سه‌شنبه، آبان ۰۵، ۱۳۸۸

الهذیونات الکبیر

1- یه جمله معروف هست که می گه هر مشکلی که آخر سر نکشدت, قوی ترت می کنه.
ما رو بیماری نکشت, اما قوی ترم هم نکرد. دارم می میرم از ضعف.

2- اینقدر این روزها هذیان گفتیم و باعث نشاط و انبساط خاطر عمله جات بیمارستان شدیم که چه!
مثلا در حالت تب و زیر سرم به دکتر که داشته با سی با از ترسیدنش از سوار شدن به هواپیما می گفته گفتیم "این حکومت خودش داره سقوط می کنه چه برسه به هواپیماهاش" و دکتر هم با کمال مهربانی گفت شما راحت بخوابید فکر مغشوش نکنید.

3- اینقدر این روزها دل نازک شدیم که وقتی سوسک توی فیلم کارتونی هم روی برف لیز می خورد های های می زنیم زیر گریه.
4- گاهی هم از شنیدن چیزهای گریه دار بیهوا می زنیم زیر خنده و تازه بعد از چند دقیقه پی به اشتباهمان می بریم . مثلا اولش که شنیدم دو تا راننده که از قضا اسم هر دو غلامرضا بوده در تاریخی نزدیک به 8/8/88 بر سر سوار کردن یک مسافر با هم دیگر دوئل می کنن و یکیشان می زند آن دیگری را می کشد.

5- خدا به شما هم شفای عاجل عنایت کند. خسته شدیم از خوابیدن و گریه کردن.

6- وقتی یه مدت نمیام به وبلاگم یه خورده دست و دلم به نوشتن نمی ره. بخصوص که فکر می کنم از دنیای وبلاگستان عقب افتادم. یا فکر می کنم اصلا مگه کی دلش برای زیتون تنگ می شه.

7- بعد از ماجرای سیستان و بلوچستان رفته بودم به محله ای غریب برای خرید. مرد فروشنده داشت برام میوه می کشید. (شغلشو تو این نوشته عوض کردم) دیدم چند تاشون لک داره. گفتم توروخدا میوه خوب بگذار. کُرد که جنس خراب نمیده دست مشتری. مثلا خواستم بگم از لهجه ت فهمیدم کُردی.
رگ غیرتش به جوش اومد و میوه قبلی ها رو خالی کرد و از نو شروع کرد به برچیدن درشت ترینشون. حالا از من اصرار که نه دیگه, برای بقیه مشتری هات هم بذار. همه خوب خوباشو برای من نذار. گفت نخیر, باید کرد بودنمو به شما ثابت کنم .
بعد گفت فکر نکنی از اون کرد معمولیاش هستم ها... گفتم یعنی چه؟ گفت من یک پ.ک.ک. هستم. عشق من عبدالله اوجالانه. اون موقع روز اونجا خلوت بود و مشتری دیگه غیر از من اونجا نبود. اسم اوجالان که اومد بقیه همکاراش هم بهش پیوستن و شروع کردن از اوجالان تعریف کردن . گفتن اسم پژاک به گوشت نخورده؟ گفتم چرا شنیدم اما نمی دونم چی می گن. راستش یه خورده ازشون ترسیدم. گفتم نکنه اینا آنتن هستن و می خوان ببینن من چی می گم. گفتم من زیاد شناختی ازشون ندارم. به هم با خنده نگاه کردن و گفتن حتما شنیدی گروه ریگی تو بلوچستان چیکار کرده؟ دمشون گرم. پژاک هم همینطوره.
خواستم نصبحتشون کنم, گفتم یعنی شما با ترور و عملیات انتحاری موافقید؟ گفتن آره. مگه شما موافق نیستید؟ گفتم معلومه که نه! ترور باعث ناامنی تو اجتماع می شه از اول انقلاب هم دیدیم هر کیو می کشن فوری یکی از اون بدتر به جاش میاد. اون کشته شده هم شهید والامقام حساب می شه. مثلا همین احمدی نژادو اگه کشته بودن الان اینقدر خوار و خفیف می شد؟این وسط یه عده آدم بیگناه هم کشته می شن.
گفتن خوب انقلاب هزینه داره. گفتم چه انقلابی بابا؟ ترور و هرج و مرج کجاش انقلابه؟ باعث میشه حکومت نیروی نظامیشو بیشتر تقویت کنن و بهانه بده به دستشون برای سرکوب انقلابیها. من که هیچوقت دوست ندارم حکومتی سرکار بیاد که دشمناشو با ترور از بین برده. و تفنگ و بمب زبونشونه. گفتن ولی این تنها چاره ست. با اینکه این حرفو از خیلی ها این روزا شنیده بودم اما باز باورم نشد و هنوز ازشون می ترسیدم. چند بار گفتن نکنه تو طرفدار آخوندایی؟ گفتم نه بابا! غلط بکنم!
موقع پول دادن, چون در حین حرف زدن کلی خرید کرده بودم و از هر چی یک کیلو خواسته بودم سه چهار کیلو برام کشیده بودن و ترسیدم اعتراض کنم برام تفنگ بکشن:) پول توی کیفم کم اومد و مجبور شدم به جیب مخفی کیف که برای روز مبادا چند اسکناس 5 هزار تومنی قائم کرده بودم مراجعه کنم که در آوردن پول همانا و ریختن چندین مچ بند سبز که همونجا جاسازی کرده بودم همان.
همه شون قهقه زدن زیر خنده. پس تو از اون سوسولایی که با النگوی سبز می رن انقلاب نرم کنن؟ حوصبه نداشتم, گفتم نه بابا نذر دارم می خوام آجیل مشکل گشا بخرم بکنم تو کیسه دورش روبان ببندم. گفتن تو گفتی و ماهم باور کردیم. اما یادت باشه انقلاب باید سخت باشه نه نرم!
آخرش هم نفهمیدم شوخی کردن یا جدی گفتن.

8- کرزای با این همه هیکل و کبکبه و دبدبه قبول کرد تقلب شده و انتخابات باید به دور دوم بره, اما احمدی نژاد کوچولوی ریزه میزه قبول نکرد.
ژان پسر 23 ساله نیکلای سارکوزی رئیس جمهور فرانسه- که یک سوم سن احمدی نژادو داره- با پارتی بازی قرار بود بشه رئیس یه نهاد مالی خودش خجالت کشید و انصراف داد اما اینا با پررویی عین بختک چسبیدن به تموم پست هایی که با پارتی بازی صاحبشون شدن.


9- کاریکاتور جالب نیک آهنگ کوثر در مورد 13 آبان.



خدا کنه روز آنلاینی ها نفهمن به فضاشون لینک دادم. فلیکر خودم مدتیه باز نمیشه بذارم اونجا. وبلاگ آقای کوثر هم باز نمیشه ببینم گذاشته تو وبلاگ خودش یا نه. انگار خلافش خیلی سنگینه چون با آنتی فیلتر هم می گه اکسس دینای

10- خوشحالم که بالاخره پدر حسین درخشان سکوت رو شکست و به بازداشت پسرش اعتراض کرد.

از تمام کسایی که اسامی و عکسای بازداشت شده ها رو در وبلاگشون دارن خواهش می کنم اسم و عکس حسین درخشان رو هم –اگه تاحالا اضافه نکردن- اضافه کنن. من واقعا نگرانشم. و اگه هنوز پدر و مادری پیدا می شن که فکر می کنن اگه دستگیری فرزندشونو به مردم اطلاع ندن حکومت براشون تخفیفی قائل می شه عبرت بگیرن.

11- خوشحالم که هنوز افرادی مثل ژیلا بنی یعقوب تو مملکتمون هستن. جایزه هاش مبارکش باشه.

12-( اگر دین دارید, چه اشکال دارد کمی هم آزاده باشید! (کار مشترکی از من و حسین آقا)


13- التظاهراته, من الایمان!
بخصوص از نوع 13 آبانیش

پ.ن.
می گم گاهی الکی خنده ام می گیره شما هی باور نکنید.
شروع کردم کامنت های پست قبلو از آخر خوندن دیدم آرش برای آقای خامنه ای و احمدی نژاد و سردار جعفری کامنت نوشته:
آقای خامنه ای، آقای احمدی نژاد، آقای سردار جعفری... و دیگران، بیایید با هم کشور خود را بسازیم.
"بگذارید آیندگان و فرزندان ما به خرد و همدلی ما و زندگی کردن در ایرانی آباد و آزاد و سربلند به خود ببالند. هنوز دیر نشده. اختلافات همیشه بوده و خواهد بود. بگذارید همان طور که قرآن گفته داوری اختلافات مان را به پیش داور بزرگ اندازیم. به نفع همه ماست که برای زندگانی مسالمت آمیز در کنار یکدیگر به دمکراسی و داوری صندوق های رای تن در دهیم. "

آخه آرش جان اگه هدف اینا از روی کار اومدن ساختن مملکت بود که الان ایران باید گلستان می بود.
یعنی چه هنوز دیر نشده؟ یعنی مثلا بیان بگن ببخشید اشتباه کردیم, یه سی سال دیگه به ما مهلت بدین ,ما هم باید بگیم چشم بفرمایید ایران ما چند تا سی سال دست شما!؟

لینک در بالاترین

یکشنبه، آبان ۰۳، ۱۳۸۸

برادران لاریجانُف و حذف تدریجی تاریخ کشور ایران- البته به جز اسم آخوندها

1- بیخود اینقدر ناامید بودم. همه ش پیش خودم می گفتم چند نفر از ایرانی های ساکن آمریکا, کانادا و اروپا می رن جلوی سازمان ملل! می گفتم چند نفرشون دلشون میاد یکی دو روز از زندگی, کار, درس, سینما, قرار با دوست پسر دختر, وقت دکتر, بردن بچه به مهد کودک و هزار کار و گرفتاری دیگه بگذرن و از کاری که ما چند ساله انجام می دیم برای رسیدن به آزادی حمایت می کنن. کدوم از وبلاگ نویسا و کامنت نویسای معترضی که می شناسمشون! پیش خودم چند اسم می گفتم و بعد بدبینی میومد سراغم. نکنه تموم اون شجاعتها و جسارت ها مختص پای کامپیوتر باشه.
چند بار اومدم تو وبلاگم بنویسم توروخدا همه تون برید و دیکتاتور کشور ما رو "هو "کنید, پیش همه جهانیان حکومتمونو افشا کنید, بگید ما داریم چی می کشیم. اما هر دفعه پشیمون می شدم.
می گفتم زشته من بگم. خودشون دلشون از من پُرتَره. تو غریت از جریانات اخیر چه بسا بیشتر از ما زجر کشیدن, حتما می رن.
و خوشبختانه همینطور هم شد.
عکس ها و فیلم ها رو که دیدم اشک شوق به چشمام اومد.
بلند شدن نماینده های کشورهای دیگه موقع سخنرانی احمدی نژاد رو که دیدم فهمیدم خارج کشوری ها چه تلاش بزرگی کردن برای قبولوندن اینکه جان و آزادی مردم ایران رو فدای مصلحت مالیشون نکنن.
دوچرخه سواری پویا علاقه بند و دوستانش از تورنتوی کانادا تا نیویورک پیام بزرگی به جهانیان داد.
پلاکاردها و شعارها, همبستگی مردم که از هر عقیده و مسلکی اومده بودن, از مجاهد و فداییِ و سلطنت طلب و اصلاح طلب گرفته تا خاخام های یهودی و کشیش های مسیحی و... کلی امیدوار و دلگرم کرد.

2- امروز عصبانی از شنیدن مزخرفات احمدی نژاد در مجمع سازمان ملل بعد از بارون شدید که انگار داشت به حال ما گریه می کرد از خونه زدم بیرون. سوار تاکسی شدم. راننده عاقله مردی سپید موی و سپید ریش بود. داشت رادیو گوش می داد. وقتی مجری اخبار داشت از نشست رهبر و سخنرانی احمدی نژاد حرف می زد پسری که عقب نشسته بود بیهوا گفت مرتیکه پر رو خجالت نمی کشه. با چه رویی پاشده رفته آمریکا. دختر بغل دستیش گفت: طرف به سنگ پای قزوین پنالتی زده. آبرومونو جلوی همه برده بازم دست برنمی داره. خانمی که بغل دست دختر نشسته بود گفت تو ماهواره دیدید چطور نماینده های کشورهای دیگه وسط صحبتاش پا شدن رفتن؟ من به جای اون از خجالت مردم. شوهرم و بچه هام اونقدر طفلکی ها حرص خوردن که مریض شدن و نرفتن سرکاراشون.

من هم که عصبانی... از صمیم قلب چیزهای دیگری اضافه کردم. یعنی در واقع و با عرض معذرت هر چی از دهنم اومد گفتم. و البته از تظاهرات مردم جلوی سازمان ملل هم گفتم.

راننده تاکسی با صورت برافروخته گوش می داد و هی از آینه پشت سری ها و گاهی –هر وقت حرف می زدم- منو برانداز می کرد در حالیکه انگشت اشاره دست چپش رو با حرص می جوید.
گفت اگه اینایی که میگید راست باشه و اگه جای شماها بودم اعتصاب می کردم و یه ماه از خونه بیرون نمیومدم تا تموم کارای مملکت بخوابه. بعد پرسید همه تون به موسوی رای دادید دیگه. گفتیم بله. زن پشت سری گفت فقط دخترم به کروبی رای داده.
راننده گفت من دستم بشکنه به احمدی نژاد رای دادم. مثل سگ پشیمونم. اصلا باورم نمی شد احمدی نژاد با جوونای مردم اینکارا رو بکنه. چهار سال اول به نظرم خیلی خوب کار کرد. اما الان سگ پدر شده عین توله سگ خ. و بعد با حسرت اضافه کرد: اگه خمینی زنده بود.... پدر این بی ناموسا رو در می آورد. قتل و تجاوز تو حکومت اسلامی؟ هیهات... پسر گفت اگه اونم زنده بود فرقی نمی کرد. ما حتی دیگه موسوی رو هم بدون شرط نمی خواهیم. اصلا حکومت اسلامی نمی خواهیم.
از یه لحاظ خوب شد اینکارا رو کردن. همه چیز یکسره شد.
تاکسی خطی بود و همه با هم به مقصد رسیدیم. راننده می خواست از هیچکدوممون کرایه نگیره. اما به زور بهش دادیم. گفتیم تقصیر تو چیه پدر جان؟ گفت چرا من با این ریش و موی سفید نباید گول اینا رو می خوردم. دستم بشکنه. کور بودم ... و تا چند متر که دور شدیم همینطور هی می گفت و می گفت... و یعد بهو کلهشو بیرون آورد و داد زد: گفته باشم, بهترین راه اعتصابه!!

3- سر راه رفتم ورزشگاه محل, گفتم امروز نوبتم نیست فقط اومدم فقط نیم ساعت تخلیه انرژی و بعد می رم. مربی خندید گفت چی شده. ناراحتی؟ گفتم از دست احمدی نژاد دلم خونه.
آقا , مربیه نامردی نکرد ما رو برد دم کیسه بکس و به همه که مکالمه مارو شنیده بودن گفت فکر کنید این احمدی نژاده. بیچاره کیسه بوکسه...
فکر کنم امشب از دست درد خوابم نبره.


4- جمعه بعد از تظاهرات اومدم دیدم اینترنتمون قطعه. تا دو روز. هر ماه کلی ازمون پول می گیرن اما حداقل ماهی هفت هشت روزش یا قطعه یا سرعت اینقدر کمه که نه می شه جایی رفت و نه حتی ای میل چک کرد. اینم یه نمونه از ترسشونه.

5- بعد از درست شدن اینترنت دیدم یه عالمه عکس از اون روز گذاشتن. الان هم که دیگه بحث احمدی نژاد در نیویورک داغه. باید چند تا از هزاران عکسی که از یک هفته قبل از انتخابات تا حالا گرفتم بذارم تو فلیکر برای یادگاری.

6- امسال هر دوستی از خارج کشور برای تعطیلات تابستونی اومد ایران گفت که سران مملکتی و بسیجی های پولدار دارن گر و گر خارج کشور به اسم پسر دخترا یا زنشون آپارتمان و ویلا و مستغلات دیگه مثل مغازه و سوپر و رستوران می خرن . اونا رو به بهانه ادامه تحصیل می ذارن اونجا و خودشون برای بخور بخور بیشتر برمیگردن ایران تا تقی به توقی خورد دنبال سوراخ موش نگردن.
دوستی می گفت یکی از این نوع خانواده ها اومدن در همسایگی ما توی یه ویلای بزرگ در ونکوور زندگی می کنن. زنه بعد از حوادث اخیر چادرشو برداشته روسری کیپ سرش می کنه و سعی می کنه با همسایه ها دوست باشه و رفت و آمد کنه اما حواسش نیست و اغلب همسایه ها رو امر به معروف نهی از منکر می کنه. مثلا گفته جلوی پسر من آستین کوتاه نپوشید, این دوست ما یه دفعه برگشته گفته ما از دست شماها مهاجرت کردیم اومدیم اینجا, اینجا دیگه جان مادرت دست از سرمون بردار.
می گفت پسراش که ته ریش داشتن تازگی ها ریش می زنن و دختره یه هوا ته آرایش داره. خوبه والله با نون حروم چه زندگی های پیداکردن و هیچوقت هم محاکمه نمیشن...


7- SMS هفته:

قابل توجه جوانان بيکار: اگر از تنهايي رنج مي بريد . اگر مشکل جنسي داريد . اگر مشکل رواني داريد . اگر عشق لات بازي داريد ولي زورتان به کسي نمي رسد . اگر از نظافت بيزاريد . اگر چند ساله کنکور مي دهيد ولي دانشگاه قبول نمي شويد. همه و همه با سهميه بسيجي امکانپذيره...... امروز ثبت نام کنيد، فردا تجاوز کنيد ( انتخاب با شماست)



4:00 | Zeitoon | نظرها

سه‌شنبه، مهر ۱۴، ۱۳۸۸

اینا به خودشون هم رحم نمی کنن...




یکی از دوستام که هم خودش و هم خانواده ش به احمدی نژاد رای داده بودن رو چند روز پیش دیدم. خراب و داغون. دیگه نه برام کرکری می خوند و نه درباره موسوی چی ها جوک می گفت. پرسیدم: چی شده؟ چرا اینقدر دمغی؟
اولش نمی خواست بگه اما بعد از اصرار زیاد من که فکر می کردم شاید مشکلی پیدا کرده و من بتونم کمکی بهش بکنم, (اما بعدا فهمیدم که نه از من نه از هیچکس دیگه کاری برنمیاد) برام تعریف کرد چی شده.
یکی از آشناهاشون که از قبل از انتخابات تا مدت یک ماه از 6 صبح تا 12 شب برای تبلیغات و کمک در ستاد احمدی نژاد خودشو کشته بود.چند روز بعد از انتخابات در مسیر رفتن به خونه غیبش می زنه. خانواده ش از صبح تا شب تموم کلانتری ها, بیمارستان ها, حتی پزشکی قانونی رو می گردن و پیداش نمی کنن. یک ماه همه جا رو زیر و رو می کنن. از هم پالکی هاش هزار بار سوال می کنن اونا می گن ما خبر نداریم.
حتی شکشون می بره شاید طرفدارای کاندیداهای دیگه بلایی سرش آوردن. می رن تموم بیغوله های دور تهران رو می گردن بلکه جسدشو پیدا کنن. خبری نمی شه. تا اینکه سی و دوسه روز بعد زنگ می زنه و با صدایی ضعیف می گه که الان من زندان اوینم. با التماس موبایل یه بنده خدا رو قرض کردم. توروخدا به دادم برسید دارن می کشنم.
خانواده ش فوری چند تا آشنا و آخوند گردن کلفت که در جریان فعالیت های شبانه روزیش برای احمدی نژاد بودن جور میکنن و می رن اوین پیگیری و با هزار زحمت و هزار تا تعهدنامه و قسم نامه آزادش می کنن.
اونقدر شکنجه شده بوده و اونقدر به تموم اعصاب دست و پا و شکمش برق وصل کرده بودن که رعشه گرفته و درست نمی تونه حرف بزنه.همه جاش زخم چنگکه.
کاشف به عمل میاد که این آقا یک بار به طور اشتباه عکس احمدی نژاد رو به صورت سر و ته از گردن آویزون کرده بوده و همراه با عده ای تو خیابون به طرفداری ازش شعار می داده . یه نفر نامردی نمی کنه همونطوری ازش عکس می گیره و بعد از انتخابات عکسشو می ذاره تو وبلاگش(یا یه سایت اینترنتی) و زیرش می نویسه طرفدارای احمق احمدی نژاد رو ببینید(یه همچین جمله ای) و اینا هم فکر کردن این از قصد و غرض و دستور آمریکا و انگلیس این کارو کرده و احتمالا عامل نفوذیه. خلاصه که بلایی سرش آوردن که از فردی سالم و زبل و فعال تبدیل شده به یه آدم بیمار و رعشه ای و افسرده که هر آن احتمال خودکشیش می ره و دیگه حتی نمی تونه بره سر کار تا نون زن و بچه شو در بیاره.
حالا این دوست من و تموم خانواده و فامیلش شدن ضد رژیم...

2:26 | Zeitoon |

جمعه، شهریور ۲۷، ۱۳۸۸

تا پیروزی رسیدن, یک یا حسین دیگر

همه می روند, من هم می روم
از همینجا اعلام می کنم امروز نشستن در خانه حرام است.
امروز مثل سیزده به در است. اگر در خانه بمانید یحتمل نحسی اش دامنتان را می گیرد.
امروز درس بزرگی به دیکتاتور ها می دهیم...

سه‌شنبه، شهریور ۲۴، ۱۳۸۸

گفتم تا بازار بگیر بگیر و اعتراف هنوز داغه یکی هم من بنویسم که در روز دادگاه آماده باشم و برادرا به زحمت نیفتن.

1- ماجرای وبلاگ نویسی من برمی گرده به یک روز در اواخر تابستان سال 81 . داشتم برای خودم آلبالو یخی می خوردم و در فکر کشف انرژی هسته ای از هسته آلبالو در کتری برقی بودم که ناگهان در خونه رو زدن. مردی به نام میم.میم برام یه چمدون پر از دلار و یورو و فرانک و مارک و از این طور چیزا آورد و گفت اگه دست از کشف مشف برداری و به جاش وبلاگ بنویسی و یواش یواش جوونای مردمو از راه به در کنی و رژیم پاک جمهوری اسلامی رو بد نشون بدی بازم برات ازینا میاریم. آقا, مارو می گی آی وسوسه شدیم... آدمیم دیگه, جایزالخطا...

هنوز نصف پولا رو حیف و میل و خرج عیاشی نکرده بودم که خانم ز. از انگلیس زنگ زد گفت: پس کو وبلاگ؟ اسمشم حتما باید با اول اسم من شروع بشه! بعدا فهمیدیم اسم ایشون همون ز.ک ست که به دستور شوهرش (میم.ح.میم) تغییر داده به ز.ر.(اونوقت ادعای برابری زن و مردشم می شه) و هر بار می خواد زنگ بزنه هواپیما سوار می شه می ره انگلیس, تا معلوم نشه ایران زندگی می کنه.

2- شخصی به نام میم دال(موشه دایان) پس از مشورت با گاف. میم(گلدا مایر) پیشنهاد کرد که اسم وبلاگمو بذارم زیتون تا خاری باشم بر راه فلسطینیان و من چشم بسته قبول کردم.

3- خانم ز مرتب بهم زنگ می زد و بهم رهنمود می داد که چی بنویسم چی ننویسم. می گفت اول از نوشته های شخصی و خاله زنکی شروع کن و بعد به صورت زیرزیره با غلو کردن مشکلات ایران حکومتو زیر سوال ببر.
هیچوقت یادم نمی ره که یک بار مرغ خریدم کیلویی 2990 تومن و به صورت بیشرمانه ای تو وبلاگم نوشتم آی مردم مرغ شده کیلویی سه تومن! وقتی زعفرون از مثقالی 2 هزار تومن در طول دو سال شد 29 تومن عین پاچه ورمالیده ها چادر گیرم نیومد جاش شال بستم کمرم اومدم تو وبلاگم چشمامو بستم و دهنمو باز کردم و نوشتم کی گفته تورم رو به کاهشه؟ (همراه با گریه ندامت) +( گریه حضار)

4- در اثر القائات آقای جیم.جیم نزدیک بود عضو نهضت اتو بشم که البته به خواست خدا همون شب اول اتو و متعاقب اون دماغم سوخت و درس بزرگی گرفتم .

5- ریاست محترم دادگاه, خدا شاهد است ای میل های زیادی از فردی مشکوک به نام کاف. گاف به دستم می رسید که عضو نهضت اسکناس نویسی شوم و به علت کمی وقت(به خواست خدا) نشد...

6- خانم عین.غین از ایالت کالیفرنیای آمریکا بارها منو به عضویت در نهضت تخم مرغ دعوت کرد که قبل از عملی کردن اون خوشبختانه دستگیر شدم.


7- خودم به چشم خودم دیدم خبرنگارا برای هیجان انگیزتر شدن گزارششون ندا و سهراب و... کشتن. و با گرفتن حق السکوت ساکت موندم.

8- چندین بار با گرفتن دستمال جلوی گوشی با بی بی سی و وی او ای با اسمای مختلف مصاحبه کردم.

9- خدا منو ببخشه. چندین بار ای میلهای سخنرانیهای سران حکومتو با بزرگنمایی بعضی جملات برای 78 نفر از دوستان فوروارد کردم. توی سه تاشون عکس جعلی فیروزآبادی بود که با فتوشاپ شکمشو بزرگ کرده بودن.

10- سه بار رضا پهلوی شخصا بهم زنگ زده و گفته وبلاگمو می خونه و تازه نظر هم می ده.

11- چهار بار شاپور بختیار و فریدون فرخزاد با ایمیل تشویقم کردن.

12- یه شب خواب فولادوند و رضا فاضلی رو دیدم.

13- دوبار از جلوی خونه ی داریوش و پروانه فروهر رد شدم.

14- خانم ف.ر. یه بار بهم دویست هزار مانتوی سبز بهم داد بین دخترا پخش کنم.

15- آقای ر. حدود یک میلیون دستکش مخمل برام فرستاد تا باهاش انقلاب مخملین راه بندازم.

16- آقای میم.کاف دومیلیون بطری برام فرستاد تا باهاشون کوکتل مولوتون! درست کنم. بلد نبودم توشون شراب درست کردم.

17- یه بار با آقای دال ِ وکیل تریاک کشیدم.

18- اعتراف می کنم در دانشگاه "علوم انسانی" خوندم.(صدای وای وای و نچ نچ حضار)

19- با هر که شما بخواهید(به جز با سی با) رابطه جنسی داشته ام.


20- اصلا پسرم در اثر سکس چت با یکی از سران نهضت سین.(سبز) به وجود اومده.(گریه شدید)

21- وقتی پسرم دنیا اومد پزشکان بدون مرز, به صورت وقیحانه ای مرزها رو در نوردیدن و یواشکی اومدن ایران در همون بیمارستان او را طوری عمل جراحی کردن که شبیه سی با به نظر برسه.

22- تا به حال 232 بار از کلمه موهن "حقوق بشر" استفاده کردم.

23- رفتار شما در زندان باهام خیلی خوب بوده و به جای بازجویی, با خواهرا همه ش خوندیم و رقصیدیم.

25- علت کم شدن وزنم وجود استخر و وسائل بدنسازی بوده. خواهش می کنم تا رسیدن به وزن ایده آلم همینجا نگهم دارید.

26- من متوجه شدم تقلب یه دروغ بزرگه و اصلا این کلمه باید از کتاب لغات حذف بشه.

27- موقع شنا و گرفتن آفتاب در استخر زندان خوب فکر کردم دیدم الف.نون بهترین رئیس جمهور جهانه و واضحه که میم.ح.میم و میم.کاف بهش حسودی می کنن. از قدیم گفتن حسود هرگز نیاسود.

28- یکی از گناهان دیگه م اینه که در جاده چالوس نشونه های سبز و وی از پنجره ماشین به دیگران نشون دادم.

29- اگه در دامان رأفت اسلامی شما نیفتاده بودم احتمالا در تظاهرات روز قدس هم شرکت می کردم. وای بر من.


30- از همینجا اعلام می کنم نه تنها زندان که دادگاه و وکیلم هم دارای استانداردهای جهانی می باشند و به تازگی ایزو 9009 شونو اخذ کردن.


31- این روزنامه های چپی مپی نیان تو بوق کنن این زخما رو صورت زیتون چیه! من و خواهر فاطی و زری صورت همدیگه رو بند می نداختیم اینطوری شد. دندون هم به جان شما از اول نداشتم.

32- ...

ریاست محترم دادگاه الان ساعت 3 صبحه و من خوابم میاد. بقیه اعترافاتم بمونه برای بعد...
و عجل فرجه ُ

پ.ن.
تورو خدا می بینید باید به جای مطلبی برای هفتمین سالگرد وبلاگم چیا باید بنویسم.
به قول معروف اوضاع مملکت آدم مفلس رو چو من وا می داره به رقاصی

اعتراف زیتونی

گفتم تا بازار بگیر بگیر و اعتراف هنوز داغه یکی هم من بنویسم که در روز دادگاه آماده باشم و برادرا به زحمت نیفتن.

1- ماجرای وبلاگ نویسی من برمی گرده به یک روز در اواخر تابستان سال 81 . داشتم برای خودم آلبالو یخی می خوردم و در فکر کشف انرژی هسته ای از هسته آلبالو در کتری برقی بودم که ناگهان در خونه رو زدن. مردی به نام میم.میم برام یه چمدون پر از دلار و یورو و فرانک و مارک و از این طور چیزا آورد و گفت اگه دست از کشف مشف برداری و به جاش وبلاگ بنویسی و یواش یواش جوونای مردمو از راه به در کنی و رژیم پاک جمهوری اسلامی رو بد نشون بدی بازم برات ازینا میاریم. آقا, مارو می گی آی وسوسه شدیم... آدمیم دیگه, جایزالخطا...

هنوز نصف پولا رو حیف و میل و خرج عیاشی نکرده بودم که خانم ز. از انگلیس زنگ زد گفت: پس کو وبلاگ؟ اسمشم حتما باید با اول اسم من شروع بشه! بعدا فهمیدیم اسم ایشون همون ز.ک ست که به دستور شوهرش (میم.ح.میم) تغییر داده به ز.ر.(اونوقت ادعای برابری زن و مردشم می شه) و هر بار می خواد زنگ بزنه هواپیما سوار می شه می ره انگلیس, تا معلوم نشه ایران زندگی می کنه.

2- شخصی به نام میم دال(موشه دایان) پس از مشورت با گاف. میم(گلدا مایر) پیشنهاد کرد که اسم وبلاگمو بذارم زیتون تا خاری باشم بر راه فلسطینیان و من چشم بسته قبول کردم.

3- خانم ز مرتب بهم زنگ می زد و بهم رهنمود می داد که چی بنویسم چی ننویسم. می گفت اول از نوشته های شخصی و خاله زنکی شروع کن و بعد به صورت زیرزیره با غلو کردن مشکلات ایران حکومتو زیر سوال ببر.
هیچوقت یادم نمی ره که یک بار مرغ خریدم کیلویی 2990 تومن و به صورت بیشرمانه ای تو وبلاگم نوشتم آی مردم مرغ شده کیلویی سه تومن! وقتی زعفرون از مثقالی 2 هزار تومن در طول دو سال شد 29 تومن عین پاچه ورمالیده ها چادر گیرم نیومد جاش شال بستم کمرم اومدم تو وبلاگم چشمامو بستم و دهنمو باز کردم و نوشتم کی گفته تورم رو به کاهشه؟ (همراه با گریه ندامت) +( گریه حضار)

4- در اثر القائات آقای جیم.جیم نزدیک بود عضو نهضت اتو بشم که البته به خواست خدا همون شب اول اتو و متعاقب اون دماغم سوخت و درس بزرگی گرفتم .

5- ریاست محترم دادگاه, خدا شاهد است ای میل های زیادی از فردی مشکوک به نام کاف. گاف به دستم می رسید که عضو نهضت اسکناس نویسی شوم و به علت کمی وقت(به خواست خدا) نشد...

6- خانم عین.غین از ایالت کالیفرنیای آمریکا بارها منو به عضویت در نهضت تخم مرغ دعوت کرد که قبل از عملی کردن اون خوشبختانه دستگیر شدم.


7- خودم به چشم خودم دیدم خبرنگارا برای هیجان انگیزتر شدن گزارششون ندا و سهراب و... کشتن. و با گرفتن حق السکوت ساکت موندم.

8- چندین بار با گرفتن دستمال جلوی گوشی با بی بی سی و وی او ای با اسمای مختلف مصاحبه کردم.

9- خدا منو ببخشه. چندین بار ای میلهای سخنرانیهای سران حکومتو با بزرگنمایی بعضی جملات برای 78 نفر از دوستان فوروارد کردم. توی سه تاشون عکس جعلی فیروزآبادی بود که با فتوشاپ شکمشو بزرگ کرده بودن.

10- سه بار رضا پهلوی شخصا بهم زنگ زده و گفته وبلاگمو می خونه و تازه نظر هم می ده.

11- چهار بار شاپور بختیار و فریدون فرخزاد با ایمیل تشویقم کردن.

12- یه شب خواب فولادوند و رضا فاضلی رو دیدم.

13- دوبار از جلوی خونه ی داریوش و پروانه فروهر رد شدم.

14- خانم ف.ر. یه بار بهم دویست هزار مانتوی سبز بهم داد بین دخترا پخش کنم.

15- آقای ر. حدود یک میلیون دستکش مخمل برام فرستاد تا باهاش انقلاب مخملین راه بندازم.

16- آقای میم.کاف دومیلیون بطری برام فرستاد تا باهاشون کوکتل مولوتون! درست کنم. بلد نبودم توشون شراب درست کردم.

17- یه بار با آقای دال ِ وکیل تریاک کشیدم.

18- اعتراف می کنم در دانشگاه "علوم انسانی" خوندم.(صدای وای وای و نچ نچ حضار)

19- با هر که شما بخواهید(به جز با سی با) رابطه جنسی داشته ام.


20- اصلا پسرم در اثر سکس چت با یکی از سران نهضت سین.(سبز) به وجود اومده.(گریه شدید)

21- وقتی پسرم دنیا اومد پزشکان بدون مرز, به صورت وقیحانه ای مرزها رو در نوردیدن و یواشکی اومدن ایران در همون بیمارستان او را طوری عمل جراحی کردن که شبیه سی با به نظر برسه.

22- تا به حال 232 بار از کلمه موهن "حقوق بشر" استفاده کردم.

23- رفتار شما در زندان باهام خیلی خوب بوده و به جای بازجویی, با خواهرا همه ش خوندیم و رقصیدیم.

25- علت کم شدن وزنم وجود استخر و وسائل بدنسازی بوده. خواهش می کنم تا رسیدن به وزن ایده آلم همینجا نگهم دارید.

26- من متوجه شدم تقلب یه دروغ بزرگه و اصلا این کلمه باید از کتاب لغات حذف بشه.

27- موقع شنا و گرفتن آفتاب در استخر زندان خوب فکر کردم دیدم الف.نون بهترین رئیس جمهور جهانه و واضحه که میم.ح.میم و میم.کاف بهش حسودی می کنن. از قدیم گفتن حسود هرگز نیاسود.

28- یکی از گناهان دیگه م اینه که در جاده چالوس نشونه های سبز و وی از پنجره ماشین به دیگران نشون دادم.

29- اگه در دامان رأفت اسلامی شما نیفتاده بودم احتمالا در تظاهرات روز قدس هم شرکت می کردم. وای بر من.


30- از همینجا اعلام می کنم نه تنها زندان که دادگاه و وکیلم هم دارای استانداردهای جهانی می باشند و به تازگی ایزو 9009 شونو اخذ کردن.


31- این روزنامه های چپی مپی نیان تو بوق کنن این زخما رو صورت زیتون چیه! من و خواهر فاطی و زری صورت همدیگه رو بند می نداختیم اینطوری شد. دندون هم به جان شما از اول نداشتم.

32- ...

ریاست محترم دادگاه الان ساعت 3 صبحه و من خوابم میاد. بقیه اعترافاتم بمونه برای بعد...
و عجل فرجه ُ

پ.ن.
تورو خدا می بینید باید به جای مطلبی برای هفتمین سالگرد وبلاگم چیا باید بنویسم.
به قول معروف اوضاع مملکت آدم مفلس رو چو من وا می داره به رقاصی

اعتراف زیتونی

گفتم تا بازار بگیر بگیر و اعتراف هنوز داغه یکی هم من بنویسم که در روز دادگاه آماده باشم و برادرا به زحمت نیفتن.

1- ماجرای وبلاگ نویسی من برمی گرده به یک روز در اواخر تابستان سال 81 . داشتم برای خودم آلبالو یخی می خوردم و در فکر کشف انرژی هسته ای از هسته آلبالو در کتری برقی بودم که ناگهان در خونه رو زدن. مردی به نام میم.میم برام یه چمدون پر از دلار و یورو و فرانک و مارک و از این طور چیزا آورد و گفت اگه دست از کشف مشف برداری و به جاش وبلاگ بنویسی و یواش یواش جوونای مردمو از راه به در کنی و رژیم پاک جمهوری اسلامی رو بد نشون بدی بازم برات ازینا میاریم. آقا, مارو می گی آی وسوسه شدیم... آدمیم دیگه, جایزالخطا...

هنوز نصف پولا رو حیف و میل و خرج عیاشی نکرده بودم که خانم ز. از انگلیس زنگ زد گفت: پس کو وبلاگ؟ اسمشم حتما باید با اول اسم من شروع بشه! بعدا فهمیدیم اسم ایشون همون ز.ک ست که به دستور شوهرش (میم.ح.میم) تغییر داده به ز.ر.(اونوقت ادعای برابری زن و مردشم می شه) و هر بار می خواد زنگ بزنه هواپیما سوار می شه می ره انگلیس, تا معلوم نشه ایران زندگی می کنه.

2- شخصی به نام میم دال(موشه دایان) پس از مشورت با گاف. میم(گلدا مایر) پیشنهاد کرد که اسم وبلاگمو بذارم زیتون تا خاری باشم بر راه فلسطینیان و من چشم بسته قبول کردم.

3- خانم ز مرتب بهم زنگ می زد و بهم رهنمود می داد که چی بنویسم چی ننویسم. می گفت اول از نوشته های شخصی و خاله زنکی شروع کن و بعد به صورت زیرزیره با غلو کردن مشکلات ایران حکومتو زیر سوال ببر.
هیچوقت یادم نمی ره که یک بار مرغ خریدم کیلویی 2990 تومن و به صورت بیشرمانه ای تو وبلاگم نوشتم آی مردم مرغ شده کیلویی سه تومن! وقتی زعفرون از مثقالی 2 هزار تومن در طول دو سال شد 29 تومن عین پاچه ورمالیده ها چادر گیرم نیومد جاش شال بستم کمرم اومدم تو وبلاگم چشمامو بستم و دهنمو باز کردم و نوشتم کی گفته تورم رو به کاهشه؟ (همراه با گریه ندامت) +( گریه حضار)

4- در اثر القائات آقای جیم.جیم نزدیک بود عضو نهضت اتو بشم که البته به خواست خدا همون شب اول اتو و متعاقب اون دماغم سوخت و درس بزرگی گرفتم .

5- ریاست محترم دادگاه, خدا شاهد است ای میل های زیادی از فردی مشکوک به نام کاف. گاف به دستم می رسید که عضو نهضت اسکناس نویسی شوم و به علت کمی وقت(به خواست خدا) نشد...

6- خانم عین.غین از ایالت کالیفرنیای آمریکا بارها منو به عضویت در نهضت تخم مرغ دعوت کرد که قبل از عملی کردن اون خوشبختانه دستگیر شدم.


7- خودم به چشم خودم دیدم خبرنگارا برای هیجان انگیزتر شدن گزارششون ندا و سهراب و... کشتن. و با گرفتن حق السکوت ساکت موندم.

8- چندین بار با گرفتن دستمال جلوی گوشی با بی بی سی و وی او ای با اسمای مختلف مصاحبه کردم.

9- خدا منو ببخشه. چندین بار ای میلهای سخنرانیهای سران حکومتو با بزرگنمایی بعضی جملات برای 78 نفر از دوستان فوروارد کردم. توی سه تاشون عکس جعلی فیروزآبادی بود که با فتوشاپ شکمشو بزرگ کرده بودن.

10- سه بار رضا پهلوی شخصا بهم زنگ زده و گفته وبلاگمو می خونه و تازه نظر هم می ده.

11- چهار بار شاپور بختیار و فریدون فرخزاد با ایمیل تشویقم کردن.

12- یه شب خواب فولادوند و رضا فاضلی رو دیدم.

13- دوبار از جلوی خونه ی داریوش و پروانه فروهر رد شدم.

14- خانم ف.ر. یه بار بهم دویست هزار مانتوی سبز بهم داد بین دخترا پخش کنم.

15- آقای ر. حدود یک میلیون دستکش مخمل برام فرستاد تا باهاش انقلاب مخملین راه بندازم.

16- آقای میم.کاف دومیلیون بطری برام فرستاد تا باهاشون کوکتل مولوتون! درست کنم. بلد نبودم توشون شراب درست کردم.

17- یه بار با آقای دال ِ وکیل تریاک کشیدم.

18- اعتراف می کنم در دانشگاه "علوم انسانی" خوندم.(صدای وای وای و نچ نچ حضار)

19- با هر که شما بخواهید(به جز با سی با) رابطه جنسی داشته ام.


20- اصلا پسرم در اثر سکس چت با یکی از سران نهضت سین.(سبز) به وجود اومده.(گریه شدید)

21- وقتی پسرم دنیا اومد پزشکان بدون مرز, به صورت وقیحانه ای مرزها رو در نوردیدن و یواشکی اومدن ایران در همون بیمارستان او را طوری عمل جراحی کردن که شبیه سی با به نظر برسه.

22- تا به حال 232 بار از کلمه موهن "حقوق بشر" استفاده کردم.

23- رفتار شما در زندان باهام خیلی خوب بوده و به جای بازجویی, با خواهرا همه ش خوندیم و رقصیدیم.

25- علت کم شدن وزنم وجود استخر و وسائل بدنسازی بوده. خواهش می کنم تا رسیدن به وزن ایده آلم همینجا نگهم دارید.

26- من متوجه شدم تقلب یه دروغ بزرگه و اصلا این کلمه باید از کتاب لغات حذف بشه.

27- موقع شنا و گرفتن آفتاب در استخر زندان خوب فکر کردم دیدم الف.نون بهترین رئیس جمهور جهانه و واضحه که میم.ح.میم و میم.کاف بهش حسودی می کنن. از قدیم گفتن حسود هرگز نیاسود.

28- یکی از گناهان دیگه م اینه که در جاده چالوس نشونه های سبز و وی از پنجره ماشین به دیگران نشون دادم.

29- اگه در دامان رأفت اسلامی شما نیفتاده بودم احتمالا در تظاهرات روز قدس هم شرکت می کردم. وای بر من.


30- از همینجا اعلام می کنم نه تنها زندان که دادگاه و وکیلم هم دارای استانداردهای جهانی می باشند و به تازگی ایزو 9009 شونو اخذ کردن.


31- این روزنامه های چپی مپی نیان تو بوق کنن این زخما رو صورت زیتون چیه! من و خواهر فاطی و زری صورت همدیگه رو بند می نداختیم اینطوری شد. دندون هم به جان شما از اول نداشتم.

32- ...

ریاست محترم دادگاه الان ساعت 3 صبحه و من خوابم میاد. بقیه اعترافاتم بمونه برای بعد...
و عجل فرجه ُ

پ.ن.
تورو خدا می بینید باید به جای مطلبی برای هفتمین سالگرد وبلاگم چیا باید بنویسم.
به قول معروف اوضاع مملکت آدم مفلس رو چو من وا می داره به رقاصی

شنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۸۸

چرا پنهان کنم, یأس است و پیداست...

چرا پنهان کنم, یأس است و پیداست...
1- ببخشید چند روزی دست و دلم به نوشتن نمی رفت., اصلا میل به اومدن تو اینترنت هم نداشتم. حتی نمی تونستم به کانال های ماهواره ای نگاه کنم.
چقدر پشت سر هم خبرهای بد بشنویم! چقدر خبر دستگیری؟ خبر میخ کوبیدن دیکتاتورها, نماز جمعه ها و...

ممنون از کسی که در نبودم مرا دستگیر و شکنجه و شهید کرد:)
2- هندوانه سبز
از جمعه های جاده چالوس شاید چیزی شنیده باشید. اما باید ببینید.
اگر مثل من گاهی ناامید می شید حتما یه جمعه از صبح بزنید به جاده و تا آخرش برید و نتیجه رو ببینید.
ما البته موقع رفتن یکی از روزهای وسط هفته رفتیم که زیاد خبری نبود و فکر کردم شاید دیگران غلو می کنن.
اما جمعه موقع برگشتن... قیامتی بود.
اولین ماشینی که از روبه رو می آمد و سرنشیناش بهمون "وی" و "کیف سبز" نشون دادن ,ماهم در جواب وی هوا کردیم. و همه خندیدیم. ماشین دوم و سوم و چهارم هم هر چه سبز داشتند در هواگرفته بودند. ردیف ما هم که به سمت تهران می رفتیم همینطور. تقریبا همه راننده ها فقط با دست راست رانندگی می کردن و دست چپشون تو هوا بود. یادتون باشه, این مسئله باید به بقیه افتخارات رانندگی ایرانی ها اضافه بشه!
از کیف سبز و روسری سبز و شیشه دلستر(همون ماءالشعیر که خدا پدرمادر سازنده بطری شو بیامرزه که سبز ساخته. تو نور روز خیلی درخشانه و تو هزار چم جاده چالوس منظره خیره کننده ای به وجود میاره . انگار که لامپ سبز بالای ماشین روشنه) بگیر تا روبان و گل سر و بلوز سبز و نایلکس و دفترچه سبز.
دختری حدودا هفده ساله هندوانه ی بسیار بزرگ سبزی رو از پنجره عقب ماشین روی دستش بیرون گرفته بود. دوستانمون که حدودا دوساعت بعد از چالوس راه افتاده بودن همون دخترو با هندوانه ی درشتش دیده بودن. طفلک تموم این دو سه ساعتو این ده پونزده کیلو رو روی دست تحمل کرده بود.
انقلاب هزینه داره دیگه.
نکته جالب این بود که این ابراز احساسات سبز پولدار و فقیر و پیر و جوان و زن و مرد نمی شناخت.(راننده های وانت هم دمشون گرم, بدون استثنا وی نشون می دادن و چراغ می زدن.) این همبستگی هرگز تو ایران سابقه نداشته.
پ.ن.
توصیه می کنم احمدی نژادی ها جمعه ها نرن چالوس, افسردگی شدید می گیرن.
پ.ن.2
تو چالوس و نور خیلی از مغازه ها هنوز عکس موسوی رو برنداشتن. چند تا عکس گرفتم که هنوز تو موبایلمه.

3- جوگیری سبز
سرنشینان ماشین مدل بالا و گرانقیمت جلویی ما یکی از معدود افرادی بودن که شیشه هارو داده بودن بالا و از خنکی کولرش لذت می بردن. یواش یواش از عکس العملی که ماشین های اونطرفی نسبت به ما اینوری ها داشتن(نمی گم ما چی بیرون گذاشته بودیم شاید کسی مارو دیده باشه. اما دیگران خیلی برامون ابراز احساسات و بوق و چراغ می زدن) جو زده شدن و یه کم شیشه رو کشیدن پایین و شرمزده یه "وی" کوچولو آوردن بیرون. بعد از حدود نیم ساعت دیدیدم کتشونو درآوردن و پیرهناشونو زدن بالا و دستشون تا آرنج آوردن بیرن. بعد از چند دقیقه فلاشرهای ماشینشونو روشن کردن. سی با گفت فکر کنم به نزدیکی های کرج برسیم با ماشینشون معلق هم بزنن.

4- شبهای قدر با دسپرت هاوسوایوز
خدا خیر بده آقا فرهاد سی دی فروش محله ما رو.
این روزها دارم با دسپرت هاوس وایوز( Desperate Housewives ) حال می کنم. سی تا دی وی دی لاست(Lost ) رو تموم کردم. بعدش هم می خوام برم سراغ پریزن بریک( Prison Break ).
دو روز قبل از شب های قدر رفتم بقیه ی دی وی دی های دسپرت هاوسوایوز رو بگیرم دیدم خانومی حدودا چهل ساله با مانتو مقنعه ی ادارات دولتی داره از فرهاد می پرسه چه دی وی دی برای این چند روز که تعطیله سفارش بده. می گفت ما که خیلی وقته دیگه تلویزیون نمی بینیم. فرهاد دوسه تا فیلم و سریال ترسناک و جنگی معرفی کرد خوشش نیومد.
برای بچه هاش چند فیلم خانوادگی گرفت. بعدش از من کمک خواست برای خودش چی بگیره. گفتم والله من این روزها دارم د.ه. نگاه می کنم. اگه می خواهید یکی دوتا شو بگیرید اگه خوشتون اومد بقیه شو هم بیایید سفارش بدید(روی هم 29 تا دی وی دیه که روی هر کدوم سه یا چهار قسمت سریال ضبط شده) کمی از داستانش پرسید و من هم با آب و تاب از سوزان و لینت و گبریل و بیری و روابطشون گفتم.
گفت آخ جون, باب دل منه! و هر 29 تاشو سفارش داد! یه آقا هم که داشت حرفامونو گوش می داد اونم گفت برای منم بزن آخه برنامه های این روزای تلویزیون مزخرفه. گفتم برنامه های تلویزیون مدت زیادیه که مزخرف شده و کار امروز دیروز نیست.
کار آقا فرهاد این روزا سکه ست...


5- از شخصیت سوزان در سریال د.ه. خیلی خوشم میاد. اما کسایی که این سریالو دیدن می گن عین لینت هستم. حتی نانا هم که تاحالا منو ندیده, یه بار تو نظرخواهیم همینو نوشت.

6- دعای هم زدن شله زرد
رفته بودم خونه ی دوستم. خونه شون شمالی بود و باید از حیاط رد می شدم.
دیدم مادرش با همسایه هاش داره شله زرد می پزه. البته نه با چادرهای دور کمر بسته اونجور که تو فیلما نشون می دن! بلکه با لباس های شیک و پیک.
مامانش یهو ملاقه رو داد دستم و امر کرد.
- یه هم بزن نیت کن.
چشمامو بستم و درحال هم زدن گفتم انشالله ریشه اینا زودتر کنده بشه.
همه خندیدن. حیرون موندم چه اشتباه مهلکی کردم.
- زیتون جان, باید نیت رو تو دلت بگی نه بلند. اما ناراحت نشو. همه مون همین آرزو رو کردیم.


7- تکه ای از بهشت
یکی از زیباترین منظره هایی که تو شمال دیدم "دریاچه الیمالات" در نزدیکی های شهرستان نور در استان مازندران بود. تعجب می کنم مردم کمتر به این منطقه می رن. خیلی زیباست انگار یه تیکه از بهشتِ مذهبی ها رو کندن آوردن گذاشتن اونجا.
آدرس: ده کیلومتری جاده ی چمستان.(جاده چمستان هم از خود نور شروع می شه) می بینید چقدر نزدیکه؟ فقط ده دقیقه راهه.

8- حدود 200 کیلومتر از خونه دور شده بودیم که برای سی با تعریف کردم تو وبلاگم مقداری از مکالمه مون رو نوشتم. آقا, رنگ از روش پرید. تو مسافرت هی شوخی جدی می گفت اگه تا حالا زیاد حال و حوصله نداشتن دنبال تو بگردن حالا برای رسیدن به من هلو هم که شده شخص رئیس جمهور دستور داده حتما پیدامون کنن. می گفتم ماشالله اعتماد به نفس... بابا جان, وقتی برگشتیم عکستو می ذارم که دست از سرت بردارن. می گفت نخیر! باید یه کافی نت پیدا کنیم تا زودتر پاکش کنی. هر چی گفتم آدرس مویل تایپ و پسوردمو حفظ نیستم باور نکرد. موقع برگشتن سر کوچه چند لحظه ایستاد تا ببینه خونه مون محاصره نباشه:)

http://z8un.com

شبهای قدر با "Desperate Housewives"

چرا پنهان کنم, یأس است و پیداست...
1- ببخشید چند روزی دست و دلم به نوشتن نمی رفت., اصلا میل به اومدن تو اینترنت هم نداشتم. حتی نمی تونستم به کانال های ماهواره ای نگاه کنم.
چقدر پشت سر هم خبرهای بد بشنویم! چقدر خبر دستگیری؟ خبر میخ کوبیدن دیکتاتورها, نماز جمعه ها و...

ممنون از کسی که در نبودم مرا دستگیر و شکنجه و شهید کرد:)
2- هندوانه سبز
از جمعه های جاده چالوس شاید چیزی شنیده باشید. اما باید ببینید.
اگر مثل من گاهی ناامید می شید حتما یه جمعه از صبح بزنید به جاده و تا آخرش برید و نتیجه رو ببینید.
ما البته موقع رفتن یکی از روزهای وسط هفته رفتیم که زیاد خبری نبود و فکر کردم شاید دیگران غلو می کنن.
اما جمعه موقع برگشتن... قیامتی بود.
اولین ماشینی که از روبه رو می آمد و سرنشیناش بهمون "وی" و "کیف سبز" نشون دادن ,ماهم در جواب وی هوا کردیم. و همه خندیدیم. ماشین دوم و سوم و چهارم هم هر چه سبز داشتند در هواگرفته بودند. ردیف ما هم که به سمت تهران می رفتیم همینطور. تقریبا همه راننده ها فقط با دست راست رانندگی می کردن و دست چپشون تو هوا بود. یادتون باشه, این مسئله باید به بقیه افتخارات رانندگی ایرانی ها اضافه بشه!
از کیف سبز و روسری سبز و شیشه دلستر(همون ماءالشعیر که خدا پدرمادر سازنده بطری شو بیامرزه که سبز ساخته. تو نور روز خیلی درخشانه و تو هزار چم جاده چالوس منظره خیره کننده ای به وجود میاره . انگار که لامپ سبز بالای ماشین روشنه) بگیر تا روبان و گل سر و بلوز سبز و نایلکس و دفترچه سبز.
دختری حدودا هفده ساله هندوانه ی بسیار بزرگ سبزی رو از پنجره عقب ماشین روی دستش بیرون گرفته بود. دوستانمون که حدودا دوساعت بعد از چالوس راه افتاده بودن همون دخترو با هندوانه ی درشتش دیده بودن. طفلک تموم این دو سه ساعتو این ده پونزده کیلو رو روی دست تحمل کرده بود.
انقلاب هزینه داره دیگه.
نکته جالب این بود که این ابراز احساسات سبز پولدار و فقیر و پیر و جوان و زن و مرد نمی شناخت.(راننده های وانت هم دمشون گرم, بدون استثنا وی نشون می دادن و چراغ می زدن.) این همبستگی هرگز تو ایران سابقه نداشته.
پ.ن.
توصیه می کنم احمدی نژادی ها جمعه ها نرن چالوس, افسردگی شدید می گیرن.
پ.ن.2
تو چالوس و نور خیلی از مغازه ها هنوز عکس موسوی رو برنداشتن. چند تا عکس گرفتم که هنوز تو موبایلمه.

3- جوگیری سبز
سرنشینان ماشین مدل بالا و گرانقیمت جلویی ما یکی از معدود افرادی بودن که شیشه هارو داده بودن بالا و از خنکی کولرش لذت می بردن. یواش یواش از عکس العملی که ماشین های اونطرفی نسبت به ما اینوری ها داشتن(نمی گم ما چی بیرون گذاشته بودیم شاید کسی مارو دیده باشه. اما دیگران خیلی برامون ابراز احساسات و بوق و چراغ می زدن) جو زده شدن و یه کم شیشه رو کشیدن پایین و شرمزده یه "وی" کوچولو آوردن بیرون. بعد از حدود نیم ساعت دیدیدم کتشونو درآوردن و پیرهناشونو زدن بالا و دستشون تا آرنج آوردن بیرن. بعد از چند دقیقه فلاشرهای ماشینشونو روشن کردن. سی با گفت فکر کنم به نزدیکی های کرج برسیم با ماشینشون معلق هم بزنن.

4- شبهای قدر با دسپرت هاوسوایوز
خدا خیر بده آقا فرهاد سی دی فروش محله ما رو.
این روزها دارم با دسپرت هاوس وایوز( Desperate Housewives ) حال می کنم. سی تا دی وی دی لاست(Lost ) رو تموم کردم. بعدش هم می خوام برم سراغ پریزن بریک( Prison Break ).
دو روز قبل از شب های قدر رفتم بقیه ی دی وی دی های دسپرت هاوسوایوز رو بگیرم دیدم خانومی حدودا چهل ساله با مانتو مقنعه ی ادارات دولتی داره از فرهاد می پرسه چه دی وی دی برای این چند روز که تعطیله سفارش بده. می گفت ما که خیلی وقته دیگه تلویزیون نمی بینیم. فرهاد دوسه تا فیلم و سریال ترسناک و جنگی معرفی کرد خوشش نیومد.
برای بچه هاش چند فیلم خانوادگی گرفت. بعدش از من کمک خواست برای خودش چی بگیره. گفتم والله من این روزها دارم د.ه. نگاه می کنم. اگه می خواهید یکی دوتا شو بگیرید اگه خوشتون اومد بقیه شو هم بیایید سفارش بدید(روی هم 29 تا دی وی دیه که روی هر کدوم سه یا چهار قسمت سریال ضبط شده) کمی از داستانش پرسید و من هم با آب و تاب از سوزان و لینت و گبریل و بیری و روابطشون گفتم.
گفت آخ جون, باب دل منه! و هر 29 تاشو سفارش داد! یه آقا هم که داشت حرفامونو گوش می داد اونم گفت برای منم بزن آخه برنامه های این روزای تلویزیون مزخرفه. گفتم برنامه های تلویزیون مدت زیادیه که مزخرف شده و کار امروز دیروز نیست.
کار آقا فرهاد این روزا سکه ست...


5- از شخصیت سوزان در سریال د.ه. خیلی خوشم میاد. اما کسایی که این سریالو دیدن می گن عین لینت هستم. حتی نانا هم که تاحالا منو ندیده, یه بار تو نظرخواهیم همینو نوشت.

6- دعای هم زدن شله زرد
رفته بودم خونه ی دوستم. خونه شون شمالی بود و باید از حیاط رد می شدم.
دیدم مادرش با همسایه هاش داره شله زرد می پزه. البته نه با چادرهای دور کمر بسته اونجور که تو فیلما نشون می دن! بلکه با لباس های شیک و پیک.
مامانش یهو ملاقه رو داد دستم و امر کرد.
- یه هم بزن نیت کن.
چشمامو بستم و درحال هم زدن گفتم انشالله ریشه اینا زودتر کنده بشه.
همه خندیدن. حیرون موندم چه اشتباه مهلکی کردم.
- زیتون جان, باید نیت رو تو دلت بگی نه بلند. اما ناراحت نشو. همه مون همین آرزو رو کردیم.


7- تکه ای از بهشت
یکی از زیباترین منظره هایی که تو شمال دیدم "دریاچه الیمالات" در نزدیکی های شهرستان نور در استان مازندران بود. تعجب می کنم مردم کمتر به این منطقه می رن. خیلی زیباست انگار یه تیکه از بهشتِ مذهبی ها رو کندن آوردن گذاشتن اونجا.
آدرس: ده کیلومتری جاده ی چمستان.(جاده چمستان هم از خود نور شروع می شه) می بینید چقدر نزدیکه؟ فقط ده دقیقه راهه.

8- حدود 200 کیلومتر از خونه دور شده بودیم که برای سی با تعریف کردم تو وبلاگم مقداری از مکالمه مون رو نوشتم. آقا, رنگ از روش پرید. تو مسافرت هی شوخی جدی می گفت اگه تا حالا زیاد حال و حوصله نداشتن دنبال تو بگردن حالا برای رسیدن به من هلو هم که شده شخص رئیس جمهور دستور داده حتما پیدامون کنن. می گفتم ماشالله اعتماد به نفس... بابا جان, وقتی برگشتیم عکستو می ذارم که دست از سرت بردارن. می گفت نخیر! باید یه کافی نت پیدا کنیم تا زودتر پاکش کنی. هر چی گفتم آدرس مویل تایپ و پسوردمو حفظ نیستم باور نکرد. موقع برگشتن سر کوچه چند لحظه ایستاد تا ببینه خونه مون محاصره نباشه:)



9- تا اونجایی که یادمه هر شب ماه رمضون در تمام محلات کرج جشن رمضان برگزار می شد و بعد از افطار ملت می رفتن به تالارهای محل و خواننده های روز میومدن و تا یک و دو نصف شب جشن ادامه داشت. امسال به هیچکس اجازه چنین کاری رو ندادن.
و این نشونه ی خوبیه. یعنی از جمع شدن مردم می ترسن!


http://z8un.com
چرا پنهان کنم, یأس است و پیداست...
1- ببخشید چند روزی دست و دلم به نوشتن نمی رفت., اصلا میل به اومدن تو اینترنت هم نداشتم. حتی نمی تونستم به کانال های ماهواره ای نگاه کنم.
چقدر پشت سر هم خبرهای بد بشنویم! چقدر خبر دستگیری؟ خبر میخ کوبیدن دیکتاتورها, نماز جمعه ها و...

ممنون از کسی که در نبودم مرا دستگیر و شکنجه و شهید کرد:)
2- هندوانه سبز
از جمعه های جاده چالوس شاید چیزی شنیده باشید. اما باید ببینید.
اگر مثل من گاهی ناامید می شید حتما یه جمعه از صبح بزنید به جاده و تا آخرش برید و نتیجه رو ببینید.
ما البته موقع رفتن یکی از روزهای وسط هفته رفتیم که زیاد خبری نبود و فکر کردم شاید دیگران غلو می کنن.
اما جمعه موقع برگشتن... قیامتی بود.
اولین ماشینی که از روبه رو می آمد و سرنشیناش بهمون "وی" و "کیف سبز" نشون دادن ,ماهم در جواب وی هوا کردیم. و همه خندیدیم. ماشین دوم و سوم و چهارم هم هر چه سبز داشتند در هواگرفته بودند. ردیف ما هم که به سمت تهران می رفتیم همینطور. تقریبا همه راننده ها فقط با دست راست رانندگی می کردن و دست چپشون تو هوا بود. یادتون باشه, این مسئله باید به بقیه افتخارات رانندگی ایرانی ها اضافه بشه!
از کیف سبز و روسری سبز و شیشه دلستر(همون ماءالشعیر که خدا پدرمادر سازنده بطری شو بیامرزه که سبز ساخته. تو نور روز خیلی درخشانه و تو هزار چم جاده چالوس منظره خیره کننده ای به وجود میاره . انگار که لامپ سبز بالای ماشین روشنه) بگیر تا روبان و گل سر و بلوز سبز و نایلکس و دفترچه سبز.
دختری حدودا هفده ساله هندوانه ی بسیار بزرگ سبزی رو از پنجره عقب ماشین روی دستش بیرون گرفته بود. دوستانمون که حدودا دوساعت بعد از چالوس راه افتاده بودن همون دخترو با هندوانه ی درشتش دیده بودن. طفلک تموم این دو سه ساعتو این ده پونزده کیلو رو روی دست تحمل کرده بود.
انقلاب هزینه داره دیگه.
نکته جالب این بود که این ابراز احساسات سبز پولدار و فقیر و پیر و جوان و زن و مرد نمی شناخت.(راننده های وانت هم دمشون گرم, بدون استثنا وی نشون می دادن و چراغ می زدن.) این همبستگی هرگز تو ایران سابقه نداشته.
پ.ن.
توصیه می کنم احمدی نژادی ها جمعه ها نرن چالوس, افسردگی شدید می گیرن.
پ.ن.2
تو چالوس و نور خیلی از مغازه ها هنوز عکس موسوی رو برنداشتن. چند تا عکس گرفتم که هنوز تو موبایلمه.

3- جوگیری سبز
سرنشینان ماشین مدل بالا و گرانقیمت جلویی ما یکی از معدود افرادی بودن که شیشه هارو داده بودن بالا و از خنکی کولرش لذت می بردن. یواش یواش از عکس العملی که ماشین های اونطرفی نسبت به ما اینوری ها داشتن(نمی گم ما چی بیرون گذاشته بودیم شاید کسی مارو دیده باشه. اما دیگران خیلی برامون ابراز احساسات و بوق و چراغ می زدن) جو زده شدن و یه کم شیشه رو کشیدن پایین و شرمزده یه "وی" کوچولو آوردن بیرون. بعد از حدود نیم ساعت دیدیدم کتشونو درآوردن و پیرهناشونو زدن بالا و دستشون تا آرنج آوردن بیرن. بعد از چند دقیقه فلاشرهای ماشینشونو روشن کردن. سی با گفت فکر کنم به نزدیکی های کرج برسیم با ماشینشون معلق هم بزنن.

4- شبهای قدر با دسپرت هاوسوایوز
خدا خیر بده آقا فرهاد سی دی فروش محله ما رو.
این روزها دارم با دسپرت هاوس وایوز( Desperate Housewives ) حال می کنم. سی تا دی وی دی لاست(Lost ) رو تموم کردم. بعدش هم می خوام برم سراغ پریزن بریک( Prison Break ).
دو روز قبل از شب های قدر رفتم بقیه ی دی وی دی های دسپرت هاوسوایوز رو بگیرم دیدم خانومی حدودا چهل ساله با مانتو مقنعه ی ادارات دولتی داره از فرهاد می پرسه چه دی وی دی برای این چند روز که تعطیله سفارش بده. می گفت ما که خیلی وقته دیگه تلویزیون نمی بینیم. فرهاد دوسه تا فیلم و سریال ترسناک و جنگی معرفی کرد خوشش نیومد.
برای بچه هاش چند فیلم خانوادگی گرفت. بعدش از من کمک خواست برای خودش چی بگیره. گفتم والله من این روزها دارم د.ه. نگاه می کنم. اگه می خواهید یکی دوتا شو بگیرید اگه خوشتون اومد بقیه شو هم بیایید سفارش بدید(روی هم 29 تا دی وی دیه که روی هر کدوم سه یا چهار قسمت سریال ضبط شده) کمی از داستانش پرسید و من هم با آب و تاب از سوزان و لینت و گبریل و بیری و روابطشون گفتم.
گفت آخ جون, باب دل منه! و هر 29 تاشو سفارش داد! یه آقا هم که داشت حرفامونو گوش می داد اونم گفت برای منم بزن آخه برنامه های این روزای تلویزیون مزخرفه. گفتم برنامه های تلویزیون مدت زیادیه که مزخرف شده و کار امروز دیروز نیست.
کار آقا فرهاد این روزا سکه ست...


5- از شخصیت سوزان در سریال د.ه. خیلی خوشم میاد. اما کسایی که این سریالو دیدن می گن عین لینت هستم. حتی نانا هم که تاحالا منو ندیده, یه بار تو نظرخواهیم همینو نوشت.

6- دعای هم زدن شله زرد
رفته بودم خونه ی دوستم. خونه شون شمالی بود و باید از حیاط رد می شدم.
دیدم مادرش با همسایه هاش داره شله زرد می پزه. البته نه با چادرهای دور کمر بسته اونجور که تو فیلما نشون می دن! بلکه با لباس های شیک و پیک.
مامانش یهو ملاقه رو داد دستم و امر کرد.
- یه هم بزن نیت کن.
چشمامو بستم و درحال هم زدن گفتم انشالله ریشه اینا زودتر کنده بشه.
همه خندیدن. حیرون موندم چه اشتباه مهلکی کردم.
- زیتون جان, باید نیت رو تو دلت بگی نه بلند. اما ناراحت نشو. همه مون همین آرزو رو کردیم.


7- تکه ای از بهشت
یکی از زیباترین منظره هایی که تو شمال دیدم "دریاچه الیمالات" در نزدیکی های شهرستان نور در استان مازندران بود. تعجب می کنم مردم کمتر به این منطقه می رن. خیلی زیباست انگار یه تیکه از بهشتِ مذهبی ها رو کندن آوردن گذاشتن اونجا.
آدرس: ده کیلومتری جاده ی چمستان.(جاده چمستان هم از خود نور شروع می شه) می بینید چقدر نزدیکه؟ فقط ده دقیقه راهه.

8- حدود 200 کیلومتر از خونه دور شده بودیم که برای سی با تعریف کردم تو وبلاگم مقداری از مکالمه مون رو نوشتم. آقا, رنگ از روش پرید. تو مسافرت هی شوخی جدی می گفت اگه تا حالا زیاد حال و حوصله نداشتن دنبال تو بگردن حالا برای رسیدن به من هلو هم که شده شخص رئیس جمهور دستور داده حتما پیدامون کنن. می گفتم ماشالله اعتماد به نفس... بابا جان, وقتی برگشتیم عکستو می ذارم که دست از سرت بردارن. می گفت نخیر! باید یه کافی نت پیدا کنیم تا زودتر پاکش کنی. هر چی گفتم آدرس مویل تایپ و پسوردمو حفظ نیستم باور نکرد. موقع برگشتن سر کوچه چند لحظه ایستاد تا ببینه خونه مون محاصره نباشه:)

http://z8un.com

سه‌شنبه، شهریور ۱۰، ۱۳۸۸

رسانه ملی یعنی چیزی درست برعکس تلویزیون جمهوری اسلامی ایران


کِی بود...شهربانوی عزیز منو دعوت کرد به باری رسانه ملی!
پیش خودم گفتم آخه من در این باره مطالعه زیادی ندارم. چی بگم.
بعد سیمای جمهوری اسلامی مزخرف خودمون یادم اومد, که چقدر از دیدنش حالمون بد می شه. دیدم هر چه این هست دقیقا برعکسش...( نمونه های دیگه ای مثل رادیو و روزنامه هایی چون کیهان هم هستن.)

1- رسانه ملی باید راستگو و صادق باشه.
سیمای جمهوری اسلامی, دائما داره به ما دروغ تحویل می ده. ما در طول روز در کشورمون شاهد خیلی چیزها هستیم و وقتی میاییم خونه در تلویزیونمون دقیقا برعکسشو می بینیم و می شنویم.
مثال: می بینیم میلیون ها نفر آدم معترض تو خیابونا اومدن اما در صدا و سیما و مثلا روزنامه کیهان اونا رو پنجاه شصت نفر اوباش خارجی خطاب می کنه. برای خرید مشابه با پارسال, از کیفمون به دوبرابر پول میاد بیرون,اما بهمون می گن تورم رو به کاهشه.
با چشم می بینیم بسیجی محل داره شیشه مغازه ها رو می شکنه, اما شب می شنویم اینا کار مهدی همسایه سر کوچه که دانشجوی دکتراست و در اون لحظه مادرش شمسی خانوم رو برده بوده بیمارستان بوده, و جالب تر اینه که دوماه بعد از دستگیری میارنش تو تلویزیون اعتراف هم می کنه.

2- رسانه ملی متعلق به عموم مردمه. چه اکثریت و چه اقلیت.
رادیو تلویزیون ما شده مختص به یه عده. فقط اونا رو نشون می ده, حرف اونا رو می زنه, اونا رو تبلیغ می کنه. ما اصلا خودمون رو توش نمی بینیم.

3- رسانه ملی نباید به مردم تهمت الکی بزنه و یا توهین کنه.
رادیو تلویزیون ما دائما داره به مخالفینش بدترین توهین ها رو می کنه.

4- رسانه ملی نباید تبعیض جنسیتی بین زن و مرد رو اشاعه بده.
رادیو تلویزیون جمهوری اسلامی چه با سریال هاش چه با آگهی هاش شبانه روز داره مغزمونو بمباران می کنه که زن جنس دومه. کارش بچه داری و خونه داری چایی ریختن و تیمارداری مرد خونه ست. و وظیفه مرد کارکردن, پول درآوردن و گرفتن زن های متعدده.

5- رسانه ملی نباید خرافات و جهل رو تشویق کنه.
اکثر برنامه های تلویزیون ما مبنی بر خرافاته. اگه مریض شدی بری مشهد بیشتر نتیجه می گیری تا بری دکتر. وقاحت رو به اونجایی رسونده که در سریال هاش نشون می ده حتما معلول های جسمی در اثر گناه خود یا پدرمادرشونه.

6- رسانه ملی نباید بین اقوام مختلف تفرقه بندازه.
تلویزیون ما بیشتر به جای استفاده از زبان ها و فرهنگ های اقوام مختلف ایرانی در برنامه های مختلف, فقط در سریال های طنز به اسم شوخی, غیر تهرانی ها رو مسخره می کنه.

7- رسانه ملی باید از مردم جلوتر باشه و در ارتقا آگاهی اونا بکوشه.
تلویزیون ما خیلی عقب تر از مردمه و در این سی سال سعی کرده به جای اینکه خودشو هل بده جلو, مردمو به سمت عقب می کشونه.
8- رسانه ملی نباید چاپلوسی و تملق رو گسترش بده.
در اکثر برنامه ها جوری القا می کنه که تو فقط با چاپلوسی و اطاعت مطلق و بدون چون و چرا از رئیس اداره, رهبر گروه و آقای خونه می تونی به جایی برسی.

9- رسانه ملی باید نقش بزرگی در سلامت روان آدم ها داشته باشه.
تلویزیون ما انگار تیشه رو برداشته و مرتب بر ذهن و روان ما فرود میاره. نصف روزهای سال صبح تا شب عزاداری و نوحه و نصیحت و امر به معروف و نهی از منکر و...

10- رسانه ی ملی باید از انواع هنرها برای انواع سلیقه ها استفاده کنه. موسیقی, نقاشی, مجسمه سازی, رقص, سینما, ادبیات و ...
رقص که در تلویزیون جمهوری اسلامی حرومه. نشون دادن ساز حرومه. مجسمه سازی بت سازی به حساب میاد. نقاشی یعنی فقط نقاشی از احادیث مذهبی, سینما یعنی سینمای دینی یا نوتر و یا مسخره بازی و...

11- رسانه ملی باید حتی المقدور بیطرف باشه, نباید رل تهییجی به نفع جناح خاصی رو ایفا کنه.
تلویزیون ما شده بوق تبلیغاتی جناج راست.

12- رسانه ملی نباید به دست افراد نالایق و باند باز بیفته. نباید دست یه حلقه بسته بیفته و زن و شوهر و دخترخاله پسرخاله فقط بازی داده بشن بلکه حتی یک جوون گمنام ولی مستعد بتونه راهی توش پیدا کنه.
تلویزیون جمهوری اسلامی در این سی سال همیشه دست آدمهای نالایق بوده. نه رشته شون این بوده و نه تجربه ای در این کار داشتن. باند بازی هم
13- رسانه ملی نباید کمفروشی کنه.
نشون دادن فیلم های سینمایی تکراری, نشون دادن نصف قسمت قبلی سریال به جای خلاصه, آوردن آخوند و آدمهای بیسواد به جای کارشناس,

14- رسانه ملی در جهت ارتقا روحیه و نشاط مردم کوشا باشه.

15- رسانه ملی باید تموم عقایدو در نظر بگیره و فکر نکنه هیچ لاییک و کمونیست و اقلیت مذهبی و همجنسگرایی تو کشور زندگی نمی کنه.

16- رسانه ملی نباید پر از آخوند باشه.
مال ما هست.

17- رسانه ملی باید رسانه ملی باشه نه دولتی.
تلویزیون ما شده بلندگوی تبلیغاتی دولت.

18- رسانه ملی باید مردم رو به خوبی, انسانیت, مراقبت از محیط زیست, حمایت از حیوانات تشویق کنه.
19- رسانه ملی باید خسته کنند نباشه و در طول روز باید چند ساعتی هم از طنز بهره ببره.
به شرطی که مثل تلویزیون ما طنز رو با مسخره بازی اشتباه نگیرن.

20- رسانه ملی حتما باید بخش های تخصصی در سطوح ابتدایی, متوسط و پیشرفته داشته باشه.

21- رسانه ملی نباید به مثابه درل روی مغز و اعصاب باشه
تلویزیون ما از درل هم بدتره. دوساعت بشینی پاش مغزت سوراخ سوراخ می شه.

22- رسانه ملی نباید مال مردم خور و دزد باشه.
تلویزیون ما از این نظر چاه ویله و جالبه از پول مردم بر ضد همین مردم برنامه می سازن.

23- رسانه ملی باید برای هنرمندان بزرگ ملی ارزش و احترام قائل باشه نه اینکه کوچکشون کنه.
ما می بینیم شاعری مثل شاملو می میره اسمی ازش نمیارن, اما یه شاعر اسلامی درجه هفتم می میره تا هفت روز ازش حرف می زنن. بیضایی و تقوایی و شجریان و ناظری و آغداشلو و صدها هنرمند دیگه تو تلویزیون ما جایی ندارن اما قاسم جعفری و سیروس مقدم و ده ها ملیجک دیگه به صرف ذوب بودن در ولایت بودجه های کلانی می گیرن تا سالی چند فیلم مزخرف خرافاتی مناسبتی بسازن.

24- رسانه ملی نباید از باسواد شدن مردم بترسه.

25- رسانه ملی باید اخبار درست بده و مردم رو شستشوی مغزی نکنه
در تلویزیون جمهوری اسلامی هر چی بدبختی و سیل و آتیشسوزی و جنگ تو دنیا هست نشون می ده اما از خوشی ها و خوبی کشورهای دیگه اصلا نمی گه.
با تلویزیون جمهوری اسلامی اصلا نمیشه نسبت به دنیا نتیجه گیری درستی کرد.

26- رسانه ملی نباید از اختیار مذهب باشه.
دوست ندارم یک رسانه به مذهب مردم توهین کنه اما نباید سخنگوی یک مذهب بخصوص باشه.

27- ...


ببخشید من اینا رو با عجله نیم ساعته آنلاین نوشتم و وقت هم نمی کنم ادیت کنم.
می دونم خیلی چیزا رو جاگذاشتم و بعضی شماره هام هم تکراری باشن و بشه در هم ادغامشون کرد.
مصرع: چه کند بینوا ندارد بیش
پ.ن.
سی بای جون دوست
سی با اومده می گه:این چیزا چیه می نویسی. یه وقت نگیرنت بیان به من تجاوز کنن.
می خندم می گم: منو بگیرن اونوقت بیان به تو تجاوز کنن؟
می گه: خوب, می فهمن تو خونه تنهام و میان بهم گیر می دن.
می گم: با این قد و بالا و پشم و پیلی که تو داری فکر نکنم.
می گه: خوب اول با روهپینول بی حالم می کنن و بعد با واجبی پشمامو می زنن. می شم مثل هلو...
می گم: بابا, بیچاره هلو... بعد می گم:
نه... نمی گم دیگه بهش چی گفتم:)

http://z8un.com

سه‌شنبه، شهریور ۰۳، ۱۳۸۸

نه بابا, گاهی شانس در خانه ی ما را هم می زند!


ساعت پنج صبح در خسته ترین, غمگین ترین, افسرده ترین حالت از پشت کامپیوتر پاشدم که برم بخوابم. تلوتلو خورون با چشمای نیمه باز رفتم دستشویی, مسواک زدم و بعد رفتم آشپزخونه تا یه قرص کلرودیازپوکساید بندازم بالا تا مثل دیشب و هرشب به محض بستن چشمهام کابوس عکس کشته شده های تظاهرات اخیر جلوی چشمام نیاد, عکس جسد یخ زده بهزاد مهاجر و عکس لبخند به لب سهراب در غسالخانه و فیلم مادر سهراب که عکس پسرشو جلوی اوین نشون دیگران میده و می پرسه خیلی می زننتون؟
با چشمایی که از آخرای شب تاصبح جلوی کامپیوتر چندین بار با خوندن خبرهایی از زندانی های سیاسی به اشک نشسته بود و شدیدا می سوخت, دیدم کف آشپزخونه پره از سبدهای میوه که سیبا سوا سوا هر کدوم رو ضدعفونی و شسته بود و گذاشه بود آبشون بره.
به زحمت دولا شدم و یه جوری در یخچال جاشون دادم. لیوانمو پر از آب کردم و قرص رو خوردم و رفتم که بخوابم که ناگهان یادم اومد فردا صبح حتما باید کاری انجام بدم و با این حالی که دارم نمیشه.
نه توان پیدا کردن کاغذ و خودکار داشتم و نه نوشتن یادداشت برای سی با که خواهش کنم اون بره...
صبح چند روز پیش خودم رفته بودم, مسئول صدور قبض که رفته بود پیشواز روزه اون قدر برام ناز و غمزه اومد و اون قدر با چادرش خودشو باد زد که گرمشه و حالش بده و نمی تونه پرونده رو پیدا کنه که اون روز از خیرش گذشتم. روز اول ماه رمضون هم ساعت ده و ربع صبح این همه راه رو رفتم دیدم با اینکه ساعت کارشون شده 9 تا 1 بعد از ظهر خانم ساعت ده از گرسنگی فشارش افتاده پایین و رفته خونه. عصبانی شدم و تو دلم گفتم نماز روزه ش ایشالله به کمرش بزنه.
با چشمهای نیمه باز و نیم سوز دنبال کاغذ می گشتم. یه خودکار روی اپن آشپزخونه پشت گلدون یافتم و حالا بزرگترین آرزوم پیدا کردن یه تیکه کاغذ بود.
ناگهان چشمم به یه کاغذ کوچک که نوکش از زیر یخچال زده بود بیرون افتاد.
کاش از یادداشت های قبلی و پُر نباشه چون معمولا اول یک طرفشو می نویسیم بعد اونوریش می کنیم برای یادداشت بعدی و روش قلب آهنربایی می گذاریم.
دولا شدم برش داشتم. داشت گریه م درمیومد, از شانس بد من هر دو طرف کاغذ پر بود.
خواستم بندازمش تو آشغالی که ناگهان در کمال تعجب دیدم اون وری که به خط منه نوشتم:
سی با جان حال من بده اگه تونستی صبح یه کم دیرتر برو سرکار. اول برو اداره فلان, پیش خانم فلانی, قبض بگیر و بعد برو بانک فلان پرداخت کن. تازه براشم کروکیِ اونجا رو کشیده بودم.
اصلا یادم نیومد اینو کی نوشته بودم. چون ماه های اخیر خودم پراخت کرده بودم. ولی اون ساعت خودمو خوش شانس ترین موجود روی زمین حس میکردم.
آره بابا گاهی هم شانس در خونه مارو هم می زنه:)

چند لینک:

1- «احتمال شهادت دادن چهار بازداشتی مدعی آزار جنسى در ایران» راستش من خودم بودم بعید می دونستم برم. عواقبش تو ایران خیلی بده. نمونه ش کسیه که جونشو گذاشته کف دستش و رفته شکایت کرده.
ببینید چه طوری باهاش برخورد کردن...

2- پزشک کروبی، اسناد اختلال حواس وي را ارائه کرد... پدرسوخته ها می خوان کروبی رو متهم به داشتن بیماری روانی کنن...

3- هیات علمی روانپزشکی دانشگاه علوم پزشکی تکذیب کردند
انتشار خبری مبنی بر عدم سلامت کروبی صحت ندارد / سوء استفاده از مفاهیم پزشکی سلامت روان جامعه را بهم می ریزد

4- لبخند زیبای سمیه توحیدلو در اوین روز آزادی اش...


5- طنز حقوق زنان در حکومت اسلامی: وزرای زن باید قبل از گرفتن رای اعتماد مجلس از شوهرشان رضایت نامه بیاورند:))

6- گفتگو با قدسی میرمعز همسر محمد ملکی رئیس سابق دانشگاه تهران در رابطه با بازداشت ملکی دکتر به ماموران گفت من از شما تشکر می‌کنم که مرا می‌برید. گفت من فکر می‌کردم اگر با این حال بد در رختخواب بمیرم، وجدانم ناراحت است. اما اگر زیر دست شما بمیرم، پیش این جوان‌ها سربلند می‌شوم که این همه تلاش کردند.

7- سرزمین من خسته خسته از جفا ، سرزمین من درد مند و بی دفاع این روزها انگار این آهنگ زیبای افغانی بیشتر به شرایط ایران می خورد...
http://z8un.com

یکشنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۸۸

چه کسانی لوگوی"موسوی را محاکمه کنید" را در وبلاگشان گذاشته اند؟

همه هم شکر خدا از منتظرانند...اما مطمئن باشید اگر امام زمان ظهور کنه همینا به دستور همونی که ذوبشن, می گیرنش و می برنش کهریزک! یه ماه بعدش هم میارنش تلویزیون بیاد از مقام معظم رهبری طلب عفو کنه و بگه از طرف انگلیس و آمریکا مإمور بوده.
و حالا
بسم الله الرحمان الرحیم
گرداب زیتونی:)

1- و مسیحا می آید...( با لیمو ترش اضافه)
مبدع این لوگو نویسنده همین وبلاگ ست. آقای آ.میم. که سبزها رو آشغالی بیش نمی دونن .
این آقا اینقدر ساده ست که وقتی براش نوشتم که اون ستاره ای که گذاشته تو وبلاگش شش پره و نماد ستاره داوود اسرائیل, فوری برش داشت:))
غافل از اینکه یه ستاره آبی رنگ زیبا وشش پر ایرانی بود و از جنس خر مهره.

2- در حسرت دیدار تو....

3- حاج علا


پ.ن.

رخنه در وبلاگستان(یه داستان واقعی, با کمی تغییرات, که شخص مورد نظر شناسایی نشود یا شاید خودم)
سالها پیش, در عنفوان جوانی در شرکتی کار می کردم که یه چایی بریز و نامه بر حزب اللهی داشت. بین او و بقیه احترام متقابل وجود داشت. پسر بدی نبود اما دو عیب داشت. یکی اینکه خیلی بد سلیقه و بدلباس بود(خمره ای ترین شلوار و گشادترین پیراهنی که دستش می رسید می خرید و رنگ های ناهماهنگ) که البته این عیبش ضرری به کسی نمیرساند چه بسا گاهی سبب تفریح هم می شد.
و دومی اینکه خیلی دوست داشت "با هر روش" که پایش بیفتد به بالاها صعود کند و بخصوص زن از طبقات بالا و ژیگولانس بستاند و حزب اللهی اش کند. خودش را به بالایی ها می چسباند و از هر نامه محرمانه ای که می آورد با خبر بود.
من به خاطر بعضی مسائل از آن شرکت بیرون آمدم. دیگر ندیدمش, تا... چند هفته پیش...
در خیابان دیدمش. یعنی او مرا دید. چون اگر من دقت هم می کردم نمیشناختمش. با صدای سلام کردنش شناختمش. باورم نمیشد. تیپش به کلی عوض شده بود. لباسهای مارکدار شیک, کفش و کیف و عینک آفتابی گران قیمت و...فقط ریش حزب اللهیش هنوز همان طور بود.
با چشم های گشاد شده از خوشحالی مثل تازه به دوران رسیده ها شروع کرد جلوی من به پز دادن شرایط جدیدش و اینکه ماشین فلان مارکش را کجا پارک کرده و خانه اش از جنوبی ترین نقطه تهران رفته کجا... دوستش هم که کنارش بود تقریبا لنگه ی خودش بود احتمالا یک درجه پایینتر چون این دوست ما زیاد تحویلش نمی گرفت.
کنجکاو شدم بدانم چکاره شده. پرسیدم. با خنده ی شنیعی گفت در کار کامپیوتر است.
فکر کردم شرکت کامپیوتر باز کرده. گفتم مبارک است. اما نفهمیدم چرا آنطوری می خندید. گفت خود کامپیوتر که نه. داخلش. گفتم آهان, اجزاء و لوازم کامپیوتر؟
گفت نه. کارمان اینست که صبح تا شب در اینترنت می چرخیم. وبلاگ می زنیم , کامنت می نویسیم, وبلاگ هک می کنیم, صدها آی دی می سازیم, بالاترین به هم می ریزیم. آی دی شناسایی می کنیم. اهل وبلاگ که حتما هستی؟ آب دهانم را قورت دادم گفتم نه. وبلاگ چی هست؟ گفت آهان تو توی شرکت هم فقط یاهو مسنجر بلد بودی(خودش را یادش نیست که حتی نمی دانست کامپیوتر چه جوری روشن می شود).
گفتم یعنی برای این کار حقوق می گیری؟ عینکش را برای اولین بار برداشت و گفت پس چی؟ از حالت جدید چشمانش ترسیدم. از ولعی که برای قدرت داشت همیشه می ترسیدم. دوستش دستش را کشید. اما او ادامه داد که خیلی وقت است که متوجه شده اند(؟) اینترنت یکی از حساس ترین مواضع ضد انقلاب است و باید شبانه روز فعالیت کرد تا مواضع دشمن را یکی یکی تسخیر کرد. گفت تو اگر دنبال کار می گردی بگو؟ می توانم استخدامت کنم. خیلی ها را استخدام کرده ام. چشمکی زد, البته قبلش باید یک کلاس های عقیدتی برایت بگذارم. گفتم خیلی ممنون. حسابی مشغول بچه داری و شوهرداری ام. با قهقهه ای گفت شما دیگر چرا خانوم فمینیست؟ و خیلی خودمانی اضافه کرد حالا بیا با هم برویم به کافی شاپ فلان( اسم یک کافی شاپ گران را آورد) چیزکی بخوریم. چند روز قبل هم با خانوم فلان رفتیم همانجا (یکی از دختران خیلی خوشگل اداره سابق) دیگر آمپرم داشت بالا می رفت... گفتم خیلی ممنون شوهرم! نگران می شود( اگر سی با این را میخواند بداند الکی برایش فیلم بازی کردم.متوقع نشود) و خداحافظی کردم.
خیلی دلم گرفت و اصلا نفهمیدم چه طوری آمدم خانه...

لینک این نوشته در زیتون اصلی

شنبه، مرداد ۳۱، ۱۳۸۸

ترانه ای برای فاطمه آجرلو: آجرلو به پیش

1- جون من, برای کدوم کاندیدای وزارت همچین شعری گفتن که برای فاطمه آجرلو نماینده ی کرج گفتن!

بابا اصولگراهای خوش ذوق! بابا شاعرها !بابا ارزش قائل شوها برای مقام زن! بابا ترانه خوان ها...
بابا کرجی ها... بابا این کاره ها/
فاطی جون به مولا کرتیم!
برین رو لینک ترانه شم بشنوید:

طرفداران نامزد پیشنهادی برای وزارت رفاه در ایام انتخابات مجلس هشتم برای وی سرودی ساخته بودند.
به گزارش «شفاف» در سرود هواداران فاطمه آجرلو برای انتخابات مجلس هشتم آمده است
:

رأی ما فقط تویی آجرلو به پیش (2)
با همه توان خویش نیروی جوان خویش
روح و جسم و جان خویش آجرلو به پیش
مهر بیکران خویش علم بی‌خزان خویش
قدرت بیان خویش آجرلو به پیش
رأی ما فقط تویی آجرلو به پیش (2)
در تمام شهر ما هر کجا نشان ز یادگار توست
هر کجا که بنگری شکوه‌ای ز ابتکار کار توست
مردم کرج تو را یار و یاورند و افتخار توست
آجرلو به پیش
رأی ما فقط تویی آجرلو به پیش (4)
با همه توان خویش نیروی جوان خویش
روح و جسم و جان خویش آجرلو به پیش
مهر بیکران خویش علم بی‌خزان خویش
قدرت بیان خویش آجرلو به پیش
رأی ما فقط تویی آجرلو به پیش (2)
این به پاس حرمت و کوشش و تلاش بی‌امان توست
این به خاطر همه همتی که در تن و روان توست
در پناه حق دعای مردم کرج نثار راه توست
آجرلو به پیش (2)
رأی ما فقط تویی آجرلو به پیش (2)

آهان, حالا همه با هم... از دَسَر
یک دو سه
آجرلو جونم رای ما فقط تویی
چون هیچکی مث تو گند نمی زنه به نهضت زنان

2- من اگه افغانستان زندگی می کردم و حق رای داشتم به عبدالله عبدالله رای می دادم.:)
شما چطور؟

3- تو سریال رستگاران همه عین هم حرف می زدن.
از شایسته سرمایه دار تا نرگس جون پیرزن تا پرستار بی سواد نرگس جون تا رویا و کاوه و صمصامی و بابک و خجسته و سارا و پونه و داداشش محسن و اون مرتیکه پرده یاقوت و کیانوش و... همه یه پا فیلسوف بودن برای خودشون. بیشتر جمله هاشون هم با "که" شروع می شد.
فکر کنم فیلمنامه نویس این سریال باید جایزه نوبل بگیره.
خجسته: من احمد رضا رو ول نمی کنم, که اگر بکنم نامردم... که اون زنی که شوهرشو ول می کنه خره... که احمدرضا پاکه چون اسمش احمدرضاست و اصولا تو فیلمها اسامی مذهبی هیچوقت خطاکار نمی شن. که فقط شکتون به اسامی مث کاوه و بابک و کیانوش و... بگرده.
کاوه: که اگه رویا رو کنف کنم انگار شایسته رو کنف کردم. که رویا چشم شایسته است . که اگر نکنم دلم خنک نمی شه.
نرگس جون: کاوه جون تو خوبی. که اگه نبودی من بزرگت نمی کردم. که اگه خطا کنی بد می بینی. که رویا گناهی این وسط نداره
پرستار نرگس جون: من نرگس جونو می برم مشهد پابوس امام رضا . که اگه نبرم از دست شماها دق می کنه. که لارج تر از نرگس جون کجا گیر بیارم. که بچه هام گرسنه ن.
بابک: من به بابام شک ندارم. که اگه داشتم پسرش نبودم. که اگه بابام مال مردم خور بود من زودتر از همه می فهمیدم.
فاطمه خانم همسر بابک: من عاشق پدر شوهرمم. که اگه بد بود من حزب اللهی بهش همچین احساسی نداشتم که اگه دوستش نداشته باشم ارثش بهم نمی رسه . که باید مواظب رویا خره باشم خودکشی نکنه.
سپور محله: من اینجا رو اینجوری تمیز می کنم. که اگه نکنم دلم طاقت نمیاره. که اگه ماها نباشیم کثافت دنیا رو برمیداره.
سیروس مقدم: من تا قل قیامت براتون فیلم می سازم. که اگه نسازم شماها رو کی آدم می کنه. که اگه نباشم صدا و سیما رو کی تیغ بزنه. که امثال منن که به شما باید نشون بدن هر چی دختر چادریه یه انسان کامل و صبور و فهیمه و هر چی بیچادره دزد و کیف زن و قرتیه.



لینک این نوشته در وبلاگ اصلی زیتون

چهارشنبه، مرداد ۲۸، ۱۳۸۸

فاطمه آجرلو نماینده ی زنان ایرانی یا سرسپرده جناح احمدی نژاد؟

آقای نماد تغییر( احمدی نژاد) برای عقب نماندن از غافله تکریم زن که یکی! از موارد محبوبیت رقبایش(بخصوص کروبی) بود, روز یکشنبه اعلام کرد در کابینه اش حداقل سه وزیر زن خواهد داشت.
یکی از آنها فاطمه آجرلو نماینده ی کرج به عنوان وزیر رفاه و دیگری مرضیه وحید دستجردی به عنوان وزیر بهداشت و سومی را قرار است فردا معرفی کند.
حالا آقای احمدی نژاد چرا ایشان را برای تصدی پست وزارت مناست دانسته باید ببینیم:
اول باید بگویم که من هیچ دشمنی شخصی با خانم آجرلو ندارم. اگر از نزدیک اورا ببینید ممکن است حتی از او خوشتان بیاید.
زن بسیار شجاع و با جربزه و خوش زبانی است. با بیماران و دانشجویانی که او نامه برای معرفی به بیمارستان یا دانشگاه می خواهند خیلی مهربان و دست و دلباز است. دیدن او مثل بعضی نماینده ها اصلا محال نیست و...
پس مشکل چیست؟
تا آنجا که یادم می آید وقتی در دور قبلی نامزد انتخابات شد به عنوان خانم جلسه ای(خانمی که در سفره ها نذری زنان را از شیطان رجیم برحذر می دارد) شرکت کرد.
درست است که همه می دانستند که خانم اجرلو عضو سپاه هم هست اما خانم جلسه ای چیز دیگری است.

شما هیچ کوچه ای در شهر کرج نمی توانید پیدا کنید که چندین خانواده سفره بینداز نداشته باشد. بخصوص در کوچه های زنبق 1 تا زنبق 20 عظیمیه که یکی از آخری ها محل زندگی آجرلو بود. اصولا بعد از انقلاب انداختن "سفره" و دعوت یک خانم جلسه ای خوش زبان, یکی از علامت های تفاخر هر خانواده شده. کافی است در یک مهمانی بگویی من سفره انداختم و مثلا خانم ساعتچی(خانم ساعت چی اگر تا به حال خدای نکرده فوت نشده باشد حتما خیلی پیر است و جوانترها روی بورسند) را دعوت کردم تا یکباره نگاهها بسویت محترمانه تر شود.

خانم آجرلو را به غیر از حرف اول نام فامیلش که "الف" است(خیلی از مردم حوصله خواندن تا "ی" کاندیداها نیستند) زنهای کرجی نماینده کردند. حتما به امید اینکه دردی از زنان جامعه بردارد.
اما برای ایشان جناح سیاسی بسیار مهمتر از جنسیت است. علی رغم مراجعت مکرر زنان برای مخالفت با قوانین تبعیض آمیز و بخصوص چند همسری هیچوقت در هیچکدام از دو دوره نماینده گی اش حرفی مخالف در این مورد نزد.(خانمی آرزو می کرد شوهر خانم آجرلو برود چند زن رویش بگیرد تا بفهمد یک من ماست چقدر کره دارد)
او بارها در محفل های خصوصی از فمینیستها به عنوان طرفداران بی بند و باری جنسی و خواهان رسمی شدن فاحشگی اسم برد.
او بارها به مراجعینش گفته که مردم و بچه های عراق و غزه و ... از مردم و بچه های ایرانی مهمتر هستند, چون ما خیالمان راحت است که جمهوریمان اسلامی ست و آنها هنوز نه.

او بارها گفته که حرف های احمدی نژاد برایش باارزش تر و مهم تر است از مردم گمراه(گمراه= کسی که مخالف احمدی نژاد است)
ما هرگز نفهمیدیم چطور تحصیلات ابتدایی حوزوی فاطمه آجرلو با این حجم عظیم کار , تبدیل شد به لیسانس روانشناسی و فوق لیسانس شخصیت و تازگی ها دکترای روانشناسی تعلیم و تربیت!

یادم است یکبار خانم آجرلو ندانسته در مجلسی از جدا شدن کلاسهای دختران و پسران و پرده کشیدن بین آنها در دانشگاه آزاد( که شایع است یکی از سهامدارانش رفسنجانی است و ایشان مثل پسرخاله گرامی اش عباس پالیزدار ضد رفسنجانی مبباشد) انتقاد کرده بود. روزنامه شرق هم چاپش کرده بود, وقتی اصولگراها گفته بودند که بابا جان ما خودمان مبدع جدا سازی جنسیتی هستیم آجرلو حرفش را پس گرفت و از آن به بعد یکی از طرفداران تئوری درس دانشگاهی به چه درد دختران می خورد و حفظ کیان خانواده شد.

حالا باید ببینیم وقتی خانم آجرلو وزیر رفاه شد ( ما که بخیل نیستیم. بشود) برای ملت ایران رفاه می آورد یا برای افراد جناحش و یا کشورهای دیگر؟

دکتر سین هم خانم وحید دستجردی کاندیدای وزارت بهداشت را دراز کرده...

لینک در بالاترین

دوشنبه، مرداد ۲۶، ۱۳۸۸

روهیپنول یا داروی تجاوز, دارویی که در زندانها به جوانان داده شده است تا به آنها تجاوز شود



دکتر ف... که از جراحان به نام است دیروز صبح به من گفت دوست دارم امروز تو دستیارم باشی با کمال میل قبول کردم چون همیشه جراحی های خیلی سخت عروقی نورونی را انجام می داد و کلی نکته جدید در هربار دستیاری یاد می گرفتم اما این بار یک عمل ساده بود یک کیست مقعدی دکتر ف... احتمالا حوصله نداشت خودش عمل کند مرا به ظاهر دستیار کرده بود من به آرامی کیست را جدا کردم اما زمانی که خارجش کردم متوجه شدم کیست نیست و یک توده ی عفونی است و برای پاتو آنرا بسته بندی کردم دکتر بعد از عمل از من خواهش کرد که شخصا به آزمایشگاه بروم و جواب را بگیرم و به دکتر ر... بگویم که نهایت دقت را بکنند چرا که این بیمار از بستگان دکتر هستند حالا فهمیدم چرا دکتر عمل به این سادگی را قبول کرده بی علاقه به آزمایشگاه رفتم وظرف را تحویل دادم و 40دقیقه ایی با دکتر ر... گرم صحبت شده بودم که جواب آمد Chlamydia یک بیماری عفونی آمیزشی اما با این سطح خیلی عجیب بود سطح درگیری آنقدر زیاد بود که دکتر به جای درمان دارویی از جراحی استفاده کرده بود.به اتاق دکتر رسیدم و گفتم Chlamydiaاست دکتر بدون توجه به من گفت علی می دانی چرا امروز از تو خواستم که دستیار من باشی؟بی مهابا گفتم چون در شان شما نبود دکتر لبخندی زد و گفت نه مثل همیشه اشتباه کردی-این بیمار از بستگان ماست که تازه از زندان آزاد شده می دانی این عفونت از چه راهی انتقال پیدا می کند؟برق از سرم پرید اولین موردی بود که می دیدم و خودم عملش می کردم گفت می خواهم با باقری لنکرانی تماس بگیرم و همه چیز را بگویم گفت حالا برو ببین وضعش چه طور است مات و مبهوت مانده بودم گفتم دکتر با چه کسی آمده است ؟خانواده اش خبر دارند؟گفت علی جان آرام باش هیچکس خبراز این موضوع تجاوز جز من و تو ندارد حتی خانواده اش .گفتم یعنی نگفته است؟بیچاره حتما خجالت کشیده.گفت نمی دانم می خواهی هنگام ویزیت دکتر ج... تو هم حضور داشته باش(دکتر ف... همیشه بعد از عمل بیمارانش را برای معاینه روانپزشکی به دکتر ج... می سپارد)ساعت 6 دکتر ج... آمد و به اتفاق به اتاق بیمار رفتیم چند سوال کرد که او هم یک سری جواب شکسته بسته داد ودکتر از من خواست که ایشان را تنها بگذارم نیم ساعتی بیرون ماندم وبیرون آمد گفت هیچ چیز یادش نمی آید می دانی یعنی چه دکتر؟گفتم عوارض بیهوشی گفت نه احتمالا * rohypnol گفتم دکتر مگر می شود آنقدر حالم بد شد که دکتر ج... مرا به پاویون رساند و پرستار برایم آب قندی آورد گفتم دکتر چرا در حکومت اسلامی که این کار از مذموم ترین کارهاست همچین اتفاقی می افتد؟گفت ببین این عمل چند هدف را دنبال می کند
1- ایجاد وترس وارعاب در جامعه
2- ایجاد خشونت و ترویج آن در جامعه:
تصور کن در زندان با دست های بسته به شما تجاوز کنند و هیچ کاری نتوانی انجام دهی اکثر قریب به اتفاق افراد حاضرند بمیرند و این عمل با آنها انجام نشود پس در همین مرحله یا دست از جان می شویی و دیگر هیچ چیز برایت اهمیت ندارد جز انتقام یا اینکه دیگر هیچوقت جرات و جسارتی برایت باقی نمی ماند که هردو از عوامل خشونت هستند و از طرف دیگر تاثیری که روی اطرافیانت می گذارد این است که تصور کن بچه تورا کسی بکشد ممکن است از قصاص او بگذری اما اگر بفهمی کسی به فرزندت تجاوز کرده تحت هیچ شرایطی حاضر نمی شوی شخص را ببخشی حتی به قیمت مرگ یادت باشد که خشونت عامل نابودی جنبش های مدنی صلح آمیز است سردمداران حکومت هر کاری می کنند تا بتوانند احساسات جامعه را جریح کنندوپس از آن مردم دست به حرکات خشونت آمیز بزنند تا مجوزی بگیرند برای بستن مردم به گلولهاما اتفاق جدی تری که برای شخصی که به او تجاوز شده است می افتد از او یک فرد افسرده و منفعل می سازد تجاوز شکستن و خردکردن افرادی است که باشکنجه های معمول خرد نمی شوند که معمولا این افراد انسانهایی هستند که از لحاظ روحی بسیار قوی هستندو معمولا اگر این افراد تحت درمان دارویی قرار نگیرند خودکشی می کنند چرا که دایم در این فکر هستند که از حرمت شرف خودشان نتوانسته اند دفاع کنند و از طرفی با منفعل شدن آنها نظام را تهدید نمی کنند و تازه ثابت کردن این موضوع از همه چیز سخت تر است چرا که هم تشخیص تجاوز جنسی به عهده پزشک قانونی است که در انحصار دولت است وهم به دلیل گذشت زمان به علت نبود علامت مثبت تقریباً غیرممکن است.و جالبتراینکه بیشترافراد مایل به معاینه پزشکی، بازجویی پلیس و رسیدگی دادگاه نیستند.واز طرف دیگرامران فقط بر اساس شهادت گواهان محکوم نمی‌شوند و باید مدارک تأیید کننده از دیگران کسب شود. مدارک مربوط به اثبات دخول، هویت تجاوز کننده و... .به دکتر فاضلی زنگ زدم و شرح ما وقع را گفتم و گفتم که می خواهم این موضوع را منتشر کنم اما گفت فعلا دست نگه دارم تا نه سر خود را به باد دهم نه سر بیمارم را به قول حمید شب خیز آقا داستانی شده ها و چه می کنه این محمود چی توزآدم تو این مملکت چیزهایی رو می بینه که واقعا اگر بمیره کمه امروز با دکتر ف... قرار دارم می خوام پیشنهاد بدم یه نامه بنویسیم راجع به این موضوع به رییس مجلسی که می گه تجاوز جنسی اتفاق نیافتاده و امضای تمام پزشک هایی که می شه رو بعد از معاینه بگیرم دعام کنید هرچند که اگر این قرص رو داده باشن به این بازداشتی ها خیلی سخته ثابت کردنش چون نهایتا تا 72 ساعت در ادرار قابل شناساییه اما حداقل یه مورد که دست خودمونه هستضمننا اگر آشنایی دارید که تازه از زندان آزاد شده حتما پست بعدی رو بخونید و اگر حتی گفت بهش تجاوز نشده حتما کارهایی که گفتم رو انجام بدید چون اگر بهش روهیپنول داده باشن هیچی یادش نمی یاد *rohypnol:روهیپنول یا روفیز دارویی است از خانواده داروهای خواب آور و از طبقه ی پام ها با قدرتی بسیار بالاترکه به دلیل تاثیرات بسیار قوی و طولانی که این دارو در خاموش سازی مرکز سیستم عصبی اعمال می کند به " داروی تجاوز " معروف است.عوارض این دارو استفراغ ، توهم ، دشواری در تنفس ، کما فراموشی کامل اختلال در تکلم و یا حتی مرگ را ممکن است در فرد ایجاد کند

من این مطلب رو با ای میل دریافت کردم و چون مطمئن نبودم که نویسنده بخواد نام پزشک ها آورده بشه فقط حرف اولشون رو گذاشتم بمونه. بعد در سرچ در گوگل وبلاگ دکتر علی رو پیدا کردم. یادداشت های یک پزشک

- توصیه های یک روانشناس به خانواده ها برای بهبود وضعیت روحی زندانیان پس از آزادی

- مطلب افشاگرانه ی فرشته قاضی خبرنگار و فعال حقوق بشر از بازجوییهایش در زندان اوین را حتما بخونید...

روزنامه اعتماد ملی توقیف شد - ... درود بر کروبی که عقب نشینی نمی کند. اگر بخواهد وبلاگهایمان را برایش روزنامه می کنیم.
http://z8un.com

نام نوید مجاهد(مژده) در وبلاگستان جاودانه است...

1-. بعد از مدتی اومدم وبگردی کنم. وبلاگ ویولت رو که باز کردم با بدترین خبری که می شه این روزا بشنوم روبه رو شدم.
نوید مجاهد نویسنده وبلاگ مژده فوت شده:(
با نوید از همون روزای اول وبلاگ نویسیم آشنا شدم. برام کامنت و ای میل می نوشت. می گفت نوشته هامو دوست داره. بار اولی که با نام مژده برام کامنت نوشت فکر کردم دختره و بعدا سر همین جریان کلی شوخی کردیم.
نوید یکی از انسان ترین و مهربونترین بلاگرهایی بود که می شناخنم.
اوایل یه وبلاگ داشت یه خورده هم سیاسی می نوشت اما بعدا بنا به توصیه پدرش تصمیم گرفته نیروشو در کار تخصصی کامپیوتر و برنامه نویسی بذاره و وبلاگشو عوض کرد. نوید گاهی به من هم هشدار می داد مواظب خودم باشم.

نوید تصمیم گرفت کار بزرگی در وبلاگستان شروع کنه. کاری که باعث شد اسمش برای همیشه در تاریخ وبلاگستان به نیکی ثبت بشه.
او که توانایی راه رفتن نداشت و دچار بیماری دوشن بود تصمیم گرفت برای تموم معلولین ایرانی وبلاگ رایگان درست کنه.
او که همیشه سر تعداد ویزیتور و نظرنویس با من شوخی داشت ازم خواست که توی وبلاگم تبلیغش رو بکنم تا اگر معلولی خواننده ی وبلاگم باشه متوجه بشه. او سایت معلولین (special.ir ) رو راه انداخت و تا آخرین لحظه ی عمر یک لحظه از کمک به دیگران بخصوص به معلولان غافل نشد.
یه بار در سفرنامه کرمانم نوشتم که از یزد رد شدم. بعدا چقدر ازم گله کرد که چرا قبلا خبر ندادم تاهمدیگر رو ببینیم.
یکی از بدترین شرایطی که یک مستعار نویس داره اینه که به طور احمقانه ای فکر می کنه نباید کسی بشناسدش:( خیلی دوست داشتم نوید رو از نزدیک ببینم...باید می دیدمش...
این هزارمین پست وبلاگم بود. دوست نداشتم از مرگ دوست عزیزی می نوشتم...
نوید جان یادت به خیر
صبر بسیار بباید پدر پیر فلک را
تا دگر مادر گیتی چو تو فرزند بزاید

پ.ن.
آن هاییکه برای نوید مجاهد نوشته اند:

ویولت: باور نمی کنم!

محمود فرجامی: به یاد نوید مجاهد که حقی بر گردن ما دارد

نیما اکبرپور(عصیان): نوید مجاهد، بلاگر قدیمی مبتلا به دوشن درگذشت

عسگر اصفرزاده : نوید عزیز, همیشه در وبلاگستان فارسی زنده هستی

حسین میری(وبلاگ قطار): نوید مجاهد، بلاگر قدیمی مبتلا به دوشن درگذشت

فاریا(بیایید دنیای بهتری بسازیم ): خبر فوت نوید مجاهد متاثرم کرد
عکس نوید

.مصاحبه رادیو زمانه(آزاده اسدی) با نوید مجاهد: می خواهند باور شوند..

نسیم(کویر ام اس): تو رفتی و یادت تا ابد در دلم زنده است

آی طنز: نوید مجاهد, خادم معلولین ایران درگذشت. کاریکاتوری از نون.جمشیدی

لینک در بالاترین
لینک در بلاگ نیوز

پ.ن. 2
مطلب در مورد تجاوز به زندانیان سیاسی در این سی سال کم نخوندیم. اما بعد از خوندن این نوشته ی دردناک بابک داد به فکرم رسید چقدر خوبه جنبش سبز با فرستادن روانپزشک های مورد اطمینان به خونه ی ر آدمای مورد تجاوز قرار گرفته از نظر روحی به دادشون برسیم. می تونیم به یه شماره حساب مطمئن که آقای موسوی یا آقای کروبی یا هر کس دیگه اعلام می کنه پول بریزیم برای تإمین بودجه. واقعا باید به داد این ها رسید...

سه‌شنبه، مرداد ۲۰، ۱۳۸۸

نه خانی اومده نه خانی رفته

بابا جان, شما راست می گید,
موسوی اصلا رای نیاورده.
مردم هم اصلا اعتراضی ندارن. فقط یه مشت اغتشاشگر از انگلیس و آمریکا اومدن یه مقدار شلوغ پلوغ کردن و با حقه عکاسی و فتوشاپ تعداد اراذل و اوباش رو زیاد نشون دادن.
هیچکی هم تو این جریانا باتوم و کتک نخورده
کشته که اصلا و ابدا!!!
زندان کهریزک یه دروغ بزرگه.. چه برسه شکنجه تو کهریزک. استغفرالله... تا اونجایی که یادمونه کهریزک خونه ی سالمندان داره نه زندان.
تجاوز به زندانی دیگر چه صیغه ایه؟
ندا زنده ست, رفته سواحل یونان خودش را برنزه کند برگرده, سهراب زنده ست. هر وقت از ایتالیا اومد میاد آبروی دروغگوها رو می بره, ترانه زنده ست کانادا داره رشته عکاسی می خونه. علیرضا زنده نیست اما رفته از اونور جاده آب بیاره اینور ماشین زده تش.
این عکسا که تاحالا دیدیم عکس عروسک بوده که شبیه انسان درست شده.
ابطحی و مومنی و توحیدلو و... هم تو باشگاه لاغری ی دارن حال می کنن و خیلی بهشون خوش می گذره و...
به زودی همه یکی یکی میان می گن بهتون.
ما سی سال پیش انقلاب کردیم تا شاه بره و یه عده آخوند بیان بشن همه همه کاره,و پولای مارو شمش و دلار کنن ببرن برای روز مبادا واسمون دخیره کنن.
همه مون از ته قلب دوستتون داریم.
حق با شماست...
خوب کردین انجمن صنفی روزنامه نگارا رو بستین.
بقیه انجمن های صنفی رو هم ببندید. وقتی مشکلی در این مملکت نیست این تشکیلات به چه دردی می خورن؟
اصلا بهتره همه روزنامه ها رو ببندید. تعجب می کنم هنوز اعتماد و اعتماد ملی منتشر می شن.
یک کیهان از سرمون هم زیاده.
من به آقای احمدی نژاد واقعا تبریک می گم که واقعا واقعا 25 میلیون رای آورده بلکه هم 30 میلیون رای.... آقا نمی تونن ببیننت. همین جوری پایداری کن. هر چی عشقته وزیر عوض کن. هر چی عشقته آدم ببر دانشگاه اوین ارشاد کن.

ما هم قول می دیم چهارشنبه 21 مرداد اصلا نیاییم بازارو تعطیل کنیم. اصلا چه معنی داره. بازار مال خریده نه مال تعطیل کردن.

ظهر هم میریم رستوران شمشیری با هم یه چلوکباب مشتی می زنیم.
http://z8un.com

جمعه، مرداد ۱۶، ۱۳۸۸

توهم رهبری

1- بابا این خامنه ای انگار واقعا باورش شده رهبره. همچین شونه میاره جلو واسه بوسیدن.
احمدی نژاد هم ظاهرا همون قدر در توهم ریاست جمهوری به سر می بره. همچین تو مجلس سخنرانی می کنه که انگار واقعا 24 میلیون رای آورده.
بدبختی, هیچ جورم بیدار نمی شن. نه با داد و هوار و با پاشوندن آب تو صورتشون.
من با خشونت مخالفم اما بعضیا انگار فقط با سیلی و لگد از خواب بیدار می شن.

2- اقدامات اوليه در برابر گاز اشك آور جديد حتما بخونید.


3-. احمدی نژاد برای رإی آوردن, اومد از چند ماه قبل حقوق بازنشسته ها رو زیاد کرد و دستور داد خانومای خانه دار رو بیمه کنن.
حالا اومدن از هر بازنشسته بین 60 تا 150 هزار تومن کسر کردن و بیمه زنان خانه دار رو هم لغو کردن . یعنی میلیون ها زنی که با هزار امید و آرزو و زحمت رفتن تامین اجتماعی پرونده تشکیل دادن و شش ماه آزگار رفتن پول واریز کردن حالا می گن بیایین پولتونو پس بگیرید.
احمدی نژادو بدید دست یکی از این بازنشسته ها یا خانومای خانه دار, تیکه بزرگش گوششه.
به هر کی می گم وای... یعنی قراره چهار سال دیگه این احمدی نژاد به این مملکت گند بزنه, نگاه عاقل اندر سفیهی بهم می کنه می گه خیالت راحت! همین امسال کار"اینا" تمومه. حتی امروز یکی که به احمدی نژاد رای داده اینو بهم گفت..

4- درسی که رهبر و رييس جمور ايران بايد بياموزند...

5- دروغ که خناق نیست...
اولش اعلام می کنن سه تا آمریکایی در مرز دستگیر شدن. بعد با پررویی اعلام می کنن که ما هم از وضعیت سه تا خبرنگار آمریکایی خبر نداریم.
حالا می خوان چه بازی هایی سر این بیچاره ها در بیارن معلوم نیست.
شایدم با یه تهدید, از ترسشون مثل دریانوردها با کلی کادو و کت شلوار و صنایع دستی ولشون کردن.

6- به مراسم ختم کیانوش آسا در کرمانشاه حمله و ده نفر را دستگیر کردند.

7- مراسم بهزاد مهاجر امروز پنجشنبه ساعت 6 در سعادت بود. امیدوارم اتفاقی نیفتاده باشه.

8- اتحاد ایرانی های داخل و خارج کشور در وقایع اخیر عالی بود...

9- درود بر کشورهایی که حاضر نشدن این حکومت تزویر و ریا را به رسمیت بشناسند. مرهمی بود بر دل شکسته ما

10- جمعه برنامه کوهپیمایی اعتراض آمیز.

11- تو جاده چالوس جنبش سبز بیداد می کنه. قبول ندارید؟ یه سر بزنید. یا از کسی که رفته بپرسید. قبلش حتما یه نماد سبز با خودتون ببرید.
حتی شده یه لنگه دمپایی سبز(نوشته خوابگرد رو در وبلاگش پیدا نکردم)

12- خواهرم, برادرم, سبزی مچ بند تو از چادر سیاه من کوبنده تر است...

13- یادداشت شادی صدر پس از آزادی از زندان...

14- خونی که رگ ماست, هدیه به جنبش ماست...

15- تف بر جمهوری اسلامی: عبدالله مومنی در زندان قدرت تکلم و حرکت را از دست داده

16- اینا واقعا جزء جنبش "ما هستیم" هستن؟ اگر آره, واقعا براشون متاسفم! اینا با خودشون هم نمی تونن بسازن.بعدش شعار مرگ بر موسوی دیگه این وسط چه صیغه ایه؟



لینک در بالاترین

سه‌شنبه، مرداد ۱۳، ۱۳۸۸

ضایعه دردناک, جانسوز و اسفناک تنفیذ را به عموم ملت ایران تسلیت عرض می کنم

1- مراسم تنفیذ بیشتر به مراسم ختم می خورد. تقریبا همه دمغ بودند به جز رهبر که لبخندی مصنوعی به لب داشت.

2- درود بر همه ی کسانی که به هر بهانه به این مراسم نرفتند: خاتمی, موسوی, کروبی,حسن خمینی, رفسنجانی و......

3- ننگ بر آن هایی که به خاطر یک مشت دلار تن به خفت پشتیبانی از دولت کودتا دادند: احمد نجفی, افشین قطبی, علی لاریجانی, شاهرودی, حسین رضازاده و...(بر بقیه حرجی نیست... قبلا چهره تمیزشان را شناخته بودیم)

4- نگاه کردن مدام به زمین و انگشت ها و قیافه ی حجالت زده ها و عزادارها را گرفتن از گناهتان کم نمی کند!

5- مجتبی خامنه ای پشت پرده است...

6- احمدی نژاد حقیرترین و خفت بارترین رئیس جمهوری است که من تا به حال دیده ام.

7- تکرار لینک: فراخوان راهپیمایی برای روز تنفیذ و تحلیف احمدی نژاد( 12 و 14 مرداد)دوشنبه 12 مرداد , ساعت 6ال 8 راهپیمایی و پیاده روی آرام از میدان ونک تا میدان ولیعصر.
چهارشنبه, 14 مرداد تجمع میلیونی بهارستان, مجلس


8- بابک داد: امروز 12 مرداد 88 «روز نكبت» است


9- ...وای بر حکومت جمهوری اسلامی... دایی گمشده نیما نامداری هم در درگیری ها کشته شده است... نامش بهزاد مهاجر... 47 ساله... خبر خیلی دردناکی بود

لینک در بالاترین

یکشنبه، مرداد ۱۱، ۱۳۸۸

ترسم نرسی به تحلیف ای احمدی!

1- موقع دیدن اعترافات محمدعلی ابطحی حتی برای یک لحظه و حتی یک ذره احساس بدی بهش نداشتم. براش اشک می ریختم. برای خودش و زخم های تازه خوب شده ی صورتش و برای دخترش, همسرش... و برای تموم زندانیان که تحت چه شرایط بدی هستن...
اما نه من که هر کی اون فیلمو دید, ندیدم حتی یه خورده شماتتش کنه.
آخه ما از کجا می دونیم تا چه حد تاب کم خوابی, تاب سرما, تاب تحقیر, تاب لامپ روشن 24 ساعته توی صورت, تاب تنهایی در انفرادی, تاب قرص های روانگردان و توهم زای جورواجور, تاب گرسنگی, تاب کثافت هایی به عنوان غذا و آب بهمون می دن, تاب بیماری,و ندادن قرص های لازممون, تاب کابل و شلنگ, تاب خوردن ادرار و مدفوع, تاب تجاوز, تاب فحش و سیلی, تاب شنیدن خبرهای دروغی مثل مرگ اعضای خانواده مون و... داریم؟

اونجور که تو کتابا خوندیم حتی چریک های زمان شاه که دوره دیده بودند هم به هم تیمی هاشون می گفتن سعی می کنیم 24 ساعت اولو مقاومت کنیم تا شما خونه تیمی رو عوض کنید.
حالا از آدم هایی که تنها دارایی و تواناییشون فکر کردن و عقیده داشتنه و هیچ تمرین چریکی و خودسازی ندارن, چه توقعی می شه داشت؟
گیرم یکی زمان بیشتری تاب میاره یکی کمتر.
خجالت رو اونایی باید بکشن که بدتر از زمان قرون وسطی شکنجه می کنن.
خجالت رو اونایی باید بکشن که بهترین مردم ما رو دارن تو خیابونا و تو زندان ها می کشن.
خجالت رو احمدی نژاد باید بکشه که تو روز روشن دروغ می گه و تقلب می کنه و بعد توسط شکنجه گراش مردمو وادار می کنه که بگن تقلب نشده.
خجالت رو اون وزیر و رئیس جمهوری باید بکشن که تحقیقات و اختراعات مردم رو می دزدنو به اسم خودشون ثبت می کنن...
ماجرای اتاق امن از منظری دیگر...

2- یکی از بچه های قدیمی وبلاگستان که چند باری دستگیر شده بود و بازم دنبالش بودن, یه بار برام یه ای میل رسمی نوشت و ازم خواست اگر دستگیر شد حتما اونو تو وبلاگم منتشر کنم. به این مضمون که اگه این بار دستگیر شدم و مجبورم کردن ن جلوی دوربین تلویزیون اعتراف کنم بدونید همه حرفام دروغه!

3- نمی دونم به چه علت فکر می کنم داغ تنفیذ رهبری و تحلیف و ریاست جمهوری به دل احمدی نژاد می مونه!

4- مصرع:
ترسم نرسی به تحلیف ای احمدی

5- مجتبی سمیعی نژاد: من هم در برگه‌های بازجویی نوشته بودم؛ اشتباه کردم

6- بابک داد: هنوز از «اعتراف گرفتن دروغين» خجالت نمي كشيد؟ «ظلم» پابرجا نمي ماند! بيخودي دست و پا مي زنید!

7- جمهور: دادگاه مخملی و کارگردان ناشی...

8- موج آزادی: محاکمه دلسوزترین فرزندان ایران با اتهامات واهی، کیفرخواستی با نثر و ادبیات کیهانی
میهن در بهت و حیرت، ملت در خشم و نفرت.

9- آقا, توروخدا اگه اضافه وزن دارید, خر نشید برید جلو مإمورا شعار بدید تا بگیرنتون و ببرن زندان لاغر شید.
این لاغر شدگی با لاغر شدگی مورد نظر شما تومنی پنج زار فرق می کنه.

10- 4دیواری.: انقلاب فرزندان خود را می خورد(وای چه عکسی)

لینک در بالاترین

جمعه، مرداد ۰۹، ۱۳۸۸

بدبخت آن حکومتی که از مرده های مردم هم می ترسد...




1- در خلوت روشن با تو گریسته‌ام
برای خاطر زنده‌گان,
و در گورستان تاریک با تو خوانده‌ام
زیباترین سرودها را
زیرا که مرده‌گان این سال
عاشق‌ترین زنده‌گان بوده‌اند...
(احمد شاملو)



2- جمعه دوم مرداد 88، نهمین سالگرد درگذشت احمد شاملو یکی از بهترین شاعران معاصر ایران بود.
درست است که تا به حال به طور غیر رسمی و مخفیانه سه یا چهار بار سنگ قبرش را شکسته‌اند. درست است که برای مراسم هر سالش به طور نامحسوس در میان مردم رخنه می‌کنند که مبادا در تجمع مردم از شعرهای ضد دیکتاتوری شاملو برداشت بد(!) علیه این نظام را بکنند. اما امسال دیگر رسما و به صورت علنی از برگزاری مراسم جلوگیری کردند.
چه جور نظامی‌ احساس می‌کند با دوسه سخنرانی در مورد شاعری مثل شاملو و فرستادن فاتحه برایش اساسش کن‌یفکون می‌شود؟
اول از همه دسترسی به امامزاده طاهر را از طریق پل مهرشهر آنقدر الکی پیچ و تابش داده بودند و همه دور برگردان‌ها را بسته بودند که خیلی‌ها که از تهران آمده بودند راه را پیدا نکردند و برگشتند.
دوم، اتوبوس‌های کانون نویسندگان را بین راه نگه‌داشته و خواستار لغو برنامه شده بودند.
سوم، در کار متروی تهران مهرشهر اخلال ایجاد کرده بودند که مردم سر ساعت پنج به مراسم نرسند و بتوانند مردم را از همان اول متفرق کنند.
چهارم، در شمال شرقی امامزاده، نزدیک گل‌فروشی آنقدر نیروی انتظامی و ماشین پلیس ریخته بودند که فکر می‌کردی قرار است آنجا جنگ سختی با نیروهای دشمنی نامعلوم در بگیرد.
پنجم، دور تا دور قطعه‌ای که شاملو دفن بود که شامل قبر مختاری و پوینده و گلشیری هم می‌شد، پلیس ایستاده بود و به کسی اجازه‌ی داخل شدن نمی‌دادند.
جو قبرستان حسابی پلیسی بود. از همان اول اخطار دادند که برگردید.
به شوخی به یکیشان گفتم آمده‌ام سرقبر پدر بزرگم.
گفت امروز نمی‌شود. برگردید.
گفتم امروز جمعه‌‌ست و مرده‌ها منتظر فاتحه هستند. گفت بروید از خانه فاتحه بخوانید. گفتم شما هم برای مرده‌های خود از خانه فاتحه(از راه دور) می‌خوانید؟ عصبانی شد.
رئیسشان آمد جریان را پرسید. گفتم. گفت پدر بزرگت در کدام قطعه دفن شده؟ گفتم نزدیک شاملو. گفت اسمش چیست. الکی اسمی پراندم. مرا به سربازان نشان داد و گفت این تنها برود برای پدر بزرگش فاتحه بخواند برگردد. من تنها در قطعه‌ی شاملو مابین آن همه سرباز دور تا دور دنبال عکس مرد مسن و خوش‌تیپی می‌گشتم که بگویم این پدر بزرگم است. به ده متری قبر شاملو که رسیدم سربازهای آن طرف هوار کشیدند: به اینجا نزدیک نشو. خلاصه سنگی انتخاب کردم و انگشتم را چسباندم و به مردم آواره پوستر یا گل‌ به دست که آنها هم به بهانه‌های مختلف روی سنگ قبرهایی در قطعه‌ی بغلی نشسته و زیر چشمی قبر شاملو را برانداز می‌کردند نگاه می‌کردم.
سربازی گفت: خواندی؟ حالا برو!
گفتم یه فاتحه هم برای شاملو! هر هفته بعد از پدربزرگم برای شاملو فاتحه می‌خوانم. عصبانی شد و آمد طرفم که دوستانم نگران صدایم کردند.



دوری زدم و رفتم از پشت قطعه به سربازی نزدیک شدم.
- آخر چرا نمی‌گذارید سر قبر شاعر محبوبمان برویم. بعضی‌هایمان شعرهایش را از بریم. شاملو کم کسی نبوده در این مملکت. چرا برای قیصر امین‌پور مراسم دولتی می‌گیرند، حمید سبزواری را مرتب توی تلویزیون نشان می‌دهند. اما از شاملو اصلا حرفی نمی‌زنند. شما تا به‌حال یک خط از شعرهایش را خوانده‌اید؟
دوستش که از چشمانش خون می بارید گفت. از کی تا حالا سرقبر کف می‌زنند؟ هر سال جمع می‌شوید یکی حرف می‌زند و بقیه دست می‌زنید. این کارها گناه است.
گفتم شما نگران گناه ما نباش. روح شاملو اینطوری شادتر می‌شود. یکی از فامیل‌های ما هم وصیت کرده بود سر قبرش گروه موسیقی ببریم و در مراسمش جوک بگوییم و بخندیم( دیگر نگفتم گفته ویسکی هم سرو شود و پسرش وصیتش را به نحو احسن انجام داده)
دنبالم کردند. همراهانم نگرانم بودند. رفتم در قطعه بغلی روی نیمکتی تنها نشستم.
به تنهاها زیاد کاری نداشتند اما اجتماع بیش از دو نفر ممنوع بود و راهنماییشان می کردند به سمت بیرون قبرستان. یکی از رئیس‌هایشان در حالیکه اینور آنور را نگاه می کرد, یواش یواش نزدیک من آمد. از ستاره‌های روی شانه‌اش هم نفهمیدم درجه‌اش چیست.
در حالیکه به سربازان دیگر نگاه می‌کرد و لبهایش را یواش تکان می‌داد( تا شاید از دور نشود تشخیص داد دارد حرف می‌زند) خیلی محجوبانه گفت:
شما فکر می‌کنید ما خودمان دلمان می‌خواهد اینجا باشیم؟ به والله نه! من خودم شعرهای شاملو را مرتب می خوانم و خیلی دوستش دارم.
و رفت...



رفتیم با دوستان کمی در اطراف چرخیدیم. همه ویلان و سیلان بودیم. موقع رد شدن از همدیگر به هم نگاه‌های معنی داری می‌کردیم.
توی خود امامزاده هم رفتیم چند عکس گرفتیم و پولهای توی امامزاده را تماشا کردیم.
بعد آمدیم لب حوض جلوی امامزاده نشستیم.
افراد معمولی طفلکی‌ها نمی‌دانستند حضور آن‌همه پلیس در آنجا چه معنی دارد. برایشان توضیح ‌دادیم. کلی حکومت را نفرین ‌کردند ‌گفتند این‌ها حتی از مرده‌های ما هم می‌ترسند.
زنی چادری که بچه‌اش از گرما پایش را در حوض کرده بود ‌گفت: شنیدم در تظاهرات بعد از انتخابات کلی از جوان‌ها را کشته‌اند اما می‌ترسند جسدشان را تحویل بدهند. یکی یکی بعد از یک‌ماه تحویل می‌دهد و پول تیرشان هم می‌گیرند و اجازه برگزاری ختم هم نمی‌دهند. بمیرم برای مادرشان.
آن دخترک اسمش چه بود؟ آهان... ندا... و آن پسرک؟ سهراب بود انگار, جگرم برایشان آتش گرفت. یعنی آدم نتواند برای بچه اش هم مراسم بگیرد.
مردی که آنطرف‌تر ایستاده بود گفت: حالا اینها که تظاهرات کرده بودند خواهر، بیچاره آن‌هایی‌ را بگو که در سقوط هواپیما کشته شدند. به آن‌ها هم گفته بودند زیاد شلوغش نکنید و زود دفنشان کنید و برگردید خانه. مراسم هم ساده و خانوادگی بگیرید. در روزنامه ها خواندم حتی یک مقام کشوری در مراسم سوگواری آن 168 نفر شرکت نکرده.
سپس مرد لبخند تلخی زد و تسبیحش را چرخاند و آهی کشید و گفت الله اکبر... حکومتی که از مرده‌ها بترسد کارش تمام است انشالله...
زن گفت الهی آمین. به حق همین امامزاده طاهر. من همین امروز نذر کردم.


امسال احمد شاملو سنگ قبر ندارد. چه فایده که هر چه بگذارند می شکنندش. فکر می کنم این سومین سنگ قبرش بود



گلزار خانم خادم امامزاده طاهر... پشتش پلیس ها معلومند.

پ.ن.

مراسم پنجمین سالگرد فوت شاملو چقدر خوب برگزار شد... سال به سال دریغ از پارسال./ زیتون

مراسم هشتمین سالگرد شاملو هم تقریبا همین وضع را داشته/ گزارش مریم آموسا

برخی از جوانان در ابتکاری جالب در میان حضار خرما پخش می کردند و به طنز می گفتند که این خرمای مجلس ختم جمهوری اسلامی است و تاکید داشتند که ما مجلس ختم جمهوری اسلامی را بر سر مزار شاملو برگزار کرده ایم
من متاسفانه به علت بستن راه های ورود به امامزاده دیر رسیدم و این صحنه های زیبا را ندیدم...
مجبور شدم از ترس پلیس چند لحظه برای جان قارداش فاتحه بخوانم. روح این بابا هم شاد...
گزارش را هم به خاطر خرابی اینترنت لعنتی که ماهانه کلی پول می گیرند اما از بعد از انتخابات هفته ای چند روز قطعه دیر نوشتم...

پ.ن. 2
وبلاگ شکنجه در بازداشتگاه کهریزک... وحشتناکه(کاش صفحه شو سیاه نمی کرد تا بهتر خونده بشه)

وقایع کهریزک جنایت علیه بشریت.
..


پ.ن.3
مراسم چهلم کشته شده های اخیر در بهشت زهرا و در خیابان های شهر هم به شدت سرکوب شد.


لینک در بالاترین

شنبه، مرداد ۰۳، ۱۳۸۸

دیکتاتوری همایونتاریا/ جمعه برای زندگی

این همایون خیری رو اینجوری نبینینش, یه جلادیه واسه خودش.
یه چیزی می گم یه چیزی می شنوین! خودتون بخونید تا متوجه شین چی می گم مادر...

زيتون: ديکتاتوری همايونتاريا

خدا به روز هیچکس نیاره.

آقا ما همینکه پامونو گذاشتیم تو فیس بوک( اونجا نمیشه اینویز رفت؟:) ) همایون پیجم می‌کنه که "یالله برای جمعه برای زندگی مطلب بنویس!"

حالا ساعت چنده؟ سه و نیم صبح به وقت محلی. ما در حال چه کاری باشیم؟ سفیل و سرگردان تو این گرمای طاقت فرسا که به عمر کرج نشینیم به یاد ندارم سه روز پشت سرهم کولرمون خرخر کارکنه و هیچ افاقه هم نکنه، دنبال یه لقمه نون می‌گردیم. عصر می‌خواهیم بریم سالگرد شاملو دنبال یه سایت درست حسابی (از نظر مالی) می‌گردیم که گزارش همراه با عکس بخواد. جی میلمون هم خرابه و نتونستیم با هیچ جا تماس بگیریم. احساس "جمعه برای مردگی" می‌کنیم و حالا این دلش خوشه و"جمعه برای زندگی" می‌خواد.

هر چی ما بهانه میاریم, مرغ آقا همایون یه پا داره.
(از بدبختی هم سی با بیدار شده و اومده می گه چرا نمیای بخوابی, بعد عکس همایونو نشون می ده می گه این آقا خوش تیپ کلاهیه کیه؟:)) )
می‌گیم: همایون جان، پدرت خوب، مادرت خوب، تو ینگه دنیا تو هوای خنک زمستونی، ساعت 9 صبح تر و تازه از خواب پا شدی و لابد داری خوراک بیف استروگانف با آب پرتقال می خوری و به منی که از 9 صبح دیروز تا حالا بیدارم مطلب سفارش میدی؟

میگه: کجای کاری! دیشب نصف شب یکی از دوستام که سردبیر مجله ی فلانه رو از خواب بیدار کردم که مطلب بنوبسه! تو که بیداری و حی و حاضر!

ما که تاحالا خود همایونو ندیده بودیم, اما عکسش با اون کلاه توریستی و بعضی مطلباش بخصوص اونی که با یه زن میونسال استرالیایی نشسته بود درددل می کرد، نشون از یه آدم مهربون و دل نازک و رقیق القلب می‌داد یهو با این جمله و تاکیدهاش(!) به نظرم یه جلاد دیکتاتور خون آشام اومد. بند دلم پاره شد و دندونام شروع به هم خوردن کرد. خدارو شکر کردم وقتی برای "جمعه برای زندگی" ثبت نام کرده بودم شماره‌ای چیزی نداده بودم. باید بهش پیشنهاد بدم به جای اون کلاه که خودش می‌گه آفریقاییه یه کلاه کلانتری کابویی بذاره سرش و یه ستاره حلبی هم روی پیرهنش.

خلاصه ... آقای من که شما باشید، خانم من که شما باشید! جونم براتون بگه، جمعه‌های این روزا سر ما خیلی شلوغه. مهمون هم داشته باشیم با خودمون می‌بریمشون. ارزونتر هم در میاد. یه چند تا میوه و شیشه آب کوچولو می‌ذاریم تو کیفمون که یه وقت مهمونی که چقدر از جانب بزرگان سفارش شده که حبیب خداست، گشنه تشنه نمونه. با عزت و احترام می‌بریمشون راهپیمایی، نماز جمعه، دیدار از خانواده‌های زندانی ...

وبعدش کلی نقل داریم با هم بگیم. اتفاقات خنده‌دار، اتفاقات گریه‌دار ... یه چیزایی که اون دیده ما ندیدیم و یه چیزایی رو ما شنیدیم اون نشنیده.

این روزا با دوستانمون بیش از همیشه با همیم. بیشتر از همیشه با هم در تماسیم و سراغ همدیگه رو می‌گیریم. کمتر برای هم قیافه می‌گیریم. کمتر فکر مارک مبل و ظرف و ظروف و لباس همدیگه‌ایم. و همه‌ش برای هم از اوضاع تحلیل ارائه می‌دیم. بحث می‌کنیم و آینده رو پیش بینی می‌کنیم.

این روزا این با هم بودن‌ها خیلی قشنگه ... امیدوارم که نتیجه قشنگی هم داشته باشه ...


جمعه دوم مرداد 88
به تاریخ لینک توروخدا توجه بفرمایید: ساعت 4:57 صبح

مراسم شاملو هم رفتم. امشب درباره ش می نویسم +چند عکس