شنبه، فروردین ۱۲، ۱۳۸۵

پول، این چرک کف دست

1- خوشحالم که بالاخره یک‌بار عقل مسئولین کار کرد و وقتی 11 شب در بروجرد و درود زلزله‌ی کوچکی اومد مردم رو مجبور کردن شب بیرون بخوابن و وقتی بعد از چند پیش‌لرزه بالاخره در ساعت 5 صبح زلزله‌ی اصلی اومد با وجود اینکه بعضی روستاها 100٪ خراب شدن ولی کسی کشته نشده.
البته متاسفانه تابه‌حال 66 کشته و بیش از هزار زخمی در شهرهای بروجرد و درود داشته‌ایم . اگه خونه‌ها محکم‌تر بودن و یا همه چادری در اختیارشون بود شاید اینا الان زنده بودن.
خونه‌های بم با وجود این‌همه کمک‌بین‌المللی هنوز بعد از دوسال و نیم ساخته نشده. خدا به داد هموطنان لُرمون برسه!

2- به مهمون رو بدی، وقتی نیستی، می‌ره دیش ماهواره رو می‌چرخونه به سمت ترکیه و دیگه نمی‌تونی کانال‌های ایرانی رو نگاه کنی!
شنیدم در کانال آپادانا ابراهیم نبوی برنامه داره و دوست داشتم این برنامه رو ببینم. که دیگه نمی‌تونم.

جالبه که هر جا رفتیم عید‌دیدنی و گله کردیم از کار این مهمون فضولمون، دیدیم اونا هم همین‌کارو کردن! می‌گفتن اعصابمون خورد شد از شعار این کانال‌های سیاسی. هی بهمون القا می‌کنن آمریکا به‌زودی حمله می‌کنه و اینا به‌زودی می‌رن ولی هیچ‌خبری نمی‌شه! کانال‌های ترکیه دیمبل‌و دومبل داره و آدم غصه‌هاش یادش می‌ره.(من که اصلا دوست ندارم)
خیلی‌ها هم دوباره فیلشون یاد هندوستان کرده. هر جا می‌ری یا درخواست اقامت آمریکا دادن یا مهاجرت به کانادا و... خیلی‌ها عازم سفر به دبی و آنکارا برای مصاحبه با سفارت آمریکا هستن. این سری آدم‌ها معتقدن که این کشور حالا حالاها درست‌بشو نیست(اینو موافقم) و اقلا برن بچه‌هاشونو نجات بدن.
ما هم که هی تنهاتر می‌شیم!

3-پول، این عنصر نامطلوب! چرک کف دست!
یکی از دوستای سی‌با که در شهری به فاصله‌ی سه‌چهار ساعت از تهران زندگی می‌کنه، تاحالا چندبار با همسر و بچه‌ی سه‌چهار ساله‌ش اومدن خونه‌مون(بیشتر سرزده). و من هر بار تا اونجایی که تونستم ازشون پذیرایی کردم. شب نگهشون داشتم و نگذاشتم بهشون بد بگذره. خانمش زن خوش‌رو و راحتیه و هر وقت میاد یک‌راست می‌ره رو کاناپه دراز می‌کشه...
تا اینکه با اصرار اونا تصمیم گرفتیم یک‌بار هم ما بریم پیششون. کمی دیر راه افتادیم. ساعت 2 بعداز ظهر رسیدیم. من که روم نمی‌شد این ساعت برم خونه‌‌شون گفتم زنگ بزنیم بگیم ناهار خوردیم. در شهر قدمی می‌زنیم تا اونا استراحتشونو بکنن و ساعت چهار و پنج می‌ریم خونه‌شون. با اینکه از قبل می‌دونستن می‌ریم فوری قبول کردن.
زن اخلاقش در خونه‌ی خودش خیلی فرق داشت.
نسبت به همه‌چیز خونشون حساسیت داشت. مرتب به بچه‌ش می‌گفت مبل‌ها جهیزیه‌‌شه، یواش‌تر بشینه( بچه بیست‌کیلو هم نداشت و موقع نشستن می‌پرید رو مبل). اگر مرد سر یخچال می رفت چیزی برداره، داد می‌زد: یخچال که مال بابات نیست. جهیزیه‌ی منه بایدم محکم درشو ببندی!
راستش اول فکر کردم عصبانیه. بعد فکر کردم نکنه داره به من تیکه می‌زنه که جهیزیه به اون صورت ندارم و هر چی دست دوم تو خونه بوده همونا رو با سی‌با استفاده می‌کنیم.
بعد دیدم نه. انگار شوهر و دخترش به حرفاش عادت دارن.
یکی دوساعت نگذشته بود که به اصرار زن رفتیم میدونی که می‌گفت قشنگه و ما ندیده بودیم . بعد گفتم بریم بستنی بخوریم. موقع حساب‌کردن بینشون دعوا شد. من اومدم حساب کنم نگذاشتن. سی‌با هم همینطور. می‌گفتن این‌همه شما مارو به سینما و شام دعوت کردین، اینجا مهمون مائید. اما زن با خندهبه شوهر می‌گفت شما بده. مرد باید حساب کنه. مرد می‌گفت تو که سرکار می‌ری ما یه بار خرج کردنتو ببینیم. و من و سی‌با متعجب. چون رفتار ما دقیقا عکس ایناست. هر کدوم زودتر می‌خواهیم حساب کنیم.
برای دخترشون این رفتار کاملا عادی بود.
شب که دور هم نشسته بودیم. بیشتر صحبت زن دائم سر این بود که بابام بهترین جهیزیه‌ی این شهرو برام گرفته از بهترین مارک‌های خارجی و هر چی سی‌با می‌خواست بحث رو عوض کنه و مثلا بکشونه به فیلمی که تلویزیون نشون می‌داد باز می‌رفت سر این که این تلویزیون در نوع خودش گرون‌ترینه و...
تمام مدت هم صدای فیس‌فیس زودپز میومد که نوید شام رو می‌داد.
بچه‌رو سپردیم به آقایون و رفتیم آشپزخونه. اونجا که دیگه جای مانوور برای پز دادن مارک‌های وسائل چهیزیه‌ی هفت‌هشت‌سال پیشش بیشتر شد. از زود‌پز فیس‌فیس‌کن بگیر تا همزن و سرخ‌کن و چای‌ساز و قهوه‌ساز و پلوپز و بشقاب‌ها و چنگال‌ها و...
چیزایی که من حتی بهشون فکر نمی‌کردم که باید حتما ست باشن و از یک مارک:) مال من هر کدوم مال یک کارخونه و هر کدوم متعلق به یک عصر بود. یکیش مال زمان هوخشتره و دیگری مال قاجار و اون‌یکی ایرانی و اون یکی خارچی تقلبی:)) اصلا احساس بدبختی هم نمی‌کنم که کتری‌ام پلانه و قابلمه‌ام تفال ایرانی و یخچالم جنرال‌الکتریکه( تازه اونم دست‌دوم خریدم) و مثلا ماکروفر که سی‌با خریده ال‌جی و مبل و فرشام همه دست‌دومن و مامانم بهم داده. و بعضی میزای عسلی کارتون‌های کتابه که روش رومیزی کشیدم. سی‌با هم بزنه بشقابی لیوانی چیزی بشکنه اصلا ناراحت نمی‌شم. چون اصولا همه‌ی سرویسام ناقصن. تازه خوشحال‌تر هم می‌شم و تشویقش می‌کنم که یکی دیگه ازشون کم کرد:)

بالاخره زمان دیدن اصل ‌مطلب رسید. تمون این مدت توی زودپز حدود یک‌ کیلو سیب‌زمینی داشته آب‌پز می‌شده! و حالا باید با هم کوکو درست می‌کردیم اونم با فقط یک دونه تخم‌مرغ. من تو این مقدار سیب‌زمینی شش‌هفت‌تا تخم‌مرغ می‌زنم. گفتم خوب لابد رسمشونه. ولی درآوردن این حجم کوکو با یه تخم‌مرغ کوچیک کمی سخت بود که بالاخره انجام شد.
موقع خوردن شام هم کلی مراسم داشتیم. چیدن ست همرنگ ظروف آرکوپالی که مامانش اینا برای جهیزیه‌ش از کیش خریده بودن کلی وقت برد. از دهنم در رفت که بابا برای کوکو 5 تا پیش‌دستی بیاری کافیه. آن‌چنان نگاهی بهم انداخت که بند دلم پاره شد.
موقع خواب دخترش هم تخت سیسمونی، لحاف و بالشش، لباسای مارک‌دار. کالسکه و نی‌نی‌لای‌لایش داستان‌ها داشت. شوهرش اومد میله‌ی تخت بچه رو بده بالا، از بخت بد گیر کرد. همچین هواری سرش کشید که خواب از سر بچه پرید.
تا آخر شب هم زن از پولداری پدرش گفت و برادرش که لطف کردن و شوهرش رو در کارخونه‌شون استخدام کردن و خودش هم اونجا مشغوله. حقوق خودشو که می‌گیره و یک‌قرون خرج نمی‌کنه. نصف حقوق شوهره رو هم از کارگزینی مستقیم می‌گیره برای خودش و به این کارشم افتخار می کرد.
زن چند تا آپارتمان داره که اجاره‌شون داده. و شوهر خونه‌ای گرون اجاره کرده.
زن حساب‌پس‌اندازی داره بیشتر از صد میلیون که شوهره نمی‌دونه( به منم پیشنهاد می‌کرد یواشکی جمع‌کنم و این‌قدر ببو نباشم)

با دیدن اونا، تازه متوجه شدم چقدر من و سی‌با در مسائل مالی با هم یه‌رنگیم!
هر کدوم حقوق می‌گیریم می‌گذاریم توی یه کشوی مشترک. هر چی احتیاج داریم بر می‌داریم. وقتی هم تموم می‌شه جیبامونو می‌تکونیم. هیچ‌وقت فکر نمی‌کنیم خونه مال کیه، پولا مال کیه، اسباب‌ها مال کیه. به خاطر مسائلی مجبور شدیم تموم سکه‌های سرعقد رو بفروشیم و خرج کنیم. حساب نکردیم کدوما رو فامیل کدوممون داده.
اما با این وجود تاحالا دستمونو جلوی کسی دراز نکردیم. مسافرتامونو می‌ریم. وسائلی که می‌شکنه پول جمع می‌کنیم با هم می‌خریم. خلاصه دارایی و نداری‌هامونو با هم تقسیم می‌کنیم.

گاهی فامیل‌های دور سی‌با میان وسائلمون رو می‌بینن چند تا تیکه بارمون می‌کنن. سی‌با خیلی خونسرد براشون توضیح می‌ده که ما این‌طوری بیشتر دوست داریم.
و منم اگه کسی بیاد از من دفاع کنه که این چه زندگیه که سی‌با برات درست کرده. شوهر تو باید قصر داشته باشه و... با خون‌سردی می‌گم من و سی‌با برای پول با هم ازدواج نکردیم.


4- حالا که اینا رو گفتم( یعنی اونا رو گفتم) اینم بگم. که ما نه مهریه‌‌ قبول داشتیم و نه جهیزیه.
عقد رسمی رو فقط به خاطر رسومات مجبور شدیم انجام بدیم. هر دو به‌هم گفتیم با هم کار می‌کنیم و با هم می‌خوریم و آزادیم هر وقت خسته شدیم جدا شیم( که امیدوارم این روز هرگز پیش نیاد)

بر خلاف توصیه‌های بعضی دوستان شرایط ضمن عقد هم راستش اصلا روم نشد بذارم. چه کتبی و چه شفاهی.
فکر می‌کنم اگه سی‌با که به نظرم انسان خوبیه تو زرد از آب دربیاد تموم معادله‌های انسانی که از اول توی ذهنم بوده به‌هم می‌خوره.

5- اصلا اینا رو برای چی نوشتم؟:))

یکشنبه، فروردین ۰۶، ۱۳۸۵

زیتون به شمال می‌رود



صبح روز 28 اسفند راهی شمال شدیم. سی‌با شدیدا سرماخورده بود.
نزدیک کیوسک روزنامه فروشی از ماشین پیاده‌شدم.. دیدن چهره‌ی خندان معصومه شفیعی همسر گنجی با مردی ریشو، عین رابینسون کروزوئه که به شدت آشنا می‌زد روی شرق میخکوبم کرد. درحالیکه به عکس خیره بودم و نیشم تا بناگوش باز بود دویست تومنی را گذاشتم روی پیشخوان و به سمت سی‌با دویدم. درراه بی‌اختیار روزنامه را بالا گرفته بودم طرف ماشین‌هایی که رد می‌شدند. ماشین‌ها آهسته می‌کردند و بعضی‌هاشان بوق می‌زدند. نمی‌دانم موضوع را فهمیدند یا نه. سی‌با از دور با تعجب نگاهم می‌کرد. وقتی رسیدم همون‌طور روزنامه را از بیرون چسباندم به شیشه. سی‌با دهانش از تعجب و خوشحالی باز ماند. توی ماشین که نشستم زدم زیر گریه...
این بود حُسنِ شروع مسافرت ما.

امسال برف و بارون کمتر از سال پیش بارید و طبعا رودخونه و سد کرج کم‌آب‌تر از همیشه بود. طبق معمول هر دفعه که می‌رویم شمال. صبحانه رو در خانه خورده‌بودیم و برای ناهار در جنگلی نزدیکی‌های چالوس ایستادیم. نه من و نه سی‌با دوست‌نداریم یک‌کله برویم تا مقصد. نصف زیبایی سفر به راهش‌است. زیر درختی، کنار رودی، جایی پر از گل‌های صحرایی و نم‌نم بارون و بوی علف و... زیر اندازی بیندازی و غذایی و چایی و اگر امکانش بود آتشی و...
اما چیزی که همیشه آزارم می‌دهد آشغال‌هایی‌ست که همه جا چشم می‌خورد.
در جنگل:

در کنار دریا:


همه جا.
باور کنید عکس‌ها مونتاژ نیستند.
با آنکه مقصدمان جایی بین نوشهر و نور بود، و جاده‌ای هست که چالوس و نوشهر را دور می‌زند و یکراست به نزدیکی‌های آنجا می‌برد. ترجیح دادیم این دم عیدی حتما از خیابان‌های این دو شهر رد شویم. روزهای آخر اسفند روزهای زنده‌ای هستند. همه‌ی مردم از شهر و روستا برای خرید آخرین مایحتاج عید به بازار‌ها می‌آیند و من خیلی دوست دارم بین مردم وول بخورم. از دیدنشان واقعا لذت می‌برم.
آن‌قدر شلوغ بود که سوزن می‌ا‌نداختی پایین نمی‌آمد.

من خیلی چیزها با خودم برده بودم(به غیر از برنج و روغن و سبزی سیر و سبزی‌پلوی خورد کرده و کلی مواد دیگر غذایی، سنجد، شیرینی، آجیل، سماق، سیر، سرکه و...) فقط شمع و آینه و ماهی سفید کم داشتم. شمعی ستاره‌ای شکل چشمم را گرفت. آینه‌ای کوچولو و کیفی هم گرفتم. موقع خرید ماهی سفید هم فرق بین ماهی پرورشی و ماهی دریایی را فهمیدم. پرورشی پولک‌هایش درشت‌تر است و دمش پهن‌تر. از نظر قیمت هم ماهی سفید هر چقدر درشت‌تر(پروزن‌تر) باشد بهتر و گران‌تر است( بر عکس ماهی قزل‌آلا که بهترین نوع آن 250 گرمی‌است). ماهی‌های خیلی بزرگ کیلویی 5000 تومن( که معمولا اشپل دارند). متوسط‌ها از 3500 تا 4500 تومن. و کوچک‌ها کیلویی 2500 بودند. یک درشتش را خریدیم.

وقتی ماهی می‌خری ماهی فروش سریع اما با دقت ماهی را پاک می‌کند و وسطش هم کلی با آدم گپ می‌زند. کلا مردم شمال خیلی مهربان و خونگرم و مهمان‌پذیر هستند. اگر هم قرار باشد سر آدم را کلاه بگذارند خیلی با نرمی و مهربانی و خوش‌خنده‌گی و خوش‌زبانی و ملاحت این‌کار را می‌کنند و آدم اصلا ناراحت نمی‌شود:)

خوشبختانه جایی که از قبل با قیمت نسبتا مناسبی اجاره کرده بودیم امکانات خیلی خوبی داشت. شوفاژ گرم و شومینه‌(برای سی‌بای سرماخورده) و اتاق‌خواب‌ و تخت و پتو و ملافه‌ی تمیز و مبل و تلویزیون و کابینت‌های پر از ظرف و ظروف نو.(انگار تازه مبله‌اش کرده بودند)
محلش هم جایی بین جنگل و دریا بود.

بیرون هوا خیلی سرد بود. لباس گرم زیاد نبرده بودیم. اما چتر داشتیم. به‌زور کلی لباس تن سی‌با کردیم و زیر نم‌نم‌باران قدم زدیم.
فرد صبحش هم رفتیم جنگل و عصر تا نزدیک سال تحویل کنار دریا بودیم و با گوسفند‌های چمنزار کنار دریا بازی می‌کردیم وکنار آتش قلعه‌ی شنی می‌ساختیم که یک‌هو -عین سیندرلا- یادمان آمد یک‌ساعت دیگر سال‌تحویل است. تا برسیم و من سبزی‌پلو با ماهی و کوکو سبزی درست کنم. لباس عوض کنم. تخم‌مرغ‌های دوزرده را بگذارم بپزد و سی‌با هم سیر و سرکه و سماق و سبزه‌( که دیروزش هنوز جیک نزده بود ولی حالا کلی رشد کرده بود) و بقیه‌ی چیزها را هول‌هولکی در کاسه‌ها بریزد و بگذارد سر سفره. و با مداد ابرو یک سی‌با(به نیت سبیل‌باروتی) و یک‌ابرو کمونی(به نیت زیتون) بکشیم( انگار سرعت فیلممان را تند کرده بودند) تلویزیون اعلام کرد ده‌ثانیه مانده به تحویل سال. عکسی از سفره‌ی هفت‌سین نامرتب و عجولانه‌مان گرفتم و نشستیم پشتش. دستِ هم را گرفتیم و بوسه‌ی مستحبی:) که بعد می‌گویم چه بر سرم آورد ... و آرزوی سلامتی و صلح و آرامش برای همه‌ی مردم و دیدن تخم‌مرغ دوزرده‌ها( انگار هر کدام بچه‌ای در شکم داشتیم:) ) و دادن کادوها...
بعد دیدیم که اربعین است و احتمالا خبری از شادی نیست. خودمان موزیک گذاشتیم و کلی رقصیدیم. از تمام ویلاهای اطراف صدای موزیک می‌آمد.
من شراب بورودی فرانسه هم برده بودم( اینهم داستانی دارد که بعدا اگر شد می‌گویم) نوش جان کردیم و سبزی پلو با ماهی سفید و نارنج و کوکو و...

من کلا ماهی خیلی دوست دارم و زیاد هم درست می‌کنم (بخصوص ماهی قزل‌آلا). میگو هم همین‌طور. اما بیشتر از یک‌سال است که به میگو حساسیت پیدا کردم. کافی‌ست یکی‌ش را بخورم تا دل‌و روده‌ام همه‌اش بالا بیاید. با ماهی موردی نداشتم تا حدودا یک‌ماه پیش که دوست‌ سی‌با از هلند به دیدنمان آمد و من شام ماهی سرخ کردم. بعد از شام دور هم نشسته بودیم و می‌گفتیم و می‌خندیدیم که یک‌هو دیدم حالم به هم می‌خورد و سرم گیج می‌رود. یادم است بیرون کولاک بود و شدیدا برف می‌آمد. من هی می‌رفتم توی بالکن و می‌آمدم تو. آن‌قدر حالم بد بود که نمی‌توانستم بخندم. بوهای وحشتناکی حس می‌کردم.
گاهی می‌رفتم دستشویی( حالت تهوع شدیدی داشتم). همه‌ش می‌ترسیدم دوست‌سی‌با فکر کند به خاطر بودن او ناراحتم. تا آنکه شدیدا حالم در دستشویی بد شد و ... بعد فشارم شدیدا پایین آمد و...

شب عید هم هنوز یک‌ساعتی از خوردن شام نگذشته بود که حسابی حالم بد شد. دوباره همان بوهای وحشتناک به مشامم می‌خورد. حتی بوی روزنامه و بوی چوب مبل‌ها وبوی شومینه به نظرم بدترین بوها می‌آمد. هی رفتم بیرون، آمدم تو...دلم درد شدیدی گرفت و آنقدر پیچ و تاب خوردم تا اینکه...
فکر کنم به ماهی هم حساسیت پیدا کردم:( دیگر از آن روز به بعد هر وقت ماهی درست می‌کنم جرأت لب زدن به آن را ندارم! برای کسی به شکمویی من خیلی سخت است!

فردایش دوباره شدم همان زیتون شیطون( ادبی‌اش می‌شود زِیتان شیطان).
رفتیم پارک جنگلی سی‌سنگان. واقعا پارک قشنگی‌ست. خوشبختانه نسبتا خوب به آن رسیدگی می‌کنند. همه جا کیسه‌های مخصوص زباله است و منقل‌ها و باربکیوهای مخصوص برای درست کردن آتش و کباب و... طبیعت نسبتا دست نخورده.
اسب سواری در آن واقعا لذت دارد. حدود 500 متر بالاتر از در ورودی محل کرایه‌ی اسب است. سعی کن اسب قبراق و سالم انتخاب کنی. اگر تابه‌حال سوار نشدی. کافی‌ست روی زین بنشینی. آن‌یکی پایت را هم در لگام کنی. افسارش را بگیری. ضربه‌ای کوچک با پاشنه‌های پایت به پهلویش بزنی. راه می‌افتد. افسار راست را بکشی به طرف راست می رود و افسار چپ به چپ. وقتی هر دو را با هم بکشی اسب می‌ایستد! راحت بود،‌نه؟ قابلی نداشت!
اسب‌سواری در جنگل لذت زیادی دارد. هوای خنکی که به صورتت می‌خورد و صدای پای اسب. صدای نعل‌هایش. یادت باشد حتما یال‌هایش را ناز کنی.
برای مسافت کوتاه نفری هزار تومن و برای مسافت بلند‌تر از دو تا پنج‌هزار تومن می‌گیرند.( قیمت‌ها را می‌نویسم که بعدها اگر زنده ماندم با قیمت جدید مقایسه کنم)
بعد کمی با سی‌با فوتبال بازی کردم و کلی به یاد گذشته کیف کردم. شوت‌هایم هنوز خوب‌است. توپ با نزدیکی‌های نوک درختان بلند می‌رسد.
سی‌با هم با روپایی‌هایش که می‌تواند ساعت‌ها با روپایی راه برود بلند و کوتاه بزند و هنوز توپ نمی‌افتد حرص مرا در می‌آورد:)به او حسودی‌ام می‌شود. و همیشه بعد از چند دقیقه مجبورم هلش بدهم تا توپش را شوت کنم و خلاص... و او غش‌غش می‌خندد.

بعد رفتیم سد خاکی!
از جنگل سی‌سنگان به طرف نور چند کیلومتری که بروی اول صلاح‌الدین‌کلا می‌پیچی سمت راست. جاده‌ای تورا ده‌ دقیقه‌ای می‌رساند به سد خاکی آویدر .پانصد تومان ورودی و...
دریاچه‌ای زیبا پشت این سد درست شده که واقعا زیباست. هوای اینجا بسیار سرد است. می‌گویند تابستان‌ها اینجا خیلی خنک است و شرجی هم نیست. می‌شود کنار دریاچه چادر زد. با سی‌با قرار می‌گذاریم تابستان حتما به اینجا بیاییم. هر دو می‌لرزیم و اولین عطسه‌های من بیچاره!
این سد 25 سال پیش درست شده.( چه عجب ما چیزی دیدیم که بعد از انقلاب درست شده باشد و نه خراب.)
شب حسابی تب و لرز کردم. آن بوسه‌ی سر سفره‌ی هفت‌سین کار دستم داد.





فردایش اسباب‌هایمان را جمع کردیم با ناهاری که برای توی راه پخته بودم. راه افتادیم. اول به فروشگاه‌های لباس که توی جاده‌است سری زدیم و چند تی‌شرت و تاپ و شلوارک خریدیم و بعد مربا تمشک و بهار نارنج و... یک‌عالمه کلوچه برای سوغاتی.
بعد رفتیم نمک‌آبرود. خیلی شلوغ بود. یک سری تله‌کابین جدید با اتاقک‌های شیک طوسی‌رفنگ راه انداخته‌اند که راهش با آن قرمز قدیمی‌ها فرق می‌کند.
تله‌کابین قرمزها نفری سه‌هزار تومان و طوسی‌ها نفری چهار هزار تومان. برای هر کدام صفی دوسه کیلومتری تشکیل شده بود و هزاران نفر در صف بودند. همه پرحوصله و شاد و خندان...
عکس تله‌کابین جدید:


اگر می‌خواستیم برویم و برگردیم به شب بر می‌خوردیم. من هم که عین بُز ِ مُفو آب دماغم( ببخشید بینی‌ام) سرازیر بود و هی عطسه می‌کردم. هوا هم سرد و سوز‌دار.
با آن حالم نتوانستم از دوچرخه‌سواری در جنگل‌ش بگذرم. توصیه‌ی سی‌با را گوش ندادم و رفتم برای نیم‌ساعت دوچرخه سوار شدم(ساعتی سه‌هزار تومن). هم کیف داشت و هم از سوز چشم‌هایم باز نمی‌شد و اشک و آب‌بینی قاطی شده بود.(چه توصیف رویایی‌یی)
این‌هم عکس پیست دوچرخه‌سواری بانوان که بچه‌هایشان را هم راه می‌دهند. حیف که سی‌با بیشتر از ده‌سال سن داشت و به پیست راهش ندادند:)

همانجا در محوطه‌ی قشنگ نمک‌آبرود نهار خوردیم. خانواده‌ی بغل دستیمان با خودشان آکاردئون آورده بودند آهنگ‌های شاد ترکی می‌زدند. کلی با آنها همکاری کردیم!

ساعت 5 راه افتادیم به سمت کرج. هنوز 30 کیلومتر در جاده نیامده بودیم که برف شروع شد و هوا تاریک تاریک. هر چه به سمت تونل کندوان نزدیک می‌شدیم برف شدیدتر و مه‌ غلیظ‌تر می‌شد. من پشت ماشین دراز کشیده بودم و گاهی لرز داشتم و گاهی تب. برف تا نزدیک‌های کرج ادامه داشت.
تعداد ماشین‌هایی که آن وقت شب به سمت شمال می‌رفتند خیلی زیاد بود و بیچاره‌ها در ترافیک گیر کرده بودند. فکر کنم تا نصف شب در آن هوای سرد توی راه مانده باشند.

توی تب فکر می‌کردم یادم باشد روز بعد از 13 که می‌روم شرق بگیرم آن پنجاه تومنی که از شوقت آزادی گنجی یادم رفت از روزنامه‌فروش پس بگیرم حساب کنم:)


*از دوستانی که با ای‌میل و در نظرخواهی نو شدن سال را تبریک گفته‌اند خیلی خیلی متشکرم.

گذرگاه شماره‌ی فروردین‌ماه را از دست ندهید.**

-

شنبه، اسفند ۲۷، ۱۳۸۴

سال نو مبارک!

1- مرا دیگرگونه خدایی می‌بایست
شایسته‌ی آفرینه‌یی
که نواله‌ی ناگزیر را
گردن
کج نمی‌کند...
شاملو

2- خواستم مثل سه‌سال پیش بنویسم" نرم‌نرمک می‌رسد اینک بهار" دیدم بهار چند روزه که رسیده! بیشتر جاها درختا شکوفه کردن و یاس‌های زرد و به ژاپنی‌ها همه باز شدن. امسال بهار خیلی زود رسید.
امیدوارم سال جدید سال خوبی برای همه‌ی ما باشه. جنگ نشه و بدون خون و خون‌ریزی بتونیم آزادی رو به‌دست بیاریم. یعنی می‌شه؟
( چند وقت پیش دوست عزیزی ازم شعر کامل گل پامچال رو خواسته بود. در آرشیو ماه مارس۲۰۰۴- سوم فروردین سال ۸۳ - هست.)

3- چهارشنبه‌سوری امسال یکی از بهترین چهار‌شنبه‌سوری‌های عمرم بود.
عصرش حواسم نبود و سبزی‌پلوی عید رو خریدم با یه‌عالمه سبزی‌سیر. داشتم پاک می‌کردم و صدای ترقه و بمب می‌شنیدم و نور فشفه‌های و موشک‌ها میفتاد روی سبزی‌ها و حرص می‌خوردم. بچه‌های محل هی زنگ می‌زدن که چرا نمیای؟ داداشم که هنوز پیش ماست کفش و کلاه کرد که بره( دروغ‌چرا؟ کلاه نذاشت). سی‌با که داشت ظرف می‌شست اومد سبزی‌ها رو از من گرفت و گفت تو برو بقیه‌ش با من. با ذوق پریدم و در حالیکه دستم بوی سیر می‌داد رفتم.
امسال خیلی مفصل‌تر از همیشه این روزو جشن گرفتیم.
داداشم انبارمونو پرکرده بود از چوب‌، قطعه‌هایی از تخت‌ها و کمد‌های اسقاطی. کنده‌های درخت رو از چند روز پیش با بچه‌های محل با اره کوچک کرده بودن و تو زمین‌های نساخته‌ی محل قایم کرده بودن.
من تا رفتم گفتم. یه ساعت وقت داریم همه‌ ترقه‌ها رو بزنیم و بعد برنامه‌ی آتیش و رقص. آخه واقعا صدای ترقه‌ها کر کننده‌ست.

بعدش از سر تا ته کوچه چوب و هیزم چیدیم. چند کپه هم برای خانم‌ها کوچکتر گذاشتیم.
امسال تقریبا همه اومدن بیرون. سی‌با هم اومد. اولین کسایی که از همه‌ی کپه‌ها پریدن منو سی‌با بودیم. البته دست‌به‌دست هم:) وگرنه من اون بلند بلنداش عمرا می‌تونستم بپرم. بعضی‌هاش مبل بود.
بعد شروع کردم زن و شوهرا رو دست‌به دست‌هم کردن. سی‌با جای من خجالت می‌کشید. زن و شوهر مسنی رو همین‌طوری با هم آشتی دادم.
به شوخی گفتم من امشب می‌خوام همه‌ی زن و شوهرا رو دست‌به‌دست کنم. زنه اول گفت من با این پیر خرفت نمی‌پرم. اما تا دست مرده‌‌رو گذاشتم تو دست خانمه همچین نرم شد، بهتر از زنای تازه‌ازدواج کرده!
بعد ضبط و باند‌های گنده آوردیم و تو کوچه گذاشتیم( داداشم از قبل سیم‌کشی کرده بود). تا اآخر صداشو زیاد کردیم. رقصو اول بار خودمو داداشم شروع کردیم:) بعد کسای دیگه. دونه دونه رفتم دخترا و پسرا رو بردم وسط . صدای موسیقی و کف زدن کوچه‌رو برداشته بود. یه خانم چادری رفت و یه طرف گنده‌ی آجیل چهارشنبه‌سوری آورد. یه خانم دیگه یه ظرف پر از شکلات و یکی دیگه رفته سه عالمه چایی آورد. منم هر چی سی‌با میوه خریده بود بردم. خانمی گفت به عروس و پسرم که اونجا وایسادن بگو همین امشب عروسیشونو برگزار کنن. رفتم دست اونام گرفتم و آوردم وسط. عروس خانم خجالتی بود ولی دستمو رد نکرد.
خانم ترکی گفت اگر برقصم فردا شوهرم میبرتم محضر و طلاقم می‌ده. هر چی گفتیم ما همه میاییم دادگاه و به نفعت شهادت می‌دیم قبول نکرد. اما وقتی گفتم منم از سی‌با طلاق می‌گیرم و با هم یه خونه اجاره می‌کنیم خندید و یواشکی قری داد:)
هر ماشینی که میومد از کوچه‌ی ما رد شه پسرا جلوشو می‌گرفتن که حتما باید بیایی پایین و برقصی تا بذاریم بری.
یه جا جلوی پیکانی رو گرفتن. یهو دیدیم شش مرد جوون ریشوی خفن با نگاه‌های جدی و شدیدا مشکوک با تأنی و بچ‌پچه‌هایی با هم از در پیاده شدن. یواش یواش بین جمعیت سکوت برقرار شد. همه حتم داشتیم اینا حزب‌اللهی‌ان. اومدن وسط جمعیت. با اخم. گفتیم الان اسلحه در میارن. یهو شروع کردن با آهنگ رقصیدن. همه با خنده تشویقشون کردیم.
خوشبختانه امسال هیچ مزاحمی نداشتیم . سر حزب‌اللهیا به مسائل دیگه‌ای گرمه.
و خوشبختانه کم‌ترین صدمات را هم داشتیم. کرج با دو میلیون جمعیت امسال چهار زخمی سطحی داشت.
نتیجه می‌گیریم اگر اینا دخالت نکنن خودمون بلدیم چکار کنیم!

4- رفته بودم به اکران خصوصی فیلمی. فیلم که تموم شد. بعد از دست زدن، یه عده شعار دادن" انرژی هسته‌ای حق مسلم ماست" و قهقه‌ی حضار. این شعار به یکی از خنده‌دارترین شعارهای حکومت تبدیل شده.
در نزدیک میدون انقلاب پسری داد می‌زد: انرژی هسته‌ای، دویست‌تومن بسته‌ای.
ببر برای سفره‌ی هفت‌سینت! اون‌قدر آدم دورش جمع شده بود نفهمیدم چی می‌فروشه.

5- اکبر گنجی می‌بایست عید رو خونه باشه. دوران محکومیتش -هر چند اونم ناعادلانه بود- تموم شده. اما به بهانه‌ی غیبت غیر موجه تا 10 فروردین تمدیدش کردن. امیدوارم همینو هم دبه در نیارن. از طریق وبلاگ شروود صفر نوشتار که دغدغه ی تمام این روزهاش آزادی گنجی بوده.

6- من و سی‌با رفتیم کتاب‌فروشی و یه عالمه کتاب خریدیم برای عیدی دادن.
هم یه یادگاریه. همه برای فکر عیدی‌گیرنده خوبه و هم قیمتش خوبه. مثلا شما کتاب ابراهیم در آتش شاملو رو هفتصد‌تومن بخری و با کاغذ کادوی زیبایی به یکی که اهل مطالعه‌ست بدی بهتره یا مثلا یه دوهزار تومنی نو؟
البته باید به روحیات طرف هم توجه کنی وگرنه نمی‌خونه. کلی از کتاب‌های شعر شاملو خریدیم و داستا‌ن‌های محمود دولت‌آبادی و عباس معروفی. چندتایی هم داستان کوتاه" آقا ابراهیم و گل‌های قرآن" که به نظر من کتاب خوبیه. جالبه که چندین ترجمه‌ی همزمان توسط افراد مختلف شده و در کنار هم به فروش می‌رسه. هم اسم کتاب و هم دوسه‌خط از اول داستان رو که خوندم کاملا با هم متفاوتن.

7- امسال با دستورالعمل حسن‌آقا در چنچنه یه عالمه سوهان عسلی برای عید درست کردم. خیلی خوشمزه شدن. فکر نکنم سی‌با بذاره برای مهمونا چیزی بمونه.

8- یادم رفت در مورد چشن درخت‌کاری- 15 اسفند- چیزی بنویسم. با اینکه برگزار کننده‌ی اصلی این حرکت شهرداری‌ها هستن و ان‌جی‌اوها فکر می‌کنن کار خودشونه، رفتم و حدود 12 تا درخت زیتون و کاج کاشتم. هر سال می‌رم. درختامم می‌دونم کجان. یه عالمه درخت دارم حالا. مواظبشون باشید!
9- روز جهانی زن و نگاهی به مسئله‌ی حجاب.
10- علی‌رغم مخالفت دانشجویان و حتی خانواده‌های شهدا، بالاخره زور بسیجی‌های جان برکف چربید و تونستن به زور سه شهید گمنام رو در دانشگاه صنعتی شریف دفن کنند.
چند سال پیش هم همین کارو خواستن بکنن ولی خود رئیس دانشگاه شریف هم درکنار دانشجویانش ایستاد و نذاشت و آوردنشون روی کوه عظیمیه دفنشون کردن که تضاد غریبی داره کسی که برای تفریح میاد کوه با کسایی که اومدن فاتحه‌ بخونن.
جریان درگیری‌های اخیر رو اینجا بخونید.

-----------------------------------------------------
11- این موضوع رو مدت‌هاست می‌خوام بنویسم. حالا با دو سوالی که دوستانی چندین‌بار از من چه تو نظرخواهی و چه تو ای‌میل پرسیدن و هر دوسوال به موضوع ربط داره بالاخره سر درددلم باز شد. هر چه باداباد! به قول شیرازیا باکیم نیست.

سوال اول اینه که: چرا لینک چند زنی که خودشون رو فمینیست می‌دونن برداشتم و آیا می‌دونم که این کارم باعث شده تا با جوسازی و تبلیغات اونا تا حدی در وبلاگستان منزوی و تنها بشم؟ سوال دوم اینه که: چرا بعضی‌ها بایکوتم کردن و در حالیکه اگر یکی از اصلاح‌طلب‌ها حتی یک‌دونه عکس از پارک دانشجو می‌گذاشت سروصدایی به پا می‌کرد که اون‌سرش ناپیدا .چرا کسی تحویلم نگرفت؟
همیشه تو نوشته‌ةام از اسم‌های خاص می‌گذشتم و از بلاگرهایی که ازشون دلخورم جوری حرف می‌زدم که فقط شخص خودشون بفهمن و کسانی که در جریانن!
این دفعه می‌خوام رک باشم. وقتی دیگران رک ازم بدی می‌گن چرا من پرده‌پوشی کنم؟

سوال سومی هم هست که قبلا مطرحش کردم و اتفاقا این هم کاملا به موضوع ربط داره. اینکه چرا تازگی‌ها کم می‌نویسم و دیگه اون شور و شوق اولیه رو ندارم.
میل ‌دارم احساس این روزهام تو وبلاگم ثبت بشه. صادقانه اینه که بنویسم و مثل قبل فکر عواقبش نباشم. عواقبی مثل دفعه‌های قبل. که با اینکه تاریخ وبلاگستان ثابت کرد در بیشتر موارد حق با منه، اما سیاست‌بازی به افراد اجازه‌ نداد که حتی بهش فکر کنن چه برسه با اعتراف که اشتباه کردن و یا عجولانه تصمیم گرفتن.

چرا لینک مهشید رو برداشتم؟ با اینکه همه می‌دونن در سراسر دوران وبلاگ‌نویسیم ازش به خوبی و احترام یاد کردم.( و هنوز هم به احترام یاد می‌کنم و هنوز هم دوستش دارم!) فقط به خاطر نظرخواهیش که شده جولان‌گاه یه باند تازه‌به‌دوران رسیده که هی به‌هم‌به‌به و‌چه‌چه می‌گن و پدر هر چی منتقده درمیارن. بعدا موضوع رو بیشتر می‌شکافم.

چرا لینک فرناز سیفی رو برداشتم؟ کسی که معتقدم ممکنه وقتی بزرگ بشه یعنی بیست سال بعد شاید به جایی برسه.(جای واقعی رو عرض می‌کنم نه جایی با پارتی‌بازی دوستان اصلاح‌طلب به دست آورده)
برای اینکه فرناز سیفی به جز اوائل وبلاگ‌نویسیش که احتیاج به ویزیتورر داشت در بقیه‌ی اوقات توهین کرده! از مصاحبه‌ش با وبلاگ بیلی‌و‌من که به تمام مستعار نویس‌ها توهین کرد، همین‌طور به تموم بلاگرهای دیگه پرید که جز بدی کاری براش نکردن؟ وقتی انتقاد منو دید خودش ازم خواست به جای انتقاد در جمع با ای‌میل انتقادمو مطرح کنم. در جوابش چیزی به جز تکرار حرفاش در مصاحبه نبود و حتی جوابی به این حرفم که تو در واقع شهرتت رو مدیون بلاگرهای دیگه هستی چرا می‌گی جز بدی برات کاری نکردن؟
دوسه متنش رو هم که خوندم بهترین سابقه‌ی مبارزاتی‌ش زدن تو تخم آقایون بود.
تتمه‌ی ارزش این خانم با اومدنش به وبلاگم در بلاگفا و کشیدن چاک دهانش و نوشتن هر چه از دهانش بیرون میاد در نظرخواهیم برام از بین رفت. همون‌جا براش نوشتم که تو با این اخلاقت می‌خواهی مدافع حقوق ما باشی؟ او که ظاهرا با خشونت مخالفه خشن‌ترین برخوردها رو با کسایی که با عقایدش مخالفن می‌کنه)
و بدترین خصوصیتش رفیق‌بازی و باند بازی با دوسه‌نفر شبیه خودشه که فکر می‌کنن با کشیدن فحش به جون ملت خیلی مبارز شدن.

یک‌بار دیدم برون‌کا مطلبی انتقادی ازش نوشت. سیل نظرات توهین‌آمیز باندش(کسانی که در بیرون هم همدیگرو می‌بینن و از این ملاقات‌ها برای نقشه‌های حالگیری از دیگران استفاده می‌کنن) واقعا حالم رو بهم‌زد و دلم برای برونکا سوخت.

گلناز ملک؟ بله. من هم به عنوان دختر جسور و مبارز بهش لینک داده بودم.
اما وقتی در نمایشگاه کتاب اردیبهشت سال گذشته در قرار وبلاگی به جای خریدن کتاب وقتش رو صرف این کرد که به همه ثابت کنه زیتون مثل زهرا خاله‌زنکه ازش دلخور شدم. من که در نوشته‌هام هرگز توهینی بهش نکرده بودم.
و وقتی شنیدم در هر برخوردی از خاله‌ی شهیدش برای اثبات خودش مایه می‌ذاره( عین معدودی از خانواده‌ی شهدای جنگ)
و وقتی رفت بم(چگونه رفتنش و سوسول‌بازی‌هاش در اونجا رو باید از دوستانش بپرسید. من فقط به عنوان نویسنده‌ی خاطرات سفر به بم نگاهش می‌کنم)به همه توهین کرد که چرا خانه(!) راحت نشستن؟ درحالیکه من می‌شناسم دختران شجاع زیادی رو که نه تنها بارها به بم رفتن بلکه به نقاط دورافتاده مثل سیستان بلوچستان می‌رن و هزاران کار انجام می‌دن. هرگز کسی رو مورد بازخواست قرار نمی‌دن که چرا اونا نمی‌رن. راهییه که خوشون انتخاب کردن و هیچ‌وقت هم داداردودور نمی‌کنن.‌ از خاله‌ و عمو و دایی و عمه‌ی شهیدشون هم هیچوقت مایه نمی‌گذارن.

و وقتی دیدم هر دو هفته یک‌بار برای جلب توجه ژست خودکشی می‌گرفت و وبلاگش رو می‌بست و به گفته‌ی دوستانش موبایلش رو خاموش می‌کرد تا همه از نگرانی بمیرن و بعد نازش رو بکشن و ویزیتور جلب کنه. دیگه از وبلاگش خوشم نیومد.
و وقتی دیدم در روز زن در پارک دانشجو تموم هم و غمش پی رژه رفتن و ژست گرفتن جلوی دوربین آرش عاشوری‌نیاست. و این‌بار به چای خاله‌ش به اسم سیمین بهبهانی بی‌چاره چسبیده( تازه با بی‌ادبی او رو مادر بزرگ کور خطاب می‌کنه) فهمیدم که جنبش زنان تا به‌‌چای استفاده از زنان باتجربه و کارکشته که خوشبختانه کم نداریم به این‌ها میدان داده کار ما زاره و مطمئنم که یکی از دلایل اینکه جمعیت آن روز پارک دانشجو کم بود همین بوده(وقتی می‌ترسیم که فلان زن‌مبارز و باتجربه توده‌ای سابق و فلان زن با فکر فدایی سابق و... را در جنبش شرکت بدیم و کارو می‌سپاریم به دست چند جوجه‌ی تازه از تخم درآمده و مغرور و متکبر و باندباز نتیجه همین است که دیدیم.)

مریم میرزا که قبلا وبلاگ عمق را می‌نوشت و حالا در مجله‌ی زنان!( که برای این مجله‌ احترام زیادی قائلم).
لینک ایشون هم در وبلاگم بود. اما نمی‌دونم به کدامین گناه روزی که از فیلم "نفس عمیق" نوشته بودم اومد و هر چی از دهنش دراومد بارم کرد. کسی که اخیرا در وبلاگش از طرز حرف‌زدن خانم فرخنده‌ آقایی ایراد می‌گیره چه‌طور به خودش این اجازه رو می‌ده که به بهانه‌ی اینکه دوست‌پسر سابقش برای من کامنت می‌گذاشت بیاد هر چه لیچار بلده بار من کنه؟ شما بودید لینکش رو نگه می‌داشتید؟
من ضد مریم نیستم. می‌بینم داره پیشرفت می‌کنه. ولی تحمل توهین هم ندارم.

لینک مهشید در وبلاگم بود و باید باشه!
اما وقتی به وبلاگم میومدم بی‌اختیار روی لینکش کلیک می‌کردم. و باز هم بی‌اختیار براش کامنت می‌گذاشتم. مگر نه اینکه مهشید رو دوست خودم می‌دونستم؟
اما کامنت گذاشتن صادقانه برای او همانا و سیل توهین‌های فمینیست‌‌نماهای( این کلمه بهتره. چون من خودم رو هم فمینیست می‌دونم) تازه‌از تخم درآمده و بی‌چاک‌و دهن و بی‌ادب هم همان.
من هیچوقت این اجازه رو به خودم ندادم که به شخصی که در وبلاگ دوستم انتقاد می‌نویسه بپرم. من همیشه سعی می‌کنم اگر ببینم دشمن دوستم حرف حق می‌زنه حقو رو بهش بدم. حتی اگه به قیمت دلخوری دوستم تموم بشه.

اما اینها... مثلا مهشید مطلبی می‌نویسه. یک بدبختی از راه می‌رسه و انتقادکی می‌کنه. کلانتر هاله میاد می‌گه عزیزم سگ‌محلش کن! گلناز و فرناز و... عین مور و ملخ می‌ریزن سرش. فکر می‌کنن "همبستگی" یعنی" وابستگی" یعنی اگر یکی به اسب یکی از اینها گفت یابو باید تا می‌خورن بزنن تو سرش. اونم با خشن‌ترین و بی‌ادبانه‌ترین لحن.
( چه مبارزان منزجر از خشونتی!)

به دلیل اینکه حس کردم( و در عمل دیدم. شاید روزی جریانشو نوشتم) هاله زن مُزوری‌ست لینکش رو برداشتم . سیل فحش به سویم سرازیر شد.

به دلیل اینکه فهمیدم آقای فرید سراجی(سرچیو) در چه مخمصه‌ای گیر کرده و ماه تا ماه اجازه‌ی دیدن بچه‌هاشو نداره و افسردگی شدید گرفته و همینطور فهمیدم نوشی مرتب دروغ می گه( بخصوص اون 20 شماره‌ی آخر رو که می‌دونست بچه‌هاش کجان و می‌گفت نمی‌دونم)، از افراد مختلف تلکه می‌کنه، ازش انتقاد کردم( فکر می‌کنم این حقو داشتم!) شاید ب بگم میلیون‌ها فحش خوردم. ده‌ها نفر از دوستانم(!) لینکمو برداشتن.
پانته‌آ نامی مطلبی علیه‌م می‌نویسه و درکمال تعجب دوستان دیگه هم هر چی لایق خودشونه(لابد) بارم می‌کنن. پانته‌آ‌ی دیگه 2 صفحه تند می‌نویسه و زیرش اضافه می‌کنه حق جواب دادن هم ندارم. نرگسی که خوشحال بود از لینک دادن من بر می‌گرده می‌گه برای تبلیغ خودش به من لینک داده و وقتی برمی‌دارم می‌گه چرا برداشتی؟ و ازین نوع کارا... بی‌نهایته و گفتن و شمردنش نفس‌گیره برام. باز نظر اونا تغاری شکسته و ماستی ریخته.
(با مشت‌های گره‌کرده بخونید) اما من هرگز نشکستم.

از دوستی و اتحاد و همبستگی خوشم میاد. اما از وابستگی نه! از بی‌شخصیتی و افرادی که انگل‌وار زندگی می‌‌کنن و عین علف هرز از تن درختان بالا می رن بدم میاد. از کسی که فکر مستقل نداره و باید گروه دوستان به‌جاش فکر کنه و از گروه دستور بگیره. "گروهی" به وبلاگی حمله کنن و "گروهی" بة‌ جای مشخصی لینک بدن!
از کسی که فکر می‌کنه همه باید مثل اون فکر کنن و به دیگران اجازه‌ی ابراز عقیده نمی‌ده دلخورم.

برای کسی که زیتون رو به جای دشمن اصلی فرض می‌کنه اونم به دلیل اینکه مستقل و از روی درک خودش فکر می‌کنه و می‌نویسه متأسفم!
اما اینا باید بدونن که دنیای واقعی با وبلاگستان فرق داره. مردم بهترین قاضی ما هستن. و تاریخ بهترین گواه.(اینم با مشت‌های گره‌کرده می‌خوندین بد نبود)
بله من تنهاتر شدم اما به این تنهایی رو به ذلت وابستگی و انگل‌شدن و وارد شدن تو باند و بالا رفتن از طریق چاپلوسی اون‌ها ترجیح می‌دم.
( هم جواب سوال بود و هم یه نوع دل‌تکونی)

12- به علت فیلترینگ شدید و کم اومدن به اینترنت نمی‌تونم رو کامنت‌ها نظارتی داشته باشم. نمی‌تونم کامنتی رو پاک کنم چون گاهی خودمم نمی‌تونم بخونمشون.
بخصوص اون دو وبلاگ دیگه در بلاگ‌اسپات و بلاگفا.
ببخشید که بعضی کامنت‌های توهین‌آمیز رو نتونستم پاک کنم. متاسفم که بگم بعضی‌هاشونو کسایی خیلی ادعای انسانیت دارن با اسم جعلی می‌نویسن. انگار اسم الکی این حقو به آدم می‌ده که هرچی از دهنش در میاد بگه و شخصیتشون با اسم اصلی محفوظه!

13- عید همگی شما مبارک!
تعطیلات خوش بگذره.خیلی دلم می‌خواست می‌تونستم برای تک‌تک دوستان عزیزم ای‌-کارت تبریک سال نو بفرستم. اما هم از نظر وقت و هم از نظر سرعت اینترنتم در مضیقه هستم.
کارای خونه‌تکونی هم تموم نشده:( خیلی کارام مونده... شدیدا کلافه‌م.

۱۴- یه فلش بامزه با موضوع "داستان انقلاب"

۱۵- تشکر وبژه‌ای دارم از حسن‌آقا که فلش بالا رو برام در فضای خودش گذاشت. و همینطور از کمک‌های دیگرش.
همین‌طور از امید حبیبی‌نیا ی عزیز که گاهی زحمت می‌کشن و مطالبمو در وبلاگ می‌گذارن.
همین‌طور از آقای علی سِقَت( نمی‌دونم املاش درسته یا نه)، کسایی که می‌خوان کاری برای رفع فیلتر شدن وبلاگ‌ها بکنن( و کاری ندارن نویسنده‌ی وبلاگ فیلتر شده هم‌عقیده‌با اونا هست یا نه/ تو باند اون هست یا نه) و بقیه‌ی دوستانی که از نظر فکری کمکم می‌کنن مثل خوابگرد عزیز، ازنظر فنی آقای پرویز آچارفرانسه و دوستان عزیزی که با انتقادها و حرف‌های سازنده‌شون در نظرخواهیم راهنماییم می‌کنن و کسایی که بهم دلگرمی می‌دن. این دومورد آخر دیگه خیلی اسامی رو باید بنویسم... واقعا خیلی اسم تو ذهن دارم.

سه‌شنبه، اسفند ۲۳، ۱۳۸۴

چرا؟

1- من زنم
از تبار جمیله بوپاشا
قهرمان آزادی الجزایر
من زنم
از تبار نگار
مغز متفکر چنلی‌بئل
همپای کوراوغلو در نبرد اهریمنان
از تبار سارا
در نبرد با ناپاکی‌ها
و حجر
یاور قاچاق‌نبی
من زنم
با قامتی افراشته
از بلندای تاریخ
می‌آیم
همپای شیرین‌ها و سیمین‌ها
با چراغی در دست
دل شب را می‌شکافم
و به سوی روشنایی می‌شتابم
همدوش همسرم
همراه هموطنم
سحر پیش پرستوها
سرود زندگی می‌خوانم
و شب بعد از شقایق‌ها
سرود آزادی می‌پراکنم
در سراچه‌ی خانه‌ام
من زنم...
(طاهره زرکلام)
بولتن داخلی کمیته ی زنان انجمن تلاشگران سلامت
ویژه‌نامه‌ی 8 مارس- اسفند 84

2- حجت‌الاسلام ولمسلمین "ادوارد مورگان فارستر" رمان‌نویس معروف قرن بیستم انگلیس در کتابی با نام "جنبه‌های رمان" فرق داستان با پلات را شرح داده.
داستان یا همان استوری سلسله‌ حوادثی‌ست که به ترتیب زمانی یکی پس از دیگری رخ می‌دهد.
اما پلات یا پی‌رنگ به رابطه‌ی عِلّی و معلولی هر حادثه می‌پردازد.(چرا هملت می‌خواست از عمویش انتقام بگیرد؟ چرا رازکولنیکف پیرزن ربا‌خوار را کشت؟ و خیلی چراهای دیگر).
داستان مثل کرم می‌ماند که در طول داستان حرکت می‌کند. هر داستان اول و وسط و آخر دارد و مهمترین پرسشی که برای مخاطب اینجاد می‌کند:
" بعد چی می‌شه؟" است.
اما...
پرسش اصلی در پلات " چرا؟"ست.
این آقای فارستر خیلی چیزهای دیگر هم گفته اما من می‌خواستم راجع به فیلم‌ها حرف بزنم.
بیشتر فیلم‌های گیشه‌پسند داستان‌هایی دارند که تماشاگر مشتاق است بداند:" خوب بعدش؟ بعدش چی‌می‌شه؟" مثل بیشتر فیلم‌های هندی. اگر بنشینی به جزئیات و روابط علت و معلولی آنها فکر کنی فیلم به کامت تلخ می‌شود. چون چیز دندان‌گیری نصیبت نمی‌شود.
مثلا چرا راجو برادرش را گم کرد که حالا پیدا کند و چرا همیشه باید بین او و برادرش مثلث عشقی باشد؟ این همه دختر خوب و نجیب توی هندوستان هست.

اما بیشتر فیلم‌های روشنفکری به جز داستان دارای پلات هستند. تو را به فکر وامی‌دارند و در طول فیلم مرتب از خود می‌پرسی:" چرا این‌جوری شد؟"، " چرا زن با شوهرش سرد شده؟"، " چرا قهرمان داستان با این شغل مهم نباید از نظر مالی تأمین باشد که دست به دزدی بزنه!"،" چرا مردم افسرده‌اند؟"

متاسفانه اکثر مردم ایران بر خلاف دوران گذشته که داستان‌هایشان سرشار بود از پیچیدگی و زیرمتن و بینامتن، امروزه داستان‌های ساده و بدون پیچیدگی را دوست دارند و از هر اثری که برایشان ایجاد سوال کند می‌پرهیزند.
نتیجه این می‌شود که فیلم‌های روشنفکری فروش نمی‌کند وفیلم‌های داستان‌دار مدل‌هندی که احتیاجی به فکر کردن ندارند ( و وقتی آمدی خانه کل داستان فراموشت می‌شود) گیشه را می‌ترکانند.

3- در اینجا دولت هم به کمک "جهاد علیه فکر کردن" آمده:خبر ظاهرا کوتاه است: سالن شطرنج پارک شطرنج تعطیل شد.
شهرداری منطقه‌ی یک تهران خیلی راحت تنها سالن مخصوص شطرنج‌بازی پارک را قفل کرده و معلوم نیست به سر وسائلش چه‌ آورده.
خوب آخر ایرانی جماعت را چه به بازی فکری؟
یک وقت فکرشان بیش از حد باز می‌شود و "چرا"هایی به کله‌شان می‌زند که بعد خر بیاور و باقالی بار بنما!(ادبیات را حال نمودید؟)

4- بریم تو فاز خودمونی.
مدت‌ها قبل کیوان در وبلاگ خود سوالی رو مطرح کرد که اینطور به نظر می‌رسید سوالی شخصی و صرفا از روی کنجکاوی‌ست که بدونه دوستان و خوانندگان وبلاگش به غیر از اونجا به چه جاهای دیگه‌ای سر می‌زنند. اون موقع حتی کنجکاو نشدم بدونم کی چه وبلاگ‌هایی را بیشتر می‌خونه. خودم هم نظری نداشتم. بیشتر وبلاگ‌ها رو دوست دارم و تازه وبلاگ‌های مورد علاقه‌ی هر کس جزء لینکای بغل قالبش هست. تازه دوستان وقت و بی‌وقت به هم لینک می دن.
بعدشم هر کی یه سلیقه‌‌ای داره و تازه آدم هر روز تو یه موده.
ممکنه 5 وبلاگی که امروز می‌خونی فردا بهشون سر نزنی. خیلی‌ها هفته‌ای یک روز آپدیت می‌کنن.
یا امروز هوس شعر خوندن داری و فردا داستان و پس‌فردا دوست داشته باشی بدونی فلان سایت خبری در مورد فلان سخنان رئیس‌جمهورکمون چی گفته. روز بعد بخواهی بدونی بلاگرهای روزمره نویس در چه حالند.
تازه مگه همه‌ی ما به همه‌ی چندصدهزار وبلاگی که هر روزه تعدادشون بیشتر می‌شه دسترسی داریم و می‌شناسیمشون؟
جز اینه که ما تا یه محدوده‌ی زمانی شروع به دوست‌یابی می‌کنیم و بعد از یه مدتی دیگه وقتشو نداریم به حلقه‌ی دوستانمون کسی رو اضافه کنیم؟

کلا من همیشه با انتخاب بهترین وبلاگ مشکل داشتم.
هیچ وبلاگی نمی‌تونه بهترین باشه.
اصلا بهترین از چه نظر؟
بهترین دوستایی که در زندگی واقعیمون هم تو کافی‌شاپ‌ها یا تو کلاس‌های زبان و داستان‌نویسی می‌بینیمشون؟
کسی که غلط املایی نداره؟
کسی که غلط می‌نویسه اما موضوعش جالبی رو انتخاب می‌کنه؟(تازه جالب از چه نظر؟)
کسی که عشقی می‌نویسه؟ سیاسی؟ موضوعات زنانه؟ مردانه؟ خاطره‌نویسی؟ چی؟... واقعا بهترین یعنی چی؟
این قضیه گذشت تا این‌که حسین‌درخشان به جایی لینک داد که شما هم برید نظر بدید که کدوم 5 تا وبلاگو می خونید. نوشته‌بود مجموعه‌ی جالبی می‌شه.( مجموعه‌ی جالبی برای کی؟ برای صاحب وبلاگ؟ یا بلاگرهایی که در عمرشون به وبلاگ ماها نیومدن ؟ و اهل پاچه‌خواری و سروصدا نیستن و با اینکه خیلی بهتر از بعضیا می‌نویسن کمتر از تعداد انگشتای دست خواننده دارن؟ بلاگرهایی که در حلقه‌ی دوستان کیوان نیستن چی؟یا وبلاگ حسین‌درخشان رو نمی‌خونن)

به لینک مراجعه کردم. خیلی کامنت اونجا بود و اکثر دوستای کیوان یا دوستای مشترکی که مرتب اونجا نظر می‌نویسن و از همدیگه تعریف کرده بودن.
وقت نکردم همه رو بخونم. شاید گذری ده‌دوازده تاشو کامل خوندم.
با احترام برای اونایی که اسم 5 وبلاگ رو آورده بودن( وبا تشکر از اونایی که دیدم اسم وبلاگ منو هم آوردن) نظرهایی برام جالب اومد که اون " چرا " ی معروف به نظرشون اومده بود.
چرا؟...
یا به فکرشون اومده بود این سوال ناعادلانه‌ست. یا اصلاغلطه... یا باندبازی شده و ... جالب‌تر اینه که بعضیا همدیگر رو خبر کردن که متقابلا به هم رای بدن.(نون‌قرض دادن)
روحیه‌ی اعتراضی داشتن بعضی‌جاها بد نیست ها...

آقا هر جا رأی گیری هست بدونید تقلب و باندبازی هم هست:) تکبیر!


5- من متعجبم، با این‌همه فتواهایی که با نام زیتون‌العابدین صادر می‌کنم در مسابقه‌ی وبلاگ‌های قرآنی که اسامی برنده‌هاش رو تو روزنامه نوشتن اسم وبلاگ من نبود!:) می‌گم تو هر مسابقه‌ای حق‌کشی و حق‌خوری هست! بگید نه!

6- سهراب کابلی جان ناراحت نباش.(کامنت ۱۲۲ نظرخواهی قبلی)
بعد از تحقیق و تفحص متوجه شدم شعر فوق به این صورت در آمده:
هنر ِ خالی‌بندی و حقه‌بازی نزد ایرانیان است و بس!(بعضیاشون البته)


7- آقا، بدو بدو که پرشین‌بلاگ اسباب‌اثاثیه‌ی گوشزدو ریخت بیرون. حالا دکتر گوشی رفته تو بلاگ‌اسپات چادر زده. کمکش می کنیم یه خونه ی بهتر اونجا بسازه!

8- مژده
آرش سرخ ( که من خیلی بیشتر از اصغرآقا دوستش دارم)بالاخره راز" الف لام میم" رو کشف کرد.
الفش که انگلس بود. لامش لنین علیه‌الرحمه و میمش منصور حکمت!
من این پیروزی رو به آرش تبریک می‌گم.( نکنه الفش آذر بوده حقش رو خوردن؟)

9- یک رقص مهمون زیتون!
لینک را بزنید بیاید. تا باز می‌شود بروید در اتاق را ببندید. از همون دور صدایش را می‌شنوید. آهان... دست‌ها باز به طرفین.. رقص پا... با نرمی، دست‌ها بالا... پایین.. هر دو به طرف راست... به طرف چپ.
رقص زوربایی... باباکرم... کردی... لری... لزگی... هر رقصی که عشقتونه...
مشغول ذمه‌اید اگر باهاش دوسه‌دور کامل نرقصید.
آه پاریس. شهر زیبای من!
اتاق من اونیه که بالکن داره و بیشتر وسائلش نارنجیه


۱۰- کنکور هسته‌ای!.

۱۱-گاهی اعداد و نام‌ها گویاتر از صدها کلمه‌ هستند.. (کامنت شماره‌ی ۱۴۸)

شنبه، اسفند ۲۰، ۱۳۸۴

باز هم عکس از روز جهانی زن

باز هم عکس از روز جهانی زن
۱-یک مساوی است با یک( یعنی قاعدتا باید مساوی باشد. اما...)
۲- جمعیت تحمع کننده ها از دور
۳- شعارها
۴- خشونت های زاییده ی تعصب کور را تحمل نمی کنیم.
۵- ارشادمان کردند!
۶- آنهایی که شعار دستشان نبود به افتخار خودمان دست می زدند!
۷- اولای حمله.
۸- بازم عکس هست.
طلبیدن نفس‌کش بعد از ماجرا....
عکس از باتوم خوردن ننداختم. موقع حمله مجبور می‌شدیم فرار کنیم و معمولا پشتمون یا بازومون ضربه می خورد. البته دوسه عکس تار هست که موقع فرار یا وقتی هلم می‌دادن گرفتم که به درد نمی خوره.

دیشب از ده شب تا چهار صبح داشتم سعی می‌کردم مطلبمو بذارم تو وبلاگم.آخرش با کمک دوستان شد اما هر پست صد بار ثبت شده بود.صاحب هاست اومد هر دورو پاک کرد و رفت. حالا برای آزمایش یک بار دیگه سعی می‌‌کنم.اگر همه‌ی عکس‌ها نیومد٬ لطفا در زیتون بلاگفا ببینید.
http://z8un.blogfa.com

جمعه، اسفند ۱۹، ۱۳۸۴

چرا اینقدر کم بودیم؟


کاشکی سرِ من آب می‌بود و چشمانم چشمه‌ی اشک
تا روز و شب برای کشتگان دختر قوم خود گریه می‌کردم.
ارمیای نبی- باب نهم

فراخوان حدود 50 جمعیت فعال و نیمه‌فعال زنان کشورهفتاد میلیونیمون ، به اضافه‌ی فراخوان چند جنبش دانشجویی، به اضافه‌ی دختران دانشکده‌ی علوم اجتماعی دانشگاه تهران سر جمع چیزی شدن حدود کمی بیشتر از صد نفر!
بله! واقعا صد نفر!
و حدود 50 نفر آدم کنجکاو چهارراه ولی عصر که اگر تصادفی هم اتفاق بیفته همین تعداد جمع می‌شن.( بلکه هم بیشتر)
نمی‌خوام کسی رو ناامید کنم، خودم هم ناامید نیستم ولی این بود تعداد کسایی که امسال برای بزرگداشت روز جهانی زن-8 مارس- در قسمت جلوی تأتر شهر، جنب پارک دانشجو جمع شده بودن!
بازم دستشون درد نکنه. بودن کسایی هم که از راه نسبتا دور از ظهر راه افتاده بودن تا ساعت 4 اونجا باشن.
مثل من که از کارم زدم و ساعت یک راه افتادم و کمی زودتر از 3 رسیدم. به پارک کوجک دانشجو نگاه می‌کردم که کجاش می‌تونن برنامه بذارن. همونطور که قبلا گفتم پارک دانشجو دررو نداره و معمولا هر چهار طرفش نیروی انتظامی وایساده. ولی ساعت 3 هیجکس نبود. نه بچه‌های خودمون و نه نیروی انتظامی. همه جا امن و امان بود. فکر کردم بهترین جا جلوی استخر پارک باید باشه. جایی بین مردم.
رفتم تو این فاصله گشتی در شهر بزنم. خیابون غلغله بود از مردمی که برای خرید عید اومده بودن. دم کرست‌فروشی مادام ایزابلا صف طویلی از زنان درست شده بود و همدیگرو هل می‌دادن.
در نگاه زنان جستجو می‌کردم. کدوم‌یکی از اینا قراره در جشن بزرگداشت خودشون شرکت کنن؟
نکنه عجله‌شون و تندتند راه رفتنشون به‌خاطر رسیدن سر وقت به این مراسمه؟
شوق زیادی داشتم و وقتی از ویترینی که آینه داشت رد می‌شدم لبخند طویلی روی صورتم می‌دیدیم که هر کار می‌کردم جمع‌وجور نمی‌شد.
یاد مراسم 8 مارس پیرارسال در پارک لاله می‌افتم. چقدر آشنا دیدم و چقدر اومده بودن. حتما این‌دفعه منسجم‌تر و بهتره.
یادمه اون‌دفعه مأمورهارو چقدر اذیت کردیم و آخرش چقدر دویدیم. تا هوا تاریک نشد جرأت جمله و زدن ضربه نداشتن. فقط یک ضربه بهم خورد که تا یک‌هفته جایش درد می‌کرد.

اما این‌دفعه...

وقتی اومدم پارک دیدم تقریبا بدترین جای پارک رو برای تجمع انتخاب کردن. جایی نزدیک چهار راه ولی‌عصر ، دور از پارک و مردم! محوطه‌ی روبروی ساختمان تأتر شهر(یعنی خواستیم نزدیک هنرمندان باشیم؟) جایی که ماشین پلیس به راحتی می‌تونست بیاد تو.

دیدن سیمین بهبهانی عزیزمان که همه‌جا درکنارمونه. شادی صدر مهربان ، خانم نوشین احمدی خراسانی و تعداد کمی دیگر از فعالین دلم رو گرم کرد و کاستی ها رو ندیده گرفتم.. شعارهایی که به دستمون گرفتیم و همه نشان از خواستن صلح و دوستی بود و خواستن برابری و عدالت، همبستگی و آزادی! خواستن زندگی عاری از خشونت و زور.
اما هنوز مدتی از خوندن قطع‌نامه نگذشته بود که. ماشین پیکان پلیس پیداش شد و یکراست میون جمعیت اومد. حدود 60 نفر روی زمین نشسته بودن و بقیه ایستاده گوش می‌کردن. پلیس در بلندگو با کلام خشنی می‌گفت:" شما مجوز ندارید" و" هرچه زودتر محوطه رو ترک کنید" و ماشین همینطور به میون جمعیت میومد. باکی نداشت از لِه کردن ما.
پشت ماشین فوجی از مأمورین سبزلجنی‌پوش اومدن. تعدادشون شاید بیشتر از تعداد ما بود. همه با باتوم. همه خشن و بی‌ادب. از همون اول!
نکته‌ی جالبی این وسط دیدم. این‌بار دختران چادری با ما بودند و نه بر علیه ما! اونا هم به پلیس اعتراض می‌کردن وبعدا دیدم از پلیس فحش و کتک می‌خورن.
فرمانده بلند دستور داد: " تا می‌خورن بزنیدشون! بخصوص ردیف اولی‌هایی که جلوتون وای‌میسن."." رحم نکنید!"
پسری فریاد زد: براشون دست بزنیم!
خانمی گفت: نه! جری‌تر می‌شن!
اما اونا دست‌نزده جری بودن!
فکر کردم شوخیه. اما واقعا می‌زدن. اول یقه‌ی پسرها رو گرفتن و تا می‌خوردن با لگد و باتوم زدنشون. اونا رو از بین خانم‌ها بیرون می‌کشیدن و پرت می‌ کردن یه گوشه. شاید فکر می‌کردن زنا بدون مردا ضعیف‌ترن.
اونایی که خیلی مقاومت کردن با خودشون بردن. نفهمیدم دورتر ولشون کردن یا با مینی‌بوس بردنشون. دیواری درست کرده بودن و نمی‌ذاشتن هیچکس برگرده.
اولش دخترها و زنها جیغ‌کشان بلند شدن.
مجبور بودیم دورشیم. اما کمی بعد جمع به خودش مسلط شد و شروع کردیم به سرود ‌خوندن:
ای زن ای حضور زندگی، به سر رسید زمان بندگی
جهان دیگری ممکن است، تلاش ما سازنده‌ی آن است

این صدا صدای آزادی‌ست، این ندا طغیان آگاهی‌ست
رهایی زنان ممکن است،‌ این جنبش سازنده‌ی آن است
http://z8un.com/download.php?id=528
. مسیر به سمت بیرون پارک بود. کاش به میون مردم می‌رفتیم. مأموران هلمون می‌دادن و باتومشون رو با گشاده‌دستی بر پشتمون می‌کوبیدن. به پیرو جوون هم رحم نمی کردم. من از دیدن ضربه‌هایی که بچه‌ها می‌خوردن منقلب شده بودم و بدون اختیار اشک می‌ریختم. شاید این‌قدر برای خودم ناراحت نبودم. درد کتکی که می‌خوری قابل‌تحمل‌تر از دیدن کتک‌خوردن زنی شصت‌ساله و دختری شانزده ساله بود.
داد زدم:" چرا می‌زنی وحشی! فکر کن ما خواهر و مادرای خودتیم" مأمور گفت:" اگر خواهرم مثل تو بود جرش می‌دادم!" بحث نمی‌شد کرد.
شعارها یکی یکی زمین می‌افتاد و به زیر چکمه‌ی مأمورین می‌رفت و نقش آج چکه روی شعارهای صلح و آزادی دردآور بود.
یکی از فرماندهانشون گیر داده بود به گرفتن دوربین من و چندین بار به من حمله برد اما زنان شجاع نجاتم دادن.
از پارک به‌زور بیرون شدیم.
خانم محبوبه‌ی بیات اومد ببینه چه خبره. هر شب اجرا داره( نمایش عادل‌ها. نوشته‌ی آلبر کامو و به کارگردانی قطب‌الدین صادقی) بیچاره‌رو دنبال کردن و رفت تو ساختمون تأتر.

یه عده یک‌راست رفتن خونه‌هاشون.
ولی من از راه دوری اومدم مگه می‌شه به همین راحتی‌ها برم. اومدم برگردم ضربه‌ای به بازوم خورد. دختره‌ی ج... کتک می‌خوای؟
پارک رو دور زدم و از محل دیگری اومدم تو. دوباره وسط سربازهای سبزلجنی گیر افتادم. و دوباره فرمانده‌شون حمله کرد به دوربین. باتومی رفت بالا. دست دیگری باتوم رو گرفت. اولین سربازی بود که به روم لبخند زد. زن مسنی دستمو گرفت و با من دوید. در واقع منو دووند. جیغ و داد فرمانده. می‌گفت:" بزنید این گُه‌ها رو"
موقع دویدن گفتم گه خودتی بی‌شعور.( منم بی‌ادب شده بودم).
شناخته شده بودم و نمی‌تونستم برگردم. این دفعه گرفتنم حتمی بود. با زن رفتیم روسری‌فروشی روبروی تأترشهر و هر دو روسری متفاوت با شالی که به سر داشتیم خریدیم. پسر فروشنده می‌خندید و می‌گفت می‌دونم برای چی می‌خرید و با هردوما نصف قیمت حساب کرد. گفت مواظب خودتون باشید اینا شرف ندارن.

رفتیم نشستیم توی پارک. دختر دیگری هم که دیگر می‌شناختیمش اومد. رفتیم از روی مانع‌ها ببینیم روبری تأتر چه خبره مأمورین دوباره حمله کردن و ما رفتیم بغل‌دست زن مسن نشستیم. زن جیغش دراومد با دخترای من چیکار دارین ؟ا. بعد خطاب به ما گفت: پانته‌آ، پریسا مگه نگفتم به این وحشی‌ها نزدیک نشید. رو به اونها کرد و با اخم گفت اومدیم خرید عید. خسته شدیم اومدیم تو پارک نشستیم. عیبی داره؟ مأمور با ناباوری نگاهمون کرد ولی از زدن ضربه منصرف شد و گفت عیب که داره. یالله بلند شید برید.
زن گفت مثلا امروز روز زن هم هست. دستتون درد نکنه! خوب از خانوما پذیرایی می‌کنید! و بلند شد دست مارو گرفت و به طرف بیرون پارک برد خیلی برای من نگران بود و بارها ازم خواست دوربینو بدم در کیفش بذاره تا برای من بد نشه. برای اینکه اعتماد کنم اسمشو که در اعلامیه‌ی زنان چاپ شده بود با کارت شناسایی نشونم داد.
اما راستش ندادم و گفتم شما شناخته‌شده‌اید می‌ترسم برای شما بدتر بشه!
. تعداد مأمورین بیشتر شده بود. پشت دیوارهای روبروی تأتر شهر صفی از اونا سنگر گرفته بودن.
مردم عادی پچ‌پچ می‌کردن:
- معلومه اوضاع حکومت خیلی خرابه که این‌طور حمله کردن.
- دوره‌ی خاتمی کی جرأت داشتن این‌طوری بزنن.
- مگه 18 تیر دوره‌ی خاتمی نبود؟- بود. اما...
- ایشالله تا عید اینا می‌رن.
- ای آقا، آخوند مگه ول می‌کنه.
- این اختناق احمدی‌نژادیه!
- چقدر کارشون زاره که دست رو زنا بلند می‌کنن.
- این زنا هم بیکارن ها. آخه بگو زن، بشین سر خونه زندگیت. تورو چه به مبارزه؟
- پیرزنه رو دیدی چطوری دست می‌زد؟ یه طوریش می‌شد ها...
- خوب دیگه زنا هم خیلی پررو شدن.
- آقا شما دوره‌ی شاه یادت نیست. زنا خیلی سالار بودن. مگه کسی جرأت داشت بهشون چپ نگاه کنه.
- بابا اون‌موقع هم بد بود. بعد از 8 شب زن نمی‌تونست بره تو خیابون.
- من درد اینا رو می‌دونم. اینا می‌خواد ولنگ و واز بپوشن. آزادی لختی منظورشونه!

ما خانواده‌ی موقتی در بعضی بحث‌ها شرکت می‌کردیم. کلی راجع به شعارهای جمع حرف زدیم و از دیه و حق طلاق وبرابری و تعدد زوجات و...

و هرجا از دوسه‌نفر بیشتر دور هم بودن مآمورا میومدن گیر می‌دادن. زنهایی که در تجمع بودن شناخته بودیم و از دور برای هم چشم‌و ابرو می‌آمدیم. کمی از مردم دور می‌شدیم و دوباره در جمع بعدی.

یک‌جا پسری بغل دست ما نشسته بود و سیگار می‌کشید. توی جمع دیده بودمش. مأموری هیکل گنده(فرمانده‌ی لباس شخصی‌ها که هرکار کردم به علت هوشیاری و سبعیتش نتونستم ازش عکس بگیرم.یه دستش یه کاغذ صورتی که دست شادی صدر دیده بودم بود و در دست دیگرش بی‌سیمی که مرتب با اون فرمان می‌داد) بی‌ مقدمه به ما نزدیک شد . همه‌مون سکوت کردیم ببینیم منظورش چیه. رفت به طرف پسر و پس‌گردنی محکمی به او زد و یقه‌ش رو گرفت و پرتش کرد و با عربده گفت: پدر سگ! چرا داری لایه‌ی اوزون رو سوراخ می‌کنی؟( مثلا خیر سرش خواسته بود طنز بگه و مارو بخندونه!) اما هیچ‌کس نخندید و شنیدم با دندون‌های بسته می‌گن: کثافت!

یک‌بار حدود 20 سرباز ما رو تا ساندویچ‌فروشی سررازی بدرقه کردن البته با هل‌دادن و قدری توهین. و من و خواهر تازه‌یافته‌م به مادر شجاعمون چسبیده بودیم. رفتیم و از خیابون خارک دور زدیم و از پشت پارک برگشتیم تو. و بازم رفتیم نشستیم تو پارک با مردی که مخالف کار ما بود بحث کردیم.
اون‌قدر بودیم و دنبال شدیم و در رفتیم تا هوا تاریک شد. هنوز مأمورین در قسمت شمال پارک بودن. ما نمی‌دونستیم. موقع بیرون رفتن از همون ضلع که مینی‌بوسشون هم پارک بود شناختنمون که قرار بود خرید بریم و نرفتیم. دنبالمون کردن و ما رفتیم وسط خیابون و پریدیم تویه اتوبوس که ایستاده بود..( به راننده گفتیم ندادن بلیت ما از نداشتن شخصیت نیست ها). راننده دید دنبالمونن خندید و گاز داد.

شب برنگشتم خونه. گفتم تهران می‌مونم. اون موقع هم ماشین خط نبود. و زن گفت به هیچ‌وجه سوار ماشین‌های غریبه نشو.

صبح رفتم یک‌بار دیگه به پارک دانشجو سر زدم. خیلی غمگین‌شدم.
دیدم پارک دانشجو دیگه فقط یه خاطره‌ی خوش برام نیست. فکر می‌کنم تا وقتی زنده‌م با دینش یاد 8 مارس و وحشیگری حکومت و کتک و خشونت بیفتم.

این بار که از ویترین‌ مغازه‌ها رد می‌شدم صورتی می‌دیدم که هیچ لبخندی روی لبش نبود. زن‌هایی رو می‌دیدم که با بی‌خیالی مشغول خرید و چونه‌زدن بودن. صف جلوی مغازه مادام ایزابلا طویل‌تر از دیروزش شده‌بود. می‌دونستم هیچ‌عجله‌ای برای رسیدن به جایی رو ندارن. اونا برمی‌گردن به خونه‌هاشون. برای شست‌وشو و پخت‌وپز و آراستن منزل برای دیدو بازدید عید که بشینن بگن اینا ایشالله تا دوماه دیگه می‌رن.

دیدم همه‌جای شهر پر شده بود از صندوق‌های شور نیکوکاری. صندوق‌های خالی که مسئولینش از بی‌کاری رو صندلی خوابشون برده بود. هیچکس رو ندیدم که حتی یه صدتومنی بندازه توشون.
جلوی یه صندوق خالی یه مداد نو دیدم که مردم پاشونو می‌ذاشتن روش و رد می‌شدن.
با پا زدمش کنا دیوار.. شاید بچه‌‌ای بهش احتیاج پیدا کنه و برش داره. شاید بخواد باهاش بنویسه:
عدالت، برابری، همبستگی، آزادی، صلح...
عکس:تاراندن مردم توسط مأمورین
عکس.مأمورینی که مارو هل می‌دادند.
عکس: کاغذ سرودمان
عکس:نقش آج چکمه‌ی مأمورین بر پشت شعار صلح و عدالت. صاحبش کتک خورد و انداختش زمین
عکس:وقتی ماشین پلیس بی‌تعارف توی جمعیت زد.
عکس: شور نیکوکاری عجیبی بین مردم به وجود آمده.
عکس: همه می‌خواستند در ریختن پول برای همنوعانشان گوی سبقت را از هم بربایند. چون همه به حکومت اعتماد کامل دارند. می‌دانند که این پول به مستحق واقعی‌اش می‌رسد . الحمدالله همه پول اضافه دارند.

------------
اعتراف:
موقع عکس گرفتن دستم می‌لرزید. بغضم می‌گرفت. از دیدن کتک‌ها قلبم در سینه‌م بدجور می تپید. نه. من اصلا آدم شجاعی نیستم!

-------

گزارش مصور آرش عاشوری‌نیا از این تجمع. بیشتر به مجلس خصوصی می‌ماند تا تجمعی مردمی. حتی ژست گرفتن جلوی دوربین.

گزارش درنا کوزه‌گراز تظاهرات روز هشت مارس.

پنجشنبه، اسفند ۱۸، ۱۳۸۴

روز زن

عباس عباس٬ اصغر!عباس عباس٬ اصغر!عباس بدبخت شدیم رفت. زیتون اومده از پذیرایی روز ۸ مارسمون گزارش تهیه کنه! ورپریده همین‌جا عین شیر بغل دستم وایساده.:(

یکشنبه، اسفند ۱۴، ۱۳۸۴

ترجمه ‌ی مزخرفانه!

1- " فلان چیز دارای زیبایی مشهور است" ،" رنگ آسمان به شکل و شاعرانه و دلپذیری رو به نازکی می‌رود"، " شما تقریبا می‌توانید تنفس گرم رودخانه‌ی قهوره‌ای را به همراه عطر ضعیف موز و قهوه حس کنید."، " نزدیکی گرم و ساده‌ای بین طبقات مختلف وجود دارد"، به طرز ظریفانه‌ای لباس پوشیده"، "همهمه‌ی منزجرانه"،" خندیدن بی‌میلانه"،" پرسیدن بدشگونانه!"، "آرامش مخمورانه"، "بی‌توجهانه" و...
.ترجمه‌ی فوق‌العاده بد" مرجان بخت‌مینو" لذت خوندن نمایشنامه‌ی " اتوبوسی‌ به‌نام هوس" نوشته‌ی تنسی ویلیامز رو به‌طور مزخرفانه و مکدرانه‌ای به کامم تلخ کرد:))( ببخشید، کسی که تازه این کتابو با ترجمه‌ی خانم بخت‌مینو خونده باشه جمله‌‌ای بهتر از این نمی‌تونه بگه!)
بابا جان، وقتی ادبیات و دستور زبان و اصولا ترجمه‌کردن بلد نیستی مرض داری کتاب ترجمه می‌کنی؟ ا ونم کتاب به این مهمی رو؟وقتی به اسم ناشر نگاه می‌ کنی: " انتشارات مینو" جواب سوالتو می‌گیری!

2- بازم عید می‌شه و گرفتن عیدی کتاب از کسانی که در عمرشون هفت هشت تاشعر گفتن و با هزینه‌ی شخصی یا پاپا‌جون مامان‌جونشون کتاب منتشر کردن شروع می‌شه و وقتی میای خونه کتابو باز می‌کنی می‌بینی یه حرف جدید توش نیست. همه تقلیدیه(یا بهتر بگیم تقلبیه) از فروغ و شاملو و اخوان و ابتهاج و...
اونم بدون اینکه پیام واقعی شعر اونا رو درک کرده باشن. البته طفلیا حق دارن. تا آخر عمر چیزی دارن که بهش پز بدن:) با هزینه‌ی شخصی در 2000 نسخه چاپ می‌کنن و همه‌رو خودشون می‌خرن و به جای عیدی به مهمونا غالب می‌کنن.(راسته که ما در ایران یک‌میلیون شاعر داریم؟ اما چرا فقط به تعداد انگشتان دست شاعرمطرح وصاحب ذوق و صاحب سبک داریم؟)

3- نمی‌دونم خواننده‌های کتاب‌ آقای ر.اعتمادی چه‌طور این همه بی‌قیدی و بی‌توجهی رونمی‌بینن.
یکی از کتاب‌هاشو برای کنجکاوری باز کردم و از اول داستان خوندم. دختری پولدار دم کیوسک روزنامه فروشی داره دنبال اسمش بین قبول شدگان کنکور می‌گرده. پسری با لباس های ژنده به دختر نزدیک می‌شه و می‌بینه دختر مثلا دانشگاه تهران رشته پزشکی قبول شده. می‌گه اتفاقا منم دانشگاه تهران می‌رم.
-... روشنایی؟ـ بله.-
شما دختر آقای روشنایی سرمایه‌دار معروف هستید؟
- بله.داستان ادامه داره. تا اینکه این دو باهم دوست می‌شن و می‌رن کافی‌شاپ.بین صحبت‌های جدیشون:ـ شما دانشجو هستید؟- ا... از کجا فهمیدید؟- نکند دختر آقای روشنایی سرمایه‌دار معروف هستید؟
دختر با کرشمه- به راستی که شما خیلی باهوشید. اسم من را ازکجا بلدید؟ نکند من را زیر نظر دارید؟
یعنی این آقای نویسنده وقتی دوسه‌روز بین نوشتنش فاصله میفته یادش می‌ره جریان چی بوده؟ داستانشو دوباره خونی نمی کنه؟ ( اون‌وقت متاسفانه کتاب‌های این آقا به چاپ ان‌اُم می‌رسه)

4- این برادر شیطون من از یه سفر طولانی دانشجویی برگشته و چون مامان اینا(مامان جونم اینا) مسافرتن اومد اینجا؟ یک روز طول کشید ظرف و ظروف سیاهشو سابیدم تا فهمیدم مثلا جنس کتری‌ش استیله و نه یه فلز سیاه‌رنگ و رنگ پتوش آبیه و نه خاکستری:)
برادرم با قطار اومده. وقتی با دوستش بلیت‌هاشونو چک می‌کنن می‌بینن هر کدوم تو یه کوپه‌ی جداگونه افتادن.برادر من با سه‌تا خانم‌آقای ارمنی هم کوپه بوده و دوستش با یه قاچاقچی معروف منطقه‌ی مبدأ و یه عده دیگه.یه آقای فکل کراواتی که از این آقای قاچاقچی خوشش نمیومده اظهار تمایل می‌کنه کوپه‌شو عوض کنه تا این دوتا دوست پیش هم بشینن. داداش من می‌ره لوازمشو برداره که یکی از خانومهای ارمنی می‌پرسه: کجا؟ برادرم می‌گه می‌خوام جامو با یکی عوض کنم تا برم پیش دوستم.. خانومه می‌گه با کی؟ برادرم شیطونیش گل می‌کنه و می‌گه با یه آخوند!زن ارمنی هوارش به آسمون می‌ره و همونجا روسریش رو درمیاره که من می‌خوام راحت بشینم حوصله‌ی آخوند جماعت رو ندارم و حق نداری که یه آخوندو جای خودت بیاری. اون یکی خانم ارمنی هم روسریشو در‌میاره و این یکی هم جیغ و داد.برادرم که خنده‌ش گرفته می‌گه آقای ر. هم هست، قاچاقچی و شرور معروف منطقه، می‌خواهید اونو بفرستم؟ خانومه هوار که اگه اونو بفرستی والله به خدا سگش شرف داره به آخوند جماعت.

5- حالا جریان این قاچاقچیه چی بوده؟برای داداشم و دوستش تعریف کرده که تو منطقه هیچکس زورش به خانواده‌ی اینا نمی‌رسه و جرأت ندارن حتی برای یک ساعت بندازنشون زندان. چه ازشون مشروب بگیرن چه مواد مخدر و چه اسلحه و حتی اگه قتلی مرتکب بشن. اون‌قدر دم بسیجی‌های و کله‌گنده‌های دولتی رو می‌بینن که از گل نازک‌تر بهشون نمی‌گن. در عوض این‌ها هم فکر عوض کردن حکومت به کله‌شون نزنه!( چرا بزنه؟ کجا برم بِه از اینجا؟)نمی‌دونم کدوم شیرپاک خورده‌ای جرأت کرده بوده و زده داداش این گنده‌لات رو کشته و فرار کرده تهرون و این آقا اومده سرشو گوش تا گوش ببره و دوباره برگرده شهرشون.برادرم پرسیده تنهایی نمی‌ترسی بلایی سرت بیاد؟ گفته: بابام 50 تا پسر داره( از زن‌های متعدد) . انتقام خونمو می‌گیرن حتما!( به همین سادگی!)

6- شانس منو!برای دوستم دنبال خونه می‌گشتیم. ساعت ده صبح توی خیابونی که توش یه عالمه بنگاه معاملات ملکیه. همون‌طور که دونه‌به دونه می‌رفتیم تو و سوال می‌کردیم. از دور دیدم مرد جوونی وارد بنگاهی در 50 متر جلوتر شد و یهو همهمه برخاست. مردم میدویدن طرف اون بنگاه و داد و بیداد می‌کنن. من که دقت نکردم اما می‌گفتن تو یه دستش اسلحه‌ست و توی یه دست دیگه‌ش کارد. رفت تو و درو از تو قفل کرد( قابل توجه اونایی که کلیدو پشت در جا می‌ذارن.) مردم کنجکاو بیرون بنگاه جمع شده بودن و می‌دیدن که مرد جوون زد و شاهرگ مرد بنگاه‌دارو با چاقو زد. یکی هم فوری زنگ زد به کلانتری و اورژانس.مرد جوان وقتی می‌خواد بیاد بیرون و جمعیتو بیرون می‌بینه، چاره‌ای نمی‌بینه جز اینکه با چاقو بزنه تو قلب خودش. یعنی در واقع خودزنی کنه. اورژانس اومد و دوسه‌نفر که اون تو بودن و از ترس رنگ به چهره نداشتن درو باز کردن.اورژانسی‌ها دیدن که کار مرد میانسال تمومه، جسدشو گذاشتن اون تو بمونه. ولی جوون هنوز نفس می‌کشه. بردنش . خبر رسید اونم توی راه بیمارستان فوت کرده، دستبند به دست! من چند دقیقه‌ست که یادم اومده که دوربین عکاسیم همراهمه. دوسه تا عکس که می‌گیرم پلیس حمله می‌‌کنه که دوربینمو بگیره. ناچارا می‌ذارم تو کیفم.مردم محل جمع شدن. زنها نچ‌نچ می‌کنن که حاج‌آقا خیلی مرد خوبی بود! مؤمن بود! عاشورا فلان قدر نذر داد.پسری حدودا بیست‌ساله تازه از خواب پاشده با موهای ژولیده گریان به سر جسد مرد اومد. ناپسریشه!
از یکی پرسیدم حاج‌آقا چندتا زن داشت؟
دوتا.-
خواستم بپرسم چرا دوتا؟ دیدم وقت شوخی نیست. احساسات عمومی حسابی جریحه‌دار و تا حدودی لکه‌دار شده.- بعد همین‌طور افراد ژولیده‌ی تازه‌از خواب‌پاشده‌ی گریان بود که از راه می‌رسیدن و وارد بنگاه می‌شدن.بعدا فهمیدم قاتل داماد مقتول بوده.نمی‌دونم چرا تو روزنامه‌ها از این جریان هیچی ننوشتن.

7- روز جهانی زن، هشتم مارس، برابر با 17 اسفند که چهارشنبه‌ی همین هفته‌ست. ساعت 4 تا 5 بعد از ظهر قراره بریم پارک دانشجو. نمی‌دونم چرا انداختنش پارک دانشجو( چهار‌راه ولی‌عصر. بغل تأتر شهر) که روزهای معمولیش هم دور و برش پر از مأموره و پارک خیلی کوچیکیه. باز پارک لاله کلی در‌رو داشت!

8- برای دیدن بازی ایران کاستاریکا دلم می‌خواست برم استادیوم آزادی همراه بقیه‌ی خانوما. اما بلیت گیرم نیومد. ای‌میلی برای برگزار کننده‌های این حرکت فرستادم ببینم می‌تونن برام جور کنن اما متاسفانه ای‌میلم فرداش که مسابقه‌انجام شده بود و خانوما رو هم راه نداده بودن به دستشون رسیده بود.راستش" مبارزه برای دیدن یه مسابقه" به نظر خیلی مسخره و ابتدایی میاد. ما کجای راهیم؟به نظر من این کمترین و کوچکترین خواسته‌ی ما در روز جهانی زن می‌تونه باشه. ما دنبال اهداف خیلی بزرگتری هستیم.

9- از هر خیابونی رد می‌شی یه ترقه جلو پات منفجر می‌شه. باز رفتن پیشواز چهارشنبه سوری!

10- وقتی طرح تعطیلی‌های کاهش‌یافته رو می‌بینم خندم می‌گیره. تموم تلاششون رو کردن تعطیلی‌های ایرانی رو بردارن و به‌جاش تعطیلی مذهبی بذارن. تعطیلی عید تا 4 فروردین. سیزده‌به‌در پر! 29 اسفند پر!
اما تعطیلی تولد و وفات امام‌ها(حتی اونایی که برای بزرگداشتشون کار خاصی نمی‌کنیم.) سرجاشه.
آقا، تعارف نکنید و اون 4 روز تعطیلی عیدو هم بردارید و خلاص!دیدین گفتم اینا یواش یواش می‌خوان عید نورزو حذف کنن و به‌جاش " از عید تا عید" -غدیر تا خمو- بذارن؟

11- اميدوارم نظرخواهيم درست شده باشه.

۱۲- این‌همه این‌روزها تو وبلاگ‌ها حرف گی‌ها و لزبین‌هاست کسی نمی‌نویسه که اینا وقتی می‌خوان فرمی رو پر کنن و نوشته خانم یا میسیز یا میس و یا آقا و مستر کدومو پر می‌کنن؟جواب: آخه این سوال به کله‌ی هیچکی جز زیتون خطور نمی‌‌کنه:)

سه‌شنبه، اسفند ۰۹، ۱۳۸۴

قالی‌قل( قالیباف قلدر)

می‌گن یه زمانی رضا‌شاه( الان خیلیا می‌گن نور به قبرش بباره!×... عرض نکردم؟) دستور داده بوده در محلی درخت بکارن. طبق معمول بودجه مثل اون گلوله برفی معروف آب و به قولی هپل‌هپو می‌شه. بعد از دوسه سال نامه‌ای دست متولیان اون محل می‌رسه که رضاشاه می‌خواد بیاد بازدید.مسئولین کاسه‌ی چکنم می‌گیرن دستشون. تا اینکه فکری به ذهن علیلشون می‌رسه. درختان سه‌چهارساله‌ رو از باغی می‌کنن و می‌کارن جاش. رضا‌شاه موقع بازدید به طور اتفاقی تکیه‌شو می‌ده به یکی از درختا و اونم چون محکم نبوده میفته زمین. رضاشاه مشکوک می‌شه و می‌بینه بعــــــــــــله! درختا همه سستن و بی‌ریشه. اونم دمار از روزگاریَکی‌یکی‌شون در میاره.
حالا قالیباف تو شعارهای انتخاباتیش برای ریاست‌جمهوری گفته بود ایران به یک رضا‌شاه دیگه نیاز داره.(یعنی خودش!... عمرا"!!)
قالی‌باف که نتونست رئیس‌جمهور شه اما تونست به مسند شهرداری تکیه کنه.او متاسفانه از رضا‌شاه فقط صفت قلدری‌اش رو فهمیده( که اونم من فقط شنیدم به چشم خودم ندیدم). قالی‌باف در کمال بی‌ادبی اداره‌ی کل منابع طبیعی و خبرنگاران رو دروغ‌گو خطاب کرده.
شهردار شهر گل‌وبلبل ما تهران بدون مشورت با هیچ‌ارگانی برای ساخت سیاسی‌ترین و پرسروصداترین بزرگراه تهران یعنی"بزرگراه زین‌الدین" دستور قطع هزاران اصله درخت 42 ساله را از یکی از استراتژیک‌ترین جنگل‌های تهران یعنی جنگل لویزان رو صادر کرد . آن‌هم چه روزی؟‌ در روز تاسوعا و عاشورا. وقتی تموم مردم مشغولن( نذری و عزاداری و...)! روزنامه‌ها تعطیلن و بیشتر دولت‌مردان در خواب قیلوله.اینطور که در اسناد شهرداری هست تا به حال 12‌هزار اصله درخت قطع شده و بیشتر از این مقدار هم قراره قطع بشن.در حالی‌که در بعضی کشورها مثل استرالیا به‌خاطر یک درخت قدیمی مسیر اتوبان عوض می‌کنن. شهردار مهربان و رئوف ما مخصوصا اتوبان رو از میان جنگل عبور می‌ده. چرا؟ چون فکر می‌کنه این‌طوری ارزون درمیاد. آخه نه که جنگل‌های ایران ارث پدرشه، دلش نمی‌سوزه! فکر می‌کنه اگه اتوبان از مسیر خانه‌های شمیران‌نو عبور کنه کلی باید به مردم زمین‌معوض و پول بده.
مردم شمیران‌نو با اینکه از قبل به وسیله‌ی عوامل شهرداری تحریک شدن که جنگل لویزان برای شما دردسرآفرینه، قاتلا و دزدا و قاچاقچی‌ها توش زندگی می‌کنن و زنا و دختراتون رو می‌دزدن و می‌برن تو جنگل بهشون تجاوز می‌کنن، با اینجال تا صبح از صدای گوش‌خراش اره‌های برقی و بولدوزر خوابشون نمی‌بره و بعضی‌هاشون از دیدن اون صحنه‌ها گریه می‌کنن. دوسه ان‌جی‌اوی زیست محیطی ماجرا رو می فهمه و همون شبانه در محل تجمع می‌کنن. آقای کولانی از اداره منابع طبیعی(متولی پارک جنگلی لویزان) تا 4:30 صبح در محل می‌مونه و با تمام توان سعی می‌کنه جلوی کارو بگیره. اما مرغ شهرداری و قالی‌باف قلدر یک‌پا داره!
اداره منابع طبیعی رسما شکایت می‌کنه به مراجع قضایی. اونا هم لطف می‌کنن و فردی رو از شهرداری با قرار 50 میلیون تومن وثیقه زندان می‌کنن که فوری آزاد می‌شه.پرونده دست کیه؟ قاضی مرتضوی معروف. مردی با کفش‌های کتانی!!قرار 50 میلیون تومنی در صورتی صادر می‌شه که کارشناسان ایرانی فقط ارزش کاشت و داشت و آبیاری این درختا رو 100 میلیارد تومن تخمین زدن و کارشناسان خارجی 895 میلیون دلار.حالا بماند که هر هکتار جنگل 5/2 تن اکسیژی تولید و 70 تن مواد آلاینده رو جذب می‌کنه و برای این‌کار درختان ارزشی متصور نیست!
در محدوده‌ی سال 1342 در نواحی استراتژیک تهران جنگل‌هایی احداث شد برای اینکه اگر تهران گسترش پیدا کرد و هوا آلوده شد منبع تولید اکسیژن و گرفتن مواد آلاینده باشن. جنگل‌هایی مثل: لویزان، گیشا، سرخه‌حصار، لتیان، جهان‌نما، دوشان‌تپه، سوهانک و... و هرکدام چندین هزار هکتار.
حالا قالی‌باف به چه مجوزی به خودش این حقو می‌ده که این سرمایه‌ی عظیم و حیاتی تهرانی‌ها و در واقع ایرانی‌ها رو از بین ببره؟! چرا قانون باهاش برخورد نمی‌کنه؟ایشون با پررویی فرمودن:چرا وقتی بزرگراه امام از پارک جنگلی پردیسان عبور کرد کلی چیزی نگفت؟ زورتون به من رسیده؟( من مدتهای مدید در کف این استدلال قالی‌باف بودم!)بعد گفته:جنگل‌ها شدن مأمن آدم دزدا و آدم بدا. ضررشون بیشتر از فایده‌شونه!جایی دیگه افاضات فرمودن که:درختان سوزنی برگ اصلا نه اکسیژن تولید می‌کنن و نه گاز کربنیک جذب می‌کنن. قطعشون کنیم راحت شیم از این همه کاج. وای دلم گرفت...نظرات مشعشعانه‌ی دیگه‌ قالی‌باف:آئوووووووووو... حالا چرا جوش آوردین؟ جای این درختا می‌ریم در جایی دیگه نهال می‌کاریم. قول می‌دیم!(نازی!)
دوشنبه‌ی هفته‌ی‌بعد یعنی 15 اسفند روز درخت‌کاریه. در این روز منابع طبیعی زمین‌هایی رو در شهرهای مختلف در نظر می‌گیره و مردم رو به صورت کاملا فرمالیته می‌برن اونجا که درخت بکارن و ذوق کنن که در راه محیط زیستشون کاری کردن! اما چند هفته بعد اثری از آثار نصف بیشتر درخت‌ها نیست. گاهی خود ارگان‌‌های دولتی نهال‌ها رو می‌کنن و می‌برن جایی دیگه می‌کارن. یا آبشون نمی‌دن تا خشک بشن. تا اصلا ازشون نگه‌داری نمی‌کنن. چون زمین‌ها هم اکثرا دولتیه، مثلا مناطق نظامی و مردم هم از اون ورا رد نمی‌شن نمی‌فهمن زحمتشون هدر رفته.امسال هم برنامه‌ی درختکاری در منطفه‌ی تلو( بین سرخه‌حصار و حوزه‌ی لتیان) قراره انجام شه.مردم تهران قراره 500 هکتارو درختکاری کنن. همه‌ی ان‌جی‌او ها هم مشارکت دارن و فکر می‌کنن این فکر خودشونه. ولی نمی‌دونن تموم برنامه‌ریزی با دولته.لابد چند سال بعد قالی‌باف قراره اتوبانی از اونجا رد کنه.امیدوارم ... ..... کفاف نده!
×من شاه‌دوست نیستم. اما شاه‌دوستان رو کاملا درک می‌کنم!(امام زیتون‌العابدین)

شنبه، اسفند ۰۶، ۱۳۸۴

سایتمو بردن هی هی...

می‌دونستم اواخر فوریه مهلت سایت زیتون‌دات‌کام تموم می‌شه. از یکی‌دوماه قبل از مسئول دومین شماره حساب خواسته بودم بابت واریز پول. گفت نگران نباشم و خودش تمدیدش می‌کنه . منم با خیال راحت نشستم سرجام.
دیشب هم که دیدم سایتم نمیاد فکر کردم یه مشکل معمولیه و به زودی حل می‌شه. اما وقتی امشب سایت حسن‌آقا رو باز کردم، دیدم نه انگار قضیه خیلی جدیه:(
غم عالم نشست رو دلم.
بیشتر از سه‌سال و نیم بنویسی و عکس بذاری و کامنت‌بگیری و یهو همه دود شن برن هوا خیلی زور داره.
حس می‌کنم در حقم نامردی شده!
نمی‌دونم کاری می‌شه کرد یا نه. می‌شه اون بالای سایتشون که آدرس ا یمیل دادن با زبون خوش ازشون خواست بهم پسش بدن؟
آخه به زبون انگلیسی که زیتون معنی نداره.
به قول حسن‌آقا بسوزه پدر سرمایه‌داری!
بشمر!
درود بر جامعه‌ی سوسیالیستی و جامعه‌ای که در اون سایت‌دزدی نباشه!
مرگ بر سایت دزد
بشمر
چی‌چی رو بشمر؟ مگه نگفتن نباید شعار مرگ بدیم؟

ضمنا انفجار در حرمین شرفین رو قویا محکوم می‌کنم!
فکر کنین ببینین این انفجارها به نفع کی تموم شد؟!

نخیر! قاط زدم اساسی!


راستی تکلیف عکسام چی‌ می‌شه؟
همه‌شون تو گوگل هستن. چه‌جوری دونه‌به دونه به مطالبم اضافه‌شون کنم؟

پ.ن.1.
به پیشنهاد حسن‌آقا برای جلوگیری از سوءاستفاده‌ی کسی که زیتون دات کام رو گرفته اگه می‌شه، کسایی که لطف کردن به این آدرسم لینک دادن خواهش می‌کنم به این آدرس در بلاگ‌اسپات یا اون‌یکی در بلاگفا , (و یا هردوش- چه‌پررو)‌ تغییرش بدین.
خیلی ازتون ممنونم.

پ.ن.2
دیگه با زیتون و زیتونک نمی‌تونم ای‌میل بگیرم و یا بفرستم.
بی‌زحمت به این آدرس ای‌میل برام بفرستید:
z8un_parvarde[at]yahoo[dot]com

چهارشنبه، اسفند ۰۳، ۱۳۸۴

رنسانس یک دروغ بزرگ است!

۱- جناب آقای دکتر محمود احمدی‌نژاد رئیس‌جمهور محبوبمان در سفر اخیر خود به نورآباد ممسنی طی یک سخنرانی فرمودند:"رنسانس" یک دروغ بزرگ است!
ایشان افزودند: رنسانس در واقع مخفف دو کلمه‌ی موهن "هولوسانس" و "رُنه‌کاست" است که دشمنان اسلام برای ایز گم‌کردن ساده‌اش کرده‌اند که چیز دوست‌داشتنی و ساده‌ای به نظر بیاید! آن‌ها خواسته‌اند به این وسیله مکاتب دیگری جز مکتب اسلام و خدا درست کنند.اما کور خوانده‌اند!ما از همین‌جا اعلام می‌کنیم که ما هنوز در قرون‌وسطی قرار داریم و حالا حالاها در آن قرار خواهیم داشت. زیرا حالا‌حالاها دنیا وجود دارد و قرون وسطی انشالله‌تعالی هزاران سال طول خواهد کشید.اصلا مگر ائمه اطهار نگفته‌اند که هر چیز وسطش خوب است؟ خوب قرون هم وسطی‌اش خوب است.مکتب هم فقط اسلام! مکاتب رمانتیسم و کمونیسم و استغفرلله دادائیسم و زبانم لال فمینیسم و مدرنیسم و نمی‌دونم چی‌چی‌ایسم... مال شیاطین است!( امت اسلامی: الله.... اکبر! الله... اکبر. اسمشو مبر رهبر...)من از همین تریبون اعلام می‌کنم مخالفینمان را شدیدا انگیزیسیون می‌کنیم! ( امت اسلامی: احمدک احمدک خدا نگه‌دار تو. بمیرد بمیرد دشمن خون‌خوار تو!)رئیس‌جمهور محبوبمان سپس افزودند که به زودی قرار است یک دانشمند فرانسوی را که اشتباها در آسایشگاه‌ روانی بستری‌ست به ایران دعوت کرده که در مورد دروغ بودن رنسانس سخنرانی ایراد بفرمایند. البته ایشان فعلا ممنوع‌الملاقاتند. پس از بهبودی نسبی ترتیبش را خواهیم داد.

۲- گذرگاه شماره 52 منتشر شد. در این شماره علاوه بر داستان‌های کوتاه و مقاله‌های متنوع، جدیدترین داستان "عباس صحرایی" به نام "مثل یوسف" هم چاپ شده. با ای‌میل هم می‌تونید این داستان رو به صورت پی‌دی‌اف درخواست کنید.

۳- هر وقت چند روزی نمی‌تونم بیام اینترنت، موقع وصل شدن تنم می‌لرزه که این‌دفعه دیگه چه خبره؟آخه همه‌ی مسائل بین اینجا و بیرون مشترک نیست. مثلا این‌بار شنیدن خبر کشته‌شدن حجت زمانی شوکه‌ام کرد( خبر خودکشی الهام فروتن هم همینطور که خوشبختانه این یکی اشتباه بود.)باید اعتراف کنم که ...یک‌بار هم که بعد از یک‌هفته اومدم اینترنت، در کمال تعجب دیدم بلاگری از هم‌جنسای خودم که عقایدش با من فرق می‌کنه و گاهی بهم گیر می‌داد، در نظرخواهیش کامنت‌نویسی رو بامن اشتباه گرفته و کلی فحش و بد و بیراه بهش گفته. اون طرف هم انگار بدش نیومده با من عوضیش بگیرن و نامردی نکرده و همین‌طور ادامه داده و فحش و بد و بیراه صاحب وبلاگ به من هم!منم درجا با عصبانیت یه مطلب نوشتم و گذاشتم تو وبلاگ.الان فکر می‌کنم کار درستی نکردم. توهین رو بخصوص که می‌دونستم در واقع خطاب به من اصلی نبوده نباید با عصبانیت جواب می‌دادم. حالا مدتیه لینکشو دوباره گذاشتم اینجا و امیدوارم هرگز دیگه ازین سوءتفاهم‌ها به وجود نیاد. اون نامردی که این وسط موش دووند(و می‌دونه من می‌دونم کیه) هرگز این شجاعت رو نداشت که اعتراف کنه اون بوده که... بگذریم...

۴-کامرانِ"آن‌سوی دیوار" بعد از آهو و نویسنده‌ی وبلاگ کافه گینزبورگ، سومین دوست کلیمی ایرانی ساکن اسرائیل ما‌ست که وبلاگ می‌نویسه.(البته شاید تعدادشون بیشتر باشه و من فقط سه‌تاشونو می‌شناسم) نوشته‌های کامران رو خیلی دوست دارم. به مسائل واقع‌بینانه نگاه می‌کنه و خبری از تعصب تو نوشته‌هاش نیست.

۵- خیلی جالبه! کاریکاتوریست‌های اسرائیلی سایتی درست کرده‌اند و خودشان با دید انتقادی راجع به هولوکاست کاریکاتور می کشند.این سید‌مهدی شجاعی متعصب باید خجالت بکشه و حداقل اینا رو در مسابقه‌ی 25 هزار دلاری ضد هولوکاست روزنامه‌ی همشهری شرکتشون بده.( من نمی‌دونم چطور تاحالا از این حاتم‌بخشی‌ها برای هنرمندان کاریکاتوریست‌هامون نمی‌کردن؟)لینک بالا رو در وبلاگ کامران پیدا کردم. ا لحق کاریکاتورهاشون هم قشنگه.احتمالا یکی ازین حزب‌اللهی‌ها از روشون کپی می‌کنه و به اسم خودش می فرسته و برنده هم می‌شه:)

۶- طومار ( پتيشن) اعتراض به اعدام زندانی‌‌های سياسی رو می‌توانيد اينجا امضا کنيد.(نگفتم هنوز تو قرون وسطاييم!)

۷- و اگه دوست داريد لوگوی گوگل برای عيد نوروز خوشگل موشگل و هفت‌سينی بشه اينجا رو امضا کنيد. عکس نمونه‌های لوگو در همين صفحه‌ هست.

۸- تکه‌پاره‌هايی از نوشته‌های ناقابل من در سايت روشنگری!

۹- نوشته‌ی آرش سيگارچی در مورد برادرش آتش به جان آدم می‌زند. سايت خود آرش باز نمی‌شه. مجبورم به نوشته‌اش در وب آورد لينک بدم.

۱۰- در تموم اخبارهای چندروز پيش تلويزيون از ۳سال‌و نيم زندانی مردی که هولوکاست رو انکار کرده بود با آب و تاب می‌گفتن.و اینکه در غرب دموکراسی و آزادی بیان نیست و...من با زندانی شدن هيچکس به خاطر عقيده‌اش موافق نيستم. اما خدا وکيلی تو کشور ما اگه يکی حماقت کنه و بياد بگه مثلا زبانم لال واقعه‌ی عاشورا دروغ بوده يا واقعه‌ی غدير‌خم و يا ابراهيم به جای اسمعيل اسحاق را می‌خواسته قربانی کنه و يا همچين چيزايي٬ حکومت چه بلايی سرش می‌آورد؟

۱۱- باز هم کاريکاتور :)

۱۲- شيرينی علی ولی‌ الله :)ف‌.م.سخن اين عکسو از نيچ‌آهنگ کش‌رفته. نيچ‌آهنگ هم از دوستش. من هم از ف.‌م.‌سخن!

۱۳- اينم کاريکاتورهای ضد يهودی.اين بلوای اخير حداقل اين خوبی رو داشت که هنر کاريکاتور حسابی در مردم جا باز کرد. حتی شده روی لج و لجبازي:)

۱۴- امام جمعه‌ی شيراز این‌چنین شکر ميل فرموده‌اند:مردم ايران باید به‌جای فارسی عربی حرف بزنند و پول رسمی از ريال به دينار تغيير پيدا کند.(فرمايش ديگری نداريد؟)

چهارشنبه، بهمن ۲۶، ۱۳۸۴

موش می‌دوونیم آی موش می‌دوونیم


1- موش دوانی شماره یک
آقا، ما وقتی این عکسو پارسال دیدیم. خون جلوی چشامونو گرفت. احساسات ملا‌دوستانه‌مون به‌قدری جریحه‌دار شده بود که دلمون می‌خواست بریزیم هر چی همبرگر‌فروشیه داغون کنیم. باور کنید این یک‌سال یه همبرگر خوش از گلوم نرفته پایین!گفتم عکسو بذارم اینجا شاید خواهرا و برادرا ندیده باشن. شاید اقدامی لازم باشه! من جای شما باشم کفن می‌پوشم می‌رم شعار مرگ بر همبرگر سر می‌دم. حیف که جای شما نیستم:(
( از این‌که وظیفه‌ی اسلامی‌مو به نحو احسن انجام دادم احساس آرامش وجدان می‌کنم!)


2- ای ماشالله آخوند:

3- آقای افشین صفریان(یا صفاریان که دوستان ساکن کانادا ایشون رو خوب می‌شناسن) یه ای‌میل دیگه برام فرستادن. این‌دفعه لطف‌فرمودن و فحش ننوشتن. این کارشونو به فال نیک می‌گیرم. ایشون نوشتن: ageh rast migi ino to veblaget begzar!چیو؟اینو!آقای صفریان عزیز من اینو می‌ذارم. چرا؟ چون با این‌نوع اعتراض مشکلی ندارم. حسین‌نوری که براش احترام قائلم( هم خودش و هم همسرش که سال‌ه اپیش دانشگاه شریف رو ول کرد و با آقای نوری ازدواج کرد و دو پسر خوب هم دارن) رفته دم سفارت دانمارک با دهانش تابلوی حضرت مریم رو کشیده.این آقا از دیدن کاریکاتورها ناراحت شده. خوب حق مسلم هر کسیه که از یه پدیده‌ی هنری خوشش بیاد یا بدش بیاد یا حتی احساس کنه بهش توهین شده. اما نه از دیوار سفارت بالا رفته. نه عربده کشیده. نه شعار مرگ بر دانمارک سرداده. یه اعتراض آروم و صلح‌طلبانه.

4- مدتی پیش سریالی تو تلویزیون پخش کردن که اسمشو یادم نمیاد. فقط دوسه‌قسمتشو اونم نصفه نیمه دیدم. کارگردانش آقای محمدعلی‌طالبی بود و ماجرای یک کاریکاتوریست در یکی از دهکده‌های شمال کشور( فکر می‌کنم ماسوله) که سعی می‌کنه به بچه‌های روستا کشیدن کاریکاتور یاد بده. اوائل برخورد بسیار بدی از طرف اهالی و معلم نقاشی و حتی مدیر مدرسه باهاش می‌شه. جالبه که تو فیلم با بعضی‌ها به صورت نیمه مستند مصاحبه می‌کنن و بیشتر پیرمردا می‌گن: ای وای این چه‌جور نقاشیه که آدمو کج و کوله می‌کشن. یا اینکه می‌گفتن احساس می‌کردیم بچه‌ها دارن مارو مسخره می‌کنن.خلاصه کلاس کاریکاتورو منحل می‌کنن و معلم رو از کلاس بیرون می‌کنن و شاگرداش از ده بیست نفر می‌رسه به چهارپنج نفر و تو روستا ویلون می‌‌شن. خونه‌ی مادر یکی از بچه‌ها هم که می‌رن با جارو بیرونشون می‌کنه. البته آخر سریال طوری می‌شه که همه با کاریکاتور آشتی می‌کنن و مدیر دوباره کلاس در اختیارش می‌ذاره. و ماجرا ختم به خیر می‌شه. حالا آخر این سریال کاریکاتورها به کجا می‌رسه خدا می‌دونه. اگه اینا همه‌ش بهانه نباشه که ماجرای انرژی هسته‌‌ای( یا به‌قول بعضی‌ها هسده‌ای) رو ماست‌مالی کنن باید قاعده‌تا اینم ختم به خیر بشه:) نمی‌دونم چرا حس می‌کنم(احتمالا بهم الهام شده) که اگه حضرت محمد زنده بود از دیدن اینا ناراحت نمی‌شد.

5- غارتگر: دختر کافر شیرینی دانمارکی تعارفم کرد.گفتم نه.دانمارک به مقدسات توهین کرده آن وقت من شیرینی دانمارکی بخورم.به قول جعفر راه کربلا از دانمارک می گذرد.شب جعفر زنگ زد.که برویم سفارت دانمارک را اشغال کنیم.به مادرم گفتم ما رفتیم.مرگ بر استکبار.صورتمان را پوشاندیم.و گاز اشک آور و بی سیم و نخود کشمش بار زدیم.همشهری ها را صدا کردیم.لباس شخصی پوشیدیم.به طرفه العینی سفارت دانمارک را اشغال کردیم.نیروی انتظامی که آمد.گفتیم تا خون در رگ ماست...که ناگه خواباند در گوش ما.آخه الاغا من به شما چی بگم.سفارت دانمارک دو تا کوچه پایین تره.اینجا سفارت آنگولاست.

۶-a 98 year old man and a 95 year old woman went to a lawyer to get a divorce."How long haveyou been married?" he asked. "75 rough and rocky years," they said. "Then, why have you waited so long to file for divorce?" They replied, "We had to wait for the kids to die!"

دوشنبه، بهمن ۲۴، ۱۳۸۴

لینکده


1- این کاریکاتور جالب رو در وبلاگ عزیزدردونه دیدم.(که اونم از این‌جا پیداش کرده)

2- جی‌لندنی: چند سال پیش که مسلمانان افغان ( طالبان ) مجسمه های بودا رو منفجر کردند، صدائی از جهان اسلام در نیومد!میلیاردها بودائی و البته غیر بودائی در جهان با حیرت صحنه های انفجار رو از تلویزیون تماشا کردند ولی هیچ کسی پرچم کشورهای اسلامی رو نسوزوندبه هیچ سفارت و دفتر و انجمن اسلامی هم حمله ای نشد!

3- لینک کلیپ توهین‌آمیز برای حضرت مسیح هم در وبلاگ جی‌جان یافتم. جدا که این مسیحی‌ها خیلی بی‌بخار و بی‌غیرتن! نه حمله‌ به سفارت‌خونه‌ای. نه پرچم‌سوزونی. نه هاراگیری‌یی نه ...

4- آهو: باز هم انکار هولوکاست.

5- میداف: فلسطین بدون اروپا.

6- رسم وحشتناک ختنه‌ی زنان...( لطفا فقط بالاتر از 18 سال لینک رو ببینند)

۷- ریگ‌ها و الماس‌ها : سیاوش کسرایی شاعر مغبون.

۸- به راستی که این حسن‌آقا مدتیه که رهبری شکم‌های ما رو در دست خودش گرفته:)درود بر حسن‌آقا، سلام بر لازانیاما همه سرباز تو ایم حسن‌آقا. در امر آشپزی، گوش به فرمان توایم حسن‌آقا.وای اگر حسن‌آقا دستور آشپزی‌ام دهد. ارتش قوم شوهر نتواند که جوابم دهد:)

۹- راستی اگه ما با ایتالیا هم(!) بدبشیم ماکارونی و پیتزا و لازانیا رو تحریم می‌کنیم؟اون‌وقت تو نماز جمعه می‌گیم: غذاهای ایتالیایی تحریم باید گردند؟:)

۱۰- آرش توصیه کرده: کودکان را از دیدن صحنه‌های خشونت‌بار دور نگه‌دارید.( لینک جداگانه نداره. در ستون چپ وبلاگ)

۱۱- داستان وحشتناک: آن شب بر کلاه لبه‌دار سفید شراگیم چه رفت؟...داداش من هم تقریبا همین بلا سرش اومد. اون شبی که خیلی برف‌باریده بود و ملت ریخته بودن سرسره‌بازی و خوشگذرونی، یهو چند پسر که سوار تیوپ کامیونی بودن و با سرعت از کنار داداشم که سوار تیوپ کوچکی بود رد می‌شدن، یکیشون دست می‌کنه و کلاه سیاه بافتنی مورد علاقه‌ی داداشم رو از سرش بر‌میداره و ویژژژژ ... برادرم هم فکر می‌کنه کمی پایین‌تر بهش می‌دن. اما هیهات...برادرم مثل سوارکاری که اسبشو از دست داده مایوس و ناامید و شکست خورده به خونه رفت.ای روزگار...

۱۲- حیف که خوابم میاد و فردا صبح باید زود پاشم وگرنه تا صبح وبگردی می‌کردم و لینک می‌دادم به این‌همه وبلاگ خوب.
نظرها(15)




(اگه لینکها دیده نمی‌شن بی‌زحمت از وبلاگ اصلی زیتون پیداشون کنید.



یکشنبه، بهمن ۲۳، ۱۳۸۴

ببین چطور توی ذوق بیچاره خانم الله‌اکبرگو می‌زنن!

1- ما مسلح به الله‌اکبریم!
دیشب(22 بهمن) مثل هر سال اعلام کردن- در واقع دستور دادن- ساعت 9 شب برید رو پشت‌بوم‌ها و الله اکبر بگید.

من و سی‌با کنجکاو شدیم ببینیم تو محل ما کسی از این انقلاب... انقلاب که نه... کسی از این حکومتی که خودشو نماینده‌ی انقلاب 57 جا زده راضیه یا نه. کسی الله‌اکبر می‌گه؟ رفتیم بالکن.
تا ساعت 9 و 5 دقیقه سکوت مطلق بود.
یهو صدای دو خانم اومد که با جیغ بنفش شروع کردن به الله‌اکبر گفتن. حدس می‌زدیم از کجاست. اما فکر نمی‌کردیم جرأت کنن بیان. جالبه که آقاهاشون نیومده بودن.

تو محل ما فقط دوخانواده حزب‌اللهی‌ان. زمینی رو سپاه خرید و آپارتمان ساخت و داد به چند کله‌گنده‌ی سپاه. اما از ده واحد هشت‌تاشون فروختن. می‌دونستن این محل که گاهی زنها بی‌حجاب از این خونه به خونه‌ی همسایه می‌رن به‌دردشون نمی‌خوره. اما این دو خونواده موندن. همه‌ش هم باعث دردسرن.
یه روز تولد همسایه‌رو گزارش می‌کنن و مأمورا می‌ریزن و مهمونی رو به‌هم می‌زنن. یه روز اطلاع دادن از رو پشت‌بومشون 20-30 تا دیش اومدن بردن( هر خونه گاهی تا سه‌تا دیش باید بذاره تا بتونه کانال‌های مختلف ماهواره‌ای رو بگیره) به اضافه‌ی کلی رسیور.
یه روز جیغ و داد راه می‌ندازن چرا دخترای ساختمونشون با تاپ میان آشغال می‌ذارن دم در و...
خلاصه همیشه باعث دردسرن و همه از دستشون کلافه‌.


هنوز دوسه تا الله‌اکبر بیشتر نگفته بودن که یهو از تو تاریکی صدای خیلی بلند و بم و غران مردی اومد که:
- " اوهوی جنده خانم. خفه‌شو. گم‌شو برو تو!"
- صدای جیغ زن‌ها... و بعد صدای بستن محکم در... و باز سکوت مطلق. از سنگ و علف صدا در می‌اومد که از اینا دیگه در نیومد که نیومد.

من و سی‌با که حسابی جا خورده‌بودیم و درضمن خنده‌مون گرفته بود. اومدیم تو و دِ بزن زیر خنده.
وقتی خنده‌مون قطع شد. سی‌با گفت: کی‌بود؟ چه مرد بی‌ادبی بود!
دیدم راست می‌گه. به عنوان یه زن ازین که هر مردی می‌خواد زنی رو سرجاش بشونه از این کلمات استفاده می‌کنه ناراحت شدم.
از طرفی هم مطمئنم اون مرد زخم‌خورده‌ی این انقلابه و صابون این حکومت به تن اونم خورده...
به تن کی نخورده؟

2- با کمال تاسف اشکان سیگارچی برادر آرش سیگارچی بر اثر تصادف درگذشت. اشکان در موسیقی فعالیت داشت.

3- دیگه تو مصاحبه‌های تلویزیون با مردم رسما از جنگ می‌پرسن و اینکه اگه آمریکا حمله کنه شما میرید جبهه(کدوم جبهه؟ مرز ایران و آمریکا کجاست؟) و از این حرفا. مردم هم می‌گن آره ما تا آخرین قطره‌ی خون با آمریکا می‌جنگیم، می‌میریم اما سازش نمی‌پذیریم!
آدم یاد شعارهای دوران جنگ با عراق و آهنگران و اینا میفته:(
شعارهای توی راهپیمایی 22 بهمن هم همین‌جوریا بود...
اینا انگار تنشون می‌خاره! عجب رویی دارن.

جمعه، بهمن ۲۱، ۱۳۸۴

باز این چه شورش است؟


در این روز وظایف سنگینی بر دوش کبوتران است!

نقش چوب تر در فرمان بری کودکان. مرد با چوب درخت سه‌طفلان مسلم را می‌زد و ملت گریه می‌کردن.!

دست نیاز چون کنی سوی حسین دراز، پل نبسته‌ای. نذری قرمه سبزی بود در ظرفهای یک‌بار مصرف!

سه‌شنبه، بهمن ۱۸، ۱۳۸۴

بیسته‌ی زجر

1- بیسته‌ی زجر به جای دهه‌ی زجر×به‌خاطر این‌که دهه‌ی زجر افتاده بود به روزهای محرم، از یکی دوماه پیش اعلام کردن که ده‌روز جلوتر مراسم این دهه رو می‌گیرن. اما اون دهه تموم شد و اینا دلشون نیومد تمومش کنن. در نتیجه ما امسال ستم مضاعف کشیدیم و باید بیست روز مزخرفاتی که تو تلویزیون به خوردمون می‌دن تحمل کنیم.
×(تو فرهنگ عمید نوشته ضجر درسته)
2- باز هم باید تحمل کنیم که، تلویزیون اصرار داره باور کنیم انقلاب سال 57 واقعا اسلامی بوده و توسط یک‌مشت آخوند رهبری شده. از بس تو این 27 سال گفتن انگار خودشون هم باورشون شده. یادشون رفته روز 21 بهمن که مردم اسلحه به‌دست تو خیابونا ریخته بودن، هادی غفاری به نمایندگی از اسمشو‌مبر اول در قسمت شرق میدون فردوسی رفته بود رو یه مینی‌بوس آبی‌رنگ و فریاد می‌زد:" مردم برگردید خونه‌هاتون! امام هنوز دستور جهاد ندادن!"
3- باز هم باید تحمل کنیم که انقلاب 57 رو یک انقلاب مردونه نشون می‌دن. یعنی هیچ زنی نبوده؟ یعنی چون زنا اون موقع بی‌حجاب بودن نباید هیچ اثری از آثارشون تو عکس‌ها و فیلم‌ها باشه؟!زنی که اون دوره در درگیری‌های انقلاب فعالانه شرکت کرده بود می‌گفت. در بیشتر خلع سلاح پادگان‌ها شرکت داشتم. روزای اوائل انقلاب تو فیلما و عکسا نشونم می‌دادن. اما بعدا ما زن‌ها برای همیشه حذف شدیم!
4- مردی می‌گفت من فدایی بودم و دوستم مجاهد. روزای انقلاب ماها یه سربند سفید می‌بستیم و تنها کسایی بودیم که مسلح بودیم. بیشتر درگیری‌ها توسط ما رهبری می‌شد. روزای اول بعد از انقلاب عکس و فیلم ما رو نشون می‌دادن اما بعدا برای همیشه حذف شدیم! به تنها چیزی که فکر نمی‌کردیم انقلاب "اسلامی" بود. فقط به دموکراسی و آزادی فکر می‌کردیم.
5- زنی می‌گفت من در دوران دانشگاه فدایی بودم. همیشه رو بورد چند اعلامیه از ما رو بورد دانشگاه بود. هر چی می‌کندن باز می‌زدیم. از دستمون ذله شده بودن.دوسه بچه‌ مذهبی تو دانشگاهمون بودن. می‌ترسیدن اعلامیه‌ی اسمشومبر رو بزنن. میومدن از من خواهش می‌کردن. با اینکه مخالف بودم براشون می‌بردم می‌چسبوندم.
6- شکر خدا امسال تو سریال‌ها از پسر بچه‌های ده‌دوازده ساله‌ی خوشگل مشکل که به آخوندا کمک می‌کنن انقلاب به ثمر برسه خبری نبود. از بس که حرف درآورده بودن که چرا هر آخوندی تو فیلم هست دوسه تا "بچه خوشگل" هم باید دم دستش باشه.
7- هر وقت وارد مکانی دولتی می‌شم که جلوش عکس پرچم امریکا و اسرائیل نقاشی شده و مجبوری از روش رد شی و بری تو. هر وقت شاهد به آتیش کشیده شدن پرچم‌ کشورهایی هستم که جمهوری اسلامی باهاش بده.پیش خودم فکر می‌کنم اگر آمریکا جلوی مدارس و اداراتش پرچم ایران را نقاشی می‌کرد تا همه لگد زنان از رویش رد بشن. اگر در مدارس اسرائیل هر صبح‌گاه پرچم ایران را به آتش می‌کشیدن ایران چه عکس‌العملی نشون می‌داد؟ چه هوارهواری راه می‌نداخت.
8- آیا اسرائیل از مهران مدیری و ضرغامی و حکومن خواست به خاطر توهین به اسم موسی( در سریال شب‌های برره) معذرت بخوان؟که حالا برای کشیدن کاریکاتوری از حضرت محمد٬ ایران دیگه ول‌کن نیست!
9- برعکس ِ یه عده که دماغشون رو بالا می‌کشن و می‌گن آمریکا حمله کنه به ایران به جهنم! به من چه؟ چرا خون خودمو کثیف کنم؟ مردم ایران حقشونه،آذر عزیز با دلواپسی در نظرخواهی قبلی‌ام نوشته:"پرونده هسته ای ايران به شورای امنيت رفت . اين خبر مهم يعنی جنگ . يعنی ويرانی . يعنی ممنوعيت اقتصادی . يعنی عراقی ديگر . زيتون يک پست طولانی نوشته که نشان دهد چطور حکومت دارد حواس ملت را پرت مي کند . آيا جای تاسف نيست که با اين بحث های بی‌فايده داريد سرتان را گرم مي‌کنيد ؟ ببينيد الان چه مي‌شود کرد ؟ در اين مورد پيشنهاد بدهيد . کمک فکری لازم است . نظرات و پيشنهادهایتان را لطفا بنوبسيد تا شايد راه گريزی وجود داشته باشد . هنوز دلم مي‌لرزد از خاطره جنگ ۸ ساله ايران و عراق . اين بار بدتر خواهد بود . چيزی بگوييد خواهش ميکنم .""راستی آيا مردم در خانه شان وسایل اوليه دارند که در مواقع بمباران های اتمی و يا شيميايی از انها استفاده کنند ؟ ايا دولت در جنگ گذشته چنين هشداری به مردم داده بود ؟ چون متاسفانه خبر دارم تعداد زبادی از مردم الودن شده بودند به اثار مواد شيميايی.
رضا نوشت:ما که کاری از دستمان برنمیاید به هر صورت اگر امريکا مردم ايران نکشد وثروت ملی ایران رابربادندهد.اينها مردم ایران راميکشند وثروت ملی ایران را غارت میکنند.در هر دو صورت ملت ايران زير دست پا له میشوند!
شایان هم چیزی نوشت که چون طولانیه خودتون باید بخونید.
نظر شما چیه؟
من واقعا نمی‌دونم چی قراره بشه. هی به خودمونیم دلداری می‌دیم که امریکا ایشالله حمله نمی‌کنه.یه عده هم که وقتی اسم حمله میاد فقط یاد شکمشون می‌افتن. و مشغول پر کردن انباراشون از روغن و برنج و چایی و قندن!کمک‌های اولیه؟ خیلی‌ها حتی نمی‌تونن برای مقابله با آلودگی هوا ماسک صد‌تومنی تهیه کنن. ماسک‌های ضد شیمیایی فقط برای حکومتیان و لابد برای بالاهایی‌های بسیج و ارتش و.... مجازه. و ما اصلا بهشون دسترسی نداریم. تنها کاری که مردم بلدن خیس کردن پارچه و گرفتن جلوی بینیه که اونم گاهی نتیجه‌ی عکس می‌ده.
10- با تموم احترامی که برای مردمی قائلم که طبق عادت و سنت خانوادگی فعالانه در تاسوعاها و عاشوراها شرکت می‌کنن و حتی خاطراتی شیرین در این زمینه دارن. مثل دکتر امید عزیز که می‌دونم چقدر از این کار مشارکتی لذت می‌بره. و یا یکی از دوستان خانوادگی ما که با اینکه اصلا مذهبی نیست ولی هر سال می‌ره برای این مراسم خیمه و چادر برپا می‌کنه و تو این کار استاده. و مثلا آشپزی که کیف می‌کنه بره برای امام حسین بیست گونی برنج بپزه و مردم بخورن و به‌به‌چه‌چه بگن. یا زنی که هر سال نذری می‌پزه( بخصوص اونایی که یه کاسه‌شو برای من میارن)...اما جمله‌ی ادیبانه‌ای با کمک( مشفق کاشانی؟ کلیم کاشانی؟) گفتم که حیفم میاد ننویسمش:
باز این چه ککی‌ست که -این روزا - در تنبون همه‌ست؟



۱۱- عباس معروفی: کدام صلح؟ کدام ملت؟
۱۲- نامه‌ی قدیمی احمد باطبی به رئيس قوه‌ی قضاييه که من تازه دیدمش
۱۳- خوابگرد: کاش تعریف مشترکی از منافع ملی می‌داشتیم.( می‌داشتیم یا داشتیم؟)
۱۴- ایستگاه آش صلواتی برای خوهران!
۱۵- صورتک: شما باورتان می شود که این سخنان گهربار بیانات زنان عضو سازمان های غیردولتی در نشست با مسئولان وزارت کشور باشد؟
۱۶- امت به این باغیرتی، هرگز ندیده ملتی!گزارش تصویری تجمع اعتراض آمیز به هتک حرمت به مقدسات اسلام در مقابل سفارت دانمارک.
۱۷- خدا بگم این سفارت دانمارک رو چیکار کنه که زودتر آتیش نمی‌گیره که این برادر ارزشی ما به این روز نیفته!
۱۸- به وبلاگ زیتون در بلاگفا دسترسی ندارم. دوست عزیزی مطالبم رو در اونجا کپی می‌کنه. با آنتی‌فیلتر نمی‌شه کامنتاش رو خوند.اون دوست امشب چند کامنت از مطلب آخر رو برام کپی کرد. دوسه تاش فحش بود و یکی نوشته بود چرا فحشا رو پاک نمی‌کنم. باور کنید دسترسی ندارم که بخونم یا پاک کنم.

بیسته‌ی زجر



1- بیسته‌ی زجر به جای دهه‌ی زجر×
به‌خاطر این‌که دهه‌ی زجر افتاده بود به روزهای محرم، از یکی دوماه پیش اعلام کردن که ده‌روز جلوتر مراسم این دهه رو می‌گیرن. اما اون دهه تموم شد و اینا دلشون نیومد تمومش کنن. در نتیجه ما امسال ستم مضاعف کشیدیم و باید بیست روز مزخرفاتی که تو تلویزیون به خوردمون می‌دن تحمل کنیم.

×(تو فرهنگ عمید نوشته ضجر درسته)

2- باز هم باید تحمل کنیم که، تلویزیون اصرار داره باور کنیم انقلاب سال 57 واقعا اسلامی بوده و توسط یک‌مشت آخوند رهبری شده. از بس تو این 27 سال گفتن انگار خودشون هم باورشون شده. یادشون رفته روز 21 بهمن که مردم اسلحه به‌دست تو خیابونا ریخته بودن، هادی غفاری به نمایندگی از اسمشو‌مبر اول در قسمت شرق میدون فردوسی رفته بود رو یه مینی‌بوس آبی‌رنگ و فریاد می‌زد:
" مردم برگردید خونه‌هاتون! امام هنوز دستور جهاد ندادن!"

3- باز هم باید تحمل کنیم که انقلاب 57 رو یک انقلاب مردونه نشون می‌دن. یعنی هیچ زنی نبوده؟ یعنی چون زنا اون موقع بی‌حجاب بودن نباید هیچ اثری از آثارشون تو عکس‌ها و فیلم‌ها باشه؟!
زنی که اون دوره در درگیری‌های انقلاب فعالانه شرکت کرده بود می‌گفت. در بیشتر خلع سلاح پادگان‌ها شرکت داشتم. روزای اوائل انقلاب تو فیلما و عکسا نشونم می‌دادن. اما بعدا ما زن‌ها برای همیشه حذف شدیم!

4- مردی می‌گفت من فدایی بودم و دوستم مجاهد. روزای انقلاب ماها یه سربند سفید می‌بستیم و تنها کسایی بودیم که مسلح بودیم. بیشتر درگیری‌ها توسط ما رهبری می‌شد. روزای اول بعد از انقلاب عکس و فیلم ما رو نشون می‌دادن اما بعدا برای همیشه حذف شدیم! به تنها چیزی که فکر نمی‌کردیم انقلاب "اسلامی" بود. فقط به دموکراسی و آزادی فکر می‌کردیم.

5- زنی می‌گفت من در دوران دانشگاه فدایی بودم. همیشه رو بورد چند اعلامیه از ما رو بورد دانشگاه بود. هر چی می‌کندن باز می‌زدیم. از دستمون ذله شده بودن.
دوسه بچه‌ مذهبی تو دانشگاهمون بودن. می‌ترسیدن اعلامیه‌ی اسمشومبر رو بزنن. میومدن از من خواهش می‌کردن. با اینکه مخالف بودم براشون می‌بردم می‌چسبوندم.

6- شکر خدا امسال تو سریال‌ها از پسر بچه‌های ده‌دوازده ساله‌ی خوشگل مشکل که به آخوندا کمک می‌کنن انقلاب به ثمر برسه خبری نبود. از بس که حرف درآورده بودن که چرا هر آخوندی تو فیلم هست دوسه تا "بچه خوشگل" هم باید دم دستش باشه.


7- هر وقت وارد مکانی دولتی می‌شم که جلوش عکس پرچم امریکا و اسرائیل نقاشی شده و مجبوری از روش رد شی و بری تو. هر وقت شاهد به آتیش کشیده شدن پرچم‌ کشورهایی هستم که جمهوری اسلامی باهاش بده.
پیش خودم فکر می‌کنم اگر آمریکا جلوی مدارس و اداراتش پرچم ایران را نقاشی می‌کرد تا همه لگد زنان از رویش رد بشن. اگر در مدارس اسرائیل هر صبح‌گاه پرچم ایران را به آتش می‌کشیدن ایران چه عکس‌العملی نشون می‌داد؟ چه هوارهواری راه می‌نداخت.

8- آیا اسرائیل از مهران مدیری و ضرغامی و حکومن خواست به خاطر توهین به اسم موسی( در سریال شب‌های برره) معذرت بخوان؟
که حالا برای کشیدن کاریکاتوری از حضرت محمد٬ ایران دیگه ول‌کن نیست!

9- برعکس ِ یه عده که دماغشون رو بالا می‌کشن و می‌گن آمریکا حمله کنه به ایران به جهنم! به من چه؟ چرا خون خودمو کثیف کنم؟ مردم ایران حقشونه،
آذر عزیز با دلواپسی در نظرخواهی قبلی‌ام نوشته:

"پرونده هسته ای ايران به شورای امنيت رفت . اين خبر مهم يعنی جنگ . يعنی ويرانی . يعنی ممنوعيت اقتصادی . يعنی عراقی ديگر . زيتون يک پست طولانی نوشته که نشان دهد چطور حکومت دارد حواس ملت را پرت مي کند . آيا جای تاسف نيست که با اين بحث های بی‌فايده داريد سرتان را گرم مي‌کنيد ؟ ببينيد الان چه مي‌شود کرد ؟ در اين مورد پيشنهاد بدهيد . کمک فکری لازم است . نظرات و پيشنهادهایتان را لطفا بنوبسيد تا شايد راه گريزی وجود داشته باشد . هنوز دلم مي‌لرزد از خاطره جنگ ۸ ساله ايران و عراق . اين بار بدتر خواهد بود . چيزی بگوييد خواهش ميکنم ."
"راستی آيا مردم در خانه شان وسایل اوليه دارند که در مواقع بمباران های اتمی و يا شيميايی از انها استفاده کنند ؟ ايا دولت در جنگ گذشته چنين هشداری به مردم داده بود ؟ چون متاسفانه خبر دارم تعداد زبادی از مردم الودن شده بودند به اثار مواد شيميايی.

رضا نوشت:
ما که کاری از دستمان برنمیاید به هر صورت اگر امريکا مردم ايران نکشد وثروت ملی ایران رابربادندهد.اينها مردم ایران راميکشند وثروت ملی ایران را غارت میکنند.
در هر دو صورت ملت ايران زير دست پا له میشوند!

شایان هم چیزی نوشت که چون طولانیه خودتون باید بخونید.

نظر شما چیه؟

من واقعا نمی‌دونم چی قراره بشه. هی به خودمونیم دلداری می‌دیم که امریکا ایشالله حمله نمی‌کنه.
یه عده هم که وقتی اسم حمله میاد فقط یاد شکمشون می‌افتن. و مشغول پر کردن انباراشون از روغن و برنج و چایی و قندن!
کمک‌های اولیه؟ خیلی‌ها حتی نمی‌تونن برای مقابله با آلودگی هوا ماسک صد‌تومنی تهیه کنن. ماسک‌های ضد شیمیایی فقط برای حکومتیان و لابد برای بالاهایی‌های بسیج و ارتش و.... مجازه. و ما اصلا بهشون دسترسی نداریم. تنها کاری که مردم بلدن خیس کردن پارچه و گرفتن جلوی بینیه که اونم گاهی نتیجه‌ی عکس می‌ده.


10- با تموم احترامی که برای مردمی قائلم که طبق عادت و سنت خانوادگی فعالانه در تاسوعاها و عاشوراها شرکت می‌کنن و حتی خاطراتی شیرین در این زمینه دارن. مثل دکتر امید عزیز که می‌دونم چقدر از این کار مشارکتی لذت می‌بره. و یا یکی از دوستان خانوادگی ما که با اینکه اصلا مذهبی نیست ولی هر سال می‌ره برای این مراسم خیمه و چادر برپا می‌کنه و تو این کار استاده. و مثلا آشپزی که کیف می‌کنه بره برای امام حسین بیست گونی برنج بپزه و مردم بخورن و به‌به‌چه‌چه بگن. یا زنی که هر سال نذری می‌پزه( بخصوص اونایی که یه کاسه‌شو برای من میارن)...
اما جمله‌ی ادیبانه‌ای با کمک( مشفق کاشانی؟ کلیم کاشانی؟) گفتم که حیفم میاد ننویسمش:

باز این چه ککی‌ست که -این روزا - در تنبون همه‌ست؟

۱۱- عباس معروفی: کدام صلح؟ کدام ملت؟

۱۲- نامه‌ی احمد باطبی به رئيس قوه‌ی قضاييه.

۱۳- خوابگرد: کاش تعریف مشترکی از منافع ملی می‌داشتیم.( می‌داشتیم یا داشتیم؟)

۱۴- ایستگاه آش صلواتی برای خوهران!


۱۵- صورتک: شما باورتان می شود که این سخنان گهربار بیانات زنان عضو سازمان های غیردولتی در نشست با مسئولان وزارت کشور باشد؟

۱۶- امت به این باغیرتی، هرگز ندیده ملتی!
گزارش تصویری تجمع اعتراض آمیز به هتک حرمت به مقدسات اسلام در مقابل سفارت دانمارک.
۱۷- خدا بگم این سفارت دانمارک رو چیکار کنه که زودتر آتیش نمی‌گیره که این برادر ارزشی ما به این روز نیفته!
۱۸- به وبلاگ زیتون در بلاگفا دسترسی ندارم. دوست عزیزی مطالبم رو در اونجا کپی می‌کنه. با آنتی‌فیلتر نمی‌شه کامنتاش رو خوند.اون دوست امشب چند کامنت از مطلب آخر رو برام کپی کرد. دوسه تاش فحش بود و یکی نوشته بود چرا فحشا رو پاک نمی‌کنم. باور کنید دسترسی ندارم که بخونم یا پاک کنم.

یکشنبه، بهمن ۱۶، ۱۳۸۴

اعلامیه‌ی تغییر روز مناسبت‌ها

آخرین مصوبه‌ی مجمع تشخیص مصلحت نظام
در راستای پرت کردن حواس ملت از رفتن پرونده‌ی هسته‌ای ایران به شورای امنیت، مجمع تشخیص مصلحت یک جلسه فوری و فوتی برگزار نمود. این جلسه با شعار سرکاری "کالای دانمارکی تحریم باید گردد" آغاز گردید و سالنامه‌ی سال جدید شیطانی خورشیدی را - که با استعانت از خداوند متعال قرار است به زودی به هجری قمری تبدیل گردد - به امت همیشه در صحنه تقدیم گردید.
بسمه‌تعالیاعوذ بالله من از شیطان رجیم. با توجه به اینکه هر سال روزهای سخیف و جلف ملی ایرانی با روزهای مبارک هجری قمری مصادف می‌شود، دستورالعمل سال 1385 به شرح ذیل ابلاغ می‌‌گردد:

1- با توجه به اینکه نهم فروردین مصادف با سالروز وفات حضرت رسول و شهادت امام حسن 28 صفر و دهم فروردین شهادت امام رضا می‌باشد و در این ایام تخمه شکستن حرام می‌باشد، عیدنوروز با چند روز تأخیر در روز مبارک عید قربان جشن گرفته می شود و ایام دید و بازدید نوروزی باید در حد فاصل بین عید قربان و عید غید خم یعنی از 11 تا 19 دی انجام شود. برای مراسم 13" به در" نیز در روز عید غدیر در مصلی‌ِ هر شهر سخنرانی‌های پرشکوه امامان جمعه در نظر گرفته خواهد شد.

2- نظر به اینکه ماه رمضان چهارم مهر آغاز می‌شود و دانش‌آموزان ما به یاری خدا همگی از دم روزه می‌گیرند. برای اینکه خدای نکرده سرکلاس دچار غش و ضعف نشوند، سال تحصیلی آینده با یکماه تأخیر در سوم آبان بعد از عید سعید فطر شروع می‌شود.(البته طبق معمول دیدن هلال ماه دیر و زوددارد- ولی سوخت و سوز ندارد- دوسه‌روز اینور آن‌ور از سوم آبان متعاقبا به اطلاع امت خواهد رسید.)

3- برای اینکه سال نو مسیحیان با عید نوروز ما(11 تا 19 دی) مصادف نشود. بهتر دیدیم هموطنان مسیحی سال نو خود را به نیمه‌ی شعبان روز تولد حضرت مهدی(عج) نوزدهم شهریور موکول کنند که روز بسیار مبارک و فرخنده‌ای‌است.
4- چون دهه‌ی فجر امسال باز هم به روزهای محرم می‌افتد. تا مدتی جشنواره‌های سینمایی و موسیقیایی و تمام جشنواره‌های قرتی‌بازی دیگر به قبل از ماه محرم موکول شوند یعنی ده روز آخر ماه ذیحجه( 20 تا 30 دی‌ماه). سال جاری با درایت مسئولین با دادن چک‌های برگشتی پوز اهالی موسیقی زده شد . امسال انشالله نوبت بقیه‌ی اهالی هنرهای غیر اسلامی خواهد بود. تا محو کامل آنها!

5- چهارشنبه سوری( لعنت‌الله الیه) به عصر روز عاشورا برای یادآوری سوزاندن یزید و معاویه در آتش جهنم، موکول خواهد شد.

6- روز جهانی کارگر در روز تولد حضرت علی(ع) که خیلی بهتر از کارگران کشور های استعمارگر بیل می‌زده‌اند جشن گرفته می‌شود. آخر ما را چه به کار کارگران رژیم منحوس آمریکا؟

7- روز معلم را در روز تولد حضرت جعفر صادق جشن می‌گیریم.

8- مقرر است که تمام جشن‌های عروسی بین 22 تا 27 فروردین( 12 تا 17 ربیع‌الاول) دو روایت از تولد حضرت رسول برگزار شود. استفاده از دهل به شرطی که از فاصله‌ی دومتری به بعد قابل شنیدن نباشد مجاز می‌باشد.( چکنیم مجبوریم فعلا خودمان را با نسل جوان منطبق کنیم!)

9- به علت خوابالودگی منشی مجمع یعنی زیتون بقیه‌ی مصوبات بعدا به استحضار اُمی(مخفف امت) خواهد رسید.

پ.ن.۱مصوبه‌ی قابل توجه در این جلسه این بود که مقرر شد در آخر هر صلوات بعد از "مرگ بر آمریکا" و "مرگ بر اسرائیل" عبارت " مرگ بر دانمارک" هم اضافه شود!و قرار شد روزنامه‌ای رسمی مجمع اعلام کند ترجیحا کشورهایی به مقدسات ما توهین کنند که سه سیلابی باشند و قافیه‌شان با " مرگ بر آمریکا و اسرائیل" بهتر جور در بیاید.

پ.ن.۲مصوبه‌ی دگیر مجمع این بود که نظرخواهی این وبلاگ به خاطر دعواهای عقیدتی و سیاسی تکراری تا مدتی بسته باشد.

پ.ن.۳
شنيدن دو نوازی پيانو و سه‌تار سينا جهان آبادی و امير حسين سام در

وبلاگ ترانه‌ی مجهول.

پ.ن.۴دلم نمیاد نظرخواهی رو ببندم. اما جان مادرتون از بحث تکراری شاه بهتر است یا ثروت... ببخشید شاه خوبه و بده و... اون گروه اخه... و اون گروه پیف‌پیف بو می‌ده و... شدیدا بپرهیزید. امروز بیشتر از هر زمان نیاز به اتحاد داریم. هر روز وبلاگ‌های بیشتری فیلتر می‌شن و دهانمان بسته.
وبلاگم در بلاگفا هم فیلتر شد.