت خرید یا تعمیر, کلی درباره اوضاع مملکت گپ می زد. البته بیشتر فحش می داد و از مذهب بد می گفت و از اینکه چقدر خوشحاله که بعد از انقلاب از کار دولتی اخراج شده و تونسته با عرق جبین مغازه ای بزنه و از زیر بار ذلت کار کردن برای این دولت که از مذهب برای چاپیدن مردم استفاده می کنه خلاص شه.
مثل همیشه ساعتی رفتم که معمولا خلوته. اما زهی خیال باطل. در کمال تعجبم اینبار توی مغازه جمعیت وول می خورد. زن و مرد, پسر و دختر جوون از هر شکل و قیافه. چادری, مانتویی, مو سیخ سیخی, های لایتی, ریشو پشمو, سبیلو, هفت تیغه, مو دم کفتری و...
- از این بِده. نه از اون یکی بده. عالیه. چقدر بیعانه بدم؟ آهان باشه بفرمایید.
عجیب اینکه معامله ها زود جوش می خورد. پشت سر هم, بدون چک و چونه ی معمول. یه سری با خوشحالی می رفتن و یه سری با عجله عین مور و ملخ می ریختن تو مغازه.
خدای من, چه خبره؟ باور کنید الان که دارم این ماجرارو تایپ می کنم موهای دستم سیخ شدن. ایناهاش. این دست من!
گفتم شاید نقره هم مثل طلا - که ربع سکه اش ظرف مدت دوسه ماه از 60 هزار تومن به 120 هزار تومن رسیده- سیر صعودی پیدا کرده که مردم اینطور هجوم آوردن برای خرید. دیدی من بیچاره که وسعم نمی رسید طلا بخرم از نقره هم محروم شدم.
به خودم گفتم صبور باش زیتون, شاید مسئله چیز دیگه ای باشه, بالاخره رازش آشکار می شه.

یواش یواش خودمو یه جوری چپوندم بین جلوپیشخونی ها. مرد نقره فروش در دفتری به چه کلفتی تند تند داشت اسم می نوشت و سنگی از بین صدها سنگی که با چسب چسبونده شده روی مقواهای بزرگی که دست به دست توسط ملت چرخونده و انتخاب می شدن, می کند و با چسب نواری می چسبوند توی دفتر جلوی اسم طرف. به علاوه مبلغ زیادی به عنوان بیعانه.
عجیب تر اینکه همه هم هم سلیقه بودن. از دم عقیق زرد انتخاب می کردن. حتما شما تاحالا فهمیدید موضوع چی بوده و من چه روزی رفته بودم. ولی من خنگ هنوز دستگیرم نشده بود.
فروشنده تا نگاش به من افتاد برخلاف همیشه اخمی کرد و گفت شما بی زحمت هفته بعد تشریف بیارید سرمون خیلی شلوغه. (خانمش هم اومده بود کمکش. برای همین گفت سرمون). من که مرده بودم از فضولی, گفتم اشکالی نداره, صبر می کنم. بیچاره فکر کنم شده بودم آینه ی دقش. چون هر معامله ای که می کرد یه بار همون جمله رو می گفت.
سرتون رو درد نیارم. اونقدر موندم تا بفهمم از طلوع تا غروب آفتاب 19 فروردین( 27 رمضان. من نفهمیدم تاریخ شمسی درسته تا قمری) هر کی سنگی عقیق ترجیحا زرد به صورت انگشتر یا مدال گردنبند بده یه آدم صالح ومؤمن, ترجیحا همین آقای نقره فروش لامذهب براش پشتش اسمشو حک کنه و همیشه همراهش باشه, چنان گشایشی در کارها و در رزقش می افته دیدنی و شنیدنی. و کلا تموم گرفتاری هاش رفع می شه. همه مریضی های خود و دوستاش معالجه می شه و...

البته به شرطی که انگشتر رو در دست راست کنی وهر روز قبل از اینکه چشمت به قیافه منحوس اعضای خانواده و همسایه ها بیفته نگین رو به جانب کف دست بگردونی و سوره انا انزلنا بخونی و دعای بخصوص دیگه ای بخونی و فوتی کنی و وردی بگی و شیطون رو لعنت کنی و قر کمری و... ببخشید قاطی کردم این آخری رو فاکتور بگیرید.
اسم سنگ رو یادم رفت بگم. سنگ رو که البته گفتم. عقیق, ترجیحا زرد. اگه فروشنده زردش رو تموم کرده بود سبز و آبی و قهوه ای و قرمز و بنفش و نیلیش هم قبوله. اما اسم جدیدش بعد از حکاکی اسم می شه "شرف شمس".
فهمیدم آقای نقره فروش فقط تا سحر 19 فروردین می تونه سفارش بگیره و بعد از اون تا غروب حق نداره چهره زیبای هیچکدوم از مشتری ها رو ببینه. فقط هر چی حساب کردم دیدم اگه بخواد دقیقه ای یک عقیق هم حکاکی کنه امکان نداره حساب اون همه سنگ رو برسه.
هر لحظه که تو مغازه موندم آداب جدیدی از شرف الشمس یاد گرفتم که با مقتضای سنگ ها و قاب های موجود آقای نقره فروش عوض می شد. یعنی آخراش عقیق قرمز خیلی مجرب تر از زرد بود و گردنبندش مؤثرتر از انگشترش. یواش یواش فکر کنم کار به سنگ فیروزه و زبرجد و آماتئیس(اسمشو درست گفتم؟) هم رسید.

آخراش طاقت نیاوردم گفتم, آقای... اگه این سنگ اینقدر خوبه چرا رئیس جمهور اعلام نمی کنه همه بخرن تا همه مردم ایران خوشبخت و کامروا و پولدار شن؟ گفتم الان عین همیشه می خنده و خستگیش در میاد.
اما بی ادب چنان عصبانی شد و اخمی کرد که چی.
وقتی همه رو راه انداخت. موقعی که داشت زنجیرم رو جوش می داد گفتم آقای نقره فروش شما هم؟ واقعا صبح سحر پا می شید برای حکاکی؟ این چیزا چیه چاپ کردید دادید دست مردم؟( 5000 تا بروشور برای دعاهای مجرب شرف الشمس و انواع تسبیج گفتن ها چاپ کرده بود) این آقای ماتریالیست ضد حکومت که همه بلایای دنیا رو از چشم مذهب های مختلف بخصوص اسلام می دید.
فکر کنم ترسیده بود که مشتری همیشگیشو از دست بده وگرنه عمرا اون موقع شب برام زنجیر جوش می داد....
گفت: ای زیتون خانم... سفره ایه که باز شده. زرنگ اونیه که به موقع بشینه دورش! از این مردم احمق جاهل خشکه مذهب هر چی بخوری کمه. اینقدر خرن که احمدی نژاد شده رئیس جمهورشون!
گفتم آهان... اگه تو کار مردم گشایشی نداشته باشه, تو گشایش حساب بانکی شما تاثیر بسزایی داره... با خنده گفت احسنتم! گل گفتی خواهر!

پ.ن.
بعدا فهمیدم در همین 19 فروردین, روز گشایش کارها و وسعت رزق و روزی و روز شفای مریضان, حمله کردن به اردوگاه اشرف مجاهدین در عراق و چند نفرو کشتن.( اونا هم یحتمل عین من سنگ شرف الشمس همراه نداشتن)
داشتم با تاسف مراسمشو تو ماهواره می دیدم, مریم رجوی اومد و چندیدن کبوتر که عکس کشته شده ها رو حمل می کردن تو هوا پرداد و بعد گفت این شهیدان تقدیمی هستن از طرف مسعود!!
و گفت همه خانواده کشته شده ها خوشحال شدن از کشته شدن بچه شون در این راه. گفت همه خانواده ها بهش زنگ زدن مریم! مبادا مشکی بپوشی و گریه کنی.
مریم هم عین همینا, با خانوما دست می داد و به هر آقایی که می رسید یه جوری دستاشو قایم می کرد و...

پ.ن.2
راستی من یادم رفت عیدو اینجا هم تبریک بگم. تو فیس بوک گفته بودم فکر کردم اینجا گفتم.
امیدوارم سال خوبی باشه برای همه شما... سال گشایش در کارها, رفع گرفتاری ها و مشکلات, شفای مریضان و وسعت رزق و روزی...

جمعه، اسفند ۲۷، ۱۳۸۹

چهارشنبه سوری 89 خود را در کرج چگونه گذراندید


چهارشنبه سوری جالب و عجیبی بود. خوب من ندیده بودم زن 60 ساله چادری بیاد وسط یه عالمه زن و مرد غریبه برقصه و بگه به کوری چشم این آخوندا!
ندیده بودم ماشین پلیس بخواد از کوچه رد بشه و هر چی آزیر بکشه و با بلند گو بگه که برید کنار, هیچکی محل نذاره و مجبور شه دنده عقب برگرده!
اون شب کسایی اومده بودن از رو آتیش بپرن که دو سه سال قبل به احمدی نژاد رأی داده بودن و مرتب با همسایه ها کل کل داشتن. حالا خانمش با روی گرفته به مردم شکلات و آجیل تعارف می کنه. پارسال از همسایه ای شکایت کرده بود که در تولد پسرش صدای آهنگش بلنده و حالا خودشون تا نصف شب موندن تو کوچه کنار ماشینی که با صدای بسیار بلند آهنگ پری باخ منصور رو پخش می کرد.

بیشتر خیابونا بساط عیش و عشرت و طرب برپا بود. اما گوهردشت مثل همیشه شلوغ تر بود و مردم کلی شعار دادن. اکثرا مرگ بر دیکتاتور. یکی از دوستان دیده که چند نفر هم دستگیر شدن.

به گفته یک شاهد عینی در یکی از خیابونای مهرشهر مردم در حال پایکوبی بودن که پلیس می رسه و می گه متفرق شید, پسری شوخ طبع میره جلو و می گه سرکار چیکارمون دارید, مگه ما شعار مرگ بر دیکتاتور دادیم؟, هنوز جمله شو کامل نگفته بوده که رئیسشون یه سیلی محکم می زنه تو گوش پسره.
مردم شروع به اعتراض می کنند و جوری به پلیس حمله می کنن که پلیس عقب نشینی می کنه. چند دقیقه نمی گذره که نیروی بسیج باتوم به دست می ریزن اونجاو شروع به کتک زدن مردم می کنن. از همونجا شعارهای مرگ بر دیکتاتور واقعا شروع می شه.
خانمهای شجاع مسن نه تنها فرار نمی کنن بلکه می رن جلوی بسیجی ها رو بگیرن که کلی توهین می شنون.
حالا این نیروی ویژه فکر می کنه(خط یازدهم) که این دستور سیا یا موساده که پیرزن ها رو می فرستن جلو:) غافل از اینکه این کار کاملا خود جوشه(نه خودجوش از جنس احمدی نژادی, خودجوش واقعی) و مردم واقعا از دست اینا ذله شدن و مادرا به خاطر فرزنداشون حاضرن دست به هر کاری بزنن.

فردای شب چهارشنبه سوری دیدم پاکبان محله با ناراحتی داره بقایای چوب و خاکسترها رو جارو می کنه. فکر کردم خسته ست و گفتم:
ببخشید اگه خیلی کثیف کردیم. نتونستیم همه رو جمع کنیم.
گفت: خواهش میکنم. تا باشه کار برای شادی مردم.
ناراحتیم به خاطر دیشبه , چندتامونو بردن زندان قزل حصار خون پاک کنیم. اونقدر خون بود که کارگرای خودشون از پسش برنمیومدن. خون گوسفند نبود. خون زندانی هایی بود که با تفنگ کشته بودنشون. خدایا به دادمون برسن.
و با ناراحتی دوباره شروع کرد به جارو کردن .

پ.ن.
قتل عام در زندان قزل حصار در 25 اسفند 89

سه‌شنبه، اسفند ۲۴، ۱۳۸۹

گرد سم خران شما نیز بگذرد...


این روزها هیچ شعری مثل این شعر"سیف فرغانی" نمی چسبد.

هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد
هم رونق زمان شما نیز بگذرد

وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب
بر دولت آشیان شما نیز بگذرد

باد خزان نکبت ایام ناگهان
بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد

آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام
بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد

ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز
این تیزی سنان شما نیز بگذرد


چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد
بیداد ظالمان شما نیز بگذرد

در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت
این عوعو سگان شما نیز بگذرد


آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست
گرد سم خران شما نیز بگذرد

بادی که در زمانه بسی شمعها بکشت
هم بر چراغدان شما نیز بگذرد


زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت
ناچار کاروان شما نیز بگذرد

ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن
تاثیر اختران شما نیز بگذرد

این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید
نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد

بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم
تا سختی کمان شما نیز بگذرد

در باغ دولت دگران بود مدتی
این گل، ز گلستان شما نیز بگذرد

آبی‌ست ایستاده درین خانه مال و جاه
این آب ناروان شما نیز بگذرد

ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طبع
این گرگی شبان شما نیز بگذرد

پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست
هم بر پیادگان شما نیز بگذرد

ای دوستان خواهم که به نیکی دعای سیف
یک روز بر زبان شما نیز بگذرد

سیف الدین فرقانی

لینک در بالاترین

چهارشنبه، اسفند ۱۱، ۱۳۸۹

بستن رستوران معروف "پسرخاله" در هشتگرد به خاطر توهین به رهبری


1- نکته ای که بر همه عیانه اینه که الان کشور ما حکومت نظامیه. و حکومت های نظامی محکوم به فنان.

2- فکر می کنم ساعت سه بعد از ظهر زوده برای تظاهرات. هوا روشنه و تا شروع کنی شعار بدی و یا مشتتو هوا کنی تابلو می شی. بهتره ساعتش دم غروب باشه تا هم کسایی که سر کار می رن تعطیل باشن و هم هوا رو به تاریک شدن باشه.

3- خیلی ها رستوران "پسرخاله" رو تو شهر هشتگرد می شناسن. صاحبش با فروش چند تا گردن در روز شروع کرد و یواش یواش سبزی پلو و گردنش اونقدر معروف شد که تقریبا تموم گردنهای کشتار اون روز هشتگرد و کرج و توابع رو می خرید و باز کم می آورد. ساعت یک و ربع باید به جوجه کباب و چنجه و کوبیده رضایت می دادی. از یه مغازه کوچولو شد یه تالار چند طبقه با حیاط و تخت و آبنما. یه طوطی سخنگو هم اون گوشه مردمو سرگرم می کرد. خیلی ها از میدون تجریش و ونک کیلومترها راه می کوبیدن برای خوردن ناهار در پسرخاله.
حالا چند وقتیه که پسرخاله رو بستن. گردن خورای حرفه ای حکایت می کنن که یه اطلاعاتی از صاحب رستوران آدرس دستشویی رو می پرسه و او هم توالت رو نشون می ده و به شوخی می گه بیت رهبری اونجاست. بیسیم از جیب مشتری درمیاد و برادرا خودشونو در اسرع وقت میرسونن. حالا رستوران بسته ست و صاحبشو بردن به اونجایی که عرب نی انداخت.
یعنی این اطلاعاتی ندیده بود نشنیده بود, این "خدمت بیت رهبری" در بین مردم جا افتاده. همینطور که قدیم می گفتن : خدمت خلیفه!

4- اوضاع کرج... بسیجی های کرج قاطی کردن
پستهای ایست و بازرسی بسیجیها در خیابانهای کرج و رفتار وحشیانۀ آنها با مردم!

5- دیکتاتور به پایان سلام کن....
بالاترین

شنبه، اسفند ۰۷، ۱۳۸۹

خدا بیامرز جان یادت گرامی


حسن سالک نیا نویسنده وبلاگ "خدا بیامرز" از پیش ما رفت.
از اول وبلاگنویسیش, حتی قبل از اون می شناختمش.انسان خیلی نکته سنج و شوخی بود. وقتی اسم وبلاگشو گذاشت خدا بیامرز کلی ازش گله کردم اما همچنان سمج روی انتخاب اسم وبلاگش ایستاد. ام اس داشت و می گفت به مرگ نزدیکه. آخرش هم تو تصادف شدیدی که در جاده تبریز به روستای نظر کهریزی رخ داد کشته شد. همراه با چهار نفر از همکاران معلمش... چی بگم:( این روزا از در و دیوار برامون مرگ می باره...
چند وقت پیش هم دوست عزیزی در فیس بوک. احسان وفایی... خواهرش می گفت دم صبح تو خواب احتمالا سکته کرده.
جوونای ما یا دارن از غصه دق می کنن یا تو جاده های خراب تصادف می کنن و یا وقتی حقشونو می خوان کشته می شن...

پنجشنبه، اسفند ۰۵، ۱۳۸۹

تجاوز به محارم


مقاله تکان دهنده زیر با ای میل به دستم رسیده. اسم نویسنده شو نمی دونم. با کمی سرچ در گوگل ندیدم این مقاله جایی منتشر شده باشه. گفتم وظیفه مه در وبلاگم بگذارمش.
متاسفانه این معضل به شدت در کشور ما رواج داره و من خودم بارها با اینگونه دختران بخت برگشته صحبت کرده ام. چند سال پیش با تعدادی از دوستان قصد این کردیم که خانه ای امن برای اینگونه دختران در شهری کوچک (و مذهبی) تأسیس کنیم. پس از ماهها دوندگی و گرفتن رضایت از شهرداری, کلانتری و حتی امام جمعه, می دونید آخر چه ارگانی جلوی پای ما سنگی بزرگ و لاینحل گذاشت و ماهها تلاش ما بی ثمر موند؟
بسیج! بله, بسیج, مدرسه به اصطلاح عشق.
ما رو متهم کرد به وابستگی به خارج و منافقین و... کاری کردن که مسئولان از ترس موافقت خودشون رو پس گرفتن.
در جلسه ای که با رئیس کلانتری داشتیم, او با نهایت تأسف تعریف می کرد که:
- دختران زیادی به همین دلیل از خونه فرار می کنن, ما می گیریمشون. وقتی دختر برامون تعریف می کنه که بارها پدر و برادراش بهش تجاوز کردن و جایی نداره بره خود من که به خاطر شغلم وحشتناک ترین جنایت ها رو تو زندگیم دیدم به گریه می افتم.
ما مجبوریم با دلی پر درد همین دخترا رو دوباره به خونه شون برگردونیم و به رومون نیاریم چه کثافتاکاری هایی داره تو مملکتمون اتفاق می افته.
این رئیس کلانتری کلی ما رو دعا می کرد به خاطر کارمون.
اما نشد... نذاشتن.
.
.
.
"مادر محبوبه هنگامی متوجه ی تجاوز جنسی همسرش به دخترشان شد که محبوبه حامله شده بود. پدر خانواده با شناسنامه ی همسرش محبوبه را در بیمارستان بستری کرد تا وضع‌حمل کند. مادر محبوبه چهارده سال است که فرزند معلولِ همسر و دخترش را نگهداری می کند. پدر محبوبه که بعد از مدتی حبس از زندان آزاد شده است حالا هر سه دختر خود را مورد آزار و تجاوز جنسی قرار می دهد. مادر از ترس این که مبادا دختران دیگرش هم مورد آسیب واقع شوند شب ها نمی تواند بخوابد و دائماً مراقب رفتارهای همسرش است. اما، با وجود همه ی این مشکلات و ترس ها و کتک خوردن ها و زندانی شدن ها، مادر به خاطر تنهایی، بی پناهی و مشکلاتش حاضر به جدایی از شوهرش نبوده و با این وضع کنار آمده است، حتی زمانی که همسرش محبوبه را به بیمارستان می برد و در رَحِم دخترش دستگاه ضدبارداری می گذارد.

مژگان هم که سال هاست در معرض تجاوز جنسی پدرش قرار دارد می گوید: «مادرم از سه سال پیش فهمیده بود که بابام بهم تجاوز می کنه، اما کاری نمی توانست بکنه، نه آن به روی من می آورد نه من به روی آن می آوردم. به چند تا از فامیل ها گفته بود اما کسی کمکش نکرد. مادرم کاری نمی تونه بکنه. اگر می تونست، اول یک کاری برای خودش می کرد....» مادر مژگان هم درباره ی سکوتش می گوید: «چندین بار شب ها دیدم که شوهرم از خواب بیدار می شه و می رود، بعد دخترم جیغ می زند سؤال که می کردم می گفت دخترت جن زده شده جیغ می کشه در خواب... شب ها چند وقت می رفتم پیش دخترم می خوابیدم اما زندگیم را جهنم می کرد، من می فهمیدم اما چه کنم؟ من مادر بدی نیستم، کدام مادری حاضره شوهرش به دخترش نظر بد داشته باشد...اما کاری از دستم بر نمی آمد. اگر طلاقم می داد نه کسی را داشتم نه جایی را....»

در پژوهشی که درباره ی تجاوز جنسی پدر به دختر صورت داده ام به این نتیجه رسیدم که مادران در اکثر موارد از تحت سوء استفاده قرار گرفتن جنسی دختر خود یا مطلع هستند و به روی خود نمی آورند یا بعد از اطلاع به خاطر ترس از پیامدهای آن، ترس از شوهر، ترس از آبروزیزی، ترس از شکستن حریم خانواده و از همه مهم تر به دلیل وابستگی اقتصادی و نبود حمایت های مالی و خانوادگی پس از طلاق احتمالی، لب به سخن و اعتراض نمی گشایند و حتی گاهی تمامی عصبانیت و خشم فروخفته ی خود را بر سر دختران قربانی خود خالی می کنند. در واقع، وابستگی اقتصادی مهم ترین علت سکوت مادران نسبت به آزار جنسی فرزندان شان است. در اغلب موارد این وظیفه ی شوهر است که نیازهای مالی خانواده را تأمین کند. در خانواده های کم درآمد وابستگی زن به شوهر از این حدّ هم فراتر می رود زیرا اصولاً امکاناتی برای تأمین مالی زن وجود ندارد. بنابراین بسیاری از زنان به علت وابستگی اقتصادی ای که به همسر خود دارند و نگران تأمین معاش خود هستند نه واکنش فعالانه ی اعتراض بلکه واکنش منفعلانه ی سکوت را برمی گزینند و بعد از مدتی دچار مشکلات روحی و روانی زیادی می شوند.

سپیده می گوید: «بابام یک شب آمد بغلم و شروع کرد به دست‌مالی کردنم و می خواست بهم تجاوز کنه، من مقاومت کردم و متکا را روی خودم نگه داشته بودم. در حال تقلا کردن بودم که مادرم آمد، بابام شلوارش را درآورده بود، بعد که مادرم آمد بابام با پتو جلوی خودش را گرفت و شلوارش را پوشید و رفت در اتاق خودشان. من گریه می کردم، به برادرانم گفتم با بابام دعوام شده نذاشتم آن ها بفهمند. فردا که در خانه بودیم مادرم دعوا کرد باهاش، اما می گفت من هر کاری دلم بخواهد با این دختر می کنم تو هم حق نداری حرف بزنی. هم تو را می کشم هم خودش را می کشم. باز هم شب ها با اصرار و زور کنارم می خوابید. مادرم هم دیگه خبر داشت اما کاری از دستش برنمی آمد. جرأت هم نداشت به کسی بگوید، اگر طلاق می گرفت جایی واسه ی ماندن نداشت، پولی هم نداشت. همه چیز برای پدرم بود... بابام مادرم را هم کتک می زد و خیلی می ترساند که به کسی نگوید. مادرم هم می گفت شکایت نکن....» پریسا هم می گوید: «مامانم که از زندان آزاد شده بود یواش یواش حالیش کردم که بابام بهم تجاوز میکنه، فکر می کرد من خُلم که این حرف ها را می زنم اما خیلی بهش گفتم، آخرش باور کرد اما کاری نکرد، گفت به کی بگم؟ چی کار می تونم بکنم؟»

شاید مورد مادر فاطمه بهترین نمونه باشد برای نشان دادن تأثیر فقر اقتصادی بر سکوت مادران در قبال تجاوز جنسی همسران شان به دختران شان. مادر فاطمه که پس از چندین سال آوارگی و فقر به تازگی به صیغه ی مردی درآمده بود از طریق نیروی انتظامی متوجه ی تجاوز همسرش در ماشین به دخترش می شود اما در جلسه ی دادگاه با وجود باور به این مسئله می گفت که چنین چیزی واقعیت ندارد و همسرم فرد مؤمنی است و برای باقی ماندن در خانه و سر پناه جدیدش به شدت سعی در پنهان کردن حقیقت داشت. فاطمه می گفت: «اگر ما یک خانه داشتیم و مادرم کار داشت یا کسی را داشتیم که بریم پیشش این اتفاقات نمی افتاد....»

اما بر اساس یافته‌های پژوهشی که انجام داده‌ام، زنانی که نسبت به همسر خود از توانمندی و استقلال اقتصادی برخوردار بودند واکنشی فعالانه نسبت به آزار جنسی دختران‌شان نشان می دادند. زیرا این مادران بسیاری از دغدغه های سایر مادران را که از جهت اقتصادی به همسران شان وابسته بودند نداشتند. مادر نوشین که زنی 43 ساله و پرستار است و به گفته ی خود مالک منزل است بعد از فهمیدن آزار جنسی شکایت کرده و حتی درخواست طلاق داده است. هم چنین مادر پریسا که زنی 40 ساله و کارمند مخابرات است و مالک خانه ای که در آن ساکن هستند. او وقتی نسبت به رابطه ی همسر با دخترش مشکوک می شود بعد از اصرارهای زیاد پرده از واقعیت بر می دارد و خیلی سریع همسرش را مجبور می کند برای مشاوره به بهزیستی برود و به مقدار زیادی مشکل را مدیریت می کند.

از‌این‌رو، استقلال اقتصادی زنان یکی از عواملی است که می تواند از بزه دیدگی و آزار جنسی مجدد آن ها در خانه جلوگیری کند. در این پژوهش دیده شد که مادرانی که دختران شان توسط محارم، مخصوصاً پدر، مورد آزار و تعرض جنسی قرار می گرفتند اغلب سکوت می کردند و واکنش فعالانه ای از خود نشان نمی دادند، دلیل سکوت آنان نه عدم علاقه و سنگ دلی بلکه بیشتر ترس از جدایی و بی سرپرست ماندن و مشکلات اقتصادی ای بود که می توانست بعد از اعتراض به این مسئله گریبان گیرشان شود. اما در این میان دو تن از مادرانی که از جهت اقتصادی مستقل بودند و حتی منزل مسکونی هم در مالکیت آنان بود با موفقیت توانستند از فرزند خود در مقابل آزارهای جنسی پدر مقابله کنند و جلوی بزه دیدگی مجدد آنان را بگیرند. بنابراین به نظر می رسد استقلال اقتصادی زنان مخصوصاً مادران می تواند یکی از بهترین راه‌های پیشگیری از آزار جنسی زنان در خانواده توسط محارم باشد. به این منظور باید برای این قشر موقعیت های اقتصادی عادلانه فراهم شود.

می توان سه رویکرد را درباره ی برابری زنان و مردان و در نهایت حق زنان برای برخورداری از اشتغال برابر با مردان و توانایی کسب استقلال اقتصادی شناسایی کرد. رویکرد انسانی، رویکرد اخلاقی، و رویکرد کارکردی. در رویکرد انسانی تأکید بر ارزش های انسانی است. اومانیسم فراجنسیتی نگاهِ محوری این تفکر است. انسان ها برابر متولد شده اند و هر آن چه موجب فرودستی یکی و فرادستی دیگری شود غیر انسانی است. در رویکرد اخلاقی اعتقاد بر این است که فرودستی زنان و فرادستی مردان غیراخلاقی است و با عدالت اجتماعی ناسازگار است. بنابراین فرصت های اجتماعی برای همه ی زنان و مردان باید برابر باشد و فرصت های اجتماعی-اقتصادی را نباید به دلیل جنسیتی خاص از افراد سلب کرد. رویکرد کارکردی بر این ایده استوار است که ناتوانمند سازی و ناتوان پنداری زنان موجب فلج سازی نیمی از جامعه می شود و باعث می شود تحقق توسعه ی پایدار با مانع مواجه شود. بنابراین برابری زنان و مردان برای همه ی افراد جامعه کارکرد دارد.

در هر سه رویکرد بالا اشتغال زنان و استقلال اقتصادی زنان اهمیت دارد. اما در رویکرد کارکردی نه تنها استقلال اقتصادی زنان به واسطه ی اشتغال اهمیت دارد بلکه کارکرد هم دارد. بنابراین استقلال اقتصادی زنان باعث کاهش یا دستِ کم پیشگیری از بزه دیدگی مجدد زنان در خانواده می شود. بنابراین سر سخت ترین مخالفان برابری زن و مرد که با اشتغال و استقلال اقتصادی زنان به بهانه ی حفظ خانواده ی مقدس مخالفند، با ایجاد قوانینی که فرصت های اشتغال و استقلال اقتصادی را برای زنان محدود می کند غیرمستقیم اجازه ی شکل گیری آسیب های اجتماعی را در خانواده می دهند، قوانینی هم چون کاهش ساعت کار زنان، خصوصی کردن مهدکودک ها، سهمیه بندی جنسیتی، نیمه وقت سازی اشتغال زنان، محدودیت اشتغال زنان در بخش های دولتی، و غیره.
با وجود این که نزدیک به پنجاه درصد از جمعیت جهان را زنان تشکیل می‌دهند کم‌تر از یک درصد از دارایی‌های جهان از آن این مجموعه است. فقر اقتصادی زنان یکی از عواملی است که باعث می‌شود زنان از سویی از بدیهی‌ترین نیازهای رفاهی محروم و از سوی دیگر به‌ واسطه ی اعمال کنترل شدید از سوی مرد به ‌عنوان نان‌آور و محور اقتصادی خانواده در قبال کوچک ترین خطاهای مرتبط با مسایل اقتصادی خانواده مورد خشونت قرار ‌گیرند یا سخت‌ترین و شدیدترین خشونت ها و آزارهای جنسی خود و اطرافیان شان را به‌ علت فقدان سرپناه تحمل کنند. در جهان امروز بیش از یک میلیارد نفر که عمدتاً در کشورهای درحال توسعه به سر می‌برند و اکثریت آنان را نیز زنان تشکیل می‌دهند در شرایط ناپذیرفتنی فقر به‌سر می‌برند. علاوه بر تمام پیامدهایی که فقر برای تمام اقشار مختلف دارد، با توجه به ویژگی‌های خاص زنان، پیامدهای اجتناب‌ناپذیر دیگری نیز هست که جامعه ی جهانی را ملزم می‌کند در این خصوص توجه بیشتری به خرج دهد. بنابراین فقر می‌تواند زنان را ناگزیر به موقعیت‌هایی بکشد که حتی در برابر بهره‌کشی و بردگی جنسی نیز آسیب‌پذیر باشند. به لحاظ اهمیت بحث اشتغال زنان، این موضوع در کنوانسیون تبعیض علیه زنان نیز مورد تأکید قرار گرفته ‌است. مطابق این کنوانسیون، دوّل عضو مکلف هستند کلیه ی اقدامات مقتضی را به‌ عمل آورند تا هر گونه تبعیض علیه زنان در اشتغال از بین برود و، بر اساس اصل تساوی زنان و مردان، حقوق مشابه برای آنها تضمین شود (ماده ی 11 کنوانسیون منع تبعیض علیه زنان). از این منظر، ایجاد فرصت های شغلی برای زنان زمینه‌‌ساز وصول به درجاتی از استقلال و مقدمه‌ای بر مهار خشونت و سالم‌سازی خانواده است. زنانی که از استقلال اقتصادی بهره‌مند می‌شوند می‌توانند از همزیستی با مردی که آن ها را مورد خشونت قرار می‌دهد امتناع کنند و شانس این زنان در موقعیت‌های انحلال قهری یا اختیاری خانواده برای حفظ شرافت و برخورداری از زندگی انسانی بیش از زنانی است که از نظر اقتصادی وابسته به مردان خانواده بوده و خشونت را به‌ ناچار می‌پذیرند. طبعاً وظیفه ی اصلی در این زمینه بر عهده ی دولت است که با ایجاد فرصت های شغلی مناسب زمینه را برای حضور زنان در مشاغل مورد علاقه‌شان و به دنبال آن کسب استقلال اقتصادی فراهم کند."

لبنک در بالاترین

یکشنبه، اسفند ۰۱، ۱۳۸۹

25 بهمن 89- قسمت چهارم- مبادا آسوده بخوابید چون ما حالا حالاها بیداریم.


تمام ضلع شمالی و ضلع غربی پارک دانشجو تقریبا با مأمورا احاطه شده بود.
و داخل پارک حدود 20 ون منتظر خوراک انسانی بود.
صفحاتی فلزی بلندتر از قد انسان برای تبلیغ جشنواره تأتر فجر گذاشته بودن و مأموران زبل بیشتر تجهیزاتشون رو بین این صفحات قایم کرده بودن که تا تقی به توقی خورد سپر و کلاهخود و اسلحه شونو بردارن.
جالب ترین قسمت این بود که قشر انتلکتوآل عزیز با تیپ های بامزه که در اون شرایط! کمی غریب میومد, مثلا آقایون با موهای بلند فر و کلاه کارآگاهی و پیپ در دهان و کراوات به یقه و بارونی های بلند یقه ایستاده, و خانمها با آرایش غلیظ و موهای هفت رنگ یا تیپ های اسپرت (لباس های مارک دار) کمی غیر متعارف, بدون هیچگونه توجهی به اوضاع دم تأتر شهر جمع شده بودن و بحث های تأتری می کردن و منتظر باز شدن درها بودن .

چیزی که در 25 بهمن من حس کردم این بود که اکثر مأمورا بیشتر قصد ارعاب مردم رو دارن تا اینکه بخوان بزنن و بکشن. یه عده شون که واقعا التماس می کردن برین.
همدلی مأموران راهنمایی با مردم جالب بود. گاهی به ماشین ها اجازه می دادن که از راه خلاف برن. یه جوری که انگار گور باباشون شما هم بیایید برید.
یه جاهایی اگه اجازه بدین کلاه خودمو قاضی کنم, شاهد بودم یه مأمور واقعا دید که فلان پسر یا دختر یا خودم شعار دادیم و ندیده گرفت.
اون موتورسوارهای عربده کش در حوادث بعد از انتخابات بدجور می زدن و اینبار نه. فقط رد می شن مانوور می دن.
البته اینامشاهدات منیه که تو خیابونای اطراف انقلاب گیر کردم و نذاشتن پام به موقع به میدون انقلاب برسه(تا 16 آذر فقط شد برم).

یه جاهایی می زدم تو دل مأمورا که یعنی می خوام از بینتون رد شم. عکس العمل هاشون کمرنگ تر از پارسال بود. یعنی پارسال هی با باتوم می زدن ولی اینبار یه مقدار ترس تو نگاهشون بود. شاید فکر می کردن من نیروی انتحاری ام :)


ساعت نه شده بود و دیگه هوا کاملا تاریک و سرد شده بود, و مردم دسته دسته به سمت خونه هاشون می رفتن. نگاه هامون به همدیگه ناراضی نبود. کمی از دق دلیمون رو خالی کرده بودیم وبهشون فهمونده بودیم که مبادا آسوده بخوابید چون ما حالا حالاها بیدارهستیم.
تعداد نیروها اینقدر زیاد بود که احساس می کردیم اگه دهن باز کنییم یه راست به سمت ون های خالی که منتظر طعمه بودن راهنمایی می شیم. پس همه با سکوت راه می رفتیم.
فکر می کنم تو کوچه پس کوچه ها وضعمون بهتر بود و تعداد آدمایی که دور و بر محل تظاهرات گیر کرده بودن خیلی خیلی بیشتر بود و شاید بیشتر هم شعار دادیم.
هنوز موبایل ها آنتن نمی داد و ما عزیزان خودمونو پیدا نکرده بودیم. من از نگرانی داشتم می مردم.

دوستی لطف کرد و مارو با ماشینش مارو جاهایی برد که شاید بتونیم ردی پیدا کنیم. ساعت ده و یازده و دوازده همه ش در مسیر تظاهرات چرخ زدیم.اون ساعتها مردم خیلی کمی تو خیابونا بودن و درعوض شهر در قرق نیروهای انتظامی بود. فقط جلوی کلانتری هایی مثل انقلاب اول کارگر و نواب خیلی شلوغ بود. تعداد زیادی مردم سرگردان از احوال گمشده هاشون سوال می کردن. به طور حتم ترجیح می دادن به جای اینکه در بیمارستان و سردخونه جوونشونو پیدا کنن در کلانتری ها ببینن. منم همین آرزو رو داشتم.
پیش خودم می گفتم طفلک مادر پدر اون پسر جوونی که سر خیابون پرچم کشته شده بود(محمد مختاری). آیا چطوری می فهمن. چه حالی می شن؟
اون موقع من هنوز از کشته شدن صانع ژاله خبر نداشتم.

اون ساعت ها جلوی هر خیابون فقط موتورهای خالی می دیدی که با نظم و ترتیب چیده شده بود. به سی با گفتم مأمورا چی شدن؟ رفتن رستوران شام بخورن؟ گفت نه بابا, ببین تو هر خیابون کمی دورتر از محل پارک موتورها چندین ون شیشه دودی(شایدم پرده سیاه داشتن) پارک شده. اونا رفتن تو ون گرم بشن.
راست می گفت. تا میدون آزادی هم دقیقا همین برنامه بود. چهل پنجاه تا موتور خالی و ده بیست ون اونطرف ترش.


خلاصه نصف شب دلنگران برگشتیم کرج.
تقریبا با رسیدن ما عزیزان ما هم رسیدن, سرفه کنان با چشمهایی سرخ و دردناک از گاز فلفل. بعد از چندین بار تعقیب و گریز و استشمام گاز فلفل و اشک آور, یکیشون حالش بد می شه, حالت خفگی بهش دست داده بوده و یکی از هموطنان به زور می بردشون خونه و شربت آبلیمو براشون درست می کنه.

حالا ببینیم فردا اول اسفند حکومت چطور می خواد برخورد کنه. عاقلانه یا جاهلانه...

پ.ن.
متاسفانه نظرخواهیم بسته است. دوستی برام ای میل زده و گفته خواسته در مورد قانع ژاله برادر صانع ژاله کامنت بذاره که با در بسته مواجه شده. کامنتشو به صورت ای میل برام پست کرده. در ایمیلش خطاب به خیلی از بلاگرها حرف زده.
مه شنیدیم که برادر یکی از شهدا چند روزه بازداشت شده
دوستان هنرمند
دوستان کرد
دوستان سنی
دوستان دانشجو
شهیدی که شما دادین برادرش در زندانه
امیدش به شماست
ندیدم ازش حمایت کنین؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اگه منطقی می‌دونین
برای حکومت شرط گذاشته بشه
که تا یک شنبه قانع رو آزاد کنن
ازتون استدعا دارم...
اگه برای این دو جوون ارزش قایلین
اگه می‌خواین تو دهن کیهان جنایت کار بزنین
لطفا در باره این دو موضوع در وبلاگ هاتون و کل اینترنت گفتگو راه بیندازیم
بذاریم خون من و تو که شاید فردا
کشته بشیم و نباشیم
با خون برادران و خواهران کشته شدمون ،رهبر ما باشن
حاج حسن آقای بیخدا …برادر عبدالقادر بلوچ…قربون اون بلو چی نوشتنت
…نانا زولا ی مهربون و بد دهن
دوست خلاقم اندرمال خالق رو و یارو
تلویزیون های 7/24 که نمیدونیم کجای دنیا هستین
تلویزیون پارس
کانال وان
دوست بختیاری پارس که به ما آموزش تیر کمون ساختن میدین
جناب بهرام مشیری نگران هویت ایران و ایرانی
آقای تور جان قیل قیل کن
دکتر خزغلی مغضوب پدر
دوستان طرفدار خاتمی که 8 سال براتون شعار دادیم
دوستان طرفدار محسن رضایی که به ما که هیچ…به بختیاری بودن خودش خیانت کرد
دوستان نهاد مردمی
دوستان اهل طریقت که میدونیم ماه پیش با اجتماع کردن.دوستان زندانی تون رو در اصفهان و الیگودرز آزاد کردین
نیک آهنگ کوثر خود نویس با اون هاله زردت
سارا جون چه کدیور هستی چه نیستی
دکتر مهاجرانی و دکتر بنی صدر و دکتر سازگارا
دوستان پیک نتی و پیک ایرانی
دوستان هکر و وی پی ان ساز که آزادی بیان در ایران مدیون شماست
دوستان روز و امروز و رادیو فردا
دوستان آذری و ترک و مازنی و خراسانی و لر و عرب و …((واقعا زیادیم))
دوستانی که توی بی بی سی(بیبی سکینه سابق)مشغولین…آقای چالنگی و خانم درخشش شیک پوش و متین…آقای دکترسیروس آموزگار که حرف زدن صحیح رو از شما یاد می گیرم
و عشق به ایران رو از خواهرتون
که هنوز اینجا در ایران هستن
دوستان پان ایرانیست
دوستان آته ایست
دوستان فمینیست
کروبی….ای شیخ ی که فتنه به جان آقا افکندی
آقای میر حسین که تازه فهمیدیم دختراتون تو ایرانن و به بهانه تحصیل و به قصد خوشگذرانی از جیب این ملت به اروپا و امریکا نرفتن
وهمه دوستانی که بسیارند
و همه دوستانی که همچون من خس و خاشاکند و بسیاریم
و بسیاریم…و بسیاریم

خیلی ساده می گم
اگر صانع رو جاسوس کیهان نمی دونین
اگر برای شجاعت برادرش ارزش قایلین
اگر برای خون این دو برادر و خون شهید ایستاده حرمت قایل هستین
با اینکه مخالف عقاید خیلی از شما هستم
ولی عاجزانه استدعا می کنم
بخاطر گرمای خون دوستان جوانمان
به خاطر دل داغدیده مادر صانع و قانع
از شما استدعا می کنم
هدف مند تر باشیم و روز یکم اسفند رو در کنار هفتم صانع، روز آزاد سازی قانع قرار بدیم
اگر این کلام ناچیز من به نظر شما منطقی هست
توی اینترنت انعکاس بدین
تا شاید بتونیم آزادش کنیم
حداقل توی زندان حسین بازجو بشنوه که بخاطرش راهپیمایی شده و طاقت بیاره
من حتی وبلاگ هم ندارم
ولی اگه برای ایستاده مردن جوانا ارزش قایلین لطفا این جسارت من رو به عنوان پست بگذارین
و دوستان کرد
دوستان سنی
که می دونیم در همه جای ایران هستین
دوستان هنرمند
دوستان دانشجوی تهرانی
دوستان هوادار مرحوم منتظری خصوصا
فرزندان ایشون
دوستان ادواری و تحکیمی
و…و…و….مادران داغدار پارک لاله
ما شما رو به عنوان صاحبان عزا می‌شناسیم
هر کدوم از شما که خودش رو عزادار یا صاحب عزا می‌شناسه
به برادر صانع کمک کنه
و روز یکشنبه اول اسفند رو در یک پست اختصاصی به آزاد سازی قانع به هر نحو تخصیص بده
من حتی وبلاگ هم ندارم ولی روز یکشنبه به خیابون مبرم
تا در کنار همه دوستان
اییییییییستاده بمیرم

جمعه، بهمن ۲۹، ۱۳۸۹

25 بهمن 1389 – قسمت سوم- دستکاری ژنتیکی در بسیج

کشف بزرگ زیتونی:
چیزی که من در راهپیمایی های گذشته بهش شک کرده بودم و طی راهپیمایی های بعدی بیشتر بهش توجه کردم و در تظاهرات 25 بهمن کاملا بر من یقین گشت, دستکاری ژنتیکی در نیروهای سرکوبگر بسیجه. مهندسان ژنتیک اسلامی طی سالها تلاش در آشپزخانه, موفق شدن از دی ان اِی های بسیجی ها یک موجود موهن عجیب غریب بسازن که انقلابی درعلم ژنتیک, قسمت "موتاسیون از درِعقب" به حساب میاد.
من تحقیقات خودم رو مخلصانه در اختیار ملتم قرار می دم. تا چه قبول افتد و چه در نظر آید.
این موجودات عظیم الجثه و غول پیکر, چیزی هستن مابین دایناسور و نئاندرتال, تیرانوزوروس, گوریل. سر این موجود 3 برابر سر یک انسان معمولی است, اما مغزش به اندازه یک نخود می باشد. برای همین قادر به فکر کردن نیست و نمی تواند سر خود هیچ تصمیمی بگیرد و تمام دستورها را از بی سیمی که در جیبش است می گیرد. دور باسن این موجود 250 سانتیمتر, دور سینه 150 سانتیمتر. قلب کوچک فلزی در سینه اش وجود دارد. صورتش از ریش انبوهی پوشیده شده و ریش هایش تا زیر چشمهایش امتداد یافته و همراه با لُپهای باد کرده منظره فجیعی به او می دهد.
موتور سیکلت های غول پیکری به اندازه نشیمن آنها از کشورهای خارجی وارد کرده اند و معمولا کون این موجودات را به آن متصل می کنند.
اگر روز 25 بهمن در اول خیابان ابوریحان بغل کافه فرانسه, توجه می کردید(حتما توجه کرده اید, اصلا از شدت گندگی نمیشد توجه نکرد) یکی از این موجودات جدیدالخلقه عظیم الجثه روی موتورش نشسته بود و مردم را می پایید. یکی دیگر در اول خیابان 16 آذر و دیگری اول خیابان فلسطین. و در خیابان ستار خان هم بودند.
هر گروه 50 موتورسیکلتی معمولا یکی از اینان را به همراه دارند. به عنوان رئیس البته. چون هر چه گنده تر و بی مغز تر, رعب آورتر و مهمتر!
شباهت این موجودات به همدیگر حیرت آور است. همگی پیراهن سفید تنشان است و شلوار زغالی. که فکر کنم سر جمع 20 متری پارچه برده.

با اجازه باز هم ادامه دارد...

1:43 | Zeitoon

25 بهمن برما چه گذشت؟(2)



هر چی می رفتیم جلوتر تعداد مامورا بیشتر و بیشتر می شد. تقریبا جلوی تمام فرعی هایی که به انقلاب می خورد بسته بودن. جلوی پمپ بنزین ستار خان دهها پلیس به صورت خطی ایستاده بود و کپه ای هم موتور سوار سبز لجنی پوش کلاه کاسکت دار باتوم به دست کنارش. سر شادمان و شهرآرا و...(اسم خیابونای ستار خان دقیق به خاطرم نیست) همه پر بودن از نیروی ویژه و نمی ذاشتن کسی به طرف پایین بره. وقتی می گم پُر بود یعنی مثلا سر هر خیابون حداقل 50 نفر با هیبت ترسناک و با تجهیزات وایساده بودن. اصلا نمی شد عکس گرفت. راستش من تازگیها دوربین با خودم نمی برم چون آدم تابلو می شه و تا آدمو نگیرن ول کن نیستن. با موبایل هم امکان نداشت. یعنی اگه بخوای یواشکی عکس بگیری باید بیخیال تظاهرات بشی و بری یه گوشه قایم شی یا بری بالا پشت بوم.حسرت مردم مصر و تونس و یمن رو می خورم که مردمش چه آزادانه عکس و فیلم می گرفتن. مردم می گفتن انقلاب و خوش و آذربایجان خیلی شلوغه و حسابی دارن مردمو می زنن. بوی دود همه جا رو برداشته بود.
پیش خودم میگم تو خیابون ستار خان اینهمه مأمور هست خدا به داد خیابون انقلاب برسه. همه مون پر پر می زدیم برسیم به انقلاب. اما عملا راهها بسته بود. خیابون هم اینقدر ترافیک بود که نمی شد سوار ماشین هموطنی شد و رفت.
بین دو سری پلیس جمعیت شروع می کردن به شعار دادن" مرگ بر دیکتاتور", " مبارک, بن علی, نوبت سِیِد علی!" تا حمله می کردن یه عده می گفتن "الله اکبر" و فرار می کردیم. ما اینقدر اینور اونور رونده شدیم که نمی دونم چی شد از خیابون پاتریس لومومبا (شمال ستار خان) سر درآوردیم. یهو یه گروه رعب و وحشت که متشکل بود از بیشتر از صد موتور دوترکه نشین که نفر پشتی اسلحه به دست ایستاده بود اومدن رد شدن. ما همه الکی یه صف تاکسی درست کردیم که مثلا منتظر تاکسی هستیم.
خانمی حدودا چهل ساله خودشو چسبوند به من و پسرم. گفت منو نبینن. از صبح ساعت ده اینورا بودم. این اراذل چند بار منو دنبال کردن. کاپشن دورو پوشیدم یه بار از طرف نارنجیش تنم می کنم و یه بار از مشکی. می لرزید. از خستگی و گرسنگی و تشنگی. منم به خودم چسبوندمش سرشو گذاشتم رو شونه م گفتم عین خواهرمی. بعد از اینکه گروه اراذل رد شدن(که انگار یک قرن طول کشید) یه شکلات درآوردم و بطری آبم دادم بش و گفتم برو یه کم استراحت کن. یه مغازه دار که با ما مثلا تو صف تاکسی ایستاده بود بردش تو مغازه گفت خواهر فکر کن مغازه خودته.

دوباره دویدیم تو خیابون ستار خان و تا نیروهای ویژه بهمون نزدیک می شدن قدمامونو تند می کردیم. در این بِکِش واکش و بزن در رو, ما چند تا از همراهامونو گم کردیم. به زور و با نگرانی -برای دوستان گمشده- خودمونو رسونده بودیم نزدیکی های میدون توحید(کندی سابق) که صدای تیراندازی اومد. دوباره رونده شدیم به سمت یکی از خیابونای باریک. خانمی حدود 50 ساله گریه کنان اومد پیشم(همه در حال فرار بودن و اون زن احتیاج به درددل داشت) گفت کشتن! کشتن! گفتم خدای من... کیو؟ گفت یه پسر جوون سر پرچم تیر خورد. گمونم مرد. یهو زانوم دوتا شد. زن زار زار گریه می کرد: غرق خون بود... با چشمای خودم دیدم... الهی این حکومت سرنگون بشه. گفتم لباساش؟ لباسش چه رنگی بود؟ تقریبا مطمئن بودم یکی از عزیزانمه.من هم همپاش اشک می ریختم. گفت بلوزش مشکی, شلوار کرم. عزیز ما نبود, اما عزیز کسان دیگری بود. وقتی عکس محمد مختاری رو می بینم و پست های فیس بوکشو می خونم آتیش می گیرم. چه جوون برازنده و خوبی. چرا جوونای ما باید به خاطر یه اعتراض گلوله بخورن و کشته بشن...
چند بار در کوچه پس کوچه های ستارخان افرادی ازجلوی درخونه شون با مهربونی بهمون تعارف کردن بریم تو. حتی یکیشون بعد از اینکه فهمید از کرج اومدیم شدیدا اصرار می کرد شام بریم خونه شون شب هم بمونیم, صبح بریم.
یه جا هم یه خانومه نمی دونم از کجا فهمید جیش دارم, دستمو کشید و گفت اقلا بیا یه دستشویی برو. دیگه نمی شد دست رد به سینه اش زد. خدا عمرش بده. راحت شدم برای ادامه مبارزه.
همدلی مردم با همدیگه مثال زدنیه.
اینطور که من با چشم خودم دیدم جمعیت داخل کوچه پس کوچه ها چندین برابر جمعیت تو خیابونای اصلی بود. شاید بگم یک هزارممون هم نتونستم وارد میدون انقلاب بشیم. خانمی می گفت امیرآباد و یوسف آباد هم شلوغه شدید و میدون ولی عصر هم پر از جمعیت روانه. روان یعنی فقط در حال حرکت. خوب با اون همه نیروی حکومتی گاهی نمیشه هیچ کاری کرد. نیروها هم عشق می کردن که چقدر ازشون می ترسیدیم. یه نوع خوشحالی و غرور لمپنی تو نگاهشون بود.
بالاخره خودمونو به توحید و بعد به اون خیابون فرعیه که می خورد به فرصت شیرازی رسوندیم. قلوه سنگ بود که روی زمین ریخته شده بود. تموم سطل های اشغال شعله ور بود. بوی گاز خفه کننده هنوز میومد. مردم در حال دویدن بودن. باز خیل موتورسوارها.. می شمرم. 30 تا دوترکه که می شه شصت نفر آدم هیکل گنده و لات عربده کش با اسلحه های بالا گرفته جولان می دن.
معلوم بود تو فرصت شیرازی نبرد شدیدی جریان داشته. باز به زور خودمونو به 16 آذر میرسونیم. ترافیک کاملا ایستا... هیچ ماشینی از جای خودش تکون نمی خوره. مردم هم همه معترض. بالاخره به خیابون انقلاب می رسیم. اما اونقدر تعداد نیروی انتظامی اونقدر زیاده که اصلا راه نمی دادن بریم به طرف میدون. اونقدر به ماها بُراق شدن عین سگان هاری که عنقریبه حمله کنن.
جالب بود کسایی بودن از جمله یه مرد مسن که به بهانه تاکسی گرفتن وایساده بود کنار خیابون و سرشو می کردن اونور داد می زد مرگ بر دیکتاتور و بعد برمی گشتن به طرف ماشین ها و می گفت آقا مستقیم! به نظرم کار هوشمندانه ای اومد. مأمورا نمی فهمیدن صدا از کجا میاد و هی دنبال مقصر می گشتن. تو ستارخان هم شاهد چنین شگردهایی بودم.
عده خیلی زیادی هم سوار اتوبوس های بی آر تی شده بودن. از وی هایی که نشون می دادن معلوم بود همه از خودمونن. فکر کنید اتوبوس های بی آرتی دقیقا از میدون انقلاب تا چهارراه ولی عصر کیپ به کیپ بی حرکت ایستاده بودن و اتوبوس های به اون بزرگی لبالب از مسافر. خوب اگه اینا کاری داشتن پیاده می شدن می رفتن لابد و وی نشون نمی دادن باز هم لابد.


ادامه دارد لابد...

22:05 | Zeitoon

25 بهمن- (1)من دوسه کوچه با محل شهادت محمد مختاری فاصله داشتم.


ول از همه , خدا بگم چیکارش کنه کسی که تو اینترنت یکهو شایع کرد عبدالله گل وساطت کرده و مجوز راهپیمایی صادر شده. . سید محمد حسینی مجری هم تو فیس بوکش نوشته بود خبر موثق رسیده که اگه تعداد مردم زیاد باشه هیچکارشون ندارن.
محمود خان فرجامی هم تو فیس بوک(اکانت جدید ساختم) پیغام داد امروز خیلی ملایمن, دوتا پرینت از شعارهای عربی هم دستت بگیر.

و من ساده هم که حاضر شده بودم و داشتم قبل از رفتن آخرین خبرا رو چک می کردم با خوشحالی زایدالوصفی برگشتم و روسریمو با یه شال سبز گنده چشم نوازی عوض کردم و هر چی روبان سبز آماده داشتم و از قبل به اندازه مچ بند بریده بودم گذاشتم تو کیفم. پرینت عربی رو البته بیخیال شدم چون اصلا عربی بلد نیستم یهو می بینی یه شعار به نفع دولت گرفتم دستم و مسخره خاص و عام شم.
همه فکر می کردیم بالاخره حکومت یه ذره شرم و حیا حالیش شد و چون اسم تونس و مصر وسطه از افکار عمومی جهان ترسیده.
البته همه می دونیم که هدف قلبی ما از این تظاهرات در درجه اول ضد حکومت دیکتاتور خودمون بود و بعد تجلیل از مردم شجاع مصر.
به تجربه روزهای تظاهرات قبل که موبایل ها رو در منطقه تظاهرات قطع می کنن. قرارهایی مقطعی در جاهای مختلف تهران نزدیک محل تظاهرات گذاشتیم که اگه همدیگه رو گم کردیم بتونیم پیدا کنیم و تلفن ثابت خونه یه خانم خیلی مسن چنانچه تا آخر شب همدیگه رو پیدا نکردیم از تلفن عمومی زنگ بزنیم و جاهای همدیگرو بپرسیم, و آخر سر اگه هیچکدوم از این راهها جواب نداد, خونه ی این خانم رو آخرین محل دیدار!
گرچه این خانم مسن 85 ساله دلش طاقت نیاورده بود و تا ساعت ها تلفن های مارو بی جواب گذاشت چون رفته بود تو خیابون که اگه کسی زخمی شد بیاردش خونه.
همینکه سوار تاکسی های کرج-تهران(میدان انقلاب) شدم, راننده با دلسوزی نگاهی به شال سبزم کرد و گفت خانم, میدون انقلاب پر از نیروی انتظامیه و می گیرنت ها, به دیگر مسافرا گفت: از الان گفته باشم خود میدون نمی تونم برم, شنیدم گاز اشک آور زدن و هر جا شلوغی شروع شد, من پیاده تون می کنم. همه قبول کردیم.

تو اتوبان هر ماشینی که از کنارم رد می شد تا شال سبزمو می دیدن یه وی برام در می کردن و بوق می زدن. راننده بهم گفت خانم این روسری تو عوض کن, یه جوری یعنی عسس منو بگیر. گفتم مجوز داریم. گفت آره! شما خواستین اونام گفتن چشم! و بحث در گرفت. دختری که عقب نشسته بود اعتقاد داشت کار کار انگلیساست! اینا با انگلیس ساخت و پاخت کردن. می بینی بی بی سی هیچوقت از جنبش طرفداری جدی نمی کنه. پسر جلویی گفت خدا به خیر کنه, امروز چند نفر کشته می شن صد در صد. و به نوبت هر کی حرف خودشو می زد. نه جواب به دیگری.
تا رسیدیم زیر پل ستار خان. درست همونجا بود که موبایل ها همه از کار افتادن و همونجا بود که از دور دیدیم نیروی های حکومتی در کپه های پنجاه شصت نفری جا به جا ایستان و همونجا بود که راننده کپ کرد و ایستاد و گفت دیگه جلوتر نمی رم!
و خوشبختانه منم همونجاها با سی با و دیگر دوستان قرار داشتم. سی با هم تا منو دید همون حرف راننده رو زد ولی به جای عسس منو بگیر, باترس همراه با شوخی(یا شوخی همراه با ترس) گفت وای چرا خودتو تابلو کردی. این شالت یعنی عسس بیا به من تجاوز کن. بگذریم هر رهگذری که منو دید فریاد زد بدو برو عوضش کن. دارن پدر درمیارن. سی با با عجله دستمو کشید و وارد اولین روسری فروشی شدیم و من خواستم یه نارنجی جیغ بردارم . گفت بابا حالا کوتاه بیا,ندیدی همه رنگای تیره و مات پوشیدن تا سیبل نشن. به زور اون یه روسری طوسی خریدم و سبزه رو گذاشتم تو کیفم. درست جا نمی شد و منگوله های سبزش بیرون مونده بود. سی با هر کاری کرد که شال رو دور بندازم غیرتم اجازه نداد. خوبه بهش نگفتم یه عالمه روبان سبز هم تو کیفه و گرنه درجا سکته می کرد. تازه کلی سرش غر زدم باید دوسه جا دیگه می رفتیم شاید به قیمت ارزونتری می خریدم یارو گرونفروش بود و ازشرایط اضطراری شال سبز من سوءاستفاده کرد.
از همون آخر ستارخان شروع کردیم پیاده رفتن به سمت انقلاب. پیاده رو خیلی شلوغ بود. از لباس پوشیدن ها و کیف های کوچک و کتونی ها و بخصوص لبخندهای پر معنی که بینمون رد و بدل می شد معلوم بود مقصد همه مون کجاست. قسمت ماشین رو هم که شدیدا ترافیک بود. یه سری از مردم کلا انقلابی ماشین سوارن. یعنی تو خیابونا گشت می زنن و اوضاع و احوالو می بینن. اینطوری نه سیخ می سوزه نه کباب. نیروی انتظامی هم نمی تونه بپرسه شما تو خیابون چیکار می کنید. اما پیاده ها خیلی زود شناسایی می شن.


ببخشید دارم آنلاین می نویسم. این قسمتشو پست می کنم تا اینترنتم دوباره قطع نشده

13:10 | Zeitoon
2011-02-14

دوشنبه، بهمن ۲۵، ۱۳۸۹

ماشالله شیر زن...


1- دیشب پسردایی دوستم که یه جوون 23 ساله خیلی موفقه, هم از نظر تحصیلات و هم شغل و هم پول و هم شهرت(نمی تونم بگم کیه) رفته خونه تک تک فامیلِ نزدیک برای خداحافظی, پرسیدن به سلامتی داری می ری خارج؟ گفته نه, می خوام برم تظاهرات 25 بهمن. مرگ یه بار شیون یه بار, می رم اگه کشته هم شدم بدونین در راه آزادی کشورم کشته شدم.

2- سی با دیروز سوار اتوبوس بوده, یهو یه زن چادری ظاهرا عامی حدود 50 ساله تو قسمت زنانه بلند شده و شروع کرده به سخنرانی که اگر آدمیم باید همه فردا بریم راهپیمایی تا از دست این حکومت فاسد و زورگو خلاص بشیم. تاکی باید بکشیم و دم بر نیاریم. از مردم مصر و تونس یاد بگیریم و...
مسافرا همه براش دست زدن و سوت زدن وهورا کشیدن. مرد بغل دستی سیبا داد زده": ماشالله شیرزن" زن مثل یک سخنور ماهر همه رو ساکت کرده و بقیه حرفاشو زده. راننده هم با نیش های باز از توی آینه نظاره می کرده. سی با می گفت همه به جز یکی دو نفر که کار ضروری داشتن, در ایستگاه مورد نظرشون پیاده نشدن و ملت تا آخر مسیر به حکومت فحش دادن. و زن عین یه رهبر سیاسی به حرفا جهت می داده که فحش چاره کار نیست. باید پا شد و اعتراض کرد.

پرسیدم: حتی یه نفر هم پا نشد از حکومت طرفداری کنه؟
- اگر کسی هم بود جرأت نکرد.
ما بیشماریم...


پ.ن.
خوشبختانه نه سرعت اینترنت کم شده و نه مثل قبل مأمورا عین مورو و ملخ ریختن تو خیابونا.

- محمد حسینی , مجری سابق تلویزیون, آدم باهوش و از خانواده خوب کرجیه و من همیشه تعجب می کردم چنین آدمی چطور می تونه با اینا همکاری کنه و دم برنیاره. وقتی هم رفت, گفتم لابد بارشو بسته و رفت پی زندگیش اما الان داره غوغا می کنه دمش گرم. صفحه فیس بوکشو ببینید

- آقا,دیر شد. من دیگه رفتم. اگه کسی بدی , خوبی از من دیده حلال کنه!(این خوبی دیدن هم حرفیه ها... خوبی کردن که حلال کردن نداره) باور کنید هیچوقت به قصد حرفی نزدم و دوست نداشتم کسی رو ناراحت کنم. اما ظاهرا اینکارو کردم. خلاصه که ببخشید.
پسرام هم با خودم می برم.

لینک در بالاترین

باز گذاشتن در خونه در روزهای تظاهرات خودش نوعی عبادت محسوب می شه


از مردمی که نمی تونن بیان تظاهرات خواهش می کنم درِ خونه تونو باز بذارید...
این عمل مصداق بارز باقیات صالحات می باشد و در اون دنیا هزار و یک پاداش نیک داره.
در صورت ادامه مبارزه به اونها آب و غذا و امکانات بدید. آقا من دارم میام تهران
یه وقت گشنه تشنه نمونم:) خلاصه بهم برسید...

balatarin

جمعه، بهمن ۲۲، ۱۳۸۹

22 بهمنی ها, 25 بهمنی ها, کداممان بیشتریم؟


ساعت 12 ظهر یه سر کانال یک تلویزیون رو می گیرم ببینم پیک نیک بسیجی ها چطور پیش میره. یهو دوربین زوم کرد توی یک عکس که بالا گرفته شده بود. عکس خاتمی و کروبی و موسوی که طناب دار برگردنشون بسته بودن.
مجری هایی که حاضر شده بودن همچین سیرکی رو گزارش کنن فقط واحدی بود (که حرف معمولی شم به زور می زنه) و یه مجری تازه کار و ناشناس که مرتب با هم دست می دادن و احوالپرسی می کردن. به نظرم برای خودشون هم بیشتر حالت مسخره بازی داشت تا جدی.
حکومت عزیز, حالا شما زورتون رو نشون دادید. اجازه بدید ما هم , نمی گم همه ش, فقط نصف, نه اصلا یک دهم, یک صدم تریبون شما رو داشته باشیم و برای راهپیمایی 25 بهمن تبلیغ کنیم و مثل شما بی اجازه برای همه اس ام اس بدیم و یک صدم یه روزنامه تبلیغ کنیم. شما هم برای همون یه روز سگ هاتونو ببندید. ببینیم کدوممون بیشتریم.
صحنه میدون تحریر مصر رو می بینم دلم میسوزه برای خودمون که حتی نمی تونیم راحت یه گوشه خیابونی جمع بشیم و حرفامونو بزنیم.
همه می دونن اونا مبارک رو نمی خوان ما هم این حکومتو.

چهارشنبه، بهمن ۰۶، ۱۳۸۹

کل کل ِ فوتبالی

رفته بودم برای فوتبال ایران کره سور و سات(یا به قولی سیور و سات) تهیه کنم. آجیل فروش و دو دوستش میخ شده بودن به تلویزیون قرمز 14 اینچ سیاه و سفیدش که داشت فوتبال پخش می کرد.
- ای وای آقا, فوتبال ایران شروع شده؟
بدون اینکه نگاهی بهم بندازه.
- نه, فوتبال استرالیا عراقه. اون یه ساعت دیگه شروع می شه.
- نگاه کردن نداره. معلومه استرالیا برنده ست. زود باش تخمه آفتاب گردون کم نمک برام بکش عجله دارم.
چنان نگاهی بهم انداخت که انگار جنایتی مرتکب شدم.
- خدا نکنه. باید عراق ببره.
- برای چی؟
- واسه اینکه کار ایران راحت تر باشه.
- از کجا معلومه ایران ببره. من که می گم کره می بره.
خون فروشنده به جوش اومد.
- این حرفا چیه؟ ایران صد در صد برنده ست! در ضمن تخمه آفتابگردون نداریم!(یه چیزی تو مایه های هری!)
- پس این گونی های پر از تخمه چیه؟ می دونی من چند ساله مشتری تم.(یه چیزی تو مایه های من که جیک جیک می کنم برات بذارم برم؟)

یکی از دوستاش پا در میونی کرد و خودش پا شد برام تخمه کشید. در حالیکه نیم نگاهی هم به تلویزیون فسقلی داشت. منم نامردی نکردم هی اُرد دادم.
- یک کیلو هم از این راحت الحلقومای شبیه پرچم ایران بده. نیم کیلو هم آلبالو خشکه, نیم کیلو هم ذرت شکلاتی, نیم کیلو هم پسته, آهان تخمه ژاپنی...
- بسه دیگه خانم. بقیه شو بعدا بیا بگیر.
- اومدیم و کار به وقت اضافه و پنالتی کشید!
هر سه داد زدن: ایران تو همون نیمه اول دو تا می زنه!
موقع پول حساب کردن بود و شوخی دیگه جایز نبود و فقط گفتم:
- می بینیم!

گفتم تا وقت هست یه چند تا هم بستنی چوبی بگیرم. که امسال زمستون عجیب ویار بستنی دارم.
فروشنده سوپر سر کوچه هم با چند تا دوستاش با گردن های افراشته مشغول دیدن تلویزیون ال سی دی که تقریبا به نزدیکای سقف آویزونش کرده بودن بود. دوسه بار صداش کردم جواب نداد.
بلند پرسیدم استرالیا برد؟
حواسش سر جا اومد و گفت: نه بابا, عراق می بره حتما"(که چی؟ که وقتی در فینال به ایران بیفته ایران بتونه بزنتش). لطفا سریع بگید چی می خواهید.
- ازون بستنی توت فرنگی یخی ها 4 تا, 4 تا هم یخی فالوده ای, 4 تا هم پرتقالی, 4 تا هم لیوانی, آهان دو تا هم شیر شکلاتی, دو تا هم...
- خانم حالا باید همه رو امشب بخری. فردا هم روز خداست. بذار فوتبالمونو ببینیم.
رفتم رو اعصابش. گفتم زیاد سخت نگیرید, فکر کنم استرالیا و کره می رن فینال.
گردن افراشته دوستاش که تا به حال یک ذره پایین نیومده بود یهو به سمت من برگشت(براشون خوب بود. گردنشون اونجوری خیلی درد می گرفت ) با عصبانیت گفتن:
- این حرفا چیه؟ ایران هزار درصد می ره بالا!
حال اونا رو هم گرفتم اومدم خونه. داشتم چایی دم می کردم سی با رسید و تند تند رفت لباس عوض کرد. منم روی میز رو پر از اطعمه و اشربه کردم.
سی با هم اعتقاد داشت ایران حتما می بره. پرسید به نظرت چند چند می بریم. گفتم یک هیچ (اومدم بگیم یک هیچ می بازیم, دیدم خسته ست و احتمال سکته و طلاق و ازین جور ماجراها داره. گفتم بذار دلش خوش باشه و تخمه ها زهرش نشه)
اما به محض اینکه فوتبال شروع شد و شماره پیامک مسابقه اومد که کی می بره زدم شماره 2 (یعنی کره می بره) و موذیانه شروع کردم همراه سی با و بچه ها ایران رو تشویق کردن. ولی ته دلم مطمئن بودم کره می بره. بازیشون یه سر و گردن بالاتر بود.
بعد از مسابقه ساعت و شماره پیامک رو نشون سی با دادم. گفتم اگه ایران نبرد در عوض شاید جایزه ببریم. در حالیکه می خواست تلافی کنه, گفت می دونی جایزه ش چیه ؟
- لابد ماشین یا دوسه میلیون تومن پول.
- دلت خوشه ها. جایزه ش 250 هزار تومن کمک سفر زیارتیه. تو هم که خیلی اهل زیارتی!
داشتم کنف می شدم. فکری کردم و گفتم:
- خوب من می گم مسلمون نیستم و سفر زیارتیمو باید برم ایتالیا که ازاونجا برم واتیکان:)

سه‌شنبه، دی ۲۸، ۱۳۸۹

به سان موشک 9 متری در کوچه 6 متری

- لطفا از درِ مخصوص خواهران وارد بشید.
غر می‌زنم:‌ای بابا، اومدم شکایت کنم، چه فرقی می‌کنه از کجا وارد شم.
زن نسبتا مسن مسئول بازرسی درحالیکه دستشو به زور توی کیف کوچکم چپونده بود، پرسید موبایل داری؟ حوصله نداشتم و دودستی موبایلم رو تقدیم کردم. تنها فکری که اون لحظه به سرم زد خاموش کردن موبایلم بود که اگر زنگ خورد وسوسه نشه گوشی رو بر داره یا مثلا به خرج من به جایی زنگ نزنه.
داشتم زیپ کیفم رو به زور می‌بستم که با اخم گفت لطفا آرایشتو پاک کن و عینک آفتابیت رو هم از روی سرت بردار بذار توی کیف.
خنده م گرفت. گفتم شما هم شدی عین صدام حسین!
گفت یعنی چی؟ چرا؟
گفتم خوب اونم موشک ۹ متری رو می‌خواست به زور در کوچه شش متری جا بده. خانم عزیز شما خودت دیدی که کیف من کوچیکه - دکتر گفته به خاطر شونه دردم یه مدت کیف کوچک بندازم رو شونه م- به خاطر حساس شدن چشمم به آفتاب هم حتما باید بیرون عینک آفتابی بزرگ بزنم. خوب شما وقتی کیف منو هم زدی و گشتی. دیدی که موقع بستن زیپش چه عذابی کشیدم. حالا این عینک بزرگ رو کجاش جا بدم؟ تازه این عینک روی سرم چه ضرری به نظام می‌زنه؟ گفت بذار تو جیبت. گفتم می‌بینی که جیب ندارم. سر تا پا مو وارسی کرد ببینه جایی تو بدنم پیدا می‌کنه. عینکو زدم بین دکمه‌های سینه م و گفتم خوب شد؟ گفت‌ای وای، بد‌تر شد. برش دار.
کلی فسفر سوزوند تا راه چاره پیدا کرد و گفت اصلا بگیر دستت. گفتم خانوم شما هم گیر دادی‌ها. می‌خوام صد تا پله بالا پایین برم و هی فتوکپی بگیرم و این اتاق اون اتاق برم. اینم بگیرم دستم؟ گفت اقلا جلوی من بگیر دستت. فهمیدم منظورشو. گرفتم دستم و گفتم بفرمایید. گفت حالا آرایشتو کامل پاک کن. گفتم وای... مردم از دستتون. این کیفمو باز کنم دستمال درآرم همه وسائلم می‌ریزه بیرون. دست کرد از زیر میز عین جادوگرایی که یه چیزیو ظاهر می‌کنن یه جعبه دستمال کاغذی گندهٔ گل منگلی بیرون آورد. بفرما.
تشکر کردم و یکی برداشتم و الکی جلوی دهنم گرفتم و گفتم‌ای وای دیر شد. و از در زدم بیرون. یعنی رفتم تو.
دیدم‌ای دل غافل همه یکی یک موبایل عین گوشت کوب دستشونه و بلند بلند با یکی دارن حرف می‌زنن و جریان ماوقع برای وکیل و برادر و پسرخاله دخترخاله تعریف می‌کنن هیچکی هم نمی‌گه خرت به چند من. زن‌ها هم همه آرایش دارن و با اینکه کیفاشون بزرگ و خالیه یکی یک عینک آفتابی منجوق دار و از مال من گنده‌تر رو سرشونه. گفتم زنه منو ساده گیر آورده بود‌ها...

اول رفتم پیش مشاور قضایی. گفتم عین دفعه‌های پیش (آخه تو مملکت گل و بلبل ما تا دلتون بخواد کلاه می‌ذارن رو سرتون) الکی هی ندوم اینور و اونور. از راهش برم.
تو اتاق چند تا مشاور آقا نشسته بود. دوسه تا جوون و یکی مسن. من مونده بودم پیش کدوم برم. پام یاری نمی‌کرد. می‌خواست بره پیش یکی از اون جوونا اما می‌گفتم این مسنه شاید با تجربه تره. آقا مسنه که بهم نزدیک‌تر بود با خنده صندلی کنارشو نشون داد و خیلی خودمونی گفت بیا پیش خودم. رفتم نشستم و شروع کردم به تعریف ماجرا. با آب و تاب و خونسردی تعریف می‌کردم. دیدم هر چی جلو‌تر می‌رم نیشش باز‌تر می‌شه.
گفتم ببخشید چی شده؟ به چی می‌خندید؟ با پررویی (جلوی همه. همه داشتن به من گوش می‌دادن) زد به بازوم و گفت: ناقلا! با این بلایی که سرت آوردن خوب روحیه تو حفظ می‌کنی و گریه نمی‌کنی؟
- باید گریه کنم؟
با خنده کریه و جلف گفت:
- آره دیگه. من جات بودم سکته می‌کردم.
- آخه اگه بدونید در تموم عمر من و خانواده م به خصوص در این سی سال، چه بیعدالتی‌ها به چشم خودمون دیدیم و چه کلاههایی تو روز روشن سرمون گذاشتن. از چه کارهایی اخراج شدیم و کی‌ها و چه جوری سرمایه مونو با زور از چنگمون درآوردن شما هم بودین این چیزا معمولی می‌شد و دیگه اشکی نداشتین بریزین.
انگار کمی ترسید. لبخندش نیمه خشک شد و فوری ردم کرد گفت اول برو اتاق فلان فرم پر کن و...

همونطور که فکر می‌کردم هی از این اتاق به اون اتاق پاسم می‌دادن و هی باید تمبر باطل کنم به چه گرونی.
وسطهاش هم با دیگر مراجعه کننده‌ها حرف می‌زدیم و ماجراهامونو برای هم تعریف می‌کردیم و فحش به جمهوری اسلامی می‌دادیم که چطور راه رو برای خیلی از کلاهبرداری‌ها باز گذاشته. موضوع خیلی از شکایت‌ها اصلا از افراد بدنه نظام بود و البته می‌دونستن راه به جایی نمی‌برن.
من اونقدر با دیگران بحث کردم، شده بودم گاو پیشونی سفید. کلی آدم دورم جمع شده بود. بعد از مدتی یه آقای مشکوکی اومد بهم تذکر داد.
- خانوم شما زیاد دارید اینجا رو شلوغ می‌کنید. سرتون تو کار خودتون باشه.
یهو یاد موبایلم افتادم که صد‌ها جوک سیاسی و ضد حکومتی توش دارم* از جمع کشیدم کنار و پیش خودم گفتم‌ای داد، چرا عین ببو‌ها موبایلمو دادم دست اون خانومه.
می‌رم ازش می‌گیرم و به روز دیگه می‌ام برای بقیه کارم.
رفتم تو اتاقک دم در شماره‌ای که بهم داده بود بهش دادم. گفت فقط موبایل شما پیشم مونده بود از دفتر مدیریت اومدن گرفتن بردن. دفتر مدیریت کجاست؟ طبقه آخر. آسانسور هم برای مراجعین ممنوعه.
دویدم و هن هن کنون رسیدم بالا. دیدم موبایلم دست یه آقای چاق کت شلوار براقه. دو نفر کنارشن و نیشهاشون تا بناگوش بازه. خودمو نباختم و گفتم ببخشید موبایل من دست شما چکار می‌کنه «گفت هه هه هه مال شماست؟ شماره ت کو؟ بده تا بدمش.
دست پیش گرفتم و با لحن شکایت آمیز و طلبکارانه‌ای گفتم من دیگه حوصله ندارم این همه طبقه برم پایین بیارمش. اصلا شما به چه حق موبایل منو آوردین بالا؟ مگه دم در شماره نمی‌دن تا موقع رفتن پسش بگیریم. من هم عین بقیه نباید راستشو می‌گفتم و موبایلمو نباید تحویل می‌دادم و این مملکت به درد کلاهبردارا و دروغگو‌ها می‌خوره و...
برای خالی نبودن عریضه الکی زنگ زد به خانوم دم در و پرسید شماره چنده و از من هم شماره رو پرسید و موبایل رو داد. دوسه راه پله که رفتم پایین چکش کردم. دیدم روشنه. احمق ازم تشکر نکرد که اینقدر باعث خنده شون شدم.

* آخرین اس‌ام اسی که به دستم رسیده بود و نسبت به بقیه با ادبانه‌تر بود این بود:
تبلیغ ماشین احمدی‌نژاد، ماشین مال یه آقا دکتریه که روزا می‌رفته دفتر ریاست جمهوری می‌ریده به مملکت و شبا برمیگشته خونه.

پی نوشت
من مدت زیادیه نیم فاصله ندارم. هیچ جوره هم تری لی آوت برام نصب نمیشد. تا اینکه یه راه حل دیگه پیدا کردم.
وبراسباز.
ویراسباز چه می‌کند؟
- ویرایش از نظر اصول فاصله و نیم‌فاصله‌گذاری تایپ فارسی
- فارسی‌سازی عددهای عربی و انگلیسی
- فارسی‌سازی نویسه‌های عربی
- فارسی‌سازی نشانه‌های نگارشی
- ویرایش نشانه‌‌گذاری‌ها
- ویرایش نیم‌فاصله‌گذاری برخی از پیشوندها و پسوندهای رایج
- حذف فاصله‌های اضافی متن


پی نوشت 2
قال شجونی دزد:
من بو كنم ميفهمم. در دفتر ازدواج و طلاقم گاهي پسر و دختري ميآيند ما براي اينها «انكحت» ميخوانيم ولي در دل ميگويم اينها سه ماه ديگر برميگردند. اينها زن و شوهر دائمي نميشوند. خدا ميداند ديد من ديد است. حالا از خودم معجزه بهتان بگويم! گاهي در دفتر ميگويم محمد- از كارمندان دفترم- به خدا دارند باد ماشينم را خالي ميكنند. ميگويد حاجآقا تو از كجا ميداني؟ ميگويم تو برو ببين. خدا شاهد است ميرود ميبيند كه بله خالي كردهاند! اينها جرقه است. فيض روح القدس ار باز مدد فرمايد/ ديگران هم بكنند آنچه مسيحا ميكرد.

حالا از خودم معجزه بهتان بگويم! یک روز گفتم سی با برو دم پنجره دارد برف می‌بارد (سیبا شوهر اینجانبه می‌باشد. مخفف کلمه سبیل باروتی). سی با می‌گوید: زیتون تو از کجا می‌دانی؟ می‌گویم من بویش را حس می‌کنم تو برو ببین! می‌رود می‌بیند دارد راستی راستی برف می‌بارد. این‌ها جرقه است! این‌ها جزء معجزات زیتونی است و اگر بلاگری باور نکرد سوسک می‌شود! سی با مرا باور دارد. معجزات مرا چندین بار به عینه دیده

شنبه، دی ۱۸، ۱۳۸۹

چرا مرگ علیرضا پهلوی همه رو اینقدر متاثر کرد

وقتی برنامه 20:30 با خوشحالی خبر خودکشی علیرضا پهلوی رو داد و با آب و تاب و مسخرگی از مرگ او و خواهرش صحبت کرد, حالم به هم خورد از این همه سبعیت و به کثافت کشیده شدن تلویزیون ایران.
حاکمان! مگر شما انسان نیستید؟

هیچوقت فکر نمیکردم مرگ پسر شاه. پسری که کمتر دیده شده, شاید هم خیلی هامون اصلا ندیدیمش اینقدر روی مردم اثر بذاره. از هر قشر و هر ایده ای. -سلطنت طلب بماند- از کمونیست و مذهبی و مومن و سبز و آبی و بنفش و... همه یه جورایی شوکه شدن. شاید علیرضا نماد یک جوون ایرانی تحصیلکرده از وطن رانده شده بود از همون تیپ جوونایی که هر کدوممون در فامیل و دوست و آشنا داریم. شاید علیرضا نماد یک جوان داخل کشور بود که هیچ آینده ای برای خودش متصور نیست, نه آزادی داره و نه شغلی برای کسب درآمد و تنها و افسرده ست. مثل خیلی از جوونایی که دور و بر مان. بله , علیرضا یکهو برای ما شد نماد یک جوون ایرانی عاصی و ناراضی و افسرده.
اگر اغراق نکنم, بزرگترهایی که در انقلاب شرکت داشتن یه جورایی خودشونو مسبب مرگ اون می دونن. آیا ما شاه رو بیرون کردیم که این(!) حکومت بیاد رو کار؟ جوونترها هم میگن: اینه آینده ی ما؟ خودکشی؟... نه تو ایران زندگی خوبی خواهیم داشت و نه اگه بریم خارج خوشبخت می شیم. یه جور همذات پنداری.
مادر بزرگ من زنگ زد زار زار گریه کرد. نم اشکهای مادرم رو دیدم. اخمهای پدرم و سی با از زیر سبیلشون پیدا بود. برادرم سر شام اصلا حرف نزد( اگر بدونید چقدر پرحرفه شما هم تعجب می کردید). چندین تلفن از داخل و خارج کشور...

فرداش رفته بودم خرید. هر چه از مسئول فروشگاه قیمت کاپشن شلوار ورزشی تن مانکنو پرسیدم جواب نمیداد. خانمی هم با دخترش هر چه در مورد لباسها سوال کردن, جواب نگرفتن. غر غر کنان دور شدن. مرد فروشنده هیکل گنده ای داشت با ته ریشی روی صورت. به یه نقطه خیره شده بود. جرات کردم و به شوخی گفتم آی آقا مگه عاشقی؟ مشتری هات همه دارن می پرن. به خودش اومد, سرشو جلو آورد و تقریبا در گوشی گفت از دیشب که خبر فوت علیرضا پهلوی رو شنیدم تو شوکم! ببخشید تو حال خودم نیستم, قاطی ام. یه وقت دیگه بیا. جلوی اون خانم چادری نمی تونستم حرف بزنم اما می دونم شما درک می کنی. با تاسف گفتم چه می شه کرد پیش اومده. گفت نه, منم باید همینکارو بکنم. باید جرات پیدا کنم خودمو بکشم.
من این جمله آخرو از چند جوون دیگه شنیدم. نگرانم, نکنه این واقعه باعث بشه ناامیدی و خودکشی بین جوونا اشاعه پیدا کنه. ما بیش از هر زمان دیگه ای به امید احتیاج داریم.

لینک در بالاترین

چهارشنبه، دی ۱۵، ۱۳۸۹

سادگی

داشتم برای سی با اس ام اسی که هم اونَک برام رسیده بود می خوندم:
"200 تومن بابت کاندوم شب جمعه واریز شد..."
سی با هیچ نخندید. اخم کوچیکی کرد و نشست پای کامپیوتر. برای دوستم اس ام اس زدم چه لوس!
چند دقیقه بعد سی با صداام زد . روی صفحه ی کامپیوتر لیست واریز و برداشت های بانکیش بودو خیلی جدی گفت حسابمو چک کردم دیدم برای ما نیومده.

ازبخت خودم شاکی شدم و ناله کردم: ای وای... تو چقدر ساده ای! هر چی بدبختی می کشیم از دست سادگی توئه.
بابا اون اس ام اس جوک بود.

خندید و گفت تو ساده ای که فکر میکنی من باور کردم.

کم نیاوردم و فوری موضوع رو عوض کردم.
-همین روشن خاموش کردن کامپیوتر خیلی بیشتر از 200 تومن هزینه برق داشت. چقدر بکشم از دست این اصراف کاری هات. وای که چقدر من بدبختم.

بالاخره نفهمیدم کدوممون ساده تریم:)

پ.ن.
تقارن میمون و فرخنده سال نو با تولد اینجانب را صمیمانه تبریک می گویم.

آقا, اینقدر فیس بوک خوبه, خوبه, خوبه, که چی! هزاران نفر تولدمو بهم تبریک گفتن و برای لحظاتی باعث شدن از دنیا اومدنم پشیمون نباشم.

پ.ن. 2
دستنوشته های ضیا نبوی از خاطرات زندان
قلمش خیلی شیرینه.

سه‌شنبه، دی ۰۷، ۱۳۸۹

کرج را خدا استان کرد!

گزارش لحظه به لحظه از ورود رئیس جمهورک محترم و مردمی به استان همیشه سرفراز کرج
در فیس بوک اینجانب

گزارش لحظه به لحظه از ورود رئیس جمهورک محترم به کرج: رادیو البرز داره با آب و تاب درمورد استقبال چند صد هزار نفری تو مسیر میگه اما شاهدان عینی می گن هیچکس نیست و هنوز حتی اتوبوسهاشون هم نرسیده.

ساعت ده و پنج دقیقه ماشین حامل رئیس جمهورک محبوب و مردمی وارد کرج شد و در انبوه میلیونی مردم گم شده. به یابنده جوائز ارزنده ای تعلق می گیرد. یه هلی کوپتر مجهز به تلسکوپ مشغول پیدا کرن ایشون می باشد و گل روی مردم می ریزند.

عوامل سیا و موساد در صددند که احمدی نژاد رو در کرج بدزدند اما بسیجیان جان بر کف به صورت جالبی توطئها رو در نطفه خفه می کنند. آنها به صورت کاملا خود جوش از گوشه گوشه ایران عزیزمان برای محافظت از رئیس جمهورکمون به کرج آمده اند.


از شلوغی مسیر چه بگویم که به گفته رادیو هنوز 5 دقیقه نشده رئیس جمهور به محل سخنرانی رسید. فکر کنم احمدی نژاد بال درآورد وگرنه فرار از میلیونها جمعیتی که تو رادیو می گفتن با اون خیابونی که انتخاب کردن حداقل چند ساعت باید طول می کشید. معجزات الهی مرتب در حال رخ دادن است! ما کرجی ها چقدر خوشبختیم. همه چیز آرومه

احمدی نژاد یک ربع داشت از طرف خدا به مردم استان البرز پیغام می داد کسی جیکش در نیومد همینکه از بودجه ای که از سال نود به کرج تعلق می گیره یهو سوت و کف مردم بلند شد.

احمدی نژاد با وقار و آرامش تمام معضلات کشور رو در کرج حل کرد.
--------------
بمیرم برای این زن که از فرط استیصال چه می کنه( (گاهی فکر می کنم آینده خیلی از ماست
+18 خود زنی با یک تکه شیشه
از بی عرضگی پلیس ایران چی بگم دقیقا بین اونا و هویج هیچ فرقی نیست. معلوم نیست برای چه کاری حقوق میگیرن.
فقط خدا پدر اون خانومو بیامرزه که نشست پای درددلش و کمی آرومش کرد.

آن مرد هفته پیش از ترس به کرج نیامد...

آن مرد سپاه دارد

آن مرد بسیج دارد

آن مرد تفنگ دارد

آن مرد باتون دارد

آن مرد زندان دارد

طبق بعضی روایات, آن مرد کاپشن دارد

آن مرد جوراب دارد.

آن مرد رو دارد
آن مرد بو دارد

آن مرد هاله دارد

آن مرد کرامات دارد

آن مرد نیامد

آن مرد هفته پیش از ترس به کرج نیامد

آن مرد متاسفانه فردا باز هم می خواهد بیاید...

شما فکر کنید برای 30 آذر برای اومدن "آن مرد" یعنی احمدی نژاد چقدر -به قول بعضیا- تمهیدات چیدن. فقط چندین میلیارد تومن خرج پلاکاردها شد. برای هر کدوممون چند اس ام اس اومد که حتما برید استقبال. اونوقت این آقا شب پیشش به این فکر افتاد که با هدفمند سازی یارانه ها تازه ر..ده به اقتصاد مملکت و سفره مردم و ممکنه مردم بهش اعتراش کنن. پاره کردن و سوزوندن بیشتر پلاکاردها اصلا ربطی به تصمیم ایشون نداشته.

حالا در ازای هر پلاکارد خوش آمد گویی, یک چهره مشکوک بیسیم به دست(یا به جیب) نزدیکیاش می پلکه. تمام دانش آموزان تهدید شدن که مبادا از مراسم استقبال کیک و ساندیسشونو بذارن جیبشون و در برن.

شنیدم دستور دادن به بچه ها لباس مخصوصی(شبیه پرچم ایران سرخ و سفید و سبز) بدن بپوشن که اگه فرار کنن شناسایی بشن.

به راننده اتوبوس می گم این چیه زدی به اتوبوست؟ می گه چکار کنم آبجی, اگه نمی زدیم اجازه خارج شدن از پارکینگ رو بهمون نمی دادن. می گم خوب یه گوشه وایسا بکنش. میگه بهمون گفتن سطح شهر بسیجی ها شماره اتوبوس هایی که پلاکارد ندارن برمیدارن و نونمون آجر می شه. این خودش می دونه کسی تو کرج دوستش نداره و هفته پیشم به همین خاطر سفرشو لغو کرد.

تاکسی دارها هم همه چیزهای مشابهی می گفتن.

. - بی انصاف ها نیومدن که فقط تاریخ پلاکاردهای هفته پیش رو که خیلی هم بزرگ بودن عوض کنن و همه رو جمع کردن و خرج دوباره کردن. تموم این خرجا داره از جیب ما میره.

- بچه ها داشتن برنامه می ریختن که سه شنبه 7 دی دسته جمعی(حدود 50 نفر) برن پارک تنیس. یکی گفت چه روزی هم دارین برنامه می ریزین. اونم کجا درست نزدیک جایی که احمدی نژاد می خواد سخنرانی کنه. پاسدارا فکر میکنن داریم تظاهرات می کنیم همه مونو می زنن یا میگیرن.

- زن داشت خودش را می کشت.

میگفت خدا بعد از ده سال این پسر رو به من داده با هزار سختی بزرگش کردم و حالا مجبورش کردن فردا بره برای استقبال احمدی نژاد. میگم از چی می ترسی, خوب نره یا اگه رفت وسطاش فرار کنه. می گه مدیر سر صف گفته اگه نره تمره هاش صفر می شه و موقع برگشتن هم حاضر غایب می کنن مبادا مثل دفعه پیش فرار کنن. می گم نگران نباش بعدا که بزرگ شد براش توضیح می دی که اجباری بوده. می گه لکه ی ننگش یه طرف اما ترس من از بمب گذاریه. می گم یعنی کی بمب بذاره؟ می گه آخه مردم همه ازش متنفرن می ترسم یکی بمب بذاره احمدی نژاد به درک, پسر من یه وقت آسیب نبینه. و اشک تو چشاش حلقه می زنه. میگم نه بابا ناراحت نباش, مردم ایران صلح طلبن و از راههای خشونت آمیز نمی خوان به اهدافشون برسن. برای همین هم انگ انقلاب مخملین می زنن به آدمهای مبارز. نترس, از مخمل نرمتر چی می خوای. ضمن گریه می خنده میگه توروخدا خیالم راحت باشه؟


پی نوشت
آفتاب آمد دلیل آفتاب


امتحان های مدارس کرج لغو و دانش آموزان موظف به حضور در مراسم استقبال از احمدی نژاد شدند


دوشنبه، دی ۰۶، ۱۳۸۹

آی آدم ها...

آی آدم ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید
یک نفر اینجا دارد می سپارد جان

برای نجاتش تلاش کنیم.
قرار است فردا حبیب الله لطیفی را اعدام کنند

پی نوشت
خوشبختانه حکم اجرا نشده اما
اعضای خانواده حبیب الله لطیفی، شماری از فعالان مدنی در شهر سنندج از سوی نیروهای امنیتی بازداشت شدەاند

سه‌شنبه، آذر ۳۰، ۱۳۸۹

شب یلدای شما مبارک... زلزله کرمان را کجای دلمان بگذاریم؟

1- شنیدن خبر زلزله شش و خورده ای ریشتری کرمان(بعضیها می گن شش و نیم و بعضیا میگن شش و سه دهم) کام همه مونو تلخ کرد. امشب یاد شش دی هفت سال پیش - زلزله بم -افتادم. اون طرفا خونه ها بیشتر گلیه. تنها خوبیش اینه که خیلیا هنوز خواب نبودن و شاید مثل زلزله رودبار خیلی ها مشغول دیدن برنامه ورزشی تلویزیون(اون سال جام جهانی فوتبال و امسال برنامه نود فردوسی پور) بودن و شاید خیلیا تونسته باشن بپرن بیرون.
این تلویزیون لعنتی ایران هم فقط دوسه کانالش اوائلش خبرو داد و تو دلمونو خالی کرد و بعدش خیلی راحت شروع کرد برنامه های معمولی پخش کردن. نمی گن آخه تو این عصر ارتباطات دیگه هر دهکوره ای یه دوربین پیدا می شه. چطور موقع سفرهای استانی رئیس جمهور تا توی چادر عشایر بالای کوه هم دوربین می ره؟
امیدوارم کسی کشته نشده باشه.


2- دیروز که رفته بود میوه بخرم. به خاطر نزدیک شدن به شب یلدا صف بسته بودیم. آقای پشت سری بهم گفت امسال شب یلدا نداریم. وضع آجیل فروشا حتما کساد می شه. گفتم برای چی؟ گفت مگه نمیدونی هفتم امام حسینه! گفتم هفتمش که همون سال اول بود حالا هزار و چهارصدسال گذشته سوم و هفتم نداریم. فقط سالگرد داریم که تموم شد. اخمی کرد و گفت. شما مطمئن باش هیچکس شیرینی و آجیل نمی خره. میوه شاید. اما آجیل هرگز. دیدم بحث فایده نداره ولش کردم. نوبت که به من رسید میوه فروش داد زد این آجیلا دم صندوق مال کیه؟ نبرنش . با ترس و لرز پشت سرمو نگاه کردم. آقاهه آنچنان اخمی رو پیشونیش بود که روم نشد بگم مال منه. گذاشته بودم پایین صندوق که بعد که میوه خریدم با هم ببرم.
اما بالاخره دید. به ...
اگه امشب صف جلوی آجیل فروشا رو ببینه کله ش سوت می کشه.

3- شما نمی دونید مسئولین دولتی برای اومدن احمدی نژاد چه جوری دارن خودشونو پاره پوره می کنن. می ترسن مثل اوندفعه که احمدی نژاد اومد کرج هیچکس نره به استقبالش. صبح تا شب دارن تو رادیو تبلیغ می کنن که توروخدا برین استقبال. مگه مامان بزرگامون بهمون یاد ندادن که وقتی مهمون میاد بریم به استقبالش و خوش آمد بگیم و... سه چهار روزه هم رادیو البرز کرج یه برنامه گذاشته که مردم زنگ بزنن و خواسته هاشونو تو رادیو بگن. خیلی خنده داره. یکی زنگ می زنه برای دخترش شوهر می خواد و یکی زن میخواد, یکی خونه می خواد, یکی کار می خواد, یکی سر کوچه ش باغچه می خواد, یکی جهیزیه می خواد, یکی زنگ زده می گه شوهرش شش نفرو کشته و دو نفرو زخمی کرده. پول دیه دو نفرشونو دادن بقیه شو احمدی نژاد بده. هیچکس هم اسم و آدرسی نمی ده. نمی دونم احمدی نژاد چه جوری این همه وقت می شینه رادیو گوش کنه و به یکی یکی درددل ها برسه. بگو آخه جوون, خود احمدی نژاد باعث بیکاریته. دختر جان دلیل ازدواج نکردنت خودشونن که اجازه نمی دن در اجتماع و دانشگاه دختر و پسر با هم آشنا بشن. همه جا رو زنونه مردونه کردن و...
یه هفته ست ادارات درست کار نمی کنن که چی؟ دارن برنامه ریزی می کنن که همه رو ببرن سر سخنرانی آقا, مدارس هم همینطور.
تو خیابونا هم که بگرد بگرده که چی؟ مبادا یکی بخواد نظر سویی به آقا داشته باشه.


4- این خانم همسایه ما چند روز پیش منو دیده, می گه می خوام سه شنبه که احمدی نژاد اومد کرج راجع به مشکلاتم بهش بگم بلکه گره کارمونو باز کنه. طفلک تموم پس انداز زندگیشونو دادن از یکی از کارمندای اداره برق یه تیکه زمین 220 متری فاز 5 بلوک 5 هشتگرد خریدن. بعد از سه سال معلوم شده زمین دزدیه و تازه همین زمین که صاحبش یکی دیگه بوده نه تعاونی, فقط 15 هزار قواره ست ولی مسئولین تعاونی به 30 هزار نفر فروخته نش.
گفتم اگه احمدی نژاد بلد بود مشکلات مردمو حل کنه که الان این وضع نبود. گفت حالا زنگ می زنم به رادیو کرج. گفتم میل خودته. دیروز ظهر منو تو راه پله دیده می گه خاک برسرشون. گفتم چرا, چی شد؟ زنگ زدی؟ گفت کسی که گوشی رو برداشت گفت چرا عین طلبکارا حرف می زنی, یه بار دیگه ضبط می کنیم به شرطی که یک, اولش بگی اومدن رئیس جمهور ِ محبوب ,مردمی و بسیجی رو به شهرمون کرج تبریک می گم و یه کمی قربون صدقه ش بری, دوم با لحن التماس آمیز حرف بزنی. گفتم می رم تمرین کنم بعد زنگ می زنم. اما غلط کرده. بهش رأی دادیم که برامون کار کنه, نه اینکه بگیریم تو سرمون و حلوا حلواش کنیم و با التماس چیزی ازش بخواهیم.
امروز صبح برای کنجکاوی رادیو کرجو گرفتم. راست می گفت. همه بدون استثنا اول می گفتن" اومدن رئیس جمهور محبوب! مردمی! و بسیجی رو خیر مقدم (یا تبریک) عرض می کنیم "و بعد با تضرع می گفتن از رئیس جمهور خواهش میکنیم التماس می کنیم منت بر سرما بگذارن و فلان کار مارو راه بندازن.
بابا این طرف موظفه به مردم خدمت کنه نه برعکس.


5- آقا, این یارانه ها به حساب ما با 4 سر عائله واریز نشده(واقعا نشده).
از رئیس جمهو محبوب, مردمی و بسیجی خواهشمندیم, منت بر سر ما بگذارن و...
(غلط کرده)


6- فریبرز رئیس دانا که داشت تو ماهواره از برداشتن یارانه ها انتقاد می کرد بلند گفتم چه عجب اینو نگرفتن هنوز, آخه به نظرم آدم خیلی شجاع و جسوریه و شاید تنها کسی تو ایران باشه که خیلی راحت می گه من ماتریالیستم و از برچسب الحاد نمی ترسه.
همینکه تو اینترنت خوندم که همون شب ساعت یک نصفه شب ریختن خونه ش و گرفتنش گفتم ای داد و بیداد من چشمش کردم


7- از چشم زدن گفتم.
تو سونای بخار نشسته بودم. خیلی شلوغ بود, فکر کنم به غیر از من بیست و سه چهار نفر دیگه بودن. یه گروه پنج نفری داشتن سر اینکه کدوم آرایشگر در کرج دستش خوبه کدوم بد حرف می زدن. هی حرف زدن هی کشش دادن و هی سر بعضی آرایشگرها رو زیر آب کردن. وسط حرفاشون هم این و اون هی دخالت می کردن. توروخدا بگو کی دستش بده دیگه نریم پیشش, کی خوبه؟ و از این حرفا.
سرم دیگه داشت درد می گرفت. بدون اختیار بلند و خیلی جدی از اونی که بیشتر از بقیه رفته بود رو منبر پرسیدم:
- ببخشید می شه بگید دستش بده, یعنی چی؟
یه خورده جا خورد و گفت باور کن از وقتی رفتم پیش خانم ... دیگه موهام رشد نکرده؟
گفتم مثلا شما تحصیلکرده ای! گفت آره به خدا, سال آخر رشته فلان. گفتم به به. رشته ت هم که علمیه و خودت می دونی پیاز مو به رشدش ادامه می ده . من زیاد اطلاعات ندارم اما شاید در اثر نرسیدن ویتامین یا در فصلهای بخصوص رشد مو کم شه. اما آرایشگر که نمی تونه جادو یا معجزه کنه.
یه خانم مسنی بهم براق شد و گفت حضرت فاطمه هم چشمو قبول داره. گفتم من به دین و مذهب کار ندارم. اما از اینکه این همه آدم بیست دقیقه ست وقتشونو گذاشتن رو اینکه کی چشمش شوره کی نیست دلم می سوزه. راستش من جرات ندارم دیگه به هیچ خانومی تو مهمونیا بگم چه خوشگل شدی یا لباست چه قشنگه یا بچه ت چه نازه. فردا عطسه کنید می گید فلانی چشمم زد. بس کنید توروخدا.(حسابی آب روغن قاطی کرده بودم و جواب هر کی رو که این مسائلو قبول داشت با کمی تندی دادم. البته راستش از مسئله دیگه ای هم ناراحت بودم و دق و دلیم رو سر اینا خالی کردم)
دختری خندید و حق رو به من داد. گفت مامان منم تا یکی ازم تعریف می کنه فرداش هر چیزی بشه, مثلا رنگ و روم سفید شه می گه فلانی چشمت زد.
هر کدوم یه همچی خاطراتی تعریف کردن.
قضیه رو بیجهت به احمدی نژاد ربط دادم و گفتم همینه که این مردک رئیس جمهورمونه. مسائله مهم مملکتی رو ول کردیم چسبیدیم به خرافات. اونام هر غلطی دلشون خواست می کنن. گفتم که قاطی کرده بودم. گرمای سونا هم زیاد شده بود و زدم بیرون و پریدم تو آب سرد. دلم کمی خنک شد...
شما هم توجه کردید تقریبا هر خونه ای می رید یکی از این چشم های آبی بابا قوری زدن دم درشون؟ حتی شما دوست عزیز

لینک در بالاترین

شنبه، آذر ۲۷، ۱۳۸۹

نیروی انتظامی در تاسوعا و عاشورا

1- وقت کمه و مجبورم تلگرافی بنویسم. اما اینطور نباشه که شما عادت کنید ها.

2- شب تاسوعا اونقدر خیابونا شلوغ بود که منو یاد شبای انتخابات انداخت. کلی مردم شیک و پیک و خانمهای آرایش کرده ریخته بودن تو خیابون. تعداد نیروهای انتظامی هم خیلی بیشتر از همیشه بود. دور تا دور میدونا و دو طرف خیابونا پر از پلیس با همه تجهیزات به علاوه ماشین های آتیش نشانی بود بود. انگار همین الان مردم می خوان انقلاب کنن. ترس تو چهره شون معلوم بود. بیشتر خیابونهای فرعی رو به سمت خیابون های اصلی پرتردد یا میدونهای اصلی شهر بخصوص میادینی که زمان انتخابات شلوغ بود با گذاشتن ماشینهای بزرگ بسته بودن. یه جا من رفتم جلو به آقا پلیسه که داشت با باتوم و بی سیم دیگران رو ارشاد می کرد برن خونه هاشون, گفتم آقا شب تاسوعایی چرا مردم رو می فرستی خونه شون؟ چرا راه مردم رو می بندی؟
با عصبانیت تموم لااله الی الله گویان گفت: منظورم به تو نیست ها, بدت نیاد, تو بچه داری, اینا هیچکدوم برای عزاداری نیومدن که. با شیطنت گفتم پس برای چی اومدن؟خیلی بلند گفت برای دختر بازی! پسربازی! همه جوون های که نگران صحبت من و پلیس رو گوش می کردن غش کردن خنده. گفتم جوونهای الان که پرورده خود جمهوری اسلامی ین. برای تفریح کجا رو دارن برن؟ هر جا برن شما نمی ذارید. با خشم گفت به ما چه؟ برین به رهبراتون بگید!

3- کوچه پس کوچه های عشق
امکان نداره شب تاسوعا بری بیرون و تو کوچه پس کوچه ها تعداد زیادی دختر و پسر در حالیکه عاشقانه دست همو گرفتن نبینی.
تو این شبای عزیز, نویسنده های عشقی می تونن کلی سوژه به دست بیارن. فهیمه رحیمی, بدو!

4- امسال خیلی خیلی کمتر از هر سال نذری دادن, حالا نمی دونم دلیلش اینه که قیمت گوشت و برنج و حبوبات و شکر و روغن گرون شده یا مردم به آرزوهاشون رسیدن و دیگه احتیاجی به نذر ندارن. یا دیگه اعتقادی به نذر ندارن یا زیر سبیلی رد می کنن.

5- مردم از کیوسک های دولتی بسیج خیلی کمتر از هر سال چایی می گرفتن. دیگه علنی به مردم التماس می کردن بیان چایی بگیرن.
عاشورا هم مثل تاسوعا شهر پر از نیروهای امنیتی بود. اما مثل شب تاسوعا جلوی چشم واینمیستادن و علنی با مردم درگیر نمی شدن. برای خودشون سینه هم می زدن. یه جا خانومی اومد بهشون خوراکی بده یکیشون گرفت فرمانده چنان با ترس و لرز اومد از دستش گرفت و پرتش کرد انگار که سمی باشه.

6- هر سال که می گذره تعداد کسایی که دسته تماشا می کنن خیلی بیشتر میشه از کسایی که سینه میزنن. بخصوص تعداد آقایون مسن خیلی کمتر شده .یه مشت بچه قرتی سوسول شیک و پیک می کنن و موقع زنجیر زدن بیشتر چششون دنبال دختر میگرده تا دسته!

7- نامه محمد نوری زاد به همسرش
امیدوارم نوری زاد و نسرین ستوده و بقیه زندانیان سیاسی که اعتصاب غذا کردن به اعتصاب غذاشون پایان بدن.
اینا که رحم ندارن.
همسر نوری زاد رو جلوی اوین گرفتن و البته بعد از مدتی آزادش کردن.

8- به خواسته دختر نوری زاد این پتیشن رو امضا کنیم. تعداد امضاها به ده هزار و هشتصد و هجده رسیده.


9- نمی ذارن تو درد خودمون بسوزیم. احمدی نژاد 30 آذر داره میاد کرج, شب یلدامونو خراب کنه.


10- حسن ختام برنامه امشب ما معرفی یه وبلاگ طرفدار رهبره که در پست آخرش از کرامات ایشون گفته. جوری که از حیرت انگشت به دهن می مونی.

دوشنبه، آذر ۲۲، ۱۳۸۹

دیشب کُره ی ماه خون گریه می کرد...

1- اول از همه باید بگم که چقدر خوشحالم بالاخره حسین درخشان بعد از دوسال و دوماه اومد مرخصی و سالمه.
لابد یه عده باز می گن سالم بودن و خندیدنش دلیلیه بر اینکه با رژیم همکاری می کرده. این قدر بی انصاف نباشید. کسی که به خاطر داشتن عقیده ای و نوشتن وبلاگ زندانی می شه زندانی سیاسی به حساب میاد حالا عقیده ش هر چی میخواد باشه. منتظر می مونیم بگه تو این مدت چه بلایی سرش آوردن. یادتون باشه خیلی از زندانی های سیاسیِ حالا یه زمانی برای این حکومت کار می کردن مثل رضا ملک و نوری زاد و ...

2- پارازیت برنامه بدی نیست, بخصوص برای کسایی که اصلا در جریان اخبار نیستن و نه روزنامه می خونن نه تو اینترنت میرن و نه اهل بالاترینن. تویی که در جریان اوضاعی حتما می تونی حدس بزنی برنامه این جمعه برنامه پارازیت درمورد چیه و حتی نفرات خوب, بد, زشت هفته رو هم کم و بیش می دونی کی ین. اما نحوه اجرای کامبیز حسینی -که حسینی وار و با انرژی تمام با زبان طنز
همین خبرهایی که از قبل می دونی میگه- اونقدر جذاب هست که بتونه در ساعت پخشش تموم اعضای خانواده رو اعم از پیر و جوون جلوی تلویزیون دور هم جمع کنه. من حتی دیدم بچه کوچیکا هم طرفدارشن.و کلی از رفتار بی خیالانه و جوان پسندانه سامان شاد می شن.
پارازیت در حد خودش چهره های خوبی هم دعوت می کنه و کامبیز حسینی سعی می کنه سوالای شجاعانه و غیر کلیشه ای بپرسه.
اما مصاحبه ها معمولا ایراداتی داره. مثلا با هوشنگ امیر احمدی خیلی گستاخانه حرف زد, وسط حرفاش می پرید و نمی ذاشت حرف بزنه. خیلی ها از این کارش دفاع کردن. اما به نظر من مصاحبه گر نباید برای بیننده تصمیم بگیره که مصاحبه شونده آدم خوبیه یا بد. بلکه نوع سوال ها باید طوری باشه که بیننده یا شنونده حقایقی که مورد نظر مصاحبه گرهست خودش در خلال صحبت ها متوجه بشه. نوع مصاحبه نباید طوری باشه که آدم دلش برای مصاحبه شونده بسوزه چون خواه ناخواه کفه ترازو به سمت او میره. ملت ایران هم می دونیم چقدر مظلوم پرورن.
در مصاحبه با مدیر سایت بالاترین کامبیز حسینی به جای سوال حرف تو دهن او می گذاشت. مثلا می پرسید( در واقع حکم می کرد) که شما که(!) از جایی پول نمیگیرید.
انتظار دارید مدیر سایت چه جوابی بده.
یکی از سوالهایی که ازش پرسید(من تو کامنتهای هفته قبلش خواسته بودم بپرسه. همه کامنتها رو نخوندم ممکنه کسای دیگه هم این سوالو داشتن)این بود که چرا با باندبازی در بالاترین برخورد نمی کنه. مدیر بالاترین جوابی تو این مایه ها داد( اونقدر سرعت اینترنتم پایینه که الان نه اسم مدیر بالاترین رو می تونم چک کنم و نه جوابش رو ) که در جوامع دموکرات این مسائل طبیعیه و حتی یک کلمه هم در تقبیح این کار نزد.

3- از وقتی از پارکینگ اومدم بیرون, همه ش داشتم باصدای بلند با مرضیه می خوندم :
"مي، زده شب، چو ز ميکده باز آيم/بر سر کوي تو من، به نياز آيم/دلداده ي رهگذرم، از خود نبود خبرم، اي فتنه گرم/شبها سر کوي تو، آشفته چو موي تو/مي آيم، تا جـويم، خانه به خانه، مـگر از تو نـشانه"
خیابون خلوت بود و من حسابی تو حال و صدامو انداخته بودم پسِ سرم.
سر یه چراغ قرمز یه پراید اومد بغلم وایساد و یهو صدای کف زدن اومد. نگاهم رفت روی پنج پسر جوون توش که همه منو نگاه میکردن و می خندیدن و دست می زدن و ایول می گفتن. چشام گرد شده بود. چه جوری صدا به این واضحی میومد تو. وای... پنجره شاگرد از شب قبل حدود ده پونزده سانت باز مونده بود و من اصلا حواسم نبود. حتی باد رو احساس نکرده بودم. هوا هم البته روزها گرمه.
اما اگه فکر می کنید از رو رفتم و دیگه نخوندم اشتباه می کنید. خودمو بازیافت(!) کردم و شیشه رو کشیدم بالا و در حال دنده چاق کردن دوباره شروع کردم. "می زده شب چو ز میکده باز آیم...."
راستی, یه مورد کوچولوی دیگه. از همون اول تا آخر مسیر, روسری رو هم از رو سرم لغزانده بودم رو شونه هام.
سی با همیشه می گه اگه برای نوشته هات نگیرنت حتما یه روز به خاطر روسری سرنکردنت تو ماشین می گیرن.

4- حالا که اینطوره, ما اهل کوفه هستیم!


5- دوستی می گفت خیلی مسخره است که مردم ایران روزهای قبل از شهادت امام حسین سیاه می پوشن, هر شب تکیه می رن, تو سر و صورتشون می زنن, آرایشگاه نمی رن, موزیک گوش نمی کنن, نمی رقصن, و ... اما به محض اینکه شهید می شه فورا سیاه در میارن, آرایشگاه می رن, موهاشونو رنگ می کنن موزیک می ذارن و... یعنی از شهادتش شاد می شن؟,

6- دیشب تو چند تا تکیه شایع شده که از ماه داره خون می چکه و همه تو سر زنون رفتن بیرون و دیدن بله! کاملا درسته و از ماه فرت و فرت داره خون میاد. حالا اینو کی برای من تعریف کرد یه خانوم دکتر که نذر داره هر سال دهه محرم کسب و کارو تعطیل کنه بره در مسائل شکمی تکیه ها یعنی طبخ و توزیع غذای امام حسین کمک کنه. توصیه ش هم همیشه به بیماراش اینه که حتما از غذای امام حسین بخورن که اثر درمانی خیلی بالایی داره. خانوم دکتر قسم می خورد که خونی که از ماه میاد قرمز رنگ هم بوده... بهش گفتم خانوم دکتر از شمایی که تحصیلکرده اید بعیده این حرفا . کره ماه که موجود زنده ای نیست توش که دبحش کنن و خونش بچکه, تازه اونقدر زیاد که از صدها هزار کیلومتر معلوم باشه. نگاهی عاقل اندر سفیه به من انداخت و گفت تو مثل اینکه به این چیزا اعتقادی نداری. بهش گفتم معلومه که ندارم. در ضمن شماهایی ادعای سبز بودن دارید بعیده که می رید به تکیه های دولتی که جدیدا همه شون دست سپاهه رونق می دید. یه ذره کنف شد ودیگه هیچی نگفت و رفت...


7- امسال محرم مُد شده این جوانکها ماشینشون رو تماما گِل مالی می کنن و روش رنگ قرمز مثل خون می پاشن, اونوقت بین ماشینها ویراژ می دن و دختر بلند می کنن. امروز عصر خیلی خنده دار بود که بارون گلها رو می شست و دخترا و پسرای توش معلوم میشدن. اند ضایع بود ماجرا

پنجشنبه، آذر ۱۸، ۱۳۸۹

نامه ای به امیرکبیر درباره درخواست موقوف کردن شکنجه در ایران

نامه ای که وزیر مختار روس و انگلیس در سال 1267 ه.ق. به امیرکبیر نوشتن و از وجود شکنجه از طرف عُمال شاهزاده و وزیر نظام آذربایجان در شهرهایی به جز پایتخت خبر می دن و اونو نصیحت میکنن که اگه می خواد ایران جزء کشورهای بشردوست حساب بشه باید به اعمال زشت پایان بده و شکنجه گران رو مواخذه و مجازات کنه. امیر هم بعد از خوندن این نامه دستور داد تا شکنجه متوقف و برای دلجویی از شکنجه دیدگان عاملان شکنجه را در ملأ عام تازیانه بزنند.( که البته در زمان ما تازیانه زدن در ملأ عام خودش شکنجه به حساب میاد ولی لابد اون موقع دل مردمو شاد می کرده که یکی هست که به دادشون برسه )
حالا شما مقایسه کنید با نامه هایی که حالا ملت تحت ستم برای رئیس جمهور و رهبر می نویسن و اونا اهمیت که نمی دن هیچی نویسنده های نامه رو هم میدن زندانی و شکنجه کنن.

و اما متن نامه:

" دوستداران بر عهده خود می دانند که در خصوص برخی حرکات تازه شاهزاده و وزیر نظام آذربایجان به اولیای دوست ایران اطلاع بدهند. حرکات مزبور ضمیمه نامه در نوشتاری دیگر است اگر امنای دوست ایران اجازه بدهند که این حرکات بسیار زشت بدون مؤاخذه و مجازات ادامه و به دیگر نقاط کشور برسد آنها هم در این اهمال مهیب خوفناک آلوده خواهند بود و این دولت دیگر حق ندارد خود را داخل ممالک بشردوست بشمارد. آن جناب در مراسله مورخ هفدهم ربیع الثانی سال 1267به دوستداران اعلام گردید که در مخالفت شکنجه احکام برای حکام و ولایات صادر می شود. با وجود این نواب شاهزاده آذربایجان چنین تصور کرده که شکنجه احکام برای حکام و ولایات صادر می شود. با وجود این نواب شاهزاده آذربایجان چنین تصور کرده که شکنجه مزبور منسوخ شده و فقط در پایتخت حکم است و در شهرهای دیگر وجود ندارد. به این جهت خود را مجاز دانسته هر نوع شکنجه را مرتکب شود بدون اینکه مؤاخذه شود. دوستداران امید دارند آن جناب فرصت وقت را از دست ندهد که این بی مبالاتی را که گناه متوجه می شود را رفع فرمایند. لازم بود اظهار شود."
تحریر در 29 شهر رمضان 1267

این نامه رو من در هفته نامه "نامه امیر" که در شهر اراک, استان مرکزی چاپ میشه پیدا کردم.
که اونم به نقل از کتابِ "نامه های امیرکبیر" در سازمان اسناد ملی ایران صفحه 76 آورده