پنجشنبه، بهمن ۱۳، ۱۳۹۰

مقوای محبوب من از سفر آمد...

همونطور که تا حالا حتما فهمیدید چون خبرش عین توپ ترکیده، که ورود خمینی به ایران رو در 12 بهمن بازسازی کردن و به جای خمینی از یه ماکت مقوایی استفاده کردن!
اینم لینک عکساش.

الان فیس بوک غوغاست و به یاد ندارم هیچ موضوعی اینقدر ملت رو به وجد آورده باشه. اول چند تا از پست‌های خودم تو فیس بوک رو بذارم:
- مقوای محبوب من از سفر آمد...
- کاغذ هم نبود، چه برسه به مقوا...
-امام جان، تو 33 سال پیش که اومدی پا داشتی:((((
- به جان شما، الان اگه ما اینکارو کرده بودیم و به جای خمینی از ماکت مقواییش استفاده می‌کردیم الان در کهریزک زیر شکنجه بودیم!
- اقلا از شکلات درستش می‌کردن بعد از مراسم می‌دادن چند تا بچه بخورنش یه نفعی داشته باشه!
- به خدا باید به طراح امام مقوایی مدال داد، اونقدر روحیه‌مون بد بود و از شروع دهه زجر اونقدر ناراحت بودیم که خود من فکر می‌کردم امسال دیگه دق می‌کنم.
اما شروعش خیلی خوب بود، یه مدت بود اینقدر نخندیده بودم!
لطفا برای نُه روز دیگه از همین برنامه‌ها بذارید:)
- موندم این ماکته چرا دست نداشت برای بوسیدن؟
طراحش باید توبیخ بشه. آخه ملت کجاشو ماچ کنن؟
- باور کنید اگه از بچه دبستانی‌ها می‌خواستن برای روز اومدن خمینی یه برنامه درست کنن از این بهتر می‌شد:)
- دنیا رو چه دیدی، شاید انقلاب بعدی از همین مقوا شروع بشه:)
- ساده نباشید، اینا این کارو کردن، تا جایزه فاطمه معتمدآریا و اصغرفرهادی از اذهان پاک بشه!
- خوبی امام مقوایی اینه که نمی‌تونه برینه به قیام!
- به رهبر مقوایی گفتن حالا که اومدی ایران چه احساسی داری؟
گفت: اِح‌ساس؟(اِح‌اش رو کشیده بخونید) من چسبم داره وا می‌ره اونوقت شما می‌پرسید اِح‌ساسم چیه؟
- حزب فقط حزب‌الله ، رهبر فقط مقوا
- بسیجی‌ها می‌خونن: یار مقوایی من، با من و همراه منی...


-مشاورای خامنه‌ای: آقا دستمان به دامنت(عبات) وضع مملکت خیلی نابسامانه، 12 بهمن داره می‌رسه و همه از دهه فجر نفرت دارن و می‌گن دهه زجر، از اونور هم طلا و دلار گرون، گوشت و میوه و لبنیات و حبوبات و پوشاک و... گرون، دارو گرون، دکتر گرون، اجاره خونه گرون، پول تو دست مردم نیست، همه ناراضی ین ، همه منتظر یه جرقه تا بریزن تو خیابونا... یه فکری بکن.
خامنه‌ای ریشش رو خاروند و گفت: یه خمینی مقوایی درست کنید، از یه هواپیما بیارید پایین عین فیلمهای کمدی همه به مقوا احترام بذارید، قول می‌دم دهه فجر که سهله تا عید خوراک خنده و تفریح مردم در میاد و بی‌خیال اعتراض...


ویه کاریکاتور زیبا از مانا نیستانی در مردمک

اینم یه لینک بامزه از خون‌ دادن یه پهلوون... .
برای آزمایشگاه بیمارستان. به مسائل مقوایی ربط نداره ولی عین اون خنده‌داره.
خوبه حالا آقایون زایمان نمی‌کنن وگرنه چه می‌کردن!

چهارشنبه، بهمن ۱۲، ۱۳۹۰

عاشقانه‌ها

1- عاشقانه‌هامو تو سایت مرد روز می‌ذارم.
بعضیاشو از تو وبلاگم در میارم بقیه‌شم جدید می نویسم،
یکیش اینه
بقیه‌شم هم اینجا.

2- نظرخواهیم‌هم کماکان خرابه...

3- خوب، خدا رو شکر،‌ بوسیدن دست رهبر اشکال شرعی نداره... اونم کی اعلام کرده؟
خود رهبر. وای... بمیرم چقدر شکسته‌نفسی می‌کنه این مرد!
من چندشب بود به خاطر این مسئله خوابم نمی‌برد. نمی‌دونم به خاطر خود مسئله بود یا حل مسئله...

4- خیلی‌ها رو می‌شناسم تا دخترشون می‌خواد از درخت بالا بره، سوار تاب و الاکلنگ و سرسره یا حتی سوار اسب بشه،‌ می‌گن ای وای دختر عیب پیدا می‌کنی، جواب شوهرتو بعدا چی بدیم(حالا دختر مثلا سه چهار سالشه)
محمد بابایی خاطره‌ای نوشته مربوط به همین جریان. بکارت! همچنان مسئله این است...



5- تا سی‌با حرف می‌زنه می‌گم مهریه‌مو می‌ذارم اجرا ها....
:
6-میوه‌فروش وانتی محله ما امروز فقط دو جعبه پرتقال آورده بود، می‌پرسم پس بقیه میوه‌ها کو؟ وانتت که همیشه پر از میوه‌های جورواجور بود. می‌گه: مگه نمی‌دونی قحطیه، کوچه پایینی‌ها ریختن سرم همه رو خریدن. اینم پشت صندلی(گفت زیر صندلی قایم کردم اما می‌گن بگو پشت صندلی.) وانتم قایم کرده بودم.
جل‌الخالق مگه میوه رو چند ماه می‌شه احتکار کرد.
مردم ایران جای اعتراض به شرایط، فوری می‌خوان بار خودشونو ببندن.

7- هه هه، چه بامزه، تمام‌سکه و نیم‌سکه و ربع‌سکه بهار آزادی فروشش در بانک به ترتیب: 844 ، 413، 207 هزار تومن
و در بازار آزاد: 785، 388، 197
اونوقت مگه کسی مغز خر خورده بازار آزاد رو ول کنه بره تو صف سکه جلوی بانک:))
نمی‌دونن که زیتونی تو این مملکت هست که مچ بگیره!

قحطی‌نامه- १ - سبزی‌خورد شده

ایش... قحطی بیاد... در خودنویس
داشتم فریزر رو تمیز می‌کردم دیدم سبزی خورد شده‌مون تموم شده.
فرداش ساعت ده صبح رفتم مغازه‌ علی‌آقا که سبزی‌های پاک‌کرده و شسته رو جلوی چشممون با دستگاه خورد می‌کنه، دیدم دو تا خانم جلومن و هر کدوم ده کیلو سبزی قرمه می‌خوان، گفتم اووه... کی حوصله داره وایسه 20 کیلو سبزی قِرقِر خورد شه.
پس‌فرداش بعد از ظهر ساعت 3 رفتم وقتی که علی‌آقا تازه از خواب بیدار می‌شه و مشتری‌ها هنوز بیدار نشدن، دیدم 5 نفر حی و حاضر تو صفن و وقتی ازشون پرس و جو کردم دیدم هر کدوم بین 4 تا 8 کیلو سبزی آش و قرمه و پلو می‌خوان، گفتم ولش کن بابا. حیف وقت نیست. هر چی علی‌آقا اصرار کرد بمون نوبتت بشه، گفتم اصلا و ابدا!
پس‌اون‌فرداش ساعتی رفتم که دیگه مطمئن بودم هیچکی نیست. علی‌آقا عادت داره سر ساعت 1 ناهار بخوره و یه چُرتی بزنه و اگه مشتری اون ساعت بره عین دورازجون سگ پاچه‌شو می‌گیره! گفتم خودش دیده من دوسه روزه میرم، کارمو راه می‌ندازه.
چشمتون روز بد نبینه ساعت یک بعد از ظهر رفتم دیدم او وَه، ده دوازده نفر تو صفن. علی‌آقا هم بداخلاق با دهن کف‌کرده تندتند داره سبزی خورد می‌کنه، قیمتی هم که پشت شیشه زده کیلویی 500 تومن بیشتر از دیروزه. فهمیدم هوا پسه، یاد اوضاع فروشگاه رفاه دو روز پیش افتادم که مردم لَه لَه می‌زدن برای خرید و هر چی تو قفسه‌ها بود جارو می‌کردن می‌ذاشتن تو چرخ خریدشون. گفتم دیگه اقلا برای سبزی باید پیروز به خونه برگردم. سبدهای بزرگ سبزی پاک کرده و شسته شده تا سقف پر بودن و نگرانی از تموم شدن سبزی نداشتم.
شاید بگم حدود دوساعت طول کشید نفرات جلویی کارشونو راه انداختن. آخه دستگاهش برای هر بار بیشتر از سه‌چهار کیلو سبزی نمی‌تونست خورد کنه، تازه وسطاش هم تیغه‌هاش کُند می‌شد و باید عوضش می‌کرد.
تا اینکه رسید به خانم جلویی من، یه خانوم حدود پنجاه ساله، مانتو بلند تا قوزک پا و روسری گلدار تا ابرو پایین کشیده با اعتماد به‌نفس عجیبی گفت: 50 کیلو قرمه! ای‌بابا، بابات خوب، ننه‌ت خوب! 50 کیلو؟ مگه می‌خوای به هیئت غذا بدی... به علی‌آقا که ناهار نخورده حرکاتش عین فیلما اسلوموشن شده بود گفتم علی‌آقا چرا تو این موقعیت برای خودت کمک نمیاری؟ زد تو دهنم که اگه بیارم تو حقوقشو می‌دی؟
من و نفر عقبی‌ها هی به هم نگاه و بعد نچ‌نچی ‌کردیم. شما فکر کنید علی‌آقا که هر نایلونش دوسه‌کیلو بیشتر سبزی جا نمی‌گرفت چند بار رفت نایلون بیاره و از زور خستگی نایلونو می‌نداخت زمین و با همون دست دوباره سبزی بر‌می‌داشت ‌می‌گذاشت تو دستگاه؟
خلاصه 50 کیلوش تموم شد،‌ اومدیم یه نفس راحت بکشیم که گفت: علی‌آقا، 20 کیلو هم سبزی پلو –کوکو(شبیه به همه‌ن) و 30 کیلو هم آش، زیاد خورد نشه و 20 کیلو سبزی سوپ و ده کیلو اسفناج و ده کیلو نعناج جعفری و ده کیلو کرفس خورد شده( که دوتای آخرو نداشت خوشبختانه)...
صدای همه دراومد. من گفتم خانم این همه مگه تو فریزرت جا می‌شه اصلا؟
با غرور گفت: بَه، دیروز به خاطر همین یه فریزر بزرگ آمریکایی اصل خریدم گذاشتم اتاق دخترم!
- خوب برای چی؟
- مگه نمی‌دونید قطحی اومد؟
- والله خانم قحطی رو شماها ایجاد می‌کنید!(همه با تحسین نگام می‌کردن اما خودشون جرأت حرف زدن نداشتن بخصوص که دوتا پسر تیپ حزب‌اللهی اومده بودن ببینن بارهای خانوم حاضره براش حمل کنن و طرز رفتارش با اونا یه جوری بود انگار زیر دستای شوهرش بودن)
بعدش هم شما نمی‌گید اون یکی دو میلیون پول فریزر به اضافه هزینه برق ماهانه نگهداری این سبزی‌ها به پولش اضافه می‌شه؟
دیدم محل نمی‌ذاره اضافه کردم: تازه گرون هم بشه شما که ککتون نمی‌گزه این مردم متوسط و فقیرن که بهشون فشار میاد.
دیدم نخیر! دماغشو گرفته بالا و هی به علی آقا دستور می‌ده: این کیسه نایلون رو بذار اونور بذار اینور، آهان، بده این آقا(حزب‌اللهی) ببره من یهویی حساب می‌کنم و...،
گفتم یه چیزی بگم بسوزه!
- شما فکر تموم شدن اکسیژن خونه‌تون نیستین حاج خانوم؟ فریزر اضافی اکسیژن هواتونو می‌گیره
(می‌دونم چرت گفتم اما خیلی لجم گرفته بود)
یه خورده به فکر فرو رفت...
- اتاق مال اون دخترمه که خارج از کشوره. باید پنجره‌شو باز بذارم...
حالا یه صف درست شده پست سرم این هوا...
همه غرغر می‌کردن اما هیچکس هیچی نمی‌گفت...
وقتی تشریفشو برد... همه منو تشویق می‌کردن که خوب بهش می‌پروندی و حالشو سر مسئله اکسیژن گرفتی و حالا میره یه دستگاه هواساز هم می‌خره می‌ذاره تنگ فریزر و ... همینان قحطی درست می‌کنن وگرنه سبزی که تو مملکت ما کم نمیاد... سبزی بیشتر از دوماه بمونه دیگه ویتامین نداره و... لابد دوسه تا فریزر هم برای گوشت و مرغ گرفته و....
گفتم پس چرا یه کدومتون به طرفداری از من حرف نزدید تا اقلا از علی آقا بخواهیم یه حدنصابی بذاره برای خرید سبزی...
چی داشتن بگن؟ فوقش می‌گفتن سری که درد می‌کنه دستمال نمی‌بندن.
خلاصه که یه نصفه روزم کامل رفت برای چند کیلو سبزی خوردشده ناقابل... و هیچ احساس پیروزی هم نداشتم....

یکشنبه، بهمن ۰۹، ۱۳۹۰

مصاحبه انتخاباتی/ جواب‌های دندان‌شکن من به آمارگیر صدا و سیما

- در میدون معروفی با دوستم قرار داشتم. طبق معمول دیر کرده بود. من خسته و بی‌حوصله به دختر مقنعه‌ای-چادری‌یی نگاه‌‌ می‌کردم که فرم‌هایی در دست داشت و هر چند دقیقه‌ آدمی رو از بین جمعیت سوا می‌کرد و باهاش مصاحبه می‌کرد و روی صفحه‌ای علامت می‌گذاشت و چیزهایی می‌نوشت. جالب اینجا بود که با تموم سختی پیدا کردن افرادی برای مصاحبه و با اینکه چندبار نگاهش به من افتاد اما از من تقاضای مصاحبه نمی‌کرد. با دقت بیشتر، متوجه شدم فقط از آقایون ریشو و زنان چادری یا مانتو مقنعه‌ای رو از بین جمعیت انتخاب می کنه. یک ربع بیست‌دقیقه بعد دیدم بیکاره و باز تا نگاهش به من افتاد نگاهشو فوری دزدید و روشو کرد اونور. گفتم: چیه؟ من نمی‌تونم به سوالاتون جواب بدم؟ با اکراه کمی اومد جلو و با تردید گفت باشه. از طرف صدا و سیما برای انتخابات آمار می‌گیریم. با لبخندی پیروزمندانه گفتم اشکالی نداره! بپرسید.(انگار کارمند صدا و سیما جرمی مرتکب شده و من با بزرگواری می‌گم اشکالی نداره)
تأخر و تقدم سوالها دقیقا یادم نیست. اما اینها رو پرسید:
- می‌دونید چه انتخاباتی در پیشه؟
- بله، انتخابات مجلس.
- فکر می‌کنید چند درصد مردم شرکت کنند؟
- بین 20 تا 30!
با نگاه شماتت‌باری پرسید چرا اینقدر کم؟
- شما بقیه سوالاتونو بپرسید لطفا.
- خوب اینم سواله دیگه،( من کله کشیدم، او ورق را از من قایم کرد) آخه هیچکی به کمی شما نگفت.
- خوب من نظرمو گفتم.
- دلیلش؟
- یه دلیلش انتخابات ریاست جمهوری سال 88ه.
- یعنی چطور؟
من با خنده: شما فکر کنید موسوی مثلا چند رأی داشت؟
- وا... چه ربطی داره؟
- الان می‌گم، شما فکر کن مثلا 13 میلیون رأی، رای کروبی و رضایی (تندتند یه چیزهایی می‌نوشت) چند تا؟ بگیریم به قول شما 5 میلیون. خود به خود 18 میلیون از رای دهنده‌ها می‌رن کنار؟
- برای چی برن کنار؟ یعنی فکر می‌کنید اصلاح‌طلبا نمی‌رن رای بدن؟
- لابد انتظار دارید با چیزهایی که پیش اومد و کشت و کشتارها و زندانی شدن رهبراشون موسوی و کروبی برن رأی برن؟
طفلک رنگ و روش پرید. اما پرسید: یعنی در حصر بودن آقای موسوی هم در رأی ندادن موثره؟
- نه پس موثر نیست!
فقط همین؟
- نخیر، شما فرض کن، خیلی‌ها می‌خوان رأی بدن و اصلا هم از کشت‌و کشتارها و تجاوزات و زندانی‌کردن‌ها ناراحت نیستن، اما کاندیدای مورد علاقه‌شون رد صلاحیت شده.
- پس بنویسم، به علت رد صلاحیت کاندیدای مورد علاقه!
- اینم بنویس لطفا: نارضایتی از وضع مملکت، گرونی‌ها، قیمت دلار و طلا، بیکاری و...
خودش حرفمو برید: آیا به اخبار صدا و سیما گوش می‌دید؟
- نه، وقتشو ندارم.
- وقتشو ندارید یا...
- اعتماد هم ندارم. کی تاحالا حرف راست شنیدیم ازشون؟
- آیا رسانه‌های خارجی مثل بی‌بی‌سی و وی‌اُ اِی در رأی ندادن مردم مؤثرن؟
- بله که مؤثرن.
- چرا؟
من با خنده- پرسیدن نداره؟ چون مردم ایران هر شب پای اخبار همین رسانه‌هان!
- من یه سری اسم می‌گم شما بگو کدوم از اینا برای رأی دادن یا ندادن رو مردم، دانشجوها تأثیر می‌ذارن: رسانه‌های داخلی، خارجی، روزنامه‌ها، روحانیون، هم‌کارها، استاد دانشگاه، هم‌کلاسی‌ها، مسجد، همسایه، مردم کوچه و بازار و...
- همه‌شون!
- مگه می‌شه همه‌شون؟
- بله، شما مثلا دختر همسایه‌تونو تو تظاهرات 88 گرفتنش و میاد تعریف می‌کنه تو زندان چی بر سرش گذشته، تو تاکسی می‌شنوید یکی از فامیلش می‌گه که از فقر کلیه‌شو فروخته، تو روزنامه می‌خونیم که دزدی و جنایت چند برابر قبل ازانقلابه، همکار تعریف می‌کنه دخترش دانشگاه قبول شده اما پول نداشته و نذاشته بره دانشگاه، روحانی تو مسجد محل تعریف می‌کنه که قناعت کنید اما پسر خودش ماشین صد یا دویست میلیونی سواره، استاد دانشگاه هم که وظیفه‌شه روشنگری کنه و همکلاسی‌ها هم که خودتون می‌دونید چیا می‌گن...
حرفمو قطع کرد... خوب ، خوب متوجه شدم...(یواش یواش داشت عصبانی می‌شد)
- شما چقدر به سلامت انتخابات باور دارید؟ خیلی زیاد، زیاد، کم، خیلی کم،
- خیلی کم!
- آیا فکر می‌کنید در انتخابات آتی تقلبی از طرف یکی از جناحها صورت خواهد گرفت.
- بله، مسلما.
- فکر می‌کنید کدوم گروه بیشترین رأی رو برای نمایندگی بیارن؟ اصولگرا، اصلاح‌طلب یا هر گروهی که خودتون اسم ببرید.
- خوب معلومه اصولگراها از توی صندوق بیرون میان!
- سوال آخر، شما می‌رید رأی بدید؟
- جوابشو خودت بهتر می‌دونی...
- همین دیگه، برای همین نمی‌خواستم باهات مصاحبه کنم. از همون اولش فهمیدم.
و پشتشو کرد و داشت می‌رفت... فکر کنم تحقیقات میدانیش جریحه‌دار شده بود.
صداش کردم و گفتم خانوم،(برگشت به طرفم)- آمار گیری اون نیست که بیای همه‌ش با همفکرای خودت مصاحبه کنی. من از اولش دیدم یه عالمه پسر دختر دانشجو و خانوم و آقای با ظاهر غیرمذهبی از جلوت رد شدن با یکیشون مصاحبه نکردی، فقط با هم‌تیپای خودتو صدا کردی. یه طرفه می‌ری قاضی و راضی برمیگردی.
بعدا می‌گید آمار گرفتیم 80 درصد مردم تو انتخابات شرکت می‌کنن. و بعد انتظار دارید بگیم تقلب نشده؟ همین مصاحبه شما با افراد شبیه به خودتون مصداق بارز تقلب در آماره...
پشت چشمی نازک کرد و یه خداحافظی کوچولو کرد و رفت.
حیف من میام با اینا مصاحبه می‌کنم والا...

بالاترین

مصاحبه انتخاباتی/ جواب‌های دندان‌شکن من به آمارگیر صدا و سیما

- در میدون معروفی با دوستم قرار داشتم. طبق معمول دیر کرده بود. من خسته و بی‌حوصله به دختر مقنعه‌ای-چادری‌یی نگاه‌‌ می‌کردم که فرم‌هایی در دست داشت و هر چند دقیقه‌ آدمی رو از بین جمعیت سوا می‌کرد و باهاش مصاحبه می‌کرد و روی صفحه‌ای علامت می‌گذاشت و چیزهایی می‌نوشت. جالب اینجا بود که با تموم سختی پیدا کردن افرادی برای مصاحبه و با اینکه چندبار نگاهش به من افتاد اما از من تقاضای مصاحبه نمی‌کرد. با دقت بیشتر، متوجه شدم فقط از آقایون ریشو و زنان چادری یا مانتو مقنعه‌ای رو از بین جمعیت انتخاب می کنه. یک ربع بیست‌دقیقه بعد دیدم بیکاره و باز تا نگاهش به من افتاد نگاهشو فوری دزدید و روشو کرد اونور. گفتم: چیه؟ من نمی‌تونم به سوالاتون جواب بدم؟ با اکراه کمی اومد جلو و با تردید گفت باشه. از طرف صدا و سیما برای انتخابات آمار می‌گیریم. با لبخندی پیروزمندانه گفتم اشکالی نداره! بپرسید.(انگار کارمند صدا و سیما جرمی مرتکب شده و من با بزرگواری می‌گم اشکالی نداره)
تأخر و تقدم سوالها دقیقا یادم نیست. اما اینها رو پرسید:
- می‌دونید چه انتخاباتی در پیشه؟
- بله، انتخابات مجلس.
- فکر می‌کنید چند درصد مردم شرکت کنند؟
- بین 20 تا 30!
با نگاه شماتت‌باری پرسید چرا اینقدر کم؟
- شما بقیه سوالاتونو بپرسید لطفا.
- خوب اینم سواله دیگه،( من کله کشیدم، او ورق را از من قایم کرد) آخه هیچکی به کمی شما نگفت.
- خوب من نظرمو گفتم.
- دلیلش؟
- یه دلیلش انتخابات ریاست جمهوری سال 88ه.
- یعنی چطور؟
من با خنده: شما فکر کنید موسوی مثلا چند رأی داشت؟
- وا... چه ربطی داره؟
- الان می‌گم، شما فکر کن مثلا 13 میلیون رأی، رای کروبی و رضایی (تندتند یه چیزهایی می‌نوشت) چند تا؟ بگیریم به قول شما 5 میلیون. خود به خود 18 میلیون از رای دهنده‌ها می‌رن کنار؟
- برای چی برن کنار؟ یعنی فکر می‌کنید اصلاح‌طلبا نمی‌رن رای بدن؟
- لابد انتظار دارید با چیزهایی که پیش اومد و کشت و کشتارها و زندانی شدن رهبراشون موسوی و کروبی برن رأی برن؟
طفلک رنگ و روش پرید. اما پرسید: یعنی در حصر بودن آقای موسوی هم در رأی ندادن موثره؟
- نه پس موثر نیست!
فقط همین؟
- نخیر، شما فرض کن، خیلی‌ها می‌خوان رأی بدن و اصلا هم از کشت‌و کشتارها و تجاوزات و زندانی‌کردن‌ها ناراحت نیستن، اما کاندیدای مورد علاقه‌شون رد صلاحیت شده.
- پس بنویسم، به علت رد صلاحیت کاندیدای مورد علاقه!
- اینم بنویس لطفا: نارضایتی از وضع مملکت، گرونی‌ها، قیمت دلار و طلا، بیکاری و...
خودش حرفمو برید: آیا به اخبار صدا و سیما گوش می‌دید؟
- نه، وقتشو ندارم.
- وقتشو ندارید یا...
- اعتماد هم ندارم. کی تاحالا حرف راست شنیدیم ازشون؟
- آیا رسانه‌های خارجی مثل بی‌بی‌سی و وی‌اُ اِی در رأی ندادن مردم مؤثرن؟
- بله که مؤثرن.
- چرا؟
من با خنده- پرسیدن نداره؟ چون مردم ایران هر شب پای اخبار همین رسانه‌هان!
- من یه سری اسم می‌گم شما بگو کدوم از اینا برای رأی دادن یا ندادن رو مردم، دانشجوها تأثیر می‌ذارن: رسانه‌های داخلی، خارجی، روزنامه‌ها، روحانیون، هم‌کارها، استاد دانشگاه، هم‌کلاسی‌ها، مسجد، همسایه، مردم کوچه و بازار و...
- همه‌شون!
- مگه می‌شه همه‌شون؟
- بله، شما مثلا دختر همسایه‌تونو تو تظاهرات 88 گرفتنش و میاد تعریف می‌کنه تو زندان چی بر سرش گذشته، تو تاکسی می‌شنوید یکی از فامیلش می‌گه که از فقر کلیه‌شو فروخته، تو روزنامه می‌خونیم که دزدی و جنایت چند برابر قبل ازانقلابه، همکار تعریف می‌کنه دخترش دانشگاه قبول شده اما پول نداشته و نذاشته بره دانشگاه، روحانی تو مسجد محل تعریف می‌کنه که قناعت کنید اما پسر خودش ماشین صد یا دویست میلیونی سواره، استاد دانشگاه هم که وظیفه‌شه روشنگری کنه و همکلاسی‌ها هم که خودتون می‌دونید چیا می‌گن...
حرفمو قطع کرد... خوب ، خوب متوجه شدم...(یواش یواش داشت عصبانی می‌شد)
- شما چقدر به سلامت انتخابات باور دارید؟ خیلی زیاد، زیاد، کم، خیلی کم،
- خیلی کم!
- آیا فکر می‌کنید در انتخابات آتی تقلبی از طرف یکی از جناحها صورت خواهد گرفت.
- بله، مسلما.
- فکر می‌کنید کدوم گروه بیشترین رأی رو برای نمایندگی بیارن؟ اصولگرا، اصلاح‌طلب یا هر گروهی که خودتون اسم ببرید.
- خوب معلومه اصولگراها از توی صندوق بیرون میان!
- سوال آخر، شما می‌رید رأی بدید؟
- جوابشو خودت بهتر می‌دونی...
- همین دیگه، برای همین نمی‌خواستم باهات مصاحبه کنم. از همون اولش فهمیدم.
و پشتشو کرد و داشت می‌رفت... فکر کنم تحقیقات میدانیش جریحه‌دار شده بود.
صداش کردم و گفتم خانوم،(برگشت به طرفم)- آمار گیری اون نیست که بیای همه‌ش با همفکرای خودت مصاحبه کنی. من از اولش دیدم یه عالمه پسر دختر دانشجو و خانوم و آقای با ظاهر غیرمذهبی از جلوت رد شدن با یکیشون مصاحبه نکردی، فقط با هم‌تیپای خودتو صدا کردی. یه طرفه می‌ری قاضی و راضی برمیگردی.
بعدا می‌گید آمار گرفتیم 80 درصد مردم تو انتخابات شرکت می‌کنن. و بعد انتظار دارید بگیم تقلب نشده؟ همین مصاحبه شما با افراد شبیه به خودتون مصداق بارز تقلب در آماره...
پشت چشمی نازک کرد و یه خداحافظی کوچولو کرد و رفت.
حیف من میام با اینا مصاحبه می‌کنم والا...

بالاترین

شنبه، بهمن ۰۸، ۱۳۹۰

عاشقانه‌های من و سی‌با- 5

عاشقانه‌ها در سایت مرد روز

رفته بودم رو صندلی تا لامپ سوخته رو عوض کنم. شوهرم از راه رسیده به شوخی گفت:

وای… عزیزم، مگه من مُردم که تو داری لامپ عوض می‌کنی

و دوید طرفم… در حالیکه آخرین پیچ لامپ سالم رو می‌پیچوندم گفتم: خودتو لوس نکن. پس وقتی تو نیستی کی به امورات خونه می‌رسه؟ همیشه منم دیگه

و اومدم یواش از صندلی بیام پایین، که نذاشت و دستاشو باز کرد با عشق ومهربانی تمام گفت:

بپر بغلم!

ناز کردم.

وای… من آخه سنگینم

چشم‌هاش هم می‌خندید…

می‌گم بپر!

بابا مگه خودت نگفتی دوسه کیلو اضافه کردی

عشق این چیزا رو نمی‌فهمه، بپر!

با لبخند گفتم علی الله و دست‌هامو باز کردم بالا گردنش و چشمامو بستم و خودمو مثل اوائل ازدواج برای یه دور چرخوندن دور اتاق آماده کردم. هر چی بدنم پایینتر اومد می‌دیدم نه از گرما خبری هست و نه از نرمی آغوش، تا اینکه مثل معذرت می‌خوام پِهِن نقش زمین شدم. تموم بدنم درد می‌کرد.

دیدم شوهرم با چشم‌های گردشده از تعجب به طرفم میاد و هی میگه معذرت می خوام ، ببخشید…

با بغض می‌گم: …..(بوق) پس چرا جاخالی دادی؟

می‌گه:‌ «به خدا تقصیری نداشتم یهو تا خودتو ول کنی فکرم رفت به اینکه اگه کمرم نتونه سنگینی ‌تو تحمل کنه و دیسکم در بره و چند روزی نتونم سرکار برم و عمل جراحی بخوام و پول نداشته باشیم و تو و بچه‌ها گرسنه بمونی و …»

نشون به اون نشون که من یک هفته تموم تو تختم خوابیده بودم و شوهرم کوتاه نمیومد که می‌بینی اگه من می‌خوابیدم زندگیمون لنگ می‌شد

امان از عشق با حساب کتاب آقایون…

عاشقانه ها-1
عاشقانه‌ها -2
عاشقانه‌ها-3
عاشقانه‌ها-4

شنبه، آذر ۱۹، ۱۳۹۰

آبروریزی 2

همونطور که حدس زده بودم بالاخره عطش مردم به سریال‌های آنچنانی کانال فارسی‌وان شدیدا کاهش پیدا کرده و خیلی از آشنایانی که خیلی از کارها و مهمونی‌رفتن‌ها و مهمونی‌گرفتنشون رو به خاطر دیدن سریالهای فارسی1 یا زمزمه(خواهر فارسی1)عقب می‌نداختن تصمیم گرفتن با تموم شدن هر سریال دیگه سریال بعدی رو که همون ساعت شروع می‌شه نبینن. کانال من و تو تقریبا داره همون جایی رو که فارسی1 داشت به دست میاره.
من تو کانال چرخوندن ماهواره هنوزم گاه‌گاهی چند ثانیه‌ای یا چند دقیقه‌ای رو اینجور کانالا وایمیسم ببینم چه خبره و هر بار که سی‌با خونه‌ست با شنیدن صدای دوبله فارسی1 یا زمزمه حتی از راه دور دادش درمیاد. چیزی که از همه بیشتر دیدم بدش میاد وقتی بود که موقع سریال تاوان دوتا از بازیگرانش که گداصفت و جیب‌بر بودن داشته همدیگر رو "گربه‌کوچولی من" صدا می‌کردن. اصلا یه جور حس نفرت بهش دست می‌داد. (فکر می‌کنه این چیزا لوس بازیه. شاید در پس ذهنش یه حس مردسالارانه داره هنوز.‌آره؟)
خلاصه اون شب که زنگ بیرونو زد و از تو آیفون سبیلای باروتیش رو دیدم یهو یاد اون جمله کذایی افتادم و گفتم حالا که خودش نیومده بالا و درو باکلید باز نکرده و چشمم تو چشمش نیست که از هیبتش بترسم یه کم اذیتش کنم. با شوق گفتم:
- تویی گربه کوچولوی من؟
سرفه‌ای کرد و لادندونی گفت: درو باز کن.
- وای چه سیبیلای نازی. پیشی کوچولوی خوشگل من! ( فکر کن با اون قد و هیکل و قیافه جدی بهش بگی پیشی اونم کوچولو)
بازم با صدای لادندونی- توروخدا درو باز کن( سی‌با درعمرش اینجوری با التماس حرف نزده بود)
- ای بابا، کسی که نمی‌شنوه. اصلا دروباز نمی‌کنم تا توهم به من از همینا بگی.
با عصبانیت شدید- اصلا نمی‌خواد! و رفت... آیفون هم که یه تایم بخصوصی داره قطع شد.
دکمه‌ تصویرو زدم و گفتم: پیشی ِ کوچولوی زیتون حالا قهر نکن دیده(دیگه)... و دکمه باز کننده در رو زدم. و خودمو آماده کردم برای یه دعوا. البته سی‌با آدم جدی‌ییه و منم هیچوقت اینقدر سربه‌سرش نمی‌ذاشتم اما واقعیتش فکر نمی‌کردم دیگه تا این حد عصبانی بشه و تو ذهنم گفتم عجب بی‌جنبه‌ای بود و من نمی‌دونستم.
اومد بالا. وقتی در بالا رو باز کردم دیدم رنگش عین شاتوت سیاهه و کارد می‌زدی خونش در نمیاد.
- سی با جان، یه بار اومدم باهات شوخی کنم ها...
با ناراحتی تمام(انگار کسی مرده باشه) گفت : پاک آبرومو بردی... می‌دونی تموم مردای ساختمون جمع بودن دم در .
- وای... جدا( با وجود حساسیت‌ها و معیار آبروریزی نازکی که داره واقعا جا خhttp://www.blogger.com/img/blank.gifوردم) http://www.blogger.com/img/blank.gif کِی تابه‌حال اهالی ساختمون دم در جلسه گذاشتن که حالا بار دوم باشه. یا توی لابی بوده یا خونه‌ی یکی از ماها. فوق فوقش تو پارکینگ جمع می‌شدن.
- من چه می‌دونم. پشت بوم چکه کرده بود و همه جمع شده بودن نظر بدن که چیکار کنن. حالا چیکار کنم. چه‌جوری تو این محل زندگی کنم؟
- هیچی، می‌خوای آپارتمان رو بذارم برای فروش...
- دیگه باهام حرف نزن...
آقا سی‌با تا یکی دوهفته سرسنگین بود و فکر می‌کرد همه همسایه‌ها دارن راجع به "گربه کوچولوی زیتون" حرف می‌زنن.
آقا گیرم که آب رفته به جوی بازآید ، با آبروی رفته چه باید کرد؟! واقعا!

آبروریزی‌ها ادامه دارد...

لینک این آبروریزی در بالاترین

جمعه، آذر ۱۱، ۱۳۹۰

آبروریزی १...



ایرانی‌ها اصولا به آبرو خیلی اهمیت می‌دن و حکایات و احادیث و ضرب‌المثل‌های زیادی در این باب نوشته شده. حمید مصدق عزیز می‌فرماید: گیرم که آب رفته به جوی بازآید ، با آبروی رفته چه باید کرد؟!
نه، واقعا شما بگویید، چه باید کرد؟
البته حد و اندازه آبرو ریزی بستگی به شرایط زمانی و جغرافیایی و سیاسی داره. ممکنه یه کاری رو در کشور آمریکا بکنیم هیچ آبرومون نره، اما در ایران بره. یا اگه امروز اون کارو بکنیم آبروریزی سنگینی به حساب بیاد ولی دوسال پیش اصلا برای کسی مهم نبوده.
این احساس آبروریزی که گاهی به من هم دست می‌ده مسلمه که مربوط به شرایط این روزهاست...

اون روز مامان بزرگ قصه‌ما زنگ زده که زیتون جان چه نشستی که تلویزیونم آنتن نمی‌ده و همه‌ش برفک می‌بینم و نمی‌فهمم کی اذان می‌گن تا نمازمو سر وقت بخونم و...
- مامان بزرگ، مگه رادیو نداری؟
- نه بابا، کی دیگه رادیو( گفت رادیول) گوش می‌ده این روزها، رادیوم همه‌ش خش خش داشت خیلی وقت پیش دادمش به نون‌خشکی.
- خوب، چه کاری از دست من برمیاد؟
- می‌دونم اشکال از آنتنمه، چندوقت پبش رفتم رو پشت‌بوم دیدم پلاستیکاش پوسیده شده و همه‌ میله‌هاش ریخته زمین. دستت درد نکنه یه آنتن برام بخر بیار زیتون‌جان، ثواب داره. بچه‌هام که به فکرم نیستن.
- آخه الان...
- الان چی؟ کار داری؟ باشه! عیبی نداره،(با غصه) یه فکری می‌کنم بالاخره...
- نه مامان بزرگ تا عصر برات می‌گیرم میارم. چه نوعشو می‌خوای؟ یه جور اومده کنترلی و...
- نه بابا، ما اهل این قرتی بازی‌ها نیستیم، از همین مدل میله‌میله‌ای که خودم دارم بگیر. گرون هم نباشه زیاد ها...
- چشم!
عصر داشت نرم نرم برف میومد... چند خیابون پایین‌تر از خونه‌شون نزدیک مغازه الکتریکی پیاده شدم. تا به آقاهه گفتم آنتن می‌خوام با خوشحالی فوری دوید هفت‌هشت مدل آنتن با جعبه‌ش انداخت رو پیشخون.
- این 22 تومنه، این 25 تومن، این‌یکی شونزده تومن...
- آقا من از اون مدل قدیمی‌ها می خوام که یه کوچیکشو گذاشتین اون بالا.
شروع کرد اصرار که:
- از اینا دیگه مد نیست. یکی از این جدیدا رو انتخاب کن.
- نه راستش برای یه خانم مسن می‌خوام که گفته حتما مدل قدیمی باشه. (وقتی بگی خانم مسن خودش می‌فهمه دیگه نباید اصرار کنه) بزرگتر از این ندارید؟ برای رو پشت‌بوم می‌خواد.
- بالکن نداره؟(این یعنی بزرگتر نداره)
- چرا یه بالکن کوچولو داره.
- خوب همینو ببر، وصل کن به میله‌های بالکنش، هر وقت هم خواست اینوراونورش کنه بنده خدا تا پشت‌بوم نره. بزرگ کوچیکیش هم تو صافی تصویر تاثیری نداره.
دیدم حرف حساب می‌زنه. قیمتش رو پرسیدم گفت همین یکی مونده ببر. 7 تومن. چونه زدم شد 6 تومن! گفتم خوب برام ببندش بی‌زحمت. گفت چرا بی‌خود زحمت باز کردن و بستنش رو بکشی، همینطوری ببر. ماشین نداری؟ گفتم نه پیاده می‌خوام برم. سه چهار خیابون بالاتره. گفت چه بهتر پیاده آسیبی هم نمی‌بینه. و با خنده‌ای که نشون از پیروزی در آب کردن چیزی رو داشته باشه آنتن رو آورد و با گردگیر کمی گردش رو تکوند و داد دستم. اومدم بیرون، شما فکر کن مثلا تو خیابون شلوغی مثل گوهردشت.
پامو از در بیرون نگذاشته که یه پسر متلک انداخت: آنتن! گفتم عیبی نداره. اگه پسرا متلک نگن می‌میرن.
دختری از روبه‌رو میومد با دیدن من چنان نیشی باز کرد و سری تکون داد که انگار مرتکب گناه خنده‌داری شدم. نگاهی به سرتاپام انداختم. نکنه دکمه‌م بازه یا شالم از سرم افتاده یا یه پاچه شلوارم بیرونِ چکمه‌ست یکیش تو!
آقای بعدی چنان اخمی بهم کرد که فوری شکم رفت به اینکه لابد آرایشم بده. همونجا آنتنو گذاشتم زمین از کیفم آینه درآوردم و صورتمو وارسی کردم. نه عین همیشه بودم.
یه کم بالاتر یه خانم تپل ساک به‌دست سرشو با تحقیر اینور و اونور کرد و به خانم همراهش که فکر کنم دخترش بود گفت: حالا انگار تلویزیون چی داره که رفته آنتن خریده. دخترش پق‌پق خندید و گفت همینو بگو. و دوتایی شروع کردن به مسخره کردن من.
معما حل شد...
پسر بعدی بهم رسید: سلام خانم ِ آنتن!( ما تو کلاس به هر کسی که گزارش بقیه رو به دفتر می‌داد می‌گفتیم آنتن) یواش یواش با هر قدم که جلو می‌رفتم با نگاه‌ها و متلک‌های دیگران داغ‌تر می‌شدم. پیشونیم شده بود غرق عرق. از بچه تا زن و مرد و پسر و دختر به محض دیدن آنتن دستم انگار رسالت داشتن چیزی بپرونن. انگار در خواب و بیداری این کلمات رو می‌شنیدم: آنتن... تلویزیون... مزخرف... ضرغامی... ماهواره... جمهوری اسلامی... کثافت... دزد... سه‌هزار میلیارد(باور کنید حتی به اینجا هم رسید)
گذشتن از اون چهار خیابون یکی از سخت‌ترین کارای عمرم بود. تا رسیدم، مامان بزرگ گفت بذار برات چایی بریزم تا گرم شی عزیزم. گفتم نه مامان بزرگ بی‌زحمت یه لیوان آب یخ یخ بدین.

شنبه، آبان ۲۱، ۱۳۹۰

انفجار مهیبی(بر وزن بهمن عظیمی) کرج را لرزاند...

یه سری به فیس‌بوک زدم و داشتم کامپیوتر رو خاموش می‌کردم که ناگهان انفجار مهیبی که به نظرم دوقلو هم بود(پشت سرهم) خونه‌مونو شدیدا لرزوند. فکر کنم کل کرج رو لرزوند. چون تا پریدم رو بالکن، دیدم تا چشم کار می‌کنه مردم ریختن بیرون و کسایی که مثل من طبقه بالان اومدن تو بالکن.
مردی گفت: وای نیروگاه هسته‌ای رو زدن. یکی گفت نه بابا یه دپوی اسلحه‌خونه چند کیلومتری کرج به طرف تهران هست که حتما اون منفجر شده..
زنی گفت احتمالا زندان گوهردشت رو منفجر کردن تا زندانی‌هارو آزاد کنن....

سی‌با زنگ زد. گفت 15 کیلومتری اتوبان کرج‌تهرانه و جایی که بوده تموم شیشه‌هاش لرزیده. گفتم بابا من فکر کردم بمب خورده پشت خونه‌مون.
دوستم از هشتگرد زنگ زد که تو خبرگزاری مهر خونده که در اثر انفجار شیشه‌ خونه‌های عظیمیه شکسته خواست ببینه گوهردشت هم صدای انفجار شنیدم یا نه. گفتم آره خیلی شدید. زیر پامون هم عین زلزله می‌لرزید.
اومدم بیام اینترنت دیدم قطعه. چون تازه از بستر مریضی بلند شدم و هنوز ضعیفم فکرای مزخرف زد به سرم.
بخصوص که قبلش تو فیس بوک حرف از مرگ زده بودم:
چرا همه جا رفتن زن بدون همراه ممنوعه، اما دفن خانم‌های مُرده بدون همراه مرد ممنوع نیست؟
Lik احساس کردم دهنم داره تلخ می‌شه . گفتم نکنه شیمیایی بوده:)‌
گفتم اگه تا یه ربع دیگه زنده باشم دوست دارم چیکار کنم؟ برای اولین بار از اینکه تنهام خوشحال بودم . کاش سی‌با و بچه‌ها نیان تا آخر شب. گفتم الحمدالله یخچال پر از خوراکیه:) پس چیکار کنم تو این یه ربع. می‌خورم:) و بعد اومدم دیدم بعد از نیم سعات اینترنت درست شده


آخرین خبر: انفجار در انبار مهمات بیدگنه(ملارد شهریار)
لینک در بالاترین

چهارشنبه، آبان ۱۱، ۱۳۹۰

دوستان ساکن کانادا، ببخشید مصدع اوقات می‌شوم...

دوستان گل ساکن کانادایم سلام، ببخشید مصدع اوقات می‌شوم. از این جهت به خودم اجازه جسارت دادم چون شما در تظاهرات بعد از انتخابات 88 خیلی به من روحیه دادید و تشویم کردید که تا به دست آوردن حق و حقوقم و از بین بردن ظلم و جور و بی‌عدالتی در خیابان بمانم. هر وقت خسته شدم یا از باتوم و اسلحه و گاز اشک‌آور ترسیدم با نوشته‌ای در اینترنت و‌ یا ای‌میل شخصی -شده با پند و اندرز و اگر نشد با تندی و خشونت کلامی- از غیرت و حمیت و ایستادگی گفتید و متذکر شدید اگر در خیابان نمانیم هر چه برسرمان می‌آید حقمان است و خاک بر سرمان با این بی‌عُرضگی‌مان...
حالا اجازه بدهید من چیزی از شما بخواهم. نمی‌گویم زیر رگبار گلوله،‌ که شاید زیر نم‌نم باران، نمی‌گویم با ترس و لرز، بلکه با شادی و ابزار آن، زیر‌انداز و عرق و ورق و ضبط و تخمه و شکلات هم باشد. نمی‌گویم در حال فرار که در حال رقض و پایکوبی. نمی‌گویم از کارتان بزنید، نه، یک روز تعطیل بروید، می‌توانید آش و شیرینی و ترشی و مربا ببرید به همدیگر بفروشید تا کسب‌درآمدتان هم مختل نشود.
دوستان عزیزم، یکی از دزدهای مملکت فرار کرده آمده آنجا. حالا نوبت شماست.

ممنون! ما از شما عکس یادگاری و فیلم از خانه‌ی خاوری در تورنتو نمی‌خواهیم. نمی‌خواهیم بدانیم این خانه را چگونه و چند خریده شده و چند اتاق خواب و آشپزخانه دارد. در اینترنت عکس انواع و اقسام خانه‌های افسانه‌ای موجود هست. به قول یکی از دوستان که می‌گفت خانه‌ی من که از خاوری زیباتراست و دزدی هم نیست. ما از شما می‌خواهیم تنِ بقیه‌ی دزدهای این مملکت را آنچنان بلرزانید تا حالیشان کنید که بعد از چاپیدن و فرار کردن، زندگی آنچنان برایشان بهشت نمی‌شود و تنها ضررش عکس یادگاری گرفتن با خانه‌اش نیست.
بعد از کلی سرچ در گوگل دیدم کل جمعیتی که تا به‌حال برای تظاهرات(نه گرفتن عکس یادگاری) به در خانه‌ی خاوری رفته‌اند فقط چهار نفر بوده(بازم گلی به جمال این 4 نفر، لابد جوگیر شده‌اند). من نمی‌دانم چند ایرانی در کانادا و بخصوص در تورنتو هست که با نارضایتی از وضع ایران مهاجرت کرده‌اند. چیزی که مسلم است خیلی بیشتر از چهار نفر!
حالا که خود حکومت کاری برای برگرداندن دزها نمی‌کند(به قول پیرمرد همشهری‌مان چون کون همه‌شان گُهی‌ست) شما می‌توانید برایشان جهنم کوچکی بسازید. نمی‌توانید؟
اگر برای رفتن به آنجا انگیزه می‌خواهید می‌توانید به صورت تور تفریحی اتوبوس بگیرید و جلویش ژانگولر بازی و کنسرت راه بیندازید. فقط لطفا بروید.

لینک در بالاترین

دوشنبه، مهر ۲۵، ۱۳۹۰

آنقدر نازت کشیدم، پرده از رازت کشیدم...


ترانه‌ی " خواب نوشین" و یا "وصل دوشین" مرضیه رو خیلی دوست دارم. خواستم شمارو هم در این لذت شریک کنم.
پشنهاد می‌کنم گوش بدین و باهاش بخونید.

خواب خوشی وقت سحر
دیدم و یادم نرود
روی تو با دیده‌ی تر دیدم و یادم نرود...

1،2،3 حالا باهم...

پرده از رازت کشیدم
سوی خود بازت کشیدم
آنقدر نازت کشیدم
تا نشستی...

روی دامانت فتادم
عقده‌ی دل را گشادم
ناگهان آمد به یادم
رنج هستی...

ای خوش آن‌دم وان غرورِ خواب نوشین
خواب نوشین، خواب نوشین
وان نشاط و وان سرور وصل دوشین
وصل دوشین، وصل دوشین

با تو می‌گفتم غم و درد جدایی
همچنان نی با نوای بینوایی
وای از این دیر آشنایی...

روی دامانت چو اشک افتاده بودم
ناله‌های عاشقی سر داده بودم
که‌ای جفاجو کن وفایی


دامن از دستم کشیدی
همچو بخت از من رمیدی
من ز خواب ناز خود، زآواز خود ناگه پریدم
غیر اشک و بستری، از دیدِ تر دیگر ندیدم

او سر یاری ندارد
قصه‌گو تَه رنج عاشق
خواب و بیداری ندارد

پرده از رازت کشیدم ...

آهنگساز:پرویز یاحقی

جمعه، مهر ۱۵، ۱۳۹۰

در شب اتفاق افتاد...

از در پارکینگ درست نگذشته بودیم که ناگهان در سیاهی شب، زنی که سخت در چادر سیاه پیچیده شده بود پرید جلوی ماشین و زد به شیشه.
- لطفا بیایید پایین.
ساعت ده بود و ما می‌بایست درست همین ساعت جایی می‌بودیم و دیرمون بود. فکر کردیم یا گداست یا برای نذری پول جمع می‌کنه.
شیشه رو کمی کشیدم پایین.
- ببخشید ما دیرمونه. باید بریم. سی‌با پاشو گذاشت رو گاز که بره. دوباره پرید جلو.
آمرانه‌تر از پیش گفت:
- خیلی مهمه. لطفا پیاده شید.
من که یه ساعتی رو که منتظر سی‌با بودم و می‌دونستم طبق معمول دیر می‌رسیم مهمونی، از لجم هی به آرایشم اضافه کرده بودم و مویی که با هزار زحمت پریشون ریخته بودم دور و بر صورتم فکرم به هزار جا رفت... ای‌داد و بیداد با این تیپ حزب‌اللهیش، لابد اومده برای حجابم تذکر بده. یا بپرسه شما با این آقا چه نسبتی دارید. شایدم می‌خواد به کراوات قررررمز سی‌با گیر بده. اما از کجا می‌دونست ما قراره این شکلی بیاییم بیرون؟
سی‌با خسته از اصرار زن درو باز کرد و پیاده شد.
- چه فرمایشی دارید؟
در عین حال حواسمون رفته به دو مرد با کت‌و شلوار مدل برادران با ریش و پشم دارن از پژو سفید رنگی پیاده می‌شن و به طرفمون میان.
از فکرم گذشت چی در انتظارمونه؟ توطئه؟ قتل زنجیره‌ای(!)؟ دزدی مغزها؟ خفگی با طناب؟ دستگیری به علت توهین به رهبری؟ توهین به رئیس‌جمهور؟ به نظام؟ مخل امنیت اجتماعی؟ حکم شلاق؟
زن گفت: ما دیدیم یه آدم مشکوک وارد خونه‌تون شد!
مردها نزدیک‌تر شدن...پیکان قراضه‌ سبز‌رنگی کمی اونطرفتر پارک بود با شیشه‌های پایین و در باز. زن به پیکان اشاره کرد و گفت ما دیدیم یه مرد گنده مشکوک کمی با در این ماشین ور رفت و از تو صندوق عقب داره چیزی می‌دزده و تا ما نگهداشتیم و پرسیدیم داری چیکار می‌کنی پرید رفت اون‌طرف ماشین قایم شد. رفتیم اونور خیلی فرز اومد اینور بعد وقتی شما ریموت در رو زدید پرید تو خونه‌تون. برید بگیریدش. مواظب باشید به نظر خیلی خطرناک میومد. اسلحه‌هم داشت. این ماشین کدوم یکی از همسایه‌هاتونه؟
گفتیم هیچکدوم.
زن به سی‌با گفت پس دزده. بدوید برید دنبالش! مردها هم اصرار می‌کردن.
باورشون نداشتم. فکر می‌کردم الکی سر کارمون گذاشتن و هدف دیگه‌ای دارن. مثلا سی‌با رو بفرستن دنبال نخود سیاه و بعد منو بدزدن(!).
سی‌با در کوچک رو باز کرده بود و به حیاط تاریک نگاه میکرد فکر می‌کنم تردید داشت بره. اومدم برم زنگ تموم همسایه‌ها رو بزنم دیدم سویچ هنوز رو ماشینه و مردا چسبیده به ماشین ایستادن. اصلا نکنه نقشه دارن ماشینو بدزدن؟
زن فکر کنم فهمید: گفت من معلم قرآنم و به قرآن راست می‌گم. الان یه دزد مسلح تو خونه‌تونه. شایدم تعدادشون بیشتر هم باشه... ببینید الان به 110 هم زنگ می‌زنم... و شروع کرد به گرفتن شماره.
سی‌با تصمیم گرفت بره. تو تاریکی حیاط گم شد... زنگ چند تا از همسایه‌ها رو زدم که بیان کمک اما برای هر کی موضوعو تعریف کردم اصلا اهمیت نداد! سی‌با تنهایی به جنگ دزدان جنایتکار رفته بود...
گفتم دیدی در این شب تیره بیوه شدم! یواشکی حرکات زن و دو مرد رو زیر نظر گرفتم. زن تلفن به پلیس 110 رو نصفه کاره گذاشت و گفت بعدا بهتون خبر می‌دم بیایین یا نیایین.... بله دیگه... جون شوهر خودش که در خطر نبود! و فکرم رفت به اینکه اگه سی‌با بمیره آیا شهید حساب می‌شه؟ بیمه عمرش چقده؟ می‌تونم بعدا گلیم خودم و بچه‌ها رو از آب بیرون بکشم یا مجبورم دوباره ازدواج کنم؟ وای... لباس سیاهامو کجای کمد گذاشتم؟ شال مشکی‌یم هنوز مُده یا باید یه جدیدشو بخرم؟
اگه سی‌با جانباز شد چه خاکی به سرم بریزم؟ به پاش بمونم؟ نمونم؟ بستگی به درصدش داره. نه گناه داره...
هر چی گوش دادم،هیچ صدای تیراندازی و درگیری نشنیدم. نکنه با گاز خفه‌کننده سی‌با رو بیهوش کرده باشن و دارن با چاقو مثله‌ش می‌کنن؟
از این فکرم، بیخیال ماشین با سویچ روش شدم و دویدم توی حیاط... دنبال بیلی جارویی چیزی می‌گشتم که... دیدم سیاهی‌یی قد بلند به طرفم اومد. قلبم داشت وای‌میساد. حتی قدرت فریاد زدن نداشتم. منتظر فرود یه تبر توی سرم بودم که صدای سی‌با به گوشم رسید.
- بیا بریم بابا. دیرمون شد.
- یعنی هیچکی تو راه‌پله‌ها یا پشت‌بوم نبود؟
- حالا بیا بعدا می‌گم.
- نکنه دزده رفته توی خونه‌ی یکی از همسایه‌ها؟
سی‌با هیچی نمی‌گفت و از حیاط رفت بیرون. دنبالش دویدم و دیدم ماشین سرجاشه و خانم معلم قرآن هم هنوز کنار دو مرد ریشوی همراهش وایساده.
- خانم، بفرمایید قضیه حله!
- یعنی چی حله برادر؟ دزده چی شد؟
- هیچی، شما بفرمایید، مسئله‌ای نبود!
- مگه می‌شه؟ دو دور دورِ ماشین از دست ما فرار کرد و با اون ریخت کر و کثیف با اسلحه پرید تو خونه‌تون. نکنه تهدیدتون کردن. اگه نگید الان به 110 میگم بیان. و گوشی رو گرفت دم گوشش.
- نه خانوم اینکارو نکنید. گفتم که مسئله‌ای نبود.
بعد از اصرارهای فراوون بالاخره سی‌با گفت.
- با یکی از همسایه‌ها رو پشت‌بوم کار می‌کرد. فکر کنم لوله‌کش بود.
- وا... پس چرا از ما ترسید؟ نکنه....؟
سی‌با خندید...
بله آقا نصاب دیش و ماهواره بود.
معلم قرآن با عصبانیت گفت:
- مرده‌شور ریختشو ببره! چقدر وقت مارو تلف کرد. شیطونه می‌گه... و تلفن رو برد بالا. والله اینا از دزد بدترن. دزد معمولی مال آدما رو می‌بره اینا فرهنگ مارو می‌دزدن.
- نه خواهش می‌کنم خانم. این حرفا چیه؟ جوونا بیکارن. بذارید یه لقمه نون بخوره. اگه بگیرنش واقعا تبدیل می‌شه به اونی شما فکرشو می‌کردید. از ترسش ماشینش رو هم همینطور باز ول کرده. بیایید براش ببندیمش. یکی از آقایون با اکراه کمک کرد شیشه‌های ماشین رو دادن بالا و دکمه قفلش رو هم زدن و درو بستن. زن همینطور مرد نصاب رو نفرین می‌کرد...
و ما فقط به اواخر مهمونیمون رسیدیم.














پنجشنبه، مهر ۰۷، ۱۳۹۰

اواضاع مملکت

1- داستان اختلاس 3000ميليارد توماني به زبان ساده/ نیما نامداری (ساز مخالف)

2- یادداشتی در ارتفاع 30 هزار پایی/ دکتر مهدی خزعلی

3- نهال سحابی، از دوستان بهنام گنجی و کوهیار گودرزی پس از اقدام به خودکشی، درگذشت
وبلاگ نهال بوی مرگ و ناامیدی می‌داد... کاش دوستاش زودتر می‌فهمیدن...

4- دور دور حاجی شومبول طلایی‌هاست...

5- فرار مدیرعامل بانک ملی به کانادا

6- همراهی عروس و داماد و نوه احمدی نژاد در سفر کاری به آمریکا
.

چایی اکبرآقایی




تعریف می‌کرد:
"من و اکبر آقا به فاصله چند ماه در سازمان ... مشغول به کار شدیم. من به عنوان منشی گروه، و اکبر آقا در سمت آبدارچی. اون‌موقعا من یه دخترسوسول و وسواسی بودم و اصلا نمی‌تونستم از دست کسی که از تمیزیش مطمئن نبودم غذایی چایی چیزی بگیرم بخورم. حتی تو خونه چایی که مامانم برام می‌ریخت تا قبلش نمی‌رفتم آشپزخونه لیوانو جلوی نور نگیرم تا نکنه یه وقت لکه‌ای چیزی داشته باشه و از تمیزی قوری و کتری و مطمئن نمی‌شدم لب نمیزدم.
مسلمه چایی اکبرآقای صفر کیلومتر رو هم که استکان چاییش پر از لک و پیس بود و تازه تو راه یه عالمه‌ش تو سینی می ریخت نمی‌تونستم بخورم. روم نمی‌شد بهش بگم چرا.
اما او هرگز تسلیم نشد. هر روز سر ساعت با یه دلخوری استکان چایی رو روی میزم می‌گذاشت و یه ساعت بعد در حالیکه نگاه شماتت‌باری بهم می‌انداخت و من از خجالت سرم پایین بود، همونطور دست نزده برمی‌داشت می‌برد. آقایون همکار انگار هیچ براشون مهم نبود از زیادیِ جرمِ چایی رنگ استکان قهوه‌ای شده باشه. فرت و فرت چایی می‌خواستن و این گناهمو در نظر اکبرآقا بیشتر می‌کرد.
چندسال گذشت. من تحصیلاتمو حین خدمت تکمیل کردم و یواش یواش شدم مدیر گروه. اما شغل اکبرآقا همان آبدارچی موند.
در این سالها ماجراهایی پیش اومد که حسن نیست من بهش ثابت شد. بارها وقتی حق با او بود محکم پشتش وایسادم و حتی یکبار از اخراجش جلوگیری کردم. او هم برای تلافی سعی کرد از زیر زبونم بکشه که چرا اونجا چایی نمی‌خورم.
شاید ده سال از شروع کارم گذشته بود که بر خجالتم غلبه کردم و رفتم آشپزخونه. اکبرآقا رو فرستادم یه بطری وایتکس و یه تشت بزرگ پلاستیکی بخره و تموم استکانا و قوری و نعلبکی‌ها رو توش خوابوندیم. یادش دادم که وقتی استکانای خالی شده رو از جلوی همکارا جمع می‌کنه، آب کشیدن خالی کافی نیست و حتما باید با اسکاچ آغشته به مایع ظرفشویی اونارو بشوره و با یه دستمال تمیز درست خشکشون کنه.
از اون موقع به بعد من هم به جمع چایی خورای حرفه‌ای اداره اضافه شدم. البته هنوز قبل از خوردنش استکانو بالا می‌گرفتم و اغلب از دیدن لبه تمیز و بدون اثری از چربی لب همکاران لذت می‌بردم.
گذشت و گذشت و گذشت. من داشتم بازنشسته می‌شدم و اکبر آقا که از زمان بازنشستگیش گذشته بود هنوز به میل خودش اونجا مونده بود. من به مدد رنگ مو و لوازم آرایش مختلف و رژیم غذایی هنوز در پنجاه سالگی جوون به نظر میرسیدم و بنده خدا اکبر آقا در 55 سالگیhttp://www.blogger.com/img/blank.gif تمام موهاش سفید شده بود و بعد از یه بیماری سخت لثه تموم دندوناشو از دست داده بود و گوشش سنگین شده بود. پشتش هم کمی قوز برداشته بود.
روزای آخر بود که تصمیم گرفتم یه روز به همه همکارا شیرینی بدم. گفتم به جای تلفن زدن، خودم شخصا برم دم آبدارخونه به اکبر آقا بگم یه شیرینی‌تر خیلی خوب بخره و به اندازه پرسنل چایی بریزه.
از همون لای در آبدارخونه دیدم که اکبرآقا در حال آواز خوندن داره یه چیزی رو داره سخت می‌شوره به طوری که شونه‌هاش بالا پایین می‌پرید و صدای خوندنش بریده بریده می‌شد. گفتم بذارم بنده خدا کار و آوازش تموم شه و بعد خودمو نشونش بدم.
چیزی که بعد شستن سخت با اسکاچ و سیم ظرفشویی دیدم آب کشید و گذاشت تو آبچکون برق از چشمم پروند! دندون مصنوعیش بود. بعد خیلی شیک با همون اسکاچ و بقیه‌ی همون آواز، لکه‌هایی که روی زمین آبدارخونه زیر کفشش بود پاک کرد و اسکاچی هم به کفشش کشید و بعد قوری رو ریخت توی سبد تفاله‌گیر و با همون اسکاچ شروع به شستن قوری کرد.
شما فکر کنید حال منو...
آیا دیگه می‌تونستم به چایی لب بزنم."

شنبه، مهر ۰۲، ۱۳۹۰

به کجا رسیده‌ایم... دیدن اعدام به صرف صبحانه

"ف" دختر 26 ساله زیبارو و ظریفیه که باشگاه بدنسازی داره.
چند وقت قبل دیده بودمش که از مرگ روح‌الله داداشی فوق‌العاده ناراحت بود. عکس بزرگش رو در تمام این مدتی که به قتل رسیده بود زده بود پشت ماشینش. "ف"چند بار در مراسمی که ورزشکاران کرجی در تالار نژادفلاحی جایی جمع می‌شدن داداشی رو از نزدیک دیده بود. می‌گفت همیشه چند میلیون تومانی به خیریه‌ها کمک میکرد. خیلی دوستش داشت.
ایندفعه داشت با خوشحالی از جون دادن قاتل روح‌الله داداشی تعریف می‌کرد. می‌گفت از سه صبح، چهار تا ماشین پر از دوستان رفتیم به محل اعدام. به شاگردام هم گفته بودم حتما باید بیان.
زیرانداز و فلاسک چایی و صبحانه هم برده بودیم. پرسیدم حالت بد نشد. تونستی چیزی بخوری؟ در حالیکه چشاش از خوشحالی برق می‌زد و گفت خیلی هم حالم خوب بود. صبحانه هم دوبرابر همیشه خوردم. البته اعدام براش کم بود دلم می‌خواست قبلش کلی شکنجه‌ش می‌ کردن!
فکر کردم در این 33 سال به کجا رسیده‌ایم...

راستی، شد 33 ساااااااال؟!

بالاترین

میان ماه من تا ماه اونا

2- تفاوت را احساس کنید! وقتی محمود احمدی نژاد در سازمان ملل سخنرانی می‌کرد همه صندلی‌های سالن خالی شدن ومردم ایران از خجالت تو خونه مونده بودن. اما موقع سخنرانی محمود عباس(رئیس تشکیلات خودگردان فلسطین) همه بلند شدن کف زدن و مردم کشورش از خوشحالی تو خیابونا جشن گرفته بودن.

پیامک از دیار فانی

1- پارسال پیرارسال که یهو نصف شب از طرف ستاد برگزاری نماز جمعه پیامک(اس ام اس) میومد که فردا حتما تو نماز جمعه شرکت کن, بند دلمون پاره می شد نکنه شناسایی شدیم.
بعد که وزارت اطلاعات به هر مناسبتی وفت و بی وقت پیامک می داد. یواش یواش برامون عادی شد که ما اینقدر مهمیم اطلاعاتت اینقدر هزینه می کنه و برای تک تک مردم پیامک می فرسته و وظایفمونو در قبال جمهوری اسلامی گوشزد می کنه.
اما امروز صبح از طرف خود خود مقام معظم رهبری(باورکنید خودش اینطور امضا کرده بود) برای من پیامک اومد. ناگهان احساس نداری شدیدی باهاش کردم خواستم جواب بدم مرسی گوگولی من.و یه اسمایلی بوس هم ضمیمه ش کنم.
ولی قضیه به همین جا ختم نشد....
امروز عصر می دونید کی برام پیامک فرستاد؟ نمی تونید حدس بزنید؟... امام خمینی شخصا برام پیامک داد. متنش این بود:
روز نماز و جهاد- نماز جمعه سنگر است. و زیرش امضا شده بود امام خمینی.
درسته جمله اول فعل نداره و کلا جمله خوبی نیست. اما شما چه انتظاری دارید؟ بعد از بیست و دوسه سال اون زیر اکسیژنی باقی میمونه برای فکر کردن؟


سه‌شنبه، شهریور ۱۵، ۱۳۹۰

آلت از مغز برتر آمد پدید؟

دوستی آماری آورده بود که مردان ایرانی در سال گذشته(89) تعداد سه میلیون و هشتصد هزار عدد لارجر باکس خریدن. حالا بگذریم چه محصولات دیگری برای بزرگ کردن آلت آقایان وجود دارد. از اکسایت من گرفته تا کاندوم‌های بزرگ کننده و داروهایی مثل ویاگرا و ...
هر وقت میآیی فیلمی در یکی از کانال‌های ماهواره‌ای ببینی در تمام طول فیلم مرتب ابزار و آلات و اداوت(!) بزرگ کننده آلت آقایان به صورت زیرنویس توی چشمته.
عمل‌های زیبایی بینی و گونه و سینه و شکم و ابرو و خانم‌ها بماند که در ایران از دیگر کشورهای دیگه پیشی گرفته.
یاد این جمله از دکتر دراوزیو وارلا برزیلی ، برنده جایزه نوبل پزشکی افتادم که گفته بود:
"در دنیای کنونی سرمایه‌گذاری برای داروهای مخصوص قدرت جنسی مردان و سیلیکون برای سینه زنان پنج برابرسرمایه‌گذاری برای درمان آلزایمر است. تا چند سال دیگر با پیرزنانی با سینه‌های بزرگ و پیرمردانی با آلت مردانه سفت روبرو خواهیم شد که هیچکدام از آنها بیاد ندارند که از آنها چه استفاده‌ای بکنند."

جمعه، شهریور ۱۱، ۱۳۹۰

عاشقانه های من و سیبا- 4

زنگ زده می گه: عزیزم, یه وقت خرید نکنی دست دردت بدتر می شه. تاحالا تو زحمت می کشیدی یه مدت هم نوبت منه. من جدا ناراحت شدم دیشب از درد خوابت نبرد.
- مرسی, اما آخه, تو نمی دونی چی رو از کجا بخری. خودم یه کاریش می کنم.
- خوب خودت بگو چی رو از کجا بخرم. تعارف نکن دیگه. دکتر گفت نباید بار سنگین بلند کنی...
-باشه... پس بنویس...
- نوشتن نمیخواد, به هوش و حواس من شک داری؟
- نه خوب... ببین سیبا جان من آلو زرد و خیار و گوجه فرنگی و کاهو خریدم ها. تو سیب و هلو و گلابی بخر.مواظب باش بهت له شده یا کال نندازن. دو تا مرغ حدود 1800 گرمی هم از فلان مغازه بخر بده ریز کبابی خورد کنن.
- چشم! دیگه کاری نداری؟
- قطع نکن, یادت موند چی باید بخری و چی من خریدم؟ آخه خیلی بیشتر از نیاز خیار و گوجه و آلوزرد و کاهوخریدم. مرغ هم یادت باشه حتما کبابی باشه.
- ای بابا, گوجه و خیار و آلو داریم, سیب و انگور و دیگه چی؟ کاهو؟...
- نه عزیزم, کاهو داریم. سیب و هلو و گلابی بخر. انگور هم خواستی بخر. گوجه و خیار و آلو زرد و کاهو نخر. مرغ هم ریز کبابی. جان من یه جایی بنویس.
- عزیز دلم, یادم موند. فکر کردی من خنگم؟ گفتی مرغا کبابی باشن دیگه؟
- آره, آره.
...
...
صدای زنگ. نایلونهای زیاد در دست و باز کردن در با باسن و..
- ئه اومدی. دستت درد نکنه. یه مقداریشو بده دست من.
- نه عزیزم, تو دست نزن. همه شو خودم میارم تا آشپزخونه.
...
...
- ای بابا, این نایلونه که پر از کاهوئه... گفتم کاهو یه عالمه خریدم. (با تأسف) این یکی هم که آلو زرده... من سه کیلو خریده بودم. ای وای.... اینا هم که گوجه و خیاره!! من اینا رو کجا بذارم؟ خراب می شه.
- خوب خودت گفته بودی!
- من گفتم اینا رو نخر!
- خوب من چه می دونم, هی می گی آدم قاطی می کنه.
- مرغ که الحمدالله خریدی؟
با افتخار و سربلندی: بعله! نایلونشو نشون می ده> ایناهاش...
- وای... اینا بوقلمونن یا مرغ؟ چرا اینقدر تیکه هاش درشتن... اَه...هر مرغو 4 تیکه کرده. اونم مرغای دو و نیم کیلو به بالا؟ من اینا رو نخواسته بودم! مگه نگفتم بنویس تا یادت نره.
با دلخوری: من چه می دونم بابا! اینقدر سمن(شایدم گفت صنم) دارم که یاسمن توش گُمه. فکرم همه ش تو مسائل مهمتره! مثل تو نیستم همه ش به چیزای پیش پا افتاده فکر کنم و...
- ....


پنجشنبه، شهریور ۱۰، ۱۳۹۰

تولد تبریک حضرت...

ساقیا امشب صدایت با صدایم ساز نیست
یا که من بسیار مستم یا که سازت ساز نیست...
سالروز تولد اختر تابناک عیش و نوش و عشق و حال و... حضرت زکریای رازی بر همه الکل دوستان %43 به بالا مبارک باد!



وقتی این اس ام اس به دستم رسید فکر کردم مثل بقیه اس ام اسهای امروز تبریک عید فطره که با اینکه می دونن نه اهل نمازم نه اهل روزه هی برام می فرستن. بیش از صدتاشو داشتم امروز...خواستم نخونده پاکش کنم که دیدم نخیر, عیدو نمی گه...

balatarin