1- برچهرهی زندگانی من
که بر آن
هر شیار
از اندوهی جانکاه حکایتی میکند،
آیدا
لبخند آمرزشیست...
نخست
دیرزمانی در او نگریستم
چندان که چون نظر از وی بازگرفتم
در پیرامون من
همه چیزی
به هیأت او در آمده بود.
آنگاه دانستم که مرا دیگر
از او
گریز نیست...
(احمد شاملو- از کتاب: آیدا، درخت و خنجر و خاطره)
2- بعد از کنسرت، دوستم دستمو کشید و دوید به سمت نوازندهی، تو فکرکن " تار"، و شروع کرد به تعریف و تملق.
- استاد، عالی بود! استاد، لذت بردیم! استاد، قربونتون برم! استاد، فداتون بشم... استاد، از شدت لذت در تمام مدت تکنوازیتون گریه میکردم و...
استاد البته خیلی خوب ساز میزنه و تو کار خودش هم نسبتا" معروفه.
دور استاد داشت شلوغ میشد که دوستم خواهش که نه، التماس کرد که چطوری بفهمم هر وقت در محفلی، جایی میزنید من هم باخبر بشم؟
خوب، اجازه کنسرت که تند تند نمیدن. سالی، فوقش ششماهی یکبار. بنابراین هنرمندا بیشتر در محافل خصوصی و نیمه خصوصی برنامه اجرا میکنن.
زنها و دخترها دور استاد حلقه زده بودند و دیگه صدا به زور به گوش میرسید.
استاد که با دست برای خودش گارد گرفته بود، با بزرگواری گفت شمارهتونو بدین خبرتون میکنم. دوستم از خوشحالی داشت پس میافتاد.
به علت شلوغی نه میشد دست در کیف کرد و کاغذ خودکار درآورد و نه استاد ظاهرا موبایل داشت که شماره توش سیو کنه. ناگهان دیدم دوستم گفت:
شماره این دوستمو میدم که رُندتره و داد. استاد شماره رو پیش خودش تکرار کرد و سپس در حالیکه به خانمها لبخند میزد مشغول باز کردن راه از بین جمعیت شد. با اینکه معمولا من زیاد عادت ندارم علاقهمو به هنر هنرمندی مثل دوستم نشون بدم، ته دلم خوشحال بودم که اگه برنامهای شد من زودتر از اون باخبر میشم و سورپریزش میکنم.
گذشت و گذشت تا حدود یکماه بعد، استاد تلفن زد.
- شما دوست همون خانمید؟ اسمتون چی بود؟ هم اسم خودم و هم اسم دوستمو گفتم.
- داشتم به طور اتفاقی دفترچه تلفنمو ورق میزدم چشمم افتاد به شماره شما. فردا شب در جایی برنامه داریم دیدم شما هم دوست دارید بیایید گفتم بهتون خبر بدم.
- لطف کردید. محلش کجاست؟
- خونهی یکی از دوستامون، خانمش رفته مسافرت و جون میده برای اینجور برنامهها. خوش میگذره.
کمی جا خوردم .
- راستش باعرض معذرت مطمئن نیستم بتونیم بیاییم. فکر کنم دوستمم نتونه. اگر زودتر خبر میدادید شاید جور میکردیم.
یهو صمیمیتر شد:
ـ د ِ نشد دیگه! باید بیایید. برای فردا خانم کم داریم.
- ببخشید، منظورتونو نمیفهمم.
خودشو یه خورده جمع کرد، سرفهای عصبی کرد و گفت
- منظورم، منظورم اینه که خوب اگه خانوما تو جلسه باشن آدم انگیزهی نوازندگی بیشتر داره.
امروز به هر خانمی که زنگ زدم نبود. گفتم شما دوتا حتما میآیید.
نمیخواستم باور کنم که چی میشنوم. با لحن جدی گفتم.
- من که اصلا نمیتونم، به دوستم میگم اگه تونست بیاد.(همون لحظه تصمیم گرفتم یا بهش نگم یا توصیه کنم نره)..
شروع کرد اصرار که آخه یک دونه خانم کمه و...
بهروی خودم نیاوردم و با احترام خداحافظی کردم.
تا یکربع گیج میزدم که این چه جور حرف زدن بود!
دلم نیومد به دوستم نگم.
اصلا باور نکرد. به من گفت تو بدبینی. استاد امکان نداره اینجوری حرف زده باشه. حتما خیالاتی شدی! هزاران دختر و زن آرزوی همنشینیشو دارن اونوقت گیر بده به من و تو؟! و کلی دعوام کرد.
استاد هفتهی بعد دوباره زنگ زد و اصرار که جمعه ظهر در باغی جمعن و او قول داده چند نفر، بیشتر خانوم هم با خودش ببره . استخر هم هست، یادمون نره مایو ببریم. فلان نوازنده و خواننده هم هستن و...
من از ترس دوستم هنوز نمیتونستم باور کنم که درست متوجه شدم جریانو... برای اینکه دعوامون نشه، گفتم باشه. اومدم قطع کنم که گفت آدرس نمیپرسی؟ پرسیدم. گفت اگر خانوم باحال دیگری مثل خودمون میشناسیم با خودمون ببریم.
باز به دوستم گفتم. گفت بریم! گفتم من امکان نداره بیام. از نوع حرفزدنش خوشم نیومد.
- اصلا فکر نمیکردم اینقدر قضایا رو برای خودت بزرگ کنی. از استاد جنتلمنتر من ندیدم. حتما منظوری نداشته.
من نرفتم و او هم تنها نرفت و کلی به من غر زد که من تنهایی روم نشد برم اگه تو اومده بودی رفته بودیم و ...
یکی دوبار دیگه تلفن زد و یه جوری پیچوندمش تا بار دیگر که این دفعه فکر کنم مست بود.
- چرا اینقدر با من نامهربونید و افتخار نمیدید؟ مگه شماره نداده بودید که خبرتون کنم. از مردا میترسید؟
- منظور دوستم مجالس رسمیتر و جدیتر بود. و فقط به خاطر هنربرگزار بشه و نه خوشگذرونی. وگرنه همه مرد باشن من یا دوستم تنها زن مجلس. ترس نداره که!
- بیا و با ما به از این باش عزیزم!
طاقتم طاق شد با عصبانیت گفتم:
- ببخشید آقای ... محترم من شوهر دارم. دوستمم شوهر داره. اگر دوستم شماره داده فقط و فقط به خاطر استفاده از هنر نوازندگی شما بوده و بس.
با لحن سرخوشانهای گفت:
- ای بابا، شوهر دارید که دارید، با شوهرتون کار ندارم با خودتون...
هر چی از دهنم در اومد بهش گفتم. گفتم دیگه حق نداره بهم زنگ بزنه.
گوشی رو گذاشتم و به حماقت خودم که چرا از اول همین کارو نکردم و به حرفهای سادهدلانهی دوستم گوش دادم لعنت فرستادم.
حضور کسی رو پشتم حس کردم. دیدم سیبا با قیافهی سوالی داره نگام میکنه. نگو از وسطای تلفن اومده خونه و به خاطر بلند حرف زدنم متوجه نشدم. کی بود؟ چی می گفت؟
جریان رو سربسته تعریف کردم. خیلی عصبانی شد و دوسهتا فحش آبدار بهش داد.
گذشت و گذشت تا اینکه چندین ماه بعد در محفل موسیقییی، دیدم جناب استاد هم حضور دارن. تو اون شلوغ پلوغی اومد از جلوی من رد بشه که بره تو قطعهی هنرمندا... ببخشید تو "قسمت هنرمندا" در ردیف اول بشینه، با نگاه شیطنتباری به من سلام کرد. من هم باهاش سلام علیک کردم و به سیبا معرفیش کردم. سیبا هم که اسمشو یادش رفته بود دست محکمی باهاش داد و سلام علیک و...
وقتی استاد موسیقی مینواخت سیبا رو دیدم که از شدت لذت کله تکون میده و رفته تو حال. چیزی نگفتم تا برنامه تموم شد و اومدیم خونه.
ـ میدونی کی بود تار میزد؟
- آره، چقدر قشنگ میزد. همون آقای ... بود دیگه..
با خنده گفتم:- خوب این همون بود که تلفن میزد و مزاحم میشد و تو آخرین تلفنشو شنیدی...
انگار برق سهفاز گرفتنش. با چشمهای گرد شده و صورت سرخ از عصبانیت پرسید:
- و تو چطوری باهاش سلام علیک کردی و تازه منو بهش معرفی کردی؟
من احمقو بگو چه دستی باهاش دادم و خوش و بش هم کردم!!!
- خوب چیکار باید میکردم؟ یه سیلی میزدم تو صورتش و جیغ و داد راه مینداختم ومجلسو به هم میریختم؟
- نه خوب... اما حداقل بهش اخم میکردی و جواب سلامشو نمیدادی... ئه ئه!! منو چرا بهش معرفی کردی؟!!!
- خواستم بگم یه همچین شاخ شمشادی دارم تا بمیره! در ضمن، اگربهت میگفتم تو نمیتونستی از صدای موسیقی اونشب لذت ببری و حتم دارم میومدی خونه.
- لوس نشو.... از اینکارت خوشم نیومد/
و سیبا تا سه روز با من حرف نزد....
3- کارگردان نسبتا" معروف در ژانر معنا گرایی از طریق دوستم کاری برام داشت. دوستم گفت خیلی آدم خوب و خوشحسابیه. در ضمن افتخاریه باهاش کار کردن. اونموقع مسافرت دو روزهای برام پیش اومده بود. جناب کارگردان در طی این دو روز بیش از ده بار بهم زنگ زد (و هر بار هم خواست براش سوغاتی هم ببرم). میگفت قراره سالها باهم همکاری کنیم و هرچه زودتر شروع به کار کنم بهتره. قراری گذاشتیم و برای اولین بار دیدمش( وقتی با آژانس سر قرار میرفتم شش بار تلفن زد) سوغاتی هم براش بردم(کوفتش بشه). آقای کارگردان توضیح داد که چی میخواد و گفت فلان قدر هم پول بهم میده. حرفی از قرارداد نزد. دوستم گفته بود زیاد پاپی قرارداد نشم چون عصبانی میشه کسی به خوش حسابیش شک کنه.
هر بار کارش را با آژانس براش میبردم و هر بار قبلش بیش از 20 بار زنگ می زد که کارها چطور پیش میره. کارش طوری بود که به جز نوشتن متن باید روزی چند ساعت در اینترنت برایش جستجو هم میکردم و کلی خستهم میکرد. همه رو بهش سر موقع تحویل دادم.
چند مرحله که گذشت و کارش رو غلطک افتاد یهو ارتباط تلفنیش قطع شد. بدون حتی یک تشکر خشک و خالی. بدون یک تومان حقالزحمه!
دوستم گفته بود خوشش نمیاد کسی بهش زنگ بزنه و مزاحمش بشه. ای میل زدم جواب نداد... چارهای نبود، هفتهی بعد دوسهبار براش زنگ زدم و هر بار گفت که قطع کنم بهم زنگ میزنه. اساماس زدم که آقای فلانی! این رسمش نیست... بالاخره من نفهمیدم کارم چطور بود؟(روم نشد از حقالزحمهای که قولش رو بهم داده بود حرفی، اساماسی، بزنم) جواب داد منتظر تلفنم باش.
و نزد. یک ماه، دوماه، سهماه....
شش ماه بعد دوستم با خوشحالی زنگ زد که آقای فلانی، خیلی از کارت خوشش اومده، کلی باعث موفقیتش شدی و... حالا یه کار دیگه باهات داره و چون خودش غرور داره روش نشد بهت زنگ بزنه. تو بهش زنگ بزن و کمپلیمان بگو تا این کارم بهت بده.
گفتم: بهت نگفت که چطور روزها غرورشو زیر پا میگذاشت و روزی صدبار زنگ میزد که کاراشو راه بندازم؟ بهت نگفت آخرش حتی یه تشکر خشک و خالی هم نکرده؟
گفت: عیب نداره. کار کردن باهاش باعث افتخار آدمه. کاش من کاری بلد بودم و درکنارش کار میکردم. تجربه اندوزیه!
گفتم: اما من هیچ احساس افتخاری باهاش بهم دست نمیده. تنها احساسم حماقت و استثماره! میدونی چند ساعت شبا بیدار میموندم و چقدر از جیب خرج اینترنت و پول آژانس دادم؟
گفت: میده به کسی دیگه اینکارو ها... از کفت میره.
گفتم مبارک اونی باشه که ازش خوشش میاد. من که دیگه حتی از فیلماشم متنفر شدم!
هههه! آقای معنا گرا!
و اینطور شد که خیلی چیزها از کفم رفت:)
4- خیلی چیزهای دیگر از هنرمندان دیگر دیدم و شنیدم تا یاد گرفتم باید هنر هنرمند رو از شخصیتش جدا کنم تا بتونم از هنرش لذت ببرم.
هنرمندا هم هر چقدر هنرشون باارزش باشه آدمن. پسر پیغمبر که نیستن(پسرای پیغمبر هم دهتا دهتا و به قولی صدتا صدتا زن میستاندند) تازه اینا چون دستشون خیلی بازتره و کلی آدم دور و برشون جمع میشن آمادهترن برای بد بودن!
5- برای همین جا هیچ جا نخوردم از این نوشتهی یدالله رویایی در مورد احمد شاملو. ارزش شعرهای شاملو هم برام کم نشد. حتی شعرهایی مثل شعر بالا که برای آیدا گفته.
البته از کار یدالله رویایی هم هیچ بدم نیومد و مثل بعضیا رگ گردنم هیچ متورم نشد. خاطرهای تعریف کرده. و ما میفهمیم که هیچکس مقدس نیست...
6- ناگفتههای انقلاب 57...
7- داشتیم آلبوم خانوادگیاش رو ورق می زدیم. عکسهای قدیمی سیاه سفید در سهگوشهای طلایی در آلبوم کاغذی مشکی. عکس مردی تنومند و قدبلند با کتی چارخونه در کنار همسر ریزنقش و بچههای قد و نیمقد توجهمو جلب کرد.
این آقا کیه؟ فامیله؟
آه بلندی کشید...
- آقا جمال از دوستهای قدیمی پدرم بود. اهل هیچ فرقهای نبود. برعکس ظاهرگنده و خشنش خیلی مهربون و بامحبت بود. مغازه داشت و روزی حلالی برای زن و بچههاش درمیآورد.به هر کی هم پول نداشت تخفیف میداد . روز 22 بهمن 57 دربین راه به سمت مغازه در میدون اصلی شهر به تظاهر کنندهها برمیخوره. ناگهان یکی داد میزنه این ساواکیه بگیرینش... هر چی آقا جمال داد میزنه به خدا من ساواکی نیستم و یکی دو نفر هم که میشناختنش میرن به کمکش اما تا میرسن زیر مشت و لگد مردم له شده بوده بدون اینکه از خودش هیچ دفاعی بکنه.
فکر کردم درسته مردم اگه با هم متحد شن نیروی عظیمی میشن. اما اگه فکر پشت کاراشون نباشه به هیچ دردی نمیخوره. یک نیروی بزرگ کور!
8- از درگذشت احمد بورقانی خیلی متاسف شدم. اونایی که میگن راستها با اصلاحطلبها هیچ فرقی ندارن برن راجع بهش بخونن و کارهایی که برای آزادی بیان کرده...
یادداشتهای علی مزروعی.... در سوگ بورقانی
محمدعلی ابطحی: احمد بورقانی بی خش ترین آدمی که شناختم...
مسعود بهنود: در رثای احمد بورقانی...
ابراهیم نبوی: اسمش احمد بود، احمد بورقانی...
حتی
مسعود دهنمکی: خداحافظ شلمچه و خداحافظ بورقانی
9- سایت ادبی فرهنگی اثر...
10- بحث خوبی در سایت بالاترین راه افتاده در مورد کمبود توالت و مستراح عمومی در خیابونهای شهرهای ایران. این مسئله واقعا برای خودش معضلی شده. یکی از دوستام اصلا به خاطر کمبود توالت و این که کلیهاش طوری بود که باید هر یکی دوساعت میرفت دستشویی و تو خیابونها از دستشویی عمومی معمولا خبری نیست، از ایران رفت!
چند آقا و خانم رو میشناسم که اونا هم دچار این مشکلن و گاهی که توالت گیرشون نمیاد تو شلوارشون جیش میکنن و خیس و سرمازده میرن خونهشون.
اسم توالت و مستراح برای ما تابو شده. گاهی حتی خجالت میکشیم بگیم ما دستشویی داریم.
به مطب و درمانگاه و بیمارستان هم که میری میگن باید بیمارمون باشی تا بذاریم از توالت استفاده کنی. توالتهای پاساژها اغلب قفل شدن و کلیدشو فقط مغازهدارای همون پاساژ دارن. و به مردم معمولی اجازه استفاده رو نمیدن؟
خیلیها موقع خرید و انتخاب جنس و خیلیها موقع ترس از چیزی جیششون میگیره. خیلیها به خاطر سلامتیشون مجبورن روزی چند لیتر آب بخورن و تندتند باید برن کلیههاشونو تخلیه کنن. اصلا چرا بهانه بیاریم. آدم روزی چهار پنج بار باید بره دستشویی، تعارف هم نداریم.
نمیتونیم هم به خاطر دستشویی مرتب بریم خونه.
شهرداران، بزرگان، آقایان، رجلان، مراجع تقلید عزیز، اسمشومبر جان ، ما در معابر عمومی دستشویی میخواهیم. تمیزشو هم میخواهیم! مفهومه؟
البته نه فعلا اینقدر اُپن ...
11- کروبی، کسی که میخواست ماهی 50 هزار به ما بده و ما گفتیم نخیر! احمدینژاد بیشتر میده!
12- وبلاگ زمزمههای دختر سافو نوشتهی مانا آقایی رو تازه کشف کردم...
13- اینم سایت جبهه ملی برای دوستدارانش...
14- لاغر در حیاط دیوانهخونه ش چه میکنه!
15- ماهک، دختری با سوتین صورتی ....
شنبه، بهمن ۲۰، ۱۳۸۶
سهشنبه، بهمن ۱۶، ۱۳۸۶
فرهود آذرسینا آزاد باید گردد...
1- پیرزنان محلهی ما برای آزادی و بازگشت فرهود آذرسینا به وطن یک طومار تهیه کردن به چه گندگی!
زنان محلهی ما از فرهود دعوت کردن بعد از ورودش به ایران مدتی مهمان محلهی ما باشه.
و برای سوار شدن به آسانسورهمراه او، از الان ثبت نام کردن!!!
(شتران(بعضی از آقایون منظورمه) در خواب بینند پنبه دانه:) ) .
2- آقا، من از همین تریبون اعلام میکنم که انتخابات امریکا رو تا اطلاع ثانوی تحریم میکنم!
(اطلاع ثانوی یعنی تا وقتی مقیم آمریکا نشدهام:))
3- سیبا با اینک کلید داشت زنگ زد. میخواست منو سورپریز کنه. تا درو باز کردم دسته گل روبان زدهی عجیبی رو بهم تقدیم کرد.
تا چند ثانیه مخم کار نکرد. دستهگلی سبز و بانشاط بود با گلهایی قرمز توپ مانند... خیلی آشنا میزد....
سبزی خوردن بود با تربچهنقلیهای فراوان...
قیمتش این روزها چند برابر شده.کیلویی 1500 تومن ناقابل(البته سبزیفروش سر کوچهی احمدینژاد اینا ممکنه به قیمت سابق بدن. آدرس سر کوچهشونو کی داره؟)
سیبا خودش گلهایش را پرپر کرد و شستشو داد و با شام شب که یک کتلت من درآوردی و ماستخیار و سالاد شیرازی بود نوشجان فرمودیم! جای همگی خالی!
کتلت من درآوردی:
گوشت چرخکرده+ پیاز رنده شده+ سویای از پیش خیساندهشده و آبگرفته+ آرد نخودچی+ یک عدد تخممرغ+ نمک+فلفل+زردچوبه+ادویه+پودرسیر که حسابی مشت و مالش دادم و در روغن سرخش کردم.(حق خوردن برای من و سیبا محفوظ!)
ماستو خیار:
خیار قلمی ریزخورد کرده+ پیاز ریزخوردکرده+ کمی پونه یا نعناع یا آویشن یا هر سبزی معطر دیگر+فلفل+ نمک+پودر سیر+ ماست
سالاد شیرازی:
خیار قلمی ریز خوردشده+ پیاز ریزخوردشده(تا اینجاش با مواد ماستوخیار یکی بود. بعد جداشون کردم)+ گوجهفرنگی ریز خورد شده+ نمک+فلفل+ آبنارنج یا آبلیو یا آبغوره. من توش جوانهی ماش هم ریختم
این بود برنامهی آشپزی امروز... حالشو ببرید!
http://z8un.com
زنان محلهی ما از فرهود دعوت کردن بعد از ورودش به ایران مدتی مهمان محلهی ما باشه.
و برای سوار شدن به آسانسورهمراه او، از الان ثبت نام کردن!!!
(شتران(بعضی از آقایون منظورمه) در خواب بینند پنبه دانه:) ) .
2- آقا، من از همین تریبون اعلام میکنم که انتخابات امریکا رو تا اطلاع ثانوی تحریم میکنم!
(اطلاع ثانوی یعنی تا وقتی مقیم آمریکا نشدهام:))
3- سیبا با اینک کلید داشت زنگ زد. میخواست منو سورپریز کنه. تا درو باز کردم دسته گل روبان زدهی عجیبی رو بهم تقدیم کرد.
تا چند ثانیه مخم کار نکرد. دستهگلی سبز و بانشاط بود با گلهایی قرمز توپ مانند... خیلی آشنا میزد....
سبزی خوردن بود با تربچهنقلیهای فراوان...
قیمتش این روزها چند برابر شده.کیلویی 1500 تومن ناقابل(البته سبزیفروش سر کوچهی احمدینژاد اینا ممکنه به قیمت سابق بدن. آدرس سر کوچهشونو کی داره؟)
سیبا خودش گلهایش را پرپر کرد و شستشو داد و با شام شب که یک کتلت من درآوردی و ماستخیار و سالاد شیرازی بود نوشجان فرمودیم! جای همگی خالی!
کتلت من درآوردی:
گوشت چرخکرده+ پیاز رنده شده+ سویای از پیش خیساندهشده و آبگرفته+ آرد نخودچی+ یک عدد تخممرغ+ نمک+فلفل+زردچوبه+ادویه+پودرسیر که حسابی مشت و مالش دادم و در روغن سرخش کردم.(حق خوردن برای من و سیبا محفوظ!)
ماستو خیار:
خیار قلمی ریزخورد کرده+ پیاز ریزخوردکرده+ کمی پونه یا نعناع یا آویشن یا هر سبزی معطر دیگر+فلفل+ نمک+پودر سیر+ ماست
سالاد شیرازی:
خیار قلمی ریز خوردشده+ پیاز ریزخوردشده(تا اینجاش با مواد ماستوخیار یکی بود. بعد جداشون کردم)+ گوجهفرنگی ریز خورد شده+ نمک+فلفل+ آبنارنج یا آبلیو یا آبغوره. من توش جوانهی ماش هم ریختم
این بود برنامهی آشپزی امروز... حالشو ببرید!
http://z8un.com
یکشنبه، بهمن ۱۴، ۱۳۸۶
بسی رنج بردم در این سال سی...
چند تا سوال دارم از اونایی که فعالانه تو انقلاب 57 شرکت کردن.
آیا واقعا شما رژیم رو عوض کردین که اینا بیان و بچسبن به حکومت؟
. قیافههای تظاهرکنندهها اینطوری نشون نمیده. یعنی خیلی از شعاردهندههایی که فیلمشونو میبینم اگه امروز بودن با اون ریخت و قیافه توسط گشتها دستگیر میشدن
آیا درسته (طبق فیلمایی که تو تلویزیون این روزها نشون میدن) که اساس شعارها در یک انقلاب مرگ بر یکنفر باشه؟ یعنی با مردن شاه همه چیز درست میشد؟ و وقتی مرد درست شد؟
چی شد یهو به شعار اتحاد اتحاد اتحاد ای ملت ما با هم متحد میشویم تا برکنیم ریشهی استبداد، که همه چپیها هم میخوندنش، یهو درود برخمینی هم بهش اضافه شد...
یعنی چی شد همه رفتن زیر پرچم یک نفر. فکر کردن اینو به عنوان رهبر میاریم بعد ازش عنوانشو میگیریم؟
و یه سوال دارم از اونایی که عین زالو چسبیدن به حکومت.
آیا شما واقعا فکر میکنید مردم انقلاب کردن که شما بیایید سر کار! و تو این 29 سال خونشونو تو شیشه کنید و هر چی شما میگید باشه و کسی هم حق اعتراض نداشته باشه؟
چرا یکی از اون خوبخوباتون که جدیدا برای انتخابات حرفای قشنگ قشنگ میزنه نمیگه بابا مردم انقلاب نکردن که ما آخوندا و مذهبیها- چه از نوع راست چه اصلاحطلب- بیاییم بشینیم رو گردهی ملت؟
من که دارم میبُرم! ...
چی شد که اینطوری شد!
پ.ن.
چند ماه پیش با همسر یکی از شهدای جنگ ایران و عراق در تلویزیون مصاحبه میکردن. زن روستایی زحمتکش با صورت آفتابسوخته و پیراهن و روسری گلدار نسبتا کهنه. از اخلاق خوب و شجاعت شوهرش میگفت و از خودش که یکتنه با کار کشاورزی روی زمین کمآب شش هفت بچه یتیم رو بزرگ کرده. ضمن تشکر و احساس افتخار به خاطر داشتن حکومت اسلامی به زبان بیزبانی میگفت دولت هم کوچکترین کمکی به اون نکرده.
چند میلیمتر از گردن آفتابسوخته و سبزهاش از زیر روسری معلوم بود. تمام مدت مصاحبه اون قسمت از گردنشو شطرنجی کرده بودن.
دلم برای زنه خیلی سوخت. دیدم اینا به هیچکس رحم نمیکنن.
http://z8un.com
آیا واقعا شما رژیم رو عوض کردین که اینا بیان و بچسبن به حکومت؟
. قیافههای تظاهرکنندهها اینطوری نشون نمیده. یعنی خیلی از شعاردهندههایی که فیلمشونو میبینم اگه امروز بودن با اون ریخت و قیافه توسط گشتها دستگیر میشدن
آیا درسته (طبق فیلمایی که تو تلویزیون این روزها نشون میدن) که اساس شعارها در یک انقلاب مرگ بر یکنفر باشه؟ یعنی با مردن شاه همه چیز درست میشد؟ و وقتی مرد درست شد؟
چی شد یهو به شعار اتحاد اتحاد اتحاد ای ملت ما با هم متحد میشویم تا برکنیم ریشهی استبداد، که همه چپیها هم میخوندنش، یهو درود برخمینی هم بهش اضافه شد...
یعنی چی شد همه رفتن زیر پرچم یک نفر. فکر کردن اینو به عنوان رهبر میاریم بعد ازش عنوانشو میگیریم؟
و یه سوال دارم از اونایی که عین زالو چسبیدن به حکومت.
آیا شما واقعا فکر میکنید مردم انقلاب کردن که شما بیایید سر کار! و تو این 29 سال خونشونو تو شیشه کنید و هر چی شما میگید باشه و کسی هم حق اعتراض نداشته باشه؟
چرا یکی از اون خوبخوباتون که جدیدا برای انتخابات حرفای قشنگ قشنگ میزنه نمیگه بابا مردم انقلاب نکردن که ما آخوندا و مذهبیها- چه از نوع راست چه اصلاحطلب- بیاییم بشینیم رو گردهی ملت؟
من که دارم میبُرم! ...
چی شد که اینطوری شد!
پ.ن.
چند ماه پیش با همسر یکی از شهدای جنگ ایران و عراق در تلویزیون مصاحبه میکردن. زن روستایی زحمتکش با صورت آفتابسوخته و پیراهن و روسری گلدار نسبتا کهنه. از اخلاق خوب و شجاعت شوهرش میگفت و از خودش که یکتنه با کار کشاورزی روی زمین کمآب شش هفت بچه یتیم رو بزرگ کرده. ضمن تشکر و احساس افتخار به خاطر داشتن حکومت اسلامی به زبان بیزبانی میگفت دولت هم کوچکترین کمکی به اون نکرده.
چند میلیمتر از گردن آفتابسوخته و سبزهاش از زیر روسری معلوم بود. تمام مدت مصاحبه اون قسمت از گردنشو شطرنجی کرده بودن.
دلم برای زنه خیلی سوخت. دیدم اینا به هیچکس رحم نمیکنن.
http://z8un.com
جمعه، بهمن ۱۲، ۱۳۸۶
شب بود، زمستان بود خیابان بود...
1- شب بود، خیابان بود، زمستان بود
بوران بود ، سرمای فراوان بود...
نه... نمی خوام شعر فریدون فرخزادو بخونم... میخوام یه خاطره از چند شب پیش بنویسم....
کلاه بر سر و شال از سوز سرما و برف پیچیده بر دور گردن و دهان و دماغ، از سمت شرق خیابون میرفتم به سمت جنوب که ناگهان بنز نیروی انتظامی با سرعت از پایین اومد و درست کنار من توقف کرد. مرد مأموری که کنار راننده نشسته بود عین عقاب از ماشین پیاده شد و دوید.
بیاختبار ایستادم. اومده منو بگیره؟ سرمو که بالا آوردم یه دونه برف رفت تو چشمم. برای یک لحظه چشمم بسته شد... چشم که باز کردم دیدم مأمور کنار من نایستاده و هنوز میدوه به طرفی که دو دختر چهارده پانزده ساله سر به پایین از سوز سرما، برعکس راه من ، از طرف پایین به طرف بالای خیابان میرفتند. به دخترها نگاه کردم. کیف پر از کتاب، کلاسوراشون و طرز تندتند راه رفتنشون نشون میداد از کلاس تقویتی برگشتن که همون نزدیکیها بود. هر دو مقنعه مشکی سرشون بود و پالتویی نه چندان کوتاه. گیرم پالتوی یکیشون یک وجب بالاتر از زانو بود. گیرم به اندازهی وجب شیرعلیقصاب. اما شلوارش گشاد و بلند بود. یعنی اونقدر این دو لاغربودن و هیکلشون دخترونه بود که نمیشد هیچ جور وصلهی تبرج روشون چسبوند. حتی یه کم هم آرایش نداشتن و وقتی از نزدیک دیدمشون حتی زیر ابرو برنداشته بودن. ولی بینهایت زیبا بودن و معصوم. به ماشین پلیس نگاه کردم، دو فاطی کوماندو از در عقب ماشین پیاده شده بودند و منتظر شکارشون بودن.
من متوجه نشدم توی این برف و بوران و تو این تاریکی شب چطور این دختر رو دیده بودن. از رنگ شلوار جین آبی روشنش؟ از کجا این طفلیها رو تعقیب کرده بودن؟ جلو کلاس تقویتی کشیک کشیده بودن و دنبال طعمه تا اینجا اومده بودن که خلوتتره؟ باید کاری کنم!
مرد دو دختر رو به زور کنار ماشین آورد. من هم رفتم جلو. دو دختر مثل دو جوجه میلرزیدن. از سرما یا از ترس یا از هر دو...
خواستم با عصبانیت بگم زنیکهی احمق! از دهنم به مهربونی دراومد: خواهر! این که لباسش هیچ عیبی نداره!
خواهر زینب دختر پالتو کوتاه رو هل میداد توی ماشین و دختر انگار که یخ زده بود. با التماس به دهن من خیره شد. گفتم: خانوم جون! الان ساعت نُه ِ شبه بذار اینا برن خونهشون. الان خانوادهشون نگرانشون میشن. لباسشون که پوشیدهست! جاییشون که معلوم نیست! شلوارشم هم که گشاده. زینب با عصبانیت پالتوی دختر رو با دست کشید و داد زد: تو اینو میگی خوبه!!! دوباره دختر رو هل داد تو: به تو میگم برو تو، نذار دستم روت بلند شه. گفتم ای وای چی میگی خانوم؟ عین برگ گلن!
زینب عصبانیتر شد: تو رو سننه! به تو چه اصلا؟
دخترا با نگاه التماسآلودی نگاهم میکردن. هر چه با زینب حرف زدم فایدهای نداشت. گفت: باید ببرم آدمشون کنم. گفتم: خانوم جون، اینا آدمن! خواستم بگم عین بچههاتن اینا، گفتم بذار یه کم احساس جوونی کنه بلکه دلش به رحم بیاد. - فکر کن اینا خواهر کوچکتن. ببین چقدر معصومن!
- من میکشتمشون اگه خواهرای جلفی مثل اینا داشتم! تازه تو خودت هم که کلی مسئله داری. کلاه شال سرته! پالتوت چرا دکمههاش تا پایین نیست؟
- خانم عزیز اگه پالتو تا پایین دکمه داشت چهجوری از روی جوی آب بپرم؟
- بسه دیگه! برام بلبلزبونی نکن عوضی!
زنیکه به من گفت عوضی!
میدونستم جا ندارن که منو ببرن. طعمهشونو انتخاب کرده بودن!
مرد حدود شصت ساله و سفید مویی به جمعمون اضافه شد. پشتیبانی داد زد خانوم مگه اینا چشونه؟ بذار برن. من ضمانتشون رو میکنم!
فاطیکماندو دوست زینب اومد جلو و دهنشو عین .... باز کرد. آقا شلوغش نکن! تو کی هستی که بخوای ضمانت اینا رو بکنی؟! برو اونور بذار باد بیار! وگرنه خودت رو هم میبریم. مرد لاالله الا اللهی گفت...
مرد مأمور کاری نمیکرد. فقط مواظب بود دخترا در نرن. اما بیچاره شوکه شده بودن و هیچ حرکتی نمیکردن.
زینب به فاطی گفت بره عقب سوار شه، سقلمهای به پهلوی دخترک زد و گفت:
- سوار شو! اگه نشی همچین میزنم تو دهنت پر خون شه و دندونات بریزه تو دهنت.اگه یه نفر دیگه مث اینا(من و اون مرد رو نشون داد) جمع شن نعشت میرسه کلانتری ها... دختر از ترسش دولا شد که سوار ماشین شه بدون اینکه بتونه حتی یه کلمه حرف بزنه. اما هنوز داشت منو نگاه میکرد که آیا میتونم براش کاری کنم. دلم ریش شد.
داد زدم سوار نشو دختر جون... خانم اینا رو از این سن کم کلانتری نبر! برای خودتون بد میشه! ببین کی گفتم... نذار براشون این مسائل عادی بشه.
منظورمو گرفتن همه. زینب و فاطی هر دو با غیض بهم گفتن خفهشو ....! تو دلم گفتم خودتون خفه شید ....ها !
-اقلا بذارید یه زنگ بزنه به مادرش. دختر جون شمارهخونتونو بلند بهم بگو! دختر اومد بگه که زینب عین قرقی نشست کنارش و فحشی به من دادو دستور حرکت داد. ماشین تو اون برف پرگاز حرکت کرد.
دوستش مات برجای مونده بود. نبردنش که جاشون تنگ نشه وگرنه اینم میبردن.
- شمارهشونو داری همین الان به خونهشون زنگ بزنیم؟
- نه تازه تو کلاس باهاش آشنا شدم. مسیرمون تا یه مقدار با هم بود. نه شمارهشو دارم و نه آدرسشو... و غمگین رفت...
مرد هم سری تکون داد و فحشی داد و رفت.
من مونده بودم که گناه دخترک چی بود؟ گناه همهی دخترکان خوب و زیبای مملکتم چیه که برای هر چیز کوچک معمولی و عادی باید حساب پس بدن!
آیا این دختر برای چند روز آینده فکرش آزاده برای درس خوندن؟ و فکر میکردم به کینهای که در سینهی این دختران رشد میکنه... و به این مأموران به ظاهر معذور! تا چقدر آدم میتونه در مأموریتهاش معذور باشه...
2- آیا این تأیید نکردن صلاحیت اصلاحطلبها باعث میشه که بالاخره تصمیم بگیرن اصلاحنطلب بشن و فکر کنن که حکومت فعلی ایران اصولا قابل اصلاح نیست!؟
3- امروز داشتم فکر میکردم تموم خصوصیاتی که یه منجی موعود داره به طور کاملش در احمدینژاد هست!
یعنی ممکنه واقعا امام زمان ظهور کرده و ما نمیدونیم؟
پ.ن.
گفته بودن منجی سوار خر میاد. احمدینژاد هم که سوار خر مراده.
گفته بودن منجی همه جا رو پر از عدل و داد میکنه که احمدینژاد شدیدا کرده.
گفته بودن منجی به همهی شهرها سر میزنه و مشکلات مردمو حل میکنه که اینم کرده.
گفته بودن عین حضرت علی ریزنقشه . بخصوص که سالها در چاه جمکران دور از نور آفتاب زندگی کرده. که الحمدالله این خصوصیت هم داره.
دور سرش باید هاله داشته باشه که اینم داره.
...
فقط نشون دادن عکس اماما گناهه که نمیدونم چرا رسانهها اینو رعایت نمیکنن!
4- تبریک و تسلیت! دهه زجر شروع شد!
5- از بازی محشر آزیتا حاجیان در نقش مش دریا در سریال ساعت شنی خیلی لذت بردم. با اون لهجهی قشنگ لُریش...
فکر میکنم میشه یه فیلم خوب راجع به خود مش دریا درآورد.
6- یکی از خرافاتیترین و مزخرفترین سریالهای تلویزیونی سریال کلید اسراره که مسلمونهای کشور ترکیه ساختنش.
اما خوب که فکر کنی سگش میارزه به بیشتر سریالهای ما. اقلا زنا جلوی شوهرشون و تو خواب روسری نمیپوشن و یه مرد غش میکنه میتونن بلندشون کنن و عین زنای سریالهای ایرانی مثل ماست واینمیستن تماشا کنن.
7- چقدر از بسته شدن مجلهی زنان متاسف شدم و چقدر دلم برای شهلا شرکت و کلا برای خودمون میسوزه که اینقدر بیچارهایم که حق نداریم یه مجله درست حسابی مختص زنان هم داشته باشیم. مطلب استشهادی بهانه بود. اما مگر خحالت میکشن از اینکه دارن نیروهای استشهادی تربیت میکنن؟
8- میخوام طرفدار تیم ختافه (Khettafeh)بشم. اسمش خیلی کلاس داره:)
.....
http://z8un.com/archives/2008_02.html#002062
بوران بود ، سرمای فراوان بود...
نه... نمی خوام شعر فریدون فرخزادو بخونم... میخوام یه خاطره از چند شب پیش بنویسم....
کلاه بر سر و شال از سوز سرما و برف پیچیده بر دور گردن و دهان و دماغ، از سمت شرق خیابون میرفتم به سمت جنوب که ناگهان بنز نیروی انتظامی با سرعت از پایین اومد و درست کنار من توقف کرد. مرد مأموری که کنار راننده نشسته بود عین عقاب از ماشین پیاده شد و دوید.
بیاختبار ایستادم. اومده منو بگیره؟ سرمو که بالا آوردم یه دونه برف رفت تو چشمم. برای یک لحظه چشمم بسته شد... چشم که باز کردم دیدم مأمور کنار من نایستاده و هنوز میدوه به طرفی که دو دختر چهارده پانزده ساله سر به پایین از سوز سرما، برعکس راه من ، از طرف پایین به طرف بالای خیابان میرفتند. به دخترها نگاه کردم. کیف پر از کتاب، کلاسوراشون و طرز تندتند راه رفتنشون نشون میداد از کلاس تقویتی برگشتن که همون نزدیکیها بود. هر دو مقنعه مشکی سرشون بود و پالتویی نه چندان کوتاه. گیرم پالتوی یکیشون یک وجب بالاتر از زانو بود. گیرم به اندازهی وجب شیرعلیقصاب. اما شلوارش گشاد و بلند بود. یعنی اونقدر این دو لاغربودن و هیکلشون دخترونه بود که نمیشد هیچ جور وصلهی تبرج روشون چسبوند. حتی یه کم هم آرایش نداشتن و وقتی از نزدیک دیدمشون حتی زیر ابرو برنداشته بودن. ولی بینهایت زیبا بودن و معصوم. به ماشین پلیس نگاه کردم، دو فاطی کوماندو از در عقب ماشین پیاده شده بودند و منتظر شکارشون بودن.
من متوجه نشدم توی این برف و بوران و تو این تاریکی شب چطور این دختر رو دیده بودن. از رنگ شلوار جین آبی روشنش؟ از کجا این طفلیها رو تعقیب کرده بودن؟ جلو کلاس تقویتی کشیک کشیده بودن و دنبال طعمه تا اینجا اومده بودن که خلوتتره؟ باید کاری کنم!
مرد دو دختر رو به زور کنار ماشین آورد. من هم رفتم جلو. دو دختر مثل دو جوجه میلرزیدن. از سرما یا از ترس یا از هر دو...
خواستم با عصبانیت بگم زنیکهی احمق! از دهنم به مهربونی دراومد: خواهر! این که لباسش هیچ عیبی نداره!
خواهر زینب دختر پالتو کوتاه رو هل میداد توی ماشین و دختر انگار که یخ زده بود. با التماس به دهن من خیره شد. گفتم: خانوم جون! الان ساعت نُه ِ شبه بذار اینا برن خونهشون. الان خانوادهشون نگرانشون میشن. لباسشون که پوشیدهست! جاییشون که معلوم نیست! شلوارشم هم که گشاده. زینب با عصبانیت پالتوی دختر رو با دست کشید و داد زد: تو اینو میگی خوبه!!! دوباره دختر رو هل داد تو: به تو میگم برو تو، نذار دستم روت بلند شه. گفتم ای وای چی میگی خانوم؟ عین برگ گلن!
زینب عصبانیتر شد: تو رو سننه! به تو چه اصلا؟
دخترا با نگاه التماسآلودی نگاهم میکردن. هر چه با زینب حرف زدم فایدهای نداشت. گفت: باید ببرم آدمشون کنم. گفتم: خانوم جون، اینا آدمن! خواستم بگم عین بچههاتن اینا، گفتم بذار یه کم احساس جوونی کنه بلکه دلش به رحم بیاد. - فکر کن اینا خواهر کوچکتن. ببین چقدر معصومن!
- من میکشتمشون اگه خواهرای جلفی مثل اینا داشتم! تازه تو خودت هم که کلی مسئله داری. کلاه شال سرته! پالتوت چرا دکمههاش تا پایین نیست؟
- خانم عزیز اگه پالتو تا پایین دکمه داشت چهجوری از روی جوی آب بپرم؟
- بسه دیگه! برام بلبلزبونی نکن عوضی!
زنیکه به من گفت عوضی!
میدونستم جا ندارن که منو ببرن. طعمهشونو انتخاب کرده بودن!
مرد حدود شصت ساله و سفید مویی به جمعمون اضافه شد. پشتیبانی داد زد خانوم مگه اینا چشونه؟ بذار برن. من ضمانتشون رو میکنم!
فاطیکماندو دوست زینب اومد جلو و دهنشو عین .... باز کرد. آقا شلوغش نکن! تو کی هستی که بخوای ضمانت اینا رو بکنی؟! برو اونور بذار باد بیار! وگرنه خودت رو هم میبریم. مرد لاالله الا اللهی گفت...
مرد مأمور کاری نمیکرد. فقط مواظب بود دخترا در نرن. اما بیچاره شوکه شده بودن و هیچ حرکتی نمیکردن.
زینب به فاطی گفت بره عقب سوار شه، سقلمهای به پهلوی دخترک زد و گفت:
- سوار شو! اگه نشی همچین میزنم تو دهنت پر خون شه و دندونات بریزه تو دهنت.اگه یه نفر دیگه مث اینا(من و اون مرد رو نشون داد) جمع شن نعشت میرسه کلانتری ها... دختر از ترسش دولا شد که سوار ماشین شه بدون اینکه بتونه حتی یه کلمه حرف بزنه. اما هنوز داشت منو نگاه میکرد که آیا میتونم براش کاری کنم. دلم ریش شد.
داد زدم سوار نشو دختر جون... خانم اینا رو از این سن کم کلانتری نبر! برای خودتون بد میشه! ببین کی گفتم... نذار براشون این مسائل عادی بشه.
منظورمو گرفتن همه. زینب و فاطی هر دو با غیض بهم گفتن خفهشو ....! تو دلم گفتم خودتون خفه شید ....ها !
-اقلا بذارید یه زنگ بزنه به مادرش. دختر جون شمارهخونتونو بلند بهم بگو! دختر اومد بگه که زینب عین قرقی نشست کنارش و فحشی به من دادو دستور حرکت داد. ماشین تو اون برف پرگاز حرکت کرد.
دوستش مات برجای مونده بود. نبردنش که جاشون تنگ نشه وگرنه اینم میبردن.
- شمارهشونو داری همین الان به خونهشون زنگ بزنیم؟
- نه تازه تو کلاس باهاش آشنا شدم. مسیرمون تا یه مقدار با هم بود. نه شمارهشو دارم و نه آدرسشو... و غمگین رفت...
مرد هم سری تکون داد و فحشی داد و رفت.
من مونده بودم که گناه دخترک چی بود؟ گناه همهی دخترکان خوب و زیبای مملکتم چیه که برای هر چیز کوچک معمولی و عادی باید حساب پس بدن!
آیا این دختر برای چند روز آینده فکرش آزاده برای درس خوندن؟ و فکر میکردم به کینهای که در سینهی این دختران رشد میکنه... و به این مأموران به ظاهر معذور! تا چقدر آدم میتونه در مأموریتهاش معذور باشه...
2- آیا این تأیید نکردن صلاحیت اصلاحطلبها باعث میشه که بالاخره تصمیم بگیرن اصلاحنطلب بشن و فکر کنن که حکومت فعلی ایران اصولا قابل اصلاح نیست!؟
3- امروز داشتم فکر میکردم تموم خصوصیاتی که یه منجی موعود داره به طور کاملش در احمدینژاد هست!
یعنی ممکنه واقعا امام زمان ظهور کرده و ما نمیدونیم؟
پ.ن.
گفته بودن منجی سوار خر میاد. احمدینژاد هم که سوار خر مراده.
گفته بودن منجی همه جا رو پر از عدل و داد میکنه که احمدینژاد شدیدا کرده.
گفته بودن منجی به همهی شهرها سر میزنه و مشکلات مردمو حل میکنه که اینم کرده.
گفته بودن عین حضرت علی ریزنقشه . بخصوص که سالها در چاه جمکران دور از نور آفتاب زندگی کرده. که الحمدالله این خصوصیت هم داره.
دور سرش باید هاله داشته باشه که اینم داره.
...
فقط نشون دادن عکس اماما گناهه که نمیدونم چرا رسانهها اینو رعایت نمیکنن!
4- تبریک و تسلیت! دهه زجر شروع شد!
5- از بازی محشر آزیتا حاجیان در نقش مش دریا در سریال ساعت شنی خیلی لذت بردم. با اون لهجهی قشنگ لُریش...
فکر میکنم میشه یه فیلم خوب راجع به خود مش دریا درآورد.
6- یکی از خرافاتیترین و مزخرفترین سریالهای تلویزیونی سریال کلید اسراره که مسلمونهای کشور ترکیه ساختنش.
اما خوب که فکر کنی سگش میارزه به بیشتر سریالهای ما. اقلا زنا جلوی شوهرشون و تو خواب روسری نمیپوشن و یه مرد غش میکنه میتونن بلندشون کنن و عین زنای سریالهای ایرانی مثل ماست واینمیستن تماشا کنن.
7- چقدر از بسته شدن مجلهی زنان متاسف شدم و چقدر دلم برای شهلا شرکت و کلا برای خودمون میسوزه که اینقدر بیچارهایم که حق نداریم یه مجله درست حسابی مختص زنان هم داشته باشیم. مطلب استشهادی بهانه بود. اما مگر خحالت میکشن از اینکه دارن نیروهای استشهادی تربیت میکنن؟
8- میخوام طرفدار تیم ختافه (Khettafeh)بشم. اسمش خیلی کلاس داره:)
.....
http://z8un.com/archives/2008_02.html#002062
یکشنبه، بهمن ۰۷، ۱۳۸۶
بیبرقی میکشیم! بیگازی میکشیم! قسم به خون شهدا.... لاالله الا الله...
1- تا برقمون نرفته تندتند بنویسم:)
لامصب هر شب نصفشبا، درست وقتی که من وقت دارم بیام پای کامپیوتر، برق زرتی میره! هیچوقت هم اعلام نمیکنن کی میره و کی میاد. مثلا دوازده شب میره سه صبح میاد یا یک و ربع میره چهار و بیستدقیقه میاد یا دو و سهدقیقه میره و پنج و نیم میاد.
حالا استرس دارم نمیدونم کی کامپیوترم یه جرقه میزنه و قطع میشه...
2- اون از برق! اینم از الکی اساماس فرستادن موبایلها.
امروز همینجوری رفتم تو قسمت اساماسهای ارسال شده، دیدم ایداد و بیداد صدها اساماس خالی از طرف موبایلم فرستاده شده به چند تا از دوستام و اکثرش رفته به شماره داداشم. چند تاش هم خالی نبود و چند حروف بیمعنی فرستاده شده بود. عین حروف رمز!
به داداشم زنگ زدم برای تو از طرف من اساماس میاد؟ گفت آره بابا پدرمو درآوردی چقدر اساماس الکی میدی. درس دارم. مجبورم موبایلمو قطع کنم بیشتر موقعها...
من دیدم تو قبض ماه گذشته چند هزار تومن پول اساماس بیشتر از همیشه اومده بود.نگو از کرامات جدید تیلیفون همراهه! دوسه تا از دوستام میگفتن مال ما هم همینجوری شده. پول مفت داریم دیگه!
3- بههوش باشید! بهگوش باشید! گذرگاه شماره 75 ویژهی بهمن ماه منتشر شد. "ایران را سراسر حسینیه میکنیم" منم توش هست:)
4- فعلا اینو پست کنم تا قطع نشدم. برم یه ایمیل جواب بدم بیام بقیهشو بنویسیم. وبلاگنویسی با اعمال شاقه و هول و تکان:))) بر باعث و بانیاش لعنت!
اینام هست:
5- آقا تورو خدا یکی ثواب کنه و این داریوش ارجمند رو از توهم فانتزی خودمالکاشتربینی در بیاره! از وقتی سریال امام علی رو بازی کرده پاک رفته تو حس و دیگه هم در نمیاد طفلک!
6- این سریال "پریدخت" چی داشت؟ کاریکاتوری بود از کیف انگلیسی؟ چه فیلمنامهی باسمهای با دیالوگهای باسمهای تر!
نقش پریدخت چه نکات بارز و برجستهای داشت؟ یه زن ساکت - که تو حال و هوای فیلم لیلای مهرجویی بود همهش- و منفعل و کمی تا قسمتی توسریخور و ببو... با اون کلوزآپهای الکی...
اسم سریال اگر نادر بود باز بدک نبود. شاید بهترین بازی رو علی مصفا کرد. شاید فیلمنامهنویس پارتی بازی کرده بود و براش نقش بهتری نوشته بود .
یا مثلا نقش پهلوون اکبر چی داشت؟ ما از کجا بفهمیم پهلوون بوده؟ جز اینکه کتش رو بندازه رو دوشش و گشاد گشاد راه بره چیکار کرد؟ یا همین نصرت خودمون. برای چی اینقدر محبوب بود. نه شغلی داشت نه کاری بلد بود جز اینکه اونم گاهی کت روی دوش مینداخت...
7- بازم هست:)
8- وای بر من...آیا من میتونم به دستور پادشاه آیندهی کشورم جواب منفی بدم؟ چشم رضا جون....
9- خیلی از کاندیداهای نمایندگی مجلس رد صلاحیت شدن. خیلی از فیلمها برای جشنواره فیلم فجر رد صلاحیتشدن.
وبلاگهای ما هم که فیلتر شدن هم در واقع رد صلاحیت شدن. یعنی خودشون صلاحیت دارن مثلا ؟
10- دهم بهمن، روز همبستگی وبلاگنویسان با دانشجویان دربند....
برای حمایت به 10.bahman@gmail.com ایمیل بنویسید.
11- این هم سایت جدیدالتأسیس مدرسه فمینیستی!
لامصب هر شب نصفشبا، درست وقتی که من وقت دارم بیام پای کامپیوتر، برق زرتی میره! هیچوقت هم اعلام نمیکنن کی میره و کی میاد. مثلا دوازده شب میره سه صبح میاد یا یک و ربع میره چهار و بیستدقیقه میاد یا دو و سهدقیقه میره و پنج و نیم میاد.
حالا استرس دارم نمیدونم کی کامپیوترم یه جرقه میزنه و قطع میشه...
2- اون از برق! اینم از الکی اساماس فرستادن موبایلها.
امروز همینجوری رفتم تو قسمت اساماسهای ارسال شده، دیدم ایداد و بیداد صدها اساماس خالی از طرف موبایلم فرستاده شده به چند تا از دوستام و اکثرش رفته به شماره داداشم. چند تاش هم خالی نبود و چند حروف بیمعنی فرستاده شده بود. عین حروف رمز!
به داداشم زنگ زدم برای تو از طرف من اساماس میاد؟ گفت آره بابا پدرمو درآوردی چقدر اساماس الکی میدی. درس دارم. مجبورم موبایلمو قطع کنم بیشتر موقعها...
من دیدم تو قبض ماه گذشته چند هزار تومن پول اساماس بیشتر از همیشه اومده بود.نگو از کرامات جدید تیلیفون همراهه! دوسه تا از دوستام میگفتن مال ما هم همینجوری شده. پول مفت داریم دیگه!
3- بههوش باشید! بهگوش باشید! گذرگاه شماره 75 ویژهی بهمن ماه منتشر شد. "ایران را سراسر حسینیه میکنیم" منم توش هست:)
4- فعلا اینو پست کنم تا قطع نشدم. برم یه ایمیل جواب بدم بیام بقیهشو بنویسیم. وبلاگنویسی با اعمال شاقه و هول و تکان:))) بر باعث و بانیاش لعنت!
اینام هست:
5- آقا تورو خدا یکی ثواب کنه و این داریوش ارجمند رو از توهم فانتزی خودمالکاشتربینی در بیاره! از وقتی سریال امام علی رو بازی کرده پاک رفته تو حس و دیگه هم در نمیاد طفلک!
6- این سریال "پریدخت" چی داشت؟ کاریکاتوری بود از کیف انگلیسی؟ چه فیلمنامهی باسمهای با دیالوگهای باسمهای تر!
نقش پریدخت چه نکات بارز و برجستهای داشت؟ یه زن ساکت - که تو حال و هوای فیلم لیلای مهرجویی بود همهش- و منفعل و کمی تا قسمتی توسریخور و ببو... با اون کلوزآپهای الکی...
اسم سریال اگر نادر بود باز بدک نبود. شاید بهترین بازی رو علی مصفا کرد. شاید فیلمنامهنویس پارتی بازی کرده بود و براش نقش بهتری نوشته بود .
یا مثلا نقش پهلوون اکبر چی داشت؟ ما از کجا بفهمیم پهلوون بوده؟ جز اینکه کتش رو بندازه رو دوشش و گشاد گشاد راه بره چیکار کرد؟ یا همین نصرت خودمون. برای چی اینقدر محبوب بود. نه شغلی داشت نه کاری بلد بود جز اینکه اونم گاهی کت روی دوش مینداخت...
7- بازم هست:)
8- وای بر من...آیا من میتونم به دستور پادشاه آیندهی کشورم جواب منفی بدم؟ چشم رضا جون....
9- خیلی از کاندیداهای نمایندگی مجلس رد صلاحیت شدن. خیلی از فیلمها برای جشنواره فیلم فجر رد صلاحیتشدن.
وبلاگهای ما هم که فیلتر شدن هم در واقع رد صلاحیت شدن. یعنی خودشون صلاحیت دارن مثلا ؟
10- دهم بهمن، روز همبستگی وبلاگنویسان با دانشجویان دربند....
برای حمایت به 10.bahman@gmail.com ایمیل بنویسید.
11- این هم سایت جدیدالتأسیس مدرسه فمینیستی!
یکشنبه، دی ۳۰، ۱۳۸۶
علمدار نیامد!
1- آن سید سالار نیامد
علمدار نیامد...
امسال دستهها اجازه نداشتند با خود علم و کتل حمل کنند.
حالا هر لاغر مردنی میتونه باهاش عکس یادگاری بگیره و از غر شدن هم نترسه!
2- عاشورای امسال، روز شرمندگی...
این مطلب مهدی جامی رو از دست ندید!
3- دوسال پيش بعدازظهر عاشورا در اندرزگاه ما يعني اندرزگاه 2 پچ پچ اعدام يک زنداني سياسي بر سر زبانها افتاد ...
او حجت زمانی بود...(لینک از ترانه تیرداد)
4- ویولت دوست عزیز و شجاعم اولین داوطلب تزریق سلولی برای بهبود بیمااری ام اسه.
برایش آرزوی سلامتی میکنم.
برایش خوشحالم که بهجز خانوادهی خوبش یه دوست خوب به نام امید در کنارشه . همینطور یه دکتر مهربون وبلاگستان، دکتر سینجیم!
(نترسید با اون دکترای شکنجهگر اوین که زندانیها رو سینجیم میکنن فرق میکنه. اینیکی خیلی ماهه)
5- بچهی جغرافیدان... (البته احتمالا طوطیوار حفظ کرده اما باز بهتر از بعضی بزرگاست)
6- یک شوی خوشگل از دو آقای بادیبیلدر ژیمناست...A beautiful demonstration by two body builders/gymnasts and the famous Conquest of Paradise music at the back ground... نگران نباشید. شورت پاشونه:)
با تشکر از سیما زندی برای فرستادن لینکها
7- همچین لاکپشت بزرگی رو در عمرتون دیده بودید؟ پشت تریلی بهزور جا شده. حقهی تصویری نیست؟
8- بامداد رو که حتما یادتونه. خودش و کامنتهای خوبش در نظرخواهی... به جز لینک بالا برام یه سری ترجمههای تحتالفظی ایرانیها از فارسی به انگلیسی فرستاده که خیلی جالب و خندهداره... گذاشتمش در قسمت ادامهی مطلب. چون نسبتا طولانیه.
Tarjoemeh Farsi
1) I die for your height and top (Ghorboneh'ghado balat)
2) Ate my head (SaramO khord)
3) He has grown a tail (Dome dar avordeh)
4) On my eyes (Rooyeh cheshmam)
5) Light up my homework (Taklif-amo roshankon)
6) On the seed of my eyes. (royeh tokhmeh'cheshmam)
7) Don't hit yourself into left Ali Ave. (khodet roh beh kocheh alichap nazan)
8) To my death? (margeh' man)
9) I ate the ground and my father came out!(Khordam zamin Pedaram daar Oomad)
10) Take away the person that washes your dead body! (Moordeh
Shoor-et-ro bebaran!)
11) Pull your carpet out of the water! (Geleemet ro as Ab bekesh!) 12) I'll hit you so hard that electricity will pop out of your eyes!
(Enghadr seft bezanamet keh bargh az cheshmAt bepareh!)
13) His/Her donkey passed over the bridge! (Kharesh as poel gozashteh!)
14) What kind of dirt should I put on my head?! (Cheh khaaky bar saram bereezam?!)
15) Dear Slow stew! (Khooresht-eh-fessenjoon!)
16) The neighbor's chicken is a goose! (Morgh'e-hamsaayeh Ghaazeh!)
17) Marriage is an uncut watermelon! (Ezdevaj hendooneh'e
nabooreedehast)
18) Happiness has been hitting you under the belly! (Khooshie zadeh zire delet)
19) Don't drop worms! (Kerm nareez!)
20) Yellow wood (zard chube)
21) Indian stamp ( tamr e hendi)
22) Wet blood (tar khun)
23) Wet-e (tarre)
24) My loving wind (ba'dem jun)
25) Flower of a cow's tongue (gol ga'v zabun)
26) I'd like to go at your liver (jeegareto beram)
27) My eyes don't drink water! (Cheshmam ab nemikhoreh)
28) It's your aunt's stew. Eat it, is on your feet, don't eat it, is on your feet. ( ashe khalateh, bokhori pateh, nakhory pateh)
29) My soul goes through the door ( joonam dar oumad)
30) My liver burned ( gegharam sookht)
Bamdad's added ones:
31. A flower to the corner of your face (goli be goosheye jamalet)
32. For example you are my friend???!!! (maslan to dooste mani????!!!!)
33. Have you my weather? (hava-mo dari?) I have your weather (hava-to daram)
34. Dont look at me left-left (chap-chp nigam nakon)
علمدار نیامد...
امسال دستهها اجازه نداشتند با خود علم و کتل حمل کنند.
حالا هر لاغر مردنی میتونه باهاش عکس یادگاری بگیره و از غر شدن هم نترسه!
2- عاشورای امسال، روز شرمندگی...
این مطلب مهدی جامی رو از دست ندید!
3- دوسال پيش بعدازظهر عاشورا در اندرزگاه ما يعني اندرزگاه 2 پچ پچ اعدام يک زنداني سياسي بر سر زبانها افتاد ...
او حجت زمانی بود...(لینک از ترانه تیرداد)
4- ویولت دوست عزیز و شجاعم اولین داوطلب تزریق سلولی برای بهبود بیمااری ام اسه.
برایش آرزوی سلامتی میکنم.
برایش خوشحالم که بهجز خانوادهی خوبش یه دوست خوب به نام امید در کنارشه . همینطور یه دکتر مهربون وبلاگستان، دکتر سینجیم!
(نترسید با اون دکترای شکنجهگر اوین که زندانیها رو سینجیم میکنن فرق میکنه. اینیکی خیلی ماهه)
5- بچهی جغرافیدان... (البته احتمالا طوطیوار حفظ کرده اما باز بهتر از بعضی بزرگاست)
6- یک شوی خوشگل از دو آقای بادیبیلدر ژیمناست...A beautiful demonstration by two body builders/gymnasts and the famous Conquest of Paradise music at the back ground... نگران نباشید. شورت پاشونه:)
با تشکر از سیما زندی برای فرستادن لینکها
7- همچین لاکپشت بزرگی رو در عمرتون دیده بودید؟ پشت تریلی بهزور جا شده. حقهی تصویری نیست؟
8- بامداد رو که حتما یادتونه. خودش و کامنتهای خوبش در نظرخواهی... به جز لینک بالا برام یه سری ترجمههای تحتالفظی ایرانیها از فارسی به انگلیسی فرستاده که خیلی جالب و خندهداره... گذاشتمش در قسمت ادامهی مطلب. چون نسبتا طولانیه.
Tarjoemeh Farsi
1) I die for your height and top (Ghorboneh'ghado balat)
2) Ate my head (SaramO khord)
3) He has grown a tail (Dome dar avordeh)
4) On my eyes (Rooyeh cheshmam)
5) Light up my homework (Taklif-amo roshankon)
6) On the seed of my eyes. (royeh tokhmeh'cheshmam)
7) Don't hit yourself into left Ali Ave. (khodet roh beh kocheh alichap nazan)
8) To my death? (margeh' man)
9) I ate the ground and my father came out!(Khordam zamin Pedaram daar Oomad)
10) Take away the person that washes your dead body! (Moordeh
Shoor-et-ro bebaran!)
11) Pull your carpet out of the water! (Geleemet ro as Ab bekesh!) 12) I'll hit you so hard that electricity will pop out of your eyes!
(Enghadr seft bezanamet keh bargh az cheshmAt bepareh!)
13) His/Her donkey passed over the bridge! (Kharesh as poel gozashteh!)
14) What kind of dirt should I put on my head?! (Cheh khaaky bar saram bereezam?!)
15) Dear Slow stew! (Khooresht-eh-fessenjoon!)
16) The neighbor's chicken is a goose! (Morgh'e-hamsaayeh Ghaazeh!)
17) Marriage is an uncut watermelon! (Ezdevaj hendooneh'e
nabooreedehast)
18) Happiness has been hitting you under the belly! (Khooshie zadeh zire delet)
19) Don't drop worms! (Kerm nareez!)
20) Yellow wood (zard chube)
21) Indian stamp ( tamr e hendi)
22) Wet blood (tar khun)
23) Wet-e (tarre)
24) My loving wind (ba'dem jun)
25) Flower of a cow's tongue (gol ga'v zabun)
26) I'd like to go at your liver (jeegareto beram)
27) My eyes don't drink water! (Cheshmam ab nemikhoreh)
28) It's your aunt's stew. Eat it, is on your feet, don't eat it, is on your feet. ( ashe khalateh, bokhori pateh, nakhory pateh)
29) My soul goes through the door ( joonam dar oumad)
30) My liver burned ( gegharam sookht)
Bamdad's added ones:
31. A flower to the corner of your face (goli be goosheye jamalet)
32. For example you are my friend???!!! (maslan to dooste mani????!!!!)
33. Have you my weather? (hava-mo dari?) I have your weather (hava-to daram)
34. Dont look at me left-left (chap-chp nigam nakon)
پنجشنبه، دی ۲۷، ۱۳۸۶
ایران را سراسر حسینه میکنیم!
1- وارد فروشگاه میشوم. در و دیوار فروشگاه پر است از پرجمهای سیاه و منقوش به جملاتی در مورد حماسه کربلا و عاشورا. از تمام بلندگوها صدای روضه میآید. صدای سینه زنی و گریههای مردم. صدای روضهخوان خیلی وحشتناک است. مثل اینکه دارد عربده میکشد. و هر چه عربدههایش بلندتر و گوشخراشتر میشود صدای گریه و سینهزنی بیشتر میشود. من دارم از توی قفسهها جنسهای مورد نظرم را انتخاب میکنم. شیشهای را برمیدارم روی برچسبش را بخوانم. صدای محیط فروشگاه قدرت فکر کردن و خرید را از من گرفته. انگار دستهای سینهزنها به جای سینهشان مغز مرا نشانهگرفتهاند. به فروشندهها نگاه میکنم. دختری پشت غرفهاش با حالتی عصبی گوشهایش را گرفته. بقیه هم دست کمی از او ندارند. قیافهها بیمارند. میروم جلوی آن فروشندهای که گوشش را گرفته. از او میپرسم چرا اینقدر صدای بلندگوها بلند است؟ چرا روضه؟ تازه گذاشتهاند؟
- نه، دوسه روزه از 9 صبح تا 9 شب صدای نکرهی این مردک را میگذارن. نمیدونم فامیل صاحب فروشگاهست یا برای دولت خودشیرینی و خوشخدمتی میکنه. دارم دیوونه میشم. حیف که به این کار احتیاج دارم و میدونم چند روز دیگه که دههی محرم تموم شد، این مسخرهبازیها هم تموم میشه وگرنه یک روز هم تحمل نمیکردم. خوب آدم روضه بخواد گوش کنه میره حسینیه.
گفتم اتفاقا من هم نتونستم خرید درستحسابی بکنم. بذار ببینم میتونم کاری بکنم.
دختر ناباورانه نگاهی به من میکند. میروم به سمت زن و شوهر مسنی که با چهرههای درهم کشیده دارند خرید میکنند.
-شما از این صدا میتونید راحت خریدتونو بکنید؟
هر دو انگار منتظر همچین سوالی باشند.
- نه ! شورش را درآوردن این احمقای بادمجان دور قابچین. آخه فروشگاه رو چه به روضه. اونم با صدایی به این بلندی. صدای خوانندهشم مثل بوق حمومه.
- بریم پیش مدیریت بگیم؟
مرد از خدا خواسته: چرا نه؟ بریم.
زن شوهرش را صدا میکند:
- خودتو تو دردسر ننداز غلامحسینخان!
- چه دردسری خانوم! نگیم اینا هر روز بدتر میکنن.
میریم پیش مدیریت.
- مگه اینجا حسینهست. ما با این سروصداها نمیتونیم خرید کنیم.
- این حرفا چیه؟ محرمه. حضرت حسین اباعبدالله شهید شده.
- میدونیم و از این بابت متاسفیم. اما محیط فروشگاه جای این حرفا نیست. اگر خاموش نکنید یا یه موزیک لایتتر نگذارید(اینو اون پیرمرد گفت) خرید نمیکنیم و میرویم.
نگاهی به چرخهای پر از خریدمان میاندازد.
اقدری دیگر با او یکی به دو میکنیم که آخر راضی میشود که صدای روضه را چند درجه کم کند. قابل تحملتر میشود. وقتی برمیگردیم زن غلامحسینخان لبخندی حاکی از رضایت و عشق به شوهرش میزند.
- دستت درد نکنه آقا!
غلامحسینخان با لبخندی حاکی از غرور و افتخار چرخ خرید را برای زنش هل میدهد و میرود سر وقت قفسههای دیگر.
دختر فروشنده مرا صدا میزند.
- دستت درد نکنه! نمیدونی چه خدمتی به ماها کردی.
- کاری نکردم. داشتم سرسام میگرفتم. من هر جا احساس کنم باید اعتراض کنم میکنم. همه باید اینطور باشیم.
- اما ما جرأت نداریم...
دو دختر دیگر از غرفههای دیگر میآیند جلو. تقریبا دهانشان را میچسبند به گوش من.
- وای... چه کار بزرگی کردی. رسما داشتیم دیوونه میشدیم.
- خواهش میکنم.
میخندند و میروند سراغ مشتریهایشان. و من هم رفتم باقی خریدم رو بکنم.
وقتی سر صف صندوق میایستم. دختر غرفهدار را میبینم که میآید به صندوقدار چیزی را میدهد و در گوشش پچپچی میکند و میرود.
خریدهایم را روی ریل صندوق میچینم. همه را قیمت میزند و آخرش بستهای کوچک که برایم غریبه است میاندازد تو نایلون خریدم. بستهرا در میآورم.
- این مال من نیست. من اصلا از غرفهی لوازم آرایش چیزی نخریدم.
-این کادوییست از ما برای شما!
- کادو؟ از طرف شما؟ به چه مناسبت؟
- برای کم کردم صدای روضه. سه روزه که این بساط بود و هیچکس اعتراضی نمیکرد.
-ای بابا... من در درجهی اول برای خودم اعتراض کردم. (به شوخی اضافه کردم)حقوق شهروندیام با این آلودگیصوتی پایمال شده بود.
چشمکی زد.
- خوب مال ما هم شده بود! خیلی فجیعتر از شما.
- پس اجازه بده پولش رو حساب کنم.
- دیگه اسمش کادو نیست اونوقت.
و این شد که من برای اولین بار کادویی برای اعتراضم گرفتم. زیاد گران نبود.حدود دوهزار تومان. اما خیلی مزه داد:)
2- یاد خانمی افتادم که همسر یک روضهخوان بود. اشک میریخت و تعریف میکرد چطور شوهر روضهخوانش سالی یکی دو زن را که از طریق مسجد محل پیدا میکند، صیغه میکند و به آپارتمانی که بابت همین کار خریده میبرد.
میگفت دلم نمیآید آبرویش را در محل ببرم. دندان روی جگر میگذارم و میسوزم و میسازم...
3- جالب است که پیمانکارهایی که مناقصات تزئین ماه محرم با پرچم سیاه را میبرند همه عضو سپاه تشریف دارند... و چه بودجهی کلانی صرف این کار میشود...
4- باز این چه شورش است که در خلق عالم است...
5- مخملبانو:
داشتم داشتم حساب نیست!
زیتون از گروه جیم حرف میزنه. گروهی که شکم سیر و خسته و کسل از زندگی جهان اولیشون میان و بد و بیراه گویان جملات نیمه پر لیوان بینانه خانوم و آقای الف واقع در کشور جهان سومیشون رو به سخره میگیرند. و کاش فقط به سخره بگیرند که با الفاظ گل و بلبل مزین میکنند.
شاید همین جرقه زیتون بانو بود و شاید هم خصلت همه چی دانی ایرانیم که به افکار زیر منتهی شد. راستش اینجا همه آن فکرهای در همم را مینویسم بلکه بتوانم پارادکسهای ذهنیم را حل کنم ! شاید خیلی هم سر و ته دار به نظر نیاد!
و حالا یک میم هم میخواد نظرش رو بگه !!!!!
6- مصاحبهی رادیو زمانه با آذر فخر عزیزم:
رادی روشنفکر بی نظیری بود
متن کامل در ادامهی مطلب....
عکس آذر و صدای قشنگ او را در سایت رادیو زمانه ببینید و بشنوید.
- نه، دوسه روزه از 9 صبح تا 9 شب صدای نکرهی این مردک را میگذارن. نمیدونم فامیل صاحب فروشگاهست یا برای دولت خودشیرینی و خوشخدمتی میکنه. دارم دیوونه میشم. حیف که به این کار احتیاج دارم و میدونم چند روز دیگه که دههی محرم تموم شد، این مسخرهبازیها هم تموم میشه وگرنه یک روز هم تحمل نمیکردم. خوب آدم روضه بخواد گوش کنه میره حسینیه.
گفتم اتفاقا من هم نتونستم خرید درستحسابی بکنم. بذار ببینم میتونم کاری بکنم.
دختر ناباورانه نگاهی به من میکند. میروم به سمت زن و شوهر مسنی که با چهرههای درهم کشیده دارند خرید میکنند.
-شما از این صدا میتونید راحت خریدتونو بکنید؟
هر دو انگار منتظر همچین سوالی باشند.
- نه ! شورش را درآوردن این احمقای بادمجان دور قابچین. آخه فروشگاه رو چه به روضه. اونم با صدایی به این بلندی. صدای خوانندهشم مثل بوق حمومه.
- بریم پیش مدیریت بگیم؟
مرد از خدا خواسته: چرا نه؟ بریم.
زن شوهرش را صدا میکند:
- خودتو تو دردسر ننداز غلامحسینخان!
- چه دردسری خانوم! نگیم اینا هر روز بدتر میکنن.
میریم پیش مدیریت.
- مگه اینجا حسینهست. ما با این سروصداها نمیتونیم خرید کنیم.
- این حرفا چیه؟ محرمه. حضرت حسین اباعبدالله شهید شده.
- میدونیم و از این بابت متاسفیم. اما محیط فروشگاه جای این حرفا نیست. اگر خاموش نکنید یا یه موزیک لایتتر نگذارید(اینو اون پیرمرد گفت) خرید نمیکنیم و میرویم.
نگاهی به چرخهای پر از خریدمان میاندازد.
اقدری دیگر با او یکی به دو میکنیم که آخر راضی میشود که صدای روضه را چند درجه کم کند. قابل تحملتر میشود. وقتی برمیگردیم زن غلامحسینخان لبخندی حاکی از رضایت و عشق به شوهرش میزند.
- دستت درد نکنه آقا!
غلامحسینخان با لبخندی حاکی از غرور و افتخار چرخ خرید را برای زنش هل میدهد و میرود سر وقت قفسههای دیگر.
دختر فروشنده مرا صدا میزند.
- دستت درد نکنه! نمیدونی چه خدمتی به ماها کردی.
- کاری نکردم. داشتم سرسام میگرفتم. من هر جا احساس کنم باید اعتراض کنم میکنم. همه باید اینطور باشیم.
- اما ما جرأت نداریم...
دو دختر دیگر از غرفههای دیگر میآیند جلو. تقریبا دهانشان را میچسبند به گوش من.
- وای... چه کار بزرگی کردی. رسما داشتیم دیوونه میشدیم.
- خواهش میکنم.
میخندند و میروند سراغ مشتریهایشان. و من هم رفتم باقی خریدم رو بکنم.
وقتی سر صف صندوق میایستم. دختر غرفهدار را میبینم که میآید به صندوقدار چیزی را میدهد و در گوشش پچپچی میکند و میرود.
خریدهایم را روی ریل صندوق میچینم. همه را قیمت میزند و آخرش بستهای کوچک که برایم غریبه است میاندازد تو نایلون خریدم. بستهرا در میآورم.
- این مال من نیست. من اصلا از غرفهی لوازم آرایش چیزی نخریدم.
-این کادوییست از ما برای شما!
- کادو؟ از طرف شما؟ به چه مناسبت؟
- برای کم کردم صدای روضه. سه روزه که این بساط بود و هیچکس اعتراضی نمیکرد.
-ای بابا... من در درجهی اول برای خودم اعتراض کردم. (به شوخی اضافه کردم)حقوق شهروندیام با این آلودگیصوتی پایمال شده بود.
چشمکی زد.
- خوب مال ما هم شده بود! خیلی فجیعتر از شما.
- پس اجازه بده پولش رو حساب کنم.
- دیگه اسمش کادو نیست اونوقت.
و این شد که من برای اولین بار کادویی برای اعتراضم گرفتم. زیاد گران نبود.حدود دوهزار تومان. اما خیلی مزه داد:)
2- یاد خانمی افتادم که همسر یک روضهخوان بود. اشک میریخت و تعریف میکرد چطور شوهر روضهخوانش سالی یکی دو زن را که از طریق مسجد محل پیدا میکند، صیغه میکند و به آپارتمانی که بابت همین کار خریده میبرد.
میگفت دلم نمیآید آبرویش را در محل ببرم. دندان روی جگر میگذارم و میسوزم و میسازم...
3- جالب است که پیمانکارهایی که مناقصات تزئین ماه محرم با پرچم سیاه را میبرند همه عضو سپاه تشریف دارند... و چه بودجهی کلانی صرف این کار میشود...
4- باز این چه شورش است که در خلق عالم است...
5- مخملبانو:
داشتم داشتم حساب نیست!
زیتون از گروه جیم حرف میزنه. گروهی که شکم سیر و خسته و کسل از زندگی جهان اولیشون میان و بد و بیراه گویان جملات نیمه پر لیوان بینانه خانوم و آقای الف واقع در کشور جهان سومیشون رو به سخره میگیرند. و کاش فقط به سخره بگیرند که با الفاظ گل و بلبل مزین میکنند.
شاید همین جرقه زیتون بانو بود و شاید هم خصلت همه چی دانی ایرانیم که به افکار زیر منتهی شد. راستش اینجا همه آن فکرهای در همم را مینویسم بلکه بتوانم پارادکسهای ذهنیم را حل کنم ! شاید خیلی هم سر و ته دار به نظر نیاد!
و حالا یک میم هم میخواد نظرش رو بگه !!!!!
6- مصاحبهی رادیو زمانه با آذر فخر عزیزم:
رادی روشنفکر بی نظیری بود
متن کامل در ادامهی مطلب....
عکس آذر و صدای قشنگ او را در سایت رادیو زمانه ببینید و بشنوید.
سهشنبه، دی ۲۵، ۱۳۸۶
در قسمت اول خواندید!
و حالا قسمت دوم کافی شاپ کنار اتوبان و قصهی مردی از سرزمین" مارکز"!
نوشتهی ولگرد
کارلوس خداحافظی کرد و رفت. بعد از رفتن او مدت کوتاهی آنجا نشستم دخترک گارسون گاهگاهی با پارچ قهوه از جلوی میزم عبور میکرد. کنار میز بعضی از مشتریان میایستاد. به اشاره آنها توی فنجان خالی یا نیمه خالی آنها را با قهوه پر میکرد. او با اشارهی من کنار میزم آمد. با لبخندی فنجان نیمه خالیام را پراز قهوه کرد و رفت.
هنوز به حرفهای کارلوس فکر میکردم. میخواستم جواب این سوال را بدانم که چرا این آدمی که وکیل بوده شغل وکالت داشته کشورش را رها کرده به آمریکا آمده و راننده کامیون شده!
آیا جاذبهی زندگی در آمریکا آنقدر زیاد است که او تصمیم گرفته شغل مهمی مثل وکالت را در کشورش با رانندگی کامیون در امریکا تاخت بزند؟
این بهنظرم کمی بعید میآمد. باید دلیل دیگری برای کارلوس وجود داشته باشد که دست به این کار زده. البته آدمهایی را از کشور خودمان میشناختم و یا شنیده بودم که در ایران موقعیتها و مشاغل خوبی داشتهاند ولی وقتی به این سرزمین آمدند برای امرار زندگیشان کارهایی را پیشه کردند که با تجارب و تحصیلات آنها هیچ ارتباطی نداشته. حتی تن به کارهای پست هم دادهاند.
نمونهی آن آدمی بود که شنیدم در زمان شاه در ایران شغل وزارت داشته، وقتی به آمریکا آمد دراینجا نانوایی باز کرد. دلایل این گونه ایرانیها و آن آقای وزیر و یا خودم را خوب میدانستم.
ولی دلیل مهاجرت "کارلوس" به امریکا را با اطلاعاتی که از اوضاع سیاسی کلمبیا داشتم، برایم فهماش آسان نبود. خصوصا" اینکه این شخص برای دولت کلمبیا کار میکرده.
تا آنجا که میدانستم مردم آمریکای لاتین برخلاف بیشتر ملتها که به امریکا مهاجرت میکنند، فقط برای کار، آنهم بهطور موقت به امریکا میآیند و بیشترشان هم غیرقانونی هستند. میآیند تا مخارج خانوادهشان را در کشورشان تأمین کنند. اینان معمولا از طبقات پایین جامعه خودشان هستند و زبان انگلیسی خوب بلد نیستتد و بعد از چند سال به کشورشان برمیگردند...
یاد یکی از حرفهای کارلوس افتادم که میگفت: در" فلوریا" به علت کثرت مهاجران قانونی و غیرقانونی از امریکای جنوبی و"کوبا" که زبان انگلیسی بلد نیستند، روی شیشه بعضی از مغازهها در "فلوریدا" دیده بود که نوشتهاند:دراین مغازه به زبان انگلیسی هم میتوانید صحبت کنید!!
از گارسون خواستم "تیکِتَم" رابیاورد. فقط یک قهوه داشتم. منهم مثل کارلوس یک پنج دلاری روی میزگذاشتم. از جایم بلند شدم. از کافی شاپ بیرون آمدم. سوار تراکم شدم. در طول راه به خانه، فکر میکردم این مرد را دوباره باید ببینم .
یاد آخرین جملهاش افتادم که گفت: داستانش "طولانی" است. اگرفرصتی شد دوباره دیدمتان شاید برایتان بگویم. ساعتی از نیمه شب گأشته بود که بهخانه رسیدم.
بعد از آن شب من ۴ شب متوالی به آن کافی شاپ رفتم. هر بار که میرفتم او را میدیدم. روی همان"بوت چرمی" تنها نشسته. تا چشمش به من میافتاد، با دست اشاره میکرد که سر میزش بروم. گویی اوهم منتطر من بود! روبهروی او مینشستم و سفارش قهوه میدادم. خوشبختانه هنوز کامیونش درست نشده بود !! میتوانستم بیشتر او را ببینم و باهم حرف بزنیم. اطلاعات وسیعی درباره ادبیات و هنر و فیلم و سیاست داشت. در مقابل او احساس کمبود اطلاعات میکردم.
در آن چندشب، قسمتهایی از زندگیاش را برایم گفت. او از دانشکدهی "حقوق" در "بوگوتا" در رشته وکالت و قضاوت فارغ التحصیل شده بود.
ده سال قاضی دادگاهی درشهر "سانتامارا " بوده. بیست و پنج سالش بوده که ازدواج کرده و یکدخترسیزده ساله و دو پسر زیر ده سال دارد..
در باره شغل قضاوتاش گفت که هرگز آنرا دوست نداشته. چون همیشه در پس فکرش ازاینکه با"حکم" او بیگناهی مجازات شود رنج میکشیده. به همین سبب شغل قضاوت را رها کرده و به عنوان وکیل به استخدام یک سازمان نیمهدولتی درشهر "بوگوتا" درآمده.
دوسال قبل همراه همسر و سه بچهاش به دلایلی از کلمبیا به امریکا آمده. و یکسال در میامی "فلوریدا" ساکن بوده. بعد به :"جورجیا" رفته. فعلا در" تلهسی"تنها زندگی میکند. بیشتر اوقات شب را درجادهها میگذراند. بهندرت شبی را در خانهاش بهسر میبرد.
گفت دراوایل ورودش، چون هیچ تخصصی نداشته، برای تأمین زندگی خانوادهاش به هر کاری تن داده. از "چمن زنی" گرفته تا کارگری، تا آسفالت جادهها و کار ساختمانی و ظرفشویی در رستورانها و... گاهی مجبور بوده تا روزی چهارده ساعت کار کند، تا بتواند خرج زندگی خانوادگیاش را تأمین کند.
ولی بعداز یکسال مجبور شده بچههایش را پیش پدر و مادر"خودش" به کلمبیا بفرستد. حالا تنها زندگی میکند.
یادم میآید دریکی از آن شبها از او پرسیدم: همسرتان کجا است؟
کمی سکوت کرد و بعد گفت: از او جدا شدم . اکنون او هم در کلمبیا است.
وقتی میخواست از همسرش حرف بزند مکثی طولانی کرد و گفت: او زنی زیبا و تحصیلکرده بود. ما عاشق یکدیگر شدیم. بعد با هم ازدواج کردیم. هیچ مشکلی در کلمبیا نداشتیم. او دربیمارستان نرس بود.
متاسفانه وقتی به اینجا آمدیم، زندگیمان بهم ریخت. بهخاطر مشغله فراوانام من نمیتوانستم وقت کافی با همسرم بگذرانم. او تمام روز بعد از رفتن من و بچهها به مدرسه، در آپارتمان کوچکمان تنها میماند.
او کمکم شروع به آمدورفت با مهاجرین اسپانیولیزبان کرد و دوستانی پیدا کرد چون زبان انگلیسی نمیدانست، با انها راحت بود.
بیشتر دوستانش" کوبایی" بودند. هنوز شش ماه از اقامت ما در"میامی" نگذشته بود، که احساس کردم رفتار او بهشدت عوض شده. ناآرام وعصبانی و مودی شده. دیگر به بچهها توجه چندانی ندارد. بیشتر اوقات بچهها را تنها به مدرسه میفرستاد. و آنها تنها به خانه برمیگشتند. کمتر بامن حرف میزد. به سر و وضع و ظاهر و لباس خودش و به من بیاعتنا شده بود. غذا درست نمیکرد. بهندرت آپارتمان را تمیز میکرد. گاهی دیروقت که من ازکار برمیگشتم، جلو تلویزیون به خواب رفته بود و بچهها بیدار بودند. آنها به من میگفتند که هنوز غذا نخوردهاند. من مجبور بودم برایشان غذا درست کنم، یا از بیرون غذا بخرم.
بسیار سعی کردم با او حرف بزنم و کمکش کنم. ولی هیچ تغییری در رفتار او پیدا نشد. نسبت به او کمکم مشکوک شدم. از بیتوجهی او به همه چیز و همه کار و تغییر رنگ پوست صورت و حالات بدنی و نگاه او احساس کردم مطمئنا معتاد شده. و این برایم یک فاجعه بود.
عجیب آنکه در کلمبیا که مرکز مواد مخدر جهان است، او هرگز مواد مخدر را تجربه نکرده بود. حتی عضو فعال یکی از سازمانهای مبارزه با مواد مخدر بود. اودر آنجا معتاد نشد و این اتفاق برایش درامریکا افتاد.
هنوز امیدم را به ترک اعتیادش از دست نداده بودم. با او بسیارکلنجار رفتم تا بالاخره خودش اعتراف کرد که گاهی "کوکایین" مصرف میکند ولی معتاد نیست. میدانستم که دروغ میگوید. چندین بار قول داد که آنرا ترک کند، ولی دوباره شروع کرد.
یک شب دیر وقت به خانه آمدم. بچهها درآپارتمان تنها بودند. از آنها پرسیدم مادرشان کجاست؟ گفتند از وقتی که از مدرسه برگشتهاند او را ندیدهاند. از غیبت او بسیار نگران شدم. برای یک لحظه یادم رفت که درآمریکا هستم. فکرکردم در کلمبیا هستم و "چریکها" اورا گروگان گرفتهاند.
نمیدانستم کجا دنبالش بروم. یادم آمد که درحرفهایش چند بار از"کافه" ای که مخصوص "کوبائیها" بود اسم میبرد. آدرس تقریبی آنجا را میدانستم...
بچهها را به همسایگانم سپردم. سوار اتومبیلم شدم. بهسرعت مثل دیوانگان یکراست به آن "کافه" که محل اجتماع "کوباییها" بود رفتم. اتومبیلم را جلو آن کافیشاپ پارک کردم. بهسرعت داخل کافه شدم. چون دیر وقت بود کافه مشتری زیادی نداشت. صاحب کافه را پیدا کردم.
به او گفتم که دنبال همسرم میگردم. شنیدهام گاهی به اینجا میآید. او امروز صبح ناپدید شده. اسم و نشانی ظاهری او را به او گفتم. گفت: اورا میشناسد. با یک مرد"کوبایی" به نام"آنتونی" گاهگاهی به اینجا میآیند. ولی امروز آنها را ندیده. آدرس و یا شمارهتلفن آنتونی را از خواستم. گفت چیز زیادی درباره آنتونی نمیداند. فقط میداندکه او"کوبایی" است و کار او چمنزنی است. محل زندگی اورا هم نمیداند...
در زمانی که با اوحرف میزدم یکی از مشتریان نزدیک ما که گویا به مکالمات ما گوش کرده بود، از میزش بلند شد و به طرف من و صاحب کافه آمد . وگفت "آنتونی"را میشناسد. و آدرس خانه او را هم میداند. در محله"کوبایی"هاست. عصر امروز خانمی را که شما نشانی میدهی در اتومبیل آنتونی دیده. سپس قلم و کاغذی از صاحب مغازه گرفت. آدرس خانه او را روی آن نوشت و به دستم داد و گفت: این آدرس خانه "آنتونی" است . از اینجا زیاد دور نیست. چند خیابان پایینتر است. باحرکات دستش به چپ و راست آن خیابانها از داخل کافه اشاره کرد.
از کافیشاپ بیرون آمدم. سوار اتومبیلام شدم. خیابانها تاریک بود. از چند اتومبیل عبوری آدرس آن خیابان را سوال کردم تا مطمئن شوم گم نمیشوم. به خیابانی رسیدم که حدس زدم آنجاست. بیشتر خانهها کوچک و مخروبه به نظر میرسیدند. با نور چراغ اتومبیلم پلاک آنهارا میخواندم. خانه "آنتونی" در همین خیابان بود. به شماره آن خانه نگاه کردم که درست شمارهای بود که روی ادرس بود. اتومبیلم راجلو آن خانه پارک کردم.
مردی درایوان جلو خانهاش مشرف به خیابان روی صندلی در زیر نور در ورودی نشسته بود. برای اینکه مطمئن شوم از او پرسیدم خانه انتونی اینجا است؟ گفت: همین خانهی دیوار به دیوار من است.
سراسیمه خودم را به در آن خانه رساندم. نفسهایم بند آمده بود. نمیدانستم اگر او دراین خانه باشد چه اتفاقی برایم خواهد افتاد. شاید خوششانس بودم که "اسلحهام" را با خود نیاورده بودم. وگرنه چهارمین و یا پنجمین آدمی بود که میکشتم !!
چشمانم گشاد شد!! باخودم گفتم خدای من! دارم با کسی حرف میزنم که یک قاتل حرفهای است!
مات اورا نگاه کردم. متوجه حالتم شد. گویا از حرفی که از دهانش پریده بود سخت پشیمان و آشفته شد. لبخندی زد و ادامه داد. گفت ببخشید. چیزی گفتم که بعدا باید درباره ان توضیح دهم. بعد دنباله داستان را چنین ادامه داد..
خانه از بیزون مخروبهای بود و نور کمی از تنها پنجرهاش بیرون میزد. در ورودی نیمهباز بود. چندبار در زدم. کسی جوابی نداد. از شکاف در توی اطاق دیده میشد. اطاق به بیغولهای کثیف شبیه بود. جوانی با موهای بلند و ژولیده روی مبل نشسته بود. سیگار برگی بین انگشتانش بود. روبهروی تلویزیون نشسته بود. سرش پایین بود. شاید چرت میزد. چند بار فریاد زدم "آمیگو! آمیگو!" {به اسپانیایی یعنی دوست} گویا صدای من را نمیشنید.
در را بیشتر باز کردم. خوب اطاق را نگاه کردم. درطرف دیگر اطاق زنی روی مبل دراز کشیده بود. صورتش دیده نمیشد. به دقت که نگاه کردم از لباسهایش تشخیص دادم که همسرم است!
برای یک لحطه دیوانه شدم. در را با شدت باز کردم. بوی بدی بینیام را سخت آزاز داد. از صدای در مرد از جایش پرید. به مرد گفتم: از جایت حرکت نکن! این زن همسر من است. مرد حیرتزده به من نگاه میکرد. یکراست بالای سر همسرم رفتم. خواب بود. موهای بلندی داشت. گیسهایش را دسته کردم و به دور دستانم محکم پیچیدم. از روی مبل بلندش کردم. اول فریاد کشید. بعد،بریده بریده و نامفهموم حرف زد. از خود بیخود بود.
احساس کردم مرا شناخت. او را بهطرف در کشیدم. مقاومت میکرد. نمیخواست همراهم بیاید. ٱن مرد بهطرف من آمد که از او دفاع کند. همسرم به او اشاره کرد. مرد عقب رفت...
تنها جملهای که مرد گفت و به خاطرم مانده، گفت: ما فقط دوست هستیم!!
بیرون خانه چند سیلی سخت به صورت همسرم زدم، شاید به هوش آید. اورا کشانکشان تا جلو اتومبیل بردم. بهزور در صندلی عقب اتومبیل گذاشتمش و به آپارتمانمان برگشتم. بردمش توی اطاقخواب. در را رویش قفل کردم. چون میترسیدم فرار کند.
بچهها بهخواب رفته بودند. روی مبل نشستم و دنبال چاره میگشتم. تصمیم گرفتم او و بچههایم را هر چه زودتر به کلمبیا بفرستم. به مادر و پدرم در "سانتا ماریا" تلفن کردم. همه چیز را به آنها گفتم. از آنها خواستم که بهمجرد رسیدن آنها، بچهها را از همسرم بگیرند. او را برای ترک اعتیاد در بیمارستانی بستری کنند.. آنشب تا صبح نتوانستم بخوابم.
فردایش هم سر کار نرفتم. برای هر چهار نفرشان بلیط هواپیما گرفتم . سه روز بعد از آن واقعه بود که آنها را به فرودگاه میامی بردم تا به کلمبیا برگردند.
همسرم مقاومت میکرد که به کلمبیا برنگردد. اورا تهدید کردم اگر به کلمبیا برنگردد، همهچیز را به پلیس خواهم گفت. دراینجا به زندان خواهد رفت ...
درهمینجا حرف کارلوس را قطع کردم. پاکت سیگارم را جلوش گرفتم. سیگاری برداشت. روشن کرد. احساس کردم سخت عاطفی شده بود. چشمانش سرخ شده بود. برایش احساس ترحم میکردم. به گارسون اشاره کردم که فنجان هر دوتایمان را پر کند.
سعی کردم موضوع را عوض کنم. از او پرسیدم: کارلوس، داستان اتحاد "کارتل"های مواد مخدر و "چریک"های کمونیست در کلمبیا برایم عجیب است این حقیفت دارد؟
گویی خوشحال شده بود که دیگر از خانوادهاش حرف نزند. در جوابم گفت متاسفانه همین طور است. اما این مسئله به این سادگیها اتفاق نیافتاده. بگذار برایت توضیح دهم. زمانی که من دانشجو بودم، به پیروی از پدر و مادرم از طرفداران سر سخت چریکها بودم. شاید چون خانوادهام فقیر بودند.
چریکها تنها امید طبقه فقیر کلمبیا هستند. اگر تاریخ کلمبیا را بخوانی، در سالهای متمادی دولت مرکزی دست راستی کلمبیا جنایات هولناکی علیه طبقه کارگر و مردم فقیر کلمبیا روا داشته. اگر کتاب "صد سال تنهایی" مارکز را بهیاد آوری، داستان قتل عام" کارگران موز" که اعتصاب کرده بودند . اشارهای به یکی از فجایع تاریخی کلمبیا است.
نابرابریها در کلمبیا دراواخر سالهای۱۹۴۰منجر به تشکیل گروههای مختلف کمونیستی برای مبارزه با دولت مرکزی کلمبیا به طرفداری از طبقه فقیر و محروم شد.
این گروهها اعتقاد به مبارزه مسلحانه داشتند. هستههای چریکی را بهوجود آوردند. سرسختی این مبارزان و یا چریکها کمکم دولت مرکزی را به وحشت انداخت. چریکها طرفداران زیادی در همه روستاها و شهرها پیدا کردند. اتحاد شوروی و "کوبا" با دادن اسلحه و پول به این گروهها کمک میکردند بعد از سقوط شوروی، حامی پولدارتر و قویتری پیدا شد که "کارتل"های مواد مخدر بودند. و جای کمکهای اتحاد شوروی را پرکردند.
دولت مرکری کلمبیا هرگز تا به امروز قادر نشده این گروههای چریکی را متلاشی کند. اولا مقر اینها درکوههای بلند کلمبیا است. که دسترسی به آنها بسیار مشکل است. در جنگ بین اینها و دولت مرکزی تاکنون هزاران نفر از دوطرف کشته شدهاند. و حتی دولت مرکزی کلمبیا برای نابودی آنها از دولتهای خارجی کمک خواسته. که درچند مورد آمریکا هم به آنها کمک کرد. از طرف دیگر این چریکها درشهرها و روستاهای کلمبیا هم طرفداران بسیاری دارند. که مسئله سرکوبی چریکها را بسیار دشوار میکند.
اما داستان "کارتل"های مواد مخدر :
دولت مرکزی کلمبیا دشمن سر سخت دیگری دارد که "کارتل"های مواد مخدر هستند. که مواد مخدر، مخصوصا "کوکائین " را در سراسر دنیا جهان توزیع میکنند. آنها از کشتیها و هواپیماها وحتی زیردریاییها برای حمل ونقل کوکائین استفاده میکنند. و سازمانهای مخفی و قدرتمندی در دنیا از آنها حمایت میکنند. سازمان آنها دارای کشتی، هواپیما و هلیکوپتر و "لابراتوار"های بسیارمجهز و پیشرفته است. و از سیستمهای ارتباطی پرقدرتی استفاده میکنند. آنها گاهی این امکانات را در دسترس چریکها هم قرار میدهند.
این "کارتل ها" با بهکار گرفتن متخصصین"روسی" و آلمانی و "آمریکایی" پیشرفتهترین لابراتوارها را جهت تهیه کوکائین و سایر مواد مخدر درکوههای سر به فلک کشیده ایجاد کردهاند.
بهنظرم میآمد "کارلوس" متخصص تحقیفات امور چریکها و کارتلهای مواد مخدر کلمبیا بود. به اسامی بسیاری از رهبران چریکها و کارتل اشاره میکرد که من فراموش کردم. و داستانهای زیادی از"آدم ربایی"ها، گروگانگیریها و جنگ آنها با نیروهای دولتی برایم گفت که از گفتن آنها میگذرم.
قهوهاش را که سرد شده بود، سر کشید و سیگاری روشن کرد. من هم از فرصت استفاده کردم. چند جرعه از قهوهام را نوشیدم.
داشتم خسته میشدم. دلم میخواست داستان"چریک"ها و " کارتل"های مواد مخدر را سر و تهاش را بههم آورد و از فرهنگ و آداب کلمبیا برایم حرف بزند.
کارلوس فنجان خالی قهوهاش را روی میز گذاشت. به گارسون اشاره کرد تا آنرا مجددا پر کند. دنباله حرفش را گرفت.
ادامه داد که اتحاد "چریکها" واین" کارتل"های مواد مخدر بسیار جالب است. بعد از قطع کمکهای مالی و ارسال اسلجه توسط"روسها" به چریکها این گروههای چریکی بلافاصله وارد معامله با "کارتل"های مواد مخدر شدند.
چریکها متعهد شدند در مقابل تهاجمات دولتی علیه "کارتل"ها از تأسیسات و جان آنان حفاظت و دفاع کنند. درمقابل کارتلها به چریکها پول و اسلحه بدهند. این اتحاد موجب شد که مقابله دولت مرکزی کلمبیا با این دوگروه تقریبا غیرممکن شود. چون پول و ایدئولوژی باهم متحد شده بودند.
کارلوس معتقد بود شکست چنین سیستمی تقریبا غیرممکن است. بهنظرم این "نظریه کارلوس"خیلی درست بود.
یاد سیستم ایران افتادم که ایدئولوژی اسلامی با پول نفت در ایران باهم متجد شدهاند. و این سیستم همچنان تا زمانی که یکی از این دو عامل محو نشود، همچنان پایدار میماند. شاید علت سقوط "اتحاد شوروی" محو یکی از این دو عامل بود !!
کارلوس به ساعتش نگاهی کرد. گفت خیلی خسته شده باید برود بخوابد. این روزها از بیکاری و انتظار حوصلهاش سر رفته. ولی از شکستن کامیوناش ناراضی نیست چونکه با من آشنا شده. شاید تعارف میکرد. این من بودم که آشنایی "کارلوس" برایم ارزشمند بود.
قول داد اگر از شهر ما عبور کند برای نوشیدن یک قهوه با من دراینجا توقف کند و گفت : قطعات سفارشی کامیونش رسیده. بنابراین فردا شب آخرین شبی است که من را خواهد دید. چون تا پسفردا دیگر کامیونش آماده میشود. از جایش بلند شد. منهم بلند شدم. بسیار خسته بودم . و پول قهوه هر دویمان روی میز گذاشت. من هم اعتراضی نکردم. ولی از او دعوت کردم که فردا شب برای شام به خانه ما بیاید. پذیرفت و قول داد که بیاید و خوشحال هم میشود. دستهایم را فشرد و خداحافظی کرد و رفت...
ادامه دارد...
(ولگرد)
و حالا قسمت دوم کافی شاپ کنار اتوبان و قصهی مردی از سرزمین" مارکز"!
نوشتهی ولگرد
کارلوس خداحافظی کرد و رفت. بعد از رفتن او مدت کوتاهی آنجا نشستم دخترک گارسون گاهگاهی با پارچ قهوه از جلوی میزم عبور میکرد. کنار میز بعضی از مشتریان میایستاد. به اشاره آنها توی فنجان خالی یا نیمه خالی آنها را با قهوه پر میکرد. او با اشارهی من کنار میزم آمد. با لبخندی فنجان نیمه خالیام را پراز قهوه کرد و رفت.
هنوز به حرفهای کارلوس فکر میکردم. میخواستم جواب این سوال را بدانم که چرا این آدمی که وکیل بوده شغل وکالت داشته کشورش را رها کرده به آمریکا آمده و راننده کامیون شده!
آیا جاذبهی زندگی در آمریکا آنقدر زیاد است که او تصمیم گرفته شغل مهمی مثل وکالت را در کشورش با رانندگی کامیون در امریکا تاخت بزند؟
این بهنظرم کمی بعید میآمد. باید دلیل دیگری برای کارلوس وجود داشته باشد که دست به این کار زده. البته آدمهایی را از کشور خودمان میشناختم و یا شنیده بودم که در ایران موقعیتها و مشاغل خوبی داشتهاند ولی وقتی به این سرزمین آمدند برای امرار زندگیشان کارهایی را پیشه کردند که با تجارب و تحصیلات آنها هیچ ارتباطی نداشته. حتی تن به کارهای پست هم دادهاند.
نمونهی آن آدمی بود که شنیدم در زمان شاه در ایران شغل وزارت داشته، وقتی به آمریکا آمد دراینجا نانوایی باز کرد. دلایل این گونه ایرانیها و آن آقای وزیر و یا خودم را خوب میدانستم.
ولی دلیل مهاجرت "کارلوس" به امریکا را با اطلاعاتی که از اوضاع سیاسی کلمبیا داشتم، برایم فهماش آسان نبود. خصوصا" اینکه این شخص برای دولت کلمبیا کار میکرده.
تا آنجا که میدانستم مردم آمریکای لاتین برخلاف بیشتر ملتها که به امریکا مهاجرت میکنند، فقط برای کار، آنهم بهطور موقت به امریکا میآیند و بیشترشان هم غیرقانونی هستند. میآیند تا مخارج خانوادهشان را در کشورشان تأمین کنند. اینان معمولا از طبقات پایین جامعه خودشان هستند و زبان انگلیسی خوب بلد نیستتد و بعد از چند سال به کشورشان برمیگردند...
یاد یکی از حرفهای کارلوس افتادم که میگفت: در" فلوریا" به علت کثرت مهاجران قانونی و غیرقانونی از امریکای جنوبی و"کوبا" که زبان انگلیسی بلد نیستند، روی شیشه بعضی از مغازهها در "فلوریدا" دیده بود که نوشتهاند:دراین مغازه به زبان انگلیسی هم میتوانید صحبت کنید!!
از گارسون خواستم "تیکِتَم" رابیاورد. فقط یک قهوه داشتم. منهم مثل کارلوس یک پنج دلاری روی میزگذاشتم. از جایم بلند شدم. از کافی شاپ بیرون آمدم. سوار تراکم شدم. در طول راه به خانه، فکر میکردم این مرد را دوباره باید ببینم .
یاد آخرین جملهاش افتادم که گفت: داستانش "طولانی" است. اگرفرصتی شد دوباره دیدمتان شاید برایتان بگویم. ساعتی از نیمه شب گأشته بود که بهخانه رسیدم.
بعد از آن شب من ۴ شب متوالی به آن کافی شاپ رفتم. هر بار که میرفتم او را میدیدم. روی همان"بوت چرمی" تنها نشسته. تا چشمش به من میافتاد، با دست اشاره میکرد که سر میزش بروم. گویی اوهم منتطر من بود! روبهروی او مینشستم و سفارش قهوه میدادم. خوشبختانه هنوز کامیونش درست نشده بود !! میتوانستم بیشتر او را ببینم و باهم حرف بزنیم. اطلاعات وسیعی درباره ادبیات و هنر و فیلم و سیاست داشت. در مقابل او احساس کمبود اطلاعات میکردم.
در آن چندشب، قسمتهایی از زندگیاش را برایم گفت. او از دانشکدهی "حقوق" در "بوگوتا" در رشته وکالت و قضاوت فارغ التحصیل شده بود.
ده سال قاضی دادگاهی درشهر "سانتامارا " بوده. بیست و پنج سالش بوده که ازدواج کرده و یکدخترسیزده ساله و دو پسر زیر ده سال دارد..
در باره شغل قضاوتاش گفت که هرگز آنرا دوست نداشته. چون همیشه در پس فکرش ازاینکه با"حکم" او بیگناهی مجازات شود رنج میکشیده. به همین سبب شغل قضاوت را رها کرده و به عنوان وکیل به استخدام یک سازمان نیمهدولتی درشهر "بوگوتا" درآمده.
دوسال قبل همراه همسر و سه بچهاش به دلایلی از کلمبیا به امریکا آمده. و یکسال در میامی "فلوریدا" ساکن بوده. بعد به :"جورجیا" رفته. فعلا در" تلهسی"تنها زندگی میکند. بیشتر اوقات شب را درجادهها میگذراند. بهندرت شبی را در خانهاش بهسر میبرد.
گفت دراوایل ورودش، چون هیچ تخصصی نداشته، برای تأمین زندگی خانوادهاش به هر کاری تن داده. از "چمن زنی" گرفته تا کارگری، تا آسفالت جادهها و کار ساختمانی و ظرفشویی در رستورانها و... گاهی مجبور بوده تا روزی چهارده ساعت کار کند، تا بتواند خرج زندگی خانوادگیاش را تأمین کند.
ولی بعداز یکسال مجبور شده بچههایش را پیش پدر و مادر"خودش" به کلمبیا بفرستد. حالا تنها زندگی میکند.
یادم میآید دریکی از آن شبها از او پرسیدم: همسرتان کجا است؟
کمی سکوت کرد و بعد گفت: از او جدا شدم . اکنون او هم در کلمبیا است.
وقتی میخواست از همسرش حرف بزند مکثی طولانی کرد و گفت: او زنی زیبا و تحصیلکرده بود. ما عاشق یکدیگر شدیم. بعد با هم ازدواج کردیم. هیچ مشکلی در کلمبیا نداشتیم. او دربیمارستان نرس بود.
متاسفانه وقتی به اینجا آمدیم، زندگیمان بهم ریخت. بهخاطر مشغله فراوانام من نمیتوانستم وقت کافی با همسرم بگذرانم. او تمام روز بعد از رفتن من و بچهها به مدرسه، در آپارتمان کوچکمان تنها میماند.
او کمکم شروع به آمدورفت با مهاجرین اسپانیولیزبان کرد و دوستانی پیدا کرد چون زبان انگلیسی نمیدانست، با انها راحت بود.
بیشتر دوستانش" کوبایی" بودند. هنوز شش ماه از اقامت ما در"میامی" نگذشته بود، که احساس کردم رفتار او بهشدت عوض شده. ناآرام وعصبانی و مودی شده. دیگر به بچهها توجه چندانی ندارد. بیشتر اوقات بچهها را تنها به مدرسه میفرستاد. و آنها تنها به خانه برمیگشتند. کمتر بامن حرف میزد. به سر و وضع و ظاهر و لباس خودش و به من بیاعتنا شده بود. غذا درست نمیکرد. بهندرت آپارتمان را تمیز میکرد. گاهی دیروقت که من ازکار برمیگشتم، جلو تلویزیون به خواب رفته بود و بچهها بیدار بودند. آنها به من میگفتند که هنوز غذا نخوردهاند. من مجبور بودم برایشان غذا درست کنم، یا از بیرون غذا بخرم.
بسیار سعی کردم با او حرف بزنم و کمکش کنم. ولی هیچ تغییری در رفتار او پیدا نشد. نسبت به او کمکم مشکوک شدم. از بیتوجهی او به همه چیز و همه کار و تغییر رنگ پوست صورت و حالات بدنی و نگاه او احساس کردم مطمئنا معتاد شده. و این برایم یک فاجعه بود.
عجیب آنکه در کلمبیا که مرکز مواد مخدر جهان است، او هرگز مواد مخدر را تجربه نکرده بود. حتی عضو فعال یکی از سازمانهای مبارزه با مواد مخدر بود. اودر آنجا معتاد نشد و این اتفاق برایش درامریکا افتاد.
هنوز امیدم را به ترک اعتیادش از دست نداده بودم. با او بسیارکلنجار رفتم تا بالاخره خودش اعتراف کرد که گاهی "کوکایین" مصرف میکند ولی معتاد نیست. میدانستم که دروغ میگوید. چندین بار قول داد که آنرا ترک کند، ولی دوباره شروع کرد.
یک شب دیر وقت به خانه آمدم. بچهها درآپارتمان تنها بودند. از آنها پرسیدم مادرشان کجاست؟ گفتند از وقتی که از مدرسه برگشتهاند او را ندیدهاند. از غیبت او بسیار نگران شدم. برای یک لحظه یادم رفت که درآمریکا هستم. فکرکردم در کلمبیا هستم و "چریکها" اورا گروگان گرفتهاند.
نمیدانستم کجا دنبالش بروم. یادم آمد که درحرفهایش چند بار از"کافه" ای که مخصوص "کوبائیها" بود اسم میبرد. آدرس تقریبی آنجا را میدانستم...
بچهها را به همسایگانم سپردم. سوار اتومبیلم شدم. بهسرعت مثل دیوانگان یکراست به آن "کافه" که محل اجتماع "کوباییها" بود رفتم. اتومبیلم را جلو آن کافیشاپ پارک کردم. بهسرعت داخل کافه شدم. چون دیر وقت بود کافه مشتری زیادی نداشت. صاحب کافه را پیدا کردم.
به او گفتم که دنبال همسرم میگردم. شنیدهام گاهی به اینجا میآید. او امروز صبح ناپدید شده. اسم و نشانی ظاهری او را به او گفتم. گفت: اورا میشناسد. با یک مرد"کوبایی" به نام"آنتونی" گاهگاهی به اینجا میآیند. ولی امروز آنها را ندیده. آدرس و یا شمارهتلفن آنتونی را از خواستم. گفت چیز زیادی درباره آنتونی نمیداند. فقط میداندکه او"کوبایی" است و کار او چمنزنی است. محل زندگی اورا هم نمیداند...
در زمانی که با اوحرف میزدم یکی از مشتریان نزدیک ما که گویا به مکالمات ما گوش کرده بود، از میزش بلند شد و به طرف من و صاحب کافه آمد . وگفت "آنتونی"را میشناسد. و آدرس خانه او را هم میداند. در محله"کوبایی"هاست. عصر امروز خانمی را که شما نشانی میدهی در اتومبیل آنتونی دیده. سپس قلم و کاغذی از صاحب مغازه گرفت. آدرس خانه او را روی آن نوشت و به دستم داد و گفت: این آدرس خانه "آنتونی" است . از اینجا زیاد دور نیست. چند خیابان پایینتر است. باحرکات دستش به چپ و راست آن خیابانها از داخل کافه اشاره کرد.
از کافیشاپ بیرون آمدم. سوار اتومبیلام شدم. خیابانها تاریک بود. از چند اتومبیل عبوری آدرس آن خیابان را سوال کردم تا مطمئن شوم گم نمیشوم. به خیابانی رسیدم که حدس زدم آنجاست. بیشتر خانهها کوچک و مخروبه به نظر میرسیدند. با نور چراغ اتومبیلم پلاک آنهارا میخواندم. خانه "آنتونی" در همین خیابان بود. به شماره آن خانه نگاه کردم که درست شمارهای بود که روی ادرس بود. اتومبیلم راجلو آن خانه پارک کردم.
مردی درایوان جلو خانهاش مشرف به خیابان روی صندلی در زیر نور در ورودی نشسته بود. برای اینکه مطمئن شوم از او پرسیدم خانه انتونی اینجا است؟ گفت: همین خانهی دیوار به دیوار من است.
سراسیمه خودم را به در آن خانه رساندم. نفسهایم بند آمده بود. نمیدانستم اگر او دراین خانه باشد چه اتفاقی برایم خواهد افتاد. شاید خوششانس بودم که "اسلحهام" را با خود نیاورده بودم. وگرنه چهارمین و یا پنجمین آدمی بود که میکشتم !!
چشمانم گشاد شد!! باخودم گفتم خدای من! دارم با کسی حرف میزنم که یک قاتل حرفهای است!
مات اورا نگاه کردم. متوجه حالتم شد. گویا از حرفی که از دهانش پریده بود سخت پشیمان و آشفته شد. لبخندی زد و ادامه داد. گفت ببخشید. چیزی گفتم که بعدا باید درباره ان توضیح دهم. بعد دنباله داستان را چنین ادامه داد..
خانه از بیزون مخروبهای بود و نور کمی از تنها پنجرهاش بیرون میزد. در ورودی نیمهباز بود. چندبار در زدم. کسی جوابی نداد. از شکاف در توی اطاق دیده میشد. اطاق به بیغولهای کثیف شبیه بود. جوانی با موهای بلند و ژولیده روی مبل نشسته بود. سیگار برگی بین انگشتانش بود. روبهروی تلویزیون نشسته بود. سرش پایین بود. شاید چرت میزد. چند بار فریاد زدم "آمیگو! آمیگو!" {به اسپانیایی یعنی دوست} گویا صدای من را نمیشنید.
در را بیشتر باز کردم. خوب اطاق را نگاه کردم. درطرف دیگر اطاق زنی روی مبل دراز کشیده بود. صورتش دیده نمیشد. به دقت که نگاه کردم از لباسهایش تشخیص دادم که همسرم است!
برای یک لحطه دیوانه شدم. در را با شدت باز کردم. بوی بدی بینیام را سخت آزاز داد. از صدای در مرد از جایش پرید. به مرد گفتم: از جایت حرکت نکن! این زن همسر من است. مرد حیرتزده به من نگاه میکرد. یکراست بالای سر همسرم رفتم. خواب بود. موهای بلندی داشت. گیسهایش را دسته کردم و به دور دستانم محکم پیچیدم. از روی مبل بلندش کردم. اول فریاد کشید. بعد،بریده بریده و نامفهموم حرف زد. از خود بیخود بود.
احساس کردم مرا شناخت. او را بهطرف در کشیدم. مقاومت میکرد. نمیخواست همراهم بیاید. ٱن مرد بهطرف من آمد که از او دفاع کند. همسرم به او اشاره کرد. مرد عقب رفت...
تنها جملهای که مرد گفت و به خاطرم مانده، گفت: ما فقط دوست هستیم!!
بیرون خانه چند سیلی سخت به صورت همسرم زدم، شاید به هوش آید. اورا کشانکشان تا جلو اتومبیل بردم. بهزور در صندلی عقب اتومبیل گذاشتمش و به آپارتمانمان برگشتم. بردمش توی اطاقخواب. در را رویش قفل کردم. چون میترسیدم فرار کند.
بچهها بهخواب رفته بودند. روی مبل نشستم و دنبال چاره میگشتم. تصمیم گرفتم او و بچههایم را هر چه زودتر به کلمبیا بفرستم. به مادر و پدرم در "سانتا ماریا" تلفن کردم. همه چیز را به آنها گفتم. از آنها خواستم که بهمجرد رسیدن آنها، بچهها را از همسرم بگیرند. او را برای ترک اعتیاد در بیمارستانی بستری کنند.. آنشب تا صبح نتوانستم بخوابم.
فردایش هم سر کار نرفتم. برای هر چهار نفرشان بلیط هواپیما گرفتم . سه روز بعد از آن واقعه بود که آنها را به فرودگاه میامی بردم تا به کلمبیا برگردند.
همسرم مقاومت میکرد که به کلمبیا برنگردد. اورا تهدید کردم اگر به کلمبیا برنگردد، همهچیز را به پلیس خواهم گفت. دراینجا به زندان خواهد رفت ...
درهمینجا حرف کارلوس را قطع کردم. پاکت سیگارم را جلوش گرفتم. سیگاری برداشت. روشن کرد. احساس کردم سخت عاطفی شده بود. چشمانش سرخ شده بود. برایش احساس ترحم میکردم. به گارسون اشاره کردم که فنجان هر دوتایمان را پر کند.
سعی کردم موضوع را عوض کنم. از او پرسیدم: کارلوس، داستان اتحاد "کارتل"های مواد مخدر و "چریک"های کمونیست در کلمبیا برایم عجیب است این حقیفت دارد؟
گویی خوشحال شده بود که دیگر از خانوادهاش حرف نزند. در جوابم گفت متاسفانه همین طور است. اما این مسئله به این سادگیها اتفاق نیافتاده. بگذار برایت توضیح دهم. زمانی که من دانشجو بودم، به پیروی از پدر و مادرم از طرفداران سر سخت چریکها بودم. شاید چون خانوادهام فقیر بودند.
چریکها تنها امید طبقه فقیر کلمبیا هستند. اگر تاریخ کلمبیا را بخوانی، در سالهای متمادی دولت مرکزی دست راستی کلمبیا جنایات هولناکی علیه طبقه کارگر و مردم فقیر کلمبیا روا داشته. اگر کتاب "صد سال تنهایی" مارکز را بهیاد آوری، داستان قتل عام" کارگران موز" که اعتصاب کرده بودند . اشارهای به یکی از فجایع تاریخی کلمبیا است.
نابرابریها در کلمبیا دراواخر سالهای۱۹۴۰منجر به تشکیل گروههای مختلف کمونیستی برای مبارزه با دولت مرکزی کلمبیا به طرفداری از طبقه فقیر و محروم شد.
این گروهها اعتقاد به مبارزه مسلحانه داشتند. هستههای چریکی را بهوجود آوردند. سرسختی این مبارزان و یا چریکها کمکم دولت مرکزی را به وحشت انداخت. چریکها طرفداران زیادی در همه روستاها و شهرها پیدا کردند. اتحاد شوروی و "کوبا" با دادن اسلحه و پول به این گروهها کمک میکردند بعد از سقوط شوروی، حامی پولدارتر و قویتری پیدا شد که "کارتل"های مواد مخدر بودند. و جای کمکهای اتحاد شوروی را پرکردند.
دولت مرکری کلمبیا هرگز تا به امروز قادر نشده این گروههای چریکی را متلاشی کند. اولا مقر اینها درکوههای بلند کلمبیا است. که دسترسی به آنها بسیار مشکل است. در جنگ بین اینها و دولت مرکزی تاکنون هزاران نفر از دوطرف کشته شدهاند. و حتی دولت مرکزی کلمبیا برای نابودی آنها از دولتهای خارجی کمک خواسته. که درچند مورد آمریکا هم به آنها کمک کرد. از طرف دیگر این چریکها درشهرها و روستاهای کلمبیا هم طرفداران بسیاری دارند. که مسئله سرکوبی چریکها را بسیار دشوار میکند.
اما داستان "کارتل"های مواد مخدر :
دولت مرکزی کلمبیا دشمن سر سخت دیگری دارد که "کارتل"های مواد مخدر هستند. که مواد مخدر، مخصوصا "کوکائین " را در سراسر دنیا جهان توزیع میکنند. آنها از کشتیها و هواپیماها وحتی زیردریاییها برای حمل ونقل کوکائین استفاده میکنند. و سازمانهای مخفی و قدرتمندی در دنیا از آنها حمایت میکنند. سازمان آنها دارای کشتی، هواپیما و هلیکوپتر و "لابراتوار"های بسیارمجهز و پیشرفته است. و از سیستمهای ارتباطی پرقدرتی استفاده میکنند. آنها گاهی این امکانات را در دسترس چریکها هم قرار میدهند.
این "کارتل ها" با بهکار گرفتن متخصصین"روسی" و آلمانی و "آمریکایی" پیشرفتهترین لابراتوارها را جهت تهیه کوکائین و سایر مواد مخدر درکوههای سر به فلک کشیده ایجاد کردهاند.
بهنظرم میآمد "کارلوس" متخصص تحقیفات امور چریکها و کارتلهای مواد مخدر کلمبیا بود. به اسامی بسیاری از رهبران چریکها و کارتل اشاره میکرد که من فراموش کردم. و داستانهای زیادی از"آدم ربایی"ها، گروگانگیریها و جنگ آنها با نیروهای دولتی برایم گفت که از گفتن آنها میگذرم.
قهوهاش را که سرد شده بود، سر کشید و سیگاری روشن کرد. من هم از فرصت استفاده کردم. چند جرعه از قهوهام را نوشیدم.
داشتم خسته میشدم. دلم میخواست داستان"چریک"ها و " کارتل"های مواد مخدر را سر و تهاش را بههم آورد و از فرهنگ و آداب کلمبیا برایم حرف بزند.
کارلوس فنجان خالی قهوهاش را روی میز گذاشت. به گارسون اشاره کرد تا آنرا مجددا پر کند. دنباله حرفش را گرفت.
ادامه داد که اتحاد "چریکها" واین" کارتل"های مواد مخدر بسیار جالب است. بعد از قطع کمکهای مالی و ارسال اسلجه توسط"روسها" به چریکها این گروههای چریکی بلافاصله وارد معامله با "کارتل"های مواد مخدر شدند.
چریکها متعهد شدند در مقابل تهاجمات دولتی علیه "کارتل"ها از تأسیسات و جان آنان حفاظت و دفاع کنند. درمقابل کارتلها به چریکها پول و اسلحه بدهند. این اتحاد موجب شد که مقابله دولت مرکزی کلمبیا با این دوگروه تقریبا غیرممکن شود. چون پول و ایدئولوژی باهم متحد شده بودند.
کارلوس معتقد بود شکست چنین سیستمی تقریبا غیرممکن است. بهنظرم این "نظریه کارلوس"خیلی درست بود.
یاد سیستم ایران افتادم که ایدئولوژی اسلامی با پول نفت در ایران باهم متجد شدهاند. و این سیستم همچنان تا زمانی که یکی از این دو عامل محو نشود، همچنان پایدار میماند. شاید علت سقوط "اتحاد شوروی" محو یکی از این دو عامل بود !!
کارلوس به ساعتش نگاهی کرد. گفت خیلی خسته شده باید برود بخوابد. این روزها از بیکاری و انتظار حوصلهاش سر رفته. ولی از شکستن کامیوناش ناراضی نیست چونکه با من آشنا شده. شاید تعارف میکرد. این من بودم که آشنایی "کارلوس" برایم ارزشمند بود.
قول داد اگر از شهر ما عبور کند برای نوشیدن یک قهوه با من دراینجا توقف کند و گفت : قطعات سفارشی کامیونش رسیده. بنابراین فردا شب آخرین شبی است که من را خواهد دید. چون تا پسفردا دیگر کامیونش آماده میشود. از جایش بلند شد. منهم بلند شدم. بسیار خسته بودم . و پول قهوه هر دویمان روی میز گذاشت. من هم اعتراضی نکردم. ولی از او دعوت کردم که فردا شب برای شام به خانه ما بیاید. پذیرفت و قول داد که بیاید و خوشحال هم میشود. دستهایم را فشرد و خداحافظی کرد و رفت...
ادامه دارد...
(ولگرد)
برچسبها:
ولگرد+ داستان+ خاطره+ مهاجرت+ امریکا
در قسمت اول خواندید!
و حالا قسمت دوم کافی شاپ کنار اتوبان و قصهی مردی از سرزمین" مارکز"!
نوشتهی ولگرد
کارلوس خداحافظی کرد و رفت. بعد از رفتن او مدت کوتاهی آنجا نشستم دخترک گارسون گاهگاهی با پارچ قهوه از جلوی میزم عبور میکرد. کنار میز بعضی از مشتریان میایستاد. به اشاره آنها توی فنجان خالی یا نیمه خالی آنها را با قهوه پر میکرد. او با اشارهی من کنار میزم آمد. با لبخندی فنجان نیمه خالیام را پراز قهوه کرد و رفت.
هنوز به حرفهای کارلوس فکر میکردم. میخواستم جواب این سوال را بدانم که چرا این آدمی که وکیل بوده شغل وکالت داشته کشورش را رها کرده به آمریکا آمده و راننده کامیون شده!
آیا جاذبهی زندگی در آمریکا آنقدر زیاد است که او تصمیم گرفته شغل مهمی مثل وکالت را در کشورش با رانندگی کامیون در امریکا تاخت بزند؟
این بهنظرم کمی بعید میآمد. باید دلیل دیگری برای کارلوس وجود داشته باشد که دست به این کار زده. البته آدمهایی را از کشور خودمان میشناختم و یا شنیده بودم که در ایران موقعیتها و مشاغل خوبی داشتهاند ولی وقتی به این سرزمین آمدند برای امرار زندگیشان کارهایی را پیشه کردند که با تجارب و تحصیلات آنها هیچ ارتباطی نداشته. حتی تن به کارهای پست هم دادهاند.
نمونهی آن آدمی بود که شنیدم در زمان شاه در ایران شغل وزارت داشته، وقتی به آمریکا آمد دراینجا نانوایی باز کرد. دلایل این گونه ایرانیها و آن آقای وزیر و یا خودم را خوب میدانستم.
ولی دلیل مهاجرت "کارلوس" به امریکا را با اطلاعاتی که از اوضاع سیاسی کلمبیا داشتم، برایم فهماش آسان نبود. خصوصا" اینکه این شخص برای دولت کلمبیا کار میکرده.
تا آنجا که میدانستم مردم آمریکای لاتین برخلاف بیشتر ملتها که به امریکا مهاجرت میکنند، فقط برای کار، آنهم بهطور موقت به امریکا میآیند و بیشترشان هم غیرقانونی هستند. میآیند تا مخارج خانوادهشان را در کشورشان تأمین کنند. اینان معمولا از طبقات پایین جامعه خودشان هستند و زبان انگلیسی خوب بلد نیستتد و بعد از چند سال به کشورشان برمیگردند...
یاد یکی از حرفهای کارلوس افتادم که میگفت: در" فلوریا" به علت کثرت مهاجران قانونی و غیرقانونی از امریکای جنوبی و"کوبا" که زبان انگلیسی بلد نیستند، روی شیشه بعضی از مغازهها در "فلوریدا" دیده بود که نوشتهاند:دراین مغازه به زبان انگلیسی هم میتوانید صحبت کنید!!
از گارسون خواستم "تیکِتَم" رابیاورد. فقط یک قهوه داشتم. منهم مثل کارلوس یک پنج دلاری روی میزگذاشتم. از جایم بلند شدم. از کافی شاپ بیرون آمدم. سوار تراکم شدم. در طول راه به خانه، فکر میکردم این مرد را دوباره باید ببینم .
یاد آخرین جملهاش افتادم که گفت: داستانش "طولانی" است. اگرفرصتی شد دوباره دیدمتان شاید برایتان بگویم. ساعتی از نیمه شب گأشته بود که بهخانه رسیدم.
بعد از آن شب من ۴ شب متوالی به آن کافی شاپ رفتم. هر بار که میرفتم او را میدیدم. روی همان"بوت چرمی" تنها نشسته. تا چشمش به من میافتاد، با دست اشاره میکرد که سر میزش بروم. گویی اوهم منتطر من بود! روبهروی او مینشستم و سفارش قهوه میدادم. خوشبختانه هنوز کامیونش درست نشده بود !! میتوانستم بیشتر او را ببینم و باهم حرف بزنیم. اطلاعات وسیعی درباره ادبیات و هنر و فیلم و سیاست داشت. در مقابل او احساس کمبود اطلاعات میکردم.
در آن چندشب، قسمتهایی از زندگیاش را برایم گفت. او از دانشکدهی "حقوق" در "بوگوتا" در رشته وکالت و قضاوت فارغ التحصیل شده بود.
ده سال قاضی دادگاهی درشهر "سانتامارا " بوده. بیست و پنج سالش بوده که ازدواج کرده و یکدخترسیزده ساله و دو پسر زیر ده سال دارد..
در باره شغل قضاوتاش گفت که هرگز آنرا دوست نداشته. چون همیشه در پس فکرش ازاینکه با"حکم" او بیگناهی مجازات شود رنج میکشیده. به همین سبب شغل قضاوت را رها کرده و به عنوان وکیل به استخدام یک سازمان نیمهدولتی درشهر "بوگوتا" درآمده.
دوسال قبل همراه همسر و سه بچهاش به دلایلی از کلمبیا به امریکا آمده. و یکسال در میامی "فلوریدا" ساکن بوده. بعد به :"جورجیا" رفته. فعلا در" تلهسی"تنها زندگی میکند. بیشتر اوقات شب را درجادهها میگذراند. بهندرت شبی را در خانهاش بهسر میبرد.
گفت دراوایل ورودش، چون هیچ تخصصی نداشته، برای تأمین زندگی خانوادهاش به هر کاری تن داده. از "چمن زنی" گرفته تا کارگری، تا آسفالت جادهها و کار ساختمانی و ظرفشویی در رستورانها و... گاهی مجبور بوده تا روزی چهارده ساعت کار کند، تا بتواند خرج زندگی خانوادگیاش را تأمین کند.
ولی بعداز یکسال مجبور شده بچههایش را پیش پدر و مادر"خودش" به کلمبیا بفرستد. حالا تنها زندگی میکند.
یادم میآید دریکی از آن شبها از او پرسیدم: همسرتان کجا است؟
کمی سکوت کرد و بعد گفت: از او جدا شدم . اکنون او هم در کلمبیا است.
وقتی میخواست از همسرش حرف بزند مکثی طولانی کرد و گفت: او زنی زیبا و تحصیلکرده بود. ما عاشق یکدیگر شدیم. بعد با هم ازدواج کردیم. هیچ مشکلی در کلمبیا نداشتیم. او دربیمارستان نرس بود.
متاسفانه وقتی به اینجا آمدیم، زندگیمان بهم ریخت. بهخاطر مشغله فراوانام من نمیتوانستم وقت کافی با همسرم بگذرانم. او تمام روز بعد از رفتن من و بچهها به مدرسه، در آپارتمان کوچکمان تنها میماند.
او کمکم شروع به آمدورفت با مهاجرین اسپانیولیزبان کرد و دوستانی پیدا کرد چون زبان انگلیسی نمیدانست، با انها راحت بود.
بیشتر دوستانش" کوبایی" بودند. هنوز شش ماه از اقامت ما در"میامی" نگذشته بود، که احساس کردم رفتار او بهشدت عوض شده. ناآرام وعصبانی و مودی شده. دیگر به بچهها توجه چندانی ندارد. بیشتر اوقات بچهها را تنها به مدرسه میفرستاد. و آنها تنها به خانه برمیگشتند. کمتر بامن حرف میزد. به سر و وضع و ظاهر و لباس خودش و به من بیاعتنا شده بود. غذا درست نمیکرد. بهندرت آپارتمان را تمیز میکرد. گاهی دیروقت که من ازکار برمیگشتم، جلو تلویزیون به خواب رفته بود و بچهها بیدار بودند. آنها به من میگفتند که هنوز غذا نخوردهاند. من مجبور بودم برایشان غذا درست کنم، یا از بیرون غذا بخرم.
بسیار سعی کردم با او حرف بزنم و کمکش کنم. ولی هیچ تغییری در رفتار او پیدا نشد. نسبت به او کمکم مشکوک شدم. از بیتوجهی او به همه چیز و همه کار و تغییر رنگ پوست صورت و حالات بدنی و نگاه او احساس کردم مطمئنا معتاد شده. و این برایم یک فاجعه بود.
عجیب آنکه در کلمبیا که مرکز مواد مخدر جهان است، او هرگز مواد مخدر را تجربه نکرده بود. حتی عضو فعال یکی از سازمانهای مبارزه با مواد مخدر بود. اودر آنجا معتاد نشد و این اتفاق برایش درامریکا افتاد.
هنوز امیدم را به ترک اعتیادش از دست نداده بودم. با او بسیارکلنجار رفتم تا بالاخره خودش اعتراف کرد که گاهی "کوکایین" مصرف میکند ولی معتاد نیست. میدانستم که دروغ میگوید. چندین بار قول داد که آنرا ترک کند، ولی دوباره شروع کرد.
یک شب دیر وقت به خانه آمدم. بچهها درآپارتمان تنها بودند. از آنها پرسیدم مادرشان کجاست؟ گفتند از وقتی که از مدرسه برگشتهاند او را ندیدهاند. از غیبت او بسیار نگران شدم. برای یک لحظه یادم رفت که درآمریکا هستم. فکرکردم در کلمبیا هستم و "چریکها" اورا گروگان گرفتهاند.
نمیدانستم کجا دنبالش بروم. یادم آمد که درحرفهایش چند بار از"کافه" ای که مخصوص "کوبائیها" بود اسم میبرد. آدرس تقریبی آنجا را میدانستم...
بچهها را به همسایگانم سپردم. سوار اتومبیلم شدم. بهسرعت مثل دیوانگان یکراست به آن "کافه" که محل اجتماع "کوباییها" بود رفتم. اتومبیلم را جلو آن کافیشاپ پارک کردم. بهسرعت داخل کافه شدم. چون دیر وقت بود کافه مشتری زیادی نداشت. صاحب کافه را پیدا کردم.
به او گفتم که دنبال همسرم میگردم. شنیدهام گاهی به اینجا میآید. او امروز صبح ناپدید شده. اسم و نشانی ظاهری او را به او گفتم. گفت: اورا میشناسد. با یک مرد"کوبایی" به نام"آنتونی" گاهگاهی به اینجا میآیند. ولی امروز آنها را ندیده. آدرس و یا شمارهتلفن آنتونی را از خواستم. گفت چیز زیادی درباره آنتونی نمیداند. فقط میداندکه او"کوبایی" است و کار او چمنزنی است. محل زندگی اورا هم نمیداند...
در زمانی که با اوحرف میزدم یکی از مشتریان نزدیک ما که گویا به مکالمات ما گوش کرده بود، از میزش بلند شد و به طرف من و صاحب کافه آمد . وگفت "آنتونی"را میشناسد. و آدرس خانه او را هم میداند. در محله"کوبایی"هاست. عصر امروز خانمی را که شما نشانی میدهی در اتومبیل آنتونی دیده. سپس قلم و کاغذی از صاحب مغازه گرفت. آدرس خانه او را روی آن نوشت و به دستم داد و گفت: این آدرس خانه "آنتونی" است . از اینجا زیاد دور نیست. چند خیابان پایینتر است. باحرکات دستش به چپ و راست آن خیابانها از داخل کافه اشاره کرد.
از کافیشاپ بیرون آمدم. سوار اتومبیلام شدم. خیابانها تاریک بود. از چند اتومبیل عبوری آدرس آن خیابان را سوال کردم تا مطمئن شوم گم نمیشوم. به خیابانی رسیدم که حدس زدم آنجاست. بیشتر خانهها کوچک و مخروبه به نظر میرسیدند. با نور چراغ اتومبیلم پلاک آنهارا میخواندم. خانه "آنتونی" در همین خیابان بود. به شماره آن خانه نگاه کردم که درست شمارهای بود که روی ادرس بود. اتومبیلم راجلو آن خانه پارک کردم.
مردی درایوان جلو خانهاش مشرف به خیابان روی صندلی در زیر نور در ورودی نشسته بود. برای اینکه مطمئن شوم از او پرسیدم خانه انتونی اینجا است؟ گفت: همین خانهی دیوار به دیوار من است.
سراسیمه خودم را به در آن خانه رساندم. نفسهایم بند آمده بود. نمیدانستم اگر او دراین خانه باشد چه اتفاقی برایم خواهد افتاد. شاید خوششانس بودم که "اسلحهام" را با خود نیاورده بودم. وگرنه چهارمین و یا پنجمین آدمی بود که میکشتم !!
چشمانم گشاد شد!! باخودم گفتم خدای من! دارم با کسی حرف میزنم که یک قاتل حرفهای است!
مات اورا نگاه کردم. متوجه حالتم شد. گویا از حرفی که از دهانش پریده بود سخت پشیمان و آشفته شد. لبخندی زد و ادامه داد. گفت ببخشید. چیزی گفتم که بعدا باید درباره ان توضیح دهم. بعد دنباله داستان را چنین ادامه داد..
خانه از بیزون مخروبهای بود و نور کمی از تنها پنجرهاش بیرون میزد. در ورودی نیمهباز بود. چندبار در زدم. کسی جوابی نداد. از شکاف در توی اطاق دیده میشد. اطاق به بیغولهای کثیف شبیه بود. جوانی با موهای بلند و ژولیده روی مبل نشسته بود. سیگار برگی بین انگشتانش بود. روبهروی تلویزیون نشسته بود. سرش پایین بود. شاید چرت میزد. چند بار فریاد زدم "آمیگو! آمیگو!" {به اسپانیایی یعنی دوست} گویا صدای من را نمیشنید.
در را بیشتر باز کردم. خوب اطاق را نگاه کردم. درطرف دیگر اطاق زنی روی مبل دراز کشیده بود. صورتش دیده نمیشد. به دقت که نگاه کردم از لباسهایش تشخیص دادم که همسرم است!
برای یک لحطه دیوانه شدم. در را با شدت باز کردم. بوی بدی بینیام را سخت آزاز داد. از صدای در مرد از جایش پرید. به مرد گفتم: از جایت حرکت نکن! این زن همسر من است. مرد حیرتزده به من نگاه میکرد. یکراست بالای سر همسرم رفتم. خواب بود. موهای بلندی داشت. گیسهایش را دسته کردم و به دور دستانم محکم پیچیدم. از روی مبل بلندش کردم. اول فریاد کشید. بعد،بریده بریده و نامفهموم حرف زد. از خود بیخود بود.
احساس کردم مرا شناخت. او را بهطرف در کشیدم. مقاومت میکرد. نمیخواست همراهم بیاید. ٱن مرد بهطرف من آمد که از او دفاع کند. همسرم به او اشاره کرد. مرد عقب رفت...
تنها جملهای که مرد گفت و به خاطرم مانده، گفت: ما فقط دوست هستیم!!
بیرون خانه چند سیلی سخت به صورت همسرم زدم، شاید به هوش آید. اورا کشانکشان تا جلو اتومبیل بردم. بهزور در صندلی عقب اتومبیل گذاشتمش و به آپارتمانمان برگشتم. بردمش توی اطاقخواب. در را رویش قفل کردم. چون میترسیدم فرار کند.
بچهها بهخواب رفته بودند. روی مبل نشستم و دنبال چاره میگشتم. تصمیم گرفتم او و بچههایم را هر چه زودتر به کلمبیا بفرستم. به مادر و پدرم در "سانتا ماریا" تلفن کردم. همه چیز را به آنها گفتم. از آنها خواستم که بهمجرد رسیدن آنها، بچهها را از همسرم بگیرند. او را برای ترک اعتیاد در بیمارستانی بستری کنند.. آنشب تا صبح نتوانستم بخوابم.
فردایش هم سر کار نرفتم. برای هر چهار نفرشان بلیط هواپیما گرفتم . سه روز بعد از آن واقعه بود که آنها را به فرودگاه میامی بردم تا به کلمبیا برگردند.
همسرم مقاومت میکرد که به کلمبیا برنگردد. اورا تهدید کردم اگر به کلمبیا برنگردد، همهچیز را به پلیس خواهم گفت. دراینجا به زندان خواهد رفت ...
درهمینجا حرف کارلوس را قطع کردم. پاکت سیگارم را جلوش گرفتم. سیگاری برداشت. روشن کرد. احساس کردم سخت عاطفی شده بود. چشمانش سرخ شده بود. برایش احساس ترحم میکردم. به گارسون اشاره کردم که فنجان هر دوتایمان را پر کند.
سعی کردم موضوع را عوض کنم. از او پرسیدم: کارلوس، داستان اتحاد "کارتل"های مواد مخدر و "چریک"های کمونیست در کلمبیا برایم عجیب است این حقیفت دارد؟
گویی خوشحال شده بود که دیگر از خانوادهاش حرف نزند. در جوابم گفت متاسفانه همین طور است. اما این مسئله به این سادگیها اتفاق نیافتاده. بگذار برایت توضیح دهم. زمانی که من دانشجو بودم، به پیروی از پدر و مادرم از طرفداران سر سخت چریکها بودم. شاید چون خانوادهام فقیر بودند.
چریکها تنها امید طبقه فقیر کلمبیا هستند. اگر تاریخ کلمبیا را بخوانی، در سالهای متمادی دولت مرکزی دست راستی کلمبیا جنایات هولناکی علیه طبقه کارگر و مردم فقیر کلمبیا روا داشته. اگر کتاب "صد سال تنهایی" مارکز را بهیاد آوری، داستان قتل عام" کارگران موز" که اعتصاب کرده بودند . اشارهای به یکی از فجایع تاریخی کلمبیا است.
نابرابریها در کلمبیا دراواخر سالهای۱۹۴۰منجر به تشکیل گروههای مختلف کمونیستی برای مبارزه با دولت مرکزی کلمبیا به طرفداری از طبقه فقیر و محروم شد.
این گروهها اعتقاد به مبارزه مسلحانه داشتند. هستههای چریکی را بهوجود آوردند. سرسختی این مبارزان و یا چریکها کمکم دولت مرکزی را به وحشت انداخت. چریکها طرفداران زیادی در همه روستاها و شهرها پیدا کردند. اتحاد شوروی و "کوبا" با دادن اسلحه و پول به این گروهها کمک میکردند بعد از سقوط شوروی، حامی پولدارتر و قویتری پیدا شد که "کارتل"های مواد مخدر بودند. و جای کمکهای اتحاد شوروی را پرکردند.
دولت مرکری کلمبیا هرگز تا به امروز قادر نشده این گروههای چریکی را متلاشی کند. اولا مقر اینها درکوههای بلند کلمبیا است. که دسترسی به آنها بسیار مشکل است. در جنگ بین اینها و دولت مرکزی تاکنون هزاران نفر از دوطرف کشته شدهاند. و حتی دولت مرکزی کلمبیا برای نابودی آنها از دولتهای خارجی کمک خواسته. که درچند مورد آمریکا هم به آنها کمک کرد. از طرف دیگر این چریکها درشهرها و روستاهای کلمبیا هم طرفداران بسیاری دارند. که مسئله سرکوبی چریکها را بسیار دشوار میکند.
اما داستان "کارتل"های مواد مخدر :
دولت مرکزی کلمبیا دشمن سر سخت دیگری دارد که "کارتل"های مواد مخدر هستند. که مواد مخدر، مخصوصا "کوکائین " را در سراسر دنیا جهان توزیع میکنند. آنها از کشتیها و هواپیماها وحتی زیردریاییها برای حمل ونقل کوکائین استفاده میکنند. و سازمانهای مخفی و قدرتمندی در دنیا از آنها حمایت میکنند. سازمان آنها دارای کشتی، هواپیما و هلیکوپتر و "لابراتوار"های بسیارمجهز و پیشرفته است. و از سیستمهای ارتباطی پرقدرتی استفاده میکنند. آنها گاهی این امکانات را در دسترس چریکها هم قرار میدهند.
این "کارتل ها" با بهکار گرفتن متخصصین"روسی" و آلمانی و "آمریکایی" پیشرفتهترین لابراتوارها را جهت تهیه کوکائین و سایر مواد مخدر درکوههای سر به فلک کشیده ایجاد کردهاند.
بهنظرم میآمد "کارلوس" متخصص تحقیفات امور چریکها و کارتلهای مواد مخدر کلمبیا بود. به اسامی بسیاری از رهبران چریکها و کارتل اشاره میکرد که من فراموش کردم. و داستانهای زیادی از"آدم ربایی"ها، گروگانگیریها و جنگ آنها با نیروهای دولتی برایم گفت که از گفتن آنها میگذرم.
قهوهاش را که سرد شده بود، سر کشید و سیگاری روشن کرد. من هم از فرصت استفاده کردم. چند جرعه از قهوهام را نوشیدم.
داشتم خسته میشدم. دلم میخواست داستان"چریک"ها و " کارتل"های مواد مخدر را سر و تهاش را بههم آورد و از فرهنگ و آداب کلمبیا برایم حرف بزند.
کارلوس فنجان خالی قهوهاش را روی میز گذاشت. به گارسون اشاره کرد تا آنرا مجددا پر کند. دنباله حرفش را گرفت.
ادامه داد که اتحاد "چریکها" واین" کارتل"های مواد مخدر بسیار جالب است. بعد از قطع کمکهای مالی و ارسال اسلجه توسط"روسها" به چریکها این گروههای چریکی بلافاصله وارد معامله با "کارتل"های مواد مخدر شدند.
چریکها متعهد شدند در مقابل تهاجمات دولتی علیه "کارتل"ها از تأسیسات و جان آنان حفاظت و دفاع کنند. درمقابل کارتلها به چریکها پول و اسلحه بدهند. این اتحاد موجب شد که مقابله دولت مرکزی کلمبیا با این دوگروه تقریبا غیرممکن شود. چون پول و ایدئولوژی باهم متحد شده بودند.
کارلوس معتقد بود شکست چنین سیستمی تقریبا غیرممکن است. بهنظرم این "نظریه کارلوس"خیلی درست بود.
یاد سیستم ایران افتادم که ایدئولوژی اسلامی با پول نفت در ایران باهم متجد شدهاند. و این سیستم همچنان تا زمانی که یکی از این دو عامل محو نشود، همچنان پایدار میماند. شاید علت سقوط "اتحاد شوروی" محو یکی از این دو عامل بود !!
کارلوس به ساعتش نگاهی کرد. گفت خیلی خسته شده باید برود بخوابد. این روزها از بیکاری و انتظار حوصلهاش سر رفته. ولی از شکستن کامیوناش ناراضی نیست چونکه با من آشنا شده. شاید تعارف میکرد. این من بودم که آشنایی "کارلوس" برایم ارزشمند بود.
قول داد اگر از شهر ما عبور کند برای نوشیدن یک قهوه با من دراینجا توقف کند و گفت : قطعات سفارشی کامیونش رسیده. بنابراین فردا شب آخرین شبی است که من را خواهد دید. چون تا پسفردا دیگر کامیونش آماده میشود. از جایش بلند شد. منهم بلند شدم. بسیار خسته بودم . و پول قهوه هر دویمان روی میز گذاشت. من هم اعتراضی نکردم. ولی از او دعوت کردم که فردا شب برای شام به خانه ما بیاید. پذیرفت و قول داد که بیاید و خوشحال هم میشود. دستهایم را فشرد و خداحافظی کرد و رفت...
ادامه دارد...
(ولگرد)
و حالا قسمت دوم کافی شاپ کنار اتوبان و قصهی مردی از سرزمین" مارکز"!
نوشتهی ولگرد
کارلوس خداحافظی کرد و رفت. بعد از رفتن او مدت کوتاهی آنجا نشستم دخترک گارسون گاهگاهی با پارچ قهوه از جلوی میزم عبور میکرد. کنار میز بعضی از مشتریان میایستاد. به اشاره آنها توی فنجان خالی یا نیمه خالی آنها را با قهوه پر میکرد. او با اشارهی من کنار میزم آمد. با لبخندی فنجان نیمه خالیام را پراز قهوه کرد و رفت.
هنوز به حرفهای کارلوس فکر میکردم. میخواستم جواب این سوال را بدانم که چرا این آدمی که وکیل بوده شغل وکالت داشته کشورش را رها کرده به آمریکا آمده و راننده کامیون شده!
آیا جاذبهی زندگی در آمریکا آنقدر زیاد است که او تصمیم گرفته شغل مهمی مثل وکالت را در کشورش با رانندگی کامیون در امریکا تاخت بزند؟
این بهنظرم کمی بعید میآمد. باید دلیل دیگری برای کارلوس وجود داشته باشد که دست به این کار زده. البته آدمهایی را از کشور خودمان میشناختم و یا شنیده بودم که در ایران موقعیتها و مشاغل خوبی داشتهاند ولی وقتی به این سرزمین آمدند برای امرار زندگیشان کارهایی را پیشه کردند که با تجارب و تحصیلات آنها هیچ ارتباطی نداشته. حتی تن به کارهای پست هم دادهاند.
نمونهی آن آدمی بود که شنیدم در زمان شاه در ایران شغل وزارت داشته، وقتی به آمریکا آمد دراینجا نانوایی باز کرد. دلایل این گونه ایرانیها و آن آقای وزیر و یا خودم را خوب میدانستم.
ولی دلیل مهاجرت "کارلوس" به امریکا را با اطلاعاتی که از اوضاع سیاسی کلمبیا داشتم، برایم فهماش آسان نبود. خصوصا" اینکه این شخص برای دولت کلمبیا کار میکرده.
تا آنجا که میدانستم مردم آمریکای لاتین برخلاف بیشتر ملتها که به امریکا مهاجرت میکنند، فقط برای کار، آنهم بهطور موقت به امریکا میآیند و بیشترشان هم غیرقانونی هستند. میآیند تا مخارج خانوادهشان را در کشورشان تأمین کنند. اینان معمولا از طبقات پایین جامعه خودشان هستند و زبان انگلیسی خوب بلد نیستتد و بعد از چند سال به کشورشان برمیگردند...
یاد یکی از حرفهای کارلوس افتادم که میگفت: در" فلوریا" به علت کثرت مهاجران قانونی و غیرقانونی از امریکای جنوبی و"کوبا" که زبان انگلیسی بلد نیستند، روی شیشه بعضی از مغازهها در "فلوریدا" دیده بود که نوشتهاند:دراین مغازه به زبان انگلیسی هم میتوانید صحبت کنید!!
از گارسون خواستم "تیکِتَم" رابیاورد. فقط یک قهوه داشتم. منهم مثل کارلوس یک پنج دلاری روی میزگذاشتم. از جایم بلند شدم. از کافی شاپ بیرون آمدم. سوار تراکم شدم. در طول راه به خانه، فکر میکردم این مرد را دوباره باید ببینم .
یاد آخرین جملهاش افتادم که گفت: داستانش "طولانی" است. اگرفرصتی شد دوباره دیدمتان شاید برایتان بگویم. ساعتی از نیمه شب گأشته بود که بهخانه رسیدم.
بعد از آن شب من ۴ شب متوالی به آن کافی شاپ رفتم. هر بار که میرفتم او را میدیدم. روی همان"بوت چرمی" تنها نشسته. تا چشمش به من میافتاد، با دست اشاره میکرد که سر میزش بروم. گویی اوهم منتطر من بود! روبهروی او مینشستم و سفارش قهوه میدادم. خوشبختانه هنوز کامیونش درست نشده بود !! میتوانستم بیشتر او را ببینم و باهم حرف بزنیم. اطلاعات وسیعی درباره ادبیات و هنر و فیلم و سیاست داشت. در مقابل او احساس کمبود اطلاعات میکردم.
در آن چندشب، قسمتهایی از زندگیاش را برایم گفت. او از دانشکدهی "حقوق" در "بوگوتا" در رشته وکالت و قضاوت فارغ التحصیل شده بود.
ده سال قاضی دادگاهی درشهر "سانتامارا " بوده. بیست و پنج سالش بوده که ازدواج کرده و یکدخترسیزده ساله و دو پسر زیر ده سال دارد..
در باره شغل قضاوتاش گفت که هرگز آنرا دوست نداشته. چون همیشه در پس فکرش ازاینکه با"حکم" او بیگناهی مجازات شود رنج میکشیده. به همین سبب شغل قضاوت را رها کرده و به عنوان وکیل به استخدام یک سازمان نیمهدولتی درشهر "بوگوتا" درآمده.
دوسال قبل همراه همسر و سه بچهاش به دلایلی از کلمبیا به امریکا آمده. و یکسال در میامی "فلوریدا" ساکن بوده. بعد به :"جورجیا" رفته. فعلا در" تلهسی"تنها زندگی میکند. بیشتر اوقات شب را درجادهها میگذراند. بهندرت شبی را در خانهاش بهسر میبرد.
گفت دراوایل ورودش، چون هیچ تخصصی نداشته، برای تأمین زندگی خانوادهاش به هر کاری تن داده. از "چمن زنی" گرفته تا کارگری، تا آسفالت جادهها و کار ساختمانی و ظرفشویی در رستورانها و... گاهی مجبور بوده تا روزی چهارده ساعت کار کند، تا بتواند خرج زندگی خانوادگیاش را تأمین کند.
ولی بعداز یکسال مجبور شده بچههایش را پیش پدر و مادر"خودش" به کلمبیا بفرستد. حالا تنها زندگی میکند.
یادم میآید دریکی از آن شبها از او پرسیدم: همسرتان کجا است؟
کمی سکوت کرد و بعد گفت: از او جدا شدم . اکنون او هم در کلمبیا است.
وقتی میخواست از همسرش حرف بزند مکثی طولانی کرد و گفت: او زنی زیبا و تحصیلکرده بود. ما عاشق یکدیگر شدیم. بعد با هم ازدواج کردیم. هیچ مشکلی در کلمبیا نداشتیم. او دربیمارستان نرس بود.
متاسفانه وقتی به اینجا آمدیم، زندگیمان بهم ریخت. بهخاطر مشغله فراوانام من نمیتوانستم وقت کافی با همسرم بگذرانم. او تمام روز بعد از رفتن من و بچهها به مدرسه، در آپارتمان کوچکمان تنها میماند.
او کمکم شروع به آمدورفت با مهاجرین اسپانیولیزبان کرد و دوستانی پیدا کرد چون زبان انگلیسی نمیدانست، با انها راحت بود.
بیشتر دوستانش" کوبایی" بودند. هنوز شش ماه از اقامت ما در"میامی" نگذشته بود، که احساس کردم رفتار او بهشدت عوض شده. ناآرام وعصبانی و مودی شده. دیگر به بچهها توجه چندانی ندارد. بیشتر اوقات بچهها را تنها به مدرسه میفرستاد. و آنها تنها به خانه برمیگشتند. کمتر بامن حرف میزد. به سر و وضع و ظاهر و لباس خودش و به من بیاعتنا شده بود. غذا درست نمیکرد. بهندرت آپارتمان را تمیز میکرد. گاهی دیروقت که من ازکار برمیگشتم، جلو تلویزیون به خواب رفته بود و بچهها بیدار بودند. آنها به من میگفتند که هنوز غذا نخوردهاند. من مجبور بودم برایشان غذا درست کنم، یا از بیرون غذا بخرم.
بسیار سعی کردم با او حرف بزنم و کمکش کنم. ولی هیچ تغییری در رفتار او پیدا نشد. نسبت به او کمکم مشکوک شدم. از بیتوجهی او به همه چیز و همه کار و تغییر رنگ پوست صورت و حالات بدنی و نگاه او احساس کردم مطمئنا معتاد شده. و این برایم یک فاجعه بود.
عجیب آنکه در کلمبیا که مرکز مواد مخدر جهان است، او هرگز مواد مخدر را تجربه نکرده بود. حتی عضو فعال یکی از سازمانهای مبارزه با مواد مخدر بود. اودر آنجا معتاد نشد و این اتفاق برایش درامریکا افتاد.
هنوز امیدم را به ترک اعتیادش از دست نداده بودم. با او بسیارکلنجار رفتم تا بالاخره خودش اعتراف کرد که گاهی "کوکایین" مصرف میکند ولی معتاد نیست. میدانستم که دروغ میگوید. چندین بار قول داد که آنرا ترک کند، ولی دوباره شروع کرد.
یک شب دیر وقت به خانه آمدم. بچهها درآپارتمان تنها بودند. از آنها پرسیدم مادرشان کجاست؟ گفتند از وقتی که از مدرسه برگشتهاند او را ندیدهاند. از غیبت او بسیار نگران شدم. برای یک لحظه یادم رفت که درآمریکا هستم. فکرکردم در کلمبیا هستم و "چریکها" اورا گروگان گرفتهاند.
نمیدانستم کجا دنبالش بروم. یادم آمد که درحرفهایش چند بار از"کافه" ای که مخصوص "کوبائیها" بود اسم میبرد. آدرس تقریبی آنجا را میدانستم...
بچهها را به همسایگانم سپردم. سوار اتومبیلم شدم. بهسرعت مثل دیوانگان یکراست به آن "کافه" که محل اجتماع "کوباییها" بود رفتم. اتومبیلم را جلو آن کافیشاپ پارک کردم. بهسرعت داخل کافه شدم. چون دیر وقت بود کافه مشتری زیادی نداشت. صاحب کافه را پیدا کردم.
به او گفتم که دنبال همسرم میگردم. شنیدهام گاهی به اینجا میآید. او امروز صبح ناپدید شده. اسم و نشانی ظاهری او را به او گفتم. گفت: اورا میشناسد. با یک مرد"کوبایی" به نام"آنتونی" گاهگاهی به اینجا میآیند. ولی امروز آنها را ندیده. آدرس و یا شمارهتلفن آنتونی را از خواستم. گفت چیز زیادی درباره آنتونی نمیداند. فقط میداندکه او"کوبایی" است و کار او چمنزنی است. محل زندگی اورا هم نمیداند...
در زمانی که با اوحرف میزدم یکی از مشتریان نزدیک ما که گویا به مکالمات ما گوش کرده بود، از میزش بلند شد و به طرف من و صاحب کافه آمد . وگفت "آنتونی"را میشناسد. و آدرس خانه او را هم میداند. در محله"کوبایی"هاست. عصر امروز خانمی را که شما نشانی میدهی در اتومبیل آنتونی دیده. سپس قلم و کاغذی از صاحب مغازه گرفت. آدرس خانه او را روی آن نوشت و به دستم داد و گفت: این آدرس خانه "آنتونی" است . از اینجا زیاد دور نیست. چند خیابان پایینتر است. باحرکات دستش به چپ و راست آن خیابانها از داخل کافه اشاره کرد.
از کافیشاپ بیرون آمدم. سوار اتومبیلام شدم. خیابانها تاریک بود. از چند اتومبیل عبوری آدرس آن خیابان را سوال کردم تا مطمئن شوم گم نمیشوم. به خیابانی رسیدم که حدس زدم آنجاست. بیشتر خانهها کوچک و مخروبه به نظر میرسیدند. با نور چراغ اتومبیلم پلاک آنهارا میخواندم. خانه "آنتونی" در همین خیابان بود. به شماره آن خانه نگاه کردم که درست شمارهای بود که روی ادرس بود. اتومبیلم راجلو آن خانه پارک کردم.
مردی درایوان جلو خانهاش مشرف به خیابان روی صندلی در زیر نور در ورودی نشسته بود. برای اینکه مطمئن شوم از او پرسیدم خانه انتونی اینجا است؟ گفت: همین خانهی دیوار به دیوار من است.
سراسیمه خودم را به در آن خانه رساندم. نفسهایم بند آمده بود. نمیدانستم اگر او دراین خانه باشد چه اتفاقی برایم خواهد افتاد. شاید خوششانس بودم که "اسلحهام" را با خود نیاورده بودم. وگرنه چهارمین و یا پنجمین آدمی بود که میکشتم !!
چشمانم گشاد شد!! باخودم گفتم خدای من! دارم با کسی حرف میزنم که یک قاتل حرفهای است!
مات اورا نگاه کردم. متوجه حالتم شد. گویا از حرفی که از دهانش پریده بود سخت پشیمان و آشفته شد. لبخندی زد و ادامه داد. گفت ببخشید. چیزی گفتم که بعدا باید درباره ان توضیح دهم. بعد دنباله داستان را چنین ادامه داد..
خانه از بیزون مخروبهای بود و نور کمی از تنها پنجرهاش بیرون میزد. در ورودی نیمهباز بود. چندبار در زدم. کسی جوابی نداد. از شکاف در توی اطاق دیده میشد. اطاق به بیغولهای کثیف شبیه بود. جوانی با موهای بلند و ژولیده روی مبل نشسته بود. سیگار برگی بین انگشتانش بود. روبهروی تلویزیون نشسته بود. سرش پایین بود. شاید چرت میزد. چند بار فریاد زدم "آمیگو! آمیگو!" {به اسپانیایی یعنی دوست} گویا صدای من را نمیشنید.
در را بیشتر باز کردم. خوب اطاق را نگاه کردم. درطرف دیگر اطاق زنی روی مبل دراز کشیده بود. صورتش دیده نمیشد. به دقت که نگاه کردم از لباسهایش تشخیص دادم که همسرم است!
برای یک لحطه دیوانه شدم. در را با شدت باز کردم. بوی بدی بینیام را سخت آزاز داد. از صدای در مرد از جایش پرید. به مرد گفتم: از جایت حرکت نکن! این زن همسر من است. مرد حیرتزده به من نگاه میکرد. یکراست بالای سر همسرم رفتم. خواب بود. موهای بلندی داشت. گیسهایش را دسته کردم و به دور دستانم محکم پیچیدم. از روی مبل بلندش کردم. اول فریاد کشید. بعد،بریده بریده و نامفهموم حرف زد. از خود بیخود بود.
احساس کردم مرا شناخت. او را بهطرف در کشیدم. مقاومت میکرد. نمیخواست همراهم بیاید. ٱن مرد بهطرف من آمد که از او دفاع کند. همسرم به او اشاره کرد. مرد عقب رفت...
تنها جملهای که مرد گفت و به خاطرم مانده، گفت: ما فقط دوست هستیم!!
بیرون خانه چند سیلی سخت به صورت همسرم زدم، شاید به هوش آید. اورا کشانکشان تا جلو اتومبیل بردم. بهزور در صندلی عقب اتومبیل گذاشتمش و به آپارتمانمان برگشتم. بردمش توی اطاقخواب. در را رویش قفل کردم. چون میترسیدم فرار کند.
بچهها بهخواب رفته بودند. روی مبل نشستم و دنبال چاره میگشتم. تصمیم گرفتم او و بچههایم را هر چه زودتر به کلمبیا بفرستم. به مادر و پدرم در "سانتا ماریا" تلفن کردم. همه چیز را به آنها گفتم. از آنها خواستم که بهمجرد رسیدن آنها، بچهها را از همسرم بگیرند. او را برای ترک اعتیاد در بیمارستانی بستری کنند.. آنشب تا صبح نتوانستم بخوابم.
فردایش هم سر کار نرفتم. برای هر چهار نفرشان بلیط هواپیما گرفتم . سه روز بعد از آن واقعه بود که آنها را به فرودگاه میامی بردم تا به کلمبیا برگردند.
همسرم مقاومت میکرد که به کلمبیا برنگردد. اورا تهدید کردم اگر به کلمبیا برنگردد، همهچیز را به پلیس خواهم گفت. دراینجا به زندان خواهد رفت ...
درهمینجا حرف کارلوس را قطع کردم. پاکت سیگارم را جلوش گرفتم. سیگاری برداشت. روشن کرد. احساس کردم سخت عاطفی شده بود. چشمانش سرخ شده بود. برایش احساس ترحم میکردم. به گارسون اشاره کردم که فنجان هر دوتایمان را پر کند.
سعی کردم موضوع را عوض کنم. از او پرسیدم: کارلوس، داستان اتحاد "کارتل"های مواد مخدر و "چریک"های کمونیست در کلمبیا برایم عجیب است این حقیفت دارد؟
گویی خوشحال شده بود که دیگر از خانوادهاش حرف نزند. در جوابم گفت متاسفانه همین طور است. اما این مسئله به این سادگیها اتفاق نیافتاده. بگذار برایت توضیح دهم. زمانی که من دانشجو بودم، به پیروی از پدر و مادرم از طرفداران سر سخت چریکها بودم. شاید چون خانوادهام فقیر بودند.
چریکها تنها امید طبقه فقیر کلمبیا هستند. اگر تاریخ کلمبیا را بخوانی، در سالهای متمادی دولت مرکزی دست راستی کلمبیا جنایات هولناکی علیه طبقه کارگر و مردم فقیر کلمبیا روا داشته. اگر کتاب "صد سال تنهایی" مارکز را بهیاد آوری، داستان قتل عام" کارگران موز" که اعتصاب کرده بودند . اشارهای به یکی از فجایع تاریخی کلمبیا است.
نابرابریها در کلمبیا دراواخر سالهای۱۹۴۰منجر به تشکیل گروههای مختلف کمونیستی برای مبارزه با دولت مرکزی کلمبیا به طرفداری از طبقه فقیر و محروم شد.
این گروهها اعتقاد به مبارزه مسلحانه داشتند. هستههای چریکی را بهوجود آوردند. سرسختی این مبارزان و یا چریکها کمکم دولت مرکزی را به وحشت انداخت. چریکها طرفداران زیادی در همه روستاها و شهرها پیدا کردند. اتحاد شوروی و "کوبا" با دادن اسلحه و پول به این گروهها کمک میکردند بعد از سقوط شوروی، حامی پولدارتر و قویتری پیدا شد که "کارتل"های مواد مخدر بودند. و جای کمکهای اتحاد شوروی را پرکردند.
دولت مرکری کلمبیا هرگز تا به امروز قادر نشده این گروههای چریکی را متلاشی کند. اولا مقر اینها درکوههای بلند کلمبیا است. که دسترسی به آنها بسیار مشکل است. در جنگ بین اینها و دولت مرکزی تاکنون هزاران نفر از دوطرف کشته شدهاند. و حتی دولت مرکزی کلمبیا برای نابودی آنها از دولتهای خارجی کمک خواسته. که درچند مورد آمریکا هم به آنها کمک کرد. از طرف دیگر این چریکها درشهرها و روستاهای کلمبیا هم طرفداران بسیاری دارند. که مسئله سرکوبی چریکها را بسیار دشوار میکند.
اما داستان "کارتل"های مواد مخدر :
دولت مرکزی کلمبیا دشمن سر سخت دیگری دارد که "کارتل"های مواد مخدر هستند. که مواد مخدر، مخصوصا "کوکائین " را در سراسر دنیا جهان توزیع میکنند. آنها از کشتیها و هواپیماها وحتی زیردریاییها برای حمل ونقل کوکائین استفاده میکنند. و سازمانهای مخفی و قدرتمندی در دنیا از آنها حمایت میکنند. سازمان آنها دارای کشتی، هواپیما و هلیکوپتر و "لابراتوار"های بسیارمجهز و پیشرفته است. و از سیستمهای ارتباطی پرقدرتی استفاده میکنند. آنها گاهی این امکانات را در دسترس چریکها هم قرار میدهند.
این "کارتل ها" با بهکار گرفتن متخصصین"روسی" و آلمانی و "آمریکایی" پیشرفتهترین لابراتوارها را جهت تهیه کوکائین و سایر مواد مخدر درکوههای سر به فلک کشیده ایجاد کردهاند.
بهنظرم میآمد "کارلوس" متخصص تحقیفات امور چریکها و کارتلهای مواد مخدر کلمبیا بود. به اسامی بسیاری از رهبران چریکها و کارتل اشاره میکرد که من فراموش کردم. و داستانهای زیادی از"آدم ربایی"ها، گروگانگیریها و جنگ آنها با نیروهای دولتی برایم گفت که از گفتن آنها میگذرم.
قهوهاش را که سرد شده بود، سر کشید و سیگاری روشن کرد. من هم از فرصت استفاده کردم. چند جرعه از قهوهام را نوشیدم.
داشتم خسته میشدم. دلم میخواست داستان"چریک"ها و " کارتل"های مواد مخدر را سر و تهاش را بههم آورد و از فرهنگ و آداب کلمبیا برایم حرف بزند.
کارلوس فنجان خالی قهوهاش را روی میز گذاشت. به گارسون اشاره کرد تا آنرا مجددا پر کند. دنباله حرفش را گرفت.
ادامه داد که اتحاد "چریکها" واین" کارتل"های مواد مخدر بسیار جالب است. بعد از قطع کمکهای مالی و ارسال اسلجه توسط"روسها" به چریکها این گروههای چریکی بلافاصله وارد معامله با "کارتل"های مواد مخدر شدند.
چریکها متعهد شدند در مقابل تهاجمات دولتی علیه "کارتل"ها از تأسیسات و جان آنان حفاظت و دفاع کنند. درمقابل کارتلها به چریکها پول و اسلحه بدهند. این اتحاد موجب شد که مقابله دولت مرکزی کلمبیا با این دوگروه تقریبا غیرممکن شود. چون پول و ایدئولوژی باهم متحد شده بودند.
کارلوس معتقد بود شکست چنین سیستمی تقریبا غیرممکن است. بهنظرم این "نظریه کارلوس"خیلی درست بود.
یاد سیستم ایران افتادم که ایدئولوژی اسلامی با پول نفت در ایران باهم متجد شدهاند. و این سیستم همچنان تا زمانی که یکی از این دو عامل محو نشود، همچنان پایدار میماند. شاید علت سقوط "اتحاد شوروی" محو یکی از این دو عامل بود !!
کارلوس به ساعتش نگاهی کرد. گفت خیلی خسته شده باید برود بخوابد. این روزها از بیکاری و انتظار حوصلهاش سر رفته. ولی از شکستن کامیوناش ناراضی نیست چونکه با من آشنا شده. شاید تعارف میکرد. این من بودم که آشنایی "کارلوس" برایم ارزشمند بود.
قول داد اگر از شهر ما عبور کند برای نوشیدن یک قهوه با من دراینجا توقف کند و گفت : قطعات سفارشی کامیونش رسیده. بنابراین فردا شب آخرین شبی است که من را خواهد دید. چون تا پسفردا دیگر کامیونش آماده میشود. از جایش بلند شد. منهم بلند شدم. بسیار خسته بودم . و پول قهوه هر دویمان روی میز گذاشت. من هم اعتراضی نکردم. ولی از او دعوت کردم که فردا شب برای شام به خانه ما بیاید. پذیرفت و قول داد که بیاید و خوشحال هم میشود. دستهایم را فشرد و خداحافظی کرد و رفت...
ادامه دارد...
(ولگرد)
برچسبها:
ولگرد+ داستان+ خاطره+ مهاجرت+ امریکا
دوشنبه، دی ۲۴، ۱۳۸۶
هشدار! انفجار قریبالوقوع جمعیت ایران در آیندهای نزدیک(قریب به نه ماه )
1- پیشبینی میکنم اگه وضع همینطوری پیش بره، یعنی سردی هوا و کمبود گاز و قطعی مکرر برق و تعطیلیهای پیدرپی و (نه... نمیخوام بگم قراره انقلابی چیزی بشه... یه لحظه جای اینکه بپرین تو حرفم گوش بدین!) بله داشتم میگفتم، اگه وضع همینطوری پیش بره، جمعیت کشور ایران حدود نُه ماه دیگه به صد میلیون میرسه!
2- آقایون کمجنبه! وقتی خانمتون از سرما شبا بهتون پناه میارن اینقدر فکرای پلید به سرتون راه ندین! اون فقط یه بخاری 37 درجه میخواد. چرا یهویی درجهتون میره رو 42 و آتیشو پنبه و اینحرفا!!
3- خانمای عزیز، شما هم اگه ریگی(یا نیمکلاهی) زیر کلاتون نیست و فقط رفتید بغل آقا که گرم بشین چرا هی قر و قنبیل میایید و بدنتون رو پیچوتاب میدید؟!
4- خلاصه که اقتصاددانان ، حکومترانان، مسئولین عزیز، فردا، گوش شیطون کر بعد از 9 ماه که انفجار جمعیت اتفاق افتاد نگید زیتون تو چرا میدونستی و نگفتی و بدبخت شدیم و این حرفا...
5-یک پیشنهاد: به نظر من اینروزا همراه هر کامیونی که هی میان فرت و فرت سنگریزه و نمک میریزن تو خیابونا همراش یه وانت هم بیاد در خونهها کاندوم(صدبار این کلمه رو نوشتم و پاک کردم و نقطهچین گذاشتم و آخرش گفتم ما علما عیب نداره از این کلمات بنویسیم) پخش کنه:) علاج واقعه رو قبل از وقوع باید کرد.
پیشنهاد دوم: ازبسیج بیستمیلیونی کمک بگیریم. یعنی هر بسیچی جانبرکف شبها در بالای سر زنوشوهرا کشیک بایسته تا زیاده از حد به هم نزدیک نشن
شما پیشنهاد دیگری دارید بفرمایید!
6- محمود تعطیلینژاد...
7- امروز پسر کوچولوی همسایهی ما بعد از ده روز تعطیلی رفت مدرسه. هنوز مادرش نفسی به راحتی نکشیده بود که حدودهای ساعت ده زنگ زدن که مدرسه گازش قطعه و بچهها دارن از سرما میلرزن و بیایید بچههاتونو ببرید و تا اطلاع ثانوی بیخ ریشتون نگهدارید. قیافهی مادر بچه دیدنی بود!
8-
2- آقایون کمجنبه! وقتی خانمتون از سرما شبا بهتون پناه میارن اینقدر فکرای پلید به سرتون راه ندین! اون فقط یه بخاری 37 درجه میخواد. چرا یهویی درجهتون میره رو 42 و آتیشو پنبه و اینحرفا!!
3- خانمای عزیز، شما هم اگه ریگی(یا نیمکلاهی) زیر کلاتون نیست و فقط رفتید بغل آقا که گرم بشین چرا هی قر و قنبیل میایید و بدنتون رو پیچوتاب میدید؟!
4- خلاصه که اقتصاددانان ، حکومترانان، مسئولین عزیز، فردا، گوش شیطون کر بعد از 9 ماه که انفجار جمعیت اتفاق افتاد نگید زیتون تو چرا میدونستی و نگفتی و بدبخت شدیم و این حرفا...
5-یک پیشنهاد: به نظر من اینروزا همراه هر کامیونی که هی میان فرت و فرت سنگریزه و نمک میریزن تو خیابونا همراش یه وانت هم بیاد در خونهها کاندوم(صدبار این کلمه رو نوشتم و پاک کردم و نقطهچین گذاشتم و آخرش گفتم ما علما عیب نداره از این کلمات بنویسیم) پخش کنه:) علاج واقعه رو قبل از وقوع باید کرد.
پیشنهاد دوم: ازبسیج بیستمیلیونی کمک بگیریم. یعنی هر بسیچی جانبرکف شبها در بالای سر زنوشوهرا کشیک بایسته تا زیاده از حد به هم نزدیک نشن
شما پیشنهاد دیگری دارید بفرمایید!
6- محمود تعطیلینژاد...
7- امروز پسر کوچولوی همسایهی ما بعد از ده روز تعطیلی رفت مدرسه. هنوز مادرش نفسی به راحتی نکشیده بود که حدودهای ساعت ده زنگ زدن که مدرسه گازش قطعه و بچهها دارن از سرما میلرزن و بیایید بچههاتونو ببرید و تا اطلاع ثانوی بیخ ریشتون نگهدارید. قیافهی مادر بچه دیدنی بود!
8-
پنجشنبه، دی ۲۰، ۱۳۸۶
ننه سرما، مرگ من یواش!
1- من با پرهای انگشتانم
از سنگ خارا دلی ساختهام
و درون دل
گویی همین خورشید آسماناست که میدرخشد
ولی افسوس که خورشید چشمهایم را کور کرده...
(بیژن جلالی)
2- این سردترین زمستونیه که به یاد دارم اینجاها شبها به زیر بیستدرجه سانتیگراد زیر صفر میرسه. بخار دهن آدم تو هوا یخ میزنه به معنی واقعی. سبیلهای سبیلباروتی قندیل میبنده به معنی واقعی. آب بینی که جرأت بیرون اومدن نداره چون آمدن همانا و بالای لب تشکیل آبشاریخی همان! با اینحال با وجود تعطیلی هر روز و هر شب میرویم خیابونگردی... کیفی عظیم دارد سرمای سیبری رو در شهر خودت تجربه کنی.
اما این زمستون پربرفترینش نیست. پارسال پیرارسال تا اینموقع بیشتر برف اومده بود تو محل ما.
زندگی خیلیها مختل شده. خیلی از خانمها و آقایون مسن جرأت بیرون اومدن از خونه رو ندارن. سُرسُری زمین و امکان شکستن استخوانها به کنار، میگن نفس یخ میزنه.
یه عده هم قربونش برم اینجور وقتا شروع میکنن به آذوقه جمع کردن. میشنون کامیون پخش فلان چنس نیومده حمله میکنن هر چی شیر و ماست و پنیر و کره و خامه رو غارت میکنن. گوشت در عرض این دوروز قیمتش 25 درصد بالا رفت. یه عده هم بست نشستن جلو نونواییها... بیستتا بیست تا میگیرن و میرن میذارن خونه و دوباره بر میگردن سر صف. اکثرشون هم آقا هستن. خوب بهتر از اینه که تو این سرما و برف که تعطیل هم شدن بشینن ور دل زنشون و هی غُر بزنن!
آخ آخ، امان از غر غر مردها... کی میگه زنا غرغروئن! سیبا دو روز به علت بستهشدن جادهها موند خونه و من تازه فهمیدم چه حکمتی داره خدا حضرت آدم رو به کار و کار و کار در تموم عمر محکوم کرد! به خاطر آرامش خاطر حوا! اگر آدم ور دل حوا میموند بیچاره سر به بیابون میگذاشت.
اخلاق مردا در تعطیلی جمعهها یه چیزیه و در تعطیلی اجباری یه چیز دیگهست. ما که هر چقدر خواستیم آقامونو دستبهسر کنیم که بره تو صف نون و غارت ارزاق بخصوص نخود سیاه زیر بار نرفت. مجبور شدیم به همون پلو بوقلمونمون بسازیم و غرغر تحمل کنیم و دخالت در همهی اموری که تابهحال حتی کوچکترین توجهی به اون نمیکرد!
ناچار متوسل به دعا شدیم که خدا نوری در دل شهرداری بتابونه و بیان راهها رو باز کنن تا آقایون برن سر کار.
شهرداری راهها رو پاک کرد! اما... به علت کمبود گاز کارها تعطیل شد. مدارس تعطیل شدن، ناچار معاهدهای با آقامون امضا کردیم که دندون رو چیگر بذاره و در امورات داخلی زیاد دخالت نکنه:) در عوض ما هم ببریمش گردش و بخنوردی و سیبیلقندیلبندی و سرسره بازی!
از حکمتهای دیگر این روزهای یخ بندان این بود که سیبا رو که میکشتی کلاه نمیگذاشت و دستکش دست نمیکرد و این سوسولبازیها رو در خور مردان قوی و بزرگ نمیدونست، کمی تا قسمتی نرم شد و حاضر شد کلاه سرش بگذارم... و این برای من پیروزییی بود بس عظیم!
سبیلهای این مرد واقعا قندیل بسته!
سرسرهبازی با تیوب روی برف چه کیفی میده.
3- سخنی با شما در مورد آیپی
مدتیست که دوستانی که از طریق آیپی کامنتنویسشون رو شناسایی و چک میکنن، فکر میکنن هر آیپی شبیه آیپی من، یعنی خود زیتون! در صورتیکه روحم از اونا خبر نداره و گاهی حتی هنوز پست جدید این دوستانم رو نخوندم. اتفاقا یکی هم در نظرخواهی پست گذشتهم همینو نوشته و فکر کرده به کشف مهمی نائل اومده.
لازمه توضیح بدم که من از یک آنتی فیلتر استفاده میکنم که دوست عزیزم غزل برام با ایمیل فرستاده.(همون که شکل یک قفل میاد رو دسکتاپ و یه صفحه به زبون چینی یا ژاپنی باز میشه). خیلی ممنونش هستم چون مدتیه مشکل منو حل کرده.(لطفا کسی ازم نخواد با ایمیل بفرستم چون هر کاری کردم این نوع فایل رو نتونستم بفرستم. فایل اکزه است. نمیدونم غزل چهطوری برام فرستاد که مشکلی ایجاد نکرد)
اما مسئله اینجاست که هر کسی از این آنتی فیلتر استفاده میکنه(که تا اونجایی که من میدونم تعدادشون خیلی زیاده) هفت رقم سمت چپ آیپیاش یکی میاد.
یکی دو نفر دچار این سوءتفاهم شدن که مثلا من و مانی یکی هستیم. چرا؟ چون آیپیهامون شبیه همه. طرز تفکر من کجا مانی کجا! یه خورده هوش، سر سوزنی منطق، بهتر از صد آیپی آدما رو معرفی میکنه.
میترسم احمد ف ناخواسته آب به آسیاب دشمن بریزه و این آنتیفیلترو از ما بگیرن!
4- تبرج
مأمورتبرج چهار چشمی مواظبه که وقتی پای خانمها از برف درمیاد تو چکمه نباشه. پاهاشون لخت هم بودن، بودن!
اسلام نشون دادن پا رو تا مچ ازاد میدونه. اما پوشوندن پا با چکمه، استغفرالله... پسر ژیگولوئه رو نمیدونم که دنبال چی میگرده. شاید دنبال ننهش:)
ننه سرما رو میگم بابا...
5- یکی از دوستان چند روز دیگه لکچر داره و نمیدونه ترجمهی ( Attention Deficit Hyperactivity Disorder) چی میشه. اگر پزشکی اینجا رو میخونه و بلده لطفا بنویسه
6- اینم کیک تولد برای همهی دیماهیهای گل مثل خودم:)
7- باز باید توضیح بدم که... منظورم از شماره 2 مطلب گذشته، دوستان اینترنتی نبودن بهجان شما. آخه دوست اینترنتی اگه تو نگی از کجا بفهمه کی تولدته؟ من خودم جزء اهمال کنندگان درجه یک محیط اینترنتی هستم!
از سنگ خارا دلی ساختهام
و درون دل
گویی همین خورشید آسماناست که میدرخشد
ولی افسوس که خورشید چشمهایم را کور کرده...
(بیژن جلالی)
2- این سردترین زمستونیه که به یاد دارم اینجاها شبها به زیر بیستدرجه سانتیگراد زیر صفر میرسه. بخار دهن آدم تو هوا یخ میزنه به معنی واقعی. سبیلهای سبیلباروتی قندیل میبنده به معنی واقعی. آب بینی که جرأت بیرون اومدن نداره چون آمدن همانا و بالای لب تشکیل آبشاریخی همان! با اینحال با وجود تعطیلی هر روز و هر شب میرویم خیابونگردی... کیفی عظیم دارد سرمای سیبری رو در شهر خودت تجربه کنی.
اما این زمستون پربرفترینش نیست. پارسال پیرارسال تا اینموقع بیشتر برف اومده بود تو محل ما.
زندگی خیلیها مختل شده. خیلی از خانمها و آقایون مسن جرأت بیرون اومدن از خونه رو ندارن. سُرسُری زمین و امکان شکستن استخوانها به کنار، میگن نفس یخ میزنه.
یه عده هم قربونش برم اینجور وقتا شروع میکنن به آذوقه جمع کردن. میشنون کامیون پخش فلان چنس نیومده حمله میکنن هر چی شیر و ماست و پنیر و کره و خامه رو غارت میکنن. گوشت در عرض این دوروز قیمتش 25 درصد بالا رفت. یه عده هم بست نشستن جلو نونواییها... بیستتا بیست تا میگیرن و میرن میذارن خونه و دوباره بر میگردن سر صف. اکثرشون هم آقا هستن. خوب بهتر از اینه که تو این سرما و برف که تعطیل هم شدن بشینن ور دل زنشون و هی غُر بزنن!
آخ آخ، امان از غر غر مردها... کی میگه زنا غرغروئن! سیبا دو روز به علت بستهشدن جادهها موند خونه و من تازه فهمیدم چه حکمتی داره خدا حضرت آدم رو به کار و کار و کار در تموم عمر محکوم کرد! به خاطر آرامش خاطر حوا! اگر آدم ور دل حوا میموند بیچاره سر به بیابون میگذاشت.
اخلاق مردا در تعطیلی جمعهها یه چیزیه و در تعطیلی اجباری یه چیز دیگهست. ما که هر چقدر خواستیم آقامونو دستبهسر کنیم که بره تو صف نون و غارت ارزاق بخصوص نخود سیاه زیر بار نرفت. مجبور شدیم به همون پلو بوقلمونمون بسازیم و غرغر تحمل کنیم و دخالت در همهی اموری که تابهحال حتی کوچکترین توجهی به اون نمیکرد!
ناچار متوسل به دعا شدیم که خدا نوری در دل شهرداری بتابونه و بیان راهها رو باز کنن تا آقایون برن سر کار.
شهرداری راهها رو پاک کرد! اما... به علت کمبود گاز کارها تعطیل شد. مدارس تعطیل شدن، ناچار معاهدهای با آقامون امضا کردیم که دندون رو چیگر بذاره و در امورات داخلی زیاد دخالت نکنه:) در عوض ما هم ببریمش گردش و بخنوردی و سیبیلقندیلبندی و سرسره بازی!
از حکمتهای دیگر این روزهای یخ بندان این بود که سیبا رو که میکشتی کلاه نمیگذاشت و دستکش دست نمیکرد و این سوسولبازیها رو در خور مردان قوی و بزرگ نمیدونست، کمی تا قسمتی نرم شد و حاضر شد کلاه سرش بگذارم... و این برای من پیروزییی بود بس عظیم!
سبیلهای این مرد واقعا قندیل بسته!
سرسرهبازی با تیوب روی برف چه کیفی میده.
3- سخنی با شما در مورد آیپی
مدتیست که دوستانی که از طریق آیپی کامنتنویسشون رو شناسایی و چک میکنن، فکر میکنن هر آیپی شبیه آیپی من، یعنی خود زیتون! در صورتیکه روحم از اونا خبر نداره و گاهی حتی هنوز پست جدید این دوستانم رو نخوندم. اتفاقا یکی هم در نظرخواهی پست گذشتهم همینو نوشته و فکر کرده به کشف مهمی نائل اومده.
لازمه توضیح بدم که من از یک آنتی فیلتر استفاده میکنم که دوست عزیزم غزل برام با ایمیل فرستاده.(همون که شکل یک قفل میاد رو دسکتاپ و یه صفحه به زبون چینی یا ژاپنی باز میشه). خیلی ممنونش هستم چون مدتیه مشکل منو حل کرده.(لطفا کسی ازم نخواد با ایمیل بفرستم چون هر کاری کردم این نوع فایل رو نتونستم بفرستم. فایل اکزه است. نمیدونم غزل چهطوری برام فرستاد که مشکلی ایجاد نکرد)
اما مسئله اینجاست که هر کسی از این آنتی فیلتر استفاده میکنه(که تا اونجایی که من میدونم تعدادشون خیلی زیاده) هفت رقم سمت چپ آیپیاش یکی میاد.
یکی دو نفر دچار این سوءتفاهم شدن که مثلا من و مانی یکی هستیم. چرا؟ چون آیپیهامون شبیه همه. طرز تفکر من کجا مانی کجا! یه خورده هوش، سر سوزنی منطق، بهتر از صد آیپی آدما رو معرفی میکنه.
میترسم احمد ف ناخواسته آب به آسیاب دشمن بریزه و این آنتیفیلترو از ما بگیرن!
4- تبرج
مأمورتبرج چهار چشمی مواظبه که وقتی پای خانمها از برف درمیاد تو چکمه نباشه. پاهاشون لخت هم بودن، بودن!
اسلام نشون دادن پا رو تا مچ ازاد میدونه. اما پوشوندن پا با چکمه، استغفرالله... پسر ژیگولوئه رو نمیدونم که دنبال چی میگرده. شاید دنبال ننهش:)
ننه سرما رو میگم بابا...
5- یکی از دوستان چند روز دیگه لکچر داره و نمیدونه ترجمهی ( Attention Deficit Hyperactivity Disorder) چی میشه. اگر پزشکی اینجا رو میخونه و بلده لطفا بنویسه
6- اینم کیک تولد برای همهی دیماهیهای گل مثل خودم:)
7- باز باید توضیح بدم که... منظورم از شماره 2 مطلب گذشته، دوستان اینترنتی نبودن بهجان شما. آخه دوست اینترنتی اگه تو نگی از کجا بفهمه کی تولدته؟ من خودم جزء اهمال کنندگان درجه یک محیط اینترنتی هستم!
دوشنبه، دی ۱۷، ۱۳۸۶
خود جیمبینان! دلاوران!
1- سخنی با دوستان عزیز خود جیمبین
من نمیدونم آیا شما واقعا هر داستانی میخونید یا هر فیلمی که میبینید فورا با یکی از قهرمانهای داستان اینقدر شدید همذاتپنداری میکنید یا وقتی به وبلاگ من میآیید این بلا سرتون میاد. داشتم فکر میکردم اگر صمدبهرنگی و دولتآبادی و چخوف و تولستوی و شکسپیر و.... هم وبلاگ داشتن از دست شما چی میکشیدن.
صمد بهرنگی بابت نوشتن داستان "آقای چوخبختیار" باید هزاران فحش از کارمندا میخورد و یا مثلا هوشنگ مرادی کرمانی بعد نوشتن قصههای مجید، هزاران کامنت میگرفت با این مضمون که مرتیکه! منم سالها با مادر بزرگم زندگی میکردم اما حتی یک بار مثل مجید اشکنه نخوردم و هر روز باقالیپلو با گوشت و ماهی و میگو بهراه بود. یا صدها نفر با خواندن کتاب ابلوموف یا دیدن فیلمش فکر کنند که نویسنده به آنها توهین کرده.
آقا جان، خانم جان مگر تو میای در نظرخواهیها فحش مینویسی که فکر کردی منظورم از آقای جیم تویی؟
مگر من که در ایرانم باید الف باشم یا ب؟ خوبه عین ملانصرالدین فرداش بیام برای خودم کامنت بنویسم ای زیتون فلانفلان شده من کجام مثل الفه یا ب.
آیا میشه شخصیتی خلق کرد که شامل خلقیات تمام 6-7 میلیارد جمعیت جهان باشه؟
خوب هر داستانی راجع به یکی از این مثلا 6 میلیارد آدمه... که میتونه نمایندهی تعداد زیادی از آدمهای دیگه باشه یا تعداد کمی یا اصلا یکی.(مثل نوشتهی من که مخاطب خاص داشت و شکر خدا تنها کسی بود که اصلا بهش برنخورد :) ).
اما اینکه چرا شما خودتو همیشه جای هر قهرمان داستانی میذاری. به نظر من دو دلیل میتونه داشته باشه، یا قوهی تخیل و تلقینت خیلی بالاست یا اینقدر اعتمادبه نفست پایینه که همیشه فکر میکنی همه دارن بهت تیکه میندازن:)
خلاصه که دیوونم کردید دیوونم کردید، دستمو گرفتید و گفتید چقدر سردی!
به جان شما بعد از خوندن بعضی کامنتها تیروئیدم عین یه پرتقال باد کرد و غمباد گرفتم.
زدید استعدادمو پاک کور کردید! تازه میخواستم برم سر بقیه حروف الفبا!
2- امسال اومدم خیلی جنتلزنانه و خانمانه اصلا بهروم نیارم که تولدمه و منتظر باشم ببینم بقیه چیکار میکنن. یادشونه، یادشون نیست...
(سالهای پیش از چند روز پیش خیلی پرروئانه به همه گوشزد میکردم و با ذوق میپرسیدم قراره چی برام بگیرن و دیگران هم میگفتن یادشونه و میخوان سورپریزم کنن)
روش امسالم اصلا جواب نداد:) جز دوسه نفر بقیه اصلا به روی مبارکشون نیاوردن... این روش، افسردگی و حسرت و حرمان و خسران و بدبختی فراوان به دنبال داره!
از من به شما نصیحت! یه کلام! مردم گرفتارن، تولد شما قرار نبوده هیچ گرهای از زندگیشون رو باز کنه... جنتل منتل بازی رو بذارید کنار و از روش سالهای پیش من استفاده کنید. از چند روز قبل خودتون به همه یه جوری بگید و برای خودتون برنامه ریزی کنید. آخرش مجبور شدم خودم برای خودم یه دستهگل خوشرنگ و خوشگل و یه کادوی دبش بخرم و چند نفری رو ناهار دعوت کنم تا همه رو غافلگیر کنم:))
اما دلم برای خودم سوخت... بذار تولد دوستام بشه!!!
یه احتمال خوشباورانه هم میدم که از بس همیشه از قبل اعلام کردم همه بدعادت شدن.
3- آره دیگه، سعید جلیلی جان، فدات شم، برای تعمق و گسترش روابط بین کشورها، باید اسم خلیج فارس رو بگذاریم "خلیج دوستی".
من میگم بیاییم اسم دریاچهی خزر رو هم بذاریم"مال ما وشما نداره!" اسم حوزههای نفتی رو بگذاریم " بفرما! دم در بده"
اسم رشته کوه البرز رو بگذاریم" بیایید دور هم باشیم"
اسم دریاچهی ارومیه رو بگذاریم" خشکشد هم شد، جونت سلامت باشه!"
شاعران و نویسندههامونم که به طور تساوی بین همسایگان محترم عین آش نذری تقسیم کردیم. دیگه چی داریم برای تقسیم کردن...
مهم حکومته که باید به هر قیمتی بمونه:)
4- دفعهی پیش که در ماشینهای کرایه تهران کرج، در صندلی عقب بین یه خانم و آقا تقریبا پرس شده بودم با خودم عهد کردم اینقدر تو صف میمونم تا روی صندلی جلو بشینم.
اما دیدم 3 تا خانم جلوی منن و همه میخوان منتظر بمونن تا جلو بشینن. راننده لااللهالااللهگویان گفت بابا بیایین سوار شید اون عقب که کسی شما رو نمیخوره. من به شوخی گفتم میشینم عقب به شرطی که دو تا کوچولو موچولو پیشم سوار کنی. و سوار شدم. راننده هم نه گذاشت و نه برداشت داد زد دو تا کوچولو موچولو بیان عقب! و در کمال شرمندگی دیدم دوتا آقای جوون ریزنقش با خوشحالی (که از صف جلو زدن) اومدن نشستن عقب! اونی که اومد پیش من نشست تا آخرای مسیر با حفظ فاصله از اول تا آخر راه مشغول خوندن(خوندن که چه عرض کنم، خوردن) یک مجلهی خانوادگی زنانه بود. گفتم با همهی خجالتی که از زدن این حرف کشیدم اما آخی.... چه راحت نشستم. و کیف میکردم.
از اتوبان که پیچید به سمت کرج وول خوردن بغلدستیم شروع شد برای درآوردن کرایه از جیب چپش. این وول خوردن رو به مثلآدمنشستنش در تموم راه بخشیدم و به روم نیاوردم. حتی نگاهش هم نکردم. مبادا خجالت بکشه. کمی بعد اون پیاده شد. وقتی به آخر مسیر رسیدم و دست کردم در جیب راستم که کرایه رو در بیارم( گاهی کرایهی تهران تا کرج و از ایستگاه تا خونهمون +چند اسکناس بیشتر از قبل اماده میذارم تو جینم. حوصلهی کیفگردی ندارم) دیدم ای وای جا تره و بچهنیست! پولا رو که برده هیچ حتی آبنبات و خودکار و دستمال کاغذی توی جیبم رو هم برده نامرد ریزه میزه!
منم ادب شدم که دیگه بین آدما فرق نذارم:)
5- همون روز.... از ماشین که پیاده شدم برف شدیدی میبارید. رفتم اونور خیابون. جایی که دستفروشها قُرُقش کردن، یه مرد معتاد لاغر تو اون سرما و برف کتشو از تنش درآورده بود و بالا گرفته بود. با پیرهن مثل بید میلرزید و داد میزد تو رو خدا ازم بخرینش 500 تومن... خانم توروخدا بخرش 500. از جلوش رد شدم. هنوز جیبم درد میکرد... خانم توروخدا 400 هم میدم. جوابش رو ندادم. من هنوز به فکر اون مردک بودم. از مرد معتاد که یک کیلومتری رد شدم تازه خود درگیریام شروع شد. آخه یکی دیگه جیبتو میزنه دق دلیشو سر یکی دیگه در میاری. خوب بهش 500 تومن میدادی... به خودم گفتم خوب اون میخواست بره مواد بخره. آخه کجا مواد 500 میدن. شاید گرسنهش بود. بالاخره یکی میخره کتش جنسش خیلی خوب بود... از سرما چیکار کنه... آقا شب شام که کوفتم شد هیچی نتونستم درست بخوابم. آخرش هم نفهمیدم باید برمیگشتم بهش پول میدادم یا نه... میدونم نمیشه غصهی همه رو خورد. اما قیافهش همهش جلوی چشامه.
6- همون روز دوباره سوار تاکسی شدم. آقایی که جلو نشسته بود به راننده میگفت شنیدی میخوان پایتخت رو عوض کنن؟ اونم میپرسید کجا قراره بشه؟ گفت اصفهان.- چند سال پیش هم یه همچین چیزی برای سرگرمی ملت گفتن که اراک یا اصفهان یا هشتگرد و... میخواد بشه پایتخت. - اماایندفعه جدیه فکر کنم.
من نتونستم ساکت بمونم.
- آقا چقدر سادهای. اینا که اصلا میگن کلمهی "پایتخت" طاغوتیه و ما پادشاه نیستیم که تخت و تاج داشته باشیم. راننده گفت پس جاش چی میخوان بذارن. خواستم بگم "مرکز" امایهو به کلمهی دیگه به ذهنم رسید.
احتمالا میذارن "پایمنبر"... همه خندیدن. راننده گفت ببین میتونی مارو از نون خوردن بندازی خانوم! گفتم آقای راننده اگر کسی چیزی گفت میگم من گفتم خوبه؟ تازه باید بهم جایزههم بدن که کلمهای به این خوبی درست کردم براشون!
http://z8un.com
من نمیدونم آیا شما واقعا هر داستانی میخونید یا هر فیلمی که میبینید فورا با یکی از قهرمانهای داستان اینقدر شدید همذاتپنداری میکنید یا وقتی به وبلاگ من میآیید این بلا سرتون میاد. داشتم فکر میکردم اگر صمدبهرنگی و دولتآبادی و چخوف و تولستوی و شکسپیر و.... هم وبلاگ داشتن از دست شما چی میکشیدن.
صمد بهرنگی بابت نوشتن داستان "آقای چوخبختیار" باید هزاران فحش از کارمندا میخورد و یا مثلا هوشنگ مرادی کرمانی بعد نوشتن قصههای مجید، هزاران کامنت میگرفت با این مضمون که مرتیکه! منم سالها با مادر بزرگم زندگی میکردم اما حتی یک بار مثل مجید اشکنه نخوردم و هر روز باقالیپلو با گوشت و ماهی و میگو بهراه بود. یا صدها نفر با خواندن کتاب ابلوموف یا دیدن فیلمش فکر کنند که نویسنده به آنها توهین کرده.
آقا جان، خانم جان مگر تو میای در نظرخواهیها فحش مینویسی که فکر کردی منظورم از آقای جیم تویی؟
مگر من که در ایرانم باید الف باشم یا ب؟ خوبه عین ملانصرالدین فرداش بیام برای خودم کامنت بنویسم ای زیتون فلانفلان شده من کجام مثل الفه یا ب.
آیا میشه شخصیتی خلق کرد که شامل خلقیات تمام 6-7 میلیارد جمعیت جهان باشه؟
خوب هر داستانی راجع به یکی از این مثلا 6 میلیارد آدمه... که میتونه نمایندهی تعداد زیادی از آدمهای دیگه باشه یا تعداد کمی یا اصلا یکی.(مثل نوشتهی من که مخاطب خاص داشت و شکر خدا تنها کسی بود که اصلا بهش برنخورد :) ).
اما اینکه چرا شما خودتو همیشه جای هر قهرمان داستانی میذاری. به نظر من دو دلیل میتونه داشته باشه، یا قوهی تخیل و تلقینت خیلی بالاست یا اینقدر اعتمادبه نفست پایینه که همیشه فکر میکنی همه دارن بهت تیکه میندازن:)
خلاصه که دیوونم کردید دیوونم کردید، دستمو گرفتید و گفتید چقدر سردی!
به جان شما بعد از خوندن بعضی کامنتها تیروئیدم عین یه پرتقال باد کرد و غمباد گرفتم.
زدید استعدادمو پاک کور کردید! تازه میخواستم برم سر بقیه حروف الفبا!
2- امسال اومدم خیلی جنتلزنانه و خانمانه اصلا بهروم نیارم که تولدمه و منتظر باشم ببینم بقیه چیکار میکنن. یادشونه، یادشون نیست...
(سالهای پیش از چند روز پیش خیلی پرروئانه به همه گوشزد میکردم و با ذوق میپرسیدم قراره چی برام بگیرن و دیگران هم میگفتن یادشونه و میخوان سورپریزم کنن)
روش امسالم اصلا جواب نداد:) جز دوسه نفر بقیه اصلا به روی مبارکشون نیاوردن... این روش، افسردگی و حسرت و حرمان و خسران و بدبختی فراوان به دنبال داره!
از من به شما نصیحت! یه کلام! مردم گرفتارن، تولد شما قرار نبوده هیچ گرهای از زندگیشون رو باز کنه... جنتل منتل بازی رو بذارید کنار و از روش سالهای پیش من استفاده کنید. از چند روز قبل خودتون به همه یه جوری بگید و برای خودتون برنامه ریزی کنید. آخرش مجبور شدم خودم برای خودم یه دستهگل خوشرنگ و خوشگل و یه کادوی دبش بخرم و چند نفری رو ناهار دعوت کنم تا همه رو غافلگیر کنم:))
اما دلم برای خودم سوخت... بذار تولد دوستام بشه!!!
یه احتمال خوشباورانه هم میدم که از بس همیشه از قبل اعلام کردم همه بدعادت شدن.
3- آره دیگه، سعید جلیلی جان، فدات شم، برای تعمق و گسترش روابط بین کشورها، باید اسم خلیج فارس رو بگذاریم "خلیج دوستی".
من میگم بیاییم اسم دریاچهی خزر رو هم بذاریم"مال ما وشما نداره!" اسم حوزههای نفتی رو بگذاریم " بفرما! دم در بده"
اسم رشته کوه البرز رو بگذاریم" بیایید دور هم باشیم"
اسم دریاچهی ارومیه رو بگذاریم" خشکشد هم شد، جونت سلامت باشه!"
شاعران و نویسندههامونم که به طور تساوی بین همسایگان محترم عین آش نذری تقسیم کردیم. دیگه چی داریم برای تقسیم کردن...
مهم حکومته که باید به هر قیمتی بمونه:)
4- دفعهی پیش که در ماشینهای کرایه تهران کرج، در صندلی عقب بین یه خانم و آقا تقریبا پرس شده بودم با خودم عهد کردم اینقدر تو صف میمونم تا روی صندلی جلو بشینم.
اما دیدم 3 تا خانم جلوی منن و همه میخوان منتظر بمونن تا جلو بشینن. راننده لااللهالااللهگویان گفت بابا بیایین سوار شید اون عقب که کسی شما رو نمیخوره. من به شوخی گفتم میشینم عقب به شرطی که دو تا کوچولو موچولو پیشم سوار کنی. و سوار شدم. راننده هم نه گذاشت و نه برداشت داد زد دو تا کوچولو موچولو بیان عقب! و در کمال شرمندگی دیدم دوتا آقای جوون ریزنقش با خوشحالی (که از صف جلو زدن) اومدن نشستن عقب! اونی که اومد پیش من نشست تا آخرای مسیر با حفظ فاصله از اول تا آخر راه مشغول خوندن(خوندن که چه عرض کنم، خوردن) یک مجلهی خانوادگی زنانه بود. گفتم با همهی خجالتی که از زدن این حرف کشیدم اما آخی.... چه راحت نشستم. و کیف میکردم.
از اتوبان که پیچید به سمت کرج وول خوردن بغلدستیم شروع شد برای درآوردن کرایه از جیب چپش. این وول خوردن رو به مثلآدمنشستنش در تموم راه بخشیدم و به روم نیاوردم. حتی نگاهش هم نکردم. مبادا خجالت بکشه. کمی بعد اون پیاده شد. وقتی به آخر مسیر رسیدم و دست کردم در جیب راستم که کرایه رو در بیارم( گاهی کرایهی تهران تا کرج و از ایستگاه تا خونهمون +چند اسکناس بیشتر از قبل اماده میذارم تو جینم. حوصلهی کیفگردی ندارم) دیدم ای وای جا تره و بچهنیست! پولا رو که برده هیچ حتی آبنبات و خودکار و دستمال کاغذی توی جیبم رو هم برده نامرد ریزه میزه!
منم ادب شدم که دیگه بین آدما فرق نذارم:)
5- همون روز.... از ماشین که پیاده شدم برف شدیدی میبارید. رفتم اونور خیابون. جایی که دستفروشها قُرُقش کردن، یه مرد معتاد لاغر تو اون سرما و برف کتشو از تنش درآورده بود و بالا گرفته بود. با پیرهن مثل بید میلرزید و داد میزد تو رو خدا ازم بخرینش 500 تومن... خانم توروخدا بخرش 500. از جلوش رد شدم. هنوز جیبم درد میکرد... خانم توروخدا 400 هم میدم. جوابش رو ندادم. من هنوز به فکر اون مردک بودم. از مرد معتاد که یک کیلومتری رد شدم تازه خود درگیریام شروع شد. آخه یکی دیگه جیبتو میزنه دق دلیشو سر یکی دیگه در میاری. خوب بهش 500 تومن میدادی... به خودم گفتم خوب اون میخواست بره مواد بخره. آخه کجا مواد 500 میدن. شاید گرسنهش بود. بالاخره یکی میخره کتش جنسش خیلی خوب بود... از سرما چیکار کنه... آقا شب شام که کوفتم شد هیچی نتونستم درست بخوابم. آخرش هم نفهمیدم باید برمیگشتم بهش پول میدادم یا نه... میدونم نمیشه غصهی همه رو خورد. اما قیافهش همهش جلوی چشامه.
6- همون روز دوباره سوار تاکسی شدم. آقایی که جلو نشسته بود به راننده میگفت شنیدی میخوان پایتخت رو عوض کنن؟ اونم میپرسید کجا قراره بشه؟ گفت اصفهان.- چند سال پیش هم یه همچین چیزی برای سرگرمی ملت گفتن که اراک یا اصفهان یا هشتگرد و... میخواد بشه پایتخت. - اماایندفعه جدیه فکر کنم.
من نتونستم ساکت بمونم.
- آقا چقدر سادهای. اینا که اصلا میگن کلمهی "پایتخت" طاغوتیه و ما پادشاه نیستیم که تخت و تاج داشته باشیم. راننده گفت پس جاش چی میخوان بذارن. خواستم بگم "مرکز" امایهو به کلمهی دیگه به ذهنم رسید.
احتمالا میذارن "پایمنبر"... همه خندیدن. راننده گفت ببین میتونی مارو از نون خوردن بندازی خانوم! گفتم آقای راننده اگر کسی چیزی گفت میگم من گفتم خوبه؟ تازه باید بهم جایزههم بدن که کلمهای به این خوبی درست کردم براشون!
http://z8un.com
سهشنبه، دی ۱۱، ۱۳۸۶
جیم جمالتو عشقه!
آقای الف سر کار با رئیسش دعوایش شده، سه ماه است حقوق او را ندادهاند. در راه برگشتن به خانه، پژویی به ماشنش میمالد و در میرود. نیم ساعت در هوای سرد زمستانی درصف نان میایستد. نانوا اعلام میکند که نان تمام شد.
از سرپر محل نان باگت بیات و چند تخم مرغ میخرد و به خانه میآید.
به نامزدش زنگ میزند. پدرش گوشی را برمیدارد و میگوید اگر شرایطی که گفتم تا دوماه دیگر فراهم نکنی(خانه و ماشین و مخارج عروسی مقصل و...) دخترم را میدهم به پسرعموی بازاریاش. سپس نامزدش هم گوشی را میگیرد و با شرمندگی میگوید تورا خیلی دوست دارم اما روی حرف پدرم هم نمیتوانم حرف بزنم.
آقای الف برای فرار از سرمای اتاق روی گاز چایی میگذارد. مقدار متنابهی گریه میکند. بعد میرود کنار پنجره.
دانههای درشت برف در حال باریدن هستند. به رویا فرو میرود. یادش میآید چقدر برف دوست دارد و قدم زدن دست در دست نامزدش روی برفها....
کامپیوترش را روشن میکند. توی وبلاگش مینویسد:
چه زیباست رقص دانههای برف وقتی نرم نرمک بر زمین فرود میآیند...
--------
خانم ب 6 صبج بیدار میشود برای شوهرش صبحانه آماده میکند. ساعت 7 پس از کمک در پیدا کردن لنگه جوراب، عینک و کلید و کارت سوخت شوهرش او را تا دم در بدرقه میکند.
تا وقتی بچهاش بیدار شود نصف کارهای خانه را کرده. موقع کار به این فکر میکند که چرا با داشتن لیسانس باید خانهنشین باشد. صدها جا رفته فرم پر کرده اما هیچ شغلی گیرش نیامده. ته دل شوهرش از سر کارنرفتنش راضیست... خانم ب از شستن ظرف و جارو و پارو خسته شده. اما چارهای ندارد.
بچه که بیدار شد صبحانهاش را میدهد و حاضرش میکند. میروند خرید. بچه با اینکه بلد است راه برود دائم بغل میخواهد و نق میزند. قیمتها نسبت به چند روز قبل بالا رفتهاند. با چند کاسب حرفش میشود. به سختی بارها را به خانه میآورد. سبزی پاک میکند، ناهار میپزد، با بچه بازی میکند، ماشین لباسشویی میزند، دم پای شلوار بچه را تو میگذارد، جمع و جور میکند، همه جا را جارو برقی میکشد. چند بار به تلفن جواب میدهد. بچه را به دستشویی میبرد. حمامش میکند. برایش قصه میگوید، فکر میکند برای شام چی درست کند. برای ناهار فردا... ملافههای تخت را عوض میکند و...
شوهرش که از سر کار میاید میپرسد قبضهای برق و تلفن را داده؟!
خانم ب میگوید فکر کردم خودت بردهای بدهی؟ دعوا میشود. مرد میگوید پس تو توی این خانه چکار میکنی؟
قهر میکنند. زن شب که شوهرش خوابید خسته میآید کامپیوتر را روشن میکند. در وبلاگش مینویسد:
بچهام امروز یه کلمهی بامزه گفت. در سوپر مارکت وقتی بستههای ماکارونی را دید، گفت مامان، ماتالونی.
------
آقای جیم در یکی از کشورهای اروپایی زندگی میکند(مثلا در هلند یا فرانسه) یا در امریکا و یا در کانادا (خلاصه هر جایی جز ایران)
چند سال است که مهاجرت کرده. توانسته تا حدودی در آن کشور جا بیفتد. عصر که از سر کار آمده با دوست دخترش به کافهای رفته، شام و گیلاسی نوشیدنی خورده. مقدار متنابهی رقصیده و شب تنها به خانه آمده(اینکه چرا دوست دخترش با او نیامده بر من معلوم نیست). میرود سر یخچال قوطی آبجو خنک در میآورد و مینشیند پشت کامپیوتر. اول میرود به حسابهایش رسیدگی میکند. صورت حسابهایش را میپردازد و بعد به یاد وطن میخواهد سری به سایتها و وبلاگهای ایرانی بزند. او هنوز که هنوز است، هفتهای اقلا سه بار هومسیک میشود.
اول میرود سراغ اخبار سیاسی که فشار خونش را شدیدا بالا میبرد و بعد وبلاگها.
بهطور تصادفی وبلاگ آقای الف را باز میکند.
پست آخرش را میخواند. باورش نمیشود. توی دلش میگوید: عجب احمقی!
نظرخواهی آقای الف را باز میکند و هر چه از دهانش(ذهنش)در میآید مینویسد: مرتیکه، به جای اینکه در این سرما به فکر مردم بیخانمان و مردم زلزلهی زدهی بم باشی به رقص دانههای برف فکر میکنی؟ مقدار متنابهی هم فحش چارواداری از آنهایی که در ایران یاد گرفته بود مینویسد. و آخرش مینویسد که شما مردم حقتان همین حکومت است!
آقای الف به خانم ب لینک داده و از بخت بدِ خانم ب، آقای جیم یکراست به وبلاگ او میرود!
بچهی خانم ب به ماکارونی گفته ماتالونی!!!! چقدر مبتذل! عجب مردم نادان و بیبخاری داریم ما! خوب شد من از آنجا رفتم. با این مردم مگر میشود زندگی کرد؟
آقای جیم گریهاش میگیرد! اما وجدانش قبول نمیکند بدون ارشاد از آنجا برود. پس نظرخواهی خانم ب را باز میکند و هر فحشی که یادش رفته بود برای آقای الف بنویسد به خانم ب میگوید.
بعد که کمی آرام شد مینویسد مردهشور تو و بچهات را ببرند. تا وقتی خلق قهرمان ایران در عذابند چرا به فکر چرتوپرتگوییهای بچهی خرس گنده و عقبافتادهات هستی. حیف که من وظیفه دارم از راه دور مواظب کثافتکاری شمایان باشم وگرنه گه میخوردم پایم را در وبلاگ حیفنون و مبتذل شمایان که ورود به آن دون شأن من میباشد بگذارم!
آقای جیم سپس به چند وبلاگ دیگر رفته و آنان را هم مقدار متنابهی ارشاد میکند. وقتی قوطی ماءالشعیرش تمام میشود وبگردی او هم به پایان میرسد. احساس میکند برای ملت و کشورش بسیار مفید بوده و با وجدان آسوده سر به بالین میگذارد که در انقلاب بعدی سهمی عظیم داشته.
--------
دوسه شب(یا روز) بعد
آقای الف و خانم ب و... با کنجکاوی به سراغ نظرخواهیشان میروند ...
2:57 | Zeitoon | نظرها
از سرپر محل نان باگت بیات و چند تخم مرغ میخرد و به خانه میآید.
به نامزدش زنگ میزند. پدرش گوشی را برمیدارد و میگوید اگر شرایطی که گفتم تا دوماه دیگر فراهم نکنی(خانه و ماشین و مخارج عروسی مقصل و...) دخترم را میدهم به پسرعموی بازاریاش. سپس نامزدش هم گوشی را میگیرد و با شرمندگی میگوید تورا خیلی دوست دارم اما روی حرف پدرم هم نمیتوانم حرف بزنم.
آقای الف برای فرار از سرمای اتاق روی گاز چایی میگذارد. مقدار متنابهی گریه میکند. بعد میرود کنار پنجره.
دانههای درشت برف در حال باریدن هستند. به رویا فرو میرود. یادش میآید چقدر برف دوست دارد و قدم زدن دست در دست نامزدش روی برفها....
کامپیوترش را روشن میکند. توی وبلاگش مینویسد:
چه زیباست رقص دانههای برف وقتی نرم نرمک بر زمین فرود میآیند...
--------
خانم ب 6 صبج بیدار میشود برای شوهرش صبحانه آماده میکند. ساعت 7 پس از کمک در پیدا کردن لنگه جوراب، عینک و کلید و کارت سوخت شوهرش او را تا دم در بدرقه میکند.
تا وقتی بچهاش بیدار شود نصف کارهای خانه را کرده. موقع کار به این فکر میکند که چرا با داشتن لیسانس باید خانهنشین باشد. صدها جا رفته فرم پر کرده اما هیچ شغلی گیرش نیامده. ته دل شوهرش از سر کارنرفتنش راضیست... خانم ب از شستن ظرف و جارو و پارو خسته شده. اما چارهای ندارد.
بچه که بیدار شد صبحانهاش را میدهد و حاضرش میکند. میروند خرید. بچه با اینکه بلد است راه برود دائم بغل میخواهد و نق میزند. قیمتها نسبت به چند روز قبل بالا رفتهاند. با چند کاسب حرفش میشود. به سختی بارها را به خانه میآورد. سبزی پاک میکند، ناهار میپزد، با بچه بازی میکند، ماشین لباسشویی میزند، دم پای شلوار بچه را تو میگذارد، جمع و جور میکند، همه جا را جارو برقی میکشد. چند بار به تلفن جواب میدهد. بچه را به دستشویی میبرد. حمامش میکند. برایش قصه میگوید، فکر میکند برای شام چی درست کند. برای ناهار فردا... ملافههای تخت را عوض میکند و...
شوهرش که از سر کار میاید میپرسد قبضهای برق و تلفن را داده؟!
خانم ب میگوید فکر کردم خودت بردهای بدهی؟ دعوا میشود. مرد میگوید پس تو توی این خانه چکار میکنی؟
قهر میکنند. زن شب که شوهرش خوابید خسته میآید کامپیوتر را روشن میکند. در وبلاگش مینویسد:
بچهام امروز یه کلمهی بامزه گفت. در سوپر مارکت وقتی بستههای ماکارونی را دید، گفت مامان، ماتالونی.
------
آقای جیم در یکی از کشورهای اروپایی زندگی میکند(مثلا در هلند یا فرانسه) یا در امریکا و یا در کانادا (خلاصه هر جایی جز ایران)
چند سال است که مهاجرت کرده. توانسته تا حدودی در آن کشور جا بیفتد. عصر که از سر کار آمده با دوست دخترش به کافهای رفته، شام و گیلاسی نوشیدنی خورده. مقدار متنابهی رقصیده و شب تنها به خانه آمده(اینکه چرا دوست دخترش با او نیامده بر من معلوم نیست). میرود سر یخچال قوطی آبجو خنک در میآورد و مینشیند پشت کامپیوتر. اول میرود به حسابهایش رسیدگی میکند. صورت حسابهایش را میپردازد و بعد به یاد وطن میخواهد سری به سایتها و وبلاگهای ایرانی بزند. او هنوز که هنوز است، هفتهای اقلا سه بار هومسیک میشود.
اول میرود سراغ اخبار سیاسی که فشار خونش را شدیدا بالا میبرد و بعد وبلاگها.
بهطور تصادفی وبلاگ آقای الف را باز میکند.
پست آخرش را میخواند. باورش نمیشود. توی دلش میگوید: عجب احمقی!
نظرخواهی آقای الف را باز میکند و هر چه از دهانش(ذهنش)در میآید مینویسد: مرتیکه، به جای اینکه در این سرما به فکر مردم بیخانمان و مردم زلزلهی زدهی بم باشی به رقص دانههای برف فکر میکنی؟ مقدار متنابهی هم فحش چارواداری از آنهایی که در ایران یاد گرفته بود مینویسد. و آخرش مینویسد که شما مردم حقتان همین حکومت است!
آقای الف به خانم ب لینک داده و از بخت بدِ خانم ب، آقای جیم یکراست به وبلاگ او میرود!
بچهی خانم ب به ماکارونی گفته ماتالونی!!!! چقدر مبتذل! عجب مردم نادان و بیبخاری داریم ما! خوب شد من از آنجا رفتم. با این مردم مگر میشود زندگی کرد؟
آقای جیم گریهاش میگیرد! اما وجدانش قبول نمیکند بدون ارشاد از آنجا برود. پس نظرخواهی خانم ب را باز میکند و هر فحشی که یادش رفته بود برای آقای الف بنویسد به خانم ب میگوید.
بعد که کمی آرام شد مینویسد مردهشور تو و بچهات را ببرند. تا وقتی خلق قهرمان ایران در عذابند چرا به فکر چرتوپرتگوییهای بچهی خرس گنده و عقبافتادهات هستی. حیف که من وظیفه دارم از راه دور مواظب کثافتکاری شمایان باشم وگرنه گه میخوردم پایم را در وبلاگ حیفنون و مبتذل شمایان که ورود به آن دون شأن من میباشد بگذارم!
آقای جیم سپس به چند وبلاگ دیگر رفته و آنان را هم مقدار متنابهی ارشاد میکند. وقتی قوطی ماءالشعیرش تمام میشود وبگردی او هم به پایان میرسد. احساس میکند برای ملت و کشورش بسیار مفید بوده و با وجدان آسوده سر به بالین میگذارد که در انقلاب بعدی سهمی عظیم داشته.
--------
دوسه شب(یا روز) بعد
آقای الف و خانم ب و... با کنجکاوی به سراغ نظرخواهیشان میروند ...
2:57 | Zeitoon | نظرها
جیم جمالتو عشقه!
آقای الف سر کار با رئیسش دعوایش شده، سه ماه است حقوق او را ندادهاند. در راه برگشتن به خانه، پژویی به ماشنش میمالد و در میرود. نیم ساعت در هوای سرد زمستانی درصف نان میایستد. نانوا اعلام میکند که نان تمام شد.
از سرپر محل نان باگت بیات و چند تخم مرغ میخرد و به خانه میآید.
به نامزدش زنگ میزند. پدرش گوشی را برمیدارد و میگوید اگر شرایطی که گفتم تا دوماه دیگر فراهم نکنی(خانه و ماشین و مخارج عروسی مقصل و...) دخترم را میدهم به پسرعموی بازاریاش. سپس نامزدش هم گوشی را میگیرد و با شرمندگی میگوید تورا خیلی دوست دارم اما روی حرف پدرم هم نمیتوانم حرف بزنم.
آقای الف برای فرار از سرمای اتاق روی گاز چایی میگذارد. مقدار متنابهی گریه میکند. بعد میرود کنار پنجره.
دانههای درشت برف در حال باریدن هستند. به رویا فرو میرود. یادش میآید چقدر برف دوست دارد و قدم زدن دست در دست نامزدش روی برفها....
کامپیوترش را روشن میکند. توی وبلاگش مینویسد:
چه زیباست رقص دانههای برف وقتی نرم نرمک بر زمین فرود میآیند...
--------
خانم ب 6 صبج بیدار میشود برای شوهرش صبحانه آماده میکند. ساعت 7 پس از کمک در پیدا کردن لنگه جوراب، عینک و کلید و کارت سوخت شوهرش او را تا دم در بدرقه میکند.
تا وقتی بچهاش بیدار شود نصف کارهای خانه را کرده. موقع کار به این فکر میکند که چرا با داشتن لیسانس باید خانهنشین باشد. صدها جا رفته فرم پر کرده اما هیچ شغلی گیرش نیامده. ته دل شوهرش از سر کارنرفتنش راضیست... خانم ب از شستن ظرف و جارو و پارو خسته شده. اما چارهای ندارد.
بچه که بیدار شد صبحانهاش را میدهد و حاضرش میکند. میروند خرید. بچه با اینکه بلد است راه برود دائم بغل میخواهد و نق میزند. قیمتها نسبت به چند روز قبل بالا رفتهاند. با چند کاسب حرفش میشود. به سختی بارها را به خانه میآورد. سبزی پاک میکند، ناهار میپزد، با بچه بازی میکند، ماشین لباسشویی میزند، دم پای شلوار بچه را تو میگذارد، جمع و جور میکند، همه جا را جارو برقی میکشد. چند بار به تلفن جواب میدهد. بچه را به دستشویی میبرد. حمامش میکند. برایش قصه میگوید، فکر میکند برای شام چی درست کند. برای ناهار فردا... ملافههای تخت را عوض میکند و...
شوهرش که از سر کار میاید میپرسد قبضهای برق و تلفن را داده؟!
خانم ب میگوید فکر کردم خودت بردهای بدهی؟ دعوا میشود. مرد میگوید پس تو توی این خانه چکار میکنی؟
قهر میکنند. زن شب که شوهرش خوابید خسته میآید کامپیوتر را روشن میکند. در وبلاگش مینویسد:
بچهام امروز یه کلمهی بامزه گفت. در سوپر مارکت وقتی بستههای ماکارونی را دید، گفت مامان، ماتالونی.
------
آقای جیم در یکی از کشورهای اروپایی زندگی میکند(مثلا در هلند یا فرانسه) یا در امریکا و یا در کانادا (خلاصه هر جایی جز ایران)
چند سال است که مهاجرت کرده. توانسته تا حدودی در آن کشور جا بیفتد. عصر که از سر کار آمده با دوست دخترش به کافهای رفته، شام و گیلاسی نوشیدنی خورده. مقدار متنابهی رقصیده و شب تنها به خانه آمده(اینکه چرا دوست دخترش با او نیامده بر من معلوم نیست). میرود سر یخچال قوطی آبجو خنک در میآورد و مینشیند پشت کامپیوتر. اول میرود به حسابهایش رسیدگی میکند. صورت حسابهایش را میپردازد و بعد به یاد وطن میخواهد سری به سایتها و وبلاگهای ایرانی بزند. او هنوز که هنوز است، هفتهای اقلا سه بار هومسیک میشود.
اول میرود سراغ اخبار سیاسی که فشار خونش را شدیدا بالا میبرد و بعد وبلاگها.
بهطور تصادفی وبلاگ آقای الف را باز میکند.
پست آخرش را میخواند. باورش نمیشود. توی دلش میگوید: عجب احمقی!
نظرخواهی آقای الف را باز میکند و هر چه از دهانش(ذهنش)در میآید مینویسد: مرتیکه، به جای اینکه در این سرما به فکر مردم بیخانمان و مردم زلزلهی زدهی بم باشی به رقص دانههای برف فکر میکنی؟ مقدار متنابهی هم فحش چارواداری از آنهایی که در ایران یاد گرفته بود مینویسد. و آخرش مینویسد که شما مردم حقتان همین حکومت است!
آقای الف به خانم ب لینک داده و از بخت بدِ خانم ب، آقای جیم یکراست به وبلاگ او میرود!
بچهی خانم ب به ماکارونی گفته ماتالونی!!!! چقدر مبتذل! عجب مردم نادان و بیبخاری داریم ما! خوب شد من از آنجا رفتم. با این مردم مگر میشود زندگی کرد؟
آقای جیم گریهاش میگیرد! اما وجدانش قبول نمیکند بدون ارشاد از آنجا برود. پس نظرخواهی خانم ب را باز میکند و هر فحشی که یادش رفته بود برای آقای الف بنویسد به خانم ب میگوید.
بعد که کمی آرام شد مینویسد مردهشور تو و بچهات را ببرند. تا وقتی خلق قهرمان ایران در عذابند چرا به فکر چرتوپرتگوییهای بچهی خرس گنده و عقبافتادهات هستی. حیف که من وظیفه دارم از راه دور مواظب کثافتکاری شمایان باشم وگرنه گه میخوردم پایم را در وبلاگ حیفنون و مبتذل شمایان که ورود به آن دون شأن من میباشد بگذارم!
آقای جیم سپس به چند وبلاگ دیگر رفته و آنان را هم مقدار متنابهی ارشاد میکند. وقتی قوطی ماءالشعیرش تمام میشود وبگردی او هم به پایان میرسد. احساس میکند برای ملت و کشورش بسیار مفید بوده و با وجدان آسوده سر به بالین میگذارد که در انقلاب بعدی سهمی عظیم داشته.
--------
دوسه شب(یا روز) بعد
آقای الف و خانم ب و... با کنجکاوی به سراغ نظرخواهیشان میروند ...
2:57 | Zeitoon | نظرها
از سرپر محل نان باگت بیات و چند تخم مرغ میخرد و به خانه میآید.
به نامزدش زنگ میزند. پدرش گوشی را برمیدارد و میگوید اگر شرایطی که گفتم تا دوماه دیگر فراهم نکنی(خانه و ماشین و مخارج عروسی مقصل و...) دخترم را میدهم به پسرعموی بازاریاش. سپس نامزدش هم گوشی را میگیرد و با شرمندگی میگوید تورا خیلی دوست دارم اما روی حرف پدرم هم نمیتوانم حرف بزنم.
آقای الف برای فرار از سرمای اتاق روی گاز چایی میگذارد. مقدار متنابهی گریه میکند. بعد میرود کنار پنجره.
دانههای درشت برف در حال باریدن هستند. به رویا فرو میرود. یادش میآید چقدر برف دوست دارد و قدم زدن دست در دست نامزدش روی برفها....
کامپیوترش را روشن میکند. توی وبلاگش مینویسد:
چه زیباست رقص دانههای برف وقتی نرم نرمک بر زمین فرود میآیند...
--------
خانم ب 6 صبج بیدار میشود برای شوهرش صبحانه آماده میکند. ساعت 7 پس از کمک در پیدا کردن لنگه جوراب، عینک و کلید و کارت سوخت شوهرش او را تا دم در بدرقه میکند.
تا وقتی بچهاش بیدار شود نصف کارهای خانه را کرده. موقع کار به این فکر میکند که چرا با داشتن لیسانس باید خانهنشین باشد. صدها جا رفته فرم پر کرده اما هیچ شغلی گیرش نیامده. ته دل شوهرش از سر کارنرفتنش راضیست... خانم ب از شستن ظرف و جارو و پارو خسته شده. اما چارهای ندارد.
بچه که بیدار شد صبحانهاش را میدهد و حاضرش میکند. میروند خرید. بچه با اینکه بلد است راه برود دائم بغل میخواهد و نق میزند. قیمتها نسبت به چند روز قبل بالا رفتهاند. با چند کاسب حرفش میشود. به سختی بارها را به خانه میآورد. سبزی پاک میکند، ناهار میپزد، با بچه بازی میکند، ماشین لباسشویی میزند، دم پای شلوار بچه را تو میگذارد، جمع و جور میکند، همه جا را جارو برقی میکشد. چند بار به تلفن جواب میدهد. بچه را به دستشویی میبرد. حمامش میکند. برایش قصه میگوید، فکر میکند برای شام چی درست کند. برای ناهار فردا... ملافههای تخت را عوض میکند و...
شوهرش که از سر کار میاید میپرسد قبضهای برق و تلفن را داده؟!
خانم ب میگوید فکر کردم خودت بردهای بدهی؟ دعوا میشود. مرد میگوید پس تو توی این خانه چکار میکنی؟
قهر میکنند. زن شب که شوهرش خوابید خسته میآید کامپیوتر را روشن میکند. در وبلاگش مینویسد:
بچهام امروز یه کلمهی بامزه گفت. در سوپر مارکت وقتی بستههای ماکارونی را دید، گفت مامان، ماتالونی.
------
آقای جیم در یکی از کشورهای اروپایی زندگی میکند(مثلا در هلند یا فرانسه) یا در امریکا و یا در کانادا (خلاصه هر جایی جز ایران)
چند سال است که مهاجرت کرده. توانسته تا حدودی در آن کشور جا بیفتد. عصر که از سر کار آمده با دوست دخترش به کافهای رفته، شام و گیلاسی نوشیدنی خورده. مقدار متنابهی رقصیده و شب تنها به خانه آمده(اینکه چرا دوست دخترش با او نیامده بر من معلوم نیست). میرود سر یخچال قوطی آبجو خنک در میآورد و مینشیند پشت کامپیوتر. اول میرود به حسابهایش رسیدگی میکند. صورت حسابهایش را میپردازد و بعد به یاد وطن میخواهد سری به سایتها و وبلاگهای ایرانی بزند. او هنوز که هنوز است، هفتهای اقلا سه بار هومسیک میشود.
اول میرود سراغ اخبار سیاسی که فشار خونش را شدیدا بالا میبرد و بعد وبلاگها.
بهطور تصادفی وبلاگ آقای الف را باز میکند.
پست آخرش را میخواند. باورش نمیشود. توی دلش میگوید: عجب احمقی!
نظرخواهی آقای الف را باز میکند و هر چه از دهانش(ذهنش)در میآید مینویسد: مرتیکه، به جای اینکه در این سرما به فکر مردم بیخانمان و مردم زلزلهی زدهی بم باشی به رقص دانههای برف فکر میکنی؟ مقدار متنابهی هم فحش چارواداری از آنهایی که در ایران یاد گرفته بود مینویسد. و آخرش مینویسد که شما مردم حقتان همین حکومت است!
آقای الف به خانم ب لینک داده و از بخت بدِ خانم ب، آقای جیم یکراست به وبلاگ او میرود!
بچهی خانم ب به ماکارونی گفته ماتالونی!!!! چقدر مبتذل! عجب مردم نادان و بیبخاری داریم ما! خوب شد من از آنجا رفتم. با این مردم مگر میشود زندگی کرد؟
آقای جیم گریهاش میگیرد! اما وجدانش قبول نمیکند بدون ارشاد از آنجا برود. پس نظرخواهی خانم ب را باز میکند و هر فحشی که یادش رفته بود برای آقای الف بنویسد به خانم ب میگوید.
بعد که کمی آرام شد مینویسد مردهشور تو و بچهات را ببرند. تا وقتی خلق قهرمان ایران در عذابند چرا به فکر چرتوپرتگوییهای بچهی خرس گنده و عقبافتادهات هستی. حیف که من وظیفه دارم از راه دور مواظب کثافتکاری شمایان باشم وگرنه گه میخوردم پایم را در وبلاگ حیفنون و مبتذل شمایان که ورود به آن دون شأن من میباشد بگذارم!
آقای جیم سپس به چند وبلاگ دیگر رفته و آنان را هم مقدار متنابهی ارشاد میکند. وقتی قوطی ماءالشعیرش تمام میشود وبگردی او هم به پایان میرسد. احساس میکند برای ملت و کشورش بسیار مفید بوده و با وجدان آسوده سر به بالین میگذارد که در انقلاب بعدی سهمی عظیم داشته.
--------
دوسه شب(یا روز) بعد
آقای الف و خانم ب و... با کنجکاوی به سراغ نظرخواهیشان میروند ...
2:57 | Zeitoon | نظرها
شنبه، دی ۰۸، ۱۳۸۶
کافی شاپِ کنار اتوبان و قصهی مردی از سرزمین "مارکز"
ولگرد رو دیگه همهی خوانندههای این وبلاگ میشناسن که گاهی با نوشتهها و خاطرههای زیباش به اینجا گرمی میده.
ایندفعه بهعنوان هدیه کریسمس یه خاطره برام تعریف کرده:
TRUCK STOP
THE LAST SENTENCE:
... وشب بخیر گفت و رفت AKARIN JOLEH
((درچند مایلی شهری که من زندگی میکنم اتوبانی ازکنار آن میگذرد . در حاشیهی این اتوبان تأسیسات مجهز و مخصوصی برای توقف کامیونهای بزرگ و نیازهای رانندگان آنها وجود دارد. این محل با پارکینگی وسیع، جایگاهای متعدد سوختگیری، تعمیرگاه، فروشگاه، رستوران، کافیشاپ، حتی اتاقکهایی برا ی"دوش گرفتن"! به"تراک استاپ" معروف است.
این "تراک استاپ"توقفگاه کامیونهای بزرگ حمل ونقل است. که نظیر آن را درسراسر جادههای امریکا میتوان دید. بیشتر اوقات من به "کافی شاپ" این محل میروم.
مشتریان این کافیشاپ اکثرا رانندگان کامیونها هستند. رانندگانی که در تمام طول روز و شب در جادههای امریکا در حال آمد ورفت میباشند. این کافیشاپ هم مشابه بقیه کافیشاپهای این گونه "تراک استاپ"ها است . تنها فرق این کافیشاپ با بقیه کافیشاپها، دکوراسیونهای داخلی آن است که به سبک سالنهای فیلمهای وسترن تزئنن شده. با عکسهایی از هنرپیشگان قدیمی هالیوود بر دیوارهای آن، و میز و صندلیهای چوبی، بوتهای چرمی، و با گارسون مهربان ومودب. جالب این است که روی هر میز آن یک گوشی تلفن هم گذاشتهاند..
درپارکینگ وسیع این "تراک استاپ " همیشه دهها کامیون دیده میشود که درآنجا پارک کردهاند. که رانندگان آنها برای رفع خستگی برای نوشیدن یک قهوه یا رفع گرسنگی، یا گپ زدن با رانندگان دیگرکامیونها و شاید هم برای دیدن و لاس زدن با گارسونهای زن خوش تعریف این کافی شاپ به اینجا میآیند.
خوبی این کافیشاپ این است که شب وروز باز است مشتریان میتوانند ساعتها در اینجا بنشینند، فقط یک قهوه سفارش دهند و گارسونهای مهربان آن هر لحظه که مشتری اشاره کند فنجان بزرگ آنها را مجددا پر از قهوه کنند! و فقط پول یک فنجان قهوه با آنها حساب کنند
! البته این گارسونها میدانند مشتریهای آنها هرگز انعامشان را فراموش نمیکنند.
من بعضی از شبها که بیخوابی بهسرم میزند سوار "تراک" کوچکم میشوم به اینجا میآیم. ساعتها مینشینم، قهوهای مینوشم. کتابی همراه میآورم که شاید یخوانم. از طرف دیگر میتوانم آدمهای جالبی را از سراسر آمریکا با ریخت و قیافههای مختلف ببننم. و اگر خوششانس باشم با یکی از اآنها گپی بزنم. گاهی من لذت صحبتکردن با گارسنهای این کافه و مشتریاناش را که بیشتر آنها رانندگان کامیون هستند به خواندن هر کتابی ترجیح میدهم!
این آدمها برای من کتابهای زندهای هستند. با قصههای گوناگون که داستانهای بعضی از آنها را در کمتر کتابی میتوانم بخوانم. برای من شنیدن حرفهای بعضی از آنها از خواندن هر کتابی لذتبخشتر است ..
چند ماه پیش، دریکی از شبهایی که باز بیخوابی بهسرم زده بود بهعادت همیشگی کتابی برداشتم به اینجا آمدم تا با نوشیدن قهوهای شب را کوتاه کنم. و اگر بخت یاریام نکرد و شانس همصحبتی کسی را دراینجا پیدا نکردم لااقل با آنکتاب خودم را سرگرم کنم .
چون شنبه شب بود کافی شاپ برخلاف روزهای عادی هفته شلوغ بود همه میز و صندلیها تقریبا پر بودند. خوب چشم گرداندم تا جایی برای نشستن پیدا کنم. در انتهای کافه درگوشه دیواری چشمم به"بوتی" افتاد که دریک طرف آن مردی تنها نشسته و طرف دیگر آن "بوت" خالی بود .جلوی آن مرد لیوانی پر از آب یخ و فنجان قهوهای بود. او سرش پایین بود و سیگار میکشید. من همیشه "بوت"ها را به صندلی ترجیح میدهم. چون راحتی مبلها را دارند و برای زیاد نشستن مناسبتر هستند.
خوشحال شدم. بهطرف آن "بوت " رفتم. تصمیم گرفتم در طرف دیگر بوت که خالی بود بنشینم. باید از آن مرد اجازه میگرفتم.
مرد متوجه من نبود. با صدای بلند به زبان انگلیسی گفتم "سر". سرش را بلند کرد درحالیکه به طرف خالی بوت اشاره کردم پرسیدم میتوانم اینجا بنشینم؟ نگاهم کرد لبخندی زد و گفت "پر فاور" این کلمه ای بود که به زبان اسپانیایی ادا کرد . که معنی خواهش میکنم بود. و من هم با چند کلمه معدود اسپانیایی آشنایی دارم معنیاش را فهمیدم . البته صحبت کردن او به اسپانیایی برایم تعجبآور نبود . چون درایالتی که من زندگی میکنم بیشتر کارگران کارهای سخت و طافتفرسا از آمریکای جنوبی هستند و به اسپانیایی صحبت میکنند . وبیشتر آنها انگلیسی بلد نیستند.
در جوابش گفتم "گراسیاس" به اسپانیایی یعنی مرسی. در طرف دیگر "بوت" روبروی او نشستم. چون فکر کردم که انگلیسی بلد نیست، دیگر جیزی نگفتم. اوهم چیزی نگفت.
گارسون سر میز ما آمد با منوی غذا. گرسنه نبودم. فقط سفارش قهوه دادم و کتابم راباز کردم. سیگاری روشن کردم و وانمود کردم که کتاب میخوانم، ولی کنجکاوی صحبت کردن با او مرا وسوسه میکرد با او چند کلمهای حرف بزنم و اسپانیایی هم تمرین کنم! زیرچشمی نگاهش میکردم. مردی بود درحدود ۴۰ ساله و چهرهاش بسیار شبیه چهره ایرانیان بود. اگر به اسپانیایی چیزی نمیگفت، حتی تصور میکردم شاید او ایرانی باشد .در آمریکا بسیاری از ایرانیان را با مردم امریکایی جنوبی اشتباه میگیرند.
در ذهنم دنبال جملهای میگشتم که سر صحبت را با او باز کنم. هیچ جملهای بهتر از این به نظرم نرسید که اول از او بپرسم شما امریکایی هستید؟
به انگلیسی از او پرسیدم. بالهجه اسپانیایی به انگلیسی بسیار مفهموم درجوابم گفت: نخیر، من کلمبیایی هستم. ادامه داد، میدانید کلمبیا کجاست؟
گفتم: البته که میدانم که کلمبیا کجا است. کشوری است در امریکایی جنوبی . همان کشوری که بهترین قهوههای دنیا دارد. خوانندهای مثل "شکیرا" دارد. که در تمام جهان معروف است .
بهخاطر ظاهر بسیار کارگریاش، با آن شلوار جین رنگ و رو رفته و تیشرت کهنه و انگلیسی لهجهدارش، تصویر یک آدم معمولی کمسواد را ازاو در ذهنم داشتم.
اسمش را پرسیدم. گفت اسمم "کارلوس" است و راننده کامیون 18چرخ هستم. دو روزقبل از کالیفرنیا راه افتادم وعازم فلوریدا هستم. در اینجا کامیونم خرابم شده. اکنون بهناچار باید چند روزی دراینجا بمانم تا کامیونام را تعمیر کنند. پرسیدم کامیون مال خودت است؟ خندید گفت نه اگر مال خودم بود مایلی"یک دلار و پنجاه سنت" میگرفتم! مال یک شرکت بزرگ حمل ونقل است. مایلی فقط" 49 سنت" میگیرم. خانوادهام در درکلمبیا در شهر "سانتا مارتا " زندگی میکنند .بایدسخت کار کنم برایشان پول بفرستم...
درهمینموقع گارسون که دختر جوانی بود کنار میز ما رسید یک فنجان خالی و ویک لیوان برزگ پر از آب یخ روی میز جلو من گذاشت و با دست دیگرش "با پارچ دستهدارشیشهای" پر از قهوه داغ! فنجانم را از قهوه پر کرد و توی فنجان کارلوس را هم که نصفه شده بود با اشاره او قهوه ریخت و رفت.
اسمم را پرسید به او گفتم. از کار و خانوادهام پرسید. گفتم که ایرانی هستم و سالهاست در اینجا زندگی میکنم.
گفت: عراقی؟ گفتم: نه، ایرانی! ایران و عراق دوکشور متفاوت هستند. معذرت خواست گفت ایران رامیشناسد. درخاور میانه است. ازآنجا که تلفظ ایران وایراک!! بگوشش شبیه آمده متوجه نشده بود.
اشاره به کتابی کرد که جلوام بود.
ــ اهل کتاب خواندن هستید؟
ــ گاهی، اگر فرصت پیدا کنم.
ــ گارسیا مارکز را میشناسی؟
خیلی تعجب کردم. فکر نمیکردم او اصلا سواد درست حسابی داشته باشد. درتصورم او فقط یک کارگر معمولی از آمریکای جنوبی و یک رانندهکامیون بود.
کمی به هیجان آمدم. احساس کردم باکسی حرف میزنم که اهل کتاب هم هست. کمی تصورم نسبت به او عوض شد. با اشتیاق گفتم :
البته که او را میشناسم! اونویسندهی بزرگی از کشور شما است. گفت :کتاب "صد سال تنهایی" را خواندهای؟
گفتم:بله. پرسید: مگردر کشورشما "مارکز گارسیا "رامیشناسند؟ درجوابش گفتم: بله، آثار او را به زبان ما فارسی ترجمه کردهاند خیلی تعجب کرد.
پرسید کتاب "همه روسپیان من" را چطور؟ گفتم هنوز آنرا نخواندهام. ولی شنیدهام در کشورم آنرا سانسور کردهاند. با تعجب گفت مگر در کشور شما کتاب را سانسور میکنند؟ گفتم متاسفانه بله.
دوست داشتم چیزهای زیادی در باره ایران به او بگویم. فکرکردم فعلا لازم نیست. میترسیدم جیزهایی بگویم که خودم شرمنده شوم. سکوت کردم بیشتر علاقهمند بودم او حرف بزند. درباره او و کشورش بدانم.
به ذهنم رسید از او بپرسیم چه مدتی است که در امریکا هستید؟
گفت ۲ سال است که اینجا هستم. آپارتمانام در فلوریدا درشهر "تلهسی"ست.
ــ درکلمبیا چکار میکردید؟
ــ ۱۰ سال قاضی بودم و بعد "وکیل دعاوی" یک سازمان دولتی کلمبیا در بوگوتا شدم. ۲ سال قبل کارم را رها کردم و به اینجا امدم. و حالا راننده یک کامیون "۱۸ چرخ " درامریکا هستم! جمله آخری را با لبخند تلخی گفت.
بیاختیار لحن حرفزدنم با او عوض شد. احساس احترام خاصی نسبت به او میکردم. سعی میکردم بیشتر مواظب حرف زدنم باشم.
چون داشتم با یک وکیل تحصیل کرده حرف میزدم! چند لحظه قبل فکر میکردم او فقط یک راننده کامیون است .
در همین موقع یک مرد بسیار چاق در حدود"۳۰۰ پوند" از کنار میز ما عبور کرد درحالیکه میخندید به او نگاهی کرد گفت: " Botero " را میشناسی؟
ــ درباره او زیاد نمیدانم .
ــ او یکی از نقاشان معروف کلمبیا است. سوژه اثار او فقط آدمهای بسیار چاق هسنتد . بعضیها استیل خاص اورا با سالوادر دالی مقایسه کردهاند.
من اسم این نقاش را شنیده بودم، ولی دقیقا نمیدانستم که این نقاش بزرگ هم کلمیبایی است. با دیدن وحرف زدن با"کارلوس" تصورم از کلمبیا به عنوان کشوری عقبمانده در امریکای لاتین ـ ناامن ـ درگیر جنگهای چریکی ـ که به عنوان مرکز تولید مواد مخدر جهان معرفی شده است بهکلی عوض شد.
بسیار کنجکاو شده بودم که بیشتر راجع به زندگی خصوصی " کارلوس" بدانم. از او پرسیدم چطور شد که شعل وکالت را در کلمبیا رها کردید و آمدید درامریکا راننده کامیون شدید؟
درحالیکه پک محکمی به سیگارش میزد گفت که داستانش طولانی است. شاید فرصتی شد اگر دوباره دیدمتان کمی برایتان بگویم.
امشب خیلی خسته هستم. اگر اجازه بدهید باید بروم استراحت کنم.
فکر میکنم تا کامیونام تعمیر شود باید چند شبی در اینجا بمانم. تا کامیونم درست شود، فعلا هرشب اینجا خواهم بود. شاید دوباره همدیگر را دیدیم. از او پرسیدم شب کجا میخوابید؟ هتل؟
گفت: توی کامیونش! گفتم: میتوانید به خانه ما بیایید. زیاد از اینجا دور نیست . خندید.گفت نگران نباش. اطاقک کامیونام راباید ببینی. بسیار مجهز است. هم تخت خواب دارد هم یخچال و هم تلویزیون وهم اینترنت و هم تلفن... قهوهجوش هم دارم. درست مثل یک اطاق هتل گرانفیمت بسیار راحت و مجهز است.
به گارسون اشاره کرد که صورتحسابش را بیاورد. هرچه اصرار کردم قبول نکرد که من پول قهوه اورا بپردازم. گارسون صورتحسابش را آورد. یک اسکناس ۵ دلاری از کبف جیبیاش بیرون آورد برای قهوه و انعام روی میز کنار حساب گداشت. سیگار و فندکش را از روی میز برداشت. از جایش بلند شد روبه من کرد و به اسپانیایی گفت "گارسیاس آ میگو "این جمله را خوب به اسپانیایی میفهمیدم که میگفت: "تشکر میکنم دوستم" وعازم رفتن شد. از جایم بلند شدم. با من دست داد. و شب بخیر گفت و رفت...))
نوشتهی ولگرد
ادامه دارد...
پ.ن.1-
نقاشیهای Botero، نقاش کلمبیایی...
از متن نوشتهی ولگرد: سوژه اثار او فقط آدمهای بسیار چاق هسنتد . بعضیها استیل خاص اورا با سالوادر دالی مقایسه کردهاند
2- صد حیف... اکبر رادی نمایشنامهنویس معروف ایرانی درگذشت...
3- بینظیر بوتو ترور شد( به او حملهی انتحاری شد، موقع فرار از انفجار با گلولهی فرد دیگری کشته شد)
وقتی خشونت و نارنجک و بمب و تفنگ تعیین میکنه کی زنده باشه کی نه!
ایندفعه بهعنوان هدیه کریسمس یه خاطره برام تعریف کرده:
TRUCK STOP
THE LAST SENTENCE:
... وشب بخیر گفت و رفت AKARIN JOLEH
((درچند مایلی شهری که من زندگی میکنم اتوبانی ازکنار آن میگذرد . در حاشیهی این اتوبان تأسیسات مجهز و مخصوصی برای توقف کامیونهای بزرگ و نیازهای رانندگان آنها وجود دارد. این محل با پارکینگی وسیع، جایگاهای متعدد سوختگیری، تعمیرگاه، فروشگاه، رستوران، کافیشاپ، حتی اتاقکهایی برا ی"دوش گرفتن"! به"تراک استاپ" معروف است.
این "تراک استاپ"توقفگاه کامیونهای بزرگ حمل ونقل است. که نظیر آن را درسراسر جادههای امریکا میتوان دید. بیشتر اوقات من به "کافی شاپ" این محل میروم.
مشتریان این کافیشاپ اکثرا رانندگان کامیونها هستند. رانندگانی که در تمام طول روز و شب در جادههای امریکا در حال آمد ورفت میباشند. این کافیشاپ هم مشابه بقیه کافیشاپهای این گونه "تراک استاپ"ها است . تنها فرق این کافیشاپ با بقیه کافیشاپها، دکوراسیونهای داخلی آن است که به سبک سالنهای فیلمهای وسترن تزئنن شده. با عکسهایی از هنرپیشگان قدیمی هالیوود بر دیوارهای آن، و میز و صندلیهای چوبی، بوتهای چرمی، و با گارسون مهربان ومودب. جالب این است که روی هر میز آن یک گوشی تلفن هم گذاشتهاند..
درپارکینگ وسیع این "تراک استاپ " همیشه دهها کامیون دیده میشود که درآنجا پارک کردهاند. که رانندگان آنها برای رفع خستگی برای نوشیدن یک قهوه یا رفع گرسنگی، یا گپ زدن با رانندگان دیگرکامیونها و شاید هم برای دیدن و لاس زدن با گارسونهای زن خوش تعریف این کافی شاپ به اینجا میآیند.
خوبی این کافیشاپ این است که شب وروز باز است مشتریان میتوانند ساعتها در اینجا بنشینند، فقط یک قهوه سفارش دهند و گارسونهای مهربان آن هر لحظه که مشتری اشاره کند فنجان بزرگ آنها را مجددا پر از قهوه کنند! و فقط پول یک فنجان قهوه با آنها حساب کنند
! البته این گارسونها میدانند مشتریهای آنها هرگز انعامشان را فراموش نمیکنند.
من بعضی از شبها که بیخوابی بهسرم میزند سوار "تراک" کوچکم میشوم به اینجا میآیم. ساعتها مینشینم، قهوهای مینوشم. کتابی همراه میآورم که شاید یخوانم. از طرف دیگر میتوانم آدمهای جالبی را از سراسر آمریکا با ریخت و قیافههای مختلف ببننم. و اگر خوششانس باشم با یکی از اآنها گپی بزنم. گاهی من لذت صحبتکردن با گارسنهای این کافه و مشتریاناش را که بیشتر آنها رانندگان کامیون هستند به خواندن هر کتابی ترجیح میدهم!
این آدمها برای من کتابهای زندهای هستند. با قصههای گوناگون که داستانهای بعضی از آنها را در کمتر کتابی میتوانم بخوانم. برای من شنیدن حرفهای بعضی از آنها از خواندن هر کتابی لذتبخشتر است ..
چند ماه پیش، دریکی از شبهایی که باز بیخوابی بهسرم زده بود بهعادت همیشگی کتابی برداشتم به اینجا آمدم تا با نوشیدن قهوهای شب را کوتاه کنم. و اگر بخت یاریام نکرد و شانس همصحبتی کسی را دراینجا پیدا نکردم لااقل با آنکتاب خودم را سرگرم کنم .
چون شنبه شب بود کافی شاپ برخلاف روزهای عادی هفته شلوغ بود همه میز و صندلیها تقریبا پر بودند. خوب چشم گرداندم تا جایی برای نشستن پیدا کنم. در انتهای کافه درگوشه دیواری چشمم به"بوتی" افتاد که دریک طرف آن مردی تنها نشسته و طرف دیگر آن "بوت" خالی بود .جلوی آن مرد لیوانی پر از آب یخ و فنجان قهوهای بود. او سرش پایین بود و سیگار میکشید. من همیشه "بوت"ها را به صندلی ترجیح میدهم. چون راحتی مبلها را دارند و برای زیاد نشستن مناسبتر هستند.
خوشحال شدم. بهطرف آن "بوت " رفتم. تصمیم گرفتم در طرف دیگر بوت که خالی بود بنشینم. باید از آن مرد اجازه میگرفتم.
مرد متوجه من نبود. با صدای بلند به زبان انگلیسی گفتم "سر". سرش را بلند کرد درحالیکه به طرف خالی بوت اشاره کردم پرسیدم میتوانم اینجا بنشینم؟ نگاهم کرد لبخندی زد و گفت "پر فاور" این کلمه ای بود که به زبان اسپانیایی ادا کرد . که معنی خواهش میکنم بود. و من هم با چند کلمه معدود اسپانیایی آشنایی دارم معنیاش را فهمیدم . البته صحبت کردن او به اسپانیایی برایم تعجبآور نبود . چون درایالتی که من زندگی میکنم بیشتر کارگران کارهای سخت و طافتفرسا از آمریکای جنوبی هستند و به اسپانیایی صحبت میکنند . وبیشتر آنها انگلیسی بلد نیستند.
در جوابش گفتم "گراسیاس" به اسپانیایی یعنی مرسی. در طرف دیگر "بوت" روبروی او نشستم. چون فکر کردم که انگلیسی بلد نیست، دیگر جیزی نگفتم. اوهم چیزی نگفت.
گارسون سر میز ما آمد با منوی غذا. گرسنه نبودم. فقط سفارش قهوه دادم و کتابم راباز کردم. سیگاری روشن کردم و وانمود کردم که کتاب میخوانم، ولی کنجکاوی صحبت کردن با او مرا وسوسه میکرد با او چند کلمهای حرف بزنم و اسپانیایی هم تمرین کنم! زیرچشمی نگاهش میکردم. مردی بود درحدود ۴۰ ساله و چهرهاش بسیار شبیه چهره ایرانیان بود. اگر به اسپانیایی چیزی نمیگفت، حتی تصور میکردم شاید او ایرانی باشد .در آمریکا بسیاری از ایرانیان را با مردم امریکایی جنوبی اشتباه میگیرند.
در ذهنم دنبال جملهای میگشتم که سر صحبت را با او باز کنم. هیچ جملهای بهتر از این به نظرم نرسید که اول از او بپرسم شما امریکایی هستید؟
به انگلیسی از او پرسیدم. بالهجه اسپانیایی به انگلیسی بسیار مفهموم درجوابم گفت: نخیر، من کلمبیایی هستم. ادامه داد، میدانید کلمبیا کجاست؟
گفتم: البته که میدانم که کلمبیا کجا است. کشوری است در امریکایی جنوبی . همان کشوری که بهترین قهوههای دنیا دارد. خوانندهای مثل "شکیرا" دارد. که در تمام جهان معروف است .
بهخاطر ظاهر بسیار کارگریاش، با آن شلوار جین رنگ و رو رفته و تیشرت کهنه و انگلیسی لهجهدارش، تصویر یک آدم معمولی کمسواد را ازاو در ذهنم داشتم.
اسمش را پرسیدم. گفت اسمم "کارلوس" است و راننده کامیون 18چرخ هستم. دو روزقبل از کالیفرنیا راه افتادم وعازم فلوریدا هستم. در اینجا کامیونم خرابم شده. اکنون بهناچار باید چند روزی دراینجا بمانم تا کامیونام را تعمیر کنند. پرسیدم کامیون مال خودت است؟ خندید گفت نه اگر مال خودم بود مایلی"یک دلار و پنجاه سنت" میگرفتم! مال یک شرکت بزرگ حمل ونقل است. مایلی فقط" 49 سنت" میگیرم. خانوادهام در درکلمبیا در شهر "سانتا مارتا " زندگی میکنند .بایدسخت کار کنم برایشان پول بفرستم...
درهمینموقع گارسون که دختر جوانی بود کنار میز ما رسید یک فنجان خالی و ویک لیوان برزگ پر از آب یخ روی میز جلو من گذاشت و با دست دیگرش "با پارچ دستهدارشیشهای" پر از قهوه داغ! فنجانم را از قهوه پر کرد و توی فنجان کارلوس را هم که نصفه شده بود با اشاره او قهوه ریخت و رفت.
اسمم را پرسید به او گفتم. از کار و خانوادهام پرسید. گفتم که ایرانی هستم و سالهاست در اینجا زندگی میکنم.
گفت: عراقی؟ گفتم: نه، ایرانی! ایران و عراق دوکشور متفاوت هستند. معذرت خواست گفت ایران رامیشناسد. درخاور میانه است. ازآنجا که تلفظ ایران وایراک!! بگوشش شبیه آمده متوجه نشده بود.
اشاره به کتابی کرد که جلوام بود.
ــ اهل کتاب خواندن هستید؟
ــ گاهی، اگر فرصت پیدا کنم.
ــ گارسیا مارکز را میشناسی؟
خیلی تعجب کردم. فکر نمیکردم او اصلا سواد درست حسابی داشته باشد. درتصورم او فقط یک کارگر معمولی از آمریکای جنوبی و یک رانندهکامیون بود.
کمی به هیجان آمدم. احساس کردم باکسی حرف میزنم که اهل کتاب هم هست. کمی تصورم نسبت به او عوض شد. با اشتیاق گفتم :
البته که او را میشناسم! اونویسندهی بزرگی از کشور شما است. گفت :کتاب "صد سال تنهایی" را خواندهای؟
گفتم:بله. پرسید: مگردر کشورشما "مارکز گارسیا "رامیشناسند؟ درجوابش گفتم: بله، آثار او را به زبان ما فارسی ترجمه کردهاند خیلی تعجب کرد.
پرسید کتاب "همه روسپیان من" را چطور؟ گفتم هنوز آنرا نخواندهام. ولی شنیدهام در کشورم آنرا سانسور کردهاند. با تعجب گفت مگر در کشور شما کتاب را سانسور میکنند؟ گفتم متاسفانه بله.
دوست داشتم چیزهای زیادی در باره ایران به او بگویم. فکرکردم فعلا لازم نیست. میترسیدم جیزهایی بگویم که خودم شرمنده شوم. سکوت کردم بیشتر علاقهمند بودم او حرف بزند. درباره او و کشورش بدانم.
به ذهنم رسید از او بپرسیم چه مدتی است که در امریکا هستید؟
گفت ۲ سال است که اینجا هستم. آپارتمانام در فلوریدا درشهر "تلهسی"ست.
ــ درکلمبیا چکار میکردید؟
ــ ۱۰ سال قاضی بودم و بعد "وکیل دعاوی" یک سازمان دولتی کلمبیا در بوگوتا شدم. ۲ سال قبل کارم را رها کردم و به اینجا امدم. و حالا راننده یک کامیون "۱۸ چرخ " درامریکا هستم! جمله آخری را با لبخند تلخی گفت.
بیاختیار لحن حرفزدنم با او عوض شد. احساس احترام خاصی نسبت به او میکردم. سعی میکردم بیشتر مواظب حرف زدنم باشم.
چون داشتم با یک وکیل تحصیل کرده حرف میزدم! چند لحظه قبل فکر میکردم او فقط یک راننده کامیون است .
در همین موقع یک مرد بسیار چاق در حدود"۳۰۰ پوند" از کنار میز ما عبور کرد درحالیکه میخندید به او نگاهی کرد گفت: " Botero " را میشناسی؟
ــ درباره او زیاد نمیدانم .
ــ او یکی از نقاشان معروف کلمبیا است. سوژه اثار او فقط آدمهای بسیار چاق هسنتد . بعضیها استیل خاص اورا با سالوادر دالی مقایسه کردهاند.
من اسم این نقاش را شنیده بودم، ولی دقیقا نمیدانستم که این نقاش بزرگ هم کلمیبایی است. با دیدن وحرف زدن با"کارلوس" تصورم از کلمبیا به عنوان کشوری عقبمانده در امریکای لاتین ـ ناامن ـ درگیر جنگهای چریکی ـ که به عنوان مرکز تولید مواد مخدر جهان معرفی شده است بهکلی عوض شد.
بسیار کنجکاو شده بودم که بیشتر راجع به زندگی خصوصی " کارلوس" بدانم. از او پرسیدم چطور شد که شعل وکالت را در کلمبیا رها کردید و آمدید درامریکا راننده کامیون شدید؟
درحالیکه پک محکمی به سیگارش میزد گفت که داستانش طولانی است. شاید فرصتی شد اگر دوباره دیدمتان کمی برایتان بگویم.
امشب خیلی خسته هستم. اگر اجازه بدهید باید بروم استراحت کنم.
فکر میکنم تا کامیونام تعمیر شود باید چند شبی در اینجا بمانم. تا کامیونم درست شود، فعلا هرشب اینجا خواهم بود. شاید دوباره همدیگر را دیدیم. از او پرسیدم شب کجا میخوابید؟ هتل؟
گفت: توی کامیونش! گفتم: میتوانید به خانه ما بیایید. زیاد از اینجا دور نیست . خندید.گفت نگران نباش. اطاقک کامیونام راباید ببینی. بسیار مجهز است. هم تخت خواب دارد هم یخچال و هم تلویزیون وهم اینترنت و هم تلفن... قهوهجوش هم دارم. درست مثل یک اطاق هتل گرانفیمت بسیار راحت و مجهز است.
به گارسون اشاره کرد که صورتحسابش را بیاورد. هرچه اصرار کردم قبول نکرد که من پول قهوه اورا بپردازم. گارسون صورتحسابش را آورد. یک اسکناس ۵ دلاری از کبف جیبیاش بیرون آورد برای قهوه و انعام روی میز کنار حساب گداشت. سیگار و فندکش را از روی میز برداشت. از جایش بلند شد روبه من کرد و به اسپانیایی گفت "گارسیاس آ میگو "این جمله را خوب به اسپانیایی میفهمیدم که میگفت: "تشکر میکنم دوستم" وعازم رفتن شد. از جایم بلند شدم. با من دست داد. و شب بخیر گفت و رفت...))
نوشتهی ولگرد
ادامه دارد...
پ.ن.1-
نقاشیهای Botero، نقاش کلمبیایی...
از متن نوشتهی ولگرد: سوژه اثار او فقط آدمهای بسیار چاق هسنتد . بعضیها استیل خاص اورا با سالوادر دالی مقایسه کردهاند
2- صد حیف... اکبر رادی نمایشنامهنویس معروف ایرانی درگذشت...
3- بینظیر بوتو ترور شد( به او حملهی انتحاری شد، موقع فرار از انفجار با گلولهی فرد دیگری کشته شد)
وقتی خشونت و نارنجک و بمب و تفنگ تعیین میکنه کی زنده باشه کی نه!
اشتراک در:
پستها (Atom)
