چهارشنبه، خرداد ۱۵، ۱۳۹۲

از مترو تا مناظره...

1- تا رسیدم مترو، خودمو انداختم تو اولین واگن که تا خرخره پُر از مرد(!) بود.
    یکی از جاش پا شد و اصرار که باید بشینی. نشستم و خودمو زیر بار نگاه‌ها، سرگرم کردم به بازی موبایلی.
    بعد از چند بار باختن توجهم جلب شد به توده‌ای پارچه‌ای که اومده بود بغلم نشسته‌بود و دقت که کردم دیدم آخوند جوونیه که برای اینکه چشمش به من نیفته کونشو کرده به من و دولا شده روی آقای بغل‌دستیش و همه دارن با نیشخند به این منظره نگاه می‌کنن...(شایدم علت باختم در بازی فشار بارِ نگاه‌ها بود).
    باز می‌شد فکر کرد بغل دستیش دوستشه، اما ایستگاه بعد وقتی می‌خواست پیاده شه تقریبا کله‌ی آخوند رو هل داد به طرف من که بعنی برو گمشو اون‌ور تا من پیاده شم. وقتی یک نفر دیگر نشست، دوباره آخوند کونشو به طرف من بالا برد.
    هم بهم برخورده بود هم می‌خواستم یه جوری اعتراض کنم. یهو یه فکر شیطانی که در اثر خوندن صفحه‌ی فیس‌بوک‌ دوستان ناباب یاد گرفته بودم به سرم زد.
    گفتم چطوره یه بشکونی بگیرم از کونش تا از جاش بپره. و در اثر فکر کردن به تبعات این کار خنده‌م گرفت. همه‌ی اونایی که عین گوشت قربونی از میله مترو آویزون بودن و ماشالله انگار کاری نداشتن جز نگاه‌کردن به این صحنه(!) از خنده‌ی من خنده‌شون گرفت و من که فکر کردم حتما فهمیدن تو مغز من چی می‌گذاره خجالت کشیدم.
    اما اگه یهو دیوانگیم گل می‌کرد و این کارو می‌کردم چی می‌شد؟...
راستشو بخواهید به انگشت هم فکر کردم

2- یه زمانی تو بچگی‌، من و دخترخاله‌هام توی راه مدرسه برای سرگرمی کچل‌ها رو می‌شمردیم و برای اینکه خود طرف متوجه نشه می‌گفتیم سور یکی، سور دوتا، سور سه‌تا... این کلمه سور نمی‌دونم از کجا اومده بود. سور ِ پاسور بود یا چیز دیگری. گاهی سر این‌که طرف کاملا سور است یا شبه‌سور دعوامون می‌شد. وقتی می‌رسیدیم مدرسه معمولا بین 12 تا 20 سوری شمرده بودیم.
حالا که هر وقتی آدم بی‌مو یا کم‌مویی رو می‌بینم یاد اون کارمون می‌افتم و احساس شرم می‌کنم...
...
تو مسافرت‌ها برای اینکه کله‌ی مامان بابا را نخوریم یادمون داده بودن پیکان‌های سفید یا مثلا رنوها رو بشمریم... حالا کچل‌شماری از کجا به فکرمون اومده بود نشون از شیطان‌های درونمون داشت...


3- قالیباف سپس افزود: بد نبود ما را می‌فرستادند ترکیه پشت موتور کمی چوب می‌زدیم به ملت، حالمان کمی جا می‌آمد...

4- چند روز پیش هوا آفتابی و گرم بود، فقط و فقط عصرش به مدت یک ربع طوفان شد و کلی گرد و خاک به هوا بلند کرد و پشت‌بندش یک رگبار تند گلی و کثیف اومد.
اون‌هم درست وقتی که من طبق قراری که داشتم رسیده بودم پشت در خونه‌ی دوستم و دوستم خونه نبود و تلفن که زدم گفت تصادف کوچیکی کردم توروخدا هیچ‌جا نرو و یه ربع دیگه می‌رسم!
اون‌ورا هم هیچ سایه‌بانی نبود...


5- تحلیل خوبی از علی حضوری در سایت فرارو در مورد رویکرد دولت احمدی‌نژاد در انتخابات، پس از رد صلاحیت مشایی...


6-  مناظره قبلی رو ندیدم هر چند قبلش پیشنهاد کرده بودم به جای مناظره‌های مزخرف و خسته کننده یه سری مسابقات علی می‌گه زوووو، مسابقه ماست خوری با دستان بسته، مسابقه خوردن سیب آویزون از نخ، مسابقه لِی‌لِی، مادام یس، گانی‌یل، مسابقه باد کردن بادکنک بدون در کردن باد از ماتحت و.... بین کاندیداها برگزار کنن...
چون دیدم مناظره قبلی دست کمی از پیشنهاد من نداشت و خیلی باعث تفریح ملت شده بود امروز از یه مسافرت گذشتم تا بعد از ظهر ساعت 4 بشینم مناظره ببینم

شنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۹۲

از کفر من تا دین تو راهی به جز تردید نیست...

1- خدا به موسی گفته من شش روز شبانه‌روز کار کردم و دنیا رو خلق کردم و شنبه استراحت کردم.
به عیسی گفته یکشنبه استراحت کردم.
به محمد گفته اصلا اونا رو ولش کن، راستشو فقط به تو می‌گم! جمعه روز استراحت من بوده!
تورو خدا، آخه خدایی که نتونه روز استراحت خودشو به یاد بیاره چه گره‌ای از ما می‌خواد باز کنه؟
از طرفی هم می‌گن دروغگو کلا" کم‌حافظه‌ست...
بعدشم، آخه چطور می‌شه تو شش روز این‌همه کار کرد؟
تازه  مگه خدا کار هم می‌کنه؟ می‌تونست فقط اراده کنه و بدون زحمت دنیا خودش به وجود بیاد...
این همه تناقض رو من کجای دلم بذارم؟

2- شما فکر کنید، من یک مهد کودک باز می‌کنم و تصمیم می‌گیرم مثلا از 50 تا بچه مراقبت کنم.
باز هم فکر کنید من خیلی پولدارم و مهد کودکم در بهترین نقطه شهر قرار گرفته، حیاطش بسیار بزرگ و پر از گل و درخت است و بچه‌ها در آن شادی و تفریح می‌کنند. من مهربانم و بسیار به بچه‌ها مهربانی می‌کنم! بهترین مربی‌های مهد کودک و بهترین آشپزها  را استخدام کرده‌ام ...
.
این خوشی‌ها ادامه دارد تا اینکه ناگهان حوصله‌ام سر می‌رود و فکر بکری! به نظرم می‌رسد، چند شکلات با زرورقی زیبا و چشمگیر می‌گذارم بالای کمد محل خوابشان و می‌گویم وای به حالتان اگر یکی از این شکلات‌ها خورده شود و کلی برای شیطان‌ترین بچه‌ی کلاس خط و نشان می‌کشید که اگر دیگران را وسوسه کند هر چه دیده از چشم خودش دیده.
بالاخره روزی از روزها کاری که نباید می‌شد می‌شود، بچه‌های خیره‌سر با فرماندهی یک دختر شیطان  قلاب گرفته و از کمد بالا رفته و شکلات‌ها را می‌آورند و یک سورچرانی مفصل راه می‌اندازند. من در حالیکه دود از سوراخ‌های دماغم بیرون می‌زند می‌گویم حالا که اینطور شد انتقام می‌گیرم، دمار از روزگارتان در می‌آورم. از این به بعد بازی و تفریح ممنوع ! بابت هر لقمه غذایی که در مهدکودک به شما می‌دهم باید کلی زمین را جارو و تِی بکشید. ظرفها را باید خودتان بشورید، خلاصه باید کلی عرق جبین بریزید تا من نان و آبی به شما بدهم. بیشتر تقصیرها را هم به گردن دختران شیطان مهد می‌گذارم و باعث می‌شوم پسران هی به دختران غر بزنند که تقصیر شماست ما اینهمه زجر می‌کشیم. از آن به بعد هم رفتارم با آنها تند و خشن و پرخاشگر می‌شود...
خوب، از نظر روانشناسی به کسی مثل من چه می‌گویند؟
.
.
.
هر چه تصمیم دارید به من بگویید، لطفا به خدایتان بگویید که همینطور الکی الکی خوردن سیب را به آدم و حوای بیچاره ممنوع کرد... و بعد دمار از روزگارشان درآورد...

شنبه، دی ۳۰، ۱۳۹۱

چندش…


روی صندلی جلو تاکسی نشسته‌ام، نزدیک ظهر است، آخوندی در رادیو دارد در مورد حدود حجاب زن حرف می‌زند.
در مورد اینکه آیا پوشاندن انگشت‌های پای زن و قوزک پا الزامی‌ست یا پوشاندن پا با شلوار و دامن تا مچ پا کفایت می‌کند.
با آب و تاب زیادی در مورد قوزک و انگشت‌های پا حرف می‌زند.
می‌گوید بهتر است با جوراب پوشانده شوند. اما حواستان باشد حتی بعضی جوراب‌های نایلون نازک و چسب هستند و پا را وسوسه‌انگیز‌تر نشان می‌دهد.
از پشت جوراب تنگ حتی اگر کلفت باشد برآمدگی قوزک پا می‌تواند باعث مفسده شود.
برآمدگی روی استخوان مچ دست هم همینطور، بهتر آن‌است که با دستکش ترجیحا سیاهی که آن‌هم توری و نازک نباشد پوشانده شود…
در تمام مدت راننده تاکسی که مرد حدودا 50 ساله‌ قدکوتاه و ریشویی‌ست دارد با آلتش بازی می‌کند…
balatarin

جمعه، دی ۲۹، ۱۳۹۱

اوضاع...


از فروشگاه اومدیم بیرون، به سی‌با گفتم آخه تو چیکار داری پسر نوکیسه صاحب فروشگاه می‌خواد سانتافه بخره 188 میلیون و کیفشو ببره. برای چی نصیحتش می‌کردی تو این اوضاع یه ماشین ساده‌تر بخره بهتره... ندیدی چطوری نگاهت می‌کرد؟ می‌گفت کمتر از سانتافه و آزرا و سوناتا اُفت داره سوار شم! دخترای خوشگلتری سوار ماشینم می‌شن!
- خوب دلم سوخت، اوضاع خیلی خرابه، روزی نیست سرکار نشنوم به یکی از دوستام حمله نشده و یا ماشین یا کیف یا زنجیرگردن یا حتی ساعتشونو ندزدیده باشن.
- دوستای تو فرق دارن کارمندن، این که می‌گی باباش  اول انقلاب یه پادو بوده با هزار دوز و کلک و احتکار و بند و بست با سپاه به اینجا رسیدن. پولش زیادی کرده می‌خواد بخره. به ما چه!
امروز تو فروشگاه شنیدم باباش داشت برای یکی تعریف می‌کرد که پسرش هنوز یه هفته پشت سانتافه‌ش ننشسته(شربتی از لب لعلش هنوز ننوشیده که) که یه پراید جلوش می‌زنه رو ترمز، پسره میاد پایین ببینه چقدر خسارت زده، که 5 تا پسر گردن کلفت با قمه و شمشیر از پراید پیاده می‌شن و میان سراغش و چون مقاومت کرده کلی خطی و خیطیش می‌کنن و الان بیمارستانه و کل بدنش بخیه خورده... پدره تا دید من دارم گوش می‌دم با ناراحتی گفت شوهر این خانوم بهش گفت... باید برای پسرم گوسفند بکشم! و جنسامو با اکراه حساب کرد...
شب برای سی‌با ماجرا رو که تعریف کردم با افتخار گفت دیدی گفتم.  حالا به من ایمان آوردی؟
گفتم من که هیچی، این پدر و پسر از این به بعد به شوری چشمت ایمان آوردن! فکر نکنم دیگه چیزی بهمون بفروشن.

سه‌شنبه، دی ۱۹، ۱۳۹۱

تب...

دور نمی‌بینم وقتی را که ورق‌پاره‌های مرا از گوشه‌گوشه‌ی اینترنت، اعم از فیس‌بوک و وبلاگ و توئیتر و فرندفید و حاشیه‌های ایمیل و درون کامنت‌ و حتی لایک‌ها(!)... جمع‌آوری کرده و کتابی بسازید، نامش زیتون ینهاده و قَسَم راستتان "به زیتون" باشد!

جنتی و سال 42

آیت‌الله جنتی تعریف می‌کرد: سال 42 با دو نفر دعوام شد،‌
سال 42 هجری قمری دو نفر خیلی بود!!!!!!

سه‌شنبه، دی ۰۵، ۱۳۹۱

این بگم‌بگم‌هات مارو کُشته!

- بگم؟ بگم؟:)
- ...
- واقعا بگم؟
- :|
- می‌گما!...
- بگو!
- بگم؟ :|
- دِ زر بزن!
- جان آقا بگم؟
- کثافت، بی‌شعور می‌گم بگو! هشت سال بگم‌بگم راه انداختی، حالا جرأت داری بگو!
- نمی‌گم اصلا"..

شنبه، دی ۰۲، ۱۳۹۱

هنوز داغید نمی‌فهمید...


با اجازه‌تون 21 دسامبر دنیا به پایان رسید!
شما همه  مُرده‌اید، منتها هنوز داغید نمی‌فهمید…

پنجشنبه، آذر ۳۰، ۱۳۹۱

پیج آقا...


مصاحبه‌ی دکترا:
- شما عضو فیس‌بوک هستید؟
- نخیر، فیلتر شکن حروم اعلام شده من نمی‌رم.(صفحه‌شو از قبل هاید کرده)
- آقا پیج زده اونجا، لایک کردن ایشون واجب کفایی اعلام شده. یه نوبت دیگه مصاحبه براتون تعیین می‌کنم…
کارخونه سیمان آبیک:
پیمانکار- آقا دو تا تریلی سیمان می خوام!
- پیج آقا رو بالاخره لایک زدی؟
- بله داداش، بیا با موبایلم نشونت بدم.
- کو؟ آهان… اصغر آقا دو تریلی سیمان تحویلش بده…
مصاحبه گزینش آموزش و پرورش:
- فکر کردی ما هالوییم نمی‌فهمیم درست امروز که مصاحبه داری پیج آقا رو لایک زدی!
عابر بانک در زمان تحویل یارانه:
- با عرض پوزش اسم شما در مرورگر پیج آقا پیدا نشد، از پرداخت یارانه معذوریم…
زن به شوهر:
- به خدا یه بار دیگه اذیتم کنی می‌رم لوت می‌دم با اسم مستعار تو پیج آقا فحش نوشتی!
پایگاه بسیج:
بسیجیه  موبایلشو درمیاره  با تهدید می‌گه:
- به خدا اگه حقوقمو اضافه نکنید، پیج آقا رو آنلایک می‌کنم…1… 2… 3…

شنبه، آذر ۰۴، ۱۳۹۱

وقتی بچه‌های نسرین ستوده جلو چشماتن، می‌شینی برای دو طفلان مسلم گریه می‌کنی!؟

تو غلط می‌کنی وقتی بچه‌های نسرین ستوده جلو چشماتن، بشینی برای دو طفلان مسلم گریه کنی!
تو بی‌خود می‌کنی بشینی برای لب تشنه‌ی امام حسین و یارانش زار بزنی وقتی این همه زندانیان سیاسی جلو چشات دارن از گرسنگی و تشنگی می‌میرن...
تو عربده می‌کشی که کاش من اون‌موقع بودم و نمی‌ذاشتم حسین تنها بمونه...
الان که هستی!
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
ببخشید به خاطر لحن بدم...
آی‌ی... دلم خیلی پره...

پی‌نوشت:
و کامنت‌های دوستان زیر این پستم در فیس‌بوک:
1- زیتون کسی که خودش رو بخواب زده رو چطوری میشه بیدار کرد
2- و همچنین،
تو غلط میکنی اسم خودت رو گذاشتی شاعر و عاشورا که میشه فرت و فرت و زرت و زرت شعر عاشورایی مینویسی، ولی از لایک کردن یک شعر برای ستار بهشتی هم میترسی چه برسه بخوایی خودت واسش شعر بگی |:
3- والا من اگه اون موقع! بودم میرفتم میزدم دهن مهن این یزید بی شرفو صاف میکردم تا گیر این مکافات 1400 ساله نمیفتادیم.
یه شکری خورده که تاوانشو باس نا بدیم.
4- لحن بدت مهم نیست... مهم واقعیتیه که گفتی... من همیشه فکر می کنم اگه امام حسین الان بود چند نفر از همینا که براش عزاداری می کنن تو گروه یزید بودن؟
5- خوب کردی. تو غلط می کنی الان که هستی می بینی چقدر تو 88مردن. ستار که هست مادرش که هست. مادر ستار نمی تونه زینب زمانه باشه حتما باید بره کاخ یزید خودش رو لخت کنه بشه حماسه زینب.
6- همین الان قرار بود جنگ بشه و تو محله کوپن صابون اعلام می‌کردن همه می‌رفتن تو صف صابون
7- ابولفضل زمان ابولفضل قدیانی که تبیعد شد. حتما باید با نیزه دقت کنید این بزرگترین دروغ عاشورا است. کی دیده نیزه دست قطع کنه
8-

لینک در بالاترین

جمعه، آذر ۰۳، ۱۳۹۱

از سلسله مباحث کودک درون ِ زیتون

از سلسله مباحث کودک درون
من برم کودک درونم رو بخوابونم برگردم.
پدرسوخته خیلی زر زر می‌کنه...
ماجراهای کودک درونم... کودک درون و همایش شیرخوارگان حسینی
پدر سوخته‌‌ی جُعَلَق، این کودک درونم، از صبح گیر داده که می‌خواد در همایش شیرخوارگان حسینی شرکت کنه، حالش رو گرفتم!

...

بالاترین

مراسم تشت‌گذاری یا ماشین لباسشویی‌گذاری؟

1- می‌گم نمی‌شد مراسم تشت‌گذاری رو آپ‌تو‌دیت کنن و مراسم ماشین‌لباسشویی‌گذاری برگزار کنن؟
(نه نه ماشین‌لباسشویی حرف بدیه)

2- امروز سوار آسانسور شدم،‌ تا برسم طبقه 12 برام نوحه‌ پخش کرد!
.
.
.
.
.
من تا وقتی برسم                  :|
آسانسور تا برسه                 D:
شمایی که دارید اینو می‌خونید  :O

پنجشنبه، آذر ۰۲، ۱۳۹۱

عاشوراییه، تاسوعاییه...

1- امشب داشتم با تاکسی میومدم خونه که یهو برخوردیم به راهبندون پشت سینه‌زن‌ها.
    یه نیم ساعتی گرفتار بودیم و مجبور به تحمل صدای نکره‌ی نوحه‌خون که با صدای بلند می‌خوند و دیگران سینه می‌زدن... حتی برف‌پاک‌کن که داشت بارون رو تندتند پاک می‌کرد با صدای نوحه این‌ور‌اون‌ور می‌رفت...
    بالاخره راه باز شد. اما هر چی تاکسی می‌رفت جلو باز اون صدای نکره همراه ما بود. بعد از دوسه خیابون بلند گفتم: "ای بابا، خفه هم نمی‌شه! اعصابمون خورد شد!" یهو راننده هیکل گنده‌ی تاکسی که توجه نکرده بودم لباس مشکی تنشه با اخم برگشت و گفت صدای ضبط اذیتتون می‌کنه؟ به دنبال هم‌دست نگاهی به بقیه مسافرا انداختم. هم آقا جلویی سیاه پوشیده بود و هم دو پسر بغل‌دستیم و هر سه با نفرت نگام می‌کردن...

2- دو دختر ژیگولو خوش‌تیپ با آرایش و چتر به دست جلوم راه می‌رفتن یهو جلوی سی‌دی‌فروشی وایسادن، موقع رد شدن دیدم دست گذاشته رو پوستری که زدن به ویترین مغازه. اینو شنیدم:
مریم بیا مراسم تشت‌گزاری اردبیل رو بخریم، خیلی با حاله، حسابی اشک آدمو درمیاره، آدم سبک می‌شه! و برگشتم دیدم هر دو رفتن تو...
.
.
.
.
(من چرا امشب اینقدر هی تعجب می‌کنم؟)

3- دیشب با سی‌با زیر بارون قدم می‌زدیم،  مغازها تک‌وتوک باز بودن، اما دکه‌های عاشورایی که تو این ده شب چای می‌دن و جوونای سیاه‌پوش شال به گردن دورش جمعن همه باز و نورانی بودن.  یه عده دختر هم به بهانه چایی گرفتن می‌رفتن جلو و مشغول لاس خشکه می‌شدن...
 از جلوی یک لبنیاتی که می‌گذشتیم دیدیم صاحب یه مغازه یهو یه نفرو پرت کرد تو مغازه‌ و کرکره‌ی سیمی‌شو بسته و قفل کرد. پسر مشکی پوش شال‌به‌گردن عین حیوونی که تو قفس بمونه کرکره رو تکون می‌داد شاید فرجی بشه. ملت سه سوت جمع شدن. می‌گفتن حاجی چیکارش داری بنده‌خدا رو بذار به عزاداریش برسه.  تو مسجد هر شب مداحی می‌کنه و سرچوپی سینه‌زناست... گفت چه عزاداری، چه کشکی؟ مرده‌شور ببره این پیرهن مشکی و شالشو، یه مدته هر روز مغازه‌م میاد جنس کش می‌ره چند هفته پیش هم دخلمو زد. هر چی پیرمردها گفتن حاجی تورو به این ماه عزیز ببخشش، قفلو باز نکرد که نکرد... زنگ زد 110 و منتظر پلیس شد...
دلم برای پسره خیلی سوخت...

بالاترین

یکشنبه، آبان ۲۸، ۱۳۹۱

تقصیر ما نیست به خدا، وقت اعتراض نداریم...

جمهوری اسلامی رو چند چیز زنده نگه‌ می‌داره:

1- محرّم... محرم که می‌رسه مردم همه چیزو فراموش می‌کنن و همچین می‌چسبن به مراسم نذری‌پزون و تکیه‌روون و چگونه سِت کردن لباس سینه‌زنا و باقی‌قضایا که انگار تو این مملکت هیچ اتفاقی نیفتاده.

2- رمضون... از یه ماه قبل مردم همچین‌ می‌رن فروشگاه‌ها رو غارت می‌کنن که انگار در زندگی هیچی نخوردن و تمام فکر و ذکرشون می‌شه صبح‌ها برای سحری چی بخورن و عصرها برای افطاری کیا رو دعوت کنن و سفره از کجا تا کجا  با انواع اطعمه و اشربه بچینن به‌طوری که چشم بقیه  پُلُقی بترکه... در تمام طول روز دهن‌اشون بو می‌ده و حال هیچکاری رو ندارن،  معتقدن بوی دهن روزه‌دار هزاران ثواب اخروی داره براشون. و  همه‌ش در یه حال روحانی بویایی به سر می‌برن.

3- صفر... در این ماه چون سالگرد فوت امام حسن و امام رضاست و چهلم حضرت محمده(من نمی‌دون تا چندسال می‌شه برای یکی مراسم چهلم گرفت)،  هنوز همه باید سیاه بپوشن.
 چون دوماه در مملکت برگزاری هرگونه جشنی ممنوعه، همه مشغول رتق و فتق امورند که تا ربیع‌الاول شد به صورت ام‌پی‌تری جشن‌های عروسی و تولد و سالگرد ازدواج و خلاصه هر نوع جشنی رو تند تند برگزار کنن.

4- تعطیلات نوروز... مردم از ماه بهمن شروع میکنن خونه تکونی و خرید مایحتاج عید، و از  حدودای 20 اسفند مثل اسفند رو آتیش می‌شن،  کار و زندگی و تحصیل و سیاست رو بالکل  تعطیل می‌کنن و می‌رن به گوشه‌ای که غم‌هاشونو فراموش کنن...
  در این ماه هزار نفر هم زندانی و  اعدام بشن کسی ککش نمی‌گزه.. بالاخره عیده و نباید این روزا رو به خودمون زهر کنیم! این‌قدر از این‌ور و اون ور می‌زنیم که  تعطیلی معمولا تا 20 فروردین طول می‌کشه... در تعطیلات همونایی که احترام محرم و رمضون و صفر رو به شدت رعایت می‌کردن تو مهمونیا فحش می‌دن به اعراب سوسمار‌خوار و درمورد خوبی‌های تعطیلات نوروز و کوروش و داریوش و کلا سلسله‌ی هخامنشی سخنرانی‌ها می‌کنن.

خوب تاحالا اینجوری پنج شش‌ماه از سال (با احتساب مقدمات کار)گذشت...

5- جنگ در کشورهای دیگه...
معمولا تا فتیله اعتراض مردم کمی بلند می‌شه یهو ناغافل یه جای دنیا یه ناحقی در حق مسلمونا می‌شه. یا  مثلا راکتی می‌خوره به لبنان، یا عراق یا افغانستان یا غزه. و نمی‌دونم به چه علت همیشه جای انگولک جمهوری‌اسلامی در این ماجراها پیداست.

اونوقت صبح تا شب و شب تا صبح صدا و سیما  با خوشحالی هی صحنه‌های جنگو تکراری نشون می‌ده. احتمالا کارت تبریکی چیزی هم برای پرتاب‌کننده راکت می‌فرستن.

6- اگر این وسط مسط‌ها چند روزی مردم خواستن به سیاست فکر کنن یهو یا گیر می‌دن به حجاب خانوما یا تعدادی ارازل خودجوش از دیوار سفارتی بالا می‌رن یا زلزله‌ای چیزی می‌شه و...

7- اینه که مردم به فکر اعتراض به اینا نیستن،‌ واقعا وقت ندارن...

   

بالاترین

کمیسیون امنیت ملی چقدر خره!

این کمیسیون امنیت ملی عجب خره!
تصویب کرده: «زنان مجرد زیر ۴۰ سال با موافقت «ولی قهری» گذرنامه می‌‌گیرند»
آخه بگو احمق جون، وقتی یه دختر با ولیش قهره چطوری غرورش رو بشکنه و بره ازش اجازه گرفتن گذرنامه بگیره!
1:48 | Zeitoon 
balatarin

پنجشنبه، آبان ۱۱، ۱۳۹۱

اصحاب کهف...

دو روز مریض می‌شی می‌افتی گوشه‌ی خونه، روز سوم که می‌ری مایحتاج روزانه‌تو بخری می‌بینی قیمتا یه‌عالمه بالا کشیده. خوبه با خودم آب و آبنبات برده بودم وگرنه تو مغازه اولی دراز به دراز افتاده بودم.
حالا من به شوخی تو فیس‌بوک گفته بودم مدتی تو غار بودم ولی نگفتم از اصحاب کهف بودم...
نرم‌کننده مو که بود 2000 تومن شده 3650، فکر کردم اشتباه شنیدم. روشو نگاه کردم. دیدم ای‌داد و بی‌داد. با نگرانی گفتم شامپوهم گ

رون شده؟ گفت تا دلت بخواد! بعد با احتیاط پرسید مطمئنی که تو ایران زندگی می‌کنی؟
صابون اصلا نداشت. دستمال توالت رولی رو من چهارتاییشو می‌خریدم 2000 تومن شده 4800...رب گوجه‌، روغن وحشتناک،‌هر بطری کوچیک 4000 تومن... هیچی نخریدم،‌یه آب‌نبات گذاشتم تو دهنم و یه قلب هم آب خوردم تا نفسم دراومد...
با خودم عهد کردم تا ده بیست‌تا مغازه رو نگردم برنگردم خونه. شاید تو کوچه‌پس‌کوچه‌ای چیزی رو به قیمت چندروز قبل پیدا کنم.حالا هر چی...
مغازه‌های بعدی هم همین وضع بود، اگر مغازه‌ای جنسی از قبل براش مونده بود به قیمت جدید می‌فروخت. داشتم از پا می‌افتادم.
آخرین مغازه رو خانمی مسن اداره‌ش می‌کرد. دیدم مایع ماشین‌لباسشویی پرسیل داره 2750 یعنی به قیمت قبل.(فکر کنم الان شده 4000 تومن) گفتم خانوم این چند؟ گفت همون که روش نوشته. باور نکردم، یعنی همین 2750؟ گفت خوب آره... گفتم می‌شه از چهارتایی که مونده دوتاشو من بردارم؟ دوتا بچه‌دارم و هر روز باید ماشین لباسشویی روشن کنم. خندید و گفت برای چی توضیح‌ میدی؟ همه‌شو بردار. گفتم نه شاید کس دیگری هم بخواد... همون دوتا رو برداشتم.
دیگه چیزی از قبل نداشت ولی خیلی از قفسه‌هاش خالی بود. گفت آقایی با وانت اومده و هر چی دستمال و صابون و پودرلباسشویی و شامپو و رب و روغن و چایی با قیمت قبل داشته خریده و برده. این چهار تا هم اون پشت‌ها مونده بوده ندیده. پرسیدم چرا قفسه‌هارو پر نکردی؟ گفت با همون سرمایه می‌تونم یک سوم جنس بخرم.
خواستم بگم چرا تو مثل بقیه فوری قیمت‌ها رو بالا نبردی. گفتم حالا یه آدم خوب تو این مملکت مونده می‌خوای خرابش کنی...
 

چهارشنبه، مهر ۲۶، ۱۳۹۱

یک دادزن فوری نیازمندیم!

به یک "دادزن" فوری نیازمندیم!
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
که به جای ما داد بزند و اعتراض کند به گرانی‌ها، به نبود آزادی، به وضع مملکت...
 بالاترین

نمایش کارتون یوگی و دوستان توهین آشکار به حضرت نوح بود

1- حسن عباسی: سریال یوگی و دوستان توهین به حضرت نوح بود!
من نمی‌دونم وقتی حسن عباسی این حرفو در بین اعضای اتحادیه‌های اسلامی دانش‌آموزان کرمان گفته عکس‌العمل بچه‌ها چطور بوده؟
ما که از شدت ناراحتی تموم بدنمون لرزید و فکر کردیم نه تنها یوگی و دوستان بلکه تقریبا تمام کارتون‌ها به نحوی توهین به ائمه است...
کارتون یوگی و دوستان، توهین به حضرت نوح!
کارتون تام و جری، توهین به امام حسین که از دست شمر همیشه در می‌رفتن...
کارتون هاچ زنبور عسل، توهین به دوطفلان مسلم...
کارتون مهاجران، توهین آشکار به معصومین هجرت کرده از دست کفار...
کارتون سفید برفی و هفت‌کوتوله، توهین به حضرت فاطمه و حضرت علی و اصحاب شریفشان...
کارتون پت و مت، توهین صریح به مقام معظم رهبری(خامنه‌ای) و رئیس‌جمهور محترم احمدی نژاد...
کارتون صد و یک سگ خالدار، توهین به بسیجیان ساندیس‌خوار...


2- مجری برنامه کودک: ببینم کوچولو تو توی خونه چه کارتونی بیشتر می‌بینی؟
- من بیشتر یوگی و دوستان،  پت و مت و...
مجری دستپاچه: ئه، ماشین لباسشویی رو خودت روشن می‌کنی، نه نه اشتباهه، اشتباهه...


 https://balatarin.com/permlink/2012/10/16/3174177

شنبه، مهر ۲۲، ۱۳۹۱

پول نان ما...!


این پولِ نانِ ماست،
که در ویرانه‌های دمشق در کنار آرزوهای گزاف یک قمارباز،
دفن می‌شود...

زنی در خیابان
به یک قرص نان
خود را می‌فروشد

آن سوتَرَک مردی
گرده نانی را
از دست عابری می‌رباید

ما گرسنه
در کوچه‌های غربت این شهر
پرسه می‌زنیم
و می‌دانیم
که دست‌های کثیفی
نان ما را
از سفره‌های‌مان ربوده است

این پول نان ماست،
که در هزار توی دالان‌های پنهان
کیک زرد می‌شود
برای تزیین بساط بیداد!

پول نان ما،
موشک‌هایی است
که به اسرائیل می‌رسد
زود تر از آنکه
آب و نان،
به "ورزقان" و"اهر" برسد!

نگاه کن!
این پوکه‌های گلوله
این لاشه‌های تانک ،
پول نان ماست ،
که در خیابان‌های حمص ریخته است!

این پول نان ماست،
که در ویرانه‌های دمشق
در کنار آرزوهای گزاف یک قمارباز
دفن می‌شود

این پول نان ماست ،
که در کوچه‌های حلب
پیش چشم جنازه‌ها
برای یک بازنده هزینه می‌شود

بازنده‌ای که قبل از بازی باخته بود!

پول نان ما،
بذرهای دروغ و فساد است
که بر زمین پاشیده می‌شود
تا شاید برزگری خام‌اندیش
آرزوهای پوچ خود را
از آن درو کند

پول نان ما،
هیزم‌هاییست که در هر سو
آتش می‌افروزد
و در آتش می‌سوزد

پول نان ما،
تفنگ‌هائیست
که هدف‌های اشتباه را نشانه گرفته است

پول نان ما،
پایگاه اتمی بوشهر است
که غبار یک عمر سفاهت حاکمان
بر آن نشسته است

پول نان ما،
باج‌هایی است
که در جیب‌های چین و روسیه
ورم کرده است!

پول نان ما،
مزد سردارانی است
که سرها را به دار می‌کنند
و لب‌ها را می دوزند،
تا گرسنگان نفهمند گرسنگی تقصیر کیست!

پول نان ما،
منبری است
که واعظی ابله بر آن نشسته است
و به ما می‌آموزد
گرسنگی تقصیر خداوند است
گرسنگی،
بشارت ظهور یک منجی است!

و ما می‌دانیم
این تقصیر ماست
که ابلهی بر منبر نشسته است
این تقصیر ماست
که خیره سری بر مسند نشسته است

ما می‌دانیم،
محصول بذرهای دروغ و تزویر
و خارهای ترس و سکوت
جز قحطی نیست

پول نان ما را قماربازان ،
در قمارخانه‌های سیاست و قدرت
باخته اند

اکنون
ما مانده‌ایم و فرزندانی،
با آرزوهای سبز و جوان
و خانه‌ای با تیرک نازک
آنقدر نازک
که به لرزیدنی فرو می‌ریزد
و ما زنده،
زیر آوارهای آن می‌مانیم

هان!
فردا که از خواب برخیزیم،
ما را
و فرزندان ما را
و خانه‌ی ما را نیز
باخته‌اند...
(صدیقه وسمقی)

چهارشنبه، مهر ۱۹، ۱۳۹۱

خِلافِ...

زنی حدودا 70 ساله‌، ریز نقش و لاغر، با مانتو روسری و کفش و کیف همه رنگ روشن و شیک، کنار خیابون وایساده بود. ظاهرا می‌خواست بره اون‌ور خیابون و می‌ترسید. خیابون  فرعی و یکطرفه بود و خط‌کشی عابرپیاده نداشت و ماشین‌ها هم طبق معمول هیچ اهمیتی به عابرپیاده نمی‌دادن.
 مثل زورو  دویدم به اون طرفش که ماشین‌ها به سرعت میومدن تا نترسه و باهم بریم اونور.  اصلا توجهی نکرد و کماکان لب‌های باریک جدی‌‌اش رو به هم فشار می‌داد. چند ثانیه‌ بعد، پژو 206 قرمزی که چهار دختر  خیلی سانتی‌مانتال توش نشسته بودن از جلومون رد شد... هر کدوم موهاشونو یه رنگی کرده بودن نارنجی و شرابی، نسکافه‌ای و طلایی. قسمت اعظم موهاشون به صورت تاج بزرگ و دو رشته پهن در دو طرف صورتشون بیرون بود. با مانتو و شال‌هایی با رنگهایی تند و شاد. یه چیزی بود مثل کارناوال. لبهای باریک زن از هم باز شد و جمله‌ای به گوشم رسید:
- همی دخترا با ای موهاشون خِلافَ می‌رینن به جمهوری اسلامی!
- جان؟
- گفتم ای دخترا گُه می‌ریزن سرِ ای جمهوری اسلامی!
- ببخشید،‌ولی...
- چرا نمی‌فهمی دختر، همینا عن می‌کنن تو دهن آخوندا...
تا  ماجرا به "که‌که" و "سنده" نرسیده تندی گفتم:
- ببخشید خانوم اونو فهمیدم، منظورتونو از کلمه "خِلاف" نفهمیدم...
لبهاش به خنده باز شد:
-  هااااا...خو زودتر می‌پرسیدی. منظورم ای بود که خِلافِ ادب نباشه...
- آهان... نه بابا... اختیار دارید
- ها...خلوت شد، زودی بیا بَریم او‌وَر. تنبلی نکن دختر!

بالاترین