چهارشنبه، تیر ۰۲، ۱۳۸۹

شهر در دست بچه ها(بچه های بسیج)

1- نه که در عمرمان پارکبان ندیده باشیم. چرا, در تهران زیاد دیده بودیم. اما کِی اینطور سراسری و مثل مور و ملخ یکهو در تمام خیابان ها, کوچه های کرج سبز شدند, مانده ایم.
عادت دارم هر وقت که با ماشین بیرون می رم حداقل هفت هشت جا ماشین رو پارک می کنم و به کارهای مختلف می رسم و ضمنش خریدهامو هم می کنم.
اون روز(بیشتر از یک ماه قبل) هم همون جایی که دیروزش رفته بودم عکاسی سفارش بدم, پارک کردم و سر چنددقیقه برگشتم دیدم ای داد و بیداد یک ورقه زدن زیر برف پاک کن با این مضمون که اگه 500 تومن به پارک بان ندی بعدا 13 هزار تومن جریمه می شی. دل ِ بی ادبم با پررویی فریاد زد: غلط کردی!
عصبانی بودم. روز قبلش گوشت و میوه را دوبرابر قیمت هفته پیش خریده بودم و با چشم خودم چند بی عدالتی دیده بودم.

هر چی چشم گردوندم هیچ پارکبانی ندیدم. برگه رو برداشتم و شروع کردن به گشتن. اما نه این ورخیابون و نه اون ور اثری از آثارش نبود. هزار تا کار داشتم و باید تا ظهر انجامشون می دادم.
دوسه نفر همدرد به من پیوستند و عصبانی که اقلا پول می خوان بگیرن کدوم گوری رفتن(خودمانیم, دل ِ اونها در بی ادبی گوی سبقت از دل من ربوده بود) شما فکر کنید نیم ساعت طول کشید تا هیکل یک پسر ریقماستی ریشوی آبی پوش دفتر به دست از دور پیداش شد.
ما هم از همان دور شروع کردیم داد و بیداد که این چه وضعشه. حالا کرج خیلی مثل تهران به مردم خدمات می ده که پارکبان هم گذاشته و مرده شور مقاماتشو ببرن با این شهر خرابشده.
من هم جوگیر شدم و قبض رو بالا گرفتم و جلوی چشم وحشتزده پارکبان ریز ریز کردم و گفتم بر پدر رهبر (استغفرالله )و احمدی نژاد و بقیه لعنت با این وضع مملکت. حالا همه چیمون درست شده مونده قبض پارکبانی. از طرف عابرای پیاده کلی تشویق شدم. اما بقیه راننده ها تا قیافه منحوس حزب اللهی منش پارکبانو از نزدیک دیدن رام و دست به چیب شدن.
اون روز این قضیه چند بار تکرار شد تا شب که جایی بودم که کارم 5 ساعتی طول کشید. ماشین هم تو یه فرعی خلوت پارک کرده بودم. رفتم دیدم 5 قبض چسبوندن رو شیشه.
خون خونم رو می خورد و پارکبان این دفعه نزدیک بود.. صداش زدم و گفتم این مسخره بازیا چیه؟ نه تابلویی چسبوندین نه خبری. یه روزه حالا همه جا پولی شده؟ حالا چرا 5 تا؟ گفت هر ساعت میومدم چک می کردم. گفتم شما خیلی بیجا می فرمودید. و باز شروع کردم به لعنت فرستادن به رهبر تا پایین سران مملکت که به عوض رسیدگی به وضع مردم حالا به فکر درآمد از کوچه و خیابون افتادن. طرف طفلک در اون کوچه خلوت و تاریک ترسید و با التماس گفت اقلا یکی از قبضا رو پرداخت کنید تا 13 هزار تومن جریمه نشید. بقیه شو من لغو می کنم(نمی دونم اصلا در حیطه اختیارش بود یا الکی گفتم) خلاصه دلم سوخت و 500 تومن بهش دادم.
شب اومدم با افتخار و خندان این جریانو برای سی با تعریف کردم. یهو رنگش عین گچ سفید شد. چراغارو خاموش کرد و با نگرانی رفت از پنجره بیرون رو نگاه کرد و گفت:
- دیوونه! چه با افتخار می گه چلوی پارکبانا به رهبر و احمدی نژاد و .... فحش دادم. اینا همه شون بسیجی ین. این یه راه کنترل مردمه. هر چند نفرشون بیسیم دارن که اگه جایی شلوغ شه خبر بدن. همینا تهران هر وقت شلوغ می شد دستشون باتوم بود و معترضین رو می زدن.وای ماشین به اسم منه و حتما شماره شو یادداشت کردن و میان سراغم.
اون روز گذشت و هنوز کسی سراعمون نیومده.
اما خیابون های شهر پر شده از این آبی پوشان منجوس.
.
2- بعد از عید داشتم با عجله از خط کشی عابر پیاده می رفتم اونور خیابون(خیابونی مهم در کرج) که برخوردم به نرده . اونقدر سربه زیرم که توجه نکرده بودم. مثل خیلی های دیگه. نرده نسبتا بلند بود و نمی شد از روش پرید. رفتم از خط کشی بالایی برم, دیدم اونجا هم همینطوره. رفتم پایینی,اون هم همینطور بود. در حالیکه زیر لب فحش می دادم رفتم پایینتر , نرده همینطور ادامه داشت. حدود دو کیلومتر بعد دیدم کارگرها مشغول جوشکاری بقیه نرده ها هستن. مردمی که عین من آواره بودن سریع رفتن اونور خیابون که باز این دو کیلومتر رو برگردن, اما من دیدم نمی تونم بدون انتقاد یا اقلا متلکی رد بشم.
به کارگرای جوشکار گفتم مسئول یا پیمانکارتون کیه؟ مرد چاق ریشوی چفیه به گردنی رو نشونم دادن. رفتم جلو بی اختیار گفتم سلام جناب ملا نصرالدین. با تعجب و خشم گفت: با من بودی؟ گفتم بله.گفت منظور؟ گفتم شما که هی دارید فرت و فرت نرده جوش می دین و می رین پایین که فکر می کنم به خاطر یکی دوماه بعد باشه(منظورم خرداد ماه بود و جلوگیری از فرار متعرضین) هیچ به فکرتون رسیده که ما عابرای پیاده از کجا باید بریم اونور خیابون؟ هاج و واج نگام کرد . گفت خوب رد شو برو اونور دیگه خواهر چرا متلک میندازی. گفتم از دوسه کیلومتر بالاتر حتی جلوی مسجد که خط کشی عابر پیاده داره نرده جوش دادید. شما فکر نمی کنید نمازگزارا چه جوری باید برن مسجد؟ باید این همه راه بیان؟ تازه شما دارید همینطور جوش می دین می رین جلو.
هاج و واج تر شد. به نرده ها خیره شده بود و با یک دست آنجایش و با دست دیگر کله کچلش رو می خاروند. به کارگرای جوشکار فرمون آتش بس داد. گفتم همینه می گم ملا نصرالدین دیگه و فلنگ رو بستم. از دور دیدم هنوز دستاش همون جاهای بخصوصش بود.
عصر که برگشتم دیدم ماشین برش آوردن و جلوی خط کشی های عابر پیاده رو بریدن و به نرده های اونطرفتر تکیه دادن.
به جاش خیلی از دوربرگردونها رو نرده های چرخدار متحرک زدن تا در مواقع لزوم(!) ببندنشون.
می گن پیمانکارای شهرداری همه شون مال سپاهن.

3- روزنامه همشهری 30 خرداد ویژه غرب تهران, برای موسسه مالی و اعتباری مهر آگهی استخدام زدن که شرطش عضویت در بسیجه.
متاسفانه مردم هم به خاطر تسهیلات و سود بالایی که این بانک به مردم می ده(لابد از جیب باباشون) گُر و گر دارن پولاشون رو از بانکهای دیگه که مجبورشون کردن سود کمتری به مردم بدن در میارن و تو بانکها و موسسات بسیجی می ریزن

جمعه، خرداد ۲۸، ۱۳۸۹

اتحاد و همبستگی مردم در این روزها/ هیجکس تنها نیست

همبستگی
1- برادرش خرداد پارسال در تظاهرات کشته شد. جایی کار می کند که مدیرانش همه احمدی نژادی هستند و نباید می فهمیدند. از همان روز اول پرسنل چند هزار نفری یواشکی بین خود ستاد هماهنگی تشکیل می دهند که هر روز چند نفر از کدام قسمت برای ابراز همدردی به دیدنش بروند.
حسن می گوید در تمام این یکسال روزی نبوده که حداقل دوسه نفر به دیدنم نیایند. کارگران و کارمندانی که تابه حال ندیده بودمشان.
به جای برادرم هزاران برادر پیدا کرده ام.

2- وقتی شیما را در تظاهرات گرفتند به جز نگرانی از وضعیت خود و احوال خانواده, نگران از دست دادن شغلش هم بود.
بخصوص که قراردادی بود و رئیسش گفته بود سه روز غیبت غیر موجه یعنی اخراج.. یک روز زندانش شد یک هفته و یک هفته شد یک ماه و یک ماه شد چند ماه. وقتی آزاد شد خود را اخراج شده پنداشت و سرکار نرفت.
رئیسش با یک جعبه شیرینی و دسته ای گل به دیدنش آمد. گفت غیبتت موجه است. به جای تو ممکن بود من یا خواهر مرا گرفته بودند.

3- .وقتی همکاران فرزاد در اداره دولتی متوجه شدند اورا گرفته اند ,پس از مشورت در مورد اوضاع مالی خانواده اش و امکان اخراجش تصمیم گرفتند یواشکی هر روز به جای او کارت بزنند و وظایف او را بین خود تقسیم کنند. وقتی فرزاد آزاد شد حتی یک روز غیبت از کار نداشت.

4- پدرام مشغول کار در شرکت خصوصی بود که خبر دادند برادر روزنامه نگارش را گرفته اند. رنگ از رویش پرید. رئیس متوجه جریان شد. به دو نفر از همکاران پدرام گفت که با ماشین شرکت او را به هر کجا می خواهد برسانند و برای هر سه برگه ماموریت پر کرد. به وکیل شرکت زنگ زد و کمک فوری خواست.

5- دهها خبر اینچنینی دیگر با گوشهای خودم شنیده ام.

6- هیچکس تنها نیست...

7- جالب اینجاست که مردم مبارزان رو از خودشون می دونن و نه قهرمان جدا بافته. در این جنبش همه هستند.

راستی, توجه: اسامی عوض شده اند

یکشنبه، خرداد ۲۳، ۱۳۸۹

22 خرداد 89 را چگونه گذراندید

1- می خواستم بیایم بنویسم کاش به یاد راه پیمایی 25 خرداد پارسال راهپیمایی بزرگ امسال رو همون روز بندازیم. بعد گفتم من اینجا چه کاره م که پیشنهاد بدم.
بعد دیدم موسوی عین انسان های دموکرات متمدن تقاضای مجوز کرده. گفتم اینا هم حتما مجوز رو می ذارن تو سینی و تقدیم می کنن تا با راهپیمایی میلیونی آبروشون بره.
2- چیزی که من امروز دیدم یک حکومت نظامی ناب و خالص بود. خیلی وقت بود می دیدیم اما نمی خواستیم باور کنیم. ما الان داریم زیر زور سرنیزه و باتوم و گاز اشک آور زندگی می کنیم. اشک های مدام ما گواهه. اما داریم ادای انسان های آزاد رو در میاریم. ماشالله به روحیه.
چون با دوستان قرار گذاشته بودیم رفتم. منتها از ته مسیر به اول راهپیمایی(پیاده روی) کردیم. از آزادی به سمت انقلاب. اما مگه می شد شعار داد؟ نگاه های خشن مأمورا و تجهیزاتشون بهمون یادآوری می کردن که ما در چه جایگاهی قرار داریم. جایگاه متهم و جانی و شورشگر و وابسته به بیگانگان و زندانی و اعدامی بالقوه...

3- متاسفانه در کرج هیچکس شبا نمی ره الله اکبر بگه. همون پارسال هم تا یه ماه مقاومت کردیم و هر شب رفتیم و شب های آخر تنها بودیم. یکی گفت پدرم اجازه نمی ده چون ممکنه برای گزینش فوق لیسانس و دکترا بیان تحقیق. اون یکی گفت چون ایران دیگه جای زندگی نیست می ترسم بهم اجازه خروج از کشور ندن. اون یکی گفت داداشم گفته دیگه نرو می گیرنت بهت تجاوز می کنن(توجه کردید که بیشتر آقایون مانع خانوما بودن تا برعکسش؟)

4- ناامید نیستم. می دونم 90 درصد مردم مخالف این حکومتن( اون ده درصد هم لفت و لیس دارن و گرنه اونا هم این شیوه کشورداری رو قبول ندارن) فقط منتظر فرصتیم. حکومت های نظامی خیلی زودتر از حکومت های دیکتاتوری دیگه سرنگون می شن. اینو خودشون هم می دونن و برای همین اینقدر از ما می ترسن.
هر چی می گذره مردم بیشتر آگاه می شن و توقعشون از جنبش بالاتر می ره. روزای اول فقط به رفتن احمدی نژاد راضی بودن, بعد به داشتن ولایت فقیه و رهبر گیر دادن, بعد فهمیدن آزادی عقیده و آزادی پوشش و آزادی های دیگه هم بد چیزی نیست. بعدتر متوجه شدن رهبران سیاسی اصلاح طلب هم عیب هایی دارن و در صورت اومدن اونا باید خیلی از قبلا بهتر عمل کنن و به دگراندیشان احترام بذارن.
باور کنید گاهی تو تاکسی و مغازه ها و حتی ادارات دولتی چیزایی می شنوم که چشام گرد می شه.
خانم هایی مسن و کم سواد حرفهایی می زنن که روزنامه نگارا باید بیان جلوشون لنگ بندازن.

5- در اداره ای دولتی, مسئولی از پشت میزش بلند شد و به ارباب رجوع ها گفت من برم دفتر احمدی نژاد برگردم. یک عده از جمله من نفهمیدیم منظورش چیه. هاج و واج موندیم. من فکر کردم منظورش مدیر عامل اون اداره ست. اما وقتی بعد از 5 دقیقه با دست و صورت خیس و چشمانی درشت برگشت و ارباب رجوع مسنی گفت ما بهش می گیم بیت رهبری و خنده حضار تازه فهمیدیم منظورش کجا بوده.

6- مصادف شدن این روزا رو با فوتبال جام جهانی نمی دونم باید به فال نیک گرفت یا بد.
خوبیش اینه که اونایی که از یه راهپیمایی ناکام برگشتن به جای غصه خوردن مشغول خوردن تخمه آفتابگردون جلوی تلویزیونن. فوتبال آمریکا و انگلیس.
برادرم و سیبا دارن از کانال ماهواره ای نگاه می کنن و هر صحنه ای مهیج رو از دست می دن یا دوباره می خوان نگاه کنن, می زنن رو کانال سه ایران که از ترس نشون دادن صحنه های ناموسی با چندین ثانیه تاخیر پخش می کنه.

0:46 | Zeitoon | نظرها

جمعه، خرداد ۲۱، ۱۳۸۹

شکم برتر از هنر آمد پدید

بین خودمون بمونه.
اما بار اولی که من تیتر خبر درگذشت آندره آرزومانیان رو خوندم, فورا به یاد سوسیس کالباس آندره و آرزومانیان افتادم و ناگهان غدد اشکی و بزاقی ام با هم شروع به ترشح کردن. با ناراحتی تمام رفتم دو سوسیس کوکتل پنیر آندره ای که تو فریزر گذاشته بودم برای روز مبادا, برداشتم و چاقو چاقو کردم و گذاشتم رو مایکروفر و به فکر فرو افتادم. یادی از تموم سوسیس کالباس های خوشمزه ای که در تموم سالهای عمرم خورده بودم کردم. بعد گفتم چه جالب! هم به اسم کوچکش سوسیس تولید می کرد هم به اسم فامیلی اش آرزومانیان. پس میکائیلیان این وسط چی می گفت که مرتب به ذهنم میومد؟ مغازه کدومشون تو جمهوری خیابون میرزا کوچک خان و به قول بابام پشت سفارت شوروی بود؟
چه فرق می کرد. مهم به وجود آوردن این خوراکی های خوشمزه و مهمونِ سرزده- راه انداز و شکمِ بیحوصله- پرکن بود که ارزش زیادی داشت. آفرین به ارامنه. هر کدومشون رو که می شناسم راستگو, باشخصیت , تلاشگر و از زیرکاردرنروئن.
صدای بوق مایکروفر اومد و رفتم سوسیس های خوشمزه رو درآوردم و با هر گازی که بهش زدم درودی بر آندره آرزومانیان فرستادم. سعی می کردم جلوی بغضم رو بگیرم. حتما خیلی پیر شده بود. تا بوده و بوده اسم آندره و ارزومانیان تو دهنا بوده. به خودم دلداری دادم بعد از مرگش حتما بچه هاش جاشو پر می کنن. اما نه... اگه یه وقت از دست این حکومت و وضعیت کشور کارخونه شونو ببندن برن خارج چی؟
ای داد و بیداد... این حکومت چی بر سر مردم آورده. فقیرها و متوسط ها رو که بدبخت کرده و مدتیه افتاده به جون سرمایه دارها و کارخونه دارها. لابد سپاه می ره به زور و با یک دهم قیمت از چنگشون در میاره.
فکرم داشت یواش یواش یه سمت 22 خرداد می رفت که سی با از در وارد شد.
با ناراحتی گفتم شنیدی آندره آرزومانیان فوت شد؟
- آره سرکار شنیدم, خیلی متاسف شدم. هنرمندا امسال مسابقه گذاشتن. سنی هم نداشت...
- هنرمند؟!
- پس چی؟ آهنگساز و نوازنده پنجه طلایی پیانو .
تکه آخر سوسیس پرید گلوم.

جمعه، خرداد ۱۴، ۱۳۸۹

عین سگ از 22 خرداد می ترسن!

1- از افاضات زیتون در فیس بوک :
وقتی رهبر به اشتباهش برای گفتن 22 خرداد به جای 22 بهمن اعتراف کرد کلی ذوق کردم. وقتی کلمه سگ رو به کار برد بیشتر خوشحال شدم فهمیدم عین سگ از نزدیک شدن 22 خرداد ترسیده اند.

2- ظاهرا ما داخل کشوری ها اعصاب مصاب درستی نداریم که بشینیم سخن رانی ها رو گوش کنیم . خوشحالم بعضی ها بخصوص خارج کشوری ها نشستن مو رو از ماست کشیدن و تموم سوتی ها رو درآوردن.
یکی برام نوشته: (موقع سخنرانی سید حسن خمینی) برادران شعار می دادن مرگ بر موسوی سید حسن گفت صبر کنید رهبر بیایند به ایشان ابراز احساسات کنید.


3- از یک ماه قبل به هر شهری دستور داده بودن چقدر آدم(!) باید برای مراسم امروز بیان. و طبق نوشته روزنامه همشهری واحد غرب تهران, کرج قول 60 هزار نفرو داده بود. حالا شما حساب کنید اگه از هر شهری همینقدر قرار بود بیان و براشون بودجه (!) تخصیص دادن. با دیدن جمعییت امروز شما حساب کنید فراری های رو.

4- شماره موبایل ستاد خبری وزارت اطلاعات: 6000113
دیروز صبح با صدای زنگ اس ام اس موبایلم از خواب پریدم, وزارت اطلاعات خواسته بود اسمشو نبر رو تنها نگذاریم. چند دقیقه بعد یک اس ام اس دیگر که هر کی برای مراسم فردا نیاد ضد انقلابه و همینطور تا شب چند تای دیگه با همین مضمون اومد که مثلا یادگار امام تو وصیت نامه ش گفته اطاعت از خامه ای اطاعت از امام است و یه همچین خزعبلاتی.
هر بچه ای می فهمید که اینا چقدر براشون مهمه مردم برای مراسم نماز جمعه 14 خرداد -ارتحال امام_ که تو مرقد برگزار می شه بیان و بترسن از اعتراض.

5- من اگه یه ذره شک داشتم که امسال مردم دست از تظاهرات و اعتراض می کشن خوشبختانه رهبر فرزانه شکم را به کلی برطرف کرد. به سهم خودم از ایشون تشکر می کنم.

6- عجیبه, امروز سالروز رحلت امام خمینی کانال پی ام سی برنامه های شادشو قطع نکرده بود و مدام شهرام صولتی داشت می خوند که سلام عزیزم, عزیزم سلام, دوست دارم عاشقتم یه کلام.
روز رحلت حضرت زهرا هم همینطور.
مگه پی ام سل مال رفسنجانی نیست؟

7- دیروز توی چند میدون کرج به مناسبت تولد حضرت زهرا آذین بندی کرده بودن و عین تولد امام دوازدهم داربست زده بودن و شربت و شیرینی پخش می کردن. البته نه به صورت مردمی و خود جوش. به صورت بسیج جوش..

8- یکی از بامزه ترین متنهایی که در مورد روز مادر نوشته شده:
مادر دوست داشتنی من...


9- یکی از بدترین صحنه های عمرمو در بعداز ظهر چهارشنبه 22 خرداد در میدون آزادگان کرج دیدم.
پسری به قصد خودکشی رفته بود بالای برج یادمان.
برج یادمان از یه جهت معروفه. اگه یادتون باشه, دوسه سال پیش فیلمی از تلویزیون بالای این مجتمع پخش شد .که خیی سر وصدا کرد
پسر رو می دیدیم که پاشو می ذاره این ور و الانه که بیفته و بعد انگار که پشیمون بشه می رفت کنار. مردم زیادی جمع شده بودن و هر کدون یه چیزی می گفت دوسه روزی از اعدام فرزاد کمانگر گذشته بود و جو خیلی ملتهب بود. یکی می گفت یا جوونامونو می کشن و یا وادارشون می کنن به خودکشی.
یکی می گفت لابد عاشق بوده. اون یکی می گفت لابد از کار اخراجش کردن. اکثرا به حکومت فحش میدادن که به فکر جوون ها نیست و نه کاری دارن و نه خونه ای, حقوقا پایینه و حتی اگه سر کار برن نمی تونن خانواده تشکیل بدن. چند نفری براش گریه می کردن. چند نفری دعا می خوندن. دوسه تا پسر بامزه سوت می زدن که یالله بپر پایین. می خوایم بریم تا به کارامون برسیم. چیزی نگذشت که نیروی انتظامی و آتیش نشانی وخبرنگار و عکاس ریختن اونجا. فکر می کنم یه ساعت طول کشید تا از اونطرف پشت بوم راضیش کردن بیاد پایین. فوری گرفتنش و عین یه مجرم پرتش کردن تو ماشین پلیس و بردنش.
تا چندین روز تو صفحه های حوادث ازش خبری چاپ نشد . تا ... درست هفت روز بعد, روز چهارشنبه 29 اردنبهشت خبر کوچکی تو همشهری زده بودن با این مصمون:
پسری در اثر مصرف بیش از حد مواد مخدر دچار توهم شده بود و رفته بود روی پشت بوم یکی از برج های کرج و نیم ساعتی وقت مردم و مسئولین رو گرفت.
(با اون حالتی که میومد لبه پشت بوم مطمئنم اگه گیچ بود حتما می افتاد)

10- 22 خرداد, ساعت 4 بعد از ظهر از میدون امام حسین تا آزادی.
اگه ساعت و مسیر اشتباه ست لطفا تو نظرخواهی بهم خبر بدین

لینک در بالاترین

جمعه، اردیبهشت ۳۱، ۱۳۸۹

دانشجویان خوش خنده لبنانی در ایران

تو متروی داخل تهران, دو تا دختر ترگل ورگل و خندان چادری با لهجه ای غیر ایرانی ازم آدرس ایستگاهی رو پرسیدن. روی نقشه نشونشون دادم. با هر هر کر کر کلی تشکر کردن.
کنجکاو شدم بدونم کجایی ین. خوب راستش قهقه خندیدناشون در عین چادری بودنشون برام جالب بود.
گفتن لبنانی ین و در ایران درس می خونن.
رشته هاشونو پرسیدم. یکیشون گفت دندون پزشکی و اون یکی مهندسی برق.
پیش خودم گفتم لابد خیلی شهریه می دن که برای دانشگاه ها می صرفه از کشورهای دیگه دانشجو بیارن.
محتاطانه پرسیدم: خیلی شهریه می دین؟
- نه, تقریبا مجانیه.
- کجا زندگی می کنید؟
- خوابگاهی در بالای پارک ملت( با توجه به سوال کردن در مورد ایستگاهی که باید پیاده شن با دونستن زبون فارسی, نمی دونم جهتهای جغرافیایی رو درست بلد بودن یا نه. چون فکر کنم شمال پارک ملت جام جمه)
- اونجا هم مجانی؟
هرهر... کرکر...- تقریبا
- کدوم دانشگاه؟(تو دلم: چنین بذل و بخششی کرده؟)
- دانشگاه شاهد.
- آهان... شما هر دو از خانواده های شهید لبنان هستید.
مقادیر متنابهی هِرهر و کِرکر: نخیر!
- فقط شما دو نفر لبنانی و خارجی هستید تو دانشگاه؟
هرهر کرکر: نه خیییییییییییییلی هستیم! خیلی بهمون خوش می گذره. شما خیلی دولت خوبی دارید.
من تو دلم: صحیح!
حالا فکر کنید کلی آدم دورمون جمع شدن. بعضی آقایون آب دهنشون راه افتاده بود برای این دو دخترخانم خوشرو و با نیشهای باز سرشون رو کرده بودن تو محفل کوجیک مترویی ما.
بعدش کلی سوال ازم کردن در مورد بعضی مکان های تفریحی فرهنگی تهران که در حد توانم کمکشون کردم.
رسیدن به ایستگاهشون و همون آقایون مهربون که بهتر از من به حرفها گوش کرده بودن زدن رو شونه ی دخترا که رسیدید و با نیش های تا بنا گوش باز باهاشون بای بای کردن.
اما به محض بسته شدن در مترو. مردی که از همه هیز تر بود زودتر از همه دو تا فحش آبدار به این دخترا داد.
- بچه های خودمون باید به خاطر شهریه زیاد دانشگاه آزاد درس دانشگاه رو ول کنن تا این ...(!)های مفت خورا بیان جاشون.
دیگری: این دولت ما هم شورشو درآورده تا کی می خواد به جای مردم خودش به فکر مردم کشورهای دیگه ای مثل فلسطین و لبنان و غزه و... باشه.
دیگری: آخه بگو چراغی که به خونه رواست به مسجد حرومه.
دیگری: اینا دیدن دیگه هیچ کشوری براشون تره خرد نمی کنه اینجوری دارن دلشونو به دست میارن.
دیگری: غلط کردن.
دیگری: می بینید چه روزی به سر جوونای خودمون میارن؟
چند تا با هم: الهی امسال تکلیفمون روشن شه. الهی به زمین گرم بخورن.
الهی...
الهی....
الهی...
(همهمه)
...

Balatarin

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۸۹

پخش فیلم سکسی به مناسبت رحلت حضرت زهرا در فارسی وان



ما تازه افتخار اینو پیدا کردیم که کانال فارسی وان (Farsi1) رو بگیریم . با اینکه به نظرم سریال هاش داره هدف دار انتخاب می شه و جدا از دوبله افتضاحشون, گاهی نگاهکی به این کانال می کنم.
از دوسه روز قبل از روز رحلت حضرت زهرا اعلام کرد که به علت مصادف شدن روزهای یکشنبه و دوشنبه با ایام سوگواری جای سریال های کمدی "مونوس و مونوس" و "ریبا" و "همسایه ها"... سریال حصار چوبی پخش می شه.
من واقعا کنجکاو شدم ببینم چه سریال غمناکی برای حضرت زهرا انتخاب کردن (و البته شَکَم داشت به یقین می رسید که این کانال متعلق به سران جمهوری اسلامیه و برای پرت کردن افکار عمومی از سیاست تاسیس شده)
شما فکر کنید سکانس اولش اینجوری شروع می شه:
پدر خانواده(رئیس پلیس) و مادر (جراح )و دو پسر بچه سال اونها برای تبریک کریسمس می رن به اتاق خواب دختر 16 ساله خانواده که سورپریزش کنن و دخترشون رو با یه پسر 19 ساله , هر دو لخت مادرزاد در حال سکس می بینن.
در واقع به جای سکانس اول سکس اول داشت.
(یه ذره بقیه شم بگم: پسر کون لخت فرار می کنه و پدر ازش شکایت می کنه که با دختر زیر 18 سال خوابیده و می گیرنش. پدر تو کلانتری از پسر می پرسه هر چی تو سطل آشغل اتاق دخترم گشتم کاندوم پیدا نکردم. شما چطوری جلوگیری کردید؟ پسر می گه یادتون نیست این شما بودید با توزیع کاندوم تو مدرسه مخالفت کردین؟ اگه من یا دخترتون می رفتیم داروخانه برای خرید کاندوم, چون همه می دونن ما دوست پسر دختریم همه می فهمیدن و شما ناراحت می شدین...! خلاصه برای پسره وکیل می گیرن و وکیل باحال هم از دختر پسر دفاع می کنه, همینطور مادر اصلی دختر و باقی ماجراهای شیرین اینچنینی- مثلا دو بچه ی خردسال کلانتر و دکتر دو عروسکو لخت مادرزاد -ببخشید کارخونه زاد- می کنن و صحنه سکس خواهرشون رو بازسازی می کنن)
خلاصه ما موندیم در کف این که این سریال چیش به رحلت حضرت زهرا می خورد؟ و مونوس ِ که تنها کناهش دو زنه بودن بود- که در اسلام هم شدیدا جایزه- چه چیز قبیح تر از حصار چوبی داشت که پخش نشد.
آگهی: عاشق بشید در فارسی وان!

نفس کش طلبیدن بسیجی ها, در روز رحلت حضرت زهرا

امروز روز خیلی بدی بود. هم یک هو شدیدا گرم شده بود و ما که لباس خنک تابستونی نپوشیده بودیم کمی تا قسمتی پختیم,
هم در عین تعطیلی همه جا اعلام کرده بودن بازن و اگه نریم غیبت می خوریم,
و از همه بدتر دیدن دسته های سیاه پوش و چفیه به گردن و گِل به سر و شربت به دست بود که عربده میکشیدن و به اسم عزاداری برای حضرت فاطمه از حالا برای 22 و 25 و...خرداد نفس کش می طلبیدند. و راه رو بند آورده بودن و تعداد زیادی هم فاطی کماندو -به فول مامان بزرگم به امید یافتن شوهر حزبل اصل - به دنبال دسته شون(!) می دویدن!
ما که از صبح چون با صدای آهنگ های لس آنجلسی پی ام سی از خواب پریده بودیم حواسمون نبود قتله(یا شهادته و یا ارتحاله) یه شال قرمز جیغ سرمون کرده بودیم. وقتی رفتیم خیابون دیدیم خوشبختانه خیلی ها مثل ما فکر نموده (!) بودند. و رنگ های شاد روسری ها و شالها و مانتوهای ما در تضاد عجیبی با لباس حزبلهای محترم به سر می برند.
خوب وقتی حتی کلاس درس و موسیقی و رقص و ورزشگاه و ... باز باشن آدم فکرش جاهای بد نمیره.
هر چند قدم هم یک پایگاه تقسیم شربت برپا کرده بودند که کنارش هم یک آخوند پشت یک میز مشغول پاسخگویی به مسائل مردم بود(این هم از اختراعات جدید این حکوت. در اثر ازدیاد نسل آخوند ) حتی به ایستگاه های مترو هم رحم نکرده بودن.
در کرج همین بساط بود و در تهران هم هکذا. لیوان های پلاستیکی بود که سطح خیابونا رو پوشونده بود. ملت می خوردن و لیوانشو پرت می کردن روی زمین(شما حساب کنید بعد از تغییر حکومت چند سال طول می کشه به مردم یاد بدیم که پدر من مادر من, برادرمن, خواهر ِمن, آدم آشغال هاشو تو خیابون نمی ندازه.)
یه عده هم مثل من غر می زدن و به خاطر شلوغی خیابونا فحش می دادن و عین شرلوک هولمز دلیل عاشورایی شدن روز فوت حضرت زهرا رو حدس می زدن و همه حدس ها به نزدیک شدن ماه خرداد ختم می شد.
خلاصه می شد یه مانوور کوبنده سیاسی-ساندیسی-بسیجی حسابش کرد.

پ.ن.
لینکهایی که از شدت غصه هیچکدونشونو نتونستم بار اول تا ته بخونم:
1- ماهی کوچک غمگین - تقدیم به خانواده دلاور فرزاد کمانگر/ زری اصفهانی

2- نامه مجید توکلی دانشجوی زندانی درباره شهیدان

3- /بگو چگونه بنويسم/ سيمين بهبهانی
در اعتراض به اعدام پنج زندانی سياسی

4- نامه ای از فرزاد کمانگر که بعلت عدم اجازه دسترسی به قلم و کاغذ بصورت مخفیانه و بر روی تکه ای از سفره غذا در سلول انفرادی نوشته شده است.

5- فیلم فرزاد در میان شاگردانش.... زیر فیلم کامنتی هست بااین عنوان:
فرزاد را کشتید با دانش آموزان او چه می‌کنید ؟

6- استمداد همسر جعفر کاظمی، زندانی محکوم به اعدام، از دبیرکل سازمان ملل/ بازجو به همسرم گفت که ما برای حفظ نظام احتیاج به چند قربانی داریم که یکی از قرعه‌ها به نام تو افتاده است

7- تیتر مطلب قبلی رو اصلاح می کنم:
در مرگ فرزاد جهان گریست...

ای جلاد ننگت باد!

شنبه، اردیبهشت ۲۵، ۱۳۸۹

ایران برای فرزاد کمانگر گریست...

شاید باورتون نشه اما من خبر اعدام فرزادکمانگر و 4 نفر دیگه رو از یه پیرمرد گریان نشسته روی نیمکتی در پارک شنیدم.
زانوهام تا شد و کنارش نشستم. سی با هم!
مدتی بود دل اینو نداشتم بیام اینترنت و یا اخبار رسانه های ماهواره ای رو دنبال کنم. فکر میکردم تحمل شنیدن خبر بد دیگری رو ندارم.

با گریه گفتم باورم نمی شه.
پیرمرد عصبانی شد و گفت یعنی چی که باورت نمی شه خانوم. سی ساله داره جنایت می کنه و ما هی نشستیم کنار می گیم این آخرین جنایته. این بی پدرا روز به روز هارتر می شن.
چند نفر زن و مرد دورمون جمع شدن. اونا هم از شنیدن خبر شوکه شدن. آدمهایی از فرزاد و شیرین و بقیه حرف می زدند که اصلا فکرش رو نمی کردم.
به مدد اینترنت و کانال های تلویزیونی ماهواره ای مردم فرزاد و شیرین رو مثل بچه های خودشون می شناسن.
برای اولین بار بود که می دیدم وسائل ورزشی پارک بدون مشتری مونده بود و ما انگار همه جمع شده بودیم برای عزاداری یکی از عزیزانمون.

مردی که نصف شب ها بغل پمپ بنزین سی دی غیر مجاز می فروشه وقتی خبر رو شنید محکم زد روی پیشونیش.
با گریه گفت داریم تو جهنم زندگی می کنیم. روزی دو شیفت کار می کنم و خرجم نمی رسه مجبورم یواشکی نصف شبها هم بیام سی دی بفروشم (بچه ها و خانمش خبر ندارن). بی پولی رو یه جوری می تونستم تحمل کنم اما کشتن جوونای پاک مملکتمو نمی تونم.

کردی می گفت کردها ساکت نمی شینن. مطمئن باش روزی به روزگارشون بیاریم که روزی هزار بار از این کارشون پشیمون بشن.
زن فارسی می گفت:کرد و غیر کرد نداره. همه ایرانی هستیم. فرزاد رو عین پسرم دوست داشتم و نامه هاشو که از زندان می نوشت دنبال می کردم. اگر اجازه ملاقات می دادن هر روز می رفتم ملاقاتش. خون فرزاد دامنشو می گیره . ببینید کی گفتم.
مرد آذربایجانی می گفت:
تو این سی سال چقدر سعی کردن بین فارس و ترک و کرد و بلوچ فاصله بندازن تا با هم متحد نشیم و راحت به مفت خوری هاشون برسن.
دختری زندگینامه شیرین رو خونده بود و می گفت به جای دلجویی از جوونا میان می کشنشون.
همه گریه می کردن, نفرین می کردن, خط و نشون می کشیدن...

توی این سالها بین این همه جنایت و خبرهای بد, هیچوقت مردم رو اینطور عصبانی ندیده بودم.

لینک در بالاترین

13:50 | Zeitoon | نظرها

شنبه، اردیبهشت ۱۸، ۱۳۸۹

از مجموعه زِرهای رایگان- قسمت اول

1- بدحجابی امنيت اخلاقی، روانی و اجتماعی را به هم می زند و دودش به چشم خود شما هم می رود. ر خلاف تصور برخی ها حجاب مسئله شخصی نيست و کاملا مسئله اجتماعی است و منکر حجاب سازنده ده ها گناه کبيره است. مردم جانشان به لب رسيده از اين بدحجابی ها. همانطور که ملت جريان فتنه سياسی را عقب راند با همان قدرت در مقابل جلوه های بدحجابی که يادگار رضاخان قلدر است خواهد ايستاد.

2- به زنان غیر چادری وغیر مقنعه ای خدمات بانکی ارائه ندهید.

3- ! فقیری که محتاج به نان شب باشد در ایران نداریم

4-هم‌اكنون حجاب در جامعه با آسیب‌های جدی از جمله القای باورهای غلط به مردم روبروست كه متاسفانه دیدگاه‌های نادرستی نیز، نظیر اینكه "حجاب موضوع شخصی است" در این زمینه مطرح می‌شود .

5- سیجیان هنرمند ضمن اعلام اعتراض خود نسبت به توقف طرح مستند تلویزیونی «حجاب در ادیان»، خواستار پاسخگویی رییس سازمان صدا و سیما در این زمینه شدند.

6- یش به سوی حجاب، زیبایی بی پایان... بی حجاب بی عفت خجالت خجالت... عامل ترویج فساد بدحجاب بدحجاب.


7- دستور حمله به اسلام از لانه اصلاح‌طلبان به جریان فتنه رسید

8- حسن ختام زرزرهای رایگان تقدیمی ست از جناب علیرضا قزه:
اینقدر پارس نکن آقای کراک اوباما!
اوباما, چیزی هستی در حد یک قوطی کنسرو خالی, تو چقدر شوتی, در سی سی یو به انتظارت می نشینم تا سوم شوی/ فکر می کنی که دنیا
چقدر منتظر است که تو زر بزنی / دماغت مثل پینیکیو دراز شد(آقای قزوه انگار با احمدی نژاد عوضیش گرفتی)/ هی یارو!
راهت را بکش و گم شو/ بی خود پارس نکن/تو هم هیچ پخی نشدی!
آقای کراک اوباما!
(ماشالله در و گوهر می باره از دهن جناب قزوه)!

پنجشنبه، اردیبهشت ۰۹، ۱۳۸۹

خوش به حال فرزندان اصلاح طلب های رانت نخوار

شنیدم اومده ایران, رفتم دیدنش. چند مطلب و چند مصاحبه تند و تیزشو خونده بودم.
تأسف میخورد که چرا این روزها از تظاهرات جنبش سبز تو خیابونای تهرون خبری نیست. می گفت من جای شما بودم اونقدر تو خیابونا می موندم و شعار می دادم و از جون مایه می گذاشتم, تا جنبش به پیروزی برسه.

می گفت ماهایی که دزد نبودیم مجبور شدیم بار سفر ببندیم. ایران دیگه برای آدمهایی مثل ما جای زندگی نبود.
پدرش چیزی شبیه به معاون وزیر بود و مخالف سرسخت راستها.
می گفت پدر من آدم ساده روستایی بود که گاو و گوسفنداشو که کمتر از انگشتان دست بود فروخت و یه خونه ی 40 متری در حاشیه تهرون خرید. موقع انقلاب 57 مسلمون دوآتیشه بود در اثر تلاش های خودش درس خوند و وارد حکومت شد.
در سراسر عمر کاریش وارد هیچ باندی نشد. هیچوقت دزدی نکرد. رانت خواری نکرد. آدم سالمی بود که حتی گاهی اگر در حقوقش شبهه ای می دید چک حقوقی اش رو نقد نمی کرد.
حالا همه سازشکار شدن و نون به نرخ روز خور. کاش همه عین پدر من بودن.
گفتم حالا از خودت بگو, زندگی در خارج کشور هم حتما خیلی سخته. بالاخره غربته.
گفت الحمدالله من اونجا برای خودم خونه زندگی دارم. خوب می خورم خوب می پوشم(راست می گفت لباساش همه مارکدار بود), دانشگاه خوبی هم می رم. خوشبختانه پدرم اگه به فکر خودش نبود به فکر من و برادرم بود. اما همه ش دارم حرص شماها رو می خورم و خدا شاهده یه آب خوش از گلوم نمیره پایین(راست می گفت تو مقالاتش هم همینا رو می نوشت.)
گفتم دستت درد نکنه! لطف داری اگه خیلی دوست داری تظاهرات ببینی و توش شرکت کنی باید تا آخرای خرداد بمونی ایران, شاید فرجی شد و تونستی یه گزارش حسابی هم برای ... بنویسی.
گفت نه بابا از درس دانشگاه عقب می مونم.
فقط یه سر اومدم اجاره آپارتمان هامو جمع کنم و بعضی هاشو که مهلتشون تموم شده به کسای دیگه اجاره بدم و پولاشو چنج کنم و دوباره برم تا سال دیگه.
بعد گفت یه چهار طبقه در (جایی مثل) کامرانیه داره و یه ساختمون اداری همین قدری در (جایی مثل) جردن. به برادرش هم همین قدر رسیده.
ناخودآگاه گفتم:
کاش همه دولتمردا مثل بابای تو دزد نبودن!
با آهی پر از تاسف گفت: ای کاش!

پ.ن.
من هر وقت بچه های اینجور اطلاح طلبا رو می بینم یاد امثال پدر خودم می افتم که به جرم اینکه از همون اول با حکومت مخالف بودن از دانشگاه اخراج شدن و سالها پشت در دانشگاه منتظر فارغ التحصیلی خیل عطیم سهمیه ای های کنکور نداده و در بهترین رشته های درس خونده (مثل خیلی از اصلاح طلب های امروزی) موندن و بعد هم به خاطر عقایدشون در گزینش ادارات هم رد شدن و الان زندگی بخور نمیری دارن و بچه هاشون هم که ماها باشیم به سرنوشت پدرامون دچار شده ایم.
تازه باید مبارزه کنیم تا دوباره همین ها برگردن و برماحکومت کنن! باید از دست اژدها(حکومت فعلی) به مار غاشیه پناه ببریم.اینا هم که ماشالله کمپوت اعتماد به نفسن و کم نمیارن. یکبار هم نشد اعتراف کنن به اشتباه هاتشون.

با این همه تا جایی که در توانمه وظیفه می دونم برای جنبش سبز فعالیت کنم .
ولی از الان این حقو برای خودم محفوظ می دارم که بعد از رفتن این جرثومه ها, سخت ترین انتقادها رو از حکومت بعدی کنم تا نذارم تاریخ دوباره تکرار شه.

چهارشنبه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۸۹

خشت کج!

هی می گویم نگویم, مبادا "دشمن شاد" شویم, غافل از این که دشمن الکی الکی و خود به خود شاد و خجسته می زند و به ما کاری ندارد.
فشار از بیرون و نارضایتی هایی از داخل پیر ما را درآورده. "ازبیرون" را بروز می دهیم چون مبارز جلوه می کنیم و به به چه چه به دنبال دارد, اما گله های داخلی را هی توی خودمان می ریزیم مبادا دشمنمان شادتر از این که هست شود.
می گوییم:
اگر فلانی از جنبش و دوستانش پله ای ساخته برای بالارفتن خود, چیزی نگو!
اگر شاهدیم فلان حقوق بشری در زندگی واقعی به تنها چیزی که فکر نمی کند حقوق بشر است چیزی نگو!
اگر به چشم خود دیدی کسانی را که اصلا به جنبش اهمیت نمی دهند کاری می کنند که بگیرندشان و بعد از آزادی برای ادامه تحصیل به خارج کشور بروند و الان دارند کیفشان را می کنند, ساکت باش!
از سوءاستفاده های مالی یک عده هیچی نگو!
از وکلای آنچنانی... هیس...
اگر دوست پناهنده ات از خارج کشور زنگ می زند و می گوید کاش در زندان جمهوری اسلامی زیر شکنجه بودم ولی با بعضی از این مبارزان کثیف در یک کمپ نبودم, خفه خون!
...
در زندگی وبلاگی بارها شده حتی اگر به ضررم شده, چیزی گفتم. در جریان نوشی شدم شخصیت ضد زن مظلوم بدبخت, مجید زهری برایم در بلاگچین باند و دسته دویست نفره با علم و کتل راه انداخت. ندای بالای دیواز ازم قهر کرد. سپینود به من توهین کرد(بعدا خودش متوجه شد جریان رو). آبی چرت و پرت نوشت(بعد تو چت معذرت خواست) و خیلی های دیگر... اگر بخوام اسم ببرم چند صفحه آ4 می شه. به خاطر اینکه یه سری جریان نوشی رو برابر با دفاع از حقوق زن می دونستن چه ها شنیدم. می گفتن عیب نداره نوشی داره دروغ می گه که اون چند روز آخر نمی دونه بچه هاش کجان. بذار گول بخورن. حتی وبلاگمو هک کردن که دیگه ننویسم.
ملت ما دروغ و سرپوش گذاشتنو دوست دارن. حتی اگه زیر سرپوش موجودات متعفنی رشد کنن.
غافلن از اینکه, خشت اول چون نهد معمار کج, تا ثریا می رود دیوار کج.
متاسفانه تو این جنبش خشت های زیادی کج گذاشته شده و یه سری معمار و بنا و حتی عمله منتقد می خواد.
مسئله داور بودن فرناز سیفی در مسابقه بهترین وبلاگ دویچه وله هم یکی از همون خشت های کجه.
من با فرناز هیچ دشمنی شخصی ندارم. حتما همه یاد دارن در نظرخواهیم چقدر با هم شوخی می کردیم و می خندیدیم.
ماجرا از اونجا شروع شد که در مصاحبه با اسد علیمجمدی به اونهایی که با اسم مستعار وبلاگ می نویسن حسابی پرید. براش کامنتی نوشتم و خودش خواست بحث رو با ای میل ادامه بدیم. در ای میل نه تنها بحث نکرد و توضیح نداد چرا مستعار نویس ها رو به رسمیت نمی شناسه بلکه فقط کلی توهین کرد و رابطه قطع شد. اینور و اونور به من می پرید که چرا مستعار می نویسم, دقیقا عین الیزه که من هرگز نفهمیدم به چه علت یک هو شد دشمن خونی من و جایی نوشت بدنش با دیدن اسم من به رعشه می افته و کهیر می زنه! یاالعجب!

در زمانی که هیچکدوم از ماهایی که تو مسابقه دویچه وله اول شده بودیم نمی تونستیم بریم آلمان, فرناز سیفی که به یمن دستگیری در فرودگاه موقع رفتن به هند برای شرکت در کلاس(نه مبارزه خیابونی), بعد از سه روز زرشک پلو با مرغ خوردن و زیر شش تا پتو خوابیدن به مدد ثروت کلان پدرش و داعیه انقلابی بودن زود از کشور خارج شد و از هلند بورس گرفت و تقریبا وبلاگنویسی را بوسید و گذاشت کنار و به قول خودش سکس مهمترین مسئله زندگیش بود, شد داور.
خیلی جالبه در همون سال کیوان سی و پنج درجه رو که با اسم مستعار می نوشت به عنوان بهترین وبلاگ معرفی کرد. البته کیوان فقط برای ما ناشناس بود! فرناز کاملا ار نزدیک می شناختش و اینجوری بود که ما فهمیدیم وبلاگنویس فقط باید برای فرناز شناخته شده باشه!(طبق کامنت یکی از دوستان مشترکشون ظاهرا وقتی فرناز ایران بوده با کیوان دوست بوده و او یکی از پروژه های فرناز رو مجانی انجام داده بوده)
با اینهمه وبلاگ نویس معتبر ساکن خارج کشور, نمی دونیم چه اتفاقی افتاد که فرناز سیفی شد داور مادام العمر وبلاگ نویس های ایرانی!
اگر عضو یکی از گروهای اینترنتی معتبر مثل فیس بوک و... باشید می بینید چه تعداد وبلاگنویس به امید انتخاب وبلاگشان در این مسابقه از فرناز پاچه خواری می کنن و کمپلیمانشو می گن و او چطور با ناز و غمزده بهتریناش و خوش تیپ ترین هاشو سوا می کنه.
آیا پارتی بازی, بادمجون دور قاب چینی, فرصت طلبی, دزدی, سوءاستفاده از پول و احساسات مردم و... فقط در حکومت اسلامی بده؟

دنبالش نگردید, فرناز جون خودش در عکس خودش را مشخص کرده!
لابد اطرافیانش فکر میکنن دارن با انقلابی ترین و مبارزترین بلاگر ایرانی عکس می گیرن!
این دویچه وله ای هم یه چیزیشون می شه ها:)


پ.ن.
هر وقت میام یه موضوعی بنویسم خبر مرگ عزیزی رو می شنوم
امروز هم قصد داشتم طنزی بنویسم برای ایجاد روحیه. اما خبر فوت نادره هنرمند محبوب منقلبم کرد.
به دلیلی زود خاکش کردن و نذاشتن پیکرش توسط مردم تشییع بشه:(
امیدوارم اردیبهشت دیگه کسی رو نکشه.
فروردین که قاتل بود!

پ.ن.2
آفرین به ثریا قاسمی شجاع که در مراسم تدفین مادرش سبز پوشید.
حالا می فهمم چرا براش تشییع جنازه نگرفتن(اجازه ندادن بگیرن) از ترس همین چیزهای سبز

- مراسم به خاک سپرده شدن حمیده خیرآبادی(نادره) با چند عکس در سایت پارلمان نیوز

پ.ن.3
بیایید با رعایت حجاب اسلامی از وقوع زلزله جلوگیری کنیم.

پنجشنبه، فروردین ۲۶، ۱۳۸۹

ناخدا میداف چرا رفتی؟!

1- گفتم اگه امشب هم تو وبلاگم ننویسم ممکنه دیگه هیچوقت نتونم!
مرگ نابه هنگام حمید میداف حسابی حالمو بد کرد.
هیچوقت فکر نمی کردم ناخدای وبلاگستان بمیره. ا تفاقا صبح روزی که فرهاد در نظرخواهیم خبر درگذشتش رو نوشت داشتم به او فکر می کردم.
یکی از کانال های ماهواره ای داشت برنامه ای در مورد زندگی عشقی یک بازیگر پخش می کرد. پیش خودم گفتم چرا در ایران صحبت از زندگی خصوصی و شخصی و بخصوص عشقی هنرمندامون تابوئه و هیچکس در موردش صحبت نمی کنه. یاد میداف افتادم که در طی دوران وبلاگنویسیش به جز اینکه خالصانه و مخلصانه تخصص و تجربه هاش رو با زبانی شیرین در اختیار دیگران قرار داد , شجاعانه از زندگی عشقیش در بنادر گوناگون هم پرده برداشت . و چقدر این کار او باعث بحث و حتی جداییش از بعضی دوستان شد. شب آنلاین شدم که براش بنویسم که خاطراتشو کتاب کنه که قبل از هر کار نظرخواهیمو باز کردم و اول هم کامنت فرهاد حیرانی عزیز رو خوندم...

خبرهای بدی تو ماه فروردین شنیدم. خبر فوت هنرمندان و بخصوص این آخری کیومرث ملک مطیعی که هر چند وقت یک بار که می رفتم مرکز کرج می دیدمش و کلی باهم گپ می زدیم. امروز هم فکر کردم دیدمش, دویدم جلو سلام کنم یادم افتاد دیگه نیست.و مرد سپیدموی قدبلند کت و شلوار سفید رو رها کردم.
و خبر دستگیری تعداد زیادی از کسانی که می شناختمشون... و خبر فرار عده ای دیگر به خارج.
هر بار از زندان رجایی شهر رد می شم حالم بد می شه.
خبر بیماری دوست عزیزم آذر فخر که امیدوارم هر چه سلامتی رو به دست بیاره. از اینکه دو سه مورد پشت سرهم براش پیش اومده حسابی پکرم کرد.
گیج و منگ شده ام.


دیدن یه عده که انگار تو این مملکت هیچ اتفاقی نیفتاده و کماکان نون به نرخ روز می خورن و وقتی جو یه خورده به طرف مخالفا بر می گرده اینا هم یه نک و نالی می کنن که اگه اتفاقی افتاد اینا بشن جزء سردمدارا- فرقی نداره چه حکومتی سرکار باشه- و بعد دوباره که فشار زیادشد اونوری می شن.
دیدن نابه سامانی هایی که برای کشور ما شرم آوره.

2- لوله آب انتقال آب از طالقان به تهران در منطقه گوهردشت روز 19 فروردین شکست
و خیابون و چندین خونه ساعتها زیر آب بودن. دوستی که در فاز دو ,خیابون سیزدهم زندگی می کنه تعریف می کرد که اب به اندازه یه ساختمون 4 طبقه فواره می زد بالا. شیشه های زیادی شکسته شد و یک پراید رو کاملا واژگون کرد. درست در همون منطقه دیشب رعد و برق بسیاری از وسائل برقیشونو سوزونده. خودش 5 وسیله شو(تلویزیون, آیفون, تلفن, رسیور ماهواره و اتو) و همسایه ها هر کدوم تقریبا به همین تعداد.
امروز هم شنیدم در منطقه هشتگرد همون لوله ترکیده و سی چهل خونه رو خراب کرده. هیچ کس هم اقلا نمیاد دلداریشون بده یا بپرسه خرت به چند منه.
خلاصه که مردم حسابی سرگرمند و ملالی نیست...
3- در این چند ماهه به چند سفر رفتم با کلی عکس و خاطره. اما دستم به نوشتن نمی رفت.
گفتم فعلا این غرغرامو بنویسم بلکه طلسم بشکنه.

4- بیشنر از هر وقت دیگری فیلم می بینم. چیزی که تو این مملکت ارزونه و به وفور یافت می شه. فیلمهای روز آمریکاو اروپا با قیمت هزار تومن کنار پیاده رو به فروش می رن.

5- نصف بیشتر سریال "پریزن بریک" رو هم دیدم. اونقدر ازش تعریف شنیده بودم که انتظار بیشتری ازش داشتم(مطمئنا اگه انتقادهای راجع بهش خونده بودم به نظرم جذاب تر میومد)
توش خالی بندی زیادی داشت و یه جاهایی آدم خنده ش می گیره از سادگی فیلمنامه ش.
نکته: به نظر شما اگه اسم سریال "هفت کچلون" بود با مسماتر نمی شد؟
هفت کچل مهم تو این سریال هست:
دو برادر (مایکل اسکوفیلد و لینکُلن باروز ) بعد از روزهای متمادی فرار هنوز کچلن. نه ریششون درمیاد و نه موهاشون. عقلشون نمی رسه یه کلاه گیس بخرن تا شناخته نشن.
... سوکره کچل.
فنگ هوان...
... بیل کیم
... بنجامین مایلز
... ایشون دکتر کرانتز...
(اگه اسمی رو اشتباه گفتم معذرت. دم صبحه و من خوابالود و نمی دونم چی دارم می گم


6- وای... خاک و چو, چه مصیبتی, عادل فردوسی پور اسم بازکنان فوتبال اسرائیل رو بر زبون آورده. اعدامش کنیم؟


7- دل این طلبه جوان نسل سومی هم خوشه ها... خوبه اعتراف کرده اهالی روستایی که برای تبلیغ به اونجا رفته(یکی از روستاهای استان کردستان) همه دیش ماهواره دارن.


8- ای فیس بوکی های جاسوس! خوب دستتون رو شد!


9- آقا, ما بالاخره نفهمیدیم اسمشو نبر با هواپیمای شخصی و همراه با اسبای چند میلیون دلاریش می ره مشهد یا به صورت مردمی؟

10- این دیگه اوج بی غیرتی ایرانیاست. باید این خانم مدل عکاسی پیدا بشه و پس از هتک حرمت در کهریزک توسط برادران جان برکف و غیور, اعدام بشه! نه, بهتره قبل از اعدامش از اشعه موهاش اورانیوم غنی شده 30 درصد تهیه کنن.
کارخونه میهن هم که پر واضحه , باید با خاک یکسان بشه!

11- اینا رو ولش کن, یه کم بریم ایران زیبایمان را بگردیم...


پنجشنبه، فروردین ۱۹، ۱۳۸۹

ارگ بم هفت سال بعد از زلزله...


در کوچه پس کوچه های سنگفرش بم که راه می رفنم بی اختیار آرزو کردم ای کاش در اون زمان زندگی می کردم . پاکی و زیبایی عجیبی در شهر ارگ بم هست.
قسمت زیادی از ارگ بم در زلزله خراب شده اماهنوز جلال و عظمتش آدم رو می گیره. هنوز تاقچه های اتاقاش پابرجاست. خیلی از دیواراش هست. کوچه هاش هست.
هنوز زندگی توش حس می شه.
آقای توحیدی ارگ شناس معروف می گه انتظار نداشته باشید که بشه طبق قول کارشناسا 15 ساله ارگ رو بازسازی کرد. عجله نکنید بذارید قاشق قاشق بسازیمش. عین روز اول.
خوشبختانه - در کمال شرمندگی می گم خوشبختانه. همه ی بمی ها هم می گن خوشبختانه - از نظر بودجه و هزینه کردن دست خارجی ها تو کاره و کمتر دزدی می شه.
مغازه دار بمی می گه از سونامی( سواد مدرسه ای نداشت اما درست همین اصلاح رو به کار برد) کمک های مردمی و بین المللی چیزی که دست مارو نگرفت شاید اقلا ارگ به کمک خارجی ها دوباره بتونه زنده بشه. ما راضی هستیم.
و از وام دولتی گفت که اکثرا خونه هاشونو تیرآهن زدن و تو بقیه ش موندن. فقط سازمان های دولتی که دم راهند و مسجدش رو فوری بازسازی کردن .
و البته ورزشگاهش که رئال مادرید بدون دخالت حکومت اسلامی ساخت.
اهالی می گفتن کاش برای تقسیم کمک ها خارجی ها میومدن نظارت تا حقمون اینطور پایمال نشه. می گفتن کاش آث میلان مسئول بازسازی خونه های بم هم می شد
چند تا از عکسا رو اینجا گذاشتم تا فردا سر فرصت بیام هم گزارش سفرمو بنویسم هم عکسا رو بذارم اینجا

نظرها

باید امیدوار باشیم...

1- با چشمایی گرد شده پروین خانم رو با همان لباس های مکش مرگ مای مخصوص به خودش - البته با روسری جلو آمده- در تلویزیون می بینم که در جواب خبرنگاری که از او می پرسه سریال های نوروزی چطور بود, با حرارت جواب می ده: " سریالها خیلی خوب و آموزنده بودن. من که خیلی خوشم اومد" . طاقت نمیارم. پروین خانم همون بود که در عید دیدنی خونه شون برای چند لحظه که رفت چایی بیاره برای کنجکاوی از روی ماهواره زدم رو یکی از همین سریال ها, وقتی اومد سینی چایی رو کوبوند رو میز و چنان داد و بیداد و قشقرقی راه انداخت که پاک آبروم رو جلوی سی با برد گفت حیف وقت که برای دیدن این دوریالی ها صرف شه و کلی نصیحت که حتی دیدن یک لحظه از برنامه حکومت خیانت به جنبشه...
تلفن رو برمیدارم و زنگ می زنم.
- سلام پروین خانوم, همین الان تلویزیون نشونتون داد.
غش غش می خنده: سلام عزیزم, هه هه , دیدی... خوب افتاده بودم؟
- آره, ماشالله هزار ماشالله عین یه مانکن, البته خوب هم حرف زدین!
- وای.. پس تو هم گرفتی؟
- چیو؟
- دیدی چقدر بهشون حرف پرت کردم و چلوندمشون؟
- والله نه. شما که کلی هم تعریف کردین. خبرنگاره داشت ذوق تَرَک می شد.
- وا... از تو بعیده...برای سی با تعریف کن حتما اون متوجه می شه چه برگی بهشون زدم و چقدر مسخره شون کردم.
از سی با پرسیدم و اونم متوجه نشد...

2- از عزت الله ضرغامی و مسعود ده نمکی و سلحشور و ورزی و... انتظاری جز این خزعبلات ندارم, اما از بازیگرهایی که برای اینا کار می کنن واقعا دارم ناامید می شم. علیرضا خمسه و شهره لرستانی و فتحعلی اویسی( و بقیه اونایی که در اخراجی های 1 و 2بازی کردن) اینقدر بدبخت شدن که مجبورن در فیلم افتضاح دارا و ندار ده نمکی بازی کنن. لابد فردا میان میگن برای یه لقمه نون بوده. مگه اونایی که تن به این رذالت نمی دن نون نمی خورن؟ ماشالله اینقدر همه شون راههای پول درآوردن بلدن و اینطور که شنیدم حتی بازیگرهای درجه دو و سه شهریه های میلیونی برای تدریس بازیگری می گیرن که فکر نکنم گشنه بمونن. شاید هم ما داریم اشتباه می کنیم که از پول می گذریم و برای اینا کار نمی کنیم .

3- این حکومت دانشمند نه تنها اومد طی سی سال متوسط ها رو هم فقیر کرد که حالا سرمایه دارهای غیر حکومتی رو نشونه گرفته. در تموم سریال های این روزها سرمایه دارهای غیر مکتبی مشروب می خورن, آدم می کشن, قاچاق می کنن, خیانت می کنن, معتادن و از همه بدتر سونا و جکوزی می رن!
در این بحثی نیست که می گن هیچ سرمایه داری در ایران سهم کارگرو کارمنداشو کامل نمیده و کلی با زد و بند از زیر مالیات در میره و همه بارهای مالیاتی روی دوش همون کارگر و کارمندای حقوق پایینه. اما همه مون می دونیم که کثیفتر و رذلتر و دزدتر, قاچاقچی تر, رانت خوارتر از سرمایه دارهای حکومتی -مکتبی پیدا نمی شه.
الان وقت اون نیست که بیاییم سرمایه داری که حداقل کارش اینه که با این همه ناامنی سرمایه شو تو ایران نگه داشته و داره کارآفرینی می کنه از بین ببریم.(که تازه نه اینکه هدفشون این باشه که بدیمش به مردم. بلکه بدیمش به دزدهای سرگردنه حکومتی. چون اونا بهتر بلدن بخورن)چطوره در این سی سال روز به روز از تعداد سرمایه دارهای قدیمی به علت ورشکستگی کم می شه و به آخوند-سرمایه دار ااضافه می شه؟
اگه بحث این فیلما این بود که بیاییم سیستم مالیاتی رو طوری وضع کنیم که به طبقه پایین فشار نیاد حرفی نبود. اما اینا می گن همه از پایین تا بالا فقیر و ورشکسته بشید فقط ما زالوها بمونیم چون بهتر بلدیم خون مردمو بمکیم.
ببخشید این روزها خیلی عصبانی ام.

4- هنرمندا یکی یکی دارن فوت می کنن ... هر روز یه اسمی رو می شنویم و ناراحت می شیم.
شنیدم فریماه فرجامی هم الزایمر گرفته و حافظه شو بالکل از دست داده. در یکی از آسایشگاه های خیابون نیاورون بستریه و هیچکی رو نمی شناسه:(
احساس مرگ می کنم.

5- پنجاه شصت ساله های افسرده اما فعال
در این روزها زیاد با این گروه برمی خورم. مذهبی نیستن. در انقلاب 57 شرکت فعال داشتن. در فعالترین گروه ها و سازمانها.
هم تو اون رژیم زندان بودن و هم توی این رژیم. کلی از بستگانشون تو همین حکومت اعدام شده.
با اینکه از باهوشـترین و زرنگترین دانشجوها بودن ؛ جزءاولین گروهی بودن که از دانشگاه اخراج شدن و نتونستن ادامه تحصیل بدن. توسط همین هایی که امروز اصلاح طلب شدن! هم از دانشگاه اخراج شدن و هم از کار.
ولی اون موقع همینها -و همسراشون که بعضا کم سواد بودن- و بعدتر بچه هاشون در بهترین دانشگاه های ایران و خارج درس خوندن و دکترا گرفتن حالا شدن رهبران جنبش.
یکی از همین پنجاه شصت ساله ها بهم گفت : می بینی روزگار چه بازیهایی داره. باید تظاهرات کنیم و به همینهایی که مارو بدبخت کردن و نذاشتن ادامه تحصیل بدیم رای بدیم! ببین حتی یه بار یکی از همینها اعلام پشیمونی کرد از کارایی که با ما کردن؟
گفتم شاید بعدا!
گفت خیالت خوشه ها...
اما ما بخیل نیستیم و باز در صف اول مبارزه هستیم هرچند زندگیمونو باختیم.

6- باید امیدوار باشیم.
یازده اردیبشهت در راهه و سالگرد 22 خرداد و 25 خرداد و بقیه روزهایی که شهید دادیم.
باید امیدوارم باشیم که این همه خون بی جهت ریخته نشده. این همه زندانی و این همه روزنامه توقیف شده.
باید امیدوارم باشیم.





7- ارگ بم هنوز شکوه و جلالی داره.
گزارش سفر به بم رو می خوام در یه پست جداگونه بنویسم.

.
8- به حساب من برید به وبلاگ انتهورا و هر شراب و عرق و ودکا و ویسکی و آبجویی که دوست دارید انتخاب کنید. ساقی خمار هواتونو داره.

جمعه، فروردین ۱۳، ۱۳۸۹

مردم از موسوی که هیچ, از وبلاگنویس های تند هم گذر کرده اند...

1- عزا گرفته بودیم تحویل سال رو با چه رسانه ای شروع کنیم. صدا و سیمای خودمون, هرگز! آرزو میکردیم ای کاش اینجا هم مثل آمریکا و اروپا میشد در تجمعهای بیرون از خونه در کنار مردم گذروند.
بمون گفتن یه نفره که با هزار ضرب و زور ماهواره رو راه می ندازه. از صبح روز 29 اسفند اومد. یا یه عالمه آت و آشغال همراش. جوانک ریزه میزه هر کاری کرد از رو پشت بوم نتونست. فرمود دیش ها رو باید بیارید رو بالکن. اجابت کردیم.
فرمود ال ان بی ها باید عوض شه. اشکالی نداره؟ گفتیم هر کار دلت خواست بکن! نشد.
فرمود هر چی میز و صندلی فلزی دارید بیارید. آوردیم. شلخته وار و نامرتب چیدشون دور بالکن. یه میز پلاستیکی هم وسط به صورت خوابیده و کج. چیزی نگفتیم.
فرمود هر چی بطری خانواده و بطری کوچک و فویل آلمینیومی دارید بیارید. آوردیم. یه عالمه ازشون برید و چسبوند به این ور و اون ور. از نوک آنتن تلویزیون تا پایه های میز و صندلی. بالکن شکل اجق و جق و خنده داری پیدا کرده بود. گلدون ها هم کشیده بود اینور و اونور. جیکمون در نیومد. فقط این جوونک کارمون رو راه بندازه...
انداخت. یعنی راه انداخت . درست یه ساعت مونده به سال تحویل! هر چی خواست گرفت و باعجله رفت.
و ماذوق کنون بعد از ماه ها چشممون به جمال بی بی سی فارسی و وی اُ اِی صدای آمریکا روشن شد.
چنین مقدر شد که سال تحویلمون رو با سخنرانی اوباما و برنامه پارازیت آغاز کنیم:)
و احمد باطبی و آرش سیگارچی و رافونه رو مهمون سفره های هفت سینمون کردیم.

2- بعد از انتخابات به درستی گفتیم که مردم از موسوی و کروبی هم جلو افتادن!
و حالا من شهادت می دم که مردم از ما وبلاگنویس های مخالف هم سخت جلو افتادن.
یه زمانی بود که تو تاکسی ما باید شروع می کردیم به مخالف خوانی و دیگران رو می کشوندیم.
حالا تا سوار تاکسی می شی اینقدر راننده و بقیه مسافرا به حکومت فحش و ناسزا می دن و راهکار سرنگونی ارائه می دن که ما واقعا می مونیم چی باید اضافه کنیم.

3- یکی از تفریحات سالم من در مسافرت دراز نوروزیمون این بود که اول هر شهر جلوی چادر نیروی انتظامی و گاهی هلال احمر برای گرفتن بروشور آثار تاریخی و نقشه وای می سادم . میرفتم جلو و یکراست و بی مقدمه از رئیسشون با صدای بلند می پرسیدم: سی دی غیر مجاز دارید؟ و: اینا کی سرنگون می شن؟ بدون استثنا همه می زدن زیر خنده! و با زدن چشمک و گفتن انشالله به زودی موافقتشونو اعلام می کردن. جلوی مردم! یکیشونم به صورت جدی یه سی دی غیر مجاز با آهنگای ساسی مانکن بهم داد. تا وقتی تو ماشین نگذاشتمش باور نکردم.
نیروی انتظامی هم از ما جلوتر افتاده.

4- می گن ساسی مانکن دستگیر شده. خوب اینا همیشه اول از آدمایی که جنبش مردم رو منحرف کنه به طور ضمنی حمایت می کنن. بعد که دیدن طرف افتاد تو خط مردم و کمی مشهور شد می ترسن.
شعرهای ساسان یا همون ساسی واقعا سخیفه. توهین آشکار به زنه. جز یه ترانه که برای کروبی خونده.
همه ش از لذت مردان از تن شاسی بلند یا تپل یا سکسی زنا می گه. از اینکه زنا بیشتر ماشین جوجه کشی ین و به درد ترکوندن و می خورن... همشهری مون هم هست. در زمین های خانوم انصاری کرج زندگی می کنه. امیدوارم اول آزاد بشه(که آزادی حق هر انسانیه) و بعد یه تجدید نظری تو شعرای مستهجنش بکنه.


5- قد هزار شماره حرف دارم. منتها باید برم عید دیدنی های آخر...

6- آهان اینم بگم و برم.
تو یکی از دید و بازدیدهای نوروزی گوش تا گوش آدم نشسته بودیم که من ناغافل کانالی رو گرفتم که اسمشو نبر( به قولی رهبر با نام مستعار خامنه ای) داشت سخنرانی می کرد. یکهو انگار منو برق سه فاز گرفت . همه از پیرزن و پیرمرد گرفته تا بچه کوچیک یک صدا با تفرتی عجیبی فریاد زدن:
اَه...
یعنی اَهشون صد درجه غلیظتر بود از اَه معمولی
یه چیزی تو مایه های : عَح
( توجه بفرمایید عین چقدر غلیظ تر از الف و ح جیمی چند درجه غلیظتر از ه هویج- ببخشید دو چشم -می باشد)
منی که برای تحلیل می خواستم ببینم اسمشو مبر چه حرفایی می زنه چنان خورد تو ذوقم که تا آخر مهمونی چند جمله(!) بیشتر نتونستم حرف بزنم.
همه هم بگی نگی عین یه آدم عقب افتاده و قابل ترجم بهم نگاه می کردن:) شما ببینید ما روشنفکرا این روزا چی می کشیم!

7- خنده دارترین ماجرای نوروزی امسال به رسمیت شناختن عید نوروز توسط احمدی نژاد و بقیه اعضای حکومتی بعد از 30 سال بود. با چه قیافه هایی با هزار زور تبریک می گفتن.
چقدر تلاش کردن ایام عید مردم ایران رو بکنن از قربان تا غدیر و نتونستن...

8- میل باکسو باز کردم و دیدم صدها ای میل برام رسیده. که یه عالمه ش تبریک عیده. باز عید شد و یه عالمه شرمنده گی برام موند. هرگز نتونستم تو تبریک گفتن از دوستان سبقت بگیرم. از بس که همیشه کارامو می ذارم دقیقه 95 .سال نوی همگی مبارک.
ایشالله برای تبریک آزاد شدن ایران جبران می کنم.

9- یکی از بهترین عیدی هایی که گرفتم(یعنی گرفتیم) هک شدن سایت فاشیستی گرداب بود....

10- آقا, ما رفتیم بالاترین دیدیم مطلبمون کلی منفی گرفته, فکر کردیم باز عِرق موسوی دوستی دوستان بالاترینی یقه مونو گرفته و مطلبمون رو بد فهمیدن. اما وقتی رفتم صفحه اصلیش دیدم همه مطالب به همین وضع دچارن. دلم کمی خنک شد. بعد پس از تفحص های بیشتر فهمیدم بالاترین به مناسبت دروغ سیزده اومده همه مثبت ها رو منفی کرده:) ای یخ کنی یخچال فرنگی!

11- سبزه گره بزنید و بفرمایید: سال دگر, کنار هم, بی رهبری و بی محمودی!

12-این روزها کلی شوخی با عبارات "کار مضاعف و همت مضاعف" می شنویم.
در سفرهای نوروزی و در توالت های شلوغ بین جاده ای, مردم توی صف به اونایی که دیر از توالت میومدن بیرون می گفتن یه "همت مضاعف" کن کارو تموم کن بیا بیرون که مردیم. و همه می زدن زیر خنده.!
به مغازه دارها می گیم داداش یه تخفیف مضاعف بده .
از یه نفر شنیدم که احمدی نژاد رو گه مضاعف نامید.
(بی تربیتی او رو بر من ببخشایید. عصبانی بود)

13- می خوام سی با رو طلاق بدم. بفرستمش خونه ی ننه ش...

14- سال پیش با همه سختی هاش سال خیلی خوب و امیدوار کننده ای بود. ای کاش نتیجه ی شیرینی بگیریم.
شاید تموم این فرازها و فرودها لازمه برای گرفتن نتیجه بهتر.

15- پنجمین سالگرد وبلاگ نویسی آقای محمد درویش مبارک!


لینک در بالاترین




پنجشنبه، اسفند ۲۷، ۱۳۸۸

هر کار رهبر می گوید مردم برعکسش را انجام می دهند

1- خواب است, بیدارش کنید!
چهارشنبه سوری امسال بسیار باشکوه تر از سالهای پیش برگزار شد و تنها دلیلش موضعگیری رهبر بر علیه این روز ملی بود.
در فاصله های بین ترقه بازی و پرش از روی آتش و رقص مردم با نیشخند و مسخرگی از "ضرر و فساد چهارشنبه سوری از نظر رهبر" صحبت می کردند و هرهر می خندیدند.
به نظر می آید اسمشو مبر هنوز حالی اش نشده که مردم برای دستورهای او تره هم خرد نمی کنند. او هنوز باور نکرده دیگر کسی جز بسیجیان جیره خور به نداهای او لبیک نمی گوید. ظاهرا او به خواب خوشی دائمی فرو رفته.

2- هر چند چهارشنبه سوری امسال حقیقتا" از همیشه باشکوه تر و مفصلتر برگزار شد و تا نصفه شب صدای ساز و آواز و ترانه خوندن میومد اما کمتر کسی شعار بلند داد. یعنی من مطمئنم اگه مثلا این وسط یکی یه شعار ضد حکومتی جدی(شوخی زیاد کردن در این رابطه) می پروند نصف اینایی که تو کوچه خیابون بودن از ترسشون می رفتن تو.

3- این روزها رقص به یکی از بارزترین و مورد نیازترین مسئله روز مردم بدل شده. کاری که بیش از هر چیز با دلمردگی و یإس مبارزه می کند.
دیشب هم بیشتر از هر چیز مردم می رقصیدند. ترقه و بمب و نارنجک امسال خیلی کمتر از قبل بود. از هر کوچه ای که رد می شدی صدای بلند موسیقی و رقص و شعبده بازی به پا بود. زنان چادری و حاج آقاهای زیادی را دیدم که پر انرژی برای رقصنده ها دست می زنند.

4- روز بعد از 22 بهمن در جنگلهای شمال ما مردم ظاهرا دلسرد و مایوس گروه گروه جمع شده بودیم زیر باران چندین ساعت رقصیدیم.
نه سرما رو احساس می کردیم و نه غم سرکوب را... باید یک جوری خودمان را نگه داریم. بیخود نیست آقای موسوی سال 89 را سال صبر و استقامت نامیده.
من از همینجا فتوا می دم که یکی از بهترین روشهای ایجاد صبر و امید رقصه.
از میرحسین موسوی و زهرا رهنورد و مهدی کروبی و فاطمه خانم هم خواهش می کنم با هم برقصن و به ریش جنایکاران بخندن. گزینه پیشنهادی من برای اونا رقص چاچا ست:)

5- اینا هم می خوان به پلیس بفهمونن که ما فقط می خواهیم برقصیم. تو هم بیا.

نامه مادر حسین درخشان6
از بازداشت بی دلیل حسین درخشان یک سال و نیم گذشت...

7- هر ساعتی که خواستید از ترافیک تهران خبردار شیند اینجا ببینید. رو


8- چند شب پیش تا نصفه های شب خونه ی یکی از دوستان مشغول رقص و بحث و فحص بودیم. راه خیلی دور بود و موقع برگشتن مثلا اومدم میونبر بزنم. نمی دونم چی شد که گم شدم. خیابونها خلوت و تاریک بود و ماشین مرتب یا میافتاد توی چاله یا می رسیدم به ته به خیابونی که هیچ تابلوی بن بست نداشت اما آخرش بلوک سیمانی گذاشته بودن. کسی هم نبود آدرس بپرسم. یه ماشین پر از لمپن -ظاهرا مست -رد شد اومدم سوال کنم دیدم ترسوندن من براشون سرگرم کننده تره تا آدرس دادن. با ترس از این کوچه به اون کوچه می رفتم و از این چاله به اون چاله می افتادم. بارون هم شروع شد و فضا رو ترسناکتر کرد.
پیش خودم گفتم خدایا, می شه برسم به جایی که می شناسم؟
هنوز دوسه دقیقه نگذشته بود که به یه خیابون ظاهرا درست حسابی(در رو دار) رسیدم . پیچیدم توش و بعد یکهو با شوق و ذوق ته خیابون دیوارهای زندان رو دیدم. دیگه از اونجا بلد بودم کجا برم. ماشین آقایون تعقیب کننده هم خوشبختانه پیجید به سمت پایین.
جلوی دیوارهای زندان نگه داشتم. باران شدیدتر شده بود اما احساس امنیت می کردم.
برای لحظه ای از خودم خجالت کشیدم.. جایی که برای من علامت رسیدن به محل امن و آسایش یعنی خونه بود, الان برای انسانهای شریف زیادی زندان و شکنجه گاه بود. یادم اومد منصور اسانلو و بهمن امویی و خیلی دیگر الان در زندان گوهردشت هستند. همسرانشان الان چه حالی دارند. بچه هایشان ...

9- سال نو رو پیشاپیش تبریک می گم.
امیدوارم بتونیم سال 89 کار رو یکسره کنیم. طاقت من یکی که طاق شده!
یادش به خیر پارسال دل و دماغ داشتم چهارشنبه سوری و دم عیدی رفتم یه چند تا عکس از مردم گرفتم.
و چند عکس هم آخر اینجا.

10- این روزها مشغول رسیدگی به سبزه ام هستم. یه سبزه قلبی شکل بزرگ درست کردم.
گل می خرم و در گلدانهای بالکن می کارم. خونه رو کردم پر از گل. شاید از دلتنگی ام کم کنه.
ماهی می خرم. هم ماهی قرمز برای تنگ(به این قرتی بازی ها اعتقاد ندارم که نباید ماهی قرمز خرید. فکر می کنم دو تا ماهی رو از مردن و بی غذایی نجات بدم خودش یه کاریه), هم ماهی شیر و حلوا و سفد و قزل آلا برای مهمانان احتمالی. سبزی پلوی پرا از سیر تازه. سه چهار تا مرغ خریدم و دادم تکه تکه اش کنن. ناپرهیزی کردم و نصف بوقلمون هم خریدم. قیمتش از گوشت قرمز ارزونتره و تو انواع خورش ازش استفاده می کنم.
خوش خوشان با سی با شبی یک کار خونه تکونی انجام می دیم. یک شب شیشه ها و پرده ها رو می شوییم. یک شب یخجال فریزر رو خالی و تمیز می کنیم. یک شب با هم فرش ها رو شامپو می کنیم. بقیه ش رو هم می ذاریم برای تابستون.
بیکاری! نمیشه که خودکشی کرد!

11- نوشته های پسر سرزمین رویایی خیلی بهم می چسبه. علی رغم عصیانی که داره یه نوع آرامش تو نوشته هاش هست..

12- هر وقت خواستید با یه کلیک به طور اجمالی بدونید تو اینترنت (در مورد مملکتمون )چه خبره کافیه رو بالاترین کلیک کنید.
البته اینو هم در نظر بگیرید که هنوز همه مردم ایران به اینترنت دسترسی ندارن .

لینک در بالاترین



دوشنبه، اسفند ۲۴، ۱۳۸۸

تا برآریم نفس, یشکنیم این قفس!

1- حلقه ها روز به روز تنگ تر می شوند.
این روزها چیزی کم دارم. چیزهایی کم دارم. شب بی "اعتماد" خوابم نمی برد. کانال های مورد علاقه ام را نمی توانم بگیرم. بی بی سی را چند ماهی می شود است که نمی توانم ببینم. وی او ای هم به همان بلا دچار شده. بیشتر کانال های ام بی سی که فیلم سینمایی نشان می دهند را هم نمی توانیم بگیریم.
نمی توانم بزنم به خیالی. نمی توانیم بزنیم به کوچه علی چپ و تریپ شتر دیدی ندیدی.

به آقای ماهواره ای می گویم این روزها کارت سکه است ها, به خاطر پارازیت مرتب صدایت می زنند که دیش هایشان را بروی دوباره تنطیم کنی.(وقتی به او زنگ زده بودم بیاید, شرط کرده بود که اگر حتی کارم راه نیفتاد باید به او 10 هزار تومان حق القدم بدهم.ناچارا قبول کرده بودم.)
باتاسف سری تکان داد و گفت این طوری ها هم نیست. بیشتر جاها- مثل محل شما- آنقدر پارازیت زیاد است که می دانم بی فایده می آیم و می روم. با جان و دل پول نمی دهند. همه ناراحت و عصبی و دلمرده شده اند. خوب روی من هم اثر کرده. پولی را هم که می گیرم حلال نمی دانم.
. قبلا 5 هزار تومن می گرفت. فوری دیش ها را تنظیم می کرد می آمد با شوخی و خنده میوه و چایی اش را می خورد و با سی با کمی بحث سیاسی می کرد و سر به سر می گذاشت و با لبی پر از خنده می رفت. این دفعه دو ساعت تمام وقت گذاشت دریغ از یک ذره تغییر.

2- ما چهار زن سر خط سوار تاکسی می شویم. من وسط صندلی عقب می نشینم(جایی که اصلا دوست ندارم بنشینم) تا راه می افتد, همه موبایلهایشان را در می آورند به جز من. نفر جلویی و دست چپی مشغول صحبت با یارشان هستند و می خندند . اما زن سمت راستی عکسی روی موبایل می بیند و اشکش جاری می شود و فین فینش در می آید. می خواهم سرم را برگردانم که فضولی حساب نشود که خودش موبایلش را جلویم می گیرد. تروخدا اینو ببین! عکس مرد خوش تیپ قد بلندی ست که بچه ای زیبا در بغل دارد.
- برادرمه. یعنی بود. در تیم بسکتبال بازی می کرد خیلی مهربان و قوی و سرحال و قبراق و شوخ بود. معتاد شد و عین شمع آب شد و مرد.
با تاسف. می گویم:
- می گفتن قدیما اشرف مواد مخدر وارد می کرده حالا کی؟
آهسته می گوید: دست روی دلم نذار. همین الان اراده کنم و از تاکسی پیاده بشم دو دقیقه دیگه انواع و اقسام مواد مخدر از تریاک و هروئین بگیر تا شیشه و کریستال و کراک و علف تو کیفمه.
بلند می گویم: خوب به نفعشونه که جوونای ما معتاد بشن و بی خیال نوع حکومت و ...
دستم را می کشد و با صدای خفه ای می گوید: هیسسسسس! یواش! مگه نمی دونی راننده تاکسی ها همه خبر چینن. از جونت سیر شدی؟
آخر خط وقتی همه پیاده می شویم. راننده وقتی می خواهد بقیه هزار تومن مرا بدهد می گوید:
- تورا به علی می بینی؟ همه فکر می کنن ما آنتنیم. در صورتیکه الان مظلوم تر و زجر کشیده تر از راننده تاکسی تو ایران نیست.
زمان شاه ما چی کم داشتیم؟ با روزی چند ساعت کار بهترین زندگی را داشتیم. کی از گوشت و برنج کیلویی هفت تومن بدش میاد؟ کی بدش میاد ساعت چهار بعد از ظهر روزیشو در بیاره و بره پیش زن و بچه ش؟
الان ما فقط داریم به اندازه پول استهلاک ماشینمون درمیاریم و می خوریم
می گویم : از حرف اون خانم ناراحت نشو. خیلی سال پیش می گفتن وزارت اطلاعات تعدادی از بسیجی ها رو گذشاته تو کارای مختلف از راننده تاکسی بگیر تا دکه روزنامه ای و سیگار فورش و.... حالا هنوز تو ذهنا مونده.
گفت یه روزی بله! این کارو می کردن. اما حالا همونا هم شدن مخالف. بعد روبان سبزی که بسته بود روی دسته چراغ راهنما, جایی که از دید مسافران معلوم نبود , نشان داد و گاز داد و رفت...

3- وقتی تو تلویزیون مدام می گن:
- بهترین فیلم های سینمایی در سه شنبه آخر سال!
یا:
- چهارشنبه سوری بمونیم خونه خطرش کمتره.
معنا و مفهوم آن این است که مردم قراره همه بریزن بیرون و اینا خیلی می ترسن!





چهارشنبه، اسفند ۱۹، ۱۳۸۸

تنها کار مثبت اسمشو نبر در طول زندگی اش!

خدارو شکر نمردیم و یه کار مثبت از آقا دیدیم!
با اینکه یکی براش چاله کنده بود یکی از ترس خشکیدن درخت رهبری با صدمن خاک چسبیده به دورش براش گذاشت تو چاله, ایشون لطف کردن و چند بیل خاک توی شکاف باقیمانده ریختن و یکی هم آبپاش پر از آب دادن دستش تا مرحمت کنن و به نهال رهبری آب بدن, اما همین که ایشون برای یک ساعت هم که شده به جای دستور قلع و قمع مردم این مملکت و غارت بیت المال, یک درخت که نماد سبزی است بکارن پیشرفت خیلی بزرگیه!

بالاترین

شنبه، اسفند ۱۵، ۱۳۸۸

کابوس مشترک هرگز جدا جدا درمان نمی شود...

1- گیجم...
این روزها وقتی تلویزیون را روشن می کنم یا از روی بی حواسی رادیو را, باورم نمیشود دارم وقایع امروز را می بینم و می شنوم. می گویم شاید خواب باشم.
این مردک کیست که دارد حرف می زند؟ واقعا رئیس جمهور ماست؟ این یکی واقعا رهبر است؟ از کی ما اینقدر احمق شدیم که برای همه امور احتیاج به قیم داریم و برای هر کاری باید اجازه او را داشته باشیم و به اسم او حتما کلمه معظم بچسبانیم؟
چه کابوس بدیست این.
این آخوند کیست که دو ساعت است دارد ما را به سبک هزاران سال پیش نصیحت می کند؟ این کارشناسان کیستند که چهار ساعت است دارتد شر و ور می بافند و فکر می کنند برای فجایع انسانی و اقتصادی و فرهنگی اخیر توجیه محکم دارند؟
این هیئت دولت مردانه و ریشو و ذوب در ولایت, این مجلس مسخره که تقریبا هیچ یک از مردم مارا نمایندگی نمی کند واقعا مجلس کشور من ایران است؟
می زنم کانال بعد. دارد قسمتی از یک سریال را نشان می دهد. مو و تمام قسمت های بدن زن ها همه به طرز مسخره ای پوشیده شده. مجری ها همه انگار از مجلس ختم مسجد برگشته اند.
آیا من کانالهای طنز تلویزیون را گرفته ام ؟ چرا خنده ام نمی گیرد؟ کانال های جدی اش کجاست؟
می زنم روی ماهواره. کانال هایی که پارازیت ندارد دارد جوانان نازنین ما را نشان می دهد که توسط افراد نامعلومی به نام لباس شخصی کتک می خورند. به خاطر ابراز عقیده شان واقعا کتک می خورند! زخمی می شوند. به زندان می افتند. اعدام می شوند!
باورم نمی شود! من کجا هستم؟ خوابم؟ نکند مرا دزدیده اند و به کشوری به دور از تمدن برده اند؟ گیجم...
در شبکه های مختلف افرادی یک به یک می آیند برای من و بقیه هموطنان من دل می سوزانند... با تردید نگاه می کنم. گوش می کنم. مارا می گویند؟ نه بابا... همه چیز لابد روبه راه است و من فقط حالم بد است. نکند روانی شده ام؟ یا دارم کابوس می بینم؟
به اینترنت وصل می شوم. همه جا همان عکس ها و همان حرف ها... حالم بد می شود از بس خبر دستگیری و توقیف این روزنامه و آن نشریه را می خوانم.
ما اینقدر بدبختیم؟ نه. نه. حتما سی سال پیش پدران و مادران ما نگذاشته اند به اینجا برسد؟ آنها زندگی بهتر می خواستند نه هزاران بار بدتر.

می روم به صورتم آبی می زنم تا شاید بیدار شوم...
به یاد شلوغی های بعد از انتخابات می افتم... با عجله می روم سراغ عکس هایی که از تظاهرات و تجمع ها گرفته ام... و از کسانی که به ما حمله کرده اند. از تجمع آرام 60 هزار نفره ای که برق را بر روی ما قطع کردند تا صدای نماینده های واقعی مردم را نشنویم. از کتک ها, از زخم ها. همه راست بود... اما ما امسال همه به پا خواسته ایم. خیلی هستیم. همه سبزیم. همه یک دلیم. همه یک هدف داریم.
همه با هم می توانیم از این کابوس خلاص شویم... باید بتوانیم... باید خلاص شویم... دیگر طاقت ندارم... نمی خواهم بچه هایمان هم سرنوشتی چون ما پیدا کنند. ایران آباد و آزاد خودم را می خواهم...





2- به ویولت و روحیه اش غبطه می خورم. تنهایی بلند شده رفته کلی از شهرهای اروپایی رو گشته. بدون کمک
همینه هر وقت بیام اینترنت حتما باید یه سری هم به وبلاگش بزنم. خیلی دوستش دارم.

3- بهم دلداری می ده می گه خودتو جای اینا بذار ببین برای بقای خودت چیکار می کردی؟.
می گم من جاشون بودم خیلی راحت معذرت می خواستم حکومتو می سپردم دست مردم. می گه دِ نه دِ! منظورم اینه که فکر کن تو مثل اونا قسی القلب و دیکتاتور و زراندوز و مال مردم خوری! می گم خوب... وقتی می دیدم دیگه کسی منو نمی خواد و هر روز آشوبه و دیگه با زور اسلحه دارم حکومت می کنم ثروتی که تا به حال جمع می کنم برمی دارم می رم...
- کجا؟
- چه می دونم, سوریه ای, روسیه ای, چینی, ونزوئلایی,....
- خیلی ساده ای! اولا این کشورها مگه مغز خر خوردن این همه آخوند و اطلاعاتی رو راه بدن؟ شاه به اون شاهیش و اون همه دوست تا مدت زیادی نتونست یه جا برای خود و اعضای خانواده اش دست و پا کنه .
- خوب می رفتم به استان سی ام ایران کومور
- به همین راحتی از این خوان نعمت نفت و ثروت و قدرت و کشور قشنگی مثل ایران دست می کشی؟
- خوب آره...
- عزیز من, می گم خودتو جای اینا بذار. انگار از پسش بر نمیای...
-نه والله. مثل آدمای دیکاتور فکر کردن خیلی سخته.

4- پرده های بین مردم و حکومت کاملا دریده شده و هیچ جوره نمی شه دوباره دوختش. آقا جان تلاش بی فایده ست.

5- نمی دونم ملت مگه از کیهان انتظار بیشتری داشتن که اینجور برافروخته شدن؟ خوب اینا تموم روزنامه ها رو بستن که فقط کیهان منتشر شه و هر شر و وری دلشون خواست بنویسن. همین نوشته نشون می ده چقدر عصبانی ین. از موسوی از خاتمی و از کروبی.
به قول بهشتی: عصبانی باش و از عصبانیت بمیر!



پ.ن.
اصل شعر : کاین درد مشترک هرگز جدا جدا درمان نمی شود...