امضا: زیتون، شاهدی در صف نون
پنجشنبه، آبان ۳۰، ۱۳۸۷
سهشنبه، آبان ۲۸، ۱۳۸۷
آیا راسته که حسین درخشان رو گرفتن؟
این چند روزه بارها در نظرخواهیها ویا در فرندفید اخبار ضد و نقیضی در بارهی دستگیری حسین درخشان خوندم. و در کمال تعجب راوی همیشه ابراز خوشحالی کرده. مثلا گفته "پیش سعید مرتضوی جونشه" و یا بیرحمانهتر: "حقشه"!
آیا همعقیده نبودن ما با حسین درخشان و یا اشتباهات او باید مجوزی باشه برای زیر پا گذاشتن عواطف و وظایف انسانی ما؟
آیا اگه او رو شکنجه بدن یا وادارش کنن به اعترافاتی که بهش عقیده نداره ما نباید اعتراض کنیم؟
میدونم خیلی از شما قبلا باهاش دوست بودید و یه زمانی باهاش ارتباط داشتید و حتما شماره تلفن منزل پدرشو دارید.
میشه یه نفر ازش خبر بگیره؟
من واقعا برای درخشان نگرانم! صرف نظر از تموم اختلاف عقیدهها...
لینک در بالاترین
پ.ن.
خبر جهاننیوز:
حسین درخشان وبلاگ نویس مطرح ایرانی که از او به عنوان پدر وبلاگ نویسی نام برده می شود بازداشت شد و هم اکنون در حال بازجویی است.
پ.ن.2
یکی مدتیست نیست... مسعود بهنود
آیا همعقیده نبودن ما با حسین درخشان و یا اشتباهات او باید مجوزی باشه برای زیر پا گذاشتن عواطف و وظایف انسانی ما؟
آیا اگه او رو شکنجه بدن یا وادارش کنن به اعترافاتی که بهش عقیده نداره ما نباید اعتراض کنیم؟
میدونم خیلی از شما قبلا باهاش دوست بودید و یه زمانی باهاش ارتباط داشتید و حتما شماره تلفن منزل پدرشو دارید.
میشه یه نفر ازش خبر بگیره؟
من واقعا برای درخشان نگرانم! صرف نظر از تموم اختلاف عقیدهها...
لینک در بالاترین
پ.ن.
خبر جهاننیوز:
حسین درخشان وبلاگ نویس مطرح ایرانی که از او به عنوان پدر وبلاگ نویسی نام برده می شود بازداشت شد و هم اکنون در حال بازجویی است.
پ.ن.2
یکی مدتیست نیست... مسعود بهنود
یکشنبه، آبان ۲۶، ۱۳۸۷
نیکو خردمند بهسلامتی از بیمارستان مرخص شد.
نیکو خردمند بازیگر و دوبلور معروف سینما و تلویزیون که از 29 مهر ماه به علت ناراحتی قلبی در بیمارستان قائم کرج بستری بود روز سه شنبه 21
آبان با سلامتی از بیمارستان مرخص و به خانهاش واقع در مهرشهر کرج بازگشت.
نیکو خردمند متولد سال 1311 ، فارغ التحصیل کارگردانی از رویال تاتر سلطنتی، کارهای هنری خود را از سال 1337 با گویندگی رادیو شروع کرد و دوسال بعد یعنی در سال 1339 شروع به دوبلوری سینما کرد. از هنرپیشههای ایرانی که نیکو خردمند به جایشان حرف زده میتوان از: فخری خوروش، ایرن و کتایون نام برد و از هنرپیشههای خارجی: کلودیا کاردیناله، آوا گاردنر و الیزابت تیلور.
مردم کشور ما الیزابت تیلور را به صدای زیبا، شیرین و گرم نیکو خردمند میشناسند و بارها شده بود که سینماروهای ایرانی با شنیدن صدای او فکر کرده بودند تیلور در مهمانی یا مغازه حضور دارد.
نیکو خردمند از سال 1342 تا 1347 همزمان با سینما در نمایشهای رادیویی هم شرکت کرد. او بازی در فیلمهای سینمایی را از سال 1369 یعنی در 58 سالگی با باری در فیلم "پردهی آخر" واروژ کریم مسیحی آغاز کرد که برای همان نقش نیز برندهی سیمرغ بلورین بهترین بازیگر زن نقش دوم در نهمین جشنواره فیلم فجر شد.
او برای بار دوم همین جایزه را در دوازدهمین جشنواره فیلم فجر سال 1372 برای بازی در فیلم "بازیچه" به کارگردانی تورج منصوری دریافت کرد.
او تابه امروز در 29 فیلم سینمایی بازی کرده:
• خاك آشنا(۱۳۸۶) - راننده تاكسي(۱۳۸۵) - پرونده هاوانا(۱۳۸۴) - پيشنهاد 50 ميليوني(۱۳۸۴) - چند ميگيري گريه كني(۱۳۸۴) - كافه ستاره(۱۳۸۳) – صبحانهاي براي دونفر(۱۳۸۲) – قلبهاي ناآرام(۱۳۸۱) - كاغذ بيخط(۱۳۸۰) - ازدواج غيابي(۱۳۷۹) - دختري بهنام تندر(۱۳۷۹) - هزاران زن مثل من(۱۳۷۹) - همسر دلخواه من (۱۳۷۹) - تو را دوست دارم (۱۳۷۸) - شراره (۱۳۷۸) - رواني(۱۳۷۶) - هفت سنگ(۱۳۷۶) - قاصدك(۱۳۷۵) - سفر پرماجرا(۱۳۷۴) - غزال(۱۳۷۴) - روزهاي خوب زندگي(۱۳۷۳) - نگاهي ديگر(۱۳۷۳) - راز گل شببو(۱۳۷۲) - زينت(۱۳۷۲) - بازيچه(۱۳۷۱) - خانه خلوت(۱۳۷۰)
- مسافران(۱۳۷۰) - پرده آخر(۱۳۶۹) - حكايت آن مرد خوشبخت(۱۳۶۹)
نیکو خردمند در سریالهای تلویزیونی همچون باغ گیلاس، آوای فاخته، کت جادویی، آپارتمان، دزدان مادربزرگ نیز خوش درخشید.
اکثر پرسنل بیمارستان قائم کرج او را بسیار شبیه به مادربزرگ مهربان و خوشلباس و قشنگ قصهی دزدان مادربزرگ میدانستند و میگفتند با اینکه مرتب به دیدن او در سیسییو میرفتیم و گاهی فکر میکردیم شاید مزاحمش باشیم اما او با مهربانی و خوشرویی بسیار با ما رفتار میکرد.
یکی از نگهبانان بیمارستان با اینکه از سلامتی نیکو خردمند خوشحال بود اما از اینکه او را نمیبیند اظهار دلتنگی میکرد. میگفت مثل سهراب سریال مادربزرگ به او دلبستهشدهام.
قابل ذکر است که نیکو خردمند فرزندی ندارد و همسر او چند سال است فوت شده اما به گفتهی پرستاران ، در این مدت خواهرزادهی او همیشه و تا آنجایی که مقررات بیمارستان اجازه میداده در کنارش بوده.
خواهر ِ نیکو خردمند یعنی آهو خردمند متولد 1329 (18 سال کوچکتر از او) هم از بازیگران با سابقه سینما و تلویزیون است.
سلامتی روز افزون برای هنرمند گرامیمان نیکو خردمند آرزومندیم.
از بیمارستان رفتن نیکو خردمند همه نوشتند و از مرخص شدنش هیچکس!
زبانم لال اگر طوریش میشد همه آه و ناله برمیآوردند که از این خبر تا صبح گریه کردیم و حیف شد که رفت و هر کس یک خاطره از او تعریف می کرد و مسابقهای به راه میافتاد که کی به او نزدیکتر بوده!
نیکو خردمند حالا در خانهاش تنهاست. به فکر او باشیم!
لینک در بالاترین
شنبه، آبان ۲۵، ۱۳۸۷
آقایان، خرافات فقط دخیل بستن به درخت نیست!
اوائل وارد صحن داخلی هیچ امامزادهای نمیشدم.
1- زیبایی بنای بیرونی آرامگاه برام بیشتر به عنوان میراث فرهنگی ارزش داشت.
2- نمیتونستم همینطوری با مانتو روسری وارد شم و حتما باید پارچهای به اسم چادر روی سرم بندازم و معمولا همرام نبود و دلم هم نمیومد از چادر اختفی و اشکآلود دیگران استفاده کنم.(خوشبختانه امامزادههای معروف چادر یکبار مصرف گذاشتن دم درش)
3- میدونستم خیلی از این امامزادهها دروغی هستن و فیالمثل یکی از اهالی ذینفع یک روستا که در اون امامزاده و جود نداشته و میخواسته روستاش مثل روستای بغلی رونق بگیره ناگهان خوابنما شده و توی خواب بهش محل دفن یکی از امامزادهها رو نشون دادن. اونم عدل میره سراغ مرغوبترین نقطه روستا که احتمالا زمینهای خودش در اطرافش بوده(که بعدا گرون شه) و...
4- اصلا اینهمه فرزند و نوادههای امامها چطوری اومدن ایران و تو هر شهر و روستاش فوت شدن؟ مثلا چرا تو یه روستا خانوادگی دفن نشدن و حتما تو روستاهایی با فاصلهی چندین کیلومتر تکتک مردن.
5- وقتی میشنیدم چطور مردم به ضریح و در و دیوار امامزاده میچسبن و میبوسنش و گریه میکنن و از امام طلب شفای خود و نزدیکانشون رو میخوان و شاید تنها فکری که تو ذهنشون نمیاد فاتحه برای اون امامزادهست. بیشتر یاد بتپرستی میافتم تا خدا دوستی!
6- پولها و طلاهایی که مردم میندازن توی ضریح در اصل به نیت شفا و یا باز شدن گره زندگیشونه اما همه میشنویم معمولا به جیب یه عده شیاد می ره .
اما یواش یواش کنجکاو شدم ببینم چه خبره و دوست داشتم رفتار مردمو ببینم.
بنابراین چند ساله که به هر شهری سفر میکنم ضمن دیدن آثار باستانی حتما به امامزادهش هم سری میزنم.
میبینم پیرزنی روستایی با لباسی مندرس و چهرهای زحمتکش و پر از چروک در حالیکه زار زار گریه میکنه تنها النگوی نازک دستش را درمیاره و میندازه تو شکاف ضریح.
وقتی کمی آروم میشه و دلیل ناراحتیشو میپرسم میبینم نوهاش دوسال پیش موقع حمل هیزم از الاغ افتاده زمین و لگنش شکسته. شکستهبند گفته دیگه کاری از دست من برنمیاد تنها راه چارهش اینه که یک تیکه طلا بری بندازی به نزدیکترین امامزاده و پیرزن تنها داراییشو نذر کرده.
زنی دیگر گوشوارهای با احتیاط از کیسهای که در گردنشه در میاره و میندازه اون تو.
زنان دیگری که چهرهشون حکایت از سوءتغذیه داره اسکناسهای هزاری و دوهزاری و پنچهزاری رو با حسرت در میارن و میندازن. زنی رو میبینم که پسر فلج یازده دوازده سالهشو 48 ساعته و با طنابی بسته به ضریح و میگه تا شفاشو نگیرم نمیرم.
اونیکی خانم، دخترش دیابت داره و دکتر گفته باید هر روز انسولین تزریق کنه اما آخوند محل گفته به جای این آشغالا(!) نذر امامزاده فلان کن خوب میشه انشالله.
زن پولداری تراول چک پونصد هزار تومنی می ندازه و ضریح رو ناز میکنه و میره.
زنی دیگر صد هزار تومن در ضریح میندازه و نذر میکنه اگه شوهرش زن صیغهای جدیدشو طلاق داد صدهزار تومن دیگه بیاره بندازه! و خیلی مطمئنه این روش جواب میده.
حالا باید دید چه کسانی در این هزار سال این افکار خرافی رو در کلهی مردمان ما کاشتن؟ چه کسی گفته خانم به جای دکتر رفتن بهتره نذر امامزاده کنی؟
آیا آماری هست که متوسلین امامزادهها زودتر شفا میگیرن یا اونایی که به دکتر و بیمارستان مراجعه میکنن؟
اگر قانون چهار زن عقدی و بینهایت صیغه ملغی بشه زن زودتر به آرزوش میرسه تا دویستهزار تومن نذر؟
چه کسی از این خرافات و از جهل مردم داره سود کلان میبره و میره به اسم پسرش کارخونه میخره؟
آیا اگر درختانی که به خاطر خرافات قطع شدن، شکافی برای پول ریختن به حساب آقایون داشتن آیا هرگز قطع میشدن؟
آقایان، زورتون به درختها رسیده؟
(عکس: داخل ضریح امامزادهای درشهر سمنان)
پنجشنبه، آبان ۲۳، ۱۳۸۷
ده لینک بهتر از دو صد گفتار...
1- قطع درختان كهنسال در استان گيلان به بهانهي مبارزه با خرافات!(محمد درویش)
2- بیانیه جمعیت زنان مبارزه با آلودگی محیط زیست:
...ریشه خرافه در درخت نیست که با بر کندن آن از میان برود
3- تاريخچهء نظافت بدن...نوشتهی وينيفرد گالاگر. مترجم: عبدی کلانتری
4- تلفیقی از موسیقی ایران، افغانستان و هندوستان: گفتگوی فرهنگی بین کمانچه ایرانی و رباب افغانی و سارنگ هندی... در سایت زهره جویا
5- دهسال از قتلهای سیاسی سال 1377 گذشت. قتل داریوش فروهر، پروانه فروهر، مختاری و پوینده... و هنوز مسبب مرگ آنها معرفی نشده.
برای اعلام پشتیبانی از خانوادهی این قربانیان میتوانید به این آدرس ایمیل بزنید: daadkhahi@googlemail.com
6- ناگفتههایی از آتشسوزی در خوابگاه دخترانهی دانشگاه علم و صنعت... در قسمت نظرخواهیش
7- زن از زمین ارث نمیبرد...
8- داستان بدون سانسور در کتابخانهی خوابگرد:
چند روایت معتبر دربارهی برزخ... نويسنده: مصطفی مستور
8- بازگر نقش یوزارسیف بدون گریم...
9- نیکو خردمند از بیمارستان مرخص شد...
10-
2- بیانیه جمعیت زنان مبارزه با آلودگی محیط زیست:
...ریشه خرافه در درخت نیست که با بر کندن آن از میان برود
3- تاريخچهء نظافت بدن...نوشتهی وينيفرد گالاگر. مترجم: عبدی کلانتری
4- تلفیقی از موسیقی ایران، افغانستان و هندوستان: گفتگوی فرهنگی بین کمانچه ایرانی و رباب افغانی و سارنگ هندی... در سایت زهره جویا
5- دهسال از قتلهای سیاسی سال 1377 گذشت. قتل داریوش فروهر، پروانه فروهر، مختاری و پوینده... و هنوز مسبب مرگ آنها معرفی نشده.
برای اعلام پشتیبانی از خانوادهی این قربانیان میتوانید به این آدرس ایمیل بزنید: daadkhahi@googlemail.com
6- ناگفتههایی از آتشسوزی در خوابگاه دخترانهی دانشگاه علم و صنعت... در قسمت نظرخواهیش
7- زن از زمین ارث نمیبرد...
8- داستان بدون سانسور در کتابخانهی خوابگرد:
چند روایت معتبر دربارهی برزخ... نويسنده: مصطفی مستور
8- بازگر نقش یوزارسیف بدون گریم...
9- نیکو خردمند از بیمارستان مرخص شد...
10-
دوشنبه، آبان ۲۰، ۱۳۸۷
امسال سفارت آمریکا را پس میدهیم یا سال بعد؟
1- امروز که از خیابون طالقانی نبش روزولت میگذشتم دیدم بسیجیها چفیهشونو بستن به سرشون و پاچههای شلوارشونو زدن بالا و به سلامتی دارن حیاط سفارت آمریکا رو آب و جارو میکنن و یه عده هم دارن پرچمهای جدید آمریکا رو نقاشی میکنن که دوباره بزنن سردرش تا به برادر حسینآقا اوباما تحویل بدن. چیزایی که جای ستاره رو پرچم میکشیدن بر من معلوم نگشت.
روز مراسم جشن افتتاحیه متعاقبا اعلام خواهد شد!
2-،به غیر از "دونان":
هر چه از "دوستان" هم به منت خواستی
بر تن افزودی و از جان کاستی...
3- من از بیگانگان دانا هرگز ننالم
که با من هر چه کرد آن آشنای نادان کرد...
4- اگه به من بگن دوست داری هزاران هواخواه بَهبَهگو و دستمالبهدست سینهچاک داشته باشی یا دو تا دشمن منتقد درست حسابی، میگم معلومه که دوتا منتقد درست حسابی.
اگه اون دو تا منتقد مثل سبیلطلا و مانی ب باشن که مو رو از ماست میکشن بیرون فبها!
5-میخوام یه فیلم بسازم به اسم "دختر لز"!
قبلا کسی نساخته؟
6- نوک زبونم بود ها...
۷- از دست پروفسور ميرزايی خلاص شديم افتاديم دست دراويش گنابادي. هرچی ایمیلهاشونو آنسايبسکرايب مینماييم وقعی نمینهند... آدرویش٬با اون یاهو و یاهوت با اون خرقه و کشکول با اون صورت پر ریش! پلیز بسه دیه!
8- میگن بیژن مرتضوی رو تو فرودگاه گرفتن.
لابد اینم مثل محمد خردادیان بردن تا جلوی آخوندها هنرنمایی کنه. و یه دل سیر هم برای سردار زارعی و مددی و حاج آقا گلستانی بنوازه تا روحشون تازه بشه. کاش خردادیان هم با مرتضوی میومد تا تیم هنریشون تکمیل شه و کیفشون کوک کوک بشه.
خیالتون راحت باشه . اگه از بیژن مرتضوی بدشون میومد آهنگاشو راه به راه از رادیو تلویزیون پخششون نمیکردن!
9 - تکملهای بر شماره 2 و 3
با آواز و حالت "آی... امانامانی" بخوانید:
دشمن ِ دانا، آخ، دشمن دانا بلندت میکند
بر زمینت میزند نادان دوست!
(وسطش هم میتوانید کلاهتان را جابهجاکنید و با تأسف یک لنگ قرمز را بتکانید.)
16:49 | Zeitoon | نظرها
روز مراسم جشن افتتاحیه متعاقبا اعلام خواهد شد!
2-،به غیر از "دونان":
هر چه از "دوستان" هم به منت خواستی
بر تن افزودی و از جان کاستی...
3- من از بیگانگان دانا هرگز ننالم
که با من هر چه کرد آن آشنای نادان کرد...
4- اگه به من بگن دوست داری هزاران هواخواه بَهبَهگو و دستمالبهدست سینهچاک داشته باشی یا دو تا دشمن منتقد درست حسابی، میگم معلومه که دوتا منتقد درست حسابی.
اگه اون دو تا منتقد مثل سبیلطلا و مانی ب باشن که مو رو از ماست میکشن بیرون فبها!
5-میخوام یه فیلم بسازم به اسم "دختر لز"!
قبلا کسی نساخته؟
6- نوک زبونم بود ها...
۷- از دست پروفسور ميرزايی خلاص شديم افتاديم دست دراويش گنابادي. هرچی ایمیلهاشونو آنسايبسکرايب مینماييم وقعی نمینهند... آدرویش٬با اون یاهو و یاهوت با اون خرقه و کشکول با اون صورت پر ریش! پلیز بسه دیه!
8- میگن بیژن مرتضوی رو تو فرودگاه گرفتن.
لابد اینم مثل محمد خردادیان بردن تا جلوی آخوندها هنرنمایی کنه. و یه دل سیر هم برای سردار زارعی و مددی و حاج آقا گلستانی بنوازه تا روحشون تازه بشه. کاش خردادیان هم با مرتضوی میومد تا تیم هنریشون تکمیل شه و کیفشون کوک کوک بشه.
خیالتون راحت باشه . اگه از بیژن مرتضوی بدشون میومد آهنگاشو راه به راه از رادیو تلویزیون پخششون نمیکردن!
9 - تکملهای بر شماره 2 و 3
با آواز و حالت "آی... امانامانی" بخوانید:
دشمن ِ دانا، آخ، دشمن دانا بلندت میکند
بر زمینت میزند نادان دوست!
(وسطش هم میتوانید کلاهتان را جابهجاکنید و با تأسف یک لنگ قرمز را بتکانید.)
16:49 | Zeitoon | نظرها
پنجشنبه، آبان ۱۶، ۱۳۸۷
اطلاعیه شورای نگهبان در مورد امکان رد صلاحیت حسینآقا اوباما
شوراى نگهبان در اطلاعیهاى ضمن قدردانی و تشکر از حضور پرشور مردم در پاى صندوق هاى راى ، آمادگى خود را براى دریافت شکایات مردمى اعلام کرد. و متذکر شد صلاحیت حسین آقا ملقب به باراک اوباما هنوز تأیید نشده که اینطور جشن گرفتهاید.
بسمالله الرحمان الرحیم
خداوند را سپاسگزاريم كه بار ديگر الطاف و عنايات خود را شامل نظام مقدس جمهوري اسلامي ايران نمود و مردم فهيم، آگاه و دشمنستيز ايران اسلامي با حضور پر شكوه خود در پاي صندوقهاي اخذ راي دست رد بر سينه استكبار زده و اميد واهي دشمنان را مبدل به ياس نمودند.
ببخشید اشتباه شد... منظورمان این است امت مظلوم آمریکا با حضور پرشکوه خود و به حول و قوهی الهی دست رد به سینهی جرج بوش خائن زدند. و حسین آقا را به ریاست جمهوری خود برگزیدند.
اما در کمال تآثر و تأسف هياتهاي نظارت، عوامل اجرايي و ناظرين محترم شورای نگهبان در بعضی مناطق رأی گیری شکایاتی مبنی بر تقلب دریافت نمودهاند که انشاالله در مدت سه الی چهار ماه به آنها رسیدگی خواهد شد.
همچنین بسیار متأسفیم که کاخ سفید از قبل پروندههای کاندیداها را به شورای محترم نگهبان برای احراز صلاحیت کاندیداها نفرستاده و ما مجبور شدیم خود راسا" مدارک لازم را جمع کنیم.
.
باید به استحضار امت آمریکا برسانیم که از امروز صبح شکایات زیادی از خود حسینآقا مبنی بر رعایت نکردن موازین اسلام ناب محمدی به دست ما رسیده به طوریکه خواب همه حاضرین در جلسه را حرام کرده و مرتب تنشان را به قاعدهی هشت ریشتر لرزانده!
تعدادی از گزارشات را خدمتتان عرض میکنیم:
1- حسینآقا در تمام مراسم چیزی به نام افسار شیطان در گردن داشته.
2- حسینآقا زن خود را که بزرگان دین فرمودهاند زن مثل میوهی بهشتیست و او را باید داخل خانه در دیس گذاشت و رویش را پوشاند، نه تنها رویش را نپوشانده بود بلکه جلوی چشم میلیونها چشم نامحرم سرلخت نمایشش داده.
3- حسینآقا دو دختر خود را که طبق قرائن هر دو به سن بلوغ(9 سال قمری) رسیدهاند را با موهای میزانپیلی کرده جلوی دوربین تلویزیونها آورده بود.
4- حسینآقا، استغفرالله، منزل خود را جلوی چشم میلیونها نامحرم بوسید!
5- حسین آقا در سخنرانیهای خود حرفی از لزوم واگذاری بیشتر مناسد قدرت به روحانیون عزیز حرفی نزد.
6- لیسانس، فوق لیسانس و دکترای حسینآقای اوباما هنوز مورد بررسی قرار نگرفته. از کجا که جعلی نباشد!
7- ایشان هیچگونه قولی برای برگزیدن احمدینژاد یگانه متخصص لگام زدن بر اسب تورم ندادهاند!
8- خودمان شاهد بودیم حسینآقا سخنرانیشان را در اذان ظهر تعطیل نکرده و به جفنگیات خود مبنی بر صلح و دوستی ادامه داد.
9- این شماره را به علت عفتعمومی قادر به توصیفش نیستیم...
10- ..×÷^٪٪﷼﷼
بقیه کساني که از نحوه برگزاري انتخابات شکايت داشته باشند ميتوانند ظرف هفت روز شکايت مستند خود را به دبيرخانه شوراي نگهبان یا به ایمیل آدرس زیتون.اتساین. جیمیل.دات کام بفرستند تا رسیدگی بفرماییم!
و اجل فرجه ُ
بالاترین
https://balatarin.com/permlink/2008/11/6/1440775
3:03 | Zeitoon | نظرها
بسمالله الرحمان الرحیم
خداوند را سپاسگزاريم كه بار ديگر الطاف و عنايات خود را شامل نظام مقدس جمهوري اسلامي ايران نمود و مردم فهيم، آگاه و دشمنستيز ايران اسلامي با حضور پر شكوه خود در پاي صندوقهاي اخذ راي دست رد بر سينه استكبار زده و اميد واهي دشمنان را مبدل به ياس نمودند.
ببخشید اشتباه شد... منظورمان این است امت مظلوم آمریکا با حضور پرشکوه خود و به حول و قوهی الهی دست رد به سینهی جرج بوش خائن زدند. و حسین آقا را به ریاست جمهوری خود برگزیدند.
اما در کمال تآثر و تأسف هياتهاي نظارت، عوامل اجرايي و ناظرين محترم شورای نگهبان در بعضی مناطق رأی گیری شکایاتی مبنی بر تقلب دریافت نمودهاند که انشاالله در مدت سه الی چهار ماه به آنها رسیدگی خواهد شد.
همچنین بسیار متأسفیم که کاخ سفید از قبل پروندههای کاندیداها را به شورای محترم نگهبان برای احراز صلاحیت کاندیداها نفرستاده و ما مجبور شدیم خود راسا" مدارک لازم را جمع کنیم.
.
باید به استحضار امت آمریکا برسانیم که از امروز صبح شکایات زیادی از خود حسینآقا مبنی بر رعایت نکردن موازین اسلام ناب محمدی به دست ما رسیده به طوریکه خواب همه حاضرین در جلسه را حرام کرده و مرتب تنشان را به قاعدهی هشت ریشتر لرزانده!
تعدادی از گزارشات را خدمتتان عرض میکنیم:
1- حسینآقا در تمام مراسم چیزی به نام افسار شیطان در گردن داشته.
2- حسینآقا زن خود را که بزرگان دین فرمودهاند زن مثل میوهی بهشتیست و او را باید داخل خانه در دیس گذاشت و رویش را پوشاند، نه تنها رویش را نپوشانده بود بلکه جلوی چشم میلیونها چشم نامحرم سرلخت نمایشش داده.
3- حسینآقا دو دختر خود را که طبق قرائن هر دو به سن بلوغ(9 سال قمری) رسیدهاند را با موهای میزانپیلی کرده جلوی دوربین تلویزیونها آورده بود.
4- حسینآقا، استغفرالله، منزل خود را جلوی چشم میلیونها نامحرم بوسید!
5- حسین آقا در سخنرانیهای خود حرفی از لزوم واگذاری بیشتر مناسد قدرت به روحانیون عزیز حرفی نزد.
6- لیسانس، فوق لیسانس و دکترای حسینآقای اوباما هنوز مورد بررسی قرار نگرفته. از کجا که جعلی نباشد!
7- ایشان هیچگونه قولی برای برگزیدن احمدینژاد یگانه متخصص لگام زدن بر اسب تورم ندادهاند!
8- خودمان شاهد بودیم حسینآقا سخنرانیشان را در اذان ظهر تعطیل نکرده و به جفنگیات خود مبنی بر صلح و دوستی ادامه داد.
9- این شماره را به علت عفتعمومی قادر به توصیفش نیستیم...
10- ..×÷^٪٪﷼﷼
بقیه کساني که از نحوه برگزاري انتخابات شکايت داشته باشند ميتوانند ظرف هفت روز شکايت مستند خود را به دبيرخانه شوراي نگهبان یا به ایمیل آدرس زیتون.اتساین. جیمیل.دات کام بفرستند تا رسیدگی بفرماییم!
و اجل فرجه ُ
بالاترین
https://balatarin.com/permlink/2008/11/6/1440775
3:03 | Zeitoon | نظرها
برچسبها:
آمریکا,
انتخابات,
باراک اوباما,
رئیسجمهور,
رد صلاحیت,
شواری نگهبان.
چهارشنبه، آبان ۱۵، ۱۳۸۷
سنگ پای کردان...
1- فکر کنم جلسهی امروز استیضاح امروز کردان در مجلس، یکی از وقایع بهیاد ماندنی تاریخ ایران بخصوص دورهی جمهوری اسلامی باشد.
یکی از نمایندهها چه خوب گفت(نقل به مضمون:) که این آقا اگر زودتر از رو میرفت و خودش با پای خودش کنار میکشید اینقدر خرج روی دست دولت و مردم نمیگذاشت. (و اعصاب ملت ودولت را اینقدر خطخطی نمیکرد به نحوی که لحن بعضی نمایندهها از جمله لاریجانی آنقدر عصبانی بود انگار با تمام وجود دوست داشتند با لگد بیرونش کنند)
پافشاری کردان ِ متقلب به ماندن تا حد زیادی شاید هم همهی حیثیت دولت احمدینژاد را به باد داد. دلیل این همه جانبداری احمقانهی رئیس جمهور را از کردان نفهمیدم. حتی اگر به دستور یکی از آیات عظام و نزدیکانش بود نمیارزید که خودش را آنقدر خراب کند که از خجالت حتی جرأت آمدن به جلسهی امروز مجلس را نداشته باشد.
روز خوب و خندهداری بود. دکترا که هیچچی، لیسانس و فوق لیسانس کردان هم تقلبی از کار درآمد. من حتی به فوق دیپلم و دیپلمش شک دارم. ممکن است با پارتی بازی گرفته باشد.
اگر امروز کردان رأی میآورد یعنی مردم ایران از امروز آزادید با مدارک جعلی خود مطب باز کنید، استاد دانشگاه شوید، برای نمایندگی ثبت نام کنید، بروید خواستگاری و... و هرج و مرجی میشد که بیا و ببین.
پررو بازی و از رو نرفتن کردان منو یاد سنگ پای قزوین انداخت. البته کردان هم اسم یک شهر در چندکیلومتری قزوینه... و میشه از این بهبعد این ضربالمثل رو به صورت واژهی ملموس سنگپای کردان به کار برد!
2- آقا این انتخابات ریاست جمهوری آمریکا تو ایران صندوق نداره برم به اوباما رأی بدم.
اینقدر اینروزها از انتخابات شنیدم و دیدم و خوندم که خیلی احساس وظیفه میکنم منم تو این انتخابات سهمی داشته باشم.
اینقدر زندگینامه اوباما جون و مامانش اینا و مامانبزگش اینا و بابابزرگ و عمهجون خاله جونشو اینور اونور خوندم و آلبوم عکسای خانوادگیشو از دوران نوزادی تا بزرگی دیدم که جدا فکر میکنم یکی از اعضای خونوادهم مثلا عمومه!
باور کنید من الان از خانواده و زندگی عمو اوباما و خانوادهش بیشتر از زندگی خودم اطلاعات دارم...
3- خسنآقا این انتخابات را قویا" تحریم کرد واز مردم خواست تا زندان گوانتانامو هست و تا کارتنخواب هست و تا شقایق هست در هیچ انتخاباتی شرکت نکنند...
لینک در بالاترین
یکی از نمایندهها چه خوب گفت(نقل به مضمون:) که این آقا اگر زودتر از رو میرفت و خودش با پای خودش کنار میکشید اینقدر خرج روی دست دولت و مردم نمیگذاشت. (و اعصاب ملت ودولت را اینقدر خطخطی نمیکرد به نحوی که لحن بعضی نمایندهها از جمله لاریجانی آنقدر عصبانی بود انگار با تمام وجود دوست داشتند با لگد بیرونش کنند)
پافشاری کردان ِ متقلب به ماندن تا حد زیادی شاید هم همهی حیثیت دولت احمدینژاد را به باد داد. دلیل این همه جانبداری احمقانهی رئیس جمهور را از کردان نفهمیدم. حتی اگر به دستور یکی از آیات عظام و نزدیکانش بود نمیارزید که خودش را آنقدر خراب کند که از خجالت حتی جرأت آمدن به جلسهی امروز مجلس را نداشته باشد.
روز خوب و خندهداری بود. دکترا که هیچچی، لیسانس و فوق لیسانس کردان هم تقلبی از کار درآمد. من حتی به فوق دیپلم و دیپلمش شک دارم. ممکن است با پارتی بازی گرفته باشد.
اگر امروز کردان رأی میآورد یعنی مردم ایران از امروز آزادید با مدارک جعلی خود مطب باز کنید، استاد دانشگاه شوید، برای نمایندگی ثبت نام کنید، بروید خواستگاری و... و هرج و مرجی میشد که بیا و ببین.
پررو بازی و از رو نرفتن کردان منو یاد سنگ پای قزوین انداخت. البته کردان هم اسم یک شهر در چندکیلومتری قزوینه... و میشه از این بهبعد این ضربالمثل رو به صورت واژهی ملموس سنگپای کردان به کار برد!
2- آقا این انتخابات ریاست جمهوری آمریکا تو ایران صندوق نداره برم به اوباما رأی بدم.
اینقدر اینروزها از انتخابات شنیدم و دیدم و خوندم که خیلی احساس وظیفه میکنم منم تو این انتخابات سهمی داشته باشم.
اینقدر زندگینامه اوباما جون و مامانش اینا و مامانبزگش اینا و بابابزرگ و عمهجون خاله جونشو اینور اونور خوندم و آلبوم عکسای خانوادگیشو از دوران نوزادی تا بزرگی دیدم که جدا فکر میکنم یکی از اعضای خونوادهم مثلا عمومه!
باور کنید من الان از خانواده و زندگی عمو اوباما و خانوادهش بیشتر از زندگی خودم اطلاعات دارم...
3- خسنآقا این انتخابات را قویا" تحریم کرد واز مردم خواست تا زندان گوانتانامو هست و تا کارتنخواب هست و تا شقایق هست در هیچ انتخاباتی شرکت نکنند...
لینک در بالاترین
دوشنبه، آبان ۱۳، ۱۳۸۷
مرگ تدریجی یک بیننده...
1- سریال "مرگ تدریجی یک رویا"ی جیرانی جون به لبمون کرد.
اون از توهینهاش به روشنفکرهای مهاجرت کرده به خارج که همه رو "زنباز" یا "مردباز"، "مشروبخور" ، "عوضی"، "خائن به خانواده و کشور"، اهل "زد و بند سیاسی"، و هزار صفتی که بالاییهای حکومت ما لایقشن. اون از صدای گرگ و شغال و کفتار و آهنگهای ژانر وحشتیش وقتی افراد فوقالذکر رو نشون میده.
اون از سامیهیلکاش که در نقش مارال عظیمی رل یک نویسندهی زنی رو بازی میکنه که با بازی سیاستمداران و همون روشنفکرهای مهاجرت کرده باد و معروف شده، هیچ احساسی تو صورتش و حرکاتش نیست چه وقتی بچهش بغلشه و چه وقتی با خواهر یا مادرش حرف میزنه(یا بهتره بگم میزد. چون هر دو مردن)
از حق نگذریم بازی ستاره اسکندری در نقش ساناز خواهر مارال خیلی قشنگ بود. از اون کچله هم بدم نمیاد.
حامد داستان هم که نقشش رو دانیال حکیمی بازی میکنه یه مرد مذهبی صبور، جنتلمن، باادب، خانوادهدار، وفادارو نمونهی یک بچه مثبت تمومعیار بود. صد بار زنش ولش کرد و رفت اونم بخشیدش... حال آدم به هم میخوره از این همه سفیدی! اگه یه مرد مذهبی اینجوری میشناسید لطفا شماره تلفنشو برام ایمیل کنید!
این آقای جیرانی یا چیزخور شده یا از جمهوری اسلامی یه رشوه مشوهای گرفته. وگرنه چاقو دستهی خودشو نمیبره! ناسلامتی خودش روشنفکره.
2- اولش فکر کردم چشمم اشتباه میبینه. اما درست بود.
در سریال یوسف پیامبر، در سلولی که یوزارسیف زندانی بود به جای موش تعداد زیادی همستر ول بود.
اینقدر هم نشونشون میداد که باور کردم اون موقعها به جای موش در جاهای کثیف همستر وول میزند. اما چرا بدبختها رو با جارو میزدن له میکردن یا مثلا با دم میگرفتشون پرتشون میکردن. عزیزم، دلبندم، سلحشور جان اون موشه که با دم میگیرنش. همستر رو با پوست گردن میگیرن. بعدم. اینه آموزش حمایت از حیوانات؟
موقع تمیز کردن سلولها جارو کردن خار و خاشاک درست. اما کندن علفهای به اون خوشگلی دیگه چرا؟ اصلا اون علفهای روی سنگها اونجا رو از حالت سلول درآورده و مثل باغ شده بود. اینه آموزش محیط زیست؟
پ.ن.
میمردین رل یوزارسیف رو میدادین ممدرضا گلزار بازی کنه؟ اینیکی با اینکه به لبهاش کلی ژل تزریق کردن و کلی آرایشش میکنن گروه خونیش به پرتقال پوستکنان دست بُران نمیخوره.
شاید هم باید خدا رو شکر کنیم که رل یوسف رو ندادن به کسی شبیه به احمدینژاد... اونموقع البته دستبریدن پرتقال پوستکنان یه دلیل دیگه داشت...
3- تنها نکتهی منفی خسرو شکیبایی که متاسفانه تو ذهنم مونده اینه که وقتی لاریجانی رئیس وقت صدا و سیما رفته بود سر صحنهی یکی از سریالها(فکر کنم روزی روزگاری) شکیبایی پرید رفت دولا شد و هر دو شونهی لاریجانی رو بوس کرد.
حالا هر کسی نسبت به یه مقامی که احتمالا سودی اون مقام براش داشته از این رفتارهای چاپلوسانه کنه یاد اون میافتم!
4- بابا من ده شماره تو ذهنم داشتم. حالا رسیدم به چهار کپ کردم:)
پ.ن. فرداش
یه چیزایی داره یادم میاد:
تو برنامه دو قدم مانده به صبح موقع مصاحبهی جیرانی با عوامل فیلمهای دیگران مرتب سه پیغام پشت سر هم میاد روی تلویزیون.
مطالبات دولت از سینما
مطالبات سینما از دولت
مطالبات مردم از سینما و دولت..
فکر میکنم فیلم مرگ تدریجی یک رویای جیرانی در مقولهی اول یعنی مطالبات دولت از سینما میگنجه!
5- در یکی از همین مصاحبهها در دوقدم مانده به صبح جیرانی داشت با رضا ناجی صحبت میکرد.
ناجی با لهجهی شیرین آذریاش خیلی اصرار داشت بگه بازیگره و نه نابازیگر و برای ثابت کردنش گفت: بعد از اکران فیلم آواز گنجشکها در برلین آلمان چند پیرزن و پیرمرد آمدند گفتند آقای ناجی قیافهی شما بیشتر به دکترها میخوره تا کاراکتُور پرورش دهندهی شتر مرغ:)
6- ای کارگردانهای محترم، بخصوص با شماهستم کارگردانان به اصطلاح معناگرا، شما رو به جان هر کی دوست دارید، اصلا به جان موسسه حمایت از حیوانات، اینقدر تو فیلماتون تنگ ماهی قرمز نترکونید که ماهی مجبور شه دو ساعت روی سنگ کنار شیشهخوردهها نفس مرگ بکشه. بهخدا دیگه این حرکت نخنما شده. یارو نگرانه تو آشپزخونه داره راه میره، تنگ ماهی روی یخچال میترکه... شب عید که پدر در جبهه شهید میشه تنگ ماهی سر سفره هفتسین میترکه! سر مادر خانواده درد میکنه تنگ ماهی از دستش میافته میترکه. و ماهی بدبخت روی زمین جونمرگ میکنن!
نمیدونم تیزر آواز گنجشکها رو هم درست دیدم یا نه که اینبار هزاران ماهی روی زمین ریخته میشن و طفلکها تندتند نفسنفس میزنن غافل از اینکه اونا آبشش دارن نه شش!
7- تو فیلمهای سینمایی و تلویزیونی ایرانی بارها شاهدیم که مثلا زن خانواده داره چمدون میبنده که قهر کنه بره خونهی باباش... یا مثلا بره مسافرت.
میبینیم یه مشت لباس گلگلی و عجق وجق اسلامی و بلند هی میچپونه تو چمدون. یک بار نشد ببینیم زنه شورت و سوتین و گن و نوار بهداشتی و مسواک و کرم و اسپری زیر بغل و لوازم آرایش و پیرایش(موچین) بذاره تو ساک یا چمدون. در صورتیکه میدونیم بدون اینا چمدون هیچ زنی بسته نمیشه!
8- اطلاعیه صدا و سیما
صدا و سیمای جمهوری اسلامی به مناسبت سیامین سال انقلاب در نظر دارد به جای دهه فجر امسال بیستهی فجر برگزار کند. اما برای
ساخت برنامههای دههی فجر دربهدر دنبال هموطنان عزیزی میگردد که در انقلاب 57 شرکت داشتند و الان عین سگ پشیمان نیستند!
از آنها خواهش میکنیم با دریافت مبلغی مکفی مارا در ساخت برنامههای این بیسته یاری رسانند! این افراد باید قول بدهند در طول زمان مصاحبه هیچگونه فحش و ناسزایی به خودشان و انقلاب از دهانشان نپرد!
لینک در بالاترین
اون از توهینهاش به روشنفکرهای مهاجرت کرده به خارج که همه رو "زنباز" یا "مردباز"، "مشروبخور" ، "عوضی"، "خائن به خانواده و کشور"، اهل "زد و بند سیاسی"، و هزار صفتی که بالاییهای حکومت ما لایقشن. اون از صدای گرگ و شغال و کفتار و آهنگهای ژانر وحشتیش وقتی افراد فوقالذکر رو نشون میده.
اون از سامیهیلکاش که در نقش مارال عظیمی رل یک نویسندهی زنی رو بازی میکنه که با بازی سیاستمداران و همون روشنفکرهای مهاجرت کرده باد و معروف شده، هیچ احساسی تو صورتش و حرکاتش نیست چه وقتی بچهش بغلشه و چه وقتی با خواهر یا مادرش حرف میزنه(یا بهتره بگم میزد. چون هر دو مردن)
از حق نگذریم بازی ستاره اسکندری در نقش ساناز خواهر مارال خیلی قشنگ بود. از اون کچله هم بدم نمیاد.
حامد داستان هم که نقشش رو دانیال حکیمی بازی میکنه یه مرد مذهبی صبور، جنتلمن، باادب، خانوادهدار، وفادارو نمونهی یک بچه مثبت تمومعیار بود. صد بار زنش ولش کرد و رفت اونم بخشیدش... حال آدم به هم میخوره از این همه سفیدی! اگه یه مرد مذهبی اینجوری میشناسید لطفا شماره تلفنشو برام ایمیل کنید!
این آقای جیرانی یا چیزخور شده یا از جمهوری اسلامی یه رشوه مشوهای گرفته. وگرنه چاقو دستهی خودشو نمیبره! ناسلامتی خودش روشنفکره.
2- اولش فکر کردم چشمم اشتباه میبینه. اما درست بود.
در سریال یوسف پیامبر، در سلولی که یوزارسیف زندانی بود به جای موش تعداد زیادی همستر ول بود.
اینقدر هم نشونشون میداد که باور کردم اون موقعها به جای موش در جاهای کثیف همستر وول میزند. اما چرا بدبختها رو با جارو میزدن له میکردن یا مثلا با دم میگرفتشون پرتشون میکردن. عزیزم، دلبندم، سلحشور جان اون موشه که با دم میگیرنش. همستر رو با پوست گردن میگیرن. بعدم. اینه آموزش حمایت از حیوانات؟
موقع تمیز کردن سلولها جارو کردن خار و خاشاک درست. اما کندن علفهای به اون خوشگلی دیگه چرا؟ اصلا اون علفهای روی سنگها اونجا رو از حالت سلول درآورده و مثل باغ شده بود. اینه آموزش محیط زیست؟
پ.ن.
میمردین رل یوزارسیف رو میدادین ممدرضا گلزار بازی کنه؟ اینیکی با اینکه به لبهاش کلی ژل تزریق کردن و کلی آرایشش میکنن گروه خونیش به پرتقال پوستکنان دست بُران نمیخوره.
شاید هم باید خدا رو شکر کنیم که رل یوسف رو ندادن به کسی شبیه به احمدینژاد... اونموقع البته دستبریدن پرتقال پوستکنان یه دلیل دیگه داشت...
3- تنها نکتهی منفی خسرو شکیبایی که متاسفانه تو ذهنم مونده اینه که وقتی لاریجانی رئیس وقت صدا و سیما رفته بود سر صحنهی یکی از سریالها(فکر کنم روزی روزگاری) شکیبایی پرید رفت دولا شد و هر دو شونهی لاریجانی رو بوس کرد.
حالا هر کسی نسبت به یه مقامی که احتمالا سودی اون مقام براش داشته از این رفتارهای چاپلوسانه کنه یاد اون میافتم!
4- بابا من ده شماره تو ذهنم داشتم. حالا رسیدم به چهار کپ کردم:)
پ.ن. فرداش
یه چیزایی داره یادم میاد:
تو برنامه دو قدم مانده به صبح موقع مصاحبهی جیرانی با عوامل فیلمهای دیگران مرتب سه پیغام پشت سر هم میاد روی تلویزیون.
مطالبات دولت از سینما
مطالبات سینما از دولت
مطالبات مردم از سینما و دولت..
فکر میکنم فیلم مرگ تدریجی یک رویای جیرانی در مقولهی اول یعنی مطالبات دولت از سینما میگنجه!
5- در یکی از همین مصاحبهها در دوقدم مانده به صبح جیرانی داشت با رضا ناجی صحبت میکرد.
ناجی با لهجهی شیرین آذریاش خیلی اصرار داشت بگه بازیگره و نه نابازیگر و برای ثابت کردنش گفت: بعد از اکران فیلم آواز گنجشکها در برلین آلمان چند پیرزن و پیرمرد آمدند گفتند آقای ناجی قیافهی شما بیشتر به دکترها میخوره تا کاراکتُور پرورش دهندهی شتر مرغ:)
6- ای کارگردانهای محترم، بخصوص با شماهستم کارگردانان به اصطلاح معناگرا، شما رو به جان هر کی دوست دارید، اصلا به جان موسسه حمایت از حیوانات، اینقدر تو فیلماتون تنگ ماهی قرمز نترکونید که ماهی مجبور شه دو ساعت روی سنگ کنار شیشهخوردهها نفس مرگ بکشه. بهخدا دیگه این حرکت نخنما شده. یارو نگرانه تو آشپزخونه داره راه میره، تنگ ماهی روی یخچال میترکه... شب عید که پدر در جبهه شهید میشه تنگ ماهی سر سفره هفتسین میترکه! سر مادر خانواده درد میکنه تنگ ماهی از دستش میافته میترکه. و ماهی بدبخت روی زمین جونمرگ میکنن!
نمیدونم تیزر آواز گنجشکها رو هم درست دیدم یا نه که اینبار هزاران ماهی روی زمین ریخته میشن و طفلکها تندتند نفسنفس میزنن غافل از اینکه اونا آبشش دارن نه شش!
7- تو فیلمهای سینمایی و تلویزیونی ایرانی بارها شاهدیم که مثلا زن خانواده داره چمدون میبنده که قهر کنه بره خونهی باباش... یا مثلا بره مسافرت.
میبینیم یه مشت لباس گلگلی و عجق وجق اسلامی و بلند هی میچپونه تو چمدون. یک بار نشد ببینیم زنه شورت و سوتین و گن و نوار بهداشتی و مسواک و کرم و اسپری زیر بغل و لوازم آرایش و پیرایش(موچین) بذاره تو ساک یا چمدون. در صورتیکه میدونیم بدون اینا چمدون هیچ زنی بسته نمیشه!
8- اطلاعیه صدا و سیما
صدا و سیمای جمهوری اسلامی به مناسبت سیامین سال انقلاب در نظر دارد به جای دهه فجر امسال بیستهی فجر برگزار کند. اما برای
ساخت برنامههای دههی فجر دربهدر دنبال هموطنان عزیزی میگردد که در انقلاب 57 شرکت داشتند و الان عین سگ پشیمان نیستند!
از آنها خواهش میکنیم با دریافت مبلغی مکفی مارا در ساخت برنامههای این بیسته یاری رسانند! این افراد باید قول بدهند در طول زمان مصاحبه هیچگونه فحش و ناسزایی به خودشان و انقلاب از دهانشان نپرد!
لینک در بالاترین
برچسبها:
بیننده,
تلویزیون,
جیرانی,
ستاره اسکندری,
سریال,
مارال عظیمی,
ماهی قرمز,
مرگ تدریجی,
همستر,
یوزارسیف
یکشنبه، آبان ۱۲، ۱۳۸۷
انتظار داشتید مهدی جامی مثل هخا باشد؟
دیشب بعد از دوسه روز دوری از اینترنت، وقتی پشت کامپیوتر نشستم، اولین وبلاگی که باز کردم سیبستان مهدیجامی بود. خوندم که هیئت مدیره رادیو زمانه بدون خبر او را کنار گذاشتن. راستش رادیو زمانه برای من برابر با مهدی جامیه . اصلا نمیتونم زمانه رو بدون جامی تصور کنم. انگار مثلا از فردا ببینیم در وبلاگ نیکآهنگ کوثر یکی دیگه مینویسه و کاریکاتور میکشه.
درسته که بودجهی رادیو زمانه رو دولت هلند میداد. درسته که نویسندههای متعدد داشت اما همیشه میدیدم آقای جامی مرتب از بلاگرها میخواد وسط گود شن و بنویسن. همیشه راه ورود به زمانه برای آدمهایی با افکار مختلف باز بود. این رو همیشه صفحهی اولش میخوندیم...
چه بسیار گزارشگران و نویسندههایی توسط جامی به اعتماد به نفس رسیدند،خودشونو باور کردن(چه به حق چه به ناحق) و به کمک او خودشون رو ارتقا دادن. فکر نمیکنم هیچ ایرانی دیگری در اینترنت اینقدر دست هموطنانش رو گرفته باشه. از این نظر همه ما به مهدی جامی مدیونیم.
البته اینجا منظورم کیفیت کار نیست. من هم مثل همهی شما انتقاداتی به سایت زمانه و بعضی مطالب داشتم. این طبیعیه. اما کنار گذاشتن مدیر یک سایتی که خودش پیشنهادشو داده باشه و به قول خود هیئت مدیره که همین الان بیانیهشونو خوندم شنوندگان رادیو زمانه و خوانندگان سایت زمانه رو به رقم بالایی رسونده کار دموکراتمنشانهای نیست.
شنیدم مهدی جامی برای همکارانش در ایمیلی بیشتر توضیح داده. کاش میدونستم چی نوشته.
میگن یکی از انتقادهایی که به مهدی جامی گرفتن(از پارسال البته این شایعه به گوش من هم رسیده بود) اینه که با دولت جمهوری اسلامی مماشات میکنه و نمیذاره کسی علیهش بنویسه.
نمیدونم منظورشون چه مماشاتیه؟ اینکه یکبار آقای جامی و معصومه ناصری بیان ایران و بدون خطری برن آیا جرمه؟ حتما باید بگیرنشون و شکنجهشون بدن تا بفهمیم آدمهای مستقلیان و وابسته به دولت نیستن؟
درسته همونطور که در پست قبلیم نوشتم خیلی آدمهای بیگناه رو مثل عشا مومنی، برادران علایی، جهانبگلو ، هاله اسفندیاری و... گرفتن انداختن زندان و خیلیها رو الکی ممنوعالخروج میکنن. اما همهی ما شاهدیم که خیلیاز آدمهای مورد دار و مخالف رژیم بدون هیچ مشکلی میان و میرن.
بعدش من منظور از رسانهی اپوزیسیون رو نمیفهمم. آیا اگه مثل بعضی تلویزیونهای بیخود ماهوارهای بیان صبحتا شب به جمهوری اسلامی فحش بدن(مثل هخا و داور در تلویزیون رنگارنگ) رادیوی خوبی میشه؟
به نظر من که بالا بردن سطح فرهنگ و سواد مردم یک مملکت از شوروندن بیهدف اونا مهمتره. وقتی مردمی آزاد و آگاه به تمام مسائل داشته باشیم خواهناخواه حکومت بهتری هم خواهیم داشت.
مردمی که قراره اعتراضی به حکومت بکنن باید حقایقو بدونن و بفهمن به چی اعتراض دارن. لابد انتظار داشتید رادیو زمانه اعلام کنه ای ملت روز شنبه ساعت 9 چراغهای ماشینهاتونو روشن کنید و به عنوان اعتراض دو تا بوق بزنید!
23:01 | Zeitoon | نظرها
درسته که بودجهی رادیو زمانه رو دولت هلند میداد. درسته که نویسندههای متعدد داشت اما همیشه میدیدم آقای جامی مرتب از بلاگرها میخواد وسط گود شن و بنویسن. همیشه راه ورود به زمانه برای آدمهایی با افکار مختلف باز بود. این رو همیشه صفحهی اولش میخوندیم...
چه بسیار گزارشگران و نویسندههایی توسط جامی به اعتماد به نفس رسیدند،خودشونو باور کردن(چه به حق چه به ناحق) و به کمک او خودشون رو ارتقا دادن. فکر نمیکنم هیچ ایرانی دیگری در اینترنت اینقدر دست هموطنانش رو گرفته باشه. از این نظر همه ما به مهدی جامی مدیونیم.
البته اینجا منظورم کیفیت کار نیست. من هم مثل همهی شما انتقاداتی به سایت زمانه و بعضی مطالب داشتم. این طبیعیه. اما کنار گذاشتن مدیر یک سایتی که خودش پیشنهادشو داده باشه و به قول خود هیئت مدیره که همین الان بیانیهشونو خوندم شنوندگان رادیو زمانه و خوانندگان سایت زمانه رو به رقم بالایی رسونده کار دموکراتمنشانهای نیست.
شنیدم مهدی جامی برای همکارانش در ایمیلی بیشتر توضیح داده. کاش میدونستم چی نوشته.
میگن یکی از انتقادهایی که به مهدی جامی گرفتن(از پارسال البته این شایعه به گوش من هم رسیده بود) اینه که با دولت جمهوری اسلامی مماشات میکنه و نمیذاره کسی علیهش بنویسه.
نمیدونم منظورشون چه مماشاتیه؟ اینکه یکبار آقای جامی و معصومه ناصری بیان ایران و بدون خطری برن آیا جرمه؟ حتما باید بگیرنشون و شکنجهشون بدن تا بفهمیم آدمهای مستقلیان و وابسته به دولت نیستن؟
درسته همونطور که در پست قبلیم نوشتم خیلی آدمهای بیگناه رو مثل عشا مومنی، برادران علایی، جهانبگلو ، هاله اسفندیاری و... گرفتن انداختن زندان و خیلیها رو الکی ممنوعالخروج میکنن. اما همهی ما شاهدیم که خیلیاز آدمهای مورد دار و مخالف رژیم بدون هیچ مشکلی میان و میرن.
بعدش من منظور از رسانهی اپوزیسیون رو نمیفهمم. آیا اگه مثل بعضی تلویزیونهای بیخود ماهوارهای بیان صبحتا شب به جمهوری اسلامی فحش بدن(مثل هخا و داور در تلویزیون رنگارنگ) رادیوی خوبی میشه؟
به نظر من که بالا بردن سطح فرهنگ و سواد مردم یک مملکت از شوروندن بیهدف اونا مهمتره. وقتی مردمی آزاد و آگاه به تمام مسائل داشته باشیم خواهناخواه حکومت بهتری هم خواهیم داشت.
مردمی که قراره اعتراضی به حکومت بکنن باید حقایقو بدونن و بفهمن به چی اعتراض دارن. لابد انتظار داشتید رادیو زمانه اعلام کنه ای ملت روز شنبه ساعت 9 چراغهای ماشینهاتونو روشن کنید و به عنوان اعتراض دو تا بوق بزنید!
23:01 | Zeitoon | نظرها
چهارشنبه، آبان ۰۸، ۱۳۸۷
برای عشا مؤمنی...
بیشتر دانشجویان ایرانی که در کشورهای خارجی تحصیل میکنند دوست دارند یا در زمان نوشتن پایاننامه یا بعد از فارغالتحصیلی برای حل یکی از
معضلات کشور خودمان ایران کمکی کنند. چه بسیار پزشک، مهندس، باستانشناس، جامعهشناس، روانشناس، حقوقدان، استاد ارتباطات، روزنامهنگار و هنرمندان( از شاعر و نویسنده بگیر تا کارگردان و بازیگر و نقاش و کاریکاتوریست) و... میشناسیم که بااینکه در کشوری که در آن زندگی میکنند مشکل بخصوصی ندارند اما همواره در فکر سرزمین مادری و مشکلاتی که خودشان هم روزگاری با آن دست و پنجه نرم میکردند هستند.
اما معمولا دولت ما به جای اینکه برایشان فرش قرمز بیندازد و از آنها استقبال کند از همان بدو ورود با بدبینی به آنها نگاه میکند و دائم مثل جاسوسی آنها را زیر نظر دارد.
متاسفانه هر وقت دولت از نظر سیاسی دچار ضعف میشود اولین زهر چشمش دامنگیر این گروه مردمی میشود.
دو سال پیش به کارگاه "نیکول" رفتم. دختر زیبای 21 سالهای که از پدر ایرانی و مادری خارجی در آمریکا بهدنیا آمده بود و حتی فارسی بلد نبود اما آمده بود تز فوقلیسانسش را در مورد زنان سرزمین پدریاش بنویسد. شاید بیشتر از ماها برای پیدا کردن معضلات زنان، وقت و انرژی میگذاشت. آن موقع خوشبختانه دوران بگیر بگیر نبود و نیکول قسر در رفت.
اما عشا مومنی به خوششانسی او نبود!
عشا مومنی دانشجوی رشتهی کارشناسی ارشد ارتباطات و هنر در دانشگاه ایالتی کالیفرنیا و عضو کمپین یک میلیون امضا که ا تحقیق دانشجویی خود را در مورد زنان ایرانی انتخاب کرده بود روز 24 مهر به جرم سبقت غیر مجاز در یکی از بزرگراههای تهران، دستگیر و سپس به بند 209 زندان اوین منتقل میکنند و هنوز که هنوز است آزادش نکردهاند. به همین جرم سبقت غیر مجاز! رفتند خانهاش را تفتیش کردند. حالا یکی از جرمهایش گرفتن فیلم و عکس از دوستان کمپینیاش است.من نمیدانم سبقت غیر مجاز چه ربطی به تفتیش خانه دارد؟ و آیا اصلا اجازه
تا آنجا که میدانم فیلمبرداری در مکانهای عمومی برای نمایش در سینماها احتیاج به مجوز هست اما
از دوستان و در خانهها که خود افراد راضی هستند آزاد است. مثل مهمانیها و عروسیها و...
کاری که خودمان هر روزه داریم میکنیم و مرتب از همدیگر در خانه و بیرون خانه عکس و فیلم میگیریم و کسی کارمان ندارد.
عشا مومنی در دوبار تماس تلفنی که با پدرش داشته هر بار گریه کرده و نمیتواند هضم کند پاداش کمک به حل مشکلات زنان مملکتش زندان است!
یادمان نرفته آرش و کاميار علايی دو برادر پزشک متخصص اچآیوی، ایدز که اصلیت کُرد دارند را بدون دلیل ( عوض همکاری در دادن هر گونه آمار و ارقام) گرفتند و بردند به جایی که عرب نیانداخت...
و یورشهای بیدلیل که هر روزه شاهدش هستیم به فعالین مدنی، حقوقی، زنان و...
حتی نتوانستند مراسم حمایت فعالان جامعه مدنی از سینماگران مستقل از فیلم"سهزن" منیژه حکمت را که از وزارت ارشاد مجوز دارد با شرکت شیرین عبادی ،سعید حجاریان، بابک احمدی، عباس عبدی، احمد زیدآبادی، مهدی کریمپور، سیمین بهبهانی، عبدالله رمضانزاده و ... تاب بیاورند. به محل اکران سینما ایران یورش بردند و مردم سینما دوست را متفرق کردند!
زنی 50 ساله به نام زهرا اسدپور با دختر 23 سالهاش فاطمه جوشن دلشان برای دختر دیگر خانواده که از بد حادثه مجاهد است و در عراق زندگی میکند تنگ میشود و به دیدار او می روند. بعد به کشورشان باز میگردند(توجه کنیم که اگر ایندو هم مجاهد بودند در پایگاه اشرف میماندند و بر نمیگشتند) روز 16 بهمن سال 86 اینها را در میدان ساسانی کرج میگیرند و از آنزمان تاحالا هر کدام جداگانه در سلول انفرادی در زندانی گوهردشت کرج زندانیاند. این خانم احتیاج به عمل جراجی فوری قلب دارد و به او اجازهی عمل نمیدهند.
برویم و بخوانیم که چند نفر دیگر به جرم رفتن و دیدن فرزند در زندانهای گوهردشت(رجاییشهر) و اوین زندانیاند.
هر روز داریم میبینیم که دزدهای مملکت، مجرمان اقتصادی و سیاسی راستراست میچرخند و مردمی که به دنبال حقیقت و یا بهدست آوردن حقوق از دسترفتهشان هستند دستگیر و زندانی میشوند.
پ.ن.
حالا که جناح به اصطلاح چپ متوجه شده یکی از "شعارهایی" که باید برای رأی آوردن بدهد شعار(!) دادنِ حقوق حقه به زنان است لطفا اینرا هم در نظر داشته باشند که مردم از این دستگیری ها متنفرند و اگر یک "شعار" هم در این زمینه بدهند راه دوری نمیرود.
پ.ن. 2
البته گفته باشم، اگر شعارشان جدی نباشد من یکی که هرگز بهشان رأی نمیدهم.
پ.ن.3
من مشارکتیهایی را میشناسم که حتی در جلسههایی که در مورد حقوق زنان برگزار میکنند هنوز فرق همسر با منزل را نمیدانند! اما همینکه حس میکنند باید جلسهای در مورد زنان برگزار شود جای شکرش باقیست!
پ.ن.4
عکس عشا از رادیو زمانه
یکشنبه، آبان ۰۵، ۱۳۸۷
"چیهکو"های مجازی
1- هستی
بر سطح میگذشت
غریبانه
موجوار
دادش در جیب و
بیدادش بر کف
که ناموس و قانون است این...
(احمد شاملو)
2- حاسدان و بخیلان و منافقین و مشرکان و ملحدان و کافران خیالشان تخت باشد و از امشب راحت بخوابند که با کامنتها و ایمیلهای تشتتآفرین و بدجنسانهشان زدند استعداد تکجملهگوییام را پاک کور کردند! امیدوارم از این فراموشکاریها قسمت خودتان بشود! الهی جز جگر بزنید و رو تخت ِ...
- حالا زیتون جان کوتاه بیا!
3- اینقدر به خورندگان عجول درازترین ساندویچ شترمرغ جهان خرده نگیرید!
در مهمانیها و عروسیها سرشام یک نگاهی به خودتان بیندازید! (هیچجا نمیگذارید حتی تکهای از بره درسته و جوجهکباب به من برسد و همیشه سالاد و برنج خالی نصیبم میشود.)
حالا این ساندویچ در گینس هم ثبت نشد به جهنم! ساندویچ ثبت شده توی معدهها را عشق است...
4- به خدای احد و واحد، یکبار دیگر این خارجکشوریهای مبارز به ما بگویند "رأی ندهید" میزنم خودم را بیوه میکنم!
راست راست در چشم آدم نگاه میکنند و میگویند ما در کشوری که زندگی میکنیم رأی میدهیم اما در ایران فرق میکند. و فتوی صادر میکنند که شما ندهید! آخر چه فرقی میکند؟ اگر هر کس دیگری جای احمدینژاد انتخاب شده بود وضع ما بهتر از این بود. آیا من از اینجا میتوانم انتخابات آمریکا را تحریم کنم؟ خوب مسلم است که انتخاب مککین یا اوباما برای مردم امریکا مهم است. حتی برای من ایرانی که اینجا زندگی میکنم مهم است چه برسد برای اتباع آنجا.
برای من مسلما انتخاب بین احمدینژاد و خاتمی فرق دارد. حتی اگر هیچکدامشان کاملا مطابق میلم نباشند.
5- فیلم "بابل" را خیلی دوست دارم. این فیلم سه داستان دارد که در چهار کشور مختلف (آمریکا، مراکش،مکزیک، ژاپن) اتفاق میافتد و هر کدام به نوعی به آن دیگری ربط دارد. و هر کدام به تنهایی فیلمی کامل است.
داستانی که تا اینجا که دیدم نسبت به دو قسمت دیگر کمتر مورد بحث قرار گرفته داستان آن دخترک ناشنوای چهارده پانزده ساله ژاپنی( چیه کو) است که به تازگی مادرش را از دست داده و میل به مورد توجه گرفتن توسط جنس مخالف باعث شده دست به هر کاری بزند. دامن مینیژوپ بسیار کوتاهی میپوشد. مواد مخدر مصرف میکند. اما متاسفانه به خاطر معلولیتش کمتر پسری به او روی خوش نشان میدهد. رفتهرفته میل جنسیاش آنقدر پیشروی میکند که وقتی با دوستانش به نایتکلاب و دانسینگ میرود – با اینکه فیلمی که دیدم سانسور بود اما اینطور متوجه شدم که- در توالت شورتش را در میآورد و از پشت میزی که نشسته لای پایش را نشان پسرهای میز دیگر میدهد. و آخر کار با دروغی افسر خوشتیپ آگاهی را به خانه میکشاند و بالاخره به مراد دل میرسد.
6- جامعه شناسی- تارهای نازک شیشهای
با دیدن قسمت "چیهکو"ی فیلم بابل یاد بعضی از وبلاگها در دنیای مجازی خودمان افتادم. عدهای قلیلی از دخترانی که عمدا" بین 20 تا 25 سال دارند و پسرهایش بین 25 تا 30 سالهاند تقریبا همینحالت را دارند. به قول دوست عزیزی به شوخی میتوان گفت با باز کردن این وبلاگها بوی تستسترون و پروژسترون بدجوری توی دماغت میپیچد.
در جایجای نوشتههای پسرهای تستسترونی میخوانی که از اندازهی شومبولشان و اندامشان حرف زدهاند. آن یکی تعریف پرو ِ کاندوم جلوی آینهاش را میکند و دیگری بیستسوالی راه میاندازد که موقع خریدن کاندوم داروخانهچی چطور با شما رفتار میکند و هر قیافهی او را به عنوان یکنوع تعجب تلقی کرده و با نظردهندگانش به او میخندند(خارج کشوریها هم که نمیدانند بیش از 25 سال است فروش کاندوم حتی به یک دختر 8 ساله در داروخانهها آزاد است و سالهاست مراکز بهداشت همه کاندوم مجانی توزیع میکند بهبه و چهچه راه میاندازند که وای... چقدر شما شجاعید. خوب کردید حال داروخانهچی را گرفتید..). پسر دیگری از رنگ شورتهایش میگوید. دختری که پروژسترونش خیلی بالا زده به زبان بیزبانی جوری حالی میکنند که من خوابیدن با پسر برایم مهم است نه اینکه دوستش داشته باشم. دیگری خیلی رک میگوید بهتان گفته باشم اگر شما همخواب من شدید و میکروفون جلوی دهانم بگیرید فوری به حالت 69 درمیآیم و شمارا هم وادار به... و از آرزوهای جنسیشان میگویند و از اینکه با خوابیدن با هر سن و سالی حتی سن و سال پدر و پدربزرگهایشان هم مشکلی ندارند.
جالب اینجاست این نوع بلاگرها وسط نوشتههایشان برای اینکه خیلی تابلو و ضایع نباشد معمولا کتابی معرفی میکنند که یعنی بعله! ما خیلی روشنفکریم .کتابهای معرفی شده معمولا از نوع نه سیخبسوزد نه کباب است تا فیلتر نشوند و واقعا هم نمیشوند. یکی از این آقا پسرهای تستسترونی در وبلاگش خیلی صادقانه اعتراف کرد که در تمام جلسات روشنفکرانه شعرخوانی با خوانندههای وبلاگش حواسش پی گل و گردن و سینههای دختران و چگونگی تور کردنشان بوده . و دختری پروژسترونی بهنوعی اعتراف کرده بود که با نصف کامنتگزارانش به بهانه دادن و گرفتن سیودی و کتاب خوابیده. حتی با شوهر و برادر دوستش! و کامنت گرفته است آفرین به تو دختر با جسارت! و البته ازش پرسیده فلان کتاب را بیایم ازت بگیرم؟ و حتما حدس میزنید که جواب مثبت بوده.
اگر نظرات ایننوع وبلاگها را خوانده باشید میبینید اکثرا از نوع غیر همجنس آن بلاگر است و شدیدا تحریک شدهاند که مثلا از نزدیک اندازهی شومبول پسر مورد بحث را ببیند و امتحان کنند آیا اندازهاش مناسب است یا نه. یا به چشم خود ببینید رنگ شورت یا سوتین طرف به رنگ پوستش میآید یا نه.
دوستان پسر یا دختر این نوع بلاگرها که معمولا از درون همین نظرخواهیها پیدا میشوند متاسفانه دوسه هفتهای بیشتر طول نمیکشد و وقتی بلاگر فوقالذکر قصد تعویض زیدش را دارد در نظرخواهی کمی مجادله پیش میآید. اگر طرف زباننفهم بود مجبور میشود مدتی نظرخواهی وبلاگش را ببندد.
بعضیهایشان که نامردترند فولدری روی کامپیوتر خود ذخیره کردهاند و عکس تمام دختران و حتی زنان شوهرداری که از طریق همین دامهای مجازی به تور انداختهاند را در آن گذاشتهاند و با افتخار زیدهای از سن پنچاه شصت ساله تا 15 ساله را با افتخار نشان دوستانشان میدهند و از نقاط دیدنی بدنشان تعریف میکنند.
جالب است که هر کدام از اینها ازدواج میکنند یا به خارج کشور میروند. تقریبا وبلاگشان به حال نیمهتعطیل و پرچمشان به صورت نیمه افراشته در میآید و بالکل روشنفکری را از یادشان میرود. (مگر وقتی مسئله انتخابات وبلاگی مطرح میشوند که برای عقب نیفتادن از غافله تندتند چیزی روشنفکری مینویسند.)
این نوع بلاگرها معمولا در "اولین پست خود" از خارج کشور از پارتنر جنسی خود مینویسند و برای پارتنرهای داخل کشوری پیغام میگذارند که این زیدم از شماها هاتتر است. دلتان بسوزد!
چه میشود کرد. وقتی دست "چیهکو"ی نازنین ژاپنی از این دوستان بازتر است و حداقل جایی مثل نایتکلاب و دانسینگ دارند کجا میماند برای تور کردن پارتنر و فرونشاندن نیازهای جنسی؟ من که شخصا بر اینها خردهای نمیگیرم! فقط از قسمت روشنفکری وبلاگشان کمی تا قسمتی خندهام میگیرد!
7- در زندگیم دو فیلم پورنو دیدم اولی فیلم زهرا امبرابراهیمی بود با پسر سیروس مقدم. دومی هم فیلم حاجآقا گلستانی بود با خانم همکارش در ستاد نماز جمعه. که البته هیچکدوم رو کامل نتونستم ببینم.
فکر میکنم قدرت و پول بیحساب فساد به همراه میاره. وقتی برای شرکت در یه سریال مجبور بشی با پسر کارگردان بخوابی و یه سری آدمهای بیفرهنگ و سطح پایین به صرف جانماز آبکشیدن برسن به یه مقامی جز این چیمیشه توقع داشت؟ با دیدن این فیلمها و مسئله سردار زارعی و مددی و حتی چیزایی که تو شماره شش نوشتم به این نتیجه رسیدم که جمهوری اسلامی به هر کاری که تو خونهها و پشت درهای بسته انجام بشه هیچ کاری نداره. فقط تو ملأ عام خودشونو بپوشونن(همونطور که زید حاجآقا گلستانی زمان ورود به اتاق پوشونده بود) بقیهش اشکالی نداره ! همینه که بعد از انقلاب بیشتر دوستیهای دو جنس مخالف به خونهها کشیده شده و از همون روزای اول به سکس میرسه.
8- دنبال یک طرح برای بالای وبلاگم هستم یک طرح با رنگهای نارنجی و زرد و اگر شد حالت طنزآمیز داشته باشد. میشود لطف کنید و طرحی پیشنهاد کنید؟
9- حالا که بلاگرولینگ خراب شده باید پناه ببریم به فرند فید و ریدر و... خیلی وقت پیش عضو شدم اما دقیقا یادم نیست چه کارهایی باید بکنم و کجا باید آدرسهای فید دوستانم را وارد کنم؟
نظرها
بر سطح میگذشت
غریبانه
موجوار
دادش در جیب و
بیدادش بر کف
که ناموس و قانون است این...
(احمد شاملو)
2- حاسدان و بخیلان و منافقین و مشرکان و ملحدان و کافران خیالشان تخت باشد و از امشب راحت بخوابند که با کامنتها و ایمیلهای تشتتآفرین و بدجنسانهشان زدند استعداد تکجملهگوییام را پاک کور کردند! امیدوارم از این فراموشکاریها قسمت خودتان بشود! الهی جز جگر بزنید و رو تخت ِ...
- حالا زیتون جان کوتاه بیا!
3- اینقدر به خورندگان عجول درازترین ساندویچ شترمرغ جهان خرده نگیرید!
در مهمانیها و عروسیها سرشام یک نگاهی به خودتان بیندازید! (هیچجا نمیگذارید حتی تکهای از بره درسته و جوجهکباب به من برسد و همیشه سالاد و برنج خالی نصیبم میشود.)
حالا این ساندویچ در گینس هم ثبت نشد به جهنم! ساندویچ ثبت شده توی معدهها را عشق است...
4- به خدای احد و واحد، یکبار دیگر این خارجکشوریهای مبارز به ما بگویند "رأی ندهید" میزنم خودم را بیوه میکنم!
راست راست در چشم آدم نگاه میکنند و میگویند ما در کشوری که زندگی میکنیم رأی میدهیم اما در ایران فرق میکند. و فتوی صادر میکنند که شما ندهید! آخر چه فرقی میکند؟ اگر هر کس دیگری جای احمدینژاد انتخاب شده بود وضع ما بهتر از این بود. آیا من از اینجا میتوانم انتخابات آمریکا را تحریم کنم؟ خوب مسلم است که انتخاب مککین یا اوباما برای مردم امریکا مهم است. حتی برای من ایرانی که اینجا زندگی میکنم مهم است چه برسد برای اتباع آنجا.
برای من مسلما انتخاب بین احمدینژاد و خاتمی فرق دارد. حتی اگر هیچکدامشان کاملا مطابق میلم نباشند.
5- فیلم "بابل" را خیلی دوست دارم. این فیلم سه داستان دارد که در چهار کشور مختلف (آمریکا، مراکش،مکزیک، ژاپن) اتفاق میافتد و هر کدام به نوعی به آن دیگری ربط دارد. و هر کدام به تنهایی فیلمی کامل است.
داستانی که تا اینجا که دیدم نسبت به دو قسمت دیگر کمتر مورد بحث قرار گرفته داستان آن دخترک ناشنوای چهارده پانزده ساله ژاپنی( چیه کو) است که به تازگی مادرش را از دست داده و میل به مورد توجه گرفتن توسط جنس مخالف باعث شده دست به هر کاری بزند. دامن مینیژوپ بسیار کوتاهی میپوشد. مواد مخدر مصرف میکند. اما متاسفانه به خاطر معلولیتش کمتر پسری به او روی خوش نشان میدهد. رفتهرفته میل جنسیاش آنقدر پیشروی میکند که وقتی با دوستانش به نایتکلاب و دانسینگ میرود – با اینکه فیلمی که دیدم سانسور بود اما اینطور متوجه شدم که- در توالت شورتش را در میآورد و از پشت میزی که نشسته لای پایش را نشان پسرهای میز دیگر میدهد. و آخر کار با دروغی افسر خوشتیپ آگاهی را به خانه میکشاند و بالاخره به مراد دل میرسد.
6- جامعه شناسی- تارهای نازک شیشهای
با دیدن قسمت "چیهکو"ی فیلم بابل یاد بعضی از وبلاگها در دنیای مجازی خودمان افتادم. عدهای قلیلی از دخترانی که عمدا" بین 20 تا 25 سال دارند و پسرهایش بین 25 تا 30 سالهاند تقریبا همینحالت را دارند. به قول دوست عزیزی به شوخی میتوان گفت با باز کردن این وبلاگها بوی تستسترون و پروژسترون بدجوری توی دماغت میپیچد.
در جایجای نوشتههای پسرهای تستسترونی میخوانی که از اندازهی شومبولشان و اندامشان حرف زدهاند. آن یکی تعریف پرو ِ کاندوم جلوی آینهاش را میکند و دیگری بیستسوالی راه میاندازد که موقع خریدن کاندوم داروخانهچی چطور با شما رفتار میکند و هر قیافهی او را به عنوان یکنوع تعجب تلقی کرده و با نظردهندگانش به او میخندند(خارج کشوریها هم که نمیدانند بیش از 25 سال است فروش کاندوم حتی به یک دختر 8 ساله در داروخانهها آزاد است و سالهاست مراکز بهداشت همه کاندوم مجانی توزیع میکند بهبه و چهچه راه میاندازند که وای... چقدر شما شجاعید. خوب کردید حال داروخانهچی را گرفتید..). پسر دیگری از رنگ شورتهایش میگوید. دختری که پروژسترونش خیلی بالا زده به زبان بیزبانی جوری حالی میکنند که من خوابیدن با پسر برایم مهم است نه اینکه دوستش داشته باشم. دیگری خیلی رک میگوید بهتان گفته باشم اگر شما همخواب من شدید و میکروفون جلوی دهانم بگیرید فوری به حالت 69 درمیآیم و شمارا هم وادار به... و از آرزوهای جنسیشان میگویند و از اینکه با خوابیدن با هر سن و سالی حتی سن و سال پدر و پدربزرگهایشان هم مشکلی ندارند.
جالب اینجاست این نوع بلاگرها وسط نوشتههایشان برای اینکه خیلی تابلو و ضایع نباشد معمولا کتابی معرفی میکنند که یعنی بعله! ما خیلی روشنفکریم .کتابهای معرفی شده معمولا از نوع نه سیخبسوزد نه کباب است تا فیلتر نشوند و واقعا هم نمیشوند. یکی از این آقا پسرهای تستسترونی در وبلاگش خیلی صادقانه اعتراف کرد که در تمام جلسات روشنفکرانه شعرخوانی با خوانندههای وبلاگش حواسش پی گل و گردن و سینههای دختران و چگونگی تور کردنشان بوده . و دختری پروژسترونی بهنوعی اعتراف کرده بود که با نصف کامنتگزارانش به بهانه دادن و گرفتن سیودی و کتاب خوابیده. حتی با شوهر و برادر دوستش! و کامنت گرفته است آفرین به تو دختر با جسارت! و البته ازش پرسیده فلان کتاب را بیایم ازت بگیرم؟ و حتما حدس میزنید که جواب مثبت بوده.
اگر نظرات ایننوع وبلاگها را خوانده باشید میبینید اکثرا از نوع غیر همجنس آن بلاگر است و شدیدا تحریک شدهاند که مثلا از نزدیک اندازهی شومبول پسر مورد بحث را ببیند و امتحان کنند آیا اندازهاش مناسب است یا نه. یا به چشم خود ببینید رنگ شورت یا سوتین طرف به رنگ پوستش میآید یا نه.
دوستان پسر یا دختر این نوع بلاگرها که معمولا از درون همین نظرخواهیها پیدا میشوند متاسفانه دوسه هفتهای بیشتر طول نمیکشد و وقتی بلاگر فوقالذکر قصد تعویض زیدش را دارد در نظرخواهی کمی مجادله پیش میآید. اگر طرف زباننفهم بود مجبور میشود مدتی نظرخواهی وبلاگش را ببندد.
بعضیهایشان که نامردترند فولدری روی کامپیوتر خود ذخیره کردهاند و عکس تمام دختران و حتی زنان شوهرداری که از طریق همین دامهای مجازی به تور انداختهاند را در آن گذاشتهاند و با افتخار زیدهای از سن پنچاه شصت ساله تا 15 ساله را با افتخار نشان دوستانشان میدهند و از نقاط دیدنی بدنشان تعریف میکنند.
جالب است که هر کدام از اینها ازدواج میکنند یا به خارج کشور میروند. تقریبا وبلاگشان به حال نیمهتعطیل و پرچمشان به صورت نیمه افراشته در میآید و بالکل روشنفکری را از یادشان میرود. (مگر وقتی مسئله انتخابات وبلاگی مطرح میشوند که برای عقب نیفتادن از غافله تندتند چیزی روشنفکری مینویسند.)
این نوع بلاگرها معمولا در "اولین پست خود" از خارج کشور از پارتنر جنسی خود مینویسند و برای پارتنرهای داخل کشوری پیغام میگذارند که این زیدم از شماها هاتتر است. دلتان بسوزد!
چه میشود کرد. وقتی دست "چیهکو"ی نازنین ژاپنی از این دوستان بازتر است و حداقل جایی مثل نایتکلاب و دانسینگ دارند کجا میماند برای تور کردن پارتنر و فرونشاندن نیازهای جنسی؟ من که شخصا بر اینها خردهای نمیگیرم! فقط از قسمت روشنفکری وبلاگشان کمی تا قسمتی خندهام میگیرد!
7- در زندگیم دو فیلم پورنو دیدم اولی فیلم زهرا امبرابراهیمی بود با پسر سیروس مقدم. دومی هم فیلم حاجآقا گلستانی بود با خانم همکارش در ستاد نماز جمعه. که البته هیچکدوم رو کامل نتونستم ببینم.
فکر میکنم قدرت و پول بیحساب فساد به همراه میاره. وقتی برای شرکت در یه سریال مجبور بشی با پسر کارگردان بخوابی و یه سری آدمهای بیفرهنگ و سطح پایین به صرف جانماز آبکشیدن برسن به یه مقامی جز این چیمیشه توقع داشت؟ با دیدن این فیلمها و مسئله سردار زارعی و مددی و حتی چیزایی که تو شماره شش نوشتم به این نتیجه رسیدم که جمهوری اسلامی به هر کاری که تو خونهها و پشت درهای بسته انجام بشه هیچ کاری نداره. فقط تو ملأ عام خودشونو بپوشونن(همونطور که زید حاجآقا گلستانی زمان ورود به اتاق پوشونده بود) بقیهش اشکالی نداره ! همینه که بعد از انقلاب بیشتر دوستیهای دو جنس مخالف به خونهها کشیده شده و از همون روزای اول به سکس میرسه.
8- دنبال یک طرح برای بالای وبلاگم هستم یک طرح با رنگهای نارنجی و زرد و اگر شد حالت طنزآمیز داشته باشد. میشود لطف کنید و طرحی پیشنهاد کنید؟
9- حالا که بلاگرولینگ خراب شده باید پناه ببریم به فرند فید و ریدر و... خیلی وقت پیش عضو شدم اما دقیقا یادم نیست چه کارهایی باید بکنم و کجا باید آدرسهای فید دوستانم را وارد کنم؟
نظرها
برچسبها:
آمریکا,
اوباما، تستسترون,
چیهکو,
مککین,
هورمون پروژسترون
جمعه، آبان ۰۳، ۱۳۸۷
طنز را جدی بگیریم!
لینکهایی مربوط به دومین جشنواره فیلم کمدی گلآقا :
1- جشنواره از دید احسان رافتی در دوربین نت 4 ... 1... 2... 3...
2- جشنواره از دید شبکه خبر جمهوری اسلامی ایران...
3- زن زمینی: کنفرانس مطبوعاتی دومین جشنواره فیلم کمدی گل آقا... همراه با عکس...
4- گزارش رادیو زمانه: شب دخترها و پسرها در جشنواره فیلم کمدی گلآقا... همراه با عکس...
5- عکسهای روشن نوروزی از جشنواره گل آقا...
6- هپروت: جشنواره از دید یکی از کارکنان موسسه گلآقا...
7- گل فیلم، سایت خبری جشنواره گلآقا...
8- روزنامه سرمایه: درد جامعه را با طنز منعکس میکنیم...
9- خبرگزاری مهر: گزارش تصویری دومین جشنواره فیلم کمدی گل آقا...
10- همشهری: بهترینهای سینما به انتخاب گلآقا...
11- هموطن سلام: تبریزی، عطاران و صامتی برگزیدگان دومین جشنواره فیلم گل آقا ...
12- خبر فارسی: تقدیر از پورصمیمی در دومین جشنواره فیلم کمدی گل آقا...
13- سایت تابناک: خداداد چهره دومین جشنواره گل آقا...
14-خبرگزاری فارس: روح پدر هملت، بیانیه دومین جشنواره گل آقا را قرائت کرد...
15- آفتاب: تقدیر از پورصمیمی و رقابت ۱۲ فیلم...
16- عکسهایی از جشنواره در گالری رادیو زمانه...
17- عکسهایی از دومین جشنواره فیلمهای کمدی گلآقا:باز هم در رادیو زمانه...
گفتم که! بهتر است طنز را جدی بگیریم!
1- جشنواره از دید احسان رافتی در دوربین نت 4 ... 1... 2... 3...
2- جشنواره از دید شبکه خبر جمهوری اسلامی ایران...
3- زن زمینی: کنفرانس مطبوعاتی دومین جشنواره فیلم کمدی گل آقا... همراه با عکس...
4- گزارش رادیو زمانه: شب دخترها و پسرها در جشنواره فیلم کمدی گلآقا... همراه با عکس...
5- عکسهای روشن نوروزی از جشنواره گل آقا...
6- هپروت: جشنواره از دید یکی از کارکنان موسسه گلآقا...
7- گل فیلم، سایت خبری جشنواره گلآقا...
8- روزنامه سرمایه: درد جامعه را با طنز منعکس میکنیم...
9- خبرگزاری مهر: گزارش تصویری دومین جشنواره فیلم کمدی گل آقا...
10- همشهری: بهترینهای سینما به انتخاب گلآقا...
11- هموطن سلام: تبریزی، عطاران و صامتی برگزیدگان دومین جشنواره فیلم گل آقا ...
12- خبر فارسی: تقدیر از پورصمیمی در دومین جشنواره فیلم کمدی گل آقا...
13- سایت تابناک: خداداد چهره دومین جشنواره گل آقا...
14-خبرگزاری فارس: روح پدر هملت، بیانیه دومین جشنواره گل آقا را قرائت کرد...
15- آفتاب: تقدیر از پورصمیمی و رقابت ۱۲ فیلم...
16- عکسهایی از جشنواره در گالری رادیو زمانه...
17- عکسهایی از دومین جشنواره فیلمهای کمدی گلآقا:باز هم در رادیو زمانه...
گفتم که! بهتر است طنز را جدی بگیریم!
یکشنبه، مهر ۲۸، ۱۳۸۷
جملهای که دنیا را مثل توپ تکان میداد!
طبق معمول آن چند شب، ساعت یک نصفشب، بعد از خواب کردن سیبا و بچه(!) با یکعالمه موضوع در مغزم به قصد نوشتن پستِ جدید آنلاین شدم و ناخواسته آنقدر درگیر خواندن و جواب دادن به ایمیلها و خواندن وبلاگهای جور واجور شدم که دیدم دم صبح شده و ناچارم بروم بخوابم.
آنشب تا سرم را روی بالش گذاشتم ناگهان جملهای به فکرم رسید. بله، فقط یک جمله!
جملهای نغز و بینقص!
این جمله همه چیز داشت. هم اجتماعی بود هم انتقادی و هم اعتراض به وضع موجود در آن مستتر بود. شاید برابری میکرد با تمام نوشتههای وبلاگم در این شش سال. هم کنایه داشت و هم یک نوع استعاره که آنهایی که نباید بفهمند فقط لایهی رویی را که اتفاقا آن هم به تنهایی نغز بود میفهمیدند. جمله را بررسی کردم. یکی دو کلمهاش را جابهجا کردم تا عالی عالی شد. وای خدای من... من یک عالمه حرف با این جمله در وبلاگم خواهم زد!
توانش را نداشتم از رختخواب نرم و گرمم بکَنم و بیایم دوباره کامپیوتر را روشن کنم و این جمله را بنویسم.
گفتم نکند صبح یادم برود. بروم جایی یادداشتش کنم. آن هم حالش نبود!
بنابراین چندین بار جمله را پیش خود تکرار کردم. آنقدر که مغزم پر شد از آن جمله. امکان نداشت فراموشش کنم. وای... چقدر جملهی زیبا و پرمحتوایی بود.
بعد با لبخندی (مطمئنم لبخندی رضایتآمیز بر لب داشتم) به حس و حال خوانندگان وبلاگم بعد از خواندن این جمله فکر کردم.
مطرود حتما برایم مینویسد: مژده! ظهور یک مینیمالیست قدر!
مانیب و سولوژن در نظرخواهیام خواهند نوشت: خوب!( مثل اینکه نمیدانید مانی به نوشتهای بگوید "خوب" یعنی چه؟یعنی عالی! یعنی بینظیر!)
مهدی جامی به معصومه ناصری میگوید: بدو بدو... زود باش زیتون را دعوت کن به رادیو زمانه و سه دانگ رادیو را به نامش کن تا مجبور شود مرتب از این چیزها(بیادبها منظورم از "چیز" نوشتهاست) بنویسد.
دویچهولهایها کلی ناخن میجوند و افسوس میخورند چرا پارسال حقم را خوردند و وبلاگم را برنده اعلام نکردند!
نیکآهنگ کوثر بر مبنای جملهام چنان کاریکاتوری میکشد که در دنیا اول میشود.
پرشینبلاگیها سر به جِیب تفکر فرو میکنند که اگر این وبلاگ نویس است پس بقیه چکارهاند؟
خورشید خانم در یاهو مسنجر کلی آیکون بوس و قلب برایم میفرستد.
خوابگرد مینویسد: چگونه زیتون یکتنه به جنگ ابتذال میرود...
حسین درخشان فوری متحول خواهد شد!
بیبیسی فارسی دربه در دنبالم میگردد.
پوپک صابری برای خوردن چای دیشلمه و قبول پست سردبیری به دفتر گلآقا دعوتم خواهد کرد.
رادیو فردا و ویاو اِ صدای آمریکا و ... پشت سر هم برایم ایمیل میزنند تا قبول کنم با آنها مصاحبه کنم.
حاجی واشنگتن و بقیه دانشجویان خارج کشوری از من دعوت میکنند در دانشگاهشان تدریس کنم!
آقای ابطحی با خواندنش میگوید: زیتون را باید کاندیدای ریاست جمهوری بکنیم! خاتمی و موسوی و اعلمی و بقیه باید بروند بوق بزنند.
ابراهیم نبوی با خواندن جملهام یکهو تمام رگهای بستهاش باز میشود.
منیرو روانیپور و عباس معروفی در مورد ظهور یک پدیده قصهنویسی کنفرانس مطبوعاتی خواهند گذاشت و جسارتا خودشان را بازنشسته خواهند کرد!
محمد فرجامی و ف.م. سخن و اصغرآقا و ملاحسنی و... بعد از خواندن جملهام درجا قلمشان (بهتراست بگویم کیبوردشان) را میبوسند و میگذارند کنار!
پزشکان وبلاگستان به ریاست یک پزشک فوری جلسهای برگزار میکنند و سعی میکنند دلیل "ظهور این همه نبوغ در یک شب" را کشف کنند و در مورد آن مقاله بنویسند.
زهرا و پانتهآ درجا لینکم را اضافه میکنند.
مزاحمهای نظرخواهیام فوری از خدایشان طلب مغفرت(توبه) خواهند کرد و به رئیشان خواهند گفت دیگر قادر نیستند در نظرخواهی یک پدیده و یک هنرمند ملی وطن بلوا ایجاد کنند.
حسنآقا و جی لندنی دیگر به من طعنه نمیزنند که چرا رفتی رأی دادی و میگویند خالق چنین جملهای هر کار بکند آزاد است. حسنآقا در چنچنهاش یک غذا تقدیم من خواهد کرد.
آشپزباشی با کمک عیال کیک خوشمزهای برایم خواهد فرستاد.( از این فکر آب دهانم را قورت دادم)
جوانان ازدواجکرده (و از دست رفته) وبلاگستان مثل الپر و احیانا جمهور به امید گفتن چنین جملهای در مرحلهای از زندگیشان دوباره وبلاگنویسی را شروع خواهندکرد.
تمام آنهایی که زمانی به من توهینی کردهاند از من معذرت میخواهند و میگویند: اگر می دانستیم تو چنین جواهری هستی و اینچنین بلدی دُر بسایی، غلط میکردیم به تو حرفهای بد بد بزنیم.
خلاصه داشتم با به عکسالعملهای دانه دانهی وبلاگستانیها فکر میکردم که ناگهان با جیکجیک گنجشکان صبح صادق دمید و من با همان لبخند روی لب، منتها گشادتر از قبل، خوابم برد .
صبح با شوق و ذوق از خواب پاشدم و طبیعتا به اولین چیزی که فکر کردم همان جمله بود.
در راه رفتن به دستشویی کامپیوتر را روشن کردم. جلوی آینه داشتم مسواک میزدم که با دیدن قیافهی خودم که میدانستم به زودی شهرتم عالمگیر خواهد شب و مثل توپ در جهان صدا خواهم کرد، تصمیم گرفتم جمله را دوباره تکرار کنم شاید کمی و کاستی داشته باشد و احیانا شب متوجهاش نشدهباشم.
اما هر چه فکر کردم هیچ از آن جمله یادم نیامد. گفتم شاید صبحانه بخورم یادم بیاید. نیامد.
گفتم شاید بنشینم پای کامپیوتر مثل همیشه که مینشینم و کلی چیز یادم میآید و فیالبداهه مینویسم یادم بیاید. نیامد.
نشان به آن نشان که سه روز است از خانه بیرون نرفتهام و به خودم و مغزم میپیچم و حتی یک کلمهاش یادم نمیآید! حتی یادم نیست راجع به چه بود...
ما اگر شانس داشتیم که زیتون نبودیم. بهخدا ما حیف شدهایم...
آنشب تا سرم را روی بالش گذاشتم ناگهان جملهای به فکرم رسید. بله، فقط یک جمله!
جملهای نغز و بینقص!
این جمله همه چیز داشت. هم اجتماعی بود هم انتقادی و هم اعتراض به وضع موجود در آن مستتر بود. شاید برابری میکرد با تمام نوشتههای وبلاگم در این شش سال. هم کنایه داشت و هم یک نوع استعاره که آنهایی که نباید بفهمند فقط لایهی رویی را که اتفاقا آن هم به تنهایی نغز بود میفهمیدند. جمله را بررسی کردم. یکی دو کلمهاش را جابهجا کردم تا عالی عالی شد. وای خدای من... من یک عالمه حرف با این جمله در وبلاگم خواهم زد!
توانش را نداشتم از رختخواب نرم و گرمم بکَنم و بیایم دوباره کامپیوتر را روشن کنم و این جمله را بنویسم.
گفتم نکند صبح یادم برود. بروم جایی یادداشتش کنم. آن هم حالش نبود!
بنابراین چندین بار جمله را پیش خود تکرار کردم. آنقدر که مغزم پر شد از آن جمله. امکان نداشت فراموشش کنم. وای... چقدر جملهی زیبا و پرمحتوایی بود.
بعد با لبخندی (مطمئنم لبخندی رضایتآمیز بر لب داشتم) به حس و حال خوانندگان وبلاگم بعد از خواندن این جمله فکر کردم.
مطرود حتما برایم مینویسد: مژده! ظهور یک مینیمالیست قدر!
مانیب و سولوژن در نظرخواهیام خواهند نوشت: خوب!( مثل اینکه نمیدانید مانی به نوشتهای بگوید "خوب" یعنی چه؟یعنی عالی! یعنی بینظیر!)
مهدی جامی به معصومه ناصری میگوید: بدو بدو... زود باش زیتون را دعوت کن به رادیو زمانه و سه دانگ رادیو را به نامش کن تا مجبور شود مرتب از این چیزها(بیادبها منظورم از "چیز" نوشتهاست) بنویسد.
دویچهولهایها کلی ناخن میجوند و افسوس میخورند چرا پارسال حقم را خوردند و وبلاگم را برنده اعلام نکردند!
نیکآهنگ کوثر بر مبنای جملهام چنان کاریکاتوری میکشد که در دنیا اول میشود.
پرشینبلاگیها سر به جِیب تفکر فرو میکنند که اگر این وبلاگ نویس است پس بقیه چکارهاند؟
خورشید خانم در یاهو مسنجر کلی آیکون بوس و قلب برایم میفرستد.
خوابگرد مینویسد: چگونه زیتون یکتنه به جنگ ابتذال میرود...
حسین درخشان فوری متحول خواهد شد!
بیبیسی فارسی دربه در دنبالم میگردد.
پوپک صابری برای خوردن چای دیشلمه و قبول پست سردبیری به دفتر گلآقا دعوتم خواهد کرد.
رادیو فردا و ویاو اِ صدای آمریکا و ... پشت سر هم برایم ایمیل میزنند تا قبول کنم با آنها مصاحبه کنم.
حاجی واشنگتن و بقیه دانشجویان خارج کشوری از من دعوت میکنند در دانشگاهشان تدریس کنم!
آقای ابطحی با خواندنش میگوید: زیتون را باید کاندیدای ریاست جمهوری بکنیم! خاتمی و موسوی و اعلمی و بقیه باید بروند بوق بزنند.
ابراهیم نبوی با خواندن جملهام یکهو تمام رگهای بستهاش باز میشود.
منیرو روانیپور و عباس معروفی در مورد ظهور یک پدیده قصهنویسی کنفرانس مطبوعاتی خواهند گذاشت و جسارتا خودشان را بازنشسته خواهند کرد!
محمد فرجامی و ف.م. سخن و اصغرآقا و ملاحسنی و... بعد از خواندن جملهام درجا قلمشان (بهتراست بگویم کیبوردشان) را میبوسند و میگذارند کنار!
پزشکان وبلاگستان به ریاست یک پزشک فوری جلسهای برگزار میکنند و سعی میکنند دلیل "ظهور این همه نبوغ در یک شب" را کشف کنند و در مورد آن مقاله بنویسند.
زهرا و پانتهآ درجا لینکم را اضافه میکنند.
مزاحمهای نظرخواهیام فوری از خدایشان طلب مغفرت(توبه) خواهند کرد و به رئیشان خواهند گفت دیگر قادر نیستند در نظرخواهی یک پدیده و یک هنرمند ملی وطن بلوا ایجاد کنند.
حسنآقا و جی لندنی دیگر به من طعنه نمیزنند که چرا رفتی رأی دادی و میگویند خالق چنین جملهای هر کار بکند آزاد است. حسنآقا در چنچنهاش یک غذا تقدیم من خواهد کرد.
آشپزباشی با کمک عیال کیک خوشمزهای برایم خواهد فرستاد.( از این فکر آب دهانم را قورت دادم)
جوانان ازدواجکرده (و از دست رفته) وبلاگستان مثل الپر و احیانا جمهور به امید گفتن چنین جملهای در مرحلهای از زندگیشان دوباره وبلاگنویسی را شروع خواهندکرد.
تمام آنهایی که زمانی به من توهینی کردهاند از من معذرت میخواهند و میگویند: اگر می دانستیم تو چنین جواهری هستی و اینچنین بلدی دُر بسایی، غلط میکردیم به تو حرفهای بد بد بزنیم.
خلاصه داشتم با به عکسالعملهای دانه دانهی وبلاگستانیها فکر میکردم که ناگهان با جیکجیک گنجشکان صبح صادق دمید و من با همان لبخند روی لب، منتها گشادتر از قبل، خوابم برد .
صبح با شوق و ذوق از خواب پاشدم و طبیعتا به اولین چیزی که فکر کردم همان جمله بود.
در راه رفتن به دستشویی کامپیوتر را روشن کردم. جلوی آینه داشتم مسواک میزدم که با دیدن قیافهی خودم که میدانستم به زودی شهرتم عالمگیر خواهد شب و مثل توپ در جهان صدا خواهم کرد، تصمیم گرفتم جمله را دوباره تکرار کنم شاید کمی و کاستی داشته باشد و احیانا شب متوجهاش نشدهباشم.
اما هر چه فکر کردم هیچ از آن جمله یادم نیامد. گفتم شاید صبحانه بخورم یادم بیاید. نیامد.
گفتم شاید بنشینم پای کامپیوتر مثل همیشه که مینشینم و کلی چیز یادم میآید و فیالبداهه مینویسم یادم بیاید. نیامد.
نشان به آن نشان که سه روز است از خانه بیرون نرفتهام و به خودم و مغزم میپیچم و حتی یک کلمهاش یادم نمیآید! حتی یادم نیست راجع به چه بود...
ما اگر شانس داشتیم که زیتون نبودیم. بهخدا ما حیف شدهایم...
چهارشنبه، مهر ۲۴، ۱۳۸۷
داماد دو عروسه!
چشم همهمون روشن!
میگن این آقای 28 ساله، ساکن یکی از روستاهای فومن، به طور همزمان با دو دختر 24 و 27 ساله ازدواج کرده!
چند میلیون دیگه باید امضا جمع کنیم تا دیگه شاهد همچین فجایعی نباشیم؟
البت در چهرهی عروس خانوما هیچ علامتی مبنی بر اتفاق یک فاجعه به چشم نمیخوره. نکنه اینی که این ایمیلو برام فرستاده داماد دوم رو فرستاده گل بچینه. یا طفلکی رفته توالت و...
اگه اینطوره بگید فوری عکسو بردارم. فعلا عکسو کوچیک میذارم. :)
(چه فکر بکر و چه نبوغی! اومدن پرده رو با خود میل پرده از رو بالکن گرفتن برای عکس گرفتن. من عمرا صد سال عقلم به این چیزا برسه)
میگن این آقای 28 ساله، ساکن یکی از روستاهای فومن، به طور همزمان با دو دختر 24 و 27 ساله ازدواج کرده!
چند میلیون دیگه باید امضا جمع کنیم تا دیگه شاهد همچین فجایعی نباشیم؟
البت در چهرهی عروس خانوما هیچ علامتی مبنی بر اتفاق یک فاجعه به چشم نمیخوره. نکنه اینی که این ایمیلو برام فرستاده داماد دوم رو فرستاده گل بچینه. یا طفلکی رفته توالت و...
اگه اینطوره بگید فوری عکسو بردارم. فعلا عکسو کوچیک میذارم. :)
(چه فکر بکر و چه نبوغی! اومدن پرده رو با خود میل پرده از رو بالکن گرفتن برای عکس گرفتن. من عمرا صد سال عقلم به این چیزا برسه)
سهشنبه، مهر ۲۳، ۱۳۸۷
ابراهیم نبوی
خیلی خوشحالم ابراهیم نبوی حالش خوب شده و از بیمارستان اومده بیرون.
رگهای قلبش همیشه باز باد! قلم طنز نویسیش پر جوهر و عمرش هم دراز باد!
هیجوقت یادم نمیره لذتی که با خوندن نوشتههاش از قدیمالایام بهم دست میداده.
یه بار بیمارستان خوابیده بودم و یکی از دوستان همراه با دسته گل یکی از مطالب ابراهیم نبوی رو برام آورد.
از بس خندیدم بخیههای روی شکمم تقریبا باز شد و اون دردناکترین خندهای بود که در تمام عمرم کردم! فوری دکترو صدا زدن و وقتی دید چی خوندم اونم بعد از خندهای مبسوط به همراهانم فرمود تا دو هفته خوندن هر گونه مطلبی از نبوی برام ممنوعه.!
الان درسته تعداد طنز نویسا بیشتر از اون موقعست و تازگیها نیش نوشتههای نبوی بیشتر از نوشش شده. ولی هیچوقت نمیتونیم سهم نبوی رو در خوشحال کردن، امیدوار کردن و آگاه کردن مردم افسرده در اون سالها و این سالها کتمان کنیم!
پ.ن.1
یکی اومد ابروی نظرخواهیمو درست کنه، زد چشمشو کور کرد.!
(اومد تأییدیش کنه بالکل زد از کار انداختش)
پ.ن.2
در وبلاگ ویولت خوندم که وبلاگش به عنوان بهترین وبلاگ خانمهای وبلاگنویس برنده شده. بهش خیلی تبریک میگم.
نمیدونستم یه عده هم لطف کردن به من رأی دادن و هفتم شدم. ممنون.
خیلی خوشحال شدم دیدم بعضی بچههای وبلاگنویس همدیگرو دیدن. باید خیلی هیجانانگیز باشه.
رگهای قلبش همیشه باز باد! قلم طنز نویسیش پر جوهر و عمرش هم دراز باد!
هیجوقت یادم نمیره لذتی که با خوندن نوشتههاش از قدیمالایام بهم دست میداده.
یه بار بیمارستان خوابیده بودم و یکی از دوستان همراه با دسته گل یکی از مطالب ابراهیم نبوی رو برام آورد.
از بس خندیدم بخیههای روی شکمم تقریبا باز شد و اون دردناکترین خندهای بود که در تمام عمرم کردم! فوری دکترو صدا زدن و وقتی دید چی خوندم اونم بعد از خندهای مبسوط به همراهانم فرمود تا دو هفته خوندن هر گونه مطلبی از نبوی برام ممنوعه.!
الان درسته تعداد طنز نویسا بیشتر از اون موقعست و تازگیها نیش نوشتههای نبوی بیشتر از نوشش شده. ولی هیچوقت نمیتونیم سهم نبوی رو در خوشحال کردن، امیدوار کردن و آگاه کردن مردم افسرده در اون سالها و این سالها کتمان کنیم!
پ.ن.1
یکی اومد ابروی نظرخواهیمو درست کنه، زد چشمشو کور کرد.!
(اومد تأییدیش کنه بالکل زد از کار انداختش)
پ.ن.2
در وبلاگ ویولت خوندم که وبلاگش به عنوان بهترین وبلاگ خانمهای وبلاگنویس برنده شده. بهش خیلی تبریک میگم.
نمیدونستم یه عده هم لطف کردن به من رأی دادن و هفتم شدم. ممنون.
خیلی خوشحال شدم دیدم بعضی بچههای وبلاگنویس همدیگرو دیدن. باید خیلی هیجانانگیز باشه.
دوشنبه، مهر ۱۵، ۱۳۸۷
خرده جنایتهای زناشوهری...
1- چگونه اخلاق سیبا مگسی شد...
سیبا وقتی از سر کار اومد بیاختیار، شایدم بااختیار، قانون نانوشتهی نیاکانش رو اجرا کرد. یعنی بعد از عوض کردن لباس و شستن دست و صورت و جورابش(این قانون آخری را هم من بهش تحمیل کردهم) یکراست رفت نشست روی مبل جلوی تلویزیون کانال فوتبالدار روگرفت و همزمان روزنامه را هم باز کرد و منتظر چایی شد. هنوز یکی دو دقیقه نگذشته بود که دیدم هی روزنامه رو با حالت عصبی تکون میده. نگو یک مگس هی میشینه رو روزنامه و مزاحمشه. یکهو صدای اعتراضش دراومد:
- "دو روزه این مگس تو خونهست، گفتم من ایندفعه نکشم یا بیرونش نکنم ببینم تو میکنی؟"
راست میگفت این مگس بیحیا دو شبانهروزه مدام تو خونهست. از اینور به اونور میپره. من میدیدمش، صدای وزوزش هم میشنیدم. اما نمیدونم چرا توجه نمیکردم که مثلا بیرونش کنم . هر وقت هم موقع کارام جلوم میومد. با دست کیشش میکردم میرفت یه جای دیگه!
خندهم گرفت. یعنی سیبا خواسته بود منو امتحان کنه؟ همینو ازش پرسیدم.
با لحنی عصبانیتر از قبل گفت:
- شما زنا هی بلدید شعار بدید. برابریم! برابریم! اما موقع عمل که میشه زیر بار هیچی نمیرید.
اصلا توجه نکرده بودم تو این مدتی که باهم زندگی کردیم، درسته خرید خونه (از خرید کالاهای سنگین بگیر تا سیبزمینی پیاز و برنج و میوه) پرداخت قبضها، بزرگ کردن بچه، کارای خونه بیشتر با من بوده،اما هیچوقت نشده بود اگه مگسی پشهای بیاد تو، هر دو خونه باشیم و من کشته باشمش. سوسک چرا. اما مگس نه.
باز بیشتر خندهم گرفت. سیبا چقدر وظیفهی مگسکشی را سنگین قلمداد میکرد. قیافهی خندان پر از افتخارشو با سیبیلای باروتی تو یه قاب عکس در حالیکه یک کپه مگس مرده جلوشه رو دیوار مجسم کردم و خندهم تبدیل به قهقهه شد.
سیبا خونش به جوش اومد. بلند شد و به صورت عصبی شروع به راه رفتن کرد و غرغرکنان گفت:
- بخند! دو روزه مگسه رو میبینی، میگی یه احمقی، یه بیشعوری هست که خسته از سرکار بیاد و برام کیشش کنه! آره دیگه!
خندهی من بلندتر شد. دست خودم نبود. به فکرم رسید حتما دلش از جایی دیگه پره. وگرنه سر یه مگس که قیصریه رو به آتیش نمیکشید. اما نمیتونستم دلداریش بدم. انداختم به شوخی.
من با قهقهه- نه بابا، باور کن حواسم نبود... سیبا جان، بیرون کردن یه مگس که کاری نداره.
سیبا در حالیکه صورتش عین شاتوت سیاه شده بود به طرف در آپارتمان رفت. در حالیکه کفششو میپوشید، صد تا فحش به فیمینیسم ، بالاخص از نوع ایرانیش داد و درو کوبید به هم و رفت.
من از بس خندیده بودم اشک از چشمام میومد. نمیتونستم برم جلوشو بگیرم. تازه دلم میخواست برای مگسه یه کم خوراکی بریزم قوی بشه. از تصور تابلوی سیبا جلوی یک پشته مگس خیلی خوشم اومده بود.
دوسه ساعت بعد سیبا از بیرون اومد. خیلی آروم درو بست و اومد نشست روی مبل جلوی تلویزیون بغل دست من و دوباره روزنامه رو جلوش گرفت. من کانال فوتبالو عوض کرده بودم گذاشته بودم روی یه سریال ایرانی. هیچی نگفت. نگفت لایق زنای ایرانی همین فیلمای صد من یه غازه. خوشم اومد باز مگسه وزوزکنان اومد عدل نشست روی روزنامهش. ایندفعه سیبا خیلی خونسرد رفت در رو به بالکن رو باز کرد باهمون روزنامه کیشش کرد بیرون... به همین سادگی. (به همین خوشمزگی)
2- سرکه شراب...
یکی دوسال پیش یک روز سیبا با یک کیسهی بزرگ پر از سیب اومد خونه. از یکی از دوستاش طرز تهیه شراب سیب رو یاد گرفته بود . گفتم ولش کن بیا بشوریمش بریزیم تو آبمیوهگیری هی آبمیوه بخوریم کیف کنیم. گفت نخیر، باید بشینیم همه رو همینطور نشسته رنده کنیم بریزیم تو دبه. (مثل شراب انگور که نشُسته باید لهش کرد.)
من که اصلا حالشو نداشتم. یه پیاز رنده میکنم سهتا ناخنم میکشنه. یه عالمه هم کار نوشتنی داشتم. رفتم سراغ کارای خودم. خودش نشست تا دو صبح نصفشو رنده کرد ریخت تو یه دبه. فردا شبش هم نصف دیگهشو تو یه دبه دیگه.
دوسه هفته نمیدونم میرفت بههمش میزد یا کار دیگری هم میکرد. اینو هم بگم نه من اهل شرابم نه خودش. مگه تو مهمونیا. اینو اصلا نچشیدیم ببینیم چطور شد... منم بعد یه مدت وقتی دیدم دیگه نمیره سراغش هر دو دبه رو بردم گذاشتم گوشهی بالکن پشت ستون. تا اینکه چند روز پیش تو اون سه روز تعطیلی ماه رمضون داشتم بالکنو میشستم چشمم به دبهها خورد. یه کم از یکیش چشیدم دیدم بگی نگی طعم شراب داره. اما بعید میدونستم سیبا دیگه ازش بخوره. دلم نیومد بریزمشون دور. با دستمال نم دبهها رو تمیز کردم و رو هر دو با ماژیک نوشتم "سرکه سیب" و بردم گذاشتم بغل دست سطل زباله محل که جلوی یک ساختمو نیمهکارهست. تا رسیدم بالا دوباره رفتم رو بالکن ببینم چه خبره که دیدم یکی از کارگرهای همون ساختمون داره با دبهها ور میره. یکیشو باز کرده و با انگشت میچشه. بعدش درشو بست و هر دو رو برد تو اتاق کارگری ساختمون نیمهکاره. کلی به خودم فحش دادم. نکنه محلول سمی شده باشه. نکنه فکر کنن سرکهست بریزن تو غذا و...
دچار عذاب وجدان بودم... که... همون شب نصف شب در کمال تعجب صدای بزن برقص و ساز و آواز از همون ساختمون نیمهکاره بلند شد. من و سیبا رفتیم رو بالکن. از بالکن پایینی صدای مادر همسایهمون میومد که خجالت نمیکشن تو این شبهای عزیز قدر . دین و ایمون از بین رفته. اقلا میذاشتن بعد از 21 ماه رمضون.
سیبا گفت عجیبه. یهو یاد دبهی سرکهها افتادم و گفتم شاید هم عجیب نباشه. و با خجالت برای سیبا تعریف کردم که چکار کردم. گفتم احتمالا خوردن و حالا اثرات اونه. سیبا تازه یاد شراب سیب افتاد و کلی عصبانی شد گفت چرا به خودم یادآوری نکردی. کلی براش زحمت کشیده بودم و... بعد اومدیم تو با لحن ناراحت گفت از صدای بزن برقص و عربدههاشون معلومه که خیلی هم شرابش خوب شده.
گفتم ول کن بذار به حساب انفاق و خرج در این ماه عزیز. حالا سیبا گیر داده یه وقت با ماژیک اسم و آدرسمونو رو دبهها ننوشته باشی بیان سراغمون!
تا صبح صدای دستافشانی و پایکوبی میاومد...
3- حالا که سیبا گاهی ازم عصبانی میشه تصمیم گرفتم تموم کارهاییش که عصبانیم میکنه، گاهی تا سرحد جنون، بشینم بنویسم رو یه کاغذ(کاغذ که کفاف نمیده. باید بنویسم تو یه دفتر صد برگ شاید هم دویست برگ) و بیام اینجا بنوبسمش! حالا من یه کار اشتباه میکنم بعدش معذرت میخوام یا حداقل به اشتباهم اعتراف میکنم. اما اون مثل بعضی از مردا نمیخواد غرورشو بشکنه.
(آهای... فکر نکنید شماهایی که شوهر دارید و هی تو وبلاگاتون قربون صدقهش میرید و در واقع نصف وبلاگاتونو کردید مال اون، از شوور من بهتره! منتها من لاپوشونی نمیکنم. خیلی از دوستان و آشنایان میگن روابط من و سیبا الگوی اوناست. اهم...)
4- الحمدالله سریال "روز حسرت" هم تموم شد و پایانش تبدیل شد به یه فیلم کمدی. این آقای سیروس مقدم تجسمش از بهشت و جهنم و برزخ خیلی بامزه بود. از تصویر جوادی بهشت و جهنمش از خنده غش کردیم. تمام شخصیتهای فیلمو نشون داد که کدوم قسمت میرن. زری و حامد و یکی دیگه که نشناختمش تو آتیش جهنم گیر کرده بودن. مسعود و شهین خانم در برزخ و بقیه در بهشت.
من نمیدونم این فریده ورپریده که به هزار لطایف الحیل و کلک پسر حاجی را تور کرده بود بعد کلی تهدیدش کرد چه جور یهو بهشتی و پاک شد؟ تازه معصومه و فریده که یه شوهر داشتن و شوهرشون هم تو برزخ رفته با کی باید محشور بشن؟ با غلمانها؟ جویهای پر از شراب و پریهای عریانش کجا بودن. تو بهشت چرا حجاب اجباریه. منتها این دنیا باید چادر سیاه سر کنیم و اون دنیا چادر سفید! (فکر کردم اقلا اونجا راحتیم)
من عاشق مادرشوهری نرجسجون بودم. مادر شووری که بلیت مجانی رفت و برگشت به بهشت به مدت نامحدود رو داره و با عروساش مهربونه، نعمته والله!
اوه... راستی چرا پوریا پورسرخ و مهراوه شریفینیا هر دو یک لهجه داشتن. وقتی هر دو کلمات "ر" و "دال" دار رو عین هم تلفظ میکردن مثل: ناراحتی دیر "نکردم" اونم میگفت نه خوشحالم دیر "نکردی" یا کلمهی "فردا" رو هر دو مثل هم ادا میکردند"ر" خارجکی و دالی که از سقف دهن ادا میشه. حالا مسعود عین بچهپولدارا زندگی کرده بود فریده که تو پرورشگاه بزرگ شده بود نباید اینجوری حرف میزد.
اما این مهراوه عین باباشه تو بازی. دلم نمیاد بگم: زبونباز و هفتخط!
5- چقدر منتظر تأتر تلویزیونی "خرده جنایتهای زناشوهری" بودم. گرچه تبلیغش زیاد جالب نبود، ولی صرف شنیدن بازی نیکیکریمی و فروتن کافی بود تا آدم وسوسه بشه اون شب بشینه حتما ببینتش. و این امید چه زود به یأس تبدیل شد. راستش من این نمایشنامه رو نخونده بودم. و ببینم اینقدر مزخرفه یا اینا مزخرف بازیش کردن. بازی نیکی کریمی با اون لحن سوسولیش خیلی تو ذوق میزد. و فروتن هم به قوت بازیهای سینماییش نبود. لحنها یخ. بازیها یخ و بیحوصله. لباسها بسیار نامناسب. انگار نیکی کریمی رو کردن تو یه جوال، یه کلاه مسخره هم سرش کرده بودن و روش یه پارهی کهنه با کش کشیده بودن مبادا گرد و خاک بشینه روش. از نیکی کریمی که سالها بازیگر ستاره بوده و چند سال هم هست که خودش کارگردانه واقعا بعید بود. امیدوارم نگن بودجه کم بود. چون همهمون دیگه قیمت بازی اینا رو میدونیم.
تازه اگر هم پول بهشون نمیدادن حق نداشتن برای مردم اینقدر بد بازی کنن.
فکر میکنم دو تا آماتور از اینا بهتر بازی میکردن. (مثلا همین داستان مگسه رو من و سیبا بازی میکردیم بهتر از این میشد. نه؟)
من خاطرهی خوبی از نمایشنامههای تلویزیونی داشتم. بازیهای میکائیل شهرستانی، جمیله شیخی، مینا لاکانی و اصغر همت(در نمایش آقای فابریزی)، رویا تیموریان، پرویز پور حسینی و بهزاد فراهانی و رسول نجفیان و خیلیهای دیگه(اسماشون یادم نیست) ساعات خوب و خوشی رو برامون رقم میزدن و روزها به این نمایشها فکر میکردیم. اما اینبار اواسط نمایش تلویزیونو خاموش کردم. احساس کردم اینا از دل و جون بازی نمیکنن پس چرا من با دل و جون بشینم نگاه کنم؟
6- امروز برنامه 20 کانال پنج تلویزیون از روی برج میلاد پخش میشد. مجری که داشت با قالیباف صحبت میکرد بارها با هیجان گفت ما الان داریم از ارتفاع 435 متری برج با شما صحبت میکنیم. آخه مرد حسابی. مگه شما رفته بودین نوک آنتن؟ فوقش ارتفاعتون 300 یاچند متر بالاتر یا پایینتر بود.
اما با دیدن قالیباف بارها گفتم ایکاش اقلا این رئیسجمهورمون میشد! هاله نداره ولی جربزه داره.
7- این روزها تو رادیو تلویزیون بره کُشونه. گویندههای اخبار ساعتهای مختلف میان و با خوشحالی خبر بحران مالی در آمریکا، بحران چاقو کشی در انگلیس، افت قیمت سهام در بورس کشورهای عربی، تأخیرهای پنجشش دقیقهای هواپیمایی آمریکا و دیگر کشورهای اروپایی، آتش سوزی در یک جنگلهای خارجی، سیل در فلان کشور، قطع آب یا برق برای یک ساعت در کشور بیسار و میخونن که مثلا ببینید هر که به ما در افتاد ورافتاد... آخه اینا رو یکی بگه که وضع کشورش خوب باشه. اگه بورس نیویورک یه مدتی افت کرده. بورس ما که از زمان اومدن احمدینژاد ریده شده بهش رفته! اگه فلان کشور آفریقایی یک ساعت برقش رفته ما اینجا(بخصوص شهرهایی به غیر از تهران) گاهی تا چهار ساعت برق نداریم. خوزستان تو اون گرمای تابستون روزی چند ساعت آب و برق نداشت. اگه تو انگلیس چند نفر با چاقو کشته شدن. ما اینجا هر روز چاقو کشی میبینیم حتی تو یه تصادف معمولی دو تا ماشین، دو طرف چاقوی ضامندار درمیارن. آتیش سوزی که نگو... تمام جنگلهامون اگه خودبهخود آتیش نگیره داریم برای ساختن ویلا به عمد آتیششون میزنیم. از تأخیر هواپیماها نگین که گاهی تا شونزده هفده ساعت تأخیر داریم. یا مثل آب خوردن کنسل میشه و یه معذرت خشک و خالی هم نمیخوان.
8- مجلهی اینترنتی گذرگاه درست سر وقتش یعنی اول مهر منتشر شد.
پ.ن.
چقدر بده آدم اول لینک بده بعد بره سراغش برای خوندن. الان رفتم دیدم به یکی از نوشتههای منم لینک دادن. لینک که نه. گذاشتنش اونجا. ممنون:)
اینو هم قبل از نوشتهم دربارهم نوشتن:
اگر به پر قیای " گاد فادر"های ادبی بر نخورد و شاخ وشانه نکشند که مثلن چون ما خودمان سایت داریم، و اینجا و آنجا گه گاه، لیلی هم به لالایمان میگذارند و حتا اگر قهر بکنیم برای برگشتمان کلی هم مجیزمان را میگویند " چه جمله درازی شد
می خواهم بگویم که " زیتون "، طنز بسیار دل چسب، پر کشش، پر نیش، روان و خواندنی و پر از ایهامی را دارد به ادبیاتمان می افزاید.( منو داره میگه ها)
چه نثر روان و پر کنایه ای را رونق داده است، که به خوبی می توان از آنها به عنوان نقدی ادبی " که جانانه هم هست " یاد کرد
به این بریده کوتاه دقت بفرمائید، اگر منصف باشید و اهل ذوق " که اغلب نیستیم " نه تنها لذت خواهید برد، بلکه به قول دوستان جاهل مسلکمان " ای ول " هم خواهید گفت.
" راستی چرا نسل جاهل های کشورمان پس از انقلاب منقرض شد...؟ یاد و خاطره شان گرامی..."
9- ببخشید، اما تو نوشتهی قبلیم" همه آمده بودند...من هم رفتم..." کم کُد طنز داشت که بعضیها جدیش گرفته بودن؟ مثلا جرج بوش حساب 100 بانک ملی داره؟ یا سنگدون مرغ بفرستیم برای لبنان؟ اونا که هر خونهای دههزار دلار دستخوش گرفتن.
10- شما فکر کنید من برم برای منشیگری مثلا یک مطب داندانپزشکی یا ادارهای جایی فرم استخدام پر کنم و مدرکمو بنویسم فوق لیسانس. بعد دکتر بفهمه که من نه تنها فوق لیسانس ندارم که خود لیسانسش رو هم ندارم. اولین کاری که دکتره میکنه اینه که فرممو میگیره پاره میکنه. یا اگه اداره دولتی باشه میان میگیرنم به جرم جعل عنوان. فکر کنید من بیام یه دکترای جعلی هم جور کنم و بدم یه ارگان دولتی؟ چند ماه زندانم میکنن؟ وقتی میفهمن یه پزشک با مدرک جعلی مطب زده چه برخوردی باهاش میکنن؟
حالا فکر کنید فردی که برای وزارت کشور کاندید شده اینکارو کرده و در کمال وقاحت هم مجبور به اعتراف شده؟ چیکارش کردن؟ الان شده وزیر ما! آقای کردان با مدرک فوق دیپلم! بادمجون دور قابچین و آفتابهبهدست با مدرک فوق لیسانس و دکترا کم آوردیم؟ )
11- عشق منه این دختره. این گلشیفتهی فراهانی:× فکر کنم نینی داره:)
بابا اینقدر به لباس و موهاش گیر ندین. دلش خواسته اینجوری پوشیده. اونجا هم از دست حرفای مردم راحت نیست؟
یک جملهی زیتونی:
در دل هر مرد ایرانی یک پاسدار ایستاده!
باور میکنید تعداد تذکرهایی که سیبا به من بابت حفظ حجاب داده صدها برابر مأمورین گشت ارشاده؟
و همیشههم بهانهاش ایناست که برای خودت میگم که بهت توهینی نشه!
پ.ن.1
12- نظرخواهی رو یک آدم خیر برام تأئیدی کرد. تنها نگرانیم اینه که نمیتونم مرتب بیام اینترنت سر بزنم و تاییدشون کنم.
پ.ن. 2
این آدم همچین هم خیر خیر نیست. چون کامنتهای نوشته شده اصلا معلوم نیست کجا می ره. قسمت کامنتهای منتشر نشده ارور میده. حتی کامنت خودم برام نمیاد تآییدش کنم. آهای ای آدم خیر(تشدید کجاست؟) امیدوارم اوندنیا بری برزخ. از نوع سیروس مقدمیش!
13- اومدم برم سایت بلاگ رولینگ به چند تا وبلاگ لینک بدم. دیدم توسط جهاد اسلامی هک شده و یک آهنگ خفن هم روشه. برید تا از هکی در نیومده یه کم فیض ببرید!
سیبا وقتی از سر کار اومد بیاختیار، شایدم بااختیار، قانون نانوشتهی نیاکانش رو اجرا کرد. یعنی بعد از عوض کردن لباس و شستن دست و صورت و جورابش(این قانون آخری را هم من بهش تحمیل کردهم) یکراست رفت نشست روی مبل جلوی تلویزیون کانال فوتبالدار روگرفت و همزمان روزنامه را هم باز کرد و منتظر چایی شد. هنوز یکی دو دقیقه نگذشته بود که دیدم هی روزنامه رو با حالت عصبی تکون میده. نگو یک مگس هی میشینه رو روزنامه و مزاحمشه. یکهو صدای اعتراضش دراومد:
- "دو روزه این مگس تو خونهست، گفتم من ایندفعه نکشم یا بیرونش نکنم ببینم تو میکنی؟"
راست میگفت این مگس بیحیا دو شبانهروزه مدام تو خونهست. از اینور به اونور میپره. من میدیدمش، صدای وزوزش هم میشنیدم. اما نمیدونم چرا توجه نمیکردم که مثلا بیرونش کنم . هر وقت هم موقع کارام جلوم میومد. با دست کیشش میکردم میرفت یه جای دیگه!
خندهم گرفت. یعنی سیبا خواسته بود منو امتحان کنه؟ همینو ازش پرسیدم.
با لحنی عصبانیتر از قبل گفت:
- شما زنا هی بلدید شعار بدید. برابریم! برابریم! اما موقع عمل که میشه زیر بار هیچی نمیرید.
اصلا توجه نکرده بودم تو این مدتی که باهم زندگی کردیم، درسته خرید خونه (از خرید کالاهای سنگین بگیر تا سیبزمینی پیاز و برنج و میوه) پرداخت قبضها، بزرگ کردن بچه، کارای خونه بیشتر با من بوده،اما هیچوقت نشده بود اگه مگسی پشهای بیاد تو، هر دو خونه باشیم و من کشته باشمش. سوسک چرا. اما مگس نه.
باز بیشتر خندهم گرفت. سیبا چقدر وظیفهی مگسکشی را سنگین قلمداد میکرد. قیافهی خندان پر از افتخارشو با سیبیلای باروتی تو یه قاب عکس در حالیکه یک کپه مگس مرده جلوشه رو دیوار مجسم کردم و خندهم تبدیل به قهقهه شد.
سیبا خونش به جوش اومد. بلند شد و به صورت عصبی شروع به راه رفتن کرد و غرغرکنان گفت:
- بخند! دو روزه مگسه رو میبینی، میگی یه احمقی، یه بیشعوری هست که خسته از سرکار بیاد و برام کیشش کنه! آره دیگه!
خندهی من بلندتر شد. دست خودم نبود. به فکرم رسید حتما دلش از جایی دیگه پره. وگرنه سر یه مگس که قیصریه رو به آتیش نمیکشید. اما نمیتونستم دلداریش بدم. انداختم به شوخی.
من با قهقهه- نه بابا، باور کن حواسم نبود... سیبا جان، بیرون کردن یه مگس که کاری نداره.
سیبا در حالیکه صورتش عین شاتوت سیاه شده بود به طرف در آپارتمان رفت. در حالیکه کفششو میپوشید، صد تا فحش به فیمینیسم ، بالاخص از نوع ایرانیش داد و درو کوبید به هم و رفت.
من از بس خندیده بودم اشک از چشمام میومد. نمیتونستم برم جلوشو بگیرم. تازه دلم میخواست برای مگسه یه کم خوراکی بریزم قوی بشه. از تصور تابلوی سیبا جلوی یک پشته مگس خیلی خوشم اومده بود.
دوسه ساعت بعد سیبا از بیرون اومد. خیلی آروم درو بست و اومد نشست روی مبل جلوی تلویزیون بغل دست من و دوباره روزنامه رو جلوش گرفت. من کانال فوتبالو عوض کرده بودم گذاشته بودم روی یه سریال ایرانی. هیچی نگفت. نگفت لایق زنای ایرانی همین فیلمای صد من یه غازه. خوشم اومد باز مگسه وزوزکنان اومد عدل نشست روی روزنامهش. ایندفعه سیبا خیلی خونسرد رفت در رو به بالکن رو باز کرد باهمون روزنامه کیشش کرد بیرون... به همین سادگی. (به همین خوشمزگی)
2- سرکه شراب...
یکی دوسال پیش یک روز سیبا با یک کیسهی بزرگ پر از سیب اومد خونه. از یکی از دوستاش طرز تهیه شراب سیب رو یاد گرفته بود . گفتم ولش کن بیا بشوریمش بریزیم تو آبمیوهگیری هی آبمیوه بخوریم کیف کنیم. گفت نخیر، باید بشینیم همه رو همینطور نشسته رنده کنیم بریزیم تو دبه. (مثل شراب انگور که نشُسته باید لهش کرد.)
من که اصلا حالشو نداشتم. یه پیاز رنده میکنم سهتا ناخنم میکشنه. یه عالمه هم کار نوشتنی داشتم. رفتم سراغ کارای خودم. خودش نشست تا دو صبح نصفشو رنده کرد ریخت تو یه دبه. فردا شبش هم نصف دیگهشو تو یه دبه دیگه.
دوسه هفته نمیدونم میرفت بههمش میزد یا کار دیگری هم میکرد. اینو هم بگم نه من اهل شرابم نه خودش. مگه تو مهمونیا. اینو اصلا نچشیدیم ببینیم چطور شد... منم بعد یه مدت وقتی دیدم دیگه نمیره سراغش هر دو دبه رو بردم گذاشتم گوشهی بالکن پشت ستون. تا اینکه چند روز پیش تو اون سه روز تعطیلی ماه رمضون داشتم بالکنو میشستم چشمم به دبهها خورد. یه کم از یکیش چشیدم دیدم بگی نگی طعم شراب داره. اما بعید میدونستم سیبا دیگه ازش بخوره. دلم نیومد بریزمشون دور. با دستمال نم دبهها رو تمیز کردم و رو هر دو با ماژیک نوشتم "سرکه سیب" و بردم گذاشتم بغل دست سطل زباله محل که جلوی یک ساختمو نیمهکارهست. تا رسیدم بالا دوباره رفتم رو بالکن ببینم چه خبره که دیدم یکی از کارگرهای همون ساختمون داره با دبهها ور میره. یکیشو باز کرده و با انگشت میچشه. بعدش درشو بست و هر دو رو برد تو اتاق کارگری ساختمون نیمهکاره. کلی به خودم فحش دادم. نکنه محلول سمی شده باشه. نکنه فکر کنن سرکهست بریزن تو غذا و...
دچار عذاب وجدان بودم... که... همون شب نصف شب در کمال تعجب صدای بزن برقص و ساز و آواز از همون ساختمون نیمهکاره بلند شد. من و سیبا رفتیم رو بالکن. از بالکن پایینی صدای مادر همسایهمون میومد که خجالت نمیکشن تو این شبهای عزیز قدر . دین و ایمون از بین رفته. اقلا میذاشتن بعد از 21 ماه رمضون.
سیبا گفت عجیبه. یهو یاد دبهی سرکهها افتادم و گفتم شاید هم عجیب نباشه. و با خجالت برای سیبا تعریف کردم که چکار کردم. گفتم احتمالا خوردن و حالا اثرات اونه. سیبا تازه یاد شراب سیب افتاد و کلی عصبانی شد گفت چرا به خودم یادآوری نکردی. کلی براش زحمت کشیده بودم و... بعد اومدیم تو با لحن ناراحت گفت از صدای بزن برقص و عربدههاشون معلومه که خیلی هم شرابش خوب شده.
گفتم ول کن بذار به حساب انفاق و خرج در این ماه عزیز. حالا سیبا گیر داده یه وقت با ماژیک اسم و آدرسمونو رو دبهها ننوشته باشی بیان سراغمون!
تا صبح صدای دستافشانی و پایکوبی میاومد...
3- حالا که سیبا گاهی ازم عصبانی میشه تصمیم گرفتم تموم کارهاییش که عصبانیم میکنه، گاهی تا سرحد جنون، بشینم بنویسم رو یه کاغذ(کاغذ که کفاف نمیده. باید بنویسم تو یه دفتر صد برگ شاید هم دویست برگ) و بیام اینجا بنوبسمش! حالا من یه کار اشتباه میکنم بعدش معذرت میخوام یا حداقل به اشتباهم اعتراف میکنم. اما اون مثل بعضی از مردا نمیخواد غرورشو بشکنه.
(آهای... فکر نکنید شماهایی که شوهر دارید و هی تو وبلاگاتون قربون صدقهش میرید و در واقع نصف وبلاگاتونو کردید مال اون، از شوور من بهتره! منتها من لاپوشونی نمیکنم. خیلی از دوستان و آشنایان میگن روابط من و سیبا الگوی اوناست. اهم...)
4- الحمدالله سریال "روز حسرت" هم تموم شد و پایانش تبدیل شد به یه فیلم کمدی. این آقای سیروس مقدم تجسمش از بهشت و جهنم و برزخ خیلی بامزه بود. از تصویر جوادی بهشت و جهنمش از خنده غش کردیم. تمام شخصیتهای فیلمو نشون داد که کدوم قسمت میرن. زری و حامد و یکی دیگه که نشناختمش تو آتیش جهنم گیر کرده بودن. مسعود و شهین خانم در برزخ و بقیه در بهشت.
من نمیدونم این فریده ورپریده که به هزار لطایف الحیل و کلک پسر حاجی را تور کرده بود بعد کلی تهدیدش کرد چه جور یهو بهشتی و پاک شد؟ تازه معصومه و فریده که یه شوهر داشتن و شوهرشون هم تو برزخ رفته با کی باید محشور بشن؟ با غلمانها؟ جویهای پر از شراب و پریهای عریانش کجا بودن. تو بهشت چرا حجاب اجباریه. منتها این دنیا باید چادر سیاه سر کنیم و اون دنیا چادر سفید! (فکر کردم اقلا اونجا راحتیم)
من عاشق مادرشوهری نرجسجون بودم. مادر شووری که بلیت مجانی رفت و برگشت به بهشت به مدت نامحدود رو داره و با عروساش مهربونه، نعمته والله!
اوه... راستی چرا پوریا پورسرخ و مهراوه شریفینیا هر دو یک لهجه داشتن. وقتی هر دو کلمات "ر" و "دال" دار رو عین هم تلفظ میکردن مثل: ناراحتی دیر "نکردم" اونم میگفت نه خوشحالم دیر "نکردی" یا کلمهی "فردا" رو هر دو مثل هم ادا میکردند"ر" خارجکی و دالی که از سقف دهن ادا میشه. حالا مسعود عین بچهپولدارا زندگی کرده بود فریده که تو پرورشگاه بزرگ شده بود نباید اینجوری حرف میزد.
اما این مهراوه عین باباشه تو بازی. دلم نمیاد بگم: زبونباز و هفتخط!
5- چقدر منتظر تأتر تلویزیونی "خرده جنایتهای زناشوهری" بودم. گرچه تبلیغش زیاد جالب نبود، ولی صرف شنیدن بازی نیکیکریمی و فروتن کافی بود تا آدم وسوسه بشه اون شب بشینه حتما ببینتش. و این امید چه زود به یأس تبدیل شد. راستش من این نمایشنامه رو نخونده بودم. و ببینم اینقدر مزخرفه یا اینا مزخرف بازیش کردن. بازی نیکی کریمی با اون لحن سوسولیش خیلی تو ذوق میزد. و فروتن هم به قوت بازیهای سینماییش نبود. لحنها یخ. بازیها یخ و بیحوصله. لباسها بسیار نامناسب. انگار نیکی کریمی رو کردن تو یه جوال، یه کلاه مسخره هم سرش کرده بودن و روش یه پارهی کهنه با کش کشیده بودن مبادا گرد و خاک بشینه روش. از نیکی کریمی که سالها بازیگر ستاره بوده و چند سال هم هست که خودش کارگردانه واقعا بعید بود. امیدوارم نگن بودجه کم بود. چون همهمون دیگه قیمت بازی اینا رو میدونیم.
تازه اگر هم پول بهشون نمیدادن حق نداشتن برای مردم اینقدر بد بازی کنن.
فکر میکنم دو تا آماتور از اینا بهتر بازی میکردن. (مثلا همین داستان مگسه رو من و سیبا بازی میکردیم بهتر از این میشد. نه؟)
من خاطرهی خوبی از نمایشنامههای تلویزیونی داشتم. بازیهای میکائیل شهرستانی، جمیله شیخی، مینا لاکانی و اصغر همت(در نمایش آقای فابریزی)، رویا تیموریان، پرویز پور حسینی و بهزاد فراهانی و رسول نجفیان و خیلیهای دیگه(اسماشون یادم نیست) ساعات خوب و خوشی رو برامون رقم میزدن و روزها به این نمایشها فکر میکردیم. اما اینبار اواسط نمایش تلویزیونو خاموش کردم. احساس کردم اینا از دل و جون بازی نمیکنن پس چرا من با دل و جون بشینم نگاه کنم؟
6- امروز برنامه 20 کانال پنج تلویزیون از روی برج میلاد پخش میشد. مجری که داشت با قالیباف صحبت میکرد بارها با هیجان گفت ما الان داریم از ارتفاع 435 متری برج با شما صحبت میکنیم. آخه مرد حسابی. مگه شما رفته بودین نوک آنتن؟ فوقش ارتفاعتون 300 یاچند متر بالاتر یا پایینتر بود.
اما با دیدن قالیباف بارها گفتم ایکاش اقلا این رئیسجمهورمون میشد! هاله نداره ولی جربزه داره.
7- این روزها تو رادیو تلویزیون بره کُشونه. گویندههای اخبار ساعتهای مختلف میان و با خوشحالی خبر بحران مالی در آمریکا، بحران چاقو کشی در انگلیس، افت قیمت سهام در بورس کشورهای عربی، تأخیرهای پنجشش دقیقهای هواپیمایی آمریکا و دیگر کشورهای اروپایی، آتش سوزی در یک جنگلهای خارجی، سیل در فلان کشور، قطع آب یا برق برای یک ساعت در کشور بیسار و میخونن که مثلا ببینید هر که به ما در افتاد ورافتاد... آخه اینا رو یکی بگه که وضع کشورش خوب باشه. اگه بورس نیویورک یه مدتی افت کرده. بورس ما که از زمان اومدن احمدینژاد ریده شده بهش رفته! اگه فلان کشور آفریقایی یک ساعت برقش رفته ما اینجا(بخصوص شهرهایی به غیر از تهران) گاهی تا چهار ساعت برق نداریم. خوزستان تو اون گرمای تابستون روزی چند ساعت آب و برق نداشت. اگه تو انگلیس چند نفر با چاقو کشته شدن. ما اینجا هر روز چاقو کشی میبینیم حتی تو یه تصادف معمولی دو تا ماشین، دو طرف چاقوی ضامندار درمیارن. آتیش سوزی که نگو... تمام جنگلهامون اگه خودبهخود آتیش نگیره داریم برای ساختن ویلا به عمد آتیششون میزنیم. از تأخیر هواپیماها نگین که گاهی تا شونزده هفده ساعت تأخیر داریم. یا مثل آب خوردن کنسل میشه و یه معذرت خشک و خالی هم نمیخوان.
8- مجلهی اینترنتی گذرگاه درست سر وقتش یعنی اول مهر منتشر شد.
پ.ن.
چقدر بده آدم اول لینک بده بعد بره سراغش برای خوندن. الان رفتم دیدم به یکی از نوشتههای منم لینک دادن. لینک که نه. گذاشتنش اونجا. ممنون:)
اینو هم قبل از نوشتهم دربارهم نوشتن:
اگر به پر قیای " گاد فادر"های ادبی بر نخورد و شاخ وشانه نکشند که مثلن چون ما خودمان سایت داریم، و اینجا و آنجا گه گاه، لیلی هم به لالایمان میگذارند و حتا اگر قهر بکنیم برای برگشتمان کلی هم مجیزمان را میگویند " چه جمله درازی شد
می خواهم بگویم که " زیتون "، طنز بسیار دل چسب، پر کشش، پر نیش، روان و خواندنی و پر از ایهامی را دارد به ادبیاتمان می افزاید.( منو داره میگه ها)
چه نثر روان و پر کنایه ای را رونق داده است، که به خوبی می توان از آنها به عنوان نقدی ادبی " که جانانه هم هست " یاد کرد
به این بریده کوتاه دقت بفرمائید، اگر منصف باشید و اهل ذوق " که اغلب نیستیم " نه تنها لذت خواهید برد، بلکه به قول دوستان جاهل مسلکمان " ای ول " هم خواهید گفت.
" راستی چرا نسل جاهل های کشورمان پس از انقلاب منقرض شد...؟ یاد و خاطره شان گرامی..."
9- ببخشید، اما تو نوشتهی قبلیم" همه آمده بودند...من هم رفتم..." کم کُد طنز داشت که بعضیها جدیش گرفته بودن؟ مثلا جرج بوش حساب 100 بانک ملی داره؟ یا سنگدون مرغ بفرستیم برای لبنان؟ اونا که هر خونهای دههزار دلار دستخوش گرفتن.
10- شما فکر کنید من برم برای منشیگری مثلا یک مطب داندانپزشکی یا ادارهای جایی فرم استخدام پر کنم و مدرکمو بنویسم فوق لیسانس. بعد دکتر بفهمه که من نه تنها فوق لیسانس ندارم که خود لیسانسش رو هم ندارم. اولین کاری که دکتره میکنه اینه که فرممو میگیره پاره میکنه. یا اگه اداره دولتی باشه میان میگیرنم به جرم جعل عنوان. فکر کنید من بیام یه دکترای جعلی هم جور کنم و بدم یه ارگان دولتی؟ چند ماه زندانم میکنن؟ وقتی میفهمن یه پزشک با مدرک جعلی مطب زده چه برخوردی باهاش میکنن؟
حالا فکر کنید فردی که برای وزارت کشور کاندید شده اینکارو کرده و در کمال وقاحت هم مجبور به اعتراف شده؟ چیکارش کردن؟ الان شده وزیر ما! آقای کردان با مدرک فوق دیپلم! بادمجون دور قابچین و آفتابهبهدست با مدرک فوق لیسانس و دکترا کم آوردیم؟ )
11- عشق منه این دختره. این گلشیفتهی فراهانی:× فکر کنم نینی داره:)
بابا اینقدر به لباس و موهاش گیر ندین. دلش خواسته اینجوری پوشیده. اونجا هم از دست حرفای مردم راحت نیست؟
یک جملهی زیتونی:
در دل هر مرد ایرانی یک پاسدار ایستاده!
باور میکنید تعداد تذکرهایی که سیبا به من بابت حفظ حجاب داده صدها برابر مأمورین گشت ارشاده؟
و همیشههم بهانهاش ایناست که برای خودت میگم که بهت توهینی نشه!
پ.ن.1
12- نظرخواهی رو یک آدم خیر برام تأئیدی کرد. تنها نگرانیم اینه که نمیتونم مرتب بیام اینترنت سر بزنم و تاییدشون کنم.
پ.ن. 2
این آدم همچین هم خیر خیر نیست. چون کامنتهای نوشته شده اصلا معلوم نیست کجا می ره. قسمت کامنتهای منتشر نشده ارور میده. حتی کامنت خودم برام نمیاد تآییدش کنم. آهای ای آدم خیر(تشدید کجاست؟) امیدوارم اوندنیا بری برزخ. از نوع سیروس مقدمیش!
13- اومدم برم سایت بلاگ رولینگ به چند تا وبلاگ لینک بدم. دیدم توسط جهاد اسلامی هک شده و یک آهنگ خفن هم روشه. برید تا از هکی در نیومده یه کم فیض ببرید!
شنبه، مهر ۱۳، ۱۳۸۷
از"نیویورک" تا "بمبئی" از فراز ایران... قسمت اول
سفرنامهی جدید ولگرد:
همیشه یکی ازآرزوهای بزرگ من در زندگی این بود که میخواستم قبل ازآنکه روی صندلی چرخ دار بنشینم سفری به هندوستان کنم.
تا اینکه خردادامسال به بهانه دیدن عزیزی در"هند " با کمک دوست خلبانی با گرفتن بلیطی ارزان این آرزویم برآوده شد !!
فعلا در باره خود هندوستان چیزی نمیگویم تا اگر فرصتی پیش آمد از هندوستانی که من دیدم برایت مفصل تعریف خواهم کرد.
فعلا فقط اشاره ای میکنم به داستان پروازم از" نیویورک تا بمبی" و هواپیمایی که با آن پرواز کردم شاید برایت جالب باشد .
در این سفرمن تنها بودم . مستقیما از نیویورک با شرکت هواپیمایی" دلتا " که یکی معتبرترین خطوط هواپیمایی جهان است یکسره بدون توقف تا " بمبی "یا "مامبی " پرواز کردم . با بلیط دوسره ای که آن خلبان برایم تهیه کرده بود .آنهم در قسمت " بیزینس کلس "هواپیما که مخصوص آدمهای مهم و پولداران است!!
اگر کمک آن خلبان نبود من هرگزقادر به پرداخت قیمت هنگفت ان بلیط نبودم !! چون قیمت واقعی یک بلیط دوسره "بیزنس کلس" از نیویورک تا بمبی فکر میکنم حدود ۶ هزار دولار در آن وقت سال بود. و من فقط بابت اش ۵۰۰ دولار پرداختم !! که نیمی از آن هم مالیات بود. از بخت خوش من !این هواپیما یکی ازآخرین مدلهای هواپیماهای ۷۷۷ بوئیینگ بود. که فقط سه ماه از عمر پروازآن می گذشت ! و جدیدا وارد خط هوایی شده بود !
ساعت پرواز من از نیویورک به بمبی ۵ بعد از ظهر بود . اما کمی از ساعت ۴ بعد از ظهر گذشته بود. که من از هواپیمای" دالاس" درفرودگاه نیویورک پیاده شدم ..
فرصت کمی داشتم خوشبختانه " بار" ام زیادنبود . فقط لباس ها و چند کتاب و لب تابم بود که همه را توی یک کیف دستی بزور جا داده بودم که با خودم توی هواپیما ببرم.
داشت دیر میشد دوان دوان در ترمینال های بی انتهای فرودگاه " جی.اف.کندی نیویورک"با عبوراز هفت خوان تشریفات بازرسی های وحشناک کیف و پاسپورت و بلیط ! کفش وکلاه ام گذشتم. خودم را به محوطه سالن انتطارمسافران " دلتا " رساندم . خوشبختانه به موقع رسیدم .نفس زنان در آخر صف انبوه مسافران هواپیما به انتطار نوبت ایستادم .
طولی نکشید که بلند گو اعلام کرد که مسافران "بمبی" آماده سوار شدن باشند . اما تاکید کرد "علیل و ذلیل ها"!! و" بچه دار ها " و مسافران " بیزینس کلس ها " قبل از بقیه مسافران سوار شوند. از آخر صف خودم را بجلو صف رساندم . چون بلیط من " بیزنس کلس "بود بدیهی است که من هم در صف "کرو کور وشل ها " و "بچه دار ها " قرار گرفتم و به دنبال بقیه "بیزنس کلس" ها از راهرو خرطومی با کیف نسبتا سنگین ام دستی گذشتم بطرف در هواپیما رفتم .
جلو در هواپیما خانم مهمانداری با لبخند خاص ایستاده بود! یکی یکی بلیط مسافران را نگاه میکرد بعد آنها را به صندلی هایشان راهنمایی میفرمودند ! تا نوبت به من رسید بعد اینکه بلیطم را نشان مهماندار دادم خانم بلیط را از دست ام گرفت .نگاهی به من کرد . فکر کردم ! او سر و ریختم را برانداز میکند!! حتما فکر می کند که جای من در " قسمت بیزنس کلس " نیست اشتباه شده ! قلبا میدانستم که او این فکررا نمی کرد این من بودم که فکر میکردم که اینجا جای ولگرد نیست !! من باید دراخر هواپیما می نشستم !
تعداد صندلی ها در قسمت "بیزنس کلس" در مقایسه باعقب هواپیما که شبیه سالن سینما بنظر میرسید و حدس زدم حدود ۴۰۰ صندلی داشت بسیار محدود بود. شاید بیش از۲۰ تا صندلی نداشت .
خانم مهمانداردوباره نگاهی به شماره بلیطم انداخت . جلو افتاد چند قدمی رفت سپس به یک صندلی درردیف وسط اشاره کرد که بنشینم . تشکر کردم لبخندی زد رفت ..
هنوز مثل بقیه مسافران" بیزنس کلس " روی صندلی ام جابجا نشده بودم . که دیدم خانم مهماندار دیگری جلو هر یک از مسافران قسمت ما می ایستد کتابچه ای را به دست انها میدهد . وقتی نوبت به من رسید فهمیدم ان کتابچه "مینوی " غذا ونوشیدنی هاو مشروبات است . ضمن اینکه مینوی را بدستم میداد گفت که : میتوانم از بین چند نوع سوپ وسالاد و غذا توی آن" مینوی " ولیست مشروبات ونوشیدنی ها مختلف هر کدام را بخواهم انتخاب کنم و سفارش بدهم !! و بطرف صندلی بعدی رفت..
در قسمت ما صندلی ها بر عکس عقب هواپیما که صندلی ها دونفره یا پنج نفره بودند همه صندلی های ما یک نفره وبطور مورب کاملا جدا و دور از هم قرار داشتند. فکر کردم !اگر زن ومردی باهم دراین هواپیما باهم سفر کنند باید از هم جدا بنشیند . آنها خدای نخواسته نمیتواند پتویشان را روی پاها یشان بیاندازند و خاطره خوبی از سفرشان در این هواپیما با خودهمراه ببرند! یاد آمداینجا "بیزنس کلس" است و" بیزینسمن "ها وقت ان نوع قرتی بازی ها را ندارند!! از طرفی فکر کردم چه قدر آدم راحت است که هم صندلی نداشته باشد که مجبورشود ساعتها در کنار یک آدم غریبه بنشیند از بخت بد یا آن شخص پر حرف باشد یا چاق و بد ریخت !!.. و آدم چاره ای ندارد باید آن آدم را هر چه باشد در تمام طول پرواز تحمل کند!! ازاین مقوله بگذرم که قصه اش دراز است !!
شروع به وارسی صندلی ام کردم پهنای ان به اندازه یک مبل یک نفره بود . روی دسته صندلی ام یک صفحه "دیجیتالی "ای با دکمه های متعدد بود . وفتی خوب دقت کردم متوجه شدم روی هر دکمه اشکال تغییروضعیت صندلی را در حالات مختلف نشان میدهد! که با تماس انگشت ام روی هر یک ازآنها میتوانستم صندلی را به هروضعیتی بخواهم بیرون بیاورم . !! ازوضعیت تختخواب مانند گرفته.. تا مبل راحتی.. و بالا پایین کردن جای سرو گردن کمروپا ها!بقیه دکمه ها هم مربوط بود به احضار مهماندار! . پریز اینترنت برای اتصال لب تاب .. تغییر نور.. و تهویه هوای بالای سر صندلی ام..دکمه های دیگری هم بود که تا پایان پرواز م عمل کرد آنها را نفهمیدم واستفاده نکردم!
کمی با دکمه ها بازی کردم احساس کردم حتی اگر ۲۴ ساعت هم روی این صندلی بنشینم اصلا احساس خستگی نخواهم کرد. چون هر طورمیخواستم وضعیت آن عوض می شد . میتوانستم بخوابم یا دراز بکشم یا نیم خیزبنشیم . فیلم ببینم یا کتاب بخوانم یا زیر پاهایم را بلند کنم یا آن ها را پایین بیاورم !
جلو بقیه صندلی ها هم مثل مال من یک مانیتور داشت که کنار صفحه ی ان دکمه های " دیجیتالی". بود. هر دکمه نشان دهنده برنامه ای بود . از لیست انواع فیلم های سینمایی گرفته .. تا نام انواع موزیک کشورهای مختلف دنیا .."البته منهای موزیک ایرانی! " حتی موزیک ویتنامی و عربی هم جز آن لیست بود . که با گوشی اختصاصی میشد شنید و تصویر انها روی صفحه مانیتور تماشا کرد.به اضافه ی لیست بازی های کامپیوتری مختلف و نقشه مسیر پرواز. ساعت درجه هوا در مقصد و مبدا ..
همه اینها برای این بود که سرنشینان این صندلی ها خدای نکرده در طول راه احساس خستگی نکنند سرگرم شوند یا" ترس از پرواز" را فراموش کنند! برای مثال من در طول این پروازتقریبا ۱۷ ساعته ی بدون توقف . توانستم سه تا فیلم بطور کامل تماشا کنم. اصلا یاد رفت که میخواستم کتاب بخوانم !کتاب را میخواستم چه کنم حتما بار سنگین کنه باخود آورده بودم !!
یکی ازآن فیلم هایی که دیدم در باره زندگی
" Edith Piaf" خواننده افسانه ای فرانسه بود.یادم میاید در زمان قبل از انقلاب این خواننده در ایران بسیار معروف بود گویا سفری هم به ایران آمد. فرصت دیدن این فیلم یکی از یاد ماند ترین خاطر ات من ازاین پروازاست .دراین فیلم نشان میداد که" ادیت پیاف" دخترکی بوده که در بچگی چند سالی در یکی ازفاحشه خانه های پاریس نگهداری شده بود . در نوجوانی در کوچه و خیابانهای پاریس همراه پدرش آواز میخواند . بعد ها تبدیل به ستاره جاودانی دردنیای خوانندگی جهان شد .
به موزیک هایی متعدی هم گوش کردم از" کانتری موزیک "گرفته تا کلاسیک و موزیک ترکی و هندی و عربی .. دلم میخواست در این هواپیما چند ماهی اطراق میکردم. عجب جای سرگرم کننده و راحتی بود امیدوارم این نوشته را هماطاقی ام نخواند!
برمیگردم به عقب!!
مسافران سر جایشان نشستند درهای هواپیما بسته شد هواپیما آماده حرکت شد برای پرواز براه افتاد . اما به مجردی که از ترمینال وارد باند فرودگاه گردید.. گرفتارترافیک سنگین درباند فرودگاه شدیم ترافیکی که بیش از یک ساعت طول کشید.
ضمن این معطلی چندین بارکارکنان هواپیما ازبلند گوبه زبان انگلیسی وهندی ازمسافران به خاطرتاخیردر پرواز پوزش خواستند..
البته چنین ترافیکی برای این فرودگاه عظیم زیاد هم غیر عادی نبود.اگر بدانیم که این فرودگاه سالانه ۱۰۰ میلیون مسافر جابجا میکند !! به آسانی میشود حدس زد که چندین هواپیما درهر دقیقه از روی باند این فرودگاه بلند میشود و یا بر زمین می نشیند .
داشتیم از شر ترافیک خلاص می شدیم چون بلندگواعلام کرد که کمرهایمان راببند یم هواپیما آماده پرواز است نوبت مارسیده بود وچند دقیقه بعد هواپیمای ما به آسمان پرکشید..
جالب این بود حتی در این یک ساعت معطلی در ترافیک سنگین فرودگاه مهمانداران از پذیرایی و رسیدگی به ما مهمانان ببخشید مسافران با" سرو" تنفلات و مشروبات غافل نبودند .
هواپیما کم کم اوج گرفت و در پهنه آسمان روبه مقصدش هندوستان شروع به پرواز کرد.مهمانداران دست بکار یذیرایی شدند . البته پذیرایی از ما "کلی با بقیه مسافران عقب هواپیما فرق میکرد . ما "مینوغذا" داشتیم آنها نداشتند.ما هرگونه مشروب ویا نوشیدنی و یا تنقلات میخواستیم بسرعت روی میزک مان میگذاشتند . وقت و بی وقت مهماندار کنار ما ایستاد میپرسید که چیزی لازم نداریم؟ درست مثل یک رستوران درجه یک!دراین وقت مهماندار بطرف من آمد تا سفارش غذا ونوشیدنی و یا مشروب انتخابی ام را بگیرد. من یک غذای هندی ! و یک سوپ و یک سالاد و شراب سفید سفارش دادم .
او در مدت کوتاهی برگشت دستمال سفیدی روی میزک جلو ام پهن کرد برگشت وآمد عذا ها راروی میزک چید.. آنهم درظرف های چینی !! و یک بطری باز نشده ی ازشرابی که خواسته بودم جلو ام باز کرد و تو گیلاس ریخت ورفت.به سمت صندلی مسافرا ن دیگر..
مشغول خوردن عذا شدم . بعد از انکه تمام کردم دوباره مهماندار برگشت میز را تمیز کرد و انرا بست با فشار دکمه ای ان میز یا سینی را به سر جای اولش برگرداند ودکمه بیرون آوردن انرا نشانم داد!من را با صندلی و مانیتور جلو ام تنها گذاشت ! که هر کاری میخواهم با انها انجام دهم ..!! اول با فشار دکمه ای صندلی را بشکل تختخواب درآوردم . ضمن اینکه پتو وبالش را از عقب صندلی بیرون میکشیدم چشمم به ساک کوچکی افتاد که رویش نوشته" دلتا" کنجکاو شدم آنرا باز کردم. دیدم داخل آن یک جفت جوراب قرمزآج دار! یک خمیر دندا ن یک دهنشوریک مسواک و بسته ای کوچک که توی ام دستمال ها مرطوب بود !!
جوراب را که دیدم یاد سفر چند سال قبل ام با" ایران ایر" از استانبول به تهران افتادم که چگونه مسافران زیادی بابیرون آوردن کفش هایشان با بوی عرق کرده جوراب هایشان فضای هواپیما را عطر اگین کرده بودند!!
کفش هایم را بیرون آوردم و جوراب قرمز را به پا کردم صندلی را به حالت تختخواب نگهه داشتم و مانیتور طوری تنظیم کردم که بتوانم بشکل خوابیده ا صفحه آنرا ببینم ! بالش زیر سرم گداشتم و و پتو را رویم کشیدم ضمن اینکه گوشی را گوشم میگداشتم فیلمی انتخاب کردم و مشغول تماشای ان فیلم شدم..
کم کم احساس خستگی کردم مانیتور وچراغ بالای سرم را خاموش کردم گوشی را از گوشم برداشتم منتطر خواب نشدم ! فکر میکنم خودم بخواب رفتم ..
وقتی بیدار شدم که دیدم مهمانداران دوباره مشغول چیدن میز ها هستند. گویا ۶ یا ۷ ساعت خوابیده بودم!! از روی نوع عذا فهمیدم صبحانه است .
بعد از خوردن صبحانه صندلی را به حالت اولیه اش برگرداندم مقداری موزیک گوش کردم بعد فیلم زندگی" ادیت پیاف " را که درباره اش در بالا اشاره کردم انتخاب کردم .مشغول تما شای آن شدم ..
به مسیر هواپیما نگاه کرد م از فراز کانادا و ایسلند و انگلیس گذاشته بود. داشت روی آلمان پرواز میکرد . دلم میخواست بدانم از کدام مسیر به هند خواهد رفت ..
در همین لحظه هواپیما شروع به لرزش کرد گویا گرفتار تلاطم هوایی شده بود و هرلحظه لرزش ان شدید تر میشد.مهماندران رفتند سر جایشان نشسنتد. بلند گوی هواپیما اعلام کرد: که صندلی ها به حالت اولیه برگردانیم و کمر هایمان ببندیم .
هواپیما همچنان میلزرید گاهی از عقب هواپیما صدای جیغ شنیده میشد !! مانیتورم برنامه اش قطع شد. چراغ های داخل هواپیما را که نیمه روشن بودند روشن کردند.
به اطراف ام نگاه کردم بیشترمسافران آرام بودند ! بعضی هم گویا قرارشان رااز دست داه بودند !سر جایشان می لولیدند! به مسافران چپ وراستشان نگاه میکردند! و لبخند میزدند! یکی ازمسافران که خانم مسنی بود و صندلی اش نزدیک من مرتب به من نگاه میکرد و زیر لب چیزی میگفت شاید ادعیه میخواند!!انگاراز من کمک میخواست ! دست هایش را به صورتش میکشید از چهره اش وحشت میبارید .. من از او دور بودم وگرنه دلم میخواست به او بگویم :
خانم عزیز چرا وحشت میکنی برای این هواپیما هیچ اتفاقی نخواهد افتاد . نترسید آرام باشید..این هواپیما ها برای مقاومت در برابر تلاطم های شدید هوایی تست شده است. علت این تکان خوردن هواپیما فقط عبور از میان یکی ازاین تلاطم ها است .درست مثل عبوراتومبیل ازمیان یک جاده خاکی ناهموار ومیگفتم: میدانم برایتان آزار دهنده است علت اینکه شما از تکان خوردن و لرزش این هوا پیما میترسید این است که آسمان را نمی شناسید!تصور میکنید این هواپیما بزودی سقوط خواهد کرد!
یاد یک آشنای ایرانی ام افتادم که سی سال است درآمریکا زندگی میکند باورکردنی نیست ! بارها میگوید که دلش برای ایران و خانواده اش سخت تنگ شد ولی از سفر با هواپیما وحشت دارد! یک بار از من پرسید : کشتی ازامریکا به ایران میرود؟ خنده ام گرفت!گفتم :اری ولی کشتی هایباری .گفت: میروم !!عجیب این است که هزاران هواپیما هروز با میلیون ها مسافر درآسماندر رفت وامد هستند برای انان بندرت اتفافی می افتد حتی برای " توپولف روسی "و هواپیمای "ایرا ن ایر" !
آمار نشان داده از هر ۱۰۰۰ اتومبیل یکی دچار سانحه میشود در صورتی که از هر یک میلیون پرواز ممکن است یک هواپیما دچار سانحه گردد.. کارشناسان میگویند خطر هواپیما فقط در موقع فرودآمدن و بلند شدن است.بسیارکم اتفاق میافتد هواپیما درحین پروازدچار واقعه ای بشودمگر بالش بشکند یا یکی از موتورهایش کنده شود .
با اینکه همه این جیزها رامیدانستم راستش خودم هم داشتم کمی میترسیدم !!.داشتم این فکر ها رامیکردم که هواپیما از لرزش وتکان خوردن افتاد . البته ان خانم هم تقصیرنداشت میگویند ۲۰ در صد آدم ها ازارتفاع میترسند . ولی من کلمه ای به ان خانم نگقتم چون صندلی اش از من دور بود. مهمانداران دوباره مشغول پذیرایی ازمسافران شدند !!
ازروی مانیتور نگاهی به مسیر هواپیما کردم آسمان آلمان هم گذشته بود روبطرف دریای سیاه میرفت . کمی تعجب کردم دریای سیاه کجا ؟هندوستان کجا؟چون پنجره ها بسته بود دقیقا متوجه نشدم .هوا روشن شده یا نه خصوصا اینکه ما به سوی شر ق پرواز میکردیم و طول شب و روز بهم میخورد..
گوشی را روی گوشم گذاشتم کمی با دکمه های موزیک ور رفتم چشمم به اسم" کنی جی " خورد من عاشق شنیدن صدای "ساکسفن "این نوازنده بزرگ هستم . آهنگ معروف او بنام "آوای پرنده " را انتخاب کردم چشم هایم بستم .
فکر میکنم بعدچند لحظه به خواب رفتم..
در اثر تکان دوباره هواپیما بیدار شدم که بزودی از لرزش افتاد .
روی مانیتورنگاهی به مسیرهواپیما انداختم . باورم نشد ازآسمان دریای خزر بطرف ایران میرفت .خواب از چشمم پرید .حالت عجیبی به من دست داشت من بالای آسمان ایران بودم بطرف مازندران رفت ازنزدیکی تهران عبور کرد!
دیگر طافت نیاوردم از جایم بلند شد رفتم پنجره ای پیدا کنم و نگاهی به زمین بیاندازم ..
آسمان تاریک بود نور های مبهمی در چند نقطه در زمین دیده میشد. بودم بیاد تمام عزیزان و دوستان ام افتادم . باخودم میگفتم جه خوب است که انها خواب هسنتد! و نمیدانند که من بدون اینکه به دیدارشان بروم از بالای سرشان عبور میکنم !!
دوباره یاد حرف ان " مرد" افتادم که بعد سی سال وقتی به ایران برگشت از او سوال کردن چه احساسی داری ؟ گفت هیچ !!
همجنان در کنار ان پنجره ایستادم و به زمین نگاه میکردم تاهواپیماازآسمان زاهدان هم عبور کرد. وارد آسمان پاکستان شد. برگشتم سر جایم نشستم برای اولین بار بعد تفریبا ۱۵ ساعت پروازاحساس خستگی می کردم دلم میخواست یک ساعت باقی مانده تا " بمبی " بسرعت بگذرد .
به مهماندار اشاره کردم که برایم یک قهوه بیاورد....
3:39 | Zeitoon | نظرها
همیشه یکی ازآرزوهای بزرگ من در زندگی این بود که میخواستم قبل ازآنکه روی صندلی چرخ دار بنشینم سفری به هندوستان کنم.
تا اینکه خردادامسال به بهانه دیدن عزیزی در"هند " با کمک دوست خلبانی با گرفتن بلیطی ارزان این آرزویم برآوده شد !!
فعلا در باره خود هندوستان چیزی نمیگویم تا اگر فرصتی پیش آمد از هندوستانی که من دیدم برایت مفصل تعریف خواهم کرد.
فعلا فقط اشاره ای میکنم به داستان پروازم از" نیویورک تا بمبی" و هواپیمایی که با آن پرواز کردم شاید برایت جالب باشد .
در این سفرمن تنها بودم . مستقیما از نیویورک با شرکت هواپیمایی" دلتا " که یکی معتبرترین خطوط هواپیمایی جهان است یکسره بدون توقف تا " بمبی "یا "مامبی " پرواز کردم . با بلیط دوسره ای که آن خلبان برایم تهیه کرده بود .آنهم در قسمت " بیزینس کلس "هواپیما که مخصوص آدمهای مهم و پولداران است!!
اگر کمک آن خلبان نبود من هرگزقادر به پرداخت قیمت هنگفت ان بلیط نبودم !! چون قیمت واقعی یک بلیط دوسره "بیزنس کلس" از نیویورک تا بمبی فکر میکنم حدود ۶ هزار دولار در آن وقت سال بود. و من فقط بابت اش ۵۰۰ دولار پرداختم !! که نیمی از آن هم مالیات بود. از بخت خوش من !این هواپیما یکی ازآخرین مدلهای هواپیماهای ۷۷۷ بوئیینگ بود. که فقط سه ماه از عمر پروازآن می گذشت ! و جدیدا وارد خط هوایی شده بود !
ساعت پرواز من از نیویورک به بمبی ۵ بعد از ظهر بود . اما کمی از ساعت ۴ بعد از ظهر گذشته بود. که من از هواپیمای" دالاس" درفرودگاه نیویورک پیاده شدم ..
فرصت کمی داشتم خوشبختانه " بار" ام زیادنبود . فقط لباس ها و چند کتاب و لب تابم بود که همه را توی یک کیف دستی بزور جا داده بودم که با خودم توی هواپیما ببرم.
داشت دیر میشد دوان دوان در ترمینال های بی انتهای فرودگاه " جی.اف.کندی نیویورک"با عبوراز هفت خوان تشریفات بازرسی های وحشناک کیف و پاسپورت و بلیط ! کفش وکلاه ام گذشتم. خودم را به محوطه سالن انتطارمسافران " دلتا " رساندم . خوشبختانه به موقع رسیدم .نفس زنان در آخر صف انبوه مسافران هواپیما به انتطار نوبت ایستادم .
طولی نکشید که بلند گو اعلام کرد که مسافران "بمبی" آماده سوار شدن باشند . اما تاکید کرد "علیل و ذلیل ها"!! و" بچه دار ها " و مسافران " بیزینس کلس ها " قبل از بقیه مسافران سوار شوند. از آخر صف خودم را بجلو صف رساندم . چون بلیط من " بیزنس کلس "بود بدیهی است که من هم در صف "کرو کور وشل ها " و "بچه دار ها " قرار گرفتم و به دنبال بقیه "بیزنس کلس" ها از راهرو خرطومی با کیف نسبتا سنگین ام دستی گذشتم بطرف در هواپیما رفتم .
جلو در هواپیما خانم مهمانداری با لبخند خاص ایستاده بود! یکی یکی بلیط مسافران را نگاه میکرد بعد آنها را به صندلی هایشان راهنمایی میفرمودند ! تا نوبت به من رسید بعد اینکه بلیطم را نشان مهماندار دادم خانم بلیط را از دست ام گرفت .نگاهی به من کرد . فکر کردم ! او سر و ریختم را برانداز میکند!! حتما فکر می کند که جای من در " قسمت بیزنس کلس " نیست اشتباه شده ! قلبا میدانستم که او این فکررا نمی کرد این من بودم که فکر میکردم که اینجا جای ولگرد نیست !! من باید دراخر هواپیما می نشستم !
تعداد صندلی ها در قسمت "بیزنس کلس" در مقایسه باعقب هواپیما که شبیه سالن سینما بنظر میرسید و حدس زدم حدود ۴۰۰ صندلی داشت بسیار محدود بود. شاید بیش از۲۰ تا صندلی نداشت .
خانم مهمانداردوباره نگاهی به شماره بلیطم انداخت . جلو افتاد چند قدمی رفت سپس به یک صندلی درردیف وسط اشاره کرد که بنشینم . تشکر کردم لبخندی زد رفت ..
هنوز مثل بقیه مسافران" بیزنس کلس " روی صندلی ام جابجا نشده بودم . که دیدم خانم مهماندار دیگری جلو هر یک از مسافران قسمت ما می ایستد کتابچه ای را به دست انها میدهد . وقتی نوبت به من رسید فهمیدم ان کتابچه "مینوی " غذا ونوشیدنی هاو مشروبات است . ضمن اینکه مینوی را بدستم میداد گفت که : میتوانم از بین چند نوع سوپ وسالاد و غذا توی آن" مینوی " ولیست مشروبات ونوشیدنی ها مختلف هر کدام را بخواهم انتخاب کنم و سفارش بدهم !! و بطرف صندلی بعدی رفت..
در قسمت ما صندلی ها بر عکس عقب هواپیما که صندلی ها دونفره یا پنج نفره بودند همه صندلی های ما یک نفره وبطور مورب کاملا جدا و دور از هم قرار داشتند. فکر کردم !اگر زن ومردی باهم دراین هواپیما باهم سفر کنند باید از هم جدا بنشیند . آنها خدای نخواسته نمیتواند پتویشان را روی پاها یشان بیاندازند و خاطره خوبی از سفرشان در این هواپیما با خودهمراه ببرند! یاد آمداینجا "بیزنس کلس" است و" بیزینسمن "ها وقت ان نوع قرتی بازی ها را ندارند!! از طرفی فکر کردم چه قدر آدم راحت است که هم صندلی نداشته باشد که مجبورشود ساعتها در کنار یک آدم غریبه بنشیند از بخت بد یا آن شخص پر حرف باشد یا چاق و بد ریخت !!.. و آدم چاره ای ندارد باید آن آدم را هر چه باشد در تمام طول پرواز تحمل کند!! ازاین مقوله بگذرم که قصه اش دراز است !!
شروع به وارسی صندلی ام کردم پهنای ان به اندازه یک مبل یک نفره بود . روی دسته صندلی ام یک صفحه "دیجیتالی "ای با دکمه های متعدد بود . وفتی خوب دقت کردم متوجه شدم روی هر دکمه اشکال تغییروضعیت صندلی را در حالات مختلف نشان میدهد! که با تماس انگشت ام روی هر یک ازآنها میتوانستم صندلی را به هروضعیتی بخواهم بیرون بیاورم . !! ازوضعیت تختخواب مانند گرفته.. تا مبل راحتی.. و بالا پایین کردن جای سرو گردن کمروپا ها!بقیه دکمه ها هم مربوط بود به احضار مهماندار! . پریز اینترنت برای اتصال لب تاب .. تغییر نور.. و تهویه هوای بالای سر صندلی ام..دکمه های دیگری هم بود که تا پایان پرواز م عمل کرد آنها را نفهمیدم واستفاده نکردم!
کمی با دکمه ها بازی کردم احساس کردم حتی اگر ۲۴ ساعت هم روی این صندلی بنشینم اصلا احساس خستگی نخواهم کرد. چون هر طورمیخواستم وضعیت آن عوض می شد . میتوانستم بخوابم یا دراز بکشم یا نیم خیزبنشیم . فیلم ببینم یا کتاب بخوانم یا زیر پاهایم را بلند کنم یا آن ها را پایین بیاورم !
جلو بقیه صندلی ها هم مثل مال من یک مانیتور داشت که کنار صفحه ی ان دکمه های " دیجیتالی". بود. هر دکمه نشان دهنده برنامه ای بود . از لیست انواع فیلم های سینمایی گرفته .. تا نام انواع موزیک کشورهای مختلف دنیا .."البته منهای موزیک ایرانی! " حتی موزیک ویتنامی و عربی هم جز آن لیست بود . که با گوشی اختصاصی میشد شنید و تصویر انها روی صفحه مانیتور تماشا کرد.به اضافه ی لیست بازی های کامپیوتری مختلف و نقشه مسیر پرواز. ساعت درجه هوا در مقصد و مبدا ..
همه اینها برای این بود که سرنشینان این صندلی ها خدای نکرده در طول راه احساس خستگی نکنند سرگرم شوند یا" ترس از پرواز" را فراموش کنند! برای مثال من در طول این پروازتقریبا ۱۷ ساعته ی بدون توقف . توانستم سه تا فیلم بطور کامل تماشا کنم. اصلا یاد رفت که میخواستم کتاب بخوانم !کتاب را میخواستم چه کنم حتما بار سنگین کنه باخود آورده بودم !!
یکی ازآن فیلم هایی که دیدم در باره زندگی
" Edith Piaf" خواننده افسانه ای فرانسه بود.یادم میاید در زمان قبل از انقلاب این خواننده در ایران بسیار معروف بود گویا سفری هم به ایران آمد. فرصت دیدن این فیلم یکی از یاد ماند ترین خاطر ات من ازاین پروازاست .دراین فیلم نشان میداد که" ادیت پیاف" دخترکی بوده که در بچگی چند سالی در یکی ازفاحشه خانه های پاریس نگهداری شده بود . در نوجوانی در کوچه و خیابانهای پاریس همراه پدرش آواز میخواند . بعد ها تبدیل به ستاره جاودانی دردنیای خوانندگی جهان شد .
به موزیک هایی متعدی هم گوش کردم از" کانتری موزیک "گرفته تا کلاسیک و موزیک ترکی و هندی و عربی .. دلم میخواست در این هواپیما چند ماهی اطراق میکردم. عجب جای سرگرم کننده و راحتی بود امیدوارم این نوشته را هماطاقی ام نخواند!
برمیگردم به عقب!!
مسافران سر جایشان نشستند درهای هواپیما بسته شد هواپیما آماده حرکت شد برای پرواز براه افتاد . اما به مجردی که از ترمینال وارد باند فرودگاه گردید.. گرفتارترافیک سنگین درباند فرودگاه شدیم ترافیکی که بیش از یک ساعت طول کشید.
ضمن این معطلی چندین بارکارکنان هواپیما ازبلند گوبه زبان انگلیسی وهندی ازمسافران به خاطرتاخیردر پرواز پوزش خواستند..
البته چنین ترافیکی برای این فرودگاه عظیم زیاد هم غیر عادی نبود.اگر بدانیم که این فرودگاه سالانه ۱۰۰ میلیون مسافر جابجا میکند !! به آسانی میشود حدس زد که چندین هواپیما درهر دقیقه از روی باند این فرودگاه بلند میشود و یا بر زمین می نشیند .
داشتیم از شر ترافیک خلاص می شدیم چون بلندگواعلام کرد که کمرهایمان راببند یم هواپیما آماده پرواز است نوبت مارسیده بود وچند دقیقه بعد هواپیمای ما به آسمان پرکشید..
جالب این بود حتی در این یک ساعت معطلی در ترافیک سنگین فرودگاه مهمانداران از پذیرایی و رسیدگی به ما مهمانان ببخشید مسافران با" سرو" تنفلات و مشروبات غافل نبودند .
هواپیما کم کم اوج گرفت و در پهنه آسمان روبه مقصدش هندوستان شروع به پرواز کرد.مهمانداران دست بکار یذیرایی شدند . البته پذیرایی از ما "کلی با بقیه مسافران عقب هواپیما فرق میکرد . ما "مینوغذا" داشتیم آنها نداشتند.ما هرگونه مشروب ویا نوشیدنی و یا تنقلات میخواستیم بسرعت روی میزک مان میگذاشتند . وقت و بی وقت مهماندار کنار ما ایستاد میپرسید که چیزی لازم نداریم؟ درست مثل یک رستوران درجه یک!دراین وقت مهماندار بطرف من آمد تا سفارش غذا ونوشیدنی و یا مشروب انتخابی ام را بگیرد. من یک غذای هندی ! و یک سوپ و یک سالاد و شراب سفید سفارش دادم .
او در مدت کوتاهی برگشت دستمال سفیدی روی میزک جلو ام پهن کرد برگشت وآمد عذا ها راروی میزک چید.. آنهم درظرف های چینی !! و یک بطری باز نشده ی ازشرابی که خواسته بودم جلو ام باز کرد و تو گیلاس ریخت ورفت.به سمت صندلی مسافرا ن دیگر..
مشغول خوردن عذا شدم . بعد از انکه تمام کردم دوباره مهماندار برگشت میز را تمیز کرد و انرا بست با فشار دکمه ای ان میز یا سینی را به سر جای اولش برگرداند ودکمه بیرون آوردن انرا نشانم داد!من را با صندلی و مانیتور جلو ام تنها گذاشت ! که هر کاری میخواهم با انها انجام دهم ..!! اول با فشار دکمه ای صندلی را بشکل تختخواب درآوردم . ضمن اینکه پتو وبالش را از عقب صندلی بیرون میکشیدم چشمم به ساک کوچکی افتاد که رویش نوشته" دلتا" کنجکاو شدم آنرا باز کردم. دیدم داخل آن یک جفت جوراب قرمزآج دار! یک خمیر دندا ن یک دهنشوریک مسواک و بسته ای کوچک که توی ام دستمال ها مرطوب بود !!
جوراب را که دیدم یاد سفر چند سال قبل ام با" ایران ایر" از استانبول به تهران افتادم که چگونه مسافران زیادی بابیرون آوردن کفش هایشان با بوی عرق کرده جوراب هایشان فضای هواپیما را عطر اگین کرده بودند!!
کفش هایم را بیرون آوردم و جوراب قرمز را به پا کردم صندلی را به حالت تختخواب نگهه داشتم و مانیتور طوری تنظیم کردم که بتوانم بشکل خوابیده ا صفحه آنرا ببینم ! بالش زیر سرم گداشتم و و پتو را رویم کشیدم ضمن اینکه گوشی را گوشم میگداشتم فیلمی انتخاب کردم و مشغول تماشای ان فیلم شدم..
کم کم احساس خستگی کردم مانیتور وچراغ بالای سرم را خاموش کردم گوشی را از گوشم برداشتم منتطر خواب نشدم ! فکر میکنم خودم بخواب رفتم ..
وقتی بیدار شدم که دیدم مهمانداران دوباره مشغول چیدن میز ها هستند. گویا ۶ یا ۷ ساعت خوابیده بودم!! از روی نوع عذا فهمیدم صبحانه است .
بعد از خوردن صبحانه صندلی را به حالت اولیه اش برگرداندم مقداری موزیک گوش کردم بعد فیلم زندگی" ادیت پیاف " را که درباره اش در بالا اشاره کردم انتخاب کردم .مشغول تما شای آن شدم ..
به مسیر هواپیما نگاه کرد م از فراز کانادا و ایسلند و انگلیس گذاشته بود. داشت روی آلمان پرواز میکرد . دلم میخواست بدانم از کدام مسیر به هند خواهد رفت ..
در همین لحظه هواپیما شروع به لرزش کرد گویا گرفتار تلاطم هوایی شده بود و هرلحظه لرزش ان شدید تر میشد.مهماندران رفتند سر جایشان نشسنتد. بلند گوی هواپیما اعلام کرد: که صندلی ها به حالت اولیه برگردانیم و کمر هایمان ببندیم .
هواپیما همچنان میلزرید گاهی از عقب هواپیما صدای جیغ شنیده میشد !! مانیتورم برنامه اش قطع شد. چراغ های داخل هواپیما را که نیمه روشن بودند روشن کردند.
به اطراف ام نگاه کردم بیشترمسافران آرام بودند ! بعضی هم گویا قرارشان رااز دست داه بودند !سر جایشان می لولیدند! به مسافران چپ وراستشان نگاه میکردند! و لبخند میزدند! یکی ازمسافران که خانم مسنی بود و صندلی اش نزدیک من مرتب به من نگاه میکرد و زیر لب چیزی میگفت شاید ادعیه میخواند!!انگاراز من کمک میخواست ! دست هایش را به صورتش میکشید از چهره اش وحشت میبارید .. من از او دور بودم وگرنه دلم میخواست به او بگویم :
خانم عزیز چرا وحشت میکنی برای این هواپیما هیچ اتفاقی نخواهد افتاد . نترسید آرام باشید..این هواپیما ها برای مقاومت در برابر تلاطم های شدید هوایی تست شده است. علت این تکان خوردن هواپیما فقط عبور از میان یکی ازاین تلاطم ها است .درست مثل عبوراتومبیل ازمیان یک جاده خاکی ناهموار ومیگفتم: میدانم برایتان آزار دهنده است علت اینکه شما از تکان خوردن و لرزش این هوا پیما میترسید این است که آسمان را نمی شناسید!تصور میکنید این هواپیما بزودی سقوط خواهد کرد!
یاد یک آشنای ایرانی ام افتادم که سی سال است درآمریکا زندگی میکند باورکردنی نیست ! بارها میگوید که دلش برای ایران و خانواده اش سخت تنگ شد ولی از سفر با هواپیما وحشت دارد! یک بار از من پرسید : کشتی ازامریکا به ایران میرود؟ خنده ام گرفت!گفتم :اری ولی کشتی هایباری .گفت: میروم !!عجیب این است که هزاران هواپیما هروز با میلیون ها مسافر درآسماندر رفت وامد هستند برای انان بندرت اتفافی می افتد حتی برای " توپولف روسی "و هواپیمای "ایرا ن ایر" !
آمار نشان داده از هر ۱۰۰۰ اتومبیل یکی دچار سانحه میشود در صورتی که از هر یک میلیون پرواز ممکن است یک هواپیما دچار سانحه گردد.. کارشناسان میگویند خطر هواپیما فقط در موقع فرودآمدن و بلند شدن است.بسیارکم اتفاق میافتد هواپیما درحین پروازدچار واقعه ای بشودمگر بالش بشکند یا یکی از موتورهایش کنده شود .
با اینکه همه این جیزها رامیدانستم راستش خودم هم داشتم کمی میترسیدم !!.داشتم این فکر ها رامیکردم که هواپیما از لرزش وتکان خوردن افتاد . البته ان خانم هم تقصیرنداشت میگویند ۲۰ در صد آدم ها ازارتفاع میترسند . ولی من کلمه ای به ان خانم نگقتم چون صندلی اش از من دور بود. مهمانداران دوباره مشغول پذیرایی ازمسافران شدند !!
ازروی مانیتور نگاهی به مسیر هواپیما کردم آسمان آلمان هم گذشته بود روبطرف دریای سیاه میرفت . کمی تعجب کردم دریای سیاه کجا ؟هندوستان کجا؟چون پنجره ها بسته بود دقیقا متوجه نشدم .هوا روشن شده یا نه خصوصا اینکه ما به سوی شر ق پرواز میکردیم و طول شب و روز بهم میخورد..
گوشی را روی گوشم گذاشتم کمی با دکمه های موزیک ور رفتم چشمم به اسم" کنی جی " خورد من عاشق شنیدن صدای "ساکسفن "این نوازنده بزرگ هستم . آهنگ معروف او بنام "آوای پرنده " را انتخاب کردم چشم هایم بستم .
فکر میکنم بعدچند لحظه به خواب رفتم..
در اثر تکان دوباره هواپیما بیدار شدم که بزودی از لرزش افتاد .
روی مانیتورنگاهی به مسیرهواپیما انداختم . باورم نشد ازآسمان دریای خزر بطرف ایران میرفت .خواب از چشمم پرید .حالت عجیبی به من دست داشت من بالای آسمان ایران بودم بطرف مازندران رفت ازنزدیکی تهران عبور کرد!
دیگر طافت نیاوردم از جایم بلند شد رفتم پنجره ای پیدا کنم و نگاهی به زمین بیاندازم ..
آسمان تاریک بود نور های مبهمی در چند نقطه در زمین دیده میشد. بودم بیاد تمام عزیزان و دوستان ام افتادم . باخودم میگفتم جه خوب است که انها خواب هسنتد! و نمیدانند که من بدون اینکه به دیدارشان بروم از بالای سرشان عبور میکنم !!
دوباره یاد حرف ان " مرد" افتادم که بعد سی سال وقتی به ایران برگشت از او سوال کردن چه احساسی داری ؟ گفت هیچ !!
همجنان در کنار ان پنجره ایستادم و به زمین نگاه میکردم تاهواپیماازآسمان زاهدان هم عبور کرد. وارد آسمان پاکستان شد. برگشتم سر جایم نشستم برای اولین بار بعد تفریبا ۱۵ ساعت پروازاحساس خستگی می کردم دلم میخواست یک ساعت باقی مانده تا " بمبی " بسرعت بگذرد .
به مهماندار اشاره کردم که برایم یک قهوه بیاورد....
3:39 | Zeitoon | نظرها
جمعه، مهر ۰۵، ۱۳۸۷
امروز همه آمده بودند... من هم رفتم...
"اعتراف"
میدونم بعضیا تعجب میکنن از این نوشتهی من و شاید زیرلبی فحشی هم بدن. اما باید صادق باشم.
من االان از راهپبمایی روز قدس برگشتم! تعجب میکنم چطور تموم این سالها چشمامو به حقیقت بسته بودم و مثل طوطی حرفای کسایی رو تکرار میکردم که حالا مطمئنم صلاح ما رو نمیخواستن.
بذارید از اول بگم که چهجوری شروع شد.
دکتر ارتوپد به من گفت:
باید سهچهار رو بدون هیچ تکونی تو خونه بخوابی. نه کاری، نه باری، نه حتی قدم زدن آرامی. این چند روز فقط به پشت بخواب. دردت که آروم گرفت بعد فیزیوتراپی رو شروع میکنیم.
گفتم آقای دکتر، دستم به دامنت! من نمیتونم یه ساعت بیحرکت یه جا بمونم. حتی تو خواب هی غلت میزنم. حالا سهچهار شبانهروز یه جا بخوابم!! با بیتفاوتی گفت من چه میدونم، رختخوابتو بنداز جلوی تلویزیون و هی بشین فیلم و سریال ببین.
اونموقع این حرفش بهم برخورد. اما الان...
.
اون روز لنگلنگون اومدم خونه. یه پتو برام انداختن جلو تلویزیون (دکتر گفتهبود زیرم باید سفت باشه)و یه بالش و یه ملافه.خواهش کردم کنارم آب و لیوان و مقادیری قرص و خوراکی و البته کنترل تلویزیون و... بذارن و همه برن سراغ کار و زندگیشون!
من موندم و یه تلویزیون به عنوان همدم! تلویزیونی که خاطره خوبی ازش نداشتم و در اثر تبلیغات دشمنان ملت، عین هوو ازش بدم میاومد. اونم روزایی که پنج شش مناسبت با هم مصادف شده بود:
ماه رمضون، روزای ضربت خوردن تا شهادت حضرت علی(ع)، سالگرد جنگ و نزدیک شدن به راهپیمایی روز قدس، شروع مدارس و سخنرانی آقای دکتر احمدینژاد در نیویورک.
اولاش حسابی قاطی کرده بودم! هر هشت کانال رو که میچرخوندم. یه جا صدای توپ و تانک و آژیر قرمز زمان جنگ بود، یه کانال سینهزدن و عزاداری برای حضرت علی، کانال بعدی گریه مردم در سر جنازههای شهدای فلسطین و لبنان رو نشون میداد، کانال بعدی یه آخوند داشته نوحه میخوند...
مثل یه آدم نادون تلویزیون رو خاموش کردم. نیم ساعت بعد دوباره حوصلهم سر رفت و روشنش کردم. برنامهها تقریبا همون بود. منتها کانالی که جنگو نشون میداد و صدای توپ و تانک و آژیر، جاشو داده بود به نوحه و کانالی که نوحه پخش میکرد داشت جنازههای جنگ رو نشون میداد.
مرتب با اکراه و بیزاری کانالها رو میچرخوندم. گاهی حواسم میرفت به مصاحبههایی که اوائل جنگ با رزمندهها کرده بودن. هیچکدومشون نمیگفت برای کشورم میجنگم یا برای ملتم. میگفت برای "اسلام" میجنگم یا برای "امام" میجنگم. میگفتن تا هر وقت "رهبر" بگه میجنگیم.
چیزی ته ِ ته ِ قلبم رو تکون میداد. اما به روم نمیآوردم.
ساعت بعد داشتم با حالت مسخره به مصاحبههای گزارشگر تلویزیون با مردم گوش میکردم که چطور از هر تیپ و سن سفارش رفتن به راهپینمایی روز قدس رو میکردن که یک دفعه صدایی در مغزم گفت:
زیتون!(اسم اصلیام رو صدا زد البته) زیتون! تو فکر میکنی کی هستی؟ ترسیدم. چشمامو بستم. گفتم حتما در اثر خوردن قرصها خیالاتی شدهم.
این چند روز مرتب از بدبختی مردم فلسطین شنیدم و دیدم زنای فلسطینی چطور با فقر و نداری دست و پنجه نرم میکنن. مقایسه کردم با زنان ناشکری که اینروزها در مرغفروشی میبینم و به جای مرغ، سنگدونمرغ و پای مرغ میخرن و کلی غر میزنن که ما معلمیم و چرا نباید حقوقمون کفاف خریدن مرغ و گوشتو بده و در مغازه به هم یاد میدن چطور دو کیلو سنگدون کیلویی 1500 تومن رو با 200 گرم گوشت کیلویی 9 هزار تومن چرخ کنن که بچههاشون نفهمند! و یا پای مرغ کیلویی 300 تومن را چطور تیکه تیکه کنن که پنجههاش در سوپ کریهالمنظر نباشه. یادمه اون موقع چیزی نگفتم. حتی همدردی کردم. ولی حالا دلم میخواست میدیدمشون و میگفتم زن! چطور دلت میاد سنگدون بخوری وقتی مردم کشورهای دیگه گرسنهن. الهی کوفت بخوری! بفرستش برای اونا!
تلویزیون مرتب سخنرانی پارسال دکتر احمدینژادو پخش میکرد. شاید بار اول و دوم زیاد ملتفت نشدم اما یکبار که با چشمان باز گوش کردم دیدم هیچ بد حرف نزده هیچی خیلی هم خوب حرف زده و این دشمنان اسلام و رهبر بودن که تو گوش ما خوندن زر زده!(خدا منو ببخشه. خودشون زر زدن!)
بگی نگی خیلی منتظر سخنرانی امسالش بودم و چون میدونستم در اون ساعت شب سیبا هم خونهست باهاش شرط کردم بذاره قشنگ حرفاشو گوش بدم و هی وسطش پارازیت نده تا فکرمو مغشوش کنه.
قلبم تند تند میزد. سیبا نمیدونست چمه. گفت اگه درد داری یه قرص دیگه بخور. و به زور بهم یه قرص قوی داد. چشمامو بستم تا وقت زودتر بگذره که...
یک دفعه برنامه قطع شد و صدای شیرین و ملکوتی رئیس جمهور عزیزمون بهگوشم رسد. انگار صداش از عرش میومد نه از زمین. نمیتونستم چشمامو باز کنم. میگفتم مبادا این صدای زیبا قطع بشه.
آیهی اول رو که خوند با این که معنیشو نفهمیدم اما یهو انگار دردم تموم شد. دچار سرخوشی و رخوت عجیبی شدم. او داشت از آیندهای روشن، صلح پایدار و گسترش عشق و محبت حرف میزد.
تمام بدنم داغ شد.
دکتر شجاعانه از ملتهای عراق و فلسطین و افغانستان و لبنان و کشورهای آفریقایی و آمریکای جنوبی دفاع میکرد.
نور امید در دلم روشن شد. اصلا انگار پشت پلکم آتیش روشن کرده بودن.
با احتیاط چشمامو باز کردم. وای خدای من، چی میدیدم... من دکتر احمدینژاد رو چون خورشیدی فروزان دیدم. چقدر بعضی آدمهای خودفروخته پارسال هاله سرش رو مسخره کرده بودن. امسال چیزی بود ورای هاله!
نفهمیدم چند دقیقه گذشت که او با یاری خدا به طرفهالعینی تمام ریشههای اصلي شرايط حاکم بر جهان رو بیرون کشید و راهحلهای آنها را هم تمام و کمال گفت!
از جهان گفت، از انسان ، از آزادی و عبودیت و از عدالت که اساس خلقت انسان و همه آفرينشه.
او چون پیامبری که برای پیروان خود قصه میگه حرف میزد... و هیچکس- چه اونور در نیویورک و چه اینور در پشت تلویزیونها- نمیتونست یک لحظه از جای خود تکون بخوره.(بعدا شنیدم تلویزیونهای ماهواره به صورت موذیانهای صندلیهای خالی را که سر سخنرانی جرج بوش فیلمبرداری شده بود نشون میدادن)او از انرژی هستهای که حق مسلم ماست گفت. از مردم امریکا و اروپا خواست گول یک مشت آدم زيادهخواه و تجاوزطلب را نخورن.
و یک تنه طومار امپراطوری آمریکا و اسرائیل را بالکل در هم پیچید.
مهندس احمدینژاد ثابت کرد که فقط ساختار کشور ما در جهان میتونه دووم بیاره و باید الگوی تمام کشورها قرار بگیره وگرنه جهان محکوم به فناست.
من همینطور بیاختیار از چشمام اشک میومد و سیبا فکر میکرد خل شدم.
گفتم سیبا جان... من تازه فهمیدم دنیا دست کیه. نمیدونم چطور از این همه سال غفلت استغفار کنم.
همون موقع بود که تصمیم گرفتم حتما تو راهپیمایی روز قدس شرکت کنم.
سیبا گفت با این کمر درد تو که نمیتونی قدم از قدم برداری. توی دلم گفتم خدا به این بنده تازه عاقلشدهش رحم میکنه و دعاهای منو مستجاب میکنه.
بعد مصاحبه لری کینگ را با دکتر دیدم که چطور دکتر دماغ لری را به تمامی لای در گذاشت! و ذوق کردم.
صبح امروز جمعه. به سختی حاضر شدم و با عصا از پلهها پایین رفتم. سیبا نه تنها کمکم نکرد، با چشمهایی حاکی ازمسخرگی نگام میکرد.
همینکه به جمعیت راهپیمایان روز قدس رسیدم یکهو انگار نیرویی منو پشتیبانی کرد. احساس کردم دارم خوب میشم. تا جایی که یهو عصام رو انداختم دور و دوان دوان بین مردم رفتم.
ببخشید، اینقدر که همراه جمعیت شعار دادم صدام گرفته. اینقدر مرگ بر آمریکاو مرگ بر اسرائیل گفتیم که فکر کنم کارشان همین امسال تمام باشد. زنی بغل دست من داد زد مرگ بر انگلیس. لبی گزیدم و گفتم هیس ... امسال این دو تا و سال بعد انشاا... انگلیس و هلند و سال بعدترش فرانسه و دانمارک و...
زن با خوشحالی خندید و چشمکی زد و گفت آها. دوتا، دوتا! یکهو نمیشه دنیا رو درست کرد.
وقتی برگشتم چشمهای سیبا داشت چهارتا میشد. خوب و سرحال بودم.
الهی شکر که خدای مهربون همیشه در توبه را به روی بندگانش باز نگه میداره.
من با افتخار اعلام میکنم که در انتخابات آینده ریاست جمهوری به احمدینژاد این ناجی بشریت و سازنده جهانی پر از عدل و داد رأی میدم!
یادم باشه فردا حتما با یه دسته گل برم مطب آقای دکتر ارتوپد و ازش تشکر کنم که این توفیق الهی رو نصیبم کرد.
هرگونه فحش و توهین در نظرخواهی، به حساب 100 جرج بوش واریز خواهد شد
میدونم بعضیا تعجب میکنن از این نوشتهی من و شاید زیرلبی فحشی هم بدن. اما باید صادق باشم.
من االان از راهپبمایی روز قدس برگشتم! تعجب میکنم چطور تموم این سالها چشمامو به حقیقت بسته بودم و مثل طوطی حرفای کسایی رو تکرار میکردم که حالا مطمئنم صلاح ما رو نمیخواستن.
بذارید از اول بگم که چهجوری شروع شد.
دکتر ارتوپد به من گفت:
باید سهچهار رو بدون هیچ تکونی تو خونه بخوابی. نه کاری، نه باری، نه حتی قدم زدن آرامی. این چند روز فقط به پشت بخواب. دردت که آروم گرفت بعد فیزیوتراپی رو شروع میکنیم.
گفتم آقای دکتر، دستم به دامنت! من نمیتونم یه ساعت بیحرکت یه جا بمونم. حتی تو خواب هی غلت میزنم. حالا سهچهار شبانهروز یه جا بخوابم!! با بیتفاوتی گفت من چه میدونم، رختخوابتو بنداز جلوی تلویزیون و هی بشین فیلم و سریال ببین.
اونموقع این حرفش بهم برخورد. اما الان...
.
اون روز لنگلنگون اومدم خونه. یه پتو برام انداختن جلو تلویزیون (دکتر گفتهبود زیرم باید سفت باشه)و یه بالش و یه ملافه.خواهش کردم کنارم آب و لیوان و مقادیری قرص و خوراکی و البته کنترل تلویزیون و... بذارن و همه برن سراغ کار و زندگیشون!
من موندم و یه تلویزیون به عنوان همدم! تلویزیونی که خاطره خوبی ازش نداشتم و در اثر تبلیغات دشمنان ملت، عین هوو ازش بدم میاومد. اونم روزایی که پنج شش مناسبت با هم مصادف شده بود:
ماه رمضون، روزای ضربت خوردن تا شهادت حضرت علی(ع)، سالگرد جنگ و نزدیک شدن به راهپیمایی روز قدس، شروع مدارس و سخنرانی آقای دکتر احمدینژاد در نیویورک.
اولاش حسابی قاطی کرده بودم! هر هشت کانال رو که میچرخوندم. یه جا صدای توپ و تانک و آژیر قرمز زمان جنگ بود، یه کانال سینهزدن و عزاداری برای حضرت علی، کانال بعدی گریه مردم در سر جنازههای شهدای فلسطین و لبنان رو نشون میداد، کانال بعدی یه آخوند داشته نوحه میخوند...
مثل یه آدم نادون تلویزیون رو خاموش کردم. نیم ساعت بعد دوباره حوصلهم سر رفت و روشنش کردم. برنامهها تقریبا همون بود. منتها کانالی که جنگو نشون میداد و صدای توپ و تانک و آژیر، جاشو داده بود به نوحه و کانالی که نوحه پخش میکرد داشت جنازههای جنگ رو نشون میداد.
مرتب با اکراه و بیزاری کانالها رو میچرخوندم. گاهی حواسم میرفت به مصاحبههایی که اوائل جنگ با رزمندهها کرده بودن. هیچکدومشون نمیگفت برای کشورم میجنگم یا برای ملتم. میگفت برای "اسلام" میجنگم یا برای "امام" میجنگم. میگفتن تا هر وقت "رهبر" بگه میجنگیم.
چیزی ته ِ ته ِ قلبم رو تکون میداد. اما به روم نمیآوردم.
ساعت بعد داشتم با حالت مسخره به مصاحبههای گزارشگر تلویزیون با مردم گوش میکردم که چطور از هر تیپ و سن سفارش رفتن به راهپینمایی روز قدس رو میکردن که یک دفعه صدایی در مغزم گفت:
زیتون!(اسم اصلیام رو صدا زد البته) زیتون! تو فکر میکنی کی هستی؟ ترسیدم. چشمامو بستم. گفتم حتما در اثر خوردن قرصها خیالاتی شدهم.
این چند روز مرتب از بدبختی مردم فلسطین شنیدم و دیدم زنای فلسطینی چطور با فقر و نداری دست و پنجه نرم میکنن. مقایسه کردم با زنان ناشکری که اینروزها در مرغفروشی میبینم و به جای مرغ، سنگدونمرغ و پای مرغ میخرن و کلی غر میزنن که ما معلمیم و چرا نباید حقوقمون کفاف خریدن مرغ و گوشتو بده و در مغازه به هم یاد میدن چطور دو کیلو سنگدون کیلویی 1500 تومن رو با 200 گرم گوشت کیلویی 9 هزار تومن چرخ کنن که بچههاشون نفهمند! و یا پای مرغ کیلویی 300 تومن را چطور تیکه تیکه کنن که پنجههاش در سوپ کریهالمنظر نباشه. یادمه اون موقع چیزی نگفتم. حتی همدردی کردم. ولی حالا دلم میخواست میدیدمشون و میگفتم زن! چطور دلت میاد سنگدون بخوری وقتی مردم کشورهای دیگه گرسنهن. الهی کوفت بخوری! بفرستش برای اونا!
تلویزیون مرتب سخنرانی پارسال دکتر احمدینژادو پخش میکرد. شاید بار اول و دوم زیاد ملتفت نشدم اما یکبار که با چشمان باز گوش کردم دیدم هیچ بد حرف نزده هیچی خیلی هم خوب حرف زده و این دشمنان اسلام و رهبر بودن که تو گوش ما خوندن زر زده!(خدا منو ببخشه. خودشون زر زدن!)
بگی نگی خیلی منتظر سخنرانی امسالش بودم و چون میدونستم در اون ساعت شب سیبا هم خونهست باهاش شرط کردم بذاره قشنگ حرفاشو گوش بدم و هی وسطش پارازیت نده تا فکرمو مغشوش کنه.
قلبم تند تند میزد. سیبا نمیدونست چمه. گفت اگه درد داری یه قرص دیگه بخور. و به زور بهم یه قرص قوی داد. چشمامو بستم تا وقت زودتر بگذره که...
یک دفعه برنامه قطع شد و صدای شیرین و ملکوتی رئیس جمهور عزیزمون بهگوشم رسد. انگار صداش از عرش میومد نه از زمین. نمیتونستم چشمامو باز کنم. میگفتم مبادا این صدای زیبا قطع بشه.
آیهی اول رو که خوند با این که معنیشو نفهمیدم اما یهو انگار دردم تموم شد. دچار سرخوشی و رخوت عجیبی شدم. او داشت از آیندهای روشن، صلح پایدار و گسترش عشق و محبت حرف میزد.
تمام بدنم داغ شد.
دکتر شجاعانه از ملتهای عراق و فلسطین و افغانستان و لبنان و کشورهای آفریقایی و آمریکای جنوبی دفاع میکرد.
نور امید در دلم روشن شد. اصلا انگار پشت پلکم آتیش روشن کرده بودن.
با احتیاط چشمامو باز کردم. وای خدای من، چی میدیدم... من دکتر احمدینژاد رو چون خورشیدی فروزان دیدم. چقدر بعضی آدمهای خودفروخته پارسال هاله سرش رو مسخره کرده بودن. امسال چیزی بود ورای هاله!
نفهمیدم چند دقیقه گذشت که او با یاری خدا به طرفهالعینی تمام ریشههای اصلي شرايط حاکم بر جهان رو بیرون کشید و راهحلهای آنها را هم تمام و کمال گفت!
از جهان گفت، از انسان ، از آزادی و عبودیت و از عدالت که اساس خلقت انسان و همه آفرينشه.
او چون پیامبری که برای پیروان خود قصه میگه حرف میزد... و هیچکس- چه اونور در نیویورک و چه اینور در پشت تلویزیونها- نمیتونست یک لحظه از جای خود تکون بخوره.(بعدا شنیدم تلویزیونهای ماهواره به صورت موذیانهای صندلیهای خالی را که سر سخنرانی جرج بوش فیلمبرداری شده بود نشون میدادن)او از انرژی هستهای که حق مسلم ماست گفت. از مردم امریکا و اروپا خواست گول یک مشت آدم زيادهخواه و تجاوزطلب را نخورن.
و یک تنه طومار امپراطوری آمریکا و اسرائیل را بالکل در هم پیچید.
مهندس احمدینژاد ثابت کرد که فقط ساختار کشور ما در جهان میتونه دووم بیاره و باید الگوی تمام کشورها قرار بگیره وگرنه جهان محکوم به فناست.
من همینطور بیاختیار از چشمام اشک میومد و سیبا فکر میکرد خل شدم.
گفتم سیبا جان... من تازه فهمیدم دنیا دست کیه. نمیدونم چطور از این همه سال غفلت استغفار کنم.
همون موقع بود که تصمیم گرفتم حتما تو راهپیمایی روز قدس شرکت کنم.
سیبا گفت با این کمر درد تو که نمیتونی قدم از قدم برداری. توی دلم گفتم خدا به این بنده تازه عاقلشدهش رحم میکنه و دعاهای منو مستجاب میکنه.
بعد مصاحبه لری کینگ را با دکتر دیدم که چطور دکتر دماغ لری را به تمامی لای در گذاشت! و ذوق کردم.
صبح امروز جمعه. به سختی حاضر شدم و با عصا از پلهها پایین رفتم. سیبا نه تنها کمکم نکرد، با چشمهایی حاکی ازمسخرگی نگام میکرد.
همینکه به جمعیت راهپیمایان روز قدس رسیدم یکهو انگار نیرویی منو پشتیبانی کرد. احساس کردم دارم خوب میشم. تا جایی که یهو عصام رو انداختم دور و دوان دوان بین مردم رفتم.
ببخشید، اینقدر که همراه جمعیت شعار دادم صدام گرفته. اینقدر مرگ بر آمریکاو مرگ بر اسرائیل گفتیم که فکر کنم کارشان همین امسال تمام باشد. زنی بغل دست من داد زد مرگ بر انگلیس. لبی گزیدم و گفتم هیس ... امسال این دو تا و سال بعد انشاا... انگلیس و هلند و سال بعدترش فرانسه و دانمارک و...
زن با خوشحالی خندید و چشمکی زد و گفت آها. دوتا، دوتا! یکهو نمیشه دنیا رو درست کرد.
وقتی برگشتم چشمهای سیبا داشت چهارتا میشد. خوب و سرحال بودم.
الهی شکر که خدای مهربون همیشه در توبه را به روی بندگانش باز نگه میداره.
من با افتخار اعلام میکنم که در انتخابات آینده ریاست جمهوری به احمدینژاد این ناجی بشریت و سازنده جهانی پر از عدل و داد رأی میدم!
یادم باشه فردا حتما با یه دسته گل برم مطب آقای دکتر ارتوپد و ازش تشکر کنم که این توفیق الهی رو نصیبم کرد.
هرگونه فحش و توهین در نظرخواهی، به حساب 100 جرج بوش واریز خواهد شد
جمعه، شهریور ۲۹، ۱۳۸۷
این شش سال ِ آزگار...
هر سال حدودای 25 شهریور که میشه عزا میگیرم که چی باید برای سالگرد وبلاگنویسیم بنویسم. نه بلدم یه متن شاعرانه احساساتی بنویسم و نه بلدم بشینم بهصورت منطقی جمعبندی کنم و آمار دربیارم که آره من اینقدر پسرفت یا پیشرفت داشتم.
فقط میدونم تو این شش سال کلی چیز یاد گرفتم و کلی تجربه اندوختم. که اگر بیشتر از محیط واقعی زندگی بیشتر نبوده مسلما کمتر هم نبوده. از همه مهمتر، کلی دوست خوب پیدا کردم. حتی از بین مخالفینم.
اینو گفتم برای خودم که گاهی میشینم کلی فحش میدم به خودم که چرا اصلا شروع کردم. چرا کلی از وقت خواب واستراحت و وقتی که باید در کنار خانواده باشم رو گذاشتم سر وبلاگنویسی. شاید مسخره باشه گاهی دکتر اخطار جدی داده یه مدت اصلا نرو پای کامپیوتر ولی گوش نکردم و تا صبح نشستم پاش.
تابهحال 900 پست تو این وبلاگ نوشتم. گاهی هر پست چند شماره(اگه حد متوسط چهار پنج شماره نوشته باشم خیلی میشه ها...) کلی خون دل خوردم تا زیتون رو قسطی خونهدار کردم، شوهرش دادم، کار براش پیدا کردم، اگه اخراجش کردن از پا ننشستم و دلداریش دادم باز کار دیگری براش جور کردم، باردارش کردم(با کمک سیبا البته) زائوندمش... کلی کار ریختم سرش اما نذاشتم هیچوقت وبلاگنویسی رو ترک کنه. چون میدونم براش لازمه!
بهترین لحظاتم در اینترنت وقتی بوده که حس کردم برای کسی مفید بودم. کاش باشم. چون من واقعا همه رو دوست دارم. ممکنه گاهی از دست کسی عصبانی شدم اما حتما بعدش پشیمون شدم. اگر بهش نگفتم از حماقتم بوده!
از اینکه شش ساله تحملم میکنید ممنون!و اگه تو این مدت کسی رو ناخواسته رنجوندم معذرت...
با تمام اینها خوشحالم زیتون رو دارم و از این دریچه با شما در ارتباطم:×
14:47 | Zeitoon | نظرها
فقط میدونم تو این شش سال کلی چیز یاد گرفتم و کلی تجربه اندوختم. که اگر بیشتر از محیط واقعی زندگی بیشتر نبوده مسلما کمتر هم نبوده. از همه مهمتر، کلی دوست خوب پیدا کردم. حتی از بین مخالفینم.
اینو گفتم برای خودم که گاهی میشینم کلی فحش میدم به خودم که چرا اصلا شروع کردم. چرا کلی از وقت خواب واستراحت و وقتی که باید در کنار خانواده باشم رو گذاشتم سر وبلاگنویسی. شاید مسخره باشه گاهی دکتر اخطار جدی داده یه مدت اصلا نرو پای کامپیوتر ولی گوش نکردم و تا صبح نشستم پاش.
تابهحال 900 پست تو این وبلاگ نوشتم. گاهی هر پست چند شماره(اگه حد متوسط چهار پنج شماره نوشته باشم خیلی میشه ها...) کلی خون دل خوردم تا زیتون رو قسطی خونهدار کردم، شوهرش دادم، کار براش پیدا کردم، اگه اخراجش کردن از پا ننشستم و دلداریش دادم باز کار دیگری براش جور کردم، باردارش کردم(با کمک سیبا البته) زائوندمش... کلی کار ریختم سرش اما نذاشتم هیچوقت وبلاگنویسی رو ترک کنه. چون میدونم براش لازمه!
بهترین لحظاتم در اینترنت وقتی بوده که حس کردم برای کسی مفید بودم. کاش باشم. چون من واقعا همه رو دوست دارم. ممکنه گاهی از دست کسی عصبانی شدم اما حتما بعدش پشیمون شدم. اگر بهش نگفتم از حماقتم بوده!
از اینکه شش ساله تحملم میکنید ممنون!و اگه تو این مدت کسی رو ناخواسته رنجوندم معذرت...
با تمام اینها خوشحالم زیتون رو دارم و از این دریچه با شما در ارتباطم:×
14:47 | Zeitoon | نظرها
اشتراک در:
پستها (Atom)
