چهارشنبه، شهریور ۳۰، ۱۳۸۴

رئیس‌جمهورک و سفره ابوالقضل و بمب‌گذارون‌و...

1- رئیس‌جمهورک تحمیلی ما محمودک‌ِ احمدک‌نژاد از سفر اومد.
(بوی گل سوسن و یاسمن آید؟)

2- یه‌بار جستی‌ملخک. دوبار جستی ملخک سومین‌بار هم که فعلا جستی ملخک...

الف- مریض مُرون
طبق گفته‌ی یه دکتر ناشی قرار بود یکی دوماه پیش از مریضی بمیرم که نشد.
ب- سنگ‌اندازون
تو جاده چالوس یه چیزی از دستم افتاد کف ماشین. دولا شدم بردارمش که یهو ویژژژژژ... یه چیزی از بالای سرم رد شد و افتاد رو صندلی عقب. ماشینو نگه‌داشتیم و دیدیم یه سنگ صخره‌ای بدشکل از بالای کوه افتاده و قرار بوده بخوره تو ملاجم و حسابمو برسه، که نشد.
ج- بمب گذارون
امشب با اصرار دوستام رفتیم یه جشن به نفع ایتام(بچه‌های یتیم). گفتن بچه‌های تلویزیون برنامه دارن و کیوان ساکت هم میاد تار می‌زنه. شاید بیشتر به خاطر ساکت رفتم.
دیدم با وجود تقریبا هزار مهمون و کلی آفتابه‌لگن و... برنامه یخه و قیافه‌ها و کلا اوضاع، یه جوریه.
بدون اختیار و طبق عادت جایی نشسته بودم که راه در‌رو داشته باشه. شاید اینو از مامانم به ارث بردم. اون به خاطر خاطره‌ی بدی که از سینما‌رکس آبادان داره( که صدها نفر زنده‌زنده پشت درهای بسته‌ی سالن سینما سوختن) همیشه دوست‌داره سر ردیف سینما‌ها یا کلا سالن‌ها بشینه و همه‌ش می‌ترسه در سالن رو ببندن.

... تو این سالن بعضی از کله‌گنده‌های شهر مثل اعضای شورای‌شهر هم بودن.
اواسط بزنامه یه آخوند هیکل‌گنده و چهارشونه با ریش‌ها و چشم‌و ابروی سیاه(مثل قیر) در حالیکه باد به زیر عباش انداخته‌بود و چند نوچه همراهیش می‌کردن، وارد سالن شد و یکراست رفت ردیف اول نشست. نمی‌دونم یهو چی‌شد که چند دقیقه‌بعد دوون دوون و در حالیکه عباشو زده‌بود زیر بغلش بلند شد و به سمت در خروجی هجوم برد. نوچه‌هاش هم دنبالش می‌دویدن. راستش فکر کردم مرتیکه‌ی گنده جیش داره.
بعد "خدابین" گنده‌لات(رئیس اسبق شورای شهر که در اثر اختلاس و رشوه و دزدی فقط از ریاست برکنار شد. ولی کماکان عضو شوراست) با شکم گنده‌ش( ببخشید... شکم گنده عیب‌نیست اما بهم حق بدین ازش عصبانی باشم) اونم در حالیکه چشای سرخش تو جمعیت دودو می‌زد غلطان‌غلطان رفت بیرون. اونم بیشتر از پنج دقیقه ننشسته‌بود.
بعد چند نفر دیگه از کله‌گنده‌ها که برای پول‌شویی در این جشن شرکت کرده بودن هر کدوم به بهانه‌ای فلنگو بستن... دلم شور افتاد. معمولا اینا تا یه خودی نشون ندن نمی‌رن. بخصوص اینکه درست وسط برنامه‌های مذهبی پا می‌شدن، بینِ‌شون.
چند نفر آقای ریشو هم مدام میومدن تو ردیف‌های پر از آدم و بدجور به همه نگاه می‌کردن انگار دنبال چیزی یا کسی می‌گشتن.
اولش دو تا مجری تلویزیون برنامه‌ اجرا می‌کردن.یه آقا و یه خانم. و هر دو خوش صدا. آقاهه که هیکل گنده آی داشت و ریشش تا نافش می‌رسد(یه‌کم بالاتر) یهو گفت یه کار فوری براش پیش اومده و باید بره(دروغ از سرو روش می‌بارید) ولی خانمه‌ موند.(ای‌ول. خانوما همیشه شجاع‌ترن)
بعد از دوسه‌برنامه‌ی(تاتر و تعزیه) مثلا شادی‌آور به خاطر مهدی، ولی در واقع عذاب‌آور و نوحه‌‌گونه، خسته‌شدیم و اومدیم بیرون... دیدیم خانم‌های مسئول اون بیرون دارن پچ‌پچ می‌کنن.
بله،... قضیه از این قرار بوده که قبل از برنامه زنگ زده بودن که تو سالن بمب‌گذاری کردن. پلیس 110 اومده و اوضاع رو بررسی کرده بوده. ولی اینا گفتن چون اسم انجمن خیریه‌مون امام‌زمانه خودش نگه‌دارمون می‌شه. در واقع دلشون نیومده بوده از کمک‌های مالی مردم بگذرن.
اونایی که دعوت داشتن ولی اصلا تو سالن نبودن بودن کسایی بودن که از تلفن اول خبر داشتن و کسایی که یواشکی در رفتن موقع نشستن کسی خبر رو بهشون رسونده بوده. و مای بیچاره کسی به فکرمون نبوده. جالبه که وسط برنامه هم 3 بار زنگ زده بودن که به خدا بمب گذاشتیم. مردمو بفرستین خونه‌شون! ولی اینا برنامه‌رو تعطیل نکردن.
اگه باور نکرده بودن چرا به آخونده و خدابین و بقیه ی بزرگان گفتن فلنگو ببندن. اگه شک داشتن چرا به مای بدبخت نگفته بودن. مگه خون آخوندکا و شورایی‌ها و حزب‌اللهی‌ها از ما رنگین‌تره.
ما که جستیم،‌ البته وقتی ما اومدیم هنوز برنامه‌تموم نشده بود و من هنوز نمی‌دونم سالن اصلاح‌بذر هنوز سالمه یا نه:)


3- آیا این ملخکِ کمترین برای چهارمین بار هم می‌تونه بجهه؟ نه بابا... همه‌مون بالاخره یه‌ روز کف‌دستیم...

4ـ یادم رفت بگم، ولی از حق نگذریم، یه برنامه‌ی خوب امشب داشتن.
برنامه‌ی نقالی مرشد ترابی.
اون‌طور که شنیدم مرشد ترابی آخرین بازمانده‌ی نسل نقال‌هاست. اونایی که با نقاشی‌های بزرگی رو پارچه از داستان‌های شاهنامه تو قهوه‌خونه‌ها داستان‌ها رو اجرا می‌کردن. طوری اکتیو داستان می‌گن که آدم میخ‌کوب و با دهن‌باز گوش می‌ده و نگاه می‌کنه. هی دست‌ها رو به هم می‌کوبن. وقتی از شمشیر‌زدن و مرگ می‌گن کاملا به جای اونا بازی می‌کنن.
علی‌رغم اینکه مرشد پیر و مریض شده ولی هنوز فرز و چابکه. جوری داستان‌ نقل می‌کنه که آدم چهار‌دانگ حواسش پیششه. حتی اگه داستان خالی‌بندی درباره‌ی هیکل و زور‌بازوی حضرت علی باشه.
از شاهنامه هم نقل گفت. یکی از داستان‌های رستم و رهام رو...
اگه اشتباه نکنم اخیرا دختر جوانی نقالی می‌کنه تا راه استاد ترابی رو ادامه بده. ولی چون خانمه حساسیت‌های زیادی رو برانگیخته.


5 ـ این هفته بچه‌ی خوبی بودم و یه سفره‌ی ابوالفضل هم دعوت شدم.
برای اونایی که نمی‌دونن به نظر من:
سفره‌ی ابوالفضل یعنی آش‌رشته با کشک و پیازداغ‌ سیرداغ نعناع‌داغ فراوون... سفره‌ی ابوالفضل یعنی عدس‌پلوی چرب‌و چیلی پر از عدس و گوشت‌چرخ‌کرده و پیازداغ و کشمش...
سفره‌ی ابوالفضل یعنی فضل‌فروشی و فخر‌فروشی و پز لباس و جواهرات و شینیون جدید دادن.
سفره‌ی ابوالفضل یعنی به ساز خانم روضه‌خون رقصیدن. کی الکی دستمال بگیری جلو بینی‌ت! کی دست بزنی! دستاتو کجات بگیری. اول پایین بعد بیار بالا. کی صلوات بفرستی.
سفره‌ی ابوالفضل یعنی به زور سعی کنی نشون بدی شش‌دانگ حواست پیش حرفای خانم روضه‌خونه،‌ ولی، همه می‌دونید که حواس همه‌تون به دیس‌های عدس‌پلو و ظرف‌های بزرگ آش‌رشته‌ست که بین آشپزخونه‌و سفره‌ در رفت و آمده..
سفره‌ی ابوالفضل یعنی غارت، غنیمت...
یعنی گرفتن کیسه‌فریزر و پر کردنش از میوه‌ و شیرینی و نان و سبزی سر سفره، به بهانه‌ی بردن برکت ابو‌الضل العباس برای دیگر اهالی ذکور خانواده که افتخار حضور در همچین مجلسی رو ندارن.

6- این روضه‌خون‌ها هم کم سوتی نمی‌دن. یه جاش خانومه گفت که ماشالله هر 14‌معصوم خوشگل و خوش‌تیپ و مامان بودن. یه جای دیگه حواسش نبود و گفت:
تنها کسی که تو خاندان پیامبر مثل خودش خوش‌تیپ و خوشگل بود علی‌اکبر بود.

7- یه جاییش تعریف کرد یه روز علی اکبر از حضرت محمد انگور می‌خواد و اون می‌گه نداریم. بعد محمد آرزو می‌کنه که کاش داشتن و یهو یه تاک بزرگ گنده بغل ستون خونه سبز شده که پر از خوشه‌های خوش‌مزه‌ی انگور بوده...
گفتم کاش منم یه همچین پدربزرگ باحالی داشتم!

پ.ن. اسم انگور اومد. یادم افتاد الان بهترین وقت برای خریدن انگورسیاه و انداختن شرابه! مگه نه آقا مصطفا؟

8- چند دقیقه از مصاحبه‌ی حسین درخشان رو تو تلویزیون VOA دیدم.
برام جالب بود. هم حرف‌زدنش، هم قیافه‌ش و هم لباس‌پوشیدنش. یه تی‌شرت سبز با یه کاپشن ورزشی سبز با نوارای سفید تنش بود. حرفاش هم عین نوشته‌های وبلاگش بود.انگار خودش بود واقعا:)
نمی‌فهمم به چه علت یه عده سعی در ندیده گرفتن یا خراب‌کردن حسین‌درخشان دارن. خیلی خوبه که یکی از اهالی وبلاگستان این‌همه برای وبلاگ‌ها و آزادی بیان و بر علیه فیلترینگ تلاش می‌کنه(نمی‌گم بقیه نمی‌کنن) و تا پشت تلویزیون آمریکا پیش رفته.
به نظر من حسین‌درخشان صرف نظر از اعتقاداتی که برای خودش داره و خیلی طبیعیه که مخالفینی داشته باشه ولی خیلی سعی‌می‌کنه با همه دوست باشه. ندیدم با کسی کینه‌ی شخصی داشته باشه. ندیدم لینک کسایی که مرتب بهش توهین‌می‌کنن و تهمت و فحش می‌دن برداره.

9- در مطلب پیش به جای توضیح‌المسائل نوشته‌ بودم حل‌المسائل:) و به جای کانون وبلاگ‌نویسان نوشته‌بودم کانون نویسندگان. با تشکر از تذکردهندگان...
صدبار اومدم درستش کنم و یه شماره دیگه‌هم به نوشته‌هام اضافه کنم نشد که نشد. به یه عالمه کامنت هم جواب دادم که اونا هم ثبت نشد. تو این چند روز برای چند وبلاگ هم از جمله گوشزد و زیستن و ویولت و شبح و... کامنت نوشتم که هیچکدوم ثبت نشد. الان هم نمی‌دونم اینو می‌تونم ارسال کنم یا نه.

این اون شماره‌ایه که دفعه‌ی قبل اضافه کرده بودم:



10- "7- مصاحبه‌ی آرش سیگارچی با شیما کلباسی عزیزمون. این لینکو اول در وبلاگ دختر همساده‌مون دیدم.
شیما کلباسی


"

11- ای‌میلام هنوز کامل نیومدن. از چند هزار ای‌میلی که تو راهن. هر بار فقط می‌تونم بازور و صرف کلی وقت ده‌بیست‌تاشونو بگیرم که اکثرا ویروس و اسپم هستن:~(
ای‌میلایی که نوشتم هنوز ارسال نمی‌شن. گاهی از شدت ناراحتی میل به خودکشیدگی دارم!


12- این متنو دیشب ساعت 2 نیمه‌شب نوشتم و هرکاری کردم ارسال نشد. کسی هم اون‌طرفها نبود زحمتشو برام بکشه.

۱۳- کمتر می‌شه از چيزی متنفر باشم. ولی واقعا اين دوکلمه اين‌روزا برام نفرت‌انگيز‌ترين کلماتن:
Access Forbidden
ای الهی به زمين گرم بخوری اکسس فوربيدن! ای الهی يه روز ببينم که وبلاگ‌نويس سواره‌ست و تو پياده!
ای اکسس فوربیدن*****٬ ********٬ *****....*،×٪¤×،*!!!

فعلا 60 نظر

زیتون از مسافرت برمی‌گردد

1- موضوع شعر شاعر پیشین
از زندگی نبود.
در آسمان خشک خیالش، او
جز با شراب و یار نمی‌کرد گفتگو.
او در خیال بود شب و روز
در دام گیس مضحک معشوقه پای‌بند،
حال آن‌که دیگران
دستی به جام باده و دستی به زلف یار
مستانه در زمین خدا نعره می‌زدند.
...
موضوع شعر
امروز
موضوع دیگری‌ست...
امروز،‌ شعر حربه‌ی خلق است
زیرا که شاعران
خود شاخه‌یی ز جنگل خلقند
نه یاسمین و سنبل گل‌خانه‌ی فلان.
بیگانه نیست شاعر امروز
با دردهای مشترک خلق.
او با لبان مردم
لبخند می‌زند.
درد و امید مردم را
با استخوان خویش پیوند می‌زند...
(قسمت‌هایی از شعر زیبای "شعری که زندگی‌ست"ِ احمد شاملو.
برگرفته از کتاب"از نیما تا بعد" به انتخاب فروغ فرخزاد چاپ1347- بعدها بعضی از اشعار این کتاب توسط خود سرایندگان کمی تغییر پیدا کرد.)

2- شمال بودم. مُتل‌قوی سابق(سلمان‌شهر فعلی). توی یکی از ویلاهای خیابون دریاگوشه. جای همه‌تون رو خالی کردم.
همه نوع آب و هوا دیدم. صاف و آفتابی، ابری، کمی‌مه‌آلود، خیلی‌مه‌آلود، ‌نم‌نم‌بارونی، بارون شدید، رگباری...(نه بابا، برف کجا بود!)
در همه‌ی وقتاش تو دریا شنا کردم. صاف و آروم و آفتابی، موج‌دار، توفانی، همین‌طور در دریای به‌قول شمالی‌ها شورشی!
هم تو طرحِ مثلا سالم‌سازی با مایوی واقعی شنا کردم و هم تو منطقه‌ی غیرطرح و کافرسازی با مایوی غیر واقعی(بلوزشلوار).
نمک‌آبرود هم رفتم. تو قسمت دوچرخه‌سواری خانم‌ها کلی چرخ‌سواری کردم. خیلی پیست قشنگیه! توی یه جنگل کوچیک انبوه کلی راه‌درست کردن و می‌تونی راحت مانتو روسری‌تو دربیاری و موقع دوچرخه‌سواری باد به موها و گوش و گردنت بخوره و کیف کنی.
این‌دفعه تله‌کابینشو نرفتم. چون تو دو روزی که رفتیم نمک‌آبرود صف مشتاقان اون‌قدر زیاد بود که حداقل 5 ساعت باید یه‌لنگ‌ِپا تو صف وای‌میسادی. کی حوصله‌ی یه‌جا وایسادن رو داره، اونم محیطی به اون زیبایی و قشنگی!
شاید بعدا کامل بنویسم که کجاها رفتم و چیکارا کردم:)
تا یادم نرفته از فروشگاه‌هاش بگم. قیمت تی‌شرت‌هاش خیلی پایینه! تی‌شرت‌هایی که علی‌دایی تو مغازه‌های جورابانش تو تهرون می‌ده 12-11 تومن، همونو تو شمال با همون مارک می‌فروشن 5/3. فروشگاه ایران‌تافته. (عجب گرون‌فروشیه این دایی!)
شلوار جین و کتون داره 5/4. شبیه همونو پاتن‌جامه می‌ده 18-17... و بگیر برو تا آخر...

3- خدا بگم این خوابگردو چیکار کنه. هر جا می‌ریم حواسمون اتوماتیک‌وار می‌ره پیش غلط دیکته‌ها‌ و غلط‌های دستوری.:)
با اینکه خودمم تو نوشته‌هام کلی غلط دارم ولی نسبت به غلط‌نوشتن دیگران خیلی حساس شدم.
شمال پر از پلاکارد‌هاییه که غلط داره. نمونه‌ش پلاکاردی که تو ساحل قسمت طرح متل‌قو زدن: " با پرتاب شیشه، قوطی حلبی و کاغذ تفریگاه ساحلی خود را کثیف نکنید."



یه پلاکارد بامزه‌ی دیگه اون‌ورتر زدن: "پدر‌ومادر گرامی لطفا فرائض دینی خود را در جلوی چشم بچه‌ها انجام دهید تا آن‌ها از کودکی تشویق به انجام آن‌ها شوند!"
آخه بگو همه کارو که جلوی چشم بچه‌ که نمی‌شه کرد! یه خورده توضیح‌المسائل بخونید متوجه می‌شید چی می‌گم. مثلا پدر جلوی بچه‌ش بعد از هر جیش عمل استبراء انجام بده:) یا مادر غسل جنابت یا امتحان لکه‌ی حیض و از این جور کارای خصوصی و بی‌ادبی...

نویسنده‌های بعضی وبلاگا هم تا وقتی ایرانن، می‌بینی همه چیزو درست می‌نویسن. ولی وقتی پاشون می‌رسه به خارج‌کشور یهو دیکته‌ی بیشتر کلمات یادشون می‌ره.
نمونه زیاد داشتم ولی گفتم ننویسم کی، بهتره.

4- احمدی‌نژاد رفته نیویورک. تو روزنامه‌ها نوشتن و تو تلویزیون گفتن که استقبال بی‌نظیری ازش شده. ولی من تنها تصویری که دیدم عکس یه پسر تپل‌مپل ده‌دوازده‌ساله‌ست که داره بهش گل می‌ده و از ریخت و قیافه‌ش برمیاد که آقازاده‌ی یکی از سفرا یا نورچشمی‌ها باشه.
چند هفته‌پیش آذر عزیز در نظرخواهیم نوشته بود که مردم ایرانی برای آمادگی استقبال، از اون‌موقع تخم‌مرغ‌ها و گوجه‌فرنگی‌ها رو گذاشتن تو آفتاب.
چی‌شد؟ مورد استفاده قرار نگرفتن؟
(البته من خودم موافق این کارا نیستم ها... آخه طفلک بعد از سال‌ها و اندی کت‌شلوار تر‌تمیز از بیت‌المال خریده. حیف نیست کثیف شه؟ بذار دوسه‌تا مسافرت باشه بره، بعدا...)
بعد از پست این مطلبم برم تو سایت‌های دیگه ببینم در این رابطه چیزی نوشتن یا نه.

5- ا... وبلاگم واقعا سه‌سالش تموم شد. 25 شهریور 81 شروع کردم...
یادش به‌خیر... اون‌موقع‌ها محیط بهتر بود و بعضی‌ها به خاطر یک مشت دلار(ویزیتور) هزار کلک سوار نمی‌کردن و هزار زبون نمی‌ریختن و برای حذف‌ کسی دست‌به‌یکی نمی‌کردن و...
ولش کن اصلا... بیکاری‌ها زیتون...


---------------
پ.ن.
۶- جلسه‌ی پالتاک کانون وبلاگ‌نویسان ایران(پن‌لاگ) برای مبارزه با سانسور
زمان: یکشنبه ۲۷ شهریور ساعت ۸ شب به وقت ایران.
مکان:Paltalk Room: Social Issues -->PenLog

92 نظر

سه‌شنبه، شهریور ۲۹، ۱۳۸۴

حسن‌آقا ضد فیلترینگ

1- "عاشقانه"
ای دست
ای مخمل نسیم
ای بازگشته از سفر بی‌کرانگی
- از سرزمین پاک گیاهان مهرزی-
ای‌کاش
گرده‌های محبت را
در ذهن سبز‌گونه‌ی من بارور کنی.
ای‌کاش
می‌‌گشودیم آرام
ای‌کاش
جمله‌های تنم را
آهنگ عاشقانه می‌دادی
آن‌گاه
آن عاشقانه را
از بر می‌خواندی
ای‌کاش
با من می‌ماندی
روزی هزار بار
من را به نام می‌خواندی
ای‌کاش...
(فرخ تمیمی)


2- حسن‌آقا همیشه به‌فکر چاره‌ای برای فیلترینگه:
"بین تاریخ 14 تا 15 آگوست حجم هیت‌ها از ایران درست نصف شده، همین اتفاق هم تقریبا یک ماه قبل تر افتاد، یعنی رژیم در دو مرحله گلوگاه عبور اطلاعات را بست. با این روش چند مرحله‌ای جلو عکس‌العمل‌های شدید را هم گرفت. حالا هم هنوز سانسور بصورت صد درصد اجرا نشده و یقینا بعد از پانزده روز دیگر همه سوراخ‌های دعا را کاملا خواهند بست. حالا دست روی دست بگذارید و..."
بقیه‌شو در وبلاگ خودش بخونید.
نمی‌دونم چرا همه فکر می‌کنن حسن‌آقا آدم خشنیه. تا اونجایی که من در جریان ای‌میلای نوشته‌شده‌ی او در پن‌لاگ هستم اتفاقا خیلی آدم مهربون و دموکراتیه.
حسن‌آقا در پن‌لاگ کمیسیونی بر علیه سانسور و فیلترینگ تشکیل داده. خواهش می‌کنم همه‌ی ما دست به دست هم بدیم و برای این معضل بزرگ راه‌حل اساسی پیدا کنیم. بخصوص اونایی که واردن مضایقه نکنن.
حواسمون باشه،‌ وقتی حکومت به این شدت و با این همه بودجه و نیرو داره فیلترمون می‌کنه لابد ازمون می‌ترسه:)
3-
حسین درخشان http://i.hoder.com: هفته‌ی دیگه 16 سپتامبر به واشنگتن می‌روم تا در برنامه‌ی روز جمعه‌ی بهارلو میهمان باشم..
قرار است راجع به سفرم به ایران و چیزهایی که در جریان انتخابات دیدم حرف بزنم و تعدادی از عکس‌ها و ویدیوهایی را که در تهران گرفته بودم نشان دهم. همین‌طور راجع به این که اوضاع جوانان و رابطه‌شان با اینترنت و سیاست چیست....


4-- من چند روزی نیستم.
تو این چندروز اخیر هم متاسفانه نتونستم به تموم ای‌میل‌ها( و همینطور کامنت‌ها) جواب بدم. به هر کدوم هم که جواب دادم ارسال نمی‌شه.
همینجا از همگی تشکر می‌کنم. و از طرف احمدی‌نژاد و اعوان و انصارش معذرت می‌خوام به‌خاطر اوضاع جدید اینترنت...

نمی‌دونید چه کیفی داره آدم به هزار زحمت بیاد و کامنت‌های آدمایی رو که دوستشون داری ببینی! و چقدر سخته نتونی جواب بنویسی.


5- یک لطیفه‌ی سیاسی دیگه از کتاب آقای حکیمی:
در یوانان باستان، در عهد حکومت پیزیسترات، نویسنده‌ی چاپلوسی در اندیشه‌ی یافتن ثروت و مقام بود و چون خواست در عظمت دیکتاتور زمامدار سخنی گوید،‌دیگران را جلوتر از خود دید. آن‌ها به‌قدر کافی از نبوغ و عظمت و بلاغت و هوشیاری و رحم و شفقت و انسان‌دوستی دیکتاتور سخن گفته بودند. پس نویسنده دست به قلم برد و ادعا کرد که وقتی پیزیسترات بول (جیش) می‌کند، زنبورها بر آن جمع می‌شوند.(یعنی روم به دیوار جیشش مثل عسله)
به زودی این کرامت و امتیاز زمامدار نقل مجالس شد و به قول باستانی‌پاریزی: " البته این حرف را آن روزها بر سبیل کرامت این دیکتاتور یونانی پخش می‌کردند و شاید به دلیل همین تبلیغ و ادعا سال‌هایی بیشتر هم توانسته باشد حکومت کند."

- قابل توجه چاپلوسان و مجیز‌گویان!

6- وقتی شاه و فرح پهلوی در سفر به چکسلواکی سابق دکترای افتخاری فلسفه گرفتند ایرج اسکندی( رهبر حزب توده) نوشت:
"شاه را آورده‌اند. دعوتش کرده‌اند. دکترای افتخاری به او داده‌اند. به فرح هم همین‌طور. من نامه‌ نوشتم. نامه‌های من الان هست. به حزب کمونیست چکسلواکی. نامه نوشتم و در آن اعتراض کردم. نوشتم: آقا، آخر شما به فرح پهلوی در اونیورسیته( منظورش یونی‌ورسیتی یا دانشگاهه) شارل که یکی از قدیمی‌ترین اونیورسیته‌های اروپا و دنیاست دکترای فلسفه‌ داده‌اید؟ من در آن نامه نوتشم که در کشور سوسیالیستی مبنای فلسفه مبتنی بر ماتریالیسم دیالکتیک است و پایه‌اش بر ماتریالیسم تاریخی‌ست. آیا ما از دادن این دکترا به فرح پهلوی باید چنین استنباط کنیم که ایشان گویا متخصص ماتریالیسم و ماتریالیسم تاریخی هستند؟ این چه جور دکترایی است؟(پارازیت زیتون:‌خوب معلومه، افتخاری! یعنی کشکی!) شما می‌خواستید دکترای صنعتی یا کشاورزی به او بدهید. دکترای فسلفه‌ی مارکسیستی را که نمی‌شود به فرح پهلوی داد...

- سخت نگیر رفیق جان... به زودی احمدی‌نژاد هم کلکسیون دکتراهای افتخاری درست می‌کنه. سیاسته دیگه!

7- یه لطیفه‌ی سیاسی دیگه:
صمصام‌السلطنه بختیاری در هنگام نخست‌وزیری‌اش پس از یک ملاقات دوساعته با وزیر مختار روس و انگلیس ملاقاتی با وثوق‌الدوله داشت.
وی پس از بخث درباره‌ی آن ملاقات دوساعته گفت:
آقای وثوق‌الدوله، من امروز خود را به خریًت زدم و هر چه دلم می‌خواست به وزیر مختار روس و انگلیس گفتم و دق دلی خودم را درآوردم.
وثوق‌الدوله که مردی شوخ‌ و بذله‌گو بود در جواب گفت:
پس حضرت اشرف زیاد زحمت نکشیدید!
- چه بد شد! احتمالا از این به بعد، وقتی خودمو دارم به خریت یا کوچه‌ی علی‌چپ می‌زنم یاد این جمله‌ی وثوق می‌افتم و خنده‌م می‌گیره...


9:56 | Zeitoon | نظرها(82)

جمعه، 18 شهريور 1384

جمعه، شهریور ۱۸، ۱۳۸۴

نوشتن من نوعی نفس‌کشیدن است

1- نوشتن من
نوعی نفس‌ کشیدن
است
نفس کشیدن در فضایی
باز
که همه چیز شکل روشن
خود را
باز یافته است
حتی درد و نگرانی
نیز
چون گل‌های بهشتی
واقعیت قطعی
و روشنی
پیدا کرده‌اند...
(بیژن جلالی)


2- از هر آی‌اس‌پی که امتحان می‌کنم وبلاگم فیلتر شده. دیروز با 60 تا آدرس فیلترشکن امتحان کردم. 59 تاشون فیلتر شدن و آخرش تونستم با یکیشون باز کنم.
خیلی حس بدی دارم! واقعا احساس می‌کنم نمی‌تونم نفس بکشم.
حتی نمی‌دونم اینی که الان دارم می‌نویسم می‌تونم بذارم تو ادیتورم یا نه. چون معمولا ادیتور با فیلترشکن باز نمی‌شه.
اینم از کرامات شیخ جدید ما...

3- بر اساس ضوابط اداره‌ی نظارت بر اماکن عمومی نیروی انتظامی مدیریت رستوران برای زنان ممنوعه و حتما باید یک مباشر مرد رو معرفی کنن.
فاطمه‌ی طریقت‌منفرد که بیشتر از بیست ساله که مدیریت رستوران‌ "هانی" رو برعهده داره مجبور شده پسرشو به عنوان مباشر معرفی کنه تا جواز کسبش باطل نشه. در صورتیکه خودش به تنهایی مدیریت می‌کنه!
با عرض معذرت ما خانوم‌ها گاهی مجبوریم از آقایون محترم به عنوان لولوی سرخرمن استفاده کنیم. خود من هم چندجا مجبور شدم سی‌با رو همراه خودم ببرم و قبلش ازش خواهش کردم تو کارا هیچ دخالتی نکنه (چون‌که اصلا در جریان نبوده و فقط چون با آقایون قرارداد می‌بندن یا آقایی باید شاهد باشه ناچارا بردمش).
توضیح: من تقصیری ندارم. سی‌با خودش کلمه‌ی لولوی سرخرمن( مترسک سر جالیز) رو به‌کار برد:)
کرامات شیوخ ما رو دست‌کم نگیرید!

4- فیدل کاسترو گفته اگه امریکا قبول کنه(آمریکا کیه؟ خدا باید قبول کنه!) حاضره 1100 پزشک برای طوفان و سیل کاترینا بفرسته به مناطق سیل‌زده.
احمدی‌نژاد هم که خواسته بزنه تو پوز فیدل، گفته 1100 تا که عددی نیست. من حاضرم 110000 نیروی بیسیج بفرستم تا در مناطق سیل‌زده اداره امور اخلاقی و اسلامی رو بر عهده بگیرن.

5- آقایی تو تلویزیون می‌گفت که دلیل اینکه برای نام‌گذاری توفان‌های سهمگین از اسامی خانوما استفاده می‌کنن اینه که خانوما موقع خشم خیلی خطرناک و وحشی می‌شن:)

6- یه جا تو خیابون فاطمی حراج مانتو بود. مانتوهای رنگ‌و وارنگ و قشنگ و نسبتا ارزون. یکی خریدم و دلم پیش اون‌یکی رنگ هم گیر کرد.
گفتم: شاید این‌یکی هم هفته‌ی بعد بیام بخرم.
فروشندهه گفت: کجای کاری؟ حراج دو روز دیگه تموم می‌شه. دستور اومده باید زودتر مانتوهای رنگ شادمونو از تو مغازه برداریم. وگرنه به این ارزونی نمی‌دادیم.
گفتم چه رنگایی آزاده؟
گفت: شفاهی گفتن فقط چهار رنگ! لابد طوسی، مشکی، سرمه‌ای و قهوه‌ای( شاید کمرنگ‌تراش هم بشه. هنوز دستورالعملش نیومده)
گفتم: عمرا بتونن شرایطو برگردونن به 20 سال قبل!( اونجا "عمرا" نگفتم ها... تو وبلاگستان لهجه‌م عوض می‌شه:) )
گفت: خدا کنه. مگه شماها بتونید کاری کنید.

7- رفتم فیلم "اسپاگتی در هشت دقیقه" ساخته‌ی رامبد جوان. با بازی خود رامبد جوان، آتیلا پسیانی، افسانه‌ی چهره‌آزاد و....
نمی‌دونم سلیقه‌ی من بالا رفته یا شاید اون‌قدر کم‌احساس شدم که تقریبا هیچ نمایش و فیلمی راضیم نمی‌کنه. فیلم اسپاگتی البته بیشتر مخصوص کودکانه و تیکه‌های مفرح و شاد زیاد داره.
دیدم بچه‌ها از رقص بامزه‌ی آتیلا پسیانی در رستوران و سرود در شهر بازی و همین‌طور جنگ بین دو زن با شمشیر ( مدل بازی‌های کامپیوتری) خیلی ذوق می‌کردن. پس حتما نکات مثبتی داره.
داستان یه مرد جوونه(رامبد جوان) که با دختر کوچولوش تنها زندگی می‌کنه و طبق معمول نمی‌تونه هم به کار خونه و هم به کارش که وکالته برسه. از اون طرف هم طبقه‌ی بالای آپارتمانشون یه زن تنها با یه پسر‌بچه میان می‌شینن. دختر و پسر به یک مهدکودک می‌رن و...
یه خواستگار به ظاهر پولدار(با بازی آتیلا پسیانی)،‌ ولی در باطن حقه‌باز که فقط به خاطر دزدی عقدنامه‌ی عتیقه‌ و باارزش خانوادگی که 700 سال قدمت داره میاد خواستگاری خانمه.
آخر داستان هم که معلومه...
حاشیه: این فیلم رو رفتیم سینما سپیده دیدیم. فکر کردیم چون فیلم دوئل صداش به طریقه‌ی دالبی پخش می‌شد لابد اینم همین‌طوره. نگو که این‌یکی در سالن فسقلی سینما نمایش داده می‌شه. و صداش مثل بقیه‌ی سینماها افتضاح!
هنوز فیلم شروع نشده من داشتم بلند می‌گفتم: مگه سیستم صدای اینجا دالبی نیست؟ چرا این‌قدر صدا ناواضحه؟
خانم دست راستیم که داشت خرت‌خرت چیپس می‌خورد با خنده گفت: صدای اون یکی سالنش دالبیه،‌این‌یکی سالنش" دول‌بی":)

8- خیلی دلم می‌خواست تأتر "فنز" کار رحمانیان رو ببینم و آخرش موفق نشدم. یه ماه قبل از تموم شدنش هم زنگ زدم به تأتر شهر، گفتن پیش‌فروشش هم تموم شده.
هنرمندای خیلی خوبی توش بازی کرده بودن. یکی از بهتریناش پرویز پرستویی بود.
فکر می‌کنم پرویز پرستویی یکی از بهترین بازیگرای تاریخ ایرانه.
بهروز وثوقی که خودش هم یکی از اسطوره‌های بازیگریه کلی از بازی پرستویی تو فیلما تعریف کرده.

9ـ این آقای شاهین میرمحمد صادقی دوسه ساله که مرتب ای‌میل می‌زنه و شکایت می‌کنه که دولت سوئد به دستور حکومت ایران تو یکی از دندوناش ردیاب و میکروفون گذاشته و با فرستادن موج‌های دردناک مرتب زجرش می دن. حتی عکسی از خودش فرستاده که اعتراض خودش رو با وصل کردن پلاکاردی به خودش و ایستادن در خیابونای استکهلم(یا شهر دیگه‌ای) نشون داده. عکس دندونش هم ضمیمه هست که توش یه عالمه دم و دستگاست.
من تعجب می‌کنم چرا ایشون نمی‌ره دندونشو بکشه و از این همه رنج و عذاب راحت بشه. تا ما هم میل‌باکسمون این‌همه اشغال نشه.

10- نمی‌دونم چطور یه عده این‌حق رو به خودشون می‌دن در نظرخواهی دیگران بیان با هم‌دیگه دعوا کنن. به هم‌دیگه فحش‌های رکیک بدن، توهین کنن!
مگه نظرخواهی "دعوا‌خونه"ست؟
حیف که نمی‌تونم برم تو ادیتور، وگرنه همه رو پاک می‌کردم.

11- من نمی‌دونم چه‌طور یه عده صبح تا شب وقت دارن آنلاین باشن؟:)
مثلا فرض کنید شخصی در کشوری زندگی می‌کنه که سرکار استفاده از اینترنت ممنوعه(تو روزنامه‌های خودمون هم اینو نوشتن).
تو وبلاگشون می‌نویسن کار حساس و مهمی دارن.
تو زندگی خانوادگی هم عشق و علاقه موج می‌زنه.
شما فکر کنید 8 ساعت کار بیرون.
حداقل 2 ساعت رفت و برگشت به کار.
حداقل دوسه‌ساعت وقت صبحانه و ناهار و شام.
حداقل دوسه‌ساعت کار خونه،‌ دوش گرفته، عوض‌کردن لباس( جارو پارو و پختن غذا و جمع‌وجور خیلی بیشتر از اینا کار داره)،
دوسه‌ساعت خوندن کتاب و روزنامه و تلویزیون و شایدم گوش کردن موسیقی و رقص و...
دوسه‌ساعت هم‌صحبتی با همسر و بوس و کنار(اگه راست بگن که روابط خیلی حسنه‌ست) دوسه‌ساعت هم تفریح و گردش و قدم‌زدن و احیانا سینما و ورزش و...
اگه 8 ساعت هم وقت خواب بگیریم.....، (اینکه از 24 ساعت زد بالا)
چطور اینا 24 ساعته آنلایینن(چه از خونه و چه از سرکار) و مشغول وبلاگ‌نویسی و جواب دادن تک‌تک کامنت‌ها.
ویرایش تک‌تک کامنت‌ها، پاک کردن هر چی انتقاده.
هر وبلاگی می‌ری کامنتشون اونجاست.(در دقایق مختلف شبانه‌روز)..
در هر روز با هزاران نفر چت می‌کنن. با هزاران نفر ای‌میل رد وبدل می‌کنن. تازه یه عده‌شون هم دم‌ودقیقه برای همه قالب‌طراحی می‌کنن نظرخواهی درست می‌کنن نامه می‌نویسن. بانددرست می‌کنن، قربون صدقه هزاران نفر می‌رن و....:)
مرتب راجع به هر مسئله‌ای موضع‌گیری می‌کنن( با اینکه هیچ‌گونه مطالعه و دانشی در اون زمینه‌ها ندارن) و جالب اینه که معمولا دوست‌دارن بحثای سیاسی رو به بیراهه و یا به معلولین اجتماعی بکشونن نه مسبب‌ها. و هر جا از غافله عقب می‌مونن دوون دوون می‌دون و به سر موجها می‌پرن و حرفشونو 180 درجه تغییر می‌دن و روز از نو و روزی از نو..
اینا کی به کارای واقعیشون می‌رسن؟
اگه این‌کار راز و رمزی داره نشون ما هم بدن که ثواب داره به مولا. من هر شب که میام پای اینترنت یکی دوساعت از ساعت خوابم می‌زنم. همیشه کم‌خوابی دارم. تازه کارمم نیمه وقته.
شاید یه جای کار اونا می‌لنگه!
من تو زندگیم اینو فهمیدم که "هیچ گربه‌ای برای رضای خدا موش نمی‌گیره":) اونم تو دنیای مجازی...
یه ذره هوشیار باشیم. وقتی پسورد هزاران نفر دست یکی باشه اگه زبونم لال طرف ناتو از آب دربیاد می‌بینی که همه‌ی وبلاگا یه‌شبه هوتوتو... این‌قدر برای یه کاری که براتون می‌کنن مجیز نگید. به نظر من حتما سودی براش داره که می‌کنه. وگرنه اون‌قدر کارای خیر می‌شه تو زندگی واقعی انجام داد که چی....:)
خداوکیلی تاحالا شما کار‌نیک واقعی از کسی که سمبل نیکوکاریش می‌دونید دیدین؟;)

12- یاد یکی از کارای خیر خودم افتادم:P
تو استخر(این‌روزا به خاطر وبا استخر خیلی خلوته) یه خانم وایساده بود کنار میله‌ها و با حسرت به قسمت عمیق نگاه می‌کرد. وقتی خسته شدم رفتم کنارش وایسادم. خودش شروع کرد به حرف زدن. گفت جوون که بوده(الان حدود 60 سالش بود و به نظر من هنوز به قدر کافی جوون بود) چقدر استخر می‌رفته و حالا می‌ترسه از کنار میله‌ها بره اون‌ورتر.
گفت اون موقع‌ها می‌رفته از روی دایو سوزنی می‌پریده تو آب.(سوزنی یعنی با پا پریدن! خیلی آسونه. نه مثل شیرجه که با دست می‌رن)
و آهی کشید.
من یه کم تشویقش کردم و گفتم حتما الانم می‌تونید شنا کنید و مجبورش کردم جلوی من تو قسمت کم‌عمق شنا کنه. بعدش خودم رفتم اونطرف و مشغول به شنا شدم. گاهی که نگاش می کردم می‌دیدیم با حسرت خیره شده به سکو. می‌دونستم به پرش سوزنی فکر می‌کنه. وجدوانم درد گرفت.
کمی بعد رفتم جلو و دستشو گرفتم و گفتم:
می‌خواهید به یاد قدیما یه پرش سوزنی باهم بکنیم؟
چشاش از خوشحالی و ناباوری برق زد.
ـ یعنی می‌شه؟
- چرا نمی‌شه!!
عین بچه‌ها ذوق می‌کرد. کمکش کردم رفتیم تو عمیق و بعد از پله‌های سکو رفت بالا. دست همو گرفتیم و با هم پریدیم تو آب. اولش ترسید. گرفتمش و کشیدم به سمت میله‌ها و بعد قسمت کم عمق.
نمی‌دونید چقدر خوشحال بود و چقدر ازم تشکر کرد... تا آخر وقت هی دعام می‌کرد. گفتم بیایید دوباره... گفت نه، بعدا. انشالله دفعه‌ی بعد... الان از خوشحالی قلبم درد می‌کنه! :)

کار نیک فقط رد کردن پیرزن‌ها(منظورم خانم‌های مسنه) از عرض خیابون نیست که...:)




10- یه کتاب دارم به نام" لطیفه‌های سیاسی" تألیف محمود حکیمی".
کتاب پره از داستان‌های واقعی و طنز از بزرگان و آدم‌معروفای ایران. هر وقت وقت کنم یکیشو اینجا می‌نویسم. مثل حالا:
" یک روز دکتر ملکی که مانند اکثر پزشکان خطی بسیار کج و معوج و ناخوانا داشت، از دوستانش دعوت کرد که ناهار به منزلش بروند. ضمنا طی یادداشتی که روی سرنسخه‌ی خود نوشته بود از ساعد هم تقاضا کرد که فردای آن‌روز برای صرف ناهار به منزل وی برود.
روز بعد همه‌ی مهمان‌ها آمدند، اما دکتر هرچه منتظر شد خبری از ساعد نشد. پس از دوسه روز دکتر نزد ساعد رفت و پرسید:
ـ جناب آقای ساعد، پریروز خدمتتان نامه‌ای فرستادم. آیا به شما نرسیده است؟
ساعد با قیافه‌ای جدی و حق‌به جانب گفت: رسید و فرستادم دواخانه‌ و دوایش را خوردم. اتفاقا بسیار مؤثر واقع شد و پادردم خیلی تخفیف یافته است. از این محبت شما بسیاربسیار متشکرم. خواستم بیایم حضورا هم تشکر کنم."

14- یکی دیگر از کرامات شیخ جدید ما:
اذان‌گوهای اتوماتیک در 140 نقطه‌ی تهران..


کامنت‌های شما

..دنیای ظالم

1- بدرود دنیای ظالم
امروز ترکت می‌کنم
بدرود
بدرود
بدرود
بدرود همه‌ی مردم
چیزی نمانده که بگویید
تا تصمیمم را عوض کنم
بدرود...

2- خوشحال نشید. با وبلاگستان نمی‌خوام خداحافظی کنم. اگرچه خیلی ظالمه:)
شعر بالا یکی از ترانه‌های پینک فلویده.
مگه من چند ساله اومدم وبلاگستان؟فقط سه سال.
25 شهریور می‌شه سه‌سال تمام...

3- وقتی 5 دقیقه وقت داشته باشی برای نوشتن چی باید بنویسی؟...

4- آهان... توفان کاترینا(برعکس اسمش خیلی خشنه)
آمریکا... لوئیزانا... توفان... سیل... مرگ...سیاه‌پوستان... بی‌غذایی... بی‌جایی... غارت... قتل... باندهای فروش کودکان و زنان... بوش... بی‌کفایتی... ناتوانی یک ابرقدرت... وجود یک جهان سوم در دل آمریکا... ابراز خوشحالی رادیو تلویزیون ایران از عدم رسیدگی بوش... اعتراض مردم... مایکل مور... و...


5- قسمت نهم و غیرپایانی سفرنامه‌ی ولگرد عزیز!...

6- چند وقت پیش یه وبلاگ خوب کشف کردم. وبلاگ .
(چه جالب. مامان‌ها دوست دارن وبلاگشونو به اسم بچه‌شون نامگذاری کنن.)
مامانِ ورونیکا در کشور لهستان،‌شهر ورشو زندگی می‌کنه. باشوهرش مارک وقتی برای کار در ایران زندگی ‌می‌کرده آشنا شده. ورونیکا کوچولو هم باید 11 ماه داشته باشه.
ورونیکا به بابا می‌گه"تاتا"... اسم مادر مارک "یادویگا"‌ست و اصلا مادرشوهر‌بازی بلد نیست:)


7-
: یک روز همه‌ی کفش‌های دنیا را برایت می‌گیرم تا به خانه بازگردی..

8- دینگ... 5 دقیقه‌م تموم شد!


۹- جوک تکراری...
..

۱۰- تازگی‌ها توجه کردید که احمدی‌نژاد سعی می‌کنه لحن و گویش و حتی جمله‌بندی‌هاش عین خاتمی باشه؟ حتی صداش هم داره مثل اون می‌شه.
اما تاریخ ثابت کرده که هیچ‌وقت کپی برابر اصل نمی‌شه:)

11- این کاندیداهای ریاست‌جمهوری برای اینکه دلشون نسوزه هر کدومشون به کاری مهم گمارده شدن. لاریجانی رئیس‌ شورای امنیت شد و حالا قالیباف که به خاطر قول اسمشومبر از ریاست 110 هم افتاده بود و با کت‌و شلوار‌های میلیونیش افسرده و تنها گوشه‌ی خونه مونده بود، شد شهردار.. ببینیم این به‌قول خودش رضا‌شاه دوم چه گلی به سر تهران می‌زنه.
(احمدی‌نژاد شهردار شد رئیس‌جمهور و قالیبافِ رئیس‌جمهور شد شهردار... پشت‌به‌زین و زین‌به‌پشت و از این‌جور صحبتا)

پنجشنبه، شهریور ۱۰، ۱۳۸۴

عمل کردن رحم زن بهانه‌ی جدید مردان برای تجدید فراش

1- نمی‌خواهم کسی در آغوشم کشد
هیچ دارویی نمی‌خواهم که مرا آرام کند.
آن نوشته‌ی روی دیوار را دیده‌ام
فکر نمی‌کنم اصلا چیز دیگری بخواهم
نه! اصلا به چیز دیگری نیاز ندارم
همه‌اش، آجرهایی بود در دیوار
همه‌تان سرتاپا آجرهای دیگری بودید در دیوار...
( از ترانه‌های پینک‌فلوید)

2- شاید امسال این بیستمین بار باشه که این حرفارو از خانمی که در زندگی مشترکش به بن‌بست رسیده دارم می‌شنونم.
ـ "ماجرا از اونجا شروع شد که دکتر رحمم رو درآورد!"
این خانم 55 ساله هم دقیقا همین جمله رو گفت.
ـ شوهرم نه که بگم خیلی خوب بود. نه! اما هر چی بود باهم می‌ساختیم. ولی وقتی ده سال پیش افتادم رو خونریزی و دکتر گفت رحمم فیبروم داره و باید درش بیارم، اخلاق شوهرم هم عوض شد.
ـ روزای بستری شدن در بیمارستان کمکی نمی‌کرد؟
ـ چرا. اما رفته بود تو فکر. انگار که فاجعه‌ای اتفاق افتاده باشه. با ترحم بهم نگاه می‌کرد... تا اینکه... تا اینکه...
مثل بیشتر خانوما تا رسید به اینجا، گریه‌ش گرفت.
گریه‌ش که تموم شد ادامه داد:
ـ بعد از اینکه دوره‌ی نقاهتم تموم شد. شبا غر می‌زد. می‌گفت دیگه ازم لذت نمی‌بره.
ـ واقعا این‌طور بود؟
ـ من نمی‌دونم،‌ من که مرد نیستم. لابد راست می‌گفت! من که دیگه رحم نداشتم!
یک‌ماه نشد که رفت یه زن دیگه رو صیغه کرد و آورد نشوند بالا سرم(طبقه‌ی بالا).

منو طلاق نداد اما دیگه نمی‌تونم این زندگی رو تحمل کنم. هر چی می‌خره یه‌راست می‌بره بالا. بچه‌هام همه افسردگی گرفتن. از اون ور هم تازگی‌ها با یه دختر بیست‌وپنج‌شش ساله سرکارش ریخته رو هم.
اشکاشو با دستمال پاک کرد...

ـ اول بگم که به هیچ‌وجه اعتقاد ندارم زنی که عمل رحم می‌کنه در زندگی جنسیش مشکلی به وجود میاد و اینا همه بهانه‌ست. شما نباید این حرفشو بدون تحقیق قبول می‌کردید.
بعدش می‌خواستم یه سوال ازتون کنم. اگه شما جای اون بودید چی‌کار می‌کردید؟ و آیا تا به‌حال برای ایشون مشکلی از نظر جنسی پیش نیومده بود؟
کمی فکر می‌کند:
ـ چرا!! چرا نبوده!؟ اتفاقا بوده! چهار سال قبل از عمل رحمم، شوهرم پروستات بدخیم گرفت. پیش هفت‌هشت تا دکتر بردیمش. و پیش بهترینش عملش کردیم. مدتها، چه قبل از عمل و چه بعد از عمل رابطه‌ی جنسی نداشتیم. یعنی اون نمی‌تونست(یعنی بهوت‌افسرده). بارها قسمم داد اگر دیگه نتونست، طلاق نگیرم و بهش خیانت نکنم. من گفتم این چه حرفیه؟ تنها مرد زندگیم تویی حتی اگه کاری ازت برنیاد. شاید بگم بیشتر از دوسال هیچکاری باهام نداشت. بیشتر! دوسال‌و نه ماه نزدیک سه‌سال... خودش خیلی ترسیده بود که دیگه خوب نشه.
- تو هیچ‌وقت با ترحم نگاهش کردی؟
ـ اصلا... سعی می‌کردم بهش روحیه بدم. می‌گفتم تموم زندگی که این نیست.
فکر نمی‌کردم این‌قدر ضعیف باشه. شده بود مثل یه بچه... اما الان.... واسه‌خودش شده یه گرگ...(فحش‌ها رو سانسور کردم)

من نمی‌دونم این چه بهانه‌ایه که تازگی‌ها آقایون ایرانی باب کردن.
من با یه خانم دکتر زنان صحبت کردم. می‌گفت برداشتن رحم هیچ‌ لطمه‌ای به لذت جنسی نمی‌زنه. ترشحات از تخمدان‌ها میان و اگر زنی حتی یک‌ششم یه تخمدان هم داشته باشه تموم هورمون‌های لازمه تأمین می‌شه.
حالا اگه به عللی دکتری مجبور به برداشتن هر دو تخمدان هم بشه باز با دارو این هورمون‌ها به بدن می‌رسه.


3- حالا نیست تموم بزرگان مملکتمون خیلی با وسواس انتخاب شدن!
نیست خیلی شایسته‌ن!
نیست که واقعا مردم دوستشون دارن!
نیست که تحصیل‌کرده‌ی رشته‌ای هستن که رو مسندش تکیه زدن!
نیست خیلی کارکشته وبا تجربه‌ن!
نیست که خیلی چیزای دیگه...
برای همینه که رو انتخاب شهردار تهران این‌همه وقت می‌گذارن!

بابا شهردار انتخاب کردن برای این مجموعه‌ی حکومتی که دیگه فکر کردن و وسواس به خرج دادن نمی‌خواد.
سخت نگیرید! برید میدون انقلاب، دست اولین ریشویی رو که می‌بینید هاج و واج وایساده بگیرید بیارید شهردارش کنید. قول می‌دم بهتر از قبلیا کار می‌کنه.

4- Nedstat basic becomes Webstats4U
چرا اینجوری شده؟ من قبلیو بیشتر دوست داشتم.


۵- مزدک در دفاع از سوسیالیسم: ما یک بجث جدید در مورد سوسیالیسم راه انداخته‌ایم. خوشحال می‌شویم شما هم شرکت کنید.

۶- اگه گفتید زیستن کجا بوده تازگی‌ها؟:) حیف که گفته نگم:)... خوب نمی‌گم ... اما... شاید بعد از خوندن آخرین پستش بفهمید:)

نظرها، انتقادات، پیشنهادات شمارا خریداریم:)

چهارشنبه، شهریور ۰۹، ۱۳۸۴

دلم غش رفت:)

۱- غلط نکنم این دکی‌ِ خوش‌تیپ ما یه زمانی مانکن برنامه‌ی Fashion بوده:) به قدم‌های کوچک٬حساب‌شده و سکسی‌ش و همینطور لبخند ملیحش توجه بفرمایید:


دل من که غش رفت!

۲- سفرنامه‌ی شماره ۸ ولگرد عزیز.
ولگرد این شماره سفرنامه‌شو به پارسا کوچولوی خوابگرداللهی و خاله زیتون مهربانش:) تقدیم کرده!
دلتون بسوزه جمیعا :P

شما هم دلتون غش رفت برای دکی؟

سه‌شنبه، شهریور ۰۸، ۱۳۸۴

هذیانات مریضی و تنیجه‌ی ترور سه‌قاضیون

۱- دکتر دکتر!
من تو رخت‌ِخوابم
با دردسر
و حالم از بد، بدتر
نون از گلوم پایین نمی‌ره
خورد و خوراک ندارم
اشتهام پاک کور شد
اوضاعم ناجور شد
...
راستی ابله‌ها
گت و گنده که شدند، رفتنی‌اند
قاشق چرب و چیلی
دلت می‌ره قیلی‌ویلی
غش می‌کنی و می‌میری
موسیقی انگار درد را تسکین می‌ده
انگاری مغز رو پرورش می‌ده
دکتر، لطفا به زنت بگو که
من زنده‌م، گل‌ها تر و تازه و شادابن
حالیته... حالیته... حالیته؟...
(از ترانه‌های پینک‌فلوید)
(ترجمه‌ی: م.آزاد و فرخ تمیمی)


2- چه حالی داشتم این چندروز... تو زمستون هم اینجوری سرما نخورده بودم. نصیبتون‌ نشه! چهار پنج روز تب و لرز و تن‌درد و سردرد و ... خلاصه چهارچنگولی افتاده‌بودم گوشه‌ی خونه. فکر کنید اول دوسه‌روز مریض‌داری کنید و بعد خودتون ازش بگیرید. اونم از یه بوس کوچولو و فسقلی! منو بگو دلم سوخت خواستم پرستاری‌مو به نحو احسن انجام بدم. کی گفته مریض به بوس احتیاج داره؟ عمرا نکنید از این کارا!


3- به عنوان یه تجربه بهتون بگم که پرستاری یه خانم از یه آقا با پرستاری یه آقا از یه خانم زمین تا آسمون توفیر داره!
آقا هنوز چیزی رو نخواسته براش فراهمه. از چایی و آب‌میوه و غذا بگیر تا فرص و دوا و حتی کی براش تلویزیون روشن کنی و بالش و پتوشو بیاری جلوی تلویزیون روی مبل پهن کنی، کی صداشو کم کنی بخوابه و برو تا آخرش..
اما وقتی یه آقا پرستارته باید هر چیو که می‌خوای باید بهش بگی تا بیاره یا انجام بده.
حالا گیرم من از هر صد درخواست 99 تاشو خوراکی خواستم:) چه عیبی داره. مگه همه یه‌جور مریض می‌شن. بعضیا اشتهاشون قطع می‌شه،‌مث اون و بعضیا هی گشنه و تشنه‌شون می‌شه مث من:) بعضی‌ها مث اون وقتی مریضن تخت می‌خوابن و بعضی‌ها مث من خواب ندارن و دوست دارن ناله کنن و یکی هی نازشونو بکشه...
یه روزم به دست خودم فرستادمش مسابقه‌ای که دوست داشت بره توش شرکت کنه و در واقع آمادگی داشت رتبه بیاره. وقتی رفت، یه ساعت بعدش درجه‌ی تب‌م به شدت رفت بالا و با هذیون کلی به خودم فحش دادم. گفتم اگه اون به من تعارف می‌کرد برم نمی‌رفتم. ولی خوب باید قبول کنم ما باهم فرق داریم. اون همه‌ی تعارف‌ها رو جدی می‌گیره چون خودش اهل تعارف نیست.
وقتی برگشت با خوشحالی گفت مشترکا با یکی دیگه اول شده. من از لجم یه ماچ گنده‌ی آبدار میکروبیش کردم. ولی یادم نبود که خودش این مریضیو بهم منتقل کرده و تلاشم بی‌ثمر موند...
(از نوشته‌م معلومه هنوز مریضم؟:)) اگه حدس زدید که موقع نوشتن مطلب قبلیم هم تب داشتم٬ حدستون کاملا درسته!)

4- سومین قاضی ترور شد.
این‌دفعه قاضی"‌آقازاده" رئیس بخش قضایی شهرستان ملارد(جنوب کرج) از ناحیه‌ی صورت با گلوله بدجور مجروح شده.
اولی قاضی مقدس بود که با گلوله کشته شد و دومی رئیس بخش قضایی
نسیم‌شهر بود که روش اسید پاشیدن. و اینم سومیش بود...
جالبه هیچکدوم از ضاربین هم شناسایی نشدن.

البته هیچ شکی نیست که رؤسای بخش قضایی تو این مملکت کارنامه‌ی درخشانی ندارن و حکومت بی‌خود داره تلاش می‌ک بگه آره اینا از بس بر علیه باندها و قاچاقچیان و زمین‌خواران حکم دادن این بلا سرشون اومده.لابد می‌خواد اینا رو با قاضی‌هایی که در ایتالیا با باندهای مافیایی درمی‌افتن و کشته می‌شن مقایسه کنه.

مسلما این‌ها با حکمایی که صادر کردن کلی باعث ناراحتی مردمی که حق باهاشون بوده شدن.

ولی ببینیم این ترورها در نهایت به نفع چه‌کسایی می‌شه؟
کلا باید از خودمون بپرسیم آیا تابه‌حال ترور کردنِ آدم‌بدها جریانی رو به نفع آدم‌خوبا برگردونده؟
تا اینجایی که من دیدم نه!
این‌بار هم با خوندن این تیتر روزنامه متوجه می‌شیم که این جریان به نفع چه‌کسایی شده:
" از صبحِ امروز قضات دادسراها به سلاح گرم مسلح می‌شوند و در صورت احساس خطر حق تیر به آنان داده شده است."

اگر اینو بدونیم که تا عید سال 84 این قانون برقرار بوده و همیشه قضات محترم مسلح بودن و کلی هم از این حقوقشون(!) استفاده‌‌های بهینه‌ کردن تا آخرش که یه قاضی بی‌خود و بی‌جهت حوونی رو در تنکابن کشت به خاطر اعتراض مردم مجبور شدن اسلحه‌های قضات رو جمع کنن.

اما دوباره از امروز صبح تو جیب عبای همه‌ی قضات یه اسلحه‌ی پُر وجود داره.
پیدا کنید سود‌برندگان از این جریانات و عامرین این ترورها رو...



5- خوب حالا آنلاین شم ببینم دنیا دست کیه...

6- تا وصل می‌شم اینم بگم تا نمردم!
داشتم کتاب "101 American English Idioms"رو می‌خوندم.
این جمله رو دیدم."Frankly, I smell a rat "
یعنی:"I'm convinced that something is definitely wrong here"
مدتیه تو وبلاگستان من این احساس رو دارم!:(

7- د ِ وصل شو تا حرفای دیگه از دهنم نپریده... بَهَه... همه‌ش بوق اشغال!...

8-....


9- خیلی وقته که 9 ای‌میل نوشته‌م در جواب به عزیزانم آذر جان، آقای معروفی، علا‌ء محسنی، پن‌لاگ، - چیه؟ اینم عزیزه دیگه:)- ٬ نسیم٬ نادر مذکا٬ احسان امینی٬ ولگرد٬ محسن‌آقا و...
ولی هر چی می‌فرستم هی برگشت می‌خوره:( اصلا هیچ ‌ای‌میلی از طرف من برای کسی نمی‌ره...
اینم توطئه‌ای جدید از طرف دشمنان اسلام زیتونی:)

--------------------------
پ.ن.
۱۰- این جمله ‌از کدام حضرت است؟
زن همه اش بدی است و بدتر چیز او اینکه از او چاره نیست...
یاد این شعر ویگن افتادم. خونه‌ای‌ بی‌بلا هرگز نباشه ای خدا:)


۱۱- بمیرم! جواد فالیزوانیان( که با اشتباه پالیزبانیان می‌گفتیم) موتورسوار شجاع شیرازی، برای خودش سایت هم درست کرده بوده تا افتخاراتشو در اون ثبت کنه.
دیشب نصف شب کانال ۶ فیلمی از جریان پرشش پخش کرد که معلومه تموم تقصیر به گردن مسئولین فدراسیون بوده و بی‌توجهی حکومت به زندگی انسان‌ها.
گزارشگر قبل از مسابقه با هر که مصاحبه می‌کرد می‌گفت: تروخدا نذارید بپره! تجهیزات کمه، بین اتوبوس‌ها فاصله‌ست، موتورش باید دستکاری می‌شده. فنرهاش مناسب نیست، وضعیت روحی جواد به خاطر ۴ ساعت تاخیر چیدن اتوبوس‌ها افتضاحه و سکوی پرش و فرود هر دو مناسب نیستن...پیرمردها، استخون‌خوردکرده‌ها همه می‌گفتند نباید بپره. ولی نائب رئیس فدراسیون با بی‌خیالی گفت بپره.
وقتی پرید و درست بین دو اتوبوسی افتاد که بینشون چند متر فاصله بود، ملت هوار می‌کشیدن، گریه می‌کردن و داد می‌زدن: مگر ما نگفتیم!
نائب رئیس کتش رو روی دستش انداخت و فرار کرد....
جالب این‌جاست که شرکت واحد اجاره‌ی این اتوبوس‌ها رو می‌خواد از خانواده‌ی داغدار جواد بگیره!

نظرات

پنجشنبه، شهریور ۰۳، ۱۳۸۴

پارسای خوابگرد

۱-
ـ پسرم، جنگل کاغذی‌ات
چه صفایی دارد!
نم‌نم باران بر کاغذها
عطر انگشتانت
جاده‌ی خط‌خطی‌اش...

ـ تو به من می‌گویی
می‌توانند پلنگان
جنگل را
شهر را، با آدم‌ها بخورند؟
می‌توانند پلنگان
تو و من را بخورند؟
من نمی‌خوابم،
شب ندارد پا
شب نمی‌آید
به در جنگل من...
(فریده‌ فرجام)

2- دومین نامه‌ی افشاگرانه‌ی "پارسا شکراللهی" گل‌پسر ِ خوابگرد.



خاله جون زیتون سلام
امیدوارم خوب باشی. از حال من بخواهی ای...
جانِ من نپرس چی شده. می‌بینی که جای دوتا، چهار تا شاخ گنده رو سرم سبز شده!
راستشو بخوای از دست این بابام باید برم سر به بیابون بذارم.
قبلا راست می‌رفت چپ می‌رفت یه ماچ گنده می‌چسبوند رو لُپام. دم و دقیقه بغلم می‌کرد و پرتم می‌کرد هوا. قلقلکم می‌داد. ای که چقدر خوش می‌گذشت. منم در عوض هر چی می‌گفت گوش می‌کردم و بین گریه‌هام و خنده‌هام و جیشام انواع و اقسام فاصله‌ و نیم‌فاصله می‌ذاشتم.
اما مدتیه موقع بوس کردنم حواسش به لپام نیست. می‌بینی یهو عوضی هوا رو بوس می‌کنه. و یا وقتی پرتم می‌کنه هوا، یادش می‌ره بگیرتم و می‌دوه طرف کامپیوتر. منم گرومپی می‌خورم زمین. مامانم داد می‌زنه: چی شد رضا، باز یادت رفت بگیریش؟



پیش خودم گفتم باید هرجور شده ته و توی کار بابارضامو دربیارم. یه روز صبح‌زود پاشدم و چهار‌دست‌وپا رفتم سراغ کامپیوتر. هنوز روشن بود و بابام اون گوشه خوابش برده بود. دیدم بعله! چیزی که مدتیه حواس بابامو پرت کرده هفتانه.
بالای صفحه نوشته شده بود هفتان، هفت‌آسمان فرهنگ و هنر. چه شود؟!
گوشه‌ش هم نوشته:هفتان را به‌صورت موضوعی ببینید.
(خبر و گزارش ادبی | مرور و نقد ادبی )
( تحليل فرهنگی | زبان و نگارش )
( وب و رسانه | انديشه | سينما | داستان ترجمه )
( نمايش | موسيقی | عکس )
( هنرهای تجسمی | تاريخ | الهيات | تريبون)
روی هر کدوم که کلیک کردم دیدم فقط اخبار و مطالب مربوط به همون موضوع میاد.
فهمیدم بابام به خاطر همینه که حواسش پرته و با دوستاش دارن کلی زحمت می‌کشن. اما نامردا نکردن یه موضوع هم برای ما بچه‌ها بذارن! مثلا قسمت کودکان:) آخه بگو سید! پس من چی؟
اوخ بابام داره تو خواب حرف هفتانو می‌زنه و الانه که بیدارشه. برم بخوابم که اگه ببینه اومدم پای کامپیوتر پوست از کله‌م می‌کنه و فکر می‌کنه با دخترا دارم چت می‌کنم:) بای بای. بوس
پارسا کوچولو



زیتون: پارسا جون به بابات می‌گم یه وبلاگ برات باز کنه:) البته بهتره به مامانت بگم:) اگه کارشون زیاد بود حاضرم خودم حرفاتو تایپ کنم:)

3- مجله‌ی اینترنتی گذرگاه ویژه‌ی شهریور ماه منتشر شد. تا شماره‌هاش تموم نشده بشتابید!

4- سفرنامه‌ی ولگردوپولو به پاریس، شماره‌ی هفت"سرراه لندن" . همراه با توصیه‌هایی در مورد دوش آب گرم و سرد...
آقا هی بهم گفتن این ولگرد آخرش دکونتو تخته می‌کنه ها:)
بیا این سایتو ببین" سفرنامه سوغات بلاگرها" که بهش لینک دادن... ما خودمونو کشتیم این همه سفرنامه( کرمان و سرعین و اردبیل و آستارا و شمال و جنوب و مشرق و مغرب) نوشتیم کسی تحویل نگرفت(شوخی کردم‌ها..همه گرفتن) حالا سفرنامه‌ی ولگرد....
برم یه دوش آب سرد بگیرم حالم جا بیاد...

5- این شعر همیشه زیبای شاملو رو برای پویای عزیزم می‌نویسم که نوشته در بلاد غربت به کتاب‌های شاملو دسترسی نداره:
شما هم می‌تونید این شعر رو با صدای بلند برای خودتون بخونید(جون‌دوست‌ها بیت آخر رو نخونن).
اصلا بیایید حفظش کنیم. من یقین دارم به همچین روزی می‌رسیم.

افق روشن
"روزی ما دوباره کبوترهای‌مان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت.
روزی که کمترین سرود
بوسه است
و هر انسان برای هر انسان
برادری‌ست.
روزی که دیگر درهای خانه‌شان را نمی‌بندند
قفل افسانه‌ای‌ست
و قلب برای زندگی بس‌است.
روزی که معنای هر سخن دوست‌داشتن است.
تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی.
روزی که آهنگ هر حرف زندگی‌ست
تا من به‌خاطرِ آخرین شعر رنجِ جست‌وجوی قافیه نبرم.
روزی که هر لب ترانه‌ای‌ست
تا کم‌ترین سرود،‌ بوسه باشد.
روزی که تو بیایی برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یک‌سان شود.
روزی که ما دوباره برای کبوترهای‌مان دانه بریزیم...
و من
آن‌روز را انتظار می‌کشم
حتی روزی
که دیگر
نباشم..."

لینک این یادداشت در وبلاگ زیتون

لینک نظرخواهی

صدای پای استبداد...

1- دراین روز بی‌امتیاز
تنها
مگر
یکی کودک بودن...
(شاملو)

2- کابینه‌ی هنرمندی داریم. سابقه‌ی درخشان مبارزاتی‌شونو ببینید:
یکی زمانی لگد می‌زده،‌ یکی گاز می‌گرفته،‌ یکی جفتک می‌پرانده، یکی خوب می‌غریده، یکی پنچول می‌کشیده و...

3- نصف شبه. روی تخت یکی از باغ‌های جاده چالوس به پشتی‌ لم داده‌ایم و داریم چای می‌خوریم. نسیم خنک درخت‌های بلند باغ روی صورتمون می‌خوره. صدای آب رودخونه بهمون احساس آرامشی دلپذیر می‌ده. با هم حرف می‌زنیم و گاهی از یادآوری خاطره‌ای می‌خندیم.
اون‌طرف‌ دختری با مانتوی کوتاهی که دکمه‌ةاش بازه با پسری کلاه‌فرانسوی‌به‌سر نوبتی قلیون می‌کشن. پسر پاچه‌های شلوارشو تا وسطای ساق‌ پاش بالا زده.
اون‌طرف‌تر خانواده‌ای پنج نفره دور سفره‌ای نشستن و دارن آبگوشت می‌خورن. روسری زن خانواده روی شونه‌هاش افتاده. بچه‌ها سر کوبیدن نخود‌لوبیا رقابت می‌کنن و با دهان پر برای هم کرکری می‌خونن. پدر و مادر غش‌غش می‌خندن.
و....
خلاصه سرهر کسی تو کار خودشه...
فقط یکی دونفر به‌طور اتفاقی دیدن که سه‌مرد ریشوی خو‌ش‌لباس و مغرور ماشین آخرین سیستمشونو پارک کردن و با کبکبه‌و دبدبه،‌دست‌ها به پشت با گردن‌های افراشته وارد باغ شدن. کس دیگه‌ای حتی نگاهی بهشون ننداخت.
درست چند دقیقه بعد.
پسر جوانی که سفارش غذا می‌گیره با خجالت به ما نزدیک می‌شه و یواشکی به سی‌با می‌گه: اگه ممکنه این‌جوری به پشتی لم ندید! روش نمی‌شه به من بگه.
بی‌اختیار هردو صاف وشق‌ورق نشستیم.
سی‌با: چرا؟
پسر: والله تقصیر ما نیست. حاج‌آقا گفتن.
نگذاشت که بپرسیم حاج‌آقا دیگه کیه و چکار به نشستن ما داره.
چند دقیقه بعد. پسر چوان به دختر پسر اون‌وری نزدیک می‌شه و ما دیدیم که با شرم به مانتوی دختر اشاره می‌کنه که دکمه‌هاشو ببنده. و به پسر که روی آرنج لم داده تذکر می‌ده که درست بشینه.
موقعی که رد می‌شد قرمزی صورت پسر رو می‌شد دید. و صدای دختر و پسر رو می‌شد شنید که عصبانی‌اند و فحش می‌دن.
راست می‌گفتن تاحالا سابقه نداشت تو این‌باغ‌ها بیان به این‌چیزا گیر بدن.
چند دقیقه بعد پسر جوان به سمت خانواده پنج‌نفری‌رفت و به زن که زیاد هم در دید نبود تذکر داد که روسری‌اش رو درست سرش کنه.
شنیدیم که صدای مرد خانواده در‌آمد. ـ آخه به شما چه؟
پسر جوان می‌گفت که حاج‌آقا دستور دادن به‌خدا تقصیر ما نیست.
مرد داد زد حاج‌آقا چه خریه؟ غلط کرده!
دنبال تخت اون سه‌مرد ریشو گشتیم و دیدیم که روی تخت بغل میز صاحب‌باغ نشسته‌‌ن و بُراق شدن به عکس‌العمل مرد. مرد فحش می‌داد. خوشبختانه صدای رودخونه نمی‌گذاشت صدا به سه‌مرد ریشو برسه. ولی ما هم صدای دختر و پسر رو می‌شنیدیم که حالشون گرفته شده و هم صدای خانواده‌رو و هم صدای خودمون رو...:
- مرتیکه‌ها چیکار دارن هی سرک می‌کشن رو تخت‌ها..
- اینجا هم دست‌از سرمون برنمی‌دارن...
- کثافت‌ها...
- بی‌شعورها ...دن به مملکتمون حالا یه چیزی هم طلبکارن..
- چشم‌های دراومده‌شون همه جا می‌گرده...
- یه دقیقه اومدیم اینجا راحت باشیم ها...
دیدیم باز پسر جوون با گردن کج نزدیک شد و به پاچه‌های شلوار پسر اشاره می‌کنه که حاج‌آقا گفتن پاچه‌هاتو بکش پایین.
دختر و پسر دیگه طاقتشون طاق شد، هرچی از دهنشون دراومد گفتن.
سی‌با با خنده گفت نمی‌دونستیم حاج‌آقاها با دیدن پاهای پشمالوی آقایون هم حالی‌به حالی می‌شن؟ پسر با نگرانی و استیصال انگشتش رو روی بینی‌اش گذاشت.
- ترو خدا مارو از نون‌خوردن نندازید.
سی‌با پسر رو صدا کرد و اصرار کرد بشینه و یه استکان چایی با ما بخوره. پسر مستأصل و نگران یه نگاهی به میز صاحب‌باغ کرد. اولش قبول نکرد. خیلی می‌ترسید.. وقتی دید اونجا نیست و ما هم اصرار می‌کنیم نشست.
- موضوع این حاج‌آقاهه چیه؟ این موقع شب(ساعت 1 صبح) اینا اینجا چیکار می‌کنن ؟ مگه نباید زود بخوابن تا برای نماز بیدار شن؟
پسر به زور خندید. تند و باعجله گفت: چه می‌دونم والله. تازگی‌ها هراز گاهی میان اینجا. تو ارگانِ ...، فرمانده‌‌ای چیزی‌ان. گیر می‌دن به همه چیز. کباب و چایی‌شونو می‌خورن و می‌رن. اگه حرفشونو گوش ندیم. باغو پلمپ می‌کنن و تا سرکیسه‌رو شل نکنیم اجازه‌ی باز کردن نمی‌دن. چند تا صاحب‌باغو این طرفا بدبخت کردن. کارو کسب ما تو تابستونه دیگه...
از هولش چایی‌شو نخورد و باعجله پاشد و رفت خدمت ریشوها...




4- احمدی نژاد گفته:
بعد از تشکیل کابینه اولین کاری که می‌کنم اینه که اسم کشورمون " ایران" رو عوض کنم!
- چرا؟
- دهه!!..رو حرف من حرف نباشه!
... اولا، "ایران" اسم خانومه!
دوما،‌ عراق هشت‌سال‌تمام بهش تجاوز کرده!
سوما، آمریکا بهش نظر داره!

زیتون: می‌گم چطوره اسمشو بذاریم "غضنفر"... اون‌وقت هیچکی جرأت نداره بهش چپ نگاه کنه.:)



۵- سفرنامه‌ی شماره‌ شش ولگرد عزيزمان...
چگونه ولگرد پاريس را با برج ايفل خاطره‌انگيزش رها کند و به لندن برود؟:)
دارادادام...
آخه بگو اين تيتر بود من زدم؟:)) زرد به اين‌جور تيترا می‌گن؟


۶- قبرکن قطعه‌ی نویسندگان و هنرمندان بهشت‌زهرا:‌ ليست کابينه رو ديدی؟ نونمون تو روغنهD:

۷- گل‌آقا یادش به‌خیر. به اذنابش اجازه نمی‌داد کاریکاتور آخوند‌ها رو بکشن. و چون رئیس‌جمهور معمولا آخوند بود(به غیر از رجایی که اونوقت گل‌آقا هنوز مجله نداشت)..
حالا کاریکاتورها آزادن تا دلشون بخواد کاریکاتور رئیس‌جمهور تحمیلی رو بکشن. اما...

۸- یه ضرب‌المثل بود که می‌گفت: سگ‌ها را باز و سنگ‌ها را بسته‌اند...

نظرهای شما

دوشنبه، مرداد ۳۱، ۱۳۸۴

اندرباب رشد قارچ‌وارشرکت‌های هرمی در ایران

1- یقینم حاصله که هرزه‌گردی
ازین گردش که داری برنگردی
به‌روی مو ببستی هر رهی را
بدین عادت که داری کی ته مردی...
(باباطاهر عریان)

2- سر کوی تو تا چند آیم و شم
ز وصلت بینوا چند آیم و شم
سر کویت برای دیدن تو
نترسی از خدا چند آیم و شم...
(بابا طاهر)

3- چگونه مفتی مفتی پولدار شویم!
بسم‌الرب الپولداران
الف- اولین باری که با این نوع پولدار شدن آشنا شدم تو بانک بود.سه‌چهار سال پیش. برای پرداخت فیش برق تو صف وایساده بودم( آره، صف برای پرداخت پول برق. اونم یه ساعت. چی؟ از credit card یا اینترنت پرداخت می‌کردم؟ دلت خوشه ها. اینجا ایرانه داداش!) که خانمی که در صفِ پرداخت وایساده بود و لیستی دستش بود، داد جاشو براش نگه‌دارن و به من نزدیک شد.
لیست رو نشونم داد. من هاج و واج به اون کاغذِ طومارمانندِ زرد رنگ نگاه کردم. یه عالمه اسم بود و جلوی اسم هر کسی مبلغی نوشته شده بود از 36 تا 360 هزار تومن. بیشترشون اسم خانوما بود. برام گفت تو کرمانشاه بنیاد خیریه‌ای(!) تأسیس شده که کافیه فقط 6 هزارتومن بهشون پرداخت کنی تا چند ماه بعد چندبرابر پول رو به حسابت واریز می‌کنن. من الان اومدم برای اینایی که اسمشونو می‌بینی پول واریز کنم. اگه 6 تومن همراهته بده تا اسمتو بنویسم تو لیست. چون فردا دیره و کلی از پولدار شدن عقب می‌مونی. من با اینکه همیشه پول همراهمه گفتم قراره بعد از اینجا برم خرید و ممکنه پول کم بیارم(ترسیدم بگم ندارم چشام لوم بدن). کارت آرایشگاه‌شو داد گفت پس می‌تونی منو اینجا پیدا کنی. به مادر و پدر و فک‌و فامیل و آشناهاتونم بگو. گفت خودش از این راه صدها برابر آرایشگاه درآمد داره و نمایندگی این بنیاد خیریه رو در کرج گرفته.
از بانک که بیرون اومدم کارتشو انداختم تو اولین سطل آشغالی که دیدم. اون‌موقع اصلا نمی‌دونستم این چیزا یعنی چی..

ب- خانمی که در محله‌مون زندگی می‌کنه و جز سلام علیک رابطه‌ای باهم نداشتیم اومد دم در خونه‌ و بعد از کلی مقدمه‌چینی منو به منزلش دعوت کرد. گفت قراره عصر خواهر‌زاده‌ش که مثل من دانشجوئه بیاد و در مورد نوع جدید پولدارشدن صحبت کنه. هر چی خواستم از زیرش دربرم گفت حالا تو بیا. من بلد نیستم توضیح بدم. یه عالمه هم منت گذاشت که تو این همه اهالی محل حس کرده من بیشتر لایق پولدار شدنم! عصر که شد اصلا یادم رفت. که صدای زنگ تلفن از جا پروندم.
- پس چرا نمیای؟ همه منتظر شمان تا شروع کنن.
خدایا شروع چی؟ همه کی‌ان؟
حس کنجکاویم تحریک شد.
رفتم دیدم دختر حدودا 20 ساله‌ای ته‌ِ سالن پذیرایی جلوی WhiteBoardی ایستاده و عین خانم معلم‌ها ماژیکی دست گرفته و با زدن روی وایت‌برد مهمونا رو وادار به سکوت می‌کنه. تا من رفتم همه گفتن: زیتونم اومد. دیگه شروع کن. یکی گفت بدو غذام رو گازه الان می‌سوزه. یکی دیگه گفت بدو الان مهمونام میان و...
دختر با اخم و خیلی جدی شروع به ترسیم دایره و خط‌هایی کرد که عین هرم در پایین زیاد می‌شدن. چیزهای درازی می‌کشید و می‌گفت اینا دستاتون می‌شه. این دستتون با اون دستتون باید برابر شه وگرنه دیر پولدار می‌شین. تبلیغ DictionaryOnLine رو می‌کرد.( اون‌روزا نمی‌دونستم به این‌جور تبلیغ‌کردن می‌گنPresentکردن). دختر هر کسی که سوالی می‌کرد دعوا می‌کرد و انگار ارث پدرش رو طلب داشت. من از لجم درست گوش نمی‌کردم و راستش اصلا تو این باغ‌ها نبودم. فقط شنیدم که می‌گفت خودش به جایی رسیده که ماهی 4000 دلار جرینگی میاد تو حسابش. چه‌جوری می‌شه یهو همه‌ی مردم با دادن 81 هزار تومن یا 192 هزار تومن یا 370 هزار تومن(اونم با خریدن اشتراک یه‌ساله‌ی دیکشنری)، میلیونر شن؟
بعد از جلسه اون خانم ده‌ها بار اومد دم در خونه‌م و گفت پس چرا نمیای اسم بنویسی و من هر بار بهانه‌ای آوردم. نمی‌دونم چرا نمی‌گفتم نه. شاید ازش رودروایسی داشتم. آخرش ازم ناامید شد...


ج- سوار تاکسی بودیم. راه هم طولانی بود. پسری حدودا 22 ساله به محض سوار شدن کلاسوری درآورد و اول از کمی حقوق و گرونی و بی‌ثباتی وضع اقتصادی ایران گفت و بعد حرفو کشوند به اینجا الان از راه NetWork Marketing می‌شه راحت پولدار شد و...
گفت مهندس عمرانه و به زور پارتی‌بازی 50 کیلومتر دوراز خونه‌ش کاری گرفته با حقوق 150 هزارتومن و با پیشنهاد یکی از دوستاش 3ماهه وارد تشکیلات Gold Mine شده. 3 محصول گلدماین خریده هر کدوم 56 هزار تومن. حالا از راه زیرمجموعه گرفتن ماهی 5 میلیون تومن درآمد داره. زن و پدرزن مادرزن و مادرپدر و خواهر برادرشم وارد این‌کار کرده که هرکدوم از ماهی 500 تااون جدید‌جدیده ماهی 70‌هزار تومن درآمد دارن که به‌زودی مبالغش زیاد می‌شه.
کلاسورشو باز کرد و هرم رو نشونمون داد. اون‌قدر توی راه تعریف کردو زبون ریخت که دونفر دهنشون برای پول بادآورده آب افتاد و ازش شماره گرفتن. برای من هم در کاغذ کوچکی شماره‌شو نوشت.
وقتی از تاکسی پیاده شدم اولین کاری که کردم کاغذو مچاله کردم و انداختم دور.. اون‌موقع فکر محیط زیست‌اینا نبودم:) حالا گیر نده.

د- یکی از پسرای دانشگاهمون بعد از مدت‌ها زنگ زد و حال و احوال و بعد... چه نشسته‌ای که بدون کار و زحمت می‌شه پولدار شد و در آسمون‌ها سیر کرد و ...
و اصرار که امشب یه جلسه‌ایه در منزل فلان‌کس و حتما باید بیای. هرچی گفتم کار دارم. گفت کارتو بده به جولا... جلسه‌ی خیلی مهم و حیاتی‌یه...و اگه نیای ناراحت می‌شم و... خانم فلان هم امشب اونجاست و...
گفتم اینم برم ببینم چه خبره.
توی یه سالن بزرگ گوش‌تاگوش آدم نشسته بود. آدم‌های ظاهرا حسابی. دکتر و مهندس و رئیس‌بانک و کارمندعالی‌رتبه‌ی فلان شرکت. فلان حزب‌اللهی و فلان قرتی و فلان هنرمند و فلان استاد و خلاصه یه عالمه زن و مرد و پیر و جوون. جلسه‌ی Gold Quest بود. اسم اینو قبلا خیلی شنیده بود. با کنجکاوی به حرفا گوش دادم. یه عده ناراحت بودن که محصول هنوز بعد از ماه‌ها به دستشون نرسیده.منظور از محصول، قطعه طلاییه که از تو لیست Shoppingِ گلد کوئست خریداری کردن.. اونجا چندنفری بودن که "خیلی‌بسیار‌زیاد" بهشون احترام می‌ذاشتن که بعدا فهمیدم سرشاخه‌هایی‌هستن که به سود هفته‌ای چهارپنج‌هزار دلار رسیدن. ساعت‌های طلا دستشون بود و از Vacationهای شرکت تعریف می‌کردن و دل ملت رو آب می‌کردن. همه مشتاقانه نگاهش می‌کردن و موقع گوش دادن به حرفاشون با نگاه‌های آرزومند هر چند دقیقه آب‌دهنشون رو قورت می‌دادن.
محصولات کلکسیونی گلد‌کوئست از 550 دلار شروع می‌شه تا چندهزار دلار و قیمت طلای واقعیش یک‌سوم این قیمته.
خیلی از افراد اونجا می‌گفتن وقتی به سود مورد دلخواهشون برسن شغل قبلیشونو ول می‌کنن و به‌صورت حرفه‌ای مشغول زیرمجموعه‌گرفتن می‌شن. کاری که چند نفر از توی جمع کرده بودن. چند دانشجو هم درسشونو ول کرده بودن. دیگه آینده و حقوق یه لیسانسه براشون جذابیتی نداشته...
بعد از جلسه و یه‌بار present کردنم با اون کلاسورهای معروفشون، این دوستم صدها بار بهم زنگ زد و از زیر بار خریدن شونه‌خالی کردم.
ازش پرسیدم چرا به من اینهمه اصرار می‌کنی؟ گفت برای اینکه تو خیلی اجتماعی هستی و هزاران دوست و آشنا داری.
گفتم ولی بدون با اومدن من شاخه‌ت تا ابدالدهر می‌خوابه. آخه من اصلا نمی‌تونم سر مسائل مالی با کسی حرف بزنم یا بازاریابی کنم.
گفت می‌تونی. وقتی بخری مطمئنم می‌ری دنبال زیر مجموعه و تو وحشتناک می‌تونی زیرمجموعه جمع کنی و دستامنون دراز کنی...
هر چی زنگ می‌زنه می‌گم نه...

ه- یکی از دوستای قدیمم بعد از N سال تلفن زده.
- الو الهی قربونت برم زیتون جون! و من منتظرم کارشو بگه.
زیتون جون یه راه پول درآوردن پیدا کردم، مامان! اَنگِ خودته. گفتم کی بهتر از زیتون. هم تو هزار انجمن می‌ره هم سروزبون داره. کی پولدار شه بهتر و لایق‌تر از اون!
،‌حدس زدم چیکار داره.
- کدوم شرکت؟
- من که هنوز چیزی نگفتم؟
- گلد کوئست؟ گلد ماین؟ دیکشنری‌آن‌لاین؟...؟ ....؟ (بدبختی اسامی بقیه یادم رفته. یعنی درست گوش ندادم.)
- نه بابا!!! اینا که غیر قانونی شدن. یه شرکت ایرانی به ثبت رسیده. مدیرش فلانیه و محصولاتشم گردنبند و گلیم ایرانی که در اصفهان بافته می‌شه.
- گلد‌کوئست و گلد ماین هم که همچین غیرقانونی هم نیستن در سازمان تجارت جهانی به ثبت رسیدن.
- مگه دیشب تو اخبار نشنیدی مرکز گلدکوئست رو تو خیابون میرداماد پلمپ کردن؟ دیگه اصلا به درد نمی‌خوره.
و به زور خواست قراری بگذاره که این شرکتو که این اسمشو یادم رفته بهمPresent کنه...
56 تومن می‌دی.. به جای 30 تومنش یه کارت اعتباری خرید بهت می‌دن و با اولین دونفری که عضو کنی(خرکنی) 34 تومن میاد تو حسابت!
ـ یعنی با اولین دونفر بیشتر از پولی که دادم دستمو می‌گیره.
با خوشحالی : آره دیگه... و همینطور پولدار می‌شیم و پولدار می‌شیم تا چشای همه پلقی بزنه بیرون...
- ولی من اصلا بلد نیستم راجع پول با دیگران حرف بزنم.
تو این راهها زرنگا پولدار می‌شن و آدمای زیر مجموعه در واقع قربانی اون بالایی‌ها هستن و هر روز باید حرص بخورن که پولشون از بین رفته...
- برو بابا چه فکرایی می‌کنی!

و- رفتم دندون‌پزشکی. دکتر در حین معاینه مرتب داره از شرکتی در مشهد حرف می زنه که باید 5800 تومن بدی و سر یه سال یه میلیون تومن بهت می‌ده. البته به شرطی که چندنفر رو معرفی کنی. من دهنم باز و نمی‌تونم حرف بزنم و اون داره Present می‌کنه. اون‌قدر می‌گه و می‌گه که سرم گیج می‌ره. منشی و دستیارشم اومدن کمکش و از مزایای پولدار شدن اینجوری صحبت می‌کنن. خواستم بگم بابا هر دندونی که شما درست می‌کنی هزاران برابر این مبلغو در میاری که...

ز- تو این چند ماه اخیر هفته‌ای نیست که یکی از اعضای این شرکت‌ها بهم زنگ نزنن... انگار هیچکس به وضع اقتصادی این مملکت اعتمادی نداره. شنیدم چند نفر از وزرا،‌ وکلای مجلس، و آیت‌الله‌ها هم عضو اینجور شرکتا هستن. از رده‌بالایی‌هاشون.
ح
- تلویزیون هم هر چندشب یه بار داره به مردم هشدار می‌ده که گول این شرکتا رو نخورید. اینا غیر قانونی‌ان. هر کی اومد Presentتون کنه به نیروهای انتظامی لوش بدین و...

ط- حالا هر کی بهم زنگ می‌زنه می‌گم دیگه نگو وگرنه لوت می‌دم:)
یکیشون گفت همون آقای اخبارگوی تلویزیون یکی از سرشاخه‌های گلد‌کوئسته:)

ی- حیفش... اون همه کارت و کاغذ و شماره تلفن که مچاله‌کردم و دور انداختم...
چطور تونستم این‌همه پولو از خودم دور کنم:(

× خیلی دلم می‌خواد بدونم این‌جور شرکتا در کشورای دیگه چقدر طرفدار داره...
و همین‌طور در کشورایی که اقتصادشون مثل ایران مریض یا رو به احتضاره...

4- به شهلای عزیز کمک کنید تا بفهمه این گل حیاط خونه‌ی مامان‌بزرگش و گل خاطرات بچه‌گیاش اسمش چیه...


خودش فکر می‌کرد شاه‌پسنده. من بهش گفتم نیست(من عکس شاه‌پسندو دارم. هروقت پیداش کردم می‌ذارمش اینجا.. هر گل از چندگل‌ریز کنار هم درست شده ). اما اسم این گل‌رو نمی‌دونم.


نظرهای شما

شنبه، مرداد ۲۹، ۱۳۸۴

مهمونی‌های ایرانی

۱- بگذار شعر ما و تو
باشد
تصویر کار چهره‌ی پایان‌ناپذیرها:
تصویر کار سرخی لب‌های دختران
تصویر کار سرخی زخم برادران!
و نیز شعر من
یک‌بار لااقل
تصویر کار واقعی چهره‌ی شما
دلقکان
دریوزگان
شاعران!...
(شاملو)

2- فیلم "سالاد فصل" فریدون جیرانی رو رفتم دیدم.
بازیگراش: خسرو شکیبایی، لیلا حاتمی، محمدرضا شریفی‌نیا، مهناز افشار و رضاکرم رضایی، طباطبایی و...
داستان فیلم( اگه می‌خواهید برید فیلمو ببینید٬ نخونید) :
لیلا(لیلا حاتمی) دختر 25 ساله‌ی یه خانواده‌ی فقیره. پدرش بیماره و احتیاج به عمل قلب 8 میلیونی داره. مادرش خانه‌دار و برادرش دبیرستانیه.
معلوم نیست به چه علت تنها لیلا مخارج خانواده رو تأمین می‌کنه( ماشالله هم مادرش سالمه و هم برادرش) اونم از راه جیب‌بری و همینطور تیغ‌زدن مردای پولدار.
پسر‌خاله‌ش(خسرو شکیبایی) تازه از زندان آزاد شده و خواستگار پر و پا قرص لیلاست. شدیدا هم الکلیه. اما لیلا دنبال زندگی بهتریه.
لیلا در یکی از جیب‌بری‌هاش با مردی 44 ساله و پولدار( شریفی‌نیا) آشنا می‌شه و تصمیم به ازدواج با اون می‌گیره.
یهو سرو وکله‌ی زنی که ادعا می‌کنه زن شریفی‌نیاست پیدا می‌شه و مزاحم عشق این دو می‌شه. تا جایی پیش می‌ره که سه‌زن گردن‌کلفت رو اجیر می‌کنه که لیلا رو کتک بزنن(لابد مرد کتک بزنه اشکال شرعی داشته) لیلا هم از پسر‌خاله‌ی بامرامش می‌خواد که بره زنه رو بکشه.
تا اینجاش فیلمنامه تا حدی قابل قبول و ایرانی‌مآبه. ولی یهو می‌خواد ادای فیلمای پلیسی خارجی رو دربیاره و شروع می‌کنه به پیچیده شدن الکی. و عین همه‌ی فیلمای ایرانی مشکل آخرِ فیلم‌نامه داره! نه به آخرِ فیلمای ساده و الکی! نه به این پیچیدگی‌ِ الکی! شریفی‌نیا یهو حقه‌باز و کلک و دیو از آب در میاد و زنه در واقع پرستار زن‌اصلیش بوده و می‌خواستن دوتایی پولاشو بالا بکشن و مرده هم به پرستارو هم به لیلا اظهار عشق کرده بوده اما لیلا رو بیشتر دوست داره(!)‌و.... :)


گاهی بهتره منتقد‌های ما زیاد از فیلمی تعریف نکنن. چون چیزی که من در مورد این فیلم از منتقدها شنیده بودم این‌بود که "وای... این لیلا حاتمی چقدر محشر و شجاعه که حاضر شده رلِ یه دختر خیابونی بازی کنه" و بازم "وای... این تک‌ستاره‌ی هنر سینما حاضر شده صورتشو با زخم‌های زشت نشون بدن."
والا من تا اونجایی که دیدم نقش لیلا هیچ‌موردعجیب و غریبی نداشت. این روزا کلی جیب‌برهای دختر تو خیابون می‌بینی با رفتارهایی طبیعی‌تر از لیلا. زخم‌های صورتش هم اصلا زشت نبود. چندتا زخم کوچک رو گونه‌ و چونه‌ش تازه خوشگل‌ترش کرده بود.
چند جای فیلم هم تقلیدی بود از چند فیلم خارجی. یه جاش از بازی میشل فایفر در فیلم زیرِ زمین تقلید شده بود( همون که با هریسون فورد همبازی بود) اونجاش که یکی بهش قرص خواب‌آور می‌ده و می‌ذارتش تو وان حموم و آب رو باز می‌کنه تا خفه بشه.
با اینحال تا نصفه‌های فیلم ازش لذت بردم و ازون به بعدش همه‌ش فکر می‌کردم یه چیزی سر جاش نیست.

3- این روزای تولد ائمه٬ کلی عروسی و جشن نامزدی و این‌جور مهمونیا برگزار شد.
یکی از این جشن‌هایی که دعوت داشتیم. جشن یه زوج از طبقه‌ی زحمتکش بود.
معمولا هر کی وسطای شهر زندگی می‌کنه موقع عروسیش سعی می‌کنه یه سالن در بالای شهر اجاره کنه و اینا که در یکی از جنوبی‌ترین نقاط تهران زندگی می‌کنن در وسط شهر اجاره کردن. می‌دونستم برای همینشم کلی زیر بار قرض رفتن و آقا داماد باید یه سال کار کنه تا فقط خرج شام مهمونی امشب رو در بیاره. و می‌دونستم برای پول ماشین کرایه‌ای و پول پیش خونه‌ی اجاره‌ای و خرج سالن و لباس و آرایش عروسی و حتی حلقه چقدر از این و اون کمک و قرض گرفتن.
البته هردو خانواده‌ی عروس و داماد بسیار خوب و محترمن.
پیش خودم گفتم بهتره زیاد به خودم نرسم که نگن کلاس گذاشته و اینا... حالا خودمم همچین لباسای گرون‌قیمت و مجلل ندارم ها... ولی خوب، کمتر از همیشه به قول معروف چسان فسان کردم.
قبلا از مهمونیای زن‌و‌مرد جدا بدم میومد و سعی می‌کردم نرم. اما الان معتقدم که هم فالن و هم تماشا.
وقتی قدم به سالن خانوما گذاشتم. راستش اولش فکر کردم عوضی اومدم و خواستم برگردم. چون چیزی که دیدم با اون‌ چیزی که فکر می‌کردم زمین تا آسمون فرق داشت. شاید در مهمونی‌های پولدارها هم همچین لباسایی ندیده بودم.
درسته بعضیاشون یه کم اجق‌وجق و پر از زرق و برق بودن. شاید بگم به هر زن حدود نیم تا یه کیلو طلا آویزون بود. اما لباسای دخترا و زنای جوون همه طرح‌های ماهوارهای داشتن با پارچه‌های فوق‌آلعاده قشنگ. و از مدل موها چی بگم! هر کدوم مش همرنگ لباس و شینیون‌های بسیار زیبا با تاج‌های طلایی و نقره‌ای. تقریبا همه ناخن‌مصنوعی داشتن همرنگ لباس.(من بدبخت که جز همون روز اول عید، دیگه حوصله‌ي‌ناخن‌‌مصنوعی چسبوندن ندارم.)
با احترام منو بردن روی میز فامیل نزدیک عروس و داماد. یعنی بهترین جای سالن و همون جا بود که با باز گذاشتن گوشام به جواب بعضی سوالام رسیدم.
بیشتر این جماعت حقوق حداقل دو ماه همسر یا پدر خودشون رو صرف خرید پارچه و دوخت لباساشون کرده بودن. از چند ماه قبل شوهر یکیشون رفته دبی و برای همه از روی ژورنال پارچه خریده. خیاطشون مشترک بود که از روی جدیدترین مدهای اروپا می‌دوخت. از چندماه قبل دنبال آرایشگر بودن. تقریبا هر کدومشون یه‌سال از کلی چیزاشون زده بودن برای یک امشب! و چقدر از این بابت خوشحال بودن که همه چیز داره به خیر و خوشی می‌گذره. چیزی که برام جالب بود اینکه با وجود ظاهر مجللشون( برعکس همتاهای پولدارشون) اخلاق و رفتار بسیار خاکی‌ای داشتن.
اینطور که فهمیدم. بیشتر خانوما عروسای آینده‌شونو تو همین مجالس انتخاب می‌کنن. و برای همین براشون می‌صرفه که 500 هزار تومن خرج لباس و ظاهر دختر دم‌بخت فقیرشون بکنن اما بخت خوب و پولداری نصیبشون بشه.
عروس اون شب در مهمونی قبلی پسندیده شده بوده. خواهر داماد هم دوسال پیش که خیلی به خودش رسیده بوده توسط مادر یکی از میدون‌دارای(میوه و تره‌بار) شهر. همون شب باعث شده دختر زندگیش عوض شه و از فقر به ماشین و خونه و موبایل برسه. همه دخترا اون شب آرزو داشتن زندگی مثل او نصیبشون بشه.
تبصره: اگه اون شب من برای شوهر پیدا کردن رفته بودم، پاک کنف برمی‌گشتم:))

4- میهمونی‌های ساده و کسل‌کننده‌ی کانادایی و مهمونی‌های مجلل و پر از تکلف اما باحال ایرانی. نوشته‌ی سوسکی


5- کاریکاتور: انگار رفیق‌بازی همه‌جای دنیا هست. مثل ایران که در اون روابط حرف اولو می‌زنه...

چهارشنبه، مرداد ۲۶، ۱۳۸۴

خوره‌ای به نام شک...

1- ای پری‌وار ِ در قالبِ آدمی
که پیکرت جز در خلواره‌ی ناراستی نمی‌سوزد!-
حضورت بهشتی‌ است
که گریزِ ِ از جهنم را توجیه می‌کند
دریایی که مرا در خود غرق می‌کند
تا از همه‌ی گناهان و دروغ شسته شوم...

2- در فراسوی مزهای تنت
تورا دوست می‌دارم...

در فراسوی عشق
تورا دوست می‌دارم
در فراسوی پرده و رنگ...

در فراسوی پیکرهایمان
بامن وعده‌ی دیداری بده...
(شاملو)


3- خانمی‌بود حدودا سی‌ساله، تو جلسات اصلا حرف نمی‌زد. به درددل همه خوب گوش می‌کرد ولی برعکس بقیه‌ هیچ‌وقت اظهار نظری نمی‌کرد.
در چشمای درشتش غمی داشت. هفته به هفته گودرفتن چشماشو می‌دیدم.
تا اینکه چندوقت پیش به حرف اومد و دیگه کسی جلودارش نبود.
گفت که از زندگیش ناراضیه. این زندگی حقش نبوده و شوهرش رو دوست نداره. از شوهرش ازهر نظر خیلی سرتر و بالاتره و...
قبلا شنیده بودم هر کی بهش می‌گه: "بچه‌ت شبیه خودت نیست. شبیه پدرشه؟" با نفرت می‌گفت: "خدا نکنه!" اما نمی‌دونستم این‌قدر دلش پره.
از زندگیش گفت و گفت تا رسید به اینکه تازگی‌ها هم در محل کارش خانمی رو استخدام کرده و حس می‌کنم با هم رابطه دارن. تازه بیشتر مشتری‌هاشم زنن و نمی‌دونی با چه نازو ادایی با شوهرم حرف می‌زنن...و این مسائل مثل خوره داره روحمو می‌خوره.
حرفش که با اینجا رسید بیشتر خانوما طبق معمول بی‌مقدمه شروع کردن فحش دادن به آقایون...(نمونه‌هاشو تو وبلاگستان هم می‌شه دید.)
"به این مردا هیچ نمی‌شه اعتماد کرد."،‌ " خاک تو سر مردا."، " شلوارشون که دوتا شد خدا رو بنده نیستن."، "باید زد تو سرشون تا آدم شن" و...
من که یه جورایی خودمو شاگرد مارشال روزنبرگ می‌دونم و معتقدم(البته فعلا در تئوری) که نباید بدون نشانه‌های دقیق به کسی انگ زد. و دیدم الانه که حکم اعدام مرد بیچاره صادر بشه. پرسیدم: شما طبق چه نشونه‌هایی فکر می‌کنی شوهرت با منشی‌ش سروسر داره؟
گفت:" گاهی سرکارش سر می‌زنم. وقتی می رسم یه‌دفعه حرفشونو قطع می‌کنن و اگه در حال خنده باشن خنده‌شونو می‌خورن!"
خانومای دیگه بهم گفتن:" دیدی! پدرسوخته‌ی بی‌همه چیز. مرتیکه‌ی کثافت!"
ازش پرسیدم:" شما چه جوری وارد محل کارش می‌شی؟"
گفت: " بدون در زدن و یهویی، که غافلگیرشون کنم. "
گفتم:" لابد با قیافه‌ی ناراحت و اخم؟"
گفت: " آره، آخه قبلش این‌قدر فکرای ناجور کردم که اصلا با دختره نمی‌تونم حرف بزنم. حتی کوچیکترین محلی بهش نمی‌ذارم. اون‌قدر قیافه‌م عصبانیه که شوهرم همیشه فکر می‌کنه اتفاقی برای بچه افتاده"
گفتم:" خوب بدبختا حق دارن. منم جای دختره بودم از ترس تو سکته می‌کردم. آخه این چه رفتاریه. تو وقتی وارد می‌شی هم با شوهرت و هم با اون باید سلام‌علیک و خوش‌وبش کنی. در ضمن من فکر می‌کنم برعکس ادعات شوهرت رو خیلی هم دوست داری. اگه نه این‌همه به دختره حسودیت نمی‌شد."
ابروهاش با تعجب بالا رفت:" من دوستش داشته باشم؟ من ازش متنفرم!"
چشمک زدم و گفتم:" گفتی و منم باور کردم. اگه دوستش نداشتی می‌گفتی با دختره باشه به جهنم!"
خانومای دیگه زدن زیر خنده و انگار داشتن به چیز جدیدی می‌رسیدن. به مرد بیچاره دیگه فحش نمی‌دادن.
گفتم:" شما که تو خونه بیکاری و همه‌ش داری به سرکار شوهرت فکر می‌کنی چرا خودت نمی‌ری کمکش کنی؟ هم خودت حقوق می‌گیری. هم خیالت راحته. حداقل برای یه مدت."
گفت: " اتفاقا شوهرم بارها اینو ازم خواسته. ولی از خودش و کارش متنفرم."
- " اگه متنفری چرا دائم اونجایی؟ چرا در انتخاب منشی‌ش خودت دخالت نکردی که یه منشی مورد اعتماد تورو استخدام کنه."
-" اتفاقا شوهرم پیشنهاد داد که من براش انتخاب کنم من موقع امتحان ازشون حضور داشتم اما من از هر دختری که بخواد باهاش تنها باشه بدم میاد."

خانم‌های دیگه به تناقض حرفاش پی برده بودن و شروع کردن به بقیه‌ی‌سوالات:
- راست می‌گه زیتون،‌ اگه ازش متنفری چرا تو این ده سال برای طلاق اقدام نکردی؟ چرا مثل سایه تعقیبش می‌کنی؟ چرا وقتی خونه نیست این‌همه غصه می‌خوری و...

بعد روحیه‌ی کارآگاهی خانوما گل کرد و تصمیم گرفتن که برن امتحانش کنن.
(من از امتحان کردن دیگران خوشم نمیاد. فکر می‌کنم یه جور کلک زدنه.)
دوتا از خانومایی که در اول کلی به مرده فحش داده بودن داوطلب شدن یه روز به عنوان مشتری برن محل کارش و رفتارشو با مشتری‌ها و منشی‌اش زیرنظر بگیرن.
جلسه بعد این‌طور گزارش آوردن:
-"‌بیچاره آقاهه سر‌ش تو کار خودشه. اصلا با دختره بگو بخند نداره و باهاش خیلی جدیه. دختره هم که به نظر دختر زحمتکشی میاد همینطور. بر خلاف نوع شغلش حتی یه ذره آرایش نداره و خیلی ساده‌ست.
" تازه محل کارشون طوریه که از بیرون کاملا دید داره و اگه هم بخوان اصلا نمی‌تونن عمل خلافی انجام بدن:))
"قیافه‌ی شوهره هم هیچی کم از زنش نداره و مرد نسبتا خوش‌تیپ و خوش‌هیکلیه."
آقا، به اینجا که رسید من با قیافه‌ی حق‌به‌جانبی به خانومه گفتم:" به نظر من،‌چاره‌ی کار شما فقط یه چیزه."
با تعجب گفت: "چی؟" فکر کرد می‌خوام بگم طلاق.
-" اینکه همگی دسته‌جمعی بریزیم سرت و یه کتک حسابی بهت بزنیم."
همه حتی خودش غش کردن خنده.
اما باز مسئله‌ش حل نشده باقی موند. فقط اعتراف کرد که به شوهرش بی‌علاقه نیست...
دفعه‌ی بعد قرار شد با چند نفر از خانوما خانوادگی بریم پیک‌نیک.
. در تمام طول روز در رفتار آقاهه هیچ چیز بدی ندیدیم. اتفاقا به این دوست ما خیلی اظهار محبت هم می‌کرد. اما اون متاسفانه به محبتاش بی‌تفاوت بود. به خانومای دیگه نه نگاه ناجوری داشت و نه رفتار بدی ازش دیدیم. خیلی هم جنتلمن بود.
کشیدیمش کنار و پرسیدیم:"‌همیشه همین‌طوره یا داره فیلم بازی می‌کنه."
گفت: " نه بابا، طفلک همیشه همین‌طوره."
گفتم:" پس تا حالا دوتا کتک ازمون طلب داری:)) "
دوست ما ظاهرا قبول کرده شوهرش هرگز بهش خیانت نکرده. ولی می‌گه هنوز در تموم طول روز شک به شوهرم که با دختری تنهاست روحمو آزار می‌ده.
فکر می‌کنم باید به یه مشاور روانشناس مراجعه کنه.

خیلی خوشحالم که من و سی‌با این‌قدر به هم اعتماد داریم. و تابه‌حال نسبت به هم شک نکرده‌ا یم...

۴- عشق من سی‌با:)

۵- وقتی با خانوما بحث سر ارتباط آقایون ایرانی با منشی‌هاشون بود.
من کلاس گذاشتم و گفتم ولی من تاحالا هرگز به منشیِ سرکارِ سی‌با حسودیم نشده. خیلی هم دوستش دارم. حتی می‌خوام یه شب شام دعوتش کنم. گاهی سب‌با تا روزی یازده دوازده ساعت باهاش تنهاست.
همه دهناشون باز موند:
- جدی؟ مگه می‌شه! خوش‌به‌حالت زیتون. چقدر تو راحتی!
یکی گفت: لابد یا سنش زیاده یا خوشگل و خوش‌هیکل نیست یا...
- نه اتفاقا، هم جوونه هم خوشگل و خوش‌هیکل. هیچ عیبی نداره. چرا رو مردم عیب بذارم؟
اما فقط یه مسئله‌ست...
اون پسره.
غش‌غش خنده‌ی همه...
تروخدا کجای حرفم خنده داشت؟!

۶- اتفاقا عصر مراسم نامزدی منشی سی‌با‌جان ایناست. برم خوشگل کنم:)
گذشته از شوخی هم منشی شرکت سی‌با رو دوست دارم هم نامزدش رو. خیلی آدمای خوبی‌ان...


------------------------------------


۷- حدود هزار نفر در جریانات اخیر کردستان دستگیر شدن.
از فعالین مردم قهرمان کرد، برهان دیوارگر و رؤیا طلوعی هم جزء دستگیر‌شدگان هستن.
برهان دیوارگر: دبیر کانون دفاع از حقوق کودکان (سقز)، عضو هیات موسس تشکل سراسری کارگران بیکار و عضو شورای مرکزی کمیته پیگیری آزادی تشکل های کارگری در ایران.
رویا طلوعی: سردبیر ماهنامه راسان و بنيان گذار کانون زنان کرد مدافع صلح.
نامه‌ی مریم همسر باردار برهان رو بخونید.
و اگه خواستار آزادی دستگیر شدگان و همینطور غیرنظامی کردن شهرهای غرب کشور هستید لطفااین پتیشنرو امضا کنید...

*** - لیست کامل دستگیرشدگان اخیر کردستان- (با تشکر از مهرداد)

۸- نسیم عزیز نوشته:
((با آبگيري سد سيوند، محوطه تاريخي پاسارگاد به زير آب خواهد رفت، در حالي
كه امكان تغيير مسير آبگيري وجود دارد
متخصصين مي‌گويند، در عرض چند سال، رطوبت محوطه تاريخي پارسه (تخت جمشيد)
را نيز خراب خواهد كرد.
پي‌گيري از دفتر رياست جمهوري اين پاسخ را داده: كه وفتي مردم به دنبال
معاشند، چند تخته سنگ پوسيده چه ارزشي دارد!!!!!!

پاسارگاد مهمترين اثر باستاني ايران است كه بناهايي مرتبط با معروفترين و
معمترين شخصيت ايراني يعني كوروش بزرگ را در بر دارد.))

نسیم جان٬ آخوند جماعت و کلا این حکومت با هر چه آثار تاریخی قبل از اسلام (و هر اثری که راجع به اسلام نباشه) مخالفه و دوست داره محو و نابود بشه. اگه تاحالا هم خودشون مستقیما اقدام نکردن دلیلش اینه که روشون نمی‌شه. شما یه آخوند به من نشون بده که داوطلبانه بره از موزه‌های قبل از اسلام بازدید کنه.

۹- و حالا...
اين شما و اين سفرنامه‌ی شماره ۴ ولگرد عزيزمون...

۱۰- مدتيه که هاستم قاطی کرده. ديروز هم برای چندساعت داون بود و وبلاگم نميومد.
ای‌ميلام هم که چندروزه گير کرده و بعضی‌هاش با تاخير بيشتر از يه‌هفته‌ای به دستم می‌رسه...
ببخشید اگه این‌همه جوابشون دیر شده....


۱۱- سينيوريتا٬ نترس از عاشق شدن٬ بیا اون با من...:)

نظرات

دوشنبه، مرداد ۲۴، ۱۳۸۴

کابینه‌ی احمدی‌نژاد

1- شب تارست
شب بیمارست
از غریو دریای وحشت‌زده بیدارست
شب از سایه‌ها و غریو دریا سرشارست...
(شاملو)

2- چه انتظاری داشتم وقتی نشستم پای تلویزیون تا اسامی وزرای احمدی‌نژاد رو گوش بدم؟
از یه رئیس‌جمهور تحمیلی جز یه کابینه‌ی تحمیلی انتظاری می‌رفت؟ نه والله.
سه وزیر اطلاعات( اژه‌ای) و کشور و ارشادش که دیگه نوبرن:)
بیله دیگ، بیله چغندر... حالا دیگه کاملا همه‌چیشون به همه چیشون میاد.

3- جمعه‌ها هر ساعت بری جاده چالوس راه‌بندونه. صبح ساعت 6 یا 8 یا 10 و یا ظهر فرقی نمی‌کنه. همیشه غلغله‌ست.
شاید 3 ساعت طول بکشه از اول جاده برسی به بالاهای سد و پلِ خواب و بیلقان و اون‌طرفا. انگار همه‌ی مردم تهران می‌ریزن جاده چالوس. خوب حق هم دارن. امسال تابستون هوای تهران خیلی گرمه. خوشبختانه این‌ورا بخصوص شب‌هاش خیلی خنکه. همین الان داره بارون میاد و هوا تقریبا سرده. خلاصه دلتون بسوزه.
با اینکه وسط تابستونیم ولی سد کرج پُر ِ پُره. رودخونه هم پر از آب زمردی ‌رنگه.

دوسه هفته‌ست ما هم می‌ریم کنار رودخونه‌ی چالوس.
اول جاده، نیروهای پلیس یه سگ تربیت شده دستشون گرفتن و به هر کی‌ مشکوک می‌شن بخصوص پسرای مجرد سگه رو می‌برن طرف صندوق‌عقبش تا بو بکشه یه وقت هروئینی، تریاکی، مشروبی همراهشون نداشته باشن. لازم هم نیست کسی رو نگه‌دارن چون خود‌به‌خود همیشه اونجا ترافیکه. بیچاره سگه گه‌گیجه می‌گیره بس‌که ماشین می‌بینه. این دفعه دیدم پلیسه هرچی سگه رو هل می‌ده طرف ماشینا، سگه فقط عین چرخ‌و‌فلک دورخودش می‌چرخه. پلیسه ترسیده بود سگه دیوونه شده باشه. این‌جور سگ‌ها خیلی گرونن.
...

با این‌حال هر جای جاده چالوس بشینی، چه اول‌هاش و چه بعد از سد. می‌بینی تو بساط همه یه مورد منکراتی هست. ورق و عرق و تخته و آهنگ‌های لوس‌انجلسی و تمبک و رقص و خانم‌های بی‌حجاب که تقریبا همه‌جا هست. تو این چادر‌هایی فنری هم که جدیدا مد شده و خیلی‌ها دارن، از توشون دود‌ها و بوهای مشکوک بیرون میاد...
و گاه‌گاهی مردان و زنانی نشئه با چشمانی سرخ سرشونو از چادر میارن بیرون ببینن چه خبره.

دوهفته پیش از طرف محیط‌زیست استان تهران "پاکسازی جاده چالوس" اعلام شده بود و یه عده داوطلب با لباس متحد‌الشکل مشغول جمع‌آوری زباله بودن و به مردم کیسه‌زباله می‌دادن. خیلی‌ها رو می‌دیدم تا به اینها می‌رسیدن از تو ماشین آشغالاشونو پرت می‌کردن تو جاده و بهشون متلک می‌گفتن.
متاسفانه کنار رودخونه هم هر کی هر‌چی می‌خوره آشغالاشو بی‌تعارف پرت می‌کنه تو رودخونه. می‌ترسم رودخونه‌ی چالوس به‌زودی این‌شکلی بشه:



)البته اگه تا چهار‌سال دیگه رودخونه‌ای بمونه! چون دارن از بالای سد تونل‌کشی می‌کنن برای تهران و دیگه رودخونه آبی نخواهد داشت و به تبعش 56 روستا هم خشک می‌شن)


4- حدود یه ماه پیش که رفته بودم کوه عظیمیه. موقع برگشتن دوسه خیابون پایین‌تر دیدم خیلی شلوغه. پر از آدم و ماشین. به ماشین‌های تزئین شده شماره می‌چسبونن و مردم زیر چترهای بزرگ آفتاب‌گیر جمع شدن. رفتم جلو، دیدم خط شروع مسابقه‌ی رالی اتوموبیلرانیه.
خیلی جالب بود که هر چی می‌رفتم جلو هی دوست و آشنا می‌دیدم. آقایی شماره به دست اومد به ماشینم شماره بچسبونه،‌ من جلوشو گرفتم.
- مگه شما "رالی" شرکت نمی‌کنید؟
من اصلا خبر نداشتم. ولی اون‌قدر هیجان‌زده شده بودم که اگه بنزین داشتم بدون آمادگی باهاشون می‌رفتم. بخصوص که رالیِ دقت بود نه سرعت! و کلی از آشناها توش شرکت داشتن. و محیط خیلی پرنشاط و شاد بود.
60 نفر شرکت کننده داشت و از این تعداد حدود 20 نفرشون خانم بود.(آفرین!) که ده‌دوازده تا از خانوما و بیست تا از آقایون شرکت‌کننده رو من می‌شناختم. به علاوه‌ی عوامل از مجری و فیلم‌بردار بگیر تا تشویق‌کننده و...
سی‌با که از نیومدنم به خونه نگران شده بود اومده بود دنبالم. قرار بود ساعت ده خونه باشم که باهم جایی بریم. حس کرده بود شاید تو همین شلوغی باشم.
وقتی سلام‌علیک منو با این‌همه آدم می‌دید. با تعجب یواشکی ازم پرسید:
تو مطمئنی کرجی نیستی! گفتی چند‌وقت پیش برای اولین‌بار اومدین کرج؟
گفتم کمتر از ده‌سال.
گفت تو که از یه کرجی‌ اصیل، بیشتر آدما رو می‌شناسی:)

5- چندروز پیش هم که جشن بزرگداشت شاعر شیرین‌‌سخن کرجی آقای ذبیح‌الله زرندی بود( همون که تو رادیو کرج می‌گه: کاکو‌جان اینجا دیار کِرَجه!) وقتی کارت دعوت برام اومد و با سی‌با رفتیم سالن میلاد و اونجا دید که خیلی از اهالی ادب و هنر کرج رو می‌شناسم و باهاشون سلام‌علیک می‌کنم و همین‌طورهر ‌کدوم از اعضای شورای شهر و شهردار رو که می‌دیدم پرونده‌شونو یواشکی درِ گوشش زمزمه می‌کنم. باز گفت:باور کن تو باید کرجی می‌شدی. اشتباهی جایی‌دیگه دنیا اومدی:)
چکنیم دیگه. مُردم از سنگینی بارِ اطلاعات:)

6- آقای مصطفی‌صابر و حسن پناهی باز هم جوابیه‌ای در سایت روزنه برام نوشتن که طبق قانون وبلاگستان(!) در اینجا لینکشونو می‌گذارم. خوشم‌میاد از پشتکار حزب‌کمونیست‌کارگری‌ها.


7- می‌خواستم از مصاحبه‌ی جانانه‌ و چکشیِ فریبرز رئیس‌دانا با روزنامه‌ی شرق بنویسم که دیدم شبح درباره‌ش نوشته...
رئیس‌دانا مواضعشو در مورد مهندس موسوی،‌ بهزاد نبوی، حکومت کوبا، انتخابات ریاست‌جمهوری و ... به روشی بیان کرده...

۸- می‌گن صاحبش رفته جز کابینه٬ فراموش کرده با خودش ببرتش...خوب حق داره. جاش یه بنز می‌گیره لابد :)


لطفا نظرهای خود را اینجا بنویسید

شنبه، مرداد ۲۲، ۱۳۸۴

صدای زنگ تلفن در خونه‌ی کوچیک ما...

1- تالابِ تاریک
سبک از خواب برآمد
و با لالا‌ی بی‌سکون دریای بیهوده
باز
به خوابی بی‌رؤیا فرو شد...
(شاملو)

2- وای از دست فیلترینگ...
بی‌داد از دست فیلترینگ...

3- شب من و سی‌با نشستیم و گل می‌گیم و گل می‌شنویم که:
رینگ، رینگ( صدای زنگ تلفنمون این‌طوریه!)...

خانم الف- الو زیتون جون، ترو خدا یه فکری به حالم بکن.
ماهِ پیش شوهرم منو به زور فرستاد شهرستان. گفت برو پدرمادرتو ببین.
منِ ساده گفتم شوهرم چه مهربون شده!
هنوز سه‌روز نگذشته بود که پسرم زنگ زد و گفت کجایی مادر که بابا دوماد شده.
(گریه)
با عجله اتوبوس سوار شدم و توی راه همه‌ش اشک ریختم. اما باز باورم نمی‌شد این‌قدر نامرد باشه.
اومدم می‌بینم بله... پیرمرد مفنگی رفته یه دختر 25 ساله‌ی روستایی رو گرفته...(گریه)
چقدر این همه سال جون کندم، چقدر از دهن خودم زدم، دادم به بچه‌هام... چقدر...

تلفن بیشتر از نیم ساعت طول کشید. سی‌با آه کوچیکی کشید و پرسید چی‌شده؟(تازگی‌ها هر شب میاییم با هم حرف بزنیم تلفن زنگ می‌زنه و بامن کار داره)
هنوز چیزی نگفته بودم که:
رینگ‌، رینگ...

دخترخانم ب- سلام، زیتون جان، شماره ترو نازنین بهم داده. ترو خدا ببخشید مزاحمت شدم. دستم به دامنت، ببین می‌تونی کمکم کنی؟
فردا دادگاه دارم و نمی‌دونم چی بگم. پول ندارم وکیل بگیرم.
6 سال با یه پسری دوست بودم. اوائلش قول ازدواج بهم داد. گذاشتم هر کاری می‌خواد باهام بکنه. مطمئن بودم ازش. پارسال زد زیر قولش. گفتم یه فکری به حالم بکن. خانواده‌م سنتی‌ان و این چیزا براشون مهمه. یه سفته‌ی 4 میلیونی ازم گرفت که ببرتم دکتر(!)
گوشی رو بردم اون اتاق سی‌با حرفامو نشنوه.
- آخه دختر، تو چرا بهش سفته دادی؟
با گریه: چه‌می‌دونم... اونقدر دوستش داشتم که خر شدم.
من با صدای یواش- تو اصلا می‌دونی چیزی به اسم دوختن وجود نداره، شب قبل از ازدواجت که یه بخیه‌ی کوچولو و...
- نمی‌دونم به خدا...حالا گوش بده ببین چیکار کردم. رفتم ازش دادگاه شکایت کردم که سفته‌مو پس بگیرم. می‌خوام پدرشو دربیارم.
ماه پیش یهو زد زیر همه چیز. می‌گه ازت بدم میاد. تو لابد با هزار نفر بودی. دکتر که نمی‌برمت هیچی، 4 میلیون سفته‌تم می‌ذارم اجرا.(گریه)
فردا دادگاه دارم. هر مرحله از شکایتم، به هر اتاق دادگستری که رفتم همه فقط بهم فحش دادن و گفتن دختره‌ی هرزه تورو باید سنگسار کرد. چی بگم به نفعم بشه؟
- خوب دیوونه، اینجا ایرانه، قوانین اسلامیه. تو می‌خوای بگی چی؟
- راست می‌گی‌ها، بگم بهم به زور تجاوز کرده؟
- تو این شش سال هیچکی شمارو باهم ندیده؟
- چرا هزار نفر.
- خوب اونا شهادت می‌دن که به میل خودت باهاش بودی.
- پس چی‌کار کنم؟
- به نظر من برو فعلا شکایتت رو پس بگیر! بعدا با یه وکیل مشورت کن.
چون اولین کاری که فردا دادگاه برات می‌کنه اینه که برای تو و دوستت به خاطر رابطه‌ی خلاف شرع شلاق می‌نویسه. از خانواده‌ی هر دوتون چندصدهزار تومن جریمه می‌گیره به نفع دولت.
- تو جام بودی چیکار می‌کردی؟
- هم‌چین پسری رو برای همیشه فراموش می‌کردم. در مورد سفته هم نگران نباش. مطمئن باش اون جرأت اجرا گذاشتنشو نداره. چون خودش محکوم می‌شه...و....

با گوشی خاموش رفتم پیش سی‌با.
سی‌با سعی می‌کرد با شوخی بهم بگه که چرا این‌قدر سرمو شلوغ کردم.

باز صدای رینگ رینگ...
روم نمی‌شد گوشی‌رو بردارم. به سی‌با تعارف کردم. تو بردار.
سی‌با گفت: نه به جان شما. شما بفرمایید.

دختر‌خانم جیم- الو زیتون جون، از ساوه زنگ می‌زنم. آره دیگه، جیم هستم.
ببین می‌تونی کمکم کنی.
داداشمو یادته؟ بعد از فهمیدن ماجرای من و سعید هر شب مست می‌کنه و به قصد کشت کتکم می‌زنه. بابام منو بخشیده اما نمی‌تونه جلوی سعیدو بگیره.
به خدا تموم تنم کبوده. هر کی‌ام میاد جلو اونم می‌زنه. مادر هم که ندارم...اومدم به اتاقی که تو ساوه اجاره کرده بودم برای دانشگاه.
حالا صاحبخونه بهم گیر داده.
3 ماه اجاره‌شو نداده بودم. پول پیش هم که دستش داشتم به خاطر احتیاج ازش گرفته بودم. اون‌موقع پیرمرد بهم نظر داشت و هیچی نمی‌گفت. حالا که فهمیده باهاش راه نمیام می‌گه باید پا شی!
الان هم پول پیش رو براش آوردم، هم اجاره‌ی هر سه‌ماه رو. اما بازم می‌گه باید پا شی. می‌خواد یه دختر دانشجوی دیگه بیاره که از من بیشتر باهاش راه بیاد مرتیکه‌ی هیز.
- قراردادتون تا کِی‌ه؟(اینجا سی‌با یه نگاهی بهم کرد و از پیشم بلند شد رفت)
- شش ماه مونده.
من با عجله- فکر نمی‌کنم بتونه از اونحا بلندت کنه. تو برو بنگاهی که خونه‌ رو برات پیدا کرده بود. پولا رو بده اون بهش بده.
- آخه... آخه... حق بنگاه رو ندادم و روم نمی‌شه.
- بابا تو دیگه کی‌هستی؟ اگه داری برو حقشو بده،‌ یه معذرتی هم ازش بخواه از دلش دربیاد... و....

تا گوشی رو گذاشتم، رینگ، رینگ...
یه نگاهی انداختم. چه خوب، سی‌با اون‌ورا نبود. کالرآی‌دی مال تلفن عمومی بود:
صدای تودماغی( معلوم بود با دست دماغشو گرفته)
- الو زیتون جون، به دادم برس. زنم به همه محل می‌ذاره جز به من. تا میاییم حرف بزنیم صدای زنگ تلفن حرفمونو قطع می‌کنه.
( با گریه‌ی الکی) هیچکی منو دوست نداره...
افتادن دوزاری و...
قهقهه‌ی خنده‌ی من از این‌طرف و سی‌با از اون طرف به هوا برخاست:))


4- یوسف: می‌خوام یه مدتی تو اینترنت مثل حضرت مهدی غیبت کنم.
من: غیبت برای صغری یا برای کبری؟
یوسف: هیچکدوم! برای اقدس.
:)))
قراره من و سی‌با، یوسف و اقدس به مناسبت شروع غیبت حضرتش فردا بریم بستنی وبایی بخوریم:)

5- وقتی از نازی زنی که در بمب‌گذاری لندن کشته شد اینجا نوشتم اصلا باورم نمی‌شد نازی و شوهرش یه زمانی دوست مامان‌بابای من هم بودن. باورم نمی‌شه عمو روح‌الله (روح‌الله ‌مُذ َکا)که هم‌سفر کوهنوردی‌های مامان بابام بوده خاله نازی‌رو از دست داده.
چه داستان‌ها از روح‌الله شنیده بودم و از نازی. پیرارسال هم عمو اومد ایران...
بابا و مامانم این‌روزا خیلی پکرن. تازه فهمیدیم نازی(بهناز نژند) کی‌بوده...

6- اولین مکانیک زن در ایران که نمایندگی تعمیر ماشین‌های سایپا هم داره زهراست.
زهرا 30 سالشه و لیسانس زبان انگلیسیه. دوره‌های مربوط به تعمیرات اتوموبیل رو کامل گذرونده. خیلی سختی کشیده تا بتونه ثابت کنه چیزی از مردا کم نداره.
موقعی که رئیس حزب‌اللهی اداره‌اماکن ماشینشو برای تعمیر برده اونجا، زهرا از ترس رفته تو چال قایم شده. می‌ترسیده بیرونش کنن. اما رئیس اماکن صداش زده و ازش خواسته خودش ماشینشو تعمیر کنه.
زهرا ساکن کرجه. زهرا معمر. می‌دونید مامانش کیه؟ اولین زن راننده اتوبوس در ایران(معصومه خانم)!
پدر زهرا از کارافتاده‌ست و زهرا و مادرش به جای اینکه بشینن غصه بخورن کمر همت بستن و...
کرج، سردمدار خیلی کارای زنونه‌ست. اولین راننده‌ی اتوبوس زن(الان تعداد راننده‌های زن زیاد شدن). اولین آژانس اتوموبیل که تمام کادرش زنن(توسط خانم صادقی). زنبوردار نمونه‌ی کل کشور(خانم رئیسی) ، اولین آتیش‌نشان‌های زن که حالا تعدادشون خیلی زیاد شده. و حالا اولین مکانیک رسمی زن.
(یکی از دختران کوهنورد تیم اورست هم کرجی بود،‌ پروین سلیمانی.)
زهرا دختر ظریف و زیباییه. او می‌گه هر خواستگاری که شغلمو می‌فهمه از ازدواج باهام پشیمون می‌شه...
ببخشیدها... بی‌ادبیه... به درک:) حیفِ زهرا که با مردی کم‌جنبه و قدرت‌طلب ازدواج کنه.


7- هفتان... هفت آسمان... هفت هنر...
خوابگرد..


۸- دوسه روز به علت فیلترینگ شدید و سرعت کم انیترنت نه به کامنت‌هام دسترسی داشتم و نه از وبلاگ‌های دیگه خبر داشتم.
وقتی دخترهمسایه این کامنت رو برام کپی کرد٬ تعجب کردم و راستش به نظرم بیشتر شوخی اومد تا جدی. آخه من همیشه این‌قدر حرفامو رک می‌زنم که می‌دونم کمتر کسی رو برای خودم نگه‌ می‌دارم. خیلی‌ها رو به خاطر بی‌پرده حرف زدنم رنجوندم. گاهی بهترین دوستانم رو به خاطر حرفایی که فکر می‌کنم حقیقته و باید گفته بشه از دست دادم.
باورم نمی‌شد و هنوزم نمی‌شه که تو هات لینکس اسم وبلاگ من بیاد٬ اونم در فارسی‌ها اول بشم.

اون موقعی که تعداد ویزیتورهای وبلاگم به یک میلیون رسید٬ خواستم مطلبی بنویسم و تشکر کنم از اینکه وبلاگ منو لایق خوندن می‌دونید (همیشه فکر می‌کردم اگه روزی یه میلیون نفر نوشته‌هامو بخونن برای همه‌ی عمرم بسه و اگه وبلاگم بسته شد دلم نمی‌سوزه که حرفام تو دلم مونده.)
اما در اون زمان اون‌قدر برای خودم دشمن‌تراشی کرده بودم و بازار" لینک‌بردارونم" داغ بود که دیدم بهتره چیزی نگم و به‌روم نیارم تا ضایع نشم.
اما من همیشه خودمو مدیون شماها می‌دونم.
شماهایی که افتخار می‌دین و نوشته‌هامو می‌خونید. چه کامنت می‌نویسید و من می‌شناسمتون٬ چه هرگز کامنت ننوشتید و من حتی اسمتون رو نمی‌دونم. چه با نوشته‌هام موافقید و چه مخالف. اونایی که از نوشته‌هام انتقاد می‌کنن همون‌قدر برام محترمن که کسی که اگه نکته‌ای مثبت تو نوشته‌هام می‌بینه می‌گه٬ البته صادقانه بگم بلکه هم بیشتر. چون کسی که انتقادی می‌کنه نیروی بیشتری می‌ذاره. "چرا"‌شو قبلا گفتم.
از کسایی هم که لینکمو برداشتن ممنونم که طبق عقیده‌شون عمل کردن. دوست ندارم به زور تو لیست کسی باشم. اما فکر نکنن اگه لینکمو برداشتن روزهای خوش دوستی‌مونو فراموش می‌کنم. خوب دیگه روزگاره و اختلاف‌عقیده همیشه بوده و هست.
فکر که می‌کنم می‌بینم اینجا خیلی چیزا یاد گرفتم و اینو مدیون شماهام. شماهایی که دوستم داشتید و یا نداشتید.

فکر نکنید اینو نوشتم که بگم وبلاگ خوبی دارم. نه. می‌دونم خیلی‌ها بهتر و تخصصی‌تر از من می‌نویسن و این لیست هیچ دلیل بر محبوبیت و یا خوب نوشتن کسی نیست. شاید بعضی‌ها به خاطر اینکه دکتر به خاطر چربی‌خون بهشون روغن‌زیتون تجویز کرده از اسم وبلاگم خوششون اومده و بهم الکی لینک دادن و شاید...
به جان شما پررو نشدم، حالا نرید لینکمو بردارید...
دیدم کسی جلوم میکروفون نگرفته و ازم نمی‌خواد احساسمو بیان کنم،‌ ا برای اینکه دلم نشکنه خودم با دلم یه مصاحبه‌ی کوچولو کردم:) اونم آنلاین و با تاپ‌تاپ دل که وای،‌ پول تلفن و اینترنتم هر لحظه داره بالا می‌ره:)) آخرش هم حرفامو نتونستم بزنم:) بمونه برای بعد...

تا درودی دیگر٬ بدرود..

- پانصد وبلاگ داغ بلاگ‌رولینگ در ماه آگوست سال ۲۰۰۵
- چهل وبلاگ داغ فارسی-از طریق سیبستان



۹- اسد در وبلاگ بیلی‌و‌من نامه‌ای از طرف همه‌ی بلاگرها خطاب به مردم ایران نوشته در مورد اوضاع مملکت و لزوم اتحاد و بیرون اومدن از حالت انفعالی.
من امضاش کردم چون حرفش درسته.
اما به نظر من هر نامه‌ای که از طرف جمع بلاگرها نوشته می‌شه باید اول مورد مشورت جمع قرار بگیره.(همون کاری که ما در پن‌لاگ می‌کنیم)
ببینیم چه مواردی لازمه در نامه‌ گنجونده بشه و چه مسائلی رو بهتره نگیم. بعضی از بلاگرها با نام اصلی خودشون وبلاگ می‌نویسن و ممکنه با امضاء کردن این بیانیه مورد اذیت و آزار قرار بگیرن. آیا من اشتباه می‌کنم؟

۱۰- حقوق پاک‌بان‌های ما هنوز پرداخت نشده.
قدیما کارگرای شهرداری حقوقشون بد نبود. نه اینکه خوب باشه و بتونن در رفاه زندگی کنن٬ اما حقوق بخور و نمیری می‌گرفتن و حداقل پول نون‌پنیر و اجاره‌خونه‌ی‌کوچیکشون درمیومد. حداقل بیمه بودن٬ پول کمی برای عائله‌مندی و حق مسکن و وام‌های قرض‌الحسنه می‌گرفتن.
اما از وقتی که شورای شهر کارا رو به پیمانکار واگذار کرد اوضاع قمر در عقرب شد.
پیمانکار به یک کارگر حداکثر ۱۰۰ هزار تومن حقوق می‌ده. بدون بیمه و حق مسکن و حق عائله‌مندی و هیچ‌گونه حق دیگه‌ای.
تازه این رقم ناچیز رو به دلایل واهی عقب می‌ندازه. با پول کارگرا کار می‌کنه. و بعد از چندین ماه با هزار منت و تهدید و اذیت حقوق یک ماهشونو می‌ده. کسی هم اعتراض کنه می‌گه حرف زیادی بزنی به جات یه کارگر افغانی میارم ماهی ۷۰ تومن... این درد رو به کجا ببریم؟
شما از پاک‌بان(سپور) محله‌تون خبر دارید؟ اونام رفتن تحت نظر پیمانکار؟ تاحالا ازشون پرسیدید چه دردی در سینه دارن؟

شب...

1- شب
سراسر شب
یک‌سر
از حماسه‌ی دریای بهانه‌جو
بی‌خواب مانده‌است...
(شاملو)

2- امروز هر جا حرف از اعتصاب امروز کردستان می‌شد برق امید رو در چشمان مردم می‌دیدم.
اما هر وقت حرف به گنجی می‌شد این امید جاشو می‌داد به غم و اضطراب. و زود حرفو عوض می‌کردن.

3- امروز در کردستان اعتصاب سراسری اعلام شده بود. من هنوز خبر ندارم چه اتفاقاتی افتاده. امیدوارم گزندی به مردم کرد نرسیده باشه.
خواست‌های برحقِ‌ مردم کردستان:
- پایان دادن به سرکوب و کشتار و دستگیری
- خروج فوری نیروهای نظامی از شهرها و محل زندگی مردم
- آزادی فوری و بی قید و شرط کلیه دستگیرشدگان در شهرهای مختلف
- محاکمه آمرین و عاملین کشتار و تیراندازی به مردم در شهرهای سقز، مهاباد، اشنویه، سردشت، بانه و سنندج.


4- با خانمی آشنا شدیم که شوهرش با داشتن 7 بچه رفته بود 3 زن رو صیغه کرده بود. وقتی اولین بار این زن(60ساله) رو دیدم، خیلی افسرده و مغموم بود. حتی قادر نبود فکر کنه. همه‌ش می‌گفت من چیکار باید بکنم؟
هیچ‌چیز به اسمش نبود و شوهر حتی پول کوچکترین مایحتاج خصوصی زن رو نمی‌داد. زن دوست داشت طلاق بگیره اما جایی رو نداشت بره و حتی یک ریال در حساب پس‌اندازش نبود.
او عاشق بچه‌هاشه و به هیچ‌وجه دوست نداره ازشون دور بشه.
هر کس به او پیشنهادی کرد.
یکی از دوستاش به شوخی گفت تو هم برو خیانت کن. یکی گفت یواش‌یواش پول ازش کش برو. یه‌عده شماتتش کردن که خودش باعث خیانت همسرش شده. گفتن باید عشوه بریزه، به خودش برسه.
زن بیشتر مضطرب شد و خواست از خودش دفاع کنه.
من گفتم کاریه که شده. طلاق هم چون به مثابه‌ی خالی‌کردن سنگره فعلا صلاح نیست. هر کدوم از سه‌زن صیغه‌ای مترصد یه فرصتن که این بره و بیان سر خونه‌زندگیش. من گفتم باید فعلا روی روحیه‌ش کار کنیم.
زن رو بردیم گردش‌های زنانه. استخر، پیک‌نیک. گذاشتیم برامون حسابی درددل کنه تا خالی بشه. بردیم کلاس ورزش اسمشو نوشتیم.
زن روز‌به روز حالش بهتر شد. تاجایی که وقتی تو جمعمون بود خنده‌از روی لباش پاک نمی‌شد. وقتی قراری داشتیم او اولین کسی بود که حاضر می‌شد.
حالا شوهرش به جای بی‌تفاوتی که در تموم 6 سال گذشته ادامه داشته با نگاه‌های پر از سوال بهش نگاه می‌کنه و این‌بار زن محلش نمی‌ذاره.
هر کاری کردیم نمی‌تونیم براش کاری پیدا کنیم تا از نظر مالی خودکفا بشه. بیشتر مشکل زنان جامعه‌ی ما همین مسئله‌ی مالیه. این‌طور که شنیدم فقط 13٪ زنان ایرانی سرکار می‌رن. و اگه اختلاف بین زن و شوهر پیش بیاد زنان مجبورن بسوزن و بسازن چون استقلال مالی ندارن. از اون طرف هم بیشتر خانواده‌‌ها دخترشون رو بعد از طلاق دیگه نمی‌پذیرن. این خانوم 60 ساله که اصلا پدرمادر نداره که بخوان راهش بدن یا نه.
آخرین باری که این خانوم رو در یه دوره‌ی دوستانه دیدم، در حال رقص سرخپوستی بود، با بلوز‌شلوار ریشه‌دار:)
این زن حالا شوهرشو از پایین نگاه نمی‌کنه. بهش التماس نمی‌کنه. داره سعی می‌کنه با کمک مشاور حق و حقوق خودشو بهتر بشناسه. ببینه می‌تونه اجرت‌المثل بگیره یا نه. چون متاسفانه قبلا مهریه‌شو گرفته و خرج‌کرده.

5- دوستان برام نوشتن که وبلاگم شدیدا فیلتره و با هیچ فیلترشکنی هم قابل دیدن نیست.
بابا مگه من چی می‌نویسم؟

6- فیلترم من،‌ فیلترم من
فیلتر‌شده‌ای بی‌قرارم
کس ندارد خبر از حال زارم...

7- قسمت سوم سفرنامه‌ی ولگردوپولو به پاریس...


8- دم شبح گرم! قسمتی از سخنرانی منصور حکمت را که به نحوی با برخورد آقای پناهی به من مربوط می‌شه برام نوشته:
"به نظر من ما در اين زمينه ضعف داريم. درست است که در نوشته‌هايمان و ادبياتمان از انسانيت دفاع ميکنيم، ولى رابطه واقعى ما با مردم بر اين مبنا نيست. من اين طور ميبينم. اينکه آدمها را ميپرانيم، آدمها را ميچلانيم، اينکه به خودمان و به همديگر رحم نميکنيم، در خيلى جاها به حقوق مدنى همديگر و حرمت همديگر رحم نميکنيم. به نظر من اين نقطه ضعفى است که از بيرون ديده ميشود. در يک پلنوم اشکالى ندارد، ميگويند همديگر را اذيت کنند. اما از بيرون وقتى ديده ميشود، جالب نيست. به نظر من اساس ما، انسانيت ما است، مدنيت ما است، محترم دانستن حقوق حقه آدمها حتى وقتى مخالف خونى ما باشند. "
دم ژوبین هم گرم:)
اما چرا در سخن‌رانی‌هاش "می" های فعل‌ها رو جدا نکرده؟:)

9- شبح یه جمله‌ی خوب دیگه هم برام نوشته:
حرف‌های تو را فقط کسانی که شوخ‌طبعی دارن خوب مي‌تونن متوجه بشن!
آخ گفتی شبح جان! خیلی از دردسرام برمی‌گرده به این‌ نکته . یه خورده Sense of Humor داشتن هم بد چیزی نیست والله...


10- این روزا سرم خیلی شلوغه و خیلی کم‌خوابی دارم. تروخدا جواب ندادن به کامنت و ای‌میل رو دلیل بر بی‌توجهیم ندونید. الان هم چشام به زور بازه و تقریبا یادم رفته در شماره‌های بالا چی نوشتم( اندِ هوش).
روزی 150 تا 200 ای‌میل‌هم میاد رو ایمیلای قبلی:( بگذریم که نصف بیشترش ویروسه. اما واقعا به وقت احتیاج دارم.
از اون طرف هم یه عده مدام برام تعیین تکلیف می‌کنن که راجع به فلان چیز بنویس و راجع به فلان چیز ننویس..

11- الان تو کامنت‌های نظرخواهی‌قبلیم خوندم که گنجی فوت شده... غم عالم نشست رو دلم. تروخدا ازین شوخیا نکنید... یکی دوبار دیگه اینو در نظرخواهیای دیگه خونده بودم. باور کنید هیچ شوخی خوبی نیست.

12- دفاعیه‌ی آرش همیشه سرخ از ح‌ک‌ک .(کامنت شماره 122)


۱۳- مهرداد اخبار کردستان رو می‌نویسه...
عباس رضایی هم...
آفرین بر مردم دلیر کردستان.

۱۴- عباس معروفی می‌خواد از حالا تا آزادی گنجی هر ساعت براش بنویسه که مارو تنها نذاره... با ما بمونه. و...برای ما...

شنبه، مرداد ۱۵، ۱۳۸۴

بیایید همه با هم قانون اساسی بنویسیم

هَمَه با هم قانون اساسی بنویسیم:
شاید خیلی ایده‌آلیستی باشه که ماها بیاییم قانون اساسی که دوست‌داریم خودمون با کمک همدیگه بنویسیم.
اما حسین‌درخشان این کارو شروع کرده. حداقلش اینه که دموکراسی-بازیِ با‌مزه‌ای رو باهم‌دیگه تجربه می‌کنیم...
منم چند شماره نوشتم اما هر‌کار کردم ثبت نشد. قانونام خیلی توپ بودن ها :) بیشتر در مورد زنان..
-------------------
این نوشته رو پریشب نوشتم و ارسال کردم. تو به وبلاگ دیگه دیدم وبلاگم پینگ هم شد. و رفتم لالا .. حالا بعد از دوروز اومدم می‌بینم اصلا ثبت نشده بوده...
اشکال نداره٬ دو روز هم شخص شخیص‌ِ ما در نوشتن قانون اساسی مردمی اختلال ایجاد کنیم! کی‌ به کیه؟:)

-------------------
من یه بار یه لینک اینجا گذاشته بودم که آدرس‌های طولانی رو در URL کوتاه می‌کرد.(در شماره ۵). هودر این کارو بلت نیست؟ پس چی بلته؟
بذارید من یادتون بدم:)
آدرس طولانی که حسین درخشان داده اینه:
http://fa.wikibooks.org/wiki/%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%86_%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%B3%DB%8C_%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D9%86%D9%87%D8%A7%D8%AF%DB%8C_%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C_%D8%AD%DA%A9%D9%88%D9%85%D8%AA_%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86
خدا به داد برسه! ۲۷۲ کاراکتر.
من گذاشتمش تو این آدرس.
شد: http://www.urlsdb.com/eja یعنی ۲۵ کاراکتر. برو حالشو ببر :)
اینم می‌شه:‌http://urlsdb.com/eja ۲۱ کاراکتر...
البته نمی‌دونم این کار چه اشکالاتی داره. مثلا وابسته می‌شه به یه سایت دیگه؟

چهارشنبه، مرداد ۱۲، ۱۳۸۴

جواب به آقای حسن پناهی

کانال 1 که اصولا زرشک.
کانال 2 شده بنداز و برو.
کانال 3 همه‌ش غم و غصه.
کانال 4 فقط داد و هوار.
کانال 5 پیچیده و بغرنج.
کانال 6 برنامه جالب پیشکش.
کانال 7 و کانال 8،
فیلم‌های مزخرف قدیمی‌ دارند،‌ انگار فیلمِ خوب درگذشت!
کانال 9 حیف از وقت آدم، اوه اوه.
کانال 10 هم برنامه نداره،‌ فرزندم،
حالا می‌خوای کمی حرف بزنیم باهم؟...
(شل سیلورستاین- ترجمه‌ی حمید خادمی)

1- مبارکه! احمدی نژاد به ملت ایران تنفیذ شد...(آقا،‌این تنفیذ تنفیذ که می‌گن یعنی چی؟)
همه دیدیم خاتمی دست احمدی‌نژاد رو عین یه‌ بچه‌ی تخس گرفته بود و در کاخ ریاست‌جمهوری می‌گردوند و اونم هاج و واج دنبالش روونه. آخرش خاتمی بردش گذاشتن بالای یه پله که بتونه همه‌جا رو ببینه و بای‌بای کرد و رفت.
این هاج و واجی احمدی‌نژاد حتی در فهرستی که برای کابینه‌ش داده معلومه. برای هر وزارت چندنفرو معرفی کرده تا مجلس هم نظر بده. وقتی گل سرسبد وزرای معرفی شده علی لاریحانی برای پست وزارت امور خارجه‌ باشه خدا به دادمون برسه به بقیه‌شون!

2- قاضی مقدسی طفلک هم قربونی شد. ایرانی‌ها رسمشونه قبل از هر مراسمی یه چیزیو قربونی کنن و خونی بریزن تا همه‌چیز به خیر و خوشی بگذره. خوب رسمه دیگه. کاریش‌هم نمی‌شه کرد.

3- تسلیت‌ می‌گم! ملک‌فهد پادشاه عربستان هم فوت کرد...(شایدم فوت شد.)

4- اون آقاهه کی بود؟ آهان، طفلک جان گارانگ معاون رئیس‌جمهور سودان هم در اثر سقوط هلی‌کوپتر درگذشت.(فکر کنم بهتر از فوت کردن یا شدنه!)

5- حالا موندیم معطل. اگر جشن تنفیذی احمدی‌نژاد رو بگیریم، عرب‌ها و سودانی‌ها ناراحت می‌شن و می‌گن: وا... اقلا نذاشتن هفتش بگذره.
اگه مجلس ختم و سوگواری بگیریم می‌زنیم تو ذوق 17 میلیونی که امروز از خوشحالی دارن سکته می‌کنن.

6- خلاصه حسابی قاط زدم...
از نوشته‌هامم معلومه:)

7- چند وقت بود نمی‌تونستم برم تو سایت روزنه. بدجور فیلترش کردن. با حداقل 20 آنتی‌فیلتر امتحان کردم نشد. آخرش از دوستی خواهش کردم صفحه‌شو برام بفرسته و....
قبل از اینکه حرفم رو بزنم، دوست‌دارم نظرم رو راجع به سایت روزنه بگم.
اون زمون که فیلتر نبود اغلب می‌رفتم و بعضی مقالاتشو می‌خوندم. نویسنده‌هاش برام خیلی قابل احترامن. فکر می‌کنم هدف والایی دارن. اخبار قومیت‌ها و اعتراضات کارگری و مردمی رو به خوبی دنبال می‌کنن. بیشتر از خیلی گروه‌ها سعی می‌کنن تو بطن حوادث ایران باشن. هواداراشون خیلی خوب فعالیت می‌کنن. خیلی نیرو می‌ذارن. نشریاتشون با ای‌میل بهم می‌رسه.. تلویزیونشون رو چند بار دیدم. سخن‌رانی‌های آقای منصور حکمت رو گوش دادم. ایشون تئوریسین خوبی بوده(حیف که خیلی زود فوت کردن).. از حرف‌زدن همسرش خانم آذر ماجدی هم خوشم میاد. اعتمادبه‌نفس داره. قشنگ و برازنده لباس می‌پوشه. اون مصاحبه‌ش رو راجع به همسرش دیدم. اونجا که از شوخ‌طبعی و خانواده‌دوستی ژوبین می‌گفت. برام خیلی جالب بود.

تو همین وبلاگستان هم چند نفرشون خیلی فعالن مرتب تو چند وبلاگ نظر می‌دن. تبلیغ می‌کنن، بحث می‌کنن و... من خودم با چند‌تاشون دوستم و برام خیلی قابل احترامن. حدود دوسال پیش بود که گفتگویی داشتم با آقای نادر بکتاش که هم اینجا و هم تو سایت روزنه گذاشتیمش.
امیدوارم تا اینجای حرفم روشن باشه.
حالا چرا اینا رو می‌نویسم؟ برای اینکه آقای حسن پناهی( با دیدن اسمشون یاد حسین پناهی خودمون افتادم که اتفاقا سالگردشه... یادش رو همینجا گرامی می‌دارم) در سایت روزنه مطلب منو در مورد مراسم احمد شاملو توهین به خودشون تلقی کردن و جوابیه‌ای براش نوشتن.
من مطالعه‌م در مورد حزب کمونیست کارگری(ح‌ک‌ک) خیلی کمه و به همین اینترنت و ای‌میل و تلویزیونشون ختم می‌شه. به نظر من افراد این حزب اهداف والایی دارن،‌ اما بازم به نظر منِ کمترین راهشونو یه‌خورده اشتباه می‌رن.
نمونه‌شو یه بار قبل از انتخابات نوشتم که مردی که با آذر ماجدی گفتگوی دوستانه داشت تا گفت می‌خواد رأی بده، آذر گفت پس تو مزدور جمهوری اسلامی هستی و تق گوشی رو گذاشت.
و نمونه‌ی دومش(چیزی که با چشم‌خودم دیدم) همین شعار دادن یواشکی و فرار کردنشونه.
بذارید یه بار دیگه بگم. 5 تا 7 عصر مراسم شاملو بود. از 7 مردم شروع به پراکنده‌شدن کردن.5/7 تقریبا همه رفته بودن. سر قبر شاملو هیچکس نبود. کلا تا شعاع 20 متری هیچکس(حتی سر قبرای دیگه) نبود. تنها من 5 متری‌ هنوز وایساده بودم تا عکس بگیرم که ناگهان 3 نفر با عجله اومدن و یه‌بار سریع گفتن" برادری، برابری، حکومت کارگری" و مثل برق و باد دویدن و رفتن. به غیراز من نه کسی دیدشون نه کسی حتی برگشت ببیندشون. نه کسی دنبالشون می‌کرد که اون‌جور دویدن.
آقای پناهی عزیز، من نه ملی‌مذهبی هستم نه طرفدار سرمایه‌داری.
من هم برابری انسان‌ها رو دوست دارم. همین‌طور سوسیالیسم رو. مهمتر از همه، آزادی رو .
با هر چه هم شما مخالفید، مخالفم. با آپارتاید جنسی و نژادی. با فقر و فحشا. من با سانسور و اختناق و...
زمان انقلاب به پدر مادر منم می‌گفتن "سوسولا دست نزنید النگوهاتون می‌شکنه." مادر من هم داد می‌زد "نه روسری نه توسری"...
آقای پناهی من دشمن شما و ایده‌تون نیستم. راه‌های ابراز عقایدمون با هم فرق داره.
ببینید، در سالگرد شاملو همه،‌از هر قشری بودن... فقیر، متوسط ، پولدار، زن، مرد، پیر، جوون، دانشجو ، کاسب، چادری، بی‌حجاب، آرایش‌کرده، آرایش نکرده، ژیگول، ساده، ... تو عکسا هم معلومه. همه پیش هم وایساده بودیم، همه با هم به سخنرانی‌ها گوش دادیم، بعدش همه با هم"سراومد زمستون" رو خوندیم، همه باهم گفتیم "زندانی‌سیاسی آزاد باید گردد..." اما این سه(ح‌ک‌ک‌ایی) اصلا تو جمع نیومدن. هیچکس ندیدشون(منم شانسی اون نزدیکا بودم.) دیدین که کس دیگری تو گزارشش ازشون چیزی ننوشته . تنها عین بادی اومدن و رفتن. صداشون به گوش هیچکس نرسید. اگر هم من تو وبلاگم نوشتم برای اینکه با این کارشون شوخی کرده باشم. بگم این‌جوری نمی‌تونن تو مردم نفوذ داشته باشن. کسی نمی‌بیندشون.

آقای پناهی، عزیزِ من،‌ من کی گفتم فقر و فلاکت باید بین مردم تقسیم بشه.
من هم ثروت و رفاه و شادی برای تک‌تک افراد مردمم می‌خوام.
اما ترو خدا ( از رو عادت اینو گفتم ها..) شما مجسم کنید. مردی کارخونه‌دار، با کت‌و شلوار چندمیلیونی و کفش پوست‌ماری و ماشین بنز 250 میلیونی بیاد شعار "حکومت کارگری" بده. شعار بده و در ره. آیا این مبارزه‌ست؟
اگر طرفدار کارگره چرا این‌قدر استثمارشون می‌کنه و از قِبلشون بنز سوار می‌شه؟

مطمئن باشید کسی که کفش 250 هزار تومنی می‌پوشه از نظر طبقاتی نمی‌تونه طرفدار دیکتاتوری پرولتاریا باشه.
بله، تو جمع دوستداران شاملو هم کسایی بودن که لباس‌های گرون‌قیمتی پوشیده بودن. اما هیچکدوم شعار حکومت‌کارگری نمی‌دادن. اولا که هدف همه بزرگداشت شاملو بود دوما، چاقو مگه دسته‌ی خودشو می‌بره؟ انگار یه آخوند بیاد وسط خیابون شعار بده مرگ بر آخوند. یا یه کارگر فقیر بیاد شعار بده درود بر سرمایه‌داری...
خوب اگه یه آخوند با آخوندا بده، اولین کاری که می‌کنه اینه که لباسشو عوض کنه.
یه کارگر هم هرگز نمی‌تونه بخواد بیشتر استثمارش کنن..
دختری هم که باباش کارخونه‌داره و کارگرا رو استثمار می‌‌کنه چطور می‌تونه چندمیلیون از همون پولا( که مذهبی ها بهش می‌گن پول حروم) خرج ظاهرش کنه بعد بیاد شعار کارگری بده. اون یعنی نمی‌دونه اگه حکومت کارگری بیاد اولین کاری که می‌کنه همین گرفتن حق کارگرا از باباشه. نمی‌دونه دیگه اون‌طوری نمی‌تونه با ماکسیماش تو خیابونا جولان بده.
اگر طرفدار حقوق کارگره،‌اولین کاری که می‌کنه باید بره باباشو مجبور کنه حق کارگراشو بده. موقعی که کلفت خونه‌شون میاد اتاقشو تمیز کنه اینقدر بهش دستورای جورواجور نده.(باور کنید دوسه‌نمونه‌شو دیدم). ایدئولوژی که فقط شعار نیست. باید بهش عمل کرد....
بعدش هم شما که اون سه‌تا رو ندیدید، از ترس صورتای آفتاب‌مهتاب ندیده‌شون می‌لرزید و موقع دویدن چندبار نزدیک بود زمین بخورن، ‌بدون اینکه کسی توجهی بهشون بکنه.
من بهشون بی‌احترامی نمی‌کنم، همین که برای خودشون یه ایدئولوژی دارن خوبه.( به قول خانمی که به‌طور تصادفی اومده بودم امامزاده طاهر و وقتی شاملو‌خوانان رو دید گفت:" آخی...بهتر از معتاد شدنه!")
اما باور کنید اومدن و شعاردادن و رفتنشون روی‌هم یک دقیقه‌هم نشد. اونم شعاری که به طبقه‌شون تعلق نداشت... شعاری که به جز من کسی نشنید. رو کسی تاثیر نگذاشت. این شد مبارزه؟
آیا فرقی نیست بین اونا و اونی که از اول بود و بعد هم موند و شعر خوند و داد زد و به شاملو درود فرستاد که هیچ‌وقت زیر بار زور و اختناق نرفت ؟ اونی که با جماعت بود و با جماعت خوند و حرف خودشم داد زد... صداشو همه شنیدن و روی مردم تاثیر گذاشت...