1- شام خورده بودیم که یکی از همسایهها کاسهای بزرگ آش بیرنگ و رخ و آبکی برایمان آورد. گفت فامیلشان پخته و یک دیگ گنده برایشان آورده و اینقدر زیاد است که نمیتوانند تنها تنها بخورند. با شناختی که از او دارم مطمئن بودم اگر آش بهدرخور بود امکان نداشت ازاین بذل و بخششها بکند. با اینهمه تشکر کردم و گرفتمش. با قاشق مقداری از آن در یک نعبلکی ریختم و چشیدم. به جز بیرنگ و لعابی، بیمزه و بی نمک و ادویه هم بود. موادش اما بدنبود. گذاشتمش در یخچال تا ببینم چکارش باید بکنم.
فردا ظهر ریختمش در یک قابلمه. زیرش را روشن کردم. از آنطرف در ماهیتابهای مقداری روغن و پیاز داغ ریختم و کلی زردچوبه و فلفل و ادویه و نمک و کمی زعفران و آخرهاش هم مقداری نعناع خشک اضافه کردم. وقتی دو جوش زد ریختمش در قابلمه. هنوز چند دقیقهای نگذشته بود که تبدیل شد به آشرشتهای خوشرنگ و خوشمزه و درست حسابی. نیم ساعت گذاشتم بجوشد و البته کلی هم کشک جوشاندم برای رویش.
نمیشد هم ناهار آش رشته بخورم و هم شام. عصر که شد در کاسهی چینی خوشگلی مقداری از همان آش را که داغ کرده بودم ریختم و با نعناع داغ و پیاز داغ و کشک تزئینش کردم و بردم برای همان همسایه!
بعد از افطار زنگ زد: عجب آش خوشمزهای! دستت درد نکنه. چه خوب جاافتاده بود . مامان برات درست کرده آورده؟ گفتم نه خودم از مامان یاد گرفتم. گفت حتما باید دستورشو به من بدی. گفتم اختیار دارید شما خودتون استادید! گفت نه والله تعارف نکن خیلی عالی شده. هم رشتهاش اندازهست هم حبوباتش و هم سبزیش و البته اصل کار ادویهش.
در دلم گفتم دست فامیلتون درد نکنه!
اینم یه عکس برای آش ندیدگان که تو فلیکر پیدا کردم.
2- چهارشنبه 20 شهریور ساعت سه بعد از ظهر در برنامه بچهها، مجری داشت حدیثی تعریف میکرد:
بچههای عزیز، امام جعفر صادق شبی داشت از کوچهای رد میشد. از یکی از خونهها صدای ساز و آواز غیر مجاز میاومد. همین که حضرت به جلوی اون خونه رسید کنیزی ازش بیرون آمد که زبالهها را دم در بگذاره. حضرت ایستاد و به او گفت تو پیش بنده کار میکنی یا صاحب؟
کنیز گفت معلومه، پیش صاحب! امام جعفر صادق به او فرمود که با توجه به این صداهای لهو و لعب، صاحبت بیشتر به بنده میخوره تا صاحب! و رفت... در همین حین صاحباومده بود دم در ببینه چرا کنیزش دیر کرده. این جملهی آخر حضرت را شنید. فکر کرد. متحول واز خودش بیخود شد و همینطور پابرهنه دنبال حضرت دوید. از آن به بعد لقب آن مرد شد پابرهنه!(به عربی هم گفت پابرهنه چی میشه. من یادم نمونده)
من نمیدونم بچه کوچولوهااز این داستان چه نتیجهای گرفتن. ولی من شخصا این نتیجهها رو گرفتم : الف- اون زمان هم آشغالا رو باید سر ساعت 9 شب میذاشتن دم در تا آشغالانس برسه. ب- اینکه صاحبها خیلی مهربون و باحساب کتاب بودن که کنیزشون چند دقیقه دیر کرده یا نکرده، حتی اگه مست و پاتیل و مشغول لهو و لعب بودن. ج- صاحبها پابرهنه میومدن دم در. دال- به جای اینکه کمیته بریزه تو مهمونیا فقط یه تذکر میدادن. ه- مردم اونزمان خیلی بیشتر از مردم این زمان استعداد متحول شدن داشتند. و- اون زمان هم موسیقی انواع مجاز و غیر مجاز داشته(شورای مشت محکم بر دهان موسیقی استکبار جهانی داشتن). ز- دلیل اینکه چرا مرد دنبال حضرت دوید بر من معلوم نگشت... خواست تشکر کنه یا چیز دیگر.
3- این موهای بافتهی دور سر یولیا تیموشنکو نخستوزیر اوکراین منو کشته! مصنوعیه یا طبیعی؟ خیلی خوشگله ها... همیشه هم همینجوری درستش میکنه.
4- همونطور که پیشبینی میکردم در یکی دو سریال ماه رمضون اسم زن دوم هست. ییکیش در سریال روز حسرت که پسر حاجی بعد از ناکار کردن عروس اولیش(همون که بلد نبود ترمز دستی ماشین رو چهجوری میکشن) میره یواشکی منشی دوستشو عقد میکنه. و در سریال مأمور بدرقه راننده کلانتری دو زنهست و کلی سربه سرش میذارن.
5- بقیه سریالها که واقعا اینقدر که کشش میدن آدم چند قسمتش رو هم نبینه انگار هیچی رو از دست نداده ( گرچه هر سیقسمتشونو هم نبینی چیزیو از دست ندادی) باورکنید من احساس وظیفه میکنم گاهی نگاه کنم ببینم با پول مالیاتهای ما چه غلطی میکنن و چیا میخوان به خورد ما بدن:) داماد خانواده داداشی ده قسمته که داره طبق دستورات جلال بین خانواده تفرقه بیندازه. ایشالله بیستقسمت دیگه طول میکشه. سمنوپزون که من فکر کردم چند شب مهمونمون باشه کارش خیلی بیشتر از ایناست. من نگران دیگهای مسی سفیدکرده ی بیبیام یه وقت رنگشون نپره! اَه اَه اینقدر همهشون خنگن که نفهمیدن ریخت و پاش جوونههای گندم کار داماد خانوادهست. بیبی افسردگی دو حلقوی سمنویی گرفته! داداشی داره مشکوک میزنه. نرگس وفادارانه پاش وایساده(چرا نقششو ندادن بهاره رهنما؟ به نظرم باید اعتراض کنه)
خوب شد این معصومه(تو سریال روز حسرت) مرد و ما شاهد مظلومیت بیش از حدش و قربون صدقهش با مادر شوورش نرجس جون اینا نباشیم. بابا صد رحمت به هووش! مواد میکشه اما لوس بازی در نمیاره.
در "مأمور بدرقه" هم تا این مهشید جونم اینا" با بازی بهاره رهنما، که از ازل تا الاابد میخواد رل دختر منتظر خواستگارو بازی کنه، تا به اون پسره نرسه سریال تموم نمیشه. زن فرامرز هنوز عشق شوهر معتاد الدنگشو میکنه و به طور غیرناشزانهای تا میگه خانم برو تو میره تو!
در بزنگاه هم که عطاران دوربینو کاشته و هر کسی هر جور دوست داره بازی میکنه!
آصف برادر نادر(عطاران) دو دختر داره به نامهای فرزانه( خیلی خوشگل) و فریده (زشت) کلی با زشتیش جوک درست میکنن و ملت میخندن.
6- برای دوستی میخواستیم برای طرح اکرام بچهای انتخاب کنیم که ماهیانه مبلغی بزیزه به حسابش تا در خانوادهخودش بزرگ شه. آلبومها رو که ورق میزدیم ، حاج آقای مسئولش گفت: ببخشید خوشگلها رو زودتر بردن. بخصوص دخترها رو.. دقت نکرده بودیم که بیشتر بچههای که مونده بودن پسرن و بعضا با لب و لوچه کج و گوشهای بَلَبلی. دوستم طبق معمول ایرانیها که دهن بینن آلبومو بست و گفت ئه... منم دختر میخوام. یه دختر ناز و مموشی. کی دوباره مراجعه کنم؟
بهش گفتم بابا چه فرق میکنه. مگه پسرها خرج و مخارج نمیخوان. مگه نباید ادامه تحصیل بدن. دوستم گفت آخه پسر کوچولوهای خوشگلو همه انتخاب کردن و اینا موندن و دوباره آلبوموسریع ورق زد و به عکس پسر چهارده پونزدهسالهی دماغ بزرگ و چشم ریز با چند خال اشاره کرد. گفتم ازت اصلا توقع نداشتم. بچه بچهست. همه غذا میخوان خرج تحصیل میخوان. تازه این که نمیخواد پیش تو زندگی کنه. به خوشگلیش چیکار داری.
حالا شما فکر کنید همین جریان تو جامعه همهجا هست. معلمها هوای دانشآموز خوشگلو بیشتر دارن. دانشجوهای خوشگل بیشتر رو بورسن. موقع استخدام. تو فامیل. و مثل سریال مامور بدرقه برای خواستگاری...
بعضی اوقات پیش خودم میگم همینه که اینقدر مردم رو آوردن به عملکردن اعضای مختلف! زیبایی شده ملاک همه چیز...
7- دستگیری یک فعال حقوق بشر آذربایجانی در کرج.
دستگیری 18 تن از فعالان آذربایجان در یک مراسم افطار...(در اون ساعت اون مأمورا که حمله کردن مگه خودشون روزه نبودن؟)
8- ده دقیقه بیشتر وقت نمیبره!
در نظرسنجی رادیو زمانه شرکت کنید. کافیه سیتا سوال رو جواب بدید. هم احتمالا در پیشرفت این رادیو سهمی خواهید داشت و
هم ممکنه یکی از سه لپتاپی رو که برای قدردانی از شما در نظرگرفتن ببرید. هم دنیا رو دارید و هم آخرت:)
9- اهری عزیز سوالی کرده در مورد اینکه چهجوری میشه یه پسر بچهی پونزده شونزده سالهی شیطون رو درسخون کنیم.
اگه راهی به نظرتون میرسه لطفا برید در نظرخواهیش بنویسید.
بیچاره بچهها در ایران خیلی گرفتار درسن. بخصوص در سالهای آخر اینقدر برای کنکور نگرانشون میکنیم که میبُرَن! حتما همهشونم(بخصوص پسرا) باید بشن مهندس واگه تجربی خونده باشن دندونپزشک! نه از تفریح خبری هست و نه از گردش. باید بچپن تو یه اتاق و هی بخونن و هی بخونن. مامانشونم از خونه جم نخوره و راهبه راه براش آبمیوه و پسته مغز شده(اگه مامانا روشون میشد براش میجویدن و دهنش می ذاشتن که بچهشون انرژیش در بست در اختیار درس باشه) بعضیاشون در دوره پیش دانشگاهی تا 20 کیلو چاق میش بس که میتپونن بهشون!
10- آخ که چقدر از دست این احمدینژاد لجم میگیره که در حرف گفته پارا المپیک از المپیک هم مهمتره!
آخه توروخدا شده یک بار خودت ویلچر سوار شی و یا چشماتو ببندی و بری تو کوچه، خیابون، پاساژ، دانشگاه، پارک، سینما و خونهی دوست و آشنا ببینی چه زجری میکشن!؟ در کشوری که تو رئیسجمهورشی، یک معلول جسمی کجا حقوق برابر رفاه برابر داره با یک آدم سالم. حتی سینما آزادی رو که سالها طول کشید ساختن برای ورود بهش شیب نساختن. چیکار کردی برای معلولین؟ منتظری با کلی تلاش شبانهروزی و همت خودشون مدال بیارن تا به اسم خودت ثبتش کنی کلک؟
11- آگهی بازرگانی:
پورتن رو میشناسم!
برای عضلات فکم استفاده میکنم، تا تو دورههای زنونه از حرف زدن از کسی عقب نیفتم.به شما هم توصیه میکنم استفاده کنید.
همه باهم: پورتن مناسب ِ هر تن!
اینهمه آگهی آنتی فمینیستی. اینم روش! !
جمعه، شهریور ۲۲، ۱۳۸۷
درهم...
برچسبها:
آش رشته,
احمدی نژاد,
پارا المپیک,
دستگیری,
رادیو زمانه,
طرح اکرام,
همسر دوم,
یولیا تیموشنکو
چهارشنبه، شهریور ۱۳، ۱۳۸۷
شستشوی مغزی در یکماه!
1- ما فعلا بعد از یک شب دیدن سریالهای بعد از افطار ماه رمضان به این نتایج جالب رسیدیم.
الف- شبکه یک ، "سریال حسرت"، با کارگردانی سیروسخان مقدم:
میفهمیم دختری که پسر حاجیها انتخاب میکنند باید خوشگل باشد اما نمازخوان و چادری، چشم و گوشبسته ، حرف گوشکن، خنگ به نحوی که حتی نداند ترمز دستی ماشین را چگونه میکشند.
این فیلم نشان میدهد که ما خانمها اگر شب عروسیمان پسرحاجی عوضیبازی در آورد تحمل کنیم و هی "چشم، چشم" و"بهت وفادار میمونم" بگوییم! اما برایمان مهم نباشد پسرحاجی بعدا سهزن عقدی دیگر بگیرد. عاشق خانوادهی شوهر باشیم!
اصلا به پسرحاجی نگوییم مرتیکه قبل از رفتن به ماهعسل برو ترمزدستیات را بده درست کنند تا هی زرت و زرت در سرپایینیهای جادهچالوس ول نشویم! اصلا این غلطهای زیادی به خانمها نیامده!
ب- شبکه دو، سریال "مثل هیچکس" با کارگردانی عبدالحسین برزیده:
داداشی، پسر حاجیبازاری که بعد از پدر، سالارِ خانواده است وظیفهدارد همه را به سرانجام برساند و مواظب ناموس(های)خانواده باشد. برعکس بازاریهای واقعی، بازاری توی سریال ماه رمضان هیچ دزد و مالمردمخور نیست. چک بدهدکارش را- که رقم بالایی هم دارد مثل خنگولها بدون رسید به او پس میدهد که هر وقت داشت بدهد! عشقش(طبق معمول دختر عمو جان) بعد از سالها منتظر نشسته که تمام خواهربرادرهای داداشی ازدواج کنند تا بیاید او را بگیرد.
طبق معمول اینگونه سریالها، حاجخانوم قصهی ما( با بازی پروانه معصومی) مادر داداشی، درجهی خوبی و مؤمنیاش با تعداد دیگ و قابلمههای مسی که میخواهد برای پختن نذری سفید کند و بعدا بار بگذارد(که احتمالا جریان بارگذاشتن تا کشیدن و بین مردم قسمت کردن یک چند شبی به طول میکشد) سنجیده میشود.
خانمهای خانواده منفعل، مفتخور برادر، عاشق برادر و فقط فکر سور و سات شکمند و اصلا انگار مغز فکر کردن ندارند!
آنها چادر گلگلی به کمر میبندند و تند تند با پارو و آبگردان شلهزرد، آش و یا مثل این فیلم سمنو به هم میزنند!(وظیفهی تاریخی) حین همزدن آش آرزو هم ، اشکال ندارد ، میکنند!
ج- شبکه سه، سریال "بزنگاه"، به کارگردانی رضا عطاران:
قسمت اولش که همه در یک مجلس ختم و قبرستان گذشت.
رضا عطاران تازگیها فکر میکند در کارهای خودش هر کاری جلوی دوربین بکند بامزهاست! مثلا کارهای مسخرهای مثل قرمز پوشیدن در مراسم ختم و خوابیدن کنار جسد و بیخیالی طیکردن.
ما از این فیلم میفهمیم که مردها همه مشغول دوز و کلک و از هم دزدیدن هستند و زنها صبورانه بار عاطفی فیلم و گریهکردن برای مرده و... به دوش میکشند!
د- شبکه چهار خوشبختانه هنوز وارد بازی شستشوی مغزی ماه رمضان نشده!
ه- شبکه پنج، سریال "مأمور بدرقه"، به کارگردانی سعید سلطانی:
در این فیلم ما میفهمیم هرگز نباید به سرمایهداران و حاجیبازاریهایی که بدون نوبت با پارتیبازی میخواهند در بانک کارشان را راه بیندازند اعتراض کنیم، چون ممکن است ( مثل سیروس گرجستانی )روزی کارمان به او بیفتد! و آن حاجآقای مهربان قرار بوده با کلی حقوق و مزایا استخداممان کند اما وقتی میبیند ما همان اعتراض کنندهی توی بانکیم عصبانی میشود و لطفش را از ما آدم بیچشم و رو و معترض دریغ مینماید.
همچینین یاد گرفتیم که اگر شوهرمان معتاد و دزد و قاچاقچی باشد(با بازی جواد رضویان) مرتب او را با احترام فراوان "آقا فرامرز" صدا بزنیم چون او برایمان یک ماشین ( احتمالا دزدی) خریده! و هی به او تعظیم کنیم و برایش منقل آماده کنیم و هر وقت دم در بهمان با پرخاش گفت: "خانم، برو تو" فوری بگوییم چشم و برویم توی خانه.
این جملهی " خانم، شما برو تو. به این کارها کار نداشتهباش!" نقش بسیار اساسی در سریالهای تلویزیونی ایفا میکند و یکی از جملههای کلیدی هر فیلمیست!
2- دیروز برای اولین بار با سرعت 100 کیلومتر در ساعت در خیابانهای تهران راندیم. نیم ساعت مانده بود به اذان مغرب که کمترکسی در خیابان مانده بود و من در عرض ایکی ثانیه به مقصد رسیدم.
در این روزها مردم یکی دوساعت دیر به سرکار میروند. که چرت بعد از اذان صبح و یکی دوساعت زودتر به خانه میروند که چرت قبل از اذانشان را با صفای دل انجام دهند. بعد از افطار مفصل چند ساعت هم یکوری میخوابند جلوی تلویزیون و میگذارند چهار کانال حسابی ب...د به مغزشان! و شام بعد از سریال و دوباره خواب و خوردن سحری مفصل و...
این روزها همه سوپرها غارت شدهاند و من بالاخره نفهمیدم بالاخره فلسفهی روزه احساس کردن گرسنگی فقرا یا سیری بیشاز حد به مثل(باعرض معذرت، منظورم به همه نیست) گاوهاست.
من نفهمیدم هدف از افطاریهای آنچنانی اطعام فقراست یا به رخ کشیدن ظرف و ظروف و هفتاد رنگ غذا و خوراکی به جاری و خواهر شوهر و مادر شوهر است؟
3- صبح روز قبل از نیمه شعبان(روز تولد امام زمان) یکی ازدوستان دوران مدرسه زنگ زد که بیا فردا برویم جمکران تور ارزان قیمت گذاشتهاند. همه هستیم و فقط مانده تو!(نفهمیدم نامردها چرا مرا گذاشتهبودند آخرین نفر)
اول بگویم که این دوست من فوق لیسانس معماری ست و بچههای دیگر هم فوق لیسانس فیزیک، شیمی، میکروبیولوژی و ریاضی و از این جور رشتههای با کلاس(نخالهشون منم). هر چه خواستم خودم را راضی کنم که به خاطر خوشگذشتن با دوستان و کنجکاوی دیدن جمکران و چاه معروفش و دیدن رفتارهای مردم بروم نتوانستم! بخصوص که شنیدم از سراسر کشور تور گذاشتهاند پس حتما خیلی شلوغ میشود و سفر هم 15 ساعت طول میکشد. فکر اینکه 15 ساعت در شلوغی و هیاهوی جایی ( که.............)باشم پشیمانم کرد.
روز بعدش که به دوستم زنگ زدم ببینم سفرش به جمکران چطور بوده، دیدم صدایش گرفته در نمیآید. خواهر و مادرش هم از صبح خواب بودند و به سختی بیمار شدهاند. گفتم چه بلایی سرتان آمده؟ گفت البته آقا حتما شفا میدهد اما در این 15 ساعت نه دسترسی به توالت داشتبم و نه توانستیم یک لحظه بنشینیم اینقدر که شلوغ بود و بهمان تنه زدند. همه خورد و خاکشیریم! مادرم جیشبند شده باید ببریمش دکتر.
حتی نشد یک وضویی بگیریم و نماز بخوانیم. فقط خانمی قوی از آشنایان توانسته سهساعت در صف وضو بایستد و وضو بگیرد.
به شوخی گفتم نامه چی؟ نتوانستی در چاه برای امام زمان نامه بیندازی؟
فکر می کردم امکان ندارد دوستم چنین کاری کند. اما در کمال تعجبم گفت:
در اتوبوسی که میرفتیم مسئول تور نامههایی آماده به ما داد که پر کنیم. ما هم پر کردیم.
گفتم همهتون؟ ساناز و الناز و گلی و مریم و خواهرت و مامانت و... همه؟ گفت مگه چیه؟خوب آره!
پرسیدم رفتید در چاه انداختید؟ گفت نه بابا اینقدر شلوغ بود که مسئول تورمان گفت خودم همه را چند روز بعد میرود میاندازم.
گفتم شنیدهم که در اینترنت میشود به امام زمان ایمیل هم زد. گفت میدانم. به خودش ایمیل نمیزنیم. به یک شرکتی در قم میزنیم او هم از نامهها پرینت میگیرد و در چاه میاندازد. گفتم امام زمان هم آنها را میخواند؟ این چاه هنوز پر نشده تخلیهی چاه بیاورند؟
گفت مسخره نکن. گفتم مسخره نمیکنم سوال میکنم. گفت سوال کردن در این موارد هم شرک است؟
4- از چند روز قبل از رمضان مرتب نوارهای تبلیغی زیر نویس میآمد که سه روز آخر شعبان روزه بگیرید. خیلیهایی که میشناختم از سهروز که هیچی از یک هفته قبلش روزه گرفتند.
خدایا، خداوندگارا ما خیلی ضد شستشو شدهایم یا اینها خیلی سادهاند!؟
5- همه اینها را ول کن و شله زرد و حلیم و آش را بچسب!
6- دوباره میخواهند لایحهی حمایت از خانواده را ببرند مجلس:)
فکر کنم اگر در ماه رمضان قال قضیه را بکنند بهتر است چون این ملت نای اعتراض ندارند و سرشان به افطاریبازی گرم است!
15:34 | Zeitoon | نظرها
الف- شبکه یک ، "سریال حسرت"، با کارگردانی سیروسخان مقدم:
میفهمیم دختری که پسر حاجیها انتخاب میکنند باید خوشگل باشد اما نمازخوان و چادری، چشم و گوشبسته ، حرف گوشکن، خنگ به نحوی که حتی نداند ترمز دستی ماشین را چگونه میکشند.
این فیلم نشان میدهد که ما خانمها اگر شب عروسیمان پسرحاجی عوضیبازی در آورد تحمل کنیم و هی "چشم، چشم" و"بهت وفادار میمونم" بگوییم! اما برایمان مهم نباشد پسرحاجی بعدا سهزن عقدی دیگر بگیرد. عاشق خانوادهی شوهر باشیم!
اصلا به پسرحاجی نگوییم مرتیکه قبل از رفتن به ماهعسل برو ترمزدستیات را بده درست کنند تا هی زرت و زرت در سرپایینیهای جادهچالوس ول نشویم! اصلا این غلطهای زیادی به خانمها نیامده!
ب- شبکه دو، سریال "مثل هیچکس" با کارگردانی عبدالحسین برزیده:
داداشی، پسر حاجیبازاری که بعد از پدر، سالارِ خانواده است وظیفهدارد همه را به سرانجام برساند و مواظب ناموس(های)خانواده باشد. برعکس بازاریهای واقعی، بازاری توی سریال ماه رمضان هیچ دزد و مالمردمخور نیست. چک بدهدکارش را- که رقم بالایی هم دارد مثل خنگولها بدون رسید به او پس میدهد که هر وقت داشت بدهد! عشقش(طبق معمول دختر عمو جان) بعد از سالها منتظر نشسته که تمام خواهربرادرهای داداشی ازدواج کنند تا بیاید او را بگیرد.
طبق معمول اینگونه سریالها، حاجخانوم قصهی ما( با بازی پروانه معصومی) مادر داداشی، درجهی خوبی و مؤمنیاش با تعداد دیگ و قابلمههای مسی که میخواهد برای پختن نذری سفید کند و بعدا بار بگذارد(که احتمالا جریان بارگذاشتن تا کشیدن و بین مردم قسمت کردن یک چند شبی به طول میکشد) سنجیده میشود.
خانمهای خانواده منفعل، مفتخور برادر، عاشق برادر و فقط فکر سور و سات شکمند و اصلا انگار مغز فکر کردن ندارند!
آنها چادر گلگلی به کمر میبندند و تند تند با پارو و آبگردان شلهزرد، آش و یا مثل این فیلم سمنو به هم میزنند!(وظیفهی تاریخی) حین همزدن آش آرزو هم ، اشکال ندارد ، میکنند!
ج- شبکه سه، سریال "بزنگاه"، به کارگردانی رضا عطاران:
قسمت اولش که همه در یک مجلس ختم و قبرستان گذشت.
رضا عطاران تازگیها فکر میکند در کارهای خودش هر کاری جلوی دوربین بکند بامزهاست! مثلا کارهای مسخرهای مثل قرمز پوشیدن در مراسم ختم و خوابیدن کنار جسد و بیخیالی طیکردن.
ما از این فیلم میفهمیم که مردها همه مشغول دوز و کلک و از هم دزدیدن هستند و زنها صبورانه بار عاطفی فیلم و گریهکردن برای مرده و... به دوش میکشند!
د- شبکه چهار خوشبختانه هنوز وارد بازی شستشوی مغزی ماه رمضان نشده!
ه- شبکه پنج، سریال "مأمور بدرقه"، به کارگردانی سعید سلطانی:
در این فیلم ما میفهمیم هرگز نباید به سرمایهداران و حاجیبازاریهایی که بدون نوبت با پارتیبازی میخواهند در بانک کارشان را راه بیندازند اعتراض کنیم، چون ممکن است ( مثل سیروس گرجستانی )روزی کارمان به او بیفتد! و آن حاجآقای مهربان قرار بوده با کلی حقوق و مزایا استخداممان کند اما وقتی میبیند ما همان اعتراض کنندهی توی بانکیم عصبانی میشود و لطفش را از ما آدم بیچشم و رو و معترض دریغ مینماید.
همچینین یاد گرفتیم که اگر شوهرمان معتاد و دزد و قاچاقچی باشد(با بازی جواد رضویان) مرتب او را با احترام فراوان "آقا فرامرز" صدا بزنیم چون او برایمان یک ماشین ( احتمالا دزدی) خریده! و هی به او تعظیم کنیم و برایش منقل آماده کنیم و هر وقت دم در بهمان با پرخاش گفت: "خانم، برو تو" فوری بگوییم چشم و برویم توی خانه.
این جملهی " خانم، شما برو تو. به این کارها کار نداشتهباش!" نقش بسیار اساسی در سریالهای تلویزیونی ایفا میکند و یکی از جملههای کلیدی هر فیلمیست!
2- دیروز برای اولین بار با سرعت 100 کیلومتر در ساعت در خیابانهای تهران راندیم. نیم ساعت مانده بود به اذان مغرب که کمترکسی در خیابان مانده بود و من در عرض ایکی ثانیه به مقصد رسیدم.
در این روزها مردم یکی دوساعت دیر به سرکار میروند. که چرت بعد از اذان صبح و یکی دوساعت زودتر به خانه میروند که چرت قبل از اذانشان را با صفای دل انجام دهند. بعد از افطار مفصل چند ساعت هم یکوری میخوابند جلوی تلویزیون و میگذارند چهار کانال حسابی ب...د به مغزشان! و شام بعد از سریال و دوباره خواب و خوردن سحری مفصل و...
این روزها همه سوپرها غارت شدهاند و من بالاخره نفهمیدم بالاخره فلسفهی روزه احساس کردن گرسنگی فقرا یا سیری بیشاز حد به مثل(باعرض معذرت، منظورم به همه نیست) گاوهاست.
من نفهمیدم هدف از افطاریهای آنچنانی اطعام فقراست یا به رخ کشیدن ظرف و ظروف و هفتاد رنگ غذا و خوراکی به جاری و خواهر شوهر و مادر شوهر است؟
3- صبح روز قبل از نیمه شعبان(روز تولد امام زمان) یکی ازدوستان دوران مدرسه زنگ زد که بیا فردا برویم جمکران تور ارزان قیمت گذاشتهاند. همه هستیم و فقط مانده تو!(نفهمیدم نامردها چرا مرا گذاشتهبودند آخرین نفر)
اول بگویم که این دوست من فوق لیسانس معماری ست و بچههای دیگر هم فوق لیسانس فیزیک، شیمی، میکروبیولوژی و ریاضی و از این جور رشتههای با کلاس(نخالهشون منم). هر چه خواستم خودم را راضی کنم که به خاطر خوشگذشتن با دوستان و کنجکاوی دیدن جمکران و چاه معروفش و دیدن رفتارهای مردم بروم نتوانستم! بخصوص که شنیدم از سراسر کشور تور گذاشتهاند پس حتما خیلی شلوغ میشود و سفر هم 15 ساعت طول میکشد. فکر اینکه 15 ساعت در شلوغی و هیاهوی جایی ( که.............)باشم پشیمانم کرد.
روز بعدش که به دوستم زنگ زدم ببینم سفرش به جمکران چطور بوده، دیدم صدایش گرفته در نمیآید. خواهر و مادرش هم از صبح خواب بودند و به سختی بیمار شدهاند. گفتم چه بلایی سرتان آمده؟ گفت البته آقا حتما شفا میدهد اما در این 15 ساعت نه دسترسی به توالت داشتبم و نه توانستیم یک لحظه بنشینیم اینقدر که شلوغ بود و بهمان تنه زدند. همه خورد و خاکشیریم! مادرم جیشبند شده باید ببریمش دکتر.
حتی نشد یک وضویی بگیریم و نماز بخوانیم. فقط خانمی قوی از آشنایان توانسته سهساعت در صف وضو بایستد و وضو بگیرد.
به شوخی گفتم نامه چی؟ نتوانستی در چاه برای امام زمان نامه بیندازی؟
فکر می کردم امکان ندارد دوستم چنین کاری کند. اما در کمال تعجبم گفت:
در اتوبوسی که میرفتیم مسئول تور نامههایی آماده به ما داد که پر کنیم. ما هم پر کردیم.
گفتم همهتون؟ ساناز و الناز و گلی و مریم و خواهرت و مامانت و... همه؟ گفت مگه چیه؟خوب آره!
پرسیدم رفتید در چاه انداختید؟ گفت نه بابا اینقدر شلوغ بود که مسئول تورمان گفت خودم همه را چند روز بعد میرود میاندازم.
گفتم شنیدهم که در اینترنت میشود به امام زمان ایمیل هم زد. گفت میدانم. به خودش ایمیل نمیزنیم. به یک شرکتی در قم میزنیم او هم از نامهها پرینت میگیرد و در چاه میاندازد. گفتم امام زمان هم آنها را میخواند؟ این چاه هنوز پر نشده تخلیهی چاه بیاورند؟
گفت مسخره نکن. گفتم مسخره نمیکنم سوال میکنم. گفت سوال کردن در این موارد هم شرک است؟
4- از چند روز قبل از رمضان مرتب نوارهای تبلیغی زیر نویس میآمد که سه روز آخر شعبان روزه بگیرید. خیلیهایی که میشناختم از سهروز که هیچی از یک هفته قبلش روزه گرفتند.
خدایا، خداوندگارا ما خیلی ضد شستشو شدهایم یا اینها خیلی سادهاند!؟
5- همه اینها را ول کن و شله زرد و حلیم و آش را بچسب!
6- دوباره میخواهند لایحهی حمایت از خانواده را ببرند مجلس:)
فکر کنم اگر در ماه رمضان قال قضیه را بکنند بهتر است چون این ملت نای اعتراض ندارند و سرشان به افطاریبازی گرم است!
15:34 | Zeitoon | نظرها
شنبه، شهریور ۰۹، ۱۳۸۷
این دفعه مرغ خودمان غاز است!
قبل از عید رفتم مرغ فروشی، دادم چهار مرغ حدود یک کیلو و هفتصد گرمی برایم بکشد. کشید و گفت میشود 15 هزار تومان.
دو ماه پیش رفتم همان مرغ فروشی، سه مرغ خریدم شد 15 هزار تومان.
دیروز با همین پول توانستم فقط دو مرغ بخرم.
میترسم...
اگر همینطور پیش برود دو ماه دیگر با 15 هزار تومان فقط یک مرغ میتوانم بخرم و چهار پنجماه بعد مرغ فروش حتما با یک تیپا بیرونم میکند و پول را پرت میکند به دامن یک گدا!
شما بگویید چکنم؟
دو ماه پیش رفتم همان مرغ فروشی، سه مرغ خریدم شد 15 هزار تومان.
دیروز با همین پول توانستم فقط دو مرغ بخرم.
میترسم...
اگر همینطور پیش برود دو ماه دیگر با 15 هزار تومان فقط یک مرغ میتوانم بخرم و چهار پنجماه بعد مرغ فروش حتما با یک تیپا بیرونم میکند و پول را پرت میکند به دامن یک گدا!
شما بگویید چکنم؟
یکشنبه، شهریور ۰۳، ۱۳۸۷
چرا نظامهای اسلامی (مذهبی) در المپیک کم مدال میآورند؟
1- افتتاحیهی المپیک چین را که میدیدم دلم گرفته بود. انگار منتظر خبر بدی باشم. ورزشکاران کشورهای دیگر، بخصوص از نوع غیر اسلامیاش را میدیدم که چطور با لباسهای شاد، خوشحال بالا و پایین میپرند، بدون ترس برای دوربین بوسه میفرستند و ادا در میآورند. عوض خوشحالی حسودیام شد.
نوبت به رژهی کاروان ورزشی ایران رسید، طاقتم طاق شد و با دیدنشان بیاختبار بغضم ترکید.
..
نه برای اینکه رنگ لباسشان آنطور که میگفتند قشنگ نبود. و نه به خاطر اینکه لبخند زوری بر لبانشان بود که مثلا خوشحالند!
برای تعداد کمشان نسبت به 70 میلیون جمعیت ایران. برای اینکه بعضیها چطور بودجهی ورزش مملکتمان را حیفو میلها میکنند. و فقط عدهای انگشت شمار را بالا میآورند. هیچکس طبق استعداد و توانش بالا نمیآید.
برای اینکه میدانستم این چند نفر خانم را هم به خاطر بستن دهان استکبار جهانی تمرین دادهاند و به میدان آوردهاند. وگرنه کدام امکانات برای ما گذاشتهاند. نصف بیشتر دختران ما به خاطر ورزش نکردن پشتهای خمیده دارند.
دلم سوخت. برای تمام مردم و دلم سوخت برای دوران جوانی خودم . من هم مثل خیلیهای دیگر چقدر آرزو داشتم ژیمناست بشوم. در استخر باله برقصم و بیروسری دوچرخه سواری کنم. طبق میل خودم لباس بپوشم. اگر کسی روسری و مانتو هم میپوشد به خاطر دل خودش باشد نه ااز روی اجبار.
اگر اقلا در سهرشتهای که پیامبرمان توصیهشان را کرده مدال میآوردیم باز دلم اینقدر نمی سوخت. در "اسبسواری، و شنا و تیراندازی" چه پخی شدیم؟
راستش مثل یک فاشیست واقعی تمام ورزشکاران کشورها را بر اساس حکومت مذهبی(بخصوص اسلامی) و غیر مذهبی طبقه بندی کردم و نتیجهاش ناراحتم کرد. ورزشکاران کشورهایی که بر اساس مذهب اداره نمیشوند خیلی بیشتر، شادتر و با روحیهتر بودند.
فکر کردم وقتی مذهب از قلبها بیرون بیاید و وارد حکومت شود و دستمایهی قدرت طلبان و زورگویان جز این انتظاری نباید داشته باشیم.
آقایان(متاسفانه در حکومت خانمی به آن صورت نداریم) سیسال بس نیست که بفهمید کفایت ندارید.
کمی از پرویز مشرف یاد بگیرید! ول کنید و بروید!
کار را به کاردان بسپارید و مذهب را بگذارید برای دل هر کس که بهش اعتقاد دارد.
- برادرم بعد از مسابقات کشتی زنگ زد. عصبانی گفت: دیدی ورزشکاران ایرانی مثل "پ.." نقش زمین شدند؟
کارد میزدی خونش در نمیآمد. گفت به خدا بعد از دیدن مسابقات ورزشکاران ایرانی خجالت کشیدم در این کشور زندگی میکنم.
کمی دلداریاش دادم. تقصیر ورزشکاران ما نیست. آنها هم قربانیاند. در ضمن به تو چه که خجالت بکشی!
گفت آنهاییکه باید خجالت بکشند پوستشان از "...غ" کلفتتر است.
( ...برادرم عصبانی بود. بقیه حرفهایش را مجبورم سانسور کنم. این روزها همه عصبیاند. توی تاکسی و اتوبوس و بانک و ادارات هم فحش میدهند) آقا جان فحشنده. فحش دادن یک حرکت غیرمدنی است
بعضیها عصبانیاند و بعضیها مثل من افسرده...
دین حکومتی ترمز تودههاست...
لینک در بالاترین
بقیه دارد...
2- هر که پولش بیش زنش بیشتر!
افسردگی المپیکی و لایحهای و رژیمی، دست از سرمان برنمیداره... اما...
خورشید خانوم عزیز گفته که لازمه همهمون در مورد لایحهی جدید حمایت(!) از خانواده بنویسیم. چشم، قبلا نوشتهام باز هم مینویسم. از همه خواهش میکنم اونا هم بنویسن...
تو مجلسمون مطرح شدن لایحههای غیر عادی و بیخودی زیاد دیده بودیم. اما لایحهی حمایت از خانواده شاید مسخرهترینش باشه. و اگه تصویب بشه به عنوان لکهی ننگ جمهوری اسلامی درتاریخ ثبت میشه!
خیلی جالبه که خود مذهبیها، و تموم روزنامهها (به غیر از کیهان) در ذم این لایحه مطالب زیادی نوشتن.
نمایندهها اگه دلشون سوخته قانونی تصویب کنن که مردایی که پول زیادی دارن پولشونو بدن که دخترا با پسر مورد علاقهشون ازدواج کنن. زنای مجلس چیکار میکنن؟ حالا 50 درصد نه، اگه حتی مثل افغانستان 25 درصد نمایندههامون زن بودن. اوضاعمون به از این بود!
از دوستان عزیزم میخوام با هر خانمی که میبینن در مورد این لایحه صحبت کنن و بهشون بگن که نمایندههایی که انتخاب کردن(کردیم) وحقوقشون از جیب من و شما میره وقت و نیروشونو صرف چه قوانین قرون وسطایی و به نفع پایین تنهی خودشون میکنن.
3- فراخوان نخستین دوره جایزه شعر زنان ایران (خورشید)
البته وقتش تا آخر تیرماه بود، اما ازشان میخواهم به خاطر گل روی من تا آخر مرداد و شاید هم شهریور تمدیدش کنند:) شاید تا آنوقت من هم شعری در مورد اوضاع هشلهفتم نوشتم و با سرمایهی همسر مهربانم چاپ کردم و فرستادم. دنیا را چه دیدی. بعضی استعدادها همینجوری یکهو شکوفا میشوند.
4- گذرگاه شماره 82 ویژهی شهریور ماه منتشر شد.
ماشالله به این نظم. همیشه درست سر وقت!
لطف کردن و مطلب المپیک در ایران منو هم گذاشتن.
5- سایت خبری تحلیلی خبرنگار مطالب خوبی داره. مثل: ده اتفاق برتر باستان شناسي جهان در سال گذشته
6- مبارکه! یه وبلاگنویس فمینیست دیگه به جمعمون اضافه شد:) زن فردا
خدا زیادمون کنه.
7- دوست خوبمون سهراب کابلی از طرز خبر نوشتن خبرگزاری فارس در مورد قهرمانی روح ا... نيكپاي، تکواندوکار افغان دلگیر است. حق هم دارد.
فارس نوشته: "نیکپای در اين دوره از مسابقات موفق شد با كسب يك مدال برنز دل مردم افغانستان را شاد كند تا براي چند روزي حال و هواي هموطنانش از تروريست(برای یه خبرگزاری زشته تروریسم را تروریست بنویسه)، مواد مخدر و جنگ به دور باشد." انتخاب هم همین را چاپ کرد.
در ضمن نیکپای 21 ساله از چهار سال پیش که آنموقع 17 ساله بوده از ایران به کابل برمیگرده چطور در ایران آرایشگری میکرده؟ تازه من افتخار میکنم روحالله مدتی مهمان کشورمون بوده. امیدوارم از مردم ایران خاطرهی خوبی داشته باشه.
حالا شما فکر کنید روزنامههای افغانستان در مورد قهرمانی هادی ساعی مینوشتند:
"در اين دوره از مسابقات هادی ساعی موفق شد با كسب يك مدال طلا دل مردم ایران را شاد كند تا براي چند روزي حال و هواي هموطنانش از بدبختی، گرانی، مواد مخدر، دیکتاتوری، تبعیض، زورگویی رژیم و هزار چیز دیگر به دور باشند."
شما فکر میکنید دولت ایران چه عکسالعملی نشان میداد؟
اینکه سعی کنیم کشور دیگری را تحقیر کنیم تا کشور خودمون بالاتر نشون داده بشه چه چیز رو عوض میکنه؟
نوبت به رژهی کاروان ورزشی ایران رسید، طاقتم طاق شد و با دیدنشان بیاختبار بغضم ترکید.
..
نه برای اینکه رنگ لباسشان آنطور که میگفتند قشنگ نبود. و نه به خاطر اینکه لبخند زوری بر لبانشان بود که مثلا خوشحالند!
برای تعداد کمشان نسبت به 70 میلیون جمعیت ایران. برای اینکه بعضیها چطور بودجهی ورزش مملکتمان را حیفو میلها میکنند. و فقط عدهای انگشت شمار را بالا میآورند. هیچکس طبق استعداد و توانش بالا نمیآید.
برای اینکه میدانستم این چند نفر خانم را هم به خاطر بستن دهان استکبار جهانی تمرین دادهاند و به میدان آوردهاند. وگرنه کدام امکانات برای ما گذاشتهاند. نصف بیشتر دختران ما به خاطر ورزش نکردن پشتهای خمیده دارند.
دلم سوخت. برای تمام مردم و دلم سوخت برای دوران جوانی خودم . من هم مثل خیلیهای دیگر چقدر آرزو داشتم ژیمناست بشوم. در استخر باله برقصم و بیروسری دوچرخه سواری کنم. طبق میل خودم لباس بپوشم. اگر کسی روسری و مانتو هم میپوشد به خاطر دل خودش باشد نه ااز روی اجبار.
اگر اقلا در سهرشتهای که پیامبرمان توصیهشان را کرده مدال میآوردیم باز دلم اینقدر نمی سوخت. در "اسبسواری، و شنا و تیراندازی" چه پخی شدیم؟
راستش مثل یک فاشیست واقعی تمام ورزشکاران کشورها را بر اساس حکومت مذهبی(بخصوص اسلامی) و غیر مذهبی طبقه بندی کردم و نتیجهاش ناراحتم کرد. ورزشکاران کشورهایی که بر اساس مذهب اداره نمیشوند خیلی بیشتر، شادتر و با روحیهتر بودند.
فکر کردم وقتی مذهب از قلبها بیرون بیاید و وارد حکومت شود و دستمایهی قدرت طلبان و زورگویان جز این انتظاری نباید داشته باشیم.
آقایان(متاسفانه در حکومت خانمی به آن صورت نداریم) سیسال بس نیست که بفهمید کفایت ندارید.
کمی از پرویز مشرف یاد بگیرید! ول کنید و بروید!
کار را به کاردان بسپارید و مذهب را بگذارید برای دل هر کس که بهش اعتقاد دارد.
- برادرم بعد از مسابقات کشتی زنگ زد. عصبانی گفت: دیدی ورزشکاران ایرانی مثل "پ.." نقش زمین شدند؟
کارد میزدی خونش در نمیآمد. گفت به خدا بعد از دیدن مسابقات ورزشکاران ایرانی خجالت کشیدم در این کشور زندگی میکنم.
کمی دلداریاش دادم. تقصیر ورزشکاران ما نیست. آنها هم قربانیاند. در ضمن به تو چه که خجالت بکشی!
گفت آنهاییکه باید خجالت بکشند پوستشان از "...غ" کلفتتر است.
( ...برادرم عصبانی بود. بقیه حرفهایش را مجبورم سانسور کنم. این روزها همه عصبیاند. توی تاکسی و اتوبوس و بانک و ادارات هم فحش میدهند) آقا جان فحشنده. فحش دادن یک حرکت غیرمدنی است
بعضیها عصبانیاند و بعضیها مثل من افسرده...
دین حکومتی ترمز تودههاست...
لینک در بالاترین
بقیه دارد...
2- هر که پولش بیش زنش بیشتر!
افسردگی المپیکی و لایحهای و رژیمی، دست از سرمان برنمیداره... اما...
خورشید خانوم عزیز گفته که لازمه همهمون در مورد لایحهی جدید حمایت(!) از خانواده بنویسیم. چشم، قبلا نوشتهام باز هم مینویسم. از همه خواهش میکنم اونا هم بنویسن...
تو مجلسمون مطرح شدن لایحههای غیر عادی و بیخودی زیاد دیده بودیم. اما لایحهی حمایت از خانواده شاید مسخرهترینش باشه. و اگه تصویب بشه به عنوان لکهی ننگ جمهوری اسلامی درتاریخ ثبت میشه!
خیلی جالبه که خود مذهبیها، و تموم روزنامهها (به غیر از کیهان) در ذم این لایحه مطالب زیادی نوشتن.
نمایندهها اگه دلشون سوخته قانونی تصویب کنن که مردایی که پول زیادی دارن پولشونو بدن که دخترا با پسر مورد علاقهشون ازدواج کنن. زنای مجلس چیکار میکنن؟ حالا 50 درصد نه، اگه حتی مثل افغانستان 25 درصد نمایندههامون زن بودن. اوضاعمون به از این بود!
از دوستان عزیزم میخوام با هر خانمی که میبینن در مورد این لایحه صحبت کنن و بهشون بگن که نمایندههایی که انتخاب کردن(کردیم) وحقوقشون از جیب من و شما میره وقت و نیروشونو صرف چه قوانین قرون وسطایی و به نفع پایین تنهی خودشون میکنن.
3- فراخوان نخستین دوره جایزه شعر زنان ایران (خورشید)
البته وقتش تا آخر تیرماه بود، اما ازشان میخواهم به خاطر گل روی من تا آخر مرداد و شاید هم شهریور تمدیدش کنند:) شاید تا آنوقت من هم شعری در مورد اوضاع هشلهفتم نوشتم و با سرمایهی همسر مهربانم چاپ کردم و فرستادم. دنیا را چه دیدی. بعضی استعدادها همینجوری یکهو شکوفا میشوند.
4- گذرگاه شماره 82 ویژهی شهریور ماه منتشر شد.
ماشالله به این نظم. همیشه درست سر وقت!
لطف کردن و مطلب المپیک در ایران منو هم گذاشتن.
5- سایت خبری تحلیلی خبرنگار مطالب خوبی داره. مثل: ده اتفاق برتر باستان شناسي جهان در سال گذشته
6- مبارکه! یه وبلاگنویس فمینیست دیگه به جمعمون اضافه شد:) زن فردا
خدا زیادمون کنه.
7- دوست خوبمون سهراب کابلی از طرز خبر نوشتن خبرگزاری فارس در مورد قهرمانی روح ا... نيكپاي، تکواندوکار افغان دلگیر است. حق هم دارد.
فارس نوشته: "نیکپای در اين دوره از مسابقات موفق شد با كسب يك مدال برنز دل مردم افغانستان را شاد كند تا براي چند روزي حال و هواي هموطنانش از تروريست(برای یه خبرگزاری زشته تروریسم را تروریست بنویسه)، مواد مخدر و جنگ به دور باشد." انتخاب هم همین را چاپ کرد.
در ضمن نیکپای 21 ساله از چهار سال پیش که آنموقع 17 ساله بوده از ایران به کابل برمیگرده چطور در ایران آرایشگری میکرده؟ تازه من افتخار میکنم روحالله مدتی مهمان کشورمون بوده. امیدوارم از مردم ایران خاطرهی خوبی داشته باشه.
حالا شما فکر کنید روزنامههای افغانستان در مورد قهرمانی هادی ساعی مینوشتند:
"در اين دوره از مسابقات هادی ساعی موفق شد با كسب يك مدال طلا دل مردم ایران را شاد كند تا براي چند روزي حال و هواي هموطنانش از بدبختی، گرانی، مواد مخدر، دیکتاتوری، تبعیض، زورگویی رژیم و هزار چیز دیگر به دور باشند."
شما فکر میکنید دولت ایران چه عکسالعملی نشان میداد؟
اینکه سعی کنیم کشور دیگری را تحقیر کنیم تا کشور خودمون بالاتر نشون داده بشه چه چیز رو عوض میکنه؟
چهارشنبه، مرداد ۲۳، ۱۳۸۷
المپیک در ایران!
احمدینژاد در حالیکه پاچههای شلوارش را بالا زده بود، و در حال سخنرانی پشت تریبون، برای سازندگی کشورمان گِل هم لگد میکرد، ابتدا با دستهای زبر و پینهبستهاش هالهی دور سرش را جابهجا کرد و سپس انگشت اشارهاش را به سمت جهانیان گرفت و گفت:
المپیک بعدی را به حول و قوه الهی در ایران برگزار میکنیم تا به شما بفهمانیم که المپیک یعنی چه! افتتاحیه و اختتامیه چطور باید باشد و هر کیلو کرهاش چند من ماست میدهد!
وی در پاسخ به خبرنگار آسوشیتدپرس که پرسید:
آیا شما ورزشگاه مناسب بازیهای المپیک دارید؟ گفت:
- معلوم است که ورزشگاه مناسب داریم! دوتایش هم داریم ورزشگاه آزادی برای المپیک مردان و امجدیه برای زنان!
وی در حالیکه لبخند یکوری بر لبش بود به خبرنگار مذکور گفت: چی شد ترش کردی؟ انتظار داشتی قاطی برگزار کنیم؟
و درحالیکه پای گلیاش را از پشت تریبون به بالای تریبون آورد گفت: از همین الان هم شروع کردهایم به تهیهی گِل برای لکهگیری و مرمت درزهای ورزشگاه..
خبرنگار بعدی از خبرگزاری دویچهوله پرسید:
جناب پرزیدنت، میزبان چینی در مراسم افتتاحیه این دوره از مسابقات ازدخترکان مینیژوپ پوش ِ چکمه بهپای رقصان استفاده کرده بود شما به جای آنها چه کسانی را برای اینکار میگمارید.
احمدی نژاد گفت: اتفاقا سوال خوبی پرسیدید!
وقتی کانال سه مراسم رژهی ورزشکاران را ناگهان قطع کرد، برای پیدا کردن علتش به ماهواره رجوع کردم. با دیدن دخترکان جلف و مشنگ چینی تمام هفت بند بدنم شروع به لرزیدن کرد. وقتی یک کشور دین و ایمان درستی نداشته باشد همین میشود! در اقتصاد و سیاست و فرهنگ که عقب افتادهاند! نان درست حسابی هم که ندارند بخورند. همه لاغرند. به چشم خودم دیدم که چشمهایشان از فرط گرسنگی باز نمیشود. آنوقت هی قر و قمیش میآیند که کمبودهایشان را بپوشانند
من به جای آنها از برادران و خواهران وزرارت اطلاعات و حوزهی علمیه "بیسیم به دست چپ" و "باتوم به دست راست" استفاده میکنم ، تا اگر ورزشکاری خدای نکرده هیجان زده شد و هوس بالاپریدن کرد او را سرجایش بنشانند!
وی در حالیکه کرم ضد ترک پای "جِی" به دستهای زبرش میمالید، به سوال خبرنگار بیبیسی گوش میداد .
- شما چه امکاناتی برای توریستها در دست اقدام دارید؟ هتل خوب؟ دستشوییها و غیره؟
رئیس جمهور مجبوب حرف او را قطع کرد و گفت:
- دستشویی؟ مچتان را گرفتم. مگر توریست میآید بشاشد و بریند به مملکت ما که توالت برایشان بسازم؟ وقتی میگویم ورزشکاران برای جاسوسی و خرابکاری میآیند کسی باور نمیکند! اگر راست میگویند کمی خوددار باشند. خودشان را نگهدارند تا بروند به کشور خودشان از این کارها بکنند.
از الان هم تا چهار سال بعد که انشالله نوبت را به ما میدهند برای نیروی بیست میلیونی بسیج هشت ترم آداب "امر به معروف" و "نهی از منکر" و سرکار گذاشتن توریستهایی که برای دیدن مسابقات به ایران میآیند میگذاریم..
و به آنها توصیه میکنیم با لبخند به دهانشان مشت محکم بکوبند.
خبرنگار بیبیسی در حالیکه شدیدا تحت تأثیر این حرف رئیس جمهور ایران قرار گرفته بود تشکر کرد و به جای خود نشست.
خبرنگار آساهی سوال بعدی را مطرح کرد:
- چه تدابیر امنیتی ویژهای برای سلامت ورزشکاران و سیاستمدارانی که برای دیدن مراسم افتتاحیه و اختتامیه میآیند اندیشیدهاید.
- تدابیر امنیتی شدید!
- میشود بیشتر توضیح دهید؟
- ببینید، ما بر خلاف شایعات کشور آزادی هستیم. و رئیس جمهور وقت آمریکا و دیگر کشورها بهطور آزادانه و داوطلبانه به گروگان ما در میآیند.
یک چند سالی همهشان را نگه میداریم، ازشان پذیرایی میکنیم . بعد که خوب تپل مپل و توجیه شدند با یک ساک بزرگ پر از کادو آنها را به کشورشان پس میفرستیم.
ورزشکاران هم انشاالله توسط برادران به پناهندگی پذیرفته میشوند.
خبرنگار بعدی از آژنس خبرگزاری الجزایر بود که سوالش را مطرح کرد.
- آقای احمدی نژاد، برای رشتهی شنا چه فکری کردهاید؟ شما که ورزشکاران غیر مسلمان را تجس میدانید و با آنها توی یک استخر نمیروید مسابقات شنا چهگونه خواهد بود؟
- من فکر همه چیز را کردهام. یهودیها و مسیحیها و بوداییها را میبریم در خلیجفارس که هم آبش کُر است( مثل استخر آبش قلیل نیست) و هم شوریاش خاصیت پاک کنندگی دارد، مسابقه بدهند.
اگر هم قبل از مسابقات در اثر توجیهات برادران و خواهران حوزه اسلام آوردند که دیگر مشکلی نیست.
از برادران سنت نشده خواهش میکنیم یکماه زودتر تشریف بیاورند تا زمان مسابقه زخم ختنهشان خوب شده باشد.
خبرنگار نیوزویک پرسید:
- مستر پرزیدنت، میشود توضیح مفصلتری دهید چه تمهیداتی برای افتتاحیه چیدهاید؟ لباس ورزشکاران، محل قرار گرفتن پرچمها، آتشبازی، موزیک، خواننده و...
-تمهیدات زیادی چیدهایم!
- خواهشمندم بیشتر توضیح دهید.
- برای لباس، خانمها که معلوم است. همه چادر. منتها رنگ چادر میتواند از بین رنگهای مشکی، خاکستری، سرمهای، قهوهای و کرم انتخاب شود.
- همین؟
- شما میدانید ما چند طیف از رنگ قهوهای خاکستری مشکی و سرمهای در دنیا داریم. هر کدامشان بیشتر از صد تا...
برای لباس برادران هم پیژامههایی میدوزیم که رنگ راهراه هر کشور با کشور دیگر فرق کند.برای انتخاب رنگها از پرچم آن کشورها استفاده خواهیم کرد. مثلا پیژامههای ورزشکاران سوئدی راه راه آبی و زرد، سویس قرمز و سفید و...
در مورد محل قرار گرفتن پرچم هم معلوم است. پرچم جمهوری اسلامی بر فراز ورزشگاه و بقیه را زیر پای ورزشکاران قرار میدهیم تا وقتی از روی آن رد میشوند کبر و غرور و نخوتشان را از دست بدهند.
حالا میرسیم به نحوهی شروع مراسم.
در مردانه با رمز "یا حسین" و در زنانه با رمز "یا زهرا" المپیک آغاز خواهد شد. و سپس
ختم کامل قرآن مجید توسط قاریان ایرانی اجرا خواهد شد. بعد خطبههای رهبر معظم انقلاب و بعد فرازی چند از سخنرانیهای جالب خودم در مورد هالوکاست و اختراع انرژی هستهای توسط دختر 13 ساله سرکوچهمان. سپس سرودی خواهیم داشت که توسط دانشآموزان بسیجی اجرا خواهد شد. جمعیت هم در تمام دورهی المپیک به جای هورا یکصدا باید "تکبیر" بگویند.
آتشبازی هم احتیاجی نیست! اطراف ورزشگاه هر چند دقیقه یکبار صد ضدهوایی میزنیم تا دشمن بلرزد و بداند که ما با بن دندان آمادهایم!
خبرنگار بعدی خبرنگار یو اس تو دی بود که پرسید:
- با توجه به کمبود برق و آب و گاز و بنزین در ایران برایآینکه اختلالی در برنامهها نیفتد چه فکری کردهاید.
احمدینژاد در حالیکه سرش را میخاراند، گفت: والله هنوز فکر زیادی برای اینیکی نکردهایم.
اما فکر میکنم برای مقابله با بیبرقی تعداد یک میلیون شمع باید بخریم. برای رفت و آمد ورزشکاران هم سعی میکنیم به هر اتوبوس یک لاستیک زاپاس و یک چهار لیتری بنزین اضافه بدهیم. در طول مسیر هم الاغهایی به درختان بستهایم که احیانا اگر مشکل بزرگتر از اینهایی بود که فکرش را کردهایم ورزشکاران با آنها به محل مسابقه برسند!
خبرنگارهای بعدی میخواستند سوالهای خودشان را بپرسند اما دکتر احمدینژاد با ابراز خستگی و کسالت به خاطر چیدن اینهمه تمهیدات که بعضیهایش فیالبداهه بود و فشار زیادی به مغزشان آمده بود، عذر خواهی کردند و نوید مصاحبهای دیگر را در آیندهای نزدیک دادند.
المپیک بعدی را به حول و قوه الهی در ایران برگزار میکنیم تا به شما بفهمانیم که المپیک یعنی چه! افتتاحیه و اختتامیه چطور باید باشد و هر کیلو کرهاش چند من ماست میدهد!
وی در پاسخ به خبرنگار آسوشیتدپرس که پرسید:
آیا شما ورزشگاه مناسب بازیهای المپیک دارید؟ گفت:
- معلوم است که ورزشگاه مناسب داریم! دوتایش هم داریم ورزشگاه آزادی برای المپیک مردان و امجدیه برای زنان!
وی در حالیکه لبخند یکوری بر لبش بود به خبرنگار مذکور گفت: چی شد ترش کردی؟ انتظار داشتی قاطی برگزار کنیم؟
و درحالیکه پای گلیاش را از پشت تریبون به بالای تریبون آورد گفت: از همین الان هم شروع کردهایم به تهیهی گِل برای لکهگیری و مرمت درزهای ورزشگاه..
خبرنگار بعدی از خبرگزاری دویچهوله پرسید:
جناب پرزیدنت، میزبان چینی در مراسم افتتاحیه این دوره از مسابقات ازدخترکان مینیژوپ پوش ِ چکمه بهپای رقصان استفاده کرده بود شما به جای آنها چه کسانی را برای اینکار میگمارید.
احمدی نژاد گفت: اتفاقا سوال خوبی پرسیدید!
وقتی کانال سه مراسم رژهی ورزشکاران را ناگهان قطع کرد، برای پیدا کردن علتش به ماهواره رجوع کردم. با دیدن دخترکان جلف و مشنگ چینی تمام هفت بند بدنم شروع به لرزیدن کرد. وقتی یک کشور دین و ایمان درستی نداشته باشد همین میشود! در اقتصاد و سیاست و فرهنگ که عقب افتادهاند! نان درست حسابی هم که ندارند بخورند. همه لاغرند. به چشم خودم دیدم که چشمهایشان از فرط گرسنگی باز نمیشود. آنوقت هی قر و قمیش میآیند که کمبودهایشان را بپوشانند
من به جای آنها از برادران و خواهران وزرارت اطلاعات و حوزهی علمیه "بیسیم به دست چپ" و "باتوم به دست راست" استفاده میکنم ، تا اگر ورزشکاری خدای نکرده هیجان زده شد و هوس بالاپریدن کرد او را سرجایش بنشانند!
وی در حالیکه کرم ضد ترک پای "جِی" به دستهای زبرش میمالید، به سوال خبرنگار بیبیسی گوش میداد .
- شما چه امکاناتی برای توریستها در دست اقدام دارید؟ هتل خوب؟ دستشوییها و غیره؟
رئیس جمهور مجبوب حرف او را قطع کرد و گفت:
- دستشویی؟ مچتان را گرفتم. مگر توریست میآید بشاشد و بریند به مملکت ما که توالت برایشان بسازم؟ وقتی میگویم ورزشکاران برای جاسوسی و خرابکاری میآیند کسی باور نمیکند! اگر راست میگویند کمی خوددار باشند. خودشان را نگهدارند تا بروند به کشور خودشان از این کارها بکنند.
از الان هم تا چهار سال بعد که انشالله نوبت را به ما میدهند برای نیروی بیست میلیونی بسیج هشت ترم آداب "امر به معروف" و "نهی از منکر" و سرکار گذاشتن توریستهایی که برای دیدن مسابقات به ایران میآیند میگذاریم..
و به آنها توصیه میکنیم با لبخند به دهانشان مشت محکم بکوبند.
خبرنگار بیبیسی در حالیکه شدیدا تحت تأثیر این حرف رئیس جمهور ایران قرار گرفته بود تشکر کرد و به جای خود نشست.
خبرنگار آساهی سوال بعدی را مطرح کرد:
- چه تدابیر امنیتی ویژهای برای سلامت ورزشکاران و سیاستمدارانی که برای دیدن مراسم افتتاحیه و اختتامیه میآیند اندیشیدهاید.
- تدابیر امنیتی شدید!
- میشود بیشتر توضیح دهید؟
- ببینید، ما بر خلاف شایعات کشور آزادی هستیم. و رئیس جمهور وقت آمریکا و دیگر کشورها بهطور آزادانه و داوطلبانه به گروگان ما در میآیند.
یک چند سالی همهشان را نگه میداریم، ازشان پذیرایی میکنیم . بعد که خوب تپل مپل و توجیه شدند با یک ساک بزرگ پر از کادو آنها را به کشورشان پس میفرستیم.
ورزشکاران هم انشاالله توسط برادران به پناهندگی پذیرفته میشوند.
خبرنگار بعدی از آژنس خبرگزاری الجزایر بود که سوالش را مطرح کرد.
- آقای احمدی نژاد، برای رشتهی شنا چه فکری کردهاید؟ شما که ورزشکاران غیر مسلمان را تجس میدانید و با آنها توی یک استخر نمیروید مسابقات شنا چهگونه خواهد بود؟
- من فکر همه چیز را کردهام. یهودیها و مسیحیها و بوداییها را میبریم در خلیجفارس که هم آبش کُر است( مثل استخر آبش قلیل نیست) و هم شوریاش خاصیت پاک کنندگی دارد، مسابقه بدهند.
اگر هم قبل از مسابقات در اثر توجیهات برادران و خواهران حوزه اسلام آوردند که دیگر مشکلی نیست.
از برادران سنت نشده خواهش میکنیم یکماه زودتر تشریف بیاورند تا زمان مسابقه زخم ختنهشان خوب شده باشد.
خبرنگار نیوزویک پرسید:
- مستر پرزیدنت، میشود توضیح مفصلتری دهید چه تمهیداتی برای افتتاحیه چیدهاید؟ لباس ورزشکاران، محل قرار گرفتن پرچمها، آتشبازی، موزیک، خواننده و...
-تمهیدات زیادی چیدهایم!
- خواهشمندم بیشتر توضیح دهید.
- برای لباس، خانمها که معلوم است. همه چادر. منتها رنگ چادر میتواند از بین رنگهای مشکی، خاکستری، سرمهای، قهوهای و کرم انتخاب شود.
- همین؟
- شما میدانید ما چند طیف از رنگ قهوهای خاکستری مشکی و سرمهای در دنیا داریم. هر کدامشان بیشتر از صد تا...
برای لباس برادران هم پیژامههایی میدوزیم که رنگ راهراه هر کشور با کشور دیگر فرق کند.برای انتخاب رنگها از پرچم آن کشورها استفاده خواهیم کرد. مثلا پیژامههای ورزشکاران سوئدی راه راه آبی و زرد، سویس قرمز و سفید و...
در مورد محل قرار گرفتن پرچم هم معلوم است. پرچم جمهوری اسلامی بر فراز ورزشگاه و بقیه را زیر پای ورزشکاران قرار میدهیم تا وقتی از روی آن رد میشوند کبر و غرور و نخوتشان را از دست بدهند.
حالا میرسیم به نحوهی شروع مراسم.
در مردانه با رمز "یا حسین" و در زنانه با رمز "یا زهرا" المپیک آغاز خواهد شد. و سپس
ختم کامل قرآن مجید توسط قاریان ایرانی اجرا خواهد شد. بعد خطبههای رهبر معظم انقلاب و بعد فرازی چند از سخنرانیهای جالب خودم در مورد هالوکاست و اختراع انرژی هستهای توسط دختر 13 ساله سرکوچهمان. سپس سرودی خواهیم داشت که توسط دانشآموزان بسیجی اجرا خواهد شد. جمعیت هم در تمام دورهی المپیک به جای هورا یکصدا باید "تکبیر" بگویند.
آتشبازی هم احتیاجی نیست! اطراف ورزشگاه هر چند دقیقه یکبار صد ضدهوایی میزنیم تا دشمن بلرزد و بداند که ما با بن دندان آمادهایم!
خبرنگار بعدی خبرنگار یو اس تو دی بود که پرسید:
- با توجه به کمبود برق و آب و گاز و بنزین در ایران برایآینکه اختلالی در برنامهها نیفتد چه فکری کردهاید.
احمدینژاد در حالیکه سرش را میخاراند، گفت: والله هنوز فکر زیادی برای اینیکی نکردهایم.
اما فکر میکنم برای مقابله با بیبرقی تعداد یک میلیون شمع باید بخریم. برای رفت و آمد ورزشکاران هم سعی میکنیم به هر اتوبوس یک لاستیک زاپاس و یک چهار لیتری بنزین اضافه بدهیم. در طول مسیر هم الاغهایی به درختان بستهایم که احیانا اگر مشکل بزرگتر از اینهایی بود که فکرش را کردهایم ورزشکاران با آنها به محل مسابقه برسند!
خبرنگارهای بعدی میخواستند سوالهای خودشان را بپرسند اما دکتر احمدینژاد با ابراز خستگی و کسالت به خاطر چیدن اینهمه تمهیدات که بعضیهایش فیالبداهه بود و فشار زیادی به مغزشان آمده بود، عذر خواهی کردند و نوید مصاحبهای دیگر را در آیندهای نزدیک دادند.
پنجشنبه، مرداد ۱۷، ۱۳۸۷
در کرج برق کترهای قطع میشود، نه جدولی!
بیت: نامهرسان نامهی من دیر شد
کودک ولگرد فلک پیر شد...
دیر خوندم که اهری عزیز ازمون پرسیده:
وضعیت برق شما چطور است ؟
آقا جان، پرسیدن نداره! من ایران زندگی میکنم و از اون بدتر در کرج!
خوبه اقلا حکومت از تهرانیها میترسه و براشون یه جدول تدارک دیده که ایهالناس ِ تهرانی بدونید و آگاه باشید که فلان ساعت تا فلان ساعت برق ندارید. اما کی از کرجیها میترسه؟ تا بهحال کدوم انقلاب به دست کرجیها انجام شده که تره برامون خورد کنن؟
ما برقمون کترهای میره!
یعنی هر ساعت و دقیقه و ثانیهای که عشقشون بکشه برقو قطع میکنن و هر وقت عشقون بکشه وصل میکنن.
معمولا مسئولین قطعی باهامون بازی هم میکنن. یعنی یکی میاد برقو قطع میکنه نه مثل تهرانیهای سوسول مثلا راس ساعت دو بعداز ظهر بدون یک دقیقه پس و پیش! ایشون مثلا ساعت یازده و چهارده دقیقه و بیست و هفت ثانیه کلیدو خاموش میکنه.... همینکه جیشش گرفت رفت دستشویی دوستش میاد برای شوخی برقو راه میندازه. بستگی داره جیش طرف چقدر طول بکشه. درست به اندازه همون+ دست شستن که اونم بستگی داره با چی دستشو بشوره و چند بار کُر بده و با چی خشک کنه، این روشنایی ادامه داره. حالا هفت دقیقه، هشت دقیقه و بیستثانیه... بعد یهو برق دوباره قطع میشه.
بالاخره این مسئول ممکنه بازم جیشش بگیره(مثلا کلیهش ناراحته) یا مثلا خانمش بهش زنگ میزنه و روش نمیشه جلوی همکاراش آمار تمام کارایی که از صبح تو اداره انجام داده به زنش گزارش کنه و میره مثلا تو راهرو اداره.
دوباره دوستاش میان برای شوخی روشن میکنن. یارو که تلفنش تموم میشه میاد قطع میکنه. گاهی بینشون دعوا میشه. هی خاموش روشن، خاموش روشن... این وسط هم چند وسیله برقیمون سوخت به جهنم؟ مرجعی هست بهش شکایت این لوسبازیها رو ببریم؟ نه والله!
خلاصه که قمر در عقربیه که بیا و ببین. در طول روز ممکنه یه ده بیستباری برقا بره و بیاد...
البته خدا رو شکر، گوش شیطون کر اگه شبانه روز 24 ساعت باشه! هنوز مقدار زمان روشنایی کمی بیشتر از خاموشیه
این وسط مردم بیفرهنگ کرجی هی حرفای بد بد به حکومت میزنن. دیگه از خواهر مادر گذشته، بیانصافا به برادر و پدر و حتی به پدر بزرگ طرف هم گیر میدن! استغفرالله گاهی به خود طرف! وای وای!
کارا نیمه خوابیده موندن. هیچ برنامه ریزی نمیشه کرد چون اصلا معلوم نیست کیها برق می ره کیها میاد.
من نمیدونم اینا که میدونستن عرضه مملکت داری ندارن چرا تو این سیسال اینقدر مارو عادت دادن به برق! اگه یواش یواش چراغ سهفیتیلهای و اتو ذغالی و سماور نفتی رو باب می کردن و اینقدر قهوه ساز و چای ساز و سرخ کن و مایکروویو و اتو و... نمیریختن تو بازار مردم اینقدر بددهنی نمیکردن بهخدا!
من که گاهی فکر میکنم در عصر حجر زندگی میکنم!
دیگه کسی نمیتونه بگه با ایران- رادیاتور کی میره تو غار:) ما الان همه تو غاریم.
آقا تو این خط آخر خواب بر ما چیره گشت و شروع به هذیان نمودهایم...
برم یه شمع روشن کنم ت اگه برق رفت انگشت شستم نره تو چشمم.
یه چیزی هم بگم و برم:
سیل مهاجرت به خارج کشور به خاطر همین بیبرقی شدیدا از سر گرفته شده.
اونایی که دستشون به دهنشون میرسه ویزاشون آمادهست و چمدوناشون بسته.
کلی آگهی فروش لوازم منزل به علت مسافرت فوری فروشی اینور و اون ور میبینیم.
پریروز تو بقالی سرکوچه بحث این بود که لولهکش محل رفته دبی یه سویت کوچولو خریده 64 میلیون که اگه وضع بدتر شد دست زن و بچهشو بگیره بره و آدرس گرفته بودن اونا هم برن هر کدوم یه دونه در همسایگیش بخرن.روم نشد منم آدرس بپرسم!
لینک در بالاترین
کودک ولگرد فلک پیر شد...
دیر خوندم که اهری عزیز ازمون پرسیده:
وضعیت برق شما چطور است ؟
آقا جان، پرسیدن نداره! من ایران زندگی میکنم و از اون بدتر در کرج!
خوبه اقلا حکومت از تهرانیها میترسه و براشون یه جدول تدارک دیده که ایهالناس ِ تهرانی بدونید و آگاه باشید که فلان ساعت تا فلان ساعت برق ندارید. اما کی از کرجیها میترسه؟ تا بهحال کدوم انقلاب به دست کرجیها انجام شده که تره برامون خورد کنن؟
ما برقمون کترهای میره!
یعنی هر ساعت و دقیقه و ثانیهای که عشقشون بکشه برقو قطع میکنن و هر وقت عشقون بکشه وصل میکنن.
معمولا مسئولین قطعی باهامون بازی هم میکنن. یعنی یکی میاد برقو قطع میکنه نه مثل تهرانیهای سوسول مثلا راس ساعت دو بعداز ظهر بدون یک دقیقه پس و پیش! ایشون مثلا ساعت یازده و چهارده دقیقه و بیست و هفت ثانیه کلیدو خاموش میکنه.... همینکه جیشش گرفت رفت دستشویی دوستش میاد برای شوخی برقو راه میندازه. بستگی داره جیش طرف چقدر طول بکشه. درست به اندازه همون+ دست شستن که اونم بستگی داره با چی دستشو بشوره و چند بار کُر بده و با چی خشک کنه، این روشنایی ادامه داره. حالا هفت دقیقه، هشت دقیقه و بیستثانیه... بعد یهو برق دوباره قطع میشه.
بالاخره این مسئول ممکنه بازم جیشش بگیره(مثلا کلیهش ناراحته) یا مثلا خانمش بهش زنگ میزنه و روش نمیشه جلوی همکاراش آمار تمام کارایی که از صبح تو اداره انجام داده به زنش گزارش کنه و میره مثلا تو راهرو اداره.
دوباره دوستاش میان برای شوخی روشن میکنن. یارو که تلفنش تموم میشه میاد قطع میکنه. گاهی بینشون دعوا میشه. هی خاموش روشن، خاموش روشن... این وسط هم چند وسیله برقیمون سوخت به جهنم؟ مرجعی هست بهش شکایت این لوسبازیها رو ببریم؟ نه والله!
خلاصه که قمر در عقربیه که بیا و ببین. در طول روز ممکنه یه ده بیستباری برقا بره و بیاد...
البته خدا رو شکر، گوش شیطون کر اگه شبانه روز 24 ساعت باشه! هنوز مقدار زمان روشنایی کمی بیشتر از خاموشیه
این وسط مردم بیفرهنگ کرجی هی حرفای بد بد به حکومت میزنن. دیگه از خواهر مادر گذشته، بیانصافا به برادر و پدر و حتی به پدر بزرگ طرف هم گیر میدن! استغفرالله گاهی به خود طرف! وای وای!
کارا نیمه خوابیده موندن. هیچ برنامه ریزی نمیشه کرد چون اصلا معلوم نیست کیها برق می ره کیها میاد.
من نمیدونم اینا که میدونستن عرضه مملکت داری ندارن چرا تو این سیسال اینقدر مارو عادت دادن به برق! اگه یواش یواش چراغ سهفیتیلهای و اتو ذغالی و سماور نفتی رو باب می کردن و اینقدر قهوه ساز و چای ساز و سرخ کن و مایکروویو و اتو و... نمیریختن تو بازار مردم اینقدر بددهنی نمیکردن بهخدا!
من که گاهی فکر میکنم در عصر حجر زندگی میکنم!
دیگه کسی نمیتونه بگه با ایران- رادیاتور کی میره تو غار:) ما الان همه تو غاریم.
آقا تو این خط آخر خواب بر ما چیره گشت و شروع به هذیان نمودهایم...
برم یه شمع روشن کنم ت اگه برق رفت انگشت شستم نره تو چشمم.
یه چیزی هم بگم و برم:
سیل مهاجرت به خارج کشور به خاطر همین بیبرقی شدیدا از سر گرفته شده.
اونایی که دستشون به دهنشون میرسه ویزاشون آمادهست و چمدوناشون بسته.
کلی آگهی فروش لوازم منزل به علت مسافرت فوری فروشی اینور و اون ور میبینیم.
پریروز تو بقالی سرکوچه بحث این بود که لولهکش محل رفته دبی یه سویت کوچولو خریده 64 میلیون که اگه وضع بدتر شد دست زن و بچهشو بگیره بره و آدرس گرفته بودن اونا هم برن هر کدوم یه دونه در همسایگیش بخرن.روم نشد منم آدرس بپرسم!
لینک در بالاترین
سهشنبه، مرداد ۱۵، ۱۳۸۷
چرا من تو این دوره دنیا اومدم؟
1- بیژن جلالی:
هر کس به بازی خود مشغول است
افسوس که من مدتهاست
جهان و مردمش را
به شوخی نگرفتهام...
اشعار کتاب"شعر خاک، شعر خورشید" بیژن جلالی رو هر وقت میخونم انگار غصههای عالم میشینه رو دلم. از بس از تغییر دنیا ناامید میشم، دلم میخواد بمیرم. کتابو میذارم کنار و باز هفتهای ماهی بعد دوباره هوس میکنم برم سراغش و باز...(بگو آخه مجبوری؟! چون 1800 تومن پول کتاب دادی؟ نه لابد یه چیز دیگهست)
آسوده به سوی مرگ برویم
زیرا در راه ما
دیگر خندهای نخواهد شکفت
آسوده به کرانههای تاریک فراموشی پناه ببریم
زیرا دیگر نسیمی صورتهای مارا نمینوازد
آسوده به سایههای سنگین و غریبه خود بنگریم
زیرا دیگر کسی مارا نمیشناسد
سردوراهی امید و ناامیدی
با دنیا خداحافظی کردهایم
ما به راهی میرویم که به گودالهای تاریکی منتهی میشود
گودالهایی که تا پایان روز
سردی و تنهایی شب را در خود حفظ میکنند...
یا اینیکی:
قلب من چون سنگی است
بر توده عظیم سنگهای دنیا
قلب من سنگ بیرنگیست
برتودهی عظیم سنگها
و من بر تودهای عظیم از تنهایی
نشستهام...
(این روزها از همه وقت بیشتر احتیاج به روحیه و امید دارم...)
2- این سریال طنز"سهدر چهار" قابل تحمل بود تا وقتی کارگردانش مجید صالحی خودش نپریده بود وسط بازیگرها و سعی نمیکرد محور همه جریانات باشه.
3- رویا نونهالی هم اون زمانی که سعی نمیکرد لبهاش شبیه آنجلینا جولی بهنظر بیاد خیلی خوشگلتر بود.
4- جواد ِ سینمای ایران
جواد هاشمی در 99/99٪ بازیهاش یا رزمندهایه که آخرش تشنهلب شهید میشه. یا سابقا رزمنده بوده و شیمیاییه و در آخر فیلم شهید میشه. یا اطلاعاتی یا بسیجی محله که آخرش به دست کفار و منافقین و ناکثین و مارقین شهید میشه ( البته سابقا هم رزمنده بوده) یا...
5- کانال امبیسی پرشین که آمد در کمال شرمندگی فهمیدم چقدر از دیالوگهای فیلمهای با زبان اصلی(انگلیسی) رو قبلا نمیفهمیدم. ای خاک بر اون زبان انگلیسی که ما در مدرسه و دانشگاه خوندیم!
6- زیر نویسهای فارسی فیلمهای امبیسی پرشین به صورت فجیع و گاه خندهداری غلط املایی دارن. نمیشد یکی دو تا لیسانس ادبیات استخدام میکردن. گرچه به چشم خودم دیدم یه لیسانس ادبیات دانشگاه تهران گلدان ِ گل رو گلدانه گل و رفتم خانهمان را رفتم خانمان مینوشت. تا پیدا شدن یه ویراستار حاذق خودم حاضرم این زحمتو به عهده بگیرم.
7- متاسفانه در مقالههای سایتهای معروفی مثل رادیو زمانه هم غلطهای املایی و دستوری کم نمیبینیم. میدونم که همیشه این امکان هست که نویسندهها اشتباه تایپی و لپی داشته باشن. این کار ویراستاره که درستشون بکنه.
8- کاش میتونستم خوابگرد رو تکثیر کنیم در همه جا. و دیگه در رادیو تلویزیون، روزنامهها، سایتها و وبلاگها اینقدر غلط نبینیم. تازگیها این اشتباهات در نامهها و پلاکاردهای رسمی دولتی هم رسوخ کرده. و اینقدر این غلطها مصطلح شده که آدم نمیدونه کلمهی درستش کدومه(مثل من که نمیدونم مصطلحم درسته یا نه)
9- از دست بعضی خبرنگارها
ما که شبی دوتا روزنامه میخونیم. گاهی دو گزارش از یک خبر یا حادثه در این دوروزنامه اونقدر متفاوته که آدم خندهش میگیره.
جالبه که بعد از سالها اسم همون خبرنگارها رو در زیر خبرهای متناقضوشن میخونیم و هیچوقت ندیدیم سردبیر روزنامه بهشون تذکربده. یا خبرنگار روز بعد معذرت بخواد.
در یک روزنامه قاتل زن صیغهای 54 سالهشه و دراونیکی روزنامه 36 سال. در اون یکی زن با اره کشته شده و در اونیکی با تیشه!
مثلا:
در صفحه حوادث روزنامه همشهری یکشنبه 13 مرداد، زنی 50 ساله به همراه مادر پیرش از خارج کشور به ایران میاد. تصمیم میگیره از طریق آگهی روزنامه برای مادرش که قادر به انجام کاراش نبوده پرستار بگیره. پرستار همون روز اول با موبایلش با همدستاش تماس میگیره و شب ساعت 11 اونا حمله میکنن و زن 50 ساله رو که در تختش خوابیده بوده زخمی میکنن.زن خودشو میزنه به مردن. دزدا میرن سراغ مادر پیرش که او هم از شدت ترس تو کما میره که هنوز بیمارستانه. و میلیونها تومن چک پول و طلا جواهرات و تمبر کلکسیونی میدزدن و...
در صفحه حوادث روزنامه اعتماد همون روز این خبر رو اینطور میخونیم:
یه زن 60 ساله از آمریکا میاد ایران(تنهایی) و چون خیلی پیر و بیمار بوده تصمیم میگیره برای خودش از طریق یک شرکت خدماتی! پرستار بیاره. پرستار چند روز! مشغول کار بوده تا اینکه یک روز که زن فرتوت 60 ساله(!) از بیرون میخواد بیاد تو خونه دو مرد همدست پرستار بهش حمله میکنن و...
پیدا کنید تناقضهای بیشمار این دو خبر را...
و حالا تصور کنید وقتی خبرهای به این واضحی اینجوری عوض میشن خبرهای سیاسی چطوری عوضی میشن
10- وای بر ما...
یعقوب مهرنهاد اعدام شد!!! باورم نمیشه.
یه سوال برام پیش اومد. اگه مهرنهاد تهران بود بازم نمیشد جلوی اعدامشو گرفت؟
فکر میکنم باید عزای عمومی اعلام کنیم. در دل من که عزا برپاست...
11- بیبرقی خیلی تبعات داره که یکیش! گرفتن جان انسانهاست... جرا مملکتمون داره روز بهروز به سمت عقب میره... تا کجا یعنی؟
12- توی این دنیا فقط دلمان خوش است به وعدهی ماهی هشتهزار و پونصد تومن دولت احمدینژاد!
13- ببخشید اشتباه شد...
مرگ بیماران بیمارستان به خاطر بیبرقی نبوده. از کهولت بوده. برق که رفته یکهو همه پیر شدن و به دیار باقی شتافتن.
هر کس به بازی خود مشغول است
افسوس که من مدتهاست
جهان و مردمش را
به شوخی نگرفتهام...
اشعار کتاب"شعر خاک، شعر خورشید" بیژن جلالی رو هر وقت میخونم انگار غصههای عالم میشینه رو دلم. از بس از تغییر دنیا ناامید میشم، دلم میخواد بمیرم. کتابو میذارم کنار و باز هفتهای ماهی بعد دوباره هوس میکنم برم سراغش و باز...(بگو آخه مجبوری؟! چون 1800 تومن پول کتاب دادی؟ نه لابد یه چیز دیگهست)
آسوده به سوی مرگ برویم
زیرا در راه ما
دیگر خندهای نخواهد شکفت
آسوده به کرانههای تاریک فراموشی پناه ببریم
زیرا دیگر نسیمی صورتهای مارا نمینوازد
آسوده به سایههای سنگین و غریبه خود بنگریم
زیرا دیگر کسی مارا نمیشناسد
سردوراهی امید و ناامیدی
با دنیا خداحافظی کردهایم
ما به راهی میرویم که به گودالهای تاریکی منتهی میشود
گودالهایی که تا پایان روز
سردی و تنهایی شب را در خود حفظ میکنند...
یا اینیکی:
قلب من چون سنگی است
بر توده عظیم سنگهای دنیا
قلب من سنگ بیرنگیست
برتودهی عظیم سنگها
و من بر تودهای عظیم از تنهایی
نشستهام...
(این روزها از همه وقت بیشتر احتیاج به روحیه و امید دارم...)
2- این سریال طنز"سهدر چهار" قابل تحمل بود تا وقتی کارگردانش مجید صالحی خودش نپریده بود وسط بازیگرها و سعی نمیکرد محور همه جریانات باشه.
3- رویا نونهالی هم اون زمانی که سعی نمیکرد لبهاش شبیه آنجلینا جولی بهنظر بیاد خیلی خوشگلتر بود.
4- جواد ِ سینمای ایران
جواد هاشمی در 99/99٪ بازیهاش یا رزمندهایه که آخرش تشنهلب شهید میشه. یا سابقا رزمنده بوده و شیمیاییه و در آخر فیلم شهید میشه. یا اطلاعاتی یا بسیجی محله که آخرش به دست کفار و منافقین و ناکثین و مارقین شهید میشه ( البته سابقا هم رزمنده بوده) یا...
5- کانال امبیسی پرشین که آمد در کمال شرمندگی فهمیدم چقدر از دیالوگهای فیلمهای با زبان اصلی(انگلیسی) رو قبلا نمیفهمیدم. ای خاک بر اون زبان انگلیسی که ما در مدرسه و دانشگاه خوندیم!
6- زیر نویسهای فارسی فیلمهای امبیسی پرشین به صورت فجیع و گاه خندهداری غلط املایی دارن. نمیشد یکی دو تا لیسانس ادبیات استخدام میکردن. گرچه به چشم خودم دیدم یه لیسانس ادبیات دانشگاه تهران گلدان ِ گل رو گلدانه گل و رفتم خانهمان را رفتم خانمان مینوشت. تا پیدا شدن یه ویراستار حاذق خودم حاضرم این زحمتو به عهده بگیرم.
7- متاسفانه در مقالههای سایتهای معروفی مثل رادیو زمانه هم غلطهای املایی و دستوری کم نمیبینیم. میدونم که همیشه این امکان هست که نویسندهها اشتباه تایپی و لپی داشته باشن. این کار ویراستاره که درستشون بکنه.
8- کاش میتونستم خوابگرد رو تکثیر کنیم در همه جا. و دیگه در رادیو تلویزیون، روزنامهها، سایتها و وبلاگها اینقدر غلط نبینیم. تازگیها این اشتباهات در نامهها و پلاکاردهای رسمی دولتی هم رسوخ کرده. و اینقدر این غلطها مصطلح شده که آدم نمیدونه کلمهی درستش کدومه(مثل من که نمیدونم مصطلحم درسته یا نه)
9- از دست بعضی خبرنگارها
ما که شبی دوتا روزنامه میخونیم. گاهی دو گزارش از یک خبر یا حادثه در این دوروزنامه اونقدر متفاوته که آدم خندهش میگیره.
جالبه که بعد از سالها اسم همون خبرنگارها رو در زیر خبرهای متناقضوشن میخونیم و هیچوقت ندیدیم سردبیر روزنامه بهشون تذکربده. یا خبرنگار روز بعد معذرت بخواد.
در یک روزنامه قاتل زن صیغهای 54 سالهشه و دراونیکی روزنامه 36 سال. در اون یکی زن با اره کشته شده و در اونیکی با تیشه!
مثلا:
در صفحه حوادث روزنامه همشهری یکشنبه 13 مرداد، زنی 50 ساله به همراه مادر پیرش از خارج کشور به ایران میاد. تصمیم میگیره از طریق آگهی روزنامه برای مادرش که قادر به انجام کاراش نبوده پرستار بگیره. پرستار همون روز اول با موبایلش با همدستاش تماس میگیره و شب ساعت 11 اونا حمله میکنن و زن 50 ساله رو که در تختش خوابیده بوده زخمی میکنن.زن خودشو میزنه به مردن. دزدا میرن سراغ مادر پیرش که او هم از شدت ترس تو کما میره که هنوز بیمارستانه. و میلیونها تومن چک پول و طلا جواهرات و تمبر کلکسیونی میدزدن و...
در صفحه حوادث روزنامه اعتماد همون روز این خبر رو اینطور میخونیم:
یه زن 60 ساله از آمریکا میاد ایران(تنهایی) و چون خیلی پیر و بیمار بوده تصمیم میگیره برای خودش از طریق یک شرکت خدماتی! پرستار بیاره. پرستار چند روز! مشغول کار بوده تا اینکه یک روز که زن فرتوت 60 ساله(!) از بیرون میخواد بیاد تو خونه دو مرد همدست پرستار بهش حمله میکنن و...
پیدا کنید تناقضهای بیشمار این دو خبر را...
و حالا تصور کنید وقتی خبرهای به این واضحی اینجوری عوض میشن خبرهای سیاسی چطوری عوضی میشن
10- وای بر ما...
یعقوب مهرنهاد اعدام شد!!! باورم نمیشه.
یه سوال برام پیش اومد. اگه مهرنهاد تهران بود بازم نمیشد جلوی اعدامشو گرفت؟
فکر میکنم باید عزای عمومی اعلام کنیم. در دل من که عزا برپاست...
11- بیبرقی خیلی تبعات داره که یکیش! گرفتن جان انسانهاست... جرا مملکتمون داره روز بهروز به سمت عقب میره... تا کجا یعنی؟
12- توی این دنیا فقط دلمان خوش است به وعدهی ماهی هشتهزار و پونصد تومن دولت احمدینژاد!
13- ببخشید اشتباه شد...
مرگ بیماران بیمارستان به خاطر بیبرقی نبوده. از کهولت بوده. برق که رفته یکهو همه پیر شدن و به دیار باقی شتافتن.
چهارشنبه، مرداد ۰۹، ۱۳۸۷
سوتی ضایع
1- سیبا میگه تو هم باید این خبر کیهان رو " وقتی حقوق بگیران << سییا >> در ایران یکدیگر را لو میدهند" تکذیب کنی!
- که چی بشه؟
- که فکر نکنن منم!
- سیبا جان، دلت خوشه ها! آخه کی به تو گیر داده؟
- از بس تو اسم منو تو وبلاگت جار زدی سیبا، سیبا، خوب بعضیا که زیاد میرن تو اینترنت و وبلاگ میخونن شک میکنن.
- برو بابا. هزار بار توضیح دادم جریان سیبیلباروتی گفتن اون کولیه رو تو پارک - که انگار طلسمم کرد و تا آخر عمر با بله گفتن به تو بدبختم کرد-. صد بار نوشتم که سیبا مخفف سیبیل باروتیه.
- باشه. با این حال میترسم بهم شک کنن. از وقتی اون خبرو خوندم شبا خوابم نمیبره میترسم بیان بگیرنم.
- ناقلا، حالا راستشو بگو . نکنه داری به چند نفر حقوق میدی!
- زیتون جان، خودت میدونی. من گورم کجا بود که کفنم کجا باشه! به زور میتونم با هزار جنگولک بازی زندگی خودمونو اداره کنم.
- حالا غصه نخور. وقتی فرم اقتصادی رو پر کردیم و به هر کدوممون ماهی هشتهزاررررررر و پونصد تومن! پول یارانه دادن پولدار میشیم و دلت خواست به یکی دو تا بنده خدای بیکار هم حقوق بده! از نظر من اشکالی نداره.
- تو هم همه چیزو به شوخی بگیر. اسم یارانه رو هم نیار بدنم میلرزه. بذار ماهی هشتهزار و پونصد به هر نفر بدن. قیمتا هشت برابر ونیم اضافه میشه.
سوتی:
بابا اشتب شد. من در مرز خوابالودگی سیا رو که دو تا ی نوشته شده بود سیبا خوندم. یعنی سیبا اشتباه خونده بود:))
حالا هم حال ندارم پاکش کنم. کلی فسفر سوزوندم.
2- "شرکت بیمه ابوالفضل" در آستانهی ورشکستگی
بعد از کنار رفتن حسین رضازاده از صحنه وزنه برداری، شرکت بیمهگذار وی در آستانهی ورشکستگی قرار گرفت.
هزاران نفر که خود، منزل، اتوموبیل، سهچرخه و بقیه چیزهایشان را بیمهی ابوالفضل کرده بوند بعد از این ماجرا به صحت این بیمه شک کرده و با شرکت دیگری به نام " شرکت یا علی" قرارداد بستند.
3- " حسین رضازاده: در آیندهی نزدیکی پسرم جای مرا خواهد گرفت ".
ـ تا گوساله گاو شود دلِ مادرش آب شود.
مادر= ورزش کشور عزیزمان
در مثل مناقشه نیست.
- اون وقت میشه بفرمایید بیمه گزار پسرتان چه شرکتی خواهد بود؟
رابینسون؟
پ.ن.
4- این سوتی شماره یک. منو یاد بزرگترین و ضایعترین سوتی عمرم انداخت که هیچوقت روم نشد اینجا بنویسم. حالا شاید بهترین فرصته که سوتی اولی یه کم کمرنگ بشه.
زمستون پارسال تو یه تاکسی نشسته بودم که حرف قطعی گاز ترکمنستان در چند شهر سمنان و دامغان و شاهرود و اینا شد و اینکه تو این سرسیاه زمستونی نمیتونن بخاری گازی روشن کنن.
منم بدون فکر پریدم وسط که آره اینا گازمونو دارن میدن به ترکمنستان و مردم خودمون بیگاز موندن و...
راننده تاکسی که تاحالا داشت به دولت فحش میداد با شک و تردید سری تکون میداد.حیوونی روش نشد بگه که بابا این مائیم که از ترکمنستان گاز میخریم نه برعکس. وقتی رسیدم خونه تازه یادم افتاد که چه سوتی وحشتناکی دادم.
خوشبختانه کم اتفاق میافته آدم افراد درون یک تاکسی رو دوباره ببینه:)
5- شاید فردا بیام این پستو کلا پاک کنم...
- که چی بشه؟
- که فکر نکنن منم!
- سیبا جان، دلت خوشه ها! آخه کی به تو گیر داده؟
- از بس تو اسم منو تو وبلاگت جار زدی سیبا، سیبا، خوب بعضیا که زیاد میرن تو اینترنت و وبلاگ میخونن شک میکنن.
- برو بابا. هزار بار توضیح دادم جریان سیبیلباروتی گفتن اون کولیه رو تو پارک - که انگار طلسمم کرد و تا آخر عمر با بله گفتن به تو بدبختم کرد-. صد بار نوشتم که سیبا مخفف سیبیل باروتیه.
- باشه. با این حال میترسم بهم شک کنن. از وقتی اون خبرو خوندم شبا خوابم نمیبره میترسم بیان بگیرنم.
- ناقلا، حالا راستشو بگو . نکنه داری به چند نفر حقوق میدی!
- زیتون جان، خودت میدونی. من گورم کجا بود که کفنم کجا باشه! به زور میتونم با هزار جنگولک بازی زندگی خودمونو اداره کنم.
- حالا غصه نخور. وقتی فرم اقتصادی رو پر کردیم و به هر کدوممون ماهی هشتهزاررررررر و پونصد تومن! پول یارانه دادن پولدار میشیم و دلت خواست به یکی دو تا بنده خدای بیکار هم حقوق بده! از نظر من اشکالی نداره.
- تو هم همه چیزو به شوخی بگیر. اسم یارانه رو هم نیار بدنم میلرزه. بذار ماهی هشتهزار و پونصد به هر نفر بدن. قیمتا هشت برابر ونیم اضافه میشه.
سوتی:
بابا اشتب شد. من در مرز خوابالودگی سیا رو که دو تا ی نوشته شده بود سیبا خوندم. یعنی سیبا اشتباه خونده بود:))
حالا هم حال ندارم پاکش کنم. کلی فسفر سوزوندم.
2- "شرکت بیمه ابوالفضل" در آستانهی ورشکستگی
بعد از کنار رفتن حسین رضازاده از صحنه وزنه برداری، شرکت بیمهگذار وی در آستانهی ورشکستگی قرار گرفت.
هزاران نفر که خود، منزل، اتوموبیل، سهچرخه و بقیه چیزهایشان را بیمهی ابوالفضل کرده بوند بعد از این ماجرا به صحت این بیمه شک کرده و با شرکت دیگری به نام " شرکت یا علی" قرارداد بستند.
3- " حسین رضازاده: در آیندهی نزدیکی پسرم جای مرا خواهد گرفت ".
ـ تا گوساله گاو شود دلِ مادرش آب شود.
مادر= ورزش کشور عزیزمان
در مثل مناقشه نیست.
- اون وقت میشه بفرمایید بیمه گزار پسرتان چه شرکتی خواهد بود؟
رابینسون؟
پ.ن.
4- این سوتی شماره یک. منو یاد بزرگترین و ضایعترین سوتی عمرم انداخت که هیچوقت روم نشد اینجا بنویسم. حالا شاید بهترین فرصته که سوتی اولی یه کم کمرنگ بشه.
زمستون پارسال تو یه تاکسی نشسته بودم که حرف قطعی گاز ترکمنستان در چند شهر سمنان و دامغان و شاهرود و اینا شد و اینکه تو این سرسیاه زمستونی نمیتونن بخاری گازی روشن کنن.
منم بدون فکر پریدم وسط که آره اینا گازمونو دارن میدن به ترکمنستان و مردم خودمون بیگاز موندن و...
راننده تاکسی که تاحالا داشت به دولت فحش میداد با شک و تردید سری تکون میداد.حیوونی روش نشد بگه که بابا این مائیم که از ترکمنستان گاز میخریم نه برعکس. وقتی رسیدم خونه تازه یادم افتاد که چه سوتی وحشتناکی دادم.
خوشبختانه کم اتفاق میافته آدم افراد درون یک تاکسی رو دوباره ببینه:)
5- شاید فردا بیام این پستو کلا پاک کنم...
جمعه، مرداد ۰۴، ۱۳۸۷
با خسرو خوبان... حاشیهها
ساعت هشت و نیم صبح یکشنبه از تآتر شهر که رد میشوم یاد اولین بار که خسرو شکیبایی را در صحنه تآتر دیدم افتادم. خواسته بودیم خانوادگی به یک نمایش کمدی برویم و تأتر شهر نمایش ِ ، اگر اسمش را اشتباه نکنم، "ناهار لعنتی" را میداد. بلیت گرفتیم و رفتیم... بازیگران اصلی خسرو شکیبایی و هایده حائری بودند. ما در تمام مدت نمایش داشتیم از ته دل از بذلهگوییهایشان میخندیدیم. خیلی قشنگ بازی میکردند. گاهی طبق شرایط فیالبداهه هم دیالوگ میگفتند و بر خندهی ما میافزودند. خسرو شکیبایی قبل از شروع تأتر و بعد از پایانش با کت و شلوار سفید و پیراهن و پاپیونی سفید شخصا به تکتک حضار خیر مقدم گفت و تعظیم کرد. و یادم است با خانم مسنی که همراه ما بود دست داد. آنروز به نظرمان خسرو شکیبایی آنقدر خوشتیپ و خوشلباس بود و بخصوص وقتی موهای لخت سیاهش را مرتب با سر به کناری میانداخت دل همهی خانمها برایش غنج میزد و خانم مسن همراه ما شیفتهاش شده بود...
میگفتیم عجب! پس چرا هیچوقت عکسش را و اسمش را در سر در سینماها ندیده بودیم. او مثل یک ستاره بازی میکند.
اینطور که شنیدم داریوش مهرجویی، خسرو شکیبایی را در همین نمایش دیده و برای نقش حمید هامون پسندیده. و چه انتخاب بهجایی.
ما شده بودیم مرید شکیبایی، هر وقت سینماها فیلمی از او به نمایش میگذاشند فوری میرفتیم. خانم مسنی که در نمایش همراه ما بود پیگیر بود به محض اکران هر فیلمش میگفت ببریمش تا شکیباییاش را ببیند.
به خیابان ارفع، نزدیکیهای تالار وحدت که میرسم، فکر میکنم خیلی زود به مراسمِ(دلم نمیآید بگویم تشییعجنازه) خسرو شکیبایی بازیگر محبوبم رسیدهام و حتما آن جلوها میایستم، اما ناگاه مردم زیادی را میبینم که هممسیر با من میدوند... پیاده و سواره، با ماشین و با موتور. چند نفری با ویلچر... پیر و جوان و کودکانی بعضی سوار کالسکه و گاهی روی دوش بزگترها، زنان چادری و بد حجاب. مردان ریشو و زلفی و هفتتیغه... دوستداران شکیبایی از همه قشر هستند... بیشتر چشمها نمناکند و چشمان من نیز!
طبق معمول تمام مراسم این سالها پلیس از صبح زود اتوبوسی به صورت عمود بر خیابان گذاشته تا هیچ اتوموبیلی نزدیک تالار نشود.
به زور از جمعیتی که جلوی در تالار وحدت جمع شده بودند و هر لحظه هم به تعدادشان افزوده میشد رد میشوم و داخل حیاط میشوم. اما مگر جا داشت!... کیپ تا کیپ آدم بود.
روی سر در(تاج) تالار پر است از عکاسان سحرخیزی که بهترین جاها را برای عکاسی انتخاب کردهاند. شکر خدا در آن تاج مصالح مقاومی به کار رفته که اینقدر محکم است و فرو نمیریزد.
ساعت نُه صبح در داخل حیاط و در خیابان ارفع دیگر جای سوزن انداختن نیست. صدای کسی از بلندگوها به گوش میرسد که قرآن میخوا ند. کسی میگوید:
- اینجا هم ولکنمان نیستند!
کس دیگری میگوید: شکیبایی متعلق به همه است چه مذهبی و چه غیرمذهبی. نباید که اورا مصادره کرد!
بعد، صدای پرویز پرستویی طنینانداز میشود.
- خانمها، آقایان، خواهش میکنم! جلوی در را خلوت کنید تا آمبولانس خسرو شکیبایی داخل شود.
هیچکس تکان نمیخورد. یعنی جایی نیست که بروند تا خلوت شود. پرستویی این خواهش را بارها تکرار میکند.
بعد میگوید:
- اگر خسرو را دوست دارید یک لحظه سکوت!
سکوتی برقرار نمیشود. پرستویی تا نیم ساعت فقط از سکوت و راه دادن به آمبولانس حرف میزند. همه به جلو و عقب هل داده میشویم. دلم برای گلها و چمنهای حیاط تالار وحدت میسوزد. بیشترشان له شدهاند.
مردی میگوید ببینید مردم برای خمینی و طالقانی هم اینقدر مشتاق نبودند که برای شکیبایی هستند.
زن مسنی از دست پرویز پرستویی خسته شده و غرغر کنان میگوید:
- وای، این چقدر حرف میزند کاش میکروفن را از دست او بگیرند.
زن دیگری میگوید هر کس هم بگیرد باز مجبور است همینها را بگوید.
پرستویی بالاخره تصمیم میگیرد خاطرهای تعریف کند.
- صبح جمعه ساعت 9.... دوستان خواهش میکنم. بله میگفتم جمعه ساعت 9... عزیزان لطفا سکوت کنید. باز میگوید جمعه .... صدای میکروفون قطع میشود و خاطره نیمهتمام میماند. آن خانم دلش خنک میشود. بقیه ما حدس میزنیم پرستویی چه میخواسته بگوید.
بعد از درست شدن میکروفون یکی از دوستان صمیمی شکیبایی به نام حسین بختیاری ترانهی " تا بهار دلنشین" را میخواند.میگوید خسرو این ترانه را خیلی دوست داشته. دوست دارم همهمان با او بخوانیم، شروع میکنم به خواندن. هیچکس همراهی نمیکند و ناچار من هم سکوت میکنم و گوش میدهم. خوشبختانه بختیاری مثل پرستویی به سکوت و راه باز کردن کاری نداشت و بدون وقفه ترانه را به زیبایی تا آخرش خواند( دوسه جایش فالش شد که در اینگونه مراسم طبیعیست. قسمتی از آنرا ضبط کردم اما نمیتوانم در وبلاگ بگذارمش.)
پویا پسر خسرو شکیبایی سخنران بعدیست که ترجیح میدهد فقط از مهربانی مردم تشکر کند. و بگوید حتما پدرم خوشحال است که آمدید...
صداهایی همهمه وار به گوشم میخورد که حالا وزیر ارشاد میخواهد صحبت کند.
هنوز این ضایعه را به مردم تسلیت نگفته که صدای هو کردن به گوشم میرسد و بقیه حرفها را نمیشنوم.
مرد قد بلندی که پشت سرم ایستاده فحشی میدهد.
- بیشرفها از بس هنرمندان مارا اذیت میکنند همه از ناراحتی معتاد و افسرده شدهاند آنوقت وقتی از غصه دق میکنند، میخواهند آنها را مال خودشان بکنند و از شهرتشان به نفع خودشان سوءاستفاده کنند.
نمیدانم هو کردن بقیه مردم یه همین علت بود یا چیز دیگری.
گاهی حواسم به عکاسان روی تاج تالار میافتد که تعدادشان خیلی زیاد شده. خوشبختانه هنوز محکم پابرجاست. آن بالا دنبال عکاس زن میگردم. دوست ندارم فقط این آقایان باشند که صعود کردهاند. خیالم راحت میشود. تعداد هر چند کمی هم خانم عکاس آنبالا میبینم.
آفتاب داغ حسابی بر کلههایمان میتابد و
کمتر کسی را میبینم که کلاه آفتابی سرش باشد. خودم هم یادم رفته بیاورم. همه تشنهایم و آب هم نیست. جمعیت فشار زیادی میآورد. از آن طرف حدود بیست اتوبوس بیرون ایستاده و همه پر شدهاند از همکاران و دوستان شکیبایی. اکثریتشان از هنرمندان محبوب مردم هستند. جمعیت هجوم میبرد به بیرون. همه با موبایل میخواهند ازشان عکس بگیرند.
صدای جیغ و داد میآید . نمیدانم چند بچه و شاید هم بزرگ زیر دست و پا ماندهاند. خودم هم با سیل جمیعت به بیرون رانده میشوم. اما در گلوگاه در ِ بیرونی تالار گیر میکنیم. همه خیس عرق و داغ. نفسمان به شماره میافتد. بعضیها التماس میکنند که تورا به خدا راه بدهید مادرم، پدرم، خواهرم، بچهام حالش بد است و دارد تلف میشود.
آقایی حالش به هم میخورد و روی شانهی بغل دستیاش غش میکند. خوب شد زمین جا نداشت آن زیر بیفتد. هر کس شیشهی آبی در کیفش دارد بر روی بیماران میپاشد. اما افاقه نمیکند. یک زن چادر مشکی قلهُ والله میخواند و نذر میکند اگر سالم رسید به خانه نذر پارسالش را ادا کند.
اشکال از اتوبوسهاست. مردم عین سیرک دور اتوبوسی که دم در است حلقه زدهاند و جلو هم نمیروند. هنرمندان داخلش مضطرب و شرمناک کله میدزدند.
همان یک ذره جا یک ساعت طول میکشد تا به سلامت رد شویم. دارم غش میکنم که کمی دورتر میبینم دور اتوموبیلی حلقه زدهاند. این کیست این؟
بهزور خودم را به وسط میرسانم. طفلک ایرج قادریاست که دیر آمده و در پرایدی کنار یک خانم جوان در ترافیک گیر کرده و پاپاراتزیهای آماتور دارند کلیک کلیک با موبایل عکس میگیرند و قادری شدیدا ناراحت است.
من هم با خجالت مثل یک پاپاراتزی اصیل عکسی میگیرم. هر چه باشد به سختی خودم را به وسط معرکه رساندهام.
آنطرفتر زنی پوستر شکیبایی را به نرده چسبانده و سرش را روی آن تکیه داده.
جلوتر، جلوی در شیرینیفروشی آقبانو معرکهی دیگریست. اینجا دیگه حلقه آنقدر تنگ و فشرده است که نمیتوانم داخل شوم. همهشان هم آقا... از پسری که مشتاقانه از حلقه برگشته میپرسم کی بود؟ هدیه تهرانی؟
میگوید نه "بهزاد رحیمخانی"ست. میگویم کاراینجا برعکس است. شنیدهام زنها دور هنرپیشههای مرد جمع شوند و مردها برای زنها. پسر میخندد و دور میشود.
اتوبوسها از همان اول پرشدهاند و آنهایی که ماشین ندارند نمیدانند چهطوری خودشان را به بهشتزهرا قطعهی هنرمندان برسانند. پلیسی میگوید 20 اتوبوس هم در خیابان حافظ منتظر مسافر است و برخی میدوند. تمام مغازههای اطراف پر هستند از مشتری... آب معدنی، ساندیس، رانی، بستنی، فالوده... مادران دست و پای بچههایشان را چک میکند که آیا سالم ماندهاند یا نه.
بعضیها میروند به پارک دانشجو. خیلیها دستشان پوستر خسرو شکیباییست.
فکر میکنم فرق بین هنرمند معروف با هنرمند محبوب همین است. بازی درخشان خسرو شکیبایی در تأتر و سینما و تلویزیون هرگز از یادها نمیرود... سریالهای خانهی سبزو روزی روزگاری، فیلم هامون، نقش مدرس با آن دیالوگ نفسگیرش که کمتر کسی میتوانست حفظش کند و شکیبایی حافظهاش عالی بود... و موهایش...
موبایلم زنگ میخورد. همان خانم مسن فامیلمان است که حالا خیلی مسنتر شده. حدود نود سال.
تو کجایی؟ چرا نیامدی دنبالم خودم آمدم آنقدر شلوغ بود که نزدیک بود که زیر دست و پا له شوم. بعد گریه کنان میگوید:
من زنده بمانم و خسرو شکیبایی بمیرد؟....
( من این نوشته را شب روز مراسم تشییعجنازه هنرمند عزیز خسرو شکیبایی (یکشنبه30 تیر) نوشتم اما...)
پنجشنبه، مرداد ۰۳، ۱۳۸۷
پاشو مراد، مراد بیگ!
1- خسرو خوبان...
- مراد! مراد! مراد بیگ! مراد بیگ!
خاله لیلا(ژالهعلو) این جمله را در سریال زیبای "روزیروزگاری" در حالی که با دستمال خیس پیشانی خونین مراد بیگ(خسرو شکیبایی) را پاک میکرد میگفت...
صدای ژاله علو اینروزها توی گوشم است!
کاش میشد صدایش کنیم. بلند شود و بگوید همهاش شوخی بود...
بازیاش را دوست دارم(باید میگفتم داشتم؟)
2- نمیدونم آقایان چه احساسی دارند که لایحهی ضدخانواده تصویب شده؟
واقعا خوشحالند؟
بیت: دیگه اجازه زن اول هم نمیخواد، بشتابید یکی دیگر را بدبخت کنید و تا میتوانید بچزانیدش!
پ.ن. 1
مردای ایرانی حالا خیلی زنداری بلدن، چهارتا چهارتا هم میتونن!
پ.ن.2
عجب مجلسی داریم ما!
در افغانستان 25٪ نمایندهها زن هستند و سعی میکنند از حقوق کل خانمها دفاع میکنند. در مجلس ما چند درصد نمایندهها زن هستند؟ و حتی آن زنان معدود هم از حقوق چه کسانی دفاع میکنند؟
پ.ن.3
ای خاک بر سر ما با این نمایندههایی که بهشان رأی دادیم!
پ.ن.4
3- گذرگاه ویژه امرداد ماه منتشر شد...
یه مطلب توپ هم داره به اسم " اگر ما روز زن نخواهیم، چه کسی را باید ببینیم؟"
از من:)
4- نظرخواهی رابستم. اما ظاهرا بعد از اینکه شماره بعدی را نوشتم و فرستادم، خودبهخود دوباره باز شد. همین چند کامنت خوب یادگاری باشد. تا بعد که یاد گرفتم نظرخواهی را تأییدی کنم( و بهقول دوستان تا کوفتم نشده ببندمش)
تا آنموقع اگر دوستداشتید برایم ایمیل بنویسید تا برایتان در نظرخواهی بگذارم. ممنون!
- مراد! مراد! مراد بیگ! مراد بیگ!
خاله لیلا(ژالهعلو) این جمله را در سریال زیبای "روزیروزگاری" در حالی که با دستمال خیس پیشانی خونین مراد بیگ(خسرو شکیبایی) را پاک میکرد میگفت...
صدای ژاله علو اینروزها توی گوشم است!
کاش میشد صدایش کنیم. بلند شود و بگوید همهاش شوخی بود...
بازیاش را دوست دارم(باید میگفتم داشتم؟)
2- نمیدونم آقایان چه احساسی دارند که لایحهی ضدخانواده تصویب شده؟
واقعا خوشحالند؟
بیت: دیگه اجازه زن اول هم نمیخواد، بشتابید یکی دیگر را بدبخت کنید و تا میتوانید بچزانیدش!
پ.ن. 1
مردای ایرانی حالا خیلی زنداری بلدن، چهارتا چهارتا هم میتونن!
پ.ن.2
عجب مجلسی داریم ما!
در افغانستان 25٪ نمایندهها زن هستند و سعی میکنند از حقوق کل خانمها دفاع میکنند. در مجلس ما چند درصد نمایندهها زن هستند؟ و حتی آن زنان معدود هم از حقوق چه کسانی دفاع میکنند؟
پ.ن.3
ای خاک بر سر ما با این نمایندههایی که بهشان رأی دادیم!
پ.ن.4
3- گذرگاه ویژه امرداد ماه منتشر شد...
یه مطلب توپ هم داره به اسم " اگر ما روز زن نخواهیم، چه کسی را باید ببینیم؟"
از من:)
4- نظرخواهی رابستم. اما ظاهرا بعد از اینکه شماره بعدی را نوشتم و فرستادم، خودبهخود دوباره باز شد. همین چند کامنت خوب یادگاری باشد. تا بعد که یاد گرفتم نظرخواهی را تأییدی کنم( و بهقول دوستان تا کوفتم نشده ببندمش)
تا آنموقع اگر دوستداشتید برایم ایمیل بنویسید تا برایتان در نظرخواهی بگذارم. ممنون!
جمعه، تیر ۱۴، ۱۳۸۷
باز محمود با کنایه!
1- اینروزها خیلی گرفتارم. زندگیم عین یه کلاف پیچدرپیچ گرهخورده شده. خیلی حوصله میخواد باز کردنش...آیا بتونم، آیا نتونم...
2- از سعید حاتمی عزیز برای درست کردن فید وبلاگم خیلی ممنونم.
3- فیلم خانهی عروسکهای هنریک ایبسن رو امشب کانال 4 نشون دادبه کارگردانی پاتریک گارلند . تا حالا چند نمایش و فیلمشو دیدم. اما هر بار بیشتر ازش خوشم میاد. دیالوگهای نورا در سکانس آخر خداست! باورم نمیشد بشینم گریه کنم.
برای تموم زنهایی که درک نشدن.
4- شعر زیبای "باز باران با ترانه"ی گلچین گیلانی که یادتون هست.
شعر طنزی بر همین وزن با ایمیل به دستم رسیده. متاسفانه اسم شاعرشو نمیدونم. شایدم شاعرش ایران زندگی میکنه و نمیتونه اسمشو بگه.
باز محمود با کنايه
اندکی قدّ و يه هاله
سرخوش از وضع زمانه
نفت شصت و نه دلاری( شاید منظورش صد و سی و نه دلاریه)
سال 60 مليارد دلاری (این مصرعش رو هم نفهمیدم)
با سفرهای فراوان
ساخته از خود فسانه
می برد پول از خزانه
می دهد دائم حواله
میخورد از مال مردم
میپَرد بر دوش مردم
میدهد دائم شعارِ
مهرورزی، عدلخواهی!
خلق ثروت، محو نکبت!
دين پناهی، سادگی، بیقيد و بندی!
چون به جدّ، مینگری، امّا تمامی :
تندخويی، جنگ خواهی!
پخش فقر و بینوايی !
لودگی، مردم فريبی، بیخيالی!
هستهای اين طبل خالی!
نامه هايی کودکانه، سرگشاده ، احمقانه
مملو از پند و عتاب و ادّعا، پر از کنايه
مینويسد او برای حاکمان اين زمانه!
آخر ای مجنون سر مست
هيچ آيا تا کنون امّا
مروری کردهای بر وضع و حال اين کرانه؟
هيچ انديشيده ای آيا
که از روی محبت
گر يکی از آن اجانب
نامهای بهرِ تو و اين دولتِ جل الخلايق
در بيان درد و رنج و حال و روزِ مردمِ بس مفلسِ اين سرزمينِ پُر بلا و مشکلِ خاورميانه
با همان سبک و سياقِ هاديانه
پرغرور و پر اِفاده ، پُر زِ ايراد و کنايه
انشا کند، پخشش کند
در خيلِ انبوه رسانه، ماهواره، روزنامه
پاسخی داری برايش؟
آسمان امروز ديگر نيست نيلی
يادم آمد از فلسطين
از بلندیهای جولان
از دلار و پول نفت و نقشِ ايران
اندرون جيب و در کاشانة آن جيره خواران
از هولوکاست وحماس و نقشه بی صهيونيستِ گوشة خاورميانه
حرفهای قلدرانه، احمقانه، خودسرانه
پُرهزينه، پرضرر، بی فايده، بَس ناشيانه
از رجايیِ زمانه ،
باورش گشته که هست او :
يک پديده! معجزه در اين هزاره!
يک دو سه مزدورِ پرگو
در کنارش ني، هر دم
می روند اين سو و آن سو
می کنند از او ستايش، همچو ناجی ِ زمانه
ليک امّا
اندرون مملکت آنچه نمايان
سايه شوم فساد و نکبت و فقر و فغانِ بينوايان
با دو پای کودکانه میدويدم همچو آهو
گه به اين سو، گه به آن سو
دور میگشتم زخانه
در ميان مدح و روضه
اندرون بحث و شورا و کلاس و مدرسه واندر رسانه
میشنيدم دم به دم
از هر فکور و صاحب انديشه و جزئی اراده
داستانهای مخوفی بهر اين ملک فِتاده
می شنيدم
از لب شيرين پيران خردمند
مستمر اين برترين و بهترين پند:
آه ای خوشباوران کم سوادِ پرافاده
اين چنين بیفکر و تدبير و درايه
مرز و بوم و مملکت کردن اداره
آخر ای مستان قدرت، اين روش تا کی ادامه؟
اندک اندک رفته رفته
تيرگی، افسردگی، بيچارگی، درماندگی
بر پهنه اين کشتی در گل نشسته،
گشته چيره
حيف امّا کز سر خيرهسری، خودمحوری، کوتهخيالی
در نگاه اين جماعت
جملگی انديشمندان زمانه
يا که مزدورِ اجانب، عامل و بوق بيگانه
يا که اهل پول و مايه، مافيای مسکن و بانک و قاچاق، تحت الحمايه
هر که باشند، از برای خيرخواهی
هرچه گويند و نويسند
غير مسموع و زياده!
ای دريغ از يک جواب صادقانه! عالمانه!
آری اينک
جهل او چون تيغِ برّان
میزند از بن
نهالِ جاودانِ اقتصاد و علم و تحصيل و اراده
میشنيدم اندر اين دوران پررنجی که دانی
رازهای تلخی از آينده اين خاکِ پاکِ باستانی
بشنو از من ، کودکِ من
از زبان مامِ ميهن :
مرز و بوم پاک ايران
پرگهر مهد دليران
خطة يکتاپرستان
سرزمين مهر و ايمان
يک رئيس جمهور نادان
کـــرد ويـــــران ! کـــرد ويـــــران ! کـــرد ويـــــران!
1:58 | Zeitoon | نظرها(199)
2- از سعید حاتمی عزیز برای درست کردن فید وبلاگم خیلی ممنونم.
3- فیلم خانهی عروسکهای هنریک ایبسن رو امشب کانال 4 نشون دادبه کارگردانی پاتریک گارلند . تا حالا چند نمایش و فیلمشو دیدم. اما هر بار بیشتر ازش خوشم میاد. دیالوگهای نورا در سکانس آخر خداست! باورم نمیشد بشینم گریه کنم.
برای تموم زنهایی که درک نشدن.
4- شعر زیبای "باز باران با ترانه"ی گلچین گیلانی که یادتون هست.
شعر طنزی بر همین وزن با ایمیل به دستم رسیده. متاسفانه اسم شاعرشو نمیدونم. شایدم شاعرش ایران زندگی میکنه و نمیتونه اسمشو بگه.
باز محمود با کنايه
اندکی قدّ و يه هاله
سرخوش از وضع زمانه
نفت شصت و نه دلاری( شاید منظورش صد و سی و نه دلاریه)
سال 60 مليارد دلاری (این مصرعش رو هم نفهمیدم)
با سفرهای فراوان
ساخته از خود فسانه
می برد پول از خزانه
می دهد دائم حواله
میخورد از مال مردم
میپَرد بر دوش مردم
میدهد دائم شعارِ
مهرورزی، عدلخواهی!
خلق ثروت، محو نکبت!
دين پناهی، سادگی، بیقيد و بندی!
چون به جدّ، مینگری، امّا تمامی :
تندخويی، جنگ خواهی!
پخش فقر و بینوايی !
لودگی، مردم فريبی، بیخيالی!
هستهای اين طبل خالی!
نامه هايی کودکانه، سرگشاده ، احمقانه
مملو از پند و عتاب و ادّعا، پر از کنايه
مینويسد او برای حاکمان اين زمانه!
آخر ای مجنون سر مست
هيچ آيا تا کنون امّا
مروری کردهای بر وضع و حال اين کرانه؟
هيچ انديشيده ای آيا
که از روی محبت
گر يکی از آن اجانب
نامهای بهرِ تو و اين دولتِ جل الخلايق
در بيان درد و رنج و حال و روزِ مردمِ بس مفلسِ اين سرزمينِ پُر بلا و مشکلِ خاورميانه
با همان سبک و سياقِ هاديانه
پرغرور و پر اِفاده ، پُر زِ ايراد و کنايه
انشا کند، پخشش کند
در خيلِ انبوه رسانه، ماهواره، روزنامه
پاسخی داری برايش؟
آسمان امروز ديگر نيست نيلی
يادم آمد از فلسطين
از بلندیهای جولان
از دلار و پول نفت و نقشِ ايران
اندرون جيب و در کاشانة آن جيره خواران
از هولوکاست وحماس و نقشه بی صهيونيستِ گوشة خاورميانه
حرفهای قلدرانه، احمقانه، خودسرانه
پُرهزينه، پرضرر، بی فايده، بَس ناشيانه
از رجايیِ زمانه ،
باورش گشته که هست او :
يک پديده! معجزه در اين هزاره!
يک دو سه مزدورِ پرگو
در کنارش ني، هر دم
می روند اين سو و آن سو
می کنند از او ستايش، همچو ناجی ِ زمانه
ليک امّا
اندرون مملکت آنچه نمايان
سايه شوم فساد و نکبت و فقر و فغانِ بينوايان
با دو پای کودکانه میدويدم همچو آهو
گه به اين سو، گه به آن سو
دور میگشتم زخانه
در ميان مدح و روضه
اندرون بحث و شورا و کلاس و مدرسه واندر رسانه
میشنيدم دم به دم
از هر فکور و صاحب انديشه و جزئی اراده
داستانهای مخوفی بهر اين ملک فِتاده
می شنيدم
از لب شيرين پيران خردمند
مستمر اين برترين و بهترين پند:
آه ای خوشباوران کم سوادِ پرافاده
اين چنين بیفکر و تدبير و درايه
مرز و بوم و مملکت کردن اداره
آخر ای مستان قدرت، اين روش تا کی ادامه؟
اندک اندک رفته رفته
تيرگی، افسردگی، بيچارگی، درماندگی
بر پهنه اين کشتی در گل نشسته،
گشته چيره
حيف امّا کز سر خيرهسری، خودمحوری، کوتهخيالی
در نگاه اين جماعت
جملگی انديشمندان زمانه
يا که مزدورِ اجانب، عامل و بوق بيگانه
يا که اهل پول و مايه، مافيای مسکن و بانک و قاچاق، تحت الحمايه
هر که باشند، از برای خيرخواهی
هرچه گويند و نويسند
غير مسموع و زياده!
ای دريغ از يک جواب صادقانه! عالمانه!
آری اينک
جهل او چون تيغِ برّان
میزند از بن
نهالِ جاودانِ اقتصاد و علم و تحصيل و اراده
میشنيدم اندر اين دوران پررنجی که دانی
رازهای تلخی از آينده اين خاکِ پاکِ باستانی
بشنو از من ، کودکِ من
از زبان مامِ ميهن :
مرز و بوم پاک ايران
پرگهر مهد دليران
خطة يکتاپرستان
سرزمين مهر و ايمان
يک رئيس جمهور نادان
کـــرد ويـــــران ! کـــرد ويـــــران ! کـــرد ويـــــران!
1:58 | Zeitoon | نظرها(199)
سهشنبه، تیر ۱۱، ۱۳۸۷
شب یا روز؟ مسئله این است!
1- فکر کنم ساعت از چهار و نیم صبح گذشته بود که گنجیشکا شروع کردن به قیل و قال و جیک و جیک، با عجله کامپیوترو خاموش کردم و بعد از زدن مسواک و... داشتم میرفتم بخوابم که بهناگاه در تاریکروشن صبحگاهی روی میز توالت اتاق خواب چشمم به دو قوطی سفید و سرمهای کرم روز و کرم شب نیوآیی که چند وقت پیش خریده بودم افتاد!
پیش خودم گفتم اینهمه پول دادم که با چروک پوست صورتم مبارزه کنم، اما اینا همینطوری بیاستفاده روی میز توالت افتادهن! طی یک تصمیم ناگهانی قوطی سرمهای رو برداشتم و درشو باز کردم که یه کمیشو با انگشت بردارم بذارم رو صورتم که چشمم از پنجره به بیرون افتاد. دیگه هوا کاملا داشت روشن میشد. یه دفعه عقلِ در حالِ چرتم بهم نهیب زد:
زیتون! الان روز حسابه! اینی که داری میزنه کرم شبه!
ناخودآگاه در قوطی کرم شبو بستم و کرم روز رو برداشتم. فکر کردم عقلم عاقله. اما نه... اشتباه میکنه حتما.
گفتم، دیوانه! منظور از کرم شب لابد کرم موقع خوابیدنه! به روشنایی روز کاری نداره.
عقل خوبالوئم غر زد: اسم کرمها با خودشونه. کرم روز و کرم شب! یعنی با روشنایی و تاریکی هوا باید کرمهاتو عوض کنی! زودتر روزه رو بزن و برو تو تخت که دارم از شدت خواب هنگ میکنم.
پیش خودم گفتم اهه! من بیام افسارمو بدم دست این عقل خلمشنگم؟! اونوقت از فردا میخواد سوار باشه و من پیاده! عمرا".
دوباره کرم شبو برداشتم.
عقلم فریاد زد. خله. کرم شب ممکنه با نور روز یه ترکیبی درست کنه که برای پوست بد باشه.
ترسیدم.
کرم شبو گذاشتم رو میز توالت و گفتم اصلا نخواستیم. و رفتم تو تخت تخت خوابیدم. خوشم اومد عقلم کنف شد!
اما هنوز تو کف اینم که تکلیف کسی که بخواد چهار پنج صبح بخوابه چیه؟ کرم روز باید به صورتش بزنه یا کرم شب. باید برم از روحانی محل بپرسم؟
مسائل مهم مملکتی به کنار. مسئلهی مهم زندگی من الان این است!
2- سهشنبه بود و وقت دادن تقاضانامهها، دفتر خانم آجرلو نماینده شهر کرج غلغله بود. تا حیاط بیرونش مردم کیپتاکیپ مرد و زن و پیر و جوون وایساده بودن تا تقاضاشونو بدن به منشیش که بعد از چند روز جواب بگیرن . .
اینجور هم که از صحبت مردم متوجه شدم. خانم آجرلو سعی میکنه دست رد به سینهی کسی نذاره. درسته راسته. اما سعی میکنه دل مردمو به دست بیاره و از این لحاظ نسبت به نمایندههای دیگه پرکارتره.
(ا اینجاشو از ترس برقرفتگی پست کرده بودم و بعد دوساعت تمام نشستم بقیهشو تایپ کردم. و فرستادم و نشستم به ایمیل خونی. وقتی خواستم برم بخوابم دیدم ایدل غافل بقیهش اصلا ثبت نشده. حالا باید دوباره بنویسم)
توی حیاط دفتر خانم آجرلو بین مردم بحث درگرفته بود. من به زور خودمو چپوندم اون وسط ببینم چه خبره! هر کسی یه چیزی میگفت:
یکی می گفت دفعهی قبل برای دخترش توصیهنامه گرفته برای کارخونهی فلان، مسئولش زرتی زده ورقه رو پاره کرده. یکی برای پسرش توصیهنامه گرفته بود برای عوض کردن دانشگاهش. یکی میگفت پول ندارم خانم آجرلو بهم دکتر رایگان معرفی کرده. حالا اومدم برای رادیولوژی و آزمایشگاه توصیهنامه بگیرم. و من هی دخالت میکردم که تو این کشور چرا بچهها همه باید بیکار باشن و فقط با التماس و توصیهنامه و پارتیبازی بریم سرکار و دکتر و... بعضیها میگفتن آره راست میگی و...
یه آقای پوشه به بغل ریشوی لاغر ناگهان از من پرسید: شما تو صفید؟ کارتون چیه؟ گفتم یه سوال داشتم اما حوصله صف وایسادن ندارم. یه روز دیگه میام. منو کشید کنار و پرسید میشه بپرسم چه سوالی؟
بهش گفتم. خوشش اومد که برای کار شخصی نیومدم. گفت یه شماره میگم یادداشت کن. بهش زنگ بزن و مسئله رو بهش بگو. حتما رسیدگی میکنه.
عکسالعملی نشون ندادم.
راستش فکر کردم طرف آنتنه و به خاطر حرفایی که زدم میخواد منو لو بده.
گفت چرا کاغذ مداد در نمیاری؟ باور نمیکنی؟ الکی گفتم شما بگو من حفظ میکنم.
پوشهشو باز کرد و مدارکی نشون داد که نشون میداد راهانداختن کارش کار حضرت فیل بود اما چند روزه انجام شده بود و حالا فقط یک امضا میخواست.. گفت همون که میخوام شمارهشو بدم به خانم آجرلو گفته حتما باید مهر و امضا کنی و میدونم میکنه!.
و بدون اینکه از من اجازه بگیره. پاکت مقوایی که بیمهنامهی ماشینم توش بود از دستم کشید و اسم کسی که نام فامیلش برام نامأنوس برود نوشت و همینطور شماره موبایلش که خیلی رُند بود. چند نفر خانوم دویدند جلو که اونها هم یادداشت کنن. پاکت را جوری تا کرد که شماره دیده نشه و داد دستم.
یه تشکر الکی کردم و اومدم خونه.
همینکه به خونه رسیدم پاکت بیمهنامه رو بردم گذاشتم تو کمد قسمت مدارکم و دیگه سراغش هم نرفتم.
تا همین دیشب که بعد از چند ماه دنبال مدرکی در کمد میگشتم. چشمم خورد به پاکت زرد بیمهنامه ماشین. یه شماره موبایل رُند و یه اسم آشنا روش نوشته شده بود:.
عباس پالیزدار
3- باید محصول بشتر(یاش جا نمونده) برداریم!
وبلاگ یک دوست عزیز21 ساله افغانی که در دانشگاه بامیان درس کشاورزی میخونه و با مصیبت به اینترنت وصل میشه.
امید موفقیت دارم، هم برای خودش و هم برای همسرمحترمش که دانشجوی ادبیات در دانشگاه کابله.
پیش خودم گفتم اینهمه پول دادم که با چروک پوست صورتم مبارزه کنم، اما اینا همینطوری بیاستفاده روی میز توالت افتادهن! طی یک تصمیم ناگهانی قوطی سرمهای رو برداشتم و درشو باز کردم که یه کمیشو با انگشت بردارم بذارم رو صورتم که چشمم از پنجره به بیرون افتاد. دیگه هوا کاملا داشت روشن میشد. یه دفعه عقلِ در حالِ چرتم بهم نهیب زد:
زیتون! الان روز حسابه! اینی که داری میزنه کرم شبه!
ناخودآگاه در قوطی کرم شبو بستم و کرم روز رو برداشتم. فکر کردم عقلم عاقله. اما نه... اشتباه میکنه حتما.
گفتم، دیوانه! منظور از کرم شب لابد کرم موقع خوابیدنه! به روشنایی روز کاری نداره.
عقل خوبالوئم غر زد: اسم کرمها با خودشونه. کرم روز و کرم شب! یعنی با روشنایی و تاریکی هوا باید کرمهاتو عوض کنی! زودتر روزه رو بزن و برو تو تخت که دارم از شدت خواب هنگ میکنم.
پیش خودم گفتم اهه! من بیام افسارمو بدم دست این عقل خلمشنگم؟! اونوقت از فردا میخواد سوار باشه و من پیاده! عمرا".
دوباره کرم شبو برداشتم.
عقلم فریاد زد. خله. کرم شب ممکنه با نور روز یه ترکیبی درست کنه که برای پوست بد باشه.
ترسیدم.
کرم شبو گذاشتم رو میز توالت و گفتم اصلا نخواستیم. و رفتم تو تخت تخت خوابیدم. خوشم اومد عقلم کنف شد!
اما هنوز تو کف اینم که تکلیف کسی که بخواد چهار پنج صبح بخوابه چیه؟ کرم روز باید به صورتش بزنه یا کرم شب. باید برم از روحانی محل بپرسم؟
مسائل مهم مملکتی به کنار. مسئلهی مهم زندگی من الان این است!
2- سهشنبه بود و وقت دادن تقاضانامهها، دفتر خانم آجرلو نماینده شهر کرج غلغله بود. تا حیاط بیرونش مردم کیپتاکیپ مرد و زن و پیر و جوون وایساده بودن تا تقاضاشونو بدن به منشیش که بعد از چند روز جواب بگیرن . .
اینجور هم که از صحبت مردم متوجه شدم. خانم آجرلو سعی میکنه دست رد به سینهی کسی نذاره. درسته راسته. اما سعی میکنه دل مردمو به دست بیاره و از این لحاظ نسبت به نمایندههای دیگه پرکارتره.
(ا اینجاشو از ترس برقرفتگی پست کرده بودم و بعد دوساعت تمام نشستم بقیهشو تایپ کردم. و فرستادم و نشستم به ایمیل خونی. وقتی خواستم برم بخوابم دیدم ایدل غافل بقیهش اصلا ثبت نشده. حالا باید دوباره بنویسم)
توی حیاط دفتر خانم آجرلو بین مردم بحث درگرفته بود. من به زور خودمو چپوندم اون وسط ببینم چه خبره! هر کسی یه چیزی میگفت:
یکی می گفت دفعهی قبل برای دخترش توصیهنامه گرفته برای کارخونهی فلان، مسئولش زرتی زده ورقه رو پاره کرده. یکی برای پسرش توصیهنامه گرفته بود برای عوض کردن دانشگاهش. یکی میگفت پول ندارم خانم آجرلو بهم دکتر رایگان معرفی کرده. حالا اومدم برای رادیولوژی و آزمایشگاه توصیهنامه بگیرم. و من هی دخالت میکردم که تو این کشور چرا بچهها همه باید بیکار باشن و فقط با التماس و توصیهنامه و پارتیبازی بریم سرکار و دکتر و... بعضیها میگفتن آره راست میگی و...
یه آقای پوشه به بغل ریشوی لاغر ناگهان از من پرسید: شما تو صفید؟ کارتون چیه؟ گفتم یه سوال داشتم اما حوصله صف وایسادن ندارم. یه روز دیگه میام. منو کشید کنار و پرسید میشه بپرسم چه سوالی؟
بهش گفتم. خوشش اومد که برای کار شخصی نیومدم. گفت یه شماره میگم یادداشت کن. بهش زنگ بزن و مسئله رو بهش بگو. حتما رسیدگی میکنه.
عکسالعملی نشون ندادم.
راستش فکر کردم طرف آنتنه و به خاطر حرفایی که زدم میخواد منو لو بده.
گفت چرا کاغذ مداد در نمیاری؟ باور نمیکنی؟ الکی گفتم شما بگو من حفظ میکنم.
پوشهشو باز کرد و مدارکی نشون داد که نشون میداد راهانداختن کارش کار حضرت فیل بود اما چند روزه انجام شده بود و حالا فقط یک امضا میخواست.. گفت همون که میخوام شمارهشو بدم به خانم آجرلو گفته حتما باید مهر و امضا کنی و میدونم میکنه!.
و بدون اینکه از من اجازه بگیره. پاکت مقوایی که بیمهنامهی ماشینم توش بود از دستم کشید و اسم کسی که نام فامیلش برام نامأنوس برود نوشت و همینطور شماره موبایلش که خیلی رُند بود. چند نفر خانوم دویدند جلو که اونها هم یادداشت کنن. پاکت را جوری تا کرد که شماره دیده نشه و داد دستم.
یه تشکر الکی کردم و اومدم خونه.
همینکه به خونه رسیدم پاکت بیمهنامه رو بردم گذاشتم تو کمد قسمت مدارکم و دیگه سراغش هم نرفتم.
تا همین دیشب که بعد از چند ماه دنبال مدرکی در کمد میگشتم. چشمم خورد به پاکت زرد بیمهنامه ماشین. یه شماره موبایل رُند و یه اسم آشنا روش نوشته شده بود:.
عباس پالیزدار
3- باید محصول بشتر(یاش جا نمونده) برداریم!
وبلاگ یک دوست عزیز21 ساله افغانی که در دانشگاه بامیان درس کشاورزی میخونه و با مصیبت به اینترنت وصل میشه.
امید موفقیت دارم، هم برای خودش و هم برای همسرمحترمش که دانشجوی ادبیات در دانشگاه کابله.
چهارشنبه، تیر ۰۵، ۱۳۸۷
اگر روز زن نخواهیم، چه کسی را باید ببینیم؟
مردهشور این روز زن را ببرد! چپ و راست بهمان تبریک میگویند!
تبریک چی؟ که همسر خوبی هستی! خوب ظرفمیشویی و جارو پارو میکنی!
ننهی خوبی هستی! خوب گُه بچه میشویی! خوب شبنخوابی میکشی! خوب مریضداری میکنی! خوب مهمانداری میکنی!
آفرین، دختر خوبی هستی! هر چه پدر و برادر و عمو و دایی و پدربزرگ و پسرعمو به تو میگویند سر بالا نمیکنی که جوابشان را بدهی!
کارمند خوبی هستی! ! همیشه به موقع سرکار میآیی و گاهی جور کارمندان مرد ادارهات را میکشی. مقنعهمشکی و مانتو گشاد میپوشی و چشم ناپاکان را از خودت دور میگردانی!
این دوسه روز هر کس به من این روز را تبریک گفت خواستم کلهاش را بکنم!
اگر من نخواهم همسر و مادر و دختر و خواهر و خواهر زاده و دختر عمومی خوبی نباشم باید چه کسی را ببینم؟
بابا به خدا من در درجهی اول یک انسانم!
حق و حقوق انسانیام را بدهید، بقیه تعارفاتتان پیشکشتان!
بهتان گفته باشم! نمیتوانید مرا با یک قابلمه و گلدان و لیوان و یک عطر و گردنبند خر کنید!
سالهای سال شادی و رقص و رنگ را از من گرفتهاید و به جایش گریه و راهپیمایی و رنگ سیاه هدیه دادهاید. شغلهای مهم را از من گرفتهاید و راه آشپزخانه را به من نشان دادهاید. مرده شورهتان را ببرد! میتوانید چیزی بدهید که این عقدهها را از روح من پاک کند؟
من دوست ندارم نه از روی دامنم و نه از زیرش هیچ مردی به معراج برسد! اصلا مگر زن فقط در رابطه با مردان تعریف میشود؟
من اگر پدر و مادر نداشتم. شوهر نمیکردم، برادر نداشتم، بچه نداشتم اسمم را چه میگذاشتید؟ اسمم میشد "بیچاره" و "طفلک" شوهر گیرش نیامده؟ نازاست؟
یتیم است؟ بیوه است؟
حقوق انسانیام را بدهید بقیه پیشکشتان!
خریت کردم به دوسه نفر بزرگتر که فکر میکردم چون بزرگترند و مذهبی، باید زنگ بزنم.
یکیشان گفت: من امروز را به عنوان روز زن قبول ندارم؟ 25 آذر بهم زنگ بزن و تق گوشی را گذاشت.
دومی گفت من 8 مارس را به عنوان روز زن قبول دارم. فاطمه بهعنوان یک مادر 18 ساله با سه بچه قدو نیمقد برایم عزیز است. اما برایم نمونه نیست.
دیگر به کسی زنگ نزدم. اصلا به من چه؟
محسن مالک و نیکآهنگ کوثر به عنوان هدیه دو لباس فرم دانشجویی برایمان طراحی کردهاند. که نمیشود به این آسانیها از زیر دامنش کسی به معراج برسد!
ای زن به تو از فاطمه اینگونه خطاب است
ارزندهترین زینت زن حفظ حجاب است!
جدا"؟ ارزندهترینش؟
http://z8un.com
تبریک چی؟ که همسر خوبی هستی! خوب ظرفمیشویی و جارو پارو میکنی!
ننهی خوبی هستی! خوب گُه بچه میشویی! خوب شبنخوابی میکشی! خوب مریضداری میکنی! خوب مهمانداری میکنی!
آفرین، دختر خوبی هستی! هر چه پدر و برادر و عمو و دایی و پدربزرگ و پسرعمو به تو میگویند سر بالا نمیکنی که جوابشان را بدهی!
کارمند خوبی هستی! ! همیشه به موقع سرکار میآیی و گاهی جور کارمندان مرد ادارهات را میکشی. مقنعهمشکی و مانتو گشاد میپوشی و چشم ناپاکان را از خودت دور میگردانی!
این دوسه روز هر کس به من این روز را تبریک گفت خواستم کلهاش را بکنم!
اگر من نخواهم همسر و مادر و دختر و خواهر و خواهر زاده و دختر عمومی خوبی نباشم باید چه کسی را ببینم؟
بابا به خدا من در درجهی اول یک انسانم!
حق و حقوق انسانیام را بدهید، بقیه تعارفاتتان پیشکشتان!
بهتان گفته باشم! نمیتوانید مرا با یک قابلمه و گلدان و لیوان و یک عطر و گردنبند خر کنید!
سالهای سال شادی و رقص و رنگ را از من گرفتهاید و به جایش گریه و راهپیمایی و رنگ سیاه هدیه دادهاید. شغلهای مهم را از من گرفتهاید و راه آشپزخانه را به من نشان دادهاید. مرده شورهتان را ببرد! میتوانید چیزی بدهید که این عقدهها را از روح من پاک کند؟
من دوست ندارم نه از روی دامنم و نه از زیرش هیچ مردی به معراج برسد! اصلا مگر زن فقط در رابطه با مردان تعریف میشود؟
من اگر پدر و مادر نداشتم. شوهر نمیکردم، برادر نداشتم، بچه نداشتم اسمم را چه میگذاشتید؟ اسمم میشد "بیچاره" و "طفلک" شوهر گیرش نیامده؟ نازاست؟
یتیم است؟ بیوه است؟
حقوق انسانیام را بدهید بقیه پیشکشتان!
خریت کردم به دوسه نفر بزرگتر که فکر میکردم چون بزرگترند و مذهبی، باید زنگ بزنم.
یکیشان گفت: من امروز را به عنوان روز زن قبول ندارم؟ 25 آذر بهم زنگ بزن و تق گوشی را گذاشت.
دومی گفت من 8 مارس را به عنوان روز زن قبول دارم. فاطمه بهعنوان یک مادر 18 ساله با سه بچه قدو نیمقد برایم عزیز است. اما برایم نمونه نیست.
دیگر به کسی زنگ نزدم. اصلا به من چه؟
محسن مالک و نیکآهنگ کوثر به عنوان هدیه دو لباس فرم دانشجویی برایمان طراحی کردهاند. که نمیشود به این آسانیها از زیر دامنش کسی به معراج برسد!
ای زن به تو از فاطمه اینگونه خطاب است
ارزندهترین زینت زن حفظ حجاب است!
جدا"؟ ارزندهترینش؟
http://z8un.com
یکشنبه، تیر ۰۲، ۱۳۸۷
یا علی، مددی!
1- این افتضاحی که جناب برادر مددی در دانشگاه زنجان به وجود آورد نکات مثبت زیادی داشت.
در یکی دوماه اخیر، سه بار تلفنی از طرف یک اداره دولتی احضار شدم. چون هیچوقت کارم به اونجا نیفتاده بود گفتم حتما یه اشتباهی شده و اهمیتی ندادم. امروز که گذارم به اونطرفا افتاد کنجکاو شدم برم ببینم قضیه چیه. وقتی جای پارک پیدا کردم و ایستادم تو آینهی ماشین چشمم به شال و روژ صورتی رنگم افتاد. دستمال کاغذی برداشتم که پاک کنم. گفتم به اونا چه؟ مگه من کارمند اونجام یا کارم گیر اوناست!
همونجوری سرمو انداختم برم تو. مرد نگهبان پرسید کجا؟ گفتم من با اینجا کار ندارم، اینا زنگ زدن گفتن بیا. اگه راهم نمیدید برمیگردم. با شک و تردید گفت خوب برو.
حالا مگه کسی میدونست کی بهم زنگ زده! از این طبقه به اون طبقه از این اتاق به اون اتاق.
اسم اون آقا هم که بهم زنگ میزد یادم نبود. اینقدر گشتم و تو هر اتاق راجع به اوضاع مملکت قاراشمیشمون بحث کردم!... که بالاخره به کمک خانم کارمندی که با یک مسابقه 20 سوالی تونست حدس بزنه کی میتونسته منو احضار کنه شماره اتاق طرف رو پیدا کردم.
تقهای به در زدم و وارد شدم. تنها کسی که تو اتاق بود، مرد حدودا 50 سالهای بود با تهریش و کمی اضافه وزن و کتشلوار چروک و پیرهن یقهسه سانت مدل حزباللهی که نشستهبود پشت تنها میز اونجا!
در رو خیلی آروم پشتم بستم و رفتم جلو که ماجرا رو تعریف کنم... که دیدم با چشمهای گردشده منو نگاه میکنه و یهدفعه پا شد. با خودم گفتم چه عجب اینا هم بالاخره ادب و نزاکت بلد شدن و جلوی پای آدم بلند میشن. اما اشتباه میکردم. چون بلند شد و باعجله رفت در رو باز کرد و جلوش یه صندلی گذاشت و غرغر کنان اومد نشست پشت میزش و بعد از کشیدن یه نفس راحت با دستمال عرق پیشونیشو خشک کرد با چشمای وقزدهش نگاهم کرد و گفت: حالا امرتونو بفرمایید!
گفتم ببخشید حاج آقا، دیدم در از قبل بسته بود منم بستمش. کار بدی کردم؟
کمی رو صندلیش جابهجا شد و با منومن گفت:
شرمندهم خواهر! بعد از جریان دانشگاه زنجان این همکارا هر خانومی بیاد به اتاق من یا بعضی همکارای دیگه حرف در میارن. منم مجبورم هر خانمی میاد برم درو باز کنم تا در دهنشونو ببندم!
با لبخند گفتم منظورتون همون کار مددی استاد قرآن و...؟
اخم کردم و گفت: خواهر، شما کارتون رو بگید!
از اینکه مددی چه تاثیری بر این آقایون گذاشته و دانشجویان زنجان چنان چوبی برداشتن که تموم گربهدزدها حساب کار دستشون اومده کیف کردم!
(ماجرا رو تعریف کردم. بعد از کلی فکر و گشتن تو دفاتر، معلوم شد یکی به عنوان معرف منو معرفی کرده و بعد اصلا پشیمون شده از استخدام اونجا)
2- در حیاط همون اداره یه آخوند قدبلند و گنده دیدم که در حالیکه زیر عبای نازکش باد میندازه از روبهروم میاد. چنان لبخند ملیحی بهش زدم تا یه کم اذیتش کنم. یهو دیدم روترش کرد عباشو جمع کرد و راهشو کج کرد و دوید و رفت...
گفتم مددی جان دستت درد نکنه که آبروی خودتونو خوب بردی! و همینطور زارعی که خیلی به ما خدمت کرد!
3- مقصد بعدیم دفتری بود در طبقهی سوم ساختمانی، از در که وارد شدم دیدم جَو اونجا یه خورده یهجوریه. همه جا تراکت چسبوندن که حواستان باشد،" در آسانسور دوربین مدار بسته نصب شده است!" خانمی مسن هم با لباس کارگری رو صندلی جلوی آسانسور طبقه همکف نشسته.
ازش پرسیدم جریان چیه؟ نگاهی به من و دوآقا که اونا هم منتظر آسانسور بودن کرد. از چشاش خوندم جلوی اونا نمیخواد چیزی بگه. آسانسور که رسید سوار نشدم. وقتی رفتن با کمی اصرار از زیر زبونش کشیدم که چند روز پیش دختری با یک آقایی سوار آسانسور شده و آقا به دختر حمله کرده و خواسته بهش تجاوز کنه. با تعجب پرسیدم تو مسیر همین چهار طبقه. خانومه خندید و گفت والله همینو بگو. اما طبقه چهارم که رسیدن آقاهه جلوی در وایساده و دوباره دکمهی همکفو زده مشغول بوده تا بالاخره صدای جیغش به دفاتر میرسه و میان درو باز میکنن و... پسره هم فرار میکنه.
گفتم دختره شکایت کرده؟ گفت: اینو باش! دختره تمام مدت از خجالت جلوی چشاشو گرفته بود تا کسی نبیندش. اصلا نگذاشت براش آژانس بگیرن و با همون وضع درهم برهم رفت... تموم دکمههای مانتوش کنده شده بود. دنبالش رفتم تو خیابون یه ماشین دربست گرفت رفت...
رئیس ساختمون هم اونجا بود و دیدش... گفت نباید دیگه از این چیزا تکرار بشه.
یاد مطلب ملاحسنی افتادم... این ملت حشری!
4- شاید بعضی از دانشجویان دانشگاه زنجان گاهی خودشون تو خیابون به خانوما متلک گفتن. شاید درصد کمیشون از اون قماش باشن که با ماشین تو خیابون میچرخن و جلوی دخترا وایمیسن!
اما خوب... این قضیه فرق داره... بیشتر حالت اعتراض به حکومتیهاست و اینکه تمومشون از مقام و پولشون سوءاستفاده میکنن و اکثریت قریب به اتفاقشون دزد و هیز و فاسدن!
5- سیم آخر منو دعون کرده به بازی خوابها و گفته سهخوابی رو که بیشتر از همه میبینم تعریف کنم.
اگه دیده باشین من معمولا تو بازیها کمتر بازی میکنم. و البته از روی دوستان شرمندهم. بخصوص از مینوی عزیزم که قرار بود چند آهنگ و ترانه خاطرهانگیزمو اینجا بنویسم. که راستش اونموقع اتفاقی افتاده بود و خیلی حالم بد بود و گفتم آخه به درد کی میخوره تا بدونه کی به چی گوش میده. بگذریم از اینکه من اصلا بلد نبودم نیستم تو وبلاگم آهنگ بذارم. و همینطور از روی فرشاد عزیز هم خجلم به بازی توضیح در مورد لینکهای وبلاگ دعوتم کرد و هرکار کردم نشد . آخه من بشینم راجع به هر لینکی تو وبلاگم گذاشتم یه خط بنویسم یک سال نوری طول میکشه.
تو بازی خوابها هم نمیخواستم شرکت کنم. تو نظرخواهیش چند جمله از خوابهام نوشتم که گفت همینا هم قبوله!
دیدم خیلی آسونه. پس مینویسم.
خوابایی که خیلی شبها دیدمشون:
الف- از کوچیکی زیاد خواب میبینم که دور یه ساختمون ویلایی قدیمی با آجرهای کهنهی زرد که وسط یه حیاط بزرگ و پر از برگهای پاییزیه و پنجره هم یا نداره یا کم داره، هی پرواز میکنم. اونقدر پرواز میکنم که سرم گیج میره.
معمولا وقتی میخوام بیفتم از خواب بیدار میشم. ساختمون همیشه همین ساختمونه .(نمیدونم چرا ذهنم ساختمونو نوسازی نمیکنه و هیچوقت زمستون یا بهار و تابستون نیست)
ب- بعد از ازدواج خیلی خواب میبینم که عصره و مادر شوهر و خواهر شوهرم اومدن خونهمون. هیچکی نیست ازشون پذیرایی کنه منم گرفتم تخت خوابیدم. هر چی میخوام چشمامو باز کنم نمیتونم!
اونا هم هی غر میزنن و پشتم حرف میزنن:)
ج- این یکی خواب یهکم خصوصیه. اما ما که خراب وبلاگستانیم. بذارم بگیم.
البته بیشتر یکی دوسال اول ازدواج این خوابو میدیدم.
گاهی نصفشبا خواب میبینم کنارم تو تخت یکی دیگه -به جز شوورم -خوابیده. کسایی که اصلا ازشون خوشم نمیاد.
البته همیشه شکر خدا پشتشون به منه!
هی پیش خودم میگم این کی اومد اینجا. سیبا چرا جاشو داده به این؟ و یکی دوساعت سعی میکنم به زور چشمامو باز کنم و خودمو بپاشونم(بیدار کنم) که برم جایی دیگه بخوابم که بیدار میشم میبینم سیباست!
د- در بچگی خواب خوب زیاد میدیدم اما خواب بدی که زیاد تکرار میشد این بود:
خواب میدیدم تو یه جزیرهای گیر افتادم پر از درخت و پر از حیوونهای وحشی و عجیب غریب. هی از اینور جزیره که خیلی هم کوچیک بود میدویدم اینور و تا پشت درختا پیدام میکردن دوباره میدویدم اونور. این وسط هم گرگها و پلنگا و میمونها و... هی گازم میگرفتن و کرگدنها و گراز ها محکم پرتم میکردن رو زمین و زخمی و زیلی بودم. دردو قشنگ حس میکردم.
آخرش خیلی سینمایی میشد. بعد از کلی کشمکش زمین لرزه میشد و من و حیوونای دیگه هی بههم میخوردیم.
یهو با ترسی شدید میفهمیدم ما پشت یه نهنگ بزرگیم. اون جزیره به پشت در حال شناست.
اونقدر میترسیدم که جیغ میزدم و از صدای جیغ خودم بیدار میشدم و میدیدم کلی عرق کردم. معمولا مامانمو بیدار میکردم. اونم با یه لیوان آب سرو ته قضیه رو بههم میآورد و میگفت چقدر گفتم کتاب قصه بزرگا رو نخون و فیلمای ترسناک نگاه نکن!
ه- قرار بود سهتا بگم. اما اسم جیغ پیش اومد، این خوابم یادم اومد که قبل از ازدواج همیشه خواب میدیدم یکی میخواد اذیتم کنه(یادم نیست چه اذیتی) و من میخوام جیغ بزنم اما هر چی لب و دهنمو تکون میدم هیچ صدایی ازش در نمیومد. هی سعی میکردم بازم بیصدا بودم . تموم نیروم رو صرف این کار میکردم و بازم هیچی به هیچی... و همیشه آخرش خیس عرق بیدار میشدم. تو بیداری میخواستم جیغ بزنم تا ثابت کنم که صدا دارم اما عقلم بهم میگفت دیوانه! همه خوابن!
6- گذرگاه جدید- شماره 80- مخصوص تیرماه، منتشر شد. بدوید تا نسخههاش تموم نشده.
7- یه وبلاگ دیگه پیدا کردم به نام نصور.اون هم پر از مطالب جالب و خوندنیه.
ادبیات زنانه... ی فرشته نوبختاش هم.
8- اعتراف میکنم که از وبلاگای بالا تو آدرس بارشون اسم "سیم آخر" رو "سیماخر" خوندم و اسم "نصور" رو "ناسور" :)
9- همین چند روز پیش بود که به سیبا میگفتم توجه کردی که هر عکس از احمدی نژاد در روزنامهها و نشریات اصلاحطلب میاندازن یه جورایی تو حالت بدیه. هرکدومشون یکی از خصلتهای بدشو نشون میده! اما خاتمی رو تو بهترین ژست میندازن. سیبا گفت خوب طبیعیه. عکس هم مثل داستان کلی پیام داره. و هر حزب و جناح همین کارو میکنه. لابد نشریات راستی برعکس عمل میکنن.
تا اینکه شنیدم روزنامه تهران به خاطر چاپ این عکس احمدینژاد در حالت گوریلانگوری تازه اونم نه از نوع بامزه که از نوع نئاندرتالش، توقیف شده... لابد انتظار داشتن عکسشو با هاله چاپ کنن؟
10- کیف میکنم اینا به جون هم افتادن. هیچکس جز خودشون نمیتونه خودشونو تضعیف کنه!
11- کامنتی از نظرخواهی مطلب قبلی:
امام خمینی: نماز ِ جماعت را با جلال و شکوه برگزار کنید!
سردار زارعی: جلال نبود، با شکوه و پنج نفر از دوستانش برگزار کردم!
در یکی دوماه اخیر، سه بار تلفنی از طرف یک اداره دولتی احضار شدم. چون هیچوقت کارم به اونجا نیفتاده بود گفتم حتما یه اشتباهی شده و اهمیتی ندادم. امروز که گذارم به اونطرفا افتاد کنجکاو شدم برم ببینم قضیه چیه. وقتی جای پارک پیدا کردم و ایستادم تو آینهی ماشین چشمم به شال و روژ صورتی رنگم افتاد. دستمال کاغذی برداشتم که پاک کنم. گفتم به اونا چه؟ مگه من کارمند اونجام یا کارم گیر اوناست!
همونجوری سرمو انداختم برم تو. مرد نگهبان پرسید کجا؟ گفتم من با اینجا کار ندارم، اینا زنگ زدن گفتن بیا. اگه راهم نمیدید برمیگردم. با شک و تردید گفت خوب برو.
حالا مگه کسی میدونست کی بهم زنگ زده! از این طبقه به اون طبقه از این اتاق به اون اتاق.
اسم اون آقا هم که بهم زنگ میزد یادم نبود. اینقدر گشتم و تو هر اتاق راجع به اوضاع مملکت قاراشمیشمون بحث کردم!... که بالاخره به کمک خانم کارمندی که با یک مسابقه 20 سوالی تونست حدس بزنه کی میتونسته منو احضار کنه شماره اتاق طرف رو پیدا کردم.
تقهای به در زدم و وارد شدم. تنها کسی که تو اتاق بود، مرد حدودا 50 سالهای بود با تهریش و کمی اضافه وزن و کتشلوار چروک و پیرهن یقهسه سانت مدل حزباللهی که نشستهبود پشت تنها میز اونجا!
در رو خیلی آروم پشتم بستم و رفتم جلو که ماجرا رو تعریف کنم... که دیدم با چشمهای گردشده منو نگاه میکنه و یهدفعه پا شد. با خودم گفتم چه عجب اینا هم بالاخره ادب و نزاکت بلد شدن و جلوی پای آدم بلند میشن. اما اشتباه میکردم. چون بلند شد و باعجله رفت در رو باز کرد و جلوش یه صندلی گذاشت و غرغر کنان اومد نشست پشت میزش و بعد از کشیدن یه نفس راحت با دستمال عرق پیشونیشو خشک کرد با چشمای وقزدهش نگاهم کرد و گفت: حالا امرتونو بفرمایید!
گفتم ببخشید حاج آقا، دیدم در از قبل بسته بود منم بستمش. کار بدی کردم؟
کمی رو صندلیش جابهجا شد و با منومن گفت:
شرمندهم خواهر! بعد از جریان دانشگاه زنجان این همکارا هر خانومی بیاد به اتاق من یا بعضی همکارای دیگه حرف در میارن. منم مجبورم هر خانمی میاد برم درو باز کنم تا در دهنشونو ببندم!
با لبخند گفتم منظورتون همون کار مددی استاد قرآن و...؟
اخم کردم و گفت: خواهر، شما کارتون رو بگید!
از اینکه مددی چه تاثیری بر این آقایون گذاشته و دانشجویان زنجان چنان چوبی برداشتن که تموم گربهدزدها حساب کار دستشون اومده کیف کردم!
(ماجرا رو تعریف کردم. بعد از کلی فکر و گشتن تو دفاتر، معلوم شد یکی به عنوان معرف منو معرفی کرده و بعد اصلا پشیمون شده از استخدام اونجا)
2- در حیاط همون اداره یه آخوند قدبلند و گنده دیدم که در حالیکه زیر عبای نازکش باد میندازه از روبهروم میاد. چنان لبخند ملیحی بهش زدم تا یه کم اذیتش کنم. یهو دیدم روترش کرد عباشو جمع کرد و راهشو کج کرد و دوید و رفت...
گفتم مددی جان دستت درد نکنه که آبروی خودتونو خوب بردی! و همینطور زارعی که خیلی به ما خدمت کرد!
3- مقصد بعدیم دفتری بود در طبقهی سوم ساختمانی، از در که وارد شدم دیدم جَو اونجا یه خورده یهجوریه. همه جا تراکت چسبوندن که حواستان باشد،" در آسانسور دوربین مدار بسته نصب شده است!" خانمی مسن هم با لباس کارگری رو صندلی جلوی آسانسور طبقه همکف نشسته.
ازش پرسیدم جریان چیه؟ نگاهی به من و دوآقا که اونا هم منتظر آسانسور بودن کرد. از چشاش خوندم جلوی اونا نمیخواد چیزی بگه. آسانسور که رسید سوار نشدم. وقتی رفتن با کمی اصرار از زیر زبونش کشیدم که چند روز پیش دختری با یک آقایی سوار آسانسور شده و آقا به دختر حمله کرده و خواسته بهش تجاوز کنه. با تعجب پرسیدم تو مسیر همین چهار طبقه. خانومه خندید و گفت والله همینو بگو. اما طبقه چهارم که رسیدن آقاهه جلوی در وایساده و دوباره دکمهی همکفو زده مشغول بوده تا بالاخره صدای جیغش به دفاتر میرسه و میان درو باز میکنن و... پسره هم فرار میکنه.
گفتم دختره شکایت کرده؟ گفت: اینو باش! دختره تمام مدت از خجالت جلوی چشاشو گرفته بود تا کسی نبیندش. اصلا نگذاشت براش آژانس بگیرن و با همون وضع درهم برهم رفت... تموم دکمههای مانتوش کنده شده بود. دنبالش رفتم تو خیابون یه ماشین دربست گرفت رفت...
رئیس ساختمون هم اونجا بود و دیدش... گفت نباید دیگه از این چیزا تکرار بشه.
یاد مطلب ملاحسنی افتادم... این ملت حشری!
4- شاید بعضی از دانشجویان دانشگاه زنجان گاهی خودشون تو خیابون به خانوما متلک گفتن. شاید درصد کمیشون از اون قماش باشن که با ماشین تو خیابون میچرخن و جلوی دخترا وایمیسن!
اما خوب... این قضیه فرق داره... بیشتر حالت اعتراض به حکومتیهاست و اینکه تمومشون از مقام و پولشون سوءاستفاده میکنن و اکثریت قریب به اتفاقشون دزد و هیز و فاسدن!
5- سیم آخر منو دعون کرده به بازی خوابها و گفته سهخوابی رو که بیشتر از همه میبینم تعریف کنم.
اگه دیده باشین من معمولا تو بازیها کمتر بازی میکنم. و البته از روی دوستان شرمندهم. بخصوص از مینوی عزیزم که قرار بود چند آهنگ و ترانه خاطرهانگیزمو اینجا بنویسم. که راستش اونموقع اتفاقی افتاده بود و خیلی حالم بد بود و گفتم آخه به درد کی میخوره تا بدونه کی به چی گوش میده. بگذریم از اینکه من اصلا بلد نبودم نیستم تو وبلاگم آهنگ بذارم. و همینطور از روی فرشاد عزیز هم خجلم به بازی توضیح در مورد لینکهای وبلاگ دعوتم کرد و هرکار کردم نشد . آخه من بشینم راجع به هر لینکی تو وبلاگم گذاشتم یه خط بنویسم یک سال نوری طول میکشه.
تو بازی خوابها هم نمیخواستم شرکت کنم. تو نظرخواهیش چند جمله از خوابهام نوشتم که گفت همینا هم قبوله!
دیدم خیلی آسونه. پس مینویسم.
خوابایی که خیلی شبها دیدمشون:
الف- از کوچیکی زیاد خواب میبینم که دور یه ساختمون ویلایی قدیمی با آجرهای کهنهی زرد که وسط یه حیاط بزرگ و پر از برگهای پاییزیه و پنجره هم یا نداره یا کم داره، هی پرواز میکنم. اونقدر پرواز میکنم که سرم گیج میره.
معمولا وقتی میخوام بیفتم از خواب بیدار میشم. ساختمون همیشه همین ساختمونه .(نمیدونم چرا ذهنم ساختمونو نوسازی نمیکنه و هیچوقت زمستون یا بهار و تابستون نیست)
ب- بعد از ازدواج خیلی خواب میبینم که عصره و مادر شوهر و خواهر شوهرم اومدن خونهمون. هیچکی نیست ازشون پذیرایی کنه منم گرفتم تخت خوابیدم. هر چی میخوام چشمامو باز کنم نمیتونم!
اونا هم هی غر میزنن و پشتم حرف میزنن:)
ج- این یکی خواب یهکم خصوصیه. اما ما که خراب وبلاگستانیم. بذارم بگیم.
البته بیشتر یکی دوسال اول ازدواج این خوابو میدیدم.
گاهی نصفشبا خواب میبینم کنارم تو تخت یکی دیگه -به جز شوورم -خوابیده. کسایی که اصلا ازشون خوشم نمیاد.
البته همیشه شکر خدا پشتشون به منه!
هی پیش خودم میگم این کی اومد اینجا. سیبا چرا جاشو داده به این؟ و یکی دوساعت سعی میکنم به زور چشمامو باز کنم و خودمو بپاشونم(بیدار کنم) که برم جایی دیگه بخوابم که بیدار میشم میبینم سیباست!
د- در بچگی خواب خوب زیاد میدیدم اما خواب بدی که زیاد تکرار میشد این بود:
خواب میدیدم تو یه جزیرهای گیر افتادم پر از درخت و پر از حیوونهای وحشی و عجیب غریب. هی از اینور جزیره که خیلی هم کوچیک بود میدویدم اینور و تا پشت درختا پیدام میکردن دوباره میدویدم اونور. این وسط هم گرگها و پلنگا و میمونها و... هی گازم میگرفتن و کرگدنها و گراز ها محکم پرتم میکردن رو زمین و زخمی و زیلی بودم. دردو قشنگ حس میکردم.
آخرش خیلی سینمایی میشد. بعد از کلی کشمکش زمین لرزه میشد و من و حیوونای دیگه هی بههم میخوردیم.
یهو با ترسی شدید میفهمیدم ما پشت یه نهنگ بزرگیم. اون جزیره به پشت در حال شناست.
اونقدر میترسیدم که جیغ میزدم و از صدای جیغ خودم بیدار میشدم و میدیدم کلی عرق کردم. معمولا مامانمو بیدار میکردم. اونم با یه لیوان آب سرو ته قضیه رو بههم میآورد و میگفت چقدر گفتم کتاب قصه بزرگا رو نخون و فیلمای ترسناک نگاه نکن!
ه- قرار بود سهتا بگم. اما اسم جیغ پیش اومد، این خوابم یادم اومد که قبل از ازدواج همیشه خواب میدیدم یکی میخواد اذیتم کنه(یادم نیست چه اذیتی) و من میخوام جیغ بزنم اما هر چی لب و دهنمو تکون میدم هیچ صدایی ازش در نمیومد. هی سعی میکردم بازم بیصدا بودم . تموم نیروم رو صرف این کار میکردم و بازم هیچی به هیچی... و همیشه آخرش خیس عرق بیدار میشدم. تو بیداری میخواستم جیغ بزنم تا ثابت کنم که صدا دارم اما عقلم بهم میگفت دیوانه! همه خوابن!
6- گذرگاه جدید- شماره 80- مخصوص تیرماه، منتشر شد. بدوید تا نسخههاش تموم نشده.
7- یه وبلاگ دیگه پیدا کردم به نام نصور.اون هم پر از مطالب جالب و خوندنیه.
ادبیات زنانه... ی فرشته نوبختاش هم.
8- اعتراف میکنم که از وبلاگای بالا تو آدرس بارشون اسم "سیم آخر" رو "سیماخر" خوندم و اسم "نصور" رو "ناسور" :)
9- همین چند روز پیش بود که به سیبا میگفتم توجه کردی که هر عکس از احمدی نژاد در روزنامهها و نشریات اصلاحطلب میاندازن یه جورایی تو حالت بدیه. هرکدومشون یکی از خصلتهای بدشو نشون میده! اما خاتمی رو تو بهترین ژست میندازن. سیبا گفت خوب طبیعیه. عکس هم مثل داستان کلی پیام داره. و هر حزب و جناح همین کارو میکنه. لابد نشریات راستی برعکس عمل میکنن.
تا اینکه شنیدم روزنامه تهران به خاطر چاپ این عکس احمدینژاد در حالت گوریلانگوری تازه اونم نه از نوع بامزه که از نوع نئاندرتالش، توقیف شده... لابد انتظار داشتن عکسشو با هاله چاپ کنن؟
10- کیف میکنم اینا به جون هم افتادن. هیچکس جز خودشون نمیتونه خودشونو تضعیف کنه!
11- کامنتی از نظرخواهی مطلب قبلی:
امام خمینی: نماز ِ جماعت را با جلال و شکوه برگزار کنید!
سردار زارعی: جلال نبود، با شکوه و پنج نفر از دوستانش برگزار کردم!
سهشنبه، خرداد ۲۸، ۱۳۸۷
زندان و مرگ برای سردار احتمالا بهتر از آزادیست...
خبر ساده بود. سردار زارعی با وثیقهی 50 میلیونی آزاد شد...
میپرسی چرا سردار با وثیقهی 50 میلیون تومانی آزاد شد و شادی صدر و خدیجه مقدم و پروین اردلان(فعال زنان) با وثیقهی صد و دویست میلیونی.
عزیزم، جواب ساده است. در کشور ما وثیقهی هر کس را بنا بر ارزش آن شخص تعیین میکنند!
غصه نخورید
باور کنید آزادی سردار زارعی صد بار برایش از زندان و شکنجه و مرگ بدتر است.
تصور کنید سردار زارعی آزاد شده...
آیا کسی دنبالش میآید دم در زندان؟
بعید میدانم!
احتمالا آژانس میگیرد.
راننده آژانس از توی آینه هی برایش چشم و ابرو میآید. زارعی میپرسد: چه مرگت است مردک؟
راننده جواب میدهد: مردک هفت جد و آبادت است. خواستم بگویم دو فقره از همون خانمها برای من هم ردیف میکنی؟ آخر ما هم دل (یا یک جای دیگر) داریم!
سردار سرخ و سفید میشود.
راننده آژانس کرایهاش را چند برابر حساب میکند. چون فکر میکند یک حکومتی فاسد را باید بچزاند.
سردار زنگ در را فشار میدهد. زنش به محض اینکه در آیفون تصویری قیافهاش را میبیند پیش خود میگوید:
مرده شور ریختش را ببرند! این مردک چطوری از هلفدونی آمد بیرون؟
و با وردنه و لنگه دمپایی به استفبالش میشتابد! سر و صورت و دست و پا و بدنش را زخمی و زیلی و کبود و سیاه میکند. به طوری که اگر سردار به بنیاد میرفت، حداقل یک هفتاد درصدی برایش جانبازی مینوشتند.
فرزندانش با دیدن او بدون سلام علیک با نفرت نچ نچی کرده و هر کدام به اتاقهای خود میروند و در را محکم میکوبند!
زن سردار به او کوفت هم نمیدهد بخورد. به ناچار سردار زارعی به چلوکبابی محل دو پرس سلطانی مخصوص سفارش میدهد.
شاگرد جلوکبابی موقع تحویل غذا آنچنان نیشش باز است و آنچنان "ایولی" به او میگوید که سردار خیس عرق میشود.
سردار هنوز پرس اول را تناول نفرموده که تلفن زنگ میزند
باجناقش است:
- رضا، حالا دیگر تنها تنها میخوری؟
- چی را ؟ (تعجب میکند. باجناقش چلوکبابش را با چه وسیلهای دیده)
- نصفشان را میدادی به من، به هر کدام سهتا میرسید.
سردار دوزاریاش میافتاد و گوشی را "تق" به روی تلفن میکوبد.
به جز غرغرهای مدام زنش، حرفهایی ازیک نقشه شیطانی برای بیرون کردنش از خانه به گوشش میرسد.
شب آیا خوابش میبرد؟
بعید میدانم. نه از درد وجدان که از درد جراحات وردنه!
صبح لباس میپوشد که بیرون برود و هوایی بخورد، بس که زندان- به جان خودش- به او بد گذشته!
زن همسایه با دیدن او "خدا به دور"ی میگوید و چادرش را روی صورتش کیپ میگیرد و راهش را کج میکند به آنطرف. زن آن یکی همسایه به او میپیوندد و سردار میشنود که به هم میگویند" مردک چشم درآمده همهی زنها را لخت تصور میکند!
حسنآقا بقال به محض دیدن او مشتریهایش را ول میکند و از مغازه میدود بیرون. به سردار چشمکی میزند و میگوید هوای ما را هم داشته باش سردار!
سردار رضا زارعی به روی خودش نمیآورد. پیاده روی صرف ندارد. برمیگردد از خانه سویچش را میآورد و سوار ماشین میشود.
در چراغ قرمز اولی، همه رانندهها او را نشان هم میدهند و میخندند. زنها تفی میکنند و اخم میکنند. دختر جوانی با عشوه برای او بوس میفرستد!
چراغ سبز شده و رانندهها دوست ندارند حرکت کنند. پلیس راهنمایی میآید علت را پیدا کند، سردار را پیدا میکند!
سرش را جلو میبرد و با نیش باز میگوید سردار جان قرص ویاگرایت(وایگرا) را از کجا میخری که اینقدر اصل است؟
سردار خسته شده. میخواهد به پارک برود ولی صلاح نمیداند. تصمیم میگیرد به سینما برود که تاریک است...
اما کور خوانده است. بغل دستیاش در حال چیپس خوردن او را میشناسد و با صدای دورگهی ناشی از پریدن چیپس به گلویش داد میزند ئه.... سردار! سردار اینجاست.
سرها برمیگردند. از بالکن صدای کف و سوت میآید. متصدیان سالن با کنجکاوی چراغهای را روشن میکنند. دیگر کسی فیلم نمیبیند، فیلم زنده و واقعی توی سالن نشسته. صدایی از پشت سرش میآید: این همه کثافتکاری بکنی و توی این مملکت راست راست راه بروی! جلالخالق! این مردک کی آزاد شد؟
چند پسر جوان جلو میآیند و از او امضا میگیرند.
مسئول سینما جلو میآید و سردار را به طرف بیرون سینما هدایت میکند. سردار پول بلیتش را میخواهد. مسئول سینما بیلاخی حوالهاش میکند.
آیا شما دوست داشتید این روزها جای سردار باشید؟
خیلی خوابم میاد. بقیهش برای بعدا
اگر بقیهای داشته باشه
یه نفر به من گفت دو سال دیگه!
گفت قول میدم اینا دوسال دیگه بیشتر دووم نمیارن!
گفتم مثل اون موقعها که همه میگفتن دو ماه دیگه؟
گفت نه ایندفعه فرق میکنه. بدجوری نسخهشون پیچیده شده.
گفتم تا ببینیم...
پس دوشاخههایتان را هوا کنید!
http://z8un.com
میپرسی چرا سردار با وثیقهی 50 میلیون تومانی آزاد شد و شادی صدر و خدیجه مقدم و پروین اردلان(فعال زنان) با وثیقهی صد و دویست میلیونی.
عزیزم، جواب ساده است. در کشور ما وثیقهی هر کس را بنا بر ارزش آن شخص تعیین میکنند!
غصه نخورید
باور کنید آزادی سردار زارعی صد بار برایش از زندان و شکنجه و مرگ بدتر است.
تصور کنید سردار زارعی آزاد شده...
آیا کسی دنبالش میآید دم در زندان؟
بعید میدانم!
احتمالا آژانس میگیرد.
راننده آژانس از توی آینه هی برایش چشم و ابرو میآید. زارعی میپرسد: چه مرگت است مردک؟
راننده جواب میدهد: مردک هفت جد و آبادت است. خواستم بگویم دو فقره از همون خانمها برای من هم ردیف میکنی؟ آخر ما هم دل (یا یک جای دیگر) داریم!
سردار سرخ و سفید میشود.
راننده آژانس کرایهاش را چند برابر حساب میکند. چون فکر میکند یک حکومتی فاسد را باید بچزاند.
سردار زنگ در را فشار میدهد. زنش به محض اینکه در آیفون تصویری قیافهاش را میبیند پیش خود میگوید:
مرده شور ریختش را ببرند! این مردک چطوری از هلفدونی آمد بیرون؟
و با وردنه و لنگه دمپایی به استفبالش میشتابد! سر و صورت و دست و پا و بدنش را زخمی و زیلی و کبود و سیاه میکند. به طوری که اگر سردار به بنیاد میرفت، حداقل یک هفتاد درصدی برایش جانبازی مینوشتند.
فرزندانش با دیدن او بدون سلام علیک با نفرت نچ نچی کرده و هر کدام به اتاقهای خود میروند و در را محکم میکوبند!
زن سردار به او کوفت هم نمیدهد بخورد. به ناچار سردار زارعی به چلوکبابی محل دو پرس سلطانی مخصوص سفارش میدهد.
شاگرد جلوکبابی موقع تحویل غذا آنچنان نیشش باز است و آنچنان "ایولی" به او میگوید که سردار خیس عرق میشود.
سردار هنوز پرس اول را تناول نفرموده که تلفن زنگ میزند
باجناقش است:
- رضا، حالا دیگر تنها تنها میخوری؟
- چی را ؟ (تعجب میکند. باجناقش چلوکبابش را با چه وسیلهای دیده)
- نصفشان را میدادی به من، به هر کدام سهتا میرسید.
سردار دوزاریاش میافتاد و گوشی را "تق" به روی تلفن میکوبد.
به جز غرغرهای مدام زنش، حرفهایی ازیک نقشه شیطانی برای بیرون کردنش از خانه به گوشش میرسد.
شب آیا خوابش میبرد؟
بعید میدانم. نه از درد وجدان که از درد جراحات وردنه!
صبح لباس میپوشد که بیرون برود و هوایی بخورد، بس که زندان- به جان خودش- به او بد گذشته!
زن همسایه با دیدن او "خدا به دور"ی میگوید و چادرش را روی صورتش کیپ میگیرد و راهش را کج میکند به آنطرف. زن آن یکی همسایه به او میپیوندد و سردار میشنود که به هم میگویند" مردک چشم درآمده همهی زنها را لخت تصور میکند!
حسنآقا بقال به محض دیدن او مشتریهایش را ول میکند و از مغازه میدود بیرون. به سردار چشمکی میزند و میگوید هوای ما را هم داشته باش سردار!
سردار رضا زارعی به روی خودش نمیآورد. پیاده روی صرف ندارد. برمیگردد از خانه سویچش را میآورد و سوار ماشین میشود.
در چراغ قرمز اولی، همه رانندهها او را نشان هم میدهند و میخندند. زنها تفی میکنند و اخم میکنند. دختر جوانی با عشوه برای او بوس میفرستد!
چراغ سبز شده و رانندهها دوست ندارند حرکت کنند. پلیس راهنمایی میآید علت را پیدا کند، سردار را پیدا میکند!
سرش را جلو میبرد و با نیش باز میگوید سردار جان قرص ویاگرایت(وایگرا) را از کجا میخری که اینقدر اصل است؟
سردار خسته شده. میخواهد به پارک برود ولی صلاح نمیداند. تصمیم میگیرد به سینما برود که تاریک است...
اما کور خوانده است. بغل دستیاش در حال چیپس خوردن او را میشناسد و با صدای دورگهی ناشی از پریدن چیپس به گلویش داد میزند ئه.... سردار! سردار اینجاست.
سرها برمیگردند. از بالکن صدای کف و سوت میآید. متصدیان سالن با کنجکاوی چراغهای را روشن میکنند. دیگر کسی فیلم نمیبیند، فیلم زنده و واقعی توی سالن نشسته. صدایی از پشت سرش میآید: این همه کثافتکاری بکنی و توی این مملکت راست راست راه بروی! جلالخالق! این مردک کی آزاد شد؟
چند پسر جوان جلو میآیند و از او امضا میگیرند.
مسئول سینما جلو میآید و سردار را به طرف بیرون سینما هدایت میکند. سردار پول بلیتش را میخواهد. مسئول سینما بیلاخی حوالهاش میکند.
آیا شما دوست داشتید این روزها جای سردار باشید؟
خیلی خوابم میاد. بقیهش برای بعدا
اگر بقیهای داشته باشه
یه نفر به من گفت دو سال دیگه!
گفت قول میدم اینا دوسال دیگه بیشتر دووم نمیارن!
گفتم مثل اون موقعها که همه میگفتن دو ماه دیگه؟
گفت نه ایندفعه فرق میکنه. بدجوری نسخهشون پیچیده شده.
گفتم تا ببینیم...
پس دوشاخههایتان را هوا کنید!
http://z8un.com
چهارشنبه، خرداد ۲۲، ۱۳۸۷
پینوشت
بقیه پینوشتهای مطلب قبل که تازه اضافه کردم. گفتم شاید این یکیرو نبینیدش، جداگانه پستش کردم.
پ.ن.3
یعنی چه!
بعضیها وقتی پی نوشت مینویسن.
معمولا اولی رو مخففش رو درست مینویسن: پ.ن.
وقتی میخوان پینوشت دوم رو اضافه کنن مینویسن:
پ.ن.ن.
و سومی رو پ.ن.ن.ن.
که یعنی پی نوشت نوشت نوشت!
من اینو تو وبلاگ خیلی از بلاگرها، حتی روزنامه نگارهای به اصطلاح باسواد هم دیدم.
عزیز من. پی نوشت یعنی نوشتهای که بعد از نوشتن مطلب اصلی اون زیر اضافه میشه.
اگه دومین پی نوشت رو نوشتی بنویس پی نوشت 2 یا پ.ن.2
نه پ.ن.ن.
:P
چقدر من باید چیز یاد بدم:D
پ.ن.4
خیلی لجم میگیره وقتی میرم وبلاگ بعضیها احساس میکنم
یه خانم معلم یا آقا معلم اون پشت نشسته که هی میخواد به آدم درس بده.
اَه اَه
پ.ن.5
هوراااااااا
بچههای تربیت معلم حقشونو با اتحاد خودشون گرفتن.
اگه فقط ده بیست نفر متحصن میشدن شاید تاثیری نداشت. ولی وقتی سه چهار هزار نفر با هم یه چیزی رو میخوان کسی جلودارشون نیست...
نباید بترسیم!
پایان موفقیت آمیز تحصن دانشجویان دانشگاه تربیت معلم کرج.
آخی... چقدر دلم برای فرین عاصمی تنگ شده بود..
پ.ن. 6
بیانیه بیش از 1200 تن از فعالان جنبش زنان و مدافعان حقوق برابر به مناسبت سالروز ۲۲ خرداد
(آقاا ما هر وقت با اسم زیتون امضا میکنیم کسی محل نمیذاره. ولی خوب، این باعث نمیشه ما خودمونو از جنبش زنان دور بدونیم)
http://z8un.com/archives/2008_06.html#002099
پ.ن.3
یعنی چه!
بعضیها وقتی پی نوشت مینویسن.
معمولا اولی رو مخففش رو درست مینویسن: پ.ن.
وقتی میخوان پینوشت دوم رو اضافه کنن مینویسن:
پ.ن.ن.
و سومی رو پ.ن.ن.ن.
که یعنی پی نوشت نوشت نوشت!
من اینو تو وبلاگ خیلی از بلاگرها، حتی روزنامه نگارهای به اصطلاح باسواد هم دیدم.
عزیز من. پی نوشت یعنی نوشتهای که بعد از نوشتن مطلب اصلی اون زیر اضافه میشه.
اگه دومین پی نوشت رو نوشتی بنویس پی نوشت 2 یا پ.ن.2
نه پ.ن.ن.
:P
چقدر من باید چیز یاد بدم:D
پ.ن.4
خیلی لجم میگیره وقتی میرم وبلاگ بعضیها احساس میکنم
یه خانم معلم یا آقا معلم اون پشت نشسته که هی میخواد به آدم درس بده.
اَه اَه
پ.ن.5
هوراااااااا
بچههای تربیت معلم حقشونو با اتحاد خودشون گرفتن.
اگه فقط ده بیست نفر متحصن میشدن شاید تاثیری نداشت. ولی وقتی سه چهار هزار نفر با هم یه چیزی رو میخوان کسی جلودارشون نیست...
نباید بترسیم!
پایان موفقیت آمیز تحصن دانشجویان دانشگاه تربیت معلم کرج.
آخی... چقدر دلم برای فرین عاصمی تنگ شده بود..
پ.ن. 6
بیانیه بیش از 1200 تن از فعالان جنبش زنان و مدافعان حقوق برابر به مناسبت سالروز ۲۲ خرداد
(آقاا ما هر وقت با اسم زیتون امضا میکنیم کسی محل نمیذاره. ولی خوب، این باعث نمیشه ما خودمونو از جنبش زنان دور بدونیم)
http://z8un.com/archives/2008_06.html#002099
دوشنبه، خرداد ۲۰، ۱۳۸۷
قار قار! تورو خدا اینقدر نرینید به محیط زیست !
1- ما چه گناهی کردیم که شما به فکر همه چیز هستید جز محل زندگی ما و خودتان!
،صبح تا شب دارید به قرو فر و دک و پزتان میرسید، به خانه و زندگیتان می رسید، به ماشینتان میرسید ، به سیاست میرسید! اما همینکه اسم محیط زیست میآید لب و دهنتان را را کج میکنید و میگویید به من چه! دولتها خودشان میدانند!
وبعد سیگاری چاق میکنید و آه فلسفی بلندی میکشید که پس کی به فکر ماست؟
بعد ته سیگار خود را با عصبانیت زیر پایتان میاندازید و لگدی به گلهای باغچه میزنید که حوصلهات را ندارم، برو کلاغ قارقاروی احمق! نمیدانی که پسرخالهام یکسال است که 206 زیر پایش است و من حتی یک موتور گازی ندارم. که در خیابانها تکچرخ بزنم!
قار قار! شما خانمهای محترم، وقتی شبها کیسه زباله را دم در میگذارید افتخار میکنید که مال شما از تمام کیسه زبالههای کوچه بزرگتر است!
صبح تا شب دارید آشغال تولید میکنید! به مغازهدارها اصرار میکنید که هر جنس کوچکی که میخرید در یک کیسه نایلون قرار بدهد، کسر شأن خود میدانید کیسه پارچهای با خود همران ببرید... شویندههای متعدد میخرید و بیحساب مصرف میکنید.
بعد بدون تفکیک در سطل میاندازید و... از آشغال سبزی بگیر تا قوطی فلزی کنسرو و باطری ساعت( که بعدا شیرابههاش سمی میشه) و سطلهای پلاستیکی ماست و وایتکس و...
شماها در حالیکه پاکت خالی سیگار یا جلد پفک یا بیسکوییت خود را از شیشه ماشین به بیرون پرتاب میکنید میفرمایید که پارسال در یک کشور خارجی بودهاید و دیدهاید که چقدر کوچههاو خیابانها تمیزند و در حالی که پوست تخمه را از پنجره به بیرون فوت میکنید میگویید ما ملت لایقمان همین است!
من بالای درخت بودهام و دیدهام هر وقت به پیک نیک میآیید با خودتان چند قابلمه و ساک پر از خوردنی به اضافهی یک عالمه ظرف یک بار مصرف میآورید و همهاش در حال خوردن و زباله سازی هستید و موقع رفتن کسر شأنتان میشود دولا شوید و آنها را در کیسهای جدا جمع کنید و در زباله دانی بیندازید. بعد از محل نشستن خانواده بغلی که رد میشوید و میگویید: اَه اَه حالم به هم خورد چه خانوادهی کثیفی! اما من شاهد بودم که خودتان بیشتر کثیف کرده بودید. تازه کلی از شاخههایی که من روی آن لانه ساخته بودم و بچههایم در آن بوند کندید و با آن آتش روشن کردید و چون شاخهها تر بودند کلی دود به خورد من و جوجهکلاغهایم دادید.
من شاهدم که خیلی از شما برای اینکه چاه منزلتان پر نشود یواشکی و دور از چشم مأموران شهرداری فاضلاب خانهی خود را به جویها و رودخانهها روان کردهاید و بعد شکایت میکنید چرا کوچهتان بوی بد میدهد یا چرا شبها خانهتان پر از پشه میشود.
من کلاغم، الاغ نیستم ! میفهمم که بسیاری از شما به مرض هولناک مصرف گرایی مبتلایید!!
دیدهام چطور وقتی مایه تیلهتان زیاد میشود هی رنگ و وارنگ لباس و کفش و کوفت و زهر مار میخرید و هنوز چند هفته نشده دلتان را میزند و آنها را در سطل زبالهتان میاندازید. حتی حاضر نیستید اینها را به کس دیگری ببخشید تا به این زودیها در چرخهی زباله وارد نشود!
دیدهام چطور برای شش مهمان به اندازهی شصت مهمان غذا درست میکنید که چشمشان در بیاید و بعدا نمیدانید با این همه غذا چه کنید! حتی همت این را ندارید ببرید بین اهالی یک محلهی فقیر تقسیم کنید!
من دیدهام مدل به مدل ماشین و ضبط و تلویزیون و میز وصندلی و مبل و تخت و پتو و ملافه و ظرف و ظروف و کتری و قاشق چنگال و کفگیر و ملاقه عوض میکنید بدون اینکه کهنه شده باشند.
کارخانهدارها که دیگر شورش را در آوردهاند. من خیلی وقتها سعی میکنم اصلا از بالای فاضلابهای آنها پرواز نکنم. حالم به هم می خورد.
شماها فکر میکنید کرهی زمین تنها مال شماست؟
پس ما پرندگان و ماهیها و خزندگان و بقیه پستانداران و دوزیستان هویجیم؟
چرا گفتم هویج؟ هویج هم جزء گیاهان است و کرهی زمین متعلق به گیاهان هم هست..
نکند دوست دارید به کره زمین بگوییم کرهی زباله؟
ای بابا، قار قار... از این زیتون که از اول وبلاگنویسیش کلی ادعای محیطزیست دوستیش میشود و هوار تا مطلب زیست محیطی نوشته، توقع نداشتم وسط قارقارهای مشعشعانهی ما بگوید خوابم میآید نوکت را ببند! بقیهاش را بگذار برای فردا!
2- تصاویر زیبایی از جشنواره هنر زیست محیطی در جنگل های نوشهر .... در وبلاگ مژگان جمشیدی عزیز... چه کارهای هنری محیط زیستی محشری!
پروندهی محیط زیستنویسی وبلاگستان در بالاترین به مناسبت 5 جون سیو ششمین سالگرد روز جهانی محیط زیست. تا 22 خرداد وقت دارید تا صدای کلاغ دورنتان را بشنوید و به سمع و نظر دیگران هم برسانید.
کلاغ ما که حرفها دارد بزند و فعلا نوکش را چیدم.
3- کامل ترین روایت از افشاگریهای (توپ) دکتر پالیزدار در همدان+ فیلم در وبلاگ خواهان صلح رضا سلیمانی.
4- یکی از بزرگترین اعتراضات دانشجویی همراه با تحصن و اعتصاب غذا در این سالها در دانشگاه تربیت معلم حصارک کرج در حال وقوع است...
اما به دانشگاه تربیت معلم که زنگ بزنی و بگویی با یکی از مدیران آنجا کار داری
0261- 4579610 الی 25
در حالیکه اضطراب در صدایشان موج میزند میگویند اینجا هیچ خبری نیست.
میگویی پس من میتوانم بیایم ببینم چه خبر است؟
میگویند نه اصلا" این روزها نیایید . میپرسی چرا؟ به خاطر مسائلی که در اینترنت نوشتهاند؟ میگویند:
چه نوشتهاند؟ هر چه نوشتهاند همهش کذب محض است! به خاطر بعضی تعمیرات. میگویی تعمیرات در روزهای امتحان؟ درضمن
من که هنوز نگفتهام در اینترنت چه نوشتهاند که تکذیب میکنید.
تلفن میزنی به درمانگاه. صدای شلوغ پلوغی میآید... مسئول درمانگاه با عجله میگوید کلی مریض دارند و سرشان شلوغ است فوری قطع میکند.
دو سه شماره آخر از آن 15 شماره تلفن مربوط به درمانگاهست...
5- سالهاست میشنویم که لعنت بر یزید که در روز عاشورا آب را بر امام حسین و یارانش بست. روی هر شیر آبی در خیابانها نوشتهاند لعنت بر یزید و سلام بر حسین.
اما اگر مسئولین دانشگاه تربیت معلم آب را بر اعتصابکنندگاه غذا (در اعتصاب خشک هستند و آب میخورند) ببندند لابد باید به آنها مدال داد!
6- برای آزادی ناهید کلهر دانشجو و وبلاگنویس قمی این پتیشن را امضا میکنم...تهیه شده توسط فرناز آرینفر
وبلاگ ناهید کلهر....
http://z8un.com
سهشنبه، خرداد ۱۴، ۱۳۸۷
اینطور نباشد که ما ارتحال کنیم، شما عشق و حال*
برادران و خواهران!
خدای تبارک و تعالی شاهد است که این روزها وقتی چشمم به بعضی از این جادهها میافتد نمیتوانم تاب بیاورم! آخر این روزها روزهای ارتحالات ما میباشد یا عشق و حال شما؟ جاده چالوس از تهران که نگاه میکنی تا خود چالوس و شهرهای دیگر همینطور ماشین است که در ترافیک گیر کرده است الا ماشائلله. آخر مرقد ما جنوب تهران، بغل بهشت زهراست یا شمال؟
راه را عوضی نرفتهای برادر؟ راه را عوضی نرفتهای خواهر من؟
من به بسیجیها اعلام خطر کردم! گفتم جادهها را ببندید و فقط به طرف مرقد ما باز باشد. اما گفتند از توان ما خارج است. جلوی ماشینی را میگیریم میگوییم سر خر را کج کن! دخترک خائن و خبیثی از صندلی پشت میگوید برادرِ من نگران نباش... مایوی دو تیکهی مشکیام را برداشتهام. برای عزاداری میروم شمال.
من توی دهن آن دختر میزنم! من توی دهن پدر آن دختر میزنم! توی دهن مادرش هم میزنم! به واسطهی تربیت دختر ناشزهای چون او! من به پشتیبانی بسیج تربیتِ دختر تعیین میکنم! تربیت پسر هم به هکذا!
این دولت اسلامی برای این روزها چه برای شما کم گذاشته که همهتان از سهماه پیش رفتهاید برای این چهار روز( دو روز ارتحالات و یک جمعه و یک بینالتعطیلین) در یک شهر تفریحی هتل رزرو کردهاید...
به من خبر رسیده که بلیت سفر به دبی از 180 هزار تومن در روزهای ارتحالات ما به 400 هزار تومن رسیده!
تمام تورهای داخل و خارج از سهماه قبل به فروش رفته. تمام هتلها رزرو شده. اُف بر تو!
در حالیکه ستاد ما اتوبوسهای مجانی تحت عنوان راهیان نور در اختیار شما گذاشتهایم به طرف مرقد مان. به هر کارخانه دستور دادهایم ده هزار پرس غذا بیاورد. و همه چیز! همه نوع مأکولات و اطعمه و اشربه!
سینماها را در این روزها بستیم و بهترین برنامههای تلویزیونی برای شما تدارک دیدهایم.
و لاکن، برادر من، آبشنگولی میبری شمال؟
ای مردم! بیدار باشید، نقشه دارند می كشند، می خواهند دوباره ما را برگردانند به آن عهدی كه همه چیزمان اختناق در اختناق و دانسینگ باشد . همه هستی ما به كام آمریكا برود.
ما نخواهیم گذاشت، تا جان داریم نخواهیم گذاشت و من از خدای تبارك و تعالی سلامت همه شما را خواستار هستم و من عرض می كنم بر همه ما واجب است كه نهضت ارتحالات را زنده نگهداریم! چرا برای امام حسین(ع) شله زرد میپزید و برای من نه! مگر من چه هیزم تری به شما فروختم؟ برای خاطر شما جام زهر ننوشیدم؟ گرچه زهرش یک سال طول کشید اثر کند.
من باید یك نصحیت به مردم بكنم و یك تشكر از بسیح، اما آن نصحیتی كه می كنم این است که امت عزیز من، مستقل باشید، درست است زحمت کشیدهاید، خون دادهاید، اما حیثیت و آبرو داشته باشید، مشایخ ما حبس رفتند، زجر كشیدند که شما آدم شوید. شما نمی خواهید مستقل باشید؟
برادر! خواهر! شما نمی خواهید مستقل باشید، شما می خواهید نوكر آمریکا و اسرائیل باشید و همهاش خوشی کنید. ولاکن من به شما نصحیت می كنم كه بیائید در آغوش ملت، همان كه بسیج می گوید بگوئید. بسیج مگر چه میگوید؟می گوید ملت باید مستقل باشد و در ارتحالات شرکت کند. ملت نباید زیر فرمان دولت آمریكا و اسرائیل و سایر اجنبیها پاشد برد شمال. پاشد بِرَد دوبی.
شما هم بیائید به آغوش بسیج، ما برای خاطر شما این حرف را می زنیم. برای شما فرودگاه را هم بستهایم! فروشگاهها، سینماها، حتی سبزیفروشیها را هم بستهایم! دیگر چه میخواهید.
آبروی امت اسلامی و نهضت اسلامی را حفظ کنید... گزک به دست خبرگزاریهای خارجی ندهید. مایوی دوتکه نپوشید! ما میخواهیم نظام محفوظ بماند!
لكن نظام ناشی از ملت در خدمت بسیج نه در خدمت اجانب!
یک چیز دیگر باید عرض کنم و آن این است که بعضی دشمنان برای هم پیامک میفرستند که هپی ارتحالیدی**. امروز شنیدم موقع خداحافظی همه به هم همینها را میگویند.
وقتی این را شنیدم استخوانهایم به لرزه درآمد حتی از روزی که شنیدم شورت لامبادا مد شده بیشتر!
خواهرم، برادرم، دست بردار از این کارها!
به علت تألمات روحی قادر به ادامهی سخنرانی نیستم.
والسلام علیكم ورحمت الله وبركاته
* یک پیامک از دیار فانی
** Happy Erteholiday
لینک در بالاترین
مرتبط:
1 - یک هفته با امام زمان !... ابلهی که همه چیز را میدانست.
2 - انشاء : ایام سوگواری را چگونه گذراندید ؟
3 - اگر لینک طنز دیگهای در این مورد هست لطفا در نظرخواهی بنویسید.
پ.ن.
چند وقت پیش که برنج کمیاب شده بود. تو فروشگاه رفاه دنبال یه 5 کیلوییش میگشتم که دیدم نیست(بعضیها اول یه مدت برنجها رو قایم کردن) منم از لجم یه کارتن کله قند و دو بسته چایی خریدم آوردم خونه. سیبا بهم خندید.
- بابا بازار پره از قند و شکرهای اهدایی آقای آیتالله فلان.
گفتم انتظار داشتی یه شکارچی دست خالی بیاد خونه.
حالا دیدم یهو امروز تخم شکر و چایی هم ملخ خورده...
چایی دوغزال در بستهی نیمکیلویی هفتهزار تومن( قبلا:3500) و قند کیلویی1200 (قبلا: 800) خیلی مسخرهست. نه؟
پودر هم که قیمتش دوبرابر شد(250 تومن بود حالا شده 500 و 700) حالا برم سراغ چی؟
حبوبات هم که قبلا گرون شده بود.... نون هم نمیشه ذخیره کرد....
ای بابا... برم دو سه کیلویی پشم گوسفند بخرم. شاید گرون شد:)
خدای تبارک و تعالی شاهد است که این روزها وقتی چشمم به بعضی از این جادهها میافتد نمیتوانم تاب بیاورم! آخر این روزها روزهای ارتحالات ما میباشد یا عشق و حال شما؟ جاده چالوس از تهران که نگاه میکنی تا خود چالوس و شهرهای دیگر همینطور ماشین است که در ترافیک گیر کرده است الا ماشائلله. آخر مرقد ما جنوب تهران، بغل بهشت زهراست یا شمال؟
راه را عوضی نرفتهای برادر؟ راه را عوضی نرفتهای خواهر من؟
من به بسیجیها اعلام خطر کردم! گفتم جادهها را ببندید و فقط به طرف مرقد ما باز باشد. اما گفتند از توان ما خارج است. جلوی ماشینی را میگیریم میگوییم سر خر را کج کن! دخترک خائن و خبیثی از صندلی پشت میگوید برادرِ من نگران نباش... مایوی دو تیکهی مشکیام را برداشتهام. برای عزاداری میروم شمال.
من توی دهن آن دختر میزنم! من توی دهن پدر آن دختر میزنم! توی دهن مادرش هم میزنم! به واسطهی تربیت دختر ناشزهای چون او! من به پشتیبانی بسیج تربیتِ دختر تعیین میکنم! تربیت پسر هم به هکذا!
این دولت اسلامی برای این روزها چه برای شما کم گذاشته که همهتان از سهماه پیش رفتهاید برای این چهار روز( دو روز ارتحالات و یک جمعه و یک بینالتعطیلین) در یک شهر تفریحی هتل رزرو کردهاید...
به من خبر رسیده که بلیت سفر به دبی از 180 هزار تومن در روزهای ارتحالات ما به 400 هزار تومن رسیده!
تمام تورهای داخل و خارج از سهماه قبل به فروش رفته. تمام هتلها رزرو شده. اُف بر تو!
در حالیکه ستاد ما اتوبوسهای مجانی تحت عنوان راهیان نور در اختیار شما گذاشتهایم به طرف مرقد مان. به هر کارخانه دستور دادهایم ده هزار پرس غذا بیاورد. و همه چیز! همه نوع مأکولات و اطعمه و اشربه!
سینماها را در این روزها بستیم و بهترین برنامههای تلویزیونی برای شما تدارک دیدهایم.
و لاکن، برادر من، آبشنگولی میبری شمال؟
ای مردم! بیدار باشید، نقشه دارند می كشند، می خواهند دوباره ما را برگردانند به آن عهدی كه همه چیزمان اختناق در اختناق و دانسینگ باشد . همه هستی ما به كام آمریكا برود.
ما نخواهیم گذاشت، تا جان داریم نخواهیم گذاشت و من از خدای تبارك و تعالی سلامت همه شما را خواستار هستم و من عرض می كنم بر همه ما واجب است كه نهضت ارتحالات را زنده نگهداریم! چرا برای امام حسین(ع) شله زرد میپزید و برای من نه! مگر من چه هیزم تری به شما فروختم؟ برای خاطر شما جام زهر ننوشیدم؟ گرچه زهرش یک سال طول کشید اثر کند.
من باید یك نصحیت به مردم بكنم و یك تشكر از بسیح، اما آن نصحیتی كه می كنم این است که امت عزیز من، مستقل باشید، درست است زحمت کشیدهاید، خون دادهاید، اما حیثیت و آبرو داشته باشید، مشایخ ما حبس رفتند، زجر كشیدند که شما آدم شوید. شما نمی خواهید مستقل باشید؟
برادر! خواهر! شما نمی خواهید مستقل باشید، شما می خواهید نوكر آمریکا و اسرائیل باشید و همهاش خوشی کنید. ولاکن من به شما نصحیت می كنم كه بیائید در آغوش ملت، همان كه بسیج می گوید بگوئید. بسیج مگر چه میگوید؟می گوید ملت باید مستقل باشد و در ارتحالات شرکت کند. ملت نباید زیر فرمان دولت آمریكا و اسرائیل و سایر اجنبیها پاشد برد شمال. پاشد بِرَد دوبی.
شما هم بیائید به آغوش بسیج، ما برای خاطر شما این حرف را می زنیم. برای شما فرودگاه را هم بستهایم! فروشگاهها، سینماها، حتی سبزیفروشیها را هم بستهایم! دیگر چه میخواهید.
آبروی امت اسلامی و نهضت اسلامی را حفظ کنید... گزک به دست خبرگزاریهای خارجی ندهید. مایوی دوتکه نپوشید! ما میخواهیم نظام محفوظ بماند!
لكن نظام ناشی از ملت در خدمت بسیج نه در خدمت اجانب!
یک چیز دیگر باید عرض کنم و آن این است که بعضی دشمنان برای هم پیامک میفرستند که هپی ارتحالیدی**. امروز شنیدم موقع خداحافظی همه به هم همینها را میگویند.
وقتی این را شنیدم استخوانهایم به لرزه درآمد حتی از روزی که شنیدم شورت لامبادا مد شده بیشتر!
خواهرم، برادرم، دست بردار از این کارها!
به علت تألمات روحی قادر به ادامهی سخنرانی نیستم.
والسلام علیكم ورحمت الله وبركاته
* یک پیامک از دیار فانی
** Happy Erteholiday
لینک در بالاترین
مرتبط:
1 - یک هفته با امام زمان !... ابلهی که همه چیز را میدانست.
2 - انشاء : ایام سوگواری را چگونه گذراندید ؟
3 - اگر لینک طنز دیگهای در این مورد هست لطفا در نظرخواهی بنویسید.
پ.ن.
چند وقت پیش که برنج کمیاب شده بود. تو فروشگاه رفاه دنبال یه 5 کیلوییش میگشتم که دیدم نیست(بعضیها اول یه مدت برنجها رو قایم کردن) منم از لجم یه کارتن کله قند و دو بسته چایی خریدم آوردم خونه. سیبا بهم خندید.
- بابا بازار پره از قند و شکرهای اهدایی آقای آیتالله فلان.
گفتم انتظار داشتی یه شکارچی دست خالی بیاد خونه.
حالا دیدم یهو امروز تخم شکر و چایی هم ملخ خورده...
چایی دوغزال در بستهی نیمکیلویی هفتهزار تومن( قبلا:3500) و قند کیلویی1200 (قبلا: 800) خیلی مسخرهست. نه؟
پودر هم که قیمتش دوبرابر شد(250 تومن بود حالا شده 500 و 700) حالا برم سراغ چی؟
حبوبات هم که قبلا گرون شده بود.... نون هم نمیشه ذخیره کرد....
ای بابا... برم دو سه کیلویی پشم گوسفند بخرم. شاید گرون شد:)
چهارشنبه، خرداد ۰۸، ۱۳۸۷
آنها هنوز جوانند.../ علیاشرف درویشیان
آنها را از کیفات بیرون میآوری.بابا را، آبجی را و داداش را. میگذاریشان کنار میخکهای سرخ و سفید. کنار لالهها و شمعها.گوشۀ عکس بابا شکسته؛ اما در زیر گلایولی پنهانش میکنی. موهایت سفید شده است. مادرها، همه موهاشان سفید شده است. بچههاشان را از کیفهاشان و از توی پاکتهایی که در دستمال یا پارچهای پیچیدهاند، درمیآورند و میگذارند کنار گلها و شمعها. بابا که به گلایولی تکیه داده، موهایش سیاه است.سبیلش سیاه و پرپشت است. چشمانش میدرخشد. لبهایش تکان میخورد: «از آخرین دیدارمان تاکنون، همیشه به یاد شما هستم. به یاد آن بغض ترکیده و اشک حلقه بسته در چشمانت. دوریمان رنجآور است، اما نباید باعث بیتوجهی به زندگی بشود. ما هرگز حق نداریم که خود را از خوبیهای زندگی محروم کنیم. روحیه بچهها را نباید خراب کنیم. بچههایم را به تو میسپارم و میدانم که در پرتو خوبیهای تو، انسانهای شریف و دوستدار زندگی خواهند شد.»
- لاله در لالهای دشت خاوران.
- گولم میزدی. میگفتی رفتهاند مسافرت. بعد که ناچار شدی مرا به دیدن بابا ببری، به دیدن داداش ببری، به دیدن آبجی ببری، فهمیدم که چه اتفاقی افتاده. خود بابا خواسته بود که برای آخرین بار، مرا ببیند. بابا مرا بوسید و گفت: «مرا ببوس عزیزم، برای بقیه زندگیات خوب ماچم کن، هر چه میخواهی ببوس. ذخیره کن. دارد تمام میشود، ها! پشیمان میشوی که چرا بیشتر ماچم نکردی.» و من او را هزار بار بوسیدم.
بابای خورشید به میخکها تکیه داده است. داداش مزدک یک شاخه از گلها را برده توی عکساش و آن را بو میکند. مادرش دستی روی عکس میکشد:
- ای روشنی صبح به مشرق برگرد.
بابای خاطره، از پشت میخکها، به جمعیت نگاه میکند و دنبال دخترش میگردد و میگوید:
«او مرا توی سلول انداخت و چشمبندم را باز کرد. شناختمش. سالها پیش در همان سلول با هم بودیم، حتی هنوز میتوانستم شعارهایی را که خودش روی دیوار سلول نوشته بود، برایش بخوانم. در را به رویم بست و کلون را انداخت. میخواست برود که دهانم را روی دریچه سلول گذاشتم و گفتم: یک لحظه صبر کن. با تو حرف دارم. برگشت. در را باز کرد. گفتم: من و تو روزگاری با هم توی همین سلول بودیم. یادت هست شبهایی را که پاهای هر دوتامان، آش و لاش شده بود؟ سرخ شد. سرش را پایین انداخت و رفت.»
مامان خاطره، رو میکند به عکس بابای او و میگوید: «آن ترانهای را که در سلول میخواندی، یادت هست؟ هر روز غروب که توی سلول دلم تنگ میشد، منتظر میماندم تا صدایت را از آن سوی بند بشنوم.»
- با ما بودی. بی ما رفتی. چو بوی گل به کجا رفتی؟ تنها ماندم. تنها رفتی. چو کاروان رود، فغانم از زمین به آسمان رود. دور از یارم، خون میبارم.
یکی از مادرها، اشکهایش را پاک میکند و ذوقزده، جیغ میکشد:
«بچههایم. اینها بچههای من هستند. همهی آنها با هم. هر پنجتاشان. هر پنج تا با هم.»
دخترش از توی عکس به او نگاه میکند: «مامان. من سوختن را از تو آموختم.»
مادر میگوید: «میدانی عزیزم، آخر، همهی زندگیام شما پنج تا بودید. همهی زندگیام.»
- ظلم ظالم، جور صیاد / آشیانم داده بر باد
دخترش میگوید: «حالا که داری ما را میبینی، دیگر گریه نکن، چشمانت سرخ شده، ورم کرده. حالا دیگر خوشحال باش که کنار ما نشستهای.»
«باشد دیگر گریه نمیکنم؛ اما راستی شوهرت هم با شماست؟»
«مگر او را نمیبینی. آن جا نشسته توی میخکها.»
مادر برمیگردد به طرف میخکها. دامادش را میبیند و مویه میکند:
یوسف من پس چه شد پیراهنت / بر چه خاکی ریخت خون روشنت؟
عکسها به دور از هیاهوی جمعیت، دور هم نشستهاند و با هم گفت و گو میکنند:
«مادرهامان همه پیر شدهاند.»
«وقتی مرا از خانه بردند، موهایش سفید نبود.»
«خواهرم را ببین! او چرا موهایش سفید شده؟»
«اما موهای من هیچ تغییری نکرده.»
«آنوقتها که دنبال ما میگشتند، یک روز مادرم تا نزدیکی من آمده بود. داد زدم، مامان! مامان جان! من این جا هستم. بیا کنارم بنشین. صدایم را نشنید. دور شد. مرا پیدا نکرد. گلها و شمعهایش را روی گور دیگری گذاشت و نشست به درد دل کردن و اشک ریختن.»
بابای سپیده میگوید: «یک روز عاقبت پیدامان میکنند و گلها و شمعهاشان را کنارمان میگذارند.»
بابای میهن میگوید: «و با تعجب فریاد میزنند: اِ شما هنوز جوانید؟!»
یکی از عکسها دست دراز میکند و شاخهی میخکی به همسرش میدهد:
- گرم یاد آوری یا نه، من از یادت نمیکاهم.
و همسرش به او پاسخ میدهد:
- تو را من چشم در راهم، شباهنگام...
خواهری از دور به عکس برادرش اشاره میکند: «شبی به خوابم بیا و بگو کجا هستی؟ تا کی دنبالت بگردیم؟»
برادرش از توی عکس دستش را به سوی شمعی که در حال سوختن است دراز میکند و هیچ نمیگوید. مادر بوسهای به عکس پسرش میزند: «نازلی سخن بگو.»
- نازلی سخن نگفت. نازلی بنفشه بود. گل داد و مژده داد که زمستان شکست و رفت.
یکی از مادرها، عکس دخترش را میبوسد. موهایش را ناز میکند: «طفلکم. تو که همهاش دوازده سال داشتی. قربان چشمان قشنگت بروم.»
یکی از عکسها که اشک شمع رویش ریخته، با لهجهی کرمانشاهی از همسرش میپرسد: «پس رولهمان کو؟ نمیبینمش.»
همسر او تند اشکهای خود را پاک میکند و با صدای لرزان میگوید: «پارسال آمد پیش خودت. مگر او را ندیدی. نکند توی راه گم شده باشد؟»
دختری از کنار یکی از گلدانها، لبخند میزند: «مامان گریه نکن بیا کنارم بنشین. دلم برایت یک ذره شده. حالا هم که آمدهای هی اشک میریزی.»
زن اشکهایش را پاک میکند. وقتش رسیده که از هم جدا بشوند.
- سر اومد زمستون، شکفته بهارون. گل سرخ خورشید باز اومد و شب شد گریزون. کوهها لالهزارن، لالهها بیدارن، تو کوهها دارن، گل گل گل، آفتابو میکارن. توی کوهستون. دلش بیداره. تفنگ و گل و گندم، داره میکاره. توی سینهاش جان، جان، جان. یه جنگل ستاره داره، جان، جان. یه جنگل ستاره داره.
مادرها، بچههاشان را از توی گلها و کنار شمعها برمیدارن. خیلی آرام در دستمالها و پاکتها میپیچند. توی کیفشان میگذارند و با خود به خانههاشان میبرند.
علی اشرف درويشيان
3:13 | Zeitoon | نظرها
- لاله در لالهای دشت خاوران.
- گولم میزدی. میگفتی رفتهاند مسافرت. بعد که ناچار شدی مرا به دیدن بابا ببری، به دیدن داداش ببری، به دیدن آبجی ببری، فهمیدم که چه اتفاقی افتاده. خود بابا خواسته بود که برای آخرین بار، مرا ببیند. بابا مرا بوسید و گفت: «مرا ببوس عزیزم، برای بقیه زندگیات خوب ماچم کن، هر چه میخواهی ببوس. ذخیره کن. دارد تمام میشود، ها! پشیمان میشوی که چرا بیشتر ماچم نکردی.» و من او را هزار بار بوسیدم.
بابای خورشید به میخکها تکیه داده است. داداش مزدک یک شاخه از گلها را برده توی عکساش و آن را بو میکند. مادرش دستی روی عکس میکشد:
- ای روشنی صبح به مشرق برگرد.
بابای خاطره، از پشت میخکها، به جمعیت نگاه میکند و دنبال دخترش میگردد و میگوید:
«او مرا توی سلول انداخت و چشمبندم را باز کرد. شناختمش. سالها پیش در همان سلول با هم بودیم، حتی هنوز میتوانستم شعارهایی را که خودش روی دیوار سلول نوشته بود، برایش بخوانم. در را به رویم بست و کلون را انداخت. میخواست برود که دهانم را روی دریچه سلول گذاشتم و گفتم: یک لحظه صبر کن. با تو حرف دارم. برگشت. در را باز کرد. گفتم: من و تو روزگاری با هم توی همین سلول بودیم. یادت هست شبهایی را که پاهای هر دوتامان، آش و لاش شده بود؟ سرخ شد. سرش را پایین انداخت و رفت.»
مامان خاطره، رو میکند به عکس بابای او و میگوید: «آن ترانهای را که در سلول میخواندی، یادت هست؟ هر روز غروب که توی سلول دلم تنگ میشد، منتظر میماندم تا صدایت را از آن سوی بند بشنوم.»
- با ما بودی. بی ما رفتی. چو بوی گل به کجا رفتی؟ تنها ماندم. تنها رفتی. چو کاروان رود، فغانم از زمین به آسمان رود. دور از یارم، خون میبارم.
یکی از مادرها، اشکهایش را پاک میکند و ذوقزده، جیغ میکشد:
«بچههایم. اینها بچههای من هستند. همهی آنها با هم. هر پنجتاشان. هر پنج تا با هم.»
دخترش از توی عکس به او نگاه میکند: «مامان. من سوختن را از تو آموختم.»
مادر میگوید: «میدانی عزیزم، آخر، همهی زندگیام شما پنج تا بودید. همهی زندگیام.»
- ظلم ظالم، جور صیاد / آشیانم داده بر باد
دخترش میگوید: «حالا که داری ما را میبینی، دیگر گریه نکن، چشمانت سرخ شده، ورم کرده. حالا دیگر خوشحال باش که کنار ما نشستهای.»
«باشد دیگر گریه نمیکنم؛ اما راستی شوهرت هم با شماست؟»
«مگر او را نمیبینی. آن جا نشسته توی میخکها.»
مادر برمیگردد به طرف میخکها. دامادش را میبیند و مویه میکند:
یوسف من پس چه شد پیراهنت / بر چه خاکی ریخت خون روشنت؟
عکسها به دور از هیاهوی جمعیت، دور هم نشستهاند و با هم گفت و گو میکنند:
«مادرهامان همه پیر شدهاند.»
«وقتی مرا از خانه بردند، موهایش سفید نبود.»
«خواهرم را ببین! او چرا موهایش سفید شده؟»
«اما موهای من هیچ تغییری نکرده.»
«آنوقتها که دنبال ما میگشتند، یک روز مادرم تا نزدیکی من آمده بود. داد زدم، مامان! مامان جان! من این جا هستم. بیا کنارم بنشین. صدایم را نشنید. دور شد. مرا پیدا نکرد. گلها و شمعهایش را روی گور دیگری گذاشت و نشست به درد دل کردن و اشک ریختن.»
بابای سپیده میگوید: «یک روز عاقبت پیدامان میکنند و گلها و شمعهاشان را کنارمان میگذارند.»
بابای میهن میگوید: «و با تعجب فریاد میزنند: اِ شما هنوز جوانید؟!»
یکی از عکسها دست دراز میکند و شاخهی میخکی به همسرش میدهد:
- گرم یاد آوری یا نه، من از یادت نمیکاهم.
و همسرش به او پاسخ میدهد:
- تو را من چشم در راهم، شباهنگام...
خواهری از دور به عکس برادرش اشاره میکند: «شبی به خوابم بیا و بگو کجا هستی؟ تا کی دنبالت بگردیم؟»
برادرش از توی عکس دستش را به سوی شمعی که در حال سوختن است دراز میکند و هیچ نمیگوید. مادر بوسهای به عکس پسرش میزند: «نازلی سخن بگو.»
- نازلی سخن نگفت. نازلی بنفشه بود. گل داد و مژده داد که زمستان شکست و رفت.
یکی از مادرها، عکس دخترش را میبوسد. موهایش را ناز میکند: «طفلکم. تو که همهاش دوازده سال داشتی. قربان چشمان قشنگت بروم.»
یکی از عکسها که اشک شمع رویش ریخته، با لهجهی کرمانشاهی از همسرش میپرسد: «پس رولهمان کو؟ نمیبینمش.»
همسر او تند اشکهای خود را پاک میکند و با صدای لرزان میگوید: «پارسال آمد پیش خودت. مگر او را ندیدی. نکند توی راه گم شده باشد؟»
دختری از کنار یکی از گلدانها، لبخند میزند: «مامان گریه نکن بیا کنارم بنشین. دلم برایت یک ذره شده. حالا هم که آمدهای هی اشک میریزی.»
زن اشکهایش را پاک میکند. وقتش رسیده که از هم جدا بشوند.
- سر اومد زمستون، شکفته بهارون. گل سرخ خورشید باز اومد و شب شد گریزون. کوهها لالهزارن، لالهها بیدارن، تو کوهها دارن، گل گل گل، آفتابو میکارن. توی کوهستون. دلش بیداره. تفنگ و گل و گندم، داره میکاره. توی سینهاش جان، جان، جان. یه جنگل ستاره داره، جان، جان. یه جنگل ستاره داره.
مادرها، بچههاشان را از توی گلها و کنار شمعها برمیدارن. خیلی آرام در دستمالها و پاکتها میپیچند. توی کیفشان میگذارند و با خود به خانههاشان میبرند.
علی اشرف درويشيان
3:13 | Zeitoon | نظرها
چهارشنبه، خرداد ۰۱، ۱۳۸۷
دولت منت گذار...
1- قبض برق این دفعه که اومد, عرق از سر و صورتم شریدن گرفت!
نوشته بود: سهم پرداختی توسط مشترک 9,000 تومن!
بهای واقعی برق مصرفی شما در این دوره 56,000 تومن.
و زیرش با قرمز اضافه کرده بود 46,000 تومن یارانه پرداختی توسط دولت!
وای بر من!
دلم می خواست زمین دهن باز کنه و من برم توش و نبینم دولتم این همه بابت من تو خرج می افته!
منو بگو وقتی اولش مبلغ صورت حساب رو خوندم 9000 تومن, می خواستم گوشی رو بردارم و زنگ بزنم برق منطقه و
هر چی فحش بلدم بهشون بگم. آخه قبض برق ما همیشه فوقش چهار پنج هزار تومن می شد و این دفعه علی رغم صرفه جویی های مکرر دو برابر شده بود.
اما با دیدن مبلغ یارانه دلم می خواست زنگ بزنم و بگم آخ ای دولت مهربون و خوب. دست شما درد نکنه! چرا زحمت کشیدین!
فکر کن با 150 هزار تومن حقوق بخوای 56 هزار تومن پول برق بدی!
دولت جون تو خیلی خوبی.... هر چند خیلی منت گذاری!
حالا نمی شد ته قبض مبلغ صدقه ای که از جیب بابات بهمون می دی نمی نوشتی تا عین قبل تا فیش میومد یه کمی با فحش هامون حالی بهت
می دادیم! نکنه تو فیش های دیگه از این چیزا بنویسی که دیگه مرگ بهتر از این زندگی پر از منته!
2- زیر بار منت نمی کنم زندگی!
3- امشب حاج آقای کوچولو(!) مهرداد بذرپاش مدیر عامل زوری سایپا رو آورده بودن تو برنامه ی مثلث شیشه ای.
با افشاگری هایی که در موردش این ور و اون ور خوندم و با شنیدن حرف های امشبش خیلی از این موجود لجم می گیره. به پشت گرمی احمدی نژاد اند اعتماد به نفس هم هست!
4- این همه از سریال های تلویزیونی بد گفتم. بذار از این یکی که خیلی خوشم اومده هم بگم.
واقعا سریال "دکتر محمد قریب" رو دوست دارم. کیانوش عیاری واقعا گل کاشته. بازی ها عالی ین. بازی مهدی هاشمی(بازیگرنقش زمان پیری دکتر قریب), آفرین عبیسی, بازیگرهای نقش کودکی و جوانی قریب. بازی پدرش مهران رجبی محشره! حسین پناهی, حتی از فرحناز منافی ظاهر و نابازیگرها خیلی خوب بازی گرفته.
اینجا فرق کارگردان خوب و کارگردان بد معلوم می شه. بعضی از کارگردان ها بازی بازیگرهای خوب هم به لجن می کشن. اما کیانوش عیاری همه رو چند پله برده بالا.
از پرداختنش به جزئیات, فیلمبرداریش, طراحی لباس و لوکیشن ها چی بگم!!! هر قسمتش که شروع می شه دلم نمی خواد تموم شه!
یک بوس گنده روی گونه ی کیانوش عیاری:* که ثابت کرد تو جمهوری اسلامی هم می شه فیلم خوب ساخت. اونم بدون هیاهو و مصاحبه های آنچنانی و...
5- دیدین گفتم به این حکومت رو بدیم می خواد تو رنگ شورت و وقت بغل خوابی زن و شوهرا دخالت کنه؟
حالا اینو داشته باشین تا برسیم به رنگ شورت!
6- ...تجمع اعتراضی کارگران نیشکر هفت تپه
مدتهاست که کارگران کارخانه نیشکر هفت تپه با خطر تعطیلی این کارخانه واقع در دشت سرسبز هفت تپه خوزستان روبرو هستند. ماههاست که اعتراضهای آنها در رسانهها بازتاب مییابد. تحصن و تجمع آنان از روز دوشنبه گذشته (۱۶ اردیبهشت) در کنار اعتراضشان به عدم دریافت حقوق به خاطر نگرانی عمیقشان از تعطیل کارخانه است.
تا آیت الله فلان سلطان واردات شکره و آیت الله بیسار سلطان واردات برنج و .... کارخونه ی شکر و شالیزار و مزرعه و ... می خواهیم چکنیم؟
7- گذرگاه شماره 79 منتشر شد....
8- کنفرانس وحدت اسلامی...
تنها وحدتی که آدم در اینا مشاهده می کنه چیه؟:)
بعد از گشت و گذار مفت و مجانی و زدن یک پرس چلوکباب سلطانی و یک پارچ دوغ به رگ, چی می چسبه!؟
اسلام مسلام و کنفرانس منفرانسو وللش!
برای هر عکس می شه یه صفحه...نه, یه کتاب طنز نوشت. نه؟:)
من عاشق اون آخری یم که داره جهدی عظیم می کنه برای از بین نرفتن وحدت بین مسلمانان جهان:)
بلاگ نیوز
نوشته بود: سهم پرداختی توسط مشترک 9,000 تومن!
بهای واقعی برق مصرفی شما در این دوره 56,000 تومن.
و زیرش با قرمز اضافه کرده بود 46,000 تومن یارانه پرداختی توسط دولت!
وای بر من!
دلم می خواست زمین دهن باز کنه و من برم توش و نبینم دولتم این همه بابت من تو خرج می افته!
منو بگو وقتی اولش مبلغ صورت حساب رو خوندم 9000 تومن, می خواستم گوشی رو بردارم و زنگ بزنم برق منطقه و
هر چی فحش بلدم بهشون بگم. آخه قبض برق ما همیشه فوقش چهار پنج هزار تومن می شد و این دفعه علی رغم صرفه جویی های مکرر دو برابر شده بود.
اما با دیدن مبلغ یارانه دلم می خواست زنگ بزنم و بگم آخ ای دولت مهربون و خوب. دست شما درد نکنه! چرا زحمت کشیدین!
فکر کن با 150 هزار تومن حقوق بخوای 56 هزار تومن پول برق بدی!
دولت جون تو خیلی خوبی.... هر چند خیلی منت گذاری!
حالا نمی شد ته قبض مبلغ صدقه ای که از جیب بابات بهمون می دی نمی نوشتی تا عین قبل تا فیش میومد یه کمی با فحش هامون حالی بهت
می دادیم! نکنه تو فیش های دیگه از این چیزا بنویسی که دیگه مرگ بهتر از این زندگی پر از منته!
2- زیر بار منت نمی کنم زندگی!
3- امشب حاج آقای کوچولو(!) مهرداد بذرپاش مدیر عامل زوری سایپا رو آورده بودن تو برنامه ی مثلث شیشه ای.
با افشاگری هایی که در موردش این ور و اون ور خوندم و با شنیدن حرف های امشبش خیلی از این موجود لجم می گیره. به پشت گرمی احمدی نژاد اند اعتماد به نفس هم هست!
4- این همه از سریال های تلویزیونی بد گفتم. بذار از این یکی که خیلی خوشم اومده هم بگم.
واقعا سریال "دکتر محمد قریب" رو دوست دارم. کیانوش عیاری واقعا گل کاشته. بازی ها عالی ین. بازی مهدی هاشمی(بازیگرنقش زمان پیری دکتر قریب), آفرین عبیسی, بازیگرهای نقش کودکی و جوانی قریب. بازی پدرش مهران رجبی محشره! حسین پناهی, حتی از فرحناز منافی ظاهر و نابازیگرها خیلی خوب بازی گرفته.
اینجا فرق کارگردان خوب و کارگردان بد معلوم می شه. بعضی از کارگردان ها بازی بازیگرهای خوب هم به لجن می کشن. اما کیانوش عیاری همه رو چند پله برده بالا.
از پرداختنش به جزئیات, فیلمبرداریش, طراحی لباس و لوکیشن ها چی بگم!!! هر قسمتش که شروع می شه دلم نمی خواد تموم شه!
یک بوس گنده روی گونه ی کیانوش عیاری:* که ثابت کرد تو جمهوری اسلامی هم می شه فیلم خوب ساخت. اونم بدون هیاهو و مصاحبه های آنچنانی و...
5- دیدین گفتم به این حکومت رو بدیم می خواد تو رنگ شورت و وقت بغل خوابی زن و شوهرا دخالت کنه؟
حالا اینو داشته باشین تا برسیم به رنگ شورت!
6- ...تجمع اعتراضی کارگران نیشکر هفت تپه
مدتهاست که کارگران کارخانه نیشکر هفت تپه با خطر تعطیلی این کارخانه واقع در دشت سرسبز هفت تپه خوزستان روبرو هستند. ماههاست که اعتراضهای آنها در رسانهها بازتاب مییابد. تحصن و تجمع آنان از روز دوشنبه گذشته (۱۶ اردیبهشت) در کنار اعتراضشان به عدم دریافت حقوق به خاطر نگرانی عمیقشان از تعطیل کارخانه است.
تا آیت الله فلان سلطان واردات شکره و آیت الله بیسار سلطان واردات برنج و .... کارخونه ی شکر و شالیزار و مزرعه و ... می خواهیم چکنیم؟
7- گذرگاه شماره 79 منتشر شد....
8- کنفرانس وحدت اسلامی...
تنها وحدتی که آدم در اینا مشاهده می کنه چیه؟:)
بعد از گشت و گذار مفت و مجانی و زدن یک پرس چلوکباب سلطانی و یک پارچ دوغ به رگ, چی می چسبه!؟
اسلام مسلام و کنفرانس منفرانسو وللش!
برای هر عکس می شه یه صفحه...نه, یه کتاب طنز نوشت. نه؟:)
من عاشق اون آخری یم که داره جهدی عظیم می کنه برای از بین نرفتن وحدت بین مسلمانان جهان:)
بلاگ نیوز
اشتراک در:
پستها (Atom)
