دوشنبه، بهمن ۰۵، ۱۳۸۸
کدوم از خدابیخبری شایعه ورشکسته شدن قریب الوقوع بانک ها رو سر زبونا انداخته!
پیش خود فرمودیم,ببخشید عرض کردیم, زیتون جان تو هم از 9% سودی که سالانه به پولی که با خون دل جمع کرده بودی بگذر تا در این برهه ی حساس با خَلق باشی و بر خلق نباشی.
پس از کلی جنگ و جدال با هوای نفس ( از نوع اماره اش) ساعت 12 بود که عزممان را جزم نموده و با پای پیاده به طرف بانک روانه شدیم. در راه فکر می کردیم ما که گاو صندوق نداریم تا پولمان را از شر دشمنان رجیم که همانا دزدان محترم می باشند حفظ فرماییم پس مجبوریم از این به بعد دور تفریح و میهمانی را خط بکشیم و خانه بمانیم از بهر حفظ مال!
داشتیم غصه می خوردیم که ناگهان دیدیم به بانک رسیدایم. نوبت گرفته و منتظر نشستیم تا صدایمان بزنند. برعکس همیشه شماره ها را تند تند می خواندند.
نوبت که به ما رسید با ژستی بزرگوارانه مملو از احساسی سرشار از میهن پرستی و فداکاری در راه خلق دفترچه حسابمان را مثل گوسفندی قربانی به روی باجه کوباندیم و فرمودیم:
_ همه ی پولمان!
- جانم؟(این را خانم مسئول باجه عرض کرد)
- حسابمان را می بندیم. تمام یک میلیون تومنمان را می خواهیم!( گفتیم که دوست داشتیم سهم بزرگتری در این راه داشته باشیم اما چکنیم که بینوا ندارد بیش)
پوزخندی زد: نقد یا تراول؟
- فرقی نمی کند. تراول 50 یا 100 تومانی باشد بهتر است.
خندید- نداریم که!
- یعنی چه ندارید؟
- پول نقد و تراولمان تمام شده اگر می خواهید به حساب خودتان در بانک دیگر یا به حساب هر کس دیگری که دوست دارید واریز می کنیم.
- پس راست است که بانکها دارند ورشکست می شوند؟
- شایعه است خانم, شما چرا باور می کنید.
- به گمانم اوضاع دارد می شود عین سال 57!
آقایی که در باجه ی بغلی داشت همین بحث را با آن یکی کارمند میکرد همراه با آه بلندی گفت:
- خدا از دهنت بشنود دخترم!
با دل و دماغی سوخته از بانک بیرون آمدیم.
تصمیم گرفتیم برویم به بانک ارزی که چند خیابان پایین تر است ببینیم وضع فروش دلار چطور است.
پیش خودمان گفتیم اگر گفت دلار داریم چکنیم؟ آهان, می گوییم پولمان در خانه جا مانده.
نوبتمان که رسید:
- ببخشید آقا, قیمت دلار چند است؟
- 1009 تومن.
- یعنی برای خرید هزار دلار باید یک میلیون و نه هزار تومان بدهم؟
- خیر, دو درصد هم کارمزد می گیریم.
جوری حرف می زد که انگار هزاران دلار دارد.
- راست است که همه دارند پولهایشان را به دلار تبدیل می کنندو از بانک می کشند بیرون؟
- نخیر خانم, کدام از خدا بیخبری این شایعه بی اساس را ساخته؟
دلم را زدم به دریا:
- هیچکس, بی زحمت هزار دلار به من بدهید.
- می برید یا می خورید, ببخشید گفت می برید یا در حسابتان واریز می کنید؟
- می خواهم ببرم. اینجا حساب ندارم.
- نمی شود.
-یعنی چه! چه فرقی برای شما می کند.
- خوب ما دلار کاغذی نداریم. فقط در حساب ها موجود است.
- یکی بخواهد از حسابش برداشت کند چه؟
- چند روزی است که نداریم. یکی دو نفرند که اول صبح می آیند هر چه دلار در بانک است می خرند و می برند.
- حتی اگر یک میلیون دلار داشته باشید.
- بله, امروز صبح تقریبا همین مقدار را یک نفر به تنهایی خرید.
- بقیه چی؟
- هیچی. می گوییم دلار (فرضی) بخرند و در حسابشان بریزند.
- یعنی دلارهای خیالی؟
- نمی دانم منظور شما چیست, می خواهید شایعه پراکنی کنید؟
- یک همچین چیزهایی, آخر من ستون پنچم می باشم.
کدوم از خدابیخبری شایعه ورشکسته شدن قریب الوقوع بانک ها رو سر زبونا انداخته!
پیش خود فرمودیم,ببخشید عرض کردیم, زیتون جان تو هم از 9% سودی که سالانه به پولی که با خون دل جمع کرده بودی بگذر تا در این برهه ی حساس با خَلق باشی و بر خلق نباشی.
پس از کلی جنگ و جدال با هوای نفس ( از نوع اماره اش) ساعت 12 بود که عزممان را جزم نموده و با پای پیاده به طرف بانک روانه شدیم. در راه فکر می کردیم ما که گاو صندوق نداریم تا پولمان را از شر دشمنان رجیم که همانا دزدان محترم می باشند حفظ فرماییم پس مجبوریم از این به بعد دور تفریح و میهمانی را خط بکشیم و خانه بمانیم از بهر حفظ مال!
داشتیم غصه می خوردیم که ناگهان دیدیم به بانک رسیدایم. نوبت گرفته و منتظر نشستیم تا صدایمان بزنند. برعکس همیشه شماره ها را تند تند می خواندند.
نوبت که به ما رسید با ژستی بزرگوارانه مملو از احساسی سرشار از میهن پرستی و فداکاری در راه خلق دفترچه حسابمان را مثل گوسفندی قربانی به روی باجه کوباندیم و فرمودیم:
_ همه ی پولمان!
- جانم؟(این را خانم مسئول باجه عرض کرد)
- حسابمان را می بندیم. تمام یک میلیون تومنمان را می خواهیم!( گفتیم که دوست داشتیم سهم بزرگتری در این راه داشته باشیم اما چکنیم که بینوا ندارد بیش)
پوزخندی زد: نقد یا تراول؟
- فرقی نمی کند. تراول 50 یا 100 تومانی باشد بهتر است.
خندید- نداریم که!
- یعنی چه ندارید؟
- پول نقد و تراولمان تمام شده اگر می خواهید به حساب خودتان در بانک دیگر یا به حساب هر کس دیگری که دوست دارید واریز می کنیم.
- پس راست است که بانکها دارند ورشکست می شوند؟
- شایعه است خانم, شما چرا باور می کنید.
- به گمانم اوضاع دارد می شود عین سال 57!
آقایی که در باجه ی بغلی داشت همین بحث را با آن یکی کارمند میکرد همراه با آه بلندی گفت:
- خدا از دهنت بشنود دخترم!
با دل و دماغی سوخته از بانک بیرون آمدیم.
تصمیم گرفتیم برویم به بانک ارزی که چند خیابان پایین تر است ببینیم وضع فروش دلار چطور است.
پیش خودمان گفتیم اگر گفت دلار داریم چکنیم؟ آهان, می گوییم پولمان در خانه جا مانده.
نوبتمان که رسید:
- ببخشید آقا, قیمت دلار چند است؟
- 1009 تومن.
- یعنی برای خرید هزار دلار باید یک میلیون و نه هزار تومان بدهم؟
- خیر, دو درصد هم کارمزد می گیریم.
جوری حرف می زد که انگار هزاران دلار دارد.
- راست است که همه دارند پولهایشان را به دلار تبدیل می کنندو از بانک می کشند بیرون؟
- نخیر خانم, کدام از خدا بیخبری این شایعه بی اساس را ساخته؟
دلم را زدم به دریا:
- هیچکس, بی زحمت هزار دلار به من بدهید.
- می برید یا می خورید, ببخشید گفت می برید یا در حسابتان واریز می کنید؟
- می خواهم ببرم. اینجا حساب ندارم.
- نمی شود.
-یعنی چه! چه فرقی برای شما می کند.
- خوب ما دلار کاغذی نداریم. فقط در حساب ها موجود است.
- یکی بخواهد از حسابش برداشت کند چه؟
- چند روزی است که نداریم. یکی دو نفرند که اول صبح می آیند هر چه دلار در بانک است می خرند و می برند.
- حتی اگر یک میلیون دلار داشته باشید.
- بله, امروز صبح تقریبا همین مقدار را یک نفر به تنهایی خرید.
- بقیه چی؟
- هیچی. می گوییم دلار (فرضی) بخرند و در حسابشان بریزند.
- یعنی دلارهای خیالی؟
- نمی دانم منظور شما چیست, می خواهید شایعه پراکنی کنید؟
- یک همچین چیزهایی, آخر من ستون پنچم می باشم.
یکشنبه، دی ۲۷، ۱۳۸۸
این روزها کار نکردن با صدا و سیمای جمهوری اسلامی باعث افتخاره!
"زیتون گرامی سلام!
بسیار خوشحال شدم که شما «گاوصندوق» را دیدهاید و با دقت در مورد آن نظر دادید. قصد دفاع ندارم اما تصور من این بود که سریال حداقل از نظر نقش زنها کاری تا حدودی متفاوت بوده است. هر چند ژانر انتخابی ایجاب میکرد مردها فعال باشند. اما به هر حال برخلاف بسیاری از مجموعههای تلویزیونی شما زن خنگ در این مجموعه نمیبیند. همه از سطحی از هوشمندی و ذکاوت برخوردارند. بله این حقیقت است که پوران با این که کار بیرون میکند و خرج خانواده هم بر دوش اوست اما نقش پرستار شوهر و بچهها را هم بازی میکند. در یکی از این سکانسها صبرش لبریز شد و تمام این حرفها را توی صورت شوهرش زد. در مورد مونا از کلیشهی رایج دخترحاجی خنگ و خپل فاصلهگرفتیم و عکاسی میکند و کتاب میخواند و اتفاقا اساسا نه عاشق «غلامرضا» میشود نه عاشق «سعید» او را در حال کتاب خواندن و عکاسی میبینیم و البته بیشتر از این دنیای شخصیش را نمیدانیم فقط در آخر داستان متوجه میشویم که قصد ازدواج با کس دیگری را دارد.
پرستو دختری است از طبقهی متوسط که ازدواج ناموفق داشته است. خودش از آن ازواج فرار کرده است چون نمیخواسته است نقش کنیز پسری از خودراضی از طبقهیی تازه به دوران رسیده را داشته باشد. غلامرضا نه پول دارد نه قیافهی آنچنانی اما با پرستو وجه مشترکی دارد هر دو عاشق کشف راز و معما هستند. پرستو فرنی و زویی سالینجر میخواند و نقاشی میکند و به حل پازل علاقهمند است. در غلامرضا شخصیتی یک رنگ میبیند مردی که آشپزی میکند وجوه مردسالار ندارد و اینها موجب میشد وقتی غلامرضا به او احساس علاقه میکند او را پس نزند. البته وقتی گمان میکند غلامرضا قصد سؤاستفاده از احساسات او را داشته است سیلی محکمی به گوش غلامرضا میزند. در عین حال در پایان سریال خطر میکند با او به دنیای تبهکاران میرود تا مشکل را حل کند و به او امکان دفاع بدهد. پرستو مسئلهی کلیدی داستان را با دقت و هوشمندیش حل میکند.
در مورد نقش ژیلا او زنی باهوش است و از هوشنگ و برادرش پژمان بسیار سر است در صحنهیی به هوشنگ میگوید به هیچ مردی اجازه نمیدهد از او سؤاستفاده کند.
در مورد هوشنگ خیلی بیانصافی کردید. من به هیچوجه اطلاع نداشتم این تکیه کلام کلیمیها هست. خانواده و تاریخچه زندگی هوشنگ را به خوبی باز کردهایم. مامان نصرت و آقاجون جوادش را به خوبی میشناسیم. عشقهای دوران نوجوانی و سرکوب آنها توسط آقاجون جواد را میدانیم. چطور ممکن است کلیمی باشد؟ آیا کلیمیها نام «جواد» و «نصرت» و «هوشنگ» دارند؟
در مورد ثریا او زنی است که کار میکند و به تعبیر خودش به چشمش سوزن میزند و بله لباس عروسی میدوزد اما خودش از پوشیدن لباس عروسی محروم میشود.
به هر حال من و فیلمنامهنویس همراهم که او هم مرد بود برای این که یکجانبه به قاضی نرفته باشیم از خانم جهاندار هم دعوت کردیم تا متن را بخواند و نظرات خود را بدهد که ایشان هم لطف کردند و این کار را انجام دادند. البته نقصها را ما هر دو به عهده میگریم و اگر کاستی هست از جانب ایشان نیست.
توجه داشته باش با نام مستعار نوشتن بسیار دست آدم را باز میگذارد وقتی قرار است متنی نوشته شود و سریالی ساخته شود که میلیونها نفر آن را میبینند و ضمنا رسانه هم نظرات خود را دیکته میکند چه در هالیود باشی چه در صدا و سیما به هر حال محدویت داری گیرم یکی کمتر و دیگری بسیار بیشتر. انتخاب این که با این محدودیتها باز اثری تولید شود یا نه انتخابی شخصی است اما اگر نسبت داده شود به منفعتطلبی وقتی سازنده پرکار نیست و مانند من در ده سال گذشته فقط سه سریال کار کرده که هیچکدام سفارشیسازی و برای خوشآمد کسی نبوده است بیانصافی است در موردش از پول قلمبه گرفتن یاد کنیم و فراموش نکن اینکار نه خراب کردن افرادی امثال من است که تطهیر کسانی است که برای پول قلمبه کار میکنند.
مجددا از این که این سریال را نگاه کردید و آن را نقد کردید خوشحال میشوم. امیدوارم روزی در فضایی که من هم همانطور که شما مرا میشناسید شما را بشناسم و بتوانم قضاوتی فرامتنی داشته باشم با هم گفتوگو کنیم تا یکی «دیو» نشود و دیگری «فرشته» هر چند شما به هر حال فرشته هم که نباشید زیتون اید و تمام خوشمزگی زیتون به تلخی ملس آن است."
من هم برایشان نوشتم که دلیل انتقادم این بود که به خاطر افکار روشنفکرانه ایشون ازشون انتظار بیشتری داشتم و گرنه شاید نسبت به خیلی سریال ها منجمله همین سریال بدساخت و وقت تلف کن" به کجا چنین شتابان" که در حال پخشه یک سر و گردن بالاتره.
شاید انصاف این بود که اول با ذکر نکات مثبت سریال شروع می کردم. منتها چون موضوع بحث من در مورد سریال هایی که نویسنده شون مرده و بلدنیستن نقش و دیالوگ های زنانه بنویسن بود از این زاویه نگاه کردم.
برای من جالبه که وقتی هم یک زن مثل "فلورا سام" میاد فیلمنامه(برای سریال تلویزیونی) می نویسه باز نقش زن ها رو از دید یک مرد میبینه. حتی نقش هایی که برای خودش(با بازی خودش) می نویسه زنی مظلوم و متکی بر شوهره و نه یک زن قوی و مستقل.
آقای عزیزی می دونن دقیقا همونطور که من ایشون رو دورادور می شناسم ایشون هم منو دورادور می شناسن و از این نظر هیچ فرقی بین ما نیست که من خودمو فرشته مخفی بدونم و ایشون رو دیو آشکار. خیلی هم بهشون ارادت دارم!
در مورد نقش های زنان در گاوصندوق نظر من همون نظر قبلیه. و نقش ژیلا رو به هیچ وجه قوی نمی دونم. شاید در فیلم فارسیهای زمان قبل از انقلاب زنان قوی, زنان لکاته و دریده و خیابانی(این صفت آخر البته در فیلم گاوصندوق نیست) بودن و زنان دیگه مظلوم و خونه نشین.
زنان نجیب قصه یعنی پرستو و مونا و ثریا همه خونه نشین و حرف گوش کن و سنگین رنگین و متکی به آقایون هستن و فسلفه وجودیشون در اتکا به یک مرد(بخصوص در خواستگار داشتن و ازدواج) خلاصه می شه.
در جواب این سوال" آیا کلیمیها نام «جواد» و «نصرت» و «هوشنگ» دارند؟" باید بگویم بله دارند. نه تنها جواد که مهدی و عباس و مراد و نورالله و فرج الله و انواع و اقسام اسامی اسلامی دارند. چون کلیمیان ایران از بعد از ورود اسلام , به خاطر تبلیغ بعضی ها احساس خطر می کردن . دکتری رو می شناسم که اسمی کلیمی داشت و خودشو به صد آب و آتیش زد که مسلمونیش بکنه. چون گاهی از طرف بیماران ناآگاهش تهدید می شده.
چون کلیمیان ایران از 2500 سال پیش در ایران زندگی می کنند(به علت مهاجرت شدیدشون کم کم باید بگیم زندگی می کردند) اسامی بیشترشون کاملا ایرانیه.
مطمئن شدم که آقای عزیزی منظورشون از گذاشتن کلمه چنم در دهان هوشنگ کلیمی نشون دادنش نبوده.
آقای عزیزی از محدودیت ها و محذورات و خودسانسوری ها گفتن.
من یه سوال دارم ( این سوال از طرف کسیه که خودش دو بار به خاطر عقیده ش کار دولتی با حقوق نسبتا خوب رو از دست داده و حاضر نشده پا روی عقیده ش بذاره. ایشالله اگر محدودیت ها تموم شه از نزدیک براتون تعریف می کنم.)
سوال من اینه که چی می شد اگه همه مون امسال یه خورده کمربندهامونو محکمتر ببندیم و با این شرایط کار نکنیم؟
خودتون در وبلاگتون تعریف کرده اید که :
"وقتی در خیابان تصویر برداری میکنیم گاهی مردم سرمان داد میزنند و مزدور صدا و سیما میخوانندمان، گاهی هنوز مهربانانه به ما لبخند میزنند و از خودشان میدانند و گاه بی تفاوت و سرد، گویا اصلا وجود نداریم، از کنارمان رد میشوند..."
باید بدونیم شرایط این یکی دوسال با شرایط این سی سال فرق کرده. اگر قبلا ساختن فیلمی که حتی شعور 500 نفر رو ببره بالا و آگاهشون کنه(خودمونیم گاوصندوق چیزی برای آگاهی داشت یا صرفا برای سرگرم سازی مردم بود؟) کاری مفید بود, حالا نساختن و کار نکردن با صدا و سیمای جمهوری اسلامی مفیده!
اگه تا دو سال پیش گاهی از نشون دادن عقیده شخصی و سیاسیم تو محل کارم که باعث اخراجم شد پشیمون بودم که چرا نونمو زدم آجر کردم, اما حالا احساس خوبی به خودم دارم.
همینطور به همه کسایی که به خاطر مردم از شغل پردرآمدشون دست کشیدن.
از سفیر ایران تو بلژیک, از کاریکاتوریست هایی که پارسال از خبر مسابقه گذشتن, از سینماگرهایی که امسال به جشنواره سینمایی فجر فیلمی نفرستادن, از داورهایی که دررشته های مختلف هنری و ادبی و علمی داوری رو قبول نکردن( این کارا براشون نون داشت. نداشت؟)
پ.ن.1
پیامکی به دستم رسیده از طرف جنبش سبز که روز 30 دی از ساعت هفت صبح تا هشت شب از موبایل و تلفن و اس ام اس استفاده نکنیم
(این شروع نافرمانی مدنی و اعتصابه؟)
پ.ن.2
اگه یادتون باشه مطلبی نوشتم در مورد خانم گوینده تلویزیونی که از صدا و سیمای جمهوری اسلامی استعفا داده بود و بهانه ی استعفاشو سوار شدن با کامران نجف زاده در تاکسی و برخورد بد راننده بیان کرده بود.
در بالاترین دوسه نفر سخت به من پریده بودن که این داستان تکراریه و از قول چند نفر دیگه اینو شنیده بودن.
من با توجه به اینکه خانم "سین" رو از نزدیک دیدم و دلیلشو شنیدم(راستش این داستان رو تابه اون روز از زبون کس دیگری نشنیده بودم) چند تا نتیجه گرفتم:
1- شاید خانم سین منو سرکار گذاشته بود.(البته خانم سین مجری بود! تو همون مهمونی بعد از اینکه با تجسم لباس اسلامی به جای پر و پاچه لخت شناختنش یادم اومد وقتی مادربزرگم اومده بود ایران و اینو تو تلویزیون دیده بود که از طرف جمهوری اسلامی حرف می زنه و اسمشو زیر تصویرش گذاشتن بهش با غیظ گفت" سین, ج..ه" مادرم گفت بابا جلو بچه ها هیس. این حرفا چیه؟ مادر بزرگم گفت اینا از ج... بدترن! یه ج... فقط تنشو می فروشن اما اینا روحشونو می فروشن, وطنشونو می فروشن, مردمشونو می فروشن. با پول خون مردم زندگی می کنن و از این جور حرفا. هی وسوسه شدم پیغام مامان بزرگمو بهش برسونم جلوی زبونمو گرفتم.)
2- شاید واقعا نهضت راننده های تاکسی وجود داره و اصلا برنامه شونه که هر کی در جهت منافع جمهوری اسلامی کار می کنه رو با خواری پیاده کنن.
3- شاید نجف زاده کارش سوار شدن به تاکسی های مختلف با آدمهای مختلف بوده و از اینکه پیش مردم بهش توهین می کردن لذت می برده.
4- شاید این داستان تاکسی رو اصلا خود خانم"سین" رو سر زبونا انداخته باشه .
5- شاید دلیل محکمتری نداشته و از بچه های بالاترین که خیلی داستان دونن یاد گرفته.
این روزها کار نکردن با صدا و سیمای جمهوری اسلامی باعث افتخاره!
"زیتون گرامی سلام!
بسیار خوشحال شدم که شما «گاوصندوق» را دیدهاید و با دقت در مورد آن نظر دادید. قصد دفاع ندارم اما تصور من این بود که سریال حداقل از نظر نقش زنها کاری تا حدودی متفاوت بوده است. هر چند ژانر انتخابی ایجاب میکرد مردها فعال باشند. اما به هر حال برخلاف بسیاری از مجموعههای تلویزیونی شما زن خنگ در این مجموعه نمیبیند. همه از سطحی از هوشمندی و ذکاوت برخوردارند. بله این حقیقت است که پوران با این که کار بیرون میکند و خرج خانواده هم بر دوش اوست اما نقش پرستار شوهر و بچهها را هم بازی میکند. در یکی از این سکانسها صبرش لبریز شد و تمام این حرفها را توی صورت شوهرش زد. در مورد مونا از کلیشهی رایج دخترحاجی خنگ و خپل فاصلهگرفتیم و عکاسی میکند و کتاب میخواند و اتفاقا اساسا نه عاشق «غلامرضا» میشود نه عاشق «سعید» او را در حال کتاب خواندن و عکاسی میبینیم و البته بیشتر از این دنیای شخصیش را نمیدانیم فقط در آخر داستان متوجه میشویم که قصد ازدواج با کس دیگری را دارد.
پرستو دختری است از طبقهی متوسط که ازدواج ناموفق داشته است. خودش از آن ازواج فرار کرده است چون نمیخواسته است نقش کنیز پسری از خودراضی از طبقهیی تازه به دوران رسیده را داشته باشد. غلامرضا نه پول دارد نه قیافهی آنچنانی اما با پرستو وجه مشترکی دارد هر دو عاشق کشف راز و معما هستند. پرستو فرنی و زویی سالینجر میخواند و نقاشی میکند و به حل پازل علاقهمند است. در غلامرضا شخصیتی یک رنگ میبیند مردی که آشپزی میکند وجوه مردسالار ندارد و اینها موجب میشد وقتی غلامرضا به او احساس علاقه میکند او را پس نزند. البته وقتی گمان میکند غلامرضا قصد سؤاستفاده از احساسات او را داشته است سیلی محکمی به گوش غلامرضا میزند. در عین حال در پایان سریال خطر میکند با او به دنیای تبهکاران میرود تا مشکل را حل کند و به او امکان دفاع بدهد. پرستو مسئلهی کلیدی داستان را با دقت و هوشمندیش حل میکند.
در مورد نقش ژیلا او زنی باهوش است و از هوشنگ و برادرش پژمان بسیار سر است در صحنهیی به هوشنگ میگوید به هیچ مردی اجازه نمیدهد از او سؤاستفاده کند.
در مورد هوشنگ خیلی بیانصافی کردید. من به هیچوجه اطلاع نداشتم این تکیه کلام کلیمیها هست. خانواده و تاریخچه زندگی هوشنگ را به خوبی باز کردهایم. مامان نصرت و آقاجون جوادش را به خوبی میشناسیم. عشقهای دوران نوجوانی و سرکوب آنها توسط آقاجون جواد را میدانیم. چطور ممکن است کلیمی باشد؟ آیا کلیمیها نام «جواد» و «نصرت» و «هوشنگ» دارند؟
در مورد ثریا او زنی است که کار میکند و به تعبیر خودش به چشمش سوزن میزند و بله لباس عروسی میدوزد اما خودش از پوشیدن لباس عروسی محروم میشود.
به هر حال من و فیلمنامهنویس همراهم که او هم مرد بود برای این که یکجانبه به قاضی نرفته باشیم از خانم جهاندار هم دعوت کردیم تا متن را بخواند و نظرات خود را بدهد که ایشان هم لطف کردند و این کار را انجام دادند. البته نقصها را ما هر دو به عهده میگریم و اگر کاستی هست از جانب ایشان نیست.
توجه داشته باش با نام مستعار نوشتن بسیار دست آدم را باز میگذارد وقتی قرار است متنی نوشته شود و سریالی ساخته شود که میلیونها نفر آن را میبینند و ضمنا رسانه هم نظرات خود را دیکته میکند چه در هالیود باشی چه در صدا و سیما به هر حال محدویت داری گیرم یکی کمتر و دیگری بسیار بیشتر. انتخاب این که با این محدودیتها باز اثری تولید شود یا نه انتخابی شخصی است اما اگر نسبت داده شود به منفعتطلبی وقتی سازنده پرکار نیست و مانند من در ده سال گذشته فقط سه سریال کار کرده که هیچکدام سفارشیسازی و برای خوشآمد کسی نبوده است بیانصافی است در موردش از پول قلمبه گرفتن یاد کنیم و فراموش نکن اینکار نه خراب کردن افرادی امثال من است که تطهیر کسانی است که برای پول قلمبه کار میکنند.
مجددا از این که این سریال را نگاه کردید و آن را نقد کردید خوشحال میشوم. امیدوارم روزی در فضایی که من هم همانطور که شما مرا میشناسید شما را بشناسم و بتوانم قضاوتی فرامتنی داشته باشم با هم گفتوگو کنیم تا یکی «دیو» نشود و دیگری «فرشته» هر چند شما به هر حال فرشته هم که نباشید زیتون اید و تمام خوشمزگی زیتون به تلخی ملس آن است."
من هم برایشان نوشتم که دلیل انتقادم این بود که به خاطر افکار روشنفکرانه ایشون ازشون انتظار بیشتری داشتم و گرنه شاید نسبت به خیلی سریال ها منجمله همین سریال بدساخت و وقت تلف کن" به کجا چنین شتابان" که در حال پخشه یک سر و گردن بالاتره.
شاید انصاف این بود که اول با ذکر نکات مثبت سریال شروع می کردم. منتها چون موضوع بحث من در مورد سریال هایی که نویسنده شون مرده و بلدنیستن نقش و دیالوگ های زنانه بنویسن بود از این زاویه نگاه کردم.
برای من جالبه که وقتی هم یک زن مثل "فلورا سام" میاد فیلمنامه(برای سریال تلویزیونی) می نویسه باز نقش زن ها رو از دید یک مرد میبینه. حتی نقش هایی که برای خودش(با بازی خودش) می نویسه زنی مظلوم و متکی بر شوهره و نه یک زن قوی و مستقل.
آقای عزیزی می دونن دقیقا همونطور که من ایشون رو دورادور می شناسم ایشون هم منو دورادور می شناسن و از این نظر هیچ فرقی بین ما نیست که من خودمو فرشته مخفی بدونم و ایشون رو دیو آشکار. خیلی هم بهشون ارادت دارم!
در مورد نقش های زنان در گاوصندوق نظر من همون نظر قبلیه. و نقش ژیلا رو به هیچ وجه قوی نمی دونم. شاید در فیلم فارسیهای زمان قبل از انقلاب زنان قوی, زنان لکاته و دریده و خیابانی(این صفت آخر البته در فیلم گاوصندوق نیست) بودن و زنان دیگه مظلوم و خونه نشین.
زنان نجیب قصه یعنی پرستو و مونا و ثریا همه خونه نشین و حرف گوش کن و سنگین رنگین و متکی به آقایون هستن و فسلفه وجودیشون در اتکا به یک مرد(بخصوص در خواستگار داشتن و ازدواج) خلاصه می شه.
در جواب این سوال" آیا کلیمیها نام «جواد» و «نصرت» و «هوشنگ» دارند؟" باید بگویم بله دارند. نه تنها جواد که مهدی و عباس و مراد و نورالله و فرج الله و انواع و اقسام اسامی اسلامی دارند. چون کلیمیان ایران از بعد از ورود اسلام , به خاطر تبلیغ بعضی ها احساس خطر می کردن . دکتری رو می شناسم که اسمی کلیمی داشت و خودشو به صد آب و آتیش زد که مسلمونیش بکنه. چون گاهی از طرف بیماران ناآگاهش تهدید می شده.
چون کلیمیان ایران از 2500 سال پیش در ایران زندگی می کنند(به علت مهاجرت شدیدشون کم کم باید بگیم زندگی می کردند) اسامی بیشترشون کاملا ایرانیه.
مطمئن شدم که آقای عزیزی منظورشون از گذاشتن کلمه چنم در دهان هوشنگ کلیمی نشون دادنش نبوده.
آقای عزیزی از محدودیت ها و محذورات و خودسانسوری ها گفتن.
من یه سوال دارم ( این سوال از طرف کسیه که خودش دو بار به خاطر عقیده ش کار دولتی با حقوق نسبتا خوب رو از دست داده و حاضر نشده پا روی عقیده ش بذاره. ایشالله اگر محدودیت ها تموم شه از نزدیک براتون تعریف می کنم.)
سوال من اینه که چی می شد اگه همه مون امسال یه خورده کمربندهامونو محکمتر ببندیم و با این شرایط کار نکنیم؟
خودتون در وبلاگتون تعریف کرده اید که :
"وقتی در خیابان تصویر برداری میکنیم گاهی مردم سرمان داد میزنند و مزدور صدا و سیما میخوانندمان، گاهی هنوز مهربانانه به ما لبخند میزنند و از خودشان میدانند و گاه بی تفاوت و سرد، گویا اصلا وجود نداریم، از کنارمان رد میشوند..."
باید بدونیم شرایط این یکی دوسال با شرایط این سی سال فرق کرده. اگر قبلا ساختن فیلمی که حتی شعور 500 نفر رو ببره بالا و آگاهشون کنه(خودمونیم گاوصندوق چیزی برای آگاهی داشت یا صرفا برای سرگرم سازی مردم بود؟) کاری مفید بود, حالا نساختن و کار نکردن با صدا و سیمای جمهوری اسلامی مفیده!
اگه تا دو سال پیش گاهی از نشون دادن عقیده شخصی و سیاسیم تو محل کارم که باعث اخراجم شد پشیمون بودم که چرا نونمو زدم آجر کردم, اما حالا احساس خوبی به خودم دارم.
همینطور به همه کسایی که به خاطر مردم از شغل پردرآمدشون دست کشیدن.
از سفیر ایران تو بلژیک, از کاریکاتوریست هایی که پارسال از خبر مسابقه گذشتن, از سینماگرهایی که امسال به جشنواره سینمایی فجر فیلمی نفرستادن, از داورهایی که دررشته های مختلف هنری و ادبی و علمی داوری رو قبول نکردن( این کارا براشون نون داشت. نداشت؟)
پ.ن.1
پیامکی به دستم رسیده از طرف جنبش سبز که روز 30 دی از ساعت هفت صبح تا هشت شب از موبایل و تلفن و اس ام اس استفاده نکنیم
(این شروع نافرمانی مدنی و اعتصابه؟)
پ.ن.2
اگه یادتون باشه مطلبی نوشتم در مورد خانم گوینده تلویزیونی که از صدا و سیمای جمهوری اسلامی استعفا داده بود و بهانه ی استعفاشو سوار شدن با کامران نجف زاده در تاکسی و برخورد بد راننده بیان کرده بود.
در بالاترین دوسه نفر سخت به من پریده بودن که این داستان تکراریه و از قول چند نفر دیگه اینو شنیده بودن.
من با توجه به اینکه خانم "سین" رو از نزدیک دیدم و دلیلشو شنیدم(راستش این داستان رو تابه اون روز از زبون کس دیگری نشنیده بودم) چند تا نتیجه گرفتم:
1- شاید خانم سین منو سرکار گذاشته بود.(البته خانم سین مجری بود! تو همون مهمونی بعد از اینکه با تجسم لباس اسلامی به جای پر و پاچه لخت شناختنش یادم اومد وقتی مادربزرگم اومده بود ایران و اینو تو تلویزیون دیده بود که از طرف جمهوری اسلامی حرف می زنه و اسمشو زیر تصویرش گذاشتن بهش با غیظ گفت" سین, ج..ه" مادرم گفت بابا جلو بچه ها هیس. این حرفا چیه؟ مادر بزرگم گفت اینا از ج... بدترن! یه ج... فقط تنشو می فروشن اما اینا روحشونو می فروشن, وطنشونو می فروشن, مردمشونو می فروشن. با پول خون مردم زندگی می کنن و از این جور حرفا. هی وسوسه شدم پیغام مامان بزرگمو بهش برسونم جلوی زبونمو گرفتم.)
2- شاید واقعا نهضت راننده های تاکسی وجود داره و اصلا برنامه شونه که هر کی در جهت منافع جمهوری اسلامی کار می کنه رو با خواری پیاده کنن.
3- شاید نجف زاده کارش سوار شدن به تاکسی های مختلف با آدمهای مختلف بوده و از اینکه پیش مردم بهش توهین می کردن لذت می برده.
4- شاید این داستان تاکسی رو اصلا خود خانم"سین" رو سر زبونا انداخته باشه .
5- شاید دلیل محکمتری نداشته و از بچه های بالاترین که خیلی داستان دونن یاد گرفته.
جمعه، دی ۲۵، ۱۳۸۸
رمزگشایی لوگوی اعتماد! روزنامه اعتماد هر روز مشغول کارهای بیناموسی است!
پس از اینکه هفته نامه فرهنگی, سیاسی, اجتماعی و اقتصادی " پرتو سخن" لوگوی "تهران امروز" را افشا کرد, وظیفه وجدانی خود دانستم تا لوگوی روزنامه اعتماد را با رمز "یا مصباح" رمزگشایی بنمایم.
کلید این رمزگشایی به یکی از خاطرات دوران کودکیام برمیگردد. روزی با برادرم گفتگو میکردم, نمیدانم داشت چه تعریف میکرد که من با تعجب گفتم:"اِ" یا آنطور که بعضی روشنفکران از خدا بیخبر مینویسند:"ئه". برادرم که آن روزها شدیدا مورد تهاجم فرهنگِ کوچه بود, بی اختیار گفت: الف زیرِ "ب".
پدرم که ناظر این گفتگو بود, ناغافل آمد و چنان سیلی محکمی به برادرم زد که قرمزیاش تا یک هفته روی صورتش ماند. و من با جستجوها و پرسشهای فراوان از این و آن فهمیدم "الف" عنصری فاسد و شیطانی میباشد.
حالا شما عنایت بفرمایید کلمه "اعتماد" نه یک الف, که دو "الف" دارد.(عدد دو را با تاکید فراوان بخوانید)
اول از همه باید ببینیم چه کسی که این اسم را برای روزنامه انتخاب کرده! و دوم اینکه طراح لوگو چطور این حیله شیطانی را به منصه ظهور رسانده:
۱- به حروف به هم چسبیدهی "عتم" چنان کششی داده که مردی خوابیده را تداعی میکند.
۲- "الف" انتهایی به صورت بسیار مشکوکی در داخل حرف "دال" قرار گرفته.
۳- حرف "عین" به صورت بسیار مشخصی شبیه به دهان باز کشیده شده که "الفی" دیگر داخل آن قرار داده شده.(یعنی الفِ پیکرِ مرد در داخل دال, و الفِ مردِ دیگر در عینِ او قرار گرفته)
۴- این لوگو نه تنها یک صحنه شهوتناک را تداعی میکند بلکه نعوذبالله تبلیغ بسیار مهلکی برای سکس گروهی و همچنین همجنسبازی میباشد.
۵- من از مدیران ارشاد استدعا دارم : روزنامه اعتماد را به تغییر لوگو و چه بسا به تغییر اسم ملزم کنید و نگذارید از "اعتماد" مردم سوءاستفاده کنند. اگر هم توقیفش کنید خدا به شما توفیق الهی عنایت میکند و من و مصباح یزدی شب سر راحت بر بالین میگذاریم...(البته فکر بد نکنید, هر کس بر بالین خودش)
۶- در ضمن پرتو سخن خیلی بزرگواری به خرج داده که درباره لوگوی تهران امروز ننوشته آن زن جلف لخت رقصان کونش را با بی شرمی تمام بر کلمه ی تهران که به روش موذیانه ای شبیه صندلی کشیده شده گذاشته.
۷- خدایا مارا حفظ کن از شر شیطان رجیم
بسم الله الرحمان الرحیم.
و عجل فرجهُ
زیتون, متخصص نشانه شناسی و رمزگشایی لوگو(لوگو افشا می کنیم!)
لینک در بالاترین
چهارشنبه، دی ۲۳، ۱۳۸۸
خنده تمسخر آمیز کواکبیان به حسین شریعتمداری از طرف همه بود...
کیف کردم! شاید آل پاچینو هم با یکسال تمرین نمی تونست چنین لبخندی به چهره ای که بیش از 90 درصد مردم ازش متنفرن و دوست صمیمی طراح قتل های زنجیره ایه بزنه. انگار داشت به یک سوسک نگاه میکنه(با عرض معذرت از جناب سوسک برای این مقایسه)
2- مناظره هنوز در تلویزیون ادامه داره. شاید کواکبیان مجبوره یه جاهایی کوتاه بیاد.
وقتی شریعتمداری با حالت عصبی( کسی که شیره اش دیر شده و گاهی دماغش می خاره) از او می خواد که بین خودش و خاتمی و موسوی و کروبی خط کشی کنه از زیرش در می ره.
3- خنده دارترین حرف شریعتمداری در مورد تقلبی بودن 13 میلیون سکه ای که موسوی به 13 میلیون فروخته و در واقع او بوده که در انتخابات تقلب کرده.
ا(سکه هایی که احمدی نژادبه مردم فروخت که از پهن درست شده بود)
4- جناب مجری هم که ملیجکی بیش نبود هی می خواست از شریعتمداری جانبداری کنه اما با پاتک های کواکبیان اینطور به بیننده القا می شد که هر دو دارن به شریعتمداری می خندن.
5- حالا شاید جمهوری اسلامی داره شریعتمداری رو هم قربانی می کنه؟
من با این قربانی موافقم. چون شریعتمداری تنها کسی بود که می تونست روزنامه محبوب سالهای سال مردم رو به چنان گندی بکشه که اسم کیهان برابر بشه با کثافت!
6- اولش یه خورده از دست کواکبیان دلخور شدم که چرا مدام از تبعیت از رهبری حرف می زنه. اما بعد دیدم اولا که او یه اصلاح طلب میانه ست. دوما اگر به فرض محال رژیم بتونه تیم موسوی, کروبی, خاتمی رو از هم بپاشونه, برای برداشتن پرچم مبارزه لازمه. سیاسته دیگه! شدیدا بی پدرمادر.
7- یک جا که دیگه کواکبیان خیلی زده بود به صحرای رهبر, به سی با گفتم ببین ما چقدر بدبختیم که چشممون به دهن این آقاست تا ازمون دفاع کنه.
البته اینم بگم کواکبیان به نوعی گفت چون من نماینده مجلسم و نمایندگان مجلس باید قسم بخورن که پیرو ولایت باشن منم مجبورم باشم.
8- وقتی شریعتمداری گفت شما مجوز راهپیمایی نداشتید کواکبیان خوب زد تو پوزه ش که مگه راهپیمایی های طرفداران احمدی نژاد مجوز دارن.
سهشنبه، دی ۲۲، ۱۳۸۸
گابریل جان, این روزها رئالیسم ما بدجور جادوییست...
آنقدر در آن چند وقت که دسترسی به ادیتور وبلاگم نداشتم حرف روی دلم تلنبار(تلمبار؟) شده که گمان کنم حالا حالاها تمامی نداشته باشد(اگر نگویم می پکم)
جناب آقای "گابریل گارسیا مارکز" در صفحه ی 90 کتاب:"صد سال تنهایی"(ترجمه بهمن فرزانه) فرموده:
" سربازها وارد شدند و از خانهای به خانهای رفتند و تمام سلاحهای شکاری و ساطورها و حتی کاردهای آشپزخانه را مصادره کردند. سپس مردهای جوان که بيش از بيستويک سال داشتند, ورقههايی آبی رنگ با اسامی کانديداهای محافظهکاران و ورقههايی قرمزرنگ با اسامی کانديداهای آزاديخواهان پخش کردند. شب قبل از آغاز انتخابات, دون آپولينار مسکوته شخصا حکمی را خواند که فروش مشروبات الکلی و تجمع سه نفر را که از يک خانواده نباشند از نيمهشب به بعد ممنوع میکرد.
انتخابات بدون حادثه برگزار شد, ساعت هشت صبح روز يکشنبه صندوق چوبی آرا را در ميدان شهر گذاشتند. شش سرباز از آن محافظت میکردند. رآی دادن کاملا آزاد بود. آئورليانو که تقريبا تمام روز را در کنار پدرزن خود ماند تا مراقب باشد کسی بيش از يکبار رای ندهد, متوجه موضوع شد. ساعت چهار بعد از ظهر با نواختن چند طبل در ميدان پايان انتخابات اعلام شد و دون آپولينار مسکوته صندوق آرا را لاک و با مهر خود ممهور کرد. همان شب هنگامی که با آئورلينا دومينو بازی میکرد، به گروهبان دستور داد لاک و مهر صندوق را بشکند و آرا را بشمارد. تعداد آرای آبی رنگ و قرمزرنگ تقزيبا با هم مساوی بود، ولی گروهبان فقط ده ورقهی قرمز رنگ در صندوق گذاشت و بقيه را به ورقههای آبیرنگ پر کرد. سپس صندوق را بار ديگر لاک و مهر کردند و صبح روز بعد آنرا به مرکز استان فرستادند.
آئورليانو گفت: آزاديخواهان سر به جنگ برمیدارند!
دون آپورلينارمسکوته حواس خود را روی قطعات دومينو متمرکز کرد و گفت: اگر اين را به خاطر عوض کردن آرا در صندوق میگويي,آنها جنگ را شروع نخواهند کرد. چند ورقه قرمزرنگ در صندوق گذاشتيم تا اعتراضی پيش نيايد.
آئورليانو گفت: اگر من آزاديخواه بودم، به خاطر آن ورقهها میجنگيدم!"
گابریل گارسیا جان
این روزها رئالیسم ما هم بدجور جادویی شده...
لینک در بالاترین
اینها خودشان هم می دانند, نیامده اند که بمانند...
اشکاش از چشمش روون بود...گفت زیتون, فقط اومدم تو بهم امید بدی!
با اینکه خودم هم این روزها حال و روز درستی ندارم , شروع کردم به گفتن اینکه دیکتاتوری هیچوقت دووم نمیاره و یه روزی حتما از بین می ره . مثال های تاریخی زدم که فلان کشور و بهمان کشور هم وضع مارو داشته اما بالاخره دورانشون تموم شده و... دیدم نخیر حالیش نیست...
گفتم می دونی, اینا اصلا نیومدن که بمونن.
اشکش قطع شد و با تعجب پرسید چطور؟
گفتم کسی که اومده بمونه حتی اگه ثروت اندوز باشه, سعی می کنه به کشور هم تاحدودی برسه که حداقل آثارش به بچه و نوه اش هم برسه. عین رضاشاه که چه خوب چه بد اومد کلی عمران و آبادی تو کشور کرد تا کار برای محمدرضا اسونتر بشه.
اما اینا تو این سی سال چکار کردن؟
خراب کردن مملکت, ضایع کردن منابع,
مال اندوزی و گذاشتنش در بانک های خارجی.
و نقل قول کردم از یکی از دوستان ساکن ونکوورم که می گه بسیجی های کله گنده ریختن و گر و گر ویلا و آاپارتمان می خرن و خانواده هاشونو می برن می ذارن اونجا و خودشون برمیگردن ایران تا تقی به توقی خوردن خودشون هم برن.
و نامه مخملباف رو نشونش دادم(حالا راست یا دروغ خیلی تو ذهن مردم تاثیر می ذاره) گفتم اگه اینا موندنی بودن که پولاشونو نمی فرستادن بانکای خارجی.
نگاهی به لیست کرد و اشکاشو پاک کرد. با ساده دلی لبخندی زد و گفت آره راست می گی
اینا نیومدن که بمونن.
( . این دوست من حدود چهل سالشه اما با شوهرش توافق کرده که تا وقتی این رژیم حکومت می کنه بچه دار نشن. برای مامان شدن دوستم هم که شده امیدوارم اینا زودتر برن)
2- کامران نجف زاده بخواند!
در یک مهمونی چهره یک خانم جوون به نظرم خیلی آشنا اومد. وقتی بهش گفتم شمارو یه جایی دیدم, با خوشرویی گفت که مجری صدا و سیمای جمهوری اسلامی بوده و مدتیه که به بهانه ای استعفا داده.
او که اصلا خودشو سیاسی نمی دونست دلیل بیرون اومدنش از صدا و سیما رو اینطور توضیح داد:
روزی تو خیابون ولی عصر سر جام جم تاکسی سوار شدم. از قضا کامران نجف زاده هم بدون ماشین بود و او هم عقب همون تاکسی نشست.
راننده تاکسی از آینه ی جلو موشکافانه نگاهش می کرد. یکهو طاقت نیاورد و ازش پرسید:
ببخشید شما نجف زاده برنامه 20:30 نیستید؟
کامران نجف زاده بادی به غبغب انداخت و با لبخندی گفت:
بله خودمم.
راننده تاکسی ترمز وحشتناکی کرد و داد زد: گمشو پایین مرتیکه دیو.. قرم... پف... بی پدر مادر! این دروغ و دَوَنگا چیه به خورد ملت می دی؟
نجف زاده ترسید و پیاده شد . منم تا به مقصد برسم می ترسیدم منو هم بشناسه که خوشبختانه نشناخت.
اونشب تا صبح خوابم نبرد. گفتم یه روزی نفرت این مردم دامنمو می گیره. نون جمهوری اسلامی خوردن نداره.
می گفت شاید علت اینکه نجف زاده رو فرستادن فرانسه به این خاطر باشه که از برخوردهای اینچنینی مردم خیلی می ترسید و لابد برای بالایی ها تعریف کرده و اونا هم این موجود قیمتی رو فرستادن خارج کشور.
یکشنبه، دی ۲۰، ۱۳۸۸
تیر خلاص به جمهوری اسلامی...
و همینطور افشاگری این سایت از دارایی های اعضای حکومت ایران در بانک های خارجی (احتمالا بخشی از دارایی ها! که از بودنش اطمینان دارند) به نظر من می تونه به مثابه ی تیر خلاصی بر علیه حکومت جمهوری اسلامی عمل کنه.
این چند روز با بعضی طرفداران احمدی نژاد که صحبت می کنم و از نوشته مخملباف برایشون فاکت میارم درسته که بعضی هاشون می خون حرفو عوض کنن یا بگن اینو رسانه های خارجی و دشمن براش درآورده, ولی اکثرشون شدیدا تو فکر فرو می رن و قسم می خورن اگه راست باشه کلا از خط رهبری ببرن! و من فقط بهشون میگم تحقیق کن ببین مخملباف راست می گه یا نه.
عده ای از جناح اصلاح طلب عقیده دارن اینطور افشاگری ها یه جورایی خاله زنکیه. اما به نظر من اینطور نیست و وضع زندگی و ثروت اندوزی یک رهبر به ظاهر ساده زیست نشوندهنده خیلی چیزا می تونه باشه. بخصوص رژیمی که رسالت و جودی خودش رو تقسیم کردن ثروت و عدالت بین مردم می دونه و برعلیه ثروت اندوزی شاه و خاندانش چه داستان ها تعریف می کنن . مردم باید بدونن اینا صد درجه بدترن.
.
یه عده که اهل اینترنت نیستن ازم می خوان پرینت این نامه رو براشون ببرم و با خوندن قمستی از اون دود از کله شون بلند می شه.
کاش بتونیم این دو نوشته رو به تعداد زیاد کپی کنیم و به صورت شب نامه در سراسر کشور حتی روستاها توزیع کنیم تا مردم ملتفت باشن اون بالا بالاها چی می گذره.
حتی خود من باور نمی کردم خامنه ای اینقدر مال دوست و مال ملت خور باشه.
این لیست هم که دراومد مسئله رو بازتر کرد.
نترسید اگه اسم چند نفر از هم عقیده های خودتون(شایدم ادعا می کنن که با مردمن) هم توش باشه. شجاع باشید و بدونید افشای این دزدی ها که کم از جنایت نداره برای حکومت بعدی مفیده .
2- فکر کنم به زودی خامنه ای بیاد تو تلویزیون و جمله معروف "صدای انقلاب شما را شنیدم" رو بگه.
3- نمی دونم از چی بگم. از دستگیری مادران عزادار که هر شنبه با شمع روشن در پارک لاله به سکوت دور هم جمع می شن؟
4- از حمله به مهدی کروبی در قزوین؟
5- از برنامه های فاشیستی و مزخرف و ضد مردمی تلویزیون جمهوری اسلامی؟
6- از چی؟ از پارازیت هایی که روی کانال های ماهواره ای میندازن و از بیشتر برنامه هاش محروم شدیم؟
7- آهان, اینم یکی از اثرات مطلب مخملباف در روزنامه های کشورهای دیگر
8-. می دونستم حکومت از تظاهرات مردم در روز عاشورا پیرهن عثمانی می دوزه به چه بزرگی.
9- اما خودمونیم, از اینکه فهمیدم آقا تریاکی نیست( در مطلب مخملباف) یه عالمه خیالم راحت شد. آخه برای سلامتیشون ضرر داشت...
...
ببخشید پس این جفنگیات به فرمان چیست؟
( روزی یکی که مشروب زیاد خورده بود, حرفای چرت و پرتی می گفت .دوستش گفت ببخشید اینها فرمان شیشه است)
10-. مغازه دارا امروز دیگه اسکناس های نوشته شده رو پس نمی دادن. ظاهرا اسکناس های ننوشته اینقدر کمه که کارو کاسبی خوابیده بوده
لینک در بالاترین
پ.ن.
با اینکه کنتور هر وبلاگ نشوندهنده ی تعداد واقعی ویزیتورها نیست., چون اونایی که با آنتی فیلتر میان رو نشون نمی ده,
اما باز دل آدم می سوزه همین تعداد رو هم میاد تو قسمت وبلاگهای شخصی از سر و دمش می زنه
مدت زیادیه که کنتور ند استات اینطوری شده
مثلا ویزیتورهای روز قبلی رو که در صفحه ی اول خودش 2401 نفر اعلام کرده بود در صفحه کل 2180 نشون داد و روز بعد 1443 رو 1157 نفر حساب کرد.
قسمتی که نشون می ده ویزیتورها از کدوم سایت اومدن که مدتیه کاملا مرخصه!
شنبه، دی ۱۹، ۱۳۸۸
این روزهای ما...
برای امتحان همین اسکناس ها رو به مغازه دارهای بعدی دادم, اونا هم برخوردی مشابه کردن و پول ها روی دستم موند.
شیطونه می گه دو تا شعار هم بنداز تنگش.
2- راننده تاکسی رادیو کرج رو گرفته بود . آخوندی مدام داشت به رضا شاه توهین می کرد. از القابی مثل رضاخان, قلندر, رضاشاه ملعون, بی خدا, کثیف و... استفاده می کرد. من و یک دختر پسر جوان عقب نشسته بودیم و یک پسر دیگر بغل دست راننده. اول پسر صندلی عقب شروع به اعتراض کرد و فحشی به آخوند توی رادیو داد و گفت کثافت و ملعون خودتی. دختر گفت: آخه بگو خودتون تو این سی سال جز مال مردم خوری و دزدی و پر کردن جیبتون چکار کردید؟ اقلا رضا شاه کلی راه و جاده ساخت.
من با عصبانیتی که دست خودم نبود از سرکوب شدید مردم در بعد از انتخابات گفتم و پسر جلویی از دستگیری و تجاوز به جوانهای سبز و بیکاری روزنامه نگارها و...
راننده چیزی نمی گفت و با خونسردی دنده عوض میکرد. آخوند توی رادیو مزخرف می گفت و ما هی حرص می خوردیم و عصبی تر می شدیم. مسافرا یکی یکی به مقصدشون رسیدن و موقع حساب کردن کرایه به راننده غر زدن که حداقل چرا صدای رادیو رو کم نکرده. من موندم که باید آخر پیاده می شدم. گفتم: خوب اول صیحی -خواستم بگم ر..ی به اعصابمون اما گفتم: اوقاتمون رو تلخ کردی. با خنده گفت: کیف می کنم مردم به حکومت فحش می دن!
3- از حدود سی نفر که برای برنامه نود به شماره ای که سبزها گفته بودن رای بدیم(از جمله خانواده خودم) پرسیدم, فقط برای یکیشون اعلام رسید داده بودن. شما حساب کنید تعداد واقعی اس ام اس دهنده ها رو...
4- در یکی از قرارهای راهپیمایی سبزها, برادرم نیم ساعتی زودتر رسیده بود جلوی دانشگاه تهران. دیده بود تعدادی بسیجی جمع شدن برای سرکوب. ریش داشت و سرش را کرده بود تو حلقه شون ببینه چه خبره. پسری تعدادی سی دی پخش کرده بود که برادرا حتما ببینن, مبادا به غیر نشون بدن. برادرم گرفته بود و کم کم کنار کشیده بود. بعد که دوستان رسیده بودن, نوار سبزی به مچ بسته و شروع به شعار دادن کرده بود. بسیچی ها دنبالش کرده بودن سی دی رو بگیرن و اینم فرار کرده بود.
آورد سی دی رو با هم دیدیم و کلی خندیدیم.
با ده ها دلیل غیر منطقی و مسخره ثابت کرده بود موسوی و کروبی حقوق بگیر و وابسته به اسرائیل هستن. مثلا خواسته بودن بسیجی ها رو شستشوی مغزی بدن.
5- تجمع عاشورائیان حکومتی در عصر روز چهارشنبه واقعا خنده دار بود. گذشته از ساندیسی بودنش. مرد سخنران چرت و پرت های زیادی گفت ( برای یک حکومت خیلی زشته که سخنرانش این آقای لات و لوت باشه) جایی در حرفاش گفت: مرگ بر داس و چکش و همه عین گوسفند تکرار کردن. آخه مرتیکه اگه تموم داس و چکش ها از بین برن کشاورزا چه جوری گندم برداشت کنن(اونایی که ماشین درو ندارن) و چه جوری میخ بکوبیم به دیوار:)
اگه یک مرگ بر قندشکن و مرگ بر گوشت کوب هم می گفتن جالب تر می شد.
6- از دوروز قبل برای تجمع عاشوراییان حکومت تبلیغ می شد. مرتب چه به صورت زیر نویس و چه به صورت خبری در تلویزیون مردم رو تهییج می کردن به رفتن. اتوبوس ها و مترو آماده و مجانی, پذیرایی اوورت, تعطیلی مدارس, دانشگاهها و ادارات, قول دادن اضافه کاری, گذاشتن سرویس مجانی از کرج و ورامین و نظرآباد و هشتگرد و پاکدشت و بقیه شهرهای دور و نزدیک .
در هر شش کانال تلویزیون برنامه های معمولیشون قطع و تجمع و سخنرانی میدون انقلاب رو از اول تا آخرش پخش کردن.
هیچکی با باتوم به سرشون نمی کوفت و گاز اشک آور و تیر و گلوله به طرفشون پرتاب نمی کرد. هیچکدومشون رو دستگیر و شکنجه و زندانی نکردن. به هیچکدوم تجاوز نشد.
با این حساب جمعیتشون چند نفر شد؟
حالا بیایید بازیِ جاها عوض!
یه روز هم به مخالفین همین اجازه رو بدن. ببینن چند نفر جمع می شن. بعد برن کشکشون رو بسابن.
7- یعنی چه؟ ما سبزها روزای راهپیمایی باید هلک و تلک بلند شیم بریم تهران.
از اون ور هم بسیجی ها و نیروهای سرکوب هم هلک و تلک بلند می شن می رن تهران.
خوب تو شهر خودمون بمونیم و شعار بدیم. اونا هم همینجا زودتر کتکمون بزنن بریم سر کار و زندگیمون.
8- از تبریک های سال نو و تولدتون- چه کامنتا" چه ای میلا" و چه فیس بوکا"- خیلی خوشحال شدم. واقعا ممنون. روحیه م خیلی عوض شد. ببخشید یه مدت نتونستم به ای میلا و کامنتا جواب بدم . یه مدته همه چی زندگیم به هم ریخته...
لینک در بالاترین
پنجشنبه، دی ۱۷، ۱۳۸۸
من یک محاربم, لطفا سیبا را اعدام کنید!
آدم شوهر می کنه برای یه همچین روزای سختی
لینک در بالاترین
ارجاعی به صفحه ی بازی وبلاگی من یک محارب هستم
2:55 | Zeitoon | نظرها
جمعه، دی ۱۱، ۱۳۸۸
از دست این سریال های مرد نوشت...
3- یکی از سریال هایی که هفته پیش تموم شد سریال "گاو صندوق" بود چون تهیه کننده ش که اتفاقا نویسنده ی فیلمنامه هاش هم هست دورادور می شناسم و می دونم به خیلی چیزا از جمله برابری زن و مرد معتقده, نشستم بیشتر قسمت هاشو تماشا کردم. در این سریال زن های فیلم اگر شوهر داشتن وابسته به مرد و مجردها همه منتظرالشوهرن!پرستو و مانا, دختران آقایان جلوه و پروانه که هر دو از خانواده مرفه این اجتماعن, و اتفاقا یکیشون هم اسم نویسنده سریاله, حرف و سخنی جز پسران نه چندان مقبول همسایه ندارن. به جز اینکه شخصیت های پسر یعنی غلامرضا و سعید سعادت اصلا جذاب نیستن.( سروش صحت مدتیه خیلی لَخت و شل و پیرانه سر بازی می کنه. و نمی دونم چرا او و بهاره رهنما همیشه سرقفلی بعضی فیلمها هستن. بازی افشین هاشمی رو دوست دارم ولی به نظرم مناسب نقش غلامرضا نبود) موقعیت های اجتماعی مناسبی هم ندارن و دخترایی که در واقعیت باید چند ماجرای عشقی مناسب طبقه و هم سنشون داشته باشن یهو میان عاشق این دو پسر سطح پایین و بد تیپ می شن و حرفی ندارن جز تور کردن اینا!البته نویسنده, آقای مصطفا عزیزی, اومده با بزرگواری به همه زنای فیلم شغل داده.ولی شغل هایی که فقط اسمن و هیچ تفاوتی با شخصیت زنان ایرانی در بقیه سریال ها ندارن.- پوران خانم, همسر آقای پروانه, ظاهرا سرکار می ره. اما چون در فیلم باید رل زن سنتی چایی بریز رو بازی کنه همیشه در مرخصی به سر می بره تا به آقایون سریال سرویس بده و تنها یکی دو بار که نبودش لازم بود که غلامرضا بره رمز گاوصندوق رو پیدا کنه سرکار بود.- پرستو نقاش بود ولی فقط در اسم و ما هیچ نشونی از نقاش بودن ایشون ندیدیم چون یهو بدون هیچ دلیلی عاشق غلامرضا می شه و زنا وقتی عاشق می شن هیچکاری جز آه کشیدن تو کنج خونه ندارن. اما مردای فیلم همیشه و در هر صورتی باید کارشون رو بکنن.(حالا ما با نویسنده کاری نداریم. آقای مازیار میری کارگردان, یا آقای حبیب رضایی انتخاب کننده بازیگرن, جدا" با هیچ چسبی می شد این دو تا و اون دوتا, مونا و سعید سعادت- که سن بابای مونا رو داشت و حال نداشت حرف بزنه- بهم چسبوند؟)- مونا دختر لوس و ننر خانواده, در اواسط فیلم تصمیم می گیره دوربین عکاسی بخره و چون قراره از چیزی عکس بگیره که به درد باز شدن گره(!) فیلم بخوره چند عکس می گیره. اما باز هیچ موقعیت اجتماعی نداره و جز آه کشیدن برای پیدا کردن شوهر یا جاسوسی از بابای بیوه ش کاری نداره.
- ثریا خانم همسر مخفی آقای جلوه تنها زن فیلمه که ما کارشو می بینیم. اما او هم شدیدا احتیاج به تکیه دادن به یک مرده. اول سعید سعادت(سروش صحت) داداش دزد و کلاهبردارش که معلوم نیست به چه علت کلی جلوش خم و راست می شه و می ترسه ازش و دوم آقای جلوه شوهرش. که به قول خودش چون آقا بالاسر اول برادرش سعید رفته زندان احتیاج به اقا بالاسر دوم یعنی آقای جلوه شوهر پیدا کرده. وگرنه به کی باید تکیه می کرده!؟ عجب!حالا شغل ثریا خانم جالبه! دوختن لباس عروس... چیزی که به نظر نویسنده داستان همه دخترا در آرزوشن و اصلا زن بودن یعنی ازدواج کردن و داشتن آقا بالاسر.- ژیلا, با بازی بهاره رهنما ( که کلا به نظرم نقش او و برادرش پژمان به نظرم اضافی و تحمیلی اومد. ببینم, نکنه پیمان قاسم خانی از تهیه کننده ها و کارگردانا نسق می گیره که زنشو راه بدن وگرنه...!) او هم که یه زن حقه باز و دریده ست(مثل خیلی از فیلمای دیگه ش) غایت آرزوش پیدا کردن مردیه که سرش به تنش بیارزه! که نهایتا" هوشنگو پیدا می کنه.- زن دیگر فیلم مهتاج خانم (با بازی هایده حائری) فقط چند دقیقه بازی کرد. اما او هم از پسرش می ترسه! جواهر ارزشمندشو گرو می ذاره تا 20 میلیون تومن قرض کنه تا پسرش نفهمه بی پول شده.- همکار زن جمشید در اداره آگاهی هم برای آقا جمشید خوش خدمتی می کنه تا دلشو به دست بیاره...یکی از دلایل اینکه فیلما اینطور ضد زن از آب درمیاد اینه که فیلمنامه نویساشون مَردَن. و احتمالا اونا میان آرزوهاشونو در قالب فیلمنامه در میارن. یک مرد ایرانی از ته قلب دوست داره زن بهش وابسته و آویزون باشه. مرد هم با اقتدار کامل پول درآره و بهش بده و زن براش قرمه سبزی و کوفته درست کنه (چند بار این موضوع به انحای مختلف در سریال تکرار شد. جلوه مرتب از اینکه ثریا خوب غذا می پزه تعریف می کنه. حالا من نفهمیدم ما که ثریا رو مرتب در حال دوختن لباس عروس دیدیم کی وقت می کرد قرمه سبزی بپزه؟)جالبه وقتی یک زن, مثل فلورا سام , هم میاد فیلمنامه بنویسه, طبق سلیقه کارگردان بازم باید از دید یک مرد بنویسه.(شایدم خودش دلش می خواد) شخصیت های مرد همه با اقتدار و قابل اتکا و زنا همه ضعیف و تشنه محبت مرد و خیلی که بخواد به زن شخصیت بده با مکر و حیله نشونش می ده.(مثلا با مکر و حیله نذارید شوهرتون را قاپ بزنن. مواظب زنای شوهر دزد باشید که اینم خودش یه نوع توهین به زنه. گیرم زن شوهردزد)
4- در فیلم "گاو صندوق" تقریبا همه شخصیت های مرد(!) یک "تکیه کلام" دارن. به امید اینکه از فردای شروع سریال در دهن مردم کوچه و بازار بنشینه. غافل از اینکه مردم ما این روزها حواسشون به چیز دیگه ست و به بازی های تلویزیون تن نمی دن.- هوشنگ(که بازیشو دوست داشتم) مدام, باربط و بی ربط از کلمه " چنیم" استفاده می کنه. فلان چیزو چنیمش کردم, نترس چنیمش می کنم و...من کلمه چَنیم یا "چَنِم" رو اول بار از زبان کلیمیان ایران شنیدم. مثلا میگن ببین چه دختر چَنیمی!( چه دختر خوشگلی) یا میرن خرید کنن به اون یکی می گن: بخرش جنسش چَنیمه! یعنی جنسش خوبه.و از کس دیگری این کلمه رو نشنیده بودم.
- آقای جلوه(با بازی فرهاد اصلانی), وقت و بی وقت می گه "فی الواقع". و همه ش به ثریا ,خانم مخفیش می گه"برادر من"...(کجا ببرم این درد رو خواهر!)- بهرام( با بازی سیروس گرجستانی) در هر قسمت سریال ده ها بار از کلمه "ماداگاسکار" (به معنی نشئه شدن با مواد مخدر) استفاده می کنه. شاید به امید اینکه ماداگاسکار جایی شبیه به سانفراسیسکوی پرویز صیاد در دایی جان ناپلئون رو در دل مردم بگیره که خوشبختانه نگرفت!
- عباسی(بازیگرش الحق خوب بازی کرد) در هر جمله سه بار از کلمه "شغال" استفاده می کنه.
- جمشید( پیام دهکردی) که چقدر در قسمت های اول بازیش سعی کرد پیرمردی بازی کنه و کاریکاتوروار حرف بزنه, اما هر چه گذشت جوونتر شد و کم کم اصلا یادش می رفت در سکانس های قبلی چه جوری بازی کرده. با صدای تودماغی مدام می گفت: "جالبه!"
- پدرام پسر کوچک پروانه و پوران با اینکه جزء مردای فیلم به حساب میاد اما هنوز به سنی نرسیده که تکیه کلام داشته باشه. وقتی مسئله تدریس خصوصیش مهمه, هست اما بعدا چون نویسنده دیگه باهاش کاری نداره گم و گورش میشه. - زنان فیلم خیلی کوچیکتر و حقیرتر از اونی هستن که تکیه کلام داشته باشن.(چه غلطا!)
5- یکی دو قسمت سریال "به کجا چنین شتابان" رو ببینید از زندگی سیر می شید. البته بین دو قسمتی که من دیدم چند هفته فاصله افتاد اما باور کنید هیچ وقفه ای در داستان به وجود نیومده بود و بعد از چند هفته هنوز داستان داشت تکرار می شد. میگن تو فیلمای خارجی مثل لاست تو اگه کنترل تلویزون از دستت بیفته(تو سینما کلید) نمی تونی دولا شی برداری چون ممکنه یه صحنه شو از دست بدی . تو سریال به کجا چنین شتابان کنترل تلویزیون که دولا شو بردار هیچی, برو برای خودت چایی درست کن ,غذا بپز, جیش که سهله برو راحت حموم, لیف که سهله اصلا کیسه بکش, برو سلمونی, برو مسافرت. هشت هفته بعد که اومدی نشستی هنوز همونه. خیالت راحت. من از رضا رویگری و بابک حمیدیان و آهو خردمند و... حتی بازیگر خرسال این سریال تعجب می کنن چطور راضی شدن به این بازی.آهو خردمند تو دیگه چرا عزیزم. تو فیلم شوهرت مرده تو همون حال صبح زود پا می شی میری راهپیمایی 22 بهمن برای دفاع از ارزش های اسلامی! و زرت زرت نوه هاتو بلند می کنی برای نماز؟ ای وای... نیکو جون کجا رفتی که خواهرت داره از دست میره!
6- برای هنرمندان تلویزیون کمی غیرت و عزت نفسم آرزوست...باور کنید هر کدومتون اعتصاب کنید پشتیبانی ملت رو در پی خواهید داشت...(چی؟... پشتیبانی که نون و آب نمی شه؟ نام نیک کیلویی چنده؟)
دوشنبه، دی ۰۷، ۱۳۸۸
عاشورای سبز در ساری
تاسوعا و عاشورا رو در ساری بودیم. خیلی خوب بود که سبزها در همه شهرها برای ساعت ده صبح روز عاشورا مسیر راهپیمایی اعلام کرده بودن. رو یه کاغذ مسیر رو(از میدان ساعت تا میدون شهدا) نوشتم و با خودم بردم.
شب تاسوعا برای پیدا کردن مسیر رفتیم میدون ساعت, خیابونای اطراف رو بسته بودن. همه جا پر از نیروی انتظامی و لباس شخصی بود. خواستیم ماشین رو پارک کنیم پلیس اومد گفت چیکار دارید؟ برای چی اومدید؟
گفتیم همه شب تاسوعا میان چیکار؟ با پررویی پرسید چرا تو شهر خودتون نرفتین مراسم؟ چشمام گرد شد, گفتم چه فرق داره؟ دوست داریم هر سال تو یه شهر باشیم و آداب و رسوم منطقه رو ببینیم. تازه شما باید از خداتون باشه توریست بیاد شهرتون. گفت توریست مال تابستونه, نه عزاداری عاشورا. جل الخالق اینم تازه شنفتیم!
اونقدر باهاش یکی به دو کردیم و بالاخره با اکراه اجازه پارک ماشین (در محلی که هیچ مشکلی برای پارک نداشت) رو داد و گفت زود برگردید. تو دلم گفتم"بهش می گم!"
وقتی به سمت ساعت می رفتیم به سی با گفتم اما خودمونیم می بینی تیپ من چقدر شاخصه که پلیس هم فهمید اینجایی نیستم. گفت باهوش جان, از شماره پلاک ماشین فهمید ساروی نیستیم. با شنیدن این حرف دقیقا تا یک دقیقه و ده ثانیه نطقم کور شد.
خلاصه, انگار تموم مردم شریف ساری ریخته بودن اونجا. توی راه به اون بلندی, فقط یک دسته عزاداری دیدیدم و بقیه مردمی بودن که حین قدم زدن با چشم به هم علامت می دن و لبخند می زدن و مشخص بود همه مون یک هدف داریم.
پایگاه های پذیرایی هم که طبیعته دولتی و اونوری بودن ازمون پذیرایی می کردن که پاهامون بیشتر قوت بگیره و بتونیم بیشتر این مسیر و بیاییم و بریم. گوشه گوشه جوانانی می دیدی که دور از چشم نیروهای انتظامی دارن برای فردا قرار می ذارن. اگر دقت می کردی دستبند سبز رو از زیر پلیورها و کاپشن ها می دیدی. بوی عطر پرتقال و لیمو و نارنج که هنوز رو درختا بودن همه جا پیچیده بود. تمام مدتی که ساری بودیم همین بوی خوش به مشاممون می رسید. (باید یه پست جدا در مورد زیبایی شهر ساری و خوبی , تمیزی و روشنفکری مردمش بنویسم.)
ساعت ده عاشورا که دوباره رفتیم اونجا دیدیدم تعداد نیروی انتظامی چند برابر شده. خواستیم همون جای دیشبی پارک کنیم که همون پلیسه اومد گفت شما هنوز نرفتید شهرتون؟ و جوری نگاه می کرد که انگار من برای رهبری جنبش به اونجا رفتم.
البته سی با می گه از بس دیشبش باهاش کل کل کردی شناختتت(سه عدد "ت" پشت هم را عشق است).
مسیر خیابان بین میدون ساعت و میدون شهدا (بعضیا بهش می گفتن میدون شهرداری) خیلی خیلی شلوغ بود و جای سوزن انداختن نبود. همه به هم نگاه های معنی دار می کردن, اما هیچکس شعار نمی داد. جو کمی متشنج بود. مثل دیشب تعداد عزاداران خیلی خیلی کم بود و تعداد بینندگان و منتظران خیلی.
با چند نفر صبحت کردم, پسری گفت قبل از شروع راهپیمایی ریختن و چهار نفرو گرفتن و بقیه فرار کردن و حالا اینقدر نیروی انتظامی هست کسی جرات شعار دادن نداره. دختری گفت شهر ما دانشجوهای زیادی داره.(فقط تو خیابون میدون خزر تا دریا پنج یا شش دانشگاه هست) ولی متاسفانه همه برای تعطیلات رفتن شهر خودشون, بچه های ما هم اینجا همه شناخته شدن و اگه یه بار بگیرنشون می شن گاو پیشونی سفید. ولی دوستم از بابل بهم زنگ زد که اونجا شلوغه. اگه دانشجوها بودن الان اینجا غوغا می شد.
خودمون از تهران خبر داشتیم که شلوغ شده, یه دلمون تو ساری بود و یه دلمون پیش بچه های تهران و کرج. تلفن به استان تهران کلا خط نمی داد. آرزو می کردیم هیچ اتفاق خونینی نیفته(کاش همه چیز با آرزو کردن حل می شد)
آقای مسن تسبیح به دستی کنار وایساده بود و داشت پلیس ها رو می دید و گفت اینا حداکثر تا همین امسال دووم بیارن.
و بعد شروع کرد به تعریف از رفسنجانی که چقدر کار کرد و زمان اون چقدر در اونجا دانشگاه ساخته شده و باعث رونق اقتصادی بیشتر شهر ساری و بقیه شهرها شده. ولی زمان احمدی نياد فقط خرابی بوده و توهین به مردم و...
خانمی میگفت امروز اصلا حال و هوای عاشورا رو ندارم. نگران بچه هامم. می ترسم حکومت بلایی سرشون بیاره و عروس و داماد شدنشون رو نبینم. الان هم گمشون کردم.
دختری که قبلا باهاش صحبت کرده بودم نگران اومدم پیشم و گفت زود از این خیابون برید یه پلیس الان اومد ازم پرسید این خانومه با شماها چیکار داشته. چی می پرسه؟ چی می گه؟
سی با بازومو گرفت و کشید و رفتیم تو خیابون فرهنگ کمی گشتیم. هر چند دقیقه یکبار ماشین و موتورهایی با عجله و با سرعت زیادی می رفتند ماموریت. انگار تظاهرات به خیابان های اطراف کشیده شده بود.
بعد در میدون شهرداری صدای عربده ی مردی رو شنیدیم , با میکروفون مثلا سخن رانی می کرد و قوی ترین بلندگوها رو در سطح شهر( یا حداقل تو همون خیابون های اطراف) صداشو پخش می کردن. حدود صدو پنجاه نفر رو زمین نشسته بودن به حرفاش گوش می کردن.(اگه تاحالا گوشی براشون مونده باشه طفلکی ها, انقدر که صداش ستم بود) دقت کردیم بیشترشون مردم عادی بودن که فکر می کردن نماز ظهر عاشوراست.
مرتیکه هم شر و ور می بافت که همونطور که محمد, علی رو به ولایت برگزید و ما اطاعت کردیم و قبولش داریم باید ما هم ولایت جدید رو قبول کنیم. هر چی با صدای نکره ش می گفت "تکبیر" کسی جز یکی دو نفر تکبیر نمی گفت. اینم هی از ولایت گفت و گفت گفت هر کی ولایت رو قبول نداشته باشه کافر به حساب میاد. ما مثل گوسفندیم و باید چوپانی باشه مارو به سمت چشمه و علفزار ببره و...
. دید نخیر انگار مردم حرفشو حالیشون نمی شه . مجبور شد رک و پوست کنده بگه بابا, این اغتشاشگرا (مارو می گفت) هی تو خیابون میان می گن ما ولایت نمی خواهیم, ای مردم مسلمان, اینا کافرن. با گریه تمساحی گفت,آیت الله العظما خامنه ای رهبر شیعیان تموم جهانه و اینا طبق دستور خارجی ها به ساخت مقدسش توهین می کنن. باور کنید صدا از سنگ در میومد اما از مردم نشسته بر زمین در نمیومد. ما هم این پشت مشت ها می خندیدیم و به هم "وی" نشون می دادیم. نیروی انتظامی هم هی حرص می خورد.
از اون آقایی که حتما اونروز فتقش ترکیده کلی عکس گرفتم. منتها دور بود و خیلی خوب نیفتاده. از نیروی انتظامی هم چند عکس گرفتم و زحمتش می افته گردن غزل عزیز که برام بذاره تو وبلاگم.
پدرم می گه این روزها بوی همین روزها در سال 57 و می ده. اون زمان هم درست همین حال و هوا رو داشت. منتها یه فرق مهم داره. ما اون موقع نمی دونستم دقیقا چی می خواهیم و پشتش چه اتفاقی می افته اما جوون های امروزی خیلی خوب می دونن چی می خوان و نمی ذارن زالوها و میوه چین ها حکومتو بیان بگیرن دست خودشون.
گاری انقلاب
عکس محیط زیستی, بدون شرح!
دوشنبه، آذر ۳۰، ۱۳۸۸
نام نیک منتظری
1- دیشب تا دوسه بیدار بودم اما وقت نکردم بیام پای اینترنت, صبح هم زدم بیرون بدون اینکه بدونم چه خبره.
دم ظهر در صف نانوایی خانم چادری جلویی برگشت بهم گفت دیدی مخالفینشون رو چه جوری می کشن؟ گفتم کیو؟ چی شده؟ هر چه فکر کرد یادش نیومد کی کشته شده. گفت من اصلا از سیاست سردر نمیارم آقامون گفت یکی از مخالفین رو کشتن اما الکی می گن خودش مرده.
نوبتش شد و برگشت مشغول جمع آوری نون شد.
یک آن فکرم رفته به سران مخالفین, مضطرب شدم, به دور و بر نگاه کردم هیچکس عکس العملی نشون نداد حتی جناب شاطر که همیشه خدا مشغول تحلیل سیاسی از اوضاع بود هیچی نمی گفت. در یک دست سیگار و در یک دست سیخ بیرون آوردن نون داشت و چنان پکی به سیگار می زد انگار تنها سیگار عمرشه.
فکر کردم زن در مورد کشته شده های قبلی از آقاشون شنیده و براش سوءتفاهم شده فکر کرده مورد جدیدیه. حوصله شنیدن خبرهای بد نداشتم. آرزو کردم هیچ خبری از مرگ نباشه.
در بانک هم کسی چیزی نگفت . بعد هم که وارد بازار شدم. جوش و خروش مردم برای خرید شب چره شب یلدا دیگر مطمئنم کرد که اتفاق بدی نیفتاده. تو بازار حتی بوی محرم نمیومد.
وارد باشگاه ورزشی که شدم خانم ها داشتن با آهنگ تندی ایروبیک کار میکردن. همون موقع زنی اعتراض کرد که محرم شروع شده و موسیقی باید قطع بشه دخترای جوون اذیتش میکردن و ورزش رو تبدیل به رقص کردن و گفتن امام حسین خودش اهل حال بوده و حالا کو تا عاشورا... دیگه زمان دو ماه محرم و صفر عزاداری کردن گذشته و... تقریبا همه از دختران جوان دفاع کردن اما زن ول کن نبود.
خانم مسنی میانه را گرفت و گفت من که تا شب یلدا سیاه نمی پوشم. موسیقی هم عیبی نداره باعث می شه بهتر ورزش کنیم و زودتر لاغر شیم. زن دیگه هیچی نگفت و غر غر کنان مشغول ورزش شد. مربی هم که کلا اصلا به حرف زن اول اهمیت نداد و شادو شنگول با آهنگ کار خودش را می کرد.
سر دستگاه های بدن سازی که بودیم خانمی جوان از راه رسید و خبر درگذشت آیت الله منتظری رو آورد. گفت تو تلویزیون ایران فقط گفتن حسینعلی منتظری درگذشت.نه آیت اللهی و نه حجت الاسلامی و...
برای چند لحظه سکوت شد. من بهتم زد... اشک تو چشم بعضیا جمع شد و بعد صدای کشیدن آه و بعد همهمه. چه دختران جوان رقصنده و چه زن ضد موسیقی در محرم با هم می گفتند:
- آره دیگه, حالا دیگه منتظری آیت الله نیست و فلانی که اصلا حجت الاسلام هم نبوده یک شبه شد آیت الله و ... استغفرالله نمی خوام دهنم باز شه.
- طفلکیو چقدر تو این سال ها اذیتش کردن.
- تو خونه ش زندانی بود.
- چیز خورش نکرده باشن. عین سید احمد و طالقانی.
- نکنه بعدش برن سراغ کروبی و موسوی... باید طرفداراشون براشون بادی گارد بذارن. خدا به خیر بگذرونه.
- نه بابا, خوبا همیشه از دست ظالما دق می کنن می میرن. سنشم زیاد بود.
- سن فلانی که بالاتره. چرا اون هیچیش نمی شه و گردنش رو تبر نمی زنه.
- یعنی به نظرتون چی می شه؟
- الان لابد تو نجف آباد اصفهان قیامته. شوهرم نجف ابادیه می گه همشهری هاش عاشقشن.
- تو قم هم خیلی طرفدار داره.
- بگو کجا نداره. بخصوص بعد از انتخابات مردم خیلی بهش علاقه پیدا کرده بودن.
- کاش به جای منتظری اون( بوق ....) می مرد.
- آره والله! می مرد راحت می شدیم چرا این بنده خدای مظلوم بی ادعا رفت. یک بارم نگفت من جانشین خمینی بودم.
- اگه می گفت که دیگه اسمش منتظری نبود. میشد یکی از اینا!
- چقدر براش جک درآوردن, نگو همه شو همین ( بوق... )می ساخته که جاشو بگیره.
- بهتر, برای همینه که تا ابد نام نیک منتظری تو تاریخ ایران باقی می مونه و اون (بوق...) نام (بوق..)اش!
زن جوانی رفت به سمت موبایلش گفت به شوهرم خبر بدم و ما هنوز مشغول بحث بودیم که آمد و گفت بابا شوهرم و همه همکاراش از صبح که رفتن سرکار فهمیدن و هیچکدوم کار نمی کنن. ما بی خبر بودیم.
عصر سی با زودتر از همیشه اومد خونه. تا حالا ندیده بودم موقع اومدن چشاش قرمز باشه.
دلیل محبوبیت منتظری چه بود؟ بعضیا باید درس بگیرن.
نام نیکو گر بماند ز آدمی, به کزو ماند سرای زرنگار
2- پر افتخارترین جایزه به (بوق...) تعلق گرفت/ از سایت حسن آقا
3- برای آزادی ساسان آقایی اینجا رو بی زحمت امضا کنید.
4- اونقدر مردم کم به صدا و سیما توجه می کنن که تا دو روز مونده به پایان وقت اسم نویسی کنکور خیلی ها متوجه نشده بودن و فقط 600 هزار نفر دفترچه خریده بودن و ثبت نام کرده بودن. مستولش اومد تو تلویزیون التماس که به همدیگه خبر بدین وگرنه از کنکور جا می مونید.
حالا امروز اومدن گفتن امسال بیشتر از همیشه ثبت نام کننده داریم.
5- دوستان عزیزم, کامنت ها به دستم می رسه اما با عرض معذرت نمی تونم جوابشون رو تو نظرخواهی بذارم.
شنبه، آذر ۲۸، ۱۳۸۸
نهضت سبز راننده های تاکسی
تو این هفته ,امروز شاید این دهمین راننده تاکسی بود که موقع پیاده شدن و حساب کردن کرایه, به من گفت آبجی( دروغ چرا, بعضی هاشون هم گفتن خواهر یا خانم) تو محرم" یاحسین میرحسین" یادت نره! اینا ایشالله همین امسال می رن.
جوون و پیر و ریشو و صورت هفت تیغه هم نداشت. همه جور توشون بود. بعضیاشون هم به روبان سبز بالای آینه شون اشاره می کردن.
خوشم اومد از این کارشون. معلوم بود برنامه ای پشت این کارشونه.
اما مگر نه اینکه بدبین ها به ما می گفتن اینقدر تو تاکسی بحث نکنید بیشترشون آنتنن, گزینش اومدن بالا و بحث می ندازن که ببینن شما چی می گید و... حالا که موقع پیاده شدن می گن و منتظر هم نمیشن که تو جواب بدی یا نه.
برای پیدا کردن جواب این کارشون کافیه از هر راننده تاکسی, بپرسی جناب, اوضع کار و کاسبی چطوره؟
می بینید از عصبانیت مثل کوه آتشفشان می شن.
یا مثل من یه سر برید پمپ های گاز مخصوص تاکسی ها (بخصوص پمپ گاز سی ان جی.) ببینید بیچاره ها چه مشقتی می کشن برای درآوردن لقمه ای نان.
هر تاکسی گاز سوزبا باک(کپسول) پر فقط صد کیلومتر می تونه کار کنه, یعنی فقط دو ساعت! و دوبار باید ه بره تو صف طویل, و هر بار بین دو تا سه ساعت تو صف وایسه. شما فکر کنید روزی شش ساعت فقط تو صفن.
ماشین های گاز مایع سوز( ال پی جی) وضعشون بهتره و 400 کیلومتر می تونن برن اما اونام خیلی مشکل دارن. جایگاه خیلی کمه و خیلی ها مجبورن با کپسول های گاز خوراک پزی که خیلی خطرناکن کار کنن.
دولت خدمتگزار ما اول نیومده به تعداد لازم جایگاه پمپ گاز درست کنه و بعد بیاد ماشین ها رو گاز سوز کنه. برعکسش عمل کرده.
سهمیه های بنزین هم کم شده و برای تاکسی های بنزین سوز نمی صرفه با کرایه های مصوب مسافر سوار کنن. تاکسی های تحویل گرفته شده که عموما سمند هستن هر کدوم صدها عیب کوچک و بزرگ دارن و استهلاکشون زیاده, دائم باید براش لوازم یدکی بخرن.
صبح روزی که تو رسانه ها اعلام کردن سهمیه های بنزین کم می شه من بیچاره تهران بودم. دقایق زیادی تو خیابون پاسداران و بعد سر میرداماد و بعد میدون ونک منتظر تاکسی بودم. بدون استثنا همه فحش می دادن. خیلی ها تاکسی شونو کنار خیابون وایسونده بودن و با بقیه همکارا مشورت می کردن چکار کنن پیرمردی کف به دهن آورده بود و با بغض می گفت می رم می تمرگم خونه. داریم نون می زنیم به خونمون می خوریم. اون یکی می گفت جمع شیم بریم شهرداری و شورای شهر و دیگری می گفت می ترسم پروانه کارمونو باطل کنن ... خیلی هاشون هم می گفتن اعتصاب کنیم.
اونروز سه چهار کورسی که سوار تاکسی شدم باهام کرایه رو گرون حساب کردن و در جواب اعتراضم, به حکومت فحش دادن.
اون روز بوی خوش اتحادو همکاری می شنیدم و می گفتم وقتی مردم به اینجاشون(دستتونو بیارید بالای گلو) برسه دیگه هیچکس جلودارشون نیست.
تو جایگاه پمپ گاز, راننده ها گاهی زیر انداز و ورق و تخته نرد و چایی میارن و دور هم جمع می شن و وقتی ماشینا می رن جلو با کمک هم ماشینا رو تکون می دن و فحش می دن و فحش می دن و فکر راه چاره هستن.
چاره رو فعلا همبستگی با جنبش سبز دیدن.
پ.ن.
خودمونیم امروز جمعه تعداد راهپیمایان چقدر کم بود. خجالت نمی کشن ادامه می دن؟ رو که نیست...
پ.ن. دوم
مصاحبه اشتراک با زیتون
. اگه می بینید جوابها آسونه به خاطر اینه که سوالا آسون بود.
چهارشنبه، آذر ۲۵، ۱۳۸۸
آخرین کشف متخصصین امر: وبلاگ نویسی، عملی ضد رژیم
تقدیر(!) چنان مقدر کرده بود که مدتی به ادیتور وبلاگم و خیلی جاهای دیگه(تو اینترنت) دسترسی نداشته باشم, آنتی فیلترهام درست کار نکنند و وبلاگم هم مدتی از کار بیفته . دوستی زحمت کشید و پریشب وبلاگم رو با هر سختی که بود احیا کرد. از مسئول سرور هم کمال تشکر دارم برای کمکش.
تذکر گرفتم بابت تند نوشتن. با اینکه خدا شاهد است موقع نوشتن خیلی جلوی خودم و دستم و دهنم رو می گیرم تا عصبانی نشم و حرف تندی نزنم, اما چشم, سعی می کنم با شدت بیشتری بگیرم.
راستش رو بخواهید من اصلا سیاسی نیستم یعنی اصلا دلم نمی خواد باشم. اگر توجه کرده باشید بیشتر حرف دل مردم جامعه رو می نویسم تا خودم. ولی چکنم که هر حرفی تو این دوره و زمونه سیاسی حساب می شه.
تو این چند وقت نشستم فکر کردم و به این نتیجه رسیدم وبلاگ نویسی اصولا چقدر کار بسیار بیخود و مزخرفیه ها... هر چی بنوبسی برای یکی سوءتفاهم ایجاد می شه.
اگه بنویسی از فلانجا رد می شدم و دیوارش ترک داشت, فکر می کنن منظور آدم دیوار ِ حکومته.
اگه بگی نون فلان نونوایی بی کیفیته می گن لابد منظورش نون جمهوری اسلامیه.
اگه بگی اینقدر احترام فلانی از بین رفته که عکسشو روی میز آشپزخونه پهن کردن می گن لابد طرف با این کار موافقه.
نه بابا جان, من فقط اینا رو فقط برای درددل می گم, نه که هر خانم باید حداقل روزی هفت هشت ده هزار کلمه حرف بزنه و من هر چی زور می زنم دور و بری هام فوقش به هزار تاش ا ونم نصفه نیمه و با حواس پرت گوش بدن, مجبورم شبا بیام تو وبلاگم جبران مافات کنم.
اما خودمونیم, وبلاگ نویسی کار مزخرفیه واقعا!
هر چی بنویسی خلاصه آخرش به یک طرفی برمی خوره. این طرفی ها باهات خوبن تا وقتی خوبیشونو می گی. کافیه یه انتقاد کوچولو بنویسی, وا مصیبتا... از نظرشون دیگه رفتی تو جناح اون طرفی.
وقتی که می گذاری چی؟
, اگه تو این هفت هشت سال وبلاگ نویسی, شبا تا صبح سبزی پاک کرده بودم, شسته بودم ,خورد کرده بودم, فروخته بودم الان یه کسی بودم واسه خودم.
وای... از پول وسائل کامپیوتر و تلفن یا ای دی اس ال ماهانه و اینا دیگه نگو!
و اما... اینو بدون, بدترین بدی وبلاگ نویسی بالارفتن وزنه!
من تا همین چند خطو بنویسم, از حرص یک بسته بادوم زمینی فلفلی مزمز خوردم و بعد از چند دقیقه دوباره دلم ضعف رفت و رفتم یک سیب قرمز گنده آوردم و هر وقت کلمه کم آوردم یه گازی ازش زدم و بعد الکی الکی رفتم یک سوسیس گنده و دراز از یخجال درآوردم و کاردی کاردیش کردم و گذاشتم تو مایکروویو خوب پف کنه برشته بشه. تو برگ کاهو پیچیدم و خوردم.
حالا از صبح رژیممو به خوبی تونسته بودم حفظ کنم.
آخه بگو مرض داری زن! با خودت نکن این کارارو!
به جان شما تو این همین چند وقت که به اون صورت اینترنت نمیومدم هفت هشت کیلو لاغر شدم. دیگه حرصی نداشتم بخورم که اشتهام زیاد شه.
خوب که فکر می کنم می بینم آقای ابطحی هم لابد به همین علت تو زندان لاغر شده بود. چقدر پشت سر ه بازجوهای بیچاره ش حرف زدیم .
خوب وقتی آدم وبلاگ ننویسه دیگه حرص نداره بخوره و با فراغ بال لاغر می شه..
حرف لاغر شدن آقای ابطحی شد. ازش با ای میل پرسیدم لاغری رژیم تضمینیه یا برگشت کرده. به نظر من اگه برگشت کرد می تونه به جوامع بین المللی شکایت کنه.
و اما بعد... اون دو پست آخر وبلاگمو خودم نوشتم بابا. مگه همیشه چی می نوشتم که حالا ننوشتم. فقط چون خودم دسترسی نداشتم با ای میل فرستادمش به دوستی در آلمان(زیستن عزیز که حتما یادتونه) و اون برام گذاشتش تو وبلاگم.
و این دفعه دارم برای دوست عزیز دیگری بازم در آلمان( غزل نازنین, تو رو خدا ببین کار ما به کجا رسیده که به نازی های آلمانی محتاج شدیم) می فرستم تا او زحمتشو بکشه.( آختونگ! اگه اونم مثل زیستن نذاره از دستم در ره)
خودم که نمی تونم برم آلمان, امیدوارم ای میل هام در گردش دور اروپا صفا کنن.( چطوره هر پستمو بفرستم به یک کشوری تا حالشو ببرن. از آمریکا و استرالیا و آفریقا و آسیای میانه و خاور دور داوطلب می پذیریم)
خیلی مسائل تو این چند وقت پیش اومده که واقعا نمی دونم راجع به کدومش حرف بزنم. تو ذهنم هزار حرف نگفته ست.
می ذارمش برای روزهای بعدی...
سهشنبه، آذر ۱۰، ۱۳۸۸
توهم توطئه یک قدرت خارجی
دیروز برای خودم نشستم با بدبینانه ترین حالت برنامه ریزی کردم که از
ساعت فلان تا فلان کجاها برم که تا حداکثر ساعت 5 بعد ازظهر کارام انجام
بشه. نه وقت کردم صبحانه بخورم و نه ساعتی برای ناهار در نظرگرفتم. با
عجله بیرون رفتم.
اولین جایی که می خواستم برم بانک بود. برخلاف تصورم در اون وقت روز اون
قدر شلوغ بود که با وجود داشتن سالن انتظاری بزرگ و صندلی های بی شمار صف
به بیرون بانک هم کشیده شده بود. با کنجکاوی پریدم تو و راه باز کردم و
رفتم سراغ دستگاه شماره ده, روی دکمه ها مقوایی کلفت چسبونده بودن که
یعنی "زکی"... چه خبر بود؟
نگاهی به مردم داخل سالن انداختم. چهره ها بی نهایت نگران و مشوش بود.
بعضی ها تیک های عصبی از خودشون بروز می دادن. یکی روی صندلی پاهاشو
زلزله وار تکون می داد. دختری داشت لباشو که ماتیک خوشرنگی روش بود می
جوید. مردی کلاه لبه دارشو هی چپ و راست می کرد. زنی هی چادرشو جمع و
بسته می کرد. پیرمرد ریز نقشی عصاشو به زمین تکیه داده بود و می لرزوندش
و دختر شصت, شصت و پنج ساله ش هی حرص و جوش دیر شدن قرص پدرش رو می خورد.
از هوا (بی مخاطب خاصی) سوال کردم:
- چرا امروز اینقدر شلوغه. اول ماه نیست که.
- دستگاهاشون(منظورش کامپیوتراشون بود) خرابه خانم... از صبح زود معطلیم.
یک ساعت و نیمه که هیچکس رو صدا نزدن.
- یعنی چه!!! هزار تا کار و گرفتاری داریم.
- من چه می دونم, از خودشون بپرس.
رفتم به طرف یکی از باجه های بانک, همه کارمندا بیکار نشسته بودن, اونا
نه تنها تیک عصبی نداشتن بلکه شاد و خندان داشتن با هم گپ می زدن.
جوری بلند گفتم که معاون و رئیس بانک هم بشنون:
- خانم محترم, این چه وضعشه؟ چرا شماره نمیدین؟
خانم کارمند با حالتی بسیار ناز گفت:
- ما چیکار کنیم, سیستم خرابه!
باعصبانیت گفتم: تو این مملکت سیستم از بالا تا پایین خرابه!(خنده حضار)
یک دفعه چیزی یادم اومد که باز با صدای بلند گفتم- آهان, نزدیک شانزده
آذره و واسه اینکه مردم به هم برای راهپیمایی خبر ندن زدن اینترنتو کم
سرعت کردن حالا دودش به چشم خودشون هم رفته.
پسر جوانی گفت: نزدیک 13 آبان هم همینطور شده بود.
زنی مقنعه به سر نگران گفت: الان باید سرکلاسم باشم. با این همه پول هم
نمی تونم برم مدرسه. حتما باید واریز کنم.
دختر لب گز گفت: مرده شورشونو ببره, من الان باید سرقرارم باشم.
مرد کلاه به سر فحشی داد. – بی ناموسا, مملکت ما رو صد سال بردن عقب. تو
افریقا هم الان اینترنتشون اینقدر قطع نمی شه.
پیرمرد عصایی گفت : این مملکت به یه رضاشاه احتیاج داره! و شروع کرد به
تعریف کردن خاطره ای از رضا شاه...
زن چادری برگشت چشم غره ای به او رفت.
همهمه شد, این وسط فحش بیشتر از هر چیزی به گوش می خورد. خواستم به حرفها
جهت بدم, مثل منشی جلسه ای کارکشته همه رو ساکت کردم و خواهش کردم به
حرفای پیرمرد گوش بدن.( اما کاش از پسر دانشجو خواهش کرده بودم.)
پیرمرد سر ذوق آمد سینه ای صاف کرد و شروع کرد از اول تعریف کردن.
- بله, عرض می کردم, پشت یافت آباد , که حالا همه استحضار دارن شده بورس
مبل فروشی, اون وقتا یافت آباد این شکلی نبود. پر از دیوار خرابه و باغ
بود. پر بود از آدم های لات و لوت و دزد و سرگردنه بگیر . نمی شد بدون
اینکه جیبت رو خالی کنن از اون منطقه رد بشی. به گوش رضا شاه رسید, لباس
مبدل پوشید و ...
صدای آقایی به گوش رسید: نور به قبرش بباره.
مرد کلاه به سر گفت: پسرش هم بد نبود ها... پیرمرد انگار بهش توهین شده باشه گفت:
نخیر آقا, پسر اگه عرضه پدرش رو داشت کار به اینجا نمی رسید که آخوند پنج
زاری بیاد تو این مملکت بشه همه کاره.
پسر دانشجو اومد دوباره بحث رو دوباره آپ تودیت کنه و بیاره به زمان جدید .
- اینقدر رو کانال های ماهواره ای پارازیت می ندازن که روی تلویزیون
خودمون هم اثر کرده و روزی صد بار برنامه های هر 8 کانال صدا و سیمای
جمهوری اسلامی قطع می شه و...
اما پیرمرد مگه مهلت می داد! تازه چونه ش گرم شده بود. فشارش هم رفته
بود بالا و دخترش هی حرص و جوش می خورد و شونه ی باباشو می مالوند و
نگاهی چپ چپ به من می نداخت که تموم این بحثا تقصیر توئه. دوسه تا به
آخوندا فحش می داد و بعد به پدرش دلداری می داد و میگفت حالا ما کاری از
دستمون برنمیاد بابا جان. و یواشکی به من گفت پدر 90 سالشه و دیگه این
بحثا براش مناسب نیست.
اما نخیر! پیرمرد حسابی جوگیر شده بود . ناگهان به سختی با کمک عصا از
جاش بلند شد و انگار داره خطابه ای مهم ایراد می کنه. بعد از چند ضربه
عصا به روی سنگ های مرمر کف سالن برای ساکت کردن حضار زد به صحرای
کربلا:
- خانم ها آقایان, اصولا تموم کره زمین به دست اسرائیل داره اداره می
شه. این اسرائیله برای تموم مردم دنیا تصمیم می گیره. هیچ جنگی, هیچ
صلحی, هیچ کشتاری, هیچ برنامه ای بدون اجازه اسرائیل صورت نمی گیره. اصلا
هیچ برگی از درخت نمی افته مگر با اذن و اجازه اسرائیل.
پریدم تو حرفش: یعنی این رژیم رو اسرائیل آورده؟
نگاهی عاقل اندر سفیه بهم کرد: دخترم تو مال این دوره هستی نمی فهمی! من
سالها تحقیق کردم, تو این مملکت مقام و منصب داشتم و به این نتیجه رسیدم
که اسرائیلی ها که همون جهودها هستن کنترل همه جهانو در دست گرفتن. الان
هم ایران توسط جهودها اداره می شه.
- پدر جان, چرا اینحرف رو می زنید. از 200 هزار نفر کلیمی الان هجده هزار
هم تو ایران نموندن, بقیه هم در حال رفتنن.
- خوبه, باید اینا رو از مملکتمون بیرون کنیم. محمدرضاشاه اشتباه کرد
دورشو پر کرد از جهود و بهایی و زرتشتی!
- ببخشید, مملکتمون؟! یهودی ها که خیلی قبل تر از مسلمون ها در ایران
زندگی می کردن. ریشه مسلمونا در ایران فوقش به 1400 سال برسه, اما کلیمی
ها بیشتر از 2500 ساله ساکن ایرانن. بیشترشون هم پزشک و موسیقیدان بود نه
مالک و تصمیم گیرنده برای دنیا. زرتشتی ها هم همینطور. اگر حرف به مالکیت
باشه زرتشتی ها باید حرف شما رو بزنن که نمی زنن. بهایی ها هم چه ضرری
برای ایران داشتن؟ خیلی هم از ما مسلمون ها پاکتر و سالم ترن.
اما پیرمرد بدجور دچار توهم بود و فکر می کرد حتما یک نیروی خارجی به
اسم اسرائیل باعث و بانی تموم اتفاقات دنیاست و ول کن ماجرا نبود. دقیقا
عین دایی جان ناپلئون که انگلیس رو باعث و بانی تموم اتفاقات می دونست.
پیرمرد طفلک خبر نداشت با این حرف به نوعی داره به جمهوری اسلامی که
اینقدر ازش نفرت داشت کمک می کنه.
بقیه هم یواش یواش اشتیاقشون رو به صحبتاش از دست دادن و دوتا دوتاو سه
تا سه تا شروع کردن پدر مادر سران کنونی مملکت رو در گور لرزوندن.
داشتم فکر می کردم چرا یه سری آدما همیشه دنبال مقصر در جایی دیگر می
گردن(تو نظرخواهیمم وضع به همین منواله) و دشمنی فرضی و ماورایی و غیر
قابل شکست خارج از مملکت خودمون درست می کنن...
دیدم دختری که از شدت لب گزیدگی دندوناش قرمز شده بود, حالا چه از رنگ
روژش یا از لبش خون اومده بود داره از در بانک بیرون می ره. یواشکی با
عذاب وجدان شدید, رفتم شماره شو گرفتم(شماره بانکشو می گم نه شماره
تلفنش) و خوشبختانه پنج دقیقه بعدش سیستم(!) درست شد. پیرمرد که دهنش کف
کرده بود از رو منبر اومد پایین. شماره ای رو زمین پیدا کردم که قبل از
شماره دخترک بود, به دختر پیرمرد دادم تا از دلش در بیارم:)
خلاصه اونروز تا ساعت 5 به نصف کارهامم نرسیدم.
همه جا وضع به همین منوال بود...
مرده شور این منوال رو ببره...
شنبه، آبان ۳۰، ۱۳۸۸
من ندانم که چرا رفت و چی شد باز آمد...
کریم دن کیشوت حکومت می گه کار اونه اما بعید می دونم
داشتم غصه می خوردم که یهو یادم اومد می تونم تو اون یکی وبلاگم بنویسم.
به هزار زور تونستم در بلاگفا و بلاگ اسپات مطلبمو بذارم اما در وردپرس هر کار کردم نشد.
بعدش هم به هیچ وجه نتونستم جواب کامنت ها رو بدم . صد بار در جواب عمه خانم عزیز نوشتم و پست نشد. برای نارنج یه کامنت طولانی نوشتم اونم بعد از نیم ساعت تلاش نشد. جی میل هم خراب شد. اینقدر اعصابم داغون شد که دو روز کامل قید اینترنتو زدم و حالا خوشبختانه می بینم وبلاگم اومده بالا. اما چند پستش غیب شده.
جالب تر از اون دوسه پست آخری هم که نشون می ده اصلا تو ادیتورم نیست . اومدم عکس اون توالت رو بردارم( گفتم شاید حساسیت نسبت به اون بوده) ولی اصولا همچین پستی در ادیتورم موجود نمی باشد.
حالا نمی دونم چیکار کنم. احتمالا باید پست های جدیدو دوباره در این یکی کپی کنم. برم ببینم می تونم یا نه.
پ.ن.
هر کدوم رو می زنم این میاد:
The requested URL is not supported
سهشنبه، آبان ۲۶، ۱۳۸۸
چه رازیست در پسِ حماقت هایِ پرشمارِ یک رئیس جمهور
چرخ خرید را از همان در ورودی فروشگاه با عجله برمی دارم.
هفته پیش که آمدم, خیلی از کالاهای مورد نیازم را نداشتند. گفتند دارند انبارگردانی می کنند. هفته بعد بیا. هر چه بخواهی انشاالله خواهیم داشت.
راست می گفتند, قفسه ها همه پر هستند. از خوشحالی نزدیک است سکته کنم! (نمی دانم چه مرضی ست که تازگی ها به سکته کردن می گویند سکته زدن!)
دیشبش مسئولی در تلویزیون گفته بود که : مبادا خیال کنید با دادن یارانه ها کالایی گران می شود! نه به جان شما! حاشا و کلا! ابدا"!
به همسرم گفتم : ای وای... دیدی, (یعنی شنیدی!) قرار است بعد از دادن یارانه های نقدی بدبخت بشویم. ما هم که بابی خیالی تو(نمیدانم چرا نسبت به کلمه بیعرضه حساس شده است) همیشه هشتمان گرو نهمان است.
از پشت روزنامه صورتش را بیرون می آورد و با بی خیالی اعصاب خورد کنش می گوید: ولی من شنیدم که گفت گران نمی شود. اشتباه شنیدی. و دوباره صورتش را پشت روزنامه می برد.
متوسل به زور می شوم. روزنامه را از دستش می کشم و با نیش و کنایه می گویم تو مثلا خبر نداری هر چه در تلویزیون می گویند حتما برعکسش می شود.
با تعجب می گوید: مگر داری به تلویزیون جمهوری اسلامی نگاه می کنی؟ می گویم: نه پس, تلویزیون کره مریخ است.
تورا به جان هر کس که دوست داری فردا بیا برای یک بار هم که شده حرف مرا گوش کن و برویم فروشگاه رفاه کمی مواد غذایی بخریم تا برای مدتی از گرسنگی نمیریم.
مثل همیشه می گوید حالا تا ببینم.
من نسبت به این جمله حساسم. یعنی چه حالا تا ببینم. که معمولا هم یعنی نمی آید.
نیامد ماشین را هم با خودش برده. عیبی ندارد. فوقش موقع برگشتن یک ماشین دربست می گیرم. وقتی بعد از دادن یارانه ها قیمت ها گران شد آنوقت به هوش و موقع شناسی من آفرین می گوید.
اول دال رفتم سروقت قفسه بیسکویت جات که همان جلوی فروشگاه است. ده بسته بیسکویت ساقه طلایی هم بخرم در زمان قحطی 20 روز زنده نگهمان می دارد. زنی با پسرش می آید و عدل بالای سر من می ایستد و هر دو با چشم های درشت و سیاهشان زل می زنند به بیسکویت ها در چرخ خرید من. در قفسه فقط 8 بیسکویت ساقه طلایی بود که همه را برداشته بودم. احساس محتکری بدجنس به من دست می دهد, چهار تایش را بیرون می آورم و به زن می دهم. او هم یکی را می چرخاند و می گوید: خاک برسرشان! قیمتش دو برابر شده و پرتشان می کند در قفسه.
یکی از بیسکویت های چرخ خودم را برمی دارم و قیمتش را نگاه می کنم هر بسته صد تومان گران شده. یعنی 25%.
بور و خیط شده با همان چهار بسته به راه خودم ادامه می دهم. به قفسه قند و شکر و چایی می روم. اینها به مدد آیت الله سلطان شکر حتما به قیمت قبلی هستند. اما زهی خیال باطل! اجبارا برای اینکه دست خالی به خانه برنگردم دو بسته نیم کیلویی چای و سه بسته یک کیلویی شکر برمی دارم. زن و شوهر جوانی که قیمت جدید را می بینند شروع می کنند به فحش دادن, گه به قبر پدرشان! کثافت ها! وای... اصلا به تیپشان نمی آید حرف به این رکیکی بزنند.
به قفسه آرایشی بهداشتی می روم. دوسه شامپوی صحت و یک بسته صابون گلنار و چهار بسته دستمال کاغذی برمی دارم. اگر در زمان قحطی گرسنه ماندیم عیب ندارد اما اقلا جلوی دوستان و آشنایان تمیز و مرتب باشیم. یک هو شیطان گولم می زند که قیمت ها را نگاه کنم. دود از کله ام برمی خیزد. هر بسته صابون گلنار 500 و هر قوطی شامپوی صحت 300 و دستمال چهارتایی 800 تومان گران شده .
خجالت می کشم آن ها را برگردانم سرجایشان.
پیرمرد و پیرزنی که به عینک نزدیک بین خود شک دارند, بسته ای 300 برگی دستمال کاغذی را به من می دهند. دخترم, قیمت روی آن را درست نمی بینیم چند است؟ می خوانم و می گویم 2000 تومن. می گوید بر پدرشان لعنت! چقدر؟ می گویم 2000 تومان. البته نوع نامرغوب ترش که من خریده ام ارزان تر است. مرد موقر بلند می گوید: آشغال های عوضی, زدن مملکت مارا خراب کردند حالا می خواهند مردم را از گرسنگی بکشند. می خواهم بگویم که آدم از نخوردن می میرد نه از بی دستمالی که ادامه می دهد: غرفه ی گوشت رفته ای؟ می گویم هنوز نه. پیرزن مدام در حال نفرین کردن یک کوتوله است که من نفهمیدم چه کسی ست.
می آیم کرم دست بردارم و درحال دیدن قیمت جدیدش هستم که از پشت غرفه ی گردان صدای زن و شوهر جوانی را می شنوم ( و قسمتی از لباسهایشان را می بینم) که آن طرف مشغول انتخاب کاندوم هستند. مرد می گوید قبلا بسته هایش 12 تایی بود 2000 تومان بود حالا بسته ی سه تایی 1500 تومان شده. هنوز یارانه نداده به استقبال گرانی رفته اند. ایشاالله همین امسال تکلیف این حکومت معلوم میشود. دختر میگوید نخریم, خودمان یک کارش می کنیم. و انگار دارد با اشاره توضیح بیشتری می دهد که پسر میگوید یعنی چه یک کارش می کنیم؟ با این وضع مملکت یک بچه را هم پس بیندازیم و بدبختش کنیم؟
می خواهم به شوخی از پشت غرقه بگویم : در عوض ماهانه یک یارانه دیگر به درآمدهای خانواده تان اضافه می شود که از خشم و عصبانیت پسر می ترسم و نمی گویم.
کرم دست ایرانی 400 تومانی شده 1100 تومان. ناچار یکی برمیدارم.
می روم سراغ قسمت گوشت و مرغ و ماهی. قیمت ماهی و مرغ بسته بندی که وحشتناک است. تصمیم می گیرم غیر بسته بندی و از بازار بخرم. اوضاع گوشت چرخ کرده اما بهتر است. فقط بسته ای هزار تومن اضافه شده. سه بسته برمیدارم.
از هر قسمت مواد پروتئینی که رد می شوم صدای فحش و بحث می شنوم.
- الهی به زمین گرم بخورند! ابله ها!
- جوان هایمان را با تیر و تفنگ و چماق می کشند مارا هم می خواهند از گرسنگی بکشند.
- همه اش تقصیر آن مردک یک دست است.
- نه بابا. او هم یک عروسک خیمه شب بازی است . آخر یک آدم کوتوله می تواند بر یک کشور بزرگ حکومت کند؟
- نه که نمی تواند. همین جوان ها نسخه اش را پیچیده اند.
- کار کار امریکاست.
- نخیر آقا, کار کار انگلیس است.
- ببخشید, اما شما روسیه را دست کم گرفته اید.
- کار کار خود مردک احمقه! به کشورهای دیگه چه ربطی داره؟
- تا خون ما را نمکند مگر ول کن هستند آقا, کجا بروند به از اینجا. اصلا کجا را دارند بروند انگلها.
- شوهر مرا از سر کار معلق کرده اند. رفته به برادر یکی از همین جوانهایی که در تظاهرات بعد از انتخاباتت کشته شده سر بزند. دلش سوخته بود برای خانواده اش. کسی گزارشش را داده و گفته اند فعلا یک هفته نیا سرکار.
- اینها خیر نمی بینند خواهر. جزای کارهایشان را می بینند.
- ای خانم, نفرین اگر به اینها اثر داشت که سی سال حکومتشان طول نمیکشید. همان سالهای 67 بعد از آن همه اعدام رفته بودند.
- آخر مگر هنوز یارانه داده اند که همه چیز اینقدر گران شده است.
- دارد می شود عین سالهای زمان انقلاب. لابد از فردا مردم هی بچه پس می اندازند که درآمد خانواده شان زیاد شود. غافل از اینکه همین یک شاهی صنار باعث می شود قیمت ها چند برابر شود. بیا! گوشتی را برمی دارد بعد از خواندن قیمت پرتش می کند, هنوز به جیب ما نرسیده بادش به اینها خورده.
- رای هایمان را خوردند می خواهید جیبهایمان را خالی نکنند؟آخ... اگر موسوی رئیس جمهور می شد...
- جوان, تو هنوز خامی, اگر موسوی هم می آمد کاری نمی توانست بکند. اینها باید بالکل بروند. همه شان با هم.
- الاغ از اینها بهتر میفهمد. دیدید چطور چین هر چه آشغال دارد به کشور ما صادر می کند و جوان های ما بیکار شده اند.
- ایران یک رضا شاه یا آتاتورک احتیاج دارد تا چوب در... اینها فرو کند و از کشور بیندازدشان بیرون.
و فحش های رکیکی که اجبارا نشنیده می گیرم.
می روم سروقت ماکارونی و رب گوجه و روغن. و شکلات. از هر کدوام چند تایی برمی دارم اما عجیب احساس سرداری شکست خورده در نبردی عظیم را دارم.
خوب شد همسرم با من به خرید نیامد. کلی مسخره ام می کرد و کلمه ی معروف " دیدی گفتم" را بارها تکرار می کرد.
هنوز فکرش از سرم نگذشته که به موبایلم زنگ می زند. کجایی؟ تا می گویم فروشگاه رفاه. می گوید ای وای...اصلا یادم نبود. وایسا. اتفاقا نزدیک آنجا هستم.
می خواهم تا نرسیده, زود چرخ را به طرف صندوق هل بدهم و حساب کنم که می رسد. خریدم 150 هزار تومن می شود. درست موقع فیش دادن می رسد. به خانه می آیم. دانه دانه با هم حساب می کنیم. اگر هفته ی پیش همین خریدها را می کردیم حدود 50 هزار تومان کمتر می شد.
فحش ها را یک بار دیگر در ذهنم مرور می کنم.
واقعا چه رازیست در پس حماقت های پرشمار یک رئیس جمهور یا یک حکومت؟
لینک در بالاترین
شنبه، آبان ۲۳، ۱۳۸۸
خوبی چه بدی داشت که اصلا نکردی...
کافیه یه ویروس بیفته به جونت. هنوز نمردی فراموشت می کنن
ما می گیم ملت عیادت نمیان از ترس گرفتن مریضی. دیگه با تلفن که ویروس منتقل نمی شه.
می مردید یه زنگ می زدید دوست جون جونیا. این همه براتون کردم وقتی مشکلی داشتید یا مریض می شدید
مردم از تنهایی. مرده شور همه تونو ببره:)
وقتی شوهر جون دوست ِ آدم هم اتاقشو سوا کنه... دیگه چه توقعی از دیگران... لاالله الا الله...
پنجشنبه، آبان ۲۱، ۱۳۸۸
انگار من هم همراه با احسان اعدام شدم...
احساس می کنم احسان برادرم بود, من بودم, همه ما بودیم. تموم کسایی که با این حکومت مخالفیم. ما هم با احسان اعدام شدیم. .
شما تا حالا کردستان رفتید؟
به خاطر احسان هم که شده یه سفر حتما برید..
نمی دونید چه مردم خالص و پاکی داره و نمی دونید طبیعتش چقدر زیبا و بکره .
با یک سفر دوسه روزه می شه فهمید چه در رژیم شاه و چه در سی سال حکومت حمهوری اسلامی به این استان نرسیدن و سعی در عقب نگه داشتنشون داشتن.
بگردید ببینید چند کارخونه و منطقه صنعتی در شهرهای استان کردستان وجود داره؟ تقریبا هیچ...
اما ببینید مردم رشید کرد چطور سرهاشونو بالا گرفتن و محکم راه می رن و چطور با تحقیر به مإموران انتظامی غیرکرد که ترسان و لرزان سر هر کوی و برزن با اسلحه های آماده به شلیک ایستادن نگاه می کنن. و زن هاشون چطور موهای کمندشونو از گوشه های روسری در چشم پاسدارها می کنن .
حتی پاسدارهای کرد هم منتظرن یه شغل پیدا کنن تا زودتر استعفا بدن.(من خودم با یکیشون حرف زدم. بعدا ماجراشو می نویسم)
رژیم می خواد با کشتن احسان روحیه مردم مقاوم کرد رو در هم بشکنه ولی زهی خیال باطل.
ملت کرد هیچوقت زیر بار زور نمی ره و حتما روزی داد او و بقیه جوانان ایرانی رو می گیره.
اشک مجالم نمیده....
2- وبلاگ جدید مادران عزادار.
به مدد حکومت روز به روز بر تعدادشون افزوده می شه و امروز مادر احسان به این جمع پیوست...
3- اسامی 12 کرد دیگر در انتظار اعدام.
برای اینها کاری کنیم.
لینک در بالاترین
توصیههای مهم دکتر Vinay Goyal برای پیشگیری از آنفلوآنزای نوع A یا خوکی
شما برید مطب دکترا ببینید تو اتاق انتظارشون چند نفر با حال زار و نزار با علائم این بیماری نشستن منتظر نوبت ویزیت.
تو فامیل و دوست و آشنا چند نفرشون دوسه هفته ست خوابیدن تو رختخواب؟
امروز شنیدم در یک کلاس سوم دبیرستان در گوهر دشت کرج از 30 نفر دانش آموز فقط 11 نفرشون حاضر بودن و بقیه آنفلوآنزا داشتن.
اینا هیچکدوم تو آمار آقایون جای ندارن؟
توصیه ای برای پیشگیری از آنفلوآنزای خوکی:
در هنگام اپيدمي جهاني يك بيماري، امكان عدم تماس با عامل آن بيماري تقريباً غيرممكن است در حاليكه امكان پيشگيري از ابتلاء به آن وجود دارد.
هنگامي كه هنوز سالم هستيد و بدن شما علائمي از ابتلاء به آنفولانزاي نوع A را نشان نميدهد، رعايت چند دستورالعمل ساده از ابتلاء به بيماري و يا توسعه آن جلوگيري مينمايد.
تنها راه ورود ويروس آنفولانزاي نوع A از طريق دهان يا بيني ميباشد. براي پيشگيري از بيماري كافيست نكات زير را رعايت نمائيد:
1) دستهاي خود را چندين بار در روز بشوئيد.
2) هيچيك از اجزاء صورت خود را لمس نكنيد و در مقابل اين وسوسه مقاومت نمائيد. (مگر براي خوردن، نوشيدن، شستشو و ساير امور ضروري)
3) دوبار در روز با آب نمك ولرم قرقره نمائيد (ميتوانيد از محلول ليسترين نيز استفاده نمائيد.) ويروس آنفولانزاي نوع A از هنگام ورود از طريق دهان يا بيني به مدت 2 الي 3 روز در گلو باقيمانده و همانجا تكثير ميشود. با قرقره محلولهاي ضدعفوني كننده مانند آب نمك يا ليسترين ميتوانيد از تكثير ويروس و ابتلاء به بيماري جلوگيري نمائيد. اين توصيه ساده را بياهميت تلقي ننمائيد.
4) همانند بند 3، بيني خود را نيز حداقل يك بار در روز با آب نمك شستشو نمائيد. اين موضوع ممكن است براي برخي افراد كمي مشكل بنظر برسد اما با كمي تمرين موفق خواهيد شد.
5) مصونيت خود را از طريق مصرف غذاها و ميوههاي حاوي ويتامين C افزايش دهيد. چنانچه ناچار از مصرف قرصهاي ويتامين C ميباشيد، از وجود روي (Zinc) در آنها اطمينان حاصل نمائيد.
6) هرچه ميتوانيد مايعات گرم مانند چاي،قهوه و .... بنوشيد. اثر نوشيدن مايعات گرم مشابه قرقره نمودن آب نمك اما بصورت معكوس ميباشد.
با قرقره نمودن، ويروس را از بدن خارج مينمائيم و با نوشيدن مايعات گرم، ويروس را به داخل معده انتقال ميدهيم كه در آنجا امكان تكثير ندارد.
پيشنهاد ميكنم اين دستورالعملها را براي سايرين ليست نمائيد. شما نميدانيد چه اشخاصي ممكن است با توجه به آن زنده بمانند.
الاحقر: "دكتر ويناي گويال”
---------
اینم به زبون خارجکی:
1) Frequent hand-washing (well highlighted in all official communications).
2) "Hands-off-the-face" approach. Resist all temptations to touch any part of your face (unless you want to eat, bathe…).
3) *Gargle twice a day with warm salt water (use Listerine if you don't trust salt). *H1N1 takes 2-3 days after initial infection in the throat/nasal cavity to proliferate and show characteristic symptoms. Simple gargling prevents proliferation. In a way, gargling with salt water has the same effect on a healthy individual that Tamiflu has on an infected one. Don't underestimate this simple, inexpensive and powerful preventative method.
4) Similar to 3 above, *clean your nostrils at least once every day with warm salt water. *Not everybody may be good at Jala Neti or Sutra Neti (very good Yoga asanas to clean nasal cavities), but *blowing the nose hard once a day and swabbing both nostrils with cotton buds dipped in warm salt water is very effective in bringing down viral population.*
5) *Boost your natural immunity with foods that are rich in Vitamin C (Amla and other citrus fruits). *If you have to supplement with Vitamin C tablets, make sure that it also has Zinc to boost absorption.
6) *Drink as much of warm liquids (tea, coffee, etc) as you can. *Drinking warm liquids has the same effect as gargling, but in the reverse direction. They wash off proliferating viruses from the throat into the stomach where they cannot survive, proliferate or do any harm.
I suggest you pass this on to your entire e-list. You never know who might pay attention to it - and STAY ALIVE because of it.
Dr. Vinay Goyal
لینک در بالاترین
0:12 Zeitoon
دوشنبه، آبان ۱۸، ۱۳۸۸
اندر احوالات یک بسیجی کتک خورده در روز 13 آبان
ببینید آششون چقدر تلخ و شوره که دل خودشون رو هم زده!.
از صداقت آقا مرصاد خوشم اومد. و اگه من وکیل و قاضی بودم حتما بعد از انقلاب سبز, به بی حرمتی که به او شده رسیدگی می کردم.
اما مگه حتما باید بی عدالتی و زورگویی به صورت عملی به سرمون بیاد تا درکش کنیم؟
از بقیه حزب اللهی های محترم تقاضا می شه قبل از اینکه بدتر از اینا به سرشون بیاد بشینن کلاه خودشونو قاضی کنن و از همکاری با اینا توبه کنن و به آغوش گرم مردم پناه بیارن!
نوشته خودش رو بی کم و کاست بخونید:
13 آبان سال ۸۸ روز بیاد ماندنی برای من ...خدایا فقط برای رسالتی که دارم این چند خط را می نویسم
شاید کسانی که این چند خط نوشته را می خوانند باورشان نشود من این مطالب را می گویم: دبیر وبلاگ بهشت خوبان ، اما این نوشته از روی عصبانیت از دست نیروی انتظامی تحریر نشد . از خودم ناراحتم برخورد نیروی انتظامی امروز با مردمی که اصلا کاری با این ماجرا نداشتند و نه این سو برایشان مهم بود نه آن سو بسیار بد بود . من کاری با حامیان جناح مقابل ندارم آنها کارشان از نظر من صد در صد اشتباه است . اما در این میان نیروی انتظامی سنجیده عمل نکرد . و اگر می توانستم تصاویری از صحنه هایی که می دیدم بگیرم بدون شک حیثیت نیروی انتظامی زیر سوال میرفت .
بیش از ۵۰ باتوم از نیروی انتظامی و پلیس امنیت نوش جان کردم !
از ۴ راه ولی عصر (عج) تا انتهای خیابان مطهری با چشمانم چیزاهایی را دیدم که برایم قابل هضم نیست .
من موافق آشوب نیستم و امروز کسانی را دیدم که در خیابان مطهری در حال عبور و بدون هیچ شلوغ کاری از دست برادران نیروی انتظامی کتک خوردند اما بهتر است که بگویم چیزی که دیدم ، ای کاش کتک بود !!! و برای همیشه در ذهنم ثبت شد . "
لینک در بالاترین
