مرغ خيالم را به پرواز در ميآورم.
-
از حكومت و بخصوص از دولت احمدينژاد ناراضي هستم و فكر ميكنم اينجا ديگر جاي زندگي نيست. چند وقتيست تمام مداركم را ترجمه كردهام و فرستادهام به مهد دموكراسي و پذيرش گرفتهام. خانه و ماشين را تبديل به دلار كردهام. چمدانم را با خرتو پرتهايي نوستالژيك پركردهام كه اگر يك وقت هومسيك شدم نگاهشان كنم و از دلتنگي در بيايم. آنجا دوستي برايم كاري نيمه وقت با حقوقي كه بشود يك آپارتمان نقلي را اجاره كرد پيدا كرده.
قبلا پدرم براي محكمكاري يكميليون دلار دريكي از بانكهاي آنجا سرمايهگذاري كرده تا بعد او و بقيه خانواده به من بپيوندند.
قبل از انتخابات رياست جمهوري پرواز دارم . از اين مملكت بيدر و پيكر ميروم و خودم را راحت ميكنم.
تقريبا مطمئنم از آنجا در وبلاگم بيانيه صادر ميكنم كه مردم نفهم و الاغ ايران بايد انتخابات را تحريم كنيد.
برايشان روشنگري ميكنم كه علي و نقي و تقي و حسن و حسين در واقع يكي هستند. گول نخوريد. ميگويم اگر فكر ميكنيد كانديداها با هم فرقي دارند خربد و همان احمدينژاد لايقتان است.
ميگويم مردم شريف ايران(در دلم به جاي شريف چيز ديگري ميگويم البته) راي ندهيد، بگذاريد دوباره احمدينژاد بيايد روي كار و به تمامي گند بزند به جاي جاي مملكتمان تا ناجي واقعي از غيب ظهور كند و بيايد تمام ايران- بل تمام جهان را- پر از عدل و داد كند.
از ديدن دختر و پسرهايي كه با شوق عكس ميرحسين موسويشان را در دست گرفتهاند و به آن با ماتيك بوسه چسباندهاند و برايش پاپيون سبز گذاشتهاند حالم بههم ميخورد. از سادگيشان، از اميد بيهودهشان. وقتي خيل جمعيتي كه به سخنراني ميرحسين رفتهاند ميبينم به حالشان افسوس ميخورم. تا چه حد نادان! تا چهحد بيشعور! آنها يعني نميفهمند افسار ميرحسين هم با احمدينژاد و بقيه به يك آخور بسته شدهاند!
ميروم در وبلاگهايي كه نوشتهاند به ميرحسين يا كروبي يا ... راي ميدهم در نظرخواهيشان كلي بد و بيراه مينويسم. يعني در واقع روشنگري ميكنم. فرد مزبور را به راه راست كه همانا تحريم انتخابات كه به سرنگوني رژيم(!) منجر ميشود هدايت ميكنم.
خودم هم در مهد دموكراسي زندگي خوبي براي خودم ترتيب ميدهم تا روزي كه مردم انقلاب كنند و بتوانم براي ديدن- نه ماندن- به كشورم، يعني وطنم برگردم.
مرغ خيالم خيلي اوج گرفته. (شِت)
لنگه دمپايي را برميدارم، نشانهگيري ميكنم و به سويش پرت ميكنم. بدينوسيله مرغ خيالم را به زمين فرا ميخوانم.
مرغك خيالم ميآيد و در آغوشم آرام ميگيرد.
يادم ميافتد كه نه پذيرشي در كار است، نه بليت هواپيمايي، نه چمدان بسته، نه شغل نيمه وقت، نه آپارتمان نقلي اجارهاي و نه دلارهاي پدر جانم در هيچكدام از بانكهاي مهد دموكراسي.
من اينجا زندگي كنم.
حسين و حسن و تقي و نقي ممكن است دانههاي يك زنجيره باشند اما چهار سال حكومت احمدينژاد به من فهماندهاست كه هيچكس مثل او نميتواند مردم ايران را اينچنين تحقير كند. هيچكس مثل او نميتواند به اقتصاد مملكت گند بزند و تورم را به اين حد برساند.
در اين چهار سال صابون مديران بيسواد و زباننفهم احمدينژادي كه همه بر اساس روابط روي كار آمدهاند نه ضوابط، بر تن همهي كارمندان و كارگراني كه در ايران زندگي ميكنند خورده. مديراني كه اگر از ساعت زياد كار، امكانات كم و سختي كار برايشان صحبت كني بحث را به بعد از آزادي فلسطين موكول ميكنند.
از قطع بيرويه درختان و آلودگي محيط زيست و يا ترك تحصيل كودكان فقير و سطح بهداشت ناچيز نيمي از ايرانيان صحبت كني ميگويند انشالله بعد از رسيدگي به محيط زيست و بهداشت و تغذيهي كودكان غزه.
چون اين مديران نه براساس تجربه و دانش خود كه بر اساس بادمجان دور قابچيني و چاپلوسي روي كار آمده بودند و بعضا دريغ از يك ديپلم خشك و خالي. با فوقليسانس و دكتراي تقلبي.
هيچوقت مثل اين چهار سال مرز بين شجاعت و حماقت مخدوش نشده بود. هيچ رئيسجمهوري اينقدر دشمنتراشي نكرده بود. در زمان هيچ رئيسجمهوري اينقدر بيكار- بخصوص ليسانسيه بيكار -نداشتهايم.
در هيچ دورهاي وضع كشاورزي تا اين حد خراب نبود... هنوز به جاي پرتقال اسرائيلي و سيب فرانسوي و انگور شيليايي و هندي و انار افغانستان و گلابي چيني و... در بازار ميتوانستي ميوههاي ايراني پيدا كني. هيچوقت كشاورزان اينقدر عجولانه چوب حراج به زمينهاي زراعي خود نميزدندو آوارهي شهرهاي ديگر بخصوص تهران نميشدند.
در هيچ دورهاي سازمان برنامه و بودجه منحل نشده بود. از نظر احمدينژاد برنامهريزي اقتصادي كيلويي چند!
هيچوقت اينقدر از نظر لباس پوشيدن مورد تحقير قرار نگرفته بوديم(ميگويم اينقدر. در اين سيسال هميشه بوده اما نه اينقدر) اينقدر براي ما آدمهاي عاقل و بالغ مامور و بهپا نگذاشته بودند كه راهبهراه تذكر بدهند كه چهطور لباس بپوشيم و دكمههايمان تا كجايمان بسته باشد.
من به عنوان يكي كه در ايران زندگي ميكند(مجبور است زندگي كند)، بايد فكري كنم. نميتوانم بيخيال باشم. نميتوانم بگذارم اين چهار سال تكرار شود. يعني چهار سال ديگر زندگي من در بدبختي كه مورد خنده و استهزاي ديگران است بگذرد. درك ميكنم كساني كه به دنبال يك روشنايي كوچك ميگردند. كرم شبتابي شايد...
سهشنبه، اردیبهشت ۲۹، ۱۳۸۸
من و مرغ خيالم
برچسبها:
احمدينژاد,
اميد,
انتخابات,
ايران,
تحقير,
تغيير,
رئيس جمهوري,
ميرحسين موسوي
سهشنبه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۸۸
ديدي كه چگونه "لاست" زيتون گرفت؟!
ديگر اين توبميري از اون توبميريها نبود.
اگر از زير بار جومونگ و هريپاتر يك جورهايي با يك بهانههايي ميشد در رفت، از لاستLost عمرا" نميشد.
ميرفتي نانبخري، در تمام مدتي كه صف جلو ميرفت صداي مامان بزرگ ماندانا خانم همسايه بالايي و فرنگيسخانم آرايشگر محل توي گوشت بود كه داشتند از خوشتيپي و خلافكاريهاي ساوير ميگفتند و از مهرباني و بيعرضگي دكتر جك در تور زدن دختر خوشگلهاي جزيره . صف كه جلو رفت با جفت گوشهاي خود شنيدم خميرگير به شاطر از اعتياد و عوضي بازي چارلي ميگويد و اينكه سيب سرخ(كلير) براي دست چلاق خوبست. و با تاسف اضافه ميكند چه چشمهايي دارد لامصب اين كليير!
كسي كه نان را با وردنه صاف ميكرد ميپرسد فكر ميكنيد پشت دريچه چيست؟ همه همصدا ميگويند: اينو! تازه سيزن يك است.
و مشتري جلوي مامانبزرگِ ماندانا كه عاقله مرديست با مهرباني ميگويد: اشكالي ندارد جانم، در قسمتهاي بعدي ميفهمي. اگر سيزن دو را نداري خودم برايت ميآورم.
مامان بزرگ ماندانا به عاقله مرد ميگويد شما تا سوزن چند ديدي؟ از كدام كارباكتر(كاراكتر) بيشتر خوشت ميآيد؟
ميرفتي گوشت بخري، ميديدي (و ايضا ميشنيدي) مرد قصاب كه با ساتور قلم ميشكند به شاگردش ميگويد توروخدا نگاه كن ببين من عين جان لاك سريال لاست ضربه نميزنم؟ شاگردش ميگويد اوستا! جان لاك سگ كي باشد؟
مشتري جلويي شما كه پسر جوانيست ميگويد دلم براي سعيد و مايكل تنگ شده. ديويديهام خونهي عموم جا مونده.
در اتوبوس مينشستي در قسمت زنانه اين دختر دبيرستانيها جيكجيك كنان از ماجراجوييهاي كيت ولباسهاي خوشگل شانون و شكم بامزه و حامله كلير و خشونت آنا لوسيا و چروكهاي صورت روسو و غيرتيبازيهاي جين شوهر سان و تپلي تنبلي هارلي ميگفتند و تو عين بز سرت را ميانداختي پايين و هيچ حرفي نبود كه با آنان قسمت كني.
در مهمانيها كه بحث ميرسيد به لاست هر چه ميخواستي بحث را عوض كني كسي زير بار نميرفت و مجبور بودي به بهانه دستشويي رفتن يا شستن ظرف(چون صاحبخانه شديدا مشغول دفاع از شخصيت كاريزماتيك جانلاك بود) جوري از جمع كناره بگيري.
ناگهان طاقتم به طور كلي طاق شد.ديدم از غافله لاست بسيار عقب هستم .
اما هنوز دلم نميآمد بروم سيهزار تومن پول بيزبان را بدهم سري كامل لاست را بخرم. نكند مثل هريپاتر و جومونگ جلبم نكند.
زنگ زدم به برادرم: ايندفعه خواستي بيايي كرج خانهي ما، بدون لاست لطفا نيا و براي اينكه حسابي از من حساب ببرد. گوشي را تق گذاشتم.
حقهام گرفت و پنجشنبه همان هفته برادرم با سيزن اول لاست كه اول از آيفون تصويري نشانم داد، پيدايش شد.
خوشبختانه اين ننگ در حال پاك شدن از دامانمان ميباشد و كمي احساس ميكنيم ، شايد چند قدمي عقبتر ، اما رد پاهاي شترهاي قافله را مشاهده ميكنيم و عنقريب است بهشان برسيم.
و اما بعد...
سريال لاست خيلي آدمو جلب ميكنه. براي يادگيري مكالمه زبان انگليسي مفيده. شخصيتپردازيهاش خيلي خوبه و تقريبا هر سوالي برات پيش مياد در قسمتهاي بعدي بهش جواب ميده. خوبي اين سريال اينه كه سعي كرده نمونهاي از هر قاره، نژاد و مسلك توش بگنجونه. از آسيايي و اروپايي و سياه و سفيد و زرد و زن و مرد و پير و جوون و چاق و لاغر و خلاصه كه هر چي دلت بخواد.
يه جاهاييش ترسناكه يه جاهايي آروم و خانوادگي و ملودرام. يه جاهايي ناتوراليستيه و يه جاهايي ماوراءالطبيعت. يه جاهاييش رمانتيكه، يه جاهايي دراماتيك،
هر چند دقيقه يه ماجرايي پيش مياد كه گاهي حتي فكرشم نميتوني بكني و حسابي غافلگير ميشي.
توش كلي مباحث روانشناسي و جامعهشناسي داره. مثل سريالهاي ايراني شعار نميده. در دل داستان گنجوندهنش.
كلي اخلاق توش هست. كلي راست گويي و واقع گرايي داره. هيچكس در اين سريال حزباللهي و قديس نيست. همه اشتباه دارن. همه گناه كردن. عاشق ميشن، فارغ ميشن، گاهي راست ميگن گاهي دروغ(وقتي دروغ ميگن معمولا پارتنراشون ازشون جدا ميشن. تو ايران مثل ريگ همه به هم دروغ ميگن و هيچكس به دل نميگيره).
يكي مذهبيه، يكي لائيك. يكي به شانس اعتقاد داره يكي به سرنوشت. يكي اميدواره يكي نااميد...
سوتي هم كلي داره البته.
انگار سكينهخانم بندانداز هم با اونا تو جزيرهست و دائم ابروها و صورت خانمها رو بند ميندازه و موهاشونو رنگ ميكنه. فروشگاه بنتون هم انگار اونجا شعبه داره.
تاپ نافنما و شلوار جين و كمربند آنالوسيا كه چهل و چندروز بدون هيچ امكاناتي اونور جزيره بوده عين روز اولشه.
هارلي تپلي هم وقتي عزمشو جزم ميكنه رژيم بگيره عين بچهلوسا خوراكيهاي اندازهي 50 نفرو دور ميريزه و هيچكس هم اعتراضي نميكنه.( درست در همون وقت يه چتر نجات كلي مواد غذايي اندازه يه فروشگاه رفاه به جزيره انداخته و اونا هنوز خبر ندارن.)
و حوادث عجيب غريبي كه امكان نداشت توكتت بره در يك جزيره ميشه اتفاق بيفته.
با اينهمه من دلم ميخواست هي ببينم و ببينم. شبهايي بود كه به خودم قول ميدادم فقط يه قسمتشو ميبينم نشون به اون نشون كه دو تا ديويدي كه شامل هشت قسمت ميشد ميديدم. اگر كمتر از هميشه اينترنت ميام به خاطر همينه.
دومين سيزنشو خودم از جيب مباركم خريدم چون طاقت نداشتم تا هفتهي بعد كه برادرم مياد صبر كنم. در ضمن در برابر اين سريال در مقايسه با سريالهاي آبدوغي ايراني ميارزه.
كاش فيلمنامهنويسهاي ايراني چندين بار نگاهش كنن و ازش ياد بگيرن. سرعت حوادث، طول ندادن صحنهها، ديالوگهاي جالب و موثر و نه بيخودي. فلاشبكهايي كه از قبل منتظرش بودي.
اگر تشنهت ميشد، اگر جيشت ميگرفت دلت نميومد بري.
پ.ن.
در سيزن يك همهش منتظر بودم زن سياهپوست حدودا 50 ساله نقش بيشتري در فيلم داشته باشه و از تجربياتش كه به نظر زياد ميومد بيشتر استفاده بشه كه به جز در سكانس دلداري به چارلي تقريبا كنار گذاشته شد.
خلاصه :
هواپيمايي در يك جزيره ناشناخته سقوط ميكنه و تعدادي از مسافرا زنده ميمونن. اين آدما نمايندهي مردم سراسر كره زمين هستن و هر كدوم تواناييها و ناتوانيهايي دارن. با فرهنگهاي مختلف و البته تقريبا همهشون در زندگيشون مرتكب گناهاني شدن و...
در طول سريال براشون اتفاقاتي ميافته و هر كدوم با اين اتفاقات برخورد متفاوتي ميكنن . گاهي ميتوني مابهازاي خودتو توشون پيدا كني.
شوخي:
اگه در هواپيما يك آخوند بود و به محض سقوط هواپيما جداسازي جنسيتي انجام ميداد و نماز جماعت و جمعه راه مينداخت و به مسئلهها جواب ميداد. و اونا رو براي هم صيغه ميكرد، هرگز اين همه بلا سرشون نميومد... و سراسر اين سريال پر نبود از فحشا و فسق و فجور و... استغرالله نذاريد دهنم بيشتر از اين باز شه.
زيتون تو كه لاست ميگرفتي همه عمر
ديدي كه چگونه لاست زيتون گرفت؟!
---
كتاب كافه پيانو رو بالاخره در كرج گير آوردم. چاپ هجدهم! گرچه اگر تيراژ چاپهاي قبلي هم همين 2500 تا باشه سرجمع ميشه 45000 تا.... اگه اين پرتيراژترين كتاب سال باشه، واي به حال كتابهاي كم تيراژي(و بعضا با ارزشي) كه فقط يكبار چاپ شدن و نويسنده نصفشو خودش خريده و به دوستانش كادو داده.
---
ايستگاههاي خوشگل اتوبوس... قابل توجه سردار... ببخشيد شهردار قاليباف... براي ايستگاه دم خونهي ما چهارمي لطفا.
---
واي كه نديدن عكساي عروسي شهرام صولتي بدتر از لاست نديدنه. مرسي كه برام اينا رو ميفرستين و باعث ميشين اطلاعاتم هميشه آپتوديت باشه.
من عاشق اون آقا كلاهيه شدم... عكس اول و دوم از آخر... شهره كوش؟
---
آخ... پيمان ابدي جان مرض داشتي اومدي ايران؟
آخه آدم آلمانو ول ميكنه مياد تو اين كشوري كه نميدونن ايمني چيه كار كنه.
---
شماره گذاري ميكردم سنگين تر نبودم؟.
---
بستري شدن عزتالله انتظامي براي عمل جراحي پا
---
خوشم مياد نامزد رياست جمهوري شدن تبديل شده به مسخره بازي.
يك كودك 12 ساله در جمع نامزدهاي انتخابات ...
آيا خودت را رجل سياسي ميداني؟
ـ وقتي شهيد حسين فهميده زير تانك رفت، امام(ره) گفت كه او رهبر ما بود. پس معلوم ميشود كه او يك رجل سياسي بود. با اين وجود من چطور ميتوانم يك رجل سياسي نباشم؟
ـ اگر تائيد صلاحيت نشوي چه ميكني؟
ـ براي رياست جمهوري بعد آماده ميشوم. سعي ميكنم كاري كنم كه براي ايران 1404 آماده شويم.
وي در پاسخ به اين سوال كه ميداني كيك زرد چيست؟ گفت... (دهه...بقيهشو بريد تو خود لينك بخونيد.مگه من فضامو از سر راه آوردم)
اگر از زير بار جومونگ و هريپاتر يك جورهايي با يك بهانههايي ميشد در رفت، از لاستLost عمرا" نميشد.
ميرفتي نانبخري، در تمام مدتي كه صف جلو ميرفت صداي مامان بزرگ ماندانا خانم همسايه بالايي و فرنگيسخانم آرايشگر محل توي گوشت بود كه داشتند از خوشتيپي و خلافكاريهاي ساوير ميگفتند و از مهرباني و بيعرضگي دكتر جك در تور زدن دختر خوشگلهاي جزيره . صف كه جلو رفت با جفت گوشهاي خود شنيدم خميرگير به شاطر از اعتياد و عوضي بازي چارلي ميگويد و اينكه سيب سرخ(كلير) براي دست چلاق خوبست. و با تاسف اضافه ميكند چه چشمهايي دارد لامصب اين كليير!
كسي كه نان را با وردنه صاف ميكرد ميپرسد فكر ميكنيد پشت دريچه چيست؟ همه همصدا ميگويند: اينو! تازه سيزن يك است.
و مشتري جلوي مامانبزرگِ ماندانا كه عاقله مرديست با مهرباني ميگويد: اشكالي ندارد جانم، در قسمتهاي بعدي ميفهمي. اگر سيزن دو را نداري خودم برايت ميآورم.
مامان بزرگ ماندانا به عاقله مرد ميگويد شما تا سوزن چند ديدي؟ از كدام كارباكتر(كاراكتر) بيشتر خوشت ميآيد؟
ميرفتي گوشت بخري، ميديدي (و ايضا ميشنيدي) مرد قصاب كه با ساتور قلم ميشكند به شاگردش ميگويد توروخدا نگاه كن ببين من عين جان لاك سريال لاست ضربه نميزنم؟ شاگردش ميگويد اوستا! جان لاك سگ كي باشد؟
مشتري جلويي شما كه پسر جوانيست ميگويد دلم براي سعيد و مايكل تنگ شده. ديويديهام خونهي عموم جا مونده.
در اتوبوس مينشستي در قسمت زنانه اين دختر دبيرستانيها جيكجيك كنان از ماجراجوييهاي كيت ولباسهاي خوشگل شانون و شكم بامزه و حامله كلير و خشونت آنا لوسيا و چروكهاي صورت روسو و غيرتيبازيهاي جين شوهر سان و تپلي تنبلي هارلي ميگفتند و تو عين بز سرت را ميانداختي پايين و هيچ حرفي نبود كه با آنان قسمت كني.
در مهمانيها كه بحث ميرسيد به لاست هر چه ميخواستي بحث را عوض كني كسي زير بار نميرفت و مجبور بودي به بهانه دستشويي رفتن يا شستن ظرف(چون صاحبخانه شديدا مشغول دفاع از شخصيت كاريزماتيك جانلاك بود) جوري از جمع كناره بگيري.
ناگهان طاقتم به طور كلي طاق شد.ديدم از غافله لاست بسيار عقب هستم .
اما هنوز دلم نميآمد بروم سيهزار تومن پول بيزبان را بدهم سري كامل لاست را بخرم. نكند مثل هريپاتر و جومونگ جلبم نكند.
زنگ زدم به برادرم: ايندفعه خواستي بيايي كرج خانهي ما، بدون لاست لطفا نيا و براي اينكه حسابي از من حساب ببرد. گوشي را تق گذاشتم.
حقهام گرفت و پنجشنبه همان هفته برادرم با سيزن اول لاست كه اول از آيفون تصويري نشانم داد، پيدايش شد.
خوشبختانه اين ننگ در حال پاك شدن از دامانمان ميباشد و كمي احساس ميكنيم ، شايد چند قدمي عقبتر ، اما رد پاهاي شترهاي قافله را مشاهده ميكنيم و عنقريب است بهشان برسيم.
و اما بعد...
سريال لاست خيلي آدمو جلب ميكنه. براي يادگيري مكالمه زبان انگليسي مفيده. شخصيتپردازيهاش خيلي خوبه و تقريبا هر سوالي برات پيش مياد در قسمتهاي بعدي بهش جواب ميده. خوبي اين سريال اينه كه سعي كرده نمونهاي از هر قاره، نژاد و مسلك توش بگنجونه. از آسيايي و اروپايي و سياه و سفيد و زرد و زن و مرد و پير و جوون و چاق و لاغر و خلاصه كه هر چي دلت بخواد.
يه جاهاييش ترسناكه يه جاهايي آروم و خانوادگي و ملودرام. يه جاهايي ناتوراليستيه و يه جاهايي ماوراءالطبيعت. يه جاهاييش رمانتيكه، يه جاهايي دراماتيك،
هر چند دقيقه يه ماجرايي پيش مياد كه گاهي حتي فكرشم نميتوني بكني و حسابي غافلگير ميشي.
توش كلي مباحث روانشناسي و جامعهشناسي داره. مثل سريالهاي ايراني شعار نميده. در دل داستان گنجوندهنش.
كلي اخلاق توش هست. كلي راست گويي و واقع گرايي داره. هيچكس در اين سريال حزباللهي و قديس نيست. همه اشتباه دارن. همه گناه كردن. عاشق ميشن، فارغ ميشن، گاهي راست ميگن گاهي دروغ(وقتي دروغ ميگن معمولا پارتنراشون ازشون جدا ميشن. تو ايران مثل ريگ همه به هم دروغ ميگن و هيچكس به دل نميگيره).
يكي مذهبيه، يكي لائيك. يكي به شانس اعتقاد داره يكي به سرنوشت. يكي اميدواره يكي نااميد...
سوتي هم كلي داره البته.
انگار سكينهخانم بندانداز هم با اونا تو جزيرهست و دائم ابروها و صورت خانمها رو بند ميندازه و موهاشونو رنگ ميكنه. فروشگاه بنتون هم انگار اونجا شعبه داره.
تاپ نافنما و شلوار جين و كمربند آنالوسيا كه چهل و چندروز بدون هيچ امكاناتي اونور جزيره بوده عين روز اولشه.
هارلي تپلي هم وقتي عزمشو جزم ميكنه رژيم بگيره عين بچهلوسا خوراكيهاي اندازهي 50 نفرو دور ميريزه و هيچكس هم اعتراضي نميكنه.( درست در همون وقت يه چتر نجات كلي مواد غذايي اندازه يه فروشگاه رفاه به جزيره انداخته و اونا هنوز خبر ندارن.)
و حوادث عجيب غريبي كه امكان نداشت توكتت بره در يك جزيره ميشه اتفاق بيفته.
با اينهمه من دلم ميخواست هي ببينم و ببينم. شبهايي بود كه به خودم قول ميدادم فقط يه قسمتشو ميبينم نشون به اون نشون كه دو تا ديويدي كه شامل هشت قسمت ميشد ميديدم. اگر كمتر از هميشه اينترنت ميام به خاطر همينه.
دومين سيزنشو خودم از جيب مباركم خريدم چون طاقت نداشتم تا هفتهي بعد كه برادرم مياد صبر كنم. در ضمن در برابر اين سريال در مقايسه با سريالهاي آبدوغي ايراني ميارزه.
كاش فيلمنامهنويسهاي ايراني چندين بار نگاهش كنن و ازش ياد بگيرن. سرعت حوادث، طول ندادن صحنهها، ديالوگهاي جالب و موثر و نه بيخودي. فلاشبكهايي كه از قبل منتظرش بودي.
اگر تشنهت ميشد، اگر جيشت ميگرفت دلت نميومد بري.
پ.ن.
در سيزن يك همهش منتظر بودم زن سياهپوست حدودا 50 ساله نقش بيشتري در فيلم داشته باشه و از تجربياتش كه به نظر زياد ميومد بيشتر استفاده بشه كه به جز در سكانس دلداري به چارلي تقريبا كنار گذاشته شد.
خلاصه :
هواپيمايي در يك جزيره ناشناخته سقوط ميكنه و تعدادي از مسافرا زنده ميمونن. اين آدما نمايندهي مردم سراسر كره زمين هستن و هر كدوم تواناييها و ناتوانيهايي دارن. با فرهنگهاي مختلف و البته تقريبا همهشون در زندگيشون مرتكب گناهاني شدن و...
در طول سريال براشون اتفاقاتي ميافته و هر كدوم با اين اتفاقات برخورد متفاوتي ميكنن . گاهي ميتوني مابهازاي خودتو توشون پيدا كني.
شوخي:
اگه در هواپيما يك آخوند بود و به محض سقوط هواپيما جداسازي جنسيتي انجام ميداد و نماز جماعت و جمعه راه مينداخت و به مسئلهها جواب ميداد. و اونا رو براي هم صيغه ميكرد، هرگز اين همه بلا سرشون نميومد... و سراسر اين سريال پر نبود از فحشا و فسق و فجور و... استغرالله نذاريد دهنم بيشتر از اين باز شه.
زيتون تو كه لاست ميگرفتي همه عمر
ديدي كه چگونه لاست زيتون گرفت؟!
---
كتاب كافه پيانو رو بالاخره در كرج گير آوردم. چاپ هجدهم! گرچه اگر تيراژ چاپهاي قبلي هم همين 2500 تا باشه سرجمع ميشه 45000 تا.... اگه اين پرتيراژترين كتاب سال باشه، واي به حال كتابهاي كم تيراژي(و بعضا با ارزشي) كه فقط يكبار چاپ شدن و نويسنده نصفشو خودش خريده و به دوستانش كادو داده.
---
ايستگاههاي خوشگل اتوبوس... قابل توجه سردار... ببخشيد شهردار قاليباف... براي ايستگاه دم خونهي ما چهارمي لطفا.
---
واي كه نديدن عكساي عروسي شهرام صولتي بدتر از لاست نديدنه. مرسي كه برام اينا رو ميفرستين و باعث ميشين اطلاعاتم هميشه آپتوديت باشه.
من عاشق اون آقا كلاهيه شدم... عكس اول و دوم از آخر... شهره كوش؟
---
آخ... پيمان ابدي جان مرض داشتي اومدي ايران؟
آخه آدم آلمانو ول ميكنه مياد تو اين كشوري كه نميدونن ايمني چيه كار كنه.
---
شماره گذاري ميكردم سنگين تر نبودم؟.
---
بستري شدن عزتالله انتظامي براي عمل جراحي پا
---
خوشم مياد نامزد رياست جمهوري شدن تبديل شده به مسخره بازي.
يك كودك 12 ساله در جمع نامزدهاي انتخابات ...
آيا خودت را رجل سياسي ميداني؟
ـ وقتي شهيد حسين فهميده زير تانك رفت، امام(ره) گفت كه او رهبر ما بود. پس معلوم ميشود كه او يك رجل سياسي بود. با اين وجود من چطور ميتوانم يك رجل سياسي نباشم؟
ـ اگر تائيد صلاحيت نشوي چه ميكني؟
ـ براي رياست جمهوري بعد آماده ميشوم. سعي ميكنم كاري كنم كه براي ايران 1404 آماده شويم.
وي در پاسخ به اين سوال كه ميداني كيك زرد چيست؟ گفت... (دهه...بقيهشو بريد تو خود لينك بخونيد.مگه من فضامو از سر راه آوردم)
چهارشنبه، اردیبهشت ۱۶، ۱۳۸۸
ای کاش چارهاي برای مجازات مرگ بیاندیشیم ...
یک روز تلخ و شیرین در زندان اوین... محمد مصطفايي
"امروز برای من روز تلخ و در عین حال شیرینی بود. قرار بود حکم دو نفر از موکلینم در زندان اوین تهران اجرا شود. دیروز نامه ای نوشته و از سخنگوی قوه قضاییه خواستم که با ارتباطی که با ریاست قوه قضایه دارند حکم اعدام این دو نفر را متوقف کنند تا بتوانیم رضایت اولیاءدم را جلب کنیم. میدانید که هر چه گفتیم اعدام اطفال زیر 18 سال برخلاف قانون است فایده ای نداشت. به هر حال امروز ساعت 3:30 دقیقه به زندان اوین تهران رفتم. عده زیادی جمع شده بودند بعضی از آنها از فعالین حقوق اجتماعی بوده و بعضی دیگر از آشنایان و دوستان محکومین به اعدام و خانواده های اولیاءدم هم حضور داشتند. حاضرین صلوات می فرستادند و نام حسین و زهرا را فریاد می زند. طلب بخشش از اولیاءدم می کردند. نزدیک اذان صبح شد جو خیلی ناراحت کننده ای حاکم بود. سپس یکی از ماموین نامهای اولیاءدم را قرائت کرد. و اولیاءدم به داخل زندان رفتند. من هم وارد محوطه زندان شدم. جو بسیار ناراحت کنند ه ای بود. چند دقیقه ای بیشتر به نفس کشیدن عده ای که از شب قبل در قرنطینه به سر می برند نبود. به طرف مامور اجرای حکم رفتم و ایشان خبر توقف اجرای حکم اعدام موکلینم را دادند. باز نفس کشیدن برایم سخت بود و فضا سنگین. من را به بیرون از رندان هدایت کردند و داخل جمع شدم. مدتی گذشت. سکوت همه جا را فرا گرفت. نفس حاضرین حبس شده بود. چند نفر از دوستانم هم در کنارم بودند. آنها هم جو سنگین حاکم بر محوطه زندان را احساس می کردند. پس از مدت کوتاهی، ماموری با در دست داشتن لیستی اعلام کرد که قرار بود ده نفر اعدام شوند. شش نفری را که می خوانم حکمشان اجرا نشد. او نام شش نفر از جمله موکلینم را خواند. چهار نفر اعدام شده بودند. پس از آن بود که ناله و فریاد خانواده اعدام شدگان فضا را ملتهب کرد.
ای کاش چاره(اي) برای مجازات مرگ بیاندیشیم ..."
---------
در سوگ دلارا... شعري زيبا از ولگرد عزيز
" دل آرا" من ترادیدم:
...در آن صبح غم آلود
آسمان ابری
ایستاده در کنار دار
گریان ...التماس آمیز
دست و پا بسته
جلادت طناب دار در دستش، با تردید
با نگاهت گفتیاش جلاد من:
این حلقه را از گردنم بردار..
من نمیخواهم بمیرم تا که ببینم
بار دیگر خورشید فردا را
کارهایم ناتمام ماندهست هنوز... رحم کن ..
جلاد
من نمیخواهم بمیرم ... بیا این حلقه را از گردنم بردار
تا بیامیزم
رنگهای رنگین کمانها را
آخ ... دلم تنگ وتاریک است سخت
من نمیخواهم بمیرم..
تا که ببینم بار دیگر چهرهي آن مادررنجور و پیرم
ای جلاد زود باش
این حلقه را از گردنم بر دار
تا که ببینم من
بار دیگر ابرهای سرگردان وحشی را
درغروب آفتاب
رنگ خاکسترگون دریا را... رنگ گلها را
ای جلاد من
این حلقه را از گردنم بردار...
جلاد مکثی کرد و گفت :
آه ...
میبینم هم جوانی، هم دلارایي
من نمیخواهم ببینم رقص تو بردار..
افسوس...
آیا هیچ میدانی؟
آیتی هست از رسول الله در قران
"و السن بالسن و الجروح قصاص"
"چشم با چشم و دندان از برای دندان ..."
دلا ارا گفت: ای جلاد!
آن رسول الله بیشماران کشت، باشمشیر ومشت..
هیچ کس ا ز او دندانی شکست؟
یا که چشم او را نابینا نمود؟
جلادش گفت:
او رسول الله بود..اما توهیج ...
با اشاره گفت تسلیمم
بیا جلاد... من امادهام
زود باش زود
حلقه را بر گردنم انداز
حال میخواهم بمیرم من
تا که
"دندان بشکنی از بهر دندانی دگر"
ای دل آرا یم..
ترا کشتند بیرحمان، بهنام دین
چه دلها رابه ماتم بر نشاندند..برسوگ ا ت ...
شود روزی که آن اشكان سرد تو؟
چو سیلی برکند از بن...
بنیاد خان و مان آدم کشان "دین پیشه را...
* * *
زیتون عزیزم:
اعدام دلارا این دخترک جوان وهنرمند دل مرا به درد آورد ..
در درون برای مرگ او گریستم ..
تو میدانی که من شاعر نیستم
ولی این چند کلمه شعر گونه را در رثاي اونوشتم . دلم میخواهد توهم آنرابخوانی...
دل تنگ تو ولگرد
(ولگرد جان با خوندن شعرت منقلب شدم، خيلي زيباست... با اجازه گذاشتمش در وبلاگم)
"امروز برای من روز تلخ و در عین حال شیرینی بود. قرار بود حکم دو نفر از موکلینم در زندان اوین تهران اجرا شود. دیروز نامه ای نوشته و از سخنگوی قوه قضاییه خواستم که با ارتباطی که با ریاست قوه قضایه دارند حکم اعدام این دو نفر را متوقف کنند تا بتوانیم رضایت اولیاءدم را جلب کنیم. میدانید که هر چه گفتیم اعدام اطفال زیر 18 سال برخلاف قانون است فایده ای نداشت. به هر حال امروز ساعت 3:30 دقیقه به زندان اوین تهران رفتم. عده زیادی جمع شده بودند بعضی از آنها از فعالین حقوق اجتماعی بوده و بعضی دیگر از آشنایان و دوستان محکومین به اعدام و خانواده های اولیاءدم هم حضور داشتند. حاضرین صلوات می فرستادند و نام حسین و زهرا را فریاد می زند. طلب بخشش از اولیاءدم می کردند. نزدیک اذان صبح شد جو خیلی ناراحت کننده ای حاکم بود. سپس یکی از ماموین نامهای اولیاءدم را قرائت کرد. و اولیاءدم به داخل زندان رفتند. من هم وارد محوطه زندان شدم. جو بسیار ناراحت کنند ه ای بود. چند دقیقه ای بیشتر به نفس کشیدن عده ای که از شب قبل در قرنطینه به سر می برند نبود. به طرف مامور اجرای حکم رفتم و ایشان خبر توقف اجرای حکم اعدام موکلینم را دادند. باز نفس کشیدن برایم سخت بود و فضا سنگین. من را به بیرون از رندان هدایت کردند و داخل جمع شدم. مدتی گذشت. سکوت همه جا را فرا گرفت. نفس حاضرین حبس شده بود. چند نفر از دوستانم هم در کنارم بودند. آنها هم جو سنگین حاکم بر محوطه زندان را احساس می کردند. پس از مدت کوتاهی، ماموری با در دست داشتن لیستی اعلام کرد که قرار بود ده نفر اعدام شوند. شش نفری را که می خوانم حکمشان اجرا نشد. او نام شش نفر از جمله موکلینم را خواند. چهار نفر اعدام شده بودند. پس از آن بود که ناله و فریاد خانواده اعدام شدگان فضا را ملتهب کرد.
ای کاش چاره(اي) برای مجازات مرگ بیاندیشیم ..."
---------
در سوگ دلارا... شعري زيبا از ولگرد عزيز
" دل آرا" من ترادیدم:
...در آن صبح غم آلود
آسمان ابری
ایستاده در کنار دار
گریان ...التماس آمیز
دست و پا بسته
جلادت طناب دار در دستش، با تردید
با نگاهت گفتیاش جلاد من:
این حلقه را از گردنم بردار..
من نمیخواهم بمیرم تا که ببینم
بار دیگر خورشید فردا را
کارهایم ناتمام ماندهست هنوز... رحم کن ..
جلاد
من نمیخواهم بمیرم ... بیا این حلقه را از گردنم بردار
تا بیامیزم
رنگهای رنگین کمانها را
آخ ... دلم تنگ وتاریک است سخت
من نمیخواهم بمیرم..
تا که ببینم بار دیگر چهرهي آن مادررنجور و پیرم
ای جلاد زود باش
این حلقه را از گردنم بر دار
تا که ببینم من
بار دیگر ابرهای سرگردان وحشی را
درغروب آفتاب
رنگ خاکسترگون دریا را... رنگ گلها را
ای جلاد من
این حلقه را از گردنم بردار...
جلاد مکثی کرد و گفت :
آه ...
میبینم هم جوانی، هم دلارایي
من نمیخواهم ببینم رقص تو بردار..
افسوس...
آیا هیچ میدانی؟
آیتی هست از رسول الله در قران
"و السن بالسن و الجروح قصاص"
"چشم با چشم و دندان از برای دندان ..."
دلا ارا گفت: ای جلاد!
آن رسول الله بیشماران کشت، باشمشیر ومشت..
هیچ کس ا ز او دندانی شکست؟
یا که چشم او را نابینا نمود؟
جلادش گفت:
او رسول الله بود..اما توهیج ...
با اشاره گفت تسلیمم
بیا جلاد... من امادهام
زود باش زود
حلقه را بر گردنم انداز
حال میخواهم بمیرم من
تا که
"دندان بشکنی از بهر دندانی دگر"
ای دل آرا یم..
ترا کشتند بیرحمان، بهنام دین
چه دلها رابه ماتم بر نشاندند..برسوگ ا ت ...
شود روزی که آن اشكان سرد تو؟
چو سیلی برکند از بن...
بنیاد خان و مان آدم کشان "دین پیشه را...
* * *
زیتون عزیزم:
اعدام دلارا این دخترک جوان وهنرمند دل مرا به درد آورد ..
در درون برای مرگ او گریستم ..
تو میدانی که من شاعر نیستم
ولی این چند کلمه شعر گونه را در رثاي اونوشتم . دلم میخواهد توهم آنرابخوانی...
دل تنگ تو ولگرد
(ولگرد جان با خوندن شعرت منقلب شدم، خيلي زيباست... با اجازه گذاشتمش در وبلاگم)
برچسبها:
اعدام,
دلارا دارابي,
شعر,
محمد مصطفايي,
ولگرد
يك سرشكستگي ديگر
بعد از نخوندن كتابهاي هري پاتر و گوش ندادن نامجو، يك سرشكستگي ديگه به پروندهم اضافه شد. تا حالا نتونستم حتي يك قسمت جومونگ رو هم ببينم. هر وقت نشستم پاش حواسم رفته به گوشوارههاي خانمهاي داستان و براي خودم يه طرح ريختم سفارش بدم برام بسازن. در ضمن تاحالا فكر ميكردم جومونگ اسم يه زنه
برچسبها:
جومونگ,
سريال تلويزيوني,
گوشواره,
هري پاتر
دوشنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۸۸
استقبال خودجوش و كمنظير مردم كرج از احمدينژاد
درست چهار ساعت ديگه احمدينژاد مياد كرج...مسير استقبال از ميدون شهدا تا ميدون شهيد آجرلو يا همون ميدون سپاهه.
كلي اونورا كار داشتم، همه رو همينامروز رفتم انجام دادم تا به فردا نكشه... و عصر خسته با اتوبوس داشتم برميگشتم. اونقدر احساس تنهايي ميكردم كه دوست نداشتم سوار تاكسي شم.
از پنجره اتوبوس به پلاكارهاي خوشآمدگويي كه قدم به قدم به درختها و تيرها نصب كرده بودند، نگاه ميكردم. در عين حال صداي خندههاي ريز و نخودي دو دختر دبيرستاني كه جلوي من نشسته بودند به گوشم ميرسيد. احساس سرخوشي اونا داشت بهم منتقل ميشد. وقتي نگام به قسمت آقايون افتاد خندهم گرفت. تقريبا تموم آقايون قسمت جلوي اتوبوس برگشته بودن و اين دو رو تماشا ميكردن. دعا ميكردم دخترا متوجه نشن و صداي خندهشون همينطور بياد.
نه تنها متوجه نشدن، كه صداشون بلندتر هم شده بود. صحبت از اجبارشون براي شركت در مراسم استقبال احمدينژاد بود و هيجان از جالبي كارايي كه بايد بكنن. اتوبوس رو سكوت فرا گرفته بود و تقريبا همه به صحبت اين دو گوش ميدادن.
اولي- اومدن از دانشآموزان مدرسه ما ليست گرفتن به مدير گفتن بايد 800 نفر از مدرسه شما(آيندهساز يا آيندهسازان واقع در ميدون شهدا) حتما در مراسم شركت كنن. جايي هم كه بايد وايسيم خودشون تعيين كردن.
دومي- مدرسه ما هم همينطور(اين يكي دبيرستان حجاب ميرفت) ناظم گفته هيچكس حق نداره فردا مريض شه. بگو آخه مگه ما با ميكروب و ويروس قرارداد داريم؟ گفتن هر كي نياد نمرهش كم ميشه(نفهميدم نمرهي چيشون) دوساعت قبلش هم بايد مدرسه باشيم براي آمادگي.
اولي با هرهر- مامانم ميگه يه گيره لباس بزن رو دماغت بوي جورابش اذيتت نكنه.
دومي با كركر- مامان من برام يه شيشه گلاب گذاشته تا بزارم تو جيبم هر وقت حالم بههم خورد بگيرم زير دماغم.
اولي- لابد پرچم هم ميدن دستمون تكون تكون بديم؟
دومي- تو ميگي از نزديك ميبينيمش؟
اولي- آره ديوونه رو ماشين سرباز وايميسه. شايد هم چهارپايه گذاشتن زير پاش(هر هر)
دومي- نامه براش بنويسيم بهش بديم؟ يه نامه عاشقانه! وقتي بازش ميكنه چه حالي ميشه(كركر)
اولي - من ميخوام براش بنويسم يه چيزي به اين مامانا بگه.(صداشو آروم ميكنه) نميذارن با دوست پسرامون بريم بيرون.
هر دو باهم هر هر كر كر...
اتوبوس بغل يك پلاكارد خير مقدم زرد گنده تو ترافيك مونده بود. مردي از جلوي اتوبوس داد زد:
- ببين از پول مالياتهاي ما چقدر از اينا زدن تو خيابون. بگيد آخه اگه از طرف مردمه چرا همهش يه رنگ و يه شكله!
مرد ديگري گفت بابا مرد خوبيه طفلك، اطرافيانش بدن! خودش خيلي كار ميكنه اما يه عده ميخوان بزنن زمين. اينبار كه راي بياره ديگه اعتماد به نفس پيدا ميكنه و كارا رو درست ميكنه. ميگن حتي نميذاره يه سوزن از بيتالمال هدر بره.
زني كه چادرش رو با دندون نگهداشته بود و كلي نايلون ميوه دست راستش بود و دستگيره را با دست چپ گرفته بود از لاي دندون فحشي نثار مردي كه قرار بود اعتماد به نفس پيدا كنه كرد.
تازه متوجه او شديم. دختري جاشو به اون داد كه بنشينه.زن تعارف كرد كه نه. دختر گفت ايستگاه بعدي پياده ميشه.
پسر ي كه روزنامه لوله شده دستش بود گفت آره طفلكي! نميذاره يه سوزن هدر بره اونوقت براي رئيسجمهور كومور هواپيماي اختصاصي ميفرسته بيارنش خدمتش. همه با آمريكا و فرانسه و انگليس و كانادا و آلمان و... رابطه برقرار ميكنن ما با كومور و بوكينا فاسو و ونزوئلا و بوليوي. تازه همهش هي بايد كمكشون كنيم. عجب بدبختي.
دختري كه به دانشجو ميزد از قسمت زنانه گفت: من عيد رفته بودم روستاهاي كرمان، بيچارهها نون ندارن بخورن. اونوقت آقا فكر مردم غزهست.
زن ميوه به دست كه حالا نشسته بود گفت: پيغمبر هم گفته چراغي كه به خونه رواست به مسجد حرومه!
همين سيبزمينيهايي كه دارن براي راي گرفتن مجاني بهمون ميدن، فرستاده بودن غزه. قبول نكردن، گفتن شما شيعه هستين خونتون كثيفه. لابد سيبزمينيهاتون هم كثيفه. حالا ما بايد سيبزميني دست دوم بخوريم.
مردي از قسمت مردونه با خنده گفت: خواهر من ، به مردم خودمون هم تازگيها چكپول دست اول ميدن. منتها آقا دير يادش افتاده. آخه بگو ارث پدرته كه بذل و بخشش ميكني؟ پول خودمونو به خودمون ميدي؟
بگو در دورهي كدوم رئيسجمهور اينقدر گروني و بدبختي بود؟
زني از عقب اتوبوس:
_ تو اين چهار سال بيشتر چيزا 400 درصد گرون شده. دم انتخاباتي، جون خودشون اومدن ارزون كنن، زور زدن 10 درصد ارزون كردن! حالا بعد از انتخابات براتون ميگم...
هر از گاهي از جلوي ماشيني ميگذشتيم كه مامورا نگهش داشته بودن و صندوق عقبشو باز كرده بود و زير و روش ميكردن . هر شيشه مايعي رو بو ميكردن. حتي ميخوابيدن زير بعضي ماشينها رو نگاه ميكردن.
مردي گفت براي همين من امروز ماشين نياوردم. سه چهار روزه همين خبراست. ديروز نگهم داشتن . كار فوري داشتم مضطرب بودم. لابد پيش خودشون گفتن حتما بمبگذارم كه عجله دارم. نشون به اون نشون كه سه ساعت تموم ماشينمو حتي لاي درهاشون و جيبامو گشتن و كلي سينجيمم كردن كه چيكارهاي و كجا بودي و داري كجا ميري؟
ميدونيد چقدر براي هر سفرش بودجه براي همين كارا مصرف ميشه؟ آخه بگو مرد حسابي چيه دوره راه افتادي؟ تو همون راديو تلويزيون نطق كن.
مرد ديگري گفت: ما خونهمون طرفاي ميدون سپاهه. پريشب نصف شب ناغافل ريختن تو پاركينگ ساختمون. تموم ماشينا رو گشتن. همهمونو خواب زده كردن و گفتن سويچهامونو ببريم پايين تا ماشينها رو بگردن. ميگن خبراي مردمي بهمون رسيده كه اينجا خبراييه. آخه بگو نيروهاي مردمي كجان؟ اينا همهش بهانهست. ميخوان بترسونن مردمو ... دختر كوچيكم كه 12 سالشه از ترس پليس تا صبح هي از خواب ميپريد و گريه ميكرد.
ديگري گفت: به بيشتر مغازههاي بين راه استقبال هم گفتن در اون ساعتها بايد ببندن و وايسن جزء استقبال كنندهها... تو بعضي گونيها و قوطي هاي مغازهها هم سيخ كردن كه توش چيزي نباشه.
(صحبتا خيلي زياد بود، مثل خبر الكي استان شدن كرج و انتخابات رياست جمهوري و به زور آوردن كارمندان ادارات براي استقبال ، آوردن بسيجيها از روستاهاي اطراف كرج همراه با چك و چلوكباب و... فحش هم توش زياد بود كه سانسور شد)
من حواسم رفته بود به "ما هستيم"ي كه روي هر درخت چنار و باجهي تلفن و تابلوي ورود ممنوع و نيمكت و كركره مغازه و ديواري با ماژيك آبي نوشته بودن. و گاهي يه رنگارنگ كوچولو تنگش...
هر چي چش انداختم كه كجا هستن، چيزي نديدم.
هيچوقت نديدم كسي در ملآ عام چيزي از اين" ماهستيم" بگن.
فقط دوستي كه بعد از سالها از خارج اومده بود ايران . ميگفت تقريبا تو هر عكسي كه در پارك و خيابون و كنار باجهي تلفن و سطل آشغال و پست برق گرفتم يه ماهستيم هم تو عكس هست.(تازه چون از كودكي رفته، فارسي بلد نيست و از من پرسيد اين نوشتهها چيين. ميگفت چرا كسي از اينا براي زشتي محيط زيست شكايت نميكنه؟
گفتم خودشون فكر ميكنن اين يه نوع مبارزهست. خنديد و گفت: كي؟ چي؟ كجا؟
لينك در بالاترين
پ.ن.
همونطور كه در اخبار تلويزيون ديديد اونقدر تعداد مستقبلين كرجي كم بود(حدود پنج شش هزار نفر) كه اصلا نتونستن روش مانوور بدن. با هليكوپتر فقط روي جمعيت متمركز وسط زوم كردن و خيلي سرسري ازش گذشتن... بيشترشون هم دانشآموزان پسر و دختر دبيرستان با يونيفرم مدرسه بودن . چون كلاسهاي درس تعطيل شده بود انگار اومده بودن پيك نيك. وقتي دوربين ميرفت جلوشون ذوق ميكردن و كف ميزدن.
شما فكر كنيد: كرج با روستاهاش حدود دو و نيم ميليون جمعيت داره. نصف دانشآموزا به خاطر استفاده از سهميه بسيج ظاهرا بسيجي شدن.
دستور داده بودن از هر مدرسه و اداره بين 300 تا 800 نفر برن(بسته به تعداد نفرات)
خود بسيجيهاي فعال و نيروي انتظامي و سپاه و كارمنداي اداره برق و مخابرات و.. رو هم حساب كنيد كه تعطيلشون كرده بودن.
حالا حساب كنيد تعداد در رفتگان از مراسم رو!
لينك مرتبط:
تصویری از تبلیغات گسترده احمدی نژاد در کرج
كلي اونورا كار داشتم، همه رو همينامروز رفتم انجام دادم تا به فردا نكشه... و عصر خسته با اتوبوس داشتم برميگشتم. اونقدر احساس تنهايي ميكردم كه دوست نداشتم سوار تاكسي شم.
از پنجره اتوبوس به پلاكارهاي خوشآمدگويي كه قدم به قدم به درختها و تيرها نصب كرده بودند، نگاه ميكردم. در عين حال صداي خندههاي ريز و نخودي دو دختر دبيرستاني كه جلوي من نشسته بودند به گوشم ميرسيد. احساس سرخوشي اونا داشت بهم منتقل ميشد. وقتي نگام به قسمت آقايون افتاد خندهم گرفت. تقريبا تموم آقايون قسمت جلوي اتوبوس برگشته بودن و اين دو رو تماشا ميكردن. دعا ميكردم دخترا متوجه نشن و صداي خندهشون همينطور بياد.
نه تنها متوجه نشدن، كه صداشون بلندتر هم شده بود. صحبت از اجبارشون براي شركت در مراسم استقبال احمدينژاد بود و هيجان از جالبي كارايي كه بايد بكنن. اتوبوس رو سكوت فرا گرفته بود و تقريبا همه به صحبت اين دو گوش ميدادن.
اولي- اومدن از دانشآموزان مدرسه ما ليست گرفتن به مدير گفتن بايد 800 نفر از مدرسه شما(آيندهساز يا آيندهسازان واقع در ميدون شهدا) حتما در مراسم شركت كنن. جايي هم كه بايد وايسيم خودشون تعيين كردن.
دومي- مدرسه ما هم همينطور(اين يكي دبيرستان حجاب ميرفت) ناظم گفته هيچكس حق نداره فردا مريض شه. بگو آخه مگه ما با ميكروب و ويروس قرارداد داريم؟ گفتن هر كي نياد نمرهش كم ميشه(نفهميدم نمرهي چيشون) دوساعت قبلش هم بايد مدرسه باشيم براي آمادگي.
اولي با هرهر- مامانم ميگه يه گيره لباس بزن رو دماغت بوي جورابش اذيتت نكنه.
دومي با كركر- مامان من برام يه شيشه گلاب گذاشته تا بزارم تو جيبم هر وقت حالم بههم خورد بگيرم زير دماغم.
اولي- لابد پرچم هم ميدن دستمون تكون تكون بديم؟
دومي- تو ميگي از نزديك ميبينيمش؟
اولي- آره ديوونه رو ماشين سرباز وايميسه. شايد هم چهارپايه گذاشتن زير پاش(هر هر)
دومي- نامه براش بنويسيم بهش بديم؟ يه نامه عاشقانه! وقتي بازش ميكنه چه حالي ميشه(كركر)
اولي - من ميخوام براش بنويسم يه چيزي به اين مامانا بگه.(صداشو آروم ميكنه) نميذارن با دوست پسرامون بريم بيرون.
هر دو باهم هر هر كر كر...
اتوبوس بغل يك پلاكارد خير مقدم زرد گنده تو ترافيك مونده بود. مردي از جلوي اتوبوس داد زد:
- ببين از پول مالياتهاي ما چقدر از اينا زدن تو خيابون. بگيد آخه اگه از طرف مردمه چرا همهش يه رنگ و يه شكله!
مرد ديگري گفت بابا مرد خوبيه طفلك، اطرافيانش بدن! خودش خيلي كار ميكنه اما يه عده ميخوان بزنن زمين. اينبار كه راي بياره ديگه اعتماد به نفس پيدا ميكنه و كارا رو درست ميكنه. ميگن حتي نميذاره يه سوزن از بيتالمال هدر بره.
زني كه چادرش رو با دندون نگهداشته بود و كلي نايلون ميوه دست راستش بود و دستگيره را با دست چپ گرفته بود از لاي دندون فحشي نثار مردي كه قرار بود اعتماد به نفس پيدا كنه كرد.
تازه متوجه او شديم. دختري جاشو به اون داد كه بنشينه.زن تعارف كرد كه نه. دختر گفت ايستگاه بعدي پياده ميشه.
پسر ي كه روزنامه لوله شده دستش بود گفت آره طفلكي! نميذاره يه سوزن هدر بره اونوقت براي رئيسجمهور كومور هواپيماي اختصاصي ميفرسته بيارنش خدمتش. همه با آمريكا و فرانسه و انگليس و كانادا و آلمان و... رابطه برقرار ميكنن ما با كومور و بوكينا فاسو و ونزوئلا و بوليوي. تازه همهش هي بايد كمكشون كنيم. عجب بدبختي.
دختري كه به دانشجو ميزد از قسمت زنانه گفت: من عيد رفته بودم روستاهاي كرمان، بيچارهها نون ندارن بخورن. اونوقت آقا فكر مردم غزهست.
زن ميوه به دست كه حالا نشسته بود گفت: پيغمبر هم گفته چراغي كه به خونه رواست به مسجد حرومه!
همين سيبزمينيهايي كه دارن براي راي گرفتن مجاني بهمون ميدن، فرستاده بودن غزه. قبول نكردن، گفتن شما شيعه هستين خونتون كثيفه. لابد سيبزمينيهاتون هم كثيفه. حالا ما بايد سيبزميني دست دوم بخوريم.
مردي از قسمت مردونه با خنده گفت: خواهر من ، به مردم خودمون هم تازگيها چكپول دست اول ميدن. منتها آقا دير يادش افتاده. آخه بگو ارث پدرته كه بذل و بخشش ميكني؟ پول خودمونو به خودمون ميدي؟
بگو در دورهي كدوم رئيسجمهور اينقدر گروني و بدبختي بود؟
زني از عقب اتوبوس:
_ تو اين چهار سال بيشتر چيزا 400 درصد گرون شده. دم انتخاباتي، جون خودشون اومدن ارزون كنن، زور زدن 10 درصد ارزون كردن! حالا بعد از انتخابات براتون ميگم...
هر از گاهي از جلوي ماشيني ميگذشتيم كه مامورا نگهش داشته بودن و صندوق عقبشو باز كرده بود و زير و روش ميكردن . هر شيشه مايعي رو بو ميكردن. حتي ميخوابيدن زير بعضي ماشينها رو نگاه ميكردن.
مردي گفت براي همين من امروز ماشين نياوردم. سه چهار روزه همين خبراست. ديروز نگهم داشتن . كار فوري داشتم مضطرب بودم. لابد پيش خودشون گفتن حتما بمبگذارم كه عجله دارم. نشون به اون نشون كه سه ساعت تموم ماشينمو حتي لاي درهاشون و جيبامو گشتن و كلي سينجيمم كردن كه چيكارهاي و كجا بودي و داري كجا ميري؟
ميدونيد چقدر براي هر سفرش بودجه براي همين كارا مصرف ميشه؟ آخه بگو مرد حسابي چيه دوره راه افتادي؟ تو همون راديو تلويزيون نطق كن.
مرد ديگري گفت: ما خونهمون طرفاي ميدون سپاهه. پريشب نصف شب ناغافل ريختن تو پاركينگ ساختمون. تموم ماشينا رو گشتن. همهمونو خواب زده كردن و گفتن سويچهامونو ببريم پايين تا ماشينها رو بگردن. ميگن خبراي مردمي بهمون رسيده كه اينجا خبراييه. آخه بگو نيروهاي مردمي كجان؟ اينا همهش بهانهست. ميخوان بترسونن مردمو ... دختر كوچيكم كه 12 سالشه از ترس پليس تا صبح هي از خواب ميپريد و گريه ميكرد.
ديگري گفت: به بيشتر مغازههاي بين راه استقبال هم گفتن در اون ساعتها بايد ببندن و وايسن جزء استقبال كنندهها... تو بعضي گونيها و قوطي هاي مغازهها هم سيخ كردن كه توش چيزي نباشه.
(صحبتا خيلي زياد بود، مثل خبر الكي استان شدن كرج و انتخابات رياست جمهوري و به زور آوردن كارمندان ادارات براي استقبال ، آوردن بسيجيها از روستاهاي اطراف كرج همراه با چك و چلوكباب و... فحش هم توش زياد بود كه سانسور شد)
من حواسم رفته بود به "ما هستيم"ي كه روي هر درخت چنار و باجهي تلفن و تابلوي ورود ممنوع و نيمكت و كركره مغازه و ديواري با ماژيك آبي نوشته بودن. و گاهي يه رنگارنگ كوچولو تنگش...
هر چي چش انداختم كه كجا هستن، چيزي نديدم.
هيچوقت نديدم كسي در ملآ عام چيزي از اين" ماهستيم" بگن.
فقط دوستي كه بعد از سالها از خارج اومده بود ايران . ميگفت تقريبا تو هر عكسي كه در پارك و خيابون و كنار باجهي تلفن و سطل آشغال و پست برق گرفتم يه ماهستيم هم تو عكس هست.(تازه چون از كودكي رفته، فارسي بلد نيست و از من پرسيد اين نوشتهها چيين. ميگفت چرا كسي از اينا براي زشتي محيط زيست شكايت نميكنه؟
گفتم خودشون فكر ميكنن اين يه نوع مبارزهست. خنديد و گفت: كي؟ چي؟ كجا؟
لينك در بالاترين
پ.ن.
همونطور كه در اخبار تلويزيون ديديد اونقدر تعداد مستقبلين كرجي كم بود(حدود پنج شش هزار نفر) كه اصلا نتونستن روش مانوور بدن. با هليكوپتر فقط روي جمعيت متمركز وسط زوم كردن و خيلي سرسري ازش گذشتن... بيشترشون هم دانشآموزان پسر و دختر دبيرستان با يونيفرم مدرسه بودن . چون كلاسهاي درس تعطيل شده بود انگار اومده بودن پيك نيك. وقتي دوربين ميرفت جلوشون ذوق ميكردن و كف ميزدن.
شما فكر كنيد: كرج با روستاهاش حدود دو و نيم ميليون جمعيت داره. نصف دانشآموزا به خاطر استفاده از سهميه بسيج ظاهرا بسيجي شدن.
دستور داده بودن از هر مدرسه و اداره بين 300 تا 800 نفر برن(بسته به تعداد نفرات)
خود بسيجيهاي فعال و نيروي انتظامي و سپاه و كارمنداي اداره برق و مخابرات و.. رو هم حساب كنيد كه تعطيلشون كرده بودن.
حالا حساب كنيد تعداد در رفتگان از مراسم رو!
لينك مرتبط:
تصویری از تبلیغات گسترده احمدی نژاد در کرج
چهارشنبه، اردیبهشت ۰۹، ۱۳۸۸
احمدينژاد جان، عرض و آبروي خويش ميبري و از اونطرف هم بهشدت زحمت ما ميداري!
1- من واقعا نميدونم احمدينژاد با چه رويي دوباره ميخواد دوباره كانديداي رياست جمهوري بشه!
خيلي خجالت آوره آدم 4 سال به تمام معني يه كار زشتي بكنه تو كل اين مملكت، بعدا بياد با يه گوني سيبزميني يا چند كيلو پرتقال يا بدتر -از اون، تراول چك صدهزار تومني و از اون زشتتر خبر استان شدن يه شهر، مثلا شهر دوسه مليوني كرج اونم بدون تصويب مجلس- و كثيفتر از اون، وعدهي نفري هفتاد هزار تومان يارانه، بخواد دوباره راي جمع كنه.
يعني اشكال از اوني كه تو ستادش كار ميكنه و يا اوني كه قراره رإي بهش بده هم هست ها...
خوب عزيز من، تو برو تو صف سيبزمينيتو بگير پرتقالتو بگير، تراولتو بگير، احتياج داري عيب نداره، اما بعد به كسي كه وضع مزاجيش يه كم بهتره و فكر ميكني كمتر امكان خرابكاريش رو سر اين ملت هست راي بده. آدم به كلاغ پست قبليم راي بده والا شرف داره.
2- سيبا تصميم گرفته به موسوي رإي بده. گفتم يه خسنآقايي تو وبلاگستان داريم كه خيلي نازنينه اما اگه بفهمه تو ميخواي راي بدي كلهتو ميكنه. دلايلتو مكتوب بده بهش نشون بدم بلكه اونم رضايت داد. گفت باشه حتما. بگو منتظر باشه.
3- اين بچههاي مشاركت كرج چقدر شل و ولن بابا. هنوز گرد و خاك دفترشون رو نگرفتن و بازش نكردن براي تبليغ موسوي.
در آمريكا از همون سالي كه رئيسجمهور انتخاب ميشه شروع ميكنن به برنامهريزي براي كانديداهاي دور بعدي، اونوقت ماها 45 روز مونده به انتخابات هنوز درست حسابي شروع نكرديم.
4- موسوي هم احتمالا آخراي ارديبهشت مياد كرج سخنراني. بايد برم و عيار خردهشيشههاش و تعداد خطهاش رو(كه آيا هفت تاست يا كمتر يا بيشتر) دربيارم و بهتون بگم.
اگه رايحهي احمدينژاد با سيبزمينيهاش و نويد استان شدن تو كرج پيچيد و بويي از موسوي نيومد نگيد چرا بهمون اخطار ندادي!
5- يكي از نقاط قوت ميرحسين موسوي، داشتن همسري مثل زهرا رهنورده. الان جامعه دوست داره بزرگان مملكتشو با اعضاي خانوادهش ببينه، نه مثل رفسنجاني كه گاهي پسراشو ريسه ميكرد پشتش و ميبرد خودرو سازيها ماشين مجاني بگيرن و نه مثل احمدينژاد كه خيلي دير فهميد بايد خانمشو ببره اينور اونور ولي ملت چيزي جز يك دماغ پيچيده در چادر نديد!
زهرا رهنورد عين ميشل اوباما همه جا شوهرشو همراهي ميكنه. كاپشن جين و روسري گلگلي زير چادر ميپوشه. چادري كه هيچ قيدي به كيپ گرفتنش نداره. مهمتر از اون زهرا رهنورد خودش اهل علم و سياست و هنره، بلده حرف بزنه و با مردم حرف ميزنه!
6- اين خانم تهمينه ميلاني هم انگار در برنامه گفتگوي راديو با فرزاد حسني حرفش شده و از حرف منتقدينش رنجيده و برنامه رو نصفه ول كرده و رفته. مرتب هم شكواييه ميده كه چرا فلان سانس فيلم منو داديد به اخراجيها. چرا يه عده دارن بر عليهم توطئه ميكنن و...
با تمام احترامي كه براي خانم ميلاني قائلم فكر ميكنم كمي دچار توهم شدن.
اين دو فيلم رو در بيشتر سينماها با هم نشون ميدن(اونايي كه دو سالن دارن) شما بايد برين صف دوتاشونو با هم مقايسه كنيد، ببينيد تفاوت از كجا تا كجاست.
تازه به نظرم فيلم "سوپر استار" خيلي از فروششو مديون اخراجيهاست. چرا؟
براي اينكه خودم شاهد بودم كسايي كه اومدن براي اخراجيها بليت بگيرن و ديدن تا آخر نصفشب بليتها فروش رفته از روي اجبار و با بيرغبتي بليت "سوپر استار" رو خريدن و وسطاي فيلم اينقدر غر زدن كه ما اخراجيها ميخواستيم و اينو دوست نداريم كه چي..
وقتي فيلم سوپر استار براي سانس 11 شب به بعد بيننده نداره خوب چه عيب داره تو همون سالن فيلم ديگه نمايش بدن كه گاهي تا دم صبح فروش داره.
اخراجيهاي 2 هر چقدر دم دستي و سطحي و استفاده كننده از رانت دولتي باشه اما خيليها رو به سينما كشوند.
خانم ميلاني بايد يه جور ديگه و به يه چيزاي ديگه اعتراض بكنن.
7- احمدي نژاد بود كه ابراهيم نبوي را به موسوي علاقهمند كرد:)
مصاحبهي جالبيه.
لامصب اين احمدينژاد يه خاصيتيداره آدم حس ميكنه همه رو بيشتر از اون دوست داره.
8- يك غلط نويسي ديگه!(سعي ميكنم هميشه يه غلطنويسي داشته باشم. راستي ميدونم خودمم يه عالمه غلط دارم تو نوشتههام بخصوص كه نصف شب مينويسم و وقت نميكنم اديت كنم. توروخدا ببينيد ساعت 5 صبحه)
غلط نويسي در سيماي رسمي و دولتي جمهوري اسلامي ايران واقعا زشته.
در فيلم سينمايي كه 2/2/88 در ساعت يازده و بيست دقيقه شب از شبكه پنج پخش ميشد و به خاطر ناشنواها زير نويس داشت، به جاي كلمهي "اين همون نقاش معروفه" نوشت "اين همون نقاشه معروفه"
همينه كه روز به روز غلطنويستر ميشيم ديگه.
9- بقيه حرفام يادم رفت:) بمونه براي بعد...
پ.ن.
10- در مطلبي كه به مناسبت درگذشت رامين مولائي نوشته بودم به چند مطلب از دوستان او مثل آقايان بصير نصيبي و اسديان( بدون اظهار نظر شخصي خودم )اشاره كرده بودم.
آقاي احمد احقري دو هفته پيش ايميلي برايم نوشتند كه در آن مطالب به ايشان تهمتهايي زده شده و از من خواستند مطلب ايشان را هم در وبلاگم بگذرام تا خوانندههاي محترم وبلاگم ماجرا را از آن طرف هم بشنوند و خود قضاوت كنند. حق با ايشان است و اين هم نوشتهي آقاي احقري:
پوزيسيون سبز و ماجراهای اطلاعاتی من
* ظاهرا انگ "اطلاعاتي جمهوري اسلامي"زدن به همديگر در خارج از كشور مثل نقل و نبات رواج دارد. مهشيد عزيز هم در وبلاگش چند بار از اين وضع گله كرده بود.
البته چندان با شكايت رسمي هم موافق نيستم. فكر ميكنم بيشتر باعث دو دستگي ايرانيهاي مقيم خارجكشور ميشه.
** شما نظرخواهي همين پست مرا بخوانيد ببينيد چند نفر مرا به جيرهخواري جمهورياسلامي متهم كردهاند؟
چوب دو سر طلا به من و امثال من ميگويند. هر روز از طرف حكومت مورد تهديدم. وبلاگم جزء اولين وبلاگهاي فيلتر شده بود(لابد اين هم از كلكهاي جمهوري اسلامياست) از اين طرف هم بايد كلي فحش و تهمت بخورم بابت هر كلمهاي كه مينويسم. انصافتان را شكر!
11- امروز هر جا ميرفتم، حرف از انتخابات و اومدن قريبالوقوع احمدينژاد به كرج بود.
در بانك كه مردم به طور علني فحش ميدادن، بهانه هم داشتن.چون باز هم بهرهي بانكها رو كم كردن و از سالانه هفده و نيم درصد به 14 رسوندن.(قبلا سرمايهگذاري يك ساله 19 درصد بود) از كارمند و ارباب رجوع و دربون ليچار بارش ميكردن.
آقايي كه دبير بازنشستهست و براي رسوندن خرجش در مغازهاي كار ميكنه در حالي كه از شدت دندون قروچه شقيقههاش به پايين و بالا ميرفت ميگفت من باز هم به اين ديوث راي ميدم.
خنديدم و گفتم: خوب اگه ازش بدتون مياد چرا دوباره ميخواهيد بهش راي بديد.
فلسفه جالبي داشت.
گفت: خيلي معذرت ميخوام خانم. من سالها رئيس دبيرستان بودم، نبايد با اين لحن حرف بزنم، اما ايشون كه چهار سال ريدن به اين مملكت كسي جز خودش نميتونه كثافتاشو جمع كنه!(خواستم بگم خواهش ميكنم، مجلس بيرياست! منم تو وبلاگم گاهي از اين كلمات شنيع استفاده ميكنم)
هر چي باهاش بحث كردم و به طور غير مستقيم گفتم ايشون هنوز به اسهال مبتلا هستن و چهار سال بعد هم فقط به قطر كثافتها اضافه ميشه، اصلا به گوشش نرفت كه نرفت. با عصبانيت ميگفت من بايد برم به اين ديوث راي بدم تا ببينم چه گهي ميخواد بخوره!
اين ديگه چه جورشه:) ميترسم به همين بهانه موقع سخنرانيش بره به استقبالش ...
12- شلوار كتان اسرائيلي
يكي از پرفروشترين شلوارها در شب عيد بود. براش صف كشيده بودن.
لينك در بالاترين
خيلي خجالت آوره آدم 4 سال به تمام معني يه كار زشتي بكنه تو كل اين مملكت، بعدا بياد با يه گوني سيبزميني يا چند كيلو پرتقال يا بدتر -از اون، تراول چك صدهزار تومني و از اون زشتتر خبر استان شدن يه شهر، مثلا شهر دوسه مليوني كرج اونم بدون تصويب مجلس- و كثيفتر از اون، وعدهي نفري هفتاد هزار تومان يارانه، بخواد دوباره راي جمع كنه.
يعني اشكال از اوني كه تو ستادش كار ميكنه و يا اوني كه قراره رإي بهش بده هم هست ها...
خوب عزيز من، تو برو تو صف سيبزمينيتو بگير پرتقالتو بگير، تراولتو بگير، احتياج داري عيب نداره، اما بعد به كسي كه وضع مزاجيش يه كم بهتره و فكر ميكني كمتر امكان خرابكاريش رو سر اين ملت هست راي بده. آدم به كلاغ پست قبليم راي بده والا شرف داره.
2- سيبا تصميم گرفته به موسوي رإي بده. گفتم يه خسنآقايي تو وبلاگستان داريم كه خيلي نازنينه اما اگه بفهمه تو ميخواي راي بدي كلهتو ميكنه. دلايلتو مكتوب بده بهش نشون بدم بلكه اونم رضايت داد. گفت باشه حتما. بگو منتظر باشه.
3- اين بچههاي مشاركت كرج چقدر شل و ولن بابا. هنوز گرد و خاك دفترشون رو نگرفتن و بازش نكردن براي تبليغ موسوي.
در آمريكا از همون سالي كه رئيسجمهور انتخاب ميشه شروع ميكنن به برنامهريزي براي كانديداهاي دور بعدي، اونوقت ماها 45 روز مونده به انتخابات هنوز درست حسابي شروع نكرديم.
4- موسوي هم احتمالا آخراي ارديبهشت مياد كرج سخنراني. بايد برم و عيار خردهشيشههاش و تعداد خطهاش رو(كه آيا هفت تاست يا كمتر يا بيشتر) دربيارم و بهتون بگم.
اگه رايحهي احمدينژاد با سيبزمينيهاش و نويد استان شدن تو كرج پيچيد و بويي از موسوي نيومد نگيد چرا بهمون اخطار ندادي!
5- يكي از نقاط قوت ميرحسين موسوي، داشتن همسري مثل زهرا رهنورده. الان جامعه دوست داره بزرگان مملكتشو با اعضاي خانوادهش ببينه، نه مثل رفسنجاني كه گاهي پسراشو ريسه ميكرد پشتش و ميبرد خودرو سازيها ماشين مجاني بگيرن و نه مثل احمدينژاد كه خيلي دير فهميد بايد خانمشو ببره اينور اونور ولي ملت چيزي جز يك دماغ پيچيده در چادر نديد!
زهرا رهنورد عين ميشل اوباما همه جا شوهرشو همراهي ميكنه. كاپشن جين و روسري گلگلي زير چادر ميپوشه. چادري كه هيچ قيدي به كيپ گرفتنش نداره. مهمتر از اون زهرا رهنورد خودش اهل علم و سياست و هنره، بلده حرف بزنه و با مردم حرف ميزنه!
6- اين خانم تهمينه ميلاني هم انگار در برنامه گفتگوي راديو با فرزاد حسني حرفش شده و از حرف منتقدينش رنجيده و برنامه رو نصفه ول كرده و رفته. مرتب هم شكواييه ميده كه چرا فلان سانس فيلم منو داديد به اخراجيها. چرا يه عده دارن بر عليهم توطئه ميكنن و...
با تمام احترامي كه براي خانم ميلاني قائلم فكر ميكنم كمي دچار توهم شدن.
اين دو فيلم رو در بيشتر سينماها با هم نشون ميدن(اونايي كه دو سالن دارن) شما بايد برين صف دوتاشونو با هم مقايسه كنيد، ببينيد تفاوت از كجا تا كجاست.
تازه به نظرم فيلم "سوپر استار" خيلي از فروششو مديون اخراجيهاست. چرا؟
براي اينكه خودم شاهد بودم كسايي كه اومدن براي اخراجيها بليت بگيرن و ديدن تا آخر نصفشب بليتها فروش رفته از روي اجبار و با بيرغبتي بليت "سوپر استار" رو خريدن و وسطاي فيلم اينقدر غر زدن كه ما اخراجيها ميخواستيم و اينو دوست نداريم كه چي..
وقتي فيلم سوپر استار براي سانس 11 شب به بعد بيننده نداره خوب چه عيب داره تو همون سالن فيلم ديگه نمايش بدن كه گاهي تا دم صبح فروش داره.
اخراجيهاي 2 هر چقدر دم دستي و سطحي و استفاده كننده از رانت دولتي باشه اما خيليها رو به سينما كشوند.
خانم ميلاني بايد يه جور ديگه و به يه چيزاي ديگه اعتراض بكنن.
7- احمدي نژاد بود كه ابراهيم نبوي را به موسوي علاقهمند كرد:)
مصاحبهي جالبيه.
لامصب اين احمدينژاد يه خاصيتيداره آدم حس ميكنه همه رو بيشتر از اون دوست داره.
8- يك غلط نويسي ديگه!(سعي ميكنم هميشه يه غلطنويسي داشته باشم. راستي ميدونم خودمم يه عالمه غلط دارم تو نوشتههام بخصوص كه نصف شب مينويسم و وقت نميكنم اديت كنم. توروخدا ببينيد ساعت 5 صبحه)
غلط نويسي در سيماي رسمي و دولتي جمهوري اسلامي ايران واقعا زشته.
در فيلم سينمايي كه 2/2/88 در ساعت يازده و بيست دقيقه شب از شبكه پنج پخش ميشد و به خاطر ناشنواها زير نويس داشت، به جاي كلمهي "اين همون نقاش معروفه" نوشت "اين همون نقاشه معروفه"
همينه كه روز به روز غلطنويستر ميشيم ديگه.
9- بقيه حرفام يادم رفت:) بمونه براي بعد...
پ.ن.
10- در مطلبي كه به مناسبت درگذشت رامين مولائي نوشته بودم به چند مطلب از دوستان او مثل آقايان بصير نصيبي و اسديان( بدون اظهار نظر شخصي خودم )اشاره كرده بودم.
آقاي احمد احقري دو هفته پيش ايميلي برايم نوشتند كه در آن مطالب به ايشان تهمتهايي زده شده و از من خواستند مطلب ايشان را هم در وبلاگم بگذرام تا خوانندههاي محترم وبلاگم ماجرا را از آن طرف هم بشنوند و خود قضاوت كنند. حق با ايشان است و اين هم نوشتهي آقاي احقري:
پوزيسيون سبز و ماجراهای اطلاعاتی من
* ظاهرا انگ "اطلاعاتي جمهوري اسلامي"زدن به همديگر در خارج از كشور مثل نقل و نبات رواج دارد. مهشيد عزيز هم در وبلاگش چند بار از اين وضع گله كرده بود.
البته چندان با شكايت رسمي هم موافق نيستم. فكر ميكنم بيشتر باعث دو دستگي ايرانيهاي مقيم خارجكشور ميشه.
** شما نظرخواهي همين پست مرا بخوانيد ببينيد چند نفر مرا به جيرهخواري جمهورياسلامي متهم كردهاند؟
چوب دو سر طلا به من و امثال من ميگويند. هر روز از طرف حكومت مورد تهديدم. وبلاگم جزء اولين وبلاگهاي فيلتر شده بود(لابد اين هم از كلكهاي جمهوري اسلامياست) از اين طرف هم بايد كلي فحش و تهمت بخورم بابت هر كلمهاي كه مينويسم. انصافتان را شكر!
11- امروز هر جا ميرفتم، حرف از انتخابات و اومدن قريبالوقوع احمدينژاد به كرج بود.
در بانك كه مردم به طور علني فحش ميدادن، بهانه هم داشتن.چون باز هم بهرهي بانكها رو كم كردن و از سالانه هفده و نيم درصد به 14 رسوندن.(قبلا سرمايهگذاري يك ساله 19 درصد بود) از كارمند و ارباب رجوع و دربون ليچار بارش ميكردن.
آقايي كه دبير بازنشستهست و براي رسوندن خرجش در مغازهاي كار ميكنه در حالي كه از شدت دندون قروچه شقيقههاش به پايين و بالا ميرفت ميگفت من باز هم به اين ديوث راي ميدم.
خنديدم و گفتم: خوب اگه ازش بدتون مياد چرا دوباره ميخواهيد بهش راي بديد.
فلسفه جالبي داشت.
گفت: خيلي معذرت ميخوام خانم. من سالها رئيس دبيرستان بودم، نبايد با اين لحن حرف بزنم، اما ايشون كه چهار سال ريدن به اين مملكت كسي جز خودش نميتونه كثافتاشو جمع كنه!(خواستم بگم خواهش ميكنم، مجلس بيرياست! منم تو وبلاگم گاهي از اين كلمات شنيع استفاده ميكنم)
هر چي باهاش بحث كردم و به طور غير مستقيم گفتم ايشون هنوز به اسهال مبتلا هستن و چهار سال بعد هم فقط به قطر كثافتها اضافه ميشه، اصلا به گوشش نرفت كه نرفت. با عصبانيت ميگفت من بايد برم به اين ديوث راي بدم تا ببينم چه گهي ميخواد بخوره!
اين ديگه چه جورشه:) ميترسم به همين بهانه موقع سخنرانيش بره به استقبالش ...
12- شلوار كتان اسرائيلي
يكي از پرفروشترين شلوارها در شب عيد بود. براش صف كشيده بودن.
لينك در بالاترين
برچسبها:
احمدينژاد,
انتخابات,
رإي,
زهرا رهنورد,
شلوار اسرائيلي,
ميرحسين موسوي
چهارشنبه، اردیبهشت ۰۲، ۱۳۸۸
با نگرانی اوضاع و احوال کشور را دنبال می کنم....
1- واردات این همه نفرت به ایران و صادرات این همه آبرو توسط شخص شخیص احمدی نژاد در اجلاس ضد نژادپرستی ژنو.
او با این کارش عملا نژادپرستی رو گسترش داد. نمونه اش موضع اخیر اسرائیل بعد از سخنرانی او.
یه عده از بچه های بلاگرخودمون او رو شجاع می دونن. اما این چه شجاعتیه که دولت ها و مردم دنیا رو بر ضدمون متحد می کنه. اسم این کار بیشتر حماقت نیست؟
2- زدن اتهام بزرگ جاسوسی به رکسانا صابری (خبرنگار)و بریدن 8 سال زندان برای او.
نامه بهمن قبادی نامزد رکسانا.
چه بازی های سیاسی کثیفی تو مملکت ما در حال اجراست!
3- نامهی پر از توهین مایلی کهن مربی تیم ملی فوتبال ایران به قلعه نویی. به خاطر همین نامه مجبور به استعفا شد.
4- بازیهای کثیف انتخاباتی. بازی هایی که بازنده اصلی مردم هستن. راستش میترسم بازم احمدی نژاد انتخاب بشه.
5- فیلم سوپر استار میلانی رو رفتم دیدم. فیلم تا وقتی هنوز معلوم نشده بود رها, دخترک فیلم یک فرشته ماورایی ست قابل تحمل بود. فرشتهی دروغگو, کلک, حقه باز, اغواگرو... نوبره والله. خانم میلانی چه عیبی داشت این فرشته کلک شما واقعا وجود داشت و مثلا واقعا دختر سوپراستار بود؟ آخرش عین فیلم های مکتبی شده بود.
6- کارآگاه علوی 2 انگار فقط ساخته شده بود برای آبرو بری و فحش و فضاحت به حزب توده. هیچ قسمتیش نبود که توهینی به نورالدین کیانوری و بقیه توده ای ها نکنه. همه شون رو قاتل و جانی و جاسوس و منفعت طلب جلوه داده بود.
من از این حزب چیز زیادی نمی دونم, فقط اینور و اونور خوندم که به وجود اومدن این حزب در زمان خودش یک ضرورت تاریخی بوده و خیلی از روشنفکرای اون زمان که خیلی هاشون هنوز هم زنده ن عضوش بودن و بیشترشون اهداف متعالی و مردمی داشتن. فیلمی که صرفا برای کوبیدن یه حزب ساخته بشه به لعنت خدا نمی ارزه. مثل فیلم مرگ تدریجی یک رویای جیرانی که فقط ساخته شده بود که بگه هر چی روشنفکره عوضی و عرق خور و لاابالیه و هر چی آدم مذهبیه خوب و پاک و درست و حسابی.
7- شکست سنگین تیم فوتبال پرسپولیس از تیم الغرافه قطر با نتیجه 5-1...
8- چند روز پیش من و سیبا در یکی از پارک های جنگلی دست اندر دست هم داشتیم قدم می زدیم. درختای میوه پر از شکوفه بود و بارون نم نم می بارید. صورتم کمی متمایل به طرف سیبا بود و داشتیم باهم خوش طبعی و شوخ طبعی می کردیم. یک هو جسمی بزرگ, نیمه مایع, لزج و گرم از بالای درخت جنار بلندی که همون لحظه داشتیم ازش رد می شدیم محکم به سمت راست صورتم پرتاب شد و پس از گذار از قسمتی از روسری و لپ من به قسمت راست کاپشن سیبا برخورد کرد و پس از آلوده کردن آنجا یک راست روی کفشش افتاد. و کلاغ مذکور که راحت شده بود با خوشحالی قارقاری بلند سر داد. من حالت تهوع بهم دست داده بود و حتی نمی تونستم روسریمو که همون صبحش خریده بود و همینطور صورتمو پاک کنم. که سیبا زحمتشو برام کشید.
گفتم از کی کلاغ ها یاد گفتن یهو برینن به همه چیز, بعد عین فاتح ها بخندن؟ قبلنا فوقش کارشونو روی سر آدم می کردن.
سیبا گفت از کی؟ بعد با انگشت حساب کرد گفت فکر کنم نزدیک چهار سالی هست که همزمان ریدن به همه چیز در این مملکت باب شده.
9- آقای احمدی نژاد می خواست اون لنگه کفشی که منتظرالزیدی به سمت بوش پرت کرد به قیمت گزافی بخره. چرا مشتری دماغ دلقکی که به سمت خودش پرتاب شد نیست؟
10- غلط نویسی در وبلاگ ها داره عادی میشه.
مرجان در وبلاگش کویر سمنان نوشته:
((اينكه وبلاگ هر كى 4 ديوارى اختياريه شكى نيست، اما كلا ادبيات فارسى با سيرى وحشتناك داره به سمت ته دره سقوط ميكنه.
و اين يعنى فاجعه. نميدونم كه حتى بايد معلم رو سرزنش كرد يا دانش آموز رو.
قسمت خيلى وحشتناك ترش اينه كه بعضى از اين وبلاگ ها رو كه ميخونى ميگن ليسانسم تموم شد و منتظر امتحان فوق ليسانس هستم و اونموقع است كه ناخود آگاه مجبور ميشم بگم اى واى، نويسنده اين متن قراره فوق ليسانس باشه؟
بعضى وقتها اشتباهات تايپى پيدا ميشه كه خوب شايد در متون خودم هم پيدا بشه اما مشكلات املايى،
مخصوصا وقتى كه يك كلمه در طول متن چند بار تكرار ميشه ديگه قابل چشم پوشى نيست.
از جمله كلماتى كه منو آزار ميده ، ميخام، ميخاستم، خابيدم، خاهش ، خدت ( خودت ) خدش ( خودش ) راجب ( راجع به )
اصراف ( اسراف ) مذخرف ( مزخرف ) عسابم ( اعصابم ) توجيح ( توجيه ) ترجيه ( ترجيح) حدث ( حدس ، اينكه ديگه منو رسما ميكشه ) هرف ( حرف ) عظيمت ( عزيمت) وختى ( وقتى ) نخطه ( نقطه ) اسن ( اصلا ) بقل ( بغل )
خوانواده ( خانواده ) مذبور ( مزبور ) مزكور ( مذكور ) اسلاح ( اصلاح) واقن ( واقعا ) مسطرب ( مضطرب)
شورو ( شروع ) موزو ( موضوع) و خيلى كلمات ديگه كه واقعا يادم نيست.
جالبه كه يك جا ديدم مثلا نوشته بود، فلان موضوع رفته رو نروم !! اينقدر عسابم خورد شد كه نگو !!
در همين راستا كسى براى من كامنتى گذاشته بود با اين عنوان كه :
مرجان خانم مگه چند ساله از ايران رفتى كه ميگى اون سالها كه من ايران بودم ، به نذرم ! شما حويتت ! رو كاملن ! فراموش كردى.))
متاسفانه این غلط نویسی ها داره روی من هم تاثیر می ذاره. و اونقدر در این وبلاگ اون وبلاگ کلمات رو به صورت غلط می خونم که گاهی شک می کنم به نحوه درست نوشتنش. مثلا در پست پیش که خواستم بنویسم مظنه, اونقدر در املاش شک کردم که آخر نوشتمش مضنه.
قضیه از وبلاگها فراتر رفته و در زیرنویس های تلویزیون هم بارها کلمات با املای اشتباه می بینیم.
در فیلم های دوبله شده به صورت زیر نویس که خیلی وحشتناک است. نیمی از کلمات اشتباه نوشته شده ن و این باعث می شه ما یواش یواش درست نویسی یادمون بره.
11-در صفحه سوم روزنامه همشهری چند روز پیش کاریکاتوری کشیده بودن که مثلا بنگاه دار خونه ای بی نهایت کوچک رو به مردی نشون می ده و می گه: درست اندازتون,( به جای درست اندازتونه)
12-مهندس نژادعسکری که در 30 فروردین 88 ساعت 12 ظهر داشت تو تلویزیون باغبانی یاد می داد, بارها از کلمه ی آب پاچی یا غبارپاچی(به جای آب پاشی و غبار پاشی) استفاده کرد.
13- می آیید غلط نویسی ها را به هم گوشزد کنیم؟
14- چرا ابطحی مشاور کروبی شد؟:(
من از نزدیک هم با کروبی و هم با همسرش صحبت کردم. اصلا قابل قیاس با میرحسین موسوی و زهرا رهنورد نیستن! شاید کروبی آدم خوبی باشه(!) اما برای من مسلمه که رئیس جمهور خوبی نخواهد شد.
15- در مقدمه ی مصاحبه اعتماد با زهرا رهنورد(30 فروردین) خبرنگار اونقدر از کلمات مجیزگویانه و چاپلوسانه مثل فول پروفسور و بهترین و فهمیده ترین زن ایرانی, کسی که همه چیز می داند, استفاده کرده بود که من به راستی حالم بد شد. طفلکی خود رهنورد خوب صحبت می کنه. خرابش نکنید.
او با این کارش عملا نژادپرستی رو گسترش داد. نمونه اش موضع اخیر اسرائیل بعد از سخنرانی او.
یه عده از بچه های بلاگرخودمون او رو شجاع می دونن. اما این چه شجاعتیه که دولت ها و مردم دنیا رو بر ضدمون متحد می کنه. اسم این کار بیشتر حماقت نیست؟
2- زدن اتهام بزرگ جاسوسی به رکسانا صابری (خبرنگار)و بریدن 8 سال زندان برای او.
نامه بهمن قبادی نامزد رکسانا.
چه بازی های سیاسی کثیفی تو مملکت ما در حال اجراست!
3- نامهی پر از توهین مایلی کهن مربی تیم ملی فوتبال ایران به قلعه نویی. به خاطر همین نامه مجبور به استعفا شد.
4- بازیهای کثیف انتخاباتی. بازی هایی که بازنده اصلی مردم هستن. راستش میترسم بازم احمدی نژاد انتخاب بشه.
5- فیلم سوپر استار میلانی رو رفتم دیدم. فیلم تا وقتی هنوز معلوم نشده بود رها, دخترک فیلم یک فرشته ماورایی ست قابل تحمل بود. فرشتهی دروغگو, کلک, حقه باز, اغواگرو... نوبره والله. خانم میلانی چه عیبی داشت این فرشته کلک شما واقعا وجود داشت و مثلا واقعا دختر سوپراستار بود؟ آخرش عین فیلم های مکتبی شده بود.
6- کارآگاه علوی 2 انگار فقط ساخته شده بود برای آبرو بری و فحش و فضاحت به حزب توده. هیچ قسمتیش نبود که توهینی به نورالدین کیانوری و بقیه توده ای ها نکنه. همه شون رو قاتل و جانی و جاسوس و منفعت طلب جلوه داده بود.
من از این حزب چیز زیادی نمی دونم, فقط اینور و اونور خوندم که به وجود اومدن این حزب در زمان خودش یک ضرورت تاریخی بوده و خیلی از روشنفکرای اون زمان که خیلی هاشون هنوز هم زنده ن عضوش بودن و بیشترشون اهداف متعالی و مردمی داشتن. فیلمی که صرفا برای کوبیدن یه حزب ساخته بشه به لعنت خدا نمی ارزه. مثل فیلم مرگ تدریجی یک رویای جیرانی که فقط ساخته شده بود که بگه هر چی روشنفکره عوضی و عرق خور و لاابالیه و هر چی آدم مذهبیه خوب و پاک و درست و حسابی.
7- شکست سنگین تیم فوتبال پرسپولیس از تیم الغرافه قطر با نتیجه 5-1...
8- چند روز پیش من و سیبا در یکی از پارک های جنگلی دست اندر دست هم داشتیم قدم می زدیم. درختای میوه پر از شکوفه بود و بارون نم نم می بارید. صورتم کمی متمایل به طرف سیبا بود و داشتیم باهم خوش طبعی و شوخ طبعی می کردیم. یک هو جسمی بزرگ, نیمه مایع, لزج و گرم از بالای درخت جنار بلندی که همون لحظه داشتیم ازش رد می شدیم محکم به سمت راست صورتم پرتاب شد و پس از گذار از قسمتی از روسری و لپ من به قسمت راست کاپشن سیبا برخورد کرد و پس از آلوده کردن آنجا یک راست روی کفشش افتاد. و کلاغ مذکور که راحت شده بود با خوشحالی قارقاری بلند سر داد. من حالت تهوع بهم دست داده بود و حتی نمی تونستم روسریمو که همون صبحش خریده بود و همینطور صورتمو پاک کنم. که سیبا زحمتشو برام کشید.
گفتم از کی کلاغ ها یاد گفتن یهو برینن به همه چیز, بعد عین فاتح ها بخندن؟ قبلنا فوقش کارشونو روی سر آدم می کردن.
سیبا گفت از کی؟ بعد با انگشت حساب کرد گفت فکر کنم نزدیک چهار سالی هست که همزمان ریدن به همه چیز در این مملکت باب شده.
9- آقای احمدی نژاد می خواست اون لنگه کفشی که منتظرالزیدی به سمت بوش پرت کرد به قیمت گزافی بخره. چرا مشتری دماغ دلقکی که به سمت خودش پرتاب شد نیست؟
10- غلط نویسی در وبلاگ ها داره عادی میشه.
مرجان در وبلاگش کویر سمنان نوشته:
((اينكه وبلاگ هر كى 4 ديوارى اختياريه شكى نيست، اما كلا ادبيات فارسى با سيرى وحشتناك داره به سمت ته دره سقوط ميكنه.
و اين يعنى فاجعه. نميدونم كه حتى بايد معلم رو سرزنش كرد يا دانش آموز رو.
قسمت خيلى وحشتناك ترش اينه كه بعضى از اين وبلاگ ها رو كه ميخونى ميگن ليسانسم تموم شد و منتظر امتحان فوق ليسانس هستم و اونموقع است كه ناخود آگاه مجبور ميشم بگم اى واى، نويسنده اين متن قراره فوق ليسانس باشه؟
بعضى وقتها اشتباهات تايپى پيدا ميشه كه خوب شايد در متون خودم هم پيدا بشه اما مشكلات املايى،
مخصوصا وقتى كه يك كلمه در طول متن چند بار تكرار ميشه ديگه قابل چشم پوشى نيست.
از جمله كلماتى كه منو آزار ميده ، ميخام، ميخاستم، خابيدم، خاهش ، خدت ( خودت ) خدش ( خودش ) راجب ( راجع به )
اصراف ( اسراف ) مذخرف ( مزخرف ) عسابم ( اعصابم ) توجيح ( توجيه ) ترجيه ( ترجيح) حدث ( حدس ، اينكه ديگه منو رسما ميكشه ) هرف ( حرف ) عظيمت ( عزيمت) وختى ( وقتى ) نخطه ( نقطه ) اسن ( اصلا ) بقل ( بغل )
خوانواده ( خانواده ) مذبور ( مزبور ) مزكور ( مذكور ) اسلاح ( اصلاح) واقن ( واقعا ) مسطرب ( مضطرب)
شورو ( شروع ) موزو ( موضوع) و خيلى كلمات ديگه كه واقعا يادم نيست.
جالبه كه يك جا ديدم مثلا نوشته بود، فلان موضوع رفته رو نروم !! اينقدر عسابم خورد شد كه نگو !!
در همين راستا كسى براى من كامنتى گذاشته بود با اين عنوان كه :
مرجان خانم مگه چند ساله از ايران رفتى كه ميگى اون سالها كه من ايران بودم ، به نذرم ! شما حويتت ! رو كاملن ! فراموش كردى.))
متاسفانه این غلط نویسی ها داره روی من هم تاثیر می ذاره. و اونقدر در این وبلاگ اون وبلاگ کلمات رو به صورت غلط می خونم که گاهی شک می کنم به نحوه درست نوشتنش. مثلا در پست پیش که خواستم بنویسم مظنه, اونقدر در املاش شک کردم که آخر نوشتمش مضنه.
قضیه از وبلاگها فراتر رفته و در زیرنویس های تلویزیون هم بارها کلمات با املای اشتباه می بینیم.
در فیلم های دوبله شده به صورت زیر نویس که خیلی وحشتناک است. نیمی از کلمات اشتباه نوشته شده ن و این باعث می شه ما یواش یواش درست نویسی یادمون بره.
11-در صفحه سوم روزنامه همشهری چند روز پیش کاریکاتوری کشیده بودن که مثلا بنگاه دار خونه ای بی نهایت کوچک رو به مردی نشون می ده و می گه: درست اندازتون,( به جای درست اندازتونه)
12-مهندس نژادعسکری که در 30 فروردین 88 ساعت 12 ظهر داشت تو تلویزیون باغبانی یاد می داد, بارها از کلمه ی آب پاچی یا غبارپاچی(به جای آب پاشی و غبار پاشی) استفاده کرد.
13- می آیید غلط نویسی ها را به هم گوشزد کنیم؟
14- چرا ابطحی مشاور کروبی شد؟:(
من از نزدیک هم با کروبی و هم با همسرش صحبت کردم. اصلا قابل قیاس با میرحسین موسوی و زهرا رهنورد نیستن! شاید کروبی آدم خوبی باشه(!) اما برای من مسلمه که رئیس جمهور خوبی نخواهد شد.
15- در مقدمه ی مصاحبه اعتماد با زهرا رهنورد(30 فروردین) خبرنگار اونقدر از کلمات مجیزگویانه و چاپلوسانه مثل فول پروفسور و بهترین و فهمیده ترین زن ایرانی, کسی که همه چیز می داند, استفاده کرده بود که من به راستی حالم بد شد. طفلکی خود رهنورد خوب صحبت می کنه. خرابش نکنید.
برچسبها:
آبرو,
احمدی نژاد,
اسرائیل,
الغرافه,
بهمن قبادی,
رکسانا صابری,
ژنو,
سویس,
غلط نویسی,
کروبی,
موسوی,
میلانی,
نژاد پرستی
سهشنبه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۸۸
نرخ بوس دخترا نرخ زعفرونه...
یه ترانه ی لری بود که می گفت:
نرخ بوس دخترا , نرخ زعفرونه , آی نرخ زعفرونه.
اینو چه زمانی می خوندن؟ وقتی زعفرون فوقش گرمی 2 قرون بود. حالا بیا و ببین.
بوس که سهله, برای یک کیلوش حاضرن زنت بشن. اصلا مهریه شونو بذار مثلا دوهزار گرم زعفرون قائنات. ببین چه طور برات سر و دست می شکنن.
در فروشگاه رفاه داشتم خرید می کردم که دیدم زن و شوهر جوونی دارن با در یه ویترین کمدی ور می رن ولی هر کار می کنن نمی تونن بازش کنن. ناگهان صدای آژیری بلند شد. زن و شوهر دستپاچه شدن و رنگشون پرید.
نگاه کردم دیدم در ویترین کذایی انواع و اقسام بسته های زعفرون چیده شده.
با خنده گفتم مگه طلاست که براش دزدگیر گذاشتن؟ هر دو خنده شون گرفت و گفتن والله.همینو بگو. و بعد قسمم دادن که حالا که تو شاهدی که ما دزد نیستیم اینجا بایست که یه وقت به ما تهمت نزنن. گفتم باشه.
بعد که مسئولش با کلید و ریموت دزدگیر اومد کاشف به عمل اومد که نرخ زعفرون عنقریبه که به نرخ طلا برسه.
یعنی طلا الان گرمی حدود 21 هزار تومنه و زعفرون هر پنج گرمش بین 25 تا 30 هزار تومن شده.
(طلا یه عمر برای آدم می مونه اما زعفرون رو باید بریزی تو حندق بلای خودت و مهمونات.)
راستی چرا تو کرج سیب زمینی مجانی توزیع نمی کنن؟
من هفته ی پیش سیب زمینی خریدم کیلویی 250 تومن ولی امروز خریدم 550 تومن. پیاز ولی از 1200 تومن رسیده به 650 تومن.
حالا دولت به جای سیب زمینی بیاد کیلو کیلو زعفرون مجانی توزیع کنه, من یکی قول می دم که برم رای بدم
3:06 | Zeitoon | نظرها
نرخ بوس دخترا , نرخ زعفرونه , آی نرخ زعفرونه.
اینو چه زمانی می خوندن؟ وقتی زعفرون فوقش گرمی 2 قرون بود. حالا بیا و ببین.
بوس که سهله, برای یک کیلوش حاضرن زنت بشن. اصلا مهریه شونو بذار مثلا دوهزار گرم زعفرون قائنات. ببین چه طور برات سر و دست می شکنن.
در فروشگاه رفاه داشتم خرید می کردم که دیدم زن و شوهر جوونی دارن با در یه ویترین کمدی ور می رن ولی هر کار می کنن نمی تونن بازش کنن. ناگهان صدای آژیری بلند شد. زن و شوهر دستپاچه شدن و رنگشون پرید.
نگاه کردم دیدم در ویترین کذایی انواع و اقسام بسته های زعفرون چیده شده.
با خنده گفتم مگه طلاست که براش دزدگیر گذاشتن؟ هر دو خنده شون گرفت و گفتن والله.همینو بگو. و بعد قسمم دادن که حالا که تو شاهدی که ما دزد نیستیم اینجا بایست که یه وقت به ما تهمت نزنن. گفتم باشه.
بعد که مسئولش با کلید و ریموت دزدگیر اومد کاشف به عمل اومد که نرخ زعفرون عنقریبه که به نرخ طلا برسه.
یعنی طلا الان گرمی حدود 21 هزار تومنه و زعفرون هر پنج گرمش بین 25 تا 30 هزار تومن شده.
(طلا یه عمر برای آدم می مونه اما زعفرون رو باید بریزی تو حندق بلای خودت و مهمونات.)
راستی چرا تو کرج سیب زمینی مجانی توزیع نمی کنن؟
من هفته ی پیش سیب زمینی خریدم کیلویی 250 تومن ولی امروز خریدم 550 تومن. پیاز ولی از 1200 تومن رسیده به 650 تومن.
حالا دولت به جای سیب زمینی بیاد کیلو کیلو زعفرون مجانی توزیع کنه, من یکی قول می دم که برم رای بدم
3:06 | Zeitoon | نظرها
سهشنبه، فروردین ۲۵، ۱۳۸۸
اندردلایل "از رونق افتادن عید دیدنی"در سالهای اخیر
بیخود نیست که در سالهای اخیر مردم عطای عیددیدنی رو در ایام تعطیلات نوروز به لقاش بخشیدن و ترجیح میدن با همه سختی و گرونی و شلوغ پلوغی جادهها و شهرها، برن مسافرت، یا اگر نمیرن، چاخانی از قبل به همه اعلام میکنن که احتمالا ما ایام عید نیستیم.
جریان خیلی سادهست. مهمونهای نوروزی جدیدا" خیلی لوس و نازپرورده شدن و جدا" دیگه حوصلهی آدم رو سر میبرن.
یه زمانی بود که مراسم عید دیدنی خیلی سادهتر از امروز برگزار میشد، هر چی میذاشتی جلوی مهمون خم به ابروش نمیآورد. دید و بازدیدها معمولا به خیر و خوشی و با کلی خاطرههای خوب به پایان میرسید.
مثلا ، از آجیل بگم:
قدیم ندیمها، تخمه ژاپنی(یا بهقول آجیلفروشها تخمه جابانی)، تخمه کدو، پسته، فندق، بادوم، از هر کدوم نیمکیلو میخریدی. اگر پولدار بودی کمی بادوم هندی و اگر متوسط به پایین بودی کمی نخود دوآتیشه قاطی میکردی و خلاص.
مهمونها هم بدون نقنق اول به حساب بادوم هندیها و بادومها میرسیدن بعد میرفتن سراغ پسته و فندق و خیلی باحوصله پوستشون میکندن. اگر هم سربسته بود با دندون -یا وقتی صاحبخونه میرفت چایی بیاره با پاشنهی کفش- میشکستنش و بعد عین بچهی آدم سرشونو به تخمه کدو و ژاپنی گرم میکردن و آخر سر که خیلی مُهِمات کم میومد به نخودچی هم راضی میشدن. جیکشون هم در نمیومد.
اما الان مهمونهای نوروزی انتظار دارن هر چی میذارن جلوشن پوستکنده باشه.
حتما باید مغز فندق، مغز پسته، مغز بادوم، بادوم هندی تازه از نوع اعلا و درشت بخری بذاری جلوشون. تخمه که اصلا . رو بهشون بدی انتظار دارن تخمه هم براشون مغز کنی بذاری دهنشون.
( تعارف نکنین، میخواین قبلش براتون بجویم و تقدیم کنیم؟:) والله... )
میوهجات:
قدیمندیمها دوسه نوع میوه میذاشتی تو یه پیشدستی چینی گلسرخی با یه کاردی که حتی نمیشد باهاش پنیر برید و میذاشتی جلوی مهمون. بعضیا که فراتر از این میرفتن و حاضر بودن ظرف میوه به اون سنگینی رو بلند کنن و یکی یکی جلوی مهمونها بگیرن، مهمون هم که روش نمیشد از همهی میوهها برداره و نهایتا" -تازه اونم با اصرار- به یکی دو نوع رضایت میداد.
میوه اگه کوچیک بود، بزرگ بود، خیارش کج بود، راست بود، آناناس بود، نبود، مهمون صداش در نمیومد، با کارد کُل(کُند) هر جور شده به زور یکی از میوههاشو پوست میکند و خلاص.
حالا اگه پرتقال هر کدوم نیم کیلو و سیب هر کدوم چهارصد گرم و کنارههای خیار اگه مثل دو خط موازی صاف نباشه و نارنگی و کیوی و موز فلانو بهمان طور نباشه، و میوهها رو بلد نباشی عین برج میلاد بچینی، مهمون همچین پشت چشمی نازک میکنه که انگار بهش توهین کردی.
تیزترین کارد هم میذاری کنارش، انتظار دارن ما بریم براشون پوست بکنیم! اینو هم تلویحا میگن. مثلا خانومه میگه ما هر وقت مهمون میاد تا براشون پوست نکنیم نمیخورن. یعنی صاحبخونه جان من ناخونام میشکنه، تو بیا برام پوست کن!
شیرینی:
قدیمندیما هر کس بنا بر فراخور حالش شیرینی تهیه میکرد، بعضیها خودشون میپختن، مثلا دونوع خونگی... و کمی نقل و آبنبات، اونایی هم که از بیرون میخریدن دوسه نوع، مثلا شیرینی دانمارکی میخریدن با مربایی. اگه وسعشون بیشتر میرسید اون بغل سوهان عسلی و بادوم سوخته و مسقطی و لوز و گز و قطاب و... هم اضافه میکردن.
اما حالا اگه تو صد تا ظرف صد نوع شکلات و شیرینی، انواع و اقسام، از اندازه مینیاتوری کوچولو گرفته تا گنده و کیک خامهای براشون مییاری اما هنوز چشمشون دنبال شیرینیهای بعدی میگرده، انگار اصلا پذیرایی نکردی. حالا بیشترشون هم شکرخدا رژیم دارن و آخرش همهش باقی میمونه تو پیشدستی یدک و مجبوری بریزیشون دور.
ظرف و ظروف پذیرایی، از فنجون و سینی گرفته تا پیشدستی و دیس و جامیوهای و...:
مهمونهای امروزی از بدو ورود شروع میکنن به درآوردن مضنهی اسباب پذیرایی، جلوی روت پیشدستیهاتو برمیگردونن که تهشو نگاه میکنن که ببینن مارکش چیه یا دنبال علامت "بی+ستاره" روی ظرف کریستال بوهمیا میگردن که ببینن اصله و خدای نکرده جیسیسی ایران نباشه. جدیدا رسم شده جلوی هر مهمون باید سه پیشدستی بگذاری. یکیشو عین برج ایفل پر از میوه کنی، بهطوری که مهمونهای حرفهای فقط بلدن که چطور یه میوه بردارن که بقیه نریزه. یه پیشدستی برای پوست میوه و پیشدستی سوم برای شیرینی و شکلات. و یه کاسه پر از آجیل، البته مغز آجیل!
از مضنهزدن مبل و فرش میگذریم که گاهی وقاحت رو به اونجا میرسونن که یواشکی گوشهی فرشتو بزنن بالا ببینن خدای نکرده ماشینی نباشه یا اگه نیست، فرش دستبافت چند رجه!
از خالیبندیهاشون هم بگذریم که میگن پارسال سواحل کریمه یا دبی یا نمیدونم فرانسه و ایتالیا بودن وامسال ما شانس داشتیم که آژانس هواپیمایی پارتیبازی کرده و باعث شده بلیت گیرشون نیاد و افتخار میزبانی اینا نصیبمون شده.(جالبه وقتی حرف از بازدید میزنیم میگن حالا شاید آژانس هواپیمایی دلش به رحم بیاد و براشون بلیت تهیه کنه و بقیه عیدو برن مسافرت. یعنی ما اومدیم شما دیگه نمیخواین زحمت بکشین)
از قیفاومدن سر کفش و کیف و لباسشون هم مجبوریم بگذریم که به نوعی بسیار ظریف حرفو میکشونن به اینکه چندین میلیون پول لباس دادن و چطور یکراست از یکی از مزونهای فرانسه و یا آمریکا تونستن برای عید برسوننش ایران.
خلاصه که مهمونهای عزیز و اخیر نوروزی اگر میخواهید عزیز بداریمتون یه ذره از درجهی لوسیتون کم کنید.
مهمونهم مهمونهای قدیم!
والله!!
شما چه فرقی بین مهمونهای نوروزی قدیم و جدید میبینید؟ و فکر میکنید چرا مردم جدیدا به جای دید و بازدید بیشتر ترجیح میدن برن مسافرت و یا فقط به دیدار از یکی دو فامیل بزرگتر بسنده میکنن؟
آهان، من چند تا دیگهش یادم اومد.
-با کفش میان خونهی آدم، حتی گلش رو دم در پاک نمیکنن، من برام مهم نیستها، ولی این حرف که چون میدونیم شما نماز نمیخونید با کفش اومدیم از اون حرفاست و جالبتر اینه که خیلیهاشون وقتی میری خونه شون عین شمر ذوالجوشون وایمیسن دم در، تا کفشتو از پات درنیاری راهت نمیدن. حتی نمیذارن کفش یدکی که تو کیفت گذاشتی بپوشی.
-میدونم یکی از دلایل کم شدن دید و بازدیدهای نوروزی، گرونی بیش از حد میوه و آجیل و شیرینی برای مردم متوسط به پایینه. و برای کسایی که رسم به مهمونیهای ناهار شامی توی عید دارن خیلی گرون تموم میشه.
-و یه دلیل دیگهش علاف شدنه. مردم عارشون میاد بگن دقیقا چه روزی میان عید دیدنی و تموم این 13 روزو باید حاضر و آماده و تمیز و نظیف بشینی که آیا کی بیان و یا نیان. اگه بشه اعلام کرد که مثلا من هفتم عید میشینم و همه این روز بیان، خیلی خوب میشه. من یه بار به فامیلهای سیبا این حرفو زدم همچین نگام کردن که "چه غلطا! چه جسارتا". انگار کفر گفتم!
2:14 | Zeitoon | نظرها
جریان خیلی سادهست. مهمونهای نوروزی جدیدا" خیلی لوس و نازپرورده شدن و جدا" دیگه حوصلهی آدم رو سر میبرن.
یه زمانی بود که مراسم عید دیدنی خیلی سادهتر از امروز برگزار میشد، هر چی میذاشتی جلوی مهمون خم به ابروش نمیآورد. دید و بازدیدها معمولا به خیر و خوشی و با کلی خاطرههای خوب به پایان میرسید.
مثلا ، از آجیل بگم:
قدیم ندیمها، تخمه ژاپنی(یا بهقول آجیلفروشها تخمه جابانی)، تخمه کدو، پسته، فندق، بادوم، از هر کدوم نیمکیلو میخریدی. اگر پولدار بودی کمی بادوم هندی و اگر متوسط به پایین بودی کمی نخود دوآتیشه قاطی میکردی و خلاص.
مهمونها هم بدون نقنق اول به حساب بادوم هندیها و بادومها میرسیدن بعد میرفتن سراغ پسته و فندق و خیلی باحوصله پوستشون میکندن. اگر هم سربسته بود با دندون -یا وقتی صاحبخونه میرفت چایی بیاره با پاشنهی کفش- میشکستنش و بعد عین بچهی آدم سرشونو به تخمه کدو و ژاپنی گرم میکردن و آخر سر که خیلی مُهِمات کم میومد به نخودچی هم راضی میشدن. جیکشون هم در نمیومد.
اما الان مهمونهای نوروزی انتظار دارن هر چی میذارن جلوشن پوستکنده باشه.
حتما باید مغز فندق، مغز پسته، مغز بادوم، بادوم هندی تازه از نوع اعلا و درشت بخری بذاری جلوشون. تخمه که اصلا . رو بهشون بدی انتظار دارن تخمه هم براشون مغز کنی بذاری دهنشون.
( تعارف نکنین، میخواین قبلش براتون بجویم و تقدیم کنیم؟:) والله... )
میوهجات:
قدیمندیمها دوسه نوع میوه میذاشتی تو یه پیشدستی چینی گلسرخی با یه کاردی که حتی نمیشد باهاش پنیر برید و میذاشتی جلوی مهمون. بعضیا که فراتر از این میرفتن و حاضر بودن ظرف میوه به اون سنگینی رو بلند کنن و یکی یکی جلوی مهمونها بگیرن، مهمون هم که روش نمیشد از همهی میوهها برداره و نهایتا" -تازه اونم با اصرار- به یکی دو نوع رضایت میداد.
میوه اگه کوچیک بود، بزرگ بود، خیارش کج بود، راست بود، آناناس بود، نبود، مهمون صداش در نمیومد، با کارد کُل(کُند) هر جور شده به زور یکی از میوههاشو پوست میکند و خلاص.
حالا اگه پرتقال هر کدوم نیم کیلو و سیب هر کدوم چهارصد گرم و کنارههای خیار اگه مثل دو خط موازی صاف نباشه و نارنگی و کیوی و موز فلانو بهمان طور نباشه، و میوهها رو بلد نباشی عین برج میلاد بچینی، مهمون همچین پشت چشمی نازک میکنه که انگار بهش توهین کردی.
تیزترین کارد هم میذاری کنارش، انتظار دارن ما بریم براشون پوست بکنیم! اینو هم تلویحا میگن. مثلا خانومه میگه ما هر وقت مهمون میاد تا براشون پوست نکنیم نمیخورن. یعنی صاحبخونه جان من ناخونام میشکنه، تو بیا برام پوست کن!
شیرینی:
قدیمندیما هر کس بنا بر فراخور حالش شیرینی تهیه میکرد، بعضیها خودشون میپختن، مثلا دونوع خونگی... و کمی نقل و آبنبات، اونایی هم که از بیرون میخریدن دوسه نوع، مثلا شیرینی دانمارکی میخریدن با مربایی. اگه وسعشون بیشتر میرسید اون بغل سوهان عسلی و بادوم سوخته و مسقطی و لوز و گز و قطاب و... هم اضافه میکردن.
اما حالا اگه تو صد تا ظرف صد نوع شکلات و شیرینی، انواع و اقسام، از اندازه مینیاتوری کوچولو گرفته تا گنده و کیک خامهای براشون مییاری اما هنوز چشمشون دنبال شیرینیهای بعدی میگرده، انگار اصلا پذیرایی نکردی. حالا بیشترشون هم شکرخدا رژیم دارن و آخرش همهش باقی میمونه تو پیشدستی یدک و مجبوری بریزیشون دور.
ظرف و ظروف پذیرایی، از فنجون و سینی گرفته تا پیشدستی و دیس و جامیوهای و...:
مهمونهای امروزی از بدو ورود شروع میکنن به درآوردن مضنهی اسباب پذیرایی، جلوی روت پیشدستیهاتو برمیگردونن که تهشو نگاه میکنن که ببینن مارکش چیه یا دنبال علامت "بی+ستاره" روی ظرف کریستال بوهمیا میگردن که ببینن اصله و خدای نکرده جیسیسی ایران نباشه. جدیدا رسم شده جلوی هر مهمون باید سه پیشدستی بگذاری. یکیشو عین برج ایفل پر از میوه کنی، بهطوری که مهمونهای حرفهای فقط بلدن که چطور یه میوه بردارن که بقیه نریزه. یه پیشدستی برای پوست میوه و پیشدستی سوم برای شیرینی و شکلات. و یه کاسه پر از آجیل، البته مغز آجیل!
از مضنهزدن مبل و فرش میگذریم که گاهی وقاحت رو به اونجا میرسونن که یواشکی گوشهی فرشتو بزنن بالا ببینن خدای نکرده ماشینی نباشه یا اگه نیست، فرش دستبافت چند رجه!
از خالیبندیهاشون هم بگذریم که میگن پارسال سواحل کریمه یا دبی یا نمیدونم فرانسه و ایتالیا بودن وامسال ما شانس داشتیم که آژانس هواپیمایی پارتیبازی کرده و باعث شده بلیت گیرشون نیاد و افتخار میزبانی اینا نصیبمون شده.(جالبه وقتی حرف از بازدید میزنیم میگن حالا شاید آژانس هواپیمایی دلش به رحم بیاد و براشون بلیت تهیه کنه و بقیه عیدو برن مسافرت. یعنی ما اومدیم شما دیگه نمیخواین زحمت بکشین)
از قیفاومدن سر کفش و کیف و لباسشون هم مجبوریم بگذریم که به نوعی بسیار ظریف حرفو میکشونن به اینکه چندین میلیون پول لباس دادن و چطور یکراست از یکی از مزونهای فرانسه و یا آمریکا تونستن برای عید برسوننش ایران.
خلاصه که مهمونهای عزیز و اخیر نوروزی اگر میخواهید عزیز بداریمتون یه ذره از درجهی لوسیتون کم کنید.
مهمونهم مهمونهای قدیم!
والله!!
شما چه فرقی بین مهمونهای نوروزی قدیم و جدید میبینید؟ و فکر میکنید چرا مردم جدیدا به جای دید و بازدید بیشتر ترجیح میدن برن مسافرت و یا فقط به دیدار از یکی دو فامیل بزرگتر بسنده میکنن؟
آهان، من چند تا دیگهش یادم اومد.
-با کفش میان خونهی آدم، حتی گلش رو دم در پاک نمیکنن، من برام مهم نیستها، ولی این حرف که چون میدونیم شما نماز نمیخونید با کفش اومدیم از اون حرفاست و جالبتر اینه که خیلیهاشون وقتی میری خونه شون عین شمر ذوالجوشون وایمیسن دم در، تا کفشتو از پات درنیاری راهت نمیدن. حتی نمیذارن کفش یدکی که تو کیفت گذاشتی بپوشی.
-میدونم یکی از دلایل کم شدن دید و بازدیدهای نوروزی، گرونی بیش از حد میوه و آجیل و شیرینی برای مردم متوسط به پایینه. و برای کسایی که رسم به مهمونیهای ناهار شامی توی عید دارن خیلی گرون تموم میشه.
-و یه دلیل دیگهش علاف شدنه. مردم عارشون میاد بگن دقیقا چه روزی میان عید دیدنی و تموم این 13 روزو باید حاضر و آماده و تمیز و نظیف بشینی که آیا کی بیان و یا نیان. اگه بشه اعلام کرد که مثلا من هفتم عید میشینم و همه این روز بیان، خیلی خوب میشه. من یه بار به فامیلهای سیبا این حرفو زدم همچین نگام کردن که "چه غلطا! چه جسارتا". انگار کفر گفتم!
2:14 | Zeitoon | نظرها
جمعه، فروردین ۲۱، ۱۳۸۸
از سیزدهبهدر تا کلیدر...
1- تا به حال به یاد ندارم سیزدهبهدر مردم اینقدر خوش بوده باشند. هر خانواده هر کاری که دوست داشت میکرد( نه هر کار البته، فقط بیادبها فکرهای بد میکنند). یک عده میزدند و میرقصیدند، عدهای دیگر مشغول بازی تخته نرد بودند، خانوادهی بغلیشان داشتند ورق بازی میکردند. تعداد زیادی مشغول درست کردن کباب روی منقلهای ابداعی خود بودند، خانوادهای از زن و مرد همه دراز کشیده بودند و پرندهها را روی شاخههای پرشکوفه نشان هم میدادند. خانوادهای روی زیر اندازی که از هشت حصیر تشکیل شده بود، مشغول تخمهشکستن و میوه پوست کندن و جوک تعریف کردن بودند و غش غش میخندیدند.
زنی چادری دف میزد و دختر مقنعهایاش میرقصید. زنی در حال ورق بازی شالش روی شانههایش افتاده بود و اصراری به درست کردنش نداشت. پسری روی پای دوستدخترش خوابیده بود و دختر موهایش را نوازش میکرد.
کسی آمده بود و برای هر کس که از او طناب میخرید از درخت بالا می رفت و تاب میبست. طوری که به شاخهها آسیب نرسد. بچهها و بزرگترهایشان شادمانه روی تاب بالا و پایین میرفتند.
کمی دورتر دختران و پسران مسابقهی طناب کشی به راه انداخته بوند. هر طرف طناب را بیش از 50 نفر میکشیدند و هر طرف که برنده میشد همه از شادی جیغ میکشیدند. جریمهی بازندهها رقصیدن بود که برندههای مهربان هم کمکشان میکردند. بیشتر دخترها بلوز شلوار و روسری کوچکی پوشیده بودند.
بازی مختلط والیبال و دستشده و فوتبال حسابی به راه بود.
هیچکس کاری به کار هیچکس نداشت.
فکر نکنید برای سیزده بهدر رفته بودیم خارج شهر. نه! میدانستیم که از شش صبح جادهها شلوغ میشود. حوصلهی صبحزود پاشدن و راهبندان را نداشتیم. رفته بودیم یکی از پارکهای وسط شهر. و فکر نکنید آنجا هیچ پلیسی نبود. که زیاد هم بود!
خیلی ساده. دستور نداشتند به هیچکس تذکر بدهند. خودشان هم مشغول خوشی بودند و بستنیشان را میخوردند.
کاش همیشه نزدیک انتخابات بود.
پ.ن.
دوربین نبرده بودم، اما با موبایل خیلی عکس گرفتم. شاید چند تاشو اینجا بذارم
2- این چند روز چند بار ویندوزم خراب شد و هی عوضش کردم(یعنی عوضش کردن برام... نامردا نمیذارن خودم دست بزنم:( همینه هیچی یاد نمیگیرم ) و آخر سر باز روی به ویندوز ایکسپی آوردم. خوبیش اینه که تریلیآوت روش نصب میشه. روی ویستا هر چی طبق دستورالعملش عمل کردم کار نکرد که نکرد فقط روشی که آقای خسروبیگی عزیز یاد دادن کار کرد یعنی آلت(یادتون باشه، فقط بیادبها فکر بد میکنن) رو بگیریم و اعداد 0157 رو تایپ کنیم(اونم نه اعداد بالای حروف رو، اعداد سمت راست کیبورد)
ممنون از کمکهای مریم مهتدی، طاها بذری، عباس خسروبیگی، و نرگس عزیز. باید یه فرصت گیر بیارم و بشینم ببینم میتونم بالاخره بلاگچرخون بذارم یا نه.
3- به سیبا میگم سبزه گره بزنم بگم: سیزدهبهدر، سال دگر، خونهی پدر؟:))
میگه به شرطی که "بچهبغل" هم بعدش اضافه کنی تا اقلا یه روز از دستتون راحت باشم.
چه پر رو! من خودم میخواستم یه روز از دستشون راحت باشم.
4- امروز من در کافهای ( اوه، حالا چی شده مگه، منظورم یه ساندویچی بود) در میدون انقلاب نشسته بودم و تازه ساعت 5 داشتم ناهار میخوردم. بیرون شدید بارون میومد و چون اونجا تلویزیون داشت یه عالمه آدم جمع شده بودن فوتبال نگاه میکردن.
گل سوم رو که پرسپولیس زد همه از خوشحالی پریدن هوا و کف زدن و هورا کشیدن. یهو بلند گفتم: الان احمدینژاد وارد ورزشگاه میشه!
همه اول هاج و واج نگام کردن و بعد غش غش خندیدن. یکی گفت خودم چند تا "بِپّا" براش گذاشتم سرگرمش کنن تا از خونه نیاد بیرون.
جالبه امروز هر جا رفتم، تو تاکسی و اتوبوس بیآرتی و مغازهها و... از خوش قدمی رئیسجمهور میگفتن. یکیشون میگفت تازه ادعا داره که حضرت مهدی همیشه باهاشه و یه صندلی خالی کنارش براش نگهمیداره.
5- "کلیدر" محمود دولتآبادی رو برای بار سوم شروع کردم و جلد ششمش هستم(از ده جلد) که در واقع قسمت دوم جلد سومشم.(هر جلد دو قسمته)
بار اولی که خوندم هم سنم کمتر از حالا بود و مسلما درکم از زندگی کمتر و هم هی دنبال این بودم که بعدش چی میشه. اعتراف میکنم خیلی جاهاشو رج زدم و جلو رفتم. گاهی دوسه صفحهی توصیفیشو نمیخوندم. مثلا قسمت حموم بردن کربلایی خداداد توسط پسرش قدیر به نظرم خیلی طولانی میاومد. اما با این کتاب زندگیها کردم . انگار خواهر دیگهی گلمحمد و بیگمحمد و خانمحمد و شیرو بودم.
بار دوم دوسه سال پیش خوندم. خیلی بیشتر از کتاب خوشم اومد و با اینکه سعی کردم کامل بخونم باز یه جاهاییش میبریدم ولی اینبار نه صفحهای، که گاهی یکی دو پاراگرافشو جا میانداختم.
این بار سعی میکنم لغتبه لغتشو بخونم. هنوز خیلی از خوندنش لذت میبرم. قهرمانهای مورد علاقهم از مردهای داستان بیشتر به طرف زنهای داستان متمایل شده. بلقیس و شیرو و مارال و زیور و حتی ماهک و زن بابقلی بندار رو خیلی دوست دارم.
از ماهدرویش قبلا بدم میومد که حالا واقعا دلم براش میسوزه. قبلا لالا رو زیاد دوست نداشتم. بار اول به پیرخالوی دالاندار زیاد اهمیت نمیدادم. الان خاطرجمع! دوستش دارم.
ستار همیشه برام عزیز بوده.
این دفعه از قسمت حموم بردن کربلایی خداداد خیلی خوشم اومد. میدونید این قسمتش چند صفحهست؟
بعد از این فکر کنم باز برم سراغ "جای خالی سلوچ" اونم برای بار سوم. جای خالی سلوچ یکی از بهترین و کاملترین رمانهاییه که از نویسندههای ایرانی خوندم. بار اول که این کتابو خوندم در شرایط خیلی بد روحی بودم و واقعا بگم گاهی احساس میکردم از زندگی سیر شدم و دلم میخواست بمیرم. یکی از غمانگیزترین لحظاتم خوندن این کتاب بود.
اما بار دوم خوردمش...
نمیدونم چرا گاهی به جای رفتن به سراغ کتابهای جدید دوست دارم قدیمیها رو دوباره و سهباره بخونم.
جنگ و صلح و دن آرام و زمین نوآباد و برادران کارامازوف و سو و شون و خیلیکتابهایی که الان تو ذهنم نیست چند بار خوندم.
پینوشت ابلهانه:
حالا از فردا هی دوستام نیان بگن تو مگه زیتونی که برای بار سوم داری کلیدر میخونی؟ بابا خیلیها اینکارو دارن میکنن.
6- این روزا عجیب به یاد بلاگرهایی هستم که دیگه وبلاگ نمینویسن. خیلی دوست دارم ازشون خبر داشته باشم.
چای تلخ، دختر بس، زن ناقصالعقل است، شبح، برما چه گذشت؟(علی تمدن)، دندانپزشک، الپر( که حتما فکر کرده زن گرفتن و وبلاگ نوشتن در یکجا نمیگنجند)، رنگین کمان(جواد طواف شاید مینویسه و من آدرسشو ندارم)، فرانگوپولوس، ندا حریری(خیلی دلم میخواد بدونم چیکارا میکنه)، پارسا، بامداد زندی( چرا اینقدر کم مینویسه)، دامون مقصودی، سیاوشون، بابای عرفان و...
و دلم تنگ شده برای کامنتنویسانی که وبلاگ نداشتن اما کامنتاشون از صد تا وبلاگ خوندنیتر بود مثل رهگذر ثانی و بامداد(بامداد هنوز باهاش در ارتباطم ولی کمتر کامنتشو اینور اونور میبینم. یه زمانی هم با مهدی رختکن وبلاگ مشترک مینوشت)
و خیلیهای دیگه...
7- یادمون باشه از این به بعد در ماه اسفند یه لیستی تهیه کنیم از جاهایی که میخواهیم بریم عید دیدنی یا عیادت بیمار و خانوادهی زندانی و بدیمش به کلانتری محل، هر جا اونا تأیید کردن بریم.
هفت فروردین تعدادی از کمپینیها خواستن برن عیددیدنی دوسه تا از زندانیها( که از نظر اینا تازه باید ثواب هم داشته باشه) گرفتنشون. ده نفرشونو بعد از دوسه روز آزاد کردن و دو نفر دیگه رو تا دیروز نگهداشتن. یعنی به خاطر عیددیدنی(تازه قصد به عیددیدنی، پاشون هنوز به خونهی طرف هم نرسیده بوده) یازده روز زندان ... عجیبا" غریبا"... گینس برای اینجور اتفاقها رکورد نمیگیره؟
8- دوستان فرانسوی حسین درخشان به همراه دوستدخترش سایتی به زبان فرانسوی برای آزادیش درست کردن و همچنین پتیشنی به زبان فارسی . که فعلا فقط 21 نفر امضاش کردن.
159 روزه که حسین درخشان زندانه.
کارین، یکی از دوستان مشترک حسین و دوستدخترش، یه صفحه میخواد درست کنه که نوشتهها و خاطرههای دوستای حسین رو اونجا بگذاره. کارین میگه دو روز قبل از اومدن حسین رفته دیدنش و دیده حسین از شادی در پوست خودش نمیگنجیده که داره میاد ایران. قرار بوده دوست دخترش هم چند هفته بعد به او ملحق بشه و برن دوتایی جاهای دیدنی ایران رو ببینن. اگه به آزادی بیان معتقدید لطفا پتیشن رو امضا کنید.
9- یه هلندی برام ایمیل زده که یکی از نوشتههامو در کتابی به نام "ما ایرانیم" به زبون خودشون خونده:)
نامهشو برای پُز میذارم در ادامهی مطلب:
Hello Zeitoon,
I came to read about you when I read a book in my own language. You would read it in English as: ‘We are Iran”.
Very, very interesting.
The book deals wilt the weblogscene in Iran.
There is a quote from you in the book aswell.
I looked into your website. However it is all in Farsi which I can not read.
I give you and all the freeminded Iranians my best wishes.
That a better world may come soon…there is some wind of change in the air..let it flow, let it grow!
Kind regards from Holland,
Martin B. W
زنی چادری دف میزد و دختر مقنعهایاش میرقصید. زنی در حال ورق بازی شالش روی شانههایش افتاده بود و اصراری به درست کردنش نداشت. پسری روی پای دوستدخترش خوابیده بود و دختر موهایش را نوازش میکرد.
کسی آمده بود و برای هر کس که از او طناب میخرید از درخت بالا می رفت و تاب میبست. طوری که به شاخهها آسیب نرسد. بچهها و بزرگترهایشان شادمانه روی تاب بالا و پایین میرفتند.
کمی دورتر دختران و پسران مسابقهی طناب کشی به راه انداخته بوند. هر طرف طناب را بیش از 50 نفر میکشیدند و هر طرف که برنده میشد همه از شادی جیغ میکشیدند. جریمهی بازندهها رقصیدن بود که برندههای مهربان هم کمکشان میکردند. بیشتر دخترها بلوز شلوار و روسری کوچکی پوشیده بودند.
بازی مختلط والیبال و دستشده و فوتبال حسابی به راه بود.
هیچکس کاری به کار هیچکس نداشت.
فکر نکنید برای سیزده بهدر رفته بودیم خارج شهر. نه! میدانستیم که از شش صبح جادهها شلوغ میشود. حوصلهی صبحزود پاشدن و راهبندان را نداشتیم. رفته بودیم یکی از پارکهای وسط شهر. و فکر نکنید آنجا هیچ پلیسی نبود. که زیاد هم بود!
خیلی ساده. دستور نداشتند به هیچکس تذکر بدهند. خودشان هم مشغول خوشی بودند و بستنیشان را میخوردند.
کاش همیشه نزدیک انتخابات بود.
پ.ن.
دوربین نبرده بودم، اما با موبایل خیلی عکس گرفتم. شاید چند تاشو اینجا بذارم
2- این چند روز چند بار ویندوزم خراب شد و هی عوضش کردم(یعنی عوضش کردن برام... نامردا نمیذارن خودم دست بزنم:( همینه هیچی یاد نمیگیرم ) و آخر سر باز روی به ویندوز ایکسپی آوردم. خوبیش اینه که تریلیآوت روش نصب میشه. روی ویستا هر چی طبق دستورالعملش عمل کردم کار نکرد که نکرد فقط روشی که آقای خسروبیگی عزیز یاد دادن کار کرد یعنی آلت(یادتون باشه، فقط بیادبها فکر بد میکنن) رو بگیریم و اعداد 0157 رو تایپ کنیم(اونم نه اعداد بالای حروف رو، اعداد سمت راست کیبورد)
ممنون از کمکهای مریم مهتدی، طاها بذری، عباس خسروبیگی، و نرگس عزیز. باید یه فرصت گیر بیارم و بشینم ببینم میتونم بالاخره بلاگچرخون بذارم یا نه.
3- به سیبا میگم سبزه گره بزنم بگم: سیزدهبهدر، سال دگر، خونهی پدر؟:))
میگه به شرطی که "بچهبغل" هم بعدش اضافه کنی تا اقلا یه روز از دستتون راحت باشم.
چه پر رو! من خودم میخواستم یه روز از دستشون راحت باشم.
4- امروز من در کافهای ( اوه، حالا چی شده مگه، منظورم یه ساندویچی بود) در میدون انقلاب نشسته بودم و تازه ساعت 5 داشتم ناهار میخوردم. بیرون شدید بارون میومد و چون اونجا تلویزیون داشت یه عالمه آدم جمع شده بودن فوتبال نگاه میکردن.
گل سوم رو که پرسپولیس زد همه از خوشحالی پریدن هوا و کف زدن و هورا کشیدن. یهو بلند گفتم: الان احمدینژاد وارد ورزشگاه میشه!
همه اول هاج و واج نگام کردن و بعد غش غش خندیدن. یکی گفت خودم چند تا "بِپّا" براش گذاشتم سرگرمش کنن تا از خونه نیاد بیرون.
جالبه امروز هر جا رفتم، تو تاکسی و اتوبوس بیآرتی و مغازهها و... از خوش قدمی رئیسجمهور میگفتن. یکیشون میگفت تازه ادعا داره که حضرت مهدی همیشه باهاشه و یه صندلی خالی کنارش براش نگهمیداره.
5- "کلیدر" محمود دولتآبادی رو برای بار سوم شروع کردم و جلد ششمش هستم(از ده جلد) که در واقع قسمت دوم جلد سومشم.(هر جلد دو قسمته)
بار اولی که خوندم هم سنم کمتر از حالا بود و مسلما درکم از زندگی کمتر و هم هی دنبال این بودم که بعدش چی میشه. اعتراف میکنم خیلی جاهاشو رج زدم و جلو رفتم. گاهی دوسه صفحهی توصیفیشو نمیخوندم. مثلا قسمت حموم بردن کربلایی خداداد توسط پسرش قدیر به نظرم خیلی طولانی میاومد. اما با این کتاب زندگیها کردم . انگار خواهر دیگهی گلمحمد و بیگمحمد و خانمحمد و شیرو بودم.
بار دوم دوسه سال پیش خوندم. خیلی بیشتر از کتاب خوشم اومد و با اینکه سعی کردم کامل بخونم باز یه جاهاییش میبریدم ولی اینبار نه صفحهای، که گاهی یکی دو پاراگرافشو جا میانداختم.
این بار سعی میکنم لغتبه لغتشو بخونم. هنوز خیلی از خوندنش لذت میبرم. قهرمانهای مورد علاقهم از مردهای داستان بیشتر به طرف زنهای داستان متمایل شده. بلقیس و شیرو و مارال و زیور و حتی ماهک و زن بابقلی بندار رو خیلی دوست دارم.
از ماهدرویش قبلا بدم میومد که حالا واقعا دلم براش میسوزه. قبلا لالا رو زیاد دوست نداشتم. بار اول به پیرخالوی دالاندار زیاد اهمیت نمیدادم. الان خاطرجمع! دوستش دارم.
ستار همیشه برام عزیز بوده.
این دفعه از قسمت حموم بردن کربلایی خداداد خیلی خوشم اومد. میدونید این قسمتش چند صفحهست؟
بعد از این فکر کنم باز برم سراغ "جای خالی سلوچ" اونم برای بار سوم. جای خالی سلوچ یکی از بهترین و کاملترین رمانهاییه که از نویسندههای ایرانی خوندم. بار اول که این کتابو خوندم در شرایط خیلی بد روحی بودم و واقعا بگم گاهی احساس میکردم از زندگی سیر شدم و دلم میخواست بمیرم. یکی از غمانگیزترین لحظاتم خوندن این کتاب بود.
اما بار دوم خوردمش...
نمیدونم چرا گاهی به جای رفتن به سراغ کتابهای جدید دوست دارم قدیمیها رو دوباره و سهباره بخونم.
جنگ و صلح و دن آرام و زمین نوآباد و برادران کارامازوف و سو و شون و خیلیکتابهایی که الان تو ذهنم نیست چند بار خوندم.
پینوشت ابلهانه:
حالا از فردا هی دوستام نیان بگن تو مگه زیتونی که برای بار سوم داری کلیدر میخونی؟ بابا خیلیها اینکارو دارن میکنن.
6- این روزا عجیب به یاد بلاگرهایی هستم که دیگه وبلاگ نمینویسن. خیلی دوست دارم ازشون خبر داشته باشم.
چای تلخ، دختر بس، زن ناقصالعقل است، شبح، برما چه گذشت؟(علی تمدن)، دندانپزشک، الپر( که حتما فکر کرده زن گرفتن و وبلاگ نوشتن در یکجا نمیگنجند)، رنگین کمان(جواد طواف شاید مینویسه و من آدرسشو ندارم)، فرانگوپولوس، ندا حریری(خیلی دلم میخواد بدونم چیکارا میکنه)، پارسا، بامداد زندی( چرا اینقدر کم مینویسه)، دامون مقصودی، سیاوشون، بابای عرفان و...
و دلم تنگ شده برای کامنتنویسانی که وبلاگ نداشتن اما کامنتاشون از صد تا وبلاگ خوندنیتر بود مثل رهگذر ثانی و بامداد(بامداد هنوز باهاش در ارتباطم ولی کمتر کامنتشو اینور اونور میبینم. یه زمانی هم با مهدی رختکن وبلاگ مشترک مینوشت)
و خیلیهای دیگه...
7- یادمون باشه از این به بعد در ماه اسفند یه لیستی تهیه کنیم از جاهایی که میخواهیم بریم عید دیدنی یا عیادت بیمار و خانوادهی زندانی و بدیمش به کلانتری محل، هر جا اونا تأیید کردن بریم.
هفت فروردین تعدادی از کمپینیها خواستن برن عیددیدنی دوسه تا از زندانیها( که از نظر اینا تازه باید ثواب هم داشته باشه) گرفتنشون. ده نفرشونو بعد از دوسه روز آزاد کردن و دو نفر دیگه رو تا دیروز نگهداشتن. یعنی به خاطر عیددیدنی(تازه قصد به عیددیدنی، پاشون هنوز به خونهی طرف هم نرسیده بوده) یازده روز زندان ... عجیبا" غریبا"... گینس برای اینجور اتفاقها رکورد نمیگیره؟
8- دوستان فرانسوی حسین درخشان به همراه دوستدخترش سایتی به زبان فرانسوی برای آزادیش درست کردن و همچنین پتیشنی به زبان فارسی . که فعلا فقط 21 نفر امضاش کردن.
159 روزه که حسین درخشان زندانه.
کارین، یکی از دوستان مشترک حسین و دوستدخترش، یه صفحه میخواد درست کنه که نوشتهها و خاطرههای دوستای حسین رو اونجا بگذاره. کارین میگه دو روز قبل از اومدن حسین رفته دیدنش و دیده حسین از شادی در پوست خودش نمیگنجیده که داره میاد ایران. قرار بوده دوست دخترش هم چند هفته بعد به او ملحق بشه و برن دوتایی جاهای دیدنی ایران رو ببینن. اگه به آزادی بیان معتقدید لطفا پتیشن رو امضا کنید.
9- یه هلندی برام ایمیل زده که یکی از نوشتههامو در کتابی به نام "ما ایرانیم" به زبون خودشون خونده:)
نامهشو برای پُز میذارم در ادامهی مطلب:
Hello Zeitoon,
I came to read about you when I read a book in my own language. You would read it in English as: ‘We are Iran”.
Very, very interesting.
The book deals wilt the weblogscene in Iran.
There is a quote from you in the book aswell.
I looked into your website. However it is all in Farsi which I can not read.
I give you and all the freeminded Iranians my best wishes.
That a better world may come soon…there is some wind of change in the air..let it flow, let it grow!
Kind regards from Holland,
Martin B. W
یکشنبه، فروردین ۱۶، ۱۳۸۸
سوء تفاهم
1- همسایه ی روبه رویی به سی با گفته: خوشا به سعادتون, هر چقدر هم زود برای نماز صبح بیدار می شم باز می بینم شما از من جلوتری.
سی با هاج و واج نگاهش کرده.
همسایه گفته خوب از چراغای روشنتون متوجه می شم. التماس دعا دارم . خدا دعای شما رو زودتر اجابت می کنه.
طفلک همسایه نفهمیده بود این چراغای روشن مال منه که هنوز نخوابیدم و پای کامپیوترم.
2- ناظم مدرسه دخترونه جدید التاسیس کمی اون ورتر از روبه روی خونه مون زنگ می زنه.
آیفون رو برمیدارم.
- خانم ببخشید شما همونید که بالکن گنده ای به طرف مدرسه ما دارید؟
من با خوشحالی: بله بله, فرمایشی دارید؟(فکر می کنم حتما می خوان منو استخدام کنن. از بس با بچه های صورتی پوش اون مدرسه دوستم)
ببخشید اما شما هر چی توی این سالها رشته ایم تو این چند روز پنبه کرده اید.
خوبه که منو نمی بینه که لبخندم می پژمره.
- مگه من چیکار کردم. نکنه منو با کسی دیگه اشتباه گرفتید. مثلا با پیرزن طبقه اولی که هی فحش می ده وقتی بچه ها زنگ تفریحا شلوغ می کنن.
- مگه اون بالکنی نیستید که توش پره از گلدونای بنفشه و شب بو و لاله.
- من با افتخار: بله بله, خودمم... (می گم شاید می خواد چند تا گلدون برای مدرسه ازم بگیره, اما بلد نیست درست حرفشو بزنه)
- خوب پس درسته دیگه. ما هی از صبح تا عصر هی به بچه ها می گیم جلوی نامحرم خودشونو بپوشونن. اونوقت شما زنگای تفریح بدون روسری و با بلوز بی آستین می آیید تو بالکن برای بچه ها می خندید و دست تکون می دید . بچه ها به معلمشون گفتن ما روسری دوست نداریم عین اون خانوم مهربونه روی بالکن .
دوباره لبخندی روی لبهام میاد. پس بچه ها پشتم بهم می گن مهربون:)
- خوب خانم, نامحرمی وجود نداره پس, من و شما و بچه ها همه مونثیم..
- اوا! پس همسایه های دیگه و اهالی کوچه چی که همه شما رو می بینن.
- اونا بی خود می کنن خونه ی مارو دید بزنن...
(پیش خودم می گم خوبه اون همسایه روبه رویی که چند روز پیشش سی با رو دیده بود, صبح زود میره سر کار و منو تو بالکن نمی بینه وگرنه با این ناظمه همدست می شدن)
3- ویندوز ویستا ریختم و "تری لی آوت", برنامه ای که نیم فاصله داره توش اجرا نمی شه...
منم که بدون نیم فاصله هیچم:)
4- تلویزیون خودشو کشت از بس هی گفت فردا روز طبیعته. می ترسه بگه "سیزده به در" صورت مجری هاش جوش بزنه.
همونطور که سی ساله به چهارشنبه سوری می گن"سه شنبه آخر سال" چیزی شبیه به " دیدار اهل قبور در پنجشنبه آخر سال"
5- می شه هر کس می ره سیزده به در با خودش کیسه زباله ببره و موقع برگشتن زباله هاشو بیاره جلوی خونه شون بذاره تا ماشینای شهرداری بیان ببرن. آخه ما در بیشتر قسمت های دامن طبیعت رفتگر نداریم. نگذاریم دامن طبیعت لکه دار بشه...
6- ببین ما با کی(یا کیا) می خوایم بریم سیزده به در!
از این ضرب المثل جدید الساخت خیلی خوشم میاد...
7- یکی نیست کمکم کنه بلاگ رولینگمو تبدیل به گوگل چرخون بکنم؟
8- گذرگاه مخصوص فروردین سال 88 منتشر شد...
طنز کوچک و ملایمی از زیتون هم بین اون همه مطلب جالب چاپ شده:)
9- اواخر اسفند حاج خانوم الف بعد از پنج سال بیماری سخت که بعد از سکته به اون دچار شده بود فوت کرد.
واعظ در مراسم ختم چندین بار از پشت بلندگو از حاج آقا الف تشکر کرد که در این پنج سال نجیبانه از زنش پرستاری کرده(پرستار براش استخدام کرده بود) و همه از صمیم قلب براش صلوات می فرستادن.
هر کسی به مجلس وارد می شد می خواست دولا بشه و دست حاج آقا رو ببوسه. چون معمولا رسمه زن به پای شوهرش بشنیه و نه شوهر به پای زن.
حاج آقا با چشم های گریان در حالیکه سرشو می نداخت پایین, متواضعانه می گفت وظیفه م بود, اگر یک زن در دنیا بود همون بود. چطور می شد با وجود اون به زن دیگه ای نگاه کرد. و اشک از چشماش مثل رود جاری می شد.
روز هفتم درگذشت حاج خانوم خواهرا و برادراش جمع می شن می رن پیش حاج آقا و می گن تو وظیفه تو به نحو احسن انجام دادی حالا ما ازت خواهش می کنیم دوباره تجدید فراش کنی, اگرم می خوای ما خودمون برات پیدا می کنیم.
حاج آقا می گه :نه توروخدا این حرفو نزنید...
روز هشتم, حاج آقا دست زنی جوان رو می گیره میاره خونه که ده سال پیش صیغه کرده بوده و ازش یه پسر هشت ساله و یه دختر پنج ساله داره.
به سی با می گم تا حالا به زمان سکته ی حاج خانوم دقت کردی؟ با زایمان دوم هووش مصادف بوده...
سی با می گه وای که چقدر شما خانوما بدبینید!
.
سی با هاج و واج نگاهش کرده.
همسایه گفته خوب از چراغای روشنتون متوجه می شم. التماس دعا دارم . خدا دعای شما رو زودتر اجابت می کنه.
طفلک همسایه نفهمیده بود این چراغای روشن مال منه که هنوز نخوابیدم و پای کامپیوترم.
2- ناظم مدرسه دخترونه جدید التاسیس کمی اون ورتر از روبه روی خونه مون زنگ می زنه.
آیفون رو برمیدارم.
- خانم ببخشید شما همونید که بالکن گنده ای به طرف مدرسه ما دارید؟
من با خوشحالی: بله بله, فرمایشی دارید؟(فکر می کنم حتما می خوان منو استخدام کنن. از بس با بچه های صورتی پوش اون مدرسه دوستم)
ببخشید اما شما هر چی توی این سالها رشته ایم تو این چند روز پنبه کرده اید.
خوبه که منو نمی بینه که لبخندم می پژمره.
- مگه من چیکار کردم. نکنه منو با کسی دیگه اشتباه گرفتید. مثلا با پیرزن طبقه اولی که هی فحش می ده وقتی بچه ها زنگ تفریحا شلوغ می کنن.
- مگه اون بالکنی نیستید که توش پره از گلدونای بنفشه و شب بو و لاله.
- من با افتخار: بله بله, خودمم... (می گم شاید می خواد چند تا گلدون برای مدرسه ازم بگیره, اما بلد نیست درست حرفشو بزنه)
- خوب پس درسته دیگه. ما هی از صبح تا عصر هی به بچه ها می گیم جلوی نامحرم خودشونو بپوشونن. اونوقت شما زنگای تفریح بدون روسری و با بلوز بی آستین می آیید تو بالکن برای بچه ها می خندید و دست تکون می دید . بچه ها به معلمشون گفتن ما روسری دوست نداریم عین اون خانوم مهربونه روی بالکن .
دوباره لبخندی روی لبهام میاد. پس بچه ها پشتم بهم می گن مهربون:)
- خوب خانم, نامحرمی وجود نداره پس, من و شما و بچه ها همه مونثیم..
- اوا! پس همسایه های دیگه و اهالی کوچه چی که همه شما رو می بینن.
- اونا بی خود می کنن خونه ی مارو دید بزنن...
(پیش خودم می گم خوبه اون همسایه روبه رویی که چند روز پیشش سی با رو دیده بود, صبح زود میره سر کار و منو تو بالکن نمی بینه وگرنه با این ناظمه همدست می شدن)
3- ویندوز ویستا ریختم و "تری لی آوت", برنامه ای که نیم فاصله داره توش اجرا نمی شه...
منم که بدون نیم فاصله هیچم:)
4- تلویزیون خودشو کشت از بس هی گفت فردا روز طبیعته. می ترسه بگه "سیزده به در" صورت مجری هاش جوش بزنه.
همونطور که سی ساله به چهارشنبه سوری می گن"سه شنبه آخر سال" چیزی شبیه به " دیدار اهل قبور در پنجشنبه آخر سال"
5- می شه هر کس می ره سیزده به در با خودش کیسه زباله ببره و موقع برگشتن زباله هاشو بیاره جلوی خونه شون بذاره تا ماشینای شهرداری بیان ببرن. آخه ما در بیشتر قسمت های دامن طبیعت رفتگر نداریم. نگذاریم دامن طبیعت لکه دار بشه...
6- ببین ما با کی(یا کیا) می خوایم بریم سیزده به در!
از این ضرب المثل جدید الساخت خیلی خوشم میاد...
7- یکی نیست کمکم کنه بلاگ رولینگمو تبدیل به گوگل چرخون بکنم؟
8- گذرگاه مخصوص فروردین سال 88 منتشر شد...
طنز کوچک و ملایمی از زیتون هم بین اون همه مطلب جالب چاپ شده:)
9- اواخر اسفند حاج خانوم الف بعد از پنج سال بیماری سخت که بعد از سکته به اون دچار شده بود فوت کرد.
واعظ در مراسم ختم چندین بار از پشت بلندگو از حاج آقا الف تشکر کرد که در این پنج سال نجیبانه از زنش پرستاری کرده(پرستار براش استخدام کرده بود) و همه از صمیم قلب براش صلوات می فرستادن.
هر کسی به مجلس وارد می شد می خواست دولا بشه و دست حاج آقا رو ببوسه. چون معمولا رسمه زن به پای شوهرش بشنیه و نه شوهر به پای زن.
حاج آقا با چشم های گریان در حالیکه سرشو می نداخت پایین, متواضعانه می گفت وظیفه م بود, اگر یک زن در دنیا بود همون بود. چطور می شد با وجود اون به زن دیگه ای نگاه کرد. و اشک از چشماش مثل رود جاری می شد.
روز هفتم درگذشت حاج خانوم خواهرا و برادراش جمع می شن می رن پیش حاج آقا و می گن تو وظیفه تو به نحو احسن انجام دادی حالا ما ازت خواهش می کنیم دوباره تجدید فراش کنی, اگرم می خوای ما خودمون برات پیدا می کنیم.
حاج آقا می گه :نه توروخدا این حرفو نزنید...
روز هشتم, حاج آقا دست زنی جوان رو می گیره میاره خونه که ده سال پیش صیغه کرده بوده و ازش یه پسر هشت ساله و یه دختر پنج ساله داره.
به سی با می گم تا حالا به زمان سکته ی حاج خانوم دقت کردی؟ با زایمان دوم هووش مصادف بوده...
سی با می گه وای که چقدر شما خانوما بدبینید!
.
سهشنبه، فروردین ۰۴، ۱۳۸۸
لیمو عمانی و آتش زدن قرآن.../نوشتهی ولگرد
تعجب نکنيد. ولگرد دين ندارد که با این گفته کافر شده باشد !!
این گفتگویی است خودمانی با یک مسلمان سنی از کشور "عمان" همسایه کشورعزیزمان ایران. شاید شنیدن ان برای شما هم جالب باشد.
من هرزمان که از خودم خسته میشوم و یا حوصله ام سر میرود واحساس نیاز به هم صحبتی با انسانی را می کنم به اینترنت پناه نمیبرم! یکراست به یک کافی شاپ میروم .
چون میدانم حتما در انجا کسی را میبابم که دقایقی یا ساعاتی با او در باره هر چه که پیش آید میتوانم گپی بزنم! بدون اینکه در پایان به او بگویم "بعدا شمارا میبنم" . خداحافظی میکنم راهم را میکشم و میروم چون نیخواهم برای ان بنده خدا و خودم با دیدار مجدد تعهدی بسازم
چند روز پیش به این بهانه و برای نوشیدن قهوه جهت رفع خستگی بعد از یک راهپیمایی طولانی به يک کافی شاپ در مرکز شهر کوچک داشجوییمان رفتم ..
توی کافی شاپ هر چه چشم گرداندم، یک میز خالی ندیدم. تمام میزها پر بود . بالاخره چشمم به یک میز دونفره افتاد که دريک طرف ان جوانکی با ته ريش و چهره ای سیاه سوخته روی یکی ازدو صندلی ان نشسته بود. صندلی طرف مقابل او خالی بود بطرف ان میز رفتم ..
جوانک ضمن اينکه داشت قهوه اش را ميخورد کتابی هم در جلو اش بود و مشغول خواندن ان بود و گاهی هم چیزهایی یاداشت میکرد.
مشخصات چهره اش بیشتر به مردم امريکای جنوبی نزديک بود .
سرش توی آن کتاب بود . در کنار میزش ایستادم برای یک لحظه سرش را بلند کرد و لبخندی زدم از او اجازه خواستم در صندلی خالی میز او بنشینم با دست و سرش اجازه نشستن داد...
این محل از ان نوع کافی شاپ هایی بودکه گارسن نداشت .مشتریان میتوانستند خودشان را " سرو" کنند و نوع قهوه دلخوا هشان را از بین انواع قهوه ها که در قهوه جوش هایی که روی میز بزرگی چیده شده بودند انتخاب کنند.. و در فنجان هایشان بریزندوباخودشان سر میز هایشان ببرند ..
من هم رفتم با فنجانی همیشه همراه دارم و با خودم آورده بودم انرا با قهوه مورد علاقه ام که نوعی قهوه برزیلی پر کردم اوردم و امدم روبروی او جوانک نشستم ..
جوانک سرش را هم بلند نکرد که به من نگاهی کند.
زیر چشمی نگاهی به کتابی که جلو او بود انداختم به خط عربی بود ! خوب که دقت کردم ان کتاب " قرآن " کهنه ای بود .
حدس زدم که او باید عرب باشد ..ته دلم خوشحال شدم. دنبال بهانه میگشتم که اگر بتوانم سر صحبت را با او باز کنم ...
برای یک لجطه سرش را از روی آن کتاب بلند کرد ودستش را به موهای کوتاه سرش کشید و چشمش به چشم من افتاد. لبخند کم رنگی! زد مهلت اش ندادم
گفتم :
سلام علیکم !!
در جوابم گفت : علیکم سلام و دنباله اش به عربی چیز هایی گفت که نفهمیدم. به زبان انگلیسی به او گفتم معذرت میخواهم عربی بلد نیستم اگر ممکن است به انگلیسی صحبت بفرمایید..
به انگلیسی به لهجه غلیظ عربی پرسید شما کجایی هستید؟
ضمن اینکه گفتم ایرانی ام خودم را معرفی کردم و گفتم سالهاست که این جا زندگی میکنم ..
اسم او را پرسیدم گفت اسم اش " یاسر" است و دانشجوی دوره دکترا است . از کشور " عمان " به امریکا آمده که دکترای اش را بگیرد ..
خواستم بپرسم در چه رشته ای میخواهد دکترا بگیرد گفتم : سید یاسر!
کلامم را بسرعت برید .خواهش کرد کلمه "سید" را در مورد او بکار نبرم چون در عمان به ادم های معمولی سید نمیگویند . "برادر" میگویند ولی در بقیه کشور های عربی میتوانید سید را بجای" آقا " بکار ببرید !
از من پرسید در باره عمان چه میدانم؟
راستش کمی خجالت کشیدم چون چیزی به غیر از " لیمو عمانی " که ما ایرانیها توی خورشت" قورمه سبزی" میریزیم از این کشور همسایه نمیدانستم !!
کمی آسمان و ریسمان کردم گفتم میدانم "سلطان قابوس " پادشاه کشور شما ست و او تحصیل کرده انگلیس است و بیش از این چیز درباره ایشان نشنیده ام !! به حرفم خندید . گفت: راستش ما عمانی ها هم چیز زیادی در باره زندگی ایشان نمیدانیم فقط میدانیم در زمان او عمان پیشرفت زیادی کرده . و مردم عمان او را دوست دارند و کسی در باره زندگی خصوصی شان حرفی نمیزند. ما حتی اطلاع نداریم ایشان ازدواج کرده ویا نه !! فرزندی دارند یا خیر !! با اینکه او حدود ۶۰ سال دارد مردم عمان نمیدانند که جانشین سلطان کیست ؟
برایم عجیب بود .. راستش باور نکردم چون بعدا رفتم توی اینترنت در باره ایشان تحقیق کردم هیچ اطلاعی مهمی از زندگی خصوصی او بدست نیاوردم !!
" یاسر" خوشبختانه اطلاعات زیادی در باره کشور ما ایران نداشت فقط گفت پدرش برای معالجه چشم اش به تهران رفته . او اسم" ایت الله خمینی" و احمدی نژاد را و ایت الله خامنه ای را شنیده بود .
دلش میخواست که در باره انها از دهان من بشنود. سرو ته سوالش را بهم اوردم و گفتم چون درایران نیستم زیاد در باره انها چیزی نمیدانم !! فقط گفتم ایت الله خمینی سالهاست درگذشته اند.
از من پرسید چراجلو اسم بیشتر حاکمان ایران کلمه "ایت الله " است . خندیدم گفتم چون اینها انسان نیستند !! ایات الله هستند !! گفت استغفرالله این کفر است چون دراسلام و در زبان عرب این لقب درستی نیست که اسم" الله " روی انسان بگذاریم.
چون هیج انسانی نمیتواند نشانه " الله "باشد حتی رسول الله !!
گفتم پس بگذار برایت بگویم ما درایران اسامی زیادی همراه با اسم " الله " داریم مثل:
عین الله . یدالله . سمیع الله. روح الله . عزیز الله . نور الله . خیرالله . نصرالله ... که روی پسران مان میگذارند. !
با شنیدن این اسامی خندید و سرش را تکان داد!
گفت" ما ذالله" ما به عنوان یک مسلمان هر گز نام "الله "روی بچه هایمان نمیگذاریم !!
معمولا کلمه "عبد" را جلو صفات الله میگذاریم مثلا میگویم عبد العزیز.. عبدالکریم .. عبد الحکیم .. عبد الجبار.. عبد الرحمان ... برایم استدلالش بسیار جالب بود.. فکر کردم اگر سنی ها مسلمان هستند بنابراین حق دارند که ایرانیها را کافر بدانند !!
از حرف هایش فهمیدم که اومسلمانی مومن است ولی متعصب نیست ..
سر شوخی را با او باز کردم به اوگفتم چطور آمده ای در سر زمین کفر زندگی میکنی ؟ تو نماز هم میخوانی ؟
ــ بله ۵ بار در روزنماز میخوانم
ــ در این سر زمین که نمیتوانی نماز بخوانی چون زمین این کشور غصبی است سفید پوستان بزور این سر زمین را از سرخپوستان گرفته اند..!!
خندید گفت :اشکالی ندارد صوابش برای سرخپوستان هم نوشته میشود..
از کارش در عمان پرسیدم گفت خودش و همسرش هر دو در یک شهر کوچک "عمان" معلم دبیرستان هستند و ۳ تا دختر دارند و با بورس تحصیلی به امریکا امده .
فضولی ! کردم. از مقدار حقوق ماهیانه اش سوال کردم تا مقایسه ای با حقوق معلمان ایران کرده باشم ...
گفت ۱۲ سال است که معلم است به پول امریکا چیزی معدل ۲۰۰۰ دولار در ماه میگیرد !
به کتاب" قران" ی که جلو اش بود اشاره کردم پرسیدم چرا از ان یاداشت بر میدارد؟
در جوابم گفت:بمناسبت" روز زن دارم یک تحقیق در باره "حقوق زن " در اسلام و"قران" برای یک" هم کلاسی امریکایی" ام مینویسم و او در عوض مرا در نوشتن" تز" دکترایم کمک میکند ! پرسیدم :این" قران" چرا اینقدر کهنه پاره پوره است ؟!!
گفت ۲ سال پیش انرا ازعمان با خودم اورده ام اینطور نبود. خودم و دوستان مسلمانم از ان زیاد استفاده کرده ایم به این صورت افتاده !!باید یک به همسر ایمیل کنم یک قران نو برایم از عمان بفرستد .
بعد از اینکه ان قران جدید را گرفتم این "قران را اتش "میزنم !!!
با شنیدن این حرف داشتم شاخ در میاوردم چون اتش زدن قران درایران برای "شیعه "ها با حکم اعدام شخص اتش زننده برابر است !!!
از او پرسیدم چرا اتش میزنی؟
گفت :نمیخواهیم کلمات خدا زیر دست و پا بیافتد !!
کلمه اتش را که گفت یاد "چهار شنبه سوری" خودمان افتادم .
نزدیک بود بگم بعدا از روی ان میپرید!! خودم هم از این فکراحمقانه بشدت خنده ام گرفت .
هیچی نگفتم فقط گفتم : راستی ۲۱ ماه مارس عید بزرگ ما ایرانیان است..
در جوابم گفت :" سنا ُسعیدا" حدس زدم که
منطورش عید شما مبارک باشد بود !
این گفتگویی است خودمانی با یک مسلمان سنی از کشور "عمان" همسایه کشورعزیزمان ایران. شاید شنیدن ان برای شما هم جالب باشد.
من هرزمان که از خودم خسته میشوم و یا حوصله ام سر میرود واحساس نیاز به هم صحبتی با انسانی را می کنم به اینترنت پناه نمیبرم! یکراست به یک کافی شاپ میروم .
چون میدانم حتما در انجا کسی را میبابم که دقایقی یا ساعاتی با او در باره هر چه که پیش آید میتوانم گپی بزنم! بدون اینکه در پایان به او بگویم "بعدا شمارا میبنم" . خداحافظی میکنم راهم را میکشم و میروم چون نیخواهم برای ان بنده خدا و خودم با دیدار مجدد تعهدی بسازم
چند روز پیش به این بهانه و برای نوشیدن قهوه جهت رفع خستگی بعد از یک راهپیمایی طولانی به يک کافی شاپ در مرکز شهر کوچک داشجوییمان رفتم ..
توی کافی شاپ هر چه چشم گرداندم، یک میز خالی ندیدم. تمام میزها پر بود . بالاخره چشمم به یک میز دونفره افتاد که دريک طرف ان جوانکی با ته ريش و چهره ای سیاه سوخته روی یکی ازدو صندلی ان نشسته بود. صندلی طرف مقابل او خالی بود بطرف ان میز رفتم ..
جوانک ضمن اينکه داشت قهوه اش را ميخورد کتابی هم در جلو اش بود و مشغول خواندن ان بود و گاهی هم چیزهایی یاداشت میکرد.
مشخصات چهره اش بیشتر به مردم امريکای جنوبی نزديک بود .
سرش توی آن کتاب بود . در کنار میزش ایستادم برای یک لحظه سرش را بلند کرد و لبخندی زدم از او اجازه خواستم در صندلی خالی میز او بنشینم با دست و سرش اجازه نشستن داد...
این محل از ان نوع کافی شاپ هایی بودکه گارسن نداشت .مشتریان میتوانستند خودشان را " سرو" کنند و نوع قهوه دلخوا هشان را از بین انواع قهوه ها که در قهوه جوش هایی که روی میز بزرگی چیده شده بودند انتخاب کنند.. و در فنجان هایشان بریزندوباخودشان سر میز هایشان ببرند ..
من هم رفتم با فنجانی همیشه همراه دارم و با خودم آورده بودم انرا با قهوه مورد علاقه ام که نوعی قهوه برزیلی پر کردم اوردم و امدم روبروی او جوانک نشستم ..
جوانک سرش را هم بلند نکرد که به من نگاهی کند.
زیر چشمی نگاهی به کتابی که جلو او بود انداختم به خط عربی بود ! خوب که دقت کردم ان کتاب " قرآن " کهنه ای بود .
حدس زدم که او باید عرب باشد ..ته دلم خوشحال شدم. دنبال بهانه میگشتم که اگر بتوانم سر صحبت را با او باز کنم ...
برای یک لجطه سرش را از روی آن کتاب بلند کرد ودستش را به موهای کوتاه سرش کشید و چشمش به چشم من افتاد. لبخند کم رنگی! زد مهلت اش ندادم
گفتم :
سلام علیکم !!
در جوابم گفت : علیکم سلام و دنباله اش به عربی چیز هایی گفت که نفهمیدم. به زبان انگلیسی به او گفتم معذرت میخواهم عربی بلد نیستم اگر ممکن است به انگلیسی صحبت بفرمایید..
به انگلیسی به لهجه غلیظ عربی پرسید شما کجایی هستید؟
ضمن اینکه گفتم ایرانی ام خودم را معرفی کردم و گفتم سالهاست که این جا زندگی میکنم ..
اسم او را پرسیدم گفت اسم اش " یاسر" است و دانشجوی دوره دکترا است . از کشور " عمان " به امریکا آمده که دکترای اش را بگیرد ..
خواستم بپرسم در چه رشته ای میخواهد دکترا بگیرد گفتم : سید یاسر!
کلامم را بسرعت برید .خواهش کرد کلمه "سید" را در مورد او بکار نبرم چون در عمان به ادم های معمولی سید نمیگویند . "برادر" میگویند ولی در بقیه کشور های عربی میتوانید سید را بجای" آقا " بکار ببرید !
از من پرسید در باره عمان چه میدانم؟
راستش کمی خجالت کشیدم چون چیزی به غیر از " لیمو عمانی " که ما ایرانیها توی خورشت" قورمه سبزی" میریزیم از این کشور همسایه نمیدانستم !!
کمی آسمان و ریسمان کردم گفتم میدانم "سلطان قابوس " پادشاه کشور شما ست و او تحصیل کرده انگلیس است و بیش از این چیز درباره ایشان نشنیده ام !! به حرفم خندید . گفت: راستش ما عمانی ها هم چیز زیادی در باره زندگی ایشان نمیدانیم فقط میدانیم در زمان او عمان پیشرفت زیادی کرده . و مردم عمان او را دوست دارند و کسی در باره زندگی خصوصی شان حرفی نمیزند. ما حتی اطلاع نداریم ایشان ازدواج کرده ویا نه !! فرزندی دارند یا خیر !! با اینکه او حدود ۶۰ سال دارد مردم عمان نمیدانند که جانشین سلطان کیست ؟
برایم عجیب بود .. راستش باور نکردم چون بعدا رفتم توی اینترنت در باره ایشان تحقیق کردم هیچ اطلاعی مهمی از زندگی خصوصی او بدست نیاوردم !!
" یاسر" خوشبختانه اطلاعات زیادی در باره کشور ما ایران نداشت فقط گفت پدرش برای معالجه چشم اش به تهران رفته . او اسم" ایت الله خمینی" و احمدی نژاد را و ایت الله خامنه ای را شنیده بود .
دلش میخواست که در باره انها از دهان من بشنود. سرو ته سوالش را بهم اوردم و گفتم چون درایران نیستم زیاد در باره انها چیزی نمیدانم !! فقط گفتم ایت الله خمینی سالهاست درگذشته اند.
از من پرسید چراجلو اسم بیشتر حاکمان ایران کلمه "ایت الله " است . خندیدم گفتم چون اینها انسان نیستند !! ایات الله هستند !! گفت استغفرالله این کفر است چون دراسلام و در زبان عرب این لقب درستی نیست که اسم" الله " روی انسان بگذاریم.
چون هیج انسانی نمیتواند نشانه " الله "باشد حتی رسول الله !!
گفتم پس بگذار برایت بگویم ما درایران اسامی زیادی همراه با اسم " الله " داریم مثل:
عین الله . یدالله . سمیع الله. روح الله . عزیز الله . نور الله . خیرالله . نصرالله ... که روی پسران مان میگذارند. !
با شنیدن این اسامی خندید و سرش را تکان داد!
گفت" ما ذالله" ما به عنوان یک مسلمان هر گز نام "الله "روی بچه هایمان نمیگذاریم !!
معمولا کلمه "عبد" را جلو صفات الله میگذاریم مثلا میگویم عبد العزیز.. عبدالکریم .. عبد الحکیم .. عبد الجبار.. عبد الرحمان ... برایم استدلالش بسیار جالب بود.. فکر کردم اگر سنی ها مسلمان هستند بنابراین حق دارند که ایرانیها را کافر بدانند !!
از حرف هایش فهمیدم که اومسلمانی مومن است ولی متعصب نیست ..
سر شوخی را با او باز کردم به اوگفتم چطور آمده ای در سر زمین کفر زندگی میکنی ؟ تو نماز هم میخوانی ؟
ــ بله ۵ بار در روزنماز میخوانم
ــ در این سر زمین که نمیتوانی نماز بخوانی چون زمین این کشور غصبی است سفید پوستان بزور این سر زمین را از سرخپوستان گرفته اند..!!
خندید گفت :اشکالی ندارد صوابش برای سرخپوستان هم نوشته میشود..
از کارش در عمان پرسیدم گفت خودش و همسرش هر دو در یک شهر کوچک "عمان" معلم دبیرستان هستند و ۳ تا دختر دارند و با بورس تحصیلی به امریکا امده .
فضولی ! کردم. از مقدار حقوق ماهیانه اش سوال کردم تا مقایسه ای با حقوق معلمان ایران کرده باشم ...
گفت ۱۲ سال است که معلم است به پول امریکا چیزی معدل ۲۰۰۰ دولار در ماه میگیرد !
به کتاب" قران" ی که جلو اش بود اشاره کردم پرسیدم چرا از ان یاداشت بر میدارد؟
در جوابم گفت:بمناسبت" روز زن دارم یک تحقیق در باره "حقوق زن " در اسلام و"قران" برای یک" هم کلاسی امریکایی" ام مینویسم و او در عوض مرا در نوشتن" تز" دکترایم کمک میکند ! پرسیدم :این" قران" چرا اینقدر کهنه پاره پوره است ؟!!
گفت ۲ سال پیش انرا ازعمان با خودم اورده ام اینطور نبود. خودم و دوستان مسلمانم از ان زیاد استفاده کرده ایم به این صورت افتاده !!باید یک به همسر ایمیل کنم یک قران نو برایم از عمان بفرستد .
بعد از اینکه ان قران جدید را گرفتم این "قران را اتش "میزنم !!!
با شنیدن این حرف داشتم شاخ در میاوردم چون اتش زدن قران درایران برای "شیعه "ها با حکم اعدام شخص اتش زننده برابر است !!!
از او پرسیدم چرا اتش میزنی؟
گفت :نمیخواهیم کلمات خدا زیر دست و پا بیافتد !!
کلمه اتش را که گفت یاد "چهار شنبه سوری" خودمان افتادم .
نزدیک بود بگم بعدا از روی ان میپرید!! خودم هم از این فکراحمقانه بشدت خنده ام گرفت .
هیچی نگفتم فقط گفتم : راستی ۲۱ ماه مارس عید بزرگ ما ایرانیان است..
در جوابم گفت :" سنا ُسعیدا" حدس زدم که
منطورش عید شما مبارک باشد بود !
چهارشنبه، اسفند ۲۸، ۱۳۸۷
سالی به از سالهای پیش برایتان آرزومندم!
1- آخیش, از دست سال 87 راحت شدم. سال 87 تنها سالی بود که موقع نوشتنش قاطی می کردم و گاهی می نوشتم 78... 88 باز راحته. رونده و. آدم یادش نمی ره. عمر چه زود می گذره ها...
2- یعنی واقعا تو سال 88 احمدی نژاد این اسوهی سادگی وصداقت و شجاعت ودارندهی هزار تا مدال و بازوبندی که همپالگیهاش بهش دادن، واقعا میره کنار؟ یکی بگه من خواب نیستم؟ امیدوارم سال بعد هیچکس دیگه تخممرغ شانسی نخره.
3- یکماه خودمون رو کشتیم( روزی یه ساعت کارکردم اونم با بازیبازی و مرور خاطرات موقع تکاندن اسباب و لوازم) آخرش خونهتکونی تموم نشد...
4- همسایه طبقه پایینی صد بار زنگ زده برم مبل و فرش جدیدی که خریده ببینم سلیقهش خوبه یا نه. آخه بگو من باید بپسندم یا خودتون. یا مثلا اگه بگم خوب نیست تو میری عوضش کنی؟
بعد که دیدم میگم مبارکه. اصرار که باید مانتو روسریتو دربیاری یه چایی بخوری. میگم چشم. داریم چایی می خوریم شوهرش میاد خونه. زنه میدوه اول روسری منو از رو جارختی برمیداره میگه سرت کن.
میگم من حجابی نیستم! میگه ولی ما هستیم!
از تعجب خشکم میزنه. از این تیپاییین که صبح تا شب دارن اینا رو نفرین میکنن که دیکتاتورن و الن و بلن. منم خیلی ساده بودم . بلوز آستین بلند و یقه بسته و بدون آرایش... موقع خداحافظی میگه چقدر روسری بهت میاد
5- موقع بازار گردی یه بلوز پوشیده قهوهای مدل پیرزنی میبینم. به یاد همسایه طبقه پایینی میافتم و میخرمش. فکر کنم زیاد کاربرد داشته باشه.
6- وقتی پشت سر کسی بد گویی میکنم، بعدش یهو محبتم بهش قلمبه میشه...
7- هر سال کلی آجیل میخریم،اما بیشترشو خودمونیم میخوریم...
8- به جای ماهی قرمز واقعی ، ماهی و لاکپشت و مار و خرچنگ مصنوعی خریدم انداختم تو تنگ... از اونایی که بالاش حباب داره . و وسط آب غوطهور میمونن. اینجوری هر چی پسرکم بچلونتشون هیچیشون نمیشه..
9- سبزهام امروز یک سانتی شد...
10- چهارشنبه سوری امسال هیچکس آتش روشن نکرد، مبادا کون کسی بسوزد.
11- هیچکس از روی آتش نپرید
12- هیچکس نرقصید
13- تبلیغت اثر کرد و همه نشستند خونه و فیلمهای سینمایی که فرت و فرت از تلویزیون به همین مناسبت پخش کردن تماشا کردن
14- حاجی فیروز عزیزم عباس آقا اصلا از خونه در نیومد.
15- خرید شب عید از بساطیهای خیابان تحریم شده بود.
(خط صاف پشت چادر و مانتوی خانمها فتوشاپ نیست به جان شما)
16- هفت سین بدون مار و لاکپشت دیگر معنا نداره. آخه اول هر دوشون هم با سین شروع میشه.
17- اونایی که هنوز وقت نکردن یا حوصله نکردن سبزه بذارن سبزه آماده نمیخریدن.
18- من تکذیب میکنم، امشب اصلا اینجا نبودم:
19- به فتوای بزرگان، هیچکس دست در دست جنس مخالف از روی آتیش چهارشنبه سوری نپرید تا در آن دنیا دچار عذاب الیم نشه. از آتیش هوسشون پریدن!
20- خیلی عکس دارم میذارم برای فرصت مناسب.
ئه... خوابم میاد خوب...
چندتا دیگه شو گذاشتم در فلیکرم
21-
من امروز و امشب شاید بگم هفت تا بازار و هفت محله رو گز کردم تا این عکسها رو گرفتم. BoroHaleshoBebar
برچسبها:
آتش,
تبریک,
چهار شنبه سوری,
خرید شب عید,
سال نو,
لاکپشت,
مار,
ماهی قرمز
سالی به از سالهای پیش برای شما آرزومندم
1- آخیش, از دست سال 87 راحت شدم. سال 87 تنها سالی بود که موقع نوشتنش قاطی می کردم و گاهی می نوشتم 78... 88 باز راحته. رونده و. آدم یادش نمی ره. عمر چه زود می گذره ها...
2- یعنی واقعا تو سال 88 احمدی نژاد این اسوهی سادگی وصداقت و شجاعت ودارندهی هزار تا مدال و بازوبندی که همپالگیهاش بهش دادن، واقعا میره کنار؟ یکی بگه من خواب نیستم؟ امیدوارم سال بعد هیچکس دیگه تخممرغ شانسی نخره.
3- یکماه خودمون رو کشتیم( روزی یه ساعت کارکردم اونم با بازیبازی و مرور خاطرات موقع تکاندن اسباب و لوازم) آخرش خونهتکونی تموم نشد...
4- همسایه طبقه پایینی صد بار زنگ زده برم مبل و فرش جدیدی که خریده ببینم سلیقهش خوبه یا نه. آخه بگو من باید بپسندم یا خودتون. یا مثلا اگه بگم خوب نیست تو میری عوضش کنی؟
بعد که دیدم میگم مبارکه. اصرار که باید مانتو روسریتو دربیاری یه چایی بخوری. میگم چشم. داریم چایی می خوریم شوهرش میاد خونه. زنه میدوه اول روسری منو از رو جارختی برمیداره میگه سرت کن.
میگم من حجابی نیستم! میگه ولی ما هستیم!
از تعجب خشکم میزنه. از این تیپاییین که صبح تا شب دارن اینا رو نفرین میکنن که دیکتاتورن و الن و بلن. منم خیلی ساده بودم . بلوز آستین بلند و یقه بسته و بدون آرایش... موقع خداحافظی میگه چقدر روسری بهت میاد
5- موقع بازار گردی یه بلوز پوشیده قهوهای مدل پیرزنی میبینم. به یاد همسایه طبقه پایینی میافتم و میخرمش. فکر کنم زیاد کاربرد داشته باشه.
6- وقتی پشت سر کسی بد گویی میکنم، بعدش یهو محبتم بهش قلمبه میشه...
7- هر سال کلی آجیل میخریم،اما بیشترشو خودمونیم میخوریم...
8- به جای ماهی قرمز واقعی ، ماهی و لاکپشت و مار و خرچنگ مصنوعی خریدم انداختم تو تنگ... از اونایی که بالاش حباب داره . و وسط آب غوطهور میمونن. اینجوری هر چی پسرکم بچلونتشون هیچیشون نمیشه..
9- سبزهام امروز یک سانتی شد...
10- چهارشنبه سوری امسال هیچکس آتش روشن نکرد، مبادا کون کسی بسوزد.
11- هیچکس از روی آتش نپرید
12- هیچکس نرقصید
13- تبلیغت اثر کرد و همه نشستند خونه و فیلمهای سینمایی که فرت و فرت از تلویزیون به همین مناسبت پخش کردن تماشا کردن
14- حاجی فیروز عزیزم عباس آقا اصلا از خونه در نیومد.
15- خرید شب عید از بساطیهای خیابان تحریم شده بود.
(خط صاف پشت چادر و مانتوی خانمها فتوشاپ نیست به جان شما)
16- هفت سین بدون مار و لاکپشت دیگر معنا نداره. آخه اول هر دوشون هم با سین شروع میشه.
17- اونایی که هنوز وقت نکردن یا حوصله نکردن سبزه بذارن سبزه آماده نمیخریدن.
18- من تکذیب میکنم، امشب اصلا اینجا نبودم:
19- به فتوای بزرگان، هیچکس دست در دست جنس مخالف از روی آتیش چهارشنبه سوری نپرید تا در آن دنیا دچار عذاب الیم نشه. از آتیش هوسشون پریدن!
20- خیلی عکس دارم میذارم برای فرصت مناسب.
ئه... خوابم میاد خوب...
چندتا دیگه شو گذاشتم در فلیکرم
21-
من امروز و امشب شاید بگم هفت تا بازار و هفت محله رو گز کردم تا این عکسها رو گرفتم.
تکبیر!
برچسبها:
ٱنش,
چهارشنبه سوری,
خرید شب عید,
لاک پشت,
مار
پنجشنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۸۷
بازگشت ِ ف.م.سخن
اینم از ف.م. سخنمون
به سلامتی و دل خوش
بابا مارو نصفجون کردی. دیشب تا صبح چشم بر هم نذاشتم. سیبا شاهده.
یواش یواش داشت شیرم خشک میشد:)
خــــــــــیـــــــــــــــلی خوشحالم برگشته و شایعات همه اشتباه بود... براش یه گوسفند مجازی میکشم... دل و جیگر مجازیشم کباب میکنم دور هم بخوریم.
- دل و جیگر گوسفندهرو؟
- نه. خودشو:)
به سلامتی و دل خوش
بابا مارو نصفجون کردی. دیشب تا صبح چشم بر هم نذاشتم. سیبا شاهده.
یواش یواش داشت شیرم خشک میشد:)
خــــــــــیـــــــــــــــلی خوشحالم برگشته و شایعات همه اشتباه بود... براش یه گوسفند مجازی میکشم... دل و جیگر مجازیشم کباب میکنم دور هم بخوریم.
- دل و جیگر گوسفندهرو؟
- نه. خودشو:)
امروز شور نیکوکاری در مردم بیداد میکرد...
همینطور که ملاحظه میکنید امروز -که از طرف دولت روز نیکوکاری اعلام شده- شور و شوق نیکوکاری در مردم ایران بیداد میکند .
چه کنیم، سیسال است که خانهها و سفرههایمان مملو از پول نفت شده. کمدهایمان را که باز میکنیم همینطور اسکناس است که از آن بالا میافتد روی کلهمان، حقوقهای سربه فلک کشیدهمان کم بود که مبلغ بسیار زیادی هم به عنوان عیدی اعلام کردند.
دیگر اسم پول میشنویم حالت تهوع بهمان دست میدهد. چند بار برویم کشورهای اروپایی را بگردیم؟
باور کنید، یکبار دیگر قیافهی برج ایفل یا بیگبن یا برج پیزا را ببینم حتم بدانید بالا میآورم. اسم ونیز را که میآورید بدنم مورمور میشود از بس با قایق تویش گشتهام که کوچه پسکوچههایش را از حفظم. .
چند بار برویم آمریکا از روی پل سانفراسیکو رد شویم و به شوهای لوسآنجلسی برویم؟ چند بار برویم خاور دور و استرالیا و افریقا.
کارکنان تمام هتلهای درجه یک جهان مارا دیگر میشناسند. و... خستهشدهایم.
----
عکس بالا روز نیکوکاری پارسال گرفته شده. امسال از پارسال هم بدتر شده!.
اقلا سالهای پیش هر جا تلویزیون فیلمبرداری میکرد، مردم زیادی برای خودنمایی هم که شده جمع میشدند و گاهی چیزهایی در صندوق میانداختند، اما امسال در صندوقهای فیلمبرداری شده هم خبری نیست.
صحنههای خندهداری میبینی. دوربین مردی با جعبهای کفش ملی و چند بسته نایلون را تعقیب میکند. مجری دارد گلوی خودش را پاره میکند که «آهای مردم. ببینید مهربانی و رأفت مردم کشورمون رو. "مرد که از ظاهرش معلوم است وضع مالی خوبی ندارد، قشنگ میآید یکی دوبار از پشت مجری رد میشود. هنوز مسئول دوربین و مجری و حتی تماشاگرانی بدبین چون من فکر میکنند آن بسته حتما روی میز بستههای اهدایی گذاشته میشود.
اما مرد حدودا پنجاه شصت سالهی زحمتکش بعد از لختی درنگ جلوی دوربین و لبخندی کشیده از اینور تا آنور صورتش برای ما، با بستههایش راهش را میکشد و میرود. دوربین کنف میشود و کات میکند.
آن بستهها خرید شب عید خود آن مرد بود.
مرد دیگری دو بار از پشت خانم مجری رد میشود. و دفعهی سوم در حالیکه به دوربین خیره شده ، انگار که میخواهد خرگوشی از جیب کتش در بیاورد، یک اسکناسی که معلوم نبود 50 تومانیست یا مثلا هزار تومنی در میآورد با لبخند نشان دوربین میدهد و با ژستی نیکوکارانه حدود 5 دقیقه طول میدهد تا از شکاف صندوق بیندازد تو.
----
عدهی زیادی را میشناسم که کمک به فقرا از نان شب خودشان برایشان واجبتر است و حتی دارند کمکم ثروتشان را در این راه از دست میدهند. هیچجا برای خودشان تبلیغ نمیکنند و اگر کسی به صورت اتفاقی فهمید، اورا هم در کار خود شریک میکنند . نه اینکه پول از او بگیرند و بگویند تو برو راحت بنشین که من به جایت در راه خیر میدهم، بلکه به او خانوادهای معرفی میکنند و میگویند حامی این خانواده باش.
خالی بودن صندوقهای دولتی نشان از بیاعتمادی مردم به دولت است. بخصوص که میشوند دولت به کشورهای جنگزده دنیا کمک میکنند و اعتقاد دارند چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است. آنها این روزها به انجمنهای خصوصی خیریه بیشتر اعتماد دارند
در این سالها انجمنهای خصوصی خیریه زیادی در همهی شهرها راه افتاده. نیت همهشان صددرصد خیر نیست. یا از اول که خیر بوده بعدا ناخیر شده. بخصوص که حق دارند 30٪ اهداییها را خرج انجمن خود بکنند. وقتی رقم خیلی بالا میرود انسان طمع میکند. افرادی را میشناسم که از این راه به نانها و نواهایی رسیدهاند که نپرس.
باید یادمان باشد حتما روی خرج کردن این خیریهها نظارت کنیم.
بازار خیریهای اینروزها در کرج در بازار بزرگ ماهان به نفع ایتام برپاست. از ۱۸ تا ۲۲ اسفند یعنی امروز روز آخرش است. میگویند تمام سودش به بچههایی میرسد که یا پدر ندارند و یا پدرشان معتاد است. اسم و عکس و آدرس این بچهها را نشان هر کس که دوست دارد کمک کند نشان میدهند. و اگر دوست داشت برای از یک سال یا بیشتر حامی آن کودک باشند به او اجازه میدهند شخصا رسیدگی کند.
همه چیز در آنجا میفروشند. از لباس و تابلو و ظرف و ظروف و لوازم آرایش و وسایل منزل تا مواد غذایی مثل ماکارونی و رب گوجه و پیاز داغ و کوکو و سمبوسه و...
رفتم خرید کنم به دهها آشنای مورد اطمینان خودم برخوردم. خوشحالم هنوز هم افراد سالم وجود دارند. شما باید آنجا بودید تا میفهمیدید وقتی مردم به جایی اعتماد داشته باشند که هزینهکردنهایشان مکتوب و شفاف باشد، چطور به همنوعانشان کمک میکنند.
لینک در بالاترین
برچسبها:
خیریه,
روز نیکوکاری,
شور نیکوکاری,
فقر,
کمک
دوشنبه، اسفند ۱۹، ۱۳۸۷
فم سخن عزیز کجایی، دوستانت نگرانند
از طریق وبلاگ تارنوشت و بیلیو من متوجه شدم که فمسخن، مدت سه ماه است دیگر نمینویسد. نه در کشکولش در سایت گویا منتشر میشود، و نه در وبلاگش .
یکی از مشکلات بزرگ مستعارنویسی این است که وقتی نگران میشویم واقعا نمیدانیم چه خاکی بر سرمان بریزیم.
اسد میگوید در کشکول آخریاش (که برای من با آنتیفیلتر هم باز نمی شود) نوشته قرار است برای مدتی به مسافرت برود.
امیدوارم سفرش سفر دور دنیا باشد و یادش رفته که دوستدارانی هم دارد که ممکن است برایش نگران شوند.
بابا جان مستعار مینویسید بنویسید، اما جان هر کی دوست دارید به یکی دو نفر آدم مطمئن شماره تلفنی آدرسی چیزی بدبد. مردیم از نگرانی.
لینک در بالاترین
پ.ن.
حدس زده بودم سخن باید همین آقا باشد:) زودتر میگفتی...
پ.ن.2
یک آهنگ زیبا و خاطرهانگیز قدیمی(1968)
those were the days
singer: Mary Hopkin
پ.ن.3
بگذارید حرف دلم رو بزنم. راستش من باور نمیکنم هیچکس ف.م. سخن را نمیشناسه و آدرس و شماره تلفنی از او نداره. اگه واقعا کسی خبری از دستگیریش یا ... داره، خودشو لوس نکنه. لطفا رک بگه. ما جزئیات رو نمیخواهیم. اسم کسی رو هم که ازش خبری داره نمیخواهیم. به عنوان ناشناس یه جایی بنویسه. نمیشه که با حدس و گمان کار رو جلو برد....
همهی ما میدونیم وقتی کسی تو یه خبرگزاری کار میگیره رب و ربشو ازش سوال میکنن. مهمتر از همه ازش یه شماره حساب با یه اسم و مشخصات واقعی میخوان. دستمزد رو که نمیشه به نام مستعار حواله کرد. ازش شماره تلفن میگیرن تا هر وقت کارش داشتن، مقالهش دیر و زود شده بود یا اشکالی داشت بهش زنگ بزنن. ف م سخن به غیر از گویا یادمه در زمانه هم چیزکی نوشته بود.
اسد باهاش مصاحبه کرده بود. من یادمه وقتی اسد میخواست با من مصاحبه کنه وقتی گفتم نمیتونم شماره بدم و اگه میشه کتبی یا با چت مصاحبه کنیم گفت نمیشه و حتما باید تلفنی باشه.
حالا چطور همه میگن ما نمیدونیم کیه و کجاست، برای من یکی که عجیبه... ترو خدا این همه تن مارو نلزونید.
بازم از صمیم قلب امیدوارم ف.م.سخن سالم و سرحال باشه.
پ.ن.4
با اجازهی آقا اسد عزیز:
شاید بشه از روی عکس کفشش پیداش کرد... کسی تو فامیل و دوست و آشناهاتون یه روزی از این مدل کفشا نمیپوشیده؟:)
یکی از مشکلات بزرگ مستعارنویسی این است که وقتی نگران میشویم واقعا نمیدانیم چه خاکی بر سرمان بریزیم.
اسد میگوید در کشکول آخریاش (که برای من با آنتیفیلتر هم باز نمی شود) نوشته قرار است برای مدتی به مسافرت برود.
امیدوارم سفرش سفر دور دنیا باشد و یادش رفته که دوستدارانی هم دارد که ممکن است برایش نگران شوند.
بابا جان مستعار مینویسید بنویسید، اما جان هر کی دوست دارید به یکی دو نفر آدم مطمئن شماره تلفنی آدرسی چیزی بدبد. مردیم از نگرانی.
لینک در بالاترین
پ.ن.
حدس زده بودم سخن باید همین آقا باشد:) زودتر میگفتی...
پ.ن.2
یک آهنگ زیبا و خاطرهانگیز قدیمی(1968)
those were the days
singer: Mary Hopkin
پ.ن.3
بگذارید حرف دلم رو بزنم. راستش من باور نمیکنم هیچکس ف.م. سخن را نمیشناسه و آدرس و شماره تلفنی از او نداره. اگه واقعا کسی خبری از دستگیریش یا ... داره، خودشو لوس نکنه. لطفا رک بگه. ما جزئیات رو نمیخواهیم. اسم کسی رو هم که ازش خبری داره نمیخواهیم. به عنوان ناشناس یه جایی بنویسه. نمیشه که با حدس و گمان کار رو جلو برد....
همهی ما میدونیم وقتی کسی تو یه خبرگزاری کار میگیره رب و ربشو ازش سوال میکنن. مهمتر از همه ازش یه شماره حساب با یه اسم و مشخصات واقعی میخوان. دستمزد رو که نمیشه به نام مستعار حواله کرد. ازش شماره تلفن میگیرن تا هر وقت کارش داشتن، مقالهش دیر و زود شده بود یا اشکالی داشت بهش زنگ بزنن. ف م سخن به غیر از گویا یادمه در زمانه هم چیزکی نوشته بود.
اسد باهاش مصاحبه کرده بود. من یادمه وقتی اسد میخواست با من مصاحبه کنه وقتی گفتم نمیتونم شماره بدم و اگه میشه کتبی یا با چت مصاحبه کنیم گفت نمیشه و حتما باید تلفنی باشه.
حالا چطور همه میگن ما نمیدونیم کیه و کجاست، برای من یکی که عجیبه... ترو خدا این همه تن مارو نلزونید.
بازم از صمیم قلب امیدوارم ف.م.سخن سالم و سرحال باشه.
پ.ن.4
با اجازهی آقا اسد عزیز:
شاید بشه از روی عکس کفشش پیداش کرد... کسی تو فامیل و دوست و آشناهاتون یه روزی از این مدل کفشا نمیپوشیده؟:)
یکشنبه، اسفند ۱۸، ۱۳۸۷
روز جهانی زن مبارک
1- برنامهای به مناسبت 8 مارس، روز چهانی زن/ زن زمینی... کاش طنز نبود و واقعیت داشت.
2-زنان ایران "آزادی" را در اینتر نت می یابند / لیدا پرچمی
3- اگر صدهزار زن ایرانی حجابشان را بردارند، چه می شود؟/ بیژن برهمندی
4- روز جهانی زن فرخنده باد/ کاظم علمداری/ مدرسه فمینیستی
5- «کسی» نخواهد آمد تا برابری را «قسمت» کند! «ناجی» خود ما زنان هستیم/ پرتو نوری علا
6- روز جهانی زن:دستاوردهای مبارزه زنان ايران و چشم انداز بلافصل/ سایت روشنگری
7- در بالاترین هم یک عالمه لینک در مورد روز جهانی زن هست.
8- نمیدونم گلدختر یادتونه یا نه. دختری که در حوزهی علمیه شهر قم علوم دینی میخونه و یه بار عکسشو با دوستش که هر دو روبنده زده بودن اینجا گذاشته بودم.
و به شوخی نوشتم که اینا با روبنده چطوری همدیگرو سرقرار پیدا کردن.
همین الان در وبلاگ خورشیدخانوم لینکی ازش دیدم و رفتم خوندم: کاش گاهی پسر بودم... لحن صادقانهی این دخترو خیلی دوست دارم.
او نُه مورد از مسائل دستوپاگیری که خانمهای مسلمون بخصوص حوزهایها باهاش درگیرن نوشته.
یکیشو اینجا میگذارم:
"6- شکي نيست که هميشه به موقعيتهاي خوبي که حضرات آقايان براي عکاسي دارند حسرت ميخورم. مثلا همين چند وقت پيش که راهپيمايي در حمايت از مردم غزه بود ميديدم که عکاسان آقا ميروند روي تپههاي شني، تلفن عمومي يا حتي طبقه دوم و سقف حرم عکس ميگيرند و خب بيشتر وقتها هم در مسابقات برنده ميشوند؛ آن وقت من که ميروم روي جدول کنار خيابان ميايستم براي عکاسي همه نگاهم ميکنند! "
گلدخترخان، اگه از دستم برمیومد به یک آن تموم این مشلاتتو حل میکردم. خودتم اگه سعی کنی میتونی تابوها رو بشکنی.
بعد از سیسال انقلاب، جمهوری اسلامی حتی نتونسته خواستههای زنان حوزهی علمیه قم رو برآورده کنه.
2-زنان ایران "آزادی" را در اینتر نت می یابند / لیدا پرچمی
3- اگر صدهزار زن ایرانی حجابشان را بردارند، چه می شود؟/ بیژن برهمندی
4- روز جهانی زن فرخنده باد/ کاظم علمداری/ مدرسه فمینیستی
5- «کسی» نخواهد آمد تا برابری را «قسمت» کند! «ناجی» خود ما زنان هستیم/ پرتو نوری علا
6- روز جهانی زن:دستاوردهای مبارزه زنان ايران و چشم انداز بلافصل/ سایت روشنگری
7- در بالاترین هم یک عالمه لینک در مورد روز جهانی زن هست.
8- نمیدونم گلدختر یادتونه یا نه. دختری که در حوزهی علمیه شهر قم علوم دینی میخونه و یه بار عکسشو با دوستش که هر دو روبنده زده بودن اینجا گذاشته بودم.
و به شوخی نوشتم که اینا با روبنده چطوری همدیگرو سرقرار پیدا کردن.
همین الان در وبلاگ خورشیدخانوم لینکی ازش دیدم و رفتم خوندم: کاش گاهی پسر بودم... لحن صادقانهی این دخترو خیلی دوست دارم.
او نُه مورد از مسائل دستوپاگیری که خانمهای مسلمون بخصوص حوزهایها باهاش درگیرن نوشته.
یکیشو اینجا میگذارم:
"6- شکي نيست که هميشه به موقعيتهاي خوبي که حضرات آقايان براي عکاسي دارند حسرت ميخورم. مثلا همين چند وقت پيش که راهپيمايي در حمايت از مردم غزه بود ميديدم که عکاسان آقا ميروند روي تپههاي شني، تلفن عمومي يا حتي طبقه دوم و سقف حرم عکس ميگيرند و خب بيشتر وقتها هم در مسابقات برنده ميشوند؛ آن وقت من که ميروم روي جدول کنار خيابان ميايستم براي عکاسي همه نگاهم ميکنند! "
گلدخترخان، اگه از دستم برمیومد به یک آن تموم این مشلاتتو حل میکردم. خودتم اگه سعی کنی میتونی تابوها رو بشکنی.
بعد از سیسال انقلاب، جمهوری اسلامی حتی نتونسته خواستههای زنان حوزهی علمیه قم رو برآورده کنه.
بیایید فردا هرکدوممون حداقل یک درخت بکاریم
فردا، 15 اسفند، روز درختکاریه. بیایید برای آینده خودمون ونسلهای بعدی هر کدوممون حداقل یه درخت بکاریم.
بهخدا قرار نیست تا ابد آخوندها بر کشورمون حکومت کنن.(آخه یه عده عقیده دارن تا اینا حکومت میکنن نباید هیچ کار مثبتی برای کشورمون بکنیم)
محیط زیستمون داره خراب میشه.
فردا و پس فردا یک سری مراکز و یا پارکها درخت مجانی توزیع میکنن. این درختها مال ماست. بکاریمش.
- به پاس خدمات ارزندهی اسدالله بادامچیان من پیشنهاد میکنم حتیالقدور هر کسی تو حیاط خونهش یا تو گلدون آپارتمانش، نهال بادام بکاره.
اینجوری برای بهار چغاله بادوم داریم و برای تابستون بادوم.
قیمت بادوم هم که میدونید سر به فلک میزنه. سودش از پرورش مرغ و ریحون خیلی بیشتره. مرغ کیلویی دو هزار و پونصد تومن و بادوم بالای کیلویی ده هزار تومنه. اصلا بادومها رو میدیم همین آقای بادومچیان برامون صادر کنه.
تا پاییز همهمون پولدار میشیم و جشن مفصلی میگیریم :)
لینک در بالاترین
هر وقت حرف از محیط زیست میشه یاد خبرنگار شجاع مژگان جمشیدی میافتم. چند بار خودم شاهد صحبتای محکمش با مسئولین مملکتی بودم. این عکسو هم توی یکی از این جلسات با موبایل ازش گرفتم. و البته یاد آقای محمد درویش.
15 اسفند وبلاگ زیتون
بهخدا قرار نیست تا ابد آخوندها بر کشورمون حکومت کنن.(آخه یه عده عقیده دارن تا اینا حکومت میکنن نباید هیچ کار مثبتی برای کشورمون بکنیم)
محیط زیستمون داره خراب میشه.
فردا و پس فردا یک سری مراکز و یا پارکها درخت مجانی توزیع میکنن. این درختها مال ماست. بکاریمش.
- به پاس خدمات ارزندهی اسدالله بادامچیان من پیشنهاد میکنم حتیالقدور هر کسی تو حیاط خونهش یا تو گلدون آپارتمانش، نهال بادام بکاره.
اینجوری برای بهار چغاله بادوم داریم و برای تابستون بادوم.
قیمت بادوم هم که میدونید سر به فلک میزنه. سودش از پرورش مرغ و ریحون خیلی بیشتره. مرغ کیلویی دو هزار و پونصد تومن و بادوم بالای کیلویی ده هزار تومنه. اصلا بادومها رو میدیم همین آقای بادومچیان برامون صادر کنه.
تا پاییز همهمون پولدار میشیم و جشن مفصلی میگیریم :)
لینک در بالاترین
هر وقت حرف از محیط زیست میشه یاد خبرنگار شجاع مژگان جمشیدی میافتم. چند بار خودم شاهد صحبتای محکمش با مسئولین مملکتی بودم. این عکسو هم توی یکی از این جلسات با موبایل ازش گرفتم. و البته یاد آقای محمد درویش.
15 اسفند وبلاگ زیتون
سهشنبه، اسفند ۱۳، ۱۳۸۷
از کرامات شیوخ ما...
1- به نظر من یکی از بهترین راههای تزریق شادی به مردم و جلوگیری از خودکشی هموطنان عزیزمون از سر فقر و استیصال، مصاحبههایی پیدرپی با بعضی از حامیان دولت و هیئت مؤتلفههایی چون آقاسدالله بادامچیانه.
به جان شما اثرش از صد تا خوندن کتاب طنز و دیدن سیرک بیشتره. من که امشب کلی انبساط خاطر پیدا کردم با خوندن مصاحبهش با روزنامه اعتماد، و هر چی خستگی خونهتکونی در بدنم مونده بود به یک آن ناپدید شد.
راستش سیبا هر روز چند تا روزنامه میخره و شب بیاتشده و به صورت فلهای و درهم تحویل من میده( چند بار اعتراض کردم و گفتم خرید روزنامه با من. اما اعتراف میکنم که وقتی نوبت من بود خوب عمل نکردم و هر بارش یکی از روزنامههای مورد علاقهمونو گیر نیاوردم) منم گاهی بدون توجه به اینکه این که دارم میخونم چه روزنامهایه هی ورق میزنم. البته از صفحهبندی میشه فهمید... اما امشب وقتی به صفحهی مربوط به این مصاحبه رسیدم ، هنوز چند خط پیش نرفته بودم که پیش خودم داد زدم: آخ جون گلآقا، بازم چاپ شده. و هنوز خط سیر نگاهم به لوگوی روزنامه نرسیده بود و داشتم میگفتم اما چرا سیاه و سفید؟ که لوگوی اعتماد رو دیدم فهمیدم طنز نیست بلکه کلا" هنر آقای بادامچیان طنز گوییه...
ایشون بعد از اینکه خودسوزیهای اخیر تهران رو بازی سیاسی اصلاحطلبها خونده،
وقتی خبرنگار از فقیرتر شدن مردم با نفت 140 دلار ازش پرسیده گفته:
- مردم حاضر نیستند یک مرغ در خانهشان نگهداری کنند چون بو میدهد، مبادا تخم مرغشان اینطوری(!) تأمین کنند. از سه میلیون خانهای که در تهران داریم چند نفرشان پرنده دارند؟
چند نفر در گلدانهایشان ریحان میکارند تا نان و پنیرشان را به ریحان بخورند.
(حالا خوب شد نگفت نون و بوقلمون با ریحون. گر چه قیمت پنیر اینروزها با بوقلمون برابری میکنه و قیمت هر دو شون کیلویی چهار هزار تومنه)
من در همینجا از حماقت اسدالله میرزا کمال تشکر را دارم و ازشون خواهش میکنم وقت مصاحبههاشونو بیشتر کنن.
لینک مصاحبه بادامچیان... متاسفانه لینک اعتماد رو پیدا نکردم.
2- این اصلاحطلبها چرا به محمد خاتمی میگن خاتمی اما خیلی اصرار دارن به میرحسین موسوی ، میرحسین خالی میگن. شاید چون جوونپسندتره و امکان رأی آوردن بیشتری داره.
یهجورایی احساس میکنم این دوتا میخوان عین اوباما و کلینتون اول هر دو بیان جلو بعدا کلینتون به نفع اوباما ببخشید خاتمی به نفع میرحسین بره کنار و همه هیجانزده بشن و...
3- در صفحهی حوادث روزنامهها نوشتن که در اثر تصادف یک پراید با یک الاغ در جادهی یاسوج شیراز دو نفر کشته و دو نفر مصدوم شدن. البته این خبر وحشتناکیه... اما چرا هیچ روزنامهای از سرنوشت الاغ بدبخت چیزی ننوشته.
4- امروز یه ساعت وسط روز اومدم خونه ناهار بخورم برم بیرون. تا تلویزیونو روشن کردم(فکر کنم کانال یک بود) دیدم توی یکی از این سریالها مثلا مراسم خواستگاریه و دختر و پسرو فرستادن تو اتاق تا حرفاشونو با هم بزنن.
دختر مصرا" تقاضای "حق طلاق" داشت. پیش خودم گفتم چه عجب! بالاخره یه فیلمنامه نویس یه جوری این حق بهجای خانومها رو تو فیلمنامهش چپونده. اما دیدم نخیر. آقاهه گفت فوتینا! دستت پیش من روئه.
میخوای از طریق من که استادتم بورس خارج از کشور بگیری و بعد طلاق بخوایی و نامردی و بیوفایی(نقل به مضمون)..
دختره هم با خجالت از اینکه این کلکش نگرفته سرشو پایین میندازه. مادر و پدر دختره هم کلی جلو داماد شرمنده شدن که دخترشون با خیرهسری حق طلاق خواسته و مادره یک سیلی محکم من باب تأدیب به دختره میزنه و حالشو میگیره. یعنی کماکان حق طلاق متعلق به مرداست و اونا میدونن چی واسه زندگی خوبه چی بد.
5- گذرگاه مخصوص اسفند دوازده روزه منتشر شده.
6- چند وقته خیابونهای اصلی شهر بخصوص جاهایی که مرکز خریده حسابی شلوغه. مردم مشفول خرید عید هستن. قیمتهای کفش و کیف و پوشاک و مواد غذایی و حشتناکه. برعکس قیمت زمین و خانه و آپارتمان که حدودا یک سوم شدن. مردم نسبت به سالای قبل خیلی با احتیاطتر و پس از قیمت کردن چندین فروشگاه خرید میکنن. و خیلیها رو میبینی که دست خالی میرن خونه. اینا همه از کرامات شیوخ ما پس از سیسال هستن....
7- من به جای احمدر ضا رادان فرمانده نیروی انتظامی خجالت میکشم که تقریبا تموم مصاحبههام در مورد حجاب خانمهاست. حالا خیلی کشورمون امن و امونه و تنها مسئلهای که مردموتهدید میکنه نوع بستن روسری و تنگی گشادی مانتوهای خانمهاست!
پ.ن.
8- در بالاترین عکسی منتشر شده بود که حسین درخشان رو جلوی لوگوی خبرگزاری فارس نشون میداد و گفتن ببینید حسین آزاده و داره با رژیم همکاری میکنه.(من الان به بالاترین دسترسی ندارم که جملهی دقیقشو بنویسم)
برای من واضح بود که این عکس قدیمیه و مربوط به بدو ورودش به ایرانه. چون تیشرت آستین کوتاه تنش بود. امامهمترین دلیل من اینه که حسین درخشان اینقدر شجاع هست که اگه آزاد شه بیاد بگه. مگه وقتی بعضیا فحش بارونش میکردن از کسی ترسید؟
من با بیشتر عقایدش کاملا مخالفم اما این دلیل نمیشه از زندانی بودنش خوشحال شم یا براش شایعه درست کنم.
حسین درخشان همونه که هست. همونه که نشون میده.
دلم میخواست میتونستم با خواهرش آزاده در تماس باشم.
خوشبختانه سبیلطلا هست. او همیشه حد مروت و انصاف رو نگهمیداره.
مرسی نازلی جان
باور کنید خیلی از شما در به وجود اومدن مواضع جدید حسین درخشان مقصرید! با پس زدنتون و توهین کردن به اون. چون او مثل شماها نبود...
حسین درخشان اگر کمی سیاست داشت و کمی زرنگ و عاقل بود میتونست الان یکی از مجریان تلویزیون بیبیسی فارسی باشه.
9- امان از دست این بلوچ... وبلاگ گپ و گفت
9- طی یک عملیات محیرالعقول از روی دیوار از حیاط منزل اسدالله بادامجیان با موبایل عکس گرفتم .ببخشید کیفیتش خوب نیست.
به جان شما اثرش از صد تا خوندن کتاب طنز و دیدن سیرک بیشتره. من که امشب کلی انبساط خاطر پیدا کردم با خوندن مصاحبهش با روزنامه اعتماد، و هر چی خستگی خونهتکونی در بدنم مونده بود به یک آن ناپدید شد.
راستش سیبا هر روز چند تا روزنامه میخره و شب بیاتشده و به صورت فلهای و درهم تحویل من میده( چند بار اعتراض کردم و گفتم خرید روزنامه با من. اما اعتراف میکنم که وقتی نوبت من بود خوب عمل نکردم و هر بارش یکی از روزنامههای مورد علاقهمونو گیر نیاوردم) منم گاهی بدون توجه به اینکه این که دارم میخونم چه روزنامهایه هی ورق میزنم. البته از صفحهبندی میشه فهمید... اما امشب وقتی به صفحهی مربوط به این مصاحبه رسیدم ، هنوز چند خط پیش نرفته بودم که پیش خودم داد زدم: آخ جون گلآقا، بازم چاپ شده. و هنوز خط سیر نگاهم به لوگوی روزنامه نرسیده بود و داشتم میگفتم اما چرا سیاه و سفید؟ که لوگوی اعتماد رو دیدم فهمیدم طنز نیست بلکه کلا" هنر آقای بادامچیان طنز گوییه...
ایشون بعد از اینکه خودسوزیهای اخیر تهران رو بازی سیاسی اصلاحطلبها خونده،
وقتی خبرنگار از فقیرتر شدن مردم با نفت 140 دلار ازش پرسیده گفته:
- مردم حاضر نیستند یک مرغ در خانهشان نگهداری کنند چون بو میدهد، مبادا تخم مرغشان اینطوری(!) تأمین کنند. از سه میلیون خانهای که در تهران داریم چند نفرشان پرنده دارند؟
چند نفر در گلدانهایشان ریحان میکارند تا نان و پنیرشان را به ریحان بخورند.
(حالا خوب شد نگفت نون و بوقلمون با ریحون. گر چه قیمت پنیر اینروزها با بوقلمون برابری میکنه و قیمت هر دو شون کیلویی چهار هزار تومنه)
من در همینجا از حماقت اسدالله میرزا کمال تشکر را دارم و ازشون خواهش میکنم وقت مصاحبههاشونو بیشتر کنن.
لینک مصاحبه بادامچیان... متاسفانه لینک اعتماد رو پیدا نکردم.
2- این اصلاحطلبها چرا به محمد خاتمی میگن خاتمی اما خیلی اصرار دارن به میرحسین موسوی ، میرحسین خالی میگن. شاید چون جوونپسندتره و امکان رأی آوردن بیشتری داره.
یهجورایی احساس میکنم این دوتا میخوان عین اوباما و کلینتون اول هر دو بیان جلو بعدا کلینتون به نفع اوباما ببخشید خاتمی به نفع میرحسین بره کنار و همه هیجانزده بشن و...
3- در صفحهی حوادث روزنامهها نوشتن که در اثر تصادف یک پراید با یک الاغ در جادهی یاسوج شیراز دو نفر کشته و دو نفر مصدوم شدن. البته این خبر وحشتناکیه... اما چرا هیچ روزنامهای از سرنوشت الاغ بدبخت چیزی ننوشته.
4- امروز یه ساعت وسط روز اومدم خونه ناهار بخورم برم بیرون. تا تلویزیونو روشن کردم(فکر کنم کانال یک بود) دیدم توی یکی از این سریالها مثلا مراسم خواستگاریه و دختر و پسرو فرستادن تو اتاق تا حرفاشونو با هم بزنن.
دختر مصرا" تقاضای "حق طلاق" داشت. پیش خودم گفتم چه عجب! بالاخره یه فیلمنامه نویس یه جوری این حق بهجای خانومها رو تو فیلمنامهش چپونده. اما دیدم نخیر. آقاهه گفت فوتینا! دستت پیش من روئه.
میخوای از طریق من که استادتم بورس خارج از کشور بگیری و بعد طلاق بخوایی و نامردی و بیوفایی(نقل به مضمون)..
دختره هم با خجالت از اینکه این کلکش نگرفته سرشو پایین میندازه. مادر و پدر دختره هم کلی جلو داماد شرمنده شدن که دخترشون با خیرهسری حق طلاق خواسته و مادره یک سیلی محکم من باب تأدیب به دختره میزنه و حالشو میگیره. یعنی کماکان حق طلاق متعلق به مرداست و اونا میدونن چی واسه زندگی خوبه چی بد.
5- گذرگاه مخصوص اسفند دوازده روزه منتشر شده.
6- چند وقته خیابونهای اصلی شهر بخصوص جاهایی که مرکز خریده حسابی شلوغه. مردم مشفول خرید عید هستن. قیمتهای کفش و کیف و پوشاک و مواد غذایی و حشتناکه. برعکس قیمت زمین و خانه و آپارتمان که حدودا یک سوم شدن. مردم نسبت به سالای قبل خیلی با احتیاطتر و پس از قیمت کردن چندین فروشگاه خرید میکنن. و خیلیها رو میبینی که دست خالی میرن خونه. اینا همه از کرامات شیوخ ما پس از سیسال هستن....
7- من به جای احمدر ضا رادان فرمانده نیروی انتظامی خجالت میکشم که تقریبا تموم مصاحبههام در مورد حجاب خانمهاست. حالا خیلی کشورمون امن و امونه و تنها مسئلهای که مردموتهدید میکنه نوع بستن روسری و تنگی گشادی مانتوهای خانمهاست!
پ.ن.
8- در بالاترین عکسی منتشر شده بود که حسین درخشان رو جلوی لوگوی خبرگزاری فارس نشون میداد و گفتن ببینید حسین آزاده و داره با رژیم همکاری میکنه.(من الان به بالاترین دسترسی ندارم که جملهی دقیقشو بنویسم)
برای من واضح بود که این عکس قدیمیه و مربوط به بدو ورودش به ایرانه. چون تیشرت آستین کوتاه تنش بود. امامهمترین دلیل من اینه که حسین درخشان اینقدر شجاع هست که اگه آزاد شه بیاد بگه. مگه وقتی بعضیا فحش بارونش میکردن از کسی ترسید؟
من با بیشتر عقایدش کاملا مخالفم اما این دلیل نمیشه از زندانی بودنش خوشحال شم یا براش شایعه درست کنم.
حسین درخشان همونه که هست. همونه که نشون میده.
دلم میخواست میتونستم با خواهرش آزاده در تماس باشم.
خوشبختانه سبیلطلا هست. او همیشه حد مروت و انصاف رو نگهمیداره.
مرسی نازلی جان
باور کنید خیلی از شما در به وجود اومدن مواضع جدید حسین درخشان مقصرید! با پس زدنتون و توهین کردن به اون. چون او مثل شماها نبود...
حسین درخشان اگر کمی سیاست داشت و کمی زرنگ و عاقل بود میتونست الان یکی از مجریان تلویزیون بیبیسی فارسی باشه.
9- امان از دست این بلوچ... وبلاگ گپ و گفت
9- طی یک عملیات محیرالعقول از روی دیوار از حیاط منزل اسدالله بادامجیان با موبایل عکس گرفتم .ببخشید کیفیتش خوب نیست.
پنجشنبه، اسفند ۰۸، ۱۳۸۷
سفرهی باحال
وقتی دیشب دوستم زنگ زد و منو به یه سفره زنونه در روز رحلت پیامبر و یکی از اماما دعوت کرد بلافاصله گفتم نه.
چون:
در عمرم فقط یکی دوسفره رفتم اونم این اواخر و فقط برای کنجکاوی. و دیگه کنجکاویهام ارضا شده بود.
ادا در آوردن به چیزی که قبول نداری خیلی سخته و صمالبکم نشستن و به بعضی مزخرفات و داستانهای خرافی خانم جلسهای گوش دادن عذاب الیمه. بخصوص اگه صندلیها پر باشه و مجبور باشی روی زمین بشینی و هی پاهات خواب بره و روت نشه اینور اونور بشی.
یه مرغ تیکه تیکه شده رو تو آبلیمو و زعفرون و پیاز و نمک و فلفل خوابونده بودم تا فردا ظهرش با سیبا یه جوجهکباب مشتی درست کنیم و بریم که یه روز تعطیل خوبو داشته باشیم.
یکی از معدود تعطیلیهایی بود که سیبا قرار بود کلشو خونه بمونه وبا هم یه مقدار خونهتکونی کنیم. مردا هم که بالاسرشون نباشی میدونید که...
صبحش که پاشدیم و سیبا دید که کلی براش خواب دیدم. اصرار که تو با دوستات برو سفره، عقیدههم نداشتهباشی کلی سوژه به دست میاری. تازه دوستاتو میبینی. خودم برنج و جوجه کباب درست میکنم و هر کاری هم بگی میکنم.
از من انکار و از اون اصرار تا اینکه خودم هم که برای دوستام دلم تنگ شده بود قبول کردم. با حیا و شرم ! هم به سیبا گوشزد کردم که پس باید کل توالت و حموم رو از سقف تا پایین باید عین گُل بشوری. گفت بچشم! حتما! سیبا از خوشحالی چشاش برق زد.
(الان حسن آقا میگه کسی که از انتخابات مینویسه سفره هم باید بره دیگه)
به دوستم زنگ زدم که میام. اونم خوشحال. فکر میکنید از دیدن من؟ نخیر! چون که راه خیلی دور بود و من ماشین میبردم!
وقتی رفتم دم در یه بار هم با افاف زنگ زدم و با خجالت تمام! یه سیبا گفتم بیزحمت کف آشپزخونه رو هم بشور. گفت تو فقط امر کن!
وقتی رسیدیم دیدم اووه... پنجاه نفر خانم کوتاه و بلند و چاق و لاغر، مو بور و موسیاه و موقهوهای، اخمو و غمگین و لبخندبه لب و... همه سیاهپوش، دور تا دور سالن نشستن و خانم جلسهای شیک و پیک لاغر چون باربی و خوشلباس با طلا و جواهر نشسته در صدر مجلس. همهی نگاهها به غیر از دید زدن لباس و مدل موی همدیگه خیره شده بر سفرهای که وسط انداخته شده و پره از خوراکیهای جورواجور(به غیر از غذاهای گرم اصلی) انواع و اقسام حلوا و شلهزرد و سبزی خوردن پنیر و میوه و...
حالا کی قراره غذا خورده شه؟ بعد از دوساعت دعای اجباری. اونم چی؟ عدس پلو و آش رشته.
از شانس من حدسم درست دراومد و تموم مبلها و صندلیها پر بود و مجبور شدم برم بشینم روی زمین. نصف کونم روی سنگ مرمر بود و نصفش روی فرش... خودمو کشتم تا تونستم با تقلاهای نامحسوس نصفهی دیگه باسنم رو از روی سنگ سرد روی فرش گرم و نرم بکشونم. خانمها دعا میخوند و من تموم حواسم این بود که میلیمتری خودمو جلو بکشونم. فکر میکردم اگه یهویی برم جلو ملت فکر میکنن میخوام برم سر سفره ناخنک بزنم.
میدونید که وسط دعا به هیچوجه نمیشه درگوشی پچپچ و غیبت کرد و من و دوستم از این امکان بسیار مهم محروم بودیم . دوسه بار سعی کردم مثل بقیه خانمها کف انگشتهامو به صورت نیمه خمیده بگیرم طرف خدا. اما فکر کردم اگه اینا راست میگن که خدا همه جا هست پس چرا همه اون بالا رو نگاه میکنن. خدا ممکنه تو سفره بغل ظرف حلوا و خرما باشه. پس چه اشکال داره من انگشتامو به جای بالا به طرف ظرف حلوا بگیرم.
دعاها رو تقریبا همه بلد بودن. اول یک ساعت تمام آیتالکرسی خوندن و هی خط به خط تفسیرش کردن و بعد امن یجیبه و... صد بار به خودم فحش دادم که کباب به اون خوبی عمل بیاری و درست موقع خوشهچینی بیایی اینجوری به خودت عذاب بدی.
در مدت دعا، پونزده بار تعداد شمعهای روشن توی سالن،،چهارده باز ظرفهای حلوا، سیزده باز ظرفهای شلهزرد، دوازده باز تعداد بشقابهای حاوی پنیر سبزی، یازده بار تعداد سیبها و پرتقالها، ده بار تعداد خرماهای هر ظرف، حتی دونههای رنده شده نارگیل رو شمردم اما دعا و تفسیر بیربط سخنگوی قرآن تموم نمیشد که نمیشد.
از بدبختی پاهام هم خواب رفته بود و جایی نبود که درازش کنم. نمیشد ببرمش تو سفره. نمیشد برم عقب. میترسیدم به خاطر یخی سنگ مرمر جیشم بگیره.
بالاخره با هم بدبختی این دو ساعت تموم شد و . ناهار آوردن و خوردیم.
یه عده نایلون درآوردن و کلی غذا و حلوا و شیرینی و میوه توش جا دادن و گذاشتن تو کبفشون و... حدود ده نفری با عجله خداحافظی کردن و رفتن و خوشبختانه چند صندلی خالی شد.
و همه تونستیم بشینیم.
چایی آوردن و صحبتها رفت سر کرامات و معجزات سفرههای نذری اونم در روزهای شهادت و رحلت. بخصوص امروز که شهادت فکر میکنم سه نفر از معصومین بود.
تو دلم داشتم فحش میدادم به سیبا که حتما میخواسته از زیر کار در بره من بدبختو فرستاده اینجا . همینجوری الکی (من خیلی وقتا الکی حرف میپرونم) وقتی یه لحظه سکوت شد به خانم صاحبخونه گفتم، شنیدم شما شعر میگید میشه خواهش کنم مارو مستفیض کنید.
گل از گلش شکفت... شاعر باشی و یکی بهت بگه شعر بگی و نگی! نگاهی به تک تک خانوما کرد انگار با نگاهی ملتمسانهای از جمع اجازه میخواد. از خانم جلسهای هم پرسید اشکالی نداره؟
خانم جلسهای فرمود اگه مربوط به ائمه اطهار باشه خیر.
خانم شاعر با خوشحالی گفت اتفاقا شعری در مورد پیامبر دارم. شعرشو خوند وهمه اومدن کف بزنن که من نخود آش شدم و گفتم ای وای...کف زدن زشته،. صلوات بفرستین.
صلوات فرستادن همه . با اون و عجل فرجه معروف آخرش.
یکی دیگه ازش خواهش کرد یه شعر دیگه بخونه. صاحبخونه به دوستش که هنوز چشاش از خوندن دعای سر سفره اشکی و تر بود گفت نوبت توئه پروین جون، شما بخون. معلوم شد پروین خانم هم شعر میگن. او هم یکی در مدح حضرت علی خوند و باز همه اومدن دست بزنن یکی دیگه گفت ای وای چقدر گیجین، صلوات! صلوات غرایی ختم شد.
بعد دیگری در مدح حضرت زهرا گفت . پشتبندش صاحبخونه اعلام کرد من در مورد عشق و محبت یه شعر دارم، من در این روز عزیز، از صفای مهمونها به وجد اومدم و در مورد عشق و محبت بین آدما میخوام بخونم که با کف مرتبی همراه شد.
ایندفعه هیچکس یادش نیومد بگه صلوات.
من به شوخی پروندم(فتوی دادم): اشکال نداره انگار از ساعت دو بگذره دیگه روز رحلت تموم شده(حالا میدونستم باید غروب شه تاطلسم بشکنه) و دست زدن دیگه حروم نیست.
یکی جدی گفت نخیر! ساعت سه! اون یکی گفت دو و نیم... یکی گفت پنج و...جمع در این مورد به نتیجه بخصوصی نرسید.
یکی از خانمها جو زده شد گفت من یه شعری از مرضیه بخونم؟ همه متعجب و استهفامآمیز بهم نگاه کردن... خانم جلسهای میانداری کرد، اگه شعرش جلف نباشه و به صورت دکلمه خونده بشه اونم به صورت غمگین، اشکالی نداره.
یکی گفت بیچاره شعرای مرضیه کجاش جلفه!(البته باید میگفت شعرای بیچاره مرضیه) . و خواننده شروع کرد و "صورتگر نقاش چین" رو به صورت غمگنانهترین حالت و به صورت کاملا " اسلو موشن" خوند به صورتی که واقعا اشک تو چشای من یکی که جمع شد و دستمالی گرفتم جلوی چشمم.
اون یکی گفت منم علی علی هایده رو بلدم. همه گفتن هوراااااااا
اونم خوند. جمع بیهوا همراهیش میکردن و از سر عشق به مولا سر به راست و چپ تکون میدادن. داشتیم به مرز سماع نزدیک می شدیم.
نوبت به اعظم خانم که رسید، گفت من از مهستی بلدم.
و شروع کرد به صورت مداحی با حرکات زیبای دست "تمام دنیا یک طرف تو یک طرف عزیزم" رو خوندن. البته با دستش مرتب خدا رو نشان میداد که معبودش اوست ...اینجا من یه کم خندهم گرفت.(شیطان رجیم) میتونست ظرف حلوا یا شله زرد رو نشون بده. و وقتی میگفت عزیزم دستهاشو به صورت ضربدری یا صلیبوار روی ممههاش قرار میداد
خانم بعدی صداش کلفت بود و یکراست رفت سراغ ترانههای دلکش و لنگانلنگان تا لب چشمه میآید را خوند. البته وقتی میگم صدای کلفت،یعنی واقعا کفت....
خانم نازنین بعدی هم یک آهنگ از عباس قادری خوند. در مایههای خستهام من خستهام من.
وسط ترانهها هم گاهی شعری خونده میشد.(یکی از خانمها به دوستش که بعد از ناهار رفته بود زنگ زد گفت سفره خیلی باحال شده برگرد. او هم که یادش رفته بود گفته بوده کلی مهمون براش اومده، پنچ دقیقه نشد که خودشو رسوند) خلاصه...
هر چی آهنگ از دلکش و مهستی و هایده بود که ملت از بر بودن خونده شد. چند دقیقهای بود که به دست و کف سوت و ماشالله و ناز نفست و ساغاول و یاشاسین هم اضافه شده بود.
صاحبخونه روشو کرد به دختر نوجوانی گفت حالا نوبت شماست دخترم. اون یکی گفت نه بابا ول کن، لسآنجلسی میخونه تو این روز عزیز گناه داره. دختره کمی پکر شد .
دیگه کسی آهنگ و شعری از حفظ نبود. همه متاسف بودن. و دوباره جو داشت غمزده و عزادارگونه میشد...
صاحبخونه که خیلی دلش میخواست به مهمانهاش بد نگذره، گفت اتفاقا الان نوارهایده تو ضبطه. روشنش میکنم و همه با هم میخونیم... اما چشمتون روز بد نبینه، تا روشنش کرد یهو صدای یه آهنگ ریتمیک تند لس آنجلسی شنیده شد. و دخترک نوجوان، بی اراده پرید وسط و عین یه پرنده سبکبال شروع کرد به ورجه وورجه و د برقص. رقص سماع واقعی.. هیچکدوم از جمع نخواست دلشو بشکونن، و چون جوونها برای این مملکت خیلی ارزشمندند همه براش دست میزدن. "او، او" با صدای ریز زنانه بارش سر میدادن. من از سر جام با چشمای باز قرهای پنهانی کمر روی صندلیها رو مشاهده میکردم.
آهنگ بعدی باباکرم بود که دوست صاحبخانه که چشاش هنوز از اشک دعای سفره سرخ بود(پروین جون) با چهرهای اخمالو یه دفعه پا شد. فکر کردم داره میره ضبطو خاموش کنه ولی دیدم نه وسط مجلس وایساد فکری کرد و یهو تور سیاه دور گردنش رو باز کرد و گرفت بالا و شروع کرد به قر داد و نشون دادن اینکه "خونهی بابا کدوم وره". من گفتم ساعت دیگه سه شد الحمدالله همه کار مستحبه.... همه خندیدن
وبا آهنگهای بعدی تقریبا همه پریدن وسط... هر کی هم بلند نشد، برای اینکه جرممون تقسیم بشه با اشاره صاحبخونه من به زور بلندش کردم. نشون به اون نشون که سفره ناهار تا هشت شب طول کشید و بیشتریا موقع خداحافظی میگفتن عجب خوش گذشت چه سفره ی باحالی، قربونش برم که خودش اینطور مقدر کرده بود که بعد از دوماه محرم و صفر اینجور دور هم خوش باشیم. اون یکی گفت زنگار از دل من یکی که حسابی پاک شد!
تو این مدت سیبا کلی نگران شده بود و پنج شش بار زنگ زده بود به موبایلم که به خاطر صدای بلند آهنگ و کف و یا اینکه وسط بودم نشنیده بودم.
وقتی برگشتم دیدم سیبا به جای دیوار توالت و حموم و کف آشپزخونه ، دیوار آشپزخونه و کف بالکنرو که خودم قبلا شسته بودم شسته . و حالا داره فیلم میبینه و تخمه میشکونه.
سیبا با بیخیالی تموم گفت دیوونهایم خونه تکونی میکنیم؟هر چی اینجاهایی که گفتی شستم یه ذره کثیفی نداشت...
اگه سفره بهم اینقدر خوش نگذشته بود یه جیغ و هواری راه مینداختم که نگو...
گور پدر خونهتکونی، سفره را عشق است...
3:59 | Zeitoon | نظرها
چون:
در عمرم فقط یکی دوسفره رفتم اونم این اواخر و فقط برای کنجکاوی. و دیگه کنجکاویهام ارضا شده بود.
ادا در آوردن به چیزی که قبول نداری خیلی سخته و صمالبکم نشستن و به بعضی مزخرفات و داستانهای خرافی خانم جلسهای گوش دادن عذاب الیمه. بخصوص اگه صندلیها پر باشه و مجبور باشی روی زمین بشینی و هی پاهات خواب بره و روت نشه اینور اونور بشی.
یه مرغ تیکه تیکه شده رو تو آبلیمو و زعفرون و پیاز و نمک و فلفل خوابونده بودم تا فردا ظهرش با سیبا یه جوجهکباب مشتی درست کنیم و بریم که یه روز تعطیل خوبو داشته باشیم.
یکی از معدود تعطیلیهایی بود که سیبا قرار بود کلشو خونه بمونه وبا هم یه مقدار خونهتکونی کنیم. مردا هم که بالاسرشون نباشی میدونید که...
صبحش که پاشدیم و سیبا دید که کلی براش خواب دیدم. اصرار که تو با دوستات برو سفره، عقیدههم نداشتهباشی کلی سوژه به دست میاری. تازه دوستاتو میبینی. خودم برنج و جوجه کباب درست میکنم و هر کاری هم بگی میکنم.
از من انکار و از اون اصرار تا اینکه خودم هم که برای دوستام دلم تنگ شده بود قبول کردم. با حیا و شرم ! هم به سیبا گوشزد کردم که پس باید کل توالت و حموم رو از سقف تا پایین باید عین گُل بشوری. گفت بچشم! حتما! سیبا از خوشحالی چشاش برق زد.
(الان حسن آقا میگه کسی که از انتخابات مینویسه سفره هم باید بره دیگه)
به دوستم زنگ زدم که میام. اونم خوشحال. فکر میکنید از دیدن من؟ نخیر! چون که راه خیلی دور بود و من ماشین میبردم!
وقتی رفتم دم در یه بار هم با افاف زنگ زدم و با خجالت تمام! یه سیبا گفتم بیزحمت کف آشپزخونه رو هم بشور. گفت تو فقط امر کن!
وقتی رسیدیم دیدم اووه... پنجاه نفر خانم کوتاه و بلند و چاق و لاغر، مو بور و موسیاه و موقهوهای، اخمو و غمگین و لبخندبه لب و... همه سیاهپوش، دور تا دور سالن نشستن و خانم جلسهای شیک و پیک لاغر چون باربی و خوشلباس با طلا و جواهر نشسته در صدر مجلس. همهی نگاهها به غیر از دید زدن لباس و مدل موی همدیگه خیره شده بر سفرهای که وسط انداخته شده و پره از خوراکیهای جورواجور(به غیر از غذاهای گرم اصلی) انواع و اقسام حلوا و شلهزرد و سبزی خوردن پنیر و میوه و...
حالا کی قراره غذا خورده شه؟ بعد از دوساعت دعای اجباری. اونم چی؟ عدس پلو و آش رشته.
از شانس من حدسم درست دراومد و تموم مبلها و صندلیها پر بود و مجبور شدم برم بشینم روی زمین. نصف کونم روی سنگ مرمر بود و نصفش روی فرش... خودمو کشتم تا تونستم با تقلاهای نامحسوس نصفهی دیگه باسنم رو از روی سنگ سرد روی فرش گرم و نرم بکشونم. خانمها دعا میخوند و من تموم حواسم این بود که میلیمتری خودمو جلو بکشونم. فکر میکردم اگه یهویی برم جلو ملت فکر میکنن میخوام برم سر سفره ناخنک بزنم.
میدونید که وسط دعا به هیچوجه نمیشه درگوشی پچپچ و غیبت کرد و من و دوستم از این امکان بسیار مهم محروم بودیم . دوسه بار سعی کردم مثل بقیه خانمها کف انگشتهامو به صورت نیمه خمیده بگیرم طرف خدا. اما فکر کردم اگه اینا راست میگن که خدا همه جا هست پس چرا همه اون بالا رو نگاه میکنن. خدا ممکنه تو سفره بغل ظرف حلوا و خرما باشه. پس چه اشکال داره من انگشتامو به جای بالا به طرف ظرف حلوا بگیرم.
دعاها رو تقریبا همه بلد بودن. اول یک ساعت تمام آیتالکرسی خوندن و هی خط به خط تفسیرش کردن و بعد امن یجیبه و... صد بار به خودم فحش دادم که کباب به اون خوبی عمل بیاری و درست موقع خوشهچینی بیایی اینجوری به خودت عذاب بدی.
در مدت دعا، پونزده بار تعداد شمعهای روشن توی سالن،،چهارده باز ظرفهای حلوا، سیزده باز ظرفهای شلهزرد، دوازده باز تعداد بشقابهای حاوی پنیر سبزی، یازده بار تعداد سیبها و پرتقالها، ده بار تعداد خرماهای هر ظرف، حتی دونههای رنده شده نارگیل رو شمردم اما دعا و تفسیر بیربط سخنگوی قرآن تموم نمیشد که نمیشد.
از بدبختی پاهام هم خواب رفته بود و جایی نبود که درازش کنم. نمیشد ببرمش تو سفره. نمیشد برم عقب. میترسیدم به خاطر یخی سنگ مرمر جیشم بگیره.
بالاخره با هم بدبختی این دو ساعت تموم شد و . ناهار آوردن و خوردیم.
یه عده نایلون درآوردن و کلی غذا و حلوا و شیرینی و میوه توش جا دادن و گذاشتن تو کبفشون و... حدود ده نفری با عجله خداحافظی کردن و رفتن و خوشبختانه چند صندلی خالی شد.
و همه تونستیم بشینیم.
چایی آوردن و صحبتها رفت سر کرامات و معجزات سفرههای نذری اونم در روزهای شهادت و رحلت. بخصوص امروز که شهادت فکر میکنم سه نفر از معصومین بود.
تو دلم داشتم فحش میدادم به سیبا که حتما میخواسته از زیر کار در بره من بدبختو فرستاده اینجا . همینجوری الکی (من خیلی وقتا الکی حرف میپرونم) وقتی یه لحظه سکوت شد به خانم صاحبخونه گفتم، شنیدم شما شعر میگید میشه خواهش کنم مارو مستفیض کنید.
گل از گلش شکفت... شاعر باشی و یکی بهت بگه شعر بگی و نگی! نگاهی به تک تک خانوما کرد انگار با نگاهی ملتمسانهای از جمع اجازه میخواد. از خانم جلسهای هم پرسید اشکالی نداره؟
خانم جلسهای فرمود اگه مربوط به ائمه اطهار باشه خیر.
خانم شاعر با خوشحالی گفت اتفاقا شعری در مورد پیامبر دارم. شعرشو خوند وهمه اومدن کف بزنن که من نخود آش شدم و گفتم ای وای...کف زدن زشته،. صلوات بفرستین.
صلوات فرستادن همه . با اون و عجل فرجه معروف آخرش.
یکی دیگه ازش خواهش کرد یه شعر دیگه بخونه. صاحبخونه به دوستش که هنوز چشاش از خوندن دعای سر سفره اشکی و تر بود گفت نوبت توئه پروین جون، شما بخون. معلوم شد پروین خانم هم شعر میگن. او هم یکی در مدح حضرت علی خوند و باز همه اومدن دست بزنن یکی دیگه گفت ای وای چقدر گیجین، صلوات! صلوات غرایی ختم شد.
بعد دیگری در مدح حضرت زهرا گفت . پشتبندش صاحبخونه اعلام کرد من در مورد عشق و محبت یه شعر دارم، من در این روز عزیز، از صفای مهمونها به وجد اومدم و در مورد عشق و محبت بین آدما میخوام بخونم که با کف مرتبی همراه شد.
ایندفعه هیچکس یادش نیومد بگه صلوات.
من به شوخی پروندم(فتوی دادم): اشکال نداره انگار از ساعت دو بگذره دیگه روز رحلت تموم شده(حالا میدونستم باید غروب شه تاطلسم بشکنه) و دست زدن دیگه حروم نیست.
یکی جدی گفت نخیر! ساعت سه! اون یکی گفت دو و نیم... یکی گفت پنج و...جمع در این مورد به نتیجه بخصوصی نرسید.
یکی از خانمها جو زده شد گفت من یه شعری از مرضیه بخونم؟ همه متعجب و استهفامآمیز بهم نگاه کردن... خانم جلسهای میانداری کرد، اگه شعرش جلف نباشه و به صورت دکلمه خونده بشه اونم به صورت غمگین، اشکالی نداره.
یکی گفت بیچاره شعرای مرضیه کجاش جلفه!(البته باید میگفت شعرای بیچاره مرضیه) . و خواننده شروع کرد و "صورتگر نقاش چین" رو به صورت غمگنانهترین حالت و به صورت کاملا " اسلو موشن" خوند به صورتی که واقعا اشک تو چشای من یکی که جمع شد و دستمالی گرفتم جلوی چشمم.
اون یکی گفت منم علی علی هایده رو بلدم. همه گفتن هوراااااااا
اونم خوند. جمع بیهوا همراهیش میکردن و از سر عشق به مولا سر به راست و چپ تکون میدادن. داشتیم به مرز سماع نزدیک می شدیم.
نوبت به اعظم خانم که رسید، گفت من از مهستی بلدم.
و شروع کرد به صورت مداحی با حرکات زیبای دست "تمام دنیا یک طرف تو یک طرف عزیزم" رو خوندن. البته با دستش مرتب خدا رو نشان میداد که معبودش اوست ...اینجا من یه کم خندهم گرفت.(شیطان رجیم) میتونست ظرف حلوا یا شله زرد رو نشون بده. و وقتی میگفت عزیزم دستهاشو به صورت ضربدری یا صلیبوار روی ممههاش قرار میداد
خانم بعدی صداش کلفت بود و یکراست رفت سراغ ترانههای دلکش و لنگانلنگان تا لب چشمه میآید را خوند. البته وقتی میگم صدای کلفت،یعنی واقعا کفت....
خانم نازنین بعدی هم یک آهنگ از عباس قادری خوند. در مایههای خستهام من خستهام من.
وسط ترانهها هم گاهی شعری خونده میشد.(یکی از خانمها به دوستش که بعد از ناهار رفته بود زنگ زد گفت سفره خیلی باحال شده برگرد. او هم که یادش رفته بود گفته بوده کلی مهمون براش اومده، پنچ دقیقه نشد که خودشو رسوند) خلاصه...
هر چی آهنگ از دلکش و مهستی و هایده بود که ملت از بر بودن خونده شد. چند دقیقهای بود که به دست و کف سوت و ماشالله و ناز نفست و ساغاول و یاشاسین هم اضافه شده بود.
صاحبخونه روشو کرد به دختر نوجوانی گفت حالا نوبت شماست دخترم. اون یکی گفت نه بابا ول کن، لسآنجلسی میخونه تو این روز عزیز گناه داره. دختره کمی پکر شد .
دیگه کسی آهنگ و شعری از حفظ نبود. همه متاسف بودن. و دوباره جو داشت غمزده و عزادارگونه میشد...
صاحبخونه که خیلی دلش میخواست به مهمانهاش بد نگذره، گفت اتفاقا الان نوارهایده تو ضبطه. روشنش میکنم و همه با هم میخونیم... اما چشمتون روز بد نبینه، تا روشنش کرد یهو صدای یه آهنگ ریتمیک تند لس آنجلسی شنیده شد. و دخترک نوجوان، بی اراده پرید وسط و عین یه پرنده سبکبال شروع کرد به ورجه وورجه و د برقص. رقص سماع واقعی.. هیچکدوم از جمع نخواست دلشو بشکونن، و چون جوونها برای این مملکت خیلی ارزشمندند همه براش دست میزدن. "او، او" با صدای ریز زنانه بارش سر میدادن. من از سر جام با چشمای باز قرهای پنهانی کمر روی صندلیها رو مشاهده میکردم.
آهنگ بعدی باباکرم بود که دوست صاحبخانه که چشاش هنوز از اشک دعای سفره سرخ بود(پروین جون) با چهرهای اخمالو یه دفعه پا شد. فکر کردم داره میره ضبطو خاموش کنه ولی دیدم نه وسط مجلس وایساد فکری کرد و یهو تور سیاه دور گردنش رو باز کرد و گرفت بالا و شروع کرد به قر داد و نشون دادن اینکه "خونهی بابا کدوم وره". من گفتم ساعت دیگه سه شد الحمدالله همه کار مستحبه.... همه خندیدن
وبا آهنگهای بعدی تقریبا همه پریدن وسط... هر کی هم بلند نشد، برای اینکه جرممون تقسیم بشه با اشاره صاحبخونه من به زور بلندش کردم. نشون به اون نشون که سفره ناهار تا هشت شب طول کشید و بیشتریا موقع خداحافظی میگفتن عجب خوش گذشت چه سفره ی باحالی، قربونش برم که خودش اینطور مقدر کرده بود که بعد از دوماه محرم و صفر اینجور دور هم خوش باشیم. اون یکی گفت زنگار از دل من یکی که حسابی پاک شد!
تو این مدت سیبا کلی نگران شده بود و پنج شش بار زنگ زده بود به موبایلم که به خاطر صدای بلند آهنگ و کف و یا اینکه وسط بودم نشنیده بودم.
وقتی برگشتم دیدم سیبا به جای دیوار توالت و حموم و کف آشپزخونه ، دیوار آشپزخونه و کف بالکنرو که خودم قبلا شسته بودم شسته . و حالا داره فیلم میبینه و تخمه میشکونه.
سیبا با بیخیالی تموم گفت دیوونهایم خونه تکونی میکنیم؟هر چی اینجاهایی که گفتی شستم یه ذره کثیفی نداشت...
اگه سفره بهم اینقدر خوش نگذشته بود یه جیغ و هواری راه مینداختم که نگو...
گور پدر خونهتکونی، سفره را عشق است...
3:59 | Zeitoon | نظرها
دوشنبه، اسفند ۰۵، ۱۳۸۷
میشود به خاتمی یا موسوی رأی داد، اما با شرطُها و شروطِها
ما رفتارهای متفاوتی میتوانیم در مقابل انتخابات ریاست جمهوری خرداد سال آینده پیش بگیریم.
میتوان مثل خیلی از دفعاتی که رأی ندادیم انتخابات را تحریم کنیم و بگوییم گور پدرشان! هر کاندیدایی که این رژیم صلاحیتش را تأیید کرده به درد ما نمیخورد.
میتوانیم مخلصانه و چشم بسته به یکیشان مثلا خاتمی یا کروبی یا احمدینژاد رأی بدهیم و بگوییم بهترین انتخاب است...
یا به یکی دیگر، هر کاندیدا شد مهم نیست، حتی به گوگوش و داریوش رأی بدهیم بگوییم مهم ثبت مهر انتخابات در شناسنامهام است . فردا میخواهم هر کسی خر شد سوارش بشوم و در این مملکت کار کنم. شاید هم به جایی، نان و نوایی رسیدم.
من که تصمیم ندارم به خارج کشور بروم پس نمیخواهم مُهر ناراضی و ملحد و ضد انقلاب بر پیشانیام بخورد.
اما...
میشود به خاتمی و یا موسوی و یا هر کاندید اصلاحطلبی رأی داد، نه کشکی، بلکه به شرطها و شروطها...
برای احمدینژادها که نمیشود شرط و شروط گذاشت. اما برای اصلاحطلبها که اینروزها داعیهی مردمسالاری و عدالت طلبی دارند میشود.
شرطهایی منطقی که ما تعیین میکنیم و اگر قول بدهند که از آنها عدول نمیکنند میشود روی رأی دادن به آنها فکر کرد.
بیایید فرض کنیم قرار است خاتمی و یارانش این نوشتهها را بخوانند، (فکر میکنم قرار است چنین کاری در وبلاگستان بشود. عدهای بنویسند، در یک وبلاگ بخصوص گذاشته شوند و بگذارند در اختیار خاتمیچیها) شما چه انتقاداتی به روش کارشان در هشت سالی که دولت در دستان بود دارید و چه پیشنهادهایی...
چرا در انتخابات گذشته جوانانی که قبلا خودشان را برای خاتمی میکُشتند یکباره ناامید و منفعل شدند و داو را به دست راستیها دادند.
آیا میشود دوباره به آنها اعتماد کرد.
نکند مثل دفعهی قبل انفعال ما منجر به بد اند بدتری دیگر بشود.
همه ما که ساکمان را همراه با پاسپورت و ویزا و بلیت هواپیما آماده نگذاشتهایم دم در، که بگوییم اشکالی ندارد اگر وضع بدتر از این شد میگذاریم از این مملکت میرویم. به یک جای بهتر، آزادتر...
من هرگز به کسی نمیگویم رأی بده یا نده. حق این را ندارم.
فقط میپرسم. با وجودی که میدانیم خاتمی و یاران او هم هر چه باشد برخاسته از این نظام اند و مثل بقیه روحانیها در پیوندی سبیی و یا نسبی با تمام روحانیهای دیگر . اما آیا شرایطی به نظرتان می رسد که در صورت قول به شرط عمل آنها دلتان بیاید به یکی از آنها رأی بدهید؟
راستش خود من به عنوان کسی که در هر دو دوره - بار اول با امید به تغییر و بار دوم با بیعلاقهگی و ناباوری - به خاتمی رأی دادم انتقادهای زیادی به این جریان دارم.
اول- پارتی بازی
جریان اصلاحطلب(خاتمی) به محض رسیدن به قدرت تمام دوستان و فکوفامیل و مجیزگویان خود را بدون در نظر گرفتن اینکه آیا اصلا صلاحیت انجام کاری که به آنها محول شده دارند یا نه، سر کار گذاشت.
خود من که با نماینده مجلس اصلاح طلب و دست راستی هر دو برخورد داشتم. با اینکه از نظر اخلاقی و شخصیتی و مالاندوزی نماینده اصلاحطلب بهتر به نظر میرسید اما نمایندهی راست عملا بهتر به حرف آدم گوش میکرد و البته ساز راست هشتگاه خودش را می نواخت. نمونهاش خانم آجرلو و پسرخالهاش عباس پالیزدار بسیار محکم تر از نماینده قبلی آقای خلیلی خواهر زاده خاتمی عمل کردند.
2- نسیان
به محض رسیدن به قدرت، تمام شعارهای خود را فراموش میکنند و تمام هم و غم خودشان را صرف نگهداری قدرت و مسائل شخصی خود میکنند. به مردم بیاعتنا هستند.
3- ترس
بسیار بیش از آنچه باید از جناج راست حکومت میترسند. بنابراین منفعل عمل میکنند. ما انتظار شجاعت و عمل واقعی داریم.
4- حقوق زنان
با اینکه جناح اصلاحطلب داعیهی پذیرش حقوق برابر زنان با مردان را دارد و در بعضی کلاسهایشان مواضع کمپین یک میلیون امضا را آموزش میدهند اما به نظر میآید این تاکتیکیست برای به دست آوردن رأی زنان و روشنفکران بیشنر تا اعتقاد واقعی.
نمونهاش اینکه خاتمی حتی یک وزیر زن در دولتش نداشت . انتخاب مشاوران زن هم بیشتر به صورت نمایشی و دوستانه بود تا اعتقاد واقعی(خانم معصومه ابتکار دخترِ دوست خاتمی بود و رشتهی دانشگاهیاش محیط زیست نبود) نمونهی بارزتر و جدیدترش نوشتهی خانم فاطمه راکعی- نماینده اصلاح طلب مجلس ششم- در مطلب "انتظارات زنان از انقلاب" که در پست قبلی وبلاگم گذاشتم...
اگر قرار است باز هم اصلاحطلبها بگویند زنان همه ، فارغ از هر عقیده و دینی، باید حجاب را کاملا حفظ کنند وگرنه بازداشت میشوند، زن نصف مرد حساب میشود، زن نصف مرد ارث میبرد، زن باید بنشیند خانهداریاش را بکند آیا میتوان انتظار داشت زنان به آنها رأی بدهند؟
5- چاپلوسی
مرتب میگویند به همه عقاید و مذاهب احترام میگذاریم و در محفلهای شخصی اعتقاد به ولایت فقیه را زیر سوال میبرند اما در سخنرانیهای علنی مرتب روی واجبالوجود بودن ولی فقیه و همینطور اسلامیبودن کشور (که همه چیزش باید اسلامی باشد) تکیه میکنند.
6- نداشتن نمایندهی عقاید مختلف
در حالیکه اکثر کشورهای دموکرات و حتی- به قول اینها- رژیم خونخوار و غاصب اسرائیل، چند کرسی در محلس به حزب کارگر و کمونیست و... اختصاص دادهاند اما از نظر اصلاحطلبها هم اصالت وجودی دیگر عقاید کاملا زیر سوال میرود و ظاهرا عقیده دارند ما اصلاحطلبها باشیم، گور پدر دیگران. به ما ربطی ندارد. ما خر خود را میرانیم.
7- شما بگویید... پیشنهاد.... انتقاد... هر چه دوست دارید... رای میدهید، نمیدهید، با شرط و شروط، بیشرط و شروط...
آیا خاتمی میتواند به طور واقعی عدالت اجتماعی و اقتصادی برقرار کند. در توانش هست که جلو دزدی بزرگمردان و آقازادهها را بگیرد؟
و هر چه در این باره دلتان خواست بنویسید...
* * * * *
بسمه تعالی
فراخوان
بیایید از انتخابات حرف بزنیم!(مقصر اصلی این پروژه: سمیه خانم توحید لو)
ما یعنی اینها، تاحالا اعلام
آق بهمن
بر ساحل سلامت ... سمیه توحیدلو
بلاگ نوشت ... صادق جم
جمهور ... مهدی محسنی
دیده بان ... بهرنگ تاجدین
زیتون
سوشیانت ... امیر عباس ریاضی
کافه ناصری ... معصومه ناصری
کمانگیر... آرش آبادپور
ملکوت... داریوش محمدپور
وحید آنلاین
Sad Eye Never Lie... حدیثه حسینیپور
به همت داریوش ملکوت... نوشتههای بلاگرها در مورد خاتمی.... در وبلاگ خاتمی نامه گرد آوری میشود...
شما هم اگر دوست دارید در این باره بنویسید و لینکش رو در نظرخواهی بگذارید تا به لینکها اضافه شود...
میتوان مثل خیلی از دفعاتی که رأی ندادیم انتخابات را تحریم کنیم و بگوییم گور پدرشان! هر کاندیدایی که این رژیم صلاحیتش را تأیید کرده به درد ما نمیخورد.
میتوانیم مخلصانه و چشم بسته به یکیشان مثلا خاتمی یا کروبی یا احمدینژاد رأی بدهیم و بگوییم بهترین انتخاب است...
یا به یکی دیگر، هر کاندیدا شد مهم نیست، حتی به گوگوش و داریوش رأی بدهیم بگوییم مهم ثبت مهر انتخابات در شناسنامهام است . فردا میخواهم هر کسی خر شد سوارش بشوم و در این مملکت کار کنم. شاید هم به جایی، نان و نوایی رسیدم.
من که تصمیم ندارم به خارج کشور بروم پس نمیخواهم مُهر ناراضی و ملحد و ضد انقلاب بر پیشانیام بخورد.
اما...
میشود به خاتمی و یا موسوی و یا هر کاندید اصلاحطلبی رأی داد، نه کشکی، بلکه به شرطها و شروطها...
برای احمدینژادها که نمیشود شرط و شروط گذاشت. اما برای اصلاحطلبها که اینروزها داعیهی مردمسالاری و عدالت طلبی دارند میشود.
شرطهایی منطقی که ما تعیین میکنیم و اگر قول بدهند که از آنها عدول نمیکنند میشود روی رأی دادن به آنها فکر کرد.
بیایید فرض کنیم قرار است خاتمی و یارانش این نوشتهها را بخوانند، (فکر میکنم قرار است چنین کاری در وبلاگستان بشود. عدهای بنویسند، در یک وبلاگ بخصوص گذاشته شوند و بگذارند در اختیار خاتمیچیها) شما چه انتقاداتی به روش کارشان در هشت سالی که دولت در دستان بود دارید و چه پیشنهادهایی...
چرا در انتخابات گذشته جوانانی که قبلا خودشان را برای خاتمی میکُشتند یکباره ناامید و منفعل شدند و داو را به دست راستیها دادند.
آیا میشود دوباره به آنها اعتماد کرد.
نکند مثل دفعهی قبل انفعال ما منجر به بد اند بدتری دیگر بشود.
همه ما که ساکمان را همراه با پاسپورت و ویزا و بلیت هواپیما آماده نگذاشتهایم دم در، که بگوییم اشکالی ندارد اگر وضع بدتر از این شد میگذاریم از این مملکت میرویم. به یک جای بهتر، آزادتر...
من هرگز به کسی نمیگویم رأی بده یا نده. حق این را ندارم.
فقط میپرسم. با وجودی که میدانیم خاتمی و یاران او هم هر چه باشد برخاسته از این نظام اند و مثل بقیه روحانیها در پیوندی سبیی و یا نسبی با تمام روحانیهای دیگر . اما آیا شرایطی به نظرتان می رسد که در صورت قول به شرط عمل آنها دلتان بیاید به یکی از آنها رأی بدهید؟
راستش خود من به عنوان کسی که در هر دو دوره - بار اول با امید به تغییر و بار دوم با بیعلاقهگی و ناباوری - به خاتمی رأی دادم انتقادهای زیادی به این جریان دارم.
اول- پارتی بازی
جریان اصلاحطلب(خاتمی) به محض رسیدن به قدرت تمام دوستان و فکوفامیل و مجیزگویان خود را بدون در نظر گرفتن اینکه آیا اصلا صلاحیت انجام کاری که به آنها محول شده دارند یا نه، سر کار گذاشت.
خود من که با نماینده مجلس اصلاح طلب و دست راستی هر دو برخورد داشتم. با اینکه از نظر اخلاقی و شخصیتی و مالاندوزی نماینده اصلاحطلب بهتر به نظر میرسید اما نمایندهی راست عملا بهتر به حرف آدم گوش میکرد و البته ساز راست هشتگاه خودش را می نواخت. نمونهاش خانم آجرلو و پسرخالهاش عباس پالیزدار بسیار محکم تر از نماینده قبلی آقای خلیلی خواهر زاده خاتمی عمل کردند.
2- نسیان
به محض رسیدن به قدرت، تمام شعارهای خود را فراموش میکنند و تمام هم و غم خودشان را صرف نگهداری قدرت و مسائل شخصی خود میکنند. به مردم بیاعتنا هستند.
3- ترس
بسیار بیش از آنچه باید از جناج راست حکومت میترسند. بنابراین منفعل عمل میکنند. ما انتظار شجاعت و عمل واقعی داریم.
4- حقوق زنان
با اینکه جناح اصلاحطلب داعیهی پذیرش حقوق برابر زنان با مردان را دارد و در بعضی کلاسهایشان مواضع کمپین یک میلیون امضا را آموزش میدهند اما به نظر میآید این تاکتیکیست برای به دست آوردن رأی زنان و روشنفکران بیشنر تا اعتقاد واقعی.
نمونهاش اینکه خاتمی حتی یک وزیر زن در دولتش نداشت . انتخاب مشاوران زن هم بیشتر به صورت نمایشی و دوستانه بود تا اعتقاد واقعی(خانم معصومه ابتکار دخترِ دوست خاتمی بود و رشتهی دانشگاهیاش محیط زیست نبود) نمونهی بارزتر و جدیدترش نوشتهی خانم فاطمه راکعی- نماینده اصلاح طلب مجلس ششم- در مطلب "انتظارات زنان از انقلاب" که در پست قبلی وبلاگم گذاشتم...
اگر قرار است باز هم اصلاحطلبها بگویند زنان همه ، فارغ از هر عقیده و دینی، باید حجاب را کاملا حفظ کنند وگرنه بازداشت میشوند، زن نصف مرد حساب میشود، زن نصف مرد ارث میبرد، زن باید بنشیند خانهداریاش را بکند آیا میتوان انتظار داشت زنان به آنها رأی بدهند؟
5- چاپلوسی
مرتب میگویند به همه عقاید و مذاهب احترام میگذاریم و در محفلهای شخصی اعتقاد به ولایت فقیه را زیر سوال میبرند اما در سخنرانیهای علنی مرتب روی واجبالوجود بودن ولی فقیه و همینطور اسلامیبودن کشور (که همه چیزش باید اسلامی باشد) تکیه میکنند.
6- نداشتن نمایندهی عقاید مختلف
در حالیکه اکثر کشورهای دموکرات و حتی- به قول اینها- رژیم خونخوار و غاصب اسرائیل، چند کرسی در محلس به حزب کارگر و کمونیست و... اختصاص دادهاند اما از نظر اصلاحطلبها هم اصالت وجودی دیگر عقاید کاملا زیر سوال میرود و ظاهرا عقیده دارند ما اصلاحطلبها باشیم، گور پدر دیگران. به ما ربطی ندارد. ما خر خود را میرانیم.
7- شما بگویید... پیشنهاد.... انتقاد... هر چه دوست دارید... رای میدهید، نمیدهید، با شرط و شروط، بیشرط و شروط...
آیا خاتمی میتواند به طور واقعی عدالت اجتماعی و اقتصادی برقرار کند. در توانش هست که جلو دزدی بزرگمردان و آقازادهها را بگیرد؟
و هر چه در این باره دلتان خواست بنویسید...
* * * * *
بسمه تعالی
فراخوان
بیایید از انتخابات حرف بزنیم!(مقصر اصلی این پروژه: سمیه خانم توحید لو)
ما یعنی اینها، تاحالا اعلام
آق بهمن
بر ساحل سلامت ... سمیه توحیدلو
بلاگ نوشت ... صادق جم
جمهور ... مهدی محسنی
دیده بان ... بهرنگ تاجدین
زیتون
سوشیانت ... امیر عباس ریاضی
کافه ناصری ... معصومه ناصری
کمانگیر... آرش آبادپور
ملکوت... داریوش محمدپور
وحید آنلاین
Sad Eye Never Lie... حدیثه حسینیپور
به همت داریوش ملکوت... نوشتههای بلاگرها در مورد خاتمی.... در وبلاگ خاتمی نامه گرد آوری میشود...
شما هم اگر دوست دارید در این باره بنویسید و لینکش رو در نظرخواهی بگذارید تا به لینکها اضافه شود...
اشتراک در:
پستها (Atom)
