شنبه، آبان ۲۰، ۱۳۸۵

مدل جدید سکس در جامعه‌ی اسلامی ایران

1- ظهر بود. طرفای میدون انقلاب دنبال ماشین خط گوهردشت می‌گشتم. حوصله‌ی دردسرای ماشین مسافرکش نداشتم که تنم بلرزه یه‌وقت خفاش ِروز نباشه.
از شانس من توی ایستگاه یه ماشین شخصی پیکان وایساده بود و داد می‌زد گوهردشت. رئیس‌خط هم وایساده بود. ازش پرسیدم سوار شم؟ گفت آره، مطمئنه. این آقا گاهی میاد کمکی.
جلو یه آقا نشسته‌بود و هنوز ماشین راه‌نیفتاده خوابش برده بود. صندلی عقب هم یه پسردختر جوون نشسته بودن. پسره وسط بود. تا سوار شدم دیدم دختره دستشو انداخت رو شونه‌ی پسره محکم کشیدش طرف خودش. دست‌های سفید با ناخن‌های مصنوعی بلند با رنگ صورتی جیغش رو روی شونه‌های پسره دیدم و یه ذره هم از این کارش ترسیدم. بابا من که نمی‌خواستم پسره رو بخورم:)
هنوز ماشین از خیابون جمالزاده نرفته بود بالا که با اینکه روبه‌روم رونگاه‌می‌کردم اما ناخودآگاه از گوشه‌ی چشمم متوجه چیزی شدم که وسط پای پسر می‌لولید. دست‌ سفیدی با لاک صورتی جیغ.
به روی خودم نیاوردم و سعی کردم کله‌م همه‌ش به سمت راست باشه.
به اتوبان که رسیدیم دیگه گردنم درد گرفته بود. به روبه‌رو نگاه کردم. مرد جلویی خواب خواب بود و راننده هم سیخ نشسته بود. اما پسر و دختر با تکان‌هایی که می‌خوردن معلوم بود هنوز مشغولن. ناگهان دست سفید لاک جیغی دست راست پسره رو که طرف من بود(البته با کلی فاصله ) کشید و من که می‌ترسیدم ناخن‌های درازش به من اصابت کنه با تعجب نگاه کردم که چرا این کار و کرد که با تعجب دیدم بله دختره با دست چپ دکمه‌های بالای مانتوش رو باز کرده و دست پسره رو کرد اون‌تو. پسره هم مشغول شد.
دوباره سرم رفت سمت راست. اما تکان‌های این دو و صدای آه‌و ناله‌شون اعصابمو خورد کرده بود. گاهی شونه‌ی پسره در اثر برو بیا به شونه‌ی من می‌خورد و هر چی خودمو جمع می‌کردم کنار در حالیش نبود.
مردجلویی هنوز خواب بود(و نمی‌فهمید دنیا رو داره آب می‌بره) و راننده همچنان سیخ. آیا جریانو تو آیننه می‌دید؟ نفهمیدم. خودم هم روم نمی‌شد تذکر بدم.
باز گردنم درد گرفت و با اکراه به روبه‌رو نگاه کردم. سمت چپ من چه خبر بود!!! این‌دفعه دختر زیپ شلوارش رو کشیده بود پایین( باعرض معذرت. خودم هم ناراحت می‌شم دارم می‌نویسم. اما چه‌کنم که معضل این روزهامون شده دیدن این‌چیزا در ملا‌عام) و دوباره با راهنمایی دست لاک‌زده، دست پسر هدایت شد اون تو.
دیگه صدای نفس‌نفس‌کشیدن‌هاشون بی‌اختیار بلند شده بود.
کاش اقلا راننده ضبطی رادیویی چیزی روشن می‌کرد. یا تذکری می‌داد.
خودم هم نمی‌دونستم تکلیفم چیه؟ آیا منی که ادعای روشنفکری دارم زشت نیست تذکر بدم؟ اگر هم بدم دختره‌ که به نظر خیلی پررو میومد با ناخناش چنگم نمی‌زد یا پسر با اون حال شدیدا ح..ی کتکم نمی‌زد؟
سرو وضعشون نشون می‌داد از خانواده‌های مرفهی هستن. چرا اقلا ماشین دربست نگرفتن. یا اصلا چرا به کوه و کمر و عقب مقبای پارکی نرفتن. کوچه‌ی خلوتی،... اعصابم حسابی خط‌خطی شده بود. گفتم یه تهدیدیشون بکنم. دوربینمو درآوردم و اول از منظره سمت راست جاده عکس گرفتم بترسن. دیدم نخیر! عملیات اون‌قدر شدیده که حالیشون نیست. از آینه بغل نگاه کردم دیدم صورتاشون معلومه. یه عکس گرفتم. جلوشون هم تصویر مردی که اون جلو خواب بود افتاده. اما باز اهمیت ندادن.
خون خونمو می‌خورد تا رسیدیم به مقصد. پیاده شدم و منتظر شدم اونا هم پیاده شن یه چیز تندی بهشون بگم. اما وقتی چشمم به چشم سرخ و خمار و دهان کف‌کرده‌ پسر و دخترک بی‌حال افتاد پشیمون شدم. نچ نچی کردم و کرایه رو دادم و دویدم.

پ.ن.
تا چند وقت اصلا نتونستم با سی‌با زیست بخونم.
ر.ک به شماره 3

2- دوست سی‌با براش تعریف کرده که با اتوبوس می‌خواسته بره اصفهان. از شانسش فقط رو بوفه جا بوده.
تعریف کرده که بیشتر مسافرهای صندلی‌های دوتایی، دختر و پسرایی بودن که با انداختن یه ملافه روی پاهاشون مشغول سکس اتوبوسی بودن. هیچکس هم کاری نداشته. پیرمردی هم کنار این پسره بوده و با دهان آب افتاده این مناظرو نگاه می‌کرده و جاهای حساس هی آرنج می زده به این که نیگاه‌کن ملافه رفته کنار و...

3- یکی از دوستام با مادر و دوست مادرش داشتن با قطار می‌رفتن مشهد. تو کوپه‌، روبه‌روشون سه‌تا آقا نشسته بودن که گویا معامله‌ی آقای چاق وسطی خیلی گنده و بادکرده بوده. نمی‌دونم چه مریضی داشته که هی می‌خارونده . مادر دوستم که خیلی زن حساسیه، می‌ره پیش رئیس قطار، که من با دخترم هستم و آقای روبرویی ما همه‌ش دستش به اونجاشه و باید یا جای اونا رو عوض کنید و جاشون خانوم بیارین یا ما بریم توی یه کوپه‌ی دیگه.
رئیس قطارمیاد می‌بینه راست می‌گن. فکری می‌کنه و می‌گه این قطار الان پر از دانشجوئه. دارن می‌رن مشهد، همایش(مثلا) "زیست" بگم اونا بیان؟ مادر دوستم با خوشحالی می‌گه: چه بهتر! دختر خودمم دانشجوئه و کلی جورشون با هم جور می‌شه.(این دوست من مذهبیه و جوری مقنعه می‌پوشه که هیچی از موهاش پیدا نیست و خیلی چشم و گوش بسته‌ست. عین خودم :) )
رئیس قطار میاد با احترام به این آقایون می‌گه یه جای بهتر براتون پیدا کردم. اینا هم با اخم و تخم می‌رن. جاشون دوتا دختر میاره و یه‌پسر. مادر دوستمم خیالش راحت می‌شه و کلی تشکر می‌کنه .
پسر و دخترا کلی سربه‌سر هم می‌ذاشتن و شوخی می‌کردن و همه می‌خندیدن. یواش یواش که شب می‌شه روابط اینا هی گرم‌تر می‌شه. وسطاش هم چند تا دختر میان تو کوپه جاشونو با دخترا عوض کنن دخترا بیرونشون می‌کنن و می‌گن می‌خواهیم باهم زیست بخونیم چند تا اشکال داریم باید از(مثلا) کاوه بپرسیم. شب خیلی زود اینا می‌گن می‌خواهیم بخوابیم چون فردا تا می‌رسیم مشهد باید بریم همایش. مادر دوستم هم کلی برای موفقیتشون دعا می‌کنه و به ناچار تخت‌ها رو می‌زنن و ملافه می‌کشن سرشون و سعی می‌کنن بخوابن. یکی از دخترا هم می‌ره تخت بالایی و دختر پسر پایینی تو یه تخت می‌خوابن و ملافه می‌کشن سرشون و شروع به وول خوردن می‌کنن. نفس در سینه‌ی مادر دوستم جبس می‌شه. هر چی می‌گه لا الله‌الا‌الله محل نمی‌ذارن. می‌پرسه چیکار می‌کنید؟ می‌گن داریم زیست می‌خونیم. این زیر چراغ‌قوه روشن کردیم. مادر دوستم غرغر می‌کنه که خر خودتونین.
بعد از یه مدت دختر بالاییه سرشو می‌کنه پایین و خیلی یواش می‌گه نوبت من نشد؟ منم کلی سوال زیست دارم از کاوه.
دخترا جاشونو عوض می‌کنن و اون‌یکی هم سوالاشو می‌پرسه و بعد هر دو از کوپه می‌رن و دوتادختر شوخ و شنگ دیگه هیس‌هیس‌کنان میان و جاشونو با اینا عوض می‌کنن. اینا هم یکی یکی سوالاشونو از دون‌ژوان کاوه می‌پرسن و...
کارد به مادر دوستم می‌زدی‌ خون نمیومده. ولی می‌ترسیده بره پیش رئیس قطار. می‌گه بس که اینا پررو و وقیح بودن.
دوستم می‌گه سفر مشهد کوفتمون شد.
مادر دوستم تا یه مدت به زیست‌خوندن حساسیت پیدا کرده. هر کی می‌گفته می‌خوام زیست بخونم محکم می‌زده تو صورتش می‌گفته اوا، خدا مرگم بده.
حالا هم که زمان گذشته،‌ هر وقت شب می‌ره پیش شوهرش به شوخی می‌گه می‌خواهیم با هم زیست بخونیم.

4- یه زنی اومده بود پیش مشاور می‌گفت شوهرم راننده تاکسیه و دیگه نمی‌ذاره دخترمون بره مدرسه یا خرید. کلی قاطی کرده.
مشاور می‌پرسه جدیدا چیزی پیش نیومده.
زنه می‌گه چرا.
یه روز یه دختر پسر تاکسی شوهرمو در بست می‌گیرن و می‌شینن عقب. شوهرم از تو آینه می‌بینه پسره یه پاکت جلوش گرفته که دختره گاهی دست‌می‌بره توش. ولی هر چی نگاه می‌کنه نمیبینه چیزی از پاکت در بیاره. این عمل تا موقع رسیدن تکرار می‌شه. وقتی کرایه رو می‌دن و پیاده می‌شن. شوهره با کنجکاوی عقب ماشین رو نگاه می‌کنه و پاکت رو باز می کنه و...
با حال خراب میاد خونه و دوسه‌روزی نمی‌ره سرکار و... حالا هم بند کرده که دیگه دخترم حق نداره پاشو از خونه بیرون بذاره. جامعه کثیف شده و اسلام در خطره و...

5- این‌روزا خیلی موارد از این دست می‌بینیم و می‌شنویم. شاید چون مسئله‌ی سکس برای سالها تابو بوده،‌حالا با یه کم آزادی (دیگه کمیته و پاسدارا کاری ندارن به این کارا) اینجور افسار‌گسیخته خودشو داره نشون می‌ده.
دیگه کار از ماچ و بوسه و... گذشته و کارایی که قدیما در خلوت انجام می‌دادن در انظار می‌کنن.
یه بار اومدم تو یه پارکی قدم بزنم. رو هر نیمکتی یه دختر پسر حسابی مشغول عملیات بودن.
ماچ و بوسه‌ نه ها... کارای خیلی پیشرفته.
جالب اینجاست که دخترا دیگه مثل سابق از اینکه کسی داره رد می‌شه خجالت نمی‌کشن و معمولا هم پارتنر مشخصی ندارن. یعنی فکر می‌کنن یه‌جور روشنفکریه که هر روز با یکی.
من از خجالت از پارک اومدم بیرون.

6- حالا تعجب نداره که چندین روزه در اینترنت برای سرچ فیلم سکسی منتسب به زهرا امیرابراهیمی غوغاست. من سعادت نداشتم این فیلمو ببینم ولی هر چی هست احتمالا یه چیزایی در همین حده دیگه...

7- ای کسانی که می‌رید این‌ور اون‌ور برای لینک التماس می‌کنید، از این فرصت استفاده کنید و با گذاشتن فقط یک اسم زهرا امیرابراهیمی از روزی دویست‌سیصد ویزیتور بهره‌مند شوید. گوارای وجودتان. حالشو ببرید. یه‌وقت دیدی طرف با دیدن نوشته‌ی زیبای شما از سرچ فیلم دست کشید و شما با نوشته‌تون باعث بشید به راه راست هدایت شه:))

8- خوندم که زهرا امیرابراهیمی یه‌جا راجع به انتشار این فیلم یه گلایه‌نامه نوشته و زیرش ملت نوشتن زهرا تو خوبی! از گل پاک‌تری! از شبنم و باران و... چی‌چی‌تری. تو دختر پیامبری(!) و یه‌عالمه کامنت دلغشه‌آور.
خل‌الخالق! ملت گاهی از در دروازه تو نمی‌رن گاهی از سوراخ سوزن.
نه به اون‌وقت که این‌فیلمو دیدن شروع کردن هزار تا فحش زشت به این دختر بدبخت دادن و نه حالا که هم‌شأن دختر پیغمبرش می‌دونن.
بابا زهرا یه هنرپیشه‌ست. ما فقط هنر بازیگریشو می‌بینیم. در زندگی خصوصیش یه آدمه مثل همه‌ی ما. خوبی داره، بدی هم داره. دیگه به ما چه که قسم بخوریم خرابه یا پاکه! اصلا پاک بودن و خراب بودن کسی رو مگه ما تعیین می‌کنیم. هر کی روش خودشو تو زندگیش داره.

9- یادمه وقتی پوپک گلدره (یادش به‌خیر. من واقعا دوستش داشتم) فوت کرد. تو روزنامه‌ها، تو تلویزیون و رادیو به خاطر اون صحنه‌ی نماز خوندنش تو سریال نرگس، گفتن این دختر یه مسلمون ناب محمدی بود. اصلا یه قدیس بود و دائم سرش به نماز گرم بود و از این چرت و پرتا. در صورتیکه کارگردان فیلمی که در اون بازی می‌کرد ماجرای تصادفشو اینجوری تعریف کرد که بعد از ده‌روز فیلمبرداری ما به پوپک یه مرخصی سه‌روزه دادیم که از شمال بره تهران پیش خانواده‌ش تا خستگیش در بره. پوپک به دوستاش می‌گه به خانواده‌م نگید و با دوستش(حالا پسر یا دختر. پوپک یه دختر 34 ساله بود و عاقل و بالغ. بلده برای خودش تصمیم بگیره) رفت کنار دریا. به خاطر همینم بود وقتی که تصادف می‌کنه پدرمادرش فکر می‌کنن هنوز سر صحنه‌ی فیلمبرداریه و عوامل فیلم فکر می‌کنن خونه‌س و دیر تو بیمارستان پیداش می‌کنن.
چرا مردم وقتی می‌خوان یکیو بزرگ کنن این‌قدر می‌خوان بگن اند مذهب بوده و... والله که من بازی پوپک رو دوست داشتم و مثلا با دوست شمال رفتنش اصلا دلیلی نیست برای بد بودنش.

10- بیچاره هیس که احتمالا قربانی یه خشونت سکسی شده:)
براش پتیشن درست کنیم؟


11- چند تا لینک باید بدم. چون خوابمه، می‌مونه برای فردا.

12- نترسید. سفرنامه‌ی ولگرد ادامه داره. هر وقت به دستم رسید می‌ذارمش اینجا.

13- حالا زیست خوندن خوبه یا بد؟:)

پنجشنبه، آبان ۱۸، ۱۳۸۵

سفرنامه ولگرد (قسمت اول)

ولگرد عزیز این نوشته را به خانم آذر فخر نازنین تقدیم کرده.

ايران، وطن من، يا کشور عجايب!
نزديک ۳۰ سال است که بی‌خداحافظی جلای وطن کردم و به اين طرف آبهای دنيا پرتاب شدم، که آن خود قصه‌ايست که از آن‌ درمي‌گذرم. آمدن من به اينجا موقت بود ولی دايم شد.
من از جمهوری اسلامی نگريختم. در زمان هجرت من هنوز نه از آخوند خبری بود و نه از روسری و توسری. به وطنم برنگشتم، چون آنها آمده بودند.
پيش از کوچ من در آن سالها باد هايی مي‌وزيد ولی هيج کس باور نداشت که بزودی اين بادها بدل به طوفانی مانند "تورنيدو"های تگزاس خواهد شد که به‌زودی همه چيز را زير و زبر خواهد کرد.
ولی آن بادها تبدیل به طوفان شد و چه بسياری ازخانه‌ها را ويران کرد و اهل بسياری از انها را آواره و بي‌خانمان ساخت و گروهی از ترس فراری شدند که يکی از آن‌ها من بودم!
درتمام اين سال‌ها که دور از وطنم بودم هرگز روزی نبود که به سرزمينی که درآن زاده شده بودم فکر نکنم. و آرزوی بازگشت به آن‌را نداشته باشم.
سالها گذشتند. دخترانم نهال بودند. در سرزمينی ديگر، چه زود جوانه زدند و ريشه دوانيدند. برای آنها از ايران جز نامی باقی نمانده . و زود فهميدم تلاش من بيهوده است و من هم سعی دراين‌باره نکردم!
آن‌ها نسل دوم مهاجرت بودند و هيچ خاطره مهمی از ايران نداشنند.
ولی ايرا ن برای من و هم اطاقی‌ام هميشه ايران بود. جايی که خودمان را متعلق به آنجا مي‌دانستيم و فکر مي‌کرديم در آن‌جا هرگز بيگانه نيستيم. من هميشه به هم‌اطاقی‌ام که بيش ۳۰ سال بااو زير يک سقف زيسته بودم مي‌گفتم: عزیز، دلم ميخواهد يک بار ديگر قبل از اينکه روی صندلی چرخ دار بنشينم، نه تنها ايران را ببينم مي‌خواهم آنرا با تمام حواسم حس کنم ودرکوچه وخيابان‌های آن با پاهای خودم راه بروم و در وديوارهای آنرا لمس کنم.
من در طی اين سالها بسياری چيز ها از ايران شنيده بودم. از تغييراتی که در غياب من رخ داده دلم ميخواست خودم آنها را ببينم ولی برای رفتنم دليل بزرگتری هم داشتم. مي‌خواستم با ديدار زادگاهم به زمان گذشته‌ام سفر کنم. چون در سرزمینی که اکنون زندگی می‌کنم اگر کسی سن‌ام را سوال کند به‌شوخی يا جدی فقط سالهایی را مي‌گويم که دور از ايران بودم. گويی تمام آن سالهايی را که درايران زندگی کرده بودم در آنجا به امانتگذاشته‌ام...
وحال به اين سفر مي‌روم تا شايد خودم را درآن سال‌ها با آن آدم‌ها و آن‌جاهايی که زندگی مي‌کردم دوباره پيدا کنم . هرچند اين را مي‌دانم که بسياری از آن آدم‌هايی که مي‌شناختم يا مرده‌اند و يا نام و نشان آنها را هيچ کس نخواهد داشت. و شايد از حاهايی که با خاطرات جواني‌ام عجين شده بودند، نه تنها اثری نيست بلکه نامی از آنها هم باقی نمانده و درست نمی‌توانم چگونه با باقی‌مانده از فاميل‌ام و قبيله آدم خوار خواهم بود .....
ولی به خودم مي‌گويم ولگرد نبايد از اين فکر ها بکند اينها فکرهای غم‌انگيزی هستند. بايد خوشحال باشم که بعد سالها به سر زمين‌ام برمي‌گردم. سرزمينی که هيچ‌کس خارجی‌ام نمي‌داند و حتما روزهای خوشی در انتظارم است.
............................
پروازم از مينياپوليس امريکا تا آمستردام با هواپيمای ک ال ام بود.
وقتی در فرودگاه آمستردام پياده شدم فهميدم بجای ک ال ام پروازم تا تهران با "ايران اير" است. راستش قلبا" خوشحال شدم. چون احساس کردم "ايران اير" تکه‌ای از ايران مي‌تواند باشد که به شوق ديدار آن به اين سفر مي‌روم .
بنا براين فورا عينک دودی آفتابی‌ام را توی سطل زباله فرودگاه آمستردام انداختم (پارازیت زیتون: کاش اقلا در سطل زباله‌ فرودگاه تهران می‌نداختی) و عينک بيرنگ‌ام را به چشمم زدم چون مي‌خواستم همه چيز را آنطور که هست روشن ببينم.
در تحويل چمدان‌هايم در مقايسه با بار بقيه مسافرا ن که اکثرا ايرانی بودند از خودم خجالت کشيدم جون فقط من يک چمدان کوچک و يک کيف دستی داشتم.( ای ولگرد سوغاتی برای قومت کوش پس؟)
خوشبختانه پروازبا تعجيل صورت نگرفت.(ولگرد جان در هواپیماها یا اصول هر چیز ایرانی هیچکس تعجیل ندارد. فس‌فس جزء اساس کار است)
تأخير به اندازه کافی بود که مسافری فرصت کافی داشت که کلی با بعضی از همسفران خود درسالن انتظار پرواز گپ بزند و آشنا بشود .احيانا خميازه‌ای بکشد، چرتی بزند، يا برود دريک کافی شاپ فرودگاه چند تايی قهوه بخورد ويا مثل من ۵۰ صفحه‌ای از کتاب "کد داوينچی" نوشته "دان بروان" را بخواند.تا پرواز آماده شود، من کلی ازاين فرصتی که ايران‌اير برای اين‌جور کارها به‌من داده بود خوشحال بودم . کتاب هنوز تمام نشده بود که. بلندگو ی سالن از مسافران ايران اير خواست که به هواپيما سوار شوند.و من آخرين نفری بودم سوار شدم . نفر آخر سوارشدن اين حسن را دارد آدم که برای چند دقيقه که شده هوای تميزتری استنشاق می‌کند و زير پای هيچ‌کسی هم بلند نمی‌شود و کسی آدم را هل نمي‌دهد !( ها... داری راه می‌افتی و اخلاق ایرانی‌ها یادت میاد)
هوا پيما يکی از آن هواپيماهای غول‌پيکر بود که گويا بيش‌از ۳۰۰ صندلی داشت در هواپيما به‌ندرت مسافر خارجی ديده مي‌شد اکثر مسافران ايرانی بودند و من سالها بود که اين همه ايرانی در يک جا نديده بودم. و اين همه حرف زدن فارسی در يک مکان نشنيده بودم.(چشمت روشن. یعنی گوشت روشن!)
مسافران سر جايشان نشستند و درها بسته شد. حالا هواييما آماده پرواز بود. بلندگوی هواپيما از مسافران خواست که کمربندهايشان را ببندند و به‌علامت نکشيدن سيگار توجه کنند. و اي‌کاش اعلام مي‌کرد لطفا "کفش‌هايتان را از پايتان بيرون نياوريد!"وای از بوی بد پاهای برهنه و بدنهای عرق کرده! (بابا ولگرد جان، سخت نگیر. اینم جزئی از بوی ایرانه!)اي‌کاش ايران اير اين را مي‌فهميد که چرا داخل هواپيماها خارجی را اين قدر سرد می‌کنند. خدارا شکر کم‌کم دماغم از بوها پر شد و ديگر بويی احساس نکردم.( زیتون:‌بعدا که رسیدی ایران، احتمالا معتاد به بوی جوراب شدی! برو مسجد، حال کن!)برخلاف انتظارم، سر وضع آدم‌ها بسيار خوب بود. خانم ها بيشتر بدون روسری با آرايش و مردها هم تميز و مرتب بودند. شايد من از همه شلخته‌تر بودم که با يک کلاه بيس‌بال و يک شلوارجين و يک پيرهن آستين کوتاه بودم. از خودم کمی خجالت کشيدم.( زیتون: دشمنت خجالت بکشه ولگرد جان. بعدا می‌بینی که ایرانی‌ها از هر چی بگذرن- مطالعه و سفر و...- از ظاهر لباس و خونه‌ نمی‌گذرن.)کنار صندلی من خانمی مسن آراسته‌ای نشسته بود. کمی در ابتدا تعجب کردم که ناشی از چيزهايی بود که درباره جدا کردن زن و مردها در وسايل نقليه عمومی ايران شنيده بودم. به بقيه صندلی‌ها که توجه کردم ديدم بيشتر زن و مردها مخلوط نشسته بودند.(ما اینجا به جای مخلوط می‌گیم قاطی)
به‌زودی نتيجه گرفتم شايد از اختلاط زن و مرد ها در آسمان خطری متوجه اسلام نمي‌شود .خانم کنار من کلی از تنهايی مرا نجات داد تا تهران که رسيدم فکر مي‌کنم ديگرمن هيچ جيز مخفی نداشتم که او درباره من نداندحتی مي‌خواست داستان کتابی را که گاه‌گاه به آن نگاه مي‌کردم برايش تعريف کنم.(شماره تلفنت رو نخواست؟:) )تنها چيزی که از او به‌یادم است مي‌گفت ۶ماه در ايران زندگی مي‌کند و ۶ ماه در هلند خانه پسرش.ميزبانان هواپيما که چند خانم جوان با پوشش اسلامی و چند آقای جوان خوش قيافه بودند که با لبخند از مسافران باکمال ادب مشغول پذيرايی از مسافران شدند .جوجه‌کباب و جلوکباب(ویراستار : زشته بابا. منظورت چلوکبابه یا دُمبلان؟) و ماست‌خيار، سالاد، نوشيدنی چای و قهوه برای شام سرو کردند. جالب اين بود که به‌جای اسم نوشيدنی ها از مسافران می پرسيدند چه رنگ نوشيدنی ميخواهند؟( ولگرد جان اینجا در رستوران‌ها هم می‌پرسن سیاه می‌خوای یا قرمز یا سفید. سیاه کوکا و پپسی و قرمز با نارنجی کانادا و زمزم و سفید سون آپ می‌باشد.)
به‌راستی غذایشان عالی بود و من که عادت به خوردن گوشت ندارم روزه‌ام را شکستم چلوکباب خوردم.تا بيشتر احساس ايرانی بودن کنم .
مانيتور يا صفحه تلويزيون هواپيما يک فيلم‌فارسی نشان مي‌دادکه زياد توجهی نکردم.خانم بغل دستی خوشبختانه مشغول تماشای فيلم شد. و من مشغول خواندن کتاب. بعدا پشيمان شدم که چرا آن فيلم را نديدم.آخرهای فيلم متوجه شدم گويا داستان ازدواج يک دختر ايرانی با يک پسر آمريکايی بود آه از نهادم در آمد.بعد از فيلم مانيتور نقشه مسير هواپيما نشان ‌داد.کتاب را بستم به نقشه خيره شدم. هواييما از آسمان ترکيه گذشت و همين‌که وارد آسمان ايران شد، برخلاف آنکه از او پرسيدند:بعد اين همه سالها که داريد به ايران برمي‌گرديد چه احساسی داريد ؟ گفت: هيچ احساسی، ولی من با ديدن مسير هواپيما بر فراز خاک ايران، گويی قلبم با تمام قلب‌های دنيا مسابقه گذاشت...(زیتون: قلب منم همراه با تو لرزید ولگرد جان)

دوشنبه، آبان ۱۵، ۱۳۸۵

عاصی‌ام من...

1- خو کرده‌اید
و دیگرراهی به‌جز این‌تان نیست...
(شاملو)

2- روزهای بد، بی‌صبری، کم‌تحملی،
روزهای عصبانی‌شدن‌ها، احساس تحقیرشدگی
روزهای رسیدن به اینجا(دستتونو بگیرید روی گردنتون، درست زیر چونه‌تون)
روزهایی که فکرمی‌کنی فقط خودت این احساسارو داری و بقیه می‌تونن تحمل می‌کنن
و بلدن خودشونو با این شرایط مزخرف وفق بدن و تو نمی‌تون
یروزهایی که دلت می‌خواد بلند داد بکشی
و بلند اعتراض کنی
و فرار کنی به جایی که آرامش داشته باشی
بهت به عنوان یه انسان احترام بگذارن
و بهت نگن که برو بابا دلت خوشه!
همینه که هست!
و عاقل اندر سفیه نگاهت نکنن که تو هم از این اوضاع قاراشمیش استفاده کن
و اگر می‌تونی توهم کلاهی از این نمدنامرغوب برای خودت درست کن
به جایی بری که رئیس‌جمهورش دوره راه نیفته این شهر اون شهرافاضات احمقانه و خنده‌دار(خنده‌دار از نظر دیگران و گریه‌دار از نظرتو) از خودش صادر کنه
افاضات احمقانه، سیاست‌های احمقانه و...
و کارهای احمقانه‌تر..
هی رئیس‌جمهورای دیگه رو نصیحت‌های احمقانه نکنه
وفکر نکنه رئیس‌جمهور بودن همیناست فقط
و وقتی مردم ازش ناراضی بودن
جرأت داشته باشن اعتراض کنن و از قدرت بکشنش پایین.

یعنی ما روزی اینجا احساس آرامش خواهیم کرد؟
خیلی محال به‌نظر می‌رسه.

3- سررسید فسط وامی که گرفته بودیم افتاده بود به چهار روز تعطیلی و خوب، بانک‌ها هم تعطیل بود.
بگذریم از این چهار روز تعطیلی کشکی و بی‌خود که نه می‌شد بری مسافرت(اونایی که رفتن راه 3 ساعته‌ی شمال رو 13 ساعته رفتن و این چند روز از نظر مواد غذایی در مضیقه بودن نه نون درست‌حسابی بوده و نه گوشت و ماهی و.. انگار قوم بوربور حمله کرده بودن و مغازه‌ها رو خالی کرده بودن) و نه از قبل تدارک مهمونی و سینما و گردش گذاشته بودی.
شنبه رفتم بانک. خدای من. تابه‌حال در عمرم همچین صفی ندیده بودم. وحشت کردم. توی سالن بزرگ بانک صف‌های دو صندق عین حلزون در هم پیچیده شده بودن. از شدت شلوغی جای سوزن انداختن نبود.
حتی در بانک باز نمی‌شد.
مطمئن بودم تا آخر وقت به نصف جمعیت هم نوبت نمی‌رسه.
بانک بعدی هم همینطور بود. پرسیدم صبح‌ها ساعت چند باز می‌شه؟ گفتن 9.
چه احمقانه! بانک‌های تهران رو به خاطر ترافیک کردن 9 که با ساعت شروع مدارس و ادارات مصادف نباشه. اما در این شهر که این خبرها نیست. قبلا بانک‌ها اقلا ساعت 5/7، 8 کمی خلوت بود.
فرداش رفتم بازم عین شنبه بود... هر روز رفتم بانک و هیچ‌روزش خلوت نبود.
تا چهارشنبه، چهارشنبه ساعت 10 کارو زندگیم رو ول کردم رفتم تو صف. دو صندوق نزدیک به هم بود. هر دو صندوق‌دار عشقی کار می‌کردن. دو تا کار شخصیشونو می‌کردن(تلفنی حرف زدن با دوست و آشنا یا نوشیدن چایی و یا چکی از دیروز رو وارد می‌کردن و...) و یک مشتری راه مینداختن.
با فس فس زیاد پول در دستگاه پول شمار می‌گذاشتن و خیلی آروم دوباره با دست می‌شمردن.
من اعصابم خورد شده بود و شروع کردم با مردم توی صف حرف زدن.
- آخه چقدر وقتمون تلف شه برای دادن یک قسط. در کشورهای دیگه از طریق تلفن و اینترنت می‌تونی تموم قبضاتو پرداخت کنی.
- دستگاه‌های خودپرداز اینجا که قربونش برم همه‌ش خرابه. یا کارتو دیگه پس نمی‌ده، یا گیر داره و یا اصلا پرداختنت ثبت نمی‌شه و باید سه روز هم بدوی تا ثابت کنی پول دادی .
-وقتی هم پول می‌خوای دستگاه اصلا پول نداره.
-این چهار روز تعطیلی هم من پول می‌خواستم برم مسافرت تموم این دستگاه‌های شهر خراب بود و اینقدر اعصابم خورد شد که قیدشو زدم
.‌دوساعت و نیم توی صف بودم و از کمردردی که جدیدا به سراغم اومده و موقع وایسادن صدبرابر می‌شه داشتم می‌مردم.
جای نشستن هم که نبود. دوسه نفر مونده بود به من برسه. خانم‌های صندوق‌دارا هنوز فس فس می‌کردن. می‌رفتن و یک‌ربع بعد میومدن. از کیفشون مجله درمیاوردن و می‌رفتن می‌دادن به همکارشون. پشت تلفن غش‌غش می‌خندیدن و به نچ‌نچ ما اهمیت نمی‌دادن. بلند اعتراض کردم... که مردم بهم گفتن هیس... ولش کن بابا . حالا لج می‌کنن و همین‌قدرم کار نمی‌کنن. اونا هم که اصلا اعتراضمو به تخم نداشته‌شون حساب نکردن.
نمی‌دونم... شاید اونا کار درستو می‌کنن. اگه من باشم از زور کار دوسه‌روزه خودمو از پا درمیوردم. شایدم منم مثل اونا بی‌خیال می‌شدم. با این سیستم مزخرف.

4- نونوایی‌ها هم وحشتناک شلوغ بود تو این چند روز.
سر صف وایساده بودیم. تو خیابون هم ترافیک بیداد می‌کرد و ماشینا الکی بوق می‌زدن( انگار با بوق راه‌ها باز می‌شن) دیگه طاقتم طاق شد و غر غر کنان گفتم با این وضع احمدی‌نژاد گفته 70 میلیون جمعیت کمه و باید به 120 تا برسونیم. دیگه اون‌وقت چی می‌شه.
آقایی شروع کرد بد و بیراه به احمدی نژاد. گفت یه بچه‌ی 5 ساله عقلش بیشتر از این مردک می‌رسه.
گفت من خبر دارم تا دوم راهنمایی بیشتر نخونده و دکتراش الکیه.اطرافیان خندیدن. خانمی چادری که زیر چادرش یه مقنعه‌ی چونه‌دار پوشیده بود و معلوم بود ازین معلم‌های گزینشیه( بعدا از صحبتاش فهمیدم حدسم درسته) پشت چشمی نازک کرد و با لب و دهن کج گفت:
- وا... خوب درست گفته. اون منظورش این بوده که بچه تو خانواده‌ی کم اولاد لوس بار میاد. باید تعدادشون زیاد باشه تا لوس نشن!
بعد شروع کرد کمی از تجربیات احمقانه‌ش در مدرسه به عنوان مشاور تربیتی گفت. گفت کلاس هر چی شلوغ‌تر باشه رقابت بین بچه‌ها بیشتر می‌شه و بچه‌ها در درس موفق‌ترن. مثلا کلاسی که 70 نفر توی هرنیمکت چهار بچه به‌زور بچپن موفق‌تر از کلاس 20 نفرس!
مرده یواشکی به من گفت:
- ببین! تا احمق‌هایی مثل این هستن، احمدی‌نژاد هم باید رئیس جمهور باشه.
دیگران می‌شنیدن و جیک نمی‌زدن. یه جورایی جلوشونو نگاه می‌کردن که به‌خدا ما با اینا نیستیم ها... منتظر بودن یکی تو صف حواسش نباشه ازش جلو بزنن.

5- زیتون لبنانی... کاریز

6- عقیده‌ی پویای عزیز درباره‌ی مسابقه‌ی وبلاگ‌نویسی
وبلاگستان را به آفت نخبه‌گرایی دچار نکنیم.
نظر من هم خیلی شبیه پویاست. قبلا در بعضی مطالبم و همینطور در نظرخواهی بعضی دوستان نوشته‌ام.
مشکل من مثل بعضی‌ها داوری حسین درخشان نیست.
هر کس دیگری هم داور بود من همین عقیده رو داشتم.

پ.ن.7
- نمی‌دونم با این اوضاع مملکت باید کوچ کرد و رفت به یه جای دیگه؟
هم دلم می‌خواد و هم می‌ترسم!
شمایی که رفتید چطور دل به دریا زدید؟
غبطه می‌خورم به حال اونایی که دل یکدله می‌کنن و می‌رن.
اگه کسی آدمو ساپورت نکنه و یه جایی بریم که هیچکسو(آشنا) نداشته باشیم. آدم افسرده نمی‌شه؟
گاهی هم می گم اینقدر روحیه‌ی مبارزه‌جویانه و اعتراضی پیدا کردیم که ممکنه بریم به یه کشور دیگه احساس خلأ کنیم...

شنبه، آبان ۱۳، ۱۳۸۵

این ملت بیکار!

روزی شونصد نفر برای سرچ " زهرا امیر ابراهیمی" یا "زهره" میان اینجا چون مثلا من یه زمانی از کسی اسم بردم که اسمش زهرا بوده یا زهره یا امیر!
به جان شما اگر این وقت برای بیل‌زدن و آبیاری و کاشت ‌و داشت کویر لوت هم صرف می‌شد الان یه جنگل گنده داشتیم وسط ایران!
والسلام
زیتون‌علی کویرلوتی

چهارشنبه، آبان ۱۰، ۱۳۸۵

"The Bridges of Madison County"

فیلم: "پل‌های مدیسون کانتی"
کارگردان کلینت ایست‌وود
با شرکت کلینت ایست‌وود و مریل استریپ
سال ساخت: 1995

"The Bridges of Madison County"
Clint Eastwood
Meryl Streep

سی‌دی این فیلم رو چندوقت پیش دوست بسیار عزیزی برام فرستاد. چقدر ازش ممنونم. از دیدنش خیلی لذت بردم. اگه گیرتون اومد حتما ببینیدش.

داستان فیلم:
خواهر و برادری برای باز کردن وصیت‌نامه‌ی مادرشون به خونه‌ قدیمی‌شون در آیوا میان.
مادر وصیت کرده که بعد از مرگ بسوزوننش و خاکسترشو بریزن روی پلی به نام روزمن. خواهر و برادر خیلی متعجب می‌شن. پدرشون در گورستان دفنه و این تقاضا به نظرشون غیرمنطقی میاد.
مادر صندوقی هم براشون گذاشته که در اون تعدادی عکس و کاغذ و سه‌جلد دفترچه‌خاطراته. اینا در واقع فاش کننده‌ی رازِشَن. یک راز عشقی، عشق به مردی به‌جز پدرشون که 4 روز رو باهاش گذرونده.
اولش برادره غیرتی می‌شه و می‌خواد مرد رو پیدا کنه و شکمشو سفره کنه. اما خواهره پیشنهاد می‌ده که قبل از هر فکری خاطرات مادر رو بخونن.
بعد بیشتر فیلم در فلاش بک می‌گذره.
سال 1965.
مادر، فرانچسکا جانسون(با بازی مریل استریپ) زنی حدودا چهل‌ساله‌ست که با شوهرش ریچارد جانسون و پسرش مایکل 17 ساله و دخترش کارولین 16 ساله در مزرعه‌ی بزرگی در آیوای آمریکا زندگی می‌کنن. فرانچسکا رو در هیئت زنی کدبانو و خانواده‌دوست بیشتر در آشپزخانه می‌بینیم. او همه‌ش مشغول کاره . با عشق به همسر و بچه‌هاش سرویس می‌ده. ظاهرا زندگی سعادتمندانه‌ای داره.
وقتی دخترش میاد سر میز غذا و موج رادیو رو از ترانه‌ی محبوب مادر به آهنگ مورد علاقه‌ی خودش می‌گذاره، وقتی شوهرش علی‌رغم تذکرهای زن در توری فنری رو محکم ول می‌کنه و درا صدا می‌ده فرانچسکو هیچی نمی‌گه اما ما غمو تو چشماش می‌بینیم.
شوهرش ریچارد و بچه‌هاش مایکل و کارولین می‌خوان به یه مسافرت 4 روزه برن. فرانچسکو باهاشون نمی‌ره و توی اون خونه و مزرعه بزرگ تنها می‌مونه. همون شب دلش براشون تنگ می‌شه.
فرداش مشغول تکوندن پادری بوده که ماشینی به مزرعه نزدیک می‌شه . فرانچسکا با کنجکاوی می ره جلو. مردی( با بازی کلینت ایست‌وود) از ماشین پیاده می شه از فرانچسکا آدرس پل روزمن رو می‌پرسه. فراچسکا هر چی آدرس می‌ده مرد درست متوجه نمی‌شه. چون خودش هم حوصله‌ش سر رفته باهاش می‌ره.
از اینجا مکالمه‌ی جالبی بین فرانچسکا و مرد که اسمش رابرت کین‌کید و شغلش عکاس مجله‌ی نشنال جئوگرافیک بوده در می‌گیره.
ما می‌فهمیم که فرانچسکا ایتالیا‌یی‌الاصله وبا هزار امید و آرزو با ریچارد به آمریکا اومده. ولی سالهاست تو مزرعه‌ست. این‌قدر فرانچسکا دچار روزمره‌گی شده که حتی به‌یاد نمیاره چندساله اومده به این مزرعه.
شخصیت رابرت براش جالبه. او عشقی به همه‌ی دنیا سفر می‌کنه و تقریبا به همه جای دنیا رفته، حتی به دهکده‌ای در ایتالیا که فرانچسکا اونجا به‌دنیا اومده!
مریل استریپ خیلی زیبا احساس‌های متفاوتی رو که هر لحظه به زن دست می‌ده نشون می‌ده. غم از دست دادن رویاهای جوونیش. خوشحالی از داشتن یک هم‌صحبت جسور و کم‌کم علاقه‌مند شدن بهشو با چشما و رفتارش نشون می‌ده!
در راه رسیدن به پل و برگشتنشون می فهمه که رابرت از همسرش جدا شده و حالا راحت دور دنیا می‌گرده. وقتی به خونه می رسه به رابرت تعارف می‌کنه بره تو چایی بخوره و بعد برای شام نگهش می‌داره.
رابرت بر عکس‌شوهرش بلده داستان‌های جالب تعریف کنه. اون‌قدر جالب که زن از خنده غش کنه. برای زن گل می‌چینه و بهش می‌ده. در فنری توری رو نگه‌می‌داره تا موقع بسته‌شدن تقی صدا نده. تو آشپزی به زن کمک می‌کنه. و مهمترینش تعریف از جاهای جالب دنیاست. زن که تقریبا تموم عمر بعد از ازدواجشو در مزرعه گذرونده با شوق و حسرت گوش می‌ده.

کم‌کم عشق رو تو چشای فرانچسکا می‌بینیم و تمایلات و تمناهای اروتیک.
علی‌رغم تذکر رابرت که ممکنه بودن با او برای زن بدنامی به ارمغان بیاره بازم زن مایله این چند روز رو با رابرت بگذرونه.
بیشتر فیلم این چهار روز زندگی عاشقانه‌ی این دو رو می‌بینیم.
بازم می‌گم، بازی مریل استریپ در این فیلم به‌‌نهایت زیباست... انگار تموم سلول‌های بدنش عاشقه. نگاهش، رفتارش، همه‌چیزش محشره. نگاه مشتاقانه‌ش از پنجره به رابرت که داره تو مزرعه تنشو آب می‌زنه تا بلوزشو عوض کنه. خوابیدنش توی وانی که قبلش رابرت توش حموم کرده و....
گاهی خیلی عصبانیه که نکنه رابرت در هر شهری معشوقه‌ای داره. نکنه بره اونو فراموشش کنه. و گاهی عاشقانه باهاش می‌رقصه
.تصمیم می‌گیره با رابرت فرار کنه . چمدونشو هم می‌بنده. اما در آخرین لحظه پشیمون می‌شه. به‌خاطر دختر 16 ساله‌ و پسر 17 ساله‌ش و قراره اونام به زودی عاشق بشن.فرانچسکا همیشه عاشق می‌مونه. از شوهرش تا دم مرگ پرستاری می‌کنه و بعد از اونه که دنبال رابرت می‌گرده. می‌فهمه که از مجله نشنال جئوگرافیک رفته ... سه‌سال بعد از مرگ شوهرش رابرت هم می‌میره و طبق وصیتش دوربین و دستبند خودش و گردن‌آویزی که فرانچسکا بهش داده بوده و دوربینش رو برای فرانچسکا می‌ذاره. وصیت کرده بوده خاکسترشو بریزن روی پل روزمن که اولین روز آشناییشون رفتن.

مایکل و کارولین هم به وصیت مادرشون عمل می‌کنن و خاکسترشو به خاکستر رابرت پیوند می‌دن.

داستانش شاید کمی شبیه " بی‌وفا"ی دایان لین باشه. من اون فیلمو هم خیلی دوست دارم. اما این‌یکی شاید به‌خاطر بازی درخشان مریل استریپ یه نظرم محشر اومد.
این فیلم به نظرم هیچی اضافه نداشت. دلت نمی خواد یه لحظه از فیلم چشم برداری.. دیالوگ‌ها عالی بودن. چند ترانه‌ی زیبا که به موقعیت می‌خورد تو فیلم اجرا می‌شه و...
یکی از خوبی‌های دیگه‌ی این فیلم اینه که ریچارد شوهر فرانچسکا رو آدم بدی نشون نمی‌ده. آدم زحمتکش و سالمیه و پدر خیلی خوبی برای بچه‌هاش.

× از خستگی خیلی قاراشمیش نوشتم. یه چیزایی یادم رفت بگم. امیدوارم یه چیزایی سردرآورده باشید.

×× فرانچسکا بعد از آشنا شدن با رابرت تازه می‌فهمه که دوست داشته ادامه تحصیل بده ولی دردسرای بچه‌داری این اجازه رو بهش نداده. شوهرش هم موافق نبوده. تازه می‌فهمه که تقریبا سرپوش رو تموم خواسته‌هاش گذاشته.

××× یه جمله‌ی جالب تو فیلم گفته شد که دقیقش یادم نیست، ولی مضمونش این بود که وقتی زن ازدواج می‌کنه ظاهرا همه چیز ادامه داره ولی در واقع برای او همه چیز متوقف شده.

×××× شما هم این فیلمو دیدین؟ کجاش براتون جالب بود؟

یکشنبه، آبان ۰۷، ۱۳۸۵

مسابقه عادلانه؟

راستش درست فردای روزی (یعنی شبی) که راجع به مسابقه‌ی بهترین وبلاگ دویچه‌وله نوشتم، با اینکه به‌نوعی شوخی بود، بازم پشیمون شدم. من همیشه با این‌طور مسابقات مشکل داشتم و همیشه هم تو وبلاگم نوشتم.( تو نظرخواهی بلوط هم این مسابقه رو به ریشخند گرفتم)

می‌دونید، به نظر من این‌جور مسابقات از اولش با رفیق‌بازی شروع می‌شه تا آخرش!
دوستای هر کی فعال‌ترن اون میره جلو.
یعنی در واقع این جایزه‌ها رو باید به رفقای کاندیداها داد نه خودشون.
یه سوزن به خودم:
کی‌منو کاندید کرده؟ (شکر‌خدا املای اسممو هم اشتباه نوشته) یکی که به‌من لطف داشته و حال و حوصله هم داشته.
حالا کسی که وبلاگش خوبه و دوست باحال‌و حوصله‌ای مثل من نداره و یا اصولا دوستاش با این چیزا موافق نیستن تکلیفش چیه؟
معلومه کاندید نمی‌شه.
پس آیا این چه مسابقه‌ی عادلانه‌‌ایه؟
نه همه توش حضور دارن نه رفقای همه به یک اندازه فعالن!

یه جوالدوز به دیگران:
حالا رفیق یکی دیگه حال و حوصله‌ش از رفیق من بیشتر بوده لوگوی وبلاگش رو هم گذاشته تو مشخصاتش و یه توضیح مشتی هم زیرش نوشته.

یه نفر عذاب‌وجدان گرفته برام ای‌میل زده که خودش توی 15 دقیقه 18 بار با آی‌پی‌های مختلف به یکی از کاندیداها رأی داده و هفت‌هشت تا نظر هم براش گذاشته. و می‌دونه چند نفر دیگه هم شبیه همین کار اونو کردن.

خوب، پس رفیق‌های هر کدوم از ما می‌تونن در یک روز صدها رأی برامون بریزن. مسابقه‌ای که این‌قدر – با عرض معذرت- سوراخه به چه دردی می‌خوره؟
به این می‌گن رفاقت ناسالم.

رفاقت سالم هم داریم:توی اینجور مسابقات معمولا وبلاگ‌های پر بیننده نظرشون خیلی تأثیر داره. مثلا پارسال خورشید‌خانم گفت همه به پرستو رأی بدید ولی برای طرف مقابلش(اگر اشتباه نکنم حنیف) هیچکس تبلیغ نکرد و لپ‌تاپ به پرستو رسید.( زبونم لال منظورم این نیست که پرستو لایق کلمه‌ی بهترین نبوده.)

پ.ن.
1وای که همین عکس لپ‌تاپ رجیم پرستو توی وبلاگش منو وسوسه کرد و بعدا فهمیدم تواین مسابقه لپ‌تاپ مربوط به یه قسمت دیگه‌ست و جایزه‌ی این‌یکی آی‌پاده:) بابا من آی‌پاد می‌خوام چیکار؟ اصلا انگیزه‌م بالکل از بین رفت:)

پ.ن.2
اگر نوشته‌ی شوخیانه‌ی قبلی من این شائبه (شائبه رو حال کن!)رو به وجود آورده که من باور کردم
وبلاگم جزء بهترین‌هاست یا دوست دارم بهترین بشم باید بگم هیچوقت، اصلا، هرگز(و تمام کلمات این‌چنینی) چنین احساسی نداشته‌ام و ندارم و نخواهم داشت...
شرتی‌پرتی وبلاگ می‌نویسم ولی خوب چون از ته دل می‌نویسم بر دل خیلی‌ها می‌شینه. نظرهای خواننده‌های حرفامو دوست دارم و بعضی‌از اون‌ها هم منو دوست دارن.
همین، نه بیشتر نه کمتر!
فکر کنم خیلی‌هامون همین‌طوری هستیم. مگه نه؟
خلاصه که بی‌خیال مسابقه.بیایید حالمونو ببریم!:)
هر ارگان دیگه جز دویچه‌وله هم از این‌جور مسابقات برگزار کنه بازم همین می‌شه.والسلام !

پ.ن.3
این رفاقت‌های سالم و ناسالم به غیر از مسابقه در وبلاگ‌های گروهی هم مصداق داره. اگر توجه کنید در وبلاگ‌های گروهی به یک وبلاگی که رفیق‌بازی بلده، راه و بی‌راه(عطسه هم که بکنه) لینک می‌دن. اما وبلاگ‌های خوبی هستن که حتی یک‌بار لینکشون رو اونجا نمی‌بینید.

پ.ن.4
عکس‌های زیباترین اخبارگوی زن جهان به دستم رسیده که یک زن ایرانیه به نام میترا طاهری.
چون تو این مطلب با انتخاب "ترین"ها مخالفت کردم نمی‌ذارمش:) می‌ذارم برای دفعه‌ی بعد.

پ.ن.5
حقیقت اینه که آرشیو عکسم دیگه راهم نمی‌ده وگرنه می‌ذاشتم:)

پ.ن.5/5
خیط شدم.
علی در کامنت شماره یک گفته که این خانمه اصلا ایرانی نیست.
.فرانسویه و اسم اصلیش ملیسا توریا می‌باشد

پ.ن.6
بد نیست به پیشنهاد بلوط هر بلاگری عکسش رو هم بذاره گوشه‌ی وبلاگش... تا بریم تو کار مسابقه‌ی خوش‌گلترین و خوش‌تیپ‌ترین بلاگر ایرانی!

پ.ن.7
مناقصه:
من سه ساله سفارش یه قالب ساده و خوشگلو با رنگ‌هایی تو مایه‌ی نارنجی کمرنگ و... دادم ولی طرف هنوز حاضر نکرده.
کسی هست به باری‌ام بشتابد؟
توضیح: نمی‌خوام تو مسابقه‌ی بهترین قالب شرکت کنم:)

جمعه، آبان ۰۵، ۱۳۸۵

اهل طاعونی این قبیله‌ام...

1- مرگ را دیده‌ام من.
در دیداری غمناک،
من مرگ را به دست سوده‌ام.
من مرگ را زیسته‌ام
با آوازی غمناک
غمناک
و به عمری سخت دراز
و سخت و فرساینده....
آری ، مرگ
انتظاری خوف‌انگیز است.
انتظاری
که بی‌رحمانه به‌طول می‌انجامد...
(شاملو)

2- بی‌شوخی، منم مرگ را سه ‌بار دیده‌ام!
اما نمی‌دونم چرا مرگ مرا ندید:)

الف- اولین‌بار در عنفوان جوونی و شَرّی و شیطونی. درست قبل از امتحانات ثلث سوم(اون‌موقع ثلثی بود و هنوز ترمی نشده بود). از پیدا شدن یه غده‌ی لعنتی کوچیک تا رفتن پیش چند دکتر و عکس و آزمایش و ترسوندنم از سرطان که اگه عمل جراحی رو بذاری بعد از امتحان، ممکنه دیگه هیچوقت به سال دیگه نرسی ، دورانش بیشتر از چند روز طول نکشید. اون چند روز به قدری دنیا برام تیره و تار شده بود که چندسال برام گذشت. تموم رنگ‌ها رو خاکستری می‌دیدم. حالت بهت زده داشتم. مرگ به این زودی! از ته قلب می‌خواستم بعد از من دنیا نباشه!
تو خیالات مالیخولیایی می‌دیدم بعد از مرگم تموم کسایی که دوستشون دارم خودکشی می‌کنن و دنیا می‌فهمه چقدر دوست‌داشتنی بودم.
تو خیالم، مامانم از پشت‌بوم خودشو می‌نداخت پایین و بابام با ماشین خودشو از دره پرت می‌کرد. داداشم با سیم برق خودشو می‌کشت و عاشقان سینه‌چاکم( که شاید نداشتم و خیال می‌کردم دارم) همه خودشونو حلق‌آویز می‌کردن.
اگر می‌دیدم کسی داره به چیزی قهقه می‌خنده دلم می‌خواست خفه‌ش کنم.
بعد از مرگ من دنیا به چه‌دردی می‌خورد؟
اَه(شِت)... چرا اینو هیچکس نمی‌فهمه؟

ب- چند سال بعد دوباره همین ماجرا تکرار شد.
این‌دفعه این پروسه خیلی آرومتر انجام شد . بزرگترا بیشتر پرس‌وجو می‌کردن که یه‌وقت دکترا موضوعو بزرگ نکرده باشن. فکر می‌کردم اصلا براشون مهم نیستم.
همه‌ش گریه می‌کردم، چون می‌دونستم دنیای بی‌رحم بعد از من هم ادامه داره.
می‌دونستم هیچکس بعد از مرگ من خودکشی نخواهد کرد و مامان بابام و داداشم صبح صبحونه خواهند خورد و ظهر ناهار و شب شام. باز سینما و تأتر و گردش می‌رن و دوستام چه دختر و چه پسر بعد از من دوستان جدیدی می‌گیرن و ممکنه اولا ذکر خیری ازم بکنن ولی بعدا فراموشم می‌کنن.
با گریه فکر می‌کردم کاش اقلا دوست‌پسرم نره فوری یه دوست‌دختر بگیره، یه چندماهی صبر کنه تا نگن ببین، پسره از دستش راحت شد و فوری رفت سراغ دیگری.
می‌گفتم کاش مامانم اینا یه چندماهی جلو دیگران کم بگوبخند کنن.
خلاصه که می‌دونستم نبودن من به تخم هیچکس نیست. و برای همین خیلی غمگین بودم و دائم گریه می‌کردم.
این هم به خیر گذشت...

پ.ن.
بعد از جریان دوم سعی کردم با مرگ بیشتر آشنا بشم. پیش کسایی می‌رفتم که می‌دونن می‌میرن. کسایی که توی بیمارستان‌ها و خانه‌های سالمندان منتظر مرگن و از روحیه‌های خوبشون تعجب می‌کردم.باهاشون کلی حرف می‌زدم و شوخی می‌کردم.به گورستان‌‌ها می‌رفتم(جایی که تا اون‌موقع از رفتن بهش خودداری می‌کردم. مگر اینکه در برنامه‌ی کوهی ، مسافرتی گذری از قبرستان یک روستا گذشته بودم) سر قبرهای آشنا می‌نشستم فکر می‌کردم که این پایان همه‌ی ماست و توی این دنیا هر کدوممون قطره‌ای بیش نیستیم و رفتن ما تأثیری در روند این دنیا نداره.فقط هر کی تو این دنیا بیشتر کارای عام‌المنفعه (چه مادی و چه علمی و هنری و ...) انجام داده باشه، اثرش تو یادها بیشتر می‌مونه.

ج- بار سوم ظاهرا جدی‌تر از مواقع گذشته بود.
اما من دیگه فهمیده بودم باید دلم بخواد دنیا پس از من باید به بهترین نحوش ادامه داشته باشه. غصه‌خوردن و گریه‌ی من تأثیری رو چیزی که باید پیش بیاد نداره و فقط اطرافیانم رو ناراحت می‌کنم.
قبل از عمل با بزرگواری شروع به وِر و وصیت کردم:
به خانواده‌م گفتم که بعد از من مبادا غصه‌بخورن و سیاه بپوشن.
اعضای بدنم هم اگر به درد خورد، بدن کسی.
در حالیکه اشک تو چشاشون بود گفتن باشه
!به داداشم هم گفتم اگر دلش خواست وسائلی که از من تو خونه مونده برای خودش برداره.
بی‌حیا گفت کمه و بیشترش کن! دوچرخه‌مم هم می‌خواست که بزرگوارانه قبول کردم.
به سی‌با گفتم. بعد از من حتما عاشق شو و مشخصات دختری که باید حتما از من بهتر باشه بهش دادم.
دستشو گرفت رو دهنم و با چشم‌های گریان گفت ترو خدا نگو زیتون جان.
خودم بهتر می‌دونم مشخصاتشونو! :-O

پ.ن.1
بدی این اخلاق بار سومم این بود که وقتی از ریکاوری سالم اومدم بیرون، همه دمغ شدن:)

پ.ن.2
هر سه‌بار دکترا خیلی موضوعو بزرگ کرده بودن و از سرطان خبری نبود.

پ.ن.3
گاهی می‌گم خوش‌به‌حال مذهبی‌ها که به‌ خاطر مسائل اون‌دنیایی به‌راحتی مرگ رو می‌پذیرن و می‌گن تقدیر بوده. قسمت‌بوده. هیچ اضطرابی هم ندارن.

3- لامصب تموم حزب‌اللهی‌ها از قبل می‌دونستن که این چهار روز تعطیله.
ازقرار‌معلوم بسیجی‌ها و بقیه‌ حزب‌اللهی‌ها در یک شبکه‌ی اطلاعاتی قوی و منسجم قرار دارن که از بالا به پایین در عرض یک روز تموم اخبار داخلی بهشون می‌رسه.( مثل دوران انتخابات که اول قرار بود همه‌شون به قالیباف رأی بدن، وقتی قالیباف اسم ‌رضا‌شاه رو آورد فوری از بالا- از طرف اسمشومبر- دستور رسید رو لاریجانی تبلیغ کنید. لاریجانی که دوسه‌تا چشمه استقلال‌ازرهبری اومد، و احمدی‌نژاد رفت دست‌بوس و آفتابه‌آب کنی شب قبل از انتخابات از بالا تا پایین شبکه حزبل می‌دونستن که باید احمدی‌نژاد بشه رئیس‌جمهور) حالا این حزبل‌های شرکت‌ها چطوری همه‌شون ویلای شمال و اتاق‌های هتل‌های شهرهای مختلفو از قبل رزرو کرده بودن؟
کاش یه درزی به این شبکه باز می‌شد و این درز وبلاگ می‌زد. تا ما زودتر از اسرار مملکتی آگاه می‌شدیم.

4- بوش برای انتخابات آمریکا به یک جنگ هر چند کوچیک با ایران احتیاج داره...

5- من که همیشه افتخار می‌کردم چند رگه‌م و از تموم مذاهب تو فامیل داریم و تقریبا توی همه‌ی مراسمشون شرکت می‌کردم و به همه‌شون احترام می‌ذاشتم،‌ به تازگی فهمیدم اونا همچین احساسی رو اصلا بهم ندارن:(

تازه فهمیدم قبل از ازدواج همه امید داشتن که من به اصل خودم که هر کس دین‌و مذهب خودشو در نظر می‌گرفت بر می‌گردم.که ازدواج با سی‌با محاسباتشونو به‌هم ریخته!
از نظر مسیحی‌های فامیل،‌من به مسیحی شوهر نکردم و به خارج از کشور نرفتم. پس لایقم همون سی‌باست.
دیگه هیچکدوم بهم زنگ هم نمی‌زنن.
از نظر بهایی‌ها من اصلاح ناشدنی‌هستم و لایقم همون سی‌باست.
از نظر کلیمی‌های فامیل خون بابام بدجور تو رگام رخنه کرده و لایقم همون سی‌باست.
از نظر زرتشتی‌ها من باعث شدم جمعیتشون کم و کمتر بشه.
از نظر نو-بودایی‌های فامیل من هنوز در بند مسائل دنیوی و اخروی هستم. پس لایقم همون سی‌باست.
(سی‌بای بیچاره که بیشتر از من به فامیل من احترام می‌گذاره)

من از همه طرد شدم چون که ظاهرا زن یک مسلمون شدم.حالا...
از این طرف هم فامیل سی‌با منو مسلمون نمی‌دونن...
مادر سی‌با سفره می‌ندازه و همه رو دعوت می‌کنه به‌جز من!
عمه‌ی سی‌با برای همه تا 40 کیلومتری شهر شله‌زرد برده و برای من نه.
گفته این که مامانش مسلمون نبوده...

فلان فامیل دور که از مسیحی‌های فامیل فقط چندنفر ایرانن برای پسرش عروسی گرفته، تا چهل کوچه اونورترو دعوت کرده ولی منو نه!
کسی که ادعا می‌کرد منو خیلی دوست داره.
فلان فامیل کلیمی داره می‌ره اتریش از همه خداحافظی کرده به‌جز من! برای پسر دومش جشن 14 سالگی گرفته همه رو دعوت کرده به‌جز من( برای پسر اولش من جز‌ء اولین مهمونا بودم. البته قبل از ازدواج با سی‌با)
فلان فامیل...
فلان فامیل...
خلاصه که از همه‌جا مونده شدیم و از همه جا رونده.
بیچاره سی‌با هم مونده حیرون... این مسئله شوک بزرگی برای هردومونه. چون همیشه خیرمون به همه‌شون رسیده.
گفتم بیا این ماجراها رو برای دوستامونم تعریف کنیم.
گفت نه تروخدا، همین چهارتا دوست هم از دست می‌دیم.

پ.ن.
بابا جان من هم همه‌دینه هستم و هم بی‌دین!
تاکی می‌خواهیم برای رابطه داشتن به این مسائل توجه کنیم.
باور کنید ما هم آدمیم!
اقلیت بودن تو اقلیت اصلا صفایی نداره! خود اقلیت چی هست که کله‌پاچه‌ش چی باشه...
6- اهل طاعونی این قبیله‌ی مشرقی‌ام...

7- داستان من و دیوار: کیانوش سنجری

8- وجدان شغلی: فلسفه‌ی حلقه فلزی در دست مهندسین سازه در ینگه دنیا.

9- تجارب یک تهرانی مهاجر در تورنتو...

سه‌شنبه، آبان ۰۲، ۱۳۸۵

تعطیلی ِ زوری + مسابقه‌ی بهترین وبلاگ دویچه وله

1- مملکت ما رو باش!
تو تقویم، چهارشنبه به عنوان روز فطر تعطیل اعلام شده بود.
با این‌‌وجود با هر کس می‌خواستی قرار بگذاری یا وقت دکتر بگیری یا مهمون دعوت کنی یا هر کار دیگری می‌خواستی بکنی، به خاطر تجربه‌ای که از اختلاف نظر علی‌گالیله‌ با دانشمندن و اخترشناسان داشتیم، تذکر می‌دادیم که اگه سه‌شنبه یهو عید اعلام شد قرار به روز دیگری موکول بشه.
امسال حکومت بدعت دیگری گذاشت. در مقابل گوش‌های متعجب ما اعلام کرد که نه تنها عید فطر به سه‌شنبه افتاده بلکه چهارشنبه و پنجشنبه هم به جمعه بچسبه و یهو چهار روز مملکت کل‌ه‌م‌اجمعین تعطیل!
حالا با این چهار روز تعطیلی باد‌آورده و زوری چکنیم؟
با قرارهای اداری و پزشکی و درسی و... چکنیم؟
تعطیلات کجا بریم؟
سواحل شمال یا جنوب؟
شیراز یا اصفهان؟
با کدوم پول؟
بیچاره روزمزد‌ها!
آقا، یکی منو از شوک خارج کنه..

2- سی‌با جان، قربانت گردم. تو فکر می‌کنی چرا اینجوری شد؟
مگه نگفته بودن این بین‌التعطیلین خیلی به اقتصاد مملکت ضرر می‌رسونه و مدت‌ها بود که این‌کار ممنوع شده بود. حالا چرا یهو چهار روز تعطیل پشت سر هم؟
- یه کم فکر کن...
- آهان، انتخاباتی چیزیه؟
که می‌خوان روزنامه‌ها درنیان و روشنگری نکنن؟
- دلت خوشه ها. مگه از روزنامه‌ها می‌ترسن؟ تازه "روزگار" دیگه واقعا توقیف شد!
- قراره جای شلوغ شه؟ تظاهراتی چیزیه؟
- بازم که شدی خاله‌‌جان ناپلئون. قضیه به‌نظر من خیلی ساده‌ست.
- بگو دیگه. کشتی منو!
- فکر کنم می‌خوان عین کشورهای عربی دید و بازدید عید رو بندازن به این عید. مثلا عید نوروزو جای 13 روز 5 روزش کنن و بقیه رو بندازن به عید فطر.
اما زیتون جان به نظرت این چهار روز چه‌کنیم؟
-بریم به سواحل قناری....
- بریم!
رفتیم!

3- این سومین سالیه که دویجه‌وله مسابقه‌ی برترین وبلاگ‌ها رو برگزار می‌کنه.

با اینکه من همیشه با این لفظ بهترین و برترین و گوگول‌ترین و ... مشکل دارم، اما اعتراف می‌کنم وقتی می‌فهمم اسم وبلاگ منم جز‌ء ده کاندیدای اول وبلاگ‌های فارسیه اولش کمی شوکه وبعد کلی ذوق‌زده می‌شم. از‌این که کسی منو قابل دونسته و اسممو داده ته قلبم انگار ... نه نه منظورم دممه. انگار با دمم گردو می‌شکنم. باز هم نشد. نه به این شوری. دم هم که ندارم. اصلا ولش کن. خوشحال می‌شم دیگه:)
پارسال نمی‌دونم همین مسابقه بود یا یکی دیگه(هوش که نیست لامصب) که بازم ده‌نفر کاندید شدیم و هر ده نفرمون رأی‌هامونو دادیم به مدیار( مجتبی سمیعی‌نژاد) که زندانی بود.
(وقتی آزاد شد هر چی گفتم مدیار جان، عزیزم، من پشیمون شدم. هر جایزه‌ای گرفتی یک‌دهمشو باید بهم بدی، زیر بار نرفت که نرفت.ذلیل‌نمرده فقط خندید و گفت کدوم جایزه؟:)))‌
حالا خدا‌خدا می‌کنم(این هم خرافاته؟ خوب پس آرزو می‌کنم) که هیجکدوم از این ده‌تا زندانی نشن. البته خوشبختانه بیشترشون خارج کشور زندگی می‌کنن و الحمدالله امکان دستگیریشون نیست. اگر بر فرض محال این برادر کلاشینکوف حزب‌اللهی هم دستگیر شه، من عمرا رأی‌هامو بهش بدم. یه لینک بهش دادم برای هفت پشتش بسه!
خلاصه که رأی‌ دادن به زیتون مساوی‌ست با: 7000 عمل خیر و 10000 رکعت نماز واز 15000 گناه بخشوده خواهید شد.
حالا اگه تااون موقع منو گرفتن چی ؟:))))خودمو چشم نزنم! بزنین به تخته!
این پست قبلی انگار روی روانم حسابی اثر کرده ها...
راستی کامران عزیز نویسنده‌ی وبلاگ آن‌سوی دیوار علاوه بر کاندید شدن جزء ده وبلاگ برتر ایرانی، کاندید بهترین وبلاگ هم شده. هم او و هم آقای ابطحی. به هر دو دوست عزیزم تبریک می‌گم...

4- احمدی‌نژاد جونم، فرمودین من باید چند شیکم بزام که زودتر جمعیت ایران به رقم مورد نظر شما یعنی 120 میلیون برسه؟:))
اول انقلاب یه‌بار اسمشومبراول با گفتن این حرف باعث افزایش سریع جمعیت شد و حالا عین خر تو گل موندیم که چطور از پس این همه دختر پسر بیکار بربیاییم حالا احمدی‌نژاد هم فکر می‌کنه هر کی این‌حرفو زد امامه!

5- هر دم از این بلاگ‌رولینگ بری می‌رسد.نه به اون‌وقت که وبلاگ‌های به‌روز شده رو نشون نمی‌داد. نه حالا که نشون می ده تموم وبلاگا به روزن!

6- مجله‌ی اینترنتی گذرگاه شماره 60 منتشر شد...
با مطالب، داستان‌های زیبا و متنوع.
باز لطف گذرگاهیان شامل حال من شده و مطلب " ذبیح‌الله، نذری خور حرفه‌ای" رو در این شماره گذاشتن.
ممنون.

نظرها در زیتون دات کام

دوشنبه، آبان ۰۱، ۱۳۸۵

کپی‌های فیلم هفت و خرافات...

1- سریال‌های گرامی، می‌شه دست از سر کچل فیلم "هفت" بردارید؟
اه، اه، سریال آب‌دوغی "آخرین گناه" کم بود که داستان این‌دفعه‌ی "دایره‌ی تردید" هم پاشو کرد تو کفشش.
آخه مسلمونا، شما که جرأت ندارید بگید یه مذهبی متعصب و بنیاد‌گرا به دلیل گناهان هفت‌گانه آدم می‌کشه، چرا اصلا وارد این وادی می‌شید. "هفت" چی می‌خواست بگه و شما چی‌می‌خواهید بگید!
در "آخرین گناه" پلیس میگرنی آتیلا پسیانی مثلا مورگان فریمنشونه و علی دهکردی در نقش آخوند نقش حل‌کننده‌ی کل مسائل دینی و دنیوی مثلا برد پیته!
مودت هم قرار بوده جان‌دو باشه (مذهبی قاتل) ولی... مگه تو جمهوری‌اسلامی می‌شه قاتل مذهبی باشه؟ استغفرالله!
پس یه قاتل خدانشناس از یه جایی جور می‌کنیم و می‌چپونیم تو داستان و می....م (هر کلمه‌ای دوست داشتی جاش بذار) تو فیلمنامه‌ی هفت.
کپی‌رایت هم که تو مملکت ما یعنی کشک، محض رضای خدا توی تیتراژ یکیشون نگفته با اقتباس از فیلمنامه‌ی فیلم هفت دیوید فینچر!

2- یه زمانی پیرزنا وقتی یه دختر مینی‌ژوپ‌پوش و لباس‌لختی نماز‌نخون می‌دیدن می‌گفتن: خاک‌‌به سرم ننه، دوره‌ی آخر زمون شده.
حالا به نظر من پیرزنا راحت باشن که "دوره‌ی اول‌زمون" داره می‌شه. از نظر فرهنگی برگشتیم به چندصدسال پیش.
من خیلی مادربزرگ‌هایی رو می‌بینم که به نوه‌شوه می‌گن: ایش، این چه ریخت و قیافه‌ایه. برو یه کم به خودت برس. این مقنعه‌ها چیه. نه مویی زیرش شونه می‌کنی نه صورت می‌شوری. ما قدیما یقه‌ی سفید و تل می‌زدیم و تر و تمیز – نه مثل شما شتره شلخته‌- با سارافون و بلوز تورتوری می‌رفتیم مدرسه.


یه زمانی یه پیرزن وقتی یه خواب می‌دید و صبح با نگرانی برای اهالی تعریف می‌کرد که خواب دیده برای اصغر‌آقا اتفاقی افتاده و باید یک مرغ قربونی کنه تا اصغر‌آقا بلایی سرش نیاد، همه می‌گفتن دیشب زیاد خوردی و خواب زن چپه و ... جوون‌ها هم بهش می‌خندیدن.
اما حالا تا می‌رسن مدرسه از خوابای دیشبشون باهم حرف می‌زنن و فکر می‌کنند مثل خلیل توی فیلم صاحب‌دلان صاحب کرامت و نزول وحی شدن. کتابای تعبیر خواب دست‌به‌دست‌میشه.
آموزش 27 ساله انقلاب اسلامی در مدارس و شستشوی مغزی رادیو تلویزیون کاری کرده که بچه‌ی پنج‌ساله هم که می‌خواد بره مهد کودک اول یه سکه می‌ندازه تو صندوق صدقات(که به‌جای درخت همه‌جا کاشتن) بعد سوار سرویس می‌شه. با اینکه می‌دونن بیشتر نذوراتی که به این نهادها می‌دن به کیا می‌رسه. ولی بازم روزی میلیاردها تومن پول نذرو نیاز می‌دن.
تحصیلکرده‌های زیادی رو می‌شناسم که هفته‌ای یه‌بار حتما باید چادر سرشون کنن و برن امامزاده‌صالح یا داوود دخیل ببندن.
برای اونایی که خیلی می‌خوان روشنفکربازی دربیارن ، مراسم ضد چشم‌شور، احضار روح، فال قهوه و فال ورق و فال کف‌دست و شخصیت‌شناسی بر مبنای ماهی که توش دنیا اومدن و... مبنای تصمیم‌گیری‌های مهمشون شده.
مرتب به اسم اماما سفره‌هایی می‌ندازن که تنها هدفی که توش نیست نیت اماماست... ولی دلخوشن که سفره انداختن و یا مولودی گرفتن.
تعداد روضه‌خونای زن روز‌به‌روز داره بیشتر می‌شه و درآمدشون از خیاط و آرایشگر خیلی بیشتره. چند وقت پیش با دوخواهر دوقلو آشنا شدم که از طریق دف زدن در سفره‌های مذهبی به پول زیادی رسیدن. به‌جز دستمزد شاباش زیادی از زن‌های میهمان می‌گیرن. هردوشون هم خیلی شیک با تاپ‌های ناف‌نما و شلوارهای فاق‌کوتاه کمربندگنده می‌پوشن. ازشون عکس دارم اما بدون اجازه‌که نمی‌شه گذاشت(معصیت داره).
می‌گن کجا بریم دف بزنیم به از این مراسما. شکر خدا موسیقی هم حالیشون نیست بفهمن چی زدیم.( تو این‌جور مراسم حتما یه بحثی هم سر این که دف حلقه‌دار مباحه یا حرام می‌شه)

من با اعتقادات مردم مشکلی ندارم. حتی ممکنه تو بعضی بازیاشون شرکت کنم. آخه تا کی می‌تونی تنها بمونی و در جمع‌ دوستان شرکت نکنی که اغلبشون یه‌جورایی این‌چنینیه. کجاست اون مجالس کتاب‌خونی و بحث‌های روشنفکری؟
به نظر دوستام هم احترام می‌ذارم و باهاشون نمی‌جنگم.
اما می‌دونم بیشتر این اخلاق‌های نوظهور مربوط به تبلیغات حکومته.
حکومت خوب‌می‌دونه با چند تا سریال که دخترای چادری رو از دم خوشگل و خوش‌اخلاق و با کمالات و نجیب نشون بده چه تأثیری تو جامعه می‌ذاره. دخترایی که مرتب نذر و نیاز می‌کنن و به خرافات اعتقاد دارن و عین پیرزن‌های قدیمی هی ورد می‌خونن. سرنماز گریه می‌کنن... روزی هزار بار صلوات می‌فرستن.. و به هر کار دوستشون می‌گن نکن معصیت داره و... حتی مامان باباشونو نصیحت می‌کنن. کسی رو نفرین می‌کنن و وقتی طرف سرما خورد می‌گن از آه من بوده.
خودمونو گول نزنیم. نگیم ما این‌جور فیلما رو نمی‌شنیم ببینیم. حکومت خوب فهمیده سر این سریال‌ها چه‌طوری خیابون‌ها خلوت می‌شه و مردم می‌چپن تو خونه پای تلویزیون و می‌دونه چقدر بودجه‌ی مملکتو باید بریزه پای این‌جور فیلما.
باور کنید من چند بار موقع این سریال‌ها تو سوپر یا مغازه‌ای بودم و فروشنده‌ این‌قدر میخ فیلم بوده که گفته برو فروش ندارم.
هیچ‌سالی مثل امسال اینقدر آدم خرافاتی ندیدم. بعضیا که علنا ادای دخترای سریال‌ها رو در میارن. یا پیرمردهای هیزی که می‌خوان ادای آسیدخلیل رو دربیارن.

در وبلاگ گوشزد هم دیدم همین بحثه. البته به نوعی دیگه.
درسته که خرافات در آدم‌های مذهبی بیشتر دیده می‌شه. البته من می‌گم "به بهانه‌ی مذهب!"
اما آدم مذهبی دیدم که خرافاتی نیست و از این حرفا خنده‌ش می‌گیره.

پ.ن.
یه جوری شده که بین خرافات و اعتقاد سخت می‌شه فرق گذاشت.
مثلا اسفنددودکردن خرافاته یا اعتقاد؟
آب ریختن پشت‌سر مسافر چطور؟
صبر بعد از عطسه؟
رد کردن افراد خانواده صبح به صبح از زیر قرآن؟ یعنی کسی که این کارو نکنه مسلمون نیست؟
بوسیدن ضریح که شاید میکروب لب قبلی بهش چسبیده باشه؟
ون‌یکاد بالای سردر ساختمون‌ها؟
نحس دونستن 13
فوت کردن پشت فرزند برای دوری شیطان رجیم؟
گفتن بسم‌الله بعد از ریختن آب داغ که جدیدا تو مدارس تدریس این‌جور چیزا بازم داره باب می‌شه.
به چوب زدن بعد از تعریف از چیزی.
ماشالله گفتن به کرات...
اینقدر این‌روزا این چیزا رو زیـــــــــــــــــــاد می‌بینم و می‌شنوم واقعا خسته شدم.
می‌ترسم منم یواش یواش این‌طوری شم.
اگه از چیزی تعریف کنی و یادت بره بزنی به چوب طرف می‌خواد گردنتو بشکنه!

جمعه، مهر ۲۸، ۱۳۸۵

روز قدس و سوراخ و آبستنیِ منطقه و کار نیک من...

1- تلویزیون داشت با چند تا دختر به‌قول خودشون بدحجاب و آرایش کرده و چند تا پسر خوش‌تیپ و ژل‌زده مصاحبه می‌کرد.
طبق معمول این روزا دیگه. فردا روز قدسه.
فکر کردن حالا که ریش‌دار و چادری اگه بگن برید راهپیمایی، هیچکی نمیره، لابد این تیپا بگن همه پا می‌شن می‌رن!
دختری با رژ صورتی براق و مژه‌های چنددور ریمل زده با احساس می‌گفت:
اگر اسرائیل از بین بره ما می‌تونیم یه نفس راحت بکشیم!
پسره می‌گفت: اگر اسرائیل -این لکه‌ی ننگ- از روی نقشه پاک شه، ما خیلی راحت به هر چی می‌خواهیم می‌رسیم.
دختر مکش‌مرگ‌مای دیگری گفت: این جرثومه‌ی فسادو باید از روی کره‌زمین محو کنیم تا دنیا برای همه گلستان بشه.
و همه در صلح و آرامش و راحتی به سر ببرند.و...
و هزار تا فحش نثار بوش و شارون و کاندولیزا و... که نمی‌ذارن دنیا گلستان بشه.

چشمامو می‌بندم. وای... یعنی اسرائیل اگه از بین بره آلودگی هوای شهرها از بین می‌ره و می‌تونیم نفس راحت بکشیم!
اگه اسرائیل از بین بره، اجاره‌خونه‌ها ارزون می‌شه!
نه اصلا خونه و ویلا ارزون می‌شه!
کار با حقوق بالا گیرمون میاد!
ماشین آخرین سیستم می‌خریم و تو خیابون‌های تمیز ویراژ می‌دیم
!رشوه‌خواری از بین می‌ره!
دیگه ثروت این مملکت مال آقازاده‌ها و آخوندزاده‌ها نیست!
رفاه به تساوی بین مردم تقسیم می‌شه!
هیچ‌جا فقیری نمی‌مونه!
اعتیاد از بین می‌ره!
دموکراسی میاد و دیگه حکومت ارث بابای بعضیا نیست که عین زالو بچسبن بهش!
دیگه هیچ درختی قطع نمی‌شه و دیگه تو ساحل دریا کسی آشغال نمی‌ریزه!
ذبیح‌الله بیچاره دیگه مجبور نیست برای پول جمع کردن برای مغازه و ماشین نو این‌همه دنبال نذری بره و خودشو سبک کنه.
حاج‌آقا دیگه نمی‌ره روی حاج خانم هووی صیغه‌ای بیاره. و...

اگه این‌طوره منم فردا برم راه‌پیمایی:)
یا پاک‌کن بردارم نقشه‌رو محو کنم؟

2- این همه تابلو‌های "عکس‌برداری ممنوع" جلوی زندان‌ها و پاسگاه‌ها و وزارت‌خونه‌ها و خونه‌های کله‌گنده‌های حکومت دیگه یعنی "کشک"وقتی با "گوگل ارت" می‌تونی حیاط و باغچه و حوض و حتی کولر رو پشت‌بام خونه‌ی خودت رو هم به راحتی ببینی، دیگه این‌همه وسواس برای چیه.

3- یه سوراخ گنده در شرق سیبری.
گفتم که با گوگل ارت می‌شه تموم سوراخ سمبه‌ها رو رصد کرد...

4- من: آقا من اومدم برای جواب و بعد ارسال کردنشون به فلانجا.
آقای متصدی تپل و چشم‌آبی حدود 35 ساله: مگه شما هم مدارک داده بودید؟
من: بله. مگه یادتون نیست؟
حدود یک‌هفته پیش.
متصدی ت و چ آ(تپل و چشم‌آبی): قبضتون؟
من: ئه! یادتون نیست؟ گفتید قبضم تموم شده من شمارو یادم می‌مونه.
ت و چ آ: شما رو یادمه. اما یادم نیست مدارک داده باشید.
من یه کم هیجان‌زده: چطور یادتون نیست؟ تو پوشه‌ی قرمز. گذاشتید تو اون کشو. خواهش می‌کنم پیداش کنید. برام خیلی مهمه. مهلتش هم که تا فرداست.
کشو رو عصبی می‌گرده. اون یکی کشو رو هم همینطور.
همه رو محکم می‌کشه بیرون و با سرو صدا می‌ده تو. و من با نگرانی و انتظار به این حرکات چشم دوخته‌م.
ت و چ آ ی ما دیگه تقریبا داد می‌زنه: گفتم که نیست!
لابد چیزی کم‌و کسر داشته بهت پس دادم. زدی گور و گمش کردی می‌خوای بندازی تقصیر من.
من در حالیکه سعی دارم آروم باشم: نمی‌خوام بندازم تقصیر شما. شما هم کارتون زیاده و یادتون نمونده. اصلا تقصیر منه که یه رسید ازتون نگرفتم.
ت و چ‌آ با فریاد: حالا خانوم بزرگواری هم می‌کنه!
خانوم! شما به من مدارک تحویل ندادید. روشن!؟
رو صندلی‌اش پاشده بود و در حالیکه چشماش از عصبانیت قرمز شده بود داد می‌زد:
با هوار: حالا برو بذار به کارم برسم! (فکر کنم از اینجا به‌بعد بود که دیگه تو خطابم کرد)
من امثال تورو می‌شناسم. یه چیزی گم می‌کنید می‌گردید دنبال مقصر.
مردم توی صف شروع می‌کنن به پچ‌پچ و غرغر
.من درحالیکه نهایت سعی‌ام رو می‌کنم که مقابله‌به‌مثل نکنم: آقا چرا داد می‌زنی؟ باور کنید مدارکم رو دادم. حالا اگه گمش کردید من شکایتی ندارم.
( نمی‌دونم چرا گاهی این‌طوری از حقم می‌گذرم. چندبار شده از دست کارمندای بی‌ادب به رئیس بخش شکایت شفاهی کردم. اما مدتیه بی‌خیال‌تر شدم.
فکر کنم می‌ترسید به رئیس بخشش بگم و اون بفهمه مدارکو گم کرده و بیکار بشه.
درسته شاید این گم‌شدن، به نوعی سرنوشتمو عوض کنه اما ...همکاراش چپ‌چپ به من و اون نگاه می‌کردن. نمی‌فهمیدم منو مقصر می‌دونن یا اونو.
گفتم آقای محترم چرا این‌قدر عصبانی؟ بیایید یه کم فکر کنید ببینید می‌تونید راه‌حلی برام پیدا کنید؟
ت چ آ دیگه شروع کرد به یه عالمه توهین و فحش و جیغ و داد و... حتی حالت حمله به خودش گرفت.
من غمگین از سالن اومدم بیرون. چرا این‌قدر به خونم تشنه بود؟ واقعا مدارکمو اون گم کرده؟ همکاراش اشتباهی برش داشته بودن؟ چرا این‌قدر عصبانی بود؟ چرا من این‌قدر بدشانسم.
طبق معمول وقتایی که نمی‌تونم به کسی مثل خودش پرخاش کنم ،یکراست رفتم خونه نشستم یک‌فص گریه کردم. البته به هیچ‌وجه پشیمون نبودم که به توهین‌هاش جواب ندادم. نمی‌دونم چرا بیشتر دلم براش می‌سوخت تا اینکه ازش بدم بیاد.

گذشت و گذشت. تا اینک ده روز بعد ساعت هفت‌ونیم صبح تلفن زنگ زد. منم نیمه‌خواب. آقایی پشت خط بود و به محض اینکه مطمئن شد خودمم، شروع کرد به معذرت‌خواهی. اولش گیج بودم ولی تا گفت که مدارکم پیش اون بوده شناختمش تپل چشم‌آبی رو.
رفتم مدارک رو بگیرم. اونجا دیگه صفی نبود که شلوغ باشه. وقت ارسال گذشته بود.
تا رسیدم، از پشت پیشخوان پرید جلو تو سالن. تقریبا برام تعظیم می‌کرد. همکاراش یه‌جوری نگاهش می‌کردن. گفت که اشتباهی با یه سری مدارک دیگه گذاشته‌بودش در یه کمد دیگه در اونور سالن.
گفت خیلی متاسفه که شانس بزرگی رو ازم گرفته و کلی باعث ضررم شده.
گفت حاضره هر جور بخوام جبران کنه. گفت که خیلی متاسفه که این‌قدر بهم توهین کرده. از زور شرمندگی شب نتونسته بخوابه و وجدانش ناراحته. گفت نفهمیده چرا نرفتم شکایت کنم.
گفت چرا این‌همه توهین کردم هیچی نگفتی؟
گفتم یاد داداشم افتادم. به‌خودم گفتم فکر کن داداشته که الکی عصبانی شده.
گفت: از شما درس بزرگی گرفتم
.گفتم : من هم درس بزرگی از شما گرفتم.
با عجب گفت چه درسی؟
گفتم : با اینکه من معمولا مثل شما رفتار نمی‌کنم. ولی فکر کنم اگر من به جای شما بودم زنگ نمی‌زدم که بگم اشتباه کردم!
از نظر من شما مرد شجاعی هستید
.لبخند زیبایی روی لبانش نشست و همکاراش هم که همه آماده بودن دعوایی تماشا کنن به مقر(صندلی‌های) خودشون بازگشتن!

و اما بعد...
مدارکمو که داد اصرار کرد فیش پرداختی‌مو از جیبش بده، چون دیگه به‌درد نمی‌خورد.
قبول نکردم. اما وقتی پرونده رو تو خونه باز کردم دیدم پولو گذاشته تو یه پاکت.فردا رفتم پس بدم دیدم رفته مرخصی. یک‌ماه دیگه رفتم دیدم منتقل شده به اداره‌ی دیگری از اون شرکت. دوستش گفت همه‌ش وجدانش ناراحت بود و می‌گفت طفلک اون خانم هر چی بهش توهین کردم هیچی نگفت!

پ.ن.شاید اگه منم دوسه‌تا بهش فحش داده‌بودم این‌جوری وجدان‌درد نمی‌گرفت...
پ.ن.2همیشه‌هم این‌جوری آروم نیستم‌ها...

5- حمله‌ی قریب‌الوقوع آمریکا به ایران..
.منطقه شدیدا آبستن شده..
.پدر بچه کیه؟:)

6- ...جواب‌های خنده‌دار به سوالات ریاضی
من که هنوز در کف اون جواب یکی‌مونده‌به‌آخری‌ام.
همون که زیرش نوشته: این دیگه آخرشه!
7- ماجرای دیدار "ماه تمام" از یک کلنی....

8- سیرپرست رو که می‌شناسید؟
همون که زیر نوشته‌های دکتر امید افاضات خوبی می فرماید.
چی شده؟خودش یه وبلاگ زده....

9- یه عکس مبتذل:)
ببخشید. از دستم در رفت.
اگه گفتید فرستنده‌ی این عکس اهل کدوم شهره؟:))
جواب همین سوال دوم لبخند به لبم آورد.

10- دخترسنگ‌نورد محکم باش...
پیروز و پاینده‌ باش
چون صخره‌ها سرسخت در حوادث باش...
رو در کوه و صحرا،‌ جسم و جان بیارا ، بین آفتاب زیبا را...

من هیچوقت تو سنگ‌نوردی‌هام مانتو روسری نپوشیدم.. با بلوز‌شلوار( بلوز بلند البته. و کلاه) مانتو خیلی دست‌وپاگیره و زیر مقنعه هم آدم لابد شرشر عرق می‌ریزه. اما بازم دمت گرم. آفرین دختر سنگ‌نورد. چه به اجبار تنت کردی و چه به اختیار خود!

نظرها در زیتون دام کام

نظرها در زیتون بلاگفا

سه‌شنبه، مهر ۲۵، ۱۳۸۵

آذرم ، جیگرم!

چون از این پست ابراهیم نبوی خیلی خوشم میاد همه رو کپی می‌کنم اینجا:

تصویر آذرفخر، پس از 25 سال، عکس را در خانه دوستی حوالی ساکرامنتو گرفتم.
(البته عکس آذر با سایه‌ی داور:) هرکاری کردم آرشیو وبلاگم دیگه عکس قبول نمی‌کنه و مجبور شدم عکس رو از سایت نبوی بدزدم. امیدوارم این کار منو ببخشه. خدا ببخشه)

پیاده شدن از هواپیما در فرودگاه سانفرانسیسکو جالب بود. پرواز داخلی بود و به سرعت برق و باد بیرون اومدم. پائین پله، آذر، همون که ماها از بچگی بهش « صدی» می گیم، انتظارم رو می کشید.
بعد از 25 سال می دیدمش، 25 سال، می فهمی این یعنی چی؟ دیدمش با چشمانی جستجوگر در پیراهنی قرمز و موهایی که کوتاه شده بود و تصویر رویایی من از او همیشه با موهای بلند بود. فورا شناختمش. انگار که این 25 سال اصلا نگذشته بود. احساس نمی کردم پیر شده. شاید کمی تغییر شکل داده بود.
اول بغلش کردم، بعد کمی ازش فاصله گرفتم و نگاهش کردم. مثل یک عکس گرفتن بود. مثل اینکه تصویرش رو در ذهن ثبت کرده باشی. پس از سالها که به چهره اش فکر کرده بودم و تصورش کرده بودم، حالا دیگه می تونستم خودش رو نگاه کنم. نمی دونم چرا در تمام این سالها عکسش رو هرگز برام نفرستاده بود. شاید نمی خواست که خبر گذشت این 25 سال رو در خطوط چهره اش بخوانم. بغل کردن، احساس کردن و بوئیدن و سکوتی که جلوی کلمات مزاحم رو گرفته بود، ساده ترین و صمیمانه ترین کاری بود که برای باور کردن گذشت این 25 سال، می شد انجام داد. وقتی «صدی» رفت، جوانکی 22 ساله بودم و حالا که آمده ام، مردی میانسال و خاکستری ام.

یک ایرانی برای مرام خودش را جر می دهد
گفت: برویم و چمدانها را بگیریم. رفتیم به قسمت چمدانها. اینجا دیگر برخلاف واشنگتن، همه چیز راحت بود. چمدان بنفش خیلی زود پیدا شد. بنفش که نه، سورمه ای. پیش از آنکه چمدان خودم به دستم برسد، مردی، که به نظرم هندی می آمد، منتظر چمدان بزرگ قرمزش ایستاده بود. چمدان قرمز و بزرگ مرد چرخید روی ریل چمدان ها و از کنار دستهای دراز شده مرد گذشت، انگار که قلابش به ماهی گیر نکرده باشد. چمدان از من هم رد شد و مرد باید برای برداشتنش می دوید. مرام بازی من گل کرد و غنچه داد و زمستان شکست و رفت. پریدم و چمدانش را گرفتم و از روی ریل آوردم پائین. بالاخره یک جوری باید ایرانی بودنم را نشان می دادم. اما انگشتم گیر کرد در دسته چمدان که به شکل عجیبی قفل شده بود، نمی دانم چرا اینطور شده بود. انگشتم لای دسته چمدان گیر کرده بود و در نمی آمد. «صدی» این وسط سخت ناراحت بود. انگار که شاهد شلیک گلوله ای به من باشد. البته که قضیه اصلا به این داغی نبود، اما او از این بلاهت من به نظر می رسید که شگفت زده شده است. گفت: « داور جون! آخه تو چرا این کار رو کردی؟» گفتم: « خب، اگر من چمدانش رو برنداشته بودم می رفت.» گفت: « خب می رفت که می رفت، توی چاه که نمی افتاد، یک دور می زد و دوباره برمی گشت همینجا.» دستم را در دستش گرفت و نگاهی به انگشتانم کرد و گفت: انگشتت زخمی شد؟ گفتم: نه. صاحب چمدان که بدون اینکه بفهد ما چه می گوئیم به مکالمه ما نگاه می کرد، از من تشکری کرد و نگاهی که در آن اندکی احساس تشخیص بلاهت و اندکی ابراز امتنان ترکیب شده بود، به من انداخت و رفت. البته اگر بخواهم با شما روراست باشم، باید بگویم که ابراز امتنان را از خودم درآوردم، خیلی هم در نگاهش ابراز امتنان نبود. چمدان خودم را زود برداشتم و به سمت پارکینگ حرکت کردیم، طبعا در حال حرف زدن درباره گذشته و قطعا در حال راندن شاریو یا به قول هموطنان عزیز« گاری».

کشوری که عرضش از طولش بیشتر است
آمریکا کشوری است پهن که اگر ترک نبودم می گفتم عرضش از طولش بیشتر است. تا دلت بخواهد بزرگراه دارد و تازه وقتی وارد این کشور می شوی، معنی اتومبیل و جاده و بنزین و بحران انرژی را می فهمی. در جاده ها انگار که سیل ماشین است. صدی توضیح داد که ما از بزرگراه 101 یا به قول خودمان « وان او وان» می رویم و چهل دقیقه بعد در خانه هستیم. من خسته بودم، خستگی وحشتناک. البته نه آنقدر که نتوانم سرپا بمانم و البته تنم یک خواب طولانی می خواست.

خانه پرتقالی آذر
خانه آذر شما و صدی من در سن خوزه، جایی است پر از درختان پرتقال و نارنج، گاهی فکر می کنم با معنی تربن درختان دنیا همین پرتقال و نارنج است. به نظرم می آید که صدی از گیاهان بسیار لذت می برد، کاری که من بسختی انجام می دهم و اصولا از مواظبت از گیاهان و بخصوص نوع خانگی آن می ترسم. آه! چقدر احساسات سبز من لطیف است! وقتی رسیدم به خانه صدی، فریور پسر صدی، یا به قول خودمان ففر بیرون خانه ایستاده بود و سیگار می کشید. آخرین باری که دیدمش ده دوازده ساله بود و حالا شده بود یک پسر 39 ساله، برای خودش مرد کاملی بود. با قد بلند، خوش قیافه، با کمی موهای ریخته و البته فلفل و نمک موهایش قشنگ قاطی شده بود، فلفلش طبعا بیشتر بود. قبلا که ندیده بودمش شاید فکر می کردم فارسی را خوب حرف نزند، اما خیلی خوب و کامل فارسی را حرف می زد و طبعا مثل همه ایرانی ها گاهی اوقات کلمات غیرفارسی را در جملاتش استفاده می کرد، اما کمتر پیش می آمد که کلمه فارسی را گم کند و دنبالش بگردد.

مری حالش خوب نیست
مری، دخترکی سرخپوست، عاشق ففر است. از مدتها قبل مریض است و چنانکه صدی می گوید ماهها از اتاقش در نمی آید. ففر از اتاق بیرون می آید و آنچه را مری لازم دارد برایش به اتاق می برد. صدی گفت که یکی دو ماه است با وجود اینکه مری همیشه در خانه است، اما همدیگر را ندیده اند. فریور برایم خیلی جالب و دوست داشتنی به نظر آمد. مطمئنم که با او دوست خواهم شد و حرف های زیادی برای گفتن با او دارم. لحظه ای نگذشته بود که کامران هم از راه رسید، کامران نوزاد که شوهر صدی است و از بازیگران تئاتر و سینما و تلویزیون ایران که قبل از انقلاب در کلی نمایش و سریال « آتش بدون دود» و « دلیران تنگستان» و کلی سریال دیگر بازی کرده بود و بعد از انقلاب هم در فیلم « فرستاده» پرویز صیاد و «هتل آستوریا» ی رضا علامه زاده و کلی نمایش بازی کرد و فعلا در یکی از شبکه های تلویزیونی ایرانی در کالیفرنیا برنامه ای در مورد سینما دارد. کامران را هم سالها بود که ندیده بودم، آخرین باری که دیده بودمش، زمانی که به اندازه گوز بودم و شاید شبیه به همین موجود خوشبو. کامران را بعد از همه این سالها بغل کردم و بوسیدم و بوئیدم.

سلیقه غذائی مرد بی سلیقه
صدی دائم از سلیقه غذائی من می پرسد. - ماهی می خوری؟- سبزیجات می خوری؟- برنج بار بگذارم؟- الآن چی دوست داری بخوری؟- دلت برای چه غذایی تنگ شده؟جوری سووال می کند، انگار من از اروپا به رشت یا بندرانزلی رفته ام و انگار خودش در بندر انزلی زندگی می کند. برایش توضیح دادم که من آدم شکمویی هستم و هیچ فرقی برایم نمی کند که چه غذایی باشد و هیچ غذایی نیست که من آنرا به بقیه غذاها ترجیح ندهم. همین شد که شام غذای ما شد ماهی با سیر فراوان و سیب زمینی سرخ کرده و نان و برنج و کلی مخلفات.

حس ششم و هفتم و هشتم
فری زنگ زد از تهران، همین که صدای تلفن آمد صدی حدس زد که فری است، حس ششم و هفتم و هشتم. فری هیجان زده بود. باورش نمی شد که بعد از 25 سال من رسیده باشم به صدی. با هم کلی حال و احوال کردیم، قربان صدقه رفت، حرف های خوب خوب زدیم و کلی به همدیگر حال دادیم. و من می دانم که فریده تا چه حد دلش می خواست پیش صدی باشد. می دانی! این دو نفر 25 سال است که با یک فاصله ده هزار کیلومتری دائما با هم زندگی می کنند. و من این فاصله را طی کرده بودم و حالا احساس می کردم که فری می خواست از چشم من صدی را ببیند، انگار که در چنین حالتی کنار هم قرار خواهند گرفت.

چقدر خوابیدن خوب است
شام که تمام شد و حرف زدنها که چانه را خسته کرد، کم کم احساس کردم اندازه ها در ذهنم دارد قاطی می شود. بی خوابی طولانی و تغییر ساعت ذهنم را مچاله کرده بود. احتیاج به خواب داشتم. صدی اتاقی را برایم آماده کرده بود. من هم همه چیز را در اتاقم مرتب کردم و قرص خواب را خوردم و برای یک خواب ده پانزده ساعته خودم را آماده کردم. ساعت 12.5 شب در حالی که کتاب مصدق را می خواندم و در کمال خشم و عصبانیت و نومیدی ناشی از نابودی رویاهایی « برای آن سوار که سالها قبل مرده بود» و ما از مرگش بی خبر بودیم، به خواب رفتم، خوابی عمیق. صبح که از خواب برخاستم صدی و ففر پرسیدند که چرا زود بیدار شدی؟ به نظرم نیامده بود که زود بیدار شدم. جالب بود، تازه ساعت 7.5 صبح بود و هوای بیرون شاداب و تازه و پر از بوی درختان پرتقال و نارنج بود. طبیعت کالیفرنیا واقعا غنی و عجیب است.

اتاوا، بیست و یک مهر 1385

ابراهیم نبوی
1- عباس معروفی در مطلب "راست‌نمایی" می‌نویسد::
هر داستان‌نویسی دیر یا زود عاقبت به یک حقیقت مسلم دست می‌یابد که خوانندگان پای بند تخیل او می‌شوند، نه روایت صادقانه‌اش از یک حادثه یا واقعه.
ای.ال. دکتروف" نويسنده‌ی آمريکايی، خالق رمان "رَگتايم" می‌فرماید:
«اين جهانی‌ست که برای دروغگويان ساخته شده است، و ما نويسندگان، دروغ‌گويان مادرزاديم. اما مردم بايد ما را باور کنند. زيرا تنها ماييم که اعلام می‌کنيم حرفه‌مان دروغگويی‌ست، کار داستان‌نويس راست‌گويی و پريشان کردن يک اثر نيست، بلکه او بايد بتواند هر چيزی را به خواننده‌اش بباوراند، و واقعيت پريشيده‌ای را به يک اثر دل‌انگيز مبدل سازد. اين ماييم که صادقيم.»

2- از فردا روزنامه‌ی "روزگار" به‌جای "شرق" چاپ می‌شه.
"اعتماد ملی" هیچوقت نتونست جای شرق رو برام پر کنه.
این خبر رو در وبلاگ خوابگرد عزیز دیدم.

3- بدجور سرما‌خوردم. امان ازدست این ماچ‌ها
.--------------> :*****

شنبه، مهر ۲۲، ۱۳۸۵

"آقا ذبیح‌الله نذری‌خور حرفه‌ای"

تقریبا هر جا نذری می‌دن آقا ذبیح‌الله رو می‌‌‌تونی تو صف ببینی.
برای اینکه یادش نره، یه لیست درست کرده و می‌دونه چه کسایی چه موقع از سال نذری می‌دن.
مثلا می‌دونه حاج‌آقا موسوی و حاج‌آقا علوی اول ماه رمضون، شوکت خانم و آقای اسماعیلی شب 19 و حاج آقا ملکی و ملوک خانم شب 21 شام می‌دن
.می‌دونه دهه‌ی اول ماه محرم در محلات مختلف شهر کجاها تکیه‌ برپاست. اونم نه تکیه‌های معمولی بلکه تکیه‌های پر و پیمون( ازنظر غذایی).
می‌دونه کیا شله‌زرد و کیا حلیم و کیا آش رشته می‌دن
.می‌دونه شهلا خانم نذر برای دختر فلجش داره و تا وقتی خوب نشه نذرش برجاست.
می‌دونه نرگس خانم از وقتی پسرش رفته سربازی اولین شب‌جمعه‌ی هرماه حلیم می‌ده و احتمالا نذرش دوساله‌ست. یعنی تا وقتی سعیدش از سربازی برگرده
.می‌دونه کدوم مسجد به چه مناسبت قیمه می‌ده و کی‌ها قرمه‌سبزی.

آقا ذبیح‌الله و خانمش هر دو معلمن. از اون معلم‌های گزینشی بعد از انقلاب که هفت‌هشت‌ده سال هم قراردادی بودن.
خانمش از وقتی رفته آموزش‌پرورش، چادری شده. با هیچ همسایه‌ای بدون اجازه‌ی شوهرش سلام‌علیک نمی‌کنه.
ذبیح‌الله دستور داده رفت و آمدهاشونو تقریبا با همه قطع کنن. مبادا که شوخی‌یی خنده‌ای چیزی از تو مهمونی به بیرون درز کنه و اخراج بشن.
بعد از مدتی یواش یواش امر بهش مشتبه شد که حالا که خودش مجبوره از این چیزا دل بکنه می‌تونه بقیه‌رو هم امر به معروف و نهی از منکر کنه. به لباس دختر همسایه گیر می‌ده، اگه کسی دیش ماهواره بذاره تهدید می‌کنه لوش می‌ده و...

بهترین تفریح آقا ذبیح‌الله اینه که با قابلمه‌، سطل و کاسه‌های جورواجور از رو لیستی که روزبه‌روز کاملتر و آپ‌تودیت‌تر‌ می‌شه بره نذری بگیره و بذاره تو یخچال تا تو مخارج صرفه‌جویی بشه. گاهی خانم و دوتا بچه‌هاشو بر‌می‌داره و می‌بره تو صف. هیچ‌کدومشون با هیچکی حرف نمی‌زنن، چون می‌ترسن کم‌کم شناخته بشن. خانم و دخترش رو می‌گیرن و گاهی تا هفت‌بار دوباره می‌رن ته صف و غذا می‌گیرن. خودش و پسرش هم می‌رن تو صف‌های مختلف جا می‌گیرن. گاهی هم می‌ره دنبال بچه‌های خواهر خانمش به بهانه‌ی هواخوری و پارک می‌بردشون تو صف نذری و ازشون استفاده‌ی ابزاری می‌کنه.
یه پیکان فکستنی داره که صندوق عقبش معمولا پر می‌شه از غذاهای نذری.خودش از بس حرص می‌خوره زخم معده داره و نمی‌تونه زیاد نذری بخوره. اما خانمش ماشالله!
غذاهای نذری باهاش چه کرده!!
گاهی که غذا زیاد می‌شه، مادر خودش و مادر خانمشو به نذری‌پارتی دعوت می‌کنه و خیلی احساس گشاده‌دستی و ولخرجی بهش دست‌می‌ده. موقع بدرقه هم یکی دو بسته می‌ذاره تو یه پلاستیک تا ببرن. و اینو تو راه‌پله بلند بلند اعلام می‌کنه تا همسایه‌ها فکر کنن کسی رو مهمون کرده.

آقا ذبیح‌الله در توجیه کار خودش می‌گه که غذاهای نذری مراد می‌دن و به‌زودی به آرزوهاش که همانا خریدن یک مغازه و یک ماشین پرایده‌ می‌رسه. البته اینو راست می‌گه،‌ چون از راه صرفه‌جویی در خرید مواد غذایی و لباس و حتی دارو ( چون غذاهای نذری بیماری‌ها رو هم شفا می‌ده. نگاه به دندونای کرم‌خورده خودش و بچه‌هاش نکنید) کم‌کم پولاش داره جمع می‌شه.

آقا ذبیح‌الله در همسایگی شما نیست؟

چند لینک سفارشی و پارتی‌بازانه!

1- بلاگ‌رولینگ چند روزه چش شده؟
آپ‌تودیت کننده‌ها پینگ نمی‌شن بفهمیم کی آپدیت کرده کی نکرده!

2- امان از این انشعابات قومی و عقیدتی و باندی و...
ترک‌ها هم یک وبلاگ زدن به اسم لوتا( لیست وبلاگ‌نویس‌های ترک ایران)
البته خدابیامرز از طرفشون قول داده که نه قصد جدایی‌طلبانه دارن نه قصد براندازی وبلاگستانو:)
ما که بخیل نیستیم، اینم لینکشون
! مبارک باشه.هر چه درازتر باد لیستشون.

3- قابل توجه علاقه‌مندان به سخنرانی خانم دکتر ملیحه‌ی حیدری نژاد(همون‌که قبلا توی تلویزیون ماهواره‌ای فارسی‌زبان آمریکا درس زندگی می‌داد و حالا در شبکه‌ی مهاجر.)
ایشون روز جمعه 12 آبان در دانشکده‌ی علوم پزشکی دانشگاه شهیدبهشتی، سالن همایش امام علی از ساعت 3 تا 8 بعد از ظهر سخن‌رانی دارن.
آدرس: ولنجک- خیابان دانشجو
تلفن برای رزرو جا: 8866538 قیمت: 14000 تومن

4- حامد رئیس یزدی نویسنده‌ی وبلاگ زیبای سخت، برام نوشته که در یزد و در ماه رمضون یک مسابقه‌ی اینترنتی برگزار کردن.
جایزه‌هاشم سفر به مکه، کربلا، سوریه و مشهد و اشتراک شش‌ماه ا‌ِی، دی، اس، ال و اینترنت و از این جور چیزاست. هر کی برنده شد التماس دعا:)

5- چند عکس از مراسم شب قدر،
توسط مازیار نیک‌خلق
می‌گن لینک دادن به این چیزا باعث می‌شه نصف ثوابش به آدم برسه!:))

6- .این عکسا رو روشن خودمون گرفته بوده‌ ها :)
1---2
من اسم عکاس رو درست نخونده بودم
.
7- وبلاگ آگنس...

پنجشنبه، مهر ۲۰، ۱۳۸۵

چرا نظرخواهی زیتون دات کام را فعلا بسته‌ام!

1- آغوشت
اندک جایی برای زیستن
اندک جایی برای مردن
و گریز از شهر
که با هزار انگشت به وقاحت
پاکی‌ ِ آسمان را متهم می‌کند...
(شاملو)

2- چرا فعلا نظرخواهی ندارم!
تازه فهمیدم. نظرخواهی، چرخوندنش مدیریت می‌خواد.
وقت می‌خواد.
باید اقلکم روزی سه‌چهار بار خط‌کش‌به‌دست بیای نظرها رو سوا کنی، جدا کنی، بهشون
جواب بدی. نکنه یه‌وقت به کسی بربخوره. نکنه یه‌وقت یکی حرفی، توهینی به اون‌یکی
کرده باشه. و اون‌یکی قهر کنه.
بعدش اینترنت پرسرعت می‌خواد. اگه وقت هم بکنی بیای و نتونی بری تو ادیتور جدا
کنی‌، سوا‌کنی، فحش‌بدا رو پاک کنی. یه‌بار ارور بده، دوبار، پنج‌بار، ده‌بار، صدبار. اعصابت
خورد می‌شه. تازه اون‌وقته که خودت فحش بخوری.
-
فحش‌های به منو پاک نکردی؟ پس خودتم باهاشون موافقی!
-
چرا کامنت‌های اون سلطنت‌طلبه رو پاک نکردی به جاش مجاهدینی بذاری؟
-
کامنت‌های اون پسر کمونیسته ودختر قرتیه رو پاک نمی‌کنی؟ پس من دیگه نمیام اینجا.( باعرض معذرت، به‌درک)
- دوبار کامنت برات نوشتم. می‌کنه به عبارت یه لینک، که دوروز بهت فرصت می‌دم بهم بدی وگرنه یه مطلب تند علیه‌ت می‌نویسم.(حالا من دوروز بعد آنلاین شدم و اون مطلب تندشو نوشته. بازم به درک)
- ...
-
یه عده هم نظرخواهیمو با دیوار یادگاری یا تابلوی اعلانات اشتباه می‌گیرن.
اون‌قدر اعصابم خورده که فعلا خودمو محروم می‌کنم از تعداد زیادی نظر خوب و خوندنی و
آرامش‌بخش و –از نظر من- هدایت‌کننده. ازین بابت عمیقا متاسفم و از دوستان عزیزم
معذرت می‌خوام. خواهش می‌کنم ای‌میل‌هاتون رو، هر چند کوتاه، از من دریغ نکنید.
امیدوارم به‌زودی اونایی که معنی نظرخواهی‌رو نمی‌دونن جای دیگه‌ای برای تبلیغاشون
پیدا کنن و منم دوباره نظرخواهی‌مو- به عبارتی درهای بهشت رو به روی خودم- باز کنم.

3- از بعضی دوستی‌های یک‌طرفه خسته شدم. یه‌جورایی بریدم.

4- مجبور شدم یه‌تعداد لینک‌ وبلاگایی رو که دوستشون داشتم اما مدت‌هاست که آپدیت
نمی‌‌شن،‌پاک کنم تا بتونم یک‌سری دیگه اضافه کنم.
یکی دونفر هم ناراحت بودن لینکشون اینحاست. خوب، نمی‌شه به‌زور دوست نگه‌داشت.

5- هی تو بوق می‌کنن که گرونی نیست.
اگه نیست پس چرا هی می‌گین؟
انگار خواهر مادر احمدی‌نژاد نمی‌رن خرید که لپه‌ی کیلویی 600 تومن چندماه پیش شده
کیلویی 2000 تومن(بیشتر از سه‌برابر) نخود 400 تومنی شده کیلویی 1100.
ماهی قزل‌آلا از کیلویی 2200 شده 3100.
مرغ و گوشت و میوه ( انگور سیاه برای شراب از 200 تومن شده 400) و وسائل زندگی
و... من تازه رفتم خرید و آه از نهادم برآمد...
آقا جان دم خروس رو باور کنیم یا قسم حضرت عباس جنابعالی رو.

6- البته تقصیر اسمشو مبر ِ دوست‌داشتنی‌ ما نیست اصلا:)

7- امروز عصر اینجا توفان شد و رعد و برق(تا رعد و برق شد نصف شهر برقش رفت) و بارون درشت اومد. روزه‌بگیرها کلی خوشحال شدن که هوا خنک و تمیز شده. البته ما روزه‌نگیرها هم هکذا.

8- هر جا می‌ری یکی دونفر دستمال دستشونه و فین‌فین می‌کنن. سرماخوردگی خیلی زیاد شده. حالا ما که بخیل نیستیم. اما چرا تا آدمو می‌بینید چلپ چولوپ آدمو ماچ تفی می‌کنید؟:) برم یه‌خورده اسفند برای خودم دود کنم...


9- گفتم اسفند، یاد یکی از همسایه‌ها افتادم(دقیقا نمی‌دونم کدومشون!) که اول تریاک می‌کشه بعد بوی اسفند و سیرداغ و کندور و... توی هوا می‌پراکنه که مثلا بوی تریاکو خنثی کنه. غافل ازینکه نه تنها خنثی نمی‌شه بلکه بوی تریاک سوار بر بوی سیرداغ و اسفند کل محل رو در می‌نورده!



10- سایت ابراهیم نبوی بعد از مدت‌ها برام باز می‌شه عین کره. بدون فیلتر :)
ابراهیم نبوی پسرخاله‌ی آذر فخر عزیزمه.
قراره خاطراتشو از سفر به آمریکا و دیدن دخترخاله‌جان بنویسه که من سخت مشتاق خوندنشم. بخصوص دیدن عکس‌هایی که..
.

11- تو روزنامه یه شماره تلفن داده بودن که شماره‌ موبایل روند می‌خرن.
با شوق و ذوق زنگ زدم که تقریبا شماره‌ی من رونده، تازه اولش هم یکه!
با خوشحالی گفت چیه؟

وقتی شماره‌رو شنید بدون خداحافظی گوشی رو گذاشت بی ‌شعور:)
بابا به‌خدا در شماره‌ی من دو شماره دوبار تکرار شده....
پس این شماره‌ موبایلایی که 70-80 میلیون فروش می‌ره از کدومان؟

"خاطرات با عمران بودن"

خاطرات دکتر محمدرضا پوریان ساکن سوئد از عمران صلاحی:


* * *
*عمران، قلب مهربانی داشت و زندگی را با تمام مشکل‌هایش، دوست داشت.
آخرین نامه عمران که چندی پیش برایم نوشته بود و من بنابر گرفتاری بسیار نتوانسته بودم جوابی برایش بنویسم، هنوز در روی میز کارم، مانند من به عزا نشسته است!
عمران عادت داشت هر وقت مسافری از ایران به سوئد می‌آمد، آخرین کتاب و مجله‌اش را برایم می‌فرستاد. آخرین کتابش را که دو ماه پیش توسط دوست مشترکمان ( آقای زارع، مقیم سوئد و یکی از نویسندگان توفیق) برایم فرستاده بود.
روزی به عمران گفتم: تو معلم منی
.گفت: قبول نیست زیرا من خودم هنوز شاگردی می‌کنم.
به عمران گفتم: ببین من چقدر بدبخت شده‌ام که آخر عمری شاگرد، شاگرد شده‌ام!

* * *
اتحادیه سراسری ایرانیان مقیم سوئد، با همکاری بنده، آقای عمران را برای سخنرانی به سوئد دعوت کرد. عمران در طول اقامتش در سوئد، میهمان من بود. جالب اینکه در طول همان دو هفته، صدای تلفن خانه‌ی ما آرام و قرار نداشت. دوستان و دوست داران او از سراسر دنیا زنگ می‌زدند و کلی باهم صحبت می‌کردند. عمران روزی برای من تعریف کرد:
من همیشه کمرو خجالتی بوده‌ام. نوشته‌هایم مرا خیلی پر رو و رک گوی نشان می‌دهد.
در حالیکه در زندگی خصوصی‌ام آدم خجالتی هستم و هیچ وقت نتوانستم حق خود را از کسی بگیرم. برای نمونه:
شبی به بهانه‌ی شعرخوانی، وقتی به منزل خود رسیدم، تازه متوجه شدم که دیر وقت ست! از ترس اینکه اهل منزل از خواب بیدار و بد خواب شوند، به ماشین خودم، که جلو خانه‌مان پارک کرده بودم بر گشتم و در روی صندلی عقب‌اش خوابیدم.
دم دمه‌های صبح بود که متوجه شدم کسی صدایم می‌کند. وقتی از خواب پریدم متوجه شدم که همسرم ست که می‌گوید: پا شو، پا شو برو نان بخر و بیا بالا، بچه‌ها بیدارند!
* * * *
با اینکه عمران از کودکی شعر می‌گفت و سری بین شاعران معاصر ایران داشت و چندین کتاب شعر و داستان به زبان شیرین فارسی و آذری به چاپ رسانده بود ولی مردم او را بیشتر یک طنز پرداز می‌شناختند. البته عمران هنرهای دیگری هم داشت که ناشناخته ترین آنها نقاشی‌ها و طرح‌های او بود. در یکی از شب‌ها، در سوئد، تا پاسی از شب نشسته و با هم از هر دری سخن می‌گفتم.
او در عین اینکه با من حرف می‌زد، قلم و کاغذی هم در دست داشت و برای خودش نقاشی می‌کرد. بعد ها یکی از آن طرح‌ها را که صورت بنده بود، در مجله‌ی ماهنانه‌ی گل آقا چاپ کرده بود که کلی خندیدیم.
* * * *
عمران وقتی به سوئد وارد شد متوجه شدم که جامه‌دان اش خیلی سنگین ست. اول فکر کردم سوغاتی آورده!
یکی دو روزی گذشت و از سنگینی جامه‌دان کم نشد که نشد!
به طنز به عمران گفتم:
عارضه جانبی جابحایی بار سنگین‌ات، در کمرم پدیدار شده و احتمال دارد همین کمر درد، مرا بین دوست و دشمن شرمنده کند!
عمران خندید و گفت: این یکی تقصیر من نیست!
زیرا هر کجا می‌خواهم سفر کنم، همسرم تمام لباس‌های تابستانی و زمستانی‌ام را، در جامه‌دانم قرار می‌دهد! فکر می‌کند، به بهانه سخنرانی می‌خواهم بیام خارج و بر نگردم!

* * * *
در طول مدت اقامت عمران در سوئد، دوستداران عمران، دسته دسته بدیدن او می‌آمدند.
روزی دو هموطن نیمه جوان، به بهانه‌ی دیدن عمران، بدیدنمان آمدند. بعد از صرف چای، یکی از آندو خواست سیگاری دود کند. به همین خاطر از ما اجازه خواست. عمران قبول کرد ولی با مخالفت شدید بنده رو برو شد! هموطن سیگاری پرسید: اگر اینجا سیگار بکشم، چطور می‌شود.
گفتم: ترا از خانه بیرون می‌کنم! هموطن پرسید: چرا؟
گفتم: بخاطر اینکه کرایه‌ی این منزل را من پرداخت می‌کنم و برابر قانون سوئد، این اجازه را دارم که هرکسی را که از قانون منزل‌ام پیروی نکند، از خانه اخراج کنم!
هموطن دودی، به ناچار مجبور شد سیگارش را در بالکن منزل دود کند
وقتی آندو از ما خدا حافظی کردند عمران روی به من کرد و گفت: خیلی از کارت خوشم آمد. کارت درست ست! من هیچ وقت جرات و شهامت(!) ترا ندارم و نخواهم داشت!
به شوخی به عمران گفتم:
البته برخی موقع‌ها و برای بعضی از میهمان‌های جوان و عزیز، قانون ما، تبصره‌هایی هم دارد! عمران کلی خندید!

* * * *
آقای عمران صلاحی، یکی از بهترین دوستان من بود.
مدتی هم افتخار همکاری با آقای صلاحی در مجله‌ی وزین گل آقا (چاپ ایران) را داشتم.
کتاب گپی با عزاییل را تقدیم کرده‌ام به عمران صلاحی. او همیشه پیش گفتاری بر تمام کتاب‌های طنزمن نوشته است. او در مقدمه‌یی بر تازه ترین کتابم " لبخندی در غربت" نوشت:
به دکتر محمدرضا پوريان
که افتاده در کشور حوريان!
سلامی ازين بنده‌ی رو سياه
گرفتار، در شهر مجبوريان!
هم از دود ماشين شد آلوده شهر
هم از دود انبوه وافوريان!
که بلعند قطاب و خرما و قند
که ريزند هی چای از قوريان!
ندارند زور و به هنگام دفع
نشينند در حلقه‌ی زوريان!

* * * *
درود فراوان اصحاب طنز
به دکتر محمدرضا پوريان
که با نيش و نوش فراوان خود
نشان دارد از بخش زنبوريان
و از تيغ طنزش درين روزگار
خلاصی ندارند ناجوريان

* * * *
سلام فراوان به نزديکيان!
رسان، ای برادر، ز من دوريان!

سیمین بهبهانی: من فکر می‌کنم یکی از خویشاوندان نزدیکم را از دست دادم. فقدان صلاحی در ادبیات و طنز ما جبران ناپدیر ست.
شمس لنگرودی: عمران، از شاخص ترین شاعران و طنز پردازان پس از مشروطیت بود.
مفتون امینی: هیچ شاعری به اندازه‌ی صلاحی، در معاشرت با مردم محبوبیت نداشت و هیج کس جز عبید زاکانی تا کنون نتوانسته در گستره‌ی طنز این طور بدرخشد.
علیرضا طباطبایی: صلاحی هم بدنبال ایده آل و نیز نگران سرنوشت انسان‌ها بود. در پشت چهره‌ی دوست داشتنی عمران، عمیق‌ترین و تلخ ترین نگرانی‌های یک انسان متعهد را می‌دیدیم.
جواد مجابی: مهم ترین ویژگی عمران، دوست داشتن و سخن گقتن به شیوه‌ی آنها بود. پشت طنزهای شوخ و شاد عمران همواره یک اندوه عظیم بر سرنوشت آدمی موج می‌زد و این خصیصه‌ی یک طنز پرداز برجسته ست.
منوچهر احترامی: عمران، از هر مساله‌ی جاری روز، طنز ماندگار می‌نوشت.
سید حسن حسینی: عمران صلاحی شاعر ستایشگر خوبی‌ها بود.
پرویز صلاحی (برادرعمران): " باورم نمی‌شود که عمران دیگر نیست. یعنی واقعا ً نیست؟ فکر می‌کنم هنوز دارد با ما شوخی می‌کند. بله، او همه‌ی ما را به بازی گرفته ست. عمران همین دور و برهاست و دارد می‌خندد."

"با تشکر از دکتر محمود عزیز مدیر مسئول سایت وزین گذرگاه"
z8un.com

سه‌شنبه، مهر ۱۸، ۱۳۸۵

"ماجراهای آقای خور و خُفتوئیان"

حاج‌آقا خور و خُفتوئیان امروز صبح رفت ثبت نام برای مجلس خبرگان.
-حاج‌آقا، کجا؟
- اومدم ثبت نام.
- باید اول صلاحیت خودتون رو اثبات کنید تا مثل ثبت‌نام ریاست‌جمهوری مسخره‌ی خاص و عام نشیم.
- باور کنید من از همه اصلح‌ترم!
- به چه دلیل؟
- از 24 ساعت شبانده‌روز(شبانه‌روز) بیست‌ساعتشو خوابم. اون چهار‌ساعتش هم به خوردن و رفتن‌به‌موال می‌گذره.
حالا هم اکس ترکوندم تا تونستم بیام اینجا. حالا زود باش ثبت‌نامم کن تا اثر قرص از بین نرفته.
- برادر من، مگه اومدی برای خوابگاه ثبت‌نام کنی؟
- مگه اینجا ثبت‌نام مجلس خفتگان نیست؟
- نخیر! ثبت نام مجلس خبرگان رهبری‌ست!
- چه فرقی داره آقا، اونا هم در اثر کبر سن همه‌ش خوابن!

یکشنبه، مهر ۱۶، ۱۳۸۵

حرف‌های ناگفته‌ی سهیلا آرین

بله، می‌گفتم. من خیلی بدبخت و جلف بودم.
توی خانه‌ی ویلایی قصر مانندی روی تپه‌ای در لس‌آنجلس(پیف‌پیف بو اومد!) زندگی می‌کردم. خوشگل و زیبا و جوان و خوش‌اندام بودم. حالا هم هستم. کیف‌های دوهزار دلاری دستم می‌گرفتم. لباس‌های هشت‌هزار دلاری شانل به‌تن می‌کردم. کفش‌های پنج‌هزار دلاری لویی‌وتون به‌پا می‌کردم(دلتان بسوزد. حتی اسمش را هم نشنیده‌اید). در کمال بی‌خبری شاد بودم، می‌دویدم، می‌رقصیدم، می‌خندیدم. خلاصه، کارهای جلفانه می‌کردم. شوهرم علی هم لنگه‌ی خودم!
تا اینکه یک‌روز که طبق ‌معمول برای دویدن دور تپه‌، تاپ و شورت به‌تن، دنبال نواری( مطمئنی نوار بوده و سی‌دی نبوده سهیلا؟) می‌گشتم. مغزم دستور داد ای دست سهیلا، این‌وری رو بردار. ولی... دستم رفت اون‌وری! هاله‌ای دور دستانم دیده می‌شد.
پایین تپه سی‌دی‌پلیر(تو که می‌گفتی نوار برداشتی ناقلا) رو روشن کردم(هاله‌ای به دور سی‌دی‌پلیر شروع به نورافشانی کرد).
صدای روح‌افزا و نکره‌ی مردی (به جای آهنگ جلف آی‌خانم کجا کجا؟) توی گوشم پیچید. از صدا نور می‌بارید. فکر کنم آقای قرائتی بود که داشت درس زن در اسلام می‌داد. خواستم از تپه بالا بروم و نوار را عوض کنم. اما حوصله‌اش را نداشتم. گفتم بگذار یک روز بخندیم!
به جان شمااصلا نمی‌دانم آن نوار از کجا پیدایش شده بود. آخر من و شوهرم هر دو جلف بودیم و گروه خونی‌مان به این چیزها نمی‌خورد. حالا می‌فهمم که فرشته‌ها برای سهیلا گذاشته بودند توی قفسه تا منیّت مرا بگیرند!

طرف اول نوار را که می‌شنیدم دو سه بار حالم به‌هم خورد. اما بعداز 20 بار گوش کردن به هردوطرف نوار، آن‌هم زیر آفتاب شدید و داغ، یواش یواش توی ذهنم چیزی اتفاق افتاد. خدای من، این مرد چه می‌گفت؟! چرا من تابه‌حال از قوانین اسلامی برای زن غافل بودم و نیمی از عمرم را به بطالت در امریکا گذرانده بودم؟ ای لعنت بر من!
مرد می‌گفت: یک مرد مسلمان می‌تواند چهار زن عقدی و بی‌نهایت زن صیغه‌ای داشته باشد.
چرا من این‌ قانون زیبا را تابه‌حال از علی دریغ کرده بودم؟ فکرش را بکن، شوهرت را در کمال مهربانی، با بی‌نهایت زن تقسیم کنی. دیگر از حسادت و بخل چیزی نمی‌ماند. تازه هر کداممان یکی از کارهای خانه را بردوش می‌کشیم و احساس خستگی نمی‌کنیم.

مرد توی نوار می‌گفت: پوشش برای زن باید اجباری باشد. این‌همه متلک در کشورمون به‌خاطر ناقص بودن حجاب زنان است.
به مردهای دور وبرم توجه کردم. خاک‌برسرها با اینکه با یک تاپ کوتاه و شورت ورزشی بودم حتی نیم‌‌نگاهی به من نمی‌انداختند چه برسد به متلک. پیش خودم گفتم خوش‌به‌حال زن‌های ایرانی که اگر حتی مچ دست و پایشان معلوم بشود صدها نگاه به دنبال آنهاست.

مرد توی نوار می‌گفت: یک زن نمی‌تواند در دادگاه شهادت دهد. مگر اینکه یک مرد هم حرف اورا تأئید کند و گاهی شهادت دوزن برابر یک مرد است.وای... قانون از این قشنگ‌تر نمی‌شود! چرا در امریکا شهادت من و شوهرم علی مساوی است. مگر نه اینکه علی درست دوبرابر من وزن دارد؟

مرد توی نوار می‌گفت: در صورت فوت والدین فرزند پسر دوبرابر فرزند دختر ارث می‌برد.جطور من از این قانون بی‌خبر بودم. اگر پدر بیمار ِ علی بمیرد به او باید دوبرابر خواهرشوهر ذلیل‌شده‌ام ارث برسد. چه خوب!

مرد توی نوار می‌گفت: دیه‌ی مرد دوبرابر دیه‌ی زن است.چه خوب است سهیلا! اگر علی با مادر و خواهرش تصادف کنند و همه بمیرند به علی به اندازه‌ی هردوی آنها دیه می‌دهند و من بارم را برای مدتی می‌بندم!

مرد توی نوار می‌گفت: بعد از طلاق حق سرپرستی فرزندان با پدر است و اگر او نبود با پدر ِپدر!
بعد از طلاق بچه به چه درد آدم می‌خورد. بچه با اعصاب آدم بدجور بازی می‌کند و همان به که بیخ ریش پدر باشد. این چه دینی‌ست که فکر همه چیز را برای زنان کرده؟!

مرد توی نوار می‌گفت: مهریه هرچقدر هم که زیاد باشد مرد می‌تواند آنقدر زن را آزار بدهد تا زن طلاق خلعی بگیرد و مهریه و نفقه و خانه و جهیزیه و همه چیز را ببخشد تا جانش آزاد شود. وگرنه مرد طلاق نمی‌دهد که نمی‌دهد.
وای... مردان مسلمان چقدر پرجذبه‌اند! من می‌میرم برای این‌طور مردان. سهیلا تو تابه حال در خواب غفلت بودی!در آمریکا مرد ببویی بیش نیست! اموال را زرتی تقسیم می‌کند. زن هم می‌رود کفش‌های دوهزار دلاری و لباس شانل هشت‌هزار دلاری می‌خرد و یک شیشکی هم برای شوهر سابقش می‌فرستد.

مرد توی نوار همین‌طور می‌گفت و می‌گفت و آفتاب هر لحظه داغ‌تر بر پس کله‌ام می‌تابید.تا اینکه نفهمیدم چطور شد پایم به چیزی گیر کرد و موقع افتادن سرم به سنگی خورد و بی‌هوش شدم. وقتی به‌هوش آمدم دیگر این سهیلا آن سهیلا نبود. "منیّت " از وجودم رخت بربسته بود.
به خانه آمدم و ملافه‌ای به سر کردم و زنگ زدم تا علی بیاید.علی گفت:" این چه ریختی‌ست که برای خودت درست کرده‌ای؟ انگار حالت خوب نیست سهیلا جان. بیا ببرمت دکتر!
"گفتم: آنکه حالش خوب نیست تویی که تابه‌حال از این همه قانون اسلامی خوب‌خوب استفاده نکرده‌ای.خاک بر سر بی‌شعورت!
تو می‌توانستی با گرفتن چند زن عقدی و صیغه‌ای کارهای مرا در خانه کم کنی و نکردی و کارهای دیگری گفتم که در حوصله‌ی این مقال نیست.

دو پا را در یک کفش کردم که باید برویم ایران(مهد قوانین طرفدار حقوق زنان) تا ببینم چگونه است؟
متلک چه مزه‌ای دارد؟
آمدیم.
روزی گفتم علی من می‌خواهم بروم کربلا. علی گفت مکه یس(بله) و کربلا نو(نه)!
گفتم مردیکه‌ی الدنگ! حاج‌خانم برای من استخاره کرده خوب آمده. بعد صندلی اتوبوس پر بوده و در اثر معجزه یکی‌اش خالی شده( بیماری یکی از مسافرها و کنسل کردن سفرش اصلا دخلی به رد معجزه ندارد) آن‌وقت توی بوزینه می‌خواهی برای من تکلیف کنی؟
خدا به من گفته : یس. آن‌وقت تو برای من "نو""نو" می‌کنی؟ بعد به او سفارش کردم وقتی من نیستم حتما چند صیغه به خانه بیاورد که برکت خانه‌مان افزایش یاید.
این را که گفتم علی نرم شد و گفت یس!
شما نمی‌دانید، از وقتی‌ آمده‌ام به ایران چقدر متحول شده‌ام
.لب که باز می‌کنم زیبایی و شیرینی گفتارم مردم را، بخصوص مردان را، مدهوش می‌کند.(دیدید که در برنامه‌ی کوله‌پشتی، پرروترین مجری تاریخ تلویزیون با دهان باز میخ‌شده بود به صحبت‌های من)آنقدر برنامه‌ام جذاب بود که به علت تقاضاهای مکرر دوباره پخش شد.
به عنوان معجزه‌ی قرن مرا به مجالس شهرستان‌های مختلف دعوت می‌کنند و همین‌طور است که پاکت‌های خیر و برکت به طرفم سرازیر شده. من از مسلمانی خود خیر و برکت بسیار دیدم. بخصوص متلک‌های مردان در خیابان خیلی بامزه هستند. خدا خیرشان بدهد، احساس جوانی را در من بیدار می‌کنند
از خودم تعجب می‌کنم چطور آن لباس‌های قشنگ، خانه‌ی قصرمانند و خیابان‌های تمیز ، و قوانین برابری زن و مرد را در آمریکا تحمل می‌کردم.
برای مصاحبه‌های بعدی لطفا وقت بگیرید.
ای‌میل‌ها و بعد از آن قرار ملاقات‌هایم با خدا خیلی وقت مرا گرفته.

پنجشنبه، مهر ۱۳، ۱۳۸۵

تخت عمران صلاحی چه زود حس کرد که سبک‌تر شده است...

عمران صلاحی به علت سکته‌ی قلبی و در سن 60 سالگی در گذشت...
عمران صلاحی هم شاعر بود و هم طنز‌پرداز.
شعر" مرز" او را خیلی دوست دارم.
شعری هم دارد به نام " مرگ"
با هم بخوانیمش:

مرگ، از پنجره‌ی بسته به من می‌نگرد
زندگی از دم درقصد رفتن دارد
روحم از سقف، گذر خواهد کرد
در شبی تیره و سر
دتخت،
حس خواهد کردکه سبک‌تر شده است
در تنم خرچنگی‌ست
که مرا می‌کاود
خوب می‌دانم من
که تهی خواهم شد
و فرو خواهم ریخت
توده‌ی زشت کریهی شده‌ام
بچه‌هایم از من می‌ترسند
آشنایانم نیزبه ملاقات پرستار جوان می‌آیند!...

عمران صلاحی از مرگ هم که گفت، برای گرفتن تلخی‌اش خط آخرش را با طنز تمام کرد...
یادش گرامی باد.
عمران صلاحی به علت سکته‌ی قلبی و در سن 60 سالگی در گذشت...
عمران صلاحی هم شاعر بود و هم طنز‌پرداز.
شعر" مرز" او را خیلی دوست دارم.
شعری هم دارد به نام " مرگ"
با هم بخوانیمش:

مرگ، از پنجره‌ی بسته به من می‌نگرد
زندگی از دم درقصد رفتن دارد
روحم از سقف، گذر خواهد کرد
در شبی تیره و سر
دتخت،
حس خواهد کردکه سبک‌تر شده است
در تنم خرچنگی‌ست
که مرا می‌کاود
خوب می‌دانم من
که تهی خواهم شد
و فرو خواهم ریخت
توده‌ی زشت کریهی شده‌ام
بچه‌هایم از من می‌ترسند
آشنایانم نیزبه ملاقات پرستار جوان می‌آیند!...

عمران صلاحی از مرگ هم که گفت، برای گرفتن تلخی‌اش خط آخرش را با طنز تمام کرد...
یادش گرامی باد.