هر شب آخوندکی به زمین میکشند و باز
این کشور غمزده غرق آخوندکاست...
معر از زیتون
آقا ما به خدا با مشکینی پدرکشتگی نداریم. اگه به روح معتقد بوده، روحش شاد!
اما ما چه گناهی کردیم، تا میاییم از تولد حضرت علی شادی کنیم دخترش زینب میمیره، هنوز رخت عزا رو در نیاورده، دوباره یه آخوند گنده میمیره و سهروز عزای عمومی اعلام میشه. اشکامون هنوز خشک نشده سالگرد شهادت امام موسیکاظم میرسه.
میخوای دو نفرو برای صرف چای و کیک دعوت کنی باید یه ساعت تقویم ورق بزنی که یهوقت شهادت مهادت نباشه..
شهادت هم نباشه باید دعا کنی بر طول عمر اعضاء مجلس خبرگان(خفتگان) و شورای نگهبان و... که هر کدوم ماشالله ماشالله بالای 90 دارن افزوده بشه که مبادا عیشتون منقص شه.... بودنشون یه گرفتاری نبودنشون هم!
من از مرگ همه کس متأسف میشم حتی دشمنم که الحمدالله ندارم.
اما آیا در کشورهای مسیحی نشین هم برای تمام سنتها( نمیدونم ، سنت جان و سنت ادوارد و سنت لولو) و تمام کاردینالها و اسقفها سالگرد مرگ میگیرن و گوشهی تلویزیون نوار مشکی میذارن و برنامههای معمولی رو کنسل و بهجاش مارش عزا میذارن؟
بهخدا پوسیدیم!
یه حب طول عمر اختراح کنیم بندازیم تو حلق این جماعت بلکه عمر نوح بکنن و ما هم بتونیم با خیال راحت یه نفس بکشیم و یا یه مهمونی بگیریم!
پ.ن.
مشکینی دیشب اومد به خوابم گفت در دستگاه خداوندی یه اشتباهی پیش اومده! گفتم استغفرالله، چه اشتباهی؟ گفت هر آخوندی مُرد یه خانم خوشگل هنرمند هم باهاش مُرد و به خوبی و خوشی باهم محشور شدن.
اما با ما کی محشور شده؟ اینگمار برگمن 89 ساله! به خدا بگو آخه این انصافه؟ من که تمام عمرفول استِریت بودم !
چهارشنبه، مرداد ۱۰، ۱۳۸۶
سهشنبه، مرداد ۰۹، ۱۳۸۶
همه باهم برای آزادی دانشجویانمان متحد شویم!
روز ۱۴ مرداد همه باهم بالای وبلاگمان بنویسیم: روز همبستگي وبلاگ نويسان با دانشجويان دربند
علی عبدی دعوتم کرده به بازی، بازی که نه! دعوتیست به اتحاد و همبستگی بین ما، مبارزهای برای آزادی دانشجوهای دربندمان:
هر كسي حداقل 10 نفر از دوستانش را دعوت كند كه در روز 14 مرداد، يكصد و يكمين سالگرد مشروطه، نام وبلاگهايمان را تغيير دهيم به :
"14 مرداد، روز همبستگي وبلاگ نويسان با دانشجويان دربند"
فرقی نمیکند، اصلاح طلب باشیم یا اصلاحنطلب، سلطلنت طلبیم یا سلطنت نطلب، کمونیستیم، پانایرانیستیم، سولسیالیستیم، طرفدار تئوری سهجهانیم، دو جهانیم، طرفدار دهکدهی واحد جهانی هستیم، مذهبی هستیم، لامذهبیم و...یا هر عقیده و مرام دیگر داریم. باید متحد شویم و عتراض کنیم که چرا دانشجویان ما را زندانی میکنند، و مثل دوران قرون وسطی شکنجه میدهند!
دانشجو باید آزاد باشد، فکر کند، نظر دهد. دانشجو ماشین نیست، گوسفند نیست!
من دو تا از زندانی دربند را از نزدیک میشناسم. میدانم خانوادهشان چقدر ناراحت و مضطربند. نمی شناختم هم فرقی نمیکرد.
یک زمانی پدرم دانشجو بود وآزادی فکر نداشت، بعد خودم دانشجو شدم با همان شرایط! حالا برادران و خواهرانم دانشجو هستند و اوضاع همان است که بود....
نگذاریم این میراث شوم به فرزندانمان برسد. ریشهاش را همینجا بخشکانیم.
گفتهاند هر کدام از ده نفر دعوت کنیم:
من طبق معمول پاهایم را از گلیم خود درازتر میکنم و از همهی شما دوستان خوبم دعوت میکنم.
خواهش میکنم این فراخوان را در وبلاگهایتان بگذارید.
بعد به سایت 14 مرداد رفته و اسم وبلاگ خود را در آنجا ثبت کنید.
به قول معروف:
اتحاد.... مبارزه.... پیروزی!
علی عبدی دعوتم کرده به بازی، بازی که نه! دعوتیست به اتحاد و همبستگی بین ما، مبارزهای برای آزادی دانشجوهای دربندمان:
هر كسي حداقل 10 نفر از دوستانش را دعوت كند كه در روز 14 مرداد، يكصد و يكمين سالگرد مشروطه، نام وبلاگهايمان را تغيير دهيم به :
"14 مرداد، روز همبستگي وبلاگ نويسان با دانشجويان دربند"
فرقی نمیکند، اصلاح طلب باشیم یا اصلاحنطلب، سلطلنت طلبیم یا سلطنت نطلب، کمونیستیم، پانایرانیستیم، سولسیالیستیم، طرفدار تئوری سهجهانیم، دو جهانیم، طرفدار دهکدهی واحد جهانی هستیم، مذهبی هستیم، لامذهبیم و...یا هر عقیده و مرام دیگر داریم. باید متحد شویم و عتراض کنیم که چرا دانشجویان ما را زندانی میکنند، و مثل دوران قرون وسطی شکنجه میدهند!
دانشجو باید آزاد باشد، فکر کند، نظر دهد. دانشجو ماشین نیست، گوسفند نیست!
من دو تا از زندانی دربند را از نزدیک میشناسم. میدانم خانوادهشان چقدر ناراحت و مضطربند. نمی شناختم هم فرقی نمیکرد.
یک زمانی پدرم دانشجو بود وآزادی فکر نداشت، بعد خودم دانشجو شدم با همان شرایط! حالا برادران و خواهرانم دانشجو هستند و اوضاع همان است که بود....
نگذاریم این میراث شوم به فرزندانمان برسد. ریشهاش را همینجا بخشکانیم.
گفتهاند هر کدام از ده نفر دعوت کنیم:
من طبق معمول پاهایم را از گلیم خود درازتر میکنم و از همهی شما دوستان خوبم دعوت میکنم.
خواهش میکنم این فراخوان را در وبلاگهایتان بگذارید.
بعد به سایت 14 مرداد رفته و اسم وبلاگ خود را در آنجا ثبت کنید.
به قول معروف:
اتحاد.... مبارزه.... پیروزی!
شنبه، مرداد ۰۶، ۱۳۸۶
تذکر به بدحجابها از نوع گوهردشتی
1- ساعت 5 بعد از ظهر یک روز گرم آفتابی تصمیم گرفتیم از سهراه گوهردشت تا بالا، یعنی خیابان سیزدهم پیاده بریم. . کمتر کسی تو خیابون بود. مغازهدارهایی که ظهر رفته بودن خونه برای ناهار و چرت زدن، داشتن یکی یکی مغازهها رو باز میکردن. خیابان اصلی گوهردشت به جز محل خرید، محل رفت و آمد دختر پسرای جوون و خوش دک و پزه( اهــــم!). بهترین سینمای کرج در گوهردشته ( همچین میگم بهترین انگار چه خبره! کرج فقط دو تا سینما داره:)) یکیش هجرت دوسالنه در مبدأ ورودی کرج که محیطش زیاد جالب نیست و سینما ساویز سهسالنه در گوهردشت ). به وسطای راه رسیده بودیم که یواش یواش سر و کلهی دخترپسرایی که با هم راندوو(قرار ملاقات) داشتن پیدا شد.
ماشین گشت پلیس که رسید گفتم ایداد و بیداد. عیش پیادهرویمون منقص شد... و بدون اختیار نگاهم افتاد به صندل ولاک ناخن نارنجیام . ودستم رفت به یقهی خیلی بازم. همیشه زیرش تاپ که نا نیمهی سینه میومد میپوشیدم ولی ایندفعه چون عجله داشتم یادم رفته بود. هر چی هم دم کوتاه روسریم رو کشیدم دیدم سینهم رو نمیپوشونه.
اما با دیدن دامنهای چینچین مایکروژوپ( کوتاهتر از مینیژوپ! همه چیزو باید توضیح بدم؟:) ) مانتوهای فوق تنگ و شالهای نواری و موهای 70 رنگ جیغِ هایلایتی زرد و قرمز و بنفش فهمیدم خلاف من زیاد سنگین نیست. تازه مگه اونا چند نفر بودن؟ چهار نفر. دوزن حدود چهل پنجاه ساله ی هیکلی، صورتهای سبزهی لکلکی، با چادر مقنعه در صندلی عقب نشسته بودن و دو پلیس مرد سی، سیو پنجساله در جلو. و هیچ ونی پشتشون نبود برای جمعآوری اراذل خوشلباس. بعید هم میدونستم کسی بین اون تا زن عقبی جا بشه. پس احتمالا دستگیری نیست. چیزی که توجهمو جلب کرد این بود که هر دو زن انگار که سردرد داشته باشن محکم سرشونو بین دستاشون فشار میدادن و قیافهشون عین دردکشیدهها بود...
خیابون خلوت بود و اگه به بهانهای دیدن ویترین جلوی مغازهای وایسی میتونی بیشتر خیابون رو زیر نظر داشته باشی. اولین قربانی یه دختر مانتوی سفید کوتاه تنگ بود که دم بافتهی موهاش از زیر شال بیرون بود و اونور خیابون داشت با حالتی عاشقانه با تلفن حرف میزد. همین یک دقیقه پیش از جلوش رد شده بودیم و گونههای سرخشده از هیجانش توجهمو جلب کرده بود. خانمها هر دو پیاده شدن و در دو طرفش قرار گرفتن. دختره تو باغ نبود. همه وایساده بودن تماشا میکردن( چه فضولهایی! من داشتم ویترین میدیدم و تماشا از نظر شرعی اشکالی نداشت:) ). یکی از زنها گوشی رو از دست دختر گرفت. دختر هم برگشت ببینه کی جرأت کرده مزاحم خلوت با عشقش بشه و زور زد گوشی رو از دست زن درآورد و پشتشو به اونا کرد و دوباره مشغول حرف زدن شد.
نیش همه باز شد. مأمورین زن هم الکی خندیدن. فهمیدم که بهشون دستور دادن خشونت به خرج ندن.
ایندفعه اون یکی گوشی رو از دستش درآورد و دوتایی مشغول ارشادش شدن. یکی دم موهاشو کشید آورد جلو صورتش یعنی ببین موهات حفاظ نداره! ، اون یکی سعی میکرد شالشو درست کنه. اما جلوشو که میکشید جلو از عقب کوتاهتر میشد. عقب رو که میپوشوند از جلو بیحجاب میشد. بساطی بود. مردم هم جمع شده بودن و انگار فیلم کمدی میبینن میخندیدن. زن اولی دستشو گذاشت رو شونههای دختر و کمی نصیحش کرد و راهیش کرد بره...
مردهای مأمور هم از بین پسرایی که جمع شده بودن میرفتن سراغ ژیگولترا، مو قشنگترا، آستینکوتاهترا، سگک کمربند گندهترا. اول دست میدادن و بعد با خوشرویی تذکر میدادن.
بعضی از دخترا تا از دور میدیدن ماشین مأمورا وایساده از ترس برمیگشتن و میدویدن برعکس مسیر اصلیشون. اما پسرها شجاعتر بودن. میزدن به دل هیجان.
از اون به بعد دیگه کمتر پیاده میشدن. همینطور سوار ماشین از وسط خیابون میرفتن بالا و پایین و کنترل از راه دور میکردن. بوق میزدن و از همونجا با داد ارشاد میکردن یا علامت میدادن که پسر یا دخترا برن جلو و سهمیهی ارشادشون رو بگیرن. نگاه هم نمیکردن خیابون بعضی جاها یکطرفه میشه و خودشون دارن کار غیر قانونی میکنن.
بین راه حواسم جلب شد به دو پسری که جلوی ما راه میرفتن. تقریبا تمام مظاهر فسادو با خودشون داشتن. شلوارهای لی پارهپاره. بلوزهای قرمز عکسدار کوتاه و تنگ عکسدار. موهای بلند لخت، عینک آفتابی مد روز و گردنبند و کمربند سگک گنده. داشتن با هم پچپچ میکردن و میخندیدن و مسیر ماشین گشت رو هم زیر نظر داشتن.
همینکه ماشین گشت نزدیک شد، اینا پیش دستی کردن و پریدن جلو ماشین.( ماهم از روی کنجکاوی وایسادیم ببینیم چه نقشهای چیدن!) با دست ماشینو نگه داشتن. آقایون مأمور هر دو از ماشین پیاده شدن.(حالا ماشین وسط خیابون بود و راه رو بند آورده بودن. مردم هم جمع شدن ببینن موضوع چیه که خود قربانی اومده جلو) این دو پسر با مأمورا دست گرمی دادن(از اون دستایی که با دوست صمیمی میدن . اول بالا میارن و با یه ضربه و بعد دست میدن) مأمورا هم گیج و ویج ملعبهی دست اینا شده بودن!
بعد پسرا با معصومیت ساختگی گفتن سرکار میشه بگید ما باید چهجوری لباس بپوشیم؟ الان ما چه عیبی داریم؟
مأمورا با خوشرویی شروع کردن به توضیح.
- پیرهن مردونهی گشاد، دکمهی بالا بسته. شلوار گشاد. رنگ سنگین. عکس روی لباس نباشه و کفش ساده و...
یکی از پسرا گفت من درست متوجه نمیشم. میشه یه نمونهشو تو جمعیت نشونم بدین!
هر دو مأمور شروع کردن با چشم میون جمعیت گشتن. مأمورین زن هم برای کمک از همون توی ماشین چشماشون میگشت دنبال یه بسیجی مسیجی چیزی... برای محض نمونه حتی یک نفر اینطوری لباس نپوشیده بود. ناچار مأمور مرد به لباس خودش اشاره کرد. آهان آستین اینطوری و ...
- ئه، سرکار این که لباس فرمه! یعنی لباس فرم پلیس بپوشیم؟ جرم نیست؟
- نه! گفتم مثل این، نه خودِ این...
پسرها ولکن نبودن.
کفشمون شبیه کدوم باشه؟ پیرهن چه شکلی بپوشیم؟ گفتید شلوارمون شبیه کدومیکی از اینا باشه؟
پلیسها نگاهشون میرفت به کفشا، بلوزا، شلوارها و تا میومدن جواب بدن پسرا سوال دیگهای میکردن.
ملت هم د ِ بخند! گفتم الان میفهمن فیلمشون کردن. اما خوشبختانه یا احمق بودن یا خودشونو زده بودن به اون راه.
بعد از چند دقیقه پسرها گفتن ما که آخرش درست نفهمیدیم اما خیلی ممنون. یکی از مأمورا گفت خیلی خوشم اومد که تصمیم گرفتید عوض شید و اینقدر پویا هستید که میآیید سوال میکنید لباس مناسب چهطوریه و.. مرحبا، آفرین... و دونفری یه سخنرانی کوتاه همونجا کردن.
پسرها باز دست گرمی دادن و به چهار تا ماچ تفکی چسبوندن به صورت مأمورا و راه افتادن. ما هم. تا وقتی راهشون با ما یکی بود میدیدیم قهقه میخندن به ریش مأمورا که چهجوری فیلمشون کردن(البته اونا کلمهی دیگری به کار میبردن).
پ.ن.
شاید دلیل نگرفتن بدحجابها نبود زندان کافی باشه. کرج چهار زندان بزرگ داره که همه پرن.
شاید دستور داشتن خوشاخلاق باشن.
و شاید علت سردرد و ناراحتی اولیه خانمهای مأمور از همین بوده... آخه خوشاخلاقی با مزاج بعضیا سازگار نیست..
2- از جلو مسجد که رد شدیم فهمدیم چرا هیچ بسیجی تو خیابون نیست. با خوندن تابلوی دم در مسجد متوجه شدیم همهشون جمع بودن اونجا برای اعتکاف! پسری بعد از خوندن تابلو گفت :
- اعتکاف راهیست برای تِیکاف به سوی خداوند.
3- این روز پدر یا مادر بیشتر روز مغازهدارا و بنجلفروشاست تا خود پدر مادر.
روی تموم لوازم خونگی فروشهای گوهردشت نوشته بود "روز پدر کادو یادت نره". حالا چی داشت؟ پلوپز و ماشین لباسشویی و ماشین ظرفشویی.
اون یکی بنشن میفروخت و نوشته بود: بهترین عدس و لپه و برنج برای روز پدر رسید!
کیف و کمربندفروشا که عروسیشون بود." پدر بدون کیف و کمربند پدر واقعی نیست!"
خواستم زیرش بنویسم بخصوص اونایی که با کمربند بچهشونو سیاه میکنن!
ایش!!!مردم اصلا سلیقه ندارن. من برای بابام یه جفت دستکش ظرفشویی ایکس لارج صورتی خریدم. همیشه مامانم باهاش دعوا داره چرا دستکششو میپوشه و پارهش میکنه! به این ترتیب از یه فاجعهی طلاقی جلوگیری کردم.
4- اولین باز بود کادوی روز پدر میخریدم:) بابام وقتی کادو رو گرفت. باز نکرده گفت چرا این روز؟ مگه روز جهانی مرد نداریم؟ گفتم روز جهانی پدر داریم اما مرد نداریم؟ گفت اهه... پس چرا شماها روز جهانی زن دارید، روز مادر خارجی دارید، روز مادر طاغوتی دارید، روز مادر یاقوتی هم که بعد از انقلاب اضافه شده... برای همه این روزها باید کادو بگیرم . تازه در جهان مقدار پولی که برای گرفتن کادوی زنان صرف میشه چند برابر کادوهای آقایونه. اینجا دیگه کادو رو باز کرد. فکر کنم از خوشحالی بود که غشغش خندید!
5- ادامه داره...
6- آذر فخر عزیز در کامنت 84 شعری از شاملو در نظرخواهی نوشته که اینجا میگذارمش:
برای داشجويان و جوانان در بندمان که دارند شکنجه ميشوند:
اخر بازی
فغان که سرگذشت ما
سرود بی اعتقاد سربازان تو بود
که از فتح قلعه روسپيان
باز می امدند
باش تا نفرين دوزخ از تو چه سازد
که مادران سياهپوش
داغداران زيباترين فرزندان افتاب و باد
هنوز از سجاده ها
سر بر نگرفته اند...
7- شعر زیبای دیگری از کامنت شماره 87
مرثیهای برای دانشجویان:
آنگاه که موهایمان
تار به تار
غمگینانه
سپید میشوند
بجاست
که تاری بسازیم
از سپید موهایمان
و با نوایی محزون
ینوازیم
در سوگ
سیاوشهایمان...
8- مدیار در وبلاگ قمار عاشقانه از دانشجویان زندانی مینویسد...
9- تا رهایی دانشجویان دربند...
10- کمیتهی دانشجویی گزارشگران حقوق بشر...
z8un.com
ماشین گشت پلیس که رسید گفتم ایداد و بیداد. عیش پیادهرویمون منقص شد... و بدون اختیار نگاهم افتاد به صندل ولاک ناخن نارنجیام . ودستم رفت به یقهی خیلی بازم. همیشه زیرش تاپ که نا نیمهی سینه میومد میپوشیدم ولی ایندفعه چون عجله داشتم یادم رفته بود. هر چی هم دم کوتاه روسریم رو کشیدم دیدم سینهم رو نمیپوشونه.
اما با دیدن دامنهای چینچین مایکروژوپ( کوتاهتر از مینیژوپ! همه چیزو باید توضیح بدم؟:) ) مانتوهای فوق تنگ و شالهای نواری و موهای 70 رنگ جیغِ هایلایتی زرد و قرمز و بنفش فهمیدم خلاف من زیاد سنگین نیست. تازه مگه اونا چند نفر بودن؟ چهار نفر. دوزن حدود چهل پنجاه ساله ی هیکلی، صورتهای سبزهی لکلکی، با چادر مقنعه در صندلی عقب نشسته بودن و دو پلیس مرد سی، سیو پنجساله در جلو. و هیچ ونی پشتشون نبود برای جمعآوری اراذل خوشلباس. بعید هم میدونستم کسی بین اون تا زن عقبی جا بشه. پس احتمالا دستگیری نیست. چیزی که توجهمو جلب کرد این بود که هر دو زن انگار که سردرد داشته باشن محکم سرشونو بین دستاشون فشار میدادن و قیافهشون عین دردکشیدهها بود...
خیابون خلوت بود و اگه به بهانهای دیدن ویترین جلوی مغازهای وایسی میتونی بیشتر خیابون رو زیر نظر داشته باشی. اولین قربانی یه دختر مانتوی سفید کوتاه تنگ بود که دم بافتهی موهاش از زیر شال بیرون بود و اونور خیابون داشت با حالتی عاشقانه با تلفن حرف میزد. همین یک دقیقه پیش از جلوش رد شده بودیم و گونههای سرخشده از هیجانش توجهمو جلب کرده بود. خانمها هر دو پیاده شدن و در دو طرفش قرار گرفتن. دختره تو باغ نبود. همه وایساده بودن تماشا میکردن( چه فضولهایی! من داشتم ویترین میدیدم و تماشا از نظر شرعی اشکالی نداشت:) ). یکی از زنها گوشی رو از دست دختر گرفت. دختر هم برگشت ببینه کی جرأت کرده مزاحم خلوت با عشقش بشه و زور زد گوشی رو از دست زن درآورد و پشتشو به اونا کرد و دوباره مشغول حرف زدن شد.
نیش همه باز شد. مأمورین زن هم الکی خندیدن. فهمیدم که بهشون دستور دادن خشونت به خرج ندن.
ایندفعه اون یکی گوشی رو از دستش درآورد و دوتایی مشغول ارشادش شدن. یکی دم موهاشو کشید آورد جلو صورتش یعنی ببین موهات حفاظ نداره! ، اون یکی سعی میکرد شالشو درست کنه. اما جلوشو که میکشید جلو از عقب کوتاهتر میشد. عقب رو که میپوشوند از جلو بیحجاب میشد. بساطی بود. مردم هم جمع شده بودن و انگار فیلم کمدی میبینن میخندیدن. زن اولی دستشو گذاشت رو شونههای دختر و کمی نصیحش کرد و راهیش کرد بره...
مردهای مأمور هم از بین پسرایی که جمع شده بودن میرفتن سراغ ژیگولترا، مو قشنگترا، آستینکوتاهترا، سگک کمربند گندهترا. اول دست میدادن و بعد با خوشرویی تذکر میدادن.
بعضی از دخترا تا از دور میدیدن ماشین مأمورا وایساده از ترس برمیگشتن و میدویدن برعکس مسیر اصلیشون. اما پسرها شجاعتر بودن. میزدن به دل هیجان.
از اون به بعد دیگه کمتر پیاده میشدن. همینطور سوار ماشین از وسط خیابون میرفتن بالا و پایین و کنترل از راه دور میکردن. بوق میزدن و از همونجا با داد ارشاد میکردن یا علامت میدادن که پسر یا دخترا برن جلو و سهمیهی ارشادشون رو بگیرن. نگاه هم نمیکردن خیابون بعضی جاها یکطرفه میشه و خودشون دارن کار غیر قانونی میکنن.
بین راه حواسم جلب شد به دو پسری که جلوی ما راه میرفتن. تقریبا تمام مظاهر فسادو با خودشون داشتن. شلوارهای لی پارهپاره. بلوزهای قرمز عکسدار کوتاه و تنگ عکسدار. موهای بلند لخت، عینک آفتابی مد روز و گردنبند و کمربند سگک گنده. داشتن با هم پچپچ میکردن و میخندیدن و مسیر ماشین گشت رو هم زیر نظر داشتن.
همینکه ماشین گشت نزدیک شد، اینا پیش دستی کردن و پریدن جلو ماشین.( ماهم از روی کنجکاوی وایسادیم ببینیم چه نقشهای چیدن!) با دست ماشینو نگه داشتن. آقایون مأمور هر دو از ماشین پیاده شدن.(حالا ماشین وسط خیابون بود و راه رو بند آورده بودن. مردم هم جمع شدن ببینن موضوع چیه که خود قربانی اومده جلو) این دو پسر با مأمورا دست گرمی دادن(از اون دستایی که با دوست صمیمی میدن . اول بالا میارن و با یه ضربه و بعد دست میدن) مأمورا هم گیج و ویج ملعبهی دست اینا شده بودن!
بعد پسرا با معصومیت ساختگی گفتن سرکار میشه بگید ما باید چهجوری لباس بپوشیم؟ الان ما چه عیبی داریم؟
مأمورا با خوشرویی شروع کردن به توضیح.
- پیرهن مردونهی گشاد، دکمهی بالا بسته. شلوار گشاد. رنگ سنگین. عکس روی لباس نباشه و کفش ساده و...
یکی از پسرا گفت من درست متوجه نمیشم. میشه یه نمونهشو تو جمعیت نشونم بدین!
هر دو مأمور شروع کردن با چشم میون جمعیت گشتن. مأمورین زن هم برای کمک از همون توی ماشین چشماشون میگشت دنبال یه بسیجی مسیجی چیزی... برای محض نمونه حتی یک نفر اینطوری لباس نپوشیده بود. ناچار مأمور مرد به لباس خودش اشاره کرد. آهان آستین اینطوری و ...
- ئه، سرکار این که لباس فرمه! یعنی لباس فرم پلیس بپوشیم؟ جرم نیست؟
- نه! گفتم مثل این، نه خودِ این...
پسرها ولکن نبودن.
کفشمون شبیه کدوم باشه؟ پیرهن چه شکلی بپوشیم؟ گفتید شلوارمون شبیه کدومیکی از اینا باشه؟
پلیسها نگاهشون میرفت به کفشا، بلوزا، شلوارها و تا میومدن جواب بدن پسرا سوال دیگهای میکردن.
ملت هم د ِ بخند! گفتم الان میفهمن فیلمشون کردن. اما خوشبختانه یا احمق بودن یا خودشونو زده بودن به اون راه.
بعد از چند دقیقه پسرها گفتن ما که آخرش درست نفهمیدیم اما خیلی ممنون. یکی از مأمورا گفت خیلی خوشم اومد که تصمیم گرفتید عوض شید و اینقدر پویا هستید که میآیید سوال میکنید لباس مناسب چهطوریه و.. مرحبا، آفرین... و دونفری یه سخنرانی کوتاه همونجا کردن.
پسرها باز دست گرمی دادن و به چهار تا ماچ تفکی چسبوندن به صورت مأمورا و راه افتادن. ما هم. تا وقتی راهشون با ما یکی بود میدیدیم قهقه میخندن به ریش مأمورا که چهجوری فیلمشون کردن(البته اونا کلمهی دیگری به کار میبردن).
پ.ن.
شاید دلیل نگرفتن بدحجابها نبود زندان کافی باشه. کرج چهار زندان بزرگ داره که همه پرن.
شاید دستور داشتن خوشاخلاق باشن.
و شاید علت سردرد و ناراحتی اولیه خانمهای مأمور از همین بوده... آخه خوشاخلاقی با مزاج بعضیا سازگار نیست..
2- از جلو مسجد که رد شدیم فهمدیم چرا هیچ بسیجی تو خیابون نیست. با خوندن تابلوی دم در مسجد متوجه شدیم همهشون جمع بودن اونجا برای اعتکاف! پسری بعد از خوندن تابلو گفت :
- اعتکاف راهیست برای تِیکاف به سوی خداوند.
3- این روز پدر یا مادر بیشتر روز مغازهدارا و بنجلفروشاست تا خود پدر مادر.
روی تموم لوازم خونگی فروشهای گوهردشت نوشته بود "روز پدر کادو یادت نره". حالا چی داشت؟ پلوپز و ماشین لباسشویی و ماشین ظرفشویی.
اون یکی بنشن میفروخت و نوشته بود: بهترین عدس و لپه و برنج برای روز پدر رسید!
کیف و کمربندفروشا که عروسیشون بود." پدر بدون کیف و کمربند پدر واقعی نیست!"
خواستم زیرش بنویسم بخصوص اونایی که با کمربند بچهشونو سیاه میکنن!
ایش!!!مردم اصلا سلیقه ندارن. من برای بابام یه جفت دستکش ظرفشویی ایکس لارج صورتی خریدم. همیشه مامانم باهاش دعوا داره چرا دستکششو میپوشه و پارهش میکنه! به این ترتیب از یه فاجعهی طلاقی جلوگیری کردم.
4- اولین باز بود کادوی روز پدر میخریدم:) بابام وقتی کادو رو گرفت. باز نکرده گفت چرا این روز؟ مگه روز جهانی مرد نداریم؟ گفتم روز جهانی پدر داریم اما مرد نداریم؟ گفت اهه... پس چرا شماها روز جهانی زن دارید، روز مادر خارجی دارید، روز مادر طاغوتی دارید، روز مادر یاقوتی هم که بعد از انقلاب اضافه شده... برای همه این روزها باید کادو بگیرم . تازه در جهان مقدار پولی که برای گرفتن کادوی زنان صرف میشه چند برابر کادوهای آقایونه. اینجا دیگه کادو رو باز کرد. فکر کنم از خوشحالی بود که غشغش خندید!
5- ادامه داره...
6- آذر فخر عزیز در کامنت 84 شعری از شاملو در نظرخواهی نوشته که اینجا میگذارمش:
برای داشجويان و جوانان در بندمان که دارند شکنجه ميشوند:
اخر بازی
فغان که سرگذشت ما
سرود بی اعتقاد سربازان تو بود
که از فتح قلعه روسپيان
باز می امدند
باش تا نفرين دوزخ از تو چه سازد
که مادران سياهپوش
داغداران زيباترين فرزندان افتاب و باد
هنوز از سجاده ها
سر بر نگرفته اند...
7- شعر زیبای دیگری از کامنت شماره 87
مرثیهای برای دانشجویان:
آنگاه که موهایمان
تار به تار
غمگینانه
سپید میشوند
بجاست
که تاری بسازیم
از سپید موهایمان
و با نوایی محزون
ینوازیم
در سوگ
سیاوشهایمان...
8- مدیار در وبلاگ قمار عاشقانه از دانشجویان زندانی مینویسد...
9- تا رهایی دانشجویان دربند...
10- کمیتهی دانشجویی گزارشگران حقوق بشر...
z8un.com
تذکر به بدحجابها از نوع گوهردشتی
1- ساعت 5 بعد از ظهر یک روز گرم آفتابی تصمیم گرفتیم از سهراه گوهردشت تا بالا، یعنی خیابان سیزدهم پیاده بریم. . کمتر کسی تو خیابون بود. مغازهدارهایی که ظهر رفته بودن خونه برای ناهار و چرت زدن، داشتن یکی یکی مغازهها رو باز میکردن. خیابان اصلی گوهردشت به جز محل خرید، محل رفت و آمد دختر پسرای جوون و خوش دک و پزه( اهــــم!). بهترین سینمای کرج در گوهردشته ( همچین میگم بهترین انگار چه خبره! کرج فقط دو تا سینما داره:)) یکیش هجرت دوسالنه در مبدأ ورودی کرج که محیطش زیاد جالب نیست و سینما ساویز سهسالنه در گوهردشت ). به وسطای راه رسیده بودیم که یواش یواش سر و کلهی دخترپسرایی که با هم راندوو(قرار ملاقات) داشتن پیدا شد.
ماشین گشت پلیس که رسید گفتم ایداد و بیداد. عیش پیادهرویمون منقص شد... و بدون اختیار نگاهم افتاد به صندل ولاک ناخن نارنجیام . ودستم رفت به یقهی خیلی بازم. همیشه زیرش تاپ که نا نیمهی سینه میومد میپوشیدم ولی ایندفعه چون عجله داشتم یادم رفته بود. هر چی هم دم کوتاه روسریم رو کشیدم دیدم سینهم رو نمیپوشونه.
اما با دیدن دامنهای چینچین مایکروژوپ( کوتاهتر از مینیژوپ! همه چیزو باید توضیح بدم؟:) ) مانتوهای فوق تنگ و شالهای نواری و موهای 70 رنگ جیغِ هایلایتی زرد و قرمز و بنفش فهمیدم خلاف من زیاد سنگین نیست. تازه مگه اونا چند نفر بودن؟ چهار نفر. دوزن حدود چهل پنجاه ساله ی هیکلی، صورتهای سبزهی لکلکی، با چادر مقنعه در صندلی عقب نشسته بودن و دو پلیس مرد سی، سیو پنجساله در جلو. و هیچ ونی پشتشون نبود برای جمعآوری اراذل خوشلباس. بعید هم میدونستم کسی بین اون تا زن عقبی جا بشه. پس احتمالا دستگیری نیست. چیزی که توجهمو جلب کرد این بود که هر دو زن انگار که سردرد داشته باشن محکم سرشونو بین دستاشون فشار میدادن و قیافهشون عین دردکشیدهها بود...
خیابون خلوت بود و اگه به بهانهای دیدن ویترین جلوی مغازهای وایسی میتونی بیشتر خیابون رو زیر نظر داشته باشی. اولین قربانی یه دختر مانتوی سفید کوتاه تنگ بود که دم بافتهی موهاش از زیر شال بیرون بود و اونور خیابون داشت با حالتی عاشقانه با تلفن حرف میزد. همین یک دقیقه پیش از جلوش رد شده بودیم و گونههای سرخشده از هیجانش توجهمو جلب کرده بود. خانمها هر دو پیاده شدن و در دو طرفش قرار گرفتن. دختره تو باغ نبود. همه وایساده بودن تماشا میکردن( چه فضولهایی! من داشتم ویترین میدیدم و تماشا از نظر شرعی اشکالی نداشت:) ). یکی از زنها گوشی رو از دست دختر گرفت. دختر هم برگشت ببینه کی جرأت کرده مزاحم خلوت با عشقش بشه و زور زد گوشی رو از دست زن درآورد و پشتشو به اونا کرد و دوباره مشغول حرف زدن شد.
نیش همه باز شد. مأمورین زن هم الکی خندیدن. فهمیدم که بهشون دستور دادن خشونت به خرج ندن.
ایندفعه اون یکی گوشی رو از دستش درآورد و دوتایی مشغول ارشادش شدن. یکی دم موهاشو کشید آورد جلو صورتش یعنی ببین موهات حفاظ نداره! ، اون یکی سعی میکرد شالشو درست کنه. اما جلوشو که میکشید جلو از عقب کوتاهتر میشد. عقب رو که میپوشوند از جلو بیحجاب میشد. بساطی بود. مردم هم جمع شده بودن و انگار فیلم کمدی میبینن میخندیدن. زن اولی دستشو گذاشت رو شونههای دختر و کمی نصیحش کرد و راهیش کرد بره...
مردهای مأمور هم از بین پسرایی که جمع شده بودن میرفتن سراغ ژیگولترا، مو قشنگترا، آستینکوتاهترا، سگک کمربند گندهترا. اول دست میدادن و بعد با خوشرویی تذکر میدادن.
بعضی از دخترا تا از دور میدیدن ماشین مأمورا وایساده از ترس برمیگشتن و میدویدن برعکس مسیر اصلیشون. اما پسرها شجاعتر بودن. میزدن به دل هیجان.
از اون به بعد دیگه کمتر پیاده میشدن. همینطور سوار ماشین از وسط خیابون میرفتن بالا و پایین و کنترل از راه دور میکردن. بوق میزدن و از همونجا با داد ارشاد میکردن یا علامت میدادن که پسر یا دخترا برن جلو و سهمیهی ارشادشون رو بگیرن. نگاه هم نمیکردن خیابون بعضی جاها یکطرفه میشه و خودشون دارن کار غیر قانونی میکنن.
بین راه حواسم جلب شد به دو پسری که جلوی ما راه میرفتن. تقریبا تمام مظاهر فسادو با خودشون داشتن. شلوارهای لی پارهپاره. بلوزهای قرمز عکسدار کوتاه و تنگ عکسدار. موهای بلند لخت، عینک آفتابی مد روز و گردنبند و کمربند سگک گنده. داشتن با هم پچپچ میکردن و میخندیدن و مسیر ماشین گشت رو هم زیر نظر داشتن.
همینکه ماشین گشت نزدیک شد، اینا پیش دستی کردن و پریدن جلو ماشین.( ماهم از روی کنجکاوی وایسادیم ببینیم چه نقشهای چیدن!) با دست ماشینو نگه داشتن. آقایون مأمور هر دو از ماشین پیاده شدن.(حالا ماشین وسط خیابون بود و راه رو بند آورده بودن. مردم هم جمع شدن ببینن موضوع چیه که خود قربانی اومده جلو) این دو پسر با مأمورا دست گرمی دادن(از اون دستایی که با دوست صمیمی میدن . اول بالا میارن و با یه ضربه و بعد دست میدن) مأمورا هم گیج و ویج ملعبهی دست اینا شده بودن!
بعد پسرا با معصومیت ساختگی گفتن سرکار میشه بگید ما باید چهجوری لباس بپوشیم؟ الان ما چه عیبی داریم؟
مأمورا با خوشرویی شروع کردن به توضیح.
- پیرهن مردونهی گشاد، دکمهی بالا بسته. شلوار گشاد. رنگ سنگین. عکس روی لباس نباشه و کفش ساده و...
یکی از پسرا گفت من درست متوجه نمیشم. میشه یه نمونهشو تو جمعیت نشونم بدین!
هر دو مأمور شروع کردن با چشم میون جمعیت گشتن. مأمورین زن هم برای کمک از همون توی ماشین چشماشون میگشت دنبال یه بسیجی مسیجی چیزی... برای محض نمونه حتی یک نفر اینطوری لباس نپوشیده بود. ناچار مأمور مرد به لباس خودش اشاره کرد. آهان آستین اینطوری و ...
- ئه، سرکار این که لباس فرمه! یعنی لباس فرم پلیس بپوشیم؟ جرم نیست؟
- نه! گفتم مثل این، نه خودِ این...
پسرها ولکن نبودن.
کفشمون شبیه کدوم باشه؟ پیرهن چه شکلی بپوشیم؟ گفتید شلوارمون شبیه کدومیکی از اینا باشه؟
پلیسها نگاهشون میرفت به کفشا، بلوزا، شلوارها و تا میومدن جواب بدن پسرا سوال دیگهای میکردن.
ملت هم د ِ بخند! گفتم الان میفهمن فیلمشون کردن. اما خوشبختانه یا احمق بودن یا خودشونو زده بودن به اون راه.
بعد از چند دقیقه پسرها گفتن ما که آخرش درست نفهمیدیم اما خیلی ممنون. یکی از مأمورا گفت خیلی خوشم اومد که تصمیم گرفتید عوض شید و اینقدر پویا هستید که میآیید سوال میکنید لباس مناسب چهطوریه و.. مرحبا، آفرین... و دونفری یه سخنرانی کوتاه همونجا کردن.
پسرها باز دست گرمی دادن و به چهار تا ماچ تفکی چسبوندن به صورت مأمورا و راه افتادن. ما هم. تا وقتی راهشون با ما یکی بود میدیدیم قهقه میخندن به ریش مأمورا که چهجوری فیلمشون کردن(البته اونا کلمهی دیگری به کار میبردن).
پ.ن.
شاید دلیل نگرفتن بدحجابها نبود زندان کافی باشه. کرج چهار زندان بزرگ داره که همه پرن.
شاید دستور داشتن خوشاخلاق باشن.
و شاید علت سردرد و ناراحتی اولیه خانمهای مأمور از همین بوده... آخه خوشاخلاقی با مزاج بعضیا سازگار نیست..
2- از جلو مسجد که رد شدیم فهمدیم چرا هیچ بسیجی تو خیابون نیست. با خوندن تابلوی دم در مسجد متوجه شدیم همهشون جمع بودن اونجا برای اعتکاف! پسری بعد از خوندن تابلو گفت :
- اعتکاف راهیست برای تِیکاف به سوی خداوند.
3- این روز پدر یا مادر بیشتر روز مغازهدارا و بنجلفروشاست تا خود پدر مادر.
روی تموم لوازم خونگی فروشهای گوهردشت نوشته بود "روز پدر کادو یادت نره". حالا چی داشت؟ پلوپز و ماشین لباسشویی و ماشین ظرفشویی.
اون یکی بنشن میفروخت و نوشته بود: بهترین عدس و لپه و برنج برای روز پدر رسید!
کیف و کمربندفروشا که عروسیشون بود." پدر بدون کیف و کمربند پدر واقعی نیست!"
خواستم زیرش بنویسم بخصوص اونایی که با کمربند بچهشونو سیاه میکنن!
ایش!!!مردم اصلا سلیقه ندارن. من برای بابام یه جفت دستکش ظرفشویی ایکس لارج صورتی خریدم. همیشه مامانم باهاش دعوا داره چرا دستکششو میپوشه و پارهش میکنه! به این ترتیب از یه فاجعهی طلاقی جلوگیری کردم.
4- اولین باز بود کادوی روز پدر میخریدم:) بابام وقتی کادو رو گرفت. باز نکرده گفت چرا این روز؟ مگه روز جهانی مرد نداریم؟ گفتم روز جهانی پدر داریم اما مرد نداریم؟ گفت اهه... پس چرا شماها روز جهانی زن دارید، روز مادر خارجی دارید، روز مادر طاغوتی دارید، روز مادر یاقوتی هم که بعد از انقلاب اضافه شده... برای همه این روزها باید کادو بگیرم . تازه در جهان مقدار پولی که برای گرفتن کادوی زنان صرف میشه چند برابر کادوهای آقایونه. اینجا دیگه کادو رو باز کرد. فکر کنم از خوشحالی بود که غشغش خندید!
5- ادامه داره...
6- آذر فخر عزیز در کامنت 84 شعری از شاملو در نظرخواهی نوشته که اینجا میگذارمش:
برای داشجويان و جوانان در بندمان که دارند شکنجه ميشوند:
اخر بازی
فغان که سرگذشت ما
سرود بی اعتقاد سربازان تو بود
که از فتح قلعه روسپيان
باز می امدند
باش تا نفرين دوزخ از تو چه سازد
که مادران سياهپوش
داغداران زيباترين فرزندان افتاب و باد
هنوز از سجاده ها
سر بر نگرفته اند...
7- شعر زیبای دیگری از کامنت شماره 87
مرثیهای برای دانشجویان:
آنگاه که موهایمان
تار به تار
غمگینانه
سپید میشوند
بجاست
که تاری بسازیم
از سپید موهایمان
و با نوایی محزون
ینوازیم
در سوگ
سیاوشهایمان...
8- مدیار در وبلاگ قمار عاشقانه از دانشجویان زندانی مینویسد...
9- تا رهایی دانشجویان دربند...
10- کمیتهی دانشجویی گزارشگران حقوق بشر...
z8un.com
ماشین گشت پلیس که رسید گفتم ایداد و بیداد. عیش پیادهرویمون منقص شد... و بدون اختیار نگاهم افتاد به صندل ولاک ناخن نارنجیام . ودستم رفت به یقهی خیلی بازم. همیشه زیرش تاپ که نا نیمهی سینه میومد میپوشیدم ولی ایندفعه چون عجله داشتم یادم رفته بود. هر چی هم دم کوتاه روسریم رو کشیدم دیدم سینهم رو نمیپوشونه.
اما با دیدن دامنهای چینچین مایکروژوپ( کوتاهتر از مینیژوپ! همه چیزو باید توضیح بدم؟:) ) مانتوهای فوق تنگ و شالهای نواری و موهای 70 رنگ جیغِ هایلایتی زرد و قرمز و بنفش فهمیدم خلاف من زیاد سنگین نیست. تازه مگه اونا چند نفر بودن؟ چهار نفر. دوزن حدود چهل پنجاه ساله ی هیکلی، صورتهای سبزهی لکلکی، با چادر مقنعه در صندلی عقب نشسته بودن و دو پلیس مرد سی، سیو پنجساله در جلو. و هیچ ونی پشتشون نبود برای جمعآوری اراذل خوشلباس. بعید هم میدونستم کسی بین اون تا زن عقبی جا بشه. پس احتمالا دستگیری نیست. چیزی که توجهمو جلب کرد این بود که هر دو زن انگار که سردرد داشته باشن محکم سرشونو بین دستاشون فشار میدادن و قیافهشون عین دردکشیدهها بود...
خیابون خلوت بود و اگه به بهانهای دیدن ویترین جلوی مغازهای وایسی میتونی بیشتر خیابون رو زیر نظر داشته باشی. اولین قربانی یه دختر مانتوی سفید کوتاه تنگ بود که دم بافتهی موهاش از زیر شال بیرون بود و اونور خیابون داشت با حالتی عاشقانه با تلفن حرف میزد. همین یک دقیقه پیش از جلوش رد شده بودیم و گونههای سرخشده از هیجانش توجهمو جلب کرده بود. خانمها هر دو پیاده شدن و در دو طرفش قرار گرفتن. دختره تو باغ نبود. همه وایساده بودن تماشا میکردن( چه فضولهایی! من داشتم ویترین میدیدم و تماشا از نظر شرعی اشکالی نداشت:) ). یکی از زنها گوشی رو از دست دختر گرفت. دختر هم برگشت ببینه کی جرأت کرده مزاحم خلوت با عشقش بشه و زور زد گوشی رو از دست زن درآورد و پشتشو به اونا کرد و دوباره مشغول حرف زدن شد.
نیش همه باز شد. مأمورین زن هم الکی خندیدن. فهمیدم که بهشون دستور دادن خشونت به خرج ندن.
ایندفعه اون یکی گوشی رو از دستش درآورد و دوتایی مشغول ارشادش شدن. یکی دم موهاشو کشید آورد جلو صورتش یعنی ببین موهات حفاظ نداره! ، اون یکی سعی میکرد شالشو درست کنه. اما جلوشو که میکشید جلو از عقب کوتاهتر میشد. عقب رو که میپوشوند از جلو بیحجاب میشد. بساطی بود. مردم هم جمع شده بودن و انگار فیلم کمدی میبینن میخندیدن. زن اولی دستشو گذاشت رو شونههای دختر و کمی نصیحش کرد و راهیش کرد بره...
مردهای مأمور هم از بین پسرایی که جمع شده بودن میرفتن سراغ ژیگولترا، مو قشنگترا، آستینکوتاهترا، سگک کمربند گندهترا. اول دست میدادن و بعد با خوشرویی تذکر میدادن.
بعضی از دخترا تا از دور میدیدن ماشین مأمورا وایساده از ترس برمیگشتن و میدویدن برعکس مسیر اصلیشون. اما پسرها شجاعتر بودن. میزدن به دل هیجان.
از اون به بعد دیگه کمتر پیاده میشدن. همینطور سوار ماشین از وسط خیابون میرفتن بالا و پایین و کنترل از راه دور میکردن. بوق میزدن و از همونجا با داد ارشاد میکردن یا علامت میدادن که پسر یا دخترا برن جلو و سهمیهی ارشادشون رو بگیرن. نگاه هم نمیکردن خیابون بعضی جاها یکطرفه میشه و خودشون دارن کار غیر قانونی میکنن.
بین راه حواسم جلب شد به دو پسری که جلوی ما راه میرفتن. تقریبا تمام مظاهر فسادو با خودشون داشتن. شلوارهای لی پارهپاره. بلوزهای قرمز عکسدار کوتاه و تنگ عکسدار. موهای بلند لخت، عینک آفتابی مد روز و گردنبند و کمربند سگک گنده. داشتن با هم پچپچ میکردن و میخندیدن و مسیر ماشین گشت رو هم زیر نظر داشتن.
همینکه ماشین گشت نزدیک شد، اینا پیش دستی کردن و پریدن جلو ماشین.( ماهم از روی کنجکاوی وایسادیم ببینیم چه نقشهای چیدن!) با دست ماشینو نگه داشتن. آقایون مأمور هر دو از ماشین پیاده شدن.(حالا ماشین وسط خیابون بود و راه رو بند آورده بودن. مردم هم جمع شدن ببینن موضوع چیه که خود قربانی اومده جلو) این دو پسر با مأمورا دست گرمی دادن(از اون دستایی که با دوست صمیمی میدن . اول بالا میارن و با یه ضربه و بعد دست میدن) مأمورا هم گیج و ویج ملعبهی دست اینا شده بودن!
بعد پسرا با معصومیت ساختگی گفتن سرکار میشه بگید ما باید چهجوری لباس بپوشیم؟ الان ما چه عیبی داریم؟
مأمورا با خوشرویی شروع کردن به توضیح.
- پیرهن مردونهی گشاد، دکمهی بالا بسته. شلوار گشاد. رنگ سنگین. عکس روی لباس نباشه و کفش ساده و...
یکی از پسرا گفت من درست متوجه نمیشم. میشه یه نمونهشو تو جمعیت نشونم بدین!
هر دو مأمور شروع کردن با چشم میون جمعیت گشتن. مأمورین زن هم برای کمک از همون توی ماشین چشماشون میگشت دنبال یه بسیجی مسیجی چیزی... برای محض نمونه حتی یک نفر اینطوری لباس نپوشیده بود. ناچار مأمور مرد به لباس خودش اشاره کرد. آهان آستین اینطوری و ...
- ئه، سرکار این که لباس فرمه! یعنی لباس فرم پلیس بپوشیم؟ جرم نیست؟
- نه! گفتم مثل این، نه خودِ این...
پسرها ولکن نبودن.
کفشمون شبیه کدوم باشه؟ پیرهن چه شکلی بپوشیم؟ گفتید شلوارمون شبیه کدومیکی از اینا باشه؟
پلیسها نگاهشون میرفت به کفشا، بلوزا، شلوارها و تا میومدن جواب بدن پسرا سوال دیگهای میکردن.
ملت هم د ِ بخند! گفتم الان میفهمن فیلمشون کردن. اما خوشبختانه یا احمق بودن یا خودشونو زده بودن به اون راه.
بعد از چند دقیقه پسرها گفتن ما که آخرش درست نفهمیدیم اما خیلی ممنون. یکی از مأمورا گفت خیلی خوشم اومد که تصمیم گرفتید عوض شید و اینقدر پویا هستید که میآیید سوال میکنید لباس مناسب چهطوریه و.. مرحبا، آفرین... و دونفری یه سخنرانی کوتاه همونجا کردن.
پسرها باز دست گرمی دادن و به چهار تا ماچ تفکی چسبوندن به صورت مأمورا و راه افتادن. ما هم. تا وقتی راهشون با ما یکی بود میدیدیم قهقه میخندن به ریش مأمورا که چهجوری فیلمشون کردن(البته اونا کلمهی دیگری به کار میبردن).
پ.ن.
شاید دلیل نگرفتن بدحجابها نبود زندان کافی باشه. کرج چهار زندان بزرگ داره که همه پرن.
شاید دستور داشتن خوشاخلاق باشن.
و شاید علت سردرد و ناراحتی اولیه خانمهای مأمور از همین بوده... آخه خوشاخلاقی با مزاج بعضیا سازگار نیست..
2- از جلو مسجد که رد شدیم فهمدیم چرا هیچ بسیجی تو خیابون نیست. با خوندن تابلوی دم در مسجد متوجه شدیم همهشون جمع بودن اونجا برای اعتکاف! پسری بعد از خوندن تابلو گفت :
- اعتکاف راهیست برای تِیکاف به سوی خداوند.
3- این روز پدر یا مادر بیشتر روز مغازهدارا و بنجلفروشاست تا خود پدر مادر.
روی تموم لوازم خونگی فروشهای گوهردشت نوشته بود "روز پدر کادو یادت نره". حالا چی داشت؟ پلوپز و ماشین لباسشویی و ماشین ظرفشویی.
اون یکی بنشن میفروخت و نوشته بود: بهترین عدس و لپه و برنج برای روز پدر رسید!
کیف و کمربندفروشا که عروسیشون بود." پدر بدون کیف و کمربند پدر واقعی نیست!"
خواستم زیرش بنویسم بخصوص اونایی که با کمربند بچهشونو سیاه میکنن!
ایش!!!مردم اصلا سلیقه ندارن. من برای بابام یه جفت دستکش ظرفشویی ایکس لارج صورتی خریدم. همیشه مامانم باهاش دعوا داره چرا دستکششو میپوشه و پارهش میکنه! به این ترتیب از یه فاجعهی طلاقی جلوگیری کردم.
4- اولین باز بود کادوی روز پدر میخریدم:) بابام وقتی کادو رو گرفت. باز نکرده گفت چرا این روز؟ مگه روز جهانی مرد نداریم؟ گفتم روز جهانی پدر داریم اما مرد نداریم؟ گفت اهه... پس چرا شماها روز جهانی زن دارید، روز مادر خارجی دارید، روز مادر طاغوتی دارید، روز مادر یاقوتی هم که بعد از انقلاب اضافه شده... برای همه این روزها باید کادو بگیرم . تازه در جهان مقدار پولی که برای گرفتن کادوی زنان صرف میشه چند برابر کادوهای آقایونه. اینجا دیگه کادو رو باز کرد. فکر کنم از خوشحالی بود که غشغش خندید!
5- ادامه داره...
6- آذر فخر عزیز در کامنت 84 شعری از شاملو در نظرخواهی نوشته که اینجا میگذارمش:
برای داشجويان و جوانان در بندمان که دارند شکنجه ميشوند:
اخر بازی
فغان که سرگذشت ما
سرود بی اعتقاد سربازان تو بود
که از فتح قلعه روسپيان
باز می امدند
باش تا نفرين دوزخ از تو چه سازد
که مادران سياهپوش
داغداران زيباترين فرزندان افتاب و باد
هنوز از سجاده ها
سر بر نگرفته اند...
7- شعر زیبای دیگری از کامنت شماره 87
مرثیهای برای دانشجویان:
آنگاه که موهایمان
تار به تار
غمگینانه
سپید میشوند
بجاست
که تاری بسازیم
از سپید موهایمان
و با نوایی محزون
ینوازیم
در سوگ
سیاوشهایمان...
8- مدیار در وبلاگ قمار عاشقانه از دانشجویان زندانی مینویسد...
9- تا رهایی دانشجویان دربند...
10- کمیتهی دانشجویی گزارشگران حقوق بشر...
z8un.com
سهشنبه، مرداد ۰۲، ۱۳۸۶
فرقی نمیکند!
1- فرقی نمیکند که جوی آب کوچکی باشی
یا دریای بیکران.
زلال که باشی
آسمان -به آن بزرگی- در توست...
( شاعر ناشناس- دوستم برام فرستاده)
2-نمیدونم من خیلی بدبینم یا دیگران خیلی خوشبین.
به نظر من آوردن رادان در برنامهی تلویزیونی کولهپشتی و مصاحبهی جنجالی فرزاد حسنی باهاش یه برنامهی حساب شده و از پیش تعیین شده بود.
اصلا از همین قسمت مقدمهی حرفای حسنی پیداست...
حالا یا سوپاپه یا به قول مسعود دهنمکی که توی یه برنامهی دیگهی تلویزیونی همین چند ساعت پیش، داشت میگفت، دیگه مردم از زد و خوردهای ایدئولوژیکی خوششون نمیاد و دوست دارن بحث شه. هر چی هست من یکی زیاد حال نمیکنم... اگه تلویزیون مردمی شده که بقیه برنامههاش چرا اینقدر افتضاحه!
پی نوشت:
من نمیدونستم خسرو نقیبی و نیما رسول زاده نویسندگان برنامه هستن... همیشه این برنامه رو نصفه دیدم و تیتراژشو ندیده بودم.
(لینکها رو در وبلاگ مینو یافتم)
استفاده از نویسندههای روشنفکر و یا مصاحبه با هنرمندان مردمی دلیل این نمیشه که جمهوری اسلامی عوض شده. حتما شرایط ایجاب میکنه که یه مدتی عقبنشینی کنن وگرنه پدرسوختهتر از اینا خودشونن:)
اینطور که شنیدم در صدا و سیمای ما هیچ برگی از درختی نمیافته(!) مگه اینکه رهبر اجازه بده!
3- یه عروسی سورپریزانه:
عروسی آذر ِ آذرستان با رانندهی ترن هوایی .
مبارک باشه! کارت عروسیشونم خیلی جالبه.
4- از دفترچه خاطرات یک مرد چاق و کچل که به جرم بد حجابی دستگیر شد.
طنز زیبایی از ققنوس.
5- بعد از اینکه مشکل مهتاب رو تو وبلاگم گذاشتم نامههای " زیتون جان، شما بگویید چهکنم؟" به میلباکسم سرازیر شده. بابا به خدا من نه مشاورم نه روانشناس و نه جامعهشناس. اگه میخوای از شوهری که دوستش داری طلاقتو بگیری و یا سر بچهت کج در بیاد از من سوال کن! وگرنه برو پیش اهلش:)
ما خودمون محتاجیم به مشاور.
6- برای پرشین بلاگیها نگران نباشید. به جای دات کام آخرش بزنید: دات آی آر. همونجا حی و حاضر نشستن...
7- نمیدونم باز دست به چه خرابکاری زدم و کدوم دکمه رو ندانسته کلیک کردم که در یاهو مسنجرم کلی آدم اد شده از دیشب. خوشبختانه کلی از بلاگرها توشونه و اینو به فال نیک می گیرم. اگه هم کسی ناراحت شده معذرت.
8- یه ایمیل هشدار به دستم رسیده که گفته:
با پنج چیز نخوابید: 1- با ساعت... 2- با تلفن... 3- با سوتین(همون کرست یا ممه دون) چون احتمال سرطان پستان رو افزایش میده) ...4- با آرایش(حتما پاکش کنید قبل از خواب)... و اما
5-با همسر دیگران :)
الان عجله دارم برم بیرون ، بعدا شاید دلایلشو کاملتر نوشتم.
z8un.com
یا دریای بیکران.
زلال که باشی
آسمان -به آن بزرگی- در توست...
( شاعر ناشناس- دوستم برام فرستاده)
2-نمیدونم من خیلی بدبینم یا دیگران خیلی خوشبین.
به نظر من آوردن رادان در برنامهی تلویزیونی کولهپشتی و مصاحبهی جنجالی فرزاد حسنی باهاش یه برنامهی حساب شده و از پیش تعیین شده بود.
اصلا از همین قسمت مقدمهی حرفای حسنی پیداست...
حالا یا سوپاپه یا به قول مسعود دهنمکی که توی یه برنامهی دیگهی تلویزیونی همین چند ساعت پیش، داشت میگفت، دیگه مردم از زد و خوردهای ایدئولوژیکی خوششون نمیاد و دوست دارن بحث شه. هر چی هست من یکی زیاد حال نمیکنم... اگه تلویزیون مردمی شده که بقیه برنامههاش چرا اینقدر افتضاحه!
پی نوشت:
من نمیدونستم خسرو نقیبی و نیما رسول زاده نویسندگان برنامه هستن... همیشه این برنامه رو نصفه دیدم و تیتراژشو ندیده بودم.
(لینکها رو در وبلاگ مینو یافتم)
استفاده از نویسندههای روشنفکر و یا مصاحبه با هنرمندان مردمی دلیل این نمیشه که جمهوری اسلامی عوض شده. حتما شرایط ایجاب میکنه که یه مدتی عقبنشینی کنن وگرنه پدرسوختهتر از اینا خودشونن:)
اینطور که شنیدم در صدا و سیمای ما هیچ برگی از درختی نمیافته(!) مگه اینکه رهبر اجازه بده!
3- یه عروسی سورپریزانه:
عروسی آذر ِ آذرستان با رانندهی ترن هوایی .
مبارک باشه! کارت عروسیشونم خیلی جالبه.
4- از دفترچه خاطرات یک مرد چاق و کچل که به جرم بد حجابی دستگیر شد.
طنز زیبایی از ققنوس.
5- بعد از اینکه مشکل مهتاب رو تو وبلاگم گذاشتم نامههای " زیتون جان، شما بگویید چهکنم؟" به میلباکسم سرازیر شده. بابا به خدا من نه مشاورم نه روانشناس و نه جامعهشناس. اگه میخوای از شوهری که دوستش داری طلاقتو بگیری و یا سر بچهت کج در بیاد از من سوال کن! وگرنه برو پیش اهلش:)
ما خودمون محتاجیم به مشاور.
6- برای پرشین بلاگیها نگران نباشید. به جای دات کام آخرش بزنید: دات آی آر. همونجا حی و حاضر نشستن...
7- نمیدونم باز دست به چه خرابکاری زدم و کدوم دکمه رو ندانسته کلیک کردم که در یاهو مسنجرم کلی آدم اد شده از دیشب. خوشبختانه کلی از بلاگرها توشونه و اینو به فال نیک می گیرم. اگه هم کسی ناراحت شده معذرت.
8- یه ایمیل هشدار به دستم رسیده که گفته:
با پنج چیز نخوابید: 1- با ساعت... 2- با تلفن... 3- با سوتین(همون کرست یا ممه دون) چون احتمال سرطان پستان رو افزایش میده) ...4- با آرایش(حتما پاکش کنید قبل از خواب)... و اما
5-با همسر دیگران :)
الان عجله دارم برم بیرون ، بعدا شاید دلایلشو کاملتر نوشتم.
z8un.com
یکشنبه، تیر ۳۱، ۱۳۸۶
همهی شما براندازید، وگرنه خاکاندازید!
همه براندازند مگر اینکه خلافش ثابت شود!
ما اهل کوفه نیستیم حسین تنها بماند...
یه مصاحبهای با حسین انجام دادم که به سمع و نظر شما میرسانم.
- حسین جان چند اسم میگم احساستو نسبت بهشون بگو.
- اوکی! مصاحبه اینجوری خوبه. مختصر و مفید. بگو تا بگم!
- هاله اسفندیاری، جهانبگلو
- براندازان سورسی
- مسعود بهنود
- براندازی که با پنبه برمیاندازه
- عباس معروفی
- براندازی که هنوز خودش نمیدونه براندازه ولی هست
- ابراهیم نبوی
- برانداز طناز. میدونی... چون بهش ماچ ندادم باهام بده.
- نیکآهنگ کوثر
- برانداز دله. فقط ممکنه به خاطر قرار با آنجلینا جولی یا خوردن یه همبرگر براندازی رو برای یه ربع عقب بندازه. برانداز کمخواب هم بهش میگن.
- اسانلو
- برانداز اتوبوسی. هر چی هم آبخنک میخوره از سرش نمیافته این براندازی
- بچههای یک میلیون امضا
- زرشکپلو با مرغ جمهوری اسلامی رو در زندان میخورند و از آن طرف بشقابش را میشکنن و تیکه خوردههاشو در سطل زبالهی آمریکا میریزن
- مهرانگیز کار
- برانداز ململی
- شیرین عبادی
- برانداز مخملی
- شادی صدر
- برانداز عینکی
- نازنین افشار جم
- برانداز گوگولی.
اما وقتی عکسش رو کنار رضاپهلوی دیدم بدنم مورمور شد. خودم کردمش دختر شایستهی جهان اونوقت دیدی چیکار کرد دخترهی ورپریده!
- باطبی
- آب به آسیاب امپریالیسم آمریکا میریزه.
- گنجی
- دوغ به آسیاب دشمن میریزه.
- مهشید راستی
- اوه... اون؟ برانداز چکشی! اونم پول میگیره.... وقتی تو سوئد باهاش رفتم رستوران میدونی صورتحساب رو با چی پرداخت کرد؟
- با چی؟
- باورت نمیشه. با کرون!!! اگه از خارجیها پول نمیگیره پس کرون تو جیبش چیکار میکرد؟
- جی لندنی
- اونو هم دیدم. پوند تو جیبش بود... اگر برانداز نیست چرا ریال خودمونو تو جیبش نمیذاره؟
- من چی؟
- دهنتو باز کن بگو آاااا.
- آآآآآآ..
- به! تو هم که براندازی! تو روغن زیتون به آسیاب دشمن میریزی!
- سیبیلطلا
- برانداز کلنگی
- خورشید خانوم
- برانداز تعارفی
- حسنآقا
- برانداز بیتعارف
- ....
- برانداز ِ پاانداز
- رادیو زمانه
- اگه پول به من بدن خوبن وگرنه اونا هم ـ از همین تریبون اعلام میکنم- براندازن!
- خمینی
- پست کلونیال بزرگ
- احمدینژاد
- پست کلونیال کوچک. فقط گاهی با حماقتاش آب در هاون امپریالیسم میکوبه!
- خامنهای
- هاااااا.... این فقط برانداز نیست.
- دیگه کی؟
- دیگه، دیگه... من... فقط من و رهبر برانداز نیستیم. بقیه همه هستن! چه آگاهانه و چه ناآگاهانه
- خوب اگه همه براندازن لابد از حکومت خوششون نمیاد. مگه میشه 99/99٪ مردم بخوان براندازن و دو نفر نخوان. یعنی یکیشون حکومت کنه و یکی مثل تو موافقش باشه. این کافیه.
- بله! مردم احمقن نمیفهمن چقدر این حکومت دو نفری خوبه! چوب این حکومت هم گله، هر کی نخورتش خله!
- ممنون که وقتتو به من دادی.
- من هم ممنونم که در وبلاگ وزینت مطرحم کردی:)
پینوشت: خیلیوقت بود میخواستم با این تئوری "توطئه براندازی" حسین درخشان شوخی کنم. اما از ترس توهین و تهمت یک عده به او در نظرخواهیم نمینوشتم. حالا هم که قضیه یه خورده دیر و بیمزه شده... ولی گفتم اگه ننویسمش حناق میگیرم... خیلی از اسامی براندازان هم یادم رفته. شما خودتون میتونید به لیست اضافه کنید.
براندازان، نازنازان در رهند...
z8un.com
ما اهل کوفه نیستیم حسین تنها بماند...
یه مصاحبهای با حسین انجام دادم که به سمع و نظر شما میرسانم.
- حسین جان چند اسم میگم احساستو نسبت بهشون بگو.
- اوکی! مصاحبه اینجوری خوبه. مختصر و مفید. بگو تا بگم!
- هاله اسفندیاری، جهانبگلو
- براندازان سورسی
- مسعود بهنود
- براندازی که با پنبه برمیاندازه
- عباس معروفی
- براندازی که هنوز خودش نمیدونه براندازه ولی هست
- ابراهیم نبوی
- برانداز طناز. میدونی... چون بهش ماچ ندادم باهام بده.
- نیکآهنگ کوثر
- برانداز دله. فقط ممکنه به خاطر قرار با آنجلینا جولی یا خوردن یه همبرگر براندازی رو برای یه ربع عقب بندازه. برانداز کمخواب هم بهش میگن.
- اسانلو
- برانداز اتوبوسی. هر چی هم آبخنک میخوره از سرش نمیافته این براندازی
- بچههای یک میلیون امضا
- زرشکپلو با مرغ جمهوری اسلامی رو در زندان میخورند و از آن طرف بشقابش را میشکنن و تیکه خوردههاشو در سطل زبالهی آمریکا میریزن
- مهرانگیز کار
- برانداز ململی
- شیرین عبادی
- برانداز مخملی
- شادی صدر
- برانداز عینکی
- نازنین افشار جم
- برانداز گوگولی.
اما وقتی عکسش رو کنار رضاپهلوی دیدم بدنم مورمور شد. خودم کردمش دختر شایستهی جهان اونوقت دیدی چیکار کرد دخترهی ورپریده!
- باطبی
- آب به آسیاب امپریالیسم آمریکا میریزه.
- گنجی
- دوغ به آسیاب دشمن میریزه.
- مهشید راستی
- اوه... اون؟ برانداز چکشی! اونم پول میگیره.... وقتی تو سوئد باهاش رفتم رستوران میدونی صورتحساب رو با چی پرداخت کرد؟
- با چی؟
- باورت نمیشه. با کرون!!! اگه از خارجیها پول نمیگیره پس کرون تو جیبش چیکار میکرد؟
- جی لندنی
- اونو هم دیدم. پوند تو جیبش بود... اگر برانداز نیست چرا ریال خودمونو تو جیبش نمیذاره؟
- من چی؟
- دهنتو باز کن بگو آاااا.
- آآآآآآ..
- به! تو هم که براندازی! تو روغن زیتون به آسیاب دشمن میریزی!
- سیبیلطلا
- برانداز کلنگی
- خورشید خانوم
- برانداز تعارفی
- حسنآقا
- برانداز بیتعارف
- ....
- برانداز ِ پاانداز
- رادیو زمانه
- اگه پول به من بدن خوبن وگرنه اونا هم ـ از همین تریبون اعلام میکنم- براندازن!
- خمینی
- پست کلونیال بزرگ
- احمدینژاد
- پست کلونیال کوچک. فقط گاهی با حماقتاش آب در هاون امپریالیسم میکوبه!
- خامنهای
- هاااااا.... این فقط برانداز نیست.
- دیگه کی؟
- دیگه، دیگه... من... فقط من و رهبر برانداز نیستیم. بقیه همه هستن! چه آگاهانه و چه ناآگاهانه
- خوب اگه همه براندازن لابد از حکومت خوششون نمیاد. مگه میشه 99/99٪ مردم بخوان براندازن و دو نفر نخوان. یعنی یکیشون حکومت کنه و یکی مثل تو موافقش باشه. این کافیه.
- بله! مردم احمقن نمیفهمن چقدر این حکومت دو نفری خوبه! چوب این حکومت هم گله، هر کی نخورتش خله!
- ممنون که وقتتو به من دادی.
- من هم ممنونم که در وبلاگ وزینت مطرحم کردی:)
پینوشت: خیلیوقت بود میخواستم با این تئوری "توطئه براندازی" حسین درخشان شوخی کنم. اما از ترس توهین و تهمت یک عده به او در نظرخواهیم نمینوشتم. حالا هم که قضیه یه خورده دیر و بیمزه شده... ولی گفتم اگه ننویسمش حناق میگیرم... خیلی از اسامی براندازان هم یادم رفته. شما خودتون میتونید به لیست اضافه کنید.
براندازان، نازنازان در رهند...
z8un.com
دوشنبه، تیر ۲۵، ۱۳۸۶
جعفر کیانی، شهید راه عشق است...
1- دست یکدیگر را خواهیم گرفت
و دوان خواهیم رفت
بر چمنزاری از فراموشی
بر کوهی از سکوت
بر دریایی از خشم...
(بیژن جلالی)
2- به داستان جعفر و مکرمه که خوب نگاه میکنم به نظرم میاد جعفر کار بزرگی کرده بود. نه تنها مستوجب سنگسار نبوده بلکه اگر من قاضیاش بودم بهش مدال میدادم!
شوهر قبلی مکرمه او رو به فاحشگی وادار میکرده. مکرمه راضی نبوده. زن هم که تو مملکت ما حق طلاق نداره، پس طلاق هم نمیتونسته بگیره. ناچارا" باید چیکار میکرده؟ معلومه! فرار...
فرار به کجا؟ در کجای ایران زن بیپول و تنها میتونه زندگی کنه؟
این جعفر بوده که پی همه چیز رو به تنش میماله و زنی رو که میدونسته اسمش در شناسنامهی مرد دیگریست از اسلامشهر(چه اسم بامسمایی) بر میداره و میبره به تاکستان و در یکی از روستاها خونه زندگی تشکیل میده.
اشتباه نشه. این یک فیلمفارسی نیست، جعفر هم مطمئنا" بهروز وثوقی و ناصر ملکمطیعی نبوده. زندگیشونم معلوم نیست کاملا به خوبی و خوشی میگذشته. ممکنه جعفر هم چند بار مکرمه رو کتک زده باشه. حتما بیپولی و فقر بهشون فشار میآورده.
اما هر چه بوده مکرمه باهاش زندگی میکرده. هر چه بوده جعفر او رو مجبور به تنفروشی نمیکرده.
اینکه چرا مکرمه 8 سال پیش - بعد از چهار سال زندگی با جعفر- برمیگرده به اسلامشهر، معلوم نیست...
تا شوهر اولش اونو ببینه و بره کلانتری شکایت کنه و هر دوشونو بندازه زندان. شاید مکرمه دلش برای سهبچهی اولش تنگ شده بوده. شاید جعفر بیکار بوده و رفته اسلامشهر دنبال کار و یا...
گناه جعفر و مکرمه چه بوده؟ مکرمه چه خیانتی به شوهر اولش کرده که باید سنگسار بشه؟ مگر نه اینکه مکرمه ابتداییترین خواسته یک زن، یعنی آرزوی زندگی در یک خانواده مستقل رو داشته. جعفر عشق کی رو دزدیده؟ یک زن، یک مرد و یک بچه که کنار هم به رضایت زندگی میکردن.
قاضی پرونده، "قاضی اصحابی" وقتی دیده که کسی از روستای محل زندگی جعفر و مکرمه حاضر نیست به اون سنگ بزنه، خودش دست به کار میشه.
آیا خود قاضی اصحابی به خاطر اینکار نباید محاکمه و قصاص بشه؟
معلوم نیست چند روز دیگر زمان سنگسار مکرمه میرسه! مسلمه که اینبار هم کسی حاضر به پرتاب سنگ نیست. معلومه در این چهار سال زندگی هیچکس هیچ نکتهی منفی در این زن و شوهر ندیده.
کِی قراره این قوانین پوسیده و عصر حجری عوض بشن؟
کی قراره کمی انصاف و عقل وارد قوانین اینچنینی بشه؟
3- فکر نمیکردم کامنت مهتاب اینقدر مورد بحث قرار بگیره. من به عنوان معرفی نوعی طرز تفکر گذاشتمش اینجا و چیزی هم به طنز بهش اضافه کردم.
طرز تفکر مهتاب ظاهرا غریب به نظر میرسه. هر کس میشنوه میگه ایوای... مسلمانی از بین رفت... زن و اینقدر بیحیا... ولی این طرز تفکر وجود داره (و از رگ گردن به ما نزدیکتره.) بدمون بیاد یا غیراخلاقی بدونیمش یا هر چیز دیگه...
چند درصد از خود شما شما قبل از ازدواج حساب دو دوتا چهار تا نکردید؟
چند نفر از دخترخاله و پسرعمه و دختر عمو و پسر داییتون رو دیدید که قبل از ازدواج نشستن ثروت پدرزن و مادرشوهر و مهریه و نوع جهیزیهای که عروس میاره حساب میکنن؟
من وقتی تصمیم گرفتم با سیبا ازدواج کنم تقریبا هر دوستی بهم رسید گفت: چرا سیبا رو که "هیچی" نداره، انتخاب کردی. من پرسیدم یعنی چی سیبا "هیچی" نداره؟ "چیز" از نظر شما یعنی چی؟ حتی خواهر خودم و خیلی از فامیل اینو گفتن.
بعدا فهمیدم چیز( و خوشبختی) از نظر 90 درصد آدمهای دور و برم یعنی پول، ثروت، خونه، ویلا، زمین، ماشین، تلویزیون 100 اینچ...
نمیتونم بگم من بهتر از دختری که برای پول و ثروت ازدواج میکنه میتونم زندگی رو اداره کنم. حتی نمیتونم بگم مادر بهتری برای بچهم نسبت مهتاب( برای بچهی آیندهش) هستم.
متاسفانه خود مهتاب - چه راست نوشته باشه و چه چاخان- در نظرخواهی شرکت نکرد. ممنونم از همه اونهایی که نظرشونو نوشتن.
مطمئنم مهتاب با خوندن کامنتها حتی اونایی که با فحش و توهین همراه بود یه چیزایی پیدا کرده که در تصمیمگیریش تأثیر داشته باشه.
4- آیا عمو اروند در مدینهی فاضله زندگی میکنه؟
من که کیف کردم با این ماجرای "کلید گمشده" در سوئد.
5- صفورا از معنی و مفهوم دستبندهای رنگی که اخیرا در دستان بعضیها میبینیم نوشته.
6- عنصر گمراه هم شدیم:))
حسابی تحت تأثیر قرار گرفتم و از این بهبعد نمیگذارم عناصر ضدانقلاب در نظرخواهیام آزادانه رفت و آمد داشته باشند.
7- خیلی خندیدم وقتی شنیدم ضرغامی رئیس صدا و سیما رفته دیدن حجت السلام حسنی امام جمعهی ارومیه و او از خونهش بیرونش کرده :)
اگه قدرت داشتم در انقلاب بعدی یه کرسی میدادم به حسنی، و البته یه کرسی هم به سیدکاظم مولایی(همین دوتا به نمایندگی از حزبالله کافیین). اونوقت. حسابی خوش میگذشت.
8- تو تاکسی حرف بحرین شد. یه پسر جوون شیکپوش گفت: از شریعتمداری بدم میاد اما اینیکی رو انصافا حق داره. بحرین زمان شاه مال ما بوده.
گفتم چطوره بیاییم تموم قلمرو زمان نادرشاه افشار رو بگیریم.
تازه بحرین رو هم بگیریم! چیکارش کنیم؟ جمهوری اسلامی توش برقرار کنیم؟ مردمش چه گناهی کردن؟
پسره خندید و گفت: اینو خوب اومدی!
و دوان خواهیم رفت
بر چمنزاری از فراموشی
بر کوهی از سکوت
بر دریایی از خشم...
(بیژن جلالی)
2- به داستان جعفر و مکرمه که خوب نگاه میکنم به نظرم میاد جعفر کار بزرگی کرده بود. نه تنها مستوجب سنگسار نبوده بلکه اگر من قاضیاش بودم بهش مدال میدادم!
شوهر قبلی مکرمه او رو به فاحشگی وادار میکرده. مکرمه راضی نبوده. زن هم که تو مملکت ما حق طلاق نداره، پس طلاق هم نمیتونسته بگیره. ناچارا" باید چیکار میکرده؟ معلومه! فرار...
فرار به کجا؟ در کجای ایران زن بیپول و تنها میتونه زندگی کنه؟
این جعفر بوده که پی همه چیز رو به تنش میماله و زنی رو که میدونسته اسمش در شناسنامهی مرد دیگریست از اسلامشهر(چه اسم بامسمایی) بر میداره و میبره به تاکستان و در یکی از روستاها خونه زندگی تشکیل میده.
اشتباه نشه. این یک فیلمفارسی نیست، جعفر هم مطمئنا" بهروز وثوقی و ناصر ملکمطیعی نبوده. زندگیشونم معلوم نیست کاملا به خوبی و خوشی میگذشته. ممکنه جعفر هم چند بار مکرمه رو کتک زده باشه. حتما بیپولی و فقر بهشون فشار میآورده.
اما هر چه بوده مکرمه باهاش زندگی میکرده. هر چه بوده جعفر او رو مجبور به تنفروشی نمیکرده.
اینکه چرا مکرمه 8 سال پیش - بعد از چهار سال زندگی با جعفر- برمیگرده به اسلامشهر، معلوم نیست...
تا شوهر اولش اونو ببینه و بره کلانتری شکایت کنه و هر دوشونو بندازه زندان. شاید مکرمه دلش برای سهبچهی اولش تنگ شده بوده. شاید جعفر بیکار بوده و رفته اسلامشهر دنبال کار و یا...
گناه جعفر و مکرمه چه بوده؟ مکرمه چه خیانتی به شوهر اولش کرده که باید سنگسار بشه؟ مگر نه اینکه مکرمه ابتداییترین خواسته یک زن، یعنی آرزوی زندگی در یک خانواده مستقل رو داشته. جعفر عشق کی رو دزدیده؟ یک زن، یک مرد و یک بچه که کنار هم به رضایت زندگی میکردن.
قاضی پرونده، "قاضی اصحابی" وقتی دیده که کسی از روستای محل زندگی جعفر و مکرمه حاضر نیست به اون سنگ بزنه، خودش دست به کار میشه.
آیا خود قاضی اصحابی به خاطر اینکار نباید محاکمه و قصاص بشه؟
معلوم نیست چند روز دیگر زمان سنگسار مکرمه میرسه! مسلمه که اینبار هم کسی حاضر به پرتاب سنگ نیست. معلومه در این چهار سال زندگی هیچکس هیچ نکتهی منفی در این زن و شوهر ندیده.
کِی قراره این قوانین پوسیده و عصر حجری عوض بشن؟
کی قراره کمی انصاف و عقل وارد قوانین اینچنینی بشه؟
3- فکر نمیکردم کامنت مهتاب اینقدر مورد بحث قرار بگیره. من به عنوان معرفی نوعی طرز تفکر گذاشتمش اینجا و چیزی هم به طنز بهش اضافه کردم.
طرز تفکر مهتاب ظاهرا غریب به نظر میرسه. هر کس میشنوه میگه ایوای... مسلمانی از بین رفت... زن و اینقدر بیحیا... ولی این طرز تفکر وجود داره (و از رگ گردن به ما نزدیکتره.) بدمون بیاد یا غیراخلاقی بدونیمش یا هر چیز دیگه...
چند درصد از خود شما شما قبل از ازدواج حساب دو دوتا چهار تا نکردید؟
چند نفر از دخترخاله و پسرعمه و دختر عمو و پسر داییتون رو دیدید که قبل از ازدواج نشستن ثروت پدرزن و مادرشوهر و مهریه و نوع جهیزیهای که عروس میاره حساب میکنن؟
من وقتی تصمیم گرفتم با سیبا ازدواج کنم تقریبا هر دوستی بهم رسید گفت: چرا سیبا رو که "هیچی" نداره، انتخاب کردی. من پرسیدم یعنی چی سیبا "هیچی" نداره؟ "چیز" از نظر شما یعنی چی؟ حتی خواهر خودم و خیلی از فامیل اینو گفتن.
بعدا فهمیدم چیز( و خوشبختی) از نظر 90 درصد آدمهای دور و برم یعنی پول، ثروت، خونه، ویلا، زمین، ماشین، تلویزیون 100 اینچ...
نمیتونم بگم من بهتر از دختری که برای پول و ثروت ازدواج میکنه میتونم زندگی رو اداره کنم. حتی نمیتونم بگم مادر بهتری برای بچهم نسبت مهتاب( برای بچهی آیندهش) هستم.
متاسفانه خود مهتاب - چه راست نوشته باشه و چه چاخان- در نظرخواهی شرکت نکرد. ممنونم از همه اونهایی که نظرشونو نوشتن.
مطمئنم مهتاب با خوندن کامنتها حتی اونایی که با فحش و توهین همراه بود یه چیزایی پیدا کرده که در تصمیمگیریش تأثیر داشته باشه.
4- آیا عمو اروند در مدینهی فاضله زندگی میکنه؟
من که کیف کردم با این ماجرای "کلید گمشده" در سوئد.
5- صفورا از معنی و مفهوم دستبندهای رنگی که اخیرا در دستان بعضیها میبینیم نوشته.
6- عنصر گمراه هم شدیم:))
حسابی تحت تأثیر قرار گرفتم و از این بهبعد نمیگذارم عناصر ضدانقلاب در نظرخواهیام آزادانه رفت و آمد داشته باشند.
7- خیلی خندیدم وقتی شنیدم ضرغامی رئیس صدا و سیما رفته دیدن حجت السلام حسنی امام جمعهی ارومیه و او از خونهش بیرونش کرده :)
اگه قدرت داشتم در انقلاب بعدی یه کرسی میدادم به حسنی، و البته یه کرسی هم به سیدکاظم مولایی(همین دوتا به نمایندگی از حزبالله کافیین). اونوقت. حسابی خوش میگذشت.
8- تو تاکسی حرف بحرین شد. یه پسر جوون شیکپوش گفت: از شریعتمداری بدم میاد اما اینیکی رو انصافا حق داره. بحرین زمان شاه مال ما بوده.
گفتم چطوره بیاییم تموم قلمرو زمان نادرشاه افشار رو بگیریم.
تازه بحرین رو هم بگیریم! چیکارش کنیم؟ جمهوری اسلامی توش برقرار کنیم؟ مردمش چه گناهی کردن؟
پسره خندید و گفت: اینو خوب اومدی!
پنجشنبه، تیر ۲۱، ۱۳۸۶
مهتاب دلش بچه میخواد، اما بابای بچه نمیخواد. شما بگید چیکار کنه!
اینطور نیست که ما سرمون گرم گرونی و گرمای هوا و سیاست و توقیف روزنامهها و دستگیری دانشجوها و اسانلو و سوتیهای شخصی و اینا باشه و به مشکلات مردم اهمیت ندیم!
نخیر!
این مشکل مهتاب حسابی منو در جِیب تفکر فرو برد.(جیبش هم از اون آخوندیها بود. مشکل بشه ازش بیرون بیای)
راستی تکلیف چیه! آدم بچه بخواد اما شوهر نخواد!
تا سالای پیش این سوال محلی از اعراب نداشت. دوران مرد سالاری بود و آقایون اینطور بهمون القا کرده بودن که حتما یه مردی که حتما رئیس خانوادههم هست، باید بالاسر آدم باشه(آقبالاسر) تا خانواده خانواده بشه. اما حالا که معلوم شده اینا شایعاتی- از طرف دشمن مزدور- بیش نبوده باید چیکار کرد؟
اول حرفای مهتاب عزیز رو با هم میخونیم تا ببینیم با کمک هم، چه راه حلی میتونیم پیدا کنیم.
زيتون جان سلام"
ميخواستم يک موضوعی را باهات در ميان بگذارم و اگر ممکن است تو نظرات خوانندههاتو ببرسی. ازون جا که خوانندههات خیلی آدمهای جورواجوری هستند میتونن خیلی بهم کمک بشه . چون شديدا به راهنمايی احتياج دارم و نميتوانم این مساله را با نزديکانم در ميان بگذارم.
من زنی هستم ۳۵ ساله در کانادا زندگی میکنم . يکبار ازدواج کرده ام . الان تنها زندگی میکنم. تحصیکرده و از نظر کاری موفق هستم.
اصل مطلب: از ازدواجم صاحب فرزندی نشدم و تمایلی هم نداشتم که بچه دار بشم. الان مدتیه (نزدیک یکسال) که بدجوری هوس بچه دار شدن کردم (بادی کلاک) اما موقعیت ازدواج مناسب برام بيش نيومده. با اينکه ظاهر و قيافه خوبی دارم و تمام مردهایی که میت میکنم بهم توجه نشون میدن اما اهل ازدواج نیستند و فقط دنبال حال کردن هستند ضمن اینکه خودم هم آدم سختگیری هستم و حالا حالاها با هرکسی بیرون نمیرم.
بگذریم مدتیه که با مردی آشنا شدم که از هر نظر نمره بالا بهش میدم. خیلی خوش تیبه٬ هیچ مشکلی از نظر سلامتی نداره. خیلی موفق و خیلی خیلی ثروتمنده (ثروتش یک چیزی دورو بر دویست میلیون دلاره) و از همه اینها مهمتر خیلی اهل خونواده س و احساس مسووولیت داره. از همسرش جدا شده و صاحب سه تا بچه اس (۴۵ سالشه و ایرانی نیست مسلمون هم نیست) و تمام زندگیش بجه هاشند.
من ازش خيلی خوشم اومده ولی طوری که اون با من رفتار ميکنه معلومه که من فقط سکس بادی ش هستم یعنی فقط داره ازم استفاده میکنه (ولی دلیل این که من باهاش هستم اینه که دوستش دارم و از بودن باهاش لذت میبرم ) حالا من دارم با خودم اين فکر و ميکنم که اگه اون منو برای ازدواج انتخاب نميکنه (که به درک)من که ميتونم از قدرتم استفاده کنم و اونو بعنوان بدر بچه ام انتخاب کنم. طرف ايده ال ترين بدری که ميتونم برای بچه ام بيدا کنم. سن منهم که داره بالا ميره و اگه بشينم به اميد اين کرهخرها که بيان ازم خواستگاری کنن فرصت بجه دار شدن را از دست ميدم. ولی يک مقدار ترس ورم داشته که اگه حساب کتابام اشتباه در بیاد و طرف نیاد باهام زندگی کنه من میمونم با یک بچه و دماغ سوخته٬ حالا : ۱)جواب خونواده ام در ايران را چطور بدم (بچه ی بدون ازدواج!)
۲) زندگی بعنوان سینگل مادر چقدر سخت ميتونه باشه ( از نظر مالی طرف وضعش توبه و خودش هم نخواد بهم بول بده و بازی در بیاره دولت بدرشو در مياره ضمن اينکه بولی که بعنوان مينتننس ازش ميگيرم انقدر زياد ميشه که بتونم تا آخر عمر بام رو بام بندازم و بی خيال کار٬ با بچه ام عشق دنيا رو بکنم.
ضمنا کی گارانتی کرده که حالا اگه من با يکنفر ازدواج کنم و بجه دار بشم تا آخر عمر با طرف زندگی ميکنم و سينگل مادر نخواهم بود.
خيلی احتياج به راهنمايی دارم. شايد به نظرت من آدم بيخودی بيام ولی مجبورم که بيرحم باشم و از قدرتی که طبيعت بعنوان زن بودن بهم داده استفاده کنم برای به دست آوردن حقم.
حالا یک نقشه خیلی با حال کشیدم که بعنوان سوربرایز ببرمش مسافرت تو اون تاریخی که خودم میخوام و ازش حامله بشم. الان میخوام که بلیط و هتل رو رزرو کنم ولی ترس ورم داشته که یک وقت به زندگیم گند نزنم.
خيلی جالبه اینم بگم برم ديروز از فرط استیصال فال حافظ باز کردم ببین چی اومد موهای تنم سیخ شد اسم یارو رو هم حتی داد:
رقیبم سرزنش ها کرد کزین باب رخ برتاب ( طرف اسمش روبرته باب صداش میکنند )
چه افتاد این سر ما را که خاک در نمی ارزد
شکوه تاج سلطانی که بیم جان درو درجست
کلاهی دلکش است اما به ترک سر نمی ارزد
چه آسان مینمود اول غم دریا به بوی سود
غلط کردم که این طوفان به صد گوهر نمی ارزد
لطفا به دادم برس چون آدم کله خر٬ ساده و جاه طلبی هستم یک وخ میترسم عین خر تو گل بمونم.".
(مهتاب)
- مهتاب جان. مرحبا به این دوراندیشی وفکر بکرت!
چرا زودتر این تئوریتو بهم نگفته بودی؟
واقعا حق داری. از این کیس مناسب نمیشه گذشت...
پولدار... خوشتیپ... خانوادهدوست... سالم... بهترین شرایط رو برای اصلاحنژاد داره.
یادت باشه وادارش کنی یه آزمایش کامل خون و بیماریهای خاص هم قبل از مسافرت انجام بده.
حالا این که چطور میشه مجبورش کرد خرج بچه و مامانشو بده باید فکر کرد.
اگه ایران بودی، صیغه راه حل خوبی بود. ( کی بود میگفت صیغه بده؟ زبونشو مار بزنه!) میتونستید برای طول دوران مسافرت صیغه بخونید و بعدش با گرفتن یه مهریهی کلون بزنی در کونش و بری پی زندگیت. بعدش هم مژده بدی که پدر شده و تا آخر عمر مجبور به تأمین مخارج بچهش میکردی . مرد دویستمیلیون دلاری هم که نمیتونه مثل گداها پدری کنه.
اما حالا که کانادا هستی و شرایط فرق میکنه. به قول تو این ذم بر عهدهی دوستان "جور واجورم"ه.
باید یه راه حل اساسی پیدا کنیم.
این فال حافظ هم آخرش بود:) حافظ به این رندی و بدجنسی نوبره والله! حرفشو گوش نده. از "باب" به هیچ وجه منالوجود رخ برنتاب( اگر هم احیانا خر شدی و تافتی به ماها معرفیش کن)... اتفاقا این طوفان به دویست میلیون گوهر میارزد!
فکر فامیل مامیل هم نکن. این حرفا دیگه قدیمی شده! مگه اگه من هزار تومن نداشته باشم برای بچهم شیرخشک بخرم یکی از همین فامیلای باغیرت میاد بهم قرض بده؟
شما نظرتون چیه؟
نخیر!
این مشکل مهتاب حسابی منو در جِیب تفکر فرو برد.(جیبش هم از اون آخوندیها بود. مشکل بشه ازش بیرون بیای)
راستی تکلیف چیه! آدم بچه بخواد اما شوهر نخواد!
تا سالای پیش این سوال محلی از اعراب نداشت. دوران مرد سالاری بود و آقایون اینطور بهمون القا کرده بودن که حتما یه مردی که حتما رئیس خانوادههم هست، باید بالاسر آدم باشه(آقبالاسر) تا خانواده خانواده بشه. اما حالا که معلوم شده اینا شایعاتی- از طرف دشمن مزدور- بیش نبوده باید چیکار کرد؟
اول حرفای مهتاب عزیز رو با هم میخونیم تا ببینیم با کمک هم، چه راه حلی میتونیم پیدا کنیم.
زيتون جان سلام"
ميخواستم يک موضوعی را باهات در ميان بگذارم و اگر ممکن است تو نظرات خوانندههاتو ببرسی. ازون جا که خوانندههات خیلی آدمهای جورواجوری هستند میتونن خیلی بهم کمک بشه . چون شديدا به راهنمايی احتياج دارم و نميتوانم این مساله را با نزديکانم در ميان بگذارم.
من زنی هستم ۳۵ ساله در کانادا زندگی میکنم . يکبار ازدواج کرده ام . الان تنها زندگی میکنم. تحصیکرده و از نظر کاری موفق هستم.
اصل مطلب: از ازدواجم صاحب فرزندی نشدم و تمایلی هم نداشتم که بچه دار بشم. الان مدتیه (نزدیک یکسال) که بدجوری هوس بچه دار شدن کردم (بادی کلاک) اما موقعیت ازدواج مناسب برام بيش نيومده. با اينکه ظاهر و قيافه خوبی دارم و تمام مردهایی که میت میکنم بهم توجه نشون میدن اما اهل ازدواج نیستند و فقط دنبال حال کردن هستند ضمن اینکه خودم هم آدم سختگیری هستم و حالا حالاها با هرکسی بیرون نمیرم.
بگذریم مدتیه که با مردی آشنا شدم که از هر نظر نمره بالا بهش میدم. خیلی خوش تیبه٬ هیچ مشکلی از نظر سلامتی نداره. خیلی موفق و خیلی خیلی ثروتمنده (ثروتش یک چیزی دورو بر دویست میلیون دلاره) و از همه اینها مهمتر خیلی اهل خونواده س و احساس مسووولیت داره. از همسرش جدا شده و صاحب سه تا بچه اس (۴۵ سالشه و ایرانی نیست مسلمون هم نیست) و تمام زندگیش بجه هاشند.
من ازش خيلی خوشم اومده ولی طوری که اون با من رفتار ميکنه معلومه که من فقط سکس بادی ش هستم یعنی فقط داره ازم استفاده میکنه (ولی دلیل این که من باهاش هستم اینه که دوستش دارم و از بودن باهاش لذت میبرم ) حالا من دارم با خودم اين فکر و ميکنم که اگه اون منو برای ازدواج انتخاب نميکنه (که به درک)من که ميتونم از قدرتم استفاده کنم و اونو بعنوان بدر بچه ام انتخاب کنم. طرف ايده ال ترين بدری که ميتونم برای بچه ام بيدا کنم. سن منهم که داره بالا ميره و اگه بشينم به اميد اين کرهخرها که بيان ازم خواستگاری کنن فرصت بجه دار شدن را از دست ميدم. ولی يک مقدار ترس ورم داشته که اگه حساب کتابام اشتباه در بیاد و طرف نیاد باهام زندگی کنه من میمونم با یک بچه و دماغ سوخته٬ حالا : ۱)جواب خونواده ام در ايران را چطور بدم (بچه ی بدون ازدواج!)
۲) زندگی بعنوان سینگل مادر چقدر سخت ميتونه باشه ( از نظر مالی طرف وضعش توبه و خودش هم نخواد بهم بول بده و بازی در بیاره دولت بدرشو در مياره ضمن اينکه بولی که بعنوان مينتننس ازش ميگيرم انقدر زياد ميشه که بتونم تا آخر عمر بام رو بام بندازم و بی خيال کار٬ با بچه ام عشق دنيا رو بکنم.
ضمنا کی گارانتی کرده که حالا اگه من با يکنفر ازدواج کنم و بجه دار بشم تا آخر عمر با طرف زندگی ميکنم و سينگل مادر نخواهم بود.
خيلی احتياج به راهنمايی دارم. شايد به نظرت من آدم بيخودی بيام ولی مجبورم که بيرحم باشم و از قدرتی که طبيعت بعنوان زن بودن بهم داده استفاده کنم برای به دست آوردن حقم.
حالا یک نقشه خیلی با حال کشیدم که بعنوان سوربرایز ببرمش مسافرت تو اون تاریخی که خودم میخوام و ازش حامله بشم. الان میخوام که بلیط و هتل رو رزرو کنم ولی ترس ورم داشته که یک وقت به زندگیم گند نزنم.
خيلی جالبه اینم بگم برم ديروز از فرط استیصال فال حافظ باز کردم ببین چی اومد موهای تنم سیخ شد اسم یارو رو هم حتی داد:
رقیبم سرزنش ها کرد کزین باب رخ برتاب ( طرف اسمش روبرته باب صداش میکنند )
چه افتاد این سر ما را که خاک در نمی ارزد
شکوه تاج سلطانی که بیم جان درو درجست
کلاهی دلکش است اما به ترک سر نمی ارزد
چه آسان مینمود اول غم دریا به بوی سود
غلط کردم که این طوفان به صد گوهر نمی ارزد
لطفا به دادم برس چون آدم کله خر٬ ساده و جاه طلبی هستم یک وخ میترسم عین خر تو گل بمونم.".
(مهتاب)
- مهتاب جان. مرحبا به این دوراندیشی وفکر بکرت!
چرا زودتر این تئوریتو بهم نگفته بودی؟
واقعا حق داری. از این کیس مناسب نمیشه گذشت...
پولدار... خوشتیپ... خانوادهدوست... سالم... بهترین شرایط رو برای اصلاحنژاد داره.
یادت باشه وادارش کنی یه آزمایش کامل خون و بیماریهای خاص هم قبل از مسافرت انجام بده.
حالا این که چطور میشه مجبورش کرد خرج بچه و مامانشو بده باید فکر کرد.
اگه ایران بودی، صیغه راه حل خوبی بود. ( کی بود میگفت صیغه بده؟ زبونشو مار بزنه!) میتونستید برای طول دوران مسافرت صیغه بخونید و بعدش با گرفتن یه مهریهی کلون بزنی در کونش و بری پی زندگیت. بعدش هم مژده بدی که پدر شده و تا آخر عمر مجبور به تأمین مخارج بچهش میکردی . مرد دویستمیلیون دلاری هم که نمیتونه مثل گداها پدری کنه.
اما حالا که کانادا هستی و شرایط فرق میکنه. به قول تو این ذم بر عهدهی دوستان "جور واجورم"ه.
باید یه راه حل اساسی پیدا کنیم.
این فال حافظ هم آخرش بود:) حافظ به این رندی و بدجنسی نوبره والله! حرفشو گوش نده. از "باب" به هیچ وجه منالوجود رخ برنتاب( اگر هم احیانا خر شدی و تافتی به ماها معرفیش کن)... اتفاقا این طوفان به دویست میلیون گوهر میارزد!
فکر فامیل مامیل هم نکن. این حرفا دیگه قدیمی شده! مگه اگه من هزار تومن نداشته باشم برای بچهم شیرخشک بخرم یکی از همین فامیلای باغیرت میاد بهم قرض بده؟
شما نظرتون چیه؟
چهارشنبه، تیر ۲۰، ۱۳۸۶
و خدا سوتی دهندگان را دوست میدارد!
1- به جلسه ای دعوت داشتم. قبل از راه افتادن یه مشت خودکار و یک دفترجه انداختم تو کیفم. حالا چرا یه مشت خودکار؟ چون یهو میبینی یکیش نمینویسه، یکی خودکار نیاورده و ازت قرض میخواد. کلا هم نمیدونم سر خودکارهای تو کیفم چی میاد که بعد از چند روز مثلا تو بانک میفهمم هیچ خودکاری تو کیفم نمونده و باید از خودکارهای بسته به نخ بانک استفاده کنم. اینجوری هم احساس وجداندرد میکنم که چرا بغلدستیم باید وایسه من کارم تموم شه.
خلاصه... نزدیکیهای محل جلسه چند تا پسر وایساده بودن بروشور تبلیغاتی میدادن دست مردم. منم که دلم نمیاد ازشون نگیرم. گفتم بگیرم بروشوراشون زودتر تموم شه برن خونه استراحت.
کمی به جلسه دیر رسیدم. اما دور میز هنوز جا بود. تنها زن جلسه من بودم. صحبتها شروع شده بود. تا نشستم دست کردم تو کیفم. اولین خودکاری که دستم اومد برداشتم و دنبال دفترچه گشتم. اما مگه تو این چاه ویل پیدا میشد؟ دیدم با دست چرخوندن توی کیف و خشخش کاغذها حواس یه عده رو پرت کردم. اولین بروشور تبلیغاتی که دستم اومد و جای خالی برای نوشتن داشت برداشتم و روی میز گذاشتم و خودکارمو خیلی متفکرانه روش آماده نگهداشتم و جوری برای سخنران مثل بز اخفش سر تکون میدادم که انگار کلمهبهکلمهشو میفهمم و باهاش موافقم. همه یه جوری نگاهم میکردن. فکر کنم این بروشور زیر دستم -به جای دفترچه- بدجور ضایع بازی بود.
وسطاش هم یادم ا فتاد موبایلمو خاموش نکردم. وای اگه زنگ بزنه خیلی بد میشه. حالا دوباره باید توی کیف گندهم دست میکردم و موبایلمو پیدا میکردم. اما هر جی دست میچرخوندم دستم به هر چیزی میخورد جز موبایل!
این چیه؟ ماتیک. اونیکی؟ کرم دست. بعد تق و توق خودکارای دیگه. این چیه؟ ئه... همون سیبی که دیروز ا ینهمه دنبالش گشتم بخورم و پیداش نکردم.
پاککن(این دیگه تو کیف من چکار میکرد خدا میدونه. بهخدا تو خیابون پیداش نکرده بودم. الان مدتیه که صدتومنی هم رو زمین ببینم برنمیدارم . نه برای مناعت طبع:) نه... چون بیارزش شده )بعدی، شیشهی کوچک آب. از دیروز تو کیفم مونده و گرم شده. بالاخره دستم خورد به یه چیز مکعب مستطیل . هااااا ... خودش بود. حالا خاموش هم نمیشد!!!
دیگه حواس سخنران هم پرت شده بود و نگاه میکرد ببینه من دارم چیکار میکنم. خوبیش این بود که اینقدر تو کارش(سخنرانی) کارکشته بود که همینطور موقع فضولی حرفاشو هم بلغور میکرد!
خوب... الحمدالله عملیات خاموشی هم بالاخره انجام شد و حالا واقعا میتونستم شروع کنم به گوش کردن.
گفتم برای اینکه از دل سخنران در بیارم یه نکتهی مهم تو حرفش پیدا کنم و یادداشتش کنم تا حال کنه!
اما کو نکتهی مهم؟
نگاههای دیگران به دستم و ورقهای که توش مینویسم(بروشور) اعصابمو خطخطی میکرد.
بالاخره یه نکته پیدا کردم. آهان گفت دولت پوپولیست! گفتم بنویسمش که فکر کنه چیزی داره یادمون می ره.
بدون اینکه نگاه کنم اومدم در خودکار رو باز کنم. اما مگه باز میشد؟
بعد از سعی فراوان باز شد.
حالا نگاهم رفت که رقص خودکارمو روی کاغذ بروشور ببینم... ولی... این خودکار چرا اینجوریه؟ چه نوک پهن و زشتی!
واویلا، این که خودکار نبود. مداد ابروی قهوهایم بود که چند روز بود گمش کرده بودم...
تازه فهمیدم این همه مدت ملت به چی نگاه میکردن...
حالا باید دست میکردم تو کیفم و یه خودکار واقعی برمیداشتم...
2- خوبی این روزها اینه که میتونی حواسپرتیهاتو بندازی گردن:
سنگسار شدن جعفر کیانی در قزوین.
دستگیر شدن 6 دانشجوی تحکیم وحدتی(از جمله بهاره هدایت) به عنوان هدیه 18 تیر حکومت.
دستگیر شدن منصور اسانلو دبیر سندیکای کارگران شرکت واحد بعد از اومدنش به ایران...
اینکه چند وقته همسر اسانلو به خاطر مخارج زندگی داره دو شیفت کار میکنه؟
و خیلی چیزای دیگه...
3- نظرخواهی
نظر شما راجع به جنبش دانشجویی و روز 18 تیر چیست؟
خلاصه... نزدیکیهای محل جلسه چند تا پسر وایساده بودن بروشور تبلیغاتی میدادن دست مردم. منم که دلم نمیاد ازشون نگیرم. گفتم بگیرم بروشوراشون زودتر تموم شه برن خونه استراحت.
کمی به جلسه دیر رسیدم. اما دور میز هنوز جا بود. تنها زن جلسه من بودم. صحبتها شروع شده بود. تا نشستم دست کردم تو کیفم. اولین خودکاری که دستم اومد برداشتم و دنبال دفترچه گشتم. اما مگه تو این چاه ویل پیدا میشد؟ دیدم با دست چرخوندن توی کیف و خشخش کاغذها حواس یه عده رو پرت کردم. اولین بروشور تبلیغاتی که دستم اومد و جای خالی برای نوشتن داشت برداشتم و روی میز گذاشتم و خودکارمو خیلی متفکرانه روش آماده نگهداشتم و جوری برای سخنران مثل بز اخفش سر تکون میدادم که انگار کلمهبهکلمهشو میفهمم و باهاش موافقم. همه یه جوری نگاهم میکردن. فکر کنم این بروشور زیر دستم -به جای دفترچه- بدجور ضایع بازی بود.
وسطاش هم یادم ا فتاد موبایلمو خاموش نکردم. وای اگه زنگ بزنه خیلی بد میشه. حالا دوباره باید توی کیف گندهم دست میکردم و موبایلمو پیدا میکردم. اما هر جی دست میچرخوندم دستم به هر چیزی میخورد جز موبایل!
این چیه؟ ماتیک. اونیکی؟ کرم دست. بعد تق و توق خودکارای دیگه. این چیه؟ ئه... همون سیبی که دیروز ا ینهمه دنبالش گشتم بخورم و پیداش نکردم.
پاککن(این دیگه تو کیف من چکار میکرد خدا میدونه. بهخدا تو خیابون پیداش نکرده بودم. الان مدتیه که صدتومنی هم رو زمین ببینم برنمیدارم . نه برای مناعت طبع:) نه... چون بیارزش شده )بعدی، شیشهی کوچک آب. از دیروز تو کیفم مونده و گرم شده. بالاخره دستم خورد به یه چیز مکعب مستطیل . هااااا ... خودش بود. حالا خاموش هم نمیشد!!!
دیگه حواس سخنران هم پرت شده بود و نگاه میکرد ببینه من دارم چیکار میکنم. خوبیش این بود که اینقدر تو کارش(سخنرانی) کارکشته بود که همینطور موقع فضولی حرفاشو هم بلغور میکرد!
خوب... الحمدالله عملیات خاموشی هم بالاخره انجام شد و حالا واقعا میتونستم شروع کنم به گوش کردن.
گفتم برای اینکه از دل سخنران در بیارم یه نکتهی مهم تو حرفش پیدا کنم و یادداشتش کنم تا حال کنه!
اما کو نکتهی مهم؟
نگاههای دیگران به دستم و ورقهای که توش مینویسم(بروشور) اعصابمو خطخطی میکرد.
بالاخره یه نکته پیدا کردم. آهان گفت دولت پوپولیست! گفتم بنویسمش که فکر کنه چیزی داره یادمون می ره.
بدون اینکه نگاه کنم اومدم در خودکار رو باز کنم. اما مگه باز میشد؟
بعد از سعی فراوان باز شد.
حالا نگاهم رفت که رقص خودکارمو روی کاغذ بروشور ببینم... ولی... این خودکار چرا اینجوریه؟ چه نوک پهن و زشتی!
واویلا، این که خودکار نبود. مداد ابروی قهوهایم بود که چند روز بود گمش کرده بودم...
تازه فهمیدم این همه مدت ملت به چی نگاه میکردن...
حالا باید دست میکردم تو کیفم و یه خودکار واقعی برمیداشتم...
2- خوبی این روزها اینه که میتونی حواسپرتیهاتو بندازی گردن:
سنگسار شدن جعفر کیانی در قزوین.
دستگیر شدن 6 دانشجوی تحکیم وحدتی(از جمله بهاره هدایت) به عنوان هدیه 18 تیر حکومت.
دستگیر شدن منصور اسانلو دبیر سندیکای کارگران شرکت واحد بعد از اومدنش به ایران...
اینکه چند وقته همسر اسانلو به خاطر مخارج زندگی داره دو شیفت کار میکنه؟
و خیلی چیزای دیگه...
3- نظرخواهی
نظر شما راجع به جنبش دانشجویی و روز 18 تیر چیست؟
پنجشنبه، تیر ۱۴، ۱۳۸۶
بیبرقی میکِشیم، بیپولی میکشیم. قسم به جونِ مامانماینا محمود جان تو را میکُشیم
1- آقا این چه وضعشه! روز برق میره. شب برق میره. نصفشب برق میره...
هوا هم تا دلتون بخواد گرم.
تو خونه از گرما میپزیم. میریم بیرون خرید کنیم هر مغازهای میریم تاریک، گرم! یه شمع گذاشته رو پیشخوان به جای منبع نور. کولر که هیچ، آسانسور هم هیچ.
تو ادارهای کار داری، باید هشت طبقه پله رو عرقریزون بری بالا.
نمیدونم همه جا اینطوره یا شانس منه که صبح و شب هر شیفت چهار ساعت خودمون برق نداریم. هر جا هم پا میذارم بیبرقن.
دیروز برای خرید رفتم پاساژ علاءالدین. گفتم شاید تهران وضع برق بهتره. اما خدا نصیب نکنه. چه خبر بود! شلوغ و گرم و تاریک. تقریبا هیچکدومشون هم یه چراغ روشنایی نداشتن. همه شر شر عرق میریختن. مشتری و کاسب.
خیلی که میخواستن لطف کنن گوشیها رو باچراغ قوه نشون میدادن. فکر کنم یه دوسهکیلویی وزن کم کردم تو اون سونای شلوغ پلوغ مختلط...
2- به امید اینکه آژانس محلهمون همیشه پر از ماشینه، وایسادم کارامو کردم تا نیم ساعت مونده به قرار زنگ بزنم بگم فوری یه ماشین بفرستن. اما مسئول آژانس گفت حتی یه دونه ماشین هم نداریم. به رانندههامون کارت سوخت ندادن. خیلی جا خوردم. زنگ زدم به آژانس دوم. اونم نداشت. سوم هم همینطور.
یکی زدم تو کلهم. قرار مهمی داشتم. تند مانتو روسریمو پوشیدم و دویدم بیرون. اینورا هم تاکسی نیست. سرپایینی رو دوون دوون رفتم پایین. خوشبختانه یه تاکسی گازسوز به دادم رسید.
بابا، این ماشینهای هستهای کجان پس؟.
3- شبا تا میومدم بشینم پای کامپیوتر، یهو برق میرفت.
این شده زندگی جهنمی ما....
4- چند ماهیه که درگیر دادگاه حل اختلافم. برای یک مسئلهی کاملا معلوم و بدیهی یا کلی مدرک. کسی حقمونو خورده و خود مشاورهای قضایی هم گفتن چند روزه حل میشه، ولی چند ماهیه که سر دوونده میشم. تموم وقت زندگیم رو گرفته این مسئله. من تا حالا فکر میکردم کلاهبردارا تا حدی کارشون سخته. ولی تازه فهمیدم که راحتترین کار تو مملکت ما دزدی و کلاهبرداریه. این ماها هستیم که باید سختی بکشیم و زندگیمونو بذاریم برای گرفتن حقمون و معمولا هم موفق نمیشیم.
محیط دادگاه حل اختلاف اونقدر شلوغ پلوغ و هرکی هرکیه که نگو.
اونروزم رفتم نوبت گرفتم و تو سالن انتظارش ایستادم تا دوباره مثل صد بار دیگه برای قاضییی که سواد اینکارو نداره ، تعریف کنم جریانو و آخرش سرشو بخارونه و یه چیزی بگه که منشیهای خودشم یواشکی زیر چادر خندهشون بگیره.
دادگاههای حل اختلاف مثلا نهادهای مردمی هستن که چند ساله تو مملکت ما باب شده. آدمایی که شکایت دارن قبل از دادگستری باید اینجا حسابی سردوونده بشن تا خسته بشن و از حقشون بگذرن.
هر اتاقش تشکیل شده از یه قاضی. که معمولا دیپلم هم نداره. گاهی تا دبستان خوندن. معمولا حاجی بازاری و یا از طرف مسجد معرفی شدن و بهشون میگن معتمد محل. دو طرفش هم معمولا دو تا دختر چادری دیپلم ازدواج نکرده سنبالا نشستن که جز چاپلوسی و تأئید حرفای این قاضی و زیر و رو کردن پروندهها کاری نمیکنن.
در سالن انتظار هر طبقه هم منشی نشسته که پروندهها رو بایگانی میکنه.
تو سالن انتظار وایساده بودم که دیدم مردی که پشت میزی که روش پارچ آبخوری و لیوان شیشهای بود که همه از همون لیوان آب میخوردن بلند شد رفت . به نظرم ارباب رجوع اومد. پشت اون میز همیشه خالی بود.
فوری رفتم جاش نشستم. و کتابی از کیفم درآوردم گذاشتم رو میز که بخونم. اما دعواها و سرو صدای مردم نمیگذاشت.
یکی میگفت سهساله میدوم. هزار جور مدرک هم آوردم ولی کارمو راه نمیندازن. گفتم ای وای.. پس من باید دوساله دیگه بدوم؟
بعد از مدتی آقایی که جاش نشسته بودم اومد و نشست روی صندلی کنار من که قبلش خانمی روش نشسته بود و همون لحظه صداش کردن بره تو.
آقاهه یه نگاهی به کتابی که جلوم باز بود انداخت و گفت شما برای چی اومدین اینجا.
من که دل پری داشتم شروع کردم با آب و تاب به تعریف کردن جریان و آخرش هم کلی از بیسوادی قاضیها گله کردم، رشوهگرفتنهاشون از کلاهبردارها و پیچوندن ارباب رجوع تا حدی که خسته بشن دیگه نیان دنبال حقشون. و اینکه آیا مسجدی بودن و حاجی بازاری بودن دلیل بر درست قضاوت کردنه؟ و از اینجور حرفا...
نمیدونم چی شده بود که سرو صداها خوابیده بود و تقریبا همه به مکالمهی ما گوش میدادن. منم شیرتر شدم و هر چی دلم خواست بار این رفیقان دزد و یاران قافله کردم. که آره... ظاهرا اینا میگن حقوق نمیگیریم و در راه خدا کار میکنیم. اما با گرفتن یک شقه گوشت از قصاب و یک جعبه میوه از میوهفروش و... چطور به راحتی رأی به نفشون صادر میکنن. (البته اینا رو از یه آدم مطمئن شنیده بودم). و فلانی که لات و لوت محله، فقط به خاطر اینکه با صدای انکر الاصواتش در تکیهها روضه میخونه و به خاطر روابطش، اومده شده قاضی و سرنوشت ما ایرانیهای بدبخت ببین افتاده دست کیا! این همه لیسانسیه حقوق بیکار داریم اونوقت پروندههامو دادن دست یه مشت آدم بیسواد مذهبینمای متظاهر ( آقاهه ریشداشت و هیکلی گنده. کتوشلوار تنش بود ) من هی میگفتم و اون میگفت: خوب؟ خوب؟ بعدش؟
گاهی نگام میافتاد به مردم حاضر در سالن . بعضیها نگاهشون پر از خنده بود و بعضی چشاشون گرد شده بود. احساس کردم جو یه جوریه. اینم هی سوال میکرد.
اما مگه من کم میآوردم در حرف زدن! فکر میکردم عجب فرصتی دستم افتاده که یه افشاگری حسابی بکنم. بعد از چند دقیقه یه آقایی به مردی که داشتم باهاش حرف میزدم نزدیک شد و سلام علیک گرمی کرد و گفت کی اومدی این قسمت حاجی؟
دوزاریم افتاد. اما اصلا بهروی خودم نیاوردم. در واقع من پشت میز کارش نشسته بودم.
وقتی دوستش رفت. با لبخندی موذیانه نگاهی به مردم که داشتن مارو نگاه میکردن کرد و گفت:
خوب دیگه تعریف کن!
سعی کردم خونسرد باشم. از جام(جاش) هم بلند نشدم. بلند گفتم آره اینجوریاست حاجی، تا اوضاع اینطوریه وضع ماهام همینه. هی باید برای حقمون بدویم و به جایی هم نرسیم!
بعد دستمو زدم زیر چونهم و مثلا شروع کردم به کتاب خوندن.
لاالله الا اللهی گفت و رفت طرف آقایی که اونطرف داشت بایگانی میکرد.
حالا جالبه که اونیکی بایگانه با اینکه اونم مذهبیه ولی خیلی با هم اظهار همدردی میکنه(بخصوص بعد از اون روز) و شماره پروندهمو از حفظه(در صورتیکه خودم با اینکه صد بار بهم گفت بلد نیستم). تا میرم میره از تو قفسهها در میاره و میذاره جلوم. .
5- خشانت عامل جذابیت:)
یه روز که با ماشین داشتم میرفتم دادگاه، دیرم شده بود و یه خانم که داشت توی یکی از این ماشینهای تعلیم رانندگی رانندگی یاد میگرفت تو لاین وسط عین لاکپشت میروند. اگه دیر میرسیدم دبیرخونهی دادگاه تعطیل میشد و معمولا همیشه نامهای بود که باید ثبتش میکردم و بعد دنبال بقیهی کارا میرفتم.
لاین سمت چپ صد متر بالاتر دور برگردون بود و صف داشت. لاین سمت راست هم پر بود. جلوی اینم خالی بود و نمیتونست حرکت کنه. هر چی صبر کردم بره راست نرفت. خیابون هم پر بود از دستاندازهایی که شهرداری میگذاره عین کوهان شتر. جلوی هر کدوم یه توقف کامل میکرد و هول میشد و ماشین خاموش میشد و...
اعصابم خطخطی شده بود. اجبارا رفتم تو قسمت دور برگردونها. کنارش که رسیدم سرمو بردم طرف شاگرد و کمی بلند گفتم خانوم جان، بلد نیستی برو لاین راست! معلم رانندگیش کمکش کرد و بردش راست. منم گاز دادم و رفتم. یه آقای جوون موبلندی هم با ریوی سفید پشتم گاز داد اومد و یهجا بهم رسید و بلند گفت دمت گرم. خوب حالشو گرفتی.
از اون به بعد متوجه شدم هر جا میرم اینم دنبالم میاد. سرعتمو زیاد کردم. اونم تند اومد و هی چراغ میزد و لوسبازی در میاورد. دم دادگاه که رسیدم با سرعت پارک کردم و با یک کیف پر از پرونده و مدارک دویدم اونور خیابون به سمت دادگاه. گفتم الان میبینه حسابی اهل دادگاهم و میترسه و میره. کارم بیشتر از دو ساعت طول کشید. کلی هم اونجا عصبانیتر شدم.
وقتی اومد بیرون، از همون اونور خیابون دیدم مردک دیوانه هنوز اونجا وایساده. درست جلوی ماشین من پارک کرده بود.
تارسیدم با نیش ِ باز از ماشین پیاده شد و خیلی صمیمانه گفت آخی... خسته شدی بریم با هم یه قهوه بخوریم. خوشم میاد جنم دعوا مرافعه داری! من از خانمای ضعیف بدم میاد.
در حین عصبانیت خندهم گرفته بود(تو دلم گفتم. یکی میمرد از درد بینوایی...). در ماشینمو باز کردم و سوار شدم و به سرعت گاز دادم. دنبالم اومد. یه عالمه خیابونا رو دور زدم تا گمم کرد... تنها خوبی که این تعقیب و گریز داشت این بود که باعث شد از حال و هوای عصبیم کمی بیام بیرون و تاحدی سرحال اومدم...
6- دیدار اختر قاسمی عزیز با بچههای رادیو زمانه. با عکس و تفصیلات...
هوا هم تا دلتون بخواد گرم.
تو خونه از گرما میپزیم. میریم بیرون خرید کنیم هر مغازهای میریم تاریک، گرم! یه شمع گذاشته رو پیشخوان به جای منبع نور. کولر که هیچ، آسانسور هم هیچ.
تو ادارهای کار داری، باید هشت طبقه پله رو عرقریزون بری بالا.
نمیدونم همه جا اینطوره یا شانس منه که صبح و شب هر شیفت چهار ساعت خودمون برق نداریم. هر جا هم پا میذارم بیبرقن.
دیروز برای خرید رفتم پاساژ علاءالدین. گفتم شاید تهران وضع برق بهتره. اما خدا نصیب نکنه. چه خبر بود! شلوغ و گرم و تاریک. تقریبا هیچکدومشون هم یه چراغ روشنایی نداشتن. همه شر شر عرق میریختن. مشتری و کاسب.
خیلی که میخواستن لطف کنن گوشیها رو باچراغ قوه نشون میدادن. فکر کنم یه دوسهکیلویی وزن کم کردم تو اون سونای شلوغ پلوغ مختلط...
2- به امید اینکه آژانس محلهمون همیشه پر از ماشینه، وایسادم کارامو کردم تا نیم ساعت مونده به قرار زنگ بزنم بگم فوری یه ماشین بفرستن. اما مسئول آژانس گفت حتی یه دونه ماشین هم نداریم. به رانندههامون کارت سوخت ندادن. خیلی جا خوردم. زنگ زدم به آژانس دوم. اونم نداشت. سوم هم همینطور.
یکی زدم تو کلهم. قرار مهمی داشتم. تند مانتو روسریمو پوشیدم و دویدم بیرون. اینورا هم تاکسی نیست. سرپایینی رو دوون دوون رفتم پایین. خوشبختانه یه تاکسی گازسوز به دادم رسید.
بابا، این ماشینهای هستهای کجان پس؟.
3- شبا تا میومدم بشینم پای کامپیوتر، یهو برق میرفت.
این شده زندگی جهنمی ما....
4- چند ماهیه که درگیر دادگاه حل اختلافم. برای یک مسئلهی کاملا معلوم و بدیهی یا کلی مدرک. کسی حقمونو خورده و خود مشاورهای قضایی هم گفتن چند روزه حل میشه، ولی چند ماهیه که سر دوونده میشم. تموم وقت زندگیم رو گرفته این مسئله. من تا حالا فکر میکردم کلاهبردارا تا حدی کارشون سخته. ولی تازه فهمیدم که راحتترین کار تو مملکت ما دزدی و کلاهبرداریه. این ماها هستیم که باید سختی بکشیم و زندگیمونو بذاریم برای گرفتن حقمون و معمولا هم موفق نمیشیم.
محیط دادگاه حل اختلاف اونقدر شلوغ پلوغ و هرکی هرکیه که نگو.
اونروزم رفتم نوبت گرفتم و تو سالن انتظارش ایستادم تا دوباره مثل صد بار دیگه برای قاضییی که سواد اینکارو نداره ، تعریف کنم جریانو و آخرش سرشو بخارونه و یه چیزی بگه که منشیهای خودشم یواشکی زیر چادر خندهشون بگیره.
دادگاههای حل اختلاف مثلا نهادهای مردمی هستن که چند ساله تو مملکت ما باب شده. آدمایی که شکایت دارن قبل از دادگستری باید اینجا حسابی سردوونده بشن تا خسته بشن و از حقشون بگذرن.
هر اتاقش تشکیل شده از یه قاضی. که معمولا دیپلم هم نداره. گاهی تا دبستان خوندن. معمولا حاجی بازاری و یا از طرف مسجد معرفی شدن و بهشون میگن معتمد محل. دو طرفش هم معمولا دو تا دختر چادری دیپلم ازدواج نکرده سنبالا نشستن که جز چاپلوسی و تأئید حرفای این قاضی و زیر و رو کردن پروندهها کاری نمیکنن.
در سالن انتظار هر طبقه هم منشی نشسته که پروندهها رو بایگانی میکنه.
تو سالن انتظار وایساده بودم که دیدم مردی که پشت میزی که روش پارچ آبخوری و لیوان شیشهای بود که همه از همون لیوان آب میخوردن بلند شد رفت . به نظرم ارباب رجوع اومد. پشت اون میز همیشه خالی بود.
فوری رفتم جاش نشستم. و کتابی از کیفم درآوردم گذاشتم رو میز که بخونم. اما دعواها و سرو صدای مردم نمیگذاشت.
یکی میگفت سهساله میدوم. هزار جور مدرک هم آوردم ولی کارمو راه نمیندازن. گفتم ای وای.. پس من باید دوساله دیگه بدوم؟
بعد از مدتی آقایی که جاش نشسته بودم اومد و نشست روی صندلی کنار من که قبلش خانمی روش نشسته بود و همون لحظه صداش کردن بره تو.
آقاهه یه نگاهی به کتابی که جلوم باز بود انداخت و گفت شما برای چی اومدین اینجا.
من که دل پری داشتم شروع کردم با آب و تاب به تعریف کردن جریان و آخرش هم کلی از بیسوادی قاضیها گله کردم، رشوهگرفتنهاشون از کلاهبردارها و پیچوندن ارباب رجوع تا حدی که خسته بشن دیگه نیان دنبال حقشون. و اینکه آیا مسجدی بودن و حاجی بازاری بودن دلیل بر درست قضاوت کردنه؟ و از اینجور حرفا...
نمیدونم چی شده بود که سرو صداها خوابیده بود و تقریبا همه به مکالمهی ما گوش میدادن. منم شیرتر شدم و هر چی دلم خواست بار این رفیقان دزد و یاران قافله کردم. که آره... ظاهرا اینا میگن حقوق نمیگیریم و در راه خدا کار میکنیم. اما با گرفتن یک شقه گوشت از قصاب و یک جعبه میوه از میوهفروش و... چطور به راحتی رأی به نفشون صادر میکنن. (البته اینا رو از یه آدم مطمئن شنیده بودم). و فلانی که لات و لوت محله، فقط به خاطر اینکه با صدای انکر الاصواتش در تکیهها روضه میخونه و به خاطر روابطش، اومده شده قاضی و سرنوشت ما ایرانیهای بدبخت ببین افتاده دست کیا! این همه لیسانسیه حقوق بیکار داریم اونوقت پروندههامو دادن دست یه مشت آدم بیسواد مذهبینمای متظاهر ( آقاهه ریشداشت و هیکلی گنده. کتوشلوار تنش بود ) من هی میگفتم و اون میگفت: خوب؟ خوب؟ بعدش؟
گاهی نگام میافتاد به مردم حاضر در سالن . بعضیها نگاهشون پر از خنده بود و بعضی چشاشون گرد شده بود. احساس کردم جو یه جوریه. اینم هی سوال میکرد.
اما مگه من کم میآوردم در حرف زدن! فکر میکردم عجب فرصتی دستم افتاده که یه افشاگری حسابی بکنم. بعد از چند دقیقه یه آقایی به مردی که داشتم باهاش حرف میزدم نزدیک شد و سلام علیک گرمی کرد و گفت کی اومدی این قسمت حاجی؟
دوزاریم افتاد. اما اصلا بهروی خودم نیاوردم. در واقع من پشت میز کارش نشسته بودم.
وقتی دوستش رفت. با لبخندی موذیانه نگاهی به مردم که داشتن مارو نگاه میکردن کرد و گفت:
خوب دیگه تعریف کن!
سعی کردم خونسرد باشم. از جام(جاش) هم بلند نشدم. بلند گفتم آره اینجوریاست حاجی، تا اوضاع اینطوریه وضع ماهام همینه. هی باید برای حقمون بدویم و به جایی هم نرسیم!
بعد دستمو زدم زیر چونهم و مثلا شروع کردم به کتاب خوندن.
لاالله الا اللهی گفت و رفت طرف آقایی که اونطرف داشت بایگانی میکرد.
حالا جالبه که اونیکی بایگانه با اینکه اونم مذهبیه ولی خیلی با هم اظهار همدردی میکنه(بخصوص بعد از اون روز) و شماره پروندهمو از حفظه(در صورتیکه خودم با اینکه صد بار بهم گفت بلد نیستم). تا میرم میره از تو قفسهها در میاره و میذاره جلوم. .
5- خشانت عامل جذابیت:)
یه روز که با ماشین داشتم میرفتم دادگاه، دیرم شده بود و یه خانم که داشت توی یکی از این ماشینهای تعلیم رانندگی رانندگی یاد میگرفت تو لاین وسط عین لاکپشت میروند. اگه دیر میرسیدم دبیرخونهی دادگاه تعطیل میشد و معمولا همیشه نامهای بود که باید ثبتش میکردم و بعد دنبال بقیهی کارا میرفتم.
لاین سمت چپ صد متر بالاتر دور برگردون بود و صف داشت. لاین سمت راست هم پر بود. جلوی اینم خالی بود و نمیتونست حرکت کنه. هر چی صبر کردم بره راست نرفت. خیابون هم پر بود از دستاندازهایی که شهرداری میگذاره عین کوهان شتر. جلوی هر کدوم یه توقف کامل میکرد و هول میشد و ماشین خاموش میشد و...
اعصابم خطخطی شده بود. اجبارا رفتم تو قسمت دور برگردونها. کنارش که رسیدم سرمو بردم طرف شاگرد و کمی بلند گفتم خانوم جان، بلد نیستی برو لاین راست! معلم رانندگیش کمکش کرد و بردش راست. منم گاز دادم و رفتم. یه آقای جوون موبلندی هم با ریوی سفید پشتم گاز داد اومد و یهجا بهم رسید و بلند گفت دمت گرم. خوب حالشو گرفتی.
از اون به بعد متوجه شدم هر جا میرم اینم دنبالم میاد. سرعتمو زیاد کردم. اونم تند اومد و هی چراغ میزد و لوسبازی در میاورد. دم دادگاه که رسیدم با سرعت پارک کردم و با یک کیف پر از پرونده و مدارک دویدم اونور خیابون به سمت دادگاه. گفتم الان میبینه حسابی اهل دادگاهم و میترسه و میره. کارم بیشتر از دو ساعت طول کشید. کلی هم اونجا عصبانیتر شدم.
وقتی اومد بیرون، از همون اونور خیابون دیدم مردک دیوانه هنوز اونجا وایساده. درست جلوی ماشین من پارک کرده بود.
تارسیدم با نیش ِ باز از ماشین پیاده شد و خیلی صمیمانه گفت آخی... خسته شدی بریم با هم یه قهوه بخوریم. خوشم میاد جنم دعوا مرافعه داری! من از خانمای ضعیف بدم میاد.
در حین عصبانیت خندهم گرفته بود(تو دلم گفتم. یکی میمرد از درد بینوایی...). در ماشینمو باز کردم و سوار شدم و به سرعت گاز دادم. دنبالم اومد. یه عالمه خیابونا رو دور زدم تا گمم کرد... تنها خوبی که این تعقیب و گریز داشت این بود که باعث شد از حال و هوای عصبیم کمی بیام بیرون و تاحدی سرحال اومدم...
6- دیدار اختر قاسمی عزیز با بچههای رادیو زمانه. با عکس و تفصیلات...
یکشنبه، تیر ۱۰، ۱۳۸۶
این لباس پولکی که تنپوش تن توست از خون و زندگانی انسان گرفته رنگ!
1- با دوستم از خیابونی میگذشتیم که تابلویی دیدیم:
فروشگاه مژگان، نمایندهی مژگان دبی.
لباسهای دکولته و رنگارنگ پشت ویرین توجهمونو جلب کرد. همه پر از منجوق و پولک.
به قول برادرم عین کسایی که سِحر شدن (میگه خانما در حال مرگ هم که باشن یه فروشگاه لباس شیک ببینن مسحور میشن و میرن تو)رفتیم تو. یه لباس دکولتهی ماکسی رو یه مانکن بود ،با دُم ِ آویزون، پارچهی سبز و پر از پولکهای سبز و نارنجی. اون یکی پارچهی مشکی و پر از پولکهای مشکی و قرمز... اونیکی زرد، اون یکی بنفش، اون یکی نقرهای، طلایی، و ... همهشون هم کیف و کفش پولکی همرنگ داشتن.
قیمتها رو هم بالاش نوشتهبود. من خوندم 700.000 ریال، 800.000 ، 1.200.000 و همینجور بگیر برو بالا. دوستم که عین ذوق زده ها دست میکشید رو پولکا و آه میکشید.
من با اینکه نه خوشم میاد و نه اصلا جایی دارم از این تیپ لباسا بپوشم نمیدونم چی شد یکیشون چشامو گرفت. اونی که بالاش نوشته بود 700. گفتم حالا میشه گاهی تو خونه خودمون یا مامانماینا(!) بپوشم یا باهاش عکس بگیرم:) بعدش گفتم یه خورده چونه بزنم که مژگانخانم اونور آبی پررو نشه.
- خانم اگه 50 تومن بدی اینو من بعد از پرو برمیدارم.
فروشنده و دوستم همزمان عین برقگرفتهها نگام کردن. فروشندهگفت 50 چی؟ با اعتمادبهنفس گفتم 50 هزار تومن دیگه! مگه 70 تومن نیست؟ دوستم اومد بازومو چنگ زد و گفت هیس بابا آبرومونو بردی. اینا قیمتاش به تومنه!
گفتم آهااااان! خواستم کم نیارم و گفتم منظورم اینبود 500 هزار تومن نمیدین؟ خانمه ایششش ِ بلندی از ته دل گفت:
-نخیر! فوقش دو تومنشو از شما نگیرم.
- 200 هزار تومن تخفیف؟
- نخیر، 2000تومن!
دوستم سریع دستمو کشید اومد بیرون گفت اگه دیگه باهات اینجور جاها اومدم!! چند وقت دیگه عروسی برادرمه میخوام یکیشو بخرم.
- منو بیاری، کلی برات تخفیف می گیرم ها...
-:)))))
2- تو اتوبوس کنارم یه دختری اومد نشست. یه بسته دستش بود گذاشت پایین کنار پاش و اومد چادرشو جمع کنه انگشتای پر پینهاش نظرمو جلب کرد. شاید قبلا در دستای مردایی که تو کار بنایی هستن دیده بودم ولی در دستای دختر به این جوونی نه. بخصوص سهانگشت شست و اشاره و وسطش. منتظر فرصتی بودم باهاش حرف بزنم که پر کردن مسافر زیاد در ایستگاه بعدی و غرغرش این فرصتو بهم داد. کمی از اوضاع شلوغی اتوبوس که بعد از سهمیهبندی بنزین بدتر هم میشه حرف زدیم و اینکه اینا قبل از اینکه مقدمات کارو بچینن- اتوبوسها و تاکسیها رو زیاد کنن- سهمیهبندی رو شروع کردن. که بیهوا پرسیدم ببخشید کار شما چیه؟
- روی لباس شب منجوق و پولک میدوزم.
دوتاییمون باهم نگاهمون رفت روی دستاش. پرسیدم چند ساله اینکارو میکنی؟
گفت از دوازده سالگی. ده ساله که کارم اینه.
- روزی چند تا لباس؟
- بستگی داره چقدر پولک و منجوق بخواد. بعضیها دور یقه و آستین، بعضیها تمام جلو سینه و بعضیها تموم پولک!
- ببخشید سوال میکنم اما کنجکاو شدم بدونم روزی بهت مزد میدن یا دونهای.
- خواهش میکنم، دونهای بهم مزد میدن. مثلا یه لباس شب تمام پولک ممکنه یکماه با روزی 8 ساعت کار، حتی جمعهها، کار ببره!
من با تعجب: یک ماه!!! اونوقت میشه بپرسم همچین لباسی رو چقدر بهت میدن؟(فکر کردم پس لباسهای تموم پولک بههمین خاطره که گرونه دیگه. لابد حداقل 300 تومنش پول مزد کارگره.
- 8 تومن!
- وای چه کم! منظورت 80 تومنه دیگه!
- نه بهخدا 8 هزار تومن. تا چند وقت پیش 4 تومن بود بعد صاحبکار کردش 6 تومن و حالا 8 تومن!
پولکدوزی رو بلوزها دور یقه و آستین که صد یا 200 تومنه.
اصلا باورم نمیشد. خدای من، مگه میشه؟!
- تو میدونی حداقل حقوق یه کارگر الان ماهی 150 تومنه، تازه با بیمه و عیدی و ... خوب، چرا نمیری بیرون کار کنی یا کارگر شرکتهای نظافت که حداقل روزی 7 هزار تومن میدن.
- بابام و داداشم اجازه نمیدن بیرون کار کنم. الانم دارم میرم کار تحویل بدم و کار جدید بگیرم. تازه اینم جدیدا بهم اجازه میدن بهشرطی که یه دقیقه دیر و زود نکنم. گفتم از بس بیرون نرفتم و گوشهی خونه نشستم سوزن زدم، چشام داره کور میشه. تا اینکه مامانم اجازه گرفت بذارن اقلا کارامو خودم تحویل بدم و بگیرم.
- درس نخوندی؟
- تا کلاس چهارم دبستان. دیگه بابام نذاشت.
دیگه نمیتونستم حرفی بزنم. تموم وجودم رو غم گرفته بود.
پدر و برادر از یک طرف بدبختش کرده بودن و نذاشته بودن بره مدرسه. عین زندانبان هم ازش مواظبت میکردن. روزی 8 ساعت گوشهی خونه با نور کم(لابد) سوزن میزنه و حقوقش هم حتما به باباش میرسه و اگه خیلی لطف کنه برای جهیزیهش نگه میداره. از اون ور هم استثمار صاحبکار...
وای... این چه زندگیه؟
آیا ارگانی هست که به این مسائل رسیدگی کنه؟
میشه از این بهبعد لباس پولکی ببینم و یاد اون دختر نیفتم؟!
* این فرش هفترنگ که پامال رقص توست از خون و زندگانی انسان گرفته رنگ- شعر گالیا- هوشنگ ابتهاج
فروشگاه مژگان، نمایندهی مژگان دبی.
لباسهای دکولته و رنگارنگ پشت ویرین توجهمونو جلب کرد. همه پر از منجوق و پولک.
به قول برادرم عین کسایی که سِحر شدن (میگه خانما در حال مرگ هم که باشن یه فروشگاه لباس شیک ببینن مسحور میشن و میرن تو)رفتیم تو. یه لباس دکولتهی ماکسی رو یه مانکن بود ،با دُم ِ آویزون، پارچهی سبز و پر از پولکهای سبز و نارنجی. اون یکی پارچهی مشکی و پر از پولکهای مشکی و قرمز... اونیکی زرد، اون یکی بنفش، اون یکی نقرهای، طلایی، و ... همهشون هم کیف و کفش پولکی همرنگ داشتن.
قیمتها رو هم بالاش نوشتهبود. من خوندم 700.000 ریال، 800.000 ، 1.200.000 و همینجور بگیر برو بالا. دوستم که عین ذوق زده ها دست میکشید رو پولکا و آه میکشید.
من با اینکه نه خوشم میاد و نه اصلا جایی دارم از این تیپ لباسا بپوشم نمیدونم چی شد یکیشون چشامو گرفت. اونی که بالاش نوشته بود 700. گفتم حالا میشه گاهی تو خونه خودمون یا مامانماینا(!) بپوشم یا باهاش عکس بگیرم:) بعدش گفتم یه خورده چونه بزنم که مژگانخانم اونور آبی پررو نشه.
- خانم اگه 50 تومن بدی اینو من بعد از پرو برمیدارم.
فروشنده و دوستم همزمان عین برقگرفتهها نگام کردن. فروشندهگفت 50 چی؟ با اعتمادبهنفس گفتم 50 هزار تومن دیگه! مگه 70 تومن نیست؟ دوستم اومد بازومو چنگ زد و گفت هیس بابا آبرومونو بردی. اینا قیمتاش به تومنه!
گفتم آهااااان! خواستم کم نیارم و گفتم منظورم اینبود 500 هزار تومن نمیدین؟ خانمه ایششش ِ بلندی از ته دل گفت:
-نخیر! فوقش دو تومنشو از شما نگیرم.
- 200 هزار تومن تخفیف؟
- نخیر، 2000تومن!
دوستم سریع دستمو کشید اومد بیرون گفت اگه دیگه باهات اینجور جاها اومدم!! چند وقت دیگه عروسی برادرمه میخوام یکیشو بخرم.
- منو بیاری، کلی برات تخفیف می گیرم ها...
-:)))))
2- تو اتوبوس کنارم یه دختری اومد نشست. یه بسته دستش بود گذاشت پایین کنار پاش و اومد چادرشو جمع کنه انگشتای پر پینهاش نظرمو جلب کرد. شاید قبلا در دستای مردایی که تو کار بنایی هستن دیده بودم ولی در دستای دختر به این جوونی نه. بخصوص سهانگشت شست و اشاره و وسطش. منتظر فرصتی بودم باهاش حرف بزنم که پر کردن مسافر زیاد در ایستگاه بعدی و غرغرش این فرصتو بهم داد. کمی از اوضاع شلوغی اتوبوس که بعد از سهمیهبندی بنزین بدتر هم میشه حرف زدیم و اینکه اینا قبل از اینکه مقدمات کارو بچینن- اتوبوسها و تاکسیها رو زیاد کنن- سهمیهبندی رو شروع کردن. که بیهوا پرسیدم ببخشید کار شما چیه؟
- روی لباس شب منجوق و پولک میدوزم.
دوتاییمون باهم نگاهمون رفت روی دستاش. پرسیدم چند ساله اینکارو میکنی؟
گفت از دوازده سالگی. ده ساله که کارم اینه.
- روزی چند تا لباس؟
- بستگی داره چقدر پولک و منجوق بخواد. بعضیها دور یقه و آستین، بعضیها تمام جلو سینه و بعضیها تموم پولک!
- ببخشید سوال میکنم اما کنجکاو شدم بدونم روزی بهت مزد میدن یا دونهای.
- خواهش میکنم، دونهای بهم مزد میدن. مثلا یه لباس شب تمام پولک ممکنه یکماه با روزی 8 ساعت کار، حتی جمعهها، کار ببره!
من با تعجب: یک ماه!!! اونوقت میشه بپرسم همچین لباسی رو چقدر بهت میدن؟(فکر کردم پس لباسهای تموم پولک بههمین خاطره که گرونه دیگه. لابد حداقل 300 تومنش پول مزد کارگره.
- 8 تومن!
- وای چه کم! منظورت 80 تومنه دیگه!
- نه بهخدا 8 هزار تومن. تا چند وقت پیش 4 تومن بود بعد صاحبکار کردش 6 تومن و حالا 8 تومن!
پولکدوزی رو بلوزها دور یقه و آستین که صد یا 200 تومنه.
اصلا باورم نمیشد. خدای من، مگه میشه؟!
- تو میدونی حداقل حقوق یه کارگر الان ماهی 150 تومنه، تازه با بیمه و عیدی و ... خوب، چرا نمیری بیرون کار کنی یا کارگر شرکتهای نظافت که حداقل روزی 7 هزار تومن میدن.
- بابام و داداشم اجازه نمیدن بیرون کار کنم. الانم دارم میرم کار تحویل بدم و کار جدید بگیرم. تازه اینم جدیدا بهم اجازه میدن بهشرطی که یه دقیقه دیر و زود نکنم. گفتم از بس بیرون نرفتم و گوشهی خونه نشستم سوزن زدم، چشام داره کور میشه. تا اینکه مامانم اجازه گرفت بذارن اقلا کارامو خودم تحویل بدم و بگیرم.
- درس نخوندی؟
- تا کلاس چهارم دبستان. دیگه بابام نذاشت.
دیگه نمیتونستم حرفی بزنم. تموم وجودم رو غم گرفته بود.
پدر و برادر از یک طرف بدبختش کرده بودن و نذاشته بودن بره مدرسه. عین زندانبان هم ازش مواظبت میکردن. روزی 8 ساعت گوشهی خونه با نور کم(لابد) سوزن میزنه و حقوقش هم حتما به باباش میرسه و اگه خیلی لطف کنه برای جهیزیهش نگه میداره. از اون ور هم استثمار صاحبکار...
وای... این چه زندگیه؟
آیا ارگانی هست که به این مسائل رسیدگی کنه؟
میشه از این بهبعد لباس پولکی ببینم و یاد اون دختر نیفتم؟!
* این فرش هفترنگ که پامال رقص توست از خون و زندگانی انسان گرفته رنگ- شعر گالیا- هوشنگ ابتهاج
چهارشنبه، تیر ۰۶، ۱۳۸۶
خریت نه تنها علف خوردن است، اقتضای طبیعتش ایناست!
1- گزارش تصویری آتش سوزی در پمپ بنزین بعد از اعلام سهمیه بندی بنزین
آخه کدوم دولت عاقلی میاد وقتی هنوز بیش از یک میلیون کارت به اصطلاح هوشمند سوخت به دست مردم نرسیده و خیلیا هم زندگیشون با مسافرکشی میگذره، بدون خبر قبلی و مثل اینکه میخوان به مردم مژده بدن یهو9 شب اعلام میکنه از 12 شب بنزین کارتی میشه و به هر ماشین شخصی هم ماهی 100 لیتر بنزین تعلق میگیره؟! یعنی حدود روزی 3 لیتر!
2- تا توی اخبار ساعت نه شب کانال یک تلویزیون شنیدم بنزین از سهساعت دیگه سهمیهای میشه از سیبا پرسیدم: باک ماشینوکه حتما پر کردی؟
هر وقت نوبت اونه ماشین ببره خیلی سفارش میکنم با باک خالی نیاد. گفت ایوای، نه. خیلی خسته بودم، از شش صبح سرپا بودم گفتم فردا صبح موقع رفتن سرکار میزنم که پمپبنزینا خلوتتر هم هستن!..
گفتم ای بابا، پس بیا همین الان بریم بزنیم؟ گفت چه خوشخیالی تو، در طی مدت همین دو سه جملهای که من و تو با هم حرف زدیم الان بیشتر مردم با این مژده خبری ریختن تو پمپ بنزینا، ببین چه بلبشویی بشه!
امیدوارم آتیشبازی و آتیشسوزی نشه جایی...
(سیبا هم که هر اظهار امیدواری میکنه که پیش نیاد حتما پیش میاد)
پ.ن.
ببخشید اگه تیتر یه جوریه. واسه آدم چاره نمیذارن :)
3-دیشب چه خبر بوده تو پمپ بنزینا...
4- با کاپشن سفید اومده با کاپشن سفید هم میره!
تو یه برنامهی تلویزیون خبرنگار اومده بود بین مردم و مثلا به طور آزادانه ازشون راجع به احمدینژاد و دو سال ریاستجمهوریش سوال میکرد.
از عجایب هم این بود که باز بدحجابا عزیز شده بودن و اونا هم از احمدینژاد خوبی میگفتن.
یه آقایی شیک و پیک با شور و حرارت میگفت: احمدینژاد نظیر نداره. خیلی خاکیه و خوبه. دزد نیست!
بعد یقهی پیراهن خودشو کشید و تکون داد و گفت: من مطمئنم احمدینژاد که با یک کاپشن سفید اومد، با همون کاپشن سفید هم میره!
خواستم بگم آقای محترم!
اونی که با لباس سفید میاد عروسه نه احمدینژاد:)
بعدشم معمولا اونایی که با لباس سفید میان با "کفن سفید" میرن! نه با کاپشن!
5- حالا نمایشنامهی پایینو بخونید!
6- کمپین آزادی صالح کهندل...
و ماجرای دستگیری صالح از زبان همسرش.
آخه کدوم دولت عاقلی میاد وقتی هنوز بیش از یک میلیون کارت به اصطلاح هوشمند سوخت به دست مردم نرسیده و خیلیا هم زندگیشون با مسافرکشی میگذره، بدون خبر قبلی و مثل اینکه میخوان به مردم مژده بدن یهو9 شب اعلام میکنه از 12 شب بنزین کارتی میشه و به هر ماشین شخصی هم ماهی 100 لیتر بنزین تعلق میگیره؟! یعنی حدود روزی 3 لیتر!
2- تا توی اخبار ساعت نه شب کانال یک تلویزیون شنیدم بنزین از سهساعت دیگه سهمیهای میشه از سیبا پرسیدم: باک ماشینوکه حتما پر کردی؟
هر وقت نوبت اونه ماشین ببره خیلی سفارش میکنم با باک خالی نیاد. گفت ایوای، نه. خیلی خسته بودم، از شش صبح سرپا بودم گفتم فردا صبح موقع رفتن سرکار میزنم که پمپبنزینا خلوتتر هم هستن!..
گفتم ای بابا، پس بیا همین الان بریم بزنیم؟ گفت چه خوشخیالی تو، در طی مدت همین دو سه جملهای که من و تو با هم حرف زدیم الان بیشتر مردم با این مژده خبری ریختن تو پمپ بنزینا، ببین چه بلبشویی بشه!
امیدوارم آتیشبازی و آتیشسوزی نشه جایی...
(سیبا هم که هر اظهار امیدواری میکنه که پیش نیاد حتما پیش میاد)
پ.ن.
ببخشید اگه تیتر یه جوریه. واسه آدم چاره نمیذارن :)
3-دیشب چه خبر بوده تو پمپ بنزینا...
4- با کاپشن سفید اومده با کاپشن سفید هم میره!
تو یه برنامهی تلویزیون خبرنگار اومده بود بین مردم و مثلا به طور آزادانه ازشون راجع به احمدینژاد و دو سال ریاستجمهوریش سوال میکرد.
از عجایب هم این بود که باز بدحجابا عزیز شده بودن و اونا هم از احمدینژاد خوبی میگفتن.
یه آقایی شیک و پیک با شور و حرارت میگفت: احمدینژاد نظیر نداره. خیلی خاکیه و خوبه. دزد نیست!
بعد یقهی پیراهن خودشو کشید و تکون داد و گفت: من مطمئنم احمدینژاد که با یک کاپشن سفید اومد، با همون کاپشن سفید هم میره!
خواستم بگم آقای محترم!
اونی که با لباس سفید میاد عروسه نه احمدینژاد:)
بعدشم معمولا اونایی که با لباس سفید میان با "کفن سفید" میرن! نه با کاپشن!
5- حالا نمایشنامهی پایینو بخونید!
6- کمپین آزادی صالح کهندل...
و ماجرای دستگیری صالح از زبان همسرش.
The American Dream ، رويای آمريکايی
نویسنده: ولگرد
سکانس اول
"برندا" و" جيم" درسالهای آخر دانشگاه باهم آشنا شدند . جيم ۲۳ و برندا ۲۴ سالش بود . يکسال قبل از اينکه دانشگاه را تمام کنند تصميم گرفتند ازدواج کنند. آنها در یک زمان باهم از دانشگاه فارغالتحصيل شدند. شانس آوردند که هر دو بلافاصله شغل خوبی پيدا کردند . برندا بعنوان مدير يک کمپانی بيمه با حقوق ساليانه۵۵۰۰۰ دلار و جيم با حقوقی ساليانه
۶۰۰۰۰ دلار
سکانس دوم- فلش بک
آنها تا همين هفته پيش بود که هر کدام با۳۰ ساعت کار در هفته در حين درس خواند ن ــ زندگی شان را پيش ميبردند . جيم گارسن رستوران بود و برندا در شغل " بارومنی "! در يک " بار" کار ميکرد . هردو رويهم سالی ۲۰۰۰۰ دلار به زحمت می ساختند . انها دريک مجموعهی آپارتمانهای قديمی ۳۰ واحدی در يک محلهی شلوغ در مرکزشهر در يک واحد آپارتمانی دواطاق خوابه با وسايلی بسيار مختصر زندگی ميکردند که بايد بابت اجاره آن ماهی ۶۰۰ دلار ميپرداختند. و يک ماشين شورلت رنگ و رو رفته مدل ۱۹۸۰و يک دوچرخه هم داشتند که وسيله رفت وآمد هر دو تايشان بود.
ناگهان در يک هفته با گرفتن يک شغل خوب با حقوق کلان ۱۳۵.۰۰۰ دلاری در سال يکباره از طبقه" زير فقر" به طبقه " بالای متوسط مرفه "ارتقا پيد ا کرده بودند. ديگر جايشان در بين آدم های فقير نبود ..
سکانس سوم
هنوز يک ماه ازشروع کارشان نگذشته به اين نتيجه رسيدند که بايد در جايی زندگی کنند که برازنده شغل و کارشان باشد . تصميم گرفتند بجای اجاره کردن محل سکنا خانهای بخرند .
آن دو حالا مشغول جستجو در اينترنت و روزنامه هستند تا خانه دلخواه خود را پيدا کنند .بالاخره پيدا کردند . خانهای در مکانی که هميشه رويای زندگی کردن در چنان جايی را داشتند .
يک شهرک آرام و رويايی در چند مايلی شهرشان .
سکانس چهارم
يک روز آخر هفته جيم و برندا سوار شورلتشان ميشوند ويکراست به آن شهرک اشرافی ميروند تا خانه رويايی شان را از نزديک ببينند.
بعد از پيمودن چند مايل در يک جاده اصلی به يک جاده فرعی ميرسند و جادهای که در کنار آن روی تابلويی نوشته به شهرک ... خوش آمديد!! آن جاده به يک دروازهی آهنی بزرگ با نگهبان ختم مي شود.از دروازه ميگذرند
وارد شهرک ميشوند .
اينجا شهرکی است اشرافی نوساز زيبا با تعداد محدودی خانه های يزرگ يک طبقه يا دو طبقه دور از يکديگر . بيرون خانهها با نماهايی بهسبک کاخ سفيد با روکارهای سنگی يا آجری و با ستونهای بلند و سفيد با سقفهای رفيع . با خيابانهايی که دو سوی آنها درختهای زينتی کاشته شده است .. بهندرت اتومبيلی در آنها رفت وآمد ميکند.
شهرک دارای تأسيسات گوناگونی است. از زمين گلف گرفته تا درياچه و زمين اسبسواری زمين تنيس سالن ژيمناستيک که همه اينها مخصو ص ساکنان اين شهرک است.
همه اين اطلاعات را جيم و برندا از قبل در باره اين شهرک به دست آورده بودند .
آنها در جلو در دفتر فروش شهرک توقف ميکنند و به داخل دفتر ميروند .مأمور فروش خانههای شهرک در ابتدا با نگاه کردن به سر ووضع ظاهری آنها زياد تحويشان نميگيرد . ولی بهزودی که اطلاعات لازم در باره شغل و درامد آنها را به دست ميآورد از جايش بلند ميشود برايشان قهوه مياورد. سپس آنها را سوار اتومبيل آخرين مدل خود میکند و چند خانه به آنها نشان ميدهد و در پايان جيم و برندا يکی از خانههای دوطبقه { يادتان باشد خانه دوطبقه در آمريکا گرانتر است} که مشرف به درياچه و زمين گلف است انتخاب ميکنند خانهای که دارای ۵ اطاق خواب و۳ تا حمام، کتابخانه و تأتر خانوادگی است. تمام کف اطاقهايش با مرمر وچوبهای گران قيمت پوشانده شده. با استخر سرپوشيده و آبشار وفضای سبز، باغچه گل کاری شده درزمين عقب خانه و درختان تزئينی و چمنکاری و گلکاری در جلو خانه با کارپرت و گاراژی که گنجايش پارک جهار اتومبيل داشت .
در دفتر شهرک مأمور فروش خانهها در يک لحظه کرديت انها چک ميکند و ميگويد باتوجه به درآمد و شغل شما نيازی نيست که هيج نوع پيش قسطی بپردازيد . مدارک لازم مثل برق امضا ميشود. آنها بايد ماهيانه ۴۰۰۰دولار به مدت سی سال برای خريد ان خانه و به اضافه هزينه های باغبانی و سکيورتی و نگهداری شهرک بايد در ماه بپردازند.
سکانس پنجم
يک هفته بعد جيم و برندا خوشحال به خانه جديدشان يا بهعبارت ديگر به "منشن" يا کاخکشان اسبابکشی ميکنند!!
اولين کارشان اين است که بايد اتومبيل نو بخرند. در چنين محلهای که همه ساکنان آن گرانقيمتترين اتومبيل ها ميرانند نميشود که با اين شورلت احد بوق رفتوآمد کرد !!
خريدن قسطی اتومبيل گران و آخرين مدل برای آنها که چنين درامدی بالايی دارند بيش از چند ساعتی زمان نميگيرد .
حالا هرکدام از آنها يک /اس يو وی/ تويوتا که مثل جيپ بزرگی است سوار ميشوند. و اتومبيل کهنهشان را هم به همسايه بغلی آپارتمان قبلیشان ميبخشند . تهيه اثاثيه و مبلمان منزل هم مشکلی برايشان ايجاد نميکند چون نيازی به پول نقد ندارند و امروز ميتوانند همه آنها را بخرند و و قسط آنرا حتی از سال ديگر بپردازند !!
روز بعد کاميونی درجلو خانه يا منشن انها توقف ميکند.
بهوسيله کارگرانش ميز و مبلمان وتختخواب و تلويزيون وسائل آشپزخانه که آنها بهترين و گرانتريناش را سفارش دادهاند به داخل خانه آورده ميشود
دريک هفته همه چيز روبراه ميشود. آنها هرروز با اتومبيلهای بزرگشان به سر کار ميروند و خسته دير وقت برميگردند خوشحال هستند که مثل ميليونرها زندگی ميکنند و به رؤيای امريکايیشان رسيدهاند .
سکانس ششم
طولی نمیکشد که سيل قبضهای گوناگون به صندوق پستی انها سرازسر ميشود که بايد پرداخت کنند ..
قبضهای برق و آب تلفن و دی اسل و سلفون و کيبل تلويزيون انواع بيمهها ــ بيمههای اتومبيل و خانه و عمر و پزشکی و ماليات خانه و قسط اتومبيل و کرديت کارتهای متعدد و هزينه مأمور نگهداری از استخر و گلها و چمنها، رسيدگی به زمين گلف و درياچه و غذای قوهای درياچه . بقيه تأسيسات که بايد در سر رسيدهای مختلف آنها را پرداخت کنند
ميز بزرگ ناهارخوری آنها بجای غذا مملواز اين قبضهاست . وهرشب برندا بعد از اينکه از کار برميگردد نامههای پستی را بايد چک کند تا مبادا در پرداخت يکی از آنها قصوری رخ دهد .
هنوز دوماه از زندگی جيم و برندا بهسبک ميليونرها نگذشته که يک شب هر دو مینشينند حساب ميکنند که بابت قبضهای ماهيانهشان چيزی در حدود ۱۰۰۰۰هزار دلار در ماه بايد بپردازند در ان صورت
چيز زيادی از حقوق ماهيانه انها برای لباس و غذا وا احيانا" مسافرت و دکتر و دوا ويا پساندازی باقی نمیماند!!
ولی هنوز خوشحال هستند که چه زود به آن رويای زندگیشان رسيدهاند..
سکانس هفتم
شش ماه از اقامت آنها در آن خانه رويايی نگذشته که يک روز جيم به همسرش " برندا" سرکارش تلفن ميکند و خبر میدهد که شغلاش را از دست داده .
چون دفتر شرکت ساختمانی به شهر ديگری منتفل خواهد شد . برندا اورا دلداری ميدهد .
جيم روزها در خانه میماند در اينترنت به جستجوی شغل جديدی ميگردد. ولی آنچه که ميیابد بيش از سالی ۲۰۰۰ هزار دلار به او نمی پردازند.
کم کم آنها تصميم ميگيرند از مخارجشان کم کنند . يکی از سلفنهايشان را قطع میکنند. در مصرف برقشان صرفهجويی ميکنند .اب استخرشان را گرم نمیکنند . چمنها و گلها را کمتر آب ميدهند. يکی از سگهای شان را به دوستشان ميبخشند !! چراغهای اضا فی ساختمان را خاموش نگهميدارند
کمتر لباسشويی را روشن میکنند
احيانا وقتی رستوران ميروند يک غذا برای هر دو نفرشان سفارش ميدهند . شام سبک ميخورند .از يک اتومبيل استفاده ميکنند .بيمه عمرشان را هم قطع ميکنند. رويای داشتن بچه داشتنشان به تاخير مياندازند !!
چون هميشه جيم به برندا می گفته دوست داشته فاميل بزرگی داشته باشد !
جيم سعی ميکند چمن جلو خانهاش را خودش بزند ولی هيچ تفاوتی نميکند و بايد به مجتمع پول نگاهداری از چمنها و گلها را ماهيانه بپردازند
سکانس هشتم
دوماه از بيکاری جيم گذشته . هنوز شغل مناسبی پيدا نکرده. امشب درست يک ماه از بی کار شدن جيم ميگذرد . برندا خسته از کار برميگردد. روی مبل کنار جيم که مشغول تماشا کردن تلويزيوناست مینشيند. در حاليکه سرش را روی شانه او ميگذارد ميگويد :
عزيزم ميدانی چه اتفاقی برايمان افتاده؟ شرکت ما امروز ۳۰ نفر را اخراج کرد. من را هم با چند نفر ديگه منتظر خدمت کردند !!
سکانس نهم
ماه بعد يک تابلو جلو منزل آنها نصب شده. رويش نوشته"برای فروش ". صندوق پستی آنها انباشته از نامهها وبستهها است . که بهنام آنها پست شده ..
چون جيم و و برندا آن خانه را رها کردهاند واز آنجا رفتهاند .
سکانس دهم
اکنون آنها در يکی از اطاقهای خانه کوچک پدر مادر پير جيم زندگی ميکنند .
جيم هنوز دنبال کار مناسب ميگردد. شبها چند ساعتی در رستورانی که قبلا در آنجا گارسون بود ازمشتريان قديمیاش پذيرايی ميکند . به آنها لبخند ميزند. گاهی از گرانی بنزين و گرم شدن هوای کره زمين و جنگ عراق با آنها حرف ميزند . وخوشحال است که هنوز دوچرخهاش را دارد . و بانک آنرا نميتواند مثل اتومبيلهايشان بهعلت نپرداختن قسط مصادره کند !
و برندا هم هر شب ساعتها تا دير وقت پشت آن بار قديمی که کار ميکرد ميايستد . با لبخند گيلاسهای مشروب را به دست مشتريان خود ميدهد.
ميخندد و سيگار دود ميکند و با آنها گپ میزند . مشتریهايش اورا بسيار دوست دارند وبسيار خوشحال هستند که او دوباره برگشته. چون او ميداند که آنها چه مشروبی دوست دارند...
پايان
--------
ولگردعزیز
نمايشنامه ات را خواندم . جالب بود . دقيقا زندگی امريکايی . تو اين نوع زندگی را حتی توی اروپا هم پيدا نميکنی . همچنان که نظير زندگی و به ثروت رسيدن بيل گيتس و پيير اميديار ( صاحب ای بی ) و يا اميد کردستانی ( مدير فروش گوگل ) که در جوانترين دوران زندگيشان ( زير سی سال ) به ثروت رسيدند را در هيچ کجای دنيا جز امريکا نميشود پيدا کرد ... نمايشنامه و افراد نمايش تو برای من حقيقی اند و برای ايرانيان داستان و قصه است چون نميتوانند تصور کنند با يک کرديت خوب ميتوان انهمه خريد کرد در ايران هنوز هم معاملات نقد ميشود و جز از راه دزدی از دولت و ملت نميتوان زندگی اينچنينی داشت . داستانت جالب است و کاش تيترش را ميگذاشتی مثلا :
رويای امريکايی
ويا :
فقط در امريکا ميتواند اتفاق بيفتد
آذر فخر
سکانس اول
"برندا" و" جيم" درسالهای آخر دانشگاه باهم آشنا شدند . جيم ۲۳ و برندا ۲۴ سالش بود . يکسال قبل از اينکه دانشگاه را تمام کنند تصميم گرفتند ازدواج کنند. آنها در یک زمان باهم از دانشگاه فارغالتحصيل شدند. شانس آوردند که هر دو بلافاصله شغل خوبی پيدا کردند . برندا بعنوان مدير يک کمپانی بيمه با حقوق ساليانه۵۵۰۰۰ دلار و جيم با حقوقی ساليانه
۶۰۰۰۰ دلار
سکانس دوم- فلش بک
آنها تا همين هفته پيش بود که هر کدام با۳۰ ساعت کار در هفته در حين درس خواند ن ــ زندگی شان را پيش ميبردند . جيم گارسن رستوران بود و برندا در شغل " بارومنی "! در يک " بار" کار ميکرد . هردو رويهم سالی ۲۰۰۰۰ دلار به زحمت می ساختند . انها دريک مجموعهی آپارتمانهای قديمی ۳۰ واحدی در يک محلهی شلوغ در مرکزشهر در يک واحد آپارتمانی دواطاق خوابه با وسايلی بسيار مختصر زندگی ميکردند که بايد بابت اجاره آن ماهی ۶۰۰ دلار ميپرداختند. و يک ماشين شورلت رنگ و رو رفته مدل ۱۹۸۰و يک دوچرخه هم داشتند که وسيله رفت وآمد هر دو تايشان بود.
ناگهان در يک هفته با گرفتن يک شغل خوب با حقوق کلان ۱۳۵.۰۰۰ دلاری در سال يکباره از طبقه" زير فقر" به طبقه " بالای متوسط مرفه "ارتقا پيد ا کرده بودند. ديگر جايشان در بين آدم های فقير نبود ..
سکانس سوم
هنوز يک ماه ازشروع کارشان نگذشته به اين نتيجه رسيدند که بايد در جايی زندگی کنند که برازنده شغل و کارشان باشد . تصميم گرفتند بجای اجاره کردن محل سکنا خانهای بخرند .
آن دو حالا مشغول جستجو در اينترنت و روزنامه هستند تا خانه دلخواه خود را پيدا کنند .بالاخره پيدا کردند . خانهای در مکانی که هميشه رويای زندگی کردن در چنان جايی را داشتند .
يک شهرک آرام و رويايی در چند مايلی شهرشان .
سکانس چهارم
يک روز آخر هفته جيم و برندا سوار شورلتشان ميشوند ويکراست به آن شهرک اشرافی ميروند تا خانه رويايی شان را از نزديک ببينند.
بعد از پيمودن چند مايل در يک جاده اصلی به يک جاده فرعی ميرسند و جادهای که در کنار آن روی تابلويی نوشته به شهرک ... خوش آمديد!! آن جاده به يک دروازهی آهنی بزرگ با نگهبان ختم مي شود.از دروازه ميگذرند
وارد شهرک ميشوند .
اينجا شهرکی است اشرافی نوساز زيبا با تعداد محدودی خانه های يزرگ يک طبقه يا دو طبقه دور از يکديگر . بيرون خانهها با نماهايی بهسبک کاخ سفيد با روکارهای سنگی يا آجری و با ستونهای بلند و سفيد با سقفهای رفيع . با خيابانهايی که دو سوی آنها درختهای زينتی کاشته شده است .. بهندرت اتومبيلی در آنها رفت وآمد ميکند.
شهرک دارای تأسيسات گوناگونی است. از زمين گلف گرفته تا درياچه و زمين اسبسواری زمين تنيس سالن ژيمناستيک که همه اينها مخصو ص ساکنان اين شهرک است.
همه اين اطلاعات را جيم و برندا از قبل در باره اين شهرک به دست آورده بودند .
آنها در جلو در دفتر فروش شهرک توقف ميکنند و به داخل دفتر ميروند .مأمور فروش خانههای شهرک در ابتدا با نگاه کردن به سر ووضع ظاهری آنها زياد تحويشان نميگيرد . ولی بهزودی که اطلاعات لازم در باره شغل و درامد آنها را به دست ميآورد از جايش بلند ميشود برايشان قهوه مياورد. سپس آنها را سوار اتومبيل آخرين مدل خود میکند و چند خانه به آنها نشان ميدهد و در پايان جيم و برندا يکی از خانههای دوطبقه { يادتان باشد خانه دوطبقه در آمريکا گرانتر است} که مشرف به درياچه و زمين گلف است انتخاب ميکنند خانهای که دارای ۵ اطاق خواب و۳ تا حمام، کتابخانه و تأتر خانوادگی است. تمام کف اطاقهايش با مرمر وچوبهای گران قيمت پوشانده شده. با استخر سرپوشيده و آبشار وفضای سبز، باغچه گل کاری شده درزمين عقب خانه و درختان تزئينی و چمنکاری و گلکاری در جلو خانه با کارپرت و گاراژی که گنجايش پارک جهار اتومبيل داشت .
در دفتر شهرک مأمور فروش خانهها در يک لحظه کرديت انها چک ميکند و ميگويد باتوجه به درآمد و شغل شما نيازی نيست که هيج نوع پيش قسطی بپردازيد . مدارک لازم مثل برق امضا ميشود. آنها بايد ماهيانه ۴۰۰۰دولار به مدت سی سال برای خريد ان خانه و به اضافه هزينه های باغبانی و سکيورتی و نگهداری شهرک بايد در ماه بپردازند.
سکانس پنجم
يک هفته بعد جيم و برندا خوشحال به خانه جديدشان يا بهعبارت ديگر به "منشن" يا کاخکشان اسبابکشی ميکنند!!
اولين کارشان اين است که بايد اتومبيل نو بخرند. در چنين محلهای که همه ساکنان آن گرانقيمتترين اتومبيل ها ميرانند نميشود که با اين شورلت احد بوق رفتوآمد کرد !!
خريدن قسطی اتومبيل گران و آخرين مدل برای آنها که چنين درامدی بالايی دارند بيش از چند ساعتی زمان نميگيرد .
حالا هرکدام از آنها يک /اس يو وی/ تويوتا که مثل جيپ بزرگی است سوار ميشوند. و اتومبيل کهنهشان را هم به همسايه بغلی آپارتمان قبلیشان ميبخشند . تهيه اثاثيه و مبلمان منزل هم مشکلی برايشان ايجاد نميکند چون نيازی به پول نقد ندارند و امروز ميتوانند همه آنها را بخرند و و قسط آنرا حتی از سال ديگر بپردازند !!
روز بعد کاميونی درجلو خانه يا منشن انها توقف ميکند.
بهوسيله کارگرانش ميز و مبلمان وتختخواب و تلويزيون وسائل آشپزخانه که آنها بهترين و گرانتريناش را سفارش دادهاند به داخل خانه آورده ميشود
دريک هفته همه چيز روبراه ميشود. آنها هرروز با اتومبيلهای بزرگشان به سر کار ميروند و خسته دير وقت برميگردند خوشحال هستند که مثل ميليونرها زندگی ميکنند و به رؤيای امريکايیشان رسيدهاند .
سکانس ششم
طولی نمیکشد که سيل قبضهای گوناگون به صندوق پستی انها سرازسر ميشود که بايد پرداخت کنند ..
قبضهای برق و آب تلفن و دی اسل و سلفون و کيبل تلويزيون انواع بيمهها ــ بيمههای اتومبيل و خانه و عمر و پزشکی و ماليات خانه و قسط اتومبيل و کرديت کارتهای متعدد و هزينه مأمور نگهداری از استخر و گلها و چمنها، رسيدگی به زمين گلف و درياچه و غذای قوهای درياچه . بقيه تأسيسات که بايد در سر رسيدهای مختلف آنها را پرداخت کنند
ميز بزرگ ناهارخوری آنها بجای غذا مملواز اين قبضهاست . وهرشب برندا بعد از اينکه از کار برميگردد نامههای پستی را بايد چک کند تا مبادا در پرداخت يکی از آنها قصوری رخ دهد .
هنوز دوماه از زندگی جيم و برندا بهسبک ميليونرها نگذشته که يک شب هر دو مینشينند حساب ميکنند که بابت قبضهای ماهيانهشان چيزی در حدود ۱۰۰۰۰هزار دلار در ماه بايد بپردازند در ان صورت
چيز زيادی از حقوق ماهيانه انها برای لباس و غذا وا احيانا" مسافرت و دکتر و دوا ويا پساندازی باقی نمیماند!!
ولی هنوز خوشحال هستند که چه زود به آن رويای زندگیشان رسيدهاند..
سکانس هفتم
شش ماه از اقامت آنها در آن خانه رويايی نگذشته که يک روز جيم به همسرش " برندا" سرکارش تلفن ميکند و خبر میدهد که شغلاش را از دست داده .
چون دفتر شرکت ساختمانی به شهر ديگری منتفل خواهد شد . برندا اورا دلداری ميدهد .
جيم روزها در خانه میماند در اينترنت به جستجوی شغل جديدی ميگردد. ولی آنچه که ميیابد بيش از سالی ۲۰۰۰ هزار دلار به او نمی پردازند.
کم کم آنها تصميم ميگيرند از مخارجشان کم کنند . يکی از سلفنهايشان را قطع میکنند. در مصرف برقشان صرفهجويی ميکنند .اب استخرشان را گرم نمیکنند . چمنها و گلها را کمتر آب ميدهند. يکی از سگهای شان را به دوستشان ميبخشند !! چراغهای اضا فی ساختمان را خاموش نگهميدارند
کمتر لباسشويی را روشن میکنند
احيانا وقتی رستوران ميروند يک غذا برای هر دو نفرشان سفارش ميدهند . شام سبک ميخورند .از يک اتومبيل استفاده ميکنند .بيمه عمرشان را هم قطع ميکنند. رويای داشتن بچه داشتنشان به تاخير مياندازند !!
چون هميشه جيم به برندا می گفته دوست داشته فاميل بزرگی داشته باشد !
جيم سعی ميکند چمن جلو خانهاش را خودش بزند ولی هيچ تفاوتی نميکند و بايد به مجتمع پول نگاهداری از چمنها و گلها را ماهيانه بپردازند
سکانس هشتم
دوماه از بيکاری جيم گذشته . هنوز شغل مناسبی پيدا نکرده. امشب درست يک ماه از بی کار شدن جيم ميگذرد . برندا خسته از کار برميگردد. روی مبل کنار جيم که مشغول تماشا کردن تلويزيوناست مینشيند. در حاليکه سرش را روی شانه او ميگذارد ميگويد :
عزيزم ميدانی چه اتفاقی برايمان افتاده؟ شرکت ما امروز ۳۰ نفر را اخراج کرد. من را هم با چند نفر ديگه منتظر خدمت کردند !!
سکانس نهم
ماه بعد يک تابلو جلو منزل آنها نصب شده. رويش نوشته"برای فروش ". صندوق پستی آنها انباشته از نامهها وبستهها است . که بهنام آنها پست شده ..
چون جيم و و برندا آن خانه را رها کردهاند واز آنجا رفتهاند .
سکانس دهم
اکنون آنها در يکی از اطاقهای خانه کوچک پدر مادر پير جيم زندگی ميکنند .
جيم هنوز دنبال کار مناسب ميگردد. شبها چند ساعتی در رستورانی که قبلا در آنجا گارسون بود ازمشتريان قديمیاش پذيرايی ميکند . به آنها لبخند ميزند. گاهی از گرانی بنزين و گرم شدن هوای کره زمين و جنگ عراق با آنها حرف ميزند . وخوشحال است که هنوز دوچرخهاش را دارد . و بانک آنرا نميتواند مثل اتومبيلهايشان بهعلت نپرداختن قسط مصادره کند !
و برندا هم هر شب ساعتها تا دير وقت پشت آن بار قديمی که کار ميکرد ميايستد . با لبخند گيلاسهای مشروب را به دست مشتريان خود ميدهد.
ميخندد و سيگار دود ميکند و با آنها گپ میزند . مشتریهايش اورا بسيار دوست دارند وبسيار خوشحال هستند که او دوباره برگشته. چون او ميداند که آنها چه مشروبی دوست دارند...
پايان
--------
ولگردعزیز
نمايشنامه ات را خواندم . جالب بود . دقيقا زندگی امريکايی . تو اين نوع زندگی را حتی توی اروپا هم پيدا نميکنی . همچنان که نظير زندگی و به ثروت رسيدن بيل گيتس و پيير اميديار ( صاحب ای بی ) و يا اميد کردستانی ( مدير فروش گوگل ) که در جوانترين دوران زندگيشان ( زير سی سال ) به ثروت رسيدند را در هيچ کجای دنيا جز امريکا نميشود پيدا کرد ... نمايشنامه و افراد نمايش تو برای من حقيقی اند و برای ايرانيان داستان و قصه است چون نميتوانند تصور کنند با يک کرديت خوب ميتوان انهمه خريد کرد در ايران هنوز هم معاملات نقد ميشود و جز از راه دزدی از دولت و ملت نميتوان زندگی اينچنينی داشت . داستانت جالب است و کاش تيترش را ميگذاشتی مثلا :
رويای امريکايی
ويا :
فقط در امريکا ميتواند اتفاق بيفتد
آذر فخر
دوشنبه، تیر ۰۴، ۱۳۸۶
خوب آدم قاطی میکنه...شهادت... ماه رمضون...
1- روز شهادت فاطمهی زهرا(اون شهادت دومیه که همه جا تعطیله) با ماشین جایی میرفتم.
در حین رانندگی داشتم یکی از آهنگهای پسر حبیب رو( فکر کنم اسمش محمده) با صدای بلندگوش میکردم. خیلی غر زده بودم به داداشم که اینا چیه برام ریختی رو سیدی. اما اونروز دیدم ای... بد مزه نمیده! بخصوص که خیابون خلوت باشه و تو هوای گرم روسریتم از سرت افتاده باشه و بگازی و آدامس گندهای که تو دهنته هی باد کنی و بترکونی.
نفهمیدم سر چهارراه فرعی خلوت پلیس از کجا سبز شد و دستور ایست داد؟
من قاطی کرده بودم. برای این چهارراه چراغ گذاشته بودن و من نفهمیده بودم؟
نه، نه، سرعتم خیلی زیاده...
صدای آهنگم بلند بود؟
وای... برای روسری که رو شونههام افتاده؟
نکنه فکر کرده این ماشین دزدیه و یا گواهینامه ندارم و مدارکمو میخواد ببینه!
یهو آدامس باد کردهام ترکید!
آخ آخ... فهمیدم... آدامس... الان چه روزیه؟ تعطیلیه! یه عده سیاه پوشیدن... یادم رفته بود.
در حالیکه محکم زدم رو ترمز و سعی کردم تندتند با دهن و زبون آدامسمو از حالت ترکیدگی به حالت گرد و قلمبه درآرم و گوشهی لپم مخفی کنم نفهمیدم چی شد قورتش دادم. نفسم گرفته بود...
پلیسه اومد جلو با خنده گفت:
شهادته، صدای ضبطتتو کم کن! ماه رمضون نیست که آدامستو قورت میدی!
در ضمن روسریتم افتاده. من عین بز نگاهش میکردم و دست چپم رفت روسریمو بالا بیاره و دست راستم هولهولکی رفت سراغ کیف که مدارک ازش در بیارم..
گفت نمیخواد چیزی نشون بدی. یواش برو حواستم جمع کن.
فکر کنم دلش برام سوخت قاطی کردم. . شایدم برگ جریمه همراش نبود...
2- نشریهی ادبی گذرگاه تیرماه منتشر شد...
3- گرفتن کلی سوغاتی خوب از دو دوست خیلی عزیز چقدر مزه داره:))
4- مژده...فردا یه نمایشنامهی زیبا از ولگرد...
5- اساماسهای رعد آسا!
ساعت یازده و نیم صبح یه کار فوری با سیبا داشتم. هر چی زنگ میزدم به موبایلش یا خط نمیداد، یا یکی میگفت این شماره موقتا قطع میباشد، یا میگفت نو ریسپانس تو پیجینگ و ازین حرفا... اساماس هم زدم که فوری باهام تماس بگیره که باز خبری نشد. بالاخره بعد از یکربع تلاش مداوم و مستمر باهاش حرف زدم. گفت یکی دو باره شمارهم افتاده براش و یه اساماس برام فرستاده که چیکار دارم؟
این گذشت تا دم صبح که داشتم وبلاگمو آپدیت میکردم. یهو صدای بوق اساماس موبایلم بلند شد. سیبا از خواب پرید و کمی عصبانی گفت(یه کم بلند) آخه اینوقت صبح(4 صبح) کدوم آدمی(!) اسام اس میفرسته؟
موبایلم هم که قربونش برم همیشه تو کیفم گمه. از بین خرت و پرتها پیداش کردم.
و دیدم اساماس خود سیباست که نوشته چیکار داری؟ اساماسش از ساعت یازده و نیم صبح تو راه بوده و الحمدالله دم صبح به سلامت رسیده!
یعنی 16 ساعت توراه بوده. گفتم غیرتی نشو عزیزم، اساماس خودته!
حالا فلسفهی گرفتن اسام اسهای تبلیغی بانکها رو دو سه نصف شب میفهمم!
لازم به ذکر است که اساماس من هنوز به دست سیبا نرسیده:) شاید یازده و نیم صبح فردا...
http://z8un.com/archives/2007_06.html#001968
نظرها
در حین رانندگی داشتم یکی از آهنگهای پسر حبیب رو( فکر کنم اسمش محمده) با صدای بلندگوش میکردم. خیلی غر زده بودم به داداشم که اینا چیه برام ریختی رو سیدی. اما اونروز دیدم ای... بد مزه نمیده! بخصوص که خیابون خلوت باشه و تو هوای گرم روسریتم از سرت افتاده باشه و بگازی و آدامس گندهای که تو دهنته هی باد کنی و بترکونی.
نفهمیدم سر چهارراه فرعی خلوت پلیس از کجا سبز شد و دستور ایست داد؟
من قاطی کرده بودم. برای این چهارراه چراغ گذاشته بودن و من نفهمیده بودم؟
نه، نه، سرعتم خیلی زیاده...
صدای آهنگم بلند بود؟
وای... برای روسری که رو شونههام افتاده؟
نکنه فکر کرده این ماشین دزدیه و یا گواهینامه ندارم و مدارکمو میخواد ببینه!
یهو آدامس باد کردهام ترکید!
آخ آخ... فهمیدم... آدامس... الان چه روزیه؟ تعطیلیه! یه عده سیاه پوشیدن... یادم رفته بود.
در حالیکه محکم زدم رو ترمز و سعی کردم تندتند با دهن و زبون آدامسمو از حالت ترکیدگی به حالت گرد و قلمبه درآرم و گوشهی لپم مخفی کنم نفهمیدم چی شد قورتش دادم. نفسم گرفته بود...
پلیسه اومد جلو با خنده گفت:
شهادته، صدای ضبطتتو کم کن! ماه رمضون نیست که آدامستو قورت میدی!
در ضمن روسریتم افتاده. من عین بز نگاهش میکردم و دست چپم رفت روسریمو بالا بیاره و دست راستم هولهولکی رفت سراغ کیف که مدارک ازش در بیارم..
گفت نمیخواد چیزی نشون بدی. یواش برو حواستم جمع کن.
فکر کنم دلش برام سوخت قاطی کردم. . شایدم برگ جریمه همراش نبود...
2- نشریهی ادبی گذرگاه تیرماه منتشر شد...
3- گرفتن کلی سوغاتی خوب از دو دوست خیلی عزیز چقدر مزه داره:))
4- مژده...فردا یه نمایشنامهی زیبا از ولگرد...
5- اساماسهای رعد آسا!
ساعت یازده و نیم صبح یه کار فوری با سیبا داشتم. هر چی زنگ میزدم به موبایلش یا خط نمیداد، یا یکی میگفت این شماره موقتا قطع میباشد، یا میگفت نو ریسپانس تو پیجینگ و ازین حرفا... اساماس هم زدم که فوری باهام تماس بگیره که باز خبری نشد. بالاخره بعد از یکربع تلاش مداوم و مستمر باهاش حرف زدم. گفت یکی دو باره شمارهم افتاده براش و یه اساماس برام فرستاده که چیکار دارم؟
این گذشت تا دم صبح که داشتم وبلاگمو آپدیت میکردم. یهو صدای بوق اساماس موبایلم بلند شد. سیبا از خواب پرید و کمی عصبانی گفت(یه کم بلند) آخه اینوقت صبح(4 صبح) کدوم آدمی(!) اسام اس میفرسته؟
موبایلم هم که قربونش برم همیشه تو کیفم گمه. از بین خرت و پرتها پیداش کردم.
و دیدم اساماس خود سیباست که نوشته چیکار داری؟ اساماسش از ساعت یازده و نیم صبح تو راه بوده و الحمدالله دم صبح به سلامت رسیده!
یعنی 16 ساعت توراه بوده. گفتم غیرتی نشو عزیزم، اساماس خودته!
حالا فلسفهی گرفتن اسام اسهای تبلیغی بانکها رو دو سه نصف شب میفهمم!
لازم به ذکر است که اساماس من هنوز به دست سیبا نرسیده:) شاید یازده و نیم صبح فردا...
http://z8un.com/archives/2007_06.html#001968
نظرها
پنجشنبه، خرداد ۳۱، ۱۳۸۶
عقبنشینی حاکمان از اجرای سنگسار!
1- قرار بود فردا 31 خرداد پنجشنبه ساعت 9 صبح جلوی در بهشت زهرای تاکستان دو نفر را سنگسار کنند.
مکرمه ابراهيمي، 43 ساله که 11 سال به همراه مردي که از او يک فرزند دارد در زندان چوبين قزوين منتظر سنگسار بودند.
قاضي شعبه يکم دادگاه جزايي تاکستان که حکم رجم(سنگسار) را صادر کرده، قرار بود خودش هم در محل اجراي حکم حضور داشته باشد و اولین سنگ را هم خودش بزند!
هر چه نیروهای فعال حقوق بشر و مردم بر علیه این حکم فریاد زدند راه به جایی نبردند و مرغ حاکمان یک پا داشت.
حالا چطور شد ناگهان تغییر عقیده دادند و حکم سنگسارِ فردا لغو شد؟
دلیلش جز ترس و وحشت از مردمی که خودشان از آنها دعوت کرده بودند در مراسم فردا حضور داشته باشند چه میتوانست باشد؟
ترس از ضبط این عمل وحشیانه و متعلق به قرون وسطی توسط دوربینها و موبایلها و انتشار وسیعش در دنیا به وسیلهی اینترنت.. مثل فیلم مرگ وحشتناک "دعا" آن دخترک 17 سالهی کرد عراقی که با لگد آقایان متعصب هموطنش کشته شد!
ترس از تغییر مسیر سنگها به سوی خودشان...
ترس از بیآبرویی کامل.
اینها حتی چاله ها را کنده بودند و کلی سنگ با کامیون به محل آورده شده بود.
کاش میشد در این چالهها ظلم و بیداد و دیکتاتوری را برای همیشه دفن کرد...
2- بگذریم....
امشب ساعت 9:30 محمدرضا گلزار در برنامهی شب شیشهای شبکهی پنج سیما.
خونهدار و بچهدار... بدو بدو ...زنبیلو وردار و بیا! :)
پ.ن.
برنامهی گلزار رکورد تماس موبایل رو شکست و از 400 هزار تماس گذشت.
گلزار قیافهش بد نیست. از نظر بازی هم ای...
اما هر چه گشتم نفهمیدم علت اینهمه غش و ضعف دخترا رو.
چند وقت پیش در یکی از مسابقههای فوتبالش با تیم هنرمندا حضور داشتم . همینکه گلزار وارد شد، برای نیم ساعت دخترا همینطور جیغ میکشیدن.(آره. دخترا هم بودن) بیاغراق بگم دهها نفر غش کردن و بردنشون بیرون . جند نفرشون که دیگه برنگشتن سالن و یهراست راهی بیمارستان شدن.
دخترا! شرم کنید بابا:)
3- از شرم و حیا گفتم. یاد وبلاگ دوسه نفر از دوستان خوبم افتادم که این روزها همهش صحبت از خودارضایی و اینکه دوستپسراشون باید چکار کنن تا بهتر به ارگاسم برسن. هر کسی حق داره تو وبلاگش هر چیدوست داره بنویسه و خوبه این تابوها شکسته بشه. مسئله سکس هم تو مملکت ما واقعا معضلی شده برای خودش.
نمیدونم... آیا اگه پسرا هم بحثی در مورد اینکه دوستدختراشون باید چکار کنن تا اینا بهتر ارضا بشن راه بندازن وبلاگستان چهجوری میشه... من یادمه دوسهبار پسرا نوشتن و دخترا اعتراض کردن که شما همهش تو این فکرایید و... خوشحالم که پسرها مقابله به مثل نکردن.
4- در اتاق انتظار مطبی مجلهای رو باز کردم. مطلبی داشت با عنوان: دیک چنی بدون داماد پدربزرگ شد.
یک مطلب دو صفحهای با عکس و تفصیلات از مریکلر چنی(دختر دیک چنی ) و دوست دخترش(هیتر پو) . اینها 15 ساله با هم زندگی میکنن. هر دو لزبین هستن و مری به عنوان مفعول( این کلمهی تو مجلهست من بیتقصیرم) با لقاح مصنوعی با اسپرم مرد غریبهای (وای وای) باردار شده و حالا اون شده مامان و هیترپو خانم شده بابای بچه.
نویسندهی این مطلب که در واقع باید بهش بگیم مترجم، برای اینکه این مطلب اجازهی چاپ بگیره. در هر پاراگراف فحش و توهینی به این خانوادهی- به قول خودش- بیغیرت بیهمه چیز پرونده.
مثلا: آیا اینا بدتر از قوم لوط نیستند؟
هرزگی حدی دارد!
دیک چنی که دستش را در دست دیکتاتور خونآشام بغداد میگداشت حالا دخترش را ملاحظه بفرما!
امری چنی یک هرزه و فاسدهی(چشممان به جمال کلمهی فاسده هم روشن شد) به تمام معنا و نتیجهی همان حرام خواری و خونخواری پدرش از مسلمانان است!
سرگذشت لجن و کثیف دختر وزیر جنگ سابق آمریکا را بخوانید و ببینید که در خانوادهی آنها چه میگذرد.
و کلی هم معذرت خواسته که عفاف عمومی جامعهی اسلامی را لکه دار کرده( خوب گه نگران عفت عمومی بودی چرا نوشتیش،با این همه عکس و تفصیلات خاله زنکی)
آخرش هم گفته یه جاهایی اززندگینامه مری ااونقدر نکبتبارو پرفساد بود که حذفش کردم . (هنوزم اعتراف نمیکنه که اینو ترجمه کرده و به عنوان نویسنده اسمشو زده. فاطمهی عبدوسی.. مجلهی خانوادهی سبز. تیر 86- اوا... تیر ماه که هنوز نیومده!)
5- از اصلاحطلبا بدم نمیاد. آدمای بدی نیستن و از مبارزهشون در مقابل راستها حمایت میکنم. مجبورم حمایت کنم...
اما هنوز بعد از 28 سال که از انقلاب گذشته، هر چی نگاه میکنم، در مملکتم هیچ نمایندهای همعقیده با خودم و اطرافیانم نمیبینم.
تا کی باید شاهد مبارزه دو گروهی باشم که هیچکدام به فکر و حافظ منافع من و همعقیدههام نیستن.
جنگ جنگ قدرته و گاهی اینا میان و گاهی اونا...
هر کدوم از این دو گروه میان به خودشون غره میشن و شغلهای حساس رو بین خودشون تقسیم میکنن.
وقتی خاتمی رئیس جمهور بود(گرچه هنوز هم معتقدم خیلی بهتر از جناح احمدینژاده. نه تنها اون که هر 5 کاندیدای بعدی هم ازش بهتر بودن)، هر چی تو تلویزیون موقع اخبار به مقامات نگاه میکردم مثل خودم (من نوعی منظورمه) توشون نبود. راستها رو هم که میبینم دیگه بدتر از اونا. انگار به غریبههایی از کرهی دیگهای نگاه میکنم.
جواب ماهایی که خانوادههامون همه تو دنیا پراکنده شدن(فراری نبودن. بلکه اونا خیلی زودتر از ما فهمیدن که تو این مملکت جای ماها نیست. فقط مال دو دستهست...)، جواب ماهایی که از مناصب دولتی اخراج شدیم و درآمد آنچنانی نداریم و هرگز نمیتونیم داشته باشیم چون تو هیچ دسته و گروهی از حکومتیها نمیریم ... از اینا نیستیم( نه باهاشون فامیلیم نه حاضریم چاپلوسیشونو بکنیم) و تظاهر هم نمیتونیم بکنیم که موافقشونیم، چیه؟ از کی باید حق و حقوقمون رو بگیریم؟ از کی باید طلب شغل درستحسابی کنیم؟
گاهی وبلاگ اصلاحطلبا رو که میخونم حرصم میگیره. با دو سه خاطره از نماز خوندنشون و عکس امام زدن به اتاقشون و اینکه پدربزرگشون آخوند بوده یا زمانی چادری بودن، مجوز دارن که فعالیت کنن، اکثرا وبلاگاشونم فیلتر نیست و خودشونو انقلابی میدونن. همه هم بهشون بهبه چهچه میگن...
میدونم بازم حکومت بیفته دستشون بازم آش همین آش و کاسههمین کاسهست. نیست؟
6- خیلی وقت بود تو وبلاگم ازین حرفا نزده بودم از ترس سوءتفاهمها و بدفهمیها... بخصوص که با این زبون الکن معمولا نمیتونم منظورمو درست بگم...
ولی خوب... خیلی وقته که آب از سرم گذشته:)
7- این کاغذ دیفالی مدل پست کلونیال وبلاگ حسیندرخشان منو کشته:))
فکر کنید آدم اتاق خوابشو از این کاغددیفالیا کنه! چی میشه؟ آدم شب خوابش میبره ؟:) خدا نصیب نکنه!
8- ویدئوی "بازگشت" زیبا شیرازی...
9- جمعه که زلزله شد من خونه تنها بودم. سیبا رفته بود کوه و من حالشو نداشتم برم. برای اولین بار یه فیلم سینمایی حادثهای خارجی تلویزیونی رو داشتم از اول تا آخرمیدیدم با یه ظرف پر از گیلاس و آلوقرمز و زردآلو جلوم.
خیلی خوشخوشانم شده بود که... ناگهان همه چیز لرزید. پنجرهی سراسری که نزدیکم بود. لوستر پر از زنگوله و منگوله. آینهی پشت سرم که خوب وصل نشده بود و مبلی که روش نشسته بودم عین ننو جلو عقب میرفت.
پریدم وایسادم. حالا فیلم هم به جاهای حساسش رسیده بود.چی بهش میگن؟ آهان، نقطهی اوج داستان. فیلم ببینم یا برم بیرون؟ تلفن زنگ زد. همسایهی بغل دستی بود. زلزله رو فهمیدی؟ آره...
-بیا بریم تو حیاط.
نه بابا تموم شد دیگه.
نه من دارم میرم تو هم که تنهایی، حتما بیا.(نفهمیدم از کجا فهمیده بود تنهام)
مانتومو پوشیدم یه روسری سرم کردم و باز دودل بودم . حیاط یا تلویزیون، مسئله این بود. باز تلفن زنگ زد. این دفعه همسایهی طبقه پایینی بود.
- نترسی ها... بدو بیا پایین. منم الان میام
دیگه دیدم اگه نرم بد میشه. گاز رو بستم. با عجله چند تا شکلات انداختم تو کیفم و یه شیشه آب و پول و کلید . تلویزیونو در کمال تأسف خاموش کردم و رفتم پایین.
تو حیاط پرنده پر نمیزد. رفتم تو کوچه. بچههایی که فوتبال بازی میکردن اصلا نفهمیده بودن. جالبه که ماماناشون صداشون میزدن که زلزله شده بیا بالا!!!
فقط دوسه تا پسر دانشجو تو کوچه داشتن تعریف میکردن. یکیشون میگفت: خوابیده بودم. یهو انگار یکی تختمو با شدت تکون داد.
حالا امیدم این بود دوسه ساعت بخوابم و شب تا صبح درس بخونم برای امتحانم. اون یکی هم خونه تنها بوده و ترسیده بود.
پریده بود پایین و کلیدشم جا گذاشته بود خونه. مامان باباشم مسافرت بودن. یه کم باهاشون حرف زدم. بازم رفتم تو حیاط. نخیر انگار هیچکی نمیاد.
یهخورده با گلهای سرخمون ور رفتم و اونایی که پژمرده شده بود کندم(بوتههای رزمون خیلی گل داره) بعد از نیم ساعت دیدم خبری نیست... حوصلهم سر رفت. موبایل سیبا هم اصلا جواب نمیداد. نگران بودم نکنه سنگی تو سرش افتاده باشه.
داشتم برمیگشتم بالا...
دم آسانسور دیدم خانم همسایه بغلی با شوهرش ازش پیاده شدن. کلی آرایش کرده بود و با یه مانتوی شیک و پیک و دو سه تا ساک خیلی بزرگ. تو این مدت داشته طلاها و سندها و شناسنامههاشو جمع میکرده. حالا خوبه زلزله جدی نبود وگرنه...
بعد از دو ساعت از بالکن یه نگاهی به حیاط کردم. دیدم کلی از همسایهها اومدن پایین از جمله همسایه پایینی. من که جدا" مبهوت این سرعت عملشون شدم!
z8un.com
مکرمه ابراهيمي، 43 ساله که 11 سال به همراه مردي که از او يک فرزند دارد در زندان چوبين قزوين منتظر سنگسار بودند.
قاضي شعبه يکم دادگاه جزايي تاکستان که حکم رجم(سنگسار) را صادر کرده، قرار بود خودش هم در محل اجراي حکم حضور داشته باشد و اولین سنگ را هم خودش بزند!
هر چه نیروهای فعال حقوق بشر و مردم بر علیه این حکم فریاد زدند راه به جایی نبردند و مرغ حاکمان یک پا داشت.
حالا چطور شد ناگهان تغییر عقیده دادند و حکم سنگسارِ فردا لغو شد؟
دلیلش جز ترس و وحشت از مردمی که خودشان از آنها دعوت کرده بودند در مراسم فردا حضور داشته باشند چه میتوانست باشد؟
ترس از ضبط این عمل وحشیانه و متعلق به قرون وسطی توسط دوربینها و موبایلها و انتشار وسیعش در دنیا به وسیلهی اینترنت.. مثل فیلم مرگ وحشتناک "دعا" آن دخترک 17 سالهی کرد عراقی که با لگد آقایان متعصب هموطنش کشته شد!
ترس از تغییر مسیر سنگها به سوی خودشان...
ترس از بیآبرویی کامل.
اینها حتی چاله ها را کنده بودند و کلی سنگ با کامیون به محل آورده شده بود.
کاش میشد در این چالهها ظلم و بیداد و دیکتاتوری را برای همیشه دفن کرد...
2- بگذریم....
امشب ساعت 9:30 محمدرضا گلزار در برنامهی شب شیشهای شبکهی پنج سیما.
خونهدار و بچهدار... بدو بدو ...زنبیلو وردار و بیا! :)
پ.ن.
برنامهی گلزار رکورد تماس موبایل رو شکست و از 400 هزار تماس گذشت.
گلزار قیافهش بد نیست. از نظر بازی هم ای...
اما هر چه گشتم نفهمیدم علت اینهمه غش و ضعف دخترا رو.
چند وقت پیش در یکی از مسابقههای فوتبالش با تیم هنرمندا حضور داشتم . همینکه گلزار وارد شد، برای نیم ساعت دخترا همینطور جیغ میکشیدن.(آره. دخترا هم بودن) بیاغراق بگم دهها نفر غش کردن و بردنشون بیرون . جند نفرشون که دیگه برنگشتن سالن و یهراست راهی بیمارستان شدن.
دخترا! شرم کنید بابا:)
3- از شرم و حیا گفتم. یاد وبلاگ دوسه نفر از دوستان خوبم افتادم که این روزها همهش صحبت از خودارضایی و اینکه دوستپسراشون باید چکار کنن تا بهتر به ارگاسم برسن. هر کسی حق داره تو وبلاگش هر چیدوست داره بنویسه و خوبه این تابوها شکسته بشه. مسئله سکس هم تو مملکت ما واقعا معضلی شده برای خودش.
نمیدونم... آیا اگه پسرا هم بحثی در مورد اینکه دوستدختراشون باید چکار کنن تا اینا بهتر ارضا بشن راه بندازن وبلاگستان چهجوری میشه... من یادمه دوسهبار پسرا نوشتن و دخترا اعتراض کردن که شما همهش تو این فکرایید و... خوشحالم که پسرها مقابله به مثل نکردن.
4- در اتاق انتظار مطبی مجلهای رو باز کردم. مطلبی داشت با عنوان: دیک چنی بدون داماد پدربزرگ شد.
یک مطلب دو صفحهای با عکس و تفصیلات از مریکلر چنی(دختر دیک چنی ) و دوست دخترش(هیتر پو) . اینها 15 ساله با هم زندگی میکنن. هر دو لزبین هستن و مری به عنوان مفعول( این کلمهی تو مجلهست من بیتقصیرم) با لقاح مصنوعی با اسپرم مرد غریبهای (وای وای) باردار شده و حالا اون شده مامان و هیترپو خانم شده بابای بچه.
نویسندهی این مطلب که در واقع باید بهش بگیم مترجم، برای اینکه این مطلب اجازهی چاپ بگیره. در هر پاراگراف فحش و توهینی به این خانوادهی- به قول خودش- بیغیرت بیهمه چیز پرونده.
مثلا: آیا اینا بدتر از قوم لوط نیستند؟
هرزگی حدی دارد!
دیک چنی که دستش را در دست دیکتاتور خونآشام بغداد میگداشت حالا دخترش را ملاحظه بفرما!
امری چنی یک هرزه و فاسدهی(چشممان به جمال کلمهی فاسده هم روشن شد) به تمام معنا و نتیجهی همان حرام خواری و خونخواری پدرش از مسلمانان است!
سرگذشت لجن و کثیف دختر وزیر جنگ سابق آمریکا را بخوانید و ببینید که در خانوادهی آنها چه میگذرد.
و کلی هم معذرت خواسته که عفاف عمومی جامعهی اسلامی را لکه دار کرده( خوب گه نگران عفت عمومی بودی چرا نوشتیش،با این همه عکس و تفصیلات خاله زنکی)
آخرش هم گفته یه جاهایی اززندگینامه مری ااونقدر نکبتبارو پرفساد بود که حذفش کردم . (هنوزم اعتراف نمیکنه که اینو ترجمه کرده و به عنوان نویسنده اسمشو زده. فاطمهی عبدوسی.. مجلهی خانوادهی سبز. تیر 86- اوا... تیر ماه که هنوز نیومده!)
5- از اصلاحطلبا بدم نمیاد. آدمای بدی نیستن و از مبارزهشون در مقابل راستها حمایت میکنم. مجبورم حمایت کنم...
اما هنوز بعد از 28 سال که از انقلاب گذشته، هر چی نگاه میکنم، در مملکتم هیچ نمایندهای همعقیده با خودم و اطرافیانم نمیبینم.
تا کی باید شاهد مبارزه دو گروهی باشم که هیچکدام به فکر و حافظ منافع من و همعقیدههام نیستن.
جنگ جنگ قدرته و گاهی اینا میان و گاهی اونا...
هر کدوم از این دو گروه میان به خودشون غره میشن و شغلهای حساس رو بین خودشون تقسیم میکنن.
وقتی خاتمی رئیس جمهور بود(گرچه هنوز هم معتقدم خیلی بهتر از جناح احمدینژاده. نه تنها اون که هر 5 کاندیدای بعدی هم ازش بهتر بودن)، هر چی تو تلویزیون موقع اخبار به مقامات نگاه میکردم مثل خودم (من نوعی منظورمه) توشون نبود. راستها رو هم که میبینم دیگه بدتر از اونا. انگار به غریبههایی از کرهی دیگهای نگاه میکنم.
جواب ماهایی که خانوادههامون همه تو دنیا پراکنده شدن(فراری نبودن. بلکه اونا خیلی زودتر از ما فهمیدن که تو این مملکت جای ماها نیست. فقط مال دو دستهست...)، جواب ماهایی که از مناصب دولتی اخراج شدیم و درآمد آنچنانی نداریم و هرگز نمیتونیم داشته باشیم چون تو هیچ دسته و گروهی از حکومتیها نمیریم ... از اینا نیستیم( نه باهاشون فامیلیم نه حاضریم چاپلوسیشونو بکنیم) و تظاهر هم نمیتونیم بکنیم که موافقشونیم، چیه؟ از کی باید حق و حقوقمون رو بگیریم؟ از کی باید طلب شغل درستحسابی کنیم؟
گاهی وبلاگ اصلاحطلبا رو که میخونم حرصم میگیره. با دو سه خاطره از نماز خوندنشون و عکس امام زدن به اتاقشون و اینکه پدربزرگشون آخوند بوده یا زمانی چادری بودن، مجوز دارن که فعالیت کنن، اکثرا وبلاگاشونم فیلتر نیست و خودشونو انقلابی میدونن. همه هم بهشون بهبه چهچه میگن...
میدونم بازم حکومت بیفته دستشون بازم آش همین آش و کاسههمین کاسهست. نیست؟
6- خیلی وقت بود تو وبلاگم ازین حرفا نزده بودم از ترس سوءتفاهمها و بدفهمیها... بخصوص که با این زبون الکن معمولا نمیتونم منظورمو درست بگم...
ولی خوب... خیلی وقته که آب از سرم گذشته:)
7- این کاغذ دیفالی مدل پست کلونیال وبلاگ حسیندرخشان منو کشته:))
فکر کنید آدم اتاق خوابشو از این کاغددیفالیا کنه! چی میشه؟ آدم شب خوابش میبره ؟:) خدا نصیب نکنه!
8- ویدئوی "بازگشت" زیبا شیرازی...
9- جمعه که زلزله شد من خونه تنها بودم. سیبا رفته بود کوه و من حالشو نداشتم برم. برای اولین بار یه فیلم سینمایی حادثهای خارجی تلویزیونی رو داشتم از اول تا آخرمیدیدم با یه ظرف پر از گیلاس و آلوقرمز و زردآلو جلوم.
خیلی خوشخوشانم شده بود که... ناگهان همه چیز لرزید. پنجرهی سراسری که نزدیکم بود. لوستر پر از زنگوله و منگوله. آینهی پشت سرم که خوب وصل نشده بود و مبلی که روش نشسته بودم عین ننو جلو عقب میرفت.
پریدم وایسادم. حالا فیلم هم به جاهای حساسش رسیده بود.چی بهش میگن؟ آهان، نقطهی اوج داستان. فیلم ببینم یا برم بیرون؟ تلفن زنگ زد. همسایهی بغل دستی بود. زلزله رو فهمیدی؟ آره...
-بیا بریم تو حیاط.
نه بابا تموم شد دیگه.
نه من دارم میرم تو هم که تنهایی، حتما بیا.(نفهمیدم از کجا فهمیده بود تنهام)
مانتومو پوشیدم یه روسری سرم کردم و باز دودل بودم . حیاط یا تلویزیون، مسئله این بود. باز تلفن زنگ زد. این دفعه همسایهی طبقه پایینی بود.
- نترسی ها... بدو بیا پایین. منم الان میام
دیگه دیدم اگه نرم بد میشه. گاز رو بستم. با عجله چند تا شکلات انداختم تو کیفم و یه شیشه آب و پول و کلید . تلویزیونو در کمال تأسف خاموش کردم و رفتم پایین.
تو حیاط پرنده پر نمیزد. رفتم تو کوچه. بچههایی که فوتبال بازی میکردن اصلا نفهمیده بودن. جالبه که ماماناشون صداشون میزدن که زلزله شده بیا بالا!!!
فقط دوسه تا پسر دانشجو تو کوچه داشتن تعریف میکردن. یکیشون میگفت: خوابیده بودم. یهو انگار یکی تختمو با شدت تکون داد.
حالا امیدم این بود دوسه ساعت بخوابم و شب تا صبح درس بخونم برای امتحانم. اون یکی هم خونه تنها بوده و ترسیده بود.
پریده بود پایین و کلیدشم جا گذاشته بود خونه. مامان باباشم مسافرت بودن. یه کم باهاشون حرف زدم. بازم رفتم تو حیاط. نخیر انگار هیچکی نمیاد.
یهخورده با گلهای سرخمون ور رفتم و اونایی که پژمرده شده بود کندم(بوتههای رزمون خیلی گل داره) بعد از نیم ساعت دیدم خبری نیست... حوصلهم سر رفت. موبایل سیبا هم اصلا جواب نمیداد. نگران بودم نکنه سنگی تو سرش افتاده باشه.
داشتم برمیگشتم بالا...
دم آسانسور دیدم خانم همسایه بغلی با شوهرش ازش پیاده شدن. کلی آرایش کرده بود و با یه مانتوی شیک و پیک و دو سه تا ساک خیلی بزرگ. تو این مدت داشته طلاها و سندها و شناسنامههاشو جمع میکرده. حالا خوبه زلزله جدی نبود وگرنه...
بعد از دو ساعت از بالکن یه نگاهی به حیاط کردم. دیدم کلی از همسایهها اومدن پایین از جمله همسایه پایینی. من که جدا" مبهوت این سرعت عملشون شدم!
z8un.com
یکشنبه، خرداد ۲۷، ۱۳۸۶
jib
به نظر من اينکه لباسهای توليدشده برای زنها در ايران جيب ندارن يک توطئه مخوف و توهين به جنس والای زنه!
شما برو یه مانتو شلوار زنونه دوخت ایران بخر. دریغ از یه دونه جیب! نه برای مانتو و نه برای شلوار!
یعنی اصلا زن رو چه به جیب؟ چه به پولدرآوردن؟ چه غلطا! میخواد دستش تو جیب خودش باشه و بعدا فرمون مردشو نبره؟ استغراالله!
حالا برو یه دست کتشلوار٬ نه اصلا یه پیرهنشلوار٬ نه اصلا برو یک پیژامهی مردونه بخر!
ماشالله صد تا جیب داره.
جای اسکناس٬ جای پول خورد٬ جای دسته کلید٬ جای خودکار و مداد٬ جای دفترچه یادداشت٬ جای چاقو و قمه و شمشیر٬ جای هفتتیر و قطار فشنگ٬ جای موبایل( پیژامه و موبایل؟ خوب چه عیبی داره؟ ما که بخیل نیستیم. )
ولی چه ریگی زیر کلاه این مسئولینه که ما زنا جیب نداریم. هی فقط کیف سنگین میکنیم. چرا آمار نشون داده ۵۰ درصد زنگهای موبایلی که به گوشی خانمها می خوره به خاطر شلوغی کیف و دیر پیداشدن گوشی به دیوار میخوره؟ خوب به خاطر نداشتن جیب مخصوص موبایل روی آستین مانتو یا توی شلوارمونو.(حالا با سختی بالازدن مانتو و دست کردن تو جیب خودمون کنار مییاییم)
تازه تا میآییم بیرون از خونه یهو یه موتور سوار میرسه و زرتی کیفمونو از دستمون میقاپه و ما میمونیم یه مانتو و یه شلوار بدون جیب٬ بدون پول که یعنی بدون کرایه تاکسی حتی تا خونهمون.
اما تو برو یه بارونی یا یه کاپشن یا یه شلوار زنونه و حتی یه کیف زنونهی خارجی بخر! قربونش برم هیچ از مردا برامون کم نمیگذاره . اگه لباسای مردونه صد تا جیب دارن٬ زنونه دویست تا داره. جای اونایی که گفتم بهکنار٬ جای لوله روژ لب و مداد ابرو و خط چشم و سایه و لاک و کرمپودر و آینه هم گذاشته.
خلاصه که به طراحهای خودفروخته و مزدور جمهوری اسلامی هشدار میدیم که ما جیب میخواهیم یالله!
بیت:
ای شاه خائن آواره کردی
مام وطن را بیچاره کردی
کشتی جوانان وطن٬ آه و واویلا...
چه ربطی داشت؟:))
شما برو یه مانتو شلوار زنونه دوخت ایران بخر. دریغ از یه دونه جیب! نه برای مانتو و نه برای شلوار!
یعنی اصلا زن رو چه به جیب؟ چه به پولدرآوردن؟ چه غلطا! میخواد دستش تو جیب خودش باشه و بعدا فرمون مردشو نبره؟ استغراالله!
حالا برو یه دست کتشلوار٬ نه اصلا یه پیرهنشلوار٬ نه اصلا برو یک پیژامهی مردونه بخر!
ماشالله صد تا جیب داره.
جای اسکناس٬ جای پول خورد٬ جای دسته کلید٬ جای خودکار و مداد٬ جای دفترچه یادداشت٬ جای چاقو و قمه و شمشیر٬ جای هفتتیر و قطار فشنگ٬ جای موبایل( پیژامه و موبایل؟ خوب چه عیبی داره؟ ما که بخیل نیستیم. )
ولی چه ریگی زیر کلاه این مسئولینه که ما زنا جیب نداریم. هی فقط کیف سنگین میکنیم. چرا آمار نشون داده ۵۰ درصد زنگهای موبایلی که به گوشی خانمها می خوره به خاطر شلوغی کیف و دیر پیداشدن گوشی به دیوار میخوره؟ خوب به خاطر نداشتن جیب مخصوص موبایل روی آستین مانتو یا توی شلوارمونو.(حالا با سختی بالازدن مانتو و دست کردن تو جیب خودمون کنار مییاییم)
تازه تا میآییم بیرون از خونه یهو یه موتور سوار میرسه و زرتی کیفمونو از دستمون میقاپه و ما میمونیم یه مانتو و یه شلوار بدون جیب٬ بدون پول که یعنی بدون کرایه تاکسی حتی تا خونهمون.
اما تو برو یه بارونی یا یه کاپشن یا یه شلوار زنونه و حتی یه کیف زنونهی خارجی بخر! قربونش برم هیچ از مردا برامون کم نمیگذاره . اگه لباسای مردونه صد تا جیب دارن٬ زنونه دویست تا داره. جای اونایی که گفتم بهکنار٬ جای لوله روژ لب و مداد ابرو و خط چشم و سایه و لاک و کرمپودر و آینه هم گذاشته.
خلاصه که به طراحهای خودفروخته و مزدور جمهوری اسلامی هشدار میدیم که ما جیب میخواهیم یالله!
بیت:
ای شاه خائن آواره کردی
مام وطن را بیچاره کردی
کشتی جوانان وطن٬ آه و واویلا...
چه ربطی داشت؟:))
سهشنبه، خرداد ۲۲، ۱۳۸۶
دنيای مجازی و دنيای حقيقی از دید ولگرد
۱. "Tabloid" نوعی از مجلههای هفتگی است که با تيراژ زياد در امريکا چاپ ميشود .حتما در اروپا هم چنين مجلههايی وجود دارد
اين نوع مجلهها بيشتر اخبارو حوادث * احساسی وشوکدهنده* را با عکس و تفصيلات درباره آدم سرشناس وآدمهای معمولی درج ميکنند.
بيشتر خوانندههای اين مجلهها خانمها هستند، البته ولگرد هم اگر خانم محسوب نشود ! از خوانندههای وفادار اين نوع مجلههاست !
به اين نوع مجلهها در اصطلاح عاميانه مجلههای بقالی! وسوپرمارکت! ميگويند. چون بيشتر در اينجور جاها فروخته ميشود .
يادم ميآيد چند سال پيش داستان باورنکردنی زنی را در يکی از اين مجله خواندم . که آن زن بطور ماهرانه شوهر {زنباره }اش را در چتروم بهدام انداخته بود .
داستان از اين قرار بود:
که خانم متوجه ميشود همسرش هر شب ساعتها در جلو مانيتور کامپيوتر
مینشيند و چت ميکند .زن مشکوک ميشود. حس زنانگیاش او را از سرگرمی جديد همسرش باخبر ميکند . زن به روی مبارک ايشان "همسرش" اصلا نمیآورد.
ولی در فکرش نقشهای استادانه ميکشد که تا او را طوری بدام بياندازد .و او را از دنيای فانتزی و ومجازیاش به دنيای حقيقی پرتاب کند !
ان زن يک شب زير چشمی در حاليکه همسرش سخت مشغول چتزدن(!) بوده و متوجه حضور او پشت سر خود نيست . نام " چت روم " و اسم مجازی همسرش را که ساعتها در آنجا وقت ميگذارنده از روی مانيتور يادداشت ميکند !!
چند روزی ميگذرد.
يک شب با کامپيوتری که در اطاق ديگر خانهشان داشتهاند به
"آن چت روم " ميرود . و با اسمی ساختگی با همسرش شروع به چت کردن ميکند .
از آنجايی که علايق همسرش راخوب ميشناخته ماهرانه با حرفهای که مطمئن بوده همسرش دوست دارد بشنود دل او را سخت تسخير ميکند .
اين چت زدن چندين شب ادامه ميیابد. مرد " همسرش "به او ميگويد مجرد است!! و زن هم ميگويد او هم مجرد است !!..
بالاخره زن با ادامه متوالی چت زدن همسرش را سخت بیتاب ديدار خود ميکند!.
وقتی زن به اسم شهری اشاره ميکند که چند ساعتی از شهر خودشان دور است . و ميگويد که او در شهر زندگی ميکند .شوهرش هيچان زده ميشود و ميگويد او هم تصادفا درشهری نزديکی همان شهر زندگی ميکند!از او تقاضای ملاقات ميکند .
زن " بازی" را ادامه ميدهد. در ابتدا درخواست ملاقات او را رد ميکند. و مرد
" شوهر" اصرار ميکند، زن دوباره دعوت او را رد ميکند!.
سر انجام وقتی اصرار اورا جدی ميبند قبول ميکند که در"هتلی" که نزديک شهر هر دوشان باشد ! او را در ساعتی معين ملاقات کند.
شب بعد در چت روم اسم هتل و شماره اطاق خود را به مرد يا "شوهرش " ميدهد!
در شب مقرر زن لباس زيبايی ميپوشد و خود را آرايش ميکند! و ميگويد امشب با چند نفر از دوستانش بايد به يک مهمانی برود . به شوهرش اصرار ميکند که با هم به آن مهمانی بروند !و اين را از ته فلبش ميگويد شايد اورا از آن ملاقات منصرف کند ! ولی شوهر سعی ميکند بهانه بياورد که همراه او نرود !.
به همسرش ميگويد تصادفا امشب من هم يک" ملاقات کاری" با يکی از همکارانم دارم کمی دير خواهم آمد. همسرش مجبور ميشود که وانمود کند که باور کرده ! و چيزی نمیگويد و تسليم ميشود !!.
زن کمی زودتر از همسرش از خانه خارج ميشود. بهسرعت خود را به آن هتلی که از قبل رزرو کرده ميرساند. درداخل اطاقی که شماره آنرا به شوهرش
داده منتظر او ميماند. در را نيمه باز ميگذارد خود را توی حمام اطاق پنهان ميکند.
طولی نميکشد که کسی به در ميکوبد و اسم ساختگی خود را ميگويد. زن از آهنگ صدای او مطمئن ميشود که او شوهرش است . زن از توی حمام در حاليکه صدايش را قدری تغيير داده با صدای بلند ميگويد در باز است. بفرماييد تو ....!
مرد وقتی وارد اطاق ميشود زن دوباره از توی حمام ميگويد ببخشيد دارم دوش ميگيرم تا چند دقيقه ديگر بيرون ميآيم .
مرد روی صندلی هيجان زده مينشند و منتطر ديدار او ميماند.!
طولی نميکشد که ميبيند زنی زيبا با لباس خواب و آرايش کرده از حمام بيرون ميآيد .. بدون آنکه خوب به چهره او دفت کند دستپاچه از جايش بلند ميشود . بهطرف او ميرود !
خوب که نگاهش ميکند نزديک است از ترس بيهوش شود . آن زن همسر اوست. بقيه حادثه را خودتان حدس بزنيد.
و اين داستانی بود از تداخل دنيای مجازی در دنيای حقيقی .
۲. تفلسف! ولگرد از دنيای مجازی و حقيقی
گاهی فکر ميکنم نسبت خداوند به انسان. مثل نسبت انسان است به ابزارش
بعيد نيست که ماهم ابزار خداوند باشيم! که مارا برای کاری ساخته کاری که از دست خودش بر نمیآمده خلق نموده
يادتان نرود منظورم عبادت و عبوديت نيست !
او شايد انسان را فقط خلق کرده که برايش چيزهايی را که خودش "قادر" نبوده انجام بدهد ما ادمها برايش انجام دهيم.!
بنابراين انسان بايد ابزار خدا باشد و او هم بنوبه خود مثل خدای خود برای بسياری از کارهايی که قادر نيست انجام دهد ابزاری ميسازد. که در رسيدن به آن اهداف و روياها کمکاش کنند .
مثلا هميشه انسان آرزو داشته مثل پرندگان در آسمان پرواز کند يا در روی زمين بهسرعت حرکت نمايد و يا دهها مقاصد ديگر مثل اينها داشته .
چون ساختمان بدناش اجازه اين کارها را را به نميداده که انها را عملی سازد ابزاری اختراع کرده که اين روياها و ونيل رسيدن به آنها را برای او ممکن سازند..
برگرديم به خداوند او هم بعد از اينکه " دنيای حقيقی" را آفريد .
تصميم گرفت " دنياي مجازی" را هم بيافريند هرچه سعی کرد نتواتست ! چون او نميتوانست دنيايی تصور کند و بسازد که تابع هيچ اصولی نباشد
انسان را آفريد تا چنين دنيای بدون قوانينی را برای او بهوجود آورد!
اين گونه بود که انسان خالق" دنيای مجازی " شد!
و کامپيوتر ابزاری بود که انسان برای ساختن دنيای مجازی برای خدایش !! در مقابل دنيای حقيقی او از آن استفاده کرد .
هر چند اين کامپيوتر زمان زيادی از خلق آن نگذشته است. حتما خداوند آن را از پيش ميدانسته !!به همين جهت به انسان سازنده آن به "زبان عربی" !!از قبل گفته : فتبارک االله احسن خالقين !
اما میبينيم " دنيای حقيقی" که خداوند ساخته اصلا از نطر عظمت و اندازه با دنيای مجازی ساخته بشر قابل مقايسه نيست اين جهان مجازی به مراتب عظيمتر ازدنيای حقيقی خداوند است !
۳. موجودات در دنيای مجازی
پديدهها و موجودات در دنيای مجازی مثل آدمها ـ اشياـ حيوانات ـ
گياهان ــ درياها ـ و سرزمينها ـ آسمان و وقايع وحوادث گاهی هيچ شباهت و ربطی به همتايان و "کلن" های خود در جهان حقيقی ندارند.
مثلا آدمها به هر شکلی و شمايلی که بخواهند خودنمايی ميکنند
هيچ چيز جلودار آنها نيست. زمان و مکان برای آنها بیانتها و نامحدود است . آنها در چهارچوب هيچ قانون و اصولی حرکت و رفتار نمیکنند . مثلا حيوانات اين دنيا ميتوانند فکر کنند حرف بزنند .
فيل ميتواند پرواز کند و موش گربه را بر زمين ميزند .. درختان اين دنيا شکلها و رنگهای عجيب و غريب دارند و حتی حرکت ميکنند .
قوانين علوم از رياضی گرفته تا علم شيمی و فيزيک در آنجا عموميت ندارد نيروی جاذبه زمين معنايی ندارد سيب از درخت به زمين نمیافتد. ميتواند به هوا برود تا" نيوتو ن" نتواند فانون جاذبه زمين کشف کند .
سوپرمن بدون اعتنا به بطلميوس و اهرامش زمين را ازمسيرش منحرف میکند . مورچه کوه را از جا ميکند !!
خلاصه هيچ چيزدر اين جهان مجازی از اصول دنيای حقيقی پيروی نميکند .حتی خورشيد ميتواند بدور زمين با مدار مربع بچرخد و کسی تعجب نمیکند !!
۴.آدمها در اين دنيای مجازی
هيچ قانونی در اين جهان مجازی جلودار کارهای آدمها نیست
هرکاری که بخواهند انجام ميدهد.آزاد آزاد هستند
هر چند گاهی بعضی از جهان حقيقی عربدهکشان ميخواهند اين آزادی دنيای مجازی را هم به بند کشند .
در اينجا هرآدمی به آسانی تغييرجنسيت ميدهد. جوان ميشود. پير ميشود. کشته ميشود. زنده ميشود. تمام اعضای بدنش را تعويض ميکند و
عريان ميشود ..
اين آدم مجازی آنچه را که حتی قادر نيست در دنيای حقيقی به آن فکر کند در اين دنيای مجازی ميتواند آنرا بدون وحشت فرياد بزند .
از دار و شلاق و سنگسار . زندان و اعدام در اينجا خبری نيست .
ميبينيم خدا هم قادر نبوده اين آزادیها را به مخلوقاتش در دنيای حقيقی ارزانی دارد..
در اين دنيا هر آدمی هر شکل و چهره که بخواهد از خويش ميسازد هر نوع هر اسمی را ميتواند برخود بگذارد که در دنيای حقيقی بسيار عجيب غريب است. و هر ادعايی ميکند و کسی تعجب نمیکند!!
آدمها به آسانی در قالب دانشمند و اديب و شاعر و سياستمدار و مخترع و شاعر هنرمند و عاشقپيشه مصلح اجتماعی مجرد و متاهل آن چه که نيستند فرو ميروند .
کسی مانع آنها نيست خلاصه هر چه آرزو کنند در اين دنيا شدنی است
چيزی که در دنيای حقيقی رويای آنرا داشتهاند به آسانی در اين دنيای مجازی بهدست ميآورند. مرزی برايشان وجود ندارد .
. آدمهای اين دنيا در هر کجا در آن واحد ميتوانند زندگی کنند. جنسيت و سن شکل قيافهاش به ميل خودشان ميتوانند هر لحظه عوض کنند.
اما چه دشوار است زمانی که بعضی از آنها بخواهند به دنيای حقيقی برگردند .
چون در آن قالب مجازی مدتها زندگی کردهاند. امر برخودشان مشتبه ميشود که در دنيای حقيقی هم آن هستند وبرای کسانيکه که آنها را در دنيای مجازی ديدهاند اگر آنها در دنيای حقيقی تشخیص دهند حيرتانگيز ميباشند
مثلا ولگرد بيچاره که پای از خانه هم بيرون نميگذارد چطور ميتواند دردنيای حقيقی ولگردی کند. چون او اصلا ولگرد نيست . اسم اصلیاش حسن است ياحسين و يا خود زيتون است ! که قالبش را عوض میکند.
طنزگوی دنيای مجازی در دنيای حقيقی حرفهايش نه تنها خندهآور نيست
بلکه گريهآور هم هست .
مصلح اجتماعی در دنيای مجازی که برای تمام مشلات جامعه نسخه میپيچد در دنيای حقيقی حتی قادر نيست مشکلاش را با بقال سر کوچهاش
حل کند.
عاشقپيشه دنيای مجازی که دهها زن و دختر کشته مرده او هستند در دنيای حقيقی زنها از رفتار و هيبت او مثل جن از بسم الله ميگريزند.
اگر اين آدمها را در دنيای حقيقی ملاقات کنيم، چنان حيرتزده ميشویم .که از تعجب شاخ درپيشانیمان سبز ميشود . ( زیتون: دیگه طاقت ندارم پارازیت نندازم. من احساس میکنم ولگرد جایی عکس زیتون رو دیده و بعد اینمتن رو نوشته:)) )
من فکر میکنم
بهتر است اين آدمهای مجازی هرگز سعی نکنند که پا به دنيای حقيقی بگذارند به همين سبب است که ولگرد ترجیح ميدهد هميشه ولگرد بماند .
z8un.com
comments
اين نوع مجلهها بيشتر اخبارو حوادث * احساسی وشوکدهنده* را با عکس و تفصيلات درباره آدم سرشناس وآدمهای معمولی درج ميکنند.
بيشتر خوانندههای اين مجلهها خانمها هستند، البته ولگرد هم اگر خانم محسوب نشود ! از خوانندههای وفادار اين نوع مجلههاست !
به اين نوع مجلهها در اصطلاح عاميانه مجلههای بقالی! وسوپرمارکت! ميگويند. چون بيشتر در اينجور جاها فروخته ميشود .
يادم ميآيد چند سال پيش داستان باورنکردنی زنی را در يکی از اين مجله خواندم . که آن زن بطور ماهرانه شوهر {زنباره }اش را در چتروم بهدام انداخته بود .
داستان از اين قرار بود:
که خانم متوجه ميشود همسرش هر شب ساعتها در جلو مانيتور کامپيوتر
مینشيند و چت ميکند .زن مشکوک ميشود. حس زنانگیاش او را از سرگرمی جديد همسرش باخبر ميکند . زن به روی مبارک ايشان "همسرش" اصلا نمیآورد.
ولی در فکرش نقشهای استادانه ميکشد که تا او را طوری بدام بياندازد .و او را از دنيای فانتزی و ومجازیاش به دنيای حقيقی پرتاب کند !
ان زن يک شب زير چشمی در حاليکه همسرش سخت مشغول چتزدن(!) بوده و متوجه حضور او پشت سر خود نيست . نام " چت روم " و اسم مجازی همسرش را که ساعتها در آنجا وقت ميگذارنده از روی مانيتور يادداشت ميکند !!
چند روزی ميگذرد.
يک شب با کامپيوتری که در اطاق ديگر خانهشان داشتهاند به
"آن چت روم " ميرود . و با اسمی ساختگی با همسرش شروع به چت کردن ميکند .
از آنجايی که علايق همسرش راخوب ميشناخته ماهرانه با حرفهای که مطمئن بوده همسرش دوست دارد بشنود دل او را سخت تسخير ميکند .
اين چت زدن چندين شب ادامه ميیابد. مرد " همسرش "به او ميگويد مجرد است!! و زن هم ميگويد او هم مجرد است !!..
بالاخره زن با ادامه متوالی چت زدن همسرش را سخت بیتاب ديدار خود ميکند!.
وقتی زن به اسم شهری اشاره ميکند که چند ساعتی از شهر خودشان دور است . و ميگويد که او در شهر زندگی ميکند .شوهرش هيچان زده ميشود و ميگويد او هم تصادفا درشهری نزديکی همان شهر زندگی ميکند!از او تقاضای ملاقات ميکند .
زن " بازی" را ادامه ميدهد. در ابتدا درخواست ملاقات او را رد ميکند. و مرد
" شوهر" اصرار ميکند، زن دوباره دعوت او را رد ميکند!.
سر انجام وقتی اصرار اورا جدی ميبند قبول ميکند که در"هتلی" که نزديک شهر هر دوشان باشد ! او را در ساعتی معين ملاقات کند.
شب بعد در چت روم اسم هتل و شماره اطاق خود را به مرد يا "شوهرش " ميدهد!
در شب مقرر زن لباس زيبايی ميپوشد و خود را آرايش ميکند! و ميگويد امشب با چند نفر از دوستانش بايد به يک مهمانی برود . به شوهرش اصرار ميکند که با هم به آن مهمانی بروند !و اين را از ته فلبش ميگويد شايد اورا از آن ملاقات منصرف کند ! ولی شوهر سعی ميکند بهانه بياورد که همراه او نرود !.
به همسرش ميگويد تصادفا امشب من هم يک" ملاقات کاری" با يکی از همکارانم دارم کمی دير خواهم آمد. همسرش مجبور ميشود که وانمود کند که باور کرده ! و چيزی نمیگويد و تسليم ميشود !!.
زن کمی زودتر از همسرش از خانه خارج ميشود. بهسرعت خود را به آن هتلی که از قبل رزرو کرده ميرساند. درداخل اطاقی که شماره آنرا به شوهرش
داده منتظر او ميماند. در را نيمه باز ميگذارد خود را توی حمام اطاق پنهان ميکند.
طولی نميکشد که کسی به در ميکوبد و اسم ساختگی خود را ميگويد. زن از آهنگ صدای او مطمئن ميشود که او شوهرش است . زن از توی حمام در حاليکه صدايش را قدری تغيير داده با صدای بلند ميگويد در باز است. بفرماييد تو ....!
مرد وقتی وارد اطاق ميشود زن دوباره از توی حمام ميگويد ببخشيد دارم دوش ميگيرم تا چند دقيقه ديگر بيرون ميآيم .
مرد روی صندلی هيجان زده مينشند و منتطر ديدار او ميماند.!
طولی نميکشد که ميبيند زنی زيبا با لباس خواب و آرايش کرده از حمام بيرون ميآيد .. بدون آنکه خوب به چهره او دفت کند دستپاچه از جايش بلند ميشود . بهطرف او ميرود !
خوب که نگاهش ميکند نزديک است از ترس بيهوش شود . آن زن همسر اوست. بقيه حادثه را خودتان حدس بزنيد.
و اين داستانی بود از تداخل دنيای مجازی در دنيای حقيقی .
۲. تفلسف! ولگرد از دنيای مجازی و حقيقی
گاهی فکر ميکنم نسبت خداوند به انسان. مثل نسبت انسان است به ابزارش
بعيد نيست که ماهم ابزار خداوند باشيم! که مارا برای کاری ساخته کاری که از دست خودش بر نمیآمده خلق نموده
يادتان نرود منظورم عبادت و عبوديت نيست !
او شايد انسان را فقط خلق کرده که برايش چيزهايی را که خودش "قادر" نبوده انجام بدهد ما ادمها برايش انجام دهيم.!
بنابراين انسان بايد ابزار خدا باشد و او هم بنوبه خود مثل خدای خود برای بسياری از کارهايی که قادر نيست انجام دهد ابزاری ميسازد. که در رسيدن به آن اهداف و روياها کمکاش کنند .
مثلا هميشه انسان آرزو داشته مثل پرندگان در آسمان پرواز کند يا در روی زمين بهسرعت حرکت نمايد و يا دهها مقاصد ديگر مثل اينها داشته .
چون ساختمان بدناش اجازه اين کارها را را به نميداده که انها را عملی سازد ابزاری اختراع کرده که اين روياها و ونيل رسيدن به آنها را برای او ممکن سازند..
برگرديم به خداوند او هم بعد از اينکه " دنيای حقيقی" را آفريد .
تصميم گرفت " دنياي مجازی" را هم بيافريند هرچه سعی کرد نتواتست ! چون او نميتوانست دنيايی تصور کند و بسازد که تابع هيچ اصولی نباشد
انسان را آفريد تا چنين دنيای بدون قوانينی را برای او بهوجود آورد!
اين گونه بود که انسان خالق" دنيای مجازی " شد!
و کامپيوتر ابزاری بود که انسان برای ساختن دنيای مجازی برای خدایش !! در مقابل دنيای حقيقی او از آن استفاده کرد .
هر چند اين کامپيوتر زمان زيادی از خلق آن نگذشته است. حتما خداوند آن را از پيش ميدانسته !!به همين جهت به انسان سازنده آن به "زبان عربی" !!از قبل گفته : فتبارک االله احسن خالقين !
اما میبينيم " دنيای حقيقی" که خداوند ساخته اصلا از نطر عظمت و اندازه با دنيای مجازی ساخته بشر قابل مقايسه نيست اين جهان مجازی به مراتب عظيمتر ازدنيای حقيقی خداوند است !
۳. موجودات در دنيای مجازی
پديدهها و موجودات در دنيای مجازی مثل آدمها ـ اشياـ حيوانات ـ
گياهان ــ درياها ـ و سرزمينها ـ آسمان و وقايع وحوادث گاهی هيچ شباهت و ربطی به همتايان و "کلن" های خود در جهان حقيقی ندارند.
مثلا آدمها به هر شکلی و شمايلی که بخواهند خودنمايی ميکنند
هيچ چيز جلودار آنها نيست. زمان و مکان برای آنها بیانتها و نامحدود است . آنها در چهارچوب هيچ قانون و اصولی حرکت و رفتار نمیکنند . مثلا حيوانات اين دنيا ميتوانند فکر کنند حرف بزنند .
فيل ميتواند پرواز کند و موش گربه را بر زمين ميزند .. درختان اين دنيا شکلها و رنگهای عجيب و غريب دارند و حتی حرکت ميکنند .
قوانين علوم از رياضی گرفته تا علم شيمی و فيزيک در آنجا عموميت ندارد نيروی جاذبه زمين معنايی ندارد سيب از درخت به زمين نمیافتد. ميتواند به هوا برود تا" نيوتو ن" نتواند فانون جاذبه زمين کشف کند .
سوپرمن بدون اعتنا به بطلميوس و اهرامش زمين را ازمسيرش منحرف میکند . مورچه کوه را از جا ميکند !!
خلاصه هيچ چيزدر اين جهان مجازی از اصول دنيای حقيقی پيروی نميکند .حتی خورشيد ميتواند بدور زمين با مدار مربع بچرخد و کسی تعجب نمیکند !!
۴.آدمها در اين دنيای مجازی
هيچ قانونی در اين جهان مجازی جلودار کارهای آدمها نیست
هرکاری که بخواهند انجام ميدهد.آزاد آزاد هستند
هر چند گاهی بعضی از جهان حقيقی عربدهکشان ميخواهند اين آزادی دنيای مجازی را هم به بند کشند .
در اينجا هرآدمی به آسانی تغييرجنسيت ميدهد. جوان ميشود. پير ميشود. کشته ميشود. زنده ميشود. تمام اعضای بدنش را تعويض ميکند و
عريان ميشود ..
اين آدم مجازی آنچه را که حتی قادر نيست در دنيای حقيقی به آن فکر کند در اين دنيای مجازی ميتواند آنرا بدون وحشت فرياد بزند .
از دار و شلاق و سنگسار . زندان و اعدام در اينجا خبری نيست .
ميبينيم خدا هم قادر نبوده اين آزادیها را به مخلوقاتش در دنيای حقيقی ارزانی دارد..
در اين دنيا هر آدمی هر شکل و چهره که بخواهد از خويش ميسازد هر نوع هر اسمی را ميتواند برخود بگذارد که در دنيای حقيقی بسيار عجيب غريب است. و هر ادعايی ميکند و کسی تعجب نمیکند!!
آدمها به آسانی در قالب دانشمند و اديب و شاعر و سياستمدار و مخترع و شاعر هنرمند و عاشقپيشه مصلح اجتماعی مجرد و متاهل آن چه که نيستند فرو ميروند .
کسی مانع آنها نيست خلاصه هر چه آرزو کنند در اين دنيا شدنی است
چيزی که در دنيای حقيقی رويای آنرا داشتهاند به آسانی در اين دنيای مجازی بهدست ميآورند. مرزی برايشان وجود ندارد .
. آدمهای اين دنيا در هر کجا در آن واحد ميتوانند زندگی کنند. جنسيت و سن شکل قيافهاش به ميل خودشان ميتوانند هر لحظه عوض کنند.
اما چه دشوار است زمانی که بعضی از آنها بخواهند به دنيای حقيقی برگردند .
چون در آن قالب مجازی مدتها زندگی کردهاند. امر برخودشان مشتبه ميشود که در دنيای حقيقی هم آن هستند وبرای کسانيکه که آنها را در دنيای مجازی ديدهاند اگر آنها در دنيای حقيقی تشخیص دهند حيرتانگيز ميباشند
مثلا ولگرد بيچاره که پای از خانه هم بيرون نميگذارد چطور ميتواند دردنيای حقيقی ولگردی کند. چون او اصلا ولگرد نيست . اسم اصلیاش حسن است ياحسين و يا خود زيتون است ! که قالبش را عوض میکند.
طنزگوی دنيای مجازی در دنيای حقيقی حرفهايش نه تنها خندهآور نيست
بلکه گريهآور هم هست .
مصلح اجتماعی در دنيای مجازی که برای تمام مشلات جامعه نسخه میپيچد در دنيای حقيقی حتی قادر نيست مشکلاش را با بقال سر کوچهاش
حل کند.
عاشقپيشه دنيای مجازی که دهها زن و دختر کشته مرده او هستند در دنيای حقيقی زنها از رفتار و هيبت او مثل جن از بسم الله ميگريزند.
اگر اين آدمها را در دنيای حقيقی ملاقات کنيم، چنان حيرتزده ميشویم .که از تعجب شاخ درپيشانیمان سبز ميشود . ( زیتون: دیگه طاقت ندارم پارازیت نندازم. من احساس میکنم ولگرد جایی عکس زیتون رو دیده و بعد اینمتن رو نوشته:)) )
من فکر میکنم
بهتر است اين آدمهای مجازی هرگز سعی نکنند که پا به دنيای حقيقی بگذارند به همين سبب است که ولگرد ترجیح ميدهد هميشه ولگرد بماند .
z8un.com
comments
۱. "Tabloid" نوعی از مجلههای هفتگی است که با تيراژ زياد در امريکا چاپ ميشود .حتما در اروپا هم چنين مجلههايی وجود دارد
اين نوع مجلهها بيشتر اخبارو حوادث * احساسی وشوکدهنده* را با عکس و تفصيلات درباره آدم سرشناس وآدمهای معمولی درج ميکنند.
بيشتر خوانندههای اين مجلهها خانمها هستند، البته ولگرد هم اگر خانم محسوب نشود ! از خوانندههای وفادار اين نوع مجلههاست !
به اين نوع مجلهها در اصطلاح عاميانه مجلههای بقالی! وسوپرمارکت! ميگويند. چون بيشتر در اينجور جاها فروخته ميشود .
يادم ميآيد چند سال پيش داستان باورنکردنی زنی را در يکی از اين مجله خواندم . که آن زن بطور ماهرانه شوهر {زنباره }اش را در چتروم بهدام انداخته بود .
داستان از اين قرار بود:
که خانم متوجه ميشود همسرش هر شب ساعتها در جلو مانيتور کامپيوتر
مینشيند و چت ميکند .زن مشکوک ميشود. حس زنانگیاش او را از سرگرمی جديد همسرش باخبر ميکند . زن به روی مبارک ايشان "همسرش" اصلا نمیآورد.
ولی در فکرش نقشهای استادانه ميکشد که تا او را طوری بدام بياندازد .و او را از دنيای فانتزی و ومجازیاش به دنيای حقيقی پرتاب کند !
ان زن يک شب زير چشمی در حاليکه همسرش سخت مشغول چتزدن(!) بوده و متوجه حضور او پشت سر خود نيست . نام " چت روم " و اسم مجازی همسرش را که ساعتها در آنجا وقت ميگذارنده از روی مانيتور يادداشت ميکند !!
چند روزی ميگذرد.
يک شب با کامپيوتری که در اطاق ديگر خانهشان داشتهاند به
"آن چت روم " ميرود . و با اسمی ساختگی با همسرش شروع به چت کردن ميکند .
از آنجايی که علايق همسرش راخوب ميشناخته ماهرانه با حرفهای که مطمئن بوده همسرش دوست دارد بشنود دل او را سخت تسخير ميکند .
اين چت زدن چندين شب ادامه ميیابد. مرد " همسرش "به او ميگويد مجرد است!! و زن هم ميگويد او هم مجرد است !!..
بالاخره زن با ادامه متوالی چت زدن همسرش را سخت بیتاب ديدار خود ميکند!.
وقتی زن به اسم شهری اشاره ميکند که چند ساعتی از شهر خودشان دور است . و ميگويد که او در شهر زندگی ميکند .شوهرش هيچان زده ميشود و ميگويد او هم تصادفا درشهری نزديکی همان شهر زندگی ميکند!از او تقاضای ملاقات ميکند .
زن " بازی" را ادامه ميدهد. در ابتدا درخواست ملاقات او را رد ميکند. و مرد
" شوهر" اصرار ميکند، زن دوباره دعوت او را رد ميکند!.
سر انجام وقتی اصرار اورا جدی ميبند قبول ميکند که در"هتلی" که نزديک شهر هر دوشان باشد ! او را در ساعتی معين ملاقات کند.
شب بعد در چت روم اسم هتل و شماره اطاق خود را به مرد يا "شوهرش " ميدهد!
در شب مقرر زن لباس زيبايی ميپوشد و خود را آرايش ميکند! و ميگويد امشب با چند نفر از دوستانش بايد به يک مهمانی برود . به شوهرش اصرار ميکند که با هم به آن مهمانی بروند !و اين را از ته فلبش ميگويد شايد اورا از آن ملاقات منصرف کند ! ولی شوهر سعی ميکند بهانه بياورد که همراه او نرود !.
به همسرش ميگويد تصادفا امشب من هم يک" ملاقات کاری" با يکی از همکارانم دارم کمی دير خواهم آمد. همسرش مجبور ميشود که وانمود کند که باور کرده ! و چيزی نمیگويد و تسليم ميشود !!.
زن کمی زودتر از همسرش از خانه خارج ميشود. بهسرعت خود را به آن هتلی که از قبل رزرو کرده ميرساند. درداخل اطاقی که شماره آنرا به شوهرش
داده منتظر او ميماند. در را نيمه باز ميگذارد خود را توی حمام اطاق پنهان ميکند.
طولی نميکشد که کسی به در ميکوبد و اسم ساختگی خود را ميگويد. زن از آهنگ صدای او مطمئن ميشود که او شوهرش است . زن از توی حمام در حاليکه صدايش را قدری تغيير داده با صدای بلند ميگويد در باز است. بفرماييد تو ....!
مرد وقتی وارد اطاق ميشود زن دوباره از توی حمام ميگويد ببخشيد دارم دوش ميگيرم تا چند دقيقه ديگر بيرون ميآيم .
مرد روی صندلی هيجان زده مينشند و منتطر ديدار او ميماند.!
طولی نميکشد که ميبيند زنی زيبا با لباس خواب و آرايش کرده از حمام بيرون ميآيد .. بدون آنکه خوب به چهره او دفت کند دستپاچه از جايش بلند ميشود . بهطرف او ميرود !
خوب که نگاهش ميکند نزديک است از ترس بيهوش شود . آن زن همسر اوست. بقيه حادثه را خودتان حدس بزنيد.
و اين داستانی بود از تداخل دنيای مجازی در دنيای حقيقی .
۲. تفلسف! ولگرد از دنيای مجازی و حقيقی
گاهی فکر ميکنم نسبت خداوند به انسان. مثل نسبت انسان است به ابزارش
بعيد نيست که ماهم ابزار خداوند باشيم! که مارا برای کاری ساخته کاری که از دست خودش بر نمیآمده خلق نموده
يادتان نرود منظورم عبادت و عبوديت نيست !
او شايد انسان را فقط خلق کرده که برايش چيزهايی را که خودش "قادر" نبوده انجام بدهد ما ادمها برايش انجام دهيم.!
بنابراين انسان بايد ابزار خدا باشد و او هم بنوبه خود مثل خدای خود برای بسياری از کارهايی که قادر نيست انجام دهد ابزاری ميسازد. که در رسيدن به آن اهداف و روياها کمکاش کنند .
مثلا هميشه انسان آرزو داشته مثل پرندگان در آسمان پرواز کند يا در روی زمين بهسرعت حرکت نمايد و يا دهها مقاصد ديگر مثل اينها داشته .
چون ساختمان بدناش اجازه اين کارها را را به نميداده که انها را عملی سازد ابزاری اختراع کرده که اين روياها و ونيل رسيدن به آنها را برای او ممکن سازند..
برگرديم به خداوند او هم بعد از اينکه " دنيای حقيقی" را آفريد .
تصميم گرفت " دنياي مجازی" را هم بيافريند هرچه سعی کرد نتواتست ! چون او نميتوانست دنيايی تصور کند و بسازد که تابع هيچ اصولی نباشد
انسان را آفريد تا چنين دنيای بدون قوانينی را برای او بهوجود آورد!
اين گونه بود که انسان خالق" دنيای مجازی " شد!
و کامپيوتر ابزاری بود که انسان برای ساختن دنيای مجازی برای خدایش !! در مقابل دنيای حقيقی او از آن استفاده کرد .
هر چند اين کامپيوتر زمان زيادی از خلق آن نگذشته است. حتما خداوند آن را از پيش ميدانسته !!به همين جهت به انسان سازنده آن به "زبان عربی" !!از قبل گفته : فتبارک االله احسن خالقين !
اما میبينيم " دنيای حقيقی" که خداوند ساخته اصلا از نطر عظمت و اندازه با دنيای مجازی ساخته بشر قابل مقايسه نيست اين جهان مجازی به مراتب عظيمتر ازدنيای حقيقی خداوند است !
۳. موجودات در دنيای مجازی
پديدهها و موجودات در دنيای مجازی مثل آدمها ـ اشياـ حيوانات ـ
گياهان ــ درياها ـ و سرزمينها ـ آسمان و وقايع وحوادث گاهی هيچ شباهت و ربطی به همتايان و "کلن" های خود در جهان حقيقی ندارند.
مثلا آدمها به هر شکلی و شمايلی که بخواهند خودنمايی ميکنند
هيچ چيز جلودار آنها نيست. زمان و مکان برای آنها بیانتها و نامحدود است . آنها در چهارچوب هيچ قانون و اصولی حرکت و رفتار نمیکنند . مثلا حيوانات اين دنيا ميتوانند فکر کنند حرف بزنند .
فيل ميتواند پرواز کند و موش گربه را بر زمين ميزند .. درختان اين دنيا شکلها و رنگهای عجيب و غريب دارند و حتی حرکت ميکنند .
قوانين علوم از رياضی گرفته تا علم شيمی و فيزيک در آنجا عموميت ندارد نيروی جاذبه زمين معنايی ندارد سيب از درخت به زمين نمیافتد. ميتواند به هوا برود تا" نيوتو ن" نتواند فانون جاذبه زمين کشف کند .
سوپرمن بدون اعتنا به بطلميوس و اهرامش زمين را ازمسيرش منحرف میکند . مورچه کوه را از جا ميکند !!
خلاصه هيچ چيزدر اين جهان مجازی از اصول دنيای حقيقی پيروی نميکند .حتی خورشيد ميتواند بدور زمين با مدار مربع بچرخد و کسی تعجب نمیکند !!
۴.آدمها در اين دنيای مجازی
هيچ قانونی در اين جهان مجازی جلودار کارهای آدمها نیست
هرکاری که بخواهند انجام ميدهد.آزاد آزاد هستند
هر چند گاهی بعضی از جهان حقيقی عربدهکشان ميخواهند اين آزادی دنيای مجازی را هم به بند کشند .
در اينجا هرآدمی به آسانی تغييرجنسيت ميدهد. جوان ميشود. پير ميشود. کشته ميشود. زنده ميشود. تمام اعضای بدنش را تعويض ميکند و
عريان ميشود ..
اين آدم مجازی آنچه را که حتی قادر نيست در دنيای حقيقی به آن فکر کند در اين دنيای مجازی ميتواند آنرا بدون وحشت فرياد بزند .
از دار و شلاق و سنگسار . زندان و اعدام در اينجا خبری نيست .
ميبينيم خدا هم قادر نبوده اين آزادیها را به مخلوقاتش در دنيای حقيقی ارزانی دارد..
در اين دنيا هر آدمی هر شکل و چهره که بخواهد از خويش ميسازد هر نوع هر اسمی را ميتواند برخود بگذارد که در دنيای حقيقی بسيار عجيب غريب است. و هر ادعايی ميکند و کسی تعجب نمیکند!!
آدمها به آسانی در قالب دانشمند و اديب و شاعر و سياستمدار و مخترع و شاعر هنرمند و عاشقپيشه مصلح اجتماعی مجرد و متاهل آن چه که نيستند فرو ميروند .
کسی مانع آنها نيست خلاصه هر چه آرزو کنند در اين دنيا شدنی است
چيزی که در دنيای حقيقی رويای آنرا داشتهاند به آسانی در اين دنيای مجازی بهدست ميآورند. مرزی برايشان وجود ندارد .
. آدمهای اين دنيا در هر کجا در آن واحد ميتوانند زندگی کنند. جنسيت و سن شکل قيافهاش به ميل خودشان ميتوانند هر لحظه عوض کنند.
اما چه دشوار است زمانی که بعضی از آنها بخواهند به دنيای حقيقی برگردند .
چون در آن قالب مجازی مدتها زندگی کردهاند. امر برخودشان مشتبه ميشود که در دنيای حقيقی هم آن هستند وبرای کسانيکه که آنها را در دنيای مجازی ديدهاند اگر آنها در دنيای حقيقی تشخیص دهند حيرتانگيز ميباشند
مثلا ولگرد بيچاره که پای از خانه هم بيرون نميگذارد چطور ميتواند دردنيای حقيقی ولگردی کند. چون او اصلا ولگرد نيست . اسم اصلیاش حسن است ياحسين و يا خود زيتون است ! که قالبش را عوض میکند.
طنزگوی دنيای مجازی در دنيای حقيقی حرفهايش نه تنها خندهآور نيست
بلکه گريهآور هم هست .
مصلح اجتماعی در دنيای مجازی که برای تمام مشلات جامعه نسخه میپيچد در دنيای حقيقی حتی قادر نيست مشکلاش را با بقال سر کوچهاش
حل کند.
عاشقپيشه دنيای مجازی که دهها زن و دختر کشته مرده او هستند در دنيای حقيقی زنها از رفتار و هيبت او مثل جن از بسم الله ميگريزند.
اگر اين آدمها را در دنيای حقيقی ملاقات کنيم، چنان حيرتزده ميشویم .که از تعجب شاخ درپيشانیمان سبز ميشود . ( زیتون: دیگه طاقت ندارم پارازیت نندازم. من احساس میکنم ولگرد جایی عکس زیتون رو دیده و بعد اینمتن رو نوشته:)) )
من فکر میکنم
بهتر است اين آدمهای مجازی هرگز سعی نکنند که پا به دنيای حقيقی بگذارند به همين سبب است که ولگرد ترجیح ميدهد هميشه ولگرد بماند .
z8un.com
comments
اين نوع مجلهها بيشتر اخبارو حوادث * احساسی وشوکدهنده* را با عکس و تفصيلات درباره آدم سرشناس وآدمهای معمولی درج ميکنند.
بيشتر خوانندههای اين مجلهها خانمها هستند، البته ولگرد هم اگر خانم محسوب نشود ! از خوانندههای وفادار اين نوع مجلههاست !
به اين نوع مجلهها در اصطلاح عاميانه مجلههای بقالی! وسوپرمارکت! ميگويند. چون بيشتر در اينجور جاها فروخته ميشود .
يادم ميآيد چند سال پيش داستان باورنکردنی زنی را در يکی از اين مجله خواندم . که آن زن بطور ماهرانه شوهر {زنباره }اش را در چتروم بهدام انداخته بود .
داستان از اين قرار بود:
که خانم متوجه ميشود همسرش هر شب ساعتها در جلو مانيتور کامپيوتر
مینشيند و چت ميکند .زن مشکوک ميشود. حس زنانگیاش او را از سرگرمی جديد همسرش باخبر ميکند . زن به روی مبارک ايشان "همسرش" اصلا نمیآورد.
ولی در فکرش نقشهای استادانه ميکشد که تا او را طوری بدام بياندازد .و او را از دنيای فانتزی و ومجازیاش به دنيای حقيقی پرتاب کند !
ان زن يک شب زير چشمی در حاليکه همسرش سخت مشغول چتزدن(!) بوده و متوجه حضور او پشت سر خود نيست . نام " چت روم " و اسم مجازی همسرش را که ساعتها در آنجا وقت ميگذارنده از روی مانيتور يادداشت ميکند !!
چند روزی ميگذرد.
يک شب با کامپيوتری که در اطاق ديگر خانهشان داشتهاند به
"آن چت روم " ميرود . و با اسمی ساختگی با همسرش شروع به چت کردن ميکند .
از آنجايی که علايق همسرش راخوب ميشناخته ماهرانه با حرفهای که مطمئن بوده همسرش دوست دارد بشنود دل او را سخت تسخير ميکند .
اين چت زدن چندين شب ادامه ميیابد. مرد " همسرش "به او ميگويد مجرد است!! و زن هم ميگويد او هم مجرد است !!..
بالاخره زن با ادامه متوالی چت زدن همسرش را سخت بیتاب ديدار خود ميکند!.
وقتی زن به اسم شهری اشاره ميکند که چند ساعتی از شهر خودشان دور است . و ميگويد که او در شهر زندگی ميکند .شوهرش هيچان زده ميشود و ميگويد او هم تصادفا درشهری نزديکی همان شهر زندگی ميکند!از او تقاضای ملاقات ميکند .
زن " بازی" را ادامه ميدهد. در ابتدا درخواست ملاقات او را رد ميکند. و مرد
" شوهر" اصرار ميکند، زن دوباره دعوت او را رد ميکند!.
سر انجام وقتی اصرار اورا جدی ميبند قبول ميکند که در"هتلی" که نزديک شهر هر دوشان باشد ! او را در ساعتی معين ملاقات کند.
شب بعد در چت روم اسم هتل و شماره اطاق خود را به مرد يا "شوهرش " ميدهد!
در شب مقرر زن لباس زيبايی ميپوشد و خود را آرايش ميکند! و ميگويد امشب با چند نفر از دوستانش بايد به يک مهمانی برود . به شوهرش اصرار ميکند که با هم به آن مهمانی بروند !و اين را از ته فلبش ميگويد شايد اورا از آن ملاقات منصرف کند ! ولی شوهر سعی ميکند بهانه بياورد که همراه او نرود !.
به همسرش ميگويد تصادفا امشب من هم يک" ملاقات کاری" با يکی از همکارانم دارم کمی دير خواهم آمد. همسرش مجبور ميشود که وانمود کند که باور کرده ! و چيزی نمیگويد و تسليم ميشود !!.
زن کمی زودتر از همسرش از خانه خارج ميشود. بهسرعت خود را به آن هتلی که از قبل رزرو کرده ميرساند. درداخل اطاقی که شماره آنرا به شوهرش
داده منتظر او ميماند. در را نيمه باز ميگذارد خود را توی حمام اطاق پنهان ميکند.
طولی نميکشد که کسی به در ميکوبد و اسم ساختگی خود را ميگويد. زن از آهنگ صدای او مطمئن ميشود که او شوهرش است . زن از توی حمام در حاليکه صدايش را قدری تغيير داده با صدای بلند ميگويد در باز است. بفرماييد تو ....!
مرد وقتی وارد اطاق ميشود زن دوباره از توی حمام ميگويد ببخشيد دارم دوش ميگيرم تا چند دقيقه ديگر بيرون ميآيم .
مرد روی صندلی هيجان زده مينشند و منتطر ديدار او ميماند.!
طولی نميکشد که ميبيند زنی زيبا با لباس خواب و آرايش کرده از حمام بيرون ميآيد .. بدون آنکه خوب به چهره او دفت کند دستپاچه از جايش بلند ميشود . بهطرف او ميرود !
خوب که نگاهش ميکند نزديک است از ترس بيهوش شود . آن زن همسر اوست. بقيه حادثه را خودتان حدس بزنيد.
و اين داستانی بود از تداخل دنيای مجازی در دنيای حقيقی .
۲. تفلسف! ولگرد از دنيای مجازی و حقيقی
گاهی فکر ميکنم نسبت خداوند به انسان. مثل نسبت انسان است به ابزارش
بعيد نيست که ماهم ابزار خداوند باشيم! که مارا برای کاری ساخته کاری که از دست خودش بر نمیآمده خلق نموده
يادتان نرود منظورم عبادت و عبوديت نيست !
او شايد انسان را فقط خلق کرده که برايش چيزهايی را که خودش "قادر" نبوده انجام بدهد ما ادمها برايش انجام دهيم.!
بنابراين انسان بايد ابزار خدا باشد و او هم بنوبه خود مثل خدای خود برای بسياری از کارهايی که قادر نيست انجام دهد ابزاری ميسازد. که در رسيدن به آن اهداف و روياها کمکاش کنند .
مثلا هميشه انسان آرزو داشته مثل پرندگان در آسمان پرواز کند يا در روی زمين بهسرعت حرکت نمايد و يا دهها مقاصد ديگر مثل اينها داشته .
چون ساختمان بدناش اجازه اين کارها را را به نميداده که انها را عملی سازد ابزاری اختراع کرده که اين روياها و ونيل رسيدن به آنها را برای او ممکن سازند..
برگرديم به خداوند او هم بعد از اينکه " دنيای حقيقی" را آفريد .
تصميم گرفت " دنياي مجازی" را هم بيافريند هرچه سعی کرد نتواتست ! چون او نميتوانست دنيايی تصور کند و بسازد که تابع هيچ اصولی نباشد
انسان را آفريد تا چنين دنيای بدون قوانينی را برای او بهوجود آورد!
اين گونه بود که انسان خالق" دنيای مجازی " شد!
و کامپيوتر ابزاری بود که انسان برای ساختن دنيای مجازی برای خدایش !! در مقابل دنيای حقيقی او از آن استفاده کرد .
هر چند اين کامپيوتر زمان زيادی از خلق آن نگذشته است. حتما خداوند آن را از پيش ميدانسته !!به همين جهت به انسان سازنده آن به "زبان عربی" !!از قبل گفته : فتبارک االله احسن خالقين !
اما میبينيم " دنيای حقيقی" که خداوند ساخته اصلا از نطر عظمت و اندازه با دنيای مجازی ساخته بشر قابل مقايسه نيست اين جهان مجازی به مراتب عظيمتر ازدنيای حقيقی خداوند است !
۳. موجودات در دنيای مجازی
پديدهها و موجودات در دنيای مجازی مثل آدمها ـ اشياـ حيوانات ـ
گياهان ــ درياها ـ و سرزمينها ـ آسمان و وقايع وحوادث گاهی هيچ شباهت و ربطی به همتايان و "کلن" های خود در جهان حقيقی ندارند.
مثلا آدمها به هر شکلی و شمايلی که بخواهند خودنمايی ميکنند
هيچ چيز جلودار آنها نيست. زمان و مکان برای آنها بیانتها و نامحدود است . آنها در چهارچوب هيچ قانون و اصولی حرکت و رفتار نمیکنند . مثلا حيوانات اين دنيا ميتوانند فکر کنند حرف بزنند .
فيل ميتواند پرواز کند و موش گربه را بر زمين ميزند .. درختان اين دنيا شکلها و رنگهای عجيب و غريب دارند و حتی حرکت ميکنند .
قوانين علوم از رياضی گرفته تا علم شيمی و فيزيک در آنجا عموميت ندارد نيروی جاذبه زمين معنايی ندارد سيب از درخت به زمين نمیافتد. ميتواند به هوا برود تا" نيوتو ن" نتواند فانون جاذبه زمين کشف کند .
سوپرمن بدون اعتنا به بطلميوس و اهرامش زمين را ازمسيرش منحرف میکند . مورچه کوه را از جا ميکند !!
خلاصه هيچ چيزدر اين جهان مجازی از اصول دنيای حقيقی پيروی نميکند .حتی خورشيد ميتواند بدور زمين با مدار مربع بچرخد و کسی تعجب نمیکند !!
۴.آدمها در اين دنيای مجازی
هيچ قانونی در اين جهان مجازی جلودار کارهای آدمها نیست
هرکاری که بخواهند انجام ميدهد.آزاد آزاد هستند
هر چند گاهی بعضی از جهان حقيقی عربدهکشان ميخواهند اين آزادی دنيای مجازی را هم به بند کشند .
در اينجا هرآدمی به آسانی تغييرجنسيت ميدهد. جوان ميشود. پير ميشود. کشته ميشود. زنده ميشود. تمام اعضای بدنش را تعويض ميکند و
عريان ميشود ..
اين آدم مجازی آنچه را که حتی قادر نيست در دنيای حقيقی به آن فکر کند در اين دنيای مجازی ميتواند آنرا بدون وحشت فرياد بزند .
از دار و شلاق و سنگسار . زندان و اعدام در اينجا خبری نيست .
ميبينيم خدا هم قادر نبوده اين آزادیها را به مخلوقاتش در دنيای حقيقی ارزانی دارد..
در اين دنيا هر آدمی هر شکل و چهره که بخواهد از خويش ميسازد هر نوع هر اسمی را ميتواند برخود بگذارد که در دنيای حقيقی بسيار عجيب غريب است. و هر ادعايی ميکند و کسی تعجب نمیکند!!
آدمها به آسانی در قالب دانشمند و اديب و شاعر و سياستمدار و مخترع و شاعر هنرمند و عاشقپيشه مصلح اجتماعی مجرد و متاهل آن چه که نيستند فرو ميروند .
کسی مانع آنها نيست خلاصه هر چه آرزو کنند در اين دنيا شدنی است
چيزی که در دنيای حقيقی رويای آنرا داشتهاند به آسانی در اين دنيای مجازی بهدست ميآورند. مرزی برايشان وجود ندارد .
. آدمهای اين دنيا در هر کجا در آن واحد ميتوانند زندگی کنند. جنسيت و سن شکل قيافهاش به ميل خودشان ميتوانند هر لحظه عوض کنند.
اما چه دشوار است زمانی که بعضی از آنها بخواهند به دنيای حقيقی برگردند .
چون در آن قالب مجازی مدتها زندگی کردهاند. امر برخودشان مشتبه ميشود که در دنيای حقيقی هم آن هستند وبرای کسانيکه که آنها را در دنيای مجازی ديدهاند اگر آنها در دنيای حقيقی تشخیص دهند حيرتانگيز ميباشند
مثلا ولگرد بيچاره که پای از خانه هم بيرون نميگذارد چطور ميتواند دردنيای حقيقی ولگردی کند. چون او اصلا ولگرد نيست . اسم اصلیاش حسن است ياحسين و يا خود زيتون است ! که قالبش را عوض میکند.
طنزگوی دنيای مجازی در دنيای حقيقی حرفهايش نه تنها خندهآور نيست
بلکه گريهآور هم هست .
مصلح اجتماعی در دنيای مجازی که برای تمام مشلات جامعه نسخه میپيچد در دنيای حقيقی حتی قادر نيست مشکلاش را با بقال سر کوچهاش
حل کند.
عاشقپيشه دنيای مجازی که دهها زن و دختر کشته مرده او هستند در دنيای حقيقی زنها از رفتار و هيبت او مثل جن از بسم الله ميگريزند.
اگر اين آدمها را در دنيای حقيقی ملاقات کنيم، چنان حيرتزده ميشویم .که از تعجب شاخ درپيشانیمان سبز ميشود . ( زیتون: دیگه طاقت ندارم پارازیت نندازم. من احساس میکنم ولگرد جایی عکس زیتون رو دیده و بعد اینمتن رو نوشته:)) )
من فکر میکنم
بهتر است اين آدمهای مجازی هرگز سعی نکنند که پا به دنيای حقيقی بگذارند به همين سبب است که ولگرد ترجیح ميدهد هميشه ولگرد بماند .
z8un.com
comments
جمعه، خرداد ۱۸، ۱۳۸۶
تعطیلات 14 و 15 خرداد خود را چگونه گذراندید؟
1- سیبا ظهر 14 خرداد رفته بود خرید سور و سات مهمونی این شب عزیز. میگفت: هنوز وارد سوپر توی یکی از کوچه پسکوچهها نشده بودم که آخوندی با شکم تپلیش چست و چالاک از اتوموبیل پرادوش پرید پایین.
- آقا، داغستان از کدوم ور میرن؟
- داغستان؟ مطمئنید اسمشو درست میگید. من تو کرج اسم داغستان تاحالا نشنیدم.
پسر حاج آقا که جلوی ماشین نشسته بود و منزل(عیال) و دختران چادریش در عقب، مشتاقانه نگاه میکردن( بابا جان، مشتاق نه برای سیبا. برای جواب!)
- چه میدونم اسمش چیه؟ داشتیم با اهل و عیال میرفتیم مأمورا اول جاده چالوس جلو راهمونو گرفتن گفتن نمیشه برین بالا.
یکی بهم گفت یه راه میونبر به پورکان(وسط جادهچالوس) هست که مأمورا بلد نیستن. میگفتن از داغستان میره.
سیبا خنده: آهان، باغستانو میگید!
و آدرس بهش داد.
- اما حاج آقا یه سوالم من دارم؟
حاجآقا با تعجب:
- بفرما!
- در این روز عزیز فکر نمیکنید شما به جای جاده چالوس باید یه جای دیگه باشید!(منظورش مرقد امام بود)
- آهاااان،(با خنده) برو بابا!!!
و چست و چالاک عباشو جمع کرد پرید تو ماشین پرادوش و گاز داد و رفت ...
2- یکی از دوستامون 14 خرداد ساعت 6 صبح از تهران راه افتاده بود و 10 شب رشت بوده.
یعنی 14 ساعت!
3- یکی دیگه از دوستامون 12 ظهر راه افتاده رفته دیده سپاه وسط جاده قزوین رشت یه تریلی عمود بر جاده گذاشته که جاده شلوغه و برگردید تهران!(یعنی برید مرقد)
جاده چالوس رو هم به بهانهی سیل و ریزش کوه وسطای روز بستنش.
4- وقتی دوستای سیبا زنگ زدن که 14 خرداد شب شام میان پیشمون اولش یه خورده ترسیدم.
این دوستای زمان دانشگاه سیبا وقتی بههم میافتن خیلی شیطون میشن. عین بچهدبیرستانیها شلوغکاری میکنن. با صدای بلند جک میگن و مشروب هم که حتما باید باشه. بعدش هم رقص و جیغ و داد تا دو سه نصفشب...
گفتم ممکنه یکی از همسایهها برای خودشیرینی بره لو بده و...
شراب که خیلی داشتیم. ویسکی هم باید تهیه میکردیم. به سیبا که ظهر کلی گشته بود تا یکی مورد اطمینانشو پیدا کنه، گفتم بابا از آخوندی که آدرس جادهچالوسو ازت پرسید یکی میگرفتی. گفت اون احتمالا یه چیز دیگه داشت که با سیخ و میخ سرو کار داشت به درد کار ما نمیخورد:)
خلاصه شب اینا اومدن. به قدری شلوغ کردیم(خودمم جزءشونم) و خوردیم ( توضیح: مشروب رو فقط نگفتم. تازه من که اهلش نیستم . اغلب نخورده مستم. فوقش یکیدو جرعه شراب برای تست. آخه باید ببینی به عنوان صاحبخونه چی جلوی مهمونات میگذاری یا نه؟! کلا غذا و بقیهی اطعم و اشربه منظورم بود) و زدیم و رقصیدیم که چی!
خانم یکیشون نامردی نکرده بود یه کیک گنده تولد همراش آورده بود به بهانهی اینکه شش ماه دیگه تولد بچهشه و نه ماه دیگه تولد یکی دیگه از دوستای دیگهی سیبا:)) برای اینکه شمع روشن کنیم و تولد تولد بخونیم و ...
فرداش داشتم پیش خودم میگفتم اقلا از خانم مسن همسایه معذرت بخوام برای سرو صدای دیشب... که دیدم زنگ میزنن. گفتم ایدل غافل لابد اومده برای گله.
از چشمی در دیدم یه ظرف گندهی آش دستشه. گرفتم گفتم قبول باشه. در ضمن معذرت میخوام برای سروصدای دیشب. گفت اتفاقا من و حاجآقا دیشب داشتیم میمردیم از دلتنگی. نه تلویزیون برنامه داشت(ماهواره هم ندارن) نه بچهها اومدن دیدنمون. همه رفته بودن مسافرت. این جشن شما مارو هم شاد کرد!
5- خوشحال نباشید. هنوز تموم نشده... الان دارم میرم بیرون. بقیهشو بعدا مینویسم...
بعدا"
6- خدایا خدایا تا انقلاب مهدی هوگو چاوزو نگهدار!
آشنایی که از سفر ونزوئلا برگشته، تعریف میکرد که هوگو چاوز هفتهای یک بار برای یک ساعت میاد تلویزیون . مردم بهش زنگ میزنن و او هم با تماس تلفنی مشکلات مردم رو حل میکنه.
مثلا یکی تلفن میزنه که چاوز جان، پُل روستای ما خراب شده و رفت و آمد از رودخونه سخته.
هوگو چاوز از همون پشت تلویزیون زنگ میزنه مثلا به وزیر راه. وزیر راه میگه خرابی پلها مربوطه به مثلا سازمان پلها. چاوز زنگ میزنه به مدیرعامل سازمان پلها. او میگه همونجور که میدونید ونزوئلا پر از پُله و بسیاری از اونها خرابن و بودجه هم نداریم.
چاوز دستور میده که تعمیر پل روستای فلان را در الویت قرار بدن. اونم میگه چشم!
دوسه تا تلفن اینجوری میشه و بعد...
در اینجا یک ساعت برنامه چاوز تموم میشه. تلویزیون مارش شادیآوری پخش میکنه.
و اینجاست که تمام مشکلات ونزوئلا به دست توانمند چاوز به صورت زنده در تلویزیون حل میشه.
نمیدونم چرا یاد احمدینژاد و نامههای مردمی افتادم:)
7- چقدر از این صادقیان طفلکی عضو شورای شهر کرج بدی گفتم. چیکار کرده بود بدبخت؟
پول مردم و بیتالمال رو خورده بود و کمی هیز و دزد و لاتمنش بود و کمی هم در امر صیغه تبحر داشت.
حالا شنیدم که با آخرین صیغهش مشغول سیر و گشت در جادهها بوده که تصادف کرده و مرده.
به هر کی گفتم گفت: خدا جای حق نشسته!
یا گفت: این دنیا دار مکافاته!
میگم مثل صادقیان کم داریم؟ میگن اونا هم تقاص کاراشونو میبینن. حالا ببین!
چه ملت خوشبینی هستیم که منتظریم خدا یکی یکی گناهکارا رو به مکافات برسونه.
اما اینجوری یه خورده طولانی نمیشه؟
8- تا اونجایی که شنیدم ،زمان شاه، بیشتر دانشجویان انقلابی یا دانشجوی دانشکده فنی بودن یا پزشکی.
الان، تا اونجایی که میبینم، بیشتر دانشجویان فعال سیاسی جامعهشناسی یا کلا علوم انسانی میخونن. پزشکیها و مهندسیها و بچه درسخونا در رویای گرفتن یه مدرکن و رفتن به خارج از کشور. حالا یا تنها فکر و ذکرشون درس بوده همیشه یا از فرط باهوشی امیدی به آینده ندارم با این وضع.
مسلمه که این حرف من شامل همه نمیشه.
و مسلمه که از نظر آماری ممکنه غلط باشه:)
9- بعد از شکست سخت تیم فوتبال پرسپولیس از تیم سپاهان، این روزها پرسپولیسیها افسردهن.
البته خسارت میلیارد تومنی به اتوبوسها و صندلیهای ورزشگاه دلشون رو خنک نکرده و هنوز در شوک به سر میبرن. البته شاید اگه میگذاشتن بقیهی اتوبوسهای تهران و بقیهی شهرها و بقیهی صندلیها(آخه فقط حدود 5 هزار صندلی رو شکستن) و اصلا خود ورزشگاه رو منهدم کنن شاید یه کمی بهبودی حاصل میشد. اما چه کنیم که این شهرداریچیها یه کمی خسیس تشریف دارن.
من نمیفهمم این حالت تهاجمی ورزشدوستان به خاطر نفرت از شکسته تا نشونهایه از نفرت از حکومت و یا نداشتن سرگرمی دیگهای غیر از دیدن فوتبال و یا هر سه! گزینهی دال؟
پسر بچهای یازده دوازده ساله با لباس ورزش قرمز غمگین نشسته بود رو پلهی خونهشون تو کوچه و آرنجشو گذاشته بود رو زانوش و مشتاشو زیر چونهش. درست وقتی که من رد میشدم باباش اومد صداش زد و عصبانی گفت: بچه از وقتی پرسپولیس باخته تو دیگه شام و ناهار نداری. د ِ بیا تو د ِ! دیوونم کردی!
به پسر بچه چشمکی زدم و گفتم: بابا بیخیال. منم پرسپولیسی بودم. حالا شدم سایپایی. اصلا سایپا اومده کرج میتونیم بریم تمریناشونو ببینیم. بیشتر پرسپولیسیهای کرج سایپایی شدن.
باباش بهت زده نیگام کرد و پسر بچه خندید.
اینم کار نیک این هفتهم:)
10- در وبلاگ باران در دهان نیمهباز آقای فرجامی طنزی در مورد قول نامزد ورود به پارلمان بلژیک (خانم تانیا دروکس)نوشته.
تانیا رسما قول داده که اگر بتونه رای بیاره، برای 40 هزار نفر از هوادارش سرویسدهی ویژهی جنسی ارائه کنه!.
زنیکهی بیحیا!
محمود فرجامی حدسهای بامزهای زده که اگر بلاگرها بخوان در ا ین مورد بنویسن چی مینویسن.
مثلا زیتون حتما مینویسه:
"چند شب پیش داشتم میرفتم مهرشهر. خیلی خسته بودم...توی تاکسی یه دختر و پسر کنارم نشستن. دو سه دقیقه نگذشته بود که شروع کردن به لاسیدن و بعد بوسیدن و بعد مالیدن و... . نفس تو سینه ام بند اومده بود. شاید باورتون نشه ولی دختره خود خودش بود تانیا دوروکس..."
کلی خندیدم:))) نوشتهی احتمالی بقیه بلاگرها رو هم بخونید و محظوظ شید.
به جان شما من داستان خیالی نمینویسم که عقیدهمو توش بگم.
بلکه میبینم اگه از چیزای واقعی که دور و ورم اتفاق میافته یا به چشم خودم میبینم بگم، حق مطلب رو بهتر ادا میکنم. و احتیاجی به توضیح و تفسیر اضافه نیست.
والسلام:)
سیده زیتون زیتونهای
- آقا، داغستان از کدوم ور میرن؟
- داغستان؟ مطمئنید اسمشو درست میگید. من تو کرج اسم داغستان تاحالا نشنیدم.
پسر حاج آقا که جلوی ماشین نشسته بود و منزل(عیال) و دختران چادریش در عقب، مشتاقانه نگاه میکردن( بابا جان، مشتاق نه برای سیبا. برای جواب!)
- چه میدونم اسمش چیه؟ داشتیم با اهل و عیال میرفتیم مأمورا اول جاده چالوس جلو راهمونو گرفتن گفتن نمیشه برین بالا.
یکی بهم گفت یه راه میونبر به پورکان(وسط جادهچالوس) هست که مأمورا بلد نیستن. میگفتن از داغستان میره.
سیبا خنده: آهان، باغستانو میگید!
و آدرس بهش داد.
- اما حاج آقا یه سوالم من دارم؟
حاجآقا با تعجب:
- بفرما!
- در این روز عزیز فکر نمیکنید شما به جای جاده چالوس باید یه جای دیگه باشید!(منظورش مرقد امام بود)
- آهاااان،(با خنده) برو بابا!!!
و چست و چالاک عباشو جمع کرد پرید تو ماشین پرادوش و گاز داد و رفت ...
2- یکی از دوستامون 14 خرداد ساعت 6 صبح از تهران راه افتاده بود و 10 شب رشت بوده.
یعنی 14 ساعت!
3- یکی دیگه از دوستامون 12 ظهر راه افتاده رفته دیده سپاه وسط جاده قزوین رشت یه تریلی عمود بر جاده گذاشته که جاده شلوغه و برگردید تهران!(یعنی برید مرقد)
جاده چالوس رو هم به بهانهی سیل و ریزش کوه وسطای روز بستنش.
4- وقتی دوستای سیبا زنگ زدن که 14 خرداد شب شام میان پیشمون اولش یه خورده ترسیدم.
این دوستای زمان دانشگاه سیبا وقتی بههم میافتن خیلی شیطون میشن. عین بچهدبیرستانیها شلوغکاری میکنن. با صدای بلند جک میگن و مشروب هم که حتما باید باشه. بعدش هم رقص و جیغ و داد تا دو سه نصفشب...
گفتم ممکنه یکی از همسایهها برای خودشیرینی بره لو بده و...
شراب که خیلی داشتیم. ویسکی هم باید تهیه میکردیم. به سیبا که ظهر کلی گشته بود تا یکی مورد اطمینانشو پیدا کنه، گفتم بابا از آخوندی که آدرس جادهچالوسو ازت پرسید یکی میگرفتی. گفت اون احتمالا یه چیز دیگه داشت که با سیخ و میخ سرو کار داشت به درد کار ما نمیخورد:)
خلاصه شب اینا اومدن. به قدری شلوغ کردیم(خودمم جزءشونم) و خوردیم ( توضیح: مشروب رو فقط نگفتم. تازه من که اهلش نیستم . اغلب نخورده مستم. فوقش یکیدو جرعه شراب برای تست. آخه باید ببینی به عنوان صاحبخونه چی جلوی مهمونات میگذاری یا نه؟! کلا غذا و بقیهی اطعم و اشربه منظورم بود) و زدیم و رقصیدیم که چی!
خانم یکیشون نامردی نکرده بود یه کیک گنده تولد همراش آورده بود به بهانهی اینکه شش ماه دیگه تولد بچهشه و نه ماه دیگه تولد یکی دیگه از دوستای دیگهی سیبا:)) برای اینکه شمع روشن کنیم و تولد تولد بخونیم و ...
فرداش داشتم پیش خودم میگفتم اقلا از خانم مسن همسایه معذرت بخوام برای سرو صدای دیشب... که دیدم زنگ میزنن. گفتم ایدل غافل لابد اومده برای گله.
از چشمی در دیدم یه ظرف گندهی آش دستشه. گرفتم گفتم قبول باشه. در ضمن معذرت میخوام برای سروصدای دیشب. گفت اتفاقا من و حاجآقا دیشب داشتیم میمردیم از دلتنگی. نه تلویزیون برنامه داشت(ماهواره هم ندارن) نه بچهها اومدن دیدنمون. همه رفته بودن مسافرت. این جشن شما مارو هم شاد کرد!
5- خوشحال نباشید. هنوز تموم نشده... الان دارم میرم بیرون. بقیهشو بعدا مینویسم...
بعدا"
6- خدایا خدایا تا انقلاب مهدی هوگو چاوزو نگهدار!
آشنایی که از سفر ونزوئلا برگشته، تعریف میکرد که هوگو چاوز هفتهای یک بار برای یک ساعت میاد تلویزیون . مردم بهش زنگ میزنن و او هم با تماس تلفنی مشکلات مردم رو حل میکنه.
مثلا یکی تلفن میزنه که چاوز جان، پُل روستای ما خراب شده و رفت و آمد از رودخونه سخته.
هوگو چاوز از همون پشت تلویزیون زنگ میزنه مثلا به وزیر راه. وزیر راه میگه خرابی پلها مربوطه به مثلا سازمان پلها. چاوز زنگ میزنه به مدیرعامل سازمان پلها. او میگه همونجور که میدونید ونزوئلا پر از پُله و بسیاری از اونها خرابن و بودجه هم نداریم.
چاوز دستور میده که تعمیر پل روستای فلان را در الویت قرار بدن. اونم میگه چشم!
دوسه تا تلفن اینجوری میشه و بعد...
در اینجا یک ساعت برنامه چاوز تموم میشه. تلویزیون مارش شادیآوری پخش میکنه.
و اینجاست که تمام مشکلات ونزوئلا به دست توانمند چاوز به صورت زنده در تلویزیون حل میشه.
نمیدونم چرا یاد احمدینژاد و نامههای مردمی افتادم:)
7- چقدر از این صادقیان طفلکی عضو شورای شهر کرج بدی گفتم. چیکار کرده بود بدبخت؟
پول مردم و بیتالمال رو خورده بود و کمی هیز و دزد و لاتمنش بود و کمی هم در امر صیغه تبحر داشت.
حالا شنیدم که با آخرین صیغهش مشغول سیر و گشت در جادهها بوده که تصادف کرده و مرده.
به هر کی گفتم گفت: خدا جای حق نشسته!
یا گفت: این دنیا دار مکافاته!
میگم مثل صادقیان کم داریم؟ میگن اونا هم تقاص کاراشونو میبینن. حالا ببین!
چه ملت خوشبینی هستیم که منتظریم خدا یکی یکی گناهکارا رو به مکافات برسونه.
اما اینجوری یه خورده طولانی نمیشه؟
8- تا اونجایی که شنیدم ،زمان شاه، بیشتر دانشجویان انقلابی یا دانشجوی دانشکده فنی بودن یا پزشکی.
الان، تا اونجایی که میبینم، بیشتر دانشجویان فعال سیاسی جامعهشناسی یا کلا علوم انسانی میخونن. پزشکیها و مهندسیها و بچه درسخونا در رویای گرفتن یه مدرکن و رفتن به خارج از کشور. حالا یا تنها فکر و ذکرشون درس بوده همیشه یا از فرط باهوشی امیدی به آینده ندارم با این وضع.
مسلمه که این حرف من شامل همه نمیشه.
و مسلمه که از نظر آماری ممکنه غلط باشه:)
9- بعد از شکست سخت تیم فوتبال پرسپولیس از تیم سپاهان، این روزها پرسپولیسیها افسردهن.
البته خسارت میلیارد تومنی به اتوبوسها و صندلیهای ورزشگاه دلشون رو خنک نکرده و هنوز در شوک به سر میبرن. البته شاید اگه میگذاشتن بقیهی اتوبوسهای تهران و بقیهی شهرها و بقیهی صندلیها(آخه فقط حدود 5 هزار صندلی رو شکستن) و اصلا خود ورزشگاه رو منهدم کنن شاید یه کمی بهبودی حاصل میشد. اما چه کنیم که این شهرداریچیها یه کمی خسیس تشریف دارن.
من نمیفهمم این حالت تهاجمی ورزشدوستان به خاطر نفرت از شکسته تا نشونهایه از نفرت از حکومت و یا نداشتن سرگرمی دیگهای غیر از دیدن فوتبال و یا هر سه! گزینهی دال؟
پسر بچهای یازده دوازده ساله با لباس ورزش قرمز غمگین نشسته بود رو پلهی خونهشون تو کوچه و آرنجشو گذاشته بود رو زانوش و مشتاشو زیر چونهش. درست وقتی که من رد میشدم باباش اومد صداش زد و عصبانی گفت: بچه از وقتی پرسپولیس باخته تو دیگه شام و ناهار نداری. د ِ بیا تو د ِ! دیوونم کردی!
به پسر بچه چشمکی زدم و گفتم: بابا بیخیال. منم پرسپولیسی بودم. حالا شدم سایپایی. اصلا سایپا اومده کرج میتونیم بریم تمریناشونو ببینیم. بیشتر پرسپولیسیهای کرج سایپایی شدن.
باباش بهت زده نیگام کرد و پسر بچه خندید.
اینم کار نیک این هفتهم:)
10- در وبلاگ باران در دهان نیمهباز آقای فرجامی طنزی در مورد قول نامزد ورود به پارلمان بلژیک (خانم تانیا دروکس)نوشته.
تانیا رسما قول داده که اگر بتونه رای بیاره، برای 40 هزار نفر از هوادارش سرویسدهی ویژهی جنسی ارائه کنه!.
زنیکهی بیحیا!
محمود فرجامی حدسهای بامزهای زده که اگر بلاگرها بخوان در ا ین مورد بنویسن چی مینویسن.
مثلا زیتون حتما مینویسه:
"چند شب پیش داشتم میرفتم مهرشهر. خیلی خسته بودم...توی تاکسی یه دختر و پسر کنارم نشستن. دو سه دقیقه نگذشته بود که شروع کردن به لاسیدن و بعد بوسیدن و بعد مالیدن و... . نفس تو سینه ام بند اومده بود. شاید باورتون نشه ولی دختره خود خودش بود تانیا دوروکس..."
کلی خندیدم:))) نوشتهی احتمالی بقیه بلاگرها رو هم بخونید و محظوظ شید.
به جان شما من داستان خیالی نمینویسم که عقیدهمو توش بگم.
بلکه میبینم اگه از چیزای واقعی که دور و ورم اتفاق میافته یا به چشم خودم میبینم بگم، حق مطلب رو بهتر ادا میکنم. و احتیاجی به توضیح و تفسیر اضافه نیست.
والسلام:)
سیده زیتون زیتونهای
اشتراک در:
پستها (Atom)
