سه‌شنبه، خرداد ۱۴، ۱۳۸۷

این‌طور نباشد که ما ارتحال کنیم، شما عشق و حال*

برادران و خواهران!
خدای تبارک و تعالی شاهد است که این روزها وقتی چشمم به بعضی از این جاده‌ها می‌افتد نمی‌توانم تاب بیاورم! آخر این روزها روزهای ارتحالات ما می‌باشد یا عشق و حال شما؟ جاده چالوس از تهران که نگاه می‌کنی تا خود چالوس و شهرهای دیگر همین‌طور ماشین است که در ترافیک گیر کرده است الا ماشائلله. آخر مرقد ما جنوب تهران، بغل بهشت زهراست یا شمال؟
راه را عوضی نرفته‌ای برادر؟ راه را عوضی نرفته‌ای خواهر من؟
من به بسیجی‌ها اعلام خطر کردم! گفتم جاده‌ها را ببندید و فقط به طرف مرقد ما باز باشد. اما گفتند از توان ما خارج است. جلوی ماشینی را می‌گیریم می‌گوییم سر خر را کج کن! دخترک خائن و خبیثی از صندلی پشت می‌گوید برادرِ من نگران نباش... مایوی دو تیکه‌ی مشکی‌ام را برداشته‌ام. برای عزاداری می‌روم شمال.
من توی دهن آن دختر می‌زنم! من توی دهن پدر آن دختر می‌زنم! توی دهن مادرش هم می‌زنم! به واسطه‌ی تربیت دختر ناشزه‌ای چون او! من به پشتیبانی بسیج تربیتِ دختر تعیین می‌کنم! تربیت پسر هم به هکذا!
این دولت اسلامی برای این روزها چه برای شما کم گذاشته که همه‌تان از سه‌ماه پیش رفته‌اید برای این چهار روز( دو روز ارتحالات و یک جمعه و یک بین‌التعطیلین) در یک شهر تفریحی هتل رزرو کرده‌اید...
به من خبر رسیده که بلیت سفر به دبی از 180 هزار تومن در روزهای ارتحالات ما به 400 هزار تومن رسیده!
تمام تورهای داخل و خارج از سه‌ماه قبل به فروش رفته. تمام هتل‌ها رزرو شده. اُف بر تو!
در حالیکه ستاد ما اتوبوس‌های مجانی تحت عنوان راهیان نور در اختیار شما گذاشته‌ایم به طرف مرقد مان. به هر کارخانه دستور داده‌ایم ده هزار پرس غذا بیاورد. و همه چیز! همه نوع مأکولات و اطعمه و اشربه!
سینماها را در این روزها بستیم و بهترین برنامه‌های تلویزیونی برای شما تدارک دیده‌ایم.
و لاکن، برادر من، آب‌شنگولی می‌بری شمال؟
ای مردم! بیدار باشید، نقشه دارند می كشند، می خواهند دوباره ما را برگردانند به آن عهدی كه همه چیزمان اختناق در اختناق و دانسینگ باشد . همه هستی ما به كام آمریكا برود.
ما نخواهیم گذاشت، تا جان داریم نخواهیم گذاشت و من از خدای تبارك و تعالی سلامت همه شما را خواستار هستم و من عرض می كنم بر همه ما واجب است كه نهضت ارتحالات را زنده نگه‌داریم! چرا برای امام حسین(ع) شله زرد می‌پزید و برای من نه! مگر من چه هیزم تری به شما فروختم؟ برای خاطر شما جام زهر ننوشیدم؟ گرچه زهرش یک سال طول کشید اثر کند.

من باید یك نصحیت به مردم بكنم و یك تشكر از بسیح، اما آن نصحیتی كه می كنم این است که امت عزیز من، مستقل باشید، درست است زحمت کشیده‌اید، خون داده‌اید، اما حیثیت و آبرو داشته باشید، مشایخ ما حبس رفتند، زجر كشیدند که شما آدم شوید. شما نمی خواهید مستقل باشید؟
برادر! خواهر! شما نمی خواهید مستقل باشید، شما می خواهید نوكر آمریکا و اسرائیل باشید و همه‌اش خوشی کنید. ولاکن من به شما نصحیت می كنم كه بیائید در آغوش ملت، همان كه بسیج می گوید بگوئید. بسیج مگر چه می‌گوید؟‌می گوید ملت باید مستقل باشد و در ارتحالات شرکت کند. ملت نباید زیر فرمان دولت آمریكا و اسرائیل و سایر اجنبی‌ها پاشد برد شمال. پاشد بِرَد دوبی.
شما هم بیائید به آغوش بسیج، ما برای خاطر شما این حرف را می زنیم. برای شما فرودگاه را هم بسته‌ایم! فروشگاه‌ها، سینماها، حتی سبزی‌‌فروشی‌ها را هم بسته‌ایم! دیگر چه می‌خواهید.
آبروی امت اسلامی و نهضت اسلامی را حفظ کنید... گزک به دست خبرگزاری‌های خارجی ندهید. مایوی دوتکه نپوشید! ما می‌خواهیم نظام محفوظ بماند!
لكن نظام ناشی از ملت در خدمت بسیج نه در خدمت اجانب!
یک چیز دیگر باید عرض کنم و آن این است که بعضی دشمنان برای هم پیامک می‌فرستند که هپی ارتحالیدی**. امروز شنیدم موقع خداحافظی همه به هم همین‌ها را می‌گویند.
وقتی این را شنیدم استخوان‌هایم به لرزه درآمد حتی از روزی که شنیدم شورت لامبادا مد شده بیشتر!
خواهرم، برادرم،‌ دست بردار از این کارها!
به علت تألمات روحی قادر به ادامه‌ی سخنرانی نیستم.
والسلام علیكم ورحمت الله وبركاته


* یک پیامک از دیار فانی
** Happy Erteholiday

لینک در بالاترین

مرتبط:
1 - یک هفته با امام زمان !... ابلهی که همه چیز را می‌دانست.
2 - انشاء : ایام سوگواری را چگونه گذراندید ؟
3 - اگر لینک طنز دیگه‌ای در این مورد هست لطفا در نظرخواهی بنویسید.

پ.ن.
چند وقت پیش که برنج کمیاب شده بود. تو فروشگاه رفاه دنبال یه 5 کیلوییش می‌گشتم که دیدم نیست(بعضی‌ها اول یه مدت برنج‌ها رو قایم کردن) منم از لجم یه کارتن کله قند و دو بسته چایی خریدم آوردم خونه. سی‌با بهم خندید.
- بابا بازار پره از قند و شکرهای اهدایی آقای آیت‌الله فلان.
گفتم انتظار داشتی یه شکارچی دست خالی بیاد خونه.
حالا دیدم یهو امروز تخم شکر و چایی هم ملخ خورده...
چایی دوغزال در بسته‌ی نیم‌کیلویی هفت‌هزار تومن( قبلا:3500) و قند کیلویی1200 (قبلا: 800) خیلی مسخره‌ست. نه؟
پودر هم که قیمتش دوبرابر شد(250 تومن بود حالا شده 500 و 700) حالا برم سراغ چی؟
حبوبات هم که قبلا گرون شده بود.... نون هم نمی‌شه ذخیره کرد....
ای بابا... برم دو سه کیلویی پشم گوسفند بخرم. شاید گرون شد:)

چهارشنبه، خرداد ۰۸، ۱۳۸۷

آن‌ها هنوز جوانند.../ علی‌اشرف درویشیان

آن‌ها را از کیف‌ات بیرون می‌آوری.بابا را، آبجی را و داداش را. می‌گذاری‌شان کنار میخک‌های سرخ و سفید. کنار لاله‌ها و شمع‌ها.گوشۀ عکس بابا شکسته؛ اما در زیر گلایولی پنهانش می‌کنی. موهایت سفید شده است. مادرها، همه موهاشان سفید شده است. بچه‌هاشان را از کیف‌هاشان و از توی پاکت‌هایی که در دستمال یا پارچه‌ای پیچیده‌اند، درمی‌آورند و می‌گذارند کنار گل‌ها و شمع‌ها. بابا که به گلایولی تکیه داده، موهایش سیاه است.سبیلش سیاه و پرپشت است. چشمانش می‌درخشد. لب‌هایش تکان می‌خورد: «از آخرین دیدارمان تاکنون، همیشه به یاد شما هستم. به یاد آن بغض ترکیده و اشک حلقه بسته در چشمانت. دوری‌مان رنج‌آور است، اما نباید باعث بی‌توجهی به زندگی بشود. ما هرگز حق نداریم که خود را از خوبی‌های زندگی محروم کنیم. روحیه بچه‌ها را نباید خراب کنیم. بچه‌هایم را به تو می‌سپارم و می‌دانم که در پرتو خوبی‌های تو، انسان‌های شریف و دوستدار زندگی خواهند شد.»
- لاله در لاله‌ای دشت خاوران.
- گولم می‌زدی. می‌گفتی رفته‌اند مسافرت. بعد که ناچار شدی مرا به دیدن بابا ببری، به دیدن داداش ببری، به دیدن آبجی ببری، فهمیدم که چه اتفاقی افتاده. خود بابا خواسته بود که برای آخرین بار، مرا ببیند. بابا مرا بوسید و گفت: «مرا ببوس عزیزم، برای بقیه زندگی‌ات خوب ماچم کن، هر چه می‌خواهی ببوس. ذخیره کن. دارد تمام می‌شود، ها! پشیمان می‌شوی که چرا بیش‌تر ماچم نکردی.» و من او را هزار بار بوسیدم.
بابای خورشید به میخک‌ها تکیه داده است. داداش مزدک یک شاخه از گل‌ها را برده توی عکس‌اش و آن را بو می‌کند. مادرش دستی روی عکس می‌کشد:
- ای روشنی صبح به مشرق برگرد.
بابای خاطره، از پشت میخک‌ها، به جمعیت نگاه می‌کند و دنبال دخترش می‌گردد و می‌گوید:
«او مرا توی سلول انداخت و چشم‌بندم را باز کرد. شناختمش. سال‌ها پیش در همان سلول با هم بودیم، حتی هنوز می‌توانستم شعارهایی را که خودش روی دیوار سلول نوشته بود، برایش بخوانم. در را به رویم بست و کلون را انداخت. می‌خواست برود که دهانم را روی دریچه سلول گذاشتم و گفتم: یک لحظه صبر کن. با تو حرف دارم. برگشت. در را باز کرد. گفتم: من و تو روزگاری با هم توی همین سلول بودیم. یادت هست شب‌هایی را که پاهای هر دوتامان، آش و لاش شده بود؟ سرخ شد. سرش را پایین انداخت و رفت.»
مامان خاطره، رو می‌کند به عکس بابای او و می‌گوید: «آن ترانه‌ای را که در سلول می‌خواندی، یادت هست؟ هر روز غروب که توی سلول دلم تنگ می‌شد، منتظر می‌ماندم تا صدایت را از آن سوی بند بشنوم.»
- با ما بودی. بی ما رفتی. چو بوی گل به کجا رفتی؟ تنها ماندم. تنها رفتی. چو کاروان رود، فغانم از زمین به آسمان رود. دور از یارم، خون می‌بارم.
یکی از مادرها، اشک‌هایش را پاک می‌کند و ذوق‌زده، جیغ می‌کشد:
«بچه‌هایم. این‌ها بچه‌های من هستند. همه‌ی آن‌ها با هم. هر پنج‌تاشان. هر پنج تا با هم.»
دخترش از توی عکس به او نگاه می‌کند: «مامان. من سوختن را از تو آموختم.»
مادر می‌گوید: «می‌دانی عزیزم، آخر، همه‌ی زندگی‌ام شما پنج تا بودید. همه‌ی زندگی‌ام.»
- ظلم ظالم، جور صیاد / آشیانم داده بر باد
دخترش می‌گوید: «حالا که داری ما را می‌بینی، دیگر گریه نکن، چشمانت سرخ شده، ورم کرده. حالا دیگر خوشحال باش که کنار ما نشسته‌ای.»
«باشد دیگر گریه نمی‌کنم؛ اما راستی شوهرت هم با شماست؟»
«مگر او را نمی‌بینی. آن جا نشسته توی میخک‌ها.»

مادر برمی‌گردد به طرف میخک‌ها. دامادش را می‌بیند و مویه می‌کند:
یوسف من پس چه شد پیراهنت / بر چه خاکی ریخت خون روشنت؟
عکس‌ها به دور از هیاهوی جمعیت، دور هم نشسته‌اند و با هم گفت و گو می‌کنند:
«مادرهامان همه پیر شده‌اند.»
«وقتی مرا از خانه بردند، موهایش سفید نبود.»
«خواهرم را ببین! او چرا موهایش سفید شده؟»
«اما موهای من هیچ تغییری نکرده.»
«آن‌وقت‌ها که دنبال ما می‌گشتند، یک روز مادرم تا نزدیکی من آمده بود. داد زدم، مامان! مامان جان! من این جا هستم. بیا کنارم بنشین. صدایم را نشنید. دور شد. مرا پیدا نکرد. گل‌ها و شمع‌هایش را روی گور دیگری گذاشت و نشست به درد دل کردن و اشک ریختن.»
بابای سپیده می‌گوید: «یک روز عاقبت پیدامان می‌کنند و گل‌ها و شمع‌هاشان را کنارمان می‌گذارند.»
بابای میهن می‌گوید: «و با تعجب فریاد می‌زنند: اِ شما هنوز جوانید؟!»
یکی از عکس‌ها دست دراز می‌کند و شاخه‌ی میخکی به همسرش می‌دهد:
- گرم یاد آوری یا نه، من از یادت نمی‌کاهم.
و همسرش به او پاسخ می‌دهد:
- تو را من چشم در راهم، شباهنگام...
خواهری از دور به عکس برادرش اشاره می‌کند: «شبی به خوابم بیا و بگو کجا هستی؟ تا کی دنبالت بگردیم؟»
برادرش از توی عکس دستش را به سوی شمعی که در حال سوختن است دراز می‌کند و هیچ نمی‌گوید. مادر بوسه‌ای به عکس پسرش می‌زند: «نازلی سخن بگو.»
- نازلی سخن نگفت. نازلی بنفشه بود. گل داد و مژده داد که زمستان شکست و رفت.
یکی از مادرها، عکس دخترش را می‌بوسد. موهایش را ناز می‌کند: «طفلکم. تو که همه‌اش دوازده سال داشتی. قربان چشمان قشنگت بروم.»
یکی از عکس‌ها که اشک شمع رویش ریخته، با لهجه‌ی کرمانشاهی از همسرش می‌پرسد: «پس روله‌مان کو؟ نمی‌بینمش.»
همسر او تند اشک‌های خود را پاک می‌کند و با صدای لرزان می‌گوید: «پارسال آمد پیش خودت. مگر او را ندیدی. نکند توی راه گم شده باشد؟»
دختری از کنار یکی از گلدان‌ها، لبخند می‌زند: «مامان گریه نکن بیا کنارم بنشین. دلم برایت یک ذره شده. حالا هم که آمده‌ای هی اشک می‌ریزی.»
زن اشک‌هایش را پاک می‌کند. وقتش رسیده که از هم جدا بشوند.
- سر اومد زمستون، شکفته بهارون. گل سرخ خورشید باز اومد و شب شد گریزون. کوه‌ها لاله‌زارن، لاله‌ها بیدارن، تو کوه‌ها دارن، گل گل گل، آفتابو می‌کارن. توی کوهستون. دلش بیداره. تفنگ و گل و گندم، داره می‌کاره. توی سینه‌اش جان، جان، جان. یه جنگل ستاره داره، جان، جان. یه جنگل ستاره داره.
مادرها، بچه‌هاشان را از توی گل‌ها و کنار شمع‌ها برمی‌دارن. خیلی آرام در دستمال‌ها و پاکت‌ها می‌پیچند. توی کیف‌شان می‌گذارند و با خود به خانه‌هاشان می‌برند.

علی اشرف درويشيان


3:13 | Zeitoon | نظرها

چهارشنبه، خرداد ۰۱، ۱۳۸۷

دولت منت گذار...

1- قبض برق این دفعه که اومد, عرق از سر و صورتم شریدن گرفت!
نوشته بود: سهم پرداختی توسط مشترک 9,000 تومن!
بهای واقعی برق مصرفی شما در این دوره 56,000 تومن.
و زیرش با قرمز اضافه کرده بود 46,000 تومن یارانه پرداختی توسط دولت!
وای بر من!
دلم می خواست زمین دهن باز کنه و من برم توش و نبینم دولتم این همه بابت من تو خرج می افته!
منو بگو وقتی اولش مبلغ صورت حساب رو خوندم 9000 تومن, می خواستم گوشی رو بردارم و زنگ بزنم برق منطقه و
هر چی فحش بلدم بهشون بگم. آخه قبض برق ما همیشه فوقش چهار پنج هزار تومن می شد و این دفعه علی رغم صرفه جویی های مکرر دو برابر شده بود.
اما با دیدن مبلغ یارانه دلم می خواست زنگ بزنم و بگم آخ ای دولت مهربون و خوب. دست شما درد نکنه! چرا زحمت کشیدین!
فکر کن با 150 هزار تومن حقوق بخوای 56 هزار تومن پول برق بدی!
دولت جون تو خیلی خوبی.... هر چند خیلی منت گذاری!
حالا نمی شد ته قبض مبلغ صدقه ای که از جیب بابات بهمون می دی نمی نوشتی تا عین قبل تا فیش میومد یه کمی با فحش هامون حالی بهت
می دادیم! نکنه تو فیش های دیگه از این چیزا بنویسی که دیگه مرگ بهتر از این زندگی پر از منته!

2- زیر بار منت نمی کنم زندگی!

3- امشب حاج آقای کوچولو(!) مهرداد بذرپاش مدیر عامل زوری سایپا رو آورده بودن تو برنامه ی مثلث شیشه ای.
با افشاگری هایی که در موردش این ور و اون ور خوندم و با شنیدن حرف های امشبش خیلی از این موجود لجم می گیره. به پشت گرمی احمدی نژاد اند اعتماد به نفس هم هست!

4- این همه از سریال های تلویزیونی بد گفتم. بذار از این یکی که خیلی خوشم اومده هم بگم.
واقعا سریال "دکتر محمد قریب" رو دوست دارم. کیانوش عیاری واقعا گل کاشته. بازی ها عالی ین. بازی مهدی هاشمی(بازیگرنقش زمان پیری دکتر قریب), آفرین عبیسی, بازیگرهای نقش کودکی و جوانی قریب. بازی پدرش مهران رجبی محشره! حسین پناهی, حتی از فرحناز منافی ظاهر و نابازیگرها خیلی خوب بازی گرفته.
اینجا فرق کارگردان خوب و کارگردان بد معلوم می شه. بعضی از کارگردان ها بازی بازیگرهای خوب هم به لجن می کشن. اما کیانوش عیاری همه رو چند پله برده بالا.
از پرداختنش به جزئیات, فیلمبرداریش, طراحی لباس و لوکیشن ها چی بگم!!! هر قسمتش که شروع می شه دلم نمی خواد تموم شه!
یک بوس گنده روی گونه ی کیانوش عیاری:* که ثابت کرد تو جمهوری اسلامی هم می شه فیلم خوب ساخت. اونم بدون هیاهو و مصاحبه های آنچنانی و...

5- دیدین گفتم به این حکومت رو بدیم می خواد تو رنگ شورت و وقت بغل خوابی زن و شوهرا دخالت کنه؟
حالا اینو داشته باشین تا برسیم به رنگ شورت!


6- ...تجمع اعتراضی کارگران نیشکر هفت تپه
مدتهاست که کارگران کارخانه نیشکر هفت تپه با خطر تعطیلی این کارخانه واقع در دشت سرسبز هفت تپه خوزستان روبرو هستند. ماههاست که اعتراضهای آنها در رسانه‌ها بازتاب می‌یابد. تحصن و تجمع آنان از روز دوشنبه گذشته (۱۶ اردیبهشت) در کنار اعتراضشان به عدم دریافت حقوق به خاطر نگرانی عمیقشان از تعطیل کارخانه است.
تا آیت الله فلان سلطان واردات شکره و آیت الله بیسار سلطان واردات برنج و .... کارخونه ی شکر و شالیزار و مزرعه و ... می خواهیم چکنیم؟

7- گذرگاه شماره 79 منتشر شد....

8- کنفرانس وحدت اسلامی...
تنها وحدتی که آدم در اینا مشاهده می کنه چیه؟:)
بعد از گشت و گذار مفت و مجانی و زدن یک پرس چلوکباب سلطانی و یک پارچ دوغ به رگ, چی می چسبه!؟
اسلام مسلام و کنفرانس منفرانسو وللش!
برای هر عکس می شه یه صفحه...نه, یه کتاب طنز نوشت. نه؟:)
من عاشق اون آخری یم که داره جهدی عظیم می کنه برای از بین نرفتن وحدت بین مسلمانان جهان:)


بلاگ نیوز

یکشنبه، اردیبهشت ۲۹، ۱۳۸۷

آخه چرا شما با خوشی کردن مردم مخالفید؟

پرسپولیس برد و ما مردیم از خوشی و بی اختیار ریختیم تو خیابونا.... زن و مرد... همین که ماشین های حامل اونایی که از ورزشگاه اومده بودن به شهر رسید غوغایی شد. هر گوشه حلقه ای درست شد و د بزن برقص. سوت و کف... با پرچم هایی قرمز در احتزاز. وسط میدونا و خیابونا. ماشینا بوق بوق می زدن و با برف پاک هاشون می رقصیدن!

خبر به نیروی انتظامی رسید که چه نشسته اید که ملت خوشحالن و تازه قر هم می دن...
این دفعه پلیس ریخت تو خیابونا. مردم ایرانو چه به خوشی و رقص! چه غلطا! چه جسارتا!

هر شهری برای خودش یه منطقه ی مخصوص خوشی داره. معمولا این مناطق رو بلندیه. مردم دوست دارن شهر زیر پاشون باشه اینجور وقتا و همه یواش یواش میرن اونجا. تا شاید کمتر مزاحم دیگران باشن و تا نزدیکی های صبح بخونن و برقصن..
اما پلیس فکر اینجاشم کرده.
جلوی تموم خیابونایی که به منطقه ی شاد ختم می شه یه اتوبوس به صورت عمودی قرار داده!
همه بعد از یه شادی کوچولو نیم بند رفتن خونه و با خودشون نقل و شیرینی و فشفشه و پرچم آوردن. اما می بینن راه ها بسته ست. حتی اونایی که خونه شون اون وراست راه نمی دن.
شادی تبدیل به عصبانیت می شه. یعنی چه؟!
انرژی که می رفت برای شادی صرف بشه صرف فحش دادن می شه!
آخه شما چرا با شادی بی آزار مردم هم مخالفید!
یه امشب می خواستیم تا صبح شاد باشیم! و فراموش کنیم آنچه شما بر سرمون آوردید...

پرسپولیس امشب با قطبی قهرمان شد.
تبریک

کسی هست که یاری‌ام کنه؟

1- مناقصهD:
شش ساله که وبلاگ می‌نویسم، پنج ساله می‌خوام قالب عوض کنم و هنوز نشده.
چند نفر تاحالا قرار شده برام قالب درست کنن اما از اون‌جایی که نفسم حقه، با هر کدوم قرار گذاشتم بعد از یه مدت یهو یه پستی مقامی گرفته و سرش شلوغ شده و یا وقت نکرده و یا فراموش کرده.
متاسفانه علی‌رغم اصرارهای من که خواستم نمک‌گیرشون کنم و قسمتی از دستمزد رو قبل بدم همه موکول کردن به آخر کار. آخر کاری که هرگز نرسیده.
فضا دارم. تو Movable Type می‌نویسم.
یه طرح گرافیکی خوشگل(مثلا کاریکاتوری چیزی) نارنجی بالای صفحه‌م می‌خوام و لینکدونی و تأییدی شدن دلبخواهی نظرخواهیم و آر‌اس اس و از همینا دیگه...
لطفا بهم ای‌میل بزنید... روم نمی‌شه تو نظرخواهی چونه برنم:)
zeitoon@gmail.com

2- طی یک عملیات چریکی رفتم تو بلاگ رولینگم دیدم ای‌داد وبی‌داد لینک پرشین بلاگ خیلی از دوستان عزیزم رو از دات کام به دات آی‌آر تغییر ندادم و چون اکثرا از یک وبلاگ به وبلاگ دیگه می‌رم(و نه مستقیم از وبلاگ خودم) متوجه نشده بودم. خلاصه که ببخشی اینقدر دیر شد. اگر لینک کسی هنوز ایراد داره لطفا بهم بگه درست کنم.
و طی یک عملیات انتحاری لینک دوستانی که یکی دوساله نمی‌نویسن- با اینکه خیلی دوستشون دارم و خاطره‌ی زیادی ازشون دارم- در نهایت تألم و تأثر حذف می‌کنم.

3- شهرداری سانفرانسیسکو می‌خواد برای جمع کردن اعانه برای بی‌خانمان‌ها پارکومتر نصب کنه.
خوب چرا تعارف کردی اسمشو بذاری صندوق صدقه بالام جان.
لابد فردا پس‌فردا هم کمیته‌ی امداد و بسیج و سه‌پا و چهار‌پا هم تأسیسس می‌شه و سرخالی کردن این صندوق‌ها -ببخشید پارکومترها - روی هم اسلحه می‌کشن و... در نهایت تنها کسی که باخانمان نمی‌شه بی‌خانمان‌ بدبخته!


18:20 | Zeitoon | نظرها

شنبه، اردیبهشت ۲۱، ۱۳۸۷

شبی که منشی مطب، آقا و داروخانه چی مارا نمودند!

1- تنت به ناز منشی‌ها نیازمند مباد!
چند شب پیش دکتر وقت داشتم. سر ساعت هم رفتم، اما طبق معمول منشی مطب که می‌خواست کمبود حقوقش را با خدایی کردن بر بیماران جبران کنه، منو نمی‌فرستاد تو و هر بار با پرسیدن پس کی نوبت من می‌شه نگاه عاقل اندر سفیهی می‌انداخت و پشت چشمی نازک می‌کرد و بعد از به‌هم زدن مکرر مژه‌هاش با اخم می‌گفت هر وقت شد، خودم صدات می‌کنم!

2- تنها خوبی اتاق انتظارِ مطب، داشتن تلویزیون بود. کم‌کم وقت وقت سریال ‌ها شد. ساعت 7 کانال 5، ساعت 8 کانال 3، ساعت 9 کانال دو و ساعت 10 کانال یک، البته با یه ربع نیم‌ساعت این‌ور اون‌ور...
پسر ده دوازده‌ساله‌‌ی عینکی و تپلی همراه با مادرش جلوی ما نشسته بود(صندلی‌ها اتوبوسی چیده شده بود) و جاهای هیجان‌انگیز سریال‌ها چادر مادرش رو می‌کشید و مثلا درگوشی اظهار نظر می‌کرد. یه‌نوع درگوشی که همه‌ی سالن می‌شنیدن. واز اون نوع اظهار نظر که از خود فیلم جالب‌تر بود!
من‌ و سی‌با حوصله‌مون سر رفت. رفتم پیش منشی، گفتم پس اگه خیلی طول می‌کشه بفرستیمون تو، اجازه هست یه نیم ساعتی بریم بیرون قدم بزنیم؟ نگاهم کرد و دوبار با بی‌تفاوتی مژه (مصنوعی) زد و سرش رو پایین انداخت. سوالم رو دوباره تکرار کردم. باز منو نگاه کرد و لب‌های پوشیده از سه‌چهار لایه روژ لبش را با تمسخر کج کرد و دوباره مشغول کار خودش( که خط‌خطی کردن یک کاغذ بود) شد. گوشی رو گذاشته بود روی میز تا هر کی زنگ زد بوق اشغال بزنه. شاید هم باید بگم خوشبختانه، تا ما شاهد مکالمات آن‌چنانی مثل بعضی منشی‌ها نباشیم.
عصبانی شدم. یواش گفتم، خانوم جون مگه من اومدم خواستگاریت برای برادرم که باید سه‌دفعه بپرسم تا بله رو بگی؟(این جمله رو تازه یاد گرفتم و برای این‌جور آدم‌ها بسیار کاربرد داره) خودشو جمع‌وجور کرد و با خیطی یه نگاهی به بقیه کرد که ببینه کسی فهمیده یا نه. دید نه، آبروش حفظ شده. اگه کسی هم فهمیده بود به‌روش نیاورد. با ناراحتی گفت خوب برو. اما زود برگرد.
رفتیم هوایی خوردیم و برگشیتم. دیدیدم آخرهای سریال شبکه‌ 2ست. وقتی فیلم تموم شد. منشی دیگه کانالو عوض نکرد. پسر جلویی خون خونشو می‌خورد و هی چادر مادرشو می‌کشید. مامان بگو بزنه کانال یک! مامانه هی چادرشو جمع می‌کرد و می‌گفت هیس بچه! زشته!
بچه یه کم بلند گفت. منشی شنید یه نگاه تحقیرآمیزی بهش کرد و دوباره مشغول کار خودش شد. کانال دو بعد از فیلم یه آخوند نشون می‌داد که فکر کنم خودش هم نمی‌فهمید چی داشت می‌گفت بس که چرت و پرت می‌گفت. صدای همه دراومده بود.
یه دفعه دکتر از مطب منشی رو صدا زد که یه فنجون قهوه براش ببره. تا رفت آشپزخونه طی یک عملیات متهورانه دویدم کنترل تلویزیونو از رو میزش برداشتم و زدم کانال یک. و برگشتم سر جام نشستم. پسربچه از ذوق داشت می‌مرد. اما اگه فکر می‌کنید سریال داشت اشتباه می‌کنید.
طبق معمول اون چند شب، سخن‌رانی رهبر در شیراز داشت.. پسر بچه نه گذاشت نه برداشت، با صدای بلند حالت عق‌زدن به خودش گرفت و گفت اَه، اَه اَه حالم به‌هم خورد بازم "سریال آقا در شیراز" داره. ولمون نمی‌کنه!!
همه خندیدن و مادره از خجالت بشکون محکمی ازدست پسرش گرفت. منشی‌هم به روش نیاورد کانال عوض شده. شاید هم نفهمید و تا آخر شب مجبور شدیم تحمل کنیم. البته هیچکس گوش نمی‌داد و همه شروع کردن با هم حرف زدن!
فکر کنم منشی فهمید کار کیه و منو گذاشت آخرین نفر! ساعت یازده شب.درست بعد از مادر پسربچه (الان یکی نیاد بگه اگه اروپا بودی می‌تونستی شکایت کنی ها... اینجا صبح تا شب داریم مورد ظلم واقع می‌شیم و تازه شجاعش منم)

3- از مطب بیرون اومدیم و رفتیم یه داروخانه‌ی شبانه‌روزی در اون حوالی.
ساعت یازده‌ونیم شب بود و تلویزیون داروخانه هنوز داشت سخنرانی آقا رو نشون‌ می‌داد. به سی‌با گفتم حیوونی اون پسره خونه هم رسیده و می‌بینه سریال آقا در شیراز داره.
داروخانه‌چی در حالیکه از فراز عینک نزدیک‌بینش که رو نوک بینیش زده بود نگاه می‌کرد گفت قیمت داروها خیلی بالاست بدم؟ (والله به‌خدا همچین بدتیپ هم نرفته بودیم) گفتیم مثلا چقدر. قیمتو گفت. گفتیم بده! بعد در حالیکه داروها رو توی کیسه نایلون می‌ریخت به سی‌با گفت:
- از من به تو نصیحت پسرم، هیچوقت افسارتو دست زن جماعت نده!
من نفهمیدم این حرفش اصلا چه ربطی داشت....من عین خانم‌ها داشتم ویترین لوازم بهداشتی را دید می‌زدم. دیدم سی‌با می‌خنده. رو به داروخانه‌چی گفتم متاسفانه ما هیچکدوم افسار نداریم که اون یکی بگیردش!
رو به سی‌با گفت خلاصه من وظیفه داشتم اینو بگم. بعد درحالیکه قیمت‌های دارو رو در نسخه می‌نوشت شروع به تعریف کرد که چطور پدر خانمش مخ اقتصادی داشته و چند مغازه خریده. اما مادر خانمش به خاطر چشم‌وهم‌چشمی وادارش کرده خونه‌ها رو یکی یکی بفروشه وخرج مبلمان سی میلیونی و ماشین صدمیلیونی و سفرهای خارج آنچنانی بکنه!
سی‌با در حال پول دادن با خنده موذیانه‌ای گفت: چشم، مواظبم. مرسی از راهنمایی‌تون!
موقع بیرون اومدن چنگمو فرو کردم تو بازوش و گفتم یکی تو خیلی مخ اقتصادی داری یکی احمدی‌نژاد! مواظب خونه‌هات باش که از چنگت درنیارم!
نمی‌دونم چرا طفلک خنده‌ش پژمرد!

4- خودمم نمی‌دونم این شماره‌های بالا که در واقع یکی‌ین چه ربطی به هم دارن .خودتون پیدا کنید داروفروش و منشی و سی‌با را:)

5- هر وقت دوربین عکاسی با خودم می‌برم بیرون، جز صحنه‌های معمولی به چشمم نمی‌خوره. و فقط سنگینیش رو شونه‌هامه. اما هر وقت نمی‌برم(که معمولا نمی‌برم) یه عالمه حوادث و منظره‌های بدیع به چشمم می‌خوره!

6- وای چه هواییه! چقدر باغچه‌ها، باغ‌ها و پارک‌ها قشنگ شدن. همه جا غرق گله! بی‌اغراق بگم که فقط باغچه‌ی حیاط ما میلیون‌ها گل داره! رنگ و وارنگ از همه رنگ!این روزا هر کی بشینه خونه به خودش جفا کرده! اردیبشت زیبا...

7- کافه رادیو یادتون نره...
پویا جان خسته نباشی!

چهارشنبه، اردیبهشت ۱۸، ۱۳۸۷

مادر



به دلایلی این عکسو خیلی دوست دارم.
(با ای‌میل فورواردی به دستم رسیده و نمی‌دونم عکاسش کیه)

جمعه، اردیبهشت ۱۳، ۱۳۸۷

بِرِنجم بده، به‌رَنجم مده!

1-اندر حکایت گرانی و کمیابی برنج در این روزهای وانفسا...
چقدر به این سی‌با گفتم سی‌با جان، سعیدآقا شوهر لیداخانوم دویست‌کیلو برنج خریده، اکبر‌آقا پونصد کیلو، حسن آقا سیصد‌و پنجاه ، حتی آقا رضا صدو پنجاه کیلو خریده. به جان تو حتما خبریه. عید که رفتیم شمال، ندیدی تموم شالیزارها رو خشکوندن و دارن می‌فروشن برای ساخت ویلا. خوب برنج کجا عمل میاد؟ تو شالیزار دیگه. چرا اقلا یه پنجاه کیلو نمی‌خری؟
سی‌با بی‌خیال گفت برای چی حرص می‌زنی زیتون جان، برنج می‌خواهیم چکار، جونت سلامت! کمبود برنج بیشتر به خاطر جو روانی و شایعه‌ی خشک‌سالیه که درست کردن. همه رفتن یه عالمه خریدن و انبار کردن، بقیه‌شو هم خود مغازه‌دارها بردن انبار احتکار . به جان تو، یه بارون بیاد قیمتش می‌افته.
می‌گم آخه تا حالا قیمت چی بالا رفته که بعد افتاده پایین؟ زمین و خونه و آپارتمان تو این یه سال دوسه‌برابر نشد؟ اون‌موقع گفتی زمین‌های(صیغه‌ی) 99 ساله رو بدن قیمتا یهو اُفت می‌کنه. دیدی قیمت اینا هی بالا رفت و رفت. یک‌ذره هم افت نکرد!؟

2- بیشتر دوستام برنجو یک‌ماه پیش خریده بودن 1800، بعضی‌ها هم که شمال آشنا داشتن 1500...
دیدم سی‌با اهل برنج خریدن نیست، گفتم خودم دست‌ به‌کار بشم. یه هفته پیش رفتم فروشگاه رفاه دیدم برنج هاشمی داره کیلویی 2200 تومن ده کیلو خریدم.... دیگه یادم رفت تا پریروز با دوستم رفتیم رفاه، هیچ نوع نداشت. انگار تخم برنج رو ملخ خورده بود.
توی راه از یه مغازه رد می‌شدیم دیدم برنج گلستان داره، هر کیسه پنج کیلویی دوازده‌هزار و پونصد تومن. یه عالمه هم داشت. گفتم بدون ماشین که نمی‌شه. بعدا با ماشین میام. چشمتون روز بد نبینه. امروز که رفتم، نه اونجا و نه جاهای دیگه از برنج خبری نبود. فقط یه جا برنج نه چندان مرغوب داشت کیلویی 3700 تومن. فروشگاه رفاه هم برنج هندی و پاکستانی و تایلندی داشت 2200.
شروع کردم چرخیدن تو کوچه‌پس‌کوچه‌ها. آخرش تو یه مغازه‌ کوچیک دیدم یه قفسه‌ش پر از کیسه‌های 5 کیلویی برنج گلستانه. سعی کردم ذوقمو پنهون کنم. با قیافه‌ای تقریبا ناراضی یک کیسه برداشتم. چند؟ 15000 تومن. گفتم یعنی کیلویی 3000؟! چه گرون!... خواستم یه کیسه دیگه بردارم که یهو انگار یه چیزی بهش الهام شده باشه دستشو به نشانه‌ی استاپ جلوم گرفت و گفت یه لحظه!
موبایلشو از جیبش درآورد و زنگ زد اصغر آقا. چند دقیقه به ترکی باهاش صحبت کرد و بعد از من پرسید :
من گفتم چند؟ گفتم خیلی گرون گفتید. فکر کنم گفتید 15 تومن. با مهربونی گفت ببین، همین یه کیسه رو چون قولشو بهت دادم بردار. اما کیسه‌های بعدی شده 20 هزار تومن!
گفتم اما خرید قبلیتونه. خندید و گفت خونه‌ای هم که توش نشستیم خرید قبلیمونه، باید به قیمت قبل بدیم؟ دیدم حرف حساب جواب نداره...

3- مهمترین غذای ایرانی‌ها برنجه(یعنی بود). انواع و اقسام کباب با برنج، برنج و قرمه‌سبزی، برنج و خورش قیمه، برنج و فسنجون(آخ‌جون) ، عدس پلو، لوبیا‌پلو، باقالی‌پلو، زرشک پلو و...
حالا آیا می‌تونیم با سیب‌زمینی و ماکارونی و نون جایگزینش بکنیم؟ با ذائقه‌مون جور در میاد؟
حتما این سه‌قلم هم گرون می‌شه. و صف‌های نون آنچنانی...

4- چند هفته پیش منزل خاله‌ی دوستم دزد اومده. چی برده؟ 400 کیلو برنج!
دوستم می‌گفت خاله‌م اینا تو انبارشون هزار چیز باارزش داشتن. از ضبط آکبند بگیر تا دوچرخه‌ی کوهستان و جعبه‌های پر از ظروف چینی گرون. قفلو شکستن و فقط برنج بردن. معلومه که وانت هم داشتن. تعجب کردم چرا چیز دیگه‌ای نبردن. گفتم عزیزم آخه هر دزدی متخصص یه چیزیه. تخصص یارو برنج بوده. بده نخواسته به صنوف دیگه خیانت کنه؟
حالا می‌فهمم که دزدها آینده‌نگرتر از ماهان! کمبود برنج رو زودتر از ما حس کردن.

5- قیمت غذاهای رستورانو بگو!! به خاطر گرونی برنج قیمتا لابد خیلی گرون می‌شه و به تبع اون همه چیز قیمتش می‌ره بالا.

6- قیمت نفت و طلا و بنزین مهمتره یا برنج؟ مسئله این ‌است!
چرا هر چی بالایی‌ها از محل فروش نفت به خارج ثروتمندتر می‌شن، ملت فقیرتر و مفلس‌تر؟

7- بیایید همه با هم دعای بارون بخونیم.

8- به امامت سردار زارعی:)

دوشنبه، اردیبهشت ۰۹، ۱۳۸۷

بمب خلاقیت;)

1- در روزنامه همشهری 18 فروردین یه مقاله دیدم به اسم "نشانه‌های یک فرد خلاق" . از اونجایی که دلم می‌خواست بدونم منم خلاقم یا نه نگهش داشتم. اما این تیکه روزنامه رو گم کردم تا امروز که داشتم دنبال لنگه کفشم می‌گشتم تو جاکفشی پیداش کردم.
می‌خونم و باخودم مقایسه می‌کنم:
- داشتن تخیل قوی....( دارم)
- کنجکاوی فراوان... ( دست خودم نیست. حسودا بهش می‌گن فضولی)
- دقت خاص، دقت به مواردی که دیگران به آن‌ها توجهی ندارند...( از زیادیش در رنجم)
- توانایی نوع دیگر دیدن مسائل ...( چه جورم دارم)
- شوخ‌طبعی و بذله‌گویی، به‌طور کلی دارای شخصیت غیر متعارف و غیر رسمی... ( می‌میرم اگه وسط یه مجلسی هر چقدر هم رسمی تیکه نندازم)
- توجه به زمان و وقت‌شناسی... ( به تخیل قویم شک کردم :(... اما اگه منظورش اینه که شوخی رو به‌جا بگم. درسته. وگرنه همه چیزو می‌ذارم برای دقیقه نود که معمولا به وقت اضافه کشیده می‌شه)
- اعتماد به‌نفس بالا و وقار... (وقار دارم :) اما اعتماد به نفس فکر نکنم)
- خود انگیختگی...(نمنه)
- داشتن تفکر شهودی... (بیلمیرم)
- داشتن طرز فکر انتقادی...( خیلی‌ها بهم انتقاد می‌کنن که چرا به هر چیزی انتقاد می‌کنم)
- نوعی شجاعت خاص در بیان آرا و نظرات خود و دفاع از آن‌ها... ( دیگران بهم می‌گن کله‌شق و کسی که کله‌ش بوی قرمه‌سبزی می‌ده. ولی دفاع... نمی‌دونم)
- پذیرنده و یادگیرنده، عاشق و آماده یادگیری و دریافت از درون بیرون( از درون بیرون یعنی چی؟ اما واقعا عاشق و آماده یادگیری‌ام. چیزی که جلومو سد می‌کنه خنگیه)
-هر قدر نشانه‌های بیشتری از موارد یاد شده در فرد مشاهده شود، احتمال بروز خلاقیت در وی بیشتر خواهد بود.
خوشحالم که در این سال نوآوری و شکوفایی فردی خلاقم و می‌تونم به کشورم خدمت کنم:) پایان خالی‌بندی!

2- امروز تو تاکسی یه آقاهه داشته به راننده می گفت طفلکی سردار زارعی رو هم مثل سعید امامی دارن می‌کشن. تو بیمارستانه. گفتن سکته کرده.
یه خانوم شروع کرد به فحش دادن که " دلت برای کی می‌سوزه آقا، بهتره بمیره. مرتیکه هیز ایکبیری! چقدر دخترامونو به خاطر مو و آرایش و چکمه گرفتن و این مردک الدنگ مشغول عیش بود. آفرین به احمدی‌نژاد که به مقام و منصب کاری نداره "
آقاهه گفت: اشتباه نکن خانوم. من نمی‌گم زارعی آدم خوبیه. اما شما فکر می‌کنید بقیه‌ی حکومتیا سالمن؟ همه‌شون از هم بدترن.
معلوم نیست چه پول قلمبه‌ای رو تنها‌تنها خورده و به اینا نداده که دیگه نتونستن تحملش کنن.. زارعی حتما کلی حرف برای دادگاه داره، اونم حتما می خواد دیگرانو لو بده اما حکومتی‌ها اینو نمی‌خوان.

3- فیلم خودکشی پسر دانشجوی همدانی رو که دیدم، حالم خیلی بد شد.... شمایی که مثل من دل ندارید، نبینید.

4- این مسابقه‌های وبلاگی درون کشوری خیلی جالبن. کسایی میان بالا که به حکومت از گل نازک‌تر نمی‌گن و دیگرانو هم نهی می‌کنن. فیلتر هم نیستن و... انتظار بیشتری هم نمی‌شه ازین مسابقات داشت البته.

5- من گفتم چرا حسن‌آقا اینقدر می‌گه نرین رأی بدین. نگو می‌ترسه یهو احمدی‌نژاد بیاد از اون ستاد بازدید کنه و از شدت کاریزماش غش کنیم.

6- خیلی خوابم بود، اما مقایسه پدر ما و پدر بعضی‌ها ، یهو خواب از سرم پروند!
در پونزده شونزده سالکی در اوج توهمات نوجوونی از بابامون ده هزار تومن خواستیم برای کلاس‌های تابستونی.
برگشت گفت تو دیگه بزرگ شدی دخترم. می‌تونی تابستون کار کنی و پولی که می‌خوای به دست بیاری. اینجوری شد که دوستام از لذت کلاس‌های جوروارجورشون تعریف می‌کردن و منم از خربیکاری‌های جورواجورم. از منشی مطب و شاگرد خیاطی و آمپول‌زنی و... همه رو امتحان کردم.
نه هیچوقت بابام می‌گفت چه رشته‌ای بخون و نه جرآت داشت دد لاین برام تعیین کنه.
همینجوری باعث بدبختیم شد دیگه:) شیطونه می‌گه لینک یک میلیون دلاری رو براش بفرستم یه‌خورده قرمز بشه!

7- زیتون بی‌فیلتر...

8- یه نامه‌‌ که می‌گن سردار زارعی نوشته همین الان با ای‌میل گرفتم. راست و دروغش گردن فرستنده:
"سردار زارعی : بروید خانه قاضی سعید مرتضوی را هم بگردید بعد بیایید سراغ من"
اگه راست باشه حدس اون آقاهه تو تاکسی درسته. بقیه‌شو بخونید:

پنجشنبه، اردیبهشت ۰۵، ۱۳۸۷

برای عقب نماندن از قافله‌ی سکسی‌نویسی (یا آسانسور فرانسوی)

چند سال پیش که مادام ژودیت همسر فرانسوی یکی از فامیلامون به ایران اومده بود، مامانم ازش پرسید بعد از مرگ شوهرت چرا دیگه ازدواج نکردی. تو پاریس تنها زندگی کردن سخت نیست؟ باخنده گفت نه، خیلی‌هم خوبه. تا 8 شب با دوستانم بیرونم. کافه و سینما و پارک و... شبا هم قبل از خواب چند ساعتی می‌شینم پای تلویزیون، بخصوص پای فیلم‌های کمدی.
و با هیجان تموم شروع کرد به تعریف کردن ازبرنامه‌های تلویزیونی که می‌بینه. یادمه موقع تعریف این‌یکی که می‌خوام بگم از خنده داشت روده‌بر می‌شد. یه چیزی مثل دوربین مخفی بود.
کارمندای یه اداره وقتی سوار آسانسور می‌شن برن به طبقه‌‌ای که دفترشون اونجاست موقع پیاده شدن با منظره‌ای عجیب روبه‌رو می‌شن. جلوی تموم طبقات آسانسور اتاق‌هایی ساخته بودن به شکل یک اتاق خواب کامل با تختخواب دو نفره . و روی هر تخت یک زن و شوهر به صورت عریان مشغول عملیات سکس بودن( دلتون بسوزه من خیلی وقته فیلترم و می‌تونم کلمه سکس رو راحت بنویسم).
مادام ژودیت در حالیکه از شدت خنده از چشاش اشک میومد شروع کرد به تعریف قیافه‌های متعجب و وحشت‌زده کارمندایی که از آسانسور میومدن بیرون و به جای راهروی همیشگی ، خودشونو تو اتاق خواب خصوصی یک زن و شوهر لخت در حال عملیات جنسی می‌دیدن. مادام در حین تعریف اداشونم در می‌آوردو مثلا یکی صورتشو با دستاش می‌پوشوند و اون‌یکی چشماشو می‌مالوند ببینه خواب نمی‌بینه. و مردا که گاهی دهنشون آب می‌افتاد و با ولع مشغول تماشا می‌شدن.
البته مامانم وسطاش وقتی متوجه من شد، منو فرستاد دنبال نخود سیاه. اما نوع تعریف شیرین و بامزه مادام با لهجه‌ی زیبای فرانسویش و صحنه‌ای که از آسانسور مذکور توی ذهنم ساخته شد هرگز از یادم نرفت...

حالا منم بعد از چند روز که اومدم اینترنت و سوار آسانسور وبلاگستان شدم و روی طبقات مختلف کلیک کردم ناگهان خودمو تو این وضعیت حس کردم
به هر جایی که وبلاگ اول لینک داده بود می‌رفتم و می‌دیدم بعله... دوربین مخفیه و منم یواش یواش مثل مادام ژودیت خنده‌م گرفت.
نه ملاحظه‌ی زن و بچه‌ی مردمو کرده بودن و بالای نوشته‌ها علامت +18 گذاشته بودن که هشداری باشه برای بچه‌هایی که برای یاد گرفتن فارسی ماماناشون می‌فرستنشون به وبلاگستان(به جون مامانم، چند وقت پیش دختری از فرنگستون در نظرخواهیم نوشته بود که به توصیه‌ی مامانش اومده زیتون- اهم- فارسیش خوب شه و فحش‌های تو نظرخواهی رو دیده. شرمنده‌م اما براش چندان هم بد نشد. چند تا فحش هم یاد گرفت. موقع دعوا به دردش می‌خوره) و نه.... (اینو وقتی پرانتز اولی رو نوشتم یادم رفت چی می‌خوام بنویسم)

خلاصه، آقا ما مقادیری پاپ‌کورن و پفک و پرتقال و پره‌زردآلو و... برداشتیم آوردیم جلو کامپیوتر تا علم جنسی‌مون زیاد شه.(خوراکی‌های دیگری هم آوردیم اما چون اولشون پ نداشت دیدم کلاس نداره بنویسم) بعضی‌هاشو با کنجکاوی خوندیم و دیدم بعله... تختخوابی نوشتن مد شده و یه عده هم این رسالتو به عهده گرفته به نوشته‌ها جهت بدن. یه عده هم نوشتن خودشون روشون نمی‌شه تو وبلاگشون چیزی بنویسن ولی متخصص هورا کشیدنن و میرن تو نظرخواهی‌ها هورا کشی. یه عده هم احساس کردن رسالت امر به معروف و نهی از منکر کردن این قوم لوط رو دارن و شروع کردن به نصیحت و خلاصه محشر کبراییه که بیا و ببین.

من فهمیدم که امروزه اگر دختری با مردی همسن پدرش بخوابه و اندازه‌های همه‌جاشو سانت به سانت تعریف کنه و از آنال سکس بگه عیب نداره( خوب ما خانوما سال‌هاست عقب نگه‌داشته شدیم و احتیاج داریم یه دور دیگه تاریخ رو اینبار به دست خودمون مکتوب کنیم. تاریخ هم جنسی و غیر جنسی نداره) اما وای به وقتی که یکی از آقایون وبلاگستان بنویسه با زنی همسن دخترش خوابیده و اندازه‌های ممه‌شو بگه و بگه آنال سکس کرده خود من موهاشو تک‌به تک می‌کنم(البته گر کچل نباشه) که ای نامرد نالوطی تو خجالت نمی‌کشی اینکارا رو می‌کنی و اصلا وبلاگ برای این کاراست؟. اما دخترا چون از اول دنیا مردسالاری بوده اشکال نداره...
مارو از اول تاریخ عقب نگه‌داشتن حالا میل به جلو رفتن داریم...

یه عده هم به دختران مذهبی پیشنهاد دادن حتما قبل از ازدواج آزمایش تفاهم‌ جنسی انجام بدن!
فهمیدیم که تفاهم جنسی گاهی مهم‌تر از تفاهم اخلاقی و فکریه!

خیلی چیزای دیگه هم می‌خوام بگم، که اگه ساعت پست کردنمو ببینید می‌فهمید چرا نمی‌نویسم.
برای اینکه از قافله عقب نمونم(که فکر کنم موندم) بر اساسش یه فیلمنامه می‌خوام بنویسم که یه سکانسشو اینجا می‌ذارم. (هر کی ازم کپی کنه الهی شاقولوس بگیره)

مراسم خواستگاری در یک خانواده سنتی مذهبی

روز/ داخلی / سالن پذیرایی منزل عروس خانوم/خانواده‌ی پسر و دختر روی میل‌های سالن پذیرایی نشستن. روی میز ، به‌جز میوه و شیرینی یک دسته گل گلایل – از همه رنگ- خودنمایی(!) می‌‌کنه.
دختر در حالیکه مواظبه چادر از رو سرش سر نخوره(البته زیرش مقنعه هم داره) خیلی محجوب میاد به همه چایی تعارف می‌کنه.
و می‌شینه. بعد از کمی چک و چانه‌ی خانواده‌ها سر تاریخ عقد و مهریه و.... پدر عروس می‌گه خوب... وقتشه که دختر و پسر یه ساعت برن تو اون اتاق و حرفاشونو بزنن ببینن تفاهم دارن یا نه. پیغمبر هم اینو حلال کرده.
همه موافقت می‌کنن و دختر و پسر با فاصله‌ مستحب وارد اتاق پهلویی می‌شن.

روز/ داخلی/ اتاق بغلی
پسر و دختر(که هر دو بلاگر بودن) تا وارد اتاق می‌شن تند و تند لباساشونو در میان و مشغول عملیات " آیا تفاهم داریم" می‌شن.

روز/ داخلی/ سالن پذیرایی
دختر و پسر عرق‌ریزون و هن‌هن‌کنون اما محجوب از اتاق کناری میان و می‌رن می‌شینن سرجاشون.
پدر دختر می‌پرسه: مبارکه؟
دختر در حالیکه چادرشو روی صورتش میاره و چشاش روی زمینو نگاه می‌کنه خیلی محجوب! می‌گه :
- با اجازه بزرگترا نه!
-همه می‌پرسن : چرا؟
- چون ما با هم تفاهم نداریم. من آنال و اورال دوست دارم اما اون سیستم از پشت و پهلو رو...

(برای بچه‌هایی که برای زبان‌آموزی میان به وبلاگ بگم که اینایی که گفتم یه چیزی در مایه‌های فرق شربت و قرص و آمپول و شیافه)
پدر و مادرای عروس داماد که سردرنیاوردن موضوع عدم تفاهم چیه در نهایت سادگی می‌گن: ئه!! حیف شد. اشکال نداره. ایشالله هر دوشون با یکی دیگه به تفاهم می‌رسن. مادر داماد می‌گه: من نمی‌دونم چرا پسر من هر روز می‌گه بریم یه جا خواستگاری و یه کاری کنید زودتر مارو به اتاق تفاهم بفرستید. مادر عروس هم می ‌گه اتفاقا دختر منم می‌گه تندتند خواستگار بیاد!
لینک در بالاترین

دوشنبه، اردیبهشت ۰۲، ۱۳۸۷

بیا تو تا دلت می‌خواد چت کن!

از متولد سال 57 یاد گرفتم چطور در وبلاگم چت بگذارم...
بیا تو! دم در بده.
از انجام اعمال منکراتی درچت شدیدا خودداری فرمایید...

دوعکس



نقاشی با زغال یه پسر هنرستانی روی دیوار کلاس



گردن‌بند فروش سبیلوی باحال در دربند
(عکس‌ها رو با موبایل گرفتم)

پنجشنبه، فروردین ۲۲، ۱۳۸۷

پیامکی شوم از دیار سیمای جمهوری اسلامی ایران...

خیلی منتظر بودم در وبلاگستان به خاطر نمایش سریال "پیامکی از دیار باقی" و توهینی که هر شب تعطیلات نوروز به جامعه بخصوص به زنان کرده غوغایی به‌پا بشه.
وقتی بازی‌های وبلاگی رو می‌بینم که چطور با سرعت نور مثل زلزله وبلاگستان رو در می‌نورده اما نمایش این سریال سراسر توهین و تحقیر زنان هیچ عکس‌العملی در پی نداشت خیلی جا خوردم. هر چه در گوگل گشتم جز دو مطلب (زن زمینی) و (کاوه مظفری) که البته جالب بودن، چیزی در موردش پیدانکردم. اما مقایسه کنید این لینک چند امتیاز آورده و لینک سکس بین دو خرس چند امتیاز.
در مورد داستان فیلم نمی‌نویسم که در دولینک بالا هست.
اما تاسفم از اینه که خود تلویزیون، البته کانال چهارش، از ما جلو افتاد.
در برنامه‌ی اردیبهشت امروز ظهر تحت عنوان"تقویت و تحکیم خانواده در ارتباط با مجموعه‌های نمایشی" خانمی محجبه و چادری (مجری در خلال گفتگو فقط به عنوان خانم‌دکتر صدایش می‌کرد و نفهمیدم اسم شریفش چیه) انتقاد جانانه‌ای از این برنامه و سیاست‌‌گذاری‌های صدا و سیما در مورد تحقیر زنان و تبلیغ چند همسری کرد.
خانم دکتر می‌گفت: دست‌هایی در کارند که مردان را به ازدواج دوم تشویق و ترغیب کنند. امکان ندارد فیلمنامه‌ی سریالی که در مهمترین روزهای سال که تقریبا همه وقت تماشایش را دارند بدون هدف نوشته شده باشد. برای ساختن هر فیلمی باید از چندین مرحله( هفت خوان رستم) سخت عبور کرد. تلویزیون شورای سیاست‌گذاری دارد، بازبینی فیلمنامه دارد. تأئید صلاحیت عوامل برنامه دارد. چطور می‌شود این سریال اتفاقی ساخته شده باشد. مجری گفت حتی مدیر سازمان در تعیین خط مش فیلم‌ها تأثیر گذاراست که خانم دکتر تأیید کرد.
خانم دکتر ادامه داد که تماشاگر با دیدن این سریال با قهرمان داستان(آقای منصور سیم‌خواه با بازی محمد‌رضا‌ شریفی‌نیا) هم‌ذات پنداری می‌کند. در دلش می‌گوید عجب مرد زرنگی چقدر قشنگ زن اول را می‌پیچاند!(من خودم در دید و بازدیدهای نوروزی دیدم چطور مردان با دیدن این سریال آب از لب و لوچه‌شون سرازیر شده)
اینکه چرا تلویزیون جمهوری اسلامی ایران شدیدا مشغول عادی‌سازی دوزنه بودن مردان است معلوم نیست. آیا آرزوی( رئیس سازمان)، تهیه کننده یا کارگردان و بقیه عوامل فیلم است؟
او باز تأکید کرد: حتم بدانید هدفی پشت ساخت این سریال ضد زن و ضد تحکیم خانواده هست!
وگرنه موضوع اصلی کلاهبرداری قهرمان فیلم است ولی در سرتاسر فیلم می‌بینیم در تمام قسمت‌ها مستقیما تبلیغ چند همسری می‌شود.
(نوشته‌های توی پرانتز مال منه!)
دم خانم دکتر گرم.
باورکنید این مسئله کم از خلیج فارس و اعدام یک زن نیست که هر پتیشنی براش درست می‌کنن به سرعت هزاران نفر امضاش می‌کنند. این مسئله‌ی اعدام شخصیت تمام زنان جامعه است!

جمعه، فروردین ۱۶، ۱۳۸۷

1- لعنت به شما، که جز عشق جنون‌آسا
هر چیزِ این جهانِ شما جنون آساست...
(شاملو)

2- امسال یه‌کم دلم خنک شد.
این سال‌های اخیر ما دیگه کمتر فامیلی برای دید و بازدید عید داریم. بیشترشون سالهاست رفتن خارج کشور. اون چندتایی هم که باقی موندن بعضیاشون از 25 اسفند می‌رن مسافرت تا بعد از 13 هم برنمی‌گردن. دوستامونم همینطور.
همیشه حسرت اونایی که گله‌ای می‌رن عیددیدنی و گله‌ای میان خونه‌شون می‌خوردم. امسال دیدم خیلی‌ها مثل من شدن. دل‌خنکیم از همین بابت بود:)

3- فکر کنم منم عین ملا نصرالدین باید بالای سر نوشته‌هام وایسم و برای خواننده‌ها توضیح بدم که منظورم از نوشتن هر جمله یا کلمه چی بوده.
سریال "مرد هزار چهره" رو خیلی دوست داشتم. قبلا هم نوشتم که به نظر من و خیلی‌های دیگه مهران مدیری همیشه چند پله از بقیه طنز‌کارای دیگه جلوتره. چند قسمت اولشو ندیدم. اما اولین شبی که تماشاش کردم مشتری دائمش شدم. با اینکه کار خوبی نمی‌دونم آدم مهمون داشته باشه یا مهمونی بره بشینه تلویزیون نگاه کنه، اما این سریال رو از این بابت مستثنی می‌دونستم.
شاید باورتون نشه، اما برای دیدن قسمت آخرش هم‌سفرهامو مجبور کردم یک شب دیگه تو شهری که بودیم بمونیم و به‌خاطر راضی کردنشون کلی مرارت کشدیم. چون کار مهمی داشتن.
فیلم‌های طنز مدیری با فیلم‌های دیگران خیلی فرق داره، می‌دونم خودش نمی‌‌نویسه و بیشترشو پیمان قاسم‌خانی یا ژوله یا نویسنده‌هایی زیر نظر قاسم‌خانی‌ها می‌نویسن، ما مطمئنم مدیری سلیقه‌ی خودشو بر نویسنده تحمیل می‌کنه.
پست مهران مدیری و بالاترین رو به این علت نوشتم که وقتی به بالاترین سر زدم دیدم "هر" لینکی که اسم مدیری توش هست اومده تو قسمت لینکای سوپر داغ. کسی نگاه نمی‌کرد کی چی نوشته. فقط اسم مدیری کافی بود که بهش رای مثبت بدن. بعد دیدم اصلا خود مدیری در ذم مدح‌های این‌چنینی فیلم ساخته که الکی به‌به‌چه‌چه نکنیم. گفتم مثلا بیام حرفمو مختصر و مفید بگم که متاسفانه خیلی‌ها میس‌آندرستود:)‌ کردن!

4- امسال اولین سالی بود که کنار دریا سیزده‌به‌در برگزار کردیم. همه سبزه‌هامونو بغل آب کاشتیم و کنارش ماشین با موزیک و کنارش زیر انداز و... اون‌ورمون هم جنگل و... حالشو بردیم!

5- آقا، قبول نیست:) مادر بزرگ سی‌با قبلا این روش رو اختراع... نه بهتره بگم، کشف کرده!
البته تقصیر منه که اهمال کردم و باعث شدم ملاحسنی اینو به نام خودش در وبلاگستان ثبت کنه و بنویسه:
دستگاه خوشبو کننده باد معده برای اولین بار ساخته شد.
به جان شما اگر زیر بار برم و بذارم حق یه پیرزن مظلوم از بین بره!(با رگ‌های گردن ور قلمبیده بخونید)
تازه این روش مامان‌بزرگ نه بلوتوث می‌خواد نه سنسور و نه باطری و نه شورت مخصوص!
اصلا نمی‌دونم خجالت کشیدم که ننوشتمش یا ترس از اینکه سی‌با اینجارو بخونه(آخه دیگه فهمیده وبلاگ می‌نویسم ولی قول داده نخوندش)
یکی از مادربزرگ‌های سی‌با - اونی که خیلی باحاله و همیشه جک‌های زیر 18 سال برام تعریف می‌کنه- طفلکی از باد معده در رنجه. البته اینو فقط خودمونی‌ها می‌دونن.
یک بار که اتفاقا مهمون داشتن(یکی از همسایه‌های قدیمی‌شون اونجا بود) و ما هم بودیم. هر نیم‌ساعت یک ساعتی می‌دیدیم یه عطری تو خونه می‌پیچه. از اونجایی که تو خونه‌ش خیلی گل و گیاه داره. همه فکر می‌کردن از اون گلاست. بو می‌‌کشیدن و می‌گفتن به‌به! گل همیشه بهاره. مامان بزرگ هول می‌شد و می‌گفت نه! و فوری حرف تو حرف می‌آورد. نیم ساعت بعد یکی دیگه می‌گفت به‌به عجب بویی! شب‌بوئه؟ اون‌یکی می‌گفت فکر کنم مرزنجوش دم کردی. بوی اونه... دوباره مامان بزرگ سریع می‌گفت نه و حرفو عوض می‌کرد.
وقتی رفتن، پیگیر شدیم. بخصوص سی‌با که عزیز‌کرده‌شه. اصرار! که باید بگی این بوی چیه!
یه ذره من و من کرد و رفت یه شیشه کوچک قطره آورد. اسمشو یادم نیست. اما محصول کارخونه‌ی باریج کاشان و روشم قیمت زده بود 4900 تومن(آخه بگو تو قیمتشو اینقدر خوب حفظ کردی یهو اسمشو هم یاد می‌گرفتی. یاد گرفتم. اما الان تو ذهنم نیست) سی‌با قطره رو گرفت و بو کرد و گفت آهان، همینه. اسانس گیاهیه. برای خوش بو کردن هوا می‌زنی؟ چرا بوش دائمی نبود و هر نیم ساعت یه ساعت یهو بو می داد؟
مامان بزرگ خندید و با خجالت گفت. خوش‌بو کردن هوا چیه؟ این داروی گیاهی مخصوص شقاق مقعده!
دکتر داروخانه برام تجویز کرده و چقدرم اثرش خوبه. وقتی به این فکر کردیم که چرا هر نیم ساعت بوش ول می‌شه دیگه هیچی نگفتیم ولی از خنده روده‌بر شده بودیم. خودشم همراه ما می‌خندید و گفت دیدید نزدیک بود آبروم پیش طلعت خانم اینا بره!
6- اومدم قالب زیتون در بلاگ‌اسپات رو عوض کنم زدم کانترشو برای چندمین بار از بین بردم. اصلا نمی‌دونم چرا هی غیب می‌شه و مجبورم دوباره بسازم. یه وبلاگم تو ورد پرس ساختم. اما نمی‌دونم چرا نمی تونم براشون کانتر بذارم. کدشو تو قالب کپی می‌کنم، اما ارور می ده... کسی هست که یاری‌ام کنه؟

7- یه دروغ 13 توپ آماده کرده بودم اما حیف که خیلی گذشته و دیگه نمی‌شه نوشت... سال دیگه بنوبسم؟ تا اون‌موقع کی زنده و کی مرده... دور از جون شما! خودمو عرض می‌کنم!

8- اوه. چقدر گردنبند "فروهر" استیل با بند سیاه مد شده. امسال گردن خیلی از جوونا و حتی بچه‌ها دیدم. قیمتش هم تا اونجایی که تو مغازه‌ها پرسیدم از سه‌هزار تومن تا 12 هزار تومن در نوسانه...

9- خیلی حرفا داشتم ها، اما این نوشته قبلیم حالمو گرفت. انگار مرض دارم هی خاطرات بد رو برای خودم زنده می‌کنم... هر وقت یادم افتاد بقیه‌شو می‌نویسم.

10-

پنجشنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۸۷

جایی برای گریستن...

بعد از تجربه‌ای نه چندان خوشایند به این نتیجه رسیدم که بزرگترین بدبختی نداشتن جایی برای گریه کردنه. اگر آدم گرفتار هزار درد هم باشه ولی جایی برای گریه کردن داشته باشه بازم یه‌جورایی خوشبخته.
فکر کن ناراحت و عصبی برسی خونه. ناراحت از شنیدن چند خبر بد، نقب به گذشته‌های ناخوشایند که تعدادشون کم هم نیست، احساس بی‌کسی، احساس درک نشدن، احساس مورد تبعیض قرارگرفتن، بلاتکلیفی... خلاصه احساس بدبختی شدیدی بکنی که دلت می‌خواد تا برسی خونه بشینی زار بزنی. برسی ببینی مهمون هم خونه‌تونه. هر چند بتونی تظاهر کنی به خوشحالی. اما این بغض تا آخر شب باهات باشه. فکر کنی اگه خودت جای اونا بودی می‌فهمیدی طرف خیلی ناراحته. اما اونا نفهمن. بعد شب هر کدوم تو یه اتاق بخوابن. شوهرت تو اتاق خواب مشترکتون خر و پفش هوا باشه. بچه‌ت تو اتاق خودش. یه مهمون تو اتاق مهمون و یکی دیگه تو پذیرایی خوابیده. تنهایی درست کردن شام و و پذیرایی بیشتر ناراحتت کرده. ظرف‌ها رو هیچکس نشست و موند برای فردا... بی‌توجهی نسبت به احساساتت هم به غم‌های قبلیت اضافه شده. بغضت داره می‌ترکه اما تو خونه جایی نداری گریه کنی!
نمی‌دونم کدوم بی‌پدرمادری آشپزخونه‌ی اُپن رو اختراع کرده. به پذیرایی راه داره و اگه گریه کنی، تو پذیرایی صداش می‌ره. توالت به نورگیر راه داره و اگه ب..زی صداش تا هفت خونه می‌ره چه برسه بخوای هق‌هق گریه کنی. حمام هم دیوارش چسبیده به اتاق بچه‌ست و حتما بیدار می‌شه.
بالکنتون هم قربونش برم انگار ساخته شده برای اپرا انقدر که اکو داره. چیکار کنی؟ داری منفجرمی‌شی.
می‌ری یواشکی سویچ ماشین رو برمی‌داری و می‌زنی تو خیابون. اشک جلو چشماتو پوشونده. سعی می‌کنی موقع رانندگی جلو هق‌هقتو بگیری. یه جای مناسب گیر میاری. وای‌میسی و سمفونی گریه رو شروع می‌کنی. هنوز هق‌هق سوم رو نزدی و دوسه‌بار بیشتر سرتو به فرمون نکوبوندی که صدای تقی میاد. یه آقای بامرام موفرفری و لنگ به گردن با انگشتر عقیقش زده به شیشه و علامت می‌ده که شیشه رو بکشی پایین.
- آبجی! چیزی شده؟ کسی اذیتت کرده؟
تو با گریه: نه آقا ممنون، چیزی نیست.
- د ِ آخه ما نمی‌تونیم گریه‌ی یه زنو بی‌بینیم.
- خوب فکر کن من مَردم و غصه‌دارم.
شیشه را می‌خوای بکشی بالا. دستهاشو به بالای شیشه می‌گیره و به‌زور می‌خواد بیارتش پایین...
- نه به جان شوما، اگه شوورت ...
می‌خواد هی حرف بزنه که ماشینو روشن می‌کنی و می‌گازی...

می‌ری یه جای دورافتاده نزدیک کوه، رو به روشنایی‌های شهر... آهان این خوبه! از اول هم باید همین‌کارو می‌کردی. هیچ‌کی این ورا نیست. دوباره غم‌هاتو برای خودت تعریف می‌کنی که حسابی بری تو حس...
چقدر بدبختی، بدبخت! چقدر بی‌کسی، بی‌کس! چقدر بیچاره‌ای، بی‌چاره! چقدرتنهایی، تنها! چرا هیچکی تورو دوست نداره و....
آهان... گریه‌ت شروع شد... این دفعه می‌تونی تا اونجایی که می‌تونی داد بزنی و با بلندترین صدا گریه کنی. دستمال اول خیس شد. دستمال دوم... دستمال سوم رو که برمی‌داری. باز صدای تقه‌ی شیشه. اوخ... مردی به لباس پلیس... چطور چراغ گردون روشنش رو ندیده بودی... ماشین پلیس کنارت وایساده و تو نفهمیدی.
آقا پلیس: کمکی از دست ما برمیاد خانم؟
تو با گریه: نخیر، خیلی ممنون!
- چیزی شده؟
با هق‌هق: نه دلم گرفته بود،‌ تو خونه مهمون داشتیم جایی برای گریه نداشتم اومدم اینجا.
- شماره تلفنتون رو بده با شوهرت تماس بگیریم.
- نه لطفا، همه خوابن. شوهرم هم صبح زود باید بره سر کار. خواب‌زده می‌شه. خودم الان می‌رم.
ماشین رو روشن می‌کنی که یعنی می‌خوای بری.
می‌ره سوار ماشین می‌شه. فکر می‌کنی آخیش رفت، راحت شدی . اما ماشین پلیس می‌ره به موازات تو اون‌ور خیابون وای‌میسه. و پلیس‌ها دوتایی از توش زل می‌زنن بهت!
اعصابت خوردتر می‌شه. گریه کردن که تماشاگر نمی‌خواد.
کاملا از حس دراومدی.... ناچار راه می‌افتی. ماشین پلیس اسکورتت می‌کنه. از دوسه تا فرعی بیابونی می‌پیچی... سریکیشون وای‌میسن. شاید فکر کردن نقشه‌ای براشون داری. دیگه نمیان.

عین بچه‌ی آدم می‌ری خونه.
می‌ری بغل شوهرت دراز می‌کنی و با بغض در گلو وای‌میسی صبح شه و صبحونه‌ی همه رو بدی شاید بعد از رفتنشون بتونی عقده‌ گشایی کنی.
صبح که همه می‌رن. می‌بینی یه عالمه کار داری برای امروز... کلی جاها باید بری، تر و خشک کردن بچه و پختن ناهار و کارهای خونه و شستن لباس‌ها و ظرف‌ها و... می‌بینی اصلا وقتی برای گریه نداری...

جایی برای گریستن...

بعد از تجربه‌ای نه چندان خوشایند به این نتیجه رسیدم که بزرگترین بدبختی نداشتن جایی برای گریه کردنه. اگر آدم گرفتار هزار درد هم باشه ولی جایی برای گریه کردن داشته باشه بازم یه‌جورایی خوشبخته.
فکر کن ناراحت و عصبی برسی خونه. ناراحت از شنیدن چند خبر بد، نقب به گذشته‌های ناخوشایند که تعدادشون کم هم نیست، احساس بی‌کسی، احساس درک نشدن، احساس مورد تبعیض قرارگرفتن، بلاتکلیفی... خلاصه احساس بدبختی شدیدی بکنی که دلت می‌خواد تا برسی خونه بشینی زار بزنی. برسی ببینی مهمون هم خونه‌تونه. هر چند بتونی تظاهر کنی به خوشحالی. اما این بغض تا آخر شب باهات باشه. فکر کنی اگه خودت جای اونا بودی می‌فهمیدی طرف خیلی ناراحته. اما اونا نفهمن. بعد شب هر کدوم تو یه اتاق بخوابن. شوهرت تو اتاق خواب مشترکتون خر و پفش هوا باشه. بچه‌ت تو اتاق خودش. یه مهمون تو اتاق مهمون و یکی دیگه تو پذیرایی خوابیده. تنهایی درست کردن شام و و پذیرایی بیشتر ناراحتت کرده. ظرف‌ها رو هیچکس نشست و موند برای فردا... بی‌توجهی نسبت به احساساتت هم به غم‌های قبلیت اضافه شده. بغضت داره می‌ترکه اما تو خونه جایی نداری گریه کنی!
نمی‌دونم کدوم بی‌پدرمادری آشپزخونه‌ی اُپن رو اختراع کرده. به پذیرایی راه داره و اگه گریه کنی، تو پذیرایی صداش می‌ره. توالت به نورگیر راه داره و اگه ب..زی صداش تا هفت خونه می‌ره چه برسه بخوای هق‌هق گریه کنی. حمام هم دیوارش چسبیده به اتاق بچه‌ست و حتما بیدار می‌شه.
بالکنتون هم قربونش برم انگار ساخته شده برای اپرا انقدر که اکو داره. چیکار کنی؟ داری منفجرمی‌شی.
می‌ری یواشکی سویچ ماشین رو برمی‌داری و می‌زنی تو خیابون. اشک جلو چشماتو پوشونده. سعی می‌کنی موقع رانندگی جلو هق‌هقتو بگیری. یه جای مناسب گیر میاری. وای‌میسی و سمفونی گریه رو شروع می‌کنی. هنوز هق‌هق سوم رو نزدی و دوسه‌بار بیشتر سرتو به فرمون نکوبوندی که صدای تقی میاد. یه آقای بامرام موفرفری و لنگ به گردن با انگشتر عقیقش زده به شیشه و علامت می‌ده که شیشه رو بکشی پایین.
- آبجی! چیزی شده؟ کسی اذیتت کرده؟
تو با گریه: نه آقا ممنون، چیزی نیست.
- د ِ آخه ما نمی‌تونیم گریه‌ی یه زنو بی‌بینیم.
- خوب فکر کن من مَردم و غصه‌دارم.
شیشه را می‌خوای بکشی بالا. دستهاشو به بالای شیشه می‌گیره و به‌زور می‌خواد بیارتش پایین...
- نه به جان شوما، اگه شوورت ...
می‌خواد هی حرف بزنه که ماشینو روشن می‌کنی و می‌گازی...

می‌ری یه جای دورافتاده نزدیک کوه، رو به روشنایی‌های شهر... آهان این خوبه! از اول هم باید همین‌کارو می‌کردی. هیچ‌کی این ورا نیست. دوباره غم‌هاتو برای خودت تعریف می‌کنی که حسابی بری تو حس...
چقدر بدبختی، بدبخت! چقدر بی‌کسی، بی‌کس! چقدر بیچاره‌ای، بی‌چاره! چقدرتنهایی، تنها! چرا هیچکی تورو دوست نداره و....
آهان... گریه‌ت شروع شد... این دفعه می‌تونی تا اونجایی که می‌تونی داد بزنی و با بلندترین صدا گریه کنی. دستمال اول خیس شد. دستمال دوم... دستمال سوم رو که برمی‌داری. باز صدای تقه‌ی شیشه. اوخ... مردی به لباس پلیس... چطور چراغ گردون روشنش رو ندیده بودی... ماشین پلیس کنارت وایساده و تو نفهمیدی.
آقا پلیس: کمکی از دست ما برمیاد خانم؟
تو با گریه: نخیر، خیلی ممنون!
- چیزی شده؟
با هق‌هق: نه دلم گرفته بود،‌ تو خونه مهمون داشتیم جایی برای گریه نداشتم اومدم اینجا.
- شماره تلفنتون رو بده با شوهرت تماس بگیریم.
- نه لطفا، همه خوابن. شوهرم هم صبح زود باید بره سر کار. خواب‌زده می‌شه. خودم الان می‌رم.
ماشین رو روشن می‌کنی که یعنی می‌خوای بری.
می‌ره سوار ماشین می‌شه. فکر می‌کنی آخیش رفت، راحت شدی . اما ماشین پلیس می‌ره به موازات تو اون‌ور خیابون وای‌میسه. و پلیس‌ها دوتایی از توش زل می‌زنن بهت!
اعصابت خوردتر می‌شه. گریه کردن که تماشاگر نمی‌خواد.
کاملا از حس دراومدی.... ناچار راه می‌افتی. ماشین پلیس اسکورتت می‌کنه. از دوسه تا فرعی بیابونی می‌پیچی... سریکیشون وای‌میسن. شاید فکر کردن نقشه‌ای براشون داری. دیگه نمیان.

عین بچه‌ی آدم می‌ری خونه.
می‌ری بغل شوهرت دراز می‌کنی و با بغض در گلو وای‌میسی صبح شه و صبحونه‌ی همه رو بدی شاید بعد از رفتنشون بتونی عقده‌ گشایی کنی.
صبح که همه می‌رن. می‌بینی یه عالمه کار داری برای امروز... کلی جاها باید بری، تر و خشک کردن بچه و پختن ناهار و کارهای خونه و شستن لباس‌ها و ظرف‌ها و... می‌بینی اصلا وقتی برای گریه نداری...

یکشنبه، فروردین ۱۱، ۱۳۸۷

مهران مدیری!

بالاترینی‌ها هَمَه باهم، یک‌صدا:

به‌به! به‌به!

بالاترینی‌ها همان کاری را می‌کنند که مهران مدیری در ذمش سریال می‌سازد!

سه‌شنبه، فروردین ۰۶، ۱۳۸۷

در اینجا دزد گرفته هم پادشاه است!

1- قدیما می گفتن "دزد نگرفته پادشاه است." اما هر چه نگاه می‌کنم می‌بینم تو ایران هر دزد رده بالایی که مچش باز می‌شه فقط تغییر نقش می‌ده و همون بالا بالاها می‌مونه.
رفیق‌دوست رو به خاطر اختلاس و بالا کشیدن پول بنیاد مستکبران(مستضعفان سابق) می‌گیرن . به مدت در زندان (با درهای باز) عین پادشاه‌ها زندگی می‌کنه. بعد از مدتی دیدیم به عنوان یکی از چهره‌های موفق جمهوری اسلامی تو تلویزیون باهاش مصاحبه کردن و حالا باز هم برای خودش کیا بیایی داره.
بعد قاضی مرتضوی طیق نوشته‌ی امیرفرشاد ابراهیمی در یزد گند بالا می‌زنه و میاد تهران می‌شه دادستان تهران.
بعد فلانی.... بعد بیساری... ( تو بگو کدومشون سالمن)
حالا زارعی بعدا چکاره بشه خدا داند.
پس این ضرب‌المثل باید عوض شه و بگیم:
در ایران دزد گرفته شده هم پادشاه است...

2- شعری از "بهرام پژدو" شاعر قرن هفتم هجری به عنوان پیشگویی شرایط امروز ایران در دید و بازدیدهای عید دست‌به‌دست می‌گرده. برای اطمینان تو اینترنت سرچ کردم دیدم درسته... همچین شعری هست:

هزاره سر آيد به ايران زمين
دگرگون شود کار و شکل بهين
رسد پادشاهی به يک ديو کين
که دين بهی را زند بر زمين
برآيد همه کامه جور و خشم
از آن ديو بی‌رحمت تنگ چشم
ز ايران زمين و ز نام آوران
فتد پادشاهی به بد گوهران
همه خطه‌ي فارس پر غم شود
بجای طرب ، رنج و ماتم شود...
شود چيره بر خلق آز و نياز
فزونی کند رنج و درد و گداز
بسی اوفتد در زمين بوم و برز
که ويرانی آرد به هر شهر و مرز
به بيداد کوشند يکبارگی
نرانند جز بر جفا بارگی
کسی را بُوَد نزدشان قدر و جاه
که جز سوی کژی نباشدش راه
ز مَردم هر آنکس که باشد بتر
بود هر زمان کار او خوبتر
نيابی در آن بدکسان يک هنر
مگر کينه و فتنه و شور و شر
نبينی در آن قوم رای و مراد
نباشد به گفتارشان اعتماد
نه نان و نمک را بود حرمتی
نه پيرانشان را بود حشمتی
جز آز و نياز و بد و خشم و کين
نبينی تو با خلق روی زمين
بسی گنج و نعمت ز زير زمين
برآرند آن قوم ناپاک دين
چو باشند بی دين و بی زينهار
ز پيمان شکستن ندارند عار
نه نوروز دانند و نه مهرگان
نه جشن و نه رامش ، نه فروردگان
بسی نعمت و مال گرد آورند
مر آنرا به زير زمين گسترند
گنه کار باشند از کار خويش
نرنجند از شرمِ کردار خويش
ز مَردم در آن روزگاران بد
ز صد يک نبينی که دارد خرد
بسی نامداران و آزادگان
که آواره گردند از خان و مان
ردانی که در بوم ايران بُوند
به فرمان ايشان گروگان بُوند
شود جفت آن قوم بی اصل و بن
بسی دخت آزاده ي پاک تن
بخدمت بناچار بسته کمر
به نزد چنان قوم بيدادگر
نيامد کسی را چنان رنج و تاب
به هنگام ضحّاک و افراسياب
نيارد پدر ياد فرزند خويش
از آن رنج و سختی که آيد به پيش
....
نماند به يک گونه کار جهان
چو بادی است نيک و بد آن جهان
چو رخ زی پذشخوار گر آورند
وزان جايگه دين و شاهی برند
رسد کار آن بدسگالان به جان
هم آواره گردند از خان و مان
چو آيد بر ايشان زمانه بسر
ببينند ز اوّل نشان ضرر
چگونه بود آخر کارشان؟
کجا بشکند تيز بازارشان؟
به نيروی دادار پيروزگار
برآيد از آن بد نهادان دمار!
(بهرام پژدو)

چهارشنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۸۶

سال نو مبارک!

1- امسال اولین سالیه که از یک ماه قبل تا درست عصر چهارشنبه سوری صدای ترقه نمیومد. تو این یک ماه هر وقت از جلوی دوسه‌تا جوون که تو کوچه و خیابون وایساده بودن رد می‌شدم ناخودآگاه خودمو جمع و جور می‌کردم که اگه صدای ترقه اومد نترسم و باعث خنده نشم که خوشبختانه به خیر گذشت.
نخیر! ینده کر نشده‌ام! واقعا امسال کسی حال و حوصله نداشت. از چند جوون همینو پرسیدم.
یکی علتشو گرونی کالاهای شب عید گذاشت که چون پدر و مادرها تو خونه غصه‌ی گرونی می‌خورن رو جوون‌ها هم تأثیر گذاشته. اون یکی گفت چون تو تلویزیون هی اخطار دادن و صورت و چشم و دست و بدن جزغاله و سوخته نشون دادن مردم ترسیدن.
و اون یکی گفت چون دولت دیگه این روزو به رسمیت شناخته دیگه لازم نیست با صدای ترقه از یک ماه پیش بخواهیم ثابت کنیم.
یکی دیگه هم گفت نتیجه‌ی انتخابات همه رو افسرده کرده بود.

2- روز قبل از چهارشنبه سوری در چهارراه‌ها و میادین اصلی شهر از طرف انجمن مهر ایران اعلامیه‌ای رو پخش شد تحت عنوان "از چهارشنبه‌سوری تا نوروز جمشیدی" که در اون فلسفه‌ی چهارشنبه‌سوری به طور کامل گفته شده بود که چرا آتیش روشن می‌کنیم و چرا جشن مي‌گیریم و اعراب این وسط چکاره بودن و... که با توجه به وضعیت مملکت ما اینکارشون شجاعت زیادی لازم داشت.
وقتی من اعلامیه رو گرفتم توجه کردم هر کس که اون رو می‌گرفت با تعجب و خوشحالی تیترش رو می‌خوند و برعکس اعلامیه‌ها و تبلیغات دیگه که پرتش می‌کردن رو زمین، با این که طولانی بود همونجا شروع می‌کردن به خوندن و یا بادقت تا می‌کردن و در کیف می‌گذاشتن. حتی یه دونه‌ش رو زمین نبود.

3- عصر سه‌شنبه(شب چهارشنبه) از ساعت 6 سر و صدای ترقه و بمب شروع شد. هوا که تاریک شد یواش یواش آتیش‌ها روشن شد و مردم ریختن تو کوچه‌ها و خیابون‌ها. من فکر نمی‌کردم این‌همه بیان. صدای بلند آهنگ و ترانه‌های شاد از همه جا به گوش می رسید.
چند نفر از دوستان زنگ زدن که برم محله اونا، اما چون همسایه‌ها تو کوچه منتظرم بودن موندم محله‌ی خودمون...
بساط آتیش و رقص و آواز و... برپا بود.
جالب اینجاست که ماشین گشت چند بار رد شد اما هیچ‌کاری با کسایی که می‌رقصیدن نداشتن. شاید با گلی که رئیس پلیس سرشون زده بود،" رقص با لباس" را به "نماز بی‌لباس" ترجیح می‌دادن.
بیشتر جاهایی که در جشن‌ها مرکز تجمع مردم می‌شه از پایین با اتوبوس پارک شده در عرض خیابون بسته بودن و پلیس به ماشین‌ها اجازه بالا اومدن نمی‌داد. جلوی سی‌با رو هم گرفته بودن. هر چی گفته بود که بابا خونه‌م اینجاست قبول نکرده بودن. اونم مجبور شد از میون‌بر و کوچه‌پس کوچه بیاد خونه.
در گوهردشت گشت‌ها به هر کس که ازش خوششون نمیومد حمله می‌کردن و سرو کله‌ی چند تا جوونی که بهشون متلک انداخته بودن خونین و مالین کردن.


4- نامه ضرغامی به کشورهای خارجی جهت خرید فیلم برای ایام نوروز... طنز با حالی از سعید زاهدی

5- تعطیلات نوروز خوش‌بگذره... یه عده هم احتمالا عید هم سرکار می‌رن، به اونا هم خسته نباشید می‌گم.
سال نو همگی مبارک!
امیدوارم امسال سال خوبی برای مردم ایران باشه. یعنی می‌شه؟
اگه بشه چی می‌شه:)

6- ای وای عیدی یادم رفت.
این عکسو به عنوان عیدی قبول ‌می‌کنید؟:)
ای‌بابا، اشتباه شد. خوب یه روسری انتخاب کن. این زیتون که همه‌ش گیر داده به نارنجی!
اینم یه عیدی کوچولو :×