یکشنبه، تیر ۲۵، ۱۳۸۵

1- تو استخر زن مسنی بهم نزدیک شد و گفت دخترم، انگار ساعت استخر خراب شده. یه ساعته نگاه می‌کنم ساعت پنج دقیقه به ششه.
به ساعت نگاه کردم ساعت یک و ده‌دقیقه بود. وقت رو بهش گفتم( اصلا استخر اون روز ساعت یک‌و نیم بعداز ظهر تعطیل می‌شد چه‌طور می‌تونست عصر باشه؟) گفتم شما پنج‌دقیقه به شش رو کجا دیدید؟ دستش رو به طرفی گرفت و چشماشو ریز کرد و گفت اون ساعتو می‌گم.
خنده‌م گرفت( ولی جلوی خودمو گرفتم) یه دایره‌ی قرمز بود که آدمی رو در حال شیرجه نشون می‌داد و بالاش نوشته بود شیرجه ممنوع! زن بدون عینک فکر می‌کرد اندام اون آدم عقربه‌های ساعته.

2- یکی از جوون‌های فامیل که در عمرش ایران نیومده و فارسی درست بلد نیست زنگ زد و مژده داد که ایرانه و دلش می‌خواد بیاد من و سی‌با رو ببینه. گفتم قدمت روی چشم . بعدش مجبور شدم یه ساعت براش توضیح بدم که قدمت روی چشم یعنی بیا بابا‌جان خوشحالمون می‌کنی. اونم که تعارف معارف حالیش نبود گفت اوکی! همین الان راه می‌افتم میام. گفتم باشه منتظرم. گفت باشه نه. بگو اوکی! گفتم اوکی! بعد نیم ساعت طول کشید آدرس رو به حروف لاتین هجی کرد و نوشت.

خونه هم ریخت و پاش و من و سی‌با مثلا می‌خواستیم به جای شام یه عالمه تنقلات موقع دیدن فوتبال پرتغال و آلمان ( دیدار نیمه‌نهایی) بخوریم. حالا چکار کنم؟
گوشی رو که گذاشتم بدو بدو مشغول تمیزکاری شدم. دوتا ماهی آماده داشتم گذاشتم تو فر و یه کم گوشت چرخ‌کرده برای کباب تابه‌ای چوبی و کمی هم برنج گذاشتم کته بشه. الحمدالله اون که کته و چلو حالیش نیست:) اروپا مجردی زندگی می‌کنه و حتما تو غذا وسواسی نیست.
مرغ هم درآوردم که اگه اینا رو دوست نداشت فوری براش سرخ کنم. وگرنه بذارم برای فردا.

دعا کردم مثل اون مهمون قبلی گیاه‌خوار نباشه. با این حساب برای اطمینان مقداری هم قارچ و فلفل سبز و هویج و سیب‌زمینی و پختم. با یه عالمه سالاد کاهو و سالاد شیرازی.
خوشبختانه همون روز کلی خرید کرده بودم. شاید مصرف ده بیست روز میوه و مواد غذایی خریده بودم. بدبختی دستم به کم نمی‌ره و همیشه زیاد خرید می‌کنم.
وقتی اومد بعد از کلی ماچ و بوسه(اونم از نوع سه‌تایی و آبدار) از دیدن این همه میوه روی میز تعجب کرد.
بعد دست کرد کوله‌ش سوغاتی درآورد و به سختی به فارسی گفت. می‌دونم ایرانی‌ها سوغاتی بهشون بدی بیشتر ازت پذیرایی می‌کنن و خندید.
گفتم چه غلطا!!! وگوششو گرفتم و کشوندمش به طرف مبل:)
(حالا تو دلم خوشم اومده بود از کارش:)) و تو دلم قند آب می‌کردن که ببینم کادوهاش چیه؟ اما خودمو زدم به بی‌خیالی! )
نیومده کوله‌شو انداخت روی مبل و اومد آشپزخونه کمک. گفت سی‌با کجاست؟ گفتم معمولا شبا دیر میاد. بی‌مقدمه گفت" شنیدم مردای ایرانی تو کار خونه کمک نمی‌کنن."
دیدم خیلی خوشمزه‌گی می‌کنه گفتم یه کم سرکارش بذارم.
با ناراحتی گفتم آره:(
گفت آشپزی هم لابد بلد نیست.
گفتم: اصلا. (البته این حرفم دور از حقیقت هم نبود. اما سی‌با طفلک داره تلاششو می‌کنه یاد بگیره ولی چیکار کنه که استعداد نداره)
داشت ظرفای تو ظرفشویی رو می‌شست که توجهش جلب شد به زخمای دستم. دییشبش با دوچرخه با یه پسر دوچرخه‌سوار تصادف کرده بودم و فرمونش رفت تو دستم و حسابی آش و لاش بود.
گفت دستت چی شده؟(البته هر جمله رو به سختی جور می‌کرد به فارسی می‌گفت. زبان کشوری که توش زندگی می‌کرد انگلیسی نبود که حرفاشو راحت بفهمم)
با ناراحتی گفتم. با سی‌با دعوام شد. عصبانی شد و زد...
اون که تاحالا فکر می‌کرد خیلی بامزه‌ست رفت سر ِ کار:))
آقا دلش برام سوخت. فکر کنم دعا می‌کرد سی‌با دیرتر از همیشه بیاد.
خوشبختانه برادرم از راه رسید و گفتم برن بشینن یه چیزی بخورن تا من تنهایی کارا رو بکنم.
خیلی براش سخت بود که اون و برادرم بشینن و من تنهایی کار کنم. کاری که بهش عادت داشتم.
سی‌با که کلید انداخت اومد تو دیدم رنگ‌از روی مهمون خارجکی‌مون پرید. تعجب می‌کرد چطور داداشم این‌همه راحته و از دیدن سی‌با ابراز خوشحالی می‌کنه. فکر کرد برادرم هم تو جبهه‌ی دشمن و آنتی‌فمینیسته.
فوری سوغاتی سی‌با رو درآورد و گذاشت رو میز و موقع دست‌دادن و سلام احوالپرسی دیدم خیلی ترسیده!
سی‌با هم که حسابی خسته بود. می‌دونستم از 6 صبح دو جا کار کرده.
به اصرار مهمون شام رو تو بالکن خوردیم که شهر زیر پامون بود.
سر شام اوضاع خیلی خوب بود. مهمونمون کلی از غذاها خوشش اومده بود و هی می‌خورد و به‌به می‌گفت. لامصب هم غذاهای گیاهی رو خورد و هم جانوری:)
بعد از شام سی‌با یواشکی بهم گفت ابرو کمونی جان من باید یه چرتی بزنم وگرنه نمی‌تونم فوتبال ببینم. دیدم این‌جوری نقشه‌م هم بهتر اجرا می‌شه. گفتم مبادا بلند شی برای کمک. همینجا روی فرشی که توی بالکن انداخته بودم دراز بکش... و یک بالش هم براش آوردم. سی‌با متعحب از این لطف من... از مهمون معذرت خواست و دراز کشید و به سه‌شماره نرسیده خوابش برد!

مهمون با چشمای متعحب یواشکی ازم پرسید: حتی تو بردن بشقاب‌ها و وسائل میز شام کمک نمی‌کنه؟ گفتم نه:(
گفت ای بابا(یادم نیست دقیق چی گفت ولی تو یه چیزی تو همین مایه‌ها بود) چرا ولش نمی‌کنی بیای خارج؟) گفتم چکار کنم که دوستش دارم و باید با وفاداری کنارش بمونم !
گفت این چه حرفیه؟

بیچاره خیلی دلش برام سوخته بود و منم هی مظلوم‌نمایی می‌کردم. داداشم هم با شوخیاش بیشتر به این دل‌سوختنش کمک می‌کرد. حالا وقت دیگه بود مو تو سر داداشم نمی‌ذاشتم. ولی استثنائا اون شب هر چی گفت با قیافه‌ی معصوم و مظلوم شنیدم و دم بر نیاوردم. مهمونمون هی به داداشم می‌گفت برو کمک خواهرت. اونم موقع گذاشتن بشقاب تو ظرفشویی گفت چته؟ چه عجب زبونت کوتاه شده؟

کمی قبل از فوتبال سی‌با رو بیدار کردم.
دیگه موقع فوتبال همه‌چی یادم رفت. چنان سروصدایی می‌کردم و فوتبالو به سبک خودم گزارش می‌کردم و سی‌با هم قاه‌قاه می‌خندید. عاشق گزارش کردنای منه!
بعدم وسطاش هی از همه پذیرایی می‌کرد. می‌رفت چایی می‌ریخت. پیش‌دستی‌های مملو از پوست میوه و تخمه رو عوض می‌کرد. حواس مهمون بیشتر از اینکه به فوتبال باشه به سی‌با بود.
وقتی لوئیس فیگو وارد زمین شد. مهمونمون با کلی تته پته گفت: "خواهر ِ دوست‌دختر فیگو دوست‌دختر ِ منه". سی‌با هم با خنده گفت پس با فیگو باجناق هستید!
حالا مهمون خوش‌تیپ ما مگه ول کرد. باجناق چی هست؟ من و دوست‌دخترم که قرار نیست ازدواج کنیم و ...تا آخر فوتبال هر وقت فیگو رو نشون می‌داد ذوق می‌کرد و می‌گفت "باجیناک ِ من".
بعد گفت دوست‌دخترش خیلی دوست داشته بیاد ایرانو ببینه اما این ترسیده بیاردش. که مبادا به خاطر بدحجابی بگیرنش. حالا با دیدن بعضی دخترا می‌گفت دوستش خیلی ساده‌تر از ایرانی‌ها می‌پوشه و بیشتر وقتها اصلا آرایش نداره.
( فرداش تو گوهر‌دشت یه دختره رو از روبرو دیدیم که از چاک جلوی مانتوی تنگ و کوتاهی نافش معلوم بود و نصف سینه‌هاش. از زیر شال کوچک هم که همه‌ی موهاش بیرون بود. بعد برگشتیم دیدیم از چاک پشت مانتوش از شلوار فاق کوتاهش باسنش معلومه. گفت بابا تو کشور ما تو خیابون این‌جوری نمی‌پوشن. وقتی هم دختری بهش چشمک می‌زد کلی خجالت‌زده می‌شد طفلک)

بعد از فوتبال سی‌با کلی با مهمون خوش و بش کرد و یه عالمه جک گفت و همه غش‌غش خندیدیم.
نصف شب رفت ظرفا رو بشوره و نذاشت من کمک کنم. گفت با فامیلت بشین و بگید و بخندید.
مهمون هی سربه سرم می‌ذاشت.کلی خوشش اومده بود تا حالا سرکار بوده.
داداشم بی‌حیا گفت من جای سی‌با باشم اینو طلاق می‌دم بس که پرروئه!
یک دونه زدم تو سرش!( یواش ها... من اهل خشونت نیستم!)
دیروز مهمون جان بازم زنگ زد که خونه‌ی ما از همه‌جا بیشتر بهش خوش گذشته و قبل ار رفتنش حتما می‌خواد بازم بیاد پیشمون. ترسیدم بهش بگم قدمت روی چشم. گفتم اوکی:)
گفت پس‌فردا عصر اونجام.

3- همیشه خوندن زندگی‌نامه‌ها برام جالب بوده.
بخصوص تازگی‌ها بیشتر علاقه‌مند شدم. شاید چون زندگی‌نامه خود زندگیه!
و گاهی با نویسنده‌ عجیب هم‌ذات‌پنداری می‌کنی.
زندگی‌نامه‌ی " سهیلا شریفی" رو در وبلاگ شبح پیدا کردم.
و بدون اینکه پلک بزنم تا صبح نشستم تا فصل 14 شو خوندم.( منظورم از تا‌صبح از 3 که کارام تموم شد تا 6 صبحه.)
سهیلا عضو کومله بوده و توی زندگی‌نامه‌ش هم طبیعیه که برای عقیده‌ش هم تبلیغ کرده بخصوص برای منصور حکمتشون. ولی الحق تا اونجایی که من خوندم سعی کرده که نگاهی همه‌جانبه داشته باشه و حتی اشتباه‌های گروهشون رو بگه.
خیلی جاهاش بی‌اختیار نوجوانی خودمو با نوجوانی سهیلا مقایسه می‌کردم و گاهی فکر می‌کردم اگر من هم در شرایط سهیلا بودم همون کارایی رو می‌کردم که اون می‌کرد.
پریدن از تخته‌سنگ‌ها در کوه.... منم عاشق سنگ‌نوردی و کوه‌نوردی و پریدن روی تخته‌سنگ‌ها هستم.
خجالتش موقع بوسیدن نامزدش... من هم همین‌طور بودم.
گارد داشتن در مقابل پسرها در مقابل سکس...
آمپول آب‌مقطر زدن به بیماری که فکر می‌کردم تمارض می‌کنه( البته من عضلانی زدم و بیمار واقعا بعد از اینکه فکر کرد براش مسکن تزریق کردم تا صبح راحت خوابید)
موقع خوندن زندگی‌نامه‌ش، چون از خشونت خوشم نمیاد همه‌ش می‌ترسیدم سهیلا کوچولو با کلاشینکوفش کسی رو بکشه که خوشبختانه این فرصت -تا اونجایی که خوندم- به دستش نیفتاده.
حیف که از وسط‌هاش به بعد کمی غلط املایی و انشایی و تعدادی جمله‌های تکراری داره که فکر کنم با یه ویراستاری کوچولو این عیبش هم مرتفع بشه.


4- می‌دیدم این داداشم مدتیه دچار افسردگی و بی‌مامانی شده و با بداخلاقی و پرخاش این نشون می‌ده.
فکری کردم و با اینکه اصلا روز تولدش تو تابستون نیست تصمیم گرفتم به بهانه‌ی تولد دوستانش رو گیر بیارم و دعوتشون کنم.( دیدم اگه نگم تولدشه خیلی‌ها ممکنه نیان. بخصوص از راه‌های دور. تازه از جدی گذشته... با کادو هم حال می‌کنیم:)) )
یه روز بعد از چک کردن برنامه‌های فوتبال جام جهانی و روزهای وفات... روز پنجشنبه‌ای رو انتخاب کردم و از چند روز قبلش شماره‌ تلفن‌های دوستاشو( بخصوص اونایی که بیشتر از یک سال بود ندیده بودشون... در دانشگاه‌های مختلف قبول شده بودن) از دفترچه‌ش کش رفتم و یکی یکی بهشون زنگ زدم و ازشون خواستم اگر با دوست دیگر داداشم در ارتباطن به اونام بگن.
خودمم هر شب مقدمات کار رو تنهایی انجام می‌دادم. تا اینکه روز موعود مجبور شدم به داداشم بگم تا این‌طور هپلی نباشه و در ضمن حتما خونه باشه. اول کلی داد و بی‌داد راه انداخت و گفت اصلا خونه نمی‌مونم. اما یواش یواش یخش وا رفت. برای شوخی یه کیک خیلی بچه‌گونه براش سفارش داده بودم با کلاهی بوقی و خیلی مسخره و چینگیل وینگیل دار...برای شام هم کلی ماکارونی و ساندویچ سوسیس و یالاد الویه درست کردم+ چیپس و سالاد کاهو و خیارشور و انواع اقسام نوشابه و...
نزدیک ساعتی که قرار بود بیان داداشم از شدت هیجان رفت تو کوچه.
اما دیدم یه ساعت از ساعتی که قرار بود بیان گذشته و هیچ‌کس نیومده. داداشم مشغول فوتبال با بچه کوچولوهای کوچه شده...
حدس می‌زدم چقدر داداشم ممکنه افسرده‌تر شده باشه. ولی من همچنان امیدوار بودم و مشغول غذا درست کردن... سی‌با هم اولش زنگ زد که نمیاد(دلگیر شده بود چرا باهاش مشورت نکردم) ولی من بهش گفتم به کمکش احتیاج دارم. گفتم هیچکس نیومده و حداقل سه‌نفر باشیم بهتر از دونفره:)
یه‌دفعه صدای زنگ اومد. گفتم حتما داداشمه می‌خواد بگه دیدی گفتم کسی نمیاد( اون اصلا نمی‌دونست کیا دعوتن) دیدم پنج‌تاشون باهم اومدن(ایرانی جماعت اگه سر وقت بره جایی پشتش حرف درمیارن) و بعد چهار تا دیگه و بعد پنج‌تای بعدی و بعد سه‌تا دیگه و....
صدای خنده و شادی‌شون تو پذیرایی پیچیده بود و من تند‌تند پذیرایی می‌کردم.
صدای خنده‌ی داداشم از هرچی تو دنیا بود برام خوش‌آهنگ‌تر بود. (خیلی وقت بود تو خودش بود و حرفای ناامیدانه می‌زد)
سی‌با هم از راه نرسیده شروع کرد کمک.
راه به راه ازشون فیلم‌برداری می‌کردیم. هنوز میوه‌ و چایی نخورده ازشون خواستم میزها رو بکشن کنار و رقص رو شروع کنن. از برادرم خواسته بودم یه سی‌دی رقص از آهنگ‌های جدید بزنه و اون با کلی غر‌غر و ناامیدی اینکارو کرده بود.
خودم هم پریدم وسط و از سی‌با تقاضای رقص کردم (!)تا افتتاح کنیم. و خجالت بقیه ریخت.
حالا مگه دیگه نیش داداش من بسته می‌شه؟
بعدش دیگه اینا چیکار کردن فقط خدا می‌دونه.
انواع و اقسام رقص عربی(بعضیا ملافه می خواستن و عمامه می‌بستن) و ایرانی( داش‌مشدی با کلاه شاپو و کت یه‌کَتی روی دوش و دستمال قرمزی که به عنوان لنگ آماده کرده بودم) و ترکی و کردی و بِرِک و مِرک و...
صداها فکر کنم تا هفت محله رفت... تا نزدیکیهای صبح طول کشید... جیغ زدیم و رقصیدیم( منم خودمو قاطیشون کرده بودم) و از اداهای بعضیا بخصوص داداشم خندیدیم. اند مسخره بازیه.

بعدش دیدم دیگه رفتن تو خاطرات اذیت‌هاشون که چطور معلم‌ها رو بیچاره می‌کردن و جک‌های ناموسی، به سی‌با گفتم بریم تو اتاقمون تا اینا راحت باشن.

خلاصه از اون روز به بعد مگه دیگه تلفن خونه بدون زنگ می‌مونه. دوستان همدیگرو پیدا کردن و ....
بعضی دوستاش می‌گن ما در عمرمون همچین مهمونی نرفتیم... به خاطر اینکه همسایه‌ها از سروصدا ناراحت نشن هر خونه‌ای که پسر حدودای سن داداشم رو داشتن دعوت کرده بودم و فرداش ماماناشون کلی ازم تشکر کردن. بخصوص یه عده که جز درس‌خوندن کاری نمی‌کنن و انگار تفریح کردن خیلی نایاب شده.

پی‌نوشت:‌سی‌با توی این دو مهمونی اصلا غیرتی‌بازی درنیاورد. نه برای لباس و نه رفتار... گفتم حالا که یه‌بار عیبش رو گفته بودم هنرش رو نیز گفته باشم:)

چهارشنبه، تیر ۲۱، ۱۳۸۵

1- من و این‌همه خوشبختی محاله، محاله، محاله:)

2- یکشنبه، آقای مهندس فلانی با تعجب تعریف می‌کرد:
- "نمی‌دونم امروز چه خبر شده بود که چپ و راست از مدیریت زنگ می‌زدن برو به سالن‌های کارخونه سر بزن ببین کارگرها خرابکاری نکنن.
سری زدم و برگشتم. باز زنگ زدن. اصلا نیا پشت میز بشین. هی بگرد.
نفهمیدم موضوع چی بود؟ خسته شدم از بس رفتم این سالن، اون سالن"
- آقای مهندس!! شما چرا؟؟ امروز چه روزیه؟
- چه ربطی داره امروز چه روزیه.
- حالا شما بگو من ربطشو می‌گم.
- وایسا حساب کنم. 18 تیره.... ئه... 18 تیر...18 تیر؟!!...ها هاها... پس موضوع این بود!! چقدر ترسیده بودن بیچاره‌ها...

3-
از چند روز پیش هی برام آفلاین میومد که احمدی‌نژاد در زندگینامه‌ش که قبلا برای کاندیداتوری ریاست‌جمهوری داده، نوشته که پدرش سال 72 فوت کرده.
حالا چطور امسال دوباره فوت کرده. این سوتی‌ش رو تو وبلاگت بنویس.
برای یکی‌شون نوشتم. بابا جان، ممکنه این‌یکی ناپدری احمدی‌نژاد باشه. مگه مادر احمدی‌نژاد دل نداره؟ بعد از فوت شوهر اولش حق ازدواج مجدد نداره؟ آدم مجرد نصف دین و ایمونش بر باده!
تازه بعد از اینکه عُده‌ی این یکی هم سراومد باز می‌تونه یه شوهر دیگه بکنه و یه بایای چدید برای محمودش بیاره.( نمی‌دونم زنی که حیض نمی‌شه اصلا باید عده نگه‌داره یا نه)
حالا احمدی‌نژاد روشنفکربازی درآورده برای اینم ختم گرفته و براش گریه می‌کنه شما کار دارید؟!؟
بعد دیدم حدسم درست درآمده و مادرش دوباره مزدوج شده . شوهر جدیدش هم از فامیل‌های شوهر سابقش بوده.
به نظر من مادر احمدی‌نژاد هیچ‌کار بدی نکرده.

4- اطلاعات غلط
من با دادن اطلاعات غلط حتی برای رسیدن به اهداف درست مخالفم.
خانمی به اسم انسیه‌شاه‌نظری تو روزنامه‌ی همشهری نوشته بود که رفته در پمپ بنزین حاج آقا رضوانی که تازه در کرج افتتاح شده بنزین بزنه، کارکنان اچازه ندادن از ماشین پیاده شه و گفتن حاج‌آقا غدغن کرده که خانم از ماشین بیاد پایین. حالا این خانم داد که چرا به زنها احترام نمی‌ذارن و...
اتفاقا همون شب از این پمپ بنزین رد می‌شدم. کنجکاویم گل کرد . دورادور آقای رضوانی رو می‌شناختم و بعید بود ازش ازین دستورا... با اینکه نصف باک پر بود گفتم بذار با من هم این معامله‌رو کنن تا پدرشون رو درآرم( البته هیچ غلطی نمی‌تونستم بکنم جز مثل خانم نظری شکایت کنم )
اتفاقا چقدر با ادبانه راهنماییم کردن که کجا وایسم که به باکم نزدیک‌تر باشه و وقتی پیاده شدم فقط گفت اجازه می‌دین کمکتون کنم؟ گفتم نه، ممنون. دوست دارم خودم بزنم. دیگه هیچی نگفت. بیشتر پرسنل فامیل خود رضوانی بودن... و هیچ فرقی بین خانم و آقا قائل نبودن. انصافا با همه یک‌جور رفتار می‌کنن.اونم به خاطر سرمایه‌اش نه احترام به خانوما. چون بالاخره تعداد راننده‌های زن هم زیادن و نباید منافع خودشو در خطر بندازه.

5- یک نمونه دیگه از اطلاعات غلط
فکر کنم دهم اردیبهشت بود که در نظرخواهی یک وبلاگ از قول یه نفر آشنا خوندم که در فلان کارخونه‌( باحدود 20‌هزار کارگر) کار می‌کنه که اونجا کارگراشو برای روز کارگر تعطیل که نکرده هیچ، گفته هر کی نیاد اخراج و جریمه می‌شه. منم احساساتی شدم و ابراز ناراحتی و تاسف کردم برای این وضع.
اتفاقا فردا شبش یکی از مهندسین اون کارخونه مهمونمون بود( از دوست‌های سی‌با) گفت که روزهای کارگر اون کارخونه تعطیله.
گفتم کسی رو تهدید به اخراج نکردن اگه نیاد؟ با تعجب گفت جرأت ندارن همچین کاری رو بکنن! تازه خیلی‌ها به‌زور برای اضافه‌کاری خواستن برن. از بالا گفتن خط خوابیده برای چی بیایین؟

6- کنترل احساسات
وقتی تیم فوتبال آلمان از ایتالیا باخت، اونم تو خونه‌ی خودش و با این همه امیدی که داشت که به بازی فینال برسه، به عکس‌العمل‌ تماشاگران آلمانی نگاه کردم. پیش خودم گفتم اگر ما ایرانی‌ها جاشون بودیم، اولا آخرهای بازی با عصبانیت و چند تا فحش چارواداری به بازیکن‌های خودی از سر جاهامون بلند می‌شدیم و عین لشکر شکست خورده می‌ریختیم تو خیابونا. توی راه هر کی بهمون تنه می‌زد با یه مشت محکم دق دلیمون رو سر اون بی‌نوا خالی می‌کردیم. بعد به تموم اتوبوس‌ها و متروها حمله می‌کردیم و برای خنک‌شدن دلمون تموم شیشه‌ها رو می‌شکستیم و صندلی‌ها رو جر وا جر می‌کردیم.
اگر هم چوبی چماقی چیزی دستمون بود می‌زدیم هر چی ماشین صفرکیلومتره غُر می‌کردیم. حمله به مغازه‌ها و بانک‌ها هم کم عصبانیت آدمو کم نمی‌کنه! ولی گریه.... هرگز! مگه مرد هم گریه می‌کنه؟ ابدا!
اما آلمانی‌ها(ی بی‌عرضه) که تازه به خشونت معروفن چیکار کردن؟
بعد از باخت از ورزشگاه بیرون نرفتن. از بلندگوها یه آهنگ غمگین پخش شد و یه عده بهت‌زده و فکور و یه عده گریان بغل‌دستیشون رو در آغوش گرفتن و شعر اون آهنگو زمزمه کردن و عین رقص تانگو تکون‌تکون خوردن( عین سوسولا... بابا، بزنید! بشکنید! داد بزنید! پای بغل دستیتونو محکم لگد کنید. اصلا بزنید تو سرش. مرد که گریه نمی‌کنه!)
وساکت و صامت یا رفتن خونه‌هاشون یا رفتن یه چیزی بخورن!

7- حالا نوبت شیواست تا یه‌حالی بهش بدم:)
چند شب پیش شیوا جون اومد خونه‌مون( یعنی به‌زور خودشو دعوت کرد به شام)
بالاخره چشمم به جمالش روشن شد. از نزدیک خیلی باادب و مهربونه...برعکس نوشته‌هاش:))) قدش هم ماشالله یه دومتری می‌شه! آرتین هم عین خودش خوش‌تیپ و مهربون و صادق ولی تا دلتون بخواد اهل سوتی.
ساعت 5/3 شیوا از تلفن عمومی زنگ زد که راه افتادن. کی رسیدن؟ ساعت 8 شب. دق‌مرگ شدم از دلواپسی.از بدو ورود شیوا فهمیدم کلیه‌ش ماشالله خیلی سالمه! هنوز نرسیده رفت دستشویی.
از آرتین پرسیدم چرا این‌قدر دیر رسیدین؟ گفت: تو جاده‌ی اسلام شهر تهران مگس‌کش ژیانمون موقع دنده عوض کردن در‌اومد. و تا اینجا با همون دنده دو اومدیم.
شیوا که از دستشویی اومد از آرتین پرسید راستی ماکسیما رو کجا پارک کردی من جیش داشتم نفهمیدم. بعد رو به ما کرد و گفت آخه بنز و بی‌ام‌و مون خراب بود مجبور شدیم با ماکسیما بیاییم. من و سی‌با پقی زدیم زیر خنده... شیوا گفت مرض! مگه چی شده؟
آرتین طفلک به تته‌پته افتاد و گفت جلوی در پارکینگ گذاشتمش.
گفتم ای داد... الان همسایه‌ها می‌خوان ماشینشون رو بیارن تو نمی‌شه.شیوا گفت مگه تو زورآباد(اسلام‌آباد) شما کسی هم ماشین داره؟!!
گفتم از صدقه سر اونی که اینجا رو آباد کرده یکی دو نفر موتور گازی دارن ویه نفر هم پیکان 48 که باهاش مسافرکشی می‌کنه.
یادم رفت بگم شیوا پسر نازش رو هم آورده بود که الحمدالله کلیه‌ی اونم خوب کار می‌کرد و نوبتی اون و مامانش می‌رفتن دستشویی. شیوا هی بهش می‌گفت شعر بخون واسه خاله! اون طفلک هم که دهنش همه‌ش پر بود می‌گفت اهه! می‌خوای همه‌ی خوراکی‌هارو خودت تنهایی بخوری!
شام جاتون خالی، دلتون نخواد،‌ آبگوشت داشتیم( حالا شیوا بزرگواری کرده تبدیلش کرده به باقالی‌پلو). آرتین عین فیلما همچین با مشت کوبید رو پیاز که هر تیکه‌ش پرتاب شد یه‌جا!
سی‌با هم کم سوتی نداد. موقع تخته‌نرد بازی کردن با آرتین شروع کردن از بدبختی‌هاش و هنرنماییاش گفتن. آرتین بگو، سی‌با بگو، آرتین بگو، سی‌با بگو. به شیوا کارد می‌زدی خونش در نمیومد بس که حرص می‌خورد. گفتم ببین عزیز من. بذار اونا از سوتی‌ها و بدبختی‌ها و قرض و قوله‌هاشون بگن و ما هم بشینیم هی برای هم از محله‌مون و ماشین‌مون و خونه‌زندگیمون برای هم خالی ببیندیم:)
خندید و گفت باشه:) بعدش من خالی‌ببند، شیوا خالی‌ببند. من خالی‌ببند، شیوا خالی‌ببند.
بقیه‌شم که شیوا نوشته.
خلاصه که " ای‌کاش همه‌ی وبلاگ‌نویس‌ها می تونستن راحت با هم ارتباط برقرار کنن و ..."
از شدت خوابالودگی اصلا نمی‌فهمم چی دارم می‌نویسم.

8- کافی بَسَه دیَه!
(توضیح: آیت‌الله کافی روضه می‌خونده و خودش هم پابه‌پای جمعیت گریه می‌کنه.آخراش می‌بینه که وقت تنگه و باید ماجرا رو درز بگیره. خطاب به خودش با گریه می‌گه: کافی، بَسَه دیَه!)

یکشنبه، تیر ۱۸، ۱۳۸۵

یک سوال اساسی،
چیزی شبیه "بودن یا نیودن":
اول بنشین بر بال خیال...

فکر کن بهترین بازیکن‌های فوتبال دنیا برای ایران بازی می‌کردن.
مثلا لمن یا کان یا هر دروازه‌بانی که به نظرت تو دنیا اوله ...
و.بهترین مهاجم‌ها، بهترین مدافع‌ها، بهترین هاف‌بک‌ها و میانی‌ها و .. .
حتی زمان رو هم در نظر نگیر. مثلا مارادونا، فیگو، زیدان یا هر کس تو دوست داری 22 ساله‌شون بود و تو بهترین شرایط عضو تیم ما بودن.
و بهترین مربی دنیا هم مربی تیم ایران بود.
با تمام این‌ها باز هم فکر می‌کنی ایران قهرمان جام جهانی فوتبال می‌شد؟!
...چرا؟!
نظرات

مسئله‌ "این" است!

پنجشنبه، تیر ۱۵، ۱۳۸۵

شکل اول، شکل دوم


1- شکل اول، شکل دوم
این اسم یکی از فیلم‌های عباس کیارستمی‌ست که در سال1358(یک‌سال بعد از انقلاب) ساخته. این فیلم هیچ‌وقت اجازه‌ی اکران پیدا نکرد.
"شکل اول، شکل دوم" داستان معلم علوم دبیرستان پسرانه‌ای‌ست که سر کلاس قادر به اداره‌ی کلاس نیست. او یک‌ساعت است دارد به صورت ملال‌آوری شکل اجزاءداخلی گوش را می‌‌کشد. بچه‌ها حوصله‌شان سر رفته. دانش‌آموزی روی میز ضرب می‌گیرد. تا معلم سر برمی‌گرداند کلاس ساکت می‌شود و تا دوباره مشغول کشیدن شکل گوش می‌شود آن یک‌نفر مشغول ضرب گرفتن می‌شود.
معلمِ عصبانی از شاگردان می‌خواهد فرد خاطی رو معرفی کنند و هیچکس جیکش در نمی‌آید. از روی حدس بچه‌های دوردیف عقبی کلاس را از کلاس بیرون می‌کند و می‌گوید اگر کسی که ضرب زده لو ندهند تا دو هفته هیچکدام را سر کلاس راه نمی‌دهند.
بچه‌ها همه بیرون می‌روند.
کیارستمی می‌رود سراغ کارشناسان و افراد معروف سیاسی و نظرشان را راجع به اتحاد بچه‌ها و اینکه حاضر نشدند دوستشان را لو بدهند می‌پرسد.
انتخاب این افراد توسط کیارستمی از نظر من خیلی جالب بود. هم اینکه تصویر جوانی خیلی از این افراد را من ندیده بودم، هم اینکه گاهی نظرشان به موضع سیاسی‌شان نمی‌خورد.
مثلا آیت‌الله خلخالی رئیس دادگاه آن‌موقع که به قساوت و اعدام بدون تشکیل دادگاه معروف‌‌است با حالت خیلی مهربانی رو به دوربین گفت که کار بچه‌ها خیلی درست بوده. باید با هم متحد می‌شدند و...
.کیانوری، نادر ابراهیمی( که خیلی جوان و سرحال بوده وبه حال امروزش بسیار تأسف خوردم)، احترام برومند( همسر داوود رشیدی و خواهر مرضیه و راضیه‌ برومند که موقع مصاحبه بی‌حجاب بود)، مسعود کیمیایی، نورالدین کیانوری، عزت‌الله انتظامی، ژاله‌ی سرشار( مدیر مرکز اصلاح تربیت. او هم بی‌حجاب و آرایش کرده است)، اسقف مانوکیان، راب کلیمیان، کمال خرازی( که بعدا وزیر خارجه شد)، آیت‌الله گلزاده غفوری،... و خیلی چهره‌های معروف دیگر.
با پدر بچه‌ها هم مصاحبه‌ کرده. چند نفر به پسرشان افتخار کرده‌اند که هماهنگ با دوستانشان عمل کرده( معلوم است که هنوز در جو انقلابی هستند وگرنه پدرمادرهای الان مرتب به بچه‌هایشان توصیه می‌کنند که خر خودت را بچسب و حتی شده به دوستانت لگد بزن تا از‌آنها جلو بیفتی). فقط مرد زحمتکشی گفته به زور خرج تحصیل پسرش را در می‌آورد و درست نبوده که زحماتش را به‌باد بدهد و گفته باید فرد ضارب( ضرب گرفته روی میز) را معرفی کند.
بعد دوباره برمی‌گردد به فیلم.
گذشت روزها را نشان می‌دهد که بچه‌ها هر روز می‌آیند پشت در کلاس به ردیف می‌ایستند و هنوز کسی کسی را لو نداده.ناگهان یک روز پسری از آنها جدا شده به کلاس
می‌رود و می گوید اجازه‌ آقا. محمدرضا نعمت‌زاده!( این همان اسم قهرمان داستان خانه‌ی دوست کجاست نیست؟)
می‌رود در نیم‌کت‌های خالی عقبی می‌نشیند ولی اعصابش خورد است و اضطراب دارد. معلوم است که وجدانش ناراحت است.
دوربین کیارستمی دوباره سراغ آدم معروف‌ها می‌رود و می‌پرسد آیا پسر کار خوبی کرده؟
فیلم خیلی ساده و در عین حال تأمل‌برانگیزی است.

2- حالا این که کیارستمیه. حساب کنید چقدر فیلم در ایران سالانه ساخته می‌شه و قابل پخش تشخیص داده نمی‌شه!
فقط کسایی که عقاید خودشونو می‌تونن با جمهوری اسلامی وفق بدن حق فیلم ساختن دارن.
یا اونایی که با زرنگی این‌طور نشون می‌دن.

3- اینم یه درخواست خنده‌دار:
شورای شهر تهران از نیروی انتظامی خواست که در مبارزه با بی‌حجابی اُبُهت داشته باشه و این‌قدر با کار فرهنگی و لبخند و تذکر، لی‌لی‌به لالای زنان قرتی و بدحجاب که راست‌راست تو خیابونا می‌چرخن نگذاره.

این روزا دوباره شروع کردن به حمله با پاساژها و ارشاد دختران شلوار کوتاه‌پوش و صندل‌پوش ناخن لاک‌زده و...
حالا نمی‌دونم تو جیبشون کارت زرد و قرمز هم دارن یا نه.

4- گذشته از شوخی، چرا این‌قدر تعداد نیروی انتظامی بیشتر از سابق شده. باور کنید چند روز پیش با دوستم رفته بودم پارک نبوت کرج پیاده روی، تعداد سربازان باتوم به کمر و لباس آلاپلنگی‌پوش خیلی بیشتر از مردمی بود که برای تفریح اومده بودن. رئیس بی‌سیم به دستشون منو یاد رهبر مأمورای حمله‌کننده به تجمع زنان می‌انداخت.

5- اینا خندقن توی خیابونا یا جوی آب؟؟؟ دور پارک نبوت همچین جوی پهن و عمیقی کشیدن، انگار قراره دشمن جمله کنه. دور این پارک بزرگ روی هم چهارتا پل نیست مبادا دشمن ازش رد بشه.
دوست من پاهاش مشکل داره و به سختی راه می‌ره. از روی جوی‌ها که اصلا نمی‌تونست بپره. اصلا بیشتر خانوما دورتادور پارک دنبال راهی بودن بپرن این‌ور. خود مأمورا کلی عقب می‌رفتن تا سرعت بگیرن وبا لنگای درازشون بپرن این‌ور.
چندروز پیش تو روزنامه‌ی همشهری خوندم که اصولا ساختن جوی‌های روباز کار غلطیه و صدساله شهرداری داره جوی روباز تو تموم کوچه‌ها و خیابونا می‌سازه بدون اینکه بدونه برای چی!! راست می‌گه. جوهای روباز فقط شدن محلی برای ریختن آشغال.
فکر نمی‌کنن کسی ممکنه کالسکه بچه‌همراش باشه؟ کسی بار همراش داشته باشه و نتونه از این خندق بلا رد شه. یا اصلا مثل دوست من پاهاش ناراحت باشه؟ پارک اصلا یعنی چی؟
مگه امام زمان خودش بیاد دستور بده جوهای آب رو سرپوشیده کنن.

6-گفتم سربازها با لنگ‌های درازشون. راستشو بخواهید لنگاشون همچین دراز هم نبود. کلا قد ایرانی‌ها انگار آب رفته. چند وقت پیش گیر افتادم بین یه عده دختر پسرهای نودانشجوی جوون که تازه از چند اتوبوس پیاده شده بودن. بی اغراق بگم که قد اکثر دخترها از من کوتاه‌تر بود. من قدم متوسطه. یعنی 165. بی‌اغراق بگم بعضی دخترا 150 سانتی بودن. دخترهایی که از 11، 12 سالگی رژیم غذایی سخت می‌گیرن که بتونن مانتوهای کوچیک فروشگاه‌های چینی و کره‌ای‌ها رو بپوشن. در نتیجه رشدشون خیلی زودتر از موقع متوقف می‌شه. و پسرها بیشترشون هم‌قد من بودن یا فقط کمی بلندتر.
دوست متخصص تغذیه‌ای می‌گفت: قد ایرانی‌ها بعد از انقلاب 5 سانتی‌متر کوتاه‌تر شده. و این هم به برکت انقلاب اسلامی و تبعیض در توزیع آن، گرانی شیر و مواد لبنی و تغذیه‌ی نادرست مردمه. گذشته ازفقر مردم، اونایی هم که دستشون به دهنشون می‌رسه حاضرن هر ماه هزاران تومن قسط فرش و مبل و ماشین بدن اما می‌گن شیر گرونه.
در صورتیکه قد ژاپنی‌ها 15 سانتی‌متر بلند‌تر از سابق شده. ماهایی که از سلاله‌ی پاک رستم داستانیم(بابا شوخی کردم:) منظورم به نژاد و اینا نیست. ایرانی ها به قد و اندام خوب معروف بودن یه زمانی) حالا داریم می‌شیم هم‌سایز ژاپنی‌های سابق که اون موقع گاو رو مقدس می‌دونستن و لبنیات نمی‌خوردن.

7- معلم ورزش ما به دختری که هر روز بدون ثبت‌نام میاد تو همه‌ی شیفت‌ها ورزش می‌کنه به شوخی گفت:
تو هم شدی علی دایی؟ هر چی می‌گیم نیا با پررویی میای و به روی خودت نمیاری.

8- کاش می‌دونستم جشن تیرگان و مراسم آب‌پاشی زردشتی‌های کرج کِیه و می‌رفتم!
خیلی کیف داره مردم دور هم جمع شن و به هم آب بپاشن:)


9- امسال جام جهانی فوتبال خیلی جالب بود.
چهار تیم از قاره‌ی اروپا اومد بالا. ایتالیا جلوی جشمان تعجب‌زده‌ی آلمانی‌ها تیم کشورشون رو شکست داد و امشب هم فرانسه پرتغال رو.

10- خوب دیگه، کم‌کم دارم بازی صلح‌آمیز و جوان‌مردانه‌ رو متوجه می‌شم.
یعنی جلو داور جانماز آب بکش و تا اتفاقی می‌افته با لبخند حماقت‌بار دستاتو جلو داور به علامت تسلیم ببر بالا.
با هزار و یک‌ کلک به بهترین بازیکن حریف لگد بنداز بعد خودتو عین موش بنداز رو زمین و تمارض کن. عین کعبی فوتبال و تکواندو رو باهم قاطی کن و صورت فیگوی نازنین رو از ریخت بنداز( خوشبختانه امشب خوب شده بود). هر وقت خسته شدی خودتو بکوبون به بازیکن‌های مقابل و روی برانکارد با بدحنسی کمی استراحت کن و بعد عین شیر بپر وسط میدون.
فوتبال و سرمایه‌ وقتی قاطی شن این‌چیزا اجتناب‌ناپذیرن!

11- آقا این زین‌الدین زیدان تو بازی چه می‌کنه لامصب!
از رفتارش هم خیلی خوشم میاد. عین فیلم‌فارسی‌ها خیلی هم مرام داره:)
همیشه دونه‌به‌دونه‌ی بازیکن‌های طرف مقابل رو می‌ره دلداری می‌ده. بلوز عرقی کاپیتان تیم مقابل رو با روی باز می‌پوشه و...

12- حالا موند ایتالیا و فرانسه. دارادادام!!!

13- از" بچه‌ها... گل‌آقا" خیلی خاطره‌ی خوب دارم.
وقتی شنیدم به علت مشکلات مالی قراره مرتب چاپ نشه خیلی ناراحت شدم.دقیقا به همون علت که بعضی‌ها(قشرهای متوسط به بالا رو می‌گم) برای بچه‌شون هزار و یک نوع پوشاک و وسیله‌ی تفریح باکلاس می‌خرن ولی می‌گن شیر و ماست گرونه(که البته گرون هم هست. من یک سطل ماست رو پارسال هزار تومن می‌خریدم. بعد از عید شد 1200 توم، چند هفته پیش شد 1500 و دوهفته‌ست شده سطلی 2000 تومن. بدبختی هم سی‌با و هم داداشم حاجی‌ماستی هستن یعنی خیلی ماست می‌خورن.) داشتم چی می‌گفتم؟ چرا زدم صحرای کربلای ماست و شیر. قضیه فرهنگی بود. آهان بچه‌ها... گل‌آقا... به همین علت هم یه عده مجله‌ و کتاب نمی‌خرن. در صورتیکه قیمت این مجله قیمت فقط یه بستنی قیفیه.
چکار می تونیم بکنیم.
جز اینکه بگیم آهای ملت. برای بچه‌تون بچه‌ها گل‌آقا بخرید. خیلی خوبه بچه‌ها روحیه‌ی طنز داشته باشن.( و مثل بعضی از شما بی‌جنبه بار نیان...:)))‌ )


14- حالا می‌خوام طرز تهیه‌ی یه ماسک خوب رو یادتون بدم که پوستتون رو خیلی باطراوت و خوشگل و مامان می‌کنه:)
آره دیگه... می‌خوام یه بخشی بذارم به‌نام پوست و زیبایی!
یه وقت نگین وای... حالا که وضع سیاسی خرابه و اوضاع مملکت اینه، چه وقت این‌کاراست؟
اتفاقا خیلی هم به سیاست ربط داره. دشمن مارو همیشه باید خوشگل و مامان و باطراوت ببینه تا ...ش بسوزه!
تازه مگه ما قراره همیشه زیر یوغ ... بمونیم؟ ایشالله که صد‌سال دیگه آزاد شدیم باید چیزی به‌نام پوست رو صورتامون مونده باشه دیگه:)
- توجیه بسه دیگه زیتون. برو سر اصل مطلب:
این ماسک رو آذر فخر عزیزم بازیگر تأتر یادم داده.
یک قاشق ماست(چربی نگرفته) رو با نصف قاشق‌چای‌خوری حنا قاطی کن(نترس من امتحان کردم رنگ نمی‌گیره) با برس روی صورت و گردنت بمال. بگذار مدتی بمونه. 5 دقیقه بعد از گز‌گز کردن بشور.( دروغ چرا. پوست من با اینکه خیلی خیلی حساسه هر چی صبر کردم به گز‌گز نیفتاد) بعدش کمی آب خیار( خیار رو که رنده کنی آبش رو می‌تونی با توری بگیری)‌به صورتت بزن. بعد از چند دقیقه اون رو هم از صورتت بشوی و بعد از خشک کردن صورتت با کرم مرطوب‌کننده چربش کن.
بعدش خیلی احساس خوبی به آدم دست می‌ده.
اگه دوست داری دریا نرفته برنزه شی، به جای نصف قاشق چایخوری حنا، یک قاشق پر حنا به ماست اضافه کن. به غیر از صورت باید به دستها و هر جایی که از لباس بیرون می‌مونه بزنی.
اگر خوشگل مشگل شدی، من و آذر جان رو یه دعای مشتی بفرما.


15- جدا که جای خالی وبلاگ ندا (ندا حریری) حس می‌شه. هر چی می‌گذره بیشتر متوجه می‌شم چقدر آزاد‌اندیش و صادق و با شخصیت مستقلی بود.

16- می‌دونم طبق معمول خیلی غلط دارم اما نمی‌تونم دوباره بخونم و غلط‌گیری کنم.ساعتو نگاه کنید... چشمم... آلبالو گیلاس... خواب...
آه زیتون... تو یه روزی بیشتر از اینا برای وبلاگت وقت داشتی.:)

17- این کامنت "زهره" عزیز دلم رو به درد آورد. نمونه ی زندگی خیلی از خانم‌های شاغل ایرانیه.
من یه زن سی وچهار ساله ام و دوتا هم دختر دارم.کوچیکه هشت ماهه ست وبزرگه پنج ونیم ساله.
همسر من آدم خوبیه ولی خوب کم آزارم نمی ده.من شاغلم وکارم تو خونه وبیرون زیاده.اما این آقای همسر مثل اکثر مردا خودخواهه وکمک زیادی به من نمی کنه.البته به حساب خودش کمک می کنه.ولی به نظر من کمک معنا نداره اونم وظایفش رو باید انجام بده .در آمد من خوبه یعنی بالای پانصد تومن در ماه می گیرم وکیسه هامون هم جدا نیست.در این موارد مالی از نظر ایشون ما برابریم وکار های خونه مال منه ولحنش طوریه که نشون میده با منت کاری تو خونه میکنه.گاهی واقعا خسته ام میکنه .من تو خونه مادر بچه ها وخدمتکار وپرستار هستم تو خیابون اضغر آقا راننده تو اداره کارشناس ارشد .قسط ماشین وکلی از مخارج خونه با منه آشپزی ورسوندن بچه ها به مهد وخونه مامانم با منه.خرید وپذیرایی از مهمون ونظافت خونه در اگثر موارد با منه.تو جای من باشی چه احساسی داری تازه اگه ازت ایراد هم بگیرن بگن بچه ها رو که مامانت ومهد نگه می دارن.آشپزی هم که نمی کنی.نمی دونم سوپ وفرنی وغذاهای ما رو همسایه ها میدن در خونه پس؟؟؟؟؟؟؟دلم پره پره

یکشنبه، تیر ۱۱، ۱۳۸۵

گلی از هر چمنی

از هر چمنی گلی!
1- فرانسه چقدر عالی بازی کرد. برد واقعا حقش بود!

2- برزیل چرا امشب این‌طوری بود؟ باخت واقعا حقش بود:)
اصلا خوب تو زمین جاگیری نمی‌کرد.

3- آرژانتین طفلک بد بازی نکرد. اما دروازه‌بان خوب نتیجه رو به نفع آلمان برگردوند.

4-اگه گفتید شباهت زین‌الدین زیدان( زی‌زو) و علی دایی چیه؟

5- سوتی زیتونیداداشم داشت تعریف می‌کرد در بازی بین دو تیم ... و .... داور 17 تا کارت زرد به بازیکن‌ها داد.من با تعجب:- مگه داور چندتا کارت زرد تو جیبش داره.؟.سی‌با و داداشم با چشما و دهن‌های باز به من نگاه می‌کنن.

6-سه ساعت قبل از بازی ایران و پرتغال ما از شمال(متل‌قو) راه‌ افتادیم . حساب کردیم اگر بین راه هیچ‌جا وای‌نسیم حتما می‌رسیم.
دیر راه‌افتادن تقصیر من بود. هوس کرده بودم حتما قبل از راه‌افتادن یه‌بار دیگه برم تو دریا شنا کنم.توی راه خیلی خیلی کم ماشین بود و ما خوشحال شدیم که به موقع می‌رسیم.
حدود چهل پنجاه کیلومتر بعداز چالوس ما ده تا ماشین افتادیم پشت چهار تا کامیون که به هیچ‌وجه بهمون راه نمی‌دادن. بارشون هم این‌قدر سنگین بود که نمی‌تونستن باسرعت برن. خط هم ممتد بود و سبقت ممنوع.اعصاب همه خورد شده بود. خیلی ماشین‌ها سعی می‌کردن به زور هم شده سبقت بگیرن و کامیون‌ها راه نمی‌دادن و فوری هم پیچی نمایان می‌شد که ممکن بود پشتش ماشینی به سمت چالوس بیاد.
بالاخره دو تا ماشین که پربودن از پسرای جوون تونستن با هزار ریسک از پشت کامیون‌ها در برن.ما هم بالاخره به جایی رسیدیم که می‌شد سبقت گرفت و از پشت کامیون‌ها در رفتیم.
اما در 20 کیلومتر بعد دیدیم یکی از ماشین‌ها تصادف وحشتناکی کرده با ماشینی که از روبه‌رو میومده.که اتفاقا اون‌ها هم 5 پسر جوون بودن(اونا هم می‌خواستن برسن چالوس تا مسابقه رو ببینن)و ده پسر جوون که خوشبختانه خودشون سالم بودن داشتن می‌زدن تو سر خودشون.نزدیکی‌های کرج هم ماشین دوم رو دیدیم که اون‌هم با وانتی که از روبه‌رو میومد به شدت تصادف کرده...واقعا ناراحت‌کننده بود برامون. جاده‌ به این خلوتی و دو تصادف وحشتناک اونم ماشین‌هایی که مدتی باهاشون همسفر بودی.
نیمه‌ی اول رو با رادیو گوش کردیم. گزارشگر هم حرص مارو درمی‌آورد بس‌که می‌گفت "ببینید چه‌طوری فلان بازیکن بازی می‌کنه" یا "حفظ توپ می‌کنه".
آخه عاقل جان ما از کجای رادیو باید ببینیم؟؟سی‌بای بیچاره این‌قدر عصبی شده بود که اگه سبیل‌داشت الان باید بهش می‌گفتم بی‌با( بیست‌بیل باروتی)

7- معرفی عاملان سرکوب تجمع زنان در روز 22 خرداد توسط امیرفرشاد ابراهیمی.
اون روسری قهوه‌ایه که با باتوم می‌زد، استوار یکم پروین حسینیه
خوش‌وقتم:)

8- مجله‌ی گذرگاه شماره 56 منتشر شد..

پنجشنبه، تیر ۰۸، ۱۳۸۵

شما بگویید چه‌کنیم؟

مسئله‌ای که چند وقتیه فکرمو مشغول کرده اینه که همسر آدم – یا واضح‌تر بگم شوهر آدم- چقدر می‌تونه در لباس پوشیدن و وضع ظاهری آدم دخالت کنه؟

تقریبا بدون استثنا با هرکس از دورو بری‌هام در این مورد صحبت می‌کنم از این مسئله دلخوری داره. شدت و ضعف داره. شوهر یکی فقط چیزی می‌گه و می‌گذره و یکی شدیدا دعوا می‌کنه.
حتی در مواردی که زن و شوهر هردو از نظر فرهنگی نزدیکن یا حتی فامیلن و شوهر زنشو از بچگی دیده که چطور لباس می‌پوشیده ولی بعد از مدتی شروع می‌کنه به ابراز نارضایتی.
نمی‌دونم این مسئله بعد از انقلاب بدتر شده یا بهتر!!
روشنفکر و غیرروشنفکر هم نداره. حتی گاهی در روشنفکرش دیدم شدیدتر عمل می‌کنه.
اسمش هم برام مهم نیست که غیرته یا حسادته یا دخالته و یا…
دلم می‌خواد بدونم چه‌طوری می‌شه این مسئله رو حل کرد.

یه بار قدیما تو وبلاگم نوشتم که مرد ایرانی همیشه فکر می‌کنه دختر یا زن خانواده احتیاج به مأمور تذکرات داره. در واقع پدر و برادر و پسر و نوه و دایی و عمو گاهی خودشون از پاسدار بدتر می‌شن. ولی تو بحث‌های روشنفکرانه و محفل‌های خانوادگی پاشونو می‌ندازن رو پاشون و می‌فرمایند:
- خیلی زشته که مأمورا به زن مردم می‌گن روسری‌تو بکش جلو یا شلوار بلندتر بپوش آخه بگو به تو چه؟
در صورتیکه خبر ندارن خودشون صدبرابر بیشتر از اونا زن و یا خواهرشونو عذاب می‌دن.

می‌خوام از وضع خودم مثال بیارم.
من به عرف اجتماع احترام می‌گذارم. با اینکه گاهی تابوشکن می‌شم و مثلا موقع رانندگی روسریم بیفته اهمیت نمی‌دم و گاهی موقع دوچرخه‌سواری و قدم زدن دوست دارم موها و گوشام باد بخوره و… ولی به عرف اجتماع هم اهمیت می‌دم.
می‌دونم خانم‌های دیگه هم این‌طوری‌ان. یعنی خودشون می‌دونن کجا چه لباسی رو بپوشن که اذیت نشن..

یادمه یه بار یه بلوز با یقه‌‌خیلی باز و خوشگل خریدم. با ذوق جلو سی‌با پوشیدم و گفتم خوشگله؟
یه فکری کرد و با خنده گفت: اگه فقط جلوی من بپوشی. آره!
خیلی تو ذوقم خورد. یعنی من نمی‌دونم اینو کجاها بپوشم. مثلا می‌پوشم می‌رم تو خیابون؟ یعنی من فرقی برای مهمونایی که میان خونمون قائل نیستم؟ جلوی‌آدم مذهبی همونی رو می‌پوشم که جلوی دوستام می‌پوشم؟

دارم می‌رم رو بالکن رخت‌ها رو پهن کنم. یه‌جوری نگاه می‌کنه می‌گه:
- این‌طوری داری می‌ری رو بالکن؟
- چه‌طوری مگه باید برم؟
- هیچی… هیچی… ببخشید.

در صورتیکه تو محل ما همه همین‌طوری میان.
چندروز پیش دریا رفته بودیم. من دیدم جَو مناسبه و هنوز طرح سالمسازی دریا اجرا نمی‌شه( از اول تیر چادرهایی تو دریا می‌زنن و محل شنای خواهران جدا می‌شه.) با بلوز آستین کوتاه و شلوار دوچرخه‌سواری تو دریا یه عالمه شنا کردم. بعد دیدم ساحل خیلی خلوته، آستین‌ها رو بالاتر زدم شلور رو هم بالاتر و حمام آفتاب گرفتم تا برنزه شم. اگر کسی هم رد می‌شد از دور نگاه می‌کردم چه تیپی‌ان.
اگرزن بی‌حجاب باهاشون بود از جام تکون نمی‌خوردم. اگه حزب‌اللهی بودن یا زن همراهش چادریه، یه مانتو می نداختم روم. به همین سادگی. هیچ‌مسئله‌ای هم به‌وجود نیومد. اما می‌دیدم سی‌با ناراحته.

باهاش صحبت کردم. دلیلشو پرسیدم. می‌گه خوشم نمیاد. می‌پرسم چرا. می‌گه خوشم‌نمیاد دیگه! گفتم ولی من خیلی خوشم میاد. واقعا دارم لذت می‌برم.(البته مایو تنم بود بیشتر خوشم میومد)
زنی60 ساله رو نشون می‌ده که با مانتوی بلند و شلوار و مقنعه با شوهرش تو آبه.
می‌گم اگر تو دریا مثل مادربزرگت(یکیشون خیلی مذهبیه) لباس بپوشم خوشت میاد. می‌گه آره.

یا بار تا اومد خونه و دید شلوار کوتاه پامه و یادم رفته پرده رو بکشم، قبل از هر کاری رفت پرده رو کشید بعد باهام حرف زد. این‌کارش هم خیلی بهم برخورد.

حالا خوبه که مثل بعضی از شوهرای دوستام تو ریز ریز مسائلم دخالت نمی‌کنه. که این‌جوری آرایش نکن این‌جوری موهاتو نزن. کفش این‌جوری نپوش. دوچرخه سوار نشو. با این آقا حرف نزن. سرکار نرو. درس نخون و یه عالمه چیزای دیگه که مردای ایرانی می‌گن و این نمی‌گه.

نمی‌دونم. مگه مردا همسرشونو قبل از ازدوج نمی‌بینن؟ من که فرقی با گذشته نکردم. تازه خیلی بیشتر رعایت می‌کنم.

یه‌بار گفت مگه چیه تو هم تو لباس‌پوشیدنم دخالت می‌کنی. گفتم چه دخالتی؟ گفت همینکه برام لباس کادو می‌خری، تی‌شرت و پیرهن و کمربند و یا شلوار کوتاه تو خونگی، اینم یه نوع دخالته که منم بدم نمیاد. گفتم اما من ترو مجبور به بد پوشیدن و پوشیدگی بیش‌ازحد نمی‌کنم. اتفاقا همیشه دوست‌دارم شیک‌تر بپوشی تا ساده‌تر ولی تو برعکس همیشه دخالتت بر اساس به اصطلاح نجیبانه پوشیدنه.

از جایی رد می‌شدم که نوشته بود خانم دکتر آ… دکترای روانشناسی ، مشاور خانواده. هوس کردم برم و نظرشو در این مورد بدونم. وقت گرفتم و وقتی رفتم تو مطب تقریبا فهمیدم جوابش چی‌خواهد بود. خود خانم دکتر تپل مپلی تو اون گرما مقنعه و مانتوی گشاد پوشیده بود و چادرش هنوز دور کمرش بود. با این‌حال گفتم بالاخره با تجربه‌ست.
جوابش این‌بود. بله که مرد باید در لباس پوشیدن زنش دخالت کنه!
و کلی برام آیه و حدیث در مورد تمکین و ناشزگی و لزوم اطاعت زن از شوهر آورد. حرفایی زد که تازه فهمیدم سی‌با خیلی هم بی‌غیرته!!
کلی باهاش راجع به فرق علم روانشناسی و علوم قرآنی بحث کردم فکر کنم من باید ازش ویزیت می‌گرفتم. ولی خوب… فی‌سبیل‌الباروتی… ببخشید فی‌سبیل‌الله بود.

خواستم پیش مشاوری برم که قبلا راجع بهش تحقیق کرده باشم. ولی گفتم چه فایده. هر کی طبق فرهنگ و سلایق خودش راهنماییم می‌کنه.

ما چطوری می‌خواهیم فمینیسم رو تبلیغ کنیم؟ فقط در حد شعار؟
وقتی تقریبا همه‌مون در خونه‌مون هم نتونستیم مشکلاتمون رو کامل حل کنیم.
دوست دارم بدونم، شما هم مشکل اینجوری دارید؟ چه‌طوری برخورد می‌کنید؟
(یه توضیح یادم رفت بدم که خانواده و فامیل‌سی‌با به غیر از یکی از مادربزرگاش همه بی‌حجابن. ی از نظر فرهنگ خانواده خیلی شبیه همیم. )
شما بگویید چکنیم؟
نظرات

شنبه، تیر ۰۳، ۱۳۸۵

1- ای بلندی، ای کاج
راه ما طولانی‌ست
پای ما آبله‌گون
پای ما غرقه‌به خون
راه ما تا سر خلوتگه تو طولانی‌ست
ای بلندی،‌ ای کاج
نردبانی از عشق بر ما بفرست!...
(ف.ا. نیسان)

از کتاب "زیباترین شعر نو". تهیه و تنظیم: احمد شاملو


2- چند روز پیش نشستم فیلم تصادف(crash) ساخته‌ی پل هگیس Paul Haggis رو دیدم. با اینکه کلی سانسور شده بود ولی باز خیلی ازش خوشم اومد.
این فیلم زندگی دو روز چند خانواده با نژادهای مختلفه که در لس‌آنجلس زندگی می‌کنن. مغازه‌داری عصبی ( که طاهرا ایرانی‌ست ولی در فیلم سانسور شده‌ی من به نظر عرب میان). یه قفل‌ساز مکزیکی، پلیسی سفیدپوست و شدیدا نژاد پرست و بدچنس. پلیسی جوان و تازه‌کار و ظاهرا خوش‌جنس. کارگردانی سیاه‌پوست و همسر ظاهرا زرد‌پوستش. یک زن و شوهر چینی و...
ظاهرا تهیه‌‌کننده‌ی این فیلم یک نفر ایرانیه به اسم "باب یاری" و دوست داشته فیلمی بسازه که تقابل فرهنگ‌ها و نژادها رو- که یکی از معضلات بزرگ آمریکاست- نشون بده، که با دیدن فیلم‌نامه‌ی زیبای پل هگیس تصمیمشو عملی می‌کنه.

جالب اینجاست که وقتی یکی از قهرمان‌های داستان رو در فیلم تحسین می‌کنی، یهو می‌بینی کاری ازش سر می‌زنه که آدم بده هم انجامش نمی‌ده. مثل پلیس سفیدپوست و جوان که می‌زنه اشتباهی پسر سیاه‌پوستی ‌رو می‌کشه.
و گاهی می‌بینی بد‌من داستان که از اول فیلم در تو ایجاد نفرت کرده- پلیس نژاد پرست رو می‌گم که الکی به سیاه‌ها گیر می‌ده و زن ِ کارگردان سیاه‌پوست رو چقدر اذیت و تحقیر کرد- هم شرایط زندگی خصوصیش( نگه‌داری از پدرش که تموم شب جیش داره و باید رو توالت بشینه) چقدر سخت و طاقت‌فرساست و در آخرای داستان می‌بینی به خاطر همین زن جونشو در خطر می‌ندازه و به ماشین تصادف‌کرده‌ی زن که به شدت بنزین داره نشت می‌کنه و هر آن خطر انفجار هست نزدیک می‌شه و جون زن رو نجات می‌ده.

یاد یکی از جملات قصار خودم افتادم که چند هفته پیش تو وبلاگم نوشته بودم که فقط چند نفر از جمله شبح درکش کردن.:)

همانا که بدترین‌ ِ شما بهترین شماهایند
و بهترین ِ شما بدترین ِ شما ( جمله‌ی دقیقشو باید برم آنلاین از تو وبلاگم پیدا کنم)

جدا که گاهی آدمایی رو که خیلی روشون حساب می‌کنی می‌بینی همچین مالی نیستن! و موقع گرفتاری هیچ‌کاری برات نمی‌کنن هیچی. گاهی از پشت هم بهت خنجر می‌زنن.
برعکس گاهی –شاید الکی و شاید به خاطر کارای ظاهرا بدش- از یکی بدت میاد. ولی می‌بینی موقع ناخوشیت بدون اینکه ازش کمک خواسته باشی میاد جلو و هر کار از دستش برمیاد می‌کنه. و اون آدم خوبه خودشو همچین مواقعی قایم می‌کنه. برای من که خیلی پیش اومده. برای همین سعی می‌کنم کمتر در مورد آدما قضاوت کنم و یا به سیاه و سفید تقسیمشون کنم.
پیشنهاد می‌کنم فیلم کرش یا تصادف رو همه ببینید. حتی اگر شده همون دوبله به‌فارسی و سانسور شده‌شو که تو مغازه‌ها می‌دنش هزار تومن که پول یه بلیت سینما هم نیست. (نمی دونم کپی‌رایت داره یا نه. اگر نداره چطوری کمپانی قرن 21 با دوبلورهای معروف دوبله‌ش کرده؟)
پ.ن.
می‌تونید از اینجا اطلاعات بیشتری راجع به فیلم تصادف پیدا کنید.
وبلاگ‌هایی که در این مورد نوشتن:
وبلاگ موج نوی امیر خان عزتی
وبلاگ یک پزشک
نبود؟
برو...

3- برام جالبه که بعضی از کسایی که میرن خارج، با اینکه هی دل می‌سوزونن که وای... ما هنوز شرایط سخت ایران یادمونه و شبا هنوز کابوس می‌بینیم،‌ در عمل شرایط سخت مارو ندیده می‌گیرن و توقعاتی دارن که آدم شاخ در میاره.
چند روز پیش با اینکه 4 تا 6 جایی کار داشتم و 6 تا 8 هم یه جا، نشستم در دفاع از خودم کامنتی رو نوشتم که از کار جلسه‌ی اولی که برام خیلی مهم بود باز موندم و تموم جلسه‌ی ساعت 6 تا 8 بهش فکر می‌کردم.
فکر می‌کردم که چقدر من احمقم( البته اینو مدت‌هاست بهش رسیدم اما تا به‌حال به‌روی خودم نمیاوردم) تقریبا ماهی پنجاه شصت هزار تومن پول اینترنتم(با پول تلفنش) می‌شه. یعنی بابت نوشته‌هام یه قرون هم که نمی‌گیرم هیچی، حقوق کامل یه‌کار پارت‌تایمم رو دارم به پاش می‌دم.
کسایی که رفتن خارج یادشون رفته چه عذابی می‌کشیدن برای وصل شدن با اینترنت گازوئیلی ایران؟( متاسفانه یا خوشبختانه هنوز اِی دی اس ال به محله‌ی ما نبومده)
باورتون می‌شه حدود یک ماهه که هر دفعه‌ باید دوسه‌ساعت وصل شم که فقط ای‌میلام بیان که تازه هنوز نتونستم همه‌شون رو بگیرم؟ روزی 300-400 تا ای‌میل هم به پشت خط اضافه می‌شن و واقعا توش موندم.(نترسید. بیشترش اسپمه)
از من توقع دارن یکی یکی کامنت‌ها رو ویرایش کنم! کاری که خودشون با اینترنت پرسرعت مجانی، تو خونه... تو دانشگاه... تو فروشگاه... تو کافه وقتی می‌رن قهوه‌ نوش‌جان کنن... تو کتابخونه و لابد فردا هم تو تاکسی در اختیارشونه می‌تونن انجام بدن.
از من می‌پرسن تو که نمی‌تونی به وبلاگای فیلتر شده بری چه‌طوری در وبلاگ فیلتر‌شده‌ی خودت می‌نویسی!؟!؟!؟!؟
همینمون مونده بود که خارج‌رفته‌های محترم ازمون بازخواست کنن که کردن!! :- )
عیب نداره. به قول معروف پیغمبرا تکبر ندارن:) بازم توضیح می‌دم.
تا چند وقت پیش دوستانی زحمت می‌کشیدن و اینکار سترگو برام انجام می‌دادن که یکیش امید بود( که خیلی ناراحت شدم وقتی شنیدم بابت این‌کارش از طرف بعضی بچه‌های وبلاگستان تهدید و اذیت شده) و یکی دیگه شیوا (که بعضیا ازش دیو ساختن). بدون منت اینکارو برام می‌کردن! که همین‌جا بازم ازشون تشکر می‌کنم.
تازگی‌ها هم دوستی که اسمشو نمی‌گم( مبادا از طرف گروه‌های استشهادی وبلاگستان تهدید بشه) برام راهی پیدا کرده که از طریق اون خودم بتونم نوشته‌مو پابلیش کنم و به کامنت‌هام دسترسی داشته باشم. ( آهای دوست عزیز خارج‌نشین بدبین، تا به‌حال دو نفر از اهالی وبلاگستان به طور تصادفی راهشو فهمیدن. ازشون خواهش کردم به کسی نگن. با آفلاین اسمشونو بهت می‌گم بری ازشون بپرسی)
حالا از این راه جدید فکر می‌کنید چقدر طول می‌کشه تا یه مطلبی رو بذارم تو وبلاگم؟ چندبار ارور می‌ده؟
گاهی تا سه‌برابر وقتی که برای نوشتن می‌ذارم،‌ ارسال‌کردنش طول می‌کشه. می‌فرستیش. بعد از نیم ساعت می‌بینی ارور داده. دوباره می‌فرستیش بازم همینطور. سه‌باره... چهارباره.... عصبانی می‌شی. صدبار به باعثان و بانیانش فحش می‌دی. هزار بار به خودت.
گاهی تا دوسه‌روز نمی‌رسم بیام اینترنت( والله محل کارم و فروشگاه و دانشگاه و بقال محلمون هم اینترنت ندارن که لحظه به لحظه بخوام کامنت‌ها رو بخونم و هر جاییش به کسی برمی‌خوره پاک کنم)
حتی کامنت‌های مطلب قبل رو بعد از ارسال مطلب جدید معمولا می‌خونم. اونم معمولا آفلاین.
دلم میخواد به تک‌تک کامنت‌ها جواب بدم. وصل می‌شم و به سختی دوسه‌تا رو جواب می‌دم/ می‌بینم یکی ناراحت می‌شه که چرا به کامنت فلانی تونستی جواب بدی و مال منو نه! و عذاب وجدان می‌گیرم چون همه رو دوست دارم و براشون احترام قائلم.


می‌خوام از گرفتاری‌های روزانه‌م بنویسم. می‌ترسم دوباره یکی‌دیگه از بلاگرها یاد عمه‌ش بیفته که همیشه می‌گه کار دارم و هیچ کار خاصی هم از نظر ایشون نداره...
اما من به‌خدا در طول روز این‌قدر کار دارم که گه‌گیجه می‌گیرم. برای اینترنت بیشتر وقتا از خوابم می‌گذرم! گاهی هم از مصاحبت با سی‌با گذشتم. گاهی مهمونی که در اتاقی که کامپیوتر توشه خوابیده اذیت کردم و کلی ریزه‌کاری‌هایی که می‌مونه آخر شب و بهشون نمی‌رسم. عین پختن ناهار فردا... دوخت و دوز... نوشتنی‌هایی که برای فردا لازم دارم و..... پول هم که از جیب می‌دم.
نمی‌دونم چرا یه‌عده این اجازه‌ رو می‌دن از آدم حساب پس بگیرن و احساس کنن طلبکارن.
چرا من هیچوقت این احساسو به کسی نداشتم؟!!
اون روز جلسه‌ی 4 تا 6ام رو نرفتم و تموم 6 تا 8 هم حواسم پرت بود که ای زیتون ِ خر!
هزار راه هست که از کامپیوتر پول در بیاری. عین بعضی‌ها کاری که بلدی تبلیغ کن و یا کارتو یا خودتو در معرض فروش بذار. با اسم اصلیت قاطی این گروه‌مروه‌ها شو و برو بهشون نون قرض بده دستتو یه جای نون‌وآب‌دار بند کنن. هی آه و ناله کن و از جایی تقاضای پناهندگی کن. جای این درددل‌های صدمن یه غازت از ملت کمک‌درسی بگیر. برای مجله‌ای می‌خوی مقاله بدی، همینو تو وبلاگت بنویس و جز برای اون سوال دیگه برای چیز دیگه نظرخواهی تو وبلاگت نذار. بعد نظرارو جمع کن و جای ریسرچت بده به استادت .
بیکاری مگه هی مبارزه می‌کنی برای استقلال فکریت که یه پاپاسی هم بهت نمی‌دن بابتش؟ تازه کلی هم فحش می‌خوری.
به‌قول یارو(!) گفتنی "هی ساده‌لوحانه با دست‌های باز بازی می‌کنی. معلومه که می‌بازی. عزیزم، بازی کن. اما با سیاست! با زرنگی! با نفع‌طلبی" به همه جا می‌رسی. در جریان رود شنا کن. اون‌وقت دیگه کسی با انگشت اتهام نشونت نمی‌ده اهه، اینو ببین. داره خلاف آب شنا می‌کنه!

خلاصه که تموم این دوسه‌روز احساس حماقت کردم:)
یاد این ضرب‌المثل هم افتادم:....
ولش کن. بی‌ادبی بود پاکش کردم...
به جای هر کاری ترجیح می‌دم بشینم داستان‌های زیبای بانوی باغ آلبالو و دلقک عزیزم رو بخونم. تا آروم بگیرم.
تازه‌شم، دلقک یک‌تارموی دم فیل برام فرستاده که برام شانس میاره. ایناهاش----- ا

۴- تموم این مسائل رو ولش کن.
من هنوز تو بدوی‌ترین و اساسی‌ترین مسائل زندگیم موندم.

می‌خوای مهمونی بگیری.
از دو روز پیش تموم وقت آزادت جاروپارو می‌کنی. ده‌دفعه می‌ری خرید و هربار کلی بار حمل می‌کنی خونه. گوشت و مرغ و سبزی و کاهو میاری پ... کلی میوه. می‌بینی سیب‌زمینی‌پیاز و نون هم داره تموم می‌شه. دوباره می‌ری بار می‌کنی میاری خونه. تخم‌مرغ و ماست و شیر و....
آشپزخونه رو برق می‌ندازی( خانومای باسلیقه‌می‌دونن چه‌قدر این کار سخته). جرم‌زدایی کتری و برق انداختن قوری و ظرف و ظروف رو یه‌بار دیگه با وایتکش شستن و...
از صبح مرخصی می‌گیری.مبل جابه‌جا می‌کنی و فرش‌‌های سُرخورده رو می‌بری سرجاش و می‌پزی و سیب‌زمینی پوست می‌کنی و خلال می‌کنی و مرغ پوست می‌کنی و سبزی پاک می‌کنی و خوردمی‌کنی و بعد آماده کردن ترشی و نوشابه‌ها و ظرف ماست و چیدن بشقاب‌ها و کارد و قاشق و چنگال‌ها و... هی‌می‌دوی به برنج سر می‌زنی و می‌ری بالکنو می‌شوری( می‌شویی قشنگ‌تره انگار) بعد میای به خورش سر می‌زنی و می‌دوی توالت می‌شوری و آینه‌ها رو برق می‌ندازی.و هزاران کار دیگه.....
می‌دوی می‌ری دوش می‌گیری و لباس عوض می‌کنی.
نیم‌ساعت قبل از مهمونا سی‌با میاد( خودت خواستی به کاراش برسه وگرنه اون زنگ زده اگه می‌خوای زودتر بیام) می‌گویی بدو برو دوش بگیر الان میان...و....

تمام این زحمتا با یک جمله‌ی مهمونا بر باد می‌ره همیشه....
نمی‌دونم تو خونه‌ی شما مهمونا از این جملات قصار می‌گن یا نه؟
سی‌با که دیده این همه کار کردم همیشه میاد سینی‌چایی که ریختم ازم می‌گیره تا به اصطلاح کمکی کرده باشه.
مهمونا چی می‌گن؟ زن و مرد و پیر و جوون و فمینیست و آنتی‌فمینیست هم نداره.
هر کی چایی میاد جلوش با خجالت به سی‌با می‌گه:

- اوا !!!! شما چرا؟!!!!!!

مرض و شما چرا؟ درد و شما چرا ! پس کی؟؟ اصلا به شما چه؟
چرا وقتی من چایی تعارف می‌کنم کسی نمی‌گه شما چرا؟؟
گاهی خانمی که ادعای فمینیستی داره می‌دوه و با چشم‌غره‌ای به من، سینی رو از دست سی‌با می‌گیره و می‌ره به همه تعارف می‌کنه که یعنی ببینید زن خونه این‌قدر تنبله که شوهرش باید چایی تعارف کنه.
گاهی قبلش به سی‌با می‌گم. قربون دستت. این‌همه کار کردم دیگه چایی تعارف کردن کاری نداره. تازه دوست دارم خودم چایی تعارف کنم. اما مگه به خرجش می‌ره:) می‌گه تو یه دقیقه بشین خستگیت در بره.
عین من بی‌سیاسته... شایدم نه....
زرنگیش؟:)... ای داد...

5- منو بگو، می‌خواستم وبلاگ آونگ خاطرات ما رو به سی‌با معرفی کنم تا سرکار با دوستش که دوتایی آهنگای قدیمی رو دوست دارن گوش کنن و کیف کنن( برای اونایی که می‌خوان سین‌جیم کنن. بله، سی‌با سر کارش اینترنت داره. البته با اجازه) اما دیدم راوی جان برای من آهنگ زیبایی در وبلاگش گذاشته. ممکن بود سی‌با روی لینک زیتون کلیک کنه و....
می‌ذارم این چند پستش بگذره بعدا آدرسش رو بهش می‌دم.
می‌خوام ازین به‌بعد خوب کله‌پاچه‌ی سی‌با رو اینجا بار بذارم :)) هنوز دوست ندارم اینجا رو بخونه.
یادم رفت از راوی عزیزم تشکر کنم. ممنون بابت این‌همه مهربانی‌اش.

+ نوشته شده در شنبه سوم تير 1385ساعت 3:26 توسط زیتون


----------------------------
پ.ن.1
سه روز پیش این مطلبو نوشتم. این وبلاگ خراب بود و اینجا نشد
بذارمش
( دوروز هم کامل نتونستم اصلا آنلاین بشم).
بعضی جاهای قسمت سوم نوشته‌هامو الان که می‌خونم برام یه کم غریبه. خیلی پرگویی کردم..
خواستم این قسمتو حذف کنم. اما به خاطر احترام به احساسات اون‌موقع خودم بدون تغییر کپیش می‌کنم اینج
ا
.پ.ن.2
برای هزارمین بار، خواهش می‌کنم در نظرخواهی زیتون به بلاگرهای دیگر توهین نکنید.
من واقعا نمی‌تونم روی تک‌تک کامنت‌ها نظارت کنم. دوست هم ندارم کسی برنجه. این‌یکی وبلاگم مثل اون بلاگفاییه نظرخواهیش طوری نیست که بشه بعد از بازبینی پابلیش بشه.
با این‌جال حاضرم با کمال میل پسوردشو بدم دست خورشیدخانم، تا با امکانات سرعتی و دسترسی سریع به اینترنت کامنت‌هامو ادیت کنه.

پ.ن.
3
یه رستوران شیک دارن تو جاده چالوس می‌زنن به اسم خورشید خانوم. به محض کامل و خوشگل شدن ازش یه عکس مامانی می‌گیرم می‌ذارم اینجا:)

پ.ن.4
سی‌با به دونفر حسودیش می‌شه: اول مارکز خوشگله- که اصلا هم خوشگل نیست. اصلا به من چه؟ من فقط اولش کنجکاوم ببینم تو هر مسابقه گل سرش چه رنگیه:)) حالا جهنم، کمی‌هم خوب هم بازی می‌کنه-دوم احمدی‌نژاد:)) می‌گه هردو رو با علاقه نگاه می‌کنم

پ.ن.5
بدترین صحنه‌های فوتبال تف کردن بازیکن‌هاست... آقا همچین حال آدم به هم می‌خوره که نزدیکه هر چی تخمه خوردی حروم بشه.اما این فریدون زندی به اون نازی و هیکل ظریفش عجب اخ‌تف گنده‌ای کرد ها.....:)))
پ.ن.
6
اُنلی آرژانتین اَند برزیل
:)

پ.ن.7
آقا این سرجیو راموس تل سرشو از کجا خریده که هر چی‌زمین می‌خورد از سرش نمی‌افتاد؟:)
پ.ن. 8این سی‌بای مغرض می‌گه تو بیشتر از خود فوتبال فکر حواشی هستی... چاخان می‌گه به خدا..

پ.ن. 9
ای بچه‌ی بی‌دوندن
نرو سراغ قندون...
نظرها(60)

دوشنبه، خرداد ۲۹، ۱۳۸۵

1- اکنون کمند باطل را رها می‌کنم
که احساس بطلانش
خِفت
پنداری بر گردن من خود می‌فشارد،
که آنک آهوبره
آنک!
زیر سایبان من ایستاده است
کنار سبوی آب
و با زبان خشکش
بر دار نمور سبو
لیسه می‌کشد...
(شاملو)

2- می‌خوای بگو شبیه ماجراهای "شما بگویید چه‌کنم؟" ِ مجله‌های زرده.
می‌خوای بگو ماجرای یه آدم گناهکار و فاسده و ارزش گوش‌دادن نداره.
هر چی‌می‌خوای بگو.اما به نظر من داستانش خیلی تلخ و تراژیکه. خیلی وقتا به سرنوشت این آدم فکر می‌کنم که آخرش چی شد. چیکار کرد؟

نه آرایشی داشت و نه زیاد به خودش رسیده بود. با اینکه مردی بینمون نبود سعی می‌کرد با چادر کیپ روشو بگیره. پوستش سفید بود. سفیدی که به زردی می‌زد. خون به صورتش نداشت..
مژه‌های سیخ کوتاه و قهوه‌ای کمرنگ. با چشمهای قهوه‌ای کمی‌گود افتاده. دماغ باریک قلمی و لب تقریبا نازک به‌رنگ صورتی کمرنگ مایل به سفید.
سنش حدود چهل سال بود. ولی فکر می‌کنم اگر این‌قدر افسرده نبود و کمی آرایش داشت خیلی کمتر به نظر میومد. بریده بریده شروع به صحبت کرد:
ـ "نمی‌دونم از کجا شروع کنم؟...پنج سال پیش جوون بودم، برو رویی داشتم.
شوهرم راننده‌ست، اصلا اونجور که باید محلم نمی‌ذاشت. می‌رفت،‌ می‌دیدی دوماه، چهار ماه، گاهی هم شش ماه نمیاد. وقتی هم میومد. چند روز بیشتر نمی‌موند. اون چند روزم یا بیرون مشغول تعمیر کامیونش بود. یا یه بالش می‌ذاشت وسط هال و خر و پفش می‌رفت هوا. وقتی هم بیدار می‌شد با دوتا پسرامون کلنجار می‌رفت. دعواشون می‌کرد. باهاشون بازی می‌کرد. دریغ از یه گفت‌وگوی درست حسابی. غذاش دیر می‌شد جیغ و داد می‌کرد.
ببخشید ها... شبا هم فقط به فکر خودش بود.
"شرم و حیا از روی زن می‌بارید.
هر چی جلوتر می‌رفت چشاش پر اشک‌تر و صداش خش‌دارتر می‌شد.
- " نمی‌دونم چه‌طوری بگم... وقتی نبود و بچه‌ها می‌رفتن مدرسه، خیلی احساس تنهایی می‌کردم.
نیاز به محبت داشتم. خیلی‌ها چششون دنبال من بود. اما طوری برخورد می‌کردم که کسی جرأت نزدیک‌شدن به منو نداشت. خیلی بهم فشار می‌اومد. حتی تلفن نداشتیم که گاهی با شوهرم حرف بزنم. فامیل چندانی هم توی شهری که زندگی می‌کنیم ندارم. همه شهرستانن.
نمی‌دونم چی شد... که احساس کردم چیزی تو زندگیم کمه.( باگریه) تو محل همه منو به عنوان زن نجیبی می‌شناسن. خاک کردم بر سر خودم. سرب داغ بریزن توچشمام و حلقم حقمه!... احتیاجمو نمی‌تونستم از مرد دیگه‌ای بخوام. نمی‌خواستم زندگی زنی رو خراب کنم.
یه پسر عقب‌افتاده تو کوچه‌مون بود. 14 سالش بود. گاهی که خریدم سنگین می‌شد کمکم می‌کرد. یه روز تو حیاط که رسیدیم بهش گفتم درو ببنده بیاد تو چایی بخوره...... و یادش دادم باید چکار کنه و...
"زن شدیدا به هق‌هق افتاد.
چشمم افتاد به خانم روانشناس. نفرت از نگاهش می‌بارید. زیر چشماش می‌لرزید. شروع کرد به دعوا کردنش.
تو مگه مسلمون نیستی؟ نماز نمی‌خونی؟
من تعجب کردم. مگه روانشناس وظیفه‌ش گوش دادن به مریض و کمک کردنش نیست. خواستم کمی جو رو متعادل کنم و براش دلیل بتراشم. گفتم:
- حتما شوهرت هم تو سفرهاش بهت خیانت می‌کرد و تو اطلاع داشتی. نه؟
با گریه گفت:- "اصلا برام مهم نیست اگر داشت یا نداشت. من نباید اون کار و می‌کردم.
" بعد خطاب به خانم روانشناس:" خانم دکتر، به‌خدا نماز و روزه‌هامم همه به جاست. اصلا نفهمیدم برای چی اینکارو کردم. الهی خدا منو زودتر مرگ بده ازین عذاب نجات پیدا کنم."
بعد از کمی گریه و خوردن کمی از آبی که براش آورده بودم.
ادامه داد:
-" دوسه سال این ماجرا ادامه داشت..."
خانم روانشناس دیگه داشت حالش به‌هم می‌خورد و نفرتش به زن دم‌به دم زیاد می‌شد.
-" تا اینکه... یه روز که پسر عقب‌افتاده تا رسید تو حیاط شروع کرد...
نگو پسر 27 ساله‌ی همسایه روبه‌رویی رو پشت‌بوم داره آنتنشونو درست می‌کنه و می‌بینه
.فردا بچه‌ها رو که رسوندم مدرسه، موقع برگشتن پسر قدبلند همسایه‌ روبه‌رویی که سابقه نداشت بهم چپ نگاه کنه گفت:
به‌به! حاج خانم ما چطوره؟هر چی محلش نذاشتم، اخم کردم، روگرفتم دیدم از رو نمیره. نیشش بازه.رسیدم دم خونه و کلید انداختم گفت:- جا نماز آب نکش. من همه چیزو می‌دونم. حالا دیگه سیب سرخ برای دست چلاق خوبه؟ مگه ما چمونه؟ اگه به ما پا ندی، فردا که شوهرت برگشت همه چیزو بهش می‌گم.
همونجا وارفتم...
اگر شوهرم می‌فهمید منو اون پسر عقب‌افتاده و بچه‌هامو می‌کشت.اینطوری نگام نکن خانم دکتر!
مجبور بودم.... خیلی بدبختم. خیلی بیچاره‌م( گریه‌ی شدید) شرایط منو نداشتی بفهمی چی می‌گم....خسته شدم.... همه‌ش به خودکشی فکر می‌کنم. اگه می‌بینی هنوز زنده‌م فقط به خاطر دو پسر نازنینمه. زندگیم با جهنم هیچ فرق نداره. تو آینه دیگه نمی‌تونم خودمو نگاه کنم. دیگه از خودم و هر چی مرد تو دنیاست متنفرم.
"باورم نمی‌شد دارم با همچین کیسی روبه‌رو می‌شم.
گفتم:پسر عقب‌افتاده رو نمی‌تونی یه جوری رد کنی؟-" نه... نیروی جنسیش خیلی زیاد شده. دیر درو باز کنم تو کوچه داد می‌زنه. می‌ترسم به خانواده‌ش بگه.
"احساس نفرتی از پسر آنتنی بهم دست داد.
گفتم اون چرا دست از سرت بر نمی‌داره؟ دوست‌دختر یا زن نمی‌خواد بگیره؟ نمی‌بینه نفرت تورو از خودش؟ب
ا گریه گفت:" هزار بار بهش التماس کردم. ولم نمی‌کنه. گفتم خودم برات زن پیدا می‌کنم. می‌گه شرایطشو ندارم."
-" خانم دکتر به خدا روزی هزار بار می‌میرم. این زندگی صد بار از مرگ بدتره به خدا."خانم دکتر با سنگ‌دلی:
-" می‌خواستی قبلش راجع به این‌روز فکر کنی!"
- " خانم دکتر. ترو به خدا یه فکری برام بکن. شوهرم خون به پا می‌کنه. دارم دیوونه می‌شم. مرگ موش خریدم، تریاک خریدم گذاشتم خونه خودمو بکشم. نمی‌تونم. بچه‌هام بی‌مادر می‌شن.... تازه خودکشی گناهه.
به‌خدا روم نمی‌شد برم پیش کسی. اول شنیدم مشاوره‌ی تلفنی می‌دن. زنگ زدم. یه مرد گوشی رو برداشت. گفتم با یه زن می‌خوام حرف بزنم. زنه وقتی ماجرا رو شنید کلی فحشم داد و گوشی رو گذاشت. گفتم بیام اینجا که کسی نمی‌شناستم. ترو خدا یه راهی جلو پام بذار. دیگه تحمل این زندگی رو ندارم."
من حالم بد شده بود. زن در عمرش اسم روانشناس نشنیده بود( به لیسانس روانشناسی خانم دکتر می‌گفت) و حالا در چهل سالگی بعد از اون‌همه ماجراها(5سال) تازه فهمیده بود کسایی هستن که از نظر روانی می‌تونن کمکش کنن.
شوهر پول چندانی بهش نمی‌داد که بتونه به دکتر روانشناس متخصص مراجعه کنه و به هر کس هم چنگ می‌نداخت جز نفرین و نفرت چیزی بهش هدیه نمی‌داد.
با اینکه از نظر متر اخلاقی ِ من کار بدی انجام داده بود اما نمی‌تونستم آدم جنایتکاری بدونمش.(دوست ندارم عین رادیو تلویزیون جمهوری اسلامی یه متر اخلاقی اسلامی دستم بگیرم و همه چیزو با اون بسنجم. یا حتی عقاید خودمو برای کسی الگو قرار بدم.)
زن راست می‌گفت. هیچ‌کدوم ما جای اون نیستیم.
خانم دکتر(!) جز اظهار تنفر راه‌حلی بهش نگفت. زن وقتی داشت می‌رفت همه‌ش از خودکشی حرف می‌زد و من تنها چیزی که به فکرم رسید این بود که بهش بگم مدتی یکی از فامیل‌هاتونو، مثلا یه پیرزنو برای مدتی بیار باهاتون زندگی کنه
.نمی‌دونم زن فهمید یا نه. با خودش حرف می‌زد.خانم روانشناس بعد از رفتنش رفت دستشویی و بالا آورد....
زن دیگه نیومد و نفهمیدم کجا رفت؟...، چیکار کرد؟ خیلی بهش فکر می‌کنم.

زن باهوشی که مجبور می‌شه برای ارضای خودش از یه پسر عقب‌افتاده کمک بخواد. شاید چون خجالت کمتری می‌کشید. و تا آخر عمر خودشو در عذاب انداخت.
پسر عقب‌‌افتاده بی‌گناهی که لذت جنسی رو تجربه کرده و نمی‌خواد از دستش بده.
پسر همسایه‌ باهوشی که به علت مشکلات مالی و اجتماعی نمی‌تونه زن بگیره و شاید براش پیش نیومده دوست‌دختر بگیره و از موقعیت زن سوءاستفاده کرده. شاید پسر هم خودش نوعی قربانیه.
شوهر زن که کارش رانندگیه. زن‌داری بلد نیست. اصلا نمی‌دونه زن هم احتیاج به توجه و محبت داره. فقط بلده تحکم کنه و خستگیش رو سر زن و بچه‌‌ش دربیاره.
نه...به نظرم اینم گناه‌کار نیست. اینم معلول این اجتماعه...

3- خسرو نقیبی هم به نوع مبارزه در تجمع 22 خرداد انتقاد داره
.رفقای من هم مقصرند.

4- راوی هم انتقاد داره.
حامی بودیم یا سیاهی لشکر؟

5- من فکر می‌کنم هیچکس با گرفتن حق زنان مخالفتی نداره.
فقط به نوع برگزاریش انتقاد کردیم که متاسفانه در ایران هیچوقت انتقاد به مذاق کسی خوش‌نمیاد و در جواب همیشه می‌گن تو اگه خودت بودی چیکار می‌کردی؟ من اگر جای برگزار‌کنندگان اصلی بودم بیشتر فکر می‌کردم و قبلش بیشتر راجع به تبعاتش فکر می‌کردم. به حرفای انتقاد‌کننده‌ها هم بیشتر توجه می‌کردم.والله یه انتقاد کوچیک ارزشش صد برابر بیشتر از هزاران هورا و آفرینه.در عوض چیکار کردن؟ هر کی یه خط چاپلوسانه هم از این حرکت نوشت بهش لینک دادن، اما منتقدها کماکان بایکوت هستن!
عیب نداره. ایشالله حرکت بعدی:)

6- متاسفانه تو فوتبال هم هورا کشیدن و ندیدن کاستی‌ها و انتقاد‌ها باعث شد تیممون به نتیجه‌ای برسه که الان رسیده( شوت شدن از جام‌جهانی)...همه تو خیالاتشون جام‌جهانی رو تو بغلشون حس می‌کردن و فکر می‌کردن فوتبالیستا عین رضازاده لابد با "یا ابوالفضل" مرتب گل می‌زنن و حتی آرژانتینو می‌زنن!
وقتی فوتبال هم عین بقیه‌ی چیزامون شده سفارشی و پارتی بازی انتظار بیشتری می‌شه داشت؟
وقتی نصرتی به دستور هاشمی شاهرودی( مثل اینکه دامادشه) و علی‌دایی با هزار پارتی‌بازی و سفارش‌شده از طریق رهبری( آخه رهبر چیکار به فوتبال داره؟) و تقریبا هیچی سرجاش نیست انتظار بیشتری داریم؟
(اینا همه شنیده‌هامه. مثلا شنیدم بین دو نیمه‌ی بازی با مکزیک بازیکن‌ها علی‌دایی رو تا اونجایی که می‌خوره زدنش. خیلی چیزای دیگه هم شایعه‌ست و دیگه گفتنش فایده‌ای نداره)
هادی خرسندی در مورد علی دایی شعر طنزی گفته.
( البته خود علی دایی گناهی نداره. اگه سیستم بهش پا نمی‌داد و به‌جاش بازکنان جوون و قبراقی رو می‌گذاشتن چیکار می‌تونست بکنه؟ هیچی! این سیستمه آدم‌ها رو خراب می‌کنه!)

7- بسم‌الله الرحمن الرحیم،‌ خدا به خیر کند، طنز!
حالا ویرم گرفته یه کم سربه سر نانا بگذارم. چه‌کنم که دل شیر دارم:)
اگه نانا سوسکم نکنه البته:) آخه بگو تنت می‌خاره زیتون جان؟- آره:)

جونم براتون بگه از چالوس که گذشتیم و به نزدیکی‌های متل‌قو رسیدیم، ناگهان خستگی و گرسنگی بر ما چیره شد. جلوی اولین رستورانی که دیدیم، وایسادیم. رستوران نانا ... پشتش به کوه سرسبز زیبایی بود که به خاطر مه‌آلود بودن هوا زیبائیش معلوم نبود.

وقتی وارد شدیم خانم خندان و کمی تپلی که داشت دست‌هاشو با پیش‌بند تمیزی پاک می‌کرد سریه به استقبالمون اومد و در حالیکه به شدت به پشتمون می‌کوبید خوش‌آمد گفت:ـ به به! سلام مادر ج..‌ه‌های قرمساق. خیلی خوش‌اومدین!و با خوش‌رویی با دست مارو به سمت میزی راهنمایی کرد. ما که چشمامون از تعجب باز مونده بود که این دیگه چه‌نوع استقبالیه، بی‌اختیار می‌رفتیم... و بعد که نشستیم خانم میزبان منویی به دستمون داد.ددم وای...(آذربایجانی‌های عزیز خودشونو کنترل کنن، این کلمه همین‌جوری روی زبونمه)توی منو نوشته بود:خورش گه‌کلم. کثافت‌پلو با گوشت الاغ... کوکوی آخوند‌‌در چمن. حلیم با گوشت ‌ملا. کله‌پاچه‌ی علی‌گدا... خورش اسهال‌طلبی با گوزپلو... و کباب احمدی‌نژاد با سس حزب‌توده....نوشیدنی‌ها:شراب بول در آفتابه‌مسی. ودکای سرطانی و...و بقیه هم ازین دست...به اطراف نگاه کردیم. عجیب بود. بیشتر میز‌ها پر بود و مشتری‌ها با شوخی و خنده با اشتها مشغول خوردن غذا بودن. روی غذاها زوم کردم( چشمام لنز زوم داره آخه) دیدم بابا غذاهای معمولیه. کباب بره و جوجه‌کباب و خورش قرمه‌سبزی و... بر عکس اسمشون هم بوی خوشی داشتن.خانم میزبان دوباره به سر میز اومد برای گرفتن سفارش. گفتیم دوتا جوجه‌کباب. با خنده‌گفت منظورتون کباب احمدی‌نژاده؟ اوکی!غذاش انصافا خوب بود. شراب هم مجانی بود و هر کی نمی‌خورد خانم میزبان کلی سربه‌سرش می‌ذاشت. البته با فحش‌های پدرمادردار.بعدش هم بساط موسیقی و رقص و لهو و لعب روی پشت‌بام هتل برگزار شد. خانم میزبان از همه بیشتر رقصید و مهمونا خودشون از خودشون پذیرایی می‌کردن.ما نمی‌دونستیم اونجا هتل هم هست. شب(شب که چه‌عرض کنم دم‌دمای صبح بود) به زور همه رو نگه‌داشت. اتاقهای خواب در طبقه‌ی دوم هتل بود. با تموم امکانات. خانم میزبان با خنده گفت: هر کی خواست شب‌می‌تونه پارتنرشو عوض کنه. اینجا همه چیز آزاده. همه بدبختی‌های بشر از سکس با یه نفر تا آخر عمره!! و وقتی همه گفتن وای... این چه حرفیه. میزبان گفت: برین مادر ق..به‌های مادربه‌خطای اُمُل! می‌شناسمتون چه ولد زناهایی هستید همه‌تون! جلوی من ادا در نیارید.و خودش شیشه‌به‌دست رفت شب‌به‌خیر گفت و رفت بخوابه. از مهمونا هم خواست قبل از خوابیدن ظرفا رو بشورن و همه‌جا رو مرتب کنن:)دیگه جرأت ندارم چیزی بنویسم:)این بود خاطره‌ی من از رستوران نانا.

‌8- حالا هی بگید سبزیجات چیز بدیه!

9- لطفا در این نظرسنجی در باره رادیوهای فارسی زبان شرکت کنید
.باور کنیدهر کی به یه محقق کمک کنه خیراز جوونیش می‌بینه!

10- کلمات قصار - به پهنای باند هم فکر کن:)

چهارشنبه، خرداد ۲۴، ۱۳۸۵

تلفن به این، تلفن به اون، تلفن به یه دم‌کلفت، تلفن به یه دم‌نازک....
تلفن به هر کس که شماره‌ش گیرت میاد....
رفتن به این کلانتری‌، اون کلانتری...
سر زدن به این بیمارستان، اون بیمارستان، پلیس راه،‌ پلیس جنایی، پزشک قانونی و...،
دلشوره، اضطراب و نگرانی،‌ بی‌خوابی، شب تا صبح قدم زدن تا دوباره صبح شه و بتونی دوباره تلفن‌ها رو شروع کنی....ا بتونی بفهمی که آشنای غیر معروفت کجا زندانه؟ عشرت‌آباد یا اوین؟ اصلا زندانه؟ شاید تو راه تصادف کرده مرده؟ شاید دزدیدنش.
می‌تونی گیرش بیاری؟ نه...
اینترنت رو مرتب سرچ می‌کنی. اسم‌ها را ازحفظ شدی از بس خوندی.
ژیلا و ترانه و بهمن رو همه‌ دیدند که گرفتند. همه فهمیدن که اونی که دستبند دستشه ژیلاست. اون آقایی که هلش می‌دادن موسوی خوئینی‌هاست. طفلک دلارام علی رو همه‌دیدند که چه بلایی سرش آوردن و چه‌جور وحشیانه دست‌و پاهاشو گرفتن و رو زمین کشیدن. بچه‌های دانشگاه شریف همه علی روزبهانی رو دیدن که دستگیر شد. بچه‌های دانشگاه تهران، دانشگاه اصفهان، روزنامه‌نگارها، فعالان سیاسی رو همه شناسایی کردن.

اما، مگر نه اینکه در اعلامیه از همه‌ی زنان خواسته بودن تو تجمع شرکت کنن؟
مگر همه‌ی مردم به قوانین زن اعتراض ندارن؟
مگر نمی‌دونستن مأمورا حمله می‌کنن؟ در تجمع پارک لاله حمله نکردن؟ در تجمع پارک دانشجو باتوم نخوردیم؟
مگه همه نمی‌دونستیم میدون هفت‌تیر دیگه خوراکشونه. لابد از دولت احمدی‌نژاد انتظار داشتیم انسانی‌تر از زمان خاتمی عمل کنه!
وقتی این‌همه مهمون دعوت می‌کنیم، چرا به فکر سلامتی‌شون نیستیم؟ حتی یه هشدار ساده نمی‌دیم؟ تمام هشدارها بین خود بچه‌ها دهن‌به‌دهن می‌گرده. اما به مردم عادی....
بچه‌های هر گروه مرتب خودشونو صدا می‌زنن. خانوم،‌ شما شیوا نظرآهاری رو ندیدین؟ ای‌وای بریم دنبال لیلا بگردیم. سانازو دیدم اون‌وری رفت. مریم و مینا مثل دوقلوها دست‌همدیگر رو چسبیدن و می‌دون.( این اسم‌های آخری همه الکیه) پس مردم عادی، زنانی که بدون اجازه‌ی شوهرشون با هزار امید و آرزو، تنهای تنها اومدن به حقوق نداشته‌شون اعتراض کنن چی؟
اصلا برای کسی مهمه؟ نه کسی می‌فهمه اومدن و نه کسی می‌فهمه دستگیر شدن.
اهمیت ژیلا و ترانه و لیلی و... بر من پوشیده نیست. خودم یکی از دوستداران پروپافرصشون هستم و براشون احترام زیادی قائلم.
اما افراد عادی چی؟ می‌دونین چه تأثیری روشون می‌گذاریم؟ وقتی آزاد می‌شن چی فکر می‌کنن؟ می‌گن ماها فقط سیاهی لشکر بودیم.
من راه حلی به اون صورت ندارم. می‌دونم تقصیر هیچ‌کس نیست. ولی ما(به عنوان مثال می‌گم) به عنوان سازمان‌دهندگان یک تجمع باید فکر همه جاشو بکنیم. هم مکان مناسبی انتخاب کنیم، هم روز مناسب، هم شعار مناسب و هم بین مردم پخش شیم( نه اینکه به هم بچسبیم) و بهشون هشدار بدیم که هر چند نفر که تنها اومدن به هم‌دیگه شماره بدن و مواظب هم باشن که اگر دستگیر شدن حداقل به خانواده‌شون اطلاع بدن.
وقتی تو یه تجمع حدود 110 نفر در عشرت‌آباد و حدود 400 نفر در اوین زندانی می‌شن چرا ما باید فقط اسم تعداد انگشت‌شماری که معروفن داشته باشیم؟
باور کنید انتظار وا ینکه ندونی دخترت، خواهرت، مادرت شب کجاست خیلی سخت و کشنده‌ست. به‌قول معروف خدا سر هیچکی نیاره!

تا اینجایی که می‌دونم خوشبختانه بیشتر زندانی‌ها بعد از 24 ساعت، امشب آزاد شدن( خیلی دوست داشتن تا 18 تیر نگهشون دارن و حسابی از مردم زهر چشم بگیرن).
می‌دونم فعالین این جنبش تا به حال یه‌ لحظه نخوابیدن که برای زندانی‌ها وکیل بگیرن، با سردار طلایی حرف بزنن، با قالی‌باف دیدار کنن. از اسامی بازداشت‌شدگان خبری پیدا کنن و... می‌دونم به بعضیاشون شب سخت‌تر از زندانی‌هایی که هر کدوم دوسه‌ساعت بازجویی شدن و عین‌گوسفند روی موکتی شب رو گذروندن گذشته.
اما باید فکری برای تجمع‌های بعدی کرد...
وقتی این جمله رو می‌شنوی، " مارو در خطر می‌ندازن و فقط مواظب خودشونن" مسلمه که ناراحت می‌شی و دلت می‌خواد بگی:
نگذاریم بین مردم و فعالین فاصله بیفته.
-----------------------
حالا سایتم هم خرابه و نمی‌دونم این درد دلمو کجا بذارم!

دوشنبه، خرداد ۲۲، ۱۳۸۵

کسی اسامی دستگیر شده‌ها امروز رو داره؟

چند تا از دوستام هنوز نرسیدن خونه.
خانواده‌هاشون خیلی نگرانن.
کسی می‌دونه دستگیرشده‌ها رو کجا می‌برن؟

شنیده بودم امروز قراره خواهران زینت هم به جمع برادران پلیس اضافه شن تا به‌طور کاملا

شرعی کتک بزنن.شنیده بودم اسپری فلفل قراره بپاشن . اما باور نمی‌کردم تا این‌حد وحشی باشن.
از این رژیم توقع داریم به حرفامون گوش بده؟
انتظار داریم بگیم قوانین ضد زن رو عوض کنید، و اینا بگن چشم؟
انتظار داریم بگیم قوانین 1400 سال پیش به درد جامعه‌ی امروز نمی‌خوره، اینا بگن باشه حتما عوضش می‌کنیم؟!
انتظار دارید بگید خواسته‌ی ما سیاسی نیست و فقط صنفی‌ست. مشکل ما نه قوانین اسلامیه و نه حکومت، اینا هم بگن ئه.... چرا زودتر نگفتید؟
هیهات......
مبارزه‌ای از نوع دیگر لازم است.

عکس‌های گویای آرش عاشوری‌نیا

آزاده:"امروز خیلی ها کتک خوردند. ژیلا بنی یعقوب و خواهرش و بهمن احمدی را گرفتند. وقتی با شخص مسوول صحبت شد، گفتند که هر کسی کارت خبرنگاری داشته باشد، آزاد می شود. اما زنان و دخترانی که کارت ندارند، معروف نیستند و فقط با دل پرجرات آمده اند تا با یک حرکت زنانه همراه شوند، چی؟ آنها بازداشت می شوند.امشب... بازجویی هم می شوند...انگ هم می خورند... اما چه کسی می تواند تلفن بزند و خواهش کند که آزادشان کنند؟"
گزارش آسیه...
گزارش آونگ....
شبح...
ادوار نیوز...
آزاده‌ اکبری...
فهیمه...
گزارش ایسنا...
عکس‌های منصور نصیری( کاش این‌قدر روی عکساش مُهر نمی‌زد)
اسامی دستگیر شده‌ها...
نسل فردا: شایعه نسازید من دستگیر نشده‌ام ..با یه عالمه لینک در مورد این تجمع
فریاد سرخ....
خبرنامه‌ی گویا...

----گزارش به شرط خنده....

-------------------------------------------------
طنز:اگه گفتید چه کسی به عنوان بهترین تماشاگر فوتبال ایران و مکزیک انتخاب شد؟
.
.
.آفرین! علی دایی!
-----------------------------------------------------

میرزاپور فبل از رفتن به آلمان گفت:تو این بازی همه رو شگفت‌زده خواهم کرد...

و کرد!
-----------------------------------------------------
نیمه‌ی اول خیلی خوب بازی کردیم.. اعتمادبه نفس داشتیم و مساوی کردیم و حقمون بود.
اما...
چرا برانکو در نیمه‌ی دوم یه روش محافظه‌کارانه دفاعی گند رو انتخاب کرد؟
چرا ما با این همه هزینه‌ای که می‌کنیم یه دروازه‌بان درست‌حسابی مثل ناصرحجازی و عابدزاده نمی‌تونیم تربیت کنیم؟
چرا این‌جوری بد باختیم؟

کامنت شماره بیست نظرخواهی قبلی که شادی

نوشته بخونید. ببینید تلویزیون فرانسه چه‌جوری بازی رو گزارش می‌کرده

بیچاره عادل فردوسی‌پور چقدر به‌طور باادبانه گفت که دیگه دایی پیر شده و اگه
جوون‌تر بود ضربه‌ی سرش حتما گل می‌شد.
((توضیح: پیر برای بازی بین‌المللی منظورمه

Zeitoon

یکشنبه، خرداد ۲۱، ۱۳۸۵

اگه ایران ببره چی می‌شه!!!

دو دو رو دو دو دو ایران

امروز هر جا رفتم مردم اون‌قدر عصبی و هیجان‌زده بودن که درست به کارم رسیدگی نمی‌کردن.
فروشنده‌ها حواسشون به فروش نیست.
دم فروشگاه‌های صوتی تصویری شلوغ پلوغه. خیلی‌ها، بخصوص بچه‌ها و نوجوونا یه عالمه پرچم و رنگ و لباس و فشفشه و... خریدن که تا ایران برد بریزن تو خیابونا..
.بعضیا اصلا انگار رو ترقه نشستن!
بعضی‌ها دارن با عجله کرکرده‌ی مغازه رو می‌کشن پایین تا برن خونه برای تماشای مسابقه.
بعضی‌ها یه تلویزون گنده آوردن محل کارشون. چه مغازه‌دارها و چه کارمندها(اینجوری دیگه لازم نیست مرخصی ساعتی بگیرن و از حقوقشون کم نمی‌شه) ..
سی‌با تو راهه و می‌گه یه قسمت اتوبان راه‌بندونه. بهش گفتم دلم خنک شد:)) بی‌جنبه گوشی رو قطع کرد! نمی‌دونه با یه عالمه خوراکی منتظرشم.
سرکار و جلوی راه موقع خرید به هر کی رسیدم ازش پرسیدم به نظر شما چند‌چند می‌شن. همه روی صفر و یک و فوقش دو گل نظر می‌دن. حالا یا به نفع ایران ( با لحن خوشحالی) و یا به نفع مکزیک (با لحن غمگینانه) و یا مساوی.هیچکس فکر یه بازی پرگل رو نمی‌کنه مثلا 5-4 یا مثل ایران و مالدیو 17 -0).
ایرانیایی که همسر مکزیکی دارن کارشون دراومده:)
حواسشون باشه یه جوری کرکری بخونن که نه سیخ بسوزه نه کباب. فکر بعدها رو بکنن.

یه آقایی تو فروشگاه با لحنی عصبی گفتچه فایده، اگه ایران ببازه مردم ناراحت می‌شن و اگه ببره" این" دیوث‌ها(باعرض معذرت. اینجوری گفت، منم چه‌کنم که امانت‌دار مردمم ) به اسم خودشون تمومش می‌کنن." بعد همه یه فحشی به "اینا" دادن که دیگه امانت‌داری کافیه و نگم بهتره.

یه آقایی دیگه گفت: من می‌دونم یکی از بچه‌های ما - احتمالا علی دایی- گل می زنه.
وقتی مشتری‌ها از خوشحالی و با امیدواری لبخند زدن گفت: و احتمالا به دروازه‌ی خودمون.
به این شوخی بی‌مزه کسی نخندید
( جز من. اونم به خاطر اینکه مرد خوش‌تبپ سپیدمو کنف نشه)

از هر چه بگذری سخن از فوتبال خوشتر است....

1- دو دو رو دو دو دو فوتبال!

بازار شرط‌بندی در مورد نتیجه‌ی مسابقات فوتبال جام جهانی داغ داغه. حتی خانم‌های مسن و پیرمرد‌هایی که تابه‌حال یه مسابقه‌ی کامل فوتبال در عمرشون ندیدن شرط‌بندی می‌کنن.
( امیدوارم تبعیضی رو که در خطاب‌کردن زن و مرد مسن روا داشتم متوجه نشده باشید:) )
امسال دیگه حکومت سر لجبازی با ملت رو نداره( البته حتما به نفعشه!) و مدام به کوره‌ی تب فوتبال می‌دمه.( اهم... عجب جمله‌ی نغزی گفتم:) ).
چند ترانه‌ شاد در مورد فوتبال ساخته شده و مرتب پخشش می‌کنن.رئیس‌جمهورک هم تیم رو قبل از اعزامش به حضور می‌پذیره و پیراهن شماره 24 تیم رو مال خود می‌کنه:) خوشمزگی ‌می‌کنه. راجع به ابعاد توپ فوتبال افاضات می‌فرماید و به فوتبالیست‌ها قول پاداش حسابی در صورت برنده‌شدن می‌ده.
فوتبال این‌روزا به نفع همه‌ست. مردم خسته شدن از حکومت و چندروزی می‌خوان به هیچی فکر نکنن و فوتبال ببینن و تخمه‌ی بی‌خیالی بشکنن.(امشب‌عجب تشبیهات خوشگلی می‌گم)
دولت هم که فشار زیادی رو تو همین چند ماه تحمل کرده- از تظاهرات شهرهای ترک‌زبان( منظورم آذربایجان شرقی، غربی، زنجان، اردبیل و...) بگیر تا اعتصابات دانشگاه‌ها ، تجمع‌های کارگری و زنان و...- بهانه‌ای به دست آورده تا یه مدت نفسی تازه کنه و یه فکر اساسی کنه واسه دریای گِلی که توش گیر کرده و عنقریبه که توش غرق شه!

2- من مسابقه‌ی کاستاریکا- آلمان رو 0-2 به نفع آلمان پیش‌بینی کرده بودم
. سی‌با 0-3 و برادرم 1-3... در آخر کار 2-4 شدن.
من و برادرم مشترکا به خاطر درست بودن تفاضل گل برنده شدیم. حالا برادرم می‌گه چون عدد من بالاتره و تعداد گل‌های بیشتری رو پیش‌بینی کردم من اولم. راست می‌گه؟

3- پیش‌بینی ایران - مکزیکمن مسابقه‌ی ایران و مکزیکو 1-2 به نفع مکزیک پیش‌بینی کردم. سی‌با 1-2 به نفع ایران. و برادرم 0-2 به نفع مکزیک. امیدوارم بازی خوبی بشه. خیلی دلم می‌خواد ایران ببره اما ته‌ِ دلم می‌گه نمی‌بره. بوق بوق و رقص و شادی رو دوست دارم. یه دونه از اون چراغ رنگی‌ها هم خریدم، ولی... با این‌حال... اصلا ولش کن:)

4- خیلی‌ها از سرکارشون برای یکشنبه که سه‌ مسابقه از جمله ایران- مکزیک برگزار می‌شه مرخصی گرفتن.گفتن که از صبح تشویش دارن و ممکنه به حال سکته بیفتن:))
تهرون حتما موقع مسابقات فوتبال خیلی خلوت می‌شه و یک‌ماه خیابونا نفس می‌کشن.

5- آدم با دیدن لیست اسامی کسایی که گفتن دوشنبه میان برای اعتراض به قوانین ضد زن، انگیزه‌ی جدیدی برای حضور پیدا می‌کنه. دوستایی که خیلی وقته گمشون کردی و یک‌هو اسمشونو جزء امضاءکننده‌ها می‌بینی:)یعنی همه میان؟(خارج کشوری‌ها رو نمی‌گم ها... آقایون هم حتما یه‌سریشون به خاطر فوتبال نمیان)
به نظرم اگر برنامه به پنجشنبه می‌ افتاد بهتر بود. مطمئنم خیلی از شهرستانی‌ها هم می‌تونستن تو این تجمع شرکت کنن.

6- از دیروز هر جا رفتم راجع به تجمع روز دوشنبه صحبت کردم.
خیلی از زن‌های معمولی ابراز علاقه کردن شرکت کنن. تو مهمونی امروز هم خانم‌هایی که در عمرشون تو هیچ تظاهراتی شرکت نکردن گفتن به‌خاطر اعتراض به قانون صیغه هم شده حتما میان. چشم غره‌های شوهرشون رو هم به تخمکشون حساب نکردن:)
خلاصه تا به حال حدود بیست‌سی‌ نفرو تهییج و تشویق و تطمیع کردم:
)شهرام همایون هم تو برنامه‌ش داره کلی تبلیغ می‌کنه و ماهواره‌بین‌ها هم از جریان اطلاع پیدا کردن.

به عنوان دست‌گرمی هم امروز از میدون ولی‌عصر تا چهارراه طالقانی بی‌روسری با سی‌با قدم زدم.( خیلی وقتا این‌کارو می‌کنم، البته جوری که یعنی شال از سرم افتاده ولی خودم خبر ندارم.)
سرنشین‌های دوسه ماشین با خنده برام دست تکون دادن.آقا این قسمت خیابون ولی‌عصر رو خیلی خوشگل کردن. از نهر پرآب خیابون نهر کوچکی گرفتن و هر چند قدم دوسه‌صندلی سیمانی گذاشتن با یه چراغ سیمانی و یه سطل آشغل، با یک پایه‌ی گیاه رونده... خلاصه که خیلی جالب شده. نمی‌دونم این کارو تا کجای خیابون ولی عصر ادامه دادن. عکس هم گرفتم ولی ببخشید که خوب نشده.

7- خورشید فعلا اینجا طلوع کرده:)

8- امشب اصلا نمی‌خواستم مطلب بنویسم. قبل از خواب اومدم سر بزنم به اینترنت دیدم پینگم کردن و نمک‌گیر شدم:)

9- جمله‌ی رمزی: من و باغبون دلمون برای جعبه‌های آلبالو تنگ شده:(

10- بابا جان، این شکرالله عطار زاده، نماینده‌ی بوشهر دست از سر این کاندولیزا رایس و دوست‌پسر سابق قزوینیش بر نمی‌داره.
این دفعه کلی مسائل سکسی ناموسی هم مطرح کرده. حالا این نماینده‌ی زن نامحرمی که این مطالب رو خصوصی به شکرالله گفته دچار گناه نشده؟به ا صطلاح عوام گناهان کاندولیزا رو تمام و کمال نشُسته؟:)

11- ! پروژه‌ی قم؟ شبه‌کودتا؟ هاشمی‌رفسنجانی. انتخاب نهم؟ برم بخونم ببینم جریان چیه...

12- آش پیغمبری و هاله‌ی نور رئیس‌جمهورک این‌قدر شوره که همه فهمیدن:)

13- حالا اینا رو ولش. پیش‌بینی فوتبال ایران و مکزیکو بچسب!

تجمع زنان+ حکایت جام جهانی و تخمه‌آفتابگردون

1- حکایتی عجب است این!
ندیده‌ای که چه‌سان
به تیغ کینه فکندندمان به کوی و گذر؟
چراغ علم ندیدی به هر کجا کشتند
زدند آتش هر جا به نامه و دفتر؟!!...
(شاملو)

2- دوست عزیزی که نوشته توی این سه‌چهار سال وبلاگمو می‌خونده و کم‌کم از طریق خوندن اجباری شعرهای اول مطلبم" شعر‌خون" شده(باعث خوشحالیه)، پرسیده در اون پستی که شعر شاملو رو به این‌صورت نوشتم:
" آیا انسان معجزه‌ای نیست؟
انسان... شیطانی که خدا را به زیر آورد
جهان را به بند کشید
و زندان‌ها را در هم شکست!
کوه‌ها را درید،
دریاها را شکست،
آتش‌ها را نوشید
و آب‌ها را خاکستر کرد!"
آیا اشتباه تایپی پیش اومده در فعل‌ها؟
گفته معمولا آب رو می‌نوشن و آب رو خاکستر می‌کنن نه برعکس.
دوست عزیز، من فعل‌ها رو اشتباه ننوشتم. فکر می‌کنم به این نوع نوشتن شاملو " آشنایی‌زدایی" می‌گن.
آشنایی‌زدایی" باعث توجه‌ بیشتر ما به مفهوم شعر می‌شه. وقتی تشبیهات و استعاره‌ها روطبق معمول همیشگی بخونیم شاید بهش توجه نکنیم اما وقتی لغتی غیر معمول می‌بینیم توجهمون جلب می‌شه و به مفهومش فکر می‌کنیم.
متاسفانه من ادبیات فارسیم خوب نیست. اگر اشتباه می‌کنم بهم بگید.

3- خانم‌های ایرانی، بیایید بر علیه قوانین ضد زن متحد شویم!
روز دوشنبه 22 خرداد ماه 1385 ساعت 5 الي 6 بعدازظهر در ميدان هفت تیر تجمع مسالمت‌آمیزی برگزار می‌شه.
امیدوارم این‌دفعه تعداد بیشتری از خانم‌ها شرکت کنن. تعداد امضاها که اینو می‌گه!
اگر هر کدوممون تا اون روز چند زن رو در این رابطه آگاه کنیم و بدونن این حق رو دارن که اعتراض کنن خیلی خوب می‌شه.
مردمی شدن هر جنبشی، ضامن بقای اون جنبشه!
خوشحالم که آقایون هم پشتیبانی کردن(البته وظیفشونه) و امیدوارم مثل روز پارک دانشجو اول آقایون رو جدا نکنن و بزننشون:) حالا نترسید. برای هر 5 آقا یه بادی‌گارد خانوم می‌ذاریم:)

‎4- نه بابا! آخوندها هم بعله!

5- وبلاگ علی‌اصغر شفیعیان و متن استعفا‌نامه‌اش از ایسنا.
عقاید همسرش مطهره هم جالبه!

6- آقا اینو باید اینو چند روز پیش می‌نوشتم.
پندار(لگو فیش) طرح‌هایی بسیار زیبا از تیم ایران در جام جهانی کشیده . اگه محصولاتشو در ایران می‌فروختن خودم مشتری اولش بودم!
طرح‌هایی از علی دایی، علی کریمی؛ مهدوی‌کیا، فریدون زندی روی تی‌شرت و ماگ و دکمه و تاپ و...
به نظرم خیلی ساده و قشنگن!

7- باز بیکاری و اینترنت‌بازی ما ایرانی‌ها باعث افتخارمون شد:)
علی کریمی با 58 درصد آرا کل اینترنت‌بازان برنده‌ی کفش کتانی... ببخشید کفش طلایی جام جهانی... دوم رونالدینهو...
با عرض نهایت شرمندگی و حس ناسیونالیستی خودم هم بهش رأی دادم.

8- جام جهانی و تخمه آفتابگردون
بازی‌های جام جهانی فوتبال نزدیکه و باید سور و سات آماده کنیم. ظاهرا برای مزاح و باطنا برای شکمویی رفتم نیم کیلو تخمه‌آفتابگردون بخرم برای بازی ایران و مکزیک که با سی‌با بشینیم و تخمه بشکونیم و کیف کنیم.
تخمه‌آفتابگردوناش خیلی شور و نمکی بود( با به قول مامان‌بزرگ سی‌با چزّابه‌ی نمک بود) داشتم می‌پرسیدم که کم‌نمکشو ندارید؟ که یه پسر هیکل‌ورزشکاری با بازوهای گنده‌ی عضلانی اومد تو و اونم یک‌راست اومد سراغ تخمه‌ آفتابگردونا. پرسید کیلویی چند؟ گفت: دوهزار تومن. گفت اگه یه کیسه‌ی بیست‌کیلویی بخرم چند؟ بعد از کمی چونه فروشنده گفت هزارو نهصد. پسره گفت فردا میام ببرم. فروشنده گفت اگه تا فردا بمونه! چیزی به جام جهانی نمونده و ملت همین‌طور میان گونی‌گونی می‌برن!! الان هم فقط دوکیسه مونده. تضمین نمی‌کنم تا فردا بار جدید برسه( از اردبیل)
فضولی کردم و گفتم اینا که خیلی شوره لب و لوچه‌هاشون می‌سوزه که.
پسره یهو انگار یادش اومد گفت: راست می‌گه. کم‌نمک‌تر نداری؟
فروشنده‌گفت نه همه‌ش همینه. بعد چشم‌غره‌ای به من رفت که یعنی توقف بی‌جا مانع کسب است، فوری نیم‌کیلوی منو کشید که یعنی هری. بعد دلش سوخت گفت: اگه خیلی شوره، زیر شیر آب بشورش بریز تو آبکش تا موقع جام‌جهانی خشک می‌شه.
آخ!... دیدی؟ سان ایچ با طعم‌های مختلف یادم رفت تا مثل تبلیغ تلویزیون، آقایون بشینن فوتبال ببینن و خوراکی پشت خوراکی کوفت کنن(با عرض معذرت البته) و ما خانم‌ها راه به راه ازشون پذیرایی کنیم:))) عمرا"


9- نقاشی جالب جمشید تاتا در هندوستان...


10- گزارش رویا تیموری عضو کمیته‌ی مبارزه با سانسور از نحوه‌ی دزدیده شدن شیما احمدی دختر کوروش احمدی...


-----------
11- زیر 18 سال لطفا...
صدای خنده‌ی کدومشون قشنگ‌تره؟;)

12- نخستين فروش آثار ايراني در بزرگ‌ترين حراجي دنيا؛
آثار هنرمندان ايران در كريستي تا 10 برابر قيمت چكش خوردند


2:59 Zeitoon
85/3/18

یکشنبه، خرداد ۱۴، ۱۳۸۵

من خودم دولت تعیین می‌کنم!

1- ای ایران، ای تهران،‌ ای قم، ای کرج
من اعلام خطر می‌کنم!
- ای اصفهان، شیراز، تبریز، اردبیل، اهواز
من اعلام خطر می‌کنم!
- ای استاد، دانشجو، معلم، کارمن
دمن اعلام خطر می‌کنم!
- ای کارگر، کشاورز، صنعت‌گر
من اعلام خطر می‌کنم!
- ای بچه قرتی، بچه مزلف، سوسول
من اعلام خطر می‌کنم!
- ای روزنامه‌نگار، قلم‌به‌مزد، نون‌به‌نرخ‌روز‌خور
من اعلام خطر می‌کنم!
- ای بسیج، کمیته‌ای، اطلاعاتی
من اعلام خطر می‌کنم!
- ای احمدک‌نژاد، اسمشومبر جان
من اعلام خطر می‌کنم!
- من مطّلعم از بدبختی این ملت
- من مطّلعم از بدبختی این قوم
- من مطلعم از بدبختی این امت
- مطلعم از بدبختی این بدبخت‌ها...
- من به تنهایی دولت عوض می‌کنم!
- من توی دهن این دولت می‌زنم!
- من پدر این دولت را در می‌آورم!
- من این دولت را بیچاره می‌کنم!
- من همین‌روزها دولت تعیین می‌کنم!
- به همین راحتی!
- تا کور شود هر آنکه نتواند دید...
(امام زیتون‌العابدین)
به‌بار کردن و شد. حالا ببینیم ما هم می‌تونیم بکنیم!
وقتی کار تموم شد، موقع مصاحبه:
- زیتون جان، چه احساسی داری؟
- هیچ!
هیچ، هیچ، هیچ،... این کلمه تو کلمه‌م می‌پیچه...

2- کوفتشون نشه کسایی که تو این چند روز تعطیلی رفتن مسافرت و مارو گذاشتن با خزعبلات تکراری جمهوری اسلامی.
برای دهیمن بار فیلم از کرخه تا راین رو نشون داد. هر چی بیشتر می‌بینم بیشتر می‌فهمم عجب این حاتمی‌کیا کلکه! آشتی بین بسیحیان و مردم دین گریز. اینکه زیاد مقاومت نکننن و بیان به آغوش مام اسلامی وطن!
بعدشم هی تظاهرات به نفع اسمشومبر رو نشون می‌دن.
بابا بسشونه این بیچاره‌ها یه غلطی کردن.
حالا هم عین دور از جون سگ پشیمونن.
این‌قدر به رخ این بدبخت‌ها نکشید. کم تو مجامع فحش می‌خورن؟!

3- به خودم گفتم این چه‌کاریه؟
چرا سی‌با بیشتر از من سرکار بمونه، اون‌وقت من بشینم وقتی اون خسته و کوفته اومد خونه دوتایی کار خونه رو بکنیم.
تازه، همیشه هم از گربه‌شوریاش غر بزنم و دوباره خودم انجام بدم.
فکر نکنم تا دنیا دنیاست کار خونه رو درست حسابی یاد بگیره!
بذار غافلگیرش کنم. اون که بیچاره داره اضافه‌کاری می‌کنه، منم از صبح بشینم خونه و دِ بشور و بساب و بمال. همون‌جور که خودم دوست‌دارم.
چه‌طوره یه کارگر بگیرم، دوتایی کار کنیم زودتر تموم شه؟
اما نه. کارگر هم کارا رو سمبل می‌کنه! تازه باید پول هم بهش بدم:)
این بود که شروع کردم:
روی گاز کمی آب و مایع‌گاز‌شور ریختم. روی کتری هم همین‌طور.
یه کاسه پر از وایتکس و مایع‌طرفشویی و آب گرم درست کردم و ظرف‌های تلمبار شده رو شستم. جوری که چرق‌چرق بشقاب‌ها و لیوان‌ها و قوری دربیاد.
گازو هم حسابی شستم.
بعد جمع‌و‌جورکوه روزنامه‌ها از همه اتاق‌ها و پذیرایی و زیر مبل و توی بالکن و روی کابینت و...
جمع کردن لباس‌های شسته‌شده و تا کردنشون و گذاشتنشون تو کمدها.
جمع‌و جور کردن کوه کاغذ و خودکار و وسائل از روی میزها، بخصوص میز کامپیوتر.
جارو برقی کشیدن به کل خونه و بعد دستمال نم کشیدن به همه جا و تی کشیدن به سرامیک‌ها...
شستن توالت( چه از نوع ایرانیش و چه فرنگی) و کف توالت و حمام و کاسه‌ دستشویی.
شستن بالکن‌ها با سطل و جارو
.آینه‌ها رو هم با شیشه‌شور شستم.( دیگه به شیشه‌ی پنجره‌ها چون زیاد بودن نرسیدم، اصلا بشورمم سی‌با نمی‌فهمه)
جمع‌کردن کفش‌های اضافی دم جاکفشی( این خودش کار بسیار مهمیه)
خلاصه که آی عرق ریختم. و بعد یه دوش درست حسابی و یه شام خوشمزه و...
و منتظر موندم که با تعجب و خوشحالی سی‌با تموم خستگی‌هام از بین بره.
تا اومد. دیدم یواش سلام علیک و روبوسی می‌کنه و هی چشاش دنبال یه چیزی می‌گرده؟
من با ذوق: خیلی تمیز شده نه؟
سی‌با با خوشحالی و عجله وارد می‌شه:
- مامانت کِی اومده؟ الان کجاست؟
من تو دلم:
- ای بشکنه این دست که نمک نداره!(اصلا تنها کار کردن مزه نمی‌ده. همون تا نصف‌شبم شده وای‌سم و با سی‌با دوتایی کار کنیم مزه‌ش بیشتره!)

4- امروز ظرفای شسته رو اومدم جمع کنم دیدم یه لیوان توی یه ماگ(فنجون بزرگ چای‌یا فهوه‌خوری) گیر کرده.
هرچی هنر بلد بودم که این دوتا جدا شن،‌ نشدن(زن و شوهرا از اینا باید بیان یاد بگیرن). یه ساعت ماگ رو گذاشتم توی یه ظرف آب جوش و توی لیوان داخلی آب یخ ریختم از هم جدا نشدن که نشدن. ضربه زدم. زور زدم بپیچونمشون، نشد که نشد.
مرده‌شور این قوانین فیزیک رو ببرن!
اگه سی‌با اینجا بود، با لبخند خونسردانه‌ای می‌گفت: نمی‌شه که نمی‌شه. فدای سرت! وقتت بیشتر ازاینا ارزش داره. اون‌وقت می‌گفت با چکش بزن یکیشو بشکن. اما من سرم بشکنه نمی‌ذارم دست لیوانم ناقص شه. ماگمم که عکس پرتقال نارنجی داره عمرا. باید تا نیومده از هم جداشون کنم:)

5- دیروز یکی از همسایه‌ها محبتش گل کرد و یه ظرف خیلی بزرگ گیلاسای درشت و خوشرنگ و اشتهابرانگیز از باغشون برامون آورد. پارسال تابستون همین‌قدر برامون هلو آورد. چه هلوهایی! درشت و آبدار. همه‌ش یاد یک‌هلو هزارهلوی صمد بهرنگی بودم. ظرفو گرفتم گفتم باغتون آباد. چه میوه‌هایی! (بعد شک کردم گفتم نکنه باغتون آباد حرف بدی باشه. آخه گاهی به عنوان متلک اینو می‌شنوم. آقاهه یه وقت فکر بد نکنه)
گیلاسارو شستم و گذاشتم تو یخچال. شب هم بغل کامپیوتر داشتم یه تحقیق می‌نوشتم. هر خطو تایپ می‌کردم به عنوان جایزه چندتا گیلاس می‌نداختم بالا. الحق که خوشمزه بودن و کیف کردم.

الان اومدم بخورم . گفتم عجب درشتن. نصف کنم بخورم. اولی رو که نصف کردم دیدم کرم داره.
دومی رو باز کردم. همینطور. سومی و چهارمی و....:(
از روی گیلاس هیچ معلوم نبود. دنبال سوراخ گشتم. لامصب مامان کرما همچین با مخفی‌کاری درست بغل دم گیلاس از سوراخ ریز و مینیاتوری تخم گذاشته که با چشم غیر مسلح معلوم نباشه.پس دیشب همه‌ش کرم خوردم؟:(ای لعنت به این زندگی کرمو!

------------------
6-
2 روز نظرخواهی و ادیتورم خراب بود. اگر کسانی نظر دادن و نظرشون پاک شده و یا اصلا نظرخواهی براشون باز نشده من جای وبلاگم ازشون معذرت می‌خوام.

7- دانشجویان زندانی را آزاد کنیم!

پنجشنبه، خرداد ۱۱، ۱۳۸۵

انسان معجزه است....

1- آیا انسان معجزه‌ای نیست؟
انسان... شیطانی که خدا را به زیر آورد
جهان را به بند کشید
و زندان‌ها را در هم شکست!
کوه‌ها را درید،
دریاها را شکست،
آتش‌ها را نوشید
و آب‌ها را خاکستر کرد!
( شاملو)

2- طفلک بابای احمدی‌نژاد بالاخره از دستش دق کرد و مرد!
می‌گن قبل از مرگش محمود خونه‌شون بوده و داشته با او گفتگو می‌کرده.
راوی می‌گه:
. پدر احمدی‌نژاد موقع این گفتگو دوبار ناله کرد و دست روی قلبش گذاشت و سپس دار فانی رو بدرود گفت.
قابل ذکر است ایشون سکته‌ی اولشون رو قبلا موقع خوندن نامه‌ی پسرش به بوش کرده بود و دومیش رو همون روز آخر زندگیش موقع شنیدن داستان نامه‌ نوشتنش به پاپ( که به دستور خامنه‌ای بایگانی شده) کرده و سومیش رو وقتی تصمیم جدید محمود مبنی بر نامه نوشتن 150 صفحه‌ای برای نصیحت "خدا" شنید!
او طاقت این همه خجالت را نیاورد. روحش شاد!

3- اینم برای شادی روح کیهانی‌ها.
جرج بوش در مقابل ارشادات احمدی‌نژاد سر تسلیم فرود آورد و اسلام ناب محمدی رو پذیرفت. دیروز هم ختنه‌سورونش بوده و با پارچه‌ی دور کمرش از خوشحالی کمی عربی رقصیده. احمدی‌نژاد باید در نامه‌اش در مذمت غنا و رقص هم افاضاتی می‌فرمود. حالا اشکال نداره. این‌بار یک نامه‌ی 200 صفحه‌ای براش بنویسه و جزئیات رو هم لحاظ کنه.


4- دانشگاه‌ها شلوغه. تعداد زیادی از دانشجویان فعال رو دستگیر کردن.
اون‌قدر تو این رابطه لینک به دستم رسیده که نمی‌دونم کدومو اینجا بذارم.
تعدادیش در نظرخواهی مطلب قبلیم هست و خواهش می‌کنم در این نظرخواهی هم لینکای جدیدی که به دستتون می رسه بنویسید. (فقط لینکاش ها...)
نسل فردا: یاشار قاجار و عابد توانچه تنها جوانه هایی هستند از هزاران جوانه ی دیگری در این سرزمین.
یاشار و عابد را تنها نباید گذارد!

5- "سهراب کابلی هستم. در کابل زندگی ميکنم.
دو سه بالا بيست عمر دارم. زاده شده‌ام در سرزمين درد و رنج.
هرآنچه برای خودم ميخواهم برای ديگران آرزو ميکنم.
با ديد نقادانه و گاهی طنزآميز اوضاع سياسی، اجتماعی، فرهنگی و امور مربوط به زنان را دنبال ميکنم."
سهراب این‌بار راجع به تظاهرات خونین کابل نوشته!


6- حماسه‌ی کربلا در تلویزیون اسرائیل به زبان عبری!
لابد احمدی‌نژاد برای اونا هم نامه نوشته و متحولشون کرده:)

7- روزی که از آفتاب و نفس بریدم!
داستان دردآورد مرگی که می‌شد جلوش رو گرفت اما...
مرگی که هر روز بر اثر بی‌توجهی پزشکان شاهدشیم و هیچ غلطی هم نمی‌تونیم بکنیم!
البته قبول دارم مقصر سیستمه و نه پزشکان... و همه مثل هم نیستن. ولی فعلا اوضاع به همین منواله!

8- وبلاگ مژگان بانو رو بعد از مدت‌ها بازم پیدا کردم.( اگه اشتباه نکنم خانم‌دکتر مژگان قبلا عکس خودش رو بالای وبلاگش گذاشته بود. با چادر. همونه؟)
داستان " جوراب شیشه‌ای" اش رو در پست 14 اردبهشت بخونید(لینکش رو پیدا نکردم)

9- از وبلاگ ادبی بوطیقا خیلی خوشم اومد. کتاب" فن‌شعر" ارسطو رو بهش بوطیقا می‌گن..
که کلمه‌ی عربی شده‌ی "پوئتیک"ه. در عربی پ ندارن و تبدیل به ب شده. کیو هم تبدیل به قاف شده..

اهم...من چندوقت پیش خوندمش(البته فقط قسمتیش که موجوده و به فارسی ترجمه شده) بعد از چندهزار سال هنوز جالبه. من نمی‌فهمم چرا ارسطو تو یونان به‌دنیا اومده؟ مگه قرار نبوده که هنر فقط نزد ایرانیان باشه و بس..؟

10- آشغال :‌"اصولا کسایی که وبلاگ مینویسن از این چند دسته خارج نیستند؛ ..."


11- انسان... این شقاوت دادگر! این متعجب اعجاب‌انگیز!
انسان... این سلطان بزرگ‌ترین عشق و عظیم‌ترین انزوا!
انسان... این شهریار بزرگ که در آغوش حرم اسرار
خویش آرام یافته است
و با عظمت عصیانی که خود به راز طبیعت و پناهگاه‌ خدادان خویش پهلو می‌‌زند!
(شاملو)
1- نه در خیال، که رویاروی می‌بینم
سالیانی بارآور را که آغاز خواهم کرد.
خاطره‌ام که آبستن عشقی سرشار است
کِیف ِ مادر شدن را در خمیازه‌های ا نتظاری طولانی
مکرر می‌کند.
خانه‌یی آرام و
اشتیاق ِ پُرصداقت تو
تا نخستین خواننده‌ی هر سرود تازه باشی
چنان چون پدری که چشم به‌راه ِ میلاد نخستین فرزند خویش است،
چرا که هر ترانه
فرزندی است که از نوازش دست‌های گرم تو
نطفه‌ بسته است...
میزی و چراغی
کاغذ‌های سپید و مدادهای تراشیده و از پیش‌آماده،
و بوسه‌ای
صله‌ی هر سروده‌ی تو...
(احمد شاملو)

2- می‌گم که حالا مانا نیستانی با کشیدن یه کاریکاتور ساده‌ی سوسکی" نمنه" در قسمت بچه‌های روزنامه ایران، باعث آبستن شدن شهرهای آذربایجان و اردبیل و زنجان شد،
داداشش توکا نیستانی هم بیاد مثلا تو کیهان بچه‌ها کاریکاتور یه مورچه بکشه که داره می‌گه:
" آئوووو... برار جان، چی‌گویی؟"
تا تمام شهرهای شمالی هم آبستن حوادث بشن.
یا بیاد تو روزنامه‌ی دوچرخه کودکان به موش بکشه که داره می‌گه:
" حال‌شوما خُوبس؟" که شهرهای استان اصفهان هم یکَ‌پارچه آبستن بشن.
یا تو مجله‌ی بچه‌ها گل‌آقا یه خوک سبیل‌کلفت کلاه‌مخملی بکشه که داره می‌گه:
" داداش، چاکرتیم، قبر علی‌ نوکرتیم!"
این‌جوری تهران هم صددرصد حامله‌ می‌شه( البته اگه تهرانی‌های عزیز بخارات داشته باشن)
حالا شما فکر کنید یه کشورِ کل‌هم حامله. چه شود؟!!!:)
اگه به‌قول گوشزد جان وسط راه سقط نکنه، و به سلامتی بچه‌شو سالم به روی خشت بذاره، خودم به نمایندگی از قاطبه‌ی اهالی وبلاگستان قول می‌دم دو دونگ انقلاب بعدی رو به نام خانواده‌ی نیستانی بزنم:)
البته یک‌دونگش هم به اسم خودم به عنوان طراح هخایی این طرح!
سه‌دنگ بقیه‌ش هم چون ما بخیل نیستیم به اسم شهرهایی که رنج حاملگی رو به‌جون خریدن!

3- دوست عزیزی برام ای‌میل داده و اظهار تعجب کرده که آیا نوشته‌ی پانته‌آی عزیز غربتستانی در این پستی که نوشته:
البته من زيتونهايی ميشناسم که خرده‌شيشه دارند، نه سنگ"!"
منظورش منم یا کس دیگری.
دوست جان،‌،‌منظورش منم:)
و به نظرم حقیقت رو گفته!
به جان خودم شوخی نمی‌کنم!
خوب که فکر می‌کنم من نه تنها خرده‌شیشه دارم که خرده سنگ هم دارم. تازه... براده‌ی آهن و خاک اره و خیلی ناخالصی‌های دیگه هم دارم.
از این بابت زیاد شرمنده نیستم.
خودم رو نمی‌خوام به آب مقایسه‌کنم اما تو درس علوم خوندیم که یه لیوان آب به ظاهر زلال و پاک هم کلی ناخالصی و مواد معدنی و احتمالا ذره‌های سیلیس( همون خرده شیشه) هم داره.
نمی‌خوام خودمو تبرئه کنم. اما یه بچه‌ی نوزاد هم از کوچیکی یاد می‌گیره کلک بزنه و جوری گریه کنه که شما فکر می‌کنید کثیفه یا گرسنه‌شه(درسته ظاهرا گریه‌های گرسنگی و خیسی و مریضی وبی‌خوابی و بغل‌خواستن و... فرق می‌کنه. اما همیشه نمی‌توان مطمئن بود کدومشه. هر کی هم ادعا می‌کنه 100٪ می‌فهمه خالی می‌بنده). اما وقتی بغلش می‌کنید پدرسگ همچین می‌خنده که: دیدی گولت زدم.
خوب آدم تو جامعه اون‌قدر بدی می‌بینه که دیگه نمی‌تونه به هرکس اعتماد کنه و خودشم کم‌کم یه عادتایی مثل بقیه پیدا می‌کنه وگرنه بهش چی می‌گن؟ پپه! گاگول! هالو! خنگ!
متاسفانه اینطوره..... حالا ببینید بچه‌به اون کلکی و حقه‌بازی می‌شه تمثیلی از پاکی و خالصیه! دیگه از آدم بزرگا که معروفن به جنس خراب چه انتظاری می‌شه داشت!
این دوست عزیز که اجازه نداده اسمشو بیارم پرسیده چرا پانته‌آ به تو این‌حرفا رو زده؟ سابقه‌ی دشمنی؟ دعوایی؟ چیزی؟
نه والله... از همون اولی که پانتةآ جان وبلاگ زد از نوشته‌هاش خوشم اومد. خیلی به نظرم دختر شجاع و صادقی اومد. از لینکایی که مرتب بهش می‌دادم و یا وقتی فهمیدم دوست داره بچه‌دار بشه عکسای بچه‌ براش جمع کردم گذاشتم تو وبلاگم علاقه‌م معلومه(آرشیو). هنوزم دوستش دارم می‌تونید از خودش بپرسید.
وقتی چند هفته پیش اومد ورژن یاهوشو عوض کنه و اسم منو اد کرد. ذوق‌زده شدم. پیجش کردم و کلی تشکر کردم. گفت که اشتباهی شده و چون تو لیست قبلیش بودم تو این جدیده اسمم اومده وگرنه همچین قصدی نداشته.
از فرصت استفاده کردم و کلی از رادیوش تعریف کردم و نوع گفتار قشنگش و لحن زیباش و اطلاعات خوبی که راجع به بیتل‌ها داده بود.
من همین‌جا ازش خواهش می‌کنم این مکالمه رواز توی آرشیو یاهوش تو وبلاگش بذاره تا دیگران اندازه‌ی خرده‌شیشه‌های منو اندازه بگیرن.
البته اولش فکر کرده بودم از نامه‌های- از نظر من وحشتناک و پر از توهین- و پر از نامهربانی و که سال پیش برام فرستاده پشیمونه. همیشه تو این یک سال فکر می‌کردم سوءتفاهمی رخ داده و بالاخره خودش متوجه می‌شه.
نامه‌هایی که امیدوارم اونا رو هم تو وبلاگش بذاره.( من بی‌اجازه‌ش نمی‌تونم نامه‌های خصوصیشو تو وبلاگم بذارم) شاید بخواد یه جاهاییش بخصوص جاهای بدشو حذف کنه. بالاخره نامه‌های اونه و تو فضای خودش برای یادگاری بمونه بهتره. من از دیدنش خیلی ناراحت می‌شم.

ازش می‌خوام جواب دو خطی از روی مهربانی ِ منو هم تو وبلاگش بذاره که فقط ازش پرسیدم چرا؟!!!( به‌قول معروف، آه... به کدامین گناه ؟)
نامه‌هایی که هیچوقت نفهمیدم، با اون رابطه‌ی خوبی

---------------------

12- لطفا فقط زیر 18 سال این لینکو ببینن!
نگی نگفتی ها...

یکشنبه، خرداد ۰۷، ۱۳۸۵

ایران آبستن و خرده‌شیشه‌‌های من...

1- نه در خیال، که رویاروی می‌بینم
سالیانی بارآور را که آغاز خواهم کرد.
خاطره‌ام که آبستن عشقی سرشار است
کِیف ِ مادر شدن را در خمیازه‌های ا نتظاری طولانی
مکرر می‌کند.
خانه‌یی آرام واشتیاق ِ پُرصداقت تو
تا نخستین خواننده‌ی هر سرود تازه باشی
چنان چون پدری که چشم به‌راه ِ میلاد نخستین فرزند خویش است،
چرا که هر ترانه
فرزندی است که از نوازش دست‌های گرم تونطفه‌ بسته است..
.میزی و چراغی
کاغذ‌های سپید و مدادهای تراشیده و از پیش‌آماده،
و بوسه‌ای
صله‌ی هر سروده‌ی تو...
(احمد شاملو)

2- می‌گم که حالا مانا نیستانی با کشیدن یه کاریکاتور ساده‌ی سوسکی" نمنه" در قسمت بچه‌های روزنامه ایران، باعث آبستن شدن شهرهای آذربایجان و اردبیل و زنجان شد،داداشش توکا نیستانی هم بیاد مثلا تو کیهان بچه‌ها کاریکاتور یه مورچه بکشه که داره می‌گه:
" آئوووو... برار جان، چی‌گویی؟"
تا تمام شهرهای شمالی هم آبستن حوادث بشن.
یا بیاد تو روزنامه‌ی دوچرخه کودکان به موش بکشه که داره می‌گه:
" حال‌شوما خُوبس؟"
که شهرهای استان اصفهان هم یکَ‌پارچه آبستن بشن.
یا تو مجله‌ی بچه‌ها گل‌آقا یه خوک سبیل‌کلفت کلاه‌مخملی بکشه که داره می‌گه:
" داداش، چاکرتیم، قبر علی‌ نوکرتیم!"
این‌جوری تهران هم صددرصد حامله‌ می‌شه( البته اگه تهرانی‌های عزیز بخارات داشته باشن)
حالا شما فکر کنید یه کشورِ کل‌هم حامله. چه شود؟!!!:)
اگه به‌قول گوشزد جان وسط راه سقط نکنه، و به سلامتی بچه‌شو سالم به روی خشت بذاره، خودم به نمایندگی از قاطبه‌ی اهالی وبلاگستان قول می‌دم دو دونگ انقلاب بعدی رو به نام خانواده‌ی نیستانی بزنم:)
البته یک‌دونگش هم به اسم خودم به عنوان طراح هخایی این طرح!
سه‌دنگ بقیه‌ش هم چون ما بخیل نیستیم به اسم شهرهایی که رنج حاملگی رو به‌جون خریدن!

3- دوست عزیزی برام ای‌میل دادن و اظهار تعجب کردن که آیا نوشته‌ی پانته‌آی عزیز غربتستانی در این پستی که نوشته:
"البته من زيتونهايی ميشناسم که خرده‌شيشه دارند، نه سنگ!"
منظورش منم یا کس دیگری.
دوست جان،‌،‌منظورش منم:)
و به نظرم حقیقت رو گفته!
به جان خودم شوخی نمی‌کنم!
خوب که فکر می‌کنم من نه تنها خرده‌شیشه دارم که خرده سنگ هم دارم.
تازه... براده‌ی آهن و خاک اره و خیلی ناخالصی‌های دیگه هم دارم.
از این بابت زیاد شرمنده نیستم.
خودم رو نمی‌خوام به آب مقایسه‌کنم اما تو درس علوم خوندیم که یه لیوان آب به ظاهر زلال و پاک هم کلی ناخالصی و مواد معدنی و احتمالا ذره‌های سیلیس( همون خرده شیشه) هم داره.
نمی‌خوام خودمو تبرئه کنم. اما یه بچه‌ی نوزاد هم از کوچیکی یاد می‌گیره کلک بزنه و جوری گریه کنه که شما فکر می‌کنید کثیفه یا گرسنه‌شه. اما وقتی بغلش می‌کنید پدرسگ همچین می‌خنده که:
دیدی گولت زدم.
خوب آدم تو جامعه اون‌قدر بدی می‌بینه که دیگه نمی‌تونه به هرکس اعتماد کنه و خودشم کم‌کم یه عادتایی مثل بقیه پیدا می‌کنه وگرنه بهش چی می‌گن؟
پپه! گاگول! هالو! خنگ!
متاسفانه اینطوره..... حالا ببینید بچه‌به اون کلکی و حقه‌بازی می‌شه تمثیلی از پاکی و خالصیه!
دیگه از آدم بزرگا که معروفن به جنس خراب چه انتظاری می‌شه داشت!

این دوست عزیز که اجازه نداده اسمشو بیارم پرسیده چرا پانته‌آ به تو این‌حرفا رو زده؟ سابقه‌ی دشمنی؟ دعوایی؟ چیزی؟
نه والله...
از همون اولی که پانتةآ جان وبلاگ زد از نوشته‌هاش خوشم اومد. خیلی به نظرم دختر شجاع و صادقی اومد. از لینکایی که مرتب بهش می‌دادم و یا وقتی فهمیدم دوست داره بچه‌دار بشه عکسای بچه‌ براش جمع کردم گذاشتم تو وبلاگم علاقه‌م معلومه(آرشیو).
هنوزم دوستش دارم می‌تونید از خودش بپرسید.
وقتی چند هفته پیش اومد ورژن یاهوشو عوض کنه و اسم منو اد کرد. ذوق‌زده شدم. پیجش کردم و کلی تشکر کردم. گفت که اشتباهی شده و چون تو لیست قبلیش بودم تو این جدیده اسمم اومده وگرنه همچین قصدی نداشته.از فرصت استفاده کردم و کلی از رادیوش تعریف کردم و نوع گفتار قشنگش و لحن زیباش و اطلاعات خوبی که راجع به بیتل‌ها داده بود.

من همین‌جا ازش خواهش می‌کنم این مکالمه رواز توی آرشیو یاهوش تو وبلاگش بذاره تا دیگران اندازه‌ی خرده‌شیشه‌های منو اندازه بگیرن.
البته اولش فکر کرده بودم از نامه‌های- از نظر من وحشتناک و پر از توهین- و پر از نامهربانی و که سال پیش برام فرستاده پشیمونه. همیشه تو این یک سال فکر می‌کردم سوءتفاهمی رخ داده و بالاخره خودش متوجه می‌شه.
نامه‌هایی که امیدوارم اونا رو هم تو وبلاگش بذاره.
( من بی‌اجازه‌ش نمی‌تونم نامه‌های خصوصیشو تو وبلاگم بذارم) شاید بخواد یه جاهاییش بخصوص جاهای بدشو حذف کنه. بالاخره نامه‌های اونه و تو فضای خودش برای یادگاری بمونه بهتره. من از دیدنش خیلی ناراحت می‌شم.
ازش می‌خوام جواب دو خطی از روی مهربانی ِ منو هم تو وبلاگش بذاره که فقط ازش پرسیدم
چرا؟!!!( به‌قول معروف، آه... به کدامین گناه ؟)
نامه‌هایی که هیچوقت نفهمیدم، با اون رابطه‌ی خوبی که باهم داشتیم، چرا نوشت؟
نمی‌دونم... شاید مقصر سایت خبرچین بود که پدرخونده‌ش آقای مجید زهری مرتب منو تهدید به چهارسال زندان می‌کرد و با اعضاش باندی درست کرده بود و با کمک کسی که سعی داره رل ننه‌بزرگ وبلاگستان رو بازی کنه( ولی شکر خدا نه توانشو داره و نه سواد درست‌حسابی) سعی در بایکوت کردن وبلاگ من کرد. و پانته‌آ جان یک‌سر قضیه بود.
(شاید به خاطر همینه دل‌خوشی از وبلاگ‌های گروهی ندارم. فقط هفتان قضیه‌ش فرق می‌کنه. بقیه‌ی وبلاگ‌های گروهی بعد از یه مدت تبدیل می‌شن به باندی که مرتب عطسه هم کنن به هم‌لینک می‌دن، هر کی چاپلوسی‌شونو بکنه بهش لینک می‌دن و تقریبا همه یه پدرخونده یا مادرخونده دارن که سیاست‌های شخصیشونو اعمال می‌کنن که بعد از یه مدت می‌شه عقده‌گشایی برای غرض‌های شخصی. بایکوت کردن افراد مستقلی که حاضر به همکاری باهاشون نیستن و...)
ولی غافل از اینکه من با کمک‌های مجید زهری و پانته‌آی عزیز و ننه‌بزرگ و هیچکس دیگه به وبلاگستان نیومدم که با بایکوت اینا بخوام برم( شاید من تنها کسی تو وبلاگستان باشم که قبل از اینکه روحش از وبلاگستان باخبر باشه وبلاگ نوشتم. دوستی بهم یه سایت کادو داد و من توش می‌نوشتم بدون اینکه بدونم کسی دیگه چز دوستم می‌تونه بخوندش یا کس دیگه‌ایی اصلا از اینا داره. بعدا دوست دیگه‌ ای بهم آدرس وبلاگ هودر و ندا حریری و احسان وخودش رو داد که فهمیدم بابا وبلاگستان دنیاییه برای خودش... همبستگی رو دوست دارم ولی وابستگی رو نه)
البته همون‌طور که ندا رفت،‌خورشید رفت و خیلی آدمای دیگه،
منم حتما به زودی رفتنی‌ام( یه آهنگ داره هایده می‌خونه: من خودم رفتنی‌ام،‌ من خودم رفتتی‌ام)
پانته‌آ جان هم احتمالا می‌ره بالاخره...
خلاصه که اینا همه الکیه!
کف روی روده. زیاد زور نزنید.ما همه خرده شیشه‌ای بیش نیستیم و آخر به کف رود رسوب می‌کنیم.
چه باک!
از اونایی که خودشون می‌دونن کی‌ین، خواهش می کنم جیغ‌جیغ و هوارهوار راه نندازن. درددل یه چیز خیلی طبیعیه و دلم خواست به جای توی ای‌میل، اینجا جواب بدم. نمی‌دونم به چه علت همه اجازه دارن بر علیه من هر چی بگن :) ولی من اجازه نداشته باشم خودم بر علیه خودم چیزی بگم:)) خرده‌شیشه رو می‌گم... و اینکه الکی الکی نامه‌های نفرت‌انگیز...ببخشید نفرت‌آلود می‌گیرم
(بسکه ارواح شیکمم دوست داشتی‌ام).
.. بیت:
من از بیگانگان هرگز ننالم............

.پ.ن.
شهربانوی عزیز، زن متولد ماکو عالی می‌نویسه!
تا دیروز در پرشین‌بلاگ
و از امروز در بلاگ‌ اسپات

پ.ن.2
پیغام جدید!BlockPage.htmمشترک گرامی مسدود بودن این سایت(زیتون‌و...) طبق دستور مقامات محترم
قضایی انجام گرفته است؛لذا در صورتیکه سایت به اشتباه فیلتر شده است ضمن عذرخواهی خواهشمند است آدرس را در محل زير وارد و کليد Submit را فشار دهيد.!تا در اسرع وقت اقدامات اداری با قوه قضاییه جهت بازگشایی آن انجام گیرد.

پ.ن. 3
وبلاگی برای آزادی مانا نیستانی
مانا تنها نیست
در جشن تولد مانا شرکت کنیم!
.مانا نیستانی و مهرداد قاسم‌فر هفت روز است که به خاطر کشیدن کاریکاتور و نوشتن طنز برای کودکان در زندان به سر می‌برند
از آنها حمایت کنیم.
به حامیان این وبلاگ بپیوندیم!