پنجشنبه، بهمن ۲۲، ۱۳۸۸

بیشتر ماموران نیروهای انتظامی با سرکوب مردم مخالفند

1- ماه ها پیش می خواستیم پروژه ای رو در شهری کوچک اجرا کنیم که خیلی به نفع مردم محروم بود.
چند جلسه تو جیهی گذاشتیم با شهردار و معاون, امام جمعه شهر, رئیس کلانتری, مسئول ارشاد و... که بودجه و منابع انسانی ش رو از کجا می خواهیم تأمین کنیم و چیا می خواهیم به مردم آموزش بدیم و کجاها می خواهیم دفتر بزیم و...
قضیه ش مفصله. اما پس از کلی بحث و فحص و اجرای نمایشی قسمتی از کار برای مسئولین و هیئت همراهشون, در نهایت تونستیم موافقت همه شونو جلب کنیم. فقط نمی دونم چی شد که در جلسه آخر دو زن بسیجی بد اخلاق و کینه ای از کجا پیداشون شد که یکباره با تهمت به وابستگی به رسانه ها و منافقین زدن و تقلید از غرب کاسه و کوزه ی ما رو به هم زدن و کار به یکباره خوابید.
حتی یادمه خود رئیس نیروی انتظامی و چند مأموری که همراش بودن و امام جمعه و نیروهای شهرداری چقدر ابراز تاسف کردن از رفتار اون دو زن. چون با این طرح ما از کار اونا هم کم می کرد.(متاسفانه نمی تونم توضیح بیشتری بدم) فکر کنید, اونقدر به اون کار دلبسته بودم که برای اولین بار با میل و رغبت مقنعه سر میکردم که مشکلی پیش نیاد.

گذشت و گذشت تا اینکه چند روز پیش در استخر زنی خوشگل و خوش اندام اومد جلو و کلی ماچ و بوسه .
نشناختمش. گفت منو بادت نمیاد اون پروژه اون شهرستان. من جزء بچه های نیروهای انتظامی بودم.
یادم اومد خانوم پلیسی بود که روی چادرش آرم داشت و تو اون جلسه ها چقدر ازمون پشتیبانی کرد. بخصوص رابطه ش با من خیلی خوب بود...
حالا از اون شهرستان منتقل شده بود اینجا.
به شوخی گفتم, اگه آقایون نیروی انتظامی بدونن زیر چادر چه تیکه ای هست ولت نمی کنن.
کلی خندید. و بعد ابراز تاسف کرد برای به هم خوردن طرح توسط اون خانوم بسیجی ها. کفت من نمی دونم اینا چه طور به خودشون اجازه می دن در هر کاری دخالت کنن.
بعد از اون روز چند بار دیگه دیدمش و با هم دوست شدیم.
. هر بار از اوضاع مملکت بخصوص از وقایع بعد از انتخابات حرف می زنیم.
این بار ازش پرسیدم اوضاع مملکت رو چه جوری می بینی خانوم پلیس. نیروی انتظامی همه شون با سرکوب موافقن؟
گفت معلومه که نه. اکثرمون مخالفیم.
و گفت اونجور که شنیدم بالایی های نیروی انتظامی با هم در این رابطه جلسه می گذارن که ببینن چیکار کنن تا این قدر پیش مردم بده نشیم.

2- وقتی آخونده اومد تو صف تاکسی پشتم وایساد خیلی خوشحال شدم گفتم آخ جون, خوراک امروزمون در اومد. آخه خیلی وقت بود هر وقت سوار تاکسی می شم همه با هم هم عقیده ایم و کسی نیست سربه سرش بگذاریم.
تاکسی خالی که جلوم وایساد آخونده پرید که جلو سوار شه. گفتم حاجی, نوبت منه ها. با لبخند گفت من چاقم جلو بشینم بهتره. گفتم منم بارم زیاده وگرنه ماشین جلویی جا داشت. با احساس بزرگواری گفت: "اشکال ندارد"و رفت عقب نشست.
دو نفر دیگه که بغلش نشستن طفلکی ها داشت روغنشون درمیومد.
برای اینکه محک بزنم آخونده کدوم وریه. برگشتم عقب و پرسیدم حاج آقا چه خبر؟
با لبخندی ملیح در حالی که لنگشو گذاشته بود رو برآمدی وسط ماشین, گفت الحمدالله !امن و امان!
گفتم پس ایشالله اینا همین روزا رفتنی ین دیگه.
یکهو اخم کرد گفت: خدا نکنه!
گفتم شما که بنز سوار نیستید و پیاده اید دیگه چرا از اینا دفاع می کنی؟
گفت الحمدالله ماشینی هست . اینطور خواستیم به مردم نزدیک تر باشیم و اگه خدا قبول کنه امری به معروفی, نهی از منکری چیزی کرده باشیم.
گفتم پس انشالله(اینو غلیظ گفتم)متوجه شدید که هیچکی اینا رو نمی خواد!(روم نشد بگم شماها. گفتم طفلکی همین یکی دوروز مهمونه. خوب نیست زیاد آزارش بدم)
گفت شما اگه برنامه 20:30 کانال دو رو دیده باشید می دونید سران فتنه رو کی اجیر کرده ..

آقا, همین که اسم برنامه 20:30 رو آورد, صدای همه دراومد. راننده تاکسی گفت من که خیلی وقته دیگه تلویزیون دروغگوی خودمونو نگاه نمی کنم و فقط بی بی سی فارسی رو نگاه می کنم.(دمش گرم راننده تاکسیه. چون معمولا به خاطر جواز تاکسی شون می ترسن جلوی دولتی ها حرف بزنن) عقبی ها هم یکیشون گفت وی او ای نگاه می کنه و اون یکی هم گفت من هر شب از اینترنت اخبار دنیا و حتی مملکت خودمون رو دنبال می کنم.
منم گفتم تو برنامه های صدا و سیما 20:30 دیگه نوبرشه واقعا. یک خبر راست نمی شه ازش شنید..
اخونده عصبانی شد و هی می خواست ماهارو ارشاد کنه ما هم تلاش می کردم بهش بفهمونیم که حکومت ما دیکتاتوره و از زندانی کردن روزنامه نگارا و شکنجه و اعدام و باتوم و گاز اشک آور و سرکوب گفتیم. هر چی گفت صد برابر جوابشو دادیم تا آخر بیچاره هن هن کنان(دیگه نفسش در نمیومد) گفت کشتید منو. آقای راننده نگه دار. پیاده می شم.
دلم سوخت, گفتم حاج آقا کجا؟ بذارید به مقصد برسید بعد پیاده شید. با عصبانیت گفت تو یکی حرف نزن که از دستت سکته نکنم خوبه.
و شروع کرد به زنگ زدن به موبایل تا بیان دنبالش. کرایه هم یادش رفته بود بده. راننده بهش گفت. اومد از جیبش پول درآوره. پسری که عقب نشسته بود با خنده گفت ای یَه!!!!جیبش ماشالله تا کجاست هر چی دستش می ره پایینتر به تهش نمی رسه.
راننده هه از خنده داشت غش می کرد. گفت خدا خیرت بده یه دق دل اساسی خالی کردیم. خیلی وقت بود اینطور نخندیده بودم.

بعدا من البته از رفتار خودم یه کم عذاب وجدان گرفتم . ...

3- حزب الله گفته امشب ساعت 9 الله اکبر بگیم و جنبش سبز گفته ساعت 10.
الله اکبر بگید اما خداوکیلی عکس کسی رو تو ماه نبینید.

4- تو سوپری کلی ساندیس دیدم گفتم چطور بسیجی ها همه رو نخریدن؟ فروشنده و مشتری ها همه خندیدن. فروشنده گفت اونا می رن سر منبعش, یعنی خود کارخونه.

5- شهر امروز خیلی شلوغ پلوغه. صف جلوی عابربانکا چند برابر روزای دیگه ست.
همه یه جور تشویش دارن.

یکشنبه، بهمن ۱۸، ۱۳۸۸

لقب بی مسمای فلاحیان

داشتم برنامه "دیروز, امروز, فردا" رو با شرکت فلاحیان نگاه می کردم و از حرصم تند تند کرانچی تند و آتشین چی توز می خوردم(باید بخورید تا ببینید چی می گم).
لقب کم آورده بودن زیر اسم فلاحیان نوشته بودن حجت الاسلام والمسلمین فلاحیان.
آخه بگو مگه مذاهب دیگه حجت الاسلام دارن که یه کلمه مسلمین هم می چسبونید درِ کونش!
مثل این می مونه که بگیم الکشیش والمسیحیون یا الخاخام والیهودیون!
اگه دنبال لقب بودین که اسمش طولانی تر بشه بهتر بود می نوشتید:
حجت السلام والقاتلین ولزنجیریون...
والله بیشتر هم بهش میومد.

لینک در بالاترین

شنبه، بهمن ۱۷، ۱۳۸۸

چرک گلو(+18)

سی با چراغ قوه آورد و نورشو انداخت تو گلوم.
- بگو اَ... بازتر... بازتر... آخ آخ... حسابی چرکیه. دو سه تیکه بزرگ چرک چسبیده به لوزه هات.
از صبح گلوم شدیدا می سوخت و موقع غذا خوردن یا آب دهان قورت دادن حسابی درد می کرد(نکته مهمش همینجاست. موقع غذا خوردن!)
رفتم آینه آوردم و گلومو نگاه کردم. افتضاح بود.
- سی با جان, می شه برام ظرف خلال دندونو بیاری؟
- برای چی؟
- بیار دیگه. سوال نکن لطفا.
آورد. با انگشتام دو تا خلال دندونو با هزار زحمت کردم تو حلقم و شروع کردم به فشار آوردن دو طرف چرک.
اولین چرک رو که به اندازه عدسی کوچک بود در آوردم.
سی با با چشمانی پر از تعجب و همراه با تحسین بهم نگاه می کرد با دندونایی کلید شده و دهانی کشیده شده به دو طرف از شدت انزجار ( خودتون امتحان کنید ببینید می تونید همچین نگاهی به یکی بکنید؟ تعجب و تحسین و انزجار همراه با هم. خیلی سخته ها...)
خلاصه هر سه تا چرک رو درآوردم و در دستمال کاغذی پیچیدم و انداختم تو سطل آشغال. گلوم راحت شد.
سیبا که هنوز دندوناش نیمه کلید بود پرسید:
- تو همچین کار وحشتناکی رو از کجا یاد گرفتی؟
- بچه که بودم زیاد آنژین می شدم. دکترها هم مرتب بهم آمپول پنی سیلین تجویز می کردن. تا یه هفته هم خوب نمیتونستم نوشیدنی و غذا قورت بدم. آخر یه دکتری که خدا پدر و مادر و هفت جد و آبادشو بیامرزه این راهو یادم داد. البته او با آبسلنگ( مثل چوب بستنی چوبی) این کارو می کرد و همراش هم قرص پنی سیلین بهم میداد.

پ.ن.
هر چی می نویسم می ترسم برداشت سیاسی ازش بشه.
مثلا بگن از خلال دندون منظورت این بود و از درآوردن چرک فلان منظورو داشتی.

پ.ن. 2
دوستی می گفت اگه یه وقت ببینم یکی از تظاهر کننده ها تیرخورده یا زمین خورده نمی دونم چیکار کنم. گفتم ندونستن نداره. خوب وظیفه هر آدمیه به آدم زخمی و زمین افتاده کمک کنه.
گفت آخه می ترسم بلایی که سر دکتر آرش حجازی اومد سر منم بیاد.

دوشنبه، بهمن ۱۲، ۱۳۸۸

پرونده جعفر شجونی در دست مادر بزرگ اینجانب می باشد...

دیشب سی با خونه نبود. دلم هوای یک مامان بزرگ با صفا کرده بود و رفتم آوردمش خونه مون.
داشتیم گل می گفتیم گل می شنفتیم. تلویزیون هم داشت برای خودش زرزر میکرد که ناگهان مامان بزرگ خیره شد بهش و گفت:
_ ئه... این که جعفر دزده ست! زیادش کن ببینم چی می ناله! هنوز زنده ست؟
لوگوی برنامه "دیروز امروز فردا" توجه مو جلب کرد و زیر نویسش حجت الاسلام شجونی.
مجری یعنی ملیجک وحید یامین پور هم روبه روش نشسته بود و عین کسی که دارن قلقلکش می دن دائم با ناز و عشوه می خندید.
خندم گرفت که چرا مامان بزرگ لحنش اینقدر تغییر کرده.
- مامان بزرگ, نوشته حجت الاسلام شجونی!
- درست گفتم دیگه, همون جعفر دزده ست. چه جوون مونده پیرسگ!
- شما می شناسیدش؟
- کدوم کرجیه که این هیز و دزد سرگردنه رو نشناسه.
شجونی داشت به اصلاح طلبا دری وری می گفت که اگر سگی پوزه شو تو بکنه تو آب, آب نجس نمی شه.
- سگ خودتی و هفت جد و آبادت.
مامان بزرگو به این عصبانیت ندیده بودم. خیلی زن با حوصله و صبوریه معمولا. اسم شجونی رو به عنوان عضو روحانیت مبارز و کسی که پول زیادی تو بانک های خارج داره شنیده بودم اما نمی دونستم کرج چیکار می کرده.
کنجکاو شدم. پرسیدم شما می شناختینش؟
- معلومه! اولش یه آخوند دوزاری بود بعد یهو تقی به توقی خورد و آقا بعد از انقلاب شد نماینده مردم کرج در مجلس شورا.
جزء اولین کسایی بود که حمله کرد کاخ شمس و دارو ندارشو جمع کرد برد خونه ش. حتی لباسای زیر شمس رو نوهاش رو بردبرای خودش و دست دوماشو داد به پاسداراش.
یه همسایه داشتیم- یه زن بیوه تپل مپل سفید رو- که صیغه شجونی شده بود. به روز رفته بود سر گاو صندوقش و قسم می خورد تموم عتیقه های کاخ شمس رو اونجا دیده بود. می گفت عقاب بزرگ تمام طلای شمس رو هم با افتخار گذاشته بود تو پذیراییش. بعدا از کشور خارجش کرد. کاخ شمس که رفتی دیدی همه چیشو دزدیدن. تمام چیزای با ارزششو جعفر دزده برد.
یه زن بازی بود که نگو. موقع زناشویی عرق هم می خورد.(مثل گزارش مخملباف شد یه کم)
یه روز رفته بود نماز جمعه کرج گفته بود چرا اسراف می کنید و دوسه نوع غذا درست می کنید؟ یه نوع بسه. الان جنگه و...
(...) خانم قسم می خورد که یک بار برای افطاری مهمونشون بود , 75 رقم غذا و دسر و میوه و شیرینی سر میز گذاشته بود. عین پادشاه ها بریز و بپاش داشت.

وقتی شجونی گفت که زندانیای سیاسی تو زندان جکوزی و استخر داشتن خون مامان بزرگ دیگه کاملا به جوش اومد و یه تف گنده انداخت به سمت تلویزیون!
- تف به روت بیاد مرتیکه دزد جنایتکار دروغگو. زیتون جون, نمی دونی چه جوونای نازنینی رو شکنجه کردن و بعد کشتن.(اشک اومد تو چشاش) اون وقت می گن استخر و جکوزی داشتن. دل آدم می سوزه. بچه های (...) خانوم همه اعدام شدن. بردنشون قبرستون بهایی ها چالشون کردن.(اشکاشو با دستمال پاک کرد)
وقتی بامین پور گفت 30 ثانیه بیشتر وقت نداریم و شجونی گفت من خودم رئیس رادیو تلویزیونم, مامان بزرگ گفت:
- میبینی عجب رویی داره مرتیکه. ولش کنی خودشو صاحب همه چی می دونه.
خلاصه با هر جمله ای که شجونی می گفت یه فحش و یه تف نثارش کرد, بسکه ازش کینه داشت این ننه بزرگ دوست داشتنی ما.
آخرش هم گفت این شارلاتانو کی دعوت کرده تلویزیون؟ آدم قحط بود؟
و بعد رهنمود داد که تورو خدا تو همین دهه زجر کلک اینا رو بکنید, تا نمردم رفتن این از خدا بیخبرا رو به چشم ببینم.
گفتم چشم مامان بزرگ!
مامان بزرگ بعد از نماینده دیگر کرج "مجید شرع پسند" گفت. که دزد نبود. مرد بود. وقتی (...) خانوم رفت پیشش و از زندانی شدن و اعدام شدن بچه هاش گفت اشکش دراومده و گفته ظلم هیچوقت پایدار نمی مونه من خجلم! وقتی آقا(...) رفته بود پیشش و از اخراج دختر و پسرش که در انقلاب شرکت کرده بودن از کار و دانشگاه شکایت کرده بود گفته بود من خجلم! وسطای نمایندگیش به خاطر اینکه حاضر نشده بود عکس منتظری رو از اتاقش( دفتر نمایندگیش در کرج) برداره از مجلس اخراجش کردن و به جاش یه نماینده بله قربان گو آوردن.
مامان بزرگ می گفت یکی مثل مجید شرع پسند یکی هم مثل جعفر شجونی دزد و مال مردم خور!

پ.ن.
پرونده شجونی در بالاترین

جعفر شجونی در ویکی پدیا

لینکی در موردوادار کردن عبدالمجید شرع پسند به استعفا

مجید شرع پسیند:
« عدم وجودامنیت و نگرانی شدید از آیندۀ سیاسی کشور ، حضور تشریفاتی و سطحی مردم به جای مشارکت عمیق و مؤثر آنان ، وجود تورم وگرانی و تبعیض های ناروا درجامعه ، تکاثر و تداول قدرت در دست عده ای معدود ، ونداشتن انگیزه ورغبت برای ادامۀ فعالیت به علت عدم تحقق حکومت عدل علوی در جامعه و...»

متن استعفای شرع پسند...

لینک در بالاترین

یکشنبه، بهمن ۱۱، ۱۳۸۸

انقلاب ما انقلابی کور بود...

خرچنگی مدام بر گلویم چنگ می زند...
امیدوارم بتونیم امسال دهه زجر رو واقعا به دهه آزادی وشادی تبدیل کنیم.

کاش واقعا زمستون سر بیاد...
من خیلی حساس شدم یا شما هم با شنیدن این آهنگ گریه تون گرفت؟

balatarin

جمعه، بهمن ۰۹، ۱۳۸۸

با رنگ سبز پرچممون هر غلطی می خواهید بکنید، اما تورو خدا جوونای ما رو نکشید!

حالم بده از شنیدن خبر اعدام محمدرضا علی زمانی و آرش رحمانی پور...
نمی دونم چی بگم ...نمی تونم باور کنم... کشتن دو جوون به همین راحتی...
این حکومت حالیش نیست که هر لحظه داره بیشتر گند می زنه به خودش؟
این لکه های ننگ هیچوقت از چهره ش پاک نمی شه!
مصاحبه رادیو زمانه با نسرین ستوده وکیل آرش رحمانی پور و همینطور با خواهر آرش /

رنگ سبز پرچممون رو آبی کنید, بنفش کنید, اما توروخدا جوونهای مارو نکشید!

لینک در بالاترین

با رنگ سبز پرچممون هر غلطی می خواهید بکنید، اما تورو خدا جوونای ما رو نکشید!

حالم بده از شنیدن خبر اعدام محمدرضا علی زمانی و آرش رحمانی پور...
نمی دونم چی بگم ...نمی تونم باور کنم... کشتن دو جوون به همین راحتی...
این حکومت حالیش نیست که هر لحظه داره بیشتر گند می زنه به خودش؟
این لکه های ننگ هیچوقت از چهره ش پاک نمی شه!
مصاحبه رادیو زمانه با نسرین ستوده وکیل آرش رحمانی پور و همینطور با خواهر آرش /

رنگ سبز پرچممون رو آبی کنید, بنفش کنید, اما توروخدا جوونهای مارو نکشید!

لینک در بالاترین

دنبالش نگردید, بن لادن اینجاست...

راستش وقتی بن لادن را به طور اتفاقی در باغی واقع در قلعه حسن خان پیدا کردم اولش به فکر 25 میلیون دلار جایزه بودم.
اما بعد -پس از شنیدن حرفاش- پی بردم که دیدن اتفاقات و جنایات وحشتناک این روزها باعث شده که او از کارای قبلیش توبه و به جنبش سبز بپیونده.

از او اجازه خواستم که عکسش رو در وبلاگم بگذارم.
این عکس تمام رخ یار دبستانی جدید ما بن لادن
و این هم عکس نمیرخش که نگویید زیتون خالی می بنده
بن لادن از من خواست به شما بگم که ظلم هیچوقت پایدار نمی مونه.

لینک بن لادن

دوشنبه، بهمن ۰۵، ۱۳۸۸

کدوم از خدابیخبری شایعه ورشکسته شدن قریب الوقوع بانک ها رو سر زبونا انداخته!

ما که زیتونی بیش نمی باشیم خواستیم همگام با ملت غیور و قهرمان ایران سهم کوچکی در اختلال در نظام اقتصادی این رژیم منحوس داشته باشیم, ( از شما چه پنهان قلبا" دوست داشتیم سهم بزرگتری داشته باشیم اما ... , وای, شما چقدر بی صبرید! بقیه نوشته را بخوانید تا علتش را متوجه شوید)
پیش خود فرمودیم,ببخشید عرض کردیم, زیتون جان تو هم از 9% سودی که سالانه به پولی که با خون دل جمع کرده بودی بگذر تا در این برهه ی حساس با خَلق باشی و بر خلق نباشی.

پس از کلی جنگ و جدال با هوای نفس ( از نوع اماره اش) ساعت 12 بود که عزممان را جزم نموده و با پای پیاده به طرف بانک روانه شدیم. در راه فکر می کردیم ما که گاو صندوق نداریم تا پولمان را از شر دشمنان رجیم که همانا دزدان محترم می باشند حفظ فرماییم پس مجبوریم از این به بعد دور تفریح و میهمانی را خط بکشیم و خانه بمانیم از بهر حفظ مال!
داشتیم غصه می خوردیم که ناگهان دیدیم به بانک رسیدایم. نوبت گرفته و منتظر نشستیم تا صدایمان بزنند. برعکس همیشه شماره ها را تند تند می خواندند.
نوبت که به ما رسید با ژستی بزرگوارانه مملو از احساسی سرشار از میهن پرستی و فداکاری در راه خلق دفترچه حسابمان را مثل گوسفندی قربانی به روی باجه کوباندیم و فرمودیم:
_ همه ی پولمان!
- جانم؟(این را خانم مسئول باجه عرض کرد)
- حسابمان را می بندیم. تمام یک میلیون تومنمان را می خواهیم!( گفتیم که دوست داشتیم سهم بزرگتری در این راه داشته باشیم اما چکنیم که بینوا ندارد بیش)
پوزخندی زد: نقد یا تراول؟
- فرقی نمی کند. تراول 50 یا 100 تومانی باشد بهتر است.
خندید- نداریم که!
- یعنی چه ندارید؟
- پول نقد و تراولمان تمام شده اگر می خواهید به حساب خودتان در بانک دیگر یا به حساب هر کس دیگری که دوست دارید واریز می کنیم.
- پس راست است که بانکها دارند ورشکست می شوند؟
- شایعه است خانم, شما چرا باور می کنید.
- به گمانم اوضاع دارد می شود عین سال 57!
آقایی که در باجه ی بغلی داشت همین بحث را با آن یکی کارمند میکرد همراه با آه بلندی گفت:
- خدا از دهنت بشنود دخترم!

با دل و دماغی سوخته از بانک بیرون آمدیم.
تصمیم گرفتیم برویم به بانک ارزی که چند خیابان پایین تر است ببینیم وضع فروش دلار چطور است.
پیش خودمان گفتیم اگر گفت دلار داریم چکنیم؟ آهان, می گوییم پولمان در خانه جا مانده.
نوبتمان که رسید:
- ببخشید آقا, قیمت دلار چند است؟
- 1009 تومن.
- یعنی برای خرید هزار دلار باید یک میلیون و نه هزار تومان بدهم؟
- خیر, دو درصد هم کارمزد می گیریم.
جوری حرف می زد که انگار هزاران دلار دارد.
- راست است که همه دارند پولهایشان را به دلار تبدیل می کنندو از بانک می کشند بیرون؟
- نخیر خانم, کدام از خدا بیخبری این شایعه بی اساس را ساخته؟
دلم را زدم به دریا:
- هیچکس, بی زحمت هزار دلار به من بدهید.
- می برید یا می خورید, ببخشید گفت می برید یا در حسابتان واریز می کنید؟
- می خواهم ببرم. اینجا حساب ندارم.
- نمی شود.
-یعنی چه! چه فرقی برای شما می کند.
- خوب ما دلار کاغذی نداریم. فقط در حساب ها موجود است.
- یکی بخواهد از حسابش برداشت کند چه؟
- چند روزی است که نداریم. یکی دو نفرند که اول صبح می آیند هر چه دلار در بانک است می خرند و می برند.
- حتی اگر یک میلیون دلار داشته باشید.
- بله, امروز صبح تقریبا همین مقدار را یک نفر به تنهایی خرید.
- بقیه چی؟
- هیچی. می گوییم دلار (فرضی) بخرند و در حسابشان بریزند.
- یعنی دلارهای خیالی؟
- نمی دانم منظور شما چیست, می خواهید شایعه پراکنی کنید؟
- یک همچین چیزهایی, آخر من ستون پنچم می باشم.



کدوم از خدابیخبری شایعه ورشکسته شدن قریب الوقوع بانک ها رو سر زبونا انداخته!

ما که زیتونی بیش نمی باشیم خواستیم همگام با ملت غیور و قهرمان ایران سهم کوچکی در اختلال در نظام اقتصادی این رژیم منحوس داشته باشیم, ( از شما چه پنهان قلبا" دوست داشتیم سهم بزرگتری داشته باشیم اما ... , وای, شما چقدر بی صبرید! بقیه نوشته را بخوانید تا علتش را متوجه شوید)
پیش خود فرمودیم,ببخشید عرض کردیم, زیتون جان تو هم از 9% سودی که سالانه به پولی که با خون دل جمع کرده بودی بگذر تا در این برهه ی حساس با خَلق باشی و بر خلق نباشی.

پس از کلی جنگ و جدال با هوای نفس ( از نوع اماره اش) ساعت 12 بود که عزممان را جزم نموده و با پای پیاده به طرف بانک روانه شدیم. در راه فکر می کردیم ما که گاو صندوق نداریم تا پولمان را از شر دشمنان رجیم که همانا دزدان محترم می باشند حفظ فرماییم پس مجبوریم از این به بعد دور تفریح و میهمانی را خط بکشیم و خانه بمانیم از بهر حفظ مال!
داشتیم غصه می خوردیم که ناگهان دیدیم به بانک رسیدایم. نوبت گرفته و منتظر نشستیم تا صدایمان بزنند. برعکس همیشه شماره ها را تند تند می خواندند.
نوبت که به ما رسید با ژستی بزرگوارانه مملو از احساسی سرشار از میهن پرستی و فداکاری در راه خلق دفترچه حسابمان را مثل گوسفندی قربانی به روی باجه کوباندیم و فرمودیم:
_ همه ی پولمان!
- جانم؟(این را خانم مسئول باجه عرض کرد)
- حسابمان را می بندیم. تمام یک میلیون تومنمان را می خواهیم!( گفتیم که دوست داشتیم سهم بزرگتری در این راه داشته باشیم اما چکنیم که بینوا ندارد بیش)
پوزخندی زد: نقد یا تراول؟
- فرقی نمی کند. تراول 50 یا 100 تومانی باشد بهتر است.
خندید- نداریم که!
- یعنی چه ندارید؟
- پول نقد و تراولمان تمام شده اگر می خواهید به حساب خودتان در بانک دیگر یا به حساب هر کس دیگری که دوست دارید واریز می کنیم.
- پس راست است که بانکها دارند ورشکست می شوند؟
- شایعه است خانم, شما چرا باور می کنید.
- به گمانم اوضاع دارد می شود عین سال 57!
آقایی که در باجه ی بغلی داشت همین بحث را با آن یکی کارمند میکرد همراه با آه بلندی گفت:
- خدا از دهنت بشنود دخترم!

با دل و دماغی سوخته از بانک بیرون آمدیم.
تصمیم گرفتیم برویم به بانک ارزی که چند خیابان پایین تر است ببینیم وضع فروش دلار چطور است.
پیش خودمان گفتیم اگر گفت دلار داریم چکنیم؟ آهان, می گوییم پولمان در خانه جا مانده.
نوبتمان که رسید:
- ببخشید آقا, قیمت دلار چند است؟
- 1009 تومن.
- یعنی برای خرید هزار دلار باید یک میلیون و نه هزار تومان بدهم؟
- خیر, دو درصد هم کارمزد می گیریم.
جوری حرف می زد که انگار هزاران دلار دارد.
- راست است که همه دارند پولهایشان را به دلار تبدیل می کنندو از بانک می کشند بیرون؟
- نخیر خانم, کدام از خدا بیخبری این شایعه بی اساس را ساخته؟
دلم را زدم به دریا:
- هیچکس, بی زحمت هزار دلار به من بدهید.
- می برید یا می خورید, ببخشید گفت می برید یا در حسابتان واریز می کنید؟
- می خواهم ببرم. اینجا حساب ندارم.
- نمی شود.
-یعنی چه! چه فرقی برای شما می کند.
- خوب ما دلار کاغذی نداریم. فقط در حساب ها موجود است.
- یکی بخواهد از حسابش برداشت کند چه؟
- چند روزی است که نداریم. یکی دو نفرند که اول صبح می آیند هر چه دلار در بانک است می خرند و می برند.
- حتی اگر یک میلیون دلار داشته باشید.
- بله, امروز صبح تقریبا همین مقدار را یک نفر به تنهایی خرید.
- بقیه چی؟
- هیچی. می گوییم دلار (فرضی) بخرند و در حسابشان بریزند.
- یعنی دلارهای خیالی؟
- نمی دانم منظور شما چیست, می خواهید شایعه پراکنی کنید؟
- یک همچین چیزهایی, آخر من ستون پنچم می باشم.

یکشنبه، دی ۲۷، ۱۳۸۸

این روزها کار نکردن با صدا و سیمای جمهوری اسلامی باعث افتخاره!

بعد از نوشتن مطلب "از دست این سریال های تلویزیونی مرد- نوشت" آقای مصطفی عزیزی تهیه کننده و نویسنده سریال گاو صندوق برایم مطلب زیر را نوشتند که بر حسب وظیفه و با اجازه خود ایشون در اینجا کپی اش می کنم :

"زیتون گرامی سلام!
بسیار خوش‌حال شدم که شما «گاوصندوق» را دیده‌اید و با دقت در مورد آن نظر دادید. قصد دفاع ندارم اما تصور من این بود که سریال حداقل از نظر نقش زن‌ها کاری تا حدودی متفاوت بوده است. هر چند ژانر انتخابی ایجاب می‌کرد مردها فعال باشند. اما به هر حال برخلاف بسیاری از مجموعه‌های تلویزیونی شما زن خنگ در این مجموعه نمی‌بیند. همه از سطحی از هوشمندی و ذکاوت برخوردارند. بله این حقیقت است که پوران با این که کار بیرون می‌کند و خرج خانواده هم بر دوش اوست اما نقش پرستار شوهر و بچه‌ها را هم بازی می‌کند. در یکی از این سکانس‌ها صبرش لبریز شد و تمام این حرف‌ها را توی صورت شوهرش زد. در مورد مونا از کلیشه‌ی رایج دخترحاجی خنگ و خپل فاصله‌گرفتیم و عکاسی می‌کند و کتاب می‌خواند و اتفاقا اساسا نه عاشق «غلام‌رضا» می‌شود نه عاشق «سعید» او را در حال کتاب خواندن و عکاسی می‌بینیم و البته بیشتر از این دنیای شخصیش را نمی‌دانیم فقط در آخر داستان متوجه می‌شویم که قصد ازدواج با کس دیگری را دارد.
پرستو دختری است از طبقه‌ی متوسط که ازدواج ناموفق داشته است. خودش از آن ازواج فرار کرده است چون نمی‌خواسته است نقش کنیز پسری از خودراضی از طبقه‌یی تازه به دوران رسیده را داشته باشد. غلام‌رضا نه پول دارد نه قیافه‌ی آن‌چنانی اما با پرستو وجه مشترکی دارد هر دو عاشق کشف راز و معما هستند. پرستو فرنی و زویی سالینجر می‌خواند و نقاشی می‌کند و به حل پازل علاقه‌مند است. در غلام‌رضا شخصیتی یک رنگ می‌بیند مردی که آشپزی می‌کند وجوه مردسالار ندارد و این‌ها موجب می‌شد وقتی غلام‌رضا به او احساس علاقه می‌کند او را پس نزند. البته وقتی گمان می‌کند غلام‌رضا قصد سؤاستفاده از احساسات او را داشته است سیلی محکمی به گوش غلام‌رضا می‌زند. در عین حال در پایان سریال خطر می‌کند با او به دنیای تبهکاران می‌رود تا مشکل را حل کند و به او امکان دفاع بدهد. پرستو مسئله‌ی کلیدی داستان را با دقت و هوشمندیش حل می‌کند.
در مورد نقش ژیلا او زنی باهوش است و از هوشنگ و برادرش پژمان بسیار سر است در صحنه‌یی به هوشنگ می‌گوید به هیچ مردی اجازه نمی‌دهد از او سؤاستفاده کند.
در مورد هوشنگ خیلی بی‌انصافی کردید. من به هیچ‌وجه اطلاع نداشتم این تکیه کلام کلیمی‌ها هست. خانواده و تاریخچه زندگی هوشنگ را به خوبی باز کرده‌ایم. مامان نصرت و آقاجون جوادش را به خوبی می‌شناسیم. عشق‌های دوران نوجوانی و سرکوب آن‌ها توسط آقاجون جواد را می‌دانیم. چطور ممکن است کلیمی باشد؟ آیا کلیمی‌ها نام «جواد» و «نصرت» و «هوشنگ» دارند؟
در مورد ثریا او زنی است که کار می‌کند و به تعبیر خودش به چشمش سوزن می‌زند و بله لباس عروسی می‌دوزد اما خودش از پوشیدن لباس عروسی محروم می‌شود.
به هر حال من و فیلم‌نامه‌نویس هم‌راهم که او هم مرد بود برای این که یک‌جانبه به قاضی نرفته باشیم از خانم جهاندار هم دعوت کردیم تا متن را بخواند و نظرات خود را بدهد که ایشان هم لطف کردند و این کار را انجام دادند. البته نقص‌ها را ما هر دو به عهده می‌گریم و اگر کاستی هست از جانب ایشان نیست.
توجه داشته باش با نام مستعار نوشتن بسیار دست آدم را باز می‌گذارد وقتی قرار است متنی نوشته شود و سریالی ساخته شود که میلیون‌ها نفر آن را می‌بینند و ضمنا رسانه هم نظرات خود را دیکته می‌کند چه در هالیود باشی چه در صدا و سیما به هر حال محدویت داری گیرم یکی کمتر و دیگری بسیار بیشتر. انتخاب این که با این محدودیت‌ها باز اثری تولید شود یا نه انتخابی شخصی است اما اگر نسبت داده شود به منفعت‌طلبی وقتی سازنده پرکار نیست و مانند من در ده سال گذشته فقط سه سریال کار کرده که هیچ‌کدام سفارشی‌سازی و برای خوش‌آمد کسی نبوده است بی‌انصافی است در موردش از پول قلمبه گرفتن یاد کنیم و فراموش نکن این‌کار نه خراب کردن افرادی امثال من است که تطهیر کسانی است که برای پول قلمبه کار می‌کنند.
مجددا از این که این سریال را نگاه کردید و آن را نقد کردید خوش‌حال می‌شوم. امیدوارم روزی در فضایی که من هم همان‌طور که شما مرا می‌شناسید شما را بشناسم و بتوانم قضاوتی فرامتنی داشته باشم با هم گفت‌وگو کنیم تا یکی «دیو» نشود و دیگری «فرشته» هر چند شما به هر حال فرشته هم که نباشید زیتون اید و تمام خوش‌مزگی زیتون به تلخی ملس آن است."


من هم برایشان نوشتم که دلیل انتقادم این بود که به خاطر افکار روشنفکرانه ایشون ازشون انتظار بیشتری داشتم و گرنه شاید نسبت به خیلی سریال ها منجمله همین سریال بدساخت و وقت تلف کن" به کجا چنین شتابان" که در حال پخشه یک سر و گردن بالاتره.

شاید انصاف این بود که اول با ذکر نکات مثبت سریال شروع می کردم. منتها چون موضوع بحث من در مورد سریال هایی که نویسنده شون مرده و بلدنیستن نقش و دیالوگ های زنانه بنویسن بود از این زاویه نگاه کردم.
برای من جالبه که وقتی هم یک زن مثل "فلورا سام" میاد فیلمنامه(برای سریال تلویزیونی) می نویسه باز نقش زن ها رو از دید یک مرد میبینه. حتی نقش هایی که برای خودش(با بازی خودش) می نویسه زنی مظلوم و متکی بر شوهره و نه یک زن قوی و مستقل.

آقای عزیزی می دونن دقیقا همونطور که من ایشون رو دورادور می شناسم ایشون هم منو دورادور می شناسن و از این نظر هیچ فرقی بین ما نیست که من خودمو فرشته مخفی بدونم و ایشون رو دیو آشکار. خیلی هم بهشون ارادت دارم!

در مورد نقش های زنان در گاوصندوق نظر من همون نظر قبلیه. و نقش ژیلا رو به هیچ وجه قوی نمی دونم. شاید در فیلم فارسیهای زمان قبل از انقلاب زنان قوی, زنان لکاته و دریده و خیابانی(این صفت آخر البته در فیلم گاوصندوق نیست) بودن و زنان دیگه مظلوم و خونه نشین.
زنان نجیب قصه یعنی پرستو و مونا و ثریا همه خونه نشین و حرف گوش کن و سنگین رنگین و متکی به آقایون هستن و فسلفه وجودیشون در اتکا به یک مرد(بخصوص در خواستگار داشتن و ازدواج) خلاصه می شه.
در جواب این سوال" آیا کلیمی‌ها نام «جواد» و «نصرت» و «هوشنگ» دارند؟" باید بگویم بله دارند. نه تنها جواد که مهدی و عباس و مراد و نورالله و فرج الله و انواع و اقسام اسامی اسلامی دارند. چون کلیمیان ایران از بعد از ورود اسلام , به خاطر تبلیغ بعضی ها احساس خطر می کردن . دکتری رو می شناسم که اسمی کلیمی داشت و خودشو به صد آب و آتیش زد که مسلمونیش بکنه. چون گاهی از طرف بیماران ناآگاهش تهدید می شده.
چون کلیمیان ایران از 2500 سال پیش در ایران زندگی می کنند(به علت مهاجرت شدیدشون کم کم باید بگیم زندگی می کردند) اسامی بیشترشون کاملا ایرانیه.
مطمئن شدم که آقای عزیزی منظورشون از گذاشتن کلمه چنم در دهان هوشنگ کلیمی نشون دادنش نبوده.

آقای عزیزی از محدودیت ها و محذورات و خودسانسوری ها گفتن.
من یه سوال دارم ( این سوال از طرف کسیه که خودش دو بار به خاطر عقیده ش کار دولتی با حقوق نسبتا خوب رو از دست داده و حاضر نشده پا روی عقیده ش بذاره. ایشالله اگر محدودیت ها تموم شه از نزدیک براتون تعریف می کنم.)
سوال من اینه که چی می شد اگه همه مون امسال یه خورده کمربندهامونو محکمتر ببندیم و با این شرایط کار نکنیم؟
خودتون در وبلاگتون تعریف کرده اید که :
"وقتی در خیابان تصویر برداری می‌کنیم گاهی مردم سرمان داد می‌زنند و مزدور صدا و سیما می‌خوانندمان، گاهی هنوز مهربانانه به ما لبخند می‌زنند و از خودشان می‌دانند و گاه بی تفاوت و سرد، گویا اصلا وجود نداریم، از کنارمان رد می‌شوند..."
باید بدونیم شرایط این یکی دوسال با شرایط این سی سال فرق کرده. اگر قبلا ساختن فیلمی که حتی شعور 500 نفر رو ببره بالا و آگاهشون کنه(خودمونیم گاوصندوق چیزی برای آگاهی داشت یا صرفا برای سرگرم سازی مردم بود؟) کاری مفید بود, حالا نساختن و کار نکردن با صدا و سیمای جمهوری اسلامی مفیده!
اگه تا دو سال پیش گاهی از نشون دادن عقیده شخصی و سیاسیم تو محل کارم که باعث اخراجم شد پشیمون بودم که چرا نونمو زدم آجر کردم, اما حالا احساس خوبی به خودم دارم.
همینطور به همه کسایی که به خاطر مردم از شغل پردرآمدشون دست کشیدن.
از سفیر ایران تو بلژیک, از کاریکاتوریست هایی که پارسال از خبر مسابقه گذشتن, از سینماگرهایی که امسال به جشنواره سینمایی فجر فیلمی نفرستادن, از داورهایی که دررشته های مختلف هنری و ادبی و علمی داوری رو قبول نکردن( این کارا براشون نون داشت. نداشت؟)


پ.ن.1
پیامکی به دستم رسیده از طرف جنبش سبز که روز 30 دی از ساعت هفت صبح تا هشت شب از موبایل و تلفن و اس ام اس استفاده نکنیم
(این شروع نافرمانی مدنی و اعتصابه؟)


پ.ن.2
اگه یادتون باشه مطلبی نوشتم در مورد خانم گوینده تلویزیونی که از صدا و سیمای جمهوری اسلامی استعفا داده بود و بهانه ی استعفاشو سوار شدن با کامران نجف زاده در تاکسی و برخورد بد راننده بیان کرده بود.
در بالاترین دوسه نفر سخت به من پریده بودن که این داستان تکراریه و از قول چند نفر دیگه اینو شنیده بودن.
من با توجه به اینکه خانم "سین" رو از نزدیک دیدم و دلیلشو شنیدم(راستش این داستان رو تابه اون روز از زبون کس دیگری نشنیده بودم) چند تا نتیجه گرفتم:
1- شاید خانم سین منو سرکار گذاشته بود.(البته خانم سین مجری بود! تو همون مهمونی بعد از اینکه با تجسم لباس اسلامی به جای پر و پاچه لخت شناختنش یادم اومد وقتی مادربزرگم اومده بود ایران و اینو تو تلویزیون دیده بود که از طرف جمهوری اسلامی حرف می زنه و اسمشو زیر تصویرش گذاشتن بهش با غیظ گفت" سین, ج..ه" مادرم گفت بابا جلو بچه ها هیس. این حرفا چیه؟ مادر بزرگم گفت اینا از ج... بدترن! یه ج... فقط تنشو می فروشن اما اینا روحشونو می فروشن, وطنشونو می فروشن, مردمشونو می فروشن. با پول خون مردم زندگی می کنن و از این جور حرفا. هی وسوسه شدم پیغام مامان بزرگمو بهش برسونم جلوی زبونمو گرفتم.)

2- شاید واقعا نهضت راننده های تاکسی وجود داره و اصلا برنامه شونه که هر کی در جهت منافع جمهوری اسلامی کار می کنه رو با خواری پیاده کنن.

3- شاید نجف زاده کارش سوار شدن به تاکسی های مختلف با آدمهای مختلف بوده و از اینکه پیش مردم بهش توهین می کردن لذت می برده.

4- شاید این داستان تاکسی رو اصلا خود خانم"سین" رو سر زبونا انداخته باشه .

5- شاید دلیل محکمتری نداشته و از بچه های بالاترین که خیلی داستان دونن یاد گرفته.


این روزها کار نکردن با صدا و سیمای جمهوری اسلامی باعث افتخاره!

بعد از نوشتن مطلب "از دست این سریال های تلویزیونی مرد- نوشت" آقای مصطفی عزیزی تهیه کننده و نویسنده سریال گاو صندوق برایم مطلب زیر را نوشتند که بر حسب وظیفه و با اجازه خود ایشون در اینجا کپی اش می کنم :

"زیتون گرامی سلام!
بسیار خوش‌حال شدم که شما «گاوصندوق» را دیده‌اید و با دقت در مورد آن نظر دادید. قصد دفاع ندارم اما تصور من این بود که سریال حداقل از نظر نقش زن‌ها کاری تا حدودی متفاوت بوده است. هر چند ژانر انتخابی ایجاب می‌کرد مردها فعال باشند. اما به هر حال برخلاف بسیاری از مجموعه‌های تلویزیونی شما زن خنگ در این مجموعه نمی‌بیند. همه از سطحی از هوشمندی و ذکاوت برخوردارند. بله این حقیقت است که پوران با این که کار بیرون می‌کند و خرج خانواده هم بر دوش اوست اما نقش پرستار شوهر و بچه‌ها را هم بازی می‌کند. در یکی از این سکانس‌ها صبرش لبریز شد و تمام این حرف‌ها را توی صورت شوهرش زد. در مورد مونا از کلیشه‌ی رایج دخترحاجی خنگ و خپل فاصله‌گرفتیم و عکاسی می‌کند و کتاب می‌خواند و اتفاقا اساسا نه عاشق «غلام‌رضا» می‌شود نه عاشق «سعید» او را در حال کتاب خواندن و عکاسی می‌بینیم و البته بیشتر از این دنیای شخصیش را نمی‌دانیم فقط در آخر داستان متوجه می‌شویم که قصد ازدواج با کس دیگری را دارد.
پرستو دختری است از طبقه‌ی متوسط که ازدواج ناموفق داشته است. خودش از آن ازواج فرار کرده است چون نمی‌خواسته است نقش کنیز پسری از خودراضی از طبقه‌یی تازه به دوران رسیده را داشته باشد. غلام‌رضا نه پول دارد نه قیافه‌ی آن‌چنانی اما با پرستو وجه مشترکی دارد هر دو عاشق کشف راز و معما هستند. پرستو فرنی و زویی سالینجر می‌خواند و نقاشی می‌کند و به حل پازل علاقه‌مند است. در غلام‌رضا شخصیتی یک رنگ می‌بیند مردی که آشپزی می‌کند وجوه مردسالار ندارد و این‌ها موجب می‌شد وقتی غلام‌رضا به او احساس علاقه می‌کند او را پس نزند. البته وقتی گمان می‌کند غلام‌رضا قصد سؤاستفاده از احساسات او را داشته است سیلی محکمی به گوش غلام‌رضا می‌زند. در عین حال در پایان سریال خطر می‌کند با او به دنیای تبهکاران می‌رود تا مشکل را حل کند و به او امکان دفاع بدهد. پرستو مسئله‌ی کلیدی داستان را با دقت و هوشمندیش حل می‌کند.
در مورد نقش ژیلا او زنی باهوش است و از هوشنگ و برادرش پژمان بسیار سر است در صحنه‌یی به هوشنگ می‌گوید به هیچ مردی اجازه نمی‌دهد از او سؤاستفاده کند.
در مورد هوشنگ خیلی بی‌انصافی کردید. من به هیچ‌وجه اطلاع نداشتم این تکیه کلام کلیمی‌ها هست. خانواده و تاریخچه زندگی هوشنگ را به خوبی باز کرده‌ایم. مامان نصرت و آقاجون جوادش را به خوبی می‌شناسیم. عشق‌های دوران نوجوانی و سرکوب آن‌ها توسط آقاجون جواد را می‌دانیم. چطور ممکن است کلیمی باشد؟ آیا کلیمی‌ها نام «جواد» و «نصرت» و «هوشنگ» دارند؟
در مورد ثریا او زنی است که کار می‌کند و به تعبیر خودش به چشمش سوزن می‌زند و بله لباس عروسی می‌دوزد اما خودش از پوشیدن لباس عروسی محروم می‌شود.
به هر حال من و فیلم‌نامه‌نویس هم‌راهم که او هم مرد بود برای این که یک‌جانبه به قاضی نرفته باشیم از خانم جهاندار هم دعوت کردیم تا متن را بخواند و نظرات خود را بدهد که ایشان هم لطف کردند و این کار را انجام دادند. البته نقص‌ها را ما هر دو به عهده می‌گریم و اگر کاستی هست از جانب ایشان نیست.
توجه داشته باش با نام مستعار نوشتن بسیار دست آدم را باز می‌گذارد وقتی قرار است متنی نوشته شود و سریالی ساخته شود که میلیون‌ها نفر آن را می‌بینند و ضمنا رسانه هم نظرات خود را دیکته می‌کند چه در هالیود باشی چه در صدا و سیما به هر حال محدویت داری گیرم یکی کمتر و دیگری بسیار بیشتر. انتخاب این که با این محدودیت‌ها باز اثری تولید شود یا نه انتخابی شخصی است اما اگر نسبت داده شود به منفعت‌طلبی وقتی سازنده پرکار نیست و مانند من در ده سال گذشته فقط سه سریال کار کرده که هیچ‌کدام سفارشی‌سازی و برای خوش‌آمد کسی نبوده است بی‌انصافی است در موردش از پول قلمبه گرفتن یاد کنیم و فراموش نکن این‌کار نه خراب کردن افرادی امثال من است که تطهیر کسانی است که برای پول قلمبه کار می‌کنند.
مجددا از این که این سریال را نگاه کردید و آن را نقد کردید خوش‌حال می‌شوم. امیدوارم روزی در فضایی که من هم همان‌طور که شما مرا می‌شناسید شما را بشناسم و بتوانم قضاوتی فرامتنی داشته باشم با هم گفت‌وگو کنیم تا یکی «دیو» نشود و دیگری «فرشته» هر چند شما به هر حال فرشته هم که نباشید زیتون اید و تمام خوش‌مزگی زیتون به تلخی ملس آن است."


من هم برایشان نوشتم که دلیل انتقادم این بود که به خاطر افکار روشنفکرانه ایشون ازشون انتظار بیشتری داشتم و گرنه شاید نسبت به خیلی سریال ها منجمله همین سریال بدساخت و وقت تلف کن" به کجا چنین شتابان" که در حال پخشه یک سر و گردن بالاتره.

شاید انصاف این بود که اول با ذکر نکات مثبت سریال شروع می کردم. منتها چون موضوع بحث من در مورد سریال هایی که نویسنده شون مرده و بلدنیستن نقش و دیالوگ های زنانه بنویسن بود از این زاویه نگاه کردم.
برای من جالبه که وقتی هم یک زن مثل "فلورا سام" میاد فیلمنامه(برای سریال تلویزیونی) می نویسه باز نقش زن ها رو از دید یک مرد میبینه. حتی نقش هایی که برای خودش(با بازی خودش) می نویسه زنی مظلوم و متکی بر شوهره و نه یک زن قوی و مستقل.

آقای عزیزی می دونن دقیقا همونطور که من ایشون رو دورادور می شناسم ایشون هم منو دورادور می شناسن و از این نظر هیچ فرقی بین ما نیست که من خودمو فرشته مخفی بدونم و ایشون رو دیو آشکار. خیلی هم بهشون ارادت دارم!

در مورد نقش های زنان در گاوصندوق نظر من همون نظر قبلیه. و نقش ژیلا رو به هیچ وجه قوی نمی دونم. شاید در فیلم فارسیهای زمان قبل از انقلاب زنان قوی, زنان لکاته و دریده و خیابانی(این صفت آخر البته در فیلم گاوصندوق نیست) بودن و زنان دیگه مظلوم و خونه نشین.
زنان نجیب قصه یعنی پرستو و مونا و ثریا همه خونه نشین و حرف گوش کن و سنگین رنگین و متکی به آقایون هستن و فسلفه وجودیشون در اتکا به یک مرد(بخصوص در خواستگار داشتن و ازدواج) خلاصه می شه.
در جواب این سوال" آیا کلیمی‌ها نام «جواد» و «نصرت» و «هوشنگ» دارند؟" باید بگویم بله دارند. نه تنها جواد که مهدی و عباس و مراد و نورالله و فرج الله و انواع و اقسام اسامی اسلامی دارند. چون کلیمیان ایران از بعد از ورود اسلام , به خاطر تبلیغ بعضی ها احساس خطر می کردن . دکتری رو می شناسم که اسمی کلیمی داشت و خودشو به صد آب و آتیش زد که مسلمونیش بکنه. چون گاهی از طرف بیماران ناآگاهش تهدید می شده.
چون کلیمیان ایران از 2500 سال پیش در ایران زندگی می کنند(به علت مهاجرت شدیدشون کم کم باید بگیم زندگی می کردند) اسامی بیشترشون کاملا ایرانیه.
مطمئن شدم که آقای عزیزی منظورشون از گذاشتن کلمه چنم در دهان هوشنگ کلیمی نشون دادنش نبوده.

آقای عزیزی از محدودیت ها و محذورات و خودسانسوری ها گفتن.
من یه سوال دارم ( این سوال از طرف کسیه که خودش دو بار به خاطر عقیده ش کار دولتی با حقوق نسبتا خوب رو از دست داده و حاضر نشده پا روی عقیده ش بذاره. ایشالله اگر محدودیت ها تموم شه از نزدیک براتون تعریف می کنم.)
سوال من اینه که چی می شد اگه همه مون امسال یه خورده کمربندهامونو محکمتر ببندیم و با این شرایط کار نکنیم؟
خودتون در وبلاگتون تعریف کرده اید که :
"وقتی در خیابان تصویر برداری می‌کنیم گاهی مردم سرمان داد می‌زنند و مزدور صدا و سیما می‌خوانندمان، گاهی هنوز مهربانانه به ما لبخند می‌زنند و از خودشان می‌دانند و گاه بی تفاوت و سرد، گویا اصلا وجود نداریم، از کنارمان رد می‌شوند..."
باید بدونیم شرایط این یکی دوسال با شرایط این سی سال فرق کرده. اگر قبلا ساختن فیلمی که حتی شعور 500 نفر رو ببره بالا و آگاهشون کنه(خودمونیم گاوصندوق چیزی برای آگاهی داشت یا صرفا برای سرگرم سازی مردم بود؟) کاری مفید بود, حالا نساختن و کار نکردن با صدا و سیمای جمهوری اسلامی مفیده!
اگه تا دو سال پیش گاهی از نشون دادن عقیده شخصی و سیاسیم تو محل کارم که باعث اخراجم شد پشیمون بودم که چرا نونمو زدم آجر کردم, اما حالا احساس خوبی به خودم دارم.
همینطور به همه کسایی که به خاطر مردم از شغل پردرآمدشون دست کشیدن.
از سفیر ایران تو بلژیک, از کاریکاتوریست هایی که پارسال از خبر مسابقه گذشتن, از سینماگرهایی که امسال به جشنواره سینمایی فجر فیلمی نفرستادن, از داورهایی که دررشته های مختلف هنری و ادبی و علمی داوری رو قبول نکردن( این کارا براشون نون داشت. نداشت؟)


پ.ن.1
پیامکی به دستم رسیده از طرف جنبش سبز که روز 30 دی از ساعت هفت صبح تا هشت شب از موبایل و تلفن و اس ام اس استفاده نکنیم
(این شروع نافرمانی مدنی و اعتصابه؟)


پ.ن.2
اگه یادتون باشه مطلبی نوشتم در مورد خانم گوینده تلویزیونی که از صدا و سیمای جمهوری اسلامی استعفا داده بود و بهانه ی استعفاشو سوار شدن با کامران نجف زاده در تاکسی و برخورد بد راننده بیان کرده بود.
در بالاترین دوسه نفر سخت به من پریده بودن که این داستان تکراریه و از قول چند نفر دیگه اینو شنیده بودن.
من با توجه به اینکه خانم "سین" رو از نزدیک دیدم و دلیلشو شنیدم(راستش این داستان رو تابه اون روز از زبون کس دیگری نشنیده بودم) چند تا نتیجه گرفتم:
1- شاید خانم سین منو سرکار گذاشته بود.(البته خانم سین مجری بود! تو همون مهمونی بعد از اینکه با تجسم لباس اسلامی به جای پر و پاچه لخت شناختنش یادم اومد وقتی مادربزرگم اومده بود ایران و اینو تو تلویزیون دیده بود که از طرف جمهوری اسلامی حرف می زنه و اسمشو زیر تصویرش گذاشتن بهش با غیظ گفت" سین, ج..ه" مادرم گفت بابا جلو بچه ها هیس. این حرفا چیه؟ مادر بزرگم گفت اینا از ج... بدترن! یه ج... فقط تنشو می فروشن اما اینا روحشونو می فروشن, وطنشونو می فروشن, مردمشونو می فروشن. با پول خون مردم زندگی می کنن و از این جور حرفا. هی وسوسه شدم پیغام مامان بزرگمو بهش برسونم جلوی زبونمو گرفتم.)

2- شاید واقعا نهضت راننده های تاکسی وجود داره و اصلا برنامه شونه که هر کی در جهت منافع جمهوری اسلامی کار می کنه رو با خواری پیاده کنن.

3- شاید نجف زاده کارش سوار شدن به تاکسی های مختلف با آدمهای مختلف بوده و از اینکه پیش مردم بهش توهین می کردن لذت می برده.

4- شاید این داستان تاکسی رو اصلا خود خانم"سین" رو سر زبونا انداخته باشه .

5- شاید دلیل محکمتری نداشته و از بچه های بالاترین که خیلی داستان دونن یاد گرفته.

جمعه، دی ۲۵، ۱۳۸۸

رمزگشایی لوگوی اعتماد! روزنامه اعتماد هر روز مشغول کارهای بی‌ناموسی است!

اینو برای خودنویس نوشتم:

پس از اینکه هفته نامه فرهنگی, سیاسی, اجتماعی و اقتصادی " پرتو سخن" لوگوی "تهران امروز" را افشا کرد, وظیفه وجدانی خود دانستم تا لوگوی روزنامه اعتماد را با رمز "یا مصباح" رمزگشایی بنمایم.

کلید این رمزگشایی به یکی از خاطرات دوران کودکی‌ام برمی‌گردد. روزی با برادرم گفتگو می‌کردم, نمی‌دانم داشت چه تعریف می‌کرد که من با تعجب گفتم:"اِ" یا آنطور که بعضی روشنفکران از خدا بی‌خبر می‌نویسند:"ئه". برادرم که آن روزها شدیدا مورد تهاجم فرهنگِ کوچه بود, بی اختیار گفت: الف زیرِ "ب".


پدرم که ناظر این گفتگو بود, ناغافل آمد و چنان سیلی محکمی به برادرم زد که قرمزی‌اش تا یک هفته روی صورتش ماند. و من با جستجوها و پرسش‌های فراوان از این و آن فهمیدم "الف" عنصری فاسد و شیطانی می‌باشد.

حالا شما عنایت بفرمایید کلمه "اعتماد" نه یک الف, که دو "الف" دارد.(عدد دو را با تاکید فراوان بخوانید)

اول از همه باید ببینیم چه کسی که این اسم را برای روزنامه انتخاب کرده! و دوم اینکه طراح لوگو چطور این حیله شیطانی را به منصه ظهور رسانده:




۱- به حروف به هم چسبیده‌ی "عتم" چنان کششی داده که مردی خوابیده را تداعی می‌کند.

۲- "الف" انتهایی به صورت بسیار مشکوکی در داخل حرف "دال" قرار گرفته.

۳- حرف "عین" به صورت بسیار مشخصی شبیه به دهان باز کشیده شده که "الفی" دیگر داخل آن قرار داده شده.(یعنی الفِ پیکرِ مرد در داخل دال, و الفِ مردِ دیگر در عینِ او قرار گرفته)

۴- این لوگو نه تنها یک صحنه شهوتناک را تداعی می‌کند بلکه نعوذبالله تبلیغ بسیار مهلکی برای سکس گروهی و همچنین همجنسبازی می‌باشد.

۵- من از مدیران ارشاد استدعا دارم : روزنامه اعتماد را به تغییر لوگو و چه بسا به تغییر اسم ملزم کنید و نگذارید از "اعتماد" مردم سوءاستفاده کنند. اگر هم توقیفش کنید خدا به شما توفیق الهی عنایت می‌کند و من و مصباح یزدی شب سر راحت بر بالین می‌گذاریم...(البته فکر بد نکنید, هر کس بر بالین خودش)

۶- در ضمن پرتو سخن خیلی بزرگواری به خرج داده که درباره لوگوی تهران امروز ننوشته آن زن جلف لخت رقصان کونش را با بی شرمی تمام بر کلمه ی تهران که به روش موذیانه ای شبیه صندلی کشیده شده گذاشته.





۷- خدایا مارا حفظ کن از شر شیطان رجیم

بسم الله الرحمان الرحیم.

و عجل فرجهُ

زیتون, متخصص نشانه شناسی و رمزگشایی لوگو(لوگو افشا می کنیم!)

لینک در بالاترین

چهارشنبه، دی ۲۳، ۱۳۸۸

خنده تمسخر آمیز کواکبیان به حسین شریعتمداری از طرف همه بود...

1-بحث های کواکبیان و شریعتمداری یک طرف, و لبخندهای تمسخر آمیز کواکبیان به شریعتمداری یک طرف!
کیف کردم! شاید آل پاچینو هم با یکسال تمرین نمی تونست چنین لبخندی به چهره ای که بیش از 90 درصد مردم ازش متنفرن و دوست صمیمی طراح قتل های زنجیره ایه بزنه. انگار داشت به یک سوسک نگاه میکنه(با عرض معذرت از جناب سوسک برای این مقایسه)

2- مناظره هنوز در تلویزیون ادامه داره. شاید کواکبیان مجبوره یه جاهایی کوتاه بیاد.
وقتی شریعتمداری با حالت عصبی( کسی که شیره اش دیر شده و گاهی دماغش می خاره) از او می خواد که بین خودش و خاتمی و موسوی و کروبی خط کشی کنه از زیرش در می ره.

3- خنده دارترین حرف شریعتمداری در مورد تقلبی بودن 13 میلیون سکه ای که موسوی به 13 میلیون فروخته و در واقع او بوده که در انتخابات تقلب کرده.
ا(سکه هایی که احمدی نژادبه مردم فروخت که از پهن درست شده بود)


4- جناب مجری هم که ملیجکی بیش نبود هی می خواست از شریعتمداری جانبداری کنه اما با پاتک های کواکبیان اینطور به بیننده القا می شد که هر دو دارن به شریعتمداری می خندن.

5- حالا شاید جمهوری اسلامی داره شریعتمداری رو هم قربانی می کنه؟
من با این قربانی موافقم. چون شریعتمداری تنها کسی بود که می تونست روزنامه محبوب سالهای سال مردم رو به چنان گندی بکشه که اسم کیهان برابر بشه با کثافت!

6- اولش یه خورده از دست کواکبیان دلخور شدم که چرا مدام از تبعیت از رهبری حرف می زنه. اما بعد دیدم اولا که او یه اصلاح طلب میانه ست. دوما اگر به فرض محال رژیم بتونه تیم موسوی, کروبی, خاتمی رو از هم بپاشونه, برای برداشتن پرچم مبارزه لازمه. سیاسته دیگه! شدیدا بی پدرمادر.

7- یک جا که دیگه کواکبیان خیلی زده بود به صحرای رهبر, به سی با گفتم ببین ما چقدر بدبختیم که چشممون به دهن این آقاست تا ازمون دفاع کنه.
البته اینم بگم کواکبیان به نوعی گفت چون من نماینده مجلسم و نمایندگان مجلس باید قسم بخورن که پیرو ولایت باشن منم مجبورم باشم.

8- وقتی شریعتمداری گفت شما مجوز راهپیمایی نداشتید کواکبیان خوب زد تو پوزه ش که مگه راهپیمایی های طرفداران احمدی نژاد مجوز دارن.

سه‌شنبه، دی ۲۲، ۱۳۸۸

گابریل جان, این روزها رئالیسم ما بدجور جادوییست...

ببخشید تند تند آپدیت می‌کنم و مصدع اوقات می‌شوم.
آنقدر در آن چند وقت که دسترسی به ادیتور وبلاگم نداشتم حرف روی دلم تلنبار(تلمبار؟) شده که گمان کنم حالا حالاها تمامی نداشته باشد(اگر نگویم می پکم)

جناب آقای "گابریل گارسیا مارکز" در صفحه ی 90 کتاب:"صد سال تنهایی"(ترجمه بهمن فرزانه) فرموده:

" سربازها وارد شدند و از خانه‌ای به خانه‌ای رفتند و تمام سلاح‌های شکاری و ساطورها و حتی کاردهای آشپزخانه را مصادره کردند. سپس مردهای جوان که بيش از بيست‌ويک سال داشتند, ورقه‌هايی آبی رنگ با اسامی کانديداهای محافظه‌کاران و ورقه‌هايی قرمزرنگ با اسامی کانديداهای آزاديخواهان پخش کردند. شب قبل از آغاز انتخابات, دون آپولينار مسکوته شخصا حکمی را خواند که فروش مشروبات الکلی و تجمع سه نفر را که از يک خانواده نباشند ‌از نيمه‌شب به بعد ممنوع می‌کرد.

انتخابات بدون حادثه برگزار شد, ساعت هشت صبح روز يکشنبه صندوق چوبی آرا را در ميدان شهر گذاشتند. شش سرباز از آن محافظت می‌کردند. ر‌آی دادن کاملا آزاد بود. آئورليانو که تقريبا تمام روز را در کنار پدرزن خود ماند تا مراقب باشد کسی بيش از يک‌بار رای ندهد, متوجه موضوع شد. ساعت چهار بعد از ظهر با نواختن چند طبل در ميدان پايان انتخابات اعلام شد و دون آپولينار مسکوته صندوق آرا را لاک و با مهر خود ممهور کرد. همان شب هنگامی که با آئورلينا دومينو بازی می‌کرد، به گروهبان دستور داد لاک و مهر صندوق را بشکند و آرا را بشمارد. تعداد آرای آبی رنگ و قرمزرنگ تقزيبا با هم مساوی بود، ولی گروهبان فقط ده ورقه‌‌ی قرمز رنگ در صندوق گذاشت و بقيه را به ورقه‌های آبی‌رنگ پر کرد. سپس صندوق را بار ديگر لاک و مهر کردند و صبح روز بعد آن‌را به مرکز استان فرستادند.
آئورليانو گفت: آزاديخواهان سر به جنگ برمی‌دارند!
دون آپورلينارمسکوته حواس خود را روی قطعات دومينو متمرکز کرد و گفت: اگر اين را به خاطر عوض کردن آرا در صندوق می‌گويي,آن‌ها جنگ را شروع نخواهند کرد. چند ورقه قرمزرنگ در صندوق گذاشتيم تا اعتراضی پيش نيايد.
آئورليانو گفت: اگر من آزاديخواه بودم، به خاطر آن ورقه‌ها می‌جنگيدم!"

گابریل گارسیا جان
این روزها رئالیسم ما هم بدجور جادویی شده...

لینک در بالاترین

اینها خودشان هم می دانند, نیامده اند که بمانند...

1- دوستی ناراحت و مشوش اومد خونه مون, و شروع کرد درد دل کرد که خیلی ناامیدم. اینا رفتنی نیستن و دو دستی به حکومت چسبیدن و بسیج شده یه نیروی میلیتاریستی و نگهبان دبکتاتوری .
اشکاش از چشمش روون بود...گفت زیتون, فقط اومدم تو بهم امید بدی!
با اینکه خودم هم این روزها حال و روز درستی ندارم , شروع کردم به گفتن اینکه دیکتاتوری هیچوقت دووم نمیاره و یه روزی حتما از بین می ره . مثال های تاریخی زدم که فلان کشور و بهمان کشور هم وضع مارو داشته اما بالاخره دورانشون تموم شده و... دیدم نخیر حالیش نیست...

گفتم می دونی, اینا اصلا نیومدن که بمونن.
اشکش قطع شد و با تعجب پرسید چطور؟
گفتم کسی که اومده بمونه حتی اگه ثروت اندوز باشه, سعی می کنه به کشور هم تاحدودی برسه که حداقل آثارش به بچه و نوه اش هم برسه. عین رضاشاه که چه خوب چه بد اومد کلی عمران و آبادی تو کشور کرد تا کار برای محمدرضا اسونتر بشه.
اما اینا تو این سی سال چکار کردن؟
خراب کردن مملکت, ضایع کردن منابع,
مال اندوزی و گذاشتنش در بانک های خارجی.
و نقل قول کردم از یکی از دوستان ساکن ونکوورم که می گه بسیجی های کله گنده ریختن و گر و گر ویلا و آاپارتمان می خرن و خانواده هاشونو می برن می ذارن اونجا و خودشون برمیگردن ایران تا تقی به توقی خوردن خودشون هم برن.
و نامه مخملباف رو نشونش دادم(حالا راست یا دروغ خیلی تو ذهن مردم تاثیر می ذاره) گفتم اگه اینا موندنی بودن که پولاشونو نمی فرستادن بانکای خارجی.
نگاهی به لیست کرد و اشکاشو پاک کرد. با ساده دلی لبخندی زد و گفت آره راست می گی
اینا نیومدن که بمونن.

( . این دوست من حدود چهل سالشه اما با شوهرش توافق کرده که تا وقتی این رژیم حکومت می کنه بچه دار نشن. برای مامان شدن دوستم هم که شده امیدوارم اینا زودتر برن)


2- کامران نجف زاده بخواند!
در یک مهمونی چهره یک خانم جوون به نظرم خیلی آشنا اومد. وقتی بهش گفتم شمارو یه جایی دیدم, با خوشرویی گفت که مجری صدا و سیمای جمهوری اسلامی بوده و مدتیه که به بهانه ای استعفا داده.
او که اصلا خودشو سیاسی نمی دونست دلیل بیرون اومدنش از صدا و سیما رو اینطور توضیح داد:
روزی تو خیابون ولی عصر سر جام جم تاکسی سوار شدم. از قضا کامران نجف زاده هم بدون ماشین بود و او هم عقب همون تاکسی نشست.
راننده تاکسی از آینه ی جلو موشکافانه نگاهش می کرد. یکهو طاقت نیاورد و ازش پرسید:
ببخشید شما نجف زاده برنامه 20:30 نیستید؟
کامران نجف زاده بادی به غبغب انداخت و با لبخندی گفت:
بله خودمم.
راننده تاکسی ترمز وحشتناکی کرد و داد زد: گمشو پایین مرتیکه دیو.. قرم... پف... بی پدر مادر! این دروغ و دَوَنگا چیه به خورد ملت می دی؟
نجف زاده ترسید و پیاده شد . منم تا به مقصد برسم می ترسیدم منو هم بشناسه که خوشبختانه نشناخت.

اونشب تا صبح خوابم نبرد. گفتم یه روزی نفرت این مردم دامنمو می گیره. نون جمهوری اسلامی خوردن نداره.

می گفت شاید علت اینکه نجف زاده رو فرستادن فرانسه به این خاطر باشه که از برخوردهای اینچنینی مردم خیلی می ترسید و لابد برای بالایی ها تعریف کرده و اونا هم این موجود قیمتی رو فرستادن خارج کشور.

یکشنبه، دی ۲۰، ۱۳۸۸

تیر خلاص به جمهوری اسلامی...

1- مطلب دو صفحه ای "رازهای زندگی خامنه ای", در واقع افشاگری در مورد زندگی خصوصی و اموال او, نوشته محسن مخلباف
و همینطور افشاگری این سایت از دارایی های اعضای حکومت ایران در بانک های خارجی (احتمالا بخشی از دارایی ها! که از بودنش اطمینان دارند) به نظر من می تونه به مثابه ی تیر خلاصی بر علیه حکومت جمهوری اسلامی عمل کنه.

این چند روز با بعضی طرفداران احمدی نژاد که صحبت می کنم و از نوشته مخملباف برایشون فاکت میارم درسته که بعضی هاشون می خون حرفو عوض کنن یا بگن اینو رسانه های خارجی و دشمن براش درآورده, ولی اکثرشون شدیدا تو فکر فرو می رن و قسم می خورن اگه راست باشه کلا از خط رهبری ببرن! و من فقط بهشون میگم تحقیق کن ببین مخملباف راست می گه یا نه.


عده ای از جناح اصلاح طلب عقیده دارن اینطور افشاگری ها یه جورایی خاله زنکیه. اما به نظر من اینطور نیست و وضع زندگی و ثروت اندوزی یک رهبر به ظاهر ساده زیست نشوندهنده خیلی چیزا می تونه باشه. بخصوص رژیمی که رسالت و جودی خودش رو تقسیم کردن ثروت و عدالت بین مردم می دونه و برعلیه ثروت اندوزی شاه و خاندانش چه داستان ها تعریف می کنن . مردم باید بدونن اینا صد درجه بدترن.
.
یه عده که اهل اینترنت نیستن ازم می خوان پرینت این نامه رو براشون ببرم و با خوندن قمستی از اون دود از کله شون بلند می شه.
کاش بتونیم این دو نوشته رو به تعداد زیاد کپی کنیم و به صورت شب نامه در سراسر کشور حتی روستاها توزیع کنیم تا مردم ملتفت باشن اون بالا بالاها چی می گذره.

حتی خود من باور نمی کردم خامنه ای اینقدر مال دوست و مال ملت خور باشه.
این لیست هم که دراومد مسئله رو بازتر کرد.
نترسید اگه اسم چند نفر از هم عقیده های خودتون(شایدم ادعا می کنن که با مردمن) هم توش باشه. شجاع باشید و بدونید افشای این دزدی ها که کم از جنایت نداره برای حکومت بعدی مفیده .

2- فکر کنم به زودی خامنه ای بیاد تو تلویزیون و جمله معروف "صدای انقلاب شما را شنیدم" رو بگه.

3- نمی دونم از چی بگم. از دستگیری مادران عزادار که هر شنبه با شمع روشن در پارک لاله به سکوت دور هم جمع می شن؟

4- از حمله به مهدی کروبی در قزوین؟

5- از برنامه های فاشیستی و مزخرف و ضد مردمی تلویزیون جمهوری اسلامی؟

6- از چی؟ از پارازیت هایی که روی کانال های ماهواره ای میندازن و از بیشتر برنامه هاش محروم شدیم؟

7- آهان, اینم یکی از اثرات مطلب مخملباف در روزنامه های کشورهای دیگر

8-. می دونستم حکومت از تظاهرات مردم در روز عاشورا پیرهن عثمانی می دوزه به چه بزرگی.

9- اما خودمونیم, از اینکه فهمیدم آقا تریاکی نیست( در مطلب مخملباف) یه عالمه خیالم راحت شد. آخه برای سلامتیشون ضرر داشت...
...
ببخشید پس این جفنگیات به فرمان چیست؟
( روزی یکی که مشروب زیاد خورده بود, حرفای چرت و پرتی می گفت .دوستش گفت ببخشید اینها فرمان شیشه است)

10-. مغازه دارا امروز دیگه اسکناس های نوشته شده رو پس نمی دادن. ظاهرا اسکناس های ننوشته اینقدر کمه که کارو کاسبی خوابیده بوده

لینک در بالاترین

پ.ن.
با اینکه کنتور هر وبلاگ نشوندهنده ی تعداد واقعی ویزیتورها نیست., چون اونایی که با آنتی فیلتر میان رو نشون نمی ده,
اما باز دل آدم می سوزه همین تعداد رو هم میاد تو قسمت وبلاگهای شخصی از سر و دمش می زنه
مدت زیادیه که کنتور ند استات اینطوری شده
مثلا ویزیتورهای روز قبلی رو که در صفحه ی اول خودش 2401 نفر اعلام کرده بود در صفحه کل 2180 نشون داد و روز بعد 1443 رو 1157 نفر حساب کرد.
قسمتی که نشون می ده ویزیتورها از کدوم سایت اومدن که مدتیه کاملا مرخصه!

شنبه، دی ۱۹، ۱۳۸۸

این روزهای ما...

1- با کارت از عابربانک پول گرفتم و رفتم که خرجشون کنم. فروشنده مغازه اول اسکناس ها رو به دقت وارسی کرد و دوتای اونا رو پس داد. روی یکیشون ضربدر و روی یکیشون عدد 800 و اگه برعکسش میکردی 007 (به فارسی) نوشته شده بود. اولش راه گفتمان باز کردم که اینا رو خود عابر بانک به من داده. اما بعد که دیدم توی گوشش نمیره جلوی مشتریهاش با صدای بلند گفتم بابا جان منظور اینا شعارهای "مرگ بر جمهوری اسلامی" و "مرگ بر خامنه ای"ه نه ضربدر و عدد! همه کیف کردن و پق پق خندیدن.
برای امتحان همین اسکناس ها رو به مغازه دارهای بعدی دادم, اونا هم برخوردی مشابه کردن و پول ها روی دستم موند.
شیطونه می گه دو تا شعار هم بنداز تنگش.

2- راننده تاکسی رادیو کرج رو گرفته بود . آخوندی مدام داشت به رضا شاه توهین می کرد. از القابی مثل رضاخان, قلندر, رضاشاه ملعون, بی خدا, کثیف و... استفاده می کرد. من و یک دختر پسر جوان عقب نشسته بودیم و یک پسر دیگر بغل دست راننده. اول پسر صندلی عقب شروع به اعتراض کرد و فحشی به آخوند توی رادیو داد و گفت کثافت و ملعون خودتی. دختر گفت: آخه بگو خودتون تو این سی سال جز مال مردم خوری و دزدی و پر کردن جیبتون چکار کردید؟ اقلا رضا شاه کلی راه و جاده ساخت.
من با عصبانیتی که دست خودم نبود از سرکوب شدید مردم در بعد از انتخابات گفتم و پسر جلویی از دستگیری و تجاوز به جوانهای سبز و بیکاری روزنامه نگارها و...
راننده چیزی نمی گفت و با خونسردی دنده عوض میکرد. آخوند توی رادیو مزخرف می گفت و ما هی حرص می خوردیم و عصبی تر می شدیم. مسافرا یکی یکی به مقصدشون رسیدن و موقع حساب کردن کرایه به راننده غر زدن که حداقل چرا صدای رادیو رو کم نکرده. من موندم که باید آخر پیاده می شدم. گفتم: خوب اول صیحی -خواستم بگم ر..ی به اعصابمون اما گفتم: اوقاتمون رو تلخ کردی. با خنده گفت: کیف می کنم مردم به حکومت فحش می دن!

3- از حدود سی نفر که برای برنامه نود به شماره ای که سبزها گفته بودن رای بدیم(از جمله خانواده خودم) پرسیدم, فقط برای یکیشون اعلام رسید داده بودن. شما حساب کنید تعداد واقعی اس ام اس دهنده ها رو...

4- در یکی از قرارهای راهپیمایی سبزها, برادرم نیم ساعتی زودتر رسیده بود جلوی دانشگاه تهران. دیده بود تعدادی بسیجی جمع شدن برای سرکوب. ریش داشت و سرش را کرده بود تو حلقه شون ببینه چه خبره. پسری تعدادی سی دی پخش کرده بود که برادرا حتما ببینن, مبادا به غیر نشون بدن. برادرم گرفته بود و کم کم کنار کشیده بود. بعد که دوستان رسیده بودن, نوار سبزی به مچ بسته و شروع به شعار دادن کرده بود. بسیچی ها دنبالش کرده بودن سی دی رو بگیرن و اینم فرار کرده بود.
آورد سی دی رو با هم دیدیم و کلی خندیدیم.
با ده ها دلیل غیر منطقی و مسخره ثابت کرده بود موسوی و کروبی حقوق بگیر و وابسته به اسرائیل هستن. مثلا خواسته بودن بسیجی ها رو شستشوی مغزی بدن.

5- تجمع عاشورائیان حکومتی در عصر روز چهارشنبه واقعا خنده دار بود. گذشته از ساندیسی بودنش. مرد سخنران چرت و پرت های زیادی گفت ( برای یک حکومت خیلی زشته که سخنرانش این آقای لات و لوت باشه) جایی در حرفاش گفت: مرگ بر داس و چکش و همه عین گوسفند تکرار کردن. آخه مرتیکه اگه تموم داس و چکش ها از بین برن کشاورزا چه جوری گندم برداشت کنن(اونایی که ماشین درو ندارن) و چه جوری میخ بکوبیم به دیوار:)
اگه یک مرگ بر قندشکن و مرگ بر گوشت کوب هم می گفتن جالب تر می شد.

6- از دوروز قبل برای تجمع عاشوراییان حکومت تبلیغ می شد. مرتب چه به صورت زیر نویس و چه به صورت خبری در تلویزیون مردم رو تهییج می کردن به رفتن. اتوبوس ها و مترو آماده و مجانی, پذیرایی اوورت, تعطیلی مدارس, دانشگاهها و ادارات, قول دادن اضافه کاری, گذاشتن سرویس مجانی از کرج و ورامین و نظرآباد و هشتگرد و پاکدشت و بقیه شهرهای دور و نزدیک .
در هر شش کانال تلویزیون برنامه های معمولیشون قطع و تجمع و سخنرانی میدون انقلاب رو از اول تا آخرش پخش کردن.
هیچکی با باتوم به سرشون نمی کوفت و گاز اشک آور و تیر و گلوله به طرفشون پرتاب نمی کرد. هیچکدومشون رو دستگیر و شکنجه و زندانی نکردن. به هیچکدوم تجاوز نشد.
با این حساب جمعیتشون چند نفر شد؟
حالا بیایید بازیِ جاها عوض!
یه روز هم به مخالفین همین اجازه رو بدن. ببینن چند نفر جمع می شن. بعد برن کشکشون رو بسابن.

7- یعنی چه؟ ما سبزها روزای راهپیمایی باید هلک و تلک بلند شیم بریم تهران.
از اون ور هم بسیجی ها و نیروهای سرکوب هم هلک و تلک بلند می شن می رن تهران.
خوب تو شهر خودمون بمونیم و شعار بدیم. اونا هم همینجا زودتر کتکمون بزنن بریم سر کار و زندگیمون.


8- از تبریک های سال نو و تولدتون- چه کامنتا" چه ای میلا" و چه فیس بوکا"- خیلی خوشحال شدم. واقعا ممنون. روحیه م خیلی عوض شد. ببخشید یه مدت نتونستم به ای میلا و کامنتا جواب بدم . یه مدته همه چی زندگیم به هم ریخته...

لینک در بالاترین