سه‌شنبه، مرداد ۳۱، ۱۳۸۵

1- همچنان لبخند بزن، همچنان بدرخش
می‌دانی که می‌توانی روی من حساب کنی، بی‌شک
دوستان همین‌ وقت‌ها به‌درد می‌خورند
برای اوقات خوش و اوقات بد
برای همیشه در کنارت خواهم بود
دوستان برای همین وقت‌ها به‌درد می‌خورند...

( قسمتی از شعر" دوستان به‌این کار می‌آیند" از ترانه‌های التون‌جان)

Keep smiling, keep shining
Knowing you can always count on me, for sure
That’s what friends are for
For good times and bad times
I’ll be on your side forever more
That’s what friebds are for…
(Elton John)


2- خاطره‌ای از ولگرد عزیز:
سالهای دور پيش از انقلاب، راديو ايران يک برنامه هفتگی و زنده ای داشت که خبرنگاران راديو به زندانها مي‌رفتند و با زندانيان مصاحبه مي‌کرد ند ومستقيما از راديو پخش مي‌شد. آن‌روز يک خبرنگار با يک زندانی مصاحبه مي‌کرد که جرمش جيب بری بود. خبرنگار ضمن سوالات مختلقی که از ان زندانی کرد از او خواست که يکی از خاطرات چيب بری اش را برای شنوندگان راديو تعريف کند. جيب بر چنين گفت : روزی دريک اتوبوس شهری تهران سوار بودم و چشمم دنبال شکاربود. پيرمردی نطرم جلب کرد که در جلوام ايستاده بود ...در يک لحطه دستم را توی چيب کت‌اش کردم و يک دسته اسکناس از جيب‌اش بيرون آوردم و در زير پيرهنم پنهان کردم و ضمن اينکه جايم را در اتوبوس تغيير مي‌دادم سعی کردم در ايستگاه بعدی پياده شوم. اما بعد از چند لحظه کوتاه پيرمرد دستش را توی جيب‌اش کرد. ناگهان قرياد ش تمام اتوبوس را پر کرد آخ، مردم! جيبم را زدند. پولم را بردند.۲۰۰ تومان بود و شروع کرد به ناله ‌وزاری که اين پول را قرض کرده بودم که اچاره خانه ام را بدهم. داد مي‌زد: ای اقای راننده، مردم، کمک ام کنيد. به فرياد م برسيد. همين الان توی جيبم بود. راننده اتوبوس را درکناری نگاه داشت. مسافران برايش دلسوزی مي‌کردند. راستش دل خودم کمی برايش سوخت! تصادفا در اتوبوس در بين مسافران پاسبانی هم بود که پير مرد به او متوسل شد. پاسبان رو به مسافران کرد گفت متاسفانه من بايد جيب و اشيا همه شما بازرسی کنم. شايد پول اين بنده خدا را پيدا کنم. مسافران موافقت کردند راننده درهای اتوبوس را بست و پاسبان از چلو شروع به بازرسی جيب های مسافران کرد. کم کم من نگران مي‌شدم. داشت نوبت به من مي‌رسيد. تصميم گرفتم خودم را طوری از شر ان پول خلاص کنم. ناگهان متوچه آخوندی تنومندی شدم که در نزديک من ايستاده بود. برای يک لحطه تصميم گرفتم که پول را درچيب بزرگ لباده او که از زير عبايش نمايان بود بياندازم . ترديد نکردم در يک لحطه دسته پول را در چيب لباده آخوند انداختم. حالا نوبت آخوند رسيده بود که بازرسی شود . آخوند دست هايش را هوا کرد و گفت سرکار چيب های بنده راهم بگرديد. مسافران اعتراض کردند .(ولگرد جان، اون زمونا آخوندا هنوز ارج و قربی داشتن)پاسبان گفت ای اقا اختيار داريد بنده چنين جسارتی به حضرت آفا نمی کنم. از اخوند اصرار واز پاسبان انکار بالاخره پاسبان جيب اخوند را نگشت. پاسبان بقيه مسافران را هم گشت و پول پيدا نشد ... بعضی از مسافران به پير مرد گفتند: پدرجان، حتما پول هايت راجايی ديگر گم کرده‌ای..........اتوبوس به‌راه افتاد. و حال من دراين فکر بودم که چطور پول را از جيب اخوند بزنم . ايستگاه بعدی جلو بازار بود آخوند پياده شد و من هم به دنبالش... او رفت، من هم رفتم و بالاخره به‌داخل مسجد شاه و يکسره به بطرف حوضخانه مسجد رفت. چون نزديک ظهر بود، حدس زدم مي‌خواهد وضو بگيرد وحدس ا م درست بود. من از دور مواطب او بودم وفتی که به حوضخانه رسيد عبا و لباده را بيرون آورد ضمن اينکه مي‌خواست آنها را به ميخی آويزان کند، دست در چيب لباده اش کرد که گويا دستمال اش را بيرون آورد.اما با دستش بسته اسکناس را بيرون کشيد. به پول ها با تعجب نگاه کرد ..حالت او وافعا ديدنی بود و لبخند مبهمی زد و بسرعت پول را دوباره در چيب لباده اش گذاشت. و لباده را به ميخ آويزان کرد و رفت نشست زير شير آب که وضو بگيرد. سريع خودم را به لباده رساندم و به‌سرعت پول را از چيب لباده بيرون آوردم و سپس در بين وضو بگيران خودم را گم کردم و از دور به تماشای او ايستادم.آخوند وضويش را تمام کرد و آمد لباده اش را برداشت. قبل از اينکه آن‌را به تن کند دست در چيب لباده اش کرد و با دستپاچيگی همه چيب های آن‌را وارسی کرد. وقتی پول را پيدا نکرد ، با صدای فرياد کشيد: آخ پولم را زند .. پولم را بردند .. ۲۰۰ تومان بود ...

ولگرد عزیز یک کتاب هم در این مورد معرفی کرده:
کتاب "جيب بر" نوشته‌ی "استفن زوايک" .

3- هر سال تابستون فصل دیدار بسیاری از ایرانیان مقیم خارج کشوره.
هیچ سالی مثل امسال ما مهمون نداریم. از فرانسه و انگلیس و ایتالیا و امریکا وسوئد و سویس و... اومدن. بعضیا برای دو هفته بعضیا برای یک‌ماه یا حداکثر دوماه...
علت اومدن هر کدومشون هم یه چیزیه. دیدار از وطن، چک‌آپ(قدیما انگار ملت از ایران می‌رفتن خارج چک‌آپ) عمل جراحی‌های مختلف، از عمل لیزر و لیزیک چشم برای اصلاح دید چشم بگیر تا عمل دماغ و سینه و کشیدن پوست و حتی ساخت دندون مصنوعی:)
شک دارم هدفشون دیدار فامیل باشه. چون تو ایران غیر از من و یکی دونفر دیگه اینجا کسی از فامیل ما نموندن.
اول شماره 4 رو بنویسم بعد ادامه‌ی این بحث بمونه برای شماره 5.

4- یکی از عزیزان اینترنتی تصمیم گرفته بعد از سال‌ها بیاد ایران و مدتی که اینجاست می‌خواد تو هتل اقامت کنه.
من چون می‌دونستم اینجا فامیل و هواخواه زیاد داره( در واقع جاش روتخم چشم خیلی‌هاست) با تعجب پرسیدم: هتل؟!
جواب داد:
آره عزیز جانم. من ۷۲ تن فامیل دارم. نيمی از آنها خانه‌هایشان در بهشت زهرا است، که حتما به دیدن آنها خواهم رفت. چون آنها کاری به کارم ندارند . خيلی بی آزار هستند و آزادی را از من دسلب نخواهند کرد و هرشب به من خورشت فرمه سبزی و بامیه نمی خورانند( خیلی دلت بخواهد!)با ساعات خواب و بیداری‌ام هم کاری ندارند. برايم از درز در حمام، حوله و .صابون زير پوش و شورت نمي‌آورند. دايما ازم نمي‌پرسند: آب گرم است؟ چيزی لازم نداری؟ لياس هايم را به زور از تنم بيرون نمی‌آورند . نمي‌گويند: وای... عزيزم، چرا اینفدر پير شدی.به زور توی حلقم غذا نمي‌ريزند . به افتخارم همه فامیل‌های ديگرشان را دعوت نمی کنند. تا من مثل بچه يتيم ها ساکت در ميان آدم هايی که بيشترشان را نمی شناسم مجبور شوم ساعتها بنشينم و... آنها (یعنی مرده‌ها) انتظار سوغاتی هم ندارند ...وای خدای من زيتونک چفدر آنها آدم های خوبی هستند! آنها ازمن نخواهند پرسید کچا می‌روی و کی برمی گردی ؟؟ می‌دانم اگر ان نیم دیگر خبر دار شوند پاشنه فرودگاه را از جا می کنند. مثل کرکس ها بر سر وروی من بيچاره می‌ريزند تکه تکه اش مي‌کنند. شایدم قیمه قیمه:)))
5- با خوندن این ای‌میل کمی از خودم خجالت کشیدم. آخه... خوب، می‌بینم خودم هم یه‌کم از این‌رفتارا دارم:)
با اینکه هر کدومشون خونه‌ی من و سی‌با اومدن گفتن با شما راحت‌تریم و زیاد احساس قید و بند نمی‌کنیم، باز می‌بینم یه کارایی می‌کنیم که شاید از نظر مهمون شکنجه به حساب‌ میاد.
گفتم شاید؟ نه... واقعا مهمون پریروزی دقیقا همین حرفو بهم زد:)) اومده بود اینجا راحت باشه. من سرکار نرفتم. سرکلاسم نرفتم. از داداشم هم خواستم اون‌روز جایی نره. از صبح براش برنامه‌ ریختم. رفتیم بازار و نمایشگاه و بعدش پارک و بعدش هم رفتم رسوندمشون به استخر با کلی خوراکی...
بعد اومدم تند‌تند غذا پختم و... سر میز از برنامه‌های عصر گفتم که سی‌با هم میاد و بریم بغل رودخونه‌ی چالوس و شامی و ... فردا هم مهمونی برات گرفتم و... شربت سکنجبین نعنایی سر میز آورده بودم. وبه شوخی گفتم داداشم کوچیک بود به شربت سکنجنین می‌گفت شربت شکنجه. با تاسف ساختگی گفت: بده بخورم... که این شربت حکایت منه تو خونه‌ی شما! زدم تو سرش و گفتم بده برات برنامه‌ می‌ریزم. گفت نه... با این‌که خوش می‌گذره عین شکنجه‌گرا می‌مونید شما!! کلی خندیدیم و دیدم راست می‌گه بیچاره! البته این بحث باعث نشد از برنامه‌های شکنجه‌آور عصر و شب چشم بپوشیم.( پدرسوخته امروز زنگ زد و گفت هیچ‌جا مثل خونه‌ی شما بهم خوش نگذشت)
فکر می‌کنیم باید دائم بپرسیم صبحونه چی دوست داره. ناهار خورشت‌های سنگین رنگین درست کنیم و تو پارک دائم بلال و بستنی بدیم دستشون و... مهمونی بگیریم. در صورتیکه بعضیاشون می‌گن. تورو خدا بذار یه دوسه‌روزی آروم تو خونه بشینیم و تلویزیون نگاه کنیم و یا تو بالکن یه فنجون چای بخوریم( بنوشیم. کوفتتون بشه)
خوب که نگاه می‌کنم، کلی هم خودمونو شکنجه می‌دیم. از کارای معمولیمون دست می‌کشیم حتی اگه کلی تو دردسر بیفتیم و کلی از نظر مالی ضرر کنیم. جاهایی که خودمون حوصله نداریم می‌بریمشون. دائم در تشویشیم که آیا به مهمونمون داره خوش می‌گذره یا نه. در صورتی‌که این‌جوری ظاهرا اونا بیشتر اذیت می‌شن. البته نه همه‌شون.

6- سورپریزانه
زنگ زد. آی‌دی‌کالرش مال شهر تهران بود. گفت: الو، اگه گفتی من کی‌ام؟ خدای من صداش آشناست. ولی اونی‌که فکر می‌کنم ایران زندگی نمی‌کنه. اسم چندتا دوست رو الکی گفتم اما... یهو از خوشحالی جیغ کشیدم. ‌
دخترخاله‌م بود. دوست و همباری دوران بچگی. بعد از 12 سال از امریکا اومده بود ایران اونم بی‌خبر. برای سورپریز کردن من قبلا هیچی بهم نگفته بود.
با خوشحالی گفت امشب میام خونه‌تون. یهم سرم گیج رفت. دقیقا از یک ساعت بعد یعنی 6 عصر تا 12:30 شب من و سی‌با باید چهار جا می‌رفتیم. فردا صبح زودش هم جلسه‌ی مهمی داشتم که منم حتما باید توی اون جلسه می‌بودم. کارامون باید گزارش می‌کردم. قبل از تلفن دخترخاله عین خر تو گل مونده بودم با این‌همه کاری که امشب دارم چه‌طوری برای فردا آماده بشم. خونه‌ هم ریخت و پاش(لابد می‌گید طبق معمول! آخه وقتی آدم مهمون نداره مرض داره جمع‌وجور کنه؟:) )
با من و من گفتم: شری‌جان، ببخشید، خیلی دلم می‌خواد هرچه زودتر ببینمت اما نمی‌شه بمونه برای فردا یا پس فردا( تازه تا آخر هفته کار داشتم و دلم می‌خواست بگم هفته‌ی بعد. اما ترسیدم ناراحت بشه)
با اعتماد به‌نفس گفت: نخیر که نمی‌شه. من هفته‌ی بعد دارم می‌رم. مرخصیم کم بود. تموم وقتم هم پره جز امشب! امشب ِ من مال توئه!
آی ددم وای... یه عالمه اضطراب جای یه عالمه شادی رو تودلم گرفت. گفتم باشه. ساعت چند میای؟
- هشت اونجام. میای دنبالم یا آژانس بگیرم؟(تو دلم: وای خدای من با این همه کار چطور انتظار داره تو این شلوغی ترافیک تهران برم دنبالش؟) گفتم با آژانس بیا و بعدش کلی شرم‌زده که نکنه ازم ناراحت شده باشه. غمگین و نالان یه نگاهی به خونه کردم و آشپزخونه و شامی که نداشتیم. نیم ساعت بعدش با سی‌با قرار داشتم که جایی نسبتا مهم بریم( از قبل قرار گذاشته بودیم. طرف هم منتظرمون بود) با عجله مانتو و شال پوشیدم و قیافه‌م تو آینه‌ی آسانسور شبیه یه آدم بدبخت بود که بدهکاریاش عقب‌افتاده بود.
سرتونو درد نیارم، ماجراش خیلی مفصله. جای اولی که قرار بود بریم هول‌هولکی رفتیم . به برادرم زنگ زدیم بره خونه‌ی ما رو مرتب کنه( اونم کی؟ داداشم؟ حکم جرجیس میون پیغمبرا ! خوب کس دیگه‌ای نبود که رومون بشه ازش اینو بخواهیم)
جای دوم هم جایی بود که باید با یه زن‌و شوهر دعوایی حرف می‌زدیم. اصلا نفهمیدیم چی گفتیم و شنیدیم. سی‌با البته خیلی خون‌سردتر از منه. پاشو انداخته‌بود رو پاش و افاضات می‌فرمود و من هی دندونامو رو هم فشار می‌دادم که زود باش، زود باش.... و معذرت خواستیم و اومدیم بیرون. یه چیزایی هول‌هولکی خریدیم و... ساعت 9 بود که رسیدیم. شری اومده بود.. از خجالت مردم که بعد از 12 سال دخترخاله رو تنها گذاشته بودم. داداشم داشت براش چایی می‌ریخت. تو چی؟ تو لیوان‌های شربت خوری!اونم لیوان‌هایی با اشکال و اندازه‌های مختلف.
وقتی شری رو بغل کردم و بوسیدم تموم اضطراب‌ها یادم رفت. حتی جای سوم یادم رفت که قرار شده بود اگه نریم، اون قضیه‌ای که اون‌قدر دنبالش بودیم برای همیشه کنسل بشه.
یواشکی توی اتاق دیگه با تلفن غذا سفارش دادم و اومدم نشستیم به تعریف خاطرات و خنده و شوخی... و فضولی و پرس و جو راجع به زندگی یک‌دیگه.
غذا رو که آوردن فهمیدم که دخترخاله‌ی گرامی گیاه‌خوار شده( کاش به جای مخفیانه به‌طور علنی سفارش غذا می‌دادم. گرچه که باز شاید فکر می‌کرد ما عین مایه‌دارها و قرتی‌ها همیشه شام از بیرون سفارش می‌دیم و چیزی نمی‌گفت). رفتم تو آشپزخونه یه کنسرو لوبیا باز کردم و خواستم ماکارونی با سویا و فارچ درست کنم که خوشبختانه اومد نذاشت. و با پنیر و کره و مربا و تخم‌مرغ و لوبیا سروته قضیه هم اومد.ما هم برای احترام و همبستگی غذای گوشتی نخوردیم.
نزدیک ساعت 11 دوباره تشویش. خونه‌ی یکی از همسایه‌ها جلسه‌ای بود تا ساعت 12:30 که ما حتما باید می‌بودیم.(جراشو نمی‌گم) همسایه از دیشب تا امروز عصر 5 بار زنگ زده بود برای یادآوری و من گفته بودم یادم نمی‌ره به‌خدا حتما می‌آییم.
کلی معذرت خواهی از دخترخاله و اونجا هم اصلا نمی‌فهمیدم چی دارم می‌گم. ساعت 12 اجازه گرفتم که من بیام خونه و سی‌با تا 1:30 مجبور شد بمونه.
تا نزدیکای صبح با دخترخاله حرف زدیم. من تعجب می‌کردم چطور اون می‌خواد به گفته خودش 6 صبح بره. نشون به اون نشون که من به جلسه صبح نرفتم که بتونم باهاش خداحافظی کنم و تا 12 ظهر بیدار نشد که نشد.(حق هم داشت. بدتر از من خیلی خسته بود.)

7- خیلی از مسافرهای خارجی(ایرانی‌های مقیم خارج) انتظار دارن آدم صبح تا شب دنبال کاراشون باشه و پابه پاشون بدویم.
- تعداد کیشون انتظار دارن هر چی دیدن و خوششون اومد براشون بخریم.
- بعضی‌هاشون برعکس، خیلی خجالتی‌ان و هیچی از آدم نمی‌خوان. این‌جوری‌هم آدم کفرش درمیاد.
- خیلی‌هاشون برای هدف شخصی اومدن( مثلا خرید و فروش زمین). اما نشون می‌دن که برای دیدار ماها اومدن. کلی منت می‌ذارن. بعدش هم حاجی‌ حاجی مکه و دیگه یادی از آدم نمی‌کنن.
- به‌ندرت دیدم کسی به کشوری که توش زندگی می‌کنه برگرده و به آدم تلفن کنه و بابت این‌که مثلا مدتی مهمون بوده تشکر کنه.
- خیلی‌ها وقتی برمی‌گردن همین‌هایی که مهمونشون بودن یه وقت راهشون بیفته اون‌ور. اصلا محل طرف نمی‌گذارن.
- بعضی‌ها تا اینجان هی فحش می‌دن به این مملکت خراب‌شده‌ی کثیف و ... و اظهار پشیمونی می‌کنن که چرا اومدن ایران و وقت و پولشون هدر رفته.. ایرانی‌ها رو احمق و بی‌شعور و این حکومت حقشونه می‌گن... ولی سر شش ماه نشده دوباره بر می‌گردن و دوباره همون پیف‌پیف بو می‌ده ها.... نوستالژی به این می‌گن؟
- بعضی‌ها که بهترین نوع مهمون خارجی(ایرانی‌‌الاصل) هستن خیلی راحتن. با آدم هماهنگ می‌کنن که چه زمانی بهتره کجا بریم. حرف آدم رو خوب می‌فهمن. تذکر می‌دن که یه‌وقت از کارتون نزنید به‌خاطر ما. رک هستن که مثلا دوست ندارم برام مهمونی بگیرید و سکوت رو دوست دارم. یا برعکس می‌گن دوست دارم همه رو یه روز دعوت کنی ببینم.. اما زیاد خودتونو تو خرج نندازید ها... تو کارای آدم زیاد دخالت نمی‌کنن.( مثلا یکیشون رفته بود سر یخچال که وای.... چرا روی تموم مواد غذایی تو یخچالو کاور نمی‌کشی؟ ما تو انگلیس رو سیب و پرتقال و پیاز و سیب‌زمینی هم با نایلکس می‌پوشونیم) خوب من قبول دارم این کار بهداشتیه. اما من تو کارام یه‌کم شرتی پرتی‌ام:)) تا بیای هندونه رو عین سوسولا ورق محافظ بکشی، خورده شده رفته:) یا می‌گفت نمی‌تونی یه کارگر اسپانیش بگیری هر روز بیاد کارای خونه‌تو بکنه؟ تو دلم گفتم اگه اسپانیشا نیان ایرانیا رو برای کارگری نبرن خیلیه! مثل فیلیپی‌ها که قبل از انقلاب برای کارگری میومدن ایران و الان ایرانیا می‌رن کارگری برای اونا)
- یه مهمون خارجی ( ایرانی‌الاصل) اومده بود زمینشو با متراژ خیلی زیاد در دوقوز‌آباد بفروشه. انتظار داشت من و سی‌با کارو زندگی‌مونو ول کنیم و باهاش یکی دوماه بریم تا بتونیم بگیریمش. اونم رو زمینی که تو پرونده‌ش نوشته بود" به علت اقلیت‌مذهبی بودن مالک زمین به نفع ... مصادره شده" .. یکی دوروز شاید بشه رفت یا اینکه کمک کرد وکیل بگیره اما از مرحله‌ی اول تا آخر والله نمی‌شه....
یا کسی که اومده برای عمل باید در تموم مراحل آزمایش و.... بریم. بعد پرستاری بعد از عمل و...
حالا بازارگردی و ولگردی تو خیابونا و پاساژا برای منم که اینجا تنهام و سی‌با هم خوشش نمیاد از این کارا برام خوبه( اونم با هماهنگی که بیکار باشم و بتونم برم)
- یه مهمون داشتیم بعد از 30 سال اومده بود. دائم تو خیابونا راه می‌رفت و سیگار و بعد آه می‌کشید. فحش می‌داد به هر چی ایران و ایرانیه. روزای آخر دنبال یه آپارتمان بود برای اجاره که برای همیشه بیاد ایران. هنوزم معتقد بود ایران جای زندگی نیست و انگلیسا نمی‌ذارن ایرانیا راحت باشن.
- تو فرودگاه جالبه. بعضی خانوما که بعد از سالها برای اولین بار میان همچین خودشونو با چادر عربی می‌پوشونن(از ترس) بعد که میان می‌بینن ماها لباسای ولنگ‌و باز می‌پوشیم کم‌کم از حالت شوکه در میان. بعد از چندروز از اون‌ور می‌افتن و تو خیابون روسری‌شونودرمیارن و می‌گن غلط می‌کنه هر کی به ما حرفی بزنه.

خلاصه که ما این‌روزها ماجراهایی داریم با این جماعت:) با تمام این‌ها دیدنشون برام خیلی خوشاینده. و تموم نه‌ماه بعد بهشون فکر می‌کنم.

شما نظری ندارید؟ چیکار کنیم توی این سفرا به میزبان و مهمون هر دو خوش بگذره؟

نوشته شده در سه شنبه سي و يکم مرداد 1385ساعت 2:52 توسط زیتون
z8un

پنجشنبه، مرداد ۲۶، ۱۳۸۵

1- از دیدن مصاحبه‌ی "مایک والاس" خبرنگار 93 ساله‌ی خوش‌تیپ سی‌بی‌اس با احمدی‌نژاد در تلویزیون بسی مشعوف شدیم و خندیدیم. ضمن اینکه شرمسار هم شدیم که این‌دیگه کی بود ما انتخاب کردیم:)
ما جایی مهمون بودیم که همه نوع آدم از همه رده‌های سنی اونجا بودن و همه با دهان باز به این مصاحبه‌ی تاریخی( حالا ببینید در تاریخ می‌مونه یانه) گوش می‌کردن.
یه نفر هم جیکش درنیومد که بابا بزن اون کانال- مثلا- کانال دو "راه‌شب" داریوش فرهنگ داره.
یه جاش من گفتم: نگاه کن، احمدی‌نژاد عین یه بچه‌ بسیجی 15 ساله با خبرنگاره حرف می‌زنه.
یهو بچه‌ی 15 ساله آشنامون رگ گردنش متورم شد و با دلخوری گفت: بهتر بود می‌گفتی بچه‌ی 8 ساله. همه زدیم زیر خنده که چطور یه پسربچه از اینکه حس کنه احمدی‌نژاد مثل اونه بهش برخورده.
ازش رسما معذرت خواستم. گفتم آره هشت‌ساله می‌گفتم بهتر بود.
بعد یهو دختر بچه‌ی 8 ساله‌ی اون‌یکی آشنامون که حوا سمون بهش نبود جیغ و ویغ کرد و گفت شش‌ساله‌ها هم اینطوری حرف نمی‌زنن و جواب سوال دیگرانو بهتر می‌دن.
شلیک خنده‌ی حاضرین. بابام گفت حالا خوبه بچه‌ی شش ساله اینجا نداریم وگرنه باید جوابگوی اونم باشیم.
بعد از چند دقیقه صدای گریه‌ی بچه‌ی شیرخوره‌ی یه آشنای دیگه ازاون اتاق اومد. مامانش در حالیکه می‌رفت گفت. لابد فکر کرده سن مقایسه‌ با احمدی‌نژاد هی اومده پایین و به اون رسیده...هرهر خنده!

2- من به سی‌با: یه چیزی بگم ناراحت نمی‌شی؟
سی‌با: نه، بگو!
- واقعا نمی‌شی!
- نه به جون زیتون! قول می‌دم ناراحت نشم. بگو دیگه!
- پس اصلا نمی‌گم!
( حرفی که طرفو نچزونه و اثری روش نداشته باشه چه فایده داره گفتنش!)
سی‌با غش کرد از خنده...
خنده نداره. بد گفتم بگو بد گفتی!
نوشته شده در پنجشنبه بيست و ششم مرداد 1385ساعت 1:40 توسط زیتون‌بلاگفایی.
و زیتون دام‌کامی

دوشنبه، مرداد ۲۳، ۱۳۸۵

شیرشاه 5/1 و سید‌حسن نصرالله رهبر آتی زمین و آسمان و کهکشان و....

1- آقا این کارتون" شیرشاه 5/1 " رو دیدید؟
البته با دوبله‌ی فارسی.
یکی از قهرمان‌های داستان(گراز) با لهجه‌ی ترکی خیلی بامزه‌ای حرف می‌زنه و اصلا مقصد رسیدن دو قهرمان اصلی داستان، شهر "عیبی‌ یوخدو بابا" ترجمه‌شده. شهر بی‌خیالی. شهر شادی و کیف و بازی.

به نظر من این لهجه اصلا حالت توهین نداره( حالا زیتون جان تعارف نکن. تو بیا یه کم آتیش‌بیار معرکه شو!) یه جاش خیلی باحاله.
گراز و قهرمان داستان که نمی‌دونم چه حیوونیه( شبیه موش درازن که روی پا وای‌میسن) و شیرشاه توی یه برکه‌ای که مثل جکوزی از زیرش آب قل‌قل میاد بیرون نشستن و دارن گپ می‌زنن و کیف می‌کنن.
بعد از مدتی گراز از توی برکه میاد بیرون و می‌گه: آخیش، تموم شد.تا میاد بیرون، آب برکه آروم می‌شه.
قهرمان داستان و شیرشاه با اکراه از آب می‌پرن بیرون.
گراز در تموم این مدت داشته زیر آب گوز می‌داده!

2- بیت‌المقدس باید پایتخت فلسطین بشود!
بیت‌‌المقدس باید پایتخت جهان اسلام بشود!
بیت‌المقدس اصلا باید پایتخت کل جهان بشود!
بیت‌المقدس باید پایتخت خورشید و ماه بشود!
بیت‌المقدس باید پایتخت کرات بشود!
بیت‌آلمقدس باید پایتخت ارض و سما بشود!
بیت‌المقدس باید پایتخت کهکشان‌ها بشود!
(قسمتی از سخن‌رانی باشکوه سید‌حسن نصرالله با زیرنویس فارسی در تلویزیون جمهوری اسلامی)

سید‌حسن جان. یه کم پیاده شو تا باهم بریم!
لابد تو هم باید روی تخت این پایتخت بنشینی. نه؟:)
این‌جور کلمات برای شما آشنا نیست؟

3- طنز " شما به رئیس جمهور آمریکا می‌گویید مادرت رو..." که در پی‌نوشت شماره‌ی دوی پست قبلیم بهش لینک داده بودم در اصل متنیه به زبان انگلیسی و مثل اینکه خیلی‌ها ترجمه‌شو گذاشتن تو وبلاگشون و اکثرا بدون ذکر منبع متن.
سوءتفاهم برطرف گردید!

4- خیلی وقته می‌خوام یه چیزیو بگم اما تو گلوم گیر کرده. در هم نمیاد....

جمعه، مرداد ۲۰، ۱۳۸۵

ترس از باطبی+ افاضات حوادثی‌نویس‌های روزنامه‌ها در مورد سن خانم‌ها

1- دانشجویی که تازه درسش در رشته‌ی سینما تموم شده تعریف می‌کرد:

"هر فیلمی که می‌خواستیم بسازیم روال این بود که اول باید برای رئیس دانشکده نامه می‌دادیم که او هم برای ارشاد نیروی انتظامی نامه بنویسه که به ما اجازه‌ی فیلمبرداری از مکان‌های عمومی بدن. توی این درخواست خلاصه‌ای از فیلم باید می‌نوشتیم که خدای‌نکرده یه‌وقت ضدحکومت، ضدمذهب، ضد معلمین، ضد مهندسین، ضد دکترین... ببخشید ضد کادر پزشکی، ضد احساسات پاک مردم، ضد عفت‌عمومی، ضد آخوند، ضد نیروی انتظامی و بی‌نهایت اضداد( می‌شه ضدها؟) دیگه نباشه. اون‌وقت بعد از تأیید موضوع می‌بردنت قسمت ارشاد کلی سین‌جیمت می‌کردن که ببینن چطور آدمی هستی و نظر سوئی نداری و کمی تشویق که اگه موضوعتو کمی عوض کنی و یه‌جوری نیروی انتظامی رو به عنوان حافظ جان و مال و ناموس ملت تو فیلمت معرفی کنی کلی کمک هم بهت می‌دیم. و اگر تأئید نمی‌شدی فیلم بی‌فیلم!
اوائل اوضاع بهتر بود. ولی مدتی بعد یهو دیدیم سختگیری‌ها خیلی بیشتر شده. اصلا اون‌قدر سنگ جلو پامون می‌ذاشتن که بیشتر بچه‌ها از خیر فیلم‌ساختن بخصوص در ملأ عام پشیمون می‌شدن.
می‌گفتن: موضوع چیه و لوکیشن کجاست؟
می‌گفتیم – مثلا- زن و شوهری تو تاکسی دعواشون می‌شه.
لوکیشن هم حدودای خیابون ولی‌عصره.
- دقیقا کجای ولی‌عصر؟
- والله خودتون می‌دونید نمی‌شه گفت کجای خیابون.
- متاسفیم، باید بگید. وگرنه اجازه بی‌اجازه.
- خوب حدودا از میدون ونک حرکت می‌کنیم به سمت پارک ملت.
- نه، نشد! دقیقا کجاش؟
- خوب، سعی می‌کنیم طرفای میرداماد بحثشون به اوج برسه.
- ما نگفتیم کی به اوج می‌رسه. دقیقا جلوی کدوم ساختمون فیلمبرداری دارید؟
- اوا، جناب سروان. می‌گم تو ماشین در حال حرکت فیلمبرداری داریم. ماشین در حال توقف نیست که بگم جلوی کدوم ساختمون؟
- پس متاسفم! شما اجازه فیلمبرداری ندارید.
- ؟!

تقریبا برای همه‌مون همین ماجرا پیش اومد. جمع شدیم و رفتیم پیش مدیریت دانشگاه و اعتراض که این چه وضعشه و چرا فیلمسازهای خودی از تموم ایران می‌تونن فیلم بگیرن اما برای ما اینقدر سختگیری می‌کنن. تا چندسال پیش اینطوری نبود و سال به سال بدتر می‌کنید؟!
مدیریت: خوب کاری می‌کنن!! نباید هم اجازه بدن. شما قدرنشناس‌ها. شما که فکر می‌کنید چون دانشجویید هر کاری می‌تونید بکنید( یه جوری گفت تو مایه‌های هر گهی دلتون خواست می‌تونید بخورید.)
- مدیر جان!! شما هم با نیروی انتظامی موافقید؟
- بله که موافقم! من اصلا تموم تلاشمو می‌کنم رشته‌ی سینما منحل بشه اینجا! پرروترین دانشجوها مال سینمان!
اعتراض‌ها اوج گرفت... هر کسی یه چیزی گفت تا اینکه ...
- لا الله الا الله! نمی‌ذارید دهنم بسته بمونه. آخه شما نمی‌دونید یکی از دانشجوهای سینما چه بلایی سرمون آورده.
- چه بلایی استاد؟
با بغض و عصبانیت: چه بلایی بدتر از این که... این که...
- تا نگید ما از کجا بفهمیم؟ بگید دیگه.
- یکی از پسرهای رشته سینما دانشکده‌ی ما... چطور بگم...
از اغتشاشات و اینا عکس گرفته بعد که گرفتنش گفته برای پایان‌نامه‌ش داشته فیلم می‌گرفته... حالا موضوعی که به نیروی انتظامی گفته اصلا ربطی به این جریانات نداشته. آبروی چند ساله‌ی مارو برده... بدبختمون کرده. کلی سین‌جیم شدیم بابت همین پسره‌ی بی.... و.....

خلاصه که آخرش نفهمیدم موضوع چی بوده که این‌جناب این‌قدر با رشته‌ی سینما دشمن شده و عنقریبه که برای چاپلوسی در ِ رشته‌ی سینما رو تخته کنه. ما که آخرش الکی رپروژه نوشتیم و فیلمی تخمی تو زیرزمین خونه‌مون ساختیم و تحویل دادیم..."

من: کدوم دانشکده درس می‌خوندی؟
اون: فلان دانشکده.
من: آهاااااان...... فهمیدم! تو واقعا نمی‌دونی موضوع چیه و منظورش کی بوده؟
اون با تعجب- نه والله. مگه تو می‌دونی؟!
- تو چقدر خنگی! منظورش احمد باطبی بوده و روز 18 تیر!
- احمد باطبی دیگه کیه؟
- نه، انگار واقعا خنگی. 18 تیر هم نمی‌دونی چه روزی بوده؟
- وایسا... آهان اینو می‌دونم.
- چه عجب!
بابا جان، باطبی رو اون روز گرفتن، مدت زیادی زندون بود بعد برای مرخصی اومد بیرون، عروسی‌کرد و بعد از یه‌سال دوباره رفتن سراغش و گرفتنش و حالا هم به عنوان اعتراض اعتصاب غذاست. آخه اینا رو من باید راجع به هم‌دانشگاهیت بهت بگم یا تو به من؟
- آخِی... نازی!! نمی‌دونستم. آخه چرا گرفتنش؟
- مرض و نازی! تو برو یه کم بیشتر به دور و برت توجه کن:)

2- قم، شهر بی‌پلاک
اهالی کوچه‌ای رفتن شهرداری که ساختمون‌های کوچه‌مون پلاک نداره.
گفتن اگر پلاک موجود نیست بیان شماره‌ها رو معلوم کنن تا خودشون پول جمع کنن بدن بسازن. چون مردم برای گرفتن نامه‌ و قبض‌ها و تاکسی تلفنی و هزار کار دیگه به مشکل برخوردن.
حدود یکی دوماه نامه‌نگاری شد تا شهرداری بالاخره جواب داد ما خودمون هم نمی‌دونستیم که حدود دوساله بخش‌نامه شده که دیگه پلاک ور افتاده. شهرداری به این نتیجه رسیده که کدهای پستی کار پلاک رو هم می‌کنه.
هر چی مردم گفتن آخه کد پستی چه ربطی به پلاک خونه داره. یهو می‌بینی یه ساختمون صد واحده صدتا کد پستی داره و خونه‌ی بعدی صد شماره بعده.
مثلا ما تو خیابون ولی‌عصر اگه فقط کد دستمون باشه چه‌جوری پیدا کنیم کجاشه. جنوبشه؟ شمالشه؟ مشرقشه؟ مغربشه؟ چند تا ساختمون باید جلو بریم تا به کد مورد نظر برسیم؟
تموم دنیا دارن اسم کوچه‌ها رو شماره‌ای می‌کنن تا پیدا کردن آدرس راحت باشه، اون‌وقت شهرداری‌ما داره روز به روز کارا رو پیچیده‌تر می‌کنه!
از مسائلی نظیر تو یه شهر چند خیابون به اسم ولی‌عصر، جمهوری اسلامی، بهشتی داریم و مسافرا گیج می‌شن بگذریم....
شهرداری زیر بار نرفته و گفته بخشنامه‌‌ست.... در شهر شما هم اوضاع برهمین منواله؟



3- خدا به خبرنگارای ایرانی بخصوص حوادث‌نویس‌ها یه جو انصاف و عقل عنایت کند! آمین!
ما معمولا دو تا روزنامه می‌گیرم. یکی شرق، یکی همشهری، گاهی برای کنجکاوی روزنامه‌های دیگه هم می‌گیریم. اما این دوتا همیشگیه.
هر دوتاشون هم صفحه‌ی حوادث داره و معمولا راجع به حوادث مشابهی می‌نویسن. مدتی من یکی از تفریحام این بود که نوشته‌‌های صفحه‌ی حوادث هر دوروزنامه رو با هم مقایسه کنم و بخندم:) دو خبرنگار تو یه جلسه‌ی دادگاه دو چیز کاملا متفاوت می‌فهمیدن و می‌نوشتن . آن‌چنان مغایر با هم، که فکر کنم متهم اگه روزنامه‌خون باشه می‌تونه شکایت کنه. جالبه که گاهی که روزنامه‌ی سومی هم مثل مثلا ایران(خدا بیامرز شد؟) می‌گرفتیم اون هم یه چیز دیگه می‌نوشت.
مسلمه که نظر شخصی خبرنگار منظورم نیست. بلکه چیزهایی که در دادگاه اتفاق افتاده یا گفته شده!

4- و اما... نابخشودنی‌ترین گناه خبرنگاران حوادث روزنامه‌ها، افاضاتشون راجع به سن خانم‌هاست.

توروخدا بخونید:
-" مردی جوان زن میانسال صیغه‌ای‌اش را کشت!"
آدم با خوندن این تیتر فکر می‌کنه که مرده مثلا 26 سالش بوده و خانمش 60 ساله.
بعد تو خبر می‌خونیم که مرد 48 ساله بوده و زن 43 ساله! ( جل‌الخالق! آخه لامصب! زنه که جوون‌تر بوده!)

- "یک راننده‌ی تاکسی کیف زن مسنی را به اون برگرداند."
پیش خودت می‌گی، آخی... لابد زنه 90 سالش بوده و از پیری و ضعف حافظه و الزایمر کیفو جا گذاشته.
بعد تو خبر می‌خونی که زنه 50 ساله بوده!


- "زنی میانسال که در اتوبوس‌ها جیب‌بری می‌کرد دستگیر شد!"
زنه چند سالش باشه خوبه؟ 28 سال! بله، 28 سال!
بخدا من جای جیب‌بره بودم اول میومدم جیب خبرنگاره‌رو می‌زدم تا بفهمه یک‌من ماست چقدر کره داره!

-" دو مرد جوان با همکاری زنی میان‌سال به راننده‌ها بیسکوئیت آغشته داروی بیهوشی تعارف می‌کردند و ماشینشان را می‌دزدیدند."
مردای جوان چند ساله بودن؟ 32 ساله و 36 ساله. زن میانسال چند ساله؟ 26 ساله!
ای خبرنگار ملعون!بخدا زنه بیاد ترور شخصیتت بکنه حق داره:)) گرچه خودم دارم این وظیفه‌ی خطیر رو انجام می‌دم!


- ...... بی‌نهایت تیتر حوادث دیگه....
( اقلا از خبرنگارای شرق انتظار بیشتری داشتم....)

حالا این تیتر رو در قسمت خبرهای خارجی همین روزنامه‌ها بخونید: -" دو زن میان‌سال آمریکایی با دوز و کلک قربانیانشان را قبل از مرگ گول می‌زدند که بیمه‌نامه‌های عمرشان را به‌اسم آنها کنند."
این زنان میان‌سال آمریکایی چند ساله باشن خوبه.
72 و 75 ساله!
عکس‌های تی‌تیش‌مامانیشون هم کنار خبر چاپ کرده.
آقای خبرنگار! خانم خبرنگار! حرف دهنت رو بفهم:)
چطور زنان خارجی‌ 75 ساله‌ها‌شون میان‌سال به حساب میان و ما ایرانی‌ها در 26 سالگی به این افتخار(!)‌نائل می‌شیم؟

فکر می‌کنیدچون این زنان یا به قتل رسیدن یا جرمی مرتکب شدن دیگه حرف اضافه‌زدن راجع به سنشون مجازه؟ فکر نمی‌کنید ممکنه این زنان یه روزی آزاد می‌شن و یا از قبر درمیان برای انتقام!!

بهه! اخلاقمون داره کیشمیشی می‌شه!
ختم کلوم!


----------------------------------

پ.ن.1
نمی‌تونم از خوشحالیم از آزاد شدن منصور اسانلو رئیس هیئت مدیره‌ی شرکت واحد اتوبوس‌رانی نگم.
عکس‌های دیدنی آرش عاشوری‌نیا در سایت کسوف.
.ته همین پست آرش از دسته‌گل جدید روزنامه‌ها که همانا عکس‌دزدی‌ست توضیحی داده شده.

پ.ن. 2
12+ طنزمادرت رو ...

پ.ن.3
بلاگ‌چین.

پ.ن.4
کمپین آزادی برای احمد باطبی

پ.ن.5
نویسنده‌ای که جایش همیشه خالی‌ست....

پ.ن.6
اوخ اوخ.
من چرا این بادی‌های برنزه‌ی خوش‌تیپ رو ندیده بودم:))
دلم غش رفت:)
برای عکس پایینی، بادی سمت چپی..عین کارت‌پستاله:)


------------------
پ.ن.7
رادیو زمانه...

یکشنبه، مرداد ۱۵، ۱۳۸۵

گودرز و شقایق

شنبه 14 مرداد 85
1- دوست‌ عزیزی به اسم گودرز - الف برام ای‌میل زده و گله کرده از ملت همیشه‌‌غایب‌‌درصحنه که:
" مگه من چه گناهی کردم که اومدید ابروی یه ضرب‌المثل رو درست کردید اومدید چشم من بدبخت رو کور کردید؟!
" وقتی پدران ما در قدیم گفتن که گوز به شقیقه چه ربط داره؟ منظورشون واقعا همین بود. اون زمونا واقعا دلیلی نداشت که کسی بگوزه و شقیقه‌ش درد بگیره.
" حالا اومدن مثلا باادبی‌ش کنن می‌گن: گودرز به شقایق چه ربطی داره؟!
"
آخه نامسلمونا، من از بچگیم - وقتی که هنوز شما ضرب‌المثل جعلی نساخته بودید- عاشق شقایق بودم تا حالا!" قبلنا پدر مادرش هم راضی بودن. گفتن دیپلم بگیر، گرفتم! سربازی برو، رفتم. کار نون‌وآب‌دار گیر بیار، آوردم. خونه بخر، قسطی خریدم...
" حالا که برای بار بیستم رفتم خواستگاری عشق ازلی و ابدیم شقایق، مادرش چادرشو یه‌وری می‌کنه، ایش و پیشی می‌کنه، می‌گه، اوا، آقا گودرز شنیدم مردم می‌گن: گودرز به شقایق چه دخلی داره؟!
یا اسمتو عوض کن یا دست از سر شقایقم بردار.
" آخه ملت مثلا باادب، اگر دین ندارید لااقل آزاده باشید!
چرا زندگی دو جوون رو خراب می‌کنید؟! من شما رو نمی‌بخشم.
"حالا یه گودرز دیگه ممکنه عاشق دختری به‌نام شقایق نباشه ولی گل شقایق رو دوست داشته باشه.
خلاصه‌ یه‌بار دیگه این ضرب‌المثل لوس و بی‌معنی رو بگید نگفتین‌ها!! با گودرزهای دیگه متحد می‌شیم و پدر هر چی آدم باادب ضرب‌المثل‌نشناس رو در میاریم! والسلام

2- برم " نرگس" ببینم بیام بقیه‌شو بنویسم:)

3- تا وصل می‌شم اینم بگم:چرا هر چی جمهوری اسلامی انگشت روش می‌ذاره- حتی یه مسئله‌ی برحق- می‌رینن مینِش؟
مثلا همین مشروطه! تا ازش دفاع نمی‌کردن برای مردم عزیز بود. حالا اینا می‌خوان با عوض کردن تاریخ مشروطه به نفع آخوندها در واقع به نفع خودشون تمومش کنن. سخنرانی تابلوی تابلوها "حداد عادل مفنگی" رو گوش کردید؟
ئه... وصل شدم! نرگس‌جون، نسرین جون اومدم:))

4- آخی... الهی من بمیرم. نمی‌دونستم مامان مهینشون مرده:( تسلیت !

5- .من و عده‌ای از دوستان هر کاری کردیم نتونستیم بلاگ رولینگمو به زیتون بلاگفا منتقل کنیم متاسفانه در بلاگفا به بیشتر از سی وبلاگ نمی‌شه لینک داد و تعداد وبلاگ‌هایی که من دوستشون دارم خیلی بیشتر از ایناست. حتی خیلی‌هاشون در بلاگ رولینگم هم نیستن.اگر کسی به این‌کار وارده و من هم می‌شناسمش بهم بگه و وقتشو داره و حاضره این زحمتو بکشه بهم بگه. ممنون می‌شم.

6- فیلم زیبای "جزیره آهنی" به کارگردانی رسول‌اف در کانادا نمایش داده شد. اما مای ایرانی اجازه نداریم ببینیمش!
از وبلاگ پویای عزیز، نویسنده‌ی وبلاگ " من و ونکوور"

7- ماجرای دعوت شدن محسن فرجی به جام جم و آنجه بر او رفت....

8- و اینک...دارادادام...
وبلاگ حقوق‌دان پاریسی!

9- مدیار در قمار عاشقانه نوشته که چطور با دو مینی‌بوس خواستن برن آمل ختم اکبر محمدی و در پاسگاه گزنک نگهشون داشتن(یه وقت فکر بد نکنید، فقط به عنوان مهمان) و به مراسم نرسیدن.همراه با عکس و تفصیلات...
دشمنان بدانند که تن مدیار عزیزمون از خارش نمی‌افته
لینک جداگانه نداره؟

سه‌شنبه، مرداد ۱۰، ۱۳۸۵

قرون وسطی

امروز ظهر:
- الو. شنیدی اکبر محمدی، زندانی سیاسی، در اثر اعتصاب‌‌غذا تو زندون مُرد؟
- نه!!! خواهش می‌کنم از این شوخی‌ها با من نکن!
- به‌خدا جدی می‌گم.
وقتی گوشی رو می‌گذارم سرم گیج می‌ره. یاد سیاه‌چال‌های قرون وسطی می‌افتم.
آیا اکبر محمدی جنایتی مرتکب شده بود؟ دزدی کرده بود؟ مال مردم رو خورده بود؟ نه.اوفقط به جرم" فکر کردن" تو زندان بود
.لطفا پیدا کنید فرق زندان‌های ما رو با سیاهچال‌های قرون وسطی! اصلا فرقی دارن؟

2- شادی صدر برای سنگسار نشدن یکی از موکلینش به‌نام اشرف کلهری داره امضا جمع می‌کنه.
اگر شما هم حکم سنگسار را حکم وحشیانه‌ای می‌دونید امضاش کنید.( امضای من شماره 270)
نمی‌دونم در قرون وسطی حکم سنگسار هم بوده یا نه.
ولی می‌دونم تو اسلام هست. تا قوانین ما براساس قوانین اسلام 1400 سال پیش نوشته می‌شه اوضاع همینه! باید سر هر چیز کوچکی داد بزنیم که بابا الان قرن بیست‌ویکمه!

3- هر شب موقع خواب فکرم ناراحته.
حس می‌کنم خواهرانی دارم در اسرائیل و خواهرانی دارم در لبنان( آقایون نرن بوق بزنن. به فکر برادران عزیزم هم هستم. منتها این‌روزا مُد شده – یعنی کلاس بیشتری داره که - بیشتر به فکر خواهران باشیم تا برادران). می‌دونم هیچکدومشون در این دو کشور سر راحت به بالین نمی‌گذارن.
روزا که سرگرم کار و زندگیم زیاد نمی‌ترسم. فقط خیلی غمگینم. اما شبا می‌ترسم. فکرم می‌ره به اینکه نکنه فلان کشور بیاد به کمک یکی از طرفین و یواش یواش جنگ جهانی سوم شروع بشه.به این نتیجه رسیدم که دولت اسرائیل با کاراش داره بیشترین خدمت رو به بنیادگراهای اسلامی می‌کنه!
(امریکا هم سالها بیشترین خدمت رو به طالبان می‌کرد.)
. تا به امروز کجا حزب‌الله این‌قدر طرفدار داشت؟ هر چی دولت اسرائیل بیشتر جنایت کنه بنیادگراها قوی و
قوی‌تر می‌شن. نمی‌بینید روشنفکرانی رو که این‌روزها چطور سنگ حزب‌الله رو به سینه می‌زنن؟
شاید اسلحه‌های امریکا فروش بیشتری می‌کنه. چرا تو قرن بیست‌و یکم باید مردم زیر بمب‌ها له بشن؟
باز به این فکر می‌کنم فرق حالا با قرون وسطی چیه؟
اون موقع انسان‌ها با شمشیر و چوب و چماق کشته می‌شدن و حالا با بمب. جنگ همیشه برای یه عده سودآوره و برای مردم مرگ‌زای...
این یادگاری نوشتن روی بمب توسط بچه‌ها که دیگه نوبره:( با بچه‌های پاک و بی‌گناه چیکار دارید؟ چرا اونا رو وارد بازی کثیف دولت‌ها می‌کنید؟
کاش آمپول ضد هاری دولت‌ها هم کشف می‌شد.

4- زیتون مدافع سرسخت حقوق برادران
تو جلسه‌ی ساختمون، خانمی که ادعای کلاسش دنیا رو برداشته به‌ناگاه گفت:
- می‌خواستم خواهش کنم پسرهای ساختمون با شلوار کوتاه و تی‌شرت بی‌آستین تو حیاط نیان. چون معمولا دخترا تو حیاط وایسادن.
و باز در کمال تعجب من، همه‌ی آقایون نگاهی به‌هم کردن و گفتن:
- آره، آره، موافقیم. کاملا حق دارید.
و یکیشون با شرمندگی گفت: چشم من به پسرم می‌گم از فردا با لباس پوشیده بره تو کوچه بسکت بازی کنه.
خانمی دیگه که اونم به‌نظر خودش خیلی باکلاسه با حالت چندشی گفت: پای پسرها هم که ماشالله پشمالو، هیچ چیز قشنگی ندارن که به نمایش بگذارن. کاملا با شما موافقم خانم با‌کلاسیان! اصلا پسرها بهتره برن بیرون بازی کنن و حیاط بمونه برای دخترا.
من خون خونمو می‌خورد و منتظر بودم یه آدم پسردار حسابی( چیزی شبیه پدرمادردار) پیدا بشه و از حق آقایون دفاع کنه. راستش برادر منم وقتی خونه‌ی ماست با شلوار زیرزانو و بلوز بی‌آستین( البته شیک و تمیز) می‌ره دم در مثلا نامه‌ای بگیره یا بسکت بازی کنه و...
تو جلسه هر بندی که به تصویب می‌رسه تو صورت جلسه نوشته می‌شه و از فرداش می‌زنن رو بورد...
این بند هم نوشته شد و من هنوز داشتم فکرم رو تنظیم می‌کردم که چطور از حق برادران دفاع کنم که توسط بزرگترهای مجلس و خانم‌های مکش‌مرگ‌ما و با‌کلاس درست و حسابی فهمیده بشه.
آخ آخ... بحث رفته بود سر بند بعدی که "چرا سرایدار به خانم‌های باکلاس لبخند می‌زنه و لابد منظوری داره و ...) خانم‌ها داشتن برای بیرون کردن مرد زحمتکش افغانی خودشونو می‌کشتن.
چرا؟ چون یکیشون گفته ماشینمو بشور این بی‌ادب هم گفته وقت ندارم باید راه‌پله‌ها رو تمیز کنم. حالا بیچاره چقدر حقوق می‌گیره و چقدر وظیفه‌به عهده داره بابت این چندغاز بماند!

گفتم ای بابا. سر قضیه‌ی قبلی که دخالت نکردم بند پسرها به آب داده شد. بند سرایدار بی‌گناه رو هم دارن به باد می‌دن.
اجازه خواستم و شروع به صحبت کردم. گفتم فعلا سر بند قبلی حرف دارم و بعد می‌رسم به بند فعلی!
گفتم ما تقریبا به تعدادی که دختر تو ساختمون داریم پسر هم داریم. ما تعدادی خانواده‌هستیم با فرهنگ‌های متفاوت. هر کدوم یه‌طوری فکر می‌کنیم و مطابق سلیقه‌مون لباس می‌پوشیم و همه‌مون هم باید به هم احترام بگذاریم.
گفتم آیا تا به‌حال هیچکدوم از آقایون ساختمون به ما خانوما گفتن چرا آرایشت زیاده؟ چرا مانتوت تنگه؟ چرا دختر خانم ایکس( منظورم خانم باکلاسیان بود) با تاپ کوتاه ناف‌نما و بدون روسری میاد تو حیاط ،‌
کسی جرأت داره بهش چیزی بگه؟ آیا خود من که تا میرسم دم آسانسور مانتو و روسری‌مو در میارم می‌گیرم دستم کسی تابه‌حال اعتراضی داشته( همه خندیدن و گفتن نه) آیا شده به خانمی بگیم تو چرا روسری سرته یا مادربزرگت چرا به چادر میاد خونه‌ت؟

وقتی ما به جمهوری اسلامی اعتراض می‌کنیم که چرا برای نوع پوشش ما تعیین تکلیف می‌کنه چرا خودمون مثل اون داریم عمل می‌کنیم؟
آیا ما به جمهوری اسلامی بارها نخندیدیم که گفته خانوما نباید آقایون رو با لباس ورزش تو ورزشگاه‌ها ببینن؟ یا گفته پسرا و دخترا عین آتیش و پنبه‌ن و نباید تو یه محیط باشن؟ می‌دونید این محدودیت‌ها و دوربودن دخترها و پسرها چقدر به ضررشون شده و تقریبا اصلا همدیگرو درست نمی‌شناسن و چقدر دچار عشق‌های الکی می‌شن.
خود شما چقدر خرج می‌کنید تا عروسی نزدیکانتون رو در جایی بگیرید که مختلط باشه؟ برای چی؟

در مورد لباس هم جوون‌های الان جوون‌های عصر اینترنت و ماهواره هستن. نمی‌تونن مدل صدسال پیش لباس بپوشن. چه دخترش چه پسرش! تازه وقتی می‌رن بسکت‌بال بازی کنن لباس آستین‌دار مزاحم بازیشون می‌شه
.بعدش چرا باید دخترها از دیدن پاهای پشمالو چندششون بشه؟
بعد به شوخی گفتم حالا اگه منظورتون برادر منه می‌گم پاهاشو از این به‌بعد بند بندازه( خنده‌ی حاضرین)
بعد گفتم والله این شلوار کوتاه‌های ترتمیز خیلی بهتر از اون پیژامه‌های به‌ظاهر پوشیده ‌ن.
خیلی حرفای خوب‌خوب دیگه هم زدم:)
کم‌کم آقایون با من هم‌عقیده شدن و گفتن راست می‌گه ها... بیشتر خانوم‌ها هم با من موافق بودن. دو خانم باکلاس، چون باادب‌بودن هم یکی از ارکان باکلاسی به حساب میاد( و کلا آدمهای بدی نیستن) بعد از کمی بحث باهام موافقت کردن و این بند اسارت‌بار( برای آقایون) از صورت جلسه پاک شد.

سر ِ بند بعدی هم تمام تلاشمو کردم که فعلا سرایدار رو بیرون نکنن و فقط تذکراتی بهش بدن. گفتم سرایدار که کفش نیست که سر هر ماه می‌خواهید عوضش کنید/ گفتم سرایدار هم یک انسانه با همه‌ی خوبی‌ها و بدی‌ها( یک چیزای پیش‌پا افتاده و عادی به عنوان صفات بد بهش می‌بستن که آدم خنده‌ش می‌گرفت)
5- روزی چندصد
ایمیل برم میاد و اکثرشون هم نامه‌های اسپم و ویروسیه(خیلی‌هاش هم از خودم برای خودم فرستاده می‌شه). معمولا اول که نامه‌ها رو می‌گیرم اسپم‌ها و ویروسی‌ها رو پاک می‌کنم. فقط دوسه‌تاشو به زبون عبری نگه‌داشته بودم. که اصلا نمی‌دونم تبلیغ چیه. از شکل فونتاش خیلی خوشم میاد. حتی چند سال پیش از یه دوست کلیمی( که حالا آمریکاست) الفباشو یاد گرفتم. ولی اصلا نمی‌تونم کلمه رو بفهمم( جز یه‌بار برای تحقیق دانشگاهیم و برای مقایسه‌ی عربی و عبری از دوستم معنی چند کلمه رو پرسیدم که هنوز هم یادمه). از چند روز پیش اون معدود اسپم‌های عبری رو هم پاک می‌کنم.
می‌ترسم یه روزی مأمورا بریزن خونه‌مون و با دیدن ای‌میلای عبری بگن لابد این جاسوس اسرائیله:)))
می‌گن بدنی که نمی‌خاره نمی‌خارونن:))

6- یکی از دوستان نظرخواهیمو جوری تنظیم کرده که بعد از بازبینی ثبت بشه. قبلا هم یه‌بار خواست اینکارو بکنه نذاشتم. اما این‌بار با اینکه خیلی ناراحتم، قبول کردم یه مدت این‌طوری باشه.

7- شورای نویسندگان گذرگاه می‌خوان کتابخونه‌شون روراه بندازن :
"ازشمائی که در این مورد امکانی دارید، تقاضا داریم ،از یاری دریغ نکنید. به اعتقا ما وجود یک کتاب واحد حتا در همه کتابخانه های الکترونیک می تواند مفید باشد."

8- انجمن فرهنگی‌هنری سایه. متعلق به ان‌جی‌اویی در اهواز
نقدی بر فیلم آتش بس

9- قاطی شدن خط‌های موبایل

یه روز داشتم صبحانه می‌خوردم. که موبایل زنگ زد وقتی گوشی‌مو برداشتم( یعنی دکمه‌ی روشنو فشار دادم) دیدم یه صدای عجیب غریب میاد قطع کردم.. هنوز یه قورت چایی نخورده بودم که باز زنگ زد و دوباره همون صدا.
سه‌باره و چهار باره و خلاصه شد 12 بار.
خیلی عصبانی شدم و زنگ زدم به شماره‌ای که افتاده بود. خیلی طول کشید تا جواب داد. صدایی خوابالو و گرفته گفت: الو؟ گفتم آقای محترم چرا هی زنگ می‌زنی و قطع می‌‌کنی؟ گفت: این چه حرفیه می‌زنید؟ من خواب بودم و موبایلم هم توی جیب شلوارم بود.
هی من بگو اون بیچاره هم هی قسم و آیه که به‌خدا خواب بودم. یهو گفت شما زیتون خواهر شیطون نیستید؟ با تعجب گفتم چرا. از کجا می‌شناسید؟ گفت پارسال اومده بودم خونه‌تون. داداشتون شماره شما رو داد تو موبایلم ذخیره کنم( گاهی موبایلم دستش بود) حالا هم اصلا نمی‌فهمم چطور از موبایل من به شما زنگ زده شده. خلاصه که فهمیدم خطا قاطی کرده.

چند وقت پیش(درواقع خیلی وقت پیش) سر کلاس نشسته بودم. منتها منتظر تلفن خیلی مهمی هم بودم. عقلم نمی‌رسید موبایلو بذارم رو ویبره. برای همین به استاد گفتم با اجازه موبایلمو روشن می‌گذارم. قبول کرد. هنوز چند دقیقه نگذشته بود که صدای بوق‌بوق رسیدن اس‌ام‌اس دراومد. وقتی بازش کردم دیدم نوشته: شما؟ به‌جا نمیارم؟جواب ندادم. گفتم اشتباهی شده و به درس گوش کردم. بعد از چند دقیقه دوباره: این چیزا چیه برام می‌نویسی مگه خودت خانواده نداری؟
باز جواب ندادم. بار سوم: تو کی هستی که اینقدر پررویی؟ باز جواب ندادم و آخر عطای تلفن مهم رو به لقایش بخشیدم و تلفنمو خاموش کردم.
اما نخیر. طرف ول‌کن نبود. وقتی بعد از کلاس روشنش کردم دیدم یارو حالا نرم‌تر شده بود. اس‌ام‌اس می‌زد تو منو از کجا می‌شناسی؟ از من خوشت میاد؟
اصلا نفهمدیم دختره یا پسر؟ هر کی‌بود فکر می‌کرد من جنس مخالفم و ازش خوشم اومده و با اینکه از طرف من‌(بی‌گناه) براش اس‌ام‌اس‌های بی‌ادبی فرستاده شده بود باز نخواسته بود این شانس از دستش بره:)
منم دیگه کنجکاو نبودم ببینم کیه. می‌دونستم اشتباه خط‌هاست... خلاصه که تا چندوقت پیش اس‌ام‌اس‌های عشوه‌ای برام میومد که چرا می‌ترسی خودتو معرفی کن. یا قرار بذاریم و قول می‌دم به‌روت نیارم اس‌ام‌اس‌های بی‌ ادبی برام فرستادی....

شنبه، مرداد ۰۷، ۱۳۸۵

می‌شه زیستن عزیز، رهبر موسیقی خلقی، چیزی از آدم بخواد و آدم انجام نده؟!
- نه که نمی‌شه.
اینم سرود "خلق پیشتاز" که با آهنگ "وِن‌سِرِموس" خونده می‌شه. ون‌سرموس سرود پیروزی مردم کوباست.
اول آهنگو داون‌لود کنید. بعد...
صداتون رو از حالت فالشی خارج کنید. آهان... کمی سرفه... خوب آب هم بخور....حالا بخونید... نه آقا چرا داد می‌زنی... خانم چرا اینقدر جیغ‌جیغویی می‌خونی...با آهنگ. به چوب رهبری ارکستری زیستن هم توجه کنید... خوب... یک... دو... سه... شروع!
تا سیاهی شود روشنی
آسمان کو ببارد همی
ابر تیره شود چاک و ریزد
از دل خود سیاهی دمی.
سیل جوشان فریاد خلق
می‌خروشد ز کام وطن
می‌زند پنجه بر فقر و ظلمت
می‌کشد صبح روشن به تن.
اتحاد خلق ایران، راه آزادی ملت است
انقلاب از اجتماع مشت خلق زحمتکش است.
روحِ جنبش می‌درخشد
از تماس داس و چکش( الان چریک‌فدایی‌ها کیف می‌کنن و حالت نوستالژیک بهشون دست می‌ده!)
خلق پیشتاز می‌کشاند
چرخ نیلوفری را به پشت.
کارگر، دهقان، پیشه‌ور( الان توده‌ای‌ها ذوق‌زده می‌شن. ای بابا... احساساتتونو کنترل کنید و بقیه‌ی سرودو بخونید)
پایه‌ی جنیش توده‌اند
می‌خروشد از فقر ایران
بانگ جوشان پیشتاز حلق
حق توده ایمان ما
قدرت خلق در مشت ما
سرخی این خورشید سوزان
از شرار خون شهداست
انقلاب سرخ ایران
راه آزادی ملت است( آهای... تو چرا یواشکی قر می‌دی؟ این یه سرود انقلابیه. مشتتو باید گره کنی و بخونی. آهان خوب شد. پا کوبیدن هم مستحبه)
انقلاب از اجتماع ِمشت خلق زحمتکش است( عرض نکردم مشت می‌خواد؟)
روح جنبش می‌درخشد
از تماس داس و چکش( اگه بهم بخورن نمی‌دونید چه صدایی می‌ده این روح جنبش)
خلق پیشتاز می‌کشاند
چرخ نیلوفری را به پشت!!( این خطو محکم بگو! آهان... آفرین...وای... موهای تنم سیخ شد)
حالا از اول....
تا سیاهی شود روشنی......دام دام
آسمان گو ببارد همی... دام دام
...
اینم اسپانیشش:
Artista: Inti-Illimani
Album: Viva Chile
Titolo: Venceremos

Desde el hondo crisol de la patria
se levanta el clamor popular,
ya se anuncia la nueva alborada,
todo Chile comienza a cantar.

Recordando al soldado valiente
cuyo ejemplo lo hiciera inmortal,
enfrentemos primero a la muerte,
traicionar a la patria jamás.

Venceremos, venceremos,
mil cadenas habrá que romper,
venceremos, venceremos,
la miseria (al fascismo) sabremos vencer.

Campesinos, soldados, mineros,
la mujer de la patria también,
estudiantes, empleados y obreros,
cumpliremos con nuestro deber.
Sembraremos las tierras de gloria,
socialista será el porvenir,
todos juntos haremos la historia,
a cumplir, a cumplir, a cumplir
-------------
شیطونه می‌گه از دست بعضی ها نظرخواهیمو ببندم ها...ولی فرشته‌هه می‌گه وایسا شاید فهمیدن که آزادی به معنی آزادی در فحش دادن و توهین نیست.

نوشته شده در شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 2:15 توسط زیتون در بلاگفا

چهارشنبه، مرداد ۰۴، ۱۳۸۵

1- عادت دارم هر چند وقت یک‌بار چندتا هزاری از خرجی خونه که اضافه میاد، یه جایی قائم کنم و روزی که من یاسی‌با پول کم میاریم یهو رو کنم و هر دومون رو خوشحال!
سعی می‌کنم خودم هم یادم بره چقدر، کجا گذاشتم. تابعدا برای خودم هم سورپریز باشه.
سی‌‌با اصلا به فکر پس‌انداز نیست و هر چی تو جیبش باشه خرج می‌کنه.


چند وقت پیش یکی از اون روزایی بود که در اثر ولخرجی پولامون تموم شده بود و باید می‌رفتم "بگرد‌بگرد".
تو جیب مانتوی قدیمی و کاپشن و بارونی. توی جا‌جورابی. توی جعبه‌ی لوازم آرایشی که معمولا ازشون استفاده نمی‌کنم و تو جلد دوربین عکاسی و خلاصه هرجایی که کمتر می‌رم سروقتشون
( لطفا برای دزدی نقشه نکشید که جاشون رو عوض می‌کنم ازین به‌بعد:) )
خیلی شد... با خوشحالی مرتبشون کردم و شمردم. با پول‌های کیفم تقریبا یه صدتایی اسکناس هزارتومنی شد.
گذاشتمش جایی که من و سی‌با پولای مشترکمون رو می‌ذاریم. گفتم شب سی‌با میاد می‌بینه خوشحال می‌شه.
توی گشتن به کیف قدمی برخوردم که مامانم بهم داده. کیفی پُر از یک‌قرونی، ده‌شاهی، دوزاری، پنج‌زاری ویه‌تومنی و دوسه‌تا اسکناس دوتومنی و پنج‌تومنی قدیمی!
یه‌سال عید مامانم تو خونه‌تکونی خواسته بود این کیفو بندازه دور و من ازش خواستم بدتش به من. همون موقع با حسرت برام تعریف کرد که در دهه‌ی چهل و حتی پنجاه چه چیزایی می‌شده با این پولا خرید.
بستنی کیم سی‌شاهی( یک‌ریال+ دهشاهی) قیفی بزرگ و لیوانی الدورادو 2 زار. دوره‌گردها زالزالک و گلابی جنگلی و گوجه سبز میاوردن تو کوچه‌ها و یه عالمه می‌دادن دوزار. هندونه‌های کوچولو یه قرون... دیگه چی؟ یادم رفته... آهان لبو، باقالی، بلال ( چرق و چوروق می‌کنه بلال، کوچه‌رو شلوغ می‌کنه بلال)... و...
و اگه بچه‌ای روزی پنج‌تومن نه، حتی اگه روزی یه تومن یا پنج ریال از باباش می‌گرفته نونش تو روغن بوده و می‌تونسته کلی خوراکی بخره تازه یه عالمه هم پس‌انداز کنه.
با پولا ور می‌رفتم و رفته بودم تو عالم خیال. پس این کیف یه زمانی یه گنج به حساب میومده. اما حالا چی؟
الان همین صدتا هزاری‌ها که از هفت‌سوراخ پیداشون کردم. برای خرج یک‌هفته هم کمه. بدیش هم اینه که اگه با 20 تا هزارتومنی بری خرید و بتونی یه چیزایی بخری چند هفته بعدش قیمتا اونقدر بالا رفته که نصف اونارم نمی‌تونی بخری.

آه...قبایم رو کجا بیاویزم که خدا خوشش بیاد...

2- چند وقت پیش سوار اتوبوس شدم و یه صدتومنی دادم. بقیه‌ی پولمو گذاشت کف دستم و من نگاه نکرده گذاشتم تو کیفم. موقع برگشتن اومدم پولا رو بدم به راننده اتوبوس، دیدم راننده‌ قبلی نامرد جای پنج تا ده‌تومنی نقره‌ای گنده ، پنج تا یه‌تومنی نقره‌ای گنده بهم داده.
فکر کنم اونم از مامانش یه کیف پول قدیمی گرفته و بهترین راه خرج کردنش هم دادن به هالوهایی مثل من دونسته:)
دقیقا یک هفته بعد این جریان تکرار شد و این دفعه به جای ده تا ده‌تومنی طلایی ده تا یک تومنی طلایی گرفتم. از یه راننده تاکسی... که داد دستم و گاز داد و رفت.
اینو گذاشتم برای عروسی داداشم که محکم بندازم تو کله‌ش!

3- نشریه‌ی گذرگاه شماره 57 منتشر شد.
مژده:‌ ازین شماره نشریه‌ی گذرگاه با فونت یونیکد منتشر می‌شه.

یکشنبه، تیر ۲۵، ۱۳۸۵

1- تو استخر زن مسنی بهم نزدیک شد و گفت دخترم، انگار ساعت استخر خراب شده. یه ساعته نگاه می‌کنم ساعت پنج دقیقه به ششه.
به ساعت نگاه کردم ساعت یک و ده‌دقیقه بود. وقت رو بهش گفتم( اصلا استخر اون روز ساعت یک‌و نیم بعداز ظهر تعطیل می‌شد چه‌طور می‌تونست عصر باشه؟) گفتم شما پنج‌دقیقه به شش رو کجا دیدید؟ دستش رو به طرفی گرفت و چشماشو ریز کرد و گفت اون ساعتو می‌گم.
خنده‌م گرفت( ولی جلوی خودمو گرفتم) یه دایره‌ی قرمز بود که آدمی رو در حال شیرجه نشون می‌داد و بالاش نوشته بود شیرجه ممنوع! زن بدون عینک فکر می‌کرد اندام اون آدم عقربه‌های ساعته.

2- یکی از جوون‌های فامیل که در عمرش ایران نیومده و فارسی درست بلد نیست زنگ زد و مژده داد که ایرانه و دلش می‌خواد بیاد من و سی‌با رو ببینه. گفتم قدمت روی چشم . بعدش مجبور شدم یه ساعت براش توضیح بدم که قدمت روی چشم یعنی بیا بابا‌جان خوشحالمون می‌کنی. اونم که تعارف معارف حالیش نبود گفت اوکی! همین الان راه می‌افتم میام. گفتم باشه منتظرم. گفت باشه نه. بگو اوکی! گفتم اوکی! بعد نیم ساعت طول کشید آدرس رو به حروف لاتین هجی کرد و نوشت.

خونه هم ریخت و پاش و من و سی‌با مثلا می‌خواستیم به جای شام یه عالمه تنقلات موقع دیدن فوتبال پرتغال و آلمان ( دیدار نیمه‌نهایی) بخوریم. حالا چکار کنم؟
گوشی رو که گذاشتم بدو بدو مشغول تمیزکاری شدم. دوتا ماهی آماده داشتم گذاشتم تو فر و یه کم گوشت چرخ‌کرده برای کباب تابه‌ای چوبی و کمی هم برنج گذاشتم کته بشه. الحمدالله اون که کته و چلو حالیش نیست:) اروپا مجردی زندگی می‌کنه و حتما تو غذا وسواسی نیست.
مرغ هم درآوردم که اگه اینا رو دوست نداشت فوری براش سرخ کنم. وگرنه بذارم برای فردا.

دعا کردم مثل اون مهمون قبلی گیاه‌خوار نباشه. با این حساب برای اطمینان مقداری هم قارچ و فلفل سبز و هویج و سیب‌زمینی و پختم. با یه عالمه سالاد کاهو و سالاد شیرازی.
خوشبختانه همون روز کلی خرید کرده بودم. شاید مصرف ده بیست روز میوه و مواد غذایی خریده بودم. بدبختی دستم به کم نمی‌ره و همیشه زیاد خرید می‌کنم.
وقتی اومد بعد از کلی ماچ و بوسه(اونم از نوع سه‌تایی و آبدار) از دیدن این همه میوه روی میز تعجب کرد.
بعد دست کرد کوله‌ش سوغاتی درآورد و به سختی به فارسی گفت. می‌دونم ایرانی‌ها سوغاتی بهشون بدی بیشتر ازت پذیرایی می‌کنن و خندید.
گفتم چه غلطا!!! وگوششو گرفتم و کشوندمش به طرف مبل:)
(حالا تو دلم خوشم اومده بود از کارش:)) و تو دلم قند آب می‌کردن که ببینم کادوهاش چیه؟ اما خودمو زدم به بی‌خیالی! )
نیومده کوله‌شو انداخت روی مبل و اومد آشپزخونه کمک. گفت سی‌با کجاست؟ گفتم معمولا شبا دیر میاد. بی‌مقدمه گفت" شنیدم مردای ایرانی تو کار خونه کمک نمی‌کنن."
دیدم خیلی خوشمزه‌گی می‌کنه گفتم یه کم سرکارش بذارم.
با ناراحتی گفتم آره:(
گفت آشپزی هم لابد بلد نیست.
گفتم: اصلا. (البته این حرفم دور از حقیقت هم نبود. اما سی‌با طفلک داره تلاششو می‌کنه یاد بگیره ولی چیکار کنه که استعداد نداره)
داشت ظرفای تو ظرفشویی رو می‌شست که توجهش جلب شد به زخمای دستم. دییشبش با دوچرخه با یه پسر دوچرخه‌سوار تصادف کرده بودم و فرمونش رفت تو دستم و حسابی آش و لاش بود.
گفت دستت چی شده؟(البته هر جمله رو به سختی جور می‌کرد به فارسی می‌گفت. زبان کشوری که توش زندگی می‌کرد انگلیسی نبود که حرفاشو راحت بفهمم)
با ناراحتی گفتم. با سی‌با دعوام شد. عصبانی شد و زد...
اون که تاحالا فکر می‌کرد خیلی بامزه‌ست رفت سر ِ کار:))
آقا دلش برام سوخت. فکر کنم دعا می‌کرد سی‌با دیرتر از همیشه بیاد.
خوشبختانه برادرم از راه رسید و گفتم برن بشینن یه چیزی بخورن تا من تنهایی کارا رو بکنم.
خیلی براش سخت بود که اون و برادرم بشینن و من تنهایی کار کنم. کاری که بهش عادت داشتم.
سی‌با که کلید انداخت اومد تو دیدم رنگ‌از روی مهمون خارجکی‌مون پرید. تعجب می‌کرد چطور داداشم این‌همه راحته و از دیدن سی‌با ابراز خوشحالی می‌کنه. فکر کرد برادرم هم تو جبهه‌ی دشمن و آنتی‌فمینیسته.
فوری سوغاتی سی‌با رو درآورد و گذاشت رو میز و موقع دست‌دادن و سلام احوالپرسی دیدم خیلی ترسیده!
سی‌با هم که حسابی خسته بود. می‌دونستم از 6 صبح دو جا کار کرده.
به اصرار مهمون شام رو تو بالکن خوردیم که شهر زیر پامون بود.
سر شام اوضاع خیلی خوب بود. مهمونمون کلی از غذاها خوشش اومده بود و هی می‌خورد و به‌به می‌گفت. لامصب هم غذاهای گیاهی رو خورد و هم جانوری:)
بعد از شام سی‌با یواشکی بهم گفت ابرو کمونی جان من باید یه چرتی بزنم وگرنه نمی‌تونم فوتبال ببینم. دیدم این‌جوری نقشه‌م هم بهتر اجرا می‌شه. گفتم مبادا بلند شی برای کمک. همینجا روی فرشی که توی بالکن انداخته بودم دراز بکش... و یک بالش هم براش آوردم. سی‌با متعحب از این لطف من... از مهمون معذرت خواست و دراز کشید و به سه‌شماره نرسیده خوابش برد!

مهمون با چشمای متعحب یواشکی ازم پرسید: حتی تو بردن بشقاب‌ها و وسائل میز شام کمک نمی‌کنه؟ گفتم نه:(
گفت ای بابا(یادم نیست دقیق چی گفت ولی تو یه چیزی تو همین مایه‌ها بود) چرا ولش نمی‌کنی بیای خارج؟) گفتم چکار کنم که دوستش دارم و باید با وفاداری کنارش بمونم !
گفت این چه حرفیه؟

بیچاره خیلی دلش برام سوخته بود و منم هی مظلوم‌نمایی می‌کردم. داداشم هم با شوخیاش بیشتر به این دل‌سوختنش کمک می‌کرد. حالا وقت دیگه بود مو تو سر داداشم نمی‌ذاشتم. ولی استثنائا اون شب هر چی گفت با قیافه‌ی معصوم و مظلوم شنیدم و دم بر نیاوردم. مهمونمون هی به داداشم می‌گفت برو کمک خواهرت. اونم موقع گذاشتن بشقاب تو ظرفشویی گفت چته؟ چه عجب زبونت کوتاه شده؟

کمی قبل از فوتبال سی‌با رو بیدار کردم.
دیگه موقع فوتبال همه‌چی یادم رفت. چنان سروصدایی می‌کردم و فوتبالو به سبک خودم گزارش می‌کردم و سی‌با هم قاه‌قاه می‌خندید. عاشق گزارش کردنای منه!
بعدم وسطاش هی از همه پذیرایی می‌کرد. می‌رفت چایی می‌ریخت. پیش‌دستی‌های مملو از پوست میوه و تخمه رو عوض می‌کرد. حواس مهمون بیشتر از اینکه به فوتبال باشه به سی‌با بود.
وقتی لوئیس فیگو وارد زمین شد. مهمونمون با کلی تته پته گفت: "خواهر ِ دوست‌دختر فیگو دوست‌دختر ِ منه". سی‌با هم با خنده گفت پس با فیگو باجناق هستید!
حالا مهمون خوش‌تیپ ما مگه ول کرد. باجناق چی هست؟ من و دوست‌دخترم که قرار نیست ازدواج کنیم و ...تا آخر فوتبال هر وقت فیگو رو نشون می‌داد ذوق می‌کرد و می‌گفت "باجیناک ِ من".
بعد گفت دوست‌دخترش خیلی دوست داشته بیاد ایرانو ببینه اما این ترسیده بیاردش. که مبادا به خاطر بدحجابی بگیرنش. حالا با دیدن بعضی دخترا می‌گفت دوستش خیلی ساده‌تر از ایرانی‌ها می‌پوشه و بیشتر وقتها اصلا آرایش نداره.
( فرداش تو گوهر‌دشت یه دختره رو از روبرو دیدیم که از چاک جلوی مانتوی تنگ و کوتاهی نافش معلوم بود و نصف سینه‌هاش. از زیر شال کوچک هم که همه‌ی موهاش بیرون بود. بعد برگشتیم دیدیم از چاک پشت مانتوش از شلوار فاق کوتاهش باسنش معلومه. گفت بابا تو کشور ما تو خیابون این‌جوری نمی‌پوشن. وقتی هم دختری بهش چشمک می‌زد کلی خجالت‌زده می‌شد طفلک)

بعد از فوتبال سی‌با کلی با مهمون خوش و بش کرد و یه عالمه جک گفت و همه غش‌غش خندیدیم.
نصف شب رفت ظرفا رو بشوره و نذاشت من کمک کنم. گفت با فامیلت بشین و بگید و بخندید.
مهمون هی سربه سرم می‌ذاشت.کلی خوشش اومده بود تا حالا سرکار بوده.
داداشم بی‌حیا گفت من جای سی‌با باشم اینو طلاق می‌دم بس که پرروئه!
یک دونه زدم تو سرش!( یواش ها... من اهل خشونت نیستم!)
دیروز مهمون جان بازم زنگ زد که خونه‌ی ما از همه‌جا بیشتر بهش خوش گذشته و قبل ار رفتنش حتما می‌خواد بازم بیاد پیشمون. ترسیدم بهش بگم قدمت روی چشم. گفتم اوکی:)
گفت پس‌فردا عصر اونجام.

3- همیشه خوندن زندگی‌نامه‌ها برام جالب بوده.
بخصوص تازگی‌ها بیشتر علاقه‌مند شدم. شاید چون زندگی‌نامه خود زندگیه!
و گاهی با نویسنده‌ عجیب هم‌ذات‌پنداری می‌کنی.
زندگی‌نامه‌ی " سهیلا شریفی" رو در وبلاگ شبح پیدا کردم.
و بدون اینکه پلک بزنم تا صبح نشستم تا فصل 14 شو خوندم.( منظورم از تا‌صبح از 3 که کارام تموم شد تا 6 صبحه.)
سهیلا عضو کومله بوده و توی زندگی‌نامه‌ش هم طبیعیه که برای عقیده‌ش هم تبلیغ کرده بخصوص برای منصور حکمتشون. ولی الحق تا اونجایی که من خوندم سعی کرده که نگاهی همه‌جانبه داشته باشه و حتی اشتباه‌های گروهشون رو بگه.
خیلی جاهاش بی‌اختیار نوجوانی خودمو با نوجوانی سهیلا مقایسه می‌کردم و گاهی فکر می‌کردم اگر من هم در شرایط سهیلا بودم همون کارایی رو می‌کردم که اون می‌کرد.
پریدن از تخته‌سنگ‌ها در کوه.... منم عاشق سنگ‌نوردی و کوه‌نوردی و پریدن روی تخته‌سنگ‌ها هستم.
خجالتش موقع بوسیدن نامزدش... من هم همین‌طور بودم.
گارد داشتن در مقابل پسرها در مقابل سکس...
آمپول آب‌مقطر زدن به بیماری که فکر می‌کردم تمارض می‌کنه( البته من عضلانی زدم و بیمار واقعا بعد از اینکه فکر کرد براش مسکن تزریق کردم تا صبح راحت خوابید)
موقع خوندن زندگی‌نامه‌ش، چون از خشونت خوشم نمیاد همه‌ش می‌ترسیدم سهیلا کوچولو با کلاشینکوفش کسی رو بکشه که خوشبختانه این فرصت -تا اونجایی که خوندم- به دستش نیفتاده.
حیف که از وسط‌هاش به بعد کمی غلط املایی و انشایی و تعدادی جمله‌های تکراری داره که فکر کنم با یه ویراستاری کوچولو این عیبش هم مرتفع بشه.


4- می‌دیدم این داداشم مدتیه دچار افسردگی و بی‌مامانی شده و با بداخلاقی و پرخاش این نشون می‌ده.
فکری کردم و با اینکه اصلا روز تولدش تو تابستون نیست تصمیم گرفتم به بهانه‌ی تولد دوستانش رو گیر بیارم و دعوتشون کنم.( دیدم اگه نگم تولدشه خیلی‌ها ممکنه نیان. بخصوص از راه‌های دور. تازه از جدی گذشته... با کادو هم حال می‌کنیم:)) )
یه روز بعد از چک کردن برنامه‌های فوتبال جام جهانی و روزهای وفات... روز پنجشنبه‌ای رو انتخاب کردم و از چند روز قبلش شماره‌ تلفن‌های دوستاشو( بخصوص اونایی که بیشتر از یک سال بود ندیده بودشون... در دانشگاه‌های مختلف قبول شده بودن) از دفترچه‌ش کش رفتم و یکی یکی بهشون زنگ زدم و ازشون خواستم اگر با دوست دیگر داداشم در ارتباطن به اونام بگن.
خودمم هر شب مقدمات کار رو تنهایی انجام می‌دادم. تا اینکه روز موعود مجبور شدم به داداشم بگم تا این‌طور هپلی نباشه و در ضمن حتما خونه باشه. اول کلی داد و بی‌داد راه انداخت و گفت اصلا خونه نمی‌مونم. اما یواش یواش یخش وا رفت. برای شوخی یه کیک خیلی بچه‌گونه براش سفارش داده بودم با کلاهی بوقی و خیلی مسخره و چینگیل وینگیل دار...برای شام هم کلی ماکارونی و ساندویچ سوسیس و یالاد الویه درست کردم+ چیپس و سالاد کاهو و خیارشور و انواع اقسام نوشابه و...
نزدیک ساعتی که قرار بود بیان داداشم از شدت هیجان رفت تو کوچه.
اما دیدم یه ساعت از ساعتی که قرار بود بیان گذشته و هیچ‌کس نیومده. داداشم مشغول فوتبال با بچه کوچولوهای کوچه شده...
حدس می‌زدم چقدر داداشم ممکنه افسرده‌تر شده باشه. ولی من همچنان امیدوار بودم و مشغول غذا درست کردن... سی‌با هم اولش زنگ زد که نمیاد(دلگیر شده بود چرا باهاش مشورت نکردم) ولی من بهش گفتم به کمکش احتیاج دارم. گفتم هیچکس نیومده و حداقل سه‌نفر باشیم بهتر از دونفره:)
یه‌دفعه صدای زنگ اومد. گفتم حتما داداشمه می‌خواد بگه دیدی گفتم کسی نمیاد( اون اصلا نمی‌دونست کیا دعوتن) دیدم پنج‌تاشون باهم اومدن(ایرانی جماعت اگه سر وقت بره جایی پشتش حرف درمیارن) و بعد چهار تا دیگه و بعد پنج‌تای بعدی و بعد سه‌تا دیگه و....
صدای خنده و شادی‌شون تو پذیرایی پیچیده بود و من تند‌تند پذیرایی می‌کردم.
صدای خنده‌ی داداشم از هرچی تو دنیا بود برام خوش‌آهنگ‌تر بود. (خیلی وقت بود تو خودش بود و حرفای ناامیدانه می‌زد)
سی‌با هم از راه نرسیده شروع کرد کمک.
راه به راه ازشون فیلم‌برداری می‌کردیم. هنوز میوه‌ و چایی نخورده ازشون خواستم میزها رو بکشن کنار و رقص رو شروع کنن. از برادرم خواسته بودم یه سی‌دی رقص از آهنگ‌های جدید بزنه و اون با کلی غر‌غر و ناامیدی اینکارو کرده بود.
خودم هم پریدم وسط و از سی‌با تقاضای رقص کردم (!)تا افتتاح کنیم. و خجالت بقیه ریخت.
حالا مگه دیگه نیش داداش من بسته می‌شه؟
بعدش دیگه اینا چیکار کردن فقط خدا می‌دونه.
انواع و اقسام رقص عربی(بعضیا ملافه می خواستن و عمامه می‌بستن) و ایرانی( داش‌مشدی با کلاه شاپو و کت یه‌کَتی روی دوش و دستمال قرمزی که به عنوان لنگ آماده کرده بودم) و ترکی و کردی و بِرِک و مِرک و...
صداها فکر کنم تا هفت محله رفت... تا نزدیکیهای صبح طول کشید... جیغ زدیم و رقصیدیم( منم خودمو قاطیشون کرده بودم) و از اداهای بعضیا بخصوص داداشم خندیدیم. اند مسخره بازیه.

بعدش دیدم دیگه رفتن تو خاطرات اذیت‌هاشون که چطور معلم‌ها رو بیچاره می‌کردن و جک‌های ناموسی، به سی‌با گفتم بریم تو اتاقمون تا اینا راحت باشن.

خلاصه از اون روز به بعد مگه دیگه تلفن خونه بدون زنگ می‌مونه. دوستان همدیگرو پیدا کردن و ....
بعضی دوستاش می‌گن ما در عمرمون همچین مهمونی نرفتیم... به خاطر اینکه همسایه‌ها از سروصدا ناراحت نشن هر خونه‌ای که پسر حدودای سن داداشم رو داشتن دعوت کرده بودم و فرداش ماماناشون کلی ازم تشکر کردن. بخصوص یه عده که جز درس‌خوندن کاری نمی‌کنن و انگار تفریح کردن خیلی نایاب شده.

پی‌نوشت:‌سی‌با توی این دو مهمونی اصلا غیرتی‌بازی درنیاورد. نه برای لباس و نه رفتار... گفتم حالا که یه‌بار عیبش رو گفته بودم هنرش رو نیز گفته باشم:)

چهارشنبه، تیر ۲۱، ۱۳۸۵

1- من و این‌همه خوشبختی محاله، محاله، محاله:)

2- یکشنبه، آقای مهندس فلانی با تعجب تعریف می‌کرد:
- "نمی‌دونم امروز چه خبر شده بود که چپ و راست از مدیریت زنگ می‌زدن برو به سالن‌های کارخونه سر بزن ببین کارگرها خرابکاری نکنن.
سری زدم و برگشتم. باز زنگ زدن. اصلا نیا پشت میز بشین. هی بگرد.
نفهمیدم موضوع چی بود؟ خسته شدم از بس رفتم این سالن، اون سالن"
- آقای مهندس!! شما چرا؟؟ امروز چه روزیه؟
- چه ربطی داره امروز چه روزیه.
- حالا شما بگو من ربطشو می‌گم.
- وایسا حساب کنم. 18 تیره.... ئه... 18 تیر...18 تیر؟!!...ها هاها... پس موضوع این بود!! چقدر ترسیده بودن بیچاره‌ها...

3-
از چند روز پیش هی برام آفلاین میومد که احمدی‌نژاد در زندگینامه‌ش که قبلا برای کاندیداتوری ریاست‌جمهوری داده، نوشته که پدرش سال 72 فوت کرده.
حالا چطور امسال دوباره فوت کرده. این سوتی‌ش رو تو وبلاگت بنویس.
برای یکی‌شون نوشتم. بابا جان، ممکنه این‌یکی ناپدری احمدی‌نژاد باشه. مگه مادر احمدی‌نژاد دل نداره؟ بعد از فوت شوهر اولش حق ازدواج مجدد نداره؟ آدم مجرد نصف دین و ایمونش بر باده!
تازه بعد از اینکه عُده‌ی این یکی هم سراومد باز می‌تونه یه شوهر دیگه بکنه و یه بایای چدید برای محمودش بیاره.( نمی‌دونم زنی که حیض نمی‌شه اصلا باید عده نگه‌داره یا نه)
حالا احمدی‌نژاد روشنفکربازی درآورده برای اینم ختم گرفته و براش گریه می‌کنه شما کار دارید؟!؟
بعد دیدم حدسم درست درآمده و مادرش دوباره مزدوج شده . شوهر جدیدش هم از فامیل‌های شوهر سابقش بوده.
به نظر من مادر احمدی‌نژاد هیچ‌کار بدی نکرده.

4- اطلاعات غلط
من با دادن اطلاعات غلط حتی برای رسیدن به اهداف درست مخالفم.
خانمی به اسم انسیه‌شاه‌نظری تو روزنامه‌ی همشهری نوشته بود که رفته در پمپ بنزین حاج آقا رضوانی که تازه در کرج افتتاح شده بنزین بزنه، کارکنان اچازه ندادن از ماشین پیاده شه و گفتن حاج‌آقا غدغن کرده که خانم از ماشین بیاد پایین. حالا این خانم داد که چرا به زنها احترام نمی‌ذارن و...
اتفاقا همون شب از این پمپ بنزین رد می‌شدم. کنجکاویم گل کرد . دورادور آقای رضوانی رو می‌شناختم و بعید بود ازش ازین دستورا... با اینکه نصف باک پر بود گفتم بذار با من هم این معامله‌رو کنن تا پدرشون رو درآرم( البته هیچ غلطی نمی‌تونستم بکنم جز مثل خانم نظری شکایت کنم )
اتفاقا چقدر با ادبانه راهنماییم کردن که کجا وایسم که به باکم نزدیک‌تر باشه و وقتی پیاده شدم فقط گفت اجازه می‌دین کمکتون کنم؟ گفتم نه، ممنون. دوست دارم خودم بزنم. دیگه هیچی نگفت. بیشتر پرسنل فامیل خود رضوانی بودن... و هیچ فرقی بین خانم و آقا قائل نبودن. انصافا با همه یک‌جور رفتار می‌کنن.اونم به خاطر سرمایه‌اش نه احترام به خانوما. چون بالاخره تعداد راننده‌های زن هم زیادن و نباید منافع خودشو در خطر بندازه.

5- یک نمونه دیگه از اطلاعات غلط
فکر کنم دهم اردیبهشت بود که در نظرخواهی یک وبلاگ از قول یه نفر آشنا خوندم که در فلان کارخونه‌( باحدود 20‌هزار کارگر) کار می‌کنه که اونجا کارگراشو برای روز کارگر تعطیل که نکرده هیچ، گفته هر کی نیاد اخراج و جریمه می‌شه. منم احساساتی شدم و ابراز ناراحتی و تاسف کردم برای این وضع.
اتفاقا فردا شبش یکی از مهندسین اون کارخونه مهمونمون بود( از دوست‌های سی‌با) گفت که روزهای کارگر اون کارخونه تعطیله.
گفتم کسی رو تهدید به اخراج نکردن اگه نیاد؟ با تعجب گفت جرأت ندارن همچین کاری رو بکنن! تازه خیلی‌ها به‌زور برای اضافه‌کاری خواستن برن. از بالا گفتن خط خوابیده برای چی بیایین؟

6- کنترل احساسات
وقتی تیم فوتبال آلمان از ایتالیا باخت، اونم تو خونه‌ی خودش و با این همه امیدی که داشت که به بازی فینال برسه، به عکس‌العمل‌ تماشاگران آلمانی نگاه کردم. پیش خودم گفتم اگر ما ایرانی‌ها جاشون بودیم، اولا آخرهای بازی با عصبانیت و چند تا فحش چارواداری به بازیکن‌های خودی از سر جاهامون بلند می‌شدیم و عین لشکر شکست خورده می‌ریختیم تو خیابونا. توی راه هر کی بهمون تنه می‌زد با یه مشت محکم دق دلیمون رو سر اون بی‌نوا خالی می‌کردیم. بعد به تموم اتوبوس‌ها و متروها حمله می‌کردیم و برای خنک‌شدن دلمون تموم شیشه‌ها رو می‌شکستیم و صندلی‌ها رو جر وا جر می‌کردیم.
اگر هم چوبی چماقی چیزی دستمون بود می‌زدیم هر چی ماشین صفرکیلومتره غُر می‌کردیم. حمله به مغازه‌ها و بانک‌ها هم کم عصبانیت آدمو کم نمی‌کنه! ولی گریه.... هرگز! مگه مرد هم گریه می‌کنه؟ ابدا!
اما آلمانی‌ها(ی بی‌عرضه) که تازه به خشونت معروفن چیکار کردن؟
بعد از باخت از ورزشگاه بیرون نرفتن. از بلندگوها یه آهنگ غمگین پخش شد و یه عده بهت‌زده و فکور و یه عده گریان بغل‌دستیشون رو در آغوش گرفتن و شعر اون آهنگو زمزمه کردن و عین رقص تانگو تکون‌تکون خوردن( عین سوسولا... بابا، بزنید! بشکنید! داد بزنید! پای بغل دستیتونو محکم لگد کنید. اصلا بزنید تو سرش. مرد که گریه نمی‌کنه!)
وساکت و صامت یا رفتن خونه‌هاشون یا رفتن یه چیزی بخورن!

7- حالا نوبت شیواست تا یه‌حالی بهش بدم:)
چند شب پیش شیوا جون اومد خونه‌مون( یعنی به‌زور خودشو دعوت کرد به شام)
بالاخره چشمم به جمالش روشن شد. از نزدیک خیلی باادب و مهربونه...برعکس نوشته‌هاش:))) قدش هم ماشالله یه دومتری می‌شه! آرتین هم عین خودش خوش‌تیپ و مهربون و صادق ولی تا دلتون بخواد اهل سوتی.
ساعت 5/3 شیوا از تلفن عمومی زنگ زد که راه افتادن. کی رسیدن؟ ساعت 8 شب. دق‌مرگ شدم از دلواپسی.از بدو ورود شیوا فهمیدم کلیه‌ش ماشالله خیلی سالمه! هنوز نرسیده رفت دستشویی.
از آرتین پرسیدم چرا این‌قدر دیر رسیدین؟ گفت: تو جاده‌ی اسلام شهر تهران مگس‌کش ژیانمون موقع دنده عوض کردن در‌اومد. و تا اینجا با همون دنده دو اومدیم.
شیوا که از دستشویی اومد از آرتین پرسید راستی ماکسیما رو کجا پارک کردی من جیش داشتم نفهمیدم. بعد رو به ما کرد و گفت آخه بنز و بی‌ام‌و مون خراب بود مجبور شدیم با ماکسیما بیاییم. من و سی‌با پقی زدیم زیر خنده... شیوا گفت مرض! مگه چی شده؟
آرتین طفلک به تته‌پته افتاد و گفت جلوی در پارکینگ گذاشتمش.
گفتم ای داد... الان همسایه‌ها می‌خوان ماشینشون رو بیارن تو نمی‌شه.شیوا گفت مگه تو زورآباد(اسلام‌آباد) شما کسی هم ماشین داره؟!!
گفتم از صدقه سر اونی که اینجا رو آباد کرده یکی دو نفر موتور گازی دارن ویه نفر هم پیکان 48 که باهاش مسافرکشی می‌کنه.
یادم رفت بگم شیوا پسر نازش رو هم آورده بود که الحمدالله کلیه‌ی اونم خوب کار می‌کرد و نوبتی اون و مامانش می‌رفتن دستشویی. شیوا هی بهش می‌گفت شعر بخون واسه خاله! اون طفلک هم که دهنش همه‌ش پر بود می‌گفت اهه! می‌خوای همه‌ی خوراکی‌هارو خودت تنهایی بخوری!
شام جاتون خالی، دلتون نخواد،‌ آبگوشت داشتیم( حالا شیوا بزرگواری کرده تبدیلش کرده به باقالی‌پلو). آرتین عین فیلما همچین با مشت کوبید رو پیاز که هر تیکه‌ش پرتاب شد یه‌جا!
سی‌با هم کم سوتی نداد. موقع تخته‌نرد بازی کردن با آرتین شروع کردن از بدبختی‌هاش و هنرنماییاش گفتن. آرتین بگو، سی‌با بگو، آرتین بگو، سی‌با بگو. به شیوا کارد می‌زدی خونش در نمیومد بس که حرص می‌خورد. گفتم ببین عزیز من. بذار اونا از سوتی‌ها و بدبختی‌ها و قرض و قوله‌هاشون بگن و ما هم بشینیم هی برای هم از محله‌مون و ماشین‌مون و خونه‌زندگیمون برای هم خالی ببیندیم:)
خندید و گفت باشه:) بعدش من خالی‌ببند، شیوا خالی‌ببند. من خالی‌ببند، شیوا خالی‌ببند.
بقیه‌شم که شیوا نوشته.
خلاصه که " ای‌کاش همه‌ی وبلاگ‌نویس‌ها می تونستن راحت با هم ارتباط برقرار کنن و ..."
از شدت خوابالودگی اصلا نمی‌فهمم چی دارم می‌نویسم.

8- کافی بَسَه دیَه!
(توضیح: آیت‌الله کافی روضه می‌خونده و خودش هم پابه‌پای جمعیت گریه می‌کنه.آخراش می‌بینه که وقت تنگه و باید ماجرا رو درز بگیره. خطاب به خودش با گریه می‌گه: کافی، بَسَه دیَه!)

یکشنبه، تیر ۱۸، ۱۳۸۵

یک سوال اساسی،
چیزی شبیه "بودن یا نیودن":
اول بنشین بر بال خیال...

فکر کن بهترین بازیکن‌های فوتبال دنیا برای ایران بازی می‌کردن.
مثلا لمن یا کان یا هر دروازه‌بانی که به نظرت تو دنیا اوله ...
و.بهترین مهاجم‌ها، بهترین مدافع‌ها، بهترین هاف‌بک‌ها و میانی‌ها و .. .
حتی زمان رو هم در نظر نگیر. مثلا مارادونا، فیگو، زیدان یا هر کس تو دوست داری 22 ساله‌شون بود و تو بهترین شرایط عضو تیم ما بودن.
و بهترین مربی دنیا هم مربی تیم ایران بود.
با تمام این‌ها باز هم فکر می‌کنی ایران قهرمان جام جهانی فوتبال می‌شد؟!
...چرا؟!
نظرات

مسئله‌ "این" است!

پنجشنبه، تیر ۱۵، ۱۳۸۵

شکل اول، شکل دوم


1- شکل اول، شکل دوم
این اسم یکی از فیلم‌های عباس کیارستمی‌ست که در سال1358(یک‌سال بعد از انقلاب) ساخته. این فیلم هیچ‌وقت اجازه‌ی اکران پیدا نکرد.
"شکل اول، شکل دوم" داستان معلم علوم دبیرستان پسرانه‌ای‌ست که سر کلاس قادر به اداره‌ی کلاس نیست. او یک‌ساعت است دارد به صورت ملال‌آوری شکل اجزاءداخلی گوش را می‌‌کشد. بچه‌ها حوصله‌شان سر رفته. دانش‌آموزی روی میز ضرب می‌گیرد. تا معلم سر برمی‌گرداند کلاس ساکت می‌شود و تا دوباره مشغول کشیدن شکل گوش می‌شود آن یک‌نفر مشغول ضرب گرفتن می‌شود.
معلمِ عصبانی از شاگردان می‌خواهد فرد خاطی رو معرفی کنند و هیچکس جیکش در نمی‌آید. از روی حدس بچه‌های دوردیف عقبی کلاس را از کلاس بیرون می‌کند و می‌گوید اگر کسی که ضرب زده لو ندهند تا دو هفته هیچکدام را سر کلاس راه نمی‌دهند.
بچه‌ها همه بیرون می‌روند.
کیارستمی می‌رود سراغ کارشناسان و افراد معروف سیاسی و نظرشان را راجع به اتحاد بچه‌ها و اینکه حاضر نشدند دوستشان را لو بدهند می‌پرسد.
انتخاب این افراد توسط کیارستمی از نظر من خیلی جالب بود. هم اینکه تصویر جوانی خیلی از این افراد را من ندیده بودم، هم اینکه گاهی نظرشان به موضع سیاسی‌شان نمی‌خورد.
مثلا آیت‌الله خلخالی رئیس دادگاه آن‌موقع که به قساوت و اعدام بدون تشکیل دادگاه معروف‌‌است با حالت خیلی مهربانی رو به دوربین گفت که کار بچه‌ها خیلی درست بوده. باید با هم متحد می‌شدند و...
.کیانوری، نادر ابراهیمی( که خیلی جوان و سرحال بوده وبه حال امروزش بسیار تأسف خوردم)، احترام برومند( همسر داوود رشیدی و خواهر مرضیه و راضیه‌ برومند که موقع مصاحبه بی‌حجاب بود)، مسعود کیمیایی، نورالدین کیانوری، عزت‌الله انتظامی، ژاله‌ی سرشار( مدیر مرکز اصلاح تربیت. او هم بی‌حجاب و آرایش کرده است)، اسقف مانوکیان، راب کلیمیان، کمال خرازی( که بعدا وزیر خارجه شد)، آیت‌الله گلزاده غفوری،... و خیلی چهره‌های معروف دیگر.
با پدر بچه‌ها هم مصاحبه‌ کرده. چند نفر به پسرشان افتخار کرده‌اند که هماهنگ با دوستانشان عمل کرده( معلوم است که هنوز در جو انقلابی هستند وگرنه پدرمادرهای الان مرتب به بچه‌هایشان توصیه می‌کنند که خر خودت را بچسب و حتی شده به دوستانت لگد بزن تا از‌آنها جلو بیفتی). فقط مرد زحمتکشی گفته به زور خرج تحصیل پسرش را در می‌آورد و درست نبوده که زحماتش را به‌باد بدهد و گفته باید فرد ضارب( ضرب گرفته روی میز) را معرفی کند.
بعد دوباره برمی‌گردد به فیلم.
گذشت روزها را نشان می‌دهد که بچه‌ها هر روز می‌آیند پشت در کلاس به ردیف می‌ایستند و هنوز کسی کسی را لو نداده.ناگهان یک روز پسری از آنها جدا شده به کلاس
می‌رود و می گوید اجازه‌ آقا. محمدرضا نعمت‌زاده!( این همان اسم قهرمان داستان خانه‌ی دوست کجاست نیست؟)
می‌رود در نیم‌کت‌های خالی عقبی می‌نشیند ولی اعصابش خورد است و اضطراب دارد. معلوم است که وجدانش ناراحت است.
دوربین کیارستمی دوباره سراغ آدم معروف‌ها می‌رود و می‌پرسد آیا پسر کار خوبی کرده؟
فیلم خیلی ساده و در عین حال تأمل‌برانگیزی است.

2- حالا این که کیارستمیه. حساب کنید چقدر فیلم در ایران سالانه ساخته می‌شه و قابل پخش تشخیص داده نمی‌شه!
فقط کسایی که عقاید خودشونو می‌تونن با جمهوری اسلامی وفق بدن حق فیلم ساختن دارن.
یا اونایی که با زرنگی این‌طور نشون می‌دن.

3- اینم یه درخواست خنده‌دار:
شورای شهر تهران از نیروی انتظامی خواست که در مبارزه با بی‌حجابی اُبُهت داشته باشه و این‌قدر با کار فرهنگی و لبخند و تذکر، لی‌لی‌به لالای زنان قرتی و بدحجاب که راست‌راست تو خیابونا می‌چرخن نگذاره.

این روزا دوباره شروع کردن به حمله با پاساژها و ارشاد دختران شلوار کوتاه‌پوش و صندل‌پوش ناخن لاک‌زده و...
حالا نمی‌دونم تو جیبشون کارت زرد و قرمز هم دارن یا نه.

4- گذشته از شوخی، چرا این‌قدر تعداد نیروی انتظامی بیشتر از سابق شده. باور کنید چند روز پیش با دوستم رفته بودم پارک نبوت کرج پیاده روی، تعداد سربازان باتوم به کمر و لباس آلاپلنگی‌پوش خیلی بیشتر از مردمی بود که برای تفریح اومده بودن. رئیس بی‌سیم به دستشون منو یاد رهبر مأمورای حمله‌کننده به تجمع زنان می‌انداخت.

5- اینا خندقن توی خیابونا یا جوی آب؟؟؟ دور پارک نبوت همچین جوی پهن و عمیقی کشیدن، انگار قراره دشمن جمله کنه. دور این پارک بزرگ روی هم چهارتا پل نیست مبادا دشمن ازش رد بشه.
دوست من پاهاش مشکل داره و به سختی راه می‌ره. از روی جوی‌ها که اصلا نمی‌تونست بپره. اصلا بیشتر خانوما دورتادور پارک دنبال راهی بودن بپرن این‌ور. خود مأمورا کلی عقب می‌رفتن تا سرعت بگیرن وبا لنگای درازشون بپرن این‌ور.
چندروز پیش تو روزنامه‌ی همشهری خوندم که اصولا ساختن جوی‌های روباز کار غلطیه و صدساله شهرداری داره جوی روباز تو تموم کوچه‌ها و خیابونا می‌سازه بدون اینکه بدونه برای چی!! راست می‌گه. جوهای روباز فقط شدن محلی برای ریختن آشغال.
فکر نمی‌کنن کسی ممکنه کالسکه بچه‌همراش باشه؟ کسی بار همراش داشته باشه و نتونه از این خندق بلا رد شه. یا اصلا مثل دوست من پاهاش ناراحت باشه؟ پارک اصلا یعنی چی؟
مگه امام زمان خودش بیاد دستور بده جوهای آب رو سرپوشیده کنن.

6-گفتم سربازها با لنگ‌های درازشون. راستشو بخواهید لنگاشون همچین دراز هم نبود. کلا قد ایرانی‌ها انگار آب رفته. چند وقت پیش گیر افتادم بین یه عده دختر پسرهای نودانشجوی جوون که تازه از چند اتوبوس پیاده شده بودن. بی اغراق بگم که قد اکثر دخترها از من کوتاه‌تر بود. من قدم متوسطه. یعنی 165. بی‌اغراق بگم بعضی دخترا 150 سانتی بودن. دخترهایی که از 11، 12 سالگی رژیم غذایی سخت می‌گیرن که بتونن مانتوهای کوچیک فروشگاه‌های چینی و کره‌ای‌ها رو بپوشن. در نتیجه رشدشون خیلی زودتر از موقع متوقف می‌شه. و پسرها بیشترشون هم‌قد من بودن یا فقط کمی بلندتر.
دوست متخصص تغذیه‌ای می‌گفت: قد ایرانی‌ها بعد از انقلاب 5 سانتی‌متر کوتاه‌تر شده. و این هم به برکت انقلاب اسلامی و تبعیض در توزیع آن، گرانی شیر و مواد لبنی و تغذیه‌ی نادرست مردمه. گذشته ازفقر مردم، اونایی هم که دستشون به دهنشون می‌رسه حاضرن هر ماه هزاران تومن قسط فرش و مبل و ماشین بدن اما می‌گن شیر گرونه.
در صورتیکه قد ژاپنی‌ها 15 سانتی‌متر بلند‌تر از سابق شده. ماهایی که از سلاله‌ی پاک رستم داستانیم(بابا شوخی کردم:) منظورم به نژاد و اینا نیست. ایرانی ها به قد و اندام خوب معروف بودن یه زمانی) حالا داریم می‌شیم هم‌سایز ژاپنی‌های سابق که اون موقع گاو رو مقدس می‌دونستن و لبنیات نمی‌خوردن.

7- معلم ورزش ما به دختری که هر روز بدون ثبت‌نام میاد تو همه‌ی شیفت‌ها ورزش می‌کنه به شوخی گفت:
تو هم شدی علی دایی؟ هر چی می‌گیم نیا با پررویی میای و به روی خودت نمیاری.

8- کاش می‌دونستم جشن تیرگان و مراسم آب‌پاشی زردشتی‌های کرج کِیه و می‌رفتم!
خیلی کیف داره مردم دور هم جمع شن و به هم آب بپاشن:)


9- امسال جام جهانی فوتبال خیلی جالب بود.
چهار تیم از قاره‌ی اروپا اومد بالا. ایتالیا جلوی جشمان تعجب‌زده‌ی آلمانی‌ها تیم کشورشون رو شکست داد و امشب هم فرانسه پرتغال رو.

10- خوب دیگه، کم‌کم دارم بازی صلح‌آمیز و جوان‌مردانه‌ رو متوجه می‌شم.
یعنی جلو داور جانماز آب بکش و تا اتفاقی می‌افته با لبخند حماقت‌بار دستاتو جلو داور به علامت تسلیم ببر بالا.
با هزار و یک‌ کلک به بهترین بازیکن حریف لگد بنداز بعد خودتو عین موش بنداز رو زمین و تمارض کن. عین کعبی فوتبال و تکواندو رو باهم قاطی کن و صورت فیگوی نازنین رو از ریخت بنداز( خوشبختانه امشب خوب شده بود). هر وقت خسته شدی خودتو بکوبون به بازیکن‌های مقابل و روی برانکارد با بدحنسی کمی استراحت کن و بعد عین شیر بپر وسط میدون.
فوتبال و سرمایه‌ وقتی قاطی شن این‌چیزا اجتناب‌ناپذیرن!

11- آقا این زین‌الدین زیدان تو بازی چه می‌کنه لامصب!
از رفتارش هم خیلی خوشم میاد. عین فیلم‌فارسی‌ها خیلی هم مرام داره:)
همیشه دونه‌به‌دونه‌ی بازیکن‌های طرف مقابل رو می‌ره دلداری می‌ده. بلوز عرقی کاپیتان تیم مقابل رو با روی باز می‌پوشه و...

12- حالا موند ایتالیا و فرانسه. دارادادام!!!

13- از" بچه‌ها... گل‌آقا" خیلی خاطره‌ی خوب دارم.
وقتی شنیدم به علت مشکلات مالی قراره مرتب چاپ نشه خیلی ناراحت شدم.دقیقا به همون علت که بعضی‌ها(قشرهای متوسط به بالا رو می‌گم) برای بچه‌شون هزار و یک نوع پوشاک و وسیله‌ی تفریح باکلاس می‌خرن ولی می‌گن شیر و ماست گرونه(که البته گرون هم هست. من یک سطل ماست رو پارسال هزار تومن می‌خریدم. بعد از عید شد 1200 توم، چند هفته پیش شد 1500 و دوهفته‌ست شده سطلی 2000 تومن. بدبختی هم سی‌با و هم داداشم حاجی‌ماستی هستن یعنی خیلی ماست می‌خورن.) داشتم چی می‌گفتم؟ چرا زدم صحرای کربلای ماست و شیر. قضیه فرهنگی بود. آهان بچه‌ها... گل‌آقا... به همین علت هم یه عده مجله‌ و کتاب نمی‌خرن. در صورتیکه قیمت این مجله قیمت فقط یه بستنی قیفیه.
چکار می تونیم بکنیم.
جز اینکه بگیم آهای ملت. برای بچه‌تون بچه‌ها گل‌آقا بخرید. خیلی خوبه بچه‌ها روحیه‌ی طنز داشته باشن.( و مثل بعضی از شما بی‌جنبه بار نیان...:)))‌ )


14- حالا می‌خوام طرز تهیه‌ی یه ماسک خوب رو یادتون بدم که پوستتون رو خیلی باطراوت و خوشگل و مامان می‌کنه:)
آره دیگه... می‌خوام یه بخشی بذارم به‌نام پوست و زیبایی!
یه وقت نگین وای... حالا که وضع سیاسی خرابه و اوضاع مملکت اینه، چه وقت این‌کاراست؟
اتفاقا خیلی هم به سیاست ربط داره. دشمن مارو همیشه باید خوشگل و مامان و باطراوت ببینه تا ...ش بسوزه!
تازه مگه ما قراره همیشه زیر یوغ ... بمونیم؟ ایشالله که صد‌سال دیگه آزاد شدیم باید چیزی به‌نام پوست رو صورتامون مونده باشه دیگه:)
- توجیه بسه دیگه زیتون. برو سر اصل مطلب:
این ماسک رو آذر فخر عزیزم بازیگر تأتر یادم داده.
یک قاشق ماست(چربی نگرفته) رو با نصف قاشق‌چای‌خوری حنا قاطی کن(نترس من امتحان کردم رنگ نمی‌گیره) با برس روی صورت و گردنت بمال. بگذار مدتی بمونه. 5 دقیقه بعد از گز‌گز کردن بشور.( دروغ چرا. پوست من با اینکه خیلی خیلی حساسه هر چی صبر کردم به گز‌گز نیفتاد) بعدش کمی آب خیار( خیار رو که رنده کنی آبش رو می‌تونی با توری بگیری)‌به صورتت بزن. بعد از چند دقیقه اون رو هم از صورتت بشوی و بعد از خشک کردن صورتت با کرم مرطوب‌کننده چربش کن.
بعدش خیلی احساس خوبی به آدم دست می‌ده.
اگه دوست داری دریا نرفته برنزه شی، به جای نصف قاشق چایخوری حنا، یک قاشق پر حنا به ماست اضافه کن. به غیر از صورت باید به دستها و هر جایی که از لباس بیرون می‌مونه بزنی.
اگر خوشگل مشگل شدی، من و آذر جان رو یه دعای مشتی بفرما.


15- جدا که جای خالی وبلاگ ندا (ندا حریری) حس می‌شه. هر چی می‌گذره بیشتر متوجه می‌شم چقدر آزاد‌اندیش و صادق و با شخصیت مستقلی بود.

16- می‌دونم طبق معمول خیلی غلط دارم اما نمی‌تونم دوباره بخونم و غلط‌گیری کنم.ساعتو نگاه کنید... چشمم... آلبالو گیلاس... خواب...
آه زیتون... تو یه روزی بیشتر از اینا برای وبلاگت وقت داشتی.:)

17- این کامنت "زهره" عزیز دلم رو به درد آورد. نمونه ی زندگی خیلی از خانم‌های شاغل ایرانیه.
من یه زن سی وچهار ساله ام و دوتا هم دختر دارم.کوچیکه هشت ماهه ست وبزرگه پنج ونیم ساله.
همسر من آدم خوبیه ولی خوب کم آزارم نمی ده.من شاغلم وکارم تو خونه وبیرون زیاده.اما این آقای همسر مثل اکثر مردا خودخواهه وکمک زیادی به من نمی کنه.البته به حساب خودش کمک می کنه.ولی به نظر من کمک معنا نداره اونم وظایفش رو باید انجام بده .در آمد من خوبه یعنی بالای پانصد تومن در ماه می گیرم وکیسه هامون هم جدا نیست.در این موارد مالی از نظر ایشون ما برابریم وکار های خونه مال منه ولحنش طوریه که نشون میده با منت کاری تو خونه میکنه.گاهی واقعا خسته ام میکنه .من تو خونه مادر بچه ها وخدمتکار وپرستار هستم تو خیابون اضغر آقا راننده تو اداره کارشناس ارشد .قسط ماشین وکلی از مخارج خونه با منه آشپزی ورسوندن بچه ها به مهد وخونه مامانم با منه.خرید وپذیرایی از مهمون ونظافت خونه در اگثر موارد با منه.تو جای من باشی چه احساسی داری تازه اگه ازت ایراد هم بگیرن بگن بچه ها رو که مامانت ومهد نگه می دارن.آشپزی هم که نمی کنی.نمی دونم سوپ وفرنی وغذاهای ما رو همسایه ها میدن در خونه پس؟؟؟؟؟؟؟دلم پره پره

یکشنبه، تیر ۱۱، ۱۳۸۵

گلی از هر چمنی

از هر چمنی گلی!
1- فرانسه چقدر عالی بازی کرد. برد واقعا حقش بود!

2- برزیل چرا امشب این‌طوری بود؟ باخت واقعا حقش بود:)
اصلا خوب تو زمین جاگیری نمی‌کرد.

3- آرژانتین طفلک بد بازی نکرد. اما دروازه‌بان خوب نتیجه رو به نفع آلمان برگردوند.

4-اگه گفتید شباهت زین‌الدین زیدان( زی‌زو) و علی دایی چیه؟

5- سوتی زیتونیداداشم داشت تعریف می‌کرد در بازی بین دو تیم ... و .... داور 17 تا کارت زرد به بازیکن‌ها داد.من با تعجب:- مگه داور چندتا کارت زرد تو جیبش داره.؟.سی‌با و داداشم با چشما و دهن‌های باز به من نگاه می‌کنن.

6-سه ساعت قبل از بازی ایران و پرتغال ما از شمال(متل‌قو) راه‌ افتادیم . حساب کردیم اگر بین راه هیچ‌جا وای‌نسیم حتما می‌رسیم.
دیر راه‌افتادن تقصیر من بود. هوس کرده بودم حتما قبل از راه‌افتادن یه‌بار دیگه برم تو دریا شنا کنم.توی راه خیلی خیلی کم ماشین بود و ما خوشحال شدیم که به موقع می‌رسیم.
حدود چهل پنجاه کیلومتر بعداز چالوس ما ده تا ماشین افتادیم پشت چهار تا کامیون که به هیچ‌وجه بهمون راه نمی‌دادن. بارشون هم این‌قدر سنگین بود که نمی‌تونستن باسرعت برن. خط هم ممتد بود و سبقت ممنوع.اعصاب همه خورد شده بود. خیلی ماشین‌ها سعی می‌کردن به زور هم شده سبقت بگیرن و کامیون‌ها راه نمی‌دادن و فوری هم پیچی نمایان می‌شد که ممکن بود پشتش ماشینی به سمت چالوس بیاد.
بالاخره دو تا ماشین که پربودن از پسرای جوون تونستن با هزار ریسک از پشت کامیون‌ها در برن.ما هم بالاخره به جایی رسیدیم که می‌شد سبقت گرفت و از پشت کامیون‌ها در رفتیم.
اما در 20 کیلومتر بعد دیدیم یکی از ماشین‌ها تصادف وحشتناکی کرده با ماشینی که از روبه‌رو میومده.که اتفاقا اون‌ها هم 5 پسر جوون بودن(اونا هم می‌خواستن برسن چالوس تا مسابقه رو ببینن)و ده پسر جوون که خوشبختانه خودشون سالم بودن داشتن می‌زدن تو سر خودشون.نزدیکی‌های کرج هم ماشین دوم رو دیدیم که اون‌هم با وانتی که از روبه‌رو میومد به شدت تصادف کرده...واقعا ناراحت‌کننده بود برامون. جاده‌ به این خلوتی و دو تصادف وحشتناک اونم ماشین‌هایی که مدتی باهاشون همسفر بودی.
نیمه‌ی اول رو با رادیو گوش کردیم. گزارشگر هم حرص مارو درمی‌آورد بس‌که می‌گفت "ببینید چه‌طوری فلان بازیکن بازی می‌کنه" یا "حفظ توپ می‌کنه".
آخه عاقل جان ما از کجای رادیو باید ببینیم؟؟سی‌بای بیچاره این‌قدر عصبی شده بود که اگه سبیل‌داشت الان باید بهش می‌گفتم بی‌با( بیست‌بیل باروتی)

7- معرفی عاملان سرکوب تجمع زنان در روز 22 خرداد توسط امیرفرشاد ابراهیمی.
اون روسری قهوه‌ایه که با باتوم می‌زد، استوار یکم پروین حسینیه
خوش‌وقتم:)

8- مجله‌ی گذرگاه شماره 56 منتشر شد..

پنجشنبه، تیر ۰۸، ۱۳۸۵

شما بگویید چه‌کنیم؟

مسئله‌ای که چند وقتیه فکرمو مشغول کرده اینه که همسر آدم – یا واضح‌تر بگم شوهر آدم- چقدر می‌تونه در لباس پوشیدن و وضع ظاهری آدم دخالت کنه؟

تقریبا بدون استثنا با هرکس از دورو بری‌هام در این مورد صحبت می‌کنم از این مسئله دلخوری داره. شدت و ضعف داره. شوهر یکی فقط چیزی می‌گه و می‌گذره و یکی شدیدا دعوا می‌کنه.
حتی در مواردی که زن و شوهر هردو از نظر فرهنگی نزدیکن یا حتی فامیلن و شوهر زنشو از بچگی دیده که چطور لباس می‌پوشیده ولی بعد از مدتی شروع می‌کنه به ابراز نارضایتی.
نمی‌دونم این مسئله بعد از انقلاب بدتر شده یا بهتر!!
روشنفکر و غیرروشنفکر هم نداره. حتی گاهی در روشنفکرش دیدم شدیدتر عمل می‌کنه.
اسمش هم برام مهم نیست که غیرته یا حسادته یا دخالته و یا…
دلم می‌خواد بدونم چه‌طوری می‌شه این مسئله رو حل کرد.

یه بار قدیما تو وبلاگم نوشتم که مرد ایرانی همیشه فکر می‌کنه دختر یا زن خانواده احتیاج به مأمور تذکرات داره. در واقع پدر و برادر و پسر و نوه و دایی و عمو گاهی خودشون از پاسدار بدتر می‌شن. ولی تو بحث‌های روشنفکرانه و محفل‌های خانوادگی پاشونو می‌ندازن رو پاشون و می‌فرمایند:
- خیلی زشته که مأمورا به زن مردم می‌گن روسری‌تو بکش جلو یا شلوار بلندتر بپوش آخه بگو به تو چه؟
در صورتیکه خبر ندارن خودشون صدبرابر بیشتر از اونا زن و یا خواهرشونو عذاب می‌دن.

می‌خوام از وضع خودم مثال بیارم.
من به عرف اجتماع احترام می‌گذارم. با اینکه گاهی تابوشکن می‌شم و مثلا موقع رانندگی روسریم بیفته اهمیت نمی‌دم و گاهی موقع دوچرخه‌سواری و قدم زدن دوست دارم موها و گوشام باد بخوره و… ولی به عرف اجتماع هم اهمیت می‌دم.
می‌دونم خانم‌های دیگه هم این‌طوری‌ان. یعنی خودشون می‌دونن کجا چه لباسی رو بپوشن که اذیت نشن..

یادمه یه بار یه بلوز با یقه‌‌خیلی باز و خوشگل خریدم. با ذوق جلو سی‌با پوشیدم و گفتم خوشگله؟
یه فکری کرد و با خنده گفت: اگه فقط جلوی من بپوشی. آره!
خیلی تو ذوقم خورد. یعنی من نمی‌دونم اینو کجاها بپوشم. مثلا می‌پوشم می‌رم تو خیابون؟ یعنی من فرقی برای مهمونایی که میان خونمون قائل نیستم؟ جلوی‌آدم مذهبی همونی رو می‌پوشم که جلوی دوستام می‌پوشم؟

دارم می‌رم رو بالکن رخت‌ها رو پهن کنم. یه‌جوری نگاه می‌کنه می‌گه:
- این‌طوری داری می‌ری رو بالکن؟
- چه‌طوری مگه باید برم؟
- هیچی… هیچی… ببخشید.

در صورتیکه تو محل ما همه همین‌طوری میان.
چندروز پیش دریا رفته بودیم. من دیدم جَو مناسبه و هنوز طرح سالمسازی دریا اجرا نمی‌شه( از اول تیر چادرهایی تو دریا می‌زنن و محل شنای خواهران جدا می‌شه.) با بلوز آستین کوتاه و شلوار دوچرخه‌سواری تو دریا یه عالمه شنا کردم. بعد دیدم ساحل خیلی خلوته، آستین‌ها رو بالاتر زدم شلور رو هم بالاتر و حمام آفتاب گرفتم تا برنزه شم. اگر کسی هم رد می‌شد از دور نگاه می‌کردم چه تیپی‌ان.
اگرزن بی‌حجاب باهاشون بود از جام تکون نمی‌خوردم. اگه حزب‌اللهی بودن یا زن همراهش چادریه، یه مانتو می نداختم روم. به همین سادگی. هیچ‌مسئله‌ای هم به‌وجود نیومد. اما می‌دیدم سی‌با ناراحته.

باهاش صحبت کردم. دلیلشو پرسیدم. می‌گه خوشم نمیاد. می‌پرسم چرا. می‌گه خوشم‌نمیاد دیگه! گفتم ولی من خیلی خوشم میاد. واقعا دارم لذت می‌برم.(البته مایو تنم بود بیشتر خوشم میومد)
زنی60 ساله رو نشون می‌ده که با مانتوی بلند و شلوار و مقنعه با شوهرش تو آبه.
می‌گم اگر تو دریا مثل مادربزرگت(یکیشون خیلی مذهبیه) لباس بپوشم خوشت میاد. می‌گه آره.

یا بار تا اومد خونه و دید شلوار کوتاه پامه و یادم رفته پرده رو بکشم، قبل از هر کاری رفت پرده رو کشید بعد باهام حرف زد. این‌کارش هم خیلی بهم برخورد.

حالا خوبه که مثل بعضی از شوهرای دوستام تو ریز ریز مسائلم دخالت نمی‌کنه. که این‌جوری آرایش نکن این‌جوری موهاتو نزن. کفش این‌جوری نپوش. دوچرخه سوار نشو. با این آقا حرف نزن. سرکار نرو. درس نخون و یه عالمه چیزای دیگه که مردای ایرانی می‌گن و این نمی‌گه.

نمی‌دونم. مگه مردا همسرشونو قبل از ازدوج نمی‌بینن؟ من که فرقی با گذشته نکردم. تازه خیلی بیشتر رعایت می‌کنم.

یه‌بار گفت مگه چیه تو هم تو لباس‌پوشیدنم دخالت می‌کنی. گفتم چه دخالتی؟ گفت همینکه برام لباس کادو می‌خری، تی‌شرت و پیرهن و کمربند و یا شلوار کوتاه تو خونگی، اینم یه نوع دخالته که منم بدم نمیاد. گفتم اما من ترو مجبور به بد پوشیدن و پوشیدگی بیش‌ازحد نمی‌کنم. اتفاقا همیشه دوست‌دارم شیک‌تر بپوشی تا ساده‌تر ولی تو برعکس همیشه دخالتت بر اساس به اصطلاح نجیبانه پوشیدنه.

از جایی رد می‌شدم که نوشته بود خانم دکتر آ… دکترای روانشناسی ، مشاور خانواده. هوس کردم برم و نظرشو در این مورد بدونم. وقت گرفتم و وقتی رفتم تو مطب تقریبا فهمیدم جوابش چی‌خواهد بود. خود خانم دکتر تپل مپلی تو اون گرما مقنعه و مانتوی گشاد پوشیده بود و چادرش هنوز دور کمرش بود. با این‌حال گفتم بالاخره با تجربه‌ست.
جوابش این‌بود. بله که مرد باید در لباس پوشیدن زنش دخالت کنه!
و کلی برام آیه و حدیث در مورد تمکین و ناشزگی و لزوم اطاعت زن از شوهر آورد. حرفایی زد که تازه فهمیدم سی‌با خیلی هم بی‌غیرته!!
کلی باهاش راجع به فرق علم روانشناسی و علوم قرآنی بحث کردم فکر کنم من باید ازش ویزیت می‌گرفتم. ولی خوب… فی‌سبیل‌الباروتی… ببخشید فی‌سبیل‌الله بود.

خواستم پیش مشاوری برم که قبلا راجع بهش تحقیق کرده باشم. ولی گفتم چه فایده. هر کی طبق فرهنگ و سلایق خودش راهنماییم می‌کنه.

ما چطوری می‌خواهیم فمینیسم رو تبلیغ کنیم؟ فقط در حد شعار؟
وقتی تقریبا همه‌مون در خونه‌مون هم نتونستیم مشکلاتمون رو کامل حل کنیم.
دوست دارم بدونم، شما هم مشکل اینجوری دارید؟ چه‌طوری برخورد می‌کنید؟
(یه توضیح یادم رفت بدم که خانواده و فامیل‌سی‌با به غیر از یکی از مادربزرگاش همه بی‌حجابن. ی از نظر فرهنگ خانواده خیلی شبیه همیم. )
شما بگویید چکنیم؟
نظرات

شنبه، تیر ۰۳، ۱۳۸۵

1- ای بلندی، ای کاج
راه ما طولانی‌ست
پای ما آبله‌گون
پای ما غرقه‌به خون
راه ما تا سر خلوتگه تو طولانی‌ست
ای بلندی،‌ ای کاج
نردبانی از عشق بر ما بفرست!...
(ف.ا. نیسان)

از کتاب "زیباترین شعر نو". تهیه و تنظیم: احمد شاملو


2- چند روز پیش نشستم فیلم تصادف(crash) ساخته‌ی پل هگیس Paul Haggis رو دیدم. با اینکه کلی سانسور شده بود ولی باز خیلی ازش خوشم اومد.
این فیلم زندگی دو روز چند خانواده با نژادهای مختلفه که در لس‌آنجلس زندگی می‌کنن. مغازه‌داری عصبی ( که طاهرا ایرانی‌ست ولی در فیلم سانسور شده‌ی من به نظر عرب میان). یه قفل‌ساز مکزیکی، پلیسی سفیدپوست و شدیدا نژاد پرست و بدچنس. پلیسی جوان و تازه‌کار و ظاهرا خوش‌جنس. کارگردانی سیاه‌پوست و همسر ظاهرا زرد‌پوستش. یک زن و شوهر چینی و...
ظاهرا تهیه‌‌کننده‌ی این فیلم یک نفر ایرانیه به اسم "باب یاری" و دوست داشته فیلمی بسازه که تقابل فرهنگ‌ها و نژادها رو- که یکی از معضلات بزرگ آمریکاست- نشون بده، که با دیدن فیلم‌نامه‌ی زیبای پل هگیس تصمیمشو عملی می‌کنه.

جالب اینجاست که وقتی یکی از قهرمان‌های داستان رو در فیلم تحسین می‌کنی، یهو می‌بینی کاری ازش سر می‌زنه که آدم بده هم انجامش نمی‌ده. مثل پلیس سفیدپوست و جوان که می‌زنه اشتباهی پسر سیاه‌پوستی ‌رو می‌کشه.
و گاهی می‌بینی بد‌من داستان که از اول فیلم در تو ایجاد نفرت کرده- پلیس نژاد پرست رو می‌گم که الکی به سیاه‌ها گیر می‌ده و زن ِ کارگردان سیاه‌پوست رو چقدر اذیت و تحقیر کرد- هم شرایط زندگی خصوصیش( نگه‌داری از پدرش که تموم شب جیش داره و باید رو توالت بشینه) چقدر سخت و طاقت‌فرساست و در آخرای داستان می‌بینی به خاطر همین زن جونشو در خطر می‌ندازه و به ماشین تصادف‌کرده‌ی زن که به شدت بنزین داره نشت می‌کنه و هر آن خطر انفجار هست نزدیک می‌شه و جون زن رو نجات می‌ده.

یاد یکی از جملات قصار خودم افتادم که چند هفته پیش تو وبلاگم نوشته بودم که فقط چند نفر از جمله شبح درکش کردن.:)

همانا که بدترین‌ ِ شما بهترین شماهایند
و بهترین ِ شما بدترین ِ شما ( جمله‌ی دقیقشو باید برم آنلاین از تو وبلاگم پیدا کنم)

جدا که گاهی آدمایی رو که خیلی روشون حساب می‌کنی می‌بینی همچین مالی نیستن! و موقع گرفتاری هیچ‌کاری برات نمی‌کنن هیچی. گاهی از پشت هم بهت خنجر می‌زنن.
برعکس گاهی –شاید الکی و شاید به خاطر کارای ظاهرا بدش- از یکی بدت میاد. ولی می‌بینی موقع ناخوشیت بدون اینکه ازش کمک خواسته باشی میاد جلو و هر کار از دستش برمیاد می‌کنه. و اون آدم خوبه خودشو همچین مواقعی قایم می‌کنه. برای من که خیلی پیش اومده. برای همین سعی می‌کنم کمتر در مورد آدما قضاوت کنم و یا به سیاه و سفید تقسیمشون کنم.
پیشنهاد می‌کنم فیلم کرش یا تصادف رو همه ببینید. حتی اگر شده همون دوبله به‌فارسی و سانسور شده‌شو که تو مغازه‌ها می‌دنش هزار تومن که پول یه بلیت سینما هم نیست. (نمی دونم کپی‌رایت داره یا نه. اگر نداره چطوری کمپانی قرن 21 با دوبلورهای معروف دوبله‌ش کرده؟)
پ.ن.
می‌تونید از اینجا اطلاعات بیشتری راجع به فیلم تصادف پیدا کنید.
وبلاگ‌هایی که در این مورد نوشتن:
وبلاگ موج نوی امیر خان عزتی
وبلاگ یک پزشک
نبود؟
برو...

3- برام جالبه که بعضی از کسایی که میرن خارج، با اینکه هی دل می‌سوزونن که وای... ما هنوز شرایط سخت ایران یادمونه و شبا هنوز کابوس می‌بینیم،‌ در عمل شرایط سخت مارو ندیده می‌گیرن و توقعاتی دارن که آدم شاخ در میاره.
چند روز پیش با اینکه 4 تا 6 جایی کار داشتم و 6 تا 8 هم یه جا، نشستم در دفاع از خودم کامنتی رو نوشتم که از کار جلسه‌ی اولی که برام خیلی مهم بود باز موندم و تموم جلسه‌ی ساعت 6 تا 8 بهش فکر می‌کردم.
فکر می‌کردم که چقدر من احمقم( البته اینو مدت‌هاست بهش رسیدم اما تا به‌حال به‌روی خودم نمیاوردم) تقریبا ماهی پنجاه شصت هزار تومن پول اینترنتم(با پول تلفنش) می‌شه. یعنی بابت نوشته‌هام یه قرون هم که نمی‌گیرم هیچی، حقوق کامل یه‌کار پارت‌تایمم رو دارم به پاش می‌دم.
کسایی که رفتن خارج یادشون رفته چه عذابی می‌کشیدن برای وصل شدن با اینترنت گازوئیلی ایران؟( متاسفانه یا خوشبختانه هنوز اِی دی اس ال به محله‌ی ما نبومده)
باورتون می‌شه حدود یک ماهه که هر دفعه‌ باید دوسه‌ساعت وصل شم که فقط ای‌میلام بیان که تازه هنوز نتونستم همه‌شون رو بگیرم؟ روزی 300-400 تا ای‌میل هم به پشت خط اضافه می‌شن و واقعا توش موندم.(نترسید. بیشترش اسپمه)
از من توقع دارن یکی یکی کامنت‌ها رو ویرایش کنم! کاری که خودشون با اینترنت پرسرعت مجانی، تو خونه... تو دانشگاه... تو فروشگاه... تو کافه وقتی می‌رن قهوه‌ نوش‌جان کنن... تو کتابخونه و لابد فردا هم تو تاکسی در اختیارشونه می‌تونن انجام بدن.
از من می‌پرسن تو که نمی‌تونی به وبلاگای فیلتر شده بری چه‌طوری در وبلاگ فیلتر‌شده‌ی خودت می‌نویسی!؟!؟!؟!؟
همینمون مونده بود که خارج‌رفته‌های محترم ازمون بازخواست کنن که کردن!! :- )
عیب نداره. به قول معروف پیغمبرا تکبر ندارن:) بازم توضیح می‌دم.
تا چند وقت پیش دوستانی زحمت می‌کشیدن و اینکار سترگو برام انجام می‌دادن که یکیش امید بود( که خیلی ناراحت شدم وقتی شنیدم بابت این‌کارش از طرف بعضی بچه‌های وبلاگستان تهدید و اذیت شده) و یکی دیگه شیوا (که بعضیا ازش دیو ساختن). بدون منت اینکارو برام می‌کردن! که همین‌جا بازم ازشون تشکر می‌کنم.
تازگی‌ها هم دوستی که اسمشو نمی‌گم( مبادا از طرف گروه‌های استشهادی وبلاگستان تهدید بشه) برام راهی پیدا کرده که از طریق اون خودم بتونم نوشته‌مو پابلیش کنم و به کامنت‌هام دسترسی داشته باشم. ( آهای دوست عزیز خارج‌نشین بدبین، تا به‌حال دو نفر از اهالی وبلاگستان به طور تصادفی راهشو فهمیدن. ازشون خواهش کردم به کسی نگن. با آفلاین اسمشونو بهت می‌گم بری ازشون بپرسی)
حالا از این راه جدید فکر می‌کنید چقدر طول می‌کشه تا یه مطلبی رو بذارم تو وبلاگم؟ چندبار ارور می‌ده؟
گاهی تا سه‌برابر وقتی که برای نوشتن می‌ذارم،‌ ارسال‌کردنش طول می‌کشه. می‌فرستیش. بعد از نیم ساعت می‌بینی ارور داده. دوباره می‌فرستیش بازم همینطور. سه‌باره... چهارباره.... عصبانی می‌شی. صدبار به باعثان و بانیانش فحش می‌دی. هزار بار به خودت.
گاهی تا دوسه‌روز نمی‌رسم بیام اینترنت( والله محل کارم و فروشگاه و دانشگاه و بقال محلمون هم اینترنت ندارن که لحظه به لحظه بخوام کامنت‌ها رو بخونم و هر جاییش به کسی برمی‌خوره پاک کنم)
حتی کامنت‌های مطلب قبل رو بعد از ارسال مطلب جدید معمولا می‌خونم. اونم معمولا آفلاین.
دلم میخواد به تک‌تک کامنت‌ها جواب بدم. وصل می‌شم و به سختی دوسه‌تا رو جواب می‌دم/ می‌بینم یکی ناراحت می‌شه که چرا به کامنت فلانی تونستی جواب بدی و مال منو نه! و عذاب وجدان می‌گیرم چون همه رو دوست دارم و براشون احترام قائلم.


می‌خوام از گرفتاری‌های روزانه‌م بنویسم. می‌ترسم دوباره یکی‌دیگه از بلاگرها یاد عمه‌ش بیفته که همیشه می‌گه کار دارم و هیچ کار خاصی هم از نظر ایشون نداره...
اما من به‌خدا در طول روز این‌قدر کار دارم که گه‌گیجه می‌گیرم. برای اینترنت بیشتر وقتا از خوابم می‌گذرم! گاهی هم از مصاحبت با سی‌با گذشتم. گاهی مهمونی که در اتاقی که کامپیوتر توشه خوابیده اذیت کردم و کلی ریزه‌کاری‌هایی که می‌مونه آخر شب و بهشون نمی‌رسم. عین پختن ناهار فردا... دوخت و دوز... نوشتنی‌هایی که برای فردا لازم دارم و..... پول هم که از جیب می‌دم.
نمی‌دونم چرا یه‌عده این اجازه‌ رو می‌دن از آدم حساب پس بگیرن و احساس کنن طلبکارن.
چرا من هیچوقت این احساسو به کسی نداشتم؟!!
اون روز جلسه‌ی 4 تا 6ام رو نرفتم و تموم 6 تا 8 هم حواسم پرت بود که ای زیتون ِ خر!
هزار راه هست که از کامپیوتر پول در بیاری. عین بعضی‌ها کاری که بلدی تبلیغ کن و یا کارتو یا خودتو در معرض فروش بذار. با اسم اصلیت قاطی این گروه‌مروه‌ها شو و برو بهشون نون قرض بده دستتو یه جای نون‌وآب‌دار بند کنن. هی آه و ناله کن و از جایی تقاضای پناهندگی کن. جای این درددل‌های صدمن یه غازت از ملت کمک‌درسی بگیر. برای مجله‌ای می‌خوی مقاله بدی، همینو تو وبلاگت بنویس و جز برای اون سوال دیگه برای چیز دیگه نظرخواهی تو وبلاگت نذار. بعد نظرارو جمع کن و جای ریسرچت بده به استادت .
بیکاری مگه هی مبارزه می‌کنی برای استقلال فکریت که یه پاپاسی هم بهت نمی‌دن بابتش؟ تازه کلی هم فحش می‌خوری.
به‌قول یارو(!) گفتنی "هی ساده‌لوحانه با دست‌های باز بازی می‌کنی. معلومه که می‌بازی. عزیزم، بازی کن. اما با سیاست! با زرنگی! با نفع‌طلبی" به همه جا می‌رسی. در جریان رود شنا کن. اون‌وقت دیگه کسی با انگشت اتهام نشونت نمی‌ده اهه، اینو ببین. داره خلاف آب شنا می‌کنه!

خلاصه که تموم این دوسه‌روز احساس حماقت کردم:)
یاد این ضرب‌المثل هم افتادم:....
ولش کن. بی‌ادبی بود پاکش کردم...
به جای هر کاری ترجیح می‌دم بشینم داستان‌های زیبای بانوی باغ آلبالو و دلقک عزیزم رو بخونم. تا آروم بگیرم.
تازه‌شم، دلقک یک‌تارموی دم فیل برام فرستاده که برام شانس میاره. ایناهاش----- ا

۴- تموم این مسائل رو ولش کن.
من هنوز تو بدوی‌ترین و اساسی‌ترین مسائل زندگیم موندم.

می‌خوای مهمونی بگیری.
از دو روز پیش تموم وقت آزادت جاروپارو می‌کنی. ده‌دفعه می‌ری خرید و هربار کلی بار حمل می‌کنی خونه. گوشت و مرغ و سبزی و کاهو میاری پ... کلی میوه. می‌بینی سیب‌زمینی‌پیاز و نون هم داره تموم می‌شه. دوباره می‌ری بار می‌کنی میاری خونه. تخم‌مرغ و ماست و شیر و....
آشپزخونه رو برق می‌ندازی( خانومای باسلیقه‌می‌دونن چه‌قدر این کار سخته). جرم‌زدایی کتری و برق انداختن قوری و ظرف و ظروف رو یه‌بار دیگه با وایتکش شستن و...
از صبح مرخصی می‌گیری.مبل جابه‌جا می‌کنی و فرش‌‌های سُرخورده رو می‌بری سرجاش و می‌پزی و سیب‌زمینی پوست می‌کنی و خلال می‌کنی و مرغ پوست می‌کنی و سبزی پاک می‌کنی و خوردمی‌کنی و بعد آماده کردن ترشی و نوشابه‌ها و ظرف ماست و چیدن بشقاب‌ها و کارد و قاشق و چنگال‌ها و... هی‌می‌دوی به برنج سر می‌زنی و می‌ری بالکنو می‌شوری( می‌شویی قشنگ‌تره انگار) بعد میای به خورش سر می‌زنی و می‌دوی توالت می‌شوری و آینه‌ها رو برق می‌ندازی.و هزاران کار دیگه.....
می‌دوی می‌ری دوش می‌گیری و لباس عوض می‌کنی.
نیم‌ساعت قبل از مهمونا سی‌با میاد( خودت خواستی به کاراش برسه وگرنه اون زنگ زده اگه می‌خوای زودتر بیام) می‌گویی بدو برو دوش بگیر الان میان...و....

تمام این زحمتا با یک جمله‌ی مهمونا بر باد می‌ره همیشه....
نمی‌دونم تو خونه‌ی شما مهمونا از این جملات قصار می‌گن یا نه؟
سی‌با که دیده این همه کار کردم همیشه میاد سینی‌چایی که ریختم ازم می‌گیره تا به اصطلاح کمکی کرده باشه.
مهمونا چی می‌گن؟ زن و مرد و پیر و جوون و فمینیست و آنتی‌فمینیست هم نداره.
هر کی چایی میاد جلوش با خجالت به سی‌با می‌گه:

- اوا !!!! شما چرا؟!!!!!!

مرض و شما چرا؟ درد و شما چرا ! پس کی؟؟ اصلا به شما چه؟
چرا وقتی من چایی تعارف می‌کنم کسی نمی‌گه شما چرا؟؟
گاهی خانمی که ادعای فمینیستی داره می‌دوه و با چشم‌غره‌ای به من، سینی رو از دست سی‌با می‌گیره و می‌ره به همه تعارف می‌کنه که یعنی ببینید زن خونه این‌قدر تنبله که شوهرش باید چایی تعارف کنه.
گاهی قبلش به سی‌با می‌گم. قربون دستت. این‌همه کار کردم دیگه چایی تعارف کردن کاری نداره. تازه دوست دارم خودم چایی تعارف کنم. اما مگه به خرجش می‌ره:) می‌گه تو یه دقیقه بشین خستگیت در بره.
عین من بی‌سیاسته... شایدم نه....
زرنگیش؟:)... ای داد...

5- منو بگو، می‌خواستم وبلاگ آونگ خاطرات ما رو به سی‌با معرفی کنم تا سرکار با دوستش که دوتایی آهنگای قدیمی رو دوست دارن گوش کنن و کیف کنن( برای اونایی که می‌خوان سین‌جیم کنن. بله، سی‌با سر کارش اینترنت داره. البته با اجازه) اما دیدم راوی جان برای من آهنگ زیبایی در وبلاگش گذاشته. ممکن بود سی‌با روی لینک زیتون کلیک کنه و....
می‌ذارم این چند پستش بگذره بعدا آدرسش رو بهش می‌دم.
می‌خوام ازین به‌بعد خوب کله‌پاچه‌ی سی‌با رو اینجا بار بذارم :)) هنوز دوست ندارم اینجا رو بخونه.
یادم رفت از راوی عزیزم تشکر کنم. ممنون بابت این‌همه مهربانی‌اش.

+ نوشته شده در شنبه سوم تير 1385ساعت 3:26 توسط زیتون


----------------------------
پ.ن.1
سه روز پیش این مطلبو نوشتم. این وبلاگ خراب بود و اینجا نشد
بذارمش
( دوروز هم کامل نتونستم اصلا آنلاین بشم).
بعضی جاهای قسمت سوم نوشته‌هامو الان که می‌خونم برام یه کم غریبه. خیلی پرگویی کردم..
خواستم این قسمتو حذف کنم. اما به خاطر احترام به احساسات اون‌موقع خودم بدون تغییر کپیش می‌کنم اینج
ا
.پ.ن.2
برای هزارمین بار، خواهش می‌کنم در نظرخواهی زیتون به بلاگرهای دیگر توهین نکنید.
من واقعا نمی‌تونم روی تک‌تک کامنت‌ها نظارت کنم. دوست هم ندارم کسی برنجه. این‌یکی وبلاگم مثل اون بلاگفاییه نظرخواهیش طوری نیست که بشه بعد از بازبینی پابلیش بشه.
با این‌جال حاضرم با کمال میل پسوردشو بدم دست خورشیدخانم، تا با امکانات سرعتی و دسترسی سریع به اینترنت کامنت‌هامو ادیت کنه.

پ.ن.
3
یه رستوران شیک دارن تو جاده چالوس می‌زنن به اسم خورشید خانوم. به محض کامل و خوشگل شدن ازش یه عکس مامانی می‌گیرم می‌ذارم اینجا:)

پ.ن.4
سی‌با به دونفر حسودیش می‌شه: اول مارکز خوشگله- که اصلا هم خوشگل نیست. اصلا به من چه؟ من فقط اولش کنجکاوم ببینم تو هر مسابقه گل سرش چه رنگیه:)) حالا جهنم، کمی‌هم خوب هم بازی می‌کنه-دوم احمدی‌نژاد:)) می‌گه هردو رو با علاقه نگاه می‌کنم

پ.ن.5
بدترین صحنه‌های فوتبال تف کردن بازیکن‌هاست... آقا همچین حال آدم به هم می‌خوره که نزدیکه هر چی تخمه خوردی حروم بشه.اما این فریدون زندی به اون نازی و هیکل ظریفش عجب اخ‌تف گنده‌ای کرد ها.....:)))
پ.ن.
6
اُنلی آرژانتین اَند برزیل
:)

پ.ن.7
آقا این سرجیو راموس تل سرشو از کجا خریده که هر چی‌زمین می‌خورد از سرش نمی‌افتاد؟:)
پ.ن. 8این سی‌بای مغرض می‌گه تو بیشتر از خود فوتبال فکر حواشی هستی... چاخان می‌گه به خدا..

پ.ن. 9
ای بچه‌ی بی‌دوندن
نرو سراغ قندون...
نظرها(60)

دوشنبه، خرداد ۲۹، ۱۳۸۵

1- اکنون کمند باطل را رها می‌کنم
که احساس بطلانش
خِفت
پنداری بر گردن من خود می‌فشارد،
که آنک آهوبره
آنک!
زیر سایبان من ایستاده است
کنار سبوی آب
و با زبان خشکش
بر دار نمور سبو
لیسه می‌کشد...
(شاملو)

2- می‌خوای بگو شبیه ماجراهای "شما بگویید چه‌کنم؟" ِ مجله‌های زرده.
می‌خوای بگو ماجرای یه آدم گناهکار و فاسده و ارزش گوش‌دادن نداره.
هر چی‌می‌خوای بگو.اما به نظر من داستانش خیلی تلخ و تراژیکه. خیلی وقتا به سرنوشت این آدم فکر می‌کنم که آخرش چی شد. چیکار کرد؟

نه آرایشی داشت و نه زیاد به خودش رسیده بود. با اینکه مردی بینمون نبود سعی می‌کرد با چادر کیپ روشو بگیره. پوستش سفید بود. سفیدی که به زردی می‌زد. خون به صورتش نداشت..
مژه‌های سیخ کوتاه و قهوه‌ای کمرنگ. با چشمهای قهوه‌ای کمی‌گود افتاده. دماغ باریک قلمی و لب تقریبا نازک به‌رنگ صورتی کمرنگ مایل به سفید.
سنش حدود چهل سال بود. ولی فکر می‌کنم اگر این‌قدر افسرده نبود و کمی آرایش داشت خیلی کمتر به نظر میومد. بریده بریده شروع به صحبت کرد:
ـ "نمی‌دونم از کجا شروع کنم؟...پنج سال پیش جوون بودم، برو رویی داشتم.
شوهرم راننده‌ست، اصلا اونجور که باید محلم نمی‌ذاشت. می‌رفت،‌ می‌دیدی دوماه، چهار ماه، گاهی هم شش ماه نمیاد. وقتی هم میومد. چند روز بیشتر نمی‌موند. اون چند روزم یا بیرون مشغول تعمیر کامیونش بود. یا یه بالش می‌ذاشت وسط هال و خر و پفش می‌رفت هوا. وقتی هم بیدار می‌شد با دوتا پسرامون کلنجار می‌رفت. دعواشون می‌کرد. باهاشون بازی می‌کرد. دریغ از یه گفت‌وگوی درست حسابی. غذاش دیر می‌شد جیغ و داد می‌کرد.
ببخشید ها... شبا هم فقط به فکر خودش بود.
"شرم و حیا از روی زن می‌بارید.
هر چی جلوتر می‌رفت چشاش پر اشک‌تر و صداش خش‌دارتر می‌شد.
- " نمی‌دونم چه‌طوری بگم... وقتی نبود و بچه‌ها می‌رفتن مدرسه، خیلی احساس تنهایی می‌کردم.
نیاز به محبت داشتم. خیلی‌ها چششون دنبال من بود. اما طوری برخورد می‌کردم که کسی جرأت نزدیک‌شدن به منو نداشت. خیلی بهم فشار می‌اومد. حتی تلفن نداشتیم که گاهی با شوهرم حرف بزنم. فامیل چندانی هم توی شهری که زندگی می‌کنیم ندارم. همه شهرستانن.
نمی‌دونم چی شد... که احساس کردم چیزی تو زندگیم کمه.( باگریه) تو محل همه منو به عنوان زن نجیبی می‌شناسن. خاک کردم بر سر خودم. سرب داغ بریزن توچشمام و حلقم حقمه!... احتیاجمو نمی‌تونستم از مرد دیگه‌ای بخوام. نمی‌خواستم زندگی زنی رو خراب کنم.
یه پسر عقب‌افتاده تو کوچه‌مون بود. 14 سالش بود. گاهی که خریدم سنگین می‌شد کمکم می‌کرد. یه روز تو حیاط که رسیدیم بهش گفتم درو ببنده بیاد تو چایی بخوره...... و یادش دادم باید چکار کنه و...
"زن شدیدا به هق‌هق افتاد.
چشمم افتاد به خانم روانشناس. نفرت از نگاهش می‌بارید. زیر چشماش می‌لرزید. شروع کرد به دعوا کردنش.
تو مگه مسلمون نیستی؟ نماز نمی‌خونی؟
من تعجب کردم. مگه روانشناس وظیفه‌ش گوش دادن به مریض و کمک کردنش نیست. خواستم کمی جو رو متعادل کنم و براش دلیل بتراشم. گفتم:
- حتما شوهرت هم تو سفرهاش بهت خیانت می‌کرد و تو اطلاع داشتی. نه؟
با گریه گفت:- "اصلا برام مهم نیست اگر داشت یا نداشت. من نباید اون کار و می‌کردم.
" بعد خطاب به خانم روانشناس:" خانم دکتر، به‌خدا نماز و روزه‌هامم همه به جاست. اصلا نفهمیدم برای چی اینکارو کردم. الهی خدا منو زودتر مرگ بده ازین عذاب نجات پیدا کنم."
بعد از کمی گریه و خوردن کمی از آبی که براش آورده بودم.
ادامه داد:
-" دوسه سال این ماجرا ادامه داشت..."
خانم روانشناس دیگه داشت حالش به‌هم می‌خورد و نفرتش به زن دم‌به دم زیاد می‌شد.
-" تا اینکه... یه روز که پسر عقب‌افتاده تا رسید تو حیاط شروع کرد...
نگو پسر 27 ساله‌ی همسایه روبه‌رویی رو پشت‌بوم داره آنتنشونو درست می‌کنه و می‌بینه
.فردا بچه‌ها رو که رسوندم مدرسه، موقع برگشتن پسر قدبلند همسایه‌ روبه‌رویی که سابقه نداشت بهم چپ نگاه کنه گفت:
به‌به! حاج خانم ما چطوره؟هر چی محلش نذاشتم، اخم کردم، روگرفتم دیدم از رو نمیره. نیشش بازه.رسیدم دم خونه و کلید انداختم گفت:- جا نماز آب نکش. من همه چیزو می‌دونم. حالا دیگه سیب سرخ برای دست چلاق خوبه؟ مگه ما چمونه؟ اگه به ما پا ندی، فردا که شوهرت برگشت همه چیزو بهش می‌گم.
همونجا وارفتم...
اگر شوهرم می‌فهمید منو اون پسر عقب‌افتاده و بچه‌هامو می‌کشت.اینطوری نگام نکن خانم دکتر!
مجبور بودم.... خیلی بدبختم. خیلی بیچاره‌م( گریه‌ی شدید) شرایط منو نداشتی بفهمی چی می‌گم....خسته شدم.... همه‌ش به خودکشی فکر می‌کنم. اگه می‌بینی هنوز زنده‌م فقط به خاطر دو پسر نازنینمه. زندگیم با جهنم هیچ فرق نداره. تو آینه دیگه نمی‌تونم خودمو نگاه کنم. دیگه از خودم و هر چی مرد تو دنیاست متنفرم.
"باورم نمی‌شد دارم با همچین کیسی روبه‌رو می‌شم.
گفتم:پسر عقب‌افتاده رو نمی‌تونی یه جوری رد کنی؟-" نه... نیروی جنسیش خیلی زیاد شده. دیر درو باز کنم تو کوچه داد می‌زنه. می‌ترسم به خانواده‌ش بگه.
"احساس نفرتی از پسر آنتنی بهم دست داد.
گفتم اون چرا دست از سرت بر نمی‌داره؟ دوست‌دختر یا زن نمی‌خواد بگیره؟ نمی‌بینه نفرت تورو از خودش؟ب
ا گریه گفت:" هزار بار بهش التماس کردم. ولم نمی‌کنه. گفتم خودم برات زن پیدا می‌کنم. می‌گه شرایطشو ندارم."
-" خانم دکتر به خدا روزی هزار بار می‌میرم. این زندگی صد بار از مرگ بدتره به خدا."خانم دکتر با سنگ‌دلی:
-" می‌خواستی قبلش راجع به این‌روز فکر کنی!"
- " خانم دکتر. ترو به خدا یه فکری برام بکن. شوهرم خون به پا می‌کنه. دارم دیوونه می‌شم. مرگ موش خریدم، تریاک خریدم گذاشتم خونه خودمو بکشم. نمی‌تونم. بچه‌هام بی‌مادر می‌شن.... تازه خودکشی گناهه.
به‌خدا روم نمی‌شد برم پیش کسی. اول شنیدم مشاوره‌ی تلفنی می‌دن. زنگ زدم. یه مرد گوشی رو برداشت. گفتم با یه زن می‌خوام حرف بزنم. زنه وقتی ماجرا رو شنید کلی فحشم داد و گوشی رو گذاشت. گفتم بیام اینجا که کسی نمی‌شناستم. ترو خدا یه راهی جلو پام بذار. دیگه تحمل این زندگی رو ندارم."
من حالم بد شده بود. زن در عمرش اسم روانشناس نشنیده بود( به لیسانس روانشناسی خانم دکتر می‌گفت) و حالا در چهل سالگی بعد از اون‌همه ماجراها(5سال) تازه فهمیده بود کسایی هستن که از نظر روانی می‌تونن کمکش کنن.
شوهر پول چندانی بهش نمی‌داد که بتونه به دکتر روانشناس متخصص مراجعه کنه و به هر کس هم چنگ می‌نداخت جز نفرین و نفرت چیزی بهش هدیه نمی‌داد.
با اینکه از نظر متر اخلاقی ِ من کار بدی انجام داده بود اما نمی‌تونستم آدم جنایتکاری بدونمش.(دوست ندارم عین رادیو تلویزیون جمهوری اسلامی یه متر اخلاقی اسلامی دستم بگیرم و همه چیزو با اون بسنجم. یا حتی عقاید خودمو برای کسی الگو قرار بدم.)
زن راست می‌گفت. هیچ‌کدوم ما جای اون نیستیم.
خانم دکتر(!) جز اظهار تنفر راه‌حلی بهش نگفت. زن وقتی داشت می‌رفت همه‌ش از خودکشی حرف می‌زد و من تنها چیزی که به فکرم رسید این بود که بهش بگم مدتی یکی از فامیل‌هاتونو، مثلا یه پیرزنو برای مدتی بیار باهاتون زندگی کنه
.نمی‌دونم زن فهمید یا نه. با خودش حرف می‌زد.خانم روانشناس بعد از رفتنش رفت دستشویی و بالا آورد....
زن دیگه نیومد و نفهمیدم کجا رفت؟...، چیکار کرد؟ خیلی بهش فکر می‌کنم.

زن باهوشی که مجبور می‌شه برای ارضای خودش از یه پسر عقب‌افتاده کمک بخواد. شاید چون خجالت کمتری می‌کشید. و تا آخر عمر خودشو در عذاب انداخت.
پسر عقب‌‌افتاده بی‌گناهی که لذت جنسی رو تجربه کرده و نمی‌خواد از دستش بده.
پسر همسایه‌ باهوشی که به علت مشکلات مالی و اجتماعی نمی‌تونه زن بگیره و شاید براش پیش نیومده دوست‌دختر بگیره و از موقعیت زن سوءاستفاده کرده. شاید پسر هم خودش نوعی قربانیه.
شوهر زن که کارش رانندگیه. زن‌داری بلد نیست. اصلا نمی‌دونه زن هم احتیاج به توجه و محبت داره. فقط بلده تحکم کنه و خستگیش رو سر زن و بچه‌‌ش دربیاره.
نه...به نظرم اینم گناه‌کار نیست. اینم معلول این اجتماعه...

3- خسرو نقیبی هم به نوع مبارزه در تجمع 22 خرداد انتقاد داره
.رفقای من هم مقصرند.

4- راوی هم انتقاد داره.
حامی بودیم یا سیاهی لشکر؟

5- من فکر می‌کنم هیچکس با گرفتن حق زنان مخالفتی نداره.
فقط به نوع برگزاریش انتقاد کردیم که متاسفانه در ایران هیچوقت انتقاد به مذاق کسی خوش‌نمیاد و در جواب همیشه می‌گن تو اگه خودت بودی چیکار می‌کردی؟ من اگر جای برگزار‌کنندگان اصلی بودم بیشتر فکر می‌کردم و قبلش بیشتر راجع به تبعاتش فکر می‌کردم. به حرفای انتقاد‌کننده‌ها هم بیشتر توجه می‌کردم.والله یه انتقاد کوچیک ارزشش صد برابر بیشتر از هزاران هورا و آفرینه.در عوض چیکار کردن؟ هر کی یه خط چاپلوسانه هم از این حرکت نوشت بهش لینک دادن، اما منتقدها کماکان بایکوت هستن!
عیب نداره. ایشالله حرکت بعدی:)

6- متاسفانه تو فوتبال هم هورا کشیدن و ندیدن کاستی‌ها و انتقاد‌ها باعث شد تیممون به نتیجه‌ای برسه که الان رسیده( شوت شدن از جام‌جهانی)...همه تو خیالاتشون جام‌جهانی رو تو بغلشون حس می‌کردن و فکر می‌کردن فوتبالیستا عین رضازاده لابد با "یا ابوالفضل" مرتب گل می‌زنن و حتی آرژانتینو می‌زنن!
وقتی فوتبال هم عین بقیه‌ی چیزامون شده سفارشی و پارتی بازی انتظار بیشتری می‌شه داشت؟
وقتی نصرتی به دستور هاشمی شاهرودی( مثل اینکه دامادشه) و علی‌دایی با هزار پارتی‌بازی و سفارش‌شده از طریق رهبری( آخه رهبر چیکار به فوتبال داره؟) و تقریبا هیچی سرجاش نیست انتظار بیشتری داریم؟
(اینا همه شنیده‌هامه. مثلا شنیدم بین دو نیمه‌ی بازی با مکزیک بازیکن‌ها علی‌دایی رو تا اونجایی که می‌خوره زدنش. خیلی چیزای دیگه هم شایعه‌ست و دیگه گفتنش فایده‌ای نداره)
هادی خرسندی در مورد علی دایی شعر طنزی گفته.
( البته خود علی دایی گناهی نداره. اگه سیستم بهش پا نمی‌داد و به‌جاش بازکنان جوون و قبراقی رو می‌گذاشتن چیکار می‌تونست بکنه؟ هیچی! این سیستمه آدم‌ها رو خراب می‌کنه!)

7- بسم‌الله الرحمن الرحیم،‌ خدا به خیر کند، طنز!
حالا ویرم گرفته یه کم سربه سر نانا بگذارم. چه‌کنم که دل شیر دارم:)
اگه نانا سوسکم نکنه البته:) آخه بگو تنت می‌خاره زیتون جان؟- آره:)

جونم براتون بگه از چالوس که گذشتیم و به نزدیکی‌های متل‌قو رسیدیم، ناگهان خستگی و گرسنگی بر ما چیره شد. جلوی اولین رستورانی که دیدیم، وایسادیم. رستوران نانا ... پشتش به کوه سرسبز زیبایی بود که به خاطر مه‌آلود بودن هوا زیبائیش معلوم نبود.

وقتی وارد شدیم خانم خندان و کمی تپلی که داشت دست‌هاشو با پیش‌بند تمیزی پاک می‌کرد سریه به استقبالمون اومد و در حالیکه به شدت به پشتمون می‌کوبید خوش‌آمد گفت:ـ به به! سلام مادر ج..‌ه‌های قرمساق. خیلی خوش‌اومدین!و با خوش‌رویی با دست مارو به سمت میزی راهنمایی کرد. ما که چشمامون از تعجب باز مونده بود که این دیگه چه‌نوع استقبالیه، بی‌اختیار می‌رفتیم... و بعد که نشستیم خانم میزبان منویی به دستمون داد.ددم وای...(آذربایجانی‌های عزیز خودشونو کنترل کنن، این کلمه همین‌جوری روی زبونمه)توی منو نوشته بود:خورش گه‌کلم. کثافت‌پلو با گوشت الاغ... کوکوی آخوند‌‌در چمن. حلیم با گوشت ‌ملا. کله‌پاچه‌ی علی‌گدا... خورش اسهال‌طلبی با گوزپلو... و کباب احمدی‌نژاد با سس حزب‌توده....نوشیدنی‌ها:شراب بول در آفتابه‌مسی. ودکای سرطانی و...و بقیه هم ازین دست...به اطراف نگاه کردیم. عجیب بود. بیشتر میز‌ها پر بود و مشتری‌ها با شوخی و خنده با اشتها مشغول خوردن غذا بودن. روی غذاها زوم کردم( چشمام لنز زوم داره آخه) دیدم بابا غذاهای معمولیه. کباب بره و جوجه‌کباب و خورش قرمه‌سبزی و... بر عکس اسمشون هم بوی خوشی داشتن.خانم میزبان دوباره به سر میز اومد برای گرفتن سفارش. گفتیم دوتا جوجه‌کباب. با خنده‌گفت منظورتون کباب احمدی‌نژاده؟ اوکی!غذاش انصافا خوب بود. شراب هم مجانی بود و هر کی نمی‌خورد خانم میزبان کلی سربه‌سرش می‌ذاشت. البته با فحش‌های پدرمادردار.بعدش هم بساط موسیقی و رقص و لهو و لعب روی پشت‌بام هتل برگزار شد. خانم میزبان از همه بیشتر رقصید و مهمونا خودشون از خودشون پذیرایی می‌کردن.ما نمی‌دونستیم اونجا هتل هم هست. شب(شب که چه‌عرض کنم دم‌دمای صبح بود) به زور همه رو نگه‌داشت. اتاقهای خواب در طبقه‌ی دوم هتل بود. با تموم امکانات. خانم میزبان با خنده گفت: هر کی خواست شب‌می‌تونه پارتنرشو عوض کنه. اینجا همه چیز آزاده. همه بدبختی‌های بشر از سکس با یه نفر تا آخر عمره!! و وقتی همه گفتن وای... این چه حرفیه. میزبان گفت: برین مادر ق..به‌های مادربه‌خطای اُمُل! می‌شناسمتون چه ولد زناهایی هستید همه‌تون! جلوی من ادا در نیارید.و خودش شیشه‌به‌دست رفت شب‌به‌خیر گفت و رفت بخوابه. از مهمونا هم خواست قبل از خوابیدن ظرفا رو بشورن و همه‌جا رو مرتب کنن:)دیگه جرأت ندارم چیزی بنویسم:)این بود خاطره‌ی من از رستوران نانا.

‌8- حالا هی بگید سبزیجات چیز بدیه!

9- لطفا در این نظرسنجی در باره رادیوهای فارسی زبان شرکت کنید
.باور کنیدهر کی به یه محقق کمک کنه خیراز جوونیش می‌بینه!

10- کلمات قصار - به پهنای باند هم فکر کن:)