وقتی دیشب دوستم زنگ زد و منو به یه سفره زنونه در روز رحلت پیامبر و یکی از اماما دعوت کرد بلافاصله گفتم نه.
چون:
در عمرم فقط یکی دوسفره رفتم اونم این اواخر و فقط برای کنجکاوی. و دیگه کنجکاویهام ارضا شده بود.
ادا در آوردن به چیزی که قبول نداری خیلی سخته و صمالبکم نشستن و به بعضی مزخرفات و داستانهای خرافی خانم جلسهای گوش دادن عذاب الیمه. بخصوص اگه صندلیها پر باشه و مجبور باشی روی زمین بشینی و هی پاهات خواب بره و روت نشه اینور اونور بشی.
یه مرغ تیکه تیکه شده رو تو آبلیمو و زعفرون و پیاز و نمک و فلفل خوابونده بودم تا فردا ظهرش با سیبا یه جوجهکباب مشتی درست کنیم و بریم که یه روز تعطیل خوبو داشته باشیم.
یکی از معدود تعطیلیهایی بود که سیبا قرار بود کلشو خونه بمونه وبا هم یه مقدار خونهتکونی کنیم. مردا هم که بالاسرشون نباشی میدونید که...
صبحش که پاشدیم و سیبا دید که کلی براش خواب دیدم. اصرار که تو با دوستات برو سفره، عقیدههم نداشتهباشی کلی سوژه به دست میاری. تازه دوستاتو میبینی. خودم برنج و جوجه کباب درست میکنم و هر کاری هم بگی میکنم.
از من انکار و از اون اصرار تا اینکه خودم هم که برای دوستام دلم تنگ شده بود قبول کردم. با حیا و شرم ! هم به سیبا گوشزد کردم که پس باید کل توالت و حموم رو از سقف تا پایین باید عین گُل بشوری. گفت بچشم! حتما! سیبا از خوشحالی چشاش برق زد.
(الان حسن آقا میگه کسی که از انتخابات مینویسه سفره هم باید بره دیگه)
به دوستم زنگ زدم که میام. اونم خوشحال. فکر میکنید از دیدن من؟ نخیر! چون که راه خیلی دور بود و من ماشین میبردم!
وقتی رفتم دم در یه بار هم با افاف زنگ زدم و با خجالت تمام! یه سیبا گفتم بیزحمت کف آشپزخونه رو هم بشور. گفت تو فقط امر کن!
وقتی رسیدیم دیدم اووه... پنجاه نفر خانم کوتاه و بلند و چاق و لاغر، مو بور و موسیاه و موقهوهای، اخمو و غمگین و لبخندبه لب و... همه سیاهپوش، دور تا دور سالن نشستن و خانم جلسهای شیک و پیک لاغر چون باربی و خوشلباس با طلا و جواهر نشسته در صدر مجلس. همهی نگاهها به غیر از دید زدن لباس و مدل موی همدیگه خیره شده بر سفرهای که وسط انداخته شده و پره از خوراکیهای جورواجور(به غیر از غذاهای گرم اصلی) انواع و اقسام حلوا و شلهزرد و سبزی خوردن پنیر و میوه و...
حالا کی قراره غذا خورده شه؟ بعد از دوساعت دعای اجباری. اونم چی؟ عدس پلو و آش رشته.
از شانس من حدسم درست دراومد و تموم مبلها و صندلیها پر بود و مجبور شدم برم بشینم روی زمین. نصف کونم روی سنگ مرمر بود و نصفش روی فرش... خودمو کشتم تا تونستم با تقلاهای نامحسوس نصفهی دیگه باسنم رو از روی سنگ سرد روی فرش گرم و نرم بکشونم. خانمها دعا میخوند و من تموم حواسم این بود که میلیمتری خودمو جلو بکشونم. فکر میکردم اگه یهویی برم جلو ملت فکر میکنن میخوام برم سر سفره ناخنک بزنم.
میدونید که وسط دعا به هیچوجه نمیشه درگوشی پچپچ و غیبت کرد و من و دوستم از این امکان بسیار مهم محروم بودیم . دوسه بار سعی کردم مثل بقیه خانمها کف انگشتهامو به صورت نیمه خمیده بگیرم طرف خدا. اما فکر کردم اگه اینا راست میگن که خدا همه جا هست پس چرا همه اون بالا رو نگاه میکنن. خدا ممکنه تو سفره بغل ظرف حلوا و خرما باشه. پس چه اشکال داره من انگشتامو به جای بالا به طرف ظرف حلوا بگیرم.
دعاها رو تقریبا همه بلد بودن. اول یک ساعت تمام آیتالکرسی خوندن و هی خط به خط تفسیرش کردن و بعد امن یجیبه و... صد بار به خودم فحش دادم که کباب به اون خوبی عمل بیاری و درست موقع خوشهچینی بیایی اینجوری به خودت عذاب بدی.
در مدت دعا، پونزده بار تعداد شمعهای روشن توی سالن،،چهارده باز ظرفهای حلوا، سیزده باز ظرفهای شلهزرد، دوازده باز تعداد بشقابهای حاوی پنیر سبزی، یازده بار تعداد سیبها و پرتقالها، ده بار تعداد خرماهای هر ظرف، حتی دونههای رنده شده نارگیل رو شمردم اما دعا و تفسیر بیربط سخنگوی قرآن تموم نمیشد که نمیشد.
از بدبختی پاهام هم خواب رفته بود و جایی نبود که درازش کنم. نمیشد ببرمش تو سفره. نمیشد برم عقب. میترسیدم به خاطر یخی سنگ مرمر جیشم بگیره.
بالاخره با هم بدبختی این دو ساعت تموم شد و . ناهار آوردن و خوردیم.
یه عده نایلون درآوردن و کلی غذا و حلوا و شیرینی و میوه توش جا دادن و گذاشتن تو کبفشون و... حدود ده نفری با عجله خداحافظی کردن و رفتن و خوشبختانه چند صندلی خالی شد.
و همه تونستیم بشینیم.
چایی آوردن و صحبتها رفت سر کرامات و معجزات سفرههای نذری اونم در روزهای شهادت و رحلت. بخصوص امروز که شهادت فکر میکنم سه نفر از معصومین بود.
تو دلم داشتم فحش میدادم به سیبا که حتما میخواسته از زیر کار در بره من بدبختو فرستاده اینجا . همینجوری الکی (من خیلی وقتا الکی حرف میپرونم) وقتی یه لحظه سکوت شد به خانم صاحبخونه گفتم، شنیدم شما شعر میگید میشه خواهش کنم مارو مستفیض کنید.
گل از گلش شکفت... شاعر باشی و یکی بهت بگه شعر بگی و نگی! نگاهی به تک تک خانوما کرد انگار با نگاهی ملتمسانهای از جمع اجازه میخواد. از خانم جلسهای هم پرسید اشکالی نداره؟
خانم جلسهای فرمود اگه مربوط به ائمه اطهار باشه خیر.
خانم شاعر با خوشحالی گفت اتفاقا شعری در مورد پیامبر دارم. شعرشو خوند وهمه اومدن کف بزنن که من نخود آش شدم و گفتم ای وای...کف زدن زشته،. صلوات بفرستین.
صلوات فرستادن همه . با اون و عجل فرجه معروف آخرش.
یکی دیگه ازش خواهش کرد یه شعر دیگه بخونه. صاحبخونه به دوستش که هنوز چشاش از خوندن دعای سر سفره اشکی و تر بود گفت نوبت توئه پروین جون، شما بخون. معلوم شد پروین خانم هم شعر میگن. او هم یکی در مدح حضرت علی خوند و باز همه اومدن دست بزنن یکی دیگه گفت ای وای چقدر گیجین، صلوات! صلوات غرایی ختم شد.
بعد دیگری در مدح حضرت زهرا گفت . پشتبندش صاحبخونه اعلام کرد من در مورد عشق و محبت یه شعر دارم، من در این روز عزیز، از صفای مهمونها به وجد اومدم و در مورد عشق و محبت بین آدما میخوام بخونم که با کف مرتبی همراه شد.
ایندفعه هیچکس یادش نیومد بگه صلوات.
من به شوخی پروندم(فتوی دادم): اشکال نداره انگار از ساعت دو بگذره دیگه روز رحلت تموم شده(حالا میدونستم باید غروب شه تاطلسم بشکنه) و دست زدن دیگه حروم نیست.
یکی جدی گفت نخیر! ساعت سه! اون یکی گفت دو و نیم... یکی گفت پنج و...جمع در این مورد به نتیجه بخصوصی نرسید.
یکی از خانمها جو زده شد گفت من یه شعری از مرضیه بخونم؟ همه متعجب و استهفامآمیز بهم نگاه کردن... خانم جلسهای میانداری کرد، اگه شعرش جلف نباشه و به صورت دکلمه خونده بشه اونم به صورت غمگین، اشکالی نداره.
یکی گفت بیچاره شعرای مرضیه کجاش جلفه!(البته باید میگفت شعرای بیچاره مرضیه) . و خواننده شروع کرد و "صورتگر نقاش چین" رو به صورت غمگنانهترین حالت و به صورت کاملا " اسلو موشن" خوند به صورتی که واقعا اشک تو چشای من یکی که جمع شد و دستمالی گرفتم جلوی چشمم.
اون یکی گفت منم علی علی هایده رو بلدم. همه گفتن هوراااااااا
اونم خوند. جمع بیهوا همراهیش میکردن و از سر عشق به مولا سر به راست و چپ تکون میدادن. داشتیم به مرز سماع نزدیک می شدیم.
نوبت به اعظم خانم که رسید، گفت من از مهستی بلدم.
و شروع کرد به صورت مداحی با حرکات زیبای دست "تمام دنیا یک طرف تو یک طرف عزیزم" رو خوندن. البته با دستش مرتب خدا رو نشان میداد که معبودش اوست ...اینجا من یه کم خندهم گرفت.(شیطان رجیم) میتونست ظرف حلوا یا شله زرد رو نشون بده. و وقتی میگفت عزیزم دستهاشو به صورت ضربدری یا صلیبوار روی ممههاش قرار میداد
خانم بعدی صداش کلفت بود و یکراست رفت سراغ ترانههای دلکش و لنگانلنگان تا لب چشمه میآید را خوند. البته وقتی میگم صدای کلفت،یعنی واقعا کفت....
خانم نازنین بعدی هم یک آهنگ از عباس قادری خوند. در مایههای خستهام من خستهام من.
وسط ترانهها هم گاهی شعری خونده میشد.(یکی از خانمها به دوستش که بعد از ناهار رفته بود زنگ زد گفت سفره خیلی باحال شده برگرد. او هم که یادش رفته بود گفته بوده کلی مهمون براش اومده، پنچ دقیقه نشد که خودشو رسوند) خلاصه...
هر چی آهنگ از دلکش و مهستی و هایده بود که ملت از بر بودن خونده شد. چند دقیقهای بود که به دست و کف سوت و ماشالله و ناز نفست و ساغاول و یاشاسین هم اضافه شده بود.
صاحبخونه روشو کرد به دختر نوجوانی گفت حالا نوبت شماست دخترم. اون یکی گفت نه بابا ول کن، لسآنجلسی میخونه تو این روز عزیز گناه داره. دختره کمی پکر شد .
دیگه کسی آهنگ و شعری از حفظ نبود. همه متاسف بودن. و دوباره جو داشت غمزده و عزادارگونه میشد...
صاحبخونه که خیلی دلش میخواست به مهمانهاش بد نگذره، گفت اتفاقا الان نوارهایده تو ضبطه. روشنش میکنم و همه با هم میخونیم... اما چشمتون روز بد نبینه، تا روشنش کرد یهو صدای یه آهنگ ریتمیک تند لس آنجلسی شنیده شد. و دخترک نوجوان، بی اراده پرید وسط و عین یه پرنده سبکبال شروع کرد به ورجه وورجه و د برقص. رقص سماع واقعی.. هیچکدوم از جمع نخواست دلشو بشکونن، و چون جوونها برای این مملکت خیلی ارزشمندند همه براش دست میزدن. "او، او" با صدای ریز زنانه بارش سر میدادن. من از سر جام با چشمای باز قرهای پنهانی کمر روی صندلیها رو مشاهده میکردم.
آهنگ بعدی باباکرم بود که دوست صاحبخانه که چشاش هنوز از اشک دعای سفره سرخ بود(پروین جون) با چهرهای اخمالو یه دفعه پا شد. فکر کردم داره میره ضبطو خاموش کنه ولی دیدم نه وسط مجلس وایساد فکری کرد و یهو تور سیاه دور گردنش رو باز کرد و گرفت بالا و شروع کرد به قر داد و نشون دادن اینکه "خونهی بابا کدوم وره". من گفتم ساعت دیگه سه شد الحمدالله همه کار مستحبه.... همه خندیدن
وبا آهنگهای بعدی تقریبا همه پریدن وسط... هر کی هم بلند نشد، برای اینکه جرممون تقسیم بشه با اشاره صاحبخونه من به زور بلندش کردم. نشون به اون نشون که سفره ناهار تا هشت شب طول کشید و بیشتریا موقع خداحافظی میگفتن عجب خوش گذشت چه سفره ی باحالی، قربونش برم که خودش اینطور مقدر کرده بود که بعد از دوماه محرم و صفر اینجور دور هم خوش باشیم. اون یکی گفت زنگار از دل من یکی که حسابی پاک شد!
تو این مدت سیبا کلی نگران شده بود و پنج شش بار زنگ زده بود به موبایلم که به خاطر صدای بلند آهنگ و کف و یا اینکه وسط بودم نشنیده بودم.
وقتی برگشتم دیدم سیبا به جای دیوار توالت و حموم و کف آشپزخونه ، دیوار آشپزخونه و کف بالکنرو که خودم قبلا شسته بودم شسته . و حالا داره فیلم میبینه و تخمه میشکونه.
سیبا با بیخیالی تموم گفت دیوونهایم خونه تکونی میکنیم؟هر چی اینجاهایی که گفتی شستم یه ذره کثیفی نداشت...
اگه سفره بهم اینقدر خوش نگذشته بود یه جیغ و هواری راه مینداختم که نگو...
گور پدر خونهتکونی، سفره را عشق است...
3:59 | Zeitoon | نظرها
پنجشنبه، اسفند ۰۸، ۱۳۸۷
دوشنبه، اسفند ۰۵، ۱۳۸۷
میشود به خاتمی یا موسوی رأی داد، اما با شرطُها و شروطِها
ما رفتارهای متفاوتی میتوانیم در مقابل انتخابات ریاست جمهوری خرداد سال آینده پیش بگیریم.
میتوان مثل خیلی از دفعاتی که رأی ندادیم انتخابات را تحریم کنیم و بگوییم گور پدرشان! هر کاندیدایی که این رژیم صلاحیتش را تأیید کرده به درد ما نمیخورد.
میتوانیم مخلصانه و چشم بسته به یکیشان مثلا خاتمی یا کروبی یا احمدینژاد رأی بدهیم و بگوییم بهترین انتخاب است...
یا به یکی دیگر، هر کاندیدا شد مهم نیست، حتی به گوگوش و داریوش رأی بدهیم بگوییم مهم ثبت مهر انتخابات در شناسنامهام است . فردا میخواهم هر کسی خر شد سوارش بشوم و در این مملکت کار کنم. شاید هم به جایی، نان و نوایی رسیدم.
من که تصمیم ندارم به خارج کشور بروم پس نمیخواهم مُهر ناراضی و ملحد و ضد انقلاب بر پیشانیام بخورد.
اما...
میشود به خاتمی و یا موسوی و یا هر کاندید اصلاحطلبی رأی داد، نه کشکی، بلکه به شرطها و شروطها...
برای احمدینژادها که نمیشود شرط و شروط گذاشت. اما برای اصلاحطلبها که اینروزها داعیهی مردمسالاری و عدالت طلبی دارند میشود.
شرطهایی منطقی که ما تعیین میکنیم و اگر قول بدهند که از آنها عدول نمیکنند میشود روی رأی دادن به آنها فکر کرد.
بیایید فرض کنیم قرار است خاتمی و یارانش این نوشتهها را بخوانند، (فکر میکنم قرار است چنین کاری در وبلاگستان بشود. عدهای بنویسند، در یک وبلاگ بخصوص گذاشته شوند و بگذارند در اختیار خاتمیچیها) شما چه انتقاداتی به روش کارشان در هشت سالی که دولت در دستان بود دارید و چه پیشنهادهایی...
چرا در انتخابات گذشته جوانانی که قبلا خودشان را برای خاتمی میکُشتند یکباره ناامید و منفعل شدند و داو را به دست راستیها دادند.
آیا میشود دوباره به آنها اعتماد کرد.
نکند مثل دفعهی قبل انفعال ما منجر به بد اند بدتری دیگر بشود.
همه ما که ساکمان را همراه با پاسپورت و ویزا و بلیت هواپیما آماده نگذاشتهایم دم در، که بگوییم اشکالی ندارد اگر وضع بدتر از این شد میگذاریم از این مملکت میرویم. به یک جای بهتر، آزادتر...
من هرگز به کسی نمیگویم رأی بده یا نده. حق این را ندارم.
فقط میپرسم. با وجودی که میدانیم خاتمی و یاران او هم هر چه باشد برخاسته از این نظام اند و مثل بقیه روحانیها در پیوندی سبیی و یا نسبی با تمام روحانیهای دیگر . اما آیا شرایطی به نظرتان می رسد که در صورت قول به شرط عمل آنها دلتان بیاید به یکی از آنها رأی بدهید؟
راستش خود من به عنوان کسی که در هر دو دوره - بار اول با امید به تغییر و بار دوم با بیعلاقهگی و ناباوری - به خاتمی رأی دادم انتقادهای زیادی به این جریان دارم.
اول- پارتی بازی
جریان اصلاحطلب(خاتمی) به محض رسیدن به قدرت تمام دوستان و فکوفامیل و مجیزگویان خود را بدون در نظر گرفتن اینکه آیا اصلا صلاحیت انجام کاری که به آنها محول شده دارند یا نه، سر کار گذاشت.
خود من که با نماینده مجلس اصلاح طلب و دست راستی هر دو برخورد داشتم. با اینکه از نظر اخلاقی و شخصیتی و مالاندوزی نماینده اصلاحطلب بهتر به نظر میرسید اما نمایندهی راست عملا بهتر به حرف آدم گوش میکرد و البته ساز راست هشتگاه خودش را می نواخت. نمونهاش خانم آجرلو و پسرخالهاش عباس پالیزدار بسیار محکم تر از نماینده قبلی آقای خلیلی خواهر زاده خاتمی عمل کردند.
2- نسیان
به محض رسیدن به قدرت، تمام شعارهای خود را فراموش میکنند و تمام هم و غم خودشان را صرف نگهداری قدرت و مسائل شخصی خود میکنند. به مردم بیاعتنا هستند.
3- ترس
بسیار بیش از آنچه باید از جناج راست حکومت میترسند. بنابراین منفعل عمل میکنند. ما انتظار شجاعت و عمل واقعی داریم.
4- حقوق زنان
با اینکه جناح اصلاحطلب داعیهی پذیرش حقوق برابر زنان با مردان را دارد و در بعضی کلاسهایشان مواضع کمپین یک میلیون امضا را آموزش میدهند اما به نظر میآید این تاکتیکیست برای به دست آوردن رأی زنان و روشنفکران بیشنر تا اعتقاد واقعی.
نمونهاش اینکه خاتمی حتی یک وزیر زن در دولتش نداشت . انتخاب مشاوران زن هم بیشتر به صورت نمایشی و دوستانه بود تا اعتقاد واقعی(خانم معصومه ابتکار دخترِ دوست خاتمی بود و رشتهی دانشگاهیاش محیط زیست نبود) نمونهی بارزتر و جدیدترش نوشتهی خانم فاطمه راکعی- نماینده اصلاح طلب مجلس ششم- در مطلب "انتظارات زنان از انقلاب" که در پست قبلی وبلاگم گذاشتم...
اگر قرار است باز هم اصلاحطلبها بگویند زنان همه ، فارغ از هر عقیده و دینی، باید حجاب را کاملا حفظ کنند وگرنه بازداشت میشوند، زن نصف مرد حساب میشود، زن نصف مرد ارث میبرد، زن باید بنشیند خانهداریاش را بکند آیا میتوان انتظار داشت زنان به آنها رأی بدهند؟
5- چاپلوسی
مرتب میگویند به همه عقاید و مذاهب احترام میگذاریم و در محفلهای شخصی اعتقاد به ولایت فقیه را زیر سوال میبرند اما در سخنرانیهای علنی مرتب روی واجبالوجود بودن ولی فقیه و همینطور اسلامیبودن کشور (که همه چیزش باید اسلامی باشد) تکیه میکنند.
6- نداشتن نمایندهی عقاید مختلف
در حالیکه اکثر کشورهای دموکرات و حتی- به قول اینها- رژیم خونخوار و غاصب اسرائیل، چند کرسی در محلس به حزب کارگر و کمونیست و... اختصاص دادهاند اما از نظر اصلاحطلبها هم اصالت وجودی دیگر عقاید کاملا زیر سوال میرود و ظاهرا عقیده دارند ما اصلاحطلبها باشیم، گور پدر دیگران. به ما ربطی ندارد. ما خر خود را میرانیم.
7- شما بگویید... پیشنهاد.... انتقاد... هر چه دوست دارید... رای میدهید، نمیدهید، با شرط و شروط، بیشرط و شروط...
آیا خاتمی میتواند به طور واقعی عدالت اجتماعی و اقتصادی برقرار کند. در توانش هست که جلو دزدی بزرگمردان و آقازادهها را بگیرد؟
و هر چه در این باره دلتان خواست بنویسید...
* * * * *
بسمه تعالی
فراخوان
بیایید از انتخابات حرف بزنیم!(مقصر اصلی این پروژه: سمیه خانم توحید لو)
ما یعنی اینها، تاحالا اعلام
آق بهمن
بر ساحل سلامت ... سمیه توحیدلو
بلاگ نوشت ... صادق جم
جمهور ... مهدی محسنی
دیده بان ... بهرنگ تاجدین
زیتون
سوشیانت ... امیر عباس ریاضی
کافه ناصری ... معصومه ناصری
کمانگیر... آرش آبادپور
ملکوت... داریوش محمدپور
وحید آنلاین
Sad Eye Never Lie... حدیثه حسینیپور
به همت داریوش ملکوت... نوشتههای بلاگرها در مورد خاتمی.... در وبلاگ خاتمی نامه گرد آوری میشود...
شما هم اگر دوست دارید در این باره بنویسید و لینکش رو در نظرخواهی بگذارید تا به لینکها اضافه شود...
میتوان مثل خیلی از دفعاتی که رأی ندادیم انتخابات را تحریم کنیم و بگوییم گور پدرشان! هر کاندیدایی که این رژیم صلاحیتش را تأیید کرده به درد ما نمیخورد.
میتوانیم مخلصانه و چشم بسته به یکیشان مثلا خاتمی یا کروبی یا احمدینژاد رأی بدهیم و بگوییم بهترین انتخاب است...
یا به یکی دیگر، هر کاندیدا شد مهم نیست، حتی به گوگوش و داریوش رأی بدهیم بگوییم مهم ثبت مهر انتخابات در شناسنامهام است . فردا میخواهم هر کسی خر شد سوارش بشوم و در این مملکت کار کنم. شاید هم به جایی، نان و نوایی رسیدم.
من که تصمیم ندارم به خارج کشور بروم پس نمیخواهم مُهر ناراضی و ملحد و ضد انقلاب بر پیشانیام بخورد.
اما...
میشود به خاتمی و یا موسوی و یا هر کاندید اصلاحطلبی رأی داد، نه کشکی، بلکه به شرطها و شروطها...
برای احمدینژادها که نمیشود شرط و شروط گذاشت. اما برای اصلاحطلبها که اینروزها داعیهی مردمسالاری و عدالت طلبی دارند میشود.
شرطهایی منطقی که ما تعیین میکنیم و اگر قول بدهند که از آنها عدول نمیکنند میشود روی رأی دادن به آنها فکر کرد.
بیایید فرض کنیم قرار است خاتمی و یارانش این نوشتهها را بخوانند، (فکر میکنم قرار است چنین کاری در وبلاگستان بشود. عدهای بنویسند، در یک وبلاگ بخصوص گذاشته شوند و بگذارند در اختیار خاتمیچیها) شما چه انتقاداتی به روش کارشان در هشت سالی که دولت در دستان بود دارید و چه پیشنهادهایی...
چرا در انتخابات گذشته جوانانی که قبلا خودشان را برای خاتمی میکُشتند یکباره ناامید و منفعل شدند و داو را به دست راستیها دادند.
آیا میشود دوباره به آنها اعتماد کرد.
نکند مثل دفعهی قبل انفعال ما منجر به بد اند بدتری دیگر بشود.
همه ما که ساکمان را همراه با پاسپورت و ویزا و بلیت هواپیما آماده نگذاشتهایم دم در، که بگوییم اشکالی ندارد اگر وضع بدتر از این شد میگذاریم از این مملکت میرویم. به یک جای بهتر، آزادتر...
من هرگز به کسی نمیگویم رأی بده یا نده. حق این را ندارم.
فقط میپرسم. با وجودی که میدانیم خاتمی و یاران او هم هر چه باشد برخاسته از این نظام اند و مثل بقیه روحانیها در پیوندی سبیی و یا نسبی با تمام روحانیهای دیگر . اما آیا شرایطی به نظرتان می رسد که در صورت قول به شرط عمل آنها دلتان بیاید به یکی از آنها رأی بدهید؟
راستش خود من به عنوان کسی که در هر دو دوره - بار اول با امید به تغییر و بار دوم با بیعلاقهگی و ناباوری - به خاتمی رأی دادم انتقادهای زیادی به این جریان دارم.
اول- پارتی بازی
جریان اصلاحطلب(خاتمی) به محض رسیدن به قدرت تمام دوستان و فکوفامیل و مجیزگویان خود را بدون در نظر گرفتن اینکه آیا اصلا صلاحیت انجام کاری که به آنها محول شده دارند یا نه، سر کار گذاشت.
خود من که با نماینده مجلس اصلاح طلب و دست راستی هر دو برخورد داشتم. با اینکه از نظر اخلاقی و شخصیتی و مالاندوزی نماینده اصلاحطلب بهتر به نظر میرسید اما نمایندهی راست عملا بهتر به حرف آدم گوش میکرد و البته ساز راست هشتگاه خودش را می نواخت. نمونهاش خانم آجرلو و پسرخالهاش عباس پالیزدار بسیار محکم تر از نماینده قبلی آقای خلیلی خواهر زاده خاتمی عمل کردند.
2- نسیان
به محض رسیدن به قدرت، تمام شعارهای خود را فراموش میکنند و تمام هم و غم خودشان را صرف نگهداری قدرت و مسائل شخصی خود میکنند. به مردم بیاعتنا هستند.
3- ترس
بسیار بیش از آنچه باید از جناج راست حکومت میترسند. بنابراین منفعل عمل میکنند. ما انتظار شجاعت و عمل واقعی داریم.
4- حقوق زنان
با اینکه جناح اصلاحطلب داعیهی پذیرش حقوق برابر زنان با مردان را دارد و در بعضی کلاسهایشان مواضع کمپین یک میلیون امضا را آموزش میدهند اما به نظر میآید این تاکتیکیست برای به دست آوردن رأی زنان و روشنفکران بیشنر تا اعتقاد واقعی.
نمونهاش اینکه خاتمی حتی یک وزیر زن در دولتش نداشت . انتخاب مشاوران زن هم بیشتر به صورت نمایشی و دوستانه بود تا اعتقاد واقعی(خانم معصومه ابتکار دخترِ دوست خاتمی بود و رشتهی دانشگاهیاش محیط زیست نبود) نمونهی بارزتر و جدیدترش نوشتهی خانم فاطمه راکعی- نماینده اصلاح طلب مجلس ششم- در مطلب "انتظارات زنان از انقلاب" که در پست قبلی وبلاگم گذاشتم...
اگر قرار است باز هم اصلاحطلبها بگویند زنان همه ، فارغ از هر عقیده و دینی، باید حجاب را کاملا حفظ کنند وگرنه بازداشت میشوند، زن نصف مرد حساب میشود، زن نصف مرد ارث میبرد، زن باید بنشیند خانهداریاش را بکند آیا میتوان انتظار داشت زنان به آنها رأی بدهند؟
5- چاپلوسی
مرتب میگویند به همه عقاید و مذاهب احترام میگذاریم و در محفلهای شخصی اعتقاد به ولایت فقیه را زیر سوال میبرند اما در سخنرانیهای علنی مرتب روی واجبالوجود بودن ولی فقیه و همینطور اسلامیبودن کشور (که همه چیزش باید اسلامی باشد) تکیه میکنند.
6- نداشتن نمایندهی عقاید مختلف
در حالیکه اکثر کشورهای دموکرات و حتی- به قول اینها- رژیم خونخوار و غاصب اسرائیل، چند کرسی در محلس به حزب کارگر و کمونیست و... اختصاص دادهاند اما از نظر اصلاحطلبها هم اصالت وجودی دیگر عقاید کاملا زیر سوال میرود و ظاهرا عقیده دارند ما اصلاحطلبها باشیم، گور پدر دیگران. به ما ربطی ندارد. ما خر خود را میرانیم.
7- شما بگویید... پیشنهاد.... انتقاد... هر چه دوست دارید... رای میدهید، نمیدهید، با شرط و شروط، بیشرط و شروط...
آیا خاتمی میتواند به طور واقعی عدالت اجتماعی و اقتصادی برقرار کند. در توانش هست که جلو دزدی بزرگمردان و آقازادهها را بگیرد؟
و هر چه در این باره دلتان خواست بنویسید...
* * * * *
بسمه تعالی
فراخوان
بیایید از انتخابات حرف بزنیم!(مقصر اصلی این پروژه: سمیه خانم توحید لو)
ما یعنی اینها، تاحالا اعلام
آق بهمن
بر ساحل سلامت ... سمیه توحیدلو
بلاگ نوشت ... صادق جم
جمهور ... مهدی محسنی
دیده بان ... بهرنگ تاجدین
زیتون
سوشیانت ... امیر عباس ریاضی
کافه ناصری ... معصومه ناصری
کمانگیر... آرش آبادپور
ملکوت... داریوش محمدپور
وحید آنلاین
Sad Eye Never Lie... حدیثه حسینیپور
به همت داریوش ملکوت... نوشتههای بلاگرها در مورد خاتمی.... در وبلاگ خاتمی نامه گرد آوری میشود...
شما هم اگر دوست دارید در این باره بنویسید و لینکش رو در نظرخواهی بگذارید تا به لینکها اضافه شود...
دوشنبه، بهمن ۲۸، ۱۳۸۷
خانم راکعی، انتظارات زنان از انقلاب: فقط اجرای سیرهی عملی امام در رفتار با همسر و دختراش بود؟
فاطمه راکعی, نماینده سابق مجلس (دوره ششم) که الان هم دبیر کل جمعیت زنان مسلمان نواندیش و هم استاد دانشگاه و شاعر هستن، در روزنامه اعتماد امروز یکشنبه 27 بهمن مقالهای نوشته به اسم"انتظارات زنان از انقلاب".
به نظر من خانم راکعی در این مقاله خواسته از صورت مسئلهای غلط، به جواب درستی برسه که همانا لزوم تغییر قوانین تبعیضآمیز اسلام 1400 سال پیشه.
او در مقدمه نوشته :
"ايرانيان از دوران باستان مردماني دين دار، معنويت گرا و آراسته به فضايل اخلاقي بوده اند، به همين جهت زماني که زيبايي هاي اسلام را دريافتند، عاشقانه و آگاهانه(!) آن را پذيرفتند."
و..." در اين ميان زنان به خاطر بيداري معرفتي و آگاهي هاي ذاتي و فطري که همواره در طول تاريخ داشته اند، مدرنيزاسيون صوري، رواج بي بندوباري و عدم تقيد به اخلاق را برنتافتند و در مقابل اقدامات اجبارانه و آمرانه يي چون کشف حجاب و ترويج فرهنگ مبتذل و عروسکي و مصرفي ايستادگي کردند."
من میخوام بدونم واقعا چه تعداد از زنانی که در انقلاب واقعا شرکت کردن(نه اون چند تا راهپیمایی بخصوص) خواهان حجاب و زندگی بر طبق اصول اسلام بودن؟ چون من از هر خانمی که تو انقلاب شرکت داشته سوال کردم هیچکس چنین چیزهایی تو فکرش نبوده. همه میگن آزادی عقیده میخواستیم و عدالت در تقسیم ثروت و رفاه اجتماعی...
در دوران شاه زن چادری بود. زیاد هم بود... اگر دوران رضاشاه به چادریها سخت میگرفتن، در دوران محمدرضا نشنیدم چادر از سر زنی بردارن.
دوران انقلاب خانمهای چادری و خانمهای بیحجاب به یک اندازه از اوضاع مملکت در رنج بودن اما هیچکدوم در فکر این نبوده که بعد از انقلاب خانمهای نوع دیگر رو شبیه خودشون بکنه. یعنی چادریها بگن فعلا با بیحجابها متحد میشیم بعد که به نتیجه رسیدیم چادر سرشون میکنیم و یا خانمهای بیحجاب قصد بر داشتن چادر و روسری از سر مادر بزرگها و خانمهای همسایه خود داشته باشن.
شاید عدهای از مردان بازاری و اقلیتی جزماندیش دوست داشتن که اسلام 1400 سال پیش دقیقا اجرا بشه و زن بره تو پستو و برای در خونهها هم کوبههای زنونه مردونه بگذارن. که متاسفانه هم حرف همین گروه اقلیت دقیقا(بدون کوبه ) اجرا شد و مدتی از انقلاب نگذشت که مانتوهایی شبیه کیسه گونی تن زنها رفت.
اگر حرف خانم راکعی تا اینجا درست باشه پس خانمها باید کلی خوشحال میشدن از تموم شدن بیبندوباری .
اما میبینیم خانمها دقیقا خلاف این رو ثابت کردن و در این مدت سیسال بعد از انقلاب زنها مبارزهای خستگیناپذیری بر علیه حجاب و قوانین ضد زن اسلامی شروع کردن و در مراحلی هم موفق شدن و حجاب از اون مانتوهای گشاد و پرچین و بلند تا نوک پا تبدیل شده به تونیکهایی تا زیر باسن و روسریهای با ضلع 120 سانتیمتر و مقنعههایی تا کمر تبدیل شد به روسریهای شصت تا هشتاد سانتیمتری...
و تمام این سیسال خانمها و عدهای از آقایان روشنفکر مبارزه کردن برای تفهیم این مسئله که قوانین مذهبی به هیچوجه برای خانمهای عصر جدید مناسب نیست.
خانم راکعی با آوردن چند نقل قول از امام در کتاب صحیفهی نور مثل:
"ما نهضت خودمان را مديون زنان مي دانيم. مردها به تبع زن ها در خيابان ها مي ريختند. تشويق مي کردند زن ها مردان را. خودشان در صف هاي جلو بودند."
و...
«خيال مي کنند اسلام آمده است که فقط زن را خانه نشين کند، چرا با درس خواندن زن مخالف باشيم؟ چرا با کار کردن او مخالف باشيم؟ چرا زن نتواند کارهاي دولتي انجام دهد؟ چرا با مسافرت کردن زن مخالفت کنيم؟ زن چون مرد، در تمام اينها آزاد است. زن هرگز با مرد فرقي ندارد. آري در اسلام، زن بايد حجاب داشته باشد، ولي لازم نيست که چادر باشد، بلکه زن مي تواند هر لباسي را که حجابش را به وجود آورد، اختيار کند.»
خواسته بگه، اوج روشنفکری اسلامی در وجود حضرت امام بود و اگر عقاید اون اجرا میشد زنان ایرانی در اوج خود بودن و چیزی کم نداشتن.
یعنی بله، به نظر خانم راکعی هم حجاب باید اجباری بشه اما چادر نه.
از نظر او اینکه هر زنی روسری باید سرش باشه و هیچ تار مویی ازش بیرون نباشه و مانتوش تا سر قوزک پا بشه، گردنشم معلوم نباشه،خیلی طبیعیه. اما چادر پوشیدن عقبموندگیه.
خانم راکعی بعدش میاد از فعالیتهاش در مجلس ششم میگه که اتفاقا فعالیتهای درستی بوده و تناقض داره با طرح مسئله:
"نمايندگان زن مجلس ششم فراکسيون زنان را تشکيل دادند. در قالب اين فراکسيون ديدارهاي متعددي با مجتهدان و علماي برجسته و مسوولان طراز اول کشور داشتيم و لزوم تغيير قوانين تبعيض آميزي مثل قانون ديه، طلاق، ارث، شهادت و برخي قوانين مربوط به مجازات ها و استخدام کشوري را براي آنها تشريح کرديم و خواستار آن شديم که کمک کنند تا از کليه قوانين تبعيض زدايي شود و خوشبختانه بسياري از علماي عظام حمايت کردند. مشکل از آنجا شروع شد که از حدود 45 طرح و لايحه يي که به مجلس برديم، شوراي نگهبان بيشتر آنها را رد کرد و در نهايت با همه تلاش هاي ما 25 طرح به قانون تبديل شد که بيشتر آنها نيز از طريق مجمع تشخيص مصلحت نظام به تصويب رسيد. اگرچه مصوبه هاي مجمع نيز آن چيزي نبود که مد نظر ما بود، اما بهتر از هيچ بود."
خوب، خانم راکعی عزیز اگه زنها همه تشنهی اسلام و دین بودن شما باید قوانینشون هم به دیده منت پذیرا باشید پس چرا اینهمه نیرو گذاشتید برای تغییر اونها و برای تفهمیش به علمای ِ دینی که مردم با تموم وجود میخواستنش...
شما گفتید که:
"در سال هاي اخير شاهد هستيم که برخي گروه ها و افراد هر چند اندک هستند، قصد دارند وضعيت زنان را به 100 سال پيش بازگردانند"
در سالهای اخیر؟ و یا این گروه تمام این مدت سیسال چنین قصدی داشتند و عمل هم کردن و اگر شما میبینید اوضاع کمی بهبود پیدا کرده فقط در اثر مبارزات مداوم و پیگیر خود زنها بوده نه اینکه دولت اسلامی به ما داده باشه.
و در آخر خانم راکعی چاره کار رو فقط در نشان دادن سیرهی امام میدونن:
"اين عده آن همه تاکيدات پيامبرگونه حضرت امام درخصوص جايگاه و موقعيت زنان را ناديده و ناشنيده مي گيرند و با کمال تاسف اين حرکات را به اسم انقلاب و امام انجام مي دهند. مقابله با اين تفکر آگاهي بخشي علماي طراز اول همفکر حضرت امام در مورد مساله مقتضيات زمان را مي طلبد. جامعه زنان از خانواده و فرزندان حضرت امام(ره) نيز انتظار دارند که بيش از گذشته در تبيين صحيح نظرات حضرت امام درخصوص زنان تلاش کنند و سيره عملي حضرت امام در رفتار با همسر بزرگوارشان، دختران شان و...را بازگو کنند."
یعنی فقط همین چاره کاره خانم راکعی؟
یعنی اگه ما بیاییم 70 میلیون کتاب در مورد سیره عملی حضرت امام در مورد رفتار را همسر بزرگوار و دخترهاشون چاپ کنیم و بدیم همه مردم ایران بخونن وضع همه زنها خوب میشه و انتظارات زنان از انقلاب برآورده شده؟
مشکل همین بوده واقعا؟
عجب!
احتمالا خانم راکعی برای نمایندگی دورهی بعد قراره کاندیدا بشه و بقیه مشکلات مارو حل کنه.
(البته فعالیتهای مثبت خانم راکعی بر ما پوشیده نیست اما این نوشته کمی تا قسمتی یه جوری بود...)
به نظر من خانم راکعی در این مقاله خواسته از صورت مسئلهای غلط، به جواب درستی برسه که همانا لزوم تغییر قوانین تبعیضآمیز اسلام 1400 سال پیشه.
او در مقدمه نوشته :
"ايرانيان از دوران باستان مردماني دين دار، معنويت گرا و آراسته به فضايل اخلاقي بوده اند، به همين جهت زماني که زيبايي هاي اسلام را دريافتند، عاشقانه و آگاهانه(!) آن را پذيرفتند."
و..." در اين ميان زنان به خاطر بيداري معرفتي و آگاهي هاي ذاتي و فطري که همواره در طول تاريخ داشته اند، مدرنيزاسيون صوري، رواج بي بندوباري و عدم تقيد به اخلاق را برنتافتند و در مقابل اقدامات اجبارانه و آمرانه يي چون کشف حجاب و ترويج فرهنگ مبتذل و عروسکي و مصرفي ايستادگي کردند."
من میخوام بدونم واقعا چه تعداد از زنانی که در انقلاب واقعا شرکت کردن(نه اون چند تا راهپیمایی بخصوص) خواهان حجاب و زندگی بر طبق اصول اسلام بودن؟ چون من از هر خانمی که تو انقلاب شرکت داشته سوال کردم هیچکس چنین چیزهایی تو فکرش نبوده. همه میگن آزادی عقیده میخواستیم و عدالت در تقسیم ثروت و رفاه اجتماعی...
در دوران شاه زن چادری بود. زیاد هم بود... اگر دوران رضاشاه به چادریها سخت میگرفتن، در دوران محمدرضا نشنیدم چادر از سر زنی بردارن.
دوران انقلاب خانمهای چادری و خانمهای بیحجاب به یک اندازه از اوضاع مملکت در رنج بودن اما هیچکدوم در فکر این نبوده که بعد از انقلاب خانمهای نوع دیگر رو شبیه خودشون بکنه. یعنی چادریها بگن فعلا با بیحجابها متحد میشیم بعد که به نتیجه رسیدیم چادر سرشون میکنیم و یا خانمهای بیحجاب قصد بر داشتن چادر و روسری از سر مادر بزرگها و خانمهای همسایه خود داشته باشن.
شاید عدهای از مردان بازاری و اقلیتی جزماندیش دوست داشتن که اسلام 1400 سال پیش دقیقا اجرا بشه و زن بره تو پستو و برای در خونهها هم کوبههای زنونه مردونه بگذارن. که متاسفانه هم حرف همین گروه اقلیت دقیقا(بدون کوبه ) اجرا شد و مدتی از انقلاب نگذشت که مانتوهایی شبیه کیسه گونی تن زنها رفت.
اگر حرف خانم راکعی تا اینجا درست باشه پس خانمها باید کلی خوشحال میشدن از تموم شدن بیبندوباری .
اما میبینیم خانمها دقیقا خلاف این رو ثابت کردن و در این مدت سیسال بعد از انقلاب زنها مبارزهای خستگیناپذیری بر علیه حجاب و قوانین ضد زن اسلامی شروع کردن و در مراحلی هم موفق شدن و حجاب از اون مانتوهای گشاد و پرچین و بلند تا نوک پا تبدیل شده به تونیکهایی تا زیر باسن و روسریهای با ضلع 120 سانتیمتر و مقنعههایی تا کمر تبدیل شد به روسریهای شصت تا هشتاد سانتیمتری...
و تمام این سیسال خانمها و عدهای از آقایان روشنفکر مبارزه کردن برای تفهیم این مسئله که قوانین مذهبی به هیچوجه برای خانمهای عصر جدید مناسب نیست.
خانم راکعی با آوردن چند نقل قول از امام در کتاب صحیفهی نور مثل:
"ما نهضت خودمان را مديون زنان مي دانيم. مردها به تبع زن ها در خيابان ها مي ريختند. تشويق مي کردند زن ها مردان را. خودشان در صف هاي جلو بودند."
و...
«خيال مي کنند اسلام آمده است که فقط زن را خانه نشين کند، چرا با درس خواندن زن مخالف باشيم؟ چرا با کار کردن او مخالف باشيم؟ چرا زن نتواند کارهاي دولتي انجام دهد؟ چرا با مسافرت کردن زن مخالفت کنيم؟ زن چون مرد، در تمام اينها آزاد است. زن هرگز با مرد فرقي ندارد. آري در اسلام، زن بايد حجاب داشته باشد، ولي لازم نيست که چادر باشد، بلکه زن مي تواند هر لباسي را که حجابش را به وجود آورد، اختيار کند.»
خواسته بگه، اوج روشنفکری اسلامی در وجود حضرت امام بود و اگر عقاید اون اجرا میشد زنان ایرانی در اوج خود بودن و چیزی کم نداشتن.
یعنی بله، به نظر خانم راکعی هم حجاب باید اجباری بشه اما چادر نه.
از نظر او اینکه هر زنی روسری باید سرش باشه و هیچ تار مویی ازش بیرون نباشه و مانتوش تا سر قوزک پا بشه، گردنشم معلوم نباشه،خیلی طبیعیه. اما چادر پوشیدن عقبموندگیه.
خانم راکعی بعدش میاد از فعالیتهاش در مجلس ششم میگه که اتفاقا فعالیتهای درستی بوده و تناقض داره با طرح مسئله:
"نمايندگان زن مجلس ششم فراکسيون زنان را تشکيل دادند. در قالب اين فراکسيون ديدارهاي متعددي با مجتهدان و علماي برجسته و مسوولان طراز اول کشور داشتيم و لزوم تغيير قوانين تبعيض آميزي مثل قانون ديه، طلاق، ارث، شهادت و برخي قوانين مربوط به مجازات ها و استخدام کشوري را براي آنها تشريح کرديم و خواستار آن شديم که کمک کنند تا از کليه قوانين تبعيض زدايي شود و خوشبختانه بسياري از علماي عظام حمايت کردند. مشکل از آنجا شروع شد که از حدود 45 طرح و لايحه يي که به مجلس برديم، شوراي نگهبان بيشتر آنها را رد کرد و در نهايت با همه تلاش هاي ما 25 طرح به قانون تبديل شد که بيشتر آنها نيز از طريق مجمع تشخيص مصلحت نظام به تصويب رسيد. اگرچه مصوبه هاي مجمع نيز آن چيزي نبود که مد نظر ما بود، اما بهتر از هيچ بود."
خوب، خانم راکعی عزیز اگه زنها همه تشنهی اسلام و دین بودن شما باید قوانینشون هم به دیده منت پذیرا باشید پس چرا اینهمه نیرو گذاشتید برای تغییر اونها و برای تفهمیش به علمای ِ دینی که مردم با تموم وجود میخواستنش...
شما گفتید که:
"در سال هاي اخير شاهد هستيم که برخي گروه ها و افراد هر چند اندک هستند، قصد دارند وضعيت زنان را به 100 سال پيش بازگردانند"
در سالهای اخیر؟ و یا این گروه تمام این مدت سیسال چنین قصدی داشتند و عمل هم کردن و اگر شما میبینید اوضاع کمی بهبود پیدا کرده فقط در اثر مبارزات مداوم و پیگیر خود زنها بوده نه اینکه دولت اسلامی به ما داده باشه.
و در آخر خانم راکعی چاره کار رو فقط در نشان دادن سیرهی امام میدونن:
"اين عده آن همه تاکيدات پيامبرگونه حضرت امام درخصوص جايگاه و موقعيت زنان را ناديده و ناشنيده مي گيرند و با کمال تاسف اين حرکات را به اسم انقلاب و امام انجام مي دهند. مقابله با اين تفکر آگاهي بخشي علماي طراز اول همفکر حضرت امام در مورد مساله مقتضيات زمان را مي طلبد. جامعه زنان از خانواده و فرزندان حضرت امام(ره) نيز انتظار دارند که بيش از گذشته در تبيين صحيح نظرات حضرت امام درخصوص زنان تلاش کنند و سيره عملي حضرت امام در رفتار با همسر بزرگوارشان، دختران شان و...را بازگو کنند."
یعنی فقط همین چاره کاره خانم راکعی؟
یعنی اگه ما بیاییم 70 میلیون کتاب در مورد سیره عملی حضرت امام در مورد رفتار را همسر بزرگوار و دخترهاشون چاپ کنیم و بدیم همه مردم ایران بخونن وضع همه زنها خوب میشه و انتظارات زنان از انقلاب برآورده شده؟
مشکل همین بوده واقعا؟
عجب!
احتمالا خانم راکعی برای نمایندگی دورهی بعد قراره کاندیدا بشه و بقیه مشکلات مارو حل کنه.
(البته فعالیتهای مثبت خانم راکعی بر ما پوشیده نیست اما این نوشته کمی تا قسمتی یه جوری بود...)
جمعه، بهمن ۲۵، ۱۳۸۷
جوکهای ماهواره امید و وکیل مبرزتر و... در سوگ منوچهر احترامی....
1- جوهر دستور پرتاپ ماهواره ایرانی امید هنوز خشک نشده کلی جوک براش ساختن
الف- ماهواره امید چندین امامزادهی بین سیارهای کشف کرد.
ب- اولین پیغام ماهواره امید: جلالخالق، زمین واقعا گرد است!
ج- ماهواره امید به محض قرار گرفتن در مدار خود به سیاره زهره(ناهید) تذکر داد حجابش را حفظ کند.
د-...
2- آدم تا دوستای خوب و گلی مثل عبدالقادر بلوچ داشته باشه دیگه احتیاج به هیچی(!) دیگه نداره:)
هنوز نمرده از ذوقش برامون نطق پای تابوتی نوشته:)
البته خودمونیم دونستن اینکه قراره کسایی مثل بلوچ عزیز برای مرگت بنویسن، آدمو تشویق به مردن میکنه:)
3- سی با: بابا اینا چیه می نویسی؟ یه وقت اگه خدای نکرده اومدن گرفتنت من چکار کنم؟ به کجا مراجعه کنم؟ چه وکیلی برات بگیرم؟ وکلای حقوق بشری مثلا نعمت احمدی خوبه؟
من با خجالت: خوبه, اما محمد مصطفایی رو برام پیدا کنی، بهترتره:D
سیبا با شک و تردید: چه فرقی دارن مگه؟
من با خجالت: همینجوری :) یعنی... آقای احمدی خودش به خاطر مگس مدیترانهای یه مقدار گرفتاره... از این نظر گفتم.
سیبا: آهان...
پ.ن.
4- بدترین خبری که میشد امشب بخونم...
منوجهر احترامی طنزپرداز روز 22 بهمن به علت سکته قلبی درگذشت:(
مراسمش هم 25امه...
هیچی دیگه نمیتونم بنویسم....اشک مهلتم نمیده
احترامی حق نداشت بمیره...
حق نداشت ما رو از طنزهاش محروم کنه ..
حق نداشت مادرش رو تنها بذاره.....
(توضیح: آقای احترامی ازدواج نکرده بود و از مادر بیمارش نگهداری میکرد)
5- یک عدد محمود فرجامی رویت شد...این عکس رو به خاطر بسپارید. قراره نویسندهی بزرگی بشه
الف- ماهواره امید چندین امامزادهی بین سیارهای کشف کرد.
ب- اولین پیغام ماهواره امید: جلالخالق، زمین واقعا گرد است!
ج- ماهواره امید به محض قرار گرفتن در مدار خود به سیاره زهره(ناهید) تذکر داد حجابش را حفظ کند.
د-...
2- آدم تا دوستای خوب و گلی مثل عبدالقادر بلوچ داشته باشه دیگه احتیاج به هیچی(!) دیگه نداره:)
هنوز نمرده از ذوقش برامون نطق پای تابوتی نوشته:)
البته خودمونیم دونستن اینکه قراره کسایی مثل بلوچ عزیز برای مرگت بنویسن، آدمو تشویق به مردن میکنه:)
3- سی با: بابا اینا چیه می نویسی؟ یه وقت اگه خدای نکرده اومدن گرفتنت من چکار کنم؟ به کجا مراجعه کنم؟ چه وکیلی برات بگیرم؟ وکلای حقوق بشری مثلا نعمت احمدی خوبه؟
من با خجالت: خوبه, اما محمد مصطفایی رو برام پیدا کنی، بهترتره:D
سیبا با شک و تردید: چه فرقی دارن مگه؟
من با خجالت: همینجوری :) یعنی... آقای احمدی خودش به خاطر مگس مدیترانهای یه مقدار گرفتاره... از این نظر گفتم.
سیبا: آهان...
پ.ن.
4- بدترین خبری که میشد امشب بخونم...
منوجهر احترامی طنزپرداز روز 22 بهمن به علت سکته قلبی درگذشت:(
مراسمش هم 25امه...
هیچی دیگه نمیتونم بنویسم....اشک مهلتم نمیده
احترامی حق نداشت بمیره...
حق نداشت ما رو از طنزهاش محروم کنه ..
حق نداشت مادرش رو تنها بذاره.....
(توضیح: آقای احترامی ازدواج نکرده بود و از مادر بیمارش نگهداری میکرد)
5- یک عدد محمود فرجامی رویت شد...این عکس رو به خاطر بسپارید. قراره نویسندهی بزرگی بشه
برچسبها:
جوک,
حقوق بشر,
درگذشت,
سوگ,
ماهواره امید,
منوچهر احترامی,
وکیل
دوشنبه، بهمن ۲۱، ۱۳۸۷
رامین مولائی چه بیصدا از میان ما رفت...
یادمه روزای اولی که به اینترنت اومدم مصادف بود با مرگ یکی از بلاگرها. یه دختر شونزده ساله به اسم فروزان امامی(اگه اسمش درست به خاطرم مونده باشه)
چه سر و صدایی شد! چقدر در رثای او نوشتن و چقدر کامنت برای پست آخرش گذاشتن. حتی اونایی که تا اونوقت حتی یک بار به وبلاگش نرفته بودن.
کار از محیط مجازی فراتر رفت و تعداد زیادی از بلاگرها به مجلس ختم و بر سر مزارش رفتن و تا ماهها (بلکه سالها) همه ازش یاد میکردن.
بعدها ازیتا نویسندهی وبلاگ "زن رشتی" بود که از اول برامون نوشت که روزهای آخر عمرش رو میگذرونه. چقدر دوستش داشتیم و پایداریشو میستودیم، باهاش همدردی میکردیم وچقدر بعد از مرگش براش یادگاری نوشتیم.
شاید اون موقع "مرگ ندیده" بودیم.
حالا انگار هیچکدوممون حتی حوصلهی مرگ همدیگه رو هم نداریم.
رامین مولائی کسی که تقریبا همهمون میشناختیمش و تو اینترنت خیلی پرکار بود و صابونش حتی شده برای یکبار به تنمون خورده بود(چه از جنبه تعریف و چه از جنبه نقد ما) ناگهان از میان ما رفت و کمتر کسی برایش نوشت...
برای من اولین بار کسی در نظرخواهی خبر درگذشتش رو نوشت و من فکر کردم مثل بعضی از خبرهای دیگه شایعهست. یعنی امیدوار بودم باشه. بعد که در وبلاگ بلوچ خوندم فهمیدم متاسفانه حقیقت داره.
رامین مولائی در وبلاگستان خیلی فعال بود. تا اینجایی که میدونم پنچ شش وبلاگ رو مرتب آپدیت میکرد.
یکی وبلاگ شخصیاش: رامین مولائی،در این وبلاگ مطالب شخصیاش را مینوشت
دومی: وب ـ آ - ورد
سومی: آژانس خبری کوروش
چهارمی: زیر چتر چل تیکه
پنجمی: چه و چه و چه...
(فکر میکنم دو وبلاگ دیگر هم داشت)
رامین مولائی با اینکه از بعد انقلاب در خارج کشور(برلین- آلمان) زندگی میکرد ولی بیشتر وقتشو میگذاشت برای مبارزه در راه اهدافش... برای آزادی ایران.... او برای پیدا کردن مطالبی که در جهت فکریاش بود که در راستای منافع خلق میدیدشون ساعتها وقت میگذاشت. میگن حتی تو بیمارستان هم لپتاپ برده بود برای اینترنت گردی و لینک دادن تو وبلاگهاش.
هیچوقت به روش نمیآورد خودش تو کار نویسندگی و شاعری و فیلمسازیه و فیلمبردار برجستهایه. هرگز جایی نگفت که چعفرپناهی کارگردان معروف ایرانی یکی از جایزههاشو در آلمان(برلیناله) به اون تقدیم کرده.
با کسانی که فکر میکرد با دولت جمهوری اسلامی ایران مماشات میکنن خیلی سخت و بیرحمانه برخورد میکرد. شده بود چند تا مطلبتو با آب و تاب تو وبلاگاش میگذاشت و تعریف میکرد و همینکه مطلبی مینوشتی که از نظر او خیانت به منافع مردم بود چنان مفتضحت میکرد که اگر نمیشناختیش چه قلب مهربونی داره ممکن بود ازش برنجی .
یکی دوبار که در انتخابات رأی دادم برخورد چنان تندی باهام کرد که انگار رفتم تو جبههی دشمن، ولی هنوز چندی نمیگذشت که از دلم در میاورد.
رامین مولائی اصلا کینهای نبود.
نسبت به بعضی مسائل خیلی حساس بود و فوری واکنش نشون میداد.اما اگر با اخلاقش آشنا بودی نه تنها از دستش ناراحت نمیشدی که به خاطر این اخلاق کودکانهاش بیشتر دوستش داشتی.
کافی بود به جایی مولائی، بنویسی مولایی و یا بین وب ـ آ - ورد و چهوچهوچه... فاصلههایی که مناسب میدونست رو رعایت نکنی ، چنان عصبانی میشد وبه صورت خیلی رکی دعوات می کرد که انگار دنیا به زمین آمده.
دفعهی بعد برای شوخی مینوشتی آقای مُلائی...( که یعنی چیه بابا، خوب یه اشتباه سهوی بود،) میگفت تو اصلا بهتره صدام کنی رامین خالی.
یا اگر به جای هر پنج وبلاگش فقط به یکیش لینک میدادی از دید او گناهی نابخشودنی بود.
از نامههای اسپم و گروهی که بدون خواستهش براش فرستاده میشد دل پری داشت. روزی در جواب خانم ش.م. که ایمیلهاشو برای یه لیست بلند بالا میفرستاد چنان فحشای رکیکی داد که باعث تعجبم شد. باخنده، براش نوشتم آقای مولائی این فحشها برای ما هم میاد ها.. چون ما هم تو این لیست هستیم. اقلا خصوصی مینوشتی. جواب داد که چون سرش شلوغه دوست نداره نامههای زوری براش فرستاده بشه و اینو به صورت خصوصی از خانم شین بارها خواسته که اسمشو حذف کنه اما گوشش بدهکار نبوده.
جالب اینجاست که اقدام رامین مولائی اثر کرد و خانم شین دیگه نامههاشو برای هیچکدوم از ماهایی که اسم نویسی نکرده بودیم نفرستاد.
من رامین مولائی رو خیلی دوست داشتم و دلم میخواد بتونم مثل او پرتلاش و امیدوار باشم..
درگذشت رامین مولائی رو به خانواده، دوستان و همرزمانش تسلیت میگم. یادش گرامی باد.
پ.ن.
در مورد رامین مولائی نوشتهاند:
1- پرویز هراتی نژاد: رامین مولائی آهسته رفت...(اصلا فکر نمیکردم آقای مولائی حدود هفتاد سال داشته باشن. جوش و خروشهاش و فعالیتهای مداومش بیشتر به جوان سیساله میخورد. ولی باتوجه به تجربههاش در جنبش چپ من فکر میکردم پنجاه ساله باید باشه.)
2- بصیر نصیبی: فیلمبردار در غربت،غریبانه خاموش شد!
آقای نصیبی مروری داشتهاند بر فیلمهای سهراب شهیدثالث که رامین مولائی فیلمبرداری کرده...
(اگر آقای نصیبی میدونستن که رامین چه حساسیت شدیدی به همزهی نام فامیلش داره هرگز بهش نمی گفت مولایی)
پیدی اف همین نوشته
نوشتههای دیگهی بصیر نصیبی رو میتونید در وبلاگ سینمای آزاد بخونید.
3- فیلمی از عکسهای رامین مولائی1939-2009
کاری از صادق نجم
( با تشکر از بادبان، ترانه و آقای هراتی نژاد برای معرفی لینکها)
4- حضور خلوت مرگ... جواد اسدیان
خاطرههایی با رامین مولائی، همراه با عکسش با فدریکو فلینی. مبارزه با بیماری سرطان و ماجرای شکایت یک نفر از او که باعث هیجانات شدید و آخر کار سکتهاش شد:(
5- آگهی درگذشت و اعلام مراسم وداع با رامین...
6- برای رامین مولائی که دیگر در میان ما نیست...علی از وبلاگ یار دبستانی
7- ولگرد شعر زیبایی، یا به قول خودش یک قطعه از انجیل Ecclesiastesدر مورد مرگ و زندگی نوشته که و در ادامه مطلب میگذارمش.
و مرمر هم به آهنگ همین شعر لینک داده
For everything there is a season,
And a time for every matter under heaven:
A time to be born, and a time to die;
A time to plant, and a time to pluck up what is planted;
A time to kill, and a time to heal;
A time to break down, and a time to build up;
A time to weep, and a time to laugh;
A time to mourn, and a time to dance;
A time to throw away stones, and a time to gather stones together;
A time to embrace, And a time to refrain from embracing;
A time to seek, and a time to lose;
A time to keep, and a time to throw away;
A time to tear, and a time to sew;
A time to keep silence, and a time to speak;
A time to love, and a time to hate,
A time for war, and a time for peace
----
بخش اضافه شده برای آهنگ:
To everything (turn, turn, turn)
There is a season (turn, turn, turn)
And a time for every purpose, under heaven
A time to gain, a time to lose
A time to rend, a time to sew
A time to love, a time to hate
A time for peace, I swear its not too late
8- بعضیا رو تازه بعد از مرگشون میفهمی کی بودن:(( مثل رامین
و بعضیها برعکس...
کاش گاهی اینقدر باهاش کلکل نمیکردم.وجدانم ناراحته
2:42 | Zeitoon | نظرها
شنبه، بهمن ۱۹، ۱۳۸۷
چه کسانی انقلاب را به نفع خود دودره کردند؟
هیچوقت یادم نمیروه. چند سال پیش شبی از شبهایی که اعضای خانواده دور هم جمع بودیم. پدر روی مبل نشسته بود روزنامه میخوند، مادر کنارش در حال دوخت و دوز بود. و طبق معمول برادرم بالشی آورده بود، میز جلوی مبل را کنار زده بود و جلوی تلویزیون خوابیده بود. مثل همیشه ریموت کنترل تلویزیون و ماهواره دستش بود و کانال میچرخوند.
خودم هم فکر کنم داشتم کتاب میخوندم... که ناگهان برادرم روی یک کانال کُپ کرد.
کانال چرخوندن برادرم تعجب نداشت اما روی یک کانال متمرکز شدن چرا.
سرم رو از روی کتاب برداشتم ببینم چه تصویری باعث جلب توجهش شده. دیدم یکی از کانالهای ماهواره داره فرح رو با اندامی زیبا در حالیکه یک کت و دامن شیک تنشه و ساقهای خوشتراشش از زیر دامن بیرونه، با مدل موی معروفش در حالیکه کلاه کوچکی هم روی سرش گذاشته داره با کلنگ کوچکی زمینی رو میکنه. داشت پروژهای رو افتتاح میکرد. بقیه حاضرین آقاها کت و شلوار شیک و تمیزی با کراوات پوشیده بودند و خانمهای دیگر هم لباسهایی شبیه به فرح .شیک و مرتب.
مراسم که تموم شد. برادرم از همون روی زمین که دراز کشیده بود برگشت و نگاهی سوالی به مامان بابام که پشتش نشسته بودن کرد اما حرفی نزد و برگشت و دوباره شروع کرد به کانال چرخوندن.
بعد از چند دقیقه سر یه کانال دیگر کُپ کرد. سرم رو از روی کتاب برداشتم ببینم چیه.
دیدم آخوندی چاق و بدهیکل و شکمگندهای( مخلص همه تپلهای دنیا هستم، منظورم چیز دیگهایه) با ریش بسیارپراکنده و نامرتب و عمامهای بزرگ که بد هم پیچونده شده بود در حالیکه عباشو زده زیر بغلش و یک ورش از روی شونههاش افتاده، لنگهاشو طوری باز کرده که شلوار پیژامه مانند و گشادش معلوم بود و یه لنگه نعلینش هم داره از پاش درمیاد یه کلنگ گنده گرفته و با کمک دو آقای چاپلوس بغلیش هم نتونست یه کلنگ درست حسابی به زمین بزنه و نزدیک بود زمین بخوره که بادمجون دور قابچیناش زیر بغلشو گرفتن. معلوم بود این آخوند در زندگیش هیچ کار نکرده.
برادرم باز برگشت و نگاهی طولانیتر و همینطور تحقیرآمیزی به پدر و مادرم زد.
بابا و مامان هم که هر دو متوجه نگاهش شده بودن، سری بالا آوردن و از پشت عینک نگاهش کردن و دوباره مشغول به کارشون شدن. بفهمی نفهمی صورتشون یه کم گل انداخته بود.
برادرم برگشت به کانال قبل. این بار فرح به صورت باکلاسی بغل جند زن روستایی کنار تنور نشسته بود با لبخند زیبایی باهاشون خوش و بش میکرد و در نان پختن کمکشون میکرد. زنهای روستایی با لباسهای رنگارنگ و موهایی تا نیمه بیرون آمده از زیر روسری با او حرف میزدند.
داداشم، بعد دوباره زد یه کانال ایرانی آورد، آخوندی با صورت کریه ازشدت اخمهای پیاپی، و لب و لوچهی آویزون و یقهی چرک داشت به ملت درس اخلاق و پاکیزگی میداد.
باز برادرم ، اینبار به صورت نشسته، برگشت نگاه تحقیرآمیز طولانیتری به مامان بابا انداخت و دوباره زد کانال ماهواره... داشت ولیعهدو نشون میداد که با لباس ترو تمیز و دستمال قرمز پیشاهنگی دور گردنش داره آتیش درست میکنه و با بچههای همسن و سال دیگهش مشغول بازیه.
. و بعد یک کانال ایرانی دیگه که آخوندی جوون و کوتاه قامت و تاحدی شبیه دلقکها داشت به بچهها نصیحت میکرد به دینشون بچسبن که مبادا غرب بهشون تهاجم فرهنگی بکنه! و به دخترهای پنج شش ساله گوشزد میکرد که از الان مواظب باشن مبادا موهاشونو کسی ببینه و نماز روزههاشونو به جا بیارن که وقتی به سن تکلیف رسیدن عادت کرده باشن تا خدای نکرده در آتیش جهنم نسوزن.
اون کانال ماهواره هم ولکن نبود و فکر کنم داشت افتخارات 50 سال سلطنت پهلوی رو تو یه برنامه نشون میداد. و حالا داشت زنان بیحجاب تر و تمیزی که در عرصههای مختلف مشغول کار بودن- ازجمله پرستاری و پزشکی و قضاوت و معلمی و- نشون میداد. و دانشجوهای دختر و پسر که آزادانه در کنار هم مشغول درس خوندن، رقصیدن و... بودن.
و کانالهای ایرانی هم یک لحظه غافل نمیشد از نشون دادن آخوندهایی که در هر رشتهی بی ربط بهشون اظهار نظر میکردن و بیشتر حالت جوک داشتن تا جدی.
این دفعه تا داداشم برگشت با حالت تحقیرآمیز به عقب نگاه کنه، مامانم با ناراحتی نگاهی به بابام انداخت . چشاشون که به هم افتاد یهو انگار منفجر شدن. از خنده...
بابام به داداشم گفت: پدرسوخته، چیه هی برمیگردی مارو نگاه میکنی؟ مگه ما آخوندها رو به وجود آوردیم یا ما گماردیمشون سر هر پست و مقامی که تو این مملکت هست.
داداشم که تاحالا مثلا روش نمیشد چیزی بگه و با حرف زدن و خندهی اونا جرأتی پیدا کرده بود گفت.
شما خودتون بگید اونموقع بهتر بود یا حالا؟
مامانم گفت
سیسال پیش ما دانشجوهای جوونی بودیم با سرایی پرباد. همه دوست داشتیم وضع بهتر بشه، هیچکس دلش نمیخواست و به عقلش هم نمیرسید این جوری بشه.
داداشم گفت: ولی شما باعثش شدید.
بابام گفت: ما به شرایط موجود اعتراض داشتیم. اینم بگم همه حقیقت در مورد رژیم قبلی اینی نیست که تو ماهواره نشونش میدن. رژیم قبلی هم کلی عیب و ایراد داشت. اما قبول دارم که این وضع برای شما و ما بدتر از اون سالهاست.
برادرم گفت: ولی شما میدونستین آخوندها میان همه چیزو در دست میگیرن.
مامانم گفت: ما اونموقع اصلا همچین فکر ی نمیکردیم. دوست داشتیم جمهوری بشه و آدمهای لایق و دموکرات و تحصیلکرده بیان سرکار. آدمهایی که نفع مردم و کشور رو به نفع شخصیشون ترجیح بده.
برادرم گفت: اما همه شما تحت رهبری خمینی بودین. نبودین؟
بابا گفت: ما فکر میکردیم اونم یه ناراضیه مثل ما. تازه ما تحت رهبری اون نبودیم. گروههای مختلفی تو انقلاب شرکت داشتن و مذهبیها هم مثل ما
چند گروه مختلف بودن. فکر میکردیم خمینی بیاد میره قم به درس دینیش میرسه نه بشه رهبر مملکت! ولی الحق طوری بلد بود حرف بزنه که عامهپسند بود و مردم که ریشه مذهبی داشتن جلبش شدن. چند کشور خارجی هم از ترس اینکه ایران کمونیست یا سوسیالیست بشه مذهبیها رو بیشتر تقویت کردن . متاسفانه ما افراد خیلی معروف و کارکشته که بتونه اینجوری مردمو جلب کنه نداشتیم. یکپارچه هم نبودیم.
برادرم گفت خوب بعد از 22 بهمن 57 و 58 که فهمیدید موضوع چیه چرا کاری نکردید و نگفتید این اون چیزی نبوده که ما می خواستیم؟
مامانم گفت: خیلیها اعتراض کردن اما شدیدا سرکوب شدن. سپاه و بسیج و... همه شد تحت فرمان ... و... و...
بابام گفت:..... و......
اینا از وضعیت شاه تجربه کسب کرده بودن .
.....
برادرم گفت : پس در واقع انقلاب توسط عدهی خاصی دودره شد؟
بابام خندید و گفت: به صورت خیلی خفنی!
مامانم گفت:....
بابام گفت:...
برادرم گفت: پس ممکنه اگه ما هم بخواهیم شرایط رو عوض کنیم یه عده بپرن وسط به نفع خودشون دودرهش کنن؟
- اگر بدون برنامهریزی و بیهدف و کور باشه. بله، ممکنه
این گفت...
اون گفت...
اونیکی گفت...
و من چرتم برده بود...
و صدای برادرم انگار از قعر چاه به گوشم میرسید:
- اما شما خیلی حماقت کردید. ما رو بدبخت کردید. جوونی مارو ضایع کردید... و... و.... یه کاری کردید که همه فامیل و دوستام از مملکتمون رفتن و...
و صدای مظلوم بابا و مامان که سعی میکردن بگن نسل اونا اینو نمیخواستن و تقصیر اونا نبوده... حتی خیلی از حزباللهیها الان پشیمونن و...
فکر میکنم این مکالمه تو خیلی از خونهها شنیده شده.
خودم هم فکر کنم داشتم کتاب میخوندم... که ناگهان برادرم روی یک کانال کُپ کرد.
کانال چرخوندن برادرم تعجب نداشت اما روی یک کانال متمرکز شدن چرا.
سرم رو از روی کتاب برداشتم ببینم چه تصویری باعث جلب توجهش شده. دیدم یکی از کانالهای ماهواره داره فرح رو با اندامی زیبا در حالیکه یک کت و دامن شیک تنشه و ساقهای خوشتراشش از زیر دامن بیرونه، با مدل موی معروفش در حالیکه کلاه کوچکی هم روی سرش گذاشته داره با کلنگ کوچکی زمینی رو میکنه. داشت پروژهای رو افتتاح میکرد. بقیه حاضرین آقاها کت و شلوار شیک و تمیزی با کراوات پوشیده بودند و خانمهای دیگر هم لباسهایی شبیه به فرح .شیک و مرتب.
مراسم که تموم شد. برادرم از همون روی زمین که دراز کشیده بود برگشت و نگاهی سوالی به مامان بابام که پشتش نشسته بودن کرد اما حرفی نزد و برگشت و دوباره شروع کرد به کانال چرخوندن.
بعد از چند دقیقه سر یه کانال دیگر کُپ کرد. سرم رو از روی کتاب برداشتم ببینم چیه.
دیدم آخوندی چاق و بدهیکل و شکمگندهای( مخلص همه تپلهای دنیا هستم، منظورم چیز دیگهایه) با ریش بسیارپراکنده و نامرتب و عمامهای بزرگ که بد هم پیچونده شده بود در حالیکه عباشو زده زیر بغلش و یک ورش از روی شونههاش افتاده، لنگهاشو طوری باز کرده که شلوار پیژامه مانند و گشادش معلوم بود و یه لنگه نعلینش هم داره از پاش درمیاد یه کلنگ گنده گرفته و با کمک دو آقای چاپلوس بغلیش هم نتونست یه کلنگ درست حسابی به زمین بزنه و نزدیک بود زمین بخوره که بادمجون دور قابچیناش زیر بغلشو گرفتن. معلوم بود این آخوند در زندگیش هیچ کار نکرده.
برادرم باز برگشت و نگاهی طولانیتر و همینطور تحقیرآمیزی به پدر و مادرم زد.
بابا و مامان هم که هر دو متوجه نگاهش شده بودن، سری بالا آوردن و از پشت عینک نگاهش کردن و دوباره مشغول به کارشون شدن. بفهمی نفهمی صورتشون یه کم گل انداخته بود.
برادرم برگشت به کانال قبل. این بار فرح به صورت باکلاسی بغل جند زن روستایی کنار تنور نشسته بود با لبخند زیبایی باهاشون خوش و بش میکرد و در نان پختن کمکشون میکرد. زنهای روستایی با لباسهای رنگارنگ و موهایی تا نیمه بیرون آمده از زیر روسری با او حرف میزدند.
داداشم، بعد دوباره زد یه کانال ایرانی آورد، آخوندی با صورت کریه ازشدت اخمهای پیاپی، و لب و لوچهی آویزون و یقهی چرک داشت به ملت درس اخلاق و پاکیزگی میداد.
باز برادرم ، اینبار به صورت نشسته، برگشت نگاه تحقیرآمیز طولانیتری به مامان بابا انداخت و دوباره زد کانال ماهواره... داشت ولیعهدو نشون میداد که با لباس ترو تمیز و دستمال قرمز پیشاهنگی دور گردنش داره آتیش درست میکنه و با بچههای همسن و سال دیگهش مشغول بازیه.
. و بعد یک کانال ایرانی دیگه که آخوندی جوون و کوتاه قامت و تاحدی شبیه دلقکها داشت به بچهها نصیحت میکرد به دینشون بچسبن که مبادا غرب بهشون تهاجم فرهنگی بکنه! و به دخترهای پنج شش ساله گوشزد میکرد که از الان مواظب باشن مبادا موهاشونو کسی ببینه و نماز روزههاشونو به جا بیارن که وقتی به سن تکلیف رسیدن عادت کرده باشن تا خدای نکرده در آتیش جهنم نسوزن.
اون کانال ماهواره هم ولکن نبود و فکر کنم داشت افتخارات 50 سال سلطنت پهلوی رو تو یه برنامه نشون میداد. و حالا داشت زنان بیحجاب تر و تمیزی که در عرصههای مختلف مشغول کار بودن- ازجمله پرستاری و پزشکی و قضاوت و معلمی و- نشون میداد. و دانشجوهای دختر و پسر که آزادانه در کنار هم مشغول درس خوندن، رقصیدن و... بودن.
و کانالهای ایرانی هم یک لحظه غافل نمیشد از نشون دادن آخوندهایی که در هر رشتهی بی ربط بهشون اظهار نظر میکردن و بیشتر حالت جوک داشتن تا جدی.
این دفعه تا داداشم برگشت با حالت تحقیرآمیز به عقب نگاه کنه، مامانم با ناراحتی نگاهی به بابام انداخت . چشاشون که به هم افتاد یهو انگار منفجر شدن. از خنده...
بابام به داداشم گفت: پدرسوخته، چیه هی برمیگردی مارو نگاه میکنی؟ مگه ما آخوندها رو به وجود آوردیم یا ما گماردیمشون سر هر پست و مقامی که تو این مملکت هست.
داداشم که تاحالا مثلا روش نمیشد چیزی بگه و با حرف زدن و خندهی اونا جرأتی پیدا کرده بود گفت.
شما خودتون بگید اونموقع بهتر بود یا حالا؟
مامانم گفت
سیسال پیش ما دانشجوهای جوونی بودیم با سرایی پرباد. همه دوست داشتیم وضع بهتر بشه، هیچکس دلش نمیخواست و به عقلش هم نمیرسید این جوری بشه.
داداشم گفت: ولی شما باعثش شدید.
بابام گفت: ما به شرایط موجود اعتراض داشتیم. اینم بگم همه حقیقت در مورد رژیم قبلی اینی نیست که تو ماهواره نشونش میدن. رژیم قبلی هم کلی عیب و ایراد داشت. اما قبول دارم که این وضع برای شما و ما بدتر از اون سالهاست.
برادرم گفت: ولی شما میدونستین آخوندها میان همه چیزو در دست میگیرن.
مامانم گفت: ما اونموقع اصلا همچین فکر ی نمیکردیم. دوست داشتیم جمهوری بشه و آدمهای لایق و دموکرات و تحصیلکرده بیان سرکار. آدمهایی که نفع مردم و کشور رو به نفع شخصیشون ترجیح بده.
برادرم گفت: اما همه شما تحت رهبری خمینی بودین. نبودین؟
بابا گفت: ما فکر میکردیم اونم یه ناراضیه مثل ما. تازه ما تحت رهبری اون نبودیم. گروههای مختلفی تو انقلاب شرکت داشتن و مذهبیها هم مثل ما
چند گروه مختلف بودن. فکر میکردیم خمینی بیاد میره قم به درس دینیش میرسه نه بشه رهبر مملکت! ولی الحق طوری بلد بود حرف بزنه که عامهپسند بود و مردم که ریشه مذهبی داشتن جلبش شدن. چند کشور خارجی هم از ترس اینکه ایران کمونیست یا سوسیالیست بشه مذهبیها رو بیشتر تقویت کردن . متاسفانه ما افراد خیلی معروف و کارکشته که بتونه اینجوری مردمو جلب کنه نداشتیم. یکپارچه هم نبودیم.
برادرم گفت خوب بعد از 22 بهمن 57 و 58 که فهمیدید موضوع چیه چرا کاری نکردید و نگفتید این اون چیزی نبوده که ما می خواستیم؟
مامانم گفت: خیلیها اعتراض کردن اما شدیدا سرکوب شدن. سپاه و بسیج و... همه شد تحت فرمان ... و... و...
بابام گفت:..... و......
اینا از وضعیت شاه تجربه کسب کرده بودن .
.....
برادرم گفت : پس در واقع انقلاب توسط عدهی خاصی دودره شد؟
بابام خندید و گفت: به صورت خیلی خفنی!
مامانم گفت:....
بابام گفت:...
برادرم گفت: پس ممکنه اگه ما هم بخواهیم شرایط رو عوض کنیم یه عده بپرن وسط به نفع خودشون دودرهش کنن؟
- اگر بدون برنامهریزی و بیهدف و کور باشه. بله، ممکنه
این گفت...
اون گفت...
اونیکی گفت...
و من چرتم برده بود...
و صدای برادرم انگار از قعر چاه به گوشم میرسید:
- اما شما خیلی حماقت کردید. ما رو بدبخت کردید. جوونی مارو ضایع کردید... و... و.... یه کاری کردید که همه فامیل و دوستام از مملکتمون رفتن و...
و صدای مظلوم بابا و مامان که سعی میکردن بگن نسل اونا اینو نمیخواستن و تقصیر اونا نبوده... حتی خیلی از حزباللهیها الان پشیمونن و...
فکر میکنم این مکالمه تو خیلی از خونهها شنیده شده.
جون بالاترین بالا نمیاد چرا؟
چند روز بود هر وقت میخواستم برم تو سایت بالاترین این پیغام میومد که:
مشکلی برای سرور بالاترین پیش آمده، بعد از چند دقیقه دوباره امتحان کنید.
تا اینکه امشب اومدم میبینم اصلا دیگه نیستش. شایع شده که هک شده. یا به خاطر مراجعهی زیاد کشش نداره.
بالاترین یکی از پربینندهترین سایتهاست. به خاطر اینکه خود کاربراش که تعدادشون خیلی زیاده، آپدیتش میکنن.
,و هر کس میتونه هر لینکی که دلش میخواد با هر طرز فکر و عقیدهای توش بگذاره و این نظر جمعه که چه لینکی بیاد بالا و چه لینکی نیاد.
البته خواهناخواه مثل همهی محافل ایرانی توش باندبازی یا پارتیبازیهایی هم صورت میگیره. یا ، لینکهای بخصوصی(!) زودتر داغ میشه( بخصوص اگه کلمهی دختر و زن خوشگل و لب توش باشه:)) )، اما خبرهای مهم مملکت و جهان هم همیشه جزء لینکای بالا و داغش هست و میتونی با یه نگاه در صفحهی اول بفهمی ایران و جهان چه خبراست... شور و هیجانی که این سایت در خوانندههاش ایجاد میکنه من در هیچ سایت دیگری ندیدهام .
با توجه به موسسین این سایت که میدونم همگی تو کارشون خبرهان و همینطور طرفدارای زیادش، که خودم هم یکیش هستم، مطمئنم دوباره سرجاش برمیگرده.
الهی آمین
تو سرچ بالاترین به این لینک رسیدم
شوخی با بالاترین. اگه میتونی منفی بده:)
از خبر فیلتر شدن سایت هفتان خیلی متعجب شدم.
شاید یکی از فرهنگیترین(همراه با اخبار هنر و ادب) وبیآزارترین سایتهای ایرانی بود.
نمی دونم این سایت چه آزاری میتونست به اینا برسونه که فیلترش کردن. شاید هم با آگاه شدن و بافرهنگ شدن مردم مشکل دارن.
امیدوارم هفتانیها بخصوص خوابگرد عزیز ناراحت نشن.
شنیدهام(امیدوارم راوی از خودش درنیاورده باشه) روزی شاعر معروف هوشنگ ابتهاج در یکی از سفرهای مدامش به ایران به دوستی گفته که در کمال شرمندگی کتاب جدیدم اجازهی انتشار گرفته.
اون دوست گفته: اجازه نشر گرفتن و چاپ شدن کتاب که خجالت نداره. اون هم برای شاعری چون شما..
ابتهاج گفته با وجود این همه سانسور و بگیر و ببند فرهنگی تو مملکت ما اجازهی نشر گرفتن به این آسونی عجیبه و ملت ممکنه فکرای بد بکنن.
حالا به نظرم اگر یه سایت خوب فیلتر نشه عجیبه! پس باید جملهی اولمو اصلاح کنم و بگم اصلا برایم تعجب نداشت که هفتان فیلتر شد.
.(من که کلا با سلاح آنتیفیلتر میام تو اینترنت)
مشکلی برای سرور بالاترین پیش آمده، بعد از چند دقیقه دوباره امتحان کنید.
تا اینکه امشب اومدم میبینم اصلا دیگه نیستش. شایع شده که هک شده. یا به خاطر مراجعهی زیاد کشش نداره.
بالاترین یکی از پربینندهترین سایتهاست. به خاطر اینکه خود کاربراش که تعدادشون خیلی زیاده، آپدیتش میکنن.
,و هر کس میتونه هر لینکی که دلش میخواد با هر طرز فکر و عقیدهای توش بگذاره و این نظر جمعه که چه لینکی بیاد بالا و چه لینکی نیاد.
البته خواهناخواه مثل همهی محافل ایرانی توش باندبازی یا پارتیبازیهایی هم صورت میگیره. یا ، لینکهای بخصوصی(!) زودتر داغ میشه( بخصوص اگه کلمهی دختر و زن خوشگل و لب توش باشه:)) )، اما خبرهای مهم مملکت و جهان هم همیشه جزء لینکای بالا و داغش هست و میتونی با یه نگاه در صفحهی اول بفهمی ایران و جهان چه خبراست... شور و هیجانی که این سایت در خوانندههاش ایجاد میکنه من در هیچ سایت دیگری ندیدهام .
با توجه به موسسین این سایت که میدونم همگی تو کارشون خبرهان و همینطور طرفدارای زیادش، که خودم هم یکیش هستم، مطمئنم دوباره سرجاش برمیگرده.
الهی آمین
تو سرچ بالاترین به این لینک رسیدم
شوخی با بالاترین. اگه میتونی منفی بده:)
از خبر فیلتر شدن سایت هفتان خیلی متعجب شدم.
شاید یکی از فرهنگیترین(همراه با اخبار هنر و ادب) وبیآزارترین سایتهای ایرانی بود.
نمی دونم این سایت چه آزاری میتونست به اینا برسونه که فیلترش کردن. شاید هم با آگاه شدن و بافرهنگ شدن مردم مشکل دارن.
امیدوارم هفتانیها بخصوص خوابگرد عزیز ناراحت نشن.
شنیدهام(امیدوارم راوی از خودش درنیاورده باشه) روزی شاعر معروف هوشنگ ابتهاج در یکی از سفرهای مدامش به ایران به دوستی گفته که در کمال شرمندگی کتاب جدیدم اجازهی انتشار گرفته.
اون دوست گفته: اجازه نشر گرفتن و چاپ شدن کتاب که خجالت نداره. اون هم برای شاعری چون شما..
ابتهاج گفته با وجود این همه سانسور و بگیر و ببند فرهنگی تو مملکت ما اجازهی نشر گرفتن به این آسونی عجیبه و ملت ممکنه فکرای بد بکنن.
حالا به نظرم اگر یه سایت خوب فیلتر نشه عجیبه! پس باید جملهی اولمو اصلاح کنم و بگم اصلا برایم تعجب نداشت که هفتان فیلتر شد.
.(من که کلا با سلاح آنتیفیلتر میام تو اینترنت)
برانداز نرم دیگه چیه بابا:)
معرفی وبلاگ/ زیتون و ننه بزرگ نودیاش
یکی از طنزنویسان خوش ذوق و قدیمی وبلاگستان، بانوییست با نام مستعار "زیتون" که بیشتر مطالبوبلاگش را با زبانی طنزآمیز می نویسد و قادعتا او هم جزو پروژهی براندازی نرم محسوب میشود. بخشی از یکی از یادداشت های او را از وبلاگ اش میخوانید؛ با این توضیح که نام مستعار شوهر زیتون خانوم در نوشته هایش "سیبا" است.
پریروز، دوشنبه ساعت 5 بعد از ظهر ننهبزرگ ما(یکی از همسایههای قدیمی که بهش میگم مامانبزرگ. هشتاد و خوردهای سالشه)بعد از نود و بوقی زنگ زده که زیتون جون عزیزم، کجایی که دلم یه عالمه برات تنگ شده. خیلی وقته ندیدمت . هر جا و مشغول هر کار که هستی ول کن و فوری بیا دنبالم.
کسی میدونه سایت فرارو مال چه جناحیه؟ البته میدونم در مورد من شوخی کرده:)
یکی از طنزنویسان خوش ذوق و قدیمی وبلاگستان، بانوییست با نام مستعار "زیتون" که بیشتر مطالبوبلاگش را با زبانی طنزآمیز می نویسد و قادعتا او هم جزو پروژهی براندازی نرم محسوب میشود. بخشی از یکی از یادداشت های او را از وبلاگ اش میخوانید؛ با این توضیح که نام مستعار شوهر زیتون خانوم در نوشته هایش "سیبا" است.
پریروز، دوشنبه ساعت 5 بعد از ظهر ننهبزرگ ما(یکی از همسایههای قدیمی که بهش میگم مامانبزرگ. هشتاد و خوردهای سالشه)بعد از نود و بوقی زنگ زده که زیتون جون عزیزم، کجایی که دلم یه عالمه برات تنگ شده. خیلی وقته ندیدمت . هر جا و مشغول هر کار که هستی ول کن و فوری بیا دنبالم.
کسی میدونه سایت فرارو مال چه جناحیه؟ البته میدونم در مورد من شوخی کرده:)
دوشنبه، بهمن ۱۴، ۱۳۸۷
ور و وصیتهای زیتونی
دوست دارم وقتی مُردم، به جای مرثیه برایم طنز بنویسند، تا اگر روح داشتم روحم شاد شود و اگر نداشتم مردم دیگر.
جمعه، بهمن ۱۱، ۱۳۸۷
ننه بزرگ ما هم نودی شد...
پریروز، دوشنبه ساعت 5 بعد از ظهر ننهبزرگ ما(یکی از همسایههای قدیمی که بهش میگم مامانبزرگ. هشتاد و خوردهای سالشه)بعد از نود و بوقی زنگ زده که زیتون جون عزیزم، کجایی که دلم یه عالمه برات تنگ شده. خیلی وقته ندیدمت . هر جا و مشغول هر کار که هستی ول کن و فوری بیا دنبالم.
منم تازه رسیده بودم خونه و هزار تا کار دارم و خونه هم کلی ریخت و پاش. هر چی من و من کردم و گفتم الان بیرونم و تا آخر شب نمیرم خونه. ایشالله فردا... گفت: بیخود! همین امروز، تا تاریک نشده بیا تا نمازمو خونهتون بخونم.
پریدم رفتم اول یه مرغ از فریزر درآوردم تا یخش وا بره، چند پیمونههم برنج خیس کردم و بعد تندتند سالن پذیرایی رو جمع و جور کردم(دیشبش که ماشین لباسشویی زده بودم حوصله نداشتم تو سرما برم تو بالکن، همه رو رو رادیاتورهای شوفاژ و مبلها پهن کرده بودم تا خشک شن)
حاضر شدم رفتم دنبالش. کلی گل گفتیم و گل شنفتیم. خیلی خوشصبحت و مهربونه.
شام که حاضر شد سیبا هم رسید و مامان بزرگ رفت چادر گلگلیشو سر کرد.
بعد از شام اونا نشستن به چای و میوه خوردن و گپ سیاسی و منم رفتم به بقیه کارام برسم.
از ساعت نه و نیم شب به بعد این مامانبزرگ با نگرانی هر چند دقیقه یکبار تلویزیون و ساعت دیواری رو نگاه میکرد.
حرفی از رفتن هم نمیآورد. فهمیدم حتما شب میخواد بمونه. گفتم نکنه با بچههاش قهر کرده.
آخرش طاقت نیاوردم گفتم:
مامان بزرگ چیزی شده؟ اگه خوابتون میاد میخواهید برم جاتونو بندازم؟
گفت نه ننه! اون برنامههه کی شروع میشه؟
فکر کردم سریال بخصوصی رو میبینه. گفتم والله من برنامههای تلویزونو حفظ نیستم. و کانالها رو چرخوندم تا ببینم منظورش کدوم فیلمه.
گفت فکر کنم حالا مونده و شروع کرد از سیبا در مورد اخبار مهم روزنامهها پرسیدن و گاهگاهی ناله و نفرینی هم میکرد.
منم ساعت نه تلویزیونو گذاشتم رو کانال دو. ساعت ده گذاشتم رو کانال یک که سریال داشت . اما به هیچکدوم التفاتی نکرد.
یکباره گفت آقا سیبا دیدی این پدر سوختهها با این ... چیه اسمش؟.. فردوسی؟ چیکار میکنن؟
من اولش فکر کردم فردوسی شاعرو میگه. گفتم اینا اگه ولشون میکردی دیوان اشعار همه شاعرا رو از بین میبردن.
نگاه عاقل اندر سفیهی به من کرد و گفت تو نمیدونی زیتون جان، و. دوباره روشو به سیبا کرد و گفت
کی شروع میشه برنامهش ؟ سیبا شستش خبردار شد منظورش فردوسیپوره. آخه خودشم طرفدار پرو پا قرص این برنامهست.
گفت . یه نیم ساعت دیگه و با خوشحالی گذاشت رو کانال سه بمونه. و برای من با پز، ابرویی بالا انداخت که دیدی یه همفکر پیدا کردم.
مامان بزرگ گفت: آقا سیبا، شنیدم این آقای فردوسی داره یکتنه کاسه کوزهی اینا رو به هم میریزه. پدرشونودرآورده. گفته مردم چه گناهی کردن این همه گرونی و بدبختی.
سیبا خندهش گرفت وگفت نه مامان بزرگ. فردوسیپور فقط راجع به فوتبال حرف میزنه.
در حالیکه با انگشت چادرشو میآورد روی صورتش لب ورچید و گفت ای بابا شما دیگه چرا؟(یعنی شما هم عین زیتون خنگ شدین)
از فوتبال میگه... اما شنیدم منظورش اینان! تو لفافه حرف به اینا پرت میکنه. یه وقت نگیرنش؟
سیبا گفت نه. مردم دوستش دارن. مامان بزرگ گفت یعنی آقا فردوسی امشبم میاد؟ سیبا گفت دلیل نداره نیاد. بعد نشستن راجع به خراب شدن خط ارتباطی موبایل در برنامه گذشته صحبت کردن.
وقتی برنامه نود شروع شد و آقای فردوسی پور نمایان شد .خنده اومد بر پهنای صورت مامان بزرگ. عین یه گل شکفته شد و برای چند لحظه یادش رفت روشو کیپ بپوشونه و چادرش افتاد دو طرف صورتش. .گفت دیدی! هیچ غلطی نتونستن بکنن. همچین به حرفای فردوسی پور گوش میداد که انگار داره مهمترین و تندترین بیانیه علیه اینا رو میخونه.
و هر چند دقیقه یکبار هم روشو به طرف سیبا میکرد و ابروشو بالا مینداخت و میگفت: گوش میدی آقا سیبا؟ میفهمی که. داره حرف پرت میکنه به "اینا".
سیبا هم میخندید و میگفت آره آره....
سوال مسابقه که مطرح شد .
مامان بزرگ گفت زیتون جان بدو برو هر چی موبایل تو خونه داری بیار و با خوشحالی از کیفش یه موبایل درآورد و گفت پسرم دو تا داشت یکیشو به یه بهانهای ازش گرفتم آوردم. یه اس مس(اسام اس) بزن به این شمارههه(200090) و به آقا فردوسی رای بده.
هی میگفت براش بنویس که ما پشتشیم! خدا پشت و پناهشه.
گفتم مامان بزرگ فقط باید یه شماره بزنیم یا 1 یا 2
اخم کرد گفت وا!! یعنی من نمیدونم اس مس چیه؟ نوههام صبح تا شب دارن اس مس بازی میکنن.
سیبا پشتش برام لبی گزید و بلند گفت هر کاری مامان بزرگ میگه انجام بده.
منم که تا به حال فقط در یک نظرسنجی نود اونم به صورت کاملا عشقی الکی شرکت کرده بودم مجبور شدم با سه تا موبایل به برنامه نود رأی بدم.
مامان بزرگ صبحش انگار که بزرگترین مبارزه عمرش رو کرده باشه همچین خوشحال بود و سر صبحونه همهش از مبارزات حق طلبانهی دیشبمون و از تند تند چرخیدن شمارههای تماس حرف میزد. فکر کنم انتظار داره همین هفته یه انقلابی چیزی بشه...
2:14 | Zeitoon | نظرها
http://z8un.com/cgi-bin/mt/mt-comments.cgi?entry_id=2161
منم تازه رسیده بودم خونه و هزار تا کار دارم و خونه هم کلی ریخت و پاش. هر چی من و من کردم و گفتم الان بیرونم و تا آخر شب نمیرم خونه. ایشالله فردا... گفت: بیخود! همین امروز، تا تاریک نشده بیا تا نمازمو خونهتون بخونم.
پریدم رفتم اول یه مرغ از فریزر درآوردم تا یخش وا بره، چند پیمونههم برنج خیس کردم و بعد تندتند سالن پذیرایی رو جمع و جور کردم(دیشبش که ماشین لباسشویی زده بودم حوصله نداشتم تو سرما برم تو بالکن، همه رو رو رادیاتورهای شوفاژ و مبلها پهن کرده بودم تا خشک شن)
حاضر شدم رفتم دنبالش. کلی گل گفتیم و گل شنفتیم. خیلی خوشصبحت و مهربونه.
شام که حاضر شد سیبا هم رسید و مامان بزرگ رفت چادر گلگلیشو سر کرد.
بعد از شام اونا نشستن به چای و میوه خوردن و گپ سیاسی و منم رفتم به بقیه کارام برسم.
از ساعت نه و نیم شب به بعد این مامانبزرگ با نگرانی هر چند دقیقه یکبار تلویزیون و ساعت دیواری رو نگاه میکرد.
حرفی از رفتن هم نمیآورد. فهمیدم حتما شب میخواد بمونه. گفتم نکنه با بچههاش قهر کرده.
آخرش طاقت نیاوردم گفتم:
مامان بزرگ چیزی شده؟ اگه خوابتون میاد میخواهید برم جاتونو بندازم؟
گفت نه ننه! اون برنامههه کی شروع میشه؟
فکر کردم سریال بخصوصی رو میبینه. گفتم والله من برنامههای تلویزونو حفظ نیستم. و کانالها رو چرخوندم تا ببینم منظورش کدوم فیلمه.
گفت فکر کنم حالا مونده و شروع کرد از سیبا در مورد اخبار مهم روزنامهها پرسیدن و گاهگاهی ناله و نفرینی هم میکرد.
منم ساعت نه تلویزیونو گذاشتم رو کانال دو. ساعت ده گذاشتم رو کانال یک که سریال داشت . اما به هیچکدوم التفاتی نکرد.
یکباره گفت آقا سیبا دیدی این پدر سوختهها با این ... چیه اسمش؟.. فردوسی؟ چیکار میکنن؟
من اولش فکر کردم فردوسی شاعرو میگه. گفتم اینا اگه ولشون میکردی دیوان اشعار همه شاعرا رو از بین میبردن.
نگاه عاقل اندر سفیهی به من کرد و گفت تو نمیدونی زیتون جان، و. دوباره روشو به سیبا کرد و گفت
کی شروع میشه برنامهش ؟ سیبا شستش خبردار شد منظورش فردوسیپوره. آخه خودشم طرفدار پرو پا قرص این برنامهست.
گفت . یه نیم ساعت دیگه و با خوشحالی گذاشت رو کانال سه بمونه. و برای من با پز، ابرویی بالا انداخت که دیدی یه همفکر پیدا کردم.
مامان بزرگ گفت: آقا سیبا، شنیدم این آقای فردوسی داره یکتنه کاسه کوزهی اینا رو به هم میریزه. پدرشونودرآورده. گفته مردم چه گناهی کردن این همه گرونی و بدبختی.
سیبا خندهش گرفت وگفت نه مامان بزرگ. فردوسیپور فقط راجع به فوتبال حرف میزنه.
در حالیکه با انگشت چادرشو میآورد روی صورتش لب ورچید و گفت ای بابا شما دیگه چرا؟(یعنی شما هم عین زیتون خنگ شدین)
از فوتبال میگه... اما شنیدم منظورش اینان! تو لفافه حرف به اینا پرت میکنه. یه وقت نگیرنش؟
سیبا گفت نه. مردم دوستش دارن. مامان بزرگ گفت یعنی آقا فردوسی امشبم میاد؟ سیبا گفت دلیل نداره نیاد. بعد نشستن راجع به خراب شدن خط ارتباطی موبایل در برنامه گذشته صحبت کردن.
وقتی برنامه نود شروع شد و آقای فردوسی پور نمایان شد .خنده اومد بر پهنای صورت مامان بزرگ. عین یه گل شکفته شد و برای چند لحظه یادش رفت روشو کیپ بپوشونه و چادرش افتاد دو طرف صورتش. .گفت دیدی! هیچ غلطی نتونستن بکنن. همچین به حرفای فردوسی پور گوش میداد که انگار داره مهمترین و تندترین بیانیه علیه اینا رو میخونه.
و هر چند دقیقه یکبار هم روشو به طرف سیبا میکرد و ابروشو بالا مینداخت و میگفت: گوش میدی آقا سیبا؟ میفهمی که. داره حرف پرت میکنه به "اینا".
سیبا هم میخندید و میگفت آره آره....
سوال مسابقه که مطرح شد .
مامان بزرگ گفت زیتون جان بدو برو هر چی موبایل تو خونه داری بیار و با خوشحالی از کیفش یه موبایل درآورد و گفت پسرم دو تا داشت یکیشو به یه بهانهای ازش گرفتم آوردم. یه اس مس(اسام اس) بزن به این شمارههه(200090) و به آقا فردوسی رای بده.
هی میگفت براش بنویس که ما پشتشیم! خدا پشت و پناهشه.
گفتم مامان بزرگ فقط باید یه شماره بزنیم یا 1 یا 2
اخم کرد گفت وا!! یعنی من نمیدونم اس مس چیه؟ نوههام صبح تا شب دارن اس مس بازی میکنن.
سیبا پشتش برام لبی گزید و بلند گفت هر کاری مامان بزرگ میگه انجام بده.
منم که تا به حال فقط در یک نظرسنجی نود اونم به صورت کاملا عشقی الکی شرکت کرده بودم مجبور شدم با سه تا موبایل به برنامه نود رأی بدم.
مامان بزرگ صبحش انگار که بزرگترین مبارزه عمرش رو کرده باشه همچین خوشحال بود و سر صبحونه همهش از مبارزات حق طلبانهی دیشبمون و از تند تند چرخیدن شمارههای تماس حرف میزد. فکر کنم انتظار داره همین هفته یه انقلابی چیزی بشه...
2:14 | Zeitoon | نظرها
http://z8un.com/cgi-bin/mt/mt-comments.cgi?entry_id=2161
چهارشنبه، بهمن ۰۹، ۱۳۸۷
نگذاریم طبیعت بمیرد
این عکسو پارسال در جنگل سیسنگان گرفتم. وقتی دور میز نشستیم به زور آمد و خودش رو روی میز انداخت. در واقع به ما پناه آورد. از دست بچههای بازیگوش و از شدت گرسنگی.. تا شب که آنجا بودیم از پیش ما جم نخورد و دور و بر ما میپلکید و بازی میکرد. وقتی میرفتیم با چشمهای غمگینش مارو بدرقه کرد و تا آنجا که جان داشت دنبال ماشین ما دوید..
تو حق نداری طبیعت را آلوده کنی
آرنولد به اندازه نيم کيلومتر دويد تا پاکت سيگار را از روى زمين بردارد. سپس نفس زنان نزد من آمد و با خشم گفت: تو حق ندارى طبيعت را آلوده کنى / از نوشتههای شهرنوش پارسیپور در سایت رادیو زمانه
پنجشنبه، بهمن ۰۳، ۱۳۸۷
بدرقه اوباما به کاخ سفیید را مقایسه کنید با سفرهای استانی رئیسجمهور خودمان
1- آقا ما عادت نداریم به این نوع گزارشها...
این همه بوقهای تبلیغاتی رژیم آمریکا داد و هوار راه انداختن که از چند روز قبل مردم دنیا رفتن واشنگتن، هتلها رو همه رزرو کردن و عدهی زیادی در سرمای فلان درجه زیر صفر تو خیابون خوابیدن و... تا امروز در مراسم رژه اوباما به سمت کاخ سفید شرکت کنن. اونوقت عین تلویزیون ایران عرضه نداشتن یه فتوشاپیست بیارن- و با دوسه دقیقه تأخیر - جمعیتو چند برابر نشون بدن و زیرش مثلا بنویسن میلیونها نفر، بلکه میلیاردها نفر در استان(!) واشنگتن وایساده بودن رئیسجمهور جدیدو در حال رفتن به کاخ سفید ببینن.
هر چی چشم انداختم نه کسی مردمو هل میداد و نه برای دید بهتر بالای درخت و تیر چراغ برق رفته بود.
نه کسی از میلهها میپرید اینور و خودشو به رئیس جمهور برسونه و دست و سر و کلهشو ببوسه و نه کسی از در و پنجره ماشینش آویزون میشد. نه هیچ فیلمبرداری به خودش جرأت میداد بره جلو توی ماشین ضدگلوله اوباما که عین ماشین عروس یواش میرفت سرک بکشه.
نه اوباما تو سخنرانیش کلی آیه و سوره آورد نه برای کسی خط و نشون کشید و نه خواستار محو کشور بخصوصی شد.
ما تو این سی سال عادت کرده بودیم که تو این جور بدرقه کردنها مردمو یکپارچه سیاهپوش ببینیم. بخصوص خانمها رو. اونوقت امروز همه لباسای رنگ رنگی پوشیده بودن و رنگ قرمز و زرد و آبی تو چشممون میزد.
ما عادت کرده بودیم همسران رئیسجمهورامونو هرگز تو هیچ مراسمی نبینیم مگر یکی دوبار در طول مدت ریاست جمهوریشون یه صورت یه دماغ از لای چادر.
اما این زنیکه میشل، با قد درازش که با یه کفش ششهفت سانتی دومتر قد داشت و یه کوچولو از شوهرش بالا زده بود، بیحجاب با یه لباس زیتونی رنگ دراز همه جا در کنار شوهرش حضور داشت و استغرالله چند باری ماچش کرد و در حین رژه دستش رو هم گاهی عاشقانه میگرفت.
ما هی از کانال بیبی سی میزدیم ویاُ ای و از وی اُ اِی میزدیم بیبیسی، هر دو از هم گاگولتر
زیر نویس کرده بودن هزاران نفر (که بعدا نوشتن 13هزار نفر. حتی عددو از حالت نحسی درنیاورده بودن) برای بدرقه رییسجمهور جدید به کاخ سفید اومدن.
من پیشنهاد میکنم مسئولین تلویزیونهاشون بیان پیش ضرغامیاینا یه دوره کارآموزی و خالیبندی ببینن که میتونن نشون بدن در یک سفر روستایی رئیس جمهورمون میلیونها نفر میرن استقبال.
2- تلویزیون بیبیسی رو با دوسه روز تاخیر بالاخره تونستم ببینم. خیلی به دلم نشست و برنامههاش برام جالب بود. فعلا که خیلی تنوع داره.
امیدوارم به این زودی به ورطه تکرار نیفته و خستهکننده نشه.
یکی از خوبیهاش نزدیک کردن مردم همزبان ایران و افغانستانه. هم مجری و گزارشگر ایرانی داره و هم افغان. اونایی که این مسئله براشون تابوئه و خودشون رو یک سر و گردن که نه، چند سروگردن از افغانها بالاتر میدونن. کمکم بهش عادت میکنن. تا به حال به این نزدیکی با مسائل داخلی افعانستان نگاه نکرده بودم.
سیاوش مجری برنامه نوبت شما، یه کم تیپ عمو پورنگ مجری برنامه کودک خودمونه. به همون شیرین زبونی و بامزگی. البته نه از نیمرخ.
امیدوارم تلفنها و اساماسهاش مثل برنامههای کانالهای لسآنجلسی نشه. البته سیاوش خیلی سعی میکنه نذاره و تسلط داره تو زودقطع کردن تلفنها.
بقیه برنامههاشو بیشتر باید ببینم تا بتونم نظر بدم. اما اخبارش ظاهرا بهتر و همه جانبهتر از ویاُایه.
چیزی که برام جالبه اینه که از وقتی تلویزیون فارسی بیبیسی راه افتاده به وضوح میشه تلاش وی اُ اِی آمریکا رو برای رقابت با بیبیسی حس کرد که به نفع ماست. ما هم عین بچه لوسا کنترل تلویزون بهدست هی این کانال اون کانال میکنیم تا ببینیم کدومشون بیشتر مارو جلب میکنن. سعیتونو بیشتر کنید لطفا.
فرانسه و ایتالیا و آلمان و هلند و سوئد و کانادا و... هم بد نیست یه تلویزیون فارسی بذارن تا ما حال بیشتری ببریم!
3- سه روز از جلوی کمیتهی امداد کرج رد شدم که یک صندوق شیشهای برای کمک به بچههای غزه گذاشتن و حتی یک اسکناس یا سکه توش ننداخته بودن. اونقدر مردی که پشت صندوق نشسته بود بد اخم بود که نتونستم عکس بگیرم. اما با دوسه نفر که میدونستم طرفدار حماس هستن صحبت کردم، گفتن به این دلیل کمک مالی نمیکنن چون میدونن خود دولت حسابی بهشون کمک میکنه و اضافه کردن چراغی که به خونه رواست به مسجد حرومه. بعدا تو روزنامه خوندم که کمیته امداد بچههای شهدای غزه رو تحت حمایت خودش گرفته.
4- چطوره تو ایران هم یه سیاهپوست گیر بیاریم کاندیدای رئیسجمهورش کنیم. شاید برای مشکلات ما هم افاقه کنه. اون هنرپیشههه که نقش دوست یوزارسیف رو بازی میکرد اسمش چیه؟
5- من خیلی سوتی میدم تو زندگیم. یکیش هم اینکه دو خاطره از اشتباهات مردم ایران در مورد افغانها نوشتم و عدل تقدیمش کردم به دو دوست عزیز افغانم.
در حال خوابآلودگی آنلاین نوشتن وسریع ارسال کردن نوشته این چیزا هم داره.
6- کامپیوترم مدت زیادیه قاط زده. به زور میتونم یه صفحه رو باز کنم. امشب سومین شبیه که نتونستم کامنتها و ایمیلامو باز کنم. الانم ادیتورم فقط باز شد و بدون ادیت اینو نوشتم و فوری میفرستم. امیدوارم سوتی نداشته باشه.
7- گذرگاه شماره 87 ویژهی بهمن ماه منتشر شد...
8- آقای مانی خان، منصور خرسندی، مثل برادر گرامیاش هادی خرسندی دستی در شعرهای طنز داره. گاهی شعرهای قشنگی فیالبداهه در نظرخواهیم میگذاره که ازخوندشون کلی مشعوف میشم. ممنونم و باعث افتخارمه.
9- زن بیحجاب در مراسم عزاداری عاشورا در لبنان...
پ.ن.
10- خیلی جالب بود. امروز چهارشنبه. بحث برنامه "نوبت شما" تلویزیون بیبیسی در مورد نحوهی رفتار ایرانیها با افغانیهای مقیم ایران بود و موضوعهایی شبیه به پست قبلیام مطرح شد...
لینک در بالاترین
این همه بوقهای تبلیغاتی رژیم آمریکا داد و هوار راه انداختن که از چند روز قبل مردم دنیا رفتن واشنگتن، هتلها رو همه رزرو کردن و عدهی زیادی در سرمای فلان درجه زیر صفر تو خیابون خوابیدن و... تا امروز در مراسم رژه اوباما به سمت کاخ سفید شرکت کنن. اونوقت عین تلویزیون ایران عرضه نداشتن یه فتوشاپیست بیارن- و با دوسه دقیقه تأخیر - جمعیتو چند برابر نشون بدن و زیرش مثلا بنویسن میلیونها نفر، بلکه میلیاردها نفر در استان(!) واشنگتن وایساده بودن رئیسجمهور جدیدو در حال رفتن به کاخ سفید ببینن.
هر چی چشم انداختم نه کسی مردمو هل میداد و نه برای دید بهتر بالای درخت و تیر چراغ برق رفته بود.
نه کسی از میلهها میپرید اینور و خودشو به رئیس جمهور برسونه و دست و سر و کلهشو ببوسه و نه کسی از در و پنجره ماشینش آویزون میشد. نه هیچ فیلمبرداری به خودش جرأت میداد بره جلو توی ماشین ضدگلوله اوباما که عین ماشین عروس یواش میرفت سرک بکشه.
نه اوباما تو سخنرانیش کلی آیه و سوره آورد نه برای کسی خط و نشون کشید و نه خواستار محو کشور بخصوصی شد.
ما تو این سی سال عادت کرده بودیم که تو این جور بدرقه کردنها مردمو یکپارچه سیاهپوش ببینیم. بخصوص خانمها رو. اونوقت امروز همه لباسای رنگ رنگی پوشیده بودن و رنگ قرمز و زرد و آبی تو چشممون میزد.
ما عادت کرده بودیم همسران رئیسجمهورامونو هرگز تو هیچ مراسمی نبینیم مگر یکی دوبار در طول مدت ریاست جمهوریشون یه صورت یه دماغ از لای چادر.
اما این زنیکه میشل، با قد درازش که با یه کفش ششهفت سانتی دومتر قد داشت و یه کوچولو از شوهرش بالا زده بود، بیحجاب با یه لباس زیتونی رنگ دراز همه جا در کنار شوهرش حضور داشت و استغرالله چند باری ماچش کرد و در حین رژه دستش رو هم گاهی عاشقانه میگرفت.
ما هی از کانال بیبی سی میزدیم ویاُ ای و از وی اُ اِی میزدیم بیبیسی، هر دو از هم گاگولتر
زیر نویس کرده بودن هزاران نفر (که بعدا نوشتن 13هزار نفر. حتی عددو از حالت نحسی درنیاورده بودن) برای بدرقه رییسجمهور جدید به کاخ سفید اومدن.
من پیشنهاد میکنم مسئولین تلویزیونهاشون بیان پیش ضرغامیاینا یه دوره کارآموزی و خالیبندی ببینن که میتونن نشون بدن در یک سفر روستایی رئیس جمهورمون میلیونها نفر میرن استقبال.
2- تلویزیون بیبیسی رو با دوسه روز تاخیر بالاخره تونستم ببینم. خیلی به دلم نشست و برنامههاش برام جالب بود. فعلا که خیلی تنوع داره.
امیدوارم به این زودی به ورطه تکرار نیفته و خستهکننده نشه.
یکی از خوبیهاش نزدیک کردن مردم همزبان ایران و افغانستانه. هم مجری و گزارشگر ایرانی داره و هم افغان. اونایی که این مسئله براشون تابوئه و خودشون رو یک سر و گردن که نه، چند سروگردن از افغانها بالاتر میدونن. کمکم بهش عادت میکنن. تا به حال به این نزدیکی با مسائل داخلی افعانستان نگاه نکرده بودم.
سیاوش مجری برنامه نوبت شما، یه کم تیپ عمو پورنگ مجری برنامه کودک خودمونه. به همون شیرین زبونی و بامزگی. البته نه از نیمرخ.
امیدوارم تلفنها و اساماسهاش مثل برنامههای کانالهای لسآنجلسی نشه. البته سیاوش خیلی سعی میکنه نذاره و تسلط داره تو زودقطع کردن تلفنها.
بقیه برنامههاشو بیشتر باید ببینم تا بتونم نظر بدم. اما اخبارش ظاهرا بهتر و همه جانبهتر از ویاُایه.
چیزی که برام جالبه اینه که از وقتی تلویزیون فارسی بیبیسی راه افتاده به وضوح میشه تلاش وی اُ اِی آمریکا رو برای رقابت با بیبیسی حس کرد که به نفع ماست. ما هم عین بچه لوسا کنترل تلویزون بهدست هی این کانال اون کانال میکنیم تا ببینیم کدومشون بیشتر مارو جلب میکنن. سعیتونو بیشتر کنید لطفا.
فرانسه و ایتالیا و آلمان و هلند و سوئد و کانادا و... هم بد نیست یه تلویزیون فارسی بذارن تا ما حال بیشتری ببریم!
3- سه روز از جلوی کمیتهی امداد کرج رد شدم که یک صندوق شیشهای برای کمک به بچههای غزه گذاشتن و حتی یک اسکناس یا سکه توش ننداخته بودن. اونقدر مردی که پشت صندوق نشسته بود بد اخم بود که نتونستم عکس بگیرم. اما با دوسه نفر که میدونستم طرفدار حماس هستن صحبت کردم، گفتن به این دلیل کمک مالی نمیکنن چون میدونن خود دولت حسابی بهشون کمک میکنه و اضافه کردن چراغی که به خونه رواست به مسجد حرومه. بعدا تو روزنامه خوندم که کمیته امداد بچههای شهدای غزه رو تحت حمایت خودش گرفته.
4- چطوره تو ایران هم یه سیاهپوست گیر بیاریم کاندیدای رئیسجمهورش کنیم. شاید برای مشکلات ما هم افاقه کنه. اون هنرپیشههه که نقش دوست یوزارسیف رو بازی میکرد اسمش چیه؟
5- من خیلی سوتی میدم تو زندگیم. یکیش هم اینکه دو خاطره از اشتباهات مردم ایران در مورد افغانها نوشتم و عدل تقدیمش کردم به دو دوست عزیز افغانم.
در حال خوابآلودگی آنلاین نوشتن وسریع ارسال کردن نوشته این چیزا هم داره.
6- کامپیوترم مدت زیادیه قاط زده. به زور میتونم یه صفحه رو باز کنم. امشب سومین شبیه که نتونستم کامنتها و ایمیلامو باز کنم. الانم ادیتورم فقط باز شد و بدون ادیت اینو نوشتم و فوری میفرستم. امیدوارم سوتی نداشته باشه.
7- گذرگاه شماره 87 ویژهی بهمن ماه منتشر شد...
8- آقای مانی خان، منصور خرسندی، مثل برادر گرامیاش هادی خرسندی دستی در شعرهای طنز داره. گاهی شعرهای قشنگی فیالبداهه در نظرخواهیم میگذاره که ازخوندشون کلی مشعوف میشم. ممنونم و باعث افتخارمه.
9- زن بیحجاب در مراسم عزاداری عاشورا در لبنان...
پ.ن.
10- خیلی جالب بود. امروز چهارشنبه. بحث برنامه "نوبت شما" تلویزیون بیبیسی در مورد نحوهی رفتار ایرانیها با افغانیهای مقیم ایران بود و موضوعهایی شبیه به پست قبلیام مطرح شد...
لینک در بالاترین
پنجشنبه، دی ۲۶، ۱۳۸۷
آدم برفییی که دیگر نیست...
رفته بودم دنبال دوستم.
تا حاضر شه و بیاد، از ماشین پیاده شدم و به درست کردن آدم برفی توسط سرایدار همسایه نگاه میکردم. یک توده بزرگ برف با بیل برمیداشت و عین مجسمهسازی ماهر خیلی راحت میچسبوند به بقیه برفا. بعد شروع کرد با تکهای حلبی تراش دادنش.
شکل آدم برفیاش با همه آدمبرفیها فرق میکرد. آدم برفیهای ما معمولا کپلو و گرد و قلمبهست . ولی مال او اینطور نبود.
ازش پرسیدم مجسمهسازی بلدی. با لهجهی زیبای افغانستانی گفت: نخیر. همینطوری خودم یاد گرفتم. در اشکال مختلف درست میکنم. گفتم در شهر شما در افغانستان هم برف میاد؟ گفت اووه.. از اینجا خیلی بیشتر!
توی کوچهها تونل میزنیم تا بتوانیم سر کار برویم.
فکر می کنم گفت اهل مزار شریف بود . چون از گلهای رنگارنگی که در بهار بعد از آب شدن برف ها تمام تپهها ی شهرشونو میپوشونه حرف می زد.
من همهش به حرکات دستش که خیلی سریع روی آدم برفی حرکت میکرد نگاه میکردم و پیش خودم میگفتم چرا برفهای خونهی ما اینجوری محکم به هم نمیچسبه.
صاحبخونه صداش زد:
- آصف! آصف!
خندید و گفت ببخشید آقای ... صدام میکنه و سریع رفت. موبایلمو در آوردم و داشتم یک عکس از آدم برفیش میگرفتم که .
دختر و پسری دست در دست هم داشتن قدم میزدن رسیدن به من و آدم برفیه.
دختره با صدای کشداری گفت:
وای این چه خوشگله بابک. بیا ازم با آدم برفی عکس بگیر .
پسره موبایلشو درآورد و تا خواست از دختره عکس بگیره یهو نگاهی به من کرد و گفت خانوم یه عکس دوتایی از ما میگیری؟
قبول کردم. رفتم جلو و موبایل پسرهرو گرفتم وشروع به عکس گرفتن کردم. اول اینور اونور آدم برفی وایسادن. گرفتم. گفتن یکی دیگه. هر دو دست انداختن گردن آدم برفی. بعد جلوش نشستن عکس گرفتن. بعد رفتن پشتت به صورت دالی صورتشونو از پشتش در آوردن و عکس گرفتم و ... خلاصه به حالتهای مختلف.
پسره موبایلو از دستم گرفت تشکر کرد و پرسید: چه آدم برفی قشنگ و یونیکییه(این لغت هم جزء لغات با کلاس این روزهاست). خودتون درستش کردید؟
گفتم نه متاسفانه و با شوق و ذوق اضافه کردم کار آقا آصف سرایدار افغان این خونهههست. .
لبخندهای سرخوشانهی پسر و دختر در جا پژمرد و صورتاشون در هم کشیده شد. .
در این حین ناگهان خیلی سریع پسره لنگشو هوا کرد و با لگدی محکم آدم برفی رو شکست و انداخت و خراب کرد و با دختره شروع کرد لگد مال کردن و فحش به هفت جد و آباد آصف افغان و هر چه افغان تو دنیاست. من که شوکه شده بودم دستامو جلوی دهنم گرفته بودم و فقط میپرسیدم چرا؟ چرا آخه؟ مگه چی شد؟
یهو دیدم آصف دم دره و با چشمای اشکآلود داره منظره رو نگاه میکنه و هیچی نمیگه. آصف هیکلی لاغر و ریزه میزه داشت و پسر قویهیکل و قد بلند .
دلم میخواست یه مشت محکم بزنم به پشت پسره. داد زدم خجالت نمی کشی؟ این چه کاری بود کردی. چه فرقی میکنه چه کسی ساختهبودش؟ پسر و دختره یه "بروبابا"یی گفتن و رفتن.
به آصف گفتم تقصیر من بود ببخشید. در حالیکه سعی می کرد با لبخندی سرخی چشماش رو بپوشونه گفت:
- ناراحت نشو من عادت دارم...
دلم میخواست فرو برم تو زمین.
احتمالا پسره رفته عکس آدم برفی رو از موبایلش دیلیت کرده.
به میوه فروش گفتم این انارهات خیلی پوست کلفتن و دونه هاش هم احتمالا سفیده.
انار افغانی نداری؟
خانمی که داشت کنار من انارها رو واررسی می کرد با انزجار گفت:
وا. انار افغانی. من تا حالا نشنیده بودم.
گفتم از همون پوست نازکا که انگار دونههاش میخوان پوستشو بترکونن. گرچه ممکنه از این انارها کوچیکتر باشه اما دونههاش سرخ سرخن و خوشمزه.
زن انارهایی که برداشته بود پرت کرد و با نفرت گفت اَه... دیگه انار هم نمیتونم بخورم. و چیزی نخرید و رفت.
میوهفروش گفت. چرا مشتری منو پروندی؟
گفتم خودش با خودش مشکل داشت وگرنه من که چیزی نگفتم. اما یه بارهم انار افغانی بیار
تا ما یه حالی ببریم
پ.ن.
اسد گفته بود یه متن در مورد ضد عرب نویسی بنویسم. اما من اینارو یادم اومد. ضد عرب... ضد افغان...مگه فرقی هم با هم دارن؟
این نوشته رو تقدیم می کنم به آقای رفیعی و سهراب کابلی(نسیم فکرت) عزیز
هر کی جلوی من میگه "عرب سوسمارخوار" میگم ما هم "عجم گوسفندخوار"یم .
پ.ن.2
خیلی خوشحالم عبدالقادر بلوچ عزیز ما حالش خوب شده.
پ.ن.3
خبر خیلی بدی بود خبر بسته شدن مجله گلآقا...
پ.ن.4
اون پسری که آدم برفی رو خراب کرد حدود 25 سال سن داشت.دوست دخترش هم همین حدودا، شاید یکی دوسال کمتر. نمیدونم چرا بعضیا فکرکردن پسره ده دوازده سالهست.
پ.ن. 5
نسیم فکرت عزیز مطلبی در مورد این پست من نوشته که فکر میکنم تا حدی دچار سوءتفاهم شده. برایش جوابیه طولانی در نظرخواهیاش نوشتم . اما بعد از نیم ساعت قَرقر و فرفر کردن نظرخواهیش همهش دود شد رفت هوا.
منظور من این نبود که همهی ایرانیها نظر و رفتارشون نسبت با افغانها اینقدر بده. این دو مورد خیلی تو ذهن من اثر گذاشت و گفتم بنویسم شاید عدهی کمی که اینطور فکر میکنن زشتی رفتارشون رو ببینن و به خودشون بیان. وگرنه من موارد زیادی از ارتباط بسیار خوب بین مردم ایرانی ها و افغان ها دیدهام. که شاید بهتر بود دوسه موردش رو مینوشتم. برای مثال هموطنان زیادی سالهاست تلاش میکنن و به دولت فشار میارن تا برای فرزندان افغانها شناسنامه صادر بشه و بتونن مدرسه برن. ایرانیهای زیادی رو میشناسم که تو خونهی خودشون مدرسه درست کردن تا بهشون درس بدن. کلینیکهایی که روزی چند بیمار کم بضاعت افغان رو درمان میکنن و کسی که خونهی خودش رو برای گرفتن جشن عروسی در اختیار افغانها قرار داده و خیلی موارد دیگر.
من حرف نسیم فکرت رو قبول دارم که الان بیشتر ساختمونها، جادهها، پارکها و... در ایران در خودشون اثری از کار وزحمت افاغنه دارن.
پ.ن. 6
برادر محترمی به اسم امیر که نمیدونم دکمهی ارسال نظرشو چهجوری فشار میده که معمولا شش هفت بار منتشر میشه به من گفته نژادپرست. بهش توصیه میکنم با آرامش یکبار دیگه نوشتهی منو بخونه.
پ.ن. 7
در حالیکه ما یک کره زمین بیشتر نداریم و باید به فکر نجات محیط زیستش باشیم و به فکر باشیم چطور میتونیم کمتر آلودهش کنیم تا برای نسلهای بعد از ما بمونه خیلی شرمآوره که هنوز توش جنگ اتفاق میافته. جنگ قدرت، جنگ مذهب، جنگ نژاد و...
من خجالت میکشم وقتی به جنگ غزه فکر میکنم. کاش من چند سال بعد به دنیا میومدم شاید اونوقت خبری از جنگ نباشه. و یا چندین سال پیش که رسانهای نبود که اینقدر تصاویر جنگ و کشته شدن آدما و خراب شدن خونهها رو ببینیم...
پ.ن.8
اگر میر حسین موسوی کاندیدا بشه من شاید بهش رأی بدم نه به خاطر چشمای سبزش و نه به خاطر همسرش زهرا رهنورد ونه به خاطر اینکه آخوند نیست و تقریبا روشنفکره. بلکه برای تنوع:) خسته شدیم از دست این احمدی نژاد بابا!!
خوشم اومد از مردم غیور کرمانشاه که راهش ندادن به شهرشون.
پ.ن.9
و من هنوز از خراب شدن اون آدم برفی غصه میخورم...
لینک در بالاترین
چهارشنبه، دی ۲۵، ۱۳۸۷
ما هستیمیها عشق کنند
روی چند اسکناس هم که مردم روی گهوارهی علیاصغر در عزاداری روز عاشورا سنجاق کرده بودن جملهی "ما هستیم" نوشته شده بود.
" ما هستیمیها اعلام کردن روز پنجشنبه 26 دی ماه، ساعت چهار بعد از ظهر، دوباره در چند نقطه از کشور دوباره جمع میشن و شعار "ما هستیم" سر میدن. از جمله در پارک نبش خیابون ششم گوهردشت.
می دونم این روزا تعداد کسایی که علاقه دارن در این مراسم شرکت کنن داره بیشتر شده.
اما من واقعا نمیدونم پشت این قضیه چه چیزیه و این خشم و اعتراض مردم میخواد به کجا هدایت بشه.
آیا فقط یک اعتراض سادهست؟ یعنی بگن آقایان حکومتی،فکری برای گرونی و اعتیاد بکنید تا دوستتون داشته باشیم، یا قراره بعدا یه ناجی معرفی بشه؟
آیا شعار "ماهستیم" قراره کار شعار "مرگ بر شاه" رو در سال 57 بکنه و به یه انقلاب ختم شه؟
زیتون در این مورد کلی سوال داره
شنبه، دی ۲۱، ۱۳۸۷
کنجکاوی های عاشورایی
1- آقا، فلسفهی پختن قیمه برای عزاداریها چیه؟ مردیم از بس قیمه خوردیم. مگه اون زمونا تو عربستان کسی قیمه میپخته؟ چرا قرمهسبزی و خورش کرفس و بیفتک و جوجه کباب نمیدین؟
به خدا سر پل سراط جلوتونو میگیرم از دل دردام میگم و نمیذارم خدا ببردتون به بهشت.
2- چرا این همسایه نامرد ما امسال مارو تو خماری گذاشت؟
خانم جان، خیلی زشته آدم اعلام کنه هر سال ظهر عاشورا نذری ناهار میده. حالا قیمه میدی بهدرک. اما بده. رو نذرت بمون. نذر قولیه که به خدا دادی. خوب حالا اگر ما هم صابونی به شکممان زده باشیم، رو حساب این قول شما به خدای تبارک و تعالیست!
این همسایهی ما از عصر تاسوعا یهویی همراه با کل خانواده گم شد. پچپچ همسایهها از ساعت یازده دوازده ظهر وقتی دیدن مثل هر سال بوبرنگی از خونهشون نمیاد شروع شد. هی به هم زنگ میزدن تو از خانم کاشانی خبر نداری؟ حالا کسی هم روش نمیشه بگه تو از "قیمه"ی خانم کاشانی خبر نداری. یکی دو نفر که کنجکاوتر بودن رفتن به بهانهی قرض گرفتن پیاز سیبزمینی در آپارتمانشو زدن. اما هیچ خبری نبود که نبود. نمیشد هم به پلیس 110 زنگ زد. پلیس نمیگفت چه همسایههای گداگودولهای، لنگ یه قیمهی همسایهشونن؟ این همه جا دارن قیمه میدن شماهم برین تو صف!
راست میگفت. یعنی اگه زنگ میزدیم اینا رو میگفت راست میگفت.
خلاصه که شال و کلاه کردیم و راه افتادیم. هر خانواده به مسیری که فکر میکرد شانس موفقیت بیشتری توش هست. یه نوع رقابت بود انگار. هر چی هم از هم سوال میکردیم تو کدوم وری و به کدوم خیابون میری مگه کسی لب تر میکرد.
شب کیسهزباله اونی که بیشتر توش ظرف یکبار مصرف نذری بود برنده این رقابت حساب میشد. کسی از خانوم کاشانی خبری نداره؟ هنوز نیومده خونهشون.
3- سُلافه تو چه خوشبخت بودی دختر!
تو دههی اول محرم هر شب سریال "طفلان مسلم" پخش میشد.
داستان همونطور که از اسمش معلومه درمورد دو پسر ده و دوازده سالهی مسلمبن عقیله که از خیمهی اسرا فرار کردن و در کوفه سرگردونن. دختر خوشگلی از اول داستان کمکشون میکنه به اسم سُلافه، که اونم عاشق یه غلام خوشتیپ وصورت تیغزدهست به اسم فُلیح.
دختر دم ابروهاشو به سمت بالا کشیده و یه لباس مشکی شبیه به چادر ملی ایرانیها پوشیده منتها تنگتر و سکسیتر، با یک گردنبند مدل هیپیها روش و پسر ردایی به رنگ نارنجی تنشه.
این دو هر وقت میخوان در کوچه خیابان های کوفه مشغول دلدادن و قلوه گرفتن و جرو بحث درمورد آزادی دو طفلان مسلمند و هیچکس هم کاریشون نداره.
بارها دوتایی با هم گزمهها رو اذیت کردن و بازم هیچوقت گشت ارشاد کوفه دستگیرشون نکرده. سلافه چتریهاش بیرونه(البته تو تلویزیون ایران موها به صورت شرابه و کاموا نشون داده میشه)بازم هیچوقت تذکر نمیگیره. صبح تا شب و شب تا صبح تو خیابونهای کوفه در حال دویدن و پریدن و جهیدن و تعقیبکردن آقایونه، اما هیچ همسایه فامیل و حتی فاطمه کماندویی بهش نمیگه :
- دختر، سنگین باش! دختر، این وقت شب تو کوچه چیکار میکنه.
هیچکس بهش متلک نمیگه.
حالا هی بگید ما اهل کوفه نیستیم. بابا صد رحمت به اهالی کوفه.
4- این کاهنان معبد آمون در فیلم یوسف پیامبر عجیب مثل آخوندهای خودمونن. تمام توطئههاشون برای گرفتن قدرت، کشتن مخالفاشون و ترویج خرافات و دین(فرق نمیکنه چه دینی. خداپرستی باشه یا بت پرستی) فقط برای بقا و سود خودشونه... و این هدیه گرفتناشون که مثل خمس و زکات میمونه و زنای دیگرانو صیغه کردن و...
البته این آنِخماهو کاهن اعظمشونو من خیلی دوست دارم. یه جور بدجنسیهای بامزهای داره. عین مارمولکه.
5- صبح تا شب در تمام اخبار ساعات مختلف تلویزیون داره فقط اخبار غزه رو می ده. یه نفر عین گزارشگرای هواشناسی چوب به دست میاد میگه که حماس کجاهای اسرائیلو زده. و یه موشکایی ویژژژژ از غزه به سمت شهرکهای مختلف شلیک میشه و همچین انفجار مهیبی به صورت انیمشن نشون میدن که آدم فکر میکنه عنقریبه که دولت اسرائیل سقوط کنه...
6- من میخوام با این پست در مسابقه سیب وبلاگای عاشورایی شرکت کنم:) شانس موفقیتم چقدره؟
7- احساس میکنم از دین دکانی ساختهاند به وسعت تمام ایران...
8- آقا، یکی به داد من برسه بگه این دیگه چیه؟ یه وانتو به رنگ قرمز درآورده بودن یه آقای قرمز پوش اون تهتها مثل شازدهها نشسته بود و یکی دیگه رفته بود تو پوست حیوونی مثل شیر. یه صندوق قرمز هم اونجا بود. شمر و خولی و بچه های مسلم هم به دنبال وانت راه میرفتن و یه عده هم زنجیر زن دنبال اینا. ملت هم فحش و بد بیراه که دیگه اینا کیین دو روز بعد از عاشورا خیابونا رو بند آوردن.
9- اینم مسابقهی شیرخوارههای حسینی.
اقلا نمیشد یه عکس قشنگتری بذارن رو پوستراشون؟
10- تقویم یوزارسیف رسید...
11- چقدر ماشین های رنگ شده عاشورایی امسال زیاد شده بود. از پیکان جوادی گرفته تا بیام و و ماکیسما و بنز و پرادو...
12- تلویزیون بیبیسی فارسی هم راه افتاد. البته آزمایشیش. رسمیش از 25 دی شروع میشه.
خیلی از کسایی که تو وبلاگستان میشناسیم هستن.
مسعود بهنود، عصیان، فرناز قاضیزاده(اتفاقا چند روز پیش داشتم به سینا مطلبی و فرناز و پسرشون فکر میکردم و میگفتم چرا چند وقته خبری ازشون نیست. حالا میبینیم فرناز خوشگل موشگل یکی از مجریان این تلویزیونه.) فرین عاصمی عزیز و خیلیهای دیگه...
13- راسته جمشید مشایخی فوت کرده؟:(
لینک در بالاترین
لینک در بلاگ نیوز
به خدا سر پل سراط جلوتونو میگیرم از دل دردام میگم و نمیذارم خدا ببردتون به بهشت.
2- چرا این همسایه نامرد ما امسال مارو تو خماری گذاشت؟
خانم جان، خیلی زشته آدم اعلام کنه هر سال ظهر عاشورا نذری ناهار میده. حالا قیمه میدی بهدرک. اما بده. رو نذرت بمون. نذر قولیه که به خدا دادی. خوب حالا اگر ما هم صابونی به شکممان زده باشیم، رو حساب این قول شما به خدای تبارک و تعالیست!
این همسایهی ما از عصر تاسوعا یهویی همراه با کل خانواده گم شد. پچپچ همسایهها از ساعت یازده دوازده ظهر وقتی دیدن مثل هر سال بوبرنگی از خونهشون نمیاد شروع شد. هی به هم زنگ میزدن تو از خانم کاشانی خبر نداری؟ حالا کسی هم روش نمیشه بگه تو از "قیمه"ی خانم کاشانی خبر نداری. یکی دو نفر که کنجکاوتر بودن رفتن به بهانهی قرض گرفتن پیاز سیبزمینی در آپارتمانشو زدن. اما هیچ خبری نبود که نبود. نمیشد هم به پلیس 110 زنگ زد. پلیس نمیگفت چه همسایههای گداگودولهای، لنگ یه قیمهی همسایهشونن؟ این همه جا دارن قیمه میدن شماهم برین تو صف!
راست میگفت. یعنی اگه زنگ میزدیم اینا رو میگفت راست میگفت.
خلاصه که شال و کلاه کردیم و راه افتادیم. هر خانواده به مسیری که فکر میکرد شانس موفقیت بیشتری توش هست. یه نوع رقابت بود انگار. هر چی هم از هم سوال میکردیم تو کدوم وری و به کدوم خیابون میری مگه کسی لب تر میکرد.
شب کیسهزباله اونی که بیشتر توش ظرف یکبار مصرف نذری بود برنده این رقابت حساب میشد. کسی از خانوم کاشانی خبری نداره؟ هنوز نیومده خونهشون.
3- سُلافه تو چه خوشبخت بودی دختر!
تو دههی اول محرم هر شب سریال "طفلان مسلم" پخش میشد.
داستان همونطور که از اسمش معلومه درمورد دو پسر ده و دوازده سالهی مسلمبن عقیله که از خیمهی اسرا فرار کردن و در کوفه سرگردونن. دختر خوشگلی از اول داستان کمکشون میکنه به اسم سُلافه، که اونم عاشق یه غلام خوشتیپ وصورت تیغزدهست به اسم فُلیح.
دختر دم ابروهاشو به سمت بالا کشیده و یه لباس مشکی شبیه به چادر ملی ایرانیها پوشیده منتها تنگتر و سکسیتر، با یک گردنبند مدل هیپیها روش و پسر ردایی به رنگ نارنجی تنشه.
این دو هر وقت میخوان در کوچه خیابان های کوفه مشغول دلدادن و قلوه گرفتن و جرو بحث درمورد آزادی دو طفلان مسلمند و هیچکس هم کاریشون نداره.
بارها دوتایی با هم گزمهها رو اذیت کردن و بازم هیچوقت گشت ارشاد کوفه دستگیرشون نکرده. سلافه چتریهاش بیرونه(البته تو تلویزیون ایران موها به صورت شرابه و کاموا نشون داده میشه)بازم هیچوقت تذکر نمیگیره. صبح تا شب و شب تا صبح تو خیابونهای کوفه در حال دویدن و پریدن و جهیدن و تعقیبکردن آقایونه، اما هیچ همسایه فامیل و حتی فاطمه کماندویی بهش نمیگه :
- دختر، سنگین باش! دختر، این وقت شب تو کوچه چیکار میکنه.
هیچکس بهش متلک نمیگه.
حالا هی بگید ما اهل کوفه نیستیم. بابا صد رحمت به اهالی کوفه.
4- این کاهنان معبد آمون در فیلم یوسف پیامبر عجیب مثل آخوندهای خودمونن. تمام توطئههاشون برای گرفتن قدرت، کشتن مخالفاشون و ترویج خرافات و دین(فرق نمیکنه چه دینی. خداپرستی باشه یا بت پرستی) فقط برای بقا و سود خودشونه... و این هدیه گرفتناشون که مثل خمس و زکات میمونه و زنای دیگرانو صیغه کردن و...
البته این آنِخماهو کاهن اعظمشونو من خیلی دوست دارم. یه جور بدجنسیهای بامزهای داره. عین مارمولکه.
5- صبح تا شب در تمام اخبار ساعات مختلف تلویزیون داره فقط اخبار غزه رو می ده. یه نفر عین گزارشگرای هواشناسی چوب به دست میاد میگه که حماس کجاهای اسرائیلو زده. و یه موشکایی ویژژژژ از غزه به سمت شهرکهای مختلف شلیک میشه و همچین انفجار مهیبی به صورت انیمشن نشون میدن که آدم فکر میکنه عنقریبه که دولت اسرائیل سقوط کنه...
6- من میخوام با این پست در مسابقه سیب وبلاگای عاشورایی شرکت کنم:) شانس موفقیتم چقدره؟
7- احساس میکنم از دین دکانی ساختهاند به وسعت تمام ایران...
8- آقا، یکی به داد من برسه بگه این دیگه چیه؟ یه وانتو به رنگ قرمز درآورده بودن یه آقای قرمز پوش اون تهتها مثل شازدهها نشسته بود و یکی دیگه رفته بود تو پوست حیوونی مثل شیر. یه صندوق قرمز هم اونجا بود. شمر و خولی و بچه های مسلم هم به دنبال وانت راه میرفتن و یه عده هم زنجیر زن دنبال اینا. ملت هم فحش و بد بیراه که دیگه اینا کیین دو روز بعد از عاشورا خیابونا رو بند آوردن.
9- اینم مسابقهی شیرخوارههای حسینی.
اقلا نمیشد یه عکس قشنگتری بذارن رو پوستراشون؟
10- تقویم یوزارسیف رسید...
11- چقدر ماشین های رنگ شده عاشورایی امسال زیاد شده بود. از پیکان جوادی گرفته تا بیام و و ماکیسما و بنز و پرادو...
12- تلویزیون بیبیسی فارسی هم راه افتاد. البته آزمایشیش. رسمیش از 25 دی شروع میشه.
خیلی از کسایی که تو وبلاگستان میشناسیم هستن.
مسعود بهنود، عصیان، فرناز قاضیزاده(اتفاقا چند روز پیش داشتم به سینا مطلبی و فرناز و پسرشون فکر میکردم و میگفتم چرا چند وقته خبری ازشون نیست. حالا میبینیم فرناز خوشگل موشگل یکی از مجریان این تلویزیونه.) فرین عاصمی عزیز و خیلیهای دیگه...
13- راسته جمشید مشایخی فوت کرده؟:(
لینک در بالاترین
لینک در بلاگ نیوز
شنبه، دی ۱۴، ۱۳۸۷
سال نو و کریسمس و اعترافات یلدایی و تولد فرفری
1- اول هر سال جدید- چه شمسی، چه میلادی- برای هم آرزوی سالی پر از صلح و آرامش و دوستی و سلامت و از این چیزا آرزو میکنیم. اما انگار همیشه واقعیت بر مدار آرزوی ماها نمیچرخه.
چون امسال با یک جنگ خیلی بد، با یه عالمه کشته و زخمی و کلی خرابی شروع شد...
حالاخوبه میگن سالی که نکوست از بهارش پیداست. (ماستی که ترشه از تغارش پیداست)
سال میلادی تو زمستونه، منتظر عید نوروز میمونیم که تو بهاره، شاید اوضاع به از این بشه.
2- کریسمس امسال رو خیلی از مسلمونها هم جشن گرفته بودن. هر جا میرفتی درخت کاج بود و تبریک. چه حضوری و چه با اساماس... حتی از طرف کسایی که هیچوقت حتی عید نوروزو به آدم تبریک نمیگن... احساس میکردم کریسمس واقعا یه عید خودیه.
3- در مورد عکس قبلی دوستان کامنتهای خوبی نوشته بودن.
درست میگید، زباله، که جدیدا بهش میگن طلای کثیف باید تفکیک و بعد بازیافت بشه. تلاشهای نه چندان زیادی هم از طرف شهرداریها با کمک ان جیاوهای محیط زیستی داره انجام میشه. چند ساله در محلههایی بخصوص(و به قول خودشون بافرهنگ) به صورت چهره به چهره آموزش تفکیک زباله میدن. بعد بهشون چند کیسه میدن که تو یکیشون باید شیشه و تو یکیشون کاغذ و مقوا، اونیکی مواد غذایی تر قابل کود شدن و یکی دیگه نون خشک و... بریزن. زبالههای تر رو هر روز و زبالههای خشک رو ماهی یکبار بیان با وانت جمع کنن. متاسفانه تو این آموزشها حرفی از جداسازی باطری و اشیایی که جیوه دارن و شیرابههاش سمیه نمیزنن.
بعضی جاها عین محلهی ما، چند ساله که من بیچاره با همسایهها که خودم بهشون یاد دادم، تموم زبالهها رو تفکیک شده میذاریم دم در. مأمور آشغالانس میاد همه رو زرتی یه جا میریزه! مگه چیز باارزشی به نظرش برسه که میریزه در یه گونی که به پشت ماشین آویزونه.
این آموزشها باید در کل کشور فراگیر بشه... چه فایده که چند محل ژیگولو در تهران این کار انجام بشه. باید جایزه بذارن به جای زبالههای خشک دستمال کاغذی یا صابون بدن و...
درسفرها وقتی از یک روستا عبور می کنیم بدترین منظره منظرهی دپوی زبالههاشونه که گاهی هفتهبه هفته هم نمیان ببرنشون. تفکیک پیشکششون!
4- خورشید خانوم عزیز منو به بازی اعتراف شب یلدا دعوت کرده. خیلی ازش گذشته. منم که با اسم مستعار مینویسم باید اعترافامو بیشتر تو دنیای مجازی بکنم دیگه:)
الف- یکی از اخلاقایی که در شخصیت خورشید خانوم دوست دارم بیکینه بودنشه. یعنی فکر میکنم او همیشه فکر هدفهای مهمتریه و برای رسیدن به اونها تلاش میکنه و هیچوقت خودشو درگیر کینه ورزیها و چیزای کوچیک نمیکنه. اخلاق خوب دیگهش -از نظر من- رک بودنشه. افکار و احساساتشو راحت میگه و به دیگران هم رو نمیده تا تو کارش دخالت کنن و این اخلاقای خوب(بازم داره ها فعلا دوتاشو گفتم) باعث میشه همیشه خودش باشه و تو کاراش پیشرفت کنه.
ب- یکی از مواردی تو یه مقطع زمانی در وبلاگستان پیش اومد و من همیشه ازش متاسفم، درگیری با زهرا اچبی بود. از همون اول زهرا به نظرم دختر خوب و صادقی اومد و هنوز هم همینطور فکر میکنم. حداقل از خیلی از دوستان به ظاهر همفکرم تو حرفاش صادقتره.
اما تو یه مقطع زمانی یه سوءتفاهمی پیش اومد که خیلیها بهش دامن زدن.
یکی از همین دوستان(خانم... نویسندهی یکی از وبلاگهای روشنفکری آخ و اوخی و پیفپیف مردم چقدر بدن و من چقدر خوبم) هم بود که وبلاگی بر علیه زهرا درست کرد و در نظرخواهی زهرا هم خودش و هم یاران بهظاهر فمینیستش نمیدونم چهجوری مینوشتن که زهرا فکر کرد منم و در طی چند مرحله بهم چیزهایی گفت و منم عصبانی شدم و چیزهایی گفتم و...
هر چه هم به این دوستان ظاهرا همفکرم گفتم کار خوبی نمیکنن و زهرا فکر کرده منم، نه تنها ناراحت نشدن و ذوق کردن بلکه تا مدتها حاضر نشدن این تفریح غیرانسانی و غیرمنصفانهشونو ول کنن . و در جواب اعتراضهای من ، به صورت خیلی بامزهای لینک منو برداشتن.
اول اسمشو نوشته بودم اما پاک کردم. خیلی منتظر شدم خودش یا دوستانش یه روزی از من و زهرا معذرت بخوان. اما انگار شجاعتش رو ندارن. براشون یه جو وجدان آرزو میکنم.
ج- بچه خواسته یا ناخواسته بالاخره بچهست خیلی جلوی دستوپای آدمو میگیره... و تا حدودی آیندهی مادر رو تحتالشعاع قرار میده و گاهی ناخواسته تباه میکنه:)
مثلا من و سیبا که قرار بود هر دوسال قرارداد ببندیم که میخواهیم با هم ادامه بدیم یا نه، دیگه با بچه نمیشه از این غلطهای زیادی کرد.
دال- فکر کنید تو زندگی مشترک، یکی برای آینده خیلی آمال و آرزو داره و شدیدا اهل ریسکه و اونیکی خیلی قانع به حداقلهایی که داره و متنفر از ریسک و حتی پیشرفت... این زندگی چطوری میشه؟
5- با مسئول پذیرش یک ورزشگاه زنونه داشتیم در مورد "بچهداری همیشه به داری" و "تاگوساله گاو شود دل مادرش آب شود" و محدودیتهایی که بعد از بچهدار شدن برای پیشرفت خانمها به وجودمیاد حرف میزدیم و در عین حال من لباس عوض میکردم و موهامو بعد از شستن خشک میکردم . اونم با اینکه همیشه چهره سادهای داشت، کیف آرایششو در آورده بود و هفت قلم آرایش میکرد. روژ قرمز و سایه سبز و روژ گونهی تند و خط چشم و ریمل و لاک قرمز جیگری و... وقتی کارش تموم شد، یه تاپ خوشگل قرمز هم پوشید و من فکر کردم الانه که پالتوشو بپوشه با من بیاد بیرون. ساکمو برداشتم و گفتم اگه مسیرت میخوره تا یه جایی میرسونمت. خندید گفت این وقت روز وسط کار کجا برم؟ میخوام نماز بخونم.
با کنجکاوی پرسیدم اینطوری؟ با خنده گفت مگه چیه؟ من برای خدا همیشه آرایش میکنم و آراسته نماز میخونم. نه به پیغمبر کار دارم نه به الان که محرمه! براش خودمو همیشه خوشگل میکنم تا به حرفام بیشتر گوش کنه. بعد از نماز هم آرایشمو پاک میکنم.
دیگه چی میتونستم بگم. فقط چشمکی زدم و گفتم خوش به حال خدا که چنین بندهی جیگری نصیبش شده... سلام مارو هم برسون.
6- دچار توهم شدم که شاید تموم این "جنگ" و جدلا و بگیر و ببندها سر اینه که ماها یادمون بره تو چه بدبختی داریم زندگی میکنیم و گرونی و بیکاری و نداشتن آزادی بیان و قلم و... چی داره به روزمون میاره.
7- شرمندگی و بیکلاسی نخوندن هیچ کدوم از کتاب های هریپاتر کم بود که ندیدن سریال "لاست" هم بهش اضافه شد. این روزا هر کی بهم میرسه میگه "لاست"و دیدی؟ با خجالت میگم نه...
یعنی راستش خسیسیم میاد. منتظرم یکی بهم تعارف بزنه یا بگه بیا مشارکتی با هم بخریم.
بعد که تو وبلاگستان میخونم که طرف یکماه نشسته هر شب تا صبح لاست دیده دچار وحشت میشم. راستش من کون نشستن و فیلم دیدن اینطوری رو ندارم! بدبختی هم هیچکس دونهای نمیفروشه میگه تموم 25 یا 30 دیویدیش با هم یکجا.
اینم میشد تو بخش اعترافات قالب کرد:)
8- از حسین درخشان چه خبر؟ خانوادهش تونستن براش وکیل بگیرن؟
امیدوارم سبیل طلا هنوز با آزاده خواهرش در تماس باشه و بدونه.
9- خیلی وقته نمیرسم به وبلاگستان درست و حسابی سر بزنم. آنلاین شم یه دلی از عزا در بیارم و ببینم چه خبرهاست...
10- فرند فیدیهای مهربون سورپریزم کردن و تاصبح برام جشن تولد گرفتن به چه خوبی:) البته سهروز قبلش بهشون تذکر داده بودم:))
مرسی واقعا. خیلی خوشحالم کردید:)).
اینجا و اونجا و اینیکیجا و اونیکیجا و
چند جای دیگه و آقفری هم یه مسافرت بردمون رودبار زیتون:)
چون امسال با یک جنگ خیلی بد، با یه عالمه کشته و زخمی و کلی خرابی شروع شد...
حالاخوبه میگن سالی که نکوست از بهارش پیداست. (ماستی که ترشه از تغارش پیداست)
سال میلادی تو زمستونه، منتظر عید نوروز میمونیم که تو بهاره، شاید اوضاع به از این بشه.
2- کریسمس امسال رو خیلی از مسلمونها هم جشن گرفته بودن. هر جا میرفتی درخت کاج بود و تبریک. چه حضوری و چه با اساماس... حتی از طرف کسایی که هیچوقت حتی عید نوروزو به آدم تبریک نمیگن... احساس میکردم کریسمس واقعا یه عید خودیه.
3- در مورد عکس قبلی دوستان کامنتهای خوبی نوشته بودن.
درست میگید، زباله، که جدیدا بهش میگن طلای کثیف باید تفکیک و بعد بازیافت بشه. تلاشهای نه چندان زیادی هم از طرف شهرداریها با کمک ان جیاوهای محیط زیستی داره انجام میشه. چند ساله در محلههایی بخصوص(و به قول خودشون بافرهنگ) به صورت چهره به چهره آموزش تفکیک زباله میدن. بعد بهشون چند کیسه میدن که تو یکیشون باید شیشه و تو یکیشون کاغذ و مقوا، اونیکی مواد غذایی تر قابل کود شدن و یکی دیگه نون خشک و... بریزن. زبالههای تر رو هر روز و زبالههای خشک رو ماهی یکبار بیان با وانت جمع کنن. متاسفانه تو این آموزشها حرفی از جداسازی باطری و اشیایی که جیوه دارن و شیرابههاش سمیه نمیزنن.
بعضی جاها عین محلهی ما، چند ساله که من بیچاره با همسایهها که خودم بهشون یاد دادم، تموم زبالهها رو تفکیک شده میذاریم دم در. مأمور آشغالانس میاد همه رو زرتی یه جا میریزه! مگه چیز باارزشی به نظرش برسه که میریزه در یه گونی که به پشت ماشین آویزونه.
این آموزشها باید در کل کشور فراگیر بشه... چه فایده که چند محل ژیگولو در تهران این کار انجام بشه. باید جایزه بذارن به جای زبالههای خشک دستمال کاغذی یا صابون بدن و...
درسفرها وقتی از یک روستا عبور می کنیم بدترین منظره منظرهی دپوی زبالههاشونه که گاهی هفتهبه هفته هم نمیان ببرنشون. تفکیک پیشکششون!
4- خورشید خانوم عزیز منو به بازی اعتراف شب یلدا دعوت کرده. خیلی ازش گذشته. منم که با اسم مستعار مینویسم باید اعترافامو بیشتر تو دنیای مجازی بکنم دیگه:)
الف- یکی از اخلاقایی که در شخصیت خورشید خانوم دوست دارم بیکینه بودنشه. یعنی فکر میکنم او همیشه فکر هدفهای مهمتریه و برای رسیدن به اونها تلاش میکنه و هیچوقت خودشو درگیر کینه ورزیها و چیزای کوچیک نمیکنه. اخلاق خوب دیگهش -از نظر من- رک بودنشه. افکار و احساساتشو راحت میگه و به دیگران هم رو نمیده تا تو کارش دخالت کنن و این اخلاقای خوب(بازم داره ها فعلا دوتاشو گفتم) باعث میشه همیشه خودش باشه و تو کاراش پیشرفت کنه.
ب- یکی از مواردی تو یه مقطع زمانی در وبلاگستان پیش اومد و من همیشه ازش متاسفم، درگیری با زهرا اچبی بود. از همون اول زهرا به نظرم دختر خوب و صادقی اومد و هنوز هم همینطور فکر میکنم. حداقل از خیلی از دوستان به ظاهر همفکرم تو حرفاش صادقتره.
اما تو یه مقطع زمانی یه سوءتفاهمی پیش اومد که خیلیها بهش دامن زدن.
یکی از همین دوستان(خانم... نویسندهی یکی از وبلاگهای روشنفکری آخ و اوخی و پیفپیف مردم چقدر بدن و من چقدر خوبم) هم بود که وبلاگی بر علیه زهرا درست کرد و در نظرخواهی زهرا هم خودش و هم یاران بهظاهر فمینیستش نمیدونم چهجوری مینوشتن که زهرا فکر کرد منم و در طی چند مرحله بهم چیزهایی گفت و منم عصبانی شدم و چیزهایی گفتم و...
هر چه هم به این دوستان ظاهرا همفکرم گفتم کار خوبی نمیکنن و زهرا فکر کرده منم، نه تنها ناراحت نشدن و ذوق کردن بلکه تا مدتها حاضر نشدن این تفریح غیرانسانی و غیرمنصفانهشونو ول کنن . و در جواب اعتراضهای من ، به صورت خیلی بامزهای لینک منو برداشتن.
اول اسمشو نوشته بودم اما پاک کردم. خیلی منتظر شدم خودش یا دوستانش یه روزی از من و زهرا معذرت بخوان. اما انگار شجاعتش رو ندارن. براشون یه جو وجدان آرزو میکنم.
ج- بچه خواسته یا ناخواسته بالاخره بچهست خیلی جلوی دستوپای آدمو میگیره... و تا حدودی آیندهی مادر رو تحتالشعاع قرار میده و گاهی ناخواسته تباه میکنه:)
مثلا من و سیبا که قرار بود هر دوسال قرارداد ببندیم که میخواهیم با هم ادامه بدیم یا نه، دیگه با بچه نمیشه از این غلطهای زیادی کرد.
دال- فکر کنید تو زندگی مشترک، یکی برای آینده خیلی آمال و آرزو داره و شدیدا اهل ریسکه و اونیکی خیلی قانع به حداقلهایی که داره و متنفر از ریسک و حتی پیشرفت... این زندگی چطوری میشه؟
5- با مسئول پذیرش یک ورزشگاه زنونه داشتیم در مورد "بچهداری همیشه به داری" و "تاگوساله گاو شود دل مادرش آب شود" و محدودیتهایی که بعد از بچهدار شدن برای پیشرفت خانمها به وجودمیاد حرف میزدیم و در عین حال من لباس عوض میکردم و موهامو بعد از شستن خشک میکردم . اونم با اینکه همیشه چهره سادهای داشت، کیف آرایششو در آورده بود و هفت قلم آرایش میکرد. روژ قرمز و سایه سبز و روژ گونهی تند و خط چشم و ریمل و لاک قرمز جیگری و... وقتی کارش تموم شد، یه تاپ خوشگل قرمز هم پوشید و من فکر کردم الانه که پالتوشو بپوشه با من بیاد بیرون. ساکمو برداشتم و گفتم اگه مسیرت میخوره تا یه جایی میرسونمت. خندید گفت این وقت روز وسط کار کجا برم؟ میخوام نماز بخونم.
با کنجکاوی پرسیدم اینطوری؟ با خنده گفت مگه چیه؟ من برای خدا همیشه آرایش میکنم و آراسته نماز میخونم. نه به پیغمبر کار دارم نه به الان که محرمه! براش خودمو همیشه خوشگل میکنم تا به حرفام بیشتر گوش کنه. بعد از نماز هم آرایشمو پاک میکنم.
دیگه چی میتونستم بگم. فقط چشمکی زدم و گفتم خوش به حال خدا که چنین بندهی جیگری نصیبش شده... سلام مارو هم برسون.
6- دچار توهم شدم که شاید تموم این "جنگ" و جدلا و بگیر و ببندها سر اینه که ماها یادمون بره تو چه بدبختی داریم زندگی میکنیم و گرونی و بیکاری و نداشتن آزادی بیان و قلم و... چی داره به روزمون میاره.
7- شرمندگی و بیکلاسی نخوندن هیچ کدوم از کتاب های هریپاتر کم بود که ندیدن سریال "لاست" هم بهش اضافه شد. این روزا هر کی بهم میرسه میگه "لاست"و دیدی؟ با خجالت میگم نه...
یعنی راستش خسیسیم میاد. منتظرم یکی بهم تعارف بزنه یا بگه بیا مشارکتی با هم بخریم.
بعد که تو وبلاگستان میخونم که طرف یکماه نشسته هر شب تا صبح لاست دیده دچار وحشت میشم. راستش من کون نشستن و فیلم دیدن اینطوری رو ندارم! بدبختی هم هیچکس دونهای نمیفروشه میگه تموم 25 یا 30 دیویدیش با هم یکجا.
اینم میشد تو بخش اعترافات قالب کرد:)
8- از حسین درخشان چه خبر؟ خانوادهش تونستن براش وکیل بگیرن؟
امیدوارم سبیل طلا هنوز با آزاده خواهرش در تماس باشه و بدونه.
9- خیلی وقته نمیرسم به وبلاگستان درست و حسابی سر بزنم. آنلاین شم یه دلی از عزا در بیارم و ببینم چه خبرهاست...
10- فرند فیدیهای مهربون سورپریزم کردن و تاصبح برام جشن تولد گرفتن به چه خوبی:) البته سهروز قبلش بهشون تذکر داده بودم:))
مرسی واقعا. خیلی خوشحالم کردید:)).
اینجا و اونجا و اینیکیجا و اونیکیجا و
چند جای دیگه و آقفری هم یه مسافرت بردمون رودبار زیتون:)
یکشنبه، دی ۰۸، ۱۳۸۷
یکشنبه، دی ۰۱، ۱۳۸۷
شب یلدا و انار خوردن بعضیا
1- شب یلدای شما مبارک. امیدوارم به همه تون خوش گذشته باشه. حتی تویی که امشب تنها بودی.
2-متاسفانه نه تلویزیون اینوریا نه تلویزیون اونوریا برنامهی دلچسب و بخصوصی برای یلدا نداشتن(یا داشتن و من ندیدم).. فیلمها هم یا جنگی بود یا تکراری. ما کمی با پیام سی حال کردیم.
3- به مدد یک بازارچه که برای مدت یکماه در میدون نبوت کرج زدن، ما انواع و اقسام شیرینیهای محلی شهرهای مختلفو برای امشب داشتیم و خودمون رو خفه کردیم.
کاک و نون برنجی کرمانشاه(که من عاشقشونم)، ریس(یا اریس) و نوقای تبریز، گز و پولکی اصفهان، معجون شیراز(اونایی که کنجد و نارگیل و همه چیز توشه)، قطاب و باقلوا و پشمک یزد، سوهان قم و کلمپه و قوتوی کرمان و... هندونه و انار و خرمالو و پرتقال و بقیه میوهجات رو هم زرنگی کردیم چند روز پیش، قبل از این موج گرونی خریدیم...فکر کنم قندم رفته بالا.
4- یکی از لذتهای من موقع خوردن انار اینه که با حوصله پوشش و لفاقههای هر قاچ انار رو کنار بزنم و دونهها رو با دقت بخورم.
اما انار خوردن بعضیا رو- بخصوص آقایون- رو دیدید؟ :(
هر قاچ انار رو با پوشش و لفاف و دونه و پوست میبرن طرف دهان و با صدایی وحشتناک همه رو میفرستن تو حندق بلا و مثل شعبدهبازها همه رو غیب میکنن و چیز نازکی شبیه پوست انار از دهنشون بیرون میارن.
نکنید این کارا رو... برکت خدا رو اینقدر ضایع نفرمایید.
متاسفانه نمیدونم عکاس عکسهای انار کیه...
2-متاسفانه نه تلویزیون اینوریا نه تلویزیون اونوریا برنامهی دلچسب و بخصوصی برای یلدا نداشتن(یا داشتن و من ندیدم).. فیلمها هم یا جنگی بود یا تکراری. ما کمی با پیام سی حال کردیم.
3- به مدد یک بازارچه که برای مدت یکماه در میدون نبوت کرج زدن، ما انواع و اقسام شیرینیهای محلی شهرهای مختلفو برای امشب داشتیم و خودمون رو خفه کردیم.
کاک و نون برنجی کرمانشاه(که من عاشقشونم)، ریس(یا اریس) و نوقای تبریز، گز و پولکی اصفهان، معجون شیراز(اونایی که کنجد و نارگیل و همه چیز توشه)، قطاب و باقلوا و پشمک یزد، سوهان قم و کلمپه و قوتوی کرمان و... هندونه و انار و خرمالو و پرتقال و بقیه میوهجات رو هم زرنگی کردیم چند روز پیش، قبل از این موج گرونی خریدیم...فکر کنم قندم رفته بالا.
4- یکی از لذتهای من موقع خوردن انار اینه که با حوصله پوشش و لفاقههای هر قاچ انار رو کنار بزنم و دونهها رو با دقت بخورم.
اما انار خوردن بعضیا رو- بخصوص آقایون- رو دیدید؟ :(
هر قاچ انار رو با پوشش و لفاف و دونه و پوست میبرن طرف دهان و با صدایی وحشتناک همه رو میفرستن تو حندق بلا و مثل شعبدهبازها همه رو غیب میکنن و چیز نازکی شبیه پوست انار از دهنشون بیرون میارن.
نکنید این کارا رو... برکت خدا رو اینقدر ضایع نفرمایید.
متاسفانه نمیدونم عکاس عکسهای انار کیه...
یک دوره مسابقه" لنگه کفشپرتاب کنی" مقدماتی المپیک، بین کشورهای اسلامی برگزار میشود
....
کلی زحمت کشیدم با این کیبورد خراب تابپ کردم. وسطای ارسال ارور داد و فقط تیتر موند.
الان که دم صبحه. اگرحالی بود فردا می نویسم
پ.ن.
رامین در نظرخواهی نوشته:
"این پست تا همین جا جالب بود دیگه خرابش نکن برو پست بعد "
باشه. اما یه چیزای مینیمالی بنویسم و برم.
احمدینژاد: لنگه کفش خوباست اما برای غریبهها، نه برای ما! بخصوص در سفرهای استانی حرام است!.
رهبر: ازاین به بعد برای دیدار با ما اول کفشهایتان را تحویل کفشکن دهید.
جاسبی: دانشگاه بیکفش نمیشود آمد. اما تازگیها به این فکر افتادم بهتر است مانند نیاکانمان گیوه بپوشیم. کمتردرد دارد.
زیتون: زین پس به جای وردنه از شوهرانمان با لنگه کفش استقبال کنیم!
سوسک: یه چیزی تو دنیا سندش به ما زده شده بود که اینم ازمون گرفتن!
منتظرالزیدی: بابا ما "منتظر زیدمون" بودیم دیدیم یه قلچماق داره حرف میزنه، عصبی شدیم!
کلی زحمت کشیدم با این کیبورد خراب تابپ کردم. وسطای ارسال ارور داد و فقط تیتر موند.
الان که دم صبحه. اگرحالی بود فردا می نویسم
پ.ن.
رامین در نظرخواهی نوشته:
"این پست تا همین جا جالب بود دیگه خرابش نکن برو پست بعد "
باشه. اما یه چیزای مینیمالی بنویسم و برم.
احمدینژاد: لنگه کفش خوباست اما برای غریبهها، نه برای ما! بخصوص در سفرهای استانی حرام است!.
رهبر: ازاین به بعد برای دیدار با ما اول کفشهایتان را تحویل کفشکن دهید.
جاسبی: دانشگاه بیکفش نمیشود آمد. اما تازگیها به این فکر افتادم بهتر است مانند نیاکانمان گیوه بپوشیم. کمتردرد دارد.
زیتون: زین پس به جای وردنه از شوهرانمان با لنگه کفش استقبال کنیم!
سوسک: یه چیزی تو دنیا سندش به ما زده شده بود که اینم ازمون گرفتن!
منتظرالزیدی: بابا ما "منتظر زیدمون" بودیم دیدیم یه قلچماق داره حرف میزنه، عصبی شدیم!
برچسبها:
المپیک,
جرج بوش,
لنگه کفش,
منتظرالزیدی
برای آزادی حسین درخشان امضا کنیم
ما امضا کنندگان ذیل، شرایط دستگیری حسین درخشان، یکی از سرشناس ترین بلاگرهای ایرانی، توسط مقامات ایران را به شدت نگران کننده می دانیم. ناپدید شدن، حبس در مکانی مجهول، عدم دسترسی به اعضای خانواده و وکلای مدافع، و اعلام نکردن اطلاعات شفاف در خصوص موارد اتهام احتمالی نامبرده همگی باعث نگرانی ما ست.
جامعه وبلاگ نویسان ایران یکی از فعال ترین و بزرگترین جوامع اینترنتی جهان است. از شهروندان معمولی تا رییس جمهور ایران، بسیاری به امر نوشتن در وبلاگهای مختلف مشغول اند. این وبلاگ نویسان دارای طیف وسیعی از عقاید و آرا هستند و نقش مهمی در مباحث اجتماعی، فرهنگی، و سیاسی ایفا می کنند.
متاسفانه ظرف سالهای اخیر، وبسایت ها و وبلاگهای متعددی به صورت منظم توسط مقامات ایران فیلتر شده و شماری از وبلاگ نویسان با آزار و حبس روبرو شده اند. بازداشت حسین درخشان تنها آخرین نمونه از این نوع برخوردها ست و به نظر می آید این اقدام در راستای ایجاد رعب و واداشتن وبلاگ نویسان به سکوت طراحی شده است.
مواضع حسین درخشان در خصوص تعدادی از کسانی که بدلیل عقایدشان زندانی شده اند باعث رنجش جامعه وبلاگ نویسان ایرانی بوده و همین موجب شده بسیاری از آنان از وی دوری بجویند. با اینهمه، این موضوع این حقیقت را نفی نمی کند که آزادی بیان حقی مقدس است و باید برای همه در نظر گرفته شود، نه فقط کسانی که با آنها موافقیم.
بنابرین، ما از این منظر، به طور اصولی شرایط دستگیری و بازداشت حسین درخشان را محکوم می کنیم و خواهان آزادی فوری او هستیم.
In defense of free speech
Iranian bloggers' letter in response to Hossein Derakhshan's detention
by Jahanshah Javid
We, the undersigned, view the circumstances surrounding the Iranian authorities' arrest of Hossein Derakhshan (hoder.com), one of the most prominent Iranian bloggers, as extremely worrying. Derakhshan's disappearance, detention at an unknown location, lack of access to his family and attorneys, and the authorities' failure to provide clear information about his potential charges is a source of concern for us.
The Iranian blogging community is one of the largest and most vibrant in the world. From ordinary citizens to the President, a diverse and large number of Iranians are engaged in blogging. These bloggers encompass a wide spectrum of views and perspectives, and they play a vital role in open discussions of social, cultural and political affairs.
Unfortunately, in recent years, numerous websites and blogs have been routinely blocked by the authorities, and some bloggers have been harassed or detained. Derakhshan's detention is but the latest episode in this ongoing saga and is being viewed as an attempt to silence and intimidate the blogging community as a whole.
Derakhshan's own position regarding a number of prisoners of conscience in Iran has been a source of contention among the blogging community and has caused many to distance themselves from him. This, however, doesn't change the fact that the freedom of expression is sacred for all not just the ones with whom we agree.
We therefore categorically condemn the circumstances surrounding Derakhshan's arrest and detention and demand his immediate release.
.
جامعه وبلاگ نویسان ایران یکی از فعال ترین و بزرگترین جوامع اینترنتی جهان است. از شهروندان معمولی تا رییس جمهور ایران، بسیاری به امر نوشتن در وبلاگهای مختلف مشغول اند. این وبلاگ نویسان دارای طیف وسیعی از عقاید و آرا هستند و نقش مهمی در مباحث اجتماعی، فرهنگی، و سیاسی ایفا می کنند.
متاسفانه ظرف سالهای اخیر، وبسایت ها و وبلاگهای متعددی به صورت منظم توسط مقامات ایران فیلتر شده و شماری از وبلاگ نویسان با آزار و حبس روبرو شده اند. بازداشت حسین درخشان تنها آخرین نمونه از این نوع برخوردها ست و به نظر می آید این اقدام در راستای ایجاد رعب و واداشتن وبلاگ نویسان به سکوت طراحی شده است.
مواضع حسین درخشان در خصوص تعدادی از کسانی که بدلیل عقایدشان زندانی شده اند باعث رنجش جامعه وبلاگ نویسان ایرانی بوده و همین موجب شده بسیاری از آنان از وی دوری بجویند. با اینهمه، این موضوع این حقیقت را نفی نمی کند که آزادی بیان حقی مقدس است و باید برای همه در نظر گرفته شود، نه فقط کسانی که با آنها موافقیم.
بنابرین، ما از این منظر، به طور اصولی شرایط دستگیری و بازداشت حسین درخشان را محکوم می کنیم و خواهان آزادی فوری او هستیم.
In defense of free speech
Iranian bloggers' letter in response to Hossein Derakhshan's detention
by Jahanshah Javid
We, the undersigned, view the circumstances surrounding the Iranian authorities' arrest of Hossein Derakhshan (hoder.com), one of the most prominent Iranian bloggers, as extremely worrying. Derakhshan's disappearance, detention at an unknown location, lack of access to his family and attorneys, and the authorities' failure to provide clear information about his potential charges is a source of concern for us.
The Iranian blogging community is one of the largest and most vibrant in the world. From ordinary citizens to the President, a diverse and large number of Iranians are engaged in blogging. These bloggers encompass a wide spectrum of views and perspectives, and they play a vital role in open discussions of social, cultural and political affairs.
Unfortunately, in recent years, numerous websites and blogs have been routinely blocked by the authorities, and some bloggers have been harassed or detained. Derakhshan's detention is but the latest episode in this ongoing saga and is being viewed as an attempt to silence and intimidate the blogging community as a whole.
Derakhshan's own position regarding a number of prisoners of conscience in Iran has been a source of contention among the blogging community and has caused many to distance themselves from him. This, however, doesn't change the fact that the freedom of expression is sacred for all not just the ones with whom we agree.
We therefore categorically condemn the circumstances surrounding Derakhshan's arrest and detention and demand his immediate release.
.
برچسبها:
آزادی,
بلاگر,
حسین درخشان,
دستگیری,
وبلاگنویس
سهشنبه، آذر ۲۶، ۱۳۸۷
ما هستیم! ماهستیم! ماهستیم! ما چی هستیم آقای همایون؟
امروز غروب، ساعت ششونیم دوشنبه 25 آذر 87 ، با دوستم از مغازهی چینی فروش سر خیابان پنجم گوهردشت به سمت مغازهی چینیفروش سر خیابان هفتم میرفتیم که ناگهان جمعیت زیادی در پارکِ سرِ خیابان ششم غربی گوهردشت دیدیم که در صفهای منظم به سمت خیابان ایستادهاند. زنان و مردان خوشلباس و شیکو پیکی که هر چه با دوستم فکر کردیم نتوانستیم حدس بزنیم که چه موضوع مهمی این جمعیت در این موقع شب و در این سرما - که هر چه آب روی زمین بود یخ بسته بود- گرد آورده. آن موقع فکر کنم حدود صد نفر بودند.
درست مقارن وقتی که من و دوستم از جلویشان میگذشتیم، جوری که انگار از جلویشان سان میبینیم ، یکباره همه با هم شروع به شعار دادن کردند:
- ما هستیم! ما هستیم! ما هستیم!...
با اینکه حسابی از سر و صدایشان جا خورده بودیم، اما من خودم را از تک و تا نینداختم و با مشتهای گرهکرده در جوابشان به شوخی گفتم:
ما هم هستیم!
و رفتیم سراغ کارمان. صدا همچنان میآمد، در خیابانهای گوهردشت صدا به شدت میپیچید. یکعده به سمت صدا میدویدند و به جمعیت ملحق میشدند.
دوستم پرسید: تو که بیشتر در اینترنت میروی میدانی اینها از چه گروهی هستند و این "ما هستیم" که میگویند یعنی چه؟ گفتم نه والله. این جمله را چندبار شنیده بودم . چند بار هم ایمیلهایی با این تیتر به دستم رسیده اما متاسفانه هیچوقت بازشان نکردم. و الکی حدس زدم فکر کنم اینها از گروههای "موفقیت" یا "بنیان" یا مثلا یکی انجیهای "تقویت فکر" باشند. و بیخودی با هم تفسیر میکردیم اینطوری روحیه جمعیشان را بالا میبرند و لابد عضو باشگاه خنده هم هستند و شاید بعدش دسته جمعی بخندند.
صدایشان قوی تر از پیش داخل فروشگاه سر هفتم هم میآمد:
- ما هستیم! ما هستیم! ما هستیم!
گفتم ببین تعدادشان چقدر زیاد شده است. زودتر خریدمان را کنیم برگردیم آنجا ببینیم چه خبر است. شاید ما هم رفتیم عضوشان شدیم.
یکربع بعد به سمت پارک خیابان ششم گوهردشت راه افتادیم. صداها حالت آهنگین پیدا کرده بود.
اما چشمتان روز بد نبیند، قطار ماشینهای پلیس بود که درست پیش پای ما رسیدند.
آنقدر تعداد ماشینهای نیروی انتظامی زیاد بود که راهبندان درست کرده بودند. به محض پیاده شدن هم باتومهایشان را درآوردند و یورش بردند به سمت جمعیت.
یواشکی سرم را نزدیک گوش دوستم بردم:
- فکر کنم از گروههای مشارکتی تحکیم وحدتی اصلاحطلبی چیزی باشند.
آخر متاسفانه من مدتهاست به کانالهای مخالف ماهوارهای لوسآنجلسی نگاه نمیکنم. دوستم ترسیده بود و گفت برویم. گفتم من تا تهوتوی قضیه را در نیاورم نمیآیم.
چیزی که برایم جالب بود هیجکس از جایش جم نمیخورد. کسی فرار نمیکرد. بعضیها را به زور هل میدادند به سمت ماشینها. هر ماشین پلیسی که پر میشد به راه میافتاد و میرفت. یک عده گریه میکردند و صدای "ماهستیم" از گوشه کنار به گوش میرسید.
مردی با پالتوی طوسی گرانقیمت که کلاه فرانسوی سرش بود و سبیلهای جوگندمیاش را به سمت بالا تاب داده بود به پلیس بامتانت میگفت: چرا هل میدهی؟ خودم سوار میشوم. کاری نکردم که از شما بترسم.
و خیلی جنتلمنانه رفت سوار شد.
زنی حدودا" 40 ساله با پالتویی طرح پوست کرم رنگی با موهایی بلوندی که از زیر روسری بیرون افتاده بود به پشت یکی از افسران نیروی انتظامی که داشت عدهای را سوار ماشین میکرد، مشت میکوبید.
- برای چی آنها را دستگیر میکنید؟
افسر اولش خواست به روی خودش نیاورد و سعی کرد با آرنج زن را از خودش دور کند چون جمعیت تماشاچی زیادی جمع شده بودند و به این دستگیریها اعتراض میکردند کمی رعایت میکرد. اما بعد عصبانی شد و با باتوم زن را کتک زد. زن جیغ میزد و میگفت برای چی مرا میزنی؟
زن را هم گرفتند بردند. چند دختر از ناراحتی گریه میکردند و به پلیسها فحش میدادند.
دوستم گفت من وارد این جریانات نمیشوم. سرخیابان چهارم میروم منتظرت میمانم. تو هم مواظب خودت باش. چند بار نزدیک بود مارا بگیرند و فرار کرده بودیم. دوستم که رفت، جلوتر رفتم مردم داد میزدند:
- چرا نمیروید دزدها و گرانفروشها را بگیرید و به مردم گیر دادهاید.
- از شما خسته شدهایم!
- از گرانی خسته شدهایم!
- ما شما را نمیخواهیم!
خواستم با موبایلم عکس بگیرم چند پلیس به من حمله کردند که جمعیت مرا نجات داد. چند پسر جوان به پشت هلم دادند و جلو باتوم ایستادند . و من از زاویهی دیگری وارد حلقه شدم. چند عکس گرفتم اما همه تار و ناواضحند از بس جمعیت موقع عقب رفتن از دست پلیس دستم را تکان دادند.
از چند نفر پرسیدم که آیا شما هم با اینها بودید، میگفتند نه و نمیدانیم مربوط به چه گروهی هستند. ولی دمشان گرم چقدر شجاعند.
خیلی کنجکاو شده بودم. چون بین اینها با اینکه افراد جوان هم بودند اما اکثرا از سنین 30 تا 60 ساله بودند و تجمعهای گروههای اصلاحطلب معمولا همه بیست و چند ساله هستند.
در آنطرف خیابان دو زن چادری دیدم که آنطرف خیابان داشتند شعار "ما هستیم" میدهند.
رفتم جلو و پرسیدم شما هم با اینها هستید؟
گفتند بله! گفتم عضو چه گروهی هستید؟ یکیشان گفت عضو جایی نیستیم . تو مگر در ماهواره برنامه شهرام همایون نمی بینی؟ گفتم نه متاسفانه. گفت او اعلام کرده در چند شهر در محل بخصوصی جمع شویم و به بیعدالتی و ظلم و جور جمهوری اسلامی اعتراض کنیم. شعارمان هم فقط این است. ما هستیم.
گفتم فکر نمیکردم شما.... دختری که مانتوی کوتاه قشنگی پوشیده بود با خنده جلو آمد و حرفم را قطع کرد و پرسید:
- چون مادر و خالهام چادر سرشان است نباید با جمهوری اسلامی مخالف باشند؟
گفتم نه خوب. خوشحالم که شما اینقدر شجاع هستید که خواستهتان را داد میزنید.
مادر دختر گفت: من هم مثل شما، مثل بقیه، از گرانی ناراحتم از این بیعدالتیها ناراحتم. گفتم البته.
خالهدختر گفت: اینها باید بفهمند ما اینها را نمیخواهیم.
حواسمان نبود که سربازی با باتوم دارد حمله میکند. من که جوگیر شده بودم. سر سرباز داد زدم:
ـ برای چی حمله میکنی، دارم با دوستانم گپ میزنم. از تجمع چند تا خانم برای چی اینقدر میترسی؟ و داد زدم تو باید به دشمن این ملت حمله کنی نه به ما.
زنها هم شروع کردند همینها را گفتن و یه عده زن و مرد دیگر هم دورمان جمع شدند و سر سرباز داد زدند. بیچاره سرباز که تنها بود(بقیه آنطرف خیابان مشغول بزن بزن بودند) از ترس جمعیت باتومش را پایین آورد و عقبعقب رفت و بعد دوید به سمت آنطرف خیابان تا کمک بیاورد.
من به خاطر دوستم که منتظرم بود مجبور شدم برگردم. دوستم که از راهاندازندهی این تجمع بااطلاع شد با ناراحتی گفت: خود شهرام همایون راحت آمریکا نشسته کیفش را میکند و از آنجا دستور صادر میکند و مردم را به دهن گرگ میاندازد.
گفتم ببین مردم چقدر به تنگ آمدهاند که گوش دادهاند.
سیل ماشینهای نیروی انتظامی همینطور از بالا و پایین گوهردشت داشت میآمد...
گوهردشت 13 خیابان شرقی و غربی دارد. فکر کنید به غیر از پوشش سراسری تمام خیابان سر هر چهار راهش هم چهار ماشین پلیس ایستاده بود و هر که قیافهاش مشکوک بود میگرفتند سینجیمش میکردند. من و دوستم چون ساکهای خرید دستمان بود قسر در رفتیم.
الان که دارم اینها را تایپ میکنم نیوچنل(کانال جدید) روشن است و شهرام همایون با خوشحالی دارد از این تجمعها حرف میزند و خدا را بنده نیست. ظاهرا این برنامه در چند منطقه ایران ، از جمله در میدان محسنی تهران اجرا شده.
به این فکر میکنم که از این به بعد باید بیشتر در جریانات امور ماهوارهای باشم .
آیا این چنین تجمعهایی که از خارج دستور میگیرند بیشتر باعث تقویت روحیه مردم است یا باعث تقویت هر چه بیشتر نیروی انتظامی و سرکوب مردم. خدا کند که اولی.
صدای ما هستیم! ماهستیم! کرم گوشم شده و مرتب در مغزم تکرار میشود
درست مقارن وقتی که من و دوستم از جلویشان میگذشتیم، جوری که انگار از جلویشان سان میبینیم ، یکباره همه با هم شروع به شعار دادن کردند:
- ما هستیم! ما هستیم! ما هستیم!...
با اینکه حسابی از سر و صدایشان جا خورده بودیم، اما من خودم را از تک و تا نینداختم و با مشتهای گرهکرده در جوابشان به شوخی گفتم:
ما هم هستیم!
و رفتیم سراغ کارمان. صدا همچنان میآمد، در خیابانهای گوهردشت صدا به شدت میپیچید. یکعده به سمت صدا میدویدند و به جمعیت ملحق میشدند.
دوستم پرسید: تو که بیشتر در اینترنت میروی میدانی اینها از چه گروهی هستند و این "ما هستیم" که میگویند یعنی چه؟ گفتم نه والله. این جمله را چندبار شنیده بودم . چند بار هم ایمیلهایی با این تیتر به دستم رسیده اما متاسفانه هیچوقت بازشان نکردم. و الکی حدس زدم فکر کنم اینها از گروههای "موفقیت" یا "بنیان" یا مثلا یکی انجیهای "تقویت فکر" باشند. و بیخودی با هم تفسیر میکردیم اینطوری روحیه جمعیشان را بالا میبرند و لابد عضو باشگاه خنده هم هستند و شاید بعدش دسته جمعی بخندند.
صدایشان قوی تر از پیش داخل فروشگاه سر هفتم هم میآمد:
- ما هستیم! ما هستیم! ما هستیم!
گفتم ببین تعدادشان چقدر زیاد شده است. زودتر خریدمان را کنیم برگردیم آنجا ببینیم چه خبر است. شاید ما هم رفتیم عضوشان شدیم.
یکربع بعد به سمت پارک خیابان ششم گوهردشت راه افتادیم. صداها حالت آهنگین پیدا کرده بود.
اما چشمتان روز بد نبیند، قطار ماشینهای پلیس بود که درست پیش پای ما رسیدند.
آنقدر تعداد ماشینهای نیروی انتظامی زیاد بود که راهبندان درست کرده بودند. به محض پیاده شدن هم باتومهایشان را درآوردند و یورش بردند به سمت جمعیت.
یواشکی سرم را نزدیک گوش دوستم بردم:
- فکر کنم از گروههای مشارکتی تحکیم وحدتی اصلاحطلبی چیزی باشند.
آخر متاسفانه من مدتهاست به کانالهای مخالف ماهوارهای لوسآنجلسی نگاه نمیکنم. دوستم ترسیده بود و گفت برویم. گفتم من تا تهوتوی قضیه را در نیاورم نمیآیم.
چیزی که برایم جالب بود هیجکس از جایش جم نمیخورد. کسی فرار نمیکرد. بعضیها را به زور هل میدادند به سمت ماشینها. هر ماشین پلیسی که پر میشد به راه میافتاد و میرفت. یک عده گریه میکردند و صدای "ماهستیم" از گوشه کنار به گوش میرسید.
مردی با پالتوی طوسی گرانقیمت که کلاه فرانسوی سرش بود و سبیلهای جوگندمیاش را به سمت بالا تاب داده بود به پلیس بامتانت میگفت: چرا هل میدهی؟ خودم سوار میشوم. کاری نکردم که از شما بترسم.
و خیلی جنتلمنانه رفت سوار شد.
زنی حدودا" 40 ساله با پالتویی طرح پوست کرم رنگی با موهایی بلوندی که از زیر روسری بیرون افتاده بود به پشت یکی از افسران نیروی انتظامی که داشت عدهای را سوار ماشین میکرد، مشت میکوبید.
- برای چی آنها را دستگیر میکنید؟
افسر اولش خواست به روی خودش نیاورد و سعی کرد با آرنج زن را از خودش دور کند چون جمعیت تماشاچی زیادی جمع شده بودند و به این دستگیریها اعتراض میکردند کمی رعایت میکرد. اما بعد عصبانی شد و با باتوم زن را کتک زد. زن جیغ میزد و میگفت برای چی مرا میزنی؟
زن را هم گرفتند بردند. چند دختر از ناراحتی گریه میکردند و به پلیسها فحش میدادند.
دوستم گفت من وارد این جریانات نمیشوم. سرخیابان چهارم میروم منتظرت میمانم. تو هم مواظب خودت باش. چند بار نزدیک بود مارا بگیرند و فرار کرده بودیم. دوستم که رفت، جلوتر رفتم مردم داد میزدند:
- چرا نمیروید دزدها و گرانفروشها را بگیرید و به مردم گیر دادهاید.
- از شما خسته شدهایم!
- از گرانی خسته شدهایم!
- ما شما را نمیخواهیم!
خواستم با موبایلم عکس بگیرم چند پلیس به من حمله کردند که جمعیت مرا نجات داد. چند پسر جوان به پشت هلم دادند و جلو باتوم ایستادند . و من از زاویهی دیگری وارد حلقه شدم. چند عکس گرفتم اما همه تار و ناواضحند از بس جمعیت موقع عقب رفتن از دست پلیس دستم را تکان دادند.
از چند نفر پرسیدم که آیا شما هم با اینها بودید، میگفتند نه و نمیدانیم مربوط به چه گروهی هستند. ولی دمشان گرم چقدر شجاعند.
خیلی کنجکاو شده بودم. چون بین اینها با اینکه افراد جوان هم بودند اما اکثرا از سنین 30 تا 60 ساله بودند و تجمعهای گروههای اصلاحطلب معمولا همه بیست و چند ساله هستند.
در آنطرف خیابان دو زن چادری دیدم که آنطرف خیابان داشتند شعار "ما هستیم" میدهند.
رفتم جلو و پرسیدم شما هم با اینها هستید؟
گفتند بله! گفتم عضو چه گروهی هستید؟ یکیشان گفت عضو جایی نیستیم . تو مگر در ماهواره برنامه شهرام همایون نمی بینی؟ گفتم نه متاسفانه. گفت او اعلام کرده در چند شهر در محل بخصوصی جمع شویم و به بیعدالتی و ظلم و جور جمهوری اسلامی اعتراض کنیم. شعارمان هم فقط این است. ما هستیم.
گفتم فکر نمیکردم شما.... دختری که مانتوی کوتاه قشنگی پوشیده بود با خنده جلو آمد و حرفم را قطع کرد و پرسید:
- چون مادر و خالهام چادر سرشان است نباید با جمهوری اسلامی مخالف باشند؟
گفتم نه خوب. خوشحالم که شما اینقدر شجاع هستید که خواستهتان را داد میزنید.
مادر دختر گفت: من هم مثل شما، مثل بقیه، از گرانی ناراحتم از این بیعدالتیها ناراحتم. گفتم البته.
خالهدختر گفت: اینها باید بفهمند ما اینها را نمیخواهیم.
حواسمان نبود که سربازی با باتوم دارد حمله میکند. من که جوگیر شده بودم. سر سرباز داد زدم:
ـ برای چی حمله میکنی، دارم با دوستانم گپ میزنم. از تجمع چند تا خانم برای چی اینقدر میترسی؟ و داد زدم تو باید به دشمن این ملت حمله کنی نه به ما.
زنها هم شروع کردند همینها را گفتن و یه عده زن و مرد دیگر هم دورمان جمع شدند و سر سرباز داد زدند. بیچاره سرباز که تنها بود(بقیه آنطرف خیابان مشغول بزن بزن بودند) از ترس جمعیت باتومش را پایین آورد و عقبعقب رفت و بعد دوید به سمت آنطرف خیابان تا کمک بیاورد.
من به خاطر دوستم که منتظرم بود مجبور شدم برگردم. دوستم که از راهاندازندهی این تجمع بااطلاع شد با ناراحتی گفت: خود شهرام همایون راحت آمریکا نشسته کیفش را میکند و از آنجا دستور صادر میکند و مردم را به دهن گرگ میاندازد.
گفتم ببین مردم چقدر به تنگ آمدهاند که گوش دادهاند.
سیل ماشینهای نیروی انتظامی همینطور از بالا و پایین گوهردشت داشت میآمد...
گوهردشت 13 خیابان شرقی و غربی دارد. فکر کنید به غیر از پوشش سراسری تمام خیابان سر هر چهار راهش هم چهار ماشین پلیس ایستاده بود و هر که قیافهاش مشکوک بود میگرفتند سینجیمش میکردند. من و دوستم چون ساکهای خرید دستمان بود قسر در رفتیم.
الان که دارم اینها را تایپ میکنم نیوچنل(کانال جدید) روشن است و شهرام همایون با خوشحالی دارد از این تجمعها حرف میزند و خدا را بنده نیست. ظاهرا این برنامه در چند منطقه ایران ، از جمله در میدان محسنی تهران اجرا شده.
به این فکر میکنم که از این به بعد باید بیشتر در جریانات امور ماهوارهای باشم .
آیا این چنین تجمعهایی که از خارج دستور میگیرند بیشتر باعث تقویت روحیه مردم است یا باعث تقویت هر چه بیشتر نیروی انتظامی و سرکوب مردم. خدا کند که اولی.
صدای ما هستیم! ماهستیم! کرم گوشم شده و مرتب در مغزم تکرار میشود
برچسبها:
25 آذر,
پلیس,
تظاهرات,
شهرام همایون,
گوهردشت,
ماهستیم,
نیروی انتظامی
دوشنبه، آذر ۲۵، ۱۳۸۷
استخرنامه
1- خوشبهحالت
لباسهایم را در کمد ورزشگاه گذاشتهام و دارم بند کلید را به دستم میبندم تا وارد استخر شوم که زنی خیس آب میآید بند کلیدش را از مچش باز میکند و در سوراخ کلید فرو میکند.
بیاختیار و با حسرت میگویم:
- خوش به حالت، شنایت تمام شده و میروی خانه.
میخندد:
- خوش به حالتو که تازه میروی شنا. مسئول استخر سهبار صدایم زد تا توانستم دل بکنم.
و اضافه کرد:
- حالا مگر کسی مجبورت کرده بیایی استخر؟
به خودم میآیم:
- من عاشق آبم. عین ماهی بدون آب خفه میشوم. هفتهای سهبار را هرطور شده میآیم.
- پس چرا؟
- ...
2- یه خوشبهحالت دیگه:
قبل از ورود به استخر مجبورمان میکنند حسابی سر و بدنمان را شامپو بزنیم، حتی اگر نیم ساعت پیشش دوش گرفته باشیم. من و نفر بغل دستی زیر دوشهایمان گاهی به هم نگاهکی میکنیم. موهایش لَخت و مشکیست. شامپویمان که تمام میشود، هر دو با هم درحالیکه به موهای همدیگر خیره شدهایم میگوییم:
- خوش به حالت! عجب موی جالبی داری.
او موهایش صاف و لخت دور شانههایش ریخته و موهای من در جا حلقه حلقه میشود. میپرسد:
- جان من، فر ششماهه نکردهای؟
میگویم :
- متاسفانه فرم مادامالعمر است. وقتی به مهمانی دعوت میشوم بیچاره میشوم. هر کاریاش کنم به محض اینکه کمی عرق کنم فرهایش زرتی بالا میزند(البته به جای زرتی کلمهی دیگری به کار بردم که یادم نیست) خوش به حال تو.
- وای... من که بدبختم! هزار بار بیگودی میبندم ، صد تا سنجاقسر میزنم، شینیون میکنم. رویش ده من تافت خالی میکنم . کمی که میرقصم و عرق میکنم، زرتی(اوهم به جای زرتی کلمهی دیگری به کار برد البته) موهایم عین دم اسب میریزد پایین. حتی سنجاقسرها همه میافتند.
زن دیگری که حرفهایمان را شنیده میگوید:
- موهای من را چه میگویید که تابدار است. نه صاف حساب میشود و نه فر.
هر دو جوری نگاهش میکنیم که یعنی: برو بابا، تو دیگر چه میگویی.
3- سوناییه
رسم استخر رفتنم اینجوریست که ده پانزده دقیقهای بدون وقفه شنا میکنم بعد برای چند دقیقه میروم سونای بخار. بعد دوباره ده پانزده دقیقه شنا و بعد میروم جکوزی آب داغ (و بعدش اگر حوصله داشتم جکوزی آب یخ) و دوباره شنا و... تا دوساعت- وبعضی استخرها یکساعت و نیم- همین کارها را به نوبت میکنم تا تایمم بدون سر رفتن حوصله بگذرد.
سونای بخار این دفعه خیلی پربخار است و چشم چشم را نمیبیند. صدای دو دختر شیطان و بلا را از آن طرف میشنوم که دارند خاطرات بچگیهایشان را برای هم تعریف میکنند. یکی میگوید:
- من کلاس اول همه را گاز میگرفتم. پروانه را یادت است. از جای دندانهایم روی بدنش خون میآمد ولی طفلک هیچوقت کارم را تلافی نکرد. ولی بعدا یاد گرفتم جاهایی را گاز بگیرم که زیاد معلوم نباشد.
دومی از جای گازهایش روی بدن داداشش صحبت میکرد که کجاهایش را گاز گرفته.
تمام این دهدقیقه از هنرنماییها و آزار و اذیتشان روی دیگران حرف زدند.
وقتی بیرون میآمدیم. کنجکاو شدم بدانم چه شکلیاند.
- این شیاطین گاز بگیر کدامیک از شماها بودید؟
دو دختری که جلوتر داشتند میرفتند با خنده برگشتند:
- ما!
یک چیز الکی بر زبانم آمد:
- آهان... سعی میکنم چهرههایتان را به خاطر بسپارم که یک وقت برای برادرم آمدیم خواستگاری این عادتان را لحاظ کنیم.
همه حضار غش کردند خنده. یکی از شیاطین به آنیکی گفت:
- خره، دیگر در مکانهای عمومی همهش از خودمان تعریف کنیم. بختمان بسته میماند ها.
چشمک زدم گفتم مثلا در سونا الکی از دیپلم خیاطی و منجوقدوزیتان صحبت کنید.
صدای خندهشان استخر را برداشت و همینطوری داشتند به خودشان دیپلم هنری میدادند.
4- خالکوبی
داشتم دوش میگرفتم که بروم لباس بپوشم که دیدم دختری که خالکوبی زیبایی روی پاهایش دارد زیر دوش بغلیست. نقش خالکوبیاش خیلی بزرگ و جالب بود. خوشش آمد توجهم جلب شده. گفتم چقدر قشنگ است. خیلی درد داشت؟ گفت نه، بیحسی زده بودند. و گفت کدام کشور این کار را کرده و چند صددلار هزینه کرده و آن تاتوکار چقدر در کار خودم استاد و معروف است و... اینقدر تعریف کرد، تعریف کرد که نمیدانستم باید چه تعارفی در جوابش بگویم.
خواستم بگویم امیدوارم به زودی در کشورمان حجاب آزاد شود و تو بتوانی مینیژوپ بپوشی تا همه از خالکوبیات مستفیض شوند. اما بهناگاه یادم آمد گاهی ژیگولترین زنانی که به استخر میآیند موقع لباس پوشیدن میبینی آخرش چادر سر میکنند. از این فکر خودم هول شدم گفتم:
مبارک باشد. انشالله با آن به جاهای خوب خوب و عروسی بروی.
و تا وقتی که رسیدم پای کمدم به حرف خودم میخندیدم.
5- جیش کردن زیر دوش را دوست دارم.( چیه فکر کردید فقط آقایان اینکارهاند؟) معمولا کاشی زیر دوش استخرها رنگ کرم یا آبی یا سبز دارند. گرچه باید خیلی مواظب باشی که جیشت روی کاشی آبی رنگ سبز نسازد اما خوب دیگر حرفهای شدهایم و بلدیم چکار کنیم و کی این امر خطیر را انجام دهیم.
یکبار که به پلاژ زیبای جزیرهی کیش رفته بودم موقع دوش گرفتن دیدم زنی ژیگولو با موهای بافتهباحصیر و برنزه روی صندلی آنطرفتر نشسته و زیر جلکی میخندد.
به زیرم نگاه کردم. لامصبها سفیدترین و بیخشترین سرامیکی که در عمرم دیده بودم زیر دوشهایشان به کار برده بودند.
6- کار نیک هفته:
به ناگاه دیدم در قسمت عمیق دختر جوانی که داشت آموزش شنا میدید دارد بال بال میزند و سرش را بیرون میآورد و مثل خفهشدهها میخواهد سرفه کند و نمیتواند. فکر کنم نزدیکترین فرد من بودم. ناجی داد زد: بگیرش بیارش اینور.
فوری رفتم طرفش سرش را روی بازویم گرفتم و محکم با مشت پشتش زدم گفتم سرفه کن عزیزم. سرفهای کرد ولی باز نفسش بند آمد. از ترس دستانش را دور گردنم حلقه کرده بود و با تمام قوا فشار میداد. میدانستم خیلی ترسیده سعی نکردم جدایش کنم. هر جور بود از عمیق آوردمش و از طناب فاصله ردش کردم و آوردمش به قسمت کمعمق. اما مگر فشار دستهایش کم میشد که وادارش کنم به تنفس. ناجیها که سردشان بود دویدند به سمت کنارهای که من میبردمش. تقریبا در کمعمقترین قسمت. با مهربانی و به زور دستش را از دور گردنم باز کردم و روی سکو خواباندمش و زدم پشتش. نفسش کمکم جا آمد. گفتم تا میتوانی سرفه کن و به دست ناجیان عزیز سپردمش و رفتم عمیق.
درست است که هم خود دختر و هم ناجیها یادشان رفت تشکر کنند .اما خودم کلی احساس نیکوکاری کردم. بخصوص که وقتی میخواستم سوار ماشین شوم زنی که او هم از استخر آمده بود و معلوم بود مدتهاست منتظر ماشین است و زیر چادر به طور محسوس از سرما میلرزید دوید طرفم و خواهش کرد تا جایی که تاکسی زیاد است برسانمش. رساندمش به ایستگاهی که درست میرفت دم در خانهشان.
این یکی خیلی تشکر کرد.
احساس نیکوکاریام دوبرابر شد.
پ.ن.
7- حسن ختام
سخنی از مهرداد بذرپاش(ع) به مناسبت رونمایی ماشین مینیاتور در تلویزیون
استفاده از مشاورهای خارجی برای تولید خودروی ملی در صنعت خودروسازی جمهوری اسلامی ایران "مباح" میباشد.
فکر میکنم کتابهای قانون ما باید کلمهی "مباح" رو جایگزین "مجاز" کنند. طرف فکر کرده در محضر مولایش پدرزن احمدینژاد داره حرف میزنه
لباسهایم را در کمد ورزشگاه گذاشتهام و دارم بند کلید را به دستم میبندم تا وارد استخر شوم که زنی خیس آب میآید بند کلیدش را از مچش باز میکند و در سوراخ کلید فرو میکند.
بیاختیار و با حسرت میگویم:
- خوش به حالت، شنایت تمام شده و میروی خانه.
میخندد:
- خوش به حالتو که تازه میروی شنا. مسئول استخر سهبار صدایم زد تا توانستم دل بکنم.
و اضافه کرد:
- حالا مگر کسی مجبورت کرده بیایی استخر؟
به خودم میآیم:
- من عاشق آبم. عین ماهی بدون آب خفه میشوم. هفتهای سهبار را هرطور شده میآیم.
- پس چرا؟
- ...
2- یه خوشبهحالت دیگه:
قبل از ورود به استخر مجبورمان میکنند حسابی سر و بدنمان را شامپو بزنیم، حتی اگر نیم ساعت پیشش دوش گرفته باشیم. من و نفر بغل دستی زیر دوشهایمان گاهی به هم نگاهکی میکنیم. موهایش لَخت و مشکیست. شامپویمان که تمام میشود، هر دو با هم درحالیکه به موهای همدیگر خیره شدهایم میگوییم:
- خوش به حالت! عجب موی جالبی داری.
او موهایش صاف و لخت دور شانههایش ریخته و موهای من در جا حلقه حلقه میشود. میپرسد:
- جان من، فر ششماهه نکردهای؟
میگویم :
- متاسفانه فرم مادامالعمر است. وقتی به مهمانی دعوت میشوم بیچاره میشوم. هر کاریاش کنم به محض اینکه کمی عرق کنم فرهایش زرتی بالا میزند(البته به جای زرتی کلمهی دیگری به کار بردم که یادم نیست) خوش به حال تو.
- وای... من که بدبختم! هزار بار بیگودی میبندم ، صد تا سنجاقسر میزنم، شینیون میکنم. رویش ده من تافت خالی میکنم . کمی که میرقصم و عرق میکنم، زرتی(اوهم به جای زرتی کلمهی دیگری به کار برد البته) موهایم عین دم اسب میریزد پایین. حتی سنجاقسرها همه میافتند.
زن دیگری که حرفهایمان را شنیده میگوید:
- موهای من را چه میگویید که تابدار است. نه صاف حساب میشود و نه فر.
هر دو جوری نگاهش میکنیم که یعنی: برو بابا، تو دیگر چه میگویی.
3- سوناییه
رسم استخر رفتنم اینجوریست که ده پانزده دقیقهای بدون وقفه شنا میکنم بعد برای چند دقیقه میروم سونای بخار. بعد دوباره ده پانزده دقیقه شنا و بعد میروم جکوزی آب داغ (و بعدش اگر حوصله داشتم جکوزی آب یخ) و دوباره شنا و... تا دوساعت- وبعضی استخرها یکساعت و نیم- همین کارها را به نوبت میکنم تا تایمم بدون سر رفتن حوصله بگذرد.
سونای بخار این دفعه خیلی پربخار است و چشم چشم را نمیبیند. صدای دو دختر شیطان و بلا را از آن طرف میشنوم که دارند خاطرات بچگیهایشان را برای هم تعریف میکنند. یکی میگوید:
- من کلاس اول همه را گاز میگرفتم. پروانه را یادت است. از جای دندانهایم روی بدنش خون میآمد ولی طفلک هیچوقت کارم را تلافی نکرد. ولی بعدا یاد گرفتم جاهایی را گاز بگیرم که زیاد معلوم نباشد.
دومی از جای گازهایش روی بدن داداشش صحبت میکرد که کجاهایش را گاز گرفته.
تمام این دهدقیقه از هنرنماییها و آزار و اذیتشان روی دیگران حرف زدند.
وقتی بیرون میآمدیم. کنجکاو شدم بدانم چه شکلیاند.
- این شیاطین گاز بگیر کدامیک از شماها بودید؟
دو دختری که جلوتر داشتند میرفتند با خنده برگشتند:
- ما!
یک چیز الکی بر زبانم آمد:
- آهان... سعی میکنم چهرههایتان را به خاطر بسپارم که یک وقت برای برادرم آمدیم خواستگاری این عادتان را لحاظ کنیم.
همه حضار غش کردند خنده. یکی از شیاطین به آنیکی گفت:
- خره، دیگر در مکانهای عمومی همهش از خودمان تعریف کنیم. بختمان بسته میماند ها.
چشمک زدم گفتم مثلا در سونا الکی از دیپلم خیاطی و منجوقدوزیتان صحبت کنید.
صدای خندهشان استخر را برداشت و همینطوری داشتند به خودشان دیپلم هنری میدادند.
4- خالکوبی
داشتم دوش میگرفتم که بروم لباس بپوشم که دیدم دختری که خالکوبی زیبایی روی پاهایش دارد زیر دوش بغلیست. نقش خالکوبیاش خیلی بزرگ و جالب بود. خوشش آمد توجهم جلب شده. گفتم چقدر قشنگ است. خیلی درد داشت؟ گفت نه، بیحسی زده بودند. و گفت کدام کشور این کار را کرده و چند صددلار هزینه کرده و آن تاتوکار چقدر در کار خودم استاد و معروف است و... اینقدر تعریف کرد، تعریف کرد که نمیدانستم باید چه تعارفی در جوابش بگویم.
خواستم بگویم امیدوارم به زودی در کشورمان حجاب آزاد شود و تو بتوانی مینیژوپ بپوشی تا همه از خالکوبیات مستفیض شوند. اما بهناگاه یادم آمد گاهی ژیگولترین زنانی که به استخر میآیند موقع لباس پوشیدن میبینی آخرش چادر سر میکنند. از این فکر خودم هول شدم گفتم:
مبارک باشد. انشالله با آن به جاهای خوب خوب و عروسی بروی.
و تا وقتی که رسیدم پای کمدم به حرف خودم میخندیدم.
5- جیش کردن زیر دوش را دوست دارم.( چیه فکر کردید فقط آقایان اینکارهاند؟) معمولا کاشی زیر دوش استخرها رنگ کرم یا آبی یا سبز دارند. گرچه باید خیلی مواظب باشی که جیشت روی کاشی آبی رنگ سبز نسازد اما خوب دیگر حرفهای شدهایم و بلدیم چکار کنیم و کی این امر خطیر را انجام دهیم.
یکبار که به پلاژ زیبای جزیرهی کیش رفته بودم موقع دوش گرفتن دیدم زنی ژیگولو با موهای بافتهباحصیر و برنزه روی صندلی آنطرفتر نشسته و زیر جلکی میخندد.
به زیرم نگاه کردم. لامصبها سفیدترین و بیخشترین سرامیکی که در عمرم دیده بودم زیر دوشهایشان به کار برده بودند.
6- کار نیک هفته:
به ناگاه دیدم در قسمت عمیق دختر جوانی که داشت آموزش شنا میدید دارد بال بال میزند و سرش را بیرون میآورد و مثل خفهشدهها میخواهد سرفه کند و نمیتواند. فکر کنم نزدیکترین فرد من بودم. ناجی داد زد: بگیرش بیارش اینور.
فوری رفتم طرفش سرش را روی بازویم گرفتم و محکم با مشت پشتش زدم گفتم سرفه کن عزیزم. سرفهای کرد ولی باز نفسش بند آمد. از ترس دستانش را دور گردنم حلقه کرده بود و با تمام قوا فشار میداد. میدانستم خیلی ترسیده سعی نکردم جدایش کنم. هر جور بود از عمیق آوردمش و از طناب فاصله ردش کردم و آوردمش به قسمت کمعمق. اما مگر فشار دستهایش کم میشد که وادارش کنم به تنفس. ناجیها که سردشان بود دویدند به سمت کنارهای که من میبردمش. تقریبا در کمعمقترین قسمت. با مهربانی و به زور دستش را از دور گردنم باز کردم و روی سکو خواباندمش و زدم پشتش. نفسش کمکم جا آمد. گفتم تا میتوانی سرفه کن و به دست ناجیان عزیز سپردمش و رفتم عمیق.
درست است که هم خود دختر و هم ناجیها یادشان رفت تشکر کنند .اما خودم کلی احساس نیکوکاری کردم. بخصوص که وقتی میخواستم سوار ماشین شوم زنی که او هم از استخر آمده بود و معلوم بود مدتهاست منتظر ماشین است و زیر چادر به طور محسوس از سرما میلرزید دوید طرفم و خواهش کرد تا جایی که تاکسی زیاد است برسانمش. رساندمش به ایستگاهی که درست میرفت دم در خانهشان.
این یکی خیلی تشکر کرد.
احساس نیکوکاریام دوبرابر شد.
پ.ن.
7- حسن ختام
سخنی از مهرداد بذرپاش(ع) به مناسبت رونمایی ماشین مینیاتور در تلویزیون
استفاده از مشاورهای خارجی برای تولید خودروی ملی در صنعت خودروسازی جمهوری اسلامی ایران "مباح" میباشد.
فکر میکنم کتابهای قانون ما باید کلمهی "مباح" رو جایگزین "مجاز" کنند. طرف فکر کرده در محضر مولایش پدرزن احمدینژاد داره حرف میزنه
شنبه، آذر ۲۳، ۱۳۸۷
عید گوسفند کشون
1- من برعکس بعضیا که معتقدن حسین درخشان مثل پیام فضلینژاد میشه و با اطلاعات همکاری میکنه فکر میکنم او از مواضع این چند ماه اخیرش خیلی پشیمون بشه و احتمال میدم اگر ظاهرا هم چیزی نگه ولی از عقایدش برمیگرده و از این خیال خام بیرون میاد که میتونه با دوستدختر فرانسویش بره شهر ری خونه بگیره و از زندگی در ایران کیف کنه. ولی خیانت بهش نمیاد. بد نیست کمی هم خوشبین باشیم و دیگران را هل ندیم به سمت بد بودن. اینقدر هم دستیدستی پروندهشو قطور نکنیم.
برای اسرائیل رفتن فکر نکنم مشکلی براش درست بشه. خیلیها رو میشناسم که اسرائیل رفتن(حالا یا به خاطر مسائل پزشکی یا دیدن آشناهاشون) و با وجود اینکه از اداره گذرنامهش خواستن براشون مهر نزنه بازم دولت ایران فهمیده و(گاهی هم گذرنامهشون مهر ورود به اسرائیل هم خورده) بعد از یه سینجیم یکی دو ساعته ولشون کردن. حسین درخشان هم که یکیک کاراشو با افتخار اعلام میکرد و ازشون فیلم هم میگرفت. و همیشه میگفت میخوام مردم اسرائیل رو به مردم ایران خوشبین کنم که این جرم حساب نمیشه. از نظر خودشون باید بهش جایزه هم بدن.
گنجیش به اون گنجی آزاد شد حالا این نشه؟ باید بشه...
بازم دم سبیلطلا گرم که مرتب با خواهرش آزاده مرتب در تماسه...
2- تا چند سال باید خون این گوسفندهای بدبخت مادرمرده رو به شکرانهی ذبح نشدن اسماعیل (یا به قول بعضی از ادیان دیگراسحاق) بریزیم؟
مگر این قصه در تمام کتب مذهبی از جمله تورات نیومده؟ مگر سه دین مسیحی و کلیمی و اسلام به این قضیه اعتقاد ندارن؟ پس چرا فقط ما مسلمونا باید تا دنیا دنیاست در روز عید قربان گوسفند بکشیم.
معنی عید قربان برای مترادف شده با مراسم گوسفندکشون!
شما فکر کنید اگه حضرت ابراهیم مثلا یه کبوتر به جای اسماعیل کشته بود ما باید نسل کبوترا رو از روی زمین پاک کنیم؟ یا شایدم مزارع(!) پرورش کبوترو زیاد میکردیم.
درسته، من خودم گوشت میخورم. گوشت گوسفند هم. اما دیدن گلههای بزرگ گوسفند خیابانهای شهر و ریختن خونشون در خیابان و کوی و برزن و در جلوی چشمان وحشتزدهی کودکان چه فایدهای داره؟ مگه کسی از پدر و مادر این بچهها خواسته گردن بچههاشونو بزنن که اینجور هر سال زرت و زرت میرن گوسفند میخرن و میکشن و گوشتهاشم معمولا حیف و میل میکنن.
اصلا مگه خانهی کعبه مال هر سه دین ابراهیمی نیست؟ فکر نمیکنید عربستان از این قضیه داره به نفع اقتصاد خودش بهرهبرداری میکنه؟ اگه خانهی کعبه دست یه دین دیگه بود فقط باید مردم اون دین باید میرفتن حج؟ حاجیها هم هی ذوق میکنن که متحول شدن. نمیدونن جیب چه کسایی داره پر میشه...
(چقدر این رژیم دوست داشت به جای تعطیلات نوروز از عید قربان تا غدیر تعطیل کنن اما نتونستن)
3- روی ملافهی لحاف پدر بزرگ ایپوم سریال کرهای "متشکرم" بتهجقههای زیبای سبز رنگ میبینم.
روی پیراهن شوهر جدید قهرمان ایندفعهی سریال ایتالیایی معلم دهکده پر از بتهجقههای زیبای قرمز رنگه.
روی کراوات رئیسجمهور یکی از کشورهای اروپایی بتهجقههای زرد رنگه.
روی شالی که ملکه فلان کشور روی دوشش انداخته بتهجقههای سفید میبینم...
بتهجقه همون درخت سرو شیرازیه که در نقوش ایرانی به صورت خم شده نقاشی میشد و شکل بسیار زیبا و شکیلی داره. تو کدوم ملافه ایرانی، لباس، چادر، روسری، دامن، بلوز، پرده، پارچهی رومبلی، کیف، کفش و... شما بتهجقه میبینید؟ در عوض تا دلتون بخواد جملات بیمعنای غربی با غلطهای املایی وحشتناک روی همهچیمون (حتی شورتمون) هست.
مگر نیما بهنود- مقیم خارج کشور به دادمون برسه که بعد از لُنگ و روزنامه کیهان ایشالله بره روی بتهجقه کار کنه.
( روی رومیزیها و پردههای قلمکار اصفهان هست اما متاسفانه روز به روز استفاده ازش داره کمتر میشه و یه عده استفاده از اونا رو نشونهی بیکلاسی و املی میدونن)
4- دوخبر خوب از خانواده فراهانیهای هنرمند
طبق یک خبر تقریبا موثق گلشیفته فراهانی الان در ایرانه و داره قرارداد بازی در یک فیلمو بررسی میکنه(قابل توجه کاسههای داغتر از آش که میگفتن اگه بیان میگیرنش). اونی که اینو گفت، از ازدواج دوم و اینبار موفق(البته تابهحال) شقایق فراهانی هم خبر داد.
5- آفرین به شجاعت و صراحتت آقای صدرعاملی، که برعلیه حجاب اجباری در جشنواره پلیس حرف زدی.
6- هر کی به استخر دانشگاه تربیت معلم نرفته نصف عمرش فناست... خیلی بزرگه.
7- یه بار یکی از همشهریهای عزیزم آیدی فرند فیدشو داد بهم تا براش فلیکر و وبلاگشو اضافه کنم. بعدش من حواسم نبود ساینآوت کنم و بعدا که دوباره رفتم سراغ فرند فید نگو هنوز با آیدی اون شناخته میشم. شروع کردم به شوخی با دوستان. منم میدیدم با من عین غریبهها رفتار میشه:) فکر کنم یه ساعتی علتشو نفهمیدم و همینطور ادامه دادم بعد یهو چشمم به اسم اون بالا افتاد و فقط خجالتش برام موند:) حالا نمیدونم کسی اصلا فهمید یا نه.
8- بد نیست از لینکای فرند فید هم اینجا استفاده کنم:
نظرسنجی کنار وبلاگ آقای دانشطلب شاید براتون جالب باشه.
از نظر شما ورود کدام دسته به سیاست مضرات بیشتری به همراه دارد؟ 1- تاجران و سرمایهسالاران 2- نظامیان 3- روحانیان؛ علمای دینی 4- متخصصان غیرسیاسی 5- ستاره ها؛ هنرمندان و ورزشکاران 6- هیچ فرقی با هم ندارند.
نتیجه روبرید ببینید. جالبه بدونید مردم از چه قشری بیشتر بدشون میاد..
9- بابا خبر خبر! حامدی که روزی در بزرگراه گم شده بود یهویی پیدا شده اونم با چاپ یه کتاب به اسم "آویشن قشنگ نیست". عجب آب زیر کاهیه این بشر .هیچ خودشو لو نداده بود. ما بودیم از وقتی کلمهی اولو شروع میکردیم دادار دودورمون دنیا رو بر میداشت و میومدیم داستاناشو با آب و تاب اینجا تعریف میکردیم. جوری که حتی یک جلد هم به فروش نمیرفت چون همهشو تو وبلاگم خونده بودین.
10- اسد عزیز از ما دعوت کرده در مورد عربها و ضد عربها بنویسیم. ایشالله سر فرصت میخوام یه چیزایی بنویسم. اینجا نوشتم که بگم یادم هست. و میدونم هدف اسد اینه که بگه این عربستیزی که بعضیا به شدت دارن احساسی انسانی نیست.
11- یه تست روانشناسی که سیما زندی عزیز برام فرستاده. شما هم میتونیند خودتونو امتحان کنید.
یک زن در مراسم ختم مادر خود ، مردی را میبیند که قبلا او را نمیشناخت. او با خود اندیشید که این مرد بسیار جذاب است. او با خود گفت او همان مرد رویایی من است.
و در همان جا عاشق او میشود .اما هیچگاه از او تقاضای شماره نمیکند و دیگر آن مرد را نمیبیند. چند روز بعد او خواهر خود را میکشد.
به نظر شما انگیزهی او از قتل خواهر خود چه بوده است؟
حتما چند دقیقه با خود فکر کنید و بعد برای یافتن پاسخ صحیح به پايين صفحه مراجعه کنید.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
. (آقا بیشتر از اینا نقطه داشت و میرفت پایین. اما اینجا وبلاگه و ایمیل نیست که هی اسکرول داون کنیم)
و اما پاسخ :
ان زن امید داشت که در مراسم ختم خواهرش شاید آن مرد را دوباره ببنید .
اگر توانستيد به این سوال پاسخ صحیح بدهید احتمالا شما یک بیمار روانی یا psychopath هستید .
یکی از بزگترین روانشناسان امریکایی این تست را بر روی افراد زیادی انجام داد تا به این نتیجه برسد که چه کسانی پاسخ صحیح می دهند .
نکته ی جالب این كه اکثر قاتل های سریالی به راحتی و سرعت توانستند جواب صحیح بدهند.
بنابراین اگر پاسخ شما صحیح بود احتمالا شما یکی از قاتلهای سریالی آینده خواهید بود .
سعي كنيد در رفتار خود تجديد نظر كنيد!
(اولین باره از این که نتونستم به یک معما یا تست جواب بدم خوشحالم:) )
12- ضربالمثلهای شیرین فارسی
ببخشید لینک اینو پیدا نکردم. فعلا به جاش آموزش عملی کفن کردن میت رو ببینید و یاد بگیرید تا فردا که با انرژی بیشتر دنبال ضربالمثلها بگردم(ممنون از همکاری شما)
13- یک شوخی دیگه با آقایون(ممنون از سیما زندی)
یادداشتهای مردی که زنش به سفر رفته بود...
چون طولانیه بقیهشو اونور می ذارم هر کی میخواد بازش کنه و مزاحم بقیه (بخصوص آقایون) نشه.
شنبه: زنم برای یک هفته به دیدن مادرش رفته و من و پسرم لحظاتی عالی را خواهیم گذراند. یک هفته تنها . عالیه. اول از همه باید یک برنامه هفتگی درست و حسابی تنظیم کنم. اینطوری میدونم که چه ساعتی باید از خواب بیدار بشم و چه مدتی را در رختخواب و چقدر وقت برای پختن غذا توی آشپزخانه صرف میکنم. همه چیز را به خوبی محاسبه کرده ام . وقت برای شستن ظرفها، مرتب کردن خانه و خرید کردن و همه روی کاغذ نوشته شده است. چقدر هم وقت آزاد برایم میماند. چرا زنها آنقدر از دست این کارهای جزیی و ساده شکایت دارند. درحالی که به این راحتی همه را میشود انجام داد . فقط به یک برنامه ریزی صحیح احتیاج است. براي شام هم من و پسرم استیک داریم. پس رومیزی قشنگی پهن کردم و بشقابهای قشنگی چیدم و شمع و یک دسته گل رز روی میز نهادم تا محیطی صمیمانه به وجود آورم. مدتها بود که آنقدر احساس راحتی نکرده بودم.
یکشنبه: باید تغییرات مختصری در برنامه ام بدهم. به پسرم متذکر شدم که هرروز جشن نمیگیرم و لازم هم نیست که آنقدر ظرف کثیف کنیم چون کسی که باید ظرفها را بشوید منم نه او! صبح متوجه شدم که آب پرتقال طبیعی چقدر زحمت دارد چون هربار باید آبمیوه گیری را شست بهتر این است که هر دو روز یکبار آب پرتقال بگیریم که ظرف کمتری بشویم.
دوشنبه: انگار کارهای خانه بیشتر از آنچه که پیش بینی کرده بودم وقت میگیرد. راه دیگری باید پیدا کنم.. ازاین پس فقط غذاهای آماده مصرف میکنم. اینطوری وقت زیادی در آشپزخانه صرف نمیکنم. نباید که وقت آماده کردن و طبخ غذا بیش از زمانی باشد که صرف خوردن آن میکنیم. اما هنوز یک مشکل باقیست: اتاق خواب. مرتب کردن رختخواب خیلی پیچیده است. نمیدانم اصلا چرا باید هرروز تختخواب را مرتب کرد؟ درحالی که شب باز هم توی آن میخوابیم!!
سه شنبه: دیگر آب پرتقال نمیگیرم. میوه به این کوچکی و قشنگی چقدر همه جا را کثیف و نامرتب میکند! زنده باد آب پرتقالهای آماده و حاضری!! اصلا زنده باد همه غذاهای حاضری!
کشف اول: امروز بالاخره فهمیدم چه جوری از توی تخت بیرون بیایم ��دون اینکه لحاف را به هم بزنم. اینطوری فقط صاف و مرتبش میکنم. البته با کمی تمرین خیلی زود یاد گرفتم. دیگر در تخت غلط هم نمیزنم.. پشتم کمی درد گرفته که با یک دوش آب گرم بهتر خواهد شد. ازاین پس هر روز صورتم را نمی تراشم و وقت گرانبهایم را هدر نمیدهم.
کشف دوم: ظرف شستن دارد دیوانه ام میکند.عجب کار بیخودی است! هربار بشقابهای تمیز را کثیف کنیم و بعد آن را بشوییم.
کشف سوم: فقط هفته ای یکبار جارو میزنم. برای صبحانه و شام هم سوسیس و کالباس می خوریم.
چهارشنبه: دیگر آب میوه نمی خوریم. بسته های آب میوه خیلی سنگینند و حملشان خیلی مشکل است.
کشف دیگر: خوردن سوسیس برای صبحانه عالیست. برای ظهر بد نیست اما برای شام دیگر از حلقم بیرون میزند. اگر مردی بیش از دو روز سوسیس بخورد احتمالا دچار تهوع خواهد شد!!
پنجشنبه: اصلا چرا باید موقع خوابیدن لباسم را بکنم در حالی که فردا صبح باز باید آن را بپوشم؟!!! ترجیح میدهم به جای زمانی که صرف این کار میکنم کمی استراحت کنم. از پتو هم دیگر استفاده نمیکنم تا تختم مرتب بماند.
پسرم همه جا را کثیف کرده . کلی دعوایش کردم .. آخر مگر من مستخدم هستم که هی باید جمع کنم و جارو بزنم؟ عجیب است ! این همان حرفهایی است که زنم گاهی میزند!
امروز دیگر باید ریشم را بتراشم .. اما اصلا دلم نمیخواهد . دیگر دارم عصبانی میشوم. برای صبحانه باید میز چید، چایی درست کرد، نان را خرد کرد. انجام همه این کارها دیوانه ام میکند.
برای راحتی کار دیگر شیر را با شیشه ، کره و پنیر را هم توی لفافش میخوریم و همه این کارها را هم کنار ظرفشویی انجام میدهیم. اینطوری دیگر جمع و جور کردن و میز چیدن هم نمیخواهد!
امروز لثه هایم کمی درد گرفته شاید برای اینکه میوه هم نمیخورم. چون ماشین ندارم و برایم خیلی مشکل است که میوه بخرم و به خانه بیاورم. امیدوارم که عفونت نکرده باشند. عصری زنم زنگ زد که آیا رختها رو شیشه ها را شسته ام؟ خنده عصبی سر دادم انگار که من وقت این کارها را داشتم!
توی حمام هم افتضاحی شده، لوله گرفته اما مهم نیست من که دیکر دوش نمیگیرم!
یک کشف جدید دیگر: من و پسرم با هم غذا میخوریم. آن هم سر یخچال! البته باید تند تند بخوریم چون در یخچال را که نمیشود مدت زیادی باز گذاشت.
جمعه: من و پسرم در تختمان مانده ایم تا تلویزیون نگاه کنیم. دیدن اینهمه تبلیغات مواد غذایی دهانمان را آب انداخته. با خستگی کمی غر و غر میکنیم. وقتش است که خودم را بشویم و ریشم را بتراشم و موهایم را شانه کنم و غذای بچه را آماده کنم و ظرفها را بشویم و جابه جا کنم، خرید کنم و بقیه کارها.... ولی واقعا قدرتش را ندارم. سرم گیج میرود و تار میبینم. حتی پسرم هم نایی ندارد. به تبعیت از غریزه مان به رستوران رفتیم و یک ساعتی را غذاهایی عالی و خوشمزه در ظروفی متعدد خوردیم. قبل از اینکه به هتل برویم و شب را در یک اتاق تمیز و مرتب بخوابیم، از خودم می پرسم آیا هرگز زنم به این راه حل فکر کرده بود؟
برای اسرائیل رفتن فکر نکنم مشکلی براش درست بشه. خیلیها رو میشناسم که اسرائیل رفتن(حالا یا به خاطر مسائل پزشکی یا دیدن آشناهاشون) و با وجود اینکه از اداره گذرنامهش خواستن براشون مهر نزنه بازم دولت ایران فهمیده و(گاهی هم گذرنامهشون مهر ورود به اسرائیل هم خورده) بعد از یه سینجیم یکی دو ساعته ولشون کردن. حسین درخشان هم که یکیک کاراشو با افتخار اعلام میکرد و ازشون فیلم هم میگرفت. و همیشه میگفت میخوام مردم اسرائیل رو به مردم ایران خوشبین کنم که این جرم حساب نمیشه. از نظر خودشون باید بهش جایزه هم بدن.
گنجیش به اون گنجی آزاد شد حالا این نشه؟ باید بشه...
بازم دم سبیلطلا گرم که مرتب با خواهرش آزاده مرتب در تماسه...
2- تا چند سال باید خون این گوسفندهای بدبخت مادرمرده رو به شکرانهی ذبح نشدن اسماعیل (یا به قول بعضی از ادیان دیگراسحاق) بریزیم؟
مگر این قصه در تمام کتب مذهبی از جمله تورات نیومده؟ مگر سه دین مسیحی و کلیمی و اسلام به این قضیه اعتقاد ندارن؟ پس چرا فقط ما مسلمونا باید تا دنیا دنیاست در روز عید قربان گوسفند بکشیم.
معنی عید قربان برای مترادف شده با مراسم گوسفندکشون!
شما فکر کنید اگه حضرت ابراهیم مثلا یه کبوتر به جای اسماعیل کشته بود ما باید نسل کبوترا رو از روی زمین پاک کنیم؟ یا شایدم مزارع(!) پرورش کبوترو زیاد میکردیم.
درسته، من خودم گوشت میخورم. گوشت گوسفند هم. اما دیدن گلههای بزرگ گوسفند خیابانهای شهر و ریختن خونشون در خیابان و کوی و برزن و در جلوی چشمان وحشتزدهی کودکان چه فایدهای داره؟ مگه کسی از پدر و مادر این بچهها خواسته گردن بچههاشونو بزنن که اینجور هر سال زرت و زرت میرن گوسفند میخرن و میکشن و گوشتهاشم معمولا حیف و میل میکنن.
اصلا مگه خانهی کعبه مال هر سه دین ابراهیمی نیست؟ فکر نمیکنید عربستان از این قضیه داره به نفع اقتصاد خودش بهرهبرداری میکنه؟ اگه خانهی کعبه دست یه دین دیگه بود فقط باید مردم اون دین باید میرفتن حج؟ حاجیها هم هی ذوق میکنن که متحول شدن. نمیدونن جیب چه کسایی داره پر میشه...
(چقدر این رژیم دوست داشت به جای تعطیلات نوروز از عید قربان تا غدیر تعطیل کنن اما نتونستن)
3- روی ملافهی لحاف پدر بزرگ ایپوم سریال کرهای "متشکرم" بتهجقههای زیبای سبز رنگ میبینم.
روی پیراهن شوهر جدید قهرمان ایندفعهی سریال ایتالیایی معلم دهکده پر از بتهجقههای زیبای قرمز رنگه.
روی کراوات رئیسجمهور یکی از کشورهای اروپایی بتهجقههای زرد رنگه.
روی شالی که ملکه فلان کشور روی دوشش انداخته بتهجقههای سفید میبینم...
بتهجقه همون درخت سرو شیرازیه که در نقوش ایرانی به صورت خم شده نقاشی میشد و شکل بسیار زیبا و شکیلی داره. تو کدوم ملافه ایرانی، لباس، چادر، روسری، دامن، بلوز، پرده، پارچهی رومبلی، کیف، کفش و... شما بتهجقه میبینید؟ در عوض تا دلتون بخواد جملات بیمعنای غربی با غلطهای املایی وحشتناک روی همهچیمون (حتی شورتمون) هست.
مگر نیما بهنود- مقیم خارج کشور به دادمون برسه که بعد از لُنگ و روزنامه کیهان ایشالله بره روی بتهجقه کار کنه.
( روی رومیزیها و پردههای قلمکار اصفهان هست اما متاسفانه روز به روز استفاده ازش داره کمتر میشه و یه عده استفاده از اونا رو نشونهی بیکلاسی و املی میدونن)
4- دوخبر خوب از خانواده فراهانیهای هنرمند
طبق یک خبر تقریبا موثق گلشیفته فراهانی الان در ایرانه و داره قرارداد بازی در یک فیلمو بررسی میکنه(قابل توجه کاسههای داغتر از آش که میگفتن اگه بیان میگیرنش). اونی که اینو گفت، از ازدواج دوم و اینبار موفق(البته تابهحال) شقایق فراهانی هم خبر داد.
5- آفرین به شجاعت و صراحتت آقای صدرعاملی، که برعلیه حجاب اجباری در جشنواره پلیس حرف زدی.
6- هر کی به استخر دانشگاه تربیت معلم نرفته نصف عمرش فناست... خیلی بزرگه.
7- یه بار یکی از همشهریهای عزیزم آیدی فرند فیدشو داد بهم تا براش فلیکر و وبلاگشو اضافه کنم. بعدش من حواسم نبود ساینآوت کنم و بعدا که دوباره رفتم سراغ فرند فید نگو هنوز با آیدی اون شناخته میشم. شروع کردم به شوخی با دوستان. منم میدیدم با من عین غریبهها رفتار میشه:) فکر کنم یه ساعتی علتشو نفهمیدم و همینطور ادامه دادم بعد یهو چشمم به اسم اون بالا افتاد و فقط خجالتش برام موند:) حالا نمیدونم کسی اصلا فهمید یا نه.
8- بد نیست از لینکای فرند فید هم اینجا استفاده کنم:
نظرسنجی کنار وبلاگ آقای دانشطلب شاید براتون جالب باشه.
از نظر شما ورود کدام دسته به سیاست مضرات بیشتری به همراه دارد؟ 1- تاجران و سرمایهسالاران 2- نظامیان 3- روحانیان؛ علمای دینی 4- متخصصان غیرسیاسی 5- ستاره ها؛ هنرمندان و ورزشکاران 6- هیچ فرقی با هم ندارند.
نتیجه روبرید ببینید. جالبه بدونید مردم از چه قشری بیشتر بدشون میاد..
9- بابا خبر خبر! حامدی که روزی در بزرگراه گم شده بود یهویی پیدا شده اونم با چاپ یه کتاب به اسم "آویشن قشنگ نیست". عجب آب زیر کاهیه این بشر .هیچ خودشو لو نداده بود. ما بودیم از وقتی کلمهی اولو شروع میکردیم دادار دودورمون دنیا رو بر میداشت و میومدیم داستاناشو با آب و تاب اینجا تعریف میکردیم. جوری که حتی یک جلد هم به فروش نمیرفت چون همهشو تو وبلاگم خونده بودین.
10- اسد عزیز از ما دعوت کرده در مورد عربها و ضد عربها بنویسیم. ایشالله سر فرصت میخوام یه چیزایی بنویسم. اینجا نوشتم که بگم یادم هست. و میدونم هدف اسد اینه که بگه این عربستیزی که بعضیا به شدت دارن احساسی انسانی نیست.
11- یه تست روانشناسی که سیما زندی عزیز برام فرستاده. شما هم میتونیند خودتونو امتحان کنید.
یک زن در مراسم ختم مادر خود ، مردی را میبیند که قبلا او را نمیشناخت. او با خود اندیشید که این مرد بسیار جذاب است. او با خود گفت او همان مرد رویایی من است.
و در همان جا عاشق او میشود .اما هیچگاه از او تقاضای شماره نمیکند و دیگر آن مرد را نمیبیند. چند روز بعد او خواهر خود را میکشد.
به نظر شما انگیزهی او از قتل خواهر خود چه بوده است؟
حتما چند دقیقه با خود فکر کنید و بعد برای یافتن پاسخ صحیح به پايين صفحه مراجعه کنید.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
. (آقا بیشتر از اینا نقطه داشت و میرفت پایین. اما اینجا وبلاگه و ایمیل نیست که هی اسکرول داون کنیم)
و اما پاسخ :
ان زن امید داشت که در مراسم ختم خواهرش شاید آن مرد را دوباره ببنید .
اگر توانستيد به این سوال پاسخ صحیح بدهید احتمالا شما یک بیمار روانی یا psychopath هستید .
یکی از بزگترین روانشناسان امریکایی این تست را بر روی افراد زیادی انجام داد تا به این نتیجه برسد که چه کسانی پاسخ صحیح می دهند .
نکته ی جالب این كه اکثر قاتل های سریالی به راحتی و سرعت توانستند جواب صحیح بدهند.
بنابراین اگر پاسخ شما صحیح بود احتمالا شما یکی از قاتلهای سریالی آینده خواهید بود .
سعي كنيد در رفتار خود تجديد نظر كنيد!
(اولین باره از این که نتونستم به یک معما یا تست جواب بدم خوشحالم:) )
12- ضربالمثلهای شیرین فارسی
ببخشید لینک اینو پیدا نکردم. فعلا به جاش آموزش عملی کفن کردن میت رو ببینید و یاد بگیرید تا فردا که با انرژی بیشتر دنبال ضربالمثلها بگردم(ممنون از همکاری شما)
13- یک شوخی دیگه با آقایون(ممنون از سیما زندی)
یادداشتهای مردی که زنش به سفر رفته بود...
چون طولانیه بقیهشو اونور می ذارم هر کی میخواد بازش کنه و مزاحم بقیه (بخصوص آقایون) نشه.
شنبه: زنم برای یک هفته به دیدن مادرش رفته و من و پسرم لحظاتی عالی را خواهیم گذراند. یک هفته تنها . عالیه. اول از همه باید یک برنامه هفتگی درست و حسابی تنظیم کنم. اینطوری میدونم که چه ساعتی باید از خواب بیدار بشم و چه مدتی را در رختخواب و چقدر وقت برای پختن غذا توی آشپزخانه صرف میکنم. همه چیز را به خوبی محاسبه کرده ام . وقت برای شستن ظرفها، مرتب کردن خانه و خرید کردن و همه روی کاغذ نوشته شده است. چقدر هم وقت آزاد برایم میماند. چرا زنها آنقدر از دست این کارهای جزیی و ساده شکایت دارند. درحالی که به این راحتی همه را میشود انجام داد . فقط به یک برنامه ریزی صحیح احتیاج است. براي شام هم من و پسرم استیک داریم. پس رومیزی قشنگی پهن کردم و بشقابهای قشنگی چیدم و شمع و یک دسته گل رز روی میز نهادم تا محیطی صمیمانه به وجود آورم. مدتها بود که آنقدر احساس راحتی نکرده بودم.
یکشنبه: باید تغییرات مختصری در برنامه ام بدهم. به پسرم متذکر شدم که هرروز جشن نمیگیرم و لازم هم نیست که آنقدر ظرف کثیف کنیم چون کسی که باید ظرفها را بشوید منم نه او! صبح متوجه شدم که آب پرتقال طبیعی چقدر زحمت دارد چون هربار باید آبمیوه گیری را شست بهتر این است که هر دو روز یکبار آب پرتقال بگیریم که ظرف کمتری بشویم.
دوشنبه: انگار کارهای خانه بیشتر از آنچه که پیش بینی کرده بودم وقت میگیرد. راه دیگری باید پیدا کنم.. ازاین پس فقط غذاهای آماده مصرف میکنم. اینطوری وقت زیادی در آشپزخانه صرف نمیکنم. نباید که وقت آماده کردن و طبخ غذا بیش از زمانی باشد که صرف خوردن آن میکنیم. اما هنوز یک مشکل باقیست: اتاق خواب. مرتب کردن رختخواب خیلی پیچیده است. نمیدانم اصلا چرا باید هرروز تختخواب را مرتب کرد؟ درحالی که شب باز هم توی آن میخوابیم!!
سه شنبه: دیگر آب پرتقال نمیگیرم. میوه به این کوچکی و قشنگی چقدر همه جا را کثیف و نامرتب میکند! زنده باد آب پرتقالهای آماده و حاضری!! اصلا زنده باد همه غذاهای حاضری!
کشف اول: امروز بالاخره فهمیدم چه جوری از توی تخت بیرون بیایم ��دون اینکه لحاف را به هم بزنم. اینطوری فقط صاف و مرتبش میکنم. البته با کمی تمرین خیلی زود یاد گرفتم. دیگر در تخت غلط هم نمیزنم.. پشتم کمی درد گرفته که با یک دوش آب گرم بهتر خواهد شد. ازاین پس هر روز صورتم را نمی تراشم و وقت گرانبهایم را هدر نمیدهم.
کشف دوم: ظرف شستن دارد دیوانه ام میکند.عجب کار بیخودی است! هربار بشقابهای تمیز را کثیف کنیم و بعد آن را بشوییم.
کشف سوم: فقط هفته ای یکبار جارو میزنم. برای صبحانه و شام هم سوسیس و کالباس می خوریم.
چهارشنبه: دیگر آب میوه نمی خوریم. بسته های آب میوه خیلی سنگینند و حملشان خیلی مشکل است.
کشف دیگر: خوردن سوسیس برای صبحانه عالیست. برای ظهر بد نیست اما برای شام دیگر از حلقم بیرون میزند. اگر مردی بیش از دو روز سوسیس بخورد احتمالا دچار تهوع خواهد شد!!
پنجشنبه: اصلا چرا باید موقع خوابیدن لباسم را بکنم در حالی که فردا صبح باز باید آن را بپوشم؟!!! ترجیح میدهم به جای زمانی که صرف این کار میکنم کمی استراحت کنم. از پتو هم دیگر استفاده نمیکنم تا تختم مرتب بماند.
پسرم همه جا را کثیف کرده . کلی دعوایش کردم .. آخر مگر من مستخدم هستم که هی باید جمع کنم و جارو بزنم؟ عجیب است ! این همان حرفهایی است که زنم گاهی میزند!
امروز دیگر باید ریشم را بتراشم .. اما اصلا دلم نمیخواهد . دیگر دارم عصبانی میشوم. برای صبحانه باید میز چید، چایی درست کرد، نان را خرد کرد. انجام همه این کارها دیوانه ام میکند.
برای راحتی کار دیگر شیر را با شیشه ، کره و پنیر را هم توی لفافش میخوریم و همه این کارها را هم کنار ظرفشویی انجام میدهیم. اینطوری دیگر جمع و جور کردن و میز چیدن هم نمیخواهد!
امروز لثه هایم کمی درد گرفته شاید برای اینکه میوه هم نمیخورم. چون ماشین ندارم و برایم خیلی مشکل است که میوه بخرم و به خانه بیاورم. امیدوارم که عفونت نکرده باشند. عصری زنم زنگ زد که آیا رختها رو شیشه ها را شسته ام؟ خنده عصبی سر دادم انگار که من وقت این کارها را داشتم!
توی حمام هم افتضاحی شده، لوله گرفته اما مهم نیست من که دیکر دوش نمیگیرم!
یک کشف جدید دیگر: من و پسرم با هم غذا میخوریم. آن هم سر یخچال! البته باید تند تند بخوریم چون در یخچال را که نمیشود مدت زیادی باز گذاشت.
جمعه: من و پسرم در تختمان مانده ایم تا تلویزیون نگاه کنیم. دیدن اینهمه تبلیغات مواد غذایی دهانمان را آب انداخته. با خستگی کمی غر و غر میکنیم. وقتش است که خودم را بشویم و ریشم را بتراشم و موهایم را شانه کنم و غذای بچه را آماده کنم و ظرفها را بشویم و جابه جا کنم، خرید کنم و بقیه کارها.... ولی واقعا قدرتش را ندارم. سرم گیج میرود و تار میبینم. حتی پسرم هم نایی ندارد. به تبعیت از غریزه مان به رستوران رفتیم و یک ساعتی را غذاهایی عالی و خوشمزه در ظروفی متعدد خوردیم. قبل از اینکه به هتل برویم و شب را در یک اتاق تمیز و مرتب بخوابیم، از خودم می پرسم آیا هرگز زنم به این راه حل فکر کرده بود؟
برچسبها:
بته جقه,
حسین درخشان,
غدیر.,
قربان,
گوسفند
دوشنبه، آذر ۱۸، ۱۳۸۷
کلاس آموزشی برای آقایان
اهداف تربیتی: جهت تقویت آن بخشی از مغز که از وجودش بی خبرند
(این نوشته با ایمیل به دستم رسیده و نمیدونم تاحالا خوندینش یا نه.. برای من که آنتیمرد نیستم اما آنتیمردان را دوست دارم، تازگی داشت. اگه میدونین نویسندهش کیه برام بنویسین تا دعاش کنم)
.
واحد اول: دروس پایه ای
"چطور بدون مادرمان زندگی کنیم "... 200 ساعت
"همسرم مادرم نیست" ...35 ساعت
" درک این مساله که فوتبال چیزی جز یک ورزش نیست و حذف شدن از جام جهانی فاجعه نیست" 500... ساعت
زندگی زناشویی: واحد دوم
" بچه دار شدن بدون حسودی به نوزاد"... 50 ساعت
" غلبه بر سندروم "کنترل از راه دور تلویزیون همیشه باید دست من باشد"...55 ساعت
"درک این مساله مهم که کفش ها خودشان توی جا کفشی نمی روند "... 80 ساعت
"چطور بدون گم شدن، لباس های کثیفمان را تا سبد رخت چرک ببریم"... 50 ساعت
" چطور بدون اینکه ناله کنیم از بیماری مهلک سرما خوردگی جان سالم به در ببریم"... 50 ساعت
واحد سوم:اوقات فراغت
1- چطور در آشپزی کمک کنیم بدون اینکه آشپزخانه را به گند بکشیم
2- چطور نوشیدنی سرو کنیم بدون اینکه سینی را تبدیل به استخر کنیم
3- چطور یک بلوز را در کم تر از دو ساعت اتو کنیم و در عین حال از سوختنش جلوگیری کنیم
واحد سه:آشپزخانه
مرحله اول مقدماتی
Offخاموش
On روشن
مرحله دوم پیشرفته "اولین نیمروی زندگیم بدون سوزاندن ماهیتابه "
کلاس عملی: عملیات جوشاندن آب قبل از اضافه کردن ماکارونی:
بعد از قبولی در مرحله اول مرحله فشرده با عناوین زیر آغاز میشود.نظر به اینکه مباحث واقعا پیچیده اند در هر کلاس حداکثر هشت شاگرد پذیرفته می شوند
اولین مبحث:البسه:از لباسشویی تا کمد :یک مرحله مرموز
دومین مبحث: ریسک های پر کردن ظرف آب بعد از آب خوردن و بردن آن تا یخچال
سومین مبحث: آشپزی و بیرون بردن زباله ها شما را ناقص نمی کند
چهارمین مبحث:مصیبت کاغذ توالت: کاغذ توالت خود به خود کنار توالت ظاهر نمیشود
(نمایشگاهی از همه چیزهای خود به خودی در خانه! )
زیتون: خوشبختانه این یکی مشکلو آقایون در ایران ندارن. معلوم میشه این متنو یه مقیم خارج کشور نوشته. آقایون ایرانی حتی شده به قیمت خیس شدن پشت شلوارشون غیرتشون اجازه نمیده از دستمال توالت استفاده کنن.
پنجمین مبحث:ایا وقتی مردی رانندگی می کند،می تواند آدرس بپرسد بدون اینکه بی عرضه به نظر برسد؟(مطالعه میدانی)
ششمین مبحث:تفاوت های اساسی زمین با سبد رخت چرک.
هفتمین مبحث:"مردی در صندلی کنار راننده"آیا واقعا ممکن است دائما دستور العمل صادر نکنیم و غر نزنیم وقتی خانم رانندگی می کند یا مشغول پارک کردن است؟
(این نوشته با ایمیل به دستم رسیده و نمیدونم تاحالا خوندینش یا نه.. برای من که آنتیمرد نیستم اما آنتیمردان را دوست دارم، تازگی داشت. اگه میدونین نویسندهش کیه برام بنویسین تا دعاش کنم)
.
واحد اول: دروس پایه ای
"چطور بدون مادرمان زندگی کنیم "... 200 ساعت
"همسرم مادرم نیست" ...35 ساعت
" درک این مساله که فوتبال چیزی جز یک ورزش نیست و حذف شدن از جام جهانی فاجعه نیست" 500... ساعت
زندگی زناشویی: واحد دوم
" بچه دار شدن بدون حسودی به نوزاد"... 50 ساعت
" غلبه بر سندروم "کنترل از راه دور تلویزیون همیشه باید دست من باشد"...55 ساعت
"درک این مساله مهم که کفش ها خودشان توی جا کفشی نمی روند "... 80 ساعت
"چطور بدون گم شدن، لباس های کثیفمان را تا سبد رخت چرک ببریم"... 50 ساعت
" چطور بدون اینکه ناله کنیم از بیماری مهلک سرما خوردگی جان سالم به در ببریم"... 50 ساعت
واحد سوم:اوقات فراغت
1- چطور در آشپزی کمک کنیم بدون اینکه آشپزخانه را به گند بکشیم
2- چطور نوشیدنی سرو کنیم بدون اینکه سینی را تبدیل به استخر کنیم
3- چطور یک بلوز را در کم تر از دو ساعت اتو کنیم و در عین حال از سوختنش جلوگیری کنیم
واحد سه:آشپزخانه
مرحله اول مقدماتی
Offخاموش
On روشن
مرحله دوم پیشرفته "اولین نیمروی زندگیم بدون سوزاندن ماهیتابه "
کلاس عملی: عملیات جوشاندن آب قبل از اضافه کردن ماکارونی:
بعد از قبولی در مرحله اول مرحله فشرده با عناوین زیر آغاز میشود.نظر به اینکه مباحث واقعا پیچیده اند در هر کلاس حداکثر هشت شاگرد پذیرفته می شوند
اولین مبحث:البسه:از لباسشویی تا کمد :یک مرحله مرموز
دومین مبحث: ریسک های پر کردن ظرف آب بعد از آب خوردن و بردن آن تا یخچال
سومین مبحث: آشپزی و بیرون بردن زباله ها شما را ناقص نمی کند
چهارمین مبحث:مصیبت کاغذ توالت: کاغذ توالت خود به خود کنار توالت ظاهر نمیشود
(نمایشگاهی از همه چیزهای خود به خودی در خانه! )
زیتون: خوشبختانه این یکی مشکلو آقایون در ایران ندارن. معلوم میشه این متنو یه مقیم خارج کشور نوشته. آقایون ایرانی حتی شده به قیمت خیس شدن پشت شلوارشون غیرتشون اجازه نمیده از دستمال توالت استفاده کنن.
پنجمین مبحث:ایا وقتی مردی رانندگی می کند،می تواند آدرس بپرسد بدون اینکه بی عرضه به نظر برسد؟(مطالعه میدانی)
ششمین مبحث:تفاوت های اساسی زمین با سبد رخت چرک.
هفتمین مبحث:"مردی در صندلی کنار راننده"آیا واقعا ممکن است دائما دستور العمل صادر نکنیم و غر نزنیم وقتی خانم رانندگی می کند یا مشغول پارک کردن است؟
جنگجویان فرند فید رکورد زدند
برای ثبت در تاریخ میگذارمش اینجا:
یک دعوای الکی فرندفیدی با 409 کامنت، که از شب تا صبح علیالطلوع طول کشید:)
خداوند سبحان به همگی، خصوصا به من، یک عقل درستحسابی عنایت کند!
تله:
فکر کنم اونایی که عضو نیستن اول باید عضو شن تا بتونن مسیجها رو بخونن.
شاید اینجوری شما هم معتاد شین و دل من اندکی خنک شه.
یک دعوای الکی فرندفیدی با 409 کامنت، که از شب تا صبح علیالطلوع طول کشید:)
خداوند سبحان به همگی، خصوصا به من، یک عقل درستحسابی عنایت کند!
تله:
فکر کنم اونایی که عضو نیستن اول باید عضو شن تا بتونن مسیجها رو بخونن.
شاید اینجوری شما هم معتاد شین و دل من اندکی خنک شه.
اشتراک در:
پستها (Atom)
