شنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۸۸

چرا پنهان کنم, یأس است و پیداست...

چرا پنهان کنم, یأس است و پیداست...
1- ببخشید چند روزی دست و دلم به نوشتن نمی رفت., اصلا میل به اومدن تو اینترنت هم نداشتم. حتی نمی تونستم به کانال های ماهواره ای نگاه کنم.
چقدر پشت سر هم خبرهای بد بشنویم! چقدر خبر دستگیری؟ خبر میخ کوبیدن دیکتاتورها, نماز جمعه ها و...

ممنون از کسی که در نبودم مرا دستگیر و شکنجه و شهید کرد:)
2- هندوانه سبز
از جمعه های جاده چالوس شاید چیزی شنیده باشید. اما باید ببینید.
اگر مثل من گاهی ناامید می شید حتما یه جمعه از صبح بزنید به جاده و تا آخرش برید و نتیجه رو ببینید.
ما البته موقع رفتن یکی از روزهای وسط هفته رفتیم که زیاد خبری نبود و فکر کردم شاید دیگران غلو می کنن.
اما جمعه موقع برگشتن... قیامتی بود.
اولین ماشینی که از روبه رو می آمد و سرنشیناش بهمون "وی" و "کیف سبز" نشون دادن ,ماهم در جواب وی هوا کردیم. و همه خندیدیم. ماشین دوم و سوم و چهارم هم هر چه سبز داشتند در هواگرفته بودند. ردیف ما هم که به سمت تهران می رفتیم همینطور. تقریبا همه راننده ها فقط با دست راست رانندگی می کردن و دست چپشون تو هوا بود. یادتون باشه, این مسئله باید به بقیه افتخارات رانندگی ایرانی ها اضافه بشه!
از کیف سبز و روسری سبز و شیشه دلستر(همون ماءالشعیر که خدا پدرمادر سازنده بطری شو بیامرزه که سبز ساخته. تو نور روز خیلی درخشانه و تو هزار چم جاده چالوس منظره خیره کننده ای به وجود میاره . انگار که لامپ سبز بالای ماشین روشنه) بگیر تا روبان و گل سر و بلوز سبز و نایلکس و دفترچه سبز.
دختری حدودا هفده ساله هندوانه ی بسیار بزرگ سبزی رو از پنجره عقب ماشین روی دستش بیرون گرفته بود. دوستانمون که حدودا دوساعت بعد از چالوس راه افتاده بودن همون دخترو با هندوانه ی درشتش دیده بودن. طفلک تموم این دو سه ساعتو این ده پونزده کیلو رو روی دست تحمل کرده بود.
انقلاب هزینه داره دیگه.
نکته جالب این بود که این ابراز احساسات سبز پولدار و فقیر و پیر و جوان و زن و مرد نمی شناخت.(راننده های وانت هم دمشون گرم, بدون استثنا وی نشون می دادن و چراغ می زدن.) این همبستگی هرگز تو ایران سابقه نداشته.
پ.ن.
توصیه می کنم احمدی نژادی ها جمعه ها نرن چالوس, افسردگی شدید می گیرن.
پ.ن.2
تو چالوس و نور خیلی از مغازه ها هنوز عکس موسوی رو برنداشتن. چند تا عکس گرفتم که هنوز تو موبایلمه.

3- جوگیری سبز
سرنشینان ماشین مدل بالا و گرانقیمت جلویی ما یکی از معدود افرادی بودن که شیشه هارو داده بودن بالا و از خنکی کولرش لذت می بردن. یواش یواش از عکس العملی که ماشین های اونطرفی نسبت به ما اینوری ها داشتن(نمی گم ما چی بیرون گذاشته بودیم شاید کسی مارو دیده باشه. اما دیگران خیلی برامون ابراز احساسات و بوق و چراغ می زدن) جو زده شدن و یه کم شیشه رو کشیدن پایین و شرمزده یه "وی" کوچولو آوردن بیرون. بعد از حدود نیم ساعت دیدیدم کتشونو درآوردن و پیرهناشونو زدن بالا و دستشون تا آرنج آوردن بیرن. بعد از چند دقیقه فلاشرهای ماشینشونو روشن کردن. سی با گفت فکر کنم به نزدیکی های کرج برسیم با ماشینشون معلق هم بزنن.

4- شبهای قدر با دسپرت هاوسوایوز
خدا خیر بده آقا فرهاد سی دی فروش محله ما رو.
این روزها دارم با دسپرت هاوس وایوز( Desperate Housewives ) حال می کنم. سی تا دی وی دی لاست(Lost ) رو تموم کردم. بعدش هم می خوام برم سراغ پریزن بریک( Prison Break ).
دو روز قبل از شب های قدر رفتم بقیه ی دی وی دی های دسپرت هاوسوایوز رو بگیرم دیدم خانومی حدودا چهل ساله با مانتو مقنعه ی ادارات دولتی داره از فرهاد می پرسه چه دی وی دی برای این چند روز که تعطیله سفارش بده. می گفت ما که خیلی وقته دیگه تلویزیون نمی بینیم. فرهاد دوسه تا فیلم و سریال ترسناک و جنگی معرفی کرد خوشش نیومد.
برای بچه هاش چند فیلم خانوادگی گرفت. بعدش از من کمک خواست برای خودش چی بگیره. گفتم والله من این روزها دارم د.ه. نگاه می کنم. اگه می خواهید یکی دوتا شو بگیرید اگه خوشتون اومد بقیه شو هم بیایید سفارش بدید(روی هم 29 تا دی وی دیه که روی هر کدوم سه یا چهار قسمت سریال ضبط شده) کمی از داستانش پرسید و من هم با آب و تاب از سوزان و لینت و گبریل و بیری و روابطشون گفتم.
گفت آخ جون, باب دل منه! و هر 29 تاشو سفارش داد! یه آقا هم که داشت حرفامونو گوش می داد اونم گفت برای منم بزن آخه برنامه های این روزای تلویزیون مزخرفه. گفتم برنامه های تلویزیون مدت زیادیه که مزخرف شده و کار امروز دیروز نیست.
کار آقا فرهاد این روزا سکه ست...


5- از شخصیت سوزان در سریال د.ه. خیلی خوشم میاد. اما کسایی که این سریالو دیدن می گن عین لینت هستم. حتی نانا هم که تاحالا منو ندیده, یه بار تو نظرخواهیم همینو نوشت.

6- دعای هم زدن شله زرد
رفته بودم خونه ی دوستم. خونه شون شمالی بود و باید از حیاط رد می شدم.
دیدم مادرش با همسایه هاش داره شله زرد می پزه. البته نه با چادرهای دور کمر بسته اونجور که تو فیلما نشون می دن! بلکه با لباس های شیک و پیک.
مامانش یهو ملاقه رو داد دستم و امر کرد.
- یه هم بزن نیت کن.
چشمامو بستم و درحال هم زدن گفتم انشالله ریشه اینا زودتر کنده بشه.
همه خندیدن. حیرون موندم چه اشتباه مهلکی کردم.
- زیتون جان, باید نیت رو تو دلت بگی نه بلند. اما ناراحت نشو. همه مون همین آرزو رو کردیم.


7- تکه ای از بهشت
یکی از زیباترین منظره هایی که تو شمال دیدم "دریاچه الیمالات" در نزدیکی های شهرستان نور در استان مازندران بود. تعجب می کنم مردم کمتر به این منطقه می رن. خیلی زیباست انگار یه تیکه از بهشتِ مذهبی ها رو کندن آوردن گذاشتن اونجا.
آدرس: ده کیلومتری جاده ی چمستان.(جاده چمستان هم از خود نور شروع می شه) می بینید چقدر نزدیکه؟ فقط ده دقیقه راهه.

8- حدود 200 کیلومتر از خونه دور شده بودیم که برای سی با تعریف کردم تو وبلاگم مقداری از مکالمه مون رو نوشتم. آقا, رنگ از روش پرید. تو مسافرت هی شوخی جدی می گفت اگه تا حالا زیاد حال و حوصله نداشتن دنبال تو بگردن حالا برای رسیدن به من هلو هم که شده شخص رئیس جمهور دستور داده حتما پیدامون کنن. می گفتم ماشالله اعتماد به نفس... بابا جان, وقتی برگشتیم عکستو می ذارم که دست از سرت بردارن. می گفت نخیر! باید یه کافی نت پیدا کنیم تا زودتر پاکش کنی. هر چی گفتم آدرس مویل تایپ و پسوردمو حفظ نیستم باور نکرد. موقع برگشتن سر کوچه چند لحظه ایستاد تا ببینه خونه مون محاصره نباشه:)

http://z8un.com

شبهای قدر با "Desperate Housewives"

چرا پنهان کنم, یأس است و پیداست...
1- ببخشید چند روزی دست و دلم به نوشتن نمی رفت., اصلا میل به اومدن تو اینترنت هم نداشتم. حتی نمی تونستم به کانال های ماهواره ای نگاه کنم.
چقدر پشت سر هم خبرهای بد بشنویم! چقدر خبر دستگیری؟ خبر میخ کوبیدن دیکتاتورها, نماز جمعه ها و...

ممنون از کسی که در نبودم مرا دستگیر و شکنجه و شهید کرد:)
2- هندوانه سبز
از جمعه های جاده چالوس شاید چیزی شنیده باشید. اما باید ببینید.
اگر مثل من گاهی ناامید می شید حتما یه جمعه از صبح بزنید به جاده و تا آخرش برید و نتیجه رو ببینید.
ما البته موقع رفتن یکی از روزهای وسط هفته رفتیم که زیاد خبری نبود و فکر کردم شاید دیگران غلو می کنن.
اما جمعه موقع برگشتن... قیامتی بود.
اولین ماشینی که از روبه رو می آمد و سرنشیناش بهمون "وی" و "کیف سبز" نشون دادن ,ماهم در جواب وی هوا کردیم. و همه خندیدیم. ماشین دوم و سوم و چهارم هم هر چه سبز داشتند در هواگرفته بودند. ردیف ما هم که به سمت تهران می رفتیم همینطور. تقریبا همه راننده ها فقط با دست راست رانندگی می کردن و دست چپشون تو هوا بود. یادتون باشه, این مسئله باید به بقیه افتخارات رانندگی ایرانی ها اضافه بشه!
از کیف سبز و روسری سبز و شیشه دلستر(همون ماءالشعیر که خدا پدرمادر سازنده بطری شو بیامرزه که سبز ساخته. تو نور روز خیلی درخشانه و تو هزار چم جاده چالوس منظره خیره کننده ای به وجود میاره . انگار که لامپ سبز بالای ماشین روشنه) بگیر تا روبان و گل سر و بلوز سبز و نایلکس و دفترچه سبز.
دختری حدودا هفده ساله هندوانه ی بسیار بزرگ سبزی رو از پنجره عقب ماشین روی دستش بیرون گرفته بود. دوستانمون که حدودا دوساعت بعد از چالوس راه افتاده بودن همون دخترو با هندوانه ی درشتش دیده بودن. طفلک تموم این دو سه ساعتو این ده پونزده کیلو رو روی دست تحمل کرده بود.
انقلاب هزینه داره دیگه.
نکته جالب این بود که این ابراز احساسات سبز پولدار و فقیر و پیر و جوان و زن و مرد نمی شناخت.(راننده های وانت هم دمشون گرم, بدون استثنا وی نشون می دادن و چراغ می زدن.) این همبستگی هرگز تو ایران سابقه نداشته.
پ.ن.
توصیه می کنم احمدی نژادی ها جمعه ها نرن چالوس, افسردگی شدید می گیرن.
پ.ن.2
تو چالوس و نور خیلی از مغازه ها هنوز عکس موسوی رو برنداشتن. چند تا عکس گرفتم که هنوز تو موبایلمه.

3- جوگیری سبز
سرنشینان ماشین مدل بالا و گرانقیمت جلویی ما یکی از معدود افرادی بودن که شیشه هارو داده بودن بالا و از خنکی کولرش لذت می بردن. یواش یواش از عکس العملی که ماشین های اونطرفی نسبت به ما اینوری ها داشتن(نمی گم ما چی بیرون گذاشته بودیم شاید کسی مارو دیده باشه. اما دیگران خیلی برامون ابراز احساسات و بوق و چراغ می زدن) جو زده شدن و یه کم شیشه رو کشیدن پایین و شرمزده یه "وی" کوچولو آوردن بیرون. بعد از حدود نیم ساعت دیدیدم کتشونو درآوردن و پیرهناشونو زدن بالا و دستشون تا آرنج آوردن بیرن. بعد از چند دقیقه فلاشرهای ماشینشونو روشن کردن. سی با گفت فکر کنم به نزدیکی های کرج برسیم با ماشینشون معلق هم بزنن.

4- شبهای قدر با دسپرت هاوسوایوز
خدا خیر بده آقا فرهاد سی دی فروش محله ما رو.
این روزها دارم با دسپرت هاوس وایوز( Desperate Housewives ) حال می کنم. سی تا دی وی دی لاست(Lost ) رو تموم کردم. بعدش هم می خوام برم سراغ پریزن بریک( Prison Break ).
دو روز قبل از شب های قدر رفتم بقیه ی دی وی دی های دسپرت هاوسوایوز رو بگیرم دیدم خانومی حدودا چهل ساله با مانتو مقنعه ی ادارات دولتی داره از فرهاد می پرسه چه دی وی دی برای این چند روز که تعطیله سفارش بده. می گفت ما که خیلی وقته دیگه تلویزیون نمی بینیم. فرهاد دوسه تا فیلم و سریال ترسناک و جنگی معرفی کرد خوشش نیومد.
برای بچه هاش چند فیلم خانوادگی گرفت. بعدش از من کمک خواست برای خودش چی بگیره. گفتم والله من این روزها دارم د.ه. نگاه می کنم. اگه می خواهید یکی دوتا شو بگیرید اگه خوشتون اومد بقیه شو هم بیایید سفارش بدید(روی هم 29 تا دی وی دیه که روی هر کدوم سه یا چهار قسمت سریال ضبط شده) کمی از داستانش پرسید و من هم با آب و تاب از سوزان و لینت و گبریل و بیری و روابطشون گفتم.
گفت آخ جون, باب دل منه! و هر 29 تاشو سفارش داد! یه آقا هم که داشت حرفامونو گوش می داد اونم گفت برای منم بزن آخه برنامه های این روزای تلویزیون مزخرفه. گفتم برنامه های تلویزیون مدت زیادیه که مزخرف شده و کار امروز دیروز نیست.
کار آقا فرهاد این روزا سکه ست...


5- از شخصیت سوزان در سریال د.ه. خیلی خوشم میاد. اما کسایی که این سریالو دیدن می گن عین لینت هستم. حتی نانا هم که تاحالا منو ندیده, یه بار تو نظرخواهیم همینو نوشت.

6- دعای هم زدن شله زرد
رفته بودم خونه ی دوستم. خونه شون شمالی بود و باید از حیاط رد می شدم.
دیدم مادرش با همسایه هاش داره شله زرد می پزه. البته نه با چادرهای دور کمر بسته اونجور که تو فیلما نشون می دن! بلکه با لباس های شیک و پیک.
مامانش یهو ملاقه رو داد دستم و امر کرد.
- یه هم بزن نیت کن.
چشمامو بستم و درحال هم زدن گفتم انشالله ریشه اینا زودتر کنده بشه.
همه خندیدن. حیرون موندم چه اشتباه مهلکی کردم.
- زیتون جان, باید نیت رو تو دلت بگی نه بلند. اما ناراحت نشو. همه مون همین آرزو رو کردیم.


7- تکه ای از بهشت
یکی از زیباترین منظره هایی که تو شمال دیدم "دریاچه الیمالات" در نزدیکی های شهرستان نور در استان مازندران بود. تعجب می کنم مردم کمتر به این منطقه می رن. خیلی زیباست انگار یه تیکه از بهشتِ مذهبی ها رو کندن آوردن گذاشتن اونجا.
آدرس: ده کیلومتری جاده ی چمستان.(جاده چمستان هم از خود نور شروع می شه) می بینید چقدر نزدیکه؟ فقط ده دقیقه راهه.

8- حدود 200 کیلومتر از خونه دور شده بودیم که برای سی با تعریف کردم تو وبلاگم مقداری از مکالمه مون رو نوشتم. آقا, رنگ از روش پرید. تو مسافرت هی شوخی جدی می گفت اگه تا حالا زیاد حال و حوصله نداشتن دنبال تو بگردن حالا برای رسیدن به من هلو هم که شده شخص رئیس جمهور دستور داده حتما پیدامون کنن. می گفتم ماشالله اعتماد به نفس... بابا جان, وقتی برگشتیم عکستو می ذارم که دست از سرت بردارن. می گفت نخیر! باید یه کافی نت پیدا کنیم تا زودتر پاکش کنی. هر چی گفتم آدرس مویل تایپ و پسوردمو حفظ نیستم باور نکرد. موقع برگشتن سر کوچه چند لحظه ایستاد تا ببینه خونه مون محاصره نباشه:)



9- تا اونجایی که یادمه هر شب ماه رمضون در تمام محلات کرج جشن رمضان برگزار می شد و بعد از افطار ملت می رفتن به تالارهای محل و خواننده های روز میومدن و تا یک و دو نصف شب جشن ادامه داشت. امسال به هیچکس اجازه چنین کاری رو ندادن.
و این نشونه ی خوبیه. یعنی از جمع شدن مردم می ترسن!


http://z8un.com
چرا پنهان کنم, یأس است و پیداست...
1- ببخشید چند روزی دست و دلم به نوشتن نمی رفت., اصلا میل به اومدن تو اینترنت هم نداشتم. حتی نمی تونستم به کانال های ماهواره ای نگاه کنم.
چقدر پشت سر هم خبرهای بد بشنویم! چقدر خبر دستگیری؟ خبر میخ کوبیدن دیکتاتورها, نماز جمعه ها و...

ممنون از کسی که در نبودم مرا دستگیر و شکنجه و شهید کرد:)
2- هندوانه سبز
از جمعه های جاده چالوس شاید چیزی شنیده باشید. اما باید ببینید.
اگر مثل من گاهی ناامید می شید حتما یه جمعه از صبح بزنید به جاده و تا آخرش برید و نتیجه رو ببینید.
ما البته موقع رفتن یکی از روزهای وسط هفته رفتیم که زیاد خبری نبود و فکر کردم شاید دیگران غلو می کنن.
اما جمعه موقع برگشتن... قیامتی بود.
اولین ماشینی که از روبه رو می آمد و سرنشیناش بهمون "وی" و "کیف سبز" نشون دادن ,ماهم در جواب وی هوا کردیم. و همه خندیدیم. ماشین دوم و سوم و چهارم هم هر چه سبز داشتند در هواگرفته بودند. ردیف ما هم که به سمت تهران می رفتیم همینطور. تقریبا همه راننده ها فقط با دست راست رانندگی می کردن و دست چپشون تو هوا بود. یادتون باشه, این مسئله باید به بقیه افتخارات رانندگی ایرانی ها اضافه بشه!
از کیف سبز و روسری سبز و شیشه دلستر(همون ماءالشعیر که خدا پدرمادر سازنده بطری شو بیامرزه که سبز ساخته. تو نور روز خیلی درخشانه و تو هزار چم جاده چالوس منظره خیره کننده ای به وجود میاره . انگار که لامپ سبز بالای ماشین روشنه) بگیر تا روبان و گل سر و بلوز سبز و نایلکس و دفترچه سبز.
دختری حدودا هفده ساله هندوانه ی بسیار بزرگ سبزی رو از پنجره عقب ماشین روی دستش بیرون گرفته بود. دوستانمون که حدودا دوساعت بعد از چالوس راه افتاده بودن همون دخترو با هندوانه ی درشتش دیده بودن. طفلک تموم این دو سه ساعتو این ده پونزده کیلو رو روی دست تحمل کرده بود.
انقلاب هزینه داره دیگه.
نکته جالب این بود که این ابراز احساسات سبز پولدار و فقیر و پیر و جوان و زن و مرد نمی شناخت.(راننده های وانت هم دمشون گرم, بدون استثنا وی نشون می دادن و چراغ می زدن.) این همبستگی هرگز تو ایران سابقه نداشته.
پ.ن.
توصیه می کنم احمدی نژادی ها جمعه ها نرن چالوس, افسردگی شدید می گیرن.
پ.ن.2
تو چالوس و نور خیلی از مغازه ها هنوز عکس موسوی رو برنداشتن. چند تا عکس گرفتم که هنوز تو موبایلمه.

3- جوگیری سبز
سرنشینان ماشین مدل بالا و گرانقیمت جلویی ما یکی از معدود افرادی بودن که شیشه هارو داده بودن بالا و از خنکی کولرش لذت می بردن. یواش یواش از عکس العملی که ماشین های اونطرفی نسبت به ما اینوری ها داشتن(نمی گم ما چی بیرون گذاشته بودیم شاید کسی مارو دیده باشه. اما دیگران خیلی برامون ابراز احساسات و بوق و چراغ می زدن) جو زده شدن و یه کم شیشه رو کشیدن پایین و شرمزده یه "وی" کوچولو آوردن بیرون. بعد از حدود نیم ساعت دیدیدم کتشونو درآوردن و پیرهناشونو زدن بالا و دستشون تا آرنج آوردن بیرن. بعد از چند دقیقه فلاشرهای ماشینشونو روشن کردن. سی با گفت فکر کنم به نزدیکی های کرج برسیم با ماشینشون معلق هم بزنن.

4- شبهای قدر با دسپرت هاوسوایوز
خدا خیر بده آقا فرهاد سی دی فروش محله ما رو.
این روزها دارم با دسپرت هاوس وایوز( Desperate Housewives ) حال می کنم. سی تا دی وی دی لاست(Lost ) رو تموم کردم. بعدش هم می خوام برم سراغ پریزن بریک( Prison Break ).
دو روز قبل از شب های قدر رفتم بقیه ی دی وی دی های دسپرت هاوسوایوز رو بگیرم دیدم خانومی حدودا چهل ساله با مانتو مقنعه ی ادارات دولتی داره از فرهاد می پرسه چه دی وی دی برای این چند روز که تعطیله سفارش بده. می گفت ما که خیلی وقته دیگه تلویزیون نمی بینیم. فرهاد دوسه تا فیلم و سریال ترسناک و جنگی معرفی کرد خوشش نیومد.
برای بچه هاش چند فیلم خانوادگی گرفت. بعدش از من کمک خواست برای خودش چی بگیره. گفتم والله من این روزها دارم د.ه. نگاه می کنم. اگه می خواهید یکی دوتا شو بگیرید اگه خوشتون اومد بقیه شو هم بیایید سفارش بدید(روی هم 29 تا دی وی دیه که روی هر کدوم سه یا چهار قسمت سریال ضبط شده) کمی از داستانش پرسید و من هم با آب و تاب از سوزان و لینت و گبریل و بیری و روابطشون گفتم.
گفت آخ جون, باب دل منه! و هر 29 تاشو سفارش داد! یه آقا هم که داشت حرفامونو گوش می داد اونم گفت برای منم بزن آخه برنامه های این روزای تلویزیون مزخرفه. گفتم برنامه های تلویزیون مدت زیادیه که مزخرف شده و کار امروز دیروز نیست.
کار آقا فرهاد این روزا سکه ست...


5- از شخصیت سوزان در سریال د.ه. خیلی خوشم میاد. اما کسایی که این سریالو دیدن می گن عین لینت هستم. حتی نانا هم که تاحالا منو ندیده, یه بار تو نظرخواهیم همینو نوشت.

6- دعای هم زدن شله زرد
رفته بودم خونه ی دوستم. خونه شون شمالی بود و باید از حیاط رد می شدم.
دیدم مادرش با همسایه هاش داره شله زرد می پزه. البته نه با چادرهای دور کمر بسته اونجور که تو فیلما نشون می دن! بلکه با لباس های شیک و پیک.
مامانش یهو ملاقه رو داد دستم و امر کرد.
- یه هم بزن نیت کن.
چشمامو بستم و درحال هم زدن گفتم انشالله ریشه اینا زودتر کنده بشه.
همه خندیدن. حیرون موندم چه اشتباه مهلکی کردم.
- زیتون جان, باید نیت رو تو دلت بگی نه بلند. اما ناراحت نشو. همه مون همین آرزو رو کردیم.


7- تکه ای از بهشت
یکی از زیباترین منظره هایی که تو شمال دیدم "دریاچه الیمالات" در نزدیکی های شهرستان نور در استان مازندران بود. تعجب می کنم مردم کمتر به این منطقه می رن. خیلی زیباست انگار یه تیکه از بهشتِ مذهبی ها رو کندن آوردن گذاشتن اونجا.
آدرس: ده کیلومتری جاده ی چمستان.(جاده چمستان هم از خود نور شروع می شه) می بینید چقدر نزدیکه؟ فقط ده دقیقه راهه.

8- حدود 200 کیلومتر از خونه دور شده بودیم که برای سی با تعریف کردم تو وبلاگم مقداری از مکالمه مون رو نوشتم. آقا, رنگ از روش پرید. تو مسافرت هی شوخی جدی می گفت اگه تا حالا زیاد حال و حوصله نداشتن دنبال تو بگردن حالا برای رسیدن به من هلو هم که شده شخص رئیس جمهور دستور داده حتما پیدامون کنن. می گفتم ماشالله اعتماد به نفس... بابا جان, وقتی برگشتیم عکستو می ذارم که دست از سرت بردارن. می گفت نخیر! باید یه کافی نت پیدا کنیم تا زودتر پاکش کنی. هر چی گفتم آدرس مویل تایپ و پسوردمو حفظ نیستم باور نکرد. موقع برگشتن سر کوچه چند لحظه ایستاد تا ببینه خونه مون محاصره نباشه:)

http://z8un.com

سه‌شنبه، شهریور ۱۰، ۱۳۸۸

رسانه ملی یعنی چیزی درست برعکس تلویزیون جمهوری اسلامی ایران


کِی بود...شهربانوی عزیز منو دعوت کرد به باری رسانه ملی!
پیش خودم گفتم آخه من در این باره مطالعه زیادی ندارم. چی بگم.
بعد سیمای جمهوری اسلامی مزخرف خودمون یادم اومد, که چقدر از دیدنش حالمون بد می شه. دیدم هر چه این هست دقیقا برعکسش...( نمونه های دیگه ای مثل رادیو و روزنامه هایی چون کیهان هم هستن.)

1- رسانه ملی باید راستگو و صادق باشه.
سیمای جمهوری اسلامی, دائما داره به ما دروغ تحویل می ده. ما در طول روز در کشورمون شاهد خیلی چیزها هستیم و وقتی میاییم خونه در تلویزیونمون دقیقا برعکسشو می بینیم و می شنویم.
مثال: می بینیم میلیون ها نفر آدم معترض تو خیابونا اومدن اما در صدا و سیما و مثلا روزنامه کیهان اونا رو پنجاه شصت نفر اوباش خارجی خطاب می کنه. برای خرید مشابه با پارسال, از کیفمون به دوبرابر پول میاد بیرون,اما بهمون می گن تورم رو به کاهشه.
با چشم می بینیم بسیجی محل داره شیشه مغازه ها رو می شکنه, اما شب می شنویم اینا کار مهدی همسایه سر کوچه که دانشجوی دکتراست و در اون لحظه مادرش شمسی خانوم رو برده بوده بیمارستان بوده, و جالب تر اینه که دوماه بعد از دستگیری میارنش تو تلویزیون اعتراف هم می کنه.

2- رسانه ملی متعلق به عموم مردمه. چه اکثریت و چه اقلیت.
رادیو تلویزیون ما شده مختص به یه عده. فقط اونا رو نشون می ده, حرف اونا رو می زنه, اونا رو تبلیغ می کنه. ما اصلا خودمون رو توش نمی بینیم.

3- رسانه ملی نباید به مردم تهمت الکی بزنه و یا توهین کنه.
رادیو تلویزیون ما دائما داره به مخالفینش بدترین توهین ها رو می کنه.

4- رسانه ملی نباید تبعیض جنسیتی بین زن و مرد رو اشاعه بده.
رادیو تلویزیون جمهوری اسلامی چه با سریال هاش چه با آگهی هاش شبانه روز داره مغزمونو بمباران می کنه که زن جنس دومه. کارش بچه داری و خونه داری چایی ریختن و تیمارداری مرد خونه ست. و وظیفه مرد کارکردن, پول درآوردن و گرفتن زن های متعدده.

5- رسانه ملی نباید خرافات و جهل رو تشویق کنه.
اکثر برنامه های تلویزیون ما مبنی بر خرافاته. اگه مریض شدی بری مشهد بیشتر نتیجه می گیری تا بری دکتر. وقاحت رو به اونجایی رسونده که در سریال هاش نشون می ده حتما معلول های جسمی در اثر گناه خود یا پدرمادرشونه.

6- رسانه ملی نباید بین اقوام مختلف تفرقه بندازه.
تلویزیون ما بیشتر به جای استفاده از زبان ها و فرهنگ های اقوام مختلف ایرانی در برنامه های مختلف, فقط در سریال های طنز به اسم شوخی, غیر تهرانی ها رو مسخره می کنه.

7- رسانه ملی باید از مردم جلوتر باشه و در ارتقا آگاهی اونا بکوشه.
تلویزیون ما خیلی عقب تر از مردمه و در این سی سال سعی کرده به جای اینکه خودشو هل بده جلو, مردمو به سمت عقب می کشونه.
8- رسانه ملی نباید چاپلوسی و تملق رو گسترش بده.
در اکثر برنامه ها جوری القا می کنه که تو فقط با چاپلوسی و اطاعت مطلق و بدون چون و چرا از رئیس اداره, رهبر گروه و آقای خونه می تونی به جایی برسی.

9- رسانه ملی باید نقش بزرگی در سلامت روان آدم ها داشته باشه.
تلویزیون ما انگار تیشه رو برداشته و مرتب بر ذهن و روان ما فرود میاره. نصف روزهای سال صبح تا شب عزاداری و نوحه و نصیحت و امر به معروف و نهی از منکر و...

10- رسانه ی ملی باید از انواع هنرها برای انواع سلیقه ها استفاده کنه. موسیقی, نقاشی, مجسمه سازی, رقص, سینما, ادبیات و ...
رقص که در تلویزیون جمهوری اسلامی حرومه. نشون دادن ساز حرومه. مجسمه سازی بت سازی به حساب میاد. نقاشی یعنی فقط نقاشی از احادیث مذهبی, سینما یعنی سینمای دینی یا نوتر و یا مسخره بازی و...

11- رسانه ملی باید حتی المقدور بیطرف باشه, نباید رل تهییجی به نفع جناح خاصی رو ایفا کنه.
تلویزیون ما شده بوق تبلیغاتی جناج راست.

12- رسانه ملی نباید به دست افراد نالایق و باند باز بیفته. نباید دست یه حلقه بسته بیفته و زن و شوهر و دخترخاله پسرخاله فقط بازی داده بشن بلکه حتی یک جوون گمنام ولی مستعد بتونه راهی توش پیدا کنه.
تلویزیون جمهوری اسلامی در این سی سال همیشه دست آدمهای نالایق بوده. نه رشته شون این بوده و نه تجربه ای در این کار داشتن. باند بازی هم
13- رسانه ملی نباید کمفروشی کنه.
نشون دادن فیلم های سینمایی تکراری, نشون دادن نصف قسمت قبلی سریال به جای خلاصه, آوردن آخوند و آدمهای بیسواد به جای کارشناس,

14- رسانه ملی در جهت ارتقا روحیه و نشاط مردم کوشا باشه.

15- رسانه ملی باید تموم عقایدو در نظر بگیره و فکر نکنه هیچ لاییک و کمونیست و اقلیت مذهبی و همجنسگرایی تو کشور زندگی نمی کنه.

16- رسانه ملی نباید پر از آخوند باشه.
مال ما هست.

17- رسانه ملی باید رسانه ملی باشه نه دولتی.
تلویزیون ما شده بلندگوی تبلیغاتی دولت.

18- رسانه ملی باید مردم رو به خوبی, انسانیت, مراقبت از محیط زیست, حمایت از حیوانات تشویق کنه.
19- رسانه ملی باید خسته کنند نباشه و در طول روز باید چند ساعتی هم از طنز بهره ببره.
به شرطی که مثل تلویزیون ما طنز رو با مسخره بازی اشتباه نگیرن.

20- رسانه ملی حتما باید بخش های تخصصی در سطوح ابتدایی, متوسط و پیشرفته داشته باشه.

21- رسانه ملی نباید به مثابه درل روی مغز و اعصاب باشه
تلویزیون ما از درل هم بدتره. دوساعت بشینی پاش مغزت سوراخ سوراخ می شه.

22- رسانه ملی نباید مال مردم خور و دزد باشه.
تلویزیون ما از این نظر چاه ویله و جالبه از پول مردم بر ضد همین مردم برنامه می سازن.

23- رسانه ملی باید برای هنرمندان بزرگ ملی ارزش و احترام قائل باشه نه اینکه کوچکشون کنه.
ما می بینیم شاعری مثل شاملو می میره اسمی ازش نمیارن, اما یه شاعر اسلامی درجه هفتم می میره تا هفت روز ازش حرف می زنن. بیضایی و تقوایی و شجریان و ناظری و آغداشلو و صدها هنرمند دیگه تو تلویزیون ما جایی ندارن اما قاسم جعفری و سیروس مقدم و ده ها ملیجک دیگه به صرف ذوب بودن در ولایت بودجه های کلانی می گیرن تا سالی چند فیلم مزخرف خرافاتی مناسبتی بسازن.

24- رسانه ملی نباید از باسواد شدن مردم بترسه.

25- رسانه ملی باید اخبار درست بده و مردم رو شستشوی مغزی نکنه
در تلویزیون جمهوری اسلامی هر چی بدبختی و سیل و آتیشسوزی و جنگ تو دنیا هست نشون می ده اما از خوشی ها و خوبی کشورهای دیگه اصلا نمی گه.
با تلویزیون جمهوری اسلامی اصلا نمیشه نسبت به دنیا نتیجه گیری درستی کرد.

26- رسانه ملی نباید از اختیار مذهب باشه.
دوست ندارم یک رسانه به مذهب مردم توهین کنه اما نباید سخنگوی یک مذهب بخصوص باشه.

27- ...


ببخشید من اینا رو با عجله نیم ساعته آنلاین نوشتم و وقت هم نمی کنم ادیت کنم.
می دونم خیلی چیزا رو جاگذاشتم و بعضی شماره هام هم تکراری باشن و بشه در هم ادغامشون کرد.
مصرع: چه کند بینوا ندارد بیش
پ.ن.
سی بای جون دوست
سی با اومده می گه:این چیزا چیه می نویسی. یه وقت نگیرنت بیان به من تجاوز کنن.
می خندم می گم: منو بگیرن اونوقت بیان به تو تجاوز کنن؟
می گه: خوب, می فهمن تو خونه تنهام و میان بهم گیر می دن.
می گم: با این قد و بالا و پشم و پیلی که تو داری فکر نکنم.
می گه: خوب اول با روهپینول بی حالم می کنن و بعد با واجبی پشمامو می زنن. می شم مثل هلو...
می گم: بابا, بیچاره هلو... بعد می گم:
نه... نمی گم دیگه بهش چی گفتم:)

http://z8un.com

سه‌شنبه، شهریور ۰۳، ۱۳۸۸

نه بابا, گاهی شانس در خانه ی ما را هم می زند!


ساعت پنج صبح در خسته ترین, غمگین ترین, افسرده ترین حالت از پشت کامپیوتر پاشدم که برم بخوابم. تلوتلو خورون با چشمای نیمه باز رفتم دستشویی, مسواک زدم و بعد رفتم آشپزخونه تا یه قرص کلرودیازپوکساید بندازم بالا تا مثل دیشب و هرشب به محض بستن چشمهام کابوس عکس کشته شده های تظاهرات اخیر جلوی چشمام نیاد, عکس جسد یخ زده بهزاد مهاجر و عکس لبخند به لب سهراب در غسالخانه و فیلم مادر سهراب که عکس پسرشو جلوی اوین نشون دیگران میده و می پرسه خیلی می زننتون؟
با چشمایی که از آخرای شب تاصبح جلوی کامپیوتر چندین بار با خوندن خبرهایی از زندانی های سیاسی به اشک نشسته بود و شدیدا می سوخت, دیدم کف آشپزخونه پره از سبدهای میوه که سیبا سوا سوا هر کدوم رو ضدعفونی و شسته بود و گذاشه بود آبشون بره.
به زحمت دولا شدم و یه جوری در یخچال جاشون دادم. لیوانمو پر از آب کردم و قرص رو خوردم و رفتم که بخوابم که ناگهان یادم اومد فردا صبح حتما باید کاری انجام بدم و با این حالی که دارم نمیشه.
نه توان پیدا کردن کاغذ و خودکار داشتم و نه نوشتن یادداشت برای سی با که خواهش کنم اون بره...
صبح چند روز پیش خودم رفته بودم, مسئول صدور قبض که رفته بود پیشواز روزه اون قدر برام ناز و غمزه اومد و اون قدر با چادرش خودشو باد زد که گرمشه و حالش بده و نمی تونه پرونده رو پیدا کنه که اون روز از خیرش گذشتم. روز اول ماه رمضون هم ساعت ده و ربع صبح این همه راه رو رفتم دیدم با اینکه ساعت کارشون شده 9 تا 1 بعد از ظهر خانم ساعت ده از گرسنگی فشارش افتاده پایین و رفته خونه. عصبانی شدم و تو دلم گفتم نماز روزه ش ایشالله به کمرش بزنه.
با چشمهای نیمه باز و نیم سوز دنبال کاغذ می گشتم. یه خودکار روی اپن آشپزخونه پشت گلدون یافتم و حالا بزرگترین آرزوم پیدا کردن یه تیکه کاغذ بود.
ناگهان چشمم به یه کاغذ کوچک که نوکش از زیر یخچال زده بود بیرون افتاد.
کاش از یادداشت های قبلی و پُر نباشه چون معمولا اول یک طرفشو می نویسیم بعد اونوریش می کنیم برای یادداشت بعدی و روش قلب آهنربایی می گذاریم.
دولا شدم برش داشتم. داشت گریه م درمیومد, از شانس بد من هر دو طرف کاغذ پر بود.
خواستم بندازمش تو آشغالی که ناگهان در کمال تعجب دیدم اون وری که به خط منه نوشتم:
سی با جان حال من بده اگه تونستی صبح یه کم دیرتر برو سرکار. اول برو اداره فلان, پیش خانم فلانی, قبض بگیر و بعد برو بانک فلان پرداخت کن. تازه براشم کروکیِ اونجا رو کشیده بودم.
اصلا یادم نیومد اینو کی نوشته بودم. چون ماه های اخیر خودم پراخت کرده بودم. ولی اون ساعت خودمو خوش شانس ترین موجود روی زمین حس میکردم.
آره بابا گاهی هم شانس در خونه مارو هم می زنه:)

چند لینک:

1- «احتمال شهادت دادن چهار بازداشتی مدعی آزار جنسى در ایران» راستش من خودم بودم بعید می دونستم برم. عواقبش تو ایران خیلی بده. نمونه ش کسیه که جونشو گذاشته کف دستش و رفته شکایت کرده.
ببینید چه طوری باهاش برخورد کردن...

2- پزشک کروبی، اسناد اختلال حواس وي را ارائه کرد... پدرسوخته ها می خوان کروبی رو متهم به داشتن بیماری روانی کنن...

3- هیات علمی روانپزشکی دانشگاه علوم پزشکی تکذیب کردند
انتشار خبری مبنی بر عدم سلامت کروبی صحت ندارد / سوء استفاده از مفاهیم پزشکی سلامت روان جامعه را بهم می ریزد

4- لبخند زیبای سمیه توحیدلو در اوین روز آزادی اش...


5- طنز حقوق زنان در حکومت اسلامی: وزرای زن باید قبل از گرفتن رای اعتماد مجلس از شوهرشان رضایت نامه بیاورند:))

6- گفتگو با قدسی میرمعز همسر محمد ملکی رئیس سابق دانشگاه تهران در رابطه با بازداشت ملکی دکتر به ماموران گفت من از شما تشکر می‌کنم که مرا می‌برید. گفت من فکر می‌کردم اگر با این حال بد در رختخواب بمیرم، وجدانم ناراحت است. اما اگر زیر دست شما بمیرم، پیش این جوان‌ها سربلند می‌شوم که این همه تلاش کردند.

7- سرزمین من خسته خسته از جفا ، سرزمین من درد مند و بی دفاع این روزها انگار این آهنگ زیبای افغانی بیشتر به شرایط ایران می خورد...
http://z8un.com

یکشنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۸۸

چه کسانی لوگوی"موسوی را محاکمه کنید" را در وبلاگشان گذاشته اند؟

همه هم شکر خدا از منتظرانند...اما مطمئن باشید اگر امام زمان ظهور کنه همینا به دستور همونی که ذوبشن, می گیرنش و می برنش کهریزک! یه ماه بعدش هم میارنش تلویزیون بیاد از مقام معظم رهبری طلب عفو کنه و بگه از طرف انگلیس و آمریکا مإمور بوده.
و حالا
بسم الله الرحمان الرحیم
گرداب زیتونی:)

1- و مسیحا می آید...( با لیمو ترش اضافه)
مبدع این لوگو نویسنده همین وبلاگ ست. آقای آ.میم. که سبزها رو آشغالی بیش نمی دونن .
این آقا اینقدر ساده ست که وقتی براش نوشتم که اون ستاره ای که گذاشته تو وبلاگش شش پره و نماد ستاره داوود اسرائیل, فوری برش داشت:))
غافل از اینکه یه ستاره آبی رنگ زیبا وشش پر ایرانی بود و از جنس خر مهره.

2- در حسرت دیدار تو....

3- حاج علا


پ.ن.

رخنه در وبلاگستان(یه داستان واقعی, با کمی تغییرات, که شخص مورد نظر شناسایی نشود یا شاید خودم)
سالها پیش, در عنفوان جوانی در شرکتی کار می کردم که یه چایی بریز و نامه بر حزب اللهی داشت. بین او و بقیه احترام متقابل وجود داشت. پسر بدی نبود اما دو عیب داشت. یکی اینکه خیلی بد سلیقه و بدلباس بود(خمره ای ترین شلوار و گشادترین پیراهنی که دستش می رسید می خرید و رنگ های ناهماهنگ) که البته این عیبش ضرری به کسی نمیرساند چه بسا گاهی سبب تفریح هم می شد.
و دومی اینکه خیلی دوست داشت "با هر روش" که پایش بیفتد به بالاها صعود کند و بخصوص زن از طبقات بالا و ژیگولانس بستاند و حزب اللهی اش کند. خودش را به بالایی ها می چسباند و از هر نامه محرمانه ای که می آورد با خبر بود.
من به خاطر بعضی مسائل از آن شرکت بیرون آمدم. دیگر ندیدمش, تا... چند هفته پیش...
در خیابان دیدمش. یعنی او مرا دید. چون اگر من دقت هم می کردم نمیشناختمش. با صدای سلام کردنش شناختمش. باورم نمیشد. تیپش به کلی عوض شده بود. لباسهای مارکدار شیک, کفش و کیف و عینک آفتابی گران قیمت و...فقط ریش حزب اللهیش هنوز همان طور بود.
با چشم های گشاد شده از خوشحالی مثل تازه به دوران رسیده ها شروع کرد جلوی من به پز دادن شرایط جدیدش و اینکه ماشین فلان مارکش را کجا پارک کرده و خانه اش از جنوبی ترین نقطه تهران رفته کجا... دوستش هم که کنارش بود تقریبا لنگه ی خودش بود احتمالا یک درجه پایینتر چون این دوست ما زیاد تحویلش نمی گرفت.
کنجکاو شدم بدانم چکاره شده. پرسیدم. با خنده ی شنیعی گفت در کار کامپیوتر است.
فکر کردم شرکت کامپیوتر باز کرده. گفتم مبارک است. اما نفهمیدم چرا آنطوری می خندید. گفت خود کامپیوتر که نه. داخلش. گفتم آهان, اجزاء و لوازم کامپیوتر؟
گفت نه. کارمان اینست که صبح تا شب در اینترنت می چرخیم. وبلاگ می زنیم , کامنت می نویسیم, وبلاگ هک می کنیم, صدها آی دی می سازیم, بالاترین به هم می ریزیم. آی دی شناسایی می کنیم. اهل وبلاگ که حتما هستی؟ آب دهانم را قورت دادم گفتم نه. وبلاگ چی هست؟ گفت آهان تو توی شرکت هم فقط یاهو مسنجر بلد بودی(خودش را یادش نیست که حتی نمی دانست کامپیوتر چه جوری روشن می شود).
گفتم یعنی برای این کار حقوق می گیری؟ عینکش را برای اولین بار برداشت و گفت پس چی؟ از حالت جدید چشمانش ترسیدم. از ولعی که برای قدرت داشت همیشه می ترسیدم. دوستش دستش را کشید. اما او ادامه داد که خیلی وقت است که متوجه شده اند(؟) اینترنت یکی از حساس ترین مواضع ضد انقلاب است و باید شبانه روز فعالیت کرد تا مواضع دشمن را یکی یکی تسخیر کرد. گفت تو اگر دنبال کار می گردی بگو؟ می توانم استخدامت کنم. خیلی ها را استخدام کرده ام. چشمکی زد, البته قبلش باید یک کلاس های عقیدتی برایت بگذارم. گفتم خیلی ممنون. حسابی مشغول بچه داری و شوهرداری ام. با قهقهه ای گفت شما دیگر چرا خانوم فمینیست؟ و خیلی خودمانی اضافه کرد حالا بیا با هم برویم به کافی شاپ فلان( اسم یک کافی شاپ گران را آورد) چیزکی بخوریم. چند روز قبل هم با خانوم فلان رفتیم همانجا (یکی از دختران خیلی خوشگل اداره سابق) دیگر آمپرم داشت بالا می رفت... گفتم خیلی ممنون شوهرم! نگران می شود( اگر سی با این را میخواند بداند الکی برایش فیلم بازی کردم.متوقع نشود) و خداحافظی کردم.
خیلی دلم گرفت و اصلا نفهمیدم چه طوری آمدم خانه...

لینک این نوشته در زیتون اصلی

شنبه، مرداد ۳۱، ۱۳۸۸

ترانه ای برای فاطمه آجرلو: آجرلو به پیش

1- جون من, برای کدوم کاندیدای وزارت همچین شعری گفتن که برای فاطمه آجرلو نماینده ی کرج گفتن!

بابا اصولگراهای خوش ذوق! بابا شاعرها !بابا ارزش قائل شوها برای مقام زن! بابا ترانه خوان ها...
بابا کرجی ها... بابا این کاره ها/
فاطی جون به مولا کرتیم!
برین رو لینک ترانه شم بشنوید:

طرفداران نامزد پیشنهادی برای وزارت رفاه در ایام انتخابات مجلس هشتم برای وی سرودی ساخته بودند.
به گزارش «شفاف» در سرود هواداران فاطمه آجرلو برای انتخابات مجلس هشتم آمده است
:

رأی ما فقط تویی آجرلو به پیش (2)
با همه توان خویش نیروی جوان خویش
روح و جسم و جان خویش آجرلو به پیش
مهر بیکران خویش علم بی‌خزان خویش
قدرت بیان خویش آجرلو به پیش
رأی ما فقط تویی آجرلو به پیش (2)
در تمام شهر ما هر کجا نشان ز یادگار توست
هر کجا که بنگری شکوه‌ای ز ابتکار کار توست
مردم کرج تو را یار و یاورند و افتخار توست
آجرلو به پیش
رأی ما فقط تویی آجرلو به پیش (4)
با همه توان خویش نیروی جوان خویش
روح و جسم و جان خویش آجرلو به پیش
مهر بیکران خویش علم بی‌خزان خویش
قدرت بیان خویش آجرلو به پیش
رأی ما فقط تویی آجرلو به پیش (2)
این به پاس حرمت و کوشش و تلاش بی‌امان توست
این به خاطر همه همتی که در تن و روان توست
در پناه حق دعای مردم کرج نثار راه توست
آجرلو به پیش (2)
رأی ما فقط تویی آجرلو به پیش (2)

آهان, حالا همه با هم... از دَسَر
یک دو سه
آجرلو جونم رای ما فقط تویی
چون هیچکی مث تو گند نمی زنه به نهضت زنان

2- من اگه افغانستان زندگی می کردم و حق رای داشتم به عبدالله عبدالله رای می دادم.:)
شما چطور؟

3- تو سریال رستگاران همه عین هم حرف می زدن.
از شایسته سرمایه دار تا نرگس جون پیرزن تا پرستار بی سواد نرگس جون تا رویا و کاوه و صمصامی و بابک و خجسته و سارا و پونه و داداشش محسن و اون مرتیکه پرده یاقوت و کیانوش و... همه یه پا فیلسوف بودن برای خودشون. بیشتر جمله هاشون هم با "که" شروع می شد.
فکر کنم فیلمنامه نویس این سریال باید جایزه نوبل بگیره.
خجسته: من احمد رضا رو ول نمی کنم, که اگر بکنم نامردم... که اون زنی که شوهرشو ول می کنه خره... که احمدرضا پاکه چون اسمش احمدرضاست و اصولا تو فیلمها اسامی مذهبی هیچوقت خطاکار نمی شن. که فقط شکتون به اسامی مث کاوه و بابک و کیانوش و... بگرده.
کاوه: که اگه رویا رو کنف کنم انگار شایسته رو کنف کردم. که رویا چشم شایسته است . که اگر نکنم دلم خنک نمی شه.
نرگس جون: کاوه جون تو خوبی. که اگه نبودی من بزرگت نمی کردم. که اگه خطا کنی بد می بینی. که رویا گناهی این وسط نداره
پرستار نرگس جون: من نرگس جونو می برم مشهد پابوس امام رضا . که اگه نبرم از دست شماها دق می کنه. که لارج تر از نرگس جون کجا گیر بیارم. که بچه هام گرسنه ن.
بابک: من به بابام شک ندارم. که اگه داشتم پسرش نبودم. که اگه بابام مال مردم خور بود من زودتر از همه می فهمیدم.
فاطمه خانم همسر بابک: من عاشق پدر شوهرمم. که اگه بد بود من حزب اللهی بهش همچین احساسی نداشتم که اگه دوستش نداشته باشم ارثش بهم نمی رسه . که باید مواظب رویا خره باشم خودکشی نکنه.
سپور محله: من اینجا رو اینجوری تمیز می کنم. که اگه نکنم دلم طاقت نمیاره. که اگه ماها نباشیم کثافت دنیا رو برمیداره.
سیروس مقدم: من تا قل قیامت براتون فیلم می سازم. که اگه نسازم شماها رو کی آدم می کنه. که اگه نباشم صدا و سیما رو کی تیغ بزنه. که امثال منن که به شما باید نشون بدن هر چی دختر چادریه یه انسان کامل و صبور و فهیمه و هر چی بیچادره دزد و کیف زن و قرتیه.



لینک این نوشته در وبلاگ اصلی زیتون

چهارشنبه، مرداد ۲۸، ۱۳۸۸

فاطمه آجرلو نماینده ی زنان ایرانی یا سرسپرده جناح احمدی نژاد؟

آقای نماد تغییر( احمدی نژاد) برای عقب نماندن از غافله تکریم زن که یکی! از موارد محبوبیت رقبایش(بخصوص کروبی) بود, روز یکشنبه اعلام کرد در کابینه اش حداقل سه وزیر زن خواهد داشت.
یکی از آنها فاطمه آجرلو نماینده ی کرج به عنوان وزیر رفاه و دیگری مرضیه وحید دستجردی به عنوان وزیر بهداشت و سومی را قرار است فردا معرفی کند.
حالا آقای احمدی نژاد چرا ایشان را برای تصدی پست وزارت مناست دانسته باید ببینیم:
اول باید بگویم که من هیچ دشمنی شخصی با خانم آجرلو ندارم. اگر از نزدیک اورا ببینید ممکن است حتی از او خوشتان بیاید.
زن بسیار شجاع و با جربزه و خوش زبانی است. با بیماران و دانشجویانی که او نامه برای معرفی به بیمارستان یا دانشگاه می خواهند خیلی مهربان و دست و دلباز است. دیدن او مثل بعضی نماینده ها اصلا محال نیست و...
پس مشکل چیست؟
تا آنجا که یادم می آید وقتی در دور قبلی نامزد انتخابات شد به عنوان خانم جلسه ای(خانمی که در سفره ها نذری زنان را از شیطان رجیم برحذر می دارد) شرکت کرد.
درست است که همه می دانستند که خانم اجرلو عضو سپاه هم هست اما خانم جلسه ای چیز دیگری است.

شما هیچ کوچه ای در شهر کرج نمی توانید پیدا کنید که چندین خانواده سفره بینداز نداشته باشد. بخصوص در کوچه های زنبق 1 تا زنبق 20 عظیمیه که یکی از آخری ها محل زندگی آجرلو بود. اصولا بعد از انقلاب انداختن "سفره" و دعوت یک خانم جلسه ای خوش زبان, یکی از علامت های تفاخر هر خانواده شده. کافی است در یک مهمانی بگویی من سفره انداختم و مثلا خانم ساعتچی(خانم ساعت چی اگر تا به حال خدای نکرده فوت نشده باشد حتما خیلی پیر است و جوانترها روی بورسند) را دعوت کردم تا یکباره نگاهها بسویت محترمانه تر شود.

خانم آجرلو را به غیر از حرف اول نام فامیلش که "الف" است(خیلی از مردم حوصله خواندن تا "ی" کاندیداها نیستند) زنهای کرجی نماینده کردند. حتما به امید اینکه دردی از زنان جامعه بردارد.
اما برای ایشان جناح سیاسی بسیار مهمتر از جنسیت است. علی رغم مراجعت مکرر زنان برای مخالفت با قوانین تبعیض آمیز و بخصوص چند همسری هیچوقت در هیچکدام از دو دوره نماینده گی اش حرفی مخالف در این مورد نزد.(خانمی آرزو می کرد شوهر خانم آجرلو برود چند زن رویش بگیرد تا بفهمد یک من ماست چقدر کره دارد)
او بارها در محفل های خصوصی از فمینیستها به عنوان طرفداران بی بند و باری جنسی و خواهان رسمی شدن فاحشگی اسم برد.
او بارها به مراجعینش گفته که مردم و بچه های عراق و غزه و ... از مردم و بچه های ایرانی مهمتر هستند, چون ما خیالمان راحت است که جمهوریمان اسلامی ست و آنها هنوز نه.

او بارها گفته که حرف های احمدی نژاد برایش باارزش تر و مهم تر است از مردم گمراه(گمراه= کسی که مخالف احمدی نژاد است)
ما هرگز نفهمیدیم چطور تحصیلات ابتدایی حوزوی فاطمه آجرلو با این حجم عظیم کار , تبدیل شد به لیسانس روانشناسی و فوق لیسانس شخصیت و تازگی ها دکترای روانشناسی تعلیم و تربیت!

یادم است یکبار خانم آجرلو ندانسته در مجلسی از جدا شدن کلاسهای دختران و پسران و پرده کشیدن بین آنها در دانشگاه آزاد( که شایع است یکی از سهامدارانش رفسنجانی است و ایشان مثل پسرخاله گرامی اش عباس پالیزدار ضد رفسنجانی مبباشد) انتقاد کرده بود. روزنامه شرق هم چاپش کرده بود, وقتی اصولگراها گفته بودند که بابا جان ما خودمان مبدع جدا سازی جنسیتی هستیم آجرلو حرفش را پس گرفت و از آن به بعد یکی از طرفداران تئوری درس دانشگاهی به چه درد دختران می خورد و حفظ کیان خانواده شد.

حالا باید ببینیم وقتی خانم آجرلو وزیر رفاه شد ( ما که بخیل نیستیم. بشود) برای ملت ایران رفاه می آورد یا برای افراد جناحش و یا کشورهای دیگر؟

دکتر سین هم خانم وحید دستجردی کاندیدای وزارت بهداشت را دراز کرده...

لینک در بالاترین

دوشنبه، مرداد ۲۶، ۱۳۸۸

روهیپنول یا داروی تجاوز, دارویی که در زندانها به جوانان داده شده است تا به آنها تجاوز شود



دکتر ف... که از جراحان به نام است دیروز صبح به من گفت دوست دارم امروز تو دستیارم باشی با کمال میل قبول کردم چون همیشه جراحی های خیلی سخت عروقی نورونی را انجام می داد و کلی نکته جدید در هربار دستیاری یاد می گرفتم اما این بار یک عمل ساده بود یک کیست مقعدی دکتر ف... احتمالا حوصله نداشت خودش عمل کند مرا به ظاهر دستیار کرده بود من به آرامی کیست را جدا کردم اما زمانی که خارجش کردم متوجه شدم کیست نیست و یک توده ی عفونی است و برای پاتو آنرا بسته بندی کردم دکتر بعد از عمل از من خواهش کرد که شخصا به آزمایشگاه بروم و جواب را بگیرم و به دکتر ر... بگویم که نهایت دقت را بکنند چرا که این بیمار از بستگان دکتر هستند حالا فهمیدم چرا دکتر عمل به این سادگی را قبول کرده بی علاقه به آزمایشگاه رفتم وظرف را تحویل دادم و 40دقیقه ایی با دکتر ر... گرم صحبت شده بودم که جواب آمد Chlamydia یک بیماری عفونی آمیزشی اما با این سطح خیلی عجیب بود سطح درگیری آنقدر زیاد بود که دکتر به جای درمان دارویی از جراحی استفاده کرده بود.به اتاق دکتر رسیدم و گفتم Chlamydiaاست دکتر بدون توجه به من گفت علی می دانی چرا امروز از تو خواستم که دستیار من باشی؟بی مهابا گفتم چون در شان شما نبود دکتر لبخندی زد و گفت نه مثل همیشه اشتباه کردی-این بیمار از بستگان ماست که تازه از زندان آزاد شده می دانی این عفونت از چه راهی انتقال پیدا می کند؟برق از سرم پرید اولین موردی بود که می دیدم و خودم عملش می کردم گفت می خواهم با باقری لنکرانی تماس بگیرم و همه چیز را بگویم گفت حالا برو ببین وضعش چه طور است مات و مبهوت مانده بودم گفتم دکتر با چه کسی آمده است ؟خانواده اش خبر دارند؟گفت علی جان آرام باش هیچکس خبراز این موضوع تجاوز جز من و تو ندارد حتی خانواده اش .گفتم یعنی نگفته است؟بیچاره حتما خجالت کشیده.گفت نمی دانم می خواهی هنگام ویزیت دکتر ج... تو هم حضور داشته باش(دکتر ف... همیشه بعد از عمل بیمارانش را برای معاینه روانپزشکی به دکتر ج... می سپارد)ساعت 6 دکتر ج... آمد و به اتفاق به اتاق بیمار رفتیم چند سوال کرد که او هم یک سری جواب شکسته بسته داد ودکتر از من خواست که ایشان را تنها بگذارم نیم ساعتی بیرون ماندم وبیرون آمد گفت هیچ چیز یادش نمی آید می دانی یعنی چه دکتر؟گفتم عوارض بیهوشی گفت نه احتمالا * rohypnol گفتم دکتر مگر می شود آنقدر حالم بد شد که دکتر ج... مرا به پاویون رساند و پرستار برایم آب قندی آورد گفتم دکتر چرا در حکومت اسلامی که این کار از مذموم ترین کارهاست همچین اتفاقی می افتد؟گفت ببین این عمل چند هدف را دنبال می کند
1- ایجاد وترس وارعاب در جامعه
2- ایجاد خشونت و ترویج آن در جامعه:
تصور کن در زندان با دست های بسته به شما تجاوز کنند و هیچ کاری نتوانی انجام دهی اکثر قریب به اتفاق افراد حاضرند بمیرند و این عمل با آنها انجام نشود پس در همین مرحله یا دست از جان می شویی و دیگر هیچ چیز برایت اهمیت ندارد جز انتقام یا اینکه دیگر هیچوقت جرات و جسارتی برایت باقی نمی ماند که هردو از عوامل خشونت هستند و از طرف دیگر تاثیری که روی اطرافیانت می گذارد این است که تصور کن بچه تورا کسی بکشد ممکن است از قصاص او بگذری اما اگر بفهمی کسی به فرزندت تجاوز کرده تحت هیچ شرایطی حاضر نمی شوی شخص را ببخشی حتی به قیمت مرگ یادت باشد که خشونت عامل نابودی جنبش های مدنی صلح آمیز است سردمداران حکومت هر کاری می کنند تا بتوانند احساسات جامعه را جریح کنندوپس از آن مردم دست به حرکات خشونت آمیز بزنند تا مجوزی بگیرند برای بستن مردم به گلولهاما اتفاق جدی تری که برای شخصی که به او تجاوز شده است می افتد از او یک فرد افسرده و منفعل می سازد تجاوز شکستن و خردکردن افرادی است که باشکنجه های معمول خرد نمی شوند که معمولا این افراد انسانهایی هستند که از لحاظ روحی بسیار قوی هستندو معمولا اگر این افراد تحت درمان دارویی قرار نگیرند خودکشی می کنند چرا که دایم در این فکر هستند که از حرمت شرف خودشان نتوانسته اند دفاع کنند و از طرفی با منفعل شدن آنها نظام را تهدید نمی کنند و تازه ثابت کردن این موضوع از همه چیز سخت تر است چرا که هم تشخیص تجاوز جنسی به عهده پزشک قانونی است که در انحصار دولت است وهم به دلیل گذشت زمان به علت نبود علامت مثبت تقریباً غیرممکن است.و جالبتراینکه بیشترافراد مایل به معاینه پزشکی، بازجویی پلیس و رسیدگی دادگاه نیستند.واز طرف دیگرامران فقط بر اساس شهادت گواهان محکوم نمی‌شوند و باید مدارک تأیید کننده از دیگران کسب شود. مدارک مربوط به اثبات دخول، هویت تجاوز کننده و... .به دکتر فاضلی زنگ زدم و شرح ما وقع را گفتم و گفتم که می خواهم این موضوع را منتشر کنم اما گفت فعلا دست نگه دارم تا نه سر خود را به باد دهم نه سر بیمارم را به قول حمید شب خیز آقا داستانی شده ها و چه می کنه این محمود چی توزآدم تو این مملکت چیزهایی رو می بینه که واقعا اگر بمیره کمه امروز با دکتر ف... قرار دارم می خوام پیشنهاد بدم یه نامه بنویسیم راجع به این موضوع به رییس مجلسی که می گه تجاوز جنسی اتفاق نیافتاده و امضای تمام پزشک هایی که می شه رو بعد از معاینه بگیرم دعام کنید هرچند که اگر این قرص رو داده باشن به این بازداشتی ها خیلی سخته ثابت کردنش چون نهایتا تا 72 ساعت در ادرار قابل شناساییه اما حداقل یه مورد که دست خودمونه هستضمننا اگر آشنایی دارید که تازه از زندان آزاد شده حتما پست بعدی رو بخونید و اگر حتی گفت بهش تجاوز نشده حتما کارهایی که گفتم رو انجام بدید چون اگر بهش روهیپنول داده باشن هیچی یادش نمی یاد *rohypnol:روهیپنول یا روفیز دارویی است از خانواده داروهای خواب آور و از طبقه ی پام ها با قدرتی بسیار بالاترکه به دلیل تاثیرات بسیار قوی و طولانی که این دارو در خاموش سازی مرکز سیستم عصبی اعمال می کند به " داروی تجاوز " معروف است.عوارض این دارو استفراغ ، توهم ، دشواری در تنفس ، کما فراموشی کامل اختلال در تکلم و یا حتی مرگ را ممکن است در فرد ایجاد کند

من این مطلب رو با ای میل دریافت کردم و چون مطمئن نبودم که نویسنده بخواد نام پزشک ها آورده بشه فقط حرف اولشون رو گذاشتم بمونه. بعد در سرچ در گوگل وبلاگ دکتر علی رو پیدا کردم. یادداشت های یک پزشک

- توصیه های یک روانشناس به خانواده ها برای بهبود وضعیت روحی زندانیان پس از آزادی

- مطلب افشاگرانه ی فرشته قاضی خبرنگار و فعال حقوق بشر از بازجوییهایش در زندان اوین را حتما بخونید...

روزنامه اعتماد ملی توقیف شد - ... درود بر کروبی که عقب نشینی نمی کند. اگر بخواهد وبلاگهایمان را برایش روزنامه می کنیم.
http://z8un.com

نام نوید مجاهد(مژده) در وبلاگستان جاودانه است...

1-. بعد از مدتی اومدم وبگردی کنم. وبلاگ ویولت رو که باز کردم با بدترین خبری که می شه این روزا بشنوم روبه رو شدم.
نوید مجاهد نویسنده وبلاگ مژده فوت شده:(
با نوید از همون روزای اول وبلاگ نویسیم آشنا شدم. برام کامنت و ای میل می نوشت. می گفت نوشته هامو دوست داره. بار اولی که با نام مژده برام کامنت نوشت فکر کردم دختره و بعدا سر همین جریان کلی شوخی کردیم.
نوید یکی از انسان ترین و مهربونترین بلاگرهایی بود که می شناخنم.
اوایل یه وبلاگ داشت یه خورده هم سیاسی می نوشت اما بعدا بنا به توصیه پدرش تصمیم گرفته نیروشو در کار تخصصی کامپیوتر و برنامه نویسی بذاره و وبلاگشو عوض کرد. نوید گاهی به من هم هشدار می داد مواظب خودم باشم.

نوید تصمیم گرفت کار بزرگی در وبلاگستان شروع کنه. کاری که باعث شد اسمش برای همیشه در تاریخ وبلاگستان به نیکی ثبت بشه.
او که توانایی راه رفتن نداشت و دچار بیماری دوشن بود تصمیم گرفت برای تموم معلولین ایرانی وبلاگ رایگان درست کنه.
او که همیشه سر تعداد ویزیتور و نظرنویس با من شوخی داشت ازم خواست که توی وبلاگم تبلیغش رو بکنم تا اگر معلولی خواننده ی وبلاگم باشه متوجه بشه. او سایت معلولین (special.ir ) رو راه انداخت و تا آخرین لحظه ی عمر یک لحظه از کمک به دیگران بخصوص به معلولان غافل نشد.
یه بار در سفرنامه کرمانم نوشتم که از یزد رد شدم. بعدا چقدر ازم گله کرد که چرا قبلا خبر ندادم تاهمدیگر رو ببینیم.
یکی از بدترین شرایطی که یک مستعار نویس داره اینه که به طور احمقانه ای فکر می کنه نباید کسی بشناسدش:( خیلی دوست داشتم نوید رو از نزدیک ببینم...باید می دیدمش...
این هزارمین پست وبلاگم بود. دوست نداشتم از مرگ دوست عزیزی می نوشتم...
نوید جان یادت به خیر
صبر بسیار بباید پدر پیر فلک را
تا دگر مادر گیتی چو تو فرزند بزاید

پ.ن.
آن هاییکه برای نوید مجاهد نوشته اند:

ویولت: باور نمی کنم!

محمود فرجامی: به یاد نوید مجاهد که حقی بر گردن ما دارد

نیما اکبرپور(عصیان): نوید مجاهد، بلاگر قدیمی مبتلا به دوشن درگذشت

عسگر اصفرزاده : نوید عزیز, همیشه در وبلاگستان فارسی زنده هستی

حسین میری(وبلاگ قطار): نوید مجاهد، بلاگر قدیمی مبتلا به دوشن درگذشت

فاریا(بیایید دنیای بهتری بسازیم ): خبر فوت نوید مجاهد متاثرم کرد
عکس نوید

.مصاحبه رادیو زمانه(آزاده اسدی) با نوید مجاهد: می خواهند باور شوند..

نسیم(کویر ام اس): تو رفتی و یادت تا ابد در دلم زنده است

آی طنز: نوید مجاهد, خادم معلولین ایران درگذشت. کاریکاتوری از نون.جمشیدی

لینک در بالاترین
لینک در بلاگ نیوز

پ.ن. 2
مطلب در مورد تجاوز به زندانیان سیاسی در این سی سال کم نخوندیم. اما بعد از خوندن این نوشته ی دردناک بابک داد به فکرم رسید چقدر خوبه جنبش سبز با فرستادن روانپزشک های مورد اطمینان به خونه ی ر آدمای مورد تجاوز قرار گرفته از نظر روحی به دادشون برسیم. می تونیم به یه شماره حساب مطمئن که آقای موسوی یا آقای کروبی یا هر کس دیگه اعلام می کنه پول بریزیم برای تإمین بودجه. واقعا باید به داد این ها رسید...

سه‌شنبه، مرداد ۲۰، ۱۳۸۸

نه خانی اومده نه خانی رفته

بابا جان, شما راست می گید,
موسوی اصلا رای نیاورده.
مردم هم اصلا اعتراضی ندارن. فقط یه مشت اغتشاشگر از انگلیس و آمریکا اومدن یه مقدار شلوغ پلوغ کردن و با حقه عکاسی و فتوشاپ تعداد اراذل و اوباش رو زیاد نشون دادن.
هیچکی هم تو این جریانا باتوم و کتک نخورده
کشته که اصلا و ابدا!!!
زندان کهریزک یه دروغ بزرگه.. چه برسه شکنجه تو کهریزک. استغفرالله... تا اونجایی که یادمونه کهریزک خونه ی سالمندان داره نه زندان.
تجاوز به زندانی دیگر چه صیغه ایه؟
ندا زنده ست, رفته سواحل یونان خودش را برنزه کند برگرده, سهراب زنده ست. هر وقت از ایتالیا اومد میاد آبروی دروغگوها رو می بره, ترانه زنده ست کانادا داره رشته عکاسی می خونه. علیرضا زنده نیست اما رفته از اونور جاده آب بیاره اینور ماشین زده تش.
این عکسا که تاحالا دیدیم عکس عروسک بوده که شبیه انسان درست شده.
ابطحی و مومنی و توحیدلو و... هم تو باشگاه لاغری ی دارن حال می کنن و خیلی بهشون خوش می گذره و...
به زودی همه یکی یکی میان می گن بهتون.
ما سی سال پیش انقلاب کردیم تا شاه بره و یه عده آخوند بیان بشن همه همه کاره,و پولای مارو شمش و دلار کنن ببرن برای روز مبادا واسمون دخیره کنن.
همه مون از ته قلب دوستتون داریم.
حق با شماست...
خوب کردین انجمن صنفی روزنامه نگارا رو بستین.
بقیه انجمن های صنفی رو هم ببندید. وقتی مشکلی در این مملکت نیست این تشکیلات به چه دردی می خورن؟
اصلا بهتره همه روزنامه ها رو ببندید. تعجب می کنم هنوز اعتماد و اعتماد ملی منتشر می شن.
یک کیهان از سرمون هم زیاده.
من به آقای احمدی نژاد واقعا تبریک می گم که واقعا واقعا 25 میلیون رای آورده بلکه هم 30 میلیون رای.... آقا نمی تونن ببیننت. همین جوری پایداری کن. هر چی عشقته وزیر عوض کن. هر چی عشقته آدم ببر دانشگاه اوین ارشاد کن.

ما هم قول می دیم چهارشنبه 21 مرداد اصلا نیاییم بازارو تعطیل کنیم. اصلا چه معنی داره. بازار مال خریده نه مال تعطیل کردن.

ظهر هم میریم رستوران شمشیری با هم یه چلوکباب مشتی می زنیم.
http://z8un.com

جمعه، مرداد ۱۶، ۱۳۸۸

توهم رهبری

1- بابا این خامنه ای انگار واقعا باورش شده رهبره. همچین شونه میاره جلو واسه بوسیدن.
احمدی نژاد هم ظاهرا همون قدر در توهم ریاست جمهوری به سر می بره. همچین تو مجلس سخنرانی می کنه که انگار واقعا 24 میلیون رای آورده.
بدبختی, هیچ جورم بیدار نمی شن. نه با داد و هوار و با پاشوندن آب تو صورتشون.
من با خشونت مخالفم اما بعضیا انگار فقط با سیلی و لگد از خواب بیدار می شن.

2- اقدامات اوليه در برابر گاز اشك آور جديد حتما بخونید.


3-. احمدی نژاد برای رإی آوردن, اومد از چند ماه قبل حقوق بازنشسته ها رو زیاد کرد و دستور داد خانومای خانه دار رو بیمه کنن.
حالا اومدن از هر بازنشسته بین 60 تا 150 هزار تومن کسر کردن و بیمه زنان خانه دار رو هم لغو کردن . یعنی میلیون ها زنی که با هزار امید و آرزو و زحمت رفتن تامین اجتماعی پرونده تشکیل دادن و شش ماه آزگار رفتن پول واریز کردن حالا می گن بیایین پولتونو پس بگیرید.
احمدی نژادو بدید دست یکی از این بازنشسته ها یا خانومای خانه دار, تیکه بزرگش گوششه.
به هر کی می گم وای... یعنی قراره چهار سال دیگه این احمدی نژاد به این مملکت گند بزنه, نگاه عاقل اندر سفیهی بهم می کنه می گه خیالت راحت! همین امسال کار"اینا" تمومه. حتی امروز یکی که به احمدی نژاد رای داده اینو بهم گفت..

4- درسی که رهبر و رييس جمور ايران بايد بياموزند...

5- دروغ که خناق نیست...
اولش اعلام می کنن سه تا آمریکایی در مرز دستگیر شدن. بعد با پررویی اعلام می کنن که ما هم از وضعیت سه تا خبرنگار آمریکایی خبر نداریم.
حالا می خوان چه بازی هایی سر این بیچاره ها در بیارن معلوم نیست.
شایدم با یه تهدید, از ترسشون مثل دریانوردها با کلی کادو و کت شلوار و صنایع دستی ولشون کردن.

6- به مراسم ختم کیانوش آسا در کرمانشاه حمله و ده نفر را دستگیر کردند.

7- مراسم بهزاد مهاجر امروز پنجشنبه ساعت 6 در سعادت بود. امیدوارم اتفاقی نیفتاده باشه.

8- اتحاد ایرانی های داخل و خارج کشور در وقایع اخیر عالی بود...

9- درود بر کشورهایی که حاضر نشدن این حکومت تزویر و ریا را به رسمیت بشناسند. مرهمی بود بر دل شکسته ما

10- جمعه برنامه کوهپیمایی اعتراض آمیز.

11- تو جاده چالوس جنبش سبز بیداد می کنه. قبول ندارید؟ یه سر بزنید. یا از کسی که رفته بپرسید. قبلش حتما یه نماد سبز با خودتون ببرید.
حتی شده یه لنگه دمپایی سبز(نوشته خوابگرد رو در وبلاگش پیدا نکردم)

12- خواهرم, برادرم, سبزی مچ بند تو از چادر سیاه من کوبنده تر است...

13- یادداشت شادی صدر پس از آزادی از زندان...

14- خونی که رگ ماست, هدیه به جنبش ماست...

15- تف بر جمهوری اسلامی: عبدالله مومنی در زندان قدرت تکلم و حرکت را از دست داده

16- اینا واقعا جزء جنبش "ما هستیم" هستن؟ اگر آره, واقعا براشون متاسفم! اینا با خودشون هم نمی تونن بسازن.بعدش شعار مرگ بر موسوی دیگه این وسط چه صیغه ایه؟



لینک در بالاترین

سه‌شنبه، مرداد ۱۳، ۱۳۸۸

ضایعه دردناک, جانسوز و اسفناک تنفیذ را به عموم ملت ایران تسلیت عرض می کنم

1- مراسم تنفیذ بیشتر به مراسم ختم می خورد. تقریبا همه دمغ بودند به جز رهبر که لبخندی مصنوعی به لب داشت.

2- درود بر همه ی کسانی که به هر بهانه به این مراسم نرفتند: خاتمی, موسوی, کروبی,حسن خمینی, رفسنجانی و......

3- ننگ بر آن هایی که به خاطر یک مشت دلار تن به خفت پشتیبانی از دولت کودتا دادند: احمد نجفی, افشین قطبی, علی لاریجانی, شاهرودی, حسین رضازاده و...(بر بقیه حرجی نیست... قبلا چهره تمیزشان را شناخته بودیم)

4- نگاه کردن مدام به زمین و انگشت ها و قیافه ی حجالت زده ها و عزادارها را گرفتن از گناهتان کم نمی کند!

5- مجتبی خامنه ای پشت پرده است...

6- احمدی نژاد حقیرترین و خفت بارترین رئیس جمهوری است که من تا به حال دیده ام.

7- تکرار لینک: فراخوان راهپیمایی برای روز تنفیذ و تحلیف احمدی نژاد( 12 و 14 مرداد)دوشنبه 12 مرداد , ساعت 6ال 8 راهپیمایی و پیاده روی آرام از میدان ونک تا میدان ولیعصر.
چهارشنبه, 14 مرداد تجمع میلیونی بهارستان, مجلس


8- بابک داد: امروز 12 مرداد 88 «روز نكبت» است


9- ...وای بر حکومت جمهوری اسلامی... دایی گمشده نیما نامداری هم در درگیری ها کشته شده است... نامش بهزاد مهاجر... 47 ساله... خبر خیلی دردناکی بود

لینک در بالاترین

یکشنبه، مرداد ۱۱، ۱۳۸۸

ترسم نرسی به تحلیف ای احمدی!

1- موقع دیدن اعترافات محمدعلی ابطحی حتی برای یک لحظه و حتی یک ذره احساس بدی بهش نداشتم. براش اشک می ریختم. برای خودش و زخم های تازه خوب شده ی صورتش و برای دخترش, همسرش... و برای تموم زندانیان که تحت چه شرایط بدی هستن...
اما نه من که هر کی اون فیلمو دید, ندیدم حتی یه خورده شماتتش کنه.
آخه ما از کجا می دونیم تا چه حد تاب کم خوابی, تاب سرما, تاب تحقیر, تاب لامپ روشن 24 ساعته توی صورت, تاب تنهایی در انفرادی, تاب قرص های روانگردان و توهم زای جورواجور, تاب گرسنگی, تاب کثافت هایی به عنوان غذا و آب بهمون می دن, تاب بیماری,و ندادن قرص های لازممون, تاب کابل و شلنگ, تاب خوردن ادرار و مدفوع, تاب تجاوز, تاب فحش و سیلی, تاب شنیدن خبرهای دروغی مثل مرگ اعضای خانواده مون و... داریم؟

اونجور که تو کتابا خوندیم حتی چریک های زمان شاه که دوره دیده بودند هم به هم تیمی هاشون می گفتن سعی می کنیم 24 ساعت اولو مقاومت کنیم تا شما خونه تیمی رو عوض کنید.
حالا از آدم هایی که تنها دارایی و تواناییشون فکر کردن و عقیده داشتنه و هیچ تمرین چریکی و خودسازی ندارن, چه توقعی می شه داشت؟
گیرم یکی زمان بیشتری تاب میاره یکی کمتر.
خجالت رو اونایی باید بکشن که بدتر از زمان قرون وسطی شکنجه می کنن.
خجالت رو اونایی باید بکشن که بهترین مردم ما رو دارن تو خیابونا و تو زندان ها می کشن.
خجالت رو احمدی نژاد باید بکشه که تو روز روشن دروغ می گه و تقلب می کنه و بعد توسط شکنجه گراش مردمو وادار می کنه که بگن تقلب نشده.
خجالت رو اون وزیر و رئیس جمهوری باید بکشن که تحقیقات و اختراعات مردم رو می دزدنو به اسم خودشون ثبت می کنن...
ماجرای اتاق امن از منظری دیگر...

2- یکی از بچه های قدیمی وبلاگستان که چند باری دستگیر شده بود و بازم دنبالش بودن, یه بار برام یه ای میل رسمی نوشت و ازم خواست اگر دستگیر شد حتما اونو تو وبلاگم منتشر کنم. به این مضمون که اگه این بار دستگیر شدم و مجبورم کردن ن جلوی دوربین تلویزیون اعتراف کنم بدونید همه حرفام دروغه!

3- نمی دونم به چه علت فکر می کنم داغ تنفیذ رهبری و تحلیف و ریاست جمهوری به دل احمدی نژاد می مونه!

4- مصرع:
ترسم نرسی به تحلیف ای احمدی

5- مجتبی سمیعی نژاد: من هم در برگه‌های بازجویی نوشته بودم؛ اشتباه کردم

6- بابک داد: هنوز از «اعتراف گرفتن دروغين» خجالت نمي كشيد؟ «ظلم» پابرجا نمي ماند! بيخودي دست و پا مي زنید!

7- جمهور: دادگاه مخملی و کارگردان ناشی...

8- موج آزادی: محاکمه دلسوزترین فرزندان ایران با اتهامات واهی، کیفرخواستی با نثر و ادبیات کیهانی
میهن در بهت و حیرت، ملت در خشم و نفرت.

9- آقا, توروخدا اگه اضافه وزن دارید, خر نشید برید جلو مإمورا شعار بدید تا بگیرنتون و ببرن زندان لاغر شید.
این لاغر شدگی با لاغر شدگی مورد نظر شما تومنی پنج زار فرق می کنه.

10- 4دیواری.: انقلاب فرزندان خود را می خورد(وای چه عکسی)

لینک در بالاترین

جمعه، مرداد ۰۹، ۱۳۸۸

بدبخت آن حکومتی که از مرده های مردم هم می ترسد...




1- در خلوت روشن با تو گریسته‌ام
برای خاطر زنده‌گان,
و در گورستان تاریک با تو خوانده‌ام
زیباترین سرودها را
زیرا که مرده‌گان این سال
عاشق‌ترین زنده‌گان بوده‌اند...
(احمد شاملو)



2- جمعه دوم مرداد 88، نهمین سالگرد درگذشت احمد شاملو یکی از بهترین شاعران معاصر ایران بود.
درست است که تا به حال به طور غیر رسمی و مخفیانه سه یا چهار بار سنگ قبرش را شکسته‌اند. درست است که برای مراسم هر سالش به طور نامحسوس در میان مردم رخنه می‌کنند که مبادا در تجمع مردم از شعرهای ضد دیکتاتوری شاملو برداشت بد(!) علیه این نظام را بکنند. اما امسال دیگر رسما و به صورت علنی از برگزاری مراسم جلوگیری کردند.
چه جور نظامی‌ احساس می‌کند با دوسه سخنرانی در مورد شاعری مثل شاملو و فرستادن فاتحه برایش اساسش کن‌یفکون می‌شود؟
اول از همه دسترسی به امامزاده طاهر را از طریق پل مهرشهر آنقدر الکی پیچ و تابش داده بودند و همه دور برگردان‌ها را بسته بودند که خیلی‌ها که از تهران آمده بودند راه را پیدا نکردند و برگشتند.
دوم، اتوبوس‌های کانون نویسندگان را بین راه نگه‌داشته و خواستار لغو برنامه شده بودند.
سوم، در کار متروی تهران مهرشهر اخلال ایجاد کرده بودند که مردم سر ساعت پنج به مراسم نرسند و بتوانند مردم را از همان اول متفرق کنند.
چهارم، در شمال شرقی امامزاده، نزدیک گل‌فروشی آنقدر نیروی انتظامی و ماشین پلیس ریخته بودند که فکر می‌کردی قرار است آنجا جنگ سختی با نیروهای دشمنی نامعلوم در بگیرد.
پنجم، دور تا دور قطعه‌ای که شاملو دفن بود که شامل قبر مختاری و پوینده و گلشیری هم می‌شد، پلیس ایستاده بود و به کسی اجازه‌ی داخل شدن نمی‌دادند.
جو قبرستان حسابی پلیسی بود. از همان اول اخطار دادند که برگردید.
به شوخی به یکیشان گفتم آمده‌ام سرقبر پدر بزرگم.
گفت امروز نمی‌شود. برگردید.
گفتم امروز جمعه‌‌ست و مرده‌ها منتظر فاتحه هستند. گفت بروید از خانه فاتحه بخوانید. گفتم شما هم برای مرده‌های خود از خانه فاتحه(از راه دور) می‌خوانید؟ عصبانی شد.
رئیسشان آمد جریان را پرسید. گفتم. گفت پدر بزرگت در کدام قطعه دفن شده؟ گفتم نزدیک شاملو. گفت اسمش چیست. الکی اسمی پراندم. مرا به سربازان نشان داد و گفت این تنها برود برای پدر بزرگش فاتحه بخواند برگردد. من تنها در قطعه‌ی شاملو مابین آن همه سرباز دور تا دور دنبال عکس مرد مسن و خوش‌تیپی می‌گشتم که بگویم این پدر بزرگم است. به ده متری قبر شاملو که رسیدم سربازهای آن طرف هوار کشیدند: به اینجا نزدیک نشو. خلاصه سنگی انتخاب کردم و انگشتم را چسباندم و به مردم آواره پوستر یا گل‌ به دست که آنها هم به بهانه‌های مختلف روی سنگ قبرهایی در قطعه‌ی بغلی نشسته و زیر چشمی قبر شاملو را برانداز می‌کردند نگاه می‌کردم.
سربازی گفت: خواندی؟ حالا برو!
گفتم یه فاتحه هم برای شاملو! هر هفته بعد از پدربزرگم برای شاملو فاتحه می‌خوانم. عصبانی شد و آمد طرفم که دوستانم نگران صدایم کردند.



دوری زدم و رفتم از پشت قطعه به سربازی نزدیک شدم.
- آخر چرا نمی‌گذارید سر قبر شاعر محبوبمان برویم. بعضی‌هایمان شعرهایش را از بریم. شاملو کم کسی نبوده در این مملکت. چرا برای قیصر امین‌پور مراسم دولتی می‌گیرند، حمید سبزواری را مرتب توی تلویزیون نشان می‌دهند. اما از شاملو اصلا حرفی نمی‌زنند. شما تا به‌حال یک خط از شعرهایش را خوانده‌اید؟
دوستش که از چشمانش خون می بارید گفت. از کی تا حالا سرقبر کف می‌زنند؟ هر سال جمع می‌شوید یکی حرف می‌زند و بقیه دست می‌زنید. این کارها گناه است.
گفتم شما نگران گناه ما نباش. روح شاملو اینطوری شادتر می‌شود. یکی از فامیل‌های ما هم وصیت کرده بود سر قبرش گروه موسیقی ببریم و در مراسمش جوک بگوییم و بخندیم( دیگر نگفتم گفته ویسکی هم سرو شود و پسرش وصیتش را به نحو احسن انجام داده)
دنبالم کردند. همراهانم نگرانم بودند. رفتم در قطعه بغلی روی نیمکتی تنها نشستم.
به تنهاها زیاد کاری نداشتند اما اجتماع بیش از دو نفر ممنوع بود و راهنماییشان می کردند به سمت بیرون قبرستان. یکی از رئیس‌هایشان در حالیکه اینور آنور را نگاه می کرد, یواش یواش نزدیک من آمد. از ستاره‌های روی شانه‌اش هم نفهمیدم درجه‌اش چیست.
در حالیکه به سربازان دیگر نگاه می‌کرد و لبهایش را یواش تکان می‌داد( تا شاید از دور نشود تشخیص داد دارد حرف می‌زند) خیلی محجوبانه گفت:
شما فکر می‌کنید ما خودمان دلمان می‌خواهد اینجا باشیم؟ به والله نه! من خودم شعرهای شاملو را مرتب می خوانم و خیلی دوستش دارم.
و رفت...



رفتیم با دوستان کمی در اطراف چرخیدیم. همه ویلان و سیلان بودیم. موقع رد شدن از همدیگر به هم نگاه‌های معنی داری می‌کردیم.
توی خود امامزاده هم رفتیم چند عکس گرفتیم و پولهای توی امامزاده را تماشا کردیم.
بعد آمدیم لب حوض جلوی امامزاده نشستیم.
افراد معمولی طفلکی‌ها نمی‌دانستند حضور آن‌همه پلیس در آنجا چه معنی دارد. برایشان توضیح ‌دادیم. کلی حکومت را نفرین ‌کردند ‌گفتند این‌ها حتی از مرده‌های ما هم می‌ترسند.
زنی چادری که بچه‌اش از گرما پایش را در حوض کرده بود ‌گفت: شنیدم در تظاهرات بعد از انتخابات کلی از جوان‌ها را کشته‌اند اما می‌ترسند جسدشان را تحویل بدهند. یکی یکی بعد از یک‌ماه تحویل می‌دهد و پول تیرشان هم می‌گیرند و اجازه برگزاری ختم هم نمی‌دهند. بمیرم برای مادرشان.
آن دخترک اسمش چه بود؟ آهان... ندا... و آن پسرک؟ سهراب بود انگار, جگرم برایشان آتش گرفت. یعنی آدم نتواند برای بچه اش هم مراسم بگیرد.
مردی که آنطرف‌تر ایستاده بود گفت: حالا اینها که تظاهرات کرده بودند خواهر، بیچاره آن‌هایی‌ را بگو که در سقوط هواپیما کشته شدند. به آن‌ها هم گفته بودند زیاد شلوغش نکنید و زود دفنشان کنید و برگردید خانه. مراسم هم ساده و خانوادگی بگیرید. در روزنامه ها خواندم حتی یک مقام کشوری در مراسم سوگواری آن 168 نفر شرکت نکرده.
سپس مرد لبخند تلخی زد و تسبیحش را چرخاند و آهی کشید و گفت الله اکبر... حکومتی که از مرده‌ها بترسد کارش تمام است انشالله...
زن گفت الهی آمین. به حق همین امامزاده طاهر. من همین امروز نذر کردم.


امسال احمد شاملو سنگ قبر ندارد. چه فایده که هر چه بگذارند می شکنندش. فکر می کنم این سومین سنگ قبرش بود



گلزار خانم خادم امامزاده طاهر... پشتش پلیس ها معلومند.

پ.ن.

مراسم پنجمین سالگرد فوت شاملو چقدر خوب برگزار شد... سال به سال دریغ از پارسال./ زیتون

مراسم هشتمین سالگرد شاملو هم تقریبا همین وضع را داشته/ گزارش مریم آموسا

برخی از جوانان در ابتکاری جالب در میان حضار خرما پخش می کردند و به طنز می گفتند که این خرمای مجلس ختم جمهوری اسلامی است و تاکید داشتند که ما مجلس ختم جمهوری اسلامی را بر سر مزار شاملو برگزار کرده ایم
من متاسفانه به علت بستن راه های ورود به امامزاده دیر رسیدم و این صحنه های زیبا را ندیدم...
مجبور شدم از ترس پلیس چند لحظه برای جان قارداش فاتحه بخوانم. روح این بابا هم شاد...
گزارش را هم به خاطر خرابی اینترنت لعنتی که ماهانه کلی پول می گیرند اما از بعد از انتخابات هفته ای چند روز قطعه دیر نوشتم...

پ.ن. 2
وبلاگ شکنجه در بازداشتگاه کهریزک... وحشتناکه(کاش صفحه شو سیاه نمی کرد تا بهتر خونده بشه)

وقایع کهریزک جنایت علیه بشریت.
..


پ.ن.3
مراسم چهلم کشته شده های اخیر در بهشت زهرا و در خیابان های شهر هم به شدت سرکوب شد.


لینک در بالاترین

شنبه، مرداد ۰۳، ۱۳۸۸

دیکتاتوری همایونتاریا/ جمعه برای زندگی

این همایون خیری رو اینجوری نبینینش, یه جلادیه واسه خودش.
یه چیزی می گم یه چیزی می شنوین! خودتون بخونید تا متوجه شین چی می گم مادر...

زيتون: ديکتاتوری همايونتاريا

خدا به روز هیچکس نیاره.

آقا ما همینکه پامونو گذاشتیم تو فیس بوک( اونجا نمیشه اینویز رفت؟:) ) همایون پیجم می‌کنه که "یالله برای جمعه برای زندگی مطلب بنویس!"

حالا ساعت چنده؟ سه و نیم صبح به وقت محلی. ما در حال چه کاری باشیم؟ سفیل و سرگردان تو این گرمای طاقت فرسا که به عمر کرج نشینیم به یاد ندارم سه روز پشت سرهم کولرمون خرخر کارکنه و هیچ افاقه هم نکنه، دنبال یه لقمه نون می‌گردیم. عصر می‌خواهیم بریم سالگرد شاملو دنبال یه سایت درست حسابی (از نظر مالی) می‌گردیم که گزارش همراه با عکس بخواد. جی میلمون هم خرابه و نتونستیم با هیچ جا تماس بگیریم. احساس "جمعه برای مردگی" می‌کنیم و حالا این دلش خوشه و"جمعه برای زندگی" می‌خواد.

هر چی ما بهانه میاریم, مرغ آقا همایون یه پا داره.
(از بدبختی هم سی با بیدار شده و اومده می گه چرا نمیای بخوابی, بعد عکس همایونو نشون می ده می گه این آقا خوش تیپ کلاهیه کیه؟:)) )
می‌گیم: همایون جان، پدرت خوب، مادرت خوب، تو ینگه دنیا تو هوای خنک زمستونی، ساعت 9 صبح تر و تازه از خواب پا شدی و لابد داری خوراک بیف استروگانف با آب پرتقال می خوری و به منی که از 9 صبح دیروز تا حالا بیدارم مطلب سفارش میدی؟

میگه: کجای کاری! دیشب نصف شب یکی از دوستام که سردبیر مجله ی فلانه رو از خواب بیدار کردم که مطلب بنوبسه! تو که بیداری و حی و حاضر!

ما که تاحالا خود همایونو ندیده بودیم, اما عکسش با اون کلاه توریستی و بعضی مطلباش بخصوص اونی که با یه زن میونسال استرالیایی نشسته بود درددل می کرد، نشون از یه آدم مهربون و دل نازک و رقیق القلب می‌داد یهو با این جمله و تاکیدهاش(!) به نظرم یه جلاد دیکتاتور خون آشام اومد. بند دلم پاره شد و دندونام شروع به هم خوردن کرد. خدارو شکر کردم وقتی برای "جمعه برای زندگی" ثبت نام کرده بودم شماره‌ای چیزی نداده بودم. باید بهش پیشنهاد بدم به جای اون کلاه که خودش می‌گه آفریقاییه یه کلاه کلانتری کابویی بذاره سرش و یه ستاره حلبی هم روی پیرهنش.

خلاصه ... آقای من که شما باشید، خانم من که شما باشید! جونم براتون بگه، جمعه‌های این روزا سر ما خیلی شلوغه. مهمون هم داشته باشیم با خودمون می‌بریمشون. ارزونتر هم در میاد. یه چند تا میوه و شیشه آب کوچولو می‌ذاریم تو کیفمون که یه وقت مهمونی که چقدر از جانب بزرگان سفارش شده که حبیب خداست، گشنه تشنه نمونه. با عزت و احترام می‌بریمشون راهپیمایی، نماز جمعه، دیدار از خانواده‌های زندانی ...

وبعدش کلی نقل داریم با هم بگیم. اتفاقات خنده‌دار، اتفاقات گریه‌دار ... یه چیزایی که اون دیده ما ندیدیم و یه چیزایی رو ما شنیدیم اون نشنیده.

این روزا با دوستانمون بیش از همیشه با همیم. بیشتر از همیشه با هم در تماسیم و سراغ همدیگه رو می‌گیریم. کمتر برای هم قیافه می‌گیریم. کمتر فکر مارک مبل و ظرف و ظروف و لباس همدیگه‌ایم. و همه‌ش برای هم از اوضاع تحلیل ارائه می‌دیم. بحث می‌کنیم و آینده رو پیش بینی می‌کنیم.

این روزا این با هم بودن‌ها خیلی قشنگه ... امیدوارم که نتیجه قشنگی هم داشته باشه ...


جمعه دوم مرداد 88
به تاریخ لینک توروخدا توجه بفرمایید: ساعت 4:57 صبح

مراسم شاملو هم رفتم. امشب درباره ش می نویسم +چند عکس

چهارشنبه، تیر ۳۱، ۱۳۸۸

هر چه عمیق تر باد شکاف بین ارگانهای حکومتی

1- نعش این شهید عزیز
روی دست ما مانده ست
روی دست ما, دل ما
چون نگاه ناباوری به جا مانده ست...
این پیمبر, این سالار
این سپاه را سردار
با پیامهایش پاک
با نجابتش قدسی سرودها برای ما خوانده ست
ما به این جهاد جاودان مقدس آمدیم
او فریاد می زد:
هیچ شک نباید داشت
روز خوبتر فرداست
و با ماست...
(م. امید)

2- خوشحالم که مردم کوتاه نیامده اند و به اصطلاح رهبران هم کوتاه نیامده اند و نهضت همچنان ادامه دارد.
در نشریه سلام نیوز خوندم که حسن خمینی برای اینکه در مراسم تحلیف احمدی نژاد شرکت نکنه از کشور خارج شده. اگه بیشتر بلند پایه های مملکت همین کارو بکنن خیلی خوب می شه. مجبور میشن چند تا اتوبوس از بچه مدرسه ایها رو با بهانه ی کیک و ساندیس بیارن تا مراسمش شکل بگیره

3- این شکافی که بین بالایی ها ایجاد شده باید به نفع مردم تموم شه. وقتی اسم آیت الله خزعلی و یا واعظ طبسی رو می شندیدم حالمون بد می شد حالا وقتی پسرش مهدی خزعلی رو به جرم مخالفت با رهبر می گیرن می برن زندان(البته آزاد شده) و یا واعظ طبسی به استقبال احمدی نژاد در سفر مشهدش نمی ره خوشحال می شیم.

4- روز جمعه خیلی خوب بود. راستش من کمی دیر رسیدم. نماز هم نمی خواستم بخونم.
اصلا ما رو از یه محدوده ای جلوتر راه نمی دادن. از تیپامون متوجه شده بودن برای چی می خواهیم بریم طرفای دانشگاه. هر چی گفتیم خونه مون خیابون انقلابه, مرغشون یه پا داشت و گفتن از خیابونای فرعی بریم و جوری نگاهمون کردن که یعنی خر خودتونید( ما هم البته جوری نگاهشون کردیم که خر اصلی شمایید که شدید عامل سرکوب مردم کشورتون)
گزارش اون روز رو همه نوشتن و دیگه لازم نیست منم بگم. فقط من نسبت به شعار مرگ بر روسیه احساس خوبی ندارم. (با اینکه گفتنتش در جواب شعار مرگ بر آمریکا و انگلیس و اسرائیل خیلی خنده دار و هیجان انگیز بود)یعنی هنوز نمی تونم بگم روسیه عامل موندن این حکومته. اینکه هر استبدادی رو بخواهیم به یه کشور خارجی نسبت بدیم یه جور ساده نگریه.
یعنی اگه کشور روسیه با خاک یکسان بشه در کشور ما دموکراسی برقرار می شه؟
با آتیش زدن پرچم یا کشیدن نقشش زیر پای آدما که پامالش کنن هم موافق نیستم. همونطور که هرگز از روی پرچم آمریکا و انگلیس و دانمارک و اسرائیل و هلند و فرانسه رد نشدم...
پرچم هر کشوری متعلق به مردمشه و آتیش زدنش توهین به اوناست.
پ.ن.
چه طوره هر هفته جمعه بریم نماز جمعه

5- جمعه غروب موقعی که تصمیم گرفتیم برگردیم. با همراهم حرف می زدیم و تند راه می رفتیم . نه شعاری می دادیم نه دوشاخه ی پیروزی هوا می کردیم و... ناگهان یکی از نیروهای سبز یشمی نمی دونم از کجا پیداش شد و پرید جلومون و گفت موبایلاتونو بدین! هر دو هاج و واج مونده بودیم. هرچی خواستیم کلک بزنیم بگیم موبایل نداریم بی سیمشو درآورد و گفت به من مشخصات شما رو دادن که داشتین عکس و فیلم می گرفتین. صورتش آفتاب سوخته بود و لهجه ی غلیظی داشت(نفهمیدم کجایی) و مرتب روی شهرستانی بودنش تاکید می کرد. می گفت شما شهری هستید و من شهرستانی می خواهید گولم بزنید. مجبور شدیم موبایلا رو درآریم. گفت تا نیومدن.. خودتون موموری(مموری رو می گفت) و سیم کارتتون رو در بیارید بدین بهم. من گفتم اصلا نمی دونم مموری چی هست. خودش گرفت درش آورد و زیر پا خوردش کرد و سیم کارت دوستمو گرفت با دست شکست و گفت دستور داشتم بگیرمتون اما زود برید. حالا نمیدونم ماشینشون جا نداشت یا واقعا دلش سوخت.( جستی ملخک)

6- دو تا مسئله دیگه اینجوری( شبیه شماره 5) برام پیش اومد این هفته که واقعا موندم بین نیروهای سرکوب هم دو دستگی افتاده یا اتفاقی بوده ؟

7- اینو خیلی دلم می خواست همون شب 18 تیر که برگشتم بنویسم اما چون هیجان زده بودم ترسیدم جوری تعریف کنم که شخصیت ماجرا لو بره و براش بد بشه.
اما حس می کنم حالا می تونم بگم و به دلایلی باید هم بگمش.
روز 18 تیر پسری حدودا 8-27 ساله نسبتا خوش تیپ با موهایی لخت , رهبری عده ای رو به عهده داشت. یعنی بدون هیچ ترسی شعارها رو اولین بار بلند می گفت و مردم هم به دنبالش... خیلی تر و فرز بود.
در حین در رفتن ها و دویدن ها بارها باهاش برخورد کردیم که بدون هیچ ترسی تاکتیک فرار رو به مردم یاد می داد و حتی او بود که اولین بار گفت که بسیجی ها دقیقا ساعت چند قراره حمله کنن. و کاملا هم درست گفت. بسیجی ها بعد از شکسته شدن هرم گرمای هوا حمله کردن.
شعار "مجتبی بمیری, رهبری رو نبینی" هم اولین بار او به صدای خیلی بلند گفت و در دهان ما گذاشت. وگرنه ما فقط الله اکبر و یا حسین و مرگ بر دیکتاتور بلد بودیم تازه به علت تعقیب و گریز نصفه می گفتیم.
خبر داشت که ماشین آبپاش کجاها قراره بیان رو مردم آب بپاشن و او بود که دستور نگه داشتن ماشین های آب فشان و خالی کردن آبش رو به مردم داد و یهو غیبش می زد و می رفت به محله های دیگه و دوباره برمی گشت.
یه جورایی قهرمان شده بود برای همه مون. از همه هم جلوتر می ایستاد. یه همه می گفت کی فرار کنن و کجا برن ولی خودش از همه کمتر فرار می کرد.
یه جا وقتی یه فوج موتور سوار لباس شخصی دوترکه با باتوم و شوکر و اسلحه اومدن یهو گیرش انداختن و دوره اش کردن. ماها که به سمت مخفیگاهامون فرار کردیم آهمون در اومد. من رفتم به بالای پشت بوم خونه ای دوسه طبقه همون نزدیکی ها و درحالیکه صورتمو با دستام گرفته بودم که کتک زدنش رو نبینم. از لای انگشتام می دیدم که عین یه آهو وسط چند تا لاشخور گیر کرده و اونا که عده شون بالای سی نفر بود باتوماشونو بالا آوردن و عربده می کشیدن. گفتم دیگه لهش کردن... صاحبخونه اومد رو پشت بوم و خواهش که توروخدا شما رو نبینن. فوری حرفشو گوش کردم و اومدن پایین. توی راه پله هم عده ای زن به خاطر گیر افتادن اون پسره جیغ وداد می کردن که گفتیم به خاطر صاحبخونه هم که به ما لطف کرده راهمون داده باعث نشیم شناسایی بشه. خلاصه وایسادیم تا لباس شخصی ها سوار موتور شدن و رفتن. بیرون که اومدیم در کمال تعجب دیدیم پسره رو نبردن و همونجا هست با صورت سرخ شده از عصبانیت. گفتم خیلی کتکتون زدن؟
گفت کی ها؟ این آشغالا؟ غلط می کنن دست روم بلند کنن! و رفت کنار.
یه عده نیروی انتظامی حمله کردن اما من خیلی کنجکاو بودم ببینم جریان چیه. دویدم دنبالش. داشت به مردم علامت می داد کدوم طرفی برن . پرسیدم چی شد؟ دوستاتون بودن؟ اولش نمی خواست جواب بده اما وقتی اصرار کردم گفت درست حدس زدی. من خودم یکی از اعضای رده بالای بسیج محله مونم. از روز بعد از انتخابات وقتی دیدم مارو میخوان بفرستن برای کتک زدن مردم, جلوشون وایسادم. ریشمو زدم و اومدم قاطی مردم. اینا آشغالن کثافتن. برای دوزار پول حاضرن هر جنایتی بکنن. خوشحالم که اینا رو شناختم. می دونن اگه دست روم بلند کنن مادرشونو به عزاشون می نشونم.
من خیلی خوشحال شدم از این شکافی که بین اعضای بسیج افتاده. شکاف بین انسانیت و سبعیت.

پ.ن.
یه چیز دیگه ای هم تو اون روز فهمیدم.
شعارها الکی پیداشون نمیشه؟
ماها کجا مجتبی خامنه ای رو می شناختیم که بیاییم بر علیه ش شعار بدیم؟
چطور شد از چند روز قبلش فهمیدم مجتبی چقدر پول تو بانک انگلیس داره و می خواد قدرت رو در دست خودش بگیره؟
خوب یکی از حکومتی ها حتما دستش تو کاره و داره افشا می کنه. و شعارها رو تو دهن ما میندازه.
الان بهترین افشاگرهای ما کیا هستن؟
امیرفرشاد ابراهیمی, سازگارا, و مخملباف, مهدی خزعلی, حتی همین اکبر گنجی و حجاریان و عباس عبدی و...
ماها که هیچ انگشتی تو حکومت نداشتیم از کجا کثافتکاری های اینا رو بدونیم؟
برای من اینا یه جورایی قابل تقدیرن.
امیر فرشاد ابراهیمی می تونست تو حکومت بمونه و مثل خیلی از اینا به آلاف و اولوف برسه...

8- روزهای اول بعد از انتخابات که در گوهردشت هم درگیری بود و سر هر خیابون به غیر از نیروهای انتظامی دو تا بسیج لباس شخصی هم برای جاسوسی بین مردم گذاشته بودن, شاهد درگیری دوتاشون با هم بودم. یکیشون داشت به اون یکی می گفت" اصلا فکر نمی کردم مجبور شم تو روی مردم وایسم. من خیلی به این حرکتمون انتقاد دارم ." دوستش هم داشت مجابش می کرد که برای حفظ نظام مجبوریم و این می گفت چه حفظ نظامی. نظام بدون مردم چه فایده ای داره. همین مردم این نظام اسلامی رو آوردن...

9- در مطلب قبلی یه عده در نظرخواهی(بخصوص در بالاترین) گفته بودن چرا نوشتی که بلد نیستی نماز بخونی و کلمه نمازاولی رو ساختی تا رژیم از این مسئله چماق بسازه بکوبه تو سرمون.
هر وقت عکس بچه می ذارم می گن, حالا نظام فکر می کنه همه ما بچه ایم.
عکس پیر می ذارم می گن حالا نظام فکر می کنه فقط پیرها مخالف نظامه.
عکس نانوا بذارم می گن الان نظام همه نانواها رو میگیره و...
عزیزان من, من خودمو گفتم. زیتون, که می تونه اقلیت کوچکی از این جنبش باشه. حتی اقلیت یک نفره(که مطمئنم خیلی بیشتر از اینا هم عقیده دارم)
چرا الکی بگم بلدم نماز بخونم وقتی بلد نیستم؟ چرا باید تو نوشته هام در اکثریت خودمو حل کنم؟
من اگه الان برای جنبش اصلاح طلبی و موسوی کلی فعالیت می کنم(گاهی از بعضی از خوداشون بیشتر. جز اولین نفرا بودم که گفتم به موسوی رای می دم و کلی بابتش فحش خوردم) مطمئن باشید وقتی اصلاح طلبا بیان رو کار, جزء اولین کسا خواهم بود که ازشون انتقاد کنم. رسالت من حق طلبی و عدالت خواهیه و هیچوقت بله قربان گو و مجیز گوی هیچ حکومتی نمی شم.(تکبیر)

10- خوب خدا رو شکر که بی بی سی دوباره با مردم ایران آشتی کرد و حس کرد کفه ی مردم دوباره از حکومت سنگین تر شده. حالا ببینیم بعد از تحلیف موضعش چی می شه.

11- این فَرِن نالوطی که حتی به ای میل ما هم محل نذاشت.(ای میل آدرسو از خورشید خانم گرفتم) خانم جان اگه می خوای از وبلاگ ها حرفی بزنی اقلا درست بخونشون. اگر هم اشتباه کردی شجاعت معذرت خواهی و تصحیحشو داشته باش. حالا عمومی نه, حتی شده یک خط در جواب من می نوشتی.

12- دلم تیکه تیکه ست برای اونایی که تو درگیریها و تو زندان ها زیر شکنجه کشته شدن و تازه خانواده شون برای گرفتن جسدشون باید پول بدن و قول اینکه سروصدا نکنن.
بمیرم برای خانواده های ندا آقا سلطان و سهراب اعرابی ومحمد کامرانی(روم سیاه آقا یوسف همینطور آقا کامران عزیز حافظه م تو یادگیری اسم خیلی خراب شده) و صدها شهید دیگه.
کارمند هواپیمایی نامه ای پردرد نوشته بود که وقتی پدر ندا پس از شنیدن کشته شدن دخترش در ترکیه به ایران برگشته بود چطور در فرودگاه وقتی برای ندا گریه کرده, مورد ضرب و شتم نیروهای پلیس قرار می گیره. به جای دلداری... و داستان پر از رنج خانم پروین فهیمی برای پیدا کردن پسرش که بعد از 26 روز جسد سهراب رو تحویلش می دن... و کشته های بیشماری که خانواده شون حتی می ترسن غمشونو با مردم در میون بذارن و بدتر ازهمه قصه ی پر غصه ی تجاوزات سبعانه و بعد سوزوندن پیکر ترانه ی موسوی...
وای... این درد به کجا بریم...

13- از بازداشت شده های اخیر نمی توان ننوشت؟
ژیلا بنی یعقوب چکار می کنه؟ کی نی نی ِ تو شکم مهسا امرآبادی رو چک ماهیانه می کنه؟
دایی نیما نامداری پیدا شد؟ محمد علی ابطحی روزگارش چطوره؟ شادی صدر؟
زید آبادی و حجاریان و سمیه توحیدلو و بقیه... روزی نیست به زندانی ها و به گم شده ها فکر نکنم.
حتی به حسین درخشان که چندین ماهه خبری ازش نیست...
به کدامین گناه...

14- خیلی مسخره ست... از کرامات بسیج... تو کشوی میز دفتر کار محمد دادخواه وکیل, تریاک و اسلحه پیدا میشه و لابد تو بساط حداد عادل و اسمشو نبر, آدامس خروس نشان!

15- دو شعر زیبا از حمید حمیدی برای سهراب و برای همۀ مادران که امروز سوگوار عزیزانشان هستند.

الف-" سراغ ریشه را بگیر"
برای سهراب و تقدیم به مادرش
* * *

مگر نمی دانستی؟
شکارچیان برای صید خود بر بامها دام گسترده بودند؟
حال که نیستی،
چه می کنی غم مادر را؟
برادر را ؟
غم آزادی را؟
تو رفتی و نیستی که ببینی
با رفتنت دوباره صاعقه افتاد به شهر ما
جهان کنون "سهراب" را با "ندا" ی دیگری میشناسد،
"ندای آزادی".
در زیر خاک خشک، سراغ ریشه را بگیر
ببین چگونه جان دارد!
کسی فرشتهء باران را، درآسمان به دار آویخته
تا ریشه ها جان نگیرند در خاک خشک،
اسکلت جهالت دهان گشوده، به نفرین تو و یارانت
فریاد می شود آوازت، بزن به کوه!
تا پژواکش کرکند گوش قاتلانت را.
ما که می دانیم چه رازیست در مرگت .
در آسمان دو پاره می شود ابر
و میگرید بر خاکت
نشان "سبزت" را برای که به یادگار نهادی
تا تو را به یاد من اندازد؟
فروغ می گفت:
«چراغ رابطه تاریک است»
ونیست تا ببیند که یارانت از دل مادر
تا خاک تو
فرش شمع گسترده اند.
دیگر سکوت نمی کنیم،
"خس وخاشاک" به راه افتاده است.
به نامت گل می کاریم،
گل سرخی به یاد آن شب مهتاب.
ببین جاریست امشب خون چشم مادرت در ماه
نمی دانی که مادر را چه ها کردند
همانان كه اين چنين "سهراب" را
با جان-جانانش به خاک- خشک -این کشور، رها کردند.
مادرت با تو بر خاکت سخن می گوید
سكوت مي كنی،
سکوت می کنی،
به دشت مي زني و محو مي شوي
زمانه در پی تو، ما را به افت و خيز خواهد کشید
ولی بدان
به رنگ خواب هاي مان كه نازك است،
رنگین کمان صلح را
بر آسمان مه گرفته خواهیم کشید.
ادامه دارد اين جهان،
نه برای قاتلان،
که برای مادران
که برای مردمان
که برای "آزادی"
حمید حمیدی
بامداد چهار شنبه 24 تیرماه 1388

ب- " برای همۀ مادران که امروز سوگوار عزیزانشان هستند "
واب تو را به خورشید برد،
با کبوتری بر شانه هایت
لبخندی در چشمانت
آوازی در گوشت
و فریادی در گلویت.
درختان در جنگل، با فریادی عاشق وار
تو را در آغوش گرفتند و بر تو لبخند زدند.
جنگل، سرود عاشقانه اش را، بر تو عریان کرد،
و دستان لطیف تو را، جستجو نمود.
می دانم که تنها نیستی،
هر جا میروی، جنگل پاره ای از توست.
از درختان که دور میشوی،
آنان نیز نجوا میکنند و می گریند و آرام می گیرند.
بر خورشید و جنگل، رشک نمیبرم،
چرا که،
رویاها و لبخند ت را، برایمان جا گذاشتی،
وقتی خواب تو را، به خورشید می برد.
(حمید حمیدی)

لینک در بالاترین
لینک دیگری در بالاترین






پنجشنبه، تیر ۲۵، ۱۳۸۸

کنجکاوی های یک نماز اولی ...

1- امروز در اخبار ساعت 2 بعد از ظهر, مجری اخبار, آقای حیدری, اولش خیلی آرام و شاعرانه انگار دارد قصه حسن کرد شبستری را برایمان تعریف کند در حالیکه پشت سرش عکس یک هواپیمای سالم را نشان می دادند در خلاصه اخبار گفت که برای پرواز تهران ایروان سانحه ای رخ داده و بعد رفت سراغ اخبار بعدی.
آنقدرآقای حیدری ریلکس بود که پیش خود گفتم خوب الحمدالله چیزی پیش نیامده. در مشروح اخبار با همان لحن آرامش و با همان عکس هواپیمای سالم در پشتش گفت اصلا از سرنوشت هواپیما و سرنشینان اطلاعی ندارند. دلم شور زد. یعنی چه اطلاعی ندارند. مگر نمی گوید دقیقه 16؟ نزدیکی های قزوین اشکالی در هواپیما به وجود آمده. مگر کره ماه بوده؟ راه تهران تا قزوین که پر است از مردم همه جا هم ماشالله پر از نیروهای انتظامی و لباس شخصی (بسیج).
حیدری گفت منتظریم تا از مسئولین خبر بهمان برسد. بعد از چند دقیقه یک هواپیمای خورد و خاکشیر با گودال بزرگی نشان دادند که یکی از نیروهای انتظامی(نفهمیدم مسئولیتش چه بود؟) اول بار با ناراحتی گفت که همه سرنشین ها و خدمه کشته شده اند. یک متر از جا پریدم! یعنی چه؟ یعنی حیدری اصلا خبر نداشت؟ تا آن مسئول آمد توضیح بیشتری بدهد تصویرش را قطع کردند و بعد پیام تسلیت احمدی نژاد را پخش کردند! نه یک پیام یک خطی دو خطی. یک بیانیه ی درست و حسابی. که یعنی خیلی وقت است می داند. احمدی نژاد از کی خبردار شده بود و چرا اینطور یواش یواش مردم را آماده کردند؟ چرا سعی کردند قضیه را خیلی ساده و پیش پا افتاده جلوه دهند؟
وقتی برای کشته شدن یک زن مصری توسط یک در دادگاه آلمان دیوانه( که البته من هم ناراحت شدم برایش) آنچنان قشرقی به پامی کنند و زنان کفن پوش به نماز جمعه می ریزند چرا برای کشته شدن هموطنانمان ارزشی قائل نیستند؟

2- تقریبا همه همکارهای سی با در اداره شان که چند صد کارگر و کارمند هستند به موسوی رای داده اند جز یکی دو نفر و البته بیشتر مدیران ارشد.
از سی با علت رای دادن یکیشان را که می شناختمش به احمدی نژاد پرسیدم. گفت این آقا تصمیم داشته به موسوی رای بدهد. اما یکی دوروز پیش از انتخابات سوار اتوبوس می شود که برود جایی , دیده یک پسر مزلف(او به پسران موسیخ سیخی رنگ کرده می گوید مزلف) از قسمت مردانه بلند شده رفته قسمت زنانه اتوبوس و بلند گفته دیگر قرار است موسوی بیاید و اتوبوس ها قاطی میشود. همکار سی با هم گفته برای یک لحظه از سوءاستفاده جوانان از آزادی ترسیدم و تصمیم گرفتم به احمدی نژاد رای بدهم که افسار اینها را بکشد.
این هم یک نوعش است...

3- در تظاهرات( البته قرار بود راهپیمایی بشود اما آنقدر مإموران با باتوم و تجهیزات دیگر دنبالمان کردند که بیشتر به تظاهرات می خورد) روی 18 تیر از یک مغازه دار که نه مغازه اش را بسته بود و نه کسی را راه میداد پرسیدم خوب چرا در مغازه ات را به دستور مامورین نمی بندی بروی خانه؟ گفت آخر می ترسم همین ها( لباس شخصی ها را نشان داد) یک کبریت در مغازه ام بیندازند آتشش بزنند و تمام پارچه هایم بسوزند و بیندازند تقصیر مردم عادی.
این حرف را از بیشتر صاحب مغازه های حدود ولی عصر و زرتشت و کاخ و ... که بیشترشان مانتو, کت شلوار, تی شرت و خلاصه منسوجات می فروختند( و البته مردم را راه می دادند) هم شنیدم. می گفتند شکستن شیشه و آتش سوزی های روزهای اول را با چشم خودشان دیده اند که موتور سواران بسیجی در روز روشن انجام داده اند و در تلویزیون و رسانه های دولتی اعلام کرده اند کار مردم بوده. چند نفر را هم زوری مجبور به مصاحبه کرده اند. می گفتند مجبوریم تا آخر بایستیم تا دار و ندارمان دود نشود برود آسمان.

4- شما بگویید چکنم؟ سوالات یک فریب خورده!
واقعا مانده ام این جمعه در نماز جمعه چه لباسی بپوشم؟
چه رنگ لاکی به ناخن هایم بزنم. چادر سفید عروسی مادر بزرگم را با خودم ببرم یا نه. زیرانداز چه جنسی باشد که هم نرم باشد هم سبک. غیر از مهر نماز دیگر چه چیزهایی باید برد؟
در هر نماز چند بار باید دولا راست شد. اصلا نماز جمعه چند رکعت است؟ منی که از کرج به تهران می روم نباید شکسته بخوانم؟ راستی اصلا رکعت چیست؟ باید هر چه رفسنجانی گفت لب بزنم یا باید صدای "س" و"ص" از دهانم شنیده شود؟
رژیم غذایی ام چطور باید باشد؟ لابد مثل ورزشکارها نباید قبلش آش رشته و آبگوشت و لوبیا چیتی بخورم تا نفخ نکنم و خدای نکرده یک هو سر رکوع و سجده اولین نماز زندگی ام باطل نشود.
چطور است الله اکبرهایم را بلند بگویم. عین سر پشت باممان. اگر رفسنجانی آمد و نامردی کرد و چرت و پرت گفت و افتاد به راه ماله کشی باید چکار کنم ؟بگذارم بروم؟ "هو" اش کنم؟ جیغ بکشم؟
وسط نماز اگر یک هو تشنه ام شد چه؟
اگر رفسنجانی جوانمردی کرد و برای منفعت خود و خانواده اش و توشه ی این دنیا و آن دنیایش که شده آمد یک انتقاد جانانه از اسمش را نبر و احمدی نژاد کرد چه؟ برای هیپ هیپ هورا بکشم؟ برایش کف بزنم؟ با افراد صفم موج مکزیکی بروم؟
اگر رفسنجانی از ترسش ( یا تردید بین مردی و نامردی) اصلا نیامد چه؟ مثلا یک هو خود رهبر آمد و هلی کوپترش از بالا ازمان فیلم گرفت و با نهایت پررویی سند این نماز جمعه را هم عین انتخابات چهل میلیونی به اسم خودش بزند؟ فکر کنید ممکن است از دانشگاه تهران تا امام حسین و از آنور تا آزادی صف نماز ببندیم؟
نمازم را به هاشمی اقتدا کنم یا به موسوی یا به بقال سر کوچه مان که آدم خیلی خوبی ست؟ یا اصلا فُرادا بخوانم(فرادا را درست نوشته ام؟) آنقدر هیجان و سوال دارم که چه! مثل روز اول دبستان می ماند لامصب.
اگر کمکم نکنید زیتون افسرده حال می شود.
پ.ن.
خوب شد رها یادم آورد.
من از کرج باید با وضو بیایم؟ فکر نکنم شیر آب به این همه جمعیت برسد؟ راستی آول مسح سر میگیرند یا مسح دست؟(آصولا فعل مسح گرفتن است یا چیز دیگر؟). اول راست دوم چپ؟ برای چپ دست ها چه؟
اگر دیشبش با سی با.... (ببخشید اینجا زن و بچه رد می شود) ولی صبح آب قطع بود نمی شد دوش بگیرم نیایم؟ تکلیف جنبش سبز چه می شود؟ شبش بهتر نیست مردان را بفرستیم روی مبل بخوابند؟
صفوف نماز اصلاح طلب ها مختلط است یا جداسازی جنسیتی انجام می شود؟ می شود یک ردیف زن یک ردیف مرد؟
اگر وسط نماز ناگاه یکی به ما متلک گفت اجازه هست نمازمان را بشکنیم و مشت محکمی بر چانه اش بکوبیم و بقیه نمازمان را ادامه دهیم.
کی به دور و بر باید فوت کرد؟ و کجای نماز با بغل دستی دست می دهند و می گویند تقبل الله؟
بهتر نیست تا جمعه یکی اینها را یادمان بدهد؟
آبت الله سبز باشد بهتر است.
فقط برای ما نماز اولی ها آسان یاد بدهید جان مادرتان!

5- علی مهتدی عزیز, من را بگو که در وبلاگم خودم را سبک می کنم و از دیگران سوال می کنم... آخر بگو زیتون عددی است که جوابش را بدهند. نه رادیو تلویزیون یا روزنامه ای دارد که در صورت بیکار شدن آن ها را استخدام کند و نه پارتی کلفتی بین آنها.
ملت در نظرخواهی من مشغول کار خودشانند.(جز جند نفر از عزیزانم)
یکی دستور کشتن جنین های روسی در شکم مادرشان را می دهد. یکی به صفحه ی دستور پخت خورش آلو لینک می دهد.
یکی دعوایم می کند چرا از احمدی نژاد تشکر کرده ام. خوب شد از "اسمش را نبر" تشکر نکردم. چون اولش نوشتم بعد گفتم مصداق توهین دارد(!) و اسمش را پاک کردم. . لابد دستور می دادند از جنین من هم خورش الو اسفناج درست کنند. یکی می گوید پس باید از هیلتر هم تشکر کرد. اگر در آلمان زندگی می کردم و یهودی بودم خدا را چه دیدی شاید, این کار را می کردم.
علی جان, دلیل اینکه نمی توانم آی پی ببندم این است که آی پی هر کسی را بلاک کنم هر کس دیگری که از آن سرور استفاده می کند هم بلاک می شود.(دلیل دیگرش این است که اصلا بلد نیستم. ولی سال ها پیش کسی این کار را انجام داد و مشکلی که گفتم پیش آمد) نظرخواهی ام را دادم تاییدی کنند, تمام نظرها غیب می شدند. مثل شرکت واحد اتوبوس رانی سپردم به دست شخصیت و منش کامنت گذار!

6- پژمان مقصودی در وبلاگش "عشق مرغابی" در مورد نوشته ی قبلی من در مطلبی تحت عنوان "سهم خطای رفتاری در گرایش به جنبش اصلاحات" نوشته:
"چطور شده است که به عنوان مثال یک کمونیست یا یک سلطنت طلب که از اساس با جمهوری اسلامی مخالف بوده و در سی سال گذشته می خواسته سر به تن هیچکدام از سران رژیم نباشد ناگهان موسوی و اصلاحات برایش مهم می شوند؟"
و دلیل ایجاد شدن این خطا را در مغز مردم می شکافند. برای من که مثالش خیلی جالب بود.
من بیشتر این مثال در ذهنم بود که :
ما عده ای از مردمیم که داریم در حال بحث و جدل کردن توی سرو کله هم می زنیم. یک عده هم بدون اینکه حواسمان باشد هی می آیند به تنمان سیخی فرو می کنند. داراییهایمان را چپاول می کنند, دورمان دیوار می کشند. از آن بالا روی سر و صورتمان خاک و سنگ می ریزند. یک هو حواسمان سر جایش می آید می بینیم همه مان از یک چیز خارجی مشترک داریم اذیت می شویم. برای مدتی از بحث و جدل دست می کشیم و متحد می شویم تا دشمن مشترک را از بین ببریم تا دوباره برویم سر کار خودمان.

7- هزار شماره در ذهنم بود. فعلا همین شش شماره را پست کنم تا بقیه یادم بیاید.

لینک نماز اولی ها در بالاترین

چهارشنبه، تیر ۲۴، ۱۳۸۸

به سهم خودم از" احمدی نژاد" متشکرم...

بابت متحد کردن همه ما!
باید باور کنیم گاهی عدو واقعا سبب خیر میشود.

یادم می آید قبل از انتخابات جمعمان پاره پاره بود. از هم بدمان می آمد. یکی می گفت باید رضا پهلوی برگردد. یکی می گفت چاره کار نهضت آزادی است. یکی می گفت حزب مشارکت بهترین گزینه است. دیگری می گفت همه تان خفه, مریم رجوی باید بیاید بشود رئیس جمهور. آن یکی داد می زد حزب فقط حزب کمونیست کارگری. آن یکی می گفت حکومت عدل علی اما به صورت واقعی اش(! ). آن یکی می گفت شهرام همایون و گروه ماهستم اش را عشق است. آن یکی عاشق هخا بود و برای رقص با او در میدان آزادی نوبت گرفته بود. هر کداممان در وبلاگ از کسی تعریف می کردیم نظرخواهیمان پر می شد از فحش آن دیگری...
مجید مجیدی حرفی در تعریف دولت می زد داد همه مان را در می آورد.
سید مهدی شجاعی داستانی مذهبی می نوشت کلی نفرینش می کردیم.
شطحیات احمد عزیزی حالمان را بد می کرد.
آن بازیگر یا روزنامه نگار یا مجسمه ساز یا نقاش یا... از دست شهردار یا هر ارگان دولتی جایزه می گرفت دلگیر می شدیم و او را نان به نرخ روز خور و قلم به مزد خطاب می کردیم.
درگیری های میان خودمان تمام این سی سال ادامه داشت و همه مان می دانستیم با پاره پاره بودنمان راه به جایی نمی بریم.
اما این انتخابات و تقلب و رفتاری که احمدی نژاد و یارانش در پیش گرفتند کاری کرد که همه مان با هم در اعتراض متحد شویم.
اگر مجید مجیدی نامه ای اعتراضی مینویسد همه مان قربان صدقه اش می رویم. کارگردان یا بازیگر یا هنرمند یا روزنامه نگار یا... مطلبی در اعتراض به تقلب می نویسد همه مان برایش هورا می کشیم. دستبند سبز احمد عزیزی روی تخت بیمارستان در حالت نیمه بیهوشی اشک شوق به چشمانمان می آورد.
قالیباف,شهرداری که در انتخابات قبلی به او رای نداده بودیم , وقتی می گوید تعداد شما 3 در راهپیمایی میلیون بود, برایش غش می کنیم.
لاریجانی که نه در کسوت ریاست صدا و سیما و نه در ریاست مجلس دوستش نداشتیم, تا میگوید باید به حمله به کوی دانشگاه رسیدگی شود با خوشحالی همه جا آن را تیتر میکنیم.
ابراهیم یزدی از لزوم تشکیل جبهه فراگیر می گوید, دلمان می خواهد بپریم و موهای سفیدش را ببوسیم.
محسن رضایی را که قبلا صرفا یک سپاهی می دیدیم, وقتی در مناظره با خونسردی پته احمدی نژاد را روی آب می ریزد بزرگترین جنتلمن تاریخ لقب می دهیم
وقتی می بینیم کروبی به جای اینکه فقط سنگ خودش را به سینه بزند مردانه در کنار موسوی باقی می ماند.تحسینش می کنیم.
اصلا خود موسوی و خاتمی را که بعضی ها آنها را ترسو خطاب می کردند, می بینیم در همه مراحل همراه با مردم هستند.به آنها و به رایمان می بالیم.

همه مان در تظاهرات شرکت می کنیم. همه نگران هم هستیم و وقتی گاز اشک آور می زنند به هم ماسک و آب تعارف می کنیم. در خانه و مغازه هایمان را به روی هم باز می گذاریم تا معترض ها نجات پیداکنند, بدون اینکه از عقیده و مسلک هم بپرسیم.
وقتی کسی زخمی, و یا کشته می شود همه با هم اشک می ریزیم.
همه یک صدا خواهان آزادی زندانیان سیاسی اخیر هستیم.
همه با هم می خواهیم احمدی نژاد برود... بعدا یه جوری با هم کنار می آییم.
چه کسی جز او می توانست اینطور ما را متحد کند؟


لینک در بالاترین


پی نوشت:
زیتون در" زن های روستای وبلاگستان ما" نوشته کدخدا محمود فرجامی در آی طنز
زیتون
از بین همه، زیتون خاتون چیز دیگریست. اولا که خصایل خیلی‌ها را یکجا دارد: از قدیمی‌های روستاست، مستعار است، خیلی وقت است که آژان‌ها در خانه‌اش را گل گرفته‌اند و به قول معروف دم در خانه‌اش فیلتریده‌اند، شیرین دهن است، همه جور آدمی در خانه‌اش یافت می‌شود، خاکی‌ست... والبته از کار سیاست هم درمی آورد و حتی می‌گویند چندبار هم رفته شهر علیه حکومت مرکز شعار داده. عکس هم انداخته از آنجا. منتها آنجا که می رود با لباس مبدل می‌رود که وبلاگستانی ها اگر آمدند نشناسندش.
زیتون خاتون هم خیلی هواخواه دارد توی وبلاگستان. شاید به خاطر دهن گرمش باشد که یک مقداری داستان‌های عجیب و محرکی هم از آن درمی‌آید. البته خودش اصرار دارد که همه‌اش خاطره است اما آنهایی که پاورقی‌های مجله‌ها را گه گاهی می‌خوانند می‌گویند بعضی وقت‌ها بعضی خاطره‌هایش شبیه پاورقی‌های عشقی-جنسی آن‌هاست. والله اعلم!
ممنون از آقای فرجامی عزیز:))

(ایشون همیشه به طورجدی طرفدار ایده ساختگی بودن خاطراتم بوده. حتی وقتی با عکس همراهه)

شنبه، تیر ۲۰، ۱۳۸۸

بلاگرهای مشغول به کار در بی بی سی فارسی لطفا جواب دهند

من این اواخر اصلا دسترسی به کانال بی بی سی فارسی نداشتم و این دوسه شب هم که درستش کرده بودیم یا خانه نبودم یا وقتی که برنامه داشت من کار دیگری داشتم. ولی با هر کس حرف می زدی از چرخش ناگهانی این دوسه روزه این شبکه می گفتند. همین یکی دوساعت پیش هم که انتظار داشتم از تظاهرات دیروز-18 تیر- مردم بگوید در کمال ناباوری فیلم سینمایی گذاشته بود. و به گفته تلفنی دوستی قبل از فیلم سینمایی هم مستندی در مورد" زایمان در یکی از کشورهای آفریقایی" نشان داده بودند.
بی بی سی را چه می شود؟ نه به آن وقتی که بی بی سی شده بود یک "وبلاگ گنده" و اگر وبلاگ خوان و اینترنت سرچ کن بودی چیز زیادی برایت نداشت... حتی بیشتر مجری هایش را از بلاگرها استخدام کرده بود. و نه به حالا که شرایط ایران اینقدر بحرانی ست و او برای خودش مستند موسیقی و فیلم و دِلِی دِلِی و مراسم سنتی زایمان پخش می کند.
ما اگر به روسا و سیاست گذاران بی بی سی دسترسی نداریم به بلاگرهای خودمان , دوستان خودمان که دسترسی داریم!
از صنم دولتشاهی ( خورشید خانم)... نیما اکبرپور (عصیان)... فرین عاصمی عزیز, فرناز قاضی زاده و همسرش سینا مطلبی, طهماست صلح جو , بهمن و.... می خواهیم که یک توضیح کوچولو(جوری که برای استخدام و حقوقشان بد نشود) به ما بدهند. آیا معامله یا سازشی آن پشت مشت ها انجام شده؟
آیا ربطی به آقای مجتبی و آن یک میلیارد و ششصد هزار پوند دارد؟
آیا خودشان اعتراضی به این وضع ندارند؟
و ما هم باید تصمیم بگیریم که اگر وضع به همین منوال پیش برود. یعنی بی بی سی فارسی بشود چیزی مثل صدا و سیمای ضرغامی_احمدی نژادی که این روزها برایمان مرتب دِلِی دِلِی و فیلم سینمایی در ژانر ملودرام خانوادگی پخش می کند, چه باید بکنیم؟

بازم صد رحمت به وی او ای, صدای آمریکا که از اول یه سیاست کجدار و مریز و نه چندان تند پیش گرفته . اما هیچوقت عقب نشینی نکرده.

لینک در بالاترین