1- آیا تو جلوهی روشنی از تقدیر مصنوع انسانهای قرن مایی؟!
انسانهایی که من دوست میداشتم؟
که من دوست میدارم؟!...
(شاملو)
2- یه پیشنهاد توپ برای اهالی وبلاگستان:
پیشنهاد میکنم از این بهبعد فقط یک نفر مطلب بنویسه و بقیهی بلاگرها کپیش کنن و بذارن تو وبلاگاشون:-)
این شخص ترجیحا ساکن خارجازکشور باشه و اون تعیین کنه مثلا امروز نوبت چه موضوعیه و چه موضعگیری باید نسبت به اون موضوع گرفت!
اینجوری هم زحمت همه کم میشه هم تشتت آرا بهوجود نمیاد. هم همه به سلامتی همعقیده میشن:D
یه نفر هم بشه مبصر. یه نفر که صبحتا شب، چه از سرکار و چه از خونه آنلاین باشه. با خطکش بره سراغ وبلاگهای دیگه و ببینه کی تخطیکرده و در نظرخواهیش یه گوشمالی حسابی بهش بده. یه لشکر هم برای کمک در اختیارش باشه.
جان من٬ بد پیشنهادی کردم؟:)
3- البته خواهشا من یکیو معاف کنید. در زندگیم سعی کردم زیر بار هیچ خطکشی نرم!
4- وقتی رسولخادم زمستون تو یه جمع دانشجویی حرف از کارتنخوابها زد. دانشجوها احساساتی شدن و عکسالعمل نشون دادن و بعد این موج به بلاگرها رسید. و وقتی به خارجکشوریها رسید دیگه تبدیل شد به فاجعهی ملی. غافل از اینکه در کشوریهم که خودشون زندگی میکنن عدهی زیادی توی پارکا و روی نیمکتا میخوابن و تا دیروز همچین از بغلشون رد میشدن که بوشون به مشامشون نرسه.
من شنیده بودم که رسول خادم،این عنصر جناج راست، برای اعادهی حیثیت برباد رفتهش و اینکه مردم فراموش کنن چهطور از ناطقنوری دفاع میکرد. و برای اینکه مدتهاست جناجراست به خاطر فحطالرجال، گوشهچشمی به رسول داره که یه روز تو مملکت کارهای بشه. این برنامهرو به کمک هم یختن.
شنیده بودم حتی بودجه و محلهایی که قراره توش گرمخونه بسازن توسط شورای شهر تعیین شده. و همونطور که در بیشتر طرحهای دولتی از NGOها به عنوان عملههای بیجیره و مواجب استفاده میکنن اینجا هم از دانشجوها مورد نظر بودن.
وقتی موج احساساتیگری در وبلاگستان راه افتاد و بلاگرها یهو برای کارتنخوابها خون گریه میکردن، رفتم در نظرخواهی علی نوشتهم اینا بازی اعضاءشورای شهره و اصلا جمعآوری کارتنخوابها تو برنامهشونه. البته میدونم نه برای اینکه دلشون براشون سوخته. فقط برای کسب محبوبیت.
آقا، یه عده نزدیک بود کلهمو بکنن.
هیچکس متوجه نشد چطور اینقدر زود کارتنخوابا جمعآوری و اسکان داده شدن. چی شد که بودجهش فوری تأمین شد.
همین ماه پیش بود که نوشتهای یه صفحهای از رسول خادم تو روزنامهها چاپ شد که: بله من چنین کردم و چنان کردم و به همت من کارتنخوابها، معتادها، گداها و کودکان خیابانی از سطح شهر جمعآوری شدن. یه آمار بلندبالا هم از اینکه چند نفرشون معتاد بودن و چند نفرو ترک دادیم و چند نفر از گداها از طایفهی فیوجن و چند نفرشون به شهرستانهاشون فرستاده شدن و اونایی که اصلا جا نداشتن براشون جا و تخت ردیف کردیم و...
هفتهی پیش مردم میدان غار یکی از این خوابگاهها رو آتیش زدن.
چون ساعت کار این خوابگاهها از شب تا صبح بود و صبح بیرونشون میکردن تا دوباره شب راهشون بدن.
بیخانمانها هم به خاطر اینکه شب بهشون جایی برسه همون طرفا بیتوته میکردن. روی پلههای خونهها میخوابیدن و...
اهالی محل از این موضوع خیلی ناراحت بودن و بارها به مسئولین تذکر دادن. وقتی که دیدن اهمیت نمیدن اونا هم این خوابگاه رو آتیش زدن.
رسولخان فکر اینجاشو نکرده بود که خوابگاهها نباید نزدیک محل زندگی مردم باشه و یا اگر هم هست نباید در طول روز بیرونشون کنن.
5- سر صف نونوایی وایساده بودم. صف ما صف چندتاییها بود و صف جلویی، صف دوتاییها. یه نفر از صف ما نونمیگرفت و یه نفر از اونا.
وقتی آقای جلویی من داشت نونش رو جمع میکرد.دیدم خانمی که در صف دوتاییها بود خیلی نگرانه. اینپا و اونپا میکنه و بانگرانی منو نگاه میکنه.
در حالیکه روشو سخت میپوشوند سرشو بهم نزدیک کرد و گفت نون دونهای چنده؟
گفتم 55 تومن. دستشو که یه صدتومنی پاره توش بود از زیر چادر درآورد و گفت من فقط همینو دارم. گفتم عیب نداره. شما نونتو بگیر من بقیهشو حساب میکنم.
صدای آقایی رو از پشتسرم شنیدم که گفت نون مگه دونهای 50 تومن نیست؟ گفتم نه آقا، خیلی وقته گرون شده. تازه اولش شد 60 تومن وقتی مردم اعتراض کردن دوباره کردنش 55.
مرد گفت: ای بر پدرشون لعنت! هر روز همه چیو گرون میکنن. مثل روباه میمونن اینا.
من برای اینکه زن چادری جلویی خجالت نکشه، کاملا پشتمو کرده بود و برگشته بودم با آقای عقب سرم حرف میزدم. حرف اینا هم وقتی پیش میاد مگه آدم میتونه ساکت بمونه...
بعد از چند دقیقه برگشتم و دیدم خانم چادریه نوناشون گرفته. پشتش به من بود و نوناشون برده بود زیر چادر و هولهولکی با شکم قلمبه داشت میرفت. البته انتظار تشکر نداشتم ولی کاش اقلا یه خداحافظی میکرد.
وقتی 5 تا نون من حاضر شد و میخواستم حساب کنم. گفتم راستی 10 تومن هم اضافه حساب کن. با تعجب گفت 10 تومن؟ گفتم آره اون خانم پول خورد همراش نبود. خندهی بلندی کرد و گفت ده تومن چیه؟ 550 تومن!
گفتم یعنی چی؟ گفت اون خانم 10 تا نون برد. یه تومن هم نداد. گفت اون خانم حساب میکنه. آقاهه پشت سریم بلند گفت: تنها کاری که اینا تو این 26 سال کردن گداپروری بوده. همه میخوان از هم بزنن.
6- دیروز از سوپری تو میدون رد میشدم دیدم شیر اومده و صف هم کوتاهه. فقط چند نفر تو صف بودن. گفتم شیر دولتی غنیمته، بگیرم( شیر آزاد پاکتی، لیتری 500 یا 600 تومنه و شیر دولتی کیسهای 200 تومن)
خانمیچادری بهم نزدیک شد و دیدم لباش تکون میخوره. اینقدر یواش حرف میزد که اولش فکر کردم داره با خودش حرف میزنه.
وقتی دهنشو آورد نزدیک گوشم دیدم با منه. به سختی میشنیدم. یه چیزایی راجع به بچههای گرسنهش و اینکه کوچیکه شیرخشک نداره و غذا ندارن بخورن و خودش هم مدتیه بیکاره میگفت.
گوش میدادم و با نگرانی فکر میکردم چهکاری از دست من برای این خیل عظیم بیکارها و گرسنهها برمیاد....
یهو یاد یکی از بچهها افتادم که به کمک مامانش و چند خانم خیر کارگاهی زدن و کارگر زن میگیرن. با خوشحالی گفتم: یه جای مطمئن برای کار سراغ دارم میخوای آدرسش رو برات بنویسم. زبونش با من و من گفت آره ولی چشماش یه حسی توش بود... هی میگفت گرسنهایم غذا میخواهیم.
گفتم حالا بذار آدرسو برات بنویسم. کاغذ و خودکار درآوردم و براش نوشتم و اسممم (چند تا م داشت این کلمه!..) زیرش نوشتم و دادم دستش. خوشحالی در چشماش ندیدم. کنارم وایساد. وقتی نوبتم شد. گفتم دو شیررسهمیهمو در دو کیسهنایلون جداگانه بذاره. یکیشو دادم دستش. پولشونو حساب کردم و اومدم برم که دیدم خانمه، ایندفعه واضح، به مغازهداره میگه خامه و ماست و حلوا ارده و نون باگت هم بده. مغازهدار با اخم گفت نداریم. شیرتو بردار برو. خانمه دوسهبار دیگه خواهش کرد. مرده گفت نداریم درصورتیکه پشت ویترین یخچالش بود.
زنه مردد رفت. مغازهداره منو دعوا کرد؟ بابا چرا به اینا رو میدی؟ اینا گدایی عادتشونه. همین امروز چند نفرو تو همین مغازه تیغ زده. برای امتحان برو دنبالش ببین میره خونه بده بچههاش بخورن یا نه. گفتم: شما دیگه خیلی بدبینید. بیچاره اینکاره نبود. چه تقصیری داره که تو این مملکت زندگی میکنه و تأمین نیست؟
گفت نمیتونه بره خونههای مردم کار کنه و نون شرافتمندانه در بیاره؟گفتم اتفاقا آدرسی بهش دادم بره سرکار.
مغازهداره با تمسخر خندید و گفت: آره. نون گدایی رو ول کنه و بره سرکار؟
اومدم بیرون. خانمه سلانه سلانه داشت به دو تا خانم نزدیک میشد. وایسادم نگاه کردم. سرشو به گوشاشون نزدیک کرد. خانوما با چشمای فوقالعاده غمگین نگاش میکردن.. دستشونو کردن تو کیفاشون و پولی به طرفش دراز کردن. زن اومد پولا بگیره، در همونحال چیزی رو مچاله کرد و انداخت دور. اشتباه نمیکردم. آدرسی بود که بهش داده بودم...
دیشب خوابم نمیبرد...میدونم زن تقصیری نداره، اون معلول این اجتماعه.
ولی بدبخت ملتی که جای مبارزه برای حقوقشون راه گدایی رو پیشه میکنن.
۷- ناهار جايی دعوت دارم و باید برم. نظرخواهی مطلب قبلم باز نمیشه. کامنتها رو تا ديروز عصر خوندم. بعدا ميام اگه سرعت خوب بود بقيهشم میخونم. غلطگیری هم طبق معمول وقت نشد بکنم. برای تاخير در جواب دادن به ايميلها هم معذرت میخوام. خيلی کمتراز قبل میتونم بيام پای کامپيوتر..
یکشنبه، تیر ۲۶، ۱۳۸۴
پنجشنبه، تیر ۲۳، ۱۳۸۴
ما بلاگرها هم ملت روضهایم
۱- نوشتهی زنآبی رو تقدیم میکنم به همهی گوسفندصفتان و گداپروران و ظاهربینان و حزببادیها و نانبهنرخروزخوران.
خدانگهدار زنآبي عزيز، خيلي دوستت داشتم!
((نميدانم چه مرگم شده. بغض دارد خفهام ميكند. حس ميكنم توي لجنزاري عميق دست و پا ميزنم.
امروز روز خوبي بود. خيلي خوب. صبح آرش را بردم كلاس تيزهوشان، خوب دارد پيش ميرود
و هيچ دور نيست كه بتواند سال آينده در امتحانات تيزهوشان قبول شود.
بعد رفتم و پلوپز نفيسه را خريدم و خيالم از اين بابت هم راحت شد.
بعدتر! رفتم فوتبال. خيلي عالي بود. يك شوت جانانه زدم طرف دروازه كه مربي گفت شوتهاي پر قدرتي ميزني.
خيلي حال كردم. بعد برگشتم خانه. مادرم آمده. همه چيز رو به راه است. غروب رفتم منزل عمه آذر و تا جان داشتم رقصيدم
و به زناني نگاه كردم كه آفتابه و مگسكش جهيزيهي نفيسه را گرفته بودند و ميرقصيدند.
زنان واقعي، زناني كه كتك ميخورند، هوو سرشان ميآيد، بچههايشان را ميبرند. . .
اما جايي ندارند كه فرياد بكشند. زنان واقعي مهربان، و اين واقعي بودنشان چه قدر زيبايشان كرده.
چه قدر همهشان را دوست داشتم امروز. چه قدر حالم خوب بود. تا اين كه آمدم اين جا،
توي دنياي مجازي، كه همه چيزش متشنج است. آدمها هم ديگر را فريب ميدهند.
كسي روضه ميخواند و عدهايي صورتشان را چنگ ميزنند. وافعيت رنگ باخته و دروغ چهارنعل ميتازد.
در محيطي كه حتا روشنفكرهاياش بي لحظهاي ترديد، گول ميخورند جايي براي من نيست. اين آخرين پست من در وبلاگستان است. براي هميشه با اينجا خداحافظي ميكنم.
ميروم سراغ داستان و ادبيات و اگر چيزي در چنتهام باشد، جايي غير از اينجا خرجش ميكنم.
فقط يك پرسش دارم از اهالي اينجا، كاش با مرامي پيدا شود و پاسخ بگويد.
فقط كسي به من بگويد هيچ وقت شك ميكنيد به شخصيتهاي مجازي؟
و در اين جريان اخير نوشي و جوجههاياش آيا هيچ فكر كرديد شايد نوشي در دنياي واقعي آدمي باشد كه به لحاظ روحي مشكل داشته باشد؟
در اين صورت آيا باز هم بهتر است بچهها پيش مادرشان باشند؟ من هم آرزو ميكنم بچهها، همهي بچههاي دنيا، جايي باشند كه به آنها خوش بگذرد. آرزوي ساده دلانهاي است اما انساني است.
اينجا را تعطيل ميكنم و ميروم پي زندگي حقيقيام. خداحافظ و قربان شما.))
سپینود هم میخواد دیگه ننویسه؟!!!
وای بر ما...
کسی برای این دو عزیز وقت میکنه مرثیه بنویسه لوگو بسازه ؟ یا اینکه سرشون گرم مسابقهی گداپروری و ضعیفنوازیه ؟
آهای ملت این دو هیچوقت مشکلاتشون رو توی بوق نکردن و ...
چی بگم؟...
از ته دل آرزو میکنم زن آبی و سپینود برگردن...
شما هم مشغول گريهو زاری و لوگو و پتيشن باشيد. بیخيال...
روضهی این هفتهی ما دو طفلان مسلم- ببخشید مسلم اینجا آدمبدهست- دو طفلان زینبه!
نکتهی مثبت ماجرا:هر روز شناختم نسبت به خلق قهرمانمون بيشتر میشه!
حالا میفهمم چرا احمدینژاد رای آورد:) چرا داستانهای فهیمهی رحیمی مشتری زیاد داره!
ما هنوز ملت روضه و صحرای کربلاییم!
۲- ديروز من نتونستم سرساعت برسم جلو دانشگاه پس نتونستم در اون بحبوجهی( ديکتهش درسته؟) شلوغی اونجا باشم. به دوستی که چندساعت قبلتر از من میرفت گفته بودم جای من هم بره.
امروز رفتم ديدنش. دو جای بدنش بدجور باتوم خورده. بقيه فقط يهجاشون. بازار باتومخوری حسابی به راه بوده.
دوستم میگفت: يکی از باتومها رو جای تو خوردم:)
آدم وقتی نمیتونه بره تولدی٬ به دوستش میگه:جای منم کيک بخور يا میگه:میری مسافرت جای منم خوش بگذرون.
اینجا تکليف آدم معلومه.اما با همچین موردی برخورد نکرده بودم. حالا تکليف چيه؟
زعما و فقها براش راهحلی ندارن؟ قصاص؟:))
پ.ن.
۳- اوخ... گزارش شراگيم رو از جلوی دانشگاه بخونيد...
۴- گزارش معصومه شفيعی همسر گنچی از اين تجمع.
دختر گنجی هم باتوم خورده...
معصومه خانم باید بره یه کم روضهخوندن از اون زنک یاد بگیره تا ملت بیشتر تحویلش بگیرن:)
۵- از برخورد سهقطار و کشته شدن صدها نفر و زخمیشدن هزاران نفر انسان در پاکستان واقعا متاسفم...
اول دو قطار به هم خوردن و وقتی مشغول بیرونآوردن زخمیها و کشتهها بودن قطار سوم میاد و به این دو میخوره و فاجعه تکمیل میشه...
پ.ن.۲
۶- رسانههايی که از ادامه وا میمانند...
امیرهوشنگ برزگر- ماهنامهی اينترنتی گذرگاه
۷- بايد شعری بگويم
مثل سوپ جوجه
قاشق قاشق
به دهانش نهم
تا نگاهم کند....
شعر زیبای زيستن برای گنجی٬ مبارزی واقعی و بدون مدعا. نه مجازی و مظلومنما... نگاهش کنید.
اگه وقت داشتید یه کم به گنجی فکر کنید!
۸- این یک زن است: نه بابا راهش این نيست !
زندگی اصلا به آن گل منگولی که فکر مي کنيم نيست.
چه مجازی، چه حقيقی. ماها این شکلی هستيم.
يکی ميشود سنبل قربانی، يکی ميشود قربانی بی صدا.
این شکلی میشويم... حالت اول متاسفانه شبيه ميشود به يک لشگر گوسفند که انگار دنبال هم افتادهاند
و اما دومي، همان طور قربانی ميماند بدون لشگر و مظلوم!
ميدانی شباهت همهمان چيست؟ درست بنگری همه قربانیاند. همه!! «ما گوسفندان قرباني»!!
تا روزی ديگر نمادی ديگر قربانی ديگر شايد لوگو و چيزی ديگر...
۹- فرشيد و کوروش آزاد شدن...
۱۰- تا اطلاع ثانوی جای يار دبستانیمن بگيد محمود احمدینژاد...
۱۱- آهای ملت٬ میخواهند وبلاگها را فيلتر کنند...
۱۲- پارسا نوشت: سوالى از اهالى محترم وبلاگ شهر:
((صورت مساله اين است: يکى دارد آب مى شود به هر دليلى کله خراب است و کوتاه هم نمى آيد.
گير چند حيوان کينه توز و کله خرابتر از خودش افتاده است که همه اين شرايط را آنها بوجود آورده اند. ( گيرم گنجى سى درصد و تو بگير هفتاد درصد آدم اهل نمايش و شو و شلوغ بازى،
براى چه آنجا افتاده است براى خاطر عمه خانمش؟)
شما موضع بشر دوستانهتان چيست آقايان و خانم هاى گريان و انساندوست و دستمال کاغذى بدست هوادار .... و جوجه ها؟))
خدانگهدار زنآبي عزيز، خيلي دوستت داشتم!
((نميدانم چه مرگم شده. بغض دارد خفهام ميكند. حس ميكنم توي لجنزاري عميق دست و پا ميزنم.
امروز روز خوبي بود. خيلي خوب. صبح آرش را بردم كلاس تيزهوشان، خوب دارد پيش ميرود
و هيچ دور نيست كه بتواند سال آينده در امتحانات تيزهوشان قبول شود.
بعد رفتم و پلوپز نفيسه را خريدم و خيالم از اين بابت هم راحت شد.
بعدتر! رفتم فوتبال. خيلي عالي بود. يك شوت جانانه زدم طرف دروازه كه مربي گفت شوتهاي پر قدرتي ميزني.
خيلي حال كردم. بعد برگشتم خانه. مادرم آمده. همه چيز رو به راه است. غروب رفتم منزل عمه آذر و تا جان داشتم رقصيدم
و به زناني نگاه كردم كه آفتابه و مگسكش جهيزيهي نفيسه را گرفته بودند و ميرقصيدند.
زنان واقعي، زناني كه كتك ميخورند، هوو سرشان ميآيد، بچههايشان را ميبرند. . .
اما جايي ندارند كه فرياد بكشند. زنان واقعي مهربان، و اين واقعي بودنشان چه قدر زيبايشان كرده.
چه قدر همهشان را دوست داشتم امروز. چه قدر حالم خوب بود. تا اين كه آمدم اين جا،
توي دنياي مجازي، كه همه چيزش متشنج است. آدمها هم ديگر را فريب ميدهند.
كسي روضه ميخواند و عدهايي صورتشان را چنگ ميزنند. وافعيت رنگ باخته و دروغ چهارنعل ميتازد.
در محيطي كه حتا روشنفكرهاياش بي لحظهاي ترديد، گول ميخورند جايي براي من نيست. اين آخرين پست من در وبلاگستان است. براي هميشه با اينجا خداحافظي ميكنم.
ميروم سراغ داستان و ادبيات و اگر چيزي در چنتهام باشد، جايي غير از اينجا خرجش ميكنم.
فقط يك پرسش دارم از اهالي اينجا، كاش با مرامي پيدا شود و پاسخ بگويد.
فقط كسي به من بگويد هيچ وقت شك ميكنيد به شخصيتهاي مجازي؟
و در اين جريان اخير نوشي و جوجههاياش آيا هيچ فكر كرديد شايد نوشي در دنياي واقعي آدمي باشد كه به لحاظ روحي مشكل داشته باشد؟
در اين صورت آيا باز هم بهتر است بچهها پيش مادرشان باشند؟ من هم آرزو ميكنم بچهها، همهي بچههاي دنيا، جايي باشند كه به آنها خوش بگذرد. آرزوي ساده دلانهاي است اما انساني است.
اينجا را تعطيل ميكنم و ميروم پي زندگي حقيقيام. خداحافظ و قربان شما.))
سپینود هم میخواد دیگه ننویسه؟!!!
وای بر ما...
کسی برای این دو عزیز وقت میکنه مرثیه بنویسه لوگو بسازه ؟ یا اینکه سرشون گرم مسابقهی گداپروری و ضعیفنوازیه ؟
آهای ملت این دو هیچوقت مشکلاتشون رو توی بوق نکردن و ...
چی بگم؟...
از ته دل آرزو میکنم زن آبی و سپینود برگردن...
شما هم مشغول گريهو زاری و لوگو و پتيشن باشيد. بیخيال...
روضهی این هفتهی ما دو طفلان مسلم- ببخشید مسلم اینجا آدمبدهست- دو طفلان زینبه!
نکتهی مثبت ماجرا:هر روز شناختم نسبت به خلق قهرمانمون بيشتر میشه!
حالا میفهمم چرا احمدینژاد رای آورد:) چرا داستانهای فهیمهی رحیمی مشتری زیاد داره!
ما هنوز ملت روضه و صحرای کربلاییم!
۲- ديروز من نتونستم سرساعت برسم جلو دانشگاه پس نتونستم در اون بحبوجهی( ديکتهش درسته؟) شلوغی اونجا باشم. به دوستی که چندساعت قبلتر از من میرفت گفته بودم جای من هم بره.
امروز رفتم ديدنش. دو جای بدنش بدجور باتوم خورده. بقيه فقط يهجاشون. بازار باتومخوری حسابی به راه بوده.
دوستم میگفت: يکی از باتومها رو جای تو خوردم:)
آدم وقتی نمیتونه بره تولدی٬ به دوستش میگه:جای منم کيک بخور يا میگه:میری مسافرت جای منم خوش بگذرون.
اینجا تکليف آدم معلومه.اما با همچین موردی برخورد نکرده بودم. حالا تکليف چيه؟
زعما و فقها براش راهحلی ندارن؟ قصاص؟:))
پ.ن.
۳- اوخ... گزارش شراگيم رو از جلوی دانشگاه بخونيد...
۴- گزارش معصومه شفيعی همسر گنچی از اين تجمع.
دختر گنجی هم باتوم خورده...
معصومه خانم باید بره یه کم روضهخوندن از اون زنک یاد بگیره تا ملت بیشتر تحویلش بگیرن:)
۵- از برخورد سهقطار و کشته شدن صدها نفر و زخمیشدن هزاران نفر انسان در پاکستان واقعا متاسفم...
اول دو قطار به هم خوردن و وقتی مشغول بیرونآوردن زخمیها و کشتهها بودن قطار سوم میاد و به این دو میخوره و فاجعه تکمیل میشه...
پ.ن.۲
۶- رسانههايی که از ادامه وا میمانند...
امیرهوشنگ برزگر- ماهنامهی اينترنتی گذرگاه
۷- بايد شعری بگويم
مثل سوپ جوجه
قاشق قاشق
به دهانش نهم
تا نگاهم کند....
شعر زیبای زيستن برای گنجی٬ مبارزی واقعی و بدون مدعا. نه مجازی و مظلومنما... نگاهش کنید.
اگه وقت داشتید یه کم به گنجی فکر کنید!
۸- این یک زن است: نه بابا راهش این نيست !
زندگی اصلا به آن گل منگولی که فکر مي کنيم نيست.
چه مجازی، چه حقيقی. ماها این شکلی هستيم.
يکی ميشود سنبل قربانی، يکی ميشود قربانی بی صدا.
این شکلی میشويم... حالت اول متاسفانه شبيه ميشود به يک لشگر گوسفند که انگار دنبال هم افتادهاند
و اما دومي، همان طور قربانی ميماند بدون لشگر و مظلوم!
ميدانی شباهت همهمان چيست؟ درست بنگری همه قربانیاند. همه!! «ما گوسفندان قرباني»!!
تا روزی ديگر نمادی ديگر قربانی ديگر شايد لوگو و چيزی ديگر...
۹- فرشيد و کوروش آزاد شدن...
۱۰- تا اطلاع ثانوی جای يار دبستانیمن بگيد محمود احمدینژاد...
۱۱- آهای ملت٬ میخواهند وبلاگها را فيلتر کنند...
۱۲- پارسا نوشت: سوالى از اهالى محترم وبلاگ شهر:
((صورت مساله اين است: يکى دارد آب مى شود به هر دليلى کله خراب است و کوتاه هم نمى آيد.
گير چند حيوان کينه توز و کله خرابتر از خودش افتاده است که همه اين شرايط را آنها بوجود آورده اند. ( گيرم گنجى سى درصد و تو بگير هفتاد درصد آدم اهل نمايش و شو و شلوغ بازى،
براى چه آنجا افتاده است براى خاطر عمه خانمش؟)
شما موضع بشر دوستانهتان چيست آقايان و خانم هاى گريان و انساندوست و دستمال کاغذى بدست هوادار .... و جوجه ها؟))
سهشنبه، تیر ۲۱، ۱۳۸۴
موبایل
1- مسجد من کجاست؟
با دستهای عاشقت
آنجا
مرا
مزاری بنا کن!...
(شاملو)
2- گفتم برای همدردی با مستضعفان تهرانی یه اتوبوسی هم سوار شم ببینم چهجوریاست...
اولِ خط بود. اتوبوس وایساده بود تا پر بشه بعد حرکت کنه. هوا هم عین جهنم گرم بود.
دختر سانتیمانتال و ظاهرا مغروری حدودا بیستوپنجشش سالهای سوار شد و بعد از برانداز صندلیها صاف اومد پیشم نشست. خوب، تو این هوای داغ بهتر از زنای چاق بود که بعضیاشون آدمو با پشتی عوضی میگیرن و بهت تکیه میدن.
قسمت مردونه پر شده بود و تازه یه عده سرپا سوار بودن. راننده تو سایهی درخت نشسته بود و آب یخ میخورد. اونقدر بهش غر زدن تا بلند شد اومد و فسفس ترمز دستی اتوبوس بلند شد.
قسمت زنونه اما هنوز دوسهتا جای خالی داشت. از همه تیپ سوار بودن. چادری و مانتویی و مقنعهای و روسرییی و شالی و(خوشتیپ مثل من و...) خلاصه از هر رقم.
راننده در رو بست و پا شد بلیتها رو جمع کرد.
هنوز به ایستگاه اول نرسیده بودیم که صدای زرزر ِ موبایل دختر بغلدستیم بلند شد. با صدای تودماغی گفت: الو! بله؟ بعد از کمی حال و احوال سرد مزاجانهای گفت:" مسعود دیگه زنگ نزن. با کار اونشبت دیگه از چشمم افتادی!" معلوم بود پسر داشت توضیح میداد که،خط خراب شد و دختر اَهی(شِت) گفت و موبایلبه دست منتظر نشست.
بعد از چند دقیقه از ردیف بغلیمون صداهای عجیبغریبی اومد. انگار سفینهی فضایی در حال فرود بود. با فضولی، ببخشید کنجکاوی، در پیش نگاه مغرور دختر بغلدستیم دولا شدم و دیدم از زیر چادر یه خانم تپلمپل ردیف اونوری اشعههای نورانی داره بیرون میاد. به قول یکی از بچهها پیش خودم گفتم: "یا موسیمسیح" این دیگه چیه؟
خانم با خونسردی داشت بیرونو تماشا میکرد و اهمیت نمیداد. بعد از سروصدای زیادی دیگران بهش تذکر دادن موبایل همراهته؟ بعد از تفکر بسیار دوزاریش افتاد و گوشی رو از زیر چادرش درآورد وبا لهجهی ترکی بلندبلند شروع به حرف زدن کرد:" بورا باخ(شایدم گورا باخ) آخه برای ترشی گُرمهسبزی سیرکه(سرکه) میریزن کپیاوغلو! لیمو عمانی باید میریختی بیلمز جان" چند نفر لبخند به لباشون اومد و اون خانم هم بیتوجه به بقیه راجع به ترشی غذا و تهدیگ برنچ و اینجور چیزا تذکر میداد.
هنوز داشت حرف میزد که صدای بلند رنگ باباکرم از پشت سر شنیده شد.
موبایل خانمی مقنعهای و احتمالا کارمند بود که او هم با لهجهی شمالی شروع به حرف زدن کرد:" تیقربان بشم! تیفدا! یادی از ما بکردی. تیحال خوسه؟ خوام بشُم بازار میمار کفش بخرم ...."
او هم هنوز داشت حرف میزد که زرزر موبایل بغل دستیم دوباره زنگ زد و دختر که با عصبانیت با انگشتش رو موبایلش رِنگ گرفته بود با اولین زنگ گوشی رو روشن کرد و باز شروع به دعوا با مسعودخانش کرد و میگفت دیگه بهم زنگ نزن که خوب شناختمت. اما باز قطع شد و دختر عصبانی ایندفعه شروع به تکوندادن پاهاش کرد.
من یواشکی نگاهی به موبایل تو کیفم کردم و گفتم ایکاش سیبا هم به من یه زنگ بزنه تا با زنگ خوشگلش و صحبتهای با کلاسم یه ژسنی برای کل اتوبوس بیام. اما به قول شاملو " از سنگ و علف صدا درمیومد" ولی از موبایل من درنمیاومد...
باز صدای زرزر موبایل دختره و هی ناز کردنش.
پیش خودم گفتم: اگه اینقدر از تلفناش ناراحته چرا خاموشش نمیکنه و اینطور بیصبرانه و با هول و ولا گوشیشو روشن میکنه:)
بین ایستگاه دوم و سوم سهتا دیگه موبایل با زنگهای اجقوجق زنگ زد. یکیشون دستشو گرفت جلو گوشی و همچین یواش شروع به حرف زدن کرد که انگار از اسرار بمب هستهای حرف میزنه و مارو در کف فضولیمون گذاشت.
کیفم هنوز باز بود. نگاهی به موبایلم انداختم. نکنه زنگ زده و من نفهمیدم. اما دریغ از یه Missed Call خشک و خالی! آهی کشیدم و رفتم تو بحر زنگ موبایلا که هی زنگ میخورد.
یکی زنگش عین پلنگصورتی بود. برگشتم به طرفش. یه دختر چهاردهپونزدهساله به مامانش داشت توضیح میداد که با مینا سر کلاس نشسته و نمیتونه حرف بزنه!
یکی دیگه نامزدش بود و داشت با ناز باهاش حرف میزد.
موبایل بغل دستیم هم حدود بیستباز زر زر کرد(صداش عین زرزر بود واقعا) و دختره یه کم نرمتر شده بود و لبخند رو لباش اومده بود.
بیاختیار تو دلم فحش کوچولویی نثار سیبا کردم که جلوی ملت سکهی یه پولم کرد:))دریغ از یه زنگ با سمفونی بتهوون...
3- با دوستی مسئلهای پیدا کرده بودیم. هی از طرف من برای اون خبر میبردن و از اون به من. بهش گفتم اینطوری نمیشه. بیا قراری بذاریم و رودررو حرفامونو به هم بزنیم تا مسائل روشن و احیانا حل بشه و دیگران هم اینقدر موش ندوونن.
قبول کرد. قرار شد با هم بریم کوه. البته پاییناش. یه جا بشینیم، چایییی بخوریم و حرف بزنیم.
از وقتی از ماشین پیاده شدیم. موبایلش دمو دقیقه زنگ میزد. جالب اینجا بود که به هر کس میگفت یه جام.
به اولی گفت سر کلاسم... به دومی گفت خونهی عمهمم. به سومی گفت سرم درد میکنه تو تختم دراز کشیدم. به چهارمی گفت دارم با استاد بهرامی حرف میزنم(!). به پنجمی یه چیز دیگه. و همینجور میبافت.
و جالبتر اینکه مدام داشت منو مجاب میکرد که یکی از بهترین عادتاش راستگوییه و عادت نداره دروغ بگه. و هی جون مامان و بابا و داداششو قسم میخورد که داره به من راستشو میگه. منم با لبخندی تأییدش میکردم... کار دیگهای میتونستم بکنم؟
4- داشتم تلویزیون نگاه میکردم که... بازم...
بهش گفتم فکر میکنی متوجه نیستم هر وقت احمدینژاد تو تلویزیون داره حرف میزنه تو به یه بهانهای میای وسط ماسکهش میکنی حسود! :)
گفت: اوخ. چه بد شد فهمیدی؟:(
پ.ن.
۵- یه لینک بامزه. یک دختر ۱۲ سالهی ایرانی به اسم آزیتا در مسابقات پاتیناژ انگلستان مدال آورده. او در این مسابقه لباس زنان قاجار پوشیده و کمی هم باباکرم رقصیده.
با دستهای عاشقت
آنجا
مرا
مزاری بنا کن!...
(شاملو)
2- گفتم برای همدردی با مستضعفان تهرانی یه اتوبوسی هم سوار شم ببینم چهجوریاست...
اولِ خط بود. اتوبوس وایساده بود تا پر بشه بعد حرکت کنه. هوا هم عین جهنم گرم بود.
دختر سانتیمانتال و ظاهرا مغروری حدودا بیستوپنجشش سالهای سوار شد و بعد از برانداز صندلیها صاف اومد پیشم نشست. خوب، تو این هوای داغ بهتر از زنای چاق بود که بعضیاشون آدمو با پشتی عوضی میگیرن و بهت تکیه میدن.
قسمت مردونه پر شده بود و تازه یه عده سرپا سوار بودن. راننده تو سایهی درخت نشسته بود و آب یخ میخورد. اونقدر بهش غر زدن تا بلند شد اومد و فسفس ترمز دستی اتوبوس بلند شد.
قسمت زنونه اما هنوز دوسهتا جای خالی داشت. از همه تیپ سوار بودن. چادری و مانتویی و مقنعهای و روسرییی و شالی و(خوشتیپ مثل من و...) خلاصه از هر رقم.
راننده در رو بست و پا شد بلیتها رو جمع کرد.
هنوز به ایستگاه اول نرسیده بودیم که صدای زرزر ِ موبایل دختر بغلدستیم بلند شد. با صدای تودماغی گفت: الو! بله؟ بعد از کمی حال و احوال سرد مزاجانهای گفت:" مسعود دیگه زنگ نزن. با کار اونشبت دیگه از چشمم افتادی!" معلوم بود پسر داشت توضیح میداد که،خط خراب شد و دختر اَهی(شِت) گفت و موبایلبه دست منتظر نشست.
بعد از چند دقیقه از ردیف بغلیمون صداهای عجیبغریبی اومد. انگار سفینهی فضایی در حال فرود بود. با فضولی، ببخشید کنجکاوی، در پیش نگاه مغرور دختر بغلدستیم دولا شدم و دیدم از زیر چادر یه خانم تپلمپل ردیف اونوری اشعههای نورانی داره بیرون میاد. به قول یکی از بچهها پیش خودم گفتم: "یا موسیمسیح" این دیگه چیه؟
خانم با خونسردی داشت بیرونو تماشا میکرد و اهمیت نمیداد. بعد از سروصدای زیادی دیگران بهش تذکر دادن موبایل همراهته؟ بعد از تفکر بسیار دوزاریش افتاد و گوشی رو از زیر چادرش درآورد وبا لهجهی ترکی بلندبلند شروع به حرف زدن کرد:" بورا باخ(شایدم گورا باخ) آخه برای ترشی گُرمهسبزی سیرکه(سرکه) میریزن کپیاوغلو! لیمو عمانی باید میریختی بیلمز جان" چند نفر لبخند به لباشون اومد و اون خانم هم بیتوجه به بقیه راجع به ترشی غذا و تهدیگ برنچ و اینجور چیزا تذکر میداد.
هنوز داشت حرف میزد که صدای بلند رنگ باباکرم از پشت سر شنیده شد.
موبایل خانمی مقنعهای و احتمالا کارمند بود که او هم با لهجهی شمالی شروع به حرف زدن کرد:" تیقربان بشم! تیفدا! یادی از ما بکردی. تیحال خوسه؟ خوام بشُم بازار میمار کفش بخرم ...."
او هم هنوز داشت حرف میزد که زرزر موبایل بغل دستیم دوباره زنگ زد و دختر که با عصبانیت با انگشتش رو موبایلش رِنگ گرفته بود با اولین زنگ گوشی رو روشن کرد و باز شروع به دعوا با مسعودخانش کرد و میگفت دیگه بهم زنگ نزن که خوب شناختمت. اما باز قطع شد و دختر عصبانی ایندفعه شروع به تکوندادن پاهاش کرد.
من یواشکی نگاهی به موبایل تو کیفم کردم و گفتم ایکاش سیبا هم به من یه زنگ بزنه تا با زنگ خوشگلش و صحبتهای با کلاسم یه ژسنی برای کل اتوبوس بیام. اما به قول شاملو " از سنگ و علف صدا درمیومد" ولی از موبایل من درنمیاومد...
باز صدای زرزر موبایل دختره و هی ناز کردنش.
پیش خودم گفتم: اگه اینقدر از تلفناش ناراحته چرا خاموشش نمیکنه و اینطور بیصبرانه و با هول و ولا گوشیشو روشن میکنه:)
بین ایستگاه دوم و سوم سهتا دیگه موبایل با زنگهای اجقوجق زنگ زد. یکیشون دستشو گرفت جلو گوشی و همچین یواش شروع به حرف زدن کرد که انگار از اسرار بمب هستهای حرف میزنه و مارو در کف فضولیمون گذاشت.
کیفم هنوز باز بود. نگاهی به موبایلم انداختم. نکنه زنگ زده و من نفهمیدم. اما دریغ از یه Missed Call خشک و خالی! آهی کشیدم و رفتم تو بحر زنگ موبایلا که هی زنگ میخورد.
یکی زنگش عین پلنگصورتی بود. برگشتم به طرفش. یه دختر چهاردهپونزدهساله به مامانش داشت توضیح میداد که با مینا سر کلاس نشسته و نمیتونه حرف بزنه!
یکی دیگه نامزدش بود و داشت با ناز باهاش حرف میزد.
موبایل بغل دستیم هم حدود بیستباز زر زر کرد(صداش عین زرزر بود واقعا) و دختره یه کم نرمتر شده بود و لبخند رو لباش اومده بود.
بیاختیار تو دلم فحش کوچولویی نثار سیبا کردم که جلوی ملت سکهی یه پولم کرد:))دریغ از یه زنگ با سمفونی بتهوون...
3- با دوستی مسئلهای پیدا کرده بودیم. هی از طرف من برای اون خبر میبردن و از اون به من. بهش گفتم اینطوری نمیشه. بیا قراری بذاریم و رودررو حرفامونو به هم بزنیم تا مسائل روشن و احیانا حل بشه و دیگران هم اینقدر موش ندوونن.
قبول کرد. قرار شد با هم بریم کوه. البته پاییناش. یه جا بشینیم، چایییی بخوریم و حرف بزنیم.
از وقتی از ماشین پیاده شدیم. موبایلش دمو دقیقه زنگ میزد. جالب اینجا بود که به هر کس میگفت یه جام.
به اولی گفت سر کلاسم... به دومی گفت خونهی عمهمم. به سومی گفت سرم درد میکنه تو تختم دراز کشیدم. به چهارمی گفت دارم با استاد بهرامی حرف میزنم(!). به پنجمی یه چیز دیگه. و همینجور میبافت.
و جالبتر اینکه مدام داشت منو مجاب میکرد که یکی از بهترین عادتاش راستگوییه و عادت نداره دروغ بگه. و هی جون مامان و بابا و داداششو قسم میخورد که داره به من راستشو میگه. منم با لبخندی تأییدش میکردم... کار دیگهای میتونستم بکنم؟
4- داشتم تلویزیون نگاه میکردم که... بازم...
بهش گفتم فکر میکنی متوجه نیستم هر وقت احمدینژاد تو تلویزیون داره حرف میزنه تو به یه بهانهای میای وسط ماسکهش میکنی حسود! :)
گفت: اوخ. چه بد شد فهمیدی؟:(
پ.ن.
۵- یه لینک بامزه. یک دختر ۱۲ سالهی ایرانی به اسم آزیتا در مسابقات پاتیناژ انگلستان مدال آورده. او در این مسابقه لباس زنان قاجار پوشیده و کمی هم باباکرم رقصیده.
یکشنبه، تیر ۱۹، ۱۳۸۴
گردهمآیی برای آزادی گنجی
۱- تاریخ:19تیر1384برابربا 10 ژوئیه2005
با حمایت از فراخوان گردهمائی برای نجات جان اکبر گنجی توطئه سکوت را در هم شکنیم.اعتصاب غذای یک ماهه اکبر گنجی و بی توجه ای حکومت اسلامی به خواسته های او جان این زندانی سیاسی را در معرض خطر مرگ قرار داده است.
جمهوری اسلامی با توطئه سکوت در برابر تمامی اعتراضات داخلی و بین المللی برای
آزادی گنجی عملا ً سودای مرگ او را در سر می پروراند .دراین میان نزدیک به 400 تن از کوشندگان سیاسی و فرهنگی همراه با تعدادی از نهادهای دمکراتیک و دانشجویی در داخل کشور ،طی فراخوانی از مردم دعوت کرده اند تا روز دوشنبه 20 تیر ماه84 در مقابل درب اصلی دانشگاه تهران برای نجات جان گنجی و آزادی او گرد هم آیند .
ما امضا کنندگان این بیانیه ضمن پشتیبانی از این فراخوان ،برای هرچه رساتر نمودن خواست آزادی و نجات جان اکبر گنجی و دیگر زندانیان سیاسی از تمامی هموطنان آزادیخواه دعوت می کنیم تابا شرکت دراین گردهمائی ویا به هر طریق دیگر به حمایت از انان بر خیزند.
siavashfaraji@bredband.net
mahshid.rasti@gmail.com
دوستان عزیز ، برای امضای این نامه تا یک شنبه 10 ژوئن ساعت سه بعد از ظهر به میل آدرس های فوق میل زده و اعلام کنید. در صورت امکان این نامه را برای دوستان خود بفرستید تا بتوانیم امضاهای بیشتری را در این نامه گرد آوریم.
با تشکر از همه شما
------------------------
۲- وحی شبانه: فراخوان گردهمآیی در مقابل دانشگاه تهران
ما امضاکنندگان این فراخوان با استفاده از همه شیوههای مسالمتآمیز ، برای اعطای مرخصی بابت مداوای اکبر گنجی ، نجات و آزادی همه زندانیان سیاسی که در راه بیان حقایق و طرح آزادانه اندیشههایشان به زندان افتادهاند خواهیم کوشید.
● به همین سبب در ساعت پنج تا هفت بعد از ظهر روز سه شنبه بیست و یکم تیرماه ٨٤ مقابل در اصلی دانشگاه تهران ، گردهم خواهیم آمد. از همه نیروهای آگاه و مبارز میهنمان دعوت میکنیم در این گرد هم آیی حضور به هم رسانند.
-----------------------
۳- هر دم از این باغ بری میرسد:
الف-طی حكمی از سوی رهبر اسماعیل احمدیمقدم به فرماندهی نیروی انتظامی منصوب شد...
ب- احمدی مقدم یکی از فرماندهان ارشد بسیج تهرانه یعنی بود...
ج- احمدینژاد اسبابکشی کرد رفت پاستور:)
لینکها از طریق الپر
با حمایت از فراخوان گردهمائی برای نجات جان اکبر گنجی توطئه سکوت را در هم شکنیم.اعتصاب غذای یک ماهه اکبر گنجی و بی توجه ای حکومت اسلامی به خواسته های او جان این زندانی سیاسی را در معرض خطر مرگ قرار داده است.
جمهوری اسلامی با توطئه سکوت در برابر تمامی اعتراضات داخلی و بین المللی برای
آزادی گنجی عملا ً سودای مرگ او را در سر می پروراند .دراین میان نزدیک به 400 تن از کوشندگان سیاسی و فرهنگی همراه با تعدادی از نهادهای دمکراتیک و دانشجویی در داخل کشور ،طی فراخوانی از مردم دعوت کرده اند تا روز دوشنبه 20 تیر ماه84 در مقابل درب اصلی دانشگاه تهران برای نجات جان گنجی و آزادی او گرد هم آیند .
ما امضا کنندگان این بیانیه ضمن پشتیبانی از این فراخوان ،برای هرچه رساتر نمودن خواست آزادی و نجات جان اکبر گنجی و دیگر زندانیان سیاسی از تمامی هموطنان آزادیخواه دعوت می کنیم تابا شرکت دراین گردهمائی ویا به هر طریق دیگر به حمایت از انان بر خیزند.
siavashfaraji@bredband.net
mahshid.rasti@gmail.com
دوستان عزیز ، برای امضای این نامه تا یک شنبه 10 ژوئن ساعت سه بعد از ظهر به میل آدرس های فوق میل زده و اعلام کنید. در صورت امکان این نامه را برای دوستان خود بفرستید تا بتوانیم امضاهای بیشتری را در این نامه گرد آوریم.
با تشکر از همه شما
------------------------
۲- وحی شبانه: فراخوان گردهمآیی در مقابل دانشگاه تهران
ما امضاکنندگان این فراخوان با استفاده از همه شیوههای مسالمتآمیز ، برای اعطای مرخصی بابت مداوای اکبر گنجی ، نجات و آزادی همه زندانیان سیاسی که در راه بیان حقایق و طرح آزادانه اندیشههایشان به زندان افتادهاند خواهیم کوشید.
● به همین سبب در ساعت پنج تا هفت بعد از ظهر روز سه شنبه بیست و یکم تیرماه ٨٤ مقابل در اصلی دانشگاه تهران ، گردهم خواهیم آمد. از همه نیروهای آگاه و مبارز میهنمان دعوت میکنیم در این گرد هم آیی حضور به هم رسانند.
-----------------------
۳- هر دم از این باغ بری میرسد:
الف-طی حكمی از سوی رهبر اسماعیل احمدیمقدم به فرماندهی نیروی انتظامی منصوب شد...
ب- احمدی مقدم یکی از فرماندهان ارشد بسیج تهرانه یعنی بود...
ج- احمدینژاد اسبابکشی کرد رفت پاستور:)
لینکها از طریق الپر
شنبه، تیر ۱۸، ۱۳۸۴
تأتر بیضایی
1- دوشادوش زندگی
در نبردها همه جنگیده بودی
نفرین خدایان در تو کارگر نبود
و اکنون ناتوان و سرد
مرا در برابر تنهایی
به زانو در میآوری!...
(شاملو)
2- بالاخره موفق شدم بلیت تأتر بهرام بیضایی رو گیر بیارم و برمش.
حدود ده روز قبلش یکی از دوستام ساعت 10 صبح رفته بود تأتر شهر بلیتو برام رزرو کرده بود. بعد باید6 بعد از ظهر یعنی یک ساعت قبل از روز اصلی نمایش هم میرفتم بلیت رو اوکی میکردم:) وشماره صندلی میگرفتم که گرفتم. و آماده پرواز به دنیای زیبای بیضایی شدم.
تأتر ساعت هفتونیم شروع شد. در سالن اصلی تأتر شهر. طبق معمول تعداد کمی معترض بودن به خاطر پارتیبازی در دادن شمارهی صندلی و متاسفانه با اینکه چندروز از شروع نمایش میگذشت هنوز بروشور آماده نبود.
بنابراین من مطمئن نیستم تموم بازیگرها رو درست شناخته باشم. نمیدونم انتخاب موسیقیزیباش با کی بود و خیلی چیزای دیگه. حتی بیشتریا اسم نمایش رو نمیدونستن. هیچجا نزده بودن. اسمشم خداوکیلی یهکم سخته:
"مجلس شبیه در ذکر مصایب استاد نوید ماکان و همسرش مهندس رُخشید فرزین."
این نمایش حدیث نفس بسیاری از روشنفکران ماست. زندگی پر از دغدغه و تشویششون. ترس از گرفتار شدن به خاطر حقیقتگویی و اینکه نمیتونن ساکت بمونن و حقیقت رو به مردم نشون ندن. احساس رسالتشون بخصوص نسبت به نسل جوون و...
خفقان و سانسوری که از طرف بالا اعمال میشه و هر لحظه تهدید و توطئهی قتل و...
داستان:
استاد "نوید ماکان" که "علیعمرانی" نقششو بازی میکنه، استاد دانشگاهه و همسرش مهندس"رُخشید فرزین" که نقششو "مژده شمسایی" بازی میکنه تحصیلاتش در رشتهی میراث فرهنگیه..
استاد نوید و همسرش هر دوشون هر شب خواب سهتا مرد پالتوپوش را میبینن که استاد رو دستگیر کردهن و دارن به نقطهی نامعلومی میبرن و میخوان بکشنش.
توی چندسال اخیر دوستای استاد ماکان هر کدوم به نحو مرموزی کشته شدن. یکی با طنابی دور گردن خفه میشه. یکی با قمهای در قلب. یکی رگ مچ دستش بریده میشه.(اشارهای به قتلهای زنجیرهای). هیچکدوم از این قتلها ثابت نمیشه و در پروندهشون عنوان خودکشی درج میشه.
استاد افسرده و خستهست. خودش هم به خاطر حرفهایی که سرکلاس به دانشجوهاش میگه اخراج میشه و نمیتونه کار دیگهای که درخورش باشه پیدا کنه. ناچار رخشید بار زندگی رو به دوش میکشه.
اونا یه پسر 14 ساله هم به نام نیما دارن که فرستادنش خارج پیش عموش.
خانوادهی هر دو بسیار نگران زندگی این دو هستن.( رل پدر نوید رو مهدی میامی بازی میکنه) و خوشبختانه از نظر روحی یار و یاورشونن.
پریشان خوابیهای این زن و شوهر به جایی میرسه که تصمیم میگیرن به کلانتری مراجعه کنن.
رئیس کلانتری که نقششو مهرداد ضیایی خیلی خوب بازی میکنه. سرگرم کارهای روتین پاسگاهست: مراسم بالا بردن پرچم کشور خودی. مراسم پرچمسوزانی کشور غیرخودی و لگدکردنش و...
او توصیه میکنه ماکان به روانشناس مراجع کنه. در ضمن گوشه چشمی هم به رخشید داره.
این وسط توطئههایی بر ضدشون در جریانه. احتمال سقوط وسیلهی نقلیهشون... احساس اینکه همیشه چندنفر در سر کلاسها و سخنرانیهاشون مواظبشون هستن و براشون مشغول پروندهسازیان.... تلفنهای مشکوک که به استاد میگن زنت با مردای دیگه رابطه داره و تلفنهای برعکس به رخشید... - چه نشستهای که شوهرت داره بهت خیانت میکنه...
نوشتن اسمشون در فهرست سیاه حکومتی و...
دکتر روانشناس هم نمیتونه کاری براشون بکنه و او هم عاشق رخشید میشه.
اینقدر این مسائل به نظر واقعی میرسه و از وسطای نمایش به یاد پوینده و مختاری و فروهرها و روشنفکرانی که به خاطر همین تهدیدها از کشور رفتن میافتم و اشکم سرازیر بود تا آخر نمایش... که بهتره نگم آخرش چی شد....
- نمایش قبلی بیضایی(شبهزار و یکم) در سالن کوچک تأترشهر اجرا شد و آدم خیلی با بازیگرا احساس نزدیکی میکرد و به اصطلاح همنفس بود.
سالن اصلی به نظر خیلی بزرگ میاومد و دکور هم تقریبا نداشت. جز پلی که با نردبان تقریبا ته سالن بود و تو خوابها استاد از اونجا پرت میشد.
همهی سن با پارچههای سیاهی پوشیده شده بود.
- 16 نفر. هشت تا پسر و هشت تا دختر صحنه رو میگردوندن. هم مسئول عوض کردن وسائل صحنه مثل میز نهارخوری یا میز دکتر یا رئیس پاسگاه بودن که خیلی با مهارت اینکارو میکردن. هم رل دانشجوهای استاد رو داشتن. هم وقتی رخشید سخنرانی میکرد جزء مدعوین بودن. خلاصه هر کدومشون وظیفهای به عهده داشت.
خوشبختانه نه به هم میخوردن نه کاراشون قاطی میشد. معلوم بود خیلی تمرین کرده بودن.
- بیان بازیگرها خیلی خوب بود بخصوص دکتر روانشناس و علی عمرانی در نقش استاد. نمیدونم چرا صدای مژدهی شمسایی رو، بخصوص وقتی بلند حرف میزنه دوست ندارم. رگهها و گرههایی در صداش هست که شنیدن مداومش خستهم میکنه. البته آخراش بهش عادت کرده بودم. بالاخره هر چیباشه همسر بیضاییه:)
ولی بازیش به نظرم خیلی خوب بود.
- برای سالن پایین از قبل باید بلیت رزرو میشد ولی بالکنش روز فروش داره. توصیه می کنم اگه میتونید برید ببینیدش.
- قیمت بلیت هم ۴۰۰۰ تومن ناقابله.
- پیشفروش بلیت نمایش "فنز" کار محمد رحمانیان تموم شده و بهم بلیت نرسید.
3- علاءمحسنی گزارشهایی از تمرین در نمایش بهرام بیضایی در سایت پرچین نوشته:
گزارش اول در مورد سختگیریهای بیضایی نسبت به بیان بازیگرهاست.
- " اکثرا دارید با آهنگ مصنوعی و با لحن ساختگی میخونید، خواهش میکنم متن رو فقط و فقط درست و کامل و بدون هیچ احساسی بخونید." بیضایی دوست داره بازیگرش حروف رو کامل و درست ادا کنه. بخصوص حروف "س"، " ز" و "ر" و"ل" .
در نمایشهای بیضایی به کار بردن " اوم" ، " ایم " ، " آااااا" و ... أکیداً ممنوع است.
گزارش دوم محسنی در مورد "میزانسن" در نمایشهای بیضاییست و استفادهی بهینهی او از فضاهای خالی صحنه.
- "از لحظهی شروع اجرا تا انتها، همهچیز و همهکس باید مثل اجزای یک ساعت کار کنند."
گزارش سوم علاء در مورد بازیگریست.
"بازیگریِ شبیه واقعیت باب طبع بیضایی نیست. او خلاف آنچه متداول تئاتر ایران است بازیگر را وا میدارد از حرکت بیرونی به نقش برسد، اولین نکتهای که بعد از درست خواندن متن به بازیگر توصیه میکند پیدا کردن نوع راه رفتن نقش است، " فردا ده نوع راه رفتن برام بیار "
بازی گرفتن بیضایی از بازیگرها برای خود من همیشه مایهی حیرت بوده. اینکه چطور بیضایی از یه بازیگر متوسط، بازی بسیار درخشانی میگیره. خوندن این گزارشها تا حدودی روشنم کرد...
4- دو تا آنتیفیلتر توپ:
اولی: پراکسیآرت
دومی: پراکسیوین
البته بهتره هر کدوممون لیستی از آنتیفیلترها تهیه کنیم و با ایمیل برای دوستامون بفرستیم تا اینها هم فیلتر نشه.
5- اگه میخواهید آدرس یا لینک بلند و زشتی که دارید کوتاه و کوچولو موچولو و خوشگلش کنید برید به این آدرس.
مثلا این آدرس:
http://www.mapquest.com/maps/map.adp?searchtype=
address&country=US&addtohistory=
&searchtab=home&address=&city=del+mar&state=ca&zipcode=92014
تبدیل میشه به فقط این---->URLsDB.com/a
6- بعد از دوسهروز که آنلاین شدم اولین خبری که در وبلاگ شبح خوندم آزادی مجتبی سمیعینژاد بود.
تا باشه از این خبرهای خوب.
شنیدم که ناصر زرافشان هم از زندان به بیمارستان و از اونجا به خونه منتقل شده. امیدوارم حالش خوب بشه. ما خیلی به اینطور آدمهای بزرگ احتیاج داریم.
شنیدم اکبر گنجی حالش خیلی بده. دوست داشتم غذا بخوره. نمیدونم چیکار میشه کرد. خودش این راهو انتخاب کرده. همهی ما زندهبودنشو ترجیح میدیم.:(
۷- متاسفانه در لندن يه بمبگذاری فجیع اتفاق افتاد و مردمش نمیتونن درست حسابی برای موفقيت در به دست آوردن برگزاری المپيک سال ۲۰۱۲ شادی کنن.
در نبردها همه جنگیده بودی
نفرین خدایان در تو کارگر نبود
و اکنون ناتوان و سرد
مرا در برابر تنهایی
به زانو در میآوری!...
(شاملو)
2- بالاخره موفق شدم بلیت تأتر بهرام بیضایی رو گیر بیارم و برمش.
حدود ده روز قبلش یکی از دوستام ساعت 10 صبح رفته بود تأتر شهر بلیتو برام رزرو کرده بود. بعد باید6 بعد از ظهر یعنی یک ساعت قبل از روز اصلی نمایش هم میرفتم بلیت رو اوکی میکردم:) وشماره صندلی میگرفتم که گرفتم. و آماده پرواز به دنیای زیبای بیضایی شدم.
تأتر ساعت هفتونیم شروع شد. در سالن اصلی تأتر شهر. طبق معمول تعداد کمی معترض بودن به خاطر پارتیبازی در دادن شمارهی صندلی و متاسفانه با اینکه چندروز از شروع نمایش میگذشت هنوز بروشور آماده نبود.
بنابراین من مطمئن نیستم تموم بازیگرها رو درست شناخته باشم. نمیدونم انتخاب موسیقیزیباش با کی بود و خیلی چیزای دیگه. حتی بیشتریا اسم نمایش رو نمیدونستن. هیچجا نزده بودن. اسمشم خداوکیلی یهکم سخته:
"مجلس شبیه در ذکر مصایب استاد نوید ماکان و همسرش مهندس رُخشید فرزین."
این نمایش حدیث نفس بسیاری از روشنفکران ماست. زندگی پر از دغدغه و تشویششون. ترس از گرفتار شدن به خاطر حقیقتگویی و اینکه نمیتونن ساکت بمونن و حقیقت رو به مردم نشون ندن. احساس رسالتشون بخصوص نسبت به نسل جوون و...
خفقان و سانسوری که از طرف بالا اعمال میشه و هر لحظه تهدید و توطئهی قتل و...
داستان:
استاد "نوید ماکان" که "علیعمرانی" نقششو بازی میکنه، استاد دانشگاهه و همسرش مهندس"رُخشید فرزین" که نقششو "مژده شمسایی" بازی میکنه تحصیلاتش در رشتهی میراث فرهنگیه..
استاد نوید و همسرش هر دوشون هر شب خواب سهتا مرد پالتوپوش را میبینن که استاد رو دستگیر کردهن و دارن به نقطهی نامعلومی میبرن و میخوان بکشنش.
توی چندسال اخیر دوستای استاد ماکان هر کدوم به نحو مرموزی کشته شدن. یکی با طنابی دور گردن خفه میشه. یکی با قمهای در قلب. یکی رگ مچ دستش بریده میشه.(اشارهای به قتلهای زنجیرهای). هیچکدوم از این قتلها ثابت نمیشه و در پروندهشون عنوان خودکشی درج میشه.
استاد افسرده و خستهست. خودش هم به خاطر حرفهایی که سرکلاس به دانشجوهاش میگه اخراج میشه و نمیتونه کار دیگهای که درخورش باشه پیدا کنه. ناچار رخشید بار زندگی رو به دوش میکشه.
اونا یه پسر 14 ساله هم به نام نیما دارن که فرستادنش خارج پیش عموش.
خانوادهی هر دو بسیار نگران زندگی این دو هستن.( رل پدر نوید رو مهدی میامی بازی میکنه) و خوشبختانه از نظر روحی یار و یاورشونن.
پریشان خوابیهای این زن و شوهر به جایی میرسه که تصمیم میگیرن به کلانتری مراجعه کنن.
رئیس کلانتری که نقششو مهرداد ضیایی خیلی خوب بازی میکنه. سرگرم کارهای روتین پاسگاهست: مراسم بالا بردن پرچم کشور خودی. مراسم پرچمسوزانی کشور غیرخودی و لگدکردنش و...
او توصیه میکنه ماکان به روانشناس مراجع کنه. در ضمن گوشه چشمی هم به رخشید داره.
این وسط توطئههایی بر ضدشون در جریانه. احتمال سقوط وسیلهی نقلیهشون... احساس اینکه همیشه چندنفر در سر کلاسها و سخنرانیهاشون مواظبشون هستن و براشون مشغول پروندهسازیان.... تلفنهای مشکوک که به استاد میگن زنت با مردای دیگه رابطه داره و تلفنهای برعکس به رخشید... - چه نشستهای که شوهرت داره بهت خیانت میکنه...
نوشتن اسمشون در فهرست سیاه حکومتی و...
دکتر روانشناس هم نمیتونه کاری براشون بکنه و او هم عاشق رخشید میشه.
اینقدر این مسائل به نظر واقعی میرسه و از وسطای نمایش به یاد پوینده و مختاری و فروهرها و روشنفکرانی که به خاطر همین تهدیدها از کشور رفتن میافتم و اشکم سرازیر بود تا آخر نمایش... که بهتره نگم آخرش چی شد....
- نمایش قبلی بیضایی(شبهزار و یکم) در سالن کوچک تأترشهر اجرا شد و آدم خیلی با بازیگرا احساس نزدیکی میکرد و به اصطلاح همنفس بود.
سالن اصلی به نظر خیلی بزرگ میاومد و دکور هم تقریبا نداشت. جز پلی که با نردبان تقریبا ته سالن بود و تو خوابها استاد از اونجا پرت میشد.
همهی سن با پارچههای سیاهی پوشیده شده بود.
- 16 نفر. هشت تا پسر و هشت تا دختر صحنه رو میگردوندن. هم مسئول عوض کردن وسائل صحنه مثل میز نهارخوری یا میز دکتر یا رئیس پاسگاه بودن که خیلی با مهارت اینکارو میکردن. هم رل دانشجوهای استاد رو داشتن. هم وقتی رخشید سخنرانی میکرد جزء مدعوین بودن. خلاصه هر کدومشون وظیفهای به عهده داشت.
خوشبختانه نه به هم میخوردن نه کاراشون قاطی میشد. معلوم بود خیلی تمرین کرده بودن.
- بیان بازیگرها خیلی خوب بود بخصوص دکتر روانشناس و علی عمرانی در نقش استاد. نمیدونم چرا صدای مژدهی شمسایی رو، بخصوص وقتی بلند حرف میزنه دوست ندارم. رگهها و گرههایی در صداش هست که شنیدن مداومش خستهم میکنه. البته آخراش بهش عادت کرده بودم. بالاخره هر چیباشه همسر بیضاییه:)
ولی بازیش به نظرم خیلی خوب بود.
- برای سالن پایین از قبل باید بلیت رزرو میشد ولی بالکنش روز فروش داره. توصیه می کنم اگه میتونید برید ببینیدش.
- قیمت بلیت هم ۴۰۰۰ تومن ناقابله.
- پیشفروش بلیت نمایش "فنز" کار محمد رحمانیان تموم شده و بهم بلیت نرسید.
3- علاءمحسنی گزارشهایی از تمرین در نمایش بهرام بیضایی در سایت پرچین نوشته:
گزارش اول در مورد سختگیریهای بیضایی نسبت به بیان بازیگرهاست.
- " اکثرا دارید با آهنگ مصنوعی و با لحن ساختگی میخونید، خواهش میکنم متن رو فقط و فقط درست و کامل و بدون هیچ احساسی بخونید." بیضایی دوست داره بازیگرش حروف رو کامل و درست ادا کنه. بخصوص حروف "س"، " ز" و "ر" و"ل" .
در نمایشهای بیضایی به کار بردن " اوم" ، " ایم " ، " آااااا" و ... أکیداً ممنوع است.
گزارش دوم محسنی در مورد "میزانسن" در نمایشهای بیضاییست و استفادهی بهینهی او از فضاهای خالی صحنه.
- "از لحظهی شروع اجرا تا انتها، همهچیز و همهکس باید مثل اجزای یک ساعت کار کنند."
گزارش سوم علاء در مورد بازیگریست.
"بازیگریِ شبیه واقعیت باب طبع بیضایی نیست. او خلاف آنچه متداول تئاتر ایران است بازیگر را وا میدارد از حرکت بیرونی به نقش برسد، اولین نکتهای که بعد از درست خواندن متن به بازیگر توصیه میکند پیدا کردن نوع راه رفتن نقش است، " فردا ده نوع راه رفتن برام بیار "
بازی گرفتن بیضایی از بازیگرها برای خود من همیشه مایهی حیرت بوده. اینکه چطور بیضایی از یه بازیگر متوسط، بازی بسیار درخشانی میگیره. خوندن این گزارشها تا حدودی روشنم کرد...
4- دو تا آنتیفیلتر توپ:
اولی: پراکسیآرت
دومی: پراکسیوین
البته بهتره هر کدوممون لیستی از آنتیفیلترها تهیه کنیم و با ایمیل برای دوستامون بفرستیم تا اینها هم فیلتر نشه.
5- اگه میخواهید آدرس یا لینک بلند و زشتی که دارید کوتاه و کوچولو موچولو و خوشگلش کنید برید به این آدرس.
مثلا این آدرس:
http://www.mapquest.com/maps/map.adp?searchtype=
address&country=US&addtohistory=
&searchtab=home&address=&city=del+mar&state=ca&zipcode=92014
تبدیل میشه به فقط این---->URLsDB.com/a
6- بعد از دوسهروز که آنلاین شدم اولین خبری که در وبلاگ شبح خوندم آزادی مجتبی سمیعینژاد بود.
تا باشه از این خبرهای خوب.
شنیدم که ناصر زرافشان هم از زندان به بیمارستان و از اونجا به خونه منتقل شده. امیدوارم حالش خوب بشه. ما خیلی به اینطور آدمهای بزرگ احتیاج داریم.
شنیدم اکبر گنجی حالش خیلی بده. دوست داشتم غذا بخوره. نمیدونم چیکار میشه کرد. خودش این راهو انتخاب کرده. همهی ما زندهبودنشو ترجیح میدیم.:(
۷- متاسفانه در لندن يه بمبگذاری فجیع اتفاق افتاد و مردمش نمیتونن درست حسابی برای موفقيت در به دست آوردن برگزاری المپيک سال ۲۰۱۲ شادی کنن.
چهارشنبه، تیر ۱۵، ۱۳۸۴
خوشبختی نسبیست
خوشبختی واقعی
---------------------
امکان نداشت با بچهها یه جا جمع شیم و المیرا یه جوری موضوعو نکشونه به خوشبختیش در زندگی زناشویی. ما هم با ذوق و شوق گوش میدادیم.(البته هنوزم میگه و ما هم گوش میدیم.)
میگفت:
- بچهها، نمیدونید جکیِ من چقدر ماهه! کافیه از دهنم درآد چی میخوام، به هر قیمتی، از زیر سنگم که شده برام تهیهش میکنه.
- جکی از سر کار که میاد یه راست میره آشپزخونه سراغ ظرفا.
- تا میگم آخ. جکی میگه درد و بلات بخوره تو سرم الی جان، بیا ببرمت دکتر.
- دیروز مهمون داشتیم . جکی گفت الی عزیزم، تو بشین، کارا با من. جاتون خالی هفتجور غذا درست کرد اونقدر خوشمزه که انگشتاتونو باهاش میخوردین.
- تو مسافرتا جکی نمیذاره دست به سیاه و سفید بزنم.
- جکی اونقدر بامزه جوک تعریف میکنه که از خنده رودهبر میشم.
- روزی هزار بار دورم میگرده.
- جکی میگه: الی تو از کجای آسمون اومدی تو زندگی من؟
- جکی اینجور...
- جکی اونجور...
- جکی...
- جکی...
- تموم فامیل به رابطهی من و جکی حسودی میکنن.
- میترسم آخرش جکی رو از چنگم دربیارن و...
فکر کنم به خاطر ترس از مورد آخر بود که هیچوقت ما تا وقتی مجرد بودیم توفیق آشنایی با جکی خان( با جکیچان اشتباه نشه) رو پیدا نکردیم.
ما همهمون المیرا رو خوشبختترین زن دنیا میدونستیم. هر کسی مشکلی در زندگیش داشت به المیرا معرفیش میکردیم.
البته مطمئن بودیم که راست میگه. من خودم هیچوقت حرف چاخانی ازش نشنیدم.
راستش چندبار بدون اینکه منظوری داشته باشم تعریف جکی رو پیش سیبا کردهبودم. پیش خودم میگفتم یعنی میشه زندگی ما هم بعد از چندسال اینطوری بمونه!
از نظر من و خیلیهای دیگه زندگی الی و جکی ایدهآل بود.
خلاصه... گذشت، تا اینکه المیرا لطف کرد و برای من و سیبا مهمونی گرفت و چندتا از بچههای دیگه رو هم دعوت کرد. البته فقط بچههای متاهل .
من واقعا خوشحال بودم. هم دور هم جمع میشیم و هم سیبا با جکی آشنا میشه و شاید کلی ازش درس بگیره و هم خوش میگذرونیم و ...
وقتی در زدیم و وارد شدیم...
نه بابا، فکر بد نکنید. المیرا اصلا دروغ نگفته بود:)
چیزایی رو که دیدم تعریف میکنم. سعی میکنم بدون تفسیر.
الی با آرایش و لباس زیبایی در رو باز کرد. بعد از روبوسی سبدگلی که براش برده بودیم داد دست آقای قد کوتاهی با لباسکار آبی که به حالت احترام پشت الی ایستاده بود. آقاهه دسته گل رو گرفت و به حالت تعظیمی تشکر کرد و گذاشت روی میز و دستش رو دراز کرد و گفت من جلال هستم. ما هر دو باهاش دست دادیم.
الی با آقا جلال اخم کوچکی کرد و بعد با لبخندی مصنوعی ما رو به سمت سالن پذیرایی راهنمایی کرد.
با الی میگفتیم و میخندیدیم و بچهها هم یکی یکی وارد میشدن و مینشستن.
آقا جلال هم در حالیکه یه پارچهی حولهمانند روی ساعدش انداخته بود ازمون پذیرایی میکرد. چشم میگردوندم ببینم جکی کو؟ که ناگهان با صدای الی که میگفت: جکی جون بیزحمت چندتا چایی بیار. از جا پریدم. بالاخره جکی اسوهی خوبی و وفاداری و محبت را میدیدم.
اما کسی که جاییها رو آورد بازم آقا جلال بود.
- جکی عزیزم، یه چایی دیگه به زیتون بده.
- چشم عزیزم!
اِ... پس جلال همون جکی بود!
من پیشخودم خجل بودم از اینکه چرا فکر میکردم جکی حتما باید خیلی خوشتیپ، قدبلند، جذاب و استثنایی باشه.
الی در مهمونی فقط دستور میداد و جکی همهش کار میکرد. سرِ شام سر میز ننشست.
همونطور ایستاده پذیرایی میکرد، به دستور الی چند جوک بیمزه و تکراری هم برامون تعریف کرد و ما همهمون زورکی خندیدیم.
وبعد باز دسر و عوض کردن پیشدستیها و چایی و... جکی تا آخر لباسکار آبیاش رو در نیاورد. و تا آخر مسافت بین آشپزخونه و سالن رو طی میکرد و الی مثل ستارهای تو مهمونی میدرخشید و جز برای تجدید آرایش از سالن بیرون نرفت...
توماشین موقعی که داشتیم میاومدیم خونه، من ساکت بودم. خیلی از معیارام به هم ریخته بود. اصلا معیار خوشبختی چیه؟
احیانا اگر سیبا میپرسید این همون زندگییی بود که آرزوشو داشتی و چندبار ازش مثال زدی، چی باید میگفتم؟
بعد از چنددقیقه سیبا با لبخندی گفت: چیشده زیتونک؟ حرف نمیزنی! چیزی شده؟ بهت خوش نگذشت؟
- چرا ، اما...
- اما چی؟ دوستت و شوهرش که برای مهمونی و خوشگذشتن به ما خیلی زحمت کشیده بودن.
- آره،میدونم. اما...
...
یهو موتورم راه افتاد:
- راستش دوست ندارم تو مهمونیها تو فقط کار کنی و من بشینم. از نظر من این یه زندگی ایدهآل نبود.( نفس راحتی کشیدم)
- خوب نباید که زندگی المیرا و جلال، ببخشید،جکی برای تو ایدهآل باشه. هر کسی تو دنیا خوشبختی رو در یه چیزی میبینه.
من با تعجب: یعنی الی و جکی واقعا خوشبختن؟!
سیبا با خنده: خوب معلومه! اونا از نظر خودشون خوشبختن.
- ببخشید ها، اما من جکی رو بیشتر در نقش یه خدمتکار و گاهی با عرض معذرت یه دلقک و و الی رو در نقش یه ارباب دیدم، نه یه زنو شوهر خوشبخت.
- مگه اونا هر دوشون از این وضع راضی نیستن؟
- خوب...چرا!! اما به نظر من...
- ها... همینه دیگه. به نظر تو خوشبخت نیستن اما در نظر خودشون خوشبختن! ممکنه رابطهی من و تو هم برای دیگران خوشآیند نباشه. همین شوخیایی که باهم میکنیم خیلیها میگن بههمدیگه رو میدیم:)
به نظر من،خوشبختی نسبیه! هر کسی اوج خوشبختیشو در یه چیزی میبینه. اگه هر دو طرف از نوع رابطهشون خوشحال باشن این براشون خوشبختیه.
- یعنی زنایی هم که کاملا تحت فرمان شوهرشونن و شوهرشون اگه بزنه تو سرشون هم باز عاشقانه دوستش دارن،اونا هم خوشبختن؟
- متاسفانه از نظر خودشون آره. اما رابطهشون انسانی نیست.
- رابطهی الی و جکی انسانیه؟
- نمیدونم. شاید امشب المیرا مریض بوده... شاید قرارشون اینباشه که تو مهمونیا فقط جکی کار کنه. شاید... از کجا باید بدونم؟ چرا باید قضاوت کنم؟
از اون روز به بعد دیگه نمیتونم از خوشبختیم حرف بزنم. تا میام چیزی بگم. پیش خودم میگم شاید اینی که از نظر من خوشبختیه از نظر اونای دیگه نباشه...
اصلا خوشبختی چی هست؟
---------------------
امکان نداشت با بچهها یه جا جمع شیم و المیرا یه جوری موضوعو نکشونه به خوشبختیش در زندگی زناشویی. ما هم با ذوق و شوق گوش میدادیم.(البته هنوزم میگه و ما هم گوش میدیم.)
میگفت:
- بچهها، نمیدونید جکیِ من چقدر ماهه! کافیه از دهنم درآد چی میخوام، به هر قیمتی، از زیر سنگم که شده برام تهیهش میکنه.
- جکی از سر کار که میاد یه راست میره آشپزخونه سراغ ظرفا.
- تا میگم آخ. جکی میگه درد و بلات بخوره تو سرم الی جان، بیا ببرمت دکتر.
- دیروز مهمون داشتیم . جکی گفت الی عزیزم، تو بشین، کارا با من. جاتون خالی هفتجور غذا درست کرد اونقدر خوشمزه که انگشتاتونو باهاش میخوردین.
- تو مسافرتا جکی نمیذاره دست به سیاه و سفید بزنم.
- جکی اونقدر بامزه جوک تعریف میکنه که از خنده رودهبر میشم.
- روزی هزار بار دورم میگرده.
- جکی میگه: الی تو از کجای آسمون اومدی تو زندگی من؟
- جکی اینجور...
- جکی اونجور...
- جکی...
- جکی...
- تموم فامیل به رابطهی من و جکی حسودی میکنن.
- میترسم آخرش جکی رو از چنگم دربیارن و...
فکر کنم به خاطر ترس از مورد آخر بود که هیچوقت ما تا وقتی مجرد بودیم توفیق آشنایی با جکی خان( با جکیچان اشتباه نشه) رو پیدا نکردیم.
ما همهمون المیرا رو خوشبختترین زن دنیا میدونستیم. هر کسی مشکلی در زندگیش داشت به المیرا معرفیش میکردیم.
البته مطمئن بودیم که راست میگه. من خودم هیچوقت حرف چاخانی ازش نشنیدم.
راستش چندبار بدون اینکه منظوری داشته باشم تعریف جکی رو پیش سیبا کردهبودم. پیش خودم میگفتم یعنی میشه زندگی ما هم بعد از چندسال اینطوری بمونه!
از نظر من و خیلیهای دیگه زندگی الی و جکی ایدهآل بود.
خلاصه... گذشت، تا اینکه المیرا لطف کرد و برای من و سیبا مهمونی گرفت و چندتا از بچههای دیگه رو هم دعوت کرد. البته فقط بچههای متاهل .
من واقعا خوشحال بودم. هم دور هم جمع میشیم و هم سیبا با جکی آشنا میشه و شاید کلی ازش درس بگیره و هم خوش میگذرونیم و ...
وقتی در زدیم و وارد شدیم...
نه بابا، فکر بد نکنید. المیرا اصلا دروغ نگفته بود:)
چیزایی رو که دیدم تعریف میکنم. سعی میکنم بدون تفسیر.
الی با آرایش و لباس زیبایی در رو باز کرد. بعد از روبوسی سبدگلی که براش برده بودیم داد دست آقای قد کوتاهی با لباسکار آبی که به حالت احترام پشت الی ایستاده بود. آقاهه دسته گل رو گرفت و به حالت تعظیمی تشکر کرد و گذاشت روی میز و دستش رو دراز کرد و گفت من جلال هستم. ما هر دو باهاش دست دادیم.
الی با آقا جلال اخم کوچکی کرد و بعد با لبخندی مصنوعی ما رو به سمت سالن پذیرایی راهنمایی کرد.
با الی میگفتیم و میخندیدیم و بچهها هم یکی یکی وارد میشدن و مینشستن.
آقا جلال هم در حالیکه یه پارچهی حولهمانند روی ساعدش انداخته بود ازمون پذیرایی میکرد. چشم میگردوندم ببینم جکی کو؟ که ناگهان با صدای الی که میگفت: جکی جون بیزحمت چندتا چایی بیار. از جا پریدم. بالاخره جکی اسوهی خوبی و وفاداری و محبت را میدیدم.
اما کسی که جاییها رو آورد بازم آقا جلال بود.
- جکی عزیزم، یه چایی دیگه به زیتون بده.
- چشم عزیزم!
اِ... پس جلال همون جکی بود!
من پیشخودم خجل بودم از اینکه چرا فکر میکردم جکی حتما باید خیلی خوشتیپ، قدبلند، جذاب و استثنایی باشه.
الی در مهمونی فقط دستور میداد و جکی همهش کار میکرد. سرِ شام سر میز ننشست.
همونطور ایستاده پذیرایی میکرد، به دستور الی چند جوک بیمزه و تکراری هم برامون تعریف کرد و ما همهمون زورکی خندیدیم.
وبعد باز دسر و عوض کردن پیشدستیها و چایی و... جکی تا آخر لباسکار آبیاش رو در نیاورد. و تا آخر مسافت بین آشپزخونه و سالن رو طی میکرد و الی مثل ستارهای تو مهمونی میدرخشید و جز برای تجدید آرایش از سالن بیرون نرفت...
توماشین موقعی که داشتیم میاومدیم خونه، من ساکت بودم. خیلی از معیارام به هم ریخته بود. اصلا معیار خوشبختی چیه؟
احیانا اگر سیبا میپرسید این همون زندگییی بود که آرزوشو داشتی و چندبار ازش مثال زدی، چی باید میگفتم؟
بعد از چنددقیقه سیبا با لبخندی گفت: چیشده زیتونک؟ حرف نمیزنی! چیزی شده؟ بهت خوش نگذشت؟
- چرا ، اما...
- اما چی؟ دوستت و شوهرش که برای مهمونی و خوشگذشتن به ما خیلی زحمت کشیده بودن.
- آره،میدونم. اما...
...
یهو موتورم راه افتاد:
- راستش دوست ندارم تو مهمونیها تو فقط کار کنی و من بشینم. از نظر من این یه زندگی ایدهآل نبود.( نفس راحتی کشیدم)
- خوب نباید که زندگی المیرا و جلال، ببخشید،جکی برای تو ایدهآل باشه. هر کسی تو دنیا خوشبختی رو در یه چیزی میبینه.
من با تعجب: یعنی الی و جکی واقعا خوشبختن؟!
سیبا با خنده: خوب معلومه! اونا از نظر خودشون خوشبختن.
- ببخشید ها، اما من جکی رو بیشتر در نقش یه خدمتکار و گاهی با عرض معذرت یه دلقک و و الی رو در نقش یه ارباب دیدم، نه یه زنو شوهر خوشبخت.
- مگه اونا هر دوشون از این وضع راضی نیستن؟
- خوب...چرا!! اما به نظر من...
- ها... همینه دیگه. به نظر تو خوشبخت نیستن اما در نظر خودشون خوشبختن! ممکنه رابطهی من و تو هم برای دیگران خوشآیند نباشه. همین شوخیایی که باهم میکنیم خیلیها میگن بههمدیگه رو میدیم:)
به نظر من،خوشبختی نسبیه! هر کسی اوج خوشبختیشو در یه چیزی میبینه. اگه هر دو طرف از نوع رابطهشون خوشحال باشن این براشون خوشبختیه.
- یعنی زنایی هم که کاملا تحت فرمان شوهرشونن و شوهرشون اگه بزنه تو سرشون هم باز عاشقانه دوستش دارن،اونا هم خوشبختن؟
- متاسفانه از نظر خودشون آره. اما رابطهشون انسانی نیست.
- رابطهی الی و جکی انسانیه؟
- نمیدونم. شاید امشب المیرا مریض بوده... شاید قرارشون اینباشه که تو مهمونیا فقط جکی کار کنه. شاید... از کجا باید بدونم؟ چرا باید قضاوت کنم؟
از اون روز به بعد دیگه نمیتونم از خوشبختیم حرف بزنم. تا میام چیزی بگم. پیش خودم میگم شاید اینی که از نظر من خوشبختیه از نظر اونای دیگه نباشه...
اصلا خوشبختی چی هست؟
یکشنبه، تیر ۱۲، ۱۳۸۴
از شاهکارهای دُکی
۱- این دُکی ما رو اینجوری نبینید:) واسهخودش کم کسی نبوده. هی نگید معلوم نیست اینو از کجاشون درآوردن!
یه روزی فلاحیان واسش نامهی محرمانه مینوشته و به خاطر تیرخلاصها ازش تقدیر میکرده...
اگه این عکسم عین اون عکس گروگانگیریه الکی باشه حسابی از دُکی نااُمید میشم!
۲- اگر در زندان بمیرم٬ اسمشونبر مسئول است!
آفرین بر گنجی جسور! تازه اسمشو هم صریح بُرده! این رهبر چرا نمیخواد قبول کنه که ...
۳- آقا، اصلا تقصیر منه.
من خیلی وقته میدونم چارهی کار ملت ایران و راه راحت شدن از دست اسمشونبر چیه!
واقعا از پیشگاه مردم برای این اهمالم معذرت میخوام.
وقتی دیدم با نامهی الپر به شاهرودی سمیعینژاد فورا آزاد شد و با نامهی دیگر بلاگرها به معین٬ او فوری برای خیمهشببازی رژیم استعفا داد، میدونستم یه نامه بایدبه رهبر بنویسم و ازش بخوام خودش با زبون خوش ولمون کنه و بره کنار...
حالا هنوز هم دیر نشده. به قول درخشان بیایید همه با هم یکی یه نامه بهش بنویسیم و ازش بخواهیم راحتمون بذاره:)) اوکی؟
۴-یه خبر خوب تو این وانفسا...
بامداد یه بامدادک شیطون داشت از جنس خودش. حالا یه بارانک داره از جنس خانمش:) یعنی گُل...خیلی مبارکه!!!
فکر کنم با این دومی، اون دوسهتا شوید باقیموندهی موهای بامداد هم بریزه:)
- آخه بگو تو اصلا تاحالا دیدیش که بدونی مو داره یا نه؟
- دیدن نمیخواد. مردی که بامدادک داشته باشه و جرأت کنه تو این موقعیت دومی رو بیاره یعنی از خیر همهچیش گذشته. مو که قابلی نیست:)
یه روزی فلاحیان واسش نامهی محرمانه مینوشته و به خاطر تیرخلاصها ازش تقدیر میکرده...
اگه این عکسم عین اون عکس گروگانگیریه الکی باشه حسابی از دُکی نااُمید میشم!
۲- اگر در زندان بمیرم٬ اسمشونبر مسئول است!
آفرین بر گنجی جسور! تازه اسمشو هم صریح بُرده! این رهبر چرا نمیخواد قبول کنه که ...
۳- آقا، اصلا تقصیر منه.
من خیلی وقته میدونم چارهی کار ملت ایران و راه راحت شدن از دست اسمشونبر چیه!
واقعا از پیشگاه مردم برای این اهمالم معذرت میخوام.
وقتی دیدم با نامهی الپر به شاهرودی سمیعینژاد فورا آزاد شد و با نامهی دیگر بلاگرها به معین٬ او فوری برای خیمهشببازی رژیم استعفا داد، میدونستم یه نامه بایدبه رهبر بنویسم و ازش بخوام خودش با زبون خوش ولمون کنه و بره کنار...
حالا هنوز هم دیر نشده. به قول درخشان بیایید همه با هم یکی یه نامه بهش بنویسیم و ازش بخواهیم راحتمون بذاره:)) اوکی؟
۴-یه خبر خوب تو این وانفسا...
بامداد یه بامدادک شیطون داشت از جنس خودش. حالا یه بارانک داره از جنس خانمش:) یعنی گُل...خیلی مبارکه!!!
فکر کنم با این دومی، اون دوسهتا شوید باقیموندهی موهای بامداد هم بریزه:)
- آخه بگو تو اصلا تاحالا دیدیش که بدونی مو داره یا نه؟
- دیدن نمیخواد. مردی که بامدادک داشته باشه و جرأت کنه تو این موقعیت دومی رو بیاره یعنی از خیر همهچیش گذشته. مو که قابلی نیست:)
جمعه، تیر ۱۰، ۱۳۸۴
هذیونجات
1- بادی خشمناک، دو لنگهی در را برهم کوفت
و زنی دز انتظار شوی خویش، هراسان از جا برخاست.
جراغ از نفس بویناک باد فرومُرد
و زن، شرب سیاهی بر گیسوان پریش خویش افکند...
ما دیگر به جانب شهر تاریک بازنمیگردیم...
(شاملو)
2- تراژدی انسانی
میخواستم مانتو بخرم. از هر مانتویی که خوشم اومد دکمهی بالاییش برام بسته نمیشد.
و وقتی فروشنده مانتویی میآورد که دکمهی بالاش بسته میشد. قسمت باسنش برام گشاد بود. کجا بود خوندم استاندارد بدن خانوما اینه که اندازهی دور سینه باید پنج سانتیمتر کوچکتر از دور باسن باشه.
پس چرا مال من برعکسه؟
اومدم خونه نشستم یه ساعت گریه کردم...
بعدش هم از غصه نشستم یه عالمه چیپس و ماست موسیر و آلبالو و گیلاس خوردم...
3- کمدی الهی
پسری فوقلیسانس و حزباللهی داشت با افتخار از دوستی و همسفرگی با محمود(احمدینژاد) صحبت میکرد. میگفت خیلی آدم خاکی و مهربونیه.
پرسیدم واقعا راسته تیرخلاص میزده؟
گفت: ببین، چرا از جنبهی منفی قضیه رو میبینی. مثبت نگاهکن.
دکتر از بس زندانیان سیاسی رو دوست داشته نمیخواسته دم مرگ زجر بکشن. مگه نشنیدی اسبای مسابقه وقتی پاشون میشکنه صاحبشون یه تیر خلاص میزنه راحت شن!....
اونشب تا صبح به رأفت و مهربونی دکتر فکر میکردم...
4- مصاحبه
- دکترجون، وقتی دورهی ریاستجمهوریت برسه این مانتوهای ما از نظر شما اشکالی نداره؟
دکتر چشمهاش رو که تابهحال از شرم به زمین دوخته بالا میاره.
- کدوم مانتو؟
- همین که تنمه!
دکتر با تعجب: این مانتوئه تن شما؟ (زیر لب:لاالله الیالله.)
چیزی به یادش میاد سینهای صاف میکنه:
- البته هیچ اشکالی نداره. در دورهی ما همه آزادن هر چی میخوان بپوشن.
- استخرا چی؟ استخرا هم زنونه مردونه میکنید؟
- ( زیر لب: استغفرالله) باشه، اونم میکنیم.
- تو کابینهتون وزیر زن هم میذارید؟
- اینم به چشم. سی وزیر زن خوبه؟
- مگه چندتا وزارت داریم اصلا؟
- شما به اونش کار نداشته باش. وقتی میگم میذارم، یعنی میذارم.
- فرهنگسرا، سینما، تأتر...
- در هر کوچه یکی از همینا که میگی میسازیم.
- رقص، آواز، زبان کردی، لری،...
- اینا که آزاد آزادن. خیالت راحت!
- زندانی سیاسی!
با لبخندی در ظاهر و دندون قروچهای در باطن: عزیزم٬ اگه یه دونهشو نشونم دادی جایزه داری.
- ایرانیهایی خارج کشوری؟ مخالفین؟
- با آغوش باز ازشون استقبال میکنیم!
- دکتر...
-.... انگار تب داری. میدونی من دکترم،دستتو بده نبضتو بگیرم.
تقلا می کنم....
با صدای تیری( احتمالا تیر خلاص) از خواب میپرم....
5- جلوی قسمت سونا رو با گونیهای پلاستیکی قرمز پوشوندن. سونا در دست تعمیره.
ما اینور گونی تو استخر شنا میکنیم و یه سری کارگر که صدای مردونهشون تو استخر میپیچه اونور گونی.
زن مسنی حدودا 75 ساله با انواع و اقسام تاتوها( ابرو و دور لب و چشم و...) و آرایش غلیظ و مایوی دوتیکه مدتیه هیچکاری نمیکنه. در قسمت کمعمق صاف ایستاده و زل زده به گونیهای قرمز.
من که رد میشم در حالیکه که چشمش رو از گونیها برنمیداره یهو دست منو از مچ میگیره. میترسم.
- یه دقیقه وایسا ببینم دختر.
من با تعجب: بله؟
خانم با ترس: یه وقت این کارگرا این گونیها رو سوراخ نکرده باشن که مارو نگاه کنن؟
من نفس راحتی کشیدم: ترسیدم بابا. عیب نداره٬ نگاه کنن.
و با شوخی اضافه کردم: یه نظر حلاله. تازه صبح تا شب تو ماهواره دارن از این چیزا نشون میدن...
خانم با بغض و وحشت زیاد: اونوقت اوندنبا با گناهی که به اسممون نوشته میشه چهکنیم؟
اون شب تا صبح به بار گناهانم فکر میکردم...
( فقط نفهمیدم چرا خانومه طوری وایساده بود که کاملا اندامش در معرض دید بود.)
6- فیلم امشب کانال یک FlatLiners بود به کارگردانی شوماخر و با بازی جولیا رابرتز.
همیشه بعد از فیلمهایی که ۵ شنبهها نشون میدن چند تا منتقد میان اونا رو تحلیل میکنن و حتما هم یکیشون باید مذهبی باشه.
بیشتر این فیلمها از زندگی بعد از مرگ صحبت میکنه و میخواد اینو بگه که اگه بچههای خوبی باشیم و دوستامونو اذیت نکنیم در زندگی بعدی در عذاب نخواهیم بود.
به جان شما، من بچهی خوبیم و هیچکیام اذیت نکردم. بذار بخوابیم... با همهی بدبختی همین عذاب وجدوانمون کم بود که وقتی کوچیک بودیم برای شوخی کیک بغلدستیمونو کش رفتیم و خوردیم...
7- دو سه نفر از دوستای بلاگرم برام نوشتن که چون تو جریان این انتخابات چهرهی کثیفمو شناختن و لینکمو برداشتن.
وقتی این ایمیلا رو خوندم مامان بزرگ سیبا خونهمون بود. رفتم سرمو گذاشتم رو پاش و خودمو لوس کردم و به شوخی گفتم: مامانی، لینکمو برداشتن.
نفهمید شوخی میکنم، با نگرانی گفت: ننه، چرا مواظب وسائلت نیستی؟
گفتم: دوستام برداشتن!
نچنچی کرد و گفت: دوستم دوستای قدیم. اونوقتا آدم کلید خونهشو میسپرد بهشون میرفت مسافرت.
حالا این لیک چی هست برداشتن؟ فدای سرت، شاید خودم داشته باشم بهت بدم.
بوسش کردم و گفتم. شما لینک عشقتون رو خیلی وقته بهم دادین.
با لبخند مهربونی گفت: چه چیزا شما جوونا بلدید!
واقعا عاشقشم! هم عاشق اینمامان بزرگشم هم عاشق اونیکی!
اگه مامانبزرگ نبود لابد تا صبح خوابم نمیبرد؟:) نه بابا ما دیگه به اینچیزا عادت کردیم!
8- مارشال روزنبرگ برام ایمیل داده:)
نوشته بعد از سفری به عراق تصمیم داره بیاد ایران... شاید...میخواد... اسمشو مبر...
آیا شغالهای مملکت ما میتونن زبون زرافهای یاد بگیرن؟
راستی اینو یادم رفت بگم که مارشال قسمت زیادی از ایدههاش رو از مولوی خودمون(!) الهام گرفته...
کتابش هم داره به فارسی ترجمه میشه.
9- نشریهی اینترنتی گذرگاه شماره44 مخصوص تیر ماه منتشر شد.
یه جاش میفرماید: بشنو از زیتون حکایت میکند:)
10- اینو نصف شب نوشتم هر کاری کردم نتونستم به اینترنت وصل شم. ببینم صبح میتونم.
پ.ن.
۱۱- چرا از روز اولی که احمدینژاد انتخاب شده همهش این شایعه رو از طرفداراش میشنویم که ترور شده یا میخوان ترورش کنن؟ خیلی تحفهست؟
و زنی دز انتظار شوی خویش، هراسان از جا برخاست.
جراغ از نفس بویناک باد فرومُرد
و زن، شرب سیاهی بر گیسوان پریش خویش افکند...
ما دیگر به جانب شهر تاریک بازنمیگردیم...
(شاملو)
2- تراژدی انسانی
میخواستم مانتو بخرم. از هر مانتویی که خوشم اومد دکمهی بالاییش برام بسته نمیشد.
و وقتی فروشنده مانتویی میآورد که دکمهی بالاش بسته میشد. قسمت باسنش برام گشاد بود. کجا بود خوندم استاندارد بدن خانوما اینه که اندازهی دور سینه باید پنج سانتیمتر کوچکتر از دور باسن باشه.
پس چرا مال من برعکسه؟
اومدم خونه نشستم یه ساعت گریه کردم...
بعدش هم از غصه نشستم یه عالمه چیپس و ماست موسیر و آلبالو و گیلاس خوردم...
3- کمدی الهی
پسری فوقلیسانس و حزباللهی داشت با افتخار از دوستی و همسفرگی با محمود(احمدینژاد) صحبت میکرد. میگفت خیلی آدم خاکی و مهربونیه.
پرسیدم واقعا راسته تیرخلاص میزده؟
گفت: ببین، چرا از جنبهی منفی قضیه رو میبینی. مثبت نگاهکن.
دکتر از بس زندانیان سیاسی رو دوست داشته نمیخواسته دم مرگ زجر بکشن. مگه نشنیدی اسبای مسابقه وقتی پاشون میشکنه صاحبشون یه تیر خلاص میزنه راحت شن!....
اونشب تا صبح به رأفت و مهربونی دکتر فکر میکردم...
4- مصاحبه
- دکترجون، وقتی دورهی ریاستجمهوریت برسه این مانتوهای ما از نظر شما اشکالی نداره؟
دکتر چشمهاش رو که تابهحال از شرم به زمین دوخته بالا میاره.
- کدوم مانتو؟
- همین که تنمه!
دکتر با تعجب: این مانتوئه تن شما؟ (زیر لب:لاالله الیالله.)
چیزی به یادش میاد سینهای صاف میکنه:
- البته هیچ اشکالی نداره. در دورهی ما همه آزادن هر چی میخوان بپوشن.
- استخرا چی؟ استخرا هم زنونه مردونه میکنید؟
- ( زیر لب: استغفرالله) باشه، اونم میکنیم.
- تو کابینهتون وزیر زن هم میذارید؟
- اینم به چشم. سی وزیر زن خوبه؟
- مگه چندتا وزارت داریم اصلا؟
- شما به اونش کار نداشته باش. وقتی میگم میذارم، یعنی میذارم.
- فرهنگسرا، سینما، تأتر...
- در هر کوچه یکی از همینا که میگی میسازیم.
- رقص، آواز، زبان کردی، لری،...
- اینا که آزاد آزادن. خیالت راحت!
- زندانی سیاسی!
با لبخندی در ظاهر و دندون قروچهای در باطن: عزیزم٬ اگه یه دونهشو نشونم دادی جایزه داری.
- ایرانیهایی خارج کشوری؟ مخالفین؟
- با آغوش باز ازشون استقبال میکنیم!
- دکتر...
-.... انگار تب داری. میدونی من دکترم،دستتو بده نبضتو بگیرم.
تقلا می کنم....
با صدای تیری( احتمالا تیر خلاص) از خواب میپرم....
5- جلوی قسمت سونا رو با گونیهای پلاستیکی قرمز پوشوندن. سونا در دست تعمیره.
ما اینور گونی تو استخر شنا میکنیم و یه سری کارگر که صدای مردونهشون تو استخر میپیچه اونور گونی.
زن مسنی حدودا 75 ساله با انواع و اقسام تاتوها( ابرو و دور لب و چشم و...) و آرایش غلیظ و مایوی دوتیکه مدتیه هیچکاری نمیکنه. در قسمت کمعمق صاف ایستاده و زل زده به گونیهای قرمز.
من که رد میشم در حالیکه که چشمش رو از گونیها برنمیداره یهو دست منو از مچ میگیره. میترسم.
- یه دقیقه وایسا ببینم دختر.
من با تعجب: بله؟
خانم با ترس: یه وقت این کارگرا این گونیها رو سوراخ نکرده باشن که مارو نگاه کنن؟
من نفس راحتی کشیدم: ترسیدم بابا. عیب نداره٬ نگاه کنن.
و با شوخی اضافه کردم: یه نظر حلاله. تازه صبح تا شب تو ماهواره دارن از این چیزا نشون میدن...
خانم با بغض و وحشت زیاد: اونوقت اوندنبا با گناهی که به اسممون نوشته میشه چهکنیم؟
اون شب تا صبح به بار گناهانم فکر میکردم...
( فقط نفهمیدم چرا خانومه طوری وایساده بود که کاملا اندامش در معرض دید بود.)
6- فیلم امشب کانال یک FlatLiners بود به کارگردانی شوماخر و با بازی جولیا رابرتز.
همیشه بعد از فیلمهایی که ۵ شنبهها نشون میدن چند تا منتقد میان اونا رو تحلیل میکنن و حتما هم یکیشون باید مذهبی باشه.
بیشتر این فیلمها از زندگی بعد از مرگ صحبت میکنه و میخواد اینو بگه که اگه بچههای خوبی باشیم و دوستامونو اذیت نکنیم در زندگی بعدی در عذاب نخواهیم بود.
به جان شما، من بچهی خوبیم و هیچکیام اذیت نکردم. بذار بخوابیم... با همهی بدبختی همین عذاب وجدوانمون کم بود که وقتی کوچیک بودیم برای شوخی کیک بغلدستیمونو کش رفتیم و خوردیم...
7- دو سه نفر از دوستای بلاگرم برام نوشتن که چون تو جریان این انتخابات چهرهی کثیفمو شناختن و لینکمو برداشتن.
وقتی این ایمیلا رو خوندم مامان بزرگ سیبا خونهمون بود. رفتم سرمو گذاشتم رو پاش و خودمو لوس کردم و به شوخی گفتم: مامانی، لینکمو برداشتن.
نفهمید شوخی میکنم، با نگرانی گفت: ننه، چرا مواظب وسائلت نیستی؟
گفتم: دوستام برداشتن!
نچنچی کرد و گفت: دوستم دوستای قدیم. اونوقتا آدم کلید خونهشو میسپرد بهشون میرفت مسافرت.
حالا این لیک چی هست برداشتن؟ فدای سرت، شاید خودم داشته باشم بهت بدم.
بوسش کردم و گفتم. شما لینک عشقتون رو خیلی وقته بهم دادین.
با لبخند مهربونی گفت: چه چیزا شما جوونا بلدید!
واقعا عاشقشم! هم عاشق اینمامان بزرگشم هم عاشق اونیکی!
اگه مامانبزرگ نبود لابد تا صبح خوابم نمیبرد؟:) نه بابا ما دیگه به اینچیزا عادت کردیم!
8- مارشال روزنبرگ برام ایمیل داده:)
نوشته بعد از سفری به عراق تصمیم داره بیاد ایران... شاید...میخواد... اسمشو مبر...
آیا شغالهای مملکت ما میتونن زبون زرافهای یاد بگیرن؟
راستی اینو یادم رفت بگم که مارشال قسمت زیادی از ایدههاش رو از مولوی خودمون(!) الهام گرفته...
کتابش هم داره به فارسی ترجمه میشه.
9- نشریهی اینترنتی گذرگاه شماره44 مخصوص تیر ماه منتشر شد.
یه جاش میفرماید: بشنو از زیتون حکایت میکند:)
10- اینو نصف شب نوشتم هر کاری کردم نتونستم به اینترنت وصل شم. ببینم صبح میتونم.
پ.ن.
۱۱- چرا از روز اولی که احمدینژاد انتخاب شده همهش این شایعه رو از طرفداراش میشنویم که ترور شده یا میخوان ترورش کنن؟ خیلی تحفهست؟
سهشنبه، تیر ۰۷، ۱۳۸۴
احمدینژاد چه سوکسهای در بین مستضعفان پیدا کرده!
1- نفرتی
از هر آنچه بازمان دارد
از هر آنچه محصورمان کند
از هر آنچه واداردمان
که به دنبال بنگریم...
(شاملو)
2- تاکسیونه
باسنمون به صندلیهای تاکسی نرسیده، بحث در مورد احمدینژاد رو شروع کردیم. همهمون باهم.
خانمی روانشناس میگفت: ایش... با این ریختش!
آقایی حدود 35 ساله با ریش پروفسوری نچنچ کنان گفت: 20 سال عقب رفتیم.
خانمی مسن و بازنشستهی آموزش و پرورش غرغرکنان گفت: آخه این چی بلده؟ تنها علت انتخابش این بود که نشونکردهی رهبریه و...(شغلاشون رو بعدا تو صحبتاشون گفتن)
من که دیدم همه دارن شُغالی بحث میکنن سعی کردم صحبتها رو زرافهای کنم. آخه تازگی یه ذره از تعلیمات ارتباط کلامی "مارشال روزنبرگ" رو خوندهبودم و فرق بین شغالی حرفزدن و زرافهای حرفزدنو یهکم فهمیدم. و وای به وقتی که آدم تازه یه چیزیو یاد بگیره. نه مثل قبلشه و نه شکل حرفزدن جدیدو کامل یاد گرفته!
گفتم: حالا به قیاقهش کاری نداریم هر کس تو دنیا یه شکلیه اما....
راننده تاکسی از تو آینه نگام کرد و لبخندی از روی رضایت زد و وسط حرفام گفت: همینو بگو. بذارید یه مدت بذارید باشه بعد راجع بهش قضاوت کنید. و بعد به صورت زرافهای و آروم شروع به تعریف از احمدینژاد کرد. هر چی اون سهتا بهش پرخاش میکردن این یکی با لبخند و لحنی آروم جواب میداد.
اینطور که فهمیدم آقای راننده قبلا پاسدار بوده و حالا بهش تاکسی داده بودن. خیلی از احمدینژاد راضی بود. انگار تو یه رابطهی دعوا با یه سرمایهدار حسابی طرفداری اینو کرده بوده.
من گفتم: جریان رو نباید شخصی ببینید. چون تو یه داوری حقو به شما داده اونم به خاطر پاسدار بودنتون!
دلیل نمیشه این آق ابتونه یه مملکت رو اداره کنه.
یه رئیسجمهور از نظر سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و... باید بهروز باشه و...
خیلی زرافهای فرمود: از کجا معلوم که نیست؟
همهمون از خونسردیش لجمون گرفته بود و منم ناچار به شغالیون پیوستم:)
آقا، تا رسیدن به مقصد که دور هم بود، همهمون احمدینژاد رو کوبوندیم اما این آقا ککش هم نگزید. با لبخندی لجآور میگفت من میدونستم که هر چی رهبر بگه همون میشه. رهبرم که خیر و صلاح ما رو میخواد.
....
بحث ادامه داشت تا رسیدیم. موقع پیاده شدن یهو با شغالیترین لحن بهمون گفت: حواستون باشه، انشالله این آخرین بحثای سیاسیتونه. احمدینژاد بیاد دیگه ساکت میمونید.
موقعی که داشت بقیهی پول منو میداد به من گفت: تو یکی انگار سرت به تنت زیادی میکنه!
3- مارشال روزنبرگ کیه و چی میگه؟ زرافهای و شغالی حرف زدن دیگه چه صیغهایه؟
جناب دکتر مارشال روزنبرگ در سال 1984 مدرسهای در کانادا تأسیس کرده به نام :" ارتباط بدون خشونت".
او معتقده که ما باید نوع حرفزدنمون رو تغییر بدیم. زبونی که پر از داوری، پیشداوری، انگزدن، رنجوندن، و مهمتر از همه قضاوت در مورد دیگرانه!
این طرز صحبت رو اصطلاحا زبان شُغالی میگه، چون پره از پرخاش و گازگرفتن و طعنه و گوشه و کنایه و تهمت و توهین و قضاوت و نتیجاتا سوءتفاهم. چقدر شده ما به خاطر زبونمون دوستی رو حتی شده موقتی از دست بدیم.(من که خیلی...)
ما باید" زبان زندگی" یا زبان زرافهای یاد بگیریم! بین موجود ات زمین،ا زرافه بزرگترین قلب رو داره. مارشال اونو سمبل مهربانی و عطوفت قرار داده.
زبان زرافهای زبانیه بدون خشونت و آکنده از محبت به خود و دیگران که بر مبنای زبان و مهارتهای کلامی بنا شده. حتی در سختترین شرایط نباید نوع گویشمون عوض شه.
همه چیز رو اول درست مشاهده کنیم. نگیم فلانی عصبانیه. فقط نشونههایی که میبینیم باید بگیم. ممکنه فلانی در شادترین حالاتش باشه .
نگیم یارو خسیسه. ممکنه این مورد حتی ولخرجی به حساب بیاد. ما نباید به دیگران زود انگی بزنیم و بعد راحت بشینیم کنار٬ همون کاری که ما ایرانیها مرتب در حال انجامشیم.
دوم احساسمون رو خیلی رک به خودمون و به طرفمون بگیم. مثلا بگیم ناراحتم کردی. بیا با هم در موردش حرف بزنیم.
و سوم نیاز خودمون رو بگیم. که دوست دارم تو در مقابل من اینجوری رفتار کنی.
و اما چهارم اینکه نیاز طرف مقابلومون رو در نظر بگیریم. اگر ما احترام و محبت میخواهیم، او هم حتما میخواد.
البته بحثش خیلی طولانیه. من خیلی خلاصهش کردم...
4- تاکسیانهی 2
این دوروزی که تهران بودم مرتب باید تاکسی سوار میشدم و راهها هم که طولانی و پرترافیک.
مردم هم از شوک اولیهی انتخابات خارج شدن و بحث میکنن. این دفعه سه نفر موافق احمدینژاد بودن! و هر سه هم سفت و سخت. نمیشد گفت حزباللهیان اما عجیب سمپات احمدینژاد بودن.
یکیشون میگفت: خونهای داشتم که شهرداری الکی براش 4 میلیون تومن مالیات نوشته بود و نمیدادم. تا اینکه یه روز رفتم پیش احمدینژاد و پیگیر کارم شد و من که به 300هزار تومن راضی بودم اما دستور داد هیچی ازم نگیرن و سندمو آزاد کرد.
هر سه زحمتکش بودن. یکیشون که پسر جوونی بود گفت: خیلی خوشم اومد رفسنجانی دزد رئیسجمهور نشد. و از جوونهای سوسولی گفت که با اون ریخت و قیافه و ماشینهای برچسبدار تو شهر میگشتن و میخواستن فسادو در جامعه گسترش بدن. اونیکی از وام ازدواج گفت که به هر زوجی یه میلیون وام میده.
در تاکسی بعدی مردی میگفت: دیگه دورهی پولدارا سر اومد. حالا نوبت ماهاست.
عجیب فکر میکرد احمدینژاد قراره قسط و عدلو تو ایران برقرار کنه.
یکی دیگه از وامهای پنج و شش درصدی که قراره به جای وامهای 25 درصدی به مردم بده میگفت و از اسلامی کردن بانکدارها.
یکی دیگه از مبارزهی شدیدش با رشوه دادن و رشوه گرفتن.
واقعا فکر نمی کردم احمدی خودشو اینقدر بین قشر زحمتکش جا کرده باشه.
یه نتیجهگیری دیگه میشه کرد، که مردم خیلی خستهشدن از فساد اجتماعی و اقتصادی که کشورمون رو فرا گرفته. اما منتها- به نظر من- سوراخ دعا رو گم کردن!
خودمونیم٬کارما خیلی سختتر از اونیه که فکرشو میکنیم...
5- مهمانیه
تو مهمونی مرد صاحبخونه پاشو انداخته بود رو پاش و با بیخیالی میگفت بعد از رئیسجمهور شدن احمدینژاد، ایران دیگه جای زندگی نیست. باید زندگیمونو بفروشیم بریم کانادا. گفت از قبل ویزا و اقامت هم دارن.(گویا چند سال اونجا زندگی کردن)
یاد صحبتهای تو تاکسی افتادم که به یکی از طرفدارای احمدینژاد گفتم که این سیاسیتهاش باعث فرار سرمایهدارا میشه. و البته سرمایهشونو ور میدارن و میرن.
گفت به جهنم! نفت داره میشه بشکهای 60 دلار و دیگه به این مفسدها احتیاجی نداریم.
( این زبون براتون آشنا نیست؟)
6- بورسیه
فردای روز انتخاب احمدینژاد برای کنجکاوی یه سری به سازمان بورس زدم. صف فروش تا کجا بود و صف خرید تقریبا هیچی. مسئول یه کارگزاری میگفت. از صبح همینجور گُروگُر سهام میلیونیه که میارن و میگن فوری بفروشیم و خریداری هم نیست.
بیشتر قیمتها حداکثری که میشه در یه نوبت پایین بیاد یعنی 5٪ پایین اومده بودن و روز دوم هم این وضع ادامه داشت.
اوضاع خیلی داشت بهم میریخت که احمدینژاد مجبور شد بگه بورس رو قبول دارم .
کلا تو این چند روز احمدینژاد از خیلی مواضعش عقب نشسته . خیلی از حرفاشو پس گرفته. به خیلی از خواستهها تن در داده.
اونم از فشار مردمه نه اینکه دلبخواهی باشه!
7- بیایید خودمان تغییر شویم که در دنیا جستجویش میکنیم.
مهاتما گاندی...
( مارشال روزنبرگ از روش زندگی و حرف زدن گاندی کلی درس گرفته. بخصوص این جمله)
خوانندهگان محترم: زیتون جان، تو هم کشتی ما رو با این مارشالت! ولمون کن!
8- چشمام دیگه از زور خواب باز نمیشه. غلطامو بعدا میام درست میکنم.
صبح زود باید پاشم.
پ.ن.
۹- مصاحبه ی مشاور فرهنگی احمدی نژاد با شبکه ی جهانی مهاجراوه... نه بابا... شايد احمدینژاد همون چهگوارای خودمون باشه. منتها در یه پوست دیگه:)
۱۰- گزنهای که بعد از دوسال وبلاگخوني٬ خودش يه وبلاگ زده به نام یادداشتهای بیپروا و با زیون طنز مخصوص به خودش اوضاع سياسی اجتماعی اين روزها رو تحليل کرده.
۱۱- حکم اعدام ليلا مافی رو من يک ماه پيش تو روزنامهها خوندم که لغو شده. در چند نظرخواهی هم اینو نوشتم. سايت زنان تازه اعلامش کرده. شايد تازه ابلاغ شده يا تازه رسميت پيدا کرده و يا...
خواستم بگم خوشحالم... ولی نه خوشحال نيستم. چند ماه بدن همه رو لرزوندن به خاطر حکمی که حق ليلا و حق هيچکس ديگه نيست...
از هر آنچه بازمان دارد
از هر آنچه محصورمان کند
از هر آنچه واداردمان
که به دنبال بنگریم...
(شاملو)
2- تاکسیونه
باسنمون به صندلیهای تاکسی نرسیده، بحث در مورد احمدینژاد رو شروع کردیم. همهمون باهم.
خانمی روانشناس میگفت: ایش... با این ریختش!
آقایی حدود 35 ساله با ریش پروفسوری نچنچ کنان گفت: 20 سال عقب رفتیم.
خانمی مسن و بازنشستهی آموزش و پرورش غرغرکنان گفت: آخه این چی بلده؟ تنها علت انتخابش این بود که نشونکردهی رهبریه و...(شغلاشون رو بعدا تو صحبتاشون گفتن)
من که دیدم همه دارن شُغالی بحث میکنن سعی کردم صحبتها رو زرافهای کنم. آخه تازگی یه ذره از تعلیمات ارتباط کلامی "مارشال روزنبرگ" رو خوندهبودم و فرق بین شغالی حرفزدن و زرافهای حرفزدنو یهکم فهمیدم. و وای به وقتی که آدم تازه یه چیزیو یاد بگیره. نه مثل قبلشه و نه شکل حرفزدن جدیدو کامل یاد گرفته!
گفتم: حالا به قیاقهش کاری نداریم هر کس تو دنیا یه شکلیه اما....
راننده تاکسی از تو آینه نگام کرد و لبخندی از روی رضایت زد و وسط حرفام گفت: همینو بگو. بذارید یه مدت بذارید باشه بعد راجع بهش قضاوت کنید. و بعد به صورت زرافهای و آروم شروع به تعریف از احمدینژاد کرد. هر چی اون سهتا بهش پرخاش میکردن این یکی با لبخند و لحنی آروم جواب میداد.
اینطور که فهمیدم آقای راننده قبلا پاسدار بوده و حالا بهش تاکسی داده بودن. خیلی از احمدینژاد راضی بود. انگار تو یه رابطهی دعوا با یه سرمایهدار حسابی طرفداری اینو کرده بوده.
من گفتم: جریان رو نباید شخصی ببینید. چون تو یه داوری حقو به شما داده اونم به خاطر پاسدار بودنتون!
دلیل نمیشه این آق ابتونه یه مملکت رو اداره کنه.
یه رئیسجمهور از نظر سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و... باید بهروز باشه و...
خیلی زرافهای فرمود: از کجا معلوم که نیست؟
همهمون از خونسردیش لجمون گرفته بود و منم ناچار به شغالیون پیوستم:)
آقا، تا رسیدن به مقصد که دور هم بود، همهمون احمدینژاد رو کوبوندیم اما این آقا ککش هم نگزید. با لبخندی لجآور میگفت من میدونستم که هر چی رهبر بگه همون میشه. رهبرم که خیر و صلاح ما رو میخواد.
....
بحث ادامه داشت تا رسیدیم. موقع پیاده شدن یهو با شغالیترین لحن بهمون گفت: حواستون باشه، انشالله این آخرین بحثای سیاسیتونه. احمدینژاد بیاد دیگه ساکت میمونید.
موقعی که داشت بقیهی پول منو میداد به من گفت: تو یکی انگار سرت به تنت زیادی میکنه!
3- مارشال روزنبرگ کیه و چی میگه؟ زرافهای و شغالی حرف زدن دیگه چه صیغهایه؟
جناب دکتر مارشال روزنبرگ در سال 1984 مدرسهای در کانادا تأسیس کرده به نام :" ارتباط بدون خشونت".
او معتقده که ما باید نوع حرفزدنمون رو تغییر بدیم. زبونی که پر از داوری، پیشداوری، انگزدن، رنجوندن، و مهمتر از همه قضاوت در مورد دیگرانه!
این طرز صحبت رو اصطلاحا زبان شُغالی میگه، چون پره از پرخاش و گازگرفتن و طعنه و گوشه و کنایه و تهمت و توهین و قضاوت و نتیجاتا سوءتفاهم. چقدر شده ما به خاطر زبونمون دوستی رو حتی شده موقتی از دست بدیم.(من که خیلی...)
ما باید" زبان زندگی" یا زبان زرافهای یاد بگیریم! بین موجود ات زمین،ا زرافه بزرگترین قلب رو داره. مارشال اونو سمبل مهربانی و عطوفت قرار داده.
زبان زرافهای زبانیه بدون خشونت و آکنده از محبت به خود و دیگران که بر مبنای زبان و مهارتهای کلامی بنا شده. حتی در سختترین شرایط نباید نوع گویشمون عوض شه.
همه چیز رو اول درست مشاهده کنیم. نگیم فلانی عصبانیه. فقط نشونههایی که میبینیم باید بگیم. ممکنه فلانی در شادترین حالاتش باشه .
نگیم یارو خسیسه. ممکنه این مورد حتی ولخرجی به حساب بیاد. ما نباید به دیگران زود انگی بزنیم و بعد راحت بشینیم کنار٬ همون کاری که ما ایرانیها مرتب در حال انجامشیم.
دوم احساسمون رو خیلی رک به خودمون و به طرفمون بگیم. مثلا بگیم ناراحتم کردی. بیا با هم در موردش حرف بزنیم.
و سوم نیاز خودمون رو بگیم. که دوست دارم تو در مقابل من اینجوری رفتار کنی.
و اما چهارم اینکه نیاز طرف مقابلومون رو در نظر بگیریم. اگر ما احترام و محبت میخواهیم، او هم حتما میخواد.
البته بحثش خیلی طولانیه. من خیلی خلاصهش کردم...
4- تاکسیانهی 2
این دوروزی که تهران بودم مرتب باید تاکسی سوار میشدم و راهها هم که طولانی و پرترافیک.
مردم هم از شوک اولیهی انتخابات خارج شدن و بحث میکنن. این دفعه سه نفر موافق احمدینژاد بودن! و هر سه هم سفت و سخت. نمیشد گفت حزباللهیان اما عجیب سمپات احمدینژاد بودن.
یکیشون میگفت: خونهای داشتم که شهرداری الکی براش 4 میلیون تومن مالیات نوشته بود و نمیدادم. تا اینکه یه روز رفتم پیش احمدینژاد و پیگیر کارم شد و من که به 300هزار تومن راضی بودم اما دستور داد هیچی ازم نگیرن و سندمو آزاد کرد.
هر سه زحمتکش بودن. یکیشون که پسر جوونی بود گفت: خیلی خوشم اومد رفسنجانی دزد رئیسجمهور نشد. و از جوونهای سوسولی گفت که با اون ریخت و قیافه و ماشینهای برچسبدار تو شهر میگشتن و میخواستن فسادو در جامعه گسترش بدن. اونیکی از وام ازدواج گفت که به هر زوجی یه میلیون وام میده.
در تاکسی بعدی مردی میگفت: دیگه دورهی پولدارا سر اومد. حالا نوبت ماهاست.
عجیب فکر میکرد احمدینژاد قراره قسط و عدلو تو ایران برقرار کنه.
یکی دیگه از وامهای پنج و شش درصدی که قراره به جای وامهای 25 درصدی به مردم بده میگفت و از اسلامی کردن بانکدارها.
یکی دیگه از مبارزهی شدیدش با رشوه دادن و رشوه گرفتن.
واقعا فکر نمی کردم احمدی خودشو اینقدر بین قشر زحمتکش جا کرده باشه.
یه نتیجهگیری دیگه میشه کرد، که مردم خیلی خستهشدن از فساد اجتماعی و اقتصادی که کشورمون رو فرا گرفته. اما منتها- به نظر من- سوراخ دعا رو گم کردن!
خودمونیم٬کارما خیلی سختتر از اونیه که فکرشو میکنیم...
5- مهمانیه
تو مهمونی مرد صاحبخونه پاشو انداخته بود رو پاش و با بیخیالی میگفت بعد از رئیسجمهور شدن احمدینژاد، ایران دیگه جای زندگی نیست. باید زندگیمونو بفروشیم بریم کانادا. گفت از قبل ویزا و اقامت هم دارن.(گویا چند سال اونجا زندگی کردن)
یاد صحبتهای تو تاکسی افتادم که به یکی از طرفدارای احمدینژاد گفتم که این سیاسیتهاش باعث فرار سرمایهدارا میشه. و البته سرمایهشونو ور میدارن و میرن.
گفت به جهنم! نفت داره میشه بشکهای 60 دلار و دیگه به این مفسدها احتیاجی نداریم.
( این زبون براتون آشنا نیست؟)
6- بورسیه
فردای روز انتخاب احمدینژاد برای کنجکاوی یه سری به سازمان بورس زدم. صف فروش تا کجا بود و صف خرید تقریبا هیچی. مسئول یه کارگزاری میگفت. از صبح همینجور گُروگُر سهام میلیونیه که میارن و میگن فوری بفروشیم و خریداری هم نیست.
بیشتر قیمتها حداکثری که میشه در یه نوبت پایین بیاد یعنی 5٪ پایین اومده بودن و روز دوم هم این وضع ادامه داشت.
اوضاع خیلی داشت بهم میریخت که احمدینژاد مجبور شد بگه بورس رو قبول دارم .
کلا تو این چند روز احمدینژاد از خیلی مواضعش عقب نشسته . خیلی از حرفاشو پس گرفته. به خیلی از خواستهها تن در داده.
اونم از فشار مردمه نه اینکه دلبخواهی باشه!
7- بیایید خودمان تغییر شویم که در دنیا جستجویش میکنیم.
مهاتما گاندی...
( مارشال روزنبرگ از روش زندگی و حرف زدن گاندی کلی درس گرفته. بخصوص این جمله)
خوانندهگان محترم: زیتون جان، تو هم کشتی ما رو با این مارشالت! ولمون کن!
8- چشمام دیگه از زور خواب باز نمیشه. غلطامو بعدا میام درست میکنم.
صبح زود باید پاشم.
پ.ن.
۹- مصاحبه ی مشاور فرهنگی احمدی نژاد با شبکه ی جهانی مهاجراوه... نه بابا... شايد احمدینژاد همون چهگوارای خودمون باشه. منتها در یه پوست دیگه:)
۱۰- گزنهای که بعد از دوسال وبلاگخوني٬ خودش يه وبلاگ زده به نام یادداشتهای بیپروا و با زیون طنز مخصوص به خودش اوضاع سياسی اجتماعی اين روزها رو تحليل کرده.
۱۱- حکم اعدام ليلا مافی رو من يک ماه پيش تو روزنامهها خوندم که لغو شده. در چند نظرخواهی هم اینو نوشتم. سايت زنان تازه اعلامش کرده. شايد تازه ابلاغ شده يا تازه رسميت پيدا کرده و يا...
خواستم بگم خوشحالم... ولی نه خوشحال نيستم. چند ماه بدن همه رو لرزوندن به خاطر حکمی که حق ليلا و حق هيچکس ديگه نيست...
شنبه، تیر ۰۴، ۱۳۸۴
هر کی شد رئیس جمهور خودمونو نبازیم
1- من و تو یکی شوریم
از هر شعلهای برتر
که هیچگاه شکست را بر ما چیرهگی نیست
چرا که از عشق
روئینهتنیم...
(شاملو)
2- عصر به چند حوزهی رأی گیری سر زدم.
به مردم توی صف نگاه میکردم. غمی عمیق در چشماشون بود. حال کسایی رو داشتن که در مراسم ختمی شرکت کرده بودن. و برعکس دفعهی پیش به همدیگه بدبینانه نگاه می کردن. تقریبا میشد حدس زد کی قراره به کی رأی بده. در نگاه بعضیها نفرت به اونیکی جناح دیده میشد. آدمهای تابلو از هر جناح نگاههای نفرتآلود بیشتری رو تحمل می کردن. دلم گرفت که مردم دو دسته شدن.
ولی هیچکس رو خوشحال ندیدم. رأیی از روی لجبازی یا از روی نفرت به صندوق میانداخت و میرفت.
اونقدر بغض تو گلوم بود که نتونستم وایسم...
3- به نظرم تعداد رأی دهندگان از دور اول خیلی کمتر اومد. فقط حوزههایی که از طرف صدا و سیما دوربین یا مصاحبهداشت خیلی شلوغ بود. مردم ایران عجیب به ثبت قیافههای خود در تلویزیون علاقهمندن.
تو تلویزیون که به صفها نگاه میکردم میدیدم چند نفر بارها تو صف وایمیسن و تا از جلوی دوربین رد میشن باز می رفتن ته صف تا خانودهشون کیفشونو بکنن.
4- خوب که فکر میکنم، میبینم هر کدوم از این دوتا بیاد بالا ما نباید روحیهمون رو از دست بدیم.
در هر دو صورت موقع مصاحبه باهاشون احساس نفرت خواهیم کرد. خیلی چیزای مشترک با هم دارن و مهمترینشون اینه که هیچکدوم نمایندهی واقعی ملت ایران نیستن. تحمیلیان.
5- مهمترین درسی که باید بگیریم اینه که بدون سازماندهی ما هیچیم. نه اینکه هیچِ هیچ. اما قوی نیستیم.
اعتراضهای پراکنده و خود به خودی خوبه، ولی زود میشه خفهش کرد.
اگه سازماندهیشده باشه بُردش خیلی بیشتره و مقابله باهاش مشکلتر.
اتحاد رمز موفقیت ماست. در هر صنف و طبقهای تشکل به وجود بیاریم.
6- شما رو نمیدونم. اما درس بعدی که من گرفتم اینه که باید سطح سوادمو ارتقا بدم.
به نظر من خیلی از بلاهایی که سرمون میاد برای اینه که نمیدونیم چهطور میشه با اون مشکل مبارزه کرد و ریشهش چیه. اصلا چرا به وجود اومده و چه جوری میتونیم از بلاهای بعدی جلوگیری کنیم.
احساسی فکر کردن و احساسی عمل کردن، مثل بروز احساساتمون با پرخاشگری، معمولا راه به جایی نمیبره.
افسردگی و غصهخوردن و زانوی غم به بغل گرفتن هم که اصولا برای ما ایرانیها حرامه:) عین آخوندکا حرف زدم جملهی آخرمو...
7- من فتوی میدم :) که رئیسجمهور جدیدو به ناخن انگشت سبابهی چپمون هم حساب نکنیم و یه ذره از مواضعمون کوتاه نیاییم. ما نیروی عظیمی هستیم! من نمیفهمم ما باید از اونا بترسیم یا اونا از ما؟
شِت.( یعنی اَه) چرا تو این یه هفته اینقدر غصهخوردیم؟
8- خواهش میکنم تو نظرخواهیم به همدیگه توهین نکنید. ببخشید به خاطر سرعت خیلی کم اینترنت نتونستم پاکشون کنم یا تذکری بدم. تو این یه هفته سرعتم کمتر از همیشه بود. حتی یاهو مسنجرم کار نمیکنه.
9- آقای سعید ممتیک عزیز. شما که در نظرخواهیم هر چه خواستید بارم کردید.
باور کنید اگر معذرت شما رو در نظرخواهی شبح خونده بودم هرگز گله نمیکردم. من معمولا نظرخواهی دوستان رو بیشتر از یک بار نگاه نمیکنم مگر اینکه منتظر جواب بخصوصی باشم. شما حرفهای بیانصافانهتونو در نظرخواهی من زدید و بعد معذرت را در نظرخواهی شبح نوشتید. از کجا باید حدس میزدم؟
10- در ایران یه عده به خاطر عقایدشون در زندانن. گنجی و ناصرزرافشان و بقیه میتونن بگن شما خارجزندانیا نمیتونید وضع مارو کاملا درک کنید. من قبول دارم. ماها شاید براشون غصه بخوریم. برای آزاد شدنشون فعالیت کنیم، تظاهرات کنیم به سازمان ملل نامه بنویسیم و... اینها لزوما به معنی درک کامل شرایط زندان نیست.
این هم میدونم یه خارج زندانی(فرد آزاد) ممکنه باسوادتر و مبارزتر و از یه داخلزندانی باشه و بتونه شرایط رو بهتر تحلیل کنه.
وقتی مینویسم خارجکشوریها و داخل کشوریها، منظورم یه همچین چیزاییه. قصدم به هیچوجه توهین نیست.
فقط از چند نفر افراد وبلاگستان دلگیرم به خاطر تحیلیل غلطشون از اوضاع ایران که اونم بهشون حق میدم اشتباه کنن اما اینکه احساس ریاست کنن و یا مارو به جون هم بندازن و کیف کنن نامردیه.
وگرنه من و توی ایرانی در هر گوشهی جهان که هیچی، اگه یه آمریکایی هم بخواد در کنار مردم ایران باشه عیبی نداره. ما همه انسانیم.
11- دورهی التهاب داره میگذره.
نه نه... فکر کنم دوران التهاب تازه داره شروع میشه:) البته التهاب سازنده:)
زیتون، سردار التهاب سازندگی:)
۱۲- قابل توجه نسرین و اردشیر دولت و شبنم عزیز: هر که از زیتون سوتی بگیرد( آنهم سوتییی به این خجالتآوری) به چهل بلا گرفتار میآید... اولیش زنجیر عشقیست که تا آخر عمر بر گردن شما بسته میشود. دُیُم٬ تا آخر این هفته لیوانی بشکنید. سِیُم : چایی داغ زبان شما را بسوزاند. چهارم و الیآخرش را نمیگویم تا بیشتر بسوزید:)
۱۳- دوست عزیزی که کامنت شماره ۱۷ رو نوشته: میدونم اجمدینژاد متولد گرمساره. بارها اینو تو تلویزیون گفت. اما بیشتر شهرها از قدیم محلههای ترکنشین دارن. مثل ترکهای همدان. ترکهای گرمسار و... در کرج هم محلهایست به نام ترکآباد.
احمدینژاد در برنامهی تبلیغاتیش با دوسهتا از مراجعینش ترکی حرف زد و اینطوری دل بسیاری از ترکزبانها رو به دست آورد..
مثل اینکه برعکس حدسم٬ فیلم آقای جواد شمقدری(پسر عموی آقا مصطفای خودمون) روی مردم خیلی تاثیر گذاشته. سادهزیستی( البته اون خونهای که نشون دادن خونهای نیست که واقعا احمدین
اد توش زندگی میکنه٬ خونهی سابقش در نارمکه و خونهی الانش اینطور که شنیدم در کاخ هشتبهشته) و حرفهای ساده زدن رو مردم دوست دارن و حرفای مستضعفپسندانه.
نمیدونم بازجوی اوین بودن و تیرخلاصزن رو مردم چهجوری برای خودشون توجیه کردن؟
غم نان؟ واقعا فکر میکنن احمدینژاد میتونه عدالت اجتماعی برقرار کنه؟! هیهات...
پ.ن.۱
در نظرخواهیم نوشتن که احمدینژاد اول شده. این خبر موثقه؟
مگه نباید فردا صبح خبر اعلام بشه؟
پ.ن.۲
در سايت خبرچين يه لينک خندهدار ديدم...
اسمشو مبر دستور داده وقتی اسم برندهی انتخاباتی اعلام شد مبادا جشنخيابانی راه بندازين:)
اولش فکر کردم اشتباه خوندم و نوشته عزای خيابانی و قمهزنی!
از هر شعلهای برتر
که هیچگاه شکست را بر ما چیرهگی نیست
چرا که از عشق
روئینهتنیم...
(شاملو)
2- عصر به چند حوزهی رأی گیری سر زدم.
به مردم توی صف نگاه میکردم. غمی عمیق در چشماشون بود. حال کسایی رو داشتن که در مراسم ختمی شرکت کرده بودن. و برعکس دفعهی پیش به همدیگه بدبینانه نگاه می کردن. تقریبا میشد حدس زد کی قراره به کی رأی بده. در نگاه بعضیها نفرت به اونیکی جناح دیده میشد. آدمهای تابلو از هر جناح نگاههای نفرتآلود بیشتری رو تحمل می کردن. دلم گرفت که مردم دو دسته شدن.
ولی هیچکس رو خوشحال ندیدم. رأیی از روی لجبازی یا از روی نفرت به صندوق میانداخت و میرفت.
اونقدر بغض تو گلوم بود که نتونستم وایسم...
3- به نظرم تعداد رأی دهندگان از دور اول خیلی کمتر اومد. فقط حوزههایی که از طرف صدا و سیما دوربین یا مصاحبهداشت خیلی شلوغ بود. مردم ایران عجیب به ثبت قیافههای خود در تلویزیون علاقهمندن.
تو تلویزیون که به صفها نگاه میکردم میدیدم چند نفر بارها تو صف وایمیسن و تا از جلوی دوربین رد میشن باز می رفتن ته صف تا خانودهشون کیفشونو بکنن.
4- خوب که فکر میکنم، میبینم هر کدوم از این دوتا بیاد بالا ما نباید روحیهمون رو از دست بدیم.
در هر دو صورت موقع مصاحبه باهاشون احساس نفرت خواهیم کرد. خیلی چیزای مشترک با هم دارن و مهمترینشون اینه که هیچکدوم نمایندهی واقعی ملت ایران نیستن. تحمیلیان.
5- مهمترین درسی که باید بگیریم اینه که بدون سازماندهی ما هیچیم. نه اینکه هیچِ هیچ. اما قوی نیستیم.
اعتراضهای پراکنده و خود به خودی خوبه، ولی زود میشه خفهش کرد.
اگه سازماندهیشده باشه بُردش خیلی بیشتره و مقابله باهاش مشکلتر.
اتحاد رمز موفقیت ماست. در هر صنف و طبقهای تشکل به وجود بیاریم.
6- شما رو نمیدونم. اما درس بعدی که من گرفتم اینه که باید سطح سوادمو ارتقا بدم.
به نظر من خیلی از بلاهایی که سرمون میاد برای اینه که نمیدونیم چهطور میشه با اون مشکل مبارزه کرد و ریشهش چیه. اصلا چرا به وجود اومده و چه جوری میتونیم از بلاهای بعدی جلوگیری کنیم.
احساسی فکر کردن و احساسی عمل کردن، مثل بروز احساساتمون با پرخاشگری، معمولا راه به جایی نمیبره.
افسردگی و غصهخوردن و زانوی غم به بغل گرفتن هم که اصولا برای ما ایرانیها حرامه:) عین آخوندکا حرف زدم جملهی آخرمو...
7- من فتوی میدم :) که رئیسجمهور جدیدو به ناخن انگشت سبابهی چپمون هم حساب نکنیم و یه ذره از مواضعمون کوتاه نیاییم. ما نیروی عظیمی هستیم! من نمیفهمم ما باید از اونا بترسیم یا اونا از ما؟
شِت.( یعنی اَه) چرا تو این یه هفته اینقدر غصهخوردیم؟
8- خواهش میکنم تو نظرخواهیم به همدیگه توهین نکنید. ببخشید به خاطر سرعت خیلی کم اینترنت نتونستم پاکشون کنم یا تذکری بدم. تو این یه هفته سرعتم کمتر از همیشه بود. حتی یاهو مسنجرم کار نمیکنه.
9- آقای سعید ممتیک عزیز. شما که در نظرخواهیم هر چه خواستید بارم کردید.
باور کنید اگر معذرت شما رو در نظرخواهی شبح خونده بودم هرگز گله نمیکردم. من معمولا نظرخواهی دوستان رو بیشتر از یک بار نگاه نمیکنم مگر اینکه منتظر جواب بخصوصی باشم. شما حرفهای بیانصافانهتونو در نظرخواهی من زدید و بعد معذرت را در نظرخواهی شبح نوشتید. از کجا باید حدس میزدم؟
10- در ایران یه عده به خاطر عقایدشون در زندانن. گنجی و ناصرزرافشان و بقیه میتونن بگن شما خارجزندانیا نمیتونید وضع مارو کاملا درک کنید. من قبول دارم. ماها شاید براشون غصه بخوریم. برای آزاد شدنشون فعالیت کنیم، تظاهرات کنیم به سازمان ملل نامه بنویسیم و... اینها لزوما به معنی درک کامل شرایط زندان نیست.
این هم میدونم یه خارج زندانی(فرد آزاد) ممکنه باسوادتر و مبارزتر و از یه داخلزندانی باشه و بتونه شرایط رو بهتر تحلیل کنه.
وقتی مینویسم خارجکشوریها و داخل کشوریها، منظورم یه همچین چیزاییه. قصدم به هیچوجه توهین نیست.
فقط از چند نفر افراد وبلاگستان دلگیرم به خاطر تحیلیل غلطشون از اوضاع ایران که اونم بهشون حق میدم اشتباه کنن اما اینکه احساس ریاست کنن و یا مارو به جون هم بندازن و کیف کنن نامردیه.
وگرنه من و توی ایرانی در هر گوشهی جهان که هیچی، اگه یه آمریکایی هم بخواد در کنار مردم ایران باشه عیبی نداره. ما همه انسانیم.
11- دورهی التهاب داره میگذره.
نه نه... فکر کنم دوران التهاب تازه داره شروع میشه:) البته التهاب سازنده:)
زیتون، سردار التهاب سازندگی:)
۱۲- قابل توجه نسرین و اردشیر دولت و شبنم عزیز: هر که از زیتون سوتی بگیرد( آنهم سوتییی به این خجالتآوری) به چهل بلا گرفتار میآید... اولیش زنجیر عشقیست که تا آخر عمر بر گردن شما بسته میشود. دُیُم٬ تا آخر این هفته لیوانی بشکنید. سِیُم : چایی داغ زبان شما را بسوزاند. چهارم و الیآخرش را نمیگویم تا بیشتر بسوزید:)
۱۳- دوست عزیزی که کامنت شماره ۱۷ رو نوشته: میدونم اجمدینژاد متولد گرمساره. بارها اینو تو تلویزیون گفت. اما بیشتر شهرها از قدیم محلههای ترکنشین دارن. مثل ترکهای همدان. ترکهای گرمسار و... در کرج هم محلهایست به نام ترکآباد.
احمدینژاد در برنامهی تبلیغاتیش با دوسهتا از مراجعینش ترکی حرف زد و اینطوری دل بسیاری از ترکزبانها رو به دست آورد..
مثل اینکه برعکس حدسم٬ فیلم آقای جواد شمقدری(پسر عموی آقا مصطفای خودمون) روی مردم خیلی تاثیر گذاشته. سادهزیستی( البته اون خونهای که نشون دادن خونهای نیست که واقعا احمدین
اد توش زندگی میکنه٬ خونهی سابقش در نارمکه و خونهی الانش اینطور که شنیدم در کاخ هشتبهشته) و حرفهای ساده زدن رو مردم دوست دارن و حرفای مستضعفپسندانه.
نمیدونم بازجوی اوین بودن و تیرخلاصزن رو مردم چهجوری برای خودشون توجیه کردن؟
غم نان؟ واقعا فکر میکنن احمدینژاد میتونه عدالت اجتماعی برقرار کنه؟! هیهات...
پ.ن.۱
در نظرخواهیم نوشتن که احمدینژاد اول شده. این خبر موثقه؟
مگه نباید فردا صبح خبر اعلام بشه؟
پ.ن.۲
در سايت خبرچين يه لينک خندهدار ديدم...
اسمشو مبر دستور داده وقتی اسم برندهی انتخاباتی اعلام شد مبادا جشنخيابانی راه بندازين:)
اولش فکر کردم اشتباه خوندم و نوشته عزای خيابانی و قمهزنی!
جمعه، تیر ۰۳، ۱۳۸۴
چی داره به سرمون میاد؟ واقعا احمدینژاد رأی میاره؟
1- سری دارم که سامانش نمیبو
غمی دارم که پایانش نمیبو
اگر باور نداری سوی من آی
بـوین دردی که درمانش نمیبو...
(بابا طاهر)
2- خدای من! چی داره میشه؟! اوضاع وحشتناکه!
3- چند شب پیش مصاحبه با احمدینژاد رو تو تلویزیون پخش کردن. با اعتماد به نفسی عجیبی داشت از باهوشی و زرنگیش تو مدرسه حرف میزد. دفعهی پیش دوربین فقط تا دم خونهش رفته بود. تا دم پردهی کهنهای که در خانوادههای سنتی بعد ازدر نصب میکنن تا نامحرم چشمش به داخل نیفته.
ایندفعه محرم شده بودیم و دوربین داخل خانه رفت. یه فرش معمولی و تلویزیون و دوسه تاپشتی. تلفنشون هم میز نداشت و روی زمین بود. پسرش داشت توضیح میداد که از تنها میز تحریری که در خونهست همه حتی باباش استفاده میکنن. حالم از این ریا به هم خورد و تلویزیون رو خاموش کردم.
اما ای کاش بقیهشو میدیدم تا بفهمم چه طلسمی در اون فیلم نهفته بود که...
4- دیروز خانمی از فامیلهای سیبا بهم تلفن زد تا برای مهمونی که دعوتشون کرده بودم تشکر کنه.
این خانم با اینکه خود و همسرش کار دولتی دارن اما وضع مالی خیلی خوبی دارن. خیلی شیکپوشن و مثل همه ناراضی از حکومت. حرف از انتخابات شد. میدونستم دور اول اجبارا به معین رای دادن.
در کمال تعجب من گفت که این دور میخوان به احمدینژاد رأی بدن.
گفتم: آخه چرا؟!!
گفت: مگه مصاحبهشو ندیدی؟ طفلک خیلی آدم خوبیه. ندیدی چقدر قشنگ حرف زد و گفت با اینترنت کاری نداره. اصلا خواهر خودش روزی 6 ساعت پای اینترنته برای کارای علمی. گفت کیمیگه قراره من پیادهروها رو زنونه مردونه کنم؟ کی میگه من قراره برای حجاب سخت بگیرم.
با ناامیدی گفتم: همهتون؟
آخه از 15 نفری که خونهمون اومده بودن مهمونی، 12 نفرشون بالای 15 سال بودن.
گفت: همهمون!
یاد موهای های لایت شده و آرایش و لباسهای بسیار تنگ و کوتاه خودشو و دختراشو و عروسهاش افتادم. یاد پارتیهایی که میگیرن و یاد ویلاشون در شمال و یاد خیلی چیزای دیگه که میدونم گروه خونیشون با احمدینژار سازگار نیست.
گفتم: میدونید احمدینژاد داماد مصباح یزدیه. میدونید جناح راستیه؟ میدونید زندگیو برامون سختتر از اینی که هست میکنه.
گفت: نه بابا. طفلک براش شایعه درست کردن. دیدی گفت ویلا نداره و تا تموم مردم ایران ویلا نداشته باشن اون نمیخره. تازه از شهرداری هم حقوق نمیگیره حیوونی!
گفتم: احمدینژاد یه فرد نیست، یه جریانه!
گفت: رفسنجانی بسشه دیگه. خوب تو این 26 ساله خورد و برد..
گفتم:...
گفت:...
(اَه... شد عین "گفتم گفت" کیهان که شریعتمداری مینوشت و حالم ازش بهم میخورد...)
آخر قانع نشد و امروز خبردار شدم همهشون رفتن رأی دادن به احمدینژاد...
5- تو جلسهی ماهانهی ساختمون رئیس ساختمون به شوخی گفته بود هر کیبره رأی بده باید پول شارژ بیشتر بده.
تا اونجایی که متوجه شدم بیشتریا نرفتن رأی بدن.
اما امروز....
وقتی آسانسور اومد پایین . درو باز کردم که بزنم طبقهی 5 .... خانوادهی آقای شین رو دیدم که میخواستن بیان بیرون.. بهم گفتن: رأی نمیدی؟ ما داریم هر 4 تایی میریم به احمدینژاد رأی بدیم؟ حتی پسرشون رو که به خاطر عقبافتادگیش همیشه تو خونه قایمش میکردن داشتن میبردن...
گفتم چرا احمدینژاد؟!! آقای شین با لهجهی ترکی گفت: چون ترکه! خیلی خوب میشه رئیس جمهور ایندفعهمون ترک باشه. همیشه که نباید اردکانی و رفسنجونی و اون دورو برا باشه! و یه فحش به رفسنجانی داد.
وای بر من...
مردم چشون شده. به خاطر نفرت از یکی چهجور به دامن یکی دیگه پناه میبرن.
6- احمدینژادی که تا چند وقت پیش هیچکی نمیشناختش یهو شده قهرمان ملی...
محلههای فقیر نشین و متوسط نشین کرج هم یهو طرفدارش شدن... اون مصاحبه هم تو تصمیمشون خیلی تأثیر داشت.
7- به چند نفر از دوستام که دور اول به معین دادن زنگ زدم. یکیشون بهم گفته بود اگه احمدینژاد بشه خودشو میکشه. همه گفتن این دور نمیریم رأی بدیم.
گفتن هر چی میخواد بشه میشه.
8- اومدم آنلاین به دو سه تا وبلاگ خارجکشوری رفتم. تا دیدم نوشتن: مردم عزیز، بالاتر از سیاهی دیگه رنگی نیست. تو خونه بشینین و رژیمو مفتضح کنید. بستمشون.
بله عزیز خارجکشور نشین برای شما فرقی نمیکنه کی بیاد. هر کی بدتر از نظر شما بهتر! اما ما چی؟
9- در سایت پیکنت مطلبی از وبلاگ چرکنویس(متاسفانه لینکش یادم نیست. پیکنت هم لینک نذاشته)
دور اول احمدینژاد در استان اردبیل که یه زمانی اونجا استاندار بوده ششم شده بود.
و در استان کردستان که یه زمانی اونجا مشاور استاندار بوده پنجم شده.
اونا جنس کثیف این متاع جدید رو بهتر از ما میشناسن.
مردم.... چتون شده؟!!
10- وای... عصیان هم نوشته:
تعداد از دوستام ناظر وزارت کشور روی صندوقهای رأی هستن. بيشتر در حوزههای میدون شوش، خیابون قزوین و آذربايجان. گزارشهايی که تا حالا برام فرستادن نشوندهنده اين هست که بيشتر آرا تا حالا به نفع احمدینژاد ريخته شده. يکی از دوستان میگفت که از هر ۲۰ رأی تقريباً ۱۹ تا به نفع احمدینژاد واريز میشه!
۱۱- میترسم برم دم حوزهها...
12- عزای ملی؟
غمی دارم که پایانش نمیبو
اگر باور نداری سوی من آی
بـوین دردی که درمانش نمیبو...
(بابا طاهر)
2- خدای من! چی داره میشه؟! اوضاع وحشتناکه!
3- چند شب پیش مصاحبه با احمدینژاد رو تو تلویزیون پخش کردن. با اعتماد به نفسی عجیبی داشت از باهوشی و زرنگیش تو مدرسه حرف میزد. دفعهی پیش دوربین فقط تا دم خونهش رفته بود. تا دم پردهی کهنهای که در خانوادههای سنتی بعد ازدر نصب میکنن تا نامحرم چشمش به داخل نیفته.
ایندفعه محرم شده بودیم و دوربین داخل خانه رفت. یه فرش معمولی و تلویزیون و دوسه تاپشتی. تلفنشون هم میز نداشت و روی زمین بود. پسرش داشت توضیح میداد که از تنها میز تحریری که در خونهست همه حتی باباش استفاده میکنن. حالم از این ریا به هم خورد و تلویزیون رو خاموش کردم.
اما ای کاش بقیهشو میدیدم تا بفهمم چه طلسمی در اون فیلم نهفته بود که...
4- دیروز خانمی از فامیلهای سیبا بهم تلفن زد تا برای مهمونی که دعوتشون کرده بودم تشکر کنه.
این خانم با اینکه خود و همسرش کار دولتی دارن اما وضع مالی خیلی خوبی دارن. خیلی شیکپوشن و مثل همه ناراضی از حکومت. حرف از انتخابات شد. میدونستم دور اول اجبارا به معین رای دادن.
در کمال تعجب من گفت که این دور میخوان به احمدینژاد رأی بدن.
گفتم: آخه چرا؟!!
گفت: مگه مصاحبهشو ندیدی؟ طفلک خیلی آدم خوبیه. ندیدی چقدر قشنگ حرف زد و گفت با اینترنت کاری نداره. اصلا خواهر خودش روزی 6 ساعت پای اینترنته برای کارای علمی. گفت کیمیگه قراره من پیادهروها رو زنونه مردونه کنم؟ کی میگه من قراره برای حجاب سخت بگیرم.
با ناامیدی گفتم: همهتون؟
آخه از 15 نفری که خونهمون اومده بودن مهمونی، 12 نفرشون بالای 15 سال بودن.
گفت: همهمون!
یاد موهای های لایت شده و آرایش و لباسهای بسیار تنگ و کوتاه خودشو و دختراشو و عروسهاش افتادم. یاد پارتیهایی که میگیرن و یاد ویلاشون در شمال و یاد خیلی چیزای دیگه که میدونم گروه خونیشون با احمدینژار سازگار نیست.
گفتم: میدونید احمدینژاد داماد مصباح یزدیه. میدونید جناح راستیه؟ میدونید زندگیو برامون سختتر از اینی که هست میکنه.
گفت: نه بابا. طفلک براش شایعه درست کردن. دیدی گفت ویلا نداره و تا تموم مردم ایران ویلا نداشته باشن اون نمیخره. تازه از شهرداری هم حقوق نمیگیره حیوونی!
گفتم: احمدینژاد یه فرد نیست، یه جریانه!
گفت: رفسنجانی بسشه دیگه. خوب تو این 26 ساله خورد و برد..
گفتم:...
گفت:...
(اَه... شد عین "گفتم گفت" کیهان که شریعتمداری مینوشت و حالم ازش بهم میخورد...)
آخر قانع نشد و امروز خبردار شدم همهشون رفتن رأی دادن به احمدینژاد...
5- تو جلسهی ماهانهی ساختمون رئیس ساختمون به شوخی گفته بود هر کیبره رأی بده باید پول شارژ بیشتر بده.
تا اونجایی که متوجه شدم بیشتریا نرفتن رأی بدن.
اما امروز....
وقتی آسانسور اومد پایین . درو باز کردم که بزنم طبقهی 5 .... خانوادهی آقای شین رو دیدم که میخواستن بیان بیرون.. بهم گفتن: رأی نمیدی؟ ما داریم هر 4 تایی میریم به احمدینژاد رأی بدیم؟ حتی پسرشون رو که به خاطر عقبافتادگیش همیشه تو خونه قایمش میکردن داشتن میبردن...
گفتم چرا احمدینژاد؟!! آقای شین با لهجهی ترکی گفت: چون ترکه! خیلی خوب میشه رئیس جمهور ایندفعهمون ترک باشه. همیشه که نباید اردکانی و رفسنجونی و اون دورو برا باشه! و یه فحش به رفسنجانی داد.
وای بر من...
مردم چشون شده. به خاطر نفرت از یکی چهجور به دامن یکی دیگه پناه میبرن.
6- احمدینژادی که تا چند وقت پیش هیچکی نمیشناختش یهو شده قهرمان ملی...
محلههای فقیر نشین و متوسط نشین کرج هم یهو طرفدارش شدن... اون مصاحبه هم تو تصمیمشون خیلی تأثیر داشت.
7- به چند نفر از دوستام که دور اول به معین دادن زنگ زدم. یکیشون بهم گفته بود اگه احمدینژاد بشه خودشو میکشه. همه گفتن این دور نمیریم رأی بدیم.
گفتن هر چی میخواد بشه میشه.
8- اومدم آنلاین به دو سه تا وبلاگ خارجکشوری رفتم. تا دیدم نوشتن: مردم عزیز، بالاتر از سیاهی دیگه رنگی نیست. تو خونه بشینین و رژیمو مفتضح کنید. بستمشون.
بله عزیز خارجکشور نشین برای شما فرقی نمیکنه کی بیاد. هر کی بدتر از نظر شما بهتر! اما ما چی؟
9- در سایت پیکنت مطلبی از وبلاگ چرکنویس(متاسفانه لینکش یادم نیست. پیکنت هم لینک نذاشته)
دور اول احمدینژاد در استان اردبیل که یه زمانی اونجا استاندار بوده ششم شده بود.
و در استان کردستان که یه زمانی اونجا مشاور استاندار بوده پنجم شده.
اونا جنس کثیف این متاع جدید رو بهتر از ما میشناسن.
مردم.... چتون شده؟!!
10- وای... عصیان هم نوشته:
تعداد از دوستام ناظر وزارت کشور روی صندوقهای رأی هستن. بيشتر در حوزههای میدون شوش، خیابون قزوین و آذربايجان. گزارشهايی که تا حالا برام فرستادن نشوندهنده اين هست که بيشتر آرا تا حالا به نفع احمدینژاد ريخته شده. يکی از دوستان میگفت که از هر ۲۰ رأی تقريباً ۱۹ تا به نفع احمدینژاد واريز میشه!
۱۱- میترسم برم دم حوزهها...
12- عزای ملی؟
پنجشنبه، تیر ۰۲، ۱۳۸۴
هاشمی
1- خورشید از فراز کاخهای درهم
و برجهای ویران این ویران، سلام میکند
....
آسوده از خود و سپر
برخیز
که بیشهی شغالان را هیبتی نیست...
(منصور برمکی)
2- تعداد زیادی از کامنتهای نظرخواهی پیش رفته بودن تو فیلتر. بعضیها فکر کرده بودن که من عمدا پاکشون کرده بودم.
من تو این سهروز سه بار اومدم اینترنت. یه بار پریشب که آنلاین شدم مطلب گذاشتم .
بار دیگه دیشب که فقط تونستم چند کامنت جواب بدم و نظرهایی که به اشتباه تو فیلتر رفته بودن دربیارم و و بار سوم الان. هیچوقت کامنتهای انتقادی رو پاک نمیکنم. اصلا مگه نظرخواهی برای همین نیست؟
3- با اینکه موقعی که داشتم مطلب گذشتهم رو شروع میکردم اولش فقط ناراحت بودم ولی داریوش راست میگه. متاسفانه انگار وسطاش یه کم هیجانزده شده بودم.
نمیدونم چرا همیشه وقتی انتقادی از عدهی بخصوصی میکنم به گروهی دیگه که اصلا منظورم اونا نبودن برمیخوره. من گفتم: خارجنشینهایی که فحش میدن، احساس لیدری میکنن، اوضاع ایران رو به درستی نمیشناسن ولی براش نسخه میپیچن، بیسوادن، اصلا سیاسینیستن ولی ادعای سیاستبازی دارن و چند صفت دیگه که فکر کنم این مشخصات مال عدهی کمی میتونه باشه.
خوشحالم دوستان زیادی بادقتتر خوندن و به خودشون نگرفتن.
4- عجیبه که دوسه نفر از جملهی "بین" مردم بودن به اشتباه "دنبالهرو" مردم بودن برداشت کرده بودن. ایندو تا خیلی باهم فرق داره. من نقش پیشرو رو در آگاهی دادن به مردم میدونم. هر جا دیدیم مردم اشتباه میکنن باید سعی کنیم آگاهشون کنیم. نه اینکه دنبالشون راه بیفتیم.
5- حالا بیایین آشتی. آشتی ملی:) هَمَه با هم بریم تو کشتی!
مرحلهی سختی بود که گذشت.
مثل دوتا دوست که بعد از یه دعوای کوچولو با هم صمیمیتر میشن. اوضاع خیلی پیچیدهست و به جای اینکه تو خودمون دنبال مقصر بگردیم. دنبال راه چارهای اصولی باشیم.
از شیوا هم خیلی ممنون.
خسنآقا هم در مورد رایدادن من و امثال من مطلبی نوشته به نام تعارفات را کنار بگذارید و عوام فریبی نکنید
.
او معتقده: ((دوستانی که وبلاگ نویس هستند و مخصوصا آنها که خوانندگان زیادی دارند نمیتوانند از این حربه ساده انگارانه سوء استفاده کنند و بنویسند که "ما نظر خودمان را میهیم" یا "این حق ماست که هر نظری بخواهیم بدهیم" خیر دوستان این چنین نیست وقتی خُسن آقا نظر شخصیاش را می خواهد بدهد و نمی خواهد بر جامعه حتی یک جمعیت 10 نفره تاثیر بگذارد آنرا در وبلاگش نمینویسد وبلاگ با آینکه به گمان عدهای یک دفتر خاطرات است ولی در حقیقت یک رسانه است حالا یا این رسانه 10 خواننده دارد یا 10 هزار فرق چندانی از نظر مسئولیت ندارد گرچه آنکه بیشتر خواننده دارد بیشتر هم مسئولیت دارد.))
6- به غیر از بازاریان و کسبه و بورسبازان و... بیشتر هنرمندا، روشنفکرها، نویسندهها، شعرا، روزنامهنگاران،گروههای سیاسی و ... هم به ناچار از هاشمی حمایت کردن.( گفتم بیشتر، نگفتم همه! باز سوءتفاهم نشه!)
از اونور فقط تعداد کمی از هنرمندا از احمدینژاد حمایت کردن! مثل جمالشورجه،جواد شمقدری، جهانبخش سلطانی(هنرپیشه) و...
شد قضیهی دوران انتخابات دو دوره پیش که بیشتریا از خاتمی دفاع کردن و دوسهتا آدم تابلو مثل رسولخادم و داداشش رفتن زیر علم ناطقنوری.
7- شکاف بین دو جناح زیاد شده و تقریبا بیشتریا جذب هاشمی شدن. حتی کسایی مثل جوادی آملی.
تو روزنامه ی شرق امروز خوندم که طرفدارای احمدینژاد موقع سخنرانی جوادی آملی در حمایت از رفسنجانی سخت بهش حملهکردن که بادی گارداش به سختی از جونش محافظت میکنن. اونم لرزان و نگران میره بالای منبر و میگه: "من 8 سال پیش از ناطقنوری دفاع کردم که 7 میلیون رأی آورد و جناح رقیب 22 میلیون. این 22 میلیون تو این هشت سال حتی یه بار به من تعرض یا توهینی نکردند. حالا شماها که عددی نیستید و بسیار اندکید و خیال و وهم دارید که زیادید با من اینگونه رفتار میکنید؟ دور خودتان مینشینید و گمان میکنید همه حقیقت پیش شماست و بیشمارید و ... بروید توبه کنید!"
8- پسر یکی از آشنایان ما که در خوابگاه دانشگاهی در شهرستان زندگی میکنه، تلفن زد و گفت که تا شب قبل از انتخابات، بیشتر حزباللهیها و بسیجیهای دانشکدهی ما میخواستن یا به لاریجانی رأی بدن یا به قالیباف. فکر میکردن یکی از اینا مورد تأیید اسمشو نبره. اما شب انتخابات یهو همه رو به مسجد محل فراخوندن. وقتی برگشتن همه احمدینژادی شده بودن. بهشون دستور داده بودن که به امر رهبر همه مکلفن که به احمدینژاد رأی بدن.
این پسر دانشجو همچنین تعریف میکرد بیشتر اهالی اون شهرستان بیسوادن و در حوزهها به مسئولین ستادها -که بیشترشون تو کمیتهی امداد کار میکردن- میگفتن ما که کسی رو نمیشناسیم . شما به جای ما یه اسم بنویسید. اونا هم بدون هیچ تعارفی اسم کروبی رو مینوشتن. اگر کسی هم میپرسید چرا. میگفتن بدبخت، نمیخوای برای هر نفر از خانوادهت ماهی 50 هزار تومن بیاد در خونهت؟
مردم هم که اکثرشون پرجمعیتن فکر میکردن مثلا ده تا پنجاه هزار تومن میشه پونصد هزار تومن و با شوقی در چشماشون مسئول ستاد و کروبی رو دعا میکردن!
9- من معتقدم رهبر اسمشو نبره.
اما ابراهیم نبوی رفسنجانی رو از دید مشارکتیها اسمشو نبر میدونه:)
10- یه وبلاگ باز شده و پروندهی احمدینژاد رو ریخته رو دایره:) احمدینژاد داماد مصباح یزدیه.
11- دوست دارید بدونید اون پیرمرد نازنین چاقو تیز کن کیه و داره چیو تیز میکنه؟
من گاهی از مرکز شهر میگذرم و سرراهم سری به اون پسرک واکسی که یه بار عکسشو گذاشتم تو وبلاگم سری میزنم.
اون روز این پیرمرد اومده بود به جای پسرک واکسی بساط کرده بود و پسرک که چند وقتیه رفته اون ور خیابون بغل ساختمون کلانتری، درفش ِ کفاشیشو آورده بود این پیرمرده تیز کنه. صحنهیخیلی جالبی بود. پسرک وقتی بیداره لبخند از رو لباش دور نمیشه و همیشه با دوستش مشغول شوخیه...
و برجهای ویران این ویران، سلام میکند
....
آسوده از خود و سپر
برخیز
که بیشهی شغالان را هیبتی نیست...
(منصور برمکی)
2- تعداد زیادی از کامنتهای نظرخواهی پیش رفته بودن تو فیلتر. بعضیها فکر کرده بودن که من عمدا پاکشون کرده بودم.
من تو این سهروز سه بار اومدم اینترنت. یه بار پریشب که آنلاین شدم مطلب گذاشتم .
بار دیگه دیشب که فقط تونستم چند کامنت جواب بدم و نظرهایی که به اشتباه تو فیلتر رفته بودن دربیارم و و بار سوم الان. هیچوقت کامنتهای انتقادی رو پاک نمیکنم. اصلا مگه نظرخواهی برای همین نیست؟
3- با اینکه موقعی که داشتم مطلب گذشتهم رو شروع میکردم اولش فقط ناراحت بودم ولی داریوش راست میگه. متاسفانه انگار وسطاش یه کم هیجانزده شده بودم.
نمیدونم چرا همیشه وقتی انتقادی از عدهی بخصوصی میکنم به گروهی دیگه که اصلا منظورم اونا نبودن برمیخوره. من گفتم: خارجنشینهایی که فحش میدن، احساس لیدری میکنن، اوضاع ایران رو به درستی نمیشناسن ولی براش نسخه میپیچن، بیسوادن، اصلا سیاسینیستن ولی ادعای سیاستبازی دارن و چند صفت دیگه که فکر کنم این مشخصات مال عدهی کمی میتونه باشه.
خوشحالم دوستان زیادی بادقتتر خوندن و به خودشون نگرفتن.
4- عجیبه که دوسه نفر از جملهی "بین" مردم بودن به اشتباه "دنبالهرو" مردم بودن برداشت کرده بودن. ایندو تا خیلی باهم فرق داره. من نقش پیشرو رو در آگاهی دادن به مردم میدونم. هر جا دیدیم مردم اشتباه میکنن باید سعی کنیم آگاهشون کنیم. نه اینکه دنبالشون راه بیفتیم.
5- حالا بیایین آشتی. آشتی ملی:) هَمَه با هم بریم تو کشتی!
مرحلهی سختی بود که گذشت.
مثل دوتا دوست که بعد از یه دعوای کوچولو با هم صمیمیتر میشن. اوضاع خیلی پیچیدهست و به جای اینکه تو خودمون دنبال مقصر بگردیم. دنبال راه چارهای اصولی باشیم.
از شیوا هم خیلی ممنون.
خسنآقا هم در مورد رایدادن من و امثال من مطلبی نوشته به نام تعارفات را کنار بگذارید و عوام فریبی نکنید
.
او معتقده: ((دوستانی که وبلاگ نویس هستند و مخصوصا آنها که خوانندگان زیادی دارند نمیتوانند از این حربه ساده انگارانه سوء استفاده کنند و بنویسند که "ما نظر خودمان را میهیم" یا "این حق ماست که هر نظری بخواهیم بدهیم" خیر دوستان این چنین نیست وقتی خُسن آقا نظر شخصیاش را می خواهد بدهد و نمی خواهد بر جامعه حتی یک جمعیت 10 نفره تاثیر بگذارد آنرا در وبلاگش نمینویسد وبلاگ با آینکه به گمان عدهای یک دفتر خاطرات است ولی در حقیقت یک رسانه است حالا یا این رسانه 10 خواننده دارد یا 10 هزار فرق چندانی از نظر مسئولیت ندارد گرچه آنکه بیشتر خواننده دارد بیشتر هم مسئولیت دارد.))
6- به غیر از بازاریان و کسبه و بورسبازان و... بیشتر هنرمندا، روشنفکرها، نویسندهها، شعرا، روزنامهنگاران،گروههای سیاسی و ... هم به ناچار از هاشمی حمایت کردن.( گفتم بیشتر، نگفتم همه! باز سوءتفاهم نشه!)
از اونور فقط تعداد کمی از هنرمندا از احمدینژاد حمایت کردن! مثل جمالشورجه،جواد شمقدری، جهانبخش سلطانی(هنرپیشه) و...
شد قضیهی دوران انتخابات دو دوره پیش که بیشتریا از خاتمی دفاع کردن و دوسهتا آدم تابلو مثل رسولخادم و داداشش رفتن زیر علم ناطقنوری.
7- شکاف بین دو جناح زیاد شده و تقریبا بیشتریا جذب هاشمی شدن. حتی کسایی مثل جوادی آملی.
تو روزنامه ی شرق امروز خوندم که طرفدارای احمدینژاد موقع سخنرانی جوادی آملی در حمایت از رفسنجانی سخت بهش حملهکردن که بادی گارداش به سختی از جونش محافظت میکنن. اونم لرزان و نگران میره بالای منبر و میگه: "من 8 سال پیش از ناطقنوری دفاع کردم که 7 میلیون رأی آورد و جناح رقیب 22 میلیون. این 22 میلیون تو این هشت سال حتی یه بار به من تعرض یا توهینی نکردند. حالا شماها که عددی نیستید و بسیار اندکید و خیال و وهم دارید که زیادید با من اینگونه رفتار میکنید؟ دور خودتان مینشینید و گمان میکنید همه حقیقت پیش شماست و بیشمارید و ... بروید توبه کنید!"
8- پسر یکی از آشنایان ما که در خوابگاه دانشگاهی در شهرستان زندگی میکنه، تلفن زد و گفت که تا شب قبل از انتخابات، بیشتر حزباللهیها و بسیجیهای دانشکدهی ما میخواستن یا به لاریجانی رأی بدن یا به قالیباف. فکر میکردن یکی از اینا مورد تأیید اسمشو نبره. اما شب انتخابات یهو همه رو به مسجد محل فراخوندن. وقتی برگشتن همه احمدینژادی شده بودن. بهشون دستور داده بودن که به امر رهبر همه مکلفن که به احمدینژاد رأی بدن.
این پسر دانشجو همچنین تعریف میکرد بیشتر اهالی اون شهرستان بیسوادن و در حوزهها به مسئولین ستادها -که بیشترشون تو کمیتهی امداد کار میکردن- میگفتن ما که کسی رو نمیشناسیم . شما به جای ما یه اسم بنویسید. اونا هم بدون هیچ تعارفی اسم کروبی رو مینوشتن. اگر کسی هم میپرسید چرا. میگفتن بدبخت، نمیخوای برای هر نفر از خانوادهت ماهی 50 هزار تومن بیاد در خونهت؟
مردم هم که اکثرشون پرجمعیتن فکر میکردن مثلا ده تا پنجاه هزار تومن میشه پونصد هزار تومن و با شوقی در چشماشون مسئول ستاد و کروبی رو دعا میکردن!
9- من معتقدم رهبر اسمشو نبره.
اما ابراهیم نبوی رفسنجانی رو از دید مشارکتیها اسمشو نبر میدونه:)
10- یه وبلاگ باز شده و پروندهی احمدینژاد رو ریخته رو دایره:) احمدینژاد داماد مصباح یزدیه.
11- دوست دارید بدونید اون پیرمرد نازنین چاقو تیز کن کیه و داره چیو تیز میکنه؟
من گاهی از مرکز شهر میگذرم و سرراهم سری به اون پسرک واکسی که یه بار عکسشو گذاشتم تو وبلاگم سری میزنم.
اون روز این پیرمرد اومده بود به جای پسرک واکسی بساط کرده بود و پسرک که چند وقتیه رفته اون ور خیابون بغل ساختمون کلانتری، درفش ِ کفاشیشو آورده بود این پیرمرده تیز کنه. صحنهیخیلی جالبی بود. پسرک وقتی بیداره لبخند از رو لباش دور نمیشه و همیشه با دوستش مشغول شوخیه...
سهشنبه، خرداد ۳۱، ۱۳۸۴
زیتون کیسهبکس میشود
1-فکر نمی کنم تو این ماجرای انتخابات هیجکس به اندازهی من فحش خورده باشه:
خائن، جاسوس، جنایتکار، خیانتکار، فریبکار، دورو، وطنفروش، زنستیز(!)، شریک جرم رژیم، مشروعیتده به رژیم، توهینکننده به شعور اجتماعی مردم، حالبههم زن، نفرتانگیز، رأیدهنده به ولایتفقیه، سرعتکمکن ِ تاریخ(ترمز ِ تاریخ)، اسهالطلب، ضد زندانی سیاسی و... تف بر تو...
خوشبختانه بیادبیتراش رفته بودن فیلتر.
اینها چند نمونه از هزاران توهین و تهمتی بود که تو نظرخواهیم برام نوشتن و من هیچچیز نگفتم. نخواستم موقع غم و ناراحتی چیزی بنویسم... ننوشتم عصبانیت، که من از دست هیجکس عصبانی نیستم.
این سیل انتقادها نه تنها در نظرخواهیم که بیقرار و شیوا تو وبلاگشون در مطالبشون شدیدا ازم انتقاد کردن و سعید ممتیک که همیشه در نظرخواهی شبح بست نشسته و حرفای صدمن یه غاز مخصوص ورشستگان سیاسی رو می زنه هر چی دلش خواست بهم گفت.
کیسهبکس شدم اما تحمل کردم. آخر من کی از قربانصدقهرفتن کسی خوشحال شده بودم و باورش کرده بودم که بخوام از اعلام نفرت کسی عصبانی بشم؟!
فقط غمگین شدم. خیلی هم غمگین.. و نه بهخاطر فحش و توهین، به خاطر گمکردن راهمون. به خاطر اینکه به جای دشمن مشترک همه همدیگر رو نشونه گرفتن..
کسانی که تحلیل درستی از اوضاع ندارن همیشه دنبال مقصرفردی میگردن. خوب، اگر من همهی تقصیرها رو به گردن بگیرم همه راحت میشن؟ باشه. امیدوارم خالی شده باشید. حالا بریم دنبال هدف اصلی.
همیشه فکر میکردم نوشتههای من بهقدر کافی واضح و روشنه. فکر میکردم نیازی به گفتن نیست که من هم یکی از شمام، از مردم ایران.
زندگی و افکارمو با یه پنجرهی رو به بیرون، بدون پرده٬ در معرض دید قرار داده بودم. البته گاهی مجبور بودم پرده رو بکشم. ولی هر وقت پرده رو باز کردم خودم بودم و نه مثل بعضیها دکوری ساخته باشم و با گریمی بکنم و آکساسوار صحنهی تقلبی بچینم.
در این میان خیلیها امر میکردن که فلان اسباب اتاقت رو فلانطور بچین. شاید گاهی به فکر میرفتم که اگه اونطوری بهتره عوضش کنم.
ولی هرگز کاری رو بدون اینکه قبولش داشته باشم نکردم.
در اجتماع هم هر چیز که واقعا بود نشون دادم، نه آنچه شما دوستدارید ببینید.
پارسال بود؟ وقتی در انتخابات شوراها نوشتم که حوزهها خلوت بودن. خیلیها بهش لینک دادن و تشویقم کردن.
اما وقتی در این انتخابات نوشتم صفها خیلی طولانی بود ٬ به مذاق کسیخوش نیومد و تکفیر شدم. متهم به دروغگویی شدم.
البته از پیش این حدسو میزدم وبرای همین عکس گذاشتم.
عکسی در 8 شب از حوزهای گرفتم، در 10 شب صفش دوبرابر شده بود. اون رو هم گذاشتم
. ولی هیجکس نخواست باور کنه.
یکی از بلاگرها که در همون روز کرج بوده در نظرخواهیم نوشت حوزههای رأیگیری خیلی خلوت بود. چرا ازدجامی که تو دیدی من ندیدم. راستش من به دورافتادهترین حوزههای شهر هم رفتم، اوضاع همین بود. از اونجاها هم عکس گرفتم. منتها چون ازم کارت شناسایی خواستن و اسمم رو یادداشت کردن، گفتم اگه عکسا رو اینجا بذارم شناخته میشم. چرا باید حقیقت رو نگم که حوزهها از عصر به بعد به طور وحشتناکی شلوغ شد؟ چون شما خوشتون نمیاد؟!
دوست دیگری منو به دورویی متهم میکنه.
اگر من در وبلاگم بنویسم امروز عصر با "همون بلاگر" قرار دارم و میخوام برم سر قرار کتکش بزنم بعد سر قرار ببین به جای یه دختر، یک پسر قدبلند و خوشتیپ و خوشصحبته و عوض دعوا بشینیم با هم گلبگیم و گل بشنویم این دوروییه؟ خوب افکار آدم طبق شرایط میتونه عوض بشه.
بله، اگه من بگم رأی نمیدم و بعد بشینم پای تلویزیون داخلی و هی سخنرانی رهبرو گوش بدم و یا تلویزیونهای لسانجلسی رو، خوب معلومه دررأی ندادنم راسختر میشدم.
ولی من بین مردم رفتم...
باید بین مردم بود تا شرایط رو درست فهمید!
همینطور که برای رفتن به تحصن برای آزادی زندانیان سیاسی لحظهای درنگ نکردم.( خیلی از شما ایران هم بودید مطمئنم نمیآمدید... اصلا یه عده مگر به خاطر همین چیزها از مملکت نرفتن؟)
همانطور که برای رفتن جشن مردم بعد از بازی فوتبال درنگ نکردم. و همینطور که برای رفتن به هر جایی که مردم هستن تردید نمیکنم.
وقتی بین مردم شایع شد بسیجیها و سپاهیها وحشتناک مشغول تقلب هستن و با گونی شناسنامه میارن وبه احمدینژاد رأی میدن. وقتی مسئولین حوزهها به صورت مخفی به بستگانشون اطلاع دادن که مجبورشون کردن به شناسنامههای یکبار رأی داده شده و با آب پاکشده بارها برای احمدینژاد رأی بنویسن و هر کی آب دستشه بذاره زمین و بیاد به یکی دیگه رأی بده که این قاتل نشه رئیسجمهور، چه انتظاری از مردم دارید؟ (عماد هم تو در کامنت ۶۸نظرخواهیم به این موضوع اشاره کرده)
شما که منو متهم به خیانت به گنجیها و زرافشانها میکنید به من بگید اونها در دورهی معین راحتتر میبودن یا احمدینژاد قاتل؟ شما به چه دلیلی ادعا میکنید که صلاح گنجیها و زرافشانها رو بهتر از من درک میکنید؟ !!!
راستش رو بخواهید مدت زیادیه که به بعضی وبلاگها که نویسندهشون خارج کشوره نمیرم.
نه چرا دروغ بگم، میرم... اما مطالب سیاسیشونو نمیخونم.
اونا بهتره همون از گلو بلبل و عشق و شراب و شکلات و بوس و بغل و برنزه شدن لب دریا بنویسن...
به نظرم میاد بیشترشون اصلا دید سیاسی درستی نسبت به اوضاع ایران ندارن و هر چی مدت اقامتشون در اونجا بیشترباشه و کمتر با مردم ایران در ارتباط باشن، بیشتر اشتباه دارن.
یه عدهشون هم عین چوپان سعی دارن یه عده گوسفند و چاپلوس دور خودشون جمع کنن و برگردهی ما سوار شن و بتازونن...
اونا بنویسن درود بر.... یه عده هم بیان تو نظرخواهیش داد بزنن. درود بر...
بعد چند ساعت بعد بگن خوب امت من حالا بگید مرگبر... همه با مشتای گرهکرده بگن مرگ بر...
بدبختی 24 ساعته چه از خونه و چه از سرکار دائم آنلاینن و مشغول رهبری امت گوسفندصفت خود.
متاسفم اما . دقیقا یاد هخا و داور و فولادوند میافتم که هر وقت بری رو کانالشون رو اِیرهستن و دارن عقاید خودشونو تو مخ مردم میکنن و دائم حرفای تکراری .
انگار کار و زندگی ندارن و کامنتاشون همه جا در همه وبلاگها هست. چاپلوسی میکنن تا چاپلوسی ببینن... حتی به خودشون جرأت میدن بین ما داخلکشوریها تفرقه بندازن که فلانی خوبه و فلانی بده و ای امت بلاگر فلانی رو طرد کنید و....
به نظر من شماها هرز رفتین، نه من! تروخدا دیگه وبلاگستان رو به گند نکشید خالهجان و داییجان ناپلئونهای عزیز... دن کیشوتهای محترم...
لطفا برای یه مدت مارو به حال خودمون بذارید تا ببینیم چهکار باید بکنیم...
تو این فاصله هم ساکت به وبلاگهای ما ساکنین داخل ایران بیایید تا درک بهتری از اوضاع داشته باشید.
ما حرفهای قلمبه سلمبه نمیزنیم اما واقعیتهای اجتماعی رو بهتر از شما درک میکنیم! با شما هم هستم سعید ممتیک جان!(کامنت ۱۰۴)
- من با اینکه هنوز بهترین گزینه رو تحریم همگانی میدونم و دوست داشتم معین هم استعفا میداد تا این تحریم بهتر شکل بگیره، با این وجود از رأی دادنم پشیمون نیستم. کاری که فکر میکردم درسته انجام دادم .
به هیچوجه به خودم اجازه نمیدم به کسی که رأی نداده حتی اگه رفته نشسته تو پَستو، توهین کنم.
آیا تابهحال دیدید من به خاطر اختلاف عقیده به شما توهینی کرده باشم؟ یا تهمت بزنم شما وابسته به فلان رژیمید؟؟
الان هم کسی رو سرزنش نمیکنم که رأی نداده و نمیدونم بر اساس کدوم منطق فکر کرده 27 خرداد انقلاب میشه. حالا باید با سرافکندگی بره به هاشمی رأی بده.
در اینجا از تموم کسانی که دوست واقعیم هستن و اگه انتقادی هم داشتن و حتی اگه ازم عصبانی بودن مثل یک انسان گفتن، تهمت بیخودی نزدن و توهین نکردن، ممنونم. و از داشتن اینجور دوستهایی که اجازه می دن خودم باشن به خودم میبالم. از برخورد بسیار خوب نانا هم ممنونم.راستش فکر کردم سختترین برخورد رو اون بکنه که نکرد و حتی سعی کرد دیگرانو آروم کنه.
از بقیه هم اسم نمیبرم ٬ خودشون میدونن چقدر دوستشون دارم و در زندگیم موثرن!
اونایی هم که فکر میکنن من چوپانم و یه عده منتظرن ببینن من چیکار میکنم تا اونا هم بکنن سخت در اشتباهن. من خودم همیشه از این جور آدما انتقاد کردم. و هیچوقت نوچهپروری نکردم و نوچهی هیچکس نشدم. من یک زیتونم با همهی خوبیها و بدیهای مخصوص به خودم. کی گفتم رئیس یا مرئوس کسیهستم؟
کسایی هم که نوشتن من با این نوشتهم باعث شدم خیلیها برن رأی بدن و این خیانتم در تاریخ ثبت میشه برن تاریخ نوشتهمو ببینن.
البته شب قبل از انتخابات اومدم بنویسم شاید رای بدم٬ ولی وبلاگ و ادیتورم باز نشد. از هیجکس واهمهای ندارم.
عزیزان من٬ این وبلاگ آینهی افکار منه. چه درست و چه غلط. نخواهید که خودم رو سانسور کنم.
این انتخابات حداقل در صحنهی وبلاگستان برای من درس بزرگی داشت...
خیلیها حرفهای دموکراتمنشانه می زنن ولی روح دیکتاتوری مآبانهای دارن...
دوستامو خوب شناختم... و همینطور ظرفیت آدمها رو...
2- من واقعا نمیفهمم وقتی یکی میگه به شناسنامهی سفیدم افتخار میکنم یعنی چه؟!
یا وقتی روزای رأیگیری میره چلهنشینی و روز بعد دوباره میاد با همین دولتیها معامله میکنه و خیلی بیشتر از رأیدهندههای تو این رژیم بخوربخور داره چهجوری کارشو توجیه میکنه..
3- تعجب کردم که این احمدینژاد با اطمینان و لبخند بخصوص و احمقانهش قبل از پایان انتخابات گفت: ؛نتایج این انتخابات همه را شگفتزده خواهد کرد.؛ و عصر روز رأی گیری تو یه مصاحبه گفت: خبر موثق بهم رسیده که من به دور دوم میرم. کی فکرشو میکرد؟ من همونشب ازغصه خوابم نبرد و حالم خیلی بد شد... هنوز تو شوکم!
4- دیروز و امروز انگار خاکمرده بر شهر پاشیدهن. همه غمگین و متفکرن. امروز تو تاکسی رادیو داشت آهنگ" وطن" عصار رو پخش میکرد. همهمون بغض کرده بودیم. یهو یه خانم حدودا 40 سالهای که پیشم نشسته بود زد زیر گریه و اشک منم دراومد. واقعا یه احساس" افسردگی ملی" به وجود اومده. کاری باید کرد تا امیدوار بشیم.
5- منافع پرستی خرده بورژوازی!
از یکی پرسیدم به کی رأی داده، گفت به رفسنجانی. گفتم چرا؟ گفت: آخه من برای یه سکهی گُلدکوئیست ثبت نام کردم. رفسنجانی تنها کسیه که قول داده فعالیت گلدکوئیست در ایران آزاد بشه.
6- یکی دیگه دلیل رأی دادنش رو به رفسنجانی آزاد کردن دانسینگها دانست.
7- دوستم زنگ زد:
- زیتون، دیدی بدبخت شدیم!:( این کشور دیگه جای موندن نیست.
- تو به کی رأی دادی؟
- به قالیباف!
- چرا قالیباف؟
- آخه خیلی به تیپ و قیافه اهمیت میده و خیلی مقتدره. اگه بره سفر خارج آبروی آدم نمیره!
قابل ذکره که پدر و مادر و همینطور پدر شوهر این دوستم هر سه پزشکن. خودش و شوهرش هردو فوق لیسانس...
گفت از رفسنجانی متنفرم اما تو دور دوم بهش رأی میدم!
- چرا؟
ـ آخه خیلی زشته احمدینژاد با این ریختش بره سفرهای خارجی!
( فقط سفرهای خارجی؟؟)
8- چرا فکر میکردم کسی به خالیبندی کروبی و 50 هزار تومنش اهمیت نمیده؟
واقعیت اینه که با این خیلی عظیم فقرا و بیکارها، این گفتهی کروبی به مذاق خیلیها خوش اومده.
چرا باید فکر کنیم که ایران همین وبلاگستان ماست؟
می دونید چند درصد ایرانیها در شهرهای کوچک و روستاها زندگی میکنن و چند درصد اونایی هم که در شهرهای بزرگ زندگی میکنن اینترنت دارن یا روزنامه میخرن و یا ماهواره دارن؟
9- با این جریان لزوم سازماندهی و آگاهی دادن به مردم، نه فقط در شهرها، بلکه در اقصی نقاط ایران و روستاهای دورافتاده حس میشه. پشت کامپیوتر نشستید و دو سه تا آیه صادر میکنید و دوسه نفر هم تو نظرخواهیتون براتون هورا میکشه فکر میکنید دیگه کار باید تموم بشه و وقتی نمیشه عصبانی میشد و دقدلیتون هم باید از یکی مثل من بگیرید؟
بیشتر از 4 ماهه پاکبانهای کرج(که قبلا بهشون میگفتن سپور) حقوق نگرفتن و هنوز جرأت اعتراض و یا اعتصاب ندارن.
10- آقای میم مردیست سابقا مبارز و چپی که هنوز هم حرفهای جوانیاش را میزند.
او در هر جمع دم از تحریم انتخابات میزد وموقع حرفزدن با مخالفینش بسیار عصبی میشد.
او یواشکی هفتهی قبل از رأی گیری به سازمان بورس رفت و میلیونها تومان سهم خرید.
او روز رأیگیری گفت که تحمل دیدن مردم گوسفندصفت را ندارد و از دیدن انگشتهای آبی حالش به هم میخورد. پس به ویلای خود در خارج شهر رفت و تمام روز به بازی تنیس و اسبسواری پرداخت.
از فردا به همهی دوستانی که رأی داده بودند گفت خاک بر سر الاغت!
در خلوت خود وقتی از تلویزیون شنید که رفسنجانی فعلا از همه جلو است لبخندی بسیار فراخ زد و به سمت کامپیوتر هجوم برد و سایت بورس را آورد و با شوق به قیمتها نگاه کرد.
11- ناطق نوری که منفور بود، 7 میلیون رأی آورد و رفسنجانی که فکر میکرد بسیار محبوب است و خرج زیادی برای تبلیغاتش کرد و چپ و راست به مردم وعدهووعید داد ۶ میلیون! او میداند که محبوب نیست. برای همین مجبوراست دل چپ و راست را به دست بیاورد.
12- خیلی دلم میسوزد وقتی مجسم میکنم مردمیکه از رفسنجانی متنفرند جمعه با چشمهای اشکریز و بغضی فروخورده رأیشان را برای او به صندوق میریزند تا احمدینژاد ملعون رئیسجمهور نشود.
چی شد یهو لحنم ادبی شد؟؟:))
13- چند ایمیل گرفتم که سخت خوشحالم کرد... ممنون دوستان خوبم!
---------------------
پ.ن.
الان ديگه اصلا ناراحت نيستم.
من این نوشتهرو دیروز نوشته بودم اما چون سِروِرم داون بود(فارسیش نمیدونم چیمیشه)و وبلاگم باز نمیشد نشد بذارم.
۱۴- یعنی چه روزبه نوشته خاطر خریت مردم یه ماه آپدیت نمیکنه. اونیکی میگه چون مردم الاغن میرم خارج و شما رو از داشتن چنین شهروند کلاسبالایی محروم میکنم. اونیکی میگه چون زیتون رای داده دیگه وبلاگ نمینویسم.(بابا زیتون مرد)
لطفا خودتو جمع کنید:)
چیزی نشده! هر شکستی مقدمهی یک پیروزیه.
این انتخابات درس بسیار بزرگی به همهی ما داد. عصبانیت فقط ما رو در موضع ضعف قرار میده. قوی باشید!
قالَ زیستن علیهالسلام:
حالا اميدم به شماست
که از پس هر شکست
دوباره می روئيد
بر خاک سوخته ء ما
از ريشه های خشک دسته ها
جوانه بايد زد
رشد بايد کرد
با مردمان سخن بايد گفت
از دوباره بی ترديد
۱۵- من اصلا موافق مسخرهکردن قيافهی ديگران نيستم.
اما اين اساماس بامزه رو که هماينک به موبايلم رسيد٬ مینویسم:
اگر دست به دست رای به اکبر دهیمَ٬ از آن به که کشور به عنتر دهیم.( با عرض معذرت از جناب عنتر)
۱۶- خوب الحمدالله زن شهيد رجايی هم هر گونه شباهت ظاهری و باطنی احمدینژاد رو با شوهرش تکذيب کرد!
At 8:12 PM, مینا said...
وبلاگت خیلی بیشتر فیلتر شده . به هیچ وجه باز نمی شه. حتی با فیلتر شکن. می گم حالا که رفتی رای دادی و از صف طولانی نوشتی و به احمدی نژاد بد گفتی فیلترت قوی تر شده ها. خدا به فریادمون برسه اگه این مردک رای بیاره
At 8:24 PM, xxx said...
جنگ زرگري يا رقابت واقعي؟
آيا در دقيقه نود احمدي برگ برنده را رو خواهد کرد؟
هاشمي و احمدي هردو سابقه جنايت دارند. ودر اين مورد هيچ کدام پاک تر از ديگري نيست.
قرائني حاکي است احمدي نژاد حداقل خوب تو شهرداري کار کرده نسبت به هاشمي و کمتر دزدي کرده و معقولانه و بامشورت متخصصين کار کرده و قول داده که درصورت برنده شدن دست اکثريت محروم جامعه را بگيرد.
شايع کرده اند احمدي نژاد تا کنون همواره به وعده هاي خود عمل کرده.
احمدي نژاد در چند مجلس نيمه عمومي گفته است که اصلا قصد ندارد حجاب را تحميل کند و اينترنت را محدود کند و گفته او مخالف شيوه هاي تندروي گذشته حکومت است و باز کردن فضاي اجتماعي نيز در برنامه او قرار دارد. او اعلام کرده به کارخانه داران وسرمايه داران عادي هيچ فشاري واقع نخواهد شد و بلکه دست اقازاده هاي رانت خوار که باعث فقر مردم شده اند را از ثروت مردم کوتاه خواهد کرد.همچنين اعلام کرده مخالف سرمايه گذاري خارجي نيست.
احمدي نژاد اعلام کرده جوانان در صورت برنده شدن او تحت هيچ فشاري قرار نخواهند گرفت و تمام تبليغاتي که مي شود که او مي خواهد جو جامعه را به دوران ماقبل دوم خرداد بازگرداند را تکذيب کرده است.
تا انتخابات دور دوم زمان کوتاهي مانده است و چند برنامه تبليغاتي تلويزيوني هست که ميليونها ايراني و تمام جهانيان در انتظار اين برنامه ها هستند.
در حال حاضر مردم تهران و شهرهاي بزرگ در وحشت قدرت گرفتن احمدي هستند چون شايعات شديدي رواج دارد که در صورت به قدرت رسيدن احمدي جامعه بسته و متحجرين به قدرت خواهند رسيد که در محافل کوچک احمدي نژاد اين موارد را کاملا تکذيب کرده است.
حال اگر احمدي نژاد يک مترسک حساب شده و تحت کنترل هاشمي جهت جو سازي نباشد و واقعا قصد دارد که هاشمي را از صحنه خارج کند و به بهبود وضع فقرا و سالم سازي اقتصاد و قطع دست آقا زاده ها بپردازد فرصت خواهد داشت تا در تلويزيون تمام اين شايعات را واضح و آشکار تکذيب کند و مردم وحشت زده را آرام کرده بلکه هوادار خود کنند . اگر چنين کند اکثريت مردم چون از هاشمي متنفرند و مي دانند که ميلياردها دلار از ثروت مردم ايران را دربانکهاي خارج به حساب خويش واريز کرده و همچنين آمر به قتل هاي زنجيره اي مي باشد يا در انتخابات شرکت نخواهند کرد يا راي ها به حساب احمدي نژاد واريز مي شود.
در غير اين صورت اگر احمدي در تلويزيون مردم را از شک خارج نکند مشخص مي شود که او هم عامل رفسنجاني است و همانطور که هاشمي با پول هايي که از کيسه ملت به نفع خود خرج مي کند و رزق و روزي بهنود و حسين درخشان و نيک آهنگ کوثر را به همراه هزينه هاي چند شبکه لس آنجلسي تامين مي کند، احمدي نژاد را هم در دست دارد. احمدي نژاد هم يک مترسک کوک شده توسط هاشمي است.
در اين صورت مي توان اطمينان داشت که همانطور که بهنود و شمس الواعظين و ابراهيم نبوي ... سوپاپ اطمينان هاشمي هستند تا نارضايتي قشر تحصيل کرده و مخالفين را به سمت دوستي با هاشمي هدايت کنند.
احمدي هم سوپاپ اطمينان هاشمي است تا اولا در نقش يک لولوخرخره مردم را به سمت هاشمي هدايت کند و ثانيا دادخواهي مردم فقير را نيز به ناکجا آباد بده و اگر روزي تقي به توقي خورد اين بار او فقرا را به سوي دوستي با هاشمي هدايت کند . کاري که مخالفين پوشالي ديروز هاشمي امروز انجام مي دهند.
هاشمي خليفه اي بسيار بخشنده است که هميشه از کيسه ملت مي بخشد. آيا سفره او تا اين حد گسترده است؟
خائن، جاسوس، جنایتکار، خیانتکار، فریبکار، دورو، وطنفروش، زنستیز(!)، شریک جرم رژیم، مشروعیتده به رژیم، توهینکننده به شعور اجتماعی مردم، حالبههم زن، نفرتانگیز، رأیدهنده به ولایتفقیه، سرعتکمکن ِ تاریخ(ترمز ِ تاریخ)، اسهالطلب، ضد زندانی سیاسی و... تف بر تو...
خوشبختانه بیادبیتراش رفته بودن فیلتر.
اینها چند نمونه از هزاران توهین و تهمتی بود که تو نظرخواهیم برام نوشتن و من هیچچیز نگفتم. نخواستم موقع غم و ناراحتی چیزی بنویسم... ننوشتم عصبانیت، که من از دست هیجکس عصبانی نیستم.
این سیل انتقادها نه تنها در نظرخواهیم که بیقرار و شیوا تو وبلاگشون در مطالبشون شدیدا ازم انتقاد کردن و سعید ممتیک که همیشه در نظرخواهی شبح بست نشسته و حرفای صدمن یه غاز مخصوص ورشستگان سیاسی رو می زنه هر چی دلش خواست بهم گفت.
کیسهبکس شدم اما تحمل کردم. آخر من کی از قربانصدقهرفتن کسی خوشحال شده بودم و باورش کرده بودم که بخوام از اعلام نفرت کسی عصبانی بشم؟!
فقط غمگین شدم. خیلی هم غمگین.. و نه بهخاطر فحش و توهین، به خاطر گمکردن راهمون. به خاطر اینکه به جای دشمن مشترک همه همدیگر رو نشونه گرفتن..
کسانی که تحلیل درستی از اوضاع ندارن همیشه دنبال مقصرفردی میگردن. خوب، اگر من همهی تقصیرها رو به گردن بگیرم همه راحت میشن؟ باشه. امیدوارم خالی شده باشید. حالا بریم دنبال هدف اصلی.
همیشه فکر میکردم نوشتههای من بهقدر کافی واضح و روشنه. فکر میکردم نیازی به گفتن نیست که من هم یکی از شمام، از مردم ایران.
زندگی و افکارمو با یه پنجرهی رو به بیرون، بدون پرده٬ در معرض دید قرار داده بودم. البته گاهی مجبور بودم پرده رو بکشم. ولی هر وقت پرده رو باز کردم خودم بودم و نه مثل بعضیها دکوری ساخته باشم و با گریمی بکنم و آکساسوار صحنهی تقلبی بچینم.
در این میان خیلیها امر میکردن که فلان اسباب اتاقت رو فلانطور بچین. شاید گاهی به فکر میرفتم که اگه اونطوری بهتره عوضش کنم.
ولی هرگز کاری رو بدون اینکه قبولش داشته باشم نکردم.
در اجتماع هم هر چیز که واقعا بود نشون دادم، نه آنچه شما دوستدارید ببینید.
پارسال بود؟ وقتی در انتخابات شوراها نوشتم که حوزهها خلوت بودن. خیلیها بهش لینک دادن و تشویقم کردن.
اما وقتی در این انتخابات نوشتم صفها خیلی طولانی بود ٬ به مذاق کسیخوش نیومد و تکفیر شدم. متهم به دروغگویی شدم.
البته از پیش این حدسو میزدم وبرای همین عکس گذاشتم.
عکسی در 8 شب از حوزهای گرفتم، در 10 شب صفش دوبرابر شده بود. اون رو هم گذاشتم
. ولی هیجکس نخواست باور کنه.
یکی از بلاگرها که در همون روز کرج بوده در نظرخواهیم نوشت حوزههای رأیگیری خیلی خلوت بود. چرا ازدجامی که تو دیدی من ندیدم. راستش من به دورافتادهترین حوزههای شهر هم رفتم، اوضاع همین بود. از اونجاها هم عکس گرفتم. منتها چون ازم کارت شناسایی خواستن و اسمم رو یادداشت کردن، گفتم اگه عکسا رو اینجا بذارم شناخته میشم. چرا باید حقیقت رو نگم که حوزهها از عصر به بعد به طور وحشتناکی شلوغ شد؟ چون شما خوشتون نمیاد؟!
دوست دیگری منو به دورویی متهم میکنه.
اگر من در وبلاگم بنویسم امروز عصر با "همون بلاگر" قرار دارم و میخوام برم سر قرار کتکش بزنم بعد سر قرار ببین به جای یه دختر، یک پسر قدبلند و خوشتیپ و خوشصحبته و عوض دعوا بشینیم با هم گلبگیم و گل بشنویم این دوروییه؟ خوب افکار آدم طبق شرایط میتونه عوض بشه.
بله، اگه من بگم رأی نمیدم و بعد بشینم پای تلویزیون داخلی و هی سخنرانی رهبرو گوش بدم و یا تلویزیونهای لسانجلسی رو، خوب معلومه دررأی ندادنم راسختر میشدم.
ولی من بین مردم رفتم...
باید بین مردم بود تا شرایط رو درست فهمید!
همینطور که برای رفتن به تحصن برای آزادی زندانیان سیاسی لحظهای درنگ نکردم.( خیلی از شما ایران هم بودید مطمئنم نمیآمدید... اصلا یه عده مگر به خاطر همین چیزها از مملکت نرفتن؟)
همانطور که برای رفتن جشن مردم بعد از بازی فوتبال درنگ نکردم. و همینطور که برای رفتن به هر جایی که مردم هستن تردید نمیکنم.
وقتی بین مردم شایع شد بسیجیها و سپاهیها وحشتناک مشغول تقلب هستن و با گونی شناسنامه میارن وبه احمدینژاد رأی میدن. وقتی مسئولین حوزهها به صورت مخفی به بستگانشون اطلاع دادن که مجبورشون کردن به شناسنامههای یکبار رأی داده شده و با آب پاکشده بارها برای احمدینژاد رأی بنویسن و هر کی آب دستشه بذاره زمین و بیاد به یکی دیگه رأی بده که این قاتل نشه رئیسجمهور، چه انتظاری از مردم دارید؟ (عماد هم تو در کامنت ۶۸نظرخواهیم به این موضوع اشاره کرده)
شما که منو متهم به خیانت به گنجیها و زرافشانها میکنید به من بگید اونها در دورهی معین راحتتر میبودن یا احمدینژاد قاتل؟ شما به چه دلیلی ادعا میکنید که صلاح گنجیها و زرافشانها رو بهتر از من درک میکنید؟ !!!
راستش رو بخواهید مدت زیادیه که به بعضی وبلاگها که نویسندهشون خارج کشوره نمیرم.
نه چرا دروغ بگم، میرم... اما مطالب سیاسیشونو نمیخونم.
اونا بهتره همون از گلو بلبل و عشق و شراب و شکلات و بوس و بغل و برنزه شدن لب دریا بنویسن...
به نظرم میاد بیشترشون اصلا دید سیاسی درستی نسبت به اوضاع ایران ندارن و هر چی مدت اقامتشون در اونجا بیشترباشه و کمتر با مردم ایران در ارتباط باشن، بیشتر اشتباه دارن.
یه عدهشون هم عین چوپان سعی دارن یه عده گوسفند و چاپلوس دور خودشون جمع کنن و برگردهی ما سوار شن و بتازونن...
اونا بنویسن درود بر.... یه عده هم بیان تو نظرخواهیش داد بزنن. درود بر...
بعد چند ساعت بعد بگن خوب امت من حالا بگید مرگبر... همه با مشتای گرهکرده بگن مرگ بر...
بدبختی 24 ساعته چه از خونه و چه از سرکار دائم آنلاینن و مشغول رهبری امت گوسفندصفت خود.
متاسفم اما . دقیقا یاد هخا و داور و فولادوند میافتم که هر وقت بری رو کانالشون رو اِیرهستن و دارن عقاید خودشونو تو مخ مردم میکنن و دائم حرفای تکراری .
انگار کار و زندگی ندارن و کامنتاشون همه جا در همه وبلاگها هست. چاپلوسی میکنن تا چاپلوسی ببینن... حتی به خودشون جرأت میدن بین ما داخلکشوریها تفرقه بندازن که فلانی خوبه و فلانی بده و ای امت بلاگر فلانی رو طرد کنید و....
به نظر من شماها هرز رفتین، نه من! تروخدا دیگه وبلاگستان رو به گند نکشید خالهجان و داییجان ناپلئونهای عزیز... دن کیشوتهای محترم...
لطفا برای یه مدت مارو به حال خودمون بذارید تا ببینیم چهکار باید بکنیم...
تو این فاصله هم ساکت به وبلاگهای ما ساکنین داخل ایران بیایید تا درک بهتری از اوضاع داشته باشید.
ما حرفهای قلمبه سلمبه نمیزنیم اما واقعیتهای اجتماعی رو بهتر از شما درک میکنیم! با شما هم هستم سعید ممتیک جان!(کامنت ۱۰۴)
- من با اینکه هنوز بهترین گزینه رو تحریم همگانی میدونم و دوست داشتم معین هم استعفا میداد تا این تحریم بهتر شکل بگیره، با این وجود از رأی دادنم پشیمون نیستم. کاری که فکر میکردم درسته انجام دادم .
به هیچوجه به خودم اجازه نمیدم به کسی که رأی نداده حتی اگه رفته نشسته تو پَستو، توهین کنم.
آیا تابهحال دیدید من به خاطر اختلاف عقیده به شما توهینی کرده باشم؟ یا تهمت بزنم شما وابسته به فلان رژیمید؟؟
الان هم کسی رو سرزنش نمیکنم که رأی نداده و نمیدونم بر اساس کدوم منطق فکر کرده 27 خرداد انقلاب میشه. حالا باید با سرافکندگی بره به هاشمی رأی بده.
در اینجا از تموم کسانی که دوست واقعیم هستن و اگه انتقادی هم داشتن و حتی اگه ازم عصبانی بودن مثل یک انسان گفتن، تهمت بیخودی نزدن و توهین نکردن، ممنونم. و از داشتن اینجور دوستهایی که اجازه می دن خودم باشن به خودم میبالم. از برخورد بسیار خوب نانا هم ممنونم.راستش فکر کردم سختترین برخورد رو اون بکنه که نکرد و حتی سعی کرد دیگرانو آروم کنه.
از بقیه هم اسم نمیبرم ٬ خودشون میدونن چقدر دوستشون دارم و در زندگیم موثرن!
اونایی هم که فکر میکنن من چوپانم و یه عده منتظرن ببینن من چیکار میکنم تا اونا هم بکنن سخت در اشتباهن. من خودم همیشه از این جور آدما انتقاد کردم. و هیچوقت نوچهپروری نکردم و نوچهی هیچکس نشدم. من یک زیتونم با همهی خوبیها و بدیهای مخصوص به خودم. کی گفتم رئیس یا مرئوس کسیهستم؟
کسایی هم که نوشتن من با این نوشتهم باعث شدم خیلیها برن رأی بدن و این خیانتم در تاریخ ثبت میشه برن تاریخ نوشتهمو ببینن.
البته شب قبل از انتخابات اومدم بنویسم شاید رای بدم٬ ولی وبلاگ و ادیتورم باز نشد. از هیجکس واهمهای ندارم.
عزیزان من٬ این وبلاگ آینهی افکار منه. چه درست و چه غلط. نخواهید که خودم رو سانسور کنم.
این انتخابات حداقل در صحنهی وبلاگستان برای من درس بزرگی داشت...
خیلیها حرفهای دموکراتمنشانه می زنن ولی روح دیکتاتوری مآبانهای دارن...
دوستامو خوب شناختم... و همینطور ظرفیت آدمها رو...
2- من واقعا نمیفهمم وقتی یکی میگه به شناسنامهی سفیدم افتخار میکنم یعنی چه؟!
یا وقتی روزای رأیگیری میره چلهنشینی و روز بعد دوباره میاد با همین دولتیها معامله میکنه و خیلی بیشتر از رأیدهندههای تو این رژیم بخوربخور داره چهجوری کارشو توجیه میکنه..
3- تعجب کردم که این احمدینژاد با اطمینان و لبخند بخصوص و احمقانهش قبل از پایان انتخابات گفت: ؛نتایج این انتخابات همه را شگفتزده خواهد کرد.؛ و عصر روز رأی گیری تو یه مصاحبه گفت: خبر موثق بهم رسیده که من به دور دوم میرم. کی فکرشو میکرد؟ من همونشب ازغصه خوابم نبرد و حالم خیلی بد شد... هنوز تو شوکم!
4- دیروز و امروز انگار خاکمرده بر شهر پاشیدهن. همه غمگین و متفکرن. امروز تو تاکسی رادیو داشت آهنگ" وطن" عصار رو پخش میکرد. همهمون بغض کرده بودیم. یهو یه خانم حدودا 40 سالهای که پیشم نشسته بود زد زیر گریه و اشک منم دراومد. واقعا یه احساس" افسردگی ملی" به وجود اومده. کاری باید کرد تا امیدوار بشیم.
5- منافع پرستی خرده بورژوازی!
از یکی پرسیدم به کی رأی داده، گفت به رفسنجانی. گفتم چرا؟ گفت: آخه من برای یه سکهی گُلدکوئیست ثبت نام کردم. رفسنجانی تنها کسیه که قول داده فعالیت گلدکوئیست در ایران آزاد بشه.
6- یکی دیگه دلیل رأی دادنش رو به رفسنجانی آزاد کردن دانسینگها دانست.
7- دوستم زنگ زد:
- زیتون، دیدی بدبخت شدیم!:( این کشور دیگه جای موندن نیست.
- تو به کی رأی دادی؟
- به قالیباف!
- چرا قالیباف؟
- آخه خیلی به تیپ و قیافه اهمیت میده و خیلی مقتدره. اگه بره سفر خارج آبروی آدم نمیره!
قابل ذکره که پدر و مادر و همینطور پدر شوهر این دوستم هر سه پزشکن. خودش و شوهرش هردو فوق لیسانس...
گفت از رفسنجانی متنفرم اما تو دور دوم بهش رأی میدم!
- چرا؟
ـ آخه خیلی زشته احمدینژاد با این ریختش بره سفرهای خارجی!
( فقط سفرهای خارجی؟؟)
8- چرا فکر میکردم کسی به خالیبندی کروبی و 50 هزار تومنش اهمیت نمیده؟
واقعیت اینه که با این خیلی عظیم فقرا و بیکارها، این گفتهی کروبی به مذاق خیلیها خوش اومده.
چرا باید فکر کنیم که ایران همین وبلاگستان ماست؟
می دونید چند درصد ایرانیها در شهرهای کوچک و روستاها زندگی میکنن و چند درصد اونایی هم که در شهرهای بزرگ زندگی میکنن اینترنت دارن یا روزنامه میخرن و یا ماهواره دارن؟
9- با این جریان لزوم سازماندهی و آگاهی دادن به مردم، نه فقط در شهرها، بلکه در اقصی نقاط ایران و روستاهای دورافتاده حس میشه. پشت کامپیوتر نشستید و دو سه تا آیه صادر میکنید و دوسه نفر هم تو نظرخواهیتون براتون هورا میکشه فکر میکنید دیگه کار باید تموم بشه و وقتی نمیشه عصبانی میشد و دقدلیتون هم باید از یکی مثل من بگیرید؟
بیشتر از 4 ماهه پاکبانهای کرج(که قبلا بهشون میگفتن سپور) حقوق نگرفتن و هنوز جرأت اعتراض و یا اعتصاب ندارن.
10- آقای میم مردیست سابقا مبارز و چپی که هنوز هم حرفهای جوانیاش را میزند.
او در هر جمع دم از تحریم انتخابات میزد وموقع حرفزدن با مخالفینش بسیار عصبی میشد.
او یواشکی هفتهی قبل از رأی گیری به سازمان بورس رفت و میلیونها تومان سهم خرید.
او روز رأیگیری گفت که تحمل دیدن مردم گوسفندصفت را ندارد و از دیدن انگشتهای آبی حالش به هم میخورد. پس به ویلای خود در خارج شهر رفت و تمام روز به بازی تنیس و اسبسواری پرداخت.
از فردا به همهی دوستانی که رأی داده بودند گفت خاک بر سر الاغت!
در خلوت خود وقتی از تلویزیون شنید که رفسنجانی فعلا از همه جلو است لبخندی بسیار فراخ زد و به سمت کامپیوتر هجوم برد و سایت بورس را آورد و با شوق به قیمتها نگاه کرد.
11- ناطق نوری که منفور بود، 7 میلیون رأی آورد و رفسنجانی که فکر میکرد بسیار محبوب است و خرج زیادی برای تبلیغاتش کرد و چپ و راست به مردم وعدهووعید داد ۶ میلیون! او میداند که محبوب نیست. برای همین مجبوراست دل چپ و راست را به دست بیاورد.
12- خیلی دلم میسوزد وقتی مجسم میکنم مردمیکه از رفسنجانی متنفرند جمعه با چشمهای اشکریز و بغضی فروخورده رأیشان را برای او به صندوق میریزند تا احمدینژاد ملعون رئیسجمهور نشود.
چی شد یهو لحنم ادبی شد؟؟:))
13- چند ایمیل گرفتم که سخت خوشحالم کرد... ممنون دوستان خوبم!
---------------------
پ.ن.
الان ديگه اصلا ناراحت نيستم.
من این نوشتهرو دیروز نوشته بودم اما چون سِروِرم داون بود(فارسیش نمیدونم چیمیشه)و وبلاگم باز نمیشد نشد بذارم.
۱۴- یعنی چه روزبه نوشته خاطر خریت مردم یه ماه آپدیت نمیکنه. اونیکی میگه چون مردم الاغن میرم خارج و شما رو از داشتن چنین شهروند کلاسبالایی محروم میکنم. اونیکی میگه چون زیتون رای داده دیگه وبلاگ نمینویسم.(بابا زیتون مرد)
لطفا خودتو جمع کنید:)
چیزی نشده! هر شکستی مقدمهی یک پیروزیه.
این انتخابات درس بسیار بزرگی به همهی ما داد. عصبانیت فقط ما رو در موضع ضعف قرار میده. قوی باشید!
قالَ زیستن علیهالسلام:
حالا اميدم به شماست
که از پس هر شکست
دوباره می روئيد
بر خاک سوخته ء ما
از ريشه های خشک دسته ها
جوانه بايد زد
رشد بايد کرد
با مردمان سخن بايد گفت
از دوباره بی ترديد
۱۵- من اصلا موافق مسخرهکردن قيافهی ديگران نيستم.
اما اين اساماس بامزه رو که هماينک به موبايلم رسيد٬ مینویسم:
اگر دست به دست رای به اکبر دهیمَ٬ از آن به که کشور به عنتر دهیم.( با عرض معذرت از جناب عنتر)
۱۶- خوب الحمدالله زن شهيد رجايی هم هر گونه شباهت ظاهری و باطنی احمدینژاد رو با شوهرش تکذيب کرد!
At 8:12 PM, مینا said...
وبلاگت خیلی بیشتر فیلتر شده . به هیچ وجه باز نمی شه. حتی با فیلتر شکن. می گم حالا که رفتی رای دادی و از صف طولانی نوشتی و به احمدی نژاد بد گفتی فیلترت قوی تر شده ها. خدا به فریادمون برسه اگه این مردک رای بیاره
At 8:24 PM, xxx said...
جنگ زرگري يا رقابت واقعي؟
آيا در دقيقه نود احمدي برگ برنده را رو خواهد کرد؟
هاشمي و احمدي هردو سابقه جنايت دارند. ودر اين مورد هيچ کدام پاک تر از ديگري نيست.
قرائني حاکي است احمدي نژاد حداقل خوب تو شهرداري کار کرده نسبت به هاشمي و کمتر دزدي کرده و معقولانه و بامشورت متخصصين کار کرده و قول داده که درصورت برنده شدن دست اکثريت محروم جامعه را بگيرد.
شايع کرده اند احمدي نژاد تا کنون همواره به وعده هاي خود عمل کرده.
احمدي نژاد در چند مجلس نيمه عمومي گفته است که اصلا قصد ندارد حجاب را تحميل کند و اينترنت را محدود کند و گفته او مخالف شيوه هاي تندروي گذشته حکومت است و باز کردن فضاي اجتماعي نيز در برنامه او قرار دارد. او اعلام کرده به کارخانه داران وسرمايه داران عادي هيچ فشاري واقع نخواهد شد و بلکه دست اقازاده هاي رانت خوار که باعث فقر مردم شده اند را از ثروت مردم کوتاه خواهد کرد.همچنين اعلام کرده مخالف سرمايه گذاري خارجي نيست.
احمدي نژاد اعلام کرده جوانان در صورت برنده شدن او تحت هيچ فشاري قرار نخواهند گرفت و تمام تبليغاتي که مي شود که او مي خواهد جو جامعه را به دوران ماقبل دوم خرداد بازگرداند را تکذيب کرده است.
تا انتخابات دور دوم زمان کوتاهي مانده است و چند برنامه تبليغاتي تلويزيوني هست که ميليونها ايراني و تمام جهانيان در انتظار اين برنامه ها هستند.
در حال حاضر مردم تهران و شهرهاي بزرگ در وحشت قدرت گرفتن احمدي هستند چون شايعات شديدي رواج دارد که در صورت به قدرت رسيدن احمدي جامعه بسته و متحجرين به قدرت خواهند رسيد که در محافل کوچک احمدي نژاد اين موارد را کاملا تکذيب کرده است.
حال اگر احمدي نژاد يک مترسک حساب شده و تحت کنترل هاشمي جهت جو سازي نباشد و واقعا قصد دارد که هاشمي را از صحنه خارج کند و به بهبود وضع فقرا و سالم سازي اقتصاد و قطع دست آقا زاده ها بپردازد فرصت خواهد داشت تا در تلويزيون تمام اين شايعات را واضح و آشکار تکذيب کند و مردم وحشت زده را آرام کرده بلکه هوادار خود کنند . اگر چنين کند اکثريت مردم چون از هاشمي متنفرند و مي دانند که ميلياردها دلار از ثروت مردم ايران را دربانکهاي خارج به حساب خويش واريز کرده و همچنين آمر به قتل هاي زنجيره اي مي باشد يا در انتخابات شرکت نخواهند کرد يا راي ها به حساب احمدي نژاد واريز مي شود.
در غير اين صورت اگر احمدي در تلويزيون مردم را از شک خارج نکند مشخص مي شود که او هم عامل رفسنجاني است و همانطور که هاشمي با پول هايي که از کيسه ملت به نفع خود خرج مي کند و رزق و روزي بهنود و حسين درخشان و نيک آهنگ کوثر را به همراه هزينه هاي چند شبکه لس آنجلسي تامين مي کند، احمدي نژاد را هم در دست دارد. احمدي نژاد هم يک مترسک کوک شده توسط هاشمي است.
در اين صورت مي توان اطمينان داشت که همانطور که بهنود و شمس الواعظين و ابراهيم نبوي ... سوپاپ اطمينان هاشمي هستند تا نارضايتي قشر تحصيل کرده و مخالفين را به سمت دوستي با هاشمي هدايت کنند.
احمدي هم سوپاپ اطمينان هاشمي است تا اولا در نقش يک لولوخرخره مردم را به سمت هاشمي هدايت کند و ثانيا دادخواهي مردم فقير را نيز به ناکجا آباد بده و اگر روزي تقي به توقي خورد اين بار او فقرا را به سوي دوستي با هاشمي هدايت کند . کاري که مخالفين پوشالي ديروز هاشمي امروز انجام مي دهند.
هاشمي خليفه اي بسيار بخشنده است که هميشه از کيسه ملت مي بخشد. آيا سفره او تا اين حد گسترده است؟
کامنت فحش مینویسی؟ چاقوتو تیز کن تا من برم پنجهبکس بیارم..
تا فردا٬ اگه چاقوهاتون کند شده بدين این آقا تيزش کنه تا من بيام...
-----------
لطفا اين پتيشن آزادی ناصر زرافشان که برای کوفیعنان نوشته شده٬ امضاء کنيد.
اينو خانوادههای محمد مختاري٬ محمدجعفر پوينده٬ حاجیزاده٬ پيروز دودانی٬ زالزاده٬ و داريوش و پروانهی فروهر نوشتن.
----------
طبق آخرين خبر به اينا داروی بيهوشی دادن و رایهای معين رو احمدینژاد خوندن. اتفاقا ديکتهشم شبيه همه:)
امروز روز عجیبی بود.... انتخابات
1- مردم
آنها باید چیزی از آفتاب
درونشان باشد
مردم را میگویم!
- مردممان را میگویم-
باری، که با این هوای تلخ
که با این همه فقر
که با این شلاق و شکنجه
هنوز،
لبخندی حتی
بر بام یک صبح مهگرفته
به آسمان سلام میکنند
و پرندهها را نفس میکشند
و سرود را در باد
بهیاد پرواز میخوانند
حتما آری
آنها باید چیزی
یا شبیه چیزی از شبنم
یا خاطرهی پرواز
درونشان باشد
مردم را میگویم!...
که با این همه نهال به پاییز نشسته
که با این دل خسته
هنوز،
با امیدی حتی
آویزان بر آخرین ستارهی از شبمانده
برای کودکانشان
قصهی ممنوعهی عشق میخوانند
و از زنبق وحشی و کوچههای آشتی
از بوی یاس و طعم آزادی
لالایی میگویند
حتما آری
آنها
مردمان را میگویم!
باید چیزی شبیه سرود رهایی
درونشان باشد...
مجید. م.)- استکهلم )
2- دیشب اومدم مطلب جدید بنویسم دیدم وبلاگم باز نمیشه از خیرش گذشتم.
خواستم بنویسم حالم بههم میخوره وقتی در تلویزیونهای لوسآنجلسی میشنوم که کسی میگه: من انتخابات رو تحریم میکنم تا مشتی باشم بر دهان آخوندهای یاوهگو(درست مثل شعار اینا)... وقتی میگن هیچکی در ایران نمیخواد رأی بده در صورتیکه خیلیها رو میدیدم که میخوان رأی بدن و نگاه بدبینانهی من تا دیشب رقم 18 میلیون رأیدهنده رو حدس میزد. وقتی برای اولین بار پای سخنان آذرماجدی(همسر حکمت) نشستم و دیدم هر کسی بهش تلفن میکنه و با دلیل میخواد بگه رأی بدیم بهتره فوری گوشیرو قطع میکنه و میگه اینم یکیدیگر از مزدوران رژیم بود. پیش خودم گفتم اینان که خودشونو نیروی اپوزیسیون قوی به حساب میارن؟ ما 26 سال مبارزه کردیم که بتونیم حرفامونو بزنیم و حالا بریم سرخونهی اول؟ وقتی 300 نفر جایی شلوغ میکنن و به جای شعار بر علیه حکومت میزنن ماشینای مردمو خورد میکنن(اعتراضِ کور) و این تلویزیونا این حرکت رو حرکت میلیونی مردمی به حساب میآورد تو دلم میخندیدم.
من میخواستم رأی ندم. اما این نظرمو به هیچکس تحمیل نکردم. دوست داشتم هرکسی به این نظام اعتقاد نداره رأی نده. میدونستم خیلیهستیم. از طرفی هم میدونستم این تحریم میشکنه. مردم ایران تو این 26 سال چیزایی به دست آوردن، هر چند کوچک،که نمیخوان از دستش بدن. دوست دارن قدم قدم برن جلو. از شورش و بلوا بدشون میاد. از نتیجهای که پشت خراب کردن این جکومت ممکنه پیش بیاد میترسن! حق هم دارن. نمونهش انقلاب 57 بود.
انقلاب بد نبود. اما به دست میوهچینا افتاد.
3- امروز روز عجیبی بود....
پدرم و سیبیلکم میخواستن به معین رأی بدن. من و مامان و برادرم نمیخواستیم اصلا رأی بدیم.
بحثها قبلا شده بود و امروز قرار نبود دیگه کسی کسی رو مجاب کنه. من اما خیلی دلم میخواست برم حوزهها ببینم چه خبره.
صبح خیابونها خیلی خلوت بود. از بس هوا گرم بود.. دو روزه هوا خیلی گرم شده .( ما برای اولین بار کولر روشن کردیم.) تو تلویزیون داشت چند تا مسجد رو که مثل هر سال از قبل خبر دادن و مردم هجوم میبرن به اونجا برای ثبت تصویرشون در تلویزیون، نشون میداد. گفتم انتخابات قبلی- انتخابات شوراها- که مردم خیلی کم درش شرکت کردن هم این مسجدها رو نشون میداد که پرن. گفتم خوبه کمتر از 18 میلیونی که حدس میزدم شرکت میکنن و اینا آبروشون تو جهان میره.
قرار شد عصر بریم بیرون. عصرهای روز انتخابات معمولا خیلی خلوته. پیش خودم گفتم حیفشد تموم صحنههای انتخاباتی رو از دست دادم. قرار بود انتخابات تا ساعت 6 باشه و میدونستم اینا الکی میگن چون صفها شلوغه مهلتو یکی دو ساعت تمدید میکنن.
ساعت 5/5 رفتیم بیرون. برعکس هر جمعه و برعکس عصرهای انتخابات، خیابونها مملو از جمعیت بود. پسر و دختر و مرد و زن و بچه... به اولین محل رأیگیری که رسیدیم در کمال تعجب دیدیم صف تا کجاست!!! جمعیت تو حیاطش غلغل میزد... گفتیم لابد اینجا مردمو با اتوبوس آوردن و صف الکیه.
رفتیم به محل بعدی... اونجا بدتر از قبلی... من تا حالا دوبار به خاتمی رأی دادم و برای انتخابات شوراها هم رفته بودم به محلهای رأیگیری سر زده بودم. به جرأت بگم تا بهحال اینهمه آدم رو تو صف انتخابات ندیده بودم. به 6 محل دیگه سر زدیم و همه شلوغ... همه تیپی هم تو صفها بودن. جوون خوشلباس تا پیر بیمار واکربه دست... بابام و سبیلک دیدن ساعت از 7 گذشت تو یه صف وایسادن تا رأی بدن. خانم آرایشکردهای به طرف من اومد و انگشت دستراست منو گرفت و دید که جوهری نیست. گفت عزیزم بیا به هاشمی رأی بده. قراره حجاب رو آزاد کنه و ما هم بالاخره راحت میشیم. دلم سوخت که چرا باید آزادی رو در روسری نپوشیدن دید؟ او انگشتش جوهری بود و بحث بااو بیفایده. وگرنه بهش میگفتم اگر من روسری سرم نکنم ولی آزاد نباشم که حرفمو بزنم و یه دیکتاتور برما حکومت کنه چه فایدهای داره.
باز هم به محلهای دیگهی شهر رفتیم.
جالب اینجا بود که هر چه زمان میگذشت به تعداد جمعیت اضافه میشد. حدود ساعت 9 شب که گفته بودن مهلت تموم میشه تعداد رأی دهندگان صفبسته به اوج خودش رسید.خبر آوردن که تا ساعت 11 تمدید کردن.
تو مسجد گوهرشت پیش مردم وایساده بودم و به حرفشون گوش می دادم. چقدر جدی وبا علاقه بحث میکردن. طرفدارای معین روشنفکرتر از همه بودن. خیلی از زنهای چادری رو دیدم که به احمدینژاد میخواستن رأی بدن.
توی یکی از صفها یکی از همین چادریهای خزباللهی ِ احمدینژادی یهو بهم پرخاش کرد که به چه حقی داری عکس میگیری؟ جاسوس کجایی؟ اجازهنامهت کو؟ توجه همه جلب شد و دوستاش همه پریدن بهم و شروع کردن جیغجیغ و دوربینو از دستم کشیدن. فکر کردن جاسوس افبیآیی، سیایی، موسادی چیزی پیدا کردن. یکیشون رفت یه سرباز و یکی از رئیسای حوزه رو آورد. الحمدالله آقاهه مرد معقولی بود و زنا رو دعوا کرد که عکس گرفتن اشکال نداره. زنای دیگه هم شروع کردن خانم حزباللهیها رو مسخره کردن که از بس خوشگل و خوشلباسن میترسن بدزدنشون و این حرفا...
پیش خودم فکر کردم حالا که بیشتر مردم کاندیدایی که به عقایدشون نزدیکتره رأی دادن چرا من باید کنار بکشم تا کسایی که ازشون متنفرم سرکار بیان؟ مگه تو این هفتنفر من معین رو بهتر نمیدونم؟
به قول یکی از دوستان معینی، میگفت یه پله هم از قعر جهنم بیای بالا یک پلهست!
با مامانم حرف زدم. اونم بدش نمیومد رأی بده. من یواشکی شناسنامهمو گذاشته بودم تو کیفم. سیبا گفت برم شناسنامهتو بیارم؟ گفتم تو کیفمه! گفت ای ناقلا:) هر دو مون ساعت یکربع به 11 رأی دادیم.
داداشم که تو خونه مونده بود چون میگفت رأی دادن کار خائنینه،. وقتی گفتیم صفهایی که تو تلویزیون نشون میدن واقعیه جا خورد . وقتی گفتیم طرفدارای رفسنجانی و احمدینژاد مخ آدم رو میخورن از بس یواشکی تبلیغ میکنن غیرتی شد که اونم بره رأی بده. اما دیگه دیر شده بود.
- شناسنامهی خیلیهایی که اومده بودن رأی بدن تا حالا مهری نخورده بود. یعنی برای اولینبار تو عمرشون اومده بودن رأی بدن. با اینکه سنشون 30 یا 40 سال بود.
- من رأی ندادم که مشتی بر دهان جرجبوش بزنم.
رأی ندادم که به نظام مشروعیت بدم.
رأی ندادم که به حرف اسمشونبر گوش کرده باشم.
رأی ندادم که بوقهای تبلیغاتی رژیم اونو به حساب خودش اعلام کنه.
نمیخواستم جرزنی کنم.
می دونم معین تو انقلاب فرهنگی سال 59 در دانشگاه شیراز خیلیها رو اخراج کرده. مثل کارحجاریانها و گنجیها و .... در سالهای اول انقلاب. برای من مهم اینه که حالا حرفاش یهپله از دیگران جلوتره. احساس کردم باید تو انتخابات باید با مردم باشم و در انتخاب کسی که از همه بهتره، حتی یه کم، دخالت کنم.
احساس کردم بقیه کاندیداها چندین پله مارو به عقب میبرن.
دیدم مدتهاست ناخودآگاه تو کیفم تموم مایحتاج یه زندانی برای روزای اول زندان رو گذاشتم و همهش میترسم دستگیر بشم. میترسم از حکومت و از رئیسجمهوری که به زور عقیده داره. دیدم معین حداقل تو حرف اینطور نیست.
از معین انتظار زیادی ندارم. برای خودم ازش بت نساختم. حَدِشو میدونم.
برنامههاشو خوندم. نسبت به این حکومت خیلی مترقیتره. باید کمک کنیم خیلی کارا رو با هم کنیم. نیروی کمی نیستیم... ما می تونیم فشار بیاریم خیلی چیزا رو عوض کنیم. مهمترینش خود قانون اساسی...
هنوز تو وبلاگستان نخوندم چه اتفاقاتی افتاده. با توجه به کامنتهایی که برام قبلا نوشتهبودن میدونم فحش زیاد میخورم.. میدونم در وبلاگ بیلیومن اسمم جزء کسایی نوشته شده که قراره رأی ندن.
احساس کردم که باید رأی بدم و دادم……پیشاپیش معذرت میخوام از کسایی که ازم ناراحت یا ناامید شدن:)
این عکسها همه بعد از تموم شدن زمان رسمی انتخابات گرفته شده. از ساعت ۷ بهبعد...
به نظرتون عجیبنیست آقایون بهجای سمتراست(خانوما)، دارن سمت چپو نگاه میکنن؟:)) آخه بعضیا از بیرون مسجد داد میزدن آی خائنا چرا دارید رأی میدید؟
۴- خوزستان دوروزه که برق نداره و بعضی شهرهای خوزستان وقتی برقشون قطع میشه آب هم ندارن. با گرمای ۵۰ درجه شرجی فکر کنید بدون کولر و بدون آبی برای دوش گرفتن...
برای همین خوزستانیها خیلیهاشون رأی ندادن و دیگه با التماس ازشون خواستن برن بیرون و گفتن تا ۱۲ شب تمدید میکنیم که هوا کمی خنکتر میشه. دوستی که بهمون زنگ زد گفت خیلیها رو دیده که به احمدینژاد رآی دادن. بیچارهها فکر میکنن واقعا احمدینژاد مرد خاکی و فقیریه و مثل رجایی فقط اون خونهی محقر رو داره... خبر ندارن که چه.... لاالاه الی الله....
دوستی با ایمیل برام نوشته که احمدینژاد به یکی از مغازهدارهایی که دنبال مجوز کسب رفته شهرداری گفته ۲ میلیون بگیر و برام ستاد راه بنداز تا جواز کسبتو برات سهسوته درست کنم...
دوست دیگهای میگفت: مغازهمو برای رفسنجانی ستاد کردم. برای یه هفته ۱۰ میلیون به من داد و ۵ میلیون به خانمی که تو این مدت پشت میز نشست و ریاست کرد. به فعالین و سازماندهندههای جوونا برای پخش کردن پوستر و برچسبون هر کدوم ۲ میلیون...
قالیباف هم که این اواخر حناش برای کسی رنگ نداشت. اونقدر از پول ارتش براش خرج کردن و ازبس که کارای مشکوک کرد. توجه کردید وقتی یونسی تهدید کرد که لو میدیم بمبگذاریها به دستور چهکسی بوده، دیگه بمبگذاری قطع شد؟
۵- با اونایی که میگن مردمی که رأی میدن عین گوسفندن، یا الاغن و یا باریبه هر جهتن و یا.... مخالفم. با اینکه به چشم خودم دیدم حتی بعضیا دهبیستسیچهل میارن رأی میدن، بعضیا دنبال منافع شخصیشونن. و بعضیا حتی کاندیداها رو نمیشناسن و.... ولی اکثرشون هدفی رو دنبال میکردن. واقعا فکر میکردن فلانی بشه برای مملکت بهتره. درسته اشتباه هم میکردن ولی همین احساس وظیفه خوشحالم کرد...
خیلی از کسایی که رأی ندادن واقعا خنثی بودن(نه همه!). نه اینکه مخالف رژیم باشن یا چیز دیگه. کسایی که تو هیچ جمعی شرکت نمیکنن و میگن هر چی شد شد...
۶- موضوع بیربط به انتخابات:
من هر وقت به وبلاگ پاگنده میرفتم عکسهای کوچیکی تو بعضی پستاش میدیدم. گاهی عکسا به نظرم عجیب به نظر میومد... تا حالا نمیدونستم باید روشون کلیک کنم تا کاملشو ببینم:))
۷- درود بر هوشنگ دودانی و عباس معروفی که میگویند... "برمیگردیم ایران، ما را به جای زرافشان زندانی کنید!"
این پیشنهاد را تعداد زیادی از هنرمندان و روشنفکران داخل کشور هم دادهاند. از جمله سیمین دانشور، فریبرز رئیس دانا، علیاشرف درویشیان وعمویی( که خودش سالها در رژیم گذشته زندانی بود) و خیلیهای دیگر که اسمشان در وبلاگ آقای دودانی نوشته شده.
8- گزارشگران بدون مرز اسامی وبلاگهای برنده طرفداران آزادی بیان در جهان را اعلام کردن و همونطور که پیشبینی میشد از ایران مجتبی سمیعینژاد برنده شد:)
قابل ذکره که 10 تا از کاندیداها آرای خودشون رو تقدیم به مجتبی کرده بودن که مدتهاست به خاطر ابراز عقیدهش در زندانه.
۹- گزارش لحظه به لحظهی علی قدیمی از انتخابات....
۱۰- گزارش مهدی جامی از انتخابات در وبلاگستان در بیبیسی و به زبون انگلیسی: Iranian blogs take on the election
۱۱- آقا من یه همجرم پیدا کردم. رضا قاسمی
:50 | Zeitoon | نظرها(212)
آنها باید چیزی از آفتاب
درونشان باشد
مردم را میگویم!
- مردممان را میگویم-
باری، که با این هوای تلخ
که با این همه فقر
که با این شلاق و شکنجه
هنوز،
لبخندی حتی
بر بام یک صبح مهگرفته
به آسمان سلام میکنند
و پرندهها را نفس میکشند
و سرود را در باد
بهیاد پرواز میخوانند
حتما آری
آنها باید چیزی
یا شبیه چیزی از شبنم
یا خاطرهی پرواز
درونشان باشد
مردم را میگویم!...
که با این همه نهال به پاییز نشسته
که با این دل خسته
هنوز،
با امیدی حتی
آویزان بر آخرین ستارهی از شبمانده
برای کودکانشان
قصهی ممنوعهی عشق میخوانند
و از زنبق وحشی و کوچههای آشتی
از بوی یاس و طعم آزادی
لالایی میگویند
حتما آری
آنها
مردمان را میگویم!
باید چیزی شبیه سرود رهایی
درونشان باشد...
مجید. م.)- استکهلم )
2- دیشب اومدم مطلب جدید بنویسم دیدم وبلاگم باز نمیشه از خیرش گذشتم.
خواستم بنویسم حالم بههم میخوره وقتی در تلویزیونهای لوسآنجلسی میشنوم که کسی میگه: من انتخابات رو تحریم میکنم تا مشتی باشم بر دهان آخوندهای یاوهگو(درست مثل شعار اینا)... وقتی میگن هیچکی در ایران نمیخواد رأی بده در صورتیکه خیلیها رو میدیدم که میخوان رأی بدن و نگاه بدبینانهی من تا دیشب رقم 18 میلیون رأیدهنده رو حدس میزد. وقتی برای اولین بار پای سخنان آذرماجدی(همسر حکمت) نشستم و دیدم هر کسی بهش تلفن میکنه و با دلیل میخواد بگه رأی بدیم بهتره فوری گوشیرو قطع میکنه و میگه اینم یکیدیگر از مزدوران رژیم بود. پیش خودم گفتم اینان که خودشونو نیروی اپوزیسیون قوی به حساب میارن؟ ما 26 سال مبارزه کردیم که بتونیم حرفامونو بزنیم و حالا بریم سرخونهی اول؟ وقتی 300 نفر جایی شلوغ میکنن و به جای شعار بر علیه حکومت میزنن ماشینای مردمو خورد میکنن(اعتراضِ کور) و این تلویزیونا این حرکت رو حرکت میلیونی مردمی به حساب میآورد تو دلم میخندیدم.
من میخواستم رأی ندم. اما این نظرمو به هیچکس تحمیل نکردم. دوست داشتم هرکسی به این نظام اعتقاد نداره رأی نده. میدونستم خیلیهستیم. از طرفی هم میدونستم این تحریم میشکنه. مردم ایران تو این 26 سال چیزایی به دست آوردن، هر چند کوچک،که نمیخوان از دستش بدن. دوست دارن قدم قدم برن جلو. از شورش و بلوا بدشون میاد. از نتیجهای که پشت خراب کردن این جکومت ممکنه پیش بیاد میترسن! حق هم دارن. نمونهش انقلاب 57 بود.
انقلاب بد نبود. اما به دست میوهچینا افتاد.
3- امروز روز عجیبی بود....
پدرم و سیبیلکم میخواستن به معین رأی بدن. من و مامان و برادرم نمیخواستیم اصلا رأی بدیم.
بحثها قبلا شده بود و امروز قرار نبود دیگه کسی کسی رو مجاب کنه. من اما خیلی دلم میخواست برم حوزهها ببینم چه خبره.
صبح خیابونها خیلی خلوت بود. از بس هوا گرم بود.. دو روزه هوا خیلی گرم شده .( ما برای اولین بار کولر روشن کردیم.) تو تلویزیون داشت چند تا مسجد رو که مثل هر سال از قبل خبر دادن و مردم هجوم میبرن به اونجا برای ثبت تصویرشون در تلویزیون، نشون میداد. گفتم انتخابات قبلی- انتخابات شوراها- که مردم خیلی کم درش شرکت کردن هم این مسجدها رو نشون میداد که پرن. گفتم خوبه کمتر از 18 میلیونی که حدس میزدم شرکت میکنن و اینا آبروشون تو جهان میره.
قرار شد عصر بریم بیرون. عصرهای روز انتخابات معمولا خیلی خلوته. پیش خودم گفتم حیفشد تموم صحنههای انتخاباتی رو از دست دادم. قرار بود انتخابات تا ساعت 6 باشه و میدونستم اینا الکی میگن چون صفها شلوغه مهلتو یکی دو ساعت تمدید میکنن.
ساعت 5/5 رفتیم بیرون. برعکس هر جمعه و برعکس عصرهای انتخابات، خیابونها مملو از جمعیت بود. پسر و دختر و مرد و زن و بچه... به اولین محل رأیگیری که رسیدیم در کمال تعجب دیدیم صف تا کجاست!!! جمعیت تو حیاطش غلغل میزد... گفتیم لابد اینجا مردمو با اتوبوس آوردن و صف الکیه.
رفتیم به محل بعدی... اونجا بدتر از قبلی... من تا حالا دوبار به خاتمی رأی دادم و برای انتخابات شوراها هم رفته بودم به محلهای رأیگیری سر زده بودم. به جرأت بگم تا بهحال اینهمه آدم رو تو صف انتخابات ندیده بودم. به 6 محل دیگه سر زدیم و همه شلوغ... همه تیپی هم تو صفها بودن. جوون خوشلباس تا پیر بیمار واکربه دست... بابام و سبیلک دیدن ساعت از 7 گذشت تو یه صف وایسادن تا رأی بدن. خانم آرایشکردهای به طرف من اومد و انگشت دستراست منو گرفت و دید که جوهری نیست. گفت عزیزم بیا به هاشمی رأی بده. قراره حجاب رو آزاد کنه و ما هم بالاخره راحت میشیم. دلم سوخت که چرا باید آزادی رو در روسری نپوشیدن دید؟ او انگشتش جوهری بود و بحث بااو بیفایده. وگرنه بهش میگفتم اگر من روسری سرم نکنم ولی آزاد نباشم که حرفمو بزنم و یه دیکتاتور برما حکومت کنه چه فایدهای داره.
باز هم به محلهای دیگهی شهر رفتیم.
جالب اینجا بود که هر چه زمان میگذشت به تعداد جمعیت اضافه میشد. حدود ساعت 9 شب که گفته بودن مهلت تموم میشه تعداد رأی دهندگان صفبسته به اوج خودش رسید.خبر آوردن که تا ساعت 11 تمدید کردن.
تو مسجد گوهرشت پیش مردم وایساده بودم و به حرفشون گوش می دادم. چقدر جدی وبا علاقه بحث میکردن. طرفدارای معین روشنفکرتر از همه بودن. خیلی از زنهای چادری رو دیدم که به احمدینژاد میخواستن رأی بدن.
توی یکی از صفها یکی از همین چادریهای خزباللهی ِ احمدینژادی یهو بهم پرخاش کرد که به چه حقی داری عکس میگیری؟ جاسوس کجایی؟ اجازهنامهت کو؟ توجه همه جلب شد و دوستاش همه پریدن بهم و شروع کردن جیغجیغ و دوربینو از دستم کشیدن. فکر کردن جاسوس افبیآیی، سیایی، موسادی چیزی پیدا کردن. یکیشون رفت یه سرباز و یکی از رئیسای حوزه رو آورد. الحمدالله آقاهه مرد معقولی بود و زنا رو دعوا کرد که عکس گرفتن اشکال نداره. زنای دیگه هم شروع کردن خانم حزباللهیها رو مسخره کردن که از بس خوشگل و خوشلباسن میترسن بدزدنشون و این حرفا...
پیش خودم فکر کردم حالا که بیشتر مردم کاندیدایی که به عقایدشون نزدیکتره رأی دادن چرا من باید کنار بکشم تا کسایی که ازشون متنفرم سرکار بیان؟ مگه تو این هفتنفر من معین رو بهتر نمیدونم؟
به قول یکی از دوستان معینی، میگفت یه پله هم از قعر جهنم بیای بالا یک پلهست!
با مامانم حرف زدم. اونم بدش نمیومد رأی بده. من یواشکی شناسنامهمو گذاشته بودم تو کیفم. سیبا گفت برم شناسنامهتو بیارم؟ گفتم تو کیفمه! گفت ای ناقلا:) هر دو مون ساعت یکربع به 11 رأی دادیم.
داداشم که تو خونه مونده بود چون میگفت رأی دادن کار خائنینه،. وقتی گفتیم صفهایی که تو تلویزیون نشون میدن واقعیه جا خورد . وقتی گفتیم طرفدارای رفسنجانی و احمدینژاد مخ آدم رو میخورن از بس یواشکی تبلیغ میکنن غیرتی شد که اونم بره رأی بده. اما دیگه دیر شده بود.
- شناسنامهی خیلیهایی که اومده بودن رأی بدن تا حالا مهری نخورده بود. یعنی برای اولینبار تو عمرشون اومده بودن رأی بدن. با اینکه سنشون 30 یا 40 سال بود.
- من رأی ندادم که مشتی بر دهان جرجبوش بزنم.
رأی ندادم که به نظام مشروعیت بدم.
رأی ندادم که به حرف اسمشونبر گوش کرده باشم.
رأی ندادم که بوقهای تبلیغاتی رژیم اونو به حساب خودش اعلام کنه.
نمیخواستم جرزنی کنم.
می دونم معین تو انقلاب فرهنگی سال 59 در دانشگاه شیراز خیلیها رو اخراج کرده. مثل کارحجاریانها و گنجیها و .... در سالهای اول انقلاب. برای من مهم اینه که حالا حرفاش یهپله از دیگران جلوتره. احساس کردم باید تو انتخابات باید با مردم باشم و در انتخاب کسی که از همه بهتره، حتی یه کم، دخالت کنم.
احساس کردم بقیه کاندیداها چندین پله مارو به عقب میبرن.
دیدم مدتهاست ناخودآگاه تو کیفم تموم مایحتاج یه زندانی برای روزای اول زندان رو گذاشتم و همهش میترسم دستگیر بشم. میترسم از حکومت و از رئیسجمهوری که به زور عقیده داره. دیدم معین حداقل تو حرف اینطور نیست.
از معین انتظار زیادی ندارم. برای خودم ازش بت نساختم. حَدِشو میدونم.
برنامههاشو خوندم. نسبت به این حکومت خیلی مترقیتره. باید کمک کنیم خیلی کارا رو با هم کنیم. نیروی کمی نیستیم... ما می تونیم فشار بیاریم خیلی چیزا رو عوض کنیم. مهمترینش خود قانون اساسی...
هنوز تو وبلاگستان نخوندم چه اتفاقاتی افتاده. با توجه به کامنتهایی که برام قبلا نوشتهبودن میدونم فحش زیاد میخورم.. میدونم در وبلاگ بیلیومن اسمم جزء کسایی نوشته شده که قراره رأی ندن.
احساس کردم که باید رأی بدم و دادم……پیشاپیش معذرت میخوام از کسایی که ازم ناراحت یا ناامید شدن:)
این عکسها همه بعد از تموم شدن زمان رسمی انتخابات گرفته شده. از ساعت ۷ بهبعد...
به نظرتون عجیبنیست آقایون بهجای سمتراست(خانوما)، دارن سمت چپو نگاه میکنن؟:)) آخه بعضیا از بیرون مسجد داد میزدن آی خائنا چرا دارید رأی میدید؟
۴- خوزستان دوروزه که برق نداره و بعضی شهرهای خوزستان وقتی برقشون قطع میشه آب هم ندارن. با گرمای ۵۰ درجه شرجی فکر کنید بدون کولر و بدون آبی برای دوش گرفتن...
برای همین خوزستانیها خیلیهاشون رأی ندادن و دیگه با التماس ازشون خواستن برن بیرون و گفتن تا ۱۲ شب تمدید میکنیم که هوا کمی خنکتر میشه. دوستی که بهمون زنگ زد گفت خیلیها رو دیده که به احمدینژاد رآی دادن. بیچارهها فکر میکنن واقعا احمدینژاد مرد خاکی و فقیریه و مثل رجایی فقط اون خونهی محقر رو داره... خبر ندارن که چه.... لاالاه الی الله....
دوستی با ایمیل برام نوشته که احمدینژاد به یکی از مغازهدارهایی که دنبال مجوز کسب رفته شهرداری گفته ۲ میلیون بگیر و برام ستاد راه بنداز تا جواز کسبتو برات سهسوته درست کنم...
دوست دیگهای میگفت: مغازهمو برای رفسنجانی ستاد کردم. برای یه هفته ۱۰ میلیون به من داد و ۵ میلیون به خانمی که تو این مدت پشت میز نشست و ریاست کرد. به فعالین و سازماندهندههای جوونا برای پخش کردن پوستر و برچسبون هر کدوم ۲ میلیون...
قالیباف هم که این اواخر حناش برای کسی رنگ نداشت. اونقدر از پول ارتش براش خرج کردن و ازبس که کارای مشکوک کرد. توجه کردید وقتی یونسی تهدید کرد که لو میدیم بمبگذاریها به دستور چهکسی بوده، دیگه بمبگذاری قطع شد؟
۵- با اونایی که میگن مردمی که رأی میدن عین گوسفندن، یا الاغن و یا باریبه هر جهتن و یا.... مخالفم. با اینکه به چشم خودم دیدم حتی بعضیا دهبیستسیچهل میارن رأی میدن، بعضیا دنبال منافع شخصیشونن. و بعضیا حتی کاندیداها رو نمیشناسن و.... ولی اکثرشون هدفی رو دنبال میکردن. واقعا فکر میکردن فلانی بشه برای مملکت بهتره. درسته اشتباه هم میکردن ولی همین احساس وظیفه خوشحالم کرد...
خیلی از کسایی که رأی ندادن واقعا خنثی بودن(نه همه!). نه اینکه مخالف رژیم باشن یا چیز دیگه. کسایی که تو هیچ جمعی شرکت نمیکنن و میگن هر چی شد شد...
۶- موضوع بیربط به انتخابات:
من هر وقت به وبلاگ پاگنده میرفتم عکسهای کوچیکی تو بعضی پستاش میدیدم. گاهی عکسا به نظرم عجیب به نظر میومد... تا حالا نمیدونستم باید روشون کلیک کنم تا کاملشو ببینم:))
۷- درود بر هوشنگ دودانی و عباس معروفی که میگویند... "برمیگردیم ایران، ما را به جای زرافشان زندانی کنید!"
این پیشنهاد را تعداد زیادی از هنرمندان و روشنفکران داخل کشور هم دادهاند. از جمله سیمین دانشور، فریبرز رئیس دانا، علیاشرف درویشیان وعمویی( که خودش سالها در رژیم گذشته زندانی بود) و خیلیهای دیگر که اسمشان در وبلاگ آقای دودانی نوشته شده.
8- گزارشگران بدون مرز اسامی وبلاگهای برنده طرفداران آزادی بیان در جهان را اعلام کردن و همونطور که پیشبینی میشد از ایران مجتبی سمیعینژاد برنده شد:)
قابل ذکره که 10 تا از کاندیداها آرای خودشون رو تقدیم به مجتبی کرده بودن که مدتهاست به خاطر ابراز عقیدهش در زندانه.
۹- گزارش لحظه به لحظهی علی قدیمی از انتخابات....
۱۰- گزارش مهدی جامی از انتخابات در وبلاگستان در بیبیسی و به زبون انگلیسی: Iranian blogs take on the election
۱۱- آقا من یه همجرم پیدا کردم. رضا قاسمی
:50 | Zeitoon | نظرها(212)
هاشمیچیها از فرغون هم نمیگذرن..
۱- فرقونهای مدل هاشمی۲۰۰۵
در بازار تجريش پسربچههای ۱۲-۱۰ ساله با فرقون خريدهای مشتريان رو جابهجا میکنن. همهشون پول کمی گرفته بودن و برای هاشمی تبليغ میکردن. هر چی خواستم از خود پسربچهها در حال هل دادن فرقون عکس بگيرم فرار میکردن. گفتن بهمون گفتن مبادا بذارین ازتون عکس بگيرن.
منم يواشکی رفتم به محل پارک فرقونها و ...
چرا هاشمی باید از فرقون بگذره وقتی که...
دیشب تا حدودای ۱۱ شب طرفای شمرون و میدون تجریش بودم. دوست داشتم با جوونایی که ماشین مدلبالاشون رو پر از برچسبهای هاشمی کرده بودن صحبت کنم. از دخترایی که با آرایش خیلی غلیظ و لباسای اجقوجق و موهای تقریبا بدون روسری با موهای رنگو وارنگ به همهجاشون، از ساق پا گرفته تا کمر و گردن، برچسب هاشمی چسبونده بودن بپرسم چرا اینکارو میکنن؟ آیا به این کار اعتقاد دارن یا پول براشون مهمه( که اینو بعید میدونم چون هر کدوم بیشتر از ۳۰۰-۲۰۰ هزار تومن فقط خرج آرایش کرده بودن) و یا از جلب توجه خوششون میاد...
چون امشب تا صبح باید یه چیزیو بشینم بنویسم(متاسفانه خوابیده نمیشه نوشت !) برای همین خلاصه میگم:
- بیشتر کسایی که برای هاشمی تبلیغ میکردن میخواستن بهش رأی بدن. اما دلیلاشون برام خیلی جالب( والبته بیشتر احمقانه) بود.
یکی میگفت به هاشمی رأی میدم برای اینکه خیلی کثیفه.
پرسیدم: چون کثیفه میخوای بهش رأی بدی؟! با غروز گفت آره... سیاست کثیفه و به درد امثال خاتمی نمیخوره. رفسنجانی از هیچ کاری ابا نداره. قتل و جنایت و کشت و کشتار و دروغ براش هیچی نیست. سیاست هم همینجوری میخواد.
یکی گفت: هاشمی برای بیزینس خوبه. بقیه چشم ندارن ببینن ملت پولدار میشن. اما هاشمی چون خودش پولداره به ماها کاری نداره.(فکر کنم باباش کارخونهداری چیزی بود.)
یکی گفت: هاشمی سیاستمدار حرفهایه. گفتم یعنی چی؟ گفت بلده چیکار کنه دنیا مارو نخورن!
یکی دیگه گفت: هاشمی تنها کسیه که میتونه رهبر رو از حکومت بندازه بیرون.
یکی دیگه گفت: کلمهی سیاست به انگلیسی Politic هم ریشه با Polutionه و هاشمی تا دلت بخواد آلودگی داره و میتونه خوب کشورو بگردونه.( چه دلیل محکمی! و چه ریشهیابی بامزهای. باید میرفت در فرهنگستان کار میکرد.)
یکی میگفت: من ذاتا طرفدار معینم. بالاخره تحصیلکردهست. نخبهگراست. اما دور و برش رو کمونیستا گرفتن( این ترس از کمونیست چیه که مردم دارن؟)
دخترایی که تراکت هاشمی پخش میکردن زیاد محلم نمیذاشتن و اصولا جواب دقیقی نمیدادن. از بس مواظب تیپ و آرایششون بودن و سرنشینان ماشینهای شیکی که بهشون متلک میگفتن و اینا ذوق میکردن.
رفتم از سوپر مارکتی خرید کنم. دیدم اونجا هم مثل بقیهی جاها بحثه. مغازهداره داشت میگفت. غیر از هاشمی هر کی دیگه بیاد من باید سوپرمو تعطیل کنم برم مواظب زن و دخترم باشم. هاشمی بیاد ماها در امانیم(بقیهی مشتریا که همهشون تیپ پولدارانه داشتن تأئید میکردن) اینا تو هر مناطقهی پولدار نشین اومدن یکی دو محلهی لات نشین گذاشتن که تقی به توقی خورد بریزن مغازههامونو غارت کنن و زن و دخترامونو بیناموس کنن. ازش خرید نکردم و اومدم بیرون.
چند نفر از تبلیغکنندهها هم میگفتن اصلا رأی نمیدیم. گفتم پس چرا براش تبلیغ میکنید؟ یا میگفتم آخه فامیلیم و تو رو دروایسی افتادیم و یا روی دوستمونو خواستیم زمین نذاریم و این حرفا...
البته بعضیها هم انگیزهی مالی داشتن. گرچه میگفتن پرداختها رو قراره بعد از اعلام نتایج بده و حالا حالاها خبری نیست. به دخترای اعلامیهپخش کن از روزی 20 تا 30 هزار تومن قول داده بودن.
فرد تحصیلکردهای که یکسال و نیم در اوین زندانی سیاسی بوده و طرفدار مشارکتیها و چقدر از شکنجههاش تعریف کرد. داشت میگفت: چند ساله صدای یکی از بازجوهام تو گوشمه که خیلی اذیتم میکرد تا اینکه صدای احمدینژاد رو تو تلویزیون شنیدم. چشمامو بستم و مطمئن شدم خودشه.
او با اینکه عاشقانه خاتمی رو دوست داشت و به معین هم اعتقاد داشت که دزد نیست و از بقیه بهتره. ولی میگفت هاشمی باید بشه و میشه! گفتم پس اینهمه مبارزهای که کردین چی میشه ؟ گفت همهش کشک بود. حیف اون همه کتک و شکنجه. میگفت مردم آمادگی ندارن و همین هاشمی جنایتکار از سرشون هم زیاده.
تقریبا هر کسی که میخواد به رفسنجانی رأی بده ازش به عنوان مارمولک، جنایتکار،کثیف، قاتل، دلسنگ، سردمغز(اینم یه اصطلاح جدیده که اولین بار تو کامنتام خوندم و حالا تو خیابون میشنوم) و هر چی چیز بد تو دنیاست یاد میکنه ولی اعتقاد داره برای ایران اینجوری خوبه.
خیلی از این طرز تفکر متاسف شدم.
درسته من گفتم رأی نمیدم ولی راستشو بخواین تو این چند وقته بیشتر از صد نفر از دوستامو که خواستم به کاندیداهایی غیر از معین رأی بدن و تو رأی دادنشون مصر بودن پشیمون کردم و به سمت معین سوق دادم.
شاید چون صادقانهترین سخنرانیها مال معین بود.
تنها کسی که منممنم نمیکنه و میگه یه رئیسجمهور خوب باید اینجور باشه و به نخبهها و روشنفکرا اهمیت بده معینه.
اگه بدونم که تحریمکنندهها خیلی کمن و نمیشه جکومتو مفتضح کرد تو این هفت تا(محسن رضایی امروز استعفا کرد) ترجیح میدم یکی مثل معین بشه تا هاشمی و قالیباف و لاریجانی دزد و ***و***** و **** نذارید دهنم وا شه:)))
میگن قالیباف تا حالا یازده میلیارد تومن از پول بیتالمال و نیروی انتظامی صرف تبلیغات کرده. تبلیغاتی که حال آدمو بههم میزنه از ژستهای آبدوغخیاری که میگیره.
یه چاپخونهدار میگفت: معین به اندازهی 600 هزار تومن تراکت و پوستر سفارش داده بود که طرفداراش پول نداشتن بیان بگیرن و چند روز تو چاپخونه مونده بود.
۲- وبلاگستان در آستانهی انتخابات....
گزارش مهدی جامی از موضعگیری وبلاگنویسها در مورد انتخابات... منو هم به عنوان تحریمگر نوشته. ولی...
این بحثهایی که این چند روز در وبلاگستان شد برای خود من که خیلی خیلی مفید بود.
خیلی خوشحال میشدم وقتی میدیدم همه نظرشونو شجاعانه میگن و با هم بحث و جدل میکنن... گفتگو و تعامل یکی از راههای رسیدن به دموکراسیه.
3- نوشتهی علاء محسنی در مورد تمرینهایش برای نمایشنامهی بیضایی در وبلاگ پرچین...
من که مشتاقانه منتظر اجرای این نمایشنامه هستم...
در بازار تجريش پسربچههای ۱۲-۱۰ ساله با فرقون خريدهای مشتريان رو جابهجا میکنن. همهشون پول کمی گرفته بودن و برای هاشمی تبليغ میکردن. هر چی خواستم از خود پسربچهها در حال هل دادن فرقون عکس بگيرم فرار میکردن. گفتن بهمون گفتن مبادا بذارین ازتون عکس بگيرن.
منم يواشکی رفتم به محل پارک فرقونها و ...
چرا هاشمی باید از فرقون بگذره وقتی که...
دیشب تا حدودای ۱۱ شب طرفای شمرون و میدون تجریش بودم. دوست داشتم با جوونایی که ماشین مدلبالاشون رو پر از برچسبهای هاشمی کرده بودن صحبت کنم. از دخترایی که با آرایش خیلی غلیظ و لباسای اجقوجق و موهای تقریبا بدون روسری با موهای رنگو وارنگ به همهجاشون، از ساق پا گرفته تا کمر و گردن، برچسب هاشمی چسبونده بودن بپرسم چرا اینکارو میکنن؟ آیا به این کار اعتقاد دارن یا پول براشون مهمه( که اینو بعید میدونم چون هر کدوم بیشتر از ۳۰۰-۲۰۰ هزار تومن فقط خرج آرایش کرده بودن) و یا از جلب توجه خوششون میاد...
چون امشب تا صبح باید یه چیزیو بشینم بنویسم(متاسفانه خوابیده نمیشه نوشت !) برای همین خلاصه میگم:
- بیشتر کسایی که برای هاشمی تبلیغ میکردن میخواستن بهش رأی بدن. اما دلیلاشون برام خیلی جالب( والبته بیشتر احمقانه) بود.
یکی میگفت به هاشمی رأی میدم برای اینکه خیلی کثیفه.
پرسیدم: چون کثیفه میخوای بهش رأی بدی؟! با غروز گفت آره... سیاست کثیفه و به درد امثال خاتمی نمیخوره. رفسنجانی از هیچ کاری ابا نداره. قتل و جنایت و کشت و کشتار و دروغ براش هیچی نیست. سیاست هم همینجوری میخواد.
یکی گفت: هاشمی برای بیزینس خوبه. بقیه چشم ندارن ببینن ملت پولدار میشن. اما هاشمی چون خودش پولداره به ماها کاری نداره.(فکر کنم باباش کارخونهداری چیزی بود.)
یکی گفت: هاشمی سیاستمدار حرفهایه. گفتم یعنی چی؟ گفت بلده چیکار کنه دنیا مارو نخورن!
یکی دیگه گفت: هاشمی تنها کسیه که میتونه رهبر رو از حکومت بندازه بیرون.
یکی دیگه گفت: کلمهی سیاست به انگلیسی Politic هم ریشه با Polutionه و هاشمی تا دلت بخواد آلودگی داره و میتونه خوب کشورو بگردونه.( چه دلیل محکمی! و چه ریشهیابی بامزهای. باید میرفت در فرهنگستان کار میکرد.)
یکی میگفت: من ذاتا طرفدار معینم. بالاخره تحصیلکردهست. نخبهگراست. اما دور و برش رو کمونیستا گرفتن( این ترس از کمونیست چیه که مردم دارن؟)
دخترایی که تراکت هاشمی پخش میکردن زیاد محلم نمیذاشتن و اصولا جواب دقیقی نمیدادن. از بس مواظب تیپ و آرایششون بودن و سرنشینان ماشینهای شیکی که بهشون متلک میگفتن و اینا ذوق میکردن.
رفتم از سوپر مارکتی خرید کنم. دیدم اونجا هم مثل بقیهی جاها بحثه. مغازهداره داشت میگفت. غیر از هاشمی هر کی دیگه بیاد من باید سوپرمو تعطیل کنم برم مواظب زن و دخترم باشم. هاشمی بیاد ماها در امانیم(بقیهی مشتریا که همهشون تیپ پولدارانه داشتن تأئید میکردن) اینا تو هر مناطقهی پولدار نشین اومدن یکی دو محلهی لات نشین گذاشتن که تقی به توقی خورد بریزن مغازههامونو غارت کنن و زن و دخترامونو بیناموس کنن. ازش خرید نکردم و اومدم بیرون.
چند نفر از تبلیغکنندهها هم میگفتن اصلا رأی نمیدیم. گفتم پس چرا براش تبلیغ میکنید؟ یا میگفتم آخه فامیلیم و تو رو دروایسی افتادیم و یا روی دوستمونو خواستیم زمین نذاریم و این حرفا...
البته بعضیها هم انگیزهی مالی داشتن. گرچه میگفتن پرداختها رو قراره بعد از اعلام نتایج بده و حالا حالاها خبری نیست. به دخترای اعلامیهپخش کن از روزی 20 تا 30 هزار تومن قول داده بودن.
فرد تحصیلکردهای که یکسال و نیم در اوین زندانی سیاسی بوده و طرفدار مشارکتیها و چقدر از شکنجههاش تعریف کرد. داشت میگفت: چند ساله صدای یکی از بازجوهام تو گوشمه که خیلی اذیتم میکرد تا اینکه صدای احمدینژاد رو تو تلویزیون شنیدم. چشمامو بستم و مطمئن شدم خودشه.
او با اینکه عاشقانه خاتمی رو دوست داشت و به معین هم اعتقاد داشت که دزد نیست و از بقیه بهتره. ولی میگفت هاشمی باید بشه و میشه! گفتم پس اینهمه مبارزهای که کردین چی میشه ؟ گفت همهش کشک بود. حیف اون همه کتک و شکنجه. میگفت مردم آمادگی ندارن و همین هاشمی جنایتکار از سرشون هم زیاده.
تقریبا هر کسی که میخواد به رفسنجانی رأی بده ازش به عنوان مارمولک، جنایتکار،کثیف، قاتل، دلسنگ، سردمغز(اینم یه اصطلاح جدیده که اولین بار تو کامنتام خوندم و حالا تو خیابون میشنوم) و هر چی چیز بد تو دنیاست یاد میکنه ولی اعتقاد داره برای ایران اینجوری خوبه.
خیلی از این طرز تفکر متاسف شدم.
درسته من گفتم رأی نمیدم ولی راستشو بخواین تو این چند وقته بیشتر از صد نفر از دوستامو که خواستم به کاندیداهایی غیر از معین رأی بدن و تو رأی دادنشون مصر بودن پشیمون کردم و به سمت معین سوق دادم.
شاید چون صادقانهترین سخنرانیها مال معین بود.
تنها کسی که منممنم نمیکنه و میگه یه رئیسجمهور خوب باید اینجور باشه و به نخبهها و روشنفکرا اهمیت بده معینه.
اگه بدونم که تحریمکنندهها خیلی کمن و نمیشه جکومتو مفتضح کرد تو این هفت تا(محسن رضایی امروز استعفا کرد) ترجیح میدم یکی مثل معین بشه تا هاشمی و قالیباف و لاریجانی دزد و ***و***** و **** نذارید دهنم وا شه:)))
میگن قالیباف تا حالا یازده میلیارد تومن از پول بیتالمال و نیروی انتظامی صرف تبلیغات کرده. تبلیغاتی که حال آدمو بههم میزنه از ژستهای آبدوغخیاری که میگیره.
یه چاپخونهدار میگفت: معین به اندازهی 600 هزار تومن تراکت و پوستر سفارش داده بود که طرفداراش پول نداشتن بیان بگیرن و چند روز تو چاپخونه مونده بود.
۲- وبلاگستان در آستانهی انتخابات....
گزارش مهدی جامی از موضعگیری وبلاگنویسها در مورد انتخابات... منو هم به عنوان تحریمگر نوشته. ولی...
این بحثهایی که این چند روز در وبلاگستان شد برای خود من که خیلی خیلی مفید بود.
خیلی خوشحال میشدم وقتی میدیدم همه نظرشونو شجاعانه میگن و با هم بحث و جدل میکنن... گفتگو و تعامل یکی از راههای رسیدن به دموکراسیه.
3- نوشتهی علاء محسنی در مورد تمرینهایش برای نمایشنامهی بیضایی در وبلاگ پرچین...
من که مشتاقانه منتظر اجرای این نمایشنامه هستم...
دوشنبه، خرداد ۳۰، ۱۳۸۴
تحصن زندان اوین
من امروز برای شرکت در فراخوان کانون نویسندگان ایران برای همبستگی با زندانیان سیاسی که اعتصابغذا کردن، رفته بودم اوین .
نیمساعت دیر رسیدم و تقریبا تموم سخنرانیها تموم شده بود.
رئیسدانا، سیمین بهبهانی، هما زرافشان، علیاشرف درویشیان، و مادر زندانی سیاسی و... چطوری حرفاشونو نیمساعته زدهبودن !
با این خیلی زود راه افتادم انگار رانندهی ما وقتی مقصدمونو فهمید از روی قصد و غرض مارو اینقدر دیر رسوند. تا حالا نشده بود راننده تو یه مسافت یهساعته بگه میخوام بین راه ناهار بخورم. بعد بگه تا چاییمو نخورم راه نمییفتم. بعد بره پمپ بنزین و بعد از بنزینزدن یه ربع با کارگر اونجا خوشو بش کنه..
بالاخره رسیدیم دم هتل اوین و پیاده شدیم. همینجور جمعیت بود که میومدن سر خیابون اوین وتاکسی میگرفتن و میرفتن جلوی زندان. ما هم یه ماشین گرفتیم و وقتی به راننده گفتیم جلوی زندان میریم. یه کم جا خورد. چند متر مونده به اونجا تعداد زیادیپلیسها و تجمع مردم و صدای شعارها رو که شنید از ترس نزدیک بود پس بیفته. کمی سرعتش رو کم کرد..
یهو پلیسی جلو ماشین ما پرید و به راننده گفت پیادهشون نکن. زود برو... رانندهی مسافرکش از ترس سرما داد میزد ترو خدا پیاده نشید ماشینمو ازم میگیرن... ولی ما به جیغ و دادش توجه نکردیم و از ماشین درحال حرکت پریدیم پایین.
جمعیت که پشت پلیسها دیده میشدن شعار میدادن: زندانی سیاسی آزاد باید گردد!
پلیسها بهمون گفتن برگردید مراسمتون تموم شده. ولی ما محل نذاشتیم و به سمت مردم رفتیم.
دوسه لباس شخصی اومدن جلو سعی میکردن با ارعاب و پرخاش مارو بترسونن. کمی سخت از بینشون رد شدیم و دیدیم چند پلیس همه رو دارن متفرق میکنن و بچهها هم گفتن متاسفانه برنامه تموم شد.
حالا یه عده از جمله سخنرانها، داشتن میرفتن و جمعیت زیادی داشتن تازه میومدن به مراسم.
هاج و واج اون وسطا میچرخیدیم و چند عکس هم گرفتیم که همهش تهدید به گرفتن دوربین شدیم. تا اونجایی که دیدم به پسرا هیچی نمیگفتن زورشون به خانوما میرسید. چند چهرهی آشنا دیدم. چند بلاگر آشنا دیدم که حتما بعدا گزارششون رو مینویسن. داشتن مصاحبه میکردن. دوربین و ژستشون هم به شدت حرفهای بود:)
× نکتهای که برام جالب بود اینبود که تعداد افراد مسن بیشتر از جوونا بود.
× چند اطلاعاتی لباس شخصی بین جمعیت بودن و از همه عکس میگرفتن.(اطلاعاتی بودنشون رو از اینجا فهمیدم که دوربینشون رو از افسرها میگرفتن و با مردم بسیار بد و بیادبانه حرف میزدن. و همینطور که در پایین نوشتم چندتاشونم دوربین از دست خانوما میکشیدن یا دست میپیچوندن یا به طور زشتی مردم رو هل میدادن که زودتر برن.
× اون دو خانمی که پلاکارد پارچهای دستشون بود گفتن که فردا از ساعت 9 صبح تا 5 عصر همونجا تحصنه.
پ.ن. متاسفانه خبردار شدم که مامورها به متحصنین حملهور شدن و چندنفر(؟) رو روانهی بیمارستان کردن.
× کاش میتونستیم خبری از پشت دیوار بگیریم که حال اعتصابغذا کنندهها بخصوص زرافشان عزیز چطوره.
× یکی از دوستان احمد باطبی رو اونجا دیدم که خبر جالبی از احمد نمیداد... امیدوارم خبرش راست نباشه. انتظار همکاری احمد با هر اپوزیسیونی رو داشتم جز .....
x دکتر یزدی هم اونجا بود. میگفتن در همایش معین که ساعت 5 برگزار شده هم بوده. لابد از اینجا رفته اونجا.
× وقتی دیدیم واقعا دیگه خبری نیست، پیاده به سمت تجریش حرکت کردیم.
× در تجریش خبرهایی بود که بعدا مینویسم...
× سبیلباروتی با شوهر دوستم(خائنین بالفطره) ساعت ۵ رفتن به همایش معین. منم دوست داشتم برم ببینم چهخبره اما به خاطر دوستم که نمیومد و کلی باهاش حرف داشتم نرفتم.
عکس: ماشینپلیسهای گشت مرتب در رفت و آمد بودن
عکس: پلیسهای دم زندان اوین
عکس: آقا پلیسه میگفت کوپن وفتتون تموم شده! پس چرا نمیرین؟
عکس جاسوس کثیفجمهوریاسلامی!
او اولش با پرخاش اومد وسط و از همه خواست متفرق بشن. دوربین چند نفر رو هم گرفت که خانومها با جیغوداد ازش پس گرفتن و بعد دید که ولمعطله، شروع کرد دونهدونه از آدما فیلمبرداری کردن از نزدیک... و بعد رفت اون پشت از دور!
عکس: کنار دیوار اوین. سخنرانها رفتن و تازه جمعیت داره میاد و هیچکس دلش نمیاد بره...
عکس: ساعت ۵ تقریبا همه متفرق شده بودن.
- گزارش دوست ۲۶ سالهی عباس معروفی...
- گزارش تصویری برونکا از تجمع جلوی زندان اوین.
- گزارش فرهاد رجبعلی در وبلاگ وبنامه... راست میگه، این همه عجله چرا؟!
- بیانیه و اسامی اعضای کمیتهی اعتصاب کنندهها رو در تریبون فمینیستی بخونید.
ایندفعه برای کیفیت پایین عکسا بهانه دارم.
در همون بدو ورود یه لباس شخصی بیشعور برای اینکه قاطی جمعیت نشم یواشکی اومد جلو و وقتی اومدم از هیکل گندهش رد شم، همچین دستمو پیچوند که هنوز هم دستم درد میکنه و میلرزه...
الهی که خیر نبینی حمومی (لباس شخصی)...
اینعکس واضحشده رو دوستعزیزی به اسم کارن جونز برام فرستاده. متاسفانه فونت ایمیلشو نتونستم بخونم..
نیمساعت دیر رسیدم و تقریبا تموم سخنرانیها تموم شده بود.
رئیسدانا، سیمین بهبهانی، هما زرافشان، علیاشرف درویشیان، و مادر زندانی سیاسی و... چطوری حرفاشونو نیمساعته زدهبودن !
با این خیلی زود راه افتادم انگار رانندهی ما وقتی مقصدمونو فهمید از روی قصد و غرض مارو اینقدر دیر رسوند. تا حالا نشده بود راننده تو یه مسافت یهساعته بگه میخوام بین راه ناهار بخورم. بعد بگه تا چاییمو نخورم راه نمییفتم. بعد بره پمپ بنزین و بعد از بنزینزدن یه ربع با کارگر اونجا خوشو بش کنه..
بالاخره رسیدیم دم هتل اوین و پیاده شدیم. همینجور جمعیت بود که میومدن سر خیابون اوین وتاکسی میگرفتن و میرفتن جلوی زندان. ما هم یه ماشین گرفتیم و وقتی به راننده گفتیم جلوی زندان میریم. یه کم جا خورد. چند متر مونده به اونجا تعداد زیادیپلیسها و تجمع مردم و صدای شعارها رو که شنید از ترس نزدیک بود پس بیفته. کمی سرعتش رو کم کرد..
یهو پلیسی جلو ماشین ما پرید و به راننده گفت پیادهشون نکن. زود برو... رانندهی مسافرکش از ترس سرما داد میزد ترو خدا پیاده نشید ماشینمو ازم میگیرن... ولی ما به جیغ و دادش توجه نکردیم و از ماشین درحال حرکت پریدیم پایین.
جمعیت که پشت پلیسها دیده میشدن شعار میدادن: زندانی سیاسی آزاد باید گردد!
پلیسها بهمون گفتن برگردید مراسمتون تموم شده. ولی ما محل نذاشتیم و به سمت مردم رفتیم.
دوسه لباس شخصی اومدن جلو سعی میکردن با ارعاب و پرخاش مارو بترسونن. کمی سخت از بینشون رد شدیم و دیدیم چند پلیس همه رو دارن متفرق میکنن و بچهها هم گفتن متاسفانه برنامه تموم شد.
حالا یه عده از جمله سخنرانها، داشتن میرفتن و جمعیت زیادی داشتن تازه میومدن به مراسم.
هاج و واج اون وسطا میچرخیدیم و چند عکس هم گرفتیم که همهش تهدید به گرفتن دوربین شدیم. تا اونجایی که دیدم به پسرا هیچی نمیگفتن زورشون به خانوما میرسید. چند چهرهی آشنا دیدم. چند بلاگر آشنا دیدم که حتما بعدا گزارششون رو مینویسن. داشتن مصاحبه میکردن. دوربین و ژستشون هم به شدت حرفهای بود:)
× نکتهای که برام جالب بود اینبود که تعداد افراد مسن بیشتر از جوونا بود.
× چند اطلاعاتی لباس شخصی بین جمعیت بودن و از همه عکس میگرفتن.(اطلاعاتی بودنشون رو از اینجا فهمیدم که دوربینشون رو از افسرها میگرفتن و با مردم بسیار بد و بیادبانه حرف میزدن. و همینطور که در پایین نوشتم چندتاشونم دوربین از دست خانوما میکشیدن یا دست میپیچوندن یا به طور زشتی مردم رو هل میدادن که زودتر برن.
× اون دو خانمی که پلاکارد پارچهای دستشون بود گفتن که فردا از ساعت 9 صبح تا 5 عصر همونجا تحصنه.
پ.ن. متاسفانه خبردار شدم که مامورها به متحصنین حملهور شدن و چندنفر(؟) رو روانهی بیمارستان کردن.
× کاش میتونستیم خبری از پشت دیوار بگیریم که حال اعتصابغذا کنندهها بخصوص زرافشان عزیز چطوره.
× یکی از دوستان احمد باطبی رو اونجا دیدم که خبر جالبی از احمد نمیداد... امیدوارم خبرش راست نباشه. انتظار همکاری احمد با هر اپوزیسیونی رو داشتم جز .....
x دکتر یزدی هم اونجا بود. میگفتن در همایش معین که ساعت 5 برگزار شده هم بوده. لابد از اینجا رفته اونجا.
× وقتی دیدیم واقعا دیگه خبری نیست، پیاده به سمت تجریش حرکت کردیم.
× در تجریش خبرهایی بود که بعدا مینویسم...
× سبیلباروتی با شوهر دوستم(خائنین بالفطره) ساعت ۵ رفتن به همایش معین. منم دوست داشتم برم ببینم چهخبره اما به خاطر دوستم که نمیومد و کلی باهاش حرف داشتم نرفتم.
عکس: ماشینپلیسهای گشت مرتب در رفت و آمد بودن
عکس: پلیسهای دم زندان اوین
عکس: آقا پلیسه میگفت کوپن وفتتون تموم شده! پس چرا نمیرین؟
عکس جاسوس کثیفجمهوریاسلامی!
او اولش با پرخاش اومد وسط و از همه خواست متفرق بشن. دوربین چند نفر رو هم گرفت که خانومها با جیغوداد ازش پس گرفتن و بعد دید که ولمعطله، شروع کرد دونهدونه از آدما فیلمبرداری کردن از نزدیک... و بعد رفت اون پشت از دور!
عکس: کنار دیوار اوین. سخنرانها رفتن و تازه جمعیت داره میاد و هیچکس دلش نمیاد بره...
عکس: ساعت ۵ تقریبا همه متفرق شده بودن.
- گزارش دوست ۲۶ سالهی عباس معروفی...
- گزارش تصویری برونکا از تجمع جلوی زندان اوین.
- گزارش فرهاد رجبعلی در وبلاگ وبنامه... راست میگه، این همه عجله چرا؟!
- بیانیه و اسامی اعضای کمیتهی اعتصاب کنندهها رو در تریبون فمینیستی بخونید.
ایندفعه برای کیفیت پایین عکسا بهانه دارم.
در همون بدو ورود یه لباس شخصی بیشعور برای اینکه قاطی جمعیت نشم یواشکی اومد جلو و وقتی اومدم از هیکل گندهش رد شم، همچین دستمو پیچوند که هنوز هم دستم درد میکنه و میلرزه...
الهی که خیر نبینی حمومی (لباس شخصی)...
اینعکس واضحشده رو دوستعزیزی به اسم کارن جونز برام فرستاده. متاسفانه فونت ایمیلشو نتونستم بخونم..
اشتراک در:
پستها (Atom)
