سه‌شنبه، شهریور ۰۳، ۱۳۸۸

نه بابا, گاهی شانس در خانه ی ما را هم می زند!


ساعت پنج صبح در خسته ترین, غمگین ترین, افسرده ترین حالت از پشت کامپیوتر پاشدم که برم بخوابم. تلوتلو خورون با چشمای نیمه باز رفتم دستشویی, مسواک زدم و بعد رفتم آشپزخونه تا یه قرص کلرودیازپوکساید بندازم بالا تا مثل دیشب و هرشب به محض بستن چشمهام کابوس عکس کشته شده های تظاهرات اخیر جلوی چشمام نیاد, عکس جسد یخ زده بهزاد مهاجر و عکس لبخند به لب سهراب در غسالخانه و فیلم مادر سهراب که عکس پسرشو جلوی اوین نشون دیگران میده و می پرسه خیلی می زننتون؟
با چشمایی که از آخرای شب تاصبح جلوی کامپیوتر چندین بار با خوندن خبرهایی از زندانی های سیاسی به اشک نشسته بود و شدیدا می سوخت, دیدم کف آشپزخونه پره از سبدهای میوه که سیبا سوا سوا هر کدوم رو ضدعفونی و شسته بود و گذاشه بود آبشون بره.
به زحمت دولا شدم و یه جوری در یخچال جاشون دادم. لیوانمو پر از آب کردم و قرص رو خوردم و رفتم که بخوابم که ناگهان یادم اومد فردا صبح حتما باید کاری انجام بدم و با این حالی که دارم نمیشه.
نه توان پیدا کردن کاغذ و خودکار داشتم و نه نوشتن یادداشت برای سی با که خواهش کنم اون بره...
صبح چند روز پیش خودم رفته بودم, مسئول صدور قبض که رفته بود پیشواز روزه اون قدر برام ناز و غمزه اومد و اون قدر با چادرش خودشو باد زد که گرمشه و حالش بده و نمی تونه پرونده رو پیدا کنه که اون روز از خیرش گذشتم. روز اول ماه رمضون هم ساعت ده و ربع صبح این همه راه رو رفتم دیدم با اینکه ساعت کارشون شده 9 تا 1 بعد از ظهر خانم ساعت ده از گرسنگی فشارش افتاده پایین و رفته خونه. عصبانی شدم و تو دلم گفتم نماز روزه ش ایشالله به کمرش بزنه.
با چشمهای نیمه باز و نیم سوز دنبال کاغذ می گشتم. یه خودکار روی اپن آشپزخونه پشت گلدون یافتم و حالا بزرگترین آرزوم پیدا کردن یه تیکه کاغذ بود.
ناگهان چشمم به یه کاغذ کوچک که نوکش از زیر یخچال زده بود بیرون افتاد.
کاش از یادداشت های قبلی و پُر نباشه چون معمولا اول یک طرفشو می نویسیم بعد اونوریش می کنیم برای یادداشت بعدی و روش قلب آهنربایی می گذاریم.
دولا شدم برش داشتم. داشت گریه م درمیومد, از شانس بد من هر دو طرف کاغذ پر بود.
خواستم بندازمش تو آشغالی که ناگهان در کمال تعجب دیدم اون وری که به خط منه نوشتم:
سی با جان حال من بده اگه تونستی صبح یه کم دیرتر برو سرکار. اول برو اداره فلان, پیش خانم فلانی, قبض بگیر و بعد برو بانک فلان پرداخت کن. تازه براشم کروکیِ اونجا رو کشیده بودم.
اصلا یادم نیومد اینو کی نوشته بودم. چون ماه های اخیر خودم پراخت کرده بودم. ولی اون ساعت خودمو خوش شانس ترین موجود روی زمین حس میکردم.
آره بابا گاهی هم شانس در خونه مارو هم می زنه:)

چند لینک:

1- «احتمال شهادت دادن چهار بازداشتی مدعی آزار جنسى در ایران» راستش من خودم بودم بعید می دونستم برم. عواقبش تو ایران خیلی بده. نمونه ش کسیه که جونشو گذاشته کف دستش و رفته شکایت کرده.
ببینید چه طوری باهاش برخورد کردن...

2- پزشک کروبی، اسناد اختلال حواس وي را ارائه کرد... پدرسوخته ها می خوان کروبی رو متهم به داشتن بیماری روانی کنن...

3- هیات علمی روانپزشکی دانشگاه علوم پزشکی تکذیب کردند
انتشار خبری مبنی بر عدم سلامت کروبی صحت ندارد / سوء استفاده از مفاهیم پزشکی سلامت روان جامعه را بهم می ریزد

4- لبخند زیبای سمیه توحیدلو در اوین روز آزادی اش...


5- طنز حقوق زنان در حکومت اسلامی: وزرای زن باید قبل از گرفتن رای اعتماد مجلس از شوهرشان رضایت نامه بیاورند:))

6- گفتگو با قدسی میرمعز همسر محمد ملکی رئیس سابق دانشگاه تهران در رابطه با بازداشت ملکی دکتر به ماموران گفت من از شما تشکر می‌کنم که مرا می‌برید. گفت من فکر می‌کردم اگر با این حال بد در رختخواب بمیرم، وجدانم ناراحت است. اما اگر زیر دست شما بمیرم، پیش این جوان‌ها سربلند می‌شوم که این همه تلاش کردند.

7- سرزمین من خسته خسته از جفا ، سرزمین من درد مند و بی دفاع این روزها انگار این آهنگ زیبای افغانی بیشتر به شرایط ایران می خورد...
http://z8un.com

یکشنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۸۸

چه کسانی لوگوی"موسوی را محاکمه کنید" را در وبلاگشان گذاشته اند؟

همه هم شکر خدا از منتظرانند...اما مطمئن باشید اگر امام زمان ظهور کنه همینا به دستور همونی که ذوبشن, می گیرنش و می برنش کهریزک! یه ماه بعدش هم میارنش تلویزیون بیاد از مقام معظم رهبری طلب عفو کنه و بگه از طرف انگلیس و آمریکا مإمور بوده.
و حالا
بسم الله الرحمان الرحیم
گرداب زیتونی:)

1- و مسیحا می آید...( با لیمو ترش اضافه)
مبدع این لوگو نویسنده همین وبلاگ ست. آقای آ.میم. که سبزها رو آشغالی بیش نمی دونن .
این آقا اینقدر ساده ست که وقتی براش نوشتم که اون ستاره ای که گذاشته تو وبلاگش شش پره و نماد ستاره داوود اسرائیل, فوری برش داشت:))
غافل از اینکه یه ستاره آبی رنگ زیبا وشش پر ایرانی بود و از جنس خر مهره.

2- در حسرت دیدار تو....

3- حاج علا


پ.ن.

رخنه در وبلاگستان(یه داستان واقعی, با کمی تغییرات, که شخص مورد نظر شناسایی نشود یا شاید خودم)
سالها پیش, در عنفوان جوانی در شرکتی کار می کردم که یه چایی بریز و نامه بر حزب اللهی داشت. بین او و بقیه احترام متقابل وجود داشت. پسر بدی نبود اما دو عیب داشت. یکی اینکه خیلی بد سلیقه و بدلباس بود(خمره ای ترین شلوار و گشادترین پیراهنی که دستش می رسید می خرید و رنگ های ناهماهنگ) که البته این عیبش ضرری به کسی نمیرساند چه بسا گاهی سبب تفریح هم می شد.
و دومی اینکه خیلی دوست داشت "با هر روش" که پایش بیفتد به بالاها صعود کند و بخصوص زن از طبقات بالا و ژیگولانس بستاند و حزب اللهی اش کند. خودش را به بالایی ها می چسباند و از هر نامه محرمانه ای که می آورد با خبر بود.
من به خاطر بعضی مسائل از آن شرکت بیرون آمدم. دیگر ندیدمش, تا... چند هفته پیش...
در خیابان دیدمش. یعنی او مرا دید. چون اگر من دقت هم می کردم نمیشناختمش. با صدای سلام کردنش شناختمش. باورم نمیشد. تیپش به کلی عوض شده بود. لباسهای مارکدار شیک, کفش و کیف و عینک آفتابی گران قیمت و...فقط ریش حزب اللهیش هنوز همان طور بود.
با چشم های گشاد شده از خوشحالی مثل تازه به دوران رسیده ها شروع کرد جلوی من به پز دادن شرایط جدیدش و اینکه ماشین فلان مارکش را کجا پارک کرده و خانه اش از جنوبی ترین نقطه تهران رفته کجا... دوستش هم که کنارش بود تقریبا لنگه ی خودش بود احتمالا یک درجه پایینتر چون این دوست ما زیاد تحویلش نمی گرفت.
کنجکاو شدم بدانم چکاره شده. پرسیدم. با خنده ی شنیعی گفت در کار کامپیوتر است.
فکر کردم شرکت کامپیوتر باز کرده. گفتم مبارک است. اما نفهمیدم چرا آنطوری می خندید. گفت خود کامپیوتر که نه. داخلش. گفتم آهان, اجزاء و لوازم کامپیوتر؟
گفت نه. کارمان اینست که صبح تا شب در اینترنت می چرخیم. وبلاگ می زنیم , کامنت می نویسیم, وبلاگ هک می کنیم, صدها آی دی می سازیم, بالاترین به هم می ریزیم. آی دی شناسایی می کنیم. اهل وبلاگ که حتما هستی؟ آب دهانم را قورت دادم گفتم نه. وبلاگ چی هست؟ گفت آهان تو توی شرکت هم فقط یاهو مسنجر بلد بودی(خودش را یادش نیست که حتی نمی دانست کامپیوتر چه جوری روشن می شود).
گفتم یعنی برای این کار حقوق می گیری؟ عینکش را برای اولین بار برداشت و گفت پس چی؟ از حالت جدید چشمانش ترسیدم. از ولعی که برای قدرت داشت همیشه می ترسیدم. دوستش دستش را کشید. اما او ادامه داد که خیلی وقت است که متوجه شده اند(؟) اینترنت یکی از حساس ترین مواضع ضد انقلاب است و باید شبانه روز فعالیت کرد تا مواضع دشمن را یکی یکی تسخیر کرد. گفت تو اگر دنبال کار می گردی بگو؟ می توانم استخدامت کنم. خیلی ها را استخدام کرده ام. چشمکی زد, البته قبلش باید یک کلاس های عقیدتی برایت بگذارم. گفتم خیلی ممنون. حسابی مشغول بچه داری و شوهرداری ام. با قهقهه ای گفت شما دیگر چرا خانوم فمینیست؟ و خیلی خودمانی اضافه کرد حالا بیا با هم برویم به کافی شاپ فلان( اسم یک کافی شاپ گران را آورد) چیزکی بخوریم. چند روز قبل هم با خانوم فلان رفتیم همانجا (یکی از دختران خیلی خوشگل اداره سابق) دیگر آمپرم داشت بالا می رفت... گفتم خیلی ممنون شوهرم! نگران می شود( اگر سی با این را میخواند بداند الکی برایش فیلم بازی کردم.متوقع نشود) و خداحافظی کردم.
خیلی دلم گرفت و اصلا نفهمیدم چه طوری آمدم خانه...

لینک این نوشته در زیتون اصلی

شنبه، مرداد ۳۱، ۱۳۸۸

ترانه ای برای فاطمه آجرلو: آجرلو به پیش

1- جون من, برای کدوم کاندیدای وزارت همچین شعری گفتن که برای فاطمه آجرلو نماینده ی کرج گفتن!

بابا اصولگراهای خوش ذوق! بابا شاعرها !بابا ارزش قائل شوها برای مقام زن! بابا ترانه خوان ها...
بابا کرجی ها... بابا این کاره ها/
فاطی جون به مولا کرتیم!
برین رو لینک ترانه شم بشنوید:

طرفداران نامزد پیشنهادی برای وزارت رفاه در ایام انتخابات مجلس هشتم برای وی سرودی ساخته بودند.
به گزارش «شفاف» در سرود هواداران فاطمه آجرلو برای انتخابات مجلس هشتم آمده است
:

رأی ما فقط تویی آجرلو به پیش (2)
با همه توان خویش نیروی جوان خویش
روح و جسم و جان خویش آجرلو به پیش
مهر بیکران خویش علم بی‌خزان خویش
قدرت بیان خویش آجرلو به پیش
رأی ما فقط تویی آجرلو به پیش (2)
در تمام شهر ما هر کجا نشان ز یادگار توست
هر کجا که بنگری شکوه‌ای ز ابتکار کار توست
مردم کرج تو را یار و یاورند و افتخار توست
آجرلو به پیش
رأی ما فقط تویی آجرلو به پیش (4)
با همه توان خویش نیروی جوان خویش
روح و جسم و جان خویش آجرلو به پیش
مهر بیکران خویش علم بی‌خزان خویش
قدرت بیان خویش آجرلو به پیش
رأی ما فقط تویی آجرلو به پیش (2)
این به پاس حرمت و کوشش و تلاش بی‌امان توست
این به خاطر همه همتی که در تن و روان توست
در پناه حق دعای مردم کرج نثار راه توست
آجرلو به پیش (2)
رأی ما فقط تویی آجرلو به پیش (2)

آهان, حالا همه با هم... از دَسَر
یک دو سه
آجرلو جونم رای ما فقط تویی
چون هیچکی مث تو گند نمی زنه به نهضت زنان

2- من اگه افغانستان زندگی می کردم و حق رای داشتم به عبدالله عبدالله رای می دادم.:)
شما چطور؟

3- تو سریال رستگاران همه عین هم حرف می زدن.
از شایسته سرمایه دار تا نرگس جون پیرزن تا پرستار بی سواد نرگس جون تا رویا و کاوه و صمصامی و بابک و خجسته و سارا و پونه و داداشش محسن و اون مرتیکه پرده یاقوت و کیانوش و... همه یه پا فیلسوف بودن برای خودشون. بیشتر جمله هاشون هم با "که" شروع می شد.
فکر کنم فیلمنامه نویس این سریال باید جایزه نوبل بگیره.
خجسته: من احمد رضا رو ول نمی کنم, که اگر بکنم نامردم... که اون زنی که شوهرشو ول می کنه خره... که احمدرضا پاکه چون اسمش احمدرضاست و اصولا تو فیلمها اسامی مذهبی هیچوقت خطاکار نمی شن. که فقط شکتون به اسامی مث کاوه و بابک و کیانوش و... بگرده.
کاوه: که اگه رویا رو کنف کنم انگار شایسته رو کنف کردم. که رویا چشم شایسته است . که اگر نکنم دلم خنک نمی شه.
نرگس جون: کاوه جون تو خوبی. که اگه نبودی من بزرگت نمی کردم. که اگه خطا کنی بد می بینی. که رویا گناهی این وسط نداره
پرستار نرگس جون: من نرگس جونو می برم مشهد پابوس امام رضا . که اگه نبرم از دست شماها دق می کنه. که لارج تر از نرگس جون کجا گیر بیارم. که بچه هام گرسنه ن.
بابک: من به بابام شک ندارم. که اگه داشتم پسرش نبودم. که اگه بابام مال مردم خور بود من زودتر از همه می فهمیدم.
فاطمه خانم همسر بابک: من عاشق پدر شوهرمم. که اگه بد بود من حزب اللهی بهش همچین احساسی نداشتم که اگه دوستش نداشته باشم ارثش بهم نمی رسه . که باید مواظب رویا خره باشم خودکشی نکنه.
سپور محله: من اینجا رو اینجوری تمیز می کنم. که اگه نکنم دلم طاقت نمیاره. که اگه ماها نباشیم کثافت دنیا رو برمیداره.
سیروس مقدم: من تا قل قیامت براتون فیلم می سازم. که اگه نسازم شماها رو کی آدم می کنه. که اگه نباشم صدا و سیما رو کی تیغ بزنه. که امثال منن که به شما باید نشون بدن هر چی دختر چادریه یه انسان کامل و صبور و فهیمه و هر چی بیچادره دزد و کیف زن و قرتیه.



لینک این نوشته در وبلاگ اصلی زیتون

چهارشنبه، مرداد ۲۸، ۱۳۸۸

فاطمه آجرلو نماینده ی زنان ایرانی یا سرسپرده جناح احمدی نژاد؟

آقای نماد تغییر( احمدی نژاد) برای عقب نماندن از غافله تکریم زن که یکی! از موارد محبوبیت رقبایش(بخصوص کروبی) بود, روز یکشنبه اعلام کرد در کابینه اش حداقل سه وزیر زن خواهد داشت.
یکی از آنها فاطمه آجرلو نماینده ی کرج به عنوان وزیر رفاه و دیگری مرضیه وحید دستجردی به عنوان وزیر بهداشت و سومی را قرار است فردا معرفی کند.
حالا آقای احمدی نژاد چرا ایشان را برای تصدی پست وزارت مناست دانسته باید ببینیم:
اول باید بگویم که من هیچ دشمنی شخصی با خانم آجرلو ندارم. اگر از نزدیک اورا ببینید ممکن است حتی از او خوشتان بیاید.
زن بسیار شجاع و با جربزه و خوش زبانی است. با بیماران و دانشجویانی که او نامه برای معرفی به بیمارستان یا دانشگاه می خواهند خیلی مهربان و دست و دلباز است. دیدن او مثل بعضی نماینده ها اصلا محال نیست و...
پس مشکل چیست؟
تا آنجا که یادم می آید وقتی در دور قبلی نامزد انتخابات شد به عنوان خانم جلسه ای(خانمی که در سفره ها نذری زنان را از شیطان رجیم برحذر می دارد) شرکت کرد.
درست است که همه می دانستند که خانم اجرلو عضو سپاه هم هست اما خانم جلسه ای چیز دیگری است.

شما هیچ کوچه ای در شهر کرج نمی توانید پیدا کنید که چندین خانواده سفره بینداز نداشته باشد. بخصوص در کوچه های زنبق 1 تا زنبق 20 عظیمیه که یکی از آخری ها محل زندگی آجرلو بود. اصولا بعد از انقلاب انداختن "سفره" و دعوت یک خانم جلسه ای خوش زبان, یکی از علامت های تفاخر هر خانواده شده. کافی است در یک مهمانی بگویی من سفره انداختم و مثلا خانم ساعتچی(خانم ساعت چی اگر تا به حال خدای نکرده فوت نشده باشد حتما خیلی پیر است و جوانترها روی بورسند) را دعوت کردم تا یکباره نگاهها بسویت محترمانه تر شود.

خانم آجرلو را به غیر از حرف اول نام فامیلش که "الف" است(خیلی از مردم حوصله خواندن تا "ی" کاندیداها نیستند) زنهای کرجی نماینده کردند. حتما به امید اینکه دردی از زنان جامعه بردارد.
اما برای ایشان جناح سیاسی بسیار مهمتر از جنسیت است. علی رغم مراجعت مکرر زنان برای مخالفت با قوانین تبعیض آمیز و بخصوص چند همسری هیچوقت در هیچکدام از دو دوره نماینده گی اش حرفی مخالف در این مورد نزد.(خانمی آرزو می کرد شوهر خانم آجرلو برود چند زن رویش بگیرد تا بفهمد یک من ماست چقدر کره دارد)
او بارها در محفل های خصوصی از فمینیستها به عنوان طرفداران بی بند و باری جنسی و خواهان رسمی شدن فاحشگی اسم برد.
او بارها به مراجعینش گفته که مردم و بچه های عراق و غزه و ... از مردم و بچه های ایرانی مهمتر هستند, چون ما خیالمان راحت است که جمهوریمان اسلامی ست و آنها هنوز نه.

او بارها گفته که حرف های احمدی نژاد برایش باارزش تر و مهم تر است از مردم گمراه(گمراه= کسی که مخالف احمدی نژاد است)
ما هرگز نفهمیدیم چطور تحصیلات ابتدایی حوزوی فاطمه آجرلو با این حجم عظیم کار , تبدیل شد به لیسانس روانشناسی و فوق لیسانس شخصیت و تازگی ها دکترای روانشناسی تعلیم و تربیت!

یادم است یکبار خانم آجرلو ندانسته در مجلسی از جدا شدن کلاسهای دختران و پسران و پرده کشیدن بین آنها در دانشگاه آزاد( که شایع است یکی از سهامدارانش رفسنجانی است و ایشان مثل پسرخاله گرامی اش عباس پالیزدار ضد رفسنجانی مبباشد) انتقاد کرده بود. روزنامه شرق هم چاپش کرده بود, وقتی اصولگراها گفته بودند که بابا جان ما خودمان مبدع جدا سازی جنسیتی هستیم آجرلو حرفش را پس گرفت و از آن به بعد یکی از طرفداران تئوری درس دانشگاهی به چه درد دختران می خورد و حفظ کیان خانواده شد.

حالا باید ببینیم وقتی خانم آجرلو وزیر رفاه شد ( ما که بخیل نیستیم. بشود) برای ملت ایران رفاه می آورد یا برای افراد جناحش و یا کشورهای دیگر؟

دکتر سین هم خانم وحید دستجردی کاندیدای وزارت بهداشت را دراز کرده...

لینک در بالاترین

دوشنبه، مرداد ۲۶، ۱۳۸۸

روهیپنول یا داروی تجاوز, دارویی که در زندانها به جوانان داده شده است تا به آنها تجاوز شود



دکتر ف... که از جراحان به نام است دیروز صبح به من گفت دوست دارم امروز تو دستیارم باشی با کمال میل قبول کردم چون همیشه جراحی های خیلی سخت عروقی نورونی را انجام می داد و کلی نکته جدید در هربار دستیاری یاد می گرفتم اما این بار یک عمل ساده بود یک کیست مقعدی دکتر ف... احتمالا حوصله نداشت خودش عمل کند مرا به ظاهر دستیار کرده بود من به آرامی کیست را جدا کردم اما زمانی که خارجش کردم متوجه شدم کیست نیست و یک توده ی عفونی است و برای پاتو آنرا بسته بندی کردم دکتر بعد از عمل از من خواهش کرد که شخصا به آزمایشگاه بروم و جواب را بگیرم و به دکتر ر... بگویم که نهایت دقت را بکنند چرا که این بیمار از بستگان دکتر هستند حالا فهمیدم چرا دکتر عمل به این سادگی را قبول کرده بی علاقه به آزمایشگاه رفتم وظرف را تحویل دادم و 40دقیقه ایی با دکتر ر... گرم صحبت شده بودم که جواب آمد Chlamydia یک بیماری عفونی آمیزشی اما با این سطح خیلی عجیب بود سطح درگیری آنقدر زیاد بود که دکتر به جای درمان دارویی از جراحی استفاده کرده بود.به اتاق دکتر رسیدم و گفتم Chlamydiaاست دکتر بدون توجه به من گفت علی می دانی چرا امروز از تو خواستم که دستیار من باشی؟بی مهابا گفتم چون در شان شما نبود دکتر لبخندی زد و گفت نه مثل همیشه اشتباه کردی-این بیمار از بستگان ماست که تازه از زندان آزاد شده می دانی این عفونت از چه راهی انتقال پیدا می کند؟برق از سرم پرید اولین موردی بود که می دیدم و خودم عملش می کردم گفت می خواهم با باقری لنکرانی تماس بگیرم و همه چیز را بگویم گفت حالا برو ببین وضعش چه طور است مات و مبهوت مانده بودم گفتم دکتر با چه کسی آمده است ؟خانواده اش خبر دارند؟گفت علی جان آرام باش هیچکس خبراز این موضوع تجاوز جز من و تو ندارد حتی خانواده اش .گفتم یعنی نگفته است؟بیچاره حتما خجالت کشیده.گفت نمی دانم می خواهی هنگام ویزیت دکتر ج... تو هم حضور داشته باش(دکتر ف... همیشه بعد از عمل بیمارانش را برای معاینه روانپزشکی به دکتر ج... می سپارد)ساعت 6 دکتر ج... آمد و به اتفاق به اتاق بیمار رفتیم چند سوال کرد که او هم یک سری جواب شکسته بسته داد ودکتر از من خواست که ایشان را تنها بگذارم نیم ساعتی بیرون ماندم وبیرون آمد گفت هیچ چیز یادش نمی آید می دانی یعنی چه دکتر؟گفتم عوارض بیهوشی گفت نه احتمالا * rohypnol گفتم دکتر مگر می شود آنقدر حالم بد شد که دکتر ج... مرا به پاویون رساند و پرستار برایم آب قندی آورد گفتم دکتر چرا در حکومت اسلامی که این کار از مذموم ترین کارهاست همچین اتفاقی می افتد؟گفت ببین این عمل چند هدف را دنبال می کند
1- ایجاد وترس وارعاب در جامعه
2- ایجاد خشونت و ترویج آن در جامعه:
تصور کن در زندان با دست های بسته به شما تجاوز کنند و هیچ کاری نتوانی انجام دهی اکثر قریب به اتفاق افراد حاضرند بمیرند و این عمل با آنها انجام نشود پس در همین مرحله یا دست از جان می شویی و دیگر هیچ چیز برایت اهمیت ندارد جز انتقام یا اینکه دیگر هیچوقت جرات و جسارتی برایت باقی نمی ماند که هردو از عوامل خشونت هستند و از طرف دیگر تاثیری که روی اطرافیانت می گذارد این است که تصور کن بچه تورا کسی بکشد ممکن است از قصاص او بگذری اما اگر بفهمی کسی به فرزندت تجاوز کرده تحت هیچ شرایطی حاضر نمی شوی شخص را ببخشی حتی به قیمت مرگ یادت باشد که خشونت عامل نابودی جنبش های مدنی صلح آمیز است سردمداران حکومت هر کاری می کنند تا بتوانند احساسات جامعه را جریح کنندوپس از آن مردم دست به حرکات خشونت آمیز بزنند تا مجوزی بگیرند برای بستن مردم به گلولهاما اتفاق جدی تری که برای شخصی که به او تجاوز شده است می افتد از او یک فرد افسرده و منفعل می سازد تجاوز شکستن و خردکردن افرادی است که باشکنجه های معمول خرد نمی شوند که معمولا این افراد انسانهایی هستند که از لحاظ روحی بسیار قوی هستندو معمولا اگر این افراد تحت درمان دارویی قرار نگیرند خودکشی می کنند چرا که دایم در این فکر هستند که از حرمت شرف خودشان نتوانسته اند دفاع کنند و از طرفی با منفعل شدن آنها نظام را تهدید نمی کنند و تازه ثابت کردن این موضوع از همه چیز سخت تر است چرا که هم تشخیص تجاوز جنسی به عهده پزشک قانونی است که در انحصار دولت است وهم به دلیل گذشت زمان به علت نبود علامت مثبت تقریباً غیرممکن است.و جالبتراینکه بیشترافراد مایل به معاینه پزشکی، بازجویی پلیس و رسیدگی دادگاه نیستند.واز طرف دیگرامران فقط بر اساس شهادت گواهان محکوم نمی‌شوند و باید مدارک تأیید کننده از دیگران کسب شود. مدارک مربوط به اثبات دخول، هویت تجاوز کننده و... .به دکتر فاضلی زنگ زدم و شرح ما وقع را گفتم و گفتم که می خواهم این موضوع را منتشر کنم اما گفت فعلا دست نگه دارم تا نه سر خود را به باد دهم نه سر بیمارم را به قول حمید شب خیز آقا داستانی شده ها و چه می کنه این محمود چی توزآدم تو این مملکت چیزهایی رو می بینه که واقعا اگر بمیره کمه امروز با دکتر ف... قرار دارم می خوام پیشنهاد بدم یه نامه بنویسیم راجع به این موضوع به رییس مجلسی که می گه تجاوز جنسی اتفاق نیافتاده و امضای تمام پزشک هایی که می شه رو بعد از معاینه بگیرم دعام کنید هرچند که اگر این قرص رو داده باشن به این بازداشتی ها خیلی سخته ثابت کردنش چون نهایتا تا 72 ساعت در ادرار قابل شناساییه اما حداقل یه مورد که دست خودمونه هستضمننا اگر آشنایی دارید که تازه از زندان آزاد شده حتما پست بعدی رو بخونید و اگر حتی گفت بهش تجاوز نشده حتما کارهایی که گفتم رو انجام بدید چون اگر بهش روهیپنول داده باشن هیچی یادش نمی یاد *rohypnol:روهیپنول یا روفیز دارویی است از خانواده داروهای خواب آور و از طبقه ی پام ها با قدرتی بسیار بالاترکه به دلیل تاثیرات بسیار قوی و طولانی که این دارو در خاموش سازی مرکز سیستم عصبی اعمال می کند به " داروی تجاوز " معروف است.عوارض این دارو استفراغ ، توهم ، دشواری در تنفس ، کما فراموشی کامل اختلال در تکلم و یا حتی مرگ را ممکن است در فرد ایجاد کند

من این مطلب رو با ای میل دریافت کردم و چون مطمئن نبودم که نویسنده بخواد نام پزشک ها آورده بشه فقط حرف اولشون رو گذاشتم بمونه. بعد در سرچ در گوگل وبلاگ دکتر علی رو پیدا کردم. یادداشت های یک پزشک

- توصیه های یک روانشناس به خانواده ها برای بهبود وضعیت روحی زندانیان پس از آزادی

- مطلب افشاگرانه ی فرشته قاضی خبرنگار و فعال حقوق بشر از بازجوییهایش در زندان اوین را حتما بخونید...

روزنامه اعتماد ملی توقیف شد - ... درود بر کروبی که عقب نشینی نمی کند. اگر بخواهد وبلاگهایمان را برایش روزنامه می کنیم.
http://z8un.com

نام نوید مجاهد(مژده) در وبلاگستان جاودانه است...

1-. بعد از مدتی اومدم وبگردی کنم. وبلاگ ویولت رو که باز کردم با بدترین خبری که می شه این روزا بشنوم روبه رو شدم.
نوید مجاهد نویسنده وبلاگ مژده فوت شده:(
با نوید از همون روزای اول وبلاگ نویسیم آشنا شدم. برام کامنت و ای میل می نوشت. می گفت نوشته هامو دوست داره. بار اولی که با نام مژده برام کامنت نوشت فکر کردم دختره و بعدا سر همین جریان کلی شوخی کردیم.
نوید یکی از انسان ترین و مهربونترین بلاگرهایی بود که می شناخنم.
اوایل یه وبلاگ داشت یه خورده هم سیاسی می نوشت اما بعدا بنا به توصیه پدرش تصمیم گرفته نیروشو در کار تخصصی کامپیوتر و برنامه نویسی بذاره و وبلاگشو عوض کرد. نوید گاهی به من هم هشدار می داد مواظب خودم باشم.

نوید تصمیم گرفت کار بزرگی در وبلاگستان شروع کنه. کاری که باعث شد اسمش برای همیشه در تاریخ وبلاگستان به نیکی ثبت بشه.
او که توانایی راه رفتن نداشت و دچار بیماری دوشن بود تصمیم گرفت برای تموم معلولین ایرانی وبلاگ رایگان درست کنه.
او که همیشه سر تعداد ویزیتور و نظرنویس با من شوخی داشت ازم خواست که توی وبلاگم تبلیغش رو بکنم تا اگر معلولی خواننده ی وبلاگم باشه متوجه بشه. او سایت معلولین (special.ir ) رو راه انداخت و تا آخرین لحظه ی عمر یک لحظه از کمک به دیگران بخصوص به معلولان غافل نشد.
یه بار در سفرنامه کرمانم نوشتم که از یزد رد شدم. بعدا چقدر ازم گله کرد که چرا قبلا خبر ندادم تاهمدیگر رو ببینیم.
یکی از بدترین شرایطی که یک مستعار نویس داره اینه که به طور احمقانه ای فکر می کنه نباید کسی بشناسدش:( خیلی دوست داشتم نوید رو از نزدیک ببینم...باید می دیدمش...
این هزارمین پست وبلاگم بود. دوست نداشتم از مرگ دوست عزیزی می نوشتم...
نوید جان یادت به خیر
صبر بسیار بباید پدر پیر فلک را
تا دگر مادر گیتی چو تو فرزند بزاید

پ.ن.
آن هاییکه برای نوید مجاهد نوشته اند:

ویولت: باور نمی کنم!

محمود فرجامی: به یاد نوید مجاهد که حقی بر گردن ما دارد

نیما اکبرپور(عصیان): نوید مجاهد، بلاگر قدیمی مبتلا به دوشن درگذشت

عسگر اصفرزاده : نوید عزیز, همیشه در وبلاگستان فارسی زنده هستی

حسین میری(وبلاگ قطار): نوید مجاهد، بلاگر قدیمی مبتلا به دوشن درگذشت

فاریا(بیایید دنیای بهتری بسازیم ): خبر فوت نوید مجاهد متاثرم کرد
عکس نوید

.مصاحبه رادیو زمانه(آزاده اسدی) با نوید مجاهد: می خواهند باور شوند..

نسیم(کویر ام اس): تو رفتی و یادت تا ابد در دلم زنده است

آی طنز: نوید مجاهد, خادم معلولین ایران درگذشت. کاریکاتوری از نون.جمشیدی

لینک در بالاترین
لینک در بلاگ نیوز

پ.ن. 2
مطلب در مورد تجاوز به زندانیان سیاسی در این سی سال کم نخوندیم. اما بعد از خوندن این نوشته ی دردناک بابک داد به فکرم رسید چقدر خوبه جنبش سبز با فرستادن روانپزشک های مورد اطمینان به خونه ی ر آدمای مورد تجاوز قرار گرفته از نظر روحی به دادشون برسیم. می تونیم به یه شماره حساب مطمئن که آقای موسوی یا آقای کروبی یا هر کس دیگه اعلام می کنه پول بریزیم برای تإمین بودجه. واقعا باید به داد این ها رسید...

سه‌شنبه، مرداد ۲۰، ۱۳۸۸

نه خانی اومده نه خانی رفته

بابا جان, شما راست می گید,
موسوی اصلا رای نیاورده.
مردم هم اصلا اعتراضی ندارن. فقط یه مشت اغتشاشگر از انگلیس و آمریکا اومدن یه مقدار شلوغ پلوغ کردن و با حقه عکاسی و فتوشاپ تعداد اراذل و اوباش رو زیاد نشون دادن.
هیچکی هم تو این جریانا باتوم و کتک نخورده
کشته که اصلا و ابدا!!!
زندان کهریزک یه دروغ بزرگه.. چه برسه شکنجه تو کهریزک. استغفرالله... تا اونجایی که یادمونه کهریزک خونه ی سالمندان داره نه زندان.
تجاوز به زندانی دیگر چه صیغه ایه؟
ندا زنده ست, رفته سواحل یونان خودش را برنزه کند برگرده, سهراب زنده ست. هر وقت از ایتالیا اومد میاد آبروی دروغگوها رو می بره, ترانه زنده ست کانادا داره رشته عکاسی می خونه. علیرضا زنده نیست اما رفته از اونور جاده آب بیاره اینور ماشین زده تش.
این عکسا که تاحالا دیدیم عکس عروسک بوده که شبیه انسان درست شده.
ابطحی و مومنی و توحیدلو و... هم تو باشگاه لاغری ی دارن حال می کنن و خیلی بهشون خوش می گذره و...
به زودی همه یکی یکی میان می گن بهتون.
ما سی سال پیش انقلاب کردیم تا شاه بره و یه عده آخوند بیان بشن همه همه کاره,و پولای مارو شمش و دلار کنن ببرن برای روز مبادا واسمون دخیره کنن.
همه مون از ته قلب دوستتون داریم.
حق با شماست...
خوب کردین انجمن صنفی روزنامه نگارا رو بستین.
بقیه انجمن های صنفی رو هم ببندید. وقتی مشکلی در این مملکت نیست این تشکیلات به چه دردی می خورن؟
اصلا بهتره همه روزنامه ها رو ببندید. تعجب می کنم هنوز اعتماد و اعتماد ملی منتشر می شن.
یک کیهان از سرمون هم زیاده.
من به آقای احمدی نژاد واقعا تبریک می گم که واقعا واقعا 25 میلیون رای آورده بلکه هم 30 میلیون رای.... آقا نمی تونن ببیننت. همین جوری پایداری کن. هر چی عشقته وزیر عوض کن. هر چی عشقته آدم ببر دانشگاه اوین ارشاد کن.

ما هم قول می دیم چهارشنبه 21 مرداد اصلا نیاییم بازارو تعطیل کنیم. اصلا چه معنی داره. بازار مال خریده نه مال تعطیل کردن.

ظهر هم میریم رستوران شمشیری با هم یه چلوکباب مشتی می زنیم.
http://z8un.com

جمعه، مرداد ۱۶، ۱۳۸۸

توهم رهبری

1- بابا این خامنه ای انگار واقعا باورش شده رهبره. همچین شونه میاره جلو واسه بوسیدن.
احمدی نژاد هم ظاهرا همون قدر در توهم ریاست جمهوری به سر می بره. همچین تو مجلس سخنرانی می کنه که انگار واقعا 24 میلیون رای آورده.
بدبختی, هیچ جورم بیدار نمی شن. نه با داد و هوار و با پاشوندن آب تو صورتشون.
من با خشونت مخالفم اما بعضیا انگار فقط با سیلی و لگد از خواب بیدار می شن.

2- اقدامات اوليه در برابر گاز اشك آور جديد حتما بخونید.


3-. احمدی نژاد برای رإی آوردن, اومد از چند ماه قبل حقوق بازنشسته ها رو زیاد کرد و دستور داد خانومای خانه دار رو بیمه کنن.
حالا اومدن از هر بازنشسته بین 60 تا 150 هزار تومن کسر کردن و بیمه زنان خانه دار رو هم لغو کردن . یعنی میلیون ها زنی که با هزار امید و آرزو و زحمت رفتن تامین اجتماعی پرونده تشکیل دادن و شش ماه آزگار رفتن پول واریز کردن حالا می گن بیایین پولتونو پس بگیرید.
احمدی نژادو بدید دست یکی از این بازنشسته ها یا خانومای خانه دار, تیکه بزرگش گوششه.
به هر کی می گم وای... یعنی قراره چهار سال دیگه این احمدی نژاد به این مملکت گند بزنه, نگاه عاقل اندر سفیهی بهم می کنه می گه خیالت راحت! همین امسال کار"اینا" تمومه. حتی امروز یکی که به احمدی نژاد رای داده اینو بهم گفت..

4- درسی که رهبر و رييس جمور ايران بايد بياموزند...

5- دروغ که خناق نیست...
اولش اعلام می کنن سه تا آمریکایی در مرز دستگیر شدن. بعد با پررویی اعلام می کنن که ما هم از وضعیت سه تا خبرنگار آمریکایی خبر نداریم.
حالا می خوان چه بازی هایی سر این بیچاره ها در بیارن معلوم نیست.
شایدم با یه تهدید, از ترسشون مثل دریانوردها با کلی کادو و کت شلوار و صنایع دستی ولشون کردن.

6- به مراسم ختم کیانوش آسا در کرمانشاه حمله و ده نفر را دستگیر کردند.

7- مراسم بهزاد مهاجر امروز پنجشنبه ساعت 6 در سعادت بود. امیدوارم اتفاقی نیفتاده باشه.

8- اتحاد ایرانی های داخل و خارج کشور در وقایع اخیر عالی بود...

9- درود بر کشورهایی که حاضر نشدن این حکومت تزویر و ریا را به رسمیت بشناسند. مرهمی بود بر دل شکسته ما

10- جمعه برنامه کوهپیمایی اعتراض آمیز.

11- تو جاده چالوس جنبش سبز بیداد می کنه. قبول ندارید؟ یه سر بزنید. یا از کسی که رفته بپرسید. قبلش حتما یه نماد سبز با خودتون ببرید.
حتی شده یه لنگه دمپایی سبز(نوشته خوابگرد رو در وبلاگش پیدا نکردم)

12- خواهرم, برادرم, سبزی مچ بند تو از چادر سیاه من کوبنده تر است...

13- یادداشت شادی صدر پس از آزادی از زندان...

14- خونی که رگ ماست, هدیه به جنبش ماست...

15- تف بر جمهوری اسلامی: عبدالله مومنی در زندان قدرت تکلم و حرکت را از دست داده

16- اینا واقعا جزء جنبش "ما هستیم" هستن؟ اگر آره, واقعا براشون متاسفم! اینا با خودشون هم نمی تونن بسازن.بعدش شعار مرگ بر موسوی دیگه این وسط چه صیغه ایه؟



لینک در بالاترین

سه‌شنبه، مرداد ۱۳، ۱۳۸۸

ضایعه دردناک, جانسوز و اسفناک تنفیذ را به عموم ملت ایران تسلیت عرض می کنم

1- مراسم تنفیذ بیشتر به مراسم ختم می خورد. تقریبا همه دمغ بودند به جز رهبر که لبخندی مصنوعی به لب داشت.

2- درود بر همه ی کسانی که به هر بهانه به این مراسم نرفتند: خاتمی, موسوی, کروبی,حسن خمینی, رفسنجانی و......

3- ننگ بر آن هایی که به خاطر یک مشت دلار تن به خفت پشتیبانی از دولت کودتا دادند: احمد نجفی, افشین قطبی, علی لاریجانی, شاهرودی, حسین رضازاده و...(بر بقیه حرجی نیست... قبلا چهره تمیزشان را شناخته بودیم)

4- نگاه کردن مدام به زمین و انگشت ها و قیافه ی حجالت زده ها و عزادارها را گرفتن از گناهتان کم نمی کند!

5- مجتبی خامنه ای پشت پرده است...

6- احمدی نژاد حقیرترین و خفت بارترین رئیس جمهوری است که من تا به حال دیده ام.

7- تکرار لینک: فراخوان راهپیمایی برای روز تنفیذ و تحلیف احمدی نژاد( 12 و 14 مرداد)دوشنبه 12 مرداد , ساعت 6ال 8 راهپیمایی و پیاده روی آرام از میدان ونک تا میدان ولیعصر.
چهارشنبه, 14 مرداد تجمع میلیونی بهارستان, مجلس


8- بابک داد: امروز 12 مرداد 88 «روز نكبت» است


9- ...وای بر حکومت جمهوری اسلامی... دایی گمشده نیما نامداری هم در درگیری ها کشته شده است... نامش بهزاد مهاجر... 47 ساله... خبر خیلی دردناکی بود

لینک در بالاترین

یکشنبه، مرداد ۱۱، ۱۳۸۸

ترسم نرسی به تحلیف ای احمدی!

1- موقع دیدن اعترافات محمدعلی ابطحی حتی برای یک لحظه و حتی یک ذره احساس بدی بهش نداشتم. براش اشک می ریختم. برای خودش و زخم های تازه خوب شده ی صورتش و برای دخترش, همسرش... و برای تموم زندانیان که تحت چه شرایط بدی هستن...
اما نه من که هر کی اون فیلمو دید, ندیدم حتی یه خورده شماتتش کنه.
آخه ما از کجا می دونیم تا چه حد تاب کم خوابی, تاب سرما, تاب تحقیر, تاب لامپ روشن 24 ساعته توی صورت, تاب تنهایی در انفرادی, تاب قرص های روانگردان و توهم زای جورواجور, تاب گرسنگی, تاب کثافت هایی به عنوان غذا و آب بهمون می دن, تاب بیماری,و ندادن قرص های لازممون, تاب کابل و شلنگ, تاب خوردن ادرار و مدفوع, تاب تجاوز, تاب فحش و سیلی, تاب شنیدن خبرهای دروغی مثل مرگ اعضای خانواده مون و... داریم؟

اونجور که تو کتابا خوندیم حتی چریک های زمان شاه که دوره دیده بودند هم به هم تیمی هاشون می گفتن سعی می کنیم 24 ساعت اولو مقاومت کنیم تا شما خونه تیمی رو عوض کنید.
حالا از آدم هایی که تنها دارایی و تواناییشون فکر کردن و عقیده داشتنه و هیچ تمرین چریکی و خودسازی ندارن, چه توقعی می شه داشت؟
گیرم یکی زمان بیشتری تاب میاره یکی کمتر.
خجالت رو اونایی باید بکشن که بدتر از زمان قرون وسطی شکنجه می کنن.
خجالت رو اونایی باید بکشن که بهترین مردم ما رو دارن تو خیابونا و تو زندان ها می کشن.
خجالت رو احمدی نژاد باید بکشه که تو روز روشن دروغ می گه و تقلب می کنه و بعد توسط شکنجه گراش مردمو وادار می کنه که بگن تقلب نشده.
خجالت رو اون وزیر و رئیس جمهوری باید بکشن که تحقیقات و اختراعات مردم رو می دزدنو به اسم خودشون ثبت می کنن...
ماجرای اتاق امن از منظری دیگر...

2- یکی از بچه های قدیمی وبلاگستان که چند باری دستگیر شده بود و بازم دنبالش بودن, یه بار برام یه ای میل رسمی نوشت و ازم خواست اگر دستگیر شد حتما اونو تو وبلاگم منتشر کنم. به این مضمون که اگه این بار دستگیر شدم و مجبورم کردن ن جلوی دوربین تلویزیون اعتراف کنم بدونید همه حرفام دروغه!

3- نمی دونم به چه علت فکر می کنم داغ تنفیذ رهبری و تحلیف و ریاست جمهوری به دل احمدی نژاد می مونه!

4- مصرع:
ترسم نرسی به تحلیف ای احمدی

5- مجتبی سمیعی نژاد: من هم در برگه‌های بازجویی نوشته بودم؛ اشتباه کردم

6- بابک داد: هنوز از «اعتراف گرفتن دروغين» خجالت نمي كشيد؟ «ظلم» پابرجا نمي ماند! بيخودي دست و پا مي زنید!

7- جمهور: دادگاه مخملی و کارگردان ناشی...

8- موج آزادی: محاکمه دلسوزترین فرزندان ایران با اتهامات واهی، کیفرخواستی با نثر و ادبیات کیهانی
میهن در بهت و حیرت، ملت در خشم و نفرت.

9- آقا, توروخدا اگه اضافه وزن دارید, خر نشید برید جلو مإمورا شعار بدید تا بگیرنتون و ببرن زندان لاغر شید.
این لاغر شدگی با لاغر شدگی مورد نظر شما تومنی پنج زار فرق می کنه.

10- 4دیواری.: انقلاب فرزندان خود را می خورد(وای چه عکسی)

لینک در بالاترین

جمعه، مرداد ۰۹، ۱۳۸۸

بدبخت آن حکومتی که از مرده های مردم هم می ترسد...




1- در خلوت روشن با تو گریسته‌ام
برای خاطر زنده‌گان,
و در گورستان تاریک با تو خوانده‌ام
زیباترین سرودها را
زیرا که مرده‌گان این سال
عاشق‌ترین زنده‌گان بوده‌اند...
(احمد شاملو)



2- جمعه دوم مرداد 88، نهمین سالگرد درگذشت احمد شاملو یکی از بهترین شاعران معاصر ایران بود.
درست است که تا به حال به طور غیر رسمی و مخفیانه سه یا چهار بار سنگ قبرش را شکسته‌اند. درست است که برای مراسم هر سالش به طور نامحسوس در میان مردم رخنه می‌کنند که مبادا در تجمع مردم از شعرهای ضد دیکتاتوری شاملو برداشت بد(!) علیه این نظام را بکنند. اما امسال دیگر رسما و به صورت علنی از برگزاری مراسم جلوگیری کردند.
چه جور نظامی‌ احساس می‌کند با دوسه سخنرانی در مورد شاعری مثل شاملو و فرستادن فاتحه برایش اساسش کن‌یفکون می‌شود؟
اول از همه دسترسی به امامزاده طاهر را از طریق پل مهرشهر آنقدر الکی پیچ و تابش داده بودند و همه دور برگردان‌ها را بسته بودند که خیلی‌ها که از تهران آمده بودند راه را پیدا نکردند و برگشتند.
دوم، اتوبوس‌های کانون نویسندگان را بین راه نگه‌داشته و خواستار لغو برنامه شده بودند.
سوم، در کار متروی تهران مهرشهر اخلال ایجاد کرده بودند که مردم سر ساعت پنج به مراسم نرسند و بتوانند مردم را از همان اول متفرق کنند.
چهارم، در شمال شرقی امامزاده، نزدیک گل‌فروشی آنقدر نیروی انتظامی و ماشین پلیس ریخته بودند که فکر می‌کردی قرار است آنجا جنگ سختی با نیروهای دشمنی نامعلوم در بگیرد.
پنجم، دور تا دور قطعه‌ای که شاملو دفن بود که شامل قبر مختاری و پوینده و گلشیری هم می‌شد، پلیس ایستاده بود و به کسی اجازه‌ی داخل شدن نمی‌دادند.
جو قبرستان حسابی پلیسی بود. از همان اول اخطار دادند که برگردید.
به شوخی به یکیشان گفتم آمده‌ام سرقبر پدر بزرگم.
گفت امروز نمی‌شود. برگردید.
گفتم امروز جمعه‌‌ست و مرده‌ها منتظر فاتحه هستند. گفت بروید از خانه فاتحه بخوانید. گفتم شما هم برای مرده‌های خود از خانه فاتحه(از راه دور) می‌خوانید؟ عصبانی شد.
رئیسشان آمد جریان را پرسید. گفتم. گفت پدر بزرگت در کدام قطعه دفن شده؟ گفتم نزدیک شاملو. گفت اسمش چیست. الکی اسمی پراندم. مرا به سربازان نشان داد و گفت این تنها برود برای پدر بزرگش فاتحه بخواند برگردد. من تنها در قطعه‌ی شاملو مابین آن همه سرباز دور تا دور دنبال عکس مرد مسن و خوش‌تیپی می‌گشتم که بگویم این پدر بزرگم است. به ده متری قبر شاملو که رسیدم سربازهای آن طرف هوار کشیدند: به اینجا نزدیک نشو. خلاصه سنگی انتخاب کردم و انگشتم را چسباندم و به مردم آواره پوستر یا گل‌ به دست که آنها هم به بهانه‌های مختلف روی سنگ قبرهایی در قطعه‌ی بغلی نشسته و زیر چشمی قبر شاملو را برانداز می‌کردند نگاه می‌کردم.
سربازی گفت: خواندی؟ حالا برو!
گفتم یه فاتحه هم برای شاملو! هر هفته بعد از پدربزرگم برای شاملو فاتحه می‌خوانم. عصبانی شد و آمد طرفم که دوستانم نگران صدایم کردند.



دوری زدم و رفتم از پشت قطعه به سربازی نزدیک شدم.
- آخر چرا نمی‌گذارید سر قبر شاعر محبوبمان برویم. بعضی‌هایمان شعرهایش را از بریم. شاملو کم کسی نبوده در این مملکت. چرا برای قیصر امین‌پور مراسم دولتی می‌گیرند، حمید سبزواری را مرتب توی تلویزیون نشان می‌دهند. اما از شاملو اصلا حرفی نمی‌زنند. شما تا به‌حال یک خط از شعرهایش را خوانده‌اید؟
دوستش که از چشمانش خون می بارید گفت. از کی تا حالا سرقبر کف می‌زنند؟ هر سال جمع می‌شوید یکی حرف می‌زند و بقیه دست می‌زنید. این کارها گناه است.
گفتم شما نگران گناه ما نباش. روح شاملو اینطوری شادتر می‌شود. یکی از فامیل‌های ما هم وصیت کرده بود سر قبرش گروه موسیقی ببریم و در مراسمش جوک بگوییم و بخندیم( دیگر نگفتم گفته ویسکی هم سرو شود و پسرش وصیتش را به نحو احسن انجام داده)
دنبالم کردند. همراهانم نگرانم بودند. رفتم در قطعه بغلی روی نیمکتی تنها نشستم.
به تنهاها زیاد کاری نداشتند اما اجتماع بیش از دو نفر ممنوع بود و راهنماییشان می کردند به سمت بیرون قبرستان. یکی از رئیس‌هایشان در حالیکه اینور آنور را نگاه می کرد, یواش یواش نزدیک من آمد. از ستاره‌های روی شانه‌اش هم نفهمیدم درجه‌اش چیست.
در حالیکه به سربازان دیگر نگاه می‌کرد و لبهایش را یواش تکان می‌داد( تا شاید از دور نشود تشخیص داد دارد حرف می‌زند) خیلی محجوبانه گفت:
شما فکر می‌کنید ما خودمان دلمان می‌خواهد اینجا باشیم؟ به والله نه! من خودم شعرهای شاملو را مرتب می خوانم و خیلی دوستش دارم.
و رفت...



رفتیم با دوستان کمی در اطراف چرخیدیم. همه ویلان و سیلان بودیم. موقع رد شدن از همدیگر به هم نگاه‌های معنی داری می‌کردیم.
توی خود امامزاده هم رفتیم چند عکس گرفتیم و پولهای توی امامزاده را تماشا کردیم.
بعد آمدیم لب حوض جلوی امامزاده نشستیم.
افراد معمولی طفلکی‌ها نمی‌دانستند حضور آن‌همه پلیس در آنجا چه معنی دارد. برایشان توضیح ‌دادیم. کلی حکومت را نفرین ‌کردند ‌گفتند این‌ها حتی از مرده‌های ما هم می‌ترسند.
زنی چادری که بچه‌اش از گرما پایش را در حوض کرده بود ‌گفت: شنیدم در تظاهرات بعد از انتخابات کلی از جوان‌ها را کشته‌اند اما می‌ترسند جسدشان را تحویل بدهند. یکی یکی بعد از یک‌ماه تحویل می‌دهد و پول تیرشان هم می‌گیرند و اجازه برگزاری ختم هم نمی‌دهند. بمیرم برای مادرشان.
آن دخترک اسمش چه بود؟ آهان... ندا... و آن پسرک؟ سهراب بود انگار, جگرم برایشان آتش گرفت. یعنی آدم نتواند برای بچه اش هم مراسم بگیرد.
مردی که آنطرف‌تر ایستاده بود گفت: حالا اینها که تظاهرات کرده بودند خواهر، بیچاره آن‌هایی‌ را بگو که در سقوط هواپیما کشته شدند. به آن‌ها هم گفته بودند زیاد شلوغش نکنید و زود دفنشان کنید و برگردید خانه. مراسم هم ساده و خانوادگی بگیرید. در روزنامه ها خواندم حتی یک مقام کشوری در مراسم سوگواری آن 168 نفر شرکت نکرده.
سپس مرد لبخند تلخی زد و تسبیحش را چرخاند و آهی کشید و گفت الله اکبر... حکومتی که از مرده‌ها بترسد کارش تمام است انشالله...
زن گفت الهی آمین. به حق همین امامزاده طاهر. من همین امروز نذر کردم.


امسال احمد شاملو سنگ قبر ندارد. چه فایده که هر چه بگذارند می شکنندش. فکر می کنم این سومین سنگ قبرش بود



گلزار خانم خادم امامزاده طاهر... پشتش پلیس ها معلومند.

پ.ن.

مراسم پنجمین سالگرد فوت شاملو چقدر خوب برگزار شد... سال به سال دریغ از پارسال./ زیتون

مراسم هشتمین سالگرد شاملو هم تقریبا همین وضع را داشته/ گزارش مریم آموسا

برخی از جوانان در ابتکاری جالب در میان حضار خرما پخش می کردند و به طنز می گفتند که این خرمای مجلس ختم جمهوری اسلامی است و تاکید داشتند که ما مجلس ختم جمهوری اسلامی را بر سر مزار شاملو برگزار کرده ایم
من متاسفانه به علت بستن راه های ورود به امامزاده دیر رسیدم و این صحنه های زیبا را ندیدم...
مجبور شدم از ترس پلیس چند لحظه برای جان قارداش فاتحه بخوانم. روح این بابا هم شاد...
گزارش را هم به خاطر خرابی اینترنت لعنتی که ماهانه کلی پول می گیرند اما از بعد از انتخابات هفته ای چند روز قطعه دیر نوشتم...

پ.ن. 2
وبلاگ شکنجه در بازداشتگاه کهریزک... وحشتناکه(کاش صفحه شو سیاه نمی کرد تا بهتر خونده بشه)

وقایع کهریزک جنایت علیه بشریت.
..


پ.ن.3
مراسم چهلم کشته شده های اخیر در بهشت زهرا و در خیابان های شهر هم به شدت سرکوب شد.


لینک در بالاترین

شنبه، مرداد ۰۳، ۱۳۸۸

دیکتاتوری همایونتاریا/ جمعه برای زندگی

این همایون خیری رو اینجوری نبینینش, یه جلادیه واسه خودش.
یه چیزی می گم یه چیزی می شنوین! خودتون بخونید تا متوجه شین چی می گم مادر...

زيتون: ديکتاتوری همايونتاريا

خدا به روز هیچکس نیاره.

آقا ما همینکه پامونو گذاشتیم تو فیس بوک( اونجا نمیشه اینویز رفت؟:) ) همایون پیجم می‌کنه که "یالله برای جمعه برای زندگی مطلب بنویس!"

حالا ساعت چنده؟ سه و نیم صبح به وقت محلی. ما در حال چه کاری باشیم؟ سفیل و سرگردان تو این گرمای طاقت فرسا که به عمر کرج نشینیم به یاد ندارم سه روز پشت سرهم کولرمون خرخر کارکنه و هیچ افاقه هم نکنه، دنبال یه لقمه نون می‌گردیم. عصر می‌خواهیم بریم سالگرد شاملو دنبال یه سایت درست حسابی (از نظر مالی) می‌گردیم که گزارش همراه با عکس بخواد. جی میلمون هم خرابه و نتونستیم با هیچ جا تماس بگیریم. احساس "جمعه برای مردگی" می‌کنیم و حالا این دلش خوشه و"جمعه برای زندگی" می‌خواد.

هر چی ما بهانه میاریم, مرغ آقا همایون یه پا داره.
(از بدبختی هم سی با بیدار شده و اومده می گه چرا نمیای بخوابی, بعد عکس همایونو نشون می ده می گه این آقا خوش تیپ کلاهیه کیه؟:)) )
می‌گیم: همایون جان، پدرت خوب، مادرت خوب، تو ینگه دنیا تو هوای خنک زمستونی، ساعت 9 صبح تر و تازه از خواب پا شدی و لابد داری خوراک بیف استروگانف با آب پرتقال می خوری و به منی که از 9 صبح دیروز تا حالا بیدارم مطلب سفارش میدی؟

میگه: کجای کاری! دیشب نصف شب یکی از دوستام که سردبیر مجله ی فلانه رو از خواب بیدار کردم که مطلب بنوبسه! تو که بیداری و حی و حاضر!

ما که تاحالا خود همایونو ندیده بودیم, اما عکسش با اون کلاه توریستی و بعضی مطلباش بخصوص اونی که با یه زن میونسال استرالیایی نشسته بود درددل می کرد، نشون از یه آدم مهربون و دل نازک و رقیق القلب می‌داد یهو با این جمله و تاکیدهاش(!) به نظرم یه جلاد دیکتاتور خون آشام اومد. بند دلم پاره شد و دندونام شروع به هم خوردن کرد. خدارو شکر کردم وقتی برای "جمعه برای زندگی" ثبت نام کرده بودم شماره‌ای چیزی نداده بودم. باید بهش پیشنهاد بدم به جای اون کلاه که خودش می‌گه آفریقاییه یه کلاه کلانتری کابویی بذاره سرش و یه ستاره حلبی هم روی پیرهنش.

خلاصه ... آقای من که شما باشید، خانم من که شما باشید! جونم براتون بگه، جمعه‌های این روزا سر ما خیلی شلوغه. مهمون هم داشته باشیم با خودمون می‌بریمشون. ارزونتر هم در میاد. یه چند تا میوه و شیشه آب کوچولو می‌ذاریم تو کیفمون که یه وقت مهمونی که چقدر از جانب بزرگان سفارش شده که حبیب خداست، گشنه تشنه نمونه. با عزت و احترام می‌بریمشون راهپیمایی، نماز جمعه، دیدار از خانواده‌های زندانی ...

وبعدش کلی نقل داریم با هم بگیم. اتفاقات خنده‌دار، اتفاقات گریه‌دار ... یه چیزایی که اون دیده ما ندیدیم و یه چیزایی رو ما شنیدیم اون نشنیده.

این روزا با دوستانمون بیش از همیشه با همیم. بیشتر از همیشه با هم در تماسیم و سراغ همدیگه رو می‌گیریم. کمتر برای هم قیافه می‌گیریم. کمتر فکر مارک مبل و ظرف و ظروف و لباس همدیگه‌ایم. و همه‌ش برای هم از اوضاع تحلیل ارائه می‌دیم. بحث می‌کنیم و آینده رو پیش بینی می‌کنیم.

این روزا این با هم بودن‌ها خیلی قشنگه ... امیدوارم که نتیجه قشنگی هم داشته باشه ...


جمعه دوم مرداد 88
به تاریخ لینک توروخدا توجه بفرمایید: ساعت 4:57 صبح

مراسم شاملو هم رفتم. امشب درباره ش می نویسم +چند عکس

چهارشنبه، تیر ۳۱، ۱۳۸۸

هر چه عمیق تر باد شکاف بین ارگانهای حکومتی

1- نعش این شهید عزیز
روی دست ما مانده ست
روی دست ما, دل ما
چون نگاه ناباوری به جا مانده ست...
این پیمبر, این سالار
این سپاه را سردار
با پیامهایش پاک
با نجابتش قدسی سرودها برای ما خوانده ست
ما به این جهاد جاودان مقدس آمدیم
او فریاد می زد:
هیچ شک نباید داشت
روز خوبتر فرداست
و با ماست...
(م. امید)

2- خوشحالم که مردم کوتاه نیامده اند و به اصطلاح رهبران هم کوتاه نیامده اند و نهضت همچنان ادامه دارد.
در نشریه سلام نیوز خوندم که حسن خمینی برای اینکه در مراسم تحلیف احمدی نژاد شرکت نکنه از کشور خارج شده. اگه بیشتر بلند پایه های مملکت همین کارو بکنن خیلی خوب می شه. مجبور میشن چند تا اتوبوس از بچه مدرسه ایها رو با بهانه ی کیک و ساندیس بیارن تا مراسمش شکل بگیره

3- این شکافی که بین بالایی ها ایجاد شده باید به نفع مردم تموم شه. وقتی اسم آیت الله خزعلی و یا واعظ طبسی رو می شندیدم حالمون بد می شد حالا وقتی پسرش مهدی خزعلی رو به جرم مخالفت با رهبر می گیرن می برن زندان(البته آزاد شده) و یا واعظ طبسی به استقبال احمدی نژاد در سفر مشهدش نمی ره خوشحال می شیم.

4- روز جمعه خیلی خوب بود. راستش من کمی دیر رسیدم. نماز هم نمی خواستم بخونم.
اصلا ما رو از یه محدوده ای جلوتر راه نمی دادن. از تیپامون متوجه شده بودن برای چی می خواهیم بریم طرفای دانشگاه. هر چی گفتیم خونه مون خیابون انقلابه, مرغشون یه پا داشت و گفتن از خیابونای فرعی بریم و جوری نگاهمون کردن که یعنی خر خودتونید( ما هم البته جوری نگاهشون کردیم که خر اصلی شمایید که شدید عامل سرکوب مردم کشورتون)
گزارش اون روز رو همه نوشتن و دیگه لازم نیست منم بگم. فقط من نسبت به شعار مرگ بر روسیه احساس خوبی ندارم. (با اینکه گفتنتش در جواب شعار مرگ بر آمریکا و انگلیس و اسرائیل خیلی خنده دار و هیجان انگیز بود)یعنی هنوز نمی تونم بگم روسیه عامل موندن این حکومته. اینکه هر استبدادی رو بخواهیم به یه کشور خارجی نسبت بدیم یه جور ساده نگریه.
یعنی اگه کشور روسیه با خاک یکسان بشه در کشور ما دموکراسی برقرار می شه؟
با آتیش زدن پرچم یا کشیدن نقشش زیر پای آدما که پامالش کنن هم موافق نیستم. همونطور که هرگز از روی پرچم آمریکا و انگلیس و دانمارک و اسرائیل و هلند و فرانسه رد نشدم...
پرچم هر کشوری متعلق به مردمشه و آتیش زدنش توهین به اوناست.
پ.ن.
چه طوره هر هفته جمعه بریم نماز جمعه

5- جمعه غروب موقعی که تصمیم گرفتیم برگردیم. با همراهم حرف می زدیم و تند راه می رفتیم . نه شعاری می دادیم نه دوشاخه ی پیروزی هوا می کردیم و... ناگهان یکی از نیروهای سبز یشمی نمی دونم از کجا پیداش شد و پرید جلومون و گفت موبایلاتونو بدین! هر دو هاج و واج مونده بودیم. هرچی خواستیم کلک بزنیم بگیم موبایل نداریم بی سیمشو درآورد و گفت به من مشخصات شما رو دادن که داشتین عکس و فیلم می گرفتین. صورتش آفتاب سوخته بود و لهجه ی غلیظی داشت(نفهمیدم کجایی) و مرتب روی شهرستانی بودنش تاکید می کرد. می گفت شما شهری هستید و من شهرستانی می خواهید گولم بزنید. مجبور شدیم موبایلا رو درآریم. گفت تا نیومدن.. خودتون موموری(مموری رو می گفت) و سیم کارتتون رو در بیارید بدین بهم. من گفتم اصلا نمی دونم مموری چی هست. خودش گرفت درش آورد و زیر پا خوردش کرد و سیم کارت دوستمو گرفت با دست شکست و گفت دستور داشتم بگیرمتون اما زود برید. حالا نمیدونم ماشینشون جا نداشت یا واقعا دلش سوخت.( جستی ملخک)

6- دو تا مسئله دیگه اینجوری( شبیه شماره 5) برام پیش اومد این هفته که واقعا موندم بین نیروهای سرکوب هم دو دستگی افتاده یا اتفاقی بوده ؟

7- اینو خیلی دلم می خواست همون شب 18 تیر که برگشتم بنویسم اما چون هیجان زده بودم ترسیدم جوری تعریف کنم که شخصیت ماجرا لو بره و براش بد بشه.
اما حس می کنم حالا می تونم بگم و به دلایلی باید هم بگمش.
روز 18 تیر پسری حدودا 8-27 ساله نسبتا خوش تیپ با موهایی لخت , رهبری عده ای رو به عهده داشت. یعنی بدون هیچ ترسی شعارها رو اولین بار بلند می گفت و مردم هم به دنبالش... خیلی تر و فرز بود.
در حین در رفتن ها و دویدن ها بارها باهاش برخورد کردیم که بدون هیچ ترسی تاکتیک فرار رو به مردم یاد می داد و حتی او بود که اولین بار گفت که بسیجی ها دقیقا ساعت چند قراره حمله کنن. و کاملا هم درست گفت. بسیجی ها بعد از شکسته شدن هرم گرمای هوا حمله کردن.
شعار "مجتبی بمیری, رهبری رو نبینی" هم اولین بار او به صدای خیلی بلند گفت و در دهان ما گذاشت. وگرنه ما فقط الله اکبر و یا حسین و مرگ بر دیکتاتور بلد بودیم تازه به علت تعقیب و گریز نصفه می گفتیم.
خبر داشت که ماشین آبپاش کجاها قراره بیان رو مردم آب بپاشن و او بود که دستور نگه داشتن ماشین های آب فشان و خالی کردن آبش رو به مردم داد و یهو غیبش می زد و می رفت به محله های دیگه و دوباره برمی گشت.
یه جورایی قهرمان شده بود برای همه مون. از همه هم جلوتر می ایستاد. یه همه می گفت کی فرار کنن و کجا برن ولی خودش از همه کمتر فرار می کرد.
یه جا وقتی یه فوج موتور سوار لباس شخصی دوترکه با باتوم و شوکر و اسلحه اومدن یهو گیرش انداختن و دوره اش کردن. ماها که به سمت مخفیگاهامون فرار کردیم آهمون در اومد. من رفتم به بالای پشت بوم خونه ای دوسه طبقه همون نزدیکی ها و درحالیکه صورتمو با دستام گرفته بودم که کتک زدنش رو نبینم. از لای انگشتام می دیدم که عین یه آهو وسط چند تا لاشخور گیر کرده و اونا که عده شون بالای سی نفر بود باتوماشونو بالا آوردن و عربده می کشیدن. گفتم دیگه لهش کردن... صاحبخونه اومد رو پشت بوم و خواهش که توروخدا شما رو نبینن. فوری حرفشو گوش کردم و اومدن پایین. توی راه پله هم عده ای زن به خاطر گیر افتادن اون پسره جیغ وداد می کردن که گفتیم به خاطر صاحبخونه هم که به ما لطف کرده راهمون داده باعث نشیم شناسایی بشه. خلاصه وایسادیم تا لباس شخصی ها سوار موتور شدن و رفتن. بیرون که اومدیم در کمال تعجب دیدیم پسره رو نبردن و همونجا هست با صورت سرخ شده از عصبانیت. گفتم خیلی کتکتون زدن؟
گفت کی ها؟ این آشغالا؟ غلط می کنن دست روم بلند کنن! و رفت کنار.
یه عده نیروی انتظامی حمله کردن اما من خیلی کنجکاو بودم ببینم جریان چیه. دویدم دنبالش. داشت به مردم علامت می داد کدوم طرفی برن . پرسیدم چی شد؟ دوستاتون بودن؟ اولش نمی خواست جواب بده اما وقتی اصرار کردم گفت درست حدس زدی. من خودم یکی از اعضای رده بالای بسیج محله مونم. از روز بعد از انتخابات وقتی دیدم مارو میخوان بفرستن برای کتک زدن مردم, جلوشون وایسادم. ریشمو زدم و اومدم قاطی مردم. اینا آشغالن کثافتن. برای دوزار پول حاضرن هر جنایتی بکنن. خوشحالم که اینا رو شناختم. می دونن اگه دست روم بلند کنن مادرشونو به عزاشون می نشونم.
من خیلی خوشحال شدم از این شکافی که بین اعضای بسیج افتاده. شکاف بین انسانیت و سبعیت.

پ.ن.
یه چیز دیگه ای هم تو اون روز فهمیدم.
شعارها الکی پیداشون نمیشه؟
ماها کجا مجتبی خامنه ای رو می شناختیم که بیاییم بر علیه ش شعار بدیم؟
چطور شد از چند روز قبلش فهمیدم مجتبی چقدر پول تو بانک انگلیس داره و می خواد قدرت رو در دست خودش بگیره؟
خوب یکی از حکومتی ها حتما دستش تو کاره و داره افشا می کنه. و شعارها رو تو دهن ما میندازه.
الان بهترین افشاگرهای ما کیا هستن؟
امیرفرشاد ابراهیمی, سازگارا, و مخملباف, مهدی خزعلی, حتی همین اکبر گنجی و حجاریان و عباس عبدی و...
ماها که هیچ انگشتی تو حکومت نداشتیم از کجا کثافتکاری های اینا رو بدونیم؟
برای من اینا یه جورایی قابل تقدیرن.
امیر فرشاد ابراهیمی می تونست تو حکومت بمونه و مثل خیلی از اینا به آلاف و اولوف برسه...

8- روزهای اول بعد از انتخابات که در گوهردشت هم درگیری بود و سر هر خیابون به غیر از نیروهای انتظامی دو تا بسیج لباس شخصی هم برای جاسوسی بین مردم گذاشته بودن, شاهد درگیری دوتاشون با هم بودم. یکیشون داشت به اون یکی می گفت" اصلا فکر نمی کردم مجبور شم تو روی مردم وایسم. من خیلی به این حرکتمون انتقاد دارم ." دوستش هم داشت مجابش می کرد که برای حفظ نظام مجبوریم و این می گفت چه حفظ نظامی. نظام بدون مردم چه فایده ای داره. همین مردم این نظام اسلامی رو آوردن...

9- در مطلب قبلی یه عده در نظرخواهی(بخصوص در بالاترین) گفته بودن چرا نوشتی که بلد نیستی نماز بخونی و کلمه نمازاولی رو ساختی تا رژیم از این مسئله چماق بسازه بکوبه تو سرمون.
هر وقت عکس بچه می ذارم می گن, حالا نظام فکر می کنه همه ما بچه ایم.
عکس پیر می ذارم می گن حالا نظام فکر می کنه فقط پیرها مخالف نظامه.
عکس نانوا بذارم می گن الان نظام همه نانواها رو میگیره و...
عزیزان من, من خودمو گفتم. زیتون, که می تونه اقلیت کوچکی از این جنبش باشه. حتی اقلیت یک نفره(که مطمئنم خیلی بیشتر از اینا هم عقیده دارم)
چرا الکی بگم بلدم نماز بخونم وقتی بلد نیستم؟ چرا باید تو نوشته هام در اکثریت خودمو حل کنم؟
من اگه الان برای جنبش اصلاح طلبی و موسوی کلی فعالیت می کنم(گاهی از بعضی از خوداشون بیشتر. جز اولین نفرا بودم که گفتم به موسوی رای می دم و کلی بابتش فحش خوردم) مطمئن باشید وقتی اصلاح طلبا بیان رو کار, جزء اولین کسا خواهم بود که ازشون انتقاد کنم. رسالت من حق طلبی و عدالت خواهیه و هیچوقت بله قربان گو و مجیز گوی هیچ حکومتی نمی شم.(تکبیر)

10- خوب خدا رو شکر که بی بی سی دوباره با مردم ایران آشتی کرد و حس کرد کفه ی مردم دوباره از حکومت سنگین تر شده. حالا ببینیم بعد از تحلیف موضعش چی می شه.

11- این فَرِن نالوطی که حتی به ای میل ما هم محل نذاشت.(ای میل آدرسو از خورشید خانم گرفتم) خانم جان اگه می خوای از وبلاگ ها حرفی بزنی اقلا درست بخونشون. اگر هم اشتباه کردی شجاعت معذرت خواهی و تصحیحشو داشته باش. حالا عمومی نه, حتی شده یک خط در جواب من می نوشتی.

12- دلم تیکه تیکه ست برای اونایی که تو درگیریها و تو زندان ها زیر شکنجه کشته شدن و تازه خانواده شون برای گرفتن جسدشون باید پول بدن و قول اینکه سروصدا نکنن.
بمیرم برای خانواده های ندا آقا سلطان و سهراب اعرابی ومحمد کامرانی(روم سیاه آقا یوسف همینطور آقا کامران عزیز حافظه م تو یادگیری اسم خیلی خراب شده) و صدها شهید دیگه.
کارمند هواپیمایی نامه ای پردرد نوشته بود که وقتی پدر ندا پس از شنیدن کشته شدن دخترش در ترکیه به ایران برگشته بود چطور در فرودگاه وقتی برای ندا گریه کرده, مورد ضرب و شتم نیروهای پلیس قرار می گیره. به جای دلداری... و داستان پر از رنج خانم پروین فهیمی برای پیدا کردن پسرش که بعد از 26 روز جسد سهراب رو تحویلش می دن... و کشته های بیشماری که خانواده شون حتی می ترسن غمشونو با مردم در میون بذارن و بدتر ازهمه قصه ی پر غصه ی تجاوزات سبعانه و بعد سوزوندن پیکر ترانه ی موسوی...
وای... این درد به کجا بریم...

13- از بازداشت شده های اخیر نمی توان ننوشت؟
ژیلا بنی یعقوب چکار می کنه؟ کی نی نی ِ تو شکم مهسا امرآبادی رو چک ماهیانه می کنه؟
دایی نیما نامداری پیدا شد؟ محمد علی ابطحی روزگارش چطوره؟ شادی صدر؟
زید آبادی و حجاریان و سمیه توحیدلو و بقیه... روزی نیست به زندانی ها و به گم شده ها فکر نکنم.
حتی به حسین درخشان که چندین ماهه خبری ازش نیست...
به کدامین گناه...

14- خیلی مسخره ست... از کرامات بسیج... تو کشوی میز دفتر کار محمد دادخواه وکیل, تریاک و اسلحه پیدا میشه و لابد تو بساط حداد عادل و اسمشو نبر, آدامس خروس نشان!

15- دو شعر زیبا از حمید حمیدی برای سهراب و برای همۀ مادران که امروز سوگوار عزیزانشان هستند.

الف-" سراغ ریشه را بگیر"
برای سهراب و تقدیم به مادرش
* * *

مگر نمی دانستی؟
شکارچیان برای صید خود بر بامها دام گسترده بودند؟
حال که نیستی،
چه می کنی غم مادر را؟
برادر را ؟
غم آزادی را؟
تو رفتی و نیستی که ببینی
با رفتنت دوباره صاعقه افتاد به شهر ما
جهان کنون "سهراب" را با "ندا" ی دیگری میشناسد،
"ندای آزادی".
در زیر خاک خشک، سراغ ریشه را بگیر
ببین چگونه جان دارد!
کسی فرشتهء باران را، درآسمان به دار آویخته
تا ریشه ها جان نگیرند در خاک خشک،
اسکلت جهالت دهان گشوده، به نفرین تو و یارانت
فریاد می شود آوازت، بزن به کوه!
تا پژواکش کرکند گوش قاتلانت را.
ما که می دانیم چه رازیست در مرگت .
در آسمان دو پاره می شود ابر
و میگرید بر خاکت
نشان "سبزت" را برای که به یادگار نهادی
تا تو را به یاد من اندازد؟
فروغ می گفت:
«چراغ رابطه تاریک است»
ونیست تا ببیند که یارانت از دل مادر
تا خاک تو
فرش شمع گسترده اند.
دیگر سکوت نمی کنیم،
"خس وخاشاک" به راه افتاده است.
به نامت گل می کاریم،
گل سرخی به یاد آن شب مهتاب.
ببین جاریست امشب خون چشم مادرت در ماه
نمی دانی که مادر را چه ها کردند
همانان كه اين چنين "سهراب" را
با جان-جانانش به خاک- خشک -این کشور، رها کردند.
مادرت با تو بر خاکت سخن می گوید
سكوت مي كنی،
سکوت می کنی،
به دشت مي زني و محو مي شوي
زمانه در پی تو، ما را به افت و خيز خواهد کشید
ولی بدان
به رنگ خواب هاي مان كه نازك است،
رنگین کمان صلح را
بر آسمان مه گرفته خواهیم کشید.
ادامه دارد اين جهان،
نه برای قاتلان،
که برای مادران
که برای مردمان
که برای "آزادی"
حمید حمیدی
بامداد چهار شنبه 24 تیرماه 1388

ب- " برای همۀ مادران که امروز سوگوار عزیزانشان هستند "
واب تو را به خورشید برد،
با کبوتری بر شانه هایت
لبخندی در چشمانت
آوازی در گوشت
و فریادی در گلویت.
درختان در جنگل، با فریادی عاشق وار
تو را در آغوش گرفتند و بر تو لبخند زدند.
جنگل، سرود عاشقانه اش را، بر تو عریان کرد،
و دستان لطیف تو را، جستجو نمود.
می دانم که تنها نیستی،
هر جا میروی، جنگل پاره ای از توست.
از درختان که دور میشوی،
آنان نیز نجوا میکنند و می گریند و آرام می گیرند.
بر خورشید و جنگل، رشک نمیبرم،
چرا که،
رویاها و لبخند ت را، برایمان جا گذاشتی،
وقتی خواب تو را، به خورشید می برد.
(حمید حمیدی)

لینک در بالاترین
لینک دیگری در بالاترین






پنجشنبه، تیر ۲۵، ۱۳۸۸

کنجکاوی های یک نماز اولی ...

1- امروز در اخبار ساعت 2 بعد از ظهر, مجری اخبار, آقای حیدری, اولش خیلی آرام و شاعرانه انگار دارد قصه حسن کرد شبستری را برایمان تعریف کند در حالیکه پشت سرش عکس یک هواپیمای سالم را نشان می دادند در خلاصه اخبار گفت که برای پرواز تهران ایروان سانحه ای رخ داده و بعد رفت سراغ اخبار بعدی.
آنقدرآقای حیدری ریلکس بود که پیش خود گفتم خوب الحمدالله چیزی پیش نیامده. در مشروح اخبار با همان لحن آرامش و با همان عکس هواپیمای سالم در پشتش گفت اصلا از سرنوشت هواپیما و سرنشینان اطلاعی ندارند. دلم شور زد. یعنی چه اطلاعی ندارند. مگر نمی گوید دقیقه 16؟ نزدیکی های قزوین اشکالی در هواپیما به وجود آمده. مگر کره ماه بوده؟ راه تهران تا قزوین که پر است از مردم همه جا هم ماشالله پر از نیروهای انتظامی و لباس شخصی (بسیج).
حیدری گفت منتظریم تا از مسئولین خبر بهمان برسد. بعد از چند دقیقه یک هواپیمای خورد و خاکشیر با گودال بزرگی نشان دادند که یکی از نیروهای انتظامی(نفهمیدم مسئولیتش چه بود؟) اول بار با ناراحتی گفت که همه سرنشین ها و خدمه کشته شده اند. یک متر از جا پریدم! یعنی چه؟ یعنی حیدری اصلا خبر نداشت؟ تا آن مسئول آمد توضیح بیشتری بدهد تصویرش را قطع کردند و بعد پیام تسلیت احمدی نژاد را پخش کردند! نه یک پیام یک خطی دو خطی. یک بیانیه ی درست و حسابی. که یعنی خیلی وقت است می داند. احمدی نژاد از کی خبردار شده بود و چرا اینطور یواش یواش مردم را آماده کردند؟ چرا سعی کردند قضیه را خیلی ساده و پیش پا افتاده جلوه دهند؟
وقتی برای کشته شدن یک زن مصری توسط یک در دادگاه آلمان دیوانه( که البته من هم ناراحت شدم برایش) آنچنان قشرقی به پامی کنند و زنان کفن پوش به نماز جمعه می ریزند چرا برای کشته شدن هموطنانمان ارزشی قائل نیستند؟

2- تقریبا همه همکارهای سی با در اداره شان که چند صد کارگر و کارمند هستند به موسوی رای داده اند جز یکی دو نفر و البته بیشتر مدیران ارشد.
از سی با علت رای دادن یکیشان را که می شناختمش به احمدی نژاد پرسیدم. گفت این آقا تصمیم داشته به موسوی رای بدهد. اما یکی دوروز پیش از انتخابات سوار اتوبوس می شود که برود جایی , دیده یک پسر مزلف(او به پسران موسیخ سیخی رنگ کرده می گوید مزلف) از قسمت مردانه بلند شده رفته قسمت زنانه اتوبوس و بلند گفته دیگر قرار است موسوی بیاید و اتوبوس ها قاطی میشود. همکار سی با هم گفته برای یک لحظه از سوءاستفاده جوانان از آزادی ترسیدم و تصمیم گرفتم به احمدی نژاد رای بدهم که افسار اینها را بکشد.
این هم یک نوعش است...

3- در تظاهرات( البته قرار بود راهپیمایی بشود اما آنقدر مإموران با باتوم و تجهیزات دیگر دنبالمان کردند که بیشتر به تظاهرات می خورد) روی 18 تیر از یک مغازه دار که نه مغازه اش را بسته بود و نه کسی را راه میداد پرسیدم خوب چرا در مغازه ات را به دستور مامورین نمی بندی بروی خانه؟ گفت آخر می ترسم همین ها( لباس شخصی ها را نشان داد) یک کبریت در مغازه ام بیندازند آتشش بزنند و تمام پارچه هایم بسوزند و بیندازند تقصیر مردم عادی.
این حرف را از بیشتر صاحب مغازه های حدود ولی عصر و زرتشت و کاخ و ... که بیشترشان مانتو, کت شلوار, تی شرت و خلاصه منسوجات می فروختند( و البته مردم را راه می دادند) هم شنیدم. می گفتند شکستن شیشه و آتش سوزی های روزهای اول را با چشم خودشان دیده اند که موتور سواران بسیجی در روز روشن انجام داده اند و در تلویزیون و رسانه های دولتی اعلام کرده اند کار مردم بوده. چند نفر را هم زوری مجبور به مصاحبه کرده اند. می گفتند مجبوریم تا آخر بایستیم تا دار و ندارمان دود نشود برود آسمان.

4- شما بگویید چکنم؟ سوالات یک فریب خورده!
واقعا مانده ام این جمعه در نماز جمعه چه لباسی بپوشم؟
چه رنگ لاکی به ناخن هایم بزنم. چادر سفید عروسی مادر بزرگم را با خودم ببرم یا نه. زیرانداز چه جنسی باشد که هم نرم باشد هم سبک. غیر از مهر نماز دیگر چه چیزهایی باید برد؟
در هر نماز چند بار باید دولا راست شد. اصلا نماز جمعه چند رکعت است؟ منی که از کرج به تهران می روم نباید شکسته بخوانم؟ راستی اصلا رکعت چیست؟ باید هر چه رفسنجانی گفت لب بزنم یا باید صدای "س" و"ص" از دهانم شنیده شود؟
رژیم غذایی ام چطور باید باشد؟ لابد مثل ورزشکارها نباید قبلش آش رشته و آبگوشت و لوبیا چیتی بخورم تا نفخ نکنم و خدای نکرده یک هو سر رکوع و سجده اولین نماز زندگی ام باطل نشود.
چطور است الله اکبرهایم را بلند بگویم. عین سر پشت باممان. اگر رفسنجانی آمد و نامردی کرد و چرت و پرت گفت و افتاد به راه ماله کشی باید چکار کنم ؟بگذارم بروم؟ "هو" اش کنم؟ جیغ بکشم؟
وسط نماز اگر یک هو تشنه ام شد چه؟
اگر رفسنجانی جوانمردی کرد و برای منفعت خود و خانواده اش و توشه ی این دنیا و آن دنیایش که شده آمد یک انتقاد جانانه از اسمش را نبر و احمدی نژاد کرد چه؟ برای هیپ هیپ هورا بکشم؟ برایش کف بزنم؟ با افراد صفم موج مکزیکی بروم؟
اگر رفسنجانی از ترسش ( یا تردید بین مردی و نامردی) اصلا نیامد چه؟ مثلا یک هو خود رهبر آمد و هلی کوپترش از بالا ازمان فیلم گرفت و با نهایت پررویی سند این نماز جمعه را هم عین انتخابات چهل میلیونی به اسم خودش بزند؟ فکر کنید ممکن است از دانشگاه تهران تا امام حسین و از آنور تا آزادی صف نماز ببندیم؟
نمازم را به هاشمی اقتدا کنم یا به موسوی یا به بقال سر کوچه مان که آدم خیلی خوبی ست؟ یا اصلا فُرادا بخوانم(فرادا را درست نوشته ام؟) آنقدر هیجان و سوال دارم که چه! مثل روز اول دبستان می ماند لامصب.
اگر کمکم نکنید زیتون افسرده حال می شود.
پ.ن.
خوب شد رها یادم آورد.
من از کرج باید با وضو بیایم؟ فکر نکنم شیر آب به این همه جمعیت برسد؟ راستی آول مسح سر میگیرند یا مسح دست؟(آصولا فعل مسح گرفتن است یا چیز دیگر؟). اول راست دوم چپ؟ برای چپ دست ها چه؟
اگر دیشبش با سی با.... (ببخشید اینجا زن و بچه رد می شود) ولی صبح آب قطع بود نمی شد دوش بگیرم نیایم؟ تکلیف جنبش سبز چه می شود؟ شبش بهتر نیست مردان را بفرستیم روی مبل بخوابند؟
صفوف نماز اصلاح طلب ها مختلط است یا جداسازی جنسیتی انجام می شود؟ می شود یک ردیف زن یک ردیف مرد؟
اگر وسط نماز ناگاه یکی به ما متلک گفت اجازه هست نمازمان را بشکنیم و مشت محکمی بر چانه اش بکوبیم و بقیه نمازمان را ادامه دهیم.
کی به دور و بر باید فوت کرد؟ و کجای نماز با بغل دستی دست می دهند و می گویند تقبل الله؟
بهتر نیست تا جمعه یکی اینها را یادمان بدهد؟
آبت الله سبز باشد بهتر است.
فقط برای ما نماز اولی ها آسان یاد بدهید جان مادرتان!

5- علی مهتدی عزیز, من را بگو که در وبلاگم خودم را سبک می کنم و از دیگران سوال می کنم... آخر بگو زیتون عددی است که جوابش را بدهند. نه رادیو تلویزیون یا روزنامه ای دارد که در صورت بیکار شدن آن ها را استخدام کند و نه پارتی کلفتی بین آنها.
ملت در نظرخواهی من مشغول کار خودشانند.(جز جند نفر از عزیزانم)
یکی دستور کشتن جنین های روسی در شکم مادرشان را می دهد. یکی به صفحه ی دستور پخت خورش آلو لینک می دهد.
یکی دعوایم می کند چرا از احمدی نژاد تشکر کرده ام. خوب شد از "اسمش را نبر" تشکر نکردم. چون اولش نوشتم بعد گفتم مصداق توهین دارد(!) و اسمش را پاک کردم. . لابد دستور می دادند از جنین من هم خورش الو اسفناج درست کنند. یکی می گوید پس باید از هیلتر هم تشکر کرد. اگر در آلمان زندگی می کردم و یهودی بودم خدا را چه دیدی شاید, این کار را می کردم.
علی جان, دلیل اینکه نمی توانم آی پی ببندم این است که آی پی هر کسی را بلاک کنم هر کس دیگری که از آن سرور استفاده می کند هم بلاک می شود.(دلیل دیگرش این است که اصلا بلد نیستم. ولی سال ها پیش کسی این کار را انجام داد و مشکلی که گفتم پیش آمد) نظرخواهی ام را دادم تاییدی کنند, تمام نظرها غیب می شدند. مثل شرکت واحد اتوبوس رانی سپردم به دست شخصیت و منش کامنت گذار!

6- پژمان مقصودی در وبلاگش "عشق مرغابی" در مورد نوشته ی قبلی من در مطلبی تحت عنوان "سهم خطای رفتاری در گرایش به جنبش اصلاحات" نوشته:
"چطور شده است که به عنوان مثال یک کمونیست یا یک سلطنت طلب که از اساس با جمهوری اسلامی مخالف بوده و در سی سال گذشته می خواسته سر به تن هیچکدام از سران رژیم نباشد ناگهان موسوی و اصلاحات برایش مهم می شوند؟"
و دلیل ایجاد شدن این خطا را در مغز مردم می شکافند. برای من که مثالش خیلی جالب بود.
من بیشتر این مثال در ذهنم بود که :
ما عده ای از مردمیم که داریم در حال بحث و جدل کردن توی سرو کله هم می زنیم. یک عده هم بدون اینکه حواسمان باشد هی می آیند به تنمان سیخی فرو می کنند. داراییهایمان را چپاول می کنند, دورمان دیوار می کشند. از آن بالا روی سر و صورتمان خاک و سنگ می ریزند. یک هو حواسمان سر جایش می آید می بینیم همه مان از یک چیز خارجی مشترک داریم اذیت می شویم. برای مدتی از بحث و جدل دست می کشیم و متحد می شویم تا دشمن مشترک را از بین ببریم تا دوباره برویم سر کار خودمان.

7- هزار شماره در ذهنم بود. فعلا همین شش شماره را پست کنم تا بقیه یادم بیاید.

لینک نماز اولی ها در بالاترین

چهارشنبه، تیر ۲۴، ۱۳۸۸

به سهم خودم از" احمدی نژاد" متشکرم...

بابت متحد کردن همه ما!
باید باور کنیم گاهی عدو واقعا سبب خیر میشود.

یادم می آید قبل از انتخابات جمعمان پاره پاره بود. از هم بدمان می آمد. یکی می گفت باید رضا پهلوی برگردد. یکی می گفت چاره کار نهضت آزادی است. یکی می گفت حزب مشارکت بهترین گزینه است. دیگری می گفت همه تان خفه, مریم رجوی باید بیاید بشود رئیس جمهور. آن یکی داد می زد حزب فقط حزب کمونیست کارگری. آن یکی می گفت حکومت عدل علی اما به صورت واقعی اش(! ). آن یکی می گفت شهرام همایون و گروه ماهستم اش را عشق است. آن یکی عاشق هخا بود و برای رقص با او در میدان آزادی نوبت گرفته بود. هر کداممان در وبلاگ از کسی تعریف می کردیم نظرخواهیمان پر می شد از فحش آن دیگری...
مجید مجیدی حرفی در تعریف دولت می زد داد همه مان را در می آورد.
سید مهدی شجاعی داستانی مذهبی می نوشت کلی نفرینش می کردیم.
شطحیات احمد عزیزی حالمان را بد می کرد.
آن بازیگر یا روزنامه نگار یا مجسمه ساز یا نقاش یا... از دست شهردار یا هر ارگان دولتی جایزه می گرفت دلگیر می شدیم و او را نان به نرخ روز خور و قلم به مزد خطاب می کردیم.
درگیری های میان خودمان تمام این سی سال ادامه داشت و همه مان می دانستیم با پاره پاره بودنمان راه به جایی نمی بریم.
اما این انتخابات و تقلب و رفتاری که احمدی نژاد و یارانش در پیش گرفتند کاری کرد که همه مان با هم در اعتراض متحد شویم.
اگر مجید مجیدی نامه ای اعتراضی مینویسد همه مان قربان صدقه اش می رویم. کارگردان یا بازیگر یا هنرمند یا روزنامه نگار یا... مطلبی در اعتراض به تقلب می نویسد همه مان برایش هورا می کشیم. دستبند سبز احمد عزیزی روی تخت بیمارستان در حالت نیمه بیهوشی اشک شوق به چشمانمان می آورد.
قالیباف,شهرداری که در انتخابات قبلی به او رای نداده بودیم , وقتی می گوید تعداد شما 3 در راهپیمایی میلیون بود, برایش غش می کنیم.
لاریجانی که نه در کسوت ریاست صدا و سیما و نه در ریاست مجلس دوستش نداشتیم, تا میگوید باید به حمله به کوی دانشگاه رسیدگی شود با خوشحالی همه جا آن را تیتر میکنیم.
ابراهیم یزدی از لزوم تشکیل جبهه فراگیر می گوید, دلمان می خواهد بپریم و موهای سفیدش را ببوسیم.
محسن رضایی را که قبلا صرفا یک سپاهی می دیدیم, وقتی در مناظره با خونسردی پته احمدی نژاد را روی آب می ریزد بزرگترین جنتلمن تاریخ لقب می دهیم
وقتی می بینیم کروبی به جای اینکه فقط سنگ خودش را به سینه بزند مردانه در کنار موسوی باقی می ماند.تحسینش می کنیم.
اصلا خود موسوی و خاتمی را که بعضی ها آنها را ترسو خطاب می کردند, می بینیم در همه مراحل همراه با مردم هستند.به آنها و به رایمان می بالیم.

همه مان در تظاهرات شرکت می کنیم. همه نگران هم هستیم و وقتی گاز اشک آور می زنند به هم ماسک و آب تعارف می کنیم. در خانه و مغازه هایمان را به روی هم باز می گذاریم تا معترض ها نجات پیداکنند, بدون اینکه از عقیده و مسلک هم بپرسیم.
وقتی کسی زخمی, و یا کشته می شود همه با هم اشک می ریزیم.
همه یک صدا خواهان آزادی زندانیان سیاسی اخیر هستیم.
همه با هم می خواهیم احمدی نژاد برود... بعدا یه جوری با هم کنار می آییم.
چه کسی جز او می توانست اینطور ما را متحد کند؟


لینک در بالاترین


پی نوشت:
زیتون در" زن های روستای وبلاگستان ما" نوشته کدخدا محمود فرجامی در آی طنز
زیتون
از بین همه، زیتون خاتون چیز دیگریست. اولا که خصایل خیلی‌ها را یکجا دارد: از قدیمی‌های روستاست، مستعار است، خیلی وقت است که آژان‌ها در خانه‌اش را گل گرفته‌اند و به قول معروف دم در خانه‌اش فیلتریده‌اند، شیرین دهن است، همه جور آدمی در خانه‌اش یافت می‌شود، خاکی‌ست... والبته از کار سیاست هم درمی آورد و حتی می‌گویند چندبار هم رفته شهر علیه حکومت مرکز شعار داده. عکس هم انداخته از آنجا. منتها آنجا که می رود با لباس مبدل می‌رود که وبلاگستانی ها اگر آمدند نشناسندش.
زیتون خاتون هم خیلی هواخواه دارد توی وبلاگستان. شاید به خاطر دهن گرمش باشد که یک مقداری داستان‌های عجیب و محرکی هم از آن درمی‌آید. البته خودش اصرار دارد که همه‌اش خاطره است اما آنهایی که پاورقی‌های مجله‌ها را گه گاهی می‌خوانند می‌گویند بعضی وقت‌ها بعضی خاطره‌هایش شبیه پاورقی‌های عشقی-جنسی آن‌هاست. والله اعلم!
ممنون از آقای فرجامی عزیز:))

(ایشون همیشه به طورجدی طرفدار ایده ساختگی بودن خاطراتم بوده. حتی وقتی با عکس همراهه)

شنبه، تیر ۲۰، ۱۳۸۸

بلاگرهای مشغول به کار در بی بی سی فارسی لطفا جواب دهند

من این اواخر اصلا دسترسی به کانال بی بی سی فارسی نداشتم و این دوسه شب هم که درستش کرده بودیم یا خانه نبودم یا وقتی که برنامه داشت من کار دیگری داشتم. ولی با هر کس حرف می زدی از چرخش ناگهانی این دوسه روزه این شبکه می گفتند. همین یکی دوساعت پیش هم که انتظار داشتم از تظاهرات دیروز-18 تیر- مردم بگوید در کمال ناباوری فیلم سینمایی گذاشته بود. و به گفته تلفنی دوستی قبل از فیلم سینمایی هم مستندی در مورد" زایمان در یکی از کشورهای آفریقایی" نشان داده بودند.
بی بی سی را چه می شود؟ نه به آن وقتی که بی بی سی شده بود یک "وبلاگ گنده" و اگر وبلاگ خوان و اینترنت سرچ کن بودی چیز زیادی برایت نداشت... حتی بیشتر مجری هایش را از بلاگرها استخدام کرده بود. و نه به حالا که شرایط ایران اینقدر بحرانی ست و او برای خودش مستند موسیقی و فیلم و دِلِی دِلِی و مراسم سنتی زایمان پخش می کند.
ما اگر به روسا و سیاست گذاران بی بی سی دسترسی نداریم به بلاگرهای خودمان , دوستان خودمان که دسترسی داریم!
از صنم دولتشاهی ( خورشید خانم)... نیما اکبرپور (عصیان)... فرین عاصمی عزیز, فرناز قاضی زاده و همسرش سینا مطلبی, طهماست صلح جو , بهمن و.... می خواهیم که یک توضیح کوچولو(جوری که برای استخدام و حقوقشان بد نشود) به ما بدهند. آیا معامله یا سازشی آن پشت مشت ها انجام شده؟
آیا ربطی به آقای مجتبی و آن یک میلیارد و ششصد هزار پوند دارد؟
آیا خودشان اعتراضی به این وضع ندارند؟
و ما هم باید تصمیم بگیریم که اگر وضع به همین منوال پیش برود. یعنی بی بی سی فارسی بشود چیزی مثل صدا و سیمای ضرغامی_احمدی نژادی که این روزها برایمان مرتب دِلِی دِلِی و فیلم سینمایی در ژانر ملودرام خانوادگی پخش می کند, چه باید بکنیم؟

بازم صد رحمت به وی او ای, صدای آمریکا که از اول یه سیاست کجدار و مریز و نه چندان تند پیش گرفته . اما هیچوقت عقب نشینی نکرده.

لینک در بالاترین

جمعه، تیر ۱۹، ۱۳۸۸

نترسیدیم چون همه با هم بودیم....

ساعت چهار بعد از ظهر کمی پایین تر از میدون ونک در یکی از خیابانهای فرعی ماشین را پارک کردیم و چهار نفری به سمت میدان ولی عصر راه افتادیم. جا به جا پلیس ایستاده بود و ما با خیلی از مردم دیگر که از بطری های آب در دست یا ماسک روی دهن یا خنده ی معنی دارشان می فهمیدیم که راهشان با ما یکیست در پیاده رو روان بودیم. گاهی کسی چیزی می گفت و همه جمعیت با هم می خندیدیم. بیشتر صحبت ها روی سخنرانی احمدی نژاد و شاپرک و پاک ترین انتخابات جهان و نماد تغییر و معظم له و پسرش مُجی بود.



هر چه جلوتر می رفتیم تعداد نیروهای نظامی- که هنوز انواع و اقسامشان را درست نمیشناسم- بیشتر می شد. بخصوص لباس سبز لجنی ها با باتوم های سبز و کلاهخورد با تعداد زیاد در کوچه های فرعی جمع شده بودند و منتظر خبر آنتنهای بیسیم به دست خیابانی شان ایستاده بودند. از جلویشان که رد می شدی با چشمهای ورقلمبیده چنان خیره و باولع به جمعیت ساکت پیاده نگاه می کردند, انگار که گرسنه ی کتک زدن هستند و این را بعد از مدتی به خوبی ثابت کردند.
میدان ولی عصر دیگر رسما حکومت نظامی بود. راننده اتوموبیل پاجرویی علامت وی برایمان نشان داد و فوری توسط پلیس نگه داشته شد و راننده دستگیر شد. آن طرف تر پرایدی برایمان بوق بوق زد, شیشه هایش با شدت هر چه تمامتر توسط باتوم خورد شد. همه به هم نگاه می کردیم. چکار باید می کردیم؟ فقط به راهمان ادامه دادیم. چند دور دور میدان ولی عصر زدیم, تا می ایستادی یکیشان با باتوم به تو می فهماند که توقف بیجا مانع کسبشان است.(مرده شور کسبشان را ببرد)
پیرزنی خوش لباسی رفت کنار خیل پلیس ها و با گریه به آن ها می گفت آخر چرا با ملت اینطور رفتار می کنید؟ ما منتظر عکس العمل پلیس ها شدیم. اما آنها عین آدم آهنی با چشم های شیشه ای فقط نگاهش کردند.
ساعت حدود 5 بود. هوا بی نهایت گرم بود .همه عرق کرده بودیم. جمعیت همانطور به سمت ما روان بود. احساس می کردیم هنوز وقت شعار دادن نیست. راهپیمایی در خیابان که اصلا فکرش را نمی شد کرد. اما پیاده روها مملو از جمعیت بود.
دوستی زنگ زد که به میدان انقلاب رسیده و آنجا شدیدا شلوغ است. مردم شعار می دهند و نیروها همینطور کتکشان می زنند.



به خاطر ازحام جمعیت از بلوار کشاورز نمیشد رفت. پس به طرف چهار راه ولی عصر راه افتادیم. دوست دیگری زنگ زد که در چهار راه ولی عصر هم دارند ملت را می زنند. پیر و جوان و زن و مرد و بچه و بزرگ هم حالیشان نیست. همه را می زنند. چیزی که برای من جالب بود این بود که تعداد زنان شرکت کننده از همیشه بیشتر بود. شاید از هر ده نفر شش هفت نفر زن بودند و تعداد زنان مسن که با دختر یا پسرشان آمده بودند بیشتر از حد تصورم بود.
زنی حدود نود ساله را دیدم که با عصا به سختی راه می رفت و با خانواده پر از نوه اش آمده. راستش آنقدر لباس هایشان شیک و پیک بود که فکر کردم می خواهند بروند مهمانی. دلسوزانه گفتم مادر جان جلوتر بدجور می زنند خدای نکرده گوشه ی باتومشان به شما یا نوه هایتان بخورد سالم نمی مانید. دخترش با نگرانی به من گفت تورو خدا شما کمی نصیحتش کنید. اقلا جلو دست و پای جوانهای مردم نایستند.
پیرزن ایستاد و نگاهی به من کرد و گفت: خوب بخورد, مگر خون من و نوه ها رنگین تر از بقیه ست؟ باور کن یک ماه است از خانه بیرون نیامدم اما امروز خواهش کردم مرا بیاورند. مرگ بهتر از این زندگی ست.
صحنه های اینچنینی زیاد دیدم. بچه های ترد و نازک و زیبا بغل پدر و مادرشان, حتی نوزاد.
طالقانی را هم رد کردیم. حدود دانشکده هنرهای تزئینی رسیدیم همینطور الکی بهمان یورش آوردند هر که جلوی دستشان رسید زدند . می دویدیم در یک کوچه فرعی. آنها هم تقسیم می شدند و هر دوسه نفر به کوچه فرعی می آمدند و باتومشان بر کمر و دست و پا و سر ما فرو می آمد. ما چون چهار نفری رفته بودیم و هی باید مواظب هم می شدیم در این مرحله زیاد کتک خوردیم. از آن به بعد تصمیم گرفتیم قبل از هر یورش و قبل از هر چهار راه با هم قرار بگذاریم بعدش کجا همدیگر را ببینیم. موبایل هایمان هم از کار افتاده بود.
گاهی من از صاحب خانه ها یا صاحب مغازه هایی که دم در ایستاده بودند می خواستم بعد از حمله درشان را باز بگذارندتا ما بپریم داخل.(می دیدم جلوتر دارند حمله می کنند) و همین صحبت ها باعث شد بارها از کتک فرار کنیم و عده ی دیگری را هم با راهنمایی به آن محلها, نجات بدهم.

یک بار سرایدار ساختمان احمدی نژادی از کار درآمد و با اینکه همه مان را راه داد کمی نصیحمان کرد و گفت بعدا می فهمید چرا احمدی نژاد در این شرایط از همه بهتر است. و درضمن داشت به مرد حدودا شصت ساله ای که گاز اشک آور حالش به هم خورده بود و می گفت تازه عمل قلب کرده با آبی که به صورتش می زد کمک می کرد.

هر کار کردیم نشد به چهار راه ولی عصر برسیم . هر چه الکی گفتیم خانه مان آنجاست مگر گوش می دادند... باتومشان زبانشان بود. گاهی از دور صدای تیراندازی می شنیدیم و کلی نگرانمان کرد. نزدیکی های چهارراه پسر قدبلند و شجاعی به یکی از باتوم سبز لجنی ها چنان حمله کرد و به زمین پرتش کرد که همه بی اختیار به او آفرین گفتیم. دختر ماسک به صورتی هم بی محابا به تعداد زیادی سرباز نزدیک شد و کلی فحش و شعار داد. آنها هم تا می خورد زدنش... من در حال فرار از دست سرباز دیگری بودم خودم ندیدم, اما بعدا شنیدم که آن دختر و پسر دستگیر شده اند.
تصمیم گرفتیم دوباره به سمت میدان ولی عصر برویم. در بلوار کشاورز جمعیت ناگاه از پیاده رو به خیابان رفته و شروع به شعار دادن کردند. بعضی ها گل در دستشان بود. ما هم با دست زدن و فریاد شعارها همراهی شان کردیم. ماشین ها بوق بوق می کردند. اما هنوز چند لحظه نگذشته بود که بهشان حمله شد و چند تایشان را دستگیر و بقیه را با باتوم و شوکر زدند.
هر چه هوا خنک تر می شد تعداد بسیجی ها و لباس شخصی ها بیشتر می شد. هر چند دقیقه تعداد زیادی موتور سوار با لباس های مختلف, ساده و آلاپلنگی روشن و آلاپلنگی تیره و خاکی و... می آمدند مانور میدادند و حین حرکت باتومشان را بر سر و صورت مردم می کوبیدند. ما که بارها توسط آنها تعقیب شدیم, از راه کوچه پس کوچه ها دوباره به خیابان ولی عصر برگشتیم. جلوی فروشگاه قدس( کوروش سابق) دختر قد بلندی الله اکبر گفت و فوری یکی از همین لباس شخصی ها دستگیرش کرد. پسر مو بلندی هم با کتک بین دو موتور سوار بسیجی نشاندند و بسیچی عقبی گلویش را در حد خفگی گرفته بود و فشار می داد. همه مان بی اختیار فحش دادیم و دوستانشان با آمدن به پیاده رو و فرود آوردن باتوم بر سر و رویمان تلافی درآوردند. البته توانستیم از آن مهلکه هم فرار کنیم.
این راهم بگویم, دو آقای همراه ما بیشتر از ما خانم ها کتک خوردند
یک جا که از دست نیروهای انتظامی به مغازه ای پناه بردیم یکهو ریختند در مغازه و از یکی از آقایان همراه ما کارت شناسایی خواستند. ظاهرا در چهار راه پایین تر خبر داده بودند یک نیروی خارجی شورشی همراه ماست. همراه ما هم شوخی اش گرفته بود و گفت همین دیشب با جمبوجت مرا فرستاده اند ایران. باتوم که بالای سرش رفت کمی آدم شد و کارت شناسایی اش را نشان داد. یکیشان که لهجه ی روستایی غلیظی داشت بر تقلبی و جعلی بودن کارت اصرار داشت(هر طور بود می خواست دستگیرش کند) اما با خواهش تمنای ما و صاحب مغازه که الکی گفت من اینها را می شناسم ولش کردند.
در خیابان ولی عصر نمیشد ماند, بارها از راه کوچه پس کوچه ها بخصوص خیابان دانشیان به خیابان فلسطین رفتیم و هر وقت هوا پس می شد دوباره به ولی عصر برمی گشتیم. یکبار چنان با باتوم بر فرق مرد جوانی کوبیدند که سرش شکافته شد و خون راه افتاد. طفلک برای اینکه دستگیر نشود رفته بود پشت بوته ای قایم شده بود.



یکی از اهالی که از پنچره دید برایش دستمال آورد سرش را ببندد. از همه خواهش می کرد به او نزدیک نشوند تا پلیس نیاید سروقتش. از او اجازه گرفتم و ازش چند عکس گرفتم. گفت جوری بنداز که صورتم معلوم نشود.



در بلوار کشاورز مرتب گاز اشک آور می زدند و دودش به خیابان فلسطین که ما شعار می دادیم هم آمده بود. چند نفر حالشان به هم خورد.خوب شد من چند دستمال سفید و یک شیشه کوچک سرکه با خودم برده بودم. ملت هم دو سطل زباله
درخیابان فلسطین کمی بالاتر از بلوار کشاورز) آتش زده بودند که از آنها هم عکس گرفتم.
ماشینی برای پاشیدن آب آمد. مردم حمله کردند و نگهش داشتند و راننده را مجبور کردند تمام آبش را همانجا خالی کند. زیر پایمان پر شد از آب روان.
مردم جلویش شعار می دادند: مجتبی, بمیری, رهبری رو نبینی,



شعارهای دیگر, مرگ بر دیکتاتور... الله اکبر... مرگ بر خامنه ای و... بود.
عجیب بود به غیر از یکی دوبار, من حرفی از موسوی نشنیدم. خواسته های مردم خیلی بالاتر رفته.
به نظر من راهپیمایی امروز نه برای دفاع از جنبش دانشجویی بلکه به خاطر اظهار نفرت از حکومت بود. مدت زیادی هم بود که راهپیمایی ها تعطیل شده بود و مردم تشنه ی ابراز اعتراض بودند.
اتحاد مردم هم برایم جالب بود. از هر قشری می شد دید. از خانم چادری که کیپ رویش را گرفته تا خانم بد حجاب. از جنوب شهری گرفته تا شمال شهری و قشر متوسط. از حاج آقای ریشو تا مرد کراوات زده ریش هفت تیغه.
حدود ساعت 9 بود که هنوز خیل مردم به سوی خیابان ها سرازیر بود. در یوسف آباد زنی می گفت خانه بیخیال نشسته بودم که بی بی سی تظاهرات شما را نشان داد. دیگر نتوانستم در خانه بمانم... و او سخت تر از بقیه شعار می داد.
کودکی تفنگ به دست روی موتور سیکلت پدرش نشسته بود و می گفت می خواهم دشمنای مردم را بکشم. یعنی بسیجی ها را. پدرش خندید گفت هیس بابا جان.



هیچکدام باور نمی کردیم با این همه احتمال خطر این تعداد مردم بریزند در خیابان...
موقع برگشتن به کرج از این آقای همراهم پرسیدم به نظرت بهترین قسمت راهپیمایی امروز چه بود؟
گفت همان قسمت که مرا با خارجی ها اشتباه گرفته بودند! و تا به خانه برسیم به شوخی از آینه ماشین مرتب به صورت خودش نگاه می کرد. آخر راه به او گفتم عزیزم, فکر می کنم منظورش از خارجی عراقی و عرب بود نه اروپایی و آمریکایی!
حالش را می توانید حدس بزنید...

اما من حال خوبی دارم. امروز همه پر از شور و هیجان بودند و از افسردگی این چند روز گذشته در مردم خبری نبود.
منتظر اعلام راهپیمایی بعدی هستیم.
نه... ما سر باز ایستادن نداریم.

ببخشید اگه عکسها خوب نیستن و فقط از یه حدود منطقه گرفته شده. فقط این چند لحظه بود که ما تونستیم موبایل دربیاریم و همه ش در حال دویدن و مخفی شدن بودیم. دورینم رو با اینکه قبلش آماده کرده بودم, باتریشو گذاشته بودم شارژبشه, عکس های قبلی رو درآورده بودم... اما به به توصیه دوستان نتونستم ببرم. دست هر کس دوربین می دیدن سخت تر حمله می کردن و می گرفتنش تا اونجایی که می خوردن می زدنش مگه برای خودش جایی مناسب مثل پشت بام پیدا می کرد.





یکی از دوستان که به محل تجمع در گوهردشت کرج رفته بود و از ساعت 4 تا 8 اونجاها قدم زده بود می گفت اونقدر نیروی انتظامی بود که کسی جرات ابراز اعتراض و شعار دادن نکرد. تعداد مردم در پیاده روها خیلی بود اما نتونستن کاری از پیش ببرن. حالا بعد از 8 خبری بوده نمی دونم.

لینک در بالاترین

همینجوری:
هر وقت مشکلی برای کسی پیش میومد آقای محمد علی ابطحی ای میل می داد کاری از دست من برمیاد حتما بهم بگید.
حالا خودش زندانه و کاری از دست ما هم برنمیاد...
امیدوارم هر چه زودتر ژیلای بنی یعقوب که شنیدم حالش تو زندان خوب نیست, همسر گرامی اش بهمن احمدی اموئی, محمدعلی ابطحی, سعید حجاریان, سمیه توحید لو, مهسا امرآبادی و همسرش مسعود باستانی, احمد زید آبادی, تاجیک, کیوان صمیمی, عطریانفر,سعید لیلاز, مصطفی قوانلو قاجار, عیسی سحر خیز, خلیل میراشرفی, مازیار بهاری, روح الله شهسواری, فریبرز سروش, علیرضا بهشتی, مهدی زابلی, و بقیه زندانیان عزیزی که تنها جرمشون گفتن حقیقت و عقایدشون بوده آزاد بشن



یکشنبه، تیر ۱۴، ۱۳۸۸

رای مردم خورا !!!!!




1- ای سرود آوران سپیده
ای شهیدان در خون تپیده
مژده مژده شد ستم گم( می شه ایشالا)
خشم مردم
باز علم کرد پرچم کاوه از دادخواهی
تا رباید از سر بد کنش تاج شاهی( به جای تاج هر چی دلتون خواست بذارید)
ای فتاده به زنجیر ایام
یک جهش مانده تا برکنی دام
یک قدم مانده یک خیز یک گام
بشکنی این قفس
تا بر آری نفس
چون درای جرس
بانگ برداری از دل به هر بام
( ملاحظه بفرمایید. نگفته روز جمهوری اسلامی) روز سرکوبی استبداد - روز جمهوری و آزادی
ای سرود آوران سپیده
ای شهیدان در خون تپیده
درود، درود، درود درود درود
(سیاوش کسرایی)
ممنون از زیستن عزیز برای تشویق به گذاشتن دوباره شعر در اول نوشته هام و یادآوری این شعر زیبا

2- بدترین حالی که می شه این روزا داشت حس ناامیدی و نفرته.

3- خبر از استعفای میرحسین موسوی از شغلهای حکومتی و دولتیش می رسه. و همینطور خبر استعفای هاشمی رفسنجانی از امامت نماز جمعه. آدم هم ناراحت می شه, یعنی دیگه تمام؟! و هم خوشحال که بالاخره جناح مردم داره قوی تر می شه. یعنی دیگه خییییلی شدیم. مردم یه طرف, دشمن تا بن دندان مسلح هم یه طرف.
من مردم عادی یی که به احمدی نژاد رای دادن رو غیر خودی نمی دونم. طفلکی ها دارن از همونجایی می خورن که ما می خوریم.
4- دیروز پریروز زنی چادری و میانسال رو دیدم که داشت هن و هن کیسه های میوه و سیب زمینی پیاز رو تو سربالایی کوچه مون می کشید. جلوتر که رفتم ,شناختمش. همونی بود که شبای قبل از انتخابات به دو طرف دسته های عینکش پرچم ایران می زد و کنار زن و مرد جوان و دختر بچه ای می ایستاد و با مشت های گره کرده رو به ما سبز ها شعار می داد. یک بار برگشت به من گفت: آهای گوجه سبز!!! همان شب( نصف شب بود البته) به شوخی گفتم اوا... حاج خانوم این حرفا چیه. بعد از انتخابات دوباره می شیم عینهو خواهر.
کیسه ها رو از دستش کشیدم که کمکش کنم. با قیافه ی مهربون نگاهم کرد و تشکر کرد.همونطور که حدس می زدم نشناخت. از بس صبح تا شب توی میدون وایمیساد و با تموم کسایی که نمادی سبز داشتن کل کل می کرد. معلوم بود که نمی تونه همه رو به خاطر بسپاره. گیلاس های توی یکی از کیسه ها رو نشونش دادم و گفتم بالاخره ما نفهمیدیم تورم رو به پایینه یا بالا. ملتفت نشد. گفتم یعنی بالاخره گیلاس نسبت به سابق گرون شده یا نه. گفت خییییلی مادر جان... چند سال پیش گیلاس کی از 1000 تومن بالا می رفت. پارسال خیلی که گرون شد, شد 2000 حالا باورت می شه اینو خریدم کیلویی 4000 تومن... گفتم چرا از مغازه معمولی می خری. برو میدون کیلویی 2500 تومنه. گفت ای مادر! پا ندارم تا اونجا برم ماشین هم ندارم. جمعه نوه هام میان گیلاس خیلی دوست دارن. گفتم پس احمدی نژاد گفت که همه چی ارزون شده ؟ گفت زر زده... برای یه ناهار ساده که می خوام به پسر و عروس و نوه م بدم 50 هزار تومن فقط میوه و آت و آشغال خریدم. حالا گوشت و برنج و روغن و نون و ... تو خونه از قبل داشتم. دلم سوخت. به روش نیاوردم بهم گفته گوجه سبز!

5- دوستی قدیمی بهم زنگ زده می گه: تو هم باهام قهری؟ می گم یعنی چه؟ چرا باید قهر باشم؟ می گه آخه من به احمدی نژاد رای دادم و بیشتر دوستای مشترکمون از دستم عصبانی ین و دوستی شونو باهام به هم زدن. می گم اولا من دوستی با تو رو به هیچ قمیتی از دست نمی دم عزیز دلم. دوما حالا خودمونیم, راستشو بگو چرا بهش رای دادی؟
می گه خوب حقوق بازنشستگی پدرم سه برابر شده. ماهی دویست هزار تومن بود شده ششصدهزار تومن. یه وام روستایی برای زمینش در شهرستان ... گرفتیم 16 میلیون. و دیگه اینکه مناظره ها رو خوب گوش کردم. خدا وکیلی از همه شون قالتاق تر, چاخان تر, پدرسوخته تر و شارلاتان تر بود و مناسب رئیس جمهوری... گفتم: بله!!!! یعنی رئیس جمهور نباید راستگو باشه؟ گفت: نه که نباید باشه. نشنیدی می گن یارو می خواد مغازه بزنه باید کاسبی بلد باشه, چاخان گفتن بلد باشه, خالی بندی بلد باشه. خوب ایران هم مثل مغازه نفت فروشیه. احمدی نژاد هم کاسب خوبیه. نمی ذاره سرش کلاه بذارن تازه ممکنه کلاه هم سر دیگران بذاره. حالا موسوی یا کروبی یا رضایی رو بذار سر دخل, عین علی راست گوها سر دوروز مملکت رو برباد می دن.
گفتم ببین, اگه کسی همین سوالو ازت کرد فقط دلیلای اول و دومتو بگو( که اونم بعدا تقش درمیاد. وقتی که دولت دیگه بودجه نداره حقوقای بالا رو بده), اما دیگه جلوی کسی از دلیل سومت نگی ها:)

6- همه از راهکارهای جدید حرف می زنن. وقتی جواب راهپیمایی آروم با سکوت گلوله ست. وقتی گفتن الله اکبر روی بام ها مساوی شکستن ماشین های پارک شده تو کوچه ست دیگه چه راه هایی می مونه.
الف- یکی از نوشتن شعار رو اسکناس ها می گه. شخصا صدها اسکناس اینطوری رو به چشم دیدم و خرجش کردم. به نظرم میاد برای مردم عادی شده. ضمن اینکه خودم تا به حال رو اسکناس ننوشتم.
ب- یکی از نپرداختن قبوض برق و آب و تلفن و گاز و موبایل می گه. به نظرم این راه مسخره ایه. خوب به محض اینکه مهلت قبض تموم شه بعد از اخطار به راحتی قطعشون می کنن. اون وقت دسترسی مون به ماهواره و تلفن و اینترنت و ... و به نبعش اخبار قطع می شه. انگار تو غار زندگی کنیم.
ج - یکی از روشن کردن اتو در یک زمان مشخص توسط تمام مردم ایران می گه که مثلا خطوط برق قطع شه.
من مطمئنم کسایی که فکرای ب و ج به نظرشون می رسه تو ایران زندگی نمی کنن.
دال- یکی از تحریم کردن اجناسی که در تلویزیون تبلیغ می شه می گه.
ه- یکی دیگه از در آوردن پول هامون از سیستم بانکی کشور می گه. اولا که پولدارها خیلی وقته پولاشونو در بانک های خارج کشور گذاشتن و افراد متوسط هم گاهی تنها ممر درآمدشون همین سود سرمایه گذاری بلند مدته. یعنی مثلا خونه شونو فروختن و دارن ماهی یک میلیون تومن سود می گیرن و باهاش زندگی (!) می کنن. فقیرها هم پولشون کجا بود که درش بیارن.

و- تظاهرات برق آسا که آقای سازگارا پیشنهادشو داده . یعنی پنجاه شصت نفر که همدیگه رو می شناسن با هم هماهنگ کنن و بدون اعلام در جایی برای دوسه دقیقه بریزن تو یه محل عمومی مثل مترو یا بازار یا میادین و خیابان ها و شعار بدن و در برن. این بد نیست. اما بیشتر جوونا و دانشجوها می تونن اینچنین برنامه هایی اجرا کنن.
ز- پخش شب نامه و تراکت در خانه ها...
ح- بست نشستن در مساجد و همراه داشتن قرآن مثلا به صورت اعتکاف یا گرفتن سوم و هفتم و چهلم برای کشته شده های اعتراضات اخیر در مساجد و تکایا. پوشیدن لباس سیاه و روشن کردن شمع. که خودم شخصا چون مذهبی نیستم برام سخته. البته رو پشت بوم الله اکبر می گفتم اما این یکی قبول کنید برای غیر مذهبی ها سخته.
ط- همراه داشتن و یا آویزان کردن نماد سبز مثلا روبان, شال, پارچه, بادکنک به لباس و دست و کیف و کرکره مغازه ها و خلاصه همه جا... من مدتیه دوباره روی آورده م به مچ بند سبز... به جاکلیدی ام هم روبان سبز بسته ام و..
ی- اینو شما بگید...

7- مسیرهای راهپیمایی پنجشنبه 18 تیر...
دو مسیر متفاوت به دست من رسیده. ولی ظاهرا این یکی درست تره.
(عکس)
8- هر کی می خواد بره راهپیمایی حتما قبلش راه های فرار رو در نظر بگیره و احیانا بهانه های برای بودن در اون محل داشته باشه. مثلا اگر خانوم هستید روسری اضافی در کیسه نایلون بگذارید بگید الان از خرید برگشتم. روسری یه خوبی دیگه داره .اگه از شکل و رنگ روسری شناخته شدید می تونید برید تو یه کوچه پس کوچه ای روسریتونو عوض کنید و دوباره برگردید. من خودم چند بار این کارو کردم.
راه های مقابله با گاز اشک آور و اسپری فلفل رو بلد باشید. و کمی هم زخم بندی و تنفس مصنوعی و آتل بندی و اینجور چیزا یاد بگیرید. شاید یه روزی تونستید به کسی کمک کنید.

9- بعضیا با خوندن پست قبلی برام نگران شدن. معذرت می خوام. فکر کردم همه می دونن که این تریک حکومته. یعنی چند صدهزار پیام تلفنی "شما شناسایی شدید, دیگر به بالای پشت بام و تظاهرات خیابانی نروید" به صورت ضبط شده و رندوم فرستادن. برای پیرزنی که نمی تونه تا دستشویی خونه ش بره تا اون آقای بسیجی دو آتشه.
روی پشت بام هم از تریک های این اواخرشون بود. یعنی می رفتن روی پشت بوم یه خونه تو هر محل الکی داد می زدن شما شناسایی شدید. حالا تو تاریکی چی معلومه خدا می دونه.
تهدید ای میلی هم از اول داشتیم و حالا بیشتر هم شده. ارواح خیکشون! اگر واقعا شناسایی شده بودیم که اسم واقعی مونو صدا می زدن :)


10- خیلی ها ازم دعوت نامه ی بالاترین می خوان. باور کنید من این امتیاز رو ندارم و نمی تونم کسی رو دعوت کنم(خودمم اضافی ام انگار). ظاهرا فقط یه عده که امتیازشون بالای ده هزاره این گزینه رو دارن.

11- ده توصیه برای روز راه پیمایی - مربوط به 18 تیر و راه پیمایی های مشابه









سه‌شنبه، تیر ۰۹، ۱۳۸۸

هر که معظم له اراده کنند...



1- تلفن زنگ می زند. صدایی می گوید: شما شناسایی شدید!


2-پلیسی از روی سه چهار پشت بام آنطرف تر داد می زند: خانم شما شناسایی شدید!

3- ای میل می گیرم: خانم زیتون, شما شناسایی شدید!

4- گرچه هنوز خودم هم خودم را شناسایی نکرده ام, چه برسد به شما...


5- اما در تلویزیون با هزار دلیل قانع کننده(!) بر من ثابت می شود احمدی نژاد خیلی بیشتر از این ها رای آورده و شما با قلب رئوفتان نخواسته بودید دل موسوی, کروبی و رضایی و ما را بشکنید.

6- من متوجه می شوم این رسانه های بیگانه و در راس آنجا بی بی سی و صدای آمریکا بودند که مارا تحریک می کردند. و حقشان است که رویشان پارازیت بیندازید!

7- به خدای شما سوگند, من متوجه می شوم این مردم گمراه بودند که بسیجی های مظلوم را کتک می زدند و الکی خودشان را به باتوم و اسلحه ی اسباب بازی بدون فشنگ آن ها می کوبیدند و خبرنگاران اجنبی از آن طرف تیر در می کردند که مردم بمیرند و محق جلوه کنند.

8- بر من ثابت می شود که بیمارستان پر بوده از نیروهای ویژه که بدون هیچ سپر دفاعی مورد شلیک کاتیوشا و خمپاره اندازهایی که رسانه های خارجی در اختبار مردم قلدر اغتشاش گر گذاشته بودند, قرار گرفته اند.

9- چشم, بچه ی خوبی می شوم.

10- با گوش کردن مداوم صدا و سیما یاد می گیرم "اسمشو مبر" را "معظم له" خطاب کنم.

11- دیگر روی پشت بام الله اکبر نمی گویم.


13- در نوشته هایم تشویش اذهان عمومی نمی کنم.

14- نوکری... نه ببخشید کلفتی رسانه های خارجی را نمی کنم.

15- در انتخابات بعدی در برگه ی رایم خواهم نوشت:

هر که معظم له اراده کنند...

نظرها

یکشنبه، خرداد ۳۱، ۱۳۸۸

گور خود را می کنید!

اولش مردم راضی بودند به عوض شدن رئیس جمهور.
با امید به عوض شدن شرایط رفتیم رإی دادیم.

بعد از تقلب عجولانه و تبریک عجولانه تر رهبر, مردم خیلی محترمانه گفتند ما قبول نداریم, آرا باید بازشماری بشود. هنوز راضی بودیم, رهبر باشد, تشخیص مصلحت باشد. شواری نگهبان باشد, به جهنم! حتی آن قانون اساسی کوفتی با هزار اشکال سرجاش باشد. فقط احمدی نژاد نباشد...
خودمان سر صندوق ها بودیم خبر داشتیم حدودا هر کس چند رای آورده, پس اعتراض کردیم. تجمع کردیم. هر جا می رفتیم احمدی نژاد هم همانجا تجمع می گذاشت. با وقاحت ما را خس و خاشاک و کثافت خطاب کرد.

تجمع ها ادامه پیداکرد. این بار به گفته شهردار سه میلیون نفر در راهپیمایی مسالمت آمیز در تهران شرکت کردند . بدون یک کلمه توهین و فحش. خودشان باورشان نمی شد و باچشم های گشاد به این منظره نگاه می کردند. آخرش یکیشان تاب نیاورد و تیراندازی کرد..
.
در تلویزیون مرتب به مردم معترض اوباش و اغتشاش گر گفته می شد. تحلیل گرانی آمدند و هر چه مزخرف و دروغ از دهنشان بیرون آمد گفتند و برایمان خط و نشان کشیدند. عصبانی تر شدیم.
موبایل و اس ام اس و یاهو و فیس بوک و... به رویمان بستند روی تلویزیون های ماهواره ای پارازیرت انداختند. متحد تر شدیم.
شب ها روی پشت بام دروغ گویی و دیکتاتوری این ها را فریاد زدیم. و مجبور شدیم(علی رغم لاییک بودن بعضی هایمان) از ظلم و جور شان به خدایی که ادعا داشتند می پرستندش و از او می ترسیدند پناه ببریم و الله اکبر بگوییم.
..
برای گرفتن حقمان هر روز به خیابان رفتیم. با وقاحت گفتند اینها عامل بیگانه اند. از اوباما و سارکوزی و براون دستور می گیرند. بمب گذار و مجاهد تقلبی تراشیدند و به تلویزیون آوردند. مکالمه تلفنی تقلبی پخش کردند که مثلا زنی از انگلیس رهبری جنبش را در دست دارد.

هر چه دروغ گفتند و سعی کردند از هم جدایمان کنند متحدتر شدیم و عزممان برای گرفتن حقمان جزم تر شد. دیگر نمی توانستیم در خانه بمانیم. بهمان توهین شده بود. هر روز با همدیگر در خیابان قرار می گذاشتیم.
اما هر روز بدون دلیل مردم را به خاک و خون کشاندند. بیش از ده نوع نیروی ویژه مثل سگ هار به جان مردم انداختند.
راهپیمایی بزرگتری را تدارک دیدیم.
خیلی از روزنامه نگارها, وبلاگ نویس ها و روشنفکران شچاعی که فکر می کردند رهبری جنبش در دست آنهاست دستگیر کردند و طبق خبرها چند نفرشان هنوز زیر وحشیانه ترین شکنجه ها قرار دارند.

رهبرمان در نماز جمعه آمد به جای میانجی گری , اعتقادمان را به سخره گرفت. و با آوردن کل سپاهش از سراسر ایران خواست ارعابمان کند.
فهمیدیم ارتش 20 میلیونی بسیج که قرار بود از منافع ملت دفاع کند برای رویارویی با مردم تربیت شده اند.

رئیس نیروی انتظامی با دماغ سفیدشده از شدت ترس آمد تلویزیون برایمان خط و نشان کشید که هر کس فردا به خیابان بیاید جانش پای خودش است.
کسانی که تا به حال ملتفت نشده بودند که خیابان ها هم مثل تمام ثروت این مملکت ارث پدری ایشان است و ابراز اعتراض در آن قدغن است حالیشان شد.
خیلی هامان وصیت نامه نوشتند. خیلی هامان باورمان نمیشد رژیمی که با راهپیمایی میلیونی مردم آمده و سوار شده, بیاید روی همان مردم آتش بگشاید.
دیروز گاز اشک آور و اسید و گلوله و باتوم بود که و حشیانه بر سر و روی مردم فرود می آمد. در بیمارستان ها و درمانگاه ها هم در امان نبودیم. خیلی ها به توصیه دکترها مجبور شدند با اسم دروغین و بدون استفاده از دفترچه بیمه از شکستگی های دست و پایشان عکس بگیرند و یا بخیه شوند. تا تحت تعقیب قرار نگیرند.
چه جوان هایی را سوار وانت و کامیون کردند و تا می خوردند با باتوم زدنشان و چون در زندان دیگر جایی نداشتند با لگد از ماشین به پایین پرتشان کردند.
به زن حامله و پیرزن و پیرمرد هم رحم نکردند.
چشم ها همه از گاز اشک آور سرخ بود.
بهترین صحنه ها همکاری مردم و باز گذاشتن درهای خانه به روی معترضین و
بدترین صحنه دیدن پیکر دختر زیبای ایران, ندا در فیلم بود که اشک به چشمان همه مان آورد...
امشب الله اکبرها سوز دیگر داشت. شعار مرگ بر دیکتاتور شدت بیشتری داشت. خیلی ها بعد از الله اکبر مرگ بر رهبر هم اضافه کرده بودند... و ندا جان, ندا جان راهت ادامه دارد...
دیگر مردم فقط به عوض شدن رئیس جمهور راضی نیستند. دیگر رهبر و بقیه بالایی ها را نمی خواهند.
همه احساس انزجار و نفرت داریم از حکومتی که به روی مردم پاک کشور گلوله می ریزد.

تا آخرش با هم می مانیم. چون
"اینان هراسشان ز یگانگی ماست."
-------------

1- امیرفرشاد ابراهیمی: در اعتراضات و حضور خود در خیابانها نکات زیر را فراموش نکنید/ حتما بخوانید نکات خیلی مفیدی هستند.

2- چند ای میل به دستم رسیده که از هواداران هر سه کاندیدا موسوی و کروبی و رضایی خواستن سه شنبه دوم تیر اعتصاب کنن و سرکاراشون نرن.. خبرش نمی دونم معتبره یا نه.

3- ششمین بیانیه میرحسین موسوی
خبر دلخراش شهادت گروهي ديگر از معترضان به وقوع تقلب گسترده در انتخابات اخير، جامعه ما را در بهت و سوگ فروبرده است. تيراندازي به مردم ، پادگاني شدن فضاي شهر، ارعاب، تحريك و قدرت نمايي همگي فرزندان نامشروع قانون گريزي شديدي است كه در معرض آن قرار داريم و عجبا كه بانيان چنين شرايطي ديگران را به اين خطا متهم مي كنند. به كساني كه مردم را به خاطراظهار نظر قانون شكن ناميده اند خبر مي دهم كه بي قانوني بزرگ عدم اعتنا و نقض صريح اصل 27 قانون اساسي از سوي دولت در عدم صدور مجوز براي اجتماعات مسالمت آميز است. آيا مردمي انقلابي كه با مشابه همين اجتماعات ما و شما را از فراموشخانه هاي تاريخ ستم شاهي بيرون آوردند مورد ضرب وجرح قرار گيرند و تهديد به زورآزمايي شوند؟

اينجانب به عنوان يك هم سوگ همچنان مردم عزيز را به خويشتنداري دعوت مي كنم. كشور متعلق به شماست. انقلاب و نظام ميراث شماست. اعتراض به دروغ و تقلب حق شماست. به احقاق حقوق خود اميدوار باشيد و اجازه ندهيد كساني كه براي نااميدي و ارعاب شما مي كوشند خشمتان را برانگيزند. در اعتراضات خود همچنان به پرهيز از خشونت پايبند بمانيد و چون پدران و مادراني دل شكسته با رفتارهاي نامتعارف فرزندانتان در قواي امنيتي برخورد كنيد. در عين حال از نيروهاي نظامي و انتظامي انتظار دارم نگذارند خاطرات اين ايام لطمه هاي جبران ناپذير به روابط آنها و مردم بزند. اين كه نام و نشان شهيدان، مجروحان و بازداشت شدگان به خانواده آنها اطلاع داده نشود و آنان در سرگرداني قرار گيرند هيچ سودي در برقراري آرامش ندارد و تنها احساسات را جريحه دار مي كند. همچنين است دستگيري هاي فله اي كه تنها موجب هتك پرهيزها و برداشته شدن رعايت ها ميان فرزندان نظامي و انتظامي ملت و بدنه جامعه مي شود.
از خداوند متعال براي اين شهيدان عزيز رحمت و علو درجات مسئلت مي كنم و براي خانواده هاي داغديده شان صبر و اجر آرزو دارم.
ميرحسين موسوي
31 خرداد 1388

4- پیش بینی زیتون
پنجشنبه, نتایج واقعی آرا بعد از رسیدگی شورای نگهبان: رای احمدی نژاد 40 میلیون, موسوی 5 میلیون, رضایی ده هزار. کروبی منفی سیصد هزار

نظرها