شنبه، اردیبهشت ۰۲، ۱۳۸۵

و ملال در من جمع می‌آید...

1- و ملال در من جمع می‌آید
و کینه‌یی دم‌افزون
به شمارِ حلقه‌های زنجیرم
چون آب‌ها راکد
و تیره
که در ماندابی...
(احمد شاملو)

2- استاد درس می‌داد و نگاه حیرانش گاهی از پنجره به کوه‌هایی که در اواسط اسفند هنوزهم پربرف بودن خیره می‌موند.
من معمولا به درس‌های دانشگاه جدیدم خوب گوش می‌دم.
( چون این‌دفعه برعکس اون‌دفعه رشته‌مو با علاقه انتخاب کردم )
اما این‌ استاد عزیز من این‌دفعه حواسش خیلی پرته.
اصلا یه جورایی مُشَوَشه. حواس منم می‌ره به چیزایی که ازش می‌دونم. استاد و زنش تا چندسال پیش اخراجی بوده‌ن و حالا هم چون رسمی نیستن حقوق زیادی ندارن. بچه‌هاشون به مدرسه‌ی دولتی می‌رن و پول اجاره‌خونه‌شونو به سختی جور می‌کنن
.نگاهم بی‌اختیار می‌ره به کفش‌ها و کیف و لباس کهنه‌ و رنگ‌و رورفته‌ش.
به صورت چندروز نتراشیده و لاغرش
.نمی‌دونم چی شد که استاد یهویی بحثو عوض کرد و رفت سر هنرمندا و روشنفکرایی که سرشونو برای هیچ حکومتی خم نمی‌کنن و در نتیجه با هزار و یک بهانه حقوقشون پایمال می‌شه.
من تنها کسی بودم که با استاد همدردی کردم و خودمم مثال‌هایی که می‌دونستم گفتم. یه کم هم تند رفتم.
دانشجوهای جدید‌الورود 18-19 ساله رو می‌دیدم که یه عده با عوض شدن بحث شروع کردن به پنهانی رد و بدل کردن نامه. نگاه‌های عاشقانه و پنهانی پسر اون‌وری به دختر این‌وری
و خودکاری که دست دختر شاگرد درسخون و مثبت کلاس که هنوز به امید برداشتن جزوه بالای کاغذ به کمین ایستاده بود.
استاد از بدی اوضاع مملکت می‌گفت و گاهی هم من، تا اینکه ساعت کلاس تموم شد.
من و دوست‌های جدیدم در راه پله ایستاده بودیم و درمورد کلاس‌های فردا حرف می‌زدیم و گاهی چیزی می‌گفتیم و می‌خندیدیم.
استاد اومد در پاگرد کمی بالاتر از ما ایستاد. سیگاری روشن کرد و با ناراحتی پک می‌زد.
من اومدم با بچه‌ها خداحافظی کنم که ناگهان استاد صدام کرد.
قیافه‌ش خیلی ناراحت بود. اصلا سیاه شده بود.
به طرفش رفتم و به این فکر کردم لابد می‌خواد راجع به بحث‌های تندم تذکر بده. آخه دوسه بار استادا بهم گفتن خیلی تند می‌رم. اگه اونا به عنوان استاد چیزی می‌گن براشون دردسر نمی‌شه اما من به عنوان دانشجو ممکنه عذرمو بخوان.
وقتی رفتم کنارش کمی من و من کرد. داشتم خودمو آماده می‌کردم از خودم دفاع کنم یا بگم چشم دفعه‌ی دیگه حواسمو بیشتر جمع می‌کنم. که گفت: من با شما بیشتر از بچه‌های دیگه احساس صمیمیت می‌کنم و...
باز چیزی نگفت...
گفتم بفرمائید استاد.با شرمنده‌گی گفت کیف پولمو تو خ...
می‌دونم... می‌خواست بگه تو خونه جا گذاشتم اما دروغ براش سخت بود. نذاشتم بقیه‌ی جمله‌شو بگه . پشتمو کردم به بچه‌ها. کیف پولمو از کوله‌ام درآوردم و بازش کردم و هرچی اسکناس توش بود درآوردم. خوشبختانه برای خرید آجیل و شیرینی عید پول همراهم بود( البته زیاد هم نبود آرزو کردم کاش همه‌ی پولی که در خونه داشتم همراهم بود).
خواست دوسه‌تایی برداره، ولی همه‌شو چپوندم تو کیفش. من هم عین استاد دستم از خجالت می‌لرزید. دلم می‌خواست زمین دهن باز کنه و برم توش. هر دو نگاهمون رو زمین بود. تشکری کرد و سریع به طرف بالای پله‌ها دوید و من پایین.
بچه‌ها جلومو گرفتن. کجا؟ چیکارت داشت؟ گفتم بهم تذکر داد زیاد تو کلاس حرف نزنم. یکیشون گفت راست می‌گه بابا بالاخره برات دردسر می‌شه ها...و دویدم پایین تا کسی اشک‌هامو نبینه. . وقتی رسیدم به خیابون تازه نفسم در اومد.
هفته‌ی بعد جایی باید می‌رفتم که همسر استاد هم بود. او را هم خیلی دوست دارم. مثل شوهرش خیلی باسواد و روشنفکره. خجالت می‌کشیدم از رویش. کاش استاد به همسرش نگفته باشه. و خوشبختانه نگفته بود. از نگاه پر از عزت‌نفسش و از صورتی که همیشه با سیلی سرخه فهمیدم.

من عید از بی‌آجیلی نمردم . از مامانم کمی گرفتم. در کلاس‌های بعد از عید هم چند دقیقه مونده به تموم شدن کلاس استاد به بهانه‌ای از کلاس بیرون می‌رم...فکر می‌کنم چطور می‌شه به استاد و استادهای دیگه کمک کرد؟از اون حکومتی متنفرم که استادها و روشنفکرهاش به نون شب محتاجن.

3- سپیده این ترم اسمشو ننوشت.
سپیده درسش خوبه و به رشته‌ش علاقه داره.بهش زنگ زدم. بعد از کمی بهانه وقتی اصرار منو دید گفت که راستش پول ثبت نام نداره. پدر سپیده که یه کارمند معمولیه پنج تا دختر داره و باید به جز خرج خورد و خوراک و پوشاک و مسکن نه نفر( پدر و مادر زن هم با اونا زندگی می‌کنن) 5 تا جهیزیه کامل هم بده.
جای سپیده تو کلاس خیلی خالیه و من حواسم پیش اینه که چه‌جوری کمکش کنم.دوباره بهش زنگ می‌زنم. ازش می‌خوام اگه وقت داره بیاد خونه‌مون( می‌خوام باهاش صحبت کنم که شاید یه‌کم ازم قرض قبول کنه). بعد از من‌و من می‌گه به‌خدا خیلی دلم می‌خواد بیام اما پول کرایه ماشین ندارم.
تلفن خونه‌شون هم مدت‌هاست به علت ندادن پول قبض یک‌طرفه شده. رفتم دنبالش. قرض به هیچ‌عنوان قبول نکرد(تازه پولی که من داشتم مشکلی ازش حل نمی‌کرد).
تصمیم گرفتیم کاری براش پیدا کنیم.از اون روز تا نزدیک عید برای کار به هزار جا براش سپردم. و گاهی تنها و گاهی با سپیده رفتم. یکیش کاری بود که برادر دوستم پیشنهاد داده بود و می‌گفت جای مطمئنیه.
فروش لوازم آرایش از 9 صبح تا 8 شب 50 هزار تومن. دود از کله‌م بلند شد. حتی پول کرایه ماشینش نمی‌شد. گفت تازه شبای نزدیک عید باید تا 10 شب بمونه و توی اون چند شب می‌رسونتش خونه( خسته نباشه).
دوست دیگری کار در فروشگاه لباس‌فروشی عموش رو پیشنهاد کرد. از 8 صبح تا 8 شب 60 هزار تومن.
دکتری منشی مطب می‌خواست. 4 بعد از ظهر تا 8 شب 30 هزار تومن.نتونستم برای سپیده کاری کنم:
( توی کلاس همه ش حواسم می‌ره به جای خالیش.

4- این‌ها رو نوشته بودم که گفتم وصل بشم به اینترنت ببینم چه خبره.
ای‌میلی از راوی گرفتم که فوری گذاشتمش تو یه پست جداگانه.نوازندگانِ کاست شب، سکوت، کویر شجریان محتاجن! هنرمندای عزیزی که از زحمتاشون برای نوازندگی برای شجریان هیچی دریافت نکردن حالا محتاج کمک‌های ما هستن.خدای من... این چه مملکتیه!

5- مریم نبوی‌نژاد:
19آوریل 2006لال شده ام از فکر بمباران اتمی اصفهان.یا نطنز یا هر گوشه دیگری از آن خاک.به کودکان بی سر و زنان کچل و ارتش مفلوجان فکر می‌کنم.به اینکه نقش جهان بمیرد.کجاست آن یونسکو که سر دو متر ارتفاع کم و بیش ساختمان جام جهان چانه می زد. بفرمایید میدان را برایتان صاف کردند. حالا ببینم زور دارید بروید یقه باعث و بانی اش را بگیرید؟

6- بازیگرها برای ما خیلی عزیز و دوست‌داشتنی‌ن. چه رل منفی داشته باشن و چه رل مثبت. انگار جلوی چشم ما زندگی می‌کنن.عید خبر درگذشت سروش خلیلی رو شنیدیم و حالا پوپک گلدره‌ی نازنین که 9 ماه در کما بود. آخرش دریای شیرین ما بدون خداحافظی رفت...

7- برخورد بعضی هنرپیشه‌ها خیلی جالب و انسانیه. فکر می‌کنم وظیفه دارم برخوردی که خودم شاهدش بودم بگم. زن و مردی در کوچه‌ای خلوت به اردلان شجاع‌کاوه بر خوردن. وقتی سلام کردن انتظار فقط جواب سلام داشتن و شاید مثل بعضی بچه‌معروف‌ها سلامی همراه با کمی تکبر و تفرعن. اردلان شجاع کاوه که دختر خوشگل کوچکش همراهش بود سلام صمیمانه‌ای می‌کنه و شروع می‌کنه با زن و مرد احوالپرسی کردن. دختر گلشو معرفی می‌کنه که کلاس ارف می‌ره و عاشق موسیقیه و قراره بره مدرسه‌ی موسیقی. زن و مرد می‌گن اولین بار تأتر سوءتفاهمشو دیدن که با ثریا قاسمی همبازی بوده(در نفش مادرش) و دختری که اسمشو گفتن اما من یادم نمونده(در نقش خواهرش). اردلان می‌خنده و می‌گه هیچ‌می‌دونین اونی که اون‌موقع رل خواهرمو در اون هتل بازی می‌کرد الان زنمه؟ و اینم نتیجه‌ی همون ازدواجه؟اردلان آن‌چنان با زن و مرد حرف می‌زنه انگار چندساله باهم دوستن و آخر سر می‌گه براش باعث افتخاره اگه به نمایش جدیدش به عنوان مهمان خصوصیش بیان و...اینه نمونه‌ی یک هنرمند مردمی...

8- در فاصله‌ی بین پست‌هام حواسم رفت به وبلاگ مخلوق که از طریق کامنتی در نظرخواهی قبل(57) به طور غیر مستقیم بهش رسیدم. آفلاین نمی‌شه باید دوباره وصل شم ببینم چه خبراییه. اگه کسی در جریان بود بهم بگه تا بی جواب‌به‌فضولیم از دنیا نرم!

9- گذرگاه شماره 54 مخصوص اردیبهشت ماه منتشر شد.در این شماره به‌جز مطالب خواندنی از بزرگانی چون عباس صحرایی،‌ آریو ساسانی، محمود صفریان، امیرهوشنگ برزگر، محمدرضا پوریان، محمود کویر، کمال دماوندی، شهلا آقاپور، گلی عطایی، عباس موذن، غلامحسین اولاد و کتاب "مثل یوسف" ،از کوچکانی مثل زیتون هم سفرنامه‌ی شمالش را چاپ(!) کرده‌اند.(تیریپ شکسته نفسی)

10- انجمن فرهنگی هنری سایه یا کاریکاتورهایی در رابطه با مسائل زنان...

11- دوست عزیزی مدتیه که مشغول ترجمه‌ی متنی در مورد حواس‌پرتی(مشغولیات فکری) آدم‌ها در موقع سکسه.( متاسفانه لینکشو گم کردم و منتظر موندم خود ترجمه برسه که هنوز نرسیده. یالله دیگه!)اون‌طور که با نگاهی سطحی به متن یادمه اینه که بیشتر آدم‌ها موقع سکس به چیز دیگری فکر می‌کنن. یا به یه پارتنر دیگه یا به حوادثی که در طول روز بهشون گذشته و ...و زن‌ها بیشتر از مردها حواسشون پرته.
این دو ماجرای دو و سه تا مدت‌ها حواس منو مشغول می‌کرد و گاهی یهو در بغل سی‌با می‌زدم زیر گریه.اصولا وقتی می‌رم مسافرت یا وقتایی که خیلی بهم خوش می‌گذره یهو یادم می‌افته به کسایی که غمگینن و گره‌ای تو زندگیشونه که نمی‌تونم براشون کاری کنم..

12- و به داستان زندگی سیمین خانم که وقتی تعریفش می‌کنه گوله‌گوله اشک می‌ریزه...چون طولانی و ناراحت کننده‌ست می‌ذارم برای دفعه‌ی بعد...13- و به هنگامی که همگنان من
عشق رادر رؤیای زیستن
اصرار می‌کردند
من

ایستاده بودم
تا زمان لنگ‌لنگان
از برابرم بگذردو
اکنون
در آستانه‌ی ظلمت
زمان به ریشخند ایستاده است
تا من‌اش از برابر بگذرم
و در سیاهی فروشوم
به دریغ و حسرت چشم بر قفا دوخته
آن‌جا که تو ایستاده‌ای...(شاملو)


کــــمــــک!
آونگ عزیز برای این سه‌هنرمند تقاضای کمک مالی کرده.برای اطلاعات بیشتر لطفا به اینجا مراجعه کنید.این پست ادامه دارد...



بامزه‌ها
1- سایت شهرداری هک شد.عحب هکر بانمکی. تا پاکش نکردن ببینید چی نوشته!
2- محصولات احمدی‌نژاد.انتخاب کنید. تی‌شرت. ماگ. ساعت دیواری. کیف. کلاه و دفترچه یادداشت

پنجشنبه، فروردین ۳۱، ۱۳۸۵

Death-rolling

قضیه این‌بود که جناب عزرائیل از طرح بلاگ‌رولینگ خوشش اومده بود.
آخ اگه می‌تونست یک دِث‌‌رولینگ برای خودش درست کنه، راحت پاشو رو پاش می‌نداخت و اونایی که زمان مرگشون فرارسیده به‌راحتی پیدا می‌کرد.
پس به هیئت آدمیزاد دراومد و در یکی از کلاس‌های کامپیوتر ثبت‌نام کرد و خیلی زود فوت و فن ‌کارو یاد گرفت.
بعد رفت و نشست و یه دِث‌رولینگ مشتی برای خودش درست کرد به چه‌درازی! با شش هفت میلیارد لینک.
خدا هر روز یه لیستی بهش می‌داد و می‌گفت کی‌ باید از چی بمیره .
قبلا باید کلی وقت صرف می‌کرد هر کدومو پیدا کنه. اما این‌طوری خودشون با آدرسشون میومدن بالا.
حسابی خوش‌خوشانش شده بود.
کم‌کم تنبلی بر او چیره‌شد.
دید این چه‌کاریه تک‌تک بکشمشون اونم هر کدوم با یه مرض و دردی .
روی اسم پنجاه‌هزار نفر کنترل+آ گرفت و بعد دیلیت .با زلزله‌ای یک‌هو همه‌شونو کشت.
پنجاه‌هزار نفر دومو با جنگ کشت و پنجاه هزار نفر بعدی رو با...
خدا می‌دید که عزرائیل دیگه کمتر از اتاقش بیرون می‌ره و همه‌ش پشت ماس‌ماسکی نشسته و با کلید‌هایی ور می‌ره.
یه روز بی‌صدا رفت بالای سرش ببینه قضیه چیه؟
دید ای داد... اسم یه عالمه آدم های‌لایت شده و انگشت عزرائیل روی دکمه‌ی دیلیته.
اسم همه‌شون هم ایرانی بود و قرار بود در زلزله‌ای جدید بمیرن.خدا بر عزرائیل نهیب زد:
ای عزرائیل شرم بر تو! ننگ بر تو فرشته‌ی مرگ تنبل!
نمی‌بینی ایرانی‌های بیچاره خودشان هرروز با فرزند خلف تو، عزرائیل‌نژاد، دست و پنچه نرم می‌کنند؟
ای اُف برتو باد.
ایشان را به حال خود واگذار که اگر اوضاع به همین منوال پیش برود برای مرگ دیگر نیازی به چون تویی ندارند. برو سراغ بقیه. آن‌هم طبق لیست و بدون کنترل+ آ+ دیلیت.
حالا عزی جان، این ماس‌ماسک چیست؟ به من هم یاد بده. گِیم مِیم ندارد؟

-------------------------
آیا به نظام جمهوری اسلامی اعتقاد دارید؟
برای این سوال رای گیری شده و تا حالا بیشترین جواب این بوده:
خير هيچ اعتقادي به آن ندارم ولي راهكار يا آلترناتيوي براي تغيير آن نمي‌شناسم

دوشنبه، فروردین ۲۸، ۱۳۸۵

خبر مهم. به حمدالله کیک قرمز هم ساخته شد

به حول و قوه‌ی الهی در ساعت 22 شب گذشته یک فروند کیک قرمز !توسط زیتون، دانشمند جوان، ساخته شد!


---------

از برادرم که تازگی‌ها به باشگاه بدن‌سازی می‌ره به شوخی پرسیدم حالا الگوت تو ورزش کیه؟
فکر کردم می‌گه تختی‌، رضازاده‌ای کسی.
گفت: حضرت مَهدی مهدوی کیا.
خندیدم.
گفت خنده نداره.
تو ناف هامبورگ دو تا زن گرفته که اسم هر دو با سین شروع می‌شه(سپیده و سمیرا)
و طبق نص صریح اسلام با هردوشون به خوبی و عدالت رفتار می‌کنه..
سه روز خونه‌ی اینه، سه روز خونه‌ی اون
.در فاصله‌ی دوکیلومتر برای هردوشون آپارتمان بزرگ و شیک گرفته ماشین آخرین سیستم و خورد و خوراکشون هم به‌جاست.
نظرها(16)

یکشنبه، فروردین ۲۷، ۱۳۸۵

کیک زرد و سوتی‌های زیبای من

1- ای دوست‌داشتنی
پنهان‌ترین بهار
آتش بکش،
زبانه بکش،
گل کن عاقبت
باشد به بوی توصبورترین مرغ این جهان
آواز سر کند...
(سیاوش کسرایی- نشریه‌ی چاپار)

2- سوتی‌های زیبای من
الف- سوتی اعظم:
مسئول پمپ بنزین نمی‌گذاشت خودم بنزین بزنم. تا میومدم پیاده بشم، فوری درو می‌بست و خودش مشغول می‌شد و همیشه هم یه رقم روند می‌گفت. می‌دونستم دویست‌سیصدتومن اضافه می‌گیره و من خسیسیم میومد. اصلا دوست دارم کارامو خودم بکنم.این‌دفعه تا اومدم وایسم دیدم یارو با مشتری اون‌وری سرش گرمه نفهمیدم چطوری پارک کردم و پریدم پایین و هول‌هولکی شلنگ را برداشتم و شروع کردن به بنزین زدن. تا منو دید دوید طرفم و من با اخمی بهش حالی کردم که گذشت آن زمانی که آن‌سان گذشت. دمشو گذاشت رو کولش و رفت.آفتاب درست تو چشمم بود و هر چی میومدم عدد لیتر بنزینو بخونم نمی‌شد. ماشینو هم اونقدر به پمپ چسبونده بودم که نمی‌تونستم رد شم برم اون‌ورش تا بهتر ببینم. از فراز ماشین دولا شده بودم برای خوندن شماره‌ها. در حالیکه شلنگ در دست راستم بود دست چپمو کرده بودم سایه‌بان که از آفتاب کور نشم. ای بابا انگار پمپ خراب بود. بنزین همین‌جور میومد ولی شماره‌ها گاهی قطع می‌شدن. دستمو که از روی شاسی برمی‌داشتم(اتوماتیکش خراب بود) می‌دیدم شماره‌ها جلو می‌ره.با حالت اعتراضی هی قطع می‌کردم هی وصل. شماره‌هایی که به زور می‌دیدم بازی درآورده بودن و تقریبا برعکس کار می‌کردن. تا اینکه شماره‌ها دیگه حرکت نکردن ولی جریان بنزین تو باک ماشین همین‌جور جریان داشت. می‌دونستم بیشتر از بیست‌لیتر جا دارم. ولی روی چهارده‌و خورده‌ای وایساده بود. تو دلم گفتم گور پدرشون، یه‌بار هم کم حساب کنم. اینقدر ازم پول اضافه گرفته که این سیصد‌چهارصد تومن در مقابلش هیچه. اما با وجدانم چکار کنم. مطمئنم شب خوابم نمی‌بره. به‌من چه! دستگاشون خرابه.همین‌جور دولا شده بودم و با نگاهی کورمکورانه تو آفتاب شدید رقم دقیق و قیمت دقیق رو از روی پمپ می‌خوندم که یهو بوق ماشین پشتی دراومد. راست می‌گفت خیلی طول داده بودم. منم از اینکه ماشین جلوییم فس‌فس کنه بدم میاد. مسئول پمپ خنده کنان اومد جلو. - شد هزار و نهصد تومن!من با شک و تردید:خوب منم فکر می‌کردم باید این حدود باشه اما چرا هزار و چهارصد تومن نشون می‌ده.برگشت پمپ رو نگاه کرد. - شما کجا رو خوندی مگه؟به اون طرف پمپ اشاره کردم.- اون که مال ماشین اون‌وریاست!آقا راننده‌ی عقبی که اومده بیرون اینو شنید پدرسوخته همچین خنده‌ای سرداد و به همه اعلام کرد هه‌هه! خانوم تاحالا داشتن شماره‌ لیترای اون‌یکی ماشینو می‌خونده که خودمم برای اینکه کنف نشم خندیدم.و با همچین سرعتی گاز دادم و رفتم که نشون بدم مثلا راننده‌ی خوبی‌‌ام. کاری احمقانه‌تر از کار اولیم:)

ب- سوتی اکرم
امان از سوغاتی‌های بعضیا.
سال‌ها پیش دوستی از سوئد تعداد زیادی کبریت برامون آورده بود که روشون به سوئدی یه چیزایی نوشته بود و عکس یه کلاه کاپیتانی با دو بال روشون بود. ده‌بیست بسته‌شم به من رسیده بود. تو خونه‌که مصرف کبریت نداریم. اما یه بسته‌ش همیشه تو کیفمه. خیلی وقتا در بیرون و پیک‌نیک موقع آتیش روشن کردن به دردم می‌خوره. یا اگه یه سیگاری تو خماری آتیش مونده باشه بهش می‌دم.یک‌بار یه مهمون خارج‌کشوری رو دسته‌جمعی برده بودیم جاده‌چالوس. می‌خواستیم کباب درست کنیم. بعد از ریختن نفت روی ذغال( انگار تازگی‌ها شده زغال؟) کبربتمو درآوردم که روشن کنم. سی‌با هم اونجا وایساده بود. مهمونمون بسته‌شو گرفت روشو خوند و خندید. - اِ از اینا تو ایران هم هست؟- کبریت‌ها رو می‌گی؟ نه یه آشنا حدود دویست‌سیصد‌تاشو از سوئد آورده بود سوغاتی. اینجا ازین کبریتکا ندیدم. تازه چند تا فندک همین مارکی هم آورده.- نه بابا کبریت رو که نمی‌گم. مگه نمی‌دونین؟ اینا تبلیغ کاندومه:)سی‌با از خجالت سرخ‌شد.مهمون حرفو عوض کرد.- بعضی از این ایرانیای کلک ساکن سوئد از این تبلیغا که باید مجانی بین مردم توزیع بشه به قیمت ارزون می‌خرن و میارن ایران سوغاتی!- ...بعدا سی‌با بهم گفت. بازم که ازین کبریتا توی کیفته. گفتم مگه چند نفر تو این مملکت سوئدی بلدن. تازه اونایی هم که اونجا زندگی کردن این چیزا براشون حل شده‌ست.

ج- سوت‌سوتک
می‌خواستم تو نظرخواهی وبلاگ یک‌دوست خوب(زیستن) در پرشین‌بلاگ کامنت بنویسم. می‌دونید که نظرخواهی پرشین‌بلاگ کد می‌خواد. شماره‌ای اون پایین نوشته که باید عین همونو تو یه کادر بنویسیم تا نظرمون ثبت بشه. مثل بقیه‌ی شبا خوابالو بودم. عدد کد با 8 شروع می‌شد. همین‌که 8 رو تایپ کردم یه زبونه باز شد که کدهای قبلی که با 8 شروع می‌شد و قبلا تایپ کرده بودم و تو حافظه‌ش مونده بود نشون می‌داد. اسم و ای‌میل و آدرس وبلاگم رو همینجوری توی زبونه‌هایی که باز شدن روشون کلیک کرده بودم و چون خیلی عجله داشتم اولین عدد کدی که توی اون گزینه‌ها بود و طبعا با کد اصلی فرق می‌کرد زدم و... تق روی دکمه‌ی ارسال!کامنت ثبت نشد و ارور داد. من تو دلم شروع کردم به فحش به نظرخواهی پرشین‌بلاگ که لعنتی همیشه بازی درمیاره و....دو ثانیه بعد به سوتی‌ام پی بردم و باز برای اینکه کنف نشم بی‌عارانه خندیدم:)

د- بقیه‌ی سوتیام یادم رفت:)

3- این کیک زرد هم مثل بقیه‌ی چیزا شد باعث مسخره‌بازی.شیرینی‌فروش‌ها کیک‌های زرد آوردن. بچه‌ها دامن مانتوی مادرشون را می‌کشن و کیک زرد می‌خوان . ملت هم می‌خرن و می‌خندن.چه ملت بی‌عاری هستیم ما:)

4- به مناسبت‌ دستیابی به چرخ‌وفلک هسته‌ای(میدی منم باهاش یه دور هسته‌ای بزنم؟) تو مدارس و میدونای مهم کرج و تهران( مثلا میدون ولی‌عصر) کیک و ساندیس پخش کردن.برای معلم‌ها کلاس‌های توجیهی گذاشتن که غنی‌سازی هسته‌ای و فرق اورانیوم 238 رو با اورانیوم 235 و تعداد توترون و بروتون‌ها و واکنش زنجیره‌ای رو بهشون حالی کنن و بعد اونا کلاس بذارن و دانش‌آموزا رو حالی کنن و دانش‌آموزا برن خونه و پدرمادرا رو حالی کنن و خلاصه همه یه جورایی حالی‌به‌حالی هسته‌ای بشن.

یهو دیدیم فیزیک هسته‌ای در ایران رشد بی‌سابقه‌ای کرده و همه شدن یه‌پا فیزیکدان!چند روز پیش پاک‌بان (سپور) محله‌مون پیداش نبود. توی پارک محل دیده بودنش که داره با باغبون هفتادساله‌ به ترکی بحث اتمی می‌کنه!

5-یکی از دوستای خانوادگی‌مون که خیلی هم مخالف ایناست و دیپلم خانه‌داری داره، تو اخبار ساعت دو بعدازظهر دیدیم که خیلی باحرارت از چرخ‌وفلک هسته‌ای دفاع می‌کنه. چند روز بعد تویه مهمونی دیدیمش. مامانم پرسید اینا چی بود که گفتی؟ گفت: از یه آرایشگاه معروف و گرون بر می‌گشتم.تازه های‌لایت کرده بودم و برای اولین بار داده بودم خود سوزان آرایشم کرده بود. وقتی برای مصاحبه اومدن گفتم. به شرطی که نگین روسری‌تو بکش جلو یا آرایشتو پاک نکن. اونا هم قبول کردن و منم از این فرصت استفاده کردم تا اشرف‌خانوم اینا یا این تیپم ببیننم و کونشون بسوزه!

6- نان به نرخ ِ روز خوران!
داستان بالا رو گفتم یاد یه اکیپ فیلمبرداری تلویزیون افتادم که اومدن تو دانشگاهمون و اتفاقا به اولین نفری که پیشنهاد مصاحبه دادن من بودم. موضوع مصاحبه‌رو پرسیدم. راجع به عاشورا و فرهنگ عاشورایی بود. خوب، من نه خوب صحبت می‌کنم و نه کلا اطلاعاتی در این مورد دارم و طبیعتا نپذیرفتم. اما دوستام... چه کردن! اون‌قدر دور و بر اکیپ چرخیدن که آقا ما بیاییم... تا اینکه دوسه نفرشون قبول شدن. اولین کاری که کردن پریدن تو توالت! برای چی؟ برای آرایش! اونم چه آرایشی! و بعد جلوی دوربین تازه یادشون اومد باید حرفی برای گفتن داشته باشن. و اون‌وقت بود که خود تهیه‌کننده و کارگردان به کمک میومدن که اینو بگو اونو نگو. همه شده بودن یه‌پا زینب. حتی یکیشون اشک ریخت(قبلش ریمل ضدآب زده بود البته)وقتی برنامه پخش می‌شد تلفن بود که به فامیل و آشنا می‌کردن که منو ببین. جالب اینجا بود که استاد لائیک و کمونیست ما هم از این بلا در امان نمونده بود و همچین جلو دوربین کاتولیک‌تر از پاپ شده بود که بیا و ببین.

7- این شب‌های عزیز هم که هفته‌ی وحدت می‌باشد، بازیگرها و هنرمندا رو یکی‌یکی میارن و از سجایای اخلاقی حضرت محمد می‌پرسن. اونا هم چنان سنگ‌تموم می‌ذارن که انگار دوره‌ی معارف اسلامی و الهیات رو کامل گذروندن.آخه مثلا حدیث فولادوند و چه به این سوال‌ها. یا مثلا فتحعلی اویسی و پسرش... یا علی دهکردی رو آورده بودن که کی اسم شما رو گذاشته علی؟!خوب چه عیبی داره یه هنرمند بگه من تحصیلاتم در این رابطه نیست!یاد خسرو شکیبایی افتادم که وقتی لاریجانی از یه پروژه‌ی سینمایی بازدید می‌کرد دوید جلو و هر دو شونه‌هاشو بوس کرد. یه جوری انگار معبودشه!اینا چه‌شونه شده؟ غم‌ِ نان دارن؟ غم ِ شهرت؟ غم‌ِ جدا موندن از غافله؟انگار نون به نرخ‌روز خوردن خیلی مزه می‌ده.

8- نیروانا: به‌خدا کودکان فردای سرزمين من به‌جای اورانيوم غنی شده به صلح و آرامش نياز دارند.

9- نوشته‌های دکتر امید رو خیلی دوست دارم.
نگاهش به زندگی زیباست و طنزآلود.داستان کولی( قز‌بسی که شوهر تازه‌به دوران رسیده‌اش طلاقش داد)... داستان مرد ناتمام... دن‌کیشوتی که می‌خواست با تأتر دنیا رو عوض کنه... ماجرای تدریس خصوصی‌ اش به یک دختر زیبا ولی خنگ در دوران دانشجوئی‌اش... داستان آن نگاه عمیق زیتونی‌اش... داستان تاکسی‌ نشستنش... چه‌گوارا شدنش و... کدومو بگم. همه‌ش خوبه.

10- همه‌ش دعا می‌کنم نکنه یکی از این هزار تا اتوموبیل ریو که توسط بانک ملت برفراز کشورمون به پرواز دراومدن بیفته روی خونه‌ی ما و خرابش کنه! تو این هاگیر واگیر همینو کم داریم:)

11- در مطلب قبلی کلی غلط دیکته داشتم. در مسائل مذهبی مطالعه نداشتن همینه‌ دیگه.:نماز غفیله رو نوشته بودم قفیله.غلمان رو نوشته بودن قلمان.(نمی‌دونم چرا ق دونقطه رو بیشتر از غ یه‌نقطه دوست دارم:) )دیگه... دیگه... نبود؟

12-این لینکو سیاهکل گفت بذارم اینجا:)مانيفست ضد سرمايه دارینوشته‌ی الکس کالی نیکوس.مترجم دکتر ناصر زرافشان

13- بیچاره طرف دانشمنده، ملت ایران گیر دادن به اسمش... و چپ و راست به سایتش لینک می‌دن

14- جان من دیگه فیلم اون دو دختر عربی که با روبنده با حالت بسیار فجیع و ناراحت‌کننده‌ای اسپاگتی می‌خورن برام نفرستین. تاحالا فکر کنم 8 نفر فرستادن برام. هر وقت می‌بینم دلم براشون کباب میشه... و نگاه چپکی و بهت‌زده‌ی مرد عقبی که مثلا می‌خواد نگاه نکنه و نمی‌تونه.

15- چند روز پیش رفتم منزل اون خانوم کلیمی که گفته بودم قبلا. با هم رفتیم گورستان کلیمی‌ها( بهشتیه) و بعد خانه‌ی سالمندان یهودی.چند تا عکس گرفتم. که اگر وقت شد امشب می‌گذارم وگرنه بعدا...فعلا این جعبه مصای کاشر که کلیمی‌ها هفت روز باید به جای نون بخورن و کامران تعریفشو کرده تقدیم شما. نونش بی‌نمکه و جون می‌ده برای فشار خونی‌ها. البته خوردنش فلسفه‌ی دیگه‌ای داره ها.


16- بقیه بمونه برای بعدا.بشانس آوردید. از عزیزی برام ای‌میلی رسیده که برای خوندنش بی‌تابم. وگرنه ممکن بود شماره‌ها سر به بیست و سی و چهل برسه.:).


+ نوشته شده در يکشنبه بيست و هفتم فروردين 1385ساعت 4:18 توسط زیتون
GetBC(51);

چهارشنبه، فروردین ۲۳، ۱۳۸۵

از سری قصه‌های حاج‌خانم و حاج‌آقا

- دستیابی به "چرخه‌ی کامل هسته‌ای" را به عموم مسلمانان و شیعیان جهان صمیمانه تبریک می‌گویم!لازمه یک‌بار دیگه از خوشحالی غش کنم؟- نه ولش کن، همین تبریک گفتن کافیه. بشین وبلاگتو بنویس.
جونم براتون بگه که...- بالاخره روزی اومد که حاج خانم قصه‌ی ما دوازده سال بعد از حاج‌آقا فوت کرد.(همون حاج‌خانم حاج‌آقایی که آداب روزه‌داری‌شونو اینجا نوشته بودم)مثل بندبازی ماهر با کمک عصاش از روی پل باریک صراط رد شد و به مدد چیزایی که از کلاس قرآن و حرفای خانم جلسه‌ای‌ها یاد گرفته بود در کنکور نکیر و منکر قبول شد.نمونه سوالات:- از حاج آقا تمکین می‌کردی؟- بله. به جان شما هر شب حاج‌آقا رو از زیر دامنم به معراج می‌رسوندم.- ناشزه که نبودی!- نه والله. اگه صد دست‌ هم کتکم می‌زد محال بود از خونه پامو بذارم بیرون.خونه‌ی مادرم که سهله. حتی یک بار در زندگیم نه سینما رفتم و نه استخر و نه مهمونی‌های زنونه.- نماز‌هات به‌جا بود؟- به جای روزی 5 بار، روزی ده‌بار نماز می‌خوندم. قفیله و نماز‌شب و نماز‌های مستحبی رو هم می‌خوندم.- روزه‌هات؟- به جای سالی 30 روز. سالی 80 روز روزه بودم. تازه قضا(؟)های مادر و پدرم را هم همه رو گرفتم.- حجابت چی؟ کامل بود؟- آره به‌خدا. جز حاج‌آقا هیچکی لختِ منو ندیده بود.- استغفرالله! لخت چیه خواهر. منظورم موهاته؟- نه به قرآن، حتی دامادم هم که بهم حلاله موهامو هرگز ندیده بود.- برای عیب‌های شوهرت پیراهن بودی؟- به حضرت علی بودم. حتی اگه زهرماری می‌خورد به هیچکس نمی‌گفتم. نه از عصبانیتاش که هر چی لیوان و بشقاب بود پرت می‌کرد رو سر من می‌شکست و کتکم می‌زد و نه از کلاهبرداریاش. به همه می‌گفتم حاج‌آقا ماشالله گل بی‌عیبه!- دهه! باید یک‌بار دیگه پرونده‌ی حاج‌آقا رو مطالعه کنم. انگار تقلب کرده. البته شایدم کفاره داده و توبه کرده اواخر عمر.خوب حالا بگذریم.کار ِخونه چی؟- از 5 صبح پا می‌شدم. نذاشتم حتی یک دقیقه صبحانه و ناهار و شام آقا عقب بیفته. صبح تا شب می‌پختم و می‌شستم و جارو پارو می‌کردم. حتی یک‌بارهم کارگر نگرفتم..البته قبول دارم یه‌کمیش به خاطر حاجی بود که می‌ترسیدم به کارگر نظر داشته باشه.همین پاهام که خیک باده و کمر درد و دست‌دردم مال همین کاراست. -...-...-...-...
- حاج خانم بعد از مشورت با هیئت منصفه و کمی پارتی‌بازی شما به بهشت راه یافتید...کارنامه‌شو به دست راستش دادن و راهو بهش نشون دادن.
و راه بهشت بر حاج‌خانم باز شد. هر چه جلوتر می‌رفت حس می‌کرد درد پا و کمرش کمتر می‌شه. سبک‌تر و لاغرتر و شاداب‌تر و جوون‌تر می‌شه. راحت‌تر قدم برمی‌داره..
وقتی چشم حاج‌خانم به در بهشت افتاد حس کرد نیروش چندبرابر شده. باورش نمی‌شد. دیگه لنگ‌لنگ نمی‌زد. واقعا داشت می‌دوید. بالاخره انتظار دوازده‌ساله‌ش برای دیدن حاجی به سر می‌رسید!- ای خدا شکرت! اون همه مبارزه با هوای نفس و گذشتن از حق و حقوق و از امیال و آرزوهام نتیجه داد. حالا تا آخر دنیا پیش حاج‌آقا به خوبی و خوشی می‌گذرونم. ای خدا خیلی خوشحالم... به زودی مادر پدر و همه ائمه و مؤمنین رو از نزدیک می‌بینم. الحمدالله همه‌ی فاسدین و مارقین و مشرکین و منافقین و ملحدین و... رفتن جهنم و از دستشون خلاص شدیم..دیگه درد هم ندارم که روزی صدبار آرزوی مرگ بکنم.
حاج خانم به در بهشت رسیده بود. رفت تو.وای... چی می‌دید!!زیباترین باغی که به عمرش دیده بود. نه نه. امکان نداشت باغی به این زیبایی در دنیای مادی وجود داشته باشه.چه درختایی! چه گل‌هایی! رودهای کوچک و رنگارنگی که در همه جای باغ جاری بودند.صدای چهچه بلبلان خوش‌آواز مستش کرده بود. همه چیز رو فراموش کرده بود و همین‌طور که چشمش به گل‌ها و درختان و آسمان زیبا بود می‌رفت و می‌رفت که ناگهان به صدای سوتی به خودش اومد.- آهای خوشگله. کجا؟ یه حالی به ما می‌دی؟حاج‌خانم هاج و واج به سمت راستش نگاه کرد.با دستش محکم کوبید رو گونه‌هاش.- اوا! خاک به گورم.و رویش را از مرد جوون خوش‌تیپ و خوش‌اندام و برهنه برگردوند. و دوید...صدای خنده‌ی مرد از دور به گوشش می‌رسید.او فقط دنبال حاج‌آقای خودش بود.این‌بار سعی می‌کرد سر به‌هوا راه نره.اما... زیر درختا چه خبر بود! چه بی‌ناموسی‌هایی که زنان و مردان خوشگل و خوش‌تیپ انجام می‌دادن. وحشت‌زده قدم‌هاشو تندتر کرد.هر چند قدم مردی جوان دنبالش می‌افتاد و متلکی می‌گفت. حرف از لیمو که زیاد شنید با نگرانی نگاهی به خودش انداخت.واویلا!! لخت بود. گریه‌اش گرفته بود. او تا‌به‌حال بدون چادر بیرون نرفته بود. خوب شد هنوز حاج‌آقا رو پیدا نکرده بود وگرنه چطور این بی‌آبرویی رو توجیه کنه.به زیر بوته‌های بلند رفت و با اضطراب برای خودش از علف و شاخ و برگ‌ها پیراهن و سربند درست کرد. قبل از پوشیدنش برهنه‌ی خودش را در جوی کوچکی که از بین علف‌ها رد می‌شد دید عجب خوش‌اندام شده بود. لابد حاج‌آقا از دیدنش کیف می‌کرد.
دوباره راه افتاد. زنان و مردان برهنه با دیدنش دست از عمل بی‌عفتانه‌ برمی‌داشتن و می‌خندیدن. حاج‌خانم اهمیت نمی‌داد.کم‌کم گرمش شد. عرق کرده بود. درجه‌ی حرارت بهشت برای بدن‌های برهنه مناسب بود. به رودهای رنگی خیره شد. به طرف رود بی‌رنگ رفت و خواست آبی به صورتش بزنه.به محض اینکه مایع بی‌رنگ با صورتش تماس گرفت چشمش سوخت. چند قطره‌ش هم که به دهنش رفت تلخ بود. عین زهر مار. مگر بهشت جای خوراکی‌های خوب نبود.مردی از پشت اولین درخت اومد جلو.- معلومه تازه‌کاری! برای شما اون قرمزه مناسب‌تره. کم‌کم که عادت کردی این بی‌رنگه هم می‌تونی بخوری.حاج‌خانم خواست فرار کنه اما مرد دستش رو گرفت.- ببین هانی. مگه ما تموم کارای خوبمون رو نکردیم که بیاییم بهشت و حالمونو ببریم؟ و عاشقانه به چشم‌های حاج‌خانم خیره شد.حاج‌خانم سست شد. اما یاد حاج‌آقا دوباره عزشم را راسخ کرد. به زور خودش رو از چنگ مرد قلمان‌صفت بیرون آورد و فرار کرد.مرد از دور داد زد.- به زودی خودت راه می‌افتی و این لباسای مسخره هم در میاری.و خندید.حاج خانم می‌دوید و می‌دوید. نفهمید چه مدت. بیشتر از یک‌سال براش گذشت. با اینکه به راحتی میوه‌های بهشتی در دسترسش بود و هر وقت گرسنه‌ش می‌شد دستی دراز می‌کرد و چند تا از بهترین‌ها رو می‌کند و می خورد اما به او مزه نمی‌کرد. اگه در بازار نزدیک محله‌شان بود لابد کیلویی هفت‌هشت هزار تومن می‌ارزیدن... ولی آخه بدون حاج‌آقا چطور از خوردنشون لذت ببره؟
قلمان‌ها راحتش نمی‌گذاشتن اما زورش هم نمی‌کردن. با حرف‌های قشنگ قشنگ می‌خواستن مخش رو بزنن اما حاج‌خانم بیدی نبود که با این بادها بلرزه.
تا اینکه... یک روز از دور صدای مردی را از زیر یکی از قشنگ‌ترین درخت‌های بهشت شنید. بله... صدای خودش بود. تنها مرد زندگیش. صداش جو ون‌تر و خوش‌آهنگ‌تر شده بود. به درخت نزدیک شد. مردی برهنه و خوش‌تیپ با سه‌چهار زن خوشگل می‌گفت و می‌خندید. جام‌هایی‌ به درون جوی می‌زد و می‌خورد و به زن‌ها هم می‌خوروند. حرف‌هاش مثل حرف‌های حاجی بودن. وقتی که تازه عروسی کرده بودن. به چشم‌هاش خیره شد. آره. چشم‌های خود حاجی بودن.- آخ. حاجی! اگه بدونی چقدر دنبالت گشتم. چقدر این دوازده سال بهم سخت گذشت و در آروزی دیدنت روزی صدبار می‌مردم و زنده می‌شدم.- هه. هه. در آرزوی دیدن من همون باید می‌مردی. زنده شدنت کارو سخت می‌کرد.و با گفتن این حرفها هره و کره‌ی زن‌ها بلند شد. - وای.. حاجی اینا کی‌ین؟ تورو خدا بریم یه گوشه با هم باشیم. خیلی حرفا دارم یاهات بزنم.- حاجی کیه؟ بذار خوش باشیم. یه عمر زاهد و پارسایی کردیم و نماز خوندیم و روزه گرفتیم و از هوای نفس و امیال درونی گذشتیم برای یه همچین روزایی. حاج‌خانم شوکه می‌شه به گریه می‌افته.حاج‌آقا جلو میاد دستشو می‌گیره.- ببین عزیزم. توهم برو خوش باش. همه‌ی زندگیتو وقف من کردی. می‌دونم چه امیالی داشتی و سرکوب کردی. برو این علف‌های بی‌ریخت رو از بدنت جدا کن و برو خوش باش. با هر کی می‌خوای! اینجا آزادی عزیزم.زن‌ها میان سراغ حاج‌آقا و با شوخی و خنده و بشکون می‌برنش زیر درخت. حاجی بلند می‌گه:- می‌دونی اینا کی‌ین؟ یکیشون همسایه بالایی‌مونه خانم موسوی یادت هست، یکیش محبوبه دختر خاله‌ته و اون‌یکی قدسی خواهر هوشنگ بی‌معرفت. چقدر در اون دنیا خودمو سرکوب کردم. و درحالیکه جام به جامشون می‌زد و به نوبت به چشمشون خیره می‌شد گفت: تا اینکه بیام به همه‌شون برسم.- گیس‌بریده‌ها...حاج‌خانم گریان پشتش رو به حاجی کرد و دوید. دوید و دوید. به متلک قلمان‌ها توجهی نکرد. هر وقت نگاهش به زیر درختان می‌افتاد و آدم‌هایی که تو اون دنیا به سرشون قسم می‌خورد رو مشغول اعمال منافی عفت می‌دید حالش بد می‌شد.نفهمید چند روز دوید که ناگاه خودشو کنار در بهشت دید. کمی فکر کرد و از اونجا بیرون اومد و باز هم دوید.نفهمید چند روز شد.. تا اینکه از دور صدای همهمه‌ای شنید. دری دیگه از دور پیدا بود. هر چه نزدیک می‌شد صدا واضح‌تر می‌شد. صدای ساز و آواز بود. بدنش رعشه گرفت. تموم عمر به توصیه‌ی اول پدرش و بعد حاجی از ساز و آواز دوری کرده بود. بالای در تابلو زده بودن "به جهنم خوش آمدید!" با کنجکاوی وارد شد. از دور ویگن و هایده و ... رو در گوشه‌ای دید.عکسشون رو در مجله‌های دخترش دیده بود. به نوبت می‌خوندن و ملت جهنمی دست می‌زدن و می‌رقصیدن.در گوشه‌ای دیگه بنان و قمر و شهیدی و... چه خوب می‌خوندن.در گوشه‌ای دیگه آغاسی شب‌کارون می‌خوند.با کنجکاوی به اطراف سر کشید. در گوشه‌ای جمع زنانه‌ای دید. جلو رفت. دید رزا منتظمی داره درس آشپزی می‌ده.در گوشه‌ای دیگر شاملو و اخوان‌ثالث و نیما و فروغ و... شعر می‌خوندن و دوست‌دارانشون گوش می‌دادن.هر جا هر کی به کاری که دوست داره مشغوله.
در جهنم از جوی پر از مشروب و میوه‌های سوپر خبری نبود. کمی هواش گرم بود اما به نظر حاج‌خانم بهتر از بهشت بود.پیش خودش گفت: اینا هم اون دنیا کیفشونو کردن و هم این دنیا.اما من بدبخت نه اون دنیا کیف کردم و نه دیگه تو این بهشت موعود دلم میاد کاری کنم.
ناگهان دو مرد قوی هیکل به طرفش اومدن و دستاشو گرفتن- شما آدم بهشتی به چه حق اومدین جهنم؟نکیر و منکر بودن.حاج خانم فکری کرد و با ناراحتی گفت:- والله. چی بگم... مممم... آهان... من تو امتحان دروغ گفتم. گاهی که مریض می‌شدم غذای شب‌مونده به حاجی می‌دادم و می‌گفتم تازه پختم.جهنمی‌ها یواش یواش دورشون جمع می‌شدن.- گاهی وسط روزه‌هام تشنه‌م می‌شد و یواشکی آب می‌خوردم.نماز‌های قفیله مفیله هم دروغ گفتم اصلا نخوندم.تو نمازهای واجبم هم اگر بادی ازم در می‌رفت به روی خودم نمی‌آوردم.نکیر و منکر- وای وای وای...جهنمی‌ها با هر جوابی دست می‌زدن و هورا می‌کشیدن.- گاهی می‌رفتم سر جیب حاجی و پول برمی‌داشتم و بی‌اجازه‌ش پا می‌شدم می‌رفتم خونه‌ی مامانم اینا.- ناشزه!ملت جهنمی دست می‌زنن.- چند شب هم که خیلی خسته بودم و 50 تا مهمون راه انداخته بودم به حاجی گفتم حیضم تا بذاره بخوابم.- بی‌شرم! عدم تمکین؟!- یکی دوبار هم به زهرماریاش لب زدم.- توبه نکردی؟ کفاره ندادی؟- نه!-...- خفه‌شو ای زن! بسه دیگه. همین جهنم از سرتم زیاده..ملت جهنمی از شوق کف می‌زنن.حاج‌خانم قصه‌ی ما از شوق این پیروزی بی‌اختیار به وسط مجلس آغاسی پرید و با همون لباس برگی علفی‌ش شروع به رقصیدن کرد..آمنه چشم تو جام شراب منه...آمنه اخم تو رنج و عذاب منه...
(از قضا اسم حاج‌خانم قصه‌ی ما آمنه بود)و از قضا زیتون خوابالوتر از همیشه بود و خودش نفهمید چی نوشت و چی ننوشت...

دوشنبه، فروردین ۲۱، ۱۳۸۵

زیتون فعلا بیهوش است.

1- کدامین ابلیس
تو را این‌چنین
به گفتنِ " نه"
وسوسه می‌کند؟
یا اگر خود فرشته‌یی است
از دام کدام اهریمنت
بدینگونه
هشدار می‌دهد؟
تردیدی است این؟...
یا خود
گام صدای بازپسین قدم‌هاست
که غربت را
به جانب زادگاه آشنایی
فرود می‌آیی؟
(شاملو)

2- راوی جان
وقتی زورشان به فکر و منطق و هنر بزرگان نمی‌رسد سنگ می‌شکنند!
خوشحال باش که دستشان هرگز به فکرها نمی‌رسد.


3- هر سال عید سنگ مزار شاملو را می‌شکنند!

4-. به طور تصادفی ا-حمدی نژاد را در یکی از سفرهای استانی‌اش دیدم. از دیدن روی ماهش مدهوش شدم... فکر کنم تا اطلاع ثانوی بیهوش باشم. خوشبختانه همیشه پشت سرش آمبولانس حرکت می‌کند وگرنه تلفات خیلی بود.

5- فعلا نظرخواهی رو می‌بندم. آدم بیهوش خوش‌تیپ دیده که کامنت نمی‌تونه بخونه.

6- اخطار اول سرباز گمنام امام زمان به زیتون
این چندمین نامه‌ی اطلاعاتی‌هاست که به من می‌رسه؟ مطمئنا اولی نیست. شاید بیشتر از هزار تا بوده.
سرباز گمنام امام زمان دُم ِ مرغ شدیدا از ای‌میل تو یکی هم پیداست:)
آخی...عجب اطلاعاتی ساده‌ای. ...

7- چیکار باید بکنم؟ عکس عروسی من و سی‌با رفته رو اینترنت:( دیدی لو رفتم!.
اما دوست سی‌با چی داره بهش می‌گه؟

8- سوءتفاهمی که الحمدا... رفع شد.
خوابگرد دیدگاهش را در مورد مبحث وبلاگ‌نویسی و مبتذل‌نویسی‌ بیشتر می‌شکافد.

9- مصاحبه‌ی اسد با مهدی جامی باغبان جنتلمن سیبستان
سن: "۳۰ پيش ۱۵ سال داشتم." به جان خودم عین این جمله در مصاحبه هست.
بیلی: حالا یه اشتباه تایپی دیدی !

10- فیلم "یک تکه نان" از زبان علی‌رضا یعقوبی...
11- راجع به سینمای "معناگرا" که اخیرا مد شده و تبلیغ زیادی براش می‌شه و بهانه‌ای شده برای حذف سینمای دگراندیش خیلی حرف‌ها دارم. قبول دارم که کارگردان‌های زیادی با وجود استفاده از موضوع‌های مذهبی، ماوراءالطبیعه، نماز و معجزه و... فیلم‌های خوبی می‌سازن و با زرنگی حرفشونو هم اون وسط مسط‌ها می‌گن اما...
12- "رتبه‌بندی لینکی وبلاگ‌ها" کاری از ژرف عزیز.با اینکه می‌دونم این لیست وبلاگ خیلی‌ها رو تحت پوشش قرار نداده. اما خوشحالم که وبلاگ من در لینک‌های غیر تکراری مقام آورده. اولیش برام مهم نیست. مهم اینه که به این کارم توجه شده.همیشه از اینکه به نوشته‌هایی که همه بهش لینک دادن و به اصطلاح مُد می‌شه خودداری می‌کنم. مگه منافع جمعی در بر داشته باشه یا دوستی اصرار کنه.زیاد از کار تقلیدی خوشم نمیاد. و دوست دارم وبلاگ‌هایی که تازه شروع کردن و زیاد بین دیگران شناخته شده نیستن و یا متفاوت‌تر از بقیه می‌نویسن معرفی کنم. خودم هم همین‌طور شناخته شدم و قدر اونایی که اولین بار معرفیم کردن می‌دونم.(مرسی خودم)--------
پ.ن.13-سال نو ایرانی با ترس آغازمی‌شود . نوشته ‌ای از امید حبیبی‌نیا .آهای ایهالمسلمون. یکی از عکساش مال منه:)اگه گفتید کدومش؟:)
14-خوابگرد عزیز نوشته‌هایش را در سال جدید با معرفی دو داستان کوتاه آغاز کرده
15- هفتان یادتون نره

پنجشنبه، فروردین ۱۷، ۱۳۸۵

بالاخره ما نفهمیدیم امسال سال سگه یا سال پیامبر اعظم؟!

1- بزرگی گفته:
"نخواستن را برایمان خواسته‌اند!"
اما دشمن باید بداند، ما تا آخرین نفس برای خود چیزهای خوب خوب می‌خواهیم.

2- به نظر من تلویزیون جمهوری اسلامی بزرگترین توهین رو به حضرت محمد می‌کنه.این جمله که صبح تا شب گوشه‌ی بالای راست تلویزیون نوشته شده " سال پیامبر اعظم" کلی باعث سوءتفاهم ملت شده.( از بدبختی تو هر سالن پذیرایی "تلویزیون" مثل مهمترین فرد مجلس بالای سالن جلوسیده)اولا که محمد تا به‌حال" پیامبر اکرم" بود حالا به چه دلیل کردنش "پیامبر اعظم"!(مگه بیچاره اکرم چه گناهی کرده که پیامبرو دادن به اعظم؟)
دوما این جمله باعث ردو بدل شدن دیالوگ‌هایی شنیع در دید و بازدیدهای نوروزی شده جوری که خون آدم به‌جوش میاد.
الف-بچه: اِ بابا بابا، مگه امسال سال سگ نیست؟ چرا اونجا نوشته سال پیامبر اعظم؟بابا: پسرم امسال هم سال سگه و هم سال پیامبر!همه می‌خندن!
ب- مهمون آقای سلطنت‌طلب 60 ساله‌ای با کراوات و کت‌شلوار تا به خونه‌ی میزبان وارد می‌شه با دیدن تلویزیون پوزخندی می‌زنه! بالاخره ما نفهمیدیم امسال سال سگه یا سال مملی؟( این چه‌طرز حرف زدنه؟ آهای تلویزیون خودت باعثشی ها!)خانمش: جفتش یکیه! هردوش پاچه می‌گرفتن.( خاک به گورم!)همه‌ی لامذهب‌ها می‌خندن!
ج- خانمی حدودا 40 ساله در حالیکه پاشو رو پاش انداخته: باور کنید مخصوصا این کارو کردن تا یه ذره آبروی مذهب رو هم ببرن. آخه تا ما شنیدیم هر دوره‌ی 12 ساله رو به اسم یه حیوون نام‌گذاری کردن و اینا لابد می‌خوان با 14 معصوم با این حیوونا رقابت کنن.مرد: نمی‌شه خانـــــم! نمی‌تونن! این سال‌ها با یه حکمتی نام‌گذاری شده. روی خلق و خوی هر حیوون. حالا 14 معصوم چه خلق و خویی دارن؟ مثلا سال امام حسن باید با آمریکا سازش کنیم و سال حضرت علی باید برای همه شمشیر دودم بکشیم؟ نخیر! نمی‌شه!
دال- لابد خودتون هم کلی از این بحثا شنیدید....

3- عباس معروفی روز هشتم آوریل در بروکسل برنامه‌ی داستان‌خونی داره. احتمالا فصل چهارم رمان تماما مخصوص را می‌خونه. به نیما حسودیم می‌شه:)

4- اینم زمان و مکان استندآپ کمدی ابراهیم نبوی در کالیفرنیا:Location: 2050 VLSB , UC BerkeleyTime: Sunday April 9th at 6pmTickets will be sold at the doors. Price : 30 dollars Studenst are given half parice tickets. Must provide student ID at the door.با تشکر از آرش آرامش برای دادن این خبر.

5- آرش آرامش، امید معماریان و علی عصاره وبلاگ گروهی درست کرده‌اند به نام"برکلی‌فروم"

6- شرتو سال پیش پیشنهاد خوبی برای جایگزین کردن با دروغ سیزده داده:"این رسم و رسومات مال بلاد فرنگستانِ که دروغ گفتن عمل قبیحیه و مردم در طول سال کمتر دروغ می‌گن و می‌شنون و توی یک روز می‌خوان عقده‌هاشون رو خالی کنن!!! ولی توی مملکت گل و بلبلِ ما که دروغ گفتن جزء فضایل و یکی از مراتب نردبان ترقی به حساب میاد و در طول سال رادیو، تلوزیون، روزنامه‌ها، مسئولین و خودِ مردم چپ و راست دروغ تحویل هم می‌دن دیگه دروغ 13 نمک خودش رو از دست می‌ده. به همین دلیل پیشنهاد می‌کنم که به جای دروغ گفتن در این روز هر کَس یکی از حقایقی رو که در طول سال مخفی کرده بوده، افشا کنه. اینجوری هیجانش خیلی بیشتره!!!"راست می‌گه والله. ایرانی‌ها انگار نافشون با دروغ بریده شده.بیایید اقلا برای یک روز هم که شده راست بگیم:)

7- نگاه کلیشه‌ای زنان به زنان- تجربه‌ی شخصی جالبی از علی‌اصغر سید‌آبادی در مورد همسرش گیسو فغفوری (هر دو روزنامه‌نگار)
"

8- حدود بیست سی‌دی فیلم با کیفیت خیلی خوب خریدیم و هر شب یکی رو نگاه می‌کنیم. سه تا هم به شمال برده بودیم. رعایت نکردن قانون کپی رایت همچین هم برای ما بد نشده:) با دادن هزار تومن ناقابل( کمتر از پول بلیت سینما) می‌تونی یه فیلم بخری با هر که بخواهی بشینی هر چند بار دلت می‌خواد ببینی.هر فیلمی سفارش بدی همون روز حاضره و...جون می‌دن برای روزای عزاداری و تعطیل.

9- البته هیچکی تو فیلم انتخاب کردن به پای لیلای ساحل افتاده نمی‌رسه:)دیشب اکانت اینترنت نداشتم و نشستم یه عالمه از پست‌های لیلا و نارنج رو به صورت آفلاین دوباره خوندم. کیفش بیشتر از آنلاین خوندنه.

10- فیلم "یک تکه نان" از زبان علی‌رضا یعقوبی...

11- راجع به سینمای "معناگرا" که اخیرا مد شده و تبلیغ زیادی براش می‌شه و بهانه‌ای شده برای حذف سینمای دگراندیش خیلی حرف‌ها دارم. قبول دارم که کارگردان‌های زیادی با وجود استفاده از موضوع‌های مذهبی، ماوراءالطبیعه، نماز و معجزه و... فیلم‌های خوبی می‌سازن و با زرنگی حرفشونو هم اون وسط مسط‌ها می‌گن اما...

12- "رتبه‌بندی لینکی وبلاگ‌ها" کاری از ژرف عزیز.با اینکه می‌دونم این لیست وبلاگ خیلی‌ها رو تحت پوشش قرار نداده. اما خوشحالم که وبلاگ من در لینک‌های غیر تکراری مقام آورده. اولیش برام مهم نیست. مهم اینه که به این کارم توجه شده. همیشه از اینکه به نوشته‌هایی که همه بهش لینک دادن و به اصطلاح مُد می‌شه خودداری می‌کنم. مگه منافع جمعی در بر داشته باشه یا دوستی اصرار کنه.زیاد از کار تقلیدی خوشم نمیاد. و دوست دارم وبلاگ‌هایی که تازه شروع کردن و زیاد بین دیگران شناخته شده نیستن و یا متفاوت‌تر از بقیه می‌نویسن معرفی کنم. خودم هم همین‌طور شناخته شدم و قدر اونایی که اولین بار معرفیم کردن می‌دونم.

سه‌شنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۸۵

سیزده ‌به‌در سال دگر... اگه گفتید کجا؟

-
1- سیزده‌به‌در ِ سال دگر
ایشالله همه‌مون در ایران آزاد!...
اینم از دروغ سینزه ما...

2- دروغ‌های سیزده امسال در وبلاگستان به دل من نچسبید.
ولی با خوندن کامنت‌هاشون یک نکته‌ی بسیار مثبت کشف کردم. این‌که موقع خوندن مطالب(هر مطلبی) این‌قدر ببو(پپه، ساده، هالو، گاگول) نباشیم و هرچیزی رو فوری باور نکنیم و آخ و واخ سر ندیم. کمی فکر و سپس پرسیدن آن "چرا"ی معروف. کنار زدن سطح و رسیدن به عمق...دروغ‌های 13 شرق هم همین‌طور بود برام. بخصوص که بالاش تابلو(تیتر) زده بود دروغ 13... این دیگه نوبر بود:))

3- باز این تلویزیون خودشو سبک کرد و از روز 12 توی خبر آب و هوا گفت که فردا به احتمال زیاد بارون و رعد و برق داریم و بعدش هم شروع کرد به تبلیغات که فردا فلان فیلم سینمایی و فلان سریال پخش می‌شه. و تذکرهای پلیسی که فردا خونه‌تون دزد میاد حتما و خونه رو خالی نگذارید و... که مثلا مردم نرن بیرون. می‌دونن حناشون رنگی نداره، ولی خوب چیکار کنن که ترک عادت موجب مرضه....

4- دو نما از 13 به‌در امروز در جاده چالوس. اینجاها بالاهای سد کرجه. حدودای "پل خواب" پایین‌های جاده چالوس که از صبح زود حتی یک جای پارک ماشین نبود. اینجا هم بعد از ظهر کمی خلوت شد و ما تونستیم یه جای نشستن پیدا کنیم.



اینا بهترین جا رو برای در کردن 13 پیدا کرده بودن. ولگرد جان اگر چادرشونو پیدا کردید این عکس تقدیم به شما:)!



راهنمایی: چادرشون آبیه.

5-این عکسوهم به داریوش آقا تقدیم می‌کنم که می‌دونم امامو خیلی دوست داره:)
یه دختر بچه‌ی حدود 7 ساله با گل و سبزه‌ی عیدشون درستش کرد و باعث شد کلی ملت بخندن.




6- شیوا: تهران‌گردی برای تمام فصول...وبلاگش برای من فیلتره. لینکاشو اگه خودش اینجا بده ممنون می‌شم.

7- ممنون از نانا که نظرش رو در مورد عشق و سکس و دیگر مخلفاتش برام نوشته."عشق را جدي نمي‌گیرم. عشق را همان مردرندي طبقه متوسط مي‌دانم و بس. براي کلمه دوست و دوستي بسيار بيشتر احترام قائلم تا عشق و عاشقی که گول‌زننده‌ست." و برای اثبات حرفاش هم کلی مثال آورده... او عشق را برای طبقات مختلف تعریف کرده. عشق پولدارانه، عشق فقیرانه، عشق در طبقه‌متوسط.

8- : سینا دیلی
از مالزی می‌نویسد-


9-ابراهیم خدایی در لُر بلاگ از زلزله‌ی لرستان می‌گوید. از سرما و کمبود امکانات بخصوص چادر... ابراهیم عزیز عکس هم به مطالبش اضافه کرده.

10- شیدا محمدی: فراخوان داستان، شعر، ترجمه. بشتابید که تا 31 فروردین بیشتر مهلت ندارید...

11- بلوچ: استندآپ کمدی‌ در ونکوور کانادا- قابل توجه دوست‌داران هادی خرسندی

12- کسی گزارشی از استندآپ کمدی در آمریکا تو وبلاگش نداره؟ از طنز‌های ابراهیم نبوی...

13-فریناز آرین‌فر فمینیسم را به زبان ساده نوشته. شاید فرق فمینیست واقعی از فمینیست‌نماهای نان به نرخ روز خور وعاشقان شهرت این‌روز‌ها تشخیص بدید.جدا که این‌روزا تو ایران آدم از بعضی حرف‌های هم‌جنساش خجالت می‌کشه. فمینیسم مخفی زیر عبای حاج‌آقا کروبی و زیر چادر حاج‌خانم کروبی دیگه آخرین مدلشه:)چی شد که بعضی‌ها معین رو(تا بازنده شد) ول کردند و به کروبی(به زعم اونا برگ برنده‌ی آینده) چسبیدن؟ کروبی واقعا می‌تونه حافظ منافع ما باشه؟کروبی از نظر طبقاتی به چه طبقه‌ای تعلق داره؟
-

شنبه، فروردین ۱۲، ۱۳۸۵

پول، این چرک کف دست

1- خوشحالم که بالاخره یک‌بار عقل مسئولین کار کرد و وقتی 11 شب در بروجرد و درود زلزله‌ی کوچکی اومد مردم رو مجبور کردن شب بیرون بخوابن و وقتی بعد از چند پیش‌لرزه بالاخره در ساعت 5 صبح زلزله‌ی اصلی اومد با وجود اینکه بعضی روستاها 100٪ خراب شدن ولی کسی کشته نشده.
البته متاسفانه تابه‌حال 66 کشته و بیش از هزار زخمی در شهرهای بروجرد و درود داشته‌ایم . اگه خونه‌ها محکم‌تر بودن و یا همه چادری در اختیارشون بود شاید اینا الان زنده بودن.
خونه‌های بم با وجود این‌همه کمک‌بین‌المللی هنوز بعد از دوسال و نیم ساخته نشده. خدا به داد هموطنان لُرمون برسه!

2- به مهمون رو بدی، وقتی نیستی، می‌ره دیش ماهواره رو می‌چرخونه به سمت ترکیه و دیگه نمی‌تونی کانال‌های ایرانی رو نگاه کنی!
شنیدم در کانال آپادانا ابراهیم نبوی برنامه داره و دوست داشتم این برنامه رو ببینم. که دیگه نمی‌تونم.

جالبه که هر جا رفتیم عید‌دیدنی و گله کردیم از کار این مهمون فضولمون، دیدیم اونا هم همین‌کارو کردن! می‌گفتن اعصابمون خورد شد از شعار این کانال‌های سیاسی. هی بهمون القا می‌کنن آمریکا به‌زودی حمله می‌کنه و اینا به‌زودی می‌رن ولی هیچ‌خبری نمی‌شه! کانال‌های ترکیه دیمبل‌و دومبل داره و آدم غصه‌هاش یادش می‌ره.(من که اصلا دوست ندارم)
خیلی‌ها هم دوباره فیلشون یاد هندوستان کرده. هر جا می‌ری یا درخواست اقامت آمریکا دادن یا مهاجرت به کانادا و... خیلی‌ها عازم سفر به دبی و آنکارا برای مصاحبه با سفارت آمریکا هستن. این سری آدم‌ها معتقدن که این کشور حالا حالاها درست‌بشو نیست(اینو موافقم) و اقلا برن بچه‌هاشونو نجات بدن.
ما هم که هی تنهاتر می‌شیم!

3-پول، این عنصر نامطلوب! چرک کف دست!
یکی از دوستای سی‌با که در شهری به فاصله‌ی سه‌چهار ساعت از تهران زندگی می‌کنه، تاحالا چندبار با همسر و بچه‌ی سه‌چهار ساله‌ش اومدن خونه‌مون(بیشتر سرزده). و من هر بار تا اونجایی که تونستم ازشون پذیرایی کردم. شب نگهشون داشتم و نگذاشتم بهشون بد بگذره. خانمش زن خوش‌رو و راحتیه و هر وقت میاد یک‌راست می‌ره رو کاناپه دراز می‌کشه...
تا اینکه با اصرار اونا تصمیم گرفتیم یک‌بار هم ما بریم پیششون. کمی دیر راه افتادیم. ساعت 2 بعداز ظهر رسیدیم. من که روم نمی‌شد این ساعت برم خونه‌‌شون گفتم زنگ بزنیم بگیم ناهار خوردیم. در شهر قدمی می‌زنیم تا اونا استراحتشونو بکنن و ساعت چهار و پنج می‌ریم خونه‌شون. با اینکه از قبل می‌دونستن می‌ریم فوری قبول کردن.
زن اخلاقش در خونه‌ی خودش خیلی فرق داشت.
نسبت به همه‌چیز خونشون حساسیت داشت. مرتب به بچه‌ش می‌گفت مبل‌ها جهیزیه‌‌شه، یواش‌تر بشینه( بچه بیست‌کیلو هم نداشت و موقع نشستن می‌پرید رو مبل). اگر مرد سر یخچال می رفت چیزی برداره، داد می‌زد: یخچال که مال بابات نیست. جهیزیه‌ی منه بایدم محکم درشو ببندی!
راستش اول فکر کردم عصبانیه. بعد فکر کردم نکنه داره به من تیکه می‌زنه که جهیزیه به اون صورت ندارم و هر چی دست دوم تو خونه بوده همونا رو با سی‌با استفاده می‌کنیم.
بعد دیدم نه. انگار شوهر و دخترش به حرفاش عادت دارن.
یکی دوساعت نگذشته بود که به اصرار زن رفتیم میدونی که می‌گفت قشنگه و ما ندیده بودیم . بعد گفتم بریم بستنی بخوریم. موقع حساب‌کردن بینشون دعوا شد. من اومدم حساب کنم نگذاشتن. سی‌با هم همینطور. می‌گفتن این‌همه شما مارو به سینما و شام دعوت کردین، اینجا مهمون مائید. اما زن با خندهبه شوهر می‌گفت شما بده. مرد باید حساب کنه. مرد می‌گفت تو که سرکار می‌ری ما یه بار خرج کردنتو ببینیم. و من و سی‌با متعجب. چون رفتار ما دقیقا عکس ایناست. هر کدوم زودتر می‌خواهیم حساب کنیم.
برای دخترشون این رفتار کاملا عادی بود.
شب که دور هم نشسته بودیم. بیشتر صحبت زن دائم سر این بود که بابام بهترین جهیزیه‌ی این شهرو برام گرفته از بهترین مارک‌های خارجی و هر چی سی‌با می‌خواست بحث رو عوض کنه و مثلا بکشونه به فیلمی که تلویزیون نشون می‌داد باز می‌رفت سر این که این تلویزیون در نوع خودش گرون‌ترینه و...
تمام مدت هم صدای فیس‌فیس زودپز میومد که نوید شام رو می‌داد.
بچه‌رو سپردیم به آقایون و رفتیم آشپزخونه. اونجا که دیگه جای مانوور برای پز دادن مارک‌های وسائل چهیزیه‌ی هفت‌هشت‌سال پیشش بیشتر شد. از زود‌پز فیس‌فیس‌کن بگیر تا همزن و سرخ‌کن و چای‌ساز و قهوه‌ساز و پلوپز و بشقاب‌ها و چنگال‌ها و...
چیزایی که من حتی بهشون فکر نمی‌کردم که باید حتما ست باشن و از یک مارک:) مال من هر کدوم مال یک کارخونه و هر کدوم متعلق به یک عصر بود. یکیش مال زمان هوخشتره و دیگری مال قاجار و اون‌یکی ایرانی و اون یکی خارچی تقلبی:)) اصلا احساس بدبختی هم نمی‌کنم که کتری‌ام پلانه و قابلمه‌ام تفال ایرانی و یخچالم جنرال‌الکتریکه( تازه اونم دست‌دوم خریدم) و مثلا ماکروفر که سی‌با خریده ال‌جی و مبل و فرشام همه دست‌دومن و مامانم بهم داده. و بعضی میزای عسلی کارتون‌های کتابه که روش رومیزی کشیدم. سی‌با هم بزنه بشقابی لیوانی چیزی بشکنه اصلا ناراحت نمی‌شم. چون اصولا همه‌ی سرویسام ناقصن. تازه خوشحال‌تر هم می‌شم و تشویقش می‌کنم که یکی دیگه ازشون کم کرد:)

بالاخره زمان دیدن اصل ‌مطلب رسید. تمون این مدت توی زودپز حدود یک‌ کیلو سیب‌زمینی داشته آب‌پز می‌شده! و حالا باید با هم کوکو درست می‌کردیم اونم با فقط یک دونه تخم‌مرغ. من تو این مقدار سیب‌زمینی شش‌هفت‌تا تخم‌مرغ می‌زنم. گفتم خوب لابد رسمشونه. ولی درآوردن این حجم کوکو با یه تخم‌مرغ کوچیک کمی سخت بود که بالاخره انجام شد.
موقع خوردن شام هم کلی مراسم داشتیم. چیدن ست همرنگ ظروف آرکوپالی که مامانش اینا برای جهیزیه‌ش از کیش خریده بودن کلی وقت برد. از دهنم در رفت که بابا برای کوکو 5 تا پیش‌دستی بیاری کافیه. آن‌چنان نگاهی بهم انداخت که بند دلم پاره شد.
موقع خواب دخترش هم تخت سیسمونی، لحاف و بالشش، لباسای مارک‌دار. کالسکه و نی‌نی‌لای‌لایش داستان‌ها داشت. شوهرش اومد میله‌ی تخت بچه رو بده بالا، از بخت بد گیر کرد. همچین هواری سرش کشید که خواب از سر بچه پرید.
تا آخر شب هم زن از پولداری پدرش گفت و برادرش که لطف کردن و شوهرش رو در کارخونه‌شون استخدام کردن و خودش هم اونجا مشغوله. حقوق خودشو که می‌گیره و یک‌قرون خرج نمی‌کنه. نصف حقوق شوهره رو هم از کارگزینی مستقیم می‌گیره برای خودش و به این کارشم افتخار می کرد.
زن چند تا آپارتمان داره که اجاره‌شون داده. و شوهر خونه‌ای گرون اجاره کرده.
زن حساب‌پس‌اندازی داره بیشتر از صد میلیون که شوهره نمی‌دونه( به منم پیشنهاد می‌کرد یواشکی جمع‌کنم و این‌قدر ببو نباشم)

با دیدن اونا، تازه متوجه شدم چقدر من و سی‌با در مسائل مالی با هم یه‌رنگیم!
هر کدوم حقوق می‌گیریم می‌گذاریم توی یه کشوی مشترک. هر چی احتیاج داریم بر می‌داریم. وقتی هم تموم می‌شه جیبامونو می‌تکونیم. هیچ‌وقت فکر نمی‌کنیم خونه مال کیه، پولا مال کیه، اسباب‌ها مال کیه. به خاطر مسائلی مجبور شدیم تموم سکه‌های سرعقد رو بفروشیم و خرج کنیم. حساب نکردیم کدوما رو فامیل کدوممون داده.
اما با این وجود تاحالا دستمونو جلوی کسی دراز نکردیم. مسافرتامونو می‌ریم. وسائلی که می‌شکنه پول جمع می‌کنیم با هم می‌خریم. خلاصه دارایی و نداری‌هامونو با هم تقسیم می‌کنیم.

گاهی فامیل‌های دور سی‌با میان وسائلمون رو می‌بینن چند تا تیکه بارمون می‌کنن. سی‌با خیلی خونسرد براشون توضیح می‌ده که ما این‌طوری بیشتر دوست داریم.
و منم اگه کسی بیاد از من دفاع کنه که این چه زندگیه که سی‌با برات درست کرده. شوهر تو باید قصر داشته باشه و... با خون‌سردی می‌گم من و سی‌با برای پول با هم ازدواج نکردیم.


4- حالا که اینا رو گفتم( یعنی اونا رو گفتم) اینم بگم. که ما نه مهریه‌‌ قبول داشتیم و نه جهیزیه.
عقد رسمی رو فقط به خاطر رسومات مجبور شدیم انجام بدیم. هر دو به‌هم گفتیم با هم کار می‌کنیم و با هم می‌خوریم و آزادیم هر وقت خسته شدیم جدا شیم( که امیدوارم این روز هرگز پیش نیاد)

بر خلاف توصیه‌های بعضی دوستان شرایط ضمن عقد هم راستش اصلا روم نشد بذارم. چه کتبی و چه شفاهی.
فکر می‌کنم اگه سی‌با که به نظرم انسان خوبیه تو زرد از آب دربیاد تموم معادله‌های انسانی که از اول توی ذهنم بوده به‌هم می‌خوره.

5- اصلا اینا رو برای چی نوشتم؟:))

یکشنبه، فروردین ۰۶، ۱۳۸۵

زیتون به شمال می‌رود



صبح روز 28 اسفند راهی شمال شدیم. سی‌با شدیدا سرماخورده بود.
نزدیک کیوسک روزنامه فروشی از ماشین پیاده‌شدم.. دیدن چهره‌ی خندان معصومه شفیعی همسر گنجی با مردی ریشو، عین رابینسون کروزوئه که به شدت آشنا می‌زد روی شرق میخکوبم کرد. درحالیکه به عکس خیره بودم و نیشم تا بناگوش باز بود دویست تومنی را گذاشتم روی پیشخوان و به سمت سی‌با دویدم. درراه بی‌اختیار روزنامه را بالا گرفته بودم طرف ماشین‌هایی که رد می‌شدند. ماشین‌ها آهسته می‌کردند و بعضی‌هاشان بوق می‌زدند. نمی‌دانم موضوع را فهمیدند یا نه. سی‌با از دور با تعجب نگاهم می‌کرد. وقتی رسیدم همون‌طور روزنامه را از بیرون چسباندم به شیشه. سی‌با دهانش از تعجب و خوشحالی باز ماند. توی ماشین که نشستم زدم زیر گریه...
این بود حُسنِ شروع مسافرت ما.

امسال برف و بارون کمتر از سال پیش بارید و طبعا رودخونه و سد کرج کم‌آب‌تر از همیشه بود. طبق معمول هر دفعه که می‌رویم شمال. صبحانه رو در خانه خورده‌بودیم و برای ناهار در جنگلی نزدیکی‌های چالوس ایستادیم. نه من و نه سی‌با دوست‌نداریم یک‌کله برویم تا مقصد. نصف زیبایی سفر به راهش‌است. زیر درختی، کنار رودی، جایی پر از گل‌های صحرایی و نم‌نم بارون و بوی علف و... زیر اندازی بیندازی و غذایی و چایی و اگر امکانش بود آتشی و...
اما چیزی که همیشه آزارم می‌دهد آشغال‌هایی‌ست که همه جا چشم می‌خورد.
در جنگل:

در کنار دریا:


همه جا.
باور کنید عکس‌ها مونتاژ نیستند.
با آنکه مقصدمان جایی بین نوشهر و نور بود، و جاده‌ای هست که چالوس و نوشهر را دور می‌زند و یکراست به نزدیکی‌های آنجا می‌برد. ترجیح دادیم این دم عیدی حتما از خیابان‌های این دو شهر رد شویم. روزهای آخر اسفند روزهای زنده‌ای هستند. همه‌ی مردم از شهر و روستا برای خرید آخرین مایحتاج عید به بازار‌ها می‌آیند و من خیلی دوست دارم بین مردم وول بخورم. از دیدنشان واقعا لذت می‌برم.
آن‌قدر شلوغ بود که سوزن می‌ا‌نداختی پایین نمی‌آمد.

من خیلی چیزها با خودم برده بودم(به غیر از برنج و روغن و سبزی سیر و سبزی‌پلوی خورد کرده و کلی مواد دیگر غذایی، سنجد، شیرینی، آجیل، سماق، سیر، سرکه و...) فقط شمع و آینه و ماهی سفید کم داشتم. شمعی ستاره‌ای شکل چشمم را گرفت. آینه‌ای کوچولو و کیفی هم گرفتم. موقع خرید ماهی سفید هم فرق بین ماهی پرورشی و ماهی دریایی را فهمیدم. پرورشی پولک‌هایش درشت‌تر است و دمش پهن‌تر. از نظر قیمت هم ماهی سفید هر چقدر درشت‌تر(پروزن‌تر) باشد بهتر و گران‌تر است( بر عکس ماهی قزل‌آلا که بهترین نوع آن 250 گرمی‌است). ماهی‌های خیلی بزرگ کیلویی 5000 تومن( که معمولا اشپل دارند). متوسط‌ها از 3500 تا 4500 تومن. و کوچک‌ها کیلویی 2500 بودند. یک درشتش را خریدیم.

وقتی ماهی می‌خری ماهی فروش سریع اما با دقت ماهی را پاک می‌کند و وسطش هم کلی با آدم گپ می‌زند. کلا مردم شمال خیلی مهربان و خونگرم و مهمان‌پذیر هستند. اگر هم قرار باشد سر آدم را کلاه بگذارند خیلی با نرمی و مهربانی و خوش‌خنده‌گی و خوش‌زبانی و ملاحت این‌کار را می‌کنند و آدم اصلا ناراحت نمی‌شود:)

خوشبختانه جایی که از قبل با قیمت نسبتا مناسبی اجاره کرده بودیم امکانات خیلی خوبی داشت. شوفاژ گرم و شومینه‌(برای سی‌بای سرماخورده) و اتاق‌خواب‌ و تخت و پتو و ملافه‌ی تمیز و مبل و تلویزیون و کابینت‌های پر از ظرف و ظروف نو.(انگار تازه مبله‌اش کرده بودند)
محلش هم جایی بین جنگل و دریا بود.

بیرون هوا خیلی سرد بود. لباس گرم زیاد نبرده بودیم. اما چتر داشتیم. به‌زور کلی لباس تن سی‌با کردیم و زیر نم‌نم‌باران قدم زدیم.
فرد صبحش هم رفتیم جنگل و عصر تا نزدیک سال تحویل کنار دریا بودیم و با گوسفند‌های چمنزار کنار دریا بازی می‌کردیم وکنار آتش قلعه‌ی شنی می‌ساختیم که یک‌هو -عین سیندرلا- یادمان آمد یک‌ساعت دیگر سال‌تحویل است. تا برسیم و من سبزی‌پلو با ماهی و کوکو سبزی درست کنم. لباس عوض کنم. تخم‌مرغ‌های دوزرده را بگذارم بپزد و سی‌با هم سیر و سرکه و سماق و سبزه‌( که دیروزش هنوز جیک نزده بود ولی حالا کلی رشد کرده بود) و بقیه‌ی چیزها را هول‌هولکی در کاسه‌ها بریزد و بگذارد سر سفره. و با مداد ابرو یک سی‌با(به نیت سبیل‌باروتی) و یک‌ابرو کمونی(به نیت زیتون) بکشیم( انگار سرعت فیلممان را تند کرده بودند) تلویزیون اعلام کرد ده‌ثانیه مانده به تحویل سال. عکسی از سفره‌ی هفت‌سین نامرتب و عجولانه‌مان گرفتم و نشستیم پشتش. دستِ هم را گرفتیم و بوسه‌ی مستحبی:) که بعد می‌گویم چه بر سرم آورد ... و آرزوی سلامتی و صلح و آرامش برای همه‌ی مردم و دیدن تخم‌مرغ دوزرده‌ها( انگار هر کدام بچه‌ای در شکم داشتیم:) ) و دادن کادوها...
بعد دیدیم که اربعین است و احتمالا خبری از شادی نیست. خودمان موزیک گذاشتیم و کلی رقصیدیم. از تمام ویلاهای اطراف صدای موزیک می‌آمد.
من شراب بورودی فرانسه هم برده بودم( اینهم داستانی دارد که بعدا اگر شد می‌گویم) نوش جان کردیم و سبزی پلو با ماهی سفید و نارنج و کوکو و...

من کلا ماهی خیلی دوست دارم و زیاد هم درست می‌کنم (بخصوص ماهی قزل‌آلا). میگو هم همین‌طور. اما بیشتر از یک‌سال است که به میگو حساسیت پیدا کردم. کافی‌ست یکی‌ش را بخورم تا دل‌و روده‌ام همه‌اش بالا بیاید. با ماهی موردی نداشتم تا حدودا یک‌ماه پیش که دوست‌ سی‌با از هلند به دیدنمان آمد و من شام ماهی سرخ کردم. بعد از شام دور هم نشسته بودیم و می‌گفتیم و می‌خندیدیم که یک‌هو دیدم حالم به هم می‌خورد و سرم گیج می‌رود. یادم است بیرون کولاک بود و شدیدا برف می‌آمد. من هی می‌رفتم توی بالکن و می‌آمدم تو. آن‌قدر حالم بد بود که نمی‌توانستم بخندم. بوهای وحشتناکی حس می‌کردم.
گاهی می‌رفتم دستشویی( حالت تهوع شدیدی داشتم). همه‌ش می‌ترسیدم دوست‌سی‌با فکر کند به خاطر بودن او ناراحتم. تا آنکه شدیدا حالم در دستشویی بد شد و ... بعد فشارم شدیدا پایین آمد و...

شب عید هم هنوز یک‌ساعتی از خوردن شام نگذشته بود که حسابی حالم بد شد. دوباره همان بوهای وحشتناک به مشامم می‌خورد. حتی بوی روزنامه و بوی چوب مبل‌ها وبوی شومینه به نظرم بدترین بوها می‌آمد. هی رفتم بیرون، آمدم تو...دلم درد شدیدی گرفت و آنقدر پیچ و تاب خوردم تا اینکه...
فکر کنم به ماهی هم حساسیت پیدا کردم:( دیگر از آن روز به بعد هر وقت ماهی درست می‌کنم جرأت لب زدن به آن را ندارم! برای کسی به شکمویی من خیلی سخت است!

فردایش دوباره شدم همان زیتون شیطون( ادبی‌اش می‌شود زِیتان شیطان).
رفتیم پارک جنگلی سی‌سنگان. واقعا پارک قشنگی‌ست. خوشبختانه نسبتا خوب به آن رسیدگی می‌کنند. همه جا کیسه‌های مخصوص زباله است و منقل‌ها و باربکیوهای مخصوص برای درست کردن آتش و کباب و... طبیعت نسبتا دست نخورده.
اسب سواری در آن واقعا لذت دارد. حدود 500 متر بالاتر از در ورودی محل کرایه‌ی اسب است. سعی کن اسب قبراق و سالم انتخاب کنی. اگر تابه‌حال سوار نشدی. کافی‌ست روی زین بنشینی. آن‌یکی پایت را هم در لگام کنی. افسارش را بگیری. ضربه‌ای کوچک با پاشنه‌های پایت به پهلویش بزنی. راه می‌افتد. افسار راست را بکشی به طرف راست می رود و افسار چپ به چپ. وقتی هر دو را با هم بکشی اسب می‌ایستد! راحت بود،‌نه؟ قابلی نداشت!
اسب‌سواری در جنگل لذت زیادی دارد. هوای خنکی که به صورتت می‌خورد و صدای پای اسب. صدای نعل‌هایش. یادت باشد حتما یال‌هایش را ناز کنی.
برای مسافت کوتاه نفری هزار تومن و برای مسافت بلند‌تر از دو تا پنج‌هزار تومن می‌گیرند.( قیمت‌ها را می‌نویسم که بعدها اگر زنده ماندم با قیمت جدید مقایسه کنم)
بعد کمی با سی‌با فوتبال بازی کردم و کلی به یاد گذشته کیف کردم. شوت‌هایم هنوز خوب‌است. توپ با نزدیکی‌های نوک درختان بلند می‌رسد.
سی‌با هم با روپایی‌هایش که می‌تواند ساعت‌ها با روپایی راه برود بلند و کوتاه بزند و هنوز توپ نمی‌افتد حرص مرا در می‌آورد:)به او حسودی‌ام می‌شود. و همیشه بعد از چند دقیقه مجبورم هلش بدهم تا توپش را شوت کنم و خلاص... و او غش‌غش می‌خندد.

بعد رفتیم سد خاکی!
از جنگل سی‌سنگان به طرف نور چند کیلومتری که بروی اول صلاح‌الدین‌کلا می‌پیچی سمت راست. جاده‌ای تورا ده‌ دقیقه‌ای می‌رساند به سد خاکی آویدر .پانصد تومان ورودی و...
دریاچه‌ای زیبا پشت این سد درست شده که واقعا زیباست. هوای اینجا بسیار سرد است. می‌گویند تابستان‌ها اینجا خیلی خنک است و شرجی هم نیست. می‌شود کنار دریاچه چادر زد. با سی‌با قرار می‌گذاریم تابستان حتما به اینجا بیاییم. هر دو می‌لرزیم و اولین عطسه‌های من بیچاره!
این سد 25 سال پیش درست شده.( چه عجب ما چیزی دیدیم که بعد از انقلاب درست شده باشد و نه خراب.)
شب حسابی تب و لرز کردم. آن بوسه‌ی سر سفره‌ی هفت‌سین کار دستم داد.





فردایش اسباب‌هایمان را جمع کردیم با ناهاری که برای توی راه پخته بودم. راه افتادیم. اول به فروشگاه‌های لباس که توی جاده‌است سری زدیم و چند تی‌شرت و تاپ و شلوارک خریدیم و بعد مربا تمشک و بهار نارنج و... یک‌عالمه کلوچه برای سوغاتی.
بعد رفتیم نمک‌آبرود. خیلی شلوغ بود. یک سری تله‌کابین جدید با اتاقک‌های شیک طوسی‌رفنگ راه انداخته‌اند که راهش با آن قرمز قدیمی‌ها فرق می‌کند.
تله‌کابین قرمزها نفری سه‌هزار تومان و طوسی‌ها نفری چهار هزار تومان. برای هر کدام صفی دوسه کیلومتری تشکیل شده بود و هزاران نفر در صف بودند. همه پرحوصله و شاد و خندان...
عکس تله‌کابین جدید:


اگر می‌خواستیم برویم و برگردیم به شب بر می‌خوردیم. من هم که عین بُز ِ مُفو آب دماغم( ببخشید بینی‌ام) سرازیر بود و هی عطسه می‌کردم. هوا هم سرد و سوز‌دار.
با آن حالم نتوانستم از دوچرخه‌سواری در جنگل‌ش بگذرم. توصیه‌ی سی‌با را گوش ندادم و رفتم برای نیم‌ساعت دوچرخه سوار شدم(ساعتی سه‌هزار تومن). هم کیف داشت و هم از سوز چشم‌هایم باز نمی‌شد و اشک و آب‌بینی قاطی شده بود.(چه توصیف رویایی‌یی)
این‌هم عکس پیست دوچرخه‌سواری بانوان که بچه‌هایشان را هم راه می‌دهند. حیف که سی‌با بیشتر از ده‌سال سن داشت و به پیست راهش ندادند:)

همانجا در محوطه‌ی قشنگ نمک‌آبرود نهار خوردیم. خانواده‌ی بغل دستیمان با خودشان آکاردئون آورده بودند آهنگ‌های شاد ترکی می‌زدند. کلی با آنها همکاری کردیم!

ساعت 5 راه افتادیم به سمت کرج. هنوز 30 کیلومتر در جاده نیامده بودیم که برف شروع شد و هوا تاریک تاریک. هر چه به سمت تونل کندوان نزدیک می‌شدیم برف شدیدتر و مه‌ غلیظ‌تر می‌شد. من پشت ماشین دراز کشیده بودم و گاهی لرز داشتم و گاهی تب. برف تا نزدیک‌های کرج ادامه داشت.
تعداد ماشین‌هایی که آن وقت شب به سمت شمال می‌رفتند خیلی زیاد بود و بیچاره‌ها در ترافیک گیر کرده بودند. فکر کنم تا نصف شب در آن هوای سرد توی راه مانده باشند.

توی تب فکر می‌کردم یادم باشد روز بعد از 13 که می‌روم شرق بگیرم آن پنجاه تومنی که از شوقت آزادی گنجی یادم رفت از روزنامه‌فروش پس بگیرم حساب کنم:)


*از دوستانی که با ای‌میل و در نظرخواهی نو شدن سال را تبریک گفته‌اند خیلی خیلی متشکرم.

گذرگاه شماره‌ی فروردین‌ماه را از دست ندهید.**

-

شنبه، اسفند ۲۷، ۱۳۸۴

سال نو مبارک!

1- مرا دیگرگونه خدایی می‌بایست
شایسته‌ی آفرینه‌یی
که نواله‌ی ناگزیر را
گردن
کج نمی‌کند...
شاملو

2- خواستم مثل سه‌سال پیش بنویسم" نرم‌نرمک می‌رسد اینک بهار" دیدم بهار چند روزه که رسیده! بیشتر جاها درختا شکوفه کردن و یاس‌های زرد و به ژاپنی‌ها همه باز شدن. امسال بهار خیلی زود رسید.
امیدوارم سال جدید سال خوبی برای همه‌ی ما باشه. جنگ نشه و بدون خون و خون‌ریزی بتونیم آزادی رو به‌دست بیاریم. یعنی می‌شه؟
( چند وقت پیش دوست عزیزی ازم شعر کامل گل پامچال رو خواسته بود. در آرشیو ماه مارس۲۰۰۴- سوم فروردین سال ۸۳ - هست.)

3- چهارشنبه‌سوری امسال یکی از بهترین چهار‌شنبه‌سوری‌های عمرم بود.
عصرش حواسم نبود و سبزی‌پلوی عید رو خریدم با یه‌عالمه سبزی‌سیر. داشتم پاک می‌کردم و صدای ترقه و بمب می‌شنیدم و نور فشفه‌های و موشک‌ها میفتاد روی سبزی‌ها و حرص می‌خوردم. بچه‌های محل هی زنگ می‌زدن که چرا نمیای؟ داداشم که هنوز پیش ماست کفش و کلاه کرد که بره( دروغ‌چرا؟ کلاه نذاشت). سی‌با که داشت ظرف می‌شست اومد سبزی‌ها رو از من گرفت و گفت تو برو بقیه‌ش با من. با ذوق پریدم و در حالیکه دستم بوی سیر می‌داد رفتم.
امسال خیلی مفصل‌تر از همیشه این روزو جشن گرفتیم.
داداشم انبارمونو پرکرده بود از چوب‌، قطعه‌هایی از تخت‌ها و کمد‌های اسقاطی. کنده‌های درخت رو از چند روز پیش با بچه‌های محل با اره کوچک کرده بودن و تو زمین‌های نساخته‌ی محل قایم کرده بودن.
من تا رفتم گفتم. یه ساعت وقت داریم همه‌ ترقه‌ها رو بزنیم و بعد برنامه‌ی آتیش و رقص. آخه واقعا صدای ترقه‌ها کر کننده‌ست.

بعدش از سر تا ته کوچه چوب و هیزم چیدیم. چند کپه هم برای خانم‌ها کوچکتر گذاشتیم.
امسال تقریبا همه اومدن بیرون. سی‌با هم اومد. اولین کسایی که از همه‌ی کپه‌ها پریدن منو سی‌با بودیم. البته دست‌به‌دست هم:) وگرنه من اون بلند بلنداش عمرا می‌تونستم بپرم. بعضی‌هاش مبل بود.
بعد شروع کردم زن و شوهرا رو دست‌به دست‌هم کردن. سی‌با جای من خجالت می‌کشید. زن و شوهر مسنی رو همین‌طوری با هم آشتی دادم.
به شوخی گفتم من امشب می‌خوام همه‌ی زن و شوهرا رو دست‌به‌دست کنم. زنه اول گفت من با این پیر خرفت نمی‌پرم. اما تا دست مرده‌‌رو گذاشتم تو دست خانمه همچین نرم شد، بهتر از زنای تازه‌ازدواج کرده!
بعد ضبط و باند‌های گنده آوردیم و تو کوچه گذاشتیم( داداشم از قبل سیم‌کشی کرده بود). تا اآخر صداشو زیاد کردیم. رقصو اول بار خودمو داداشم شروع کردیم:) بعد کسای دیگه. دونه دونه رفتم دخترا و پسرا رو بردم وسط . صدای موسیقی و کف زدن کوچه‌رو برداشته بود. یه خانم چادری رفت و یه طرف گنده‌ی آجیل چهارشنبه‌سوری آورد. یه خانم دیگه یه ظرف پر از شکلات و یکی دیگه رفته سه عالمه چایی آورد. منم هر چی سی‌با میوه خریده بود بردم. خانمی گفت به عروس و پسرم که اونجا وایسادن بگو همین امشب عروسیشونو برگزار کنن. رفتم دست اونام گرفتم و آوردم وسط. عروس خانم خجالتی بود ولی دستمو رد نکرد.
خانم ترکی گفت اگر برقصم فردا شوهرم میبرتم محضر و طلاقم می‌ده. هر چی گفتیم ما همه میاییم دادگاه و به نفعت شهادت می‌دیم قبول نکرد. اما وقتی گفتم منم از سی‌با طلاق می‌گیرم و با هم یه خونه اجاره می‌کنیم خندید و یواشکی قری داد:)
هر ماشینی که میومد از کوچه‌ی ما رد شه پسرا جلوشو می‌گرفتن که حتما باید بیایی پایین و برقصی تا بذاریم بری.
یه جا جلوی پیکانی رو گرفتن. یهو دیدیم شش مرد جوون ریشوی خفن با نگاه‌های جدی و شدیدا مشکوک با تأنی و بچ‌پچه‌هایی با هم از در پیاده شدن. یواش یواش بین جمعیت سکوت برقرار شد. همه حتم داشتیم اینا حزب‌اللهی‌ان. اومدن وسط جمعیت. با اخم. گفتیم الان اسلحه در میارن. یهو شروع کردن با آهنگ رقصیدن. همه با خنده تشویقشون کردیم.
خوشبختانه امسال هیچ مزاحمی نداشتیم . سر حزب‌اللهیا به مسائل دیگه‌ای گرمه.
و خوشبختانه کم‌ترین صدمات را هم داشتیم. کرج با دو میلیون جمعیت امسال چهار زخمی سطحی داشت.
نتیجه می‌گیریم اگر اینا دخالت نکنن خودمون بلدیم چکار کنیم!

4- رفته بودم به اکران خصوصی فیلمی. فیلم که تموم شد. بعد از دست زدن، یه عده شعار دادن" انرژی هسته‌ای حق مسلم ماست" و قهقه‌ی حضار. این شعار به یکی از خنده‌دارترین شعارهای حکومت تبدیل شده.
در نزدیک میدون انقلاب پسری داد می‌زد: انرژی هسته‌ای، دویست‌تومن بسته‌ای.
ببر برای سفره‌ی هفت‌سینت! اون‌قدر آدم دورش جمع شده بود نفهمیدم چی می‌فروشه.

5- اکبر گنجی می‌بایست عید رو خونه باشه. دوران محکومیتش -هر چند اونم ناعادلانه بود- تموم شده. اما به بهانه‌ی غیبت غیر موجه تا 10 فروردین تمدیدش کردن. امیدوارم همینو هم دبه در نیارن. از طریق وبلاگ شروود صفر نوشتار که دغدغه ی تمام این روزهاش آزادی گنجی بوده.

6- من و سی‌با رفتیم کتاب‌فروشی و یه عالمه کتاب خریدیم برای عیدی دادن.
هم یه یادگاریه. همه برای فکر عیدی‌گیرنده خوبه و هم قیمتش خوبه. مثلا شما کتاب ابراهیم در آتش شاملو رو هفتصد‌تومن بخری و با کاغذ کادوی زیبایی به یکی که اهل مطالعه‌ست بدی بهتره یا مثلا یه دوهزار تومنی نو؟
البته باید به روحیات طرف هم توجه کنی وگرنه نمی‌خونه. کلی از کتاب‌های شعر شاملو خریدیم و داستا‌ن‌های محمود دولت‌آبادی و عباس معروفی. چندتایی هم داستان کوتاه" آقا ابراهیم و گل‌های قرآن" که به نظر من کتاب خوبیه. جالبه که چندین ترجمه‌ی همزمان توسط افراد مختلف شده و در کنار هم به فروش می‌رسه. هم اسم کتاب و هم دوسه‌خط از اول داستان رو که خوندم کاملا با هم متفاوتن.

7- امسال با دستورالعمل حسن‌آقا در چنچنه یه عالمه سوهان عسلی برای عید درست کردم. خیلی خوشمزه شدن. فکر نکنم سی‌با بذاره برای مهمونا چیزی بمونه.

8- یادم رفت در مورد چشن درخت‌کاری- 15 اسفند- چیزی بنویسم. با اینکه برگزار کننده‌ی اصلی این حرکت شهرداری‌ها هستن و ان‌جی‌اوها فکر می‌کنن کار خودشونه، رفتم و حدود 12 تا درخت زیتون و کاج کاشتم. هر سال می‌رم. درختامم می‌دونم کجان. یه عالمه درخت دارم حالا. مواظبشون باشید!
9- روز جهانی زن و نگاهی به مسئله‌ی حجاب.
10- علی‌رغم مخالفت دانشجویان و حتی خانواده‌های شهدا، بالاخره زور بسیجی‌های جان برکف چربید و تونستن به زور سه شهید گمنام رو در دانشگاه صنعتی شریف دفن کنند.
چند سال پیش هم همین کارو خواستن بکنن ولی خود رئیس دانشگاه شریف هم درکنار دانشجویانش ایستاد و نذاشت و آوردنشون روی کوه عظیمیه دفنشون کردن که تضاد غریبی داره کسی که برای تفریح میاد کوه با کسایی که اومدن فاتحه‌ بخونن.
جریان درگیری‌های اخیر رو اینجا بخونید.

-----------------------------------------------------
11- این موضوع رو مدت‌هاست می‌خوام بنویسم. حالا با دو سوالی که دوستانی چندین‌بار از من چه تو نظرخواهی و چه تو ای‌میل پرسیدن و هر دوسوال به موضوع ربط داره بالاخره سر درددلم باز شد. هر چه باداباد! به قول شیرازیا باکیم نیست.

سوال اول اینه که: چرا لینک چند زنی که خودشون رو فمینیست می‌دونن برداشتم و آیا می‌دونم که این کارم باعث شده تا با جوسازی و تبلیغات اونا تا حدی در وبلاگستان منزوی و تنها بشم؟ سوال دوم اینه که: چرا بعضی‌ها بایکوتم کردن و در حالیکه اگر یکی از اصلاح‌طلب‌ها حتی یک‌دونه عکس از پارک دانشجو می‌گذاشت سروصدایی به پا می‌کرد که اون‌سرش ناپیدا .چرا کسی تحویلم نگرفت؟
همیشه تو نوشته‌ةام از اسم‌های خاص می‌گذشتم و از بلاگرهایی که ازشون دلخورم جوری حرف می‌زدم که فقط شخص خودشون بفهمن و کسانی که در جریانن!
این دفعه می‌خوام رک باشم. وقتی دیگران رک ازم بدی می‌گن چرا من پرده‌پوشی کنم؟

سوال سومی هم هست که قبلا مطرحش کردم و اتفاقا این هم کاملا به موضوع ربط داره. اینکه چرا تازگی‌ها کم می‌نویسم و دیگه اون شور و شوق اولیه رو ندارم.
میل ‌دارم احساس این روزهام تو وبلاگم ثبت بشه. صادقانه اینه که بنویسم و مثل قبل فکر عواقبش نباشم. عواقبی مثل دفعه‌های قبل. که با اینکه تاریخ وبلاگستان ثابت کرد در بیشتر موارد حق با منه، اما سیاست‌بازی به افراد اجازه‌ نداد که حتی بهش فکر کنن چه برسه با اعتراف که اشتباه کردن و یا عجولانه تصمیم گرفتن.

چرا لینک مهشید رو برداشتم؟ با اینکه همه می‌دونن در سراسر دوران وبلاگ‌نویسیم ازش به خوبی و احترام یاد کردم.( و هنوز هم به احترام یاد می‌کنم و هنوز هم دوستش دارم!) فقط به خاطر نظرخواهیش که شده جولان‌گاه یه باند تازه‌به‌دوران رسیده که هی به‌هم‌به‌به و‌چه‌چه می‌گن و پدر هر چی منتقده درمیارن. بعدا موضوع رو بیشتر می‌شکافم.

چرا لینک فرناز سیفی رو برداشتم؟ کسی که معتقدم ممکنه وقتی بزرگ بشه یعنی بیست سال بعد شاید به جایی برسه.(جای واقعی رو عرض می‌کنم نه جایی با پارتی‌بازی دوستان اصلاح‌طلب به دست آورده)
برای اینکه فرناز سیفی به جز اوائل وبلاگ‌نویسیش که احتیاج به ویزیتورر داشت در بقیه‌ی اوقات توهین کرده! از مصاحبه‌ش با وبلاگ بیلی‌و‌من که به تمام مستعار نویس‌ها توهین کرد، همین‌طور به تموم بلاگرهای دیگه پرید که جز بدی کاری براش نکردن؟ وقتی انتقاد منو دید خودش ازم خواست به جای انتقاد در جمع با ای‌میل انتقادمو مطرح کنم. در جوابش چیزی به جز تکرار حرفاش در مصاحبه نبود و حتی جوابی به این حرفم که تو در واقع شهرتت رو مدیون بلاگرهای دیگه هستی چرا می‌گی جز بدی برات کاری نکردن؟
دوسه متنش رو هم که خوندم بهترین سابقه‌ی مبارزاتی‌ش زدن تو تخم آقایون بود.
تتمه‌ی ارزش این خانم با اومدنش به وبلاگم در بلاگفا و کشیدن چاک دهانش و نوشتن هر چه از دهانش بیرون میاد در نظرخواهیم برام از بین رفت. همون‌جا براش نوشتم که تو با این اخلاقت می‌خواهی مدافع حقوق ما باشی؟ او که ظاهرا با خشونت مخالفه خشن‌ترین برخوردها رو با کسایی که با عقایدش مخالفن می‌کنه)
و بدترین خصوصیتش رفیق‌بازی و باند بازی با دوسه‌نفر شبیه خودشه که فکر می‌کنن با کشیدن فحش به جون ملت خیلی مبارز شدن.

یک‌بار دیدم برون‌کا مطلبی انتقادی ازش نوشت. سیل نظرات توهین‌آمیز باندش(کسانی که در بیرون هم همدیگرو می‌بینن و از این ملاقات‌ها برای نقشه‌های حالگیری از دیگران استفاده می‌کنن) واقعا حالم رو بهم‌زد و دلم برای برونکا سوخت.

گلناز ملک؟ بله. من هم به عنوان دختر جسور و مبارز بهش لینک داده بودم.
اما وقتی در نمایشگاه کتاب اردیبهشت سال گذشته در قرار وبلاگی به جای خریدن کتاب وقتش رو صرف این کرد که به همه ثابت کنه زیتون مثل زهرا خاله‌زنکه ازش دلخور شدم. من که در نوشته‌هام هرگز توهینی بهش نکرده بودم.
و وقتی شنیدم در هر برخوردی از خاله‌ی شهیدش برای اثبات خودش مایه می‌ذاره( عین معدودی از خانواده‌ی شهدای جنگ)
و وقتی رفت بم(چگونه رفتنش و سوسول‌بازی‌هاش در اونجا رو باید از دوستانش بپرسید. من فقط به عنوان نویسنده‌ی خاطرات سفر به بم نگاهش می‌کنم)به همه توهین کرد که چرا خانه(!) راحت نشستن؟ درحالیکه من می‌شناسم دختران شجاع زیادی رو که نه تنها بارها به بم رفتن بلکه به نقاط دورافتاده مثل سیستان بلوچستان می‌رن و هزاران کار انجام می‌دن. هرگز کسی رو مورد بازخواست قرار نمی‌دن که چرا اونا نمی‌رن. راهییه که خوشون انتخاب کردن و هیچ‌وقت هم داداردودور نمی‌کنن.‌ از خاله‌ و عمو و دایی و عمه‌ی شهیدشون هم هیچوقت مایه نمی‌گذارن.

و وقتی دیدم هر دو هفته یک‌بار برای جلب توجه ژست خودکشی می‌گرفت و وبلاگش رو می‌بست و به گفته‌ی دوستانش موبایلش رو خاموش می‌کرد تا همه از نگرانی بمیرن و بعد نازش رو بکشن و ویزیتور جلب کنه. دیگه از وبلاگش خوشم نیومد.
و وقتی دیدم در روز زن در پارک دانشجو تموم هم و غمش پی رژه رفتن و ژست گرفتن جلوی دوربین آرش عاشوری‌نیاست. و این‌بار به چای خاله‌ش به اسم سیمین بهبهانی بی‌چاره چسبیده( تازه با بی‌ادبی او رو مادر بزرگ کور خطاب می‌کنه) فهمیدم که جنبش زنان تا به‌‌چای استفاده از زنان باتجربه و کارکشته که خوشبختانه کم نداریم به این‌ها میدان داده کار ما زاره و مطمئنم که یکی از دلایل اینکه جمعیت آن روز پارک دانشجو کم بود همین بوده(وقتی می‌ترسیم که فلان زن‌مبارز و باتجربه توده‌ای سابق و فلان زن با فکر فدایی سابق و... را در جنبش شرکت بدیم و کارو می‌سپاریم به دست چند جوجه‌ی تازه از تخم درآمده و مغرور و متکبر و باندباز نتیجه همین است که دیدیم.)

مریم میرزا که قبلا وبلاگ عمق را می‌نوشت و حالا در مجله‌ی زنان!( که برای این مجله‌ احترام زیادی قائلم).
لینک ایشون هم در وبلاگم بود. اما نمی‌دونم به کدامین گناه روزی که از فیلم "نفس عمیق" نوشته بودم اومد و هر چی از دهنش دراومد بارم کرد. کسی که اخیرا در وبلاگش از طرز حرف‌زدن خانم فرخنده‌ آقایی ایراد می‌گیره چه‌طور به خودش این اجازه رو می‌ده که به بهانه‌ی اینکه دوست‌پسر سابقش برای من کامنت می‌گذاشت بیاد هر چه لیچار بلده بار من کنه؟ شما بودید لینکش رو نگه می‌داشتید؟
من ضد مریم نیستم. می‌بینم داره پیشرفت می‌کنه. ولی تحمل توهین هم ندارم.

لینک مهشید در وبلاگم بود و باید باشه!
اما وقتی به وبلاگم میومدم بی‌اختیار روی لینکش کلیک می‌کردم. و باز هم بی‌اختیار براش کامنت می‌گذاشتم. مگر نه اینکه مهشید رو دوست خودم می‌دونستم؟
اما کامنت گذاشتن صادقانه برای او همانا و سیل توهین‌های فمینیست‌‌نماهای( این کلمه بهتره. چون من خودم رو هم فمینیست می‌دونم) تازه‌از تخم درآمده و بی‌چاک‌و دهن و بی‌ادب هم همان.
من هیچوقت این اجازه رو به خودم ندادم که به شخصی که در وبلاگ دوستم انتقاد می‌نویسه بپرم. من همیشه سعی می‌کنم اگر ببینم دشمن دوستم حرف حق می‌زنه حقو رو بهش بدم. حتی اگه به قیمت دلخوری دوستم تموم بشه.

اما اینها... مثلا مهشید مطلبی می‌نویسه. یک بدبختی از راه می‌رسه و انتقادکی می‌کنه. کلانتر هاله میاد می‌گه عزیزم سگ‌محلش کن! گلناز و فرناز و... عین مور و ملخ می‌ریزن سرش. فکر می‌کنن "همبستگی" یعنی" وابستگی" یعنی اگر یکی به اسب یکی از اینها گفت یابو باید تا می‌خورن بزنن تو سرش. اونم با خشن‌ترین و بی‌ادبانه‌ترین لحن.
( چه مبارزان منزجر از خشونتی!)

به دلیل اینکه حس کردم( و در عمل دیدم. شاید روزی جریانشو نوشتم) هاله زن مُزوری‌ست لینکش رو برداشتم . سیل فحش به سویم سرازیر شد.

به دلیل اینکه فهمیدم آقای فرید سراجی(سرچیو) در چه مخمصه‌ای گیر کرده و ماه تا ماه اجازه‌ی دیدن بچه‌هاشو نداره و افسردگی شدید گرفته و همینطور فهمیدم نوشی مرتب دروغ می گه( بخصوص اون 20 شماره‌ی آخر رو که می‌دونست بچه‌هاش کجان و می‌گفت نمی‌دونم)، از افراد مختلف تلکه می‌کنه، ازش انتقاد کردم( فکر می‌کنم این حقو داشتم!) شاید ب بگم میلیون‌ها فحش خوردم. ده‌ها نفر از دوستانم(!) لینکمو برداشتن.
پانته‌آ نامی مطلبی علیه‌م می‌نویسه و درکمال تعجب دوستان دیگه هم هر چی لایق خودشونه(لابد) بارم می‌کنن. پانته‌آ‌ی دیگه 2 صفحه تند می‌نویسه و زیرش اضافه می‌کنه حق جواب دادن هم ندارم. نرگسی که خوشحال بود از لینک دادن من بر می‌گرده می‌گه برای تبلیغ خودش به من لینک داده و وقتی برمی‌دارم می‌گه چرا برداشتی؟ و ازین نوع کارا... بی‌نهایته و گفتن و شمردنش نفس‌گیره برام. باز نظر اونا تغاری شکسته و ماستی ریخته.
(با مشت‌های گره‌کرده بخونید) اما من هرگز نشکستم.

از دوستی و اتحاد و همبستگی خوشم میاد. اما از وابستگی نه! از بی‌شخصیتی و افرادی که انگل‌وار زندگی می‌‌کنن و عین علف هرز از تن درختان بالا می رن بدم میاد. از کسی که فکر مستقل نداره و باید گروه دوستان به‌جاش فکر کنه و از گروه دستور بگیره. "گروهی" به وبلاگی حمله کنن و "گروهی" بة‌ جای مشخصی لینک بدن!
از کسی که فکر می‌کنه همه باید مثل اون فکر کنن و به دیگران اجازه‌ی ابراز عقیده نمی‌ده دلخورم.

برای کسی که زیتون رو به جای دشمن اصلی فرض می‌کنه اونم به دلیل اینکه مستقل و از روی درک خودش فکر می‌کنه و می‌نویسه متأسفم!
اما اینا باید بدونن که دنیای واقعی با وبلاگستان فرق داره. مردم بهترین قاضی ما هستن. و تاریخ بهترین گواه.(اینم با مشت‌های گره‌کرده می‌خوندین بد نبود)
بله من تنهاتر شدم اما به این تنهایی رو به ذلت وابستگی و انگل‌شدن و وارد شدن تو باند و بالا رفتن از طریق چاپلوسی اون‌ها ترجیح می‌دم.
( هم جواب سوال بود و هم یه نوع دل‌تکونی)

12- به علت فیلترینگ شدید و کم اومدن به اینترنت نمی‌تونم رو کامنت‌ها نظارتی داشته باشم. نمی‌تونم کامنتی رو پاک کنم چون گاهی خودمم نمی‌تونم بخونمشون.
بخصوص اون دو وبلاگ دیگه در بلاگ‌اسپات و بلاگفا.
ببخشید که بعضی کامنت‌های توهین‌آمیز رو نتونستم پاک کنم. متاسفم که بگم بعضی‌هاشونو کسایی خیلی ادعای انسانیت دارن با اسم جعلی می‌نویسن. انگار اسم الکی این حقو به آدم می‌ده که هرچی از دهنش در میاد بگه و شخصیتشون با اسم اصلی محفوظه!

13- عید همگی شما مبارک!
تعطیلات خوش بگذره.خیلی دلم می‌خواست می‌تونستم برای تک‌تک دوستان عزیزم ای‌-کارت تبریک سال نو بفرستم. اما هم از نظر وقت و هم از نظر سرعت اینترنتم در مضیقه هستم.
کارای خونه‌تکونی هم تموم نشده:( خیلی کارام مونده... شدیدا کلافه‌م.

۱۴- یه فلش بامزه با موضوع "داستان انقلاب"

۱۵- تشکر وبژه‌ای دارم از حسن‌آقا که فلش بالا رو برام در فضای خودش گذاشت. و همینطور از کمک‌های دیگرش.
همین‌طور از امید حبیبی‌نیا ی عزیز که گاهی زحمت می‌کشن و مطالبمو در وبلاگ می‌گذارن.
همین‌طور از آقای علی سِقَت( نمی‌دونم املاش درسته یا نه)، کسایی که می‌خوان کاری برای رفع فیلتر شدن وبلاگ‌ها بکنن( و کاری ندارن نویسنده‌ی وبلاگ فیلتر شده هم‌عقیده‌با اونا هست یا نه/ تو باند اون هست یا نه) و بقیه‌ی دوستانی که از نظر فکری کمکم می‌کنن مثل خوابگرد عزیز، ازنظر فنی آقای پرویز آچارفرانسه و دوستان عزیزی که با انتقادها و حرف‌های سازنده‌شون در نظرخواهیم راهنماییم می‌کنن و کسایی که بهم دلگرمی می‌دن. این دومورد آخر دیگه خیلی اسامی رو باید بنویسم... واقعا خیلی اسم تو ذهن دارم.

سه‌شنبه، اسفند ۲۳، ۱۳۸۴

چرا؟

1- من زنم
از تبار جمیله بوپاشا
قهرمان آزادی الجزایر
من زنم
از تبار نگار
مغز متفکر چنلی‌بئل
همپای کوراوغلو در نبرد اهریمنان
از تبار سارا
در نبرد با ناپاکی‌ها
و حجر
یاور قاچاق‌نبی
من زنم
با قامتی افراشته
از بلندای تاریخ
می‌آیم
همپای شیرین‌ها و سیمین‌ها
با چراغی در دست
دل شب را می‌شکافم
و به سوی روشنایی می‌شتابم
همدوش همسرم
همراه هموطنم
سحر پیش پرستوها
سرود زندگی می‌خوانم
و شب بعد از شقایق‌ها
سرود آزادی می‌پراکنم
در سراچه‌ی خانه‌ام
من زنم...
(طاهره زرکلام)
بولتن داخلی کمیته ی زنان انجمن تلاشگران سلامت
ویژه‌نامه‌ی 8 مارس- اسفند 84

2- حجت‌الاسلام ولمسلمین "ادوارد مورگان فارستر" رمان‌نویس معروف قرن بیستم انگلیس در کتابی با نام "جنبه‌های رمان" فرق داستان با پلات را شرح داده.
داستان یا همان استوری سلسله‌ حوادثی‌ست که به ترتیب زمانی یکی پس از دیگری رخ می‌دهد.
اما پلات یا پی‌رنگ به رابطه‌ی عِلّی و معلولی هر حادثه می‌پردازد.(چرا هملت می‌خواست از عمویش انتقام بگیرد؟ چرا رازکولنیکف پیرزن ربا‌خوار را کشت؟ و خیلی چراهای دیگر).
داستان مثل کرم می‌ماند که در طول داستان حرکت می‌کند. هر داستان اول و وسط و آخر دارد و مهمترین پرسشی که برای مخاطب اینجاد می‌کند:
" بعد چی می‌شه؟" است.
اما...
پرسش اصلی در پلات " چرا؟"ست.
این آقای فارستر خیلی چیزهای دیگر هم گفته اما من می‌خواستم راجع به فیلم‌ها حرف بزنم.
بیشتر فیلم‌های گیشه‌پسند داستان‌هایی دارند که تماشاگر مشتاق است بداند:" خوب بعدش؟ بعدش چی‌می‌شه؟" مثل بیشتر فیلم‌های هندی. اگر بنشینی به جزئیات و روابط علت و معلولی آنها فکر کنی فیلم به کامت تلخ می‌شود. چون چیز دندان‌گیری نصیبت نمی‌شود.
مثلا چرا راجو برادرش را گم کرد که حالا پیدا کند و چرا همیشه باید بین او و برادرش مثلث عشقی باشد؟ این همه دختر خوب و نجیب توی هندوستان هست.

اما بیشتر فیلم‌های روشنفکری به جز داستان دارای پلات هستند. تو را به فکر وامی‌دارند و در طول فیلم مرتب از خود می‌پرسی:" چرا این‌جوری شد؟"، " چرا زن با شوهرش سرد شده؟"، " چرا قهرمان داستان با این شغل مهم نباید از نظر مالی تأمین باشد که دست به دزدی بزنه!"،" چرا مردم افسرده‌اند؟"

متاسفانه اکثر مردم ایران بر خلاف دوران گذشته که داستان‌هایشان سرشار بود از پیچیدگی و زیرمتن و بینامتن، امروزه داستان‌های ساده و بدون پیچیدگی را دوست دارند و از هر اثری که برایشان ایجاد سوال کند می‌پرهیزند.
نتیجه این می‌شود که فیلم‌های روشنفکری فروش نمی‌کند وفیلم‌های داستان‌دار مدل‌هندی که احتیاجی به فکر کردن ندارند ( و وقتی آمدی خانه کل داستان فراموشت می‌شود) گیشه را می‌ترکانند.

3- در اینجا دولت هم به کمک "جهاد علیه فکر کردن" آمده:خبر ظاهرا کوتاه است: سالن شطرنج پارک شطرنج تعطیل شد.
شهرداری منطقه‌ی یک تهران خیلی راحت تنها سالن مخصوص شطرنج‌بازی پارک را قفل کرده و معلوم نیست به سر وسائلش چه‌ آورده.
خوب آخر ایرانی جماعت را چه به بازی فکری؟
یک وقت فکرشان بیش از حد باز می‌شود و "چرا"هایی به کله‌شان می‌زند که بعد خر بیاور و باقالی بار بنما!(ادبیات را حال نمودید؟)

4- بریم تو فاز خودمونی.
مدت‌ها قبل کیوان در وبلاگ خود سوالی رو مطرح کرد که اینطور به نظر می‌رسید سوالی شخصی و صرفا از روی کنجکاوی‌ست که بدونه دوستان و خوانندگان وبلاگش به غیر از اونجا به چه جاهای دیگه‌ای سر می‌زنند. اون موقع حتی کنجکاو نشدم بدونم کی چه وبلاگ‌هایی را بیشتر می‌خونه. خودم هم نظری نداشتم. بیشتر وبلاگ‌ها رو دوست دارم و تازه وبلاگ‌های مورد علاقه‌ی هر کس جزء لینکای بغل قالبش هست. تازه دوستان وقت و بی‌وقت به هم لینک می دن.
بعدشم هر کی یه سلیقه‌‌ای داره و تازه آدم هر روز تو یه موده.
ممکنه 5 وبلاگی که امروز می‌خونی فردا بهشون سر نزنی. خیلی‌ها هفته‌ای یک روز آپدیت می‌کنن.
یا امروز هوس شعر خوندن داری و فردا داستان و پس‌فردا دوست داشته باشی بدونی فلان سایت خبری در مورد فلان سخنان رئیس‌جمهورکمون چی گفته. روز بعد بخواهی بدونی بلاگرهای روزمره نویس در چه حالند.
تازه مگه همه‌ی ما به همه‌ی چندصدهزار وبلاگی که هر روزه تعدادشون بیشتر می‌شه دسترسی داریم و می‌شناسیمشون؟
جز اینه که ما تا یه محدوده‌ی زمانی شروع به دوست‌یابی می‌کنیم و بعد از یه مدتی دیگه وقتشو نداریم به حلقه‌ی دوستانمون کسی رو اضافه کنیم؟

کلا من همیشه با انتخاب بهترین وبلاگ مشکل داشتم.
هیچ وبلاگی نمی‌تونه بهترین باشه.
اصلا بهترین از چه نظر؟
بهترین دوستایی که در زندگی واقعیمون هم تو کافی‌شاپ‌ها یا تو کلاس‌های زبان و داستان‌نویسی می‌بینیمشون؟
کسی که غلط املایی نداره؟
کسی که غلط می‌نویسه اما موضوعش جالبی رو انتخاب می‌کنه؟(تازه جالب از چه نظر؟)
کسی که عشقی می‌نویسه؟ سیاسی؟ موضوعات زنانه؟ مردانه؟ خاطره‌نویسی؟ چی؟... واقعا بهترین یعنی چی؟
این قضیه گذشت تا این‌که حسین‌درخشان به جایی لینک داد که شما هم برید نظر بدید که کدوم 5 تا وبلاگو می خونید. نوشته‌بود مجموعه‌ی جالبی می‌شه.( مجموعه‌ی جالبی برای کی؟ برای صاحب وبلاگ؟ یا بلاگرهایی که در عمرشون به وبلاگ ماها نیومدن ؟ و اهل پاچه‌خواری و سروصدا نیستن و با اینکه خیلی بهتر از بعضیا می‌نویسن کمتر از تعداد انگشتای دست خواننده دارن؟ بلاگرهایی که در حلقه‌ی دوستان کیوان نیستن چی؟یا وبلاگ حسین‌درخشان رو نمی‌خونن)

به لینک مراجعه کردم. خیلی کامنت اونجا بود و اکثر دوستای کیوان یا دوستای مشترکی که مرتب اونجا نظر می‌نویسن و از همدیگه تعریف کرده بودن.
وقت نکردم همه رو بخونم. شاید گذری ده‌دوازده تاشو کامل خوندم.
با احترام برای اونایی که اسم 5 وبلاگ رو آورده بودن( وبا تشکر از اونایی که دیدم اسم وبلاگ منو هم آوردن) نظرهایی برام جالب اومد که اون " چرا " ی معروف به نظرشون اومده بود.
چرا؟...
یا به فکرشون اومده بود این سوال ناعادلانه‌ست. یا اصلاغلطه... یا باندبازی شده و ... جالب‌تر اینه که بعضیا همدیگر رو خبر کردن که متقابلا به هم رای بدن.(نون‌قرض دادن)
روحیه‌ی اعتراضی داشتن بعضی‌جاها بد نیست ها...

آقا هر جا رأی گیری هست بدونید تقلب و باندبازی هم هست:) تکبیر!


5- من متعجبم، با این‌همه فتواهایی که با نام زیتون‌العابدین صادر می‌کنم در مسابقه‌ی وبلاگ‌های قرآنی که اسامی برنده‌هاش رو تو روزنامه نوشتن اسم وبلاگ من نبود!:) می‌گم تو هر مسابقه‌ای حق‌کشی و حق‌خوری هست! بگید نه!

6- سهراب کابلی جان ناراحت نباش.(کامنت ۱۲۲ نظرخواهی قبلی)
بعد از تحقیق و تفحص متوجه شدم شعر فوق به این صورت در آمده:
هنر ِ خالی‌بندی و حقه‌بازی نزد ایرانیان است و بس!(بعضیاشون البته)


7- آقا، بدو بدو که پرشین‌بلاگ اسباب‌اثاثیه‌ی گوشزدو ریخت بیرون. حالا دکتر گوشی رفته تو بلاگ‌اسپات چادر زده. کمکش می کنیم یه خونه ی بهتر اونجا بسازه!

8- مژده
آرش سرخ ( که من خیلی بیشتر از اصغرآقا دوستش دارم)بالاخره راز" الف لام میم" رو کشف کرد.
الفش که انگلس بود. لامش لنین علیه‌الرحمه و میمش منصور حکمت!
من این پیروزی رو به آرش تبریک می‌گم.( نکنه الفش آذر بوده حقش رو خوردن؟)

9- یک رقص مهمون زیتون!
لینک را بزنید بیاید. تا باز می‌شود بروید در اتاق را ببندید. از همون دور صدایش را می‌شنوید. آهان... دست‌ها باز به طرفین.. رقص پا... با نرمی، دست‌ها بالا... پایین.. هر دو به طرف راست... به طرف چپ.
رقص زوربایی... باباکرم... کردی... لری... لزگی... هر رقصی که عشقتونه...
مشغول ذمه‌اید اگر باهاش دوسه‌دور کامل نرقصید.
آه پاریس. شهر زیبای من!
اتاق من اونیه که بالکن داره و بیشتر وسائلش نارنجیه


۱۰- کنکور هسته‌ای!.

۱۱-گاهی اعداد و نام‌ها گویاتر از صدها کلمه‌ هستند.. (کامنت شماره‌ی ۱۴۸)

شنبه، اسفند ۲۰، ۱۳۸۴

باز هم عکس از روز جهانی زن

باز هم عکس از روز جهانی زن
۱-یک مساوی است با یک( یعنی قاعدتا باید مساوی باشد. اما...)
۲- جمعیت تحمع کننده ها از دور
۳- شعارها
۴- خشونت های زاییده ی تعصب کور را تحمل نمی کنیم.
۵- ارشادمان کردند!
۶- آنهایی که شعار دستشان نبود به افتخار خودمان دست می زدند!
۷- اولای حمله.
۸- بازم عکس هست.
طلبیدن نفس‌کش بعد از ماجرا....
عکس از باتوم خوردن ننداختم. موقع حمله مجبور می‌شدیم فرار کنیم و معمولا پشتمون یا بازومون ضربه می خورد. البته دوسه عکس تار هست که موقع فرار یا وقتی هلم می‌دادن گرفتم که به درد نمی خوره.

دیشب از ده شب تا چهار صبح داشتم سعی می‌کردم مطلبمو بذارم تو وبلاگم.آخرش با کمک دوستان شد اما هر پست صد بار ثبت شده بود.صاحب هاست اومد هر دورو پاک کرد و رفت. حالا برای آزمایش یک بار دیگه سعی می‌‌کنم.اگر همه‌ی عکس‌ها نیومد٬ لطفا در زیتون بلاگفا ببینید.
http://z8un.blogfa.com

جمعه، اسفند ۱۹، ۱۳۸۴

چرا اینقدر کم بودیم؟


کاشکی سرِ من آب می‌بود و چشمانم چشمه‌ی اشک
تا روز و شب برای کشتگان دختر قوم خود گریه می‌کردم.
ارمیای نبی- باب نهم

فراخوان حدود 50 جمعیت فعال و نیمه‌فعال زنان کشورهفتاد میلیونیمون ، به اضافه‌ی فراخوان چند جنبش دانشجویی، به اضافه‌ی دختران دانشکده‌ی علوم اجتماعی دانشگاه تهران سر جمع چیزی شدن حدود کمی بیشتر از صد نفر!
بله! واقعا صد نفر!
و حدود 50 نفر آدم کنجکاو چهارراه ولی عصر که اگر تصادفی هم اتفاق بیفته همین تعداد جمع می‌شن.( بلکه هم بیشتر)
نمی‌خوام کسی رو ناامید کنم، خودم هم ناامید نیستم ولی این بود تعداد کسایی که امسال برای بزرگداشت روز جهانی زن-8 مارس- در قسمت جلوی تأتر شهر، جنب پارک دانشجو جمع شده بودن!
بازم دستشون درد نکنه. بودن کسایی هم که از راه نسبتا دور از ظهر راه افتاده بودن تا ساعت 4 اونجا باشن.
مثل من که از کارم زدم و ساعت یک راه افتادم و کمی زودتر از 3 رسیدم. به پارک کوجک دانشجو نگاه می‌کردم که کجاش می‌تونن برنامه بذارن. همونطور که قبلا گفتم پارک دانشجو دررو نداره و معمولا هر چهار طرفش نیروی انتظامی وایساده. ولی ساعت 3 هیجکس نبود. نه بچه‌های خودمون و نه نیروی انتظامی. همه جا امن و امان بود. فکر کردم بهترین جا جلوی استخر پارک باید باشه. جایی بین مردم.
رفتم تو این فاصله گشتی در شهر بزنم. خیابون غلغله بود از مردمی که برای خرید عید اومده بودن. دم کرست‌فروشی مادام ایزابلا صف طویلی از زنان درست شده بود و همدیگرو هل می‌دادن.
در نگاه زنان جستجو می‌کردم. کدوم‌یکی از اینا قراره در جشن بزرگداشت خودشون شرکت کنن؟
نکنه عجله‌شون و تندتند راه رفتنشون به‌خاطر رسیدن سر وقت به این مراسمه؟
شوق زیادی داشتم و وقتی از ویترینی که آینه داشت رد می‌شدم لبخند طویلی روی صورتم می‌دیدیم که هر کار می‌کردم جمع‌وجور نمی‌شد.
یاد مراسم 8 مارس پیرارسال در پارک لاله می‌افتم. چقدر آشنا دیدم و چقدر اومده بودن. حتما این‌دفعه منسجم‌تر و بهتره.
یادمه اون‌دفعه مأمورهارو چقدر اذیت کردیم و آخرش چقدر دویدیم. تا هوا تاریک نشد جرأت جمله و زدن ضربه نداشتن. فقط یک ضربه بهم خورد که تا یک‌هفته جایش درد می‌کرد.

اما این‌دفعه...

وقتی اومدم پارک دیدم تقریبا بدترین جای پارک رو برای تجمع انتخاب کردن. جایی نزدیک چهار راه ولی‌عصر ، دور از پارک و مردم! محوطه‌ی روبروی ساختمان تأتر شهر(یعنی خواستیم نزدیک هنرمندان باشیم؟) جایی که ماشین پلیس به راحتی می‌تونست بیاد تو.

دیدن سیمین بهبهانی عزیزمان که همه‌جا درکنارمونه. شادی صدر مهربان ، خانم نوشین احمدی خراسانی و تعداد کمی دیگر از فعالین دلم رو گرم کرد و کاستی ها رو ندیده گرفتم.. شعارهایی که به دستمون گرفتیم و همه نشان از خواستن صلح و دوستی بود و خواستن برابری و عدالت، همبستگی و آزادی! خواستن زندگی عاری از خشونت و زور.
اما هنوز مدتی از خوندن قطع‌نامه نگذشته بود که. ماشین پیکان پلیس پیداش شد و یکراست میون جمعیت اومد. حدود 60 نفر روی زمین نشسته بودن و بقیه ایستاده گوش می‌کردن. پلیس در بلندگو با کلام خشنی می‌گفت:" شما مجوز ندارید" و" هرچه زودتر محوطه رو ترک کنید" و ماشین همینطور به میون جمعیت میومد. باکی نداشت از لِه کردن ما.
پشت ماشین فوجی از مأمورین سبزلجنی‌پوش اومدن. تعدادشون شاید بیشتر از تعداد ما بود. همه با باتوم. همه خشن و بی‌ادب. از همون اول!
نکته‌ی جالبی این وسط دیدم. این‌بار دختران چادری با ما بودند و نه بر علیه ما! اونا هم به پلیس اعتراض می‌کردن وبعدا دیدم از پلیس فحش و کتک می‌خورن.
فرمانده بلند دستور داد: " تا می‌خورن بزنیدشون! بخصوص ردیف اولی‌هایی که جلوتون وای‌میسن."." رحم نکنید!"
پسری فریاد زد: براشون دست بزنیم!
خانمی گفت: نه! جری‌تر می‌شن!
اما اونا دست‌نزده جری بودن!
فکر کردم شوخیه. اما واقعا می‌زدن. اول یقه‌ی پسرها رو گرفتن و تا می‌خوردن با لگد و باتوم زدنشون. اونا رو از بین خانم‌ها بیرون می‌کشیدن و پرت می‌ کردن یه گوشه. شاید فکر می‌کردن زنا بدون مردا ضعیف‌ترن.
اونایی که خیلی مقاومت کردن با خودشون بردن. نفهمیدم دورتر ولشون کردن یا با مینی‌بوس بردنشون. دیواری درست کرده بودن و نمی‌ذاشتن هیچکس برگرده.
اولش دخترها و زنها جیغ‌کشان بلند شدن.
مجبور بودیم دورشیم. اما کمی بعد جمع به خودش مسلط شد و شروع کردیم به سرود ‌خوندن:
ای زن ای حضور زندگی، به سر رسید زمان بندگی
جهان دیگری ممکن است، تلاش ما سازنده‌ی آن است

این صدا صدای آزادی‌ست، این ندا طغیان آگاهی‌ست
رهایی زنان ممکن است،‌ این جنبش سازنده‌ی آن است
http://z8un.com/download.php?id=528
. مسیر به سمت بیرون پارک بود. کاش به میون مردم می‌رفتیم. مأموران هلمون می‌دادن و باتومشون رو با گشاده‌دستی بر پشتمون می‌کوبیدن. به پیرو جوون هم رحم نمی کردم. من از دیدن ضربه‌هایی که بچه‌ها می‌خوردن منقلب شده بودم و بدون اختیار اشک می‌ریختم. شاید این‌قدر برای خودم ناراحت نبودم. درد کتکی که می‌خوری قابل‌تحمل‌تر از دیدن کتک‌خوردن زنی شصت‌ساله و دختری شانزده ساله بود.
داد زدم:" چرا می‌زنی وحشی! فکر کن ما خواهر و مادرای خودتیم" مأمور گفت:" اگر خواهرم مثل تو بود جرش می‌دادم!" بحث نمی‌شد کرد.
شعارها یکی یکی زمین می‌افتاد و به زیر چکمه‌ی مأمورین می‌رفت و نقش آج چکه روی شعارهای صلح و آزادی دردآور بود.
یکی از فرماندهانشون گیر داده بود به گرفتن دوربین من و چندین بار به من حمله برد اما زنان شجاع نجاتم دادن.
از پارک به‌زور بیرون شدیم.
خانم محبوبه‌ی بیات اومد ببینه چه خبره. هر شب اجرا داره( نمایش عادل‌ها. نوشته‌ی آلبر کامو و به کارگردانی قطب‌الدین صادقی) بیچاره‌رو دنبال کردن و رفت تو ساختمون تأتر.

یه عده یک‌راست رفتن خونه‌هاشون.
ولی من از راه دوری اومدم مگه می‌شه به همین راحتی‌ها برم. اومدم برگردم ضربه‌ای به بازوم خورد. دختره‌ی ج... کتک می‌خوای؟
پارک رو دور زدم و از محل دیگری اومدم تو. دوباره وسط سربازهای سبزلجنی گیر افتادم. و دوباره فرمانده‌شون حمله کرد به دوربین. باتومی رفت بالا. دست دیگری باتوم رو گرفت. اولین سربازی بود که به روم لبخند زد. زن مسنی دستمو گرفت و با من دوید. در واقع منو دووند. جیغ و داد فرمانده. می‌گفت:" بزنید این گُه‌ها رو"
موقع دویدن گفتم گه خودتی بی‌شعور.( منم بی‌ادب شده بودم).
شناخته شده بودم و نمی‌تونستم برگردم. این دفعه گرفتنم حتمی بود. با زن رفتیم روسری‌فروشی روبروی تأترشهر و هر دو روسری متفاوت با شالی که به سر داشتیم خریدیم. پسر فروشنده می‌خندید و می‌گفت می‌دونم برای چی می‌خرید و با هردوما نصف قیمت حساب کرد. گفت مواظب خودتون باشید اینا شرف ندارن.

رفتیم نشستیم توی پارک. دختر دیگری هم که دیگر می‌شناختیمش اومد. رفتیم از روی مانع‌ها ببینیم روبری تأتر چه خبره مأمورین دوباره حمله کردن و ما رفتیم بغل‌دست زن مسن نشستیم. زن جیغش دراومد با دخترای من چیکار دارین ؟ا. بعد خطاب به ما گفت: پانته‌آ، پریسا مگه نگفتم به این وحشی‌ها نزدیک نشید. رو به اونها کرد و با اخم گفت اومدیم خرید عید. خسته شدیم اومدیم تو پارک نشستیم. عیبی داره؟ مأمور با ناباوری نگاهمون کرد ولی از زدن ضربه منصرف شد و گفت عیب که داره. یالله بلند شید برید.
زن گفت مثلا امروز روز زن هم هست. دستتون درد نکنه! خوب از خانوما پذیرایی می‌کنید! و بلند شد دست مارو گرفت و به طرف بیرون پارک برد خیلی برای من نگران بود و بارها ازم خواست دوربینو بدم در کیفش بذاره تا برای من بد نشه. برای اینکه اعتماد کنم اسمشو که در اعلامیه‌ی زنان چاپ شده بود با کارت شناسایی نشونم داد.
اما راستش ندادم و گفتم شما شناخته‌شده‌اید می‌ترسم برای شما بدتر بشه!
. تعداد مأمورین بیشتر شده بود. پشت دیوارهای روبروی تأتر شهر صفی از اونا سنگر گرفته بودن.
مردم عادی پچ‌پچ می‌کردن:
- معلومه اوضاع حکومت خیلی خرابه که این‌طور حمله کردن.
- دوره‌ی خاتمی کی جرأت داشتن این‌طوری بزنن.
- مگه 18 تیر دوره‌ی خاتمی نبود؟- بود. اما...
- ایشالله تا عید اینا می‌رن.
- ای آقا، آخوند مگه ول می‌کنه.
- این اختناق احمدی‌نژادیه!
- چقدر کارشون زاره که دست رو زنا بلند می‌کنن.
- این زنا هم بیکارن ها. آخه بگو زن، بشین سر خونه زندگیت. تورو چه به مبارزه؟
- پیرزنه رو دیدی چطوری دست می‌زد؟ یه طوریش می‌شد ها...
- خوب دیگه زنا هم خیلی پررو شدن.
- آقا شما دوره‌ی شاه یادت نیست. زنا خیلی سالار بودن. مگه کسی جرأت داشت بهشون چپ نگاه کنه.
- بابا اون‌موقع هم بد بود. بعد از 8 شب زن نمی‌تونست بره تو خیابون.
- من درد اینا رو می‌دونم. اینا می‌خواد ولنگ و واز بپوشن. آزادی لختی منظورشونه!

ما خانواده‌ی موقتی در بعضی بحث‌ها شرکت می‌کردیم. کلی راجع به شعارهای جمع حرف زدیم و از دیه و حق طلاق وبرابری و تعدد زوجات و...

و هرجا از دوسه‌نفر بیشتر دور هم بودن مآمورا میومدن گیر می‌دادن. زنهایی که در تجمع بودن شناخته بودیم و از دور برای هم چشم‌و ابرو می‌آمدیم. کمی از مردم دور می‌شدیم و دوباره در جمع بعدی.

یک‌جا پسری بغل دست ما نشسته بود و سیگار می‌کشید. توی جمع دیده بودمش. مأموری هیکل گنده(فرمانده‌ی لباس شخصی‌ها که هرکار کردم به علت هوشیاری و سبعیتش نتونستم ازش عکس بگیرم.یه دستش یه کاغذ صورتی که دست شادی صدر دیده بودم بود و در دست دیگرش بی‌سیمی که مرتب با اون فرمان می‌داد) بی‌ مقدمه به ما نزدیک شد . همه‌مون سکوت کردیم ببینیم منظورش چیه. رفت به طرف پسر و پس‌گردنی محکمی به او زد و یقه‌ش رو گرفت و پرتش کرد و با عربده گفت: پدر سگ! چرا داری لایه‌ی اوزون رو سوراخ می‌کنی؟( مثلا خیر سرش خواسته بود طنز بگه و مارو بخندونه!) اما هیچ‌کس نخندید و شنیدم با دندون‌های بسته می‌گن: کثافت!

یک‌بار حدود 20 سرباز ما رو تا ساندویچ‌فروشی سررازی بدرقه کردن البته با هل‌دادن و قدری توهین. و من و خواهر تازه‌یافته‌م به مادر شجاعمون چسبیده بودیم. رفتیم و از خیابون خارک دور زدیم و از پشت پارک برگشتیم تو. و بازم رفتیم نشستیم تو پارک با مردی که مخالف کار ما بود بحث کردیم.
اون‌قدر بودیم و دنبال شدیم و در رفتیم تا هوا تاریک شد. هنوز مأمورین در قسمت شمال پارک بودن. ما نمی‌دونستیم. موقع بیرون رفتن از همون ضلع که مینی‌بوسشون هم پارک بود شناختنمون که قرار بود خرید بریم و نرفتیم. دنبالمون کردن و ما رفتیم وسط خیابون و پریدیم تویه اتوبوس که ایستاده بود..( به راننده گفتیم ندادن بلیت ما از نداشتن شخصیت نیست ها). راننده دید دنبالمونن خندید و گاز داد.

شب برنگشتم خونه. گفتم تهران می‌مونم. اون موقع هم ماشین خط نبود. و زن گفت به هیچ‌وجه سوار ماشین‌های غریبه نشو.

صبح رفتم یک‌بار دیگه به پارک دانشجو سر زدم. خیلی غمگین‌شدم.
دیدم پارک دانشجو دیگه فقط یه خاطره‌ی خوش برام نیست. فکر می‌کنم تا وقتی زنده‌م با دینش یاد 8 مارس و وحشیگری حکومت و کتک و خشونت بیفتم.

این بار که از ویترین‌ مغازه‌ها رد می‌شدم صورتی می‌دیدم که هیچ لبخندی روی لبش نبود. زن‌هایی رو می‌دیدم که با بی‌خیالی مشغول خرید و چونه‌زدن بودن. صف جلوی مغازه مادام ایزابلا طویل‌تر از دیروزش شده‌بود. می‌دونستم هیچ‌عجله‌ای برای رسیدن به جایی رو ندارن. اونا برمی‌گردن به خونه‌هاشون. برای شست‌وشو و پخت‌وپز و آراستن منزل برای دیدو بازدید عید که بشینن بگن اینا ایشالله تا دوماه دیگه می‌رن.

دیدم همه‌جای شهر پر شده بود از صندوق‌های شور نیکوکاری. صندوق‌های خالی که مسئولینش از بی‌کاری رو صندلی خوابشون برده بود. هیچکس رو ندیدم که حتی یه صدتومنی بندازه توشون.
جلوی یه صندوق خالی یه مداد نو دیدم که مردم پاشونو می‌ذاشتن روش و رد می‌شدن.
با پا زدمش کنا دیوار.. شاید بچه‌‌ای بهش احتیاج پیدا کنه و برش داره. شاید بخواد باهاش بنویسه:
عدالت، برابری، همبستگی، آزادی، صلح...
عکس:تاراندن مردم توسط مأمورین
عکس.مأمورینی که مارو هل می‌دادند.
عکس: کاغذ سرودمان
عکس:نقش آج چکمه‌ی مأمورین بر پشت شعار صلح و عدالت. صاحبش کتک خورد و انداختش زمین
عکس:وقتی ماشین پلیس بی‌تعارف توی جمعیت زد.
عکس: شور نیکوکاری عجیبی بین مردم به وجود آمده.
عکس: همه می‌خواستند در ریختن پول برای همنوعانشان گوی سبقت را از هم بربایند. چون همه به حکومت اعتماد کامل دارند. می‌دانند که این پول به مستحق واقعی‌اش می‌رسد . الحمدالله همه پول اضافه دارند.

------------
اعتراف:
موقع عکس گرفتن دستم می‌لرزید. بغضم می‌گرفت. از دیدن کتک‌ها قلبم در سینه‌م بدجور می تپید. نه. من اصلا آدم شجاعی نیستم!

-------

گزارش مصور آرش عاشوری‌نیا از این تجمع. بیشتر به مجلس خصوصی می‌ماند تا تجمعی مردمی. حتی ژست گرفتن جلوی دوربین.

گزارش درنا کوزه‌گراز تظاهرات روز هشت مارس.

پنجشنبه، اسفند ۱۸، ۱۳۸۴

روز زن

عباس عباس٬ اصغر!عباس عباس٬ اصغر!عباس بدبخت شدیم رفت. زیتون اومده از پذیرایی روز ۸ مارسمون گزارش تهیه کنه! ورپریده همین‌جا عین شیر بغل دستم وایساده.:(

یکشنبه، اسفند ۱۴، ۱۳۸۴

ترجمه ‌ی مزخرفانه!

1- " فلان چیز دارای زیبایی مشهور است" ،" رنگ آسمان به شکل و شاعرانه و دلپذیری رو به نازکی می‌رود"، " شما تقریبا می‌توانید تنفس گرم رودخانه‌ی قهوره‌ای را به همراه عطر ضعیف موز و قهوه حس کنید."، " نزدیکی گرم و ساده‌ای بین طبقات مختلف وجود دارد"، به طرز ظریفانه‌ای لباس پوشیده"، "همهمه‌ی منزجرانه"،" خندیدن بی‌میلانه"،" پرسیدن بدشگونانه!"، "آرامش مخمورانه"، "بی‌توجهانه" و...
.ترجمه‌ی فوق‌العاده بد" مرجان بخت‌مینو" لذت خوندن نمایشنامه‌ی " اتوبوسی‌ به‌نام هوس" نوشته‌ی تنسی ویلیامز رو به‌طور مزخرفانه و مکدرانه‌ای به کامم تلخ کرد:))( ببخشید، کسی که تازه این کتابو با ترجمه‌ی خانم بخت‌مینو خونده باشه جمله‌‌ای بهتر از این نمی‌تونه بگه!)
بابا جان، وقتی ادبیات و دستور زبان و اصولا ترجمه‌کردن بلد نیستی مرض داری کتاب ترجمه می‌کنی؟ ا ونم کتاب به این مهمی رو؟وقتی به اسم ناشر نگاه می‌ کنی: " انتشارات مینو" جواب سوالتو می‌گیری!

2- بازم عید می‌شه و گرفتن عیدی کتاب از کسانی که در عمرشون هفت هشت تاشعر گفتن و با هزینه‌ی شخصی یا پاپا‌جون مامان‌جونشون کتاب منتشر کردن شروع می‌شه و وقتی میای خونه کتابو باز می‌کنی می‌بینی یه حرف جدید توش نیست. همه تقلیدیه(یا بهتر بگیم تقلبیه) از فروغ و شاملو و اخوان و ابتهاج و...
اونم بدون اینکه پیام واقعی شعر اونا رو درک کرده باشن. البته طفلیا حق دارن. تا آخر عمر چیزی دارن که بهش پز بدن:) با هزینه‌ی شخصی در 2000 نسخه چاپ می‌کنن و همه‌رو خودشون می‌خرن و به جای عیدی به مهمونا غالب می‌کنن.(راسته که ما در ایران یک‌میلیون شاعر داریم؟ اما چرا فقط به تعداد انگشتان دست شاعرمطرح وصاحب ذوق و صاحب سبک داریم؟)

3- نمی‌دونم خواننده‌های کتاب‌ آقای ر.اعتمادی چه‌طور این همه بی‌قیدی و بی‌توجهی رونمی‌بینن.
یکی از کتاب‌هاشو برای کنجکاوری باز کردم و از اول داستان خوندم. دختری پولدار دم کیوسک روزنامه فروشی داره دنبال اسمش بین قبول شدگان کنکور می‌گرده. پسری با لباس های ژنده به دختر نزدیک می‌شه و می‌بینه دختر مثلا دانشگاه تهران رشته پزشکی قبول شده. می‌گه اتفاقا منم دانشگاه تهران می‌رم.
-... روشنایی؟ـ بله.-
شما دختر آقای روشنایی سرمایه‌دار معروف هستید؟
- بله.داستان ادامه داره. تا اینکه این دو باهم دوست می‌شن و می‌رن کافی‌شاپ.بین صحبت‌های جدیشون:ـ شما دانشجو هستید؟- ا... از کجا فهمیدید؟- نکند دختر آقای روشنایی سرمایه‌دار معروف هستید؟
دختر با کرشمه- به راستی که شما خیلی باهوشید. اسم من را ازکجا بلدید؟ نکند من را زیر نظر دارید؟
یعنی این آقای نویسنده وقتی دوسه‌روز بین نوشتنش فاصله میفته یادش می‌ره جریان چی بوده؟ داستانشو دوباره خونی نمی کنه؟ ( اون‌وقت متاسفانه کتاب‌های این آقا به چاپ ان‌اُم می‌رسه)

4- این برادر شیطون من از یه سفر طولانی دانشجویی برگشته و چون مامان اینا(مامان جونم اینا) مسافرتن اومد اینجا؟ یک روز طول کشید ظرف و ظروف سیاهشو سابیدم تا فهمیدم مثلا جنس کتری‌ش استیله و نه یه فلز سیاه‌رنگ و رنگ پتوش آبیه و نه خاکستری:)
برادرم با قطار اومده. وقتی با دوستش بلیت‌هاشونو چک می‌کنن می‌بینن هر کدوم تو یه کوپه‌ی جداگونه افتادن.برادر من با سه‌تا خانم‌آقای ارمنی هم کوپه بوده و دوستش با یه قاچاقچی معروف منطقه‌ی مبدأ و یه عده دیگه.یه آقای فکل کراواتی که از این آقای قاچاقچی خوشش نمیومده اظهار تمایل می‌کنه کوپه‌شو عوض کنه تا این دوتا دوست پیش هم بشینن. داداش من می‌ره لوازمشو برداره که یکی از خانومهای ارمنی می‌پرسه: کجا؟ برادرم می‌گه می‌خوام جامو با یکی عوض کنم تا برم پیش دوستم.. خانومه می‌گه با کی؟ برادرم شیطونیش گل می‌کنه و می‌گه با یه آخوند!زن ارمنی هوارش به آسمون می‌ره و همونجا روسریش رو درمیاره که من می‌خوام راحت بشینم حوصله‌ی آخوند جماعت رو ندارم و حق نداری که یه آخوندو جای خودت بیاری. اون یکی خانم ارمنی هم روسریشو در‌میاره و این یکی هم جیغ و داد.برادرم که خنده‌ش گرفته می‌گه آقای ر. هم هست، قاچاقچی و شرور معروف منطقه، می‌خواهید اونو بفرستم؟ خانومه هوار که اگه اونو بفرستی والله به خدا سگش شرف داره به آخوند جماعت.

5- حالا جریان این قاچاقچیه چی بوده؟برای داداشم و دوستش تعریف کرده که تو منطقه هیچکس زورش به خانواده‌ی اینا نمی‌رسه و جرأت ندارن حتی برای یک ساعت بندازنشون زندان. چه ازشون مشروب بگیرن چه مواد مخدر و چه اسلحه و حتی اگه قتلی مرتکب بشن. اون‌قدر دم بسیجی‌های و کله‌گنده‌های دولتی رو می‌بینن که از گل نازک‌تر بهشون نمی‌گن. در عوض این‌ها هم فکر عوض کردن حکومت به کله‌شون نزنه!( چرا بزنه؟ کجا برم بِه از اینجا؟)نمی‌دونم کدوم شیرپاک خورده‌ای جرأت کرده بوده و زده داداش این گنده‌لات رو کشته و فرار کرده تهرون و این آقا اومده سرشو گوش تا گوش ببره و دوباره برگرده شهرشون.برادرم پرسیده تنهایی نمی‌ترسی بلایی سرت بیاد؟ گفته: بابام 50 تا پسر داره( از زن‌های متعدد) . انتقام خونمو می‌گیرن حتما!( به همین سادگی!)

6- شانس منو!برای دوستم دنبال خونه می‌گشتیم. ساعت ده صبح توی خیابونی که توش یه عالمه بنگاه معاملات ملکیه. همون‌طور که دونه‌به دونه می‌رفتیم تو و سوال می‌کردیم. از دور دیدم مرد جوونی وارد بنگاهی در 50 متر جلوتر شد و یهو همهمه برخاست. مردم میدویدن طرف اون بنگاه و داد و بیداد می‌کنن. من که دقت نکردم اما می‌گفتن تو یه دستش اسلحه‌ست و توی یه دست دیگه‌ش کارد. رفت تو و درو از تو قفل کرد( قابل توجه اونایی که کلیدو پشت در جا می‌ذارن.) مردم کنجکاو بیرون بنگاه جمع شده بودن و می‌دیدن که مرد جوون زد و شاهرگ مرد بنگاه‌دارو با چاقو زد. یکی هم فوری زنگ زد به کلانتری و اورژانس.مرد جوان وقتی می‌خواد بیاد بیرون و جمعیتو بیرون می‌بینه، چاره‌ای نمی‌بینه جز اینکه با چاقو بزنه تو قلب خودش. یعنی در واقع خودزنی کنه. اورژانس اومد و دوسه‌نفر که اون تو بودن و از ترس رنگ به چهره نداشتن درو باز کردن.اورژانسی‌ها دیدن که کار مرد میانسال تمومه، جسدشو گذاشتن اون تو بمونه. ولی جوون هنوز نفس می‌کشه. بردنش . خبر رسید اونم توی راه بیمارستان فوت کرده، دستبند به دست! من چند دقیقه‌ست که یادم اومده که دوربین عکاسیم همراهمه. دوسه تا عکس که می‌گیرم پلیس حمله می‌‌کنه که دوربینمو بگیره. ناچارا می‌ذارم تو کیفم.مردم محل جمع شدن. زنها نچ‌نچ می‌کنن که حاج‌آقا خیلی مرد خوبی بود! مؤمن بود! عاشورا فلان قدر نذر داد.پسری حدودا بیست‌ساله تازه از خواب پاشده با موهای ژولیده گریان به سر جسد مرد اومد. ناپسریشه!
از یکی پرسیدم حاج‌آقا چندتا زن داشت؟
دوتا.-
خواستم بپرسم چرا دوتا؟ دیدم وقت شوخی نیست. احساسات عمومی حسابی جریحه‌دار و تا حدودی لکه‌دار شده.- بعد همین‌طور افراد ژولیده‌ی تازه‌از خواب‌پاشده‌ی گریان بود که از راه می‌رسیدن و وارد بنگاه می‌شدن.بعدا فهمیدم قاتل داماد مقتول بوده.نمی‌دونم چرا تو روزنامه‌ها از این جریان هیچی ننوشتن.

7- روز جهانی زن، هشتم مارس، برابر با 17 اسفند که چهارشنبه‌ی همین هفته‌ست. ساعت 4 تا 5 بعد از ظهر قراره بریم پارک دانشجو. نمی‌دونم چرا انداختنش پارک دانشجو( چهار‌راه ولی‌عصر. بغل تأتر شهر) که روزهای معمولیش هم دور و برش پر از مأموره و پارک خیلی کوچیکیه. باز پارک لاله کلی در‌رو داشت!

8- برای دیدن بازی ایران کاستاریکا دلم می‌خواست برم استادیوم آزادی همراه بقیه‌ی خانوما. اما بلیت گیرم نیومد. ای‌میلی برای برگزار کننده‌های این حرکت فرستادم ببینم می‌تونن برام جور کنن اما متاسفانه ای‌میلم فرداش که مسابقه‌انجام شده بود و خانوما رو هم راه نداده بودن به دستشون رسیده بود.راستش" مبارزه برای دیدن یه مسابقه" به نظر خیلی مسخره و ابتدایی میاد. ما کجای راهیم؟به نظر من این کمترین و کوچکترین خواسته‌ی ما در روز جهانی زن می‌تونه باشه. ما دنبال اهداف خیلی بزرگتری هستیم.

9- از هر خیابونی رد می‌شی یه ترقه جلو پات منفجر می‌شه. باز رفتن پیشواز چهارشنبه سوری!

10- وقتی طرح تعطیلی‌های کاهش‌یافته رو می‌بینم خندم می‌گیره. تموم تلاششون رو کردن تعطیلی‌های ایرانی رو بردارن و به‌جاش تعطیلی مذهبی بذارن. تعطیلی عید تا 4 فروردین. سیزده‌به‌در پر! 29 اسفند پر!
اما تعطیلی تولد و وفات امام‌ها(حتی اونایی که برای بزرگداشتشون کار خاصی نمی‌کنیم.) سرجاشه.
آقا، تعارف نکنید و اون 4 روز تعطیلی عیدو هم بردارید و خلاص!دیدین گفتم اینا یواش یواش می‌خوان عید نورزو حذف کنن و به‌جاش " از عید تا عید" -غدیر تا خمو- بذارن؟

11- اميدوارم نظرخواهيم درست شده باشه.

۱۲- این‌همه این‌روزها تو وبلاگ‌ها حرف گی‌ها و لزبین‌هاست کسی نمی‌نویسه که اینا وقتی می‌خوان فرمی رو پر کنن و نوشته خانم یا میسیز یا میس و یا آقا و مستر کدومو پر می‌کنن؟جواب: آخه این سوال به کله‌ی هیچکی جز زیتون خطور نمی‌‌کنه:)