1- در یکی از سهریالیهای تلویزیون، اغما، شیطان داستان، الیاس، با کمی فشار به خود ناگهان موبایل سر ِخود میشه و با دکتر پژوهان و اون دختر بده حرف میزنه...
آقا، ما هر چه به خودمان فشارات وارد میکنیم، هیچجوره موبایلمون راه نمیافته. میترسم فشار زیاد باعث ایجاد صدای مشکوک از یه جای دیگه بشه.
از آقای سیروس مقدم کارگردان محترم فیلم تقاضا میشه قبل از ترکیدن یه عده آدم بیگناه، طرز کار الیاسلشو یادمون بده!
2- دیروز صبح برام خوب شروع نشد. صبحانه نخورده رفتم پای درددل زنی زجر کشیده، اما خوشبختانه مقاوم، هر چه او با خونسردی از مصائبش حرف میزد، من حرص میخوردم که ما چه جامعهی بدی داریم. بعد از اون هم اونقدر اینور و اونور و این صف و اون صف رفتم که شد ساعت 2. جای آخری تقریبا شونه و دستم از گرسنگی و ناراحتی میلرزید. بیحالی و کندی کارمندا به بهانهی روزه بیشتر احوالمو خراب کرده بود.
گاهی مجبور بودم وقتی کارمندی کارمو انجام نمیده به رئیسش شکایت کنم. اون کارمند هم که با توپ و تشر بهم گفته بود برو الان حوصله ندارم کارتو انجام بدم، همچین مثل قرقی(اما با نگاههای تهدیدآمیزبه من) سر سهسوت کارمو انجام داد که پیش خود گفتم کاش همه رئیسا اینطوری بودن.
اما رئیس بعدی پشت کارمندش دراومد که ماه رمضون وقت کار نیست که... بهتره برید بعد از تعطیلات(!) عید فطر بیایید!
3- خیلی از ادارات آبسردکنشونو از ته کندن و بردن انبار تا بعد از تعطیلات(!) عید فطر!
این روزها هم هر چقدر شباش سرده و بعضی همسایههای ما شومینه روشن میکنن، اما روزاش تا دلتون بخواد گرمه! خوب آدم تشنهش میشه.
ـ آقا آبسردکنتون چرا نیست؟
با نگاه عاقل اندر سفیه: خوب ماه رمضونه دیگه.
- کسی که روزه نیست باید چیکار کنه؟
ـ مگه کسی هم هست که تو این روزهای عزیز روزه نگیره؟!!!!!
- بله،من!
با اخم پشت چشمی نازک میکنه و راهشو میکشه میره!
4- ساعت 3 بعد از ظهر صبحونه نخورده و ناهار نخورده از جلوی نونوایی بربری رد شدم . بوی نون داغ و تازه منو کشت.. وایسادم تو صف.
- آقا دو تا برشتهی خشخاشی!
از جلوی گوشتفروشی هم که رد شدم نیشم باز شد!
- کمی جیگر گوساله خریدم که بیام خونه، سرخ کنم و با نون تازه بزنم تو رگ.
توی راه بدون اختیار دستم رفت طرف نون. پیادهرو خلوت بود و اونایی هم که بودن حواسشون به من نبود. تند تند داشتن راه خودشونو میرفتن.
کمی از قسمت برشتهش کندم و گذاشتم تو دهنم
هنوز کامل نجویده و قورتش نداده بودم که پسری ریز نقش و سیاهپوش با ریش تُنُک اومد جلوم!
- خواهر از شما بعیده
جاخوردم اما سعی کردم به روی خودم نیاوردم. نونو دادم گوشهی لپم و گفتم:
- چی بعیده؟
- مگه نمیدونی این "ماه" چه ماهیه و امروز چه "روز"ی؟!!
عصبانی شدم.(میگم که گرسنه بودم و آدم گرسنه دین و ایمون نداره)
- الان ماه "مهر"ه و امروز هم "نهم مهر"ه! منظورتون باز شدن مدرسههاست . کمک مالی جمع میکنید برای مدرسه سازی یا جشن عاطفهها؟
کارد میزدی خونش در نمیومد!
- نخیر! در ماه مبارک رمضان هستیم و امروز روز ضربت خوردنه. اقلا این سهروزو تظاهر به روزه خواری نکن خواهر!
- اولا شما از کجا حواستون رفت به دهن من و دوما بهخدا قسم که من تظاهر نکردم. روزه نیستم و داشتم از گرسنگی میمردم.
( هیچوقت اینطوری نشده بودم قلبم و صدام و دستم به طور نامحسوس میلرزید.)
با اخم گفت:
- من از بابت نهی از منکر وظیفه داشتم بهت بگم. تا گناهت گردن من نیفته.
- نترس برادر! من گناهی نکردم که گردن کسی بخواد بیفته!
و انگار با هزار من بار(بهخاطر برخورد مکرر با آدمهای اینجوری) راهمو کشیدم که برم خونه نون و جیگرمو بخورم!
( اعتراف میکنم که چند تا فحش زیر لب بهش دادم که اینجور بهم گیر داد)
آخه چرا یه عده فکر میکنن چون روزهن، رو سر ما افضلن؟
اوه... شت!
5-دیالوگ:
- چرا احمدینژاد برای سخنرانی به دانشگاه تهران نرفت؟
- بهخاطر ترس از آلودگی هوا.
- چه ربطی داره؟
- خوب یه عده از خوشحالی به جای فشفشه و شمع، پوستر آتیش میزنن، یه عده هم از شعف فشار خونشون میره بالا و پاهاشون داغ میکنه و کفششون رو در میارن و به جای کلاه با زاویهی حاده به هوا پرتاب میکنن و بوی پا همه جا میپیچه.
- صحیح!
6- تعطیلات عید فطر
تا بوده تو تو کشورمون عید فطر یه روز بوده. تعطیلیش هم یه روز بوده.
از بعد از انقلاب یک عده از روحانیون دارن زور میزنن که تعطیلات عید نورز رو ملغی و به جاش تعطیلی عید فطرو زیاد کنن. حتی حدیثها و داستانهای جدید دارن میسازن(عنقریبه که کارگردانهای تلویزیونی هم به کمشون بیان) که تو این روزها باید رفت عید دیدنی نه عید نوروز!
از پارسال موفق شدن تعطیلی عید فطر رو بکنن سه روز.
امسال الهام( همسر رجبی) گفته داریم سعی میکنیم بکنیمش 5 روز...
از اونور هم چند ساله دارن سعی میکنن تعطیلی نوروز رو کم کنن.
فردا هم که به مناسبت شهادت تعطیله. پس فردا هم احتمالا بینالتعطیلینه. جمعه هم که مردهها هم آزادن.
ماه محرم که ماه عزاداریه و هر که زیاد کار کنه خره!
ماه رمضون هم ماه غش و ضعف کردنه و شباش از شدت پرخوری رو به قبله شدن(همه رو نمیگم ها. با معتقدین و روزهبگیرهای واقعی کاری ندارم)
بیخود نیست میگن ایران کویته...
از نظر کار میگم نه حقوق!
7- خانمی از انگلیس اومده بود ایران مهمون بود خونهی خواهرش.
خواهرش طبق برنامهی خودش ساعت 11 برده بودش کلاس ورزش و عصرش استخر.
بعد از چند جلسه که خانمها هی بهش میگفتن خوش بهحالت تو اروپا زندگی میکنی، گفته بود.خوش بهحال شما که دارید در کویت زندگی میکنید.
خانوما گفته بودن: اوا... چرا؟؟؟ ما اینجا داریم میپوسیم.
خانم ساکن انگلیس گفته بود.
- والله، من اونجا هر روز ساعت 6 صبح پا میشم و با عجله و با لباس ساده میدوم میرم سرکار عین خر کار میکنم. ناهار یه ساندویج یا ناهار مختصر میخورم.
عصرش هم میرم بچهها رو برمیدارم میارم خونه و غذا درست میکنم برای شام و زدن ماشین لباسشویی و ظرفشویی و تا کردن لباسها و کمک به درس بچهها و ... و باز فرداش روز از نو روزی از نو.
این چند روزه خونهی خواهرم، تا 2 صبح نشستیم فیلم و ماهواره نگاه کردیم یا هر شب مهمونی بودیم. صبح ده پا شدیم . صبحانه خوردیم و حاضر شدیم اومدیم کلاس ورزش. روزایی هم که نیومدیم رفتیم تو پاساژها گشتیم یا رفتیم آرایشگاه. ناهار پیتزا یا چلوکباب از رستوران دم خونه گرفتیم و عصر هم رفتیم استخر و سونا و جکوزی. خواهرم هم سالی یهبار تاتو و عمل جراحی زیبایی و... بهخدا شما دارید خوب زندگی میکنید نه ما... مسافرت شمال و کیش و ... هم سالی چند بار...
8- از بد حادثه و از بیسلیقگی صاحبخونه یه مهمونی زنونه پولدارانه دعوت شده بودم. بعد که کلهی خانوما گرم شد. یکی یکی پا شدن همراه با آهنگ استریپتیز کردن. البته بیشتر جاهایی رو لخت میکردن که تازه عمل کرده بودن. مثلا سینه یا شکم... وقتی کار به جای باریک میکشید من ناخودآگاه از شرم سرمو پایین مینداختم.(شاید داستانشو همون موقعا نوشته باشم)
جالب بود. زنی که یه نظرم بیست و هفتهشت ساله میرسید بعدا فهمیدم داماد داره و در اصل 40 سالشه. حقا که جراحش خیلی حاذق بود.
صحبتا حول محور آرایشگاههای شمال شهر تهران میگشت که کی کار تاتو کردنش خوبه و کی خوب هایلایت میکنه و...
اونجا هم یه خانمی بود( با زیبایی طبیعی) که بعد از چند سال خارج زندگی کردن اومده بود به فامیلاش سر بزنه.
با لبخند انتقادمیکرد از آرایش غلیظ و تند تند عمل کردن و فرت و فرت سیلیکون و بوتاکس زدن زنای ایرانی. او در آمریکا آرایشگاه داشت و میگفت ما بیشتر کاری میکنیم که زیبایی خود فرد معلوم بشه نه اینکه مصنوعی. ایرانیها اصرار دارن زیباشون مصنوعی بهنظر برسه و تو ذوق بزنه. بعد خانومای دیگه از کارش پرسیدن. اونم تعریف میکرد که چهطور صبح زود باید بیدار شه و تا شب کار کنه.
یه خانومی غرق در آرایش غلیظ که هر یک ساعت میرفت تجدیدش میکرد. و انواع هایلایت اجق وجق تند قرمز نارنجی زرد و مزهها و گونهها و سینهی مصنوعی(البته خودش با افتخار تعریف کرده بود)
گفت ببین اینا چه زندگی دارن ما چی؟
اول صبح شوهره (!) رو تیغ میزنیم و از این آرایشگاه میریم اون آرایشگاه و ازین سالن بدنسازی میریم اونیکی. برای اولین بار از خودم خجالت کشیدم.. بعد با خنده اضافه کرد. زندگی انگلی داریم ماها و همهشون غش غش خندیدن!
9- اومده بودم تو وبلاگم فقط یه سوال مهم مطرح کنم. اما همه چی گفتم جز اونو:) ایشالا دفعهی بعد...
10- بازتاب سخنرانی احمدینژاد در وبلاگهای ایرانی و خارجی
نوشتهی درنا کوزهگر، روزنامهنگار، ساکن سويیس
اسم وبلاگ منم توش هست:)
11- مصاحبهی رادیو زمانه با محمود صالحی عضو هیئت تحریریه و مسئول بخش فارسی مسابقه وبلاگنویسی دویچهوله...
دویچهوله، جایی برای وبلاگها
اینجا هم اسم من هست...دلتون بسوزه! من چقدر معروفم، خودم نمیدونستم.
12- چرا ناراحتین ترکیه مولانا رو مال خودش کرده؟ وقتی حکومتی ضعیفه، همه چیزش! صاحب پیدا میکنه!
پ.ن.
13- همین الان یکی از دوستان این لینکو برام فرستاد.
مطلبی در وبلاگ نسرین. در واقع ایمیل دوستیست به او.
"ديروز 28 شهريور، 7 رمضان، ساعت 4:30 بعد از ظهر از سر كارم بيرون اومدم، خيلي خسته بودم، از صبح كار سنگين كرده بودم و عليرغم اينكه پريود بودم و روزه نبودم هيچي نخورده بودم، از كنار بزرگراه كه رد مي شدم تا به ايستگاه اتوبوس برسم يه ماشين گشت يه خورده جلوتر از من نگه داشت، باور نمي كردم بخوان به من گير بدن، شايد لازمه كه لباسم رو توضيح بدم، من يك مانتوي مشكي كوتاه و گشاد با يك شلوار مشكي بلند و گشاد پوشيده بودم و يه شال بزرگ سورمه اي سرم بود و نه تنها يك ذره آرايش نداشتم و حتي كرو پودر هم نزده بودم، بلكه رنگ پريده و خسته هم بودم. كفش بسته و جوراب هم پوشيده بودم.
يك سرباز پياده شد و يك دختر چادري اومد جلوي منو گرفت و...."
منم درست مثل این عزیز، اعصاب و روانم مدتیه بههم ریخته از این اوضاع هشلهف!
مددی!
زیتون. دام
چهارشنبه، مهر ۱۱، ۱۳۸۶
یکشنبه، مهر ۰۸، ۱۳۸۶
صد رحمت به سنگ پای قزوین!
1- تورو خدا زحمت نکشید هر 70 میلیوننفرتون بیایید فرودگاه!
میترسم زیرپا له بشید. منم که استاد دانشگاهم و خیلی مهربون...
میدونم که موقع سخنرانیهام تو دانشگاه کلمبیا و سازمان ملل و مصاحبههام همه اشک شوق تو چشماشون جمع شده و به من گزارش رسیده از شدت ذوق صدای نعرهتون در نقطه نقطهی ایران به گوش میرسیده.
چون من استادم و استدلالم قویه، میدونم فرودگاه تهرون گنجایش 70 میلیونو نداره. از طرفی میترسم یه عده ستون پنجمی یه دستور آمریکا از غیبت شما سوءاستفاده کنن و بیان خونهتون دزدی. برای همین خواهش میکنم، تمنا میکنم به مسجد رفتن اکتفا کنید و هرچقدر میخواهید به خاطر وجود من سجدهی شکر بهجا بیارید!
جون من کیف کردید چهجور حال آمریکا و اسرائیل و بقیه رو گرفتم!
2- داداش من میگه من قول میدم ایندفعه هم احمدینژاد رأی میاره!
- مگه اوندفعه نمیگفتن تقلب شده؟
- اگر هم اوندفعه شده، این دفعه واقعا رأی میاره!
- به خاطر بامزهگیش؟ سخنرانیهاش؟ وسیلهی سرگرمی؟
- نه. یه کم فکر کن!
-....
3- شیاف مخصوص خونریزی در شب زفاف به بازار اومد...
با اسم داروی معجزه آفرین باکرهگی!
4- جملهنویسی سمیه کلاس سوم دبستان از کرج...
5- خیلی آدما وقتی منو میبینن ازم سوال میکنن که آیا من شمالی هستم! وقتی میگم نه با یه نگاه ناباورانه میگن ولی خیلی شبیه شمالیهایین. میگم کاش بودم.
گاهی هم به شوخی میگم آره. مال شمال افغانستان یا پاکستانم.
حالا اگه چهرهام باعث میشد که در شمال اینفکرو بکنن و مغازهداراش بهم تخفیف بدن خوب میشد اما ابدا"!
اونروز تو فروشگاه مواد غذایی مردی میانسال با کلهی گرد کممو و لبی خندان اومد نزدیکم و در گوشم پچپچگونه گفت:
- شمالی هستی؟ رشتی؟ آره؟
کمی خودمو کنار کشیدم گفتم نه متاسفانه!
رفتم به سمت یه قفسهی دیگه و داشتم جنس برمیداشتم تو سبد میگذاشتم که باز نزدیک شد با خندهی جلف گفت:
- میترسی بگی شمالی هستی؟
باز دور شدم ازش. اما جواب دادم:
- نه، چه ترسی! مگه شمالی بودن عیبه؟!
- لهجهت! حاشا نکن! لهجهت معلومه شمالی هستی.
- ای بابا، اگه بودم میگفتم دیگه. ببخشید من کار دارم...
و به سمت قفسهی دیگری رفتم.
دوباره با پررویی نزدیک شد:
- میترسی بگی چون از بس جک براتون ساختن!
و خندهی مشمئزکنندهای کرد.
دیگه عصبانی شدم و جوابشو ندادم. رفتم طرف صندوق...
اونم اومد پشتم وایساد و باز جلوی مردم شروع کرد به همون سوالو پرسیدن...
یهو فکری به نظرم رسید.
- شما کجایی هستین آقای محترم؟
کمیخندهشو فرو خورد:
- برای چی میپرسی؟
- همینجوری، برام فرقی نداره البته!
من و منی کرد و گفت قزوین!
بیهوا لبخندی زدم.
- چهطور مگه؟
- هیچی، متاسفانه برای هر شهر ایران جک ساختن اما عاقلان نباید باور کنن...
دیگه لبخندش کاملا محو شده بود و صورتش هم کمی سرخ.
- اما ما مال تاکستان قزوینیم!
صندوقدار و مردم تو صف که احتمالا در جریان مزاحمتهای آقا از اول بودن خندیدن.
- مگه من چیزی گفتم؟
دیگه تا وقتی پول خرید رو دادم و رفتم جیکش در نیومد!
6- بچه که بودم یه روز با مامانم رفتیم به یکی از فروشگاههای صنایع دستی در خیابون ویلا . یه آفتابهی مسی خیلی گنده، چند برابر قد من به عنوان دکور اونجا بود.
دستمو که تو دست مامانم بود کشیدم و در حالیکه سرمو بالا گرفته بودم با سادگی به صدای بلند گفتم:
- اووَه... مامان این آفتابهی خمینیه؟
فکر میکردم این آفتابهی بزرگ باید مال بزرگترین مقام کشور باید باشه.
همهی کارمندای اونجا از خنده غش کردن. یکی گفت: نه عزیزم مال شاه بوده. یکی گفت مال رستمه . خلاصه هر کسی یه چیزی گفت.
7- آن پسر با اسب رفت...
8- گذرگاه شماره 71 منتشر شد... الان هشت روزه که اومده.
"اینک گذرگاه، یک جُنگ است. که سعی شده است دسترسی به مطالب آن سریع و راحت باشد. با یک " کلیک " به فهرست می رسی که مطالب را در طبق اخلاص، پیش رویتان قرار می دهد. همه مطالب تفکیک شده منتظر کلیک است. جستجوی وقت گیر لازم نیست. و یک کلیک دیگر شما را به آرشیو مرتب و قابل بهره وری هدایت می کند.(محمود صفریان)بمناسبت گامهای آخر شش سالگی که قراره در شماره 72 چاپ بشه. چطور فهمیدم؟ شمام عضو بشید تا مطالب بعدی رو به آدرستون بفرستن...
9- این عکس وجود آزادی بیان رو در جمهوری اسلامی به خوبی اثبات میکنه...
میترسم زیرپا له بشید. منم که استاد دانشگاهم و خیلی مهربون...
میدونم که موقع سخنرانیهام تو دانشگاه کلمبیا و سازمان ملل و مصاحبههام همه اشک شوق تو چشماشون جمع شده و به من گزارش رسیده از شدت ذوق صدای نعرهتون در نقطه نقطهی ایران به گوش میرسیده.
چون من استادم و استدلالم قویه، میدونم فرودگاه تهرون گنجایش 70 میلیونو نداره. از طرفی میترسم یه عده ستون پنجمی یه دستور آمریکا از غیبت شما سوءاستفاده کنن و بیان خونهتون دزدی. برای همین خواهش میکنم، تمنا میکنم به مسجد رفتن اکتفا کنید و هرچقدر میخواهید به خاطر وجود من سجدهی شکر بهجا بیارید!
جون من کیف کردید چهجور حال آمریکا و اسرائیل و بقیه رو گرفتم!
2- داداش من میگه من قول میدم ایندفعه هم احمدینژاد رأی میاره!
- مگه اوندفعه نمیگفتن تقلب شده؟
- اگر هم اوندفعه شده، این دفعه واقعا رأی میاره!
- به خاطر بامزهگیش؟ سخنرانیهاش؟ وسیلهی سرگرمی؟
- نه. یه کم فکر کن!
-....
3- شیاف مخصوص خونریزی در شب زفاف به بازار اومد...
با اسم داروی معجزه آفرین باکرهگی!
4- جملهنویسی سمیه کلاس سوم دبستان از کرج...
5- خیلی آدما وقتی منو میبینن ازم سوال میکنن که آیا من شمالی هستم! وقتی میگم نه با یه نگاه ناباورانه میگن ولی خیلی شبیه شمالیهایین. میگم کاش بودم.
گاهی هم به شوخی میگم آره. مال شمال افغانستان یا پاکستانم.
حالا اگه چهرهام باعث میشد که در شمال اینفکرو بکنن و مغازهداراش بهم تخفیف بدن خوب میشد اما ابدا"!
اونروز تو فروشگاه مواد غذایی مردی میانسال با کلهی گرد کممو و لبی خندان اومد نزدیکم و در گوشم پچپچگونه گفت:
- شمالی هستی؟ رشتی؟ آره؟
کمی خودمو کنار کشیدم گفتم نه متاسفانه!
رفتم به سمت یه قفسهی دیگه و داشتم جنس برمیداشتم تو سبد میگذاشتم که باز نزدیک شد با خندهی جلف گفت:
- میترسی بگی شمالی هستی؟
باز دور شدم ازش. اما جواب دادم:
- نه، چه ترسی! مگه شمالی بودن عیبه؟!
- لهجهت! حاشا نکن! لهجهت معلومه شمالی هستی.
- ای بابا، اگه بودم میگفتم دیگه. ببخشید من کار دارم...
و به سمت قفسهی دیگری رفتم.
دوباره با پررویی نزدیک شد:
- میترسی بگی چون از بس جک براتون ساختن!
و خندهی مشمئزکنندهای کرد.
دیگه عصبانی شدم و جوابشو ندادم. رفتم طرف صندوق...
اونم اومد پشتم وایساد و باز جلوی مردم شروع کرد به همون سوالو پرسیدن...
یهو فکری به نظرم رسید.
- شما کجایی هستین آقای محترم؟
کمیخندهشو فرو خورد:
- برای چی میپرسی؟
- همینجوری، برام فرقی نداره البته!
من و منی کرد و گفت قزوین!
بیهوا لبخندی زدم.
- چهطور مگه؟
- هیچی، متاسفانه برای هر شهر ایران جک ساختن اما عاقلان نباید باور کنن...
دیگه لبخندش کاملا محو شده بود و صورتش هم کمی سرخ.
- اما ما مال تاکستان قزوینیم!
صندوقدار و مردم تو صف که احتمالا در جریان مزاحمتهای آقا از اول بودن خندیدن.
- مگه من چیزی گفتم؟
دیگه تا وقتی پول خرید رو دادم و رفتم جیکش در نیومد!
6- بچه که بودم یه روز با مامانم رفتیم به یکی از فروشگاههای صنایع دستی در خیابون ویلا . یه آفتابهی مسی خیلی گنده، چند برابر قد من به عنوان دکور اونجا بود.
دستمو که تو دست مامانم بود کشیدم و در حالیکه سرمو بالا گرفته بودم با سادگی به صدای بلند گفتم:
- اووَه... مامان این آفتابهی خمینیه؟
فکر میکردم این آفتابهی بزرگ باید مال بزرگترین مقام کشور باید باشه.
همهی کارمندای اونجا از خنده غش کردن. یکی گفت: نه عزیزم مال شاه بوده. یکی گفت مال رستمه . خلاصه هر کسی یه چیزی گفت.
7- آن پسر با اسب رفت...
8- گذرگاه شماره 71 منتشر شد... الان هشت روزه که اومده.
"اینک گذرگاه، یک جُنگ است. که سعی شده است دسترسی به مطالب آن سریع و راحت باشد. با یک " کلیک " به فهرست می رسی که مطالب را در طبق اخلاص، پیش رویتان قرار می دهد. همه مطالب تفکیک شده منتظر کلیک است. جستجوی وقت گیر لازم نیست. و یک کلیک دیگر شما را به آرشیو مرتب و قابل بهره وری هدایت می کند.(محمود صفریان)بمناسبت گامهای آخر شش سالگی که قراره در شماره 72 چاپ بشه. چطور فهمیدم؟ شمام عضو بشید تا مطالب بعدی رو به آدرستون بفرستن...
9- این عکس وجود آزادی بیان رو در جمهوری اسلامی به خوبی اثبات میکنه...
چهارشنبه، مهر ۰۴، ۱۳۸۶
شکرخوریهای زیادی
1- اول از همه یکی منو روشن کنه که احمدینژاد تو این ماه عزیز، تو این ماه پرفیض و برکت، بدون قصد اقامت ده روزه چهجوری رفته نیویورک؟ یعنی روزه نمیگیره؟
والله سیبا که رفته بود پیش رئیسش که تقاضای مرخصی کنه برای مسافرت. رئیسش همچین اخمی بهش کرده بود که بند دل همهی روزهنگیرها پارهشده بود. ماه رمضون و مسافرت سهروزه؟ ای وای... ای داد... پاداش آخر سال پرید!
این امسشو نبر نمیتونست یکی از همین اخما برای رئیسجمهورکمون بکنه؟ چرا اینهمه تبعیض!
2- آقا، ما فهمیدیم که تو مملکتمون نه همجنسباز داریم و نههمجنسگرا... اون دوتا پسری که تو خراسان اعدام شدن فقط شومبولبازی کرده بودن.. اون آقایونی هم که تو پارک دانشجو و پارک بهجتآباد میان جفت انتخاب میکنن میرن حموم عمومی یا خونهی یکیشون، فقط میخوان پشت همدیگرو کیسه کنن!
3- نکتهی مهمتری که از سخنان گهربار رئیسجمهورک محبوبمون فهمیدم اینهکه زنان ما اونقدر ارزشمندن که هرکاری بهشون رجوع نمیکنن. شما نمیفهمید وقتی در بعضی رشتههای مهندسی دانشجوی دختر نمیگیرن این یعنی احترام. وقتی بیشتر بیکارهای مملکت خانوم هستن این یعنی برن راحت تو خونه بتمرگن و هر چقدر میخوان آرایش کنن و درضمن برای آقا خونه رو بسابن و بروبن و بپزن .چادر هم برای اونه که ارزشمندیشون رو بپوشونه و ندزدنشون.
4- خوبه اقلا یهکم از موضعش در مورد هالوکاست پایین اومده بود و گفت منظورم این بود که چرا اجازهی تحقیق نمیدن و چرا اسرائیل تلافیشو سر فلسطینیها در میاره...
5- این سایت چند مطلب و چند کاریکاتور قشنگ در مورد سفر احمدینژاد به نیویورک داره. کاریکاتورهای نیکآهنگ کوثر خیلی قشنگن...
6- نمیدونم این از شانس ماست که این دوره زندگی میکنیم یا بدشانسی... دیدن موجودی به نام احمدینژاد به عنوان رئیسجمهور یک کشور با تمدن قدیمی دیدن داره والله. زندگی در دوران یک جوک بزرگ تاریخی خودش یک تجربهی بزرگ و منحصربهفرده. من همه ش میترسم مردم دنیا به ما حسودیشون بشه!
7- اینو نگم میمیرم. همین الان تو نظرخواهی یادم اومد.
کی گفته بود احمدینژاد موقع سخنرانی دستاشو تکون بده... از خنده داشتم میمردم. همهش قاطی میکرد...
مثلا اسم چند کشورو میخواست بگه. تا دهمین کشور گفت. اما با انگشتهاش تا شماره دو نشون میداد.
یه جایی چهار گفت و با انگشتاش چهار تا نشون داد. در جملهی بعدیش گفت 8 و باز چهار رو نشون داد. یا بیموقع دستاشو مشت میکرد و یا انگشت اشاره نشون میداد... نمیشد قبل از رفتم کمی تمرین اعداد و تمرین حالت دست میکرد؟
8- یادش به خیر قدیما اول هر نوشتهم یه شعر مینوشتم و این اواخر همهش از شاملو. و بیشتر تیکههایی از شعرای بلندش.
امیرحسین کدیور عزیز برام ایمیل داده و کامل ِ یکی از شعرهارو خواسته. گفتم اینجا بنویسم شاید کس دیگری هم دوستش داشت . چون خیلی طولانیه فقط تیکهی اولشو رو صفحه میزنم و بقیه رو در قسمت ادامهی مطلب...
شعری که زندگیست
موضوع شعر شاعر پیشین
از زندگی نبود...
در آسمان خشک خیالش، او
جز با شراب و یار نمیکرد گفتگو...
او در خیال بود شب و روز
در دام گیس مضحک معشوقه پایبند،
حال آنکه دیگران
دستی به جام باده و دستی به زلف یار
مستانه در زمین خدا نعره میزدند!
بقیه ....
والله سیبا که رفته بود پیش رئیسش که تقاضای مرخصی کنه برای مسافرت. رئیسش همچین اخمی بهش کرده بود که بند دل همهی روزهنگیرها پارهشده بود. ماه رمضون و مسافرت سهروزه؟ ای وای... ای داد... پاداش آخر سال پرید!
این امسشو نبر نمیتونست یکی از همین اخما برای رئیسجمهورکمون بکنه؟ چرا اینهمه تبعیض!
2- آقا، ما فهمیدیم که تو مملکتمون نه همجنسباز داریم و نههمجنسگرا... اون دوتا پسری که تو خراسان اعدام شدن فقط شومبولبازی کرده بودن.. اون آقایونی هم که تو پارک دانشجو و پارک بهجتآباد میان جفت انتخاب میکنن میرن حموم عمومی یا خونهی یکیشون، فقط میخوان پشت همدیگرو کیسه کنن!
3- نکتهی مهمتری که از سخنان گهربار رئیسجمهورک محبوبمون فهمیدم اینهکه زنان ما اونقدر ارزشمندن که هرکاری بهشون رجوع نمیکنن. شما نمیفهمید وقتی در بعضی رشتههای مهندسی دانشجوی دختر نمیگیرن این یعنی احترام. وقتی بیشتر بیکارهای مملکت خانوم هستن این یعنی برن راحت تو خونه بتمرگن و هر چقدر میخوان آرایش کنن و درضمن برای آقا خونه رو بسابن و بروبن و بپزن .چادر هم برای اونه که ارزشمندیشون رو بپوشونه و ندزدنشون.
4- خوبه اقلا یهکم از موضعش در مورد هالوکاست پایین اومده بود و گفت منظورم این بود که چرا اجازهی تحقیق نمیدن و چرا اسرائیل تلافیشو سر فلسطینیها در میاره...
5- این سایت چند مطلب و چند کاریکاتور قشنگ در مورد سفر احمدینژاد به نیویورک داره. کاریکاتورهای نیکآهنگ کوثر خیلی قشنگن...
6- نمیدونم این از شانس ماست که این دوره زندگی میکنیم یا بدشانسی... دیدن موجودی به نام احمدینژاد به عنوان رئیسجمهور یک کشور با تمدن قدیمی دیدن داره والله. زندگی در دوران یک جوک بزرگ تاریخی خودش یک تجربهی بزرگ و منحصربهفرده. من همه ش میترسم مردم دنیا به ما حسودیشون بشه!
7- اینو نگم میمیرم. همین الان تو نظرخواهی یادم اومد.
کی گفته بود احمدینژاد موقع سخنرانی دستاشو تکون بده... از خنده داشتم میمردم. همهش قاطی میکرد...
مثلا اسم چند کشورو میخواست بگه. تا دهمین کشور گفت. اما با انگشتهاش تا شماره دو نشون میداد.
یه جایی چهار گفت و با انگشتاش چهار تا نشون داد. در جملهی بعدیش گفت 8 و باز چهار رو نشون داد. یا بیموقع دستاشو مشت میکرد و یا انگشت اشاره نشون میداد... نمیشد قبل از رفتم کمی تمرین اعداد و تمرین حالت دست میکرد؟
8- یادش به خیر قدیما اول هر نوشتهم یه شعر مینوشتم و این اواخر همهش از شاملو. و بیشتر تیکههایی از شعرای بلندش.
امیرحسین کدیور عزیز برام ایمیل داده و کامل ِ یکی از شعرهارو خواسته. گفتم اینجا بنویسم شاید کس دیگری هم دوستش داشت . چون خیلی طولانیه فقط تیکهی اولشو رو صفحه میزنم و بقیه رو در قسمت ادامهی مطلب...
شعری که زندگیست
موضوع شعر شاعر پیشین
از زندگی نبود...
در آسمان خشک خیالش، او
جز با شراب و یار نمیکرد گفتگو...
او در خیال بود شب و روز
در دام گیس مضحک معشوقه پایبند،
حال آنکه دیگران
دستی به جام باده و دستی به زلف یار
مستانه در زمین خدا نعره میزدند!
بقیه ....
شنبه، شهریور ۳۱، ۱۳۸۶
بفرمایید، حلیم افطاری!
1- بیست و چهارم شهریور پنجمین سالگرد وبلاگنویسیم بود...
بیچاره ملت وبلاگخون.
2- بیست و پنج شهریور سالگرد ازدواجم با سیبیلباروتی...
بیچاره سیبا:)
3- رامین در وبلاگ همسفر از سفرش به آنتالیا نوشته
4- عبدالواحد رفیعی وبلاگنویس افغانی هم در وبلاگش از سفرهاش مینویسه...
5- اینم سفرنامه محلات میس زالزالک...
6- منم یه سفر شمال رفتم که شاید، احتمالا،...بنویسمش:)
6/5- هر کس دیگه تعطیلات تابستونی رفته مسافرت و تو وبلاگش سفرنامه نوشته لطفا تو نظرخواهی خبر بده... چون اقلا وصفالعیش، نصفالعیش باشه برامون...
7-گزارش تصویری سایت قدیمی ها از بهشت زهرای تهران، بر مزار هنرمندان...
البته دیدن سنگقبرای هنرمندان ناراحتکنندهست. اما تا اونجایی که سنگها برام اومد(با این سرعت اینترنت) از سنگ اسدالله ملک بیشتر خوشم اومد...
8- دویچه وله و چهارمین دورهی انتخاب وبلاگهای برتر..."از۳۱ اوت دور جدید مسابقات انتخاب وبلاگ برتر توسط دویچهوله آغاز میشود.در کاری مشترک با سازمان خبرنگاران بدون مرز، مسئلهی آزادی بیان نقشی محوری در این دور از گزینشها دارد. فرصت شرکت در این رقابتها تا ۳۰ سپتامبر است."
درسته قضاوت خیلی سخته و معمولا هم یه اشتباهاتی پیش میاد و گاهی یه پارتیبازیهایی هم صورت میگیره که به نظر من در بیشتر مسابقهها اجتنابناپذیره. مسابقهی دو نیست که یکی تندتر بدوه و یکی کندتر. در وبلاگستان همه خوبن...
هر کی دوست داره میتونه شرکت کنه. جایزهشم درسته دیر میرسه. اما بالاخره میرسه:) پارسال که من برندهی هیئت داوران بودم قول جایزهشو پیشپیش به دوتا داداش دادم. هی میپرسیدن پس چی شد اون آیپادی که میخواستی بهمون بدی. وقتی رسید که دیگه کاملا کچل شده بودم:) ولی خوب این شامپو ضد کچلیها به دادم رسید...
زیتون دات کام
دوشنبه، شهریور ۲۶، ۱۳۸۶
3152
سی و یک، پنجاه و دو... این عدد رو خوب به خاطر بسپرید!
.
.
.
درسته. کُد رمزه. اما نه کد رمز یک عملیات مثل یازهرا، بلکه:
شمارههای کانالهای تلویزیونی که این سی روز باید پشت سر هم بگیرید.
اول کانال سه، ساعت 7 درست بعد از افطار، سریال "یک وجب خاک" عبدالعلیزاده. همون که رضا بابک و مهتاج نجومی و برزو ارجمند و اینا توش -بازی میکنن! هی اتفاقات مسخره توش میافته!
بعد کانال یک، ساعت 7:30 درست بعد از تموم شدن اونیکی سریال، سریال" اغما"سیروس مقدم داره. همون که امینتارخ و شیرینبینا توش بازی میکنن. امین تارخ جراح مغز و اعصابه. خیلیهم خوشتیپ و خوش خندهست و عاشق زنشه. میاد مغز زنشو عمل کنه که زنش همون قسمت دوم میمیره... یه شیطونی این وسط موش میدوونه. حالا شیطون کیه؟ باید تا آخر ببینید!
بعد یه ساعت استراحت برای هضم غذا و هضم دو سریال اولی و سپس... کانال پنج سریال "شکرانه" رو داره. همون که پوریا پورسرخ پسر یه برجساز پولدار خدا زده تو سرش و شدیدا عابده و طرفدار رعایت حقالناس... دایی جون لبهی تیغ هم رل باباشو بازی میکنه. اما اینجا عصا و سبیل و کلاه نداره:)
درست بعدش کانال دو سریال" میوهی ممنوعه" حسن فتحی رو نشون میده.
با بازی علی نصیریان، گوهرخیراندیش، و امیر جعفری(که یواش یواش داره از حیث پدرسوختگی در نقشهاش، جای شریفینیا رو میگیره) و حاج آقا نصیریان مایهدار در عزای فرار دخترش و ازدواج با یه مردی که تو زلزلهی بم زن و بچهشو از دست داده داره دق میکنه!
خوب حالا، ساعت شده ده و نیم. برید بخوابید تا سحر بتونید از جاتون پاشید.
مادر بدبخت خانواده هم که بعد از افطار تو آشپزخونه جون کنده برای سحری فردا.
و فردا همین آش است و همین کاسه...
این سیروز خوش بگذره:)
.
.
.
درسته. کُد رمزه. اما نه کد رمز یک عملیات مثل یازهرا، بلکه:
شمارههای کانالهای تلویزیونی که این سی روز باید پشت سر هم بگیرید.
اول کانال سه، ساعت 7 درست بعد از افطار، سریال "یک وجب خاک" عبدالعلیزاده. همون که رضا بابک و مهتاج نجومی و برزو ارجمند و اینا توش -بازی میکنن! هی اتفاقات مسخره توش میافته!
بعد کانال یک، ساعت 7:30 درست بعد از تموم شدن اونیکی سریال، سریال" اغما"سیروس مقدم داره. همون که امینتارخ و شیرینبینا توش بازی میکنن. امین تارخ جراح مغز و اعصابه. خیلیهم خوشتیپ و خوش خندهست و عاشق زنشه. میاد مغز زنشو عمل کنه که زنش همون قسمت دوم میمیره... یه شیطونی این وسط موش میدوونه. حالا شیطون کیه؟ باید تا آخر ببینید!
بعد یه ساعت استراحت برای هضم غذا و هضم دو سریال اولی و سپس... کانال پنج سریال "شکرانه" رو داره. همون که پوریا پورسرخ پسر یه برجساز پولدار خدا زده تو سرش و شدیدا عابده و طرفدار رعایت حقالناس... دایی جون لبهی تیغ هم رل باباشو بازی میکنه. اما اینجا عصا و سبیل و کلاه نداره:)
درست بعدش کانال دو سریال" میوهی ممنوعه" حسن فتحی رو نشون میده.
با بازی علی نصیریان، گوهرخیراندیش، و امیر جعفری(که یواش یواش داره از حیث پدرسوختگی در نقشهاش، جای شریفینیا رو میگیره) و حاج آقا نصیریان مایهدار در عزای فرار دخترش و ازدواج با یه مردی که تو زلزلهی بم زن و بچهشو از دست داده داره دق میکنه!
خوب حالا، ساعت شده ده و نیم. برید بخوابید تا سحر بتونید از جاتون پاشید.
مادر بدبخت خانواده هم که بعد از افطار تو آشپزخونه جون کنده برای سحری فردا.
و فردا همین آش است و همین کاسه...
این سیروز خوش بگذره:)
شنبه، شهریور ۲۴، ۱۳۸۶
1- قپی اومدیم و گرفت...
چند ماه پیش آخرای شب داشتم تو پیادهروی یه خیابون45 متری تند وتند میرفتم به طرف میدونی که ممکن بود اونجا تاکسی گیرم بیاد.
خیابون چراغ درستحسابی هم نداشت. تو تاریک کورکی مواظب بود تو چاله نیفتم که ناگهان برخوردم به سمند نقرهای رنگی که تو پیاده رو به موازات در خونهای پارک کرده بود و هر چهار تا درش چهارطاق باز! بهطوریکه اصلا نمیتونستم رد بشم.
یا باید میرفتم از توی پارکینگ خونه میرفتم اونور که کار درستی نبود. چند زن و یک مرد شیکپوش مشغول برداشتن بچهی کوچک و چند ساک بودن. گفتم میشه خواهش کنم یه طرف درا رو ببندین تا من رد شم؟
مرد هنوز دهنش باز نشده بود که زن مو طلایی داد زد. به ما چه! برو از توی خیابون برو. به خیابون نگاه کردم. ماشینها به سرعت حداقل 100 کیلومتر ویـــژی رد میشدن و اصلا نمیشد. گفتم اگه ماشین به من بزنه شما مسئولیت قبول میکنید.
مرد تا اومد حرفی بزنه زن ژیگولوی دوم پرید تو حرفش. وا... به ما چه! و مرد که تاحالا فکر میکردم میخواد بگه چشم الان درارو میبندیم افاضات فرمود که پیادهرو مال ماست... اصلا حق ندارید از این جا رد شید! و زن اول غشغش خندید که : همینو بگو!!
با خونسردی پرسیدم سند پیاده رو تو سند خونهتون قید شده؟
زن دوم با پرخاش گفت: وا... چه پررو هم هست! جوابشو ندید و مشغول کاراشون شدن. دیدم نخیر... از جوی آب پریدم رفتم تو خیابون و از اون قسمت رد شدم و رفتم جلوی ماشین. یهو فکری به نظرم رسید که چند بار کارم رو راه انداخته بود. ایندفعه بیشتر خواستم دلشونو بسوزونم وگرنه فایدهای برام نداشت.
وایسادم رومو به ماشینشون کردم و کاغذ و خودکاری از کیفم درآوردم و مثلا شماره ماشین و پلاک خونهرو یادداشت کردم. که تو اون تاریکی اصلا معلوم نیست درست نوشتم. مهم هم نبود. فقط برای ترسوندنشون و کمی دلخنکی!
(یه بار هم با عکس موبایل این کارو کرده بودم و طرف کلی زرد کرده بود.) اینا اما به روشون نیاوردن. زن دومی گفت وای.. آقا رضا شمارهتونو یادداشت کرد. آقا رضا گفت هیچ غلطی نمیتونه بکنه. و همه غش غش خندیدن و مسخرهم کردن.
راهمو به سمت میدون ادامه دادم و اون قسمتو دیگه میدویدم. تاریک بود و خلوت. دهدقیقه دیگر راه مونده بود.
در چند قدمی میدون ناگهان صدای ترمز شدیدی اومد و نگاه کردم دیدم سمند نقرهای رنگی بود. اون مرد و دو خانم(بدون بقیه) از ماشین پریدن پایین و به طرفم یورش آوردن. انگار با هم مشورت کرده بودن و به این نتیجه رسیده بودن که لابد من کارهاییم:)
هر سه دورمو گرفتن. اول بهم سلام کردن و گفتن شمارهرو میخوای برای کجا؟ با خونسردی گفتم عموم در ادارهی ثبت اسناد کار میکنه. کنجکاو بودم ببینم واقعا پیادهروی جلو خونهتون تو سندتون خورده. اصلا همچین چیزی میشه. فقط همین!
آقاهه گفت. چقدر شما دلنازکین بابا. حالا معذرت بخواهیم حله؟ گفتم معذرت برای چی؟ پیادهروی خودتونه. شهرداری تخلف کرده محل عبور مردمو تو سند زده! من به عنوان یک شهروند موظفم این اشتباه شهرداری رو گوشزد کنم.
خانمها هم یکی یکی هی ازم معذرت میخواستن.
- مال مای ما که نیست. عقبنشینی داشتیم. قبلا مال ما بوده... توروخدا شما ببخشید..
گفتم شهرداری اشتباه کرده خیابونو بدون اجازهی شما تعریض کرده... حالا مگه کوتاه میام؟:)
اونقدر معذرت خواستن که دیگه دلم سوخت. گفتم اینیکبارو ندیده میگیرم. اما شما هم به فکر جون مردم باشید. تو پیادهرو که پارک میکنید هیچی. اقلا یه راه برای عبور مردم باز کنید.( اینم نتیجهی اخلاقی ماجرام)
آقاهه دستشو گذاشت روی سینهش چشماشو بست و گفت چشم!
ولی هر سه هنوز با بدبینی و ترس نگام میکردن...
2- گاهی هم از این قپیها برای تاکسیخطیها میام. وقتی رئیس خط نیست فوری مسیرو عوضی میگن. مثلا تا نصف مسیر میرن.
منم فوری یه ورق و یه خودکار دستم میگیرم و ادای شماره نوشتن در میارم. راننده میگه آبجی بابا غلط کردیم بیا سووار شو(Suar(
منم میرم سووار میشم!
3- ماه رمضون همه چیزو تحتالشعاع خودش قرار داده.
از دو سه روز قبل حرف از گروههای بالاپشتبومبرو بود برای دیدن هلال ماه. چقدر بودجه مصرف شد که هزاران نفر چادر و سور و ساتشونو بردارن ببرن توی پونصد ششصد نقطهی ایران. آخوندا هم که ... تا اونجایی که من اطلاع دارم نصفشون بالاپشتبوم سرما خوردن! اینهمه منجم و اخترشناس تو مملکتن اونوقت این همه بودجه مصرف بشه برای یه مشت آدم عامی و کمسواد از نظر اخترشناسی!.
روز اول که اولش شد یوماشک و عصر یهو اعلام کردن نه خود روزهست. یکربع قبل از افطار هم اعلام کرد هر کی روزه نگرفته اگه از الان که هلال ماه روئت شده نیت کنه و چیزی نخوره روزهش قبوله. روزهی یک ربعه خیلی بامزهست.
مدرسه و ادارات دیر شروع میشه و زود تموم. لابد تموم مدت هم نه معلم حال درس دادن داره و نه کارمند حال راه انداختن کار ارباب رجوع رو.
تا اونجایی که من دیدم نصف مغازههای شهر یه پارچه نصب کردن بالای مغازهشون که حلیم و آش برای افطار داریم. شوخی نمیکنم. من بالای بنگاه معاملات ملکی و آپاراتی(!) و پیتزافروشی(اقلا اینیکی مواد غذایی داشته از قبل) و سوپری و بستنی فروشی دیدم...
دم غروب هم چه صفیه....
یه عالمه حرف دارم. ولی خواب مجالم نمیده...
4- فقط این داستانو بگم و برم. نمیدونم راسته یا جوک.
چند سال پیش آیتالله الف که ماشالله بالای صد سال عمر داشت و کمرش خمیده، بردن پشتبوم برای دیدن هلال ماه. اونموقعها باید فقط برای علیگالیله اثبات میشد و یکی دو تا مرجع تقلید. همین کافی بود.
آیتالله الف در اثر خمی کمر نمیتونسته آسمون رو نگاه کنه، اعوان و انصارش هر چی سعی میکنن صافش کنن، نمیتونن. بهناچار روی دست میگیرنش و سرشو میگیرن بالا.. اونقدر بهش فشار میارن که طفلکی کارخرابی میکنه و با صدای ضعیف داد می زنه:
- ریدم بابا... ولم کنید.
همه فکر میکنن میگه دیدم بابا... خوشحال میشن و الله اکبر میگن و فوری بیسیم میزنن به رسانهها که هلال ماه روئت شد و ماه رمضون رسما شروع شد...
5- دوسه شماره دیگه دارم بنویسم... اما چشام از خواب هی بسته میشه.
چند ماه پیش آخرای شب داشتم تو پیادهروی یه خیابون45 متری تند وتند میرفتم به طرف میدونی که ممکن بود اونجا تاکسی گیرم بیاد.
خیابون چراغ درستحسابی هم نداشت. تو تاریک کورکی مواظب بود تو چاله نیفتم که ناگهان برخوردم به سمند نقرهای رنگی که تو پیاده رو به موازات در خونهای پارک کرده بود و هر چهار تا درش چهارطاق باز! بهطوریکه اصلا نمیتونستم رد بشم.
یا باید میرفتم از توی پارکینگ خونه میرفتم اونور که کار درستی نبود. چند زن و یک مرد شیکپوش مشغول برداشتن بچهی کوچک و چند ساک بودن. گفتم میشه خواهش کنم یه طرف درا رو ببندین تا من رد شم؟
مرد هنوز دهنش باز نشده بود که زن مو طلایی داد زد. به ما چه! برو از توی خیابون برو. به خیابون نگاه کردم. ماشینها به سرعت حداقل 100 کیلومتر ویـــژی رد میشدن و اصلا نمیشد. گفتم اگه ماشین به من بزنه شما مسئولیت قبول میکنید.
مرد تا اومد حرفی بزنه زن ژیگولوی دوم پرید تو حرفش. وا... به ما چه! و مرد که تاحالا فکر میکردم میخواد بگه چشم الان درارو میبندیم افاضات فرمود که پیادهرو مال ماست... اصلا حق ندارید از این جا رد شید! و زن اول غشغش خندید که : همینو بگو!!
با خونسردی پرسیدم سند پیاده رو تو سند خونهتون قید شده؟
زن دوم با پرخاش گفت: وا... چه پررو هم هست! جوابشو ندید و مشغول کاراشون شدن. دیدم نخیر... از جوی آب پریدم رفتم تو خیابون و از اون قسمت رد شدم و رفتم جلوی ماشین. یهو فکری به نظرم رسید که چند بار کارم رو راه انداخته بود. ایندفعه بیشتر خواستم دلشونو بسوزونم وگرنه فایدهای برام نداشت.
وایسادم رومو به ماشینشون کردم و کاغذ و خودکاری از کیفم درآوردم و مثلا شماره ماشین و پلاک خونهرو یادداشت کردم. که تو اون تاریکی اصلا معلوم نیست درست نوشتم. مهم هم نبود. فقط برای ترسوندنشون و کمی دلخنکی!
(یه بار هم با عکس موبایل این کارو کرده بودم و طرف کلی زرد کرده بود.) اینا اما به روشون نیاوردن. زن دومی گفت وای.. آقا رضا شمارهتونو یادداشت کرد. آقا رضا گفت هیچ غلطی نمیتونه بکنه. و همه غش غش خندیدن و مسخرهم کردن.
راهمو به سمت میدون ادامه دادم و اون قسمتو دیگه میدویدم. تاریک بود و خلوت. دهدقیقه دیگر راه مونده بود.
در چند قدمی میدون ناگهان صدای ترمز شدیدی اومد و نگاه کردم دیدم سمند نقرهای رنگی بود. اون مرد و دو خانم(بدون بقیه) از ماشین پریدن پایین و به طرفم یورش آوردن. انگار با هم مشورت کرده بودن و به این نتیجه رسیده بودن که لابد من کارهاییم:)
هر سه دورمو گرفتن. اول بهم سلام کردن و گفتن شمارهرو میخوای برای کجا؟ با خونسردی گفتم عموم در ادارهی ثبت اسناد کار میکنه. کنجکاو بودم ببینم واقعا پیادهروی جلو خونهتون تو سندتون خورده. اصلا همچین چیزی میشه. فقط همین!
آقاهه گفت. چقدر شما دلنازکین بابا. حالا معذرت بخواهیم حله؟ گفتم معذرت برای چی؟ پیادهروی خودتونه. شهرداری تخلف کرده محل عبور مردمو تو سند زده! من به عنوان یک شهروند موظفم این اشتباه شهرداری رو گوشزد کنم.
خانمها هم یکی یکی هی ازم معذرت میخواستن.
- مال مای ما که نیست. عقبنشینی داشتیم. قبلا مال ما بوده... توروخدا شما ببخشید..
گفتم شهرداری اشتباه کرده خیابونو بدون اجازهی شما تعریض کرده... حالا مگه کوتاه میام؟:)
اونقدر معذرت خواستن که دیگه دلم سوخت. گفتم اینیکبارو ندیده میگیرم. اما شما هم به فکر جون مردم باشید. تو پیادهرو که پارک میکنید هیچی. اقلا یه راه برای عبور مردم باز کنید.( اینم نتیجهی اخلاقی ماجرام)
آقاهه دستشو گذاشت روی سینهش چشماشو بست و گفت چشم!
ولی هر سه هنوز با بدبینی و ترس نگام میکردن...
2- گاهی هم از این قپیها برای تاکسیخطیها میام. وقتی رئیس خط نیست فوری مسیرو عوضی میگن. مثلا تا نصف مسیر میرن.
منم فوری یه ورق و یه خودکار دستم میگیرم و ادای شماره نوشتن در میارم. راننده میگه آبجی بابا غلط کردیم بیا سووار شو(Suar(
منم میرم سووار میشم!
3- ماه رمضون همه چیزو تحتالشعاع خودش قرار داده.
از دو سه روز قبل حرف از گروههای بالاپشتبومبرو بود برای دیدن هلال ماه. چقدر بودجه مصرف شد که هزاران نفر چادر و سور و ساتشونو بردارن ببرن توی پونصد ششصد نقطهی ایران. آخوندا هم که ... تا اونجایی که من اطلاع دارم نصفشون بالاپشتبوم سرما خوردن! اینهمه منجم و اخترشناس تو مملکتن اونوقت این همه بودجه مصرف بشه برای یه مشت آدم عامی و کمسواد از نظر اخترشناسی!.
روز اول که اولش شد یوماشک و عصر یهو اعلام کردن نه خود روزهست. یکربع قبل از افطار هم اعلام کرد هر کی روزه نگرفته اگه از الان که هلال ماه روئت شده نیت کنه و چیزی نخوره روزهش قبوله. روزهی یک ربعه خیلی بامزهست.
مدرسه و ادارات دیر شروع میشه و زود تموم. لابد تموم مدت هم نه معلم حال درس دادن داره و نه کارمند حال راه انداختن کار ارباب رجوع رو.
تا اونجایی که من دیدم نصف مغازههای شهر یه پارچه نصب کردن بالای مغازهشون که حلیم و آش برای افطار داریم. شوخی نمیکنم. من بالای بنگاه معاملات ملکی و آپاراتی(!) و پیتزافروشی(اقلا اینیکی مواد غذایی داشته از قبل) و سوپری و بستنی فروشی دیدم...
دم غروب هم چه صفیه....
یه عالمه حرف دارم. ولی خواب مجالم نمیده...
4- فقط این داستانو بگم و برم. نمیدونم راسته یا جوک.
چند سال پیش آیتالله الف که ماشالله بالای صد سال عمر داشت و کمرش خمیده، بردن پشتبوم برای دیدن هلال ماه. اونموقعها باید فقط برای علیگالیله اثبات میشد و یکی دو تا مرجع تقلید. همین کافی بود.
آیتالله الف در اثر خمی کمر نمیتونسته آسمون رو نگاه کنه، اعوان و انصارش هر چی سعی میکنن صافش کنن، نمیتونن. بهناچار روی دست میگیرنش و سرشو میگیرن بالا.. اونقدر بهش فشار میارن که طفلکی کارخرابی میکنه و با صدای ضعیف داد می زنه:
- ریدم بابا... ولم کنید.
همه فکر میکنن میگه دیدم بابا... خوشحال میشن و الله اکبر میگن و فوری بیسیم میزنن به رسانهها که هلال ماه روئت شد و ماه رمضون رسما شروع شد...
5- دوسه شماره دیگه دارم بنویسم... اما چشام از خواب هی بسته میشه.
پنجشنبه، شهریور ۲۲، ۱۳۸۶
یک اتفاق عجیب
1- امروز به طور تصادفی رفتم به یه قصابی که تاحالا ازش گوشت نخریده بودم. هنوز نگفته بودم چی میخوام و چقدر میخوام که ناگهان خشکم زد. تابلوی مداد رنگی روی دیوار خیلی برام آشنا اومد.
خدای من، کار من بود با امضای خودم با تاریخ چند سال پیش:))
با تته پته گفتم این مال منه. ایناهاش.. اینم اسممه... قصابه یه خورده جا خورد و ساطور به دست گفت حالا هست! فرمایش؟
گفتم: هیهیهیچچی! دو کیلو گوسالهی بدون چربی. و تموم مدتی که گوشتم رو حاضر میکرد زیر چشمی به نقاشیم نگاه کردم. و به خودم افتخار کردم:) بهخدا من حیف شدهم تو این مملکت!
موقع بیرون اومدن با دمم گردو میشکستم. درسته اول رو دیوار قصابیه، اما بعد ممکنه برسه به مرغفروشی، بعد به میوهفروشی و بعد مثلا رو دیوار دستشویی یه مسجد... شاید یه روزی نقاشیم رفت رو دیوار خونهی شما... آقا، این مداد رنگیام کجاست؟
(هر چی فکر کردم نقاشیم چطوری به دست آقای قصاب افتاده عقلم به جایی نرسید. ممکنه سیبا انداختتشون تو آشغالی و گربه کیسهزباله رو پاره کرده و باد شبانگاهی بردهتش دم مغازه یارو و اونم دلش سوخته و قابش کرده... شاید هم دزد اومده میدونسته چی تو خونهی ما باارزشه:) از خود قصاب هم با اون چشمای خونگرفته و سبیلهای از بناگوش دررفته نتونستم بپرسم. تازه ممکن بود خیلی پیگیر شم تابلو رو پرت کنه تو جوب بگه برو بابا، مال خودت. و مردم محروم بمونن از این اثر بیبدیل)
2- این آقا امید ما یه نظرسنجی در مورد تلویزیون فارسی بیبیسی داره که باید فوری تحویلش بده.
شماهام که میدونم عاشق کمک به محققین و مخترعین و مکتشفین هستید. پس آستینها رو بالا بزنین(نزدین هم نزدین بیآستین و باآستین قبوله) و به چند سوال جواب بدین.
(امید جان، یه بار اومدم نوشتههامون شماره گذاری نکنم ها....)
خدای من، کار من بود با امضای خودم با تاریخ چند سال پیش:))
با تته پته گفتم این مال منه. ایناهاش.. اینم اسممه... قصابه یه خورده جا خورد و ساطور به دست گفت حالا هست! فرمایش؟
گفتم: هیهیهیچچی! دو کیلو گوسالهی بدون چربی. و تموم مدتی که گوشتم رو حاضر میکرد زیر چشمی به نقاشیم نگاه کردم. و به خودم افتخار کردم:) بهخدا من حیف شدهم تو این مملکت!
موقع بیرون اومدن با دمم گردو میشکستم. درسته اول رو دیوار قصابیه، اما بعد ممکنه برسه به مرغفروشی، بعد به میوهفروشی و بعد مثلا رو دیوار دستشویی یه مسجد... شاید یه روزی نقاشیم رفت رو دیوار خونهی شما... آقا، این مداد رنگیام کجاست؟
(هر چی فکر کردم نقاشیم چطوری به دست آقای قصاب افتاده عقلم به جایی نرسید. ممکنه سیبا انداختتشون تو آشغالی و گربه کیسهزباله رو پاره کرده و باد شبانگاهی بردهتش دم مغازه یارو و اونم دلش سوخته و قابش کرده... شاید هم دزد اومده میدونسته چی تو خونهی ما باارزشه:) از خود قصاب هم با اون چشمای خونگرفته و سبیلهای از بناگوش دررفته نتونستم بپرسم. تازه ممکن بود خیلی پیگیر شم تابلو رو پرت کنه تو جوب بگه برو بابا، مال خودت. و مردم محروم بمونن از این اثر بیبدیل)
2- این آقا امید ما یه نظرسنجی در مورد تلویزیون فارسی بیبیسی داره که باید فوری تحویلش بده.
شماهام که میدونم عاشق کمک به محققین و مخترعین و مکتشفین هستید. پس آستینها رو بالا بزنین(نزدین هم نزدین بیآستین و باآستین قبوله) و به چند سوال جواب بدین.
(امید جان، یه بار اومدم نوشتههامون شماره گذاری نکنم ها....)
سهشنبه، شهریور ۲۰، ۱۳۸۶
پوچ
1- پیشنهاد احمدینژاد به کشورهای زورگو: رفراندوم برگزار کنید!
زیتون: چطوره خودت به عنوان اولین رئیسدولت شجاع(پسر شجاع) پیشقدم بشی گوگولی!...
2- احمدینژاد دستور داد حذف سه صفر از پول ملی را بررسی کنند!
زیتون: من از اول گفتم واحد پولمون رو دلار کنیم...
3- هر چی منتظر شدم کسی راجع به سریال "گلیا پوچ" با بازی اکبر عبدی، بروز ارجمند، انوشیروان ارجمند، مهتاج نجومی، بهاره رهنما، بهنوش بختیاری و... و کارگردانی جواد افشار چیزی نگفت.
اولش با این ماجرا شروع شد که عمهای (مهتاج نجومی)دنبال برادرزادهش سیاوش( برزو ارجمند) میگرده تا ثروتی که بهش ارث رسیده رو بهش بده. اما بعد از چند قسمت میره به سمت تیکه زدن به اپوزیسیون. جلال شادآبادی( اکبرعبدی) که پدر عسل( بهاره رهنما) کسی که سیاوش عاشقشه، کاندیدای انتخابات ریاست صنف خودشه(کاسه توالت) و از تلویزیونهای ماهوارهای خارجی خط میگیره. برای هر سخنرانی که بهش دیکته میکنن، کلی دلار به جیب میزنه. به طوری که حتی از شغل اصلیش هم بیشتر گیرش میاد.
سخنرانیهاش رو سعی کردن شبیه افراد مخالف حکومت در بیارن.
در جایی هم سیاوش میخواد در دانشگاه اعلامیه پخش کنه. مأمورای حراست میان در نهایت رأفت و مهربونی ازش میپرسن این چیه؟ سیاوش شروع به داد و بیداد میکنه و خودشو به اونا میکوبونه(!) که یعنی اینا دارن منو میزنن و اعلامیهها رو پرت میکنه تو حیاط دانشگاه... یکی از اعلامیهها رو بالا میگیره... مثلا میخواد ادای باطبی و دیگر دانشجوهای دستگیر شده رو در بیاره. و بعد توی تلویزیون ماهوارهای مصاحبه میکنه که مأمورا منو زدن و از دانشگاه اخراج کردن و...
بیشتر از اینکه از دست تلویزیونیها عصبانی بشم، از دست بازیگرها ناراحت شدم. آخه درآوردن نون به چه قیمتی؟
فکر میکردم برزو ارجمند با عموش(مالک اشتر) و باباش فرق داره. فکر میکردم اکبر عبدی هیچوقت وارد این بازیها نمیشه.
این سریال میخواد با طنز مخالفین جمهوری اسلامی رو به گند بکشه... خجالت داره والا...
4- بازداشت همسر یک زندانی سیاسی در زنجان
هم اکنون پنج تن از هویت طلبان زنجان به نامهای سعید متین پور، جلیل غنی لو، بهروز صفری، لیلا حیدری و علیرضا متین پور در بازداشت بسر می برند.
به لیلا حیدری گفته بودند که میتواند به ملاقات همسر زندانیاش بهروز صفری برود و وقتی رفته، دستگیرش کردهاند.
علیرضا متینپور برادر سعیدمتینپور هم سرکارش دستگیر شده.
صفری ، غنی لو و برادران متین پور دوم اسفندماه سال گذشته در مراسم بزرگداشت روزجهانی زبان مادری نیز بازداشت شده بودند...
5- عباس میلانی و پاسخی به منتقدان...
(طبق قانون نانوشتهی وبلاگستان انتقاد ناصر زرافشان رو گذاشتم حالا اینو باید بذارم )
6- نادره افشاری و داستانهایش...
7- روز نهم شهریور روز ملی حفاظت از یوزپلنگ ایرانی بود. با اینکه دهروز دیر شده اما خواندنش بد نیست.
دست در دست هم برای حفظ يوزپلنگ ايرانی...
8-چند ایرانی یوزپلنگها را میشناسند؟
(ممنون از صفورا)
9- به عنوان حسن ختام، فرازی چند از سخنان احمدینژاد:
آمریکا به ایران حمله نمیکند به دو دلیل! 1- من مهندسم و مسائل را تحلیل و استدلال میکنم!(زیتون: همین یه استدلالت مارو از خنده کشت!)
2- به وعدهی خدا باور دارم.(زیتون: میشه بپرسم خدا بهت چی وعده داده؟ اینکه هالهی دور سرت از همهی ما محافظت میکنه؟)
زیتون: چطوره خودت به عنوان اولین رئیسدولت شجاع(پسر شجاع) پیشقدم بشی گوگولی!...
2- احمدینژاد دستور داد حذف سه صفر از پول ملی را بررسی کنند!
زیتون: من از اول گفتم واحد پولمون رو دلار کنیم...
3- هر چی منتظر شدم کسی راجع به سریال "گلیا پوچ" با بازی اکبر عبدی، بروز ارجمند، انوشیروان ارجمند، مهتاج نجومی، بهاره رهنما، بهنوش بختیاری و... و کارگردانی جواد افشار چیزی نگفت.
اولش با این ماجرا شروع شد که عمهای (مهتاج نجومی)دنبال برادرزادهش سیاوش( برزو ارجمند) میگرده تا ثروتی که بهش ارث رسیده رو بهش بده. اما بعد از چند قسمت میره به سمت تیکه زدن به اپوزیسیون. جلال شادآبادی( اکبرعبدی) که پدر عسل( بهاره رهنما) کسی که سیاوش عاشقشه، کاندیدای انتخابات ریاست صنف خودشه(کاسه توالت) و از تلویزیونهای ماهوارهای خارجی خط میگیره. برای هر سخنرانی که بهش دیکته میکنن، کلی دلار به جیب میزنه. به طوری که حتی از شغل اصلیش هم بیشتر گیرش میاد.
سخنرانیهاش رو سعی کردن شبیه افراد مخالف حکومت در بیارن.
در جایی هم سیاوش میخواد در دانشگاه اعلامیه پخش کنه. مأمورای حراست میان در نهایت رأفت و مهربونی ازش میپرسن این چیه؟ سیاوش شروع به داد و بیداد میکنه و خودشو به اونا میکوبونه(!) که یعنی اینا دارن منو میزنن و اعلامیهها رو پرت میکنه تو حیاط دانشگاه... یکی از اعلامیهها رو بالا میگیره... مثلا میخواد ادای باطبی و دیگر دانشجوهای دستگیر شده رو در بیاره. و بعد توی تلویزیون ماهوارهای مصاحبه میکنه که مأمورا منو زدن و از دانشگاه اخراج کردن و...
بیشتر از اینکه از دست تلویزیونیها عصبانی بشم، از دست بازیگرها ناراحت شدم. آخه درآوردن نون به چه قیمتی؟
فکر میکردم برزو ارجمند با عموش(مالک اشتر) و باباش فرق داره. فکر میکردم اکبر عبدی هیچوقت وارد این بازیها نمیشه.
این سریال میخواد با طنز مخالفین جمهوری اسلامی رو به گند بکشه... خجالت داره والا...
4- بازداشت همسر یک زندانی سیاسی در زنجان
هم اکنون پنج تن از هویت طلبان زنجان به نامهای سعید متین پور، جلیل غنی لو، بهروز صفری، لیلا حیدری و علیرضا متین پور در بازداشت بسر می برند.
به لیلا حیدری گفته بودند که میتواند به ملاقات همسر زندانیاش بهروز صفری برود و وقتی رفته، دستگیرش کردهاند.
علیرضا متینپور برادر سعیدمتینپور هم سرکارش دستگیر شده.
صفری ، غنی لو و برادران متین پور دوم اسفندماه سال گذشته در مراسم بزرگداشت روزجهانی زبان مادری نیز بازداشت شده بودند...
5- عباس میلانی و پاسخی به منتقدان...
(طبق قانون نانوشتهی وبلاگستان انتقاد ناصر زرافشان رو گذاشتم حالا اینو باید بذارم )
6- نادره افشاری و داستانهایش...
7- روز نهم شهریور روز ملی حفاظت از یوزپلنگ ایرانی بود. با اینکه دهروز دیر شده اما خواندنش بد نیست.
دست در دست هم برای حفظ يوزپلنگ ايرانی...
8-چند ایرانی یوزپلنگها را میشناسند؟
(ممنون از صفورا)
9- به عنوان حسن ختام، فرازی چند از سخنان احمدینژاد:
آمریکا به ایران حمله نمیکند به دو دلیل! 1- من مهندسم و مسائل را تحلیل و استدلال میکنم!(زیتون: همین یه استدلالت مارو از خنده کشت!)
2- به وعدهی خدا باور دارم.(زیتون: میشه بپرسم خدا بهت چی وعده داده؟ اینکه هالهی دور سرت از همهی ما محافظت میکنه؟)
چهارشنبه، شهریور ۱۴، ۱۳۸۶
در صورت تصویب «لایحهی جدید- به اصطلاح- حمایت از خانواده»... ننگی عظیم بر دامان جمهوری اسلامی!
وقتی مفاد لايحهی جديد حمايت از خانواده را میشنوم٬ چشمام سياهی میره.
آيا دارم درست میشنوم! اين همه عقبگرد ممکنه!
اين همه توهين و قانونهای قرون وسطایی به زنان بس نبود؟ حالا لایحهای به این مزخرفی!؟
- مردان برای ازدواجهای دوم و سوم نياز به اجازهی همسر اول ندارن!
تا حالا که نياز بود وضع اين بود٬ وای به از اين به بعدش!
فقط تشخیص دادگاه که قاضیهاش مَردن مهمه. تشخیص اینکه مرد تمکن مالی داره( بر طبق اسلام ۱۴۰۰ سال پیش٬برای ازدواج یک حصیر پاره برای زیر انداز همخوابگی کافیه!)
و عدل رو رعایت کنه. یعنی اگه امشب یه سیلی زد به همسر دوم. فرداش یکیشو محکمتر بزنه به همسر سوم. همسر اول رو که باید زیر لگد له کرد(برای تادیب)
- مردان برای ازدواج موقت دیگر احتياج به سند و مدرک ندارن. نه تاحالا داشتن!
این کثافتی که کشورمون رو فرا گرفته دیگه علنی می شه...
(بيچاره سندصيغه فروشان! کارشون کساد شد...)
وای بر ما...
وضع قوانين کشور ما به کجا رسيده.
برای زن در حد يک مرغ هم حقوق قائل نيستن!
یاد این شعار مخصوص زنان در جمهوری اسلامی می افتم:
ای زن به تو از فاطمه اینگونه خطاب است
ارزنده ترین زینت زن حفظ حجاب است...
خدای من...
حتی مرغ ها وضعشون از ما بهتره...
چکار باید بکنیم؟
برای مقامات نامه بنویسیم که بابا ما آدمیم؟ بریم تو خیابون فریاد بزنیم؟ سرمونو به دیوار بکوبیم؟
کمکی! چاره ای!
آقایان عزیز
شما واقعا از این وضع راضی هستید؟
در واقع با تصویب این لایحه توهینی هم به آقایون می شه. یعنی اونا رو تا حد یک خروس و یا یک شتر نر مست پایین میارن...
پ.ن.
سایت میدان چند نوشته در این مورد داره.
z8un.com
آيا دارم درست میشنوم! اين همه عقبگرد ممکنه!
اين همه توهين و قانونهای قرون وسطایی به زنان بس نبود؟ حالا لایحهای به این مزخرفی!؟
- مردان برای ازدواجهای دوم و سوم نياز به اجازهی همسر اول ندارن!
تا حالا که نياز بود وضع اين بود٬ وای به از اين به بعدش!
فقط تشخیص دادگاه که قاضیهاش مَردن مهمه. تشخیص اینکه مرد تمکن مالی داره( بر طبق اسلام ۱۴۰۰ سال پیش٬برای ازدواج یک حصیر پاره برای زیر انداز همخوابگی کافیه!)
و عدل رو رعایت کنه. یعنی اگه امشب یه سیلی زد به همسر دوم. فرداش یکیشو محکمتر بزنه به همسر سوم. همسر اول رو که باید زیر لگد له کرد(برای تادیب)
- مردان برای ازدواج موقت دیگر احتياج به سند و مدرک ندارن. نه تاحالا داشتن!
این کثافتی که کشورمون رو فرا گرفته دیگه علنی می شه...
(بيچاره سندصيغه فروشان! کارشون کساد شد...)
وای بر ما...
وضع قوانين کشور ما به کجا رسيده.
برای زن در حد يک مرغ هم حقوق قائل نيستن!
یاد این شعار مخصوص زنان در جمهوری اسلامی می افتم:
ای زن به تو از فاطمه اینگونه خطاب است
ارزنده ترین زینت زن حفظ حجاب است...
خدای من...
حتی مرغ ها وضعشون از ما بهتره...
چکار باید بکنیم؟
برای مقامات نامه بنویسیم که بابا ما آدمیم؟ بریم تو خیابون فریاد بزنیم؟ سرمونو به دیوار بکوبیم؟
کمکی! چاره ای!
آقایان عزیز
شما واقعا از این وضع راضی هستید؟
در واقع با تصویب این لایحه توهینی هم به آقایون می شه. یعنی اونا رو تا حد یک خروس و یا یک شتر نر مست پایین میارن...
پ.ن.
سایت میدان چند نوشته در این مورد داره.
z8un.com
یکشنبه، شهریور ۱۱، ۱۳۸۶
800
1- چند روزی نبودم. عجیب اینکه دلم برای وبلاگم زیاد تنگ نشده بود. فکرمی کنم دارم کمی رشد عقلی می کنم:)
2- این هشتصدمین پستمه... اووَه چقدر نوشتم تا حالا!
3- این نظرخواهی آخرش درست نشد که نشد. هر چی برای نظرات روزنامه ای و کپی و پیستی نظرخواهی جداگانه می ذارم بازم همون آشه و همون کاسه.
4- یک توالت-نوشته بامزه:
"لطفا روی اثر هنری خود سیفون بکشید و محیط را برای خلق آثار هنری بعدی توسط دوستانتان پاک نگهدارید."
جالب اینجاست که من هر وقت رفتم به این توالت همیشه تمیز بوده.
من مي میرم برای این هنردوستی و هنرمندپروری مردممون. بیخود نیست می گن هنر نزد ایرانیان است و بس!
5- یک توالت نوشته ی دیگه:
احمدی نژاد رید به این مملکت. تو هم روش!
6- برنامه ای که نیم فاصله داره الان در دسترسم نیست و وجدان درست نویسیم حسابی در عذابه...
7- آذر فخر هنرمند بازیگر تاتر برام نوشته:
"مطمئنی اين همان نمايشنامه اقای رادی است؟ نوکر لال برادر طوطی؟ اقای گيل و سرطان معده؟ کلفت جوان خانه رقصنده گروه فلکلور گيلان است يا ان دختر معصوم و ساده و جوان؟ تاجماه خانم جنون نفاسی دارد و ديدن روابط عاشقانه اقای گيل با خواهر خودش او را اوهام سخت تر ميکشاند .
اصلا اين بزرگترين خيانتی است که ميتوان به تاتر کرد . اين نمايشنامه از شاهکارهای اقای رادی بود . اصلا بهتر است سکوت کنم ."
پس نمایشنامه"لبخند باشکوه آقای گیل" رو کلی تغییر دادن . برای همین خیلی پیش پا افتاده و غیرمنطقی به نظر میاد. من فکرمی کردم اشکال از دوران نوشتن نمایشنامه ست. اما مگر نه اینکه چخوف و برشت هم در زمان قدیم می نوشتن. پس چرا هر وقت می خونی به نظر جالب میان؟
این سانسور چه بر سر هنر داره میاره؟!!
آذر فخر عزیز از اجرای قدیمی این نمایشنامه یاد می کنه:
"محمدعلی کشاورز پدر را بازی ميکرد. جميله شيخی دختر با قدرت بزرگ را. دختر نقاش را فرخنده صابری ( خواهر کوچک پری صابری ) ايرج راد پسر چپی را . محمد مطيع پسر هوسران شکارچی ( که مثل پدر بود )آهو خردمند دختر کلفت را و من مادری که هنوز قدرت دارد ."
خیلی برام جالب بود که آذر فخر خودش این نمایش رو بازی کرده! کاش فیلمی یا عکسی از اون اجرا بود و می دیدم.
"باور کن که لبخند با شکوه اقای گيل واقعا استخوانبندی درستی داشت . چند تا شخصيت را نميدانم چرا زياد کردند . معانی عوض شده . دکور مال اپرا است . اصلا ان رنگها به يک امپراطوری فروريخته و خانه قديمی که حکايت از قدمت خود خانواده دارد نميخورد ."
آذر فخر باز هم گفته و اگه اجازه بده در اینجا ادامه شو می گذارم.
8- چه احساسی پیدا می کنی که یکی از دوستای تو یا همسرت ماشینتونو قرض بگیره و فرداش با لبخند سویچ خالی رو تحویل بده و بگه ببخشید, یادم رفت قفل کنم, دزدینش. و ماشین هرگز هم پیدا نشه.
9- چه احساسی پیدا می کنی وقتی تو یه مهمونی مهمونا با اصرار صاحب خونه کفشاشونو جلوی در در میارن. بعدش تو مهمونی خیلی خیلی خوش بگذره. بعد بیای ببینی این وسط فقط کفش تو نیست. هی بگردی و نباشه! وایسی تا ببینی کسی برش می گردونه یا نه. آخرش یه کفش کهنه باقی بمونه!
10- چه حسی بهت دست می ده وقتی آخر مهمونی بری سراغ رختکن و ببینی مانتویی که با هزار سختی گشتی و پیدا کردی و تازه دادی خیاط یه مقدار تغییراتی توش داده نیست... و لباست آستین نداشته باشه که بی مانتو بری خونه.
. اما خوشبختانه همسرت کت تنش هست...
11- چه حسی بهت دست می ده وقتی دوستی رو بعد از سال ها تو یه جمع می بینی و با حرارت و شوق و ذوق میری جلو باهاش خیلی صمیمانه سلام علیک می کنی و اون خیلی خونسرد روشو می کنه اون ور. تو فکر می کنی نشناختت. با خنده و اعتماد به نفس می گی نشناختی؟!
می گه چرا تو زیتونی! و دوباره سردتر از قبل روشو می کنه اونور...
درسته خیطی واقعا مالیات نداره. اما یه کم درد که داره:)
12- فیلم های خون بازی و اسپایدرمن 3 و مسنجرز رو دیدم.
مسنجرز ترسناک بود. اما بعدش هر چی نشستم یه ارتباط منطقی بدم به کارای بازیگرها نتونستم.به قول سی با تو بترس. با منطق چیکار داری؟
اسپایدر من 3 هم که تکنولوژیش منو کشت.
در خون بازی هم لذت بردم از بازی باران کوثری در نقش یه دختر معتاد. اما نمی دونم چرا احساس کردم بابا جهانگیر و مامان رخشان یه جورایی این فیلمو برای نشون دادن بازی دخترشون ساخته بودن تا اینکه بخوان یه چیزی بگن.
آخر فیلم آدم می گه خوب, که چی؟ اینا رو من می دونستم که اعتیاد بده و آخرش آدم بدبخت می شه و...
اقلا یه خورده رادانشو زیاد می کردن!
13- این بلاگ رولینگ رو برای این گذاشتن که هر وقت یکی آپدیت کرد بفهمیم. جز اینه؟
حالا این چه سریه که بعضیا شونصد بار ای میل می دن که آپ کردیم بیا ببین...
کاش من هم کمی از این اعتمادبه نفس ها داشتم!
14- این سیزدهمی واقعا نحس بود:)
15- اینم بگم و به سلامتی و دل خوش برم.
دوستم قرار بود با بچه هاش بیاد خونه مون. قرار شد من برم دنبالشون تا میدون و بعد باهم پیاده بیاییم.
موقع رفتن سر قرار دیدم وای.. چه خبره! از اطئمه و اشربه و خوراکی های جورواجور...
رسما جلو آدم رو می گرفتن و به زور شیرینی و شربت و شیرکاکائو و ساندیس و تک دانه و شکلات و... تعارف می کردن. اصلا حواسم نبود که شب میلاد منجی عالم بشریته!
یه فکر پلیدی بهم گفت برو دوستت و بچه های شیکموشو از این راه ببر خونه تا شکمشون سیر و پر شه:)
وقتی سر قرار رسیدم صادقانه گفتم که اگه از این راه بریم خوراکی می دن و اگه به بچه های غذای بیرون نمیدی و یا از تمیزیش مطمئن نیستی می تونیم از یه راه دیگه بریم.
گفت چه از این بهتر! از راه خوراکی بریم.
بچه ها ذوق کنان می دویدن و خوراکی می گرفتن و می رفتن سراغ ناذر(نذرکننده) بعدی...
این بچه ها خیلی به تطهیر پول حاج آقاها و حاج خانوما کمک کردن. حق بزرگی به گردنشون دارن.
خلاصه که وقتی خونه ی ما رسیدن فقط آب یخ می خوردن و گاهی میوه. شیرینی و شکلات ها در امان بودن.
16- من موندم چرا ملت ایرانو ول می کنن و مهاجرت می کنن به کشورهای دیگه؟
تا چند وقت دیگه همه مون میلیاردر می شیم...
آشنایی که بعد از سی سال اومده بود ایران می گفت: مردم ایران برای چی می گن ما بدبختیم. ماشالله خونه زندگی هر کی رو(ببخشید هر کیو) که قیمت می کنم می بینم میلیون ها تومن می ارزه. از برکت جمهوری اسلامی همه شدن میلیونر!
گفتم این میلیون ها تومن چه به دردمون می خوره.
خونه ای که در دوران شاه دویست سیصد هزار تومن بود. بعد از انقلاب شد یک میلیون و بعد هر سال رفت بالا و حالا ممکنه 500 میلیون هم بیارزه... اما همه چیز با تورم بالا رفته. گوشت کیلویی صد تومن شده شش هفت هزار تومن.برنج شده کیلویی 2000 تومن. اجاره خونه ها که سر به فلک می زنه. الان یه آپارتمان صد متری در حوالی پاسداران اجاره ش به اندازه ی آپارتمان مشابه در لس آنجلسه(1500 دلار). ولی حقوق ها چطور؟
2- این هشتصدمین پستمه... اووَه چقدر نوشتم تا حالا!
3- این نظرخواهی آخرش درست نشد که نشد. هر چی برای نظرات روزنامه ای و کپی و پیستی نظرخواهی جداگانه می ذارم بازم همون آشه و همون کاسه.
4- یک توالت-نوشته بامزه:
"لطفا روی اثر هنری خود سیفون بکشید و محیط را برای خلق آثار هنری بعدی توسط دوستانتان پاک نگهدارید."
جالب اینجاست که من هر وقت رفتم به این توالت همیشه تمیز بوده.
من مي میرم برای این هنردوستی و هنرمندپروری مردممون. بیخود نیست می گن هنر نزد ایرانیان است و بس!
5- یک توالت نوشته ی دیگه:
احمدی نژاد رید به این مملکت. تو هم روش!
6- برنامه ای که نیم فاصله داره الان در دسترسم نیست و وجدان درست نویسیم حسابی در عذابه...
7- آذر فخر هنرمند بازیگر تاتر برام نوشته:
"مطمئنی اين همان نمايشنامه اقای رادی است؟ نوکر لال برادر طوطی؟ اقای گيل و سرطان معده؟ کلفت جوان خانه رقصنده گروه فلکلور گيلان است يا ان دختر معصوم و ساده و جوان؟ تاجماه خانم جنون نفاسی دارد و ديدن روابط عاشقانه اقای گيل با خواهر خودش او را اوهام سخت تر ميکشاند .
اصلا اين بزرگترين خيانتی است که ميتوان به تاتر کرد . اين نمايشنامه از شاهکارهای اقای رادی بود . اصلا بهتر است سکوت کنم ."
پس نمایشنامه"لبخند باشکوه آقای گیل" رو کلی تغییر دادن . برای همین خیلی پیش پا افتاده و غیرمنطقی به نظر میاد. من فکرمی کردم اشکال از دوران نوشتن نمایشنامه ست. اما مگر نه اینکه چخوف و برشت هم در زمان قدیم می نوشتن. پس چرا هر وقت می خونی به نظر جالب میان؟
این سانسور چه بر سر هنر داره میاره؟!!
آذر فخر عزیز از اجرای قدیمی این نمایشنامه یاد می کنه:
"محمدعلی کشاورز پدر را بازی ميکرد. جميله شيخی دختر با قدرت بزرگ را. دختر نقاش را فرخنده صابری ( خواهر کوچک پری صابری ) ايرج راد پسر چپی را . محمد مطيع پسر هوسران شکارچی ( که مثل پدر بود )آهو خردمند دختر کلفت را و من مادری که هنوز قدرت دارد ."
خیلی برام جالب بود که آذر فخر خودش این نمایش رو بازی کرده! کاش فیلمی یا عکسی از اون اجرا بود و می دیدم.
"باور کن که لبخند با شکوه اقای گيل واقعا استخوانبندی درستی داشت . چند تا شخصيت را نميدانم چرا زياد کردند . معانی عوض شده . دکور مال اپرا است . اصلا ان رنگها به يک امپراطوری فروريخته و خانه قديمی که حکايت از قدمت خود خانواده دارد نميخورد ."
آذر فخر باز هم گفته و اگه اجازه بده در اینجا ادامه شو می گذارم.
8- چه احساسی پیدا می کنی که یکی از دوستای تو یا همسرت ماشینتونو قرض بگیره و فرداش با لبخند سویچ خالی رو تحویل بده و بگه ببخشید, یادم رفت قفل کنم, دزدینش. و ماشین هرگز هم پیدا نشه.
9- چه احساسی پیدا می کنی وقتی تو یه مهمونی مهمونا با اصرار صاحب خونه کفشاشونو جلوی در در میارن. بعدش تو مهمونی خیلی خیلی خوش بگذره. بعد بیای ببینی این وسط فقط کفش تو نیست. هی بگردی و نباشه! وایسی تا ببینی کسی برش می گردونه یا نه. آخرش یه کفش کهنه باقی بمونه!
10- چه حسی بهت دست می ده وقتی آخر مهمونی بری سراغ رختکن و ببینی مانتویی که با هزار سختی گشتی و پیدا کردی و تازه دادی خیاط یه مقدار تغییراتی توش داده نیست... و لباست آستین نداشته باشه که بی مانتو بری خونه.
. اما خوشبختانه همسرت کت تنش هست...
11- چه حسی بهت دست می ده وقتی دوستی رو بعد از سال ها تو یه جمع می بینی و با حرارت و شوق و ذوق میری جلو باهاش خیلی صمیمانه سلام علیک می کنی و اون خیلی خونسرد روشو می کنه اون ور. تو فکر می کنی نشناختت. با خنده و اعتماد به نفس می گی نشناختی؟!
می گه چرا تو زیتونی! و دوباره سردتر از قبل روشو می کنه اونور...
درسته خیطی واقعا مالیات نداره. اما یه کم درد که داره:)
12- فیلم های خون بازی و اسپایدرمن 3 و مسنجرز رو دیدم.
مسنجرز ترسناک بود. اما بعدش هر چی نشستم یه ارتباط منطقی بدم به کارای بازیگرها نتونستم.به قول سی با تو بترس. با منطق چیکار داری؟
اسپایدر من 3 هم که تکنولوژیش منو کشت.
در خون بازی هم لذت بردم از بازی باران کوثری در نقش یه دختر معتاد. اما نمی دونم چرا احساس کردم بابا جهانگیر و مامان رخشان یه جورایی این فیلمو برای نشون دادن بازی دخترشون ساخته بودن تا اینکه بخوان یه چیزی بگن.
آخر فیلم آدم می گه خوب, که چی؟ اینا رو من می دونستم که اعتیاد بده و آخرش آدم بدبخت می شه و...
اقلا یه خورده رادانشو زیاد می کردن!
13- این بلاگ رولینگ رو برای این گذاشتن که هر وقت یکی آپدیت کرد بفهمیم. جز اینه؟
حالا این چه سریه که بعضیا شونصد بار ای میل می دن که آپ کردیم بیا ببین...
کاش من هم کمی از این اعتمادبه نفس ها داشتم!
14- این سیزدهمی واقعا نحس بود:)
15- اینم بگم و به سلامتی و دل خوش برم.
دوستم قرار بود با بچه هاش بیاد خونه مون. قرار شد من برم دنبالشون تا میدون و بعد باهم پیاده بیاییم.
موقع رفتن سر قرار دیدم وای.. چه خبره! از اطئمه و اشربه و خوراکی های جورواجور...
رسما جلو آدم رو می گرفتن و به زور شیرینی و شربت و شیرکاکائو و ساندیس و تک دانه و شکلات و... تعارف می کردن. اصلا حواسم نبود که شب میلاد منجی عالم بشریته!
یه فکر پلیدی بهم گفت برو دوستت و بچه های شیکموشو از این راه ببر خونه تا شکمشون سیر و پر شه:)
وقتی سر قرار رسیدم صادقانه گفتم که اگه از این راه بریم خوراکی می دن و اگه به بچه های غذای بیرون نمیدی و یا از تمیزیش مطمئن نیستی می تونیم از یه راه دیگه بریم.
گفت چه از این بهتر! از راه خوراکی بریم.
بچه ها ذوق کنان می دویدن و خوراکی می گرفتن و می رفتن سراغ ناذر(نذرکننده) بعدی...
این بچه ها خیلی به تطهیر پول حاج آقاها و حاج خانوما کمک کردن. حق بزرگی به گردنشون دارن.
خلاصه که وقتی خونه ی ما رسیدن فقط آب یخ می خوردن و گاهی میوه. شیرینی و شکلات ها در امان بودن.
16- من موندم چرا ملت ایرانو ول می کنن و مهاجرت می کنن به کشورهای دیگه؟
تا چند وقت دیگه همه مون میلیاردر می شیم...
آشنایی که بعد از سی سال اومده بود ایران می گفت: مردم ایران برای چی می گن ما بدبختیم. ماشالله خونه زندگی هر کی رو(ببخشید هر کیو) که قیمت می کنم می بینم میلیون ها تومن می ارزه. از برکت جمهوری اسلامی همه شدن میلیونر!
گفتم این میلیون ها تومن چه به دردمون می خوره.
خونه ای که در دوران شاه دویست سیصد هزار تومن بود. بعد از انقلاب شد یک میلیون و بعد هر سال رفت بالا و حالا ممکنه 500 میلیون هم بیارزه... اما همه چیز با تورم بالا رفته. گوشت کیلویی صد تومن شده شش هفت هزار تومن.برنج شده کیلویی 2000 تومن. اجاره خونه ها که سر به فلک می زنه. الان یه آپارتمان صد متری در حوالی پاسداران اجاره ش به اندازه ی آپارتمان مشابه در لس آنجلسه(1500 دلار). ولی حقوق ها چطور؟
جمعه، شهریور ۰۲، ۱۳۸۶
لبخند کمشکوه آقای گیل + عادیسازی چندزنه بودن توسط کارگردانان بهاصطلاح انتلکتوآل
1- لبخند کمشکوه آقای گیل
آقا، ما هی زبونمونو گاز گرفتیم تا وقتی این نمایش رو صحنهست چیزی ازش نگیم تا یه وقت خدای نکرده رو فروشش تأثیر بد نذاشته باشیم. نیست که خیلی هم خواننده(ویزیتور سابق) داریم:) خوب حالا دیگه برداشتنش...
بودن اسم هادی مرزبان کارگردان و مجری برنامهی به یادماندنی "ما میتوانیم" و همسرش فرزانهی کابلی معلم رقص و هنرپیشهی دوستداشتنی فیلم شیرک و سعید نیکپور "امیر کبیر" محبوب و همچنین اکبر رادی نویسندهی نمایشنامه حسابی آدمو به وسوسه میندازه که حتما بره ببینه.
شاید به نظر بیربط و مسخره بهنظر برسه که بگم وقتی با عجله رسیدم به تآتر شهر داشتن درها رو میبستن(از قبل بلیت داشتم) و من جیش داشتم. اگه میرفتم تو باید تا آنتراکت صبر میکردم. میتونستم تحمل کنم. چند قدم رفتم جلو و برگشتم عقب دیدم خود کارگردان داره آخرین نفرو راه میده و درو میبنده و به کسی که بیسیم دستش بود گفت شروع میکنیم. بدون فکر از اون آقاهه پرسیدم وقت دارم برم دستشویی. گفت اگه زود برمیگردی بدو! و دویدم به سمت پلههایی که پایین میرفت...
و چه خوب شد که رفتم، چون نمایش اصلا آنتراکت نداشت و من باید هم کندی بازی رو تحمل میکردم و هم جیش رو!
و چون ترک کردن سالن قبل از تموم شدن نمایش خیانت بود به صرفهجویی آبا و اجدادی که تا آخر پولی که دادی باید استفاده کنی حتی اگه مورد خرید زهر هلاهل باشه، چطور میتونستم دوساعت و نیم جیش رو تحمل کنم؟ مسئله این بود...
اکبر رادی نمایشنامهی "لبخند باشکوه آقای گیل" رو در دههی 1350 نوشته. وقتی دورهی فئودالیسم در ایران با اصلاحات ارضی به پایان میرسه و دورهی سرمایهداری و صنعت شروع میشه.
زمینهای زیاد آقای گیل( با بازی بهزاد فراهانی) رو ازش گرفته بودن و تونسته بود چند کارخونهی کوچیک بخره. اما از نظر روحی مثل آدمهای شکستخورده و افسرده در خونهی بزرگی در شمال با بچههاش زندگی میکنه. سرطان معده داره و عنقریبه که بمیره.
بچههاش یکی جمشید( با بازی سعید نیکپور) تحصیلکرده(دکترا) و با گرایشات چپ که همهش کتاب میخونه و قهوه میخوره و کار دیگهای نمیکنه. دیگری فروغالزمان( با بازی فرزانه کابلی) روانپزشک یا روانشناس که درمانگاهی هم داره و استاد دانشگاه هم هست. با دانشجوهاش همیشه درگیره. بهشون نمره نمیده و به جز تعدادی معدود همه رو میندازه. مثلا یه آدم عقدهایه و به بقیه خواهر و برادراش هم فرمانروایی میکنه. رفتارش با مادر افسردهش رقتآوره و مثل موش آزمایشگاهی بیشتر وقتا توی اتاق دربستهی تاریکی میندازتش.
دیگری داوود(با بازی بهنام تشکر) پسر قدبلند بوالهوس که جز شکار کار دیگری نداره. اغلب اونو با چکمه و کلاه و بارونی و تفنگ شکار میبینیم. به کلفت خونه طوطی نظر داره و از وسط داستان مرتب اونو به عنوان "یک خرگوش باکرهی سفید" برای درد باباش تجویز میکنه. و آخر داستان خودش به اون تجاوز میکنه. تجاوز را ما با یک جیغ و آخرش با دامنی که جلوش کاملا پاره شده میفهمیم( آخه بگو دامن گشاد دخترک رو میشد زد بالا. و چرا شلوار سفیدش کاملا سالم و سفید مونده بود).
دختر دیگر آقای گیل، مهرانگیز (با بازی هستی مرزبان) یک پایش میشلد. مادرش در زمان زایمان او دیووانه شده یا شایدم افسردگی بعد از زایمان گرفته و به مدد کمکهای رواندرمانی فروغ خانوم به این وضع افتاده. اهل شعر و شاعریه. نقاشی هم میکنه. مدلهاش از خدمهی خونهشونن. ازشون میخواد ژستهای مسخره و تحقیرآمیز بگیرن تا خانم نقاشیشون رو بکشه.
تعجبآور نیست که هادی مرزبان نقش فروغ رو به همسرش فرزانه کابلی و نقش مهری رو به دخترش هستی مرزبان داده(دخترشه دیگه. نه؟ چون به غیر از نام فامیلش، موقع حرف زدن مثل هادی مرزبان سینها رو شین میگه و شکل چونه و لپها هم کپی باباشه). برای کارگردانهای ایرانی، چه تأتر و چه تلویزیون و چه سینما خیلی به صرفهست که عوامل فیلم رو از فک و فامیل خودشون استفاده کنن. حتی بیضایی شاهکارگردان تأتر حتما نقش اولش رو به همسرش مژده شمسایی میده حتی اگه صداش خش داشته باشه!
دختر دیگر اسمش فخرایرانه(با بازی آیدا قهرمان) من از بازیش بدم نیومد. یک خانمدکتر ژیگولوی سوسول، سر اینکه چرا بچهش یک ربع پیپی بچهش دیر شده مردمو به خنده آورد و باز مرتب تکرارش کرد ولی خندهها تکرار نشد(مثل جوک تکراری شده بود) و شوهر زنذلیلش(با بازی علی رامز) این شوهر زنذلیل هم خیلی نخنما شده ها... بخصوص اینجور بیاراده.
پسر دیگر نورالدین( با بازی مرتضی مسجد جامعی) با فروغ دستبه یکی کرده که بعد از فوت پدرش پولهاشو بالا بکشن.
گیلانتاج مادر خانواده که نقششو مهرخ افضلی که اندامی کاملا تینایجری داره بازی میکنه و به هیچ وجه(حتی با موهای مصنوعی خاکستری) تو کت آدم نمیره که یه پیرزن زجرکشیدهی افسرده باشه. اما خوب یه جاهایی از بازیش رو دوست داشتم.
طوطی کلفت 18 سالهی خانه( با بازی هستی آتشی) که روسری سفید و شلوار و پیرهن بلند سفید و شلیتهی قرمز میپوشه و من تا آخرش نفهمیدم که خودش یه چیزیش میشه یا فقط دیگران بهش نظر دارن. چون یه دفعه از داوود پسر هیز خانواده روسری قرمز به عنوان پیشکش قبول میکنه. یک بار به پدر با هزار ناز و ادا و کرشمه دستمال آبی اتوکشیده و عطر زده هدیه میده و باهاش لاس میزنه و آخرش به خاطر هتک حرمت یه عالمه گریه میکنه!
طاهر هم که رل یک خدمهی لال رو بازی میکنه. بعد از نقشش به عنوان مدل نقاشی مهرانگیز فکر کنم کاربردش برای آخر داستان مهم باشه که به عنوان برادر غیرتمند طوطی برای هتک حرمتش( یا به قول روزنامهها آزار و اذیت جنسی) زار بزنه...
خوب چی شد؟ یه خانواده که ریشه در فئودالیسم دارن با بچههای تحصیلکرده در خارج کشور که همگی از نظر روحی و اخلاقی مشکل دارن. آخرش با مرگ پدر تقریبا مضمحل میشن. چپ سقوط میکنه و راست ادب میشه و طوطی هم لابد به نشانهی ملت ایران ..ییده میشه.(چه بیادب شدم من:))) )
به قول رانندهی ترن و جودی آبوت، این ترکیب" خرگوش باکره سفید" که بهوسیله پسر هیز و باباش تکرار میشد و "عزیزم" گفتنهای مکرر فروغ خانم(عصیصم، عصیصم) حسابی میره رو اعصاب آدم!
ئه... چقدر بدبینانه شد.
آخرش ملت کلی برای عوامل دست زدن... من هم عاشق پایان تأترهام. عوامل یکی یکی میان و مردم به اندازهای که خوششون اومده دست میزنن و بعد که کارگردان میاد همه بلند میشن و صدای دستها بلندتر میشه و...آخ... هیجانش آدمو میکشه...
عکسهایی از تأتر لبخند باشکوه آقای گیل...
عکسهای محمد توکلی از این نمایش...
2- "وقت اضافه" ی مهرداد خوشبخت
خوب این آقای مهرداد واقعا خوشبخته که یه عالمه بودجهی این مملکت رو دادن دستش تا بیاد گُروگر فیلم تلویزیونی بسازه. میتونه بره مهدی هاشمی رو بیاره و بکنتش حاجآقای صاحب یه فرش فروشی در بازار و عاشق یکی از زنهای فقیر محل بکندش...
عاشق خود زنه؟ نخیر! عاشق دوخت و دوز و آشپزیش... حاجآقا(مهدی هاشمی، حیفش نبود؟) که پسرها و عروساش و دختر و دامادش چشم به مالش دارن، میمیره برای اینکه یکی براش غذای خونگی بیاره و وقتی زیر بغلش شکافت براش بدوزه. همونطور که در احادیث روانشناسی اومده مرد بندهی شکمشه! تو براش بپز، کوفت بپز! بدوز، بد بدوز، اما بپز و بدوز و همیشه خونه باش و هی بگو چشم حاجآقا، باشه حاجآقا. تا بشی زن فرمانبر پارسا... این آقای خوشبخت یهو آخر فیلمو همچین قاراشمیش و قاطی پاطی میکنه که بهتره اصلا نگم!
3- اگه میتونی منو نگیر!
اوه، اوه، این احمد شاهدلوی جزقلی تا دیروز نقش بچهها رو بازی میکرد و حالا شده کارگردان. کور شه چشم بخیل. فیلم "چند میگیری گریهکنی"ش رو دیدم. فکر کنم بیشتر ادای دینی بود به منوچهر نوذری. اما بگو آخه جوون، در فیلم "اگه میتونی منو بگیر... که اسمش هم از فیلم خارجی که دیکاپریو توش بازی کرده کش رفتی" تو دیگه چرا مردا رو "سهزنه" میکنی؟ مگه تو خودت خواهر مادر نداری که یه کم نصیحتت کنن؟
4- فیلم" نصف مال من، نصف مال تو" رو به توصیهی شبح جان اصلا نرفتم(میبینید که توصیهی بلاگرها در فروش فیلمها اثر داره:) )
. آخه چقدر فیلم در مورد مردای دوزنه و سهزنه و صیغهدار و... روزنامه رو هم که باز میکنی تو صفحهی حوادثش هم پره از اخبار فلان عرب فلان تعداد زن و فلان تعداد بچه داره و اسمش داره میره تو گینس... اصلا یه جورایی داره باعث افتخار نشون میدن که تخم و ترکهی مردا زیاد باشه...
واقعا این کارگردانا متوجه نمیشن که این فیلماشون در عادی سازی این سنت بد(چند همسری) چقدر تأثیر داره؟
جایی که آیتالله صانعی میگه گرفتن زن دوم بدون اجازه جرم باید حساب بشه شما به اصطلاح انتلکتوئلها شدید کاسهی داغتر از آش؟ اُف بر شما...
خسرو سینایی روز بزرگداشتش با افتخار میگه من از "زنهام" تشکر میکنم که کمک کردن من به اینجا برسم( یه همچین جملهای گفت) آخه بگو اقلا میگفتی خانوادهم!
5- یه کم عصبانی شدم. برم یه لیوان آب سرد بخورم برگردم...;)
حالم بد بود(تب دارم) دق دلیم رو روی سر هنرمندا درآوردم:)
6- کارفرما: خانم شما در امتحان کتبی و مصاحبهی شغل درخواستیتون قبول شدید. اما... اما..
جویای کار با نگرانی: اما چی؟
کارفرما با نگاهی مشکوک به سرتاپای جویای کار: اما.. بهتر نیست بعد از فارغ شدن تشریف بیارید!
جویای کار: اما بهخدا من فارغالتحصیل شدم! مدرکم هم توی همین ماه آماده میشه. میخواهید از دانشگاه گواهی بیارم.
کارفرما: ممممم... منظورم...(اشاره به شکم کمی برآمده کارجو) فارغ شدن... بچه...
جویای کار: ای وای... ببخشید. بعد از زایمان کمی چاق شدم... بیام سر کار شکمم آب میشه ....
هیچ مکالمهای از این حالگیرانهتر شنیدید تاحالا؟
7- گذرگاه هفتاد ماهه شد!
مجلهی اینترنتی پر از شعر و داستان و مقاله و ... که هفتاد ماهه بی وقفه منتشر میشه...
واقعا تبریک میگم به دستاندرکاران پرتلاش، بیهیاهو و بیمزد و منت این مجلهی خوب.
یادش بهخیر، من اولین بار با اسم گزارش بهش لینک دادم و دفعهی بعدش از روش ده بار جریمه نوشتم..:) خوب من از اولش باهوش بودم...
8-سعید مرتضوی: هنوز شکنجه نکردهایم که بفهمید شکنجه یعنی چه... ایشالله عمر شغلیت به اونجاها نرسه مردک!
9- روز پزشک رو به تمام دکترهای بلاگر(که ماشالله تعدادشون کم نیست) تبریک میگم. به دنتیست، یک پزشک، دکتررضا، دکتر علی، دکترامید لحظهها، دکترحامد، سیرپرست، خانم دکتر... دکتر.. آخ... یادم نیست اسم بقیهرو. پیریه و هزار درد.. برم تقلب کنم.
10- پنجسالگی وبلاگ دهقون مبارک...
11- از بسته شدن وبلاگ پارسانوشت و دنتیست خیلی متاسفم...هر دو رو خیلی دوست داشتم.
12-
آقا، ما هی زبونمونو گاز گرفتیم تا وقتی این نمایش رو صحنهست چیزی ازش نگیم تا یه وقت خدای نکرده رو فروشش تأثیر بد نذاشته باشیم. نیست که خیلی هم خواننده(ویزیتور سابق) داریم:) خوب حالا دیگه برداشتنش...
بودن اسم هادی مرزبان کارگردان و مجری برنامهی به یادماندنی "ما میتوانیم" و همسرش فرزانهی کابلی معلم رقص و هنرپیشهی دوستداشتنی فیلم شیرک و سعید نیکپور "امیر کبیر" محبوب و همچنین اکبر رادی نویسندهی نمایشنامه حسابی آدمو به وسوسه میندازه که حتما بره ببینه.
شاید به نظر بیربط و مسخره بهنظر برسه که بگم وقتی با عجله رسیدم به تآتر شهر داشتن درها رو میبستن(از قبل بلیت داشتم) و من جیش داشتم. اگه میرفتم تو باید تا آنتراکت صبر میکردم. میتونستم تحمل کنم. چند قدم رفتم جلو و برگشتم عقب دیدم خود کارگردان داره آخرین نفرو راه میده و درو میبنده و به کسی که بیسیم دستش بود گفت شروع میکنیم. بدون فکر از اون آقاهه پرسیدم وقت دارم برم دستشویی. گفت اگه زود برمیگردی بدو! و دویدم به سمت پلههایی که پایین میرفت...
و چه خوب شد که رفتم، چون نمایش اصلا آنتراکت نداشت و من باید هم کندی بازی رو تحمل میکردم و هم جیش رو!
و چون ترک کردن سالن قبل از تموم شدن نمایش خیانت بود به صرفهجویی آبا و اجدادی که تا آخر پولی که دادی باید استفاده کنی حتی اگه مورد خرید زهر هلاهل باشه، چطور میتونستم دوساعت و نیم جیش رو تحمل کنم؟ مسئله این بود...
اکبر رادی نمایشنامهی "لبخند باشکوه آقای گیل" رو در دههی 1350 نوشته. وقتی دورهی فئودالیسم در ایران با اصلاحات ارضی به پایان میرسه و دورهی سرمایهداری و صنعت شروع میشه.
زمینهای زیاد آقای گیل( با بازی بهزاد فراهانی) رو ازش گرفته بودن و تونسته بود چند کارخونهی کوچیک بخره. اما از نظر روحی مثل آدمهای شکستخورده و افسرده در خونهی بزرگی در شمال با بچههاش زندگی میکنه. سرطان معده داره و عنقریبه که بمیره.
بچههاش یکی جمشید( با بازی سعید نیکپور) تحصیلکرده(دکترا) و با گرایشات چپ که همهش کتاب میخونه و قهوه میخوره و کار دیگهای نمیکنه. دیگری فروغالزمان( با بازی فرزانه کابلی) روانپزشک یا روانشناس که درمانگاهی هم داره و استاد دانشگاه هم هست. با دانشجوهاش همیشه درگیره. بهشون نمره نمیده و به جز تعدادی معدود همه رو میندازه. مثلا یه آدم عقدهایه و به بقیه خواهر و برادراش هم فرمانروایی میکنه. رفتارش با مادر افسردهش رقتآوره و مثل موش آزمایشگاهی بیشتر وقتا توی اتاق دربستهی تاریکی میندازتش.
دیگری داوود(با بازی بهنام تشکر) پسر قدبلند بوالهوس که جز شکار کار دیگری نداره. اغلب اونو با چکمه و کلاه و بارونی و تفنگ شکار میبینیم. به کلفت خونه طوطی نظر داره و از وسط داستان مرتب اونو به عنوان "یک خرگوش باکرهی سفید" برای درد باباش تجویز میکنه. و آخر داستان خودش به اون تجاوز میکنه. تجاوز را ما با یک جیغ و آخرش با دامنی که جلوش کاملا پاره شده میفهمیم( آخه بگو دامن گشاد دخترک رو میشد زد بالا. و چرا شلوار سفیدش کاملا سالم و سفید مونده بود).
دختر دیگر آقای گیل، مهرانگیز (با بازی هستی مرزبان) یک پایش میشلد. مادرش در زمان زایمان او دیووانه شده یا شایدم افسردگی بعد از زایمان گرفته و به مدد کمکهای رواندرمانی فروغ خانوم به این وضع افتاده. اهل شعر و شاعریه. نقاشی هم میکنه. مدلهاش از خدمهی خونهشونن. ازشون میخواد ژستهای مسخره و تحقیرآمیز بگیرن تا خانم نقاشیشون رو بکشه.
تعجبآور نیست که هادی مرزبان نقش فروغ رو به همسرش فرزانه کابلی و نقش مهری رو به دخترش هستی مرزبان داده(دخترشه دیگه. نه؟ چون به غیر از نام فامیلش، موقع حرف زدن مثل هادی مرزبان سینها رو شین میگه و شکل چونه و لپها هم کپی باباشه). برای کارگردانهای ایرانی، چه تأتر و چه تلویزیون و چه سینما خیلی به صرفهست که عوامل فیلم رو از فک و فامیل خودشون استفاده کنن. حتی بیضایی شاهکارگردان تأتر حتما نقش اولش رو به همسرش مژده شمسایی میده حتی اگه صداش خش داشته باشه!
دختر دیگر اسمش فخرایرانه(با بازی آیدا قهرمان) من از بازیش بدم نیومد. یک خانمدکتر ژیگولوی سوسول، سر اینکه چرا بچهش یک ربع پیپی بچهش دیر شده مردمو به خنده آورد و باز مرتب تکرارش کرد ولی خندهها تکرار نشد(مثل جوک تکراری شده بود) و شوهر زنذلیلش(با بازی علی رامز) این شوهر زنذلیل هم خیلی نخنما شده ها... بخصوص اینجور بیاراده.
پسر دیگر نورالدین( با بازی مرتضی مسجد جامعی) با فروغ دستبه یکی کرده که بعد از فوت پدرش پولهاشو بالا بکشن.
گیلانتاج مادر خانواده که نقششو مهرخ افضلی که اندامی کاملا تینایجری داره بازی میکنه و به هیچ وجه(حتی با موهای مصنوعی خاکستری) تو کت آدم نمیره که یه پیرزن زجرکشیدهی افسرده باشه. اما خوب یه جاهایی از بازیش رو دوست داشتم.
طوطی کلفت 18 سالهی خانه( با بازی هستی آتشی) که روسری سفید و شلوار و پیرهن بلند سفید و شلیتهی قرمز میپوشه و من تا آخرش نفهمیدم که خودش یه چیزیش میشه یا فقط دیگران بهش نظر دارن. چون یه دفعه از داوود پسر هیز خانواده روسری قرمز به عنوان پیشکش قبول میکنه. یک بار به پدر با هزار ناز و ادا و کرشمه دستمال آبی اتوکشیده و عطر زده هدیه میده و باهاش لاس میزنه و آخرش به خاطر هتک حرمت یه عالمه گریه میکنه!
طاهر هم که رل یک خدمهی لال رو بازی میکنه. بعد از نقشش به عنوان مدل نقاشی مهرانگیز فکر کنم کاربردش برای آخر داستان مهم باشه که به عنوان برادر غیرتمند طوطی برای هتک حرمتش( یا به قول روزنامهها آزار و اذیت جنسی) زار بزنه...
خوب چی شد؟ یه خانواده که ریشه در فئودالیسم دارن با بچههای تحصیلکرده در خارج کشور که همگی از نظر روحی و اخلاقی مشکل دارن. آخرش با مرگ پدر تقریبا مضمحل میشن. چپ سقوط میکنه و راست ادب میشه و طوطی هم لابد به نشانهی ملت ایران ..ییده میشه.(چه بیادب شدم من:))) )
به قول رانندهی ترن و جودی آبوت، این ترکیب" خرگوش باکره سفید" که بهوسیله پسر هیز و باباش تکرار میشد و "عزیزم" گفتنهای مکرر فروغ خانم(عصیصم، عصیصم) حسابی میره رو اعصاب آدم!
ئه... چقدر بدبینانه شد.
آخرش ملت کلی برای عوامل دست زدن... من هم عاشق پایان تأترهام. عوامل یکی یکی میان و مردم به اندازهای که خوششون اومده دست میزنن و بعد که کارگردان میاد همه بلند میشن و صدای دستها بلندتر میشه و...آخ... هیجانش آدمو میکشه...
عکسهایی از تأتر لبخند باشکوه آقای گیل...
عکسهای محمد توکلی از این نمایش...
2- "وقت اضافه" ی مهرداد خوشبخت
خوب این آقای مهرداد واقعا خوشبخته که یه عالمه بودجهی این مملکت رو دادن دستش تا بیاد گُروگر فیلم تلویزیونی بسازه. میتونه بره مهدی هاشمی رو بیاره و بکنتش حاجآقای صاحب یه فرش فروشی در بازار و عاشق یکی از زنهای فقیر محل بکندش...
عاشق خود زنه؟ نخیر! عاشق دوخت و دوز و آشپزیش... حاجآقا(مهدی هاشمی، حیفش نبود؟) که پسرها و عروساش و دختر و دامادش چشم به مالش دارن، میمیره برای اینکه یکی براش غذای خونگی بیاره و وقتی زیر بغلش شکافت براش بدوزه. همونطور که در احادیث روانشناسی اومده مرد بندهی شکمشه! تو براش بپز، کوفت بپز! بدوز، بد بدوز، اما بپز و بدوز و همیشه خونه باش و هی بگو چشم حاجآقا، باشه حاجآقا. تا بشی زن فرمانبر پارسا... این آقای خوشبخت یهو آخر فیلمو همچین قاراشمیش و قاطی پاطی میکنه که بهتره اصلا نگم!
3- اگه میتونی منو نگیر!
اوه، اوه، این احمد شاهدلوی جزقلی تا دیروز نقش بچهها رو بازی میکرد و حالا شده کارگردان. کور شه چشم بخیل. فیلم "چند میگیری گریهکنی"ش رو دیدم. فکر کنم بیشتر ادای دینی بود به منوچهر نوذری. اما بگو آخه جوون، در فیلم "اگه میتونی منو بگیر... که اسمش هم از فیلم خارجی که دیکاپریو توش بازی کرده کش رفتی" تو دیگه چرا مردا رو "سهزنه" میکنی؟ مگه تو خودت خواهر مادر نداری که یه کم نصیحتت کنن؟
4- فیلم" نصف مال من، نصف مال تو" رو به توصیهی شبح جان اصلا نرفتم(میبینید که توصیهی بلاگرها در فروش فیلمها اثر داره:) )
. آخه چقدر فیلم در مورد مردای دوزنه و سهزنه و صیغهدار و... روزنامه رو هم که باز میکنی تو صفحهی حوادثش هم پره از اخبار فلان عرب فلان تعداد زن و فلان تعداد بچه داره و اسمش داره میره تو گینس... اصلا یه جورایی داره باعث افتخار نشون میدن که تخم و ترکهی مردا زیاد باشه...
واقعا این کارگردانا متوجه نمیشن که این فیلماشون در عادی سازی این سنت بد(چند همسری) چقدر تأثیر داره؟
جایی که آیتالله صانعی میگه گرفتن زن دوم بدون اجازه جرم باید حساب بشه شما به اصطلاح انتلکتوئلها شدید کاسهی داغتر از آش؟ اُف بر شما...
خسرو سینایی روز بزرگداشتش با افتخار میگه من از "زنهام" تشکر میکنم که کمک کردن من به اینجا برسم( یه همچین جملهای گفت) آخه بگو اقلا میگفتی خانوادهم!
5- یه کم عصبانی شدم. برم یه لیوان آب سرد بخورم برگردم...;)
حالم بد بود(تب دارم) دق دلیم رو روی سر هنرمندا درآوردم:)
6- کارفرما: خانم شما در امتحان کتبی و مصاحبهی شغل درخواستیتون قبول شدید. اما... اما..
جویای کار با نگرانی: اما چی؟
کارفرما با نگاهی مشکوک به سرتاپای جویای کار: اما.. بهتر نیست بعد از فارغ شدن تشریف بیارید!
جویای کار: اما بهخدا من فارغالتحصیل شدم! مدرکم هم توی همین ماه آماده میشه. میخواهید از دانشگاه گواهی بیارم.
کارفرما: ممممم... منظورم...(اشاره به شکم کمی برآمده کارجو) فارغ شدن... بچه...
جویای کار: ای وای... ببخشید. بعد از زایمان کمی چاق شدم... بیام سر کار شکمم آب میشه ....
هیچ مکالمهای از این حالگیرانهتر شنیدید تاحالا؟
7- گذرگاه هفتاد ماهه شد!
مجلهی اینترنتی پر از شعر و داستان و مقاله و ... که هفتاد ماهه بی وقفه منتشر میشه...
واقعا تبریک میگم به دستاندرکاران پرتلاش، بیهیاهو و بیمزد و منت این مجلهی خوب.
یادش بهخیر، من اولین بار با اسم گزارش بهش لینک دادم و دفعهی بعدش از روش ده بار جریمه نوشتم..:) خوب من از اولش باهوش بودم...
8-سعید مرتضوی: هنوز شکنجه نکردهایم که بفهمید شکنجه یعنی چه... ایشالله عمر شغلیت به اونجاها نرسه مردک!
9- روز پزشک رو به تمام دکترهای بلاگر(که ماشالله تعدادشون کم نیست) تبریک میگم. به دنتیست، یک پزشک، دکتررضا، دکتر علی، دکترامید لحظهها، دکترحامد، سیرپرست، خانم دکتر... دکتر.. آخ... یادم نیست اسم بقیهرو. پیریه و هزار درد.. برم تقلب کنم.
10- پنجسالگی وبلاگ دهقون مبارک...
11- از بسته شدن وبلاگ پارسانوشت و دنتیست خیلی متاسفم...هر دو رو خیلی دوست داشتم.
12-
سهشنبه، مرداد ۳۰، ۱۳۸۶
تخم خدابخش!
1- بچه نبود رخش بود،
تخم خدابخش بود...
2- نوبت به من رسیده بود و میوهفروش داشت برای من در کیسه میوه میریخت. تموم حواسم بود که میوههای خراب و لهیده نریزه. با این گرونی میوه که مثلا هر آلو قرمز درشت 100 تومن میافته آدم زورش میاد چند تاش خراب باشه. این میوهفروشها هم انگار همگی یک دورهی شعبدهبازی گذروندن. جلوت بهترین میوهها رو میریزن و وقتی میای خونه میبینی هفتهشتتاش غیرقابل استفادهست. بگو اگه میخواستن واقعا میوهی خوب بدن میذاشتن جدا کنی.
خلاصه، میوهفروش داشت با صد اخم و تخم برام میوه میریخت تو کیسه که یهو انگار بهش برق وصل کردن.در حالیکه به در مغازه خیره شده بود، کیسه رو با میوه پرت کرد و با اون هیکل گندهش دوید به استقبال یه مشتری.
خانمی درشتهیکل و چادری که زیرش مقنعه پوشیده بود و مانتوی بلند و شلوار گشاد و کفش جلوبسته. همه مشکی. ولی صورتش سفید و تپل. کمی هم ته آرایش داشت.
- مش رمضون، لیست منو آماده کردی؟
لبخندی کل صورت میوهفروش رو پوشوند.
- آره، حاجخانوم افضلی، آقا صبح لیستو آورد. همه آمادهست.
و خطاب به شاگرد ده دوازده سالهی مغازه داد زد:
- پسر، بار حاجخانوم رو بذار پشت ماشین.
- نمیخواد، میگم راننده بذاره.
- اختیار دارید! و زد پس کلهی شاگرد.
شاگرد جست زد و رفت از پشت مغازه بارها رو کیسه کیسه خِرکِشون آورد. بهترین سیب، آلو، آلبالو، خیار، گوجه، موز، شلیل، شفتالو، هلو و... از هر کدوم چند کیلو.
میوهفروش دستها رو به نشانهی ارادت زیاد جلوش گره زده بود مثل فوتبالیستهایی که جلوی دروازهی خودی منتظر ضربهی آزاد رقیبن! سرش پایین و لبخند احمقانهای روی لباش بود.
حاج خانوم گفت قبل از حساب، بذار ببینم چیزی کم ندارم! و چشم گردوند روی میوهها...
به میوهفروش گفتم: من فقط یک کیلو آلو قرمز و سه کیلو پیاز و سهچهار کیلو سیبزمینی میخوام. عجله دارم.
داشتم از خستگی میمردم . شب شده بود و از صبح سر پا بودم.
میوهفروش نگاهی عاقل اندر سفیه بهم انداخت و حتی به خودش زحمت جواب نداد.
حاجخانوم: ئه... خوب شد یادم اومد. ده دوازده کیلو سیبزمینی و همینقدر هم پیاز میخوام و بعد به بادمجون و کدوی تر و تازه اشاره کرد. اونا هم هرکدوم شش هفت کیلو. دیروز با حاجآقا از سرِ زمین خریدیم ولی کمه!
میوهفروش که از خوشحالی روی پا بند نبود رفت سراغ گونیهای ته مغازه و دیدم داشت بهترین سیبزمینی و پیاز رو جدا میکرد. در صورتیکه جلوی مغازه پر بود از کیسههای آماده پیاز و سیبزمینی.
بعد از آماده شدن میوهها و سبزیجاتش گفت: چقدر میشه ؟
با خجالت ساختگی: قابلی نداره حاج خانم ، با حاج آقا افضلی حساب میکنم!
بعد از کلی اصرار فرمودن:
- با آلبالویی که صبح دادم خدمت آقا میشه سرراست دویستهزار تومن.
حاجخانوم نه چک زد و نه چونه و نه حتی قیمت میوهها رو پرسید.
کیفشو از زیر چادر درآورد. با صبرو حوصله ایران چک دویستهزار تومنی از کیفش درآورد و داد.
میوهفروش ایران چک رو گذاشت رو پیشونیش و بعد بوسیدش. شاید هم اول بوسیدش بعد گذاشت رو پیشونیش. دقیقا نفهمیدم. و پول به دست دوباره دستهاشو مثل فوتبالیستها گرفت جلوی شومبولش به نشانهی کرنش. با لبخندی احمقانه روی لبهاش.
زن در حالیکه چادرش را باد میداد با سر افراشته و قد بلند کیفش رو داد زیر چادرش و رفت به سمت ماشینی که پسرک چندین بار فاصلهی بین مغازه و اونو طی کرده بود. راننده ریشوی کت و شلوارپوش که دکمهی بالای پیرهنش رو بسته بود، کنار صندوق عقب ایستاده بود و به پسرک دستور میداد که چهطوری بارها رو بچینه تا میوههای نرم زیر میوههای سفت له و لورده نشن.
تا زن رسید، راننده پسرک رو از کنار ماشین روند تا چادر زن آلوده نشه. اما حاج خانوم دوباره کیفش رو از زیر چادر درآورد و در نهایت بزرگواری یک صدتومانی به پسرک داد.
پسر صدتومانی رو گرفت و بدون تشکر توی جیبش گذاشت و راهشو کشید به سمت مغازه. میوهفروش هنوز داشت با لبخند تعظیم میکرد و من هنوز داشتم غر میزدم.
- انگار نوبت من بود ها...
میوهفروش اومد و با اخم شروع کرد به ادامهی میوه ریختنش توی کیسه برای من.
- زنیکهی دیوث مال مردم خور... ببین چه آلاف اولوفی بههم زده!
- اوووو... آقا چیکار میکنی! گفتم یک کیلو، این که از دو کیلو هم زد بالا...
اضافههاشو ریخت و گفت:
- این عوضیها اعصاب برای آدم نمیذارن! این حاجآقا افضلی یه شاگرد قصاب بود قبل ِ انقلاب. رفت کمیته و افتاد تو دارو دسته اینا و د ِ بخور... زنش رختشور بود. حالا ببین چه کبکبه و دبدبهای داره. خانم، راننده هم داره. و دهنشو کج کرد.
بعد شروع کرد برای من هر چی آشغال سیبزمینی و پیاز بود ریختن.
- شما حق نداری بهشون فحش بدی!
- اهه... یعنی چی؟
- والله تا اونجایی که من دیدم این حاجآقا و حاجخانمها رو امثال شما بزرگ کردن! برای چی نوبت منو دادی بهش؟
بعد برای اینکه لجش رو در بیارم 1500 تومن پول آلوها رو گذاشتم رو پیشخون و گفتم سیبزمینی پیاز آشغالی نمیخوام.( آلو رو هم از بس دهنم آب افتاده بود خریدم) و راهمو کشیدم و رفتم!
3- گذارم افتاد به فروشگاه یکی از ارگانها. راستش بن خرید به عنوان جایزه بهمون داده بودن و میترسیدم اعتبارش تموم بشه. فکر میکردم قیمت اجناس در فروشگاه دولتی باید احتمالا ارزونتر باشه. اما هر چی گشتم دیدم همه چیز از بازار گرونتره. از مواد خوراکی بگیر تا بهداشتی و لوازم منزل. تیپم به دولتیها نمیخورد و از نگاههای مسئولین غرفهها و مردمی که در حال خرید بودن خسته شدم گفتم الهآلله یه چیزایی الکی میخرم بنم تموم شه. شامپو و صابون و ماکارونی و روغن و پنیر و ماست و...
اومدم با فروشنده قیمتها رو چک کنم که بیشتر از بنم خرید نکرده باشم. تا بنم رو دید گفت:
- شما که شاغل در فلان اداره نیستی!
گفتم: نه، در فلانجا برنده شدیم.
نگاه بدبینانهای بهم انداخت. زیر و روی بن رو نگاهی موشکافانه کرد تا یکوقت جعلی نباشه. با اینحال گفت باید اول بری پیش رئیس فروشگاه تا تأئیدت کنه وگرنه معذورم. و پشت چشم نازک کرد.
عصبانی شدم اما بهروم نیاوردم. آدرس اتاق رئیس فروشگاه رو پرسیدم و بهراه افتادم.
همونطور که مجسم میکردم رئیس فروشگاه مردی حزباللهی، قد کوتاه، با ریش جوگندمی و قیافهی ژولیده، با شلوار گشاد و پیراهن گشاد چهارخونه روی شلوار که چاقتر هم نشونش میداد. گفتم ای دل غافل! حالا یک بازجویی هم با این در پیش داریم. چهطوره از خیرش بگذریم! اما نه...
تا دیدمش، بن رو پرت کردم روی میزش و زبونم به کار افتاد:
- خیلی قیمتاتون ارزونه، خیلی جنسهای خوب دارید! به بن آدم هم شک میکنید!
اگه میدونستم این رفتارو دارید هرگز پا نمیذاشتم اینجا. مگه ما چقدر اعصاب داریم! خودتون میدونید بنتون بیارزشه که نه فروشندهی غرفه قبولش داره و نه صندوق. حتما باید شما امضاش کنید تا ارزش پیدا کنه! چرا از همه قبول کردن جز من! چون مثل شماها لباس نپوشیدم! شما فکر کردید کی هستید؟
مرد هیچ حرفی نزد و به حرفام گوش کرد. از پشت میزش بلند شد. گفتم اگر حرف بدی زد میزنم توی گوشش( شوخی کردم. کی جرأتشو داره) بن رو از روی میزش برداشت و راه افتاد، تا به من رسید گفت لطفا با من بیایید!
دنبالش به راه افتادم. گفت کدوم غرفه. اسم غرفه رو گفتم. توی راه همه نگاهمون میکردن. رسیدیم به غرفهی مورد نظر.
- برای چی این بن رو از خانوم قبول نکردی؟
- خوب، آخه...
- خوب آخه چی؟ فوری هر چی میخواد بهش بدین. خانوم محترم، گفتید کدوم جنسامون گرونه؟
دونه دونه قیمتا رو گفتم که فروشگاه رفاه اینقدر میده مغازهی سرکوچهمون اینقدر میده و اینجا اینقدر!
روی کاغذی تموم این اعداد رو نوشت.(یعنی نمیدونست؟)بعد شروع کرد به فکر کردن.
- حتما رسیدگی میکنم. فکر میکنم حق با شما باشه... حتما چند روز بعد برای پیگیری بیایید. فیشتون رو هم بیارید.
فروشنده با احترام اجناسی که میخواستم چید توی چند نایلکس و بهم تقدیم کرد.
من هم با سری افراشته از فروشگاه اومدم بیرون.
گفتم بازم صد رحمت به اینا که حداقل فهمیدن حناشون دیگه پیش ملت رنگی نداره.
4- جواب مفصل ناصر زرافشان به عباس میلانی...
"در شماره 16 روزنامه هم ميهن مصاحبه اي با آقاي عباس ميلاني زير عنوان "روزگار سپري شده روشنفکران چپ" منتشر شده است که در آن بنا به توضيح مصاحبه کننده قرار بوده است درباره "روشنفکران چپ ادبي و دلائل تفوق طولاني آنها بر فضاي فکري جامعه " بحث شود؛ اما..."
علاقهمندان بخوانند:
وقتي آب سربالا مي رود . . .
تخم خدابخش بود...
2- نوبت به من رسیده بود و میوهفروش داشت برای من در کیسه میوه میریخت. تموم حواسم بود که میوههای خراب و لهیده نریزه. با این گرونی میوه که مثلا هر آلو قرمز درشت 100 تومن میافته آدم زورش میاد چند تاش خراب باشه. این میوهفروشها هم انگار همگی یک دورهی شعبدهبازی گذروندن. جلوت بهترین میوهها رو میریزن و وقتی میای خونه میبینی هفتهشتتاش غیرقابل استفادهست. بگو اگه میخواستن واقعا میوهی خوب بدن میذاشتن جدا کنی.
خلاصه، میوهفروش داشت با صد اخم و تخم برام میوه میریخت تو کیسه که یهو انگار بهش برق وصل کردن.در حالیکه به در مغازه خیره شده بود، کیسه رو با میوه پرت کرد و با اون هیکل گندهش دوید به استقبال یه مشتری.
خانمی درشتهیکل و چادری که زیرش مقنعه پوشیده بود و مانتوی بلند و شلوار گشاد و کفش جلوبسته. همه مشکی. ولی صورتش سفید و تپل. کمی هم ته آرایش داشت.
- مش رمضون، لیست منو آماده کردی؟
لبخندی کل صورت میوهفروش رو پوشوند.
- آره، حاجخانوم افضلی، آقا صبح لیستو آورد. همه آمادهست.
و خطاب به شاگرد ده دوازده سالهی مغازه داد زد:
- پسر، بار حاجخانوم رو بذار پشت ماشین.
- نمیخواد، میگم راننده بذاره.
- اختیار دارید! و زد پس کلهی شاگرد.
شاگرد جست زد و رفت از پشت مغازه بارها رو کیسه کیسه خِرکِشون آورد. بهترین سیب، آلو، آلبالو، خیار، گوجه، موز، شلیل، شفتالو، هلو و... از هر کدوم چند کیلو.
میوهفروش دستها رو به نشانهی ارادت زیاد جلوش گره زده بود مثل فوتبالیستهایی که جلوی دروازهی خودی منتظر ضربهی آزاد رقیبن! سرش پایین و لبخند احمقانهای روی لباش بود.
حاج خانوم گفت قبل از حساب، بذار ببینم چیزی کم ندارم! و چشم گردوند روی میوهها...
به میوهفروش گفتم: من فقط یک کیلو آلو قرمز و سه کیلو پیاز و سهچهار کیلو سیبزمینی میخوام. عجله دارم.
داشتم از خستگی میمردم . شب شده بود و از صبح سر پا بودم.
میوهفروش نگاهی عاقل اندر سفیه بهم انداخت و حتی به خودش زحمت جواب نداد.
حاجخانوم: ئه... خوب شد یادم اومد. ده دوازده کیلو سیبزمینی و همینقدر هم پیاز میخوام و بعد به بادمجون و کدوی تر و تازه اشاره کرد. اونا هم هرکدوم شش هفت کیلو. دیروز با حاجآقا از سرِ زمین خریدیم ولی کمه!
میوهفروش که از خوشحالی روی پا بند نبود رفت سراغ گونیهای ته مغازه و دیدم داشت بهترین سیبزمینی و پیاز رو جدا میکرد. در صورتیکه جلوی مغازه پر بود از کیسههای آماده پیاز و سیبزمینی.
بعد از آماده شدن میوهها و سبزیجاتش گفت: چقدر میشه ؟
با خجالت ساختگی: قابلی نداره حاج خانم ، با حاج آقا افضلی حساب میکنم!
بعد از کلی اصرار فرمودن:
- با آلبالویی که صبح دادم خدمت آقا میشه سرراست دویستهزار تومن.
حاجخانوم نه چک زد و نه چونه و نه حتی قیمت میوهها رو پرسید.
کیفشو از زیر چادر درآورد. با صبرو حوصله ایران چک دویستهزار تومنی از کیفش درآورد و داد.
میوهفروش ایران چک رو گذاشت رو پیشونیش و بعد بوسیدش. شاید هم اول بوسیدش بعد گذاشت رو پیشونیش. دقیقا نفهمیدم. و پول به دست دوباره دستهاشو مثل فوتبالیستها گرفت جلوی شومبولش به نشانهی کرنش. با لبخندی احمقانه روی لبهاش.
زن در حالیکه چادرش را باد میداد با سر افراشته و قد بلند کیفش رو داد زیر چادرش و رفت به سمت ماشینی که پسرک چندین بار فاصلهی بین مغازه و اونو طی کرده بود. راننده ریشوی کت و شلوارپوش که دکمهی بالای پیرهنش رو بسته بود، کنار صندوق عقب ایستاده بود و به پسرک دستور میداد که چهطوری بارها رو بچینه تا میوههای نرم زیر میوههای سفت له و لورده نشن.
تا زن رسید، راننده پسرک رو از کنار ماشین روند تا چادر زن آلوده نشه. اما حاج خانوم دوباره کیفش رو از زیر چادر درآورد و در نهایت بزرگواری یک صدتومانی به پسرک داد.
پسر صدتومانی رو گرفت و بدون تشکر توی جیبش گذاشت و راهشو کشید به سمت مغازه. میوهفروش هنوز داشت با لبخند تعظیم میکرد و من هنوز داشتم غر میزدم.
- انگار نوبت من بود ها...
میوهفروش اومد و با اخم شروع کرد به ادامهی میوه ریختنش توی کیسه برای من.
- زنیکهی دیوث مال مردم خور... ببین چه آلاف اولوفی بههم زده!
- اوووو... آقا چیکار میکنی! گفتم یک کیلو، این که از دو کیلو هم زد بالا...
اضافههاشو ریخت و گفت:
- این عوضیها اعصاب برای آدم نمیذارن! این حاجآقا افضلی یه شاگرد قصاب بود قبل ِ انقلاب. رفت کمیته و افتاد تو دارو دسته اینا و د ِ بخور... زنش رختشور بود. حالا ببین چه کبکبه و دبدبهای داره. خانم، راننده هم داره. و دهنشو کج کرد.
بعد شروع کرد برای من هر چی آشغال سیبزمینی و پیاز بود ریختن.
- شما حق نداری بهشون فحش بدی!
- اهه... یعنی چی؟
- والله تا اونجایی که من دیدم این حاجآقا و حاجخانمها رو امثال شما بزرگ کردن! برای چی نوبت منو دادی بهش؟
بعد برای اینکه لجش رو در بیارم 1500 تومن پول آلوها رو گذاشتم رو پیشخون و گفتم سیبزمینی پیاز آشغالی نمیخوام.( آلو رو هم از بس دهنم آب افتاده بود خریدم) و راهمو کشیدم و رفتم!
3- گذارم افتاد به فروشگاه یکی از ارگانها. راستش بن خرید به عنوان جایزه بهمون داده بودن و میترسیدم اعتبارش تموم بشه. فکر میکردم قیمت اجناس در فروشگاه دولتی باید احتمالا ارزونتر باشه. اما هر چی گشتم دیدم همه چیز از بازار گرونتره. از مواد خوراکی بگیر تا بهداشتی و لوازم منزل. تیپم به دولتیها نمیخورد و از نگاههای مسئولین غرفهها و مردمی که در حال خرید بودن خسته شدم گفتم الهآلله یه چیزایی الکی میخرم بنم تموم شه. شامپو و صابون و ماکارونی و روغن و پنیر و ماست و...
اومدم با فروشنده قیمتها رو چک کنم که بیشتر از بنم خرید نکرده باشم. تا بنم رو دید گفت:
- شما که شاغل در فلان اداره نیستی!
گفتم: نه، در فلانجا برنده شدیم.
نگاه بدبینانهای بهم انداخت. زیر و روی بن رو نگاهی موشکافانه کرد تا یکوقت جعلی نباشه. با اینحال گفت باید اول بری پیش رئیس فروشگاه تا تأئیدت کنه وگرنه معذورم. و پشت چشم نازک کرد.
عصبانی شدم اما بهروم نیاوردم. آدرس اتاق رئیس فروشگاه رو پرسیدم و بهراه افتادم.
همونطور که مجسم میکردم رئیس فروشگاه مردی حزباللهی، قد کوتاه، با ریش جوگندمی و قیافهی ژولیده، با شلوار گشاد و پیراهن گشاد چهارخونه روی شلوار که چاقتر هم نشونش میداد. گفتم ای دل غافل! حالا یک بازجویی هم با این در پیش داریم. چهطوره از خیرش بگذریم! اما نه...
تا دیدمش، بن رو پرت کردم روی میزش و زبونم به کار افتاد:
- خیلی قیمتاتون ارزونه، خیلی جنسهای خوب دارید! به بن آدم هم شک میکنید!
اگه میدونستم این رفتارو دارید هرگز پا نمیذاشتم اینجا. مگه ما چقدر اعصاب داریم! خودتون میدونید بنتون بیارزشه که نه فروشندهی غرفه قبولش داره و نه صندوق. حتما باید شما امضاش کنید تا ارزش پیدا کنه! چرا از همه قبول کردن جز من! چون مثل شماها لباس نپوشیدم! شما فکر کردید کی هستید؟
مرد هیچ حرفی نزد و به حرفام گوش کرد. از پشت میزش بلند شد. گفتم اگر حرف بدی زد میزنم توی گوشش( شوخی کردم. کی جرأتشو داره) بن رو از روی میزش برداشت و راه افتاد، تا به من رسید گفت لطفا با من بیایید!
دنبالش به راه افتادم. گفت کدوم غرفه. اسم غرفه رو گفتم. توی راه همه نگاهمون میکردن. رسیدیم به غرفهی مورد نظر.
- برای چی این بن رو از خانوم قبول نکردی؟
- خوب، آخه...
- خوب آخه چی؟ فوری هر چی میخواد بهش بدین. خانوم محترم، گفتید کدوم جنسامون گرونه؟
دونه دونه قیمتا رو گفتم که فروشگاه رفاه اینقدر میده مغازهی سرکوچهمون اینقدر میده و اینجا اینقدر!
روی کاغذی تموم این اعداد رو نوشت.(یعنی نمیدونست؟)بعد شروع کرد به فکر کردن.
- حتما رسیدگی میکنم. فکر میکنم حق با شما باشه... حتما چند روز بعد برای پیگیری بیایید. فیشتون رو هم بیارید.
فروشنده با احترام اجناسی که میخواستم چید توی چند نایلکس و بهم تقدیم کرد.
من هم با سری افراشته از فروشگاه اومدم بیرون.
گفتم بازم صد رحمت به اینا که حداقل فهمیدن حناشون دیگه پیش ملت رنگی نداره.
4- جواب مفصل ناصر زرافشان به عباس میلانی...
"در شماره 16 روزنامه هم ميهن مصاحبه اي با آقاي عباس ميلاني زير عنوان "روزگار سپري شده روشنفکران چپ" منتشر شده است که در آن بنا به توضيح مصاحبه کننده قرار بوده است درباره "روشنفکران چپ ادبي و دلائل تفوق طولاني آنها بر فضاي فکري جامعه " بحث شود؛ اما..."
علاقهمندان بخوانند:
وقتي آب سربالا مي رود . . .
شنبه، مرداد ۲۷، ۱۳۸۶
بلاترین!
1- بالاترین یک ساله شد.
بالاترین به نظر من تا بهحال بهترین وبلاگ عمومی بوده.
تو وبلاگهای عمومی ِ دیگه خیلی پارتیبازی و باندبازی میشد. یه نفر با کمک دوسهنفر دیگه یه وبلاگ جمعی میساختن و بیشتر به خودشون و دوستای همفکرشون لینک میدادن. یهو میدیدی با یه وبلاگ چپ افتادن و خودشونو تا حد خصومت شخصی با اون وبلاگ بخصوص پایین میآوردن و یا یه وبلاگ رو بیجهت گنده میکردن و هر چرت و پرتی هم که مینوشت لینک میدادن. مثلا مینوشت:" هستم" . لینک میدادن. فرداش مینوشت: "هستم، ولی خستهم". لینک میدادن. اونم دوباره. پس فرداش مینوشت:" آه ای زندگی چرا هستم؟" ولی بالاترین اینطوری نیست.
همه میتونن عضو بشن و میتونن به هر نوشته دلشون خواست لینک بدن. همه میتونن به یه نوشته رأی مثبت یا منفی بدن. میتونن در مورد هر لینکی دلشون خواست نظر بدن.
هر کاربر میتونه به راحتی بفهمه تا به حال به چه سایتهایی لینک داده و چقدر مورد توجه قرار گرفته.
نکات مثبت بالاترین باعث شد که در طی یک سال بیشتر از هزار کاربر عضوش بشن. و این تعداد باعث شد که مسائل مهم به سرعت وارد سایت بشه و اگر مورد توجه قرار گرفت وارد قسمت لینکهای داغ!
من این سایتو به عنوان یک سایت معتبر تا به حال به خیلیها معرفی کردم. بخصوص به اونایی که وقت زیادی در گشت و گذار در اینترنت رو ندارن. به سیبا هم!
اینطور که فهمیدم باید در بالاترین تیتر لینک رو خیلی خوب انتخاب کنی. مثلا میخواهی به عکس یه پیرزن و یا یک گربهی ماده لینک بدهی حتما باید تیتر بنویسی: عکس یک دختر! اینجوری یهو بیشتر از هزار کلیک روی عکس کاسبی میکنی:) یا مثلا برای لینک به عکس بیلاخ بنویسی: +18
پ.ن.
بالاترین رو میشه بلاترین هم خوند:) balatarin
2-- برای داوری بهترین وبلاگها دعوت شدم. اما هر چه فکر کردم موقع برگشتن در فرودگاه باید جواب قوم یأجوج مأجوج رو چی بدم، دیدم نمیشه.
بنابراین،آلمان پر!..
باید تشکر کنم از دعوت کنندگان. برام باعث افتخار بود که برم. اما همونطور که گفتم بهتره یکی که ساکن ایران نیست بره.
3- گل صحرا(واریس)
اگر شب مجبور شم جایی بمونم. اگر صاحبخونه کتابخونه داشت ازش اجازه میگیرم یه کتاب بردارم قبل از خواب بخونم. اونشب "گلصحرا" نصیبم شد. نتونستم تا صبح کنارش بذارم و تمومش کردم.
گل صحرا داستان زندگی یه مدل لباسه به نام واریس دیری. واریس دیری در سومالی دنیا اومده. (واریس به زبان سومالیایی یعنی گل صحرا) در یه خانوادهی صحرا نشین که از راه پرورش دام زندگی میگذروندن. جایی که نه تونسته مدرسه بره، نه کفش و لباس داشته و نه غذای درستحسابی میخورده. پارچهای به عنوان لباس دور خودش میپیچیده. اونو در سن پنجشش سالگی ختنه میکنن.
مردم مسلمان سومالی دختر ختنهنشده رو کثیف، حشری و نامناسب برای ازدواج میدونن. برای همین واریس خودش خواهش میکنه هر چه زودتر ختنهش کنن. و متاسفانه او جزء 80٪ دخترانی که ختنهی عمقی میشن قرار میگیره. 20٪ بقیه ختنهی معمولی میشن یعنی بریدن کلیتوریس. در ختنهی عمقی با تیغ صورت تراشی، قیچی، شیشهی شکسته، سنگ تیز یا هر شیء تیز دیگری هر چه عضو جنسیست میبرن و با نخ سوزن جاشو میدوزن. فقط سوراخ کوچکی برای دفع ادرار و خون عادت ماهیانه باقی میگذارن که دفع ایندو تا آخر عمر با سختی و درد شدید همراهه. اونا تا آخر عمر معنی لذت جنسی رو نمیفهمن.
واریس در سن 13 سالگی بعد از اینکه متوجه میشه که پدرش میخواد اونو به یه پیرمرد 60 ساله، در ازای گرفتن 5 شتر شوهر بده بدون آب و غذا فرار میکنه. سه روز در صحرای داغ بدون آب و غذا میدوه تا میرسه به شهری که خواهر و خالهش اونجا زندگی میکنن. اونجا هم بیشتر به عنوان کلفت باهاش برخورد میکنن تا اینکه شوهر یکی از خالههاش که سفیر سومالی در انگلیس بوده میاد اونو به عنوان کلفت به لندن میبره. واریس اولین کفش زندگیاش رو در سن 14 سالگی میپوشه. اونجا هم سرنوشتی جز کلفتی در انتظارش نیست تا اینکه چهرهش مورد توجه مردی عکاس مد قرار میگیره و از اون به بعد زندگی واریس عوض میشه. به نیویورک میره و...
او حالا به غیر از شغل مدلی عکاسی برای معروفترین مجلات مُد، سفیر سازمان ملل برای مبارزه با ختنهی مسلمونا هم هست. او میدونه حتی در نیویورک آمریکا سالی 27000 دختر سومالیایی و میلیونها دختر در کشورهای مسلمان، بخصوص کشورهای آفریقایی، ختنه میشن.
به غیر از واقعیت تلخ درون کتاب، داستان با زبان زیبایی نقل میشه.
گل صحرا... نویسنده : واریس دیری و کاتلین میلر... مترجم : شهلا فیلسوفی و خورشید نجفی... نشر چشمه... 286 صفحه... 2500 تومان.
4- "عطر سنبل، عطر کاج"
این هم یه کتاب دیگهست که در خونهی یکی از دوستان کشف کردم و یکشبه خوندمش.
قصهی واقعی مهاجرت یک دختر ایرانی به آمریکا.
فیروزه در سن هفت سالگی همراه خانوادهش از آبادان به ویتییر کالیفرنیا مهاجرت کرده.
داستان زندگیش ، چه در آبادان وچه در آمریکا، تا به حال که بیشتر از چهل سال سن داره و خودش خونه زندگی تشکیل داده.
کتاب پره از ماجراهای جذاب (گاهی تلخ و گاهی شیرین) اختلاف فرهنگی بین مردم کشورهای شرقی با غربی که گاه با زبان طنز بیان میشه. و ماجراهای جالبی که برای خود و خانوادهش پیش میاد.
اینکه چطور فیروزه تااون موقع فکر میکرده زبان انگلیسی پدرش که مهندس نفت و دورهای از درسش رو در آمریکا خونده فوله، و حالا از صحبت کردن پدر و مادرش خجالت زده میشه. اینکه چهطور یاد میگیره بینی بزرگی که در زنان ایرانی باعث عدم اعتماد بهنفسه میشه بهش اهمیت نداد و...
فقط به نظر من قسمت آخر کتابو خوب تموم نکرده(مثل 90٪ از کتابهای دیگه و بیشتر فیلمها)
عطر سنبل، عطر کاج... نوشتهی فیروزه جزایری دوما... مترجم محمد سلیمانینیا(کتاب به زبان انگلیسی نوشته شده)... 192 صفحه... نشر قصه... 2000 تومان
5- دو کتاب دیگه تو این هفته خوندم.
اینا رو برای دوستی خریده بودم که براش بفرستم اما گفت فعلا دست نگهدارم. و باعث شد خودم هم از خوندنشون مستفیض(مرسی آرمان جاوید جان برای تذکر غلط املایی) شم.
"یک زندگی کوچک" نما-داستانی از محمود دولت آبادی... 87 صفحه... نشر قطره
"بازیگر و زنش" که شامل دو نمایشنامهست... از علی نصیریان... 84 صفحه... نشر قطره
هر دو نمایشنامه گفتگوی دو زن و شوهر پابه سن گذاشتهست. با شوخیهای کلامی مختص این سنین... شدیدا احساس تنهایی میکنن. ناامیدن ولی سعی میکنن به روشون نیارن. در یکیشون بچهشون خارج کشوره و در یکی دیگه ایرانه ولی محلشون نمیگذاره.
این دو کتابو یه روز که با خودم قهر کرده بودم بردم پارک جنگلی که هیچکس جز من اونورا نبود با دو سیب و دو شکلات و یک شیشهی کوچک آب و یه زیر انداز و خوندم و خوندم...
6- ادیتور کامنتهای عزیز خیلی برای نظرخواهی پست قبلی زحمت کشیده. خیلی ممنونم ازش.
وقتی خوندم حتی شب درست نخوابیده که وسطاش بیاد کامنتهای توهینآمیز رو پاک کنه خیلی ازش خجالت کشیدم.
اینارو اونایی که بهم میگن مرتب بیام نظرخواهیمو سرکشی کنم و ادیت کنم بخونن، تا متوجه بشن چقدر اینکار نیرو و اعصاب و وقت میبره.
شاید آدم بتونه، یه روز، دو روز، یک هفته دو هفته انجام بده اما منی که پنجسال وبلاگ مینویسم چطور میتونم اینکارو بکنم؟.
تازه کلکل نظردهندگان باهم، تبدیل شده به کلکل نظردهندگان با ادیتور!:)
جلالخالق!
7- من نمیفهمم، اگر بنزین نیست این همه ماشین تو خیابونا و جادهها و شهرهای دیگه چیکار میکنن؟
امروز از صبح زود تا ظهر تموم جاده چالوس رو گشتیم برای پهن کردن یه زیرانداز کوچیک و خوردن یه ناهار ناقابل. ولی مگر جا بود؟
برای دو روز تعطیلی هم با دوستام رفتم به یه شهر کوچیک که هر وقت رفتم خلوت بوده، ولی نمیدونید چه خبــــــــــر بود!!!! سوزن مینداختی تو خیابونای شهر و پارکاش پایین نمیومد. خود اهالی میگفتن تا به حال سابقه نداشته این همه مسافر بیاد اونجا!
میپرسید ما از کجا بنزین تهیه کردیم؟!
دیگه قرار نبود وارد معقولات بشید ها :))
8- اینو حذف کردم. چون یکی از اونایی که راجع بهشون غرغر کرده بودم برام ایمیل داده:)
9- اینم فید زیتون بدون فیلتر:
http://z8un.blogfa.ir/rss.aspx
مرسی حمید رضای عزیز.
بالاترین به نظر من تا بهحال بهترین وبلاگ عمومی بوده.
تو وبلاگهای عمومی ِ دیگه خیلی پارتیبازی و باندبازی میشد. یه نفر با کمک دوسهنفر دیگه یه وبلاگ جمعی میساختن و بیشتر به خودشون و دوستای همفکرشون لینک میدادن. یهو میدیدی با یه وبلاگ چپ افتادن و خودشونو تا حد خصومت شخصی با اون وبلاگ بخصوص پایین میآوردن و یا یه وبلاگ رو بیجهت گنده میکردن و هر چرت و پرتی هم که مینوشت لینک میدادن. مثلا مینوشت:" هستم" . لینک میدادن. فرداش مینوشت: "هستم، ولی خستهم". لینک میدادن. اونم دوباره. پس فرداش مینوشت:" آه ای زندگی چرا هستم؟" ولی بالاترین اینطوری نیست.
همه میتونن عضو بشن و میتونن به هر نوشته دلشون خواست لینک بدن. همه میتونن به یه نوشته رأی مثبت یا منفی بدن. میتونن در مورد هر لینکی دلشون خواست نظر بدن.
هر کاربر میتونه به راحتی بفهمه تا به حال به چه سایتهایی لینک داده و چقدر مورد توجه قرار گرفته.
نکات مثبت بالاترین باعث شد که در طی یک سال بیشتر از هزار کاربر عضوش بشن. و این تعداد باعث شد که مسائل مهم به سرعت وارد سایت بشه و اگر مورد توجه قرار گرفت وارد قسمت لینکهای داغ!
من این سایتو به عنوان یک سایت معتبر تا به حال به خیلیها معرفی کردم. بخصوص به اونایی که وقت زیادی در گشت و گذار در اینترنت رو ندارن. به سیبا هم!
اینطور که فهمیدم باید در بالاترین تیتر لینک رو خیلی خوب انتخاب کنی. مثلا میخواهی به عکس یه پیرزن و یا یک گربهی ماده لینک بدهی حتما باید تیتر بنویسی: عکس یک دختر! اینجوری یهو بیشتر از هزار کلیک روی عکس کاسبی میکنی:) یا مثلا برای لینک به عکس بیلاخ بنویسی: +18
پ.ن.
بالاترین رو میشه بلاترین هم خوند:) balatarin
2-- برای داوری بهترین وبلاگها دعوت شدم. اما هر چه فکر کردم موقع برگشتن در فرودگاه باید جواب قوم یأجوج مأجوج رو چی بدم، دیدم نمیشه.
بنابراین،آلمان پر!..
باید تشکر کنم از دعوت کنندگان. برام باعث افتخار بود که برم. اما همونطور که گفتم بهتره یکی که ساکن ایران نیست بره.
3- گل صحرا(واریس)
اگر شب مجبور شم جایی بمونم. اگر صاحبخونه کتابخونه داشت ازش اجازه میگیرم یه کتاب بردارم قبل از خواب بخونم. اونشب "گلصحرا" نصیبم شد. نتونستم تا صبح کنارش بذارم و تمومش کردم.
گل صحرا داستان زندگی یه مدل لباسه به نام واریس دیری. واریس دیری در سومالی دنیا اومده. (واریس به زبان سومالیایی یعنی گل صحرا) در یه خانوادهی صحرا نشین که از راه پرورش دام زندگی میگذروندن. جایی که نه تونسته مدرسه بره، نه کفش و لباس داشته و نه غذای درستحسابی میخورده. پارچهای به عنوان لباس دور خودش میپیچیده. اونو در سن پنجشش سالگی ختنه میکنن.
مردم مسلمان سومالی دختر ختنهنشده رو کثیف، حشری و نامناسب برای ازدواج میدونن. برای همین واریس خودش خواهش میکنه هر چه زودتر ختنهش کنن. و متاسفانه او جزء 80٪ دخترانی که ختنهی عمقی میشن قرار میگیره. 20٪ بقیه ختنهی معمولی میشن یعنی بریدن کلیتوریس. در ختنهی عمقی با تیغ صورت تراشی، قیچی، شیشهی شکسته، سنگ تیز یا هر شیء تیز دیگری هر چه عضو جنسیست میبرن و با نخ سوزن جاشو میدوزن. فقط سوراخ کوچکی برای دفع ادرار و خون عادت ماهیانه باقی میگذارن که دفع ایندو تا آخر عمر با سختی و درد شدید همراهه. اونا تا آخر عمر معنی لذت جنسی رو نمیفهمن.
واریس در سن 13 سالگی بعد از اینکه متوجه میشه که پدرش میخواد اونو به یه پیرمرد 60 ساله، در ازای گرفتن 5 شتر شوهر بده بدون آب و غذا فرار میکنه. سه روز در صحرای داغ بدون آب و غذا میدوه تا میرسه به شهری که خواهر و خالهش اونجا زندگی میکنن. اونجا هم بیشتر به عنوان کلفت باهاش برخورد میکنن تا اینکه شوهر یکی از خالههاش که سفیر سومالی در انگلیس بوده میاد اونو به عنوان کلفت به لندن میبره. واریس اولین کفش زندگیاش رو در سن 14 سالگی میپوشه. اونجا هم سرنوشتی جز کلفتی در انتظارش نیست تا اینکه چهرهش مورد توجه مردی عکاس مد قرار میگیره و از اون به بعد زندگی واریس عوض میشه. به نیویورک میره و...
او حالا به غیر از شغل مدلی عکاسی برای معروفترین مجلات مُد، سفیر سازمان ملل برای مبارزه با ختنهی مسلمونا هم هست. او میدونه حتی در نیویورک آمریکا سالی 27000 دختر سومالیایی و میلیونها دختر در کشورهای مسلمان، بخصوص کشورهای آفریقایی، ختنه میشن.
به غیر از واقعیت تلخ درون کتاب، داستان با زبان زیبایی نقل میشه.
گل صحرا... نویسنده : واریس دیری و کاتلین میلر... مترجم : شهلا فیلسوفی و خورشید نجفی... نشر چشمه... 286 صفحه... 2500 تومان.
4- "عطر سنبل، عطر کاج"
این هم یه کتاب دیگهست که در خونهی یکی از دوستان کشف کردم و یکشبه خوندمش.
قصهی واقعی مهاجرت یک دختر ایرانی به آمریکا.
فیروزه در سن هفت سالگی همراه خانوادهش از آبادان به ویتییر کالیفرنیا مهاجرت کرده.
داستان زندگیش ، چه در آبادان وچه در آمریکا، تا به حال که بیشتر از چهل سال سن داره و خودش خونه زندگی تشکیل داده.
کتاب پره از ماجراهای جذاب (گاهی تلخ و گاهی شیرین) اختلاف فرهنگی بین مردم کشورهای شرقی با غربی که گاه با زبان طنز بیان میشه. و ماجراهای جالبی که برای خود و خانوادهش پیش میاد.
اینکه چطور فیروزه تااون موقع فکر میکرده زبان انگلیسی پدرش که مهندس نفت و دورهای از درسش رو در آمریکا خونده فوله، و حالا از صحبت کردن پدر و مادرش خجالت زده میشه. اینکه چهطور یاد میگیره بینی بزرگی که در زنان ایرانی باعث عدم اعتماد بهنفسه میشه بهش اهمیت نداد و...
فقط به نظر من قسمت آخر کتابو خوب تموم نکرده(مثل 90٪ از کتابهای دیگه و بیشتر فیلمها)
عطر سنبل، عطر کاج... نوشتهی فیروزه جزایری دوما... مترجم محمد سلیمانینیا(کتاب به زبان انگلیسی نوشته شده)... 192 صفحه... نشر قصه... 2000 تومان
5- دو کتاب دیگه تو این هفته خوندم.
اینا رو برای دوستی خریده بودم که براش بفرستم اما گفت فعلا دست نگهدارم. و باعث شد خودم هم از خوندنشون مستفیض(مرسی آرمان جاوید جان برای تذکر غلط املایی) شم.
"یک زندگی کوچک" نما-داستانی از محمود دولت آبادی... 87 صفحه... نشر قطره
"بازیگر و زنش" که شامل دو نمایشنامهست... از علی نصیریان... 84 صفحه... نشر قطره
هر دو نمایشنامه گفتگوی دو زن و شوهر پابه سن گذاشتهست. با شوخیهای کلامی مختص این سنین... شدیدا احساس تنهایی میکنن. ناامیدن ولی سعی میکنن به روشون نیارن. در یکیشون بچهشون خارج کشوره و در یکی دیگه ایرانه ولی محلشون نمیگذاره.
این دو کتابو یه روز که با خودم قهر کرده بودم بردم پارک جنگلی که هیچکس جز من اونورا نبود با دو سیب و دو شکلات و یک شیشهی کوچک آب و یه زیر انداز و خوندم و خوندم...
6- ادیتور کامنتهای عزیز خیلی برای نظرخواهی پست قبلی زحمت کشیده. خیلی ممنونم ازش.
وقتی خوندم حتی شب درست نخوابیده که وسطاش بیاد کامنتهای توهینآمیز رو پاک کنه خیلی ازش خجالت کشیدم.
اینارو اونایی که بهم میگن مرتب بیام نظرخواهیمو سرکشی کنم و ادیت کنم بخونن، تا متوجه بشن چقدر اینکار نیرو و اعصاب و وقت میبره.
شاید آدم بتونه، یه روز، دو روز، یک هفته دو هفته انجام بده اما منی که پنجسال وبلاگ مینویسم چطور میتونم اینکارو بکنم؟.
تازه کلکل نظردهندگان باهم، تبدیل شده به کلکل نظردهندگان با ادیتور!:)
جلالخالق!
7- من نمیفهمم، اگر بنزین نیست این همه ماشین تو خیابونا و جادهها و شهرهای دیگه چیکار میکنن؟
امروز از صبح زود تا ظهر تموم جاده چالوس رو گشتیم برای پهن کردن یه زیرانداز کوچیک و خوردن یه ناهار ناقابل. ولی مگر جا بود؟
برای دو روز تعطیلی هم با دوستام رفتم به یه شهر کوچیک که هر وقت رفتم خلوت بوده، ولی نمیدونید چه خبــــــــــر بود!!!! سوزن مینداختی تو خیابونای شهر و پارکاش پایین نمیومد. خود اهالی میگفتن تا به حال سابقه نداشته این همه مسافر بیاد اونجا!
میپرسید ما از کجا بنزین تهیه کردیم؟!
دیگه قرار نبود وارد معقولات بشید ها :))
8- اینو حذف کردم. چون یکی از اونایی که راجع بهشون غرغر کرده بودم برام ایمیل داده:)
9- اینم فید زیتون بدون فیلتر:
http://z8un.blogfa.ir/rss.aspx
مرسی حمید رضای عزیز.
دوشنبه، مرداد ۲۲، ۱۳۸۶
ما همه دیکتاتورهای کوچکی هستیم!
1- باز من دوسه روز نبودم و کامنتدونیام شد فحشدونی.
یکی میخواد ترتیب ننهی اونیکی رو بده، یکی به خواهر اونیکی نظر داره یکی اصلا با خود طرف کارناموسی داره یا حتی با پدر یا برادرش... جالب اینجاست که دلیل زدن این حرفهای مستهجن، بیادب دونستن طرف مقابله! و حتما لازم به ذکر نیست این وسط چه "چیز" مهمی حواله داده میشه! همیشه در تاریخ، این "چیز" از طرف مردان حواله داده شده. حالا یک زن پیدا شده که از "چیز" دیگری حرف زده، دنیا به آخر رسیده.
حرفهای ساقی قهرمان را بخوانید: باورهای من متفاوت با شرق است. اگر شرق می خواست در ارتباط با فرهنگ با من مصاحبه کند قبول نمی کردم. فرهنگ، خود را تبدیل به محل عمل کرده است به گفتگو پا نمیدهد. اما موضوع مصاحبه ادبیات بود...
نظر شخصیمو در آخر مینویسم.
از تموم کسانی که با صبر و حوصله بحث میکنن و عقاید دیگران رو حتی اگه باهاش مخالف باشن گوش میدن، به نوبهی خودم متشکرم.
2- آذر فخر عزیزم در اینباره ایمیلی نوشته که دلم نیومد حتی کوتاهش کنم:
"کامنتدانی زيتون عزيزم شده چاله ميدان آن زمانها. فحشهای رکيکی که تاکنون نشنيده بودم را دارم ميخوانم. دلآشوبه ميگيرم از اينهمه بیفرهنگی مشتی مثلا درسخوانده. مساله بر سر مصاحبه ساقی قهرمان است با شرق که ايشان راجع به ادبيات مردانه و زنانه نظر دادهاند. در مصاحبه نه اشارهای شده به اشعار قهرمان و نه به زندگی جنسی ايشان. عدهای شديدا تاختهاند به مساله خصوصی زندگی ايشان که به هيچکس مربوط نيست. چون هيچکس حق ندارد قانون وضع کند برای اطاق خواب ديگری!
عده ای شديدا حمله کردهاند به اين خانم برای اطاق خوابشان که چه در آن ميگذرد (دقيقا کاری که جمهوری اسلامی ميکند) و ميگويند دولت حق داشته که روزنامه شرق را توقيف کند (درست کاری که جمهوری اسلامی کرده) ولی ظاهرا اين افراد مخالف اين حکومت هم هستند ( آدم شاخ در ميآورد از اين دوگانگی عجيب در يک آدم) سرچشمه اين نوع نگاه برميگردد به عدم شناخت دمکراسی. و ميبينيم که اگر کسی آزادی را بتواند باور کند و عمل کند چقدر متمدنانهتر ميتواند قضاوت کند. ميخواهم يک داستان حقيقی را برايتان بگويم ..
چند سال قبل از انقلاب نمايشی را روی صحنه بازی کرديم . وزارتخانه آن نمايش را انتخاب کرد که در ناحيه شرق کشور، از مشهد گرفته تا زاهدان و زابل، اجرا کنيم . هدف هم اين بود که مردم با تأتر آشنا شوند . از زاهدان اتوبوسی اجاره کردند و ما با آن اتوبوس بايد ميرفتيم تا زابل و برميگشتيم به زاهدان . اواخر آبانماه بود ولی هوا در آن ناحيه بسيار گرم بود. در بين راه باد شديد شب قبل کوههای شنی را جابهجا کرده بود و رانندهی محلی فقط با نشانههايی که خود ميدانست ميتوانست بدون گم کردن راه را ادامه دهد، چون در آن تپهها اصلا جاده اسفالت ديده نميشد. راه طولانیتر شده بود. فراز و نشيبهای تپههای شنی آنقدر اتوبوس را به بالا و پايين پرت کرده بود که سه صندلی اتوبوس از جا کنده شده بود. همه گرسنه بوديم. راننده گفت تنها آبادی بين راه که قهوه خانه است در جايی بنام حرمک است. در طول راه فقط چند چادر بلوچی از راه دور ديديم و تعدادی شتر و شتر سوار
رسيديم به حرمک. مگس پر بود در قهوه خانه. غذايی با گوشت پخته بودند که هيچکدام جرأت نداشتيم بخوريم، چون آنجا اصلا يخچال نداشت. همه تصميم گرفتيم نيمرو بخوريم. کارگردان هم همانجا ماند تا مواظب باشد مگس در نيمرو نيفتد. آمديم بيرون که به نسبت خنکتر بود.
جلوی قهوهخانه چاه آبی بود. صاحب قهوه خانه دعا بهجان سپاهی دانش ميکرد که ان چاه را حفر کرده بودند و گرنه مردم چادرنشين و خانواده خود قهوهچی از تشنگی مرده بودند با بزهايشان . آنزمان رود هيرمند را دولت اافغانستان بسته بود. هيرمند تنها رودخانهای بود که آب آشاميدنی مردم زابل و چادرنشينها را تأمين ميکرد. زن جوان چادرنشينی با دلوهای خالی برای بردن اب آمد. کودک يکسالهای به پشتش بسته بود و سه سالهای هم همراه او . دندانهايش زرد زرد بود. حتما در تمام عمرش دندانش را مسواک نزده بود. يک سطل از لاستيک اتومبيل بسته به طنابی که در لبه چاه بود، رهايش ميکردند و ميرفت از آب چاه پر ميشد و با دست ميکشيدند بالا.
همراه اين زن چند زن و دختر جوان هم آمده بودند برای بردن آب . زن جوان تا بچه را پايين گذاشت از پشتش، بوی کثافت پيچيد همه جا. شلوار بچه را کند . ان بچه سه ساله هم شلوارش را کند و نزديک چاه و چندک نشست و شروع کرد به دفع حاجت. زن با سطل از چاه اب کشيد و ريخت به سر تا پای بچه کوچک و شروع کرد به شستن کثافتی که چسبيده بود به باسن و ران بچه. بعد سطل را گذاشت همانجا روی آب الوده به کثافت بچه تا با دستش و مقداری گل مرطوب کثافت خشک شده را تميز کند. با همان دست و سطلی که تهش روی آب گهالود بود سطل را برداشت که به چاه بيندازد برای کشيدن آب... که من جيغم در آمد و گفتم :
ـ نه... نه... نکن... اين سطل تهش به کثافت بچه آلوده شده. بيندازی در چاه، آب چاه آلوده ميشه و همهتون اسهال ميگيرين و مريض ميشين .
زن همانطور سطلبهدست ميخکوب شده بود از فرياد من و خيره نگاهم ميکرد. همکارانم هم همان کنارم ناظر بودند. اين بار آرامتر و مهربان گفتم :
-عزيزم . اين کثافت ميکرب داره. اگر بره توی چاه، تمام چاه آب رو آلوده ميکنه. بعد هرکسی که از اين چاه آب برداره و بخوره مريض ميشه .
زنها و دختران چادرنشینی که برای بردن آب آمده بودند به ما مثل آدمهای سيرک نگاه ميکردند و اصلا يادشان رفته بود برای برداشتن اب آمدهاند. يکی از بازيگران مرد هم که کنارم ايستاده بود به او گفت :
- ببين اين خانم ( دستش را گذاشت روی شانه من ) راست ميگه . کاری نکنين که آب کثيف بشه .
زن بلوچ نگاهی بهمن کرد و از من پرسيد :
ـ ای ( اين ) کياه (کیه؟)
ـ همکار منه . با هم کار ميکنيم.
ـ مو ( من ) ای (اين ) او واه (اب را )موخوروم (ميخورم ) با ای مرده ( با اين مرد ) نامرحم ( نامحرم ) نهمیروم(نمیرم)
و سطل ته گهی آلوده را ول کرد توی چاه آب .
من سکوت کردم و دوستان همه خنديدند و منهم خندهام گرفت. با چه کسی حرف ميزدم؟
. تا او قانع شود که من درست ميگويم، علف ميبايست روی قبر هر دوی ما يکمتر ميشد ...
بله نازنين، کامنت نمينويسم در وبلاگ زيتون، چون حال و حوصله فحش خوردن را ندارم . ياد گاليله میافتم يا بايد ميگفت غلط کردم و زمين گرد نيست و مسطح است، يا اگر بر کشف علمیاش پافشاری ميکرد، بايد شوکران را ميخورد . "
3-آدرس فید خروجی- آر اس اس- وبلاگ زیتون برای اونایی که ازم پرسیده بودن
http://www.z8un.com/index.xml
زیتون بیفیلتر:
http://z8un.weblog.blogfa.com/
http://z8un.weblog.blogfa.ir
http://z8un.free.blogfa.ir
http://z8un.blogfa.ir
با تشکر از حمیدرضا علاقهبند گردبادی.
4- داستانک
" سليا , همهاش تقصير توست .
سرانجام جسد متورم مرا در استخر پيدا ميکني.
بدرود .
امبرتو "
سليا يادداشت در مشت و با گامهاي متزلزل بيرون دويد.
مرا ديد . شناور. با چهرهاي درون آب چون مگسي غول پيکر که در ژله غرق شده باشد.
وقتي براي نجات من خود را به آب انداخت و به ياد آورد بلد نيست شنا کند، از آب بيرون آمدم...
(تام فورد)
5- از بسته شدن وبلاگ حسین درخشان خیلی متاسف شدم.
فعلا که سرخود و بیاجازهی آقای مهدی خلجی داره مینویسه...
6- نظر شخصی من درمورد شماره یک:
به هر دو گروه زنان و مردان "حوالهده" انتقاد دارم. شعرهای ساقی قهرمان را قبلا چند بار در سایت مانیها و در چند وبلاگ دیگر خونده بودم و راستش زیاد خوشم نیومده بود. ادبیاتش رو دوست ندارم. اینکه آدم با لذت روی دست خودش بشاشه و از داغیش لذت ببره و یا هوار بکشه که سوراخش یک "چیز" میخواد، حتی سر یک بطری راضیاش میکنه، مورد پسند من نیست. دلیل اینکه در پست قبلی با فروغ مقایسهش کرده بودم تابوشکنیش بود و شجاعتش در بیان احساسش!
اما مگر سلیقهی من در شعر گفتن دیگران شرطه؟ مگر من باید تعیین کنم کی باید شعر بگه و کی نباید بگه! راجع به چی شعر بگه و راجع به چی نگه! فلان روزنامه باید باهاش مصاحبه کنه یا نه!
اگر پاش بیفته ما همه دیکتاتورهای کوچکی هستیم . نه؟
یکی میخواد ترتیب ننهی اونیکی رو بده، یکی به خواهر اونیکی نظر داره یکی اصلا با خود طرف کارناموسی داره یا حتی با پدر یا برادرش... جالب اینجاست که دلیل زدن این حرفهای مستهجن، بیادب دونستن طرف مقابله! و حتما لازم به ذکر نیست این وسط چه "چیز" مهمی حواله داده میشه! همیشه در تاریخ، این "چیز" از طرف مردان حواله داده شده. حالا یک زن پیدا شده که از "چیز" دیگری حرف زده، دنیا به آخر رسیده.
حرفهای ساقی قهرمان را بخوانید: باورهای من متفاوت با شرق است. اگر شرق می خواست در ارتباط با فرهنگ با من مصاحبه کند قبول نمی کردم. فرهنگ، خود را تبدیل به محل عمل کرده است به گفتگو پا نمیدهد. اما موضوع مصاحبه ادبیات بود...
نظر شخصیمو در آخر مینویسم.
از تموم کسانی که با صبر و حوصله بحث میکنن و عقاید دیگران رو حتی اگه باهاش مخالف باشن گوش میدن، به نوبهی خودم متشکرم.
2- آذر فخر عزیزم در اینباره ایمیلی نوشته که دلم نیومد حتی کوتاهش کنم:
"کامنتدانی زيتون عزيزم شده چاله ميدان آن زمانها. فحشهای رکيکی که تاکنون نشنيده بودم را دارم ميخوانم. دلآشوبه ميگيرم از اينهمه بیفرهنگی مشتی مثلا درسخوانده. مساله بر سر مصاحبه ساقی قهرمان است با شرق که ايشان راجع به ادبيات مردانه و زنانه نظر دادهاند. در مصاحبه نه اشارهای شده به اشعار قهرمان و نه به زندگی جنسی ايشان. عدهای شديدا تاختهاند به مساله خصوصی زندگی ايشان که به هيچکس مربوط نيست. چون هيچکس حق ندارد قانون وضع کند برای اطاق خواب ديگری!
عده ای شديدا حمله کردهاند به اين خانم برای اطاق خوابشان که چه در آن ميگذرد (دقيقا کاری که جمهوری اسلامی ميکند) و ميگويند دولت حق داشته که روزنامه شرق را توقيف کند (درست کاری که جمهوری اسلامی کرده) ولی ظاهرا اين افراد مخالف اين حکومت هم هستند ( آدم شاخ در ميآورد از اين دوگانگی عجيب در يک آدم) سرچشمه اين نوع نگاه برميگردد به عدم شناخت دمکراسی. و ميبينيم که اگر کسی آزادی را بتواند باور کند و عمل کند چقدر متمدنانهتر ميتواند قضاوت کند. ميخواهم يک داستان حقيقی را برايتان بگويم ..
چند سال قبل از انقلاب نمايشی را روی صحنه بازی کرديم . وزارتخانه آن نمايش را انتخاب کرد که در ناحيه شرق کشور، از مشهد گرفته تا زاهدان و زابل، اجرا کنيم . هدف هم اين بود که مردم با تأتر آشنا شوند . از زاهدان اتوبوسی اجاره کردند و ما با آن اتوبوس بايد ميرفتيم تا زابل و برميگشتيم به زاهدان . اواخر آبانماه بود ولی هوا در آن ناحيه بسيار گرم بود. در بين راه باد شديد شب قبل کوههای شنی را جابهجا کرده بود و رانندهی محلی فقط با نشانههايی که خود ميدانست ميتوانست بدون گم کردن راه را ادامه دهد، چون در آن تپهها اصلا جاده اسفالت ديده نميشد. راه طولانیتر شده بود. فراز و نشيبهای تپههای شنی آنقدر اتوبوس را به بالا و پايين پرت کرده بود که سه صندلی اتوبوس از جا کنده شده بود. همه گرسنه بوديم. راننده گفت تنها آبادی بين راه که قهوه خانه است در جايی بنام حرمک است. در طول راه فقط چند چادر بلوچی از راه دور ديديم و تعدادی شتر و شتر سوار
رسيديم به حرمک. مگس پر بود در قهوه خانه. غذايی با گوشت پخته بودند که هيچکدام جرأت نداشتيم بخوريم، چون آنجا اصلا يخچال نداشت. همه تصميم گرفتيم نيمرو بخوريم. کارگردان هم همانجا ماند تا مواظب باشد مگس در نيمرو نيفتد. آمديم بيرون که به نسبت خنکتر بود.
جلوی قهوهخانه چاه آبی بود. صاحب قهوه خانه دعا بهجان سپاهی دانش ميکرد که ان چاه را حفر کرده بودند و گرنه مردم چادرنشين و خانواده خود قهوهچی از تشنگی مرده بودند با بزهايشان . آنزمان رود هيرمند را دولت اافغانستان بسته بود. هيرمند تنها رودخانهای بود که آب آشاميدنی مردم زابل و چادرنشينها را تأمين ميکرد. زن جوان چادرنشينی با دلوهای خالی برای بردن اب آمد. کودک يکسالهای به پشتش بسته بود و سه سالهای هم همراه او . دندانهايش زرد زرد بود. حتما در تمام عمرش دندانش را مسواک نزده بود. يک سطل از لاستيک اتومبيل بسته به طنابی که در لبه چاه بود، رهايش ميکردند و ميرفت از آب چاه پر ميشد و با دست ميکشيدند بالا.
همراه اين زن چند زن و دختر جوان هم آمده بودند برای بردن آب . زن جوان تا بچه را پايين گذاشت از پشتش، بوی کثافت پيچيد همه جا. شلوار بچه را کند . ان بچه سه ساله هم شلوارش را کند و نزديک چاه و چندک نشست و شروع کرد به دفع حاجت. زن با سطل از چاه اب کشيد و ريخت به سر تا پای بچه کوچک و شروع کرد به شستن کثافتی که چسبيده بود به باسن و ران بچه. بعد سطل را گذاشت همانجا روی آب الوده به کثافت بچه تا با دستش و مقداری گل مرطوب کثافت خشک شده را تميز کند. با همان دست و سطلی که تهش روی آب گهالود بود سطل را برداشت که به چاه بيندازد برای کشيدن آب... که من جيغم در آمد و گفتم :
ـ نه... نه... نکن... اين سطل تهش به کثافت بچه آلوده شده. بيندازی در چاه، آب چاه آلوده ميشه و همهتون اسهال ميگيرين و مريض ميشين .
زن همانطور سطلبهدست ميخکوب شده بود از فرياد من و خيره نگاهم ميکرد. همکارانم هم همان کنارم ناظر بودند. اين بار آرامتر و مهربان گفتم :
-عزيزم . اين کثافت ميکرب داره. اگر بره توی چاه، تمام چاه آب رو آلوده ميکنه. بعد هرکسی که از اين چاه آب برداره و بخوره مريض ميشه .
زنها و دختران چادرنشینی که برای بردن آب آمده بودند به ما مثل آدمهای سيرک نگاه ميکردند و اصلا يادشان رفته بود برای برداشتن اب آمدهاند. يکی از بازيگران مرد هم که کنارم ايستاده بود به او گفت :
- ببين اين خانم ( دستش را گذاشت روی شانه من ) راست ميگه . کاری نکنين که آب کثيف بشه .
زن بلوچ نگاهی بهمن کرد و از من پرسيد :
ـ ای ( اين ) کياه (کیه؟)
ـ همکار منه . با هم کار ميکنيم.
ـ مو ( من ) ای (اين ) او واه (اب را )موخوروم (ميخورم ) با ای مرده ( با اين مرد ) نامرحم ( نامحرم ) نهمیروم(نمیرم)
و سطل ته گهی آلوده را ول کرد توی چاه آب .
من سکوت کردم و دوستان همه خنديدند و منهم خندهام گرفت. با چه کسی حرف ميزدم؟
. تا او قانع شود که من درست ميگويم، علف ميبايست روی قبر هر دوی ما يکمتر ميشد ...
بله نازنين، کامنت نمينويسم در وبلاگ زيتون، چون حال و حوصله فحش خوردن را ندارم . ياد گاليله میافتم يا بايد ميگفت غلط کردم و زمين گرد نيست و مسطح است، يا اگر بر کشف علمیاش پافشاری ميکرد، بايد شوکران را ميخورد . "
3-آدرس فید خروجی- آر اس اس- وبلاگ زیتون برای اونایی که ازم پرسیده بودن
http://www.z8un.com/index.xml
زیتون بیفیلتر:
http://z8un.weblog.blogfa.com/
http://z8un.weblog.blogfa.ir
http://z8un.free.blogfa.ir
http://z8un.blogfa.ir
با تشکر از حمیدرضا علاقهبند گردبادی.
4- داستانک
" سليا , همهاش تقصير توست .
سرانجام جسد متورم مرا در استخر پيدا ميکني.
بدرود .
امبرتو "
سليا يادداشت در مشت و با گامهاي متزلزل بيرون دويد.
مرا ديد . شناور. با چهرهاي درون آب چون مگسي غول پيکر که در ژله غرق شده باشد.
وقتي براي نجات من خود را به آب انداخت و به ياد آورد بلد نيست شنا کند، از آب بيرون آمدم...
(تام فورد)
5- از بسته شدن وبلاگ حسین درخشان خیلی متاسف شدم.
فعلا که سرخود و بیاجازهی آقای مهدی خلجی داره مینویسه...
6- نظر شخصی من درمورد شماره یک:
به هر دو گروه زنان و مردان "حوالهده" انتقاد دارم. شعرهای ساقی قهرمان را قبلا چند بار در سایت مانیها و در چند وبلاگ دیگر خونده بودم و راستش زیاد خوشم نیومده بود. ادبیاتش رو دوست ندارم. اینکه آدم با لذت روی دست خودش بشاشه و از داغیش لذت ببره و یا هوار بکشه که سوراخش یک "چیز" میخواد، حتی سر یک بطری راضیاش میکنه، مورد پسند من نیست. دلیل اینکه در پست قبلی با فروغ مقایسهش کرده بودم تابوشکنیش بود و شجاعتش در بیان احساسش!
اما مگر سلیقهی من در شعر گفتن دیگران شرطه؟ مگر من باید تعیین کنم کی باید شعر بگه و کی نباید بگه! راجع به چی شعر بگه و راجع به چی نگه! فلان روزنامه باید باهاش مصاحبه کنه یا نه!
اگر پاش بیفته ما همه دیکتاتورهای کوچکی هستیم . نه؟
چهارشنبه، مرداد ۱۷، ۱۳۸۶
صیغهی تلفنی!
1- فکر کنم شنبه بود، ظهر تا خونه اومدم بیاختیار اول تلویزیون رو روشن کردم و بعد مشغول گرم کردن ناهارم شدم. داداشم هم سرزده آمد. ای بخشکی شانس! مگه میذاره چیزی به من برسه!
داشتم آب غذا رو زیاد میکردم که صداشو شنیدم:
- تو که هر مزخرفی که تلویزیون داشته باشه نگاه میکنی!
زنی مجتهده -در کانال دو- داشت به سوالات مذهبی جواب میداد. اتفاقا نه توجهی به حرفاش داشتم و نه از توی آشپزخونه تلویزیون معلومه که نگاه کنم. فقط از روی عادت و اینکه صدایی تو خونه بیاد روشنش کرده بودم.
برادرم رفت کنترل تلوزیون رو از روی میز برداشت که یا خاموش کنه یا بذاره روی یه کانال دیگه که ناگاه صدای دختری از تلفن تلویزیون اومد که از زن مجتهده میپرسید:
- مدتیه با پسری غریبه تلفنی صحبت میکنم. گناه نمیکنم؟
خانم مجتهده کمی روی صندلی جابهجا شد. چادرشو با انگشت اشاره بیشتر روی صورتش آورد و گفت:
- برای صحبت با مرد غریبه بهتره اول تماس یه صیغه محرمیت به مدت طول مدت مکالمه با هم بخونید تا با خیال راحت راجع به همه چیز حرف بزنید. مثلا یه ساعت، دوساعت یا بیشتر.
داداشم ضمن ناباوری از چیزی که میشنید، انگشتش روی دکمهی کنترل خشکید و از خنده ریسه رفت...
زن مجری هول شد. حرف گذاشت در دهن بانوی مجتهده:
- با اجازهی پدرش البته!!
- خوب... بهتره پدر هم خبر داشته باشه.
صدای خندهی داداشم دیگه تا هفتخونه اونورتر میرفت...
- صد رحمت به لامذهبها :)) و ادای دختری مذهبی رو درآورد. با صدایی زیر زنونه:
- الو حجرهی حاجی ترخان؟ بسماللهالرحمان الرحیم، برای دو ثانیه صیغهت میشم اصغر جیگر(صدای ماچ) ذلیلمرده، گوشی رو بده دست آقام.
سلام آقا جون! خواستم اجازه بگیرم برای نیم ساعت با پسر همسایه اینوری صیغهی تلفنی بشم؟ چی؟ نه بابا صبح صیغهی پسرخاله محمد شدم. نخیر! بعدش همسایهی اونوری بود! حالا اینوریه! روزی چند تا؟ مگه گناه کردم آقا جون؟ سنت پیغمبره! چی، زمان پیغمبر تلفن نبود؟ خوب مجتهدین رو برای چی گذاشتن؟ تطبیق مذهب با زمان حال!
پس قبوله؟ دمت گرم بابای گلم! به جان تو تا مهلت صیغه سر میاد یا تمدیدش میکنم یا اگه از دستش خسته شده باشم. دیگه حرفای بدبد باهاش نمیزنم.
پ.ن.
من اگه با گوش خودم نمیشنیدم باور نمیکردم.
پ.ن.2
نذاشتم داداشم زیاد ناهار بخوره و بعدش گفتم ظرفارو بشوره تا بفهمه نباید با خواهر بزرگتر از خودش اینطوری حرف بزنه!(اینو نوشتم برای داداشا که نوشتهم یه وقت بدآموزی نداشته باشه)
2- عشق و حال مذهبیها در مسجد... اولش که فکر کردم رقاص زنه بازم فکر کردم طبیعیه...اما بعد دلم به حالشون سوخت... به قول شیوا عُق..
3- قضیهی بازداش بینا داراب زند در مهرشهر کرج!
چگونه قضیه یِ "پارس یک سگ" تبدیل به "توهین به نظام و مقاما ت رسمی" و "اقدام علیه امنیت" شد...
4- من نتونستم اسم وبلاگمو عوض کنم، از روز 13 مرداد تا امروز هم به اینترنت دسترسی نداشتم. در سایت 14 مرداد خوندم بیش از 500 اعلام همبستگی کردن. خیلی خوشحال شدم.
5- باز شرق توقیف شد...
ایندفعه گویا به خاطر مصاحبه با ساقی قهرمان. من مصاحبه رو خوندم. و خوشحال شدم جو اونقدر آزاده که به مصاحبه با ساقی شاعری که آزادانه شعر میگه و مثل فروغ تابو شکنه اجازه چاپ میدن. دیدم آقای مصاحبهگر حواسش هست که زیاد وارد معقولات نشه. با این حساب...
چند تا شعر از ساقی قهرمان...
داشتم آب غذا رو زیاد میکردم که صداشو شنیدم:
- تو که هر مزخرفی که تلویزیون داشته باشه نگاه میکنی!
زنی مجتهده -در کانال دو- داشت به سوالات مذهبی جواب میداد. اتفاقا نه توجهی به حرفاش داشتم و نه از توی آشپزخونه تلویزیون معلومه که نگاه کنم. فقط از روی عادت و اینکه صدایی تو خونه بیاد روشنش کرده بودم.
برادرم رفت کنترل تلوزیون رو از روی میز برداشت که یا خاموش کنه یا بذاره روی یه کانال دیگه که ناگاه صدای دختری از تلفن تلویزیون اومد که از زن مجتهده میپرسید:
- مدتیه با پسری غریبه تلفنی صحبت میکنم. گناه نمیکنم؟
خانم مجتهده کمی روی صندلی جابهجا شد. چادرشو با انگشت اشاره بیشتر روی صورتش آورد و گفت:
- برای صحبت با مرد غریبه بهتره اول تماس یه صیغه محرمیت به مدت طول مدت مکالمه با هم بخونید تا با خیال راحت راجع به همه چیز حرف بزنید. مثلا یه ساعت، دوساعت یا بیشتر.
داداشم ضمن ناباوری از چیزی که میشنید، انگشتش روی دکمهی کنترل خشکید و از خنده ریسه رفت...
زن مجری هول شد. حرف گذاشت در دهن بانوی مجتهده:
- با اجازهی پدرش البته!!
- خوب... بهتره پدر هم خبر داشته باشه.
صدای خندهی داداشم دیگه تا هفتخونه اونورتر میرفت...
- صد رحمت به لامذهبها :)) و ادای دختری مذهبی رو درآورد. با صدایی زیر زنونه:
- الو حجرهی حاجی ترخان؟ بسماللهالرحمان الرحیم، برای دو ثانیه صیغهت میشم اصغر جیگر(صدای ماچ) ذلیلمرده، گوشی رو بده دست آقام.
سلام آقا جون! خواستم اجازه بگیرم برای نیم ساعت با پسر همسایه اینوری صیغهی تلفنی بشم؟ چی؟ نه بابا صبح صیغهی پسرخاله محمد شدم. نخیر! بعدش همسایهی اونوری بود! حالا اینوریه! روزی چند تا؟ مگه گناه کردم آقا جون؟ سنت پیغمبره! چی، زمان پیغمبر تلفن نبود؟ خوب مجتهدین رو برای چی گذاشتن؟ تطبیق مذهب با زمان حال!
پس قبوله؟ دمت گرم بابای گلم! به جان تو تا مهلت صیغه سر میاد یا تمدیدش میکنم یا اگه از دستش خسته شده باشم. دیگه حرفای بدبد باهاش نمیزنم.
پ.ن.
من اگه با گوش خودم نمیشنیدم باور نمیکردم.
پ.ن.2
نذاشتم داداشم زیاد ناهار بخوره و بعدش گفتم ظرفارو بشوره تا بفهمه نباید با خواهر بزرگتر از خودش اینطوری حرف بزنه!(اینو نوشتم برای داداشا که نوشتهم یه وقت بدآموزی نداشته باشه)
2- عشق و حال مذهبیها در مسجد... اولش که فکر کردم رقاص زنه بازم فکر کردم طبیعیه...اما بعد دلم به حالشون سوخت... به قول شیوا عُق..
3- قضیهی بازداش بینا داراب زند در مهرشهر کرج!
چگونه قضیه یِ "پارس یک سگ" تبدیل به "توهین به نظام و مقاما ت رسمی" و "اقدام علیه امنیت" شد...
4- من نتونستم اسم وبلاگمو عوض کنم، از روز 13 مرداد تا امروز هم به اینترنت دسترسی نداشتم. در سایت 14 مرداد خوندم بیش از 500 اعلام همبستگی کردن. خیلی خوشحال شدم.
5- باز شرق توقیف شد...
ایندفعه گویا به خاطر مصاحبه با ساقی قهرمان. من مصاحبه رو خوندم. و خوشحال شدم جو اونقدر آزاده که به مصاحبه با ساقی شاعری که آزادانه شعر میگه و مثل فروغ تابو شکنه اجازه چاپ میدن. دیدم آقای مصاحبهگر حواسش هست که زیاد وارد معقولات نشه. با این حساب...
چند تا شعر از ساقی قهرمان...
چهارشنبه، مرداد ۱۰، ۱۳۸۶
مردیم از دست این ارتحالات
هر شب آخوندکی به زمین میکشند و باز
این کشور غمزده غرق آخوندکاست...
معر از زیتون
آقا ما به خدا با مشکینی پدرکشتگی نداریم. اگه به روح معتقد بوده، روحش شاد!
اما ما چه گناهی کردیم، تا میاییم از تولد حضرت علی شادی کنیم دخترش زینب میمیره، هنوز رخت عزا رو در نیاورده، دوباره یه آخوند گنده میمیره و سهروز عزای عمومی اعلام میشه. اشکامون هنوز خشک نشده سالگرد شهادت امام موسیکاظم میرسه.
میخوای دو نفرو برای صرف چای و کیک دعوت کنی باید یه ساعت تقویم ورق بزنی که یهوقت شهادت مهادت نباشه..
شهادت هم نباشه باید دعا کنی بر طول عمر اعضاء مجلس خبرگان(خفتگان) و شورای نگهبان و... که هر کدوم ماشالله ماشالله بالای 90 دارن افزوده بشه که مبادا عیشتون منقص شه.... بودنشون یه گرفتاری نبودنشون هم!
من از مرگ همه کس متأسف میشم حتی دشمنم که الحمدالله ندارم.
اما آیا در کشورهای مسیحی نشین هم برای تمام سنتها( نمیدونم ، سنت جان و سنت ادوارد و سنت لولو) و تمام کاردینالها و اسقفها سالگرد مرگ میگیرن و گوشهی تلویزیون نوار مشکی میذارن و برنامههای معمولی رو کنسل و بهجاش مارش عزا میذارن؟
بهخدا پوسیدیم!
یه حب طول عمر اختراح کنیم بندازیم تو حلق این جماعت بلکه عمر نوح بکنن و ما هم بتونیم با خیال راحت یه نفس بکشیم و یا یه مهمونی بگیریم!
پ.ن.
مشکینی دیشب اومد به خوابم گفت در دستگاه خداوندی یه اشتباهی پیش اومده! گفتم استغفرالله، چه اشتباهی؟ گفت هر آخوندی مُرد یه خانم خوشگل هنرمند هم باهاش مُرد و به خوبی و خوشی باهم محشور شدن.
اما با ما کی محشور شده؟ اینگمار برگمن 89 ساله! به خدا بگو آخه این انصافه؟ من که تمام عمرفول استِریت بودم !
این کشور غمزده غرق آخوندکاست...
معر از زیتون
آقا ما به خدا با مشکینی پدرکشتگی نداریم. اگه به روح معتقد بوده، روحش شاد!
اما ما چه گناهی کردیم، تا میاییم از تولد حضرت علی شادی کنیم دخترش زینب میمیره، هنوز رخت عزا رو در نیاورده، دوباره یه آخوند گنده میمیره و سهروز عزای عمومی اعلام میشه. اشکامون هنوز خشک نشده سالگرد شهادت امام موسیکاظم میرسه.
میخوای دو نفرو برای صرف چای و کیک دعوت کنی باید یه ساعت تقویم ورق بزنی که یهوقت شهادت مهادت نباشه..
شهادت هم نباشه باید دعا کنی بر طول عمر اعضاء مجلس خبرگان(خفتگان) و شورای نگهبان و... که هر کدوم ماشالله ماشالله بالای 90 دارن افزوده بشه که مبادا عیشتون منقص شه.... بودنشون یه گرفتاری نبودنشون هم!
من از مرگ همه کس متأسف میشم حتی دشمنم که الحمدالله ندارم.
اما آیا در کشورهای مسیحی نشین هم برای تمام سنتها( نمیدونم ، سنت جان و سنت ادوارد و سنت لولو) و تمام کاردینالها و اسقفها سالگرد مرگ میگیرن و گوشهی تلویزیون نوار مشکی میذارن و برنامههای معمولی رو کنسل و بهجاش مارش عزا میذارن؟
بهخدا پوسیدیم!
یه حب طول عمر اختراح کنیم بندازیم تو حلق این جماعت بلکه عمر نوح بکنن و ما هم بتونیم با خیال راحت یه نفس بکشیم و یا یه مهمونی بگیریم!
پ.ن.
مشکینی دیشب اومد به خوابم گفت در دستگاه خداوندی یه اشتباهی پیش اومده! گفتم استغفرالله، چه اشتباهی؟ گفت هر آخوندی مُرد یه خانم خوشگل هنرمند هم باهاش مُرد و به خوبی و خوشی باهم محشور شدن.
اما با ما کی محشور شده؟ اینگمار برگمن 89 ساله! به خدا بگو آخه این انصافه؟ من که تمام عمرفول استِریت بودم !
سهشنبه، مرداد ۰۹، ۱۳۸۶
همه باهم برای آزادی دانشجویانمان متحد شویم!
روز ۱۴ مرداد همه باهم بالای وبلاگمان بنویسیم: روز همبستگي وبلاگ نويسان با دانشجويان دربند
علی عبدی دعوتم کرده به بازی، بازی که نه! دعوتیست به اتحاد و همبستگی بین ما، مبارزهای برای آزادی دانشجوهای دربندمان:
هر كسي حداقل 10 نفر از دوستانش را دعوت كند كه در روز 14 مرداد، يكصد و يكمين سالگرد مشروطه، نام وبلاگهايمان را تغيير دهيم به :
"14 مرداد، روز همبستگي وبلاگ نويسان با دانشجويان دربند"
فرقی نمیکند، اصلاح طلب باشیم یا اصلاحنطلب، سلطلنت طلبیم یا سلطنت نطلب، کمونیستیم، پانایرانیستیم، سولسیالیستیم، طرفدار تئوری سهجهانیم، دو جهانیم، طرفدار دهکدهی واحد جهانی هستیم، مذهبی هستیم، لامذهبیم و...یا هر عقیده و مرام دیگر داریم. باید متحد شویم و عتراض کنیم که چرا دانشجویان ما را زندانی میکنند، و مثل دوران قرون وسطی شکنجه میدهند!
دانشجو باید آزاد باشد، فکر کند، نظر دهد. دانشجو ماشین نیست، گوسفند نیست!
من دو تا از زندانی دربند را از نزدیک میشناسم. میدانم خانوادهشان چقدر ناراحت و مضطربند. نمی شناختم هم فرقی نمیکرد.
یک زمانی پدرم دانشجو بود وآزادی فکر نداشت، بعد خودم دانشجو شدم با همان شرایط! حالا برادران و خواهرانم دانشجو هستند و اوضاع همان است که بود....
نگذاریم این میراث شوم به فرزندانمان برسد. ریشهاش را همینجا بخشکانیم.
گفتهاند هر کدام از ده نفر دعوت کنیم:
من طبق معمول پاهایم را از گلیم خود درازتر میکنم و از همهی شما دوستان خوبم دعوت میکنم.
خواهش میکنم این فراخوان را در وبلاگهایتان بگذارید.
بعد به سایت 14 مرداد رفته و اسم وبلاگ خود را در آنجا ثبت کنید.
به قول معروف:
اتحاد.... مبارزه.... پیروزی!
علی عبدی دعوتم کرده به بازی، بازی که نه! دعوتیست به اتحاد و همبستگی بین ما، مبارزهای برای آزادی دانشجوهای دربندمان:
هر كسي حداقل 10 نفر از دوستانش را دعوت كند كه در روز 14 مرداد، يكصد و يكمين سالگرد مشروطه، نام وبلاگهايمان را تغيير دهيم به :
"14 مرداد، روز همبستگي وبلاگ نويسان با دانشجويان دربند"
فرقی نمیکند، اصلاح طلب باشیم یا اصلاحنطلب، سلطلنت طلبیم یا سلطنت نطلب، کمونیستیم، پانایرانیستیم، سولسیالیستیم، طرفدار تئوری سهجهانیم، دو جهانیم، طرفدار دهکدهی واحد جهانی هستیم، مذهبی هستیم، لامذهبیم و...یا هر عقیده و مرام دیگر داریم. باید متحد شویم و عتراض کنیم که چرا دانشجویان ما را زندانی میکنند، و مثل دوران قرون وسطی شکنجه میدهند!
دانشجو باید آزاد باشد، فکر کند، نظر دهد. دانشجو ماشین نیست، گوسفند نیست!
من دو تا از زندانی دربند را از نزدیک میشناسم. میدانم خانوادهشان چقدر ناراحت و مضطربند. نمی شناختم هم فرقی نمیکرد.
یک زمانی پدرم دانشجو بود وآزادی فکر نداشت، بعد خودم دانشجو شدم با همان شرایط! حالا برادران و خواهرانم دانشجو هستند و اوضاع همان است که بود....
نگذاریم این میراث شوم به فرزندانمان برسد. ریشهاش را همینجا بخشکانیم.
گفتهاند هر کدام از ده نفر دعوت کنیم:
من طبق معمول پاهایم را از گلیم خود درازتر میکنم و از همهی شما دوستان خوبم دعوت میکنم.
خواهش میکنم این فراخوان را در وبلاگهایتان بگذارید.
بعد به سایت 14 مرداد رفته و اسم وبلاگ خود را در آنجا ثبت کنید.
به قول معروف:
اتحاد.... مبارزه.... پیروزی!
شنبه، مرداد ۰۶، ۱۳۸۶
تذکر به بدحجابها از نوع گوهردشتی
1- ساعت 5 بعد از ظهر یک روز گرم آفتابی تصمیم گرفتیم از سهراه گوهردشت تا بالا، یعنی خیابان سیزدهم پیاده بریم. . کمتر کسی تو خیابون بود. مغازهدارهایی که ظهر رفته بودن خونه برای ناهار و چرت زدن، داشتن یکی یکی مغازهها رو باز میکردن. خیابان اصلی گوهردشت به جز محل خرید، محل رفت و آمد دختر پسرای جوون و خوش دک و پزه( اهــــم!). بهترین سینمای کرج در گوهردشته ( همچین میگم بهترین انگار چه خبره! کرج فقط دو تا سینما داره:)) یکیش هجرت دوسالنه در مبدأ ورودی کرج که محیطش زیاد جالب نیست و سینما ساویز سهسالنه در گوهردشت ). به وسطای راه رسیده بودیم که یواش یواش سر و کلهی دخترپسرایی که با هم راندوو(قرار ملاقات) داشتن پیدا شد.
ماشین گشت پلیس که رسید گفتم ایداد و بیداد. عیش پیادهرویمون منقص شد... و بدون اختیار نگاهم افتاد به صندل ولاک ناخن نارنجیام . ودستم رفت به یقهی خیلی بازم. همیشه زیرش تاپ که نا نیمهی سینه میومد میپوشیدم ولی ایندفعه چون عجله داشتم یادم رفته بود. هر چی هم دم کوتاه روسریم رو کشیدم دیدم سینهم رو نمیپوشونه.
اما با دیدن دامنهای چینچین مایکروژوپ( کوتاهتر از مینیژوپ! همه چیزو باید توضیح بدم؟:) ) مانتوهای فوق تنگ و شالهای نواری و موهای 70 رنگ جیغِ هایلایتی زرد و قرمز و بنفش فهمیدم خلاف من زیاد سنگین نیست. تازه مگه اونا چند نفر بودن؟ چهار نفر. دوزن حدود چهل پنجاه ساله ی هیکلی، صورتهای سبزهی لکلکی، با چادر مقنعه در صندلی عقب نشسته بودن و دو پلیس مرد سی، سیو پنجساله در جلو. و هیچ ونی پشتشون نبود برای جمعآوری اراذل خوشلباس. بعید هم میدونستم کسی بین اون تا زن عقبی جا بشه. پس احتمالا دستگیری نیست. چیزی که توجهمو جلب کرد این بود که هر دو زن انگار که سردرد داشته باشن محکم سرشونو بین دستاشون فشار میدادن و قیافهشون عین دردکشیدهها بود...
خیابون خلوت بود و اگه به بهانهای دیدن ویترین جلوی مغازهای وایسی میتونی بیشتر خیابون رو زیر نظر داشته باشی. اولین قربانی یه دختر مانتوی سفید کوتاه تنگ بود که دم بافتهی موهاش از زیر شال بیرون بود و اونور خیابون داشت با حالتی عاشقانه با تلفن حرف میزد. همین یک دقیقه پیش از جلوش رد شده بودیم و گونههای سرخشده از هیجانش توجهمو جلب کرده بود. خانمها هر دو پیاده شدن و در دو طرفش قرار گرفتن. دختره تو باغ نبود. همه وایساده بودن تماشا میکردن( چه فضولهایی! من داشتم ویترین میدیدم و تماشا از نظر شرعی اشکالی نداشت:) ). یکی از زنها گوشی رو از دست دختر گرفت. دختر هم برگشت ببینه کی جرأت کرده مزاحم خلوت با عشقش بشه و زور زد گوشی رو از دست زن درآورد و پشتشو به اونا کرد و دوباره مشغول حرف زدن شد.
نیش همه باز شد. مأمورین زن هم الکی خندیدن. فهمیدم که بهشون دستور دادن خشونت به خرج ندن.
ایندفعه اون یکی گوشی رو از دستش درآورد و دوتایی مشغول ارشادش شدن. یکی دم موهاشو کشید آورد جلو صورتش یعنی ببین موهات حفاظ نداره! ، اون یکی سعی میکرد شالشو درست کنه. اما جلوشو که میکشید جلو از عقب کوتاهتر میشد. عقب رو که میپوشوند از جلو بیحجاب میشد. بساطی بود. مردم هم جمع شده بودن و انگار فیلم کمدی میبینن میخندیدن. زن اولی دستشو گذاشت رو شونههای دختر و کمی نصیحش کرد و راهیش کرد بره...
مردهای مأمور هم از بین پسرایی که جمع شده بودن میرفتن سراغ ژیگولترا، مو قشنگترا، آستینکوتاهترا، سگک کمربند گندهترا. اول دست میدادن و بعد با خوشرویی تذکر میدادن.
بعضی از دخترا تا از دور میدیدن ماشین مأمورا وایساده از ترس برمیگشتن و میدویدن برعکس مسیر اصلیشون. اما پسرها شجاعتر بودن. میزدن به دل هیجان.
از اون به بعد دیگه کمتر پیاده میشدن. همینطور سوار ماشین از وسط خیابون میرفتن بالا و پایین و کنترل از راه دور میکردن. بوق میزدن و از همونجا با داد ارشاد میکردن یا علامت میدادن که پسر یا دخترا برن جلو و سهمیهی ارشادشون رو بگیرن. نگاه هم نمیکردن خیابون بعضی جاها یکطرفه میشه و خودشون دارن کار غیر قانونی میکنن.
بین راه حواسم جلب شد به دو پسری که جلوی ما راه میرفتن. تقریبا تمام مظاهر فسادو با خودشون داشتن. شلوارهای لی پارهپاره. بلوزهای قرمز عکسدار کوتاه و تنگ عکسدار. موهای بلند لخت، عینک آفتابی مد روز و گردنبند و کمربند سگک گنده. داشتن با هم پچپچ میکردن و میخندیدن و مسیر ماشین گشت رو هم زیر نظر داشتن.
همینکه ماشین گشت نزدیک شد، اینا پیش دستی کردن و پریدن جلو ماشین.( ماهم از روی کنجکاوی وایسادیم ببینیم چه نقشهای چیدن!) با دست ماشینو نگه داشتن. آقایون مأمور هر دو از ماشین پیاده شدن.(حالا ماشین وسط خیابون بود و راه رو بند آورده بودن. مردم هم جمع شدن ببینن موضوع چیه که خود قربانی اومده جلو) این دو پسر با مأمورا دست گرمی دادن(از اون دستایی که با دوست صمیمی میدن . اول بالا میارن و با یه ضربه و بعد دست میدن) مأمورا هم گیج و ویج ملعبهی دست اینا شده بودن!
بعد پسرا با معصومیت ساختگی گفتن سرکار میشه بگید ما باید چهجوری لباس بپوشیم؟ الان ما چه عیبی داریم؟
مأمورا با خوشرویی شروع کردن به توضیح.
- پیرهن مردونهی گشاد، دکمهی بالا بسته. شلوار گشاد. رنگ سنگین. عکس روی لباس نباشه و کفش ساده و...
یکی از پسرا گفت من درست متوجه نمیشم. میشه یه نمونهشو تو جمعیت نشونم بدین!
هر دو مأمور شروع کردن با چشم میون جمعیت گشتن. مأمورین زن هم برای کمک از همون توی ماشین چشماشون میگشت دنبال یه بسیجی مسیجی چیزی... برای محض نمونه حتی یک نفر اینطوری لباس نپوشیده بود. ناچار مأمور مرد به لباس خودش اشاره کرد. آهان آستین اینطوری و ...
- ئه، سرکار این که لباس فرمه! یعنی لباس فرم پلیس بپوشیم؟ جرم نیست؟
- نه! گفتم مثل این، نه خودِ این...
پسرها ولکن نبودن.
کفشمون شبیه کدوم باشه؟ پیرهن چه شکلی بپوشیم؟ گفتید شلوارمون شبیه کدومیکی از اینا باشه؟
پلیسها نگاهشون میرفت به کفشا، بلوزا، شلوارها و تا میومدن جواب بدن پسرا سوال دیگهای میکردن.
ملت هم د ِ بخند! گفتم الان میفهمن فیلمشون کردن. اما خوشبختانه یا احمق بودن یا خودشونو زده بودن به اون راه.
بعد از چند دقیقه پسرها گفتن ما که آخرش درست نفهمیدیم اما خیلی ممنون. یکی از مأمورا گفت خیلی خوشم اومد که تصمیم گرفتید عوض شید و اینقدر پویا هستید که میآیید سوال میکنید لباس مناسب چهطوریه و.. مرحبا، آفرین... و دونفری یه سخنرانی کوتاه همونجا کردن.
پسرها باز دست گرمی دادن و به چهار تا ماچ تفکی چسبوندن به صورت مأمورا و راه افتادن. ما هم. تا وقتی راهشون با ما یکی بود میدیدیم قهقه میخندن به ریش مأمورا که چهجوری فیلمشون کردن(البته اونا کلمهی دیگری به کار میبردن).
پ.ن.
شاید دلیل نگرفتن بدحجابها نبود زندان کافی باشه. کرج چهار زندان بزرگ داره که همه پرن.
شاید دستور داشتن خوشاخلاق باشن.
و شاید علت سردرد و ناراحتی اولیه خانمهای مأمور از همین بوده... آخه خوشاخلاقی با مزاج بعضیا سازگار نیست..
2- از جلو مسجد که رد شدیم فهمدیم چرا هیچ بسیجی تو خیابون نیست. با خوندن تابلوی دم در مسجد متوجه شدیم همهشون جمع بودن اونجا برای اعتکاف! پسری بعد از خوندن تابلو گفت :
- اعتکاف راهیست برای تِیکاف به سوی خداوند.
3- این روز پدر یا مادر بیشتر روز مغازهدارا و بنجلفروشاست تا خود پدر مادر.
روی تموم لوازم خونگی فروشهای گوهردشت نوشته بود "روز پدر کادو یادت نره". حالا چی داشت؟ پلوپز و ماشین لباسشویی و ماشین ظرفشویی.
اون یکی بنشن میفروخت و نوشته بود: بهترین عدس و لپه و برنج برای روز پدر رسید!
کیف و کمربندفروشا که عروسیشون بود." پدر بدون کیف و کمربند پدر واقعی نیست!"
خواستم زیرش بنویسم بخصوص اونایی که با کمربند بچهشونو سیاه میکنن!
ایش!!!مردم اصلا سلیقه ندارن. من برای بابام یه جفت دستکش ظرفشویی ایکس لارج صورتی خریدم. همیشه مامانم باهاش دعوا داره چرا دستکششو میپوشه و پارهش میکنه! به این ترتیب از یه فاجعهی طلاقی جلوگیری کردم.
4- اولین باز بود کادوی روز پدر میخریدم:) بابام وقتی کادو رو گرفت. باز نکرده گفت چرا این روز؟ مگه روز جهانی مرد نداریم؟ گفتم روز جهانی پدر داریم اما مرد نداریم؟ گفت اهه... پس چرا شماها روز جهانی زن دارید، روز مادر خارجی دارید، روز مادر طاغوتی دارید، روز مادر یاقوتی هم که بعد از انقلاب اضافه شده... برای همه این روزها باید کادو بگیرم . تازه در جهان مقدار پولی که برای گرفتن کادوی زنان صرف میشه چند برابر کادوهای آقایونه. اینجا دیگه کادو رو باز کرد. فکر کنم از خوشحالی بود که غشغش خندید!
5- ادامه داره...
6- آذر فخر عزیز در کامنت 84 شعری از شاملو در نظرخواهی نوشته که اینجا میگذارمش:
برای داشجويان و جوانان در بندمان که دارند شکنجه ميشوند:
اخر بازی
فغان که سرگذشت ما
سرود بی اعتقاد سربازان تو بود
که از فتح قلعه روسپيان
باز می امدند
باش تا نفرين دوزخ از تو چه سازد
که مادران سياهپوش
داغداران زيباترين فرزندان افتاب و باد
هنوز از سجاده ها
سر بر نگرفته اند...
7- شعر زیبای دیگری از کامنت شماره 87
مرثیهای برای دانشجویان:
آنگاه که موهایمان
تار به تار
غمگینانه
سپید میشوند
بجاست
که تاری بسازیم
از سپید موهایمان
و با نوایی محزون
ینوازیم
در سوگ
سیاوشهایمان...
8- مدیار در وبلاگ قمار عاشقانه از دانشجویان زندانی مینویسد...
9- تا رهایی دانشجویان دربند...
10- کمیتهی دانشجویی گزارشگران حقوق بشر...
z8un.com
ماشین گشت پلیس که رسید گفتم ایداد و بیداد. عیش پیادهرویمون منقص شد... و بدون اختیار نگاهم افتاد به صندل ولاک ناخن نارنجیام . ودستم رفت به یقهی خیلی بازم. همیشه زیرش تاپ که نا نیمهی سینه میومد میپوشیدم ولی ایندفعه چون عجله داشتم یادم رفته بود. هر چی هم دم کوتاه روسریم رو کشیدم دیدم سینهم رو نمیپوشونه.
اما با دیدن دامنهای چینچین مایکروژوپ( کوتاهتر از مینیژوپ! همه چیزو باید توضیح بدم؟:) ) مانتوهای فوق تنگ و شالهای نواری و موهای 70 رنگ جیغِ هایلایتی زرد و قرمز و بنفش فهمیدم خلاف من زیاد سنگین نیست. تازه مگه اونا چند نفر بودن؟ چهار نفر. دوزن حدود چهل پنجاه ساله ی هیکلی، صورتهای سبزهی لکلکی، با چادر مقنعه در صندلی عقب نشسته بودن و دو پلیس مرد سی، سیو پنجساله در جلو. و هیچ ونی پشتشون نبود برای جمعآوری اراذل خوشلباس. بعید هم میدونستم کسی بین اون تا زن عقبی جا بشه. پس احتمالا دستگیری نیست. چیزی که توجهمو جلب کرد این بود که هر دو زن انگار که سردرد داشته باشن محکم سرشونو بین دستاشون فشار میدادن و قیافهشون عین دردکشیدهها بود...
خیابون خلوت بود و اگه به بهانهای دیدن ویترین جلوی مغازهای وایسی میتونی بیشتر خیابون رو زیر نظر داشته باشی. اولین قربانی یه دختر مانتوی سفید کوتاه تنگ بود که دم بافتهی موهاش از زیر شال بیرون بود و اونور خیابون داشت با حالتی عاشقانه با تلفن حرف میزد. همین یک دقیقه پیش از جلوش رد شده بودیم و گونههای سرخشده از هیجانش توجهمو جلب کرده بود. خانمها هر دو پیاده شدن و در دو طرفش قرار گرفتن. دختره تو باغ نبود. همه وایساده بودن تماشا میکردن( چه فضولهایی! من داشتم ویترین میدیدم و تماشا از نظر شرعی اشکالی نداشت:) ). یکی از زنها گوشی رو از دست دختر گرفت. دختر هم برگشت ببینه کی جرأت کرده مزاحم خلوت با عشقش بشه و زور زد گوشی رو از دست زن درآورد و پشتشو به اونا کرد و دوباره مشغول حرف زدن شد.
نیش همه باز شد. مأمورین زن هم الکی خندیدن. فهمیدم که بهشون دستور دادن خشونت به خرج ندن.
ایندفعه اون یکی گوشی رو از دستش درآورد و دوتایی مشغول ارشادش شدن. یکی دم موهاشو کشید آورد جلو صورتش یعنی ببین موهات حفاظ نداره! ، اون یکی سعی میکرد شالشو درست کنه. اما جلوشو که میکشید جلو از عقب کوتاهتر میشد. عقب رو که میپوشوند از جلو بیحجاب میشد. بساطی بود. مردم هم جمع شده بودن و انگار فیلم کمدی میبینن میخندیدن. زن اولی دستشو گذاشت رو شونههای دختر و کمی نصیحش کرد و راهیش کرد بره...
مردهای مأمور هم از بین پسرایی که جمع شده بودن میرفتن سراغ ژیگولترا، مو قشنگترا، آستینکوتاهترا، سگک کمربند گندهترا. اول دست میدادن و بعد با خوشرویی تذکر میدادن.
بعضی از دخترا تا از دور میدیدن ماشین مأمورا وایساده از ترس برمیگشتن و میدویدن برعکس مسیر اصلیشون. اما پسرها شجاعتر بودن. میزدن به دل هیجان.
از اون به بعد دیگه کمتر پیاده میشدن. همینطور سوار ماشین از وسط خیابون میرفتن بالا و پایین و کنترل از راه دور میکردن. بوق میزدن و از همونجا با داد ارشاد میکردن یا علامت میدادن که پسر یا دخترا برن جلو و سهمیهی ارشادشون رو بگیرن. نگاه هم نمیکردن خیابون بعضی جاها یکطرفه میشه و خودشون دارن کار غیر قانونی میکنن.
بین راه حواسم جلب شد به دو پسری که جلوی ما راه میرفتن. تقریبا تمام مظاهر فسادو با خودشون داشتن. شلوارهای لی پارهپاره. بلوزهای قرمز عکسدار کوتاه و تنگ عکسدار. موهای بلند لخت، عینک آفتابی مد روز و گردنبند و کمربند سگک گنده. داشتن با هم پچپچ میکردن و میخندیدن و مسیر ماشین گشت رو هم زیر نظر داشتن.
همینکه ماشین گشت نزدیک شد، اینا پیش دستی کردن و پریدن جلو ماشین.( ماهم از روی کنجکاوی وایسادیم ببینیم چه نقشهای چیدن!) با دست ماشینو نگه داشتن. آقایون مأمور هر دو از ماشین پیاده شدن.(حالا ماشین وسط خیابون بود و راه رو بند آورده بودن. مردم هم جمع شدن ببینن موضوع چیه که خود قربانی اومده جلو) این دو پسر با مأمورا دست گرمی دادن(از اون دستایی که با دوست صمیمی میدن . اول بالا میارن و با یه ضربه و بعد دست میدن) مأمورا هم گیج و ویج ملعبهی دست اینا شده بودن!
بعد پسرا با معصومیت ساختگی گفتن سرکار میشه بگید ما باید چهجوری لباس بپوشیم؟ الان ما چه عیبی داریم؟
مأمورا با خوشرویی شروع کردن به توضیح.
- پیرهن مردونهی گشاد، دکمهی بالا بسته. شلوار گشاد. رنگ سنگین. عکس روی لباس نباشه و کفش ساده و...
یکی از پسرا گفت من درست متوجه نمیشم. میشه یه نمونهشو تو جمعیت نشونم بدین!
هر دو مأمور شروع کردن با چشم میون جمعیت گشتن. مأمورین زن هم برای کمک از همون توی ماشین چشماشون میگشت دنبال یه بسیجی مسیجی چیزی... برای محض نمونه حتی یک نفر اینطوری لباس نپوشیده بود. ناچار مأمور مرد به لباس خودش اشاره کرد. آهان آستین اینطوری و ...
- ئه، سرکار این که لباس فرمه! یعنی لباس فرم پلیس بپوشیم؟ جرم نیست؟
- نه! گفتم مثل این، نه خودِ این...
پسرها ولکن نبودن.
کفشمون شبیه کدوم باشه؟ پیرهن چه شکلی بپوشیم؟ گفتید شلوارمون شبیه کدومیکی از اینا باشه؟
پلیسها نگاهشون میرفت به کفشا، بلوزا، شلوارها و تا میومدن جواب بدن پسرا سوال دیگهای میکردن.
ملت هم د ِ بخند! گفتم الان میفهمن فیلمشون کردن. اما خوشبختانه یا احمق بودن یا خودشونو زده بودن به اون راه.
بعد از چند دقیقه پسرها گفتن ما که آخرش درست نفهمیدیم اما خیلی ممنون. یکی از مأمورا گفت خیلی خوشم اومد که تصمیم گرفتید عوض شید و اینقدر پویا هستید که میآیید سوال میکنید لباس مناسب چهطوریه و.. مرحبا، آفرین... و دونفری یه سخنرانی کوتاه همونجا کردن.
پسرها باز دست گرمی دادن و به چهار تا ماچ تفکی چسبوندن به صورت مأمورا و راه افتادن. ما هم. تا وقتی راهشون با ما یکی بود میدیدیم قهقه میخندن به ریش مأمورا که چهجوری فیلمشون کردن(البته اونا کلمهی دیگری به کار میبردن).
پ.ن.
شاید دلیل نگرفتن بدحجابها نبود زندان کافی باشه. کرج چهار زندان بزرگ داره که همه پرن.
شاید دستور داشتن خوشاخلاق باشن.
و شاید علت سردرد و ناراحتی اولیه خانمهای مأمور از همین بوده... آخه خوشاخلاقی با مزاج بعضیا سازگار نیست..
2- از جلو مسجد که رد شدیم فهمدیم چرا هیچ بسیجی تو خیابون نیست. با خوندن تابلوی دم در مسجد متوجه شدیم همهشون جمع بودن اونجا برای اعتکاف! پسری بعد از خوندن تابلو گفت :
- اعتکاف راهیست برای تِیکاف به سوی خداوند.
3- این روز پدر یا مادر بیشتر روز مغازهدارا و بنجلفروشاست تا خود پدر مادر.
روی تموم لوازم خونگی فروشهای گوهردشت نوشته بود "روز پدر کادو یادت نره". حالا چی داشت؟ پلوپز و ماشین لباسشویی و ماشین ظرفشویی.
اون یکی بنشن میفروخت و نوشته بود: بهترین عدس و لپه و برنج برای روز پدر رسید!
کیف و کمربندفروشا که عروسیشون بود." پدر بدون کیف و کمربند پدر واقعی نیست!"
خواستم زیرش بنویسم بخصوص اونایی که با کمربند بچهشونو سیاه میکنن!
ایش!!!مردم اصلا سلیقه ندارن. من برای بابام یه جفت دستکش ظرفشویی ایکس لارج صورتی خریدم. همیشه مامانم باهاش دعوا داره چرا دستکششو میپوشه و پارهش میکنه! به این ترتیب از یه فاجعهی طلاقی جلوگیری کردم.
4- اولین باز بود کادوی روز پدر میخریدم:) بابام وقتی کادو رو گرفت. باز نکرده گفت چرا این روز؟ مگه روز جهانی مرد نداریم؟ گفتم روز جهانی پدر داریم اما مرد نداریم؟ گفت اهه... پس چرا شماها روز جهانی زن دارید، روز مادر خارجی دارید، روز مادر طاغوتی دارید، روز مادر یاقوتی هم که بعد از انقلاب اضافه شده... برای همه این روزها باید کادو بگیرم . تازه در جهان مقدار پولی که برای گرفتن کادوی زنان صرف میشه چند برابر کادوهای آقایونه. اینجا دیگه کادو رو باز کرد. فکر کنم از خوشحالی بود که غشغش خندید!
5- ادامه داره...
6- آذر فخر عزیز در کامنت 84 شعری از شاملو در نظرخواهی نوشته که اینجا میگذارمش:
برای داشجويان و جوانان در بندمان که دارند شکنجه ميشوند:
اخر بازی
فغان که سرگذشت ما
سرود بی اعتقاد سربازان تو بود
که از فتح قلعه روسپيان
باز می امدند
باش تا نفرين دوزخ از تو چه سازد
که مادران سياهپوش
داغداران زيباترين فرزندان افتاب و باد
هنوز از سجاده ها
سر بر نگرفته اند...
7- شعر زیبای دیگری از کامنت شماره 87
مرثیهای برای دانشجویان:
آنگاه که موهایمان
تار به تار
غمگینانه
سپید میشوند
بجاست
که تاری بسازیم
از سپید موهایمان
و با نوایی محزون
ینوازیم
در سوگ
سیاوشهایمان...
8- مدیار در وبلاگ قمار عاشقانه از دانشجویان زندانی مینویسد...
9- تا رهایی دانشجویان دربند...
10- کمیتهی دانشجویی گزارشگران حقوق بشر...
z8un.com
تذکر به بدحجابها از نوع گوهردشتی
1- ساعت 5 بعد از ظهر یک روز گرم آفتابی تصمیم گرفتیم از سهراه گوهردشت تا بالا، یعنی خیابان سیزدهم پیاده بریم. . کمتر کسی تو خیابون بود. مغازهدارهایی که ظهر رفته بودن خونه برای ناهار و چرت زدن، داشتن یکی یکی مغازهها رو باز میکردن. خیابان اصلی گوهردشت به جز محل خرید، محل رفت و آمد دختر پسرای جوون و خوش دک و پزه( اهــــم!). بهترین سینمای کرج در گوهردشته ( همچین میگم بهترین انگار چه خبره! کرج فقط دو تا سینما داره:)) یکیش هجرت دوسالنه در مبدأ ورودی کرج که محیطش زیاد جالب نیست و سینما ساویز سهسالنه در گوهردشت ). به وسطای راه رسیده بودیم که یواش یواش سر و کلهی دخترپسرایی که با هم راندوو(قرار ملاقات) داشتن پیدا شد.
ماشین گشت پلیس که رسید گفتم ایداد و بیداد. عیش پیادهرویمون منقص شد... و بدون اختیار نگاهم افتاد به صندل ولاک ناخن نارنجیام . ودستم رفت به یقهی خیلی بازم. همیشه زیرش تاپ که نا نیمهی سینه میومد میپوشیدم ولی ایندفعه چون عجله داشتم یادم رفته بود. هر چی هم دم کوتاه روسریم رو کشیدم دیدم سینهم رو نمیپوشونه.
اما با دیدن دامنهای چینچین مایکروژوپ( کوتاهتر از مینیژوپ! همه چیزو باید توضیح بدم؟:) ) مانتوهای فوق تنگ و شالهای نواری و موهای 70 رنگ جیغِ هایلایتی زرد و قرمز و بنفش فهمیدم خلاف من زیاد سنگین نیست. تازه مگه اونا چند نفر بودن؟ چهار نفر. دوزن حدود چهل پنجاه ساله ی هیکلی، صورتهای سبزهی لکلکی، با چادر مقنعه در صندلی عقب نشسته بودن و دو پلیس مرد سی، سیو پنجساله در جلو. و هیچ ونی پشتشون نبود برای جمعآوری اراذل خوشلباس. بعید هم میدونستم کسی بین اون تا زن عقبی جا بشه. پس احتمالا دستگیری نیست. چیزی که توجهمو جلب کرد این بود که هر دو زن انگار که سردرد داشته باشن محکم سرشونو بین دستاشون فشار میدادن و قیافهشون عین دردکشیدهها بود...
خیابون خلوت بود و اگه به بهانهای دیدن ویترین جلوی مغازهای وایسی میتونی بیشتر خیابون رو زیر نظر داشته باشی. اولین قربانی یه دختر مانتوی سفید کوتاه تنگ بود که دم بافتهی موهاش از زیر شال بیرون بود و اونور خیابون داشت با حالتی عاشقانه با تلفن حرف میزد. همین یک دقیقه پیش از جلوش رد شده بودیم و گونههای سرخشده از هیجانش توجهمو جلب کرده بود. خانمها هر دو پیاده شدن و در دو طرفش قرار گرفتن. دختره تو باغ نبود. همه وایساده بودن تماشا میکردن( چه فضولهایی! من داشتم ویترین میدیدم و تماشا از نظر شرعی اشکالی نداشت:) ). یکی از زنها گوشی رو از دست دختر گرفت. دختر هم برگشت ببینه کی جرأت کرده مزاحم خلوت با عشقش بشه و زور زد گوشی رو از دست زن درآورد و پشتشو به اونا کرد و دوباره مشغول حرف زدن شد.
نیش همه باز شد. مأمورین زن هم الکی خندیدن. فهمیدم که بهشون دستور دادن خشونت به خرج ندن.
ایندفعه اون یکی گوشی رو از دستش درآورد و دوتایی مشغول ارشادش شدن. یکی دم موهاشو کشید آورد جلو صورتش یعنی ببین موهات حفاظ نداره! ، اون یکی سعی میکرد شالشو درست کنه. اما جلوشو که میکشید جلو از عقب کوتاهتر میشد. عقب رو که میپوشوند از جلو بیحجاب میشد. بساطی بود. مردم هم جمع شده بودن و انگار فیلم کمدی میبینن میخندیدن. زن اولی دستشو گذاشت رو شونههای دختر و کمی نصیحش کرد و راهیش کرد بره...
مردهای مأمور هم از بین پسرایی که جمع شده بودن میرفتن سراغ ژیگولترا، مو قشنگترا، آستینکوتاهترا، سگک کمربند گندهترا. اول دست میدادن و بعد با خوشرویی تذکر میدادن.
بعضی از دخترا تا از دور میدیدن ماشین مأمورا وایساده از ترس برمیگشتن و میدویدن برعکس مسیر اصلیشون. اما پسرها شجاعتر بودن. میزدن به دل هیجان.
از اون به بعد دیگه کمتر پیاده میشدن. همینطور سوار ماشین از وسط خیابون میرفتن بالا و پایین و کنترل از راه دور میکردن. بوق میزدن و از همونجا با داد ارشاد میکردن یا علامت میدادن که پسر یا دخترا برن جلو و سهمیهی ارشادشون رو بگیرن. نگاه هم نمیکردن خیابون بعضی جاها یکطرفه میشه و خودشون دارن کار غیر قانونی میکنن.
بین راه حواسم جلب شد به دو پسری که جلوی ما راه میرفتن. تقریبا تمام مظاهر فسادو با خودشون داشتن. شلوارهای لی پارهپاره. بلوزهای قرمز عکسدار کوتاه و تنگ عکسدار. موهای بلند لخت، عینک آفتابی مد روز و گردنبند و کمربند سگک گنده. داشتن با هم پچپچ میکردن و میخندیدن و مسیر ماشین گشت رو هم زیر نظر داشتن.
همینکه ماشین گشت نزدیک شد، اینا پیش دستی کردن و پریدن جلو ماشین.( ماهم از روی کنجکاوی وایسادیم ببینیم چه نقشهای چیدن!) با دست ماشینو نگه داشتن. آقایون مأمور هر دو از ماشین پیاده شدن.(حالا ماشین وسط خیابون بود و راه رو بند آورده بودن. مردم هم جمع شدن ببینن موضوع چیه که خود قربانی اومده جلو) این دو پسر با مأمورا دست گرمی دادن(از اون دستایی که با دوست صمیمی میدن . اول بالا میارن و با یه ضربه و بعد دست میدن) مأمورا هم گیج و ویج ملعبهی دست اینا شده بودن!
بعد پسرا با معصومیت ساختگی گفتن سرکار میشه بگید ما باید چهجوری لباس بپوشیم؟ الان ما چه عیبی داریم؟
مأمورا با خوشرویی شروع کردن به توضیح.
- پیرهن مردونهی گشاد، دکمهی بالا بسته. شلوار گشاد. رنگ سنگین. عکس روی لباس نباشه و کفش ساده و...
یکی از پسرا گفت من درست متوجه نمیشم. میشه یه نمونهشو تو جمعیت نشونم بدین!
هر دو مأمور شروع کردن با چشم میون جمعیت گشتن. مأمورین زن هم برای کمک از همون توی ماشین چشماشون میگشت دنبال یه بسیجی مسیجی چیزی... برای محض نمونه حتی یک نفر اینطوری لباس نپوشیده بود. ناچار مأمور مرد به لباس خودش اشاره کرد. آهان آستین اینطوری و ...
- ئه، سرکار این که لباس فرمه! یعنی لباس فرم پلیس بپوشیم؟ جرم نیست؟
- نه! گفتم مثل این، نه خودِ این...
پسرها ولکن نبودن.
کفشمون شبیه کدوم باشه؟ پیرهن چه شکلی بپوشیم؟ گفتید شلوارمون شبیه کدومیکی از اینا باشه؟
پلیسها نگاهشون میرفت به کفشا، بلوزا، شلوارها و تا میومدن جواب بدن پسرا سوال دیگهای میکردن.
ملت هم د ِ بخند! گفتم الان میفهمن فیلمشون کردن. اما خوشبختانه یا احمق بودن یا خودشونو زده بودن به اون راه.
بعد از چند دقیقه پسرها گفتن ما که آخرش درست نفهمیدیم اما خیلی ممنون. یکی از مأمورا گفت خیلی خوشم اومد که تصمیم گرفتید عوض شید و اینقدر پویا هستید که میآیید سوال میکنید لباس مناسب چهطوریه و.. مرحبا، آفرین... و دونفری یه سخنرانی کوتاه همونجا کردن.
پسرها باز دست گرمی دادن و به چهار تا ماچ تفکی چسبوندن به صورت مأمورا و راه افتادن. ما هم. تا وقتی راهشون با ما یکی بود میدیدیم قهقه میخندن به ریش مأمورا که چهجوری فیلمشون کردن(البته اونا کلمهی دیگری به کار میبردن).
پ.ن.
شاید دلیل نگرفتن بدحجابها نبود زندان کافی باشه. کرج چهار زندان بزرگ داره که همه پرن.
شاید دستور داشتن خوشاخلاق باشن.
و شاید علت سردرد و ناراحتی اولیه خانمهای مأمور از همین بوده... آخه خوشاخلاقی با مزاج بعضیا سازگار نیست..
2- از جلو مسجد که رد شدیم فهمدیم چرا هیچ بسیجی تو خیابون نیست. با خوندن تابلوی دم در مسجد متوجه شدیم همهشون جمع بودن اونجا برای اعتکاف! پسری بعد از خوندن تابلو گفت :
- اعتکاف راهیست برای تِیکاف به سوی خداوند.
3- این روز پدر یا مادر بیشتر روز مغازهدارا و بنجلفروشاست تا خود پدر مادر.
روی تموم لوازم خونگی فروشهای گوهردشت نوشته بود "روز پدر کادو یادت نره". حالا چی داشت؟ پلوپز و ماشین لباسشویی و ماشین ظرفشویی.
اون یکی بنشن میفروخت و نوشته بود: بهترین عدس و لپه و برنج برای روز پدر رسید!
کیف و کمربندفروشا که عروسیشون بود." پدر بدون کیف و کمربند پدر واقعی نیست!"
خواستم زیرش بنویسم بخصوص اونایی که با کمربند بچهشونو سیاه میکنن!
ایش!!!مردم اصلا سلیقه ندارن. من برای بابام یه جفت دستکش ظرفشویی ایکس لارج صورتی خریدم. همیشه مامانم باهاش دعوا داره چرا دستکششو میپوشه و پارهش میکنه! به این ترتیب از یه فاجعهی طلاقی جلوگیری کردم.
4- اولین باز بود کادوی روز پدر میخریدم:) بابام وقتی کادو رو گرفت. باز نکرده گفت چرا این روز؟ مگه روز جهانی مرد نداریم؟ گفتم روز جهانی پدر داریم اما مرد نداریم؟ گفت اهه... پس چرا شماها روز جهانی زن دارید، روز مادر خارجی دارید، روز مادر طاغوتی دارید، روز مادر یاقوتی هم که بعد از انقلاب اضافه شده... برای همه این روزها باید کادو بگیرم . تازه در جهان مقدار پولی که برای گرفتن کادوی زنان صرف میشه چند برابر کادوهای آقایونه. اینجا دیگه کادو رو باز کرد. فکر کنم از خوشحالی بود که غشغش خندید!
5- ادامه داره...
6- آذر فخر عزیز در کامنت 84 شعری از شاملو در نظرخواهی نوشته که اینجا میگذارمش:
برای داشجويان و جوانان در بندمان که دارند شکنجه ميشوند:
اخر بازی
فغان که سرگذشت ما
سرود بی اعتقاد سربازان تو بود
که از فتح قلعه روسپيان
باز می امدند
باش تا نفرين دوزخ از تو چه سازد
که مادران سياهپوش
داغداران زيباترين فرزندان افتاب و باد
هنوز از سجاده ها
سر بر نگرفته اند...
7- شعر زیبای دیگری از کامنت شماره 87
مرثیهای برای دانشجویان:
آنگاه که موهایمان
تار به تار
غمگینانه
سپید میشوند
بجاست
که تاری بسازیم
از سپید موهایمان
و با نوایی محزون
ینوازیم
در سوگ
سیاوشهایمان...
8- مدیار در وبلاگ قمار عاشقانه از دانشجویان زندانی مینویسد...
9- تا رهایی دانشجویان دربند...
10- کمیتهی دانشجویی گزارشگران حقوق بشر...
z8un.com
ماشین گشت پلیس که رسید گفتم ایداد و بیداد. عیش پیادهرویمون منقص شد... و بدون اختیار نگاهم افتاد به صندل ولاک ناخن نارنجیام . ودستم رفت به یقهی خیلی بازم. همیشه زیرش تاپ که نا نیمهی سینه میومد میپوشیدم ولی ایندفعه چون عجله داشتم یادم رفته بود. هر چی هم دم کوتاه روسریم رو کشیدم دیدم سینهم رو نمیپوشونه.
اما با دیدن دامنهای چینچین مایکروژوپ( کوتاهتر از مینیژوپ! همه چیزو باید توضیح بدم؟:) ) مانتوهای فوق تنگ و شالهای نواری و موهای 70 رنگ جیغِ هایلایتی زرد و قرمز و بنفش فهمیدم خلاف من زیاد سنگین نیست. تازه مگه اونا چند نفر بودن؟ چهار نفر. دوزن حدود چهل پنجاه ساله ی هیکلی، صورتهای سبزهی لکلکی، با چادر مقنعه در صندلی عقب نشسته بودن و دو پلیس مرد سی، سیو پنجساله در جلو. و هیچ ونی پشتشون نبود برای جمعآوری اراذل خوشلباس. بعید هم میدونستم کسی بین اون تا زن عقبی جا بشه. پس احتمالا دستگیری نیست. چیزی که توجهمو جلب کرد این بود که هر دو زن انگار که سردرد داشته باشن محکم سرشونو بین دستاشون فشار میدادن و قیافهشون عین دردکشیدهها بود...
خیابون خلوت بود و اگه به بهانهای دیدن ویترین جلوی مغازهای وایسی میتونی بیشتر خیابون رو زیر نظر داشته باشی. اولین قربانی یه دختر مانتوی سفید کوتاه تنگ بود که دم بافتهی موهاش از زیر شال بیرون بود و اونور خیابون داشت با حالتی عاشقانه با تلفن حرف میزد. همین یک دقیقه پیش از جلوش رد شده بودیم و گونههای سرخشده از هیجانش توجهمو جلب کرده بود. خانمها هر دو پیاده شدن و در دو طرفش قرار گرفتن. دختره تو باغ نبود. همه وایساده بودن تماشا میکردن( چه فضولهایی! من داشتم ویترین میدیدم و تماشا از نظر شرعی اشکالی نداشت:) ). یکی از زنها گوشی رو از دست دختر گرفت. دختر هم برگشت ببینه کی جرأت کرده مزاحم خلوت با عشقش بشه و زور زد گوشی رو از دست زن درآورد و پشتشو به اونا کرد و دوباره مشغول حرف زدن شد.
نیش همه باز شد. مأمورین زن هم الکی خندیدن. فهمیدم که بهشون دستور دادن خشونت به خرج ندن.
ایندفعه اون یکی گوشی رو از دستش درآورد و دوتایی مشغول ارشادش شدن. یکی دم موهاشو کشید آورد جلو صورتش یعنی ببین موهات حفاظ نداره! ، اون یکی سعی میکرد شالشو درست کنه. اما جلوشو که میکشید جلو از عقب کوتاهتر میشد. عقب رو که میپوشوند از جلو بیحجاب میشد. بساطی بود. مردم هم جمع شده بودن و انگار فیلم کمدی میبینن میخندیدن. زن اولی دستشو گذاشت رو شونههای دختر و کمی نصیحش کرد و راهیش کرد بره...
مردهای مأمور هم از بین پسرایی که جمع شده بودن میرفتن سراغ ژیگولترا، مو قشنگترا، آستینکوتاهترا، سگک کمربند گندهترا. اول دست میدادن و بعد با خوشرویی تذکر میدادن.
بعضی از دخترا تا از دور میدیدن ماشین مأمورا وایساده از ترس برمیگشتن و میدویدن برعکس مسیر اصلیشون. اما پسرها شجاعتر بودن. میزدن به دل هیجان.
از اون به بعد دیگه کمتر پیاده میشدن. همینطور سوار ماشین از وسط خیابون میرفتن بالا و پایین و کنترل از راه دور میکردن. بوق میزدن و از همونجا با داد ارشاد میکردن یا علامت میدادن که پسر یا دخترا برن جلو و سهمیهی ارشادشون رو بگیرن. نگاه هم نمیکردن خیابون بعضی جاها یکطرفه میشه و خودشون دارن کار غیر قانونی میکنن.
بین راه حواسم جلب شد به دو پسری که جلوی ما راه میرفتن. تقریبا تمام مظاهر فسادو با خودشون داشتن. شلوارهای لی پارهپاره. بلوزهای قرمز عکسدار کوتاه و تنگ عکسدار. موهای بلند لخت، عینک آفتابی مد روز و گردنبند و کمربند سگک گنده. داشتن با هم پچپچ میکردن و میخندیدن و مسیر ماشین گشت رو هم زیر نظر داشتن.
همینکه ماشین گشت نزدیک شد، اینا پیش دستی کردن و پریدن جلو ماشین.( ماهم از روی کنجکاوی وایسادیم ببینیم چه نقشهای چیدن!) با دست ماشینو نگه داشتن. آقایون مأمور هر دو از ماشین پیاده شدن.(حالا ماشین وسط خیابون بود و راه رو بند آورده بودن. مردم هم جمع شدن ببینن موضوع چیه که خود قربانی اومده جلو) این دو پسر با مأمورا دست گرمی دادن(از اون دستایی که با دوست صمیمی میدن . اول بالا میارن و با یه ضربه و بعد دست میدن) مأمورا هم گیج و ویج ملعبهی دست اینا شده بودن!
بعد پسرا با معصومیت ساختگی گفتن سرکار میشه بگید ما باید چهجوری لباس بپوشیم؟ الان ما چه عیبی داریم؟
مأمورا با خوشرویی شروع کردن به توضیح.
- پیرهن مردونهی گشاد، دکمهی بالا بسته. شلوار گشاد. رنگ سنگین. عکس روی لباس نباشه و کفش ساده و...
یکی از پسرا گفت من درست متوجه نمیشم. میشه یه نمونهشو تو جمعیت نشونم بدین!
هر دو مأمور شروع کردن با چشم میون جمعیت گشتن. مأمورین زن هم برای کمک از همون توی ماشین چشماشون میگشت دنبال یه بسیجی مسیجی چیزی... برای محض نمونه حتی یک نفر اینطوری لباس نپوشیده بود. ناچار مأمور مرد به لباس خودش اشاره کرد. آهان آستین اینطوری و ...
- ئه، سرکار این که لباس فرمه! یعنی لباس فرم پلیس بپوشیم؟ جرم نیست؟
- نه! گفتم مثل این، نه خودِ این...
پسرها ولکن نبودن.
کفشمون شبیه کدوم باشه؟ پیرهن چه شکلی بپوشیم؟ گفتید شلوارمون شبیه کدومیکی از اینا باشه؟
پلیسها نگاهشون میرفت به کفشا، بلوزا، شلوارها و تا میومدن جواب بدن پسرا سوال دیگهای میکردن.
ملت هم د ِ بخند! گفتم الان میفهمن فیلمشون کردن. اما خوشبختانه یا احمق بودن یا خودشونو زده بودن به اون راه.
بعد از چند دقیقه پسرها گفتن ما که آخرش درست نفهمیدیم اما خیلی ممنون. یکی از مأمورا گفت خیلی خوشم اومد که تصمیم گرفتید عوض شید و اینقدر پویا هستید که میآیید سوال میکنید لباس مناسب چهطوریه و.. مرحبا، آفرین... و دونفری یه سخنرانی کوتاه همونجا کردن.
پسرها باز دست گرمی دادن و به چهار تا ماچ تفکی چسبوندن به صورت مأمورا و راه افتادن. ما هم. تا وقتی راهشون با ما یکی بود میدیدیم قهقه میخندن به ریش مأمورا که چهجوری فیلمشون کردن(البته اونا کلمهی دیگری به کار میبردن).
پ.ن.
شاید دلیل نگرفتن بدحجابها نبود زندان کافی باشه. کرج چهار زندان بزرگ داره که همه پرن.
شاید دستور داشتن خوشاخلاق باشن.
و شاید علت سردرد و ناراحتی اولیه خانمهای مأمور از همین بوده... آخه خوشاخلاقی با مزاج بعضیا سازگار نیست..
2- از جلو مسجد که رد شدیم فهمدیم چرا هیچ بسیجی تو خیابون نیست. با خوندن تابلوی دم در مسجد متوجه شدیم همهشون جمع بودن اونجا برای اعتکاف! پسری بعد از خوندن تابلو گفت :
- اعتکاف راهیست برای تِیکاف به سوی خداوند.
3- این روز پدر یا مادر بیشتر روز مغازهدارا و بنجلفروشاست تا خود پدر مادر.
روی تموم لوازم خونگی فروشهای گوهردشت نوشته بود "روز پدر کادو یادت نره". حالا چی داشت؟ پلوپز و ماشین لباسشویی و ماشین ظرفشویی.
اون یکی بنشن میفروخت و نوشته بود: بهترین عدس و لپه و برنج برای روز پدر رسید!
کیف و کمربندفروشا که عروسیشون بود." پدر بدون کیف و کمربند پدر واقعی نیست!"
خواستم زیرش بنویسم بخصوص اونایی که با کمربند بچهشونو سیاه میکنن!
ایش!!!مردم اصلا سلیقه ندارن. من برای بابام یه جفت دستکش ظرفشویی ایکس لارج صورتی خریدم. همیشه مامانم باهاش دعوا داره چرا دستکششو میپوشه و پارهش میکنه! به این ترتیب از یه فاجعهی طلاقی جلوگیری کردم.
4- اولین باز بود کادوی روز پدر میخریدم:) بابام وقتی کادو رو گرفت. باز نکرده گفت چرا این روز؟ مگه روز جهانی مرد نداریم؟ گفتم روز جهانی پدر داریم اما مرد نداریم؟ گفت اهه... پس چرا شماها روز جهانی زن دارید، روز مادر خارجی دارید، روز مادر طاغوتی دارید، روز مادر یاقوتی هم که بعد از انقلاب اضافه شده... برای همه این روزها باید کادو بگیرم . تازه در جهان مقدار پولی که برای گرفتن کادوی زنان صرف میشه چند برابر کادوهای آقایونه. اینجا دیگه کادو رو باز کرد. فکر کنم از خوشحالی بود که غشغش خندید!
5- ادامه داره...
6- آذر فخر عزیز در کامنت 84 شعری از شاملو در نظرخواهی نوشته که اینجا میگذارمش:
برای داشجويان و جوانان در بندمان که دارند شکنجه ميشوند:
اخر بازی
فغان که سرگذشت ما
سرود بی اعتقاد سربازان تو بود
که از فتح قلعه روسپيان
باز می امدند
باش تا نفرين دوزخ از تو چه سازد
که مادران سياهپوش
داغداران زيباترين فرزندان افتاب و باد
هنوز از سجاده ها
سر بر نگرفته اند...
7- شعر زیبای دیگری از کامنت شماره 87
مرثیهای برای دانشجویان:
آنگاه که موهایمان
تار به تار
غمگینانه
سپید میشوند
بجاست
که تاری بسازیم
از سپید موهایمان
و با نوایی محزون
ینوازیم
در سوگ
سیاوشهایمان...
8- مدیار در وبلاگ قمار عاشقانه از دانشجویان زندانی مینویسد...
9- تا رهایی دانشجویان دربند...
10- کمیتهی دانشجویی گزارشگران حقوق بشر...
z8un.com
اشتراک در:
پستها (Atom)
