عمران صلاحی به علت سکتهی قلبی و در سن 60 سالگی در گذشت...
عمران صلاحی هم شاعر بود و هم طنزپرداز.
شعر" مرز" او را خیلی دوست دارم.
شعری هم دارد به نام " مرگ"
با هم بخوانیمش:
مرگ، از پنجرهی بسته به من مینگرد
زندگی از دم درقصد رفتن دارد
روحم از سقف، گذر خواهد کرد
در شبی تیره و سر
دتخت،
حس خواهد کردکه سبکتر شده است
در تنم خرچنگیست
که مرا میکاود
خوب میدانم من
که تهی خواهم شد
و فرو خواهم ریخت
تودهی زشت کریهی شدهام
بچههایم از من میترسند
آشنایانم نیزبه ملاقات پرستار جوان میآیند!...
عمران صلاحی از مرگ هم که گفت، برای گرفتن تلخیاش خط آخرش را با طنز تمام کرد...
یادش گرامی باد.
پنجشنبه، مهر ۱۳، ۱۳۸۵
عمران صلاحی به علت سکتهی قلبی و در سن 60 سالگی در گذشت...
عمران صلاحی هم شاعر بود و هم طنزپرداز.
شعر" مرز" او را خیلی دوست دارم.
شعری هم دارد به نام " مرگ"
با هم بخوانیمش:
مرگ، از پنجرهی بسته به من مینگرد
زندگی از دم درقصد رفتن دارد
روحم از سقف، گذر خواهد کرد
در شبی تیره و سر
دتخت،
حس خواهد کردکه سبکتر شده است
در تنم خرچنگیست
که مرا میکاود
خوب میدانم من
که تهی خواهم شد
و فرو خواهم ریخت
تودهی زشت کریهی شدهام
بچههایم از من میترسند
آشنایانم نیزبه ملاقات پرستار جوان میآیند!...
عمران صلاحی از مرگ هم که گفت، برای گرفتن تلخیاش خط آخرش را با طنز تمام کرد...
یادش گرامی باد.
عمران صلاحی هم شاعر بود و هم طنزپرداز.
شعر" مرز" او را خیلی دوست دارم.
شعری هم دارد به نام " مرگ"
با هم بخوانیمش:
مرگ، از پنجرهی بسته به من مینگرد
زندگی از دم درقصد رفتن دارد
روحم از سقف، گذر خواهد کرد
در شبی تیره و سر
دتخت،
حس خواهد کردکه سبکتر شده است
در تنم خرچنگیست
که مرا میکاود
خوب میدانم من
که تهی خواهم شد
و فرو خواهم ریخت
تودهی زشت کریهی شدهام
بچههایم از من میترسند
آشنایانم نیزبه ملاقات پرستار جوان میآیند!...
عمران صلاحی از مرگ هم که گفت، برای گرفتن تلخیاش خط آخرش را با طنز تمام کرد...
یادش گرامی باد.
بازداشت های خودسرانه؛ آدم دزدی در روز روشن!
کیانوش سنجریksanjari@gmail.com
اینکه پنج شش نفر مامور، که لباس شخصی به تن دارند، در روز روشن هجوم می برند به خانه ی جوانی دانشجو (احمد باطبی) که به جرم بالا بردن پیراهن خونین هم کلاسی اش، شش سال در زندان بوده، و او و همه ی دار و ندارش را کیسه می کنند و به دوش می گیرند و با خود به غنیمت می برند، و سپس مدتی بعد از آن، همان پنج شش نفر مامور، هجوم می برند به خانه ی پزشک معالج آن جوان دانشجو (حسام فیروزی) و خانه اش را زیر و رو می کنند و در حالی که همسر و دخترک اش از ترس به خود می لرزند، وسایل شخصی اش بار ِکیسه می شود، و صاحب خانه را به بند می کشند و با خود می برندش به هر کجا که اراده می کنند، آن هم در روز روشن، این معنی اش چیست؟ آدم دزدی نیست؟ وای بر این روزگار که قبح جنایت ریخته و زشتی آدم دزدی تطهیر شده است. و صد البته غم انگیرتر آن است که صدای اعتراض کسی هم درنمی آید!
نویسنده ی این نوشتار تجربه ی استقبال از این یورش بری به خانه و کاشانه اش را داشته، و خوب می فهمد احساس کودک خردسال حسام فیروزی و همسرش را، و نیز همسر احمد باطبی را، و همسر حشمت طبرزدی را، و مادر و پدر کیوان انصاری را، و فرزندان امیر ساران را، و همسر و فرزند امید عباسقی نژاد را، و همسر و فرزند موسوی خوئینی را، و صدها خانواده ی دیگر را که نمی شناسیم شان، در هنگامی که آدم های بیگانه ی کت پوش، پدر را کت بسته از خانه دور می کنند.
چند مامور می آیند به در خانه، در می زنند، بستگی دارد به نوع و محتوای پرونده ات، تا بخواهند چگونه با تو برخورد کنند، و خود را مامور چه ارگان و نهادی جا بزنند. مثلا، سال گذشته ماموران اداره پست و تلگراف و تلفن آمده بودند در ِ خانه ی ما. می گفتند نماه داریم برایت. گفتم از کجاست؟ گفتند از هلند. خوشحال شدم و تندی آمدم پایین، در را باز کردم. شناسنامه می خواستند تا هویت ام مشخص شود. رفتم بالا شناسنامه بیاورم اما یادم آمد که در هلند آشنایی ندارم برای دلتنگ شدن و نامه فرستادن! پس، از پنجره ی راه رو پایین را دید زدم، به به ...! بله خودشان بودند. نه موتور خورجین دار ِ پست چی ها را داشتند و نه قیافه هاشان به ماموران اداره پست و تلفن و تلگراف می مانست! پس احساس خطر کردم و گرفتم شان به بحث. گرم ِ بحث بودیم که خانم همسایه از کنارم عبور کرد و رفت پایین و در کوچه را باز کرد و رفت بیرون، و اینچنین شد که ماموران اداره ی پست و تلفن و تلگراف تندی جستند داخل آپارتمان. حالا من پشت در خانه مان بودم و ماموران خشمگین در پشت در ِ بسته.- باز کن!- باز نمی کنم!- باز کن!- باز نمی کنم!پس از چند دقیقه بگو مگو و جر و بحث، لگد مرد پست چی (که برای رساندن نامه ی ارسال شده از هلند به دست من بسیار عجله داشت) در ِ خانه را از وسط به دو نیم تقسیم کرد و مردان ِ برافروخته ی کت پوش به خانه مان پای نهادند، و در همان بدو ورود، یکی شان گلویم را چنگ زد و در حالی که مشت اش در هوا رفته بود، تهدیدم کرد به زدن، و من نیز تهدیدش کردم به بازگو کردن ِ ماجرای کتک خوردن در دادگاه. اینطور شد که کتک نخوردم.کامپیوتر، کتاب ها، دفترچه ها، کاغذ ها، نوشته ها، رسیور، موبایل و خلاصه همه ی دار و ندارم بار کیسه شد و من و اندوخته های درون کیسه پست شدیم به پلاک 209 در زندان اوین. در باز شد و بسته شد و من زندانی شدم داخل سلول کوچکی در انتهای کاریدور باریکی در ساختمان شماره 209.
ساختمان 209 امروز ساکنین بی شماری دارد؛ دانشجو، کارگر، فیلسوف، رفتگر، استاد دانشگاه، آشپز، وکیل دادگستری، موکل ِ همان وکیل دادگستری، نانوا، نماینده ی مجلس، روزنامه نگار، نامه رسان، چیز نویس؛ مثلا نویسنده یا هر نوع دست به قلم ِ دیگر، روحانی، هوادار ِ روحانی، همسایه ی روحانی، فامیل ِ روحانی، بسیجی ِ سابق، امنیت چی ِ سابق، رییس بانک، کارمند بانک، دزد، کوکایین فروش عمده، منتقد سینما، هنرپیشه ی تاتر، کارگر کشتی، ناخدا، با خدا، بی خدا، نماز خوان، نماز نخوان، کافر، خداپرست، خداپرست ِ بی دین، ملحد، اسلامی، مسیحی، زرتشتی، بهایی، جمهوری خواه، سلطنت طلب، چپ، راست، میانه، ملی گرا، جهان وطن، ایرانی، فرنگی، سیاه پوست، سفید پوست، بلوچ، کرد، لر، گیلک، ترک، توهین کننده به ترک، فارس، عرب، زن، مرد، جوان، پیر.
همه ی این آدم ها در ساختمان 209 زندگی می کنند. آنها باید هر روز و یا هفته ای یکی دو بار حرف بزنند. مثلا مانند "کیوان انصاری" که مهندس است و قبلا عضو انجمن دانشجویان دانشگاه امیرکبیر بوده است. او باید درباره ی سفرش به آلمان حرف بزند و بگوید که کجا رفته، چه کسی را دیده، با چه کسی چای نوشیده، با چه کسی برای شام رفته بیرون، وقتی رفته بیرون، با چه کسی برگشته تو، قرار بعدی شام کی هست، و از این جور چیزها.
و دیگری، مثلا موسوی خوئینی. او باید حرف بزند درباره ی اینکه چرا رفته دور میدان هفت تیر لابلای خانم ها، چه می خواسته، نیت اش چه بوده، خیر بوده یا نه، از ضد انقلاب فرمان گرفته یا نه، و اگر نمی داند که در اختیار اهداف ضد انقلاب بوده، باید حالی اش شود که ناخواسته اینطور بوده، و قبول کند که بوده، و قبول کند که سرکشی به بازداشتگاه های خارج از نظارت سازمان زندان ها که در زمان نمایندگی اش در مجلس ششم صورت گرفته بود کار اشتباهی بود، و در حضور رهبر نظام از ظلمی که بر احمد باطبی و مهرداد لهراسبی رفته است سخن گفتن کار اشتباهی بود، و دفاع از زنان کار اشتباهی است، و لابلای خانم ها رفتن کار اشتباهی بود، و از حقوق زندانیان سیاسی دفاع کردن کار اشتباهی است، و دبیر کل سازمان ادوار شدن کار اشتباهی است، و این یعنی همسو شدن با بیگانه و دشمن، این یعنی خدمت به ضد انقلاب، و او باید حرف بزند، و او باید به راه انقلاب و امام بازگردد، و نشانه های این بازگشت باید در چهره و بیان او دیده شود، که اگر اینگونه باشد، او از ساختمان 209 رها خواهد شد.
و نیز مثلا احمد باطبی، که او هم باید حرف بزند. اما او قبل از حرف زدن باید کلمه ی رمز و ID اش را روی کاغذ بنویسد، که البته اینبار نیازی به این کار نیست، چرا که لب تاپ اش داخل ِ بار ِ کیسه اش بوده. پس می شود به نامه های او و همه ی محتوای مکالمات اش پی برد. پس احمد باطبی زیاد حرفی برای گفتن ندارد. او باید آنقدر در ساختمان 209 بماند تا دیگر هوس نکند با کسی چت کند و یا جواب تلفن کسی را بدهد!
و آدم های بی شمار دیگری وجود دارند که همگی باید حرف بزنند و حرف هاشان را روی ورقه های سربرگ دار بنویسند و زیرش را امضا بگذارند. هر روز که می گذرد، به شمار افرادی که باید حرف بزنند افزوده می شود. و می شود از مقدار نان و غذای درون ظرف روی چرخ نگهبان به این افزایش شمار ِ "باید حرف بزنند"گان در ساختمان 209 پی برد.
آدم هایی که همراه کیسه بارهاشان از خانه ها به آدرس پلاک 209 آورده شده اند باید حرف بزنند تا امنیت و ثبات حکمفرما باشد. در واقع امنیت و ثبات در گرو حرف زدن ِ آدم هایی ست که همراه کیسه بارها روزانه به آدرس پلاک 209 آورده می شوند. این چرخه ی امنیت ساز هیچگاه از حرکت باز نمی ایستد. چرا که آدم ها و بار ِ کیسه ها مثلا مانند نفت هیچگاه تمام نمی شوند. پس همیشه حرفی برای گفتن هست که باید زده شود، و پرونده ای برای ساخته و پرداخته شدن هست که باید گشوده شود.
پس اگر حرفی برای گفتن داریم، یعنی در کیسه بار داریم، و این بار ِ سنگینی ست که بر دوش داریم، پس باید هر لحظه منتظر زنگ در خانه باشیم، تا پنج شش، و یا حتی هشت نه مرد کت پوش داخل شوند و ما و دار و ندارمان را بار ِ کیسه کنند و با خود ببرند به هرکجایی که می پسندند. فقط در ابتدای ماجراست که ما حق حرف زدن نداریم. و نیز تا آخر داستان حق وکیل داشتن نداریم. حق اعتراض کردن نداریم. حق از سلول انفرادی خوشمان نیامدن نداریم، حق هواخوری رفتن نداریم، حق دیدن آسمان را نداریم، حق لمس کردن باد را نداریم، حق گرم شدن با حرارت خورشید را نداریم، حق نداریم بخواهیم مانند انسان با ما برخورد شود، و در یک کلام، حق انسان بودن را نداریم!
اینکه پنج شش نفر مامور، که لباس شخصی به تن دارند، در روز روشن هجوم می برند به خانه ی جوانی دانشجو (احمد باطبی) که به جرم بالا بردن پیراهن خونین هم کلاسی اش، شش سال در زندان بوده، و او و همه ی دار و ندارش را کیسه می کنند و به دوش می گیرند و با خود به غنیمت می برند، و سپس مدتی بعد از آن، همان پنج شش نفر مامور، هجوم می برند به خانه ی پزشک معالج آن جوان دانشجو (حسام فیروزی) و خانه اش را زیر و رو می کنند و در حالی که همسر و دخترک اش از ترس به خود می لرزند، وسایل شخصی اش بار ِکیسه می شود، و صاحب خانه را به بند می کشند و با خود می برندش به هر کجا که اراده می کنند، آن هم در روز روشن، این معنی اش چیست؟ آدم دزدی نیست؟ وای بر این روزگار که قبح جنایت ریخته و زشتی آدم دزدی تطهیر شده است. و صد البته غم انگیرتر آن است که صدای اعتراض کسی هم درنمی آید!
نویسنده ی این نوشتار تجربه ی استقبال از این یورش بری به خانه و کاشانه اش را داشته، و خوب می فهمد احساس کودک خردسال حسام فیروزی و همسرش را، و نیز همسر احمد باطبی را، و همسر حشمت طبرزدی را، و مادر و پدر کیوان انصاری را، و فرزندان امیر ساران را، و همسر و فرزند امید عباسقی نژاد را، و همسر و فرزند موسوی خوئینی را، و صدها خانواده ی دیگر را که نمی شناسیم شان، در هنگامی که آدم های بیگانه ی کت پوش، پدر را کت بسته از خانه دور می کنند.
چند مامور می آیند به در خانه، در می زنند، بستگی دارد به نوع و محتوای پرونده ات، تا بخواهند چگونه با تو برخورد کنند، و خود را مامور چه ارگان و نهادی جا بزنند. مثلا، سال گذشته ماموران اداره پست و تلگراف و تلفن آمده بودند در ِ خانه ی ما. می گفتند نماه داریم برایت. گفتم از کجاست؟ گفتند از هلند. خوشحال شدم و تندی آمدم پایین، در را باز کردم. شناسنامه می خواستند تا هویت ام مشخص شود. رفتم بالا شناسنامه بیاورم اما یادم آمد که در هلند آشنایی ندارم برای دلتنگ شدن و نامه فرستادن! پس، از پنجره ی راه رو پایین را دید زدم، به به ...! بله خودشان بودند. نه موتور خورجین دار ِ پست چی ها را داشتند و نه قیافه هاشان به ماموران اداره پست و تلفن و تلگراف می مانست! پس احساس خطر کردم و گرفتم شان به بحث. گرم ِ بحث بودیم که خانم همسایه از کنارم عبور کرد و رفت پایین و در کوچه را باز کرد و رفت بیرون، و اینچنین شد که ماموران اداره ی پست و تلفن و تلگراف تندی جستند داخل آپارتمان. حالا من پشت در خانه مان بودم و ماموران خشمگین در پشت در ِ بسته.- باز کن!- باز نمی کنم!- باز کن!- باز نمی کنم!پس از چند دقیقه بگو مگو و جر و بحث، لگد مرد پست چی (که برای رساندن نامه ی ارسال شده از هلند به دست من بسیار عجله داشت) در ِ خانه را از وسط به دو نیم تقسیم کرد و مردان ِ برافروخته ی کت پوش به خانه مان پای نهادند، و در همان بدو ورود، یکی شان گلویم را چنگ زد و در حالی که مشت اش در هوا رفته بود، تهدیدم کرد به زدن، و من نیز تهدیدش کردم به بازگو کردن ِ ماجرای کتک خوردن در دادگاه. اینطور شد که کتک نخوردم.کامپیوتر، کتاب ها، دفترچه ها، کاغذ ها، نوشته ها، رسیور، موبایل و خلاصه همه ی دار و ندارم بار کیسه شد و من و اندوخته های درون کیسه پست شدیم به پلاک 209 در زندان اوین. در باز شد و بسته شد و من زندانی شدم داخل سلول کوچکی در انتهای کاریدور باریکی در ساختمان شماره 209.
ساختمان 209 امروز ساکنین بی شماری دارد؛ دانشجو، کارگر، فیلسوف، رفتگر، استاد دانشگاه، آشپز، وکیل دادگستری، موکل ِ همان وکیل دادگستری، نانوا، نماینده ی مجلس، روزنامه نگار، نامه رسان، چیز نویس؛ مثلا نویسنده یا هر نوع دست به قلم ِ دیگر، روحانی، هوادار ِ روحانی، همسایه ی روحانی، فامیل ِ روحانی، بسیجی ِ سابق، امنیت چی ِ سابق، رییس بانک، کارمند بانک، دزد، کوکایین فروش عمده، منتقد سینما، هنرپیشه ی تاتر، کارگر کشتی، ناخدا، با خدا، بی خدا، نماز خوان، نماز نخوان، کافر، خداپرست، خداپرست ِ بی دین، ملحد، اسلامی، مسیحی، زرتشتی، بهایی، جمهوری خواه، سلطنت طلب، چپ، راست، میانه، ملی گرا، جهان وطن، ایرانی، فرنگی، سیاه پوست، سفید پوست، بلوچ، کرد، لر، گیلک، ترک، توهین کننده به ترک، فارس، عرب، زن، مرد، جوان، پیر.
همه ی این آدم ها در ساختمان 209 زندگی می کنند. آنها باید هر روز و یا هفته ای یکی دو بار حرف بزنند. مثلا مانند "کیوان انصاری" که مهندس است و قبلا عضو انجمن دانشجویان دانشگاه امیرکبیر بوده است. او باید درباره ی سفرش به آلمان حرف بزند و بگوید که کجا رفته، چه کسی را دیده، با چه کسی چای نوشیده، با چه کسی برای شام رفته بیرون، وقتی رفته بیرون، با چه کسی برگشته تو، قرار بعدی شام کی هست، و از این جور چیزها.
و دیگری، مثلا موسوی خوئینی. او باید حرف بزند درباره ی اینکه چرا رفته دور میدان هفت تیر لابلای خانم ها، چه می خواسته، نیت اش چه بوده، خیر بوده یا نه، از ضد انقلاب فرمان گرفته یا نه، و اگر نمی داند که در اختیار اهداف ضد انقلاب بوده، باید حالی اش شود که ناخواسته اینطور بوده، و قبول کند که بوده، و قبول کند که سرکشی به بازداشتگاه های خارج از نظارت سازمان زندان ها که در زمان نمایندگی اش در مجلس ششم صورت گرفته بود کار اشتباهی بود، و در حضور رهبر نظام از ظلمی که بر احمد باطبی و مهرداد لهراسبی رفته است سخن گفتن کار اشتباهی بود، و دفاع از زنان کار اشتباهی است، و لابلای خانم ها رفتن کار اشتباهی بود، و از حقوق زندانیان سیاسی دفاع کردن کار اشتباهی است، و دبیر کل سازمان ادوار شدن کار اشتباهی است، و این یعنی همسو شدن با بیگانه و دشمن، این یعنی خدمت به ضد انقلاب، و او باید حرف بزند، و او باید به راه انقلاب و امام بازگردد، و نشانه های این بازگشت باید در چهره و بیان او دیده شود، که اگر اینگونه باشد، او از ساختمان 209 رها خواهد شد.
و نیز مثلا احمد باطبی، که او هم باید حرف بزند. اما او قبل از حرف زدن باید کلمه ی رمز و ID اش را روی کاغذ بنویسد، که البته اینبار نیازی به این کار نیست، چرا که لب تاپ اش داخل ِ بار ِ کیسه اش بوده. پس می شود به نامه های او و همه ی محتوای مکالمات اش پی برد. پس احمد باطبی زیاد حرفی برای گفتن ندارد. او باید آنقدر در ساختمان 209 بماند تا دیگر هوس نکند با کسی چت کند و یا جواب تلفن کسی را بدهد!
و آدم های بی شمار دیگری وجود دارند که همگی باید حرف بزنند و حرف هاشان را روی ورقه های سربرگ دار بنویسند و زیرش را امضا بگذارند. هر روز که می گذرد، به شمار افرادی که باید حرف بزنند افزوده می شود. و می شود از مقدار نان و غذای درون ظرف روی چرخ نگهبان به این افزایش شمار ِ "باید حرف بزنند"گان در ساختمان 209 پی برد.
آدم هایی که همراه کیسه بارهاشان از خانه ها به آدرس پلاک 209 آورده شده اند باید حرف بزنند تا امنیت و ثبات حکمفرما باشد. در واقع امنیت و ثبات در گرو حرف زدن ِ آدم هایی ست که همراه کیسه بارها روزانه به آدرس پلاک 209 آورده می شوند. این چرخه ی امنیت ساز هیچگاه از حرکت باز نمی ایستد. چرا که آدم ها و بار ِ کیسه ها مثلا مانند نفت هیچگاه تمام نمی شوند. پس همیشه حرفی برای گفتن هست که باید زده شود، و پرونده ای برای ساخته و پرداخته شدن هست که باید گشوده شود.
پس اگر حرفی برای گفتن داریم، یعنی در کیسه بار داریم، و این بار ِ سنگینی ست که بر دوش داریم، پس باید هر لحظه منتظر زنگ در خانه باشیم، تا پنج شش، و یا حتی هشت نه مرد کت پوش داخل شوند و ما و دار و ندارمان را بار ِ کیسه کنند و با خود ببرند به هرکجایی که می پسندند. فقط در ابتدای ماجراست که ما حق حرف زدن نداریم. و نیز تا آخر داستان حق وکیل داشتن نداریم. حق اعتراض کردن نداریم. حق از سلول انفرادی خوشمان نیامدن نداریم، حق هواخوری رفتن نداریم، حق دیدن آسمان را نداریم، حق لمس کردن باد را نداریم، حق گرم شدن با حرارت خورشید را نداریم، حق نداریم بخواهیم مانند انسان با ما برخورد شود، و در یک کلام، حق انسان بودن را نداریم!
چهارشنبه، مهر ۱۲، ۱۳۸۵
افطاری و درخت کاج و سوالات اساسی گوشزد! مسائل اینهابند!
1- افطاری
چندتا از دوستای سیبا با خانوادههاشون امشب مهمونمون بودن. خانمای دوتاشون روزه بودن، برای همین گفتم قبل از افطار بیان. یکیدوتا از دوستای سیبا مسخره کردن. اوه... افطار؟
سیبا هم گفت بابا من میخواستم دیر از سر کار بیام.
بهشون گفتم بیخود! لیلا و مریم روزه میگیرن. به احترام اونا همه باید از افطار بیایین.
با اینکه میدونستم برای خرید و تمیز کردن خونه و درست کردن غذا وقت کم میارم با اینهمه ترجیح دادم در این ثواب شرکت کنم:)
تا قبل از افطار عین شمر به کسی چیزی ندادم. ( بابا، آخه حدودا یکربع قبل از غروب رسیدن)
بعد از اذان، دیدم بده. با لیلا و مریم و بچههایی که با دیدن میز افطار حمله کردن نشستم حسابی آش و سوپ و چایی دورنگ و نونپنیر سبزی و زولبیا بامیه خوردم. بعدش هم دیدم بده فقط به روزهدارا برسم، با بقیه نشستم کلی میوه و چایی و کاپوچینو و شیرینی... نوشجان کردم. سرشام هم دیدم بیاحترامیمیشه چیزی نخورم. نشستم کلی پلوجات و خورشجات و مرغجات و سالادجات و دلسترجات خوردم.و حالا...
آییی دِلــــــــــــــــــــم!
پ.ن.من لیلا و مریمو خیلی دوست دارم و اونا هم کلی خوششون اومد از این کارم
2- عزیزم، از شورتت پرچمی میسازم به بلندای کاج
این شرط قبلِ عقد(نه ضمن عقد) که سیبا باید جوراباشو هر شب بشوره کار دستمون داد.سیبا علاوه بر جوراب هر شب موقع دوش گرفتن – باعرض معذرت – شورتش رو هم میشوره و میره پهن میکنه رو بندرختی که توی بالکن کوچیکهست.
صد دفعه گفتم سیبا جان اینجا بادخیزه، جون من گیرهای چیزی بهش بزن باد نبره. بار اول گفت: چطوری باد ببره؟ سطح جارختی پایینتر از دیوارهی بالکنه و قدرت نداره ببرتش بالا و بندازتش پایین. گفتم اگه شد چی؟ گفت امکان نداره.
همون روزای اول وقتی صبح رفتم رختها رو که از ماشینلباسشویی دربیارم بندازم رو بند دیدم ای دل غافل شورتش نیست! جوراباش هم افتاده رو زمین. یکیش اشرق و یکیش مشرق( اینا که جفتش یکیه... منظورم مغرب بود ).
هر چی از نرده به پایین نگاه کردم دیدم نه توی حیاطه و نه روی بالکنای دیگه. یهو چشمم افتاد به حیاط همسایه دیدم ایداد. شورتش خیلی شیک و صاف افتاده وسط حیاط همسایه. جوری که مارکش هم معلومه( بدبختی اسم مارکش هم دولیا بود). عصر که سیبا اومد هر چی گفتم برو در بزن از سرایدارشون بگیر حتما اون برداشته. گفت ولش کن بابا. من که روم نمیشه!
از اون روز به بعد بازم خیلی پیش اومد که صبح پا شدم دیدم از جورابش فقط یه لنگه باقی مونده و اونیکی لنگه رو باد بره .(جوراب یهلنگه هم که به لعنت خدا نمیارزه.) و همینطور چند شورت دیگهش. بدبختی هم همیشه وقتی جورابا و شورتا نوئن این اتفاق نامیمون میافته. اما مگه سیبا گوشش بدهکار گیره زدن شد؟! نخیر!
تا اینکه چند روز پیش که شب پیشش باد شدیدی میوزید، دیدم ای وای... دوباره شورتش نیست... خوشبختانه جمعه بود و سیبا خونه بود. با جیغ و ویغ من اومد رو بالکن و شروع کردیم به گشتن توی حیاط از اون بالا. اصلا اثری ازش نبود. توی حیاط همسایه اینوری و خرابهی اونوری رو هم کلی رصد کردیم. اما نبود.
برای شوخی، ولی با لحن جدی گفتم دیدی! لابد سرایدارشون برداشته برای خودش. دیگه حقنداری از این شورت گرونا بخری. حالا که بهبادشون میدی از همین سهتاهزار تومنیها برات میخرم!( از همونا که عکس کوکاکولا و پرچم آمریکا روشه!) سیبا خندهش گرفته بود. گفت بابا هیچی نگو تا آبروم نرفته. همیشه خجالت میکشه که لباس زیراش میافته پایین و تازه خداخدا میکنه غیب بشن تا کسی نبینه.( آخه بگو از کجا میفهمن مال توئه!)دوید سوار آسانسور شد رفت پایین. من ازاون بالا میدیدم که رفته بین گلها و چمنها میگرده و هی اینورو اونورو نگاه میکنه که یه وقت همسایهها سر نرسن. و البته خبری از شورت نبود که نبود. هر چی بیشتر میگشت کمتر مییافت و منم اون بالا میخندیدم. گفتم شاید این دلهره کمی ادبش کنه:)
یهو چشمم افتاد به درخت کاج بلندمون که بالاش یه چیزی تکون تکون میخورد.بله، شورتش عدل افتاده بود نوک نوک درخت کاج. روم به دیوار درست جای ستارهای که تو کریسمس بالای کاج میذارن.
با خنده گفتم. کجا رو میگردی؟ روی زمین نیست که، این بالا رو نگاه کن و دقیقا انگشتمو به سمت بالای کاج گرفتم و سیبا نمیفهمید کجا رو میگم. بلند داد زدم بالای کاج. یهو یکی از همسایهها نونبهدست سر رسید. حین سلام علیک به بالانگاه کرد که ببینه سیبا داره کجا رو نگاه میکنه که منو دید. منم تندتند باهاش سلام علیک کردم که حواسش پرت شه. خوشبختانه باد هم ایستاد و شورت از حالت پرچمگونگی دراومد و خوابید به سمت پایین. حیف که از اون بالا صورت سرخشدهی سیبا رو نمیتونستم ببینم:)
خلاصه آقای همسایه بعد از کمی خوشو بش با سیبا خداحافظیکرد و رفت بالا.حالا سیبا داشت دنبال چارهای میگشت که شورتو از اون بالا بیاره. سیبا استاد بالارفتن از درخته. اما درخت کاج یهجوریه. دمپاییشو درآورد و پرت کرد به طرف شورت. نه تنها به شورت نخورد که نزدیک بود دمپایی هم اون بالا بمونه. دوسهبار سعی کرد از درخت بالا بره ولی نزدیک بود شاخهها بشکنن. آخرش رفت چوب دراز سرایدار رو کش رفت و با عجله شورت رو انداخت پایین و اومد بالا:)
از اون موقع دیگه سیبا به لباسای کوچولو موچولو گیره میزنه!
چه نتیجهی اخلاقی شیرینی:)
3- خیلی وقته میخوام با گوشزد عزیزم یه شوخی اساسی بکنم.
اول از همه (برای دوبههمزنها) روشن کنم که من گوشزدو خیلی دوست دارم و عاشق سوالهای اساسیشم!سوالهای اساسییی که طبق یه روند پیش میره و با شوکی که به بعضی آدما میده کلی وادارشون میکنه به فکر کردن.
سوالهاشو بدون هیچ پرده و مقدمهای میپرسه و معمولا خیلی راحت و شفاف نظر خودشو هم ضمیمهی سوالها میکنه و برای اقناع خوانندههای سختگیر و دگم چند تا پینوشت اساسی میزنه تنگ مطلبش.
سوالاش واقعا به نظرم طبق یک روند پیش میرن. و خیلی ظریف و دقیق طوری هر کدومو به وقتش مطرح میکنه که خواننده آچمز میشه.
گوشزد در این رابطه یکی از بزرگترین تابو شکنهای وبلاگستانه و برای همین اینقدر محبوبه. افکار خودشو هم خیلی عریان مینویسه(نه عریان مثل اون رفیق فابریکش علی آقای داماد). طوری که همیشه دوسه نفر از خوانندهها بدجوری شوکه میشن و عکسالعمل نشون میدن ولی گوشزد بادی نیست که ازین بیدها بلرزه( ببخشید... منظورم برعکس بود)
خیلی راحت میگه باباش کتابای کتابخونهشو برده دونهی صدتومن فروخته و گفته بهدرد نمیخورن!(گور پدر کتاب)
خیلی راحت میگه از پول درآوردن لذت میبره و آدم باید شم اقتصادی داشته باشه.(کاری که همهی ما دوست داریم ولی به زبون نمیاریم)
خیلی راحت میگه برای جلب مشتری بیشتر از منشیهای خوشگلموشگل و ترگلورگل استفاده میکنه.(خیلیها اینکارو میکنن ولی هیچوقت اعتراف نمیکنن که عمدی بوده)
خیلی راحت میگه اگه کسی 50 برابر زنش درآمد داشته باشه دیگه دلیلی نمیبینم با زنش نصف کنه .
راحت میگه اگر عملهای زیبایی باعث پیشرفت در کارهای اقتصادی اجتماعی و حتی سیاسی- عین آقای برلوسکونی نخستوزیر ایتالیا – میشه چرا انجام ندیم؟
حدس میزدم سوال بعدیش راجع به سکس باشه:) که بود.
سکس قبل از ازدواج.
و حدس میزنم سوالهاب بعدیش اینا باشن:
یک سوال وحشتناک اساسی
- نظر شما راجع به سکس بعد از ازدواج چیست؟
پ.ن.منظورم با کسی غیر از همسرتان است.
پ.ن.جهنم. من بهای عشقم را ماهی یکمیلیون تومن تقدیم میکنم. اما قبول کنید. آیا خستهکنندهنیست تمام عمر با یک نفر؟
واه... اُمُلها..
(فقط خدا از نیت پلیدتان خبر دارد و من)
سوال اساسیتر
- بدون اینکه جیغ و داد راه بندازید و بگید این گوشزد اله و بـــِله و جیم وله، به این فکر کنید که خدا این حور و پریها رو برای چی خلق کرده؟
حالا من نمیگویم صیغه. اما چرا نباید از نعمتهای خداوند و طبیعت استفاده کرد
و حالا سوال فوقالعاده اثاثی
آقا و خانم عزیز سوال اثاثی من از شما این است:
شما بودید چکار میکردید؟
پیرزنی در مطب دکتری وقتی از بیکسی و بیوفایی فرزند مینالید، ناگهان سکتهکرد و بدرود حیات گفت. دکتر برای پیدا کردن آدرس و شماره تلفن کیف سنگین او را میگردد. میبیند پر است از طلا و جواهر و چکپول. دکتر به آنها نگاه هم نمیاندازد. چشمش به کاغذی میافتد و میبیند که این پیرزن تمام این اموال را دارد میبرد به کمیتهی امداد تحویل دهد تا بین فقرا تقسیم شود.حال از شما میپرسم وقتی مطمئن هستید که این پولها به فقرا نمیرسد آیا مجاز نیستید برای خود بردارید و با آن حداقل دوسه عمل جراحی زیبایی و دوسه مسافرت به سواحل مثلث" برمودا" کنید و با تتمهی آن به استخدام سهچهار حوری و پری دیگر اقدام نمایید.
از نو دانشجویان احساساتی خواهشمندم در این نظرخواهی شرکت ننمایند.
بقیه هم لطفا پاسخهای خود را با ذکر وضعیت تاهل-تجرد و نیز اقامت ایران- خارج از کشور همراه کنید تا نتیجهگیری کلی از آن راحتتر شود.
با تجربهترها ( همان پیر و پاتالهای سابق!!) نظر خود را بنویسند...مخصوصا اگر در جهت موافقت با نظر من باشد!
آقا، خیلی سوالهای اساسیتر تو ذهنمه. اما میترسم بنویسمشون:)
فقط کافیه گوشزد اذن بده:)
شما حدس می زنید سوال اساسی بعدی گوشزد چی باشه؟
چندتا از دوستای سیبا با خانوادههاشون امشب مهمونمون بودن. خانمای دوتاشون روزه بودن، برای همین گفتم قبل از افطار بیان. یکیدوتا از دوستای سیبا مسخره کردن. اوه... افطار؟
سیبا هم گفت بابا من میخواستم دیر از سر کار بیام.
بهشون گفتم بیخود! لیلا و مریم روزه میگیرن. به احترام اونا همه باید از افطار بیایین.
با اینکه میدونستم برای خرید و تمیز کردن خونه و درست کردن غذا وقت کم میارم با اینهمه ترجیح دادم در این ثواب شرکت کنم:)
تا قبل از افطار عین شمر به کسی چیزی ندادم. ( بابا، آخه حدودا یکربع قبل از غروب رسیدن)
بعد از اذان، دیدم بده. با لیلا و مریم و بچههایی که با دیدن میز افطار حمله کردن نشستم حسابی آش و سوپ و چایی دورنگ و نونپنیر سبزی و زولبیا بامیه خوردم. بعدش هم دیدم بده فقط به روزهدارا برسم، با بقیه نشستم کلی میوه و چایی و کاپوچینو و شیرینی... نوشجان کردم. سرشام هم دیدم بیاحترامیمیشه چیزی نخورم. نشستم کلی پلوجات و خورشجات و مرغجات و سالادجات و دلسترجات خوردم.و حالا...
آییی دِلــــــــــــــــــــم!
پ.ن.من لیلا و مریمو خیلی دوست دارم و اونا هم کلی خوششون اومد از این کارم
2- عزیزم، از شورتت پرچمی میسازم به بلندای کاج
این شرط قبلِ عقد(نه ضمن عقد) که سیبا باید جوراباشو هر شب بشوره کار دستمون داد.سیبا علاوه بر جوراب هر شب موقع دوش گرفتن – باعرض معذرت – شورتش رو هم میشوره و میره پهن میکنه رو بندرختی که توی بالکن کوچیکهست.
صد دفعه گفتم سیبا جان اینجا بادخیزه، جون من گیرهای چیزی بهش بزن باد نبره. بار اول گفت: چطوری باد ببره؟ سطح جارختی پایینتر از دیوارهی بالکنه و قدرت نداره ببرتش بالا و بندازتش پایین. گفتم اگه شد چی؟ گفت امکان نداره.
همون روزای اول وقتی صبح رفتم رختها رو که از ماشینلباسشویی دربیارم بندازم رو بند دیدم ای دل غافل شورتش نیست! جوراباش هم افتاده رو زمین. یکیش اشرق و یکیش مشرق( اینا که جفتش یکیه... منظورم مغرب بود ).
هر چی از نرده به پایین نگاه کردم دیدم نه توی حیاطه و نه روی بالکنای دیگه. یهو چشمم افتاد به حیاط همسایه دیدم ایداد. شورتش خیلی شیک و صاف افتاده وسط حیاط همسایه. جوری که مارکش هم معلومه( بدبختی اسم مارکش هم دولیا بود). عصر که سیبا اومد هر چی گفتم برو در بزن از سرایدارشون بگیر حتما اون برداشته. گفت ولش کن بابا. من که روم نمیشه!
از اون روز به بعد بازم خیلی پیش اومد که صبح پا شدم دیدم از جورابش فقط یه لنگه باقی مونده و اونیکی لنگه رو باد بره .(جوراب یهلنگه هم که به لعنت خدا نمیارزه.) و همینطور چند شورت دیگهش. بدبختی هم همیشه وقتی جورابا و شورتا نوئن این اتفاق نامیمون میافته. اما مگه سیبا گوشش بدهکار گیره زدن شد؟! نخیر!
تا اینکه چند روز پیش که شب پیشش باد شدیدی میوزید، دیدم ای وای... دوباره شورتش نیست... خوشبختانه جمعه بود و سیبا خونه بود. با جیغ و ویغ من اومد رو بالکن و شروع کردیم به گشتن توی حیاط از اون بالا. اصلا اثری ازش نبود. توی حیاط همسایه اینوری و خرابهی اونوری رو هم کلی رصد کردیم. اما نبود.
برای شوخی، ولی با لحن جدی گفتم دیدی! لابد سرایدارشون برداشته برای خودش. دیگه حقنداری از این شورت گرونا بخری. حالا که بهبادشون میدی از همین سهتاهزار تومنیها برات میخرم!( از همونا که عکس کوکاکولا و پرچم آمریکا روشه!) سیبا خندهش گرفته بود. گفت بابا هیچی نگو تا آبروم نرفته. همیشه خجالت میکشه که لباس زیراش میافته پایین و تازه خداخدا میکنه غیب بشن تا کسی نبینه.( آخه بگو از کجا میفهمن مال توئه!)دوید سوار آسانسور شد رفت پایین. من ازاون بالا میدیدم که رفته بین گلها و چمنها میگرده و هی اینورو اونورو نگاه میکنه که یه وقت همسایهها سر نرسن. و البته خبری از شورت نبود که نبود. هر چی بیشتر میگشت کمتر مییافت و منم اون بالا میخندیدم. گفتم شاید این دلهره کمی ادبش کنه:)
یهو چشمم افتاد به درخت کاج بلندمون که بالاش یه چیزی تکون تکون میخورد.بله، شورتش عدل افتاده بود نوک نوک درخت کاج. روم به دیوار درست جای ستارهای که تو کریسمس بالای کاج میذارن.
با خنده گفتم. کجا رو میگردی؟ روی زمین نیست که، این بالا رو نگاه کن و دقیقا انگشتمو به سمت بالای کاج گرفتم و سیبا نمیفهمید کجا رو میگم. بلند داد زدم بالای کاج. یهو یکی از همسایهها نونبهدست سر رسید. حین سلام علیک به بالانگاه کرد که ببینه سیبا داره کجا رو نگاه میکنه که منو دید. منم تندتند باهاش سلام علیک کردم که حواسش پرت شه. خوشبختانه باد هم ایستاد و شورت از حالت پرچمگونگی دراومد و خوابید به سمت پایین. حیف که از اون بالا صورت سرخشدهی سیبا رو نمیتونستم ببینم:)
خلاصه آقای همسایه بعد از کمی خوشو بش با سیبا خداحافظیکرد و رفت بالا.حالا سیبا داشت دنبال چارهای میگشت که شورتو از اون بالا بیاره. سیبا استاد بالارفتن از درخته. اما درخت کاج یهجوریه. دمپاییشو درآورد و پرت کرد به طرف شورت. نه تنها به شورت نخورد که نزدیک بود دمپایی هم اون بالا بمونه. دوسهبار سعی کرد از درخت بالا بره ولی نزدیک بود شاخهها بشکنن. آخرش رفت چوب دراز سرایدار رو کش رفت و با عجله شورت رو انداخت پایین و اومد بالا:)
از اون موقع دیگه سیبا به لباسای کوچولو موچولو گیره میزنه!
چه نتیجهی اخلاقی شیرینی:)
3- خیلی وقته میخوام با گوشزد عزیزم یه شوخی اساسی بکنم.
اول از همه (برای دوبههمزنها) روشن کنم که من گوشزدو خیلی دوست دارم و عاشق سوالهای اساسیشم!سوالهای اساسییی که طبق یه روند پیش میره و با شوکی که به بعضی آدما میده کلی وادارشون میکنه به فکر کردن.
سوالهاشو بدون هیچ پرده و مقدمهای میپرسه و معمولا خیلی راحت و شفاف نظر خودشو هم ضمیمهی سوالها میکنه و برای اقناع خوانندههای سختگیر و دگم چند تا پینوشت اساسی میزنه تنگ مطلبش.
سوالاش واقعا به نظرم طبق یک روند پیش میرن. و خیلی ظریف و دقیق طوری هر کدومو به وقتش مطرح میکنه که خواننده آچمز میشه.
گوشزد در این رابطه یکی از بزرگترین تابو شکنهای وبلاگستانه و برای همین اینقدر محبوبه. افکار خودشو هم خیلی عریان مینویسه(نه عریان مثل اون رفیق فابریکش علی آقای داماد). طوری که همیشه دوسه نفر از خوانندهها بدجوری شوکه میشن و عکسالعمل نشون میدن ولی گوشزد بادی نیست که ازین بیدها بلرزه( ببخشید... منظورم برعکس بود)
خیلی راحت میگه باباش کتابای کتابخونهشو برده دونهی صدتومن فروخته و گفته بهدرد نمیخورن!(گور پدر کتاب)
خیلی راحت میگه از پول درآوردن لذت میبره و آدم باید شم اقتصادی داشته باشه.(کاری که همهی ما دوست داریم ولی به زبون نمیاریم)
خیلی راحت میگه برای جلب مشتری بیشتر از منشیهای خوشگلموشگل و ترگلورگل استفاده میکنه.(خیلیها اینکارو میکنن ولی هیچوقت اعتراف نمیکنن که عمدی بوده)
خیلی راحت میگه اگه کسی 50 برابر زنش درآمد داشته باشه دیگه دلیلی نمیبینم با زنش نصف کنه .
راحت میگه اگر عملهای زیبایی باعث پیشرفت در کارهای اقتصادی اجتماعی و حتی سیاسی- عین آقای برلوسکونی نخستوزیر ایتالیا – میشه چرا انجام ندیم؟
حدس میزدم سوال بعدیش راجع به سکس باشه:) که بود.
سکس قبل از ازدواج.
و حدس میزنم سوالهاب بعدیش اینا باشن:
یک سوال وحشتناک اساسی
- نظر شما راجع به سکس بعد از ازدواج چیست؟
پ.ن.منظورم با کسی غیر از همسرتان است.
پ.ن.جهنم. من بهای عشقم را ماهی یکمیلیون تومن تقدیم میکنم. اما قبول کنید. آیا خستهکنندهنیست تمام عمر با یک نفر؟
واه... اُمُلها..
(فقط خدا از نیت پلیدتان خبر دارد و من)
سوال اساسیتر
- بدون اینکه جیغ و داد راه بندازید و بگید این گوشزد اله و بـــِله و جیم وله، به این فکر کنید که خدا این حور و پریها رو برای چی خلق کرده؟
حالا من نمیگویم صیغه. اما چرا نباید از نعمتهای خداوند و طبیعت استفاده کرد
و حالا سوال فوقالعاده اثاثی
آقا و خانم عزیز سوال اثاثی من از شما این است:
شما بودید چکار میکردید؟
پیرزنی در مطب دکتری وقتی از بیکسی و بیوفایی فرزند مینالید، ناگهان سکتهکرد و بدرود حیات گفت. دکتر برای پیدا کردن آدرس و شماره تلفن کیف سنگین او را میگردد. میبیند پر است از طلا و جواهر و چکپول. دکتر به آنها نگاه هم نمیاندازد. چشمش به کاغذی میافتد و میبیند که این پیرزن تمام این اموال را دارد میبرد به کمیتهی امداد تحویل دهد تا بین فقرا تقسیم شود.حال از شما میپرسم وقتی مطمئن هستید که این پولها به فقرا نمیرسد آیا مجاز نیستید برای خود بردارید و با آن حداقل دوسه عمل جراحی زیبایی و دوسه مسافرت به سواحل مثلث" برمودا" کنید و با تتمهی آن به استخدام سهچهار حوری و پری دیگر اقدام نمایید.
از نو دانشجویان احساساتی خواهشمندم در این نظرخواهی شرکت ننمایند.
بقیه هم لطفا پاسخهای خود را با ذکر وضعیت تاهل-تجرد و نیز اقامت ایران- خارج از کشور همراه کنید تا نتیجهگیری کلی از آن راحتتر شود.
با تجربهترها ( همان پیر و پاتالهای سابق!!) نظر خود را بنویسند...مخصوصا اگر در جهت موافقت با نظر من باشد!
آقا، خیلی سوالهای اساسیتر تو ذهنمه. اما میترسم بنویسمشون:)
فقط کافیه گوشزد اذن بده:)
شما حدس می زنید سوال اساسی بعدی گوشزد چی باشه؟
دوشنبه، مهر ۱۰، ۱۳۸۵
1- ایستادن احمقانهس،
سینهخیز رفتن کسلکنندهس،
راه رفتن که بدتر از همهس،
لِیلِی کردن بیچارهکنندهس،
پریدن خستهکنندهس،
نشستن ابلهانهس
،لمدادن آزاردهندهس،
دویدن که زنندهس
،قدم آهسته بیعقلانهس،
به نظرم برم طبقهی بالا،
بگیرم و دوباره بخوابم بابا...
(شل سیلوراستاین)
ترجمه: حمید خادمی
2- احمدینژاد اومد و فقط یه خرجی گذاشت سر دست ما و رفت!
فقط نهایت تلاشمونو کردیم که نذاریم جورابشو تو سد کرج بشوره و موفق شدیم!
ا ومد قول چند طرحی که سالهاست تصویب شده و بعضیاش داره تموم میشه به مردم سلحشور کرج داد و رفت.
3- سیبا: عجب بوی خوبی تو هوا پیچیده؟
مربوط به احمدینژاده؟
من: نه بابا... شیشهی عطرم از دستم افتاد و نصفش ریخت. :-(
4- ساعت 10 صبح تو بانک.
من: خانم بیزحمت میشه دفترچهی منو عوض کنید.
خانم جوون خمیازهکشون: حالا حوصلهندارم.
من: اما اون آقاهه گفت دفترچهها عوض شده و با این نمیتونم پولی بگیرم.
خانم با لبای سفیدک زده: اوهةههة.... تو هم وقت گیر آوردی! چرا تو ماه رمضون؟ با زبون روزه توقع داری برات چیکار کنم؟ برو بعد از ماه رمضون بیا.
من: پول احتیاج داشتن که ماه رمضون و شعبون نمیشناسه. الان هم که سرتون خلوته!
خانم متصدی که حالا دیگه بوی بد دهنش میومد و من سرمو دور کردم:
- گفتم نمیشه! خلاص!
رفتم به اون آقاهه گفتم و آقاهه اومد به خانومه گفت: چرا کار این خانومو راه نمیندازید؟
خانومه پرکینه نگام کرد و موقع عوض کردن دفترچه که دودقیقه هم طول نکشید، هزار بار نچنچکرد و با نفرت نگاهم کرد و دفترچهی جدیدو با بیادبی پرت کرد روی پیشخون.
سرمو بردم نزدیک و با لحن پیغمبرگونه، جوری که بترسه گفتم:
- هیچ میدونید روزهی شما قبول نیست!
لباشو جوری کرد که میخواد بگه ایششش... اما ترسو تو نگاهش دیدم و یه ذره دلم خنک شد!
5- وقتی خریدمو از فروشگاه کردم. نایلونای خریدو دادم دست دخترکِ دمِ در تا با فیش تطبیق بده. میدونم کار جالبی نمیکنن. بخصوص که اگه چیزی کم باشه – که گاهی اینطور پیش میاد- بهروی خودشون نمیارن و فقط دنبال یه چیزی اضافهمیگردن
.ولی چون همهچی تو این فروشگاه پیدا میشه خریدامو معمولا ازینجا میکردم.
تا اونروز که بعد از تطبیق جنس با فیش، دختر دیگهای که اونورتر نشستهبود در حال خوندن ورد زیر لب همراه با انداختن دونههای تسبیح با ابرو بهم اشاره کرد برم جلو. تعجب کردم. یعنی چی میخواست؟
دخترِ ِهفتقلم آرایش کرده و به قول یارو گفتنی بدحجاب، تسبیح بلند قهوهای رنگی رو با دو دست گرفته بود و دونه دونه رد میکرد و یه ورد میگفت.
باز با نگاه و چشمهای از همدریده به کیفم اشاره کرد. گفتم متوجه نمیشم چی میگید؟
با لب ورد میخوند . کلهشو آورد جلو با چشم به موازات زیپ کیف خطی روی هوار کشید . که یعنی بازش کن
.ورد که میخوند بوی بدی توی صورتم میخورد... دوباره با چشم به زیپ اشاره کرد. با اینکه رفتارش به نظرم بیادبانه اومد ناخودآگاه کیفمو باز کردم. وردخوان کلهشو کرد توی کیفم.
تسبیح هنوز توی دستش بود و با هر ورد یک دونه مینداخت.بعد چشمانش رو جوری روی هم گذاشت و کلهتکون داد که بعنی برو. دیگه کاری باهات ندارم.
خیلی بهم زور اومد. سعی کردم خونسرد باشم. سرمو بردم دم گوشش و با لحن پیغمبرگونهای گفتم:
- فکر میکنی با این رفتارت، دعاها و وردهات مورد قبول درگاه خداوند قرار میگیره؟
فکر میکنی با ورد خوندن شعورت میره بالا!!!
از تعجب بهتش زد! خوندن دعاهاش قطع شد و تسبیحاز دستش افتاد پایین. من قند توی دلم آب شد. ازینکه بدون خونو خونریزی جوری سوزوندهبودمش که نفهمید از کجا خورده:)
6- دوریالیهای ماه رمضوناین فیلم صاحبدلان علیرضا افخمی هم که دست کمی از "نرگس" نداره:)
اینجا هم یه "دینا" خانمی هست که چادری و همه چیتمومه. ماشاالله یه زبون داره آآآآآآ.... به چه درازی ... از اینجا تا اونجا!
به همه، حتی بابابزرگ و زنِ بابا بزرگ و عموی بابا و زنعموی بابا و... با لحن پررویانهای "تو" خطاب میکنه. مثل "اوسا چُسَک" تو همهی کارای فامیل و دوست و آشنا دخالت میکنه... به مسائل روزهای و نمازی و دنیوی و اخروی هم خیلی وارده و آدما رو فقط از روی اینا طبقهبندی میکنه. و از قضا همهمردای دنیا عاشق و دلخستهشن!
بدون اینکه کارگردان حس کنه باید اقلا یه صفت دوستداشتنی براش بذاره تا این خواستگاریها توجیه بشن..
همه ی خواستگارها هم باید پولدار و مایهدار باشن. دختر حزباللهی که شوهر فقیر حقش نیست. هست؟
بیچاره شاهین چون ظاهرش امروزیه دارای هزار و یک صفات بد و داداشش رامین که عین صدسال پیش لباس میپوشه و یه زمان شاگرد قرآن پدربزرگ بوده دارای هزار و یک صفات خوبه! هردو هم خواستگار دینا.
بابا جان، باران کوثری جان تو در فیلم گیلانه خیلی دختر بهتری بودی:)
پدربزرگ دینا هم که از طریق خوابهایی که خدا بهش الهام میکنه بر همه اسرار لدنی و مدنی و چدنی واقفه! و در پی راستو ریستکردن امور اخروی داداششه!
توضیح: قراره تا آخر این فیلم همه آخرش خوب شن و مستکبرا حق مستضعفا رو بذارن تو سینی و تقدیمشون کنن.
7- تو اونیکی فیلم هم که به دکتر جوان قرنیهی چشم یک استاد پیوند زده میشه و از اون به بعد قادر به دیدن نتیجهی اعمال آدمها میشه.مثلا منشی که داره پشت تلفن غیبت میکنه و این دکتر جوان اونودر حال خوردن دست آدمیزاد میبینه(گوشت تن برادرش رو میخورد انگار) یا، آدم بدا رو به شکل روباه و شیطان و آدم خوبا رو توی یه باغ سرسبز مجسم میکنه.مسلمه که دختر چادری رو بهشتی و دوستدختر خودش که مانتویی رو به شکل شیطون ببینه.
دوباره فلسفهی نهچندان تمیز تلویزیون جمهوری اسلامی میخواد القا بشه. یعنی "چادری خوب، مانتویی بد!"
ایندفعه دیگه از بحث پزشکی گذشته که صرفا با گرفتن قرنیهی یه آدم باخدا و مؤمن نمیتونی عین اون به دنیا نگاه کنی، و یه جوری زده به معجزه و...بابا، بهخدا پیغمبرا و اماما هم همچین ادعاهایی نداشتن که تلویزیون داره به اسم معجزهی بچهمذهبیها و حزباللهیها به خورد ماها میده!
8- پوپک صابری هم به جمع وبلاگنویسان پیوست. مبارکه!
9- با تأخیر فراوان 5 سالگی وبلاگ هودر و یک ساله شدن سایت دو در دو و بلاگنیوز رو تبریک میگم.
10- دوست عزیزی با ایمیل ازم درخواست کرده که فوری یک مشاور خانواده اورولوژیست در تهران بهش معرفی کنم.(من منظور دقیقشو از اینکه هم مشاور باشه و هم ارولوژیست باشه نفهمیدم). اگه میشناسید لطفا اسم و شمارهشو در نظرخواهی بنویسید. ممنون.
11- بیصبرانه منتظر سفرنامههای ولگردم هستم...
12- و همینطور مشتاقانه منتظر خوندن میزباننامهی آذر عزیز و نازنینم!
13- احساس میکنم بیشتر ایمیلام به مقصد نمیرسن. چون هیچ بازخوردی ندارن. میشه خواهش کنم اگر جواب ایمیلی رو میدم اقلا یه ندا بده که رسیده!چندشب پیش نشستم تا 5 صبح ده دوازده تا ایمیل نوشتم. اما دریغ از یه رسید کوچولو. این رسمشه؟
14- عجب رسمیه... رسم زمونه....
15- نام مهرههای شطرنج از کجا اومده؟ ایران؟ هند؟ اروپا؟
چرا رو کلهی شاه صلیبه و چرا وزیر تبدیل به
ملکه شده؟ و چند چرای دیگر...
16- نامهی محرمانهی خمینی دربارهی قطعنامه رو لابد تا حالا همه خوندن
17- مژگانبانو رو دوست دارم...
سینهخیز رفتن کسلکنندهس،
راه رفتن که بدتر از همهس،
لِیلِی کردن بیچارهکنندهس،
پریدن خستهکنندهس،
نشستن ابلهانهس
،لمدادن آزاردهندهس،
دویدن که زنندهس
،قدم آهسته بیعقلانهس،
به نظرم برم طبقهی بالا،
بگیرم و دوباره بخوابم بابا...
(شل سیلوراستاین)
ترجمه: حمید خادمی
2- احمدینژاد اومد و فقط یه خرجی گذاشت سر دست ما و رفت!
فقط نهایت تلاشمونو کردیم که نذاریم جورابشو تو سد کرج بشوره و موفق شدیم!
ا ومد قول چند طرحی که سالهاست تصویب شده و بعضیاش داره تموم میشه به مردم سلحشور کرج داد و رفت.
3- سیبا: عجب بوی خوبی تو هوا پیچیده؟
مربوط به احمدینژاده؟
من: نه بابا... شیشهی عطرم از دستم افتاد و نصفش ریخت. :-(
4- ساعت 10 صبح تو بانک.
من: خانم بیزحمت میشه دفترچهی منو عوض کنید.
خانم جوون خمیازهکشون: حالا حوصلهندارم.
من: اما اون آقاهه گفت دفترچهها عوض شده و با این نمیتونم پولی بگیرم.
خانم با لبای سفیدک زده: اوهةههة.... تو هم وقت گیر آوردی! چرا تو ماه رمضون؟ با زبون روزه توقع داری برات چیکار کنم؟ برو بعد از ماه رمضون بیا.
من: پول احتیاج داشتن که ماه رمضون و شعبون نمیشناسه. الان هم که سرتون خلوته!
خانم متصدی که حالا دیگه بوی بد دهنش میومد و من سرمو دور کردم:
- گفتم نمیشه! خلاص!
رفتم به اون آقاهه گفتم و آقاهه اومد به خانومه گفت: چرا کار این خانومو راه نمیندازید؟
خانومه پرکینه نگام کرد و موقع عوض کردن دفترچه که دودقیقه هم طول نکشید، هزار بار نچنچکرد و با نفرت نگاهم کرد و دفترچهی جدیدو با بیادبی پرت کرد روی پیشخون.
سرمو بردم نزدیک و با لحن پیغمبرگونه، جوری که بترسه گفتم:
- هیچ میدونید روزهی شما قبول نیست!
لباشو جوری کرد که میخواد بگه ایششش... اما ترسو تو نگاهش دیدم و یه ذره دلم خنک شد!
5- وقتی خریدمو از فروشگاه کردم. نایلونای خریدو دادم دست دخترکِ دمِ در تا با فیش تطبیق بده. میدونم کار جالبی نمیکنن. بخصوص که اگه چیزی کم باشه – که گاهی اینطور پیش میاد- بهروی خودشون نمیارن و فقط دنبال یه چیزی اضافهمیگردن
.ولی چون همهچی تو این فروشگاه پیدا میشه خریدامو معمولا ازینجا میکردم.
تا اونروز که بعد از تطبیق جنس با فیش، دختر دیگهای که اونورتر نشستهبود در حال خوندن ورد زیر لب همراه با انداختن دونههای تسبیح با ابرو بهم اشاره کرد برم جلو. تعجب کردم. یعنی چی میخواست؟
دخترِ ِهفتقلم آرایش کرده و به قول یارو گفتنی بدحجاب، تسبیح بلند قهوهای رنگی رو با دو دست گرفته بود و دونه دونه رد میکرد و یه ورد میگفت.
باز با نگاه و چشمهای از همدریده به کیفم اشاره کرد. گفتم متوجه نمیشم چی میگید؟
با لب ورد میخوند . کلهشو آورد جلو با چشم به موازات زیپ کیف خطی روی هوار کشید . که یعنی بازش کن
.ورد که میخوند بوی بدی توی صورتم میخورد... دوباره با چشم به زیپ اشاره کرد. با اینکه رفتارش به نظرم بیادبانه اومد ناخودآگاه کیفمو باز کردم. وردخوان کلهشو کرد توی کیفم.
تسبیح هنوز توی دستش بود و با هر ورد یک دونه مینداخت.بعد چشمانش رو جوری روی هم گذاشت و کلهتکون داد که بعنی برو. دیگه کاری باهات ندارم.
خیلی بهم زور اومد. سعی کردم خونسرد باشم. سرمو بردم دم گوشش و با لحن پیغمبرگونهای گفتم:
- فکر میکنی با این رفتارت، دعاها و وردهات مورد قبول درگاه خداوند قرار میگیره؟
فکر میکنی با ورد خوندن شعورت میره بالا!!!
از تعجب بهتش زد! خوندن دعاهاش قطع شد و تسبیحاز دستش افتاد پایین. من قند توی دلم آب شد. ازینکه بدون خونو خونریزی جوری سوزوندهبودمش که نفهمید از کجا خورده:)
6- دوریالیهای ماه رمضوناین فیلم صاحبدلان علیرضا افخمی هم که دست کمی از "نرگس" نداره:)
اینجا هم یه "دینا" خانمی هست که چادری و همه چیتمومه. ماشاالله یه زبون داره آآآآآآ.... به چه درازی ... از اینجا تا اونجا!
به همه، حتی بابابزرگ و زنِ بابا بزرگ و عموی بابا و زنعموی بابا و... با لحن پررویانهای "تو" خطاب میکنه. مثل "اوسا چُسَک" تو همهی کارای فامیل و دوست و آشنا دخالت میکنه... به مسائل روزهای و نمازی و دنیوی و اخروی هم خیلی وارده و آدما رو فقط از روی اینا طبقهبندی میکنه. و از قضا همهمردای دنیا عاشق و دلخستهشن!
بدون اینکه کارگردان حس کنه باید اقلا یه صفت دوستداشتنی براش بذاره تا این خواستگاریها توجیه بشن..
همه ی خواستگارها هم باید پولدار و مایهدار باشن. دختر حزباللهی که شوهر فقیر حقش نیست. هست؟
بیچاره شاهین چون ظاهرش امروزیه دارای هزار و یک صفات بد و داداشش رامین که عین صدسال پیش لباس میپوشه و یه زمان شاگرد قرآن پدربزرگ بوده دارای هزار و یک صفات خوبه! هردو هم خواستگار دینا.
بابا جان، باران کوثری جان تو در فیلم گیلانه خیلی دختر بهتری بودی:)
پدربزرگ دینا هم که از طریق خوابهایی که خدا بهش الهام میکنه بر همه اسرار لدنی و مدنی و چدنی واقفه! و در پی راستو ریستکردن امور اخروی داداششه!
توضیح: قراره تا آخر این فیلم همه آخرش خوب شن و مستکبرا حق مستضعفا رو بذارن تو سینی و تقدیمشون کنن.
7- تو اونیکی فیلم هم که به دکتر جوان قرنیهی چشم یک استاد پیوند زده میشه و از اون به بعد قادر به دیدن نتیجهی اعمال آدمها میشه.مثلا منشی که داره پشت تلفن غیبت میکنه و این دکتر جوان اونودر حال خوردن دست آدمیزاد میبینه(گوشت تن برادرش رو میخورد انگار) یا، آدم بدا رو به شکل روباه و شیطان و آدم خوبا رو توی یه باغ سرسبز مجسم میکنه.مسلمه که دختر چادری رو بهشتی و دوستدختر خودش که مانتویی رو به شکل شیطون ببینه.
دوباره فلسفهی نهچندان تمیز تلویزیون جمهوری اسلامی میخواد القا بشه. یعنی "چادری خوب، مانتویی بد!"
ایندفعه دیگه از بحث پزشکی گذشته که صرفا با گرفتن قرنیهی یه آدم باخدا و مؤمن نمیتونی عین اون به دنیا نگاه کنی، و یه جوری زده به معجزه و...بابا، بهخدا پیغمبرا و اماما هم همچین ادعاهایی نداشتن که تلویزیون داره به اسم معجزهی بچهمذهبیها و حزباللهیها به خورد ماها میده!
8- پوپک صابری هم به جمع وبلاگنویسان پیوست. مبارکه!
9- با تأخیر فراوان 5 سالگی وبلاگ هودر و یک ساله شدن سایت دو در دو و بلاگنیوز رو تبریک میگم.
10- دوست عزیزی با ایمیل ازم درخواست کرده که فوری یک مشاور خانواده اورولوژیست در تهران بهش معرفی کنم.(من منظور دقیقشو از اینکه هم مشاور باشه و هم ارولوژیست باشه نفهمیدم). اگه میشناسید لطفا اسم و شمارهشو در نظرخواهی بنویسید. ممنون.
11- بیصبرانه منتظر سفرنامههای ولگردم هستم...
12- و همینطور مشتاقانه منتظر خوندن میزباننامهی آذر عزیز و نازنینم!
13- احساس میکنم بیشتر ایمیلام به مقصد نمیرسن. چون هیچ بازخوردی ندارن. میشه خواهش کنم اگر جواب ایمیلی رو میدم اقلا یه ندا بده که رسیده!چندشب پیش نشستم تا 5 صبح ده دوازده تا ایمیل نوشتم. اما دریغ از یه رسید کوچولو. این رسمشه؟
14- عجب رسمیه... رسم زمونه....
15- نام مهرههای شطرنج از کجا اومده؟ ایران؟ هند؟ اروپا؟
چرا رو کلهی شاه صلیبه و چرا وزیر تبدیل به
ملکه شده؟ و چند چرای دیگر...
16- نامهی محرمانهی خمینی دربارهی قطعنامه رو لابد تا حالا همه خوندن
17- مژگانبانو رو دوست دارم...
پنجشنبه، مهر ۰۶، ۱۳۸۵
خیلی درگیرم. فردا احمدینژاد میاد کرج و منم تو کمیتهی استقبالم....
(اومدم تیریپ دروغ سیزده اینا در بیارم دیدم با هزار من سریش هم بهم نمیچسبه:)
اما جدا از طرف یه انجیاو بهم پیشنهاد شد که با لباس فرم بریم میدون سپاه دیدنش. گفتم برین بابا دلتون خوشه. البته میدونم اگه برم بهم خوش میگذره. دیدن هالهی نور از نزدیک خیلی باید جالب باشه.
2- امروز صبح خونه بودم.
خیلی کارای عقبافتاده داشتم و اونقدر خونه ریخت و پاش بود که هی از این کار به اون کار میپریدم. آخرشم هیچکدومو کامل انجام ندادم:)
کارو ولش، موقع کار بعد از مدتها به رادیو کرج گوش میدادم. دو مجری زن و مرد مرتب با آب و تاب ماجرای سفر احمدینژاد رو به کرج شرح میدادن و اینطوری القاء میکردن که چقدر ما کرجیها خوشبختیم و خوشحالیم و...
بعد مسابقهی تلفنی گذاشتن که با رئیسجمهور حرف بزنید و درددل کنید و جایزه ببرید و قول داد که به سه تا از بهترین تلفنها( نه خودِ تلفن، حرفهای تلفنی!) جایزه بدن. و قول داد تموم تماسها را روی یک سیدی بریزن و بدن خودش.
چند تا از تلفنها رو گوش کردم.
- از رئیسجمهور عزیز و مهرورزمون خواهش میکنم، التماس میکنم به جوونها برسن. همه معتاد شدن.
- رئیسجمهور تورو بهخدا، منت بذار سرمون. فکری به حال قیمتها کن. کمرمون شکست.
- جناب رئیسجمهور عزیز و محبوب(!) ما بازنشستهها خیلی بدبخت بیچارهایم. به خاک سیاه نشستهایم. بیشترمون خونه نداریم و حقوقمون کفاف حتی یه زندگی بخور و نمیر هم نمیکنه. (با بغض و گریه) به خدا قسمت میدم. تورو به این قرآن و ماه مبارک رمضان التماس میکنم فکری به حالمون کن. ما همه به تو رأی دادیم.
همهش خواهش، التماس، تمنا، برخورد از پایین...
آخه ملت عزیز، مگه احمدینژاد کیه؟ مگه این کارا وظیفهش نیست؟ مگه برای کارش حقوق نمیگیره؟
عجب ملتی هستیم ما. به یه نفر رأی میدیم بیاد کارامونو بکنه. بعد میبریمش بالا مینشونیمش روی سرمون و حلوا حلواش میکنیم. اونم میاد میخوره و برامون بایبایی میکنه و به ریشمون میخنده و میره.
باور کنید همهش تقصیر اونی نیست که میاد سوارمون میشه. خودمون بیشتر مقصریم. یه ذره عزتنفس و یه ذره عدالتخواهی بد نیست ها...
3- احمدینژاد قرار بود نیمهشعبان برای افتتاح پل روی میدون آزادگان بیاد. که پل حاضر نشد. چند سال فسفس کردن و خوردن و بردن. یهو -به قولی- 3000 تا کارگر ریختن که چند روزه پل رو آماده کنن که نشد. حالا نمیدونم قراره چیو افتتاح کنه:) و به کجاها کلنگ بزنه.
4- منظورش از ح-د وبلاگنویس مأمور موساد، حسین درخشانه؟:))))
ربطش به اون زن و سهپسر چیه؟
5- آقا هیچکی این نکته رو در سریال نرگس نفهمید... گیرم راست باشه آدم دچار سندروم خود ایدز بینی بشه و راهبهراه از دماغش خون بیاد و صورتش پر از لکه بشه و...بهروز اونموقع که اصلا نمیدونست آرزو ایدز داره. آرزو تویهتصادف خونش رفت آزمایشگاه و فهمیدن بیماری اسمشو نبر داره.پس بهروز چهطوری به خودش شک کرده بود؟
6-در این ماجرای اخیر وبلاگستان بر من معلوم گشت که اکثر ما ایرانیها درس نخوانده قاضی هستیم.ولی خودمان را بکشیم از قاضی مرتضوی فراتر نمیرویم!یا دستور شکنجه می دهیم یا اعدام!
7- با دوستان رفتیم مسابقهی بسکتبال بین استانی خواهران.
تبریز و ارومیه و کرج و زنجان به مرحلهی آخر رسیده بودن.مسابقهی اول بین تبریز بود و ارومیه. وضعیت بیحجاب و زبونی که نمیفهمیدم(ترکی) باعث شده بود فکر کنم تو ایران نیستم:)
مربی تبریز که مرتب و پشتسرهم میگفت" گِت، گِت، گت، گت...." یه جورایی شبیه به قِد قِد قِد ِ قاطبه در سریال ایتالیا ایتالیا، و بعضیها غش کرده بودن از خنده.
همیشه دوست داشتم تیپ و قیافهی ورزشکارای حرفهای زن ایرانی رو در حال ورزش با لباس واقعی( و نه اسلامی) ببینم.
دوست داشتم ببینم اونا هم مثل زنای خارجی تیپ و اندام مردونه دارن یا نه.
همه نوع اندام توشون بود. از دختر 170 سانتی تا 150 سانتی.
قیافهی حمید گودرزی رو مجسم کن. حالا دخترش کن. آهان. حالا کوچیکش کن. نه، کوچیکتر . لاغرتر... جوری که شورت ورزشی داره از کونش میافته... نه دیگه اینقدر کوچیک . نگفتم که خاله ریزه. آهان خوبه. این قیافهی یکی از بچههای تیم زنجان بود.حالا بهروز شوکتو در نظر بگیر. حالا مردونه ترش کن. آهان. چهار شونهتر... اینم یکی دیگه از بازیکنها بود. همه کاراش عین پسرا بود. حتی لباس پوشیدنش. موهاش کوتاه کوتاه و پسرونه بود.
بعضیها موهای بلندشونو بافته بودن. بعضیها تل زده بودن. بعضیها لاغر و بیسینه. بعضیها تپل و کوتاهقد. تعجب میکردم چطور با این هیکل گوشتالو و سینههای بزرگ که نمیتونستن درست و حسابی باهاش بدون تو تیم رسمی استانشون انتخاب شدن.( شاید پارتی دارن)
اینطوری حس کردم که اگه منتخب این چهار تیم با یه تیم مدرسهای آمریکا مسابقه بده حتما می بازه.چرا اینقدر تو ورزش عقبیم؟:(
8- شلسیلوراستاین چه شوخی بامزهای با خانومهای طرفدار حقوق زنان(اصلا چنین لقبی داریم یا من از خودم ساختم؟) کرده:)
"پاملا پرس" هوار زد
خانمها مقدمند!
بعد توی صف بستنی خودش را کشید جلو،
همه رو پس زدپاملا پرس هوار زد:
خانمها مقدمند!
بعد سس رو موقع شام قاپ زد.
پاملا وقتی داشت صبح خودش رو از اتوبوس بالا میکشوند
همهمون رو پس زد و کنار کشوند.
خانمخانما کلی داد و فریاد و هارت و پورت راه انداختند
بعدش هم هوار زدند که:
خانمها مقدمند!
یه روز که همهمون رفته بودیم گشت و گذار در جنگل بالابلند
پاملا پرس هوار زد:
خانمها مقدمند!
ایشون در ادامهش گفتند که از همهی ما تشنهترندو رفتند آبی رو که داشتیم لاجرعه تا ته سرکشیدن
دناگهان یه دارو دسته وحشی و خشن مارو دزدیدند
و همهمون رو ایستاده به هم طنابپیچ کردندو
با یه صف طولانی گذاشتند جلوی پادشاه اون سرزمین کنیفکون
پادشاهه، آدمخواری بود که بهش میگفتند" عالیجناب برشته کنون"
که روی تخت شاهیاش نشسته بود و یه پیش بند داشت به چه درازی
یه چنگال دستش گرفته بود و از لب و لوچهش آب شده بود سرازیر
!تا یارو توی این فکر بود که کدوممون رو اول توی دیگ آدمپزی بندازنداز عقب صف با همون صدای زیر و گوشخراش ولی بلندپاملا پرس هوار زد:
خانمها مقدمند!
(اومدم تیریپ دروغ سیزده اینا در بیارم دیدم با هزار من سریش هم بهم نمیچسبه:)
اما جدا از طرف یه انجیاو بهم پیشنهاد شد که با لباس فرم بریم میدون سپاه دیدنش. گفتم برین بابا دلتون خوشه. البته میدونم اگه برم بهم خوش میگذره. دیدن هالهی نور از نزدیک خیلی باید جالب باشه.
2- امروز صبح خونه بودم.
خیلی کارای عقبافتاده داشتم و اونقدر خونه ریخت و پاش بود که هی از این کار به اون کار میپریدم. آخرشم هیچکدومو کامل انجام ندادم:)
کارو ولش، موقع کار بعد از مدتها به رادیو کرج گوش میدادم. دو مجری زن و مرد مرتب با آب و تاب ماجرای سفر احمدینژاد رو به کرج شرح میدادن و اینطوری القاء میکردن که چقدر ما کرجیها خوشبختیم و خوشحالیم و...
بعد مسابقهی تلفنی گذاشتن که با رئیسجمهور حرف بزنید و درددل کنید و جایزه ببرید و قول داد که به سه تا از بهترین تلفنها( نه خودِ تلفن، حرفهای تلفنی!) جایزه بدن. و قول داد تموم تماسها را روی یک سیدی بریزن و بدن خودش.
چند تا از تلفنها رو گوش کردم.
- از رئیسجمهور عزیز و مهرورزمون خواهش میکنم، التماس میکنم به جوونها برسن. همه معتاد شدن.
- رئیسجمهور تورو بهخدا، منت بذار سرمون. فکری به حال قیمتها کن. کمرمون شکست.
- جناب رئیسجمهور عزیز و محبوب(!) ما بازنشستهها خیلی بدبخت بیچارهایم. به خاک سیاه نشستهایم. بیشترمون خونه نداریم و حقوقمون کفاف حتی یه زندگی بخور و نمیر هم نمیکنه. (با بغض و گریه) به خدا قسمت میدم. تورو به این قرآن و ماه مبارک رمضان التماس میکنم فکری به حالمون کن. ما همه به تو رأی دادیم.
همهش خواهش، التماس، تمنا، برخورد از پایین...
آخه ملت عزیز، مگه احمدینژاد کیه؟ مگه این کارا وظیفهش نیست؟ مگه برای کارش حقوق نمیگیره؟
عجب ملتی هستیم ما. به یه نفر رأی میدیم بیاد کارامونو بکنه. بعد میبریمش بالا مینشونیمش روی سرمون و حلوا حلواش میکنیم. اونم میاد میخوره و برامون بایبایی میکنه و به ریشمون میخنده و میره.
باور کنید همهش تقصیر اونی نیست که میاد سوارمون میشه. خودمون بیشتر مقصریم. یه ذره عزتنفس و یه ذره عدالتخواهی بد نیست ها...
3- احمدینژاد قرار بود نیمهشعبان برای افتتاح پل روی میدون آزادگان بیاد. که پل حاضر نشد. چند سال فسفس کردن و خوردن و بردن. یهو -به قولی- 3000 تا کارگر ریختن که چند روزه پل رو آماده کنن که نشد. حالا نمیدونم قراره چیو افتتاح کنه:) و به کجاها کلنگ بزنه.
4- منظورش از ح-د وبلاگنویس مأمور موساد، حسین درخشانه؟:))))
ربطش به اون زن و سهپسر چیه؟
5- آقا هیچکی این نکته رو در سریال نرگس نفهمید... گیرم راست باشه آدم دچار سندروم خود ایدز بینی بشه و راهبهراه از دماغش خون بیاد و صورتش پر از لکه بشه و...بهروز اونموقع که اصلا نمیدونست آرزو ایدز داره. آرزو تویهتصادف خونش رفت آزمایشگاه و فهمیدن بیماری اسمشو نبر داره.پس بهروز چهطوری به خودش شک کرده بود؟
6-در این ماجرای اخیر وبلاگستان بر من معلوم گشت که اکثر ما ایرانیها درس نخوانده قاضی هستیم.ولی خودمان را بکشیم از قاضی مرتضوی فراتر نمیرویم!یا دستور شکنجه می دهیم یا اعدام!
7- با دوستان رفتیم مسابقهی بسکتبال بین استانی خواهران.
تبریز و ارومیه و کرج و زنجان به مرحلهی آخر رسیده بودن.مسابقهی اول بین تبریز بود و ارومیه. وضعیت بیحجاب و زبونی که نمیفهمیدم(ترکی) باعث شده بود فکر کنم تو ایران نیستم:)
مربی تبریز که مرتب و پشتسرهم میگفت" گِت، گِت، گت، گت...." یه جورایی شبیه به قِد قِد قِد ِ قاطبه در سریال ایتالیا ایتالیا، و بعضیها غش کرده بودن از خنده.
همیشه دوست داشتم تیپ و قیافهی ورزشکارای حرفهای زن ایرانی رو در حال ورزش با لباس واقعی( و نه اسلامی) ببینم.
دوست داشتم ببینم اونا هم مثل زنای خارجی تیپ و اندام مردونه دارن یا نه.
همه نوع اندام توشون بود. از دختر 170 سانتی تا 150 سانتی.
قیافهی حمید گودرزی رو مجسم کن. حالا دخترش کن. آهان. حالا کوچیکش کن. نه، کوچیکتر . لاغرتر... جوری که شورت ورزشی داره از کونش میافته... نه دیگه اینقدر کوچیک . نگفتم که خاله ریزه. آهان خوبه. این قیافهی یکی از بچههای تیم زنجان بود.حالا بهروز شوکتو در نظر بگیر. حالا مردونه ترش کن. آهان. چهار شونهتر... اینم یکی دیگه از بازیکنها بود. همه کاراش عین پسرا بود. حتی لباس پوشیدنش. موهاش کوتاه کوتاه و پسرونه بود.
بعضیها موهای بلندشونو بافته بودن. بعضیها تل زده بودن. بعضیها لاغر و بیسینه. بعضیها تپل و کوتاهقد. تعجب میکردم چطور با این هیکل گوشتالو و سینههای بزرگ که نمیتونستن درست و حسابی باهاش بدون تو تیم رسمی استانشون انتخاب شدن.( شاید پارتی دارن)
اینطوری حس کردم که اگه منتخب این چهار تیم با یه تیم مدرسهای آمریکا مسابقه بده حتما می بازه.چرا اینقدر تو ورزش عقبیم؟:(
8- شلسیلوراستاین چه شوخی بامزهای با خانومهای طرفدار حقوق زنان(اصلا چنین لقبی داریم یا من از خودم ساختم؟) کرده:)
"پاملا پرس" هوار زد
خانمها مقدمند!
بعد توی صف بستنی خودش را کشید جلو،
همه رو پس زدپاملا پرس هوار زد:
خانمها مقدمند!
بعد سس رو موقع شام قاپ زد.
پاملا وقتی داشت صبح خودش رو از اتوبوس بالا میکشوند
همهمون رو پس زد و کنار کشوند.
خانمخانما کلی داد و فریاد و هارت و پورت راه انداختند
بعدش هم هوار زدند که:
خانمها مقدمند!
یه روز که همهمون رفته بودیم گشت و گذار در جنگل بالابلند
پاملا پرس هوار زد:
خانمها مقدمند!
ایشون در ادامهش گفتند که از همهی ما تشنهترندو رفتند آبی رو که داشتیم لاجرعه تا ته سرکشیدن
دناگهان یه دارو دسته وحشی و خشن مارو دزدیدند
و همهمون رو ایستاده به هم طنابپیچ کردندو
با یه صف طولانی گذاشتند جلوی پادشاه اون سرزمین کنیفکون
پادشاهه، آدمخواری بود که بهش میگفتند" عالیجناب برشته کنون"
که روی تخت شاهیاش نشسته بود و یه پیش بند داشت به چه درازی
یه چنگال دستش گرفته بود و از لب و لوچهش آب شده بود سرازیر
!تا یارو توی این فکر بود که کدوممون رو اول توی دیگ آدمپزی بندازنداز عقب صف با همون صدای زیر و گوشخراش ولی بلندپاملا پرس هوار زد:
خانمها مقدمند!
یکشنبه، مهر ۰۲، ۱۳۸۵
دین از خودت نیست، دیندون که هست!
1- یه حیوونی بهنام خُلخلوی زودهضمکن،
من و دوستام رو خورد
حالا ما داریم یه جوری از لابهلای دندوناش رد میشیم...
We have been caught by the quick-diging Gink
And now we are dodgin’ his teeth…
Shel Silverstein
...ترجمه: حمید خادمی
2- جشن نیمهی شعبان
یا ( زیتون، دین از خودت نیست. دیندون که هست...)
بعداز ظهر جمعه 17 شهریور انگار میخواستم تموم خستگیها و شبکمخوابیدنهامو جبران کنم. حســــابی خوابیدم.
وقتی بیدار شدم دیدم همهجا تاریکه و از سیبا هم اثری نیست بهجز یک نامه!
"هر کار کردم بیدار نشدی بریم بیرون. پس من با اجازهت میرم مسابقه(ورزشی که دوست داره) و ممکنه شب دیروقت بیام."
ای وای... غروب جمعه و تنهایی!
تلویزیون رو روشن کردم. همهی کانالا برنامهی مخصوص تولد مهدی عج رو پخش میکردن. مداحها هم که بدصدا ..
.دچار سندروم عصر جمعه شده بودم که فقط با "دَدَر" درمون میشه.
خوشبختانه سیبا ماشینو نبرده بود. اینطرفا که شب نمیشه تنها پیادهروی کرد. تازه خلوته و هیچکسو نمیبینی که دلت باز شه.
پس تا اولین میدون شهر رانندگی کردم و ماشینو پارک کردم.
چه خبـــر بود!!! از اول تا آخر خیابون چراغونی بود. گُله به گله میز گذاشته بودن و روش پر از شیرینی و شربت( سانایچ و وجین و ازین جور چیزا) و شیرکاکائو و...
هر کی هم ضبطی روشن کرده بود و با بلندگوی قوییی مداحی پخش میکرد.
از مداحها یکیشون هم برای رضای خدا صدای درست و حسابی نداشت. تو عاشوراها اوضاع خیلی بهتره. اما برای مداحی، انگار صدا هر چی نکرهتر باشه ثوابش بیشتره.مردم هم دسته به دسته درحالیکه بهترین لباساشونو پوشیده بودن اومده بودن جشنتولد مهدی.
هیچسالی یادم نمیاد که اینقدر مفصل جشن گرفته باشن.
اولش قاطی کرده بودم. صداها، همهمهها، نورهای شدید چشمکزن، بلندگوی قوی مسجدها و خونهها که هر کدوم ساز خودشون رو میزدن.
یکیشون در وصف چشم و ابروی مهدی میگفت. یکیشون در وصف قد و بالا و اندام مهدی. اون یکی با صدای انکرالاصوات از صدای مخملین مهدی و یکیدیگه از طرز راه رفتن عین کبک مهدی.
یکیشون برای نمونه از سجایای اخلاقیش نمیگفت.
هر دو قدم یکی میپرید شیرینی تعارف میکرد.
واه واه واه. بعضی خانومها چکار میکردن! از هر سینی یا جعبهی شیرینی که بهشون تعارف میشد سهتا برمیداشتن میچپوندن تو دهنشون. یه مشت هم میریختن تو کیفشون. تازه به فلسفهی کیفهای بسیار بزرگی که همراه خانوما بود پی برده بودم. کیف که نه. ساک! منو بگو که در طول راه فکر میکردم مد شده و میخواستم فرداش برم عینشو بخرم.(البته کیف منم که مثل کمد آقای ووپییه کم کوچیک نیست. اما من(اهممم) فقط چیزای مهممهم دارم توش:)
مغازهی جیگرکی کلی از پیادهرو رو میز صندلی چیده بود و به هر کی رد میشد با لبخند از بناگوش دررفته یه پیشدستی پر از شیرینی و یه لیوان شیرکاکائو میداد و به خانمهای خوشگل اصرار میکرد همونجا بشینن. خانومهای سانتیمانتال هم کمنمیوردن. دو لیوان همونجا میخوردن و یواشکی یه شیشهی دولیتری نوشابه رو هم با شیرکاکائو پر میکردن و میذاشتن تو کیفشون.
جای بعدی انواع و اقسام شربت. باز دستا به کیف و ...سه تا میدون رو رد کردم و اوضاع به همین منوال بود. کف پیادهرو پر شده بود از جعبه و لیوان یهبارمصرف و گاهی هم شکوفهای از بچهای خردسال. از بس که خورده بود...:)
جالب اینبود که اگر شیرینیدهنده مرد بود با نیش باز به خانوما تعارف میکرد و به مردای دیگه محل نمیذاشت. و اگر زن بود بخصوص دختر جوون ظرف شیرینی رو فقط جلوی پسرای خوشتیپ میگرفت.( من این موضوعو با زحمت فراوون و عرق جبین کشف کردم.)
مدتها بود خیابونو اینطوری زنده ندیده بودم و دلم نمیومد برم خونه.
تا آخر شب موندم....
وقتی رسیدم خونه دردم یواش یواش شروع شد.
روی تخت دراز کشیدم و مشغول خوندن جزوهای شدم که پسرک بسیجی بهم داده بود.
"به او که پنهان است، از بس پیداست" :
اسم جزوه
منظورش مهدی بود. نوشته بود به دلایلِ زیر وقت اومدن مهدیست!1
- زنها در نزدیکیهای ظهور مهدی موهایشان را مثل کوهان شتر خراسانی میآرایند.و در پرانتز توضیح داده بود که الان هم زنها موهایشان را میزانپیلی و شینیون میکنند.
2- مردان خود را به لباس و قیافهی زنان بیارایند.
و در پرانتز توضیح داده بود الان مردان زیر ابرو برمیدارند(مثل فرزاد حسنی) و ماتیک میمالند و مو مش و هایلایت میکنند و یا دم اسبی میکنند.
3- ثروت از ایمان عزیزتر شود و دین به دنیا بفروشند.(شده عزیزم! فروخته شده جانم)
4- زنان در تجارت با مردان رقابت کنند.و در پرانتز توضیح داده بود که زنان آنقدر وقیح شدهاند که در مغازهها و فروشگاهها و ادارات و... مشغول خرید و فروشند.( آخه بیانصاف. خدیجه هم که تاجر بود.)
5- طلاق زیاد شودو حیای زنان و دختران کم شود.(شده!)
6- زنان مدح خود را در زنا ببینند.
7- رقص و طرب و غنا و آواز را حلال شمارند و زنان آوازهخوان و رقاصه آشکار شود.( آشکار شده.)
8- شرکاء در معاملاتشان به یکدیگر خیانت کنند.( که معمولا میکنند)
9- ساختمانهای بلند و محکم بنا کنند.( ئه... برای همین مرتب برج میسازن؟)
10-حیای بچهها کم شود. به پدر و مادر جفا و به رفیقان نیکی کنند.
11- قیمتها بالا رود:))) از این بالاتر؟؟؟ بابا مهدی بیا!
12- باران در غیر وقتش ببارد.مثلا اگر هوا آفتابی باشد و یکهو ابری و باران ببارد علامت ظهور مهدیست. عجب!
13-حج را برای سرگرمی انجام دهند نه برای خدا.( اینیکی که بهخدا خیلی وقته اینجوریه. مهدی جان ناز نکن، بیا)
14- رشوهخواری زیاد شود.(زیاده بهخدا)
15- مؤمن ذلیل و تحقیر شود و فاسق و گناهکار تمجید شود.(خودم با چشمای خودم دیدم یه حزباللی رو تو یه مهمونی تحقیر میکردن و از رقص یه آقای زیرابروبرداشته تمجید)
....منم فکر میکنم تموم شرایط برای ظهور آقا مهیاست.بخصوص این که خونههای ویلایی هی کوبیده میشن و جاشون ساختمونهای بلند مرتبه ساخته میشه.
دراز کشیده بودم و اینا رو میخوندم که سیبا اومد. تازه فهمیدم چقدر دلم درد میکنه و شروع کردم آه و ناله(اینم از علائم ظهوره که زنان پیش مردان ناز میکنن) سیبا گفت چی شده؟
داستان شیرینیها و شیرکاکائوها و شربتها و حملهی مردم رو تعریف کردم.
سیبا برام نبات داغ آورد و باخنده گفت:
" زیتونکم، دین از خودت نبود. دیندون که بود."
با آه و ناله گفتم: آخ... سیبائکم، کیفمو بیار.. آهان مرسی... حالا بازش کن...آهان... خوب. اونا همهش مال توئه!
3- آقا ذبیحالله رو توی راه دیدم. داستانشو دفعهی بعد میگم!
4- ماه رمضون رسید و مغازهها شروع کردن به خالی شدن .
5- بدوید. گذرگاه شماره 59، مخصوص مهر ماه منتشر شد. بخصوص که از این شماره "قسمت خبر بامزهی ماه" اضافه شده:)
6- باز شدن مدارس رو به مادرا تبریک و به بچهها تسلیت میگم!
7- هیس...گوش شیطون کر، بعد از چهار پنج روز ایمیلام دارن میان! خدا کنه ارور نده.
8- پر واضحه که من با اعدام کلا مخالفم. چه اعدام زن و چه اعدام مرد.و هر پتیشنی که دیدم علیه اعدام، امضاش کردم.اما یه سوال دارم.
چرا بیشتر برای زنان قبل از اعدامشون پتیشن درست میشه(حتی غیر سیاسیها) و برای پسرای 17-16 ساله میذارن بعد از اعدامشون اعتراض میکنن؟(بخصوص غیر سیاسیها)
9- چه جالب.مدتی پیش یعنی بیش از یکسال و نیم پیش (11/3/2005)مطلب طنز نقادانه نوشتم راجع به داستان خاله سوسکه ای که از خواستگاراش میپرسید: اگه من زنت بشم، منو با چی میزنی.
از اونطرف هم علی اصغر سیدآبادی جدیدا یه داستانی نوشته در همین مورد
آقا، من و کوروش این وسط حیف شدیم:)
10- و اما پایان واقعی نرگس که اجازهی ساختن نیافت...
.با تشکر از پوپک صابری عزیزم.
11-و اما... اگر آمدهاید چیزی راجع به کورش ضیابری اینجا بخوانید، بدانید و آگاه باشید که راه را عوضی تشریف آوردهاید.:)
بروید این مرغ بر دام دگر نهید! :)
من و دوستام رو خورد
حالا ما داریم یه جوری از لابهلای دندوناش رد میشیم...
We have been caught by the quick-diging Gink
And now we are dodgin’ his teeth…
Shel Silverstein
...ترجمه: حمید خادمی
2- جشن نیمهی شعبان
یا ( زیتون، دین از خودت نیست. دیندون که هست...)
بعداز ظهر جمعه 17 شهریور انگار میخواستم تموم خستگیها و شبکمخوابیدنهامو جبران کنم. حســــابی خوابیدم.
وقتی بیدار شدم دیدم همهجا تاریکه و از سیبا هم اثری نیست بهجز یک نامه!
"هر کار کردم بیدار نشدی بریم بیرون. پس من با اجازهت میرم مسابقه(ورزشی که دوست داره) و ممکنه شب دیروقت بیام."
ای وای... غروب جمعه و تنهایی!
تلویزیون رو روشن کردم. همهی کانالا برنامهی مخصوص تولد مهدی عج رو پخش میکردن. مداحها هم که بدصدا ..
.دچار سندروم عصر جمعه شده بودم که فقط با "دَدَر" درمون میشه.
خوشبختانه سیبا ماشینو نبرده بود. اینطرفا که شب نمیشه تنها پیادهروی کرد. تازه خلوته و هیچکسو نمیبینی که دلت باز شه.
پس تا اولین میدون شهر رانندگی کردم و ماشینو پارک کردم.
چه خبـــر بود!!! از اول تا آخر خیابون چراغونی بود. گُله به گله میز گذاشته بودن و روش پر از شیرینی و شربت( سانایچ و وجین و ازین جور چیزا) و شیرکاکائو و...
هر کی هم ضبطی روشن کرده بود و با بلندگوی قوییی مداحی پخش میکرد.
از مداحها یکیشون هم برای رضای خدا صدای درست و حسابی نداشت. تو عاشوراها اوضاع خیلی بهتره. اما برای مداحی، انگار صدا هر چی نکرهتر باشه ثوابش بیشتره.مردم هم دسته به دسته درحالیکه بهترین لباساشونو پوشیده بودن اومده بودن جشنتولد مهدی.
هیچسالی یادم نمیاد که اینقدر مفصل جشن گرفته باشن.
اولش قاطی کرده بودم. صداها، همهمهها، نورهای شدید چشمکزن، بلندگوی قوی مسجدها و خونهها که هر کدوم ساز خودشون رو میزدن.
یکیشون در وصف چشم و ابروی مهدی میگفت. یکیشون در وصف قد و بالا و اندام مهدی. اون یکی با صدای انکرالاصوات از صدای مخملین مهدی و یکیدیگه از طرز راه رفتن عین کبک مهدی.
یکیشون برای نمونه از سجایای اخلاقیش نمیگفت.
هر دو قدم یکی میپرید شیرینی تعارف میکرد.
واه واه واه. بعضی خانومها چکار میکردن! از هر سینی یا جعبهی شیرینی که بهشون تعارف میشد سهتا برمیداشتن میچپوندن تو دهنشون. یه مشت هم میریختن تو کیفشون. تازه به فلسفهی کیفهای بسیار بزرگی که همراه خانوما بود پی برده بودم. کیف که نه. ساک! منو بگو که در طول راه فکر میکردم مد شده و میخواستم فرداش برم عینشو بخرم.(البته کیف منم که مثل کمد آقای ووپییه کم کوچیک نیست. اما من(اهممم) فقط چیزای مهممهم دارم توش:)
مغازهی جیگرکی کلی از پیادهرو رو میز صندلی چیده بود و به هر کی رد میشد با لبخند از بناگوش دررفته یه پیشدستی پر از شیرینی و یه لیوان شیرکاکائو میداد و به خانمهای خوشگل اصرار میکرد همونجا بشینن. خانومهای سانتیمانتال هم کمنمیوردن. دو لیوان همونجا میخوردن و یواشکی یه شیشهی دولیتری نوشابه رو هم با شیرکاکائو پر میکردن و میذاشتن تو کیفشون.
جای بعدی انواع و اقسام شربت. باز دستا به کیف و ...سه تا میدون رو رد کردم و اوضاع به همین منوال بود. کف پیادهرو پر شده بود از جعبه و لیوان یهبارمصرف و گاهی هم شکوفهای از بچهای خردسال. از بس که خورده بود...:)
جالب اینبود که اگر شیرینیدهنده مرد بود با نیش باز به خانوما تعارف میکرد و به مردای دیگه محل نمیذاشت. و اگر زن بود بخصوص دختر جوون ظرف شیرینی رو فقط جلوی پسرای خوشتیپ میگرفت.( من این موضوعو با زحمت فراوون و عرق جبین کشف کردم.)
مدتها بود خیابونو اینطوری زنده ندیده بودم و دلم نمیومد برم خونه.
تا آخر شب موندم....
وقتی رسیدم خونه دردم یواش یواش شروع شد.
روی تخت دراز کشیدم و مشغول خوندن جزوهای شدم که پسرک بسیجی بهم داده بود.
"به او که پنهان است، از بس پیداست" :
اسم جزوه
منظورش مهدی بود. نوشته بود به دلایلِ زیر وقت اومدن مهدیست!1
- زنها در نزدیکیهای ظهور مهدی موهایشان را مثل کوهان شتر خراسانی میآرایند.و در پرانتز توضیح داده بود که الان هم زنها موهایشان را میزانپیلی و شینیون میکنند.
2- مردان خود را به لباس و قیافهی زنان بیارایند.
و در پرانتز توضیح داده بود الان مردان زیر ابرو برمیدارند(مثل فرزاد حسنی) و ماتیک میمالند و مو مش و هایلایت میکنند و یا دم اسبی میکنند.
3- ثروت از ایمان عزیزتر شود و دین به دنیا بفروشند.(شده عزیزم! فروخته شده جانم)
4- زنان در تجارت با مردان رقابت کنند.و در پرانتز توضیح داده بود که زنان آنقدر وقیح شدهاند که در مغازهها و فروشگاهها و ادارات و... مشغول خرید و فروشند.( آخه بیانصاف. خدیجه هم که تاجر بود.)
5- طلاق زیاد شودو حیای زنان و دختران کم شود.(شده!)
6- زنان مدح خود را در زنا ببینند.
7- رقص و طرب و غنا و آواز را حلال شمارند و زنان آوازهخوان و رقاصه آشکار شود.( آشکار شده.)
8- شرکاء در معاملاتشان به یکدیگر خیانت کنند.( که معمولا میکنند)
9- ساختمانهای بلند و محکم بنا کنند.( ئه... برای همین مرتب برج میسازن؟)
10-حیای بچهها کم شود. به پدر و مادر جفا و به رفیقان نیکی کنند.
11- قیمتها بالا رود:))) از این بالاتر؟؟؟ بابا مهدی بیا!
12- باران در غیر وقتش ببارد.مثلا اگر هوا آفتابی باشد و یکهو ابری و باران ببارد علامت ظهور مهدیست. عجب!
13-حج را برای سرگرمی انجام دهند نه برای خدا.( اینیکی که بهخدا خیلی وقته اینجوریه. مهدی جان ناز نکن، بیا)
14- رشوهخواری زیاد شود.(زیاده بهخدا)
15- مؤمن ذلیل و تحقیر شود و فاسق و گناهکار تمجید شود.(خودم با چشمای خودم دیدم یه حزباللی رو تو یه مهمونی تحقیر میکردن و از رقص یه آقای زیرابروبرداشته تمجید)
....منم فکر میکنم تموم شرایط برای ظهور آقا مهیاست.بخصوص این که خونههای ویلایی هی کوبیده میشن و جاشون ساختمونهای بلند مرتبه ساخته میشه.
دراز کشیده بودم و اینا رو میخوندم که سیبا اومد. تازه فهمیدم چقدر دلم درد میکنه و شروع کردم آه و ناله(اینم از علائم ظهوره که زنان پیش مردان ناز میکنن) سیبا گفت چی شده؟
داستان شیرینیها و شیرکاکائوها و شربتها و حملهی مردم رو تعریف کردم.
سیبا برام نبات داغ آورد و باخنده گفت:
" زیتونکم، دین از خودت نبود. دیندون که بود."
با آه و ناله گفتم: آخ... سیبائکم، کیفمو بیار.. آهان مرسی... حالا بازش کن...آهان... خوب. اونا همهش مال توئه!
3- آقا ذبیحالله رو توی راه دیدم. داستانشو دفعهی بعد میگم!
4- ماه رمضون رسید و مغازهها شروع کردن به خالی شدن .
5- بدوید. گذرگاه شماره 59، مخصوص مهر ماه منتشر شد. بخصوص که از این شماره "قسمت خبر بامزهی ماه" اضافه شده:)
6- باز شدن مدارس رو به مادرا تبریک و به بچهها تسلیت میگم!
7- هیس...گوش شیطون کر، بعد از چهار پنج روز ایمیلام دارن میان! خدا کنه ارور نده.
8- پر واضحه که من با اعدام کلا مخالفم. چه اعدام زن و چه اعدام مرد.و هر پتیشنی که دیدم علیه اعدام، امضاش کردم.اما یه سوال دارم.
چرا بیشتر برای زنان قبل از اعدامشون پتیشن درست میشه(حتی غیر سیاسیها) و برای پسرای 17-16 ساله میذارن بعد از اعدامشون اعتراض میکنن؟(بخصوص غیر سیاسیها)
9- چه جالب.مدتی پیش یعنی بیش از یکسال و نیم پیش (11/3/2005)مطلب طنز نقادانه نوشتم راجع به داستان خاله سوسکه ای که از خواستگاراش میپرسید: اگه من زنت بشم، منو با چی میزنی.
از اونطرف هم علی اصغر سیدآبادی جدیدا یه داستانی نوشته در همین مورد
آقا، من و کوروش این وسط حیف شدیم:)
10- و اما پایان واقعی نرگس که اجازهی ساختن نیافت...
.با تشکر از پوپک صابری عزیزم.
11-و اما... اگر آمدهاید چیزی راجع به کورش ضیابری اینجا بخوانید، بدانید و آگاه باشید که راه را عوضی تشریف آوردهاید.:)
بروید این مرغ بر دام دگر نهید! :)
سهشنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۸۵
سیبای من
1- در اوج ناامیدی بودم که پست قبلی رو نوشتم. هم در زندگی عادی و هم در زندگی وبلاگستانی. اصلا باورم نمیشد دوستان اینهمه بهم لطف داشته باشن. خیلی از کسایی که اصلا فکر نمیکردم دیگه خواننده وبلاگم باشن برام کامنت گذاشتن(باعث شدن کلی ذوقزده بشم) و همینطور با خیلیها تازه آشنا شدم.فکر میکردم- در واقع دوست داشتم- بیشتر ازم انتقاد بشه. و کسایی که منو از دایرهی دوستاشون بیرون کردن دلیلشونو مینوشتن. خوب البته این انتظار درستی نیست. کسی که زیتون نمیخونه چهجوری باید میفهمید باید بیاد پوستمو بکنه؟:)مازوخیسم دارم ها...
واقعا ممنون. چه از کامنتها در اینجا و اونجا و چه از ایمیلا.
کلی خجالت کشیدم که خودم هیچوقت بلد نبودم درست و حسابی به دیگران تبریک بگم.
مثبت دیدن یکی از هنرهای بشریست. شاید هنر نُهمه:)
پریشب نشستم تموم لینکهایی که توی کامنتها بود باز کردم. البته همیشه اینکارو میکنم و بعد آفلاین میخونمشون. اما ایندفعه میخواستم دونه به دونه تو نظرخواهیشون تشکر کنم که از شانس بدم کیبوردم اصلا کار نکرد. و همین اتفاق باعث شد به جای تشکر تا صبح بشینم دونهبه دونه وبلاگا رو بخونم و در عوض کلی حظ ببرم.این همه وبلاگای خوب و باارزش! ماشالله!
2- تفاهم
من و سیبا شکر خدا در بیشتر مسائل با هم تفاهم داریم. میگید نه. نگاه کنید.
الف- اون خیلی گرماییه و من خیلی سرمایی. من شبا- بخصوص که حالا شبا هوا خنک شده- باید با پتو و پنجرهی بسته بخوابم و سیبا دوست داره با پنجرهی بازو بدون هیچ رواندازی بخوابه.
ب- سیبا بهطور وحشتناکی خونسرده و من خیلی هیجانیام. گاهی از دست خودم عصبانی میشم اینقدر زود به مسائل واکنش نشون میدم. اما سیبا هم گاهی لجمو درمیاره اینقدر دیر و بعد از کلی فکر کردن عکسالعل نشون میده.
ج- من باید تو جمع دوسهبار حرفمو تکرار کنم تا همه متوجه بشن:) از بس که ماشالله خوشصحبتم. اما سیبا دهن که باز میکنه همه میخش میشن( با کمی غلو)
د- اگه سیبا برای شام منتظرم باشه، تا صبح هم نیام شامشو نمیخوره و منتظرم میمونه.اما من اگه این شرایط پیش بیاد از شدت نگرانی و اضطراب، نه فقط شام خودم، که کمکم شام سیبا رو هم تموم میکنم.:)
ه- سیبا پوستش چربه و من خشک. من اگه روزی بیست بار دستمو با صابون بشورم، بعد هر بیستبارش باید به دستم کرم بزنم. اگه تا چند روز حموم نکنم موهام یهذره هم چرب نمیشه. هر چی هم نرمکننده و واکسمو و... میزنم یه ساعت بعدش انگار نهانگار. اما سیبا هر روز که دوش میگیره و موهاشو میشوره و هر بار بعد از شستن دست و صورت یهساعت بعدش چربه.
و- من عاشق رقص و ورجه وورجهم و سیبا اصلا.
ز- من خیلی زیاد شوخی میکنم و سیبا خیلی کم.
ح- موسیقیهای مورد علاقهمون با هم متفاوته.
ط- رنگ مورد علاقهمون هم همینطور. من نارنجی دوست دارم و رنگای شاد دیگه. اما سیبا رنگ آبی رو.
ی- حتی ماشین مورد علاقهمون با هم فرق داره. سیبا هر وقت یه ماشین گندهی آمریکایی میبینه دلش ضعف میره و من از ماشینکوچولوهای کرهای خوشم میاد.
- بعد از ابجد هوز و حطی چی بود؟؟ شاید باید از الفبای چینی ژاپنی (کدومشونه که 2000 حرف داره؟) استفاده میکردم.
خلاصه که تا دلتون بخواد "تفاهم" و "شباهت" هست.
حالا چرا ما اینقدر همدیگرو دوست داریم و باهم کنار میاییم؟ شاید به خاطر "تفاوتها"ست:)
الف- هر دومون انسانها رو دوست داریم.
ب- هردومون عاشق طبیعت و محیط زیست هستیم.
ج- هیچکدوم دوست نداریم نه حق کسی رو بخوریم و نه اجازه بدیم حقمونو بخورن. کلی از "به دنبال حق رفتن" ضرر دیدیم و باز دنبالش رفتیم.
د- هدف ازدواجمون پول نبوده. تو خرج کردن پول اصلا "تو" و "من" نداریم(چه اشکالی داره سیبا دربیاره و من خرج کنم؟:) )البته الان تا حدی من دوست دارم پولدار هم بشیم(راهشو هم اصلا بلد نیستم). ولی سیبا زیاد نه( اینو باید در قسمت تفاهم می نوشتم)
ه- شکایت همدیگرو پیش خانوادههامون نمیکنیم. همیشه سعی میکنیم با هم کنار بیاییم. اگر با هم قهر باشیم و مهمون بیاد یا مهمونی بریم، موقتا رل آشتیها رو بازی میکنیم. بدیش اینه که گاهی بعد از مهمونی یادمون میره باهم قهر بودیم.
و- همیشه خرید لوازمی که اونیکی بهش احتیاج داره برامون ارجحیت داره. یعنی تا اون پولی به دستش میاد منو به زور میبره چیزی که من احتیاج دارم برام میخره و من هروقت پولدار میشم اونو به زور برای خرید وسیلهی مورد نیازش میبرم.
ز- حسود نیستیم(البته اون بیشتر نیست!) اگه دوست من که پسره بیاد خونهمون یا دوست اون که دختره بیاد(با اینکه دلم میخواد چشاشو از کاسه دربیارم-چشمک) اصلا ناراحت نمیشیم و کلی گپ و گفتمان میکنیم. ح- هر وقت اونیکی به کمک احتیاجی داشته باشه از کمک دریغ نمیکنیم. بدون منت.
ط- هر دو بچههای گلی هستیم:))
آقا کم آوردم. خوب شد بلد نیستم بعد از ابجد هوز حطی چیه:)
ما بیشتر با هم تفاهم داریم تا تفاوت. برای همین خیلی دعوا میکنیم... و خیلی زود آشتی.
3- درسی که از شوخی با سیبا گرفتم
سیبا از همون اول گفت که در تمام سالهای زندگیش از تفاوت عقیدهای بین پدرو مادرش عذاب کشیده. مادرش نمازخون و روزهبگیر بوده(الان شدیدتر شده) و پدرش برعکس.جالبه که مادر ِ مادرش ضد دینه و مادر ِ پدرش مذهبی شدید. اما شدیدا دوستداشتنی. هر دو مادر بزرگ سیبا از بهترین دوستای من هستن. گاهی مادرِ سیبا مادرخودشو مجبور به نمازخوندن میکنه. اینم تا میبینه دخترش از در رفت بیرون چادرو از سرش پرت میکنه اونور و شروع میکنه به گفتن جکهای بیادبی:) میگه کی بهشت و جهنمو تاحالا دیده که من باورش کنم؟
از قضیه دور نشم. قبل از ازدواج من و سیبا خیلی راجع به عقایدمون حرف زده بودیم و دیده بودیم خیلی شبیه به همیم( که بعدا معلوم شد امکان نداره دونفر کاملا از نظر عقیدتی شبیه به هم باشن. به قول سیبا همین تفاوتها زندگی رو قشنگ میکنه)پدر سیبا هم همیشه بهمون میگفت خوشبهحالتون که هر دو همنظرید. من یک عمر زجر کشیدم از مقدسمآبی زنم.
(اینم بگم که مادر سیبا کلی محسنات داره. اینو مینویسم که اگه روزی وبلاگم لو رفت سرم بر باد نره!)
یهروز... یعنی یهشب که سیبا اومد خونه، احساس کرد من پکرم. در صورتیکه اینطور نبود و فقط از خستگی نمیتونستم مثل همیشه نیشمو تا بناگوشم باز نگهدارم.سیبا دائم میپرسید چی شده و من میگفتم هیچی.
تا اینکه فکری شیطانی اومد به مغزم. گفتم حالا که اینطور فکر میکنه بهتره یهکم سربه سرش بگذارم. این دفعه که گفت: چرا... تو یه چیزیت هست. سرمو انداختم پایین و با خجالت گفتم . خوب... آره... اما...
دیدم اینجوری با چراغ روشن، اجزاء صورتم دروغ گفتنمو نشون میده. تازه خیلی هم خسته بودم. گفتم بریم تو تخت دراز بکشیم تا بگم. رفتیم.بعد گفتم مسئله خیلی مهمیه.بهتره چراغ رو خاموش کنیم. روم نمیشه تو صورتت نگاه کنم و حرفمو بزنم. رفت خاموش کرد.حالا چی بگم؟ اصلا فکرشو نکرده بودم. گفتم چه چیزی بگم یه ذره اذیت شه بعدا که فهمید شوخیه مثل همیشه قاهقاه بزنه زیر خنده. جوری که اتاق بلرزه؟هی منو من کردم تا به ذهن خستهم چیزی برسه. اونم به مهربونیمیگفت حرفتو بزن.گفتم آخه میترسم ازم بیزار شی. گفت من و تو این حرفارو باهم نداریم. هر مشکلی داشته باشی با هم حلش میکنیم. گفتم این مسئله حلشدنی نیست و میترسم باعث جداییمون بشه. ذهنم رفت به مسائل ناموسی. اما ترسیدم. حتی نمیتونستم راجع بهش شوخی کنم. زود از دهنم بیرونش کردم.سیبا داشت از کنجکاوی میمرد.پیش خودم گفتم چی بیشتر شوکهش میکنه؟ ناگهان... آهان... یافتم.فکر میکنم اگه چراغ روشن بود برق شیطنت چشمام و لبخند موذیانهمو میدید.رومو کردم به سقف و بعد یهو موتورم راه افتاد. گفتم:- چند وقتیه یه چیزیو تو قلبم احساس میکنم. یه چیزی که تاحالا نبوده و یا همیشه منکرش بودم. خیلی وقتا میخواستم بهت بگم. اما میترسیدم تو رابطهمون تأثیر بذاره.دیدم سیبا ساکته و صبورانه گوش میده( من اگه بودم هیمیگفتم خوب خوب.. زودتر بگو چه چیزیو) ادامه دادم:- احساس میکنم دلم میخواد... دلم میخواد نماز بخونم، روزه بگیرم. اما بلد نیستم. دوسهروزه دنبال یه کلاس قرآن خوب بودم که همهی اینا رو یادم بده و حالا پیدا کردم و میخواستم ازت اجازه بگیرم(اجازه، کلمهای که هیچوقت بهش نگفته بودم) برم ثبت نام کنم.از سنگ صدا در میومد که از سیبا درنمیومد.چرا... صدای پلک زدنشو میفهمیدم. هر وقت خیلی ناراحته و محیط ساکته صدای پلکزدنشو میفهمم. خیلی جا خورده بود. پیش خودم گفتم بازی الان تموم میشه و باهم میزنیم زیر خنده.اما بعد از چند دقیقه که خیلی سعی کردم صدای خندهی ذوقزدهمو پنهان کنم، سیبا با صدای غمگینی گفت: چرا زودتر بهمن نگفتی؟گفتم آخه کاملا مطمئن نبودم بعدش هم میترسیدم عین بابا مامانت...باز سکوت سیبا و صدای پلک زدنش. تو دلم گفتم عجب خنگیه بابا. چرا نمیفهمه. نکنه اونم منو فیلم کرده؟ اما نه... دستشو گذاشت رو شونهم و شروع کرد به دلداریم. بعدش پیشونیمو بوس کرد و موهامو ناز کرد و گفت:- ناراحت نباش عزیزم. زیتونکم. یه مرحلهی سختو داری میگذرونی. این چندوقت خیلی اذیت شدی. هم از نظر مالی و هم روحی. من مقصرم. نباید میگذاشتم اینقدر بهت فشار بیاد. و ...ای بابا... چرا نمیفهمه من دارم شوخی میکنم. راستش دیگه ترسیده بودم قضیه رو لو بدم. بعدش هم تعجب کرده بودم از رفتارش. انتظار داشتم اگه باور کنه بگه: اگه عقایدمون با هم متفاوت بشه دیگه زندگی مشترک امکان نداره و از این حرفا... اما نگفت.هی دلداریم داد. با افسردگی گفتم: اگه بعد از گذشتن از این مراحل هنوز همین عقایدو داشتم چی؟چند دقیقهای فکری کرد(که برای من چند ساعت گذشت) و گفت: سعی میکنیم هیچ تغییری تو زندگیمون بهوجود نیاد. چه عیبی داره دو نفر متفاوت باشن. مهم اینه که هر دو انسانیم و همدیگرو دوست داریم. با تردید پرسید: مگه نه؟ خودمو تو آغوشش فشار دادم و نفسی به راحتی کشیدم و گفتم آره.با اینکه با شوخی شروع کرده بودم اما احساس خوبی داشتم. شاید اگه من جای سیبا بودم و شوخیشو باور کرده بودم برخورد دیگهای میکردم.اصلا روم نشد بگم شوخی کردم. فردا و پسفرداش هم همینطور. سیبا چند روزی بیشتر از همیشه بهم توجه کرد و بعد دید که من دیگه چیزی نمیگم اونم چیزی نپرسید و اصلا حتی یه کلمه چیزی نگفت. هنوز هم عذاب وجدان دارم برای نگفتنش.اما من درسی ازش گرفتم که امیدوارم هرگز فراموشم نشه.
پ.ن.4- عصیان: آیا وبلاگنویسی همان روزنامهنگاریست؟
5- باز هم یک سوال اساسی از گوشزد.زن و مرد هر یک تا چه میزان از درآمد خود را باید در راه خانواده خرج کنند؟
من هر کار کردم نظرخواهیاش برام نیومد. پس همینجا مینویسم. البته روی کلمهی "باید" نظری ندارم. اما من به شخصه دوست ندارم که فقط یکی از دو طرف کار کنه و اونیکی فقط مصرفکننده باشه.مگه اینکه یکیشون واقعا از نظر جسمی و روانی ناتوان باشه.تو زندگی من و سیبا هم تو و منی نداشتیم. حساب مشترک هیچوقت نداشتیم ولی از هم چیزی رو پنهان نکردیم. اگر هم من پولی جمع کردم برای هردومون بوده و حتی شده قطره قطره پولی جمع کردم( که هرگز دریا هم نشده، دریاچه و برکهای هم نشده. به اندازهی یه کاسهی کوچیک) تا سیبا گفته به پول احتیاج داره فوری آوردمش وسط.حقوقمو تا میگیرم اول میرم فروشگاه یه عالمه خرید میکنم و برای خونه(یه وسیلهی جدید، حتی شده یکدست قاشقچنگال جدید) و سیبا کادو میخرم. گاهی گل و شیرینی می گیرم و هنوهن کنان میبرم خونه. اونم همینطوره.نمیدونم اگه پولدار بودیم بازم اینطور بودیم یا نه.
6- برای نجات کبری رحمانپور...
7-:تا اطلاع ثانوی
انرژی هستهای حق مسلم ماست...
8- انوشه انصاری به هوا(همون فضا) رفت..
.لحظهی خداحافظی با شوهر و مادر و پدر وخواهرش.
9- کوروش هم طاقت نیاورد و باز به جمع وبلاگنویسان پیوست:)
خوش آمدی کوروش جان. چقدر ما وبلاگنویس دکتر داریم. یه وقت متحد نشید کودتا بکنید!:)
دختران عزیز لطفا قبل از کلیک کردن روی لینک یکلیوان آبقند کنار دست خود بگذارید.از همکاری شما متشکرم.(وقتی عکسش رو دیدید خودتون متوجه میشید چرا. آلن دلون باید بره جلوش بوق بزنه :))
مواظب رفتارتون باشید. او یک آی ام جیست:)
واقعا ممنون. چه از کامنتها در اینجا و اونجا و چه از ایمیلا.
کلی خجالت کشیدم که خودم هیچوقت بلد نبودم درست و حسابی به دیگران تبریک بگم.
مثبت دیدن یکی از هنرهای بشریست. شاید هنر نُهمه:)
پریشب نشستم تموم لینکهایی که توی کامنتها بود باز کردم. البته همیشه اینکارو میکنم و بعد آفلاین میخونمشون. اما ایندفعه میخواستم دونه به دونه تو نظرخواهیشون تشکر کنم که از شانس بدم کیبوردم اصلا کار نکرد. و همین اتفاق باعث شد به جای تشکر تا صبح بشینم دونهبه دونه وبلاگا رو بخونم و در عوض کلی حظ ببرم.این همه وبلاگای خوب و باارزش! ماشالله!
2- تفاهم
من و سیبا شکر خدا در بیشتر مسائل با هم تفاهم داریم. میگید نه. نگاه کنید.
الف- اون خیلی گرماییه و من خیلی سرمایی. من شبا- بخصوص که حالا شبا هوا خنک شده- باید با پتو و پنجرهی بسته بخوابم و سیبا دوست داره با پنجرهی بازو بدون هیچ رواندازی بخوابه.
ب- سیبا بهطور وحشتناکی خونسرده و من خیلی هیجانیام. گاهی از دست خودم عصبانی میشم اینقدر زود به مسائل واکنش نشون میدم. اما سیبا هم گاهی لجمو درمیاره اینقدر دیر و بعد از کلی فکر کردن عکسالعل نشون میده.
ج- من باید تو جمع دوسهبار حرفمو تکرار کنم تا همه متوجه بشن:) از بس که ماشالله خوشصحبتم. اما سیبا دهن که باز میکنه همه میخش میشن( با کمی غلو)
د- اگه سیبا برای شام منتظرم باشه، تا صبح هم نیام شامشو نمیخوره و منتظرم میمونه.اما من اگه این شرایط پیش بیاد از شدت نگرانی و اضطراب، نه فقط شام خودم، که کمکم شام سیبا رو هم تموم میکنم.:)
ه- سیبا پوستش چربه و من خشک. من اگه روزی بیست بار دستمو با صابون بشورم، بعد هر بیستبارش باید به دستم کرم بزنم. اگه تا چند روز حموم نکنم موهام یهذره هم چرب نمیشه. هر چی هم نرمکننده و واکسمو و... میزنم یه ساعت بعدش انگار نهانگار. اما سیبا هر روز که دوش میگیره و موهاشو میشوره و هر بار بعد از شستن دست و صورت یهساعت بعدش چربه.
و- من عاشق رقص و ورجه وورجهم و سیبا اصلا.
ز- من خیلی زیاد شوخی میکنم و سیبا خیلی کم.
ح- موسیقیهای مورد علاقهمون با هم متفاوته.
ط- رنگ مورد علاقهمون هم همینطور. من نارنجی دوست دارم و رنگای شاد دیگه. اما سیبا رنگ آبی رو.
ی- حتی ماشین مورد علاقهمون با هم فرق داره. سیبا هر وقت یه ماشین گندهی آمریکایی میبینه دلش ضعف میره و من از ماشینکوچولوهای کرهای خوشم میاد.
- بعد از ابجد هوز و حطی چی بود؟؟ شاید باید از الفبای چینی ژاپنی (کدومشونه که 2000 حرف داره؟) استفاده میکردم.
خلاصه که تا دلتون بخواد "تفاهم" و "شباهت" هست.
حالا چرا ما اینقدر همدیگرو دوست داریم و باهم کنار میاییم؟ شاید به خاطر "تفاوتها"ست:)
الف- هر دومون انسانها رو دوست داریم.
ب- هردومون عاشق طبیعت و محیط زیست هستیم.
ج- هیچکدوم دوست نداریم نه حق کسی رو بخوریم و نه اجازه بدیم حقمونو بخورن. کلی از "به دنبال حق رفتن" ضرر دیدیم و باز دنبالش رفتیم.
د- هدف ازدواجمون پول نبوده. تو خرج کردن پول اصلا "تو" و "من" نداریم(چه اشکالی داره سیبا دربیاره و من خرج کنم؟:) )البته الان تا حدی من دوست دارم پولدار هم بشیم(راهشو هم اصلا بلد نیستم). ولی سیبا زیاد نه( اینو باید در قسمت تفاهم می نوشتم)
ه- شکایت همدیگرو پیش خانوادههامون نمیکنیم. همیشه سعی میکنیم با هم کنار بیاییم. اگر با هم قهر باشیم و مهمون بیاد یا مهمونی بریم، موقتا رل آشتیها رو بازی میکنیم. بدیش اینه که گاهی بعد از مهمونی یادمون میره باهم قهر بودیم.
و- همیشه خرید لوازمی که اونیکی بهش احتیاج داره برامون ارجحیت داره. یعنی تا اون پولی به دستش میاد منو به زور میبره چیزی که من احتیاج دارم برام میخره و من هروقت پولدار میشم اونو به زور برای خرید وسیلهی مورد نیازش میبرم.
ز- حسود نیستیم(البته اون بیشتر نیست!) اگه دوست من که پسره بیاد خونهمون یا دوست اون که دختره بیاد(با اینکه دلم میخواد چشاشو از کاسه دربیارم-چشمک) اصلا ناراحت نمیشیم و کلی گپ و گفتمان میکنیم. ح- هر وقت اونیکی به کمک احتیاجی داشته باشه از کمک دریغ نمیکنیم. بدون منت.
ط- هر دو بچههای گلی هستیم:))
آقا کم آوردم. خوب شد بلد نیستم بعد از ابجد هوز حطی چیه:)
ما بیشتر با هم تفاهم داریم تا تفاوت. برای همین خیلی دعوا میکنیم... و خیلی زود آشتی.
3- درسی که از شوخی با سیبا گرفتم
سیبا از همون اول گفت که در تمام سالهای زندگیش از تفاوت عقیدهای بین پدرو مادرش عذاب کشیده. مادرش نمازخون و روزهبگیر بوده(الان شدیدتر شده) و پدرش برعکس.جالبه که مادر ِ مادرش ضد دینه و مادر ِ پدرش مذهبی شدید. اما شدیدا دوستداشتنی. هر دو مادر بزرگ سیبا از بهترین دوستای من هستن. گاهی مادرِ سیبا مادرخودشو مجبور به نمازخوندن میکنه. اینم تا میبینه دخترش از در رفت بیرون چادرو از سرش پرت میکنه اونور و شروع میکنه به گفتن جکهای بیادبی:) میگه کی بهشت و جهنمو تاحالا دیده که من باورش کنم؟
از قضیه دور نشم. قبل از ازدواج من و سیبا خیلی راجع به عقایدمون حرف زده بودیم و دیده بودیم خیلی شبیه به همیم( که بعدا معلوم شد امکان نداره دونفر کاملا از نظر عقیدتی شبیه به هم باشن. به قول سیبا همین تفاوتها زندگی رو قشنگ میکنه)پدر سیبا هم همیشه بهمون میگفت خوشبهحالتون که هر دو همنظرید. من یک عمر زجر کشیدم از مقدسمآبی زنم.
(اینم بگم که مادر سیبا کلی محسنات داره. اینو مینویسم که اگه روزی وبلاگم لو رفت سرم بر باد نره!)
یهروز... یعنی یهشب که سیبا اومد خونه، احساس کرد من پکرم. در صورتیکه اینطور نبود و فقط از خستگی نمیتونستم مثل همیشه نیشمو تا بناگوشم باز نگهدارم.سیبا دائم میپرسید چی شده و من میگفتم هیچی.
تا اینکه فکری شیطانی اومد به مغزم. گفتم حالا که اینطور فکر میکنه بهتره یهکم سربه سرش بگذارم. این دفعه که گفت: چرا... تو یه چیزیت هست. سرمو انداختم پایین و با خجالت گفتم . خوب... آره... اما...
دیدم اینجوری با چراغ روشن، اجزاء صورتم دروغ گفتنمو نشون میده. تازه خیلی هم خسته بودم. گفتم بریم تو تخت دراز بکشیم تا بگم. رفتیم.بعد گفتم مسئله خیلی مهمیه.بهتره چراغ رو خاموش کنیم. روم نمیشه تو صورتت نگاه کنم و حرفمو بزنم. رفت خاموش کرد.حالا چی بگم؟ اصلا فکرشو نکرده بودم. گفتم چه چیزی بگم یه ذره اذیت شه بعدا که فهمید شوخیه مثل همیشه قاهقاه بزنه زیر خنده. جوری که اتاق بلرزه؟هی منو من کردم تا به ذهن خستهم چیزی برسه. اونم به مهربونیمیگفت حرفتو بزن.گفتم آخه میترسم ازم بیزار شی. گفت من و تو این حرفارو باهم نداریم. هر مشکلی داشته باشی با هم حلش میکنیم. گفتم این مسئله حلشدنی نیست و میترسم باعث جداییمون بشه. ذهنم رفت به مسائل ناموسی. اما ترسیدم. حتی نمیتونستم راجع بهش شوخی کنم. زود از دهنم بیرونش کردم.سیبا داشت از کنجکاوی میمرد.پیش خودم گفتم چی بیشتر شوکهش میکنه؟ ناگهان... آهان... یافتم.فکر میکنم اگه چراغ روشن بود برق شیطنت چشمام و لبخند موذیانهمو میدید.رومو کردم به سقف و بعد یهو موتورم راه افتاد. گفتم:- چند وقتیه یه چیزیو تو قلبم احساس میکنم. یه چیزی که تاحالا نبوده و یا همیشه منکرش بودم. خیلی وقتا میخواستم بهت بگم. اما میترسیدم تو رابطهمون تأثیر بذاره.دیدم سیبا ساکته و صبورانه گوش میده( من اگه بودم هیمیگفتم خوب خوب.. زودتر بگو چه چیزیو) ادامه دادم:- احساس میکنم دلم میخواد... دلم میخواد نماز بخونم، روزه بگیرم. اما بلد نیستم. دوسهروزه دنبال یه کلاس قرآن خوب بودم که همهی اینا رو یادم بده و حالا پیدا کردم و میخواستم ازت اجازه بگیرم(اجازه، کلمهای که هیچوقت بهش نگفته بودم) برم ثبت نام کنم.از سنگ صدا در میومد که از سیبا درنمیومد.چرا... صدای پلک زدنشو میفهمیدم. هر وقت خیلی ناراحته و محیط ساکته صدای پلکزدنشو میفهمم. خیلی جا خورده بود. پیش خودم گفتم بازی الان تموم میشه و باهم میزنیم زیر خنده.اما بعد از چند دقیقه که خیلی سعی کردم صدای خندهی ذوقزدهمو پنهان کنم، سیبا با صدای غمگینی گفت: چرا زودتر بهمن نگفتی؟گفتم آخه کاملا مطمئن نبودم بعدش هم میترسیدم عین بابا مامانت...باز سکوت سیبا و صدای پلک زدنش. تو دلم گفتم عجب خنگیه بابا. چرا نمیفهمه. نکنه اونم منو فیلم کرده؟ اما نه... دستشو گذاشت رو شونهم و شروع کرد به دلداریم. بعدش پیشونیمو بوس کرد و موهامو ناز کرد و گفت:- ناراحت نباش عزیزم. زیتونکم. یه مرحلهی سختو داری میگذرونی. این چندوقت خیلی اذیت شدی. هم از نظر مالی و هم روحی. من مقصرم. نباید میگذاشتم اینقدر بهت فشار بیاد. و ...ای بابا... چرا نمیفهمه من دارم شوخی میکنم. راستش دیگه ترسیده بودم قضیه رو لو بدم. بعدش هم تعجب کرده بودم از رفتارش. انتظار داشتم اگه باور کنه بگه: اگه عقایدمون با هم متفاوت بشه دیگه زندگی مشترک امکان نداره و از این حرفا... اما نگفت.هی دلداریم داد. با افسردگی گفتم: اگه بعد از گذشتن از این مراحل هنوز همین عقایدو داشتم چی؟چند دقیقهای فکری کرد(که برای من چند ساعت گذشت) و گفت: سعی میکنیم هیچ تغییری تو زندگیمون بهوجود نیاد. چه عیبی داره دو نفر متفاوت باشن. مهم اینه که هر دو انسانیم و همدیگرو دوست داریم. با تردید پرسید: مگه نه؟ خودمو تو آغوشش فشار دادم و نفسی به راحتی کشیدم و گفتم آره.با اینکه با شوخی شروع کرده بودم اما احساس خوبی داشتم. شاید اگه من جای سیبا بودم و شوخیشو باور کرده بودم برخورد دیگهای میکردم.اصلا روم نشد بگم شوخی کردم. فردا و پسفرداش هم همینطور. سیبا چند روزی بیشتر از همیشه بهم توجه کرد و بعد دید که من دیگه چیزی نمیگم اونم چیزی نپرسید و اصلا حتی یه کلمه چیزی نگفت. هنوز هم عذاب وجدان دارم برای نگفتنش.اما من درسی ازش گرفتم که امیدوارم هرگز فراموشم نشه.
پ.ن.4- عصیان: آیا وبلاگنویسی همان روزنامهنگاریست؟
5- باز هم یک سوال اساسی از گوشزد.زن و مرد هر یک تا چه میزان از درآمد خود را باید در راه خانواده خرج کنند؟
من هر کار کردم نظرخواهیاش برام نیومد. پس همینجا مینویسم. البته روی کلمهی "باید" نظری ندارم. اما من به شخصه دوست ندارم که فقط یکی از دو طرف کار کنه و اونیکی فقط مصرفکننده باشه.مگه اینکه یکیشون واقعا از نظر جسمی و روانی ناتوان باشه.تو زندگی من و سیبا هم تو و منی نداشتیم. حساب مشترک هیچوقت نداشتیم ولی از هم چیزی رو پنهان نکردیم. اگر هم من پولی جمع کردم برای هردومون بوده و حتی شده قطره قطره پولی جمع کردم( که هرگز دریا هم نشده، دریاچه و برکهای هم نشده. به اندازهی یه کاسهی کوچیک) تا سیبا گفته به پول احتیاج داره فوری آوردمش وسط.حقوقمو تا میگیرم اول میرم فروشگاه یه عالمه خرید میکنم و برای خونه(یه وسیلهی جدید، حتی شده یکدست قاشقچنگال جدید) و سیبا کادو میخرم. گاهی گل و شیرینی می گیرم و هنوهن کنان میبرم خونه. اونم همینطوره.نمیدونم اگه پولدار بودیم بازم اینطور بودیم یا نه.
6- برای نجات کبری رحمانپور...
7-:تا اطلاع ثانوی
انرژی هستهای حق مسلم ماست...
8- انوشه انصاری به هوا(همون فضا) رفت..
.لحظهی خداحافظی با شوهر و مادر و پدر وخواهرش.
9- کوروش هم طاقت نیاورد و باز به جمع وبلاگنویسان پیوست:)
خوش آمدی کوروش جان. چقدر ما وبلاگنویس دکتر داریم. یه وقت متحد نشید کودتا بکنید!:)
دختران عزیز لطفا قبل از کلیک کردن روی لینک یکلیوان آبقند کنار دست خود بگذارید.از همکاری شما متشکرم.(وقتی عکسش رو دیدید خودتون متوجه میشید چرا. آلن دلون باید بره جلوش بوق بزنه :))
مواظب رفتارتون باشید. او یک آی ام جیست:)
پنجشنبه، شهریور ۲۳، ۱۳۸۵
1- باورپذیر بُود هر بنا که میبینی
جز بنای محبت که باورپذیر نیست...
(زیتونالادبا+شاعر مربوطه)
2 - این چیه داری ترجمه میکنی؟
- یه داستان کوتاهه. میخوام برای شرق بفرستمش.
- هه هه هه. عجب شانسی داری. شرق همین امروز توقیف شد.
- بده ببینم.... وای... چه بد.
- نزدیک انتخابات و احتمالا آشتی هستهایه. روزنامههای دردسرزا باید یه دوسه ماه زبان در دهان باقی بمونن. تا بعد ببینن چی میشه!
-...
- چرا ترجمهتو پرت میکنی اونور. خوب برای اعتماد ملی بفرست. فکر نکنم اونو توقیف کنن.. نشد برای مجلات زرد و سفید و بنفش..
- آخه موضوعش بهدرد اونا نمیخوره.
- عیبی نداره. اسامی خارجکی رو تبدیل به اسمال و ممد و داش رضا و اقدس و افسانه و فتانه کن و یه دوسه ماجرای عشقی بنداز تنگش. آخرش هم همه با هم عروسی کنن.
- اینکه میشه فیلمنامه تلویزیونی:)
3- امیدوارم هیچکس سروکارش با دکترای جورواجور و بیمارستان نیفته و اگر افتاد پارتی داشته باشه و اگر نداشت از یه دوست خیلی خوب سوغاتیهای خوبخوب برسه و کلی ذوقزدهت کنه. و باعث شه همهچیو فراموش کنی.:)
4- آقا، این بنای محبت گاهیهم خیلی باورپذیر میشه:))
جز بنای محبت که باورپذیر نیست...
(زیتونالادبا+شاعر مربوطه)
2 - این چیه داری ترجمه میکنی؟
- یه داستان کوتاهه. میخوام برای شرق بفرستمش.
- هه هه هه. عجب شانسی داری. شرق همین امروز توقیف شد.
- بده ببینم.... وای... چه بد.
- نزدیک انتخابات و احتمالا آشتی هستهایه. روزنامههای دردسرزا باید یه دوسه ماه زبان در دهان باقی بمونن. تا بعد ببینن چی میشه!
-...
- چرا ترجمهتو پرت میکنی اونور. خوب برای اعتماد ملی بفرست. فکر نکنم اونو توقیف کنن.. نشد برای مجلات زرد و سفید و بنفش..
- آخه موضوعش بهدرد اونا نمیخوره.
- عیبی نداره. اسامی خارجکی رو تبدیل به اسمال و ممد و داش رضا و اقدس و افسانه و فتانه کن و یه دوسه ماجرای عشقی بنداز تنگش. آخرش هم همه با هم عروسی کنن.
- اینکه میشه فیلمنامه تلویزیونی:)
3- امیدوارم هیچکس سروکارش با دکترای جورواجور و بیمارستان نیفته و اگر افتاد پارتی داشته باشه و اگر نداشت از یه دوست خیلی خوب سوغاتیهای خوبخوب برسه و کلی ذوقزدهت کنه. و باعث شه همهچیو فراموش کنی.:)
4- آقا، این بنای محبت گاهیهم خیلی باورپذیر میشه:))
یکشنبه، شهریور ۱۹، ۱۳۸۵
اندر ماجرای شعر عامیانه و پراگماتیک و کاربردی من:))
داشتم برای مطلب" دزدی همشهری جوان از حسین جاوید" خوابگرد کامنت مینوشتم. یه کامنت بلند بالا و طولانی. از اونجایی که آدم همیشه احساس میکنه کامنتش خیلی باحال شده و به هر صورت میخواد ثبتش کنه، "اعوذو بالله من الشیطان رجیم" گویان مرتب کد تصویری نظرخواهیو با دقت وارد میکردم و اونم لج کرده بود و هی ارور میداد.
دیگه عصبانی شده بودم که حواسم رفت به لینکدونی خوابگرد و به وبلاگ 4 دیواریِ مانی که مسابقهی شعر عامیانه برگزار کرده بود.
اشعاری که همیشه از مادربزرگها و پدربزرگها و مردم کوچهبازار فراوان شنیدهایم و به دلمون میشینه. مثل:
خاک به سرم بچه به هوش آمده
بچه بخواب. یه سر و دوگوش آمده...
گفتم منم بیام مهارت و توانمندی ذاتی خود را به نمایش بذارم و اثر خودم را جاودانه سازم:)
پس اومدم تنها شعر عمرمو که بعدا فهمیدم کاربردی و پراگماتیکه تو نظرخواهیش نوشتم.
( همین شعر تابهحال باعث شده دو بار کیف و یک بار تقویمم که خصوصیترین جزئیات زندگیمو توش نوشته بودم و باعث خندهی آقای یابنده در هتلی در یکی از شهرهای شمالی شده بود، دوباره پیشم برگردن)
یاینده جان یابنده
رحمی بکن به بنده
کیف مرا بیاور
کن بنده را شرمنده!:))
حالا،اگر میخواهید استعداد یه آدم رو شکوفا کنید!ا
گر میخواهید زن جوانی را به زندگی امیدوار سازید!
اگر میخواهید چشمهی جوشانِ حس شاعریاش را از قوه به فعل درآورید!
بروید و بهش نمره بدید:)
انتظارش زیاد نیست...بیست نمیخواد، پونزده نمیخواد، ده نمیخواد. حتی چهار و پنج نمیخواد. قربون دستتون، همون یک و دو بسّشه:))
شوخی کردم.
تعداد زیادی شعر خوب اونجاست.
قدم رنجه کنید و شعرها رو داوری کنید.
یه بار در یه پستم( لینکش برام فیلتره و از توی ادیتور هم فقط تاریخشو میبینم که 2003-05-27 به شوخی شعری از یک ترانهی عامیانه نوشتم
"ابرو میندازی بالا بالا
میدونم سرت شلوغه والا"
که باعث شد تو نظرخواهی این پست دوستان چند شعر عامیانه و زیبا به شوخی نوشتن که کلی باعث شادی همهمون شد.
دیگه عصبانی شده بودم که حواسم رفت به لینکدونی خوابگرد و به وبلاگ 4 دیواریِ مانی که مسابقهی شعر عامیانه برگزار کرده بود.
اشعاری که همیشه از مادربزرگها و پدربزرگها و مردم کوچهبازار فراوان شنیدهایم و به دلمون میشینه. مثل:
خاک به سرم بچه به هوش آمده
بچه بخواب. یه سر و دوگوش آمده...
گفتم منم بیام مهارت و توانمندی ذاتی خود را به نمایش بذارم و اثر خودم را جاودانه سازم:)
پس اومدم تنها شعر عمرمو که بعدا فهمیدم کاربردی و پراگماتیکه تو نظرخواهیش نوشتم.
( همین شعر تابهحال باعث شده دو بار کیف و یک بار تقویمم که خصوصیترین جزئیات زندگیمو توش نوشته بودم و باعث خندهی آقای یابنده در هتلی در یکی از شهرهای شمالی شده بود، دوباره پیشم برگردن)
یاینده جان یابنده
رحمی بکن به بنده
کیف مرا بیاور
کن بنده را شرمنده!:))
حالا،اگر میخواهید استعداد یه آدم رو شکوفا کنید!ا
گر میخواهید زن جوانی را به زندگی امیدوار سازید!
اگر میخواهید چشمهی جوشانِ حس شاعریاش را از قوه به فعل درآورید!
بروید و بهش نمره بدید:)
انتظارش زیاد نیست...بیست نمیخواد، پونزده نمیخواد، ده نمیخواد. حتی چهار و پنج نمیخواد. قربون دستتون، همون یک و دو بسّشه:))
شوخی کردم.
تعداد زیادی شعر خوب اونجاست.
قدم رنجه کنید و شعرها رو داوری کنید.
یه بار در یه پستم( لینکش برام فیلتره و از توی ادیتور هم فقط تاریخشو میبینم که 2003-05-27 به شوخی شعری از یک ترانهی عامیانه نوشتم
"ابرو میندازی بالا بالا
میدونم سرت شلوغه والا"
که باعث شد تو نظرخواهی این پست دوستان چند شعر عامیانه و زیبا به شوخی نوشتن که کلی باعث شادی همهمون شد.
جمعه، شهریور ۱۷، ۱۳۸۵
سرِ همیشه بیکلاه ِ دگراندیشان..
1- چرا شرق نباید یه ویژهنامهی 16 صفحهای برای امام موسیصدر چاپ کنه؟ امام موسی صدر هر چی باشه. اول امامه! دوم دایی خانمِ خاتمیه(زهره صادقی) دایی صادقطباطبایی خوشگلهست. دایی مریم طباطبایی عروس امامِ خودمونه و کلا سرسلسلهی یه زنجیرهی مهمه.
حالا تابهحال برای پیدا کردنش بلندپایهها چند سفر به لیبی کردهن بماند! موسیصدر رو در شهریور سال 57( سال انقلاب(!) اسلامی) دزدیدن.
ویژهنامه رو که ورق میزنم به چند تا از سجایای اخلاقیش پی میبرم.
اول ماجرای بستنیخورونش در بستنیفروشی مسیحیه( بابا روشنفکر! انساندوست! ضد تبعیض نژادی!)
او میگفته نه تنها مردم ادیان دیگه نجس نیستن. بلکه حتی کافرها و مشرکها و بیدینها و... پاک هستن و میشه باهاشون غذا خورد.(خوب منم همینو میگم که. بابا و بابابزرگ و جد اندر جد ما هم بهش عقیده داشتن!)
دوم تلاش زیادش برای مسلح کردن جوانان لبنانه(بابا صلحطلب! بابا بسیجی!)
سوم به قول علامه حسینفضلالله ذهنی باز و اخلاقی والا داشتن و نمونهش هم مبارزهی شدید و دائمی ایشان با حرکات مارکسیستی و ملی و سکولاریستی و پارهای از جریانات سیاسی محلی بود.( بابا مبارز! بابا دموکرات! بابا ذهن باز!)
2- حالا شرق حتی یک کلمه از امام سید موسیصدر انتقاد کرده؟ استغفرالله...
مگه پشت آدم ربوده شده میشه حرف زد؟ای وای... معلومه که نمیشه.
همونطور که از سریال نرگس تا وقتی خدابیامرز پوپک گلدره توش بازی میکرد کسی جرأت انتقاد نداشت.
اونم از فکوفامیل اصلاحطلبهای معروف ایران.
3- اصلا خود اصلاحطلبها اگر روی کار میومدن جز این(مثل موسیصدر، مخالف دگراندیشان) بودن؟
الان نگاه کنید. هر جا قدرت دارن تموم پستها رو میدن به همفکراشون. سفرهای آنچنانی به داخل و خارج کشور( نمونهشو تو وبلاگستان هم میشه دید) شغلهای نون و آبدار. مزایای ویژه.
بههم مرتب نون قرض میدن به هم سر میزنن و خیلی مواظبن دگراندیشان توشون رخنه نمیکنن.
شاید برای درون حزب مشارکت و... طبیعی باشه... اما وقتی این نفوذ میکنه به همهی شغلها. مثلا در ادارهی... فلان شهر همه باید مشارکتی باشن. اگه یکی از غیر استخدام شه اونقدر اذیتش میکنن تا بذاره بره و یکی از خودشون بیاد.
تو روزنامههاشون به کسای دیگه میدون میدن؟ درسته گاهی با چپها و کسایی که همفکرشون نیستن مصاحبه میکنن ولی کلا از چپها و کمونیستها خیلی میترسن و یواشکی پشت سرش صفحهمیذارن. "به فلانی محل نذاریها، کمونیسته!" انگار طاعون داره.
همهشون بدون استثنا توی نوشتههاشون یه جورایی حتما نشون میدن که خیلی خداپرستن و به ماوراءالطبیعه عقیده دارن.
یواشکی پشت خاتمی و کروبی ( خانمها با آرایش و مانتو کوتاه و آقایون با تیشرت و موهای ژلزده هم که شده) نماز میخونن.
تعدادیشون برای خوشخدمتی اگر اطلاعاتی از کمونیستها داشته باشن به جریانات بالاتر خودی گزارش میدن.
نگفتم همهشون. تا اونجایی که خودم دیدم و باعث شده نظر خوشی نسبت بهشون نداشته باشم.
(توضیح اینکه من در دور اول انتخابات رئیسجمهوری به معین رأی دادم و فقط و فقط به خاطر اینکه امثال احمدینژاد نشه. ولی میدونستم من و امثال من هرگز نمیتونیم شغل مطلوبمونو توی اون حکومت هم بهدست بیاریم. مایی که قاطی هیچ جریان اسلامی نشدیم، حتی فمینیسم اسلامی، همیشه سرمون بیکلاهست)
شاید نظرم کمی بدبینانه بهنظر بیاد. اما وقتی شما هم از چند شغل، شغلهایی که از پسشون هم برمیومدید اما به علت اینکه تو باندبازیهای رؤسا و کارکنان نرفتید و همیشه حق رو در نظر گرفتید، از کار برکنار شدید، اونوقت حق رو به من میدادید.
4- روی تخت یکی از باغهای اطراف شهر نشسته بودیم. از ده شب که گذشته زمزمههایی از خانمها- تختهای دیگه- بلند شد که پاشیم راه بیفتیم الان نرگس شروع میشه.
آقایون و بعضیخانمهای دیگه شروع کردن غر زدن که بابا نرگس دیگه دیدن نداره. چرت و پرته و... حالا غم خودمون کمه بشینیم واسه اینا غصه بخوریم و...
یواش یواش کفهی ترازو به نفع گروه دوم پایین رفت و تا اونجایی که من دیدم هیچکی نرفت. تا یک و دو صبح همه موندن و گفتن و خندیدن. ما هم به هکذا...
5- راستی ما ندیدیم چطوری این پسر حزباللهیه که طرفدار انرژی هستهایه چطوری نسرینو پیدا کرد؟:)))
6- یکی از مشکلات استفاده از ماشین مشترک اینه که هر روز صبح که ماشینو روشن میکنی کلی باید با صندلی و آینهی جلو و آینههای بغل ور بری.
البته مشکل اصلی سر اختلاف قد بیستسانتیه:)
7- برای چندمین بار کاری- با قول دادن دستمزد- از طرف آدم نسبتا معروفی گرفتم و آخرش پولم رو نداد.
قرارداد هم نمیبندن اولش. هم از معروفیتشون استفاده میکنن و هم نشون میدن بهشون برخورده. ( یعنی بهشون اطمینان نداریم؟!)
همیشه هم به واسطه میگن بهش بگو آدم خیلی خوشمعاملهایه!
خوشمعاملهگیشونم دیدیم و باز همیشه گول می خوریم!
8- این بیت شعر حافظ برای آذر عزیزم:
آن سفرکرده که صد قافله دل همره اوست،
هر کجا هست خدایا به سلامت دارش...
9- برای خرید بلیت هواپیما رفتیم به یه آژانس مسافرتی. قیمت بلیت با ایرباس 90 هزار تومن( به صورت رفت و برگشت) با فوکر 70 و توپولوف 60 تومن بود. من که به خاطر اتفاقات اخیر هوایی میترسیدم مونده بودم کدومو انتخاب کنم. سیبا گفت بهترینشو بگیر. گفتم آخه خیلی گرون میشه. (چهار نفر بودیم). گفت باشه. امنیت مهمتر از پوله. در عوض جای دیگه صرفهجویی میکنیم.
ایرباس رو خریدیم. نشون به اون نشون که رفتن با فوکر بردنمون و برگشتن با توپولوف قراضه. فوکر از گرما عین سونا بود و توپولوف از بس درز و دورز داشت از سرما مردیم. یک دونه پتو هم بهمون ندادن و عین بید تا تهران لرزیدیم.
بعدا برای گله( شکایت میکردم؟ از کی؟ ) رفتم آژانس گفتم این چه وضعشه؟ گفتن وقتی تعداد مسافران به حد نصاب نمیرسه دوسه هواپیما رو یکی میکنن:) خلاصه که به خاطر سرابِ امنیت پروازی کلی ضرر کردیم. 4 تا بلیت توپولوف هم میگرفتیم با همینا میبردن و میاوردنمون.
اینجا ایران است!
10- توی سوپر داشتم خرید میکردم. پشت صندوق پسر صاحب سوپری داشت خریدامو حساب میکرد که مردی جاافتاده و خوشلباس اومد و به سوپری ِ پدر گفت شیر دولتی میخوام. گفت نداریم. ولی از این کیسهایهای 550 تومنی داریم. مرده گفت. این کیسهای آزادا که 350 تومن بود. سوپری گفت نخیر. اینا 550 تومنه. یهو مرد جاافتاده داد زد: مرتیکه! میخوای منو گول بزنی؟ منِ بازنشستهی آموزش پرورشم. از کجا بیارم هر کیسه شیر رو 550 تومن بخرم. مگه چقدر حقوق میگیرم. سوپری هم میگفت به من چه! 500 میخریم. 550 هم باید بفرشیم. ندادی نخر! آقای جنتلمن هم رگای گردنش متورم شده بود و هر چی از دهنش در میومد به سوپری میگفت.
جنگ در گرفت و من و پسر سوپری با تأسف به این صحنه نگاه میکردیم.
من به پسره گفتم. ببین کی مسبب این دعواست؟ دولت! اونوقت کیا باید به جون هم بیافتن؟ ملت!
پسره فوری گرفت و پرید بینشون و گفت: راست میگه خانم. تقصیر دولته. ما چیکار کنیم دولت دستور داده گرونش کنن. این چندمین باره توی امسال لبنیات گرون میشه...
مرده یه کم آروم شد . بعد سهتایی شروع کردن فحش دادن به دولت...
11- آقا، یکی از دوستای ما زده و شدیدا عاشق فرزاد حسنی شده. طوری که هر شب خوابشو میبینه. طوری که رشتهی خودشو ول کرده و اونقدر درس خونده تا رشتهای که به فری نزدیک شه قبول شده. طوری که نمازخون شده. چون توی یکی از مصاحبههاش با مجلات زرد خونده که خیلی مذهبیه.
طوری که هفتهای چند نامه و کادو براش میفرسته. حالا کار نداریم که هیچکدومو جواب نداده. اما کادوهایی که حضوری برده با کمال میل و بزرگواری پذیرفته و ب نه نگفته.
این دوست ما فکر میکنه فرزاد حسنی بامعلوماتترین، باحالترین، خوشتیپترین، مؤمن ِ واقعیترین، بامزهترین پسر روی زمینه!
هر چی بهش میگم این بشر روزی دو گونی نامه داره که 99 درصدشون از دختراست و بیشترشونم عاشق این بشرن. به گوشش نمیره. میگه از کجا که منو انتخاب نکنه. جالبه که فکر میکنه من بهش حسودی میکنم:)) نمیدونم از کجا فهمیده:)))
این وبلاگ هم طرفداراش راه انداختن.
شما نمیخواهید به خیلی سینهچاکانش بپیوندید؟:) منم برم اسم بنویسم:)
12- وبلاگ حرفهای یه نفر : نامهای ایرانی و معانی آنها
13- آنچه دوستدارید راجع به "گوز" بدانید.
نترسید یک مقالهی کاملا علمیه!
دلیل گوز - ساختار گوز- بوی گوز- صدای گوز. چرا چس کمصداست و گوز پرسروصدا- یک فرد عادی در روز چندبار میگوزد- اصلا میشود نگوزید. مردها بیشتر میگوزند یا زنها- چه وقت شبانهروز بیشتر میگوزیم- چه غذاها و چه کارهایی باعث گوز بیشتر میشوند- آیا نگهداشتن گوز مضر است؟ آیا گوز با شعلهی کبریت آتش میگیرد؟ آیا همه در خواب میگوزند؟ آیا میشود از راه گوز امرار معاش کرد؟ جواب اینیکی سوال رو همینجا میدم. بله:) پس گوزوها زیاد ناراحت نباشند.قهرمان گوز در حیوانات؟و بالاخره بهترین راه برای ردگوزگمکنی:)
14- انوشه انصاری
First Female Private Space Explorer & Space Ambassador
لابد فردا اینا تو بوق میکنن اولین زن مسلمان فضانورد:)
15- یک وبلاگ فلسفی-دیدنی و خواندنی از رسول نمازی...
16-اینم رگبار نرگس خانم:) با نرگس تلویزیون تومنی هفت قرون فرق داره ها...
17- مژده و کارخانهی شکلاتسازی....
18- دیناز... زنی متولد دی ماه
19- هلندی سرگردان...
20- تحلیلی خندهدار از فیلم "بهنام پدر" حاتمیکیا.
21- خیلی حرفا داشتم بزنم ها... ولی نشستم پشت کامپیوتر یهو خفهخون(خفقان؟) گرفتم:) باید حرفامو یه جایی یادداشت کنم یادم نره!
حالا تابهحال برای پیدا کردنش بلندپایهها چند سفر به لیبی کردهن بماند! موسیصدر رو در شهریور سال 57( سال انقلاب(!) اسلامی) دزدیدن.
ویژهنامه رو که ورق میزنم به چند تا از سجایای اخلاقیش پی میبرم.
اول ماجرای بستنیخورونش در بستنیفروشی مسیحیه( بابا روشنفکر! انساندوست! ضد تبعیض نژادی!)
او میگفته نه تنها مردم ادیان دیگه نجس نیستن. بلکه حتی کافرها و مشرکها و بیدینها و... پاک هستن و میشه باهاشون غذا خورد.(خوب منم همینو میگم که. بابا و بابابزرگ و جد اندر جد ما هم بهش عقیده داشتن!)
دوم تلاش زیادش برای مسلح کردن جوانان لبنانه(بابا صلحطلب! بابا بسیجی!)
سوم به قول علامه حسینفضلالله ذهنی باز و اخلاقی والا داشتن و نمونهش هم مبارزهی شدید و دائمی ایشان با حرکات مارکسیستی و ملی و سکولاریستی و پارهای از جریانات سیاسی محلی بود.( بابا مبارز! بابا دموکرات! بابا ذهن باز!)
2- حالا شرق حتی یک کلمه از امام سید موسیصدر انتقاد کرده؟ استغفرالله...
مگه پشت آدم ربوده شده میشه حرف زد؟ای وای... معلومه که نمیشه.
همونطور که از سریال نرگس تا وقتی خدابیامرز پوپک گلدره توش بازی میکرد کسی جرأت انتقاد نداشت.
اونم از فکوفامیل اصلاحطلبهای معروف ایران.
3- اصلا خود اصلاحطلبها اگر روی کار میومدن جز این(مثل موسیصدر، مخالف دگراندیشان) بودن؟
الان نگاه کنید. هر جا قدرت دارن تموم پستها رو میدن به همفکراشون. سفرهای آنچنانی به داخل و خارج کشور( نمونهشو تو وبلاگستان هم میشه دید) شغلهای نون و آبدار. مزایای ویژه.
بههم مرتب نون قرض میدن به هم سر میزنن و خیلی مواظبن دگراندیشان توشون رخنه نمیکنن.
شاید برای درون حزب مشارکت و... طبیعی باشه... اما وقتی این نفوذ میکنه به همهی شغلها. مثلا در ادارهی... فلان شهر همه باید مشارکتی باشن. اگه یکی از غیر استخدام شه اونقدر اذیتش میکنن تا بذاره بره و یکی از خودشون بیاد.
تو روزنامههاشون به کسای دیگه میدون میدن؟ درسته گاهی با چپها و کسایی که همفکرشون نیستن مصاحبه میکنن ولی کلا از چپها و کمونیستها خیلی میترسن و یواشکی پشت سرش صفحهمیذارن. "به فلانی محل نذاریها، کمونیسته!" انگار طاعون داره.
همهشون بدون استثنا توی نوشتههاشون یه جورایی حتما نشون میدن که خیلی خداپرستن و به ماوراءالطبیعه عقیده دارن.
یواشکی پشت خاتمی و کروبی ( خانمها با آرایش و مانتو کوتاه و آقایون با تیشرت و موهای ژلزده هم که شده) نماز میخونن.
تعدادیشون برای خوشخدمتی اگر اطلاعاتی از کمونیستها داشته باشن به جریانات بالاتر خودی گزارش میدن.
نگفتم همهشون. تا اونجایی که خودم دیدم و باعث شده نظر خوشی نسبت بهشون نداشته باشم.
(توضیح اینکه من در دور اول انتخابات رئیسجمهوری به معین رأی دادم و فقط و فقط به خاطر اینکه امثال احمدینژاد نشه. ولی میدونستم من و امثال من هرگز نمیتونیم شغل مطلوبمونو توی اون حکومت هم بهدست بیاریم. مایی که قاطی هیچ جریان اسلامی نشدیم، حتی فمینیسم اسلامی، همیشه سرمون بیکلاهست)
شاید نظرم کمی بدبینانه بهنظر بیاد. اما وقتی شما هم از چند شغل، شغلهایی که از پسشون هم برمیومدید اما به علت اینکه تو باندبازیهای رؤسا و کارکنان نرفتید و همیشه حق رو در نظر گرفتید، از کار برکنار شدید، اونوقت حق رو به من میدادید.
4- روی تخت یکی از باغهای اطراف شهر نشسته بودیم. از ده شب که گذشته زمزمههایی از خانمها- تختهای دیگه- بلند شد که پاشیم راه بیفتیم الان نرگس شروع میشه.
آقایون و بعضیخانمهای دیگه شروع کردن غر زدن که بابا نرگس دیگه دیدن نداره. چرت و پرته و... حالا غم خودمون کمه بشینیم واسه اینا غصه بخوریم و...
یواش یواش کفهی ترازو به نفع گروه دوم پایین رفت و تا اونجایی که من دیدم هیچکی نرفت. تا یک و دو صبح همه موندن و گفتن و خندیدن. ما هم به هکذا...
5- راستی ما ندیدیم چطوری این پسر حزباللهیه که طرفدار انرژی هستهایه چطوری نسرینو پیدا کرد؟:)))
6- یکی از مشکلات استفاده از ماشین مشترک اینه که هر روز صبح که ماشینو روشن میکنی کلی باید با صندلی و آینهی جلو و آینههای بغل ور بری.
البته مشکل اصلی سر اختلاف قد بیستسانتیه:)
7- برای چندمین بار کاری- با قول دادن دستمزد- از طرف آدم نسبتا معروفی گرفتم و آخرش پولم رو نداد.
قرارداد هم نمیبندن اولش. هم از معروفیتشون استفاده میکنن و هم نشون میدن بهشون برخورده. ( یعنی بهشون اطمینان نداریم؟!)
همیشه هم به واسطه میگن بهش بگو آدم خیلی خوشمعاملهایه!
خوشمعاملهگیشونم دیدیم و باز همیشه گول می خوریم!
8- این بیت شعر حافظ برای آذر عزیزم:
آن سفرکرده که صد قافله دل همره اوست،
هر کجا هست خدایا به سلامت دارش...
9- برای خرید بلیت هواپیما رفتیم به یه آژانس مسافرتی. قیمت بلیت با ایرباس 90 هزار تومن( به صورت رفت و برگشت) با فوکر 70 و توپولوف 60 تومن بود. من که به خاطر اتفاقات اخیر هوایی میترسیدم مونده بودم کدومو انتخاب کنم. سیبا گفت بهترینشو بگیر. گفتم آخه خیلی گرون میشه. (چهار نفر بودیم). گفت باشه. امنیت مهمتر از پوله. در عوض جای دیگه صرفهجویی میکنیم.
ایرباس رو خریدیم. نشون به اون نشون که رفتن با فوکر بردنمون و برگشتن با توپولوف قراضه. فوکر از گرما عین سونا بود و توپولوف از بس درز و دورز داشت از سرما مردیم. یک دونه پتو هم بهمون ندادن و عین بید تا تهران لرزیدیم.
بعدا برای گله( شکایت میکردم؟ از کی؟ ) رفتم آژانس گفتم این چه وضعشه؟ گفتن وقتی تعداد مسافران به حد نصاب نمیرسه دوسه هواپیما رو یکی میکنن:) خلاصه که به خاطر سرابِ امنیت پروازی کلی ضرر کردیم. 4 تا بلیت توپولوف هم میگرفتیم با همینا میبردن و میاوردنمون.
اینجا ایران است!
10- توی سوپر داشتم خرید میکردم. پشت صندوق پسر صاحب سوپری داشت خریدامو حساب میکرد که مردی جاافتاده و خوشلباس اومد و به سوپری ِ پدر گفت شیر دولتی میخوام. گفت نداریم. ولی از این کیسهایهای 550 تومنی داریم. مرده گفت. این کیسهای آزادا که 350 تومن بود. سوپری گفت نخیر. اینا 550 تومنه. یهو مرد جاافتاده داد زد: مرتیکه! میخوای منو گول بزنی؟ منِ بازنشستهی آموزش پرورشم. از کجا بیارم هر کیسه شیر رو 550 تومن بخرم. مگه چقدر حقوق میگیرم. سوپری هم میگفت به من چه! 500 میخریم. 550 هم باید بفرشیم. ندادی نخر! آقای جنتلمن هم رگای گردنش متورم شده بود و هر چی از دهنش در میومد به سوپری میگفت.
جنگ در گرفت و من و پسر سوپری با تأسف به این صحنه نگاه میکردیم.
من به پسره گفتم. ببین کی مسبب این دعواست؟ دولت! اونوقت کیا باید به جون هم بیافتن؟ ملت!
پسره فوری گرفت و پرید بینشون و گفت: راست میگه خانم. تقصیر دولته. ما چیکار کنیم دولت دستور داده گرونش کنن. این چندمین باره توی امسال لبنیات گرون میشه...
مرده یه کم آروم شد . بعد سهتایی شروع کردن فحش دادن به دولت...
11- آقا، یکی از دوستای ما زده و شدیدا عاشق فرزاد حسنی شده. طوری که هر شب خوابشو میبینه. طوری که رشتهی خودشو ول کرده و اونقدر درس خونده تا رشتهای که به فری نزدیک شه قبول شده. طوری که نمازخون شده. چون توی یکی از مصاحبههاش با مجلات زرد خونده که خیلی مذهبیه.
طوری که هفتهای چند نامه و کادو براش میفرسته. حالا کار نداریم که هیچکدومو جواب نداده. اما کادوهایی که حضوری برده با کمال میل و بزرگواری پذیرفته و ب نه نگفته.
این دوست ما فکر میکنه فرزاد حسنی بامعلوماتترین، باحالترین، خوشتیپترین، مؤمن ِ واقعیترین، بامزهترین پسر روی زمینه!
هر چی بهش میگم این بشر روزی دو گونی نامه داره که 99 درصدشون از دختراست و بیشترشونم عاشق این بشرن. به گوشش نمیره. میگه از کجا که منو انتخاب نکنه. جالبه که فکر میکنه من بهش حسودی میکنم:)) نمیدونم از کجا فهمیده:)))
این وبلاگ هم طرفداراش راه انداختن.
شما نمیخواهید به خیلی سینهچاکانش بپیوندید؟:) منم برم اسم بنویسم:)
12- وبلاگ حرفهای یه نفر : نامهای ایرانی و معانی آنها
13- آنچه دوستدارید راجع به "گوز" بدانید.
نترسید یک مقالهی کاملا علمیه!
دلیل گوز - ساختار گوز- بوی گوز- صدای گوز. چرا چس کمصداست و گوز پرسروصدا- یک فرد عادی در روز چندبار میگوزد- اصلا میشود نگوزید. مردها بیشتر میگوزند یا زنها- چه وقت شبانهروز بیشتر میگوزیم- چه غذاها و چه کارهایی باعث گوز بیشتر میشوند- آیا نگهداشتن گوز مضر است؟ آیا گوز با شعلهی کبریت آتش میگیرد؟ آیا همه در خواب میگوزند؟ آیا میشود از راه گوز امرار معاش کرد؟ جواب اینیکی سوال رو همینجا میدم. بله:) پس گوزوها زیاد ناراحت نباشند.قهرمان گوز در حیوانات؟و بالاخره بهترین راه برای ردگوزگمکنی:)
14- انوشه انصاری
First Female Private Space Explorer & Space Ambassador
لابد فردا اینا تو بوق میکنن اولین زن مسلمان فضانورد:)
15- یک وبلاگ فلسفی-دیدنی و خواندنی از رسول نمازی...
16-اینم رگبار نرگس خانم:) با نرگس تلویزیون تومنی هفت قرون فرق داره ها...
17- مژده و کارخانهی شکلاتسازی....
18- دیناز... زنی متولد دی ماه
19- هلندی سرگردان...
20- تحلیلی خندهدار از فیلم "بهنام پدر" حاتمیکیا.
21- خیلی حرفا داشتم بزنم ها... ولی نشستم پشت کامپیوتر یهو خفهخون(خفقان؟) گرفتم:) باید حرفامو یه جایی یادداشت کنم یادم نره!
سرِ همیشه بیکلاه ِ دگراندیشان...
1- چرا شرق نباید یه ویژهنامهی 16 صفحهای برای امام موسیصدر چاپ کنه؟ امام موسی صدر هر چی باشه. اول امامه! دوم دایی خانمِ خاتمیه(زهره صادقی) دایی صادقطباطبایی خوشگلهست. دایی مریم طباطبایی عروس امامِ خودمونه و کلا سرسلسلهی یه زنجیرهی مهمه.
حالا تابهحال برای پیدا کردنش بلندپایهها چند سفر به لیبی کردهن بماند! موسیصدر رو در شهریور سال 57( سال انقلاب(!) اسلامی) دزدیدن.
ویژهنامه رو که ورق میزنم به چند تا از سجایای اخلاقیش پی میبرم.
اول ماجرای بستنیخورونش در بستنیفروشی مسیحیه( بابا روشنفکر! انساندوست! ضد تبعیض نژادی!)
او میگفته نه تنها مردم ادیان دیگه نجس نیستن. بلکه حتی کافرها و مشرکها و بیدینها و... پاک هستن و میشه باهاشون غذا خورد.(خوب منم همینو میگم که. بابا و بابابزرگ و جد اندر جد ما هم بهش عقیده داشتن!)
دوم تلاش زیادش برای مسلح کردن جوانان لبنانه(بابا صلحطلب! بابا بسیجی!)
سوم به قول علامه حسینفضلالله ذهنی باز و اخلاقی والا داشتن و نمونهش هم مبارزهی شدید و دائمی ایشان با حرکات مارکسیستی و ملی و سکولاریستی و پارهای از جریانات سیاسی محلی بود.( بابا مبارز! بابا دموکرات! بابا ذهن باز!)
2- حالا شرق حتی یک کلمه از امام سید موسیصدر انتقاد کرده؟ استغفرالله...
مگه پشت آدم ربوده شده میشه حرف زد؟ای وای... معلومه که نمیشه.
همونطور که از سریال نرگس تا وقتی خدابیامرز پوپک گلدره توش بازی میکرد کسی جرأت انتقاد نداشت.
اونم از فکوفامیل اصلاحطلبهای معروف ایران.
3- اصلا خود اصلاحطلبها اگر روی کار میومدن جز این(مثل موسیصدر، مخالف دگراندیشان) بودن؟
الان نگاه کنید. هر جا قدرت دارن تموم پستها رو میدن به همفکراشون. سفرهای آنچنانی به داخل و خارج کشور( نمونهشو تو وبلاگستان هم میشه دید) شغلهای نون و آبدار. مزایای ویژه.
بههم مرتب نون قرض میدن به هم سر میزنن و خیلی مواظبن دگراندیشان توشون رخنه نمیکنن.
شاید برای درون حزب مشارکت و... طبیعی باشه... اما وقتی این نفوذ میکنه به همهی شغلها. مثلا در ادارهی... فلان شهر همه باید مشارکتی باشن. اگه یکی از غیر استخدام شه اونقدر اذیتش میکنن تا بذاره بره و یکی از خودشون بیاد.
تو روزنامههاشون به کسای دیگه میدون میدن؟ درسته گاهی با چپها و کسایی که همفکرشون نیستن مصاحبه میکنن ولی کلا از چپها و کمونیستها خیلی میترسن و یواشکی پشت سرش صفحهمیذارن. "به فلانی محل نذاریها، کمونیسته!" انگار طاعون داره.
همهشون بدون استثنا توی نوشتههاشون یه جورایی حتما نشون میدن که خیلی خداپرستن و به ماوراءالطبیعه عقیده دارن.
یواشکی پشت خاتمی و کروبی ( خانمها با آرایش و مانتو کوتاه و آقایون با تیشرت و موهای ژلزده هم که شده) نماز میخونن.
تعدادیشون برای خوشخدمتی اگر اطلاعاتی از کمونیستها داشته باشن به جریانات بالاتر خودی گزارش میدن.
نگفتم همهشون. تا اونجایی که خودم دیدم و باعث شده نظر خوشی نسبت بهشون نداشته باشم.
(توضیح اینکه من در دور اول انتخابات رئیسجمهوری به معین رأی دادم و فقط و فقط به خاطر اینکه امثال احمدینژاد نشه. ولی میدونستم من و امثال من هرگز نمیتونیم شغل مطلوبمونو توی اون حکومت هم بهدست بیاریم. مایی که قاطی هیچ جریان اسلامی نشدیم، حتی فمینیسم اسلامی، همیشه سرمون بیکلاهست)
شاید نظرم کمی بدبینانه بهنظر بیاد. اما وقتی شما هم از چند شغل، شغلهایی که از پسشون هم برمیومدید اما به علت اینکه تو باندبازیهای رؤسا و کارکنان نرفتید و همیشه حق رو در نظر گرفتید، از کار برکنار شدید، اونوقت حق رو به من میدادید.
4- روی تخت یکی از باغهای اطراف شهر نشسته بودیم. از ده شب که گذشته زمزمههایی از خانمها- تختهای دیگه- بلند شد که پاشیم راه بیفتیم الان نرگس شروع میشه.
آقایون و بعضیخانمهای دیگه شروع کردن غر زدن که بابا نرگس دیگه دیدن نداره. چرت و پرته و... حالا غم خودمون کمه بشینیم واسه اینا غصه بخوریم و...
یواش یواش کفهی ترازو به نفع گروه دوم پایین رفت و تا اونجایی که من دیدم هیچکی نرفت. تا یک و دو صبح همه موندن و گفتن و خندیدن. ما هم به هکذا...
5- راستی ما ندیدیم چطوری این پسر حزباللهیه که طرفدار انرژی هستهایه چطوری نسرینو پیدا کرد؟:)))
6- یکی از مشکلات استفاده از ماشین مشترک اینه که هر روز صبح که ماشینو روشن میکنی کلی باید با صندلی و آینهی جلو و آینههای بغل ور بری.
البته مشکل اصلی سر اختلاف قد بیستسانتیه:)
7- برای چندمین بار کاری- با قول دادن دستمزد- از طرف آدم نسبتا معروفی گرفتم و آخرش پولم رو نداد.
قرارداد هم نمیبندن اولش. هم از معروفیتشون استفاده میکنن و هم نشون میدن بهشون برخورده. ( یعنی بهشون اطمینان نداریم؟!)
همیشه هم به واسطه میگن بهش بگو آدم خیلی خوشمعاملهایه!
خوشمعاملهگیشونم دیدیم و باز همیشه گول می خوریم!
8- این بیت شعر حافظ برای آذر عزیزم:
آن سفرکرده که صد قافله دل همره اوست،
هر کجا هست خدایا به سلامت دارش...
9- برای خرید بلیت هواپیما رفتیم به یه آژانس مسافرتی. قیمت بلیت با ایرباس 90 هزار تومن( به صورت رفت و برگشت) با فوکر 70 و توپولوف 60 تومن بود. من که به خاطر اتفاقات اخیر هوایی میترسیدم مونده بودم کدومو انتخاب کنم. سیبا گفت بهترینشو بگیر. گفتم آخه خیلی گرون میشه. (چهار نفر بودیم). گفت باشه. امنیت مهمتر از پوله. در عوض جای دیگه صرفهجویی میکنیم.
ایرباس رو خریدیم. نشون به اون نشون که رفتن با فوکر بردنمون و برگشتن با توپولوف قراضه. فوکر از گرما عین سونا بود و توپولوف از بس درز و دورز داشت از سرما مردیم. یک دونه پتو هم بهمون ندادن و عین بید تا تهران لرزیدیم.
بعدا برای گله( شکایت میکردم؟ از کی؟ ) رفتم آژانس گفتم این چه وضعشه؟ گفتن وقتی تعداد مسافران به حد نصاب نمیرسه دوسه هواپیما رو یکی میکنن:) خلاصه که به خاطر سرابِ امنیت پروازی کلی ضرر کردیم. 4 تا بلیت توپولوف هم میگرفتیم با همینا میبردن و میاوردنمون.
اینجا ایران است!
10- توی سوپر داشتم خرید میکردم. پشت صندوق پسر صاحب سوپری داشت خریدامو حساب میکرد که مردی جاافتاده و خوشلباس اومد و به سوپری ِ پدر گفت شیر دولتی میخوام. گفت نداریم. ولی از این کیسهایهای 550 تومنی داریم. مرده گفت. این کیسهای آزادا که 350 تومن بود. سوپری گفت نخیر. اینا 550 تومنه. یهو مرد جاافتاده داد زد: مرتیکه! میخوای منو گول بزنی؟ منِ بازنشستهی آموزش پرورشم. از کجا بیارم هر کیسه شیر رو 550 تومن بخرم. مگه چقدر حقوق میگیرم. سوپری هم میگفت به من چه! 500 میخریم. 550 هم باید بفرشیم. ندادی نخر! آقای جنتلمن هم رگای گردنش متورم شده بود و هر چی از دهنش در میومد به سوپری میگفت.
جنگ در گرفت و من و پسر سوپری با تأسف به این صحنه نگاه میکردیم.
من به پسره گفتم. ببین کی مسبب این دعواست؟ دولت! اونوقت کیا باید به جون هم بیافتن؟ ملت!
پسره فوری گرفت و پرید بینشون و گفت: راست میگه خانم. تقصیر دولته. ما چیکار کنیم دولت دستور داده گرونش کنن. این چندمین باره توی امسال لبنیات گرون میشه...
مرده یه کم آروم شد . بعد سهتایی شروع کردن فحش دادن به دولت...
11- آقا، یکی از دوستای ما زده و شدیدا عاشق فرزاد حسنی شده. طوری که هر شب خوابشو میبینه. طوری که رشتهی خودشو ول کرده و اونقدر درس خونده تا رشتهای که به فری نزدیک شه قبول شده. طوری که نمازخون شده. چون توی یکی از مصاحبههاش با مجلات زرد خونده که خیلی مذهبیه.
طوری که هفتهای چند نامه و کادو براش میفرسته. حالا کار نداریم که هیچکدومو جواب نداده. اما کادوهایی که حضوری برده با کمال میل و بزرگواری پذیرفته و ب نه نگفته.
این دوست ما فکر میکنه فرزاد حسنی بامعلوماتترین، باحالترین، خوشتیپترین، مؤمن ِ واقعیترین، بامزهترین پسر روی زمینه!
هر چی بهش میگم این بشر روزی دو گونی نامه داره که 99 درصدشون از دختراست و بیشترشونم عاشق این بشرن. به گوشش نمیره. میگه از کجا که منو انتخاب نکنه. جالبه که فکر میکنه من بهش حسودی میکنم:)) نمیدونم از کجا فهمیده:)))
این وبلاگ هم طرفداراش راه انداختن.
شما نمیخواهید به خیلی سینهچاکانش بپیوندید؟:) منم برم اسم بنویسم:)
12- وبلاگ حرفهای یه نفر : نامهای ایرانی و معانی آنها
13- آنچه دوستدارید راجع به "گوز" بدانید.
نترسید یک مقالهی کاملا علمیه!
دلیل گوز - ساختار گوز- بوی گوز- صدای گوز. چرا چس کمصداست و گوز پرسروصدا- یک فرد عادی در روز چندبار میگوزد- اصلا میشود نگوزید. مردها بیشتر میگوزند یا زنها- چه وقت شبانهروز بیشتر میگوزیم- چه غذاها و چه کارهایی باعث گوز بیشتر میشوند- آیا نگهداشتن گوز مضر است؟ آیا گوز با شعلهی کبریت آتش میگیرد؟ آیا همه در خواب میگوزند؟ آیا میشود از راه گوز امرار معاش کرد؟ جواب اینیکی سوال رو همینجا میدم. بله:) پس گوزوها زیاد ناراحت نباشند.قهرمان گوز در حیوانات؟و بالاخره بهترین راه برای ردگوزگمکنی:)
14- انوشه انصاری
First Female Private Space Explorer & Space Ambassador
لابد فردا اینا تو بوق میکنن اولین زن مسلمان فضانورد:)
15- یک وبلاگ فلسفی-دیدنی و خواندنی از رسول نمازی...
16-اینم رگبار نرگس خانم:) با نرگس تلویزیون تومنی هفت قرون فرق داره ها...
17- مژده و کارخانهی شکلاتسازی....
18- دیناز... زنی متولد دی ماه
19- هلندی سرگردان...
20- تحلیلی خندهدار از فیلم "بهنام پدر" حاتمیکیا.
21- خیلی حرفا داشتم بزنم ها... ولی نشستم پشت کامپیوتر یهو خفهخون(خفقان؟) گرفتم:) باید حرفامو یه جایی یادداشت کنم یادم نره!
2:55 Zeitoon نظرها
1- چرا شرق نباید یه ویژهنامهی 16 صفحهای برای امام موسیصدر چاپ کنه؟ امام موسی صدر هر چی باشه. اول امامه! دوم دایی خانمِ خاتمیه(زهره صادقی) دایی صادقطباطبایی خوشگلهست. دایی مریم طباطبایی عروس امامِ خودمونه و کلا سرسلسلهی یه زنجیرهی مهمه.
حالا تابهحال برای پیدا کردنش بلندپایهها چند سفر به لیبی کردهن بماند! موسیصدر رو در شهریور سال 57( سال انقلاب(!) اسلامی) دزدیدن.
ویژهنامه رو که ورق میزنم به چند تا از سجایای اخلاقیش پی میبرم.
اول ماجرای بستنیخورونش در بستنیفروشی مسیحیه( بابا روشنفکر! انساندوست! ضد تبعیض نژادی!)
او میگفته نه تنها مردم ادیان دیگه نجس نیستن. بلکه حتی کافرها و مشرکها و بیدینها و... پاک هستن و میشه باهاشون غذا خورد.(خوب منم همینو میگم که. بابا و بابابزرگ و جد اندر جد ما هم بهش عقیده داشتن!)
دوم تلاش زیادش برای مسلح کردن جوانان لبنانه(بابا صلحطلب! بابا بسیجی!)
سوم به قول علامه حسینفضلالله ذهنی باز و اخلاقی والا داشتن و نمونهش هم مبارزهی شدید و دائمی ایشان با حرکات مارکسیستی و ملی و سکولاریستی و پارهای از جریانات سیاسی محلی بود.( بابا مبارز! بابا دموکرات! بابا ذهن باز!)
2- حالا شرق حتی یک کلمه از امام سید موسیصدر انتقاد کرده؟ استغفرالله...
مگه پشت آدم ربوده شده میشه حرف زد؟ای وای... معلومه که نمیشه.
همونطور که از سریال نرگس تا وقتی خدابیامرز پوپک گلدره توش بازی میکرد کسی جرأت انتقاد نداشت.
اونم از فکوفامیل اصلاحطلبهای معروف ایران.
3- اصلا خود اصلاحطلبها اگر روی کار میومدن جز این(مثل موسیصدر، مخالف دگراندیشان) بودن؟
الان نگاه کنید. هر جا قدرت دارن تموم پستها رو میدن به همفکراشون. سفرهای آنچنانی به داخل و خارج کشور( نمونهشو تو وبلاگستان هم میشه دید) شغلهای نون و آبدار. مزایای ویژه.
بههم مرتب نون قرض میدن به هم سر میزنن و خیلی مواظبن دگراندیشان توشون رخنه نمیکنن.
شاید برای درون حزب مشارکت و... طبیعی باشه... اما وقتی این نفوذ میکنه به همهی شغلها. مثلا در ادارهی... فلان شهر همه باید مشارکتی باشن. اگه یکی از غیر استخدام شه اونقدر اذیتش میکنن تا بذاره بره و یکی از خودشون بیاد.
تو روزنامههاشون به کسای دیگه میدون میدن؟ درسته گاهی با چپها و کسایی که همفکرشون نیستن مصاحبه میکنن ولی کلا از چپها و کمونیستها خیلی میترسن و یواشکی پشت سرش صفحهمیذارن. "به فلانی محل نذاریها، کمونیسته!" انگار طاعون داره.
همهشون بدون استثنا توی نوشتههاشون یه جورایی حتما نشون میدن که خیلی خداپرستن و به ماوراءالطبیعه عقیده دارن.
یواشکی پشت خاتمی و کروبی ( خانمها با آرایش و مانتو کوتاه و آقایون با تیشرت و موهای ژلزده هم که شده) نماز میخونن.
تعدادیشون برای خوشخدمتی اگر اطلاعاتی از کمونیستها داشته باشن به جریانات بالاتر خودی گزارش میدن.
نگفتم همهشون. تا اونجایی که خودم دیدم و باعث شده نظر خوشی نسبت بهشون نداشته باشم.
(توضیح اینکه من در دور اول انتخابات رئیسجمهوری به معین رأی دادم و فقط و فقط به خاطر اینکه امثال احمدینژاد نشه. ولی میدونستم من و امثال من هرگز نمیتونیم شغل مطلوبمونو توی اون حکومت هم بهدست بیاریم. مایی که قاطی هیچ جریان اسلامی نشدیم، حتی فمینیسم اسلامی، همیشه سرمون بیکلاهست)
شاید نظرم کمی بدبینانه بهنظر بیاد. اما وقتی شما هم از چند شغل، شغلهایی که از پسشون هم برمیومدید اما به علت اینکه تو باندبازیهای رؤسا و کارکنان نرفتید و همیشه حق رو در نظر گرفتید، از کار برکنار شدید، اونوقت حق رو به من میدادید.
4- روی تخت یکی از باغهای اطراف شهر نشسته بودیم. از ده شب که گذشته زمزمههایی از خانمها- تختهای دیگه- بلند شد که پاشیم راه بیفتیم الان نرگس شروع میشه.
آقایون و بعضیخانمهای دیگه شروع کردن غر زدن که بابا نرگس دیگه دیدن نداره. چرت و پرته و... حالا غم خودمون کمه بشینیم واسه اینا غصه بخوریم و...
یواش یواش کفهی ترازو به نفع گروه دوم پایین رفت و تا اونجایی که من دیدم هیچکی نرفت. تا یک و دو صبح همه موندن و گفتن و خندیدن. ما هم به هکذا...
5- راستی ما ندیدیم چطوری این پسر حزباللهیه که طرفدار انرژی هستهایه چطوری نسرینو پیدا کرد؟:)))
6- یکی از مشکلات استفاده از ماشین مشترک اینه که هر روز صبح که ماشینو روشن میکنی کلی باید با صندلی و آینهی جلو و آینههای بغل ور بری.
البته مشکل اصلی سر اختلاف قد بیستسانتیه:)
7- برای چندمین بار کاری- با قول دادن دستمزد- از طرف آدم نسبتا معروفی گرفتم و آخرش پولم رو نداد.
قرارداد هم نمیبندن اولش. هم از معروفیتشون استفاده میکنن و هم نشون میدن بهشون برخورده. ( یعنی بهشون اطمینان نداریم؟!)
همیشه هم به واسطه میگن بهش بگو آدم خیلی خوشمعاملهایه!
خوشمعاملهگیشونم دیدیم و باز همیشه گول می خوریم!
8- این بیت شعر حافظ برای آذر عزیزم:
آن سفرکرده که صد قافله دل همره اوست،
هر کجا هست خدایا به سلامت دارش...
9- برای خرید بلیت هواپیما رفتیم به یه آژانس مسافرتی. قیمت بلیت با ایرباس 90 هزار تومن( به صورت رفت و برگشت) با فوکر 70 و توپولوف 60 تومن بود. من که به خاطر اتفاقات اخیر هوایی میترسیدم مونده بودم کدومو انتخاب کنم. سیبا گفت بهترینشو بگیر. گفتم آخه خیلی گرون میشه. (چهار نفر بودیم). گفت باشه. امنیت مهمتر از پوله. در عوض جای دیگه صرفهجویی میکنیم.
ایرباس رو خریدیم. نشون به اون نشون که رفتن با فوکر بردنمون و برگشتن با توپولوف قراضه. فوکر از گرما عین سونا بود و توپولوف از بس درز و دورز داشت از سرما مردیم. یک دونه پتو هم بهمون ندادن و عین بید تا تهران لرزیدیم.
بعدا برای گله( شکایت میکردم؟ از کی؟ ) رفتم آژانس گفتم این چه وضعشه؟ گفتن وقتی تعداد مسافران به حد نصاب نمیرسه دوسه هواپیما رو یکی میکنن:) خلاصه که به خاطر سرابِ امنیت پروازی کلی ضرر کردیم. 4 تا بلیت توپولوف هم میگرفتیم با همینا میبردن و میاوردنمون.
اینجا ایران است!
10- توی سوپر داشتم خرید میکردم. پشت صندوق پسر صاحب سوپری داشت خریدامو حساب میکرد که مردی جاافتاده و خوشلباس اومد و به سوپری ِ پدر گفت شیر دولتی میخوام. گفت نداریم. ولی از این کیسهایهای 550 تومنی داریم. مرده گفت. این کیسهای آزادا که 350 تومن بود. سوپری گفت نخیر. اینا 550 تومنه. یهو مرد جاافتاده داد زد: مرتیکه! میخوای منو گول بزنی؟ منِ بازنشستهی آموزش پرورشم. از کجا بیارم هر کیسه شیر رو 550 تومن بخرم. مگه چقدر حقوق میگیرم. سوپری هم میگفت به من چه! 500 میخریم. 550 هم باید بفرشیم. ندادی نخر! آقای جنتلمن هم رگای گردنش متورم شده بود و هر چی از دهنش در میومد به سوپری میگفت.
جنگ در گرفت و من و پسر سوپری با تأسف به این صحنه نگاه میکردیم.
من به پسره گفتم. ببین کی مسبب این دعواست؟ دولت! اونوقت کیا باید به جون هم بیافتن؟ ملت!
پسره فوری گرفت و پرید بینشون و گفت: راست میگه خانم. تقصیر دولته. ما چیکار کنیم دولت دستور داده گرونش کنن. این چندمین باره توی امسال لبنیات گرون میشه...
مرده یه کم آروم شد . بعد سهتایی شروع کردن فحش دادن به دولت...
11- آقا، یکی از دوستای ما زده و شدیدا عاشق فرزاد حسنی شده. طوری که هر شب خوابشو میبینه. طوری که رشتهی خودشو ول کرده و اونقدر درس خونده تا رشتهای که به فری نزدیک شه قبول شده. طوری که نمازخون شده. چون توی یکی از مصاحبههاش با مجلات زرد خونده که خیلی مذهبیه.
طوری که هفتهای چند نامه و کادو براش میفرسته. حالا کار نداریم که هیچکدومو جواب نداده. اما کادوهایی که حضوری برده با کمال میل و بزرگواری پذیرفته و ب نه نگفته.
این دوست ما فکر میکنه فرزاد حسنی بامعلوماتترین، باحالترین، خوشتیپترین، مؤمن ِ واقعیترین، بامزهترین پسر روی زمینه!
هر چی بهش میگم این بشر روزی دو گونی نامه داره که 99 درصدشون از دختراست و بیشترشونم عاشق این بشرن. به گوشش نمیره. میگه از کجا که منو انتخاب نکنه. جالبه که فکر میکنه من بهش حسودی میکنم:)) نمیدونم از کجا فهمیده:)))
این وبلاگ هم طرفداراش راه انداختن.
شما نمیخواهید به خیلی سینهچاکانش بپیوندید؟:) منم برم اسم بنویسم:)
12- وبلاگ حرفهای یه نفر : نامهای ایرانی و معانی آنها
13- آنچه دوستدارید راجع به "گوز" بدانید.
نترسید یک مقالهی کاملا علمیه!
دلیل گوز - ساختار گوز- بوی گوز- صدای گوز. چرا چس کمصداست و گوز پرسروصدا- یک فرد عادی در روز چندبار میگوزد- اصلا میشود نگوزید. مردها بیشتر میگوزند یا زنها- چه وقت شبانهروز بیشتر میگوزیم- چه غذاها و چه کارهایی باعث گوز بیشتر میشوند- آیا نگهداشتن گوز مضر است؟ آیا گوز با شعلهی کبریت آتش میگیرد؟ آیا همه در خواب میگوزند؟ آیا میشود از راه گوز امرار معاش کرد؟ جواب اینیکی سوال رو همینجا میدم. بله:) پس گوزوها زیاد ناراحت نباشند.قهرمان گوز در حیوانات؟و بالاخره بهترین راه برای ردگوزگمکنی:)
14- انوشه انصاری
First Female Private Space Explorer & Space Ambassador
لابد فردا اینا تو بوق میکنن اولین زن مسلمان فضانورد:)
15- یک وبلاگ فلسفی-دیدنی و خواندنی از رسول نمازی...
16-اینم رگبار نرگس خانم:) با نرگس تلویزیون تومنی هفت قرون فرق داره ها...
17- مژده و کارخانهی شکلاتسازی....
18- دیناز... زنی متولد دی ماه
19- هلندی سرگردان...
20- تحلیلی خندهدار از فیلم "بهنام پدر" حاتمیکیا.
21- خیلی حرفا داشتم بزنم ها... ولی نشستم پشت کامپیوتر یهو خفهخون(خفقان؟) گرفتم:) باید حرفامو یه جایی یادداشت کنم یادم نره!
2:55 Zeitoon نظرها
شنبه، شهریور ۱۱، ۱۳۸۵
1- اینجا خاوران است.
مدفن حدود 3500 شهیدی که در شهریور سال 67 به دستورجناب آقای خمینی اعدام شدند. ...
خیل بسیاری که نه فعالیت مسلحانهای کرده بودند، نه حکمی برایشان صادر شده بود و نه مستحق اعدام بودند:
" بچه من نه اعلامیه پخش کرده بود، نه میدانست اسلحه چیست،
اصلا هنوز دادگاهش برگزار نشده بود که یکروز رفتیم ملاقاتش دیدیم یک ساک تحویلمان دادند که از این به بعد سراغ بچهتان را در خاوران بگیرید"...."
آنها نه حق برگزاری مجلس ترحیم داشتند و نه حتی سنگ قبری بر گور فرزند خود بگذارند...
به عکسها نگاه کنید
2- توی جکوزی نشسته بودم. استخر بچهکوچولوها همون کناره. بیشترشون اونقدر کوچیک بودن که مامانشون باید پیششون بود تا توی اون یه وجب آب غرق نشن.
یهو صدای گریهی بچهی کوچیکی اومد. سرشو گذاشته بود روی سینهی مامانش و از روی مایو میخواست شیر بخوره.
مامانه دلش سوخت و سینهشو درآورد گذاشت توی دهنش. بچههه همچین با عشق و مستی شیر میخورد که همه رو به هوس انداخت. گریهی بچهی دوم برای شیر. مامان اونم روی لبهی استخر نشست و شروع کرد به شیر دادنش.
چیزی نگذشت که ارکستر ونگ ونگ بچهها شروع شد . همه شیر میخواستن.
ماها تو جکوزی از خنده مرده بودیم.
سن بچهها متفاوت بود از حدود هشت ماهه تا دوسه ساله...
مادرا کلافه همه سینههاشون تو دهن بچهشون کردن. توجه کردم که بیشترشون اصلا شیر نمیخوردن و حواسشون به بچه اولی بود که همچنان عاشقانه به سینهی مادر چسبیده بود. و اونا هم هر چی مادرشون دورشون میکرد به تبعیت از بچهی کوچولوی اول سینه رو ول نمیکردن.
منظرهی خیلی جالب و بدیعی بود.
جالبتر اینکه ناگهان دختر بچهای سهچهار ساله گنده با گریه اومد طرف جکوزی و به مامانش که کنار من نشسته بود گفت ممه میخواد:))
حالا مامانش خجالت میکشید و گفت دختر تو که دیگه بزرگ شدی. ببین همهی دندوناتم دراومده. اما
دختر از شدت گریه به هقهق افتاده بود و الا و بالله ممه میخواست. هر چی اصرار کرد مامانه بهش ممه نداد که نداد.
خانمی حدودا 50 ساله بهش گفت بابا یه دقیقه سینهتو بذار تو دهنش بعد درآر طفلکی الان غش میکنه. اما زنه قبول نکرد که نکرد.
گفت پارسال به چه سختی از شیر گرفتهتش. با دندوناش نوک سینهشو زخمی کرده بود. خاطرهی بد داشت.اینقدر این دختر گریه کرد که حالمون داشت یواش یواش بد میشد. تا اینکه بچهی اول از شدت شیر خوردن تقریبا غش کرد و تو بغل مامانش خوابش برد. بچههای دیگه هم ممههای ماماناشونو ول کردن. اینم دیگه دلیلی برای حسودی نداشت گریهش تبدیل به خنده شد و پرید تو استخر!
3- سریال نرگس دیگه تقریبا حال آدمو بههم میزنه. نرگس چادری بچه مثبت همه چی تموم و بدون اشتباه کم بود یه آقای حزبالهی بچه خوشتیپ و مکتبی که حرفای مسخره و نخنمایی راجع به صرفهجویی سوخت میزنه اضافه شده . با اون ادارهای که کلی از بیتالمال رو به جیب میزنه وجز حرفای خالهزنکی و لاسخشکه کاری توش نمیکنن... این داستان دوریالی خیلی بیربط داستان رفت سر انرژی هستهای:))
تروخدا فیلم نرگس و انرژی هستهای با چه چسبی قراره بهم بچسبه؟:))
نسرین هم که هیچکدوم از کاراش طبیعی و نرمال نیست. اصلا روابط علی و معلولی این فیلم کجاست؟ چرا نسرین خواهرشو تو جاده میبینه آشنایی نمیده.
کم بدبختی داره؟ بیخود نیست تو قزوین تظاهرات شده که بهروز برگرده تو این دوریال:)))
سیبا یکی دو قسمتشو دید که نرگس همهش غش و ضعف و بعدشم تب میکنه برای خواهرش، گفت اصلا نمیفهمم احسان عاشق چی نرگس شده؟ این که اصلا به احسان محل سگ هم نمیذاره:)))
سمانه که مثلا شوهر و بچه داره مرتب در حال مالش و نوازش نرگسه:)
بابا اگه خارجیها ببینن بهخدا حرف درمیارن براشون!
از شوهر سمانه که خبری نبود . حالا به عنوان وکیل نرگساینا اومده تو فیلم ولی سمانه جورش با پسر حزباللهی مکتبیه جورتره و اگه آدم روشنفکری نبودم میگفتم ایندوباهم سرو سری دارن حتما:))
از بچهی سمانه تو این 50-60 قسمت اصلا اثری نیست طفلی! وقتی هم همه جمعشون جمعه و مامانش و شوهرش هستن اصلا معلوم نیست این بچه تو پرورشگاهست یا تو کوچه داره تیلهبازی میکنه.
پری و زهره که کاملا کارکردشون یکیه! شوهراشون هم که کپی همدیگههستن. پس چه لزومی داشت که بهروز دو تا خواهر داشته باشه؟ بچههای پری هم اصلا معلوم نیست کجان. تو یه قسمت فقط نشونشون داد که والله آباژورهای صحنه از اینا بهتر بازی میکردن:)
زهره اولش بدجنس بود یهو خوشجنس شد و هر توهینی رو به جون خرید!
نرگس هر چی دلش میخواست بهش میگفت. والله اگه یه کلمه از حرفاشو من به خواهر سیبا بزنم دارم میزنه:)
نسرین تو یه شهر مرزی میزاد! اسم شهر مرزی رو که استغفرالله اصلا نمیشد بیارن. ممکن بود تو اون شهر انقلاب بشه.
فقط لباسهای اهالی زرق و برقی و کردیین.
روز بعد از زایمان یه بچهی 6 ماهه رو میارن شیر بخوره. آقا با این همه بودجه نداشتین یه نوزاد بیارین؟ اصلا عروسک نوزاد میوردین بهتر بود از این بچه که دیگه موقع شوهر کردنشه.
راجع به خانم دکتره و آقا دکتره که چی بگم:)) آدمهایی که اگه عینشون رو تو جامعه دیدین سلام مارو بهشون برسونید. تازه اینام به قول آقای دکتر رضا گافهای گندهای دادن!
فقط بازی حسن پورشیرازی تو این میون قابل تحمله که اونم دیگه طفلک قاطی کرده. آخه کدوم مرد پولدار و خوشگذرونیه که یه زن صیغهای جوون هم داشته باشه و با فضولی و خالهزنک بازی و کینهورزی هاش توجه دیگرانو به زندگیش جلب کنه و آبروی خودش رو ببره؟
دیالوگاش که حرف نداره. احتمالا نویسندهش خیلی حالیشه.
مریم دوست شقایق اومده خونهی نرگس که خبر بده از جای نسرین خبر داره. به سمانه میگه برو بهش بگو بیاد میخوام خبر از خواهرش نسرین بدم.
سمانه هم همینو بهش میگه. نرگس که از دوری نسرین بیماره و تب داره با عجله میاد از نسرین بپرسه. ولی تا مریم رو میبینه با بیحالی میپرسه در مورد احسان چیزی میخوای بگی؟!! من حالم خوب نیست و اذیت نکن و ازین مزخرفات.
می گه نه از نسرین میخوام بگم. نرگس خیلی تعجب میکنه و گریهش میگیره از خوشحالی!
آقا، شما یه آشنایی چیزی تو سیمای لعنتی جمهوری اسلامی ندارید تا من راهبهراه سریال صد قسمتی بسازم.
قول میدم از نرگس بهتر دربیاد:)
4- زیتون جان، خون خودتو کثیف نکن. بیا این سایت تغذیه و رژیم غذایی رو معرفی کن تا مردم سالمتر زندگی کنن و همینطوررقیبی باشه برای چنچنهی حسنآقا و مجبور شه زودتر آپدیتش کنه:)
z8un.com
نوشته شده در شنبه يازدهم شهريور 1385ساعت 2:32 توسط زیتون بلاگفایی
مدفن حدود 3500 شهیدی که در شهریور سال 67 به دستورجناب آقای خمینی اعدام شدند. ...
خیل بسیاری که نه فعالیت مسلحانهای کرده بودند، نه حکمی برایشان صادر شده بود و نه مستحق اعدام بودند:
" بچه من نه اعلامیه پخش کرده بود، نه میدانست اسلحه چیست،
اصلا هنوز دادگاهش برگزار نشده بود که یکروز رفتیم ملاقاتش دیدیم یک ساک تحویلمان دادند که از این به بعد سراغ بچهتان را در خاوران بگیرید"...."
آنها نه حق برگزاری مجلس ترحیم داشتند و نه حتی سنگ قبری بر گور فرزند خود بگذارند...
به عکسها نگاه کنید
2- توی جکوزی نشسته بودم. استخر بچهکوچولوها همون کناره. بیشترشون اونقدر کوچیک بودن که مامانشون باید پیششون بود تا توی اون یه وجب آب غرق نشن.
یهو صدای گریهی بچهی کوچیکی اومد. سرشو گذاشته بود روی سینهی مامانش و از روی مایو میخواست شیر بخوره.
مامانه دلش سوخت و سینهشو درآورد گذاشت توی دهنش. بچههه همچین با عشق و مستی شیر میخورد که همه رو به هوس انداخت. گریهی بچهی دوم برای شیر. مامان اونم روی لبهی استخر نشست و شروع کرد به شیر دادنش.
چیزی نگذشت که ارکستر ونگ ونگ بچهها شروع شد . همه شیر میخواستن.
ماها تو جکوزی از خنده مرده بودیم.
سن بچهها متفاوت بود از حدود هشت ماهه تا دوسه ساله...
مادرا کلافه همه سینههاشون تو دهن بچهشون کردن. توجه کردم که بیشترشون اصلا شیر نمیخوردن و حواسشون به بچه اولی بود که همچنان عاشقانه به سینهی مادر چسبیده بود. و اونا هم هر چی مادرشون دورشون میکرد به تبعیت از بچهی کوچولوی اول سینه رو ول نمیکردن.
منظرهی خیلی جالب و بدیعی بود.
جالبتر اینکه ناگهان دختر بچهای سهچهار ساله گنده با گریه اومد طرف جکوزی و به مامانش که کنار من نشسته بود گفت ممه میخواد:))
حالا مامانش خجالت میکشید و گفت دختر تو که دیگه بزرگ شدی. ببین همهی دندوناتم دراومده. اما
دختر از شدت گریه به هقهق افتاده بود و الا و بالله ممه میخواست. هر چی اصرار کرد مامانه بهش ممه نداد که نداد.
خانمی حدودا 50 ساله بهش گفت بابا یه دقیقه سینهتو بذار تو دهنش بعد درآر طفلکی الان غش میکنه. اما زنه قبول نکرد که نکرد.
گفت پارسال به چه سختی از شیر گرفتهتش. با دندوناش نوک سینهشو زخمی کرده بود. خاطرهی بد داشت.اینقدر این دختر گریه کرد که حالمون داشت یواش یواش بد میشد. تا اینکه بچهی اول از شدت شیر خوردن تقریبا غش کرد و تو بغل مامانش خوابش برد. بچههای دیگه هم ممههای ماماناشونو ول کردن. اینم دیگه دلیلی برای حسودی نداشت گریهش تبدیل به خنده شد و پرید تو استخر!
3- سریال نرگس دیگه تقریبا حال آدمو بههم میزنه. نرگس چادری بچه مثبت همه چی تموم و بدون اشتباه کم بود یه آقای حزبالهی بچه خوشتیپ و مکتبی که حرفای مسخره و نخنمایی راجع به صرفهجویی سوخت میزنه اضافه شده . با اون ادارهای که کلی از بیتالمال رو به جیب میزنه وجز حرفای خالهزنکی و لاسخشکه کاری توش نمیکنن... این داستان دوریالی خیلی بیربط داستان رفت سر انرژی هستهای:))
تروخدا فیلم نرگس و انرژی هستهای با چه چسبی قراره بهم بچسبه؟:))
نسرین هم که هیچکدوم از کاراش طبیعی و نرمال نیست. اصلا روابط علی و معلولی این فیلم کجاست؟ چرا نسرین خواهرشو تو جاده میبینه آشنایی نمیده.
کم بدبختی داره؟ بیخود نیست تو قزوین تظاهرات شده که بهروز برگرده تو این دوریال:)))
سیبا یکی دو قسمتشو دید که نرگس همهش غش و ضعف و بعدشم تب میکنه برای خواهرش، گفت اصلا نمیفهمم احسان عاشق چی نرگس شده؟ این که اصلا به احسان محل سگ هم نمیذاره:)))
سمانه که مثلا شوهر و بچه داره مرتب در حال مالش و نوازش نرگسه:)
بابا اگه خارجیها ببینن بهخدا حرف درمیارن براشون!
از شوهر سمانه که خبری نبود . حالا به عنوان وکیل نرگساینا اومده تو فیلم ولی سمانه جورش با پسر حزباللهی مکتبیه جورتره و اگه آدم روشنفکری نبودم میگفتم ایندوباهم سرو سری دارن حتما:))
از بچهی سمانه تو این 50-60 قسمت اصلا اثری نیست طفلی! وقتی هم همه جمعشون جمعه و مامانش و شوهرش هستن اصلا معلوم نیست این بچه تو پرورشگاهست یا تو کوچه داره تیلهبازی میکنه.
پری و زهره که کاملا کارکردشون یکیه! شوهراشون هم که کپی همدیگههستن. پس چه لزومی داشت که بهروز دو تا خواهر داشته باشه؟ بچههای پری هم اصلا معلوم نیست کجان. تو یه قسمت فقط نشونشون داد که والله آباژورهای صحنه از اینا بهتر بازی میکردن:)
زهره اولش بدجنس بود یهو خوشجنس شد و هر توهینی رو به جون خرید!
نرگس هر چی دلش میخواست بهش میگفت. والله اگه یه کلمه از حرفاشو من به خواهر سیبا بزنم دارم میزنه:)
نسرین تو یه شهر مرزی میزاد! اسم شهر مرزی رو که استغفرالله اصلا نمیشد بیارن. ممکن بود تو اون شهر انقلاب بشه.
فقط لباسهای اهالی زرق و برقی و کردیین.
روز بعد از زایمان یه بچهی 6 ماهه رو میارن شیر بخوره. آقا با این همه بودجه نداشتین یه نوزاد بیارین؟ اصلا عروسک نوزاد میوردین بهتر بود از این بچه که دیگه موقع شوهر کردنشه.
راجع به خانم دکتره و آقا دکتره که چی بگم:)) آدمهایی که اگه عینشون رو تو جامعه دیدین سلام مارو بهشون برسونید. تازه اینام به قول آقای دکتر رضا گافهای گندهای دادن!
فقط بازی حسن پورشیرازی تو این میون قابل تحمله که اونم دیگه طفلک قاطی کرده. آخه کدوم مرد پولدار و خوشگذرونیه که یه زن صیغهای جوون هم داشته باشه و با فضولی و خالهزنک بازی و کینهورزی هاش توجه دیگرانو به زندگیش جلب کنه و آبروی خودش رو ببره؟
دیالوگاش که حرف نداره. احتمالا نویسندهش خیلی حالیشه.
مریم دوست شقایق اومده خونهی نرگس که خبر بده از جای نسرین خبر داره. به سمانه میگه برو بهش بگو بیاد میخوام خبر از خواهرش نسرین بدم.
سمانه هم همینو بهش میگه. نرگس که از دوری نسرین بیماره و تب داره با عجله میاد از نسرین بپرسه. ولی تا مریم رو میبینه با بیحالی میپرسه در مورد احسان چیزی میخوای بگی؟!! من حالم خوب نیست و اذیت نکن و ازین مزخرفات.
می گه نه از نسرین میخوام بگم. نرگس خیلی تعجب میکنه و گریهش میگیره از خوشحالی!
آقا، شما یه آشنایی چیزی تو سیمای لعنتی جمهوری اسلامی ندارید تا من راهبهراه سریال صد قسمتی بسازم.
قول میدم از نرگس بهتر دربیاد:)
4- زیتون جان، خون خودتو کثیف نکن. بیا این سایت تغذیه و رژیم غذایی رو معرفی کن تا مردم سالمتر زندگی کنن و همینطوررقیبی باشه برای چنچنهی حسنآقا و مجبور شه زودتر آپدیتش کنه:)
z8un.com
نوشته شده در شنبه يازدهم شهريور 1385ساعت 2:32 توسط زیتون بلاگفایی
پنجشنبه، شهریور ۰۹، ۱۳۸۵
یه برش کیک زرد با یه لیوان آب سنگین، چه شود!!
1- مونده بودیم سهمیهی کیک زردمون رو چهجوری خشکخشک قورت بدیم که شکر خدا یه لیوان سهمیهی آب سنگینمون بهداد رسید.
2- بعد از اینکه دختر خردسالی که هشتسال گروگان مردی بوده به خونه برگشت، روانکاوها علاقهشو به گروگانگیرش " سندروم استکهلم" تشخیص دادن.وقتی این خبرو تو روزنامه خوندم با هیجان روزنامه رو زدم کنار و به سیبا گفتم: بالاخره اسم بیماریمو تشخیص دادم!!! منم "سندروم استکهلم" دارم!
(آخه قبل از ازدواج با سیبا شرط کرده بودم که هر دوسال با هم پیمان جدیدی برای زندگی ببندیم و هر کدوممون خسته شده بود بره پی کار خودش و سیبا همیشه با نگرانی میپرسید خسته که نشدی؟!!)
سیبا طبق معمول(با شنیدن اینطور حرفها) زد زیر خنده...
نمیدونم چرا هر وقت شوخی میکنم نمیخنده و هر وقت جدی هستم غش میکنه از خنده!
آقا، من هیچجور نمیتونم حال اینو بگیرم:)
3- رامین جهانبگلو آزاد شد. تازه با وثیقه.
4- خوشم اومد سید حسن نصرالله رهبر حزبالله لبنان اقلا اینقدر شجاعت داره که به اشتباهاتش اعتراف کنه ( اینکه وارد خاک اسرائیل شده و دو اسرائیلی رو به گروگان گرفته .)
مسئولین حکومت ما با اینهمه اشتباه و حتی جرم و جنایت، هرگز جرأت و شهامت اینو نداشتن که بگن ما اشتباه کردیم. مثلا بگن ما اشتباه کردیم زهرا کاظمی رو کشتیم. ما اشتباه کردیم 18 تیر به دانشجوها حمله کردیم. ما غلط کردیم اینهمه زندانی سیاسی داریم! ما .. خوردیم که ...
5-
ممنون حامین جان:)اونا دونهی انارن توی زیتونا؟
منم عین ندید بدیدها هر زیتونیو بهخودم نسبت میدم:)
6- نهم شهریور ماه، سالروز پیوستن صمد به ارس.
عمو صمد از رود بود و به رود پیوست...
موجی در موجی می بندد
بر افسون شب می خندد
با آبی ها می پیوندد
می تونید اینجا به سرود "رود" گوش کنید. .
نظرهای زیتون دات کام
blogfaنوشته شده در پنجشنبه نهم شهريور 1385ساعت 2:9 توسط زیتون
نظر بدهید
دوشنبه، شهریور ۰۶، ۱۳۸۵
زیتونعلی
ممنونم از گیسوی نازنین که در سفر ایرانش به یاد من هم بوده.
این کوچه مونه:)
1- پسربچهی یکی از آشناها بعد از شنیدن خبر حذف شدن سیارهی پلوتون از منظومهی شمسی گفت: حالا اگه تا ده سال دیگه اینو تو کتابهای درسیمون گنجوندن!
تازه اونموقع هم لابد کلی آیه و حدیثهای بیربط میارن که فلان حضرت اینو تو کتاب آسمانیمون گفته بوده و کسی توجه نکرده بود. شبش هم باید رو پشتبوم اللهاکبر بگیم که دین ما فکر همه چیز رو کرده.
2- امروز وقتی برای ناهار رسیدم خونه تلویزیون داشت سریال داستانهای جزیره رو نشون میداد( وای که چقدر من خاله هتی رو دوست دارم. اما حیف که عین الویام:) کمی خل مشنگ! )
موضوع ایندفعهش این بود:
مردی که میخواست برای نمایندگی دولت کاندید بشه، برای تبلیغ اومده بود جزیره. مدتی در هتل شنهای سفید اقامت میکنه. دخترش دستش کجه و چیزهایی کش میره. گل سینهی یکی از ساکنین هتل. دهدلار از کیف خاله هتی و پول از گاو صندوق. همه شکشون به کارگر نوجوان و فقیر هتل میره و نزدیکه از کار اخراج بشه...
فیلیکس که تعلق خاطری هم به دختر پیدا کرده کمکم موضوعو میفهمه و پس از کمی تردید بالاخره از بین حق و ناحق، طرف حق رو میگیره. خاله هتی و رئیس هتل هم از کارگر جوون حمایت میکنن. دختره شرمنده میشه و...
داداشم ناهار خورده بود و بالش زیر سرش گذاشته بود و درازکش به فیلم نگاه میکرد. بعد از تمومشدن فیلم آهی کشید و گفت حالا اگه این موضوع به جای کانادا تو ایران اتفاق میافتاد فکر میکنی چی میشد؟ مثلا اگه مرده یکی از نیروهای حکومتی بود.
فکر کردم دیدم موضوع کاملا برعکس میشد. پسر نوجوون فقیر به زندون یا به اونجا که عرب نی میندازه میره. رئیس هتل و خاله هتی با چاپلوسی تمام از دختر و پدر معذرت میخوان. فیلیکس احتمالا اعدام میشه که چرا اینقدر در مورد خانوادهی اطلاعاتی اطلاعات کسب کرده و....
تو ایران چرا اینطوریه؟
3- بیشتر مهمونای خارجکشوری رفتن و دوسهنفر دیگه فقط موندن. تنها بچهی فامیل ایرانمونده همینمیشه دیگه(البته بهجز برادرم)...
منظورم از مطلب قبلی اصلا دوستان صمیمی و فامیلهای نزدیک نبودن. اونا رو آدم با دلوجون براشون میکنه. اما...
یهنمونه دیگه بگم تا بیشتر روشن شید:) البته میدونم همه روشنن...
خانمی که صحبت پول و ثروتش و مهمونیایی که در آمریکا میگیره همه جا هست. بعد از سیسال اومد ایران. اول بگم که کسایی که تو این سالهای سری به آمریکا زدن تعریف میکنن که به هیچکدوم محل نذاشته. نه دعوت کرده و حتی اگه اینا تلفن زدن بهش و حالشو پرسیدن یه سر رفته دیدنشون.
ولی وقتی اومد ایران همون دوسهخانوادهی فامیلش هیچی براش کم نذاشتن. با اینکه گفته بود یکماهه اومده تقریبا شش ماه ایران موند...
دوسهروزی هم مهمون ما بود. اگر میدیدم تو خونه داره با تاپ و شورت جلو سیبا راه میره، و دائم روی مبل یهوری لم داده و دستور غذاهای جورواجور و میوه و چایی و قهوه میده و یا مرتب مشغول آرایشه اصلا به روی خودم نمیوردم. میگفتم یه چند روزی بیشتر اینجا نیست. ریخت و پاش و دستور دادناش به خاطر اینه که عادت به کلفت و نوکر و اینا داره. ولی آی حرف میزد آی حرف میزد. همهش هم قمپز درکردن از اینکه در آمریکا چی بوده و با کدوم افراد مهم در ارتباطه.
گذشت تا اینکه از خانم مسن فامیلشون شنیدم داره برمیگرده آمریکا و اصلا با اون و بقیه خداحافظی نکرده. گفت:
بهخدا هر چی میخواست من پیرزن براش آماده میکردم. هر روز جوجهکباب و چلو کباب و میوههای جورواجور. تلویزیون و ماهواره رو رو هرکانالی که اون میخواست میذاشتم. تقریبا دوماه خونهی من بود، اما نمیدونم چرا خداحافظینکرده داره میره. توروخدا زیتون جون تو بهش زنگ بزن ببین چرا ازم دلگیره.
با اینکه شب دیروقت بود زنگ زدم به خونهی دوستی که تو خیابون باهاش آشنا شده بود و میخواست ازونجا بره فرودگاه! گفتم واقعا داری میری؟ گفت آره دو ساعت دیگه باید فرودگاه باشم. با مسخره گفت به لطف فامیل خیــــــلی بهم خوش گذشت.
گفتم (مثلا) شیشی جان! مگه کسی توهینی بهت کرده؟ کم برات گذاشته؟
گفت نه. اما فقط خونهی تو بهم خیلی خوش گذشت و راحت بودم.
گفتم از من هم که خداحافظی نکردی اما... چرا اقلا یه زنگی به خانم فلانی نزدی؟ طفلک خیلی ازت دلگیره!
گفت ولش کن گدا رو!
گفتم هر کی ندونه من میدونم این خانم چقدر نظربلند و لارجه. با اینکه فقط ماهی 150هزار تومن مقرری شوهر مرحومشو میگیره ولی خیلی خوب مهمونداری میکنه( یه زمانی خیلی پولدار بوده)
گفت میرفتم توالت میرفت چراغ اتاقمو خاموش میکرد. از توالت میومدم بیرون و میرفتم تو پذیرایی میدوید چراغ توالتو خاموش میکرد. از خونهی تو خوشم اومد که روشن بود اما تو خونهی اون دلم میگرفت. هر شب که تلفن میزدم آمریکا میگفت شیشی با کارت زنگ بزن. اعصاب منو خورد کرد.
گفتم شیشی خانم مثل اینکه دستت تو حساب مخارج ایران نیست( نبایدم بود. یهقرون خرج نکرد). پول برق و آب و تلفن به خارج از کشور و شارژ ساختمون خیلی زیاده و خانم فلانی واقعا پولش نمیرسه. اگه با کارت زنگ میزدی فکر نمیکنم ناراحت میشد. اون نگران قبضیه که براش میاد.
خلاصه از همه بدی گفت و آخرش گفت همهشون برن گمشن!
دوماه نشد که شیشی به ایران برگشت و ایندفعه سگش رو هم همراهش آورده بود. حالا بماند چه ماجراها با این سگ داشتیم. خیلیها سگ رو نجس میدونستن و این میگفته سگم از شما برام مهمتره. شما خیلی پستتر از یه سگید.
آخرش شیشی دید که هیچکس لایق میزبانیش نیست ماهی یکمیلیون تومن یه آپارتمان به قول خودش نقلی در شمال شهر اجاره کرد با یه کارگر. و دیگه نفهمیدم حساب دستش اومده یا نه...
یه ماجرایی ازش شنیدم که ناراحتم کرد. شیشی میره به یکی از روستاها. زن صاحبخونه فکر میکنه این زنه خیلی آدم مهمیه. بهش خیلی محبت میکنه. اینم کنگر میخوره و لنگر میندازه. هر روز سفارش یه نوع غذا و...
بچههای طرف هم میومدن دوزانو مینشستن و خوردن اینو تماشا میکردن. چون مامانه به بچهها نون و ماست میداده و به مهمون انواع پلو خورشها.
یه روز شیشی به پسر صاحبخونه میگه برو دو کیلو گوشت لخم بیچربی بگیر.
. پسره میخواد اعتراض کنه که مامانه لبشو میگزه.. زن صاحبخونه فکر میکنه لابد از غذاهاش بدش اومده و خودش میخواد آشپزی کنه. میره تموم پساندازاشو میاره میده به پسره.
وقتی گوشت خریده میشه. شیشی بعد از وارسی دقیق و گرفتن کوچیکترین چربیها، گوشتو تیکه تیکه میکنه و با مراسمی میپزه.
بچهها دهنشون آب میافته.
وقتی گوشت پخته شد. شی شی حدود 250 گرمشو جدا می کنه و به قربون صدقه به سگش میده و بقیهشم میده به زن صاحبخونه که تا وقتی من اینجام تیکه تیکه گرم کن بده من تا بدم به سگم.
شیشی الان ایرانه و تابهحال دوبار اونم فقط به من زنگ زده و ازم خواسته برم خونهش چون تو فامیل فقط منو آدم حساب میکنه . اونجا پاتوق یه عده مثل خودش شده (همه رو هم تو خیابون و پارک و موقع پیادهروی با سگش پیدا کرده) و نمیتونه اونا رو تنها بذاره. از معرفت بهدوره... میگه بیا ببین چه دکوراسیونی چیدم....
4- و اما... باز از شما دعوت میکنم به مطلب شیرین دیگری از ولگرد عزیز:**ميزبانان و ميهمانان ايرانی ** عزيز ميدانی که اکنون بيش از دوميليون ايرانی درسراسر چهان پراکندهاند واين ۲ ميليون نفر شايد بيش از ۱۰ ميليون دوست و آشنا و فاميل درايران دارند. يکی از مشکلات و شادیهای اين خيل عظيم ديد بازديدهايی است که اين آدم ها درايران و يا خارج به عنوان ميزبان ويا ميهمان از يکديگر بعمل ميآورند. از شعف و شادیهای آنها حرف نميزنم زيرا فراق هر عزيزی رنجآور و ديدارش اشک شوق به چشم آدم ميآورد. اين ديدار ها برای هر دوطرف گاهی غيراز شعف مشکلاتی هم ايجاد ميکند که بسيار آزاردهنده ميشود. چه برای ميهمان و يا برای ميزبانان انها. اين ميهمان را ميتوانيم بدو دسته تقسيم کنيم:الف: دسته اول ميهمان هايی با فرهنگ ايرانی : اينها آدمهايی هستند گاهی تنها و گاهی همراه با خانواده شان برای مدتی کوتا ه يا طولانی به ايران ميآيند. زندگی کردن درخارچ و برای ساليان دراز در اين گونه آدم هيچ تغيير فرهنگی و رفتاری ايجاد نکرده . آنها با چمدان فرهنگی پر از آداب و رسوم و سليقه و ارزشهای ايرانی اکبند به خارج رفتهاند و همانطور هم به ايران برميگردند. اين نوع آدمها را در فرودگاه از روی تعداد آدم هايی که به پيشواز آنها آمده اند و تعداد چمدانهای بزرگشان که باخود همراه آوردهاند به آسانی میتوان شناخت. چمدانهايی که پرازاجناس خارجی به عنوان سوغاتی برای فک و فاميل . دوستان شان در ايران..... اينها هر جند روز و چند شب درخانه ی دوست و آشنايی و فاميلی ميروند يا دعوت ميشوند و گاهی هم در يک جا کنگر میخورند و لنگر مياندارند. اين گونه آدمها به هر کجا که ميروند بی پروا خانه ميزبان را خانه خودشان ميدانند به هيچ چيز ميزبان احترام نمی گذارند و رحم نميکنند. از خمير دندان آنها گرفته تا مسواک و حوله، کامپيوتر و تلفن و تلوبزيون .... زير پوش خانم ميزبان و زير شلواری اقای ميزبان را بی اجازه يا بااجازه استفاده ميکنند وگاهی عملا زندگی ميزبان را کنترل ميکنند .بسياری اوقات ميزبانان انها هم مثل شاه از آنها پذيرايی ميکنند وبه افتخار ورود انها ميهمانی های بزرگ داده ميشود چون از خارج آمده اند .... ميخورند... و ميخوابند ... واطلاعات غلط از کشوری که در آنجا زندگی ميکنند به ميزباناشان تحويل ميدهند و بالاخره در موقع رفتن دهها نفر در فرودگاه آنهارا بدرقه ميکنند و با خود آلبالو خشکه و سبزی خشک . و واجبی(مگر اونها هم تو زندان خودکشی میکنن؟) و کيسه حموم و سنگ پای قزوين .. تمبر هندی .وفاليچه ايرانی ....( سیخ کبابو نگفتی ولگرد جان)همرا ه ميبرند ... چون فرهنگ کشور ميزبانشان هيچ تغييری درانها ايجاد نکرده ..بنابراين در ايران بسيار به انها خوش ميگذرد و راحت هستند و هرسال هم برميگردند اقامت انها در خارج فقط "دليل اقتصادی " دارد. طبيعتا انها از نطر فرهنگی با فاميل و دوستان شان درايران خدارا شکر اشکال فرهنگی مهمی ندارند، الا اينکه اگر مدت طولانی درايران بماند صاخب خانه را عاصی ميکنند ." بو "ميکنند !! تا صاحب خانه مجبور شود نمک در کفش انها بريزد !! (زیتون: :)) ).................ب: آندسته از ايرانيانی که بخاطر اقامت طولانی درخارج تحت تاثير فرهنگ کشور ميزبانشان قرار گرفتند، رفتار شان شديدا تغيير کرد... وامصيبتا اگراينها به ايران بروند. اين گونه آدمها چمدانهايشان فقط حاوی لوازم شخصی خودشان است. آمدنشان به ايران را به فک و فاميل و دوست اطلاع نمی دهند. هيچ کس به استقبال انها در قرودگاه نمیآيد چون ساعت دقيق ورود شان را به کسی خبر نداده اند .انها اگر خانواده درجه اولی داشته باشند ( منطوراز خانواده درجه اول پدر مادر است) خودشان از فرودگاه تاکسی ميگيرند و به خانه انها ميروند. و اگر نداشته باشند يکراست به هتل میروند .مزاحم زندگی برادر و خواهر و دوست وآشنا و فاميل نميشوند. و از هتل با دوستان و بقيه عزيزانشان تماس ميگيرند . برای زمانی کوتاه با انها وقت ميگذارانند و تجديد ديدار ميکنند. وای به احوال اين ادم اگر اشتباه کند به خانه ی يکی ازفاميلها و يا دوستان برود آنچنان تجربههایی کسب ميکنند که ميرود وهرگز پشت سرش را نگاه نمی کند چون نه ساعات خواب وبيداری اش، نه ساعات غذا خوردن او و نوع غذايی که ميخورد و ساعات رفت و آمد ش به خانه ميزبان و حتی نوعی که لباس بايد بپوشد همه از دست او خارج ميشود. همه اعمال او و کارهای او بوسيله ميزبان کنترل ميشود و زير ذره بين و مانيتور ۲۴ ساعته ميزبان قرار ميگيرد .و از او سولات عجيب غريب در باره کشور ميزبانش ميکنند. درباره فيلم و مد ها موزيک هايی سوالاتی ميکنند وانتطار دارند که او همه اينها را بداند. ( زیتون: چه معنی دارد نداند!) او از بیاطلاعی خود هاج و واج ميشود ...... خلاصه اين آدم معنی " ميهمان خر صاحبخانه است" را خوب درک ميکند . به يادش ميآيد اگر به ديدار اشنايان و دوستان قديمیاش در بهشت زهرا رفته بود بيشتر اجساس راحتی ميکرد ......... به زور غذا در حلقاش نمیريختند ... ونه ميخواستند پشتش را کيسه بکشند. عزيز زيتونک اما ايرانيانی که به عنوان ميهمان به خارج ميروند...در ايميل بعدی مينويسم که از دست بعضی از اين آدمهايی که از ايران به عنوان ميهمان به خارج ميآيند ميزبانان آنها چه ميکشند. مخصوصا از آنهايی که ولگرد در امريکا تجربه دارد ............
زیتون: آره بنویس ولگرد جان. خدا رو چه دیدی؟ شاید هوس کردم یه سفر بیام اونورا ببینم چه رفتاری بیشتر ملتو آزار میده منم همون کارا رو بکنم:))
سفارش مطلب به دوستان:
یه مطلب هم بنویسید در مورد خارجکشوریهایی که میان ایران و برای هر چیزی چقدر باید حرص بخورن و از بوروکراسی و امروز برو فردا بیا و رفتارهای متفرعن و بیادبانهی کارمندها و منشیها و فروشندهها.. رانندگی افتضاح ایرانیها، خر خود سوار بودنها، حاکم نبودن منطق در هیچجای این مملکت گل و سنبل چقدر باید زجر بکشن و...
- راستی ولگرد جان، من یادم رفت تنِ ِ مهمونای خارجکشوریمو کیسه بکشم... نرن بگن زیتون مهموننواز... ببخشید، مهمونکیسهکن نیست؟:))))
5- این قصهها هنوز سر دراز داره:)
6- شب عاشقان ِبیدل چهشب دراز باشد...
3:06 Zeitoon نظرها)
نوشته شده در دوشنبه ششم شهريور 1385ساعت 2:23 توسط زیتون
نظرخواهی در بلاگفا
سهشنبه، مرداد ۳۱، ۱۳۸۵
1- همچنان لبخند بزن، همچنان بدرخش
میدانی که میتوانی روی من حساب کنی، بیشک
دوستان همین وقتها بهدرد میخورند
برای اوقات خوش و اوقات بد
برای همیشه در کنارت خواهم بود
دوستان برای همین وقتها بهدرد میخورند...
( قسمتی از شعر" دوستان بهاین کار میآیند" از ترانههای التونجان)
Keep smiling, keep shining
Knowing you can always count on me, for sure
That’s what friends are for
For good times and bad times
I’ll be on your side forever more
That’s what friebds are for…
(Elton John)
2- خاطرهای از ولگرد عزیز:
سالهای دور پيش از انقلاب، راديو ايران يک برنامه هفتگی و زنده ای داشت که خبرنگاران راديو به زندانها ميرفتند و با زندانيان مصاحبه ميکرد ند ومستقيما از راديو پخش ميشد. آنروز يک خبرنگار با يک زندانی مصاحبه ميکرد که جرمش جيب بری بود. خبرنگار ضمن سوالات مختلقی که از ان زندانی کرد از او خواست که يکی از خاطرات چيب بری اش را برای شنوندگان راديو تعريف کند. جيب بر چنين گفت : روزی دريک اتوبوس شهری تهران سوار بودم و چشمم دنبال شکاربود. پيرمردی نطرم جلب کرد که در جلوام ايستاده بود ...در يک لحطه دستم را توی چيب کتاش کردم و يک دسته اسکناس از جيباش بيرون آوردم و در زير پيرهنم پنهان کردم و ضمن اينکه جايم را در اتوبوس تغيير ميدادم سعی کردم در ايستگاه بعدی پياده شوم. اما بعد از چند لحظه کوتاه پيرمرد دستش را توی جيباش کرد. ناگهان قرياد ش تمام اتوبوس را پر کرد آخ، مردم! جيبم را زدند. پولم را بردند.۲۰۰ تومان بود و شروع کرد به ناله وزاری که اين پول را قرض کرده بودم که اچاره خانه ام را بدهم. داد ميزد: ای اقای راننده، مردم، کمک ام کنيد. به فرياد م برسيد. همين الان توی جيبم بود. راننده اتوبوس را درکناری نگاه داشت. مسافران برايش دلسوزی ميکردند. راستش دل خودم کمی برايش سوخت! تصادفا در اتوبوس در بين مسافران پاسبانی هم بود که پير مرد به او متوسل شد. پاسبان رو به مسافران کرد گفت متاسفانه من بايد جيب و اشيا همه شما بازرسی کنم. شايد پول اين بنده خدا را پيدا کنم. مسافران موافقت کردند راننده درهای اتوبوس را بست و پاسبان از چلو شروع به بازرسی جيب های مسافران کرد. کم کم من نگران ميشدم. داشت نوبت به من ميرسيد. تصميم گرفتم خودم را طوری از شر ان پول خلاص کنم. ناگهان متوچه آخوندی تنومندی شدم که در نزديک من ايستاده بود. برای يک لحطه تصميم گرفتم که پول را درچيب بزرگ لباده او که از زير عبايش نمايان بود بياندازم . ترديد نکردم در يک لحطه دسته پول را در چيب لباده آخوند انداختم. حالا نوبت آخوند رسيده بود که بازرسی شود . آخوند دست هايش را هوا کرد و گفت سرکار چيب های بنده راهم بگرديد. مسافران اعتراض کردند .(ولگرد جان، اون زمونا آخوندا هنوز ارج و قربی داشتن)پاسبان گفت ای اقا اختيار داريد بنده چنين جسارتی به حضرت آفا نمی کنم. از اخوند اصرار واز پاسبان انکار بالاخره پاسبان جيب اخوند را نگشت. پاسبان بقيه مسافران را هم گشت و پول پيدا نشد ... بعضی از مسافران به پير مرد گفتند: پدرجان، حتما پول هايت راجايی ديگر گم کردهای..........اتوبوس بهراه افتاد. و حال من دراين فکر بودم که چطور پول را از جيب اخوند بزنم . ايستگاه بعدی جلو بازار بود آخوند پياده شد و من هم به دنبالش... او رفت، من هم رفتم و بالاخره بهداخل مسجد شاه و يکسره به بطرف حوضخانه مسجد رفت. چون نزديک ظهر بود، حدس زدم ميخواهد وضو بگيرد وحدس ا م درست بود. من از دور مواطب او بودم وفتی که به حوضخانه رسيد عبا و لباده را بيرون آورد ضمن اينکه ميخواست آنها را به ميخی آويزان کند، دست در چيب لباده اش کرد که گويا دستمال اش را بيرون آورد.اما با دستش بسته اسکناس را بيرون کشيد. به پول ها با تعجب نگاه کرد ..حالت او وافعا ديدنی بود و لبخند مبهمی زد و بسرعت پول را دوباره در چيب لباده اش گذاشت. و لباده را به ميخ آويزان کرد و رفت نشست زير شير آب که وضو بگيرد. سريع خودم را به لباده رساندم و بهسرعت پول را از چيب لباده بيرون آوردم و سپس در بين وضو بگيران خودم را گم کردم و از دور به تماشای او ايستادم.آخوند وضويش را تمام کرد و آمد لباده اش را برداشت. قبل از اينکه آنرا به تن کند دست در چيب لباده اش کرد و با دستپاچيگی همه چيب های آنرا وارسی کرد. وقتی پول را پيدا نکرد ، با صدای فرياد کشيد: آخ پولم را زند .. پولم را بردند .. ۲۰۰ تومان بود ...
ولگرد عزیز یک کتاب هم در این مورد معرفی کرده:
کتاب "جيب بر" نوشتهی "استفن زوايک" .
3- هر سال تابستون فصل دیدار بسیاری از ایرانیان مقیم خارج کشوره.
هیچ سالی مثل امسال ما مهمون نداریم. از فرانسه و انگلیس و ایتالیا و امریکا وسوئد و سویس و... اومدن. بعضیا برای دو هفته بعضیا برای یکماه یا حداکثر دوماه...
علت اومدن هر کدومشون هم یه چیزیه. دیدار از وطن، چکآپ(قدیما انگار ملت از ایران میرفتن خارج چکآپ) عمل جراحیهای مختلف، از عمل لیزر و لیزیک چشم برای اصلاح دید چشم بگیر تا عمل دماغ و سینه و کشیدن پوست و حتی ساخت دندون مصنوعی:)
شک دارم هدفشون دیدار فامیل باشه. چون تو ایران غیر از من و یکی دونفر دیگه اینجا کسی از فامیل ما نموندن.
اول شماره 4 رو بنویسم بعد ادامهی این بحث بمونه برای شماره 5.
4- یکی از عزیزان اینترنتی تصمیم گرفته بعد از سالها بیاد ایران و مدتی که اینجاست میخواد تو هتل اقامت کنه.
من چون میدونستم اینجا فامیل و هواخواه زیاد داره( در واقع جاش روتخم چشم خیلیهاست) با تعجب پرسیدم: هتل؟!
جواب داد:
آره عزیز جانم. من ۷۲ تن فامیل دارم. نيمی از آنها خانههایشان در بهشت زهرا است، که حتما به دیدن آنها خواهم رفت. چون آنها کاری به کارم ندارند . خيلی بی آزار هستند و آزادی را از من دسلب نخواهند کرد و هرشب به من خورشت فرمه سبزی و بامیه نمی خورانند( خیلی دلت بخواهد!)با ساعات خواب و بیداریام هم کاری ندارند. برايم از درز در حمام، حوله و .صابون زير پوش و شورت نميآورند. دايما ازم نميپرسند: آب گرم است؟ چيزی لازم نداری؟ لياس هايم را به زور از تنم بيرون نمیآورند . نميگويند: وای... عزيزم، چرا اینفدر پير شدی.به زور توی حلقم غذا نميريزند . به افتخارم همه فامیلهای ديگرشان را دعوت نمی کنند. تا من مثل بچه يتيم ها ساکت در ميان آدم هايی که بيشترشان را نمی شناسم مجبور شوم ساعتها بنشينم و... آنها (یعنی مردهها) انتظار سوغاتی هم ندارند ...وای خدای من زيتونک چفدر آنها آدم های خوبی هستند! آنها ازمن نخواهند پرسید کچا میروی و کی برمی گردی ؟؟ میدانم اگر ان نیم دیگر خبر دار شوند پاشنه فرودگاه را از جا می کنند. مثل کرکس ها بر سر وروی من بيچاره میريزند تکه تکه اش ميکنند. شایدم قیمه قیمه:)))
5- با خوندن این ایمیل کمی از خودم خجالت کشیدم. آخه... خوب، میبینم خودم هم یهکم از اینرفتارا دارم:)
با اینکه هر کدومشون خونهی من و سیبا اومدن گفتن با شما راحتتریم و زیاد احساس قید و بند نمیکنیم، باز میبینم یه کارایی میکنیم که شاید از نظر مهمون شکنجه به حساب میاد.
گفتم شاید؟ نه... واقعا مهمون پریروزی دقیقا همین حرفو بهم زد:)) اومده بود اینجا راحت باشه. من سرکار نرفتم. سرکلاسم نرفتم. از داداشم هم خواستم اونروز جایی نره. از صبح براش برنامه ریختم. رفتیم بازار و نمایشگاه و بعدش پارک و بعدش هم رفتم رسوندمشون به استخر با کلی خوراکی...
بعد اومدم تندتند غذا پختم و... سر میز از برنامههای عصر گفتم که سیبا هم میاد و بریم بغل رودخونهی چالوس و شامی و ... فردا هم مهمونی برات گرفتم و... شربت سکنجبین نعنایی سر میز آورده بودم. وبه شوخی گفتم داداشم کوچیک بود به شربت سکنجنین میگفت شربت شکنجه. با تاسف ساختگی گفت: بده بخورم... که این شربت حکایت منه تو خونهی شما! زدم تو سرش و گفتم بده برات برنامه میریزم. گفت نه... با اینکه خوش میگذره عین شکنجهگرا میمونید شما!! کلی خندیدیم و دیدم راست میگه بیچاره! البته این بحث باعث نشد از برنامههای شکنجهآور عصر و شب چشم بپوشیم.( پدرسوخته امروز زنگ زد و گفت هیچجا مثل خونهی شما بهم خوش نگذشت)
فکر میکنیم باید دائم بپرسیم صبحونه چی دوست داره. ناهار خورشتهای سنگین رنگین درست کنیم و تو پارک دائم بلال و بستنی بدیم دستشون و... مهمونی بگیریم. در صورتیکه بعضیاشون میگن. تورو خدا بذار یه دوسهروزی آروم تو خونه بشینیم و تلویزیون نگاه کنیم و یا تو بالکن یه فنجون چای بخوریم( بنوشیم. کوفتتون بشه)
خوب که نگاه میکنم، کلی هم خودمونو شکنجه میدیم. از کارای معمولیمون دست میکشیم حتی اگه کلی تو دردسر بیفتیم و کلی از نظر مالی ضرر کنیم. جاهایی که خودمون حوصله نداریم میبریمشون. دائم در تشویشیم که آیا به مهمونمون داره خوش میگذره یا نه. در صورتیکه اینجوری ظاهرا اونا بیشتر اذیت میشن. البته نه همهشون.
6- سورپریزانه
زنگ زد. آیدیکالرش مال شهر تهران بود. گفت: الو، اگه گفتی من کیام؟ خدای من صداش آشناست. ولی اونیکه فکر میکنم ایران زندگی نمیکنه. اسم چندتا دوست رو الکی گفتم اما... یهو از خوشحالی جیغ کشیدم.
دخترخالهم بود. دوست و همباری دوران بچگی. بعد از 12 سال از امریکا اومده بود ایران اونم بیخبر. برای سورپریز کردن من قبلا هیچی بهم نگفته بود.
با خوشحالی گفت امشب میام خونهتون. یهم سرم گیج رفت. دقیقا از یک ساعت بعد یعنی 6 عصر تا 12:30 شب من و سیبا باید چهار جا میرفتیم. فردا صبح زودش هم جلسهی مهمی داشتم که منم حتما باید توی اون جلسه میبودم. کارامون باید گزارش میکردم. قبل از تلفن دخترخاله عین خر تو گل مونده بودم با اینهمه کاری که امشب دارم چهطوری برای فردا آماده بشم. خونه هم ریخت و پاش(لابد میگید طبق معمول! آخه وقتی آدم مهمون نداره مرض داره جمعوجور کنه؟:) )
با من و من گفتم: شریجان، ببخشید، خیلی دلم میخواد هرچه زودتر ببینمت اما نمیشه بمونه برای فردا یا پس فردا( تازه تا آخر هفته کار داشتم و دلم میخواست بگم هفتهی بعد. اما ترسیدم ناراحت بشه)
با اعتماد بهنفس گفت: نخیر که نمیشه. من هفتهی بعد دارم میرم. مرخصیم کم بود. تموم وقتم هم پره جز امشب! امشب ِ من مال توئه!
آی ددم وای... یه عالمه اضطراب جای یه عالمه شادی رو تودلم گرفت. گفتم باشه. ساعت چند میای؟
- هشت اونجام. میای دنبالم یا آژانس بگیرم؟(تو دلم: وای خدای من با این همه کار چطور انتظار داره تو این شلوغی ترافیک تهران برم دنبالش؟) گفتم با آژانس بیا و بعدش کلی شرمزده که نکنه ازم ناراحت شده باشه. غمگین و نالان یه نگاهی به خونه کردم و آشپزخونه و شامی که نداشتیم. نیم ساعت بعدش با سیبا قرار داشتم که جایی نسبتا مهم بریم( از قبل قرار گذاشته بودیم. طرف هم منتظرمون بود) با عجله مانتو و شال پوشیدم و قیافهم تو آینهی آسانسور شبیه یه آدم بدبخت بود که بدهکاریاش عقبافتاده بود.
سرتونو درد نیارم، ماجراش خیلی مفصله. جای اولی که قرار بود بریم هولهولکی رفتیم . به برادرم زنگ زدیم بره خونهی ما رو مرتب کنه( اونم کی؟ داداشم؟ حکم جرجیس میون پیغمبرا ! خوب کس دیگهای نبود که رومون بشه ازش اینو بخواهیم)
جای دوم هم جایی بود که باید با یه زنو شوهر دعوایی حرف میزدیم. اصلا نفهمیدیم چی گفتیم و شنیدیم. سیبا البته خیلی خونسردتر از منه. پاشو انداختهبود رو پاش و افاضات میفرمود و من هی دندونامو رو هم فشار میدادم که زود باش، زود باش.... و معذرت خواستیم و اومدیم بیرون. یه چیزایی هولهولکی خریدیم و... ساعت 9 بود که رسیدیم. شری اومده بود.. از خجالت مردم که بعد از 12 سال دخترخاله رو تنها گذاشته بودم. داداشم داشت براش چایی میریخت. تو چی؟ تو لیوانهای شربت خوری!اونم لیوانهایی با اشکال و اندازههای مختلف.
وقتی شری رو بغل کردم و بوسیدم تموم اضطرابها یادم رفت. حتی جای سوم یادم رفت که قرار شده بود اگه نریم، اون قضیهای که اونقدر دنبالش بودیم برای همیشه کنسل بشه.
یواشکی توی اتاق دیگه با تلفن غذا سفارش دادم و اومدم نشستیم به تعریف خاطرات و خنده و شوخی... و فضولی و پرس و جو راجع به زندگی یکدیگه.
غذا رو که آوردن فهمیدم که دخترخالهی گرامی گیاهخوار شده( کاش به جای مخفیانه بهطور علنی سفارش غذا میدادم. گرچه که باز شاید فکر میکرد ما عین مایهدارها و قرتیها همیشه شام از بیرون سفارش میدیم و چیزی نمیگفت). رفتم تو آشپزخونه یه کنسرو لوبیا باز کردم و خواستم ماکارونی با سویا و فارچ درست کنم که خوشبختانه اومد نذاشت. و با پنیر و کره و مربا و تخممرغ و لوبیا سروته قضیه هم اومد.ما هم برای احترام و همبستگی غذای گوشتی نخوردیم.
نزدیک ساعت 11 دوباره تشویش. خونهی یکی از همسایهها جلسهای بود تا ساعت 12:30 که ما حتما باید میبودیم.(جراشو نمیگم) همسایه از دیشب تا امروز عصر 5 بار زنگ زده بود برای یادآوری و من گفته بودم یادم نمیره بهخدا حتما میآییم.
کلی معذرت خواهی از دخترخاله و اونجا هم اصلا نمیفهمیدم چی دارم میگم. ساعت 12 اجازه گرفتم که من بیام خونه و سیبا تا 1:30 مجبور شد بمونه.
تا نزدیکای صبح با دخترخاله حرف زدیم. من تعجب میکردم چطور اون میخواد به گفته خودش 6 صبح بره. نشون به اون نشون که من به جلسه صبح نرفتم که بتونم باهاش خداحافظی کنم و تا 12 ظهر بیدار نشد که نشد.(حق هم داشت. بدتر از من خیلی خسته بود.)
7- خیلی از مسافرهای خارجی(ایرانیهای مقیم خارج) انتظار دارن آدم صبح تا شب دنبال کاراشون باشه و پابه پاشون بدویم.
- تعداد کیشون انتظار دارن هر چی دیدن و خوششون اومد براشون بخریم.
- بعضیهاشون برعکس، خیلی خجالتیان و هیچی از آدم نمیخوان. اینجوریهم آدم کفرش درمیاد.
- خیلیهاشون برای هدف شخصی اومدن( مثلا خرید و فروش زمین). اما نشون میدن که برای دیدار ماها اومدن. کلی منت میذارن. بعدش هم حاجی حاجی مکه و دیگه یادی از آدم نمیکنن.
- بهندرت دیدم کسی به کشوری که توش زندگی میکنه برگرده و به آدم تلفن کنه و بابت اینکه مثلا مدتی مهمون بوده تشکر کنه.
- خیلیها وقتی برمیگردن همینهایی که مهمونشون بودن یه وقت راهشون بیفته اونور. اصلا محل طرف نمیگذارن.
- بعضیها تا اینجان هی فحش میدن به این مملکت خرابشدهی کثیف و ... و اظهار پشیمونی میکنن که چرا اومدن ایران و وقت و پولشون هدر رفته.. ایرانیها رو احمق و بیشعور و این حکومت حقشونه میگن... ولی سر شش ماه نشده دوباره بر میگردن و دوباره همون پیفپیف بو میده ها.... نوستالژی به این میگن؟
- بعضیها که بهترین نوع مهمون خارجی(ایرانیالاصل) هستن خیلی راحتن. با آدم هماهنگ میکنن که چه زمانی بهتره کجا بریم. حرف آدم رو خوب میفهمن. تذکر میدن که یهوقت از کارتون نزنید بهخاطر ما. رک هستن که مثلا دوست ندارم برام مهمونی بگیرید و سکوت رو دوست دارم. یا برعکس میگن دوست دارم همه رو یه روز دعوت کنی ببینم.. اما زیاد خودتونو تو خرج نندازید ها... تو کارای آدم زیاد دخالت نمیکنن.( مثلا یکیشون رفته بود سر یخچال که وای.... چرا روی تموم مواد غذایی تو یخچالو کاور نمیکشی؟ ما تو انگلیس رو سیب و پرتقال و پیاز و سیبزمینی هم با نایلکس میپوشونیم) خوب من قبول دارم این کار بهداشتیه. اما من تو کارام یهکم شرتی پرتیام:)) تا بیای هندونه رو عین سوسولا ورق محافظ بکشی، خورده شده رفته:) یا میگفت نمیتونی یه کارگر اسپانیش بگیری هر روز بیاد کارای خونهتو بکنه؟ تو دلم گفتم اگه اسپانیشا نیان ایرانیا رو برای کارگری نبرن خیلیه! مثل فیلیپیها که قبل از انقلاب برای کارگری میومدن ایران و الان ایرانیا میرن کارگری برای اونا)
- یه مهمون خارجی ( ایرانیالاصل) اومده بود زمینشو با متراژ خیلی زیاد در دوقوزآباد بفروشه. انتظار داشت من و سیبا کارو زندگیمونو ول کنیم و باهاش یکی دوماه بریم تا بتونیم بگیریمش. اونم رو زمینی که تو پروندهش نوشته بود" به علت اقلیتمذهبی بودن مالک زمین به نفع ... مصادره شده" .. یکی دوروز شاید بشه رفت یا اینکه کمک کرد وکیل بگیره اما از مرحلهی اول تا آخر والله نمیشه....
یا کسی که اومده برای عمل باید در تموم مراحل آزمایش و.... بریم. بعد پرستاری بعد از عمل و...
حالا بازارگردی و ولگردی تو خیابونا و پاساژا برای منم که اینجا تنهام و سیبا هم خوشش نمیاد از این کارا برام خوبه( اونم با هماهنگی که بیکار باشم و بتونم برم)
- یه مهمون داشتیم بعد از 30 سال اومده بود. دائم تو خیابونا راه میرفت و سیگار و بعد آه میکشید. فحش میداد به هر چی ایران و ایرانیه. روزای آخر دنبال یه آپارتمان بود برای اجاره که برای همیشه بیاد ایران. هنوزم معتقد بود ایران جای زندگی نیست و انگلیسا نمیذارن ایرانیا راحت باشن.
- تو فرودگاه جالبه. بعضی خانوما که بعد از سالها برای اولین بار میان همچین خودشونو با چادر عربی میپوشونن(از ترس) بعد که میان میبینن ماها لباسای ولنگو باز میپوشیم کمکم از حالت شوکه در میان. بعد از چندروز از اونور میافتن و تو خیابون روسریشونودرمیارن و میگن غلط میکنه هر کی به ما حرفی بزنه.
خلاصه که ما اینروزها ماجراهایی داریم با این جماعت:) با تمام اینها دیدنشون برام خیلی خوشاینده. و تموم نهماه بعد بهشون فکر میکنم.
شما نظری ندارید؟ چیکار کنیم توی این سفرا به میزبان و مهمون هر دو خوش بگذره؟
نوشته شده در سه شنبه سي و يکم مرداد 1385ساعت 2:52 توسط زیتون
z8un
میدانی که میتوانی روی من حساب کنی، بیشک
دوستان همین وقتها بهدرد میخورند
برای اوقات خوش و اوقات بد
برای همیشه در کنارت خواهم بود
دوستان برای همین وقتها بهدرد میخورند...
( قسمتی از شعر" دوستان بهاین کار میآیند" از ترانههای التونجان)
Keep smiling, keep shining
Knowing you can always count on me, for sure
That’s what friends are for
For good times and bad times
I’ll be on your side forever more
That’s what friebds are for…
(Elton John)
2- خاطرهای از ولگرد عزیز:
سالهای دور پيش از انقلاب، راديو ايران يک برنامه هفتگی و زنده ای داشت که خبرنگاران راديو به زندانها ميرفتند و با زندانيان مصاحبه ميکرد ند ومستقيما از راديو پخش ميشد. آنروز يک خبرنگار با يک زندانی مصاحبه ميکرد که جرمش جيب بری بود. خبرنگار ضمن سوالات مختلقی که از ان زندانی کرد از او خواست که يکی از خاطرات چيب بری اش را برای شنوندگان راديو تعريف کند. جيب بر چنين گفت : روزی دريک اتوبوس شهری تهران سوار بودم و چشمم دنبال شکاربود. پيرمردی نطرم جلب کرد که در جلوام ايستاده بود ...در يک لحطه دستم را توی چيب کتاش کردم و يک دسته اسکناس از جيباش بيرون آوردم و در زير پيرهنم پنهان کردم و ضمن اينکه جايم را در اتوبوس تغيير ميدادم سعی کردم در ايستگاه بعدی پياده شوم. اما بعد از چند لحظه کوتاه پيرمرد دستش را توی جيباش کرد. ناگهان قرياد ش تمام اتوبوس را پر کرد آخ، مردم! جيبم را زدند. پولم را بردند.۲۰۰ تومان بود و شروع کرد به ناله وزاری که اين پول را قرض کرده بودم که اچاره خانه ام را بدهم. داد ميزد: ای اقای راننده، مردم، کمک ام کنيد. به فرياد م برسيد. همين الان توی جيبم بود. راننده اتوبوس را درکناری نگاه داشت. مسافران برايش دلسوزی ميکردند. راستش دل خودم کمی برايش سوخت! تصادفا در اتوبوس در بين مسافران پاسبانی هم بود که پير مرد به او متوسل شد. پاسبان رو به مسافران کرد گفت متاسفانه من بايد جيب و اشيا همه شما بازرسی کنم. شايد پول اين بنده خدا را پيدا کنم. مسافران موافقت کردند راننده درهای اتوبوس را بست و پاسبان از چلو شروع به بازرسی جيب های مسافران کرد. کم کم من نگران ميشدم. داشت نوبت به من ميرسيد. تصميم گرفتم خودم را طوری از شر ان پول خلاص کنم. ناگهان متوچه آخوندی تنومندی شدم که در نزديک من ايستاده بود. برای يک لحطه تصميم گرفتم که پول را درچيب بزرگ لباده او که از زير عبايش نمايان بود بياندازم . ترديد نکردم در يک لحطه دسته پول را در چيب لباده آخوند انداختم. حالا نوبت آخوند رسيده بود که بازرسی شود . آخوند دست هايش را هوا کرد و گفت سرکار چيب های بنده راهم بگرديد. مسافران اعتراض کردند .(ولگرد جان، اون زمونا آخوندا هنوز ارج و قربی داشتن)پاسبان گفت ای اقا اختيار داريد بنده چنين جسارتی به حضرت آفا نمی کنم. از اخوند اصرار واز پاسبان انکار بالاخره پاسبان جيب اخوند را نگشت. پاسبان بقيه مسافران را هم گشت و پول پيدا نشد ... بعضی از مسافران به پير مرد گفتند: پدرجان، حتما پول هايت راجايی ديگر گم کردهای..........اتوبوس بهراه افتاد. و حال من دراين فکر بودم که چطور پول را از جيب اخوند بزنم . ايستگاه بعدی جلو بازار بود آخوند پياده شد و من هم به دنبالش... او رفت، من هم رفتم و بالاخره بهداخل مسجد شاه و يکسره به بطرف حوضخانه مسجد رفت. چون نزديک ظهر بود، حدس زدم ميخواهد وضو بگيرد وحدس ا م درست بود. من از دور مواطب او بودم وفتی که به حوضخانه رسيد عبا و لباده را بيرون آورد ضمن اينکه ميخواست آنها را به ميخی آويزان کند، دست در چيب لباده اش کرد که گويا دستمال اش را بيرون آورد.اما با دستش بسته اسکناس را بيرون کشيد. به پول ها با تعجب نگاه کرد ..حالت او وافعا ديدنی بود و لبخند مبهمی زد و بسرعت پول را دوباره در چيب لباده اش گذاشت. و لباده را به ميخ آويزان کرد و رفت نشست زير شير آب که وضو بگيرد. سريع خودم را به لباده رساندم و بهسرعت پول را از چيب لباده بيرون آوردم و سپس در بين وضو بگيران خودم را گم کردم و از دور به تماشای او ايستادم.آخوند وضويش را تمام کرد و آمد لباده اش را برداشت. قبل از اينکه آنرا به تن کند دست در چيب لباده اش کرد و با دستپاچيگی همه چيب های آنرا وارسی کرد. وقتی پول را پيدا نکرد ، با صدای فرياد کشيد: آخ پولم را زند .. پولم را بردند .. ۲۰۰ تومان بود ...
ولگرد عزیز یک کتاب هم در این مورد معرفی کرده:
کتاب "جيب بر" نوشتهی "استفن زوايک" .
3- هر سال تابستون فصل دیدار بسیاری از ایرانیان مقیم خارج کشوره.
هیچ سالی مثل امسال ما مهمون نداریم. از فرانسه و انگلیس و ایتالیا و امریکا وسوئد و سویس و... اومدن. بعضیا برای دو هفته بعضیا برای یکماه یا حداکثر دوماه...
علت اومدن هر کدومشون هم یه چیزیه. دیدار از وطن، چکآپ(قدیما انگار ملت از ایران میرفتن خارج چکآپ) عمل جراحیهای مختلف، از عمل لیزر و لیزیک چشم برای اصلاح دید چشم بگیر تا عمل دماغ و سینه و کشیدن پوست و حتی ساخت دندون مصنوعی:)
شک دارم هدفشون دیدار فامیل باشه. چون تو ایران غیر از من و یکی دونفر دیگه اینجا کسی از فامیل ما نموندن.
اول شماره 4 رو بنویسم بعد ادامهی این بحث بمونه برای شماره 5.
4- یکی از عزیزان اینترنتی تصمیم گرفته بعد از سالها بیاد ایران و مدتی که اینجاست میخواد تو هتل اقامت کنه.
من چون میدونستم اینجا فامیل و هواخواه زیاد داره( در واقع جاش روتخم چشم خیلیهاست) با تعجب پرسیدم: هتل؟!
جواب داد:
آره عزیز جانم. من ۷۲ تن فامیل دارم. نيمی از آنها خانههایشان در بهشت زهرا است، که حتما به دیدن آنها خواهم رفت. چون آنها کاری به کارم ندارند . خيلی بی آزار هستند و آزادی را از من دسلب نخواهند کرد و هرشب به من خورشت فرمه سبزی و بامیه نمی خورانند( خیلی دلت بخواهد!)با ساعات خواب و بیداریام هم کاری ندارند. برايم از درز در حمام، حوله و .صابون زير پوش و شورت نميآورند. دايما ازم نميپرسند: آب گرم است؟ چيزی لازم نداری؟ لياس هايم را به زور از تنم بيرون نمیآورند . نميگويند: وای... عزيزم، چرا اینفدر پير شدی.به زور توی حلقم غذا نميريزند . به افتخارم همه فامیلهای ديگرشان را دعوت نمی کنند. تا من مثل بچه يتيم ها ساکت در ميان آدم هايی که بيشترشان را نمی شناسم مجبور شوم ساعتها بنشينم و... آنها (یعنی مردهها) انتظار سوغاتی هم ندارند ...وای خدای من زيتونک چفدر آنها آدم های خوبی هستند! آنها ازمن نخواهند پرسید کچا میروی و کی برمی گردی ؟؟ میدانم اگر ان نیم دیگر خبر دار شوند پاشنه فرودگاه را از جا می کنند. مثل کرکس ها بر سر وروی من بيچاره میريزند تکه تکه اش ميکنند. شایدم قیمه قیمه:)))
5- با خوندن این ایمیل کمی از خودم خجالت کشیدم. آخه... خوب، میبینم خودم هم یهکم از اینرفتارا دارم:)
با اینکه هر کدومشون خونهی من و سیبا اومدن گفتن با شما راحتتریم و زیاد احساس قید و بند نمیکنیم، باز میبینم یه کارایی میکنیم که شاید از نظر مهمون شکنجه به حساب میاد.
گفتم شاید؟ نه... واقعا مهمون پریروزی دقیقا همین حرفو بهم زد:)) اومده بود اینجا راحت باشه. من سرکار نرفتم. سرکلاسم نرفتم. از داداشم هم خواستم اونروز جایی نره. از صبح براش برنامه ریختم. رفتیم بازار و نمایشگاه و بعدش پارک و بعدش هم رفتم رسوندمشون به استخر با کلی خوراکی...
بعد اومدم تندتند غذا پختم و... سر میز از برنامههای عصر گفتم که سیبا هم میاد و بریم بغل رودخونهی چالوس و شامی و ... فردا هم مهمونی برات گرفتم و... شربت سکنجبین نعنایی سر میز آورده بودم. وبه شوخی گفتم داداشم کوچیک بود به شربت سکنجنین میگفت شربت شکنجه. با تاسف ساختگی گفت: بده بخورم... که این شربت حکایت منه تو خونهی شما! زدم تو سرش و گفتم بده برات برنامه میریزم. گفت نه... با اینکه خوش میگذره عین شکنجهگرا میمونید شما!! کلی خندیدیم و دیدم راست میگه بیچاره! البته این بحث باعث نشد از برنامههای شکنجهآور عصر و شب چشم بپوشیم.( پدرسوخته امروز زنگ زد و گفت هیچجا مثل خونهی شما بهم خوش نگذشت)
فکر میکنیم باید دائم بپرسیم صبحونه چی دوست داره. ناهار خورشتهای سنگین رنگین درست کنیم و تو پارک دائم بلال و بستنی بدیم دستشون و... مهمونی بگیریم. در صورتیکه بعضیاشون میگن. تورو خدا بذار یه دوسهروزی آروم تو خونه بشینیم و تلویزیون نگاه کنیم و یا تو بالکن یه فنجون چای بخوریم( بنوشیم. کوفتتون بشه)
خوب که نگاه میکنم، کلی هم خودمونو شکنجه میدیم. از کارای معمولیمون دست میکشیم حتی اگه کلی تو دردسر بیفتیم و کلی از نظر مالی ضرر کنیم. جاهایی که خودمون حوصله نداریم میبریمشون. دائم در تشویشیم که آیا به مهمونمون داره خوش میگذره یا نه. در صورتیکه اینجوری ظاهرا اونا بیشتر اذیت میشن. البته نه همهشون.
6- سورپریزانه
زنگ زد. آیدیکالرش مال شهر تهران بود. گفت: الو، اگه گفتی من کیام؟ خدای من صداش آشناست. ولی اونیکه فکر میکنم ایران زندگی نمیکنه. اسم چندتا دوست رو الکی گفتم اما... یهو از خوشحالی جیغ کشیدم.
دخترخالهم بود. دوست و همباری دوران بچگی. بعد از 12 سال از امریکا اومده بود ایران اونم بیخبر. برای سورپریز کردن من قبلا هیچی بهم نگفته بود.
با خوشحالی گفت امشب میام خونهتون. یهم سرم گیج رفت. دقیقا از یک ساعت بعد یعنی 6 عصر تا 12:30 شب من و سیبا باید چهار جا میرفتیم. فردا صبح زودش هم جلسهی مهمی داشتم که منم حتما باید توی اون جلسه میبودم. کارامون باید گزارش میکردم. قبل از تلفن دخترخاله عین خر تو گل مونده بودم با اینهمه کاری که امشب دارم چهطوری برای فردا آماده بشم. خونه هم ریخت و پاش(لابد میگید طبق معمول! آخه وقتی آدم مهمون نداره مرض داره جمعوجور کنه؟:) )
با من و من گفتم: شریجان، ببخشید، خیلی دلم میخواد هرچه زودتر ببینمت اما نمیشه بمونه برای فردا یا پس فردا( تازه تا آخر هفته کار داشتم و دلم میخواست بگم هفتهی بعد. اما ترسیدم ناراحت بشه)
با اعتماد بهنفس گفت: نخیر که نمیشه. من هفتهی بعد دارم میرم. مرخصیم کم بود. تموم وقتم هم پره جز امشب! امشب ِ من مال توئه!
آی ددم وای... یه عالمه اضطراب جای یه عالمه شادی رو تودلم گرفت. گفتم باشه. ساعت چند میای؟
- هشت اونجام. میای دنبالم یا آژانس بگیرم؟(تو دلم: وای خدای من با این همه کار چطور انتظار داره تو این شلوغی ترافیک تهران برم دنبالش؟) گفتم با آژانس بیا و بعدش کلی شرمزده که نکنه ازم ناراحت شده باشه. غمگین و نالان یه نگاهی به خونه کردم و آشپزخونه و شامی که نداشتیم. نیم ساعت بعدش با سیبا قرار داشتم که جایی نسبتا مهم بریم( از قبل قرار گذاشته بودیم. طرف هم منتظرمون بود) با عجله مانتو و شال پوشیدم و قیافهم تو آینهی آسانسور شبیه یه آدم بدبخت بود که بدهکاریاش عقبافتاده بود.
سرتونو درد نیارم، ماجراش خیلی مفصله. جای اولی که قرار بود بریم هولهولکی رفتیم . به برادرم زنگ زدیم بره خونهی ما رو مرتب کنه( اونم کی؟ داداشم؟ حکم جرجیس میون پیغمبرا ! خوب کس دیگهای نبود که رومون بشه ازش اینو بخواهیم)
جای دوم هم جایی بود که باید با یه زنو شوهر دعوایی حرف میزدیم. اصلا نفهمیدیم چی گفتیم و شنیدیم. سیبا البته خیلی خونسردتر از منه. پاشو انداختهبود رو پاش و افاضات میفرمود و من هی دندونامو رو هم فشار میدادم که زود باش، زود باش.... و معذرت خواستیم و اومدیم بیرون. یه چیزایی هولهولکی خریدیم و... ساعت 9 بود که رسیدیم. شری اومده بود.. از خجالت مردم که بعد از 12 سال دخترخاله رو تنها گذاشته بودم. داداشم داشت براش چایی میریخت. تو چی؟ تو لیوانهای شربت خوری!اونم لیوانهایی با اشکال و اندازههای مختلف.
وقتی شری رو بغل کردم و بوسیدم تموم اضطرابها یادم رفت. حتی جای سوم یادم رفت که قرار شده بود اگه نریم، اون قضیهای که اونقدر دنبالش بودیم برای همیشه کنسل بشه.
یواشکی توی اتاق دیگه با تلفن غذا سفارش دادم و اومدم نشستیم به تعریف خاطرات و خنده و شوخی... و فضولی و پرس و جو راجع به زندگی یکدیگه.
غذا رو که آوردن فهمیدم که دخترخالهی گرامی گیاهخوار شده( کاش به جای مخفیانه بهطور علنی سفارش غذا میدادم. گرچه که باز شاید فکر میکرد ما عین مایهدارها و قرتیها همیشه شام از بیرون سفارش میدیم و چیزی نمیگفت). رفتم تو آشپزخونه یه کنسرو لوبیا باز کردم و خواستم ماکارونی با سویا و فارچ درست کنم که خوشبختانه اومد نذاشت. و با پنیر و کره و مربا و تخممرغ و لوبیا سروته قضیه هم اومد.ما هم برای احترام و همبستگی غذای گوشتی نخوردیم.
نزدیک ساعت 11 دوباره تشویش. خونهی یکی از همسایهها جلسهای بود تا ساعت 12:30 که ما حتما باید میبودیم.(جراشو نمیگم) همسایه از دیشب تا امروز عصر 5 بار زنگ زده بود برای یادآوری و من گفته بودم یادم نمیره بهخدا حتما میآییم.
کلی معذرت خواهی از دخترخاله و اونجا هم اصلا نمیفهمیدم چی دارم میگم. ساعت 12 اجازه گرفتم که من بیام خونه و سیبا تا 1:30 مجبور شد بمونه.
تا نزدیکای صبح با دخترخاله حرف زدیم. من تعجب میکردم چطور اون میخواد به گفته خودش 6 صبح بره. نشون به اون نشون که من به جلسه صبح نرفتم که بتونم باهاش خداحافظی کنم و تا 12 ظهر بیدار نشد که نشد.(حق هم داشت. بدتر از من خیلی خسته بود.)
7- خیلی از مسافرهای خارجی(ایرانیهای مقیم خارج) انتظار دارن آدم صبح تا شب دنبال کاراشون باشه و پابه پاشون بدویم.
- تعداد کیشون انتظار دارن هر چی دیدن و خوششون اومد براشون بخریم.
- بعضیهاشون برعکس، خیلی خجالتیان و هیچی از آدم نمیخوان. اینجوریهم آدم کفرش درمیاد.
- خیلیهاشون برای هدف شخصی اومدن( مثلا خرید و فروش زمین). اما نشون میدن که برای دیدار ماها اومدن. کلی منت میذارن. بعدش هم حاجی حاجی مکه و دیگه یادی از آدم نمیکنن.
- بهندرت دیدم کسی به کشوری که توش زندگی میکنه برگرده و به آدم تلفن کنه و بابت اینکه مثلا مدتی مهمون بوده تشکر کنه.
- خیلیها وقتی برمیگردن همینهایی که مهمونشون بودن یه وقت راهشون بیفته اونور. اصلا محل طرف نمیگذارن.
- بعضیها تا اینجان هی فحش میدن به این مملکت خرابشدهی کثیف و ... و اظهار پشیمونی میکنن که چرا اومدن ایران و وقت و پولشون هدر رفته.. ایرانیها رو احمق و بیشعور و این حکومت حقشونه میگن... ولی سر شش ماه نشده دوباره بر میگردن و دوباره همون پیفپیف بو میده ها.... نوستالژی به این میگن؟
- بعضیها که بهترین نوع مهمون خارجی(ایرانیالاصل) هستن خیلی راحتن. با آدم هماهنگ میکنن که چه زمانی بهتره کجا بریم. حرف آدم رو خوب میفهمن. تذکر میدن که یهوقت از کارتون نزنید بهخاطر ما. رک هستن که مثلا دوست ندارم برام مهمونی بگیرید و سکوت رو دوست دارم. یا برعکس میگن دوست دارم همه رو یه روز دعوت کنی ببینم.. اما زیاد خودتونو تو خرج نندازید ها... تو کارای آدم زیاد دخالت نمیکنن.( مثلا یکیشون رفته بود سر یخچال که وای.... چرا روی تموم مواد غذایی تو یخچالو کاور نمیکشی؟ ما تو انگلیس رو سیب و پرتقال و پیاز و سیبزمینی هم با نایلکس میپوشونیم) خوب من قبول دارم این کار بهداشتیه. اما من تو کارام یهکم شرتی پرتیام:)) تا بیای هندونه رو عین سوسولا ورق محافظ بکشی، خورده شده رفته:) یا میگفت نمیتونی یه کارگر اسپانیش بگیری هر روز بیاد کارای خونهتو بکنه؟ تو دلم گفتم اگه اسپانیشا نیان ایرانیا رو برای کارگری نبرن خیلیه! مثل فیلیپیها که قبل از انقلاب برای کارگری میومدن ایران و الان ایرانیا میرن کارگری برای اونا)
- یه مهمون خارجی ( ایرانیالاصل) اومده بود زمینشو با متراژ خیلی زیاد در دوقوزآباد بفروشه. انتظار داشت من و سیبا کارو زندگیمونو ول کنیم و باهاش یکی دوماه بریم تا بتونیم بگیریمش. اونم رو زمینی که تو پروندهش نوشته بود" به علت اقلیتمذهبی بودن مالک زمین به نفع ... مصادره شده" .. یکی دوروز شاید بشه رفت یا اینکه کمک کرد وکیل بگیره اما از مرحلهی اول تا آخر والله نمیشه....
یا کسی که اومده برای عمل باید در تموم مراحل آزمایش و.... بریم. بعد پرستاری بعد از عمل و...
حالا بازارگردی و ولگردی تو خیابونا و پاساژا برای منم که اینجا تنهام و سیبا هم خوشش نمیاد از این کارا برام خوبه( اونم با هماهنگی که بیکار باشم و بتونم برم)
- یه مهمون داشتیم بعد از 30 سال اومده بود. دائم تو خیابونا راه میرفت و سیگار و بعد آه میکشید. فحش میداد به هر چی ایران و ایرانیه. روزای آخر دنبال یه آپارتمان بود برای اجاره که برای همیشه بیاد ایران. هنوزم معتقد بود ایران جای زندگی نیست و انگلیسا نمیذارن ایرانیا راحت باشن.
- تو فرودگاه جالبه. بعضی خانوما که بعد از سالها برای اولین بار میان همچین خودشونو با چادر عربی میپوشونن(از ترس) بعد که میان میبینن ماها لباسای ولنگو باز میپوشیم کمکم از حالت شوکه در میان. بعد از چندروز از اونور میافتن و تو خیابون روسریشونودرمیارن و میگن غلط میکنه هر کی به ما حرفی بزنه.
خلاصه که ما اینروزها ماجراهایی داریم با این جماعت:) با تمام اینها دیدنشون برام خیلی خوشاینده. و تموم نهماه بعد بهشون فکر میکنم.
شما نظری ندارید؟ چیکار کنیم توی این سفرا به میزبان و مهمون هر دو خوش بگذره؟
نوشته شده در سه شنبه سي و يکم مرداد 1385ساعت 2:52 توسط زیتون
z8un
اشتراک در:
پستها (Atom)
