چهارشنبه، خرداد ۲۴، ۱۳۸۵

تلفن به این، تلفن به اون، تلفن به یه دم‌کلفت، تلفن به یه دم‌نازک....
تلفن به هر کس که شماره‌ش گیرت میاد....
رفتن به این کلانتری‌، اون کلانتری...
سر زدن به این بیمارستان، اون بیمارستان، پلیس راه،‌ پلیس جنایی، پزشک قانونی و...،
دلشوره، اضطراب و نگرانی،‌ بی‌خوابی، شب تا صبح قدم زدن تا دوباره صبح شه و بتونی دوباره تلفن‌ها رو شروع کنی....ا بتونی بفهمی که آشنای غیر معروفت کجا زندانه؟ عشرت‌آباد یا اوین؟ اصلا زندانه؟ شاید تو راه تصادف کرده مرده؟ شاید دزدیدنش.
می‌تونی گیرش بیاری؟ نه...
اینترنت رو مرتب سرچ می‌کنی. اسم‌ها را ازحفظ شدی از بس خوندی.
ژیلا و ترانه و بهمن رو همه‌ دیدند که گرفتند. همه فهمیدن که اونی که دستبند دستشه ژیلاست. اون آقایی که هلش می‌دادن موسوی خوئینی‌هاست. طفلک دلارام علی رو همه‌دیدند که چه بلایی سرش آوردن و چه‌جور وحشیانه دست‌و پاهاشو گرفتن و رو زمین کشیدن. بچه‌های دانشگاه شریف همه علی روزبهانی رو دیدن که دستگیر شد. بچه‌های دانشگاه تهران، دانشگاه اصفهان، روزنامه‌نگارها، فعالان سیاسی رو همه شناسایی کردن.

اما، مگر نه اینکه در اعلامیه از همه‌ی زنان خواسته بودن تو تجمع شرکت کنن؟
مگر همه‌ی مردم به قوانین زن اعتراض ندارن؟
مگر نمی‌دونستن مأمورا حمله می‌کنن؟ در تجمع پارک لاله حمله نکردن؟ در تجمع پارک دانشجو باتوم نخوردیم؟
مگه همه نمی‌دونستیم میدون هفت‌تیر دیگه خوراکشونه. لابد از دولت احمدی‌نژاد انتظار داشتیم انسانی‌تر از زمان خاتمی عمل کنه!
وقتی این‌همه مهمون دعوت می‌کنیم، چرا به فکر سلامتی‌شون نیستیم؟ حتی یه هشدار ساده نمی‌دیم؟ تمام هشدارها بین خود بچه‌ها دهن‌به‌دهن می‌گرده. اما به مردم عادی....
بچه‌های هر گروه مرتب خودشونو صدا می‌زنن. خانوم،‌ شما شیوا نظرآهاری رو ندیدین؟ ای‌وای بریم دنبال لیلا بگردیم. سانازو دیدم اون‌وری رفت. مریم و مینا مثل دوقلوها دست‌همدیگر رو چسبیدن و می‌دون.( این اسم‌های آخری همه الکیه) پس مردم عادی، زنانی که بدون اجازه‌ی شوهرشون با هزار امید و آرزو، تنهای تنها اومدن به حقوق نداشته‌شون اعتراض کنن چی؟
اصلا برای کسی مهمه؟ نه کسی می‌فهمه اومدن و نه کسی می‌فهمه دستگیر شدن.
اهمیت ژیلا و ترانه و لیلی و... بر من پوشیده نیست. خودم یکی از دوستداران پروپافرصشون هستم و براشون احترام زیادی قائلم.
اما افراد عادی چی؟ می‌دونین چه تأثیری روشون می‌گذاریم؟ وقتی آزاد می‌شن چی فکر می‌کنن؟ می‌گن ماها فقط سیاهی لشکر بودیم.
من راه حلی به اون صورت ندارم. می‌دونم تقصیر هیچ‌کس نیست. ولی ما(به عنوان مثال می‌گم) به عنوان سازمان‌دهندگان یک تجمع باید فکر همه جاشو بکنیم. هم مکان مناسبی انتخاب کنیم، هم روز مناسب، هم شعار مناسب و هم بین مردم پخش شیم( نه اینکه به هم بچسبیم) و بهشون هشدار بدیم که هر چند نفر که تنها اومدن به هم‌دیگه شماره بدن و مواظب هم باشن که اگر دستگیر شدن حداقل به خانواده‌شون اطلاع بدن.
وقتی تو یه تجمع حدود 110 نفر در عشرت‌آباد و حدود 400 نفر در اوین زندانی می‌شن چرا ما باید فقط اسم تعداد انگشت‌شماری که معروفن داشته باشیم؟
باور کنید انتظار وا ینکه ندونی دخترت، خواهرت، مادرت شب کجاست خیلی سخت و کشنده‌ست. به‌قول معروف خدا سر هیچکی نیاره!

تا اینجایی که می‌دونم خوشبختانه بیشتر زندانی‌ها بعد از 24 ساعت، امشب آزاد شدن( خیلی دوست داشتن تا 18 تیر نگهشون دارن و حسابی از مردم زهر چشم بگیرن).
می‌دونم فعالین این جنبش تا به حال یه‌ لحظه نخوابیدن که برای زندانی‌ها وکیل بگیرن، با سردار طلایی حرف بزنن، با قالی‌باف دیدار کنن. از اسامی بازداشت‌شدگان خبری پیدا کنن و... می‌دونم به بعضیاشون شب سخت‌تر از زندانی‌هایی که هر کدوم دوسه‌ساعت بازجویی شدن و عین‌گوسفند روی موکتی شب رو گذروندن گذشته.
اما باید فکری برای تجمع‌های بعدی کرد...
وقتی این جمله رو می‌شنوی، " مارو در خطر می‌ندازن و فقط مواظب خودشونن" مسلمه که ناراحت می‌شی و دلت می‌خواد بگی:
نگذاریم بین مردم و فعالین فاصله بیفته.
-----------------------
حالا سایتم هم خرابه و نمی‌دونم این درد دلمو کجا بذارم!

دوشنبه، خرداد ۲۲، ۱۳۸۵

کسی اسامی دستگیر شده‌ها امروز رو داره؟

چند تا از دوستام هنوز نرسیدن خونه.
خانواده‌هاشون خیلی نگرانن.
کسی می‌دونه دستگیرشده‌ها رو کجا می‌برن؟

شنیده بودم امروز قراره خواهران زینت هم به جمع برادران پلیس اضافه شن تا به‌طور کاملا

شرعی کتک بزنن.شنیده بودم اسپری فلفل قراره بپاشن . اما باور نمی‌کردم تا این‌حد وحشی باشن.
از این رژیم توقع داریم به حرفامون گوش بده؟
انتظار داریم بگیم قوانین ضد زن رو عوض کنید، و اینا بگن چشم؟
انتظار داریم بگیم قوانین 1400 سال پیش به درد جامعه‌ی امروز نمی‌خوره، اینا بگن باشه حتما عوضش می‌کنیم؟!
انتظار دارید بگید خواسته‌ی ما سیاسی نیست و فقط صنفی‌ست. مشکل ما نه قوانین اسلامیه و نه حکومت، اینا هم بگن ئه.... چرا زودتر نگفتید؟
هیهات......
مبارزه‌ای از نوع دیگر لازم است.

عکس‌های گویای آرش عاشوری‌نیا

آزاده:"امروز خیلی ها کتک خوردند. ژیلا بنی یعقوب و خواهرش و بهمن احمدی را گرفتند. وقتی با شخص مسوول صحبت شد، گفتند که هر کسی کارت خبرنگاری داشته باشد، آزاد می شود. اما زنان و دخترانی که کارت ندارند، معروف نیستند و فقط با دل پرجرات آمده اند تا با یک حرکت زنانه همراه شوند، چی؟ آنها بازداشت می شوند.امشب... بازجویی هم می شوند...انگ هم می خورند... اما چه کسی می تواند تلفن بزند و خواهش کند که آزادشان کنند؟"
گزارش آسیه...
گزارش آونگ....
شبح...
ادوار نیوز...
آزاده‌ اکبری...
فهیمه...
گزارش ایسنا...
عکس‌های منصور نصیری( کاش این‌قدر روی عکساش مُهر نمی‌زد)
اسامی دستگیر شده‌ها...
نسل فردا: شایعه نسازید من دستگیر نشده‌ام ..با یه عالمه لینک در مورد این تجمع
فریاد سرخ....
خبرنامه‌ی گویا...

----گزارش به شرط خنده....

-------------------------------------------------
طنز:اگه گفتید چه کسی به عنوان بهترین تماشاگر فوتبال ایران و مکزیک انتخاب شد؟
.
.
.آفرین! علی دایی!
-----------------------------------------------------

میرزاپور فبل از رفتن به آلمان گفت:تو این بازی همه رو شگفت‌زده خواهم کرد...

و کرد!
-----------------------------------------------------
نیمه‌ی اول خیلی خوب بازی کردیم.. اعتمادبه نفس داشتیم و مساوی کردیم و حقمون بود.
اما...
چرا برانکو در نیمه‌ی دوم یه روش محافظه‌کارانه دفاعی گند رو انتخاب کرد؟
چرا ما با این همه هزینه‌ای که می‌کنیم یه دروازه‌بان درست‌حسابی مثل ناصرحجازی و عابدزاده نمی‌تونیم تربیت کنیم؟
چرا این‌جوری بد باختیم؟

کامنت شماره بیست نظرخواهی قبلی که شادی

نوشته بخونید. ببینید تلویزیون فرانسه چه‌جوری بازی رو گزارش می‌کرده

بیچاره عادل فردوسی‌پور چقدر به‌طور باادبانه گفت که دیگه دایی پیر شده و اگه
جوون‌تر بود ضربه‌ی سرش حتما گل می‌شد.
((توضیح: پیر برای بازی بین‌المللی منظورمه

Zeitoon

یکشنبه، خرداد ۲۱، ۱۳۸۵

اگه ایران ببره چی می‌شه!!!

دو دو رو دو دو دو ایران

امروز هر جا رفتم مردم اون‌قدر عصبی و هیجان‌زده بودن که درست به کارم رسیدگی نمی‌کردن.
فروشنده‌ها حواسشون به فروش نیست.
دم فروشگاه‌های صوتی تصویری شلوغ پلوغه. خیلی‌ها، بخصوص بچه‌ها و نوجوونا یه عالمه پرچم و رنگ و لباس و فشفشه و... خریدن که تا ایران برد بریزن تو خیابونا..
.بعضیا اصلا انگار رو ترقه نشستن!
بعضی‌ها دارن با عجله کرکرده‌ی مغازه رو می‌کشن پایین تا برن خونه برای تماشای مسابقه.
بعضی‌ها یه تلویزون گنده آوردن محل کارشون. چه مغازه‌دارها و چه کارمندها(اینجوری دیگه لازم نیست مرخصی ساعتی بگیرن و از حقوقشون کم نمی‌شه) ..
سی‌با تو راهه و می‌گه یه قسمت اتوبان راه‌بندونه. بهش گفتم دلم خنک شد:)) بی‌جنبه گوشی رو قطع کرد! نمی‌دونه با یه عالمه خوراکی منتظرشم.
سرکار و جلوی راه موقع خرید به هر کی رسیدم ازش پرسیدم به نظر شما چند‌چند می‌شن. همه روی صفر و یک و فوقش دو گل نظر می‌دن. حالا یا به نفع ایران ( با لحن خوشحالی) و یا به نفع مکزیک (با لحن غمگینانه) و یا مساوی.هیچکس فکر یه بازی پرگل رو نمی‌کنه مثلا 5-4 یا مثل ایران و مالدیو 17 -0).
ایرانیایی که همسر مکزیکی دارن کارشون دراومده:)
حواسشون باشه یه جوری کرکری بخونن که نه سیخ بسوزه نه کباب. فکر بعدها رو بکنن.

یه آقایی تو فروشگاه با لحنی عصبی گفتچه فایده، اگه ایران ببازه مردم ناراحت می‌شن و اگه ببره" این" دیوث‌ها(باعرض معذرت. اینجوری گفت، منم چه‌کنم که امانت‌دار مردمم ) به اسم خودشون تمومش می‌کنن." بعد همه یه فحشی به "اینا" دادن که دیگه امانت‌داری کافیه و نگم بهتره.

یه آقایی دیگه گفت: من می‌دونم یکی از بچه‌های ما - احتمالا علی دایی- گل می زنه.
وقتی مشتری‌ها از خوشحالی و با امیدواری لبخند زدن گفت: و احتمالا به دروازه‌ی خودمون.
به این شوخی بی‌مزه کسی نخندید
( جز من. اونم به خاطر اینکه مرد خوش‌تبپ سپیدمو کنف نشه)

از هر چه بگذری سخن از فوتبال خوشتر است....

1- دو دو رو دو دو دو فوتبال!

بازار شرط‌بندی در مورد نتیجه‌ی مسابقات فوتبال جام جهانی داغ داغه. حتی خانم‌های مسن و پیرمرد‌هایی که تابه‌حال یه مسابقه‌ی کامل فوتبال در عمرشون ندیدن شرط‌بندی می‌کنن.
( امیدوارم تبعیضی رو که در خطاب‌کردن زن و مرد مسن روا داشتم متوجه نشده باشید:) )
امسال دیگه حکومت سر لجبازی با ملت رو نداره( البته حتما به نفعشه!) و مدام به کوره‌ی تب فوتبال می‌دمه.( اهم... عجب جمله‌ی نغزی گفتم:) ).
چند ترانه‌ شاد در مورد فوتبال ساخته شده و مرتب پخشش می‌کنن.رئیس‌جمهورک هم تیم رو قبل از اعزامش به حضور می‌پذیره و پیراهن شماره 24 تیم رو مال خود می‌کنه:) خوشمزگی ‌می‌کنه. راجع به ابعاد توپ فوتبال افاضات می‌فرماید و به فوتبالیست‌ها قول پاداش حسابی در صورت برنده‌شدن می‌ده.
فوتبال این‌روزا به نفع همه‌ست. مردم خسته شدن از حکومت و چندروزی می‌خوان به هیچی فکر نکنن و فوتبال ببینن و تخمه‌ی بی‌خیالی بشکنن.(امشب‌عجب تشبیهات خوشگلی می‌گم)
دولت هم که فشار زیادی رو تو همین چند ماه تحمل کرده- از تظاهرات شهرهای ترک‌زبان( منظورم آذربایجان شرقی، غربی، زنجان، اردبیل و...) بگیر تا اعتصابات دانشگاه‌ها ، تجمع‌های کارگری و زنان و...- بهانه‌ای به دست آورده تا یه مدت نفسی تازه کنه و یه فکر اساسی کنه واسه دریای گِلی که توش گیر کرده و عنقریبه که توش غرق شه!

2- من مسابقه‌ی کاستاریکا- آلمان رو 0-2 به نفع آلمان پیش‌بینی کرده بودم
. سی‌با 0-3 و برادرم 1-3... در آخر کار 2-4 شدن.
من و برادرم مشترکا به خاطر درست بودن تفاضل گل برنده شدیم. حالا برادرم می‌گه چون عدد من بالاتره و تعداد گل‌های بیشتری رو پیش‌بینی کردم من اولم. راست می‌گه؟

3- پیش‌بینی ایران - مکزیکمن مسابقه‌ی ایران و مکزیکو 1-2 به نفع مکزیک پیش‌بینی کردم. سی‌با 1-2 به نفع ایران. و برادرم 0-2 به نفع مکزیک. امیدوارم بازی خوبی بشه. خیلی دلم می‌خواد ایران ببره اما ته‌ِ دلم می‌گه نمی‌بره. بوق بوق و رقص و شادی رو دوست دارم. یه دونه از اون چراغ رنگی‌ها هم خریدم، ولی... با این‌حال... اصلا ولش کن:)

4- خیلی‌ها از سرکارشون برای یکشنبه که سه‌ مسابقه از جمله ایران- مکزیک برگزار می‌شه مرخصی گرفتن.گفتن که از صبح تشویش دارن و ممکنه به حال سکته بیفتن:))
تهرون حتما موقع مسابقات فوتبال خیلی خلوت می‌شه و یک‌ماه خیابونا نفس می‌کشن.

5- آدم با دیدن لیست اسامی کسایی که گفتن دوشنبه میان برای اعتراض به قوانین ضد زن، انگیزه‌ی جدیدی برای حضور پیدا می‌کنه. دوستایی که خیلی وقته گمشون کردی و یک‌هو اسمشونو جزء امضاءکننده‌ها می‌بینی:)یعنی همه میان؟(خارج کشوری‌ها رو نمی‌گم ها... آقایون هم حتما یه‌سریشون به خاطر فوتبال نمیان)
به نظرم اگر برنامه به پنجشنبه می‌ افتاد بهتر بود. مطمئنم خیلی از شهرستانی‌ها هم می‌تونستن تو این تجمع شرکت کنن.

6- از دیروز هر جا رفتم راجع به تجمع روز دوشنبه صحبت کردم.
خیلی از زن‌های معمولی ابراز علاقه کردن شرکت کنن. تو مهمونی امروز هم خانم‌هایی که در عمرشون تو هیچ تظاهراتی شرکت نکردن گفتن به‌خاطر اعتراض به قانون صیغه هم شده حتما میان. چشم غره‌های شوهرشون رو هم به تخمکشون حساب نکردن:)
خلاصه تا به حال حدود بیست‌سی‌ نفرو تهییج و تشویق و تطمیع کردم:
)شهرام همایون هم تو برنامه‌ش داره کلی تبلیغ می‌کنه و ماهواره‌بین‌ها هم از جریان اطلاع پیدا کردن.

به عنوان دست‌گرمی هم امروز از میدون ولی‌عصر تا چهارراه طالقانی بی‌روسری با سی‌با قدم زدم.( خیلی وقتا این‌کارو می‌کنم، البته جوری که یعنی شال از سرم افتاده ولی خودم خبر ندارم.)
سرنشین‌های دوسه ماشین با خنده برام دست تکون دادن.آقا این قسمت خیابون ولی‌عصر رو خیلی خوشگل کردن. از نهر پرآب خیابون نهر کوچکی گرفتن و هر چند قدم دوسه‌صندلی سیمانی گذاشتن با یه چراغ سیمانی و یه سطل آشغل، با یک پایه‌ی گیاه رونده... خلاصه که خیلی جالب شده. نمی‌دونم این کارو تا کجای خیابون ولی عصر ادامه دادن. عکس هم گرفتم ولی ببخشید که خوب نشده.

7- خورشید فعلا اینجا طلوع کرده:)

8- امشب اصلا نمی‌خواستم مطلب بنویسم. قبل از خواب اومدم سر بزنم به اینترنت دیدم پینگم کردن و نمک‌گیر شدم:)

9- جمله‌ی رمزی: من و باغبون دلمون برای جعبه‌های آلبالو تنگ شده:(

10- بابا جان، این شکرالله عطار زاده، نماینده‌ی بوشهر دست از سر این کاندولیزا رایس و دوست‌پسر سابق قزوینیش بر نمی‌داره.
این دفعه کلی مسائل سکسی ناموسی هم مطرح کرده. حالا این نماینده‌ی زن نامحرمی که این مطالب رو خصوصی به شکرالله گفته دچار گناه نشده؟به ا صطلاح عوام گناهان کاندولیزا رو تمام و کمال نشُسته؟:)

11- ! پروژه‌ی قم؟ شبه‌کودتا؟ هاشمی‌رفسنجانی. انتخاب نهم؟ برم بخونم ببینم جریان چیه...

12- آش پیغمبری و هاله‌ی نور رئیس‌جمهورک این‌قدر شوره که همه فهمیدن:)

13- حالا اینا رو ولش. پیش‌بینی فوتبال ایران و مکزیکو بچسب!

تجمع زنان+ حکایت جام جهانی و تخمه‌آفتابگردون

1- حکایتی عجب است این!
ندیده‌ای که چه‌سان
به تیغ کینه فکندندمان به کوی و گذر؟
چراغ علم ندیدی به هر کجا کشتند
زدند آتش هر جا به نامه و دفتر؟!!...
(شاملو)

2- دوست عزیزی که نوشته توی این سه‌چهار سال وبلاگمو می‌خونده و کم‌کم از طریق خوندن اجباری شعرهای اول مطلبم" شعر‌خون" شده(باعث خوشحالیه)، پرسیده در اون پستی که شعر شاملو رو به این‌صورت نوشتم:
" آیا انسان معجزه‌ای نیست؟
انسان... شیطانی که خدا را به زیر آورد
جهان را به بند کشید
و زندان‌ها را در هم شکست!
کوه‌ها را درید،
دریاها را شکست،
آتش‌ها را نوشید
و آب‌ها را خاکستر کرد!"
آیا اشتباه تایپی پیش اومده در فعل‌ها؟
گفته معمولا آب رو می‌نوشن و آب رو خاکستر می‌کنن نه برعکس.
دوست عزیز، من فعل‌ها رو اشتباه ننوشتم. فکر می‌کنم به این نوع نوشتن شاملو " آشنایی‌زدایی" می‌گن.
آشنایی‌زدایی" باعث توجه‌ بیشتر ما به مفهوم شعر می‌شه. وقتی تشبیهات و استعاره‌ها روطبق معمول همیشگی بخونیم شاید بهش توجه نکنیم اما وقتی لغتی غیر معمول می‌بینیم توجهمون جلب می‌شه و به مفهومش فکر می‌کنیم.
متاسفانه من ادبیات فارسیم خوب نیست. اگر اشتباه می‌کنم بهم بگید.

3- خانم‌های ایرانی، بیایید بر علیه قوانین ضد زن متحد شویم!
روز دوشنبه 22 خرداد ماه 1385 ساعت 5 الي 6 بعدازظهر در ميدان هفت تیر تجمع مسالمت‌آمیزی برگزار می‌شه.
امیدوارم این‌دفعه تعداد بیشتری از خانم‌ها شرکت کنن. تعداد امضاها که اینو می‌گه!
اگر هر کدوممون تا اون روز چند زن رو در این رابطه آگاه کنیم و بدونن این حق رو دارن که اعتراض کنن خیلی خوب می‌شه.
مردمی شدن هر جنبشی، ضامن بقای اون جنبشه!
خوشحالم که آقایون هم پشتیبانی کردن(البته وظیفشونه) و امیدوارم مثل روز پارک دانشجو اول آقایون رو جدا نکنن و بزننشون:) حالا نترسید. برای هر 5 آقا یه بادی‌گارد خانوم می‌ذاریم:)

‎4- نه بابا! آخوندها هم بعله!

5- وبلاگ علی‌اصغر شفیعیان و متن استعفا‌نامه‌اش از ایسنا.
عقاید همسرش مطهره هم جالبه!

6- آقا اینو باید اینو چند روز پیش می‌نوشتم.
پندار(لگو فیش) طرح‌هایی بسیار زیبا از تیم ایران در جام جهانی کشیده . اگه محصولاتشو در ایران می‌فروختن خودم مشتری اولش بودم!
طرح‌هایی از علی دایی، علی کریمی؛ مهدوی‌کیا، فریدون زندی روی تی‌شرت و ماگ و دکمه و تاپ و...
به نظرم خیلی ساده و قشنگن!

7- باز بیکاری و اینترنت‌بازی ما ایرانی‌ها باعث افتخارمون شد:)
علی کریمی با 58 درصد آرا کل اینترنت‌بازان برنده‌ی کفش کتانی... ببخشید کفش طلایی جام جهانی... دوم رونالدینهو...
با عرض نهایت شرمندگی و حس ناسیونالیستی خودم هم بهش رأی دادم.

8- جام جهانی و تخمه آفتابگردون
بازی‌های جام جهانی فوتبال نزدیکه و باید سور و سات آماده کنیم. ظاهرا برای مزاح و باطنا برای شکمویی رفتم نیم کیلو تخمه‌آفتابگردون بخرم برای بازی ایران و مکزیک که با سی‌با بشینیم و تخمه بشکونیم و کیف کنیم.
تخمه‌آفتابگردوناش خیلی شور و نمکی بود( با به قول مامان‌بزرگ سی‌با چزّابه‌ی نمک بود) داشتم می‌پرسیدم که کم‌نمکشو ندارید؟ که یه پسر هیکل‌ورزشکاری با بازوهای گنده‌ی عضلانی اومد تو و اونم یک‌راست اومد سراغ تخمه‌ آفتابگردونا. پرسید کیلویی چند؟ گفت: دوهزار تومن. گفت اگه یه کیسه‌ی بیست‌کیلویی بخرم چند؟ بعد از کمی چونه فروشنده گفت هزارو نهصد. پسره گفت فردا میام ببرم. فروشنده گفت اگه تا فردا بمونه! چیزی به جام جهانی نمونده و ملت همین‌طور میان گونی‌گونی می‌برن!! الان هم فقط دوکیسه مونده. تضمین نمی‌کنم تا فردا بار جدید برسه( از اردبیل)
فضولی کردم و گفتم اینا که خیلی شوره لب و لوچه‌هاشون می‌سوزه که.
پسره یهو انگار یادش اومد گفت: راست می‌گه. کم‌نمک‌تر نداری؟
فروشنده‌گفت نه همه‌ش همینه. بعد چشم‌غره‌ای به من رفت که یعنی توقف بی‌جا مانع کسب است، فوری نیم‌کیلوی منو کشید که یعنی هری. بعد دلش سوخت گفت: اگه خیلی شوره، زیر شیر آب بشورش بریز تو آبکش تا موقع جام‌جهانی خشک می‌شه.
آخ!... دیدی؟ سان ایچ با طعم‌های مختلف یادم رفت تا مثل تبلیغ تلویزیون، آقایون بشینن فوتبال ببینن و خوراکی پشت خوراکی کوفت کنن(با عرض معذرت البته) و ما خانم‌ها راه به راه ازشون پذیرایی کنیم:))) عمرا"


9- نقاشی جالب جمشید تاتا در هندوستان...


10- گزارش رویا تیموری عضو کمیته‌ی مبارزه با سانسور از نحوه‌ی دزدیده شدن شیما احمدی دختر کوروش احمدی...


-----------
11- زیر 18 سال لطفا...
صدای خنده‌ی کدومشون قشنگ‌تره؟;)

12- نخستين فروش آثار ايراني در بزرگ‌ترين حراجي دنيا؛
آثار هنرمندان ايران در كريستي تا 10 برابر قيمت چكش خوردند


2:59 Zeitoon
85/3/18

یکشنبه، خرداد ۱۴، ۱۳۸۵

من خودم دولت تعیین می‌کنم!

1- ای ایران، ای تهران،‌ ای قم، ای کرج
من اعلام خطر می‌کنم!
- ای اصفهان، شیراز، تبریز، اردبیل، اهواز
من اعلام خطر می‌کنم!
- ای استاد، دانشجو، معلم، کارمن
دمن اعلام خطر می‌کنم!
- ای کارگر، کشاورز، صنعت‌گر
من اعلام خطر می‌کنم!
- ای بچه قرتی، بچه مزلف، سوسول
من اعلام خطر می‌کنم!
- ای روزنامه‌نگار، قلم‌به‌مزد، نون‌به‌نرخ‌روز‌خور
من اعلام خطر می‌کنم!
- ای بسیج، کمیته‌ای، اطلاعاتی
من اعلام خطر می‌کنم!
- ای احمدک‌نژاد، اسمشومبر جان
من اعلام خطر می‌کنم!
- من مطّلعم از بدبختی این ملت
- من مطّلعم از بدبختی این قوم
- من مطلعم از بدبختی این امت
- مطلعم از بدبختی این بدبخت‌ها...
- من به تنهایی دولت عوض می‌کنم!
- من توی دهن این دولت می‌زنم!
- من پدر این دولت را در می‌آورم!
- من این دولت را بیچاره می‌کنم!
- من همین‌روزها دولت تعیین می‌کنم!
- به همین راحتی!
- تا کور شود هر آنکه نتواند دید...
(امام زیتون‌العابدین)
به‌بار کردن و شد. حالا ببینیم ما هم می‌تونیم بکنیم!
وقتی کار تموم شد، موقع مصاحبه:
- زیتون جان، چه احساسی داری؟
- هیچ!
هیچ، هیچ، هیچ،... این کلمه تو کلمه‌م می‌پیچه...

2- کوفتشون نشه کسایی که تو این چند روز تعطیلی رفتن مسافرت و مارو گذاشتن با خزعبلات تکراری جمهوری اسلامی.
برای دهیمن بار فیلم از کرخه تا راین رو نشون داد. هر چی بیشتر می‌بینم بیشتر می‌فهمم عجب این حاتمی‌کیا کلکه! آشتی بین بسیحیان و مردم دین گریز. اینکه زیاد مقاومت نکننن و بیان به آغوش مام اسلامی وطن!
بعدشم هی تظاهرات به نفع اسمشومبر رو نشون می‌دن.
بابا بسشونه این بیچاره‌ها یه غلطی کردن.
حالا هم عین دور از جون سگ پشیمونن.
این‌قدر به رخ این بدبخت‌ها نکشید. کم تو مجامع فحش می‌خورن؟!

3- به خودم گفتم این چه‌کاریه؟
چرا سی‌با بیشتر از من سرکار بمونه، اون‌وقت من بشینم وقتی اون خسته و کوفته اومد خونه دوتایی کار خونه رو بکنیم.
تازه، همیشه هم از گربه‌شوریاش غر بزنم و دوباره خودم انجام بدم.
فکر نکنم تا دنیا دنیاست کار خونه رو درست حسابی یاد بگیره!
بذار غافلگیرش کنم. اون که بیچاره داره اضافه‌کاری می‌کنه، منم از صبح بشینم خونه و دِ بشور و بساب و بمال. همون‌جور که خودم دوست‌دارم.
چه‌طوره یه کارگر بگیرم، دوتایی کار کنیم زودتر تموم شه؟
اما نه. کارگر هم کارا رو سمبل می‌کنه! تازه باید پول هم بهش بدم:)
این بود که شروع کردم:
روی گاز کمی آب و مایع‌گاز‌شور ریختم. روی کتری هم همین‌طور.
یه کاسه پر از وایتکس و مایع‌طرفشویی و آب گرم درست کردم و ظرف‌های تلمبار شده رو شستم. جوری که چرق‌چرق بشقاب‌ها و لیوان‌ها و قوری دربیاد.
گازو هم حسابی شستم.
بعد جمع‌و‌جورکوه روزنامه‌ها از همه اتاق‌ها و پذیرایی و زیر مبل و توی بالکن و روی کابینت و...
جمع کردن لباس‌های شسته‌شده و تا کردنشون و گذاشتنشون تو کمدها.
جمع‌و جور کردن کوه کاغذ و خودکار و وسائل از روی میزها، بخصوص میز کامپیوتر.
جارو برقی کشیدن به کل خونه و بعد دستمال نم کشیدن به همه جا و تی کشیدن به سرامیک‌ها...
شستن توالت( چه از نوع ایرانیش و چه فرنگی) و کف توالت و حمام و کاسه‌ دستشویی.
شستن بالکن‌ها با سطل و جارو
.آینه‌ها رو هم با شیشه‌شور شستم.( دیگه به شیشه‌ی پنجره‌ها چون زیاد بودن نرسیدم، اصلا بشورمم سی‌با نمی‌فهمه)
جمع‌کردن کفش‌های اضافی دم جاکفشی( این خودش کار بسیار مهمیه)
خلاصه که آی عرق ریختم. و بعد یه دوش درست حسابی و یه شام خوشمزه و...
و منتظر موندم که با تعجب و خوشحالی سی‌با تموم خستگی‌هام از بین بره.
تا اومد. دیدم یواش سلام علیک و روبوسی می‌کنه و هی چشاش دنبال یه چیزی می‌گرده؟
من با ذوق: خیلی تمیز شده نه؟
سی‌با با خوشحالی و عجله وارد می‌شه:
- مامانت کِی اومده؟ الان کجاست؟
من تو دلم:
- ای بشکنه این دست که نمک نداره!(اصلا تنها کار کردن مزه نمی‌ده. همون تا نصف‌شبم شده وای‌سم و با سی‌با دوتایی کار کنیم مزه‌ش بیشتره!)

4- امروز ظرفای شسته رو اومدم جمع کنم دیدم یه لیوان توی یه ماگ(فنجون بزرگ چای‌یا فهوه‌خوری) گیر کرده.
هرچی هنر بلد بودم که این دوتا جدا شن،‌ نشدن(زن و شوهرا از اینا باید بیان یاد بگیرن). یه ساعت ماگ رو گذاشتم توی یه ظرف آب جوش و توی لیوان داخلی آب یخ ریختم از هم جدا نشدن که نشدن. ضربه زدم. زور زدم بپیچونمشون، نشد که نشد.
مرده‌شور این قوانین فیزیک رو ببرن!
اگه سی‌با اینجا بود، با لبخند خونسردانه‌ای می‌گفت: نمی‌شه که نمی‌شه. فدای سرت! وقتت بیشتر ازاینا ارزش داره. اون‌وقت می‌گفت با چکش بزن یکیشو بشکن. اما من سرم بشکنه نمی‌ذارم دست لیوانم ناقص شه. ماگمم که عکس پرتقال نارنجی داره عمرا. باید تا نیومده از هم جداشون کنم:)

5- دیروز یکی از همسایه‌ها محبتش گل کرد و یه ظرف خیلی بزرگ گیلاسای درشت و خوشرنگ و اشتهابرانگیز از باغشون برامون آورد. پارسال تابستون همین‌قدر برامون هلو آورد. چه هلوهایی! درشت و آبدار. همه‌ش یاد یک‌هلو هزارهلوی صمد بهرنگی بودم. ظرفو گرفتم گفتم باغتون آباد. چه میوه‌هایی! (بعد شک کردم گفتم نکنه باغتون آباد حرف بدی باشه. آخه گاهی به عنوان متلک اینو می‌شنوم. آقاهه یه وقت فکر بد نکنه)
گیلاسارو شستم و گذاشتم تو یخچال. شب هم بغل کامپیوتر داشتم یه تحقیق می‌نوشتم. هر خطو تایپ می‌کردم به عنوان جایزه چندتا گیلاس می‌نداختم بالا. الحق که خوشمزه بودن و کیف کردم.

الان اومدم بخورم . گفتم عجب درشتن. نصف کنم بخورم. اولی رو که نصف کردم دیدم کرم داره.
دومی رو باز کردم. همینطور. سومی و چهارمی و....:(
از روی گیلاس هیچ معلوم نبود. دنبال سوراخ گشتم. لامصب مامان کرما همچین با مخفی‌کاری درست بغل دم گیلاس از سوراخ ریز و مینیاتوری تخم گذاشته که با چشم غیر مسلح معلوم نباشه.پس دیشب همه‌ش کرم خوردم؟:(ای لعنت به این زندگی کرمو!

------------------
6-
2 روز نظرخواهی و ادیتورم خراب بود. اگر کسانی نظر دادن و نظرشون پاک شده و یا اصلا نظرخواهی براشون باز نشده من جای وبلاگم ازشون معذرت می‌خوام.

7- دانشجویان زندانی را آزاد کنیم!

پنجشنبه، خرداد ۱۱، ۱۳۸۵

انسان معجزه است....

1- آیا انسان معجزه‌ای نیست؟
انسان... شیطانی که خدا را به زیر آورد
جهان را به بند کشید
و زندان‌ها را در هم شکست!
کوه‌ها را درید،
دریاها را شکست،
آتش‌ها را نوشید
و آب‌ها را خاکستر کرد!
( شاملو)

2- طفلک بابای احمدی‌نژاد بالاخره از دستش دق کرد و مرد!
می‌گن قبل از مرگش محمود خونه‌شون بوده و داشته با او گفتگو می‌کرده.
راوی می‌گه:
. پدر احمدی‌نژاد موقع این گفتگو دوبار ناله کرد و دست روی قلبش گذاشت و سپس دار فانی رو بدرود گفت.
قابل ذکر است ایشون سکته‌ی اولشون رو قبلا موقع خوندن نامه‌ی پسرش به بوش کرده بود و دومیش رو همون روز آخر زندگیش موقع شنیدن داستان نامه‌ نوشتنش به پاپ( که به دستور خامنه‌ای بایگانی شده) کرده و سومیش رو وقتی تصمیم جدید محمود مبنی بر نامه نوشتن 150 صفحه‌ای برای نصیحت "خدا" شنید!
او طاقت این همه خجالت را نیاورد. روحش شاد!

3- اینم برای شادی روح کیهانی‌ها.
جرج بوش در مقابل ارشادات احمدی‌نژاد سر تسلیم فرود آورد و اسلام ناب محمدی رو پذیرفت. دیروز هم ختنه‌سورونش بوده و با پارچه‌ی دور کمرش از خوشحالی کمی عربی رقصیده. احمدی‌نژاد باید در نامه‌اش در مذمت غنا و رقص هم افاضاتی می‌فرمود. حالا اشکال نداره. این‌بار یک نامه‌ی 200 صفحه‌ای براش بنویسه و جزئیات رو هم لحاظ کنه.


4- دانشگاه‌ها شلوغه. تعداد زیادی از دانشجویان فعال رو دستگیر کردن.
اون‌قدر تو این رابطه لینک به دستم رسیده که نمی‌دونم کدومو اینجا بذارم.
تعدادیش در نظرخواهی مطلب قبلیم هست و خواهش می‌کنم در این نظرخواهی هم لینکای جدیدی که به دستتون می رسه بنویسید. (فقط لینکاش ها...)
نسل فردا: یاشار قاجار و عابد توانچه تنها جوانه هایی هستند از هزاران جوانه ی دیگری در این سرزمین.
یاشار و عابد را تنها نباید گذارد!

5- "سهراب کابلی هستم. در کابل زندگی ميکنم.
دو سه بالا بيست عمر دارم. زاده شده‌ام در سرزمين درد و رنج.
هرآنچه برای خودم ميخواهم برای ديگران آرزو ميکنم.
با ديد نقادانه و گاهی طنزآميز اوضاع سياسی، اجتماعی، فرهنگی و امور مربوط به زنان را دنبال ميکنم."
سهراب این‌بار راجع به تظاهرات خونین کابل نوشته!


6- حماسه‌ی کربلا در تلویزیون اسرائیل به زبان عبری!
لابد احمدی‌نژاد برای اونا هم نامه نوشته و متحولشون کرده:)

7- روزی که از آفتاب و نفس بریدم!
داستان دردآورد مرگی که می‌شد جلوش رو گرفت اما...
مرگی که هر روز بر اثر بی‌توجهی پزشکان شاهدشیم و هیچ غلطی هم نمی‌تونیم بکنیم!
البته قبول دارم مقصر سیستمه و نه پزشکان... و همه مثل هم نیستن. ولی فعلا اوضاع به همین منواله!

8- وبلاگ مژگان بانو رو بعد از مدت‌ها بازم پیدا کردم.( اگه اشتباه نکنم خانم‌دکتر مژگان قبلا عکس خودش رو بالای وبلاگش گذاشته بود. با چادر. همونه؟)
داستان " جوراب شیشه‌ای" اش رو در پست 14 اردبهشت بخونید(لینکش رو پیدا نکردم)

9- از وبلاگ ادبی بوطیقا خیلی خوشم اومد. کتاب" فن‌شعر" ارسطو رو بهش بوطیقا می‌گن..
که کلمه‌ی عربی شده‌ی "پوئتیک"ه. در عربی پ ندارن و تبدیل به ب شده. کیو هم تبدیل به قاف شده..

اهم...من چندوقت پیش خوندمش(البته فقط قسمتیش که موجوده و به فارسی ترجمه شده) بعد از چندهزار سال هنوز جالبه. من نمی‌فهمم چرا ارسطو تو یونان به‌دنیا اومده؟ مگه قرار نبوده که هنر فقط نزد ایرانیان باشه و بس..؟

10- آشغال :‌"اصولا کسایی که وبلاگ مینویسن از این چند دسته خارج نیستند؛ ..."


11- انسان... این شقاوت دادگر! این متعجب اعجاب‌انگیز!
انسان... این سلطان بزرگ‌ترین عشق و عظیم‌ترین انزوا!
انسان... این شهریار بزرگ که در آغوش حرم اسرار
خویش آرام یافته است
و با عظمت عصیانی که خود به راز طبیعت و پناهگاه‌ خدادان خویش پهلو می‌‌زند!
(شاملو)
1- نه در خیال، که رویاروی می‌بینم
سالیانی بارآور را که آغاز خواهم کرد.
خاطره‌ام که آبستن عشقی سرشار است
کِیف ِ مادر شدن را در خمیازه‌های ا نتظاری طولانی
مکرر می‌کند.
خانه‌یی آرام و
اشتیاق ِ پُرصداقت تو
تا نخستین خواننده‌ی هر سرود تازه باشی
چنان چون پدری که چشم به‌راه ِ میلاد نخستین فرزند خویش است،
چرا که هر ترانه
فرزندی است که از نوازش دست‌های گرم تو
نطفه‌ بسته است...
میزی و چراغی
کاغذ‌های سپید و مدادهای تراشیده و از پیش‌آماده،
و بوسه‌ای
صله‌ی هر سروده‌ی تو...
(احمد شاملو)

2- می‌گم که حالا مانا نیستانی با کشیدن یه کاریکاتور ساده‌ی سوسکی" نمنه" در قسمت بچه‌های روزنامه ایران، باعث آبستن شدن شهرهای آذربایجان و اردبیل و زنجان شد،
داداشش توکا نیستانی هم بیاد مثلا تو کیهان بچه‌ها کاریکاتور یه مورچه بکشه که داره می‌گه:
" آئوووو... برار جان، چی‌گویی؟"
تا تمام شهرهای شمالی هم آبستن حوادث بشن.
یا بیاد تو روزنامه‌ی دوچرخه کودکان به موش بکشه که داره می‌گه:
" حال‌شوما خُوبس؟" که شهرهای استان اصفهان هم یکَ‌پارچه آبستن بشن.
یا تو مجله‌ی بچه‌ها گل‌آقا یه خوک سبیل‌کلفت کلاه‌مخملی بکشه که داره می‌گه:
" داداش، چاکرتیم، قبر علی‌ نوکرتیم!"
این‌جوری تهران هم صددرصد حامله‌ می‌شه( البته اگه تهرانی‌های عزیز بخارات داشته باشن)
حالا شما فکر کنید یه کشورِ کل‌هم حامله. چه شود؟!!!:)
اگه به‌قول گوشزد جان وسط راه سقط نکنه، و به سلامتی بچه‌شو سالم به روی خشت بذاره، خودم به نمایندگی از قاطبه‌ی اهالی وبلاگستان قول می‌دم دو دونگ انقلاب بعدی رو به نام خانواده‌ی نیستانی بزنم:)
البته یک‌دونگش هم به اسم خودم به عنوان طراح هخایی این طرح!
سه‌دنگ بقیه‌ش هم چون ما بخیل نیستیم به اسم شهرهایی که رنج حاملگی رو به‌جون خریدن!

3- دوست عزیزی برام ای‌میل داده و اظهار تعجب کرده که آیا نوشته‌ی پانته‌آی عزیز غربتستانی در این پستی که نوشته:
البته من زيتونهايی ميشناسم که خرده‌شيشه دارند، نه سنگ"!"
منظورش منم یا کس دیگری.
دوست جان،‌،‌منظورش منم:)
و به نظرم حقیقت رو گفته!
به جان خودم شوخی نمی‌کنم!
خوب که فکر می‌کنم من نه تنها خرده‌شیشه دارم که خرده سنگ هم دارم. تازه... براده‌ی آهن و خاک اره و خیلی ناخالصی‌های دیگه هم دارم.
از این بابت زیاد شرمنده نیستم.
خودم رو نمی‌خوام به آب مقایسه‌کنم اما تو درس علوم خوندیم که یه لیوان آب به ظاهر زلال و پاک هم کلی ناخالصی و مواد معدنی و احتمالا ذره‌های سیلیس( همون خرده شیشه) هم داره.
نمی‌خوام خودمو تبرئه کنم. اما یه بچه‌ی نوزاد هم از کوچیکی یاد می‌گیره کلک بزنه و جوری گریه کنه که شما فکر می‌کنید کثیفه یا گرسنه‌شه(درسته ظاهرا گریه‌های گرسنگی و خیسی و مریضی وبی‌خوابی و بغل‌خواستن و... فرق می‌کنه. اما همیشه نمی‌توان مطمئن بود کدومشه. هر کی هم ادعا می‌کنه 100٪ می‌فهمه خالی می‌بنده). اما وقتی بغلش می‌کنید پدرسگ همچین می‌خنده که: دیدی گولت زدم.
خوب آدم تو جامعه اون‌قدر بدی می‌بینه که دیگه نمی‌تونه به هرکس اعتماد کنه و خودشم کم‌کم یه عادتایی مثل بقیه پیدا می‌کنه وگرنه بهش چی می‌گن؟ پپه! گاگول! هالو! خنگ!
متاسفانه اینطوره..... حالا ببینید بچه‌به اون کلکی و حقه‌بازی می‌شه تمثیلی از پاکی و خالصیه! دیگه از آدم بزرگا که معروفن به جنس خراب چه انتظاری می‌شه داشت!
این دوست عزیز که اجازه نداده اسمشو بیارم پرسیده چرا پانته‌آ به تو این‌حرفا رو زده؟ سابقه‌ی دشمنی؟ دعوایی؟ چیزی؟
نه والله... از همون اولی که پانتةآ جان وبلاگ زد از نوشته‌هاش خوشم اومد. خیلی به نظرم دختر شجاع و صادقی اومد. از لینکایی که مرتب بهش می‌دادم و یا وقتی فهمیدم دوست داره بچه‌دار بشه عکسای بچه‌ براش جمع کردم گذاشتم تو وبلاگم علاقه‌م معلومه(آرشیو). هنوزم دوستش دارم می‌تونید از خودش بپرسید.
وقتی چند هفته پیش اومد ورژن یاهوشو عوض کنه و اسم منو اد کرد. ذوق‌زده شدم. پیجش کردم و کلی تشکر کردم. گفت که اشتباهی شده و چون تو لیست قبلیش بودم تو این جدیده اسمم اومده وگرنه همچین قصدی نداشته.
از فرصت استفاده کردم و کلی از رادیوش تعریف کردم و نوع گفتار قشنگش و لحن زیباش و اطلاعات خوبی که راجع به بیتل‌ها داده بود.
من همین‌جا ازش خواهش می‌کنم این مکالمه رواز توی آرشیو یاهوش تو وبلاگش بذاره تا دیگران اندازه‌ی خرده‌شیشه‌های منو اندازه بگیرن.
البته اولش فکر کرده بودم از نامه‌های- از نظر من وحشتناک و پر از توهین- و پر از نامهربانی و که سال پیش برام فرستاده پشیمونه. همیشه تو این یک سال فکر می‌کردم سوءتفاهمی رخ داده و بالاخره خودش متوجه می‌شه.
نامه‌هایی که امیدوارم اونا رو هم تو وبلاگش بذاره.( من بی‌اجازه‌ش نمی‌تونم نامه‌های خصوصیشو تو وبلاگم بذارم) شاید بخواد یه جاهاییش بخصوص جاهای بدشو حذف کنه. بالاخره نامه‌های اونه و تو فضای خودش برای یادگاری بمونه بهتره. من از دیدنش خیلی ناراحت می‌شم.

ازش می‌خوام جواب دو خطی از روی مهربانی ِ منو هم تو وبلاگش بذاره که فقط ازش پرسیدم چرا؟!!!( به‌قول معروف، آه... به کدامین گناه ؟)
نامه‌هایی که هیچوقت نفهمیدم، با اون رابطه‌ی خوبی

---------------------

12- لطفا فقط زیر 18 سال این لینکو ببینن!
نگی نگفتی ها...

یکشنبه، خرداد ۰۷، ۱۳۸۵

ایران آبستن و خرده‌شیشه‌‌های من...

1- نه در خیال، که رویاروی می‌بینم
سالیانی بارآور را که آغاز خواهم کرد.
خاطره‌ام که آبستن عشقی سرشار است
کِیف ِ مادر شدن را در خمیازه‌های ا نتظاری طولانی
مکرر می‌کند.
خانه‌یی آرام واشتیاق ِ پُرصداقت تو
تا نخستین خواننده‌ی هر سرود تازه باشی
چنان چون پدری که چشم به‌راه ِ میلاد نخستین فرزند خویش است،
چرا که هر ترانه
فرزندی است که از نوازش دست‌های گرم تونطفه‌ بسته است..
.میزی و چراغی
کاغذ‌های سپید و مدادهای تراشیده و از پیش‌آماده،
و بوسه‌ای
صله‌ی هر سروده‌ی تو...
(احمد شاملو)

2- می‌گم که حالا مانا نیستانی با کشیدن یه کاریکاتور ساده‌ی سوسکی" نمنه" در قسمت بچه‌های روزنامه ایران، باعث آبستن شدن شهرهای آذربایجان و اردبیل و زنجان شد،داداشش توکا نیستانی هم بیاد مثلا تو کیهان بچه‌ها کاریکاتور یه مورچه بکشه که داره می‌گه:
" آئوووو... برار جان، چی‌گویی؟"
تا تمام شهرهای شمالی هم آبستن حوادث بشن.
یا بیاد تو روزنامه‌ی دوچرخه کودکان به موش بکشه که داره می‌گه:
" حال‌شوما خُوبس؟"
که شهرهای استان اصفهان هم یکَ‌پارچه آبستن بشن.
یا تو مجله‌ی بچه‌ها گل‌آقا یه خوک سبیل‌کلفت کلاه‌مخملی بکشه که داره می‌گه:
" داداش، چاکرتیم، قبر علی‌ نوکرتیم!"
این‌جوری تهران هم صددرصد حامله‌ می‌شه( البته اگه تهرانی‌های عزیز بخارات داشته باشن)
حالا شما فکر کنید یه کشورِ کل‌هم حامله. چه شود؟!!!:)
اگه به‌قول گوشزد جان وسط راه سقط نکنه، و به سلامتی بچه‌شو سالم به روی خشت بذاره، خودم به نمایندگی از قاطبه‌ی اهالی وبلاگستان قول می‌دم دو دونگ انقلاب بعدی رو به نام خانواده‌ی نیستانی بزنم:)
البته یک‌دونگش هم به اسم خودم به عنوان طراح هخایی این طرح!
سه‌دنگ بقیه‌ش هم چون ما بخیل نیستیم به اسم شهرهایی که رنج حاملگی رو به‌جون خریدن!

3- دوست عزیزی برام ای‌میل دادن و اظهار تعجب کردن که آیا نوشته‌ی پانته‌آی عزیز غربتستانی در این پستی که نوشته:
"البته من زيتونهايی ميشناسم که خرده‌شيشه دارند، نه سنگ!"
منظورش منم یا کس دیگری.
دوست جان،‌،‌منظورش منم:)
و به نظرم حقیقت رو گفته!
به جان خودم شوخی نمی‌کنم!
خوب که فکر می‌کنم من نه تنها خرده‌شیشه دارم که خرده سنگ هم دارم.
تازه... براده‌ی آهن و خاک اره و خیلی ناخالصی‌های دیگه هم دارم.
از این بابت زیاد شرمنده نیستم.
خودم رو نمی‌خوام به آب مقایسه‌کنم اما تو درس علوم خوندیم که یه لیوان آب به ظاهر زلال و پاک هم کلی ناخالصی و مواد معدنی و احتمالا ذره‌های سیلیس( همون خرده شیشه) هم داره.
نمی‌خوام خودمو تبرئه کنم. اما یه بچه‌ی نوزاد هم از کوچیکی یاد می‌گیره کلک بزنه و جوری گریه کنه که شما فکر می‌کنید کثیفه یا گرسنه‌شه. اما وقتی بغلش می‌کنید پدرسگ همچین می‌خنده که:
دیدی گولت زدم.
خوب آدم تو جامعه اون‌قدر بدی می‌بینه که دیگه نمی‌تونه به هرکس اعتماد کنه و خودشم کم‌کم یه عادتایی مثل بقیه پیدا می‌کنه وگرنه بهش چی می‌گن؟
پپه! گاگول! هالو! خنگ!
متاسفانه اینطوره..... حالا ببینید بچه‌به اون کلکی و حقه‌بازی می‌شه تمثیلی از پاکی و خالصیه!
دیگه از آدم بزرگا که معروفن به جنس خراب چه انتظاری می‌شه داشت!

این دوست عزیز که اجازه نداده اسمشو بیارم پرسیده چرا پانته‌آ به تو این‌حرفا رو زده؟ سابقه‌ی دشمنی؟ دعوایی؟ چیزی؟
نه والله...
از همون اولی که پانتةآ جان وبلاگ زد از نوشته‌هاش خوشم اومد. خیلی به نظرم دختر شجاع و صادقی اومد. از لینکایی که مرتب بهش می‌دادم و یا وقتی فهمیدم دوست داره بچه‌دار بشه عکسای بچه‌ براش جمع کردم گذاشتم تو وبلاگم علاقه‌م معلومه(آرشیو).
هنوزم دوستش دارم می‌تونید از خودش بپرسید.
وقتی چند هفته پیش اومد ورژن یاهوشو عوض کنه و اسم منو اد کرد. ذوق‌زده شدم. پیجش کردم و کلی تشکر کردم. گفت که اشتباهی شده و چون تو لیست قبلیش بودم تو این جدیده اسمم اومده وگرنه همچین قصدی نداشته.از فرصت استفاده کردم و کلی از رادیوش تعریف کردم و نوع گفتار قشنگش و لحن زیباش و اطلاعات خوبی که راجع به بیتل‌ها داده بود.

من همین‌جا ازش خواهش می‌کنم این مکالمه رواز توی آرشیو یاهوش تو وبلاگش بذاره تا دیگران اندازه‌ی خرده‌شیشه‌های منو اندازه بگیرن.
البته اولش فکر کرده بودم از نامه‌های- از نظر من وحشتناک و پر از توهین- و پر از نامهربانی و که سال پیش برام فرستاده پشیمونه. همیشه تو این یک سال فکر می‌کردم سوءتفاهمی رخ داده و بالاخره خودش متوجه می‌شه.
نامه‌هایی که امیدوارم اونا رو هم تو وبلاگش بذاره.
( من بی‌اجازه‌ش نمی‌تونم نامه‌های خصوصیشو تو وبلاگم بذارم) شاید بخواد یه جاهاییش بخصوص جاهای بدشو حذف کنه. بالاخره نامه‌های اونه و تو فضای خودش برای یادگاری بمونه بهتره. من از دیدنش خیلی ناراحت می‌شم.
ازش می‌خوام جواب دو خطی از روی مهربانی ِ منو هم تو وبلاگش بذاره که فقط ازش پرسیدم
چرا؟!!!( به‌قول معروف، آه... به کدامین گناه ؟)
نامه‌هایی که هیچوقت نفهمیدم، با اون رابطه‌ی خوبی که باهم داشتیم، چرا نوشت؟
نمی‌دونم... شاید مقصر سایت خبرچین بود که پدرخونده‌ش آقای مجید زهری مرتب منو تهدید به چهارسال زندان می‌کرد و با اعضاش باندی درست کرده بود و با کمک کسی که سعی داره رل ننه‌بزرگ وبلاگستان رو بازی کنه( ولی شکر خدا نه توانشو داره و نه سواد درست‌حسابی) سعی در بایکوت کردن وبلاگ من کرد. و پانته‌آ جان یک‌سر قضیه بود.
(شاید به خاطر همینه دل‌خوشی از وبلاگ‌های گروهی ندارم. فقط هفتان قضیه‌ش فرق می‌کنه. بقیه‌ی وبلاگ‌های گروهی بعد از یه مدت تبدیل می‌شن به باندی که مرتب عطسه هم کنن به هم‌لینک می‌دن، هر کی چاپلوسی‌شونو بکنه بهش لینک می‌دن و تقریبا همه یه پدرخونده یا مادرخونده دارن که سیاست‌های شخصیشونو اعمال می‌کنن که بعد از یه مدت می‌شه عقده‌گشایی برای غرض‌های شخصی. بایکوت کردن افراد مستقلی که حاضر به همکاری باهاشون نیستن و...)
ولی غافل از اینکه من با کمک‌های مجید زهری و پانته‌آی عزیز و ننه‌بزرگ و هیچکس دیگه به وبلاگستان نیومدم که با بایکوت اینا بخوام برم( شاید من تنها کسی تو وبلاگستان باشم که قبل از اینکه روحش از وبلاگستان باخبر باشه وبلاگ نوشتم. دوستی بهم یه سایت کادو داد و من توش می‌نوشتم بدون اینکه بدونم کسی دیگه چز دوستم می‌تونه بخوندش یا کس دیگه‌ایی اصلا از اینا داره. بعدا دوست دیگه‌ ای بهم آدرس وبلاگ هودر و ندا حریری و احسان وخودش رو داد که فهمیدم بابا وبلاگستان دنیاییه برای خودش... همبستگی رو دوست دارم ولی وابستگی رو نه)
البته همون‌طور که ندا رفت،‌خورشید رفت و خیلی آدمای دیگه،
منم حتما به زودی رفتنی‌ام( یه آهنگ داره هایده می‌خونه: من خودم رفتنی‌ام،‌ من خودم رفتتی‌ام)
پانته‌آ جان هم احتمالا می‌ره بالاخره...
خلاصه که اینا همه الکیه!
کف روی روده. زیاد زور نزنید.ما همه خرده شیشه‌ای بیش نیستیم و آخر به کف رود رسوب می‌کنیم.
چه باک!
از اونایی که خودشون می‌دونن کی‌ین، خواهش می کنم جیغ‌جیغ و هوارهوار راه نندازن. درددل یه چیز خیلی طبیعیه و دلم خواست به جای توی ای‌میل، اینجا جواب بدم. نمی‌دونم به چه علت همه اجازه دارن بر علیه من هر چی بگن :) ولی من اجازه نداشته باشم خودم بر علیه خودم چیزی بگم:)) خرده‌شیشه رو می‌گم... و اینکه الکی الکی نامه‌های نفرت‌انگیز...ببخشید نفرت‌آلود می‌گیرم
(بسکه ارواح شیکمم دوست داشتی‌ام).
.. بیت:
من از بیگانگان هرگز ننالم............

.پ.ن.
شهربانوی عزیز، زن متولد ماکو عالی می‌نویسه!
تا دیروز در پرشین‌بلاگ
و از امروز در بلاگ‌ اسپات

پ.ن.2
پیغام جدید!BlockPage.htmمشترک گرامی مسدود بودن این سایت(زیتون‌و...) طبق دستور مقامات محترم
قضایی انجام گرفته است؛لذا در صورتیکه سایت به اشتباه فیلتر شده است ضمن عذرخواهی خواهشمند است آدرس را در محل زير وارد و کليد Submit را فشار دهيد.!تا در اسرع وقت اقدامات اداری با قوه قضاییه جهت بازگشایی آن انجام گیرد.

پ.ن. 3
وبلاگی برای آزادی مانا نیستانی
مانا تنها نیست
در جشن تولد مانا شرکت کنیم!
.مانا نیستانی و مهرداد قاسم‌فر هفت روز است که به خاطر کشیدن کاریکاتور و نوشتن طنز برای کودکان در زندان به سر می‌برند
از آنها حمایت کنیم.
به حامیان این وبلاگ بپیوندیم!

جمعه، خرداد ۰۵، ۱۳۸۵

کو زیتونک و زیتون‌خر و زیتون فروش!

زیتون! زیتون! اقرا!
رفیق فابریکمون داداش شهاب، که از شوما چه پنهون، ممکنده همساده‌ی دیفال‌ به دیفالمون باشه.
عکس اون زیتون‌فروش نالوطی که صبح ما رو به صدای خوشگلش بیدار کرد، گرفته و فرستاده.
دمش گرم!
نوشته‌های قشنگش هم می‌ذارم اینجا
:Subject: T :: 1385.02.28 :: z8un foorooshi baa vaanet
زیتون کجایی که دارن می فروشنَت


کیلویی2 تومن اونم با چی؟با وانت:


ظهر پنجشنبه این بیچاره رو در حال زیتون فروشی با وانت دیدم و یاد پُست شما افتادم،
البته خیلی بی سر و صدا کنار خیابون وایساده بود و منتظر مشتری بود، شاید داداشو صبح تو محل شما زده بوده، البته اینجا هم با پارک کردن وانت مربوطه عمود بر پیاده رو و بستن نصب خیابون کم مزاحمت ایجاد نکرده بود
ازش اسمش رو پُُرسیدم نگفت، فکر می کرد برای روزنامه دارم عکس می گیرمقبل از این که برم پیشش یه ماشین پلیس(از این بنزای سبز رنگ) کنارش وایساده بود و داشت باهاش صحبت می کرد، من که رفتم از پلیسا خبری نبود، احتمالاً با یه کیلو زیتون راضی شده بودن;)
ممنون شهاب جان

-->

چهارشنبه، خرداد ۰۳، ۱۳۸۵

دلبرکم، چیزی بگو!

مست از نمره‌ی خوبی که گرفتم هوس کردم اون‌روزو قدم‌زنون برم خونه.
راه دور بود و خلوت. اما هوا بهاری بود و عالی.
غرق در لذت بودم.
برای این درس خیلی زحمت کشیده بودم. نه به خاطر نمره ، که خیلی دوستش داشتم و در کارهای عملی از دل و جون مایه گذاشته بودم.

تا چشم کار می‌کرد در پیاده رو کسی نبود. نه جلوی روم و نه پشت سرم. ماشین‌ها توی جاده‌ی خلوت با صدای قیژی بالای صد کیلومتر در ساعت می‌رفتن.
سمت راستم دیواری بود هفت‌هشتی که دور زمین دولتی کشیده شده بود. هشت‌ها آجری بودن و هفت‌ها میله‌ای. از میله‌ها که نگاه می‌کردم علف می‌دیدم و درخت. زمین پیاده‌رو هم سنگ‌فرشی زیبا بود و سمت چپم حدفاصل خیابون و پیاده رو یک ردیف شمشاد جوان پرپشت، سبز کمرنگ.
همین بود که یک‌هو وقتی به قسمت مثلثی میله‌ای رسیدم، زد به سرم که صدامو بندازم پسِ سرم و بلند بخونم:
- دلبرکم چیزی بگو!
لا‌لا‌لالا لا‌لای‌لای.
( نمی‌دونم چرا اینو خوندم! فقط همین‌مصرعش رو بلد بودم و بقیه‌شو داشتم لا‌لا لالا می‌گفتم.)

از قسمت مثلثی آجری گذشتم و درنهایت تعجب دیدم مردی دست به شومبول(ببخشید از این کلمه. آخه داشت جیش می‌کرد) تو اون‌ور دیوار می‌دوه.
تا در این قسمت میله‌ای بهم برسه که رسیده بود:
- چی بگم نازنازکم؟
از لهجه‌ش چیزی نمی‌گم. تو این موقعیت حساس می‌ترسم.
چشمم افتاد به شلوار پرپیلی مشکی‌اش با زیپ بازش که با دستش چیزی را از اون میون مثل متاعی با ارزش در دستش گرفته بود.
از خجالت چشمم رفت به سمت بالا. پیرهن گل‌گلی با یقه‌ی باز و سینه‌ی پرپشم و بالاتر،‌سبیل‌های پرپشت سیاه از بناگوش در رفته که یک نیش بی‌نهایت باز از زیرش پیدا بود.و بالاتر چشمهای سیاه درخشان و هیز و ابرویی پرپشت.
قدی متوسط اما هیکلی گنده و ورزشکاری داشت.
رسیده بودم به قسمت آجری دیوار و از فکر اینکه طرف کلمه‌ی "دلبرک" رو به خودش گرفته بی‌اختیار زدم زیر خنده.
وقتی به قسمت میله‌ای بعدی رسیدم در کمال تعجب دیدم دلبرک هنوز داره دست به شو.... می‌دوه و این‌دفعه گفت:-
قوربان خنده‌ت برم ایشالله.
آقا،‌ مارو می‌گی.گفتیم چیکار کنیم؟
پیش خودم گفتم اگه این آقای دلبرک بخواد تا آخر دیوار که خیلی هم طولانی بود. در هر قسمت میله‌ای بخواد چیزی بگه و خدای نکرده همین‌طور دست به ... بدوه و پاش گیر کنه به علفی، سنگی، چیزی و زمین بخوره و بیفته ....لش بشکنه، ممکنه دیه‌ش بیفته گردنم.
عطای پیاده رو رو به لقاش بخشیدم و از شمشادها گذشتم و خطر پیاده‌روی کنار ماشین‌های پرسرعت رو به جون خریدم.
دلبرک هنوز داشت صدام می‌زد اما شمشادها و همینطور صدای قیژ ماشین‌ها نمی‌ذاشت صداش بهم برسه.
خلاصه که عیشمان منقص شد!
بی‌خود نیست می‌گن هر بیشه گمان مبر که خالی‌ست
شاید که دلبرکی مثل این خوش‌تیپ خفته؟ نخیر! مشغول جیش‌کردن باشد!

2- شماره 55 گذرگاه ویژه‌ خرداد منتشر شد.
با آثاری از:محمود صفریان. امیر هوشنگ برزگر، محمود کویر، محمد رضا پوریان، کمال دماوندی،‌ آریو ساسانی،‌ زیتون(داستان زن‌حاجی )، علی میرعطائی، شهلا شفیق،‌ ندا زندیه، نگار اسد زاده، علی آرام،‌فریبا چلبی‌یانی،‌عباس صحرائی( با شعر زیبای سرزمین گمشده که من کشش رفته بودم و در وبلاگم گذاشته بودم)،‌احسان هاشمی و قاسم نصرتی

3- اون کاریکاتور جنجالی رو می‌تونید در اینجا ببینید.
البته نظر گلنساء عزیز هم در این رابطه بخونید حتما.. با یک عالمه لینک در این مورد.


4- من فکر می‌کنم کاریکاتور سوسکه یه بهانه بوده برای ابراز دلزدگی همه‌ی ما از سیاست‌های این حکومت وگرنه همه‌مون از نزدیک می‌بینیم که هموطنان و دوستان عزیز آذریمون بسیار اهل شوخی و مطایبه هستن.حالا هم می‌خوان شوخی‌شوخی مهر "باطل شد" بزنن به هر چی حکومت ظلم و جوره.خوشم میاد دولت این‌قدر ترسیده!

5- زیر بار ستم نمی‌کنم زندگی
جان فدا می‌کنم در ره آزادگی

6- دهه
وبلاگ ارشیا رو چرا بستن؟

پ.ن. از ترس من دوباره درستش کردن.جذبه رو حال کردید؟:)

7- احمدی نژاد: من غنی‌سازی می‌کنم، به تو هم هیچ ربطی نداره.

8- اعتراض دانشجويان دانشگاه‌هاى تهران و اميركبير هم چنان ادامه دارد

ناآرامی در کوی دانشگاه تهران...

گزارش نشریه‌ی دانشجویی واژه...

پلی‌تکنیک آبستن است:)

این‌طور که پرنیان می‌گه:

هر آبستنی معمولا به زایمان یه بچه‌ی خوشگل‌موشگل و تپل‌مپل می انجامه.

به ‌امید آبستی برای همه‌‌جای ایران

شنبه، اردیبهشت ۳۰، ۱۳۸۵

بُریدن



1- حتما تابه‌حال همه‌تون عکس‌های زنی، که خسته از گرمای زودرس بهاری، مقنعه‌شو در اتوبوس درآورده در وبلاگ کلاشینکوف دیجیتال(بهمن هدایتی) دیدید و احتمالا خیلی داستان‌های مشابه رو به‌طور شفاهی شنیدید.
جالب این‌جاست که خیلی‌ها از جمله خود خانم‌ها این‌جور افراد رو خل و دیوونه فرض می‌کنن. دقیقا همون حرفی که حکومت دوست داره ما بگیم.
اما کسایی که این حرفو می‌زنن فکر نمی‌کنن که خانمی که کار دولتی نداره و یا شاید اصلا کاری گیرش نیومده و به خیلی چیزا معترضه و زندگیش اون‌قدر سخته که در واقع چیزی جز زنجیرهاش نداره از دست بده دیگه براش هیچی مهم نیست. کار خودشو بدون ترس می‌کنه.
عکس این خانم بی‌حجاب با لباس صورتی رو یکی از دوستام زمستان سال 84 در جلو راه آهن اهواز گرفته. مشتشو گره کرده بود و فحش می‌داد به هر چی اسمشو نبره!
همه فقط نگاهش می‌کردن.
مسلمه که یه نفر تنها، با این حرکت، کاری از پیش نمی‌بره. اما وقتی یه آدم می‌بُره، هیچی جلودارش نیست.

2- رامین مولائی فکر نکنه خودش تو دنیا تکه:)
ما یه رامین مولایی مترجم هم تو وبلاگستان داریم که از طریق خوابگرد پیداش کردم.
این ترجمه‌ی زیبا رو بخونید .
پیچیدگی‌های درونی آدم ظاهرا بده‌ی داستان و آدم به‌ظاهر خوبه رو حال کنید!

3- می‌گن احمدی‌نژاد گفته:
وقتی کوچیک بودم پدرم پول نداشت منو مسافرت ببره و حالا موقعیت خوبی پیش اومده تا برم تموم ایران و جهانو بگردم. دم غنیمته. ممکنه فردا رئیس‌جمهور نباشم.
ازش پرسیدن حالا چرا این‌قدر می‌ترسی با گردو سرتو شیره بمالن طلاهاتو بدزدن.
گفت: وقتی کوچیک بودم مامانم برام یه النگوی خوشگل طلا خریده بود انداخته بود دستم. دزد بی‌انصاف اومد با یه دونه گردو گولم زد و النگومو درآورد. ازون به بعد سعی می‌کنم حواسمو حسابی جمع کنم..
گفتن قضیه‌ی هویج و خرگوش چیه؟گفت ما خرگوش نیستیم با هویج گولمون بزنن.
پرسیدن پس شما با چی گول می خورین؟
گفت خودم یواشکی بهشون می‌گم:).

پنجشنبه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۸۵

زیتون گرفتار محبت دوستان

1- "سرزمین گمشده"
آنجا کجاست؟
من سر زمین روشنائی و نور را گم کرده ام
جائی که
زادگاه هزاران خاطره بود.
آنجا،هنوز بغض خاکش،
از حجم باروریپر است؟
و،در آوند درختان میوه اش شیره طعم جاری ست؟
آنجا،روزی، آرش بود و هویت،
عطار بود و شعله های سرکش عشق.
" مولیان" بود،با یارانی که مهربان بودند.
تو بودی،که بی ابهام می زیستی
،و،کلاهت را،نه به احترام،
که از اجبار،
برای هر رهگذر بر نمی داشتی.
آنجا کجاست؟
که پیله را می کاوندتا بسوزانندنش

و پر ها را.
آنجا چرا،خاکستری ست؟
رنگها کجا رفتند؟
ارغوانی،آن رنگ همیشه خندان را،چرا کشتند؟
رازقی، مریم، شب بو،و،یاس
هنوز بوی
آنجا را دارند؟
و،هنوز،پیام عشق و دوستی ر
بر بال گلبرگهای خورپرواز می دهند؟
و تو می توانی
فنجان قهوه ای را
آنگونه که می خواهی
سفارش بدهی؟
(عباس صحرایی)

2- بالاخره فراموش می‌کنی اینکه
- ماشین رو قرض دادی به یه دوست و او با سویچ‌خالی برگشته و با خنده تعریف ‌می‌کنه که در فلان چهارراه یادش رفته ماشین رو قفل کنه و دزدیدنش.
- گردنبدی رو بااکراه(از بس دوستش داشتی) قرض دادی به یه دوستی تا باهاش بره به جشن عروسی و برگرده و با ناراحتی بگه که ببخشید گم شد.
- برای عروسی دوستت همه کار بکنی و آخرش در نهایت ناباوری دعوتت نکنه.
- کارت اعتباری گم بکنی با پسوردش که در کنارش نوشتی!
- زنی کیفتو با یه عالم پول و مدارک جلو چشم خودت بدزده.
- تو یه خیابون خلوت بخوان خودتو بدزدن.
- دوستتو بعد از مدت‌ها موقع قسط دادن تو بانک ببینی و اون با گریه بگه که چند وقته خودشو وشوهرش بیکارن و تو بگی حالا یه قسط عقب بیفته عیبی نداره. بعدا بفهمی که این پولو برای سفر تفریحی به خارج می‌خواسته...- ...
-
...

-ولی هرگز فراموش نمی‌کنی که:
- آذر عزیز و گل از راه دور(بیش از هزاران کیلومتر فاصله) و با کمک خواهر گرامی‌‌شون باعث شدن که مدارک کیف پولی که ازت دزدیدن در مسجدی پیدا کنی.
دزد بی‌انصاف(شایدم با انصاف) بعد از کیف‌قاپی، به دستشویی زنانه‌ی مسجد رفته و هر چه پول و تراول‌چک دراون بوده برداشته و خود کیف که اونهم کادوی باارزشی برام بود و تموم مدارکت رو که شاید ماه‌ها طول می‌کشید دوباره زنده‌شون کنم انداخته اونجا.
هر چی می‌گذره به ارزش وجودی دستشویی مساجد بیشتر پی می‌برم.
از کرامات آذر نازنین هم غافل نشوید که آنچه شما از نزدیک نمی‌تونید ببینید ایشون از راه دور می‌بینن.
حالا چطور؟ نمی‌گم:)
همین‌جا بی‌‌اندازه ازشون تشکر می‌کنم.

- پوپک صابری عزیزم دوست قدیمی و جدیدم یک بغل لبخند بهم هدیه داد و باعث شد تموم این روز‌ها با گل‌آقا( که حدود دو هفته پیش دومین سالگرد درگذشتش بودو چه حیف که از دستش دادیم) و گل‌نساء و گل‌آقاییان زندگی کنم و هر چی غبار رو دلم بود پاک بشه.

- دوستانی داری(چه مجازی و چه واقعی) که در تموم سختی‌ها و شادی‌ها کنارتن.
- دوستانی داری که در قلبشونو برات باز می‌کنن که ببینی اون تو چه خبره و یه عالمه هنر و تجربه و علم و زندگی بیاموزی و از لذت غرق بشی...
از همه مهمتر قلب دوستی به نام آلکس در راهه:)

- و خیلی چیزای دیگه که از داشتنشون شادی و تعدادشون خیلی خیلی خیلی بیشتر از نداشته‌هاتن.

3- صدای آژیر میومد و صدایی که می‌گفت:
- زیتون! زیتون!
فکر کردم دارم خواب می‌بینم.
طبق معمول تو خواب و بیداری بالشمو برگردوندم که طرف خنک‌ترش به صورتم بخوره و دوباره خوابم ببره. خوابم برد.دوباره ندا اومد:
- زیتون! زیتون!
کرمی اومد تو ذهنم . نکنه به پیغمبری مبعوث شدم؟ نکنه خدا اعتراض منو تو وبلاگم خونده که چرا از 124 هزار پیغمبر هیچ‌کدومشون زن نبودن؟
نکنه من قراره اولینشون باشم!
شاید استغفرالله حضرت محمد خاتم انبیاء آقایونه و من مبدأ پیغمبرای خانوم.(خنده نداره! من چیم کمتره؟)
با چشمای بسته بی‌صبرانه منتظر کلمه ی اقره شدم...
اما من که سواد دارم! نه‌نه! شاید به زبونی باید حرف بزنم که تاحالا نشنیدمش... سعی کردم هوش‌وحواسمو متمرکز کنم.-
زیتون! زیتون!
ای بابا... این که هی فارسی حرف می‌زنه.
صدا صدای انسانیه! امکان نداره صدای فرشتگان خدا این‌قدر نکره و نتراشیده و نخراشیده باشه.
صدای آژیر بازم اومد...
از ذهنم گذشت...
ای وای... پلیس!!!!
چشام ناگهان باز شد!
آژیر، پلیس، زیتون؟؟!!!!!
دیدی چه اشتباهی کردم!
دیروز هم که از بغل جایی می‌گذشتم که آدرسش رو به دختری از دنیای مجازی داده بودم و گفته بودم من معمولا اونجا می‌رم. دیدم دو تا پلیس این‌ور اون‌ورش با باتوم وایسادن.
پس بالاخره حکومتیان ردمو زدن:(((
- زیتون! زیتون!
کوفت!اِ...
اینا پس چرا حمله نمی‌کنن؟ چرا حداقل زنگ نمی‌زنن. زیتون زیتون هم شد کار؟
ترسان و لرزان رفتم به طرف بالکن. از پشت شیشه معلوم نبودن. صدای همهه میومد. درو باز کردم... تو دلم گفتم سی‌با جان دیدی تنها شدی :(
دلم برای سی‌با سوخت که ممکنه منو دیگه نبینه..
.دیدی نوشته‌های حق‌طلبانه‌م کار دستم داد:(
اما چی‌می‌شه کرد؟
من خراب مردمم و دست از مبارزه نخواهم کشید تا...
از نرده‌ها پایینو نگاه کردم
.یه وانتی با بلند‌گو داد می زد
:زیتون! زیتون رودبار!
ای نفست ببُره!
نون‌خشکی و نمکی دیده بودیم داد بزنه!
هندونه‌فروش و سبزی‌فروش و باقالیِ ِ‌کاشون‌فروش و حتی قدیما کت‌شلواری و مامان‌بزرگم می‌گه آب‌حوضی هم دیده‌شدن داد بزنه.
اما در تاریخ سابقه نداشته زیتون فروش داد بزنه. اونم کجا؟ زیر بالکن زیتون!
آژیر هم صدای دزدگیر ماشین همسایه بود که گربه از صدای زیتون زیتون ترسیده بود و پریده بود روش .
عصر هم وقتی رفتم جایی که با ای‌میل گفته بودم می‌رم و جلوش 2‌تا سرباز بود، دیدم که مقر جدیدشون همون‌وراست و اصلا محل من هم نذاشتن:)

- آه... کجا بیاویزم قبای ژنده‌مو؟

4- عليرضا خندقي
متلک‌پرانی. تعرض روانی به خانم‌ها....

5- حداقل شب اول ازدواج موبایلتونو خاموش کنید:)
لینک از پوپک جونم

یکشنبه، اردیبهشت ۲۴، ۱۳۸۵

1- من چه بگویم به مردمان،‌ چو بپرسن
دقصه‌ی این زخم دیرپای پُر از درد؟
لابد باید که هیچ گویم، ورنه
هرگز دیگر به عشق تن ندهد مرد!...
(شاملو)

2- گاهی یه مدت نمیاد ، وقتی حسابی غافل شدی همین‌طور هی پشت‌سر هم میاد..پس زیتون جان همیشه باید آماده بود..

3- وقتی بدترین بدی‌ها رو می‌بینی. حتی وقتی ظاهرا تقصیری نداری، می‌بینی تو هم مقصری. سادگی، اعتماد زیاد، زودباوری، دوست‌داشتن بدون هیچ قید و شرطی و بدون هیچ انتظاری، تو این دوره‌و زمونه گناه‌های کمی نیستن.

4- حتی تو سختی‌ها موقعیت‌های خنده‌داری به وجود میاد که باید سعی کنی بهش بخندی.

5- افسر پلیس با بی‌سیم همکارانش در کلانتری رو احضار می‌کرد.
- در خیابان فلان کوچه‌ی فلان، قربانی خانمی( او و همکارش که هر دو از ماشین پیاده شده بودن بهم نگاهی انداختن و پس از مشورت با هم...) ...ساله حال مساعدی هم نداره. فوری حرکت کنید.
من بی‌اختیار اشکم میومد. اما وقتی سنم رو گفتن اونم خیلی از سن خودم کمتر، یهو تو اون حال بد خواستم بگم حالم اگه تا حالا مساعد نبود با این حدس شما داره مساعد می‌شه
!فکر کنید به یه خانم صد ساله بگن پنجاه ساله،‌یا یه خانم 50 ساله بگن 30 ساله و یا به 25 ساله بگن 16 ساله.( این نهایت شعور و فهم یه افسر پلیس رو می‌رسونه).

6- شبش با چشای پف‌کرده و دماغ باد کرده و لبای ورم کرده داشتم با هق‌هق ماجرا رو برای چندمین بار برای سی‌با و برادرم تعریف می‌کردم. رسیدم به قسمت بی‌سیم زدن افسر پلیس. و پیش خودم گفتم این دفعه مسئله‌ی سن رو هم بگم بد نیست سی‌با بفهمه زنش چقدر جوون‌تر از سینش به نظر می رسه.
داداشم بی‌ادب پرید وسط.
- اِ... مگه افسرای پلیس روانشناسی می‌خونن. چقدر زرنگه. می‌دونسته به خانوما اگه بگن شش‌ماه از سنت کمتر به نظر می‌رسی ذوق‌مرگ می‌شن حالا دیده شرایط تو سخته گفته چند سال. آفرین به این پلیتیک..
.سی‌با چشم‌غره‌ای بهش رفت و نازم کرد و گفت:
- نه. واقعا بعد از ازدواج روز به روز جوون‌تر می‌شه.
من هق‌هقم قطع شد. اما سی‌با حرفاش تموم نشده بود.
- این خواهر تو منو پیر کرده خودش جوون مونده.
هق‌هقم شدیدتر شروع شد.اما نه به خاطر این حرفا ها.
یاد بدبختی‌هام افتادم...

7- با سی‌با قهر کردم. با این همه بلایی که سرش آوردم و تموم زحمتای چند ماهش رو به باد دادم به روی خودش اصلا نیاورد. می‌گه عیب نداره. گاهی اینطوری می‌شه. همیشه پشت‌سر هم میاد... باید صبرکرد. بالاخره می‌گذره.هر چی الکی خواستم تو این بلاها سی‌با و داداشم رو هم یه جورایی مقصر جلوه بدم تا بار گناه خودم کمتر بشه،‌ سی‌با قبول کرد.داداشم زیر بار نمی‌ره و می‌تونم باهاش دعوا کنم و دق‌دلیم رو روش خالی کنم.اما سی‌با با این بزرگواریش و خونسردیش عصبانیم می‌کنه.(جیغ)

8- از سوم فروردین تا آخر تعطیلات عید(13) از 6 صبح تا آخر شب رفت سرکار. جمعه‌ها هم همین‌طور. ماشینشو فروخت. از اختراعات( به نظر من درپیتیش) مجبور شد موقتا دست بکشه. فقط به خاطر اشتباهات من.که اگر جامعه‌ای سالم داشتیم بهشون نمی‌شد گفت اشتباه!

9- حالا می‌فهمم حال کسایی که وقتی مشکلی براشون پیش میاد که دست خودشون نبوده فحشو می‌کشن به حکومت. اگه ته‌ِ بیشتر جریانا رو درآری بیشترش تقصیر سیستم حکومتی ماست که اینقدر فساد و دزدی و جنایت و... زیاد شده. به خاطر فقر و تبعیض و بی‌عدالتی آدما خیلی عوض شدن.

10- در بدترین شرایط وقتی عکس ترحیم دونفره‌ای رو روی دیواری دیدم که (دور از جون) شبیه سی‌با و برادرم بود فهمیدم همیشه اوضاع بدتری هم می‌تونه باشه.

11- تا اینجا شماره‌ها الکی بود و در واقع همه‌ش تو یه شماره جا می‌گرفت. اما عشقم کشید شماره‌شماره‌ش کنم.

12- تو نمایشگاه کتاب تو این کم تیراژی کتاب که بعد از تیراژهای 3هزار نسخه‌ای حالا چشممون به جمال کتابای 1600تایی رسیده، کتابی رو با تیراژ چندین صدهزار تایی با جلد مرغوب چاپ کردن و بین مردم مجانی پخش کردن به اسم:
" گزارش لحظه‌به لحظه از متولد شدن حضرت محمد"
کتاب الان بالای سر سی‌باست که خوابه. می‌ترسم برم بردارم بیدارش کنم.چند صفحه‌ی اولشو خوندم. همه‌ش راجع به نوره.
از پیشانی پدر بزرگ حضرت محمد نور ساطع بود. از پیشانی پدر و عمویش هم همینطور. نوری که کوچه‌های تاریک رو روشن می‌کرده. وقتی آمنه حامله شد نور پیشانی پدر محمد قطع شد و به پیشانی آمنه منتقل شد. آنچنان نوری از پیشونی آمنه ساطع بود که سقف رو می‌شکافت( نکنه نورش لیزری بوده؟)
بعد که محمد دنیا اومد آنچنان اتاق نورانی شد که چشمها داشت کور می‌شد( حیف که اون‌موقع عینک آفتابی نبوده)...خلاصه نصف کتاب راجع به نوره. کتاب نکات خیلی جالب دیگه‌ای هم داره که بعدا می‌نویسمش.
می‌خوام بگم این‌جور تعریف کردنا همیشه به ضدتعریف بدل می‌شه. غلو کردن و بزرگ‌نمایی مختص کساییه که از خودشون چیزی ندارن. اگه آقای انصاری نویسنده‌ی کتاب محمد رو دوست داشت و فکر می‌کرد آدم بزرگیه به جای این‌همه چاخان بهتر بود از زندگی مشقت‌بار محمد و زحمت‌هایی که کشیده و نقاط قوت اخلاقیش می‌نوشت که مردم بیشتر حسش کنن.

13- این هاله‌ی نور دور سر احمدی‌نژاد رو چرا فقط خودش و پدر زنش می‌بینن؟
بعدشم هی جنتی می‌گه نوشتن این نامه‌ بهش الهام شده،
مگه احمدی‌نژاد پیغمبره که بهش الهام بشه؟
.آیا نور سر پیغمبرای دیگه هم همینطوری بوده؟
یعنی افراد بخصوصی می‌تونستن ببینن
؟( این یه سوال کاملا معصومانه‌ست)

14- تو یه جمعی داشتن نامه نوشتن احمدی‌نژاد به بوش رو مسخره می‌کردن و می‌خندیدن و می‌گفتن وای آبرومون رفت..
خیلی جدی گفتم اتفاقا به نظرمن این‌کار برای احمدی‌نژاد کار بزرگی بوده. اصلا عجیبه!همه با تعجب: تو دیگه چرا زیتون؟ دیوونه شدی؟
- نه بابا. واقعا می‌گم. همین‌که احمدی‌نژاد به‌چز توپ و تفنگ و ترور و فحش و توهین و هاله‌ی نور بتونه دو کلمه حرف دیگه‌ای بزنه. تازه اونم مکتوب خــــیـــــــلـــــــیه!
- هر هر هر... کر کر کر...

15- یه حالی هم به این بلاگرهای روشنفکر بچه معروف (!) بدیم!
الف- روز اولی که وبلاگ می‌زنن با همه خوبن. حتی به ساده‌ترین و بی‌سوادترین بلاگر اهمیت‌ می‌دن. دستی به سرو روی همه می‌کشن. بخصوص به پُر ویزیتورها. به نظرخواهی‌شون می‌رن و کامنت مهربانه و شوخیانه می‌ذارن.
هر کی بهشون لینک داد زرتی بهشون لینک می‌دن. اسامی دوستان روشنفکرشونو بغل دست دوستان ساده‌ می‌ذارن و.... خلاصه خیلی مهربون و مردمی‌ان
.ب- بعد از یه مدت که ویزیتوراشون زیاد شد. میان لیست دوستان و هم‌پیاله‌های روشنفکرشونو از غیرروشنفکر جدا می‌کنن. حالا دیگه دوتا لیست بغل دستشون هست. دیگه فقط تو لیست رفقا می‌رن نظر می‌دن و با غیر روشنفکر با ای‌میل تماس می‌گیرن تا یه وقت خدای‌نکرده کلاسشون نیاد پایین.
ج- بعد از مدتی دیگه به غیر روشنفکرا ای‌میل که نمی‌دن هیچی. به ای‌میلشون هم جواب نمی‌دن. آخه دیگه فایده‌شونو رسوندن و بلاگر روشنفکره به اندازه‌ی کافی مخاطب داره.
د- دیگه اون لیست پایینیه (غیر روشنفکریه) اضافیه و می‌زنن پاکش می‌کنن. دیگه اَخ و به‌درد نخورن. بخصوص اگه اسمشون مستعار باشه که دیگه ایــــــــــش! وای... نگو!
فقط گفتم فکر نکنن نمی‌فهمیم(یا خریم):)

16- نامه‌ی سازگارا به احمدی نژاد
به نام خداوند جان و خرد
شیخ و فاحشه
شیخی به زنی فاحشه گفتا مستی
هر لحظه به دام دگری پابستی
گفتا شیخا هرآنچه گوئی هستم
آیا تو چنانچه می‌نمائی هستی؟
حضور محترم جناب آقای احمدی نژاد
با سلام و احترام،
مکتوب شما خطاب به رئیس جمهوری آمریکارا خواندم.
حیفم آمد این چند خط را ننویسم....

اگر برای شما هم مثل من این سایت فیلتره نامه رو می‌تونید در نظرخواهی قبلیم کامنت شماره 36 بخونید.

17- ذهن سیال:
از خودمون و دیگران در برابر ایدز مراقبت کنیم.
(نمی‌دونم چرا همه جا سکس رو نوشته صکص)

18- نامه‌ی سرگشاده‌ی حسن پناهی ،‌مدیر و مسئول سایت روزنه:
"در روزهای اخیر اطلاعات سپاه پاسداران جمهوری اسلامی مادر پير و خواهر بزرگم را همراه با همسرش به بازجويی در باره من، سايت روزنه، و ديگر اعضای خانواده کشيده اندּ رژيم برای ارعاب و ايجاد وحشت و تحت فشار قرار دادن خانواده اطلاعات سوخته و علنی را که من خود بارها در مورد آنها نوشته و انتشار داده ام و يا در تلويزيون حرف زده ام را برای مرعوب کردن خانواده برای آنها بازگو و عنوان ميکنند که در همه جای دنيا جاسوس و خبرچين دارندּآنها با ارائه اطلاعاتی علنی برای مادر و خانواده ای که کمترين تماس و ارتباط را با من دارند ضمن قدر قدرتی و ايجاد وحشت به دنبال تکميل اطلاعات و آبديت کردن آنها ميگردند!"

جمعه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۸۵

انوری جان، آسوده بخواب که ما بیداریم!

تاریخ ثابت کرده که :
هر چی سنگه، حکما" مال پای لنگه!
به انوری بگویید آسوده بخوابد که مدتی‌ست هر بلا از آسمان و زمین رسد،
! اول آدرس خانه‌ی زیتون را می‌پرسد

پنجشنبه، اردیبهشت ۲۱، ۱۳۸۵

اندر مذمت ستایش‌های بی‌خودی

روز کارگر بر تمام کارگران و زحمتکشان مبارک باد.
تا نظام سرمایه‌داری این‌چنینی بر کشورمون حاکمه حقوق کارگران رو می‌شه گرفت؟

1- رفتم فرو به‌فکر و فتاد از کفم سبو
جوشید در دلم هوسی نغز:"
- ای خدا!"
یارم شود به صورت، آیینه‌ای
که من
" رخساره‌ی رفیقان بشناسم اندر او!" ...
(شاملو)

2- ستایش خوبه یا بد؟
گروهی معتقدن که ستایش ِصادقانه مفیده. اطمینان آفرینه. خلاقیت‌ برانگیزه. روابط بین انسان‌ها رو بهبود می‌بخشه.
آدم از شنیدنش خوش‌خوشانش می‌شه و...

پس چرا روانشناس‌ها "ستایش" رو یکی از موانع نزدیکی آدم‌ها می‌دونن؟
چرا ستایش در ستایش‌شونده ایجاد رنجش می‌کنه؟
چرا ستایش‌شونده بعد از مدتی احساس می‌کنه فریب خورده؟
چرا حتی اگر ستایش با نیت گول‌زدن طرف به‌کار نره باز‌هم اگر خیلی تکرار بشه اثرات زیان‌بخشی داره؟

روانشناسایی مثل گینوت معتقدن که ستایش مثل شعاری پوچ برای وادار کردن مردم به تغییر رفتار‌هاشون به کار می‌ره
!یا آگسبرگر(نمی‌دونم چرا یاد همبرگر افتادم) معتقده که ستایش شدن در بیشتر مواقع دستکاری شدنه.
نوعی مورد سوءاستفاده قرار گرفتنه.
به نوعی گیر افتادن و اغفال شدن در چنبره‌ی تعارفاته.

زیتون هم اضافه می‌کنه که با ستایش‌های بیمار‌گونه دوستان ( و غریبه‌ها) را به خود بدهکار می‌کنیم.
می‌دونیم وقتی از یکی خیلی تعریف کردیم بخصوص اگه طرف ایرانی باشه حتما ستایش مارو با ستایش جواب می‌ده.
( در همین محیط مجازی حتما دیدید که مثلا یکی روزی به صد‌وبلاگ سر می‌زنه و تو نظرخواهیشون بلااستثنا کلی کمپلیمان می‌گه که تو محشر می‌نویسی، شخصیتت کاریزماتیکه، عاشقتم، فدات بشم و این‌گونه کلمات چاپلوسانه. کلی شونه‌های مردمو می‌ماله و بعد می‌ره تو وبلاگش دست وپاشون دراز می‌‌کنه و منتظر می‌شه اونا بیان براش بمالن!(دست‌وپا رو عرض می‌کنم!)
حالا اگه از صد نفر یک‌چهارمشون هم بیان بد نیست...جالب اینه که این دست‌و پا مالوندن‌ها این‌قدر مزه می‌ده که همسر طرف هم دست‌وپاش شروع به خارش می کنه و اونم تو وبلاگ درازشون می‌کنه.)
اشکال دیگه‌ی ستایش‌های غلو‌آمیز اینه که طرف- اگه آدم ساده‌لوحی باشه- کم‌کم باورش می‌شه که آدم خیلی توانا و داناییه. و کم‌کم حتی به ستایش‌کننده‌ محل نمی‌گذاره. (خواستم بگم محل سگ، اما یادم اومد این یه مطلب جدیه.)چون فکر می‌کنه از اون هم بالاتر رفته. حالا خر بیار و باقالی بار کن و بهش بفهمون که بابا من اینا رو برای نفع خودم بهت گفتم که تو رودروایسی بمونی و بعدا(یا شایدم همین الان) به خودم پس بدی. مگه دیگه تو گوشش می‌ره. یارو رفته تو اوج و نمی‌تونی پایینش بیاری. این‌جور ستایش‌ها نه تنها مفید نیست بل که کلی هم مضره براش.باعث می‌شه خودشو آدم کاملی بدونه و دنبال پیشرفت نره.
( در اینجا ستایش‌کننده خیانت کرده)

به صحبت‌های گینوت و آگسبرگر برگردیم. راست‌ میگن. یه‌وقتایی ستایش‌کننده‌ها با به‌به‌ و چه‌چه به سمتی سوقت می‌دن که قلبا دوست نداشتی بری.
خیلی‌ها رو دیدم با تشویق و ستایش‌های اغراق‌شده وارد محفل‌هایی شدن که اصلا گروه‌خونیشون با اونا نمی‌خورده و بعدا فهمیدن ا ونا خواستن بندازنشون جلو و خودشون مظلوم‌نمایاانه کنار وایسن.............
البته نیایید این حرفا رو خودم پیاده کنید ها...برام حرفای مثبت و خوب‌خوب بنویسید:)ستایش و تعریف و تمجید هم پذیرفته می‌شود!قول می‌دم بیراهه نرم، لوس‌نشم، بالا نرم، پایین نیام، خودمو ضایع و تباه نکنم، اصلا باور نکنم. اما خودمونیم ستایش یه کمکی به آدم اعتماد‌به‌نفس می‌ده ها...

3- آونگ شماره‌ حساب برای کمک به نوازندگان خراسانی شب‌، سکوت‌، کویر رو اعلام کرده:بانک ملی ، سیبا ،شماره حساب: ۰۱۰۲۵۹۲۵۳۰۰۰۱کد شعبه ۰۲۱۹ مرضیه صابری
هر چقدر هم کم،‌ کمک شما حتما مرهمی بر زندگی اوناست.
شماره حساب مال سی‌بای من نیست
ها... اون یه سیبای دیگه‌ست. سبیل‌هاش اصلا باروتی نیست.

4-به جان شما مطلب شماره‌ی دو شوخی بود( اصلا مثل آخوندها اونو برای دیگران گفتم)ستایش خیلی‌هم خوبه.به بهترین ستایش‌ها جوایز ارزنده‌ای تعلق می‌گیرد..
آها... بذارید اول دست و پامو تو وبلاگم دراز کنم:)

سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۹، ۱۳۸۵

این فصل دیگری‌ست...

1- این
فصل دیگری‌ست
که سرمایش
از درون
درک صریح زیبایی را
پیچیده می‌کند..
.(شاملو)

2- بعضی از آقایون راننده وقتی یه خانمو جلوتر از خودشون می‌بینن اونم تو لاین سرعت عجیب بهشون برمی‌خوره. حالا می‌خواد راه باز باشه و خانومه درست پشت سر ماشین‌جلویی حرکت کنه یا مثل اون‌روز اصلا راه بسته باشه و ماشینا تو هر سه‌لاین با سرعت لاک‌پشتی حرکت کنن.
من از سی‌با یاد گرفتم وقتی راه یه‌متر یه‌متر باز می‌شه عجله نکنم و با هول گاز ندم که این یه‌مترو پر کنم و بعد محکم بزنم روی ترمز!
تقریبا بدون گرفتن ترمز جوری می‌‌رم که تا یه‌متر بعدی باز می‌شه من به جلویی رسیدم.
اما اون‌روز آقای ماشین‌پشتی بدجور شاکی بود. هی بوق الکی و چراغ می‌زد. آینه‌م از شدت نورش شده بود چراغ چشمک‌زن.
دیوانه، می‌دید که من راهی ندارم برم ها، اما بازم ول‌کن نبود.
منم هی علامت می‌دادم که بابا کجا برم؟
اما باز بوق چراغ، بوق چراغ...آخرش تحمل نکرد. به زور خودشو چپوند تو لاین وسط.
بعد از چند دقیقه وقتی اولین‌یه‌متر جلوی من باز شد سپرشو کرد تو اون یه متر. منم برای اینکه نزنم تو گلگیرش مجبور شدم وایسم تا دو‌سه‌تا یه‌متر دیگه راه باز شه تا بتونه کامل بیاد جلوم.
آقاهه موقع عملیات همچین از زیر سبیلاش لبخند می‌زد که انگار دنیارو فتح کرده.حالا اون جلو و من عقب. اونم که راه نداشت بره.
رگ بدجنسی‌م گل کرد. گفتم بد نیست یه گوشمالی بهش بدم. سپر جلومو چسبوندم به سپر عقبش و اولش چند تا بوق زدم و چون دیدم آلودگی صوتی ایجاد می‌کنه شروع کردم چراغ زدن! یارو دیوونه شده بود. هی علامت می‌داد که کجا برم؟ محل نذاشتم و باز چراغ زدم:) سپربه سپرش حرکت می‌کردم. جوری که خیلی عجله دارم.بلایی سرش آوردم که مجبور شد دوباره به سختی بره لاین وسط:) دستهاشو به علامت تسلیم بالا آورد. من گاز دادم رفتم پشت ماشین جلویی و دو انگشتمو به علامت پیروزی براش آوردم بالا( زشت بود انگشت شستمو نشونش بدم!) و لبخند زدم.

3- مرد با یه‌گونی چغاله‌بادوم اومد خونه و داد زد:
- زن! اون ماشین لباسشویی سطلی رو پر کن آب. برای بساط فردام چغاله خریدم. می‌خوام بریزم توش پُرزاش بره.
- حالا بذار بعدا. کهنه‌های مملی توشه. امروز بیرون‌روی داشت این دومین باره که ماشین می‌زنم. راستی چورابات خیلی بو می‌ده. یه هفته‌ست که نشستیش. بذار تو حموم وقتی کهنه‌ها شسته شد بذارم تو پس‌آبش.-
ای بابا. تو که می‌دونی منم و یه بساط چغاله. از این به بعد صبحا کهنه و لباسا رو بشور تا شبا بمونه برای چغاله‌ها..
- چشم اکبر آقا!
آقا من تاحالا نمی‌دونستم که چغاله‌فروش‌ها چه‌طوری پرز چغاله‌بادوما رو می‌گیرن. از وقتی تو گزارش تلویزیون مصاحبه‌ با چغاله‌فروش‌ها رو گوش کردم و اونا گفتن چطوری با ماشین کهنه‌شوری خونه‌شون اینکارو می‌کنن دیگه دلم نمیاد چغاله‌ی پرز‌گرفته‌ی سبز و براق بخرم و بخورم.پرز‌دارها هم زیاد خوشگل نیست... یه کیلو خریدم. ارزون‌تر هم بود. اما دلم نیومد تا آخر بخورم(سی‌با هم که برعکس من کشته‌ مرده‌ی شیرینی‌جاته و با میوه‌های ترش زیاد میونه‌ای نداره)

4- دیدم چغاله‌ها مونده و داره خراب می‌شه. یه چیزی راجع به خورش چغاله ‌شنیده بودم اما تاحالا نه دیده بودم نه خورده بودم نه طرز تهیه‌شو می‌دونستم. نمی‌دونستم عین خورش کرفس با نعناع‌چعفری درست می‌شه یا عین خورش کدو با رب‌گوجه.
نعناع‌جعفری که نداشتم. بعد از اینکه با گوشت‌چرخ‌کرده کله‌گنجشکی درست کردم، قطعه‌های سیب‌زمینی و چغاله‌ها رو اضافه کردم و بعد از جا افتادن رب‌گوجه و لیمو عمانی اضافه کردم. قیافه‌ش بد نشده بود. امامزه‌ش نه.
سی‌با حیوونی چیزی نگفت و خورد. اما آخرش دیدم کله‌گنجشک‌ها و سیب‌زمینی‌ها رفته و باز چغاله‌ها مونده.
باز دلم نیومد دورشون بندازم. وعده‌ی بعدی کباب‌تابه‌ای درست کردم و دورش گوجه‌فرنگی خورد شده و فلفل‌دلمه‌ای و قارچ و نخود فرنگی و کمی رب ریختم. تو فاصله‌ای که جا بیفته نشستم(یعنی وایسادم) مغز چغاله‌ها رو درآوردم و با کارد ریز‌ریزشون کردم و ریختم تو تابه. اصلا معلوم نبود چیه. آخرش هم کمی آبلیمو اضافه‌کردم.این‌دفعه سی‌با هم‌چین با علاقه خورد. بعد که گفتم چغاله‌هم توش بوده یه جوری شد:)) ولی گفت این‌دفعه خیلی خوب شده بود( روش نشد بگه دفعه‌ی پیش خوب نشده. بس که نجیبه این بشر)

5- حرف جوراب شد. یکی از بهترین شرطای قبل از عقدی که شفاهی با سی‌با گذاشتم این بود که شبا تا میاد خونه جوراباشو بشوره و بره آویزونش کنه. سی‌با هم الحق هر شب این‌کارو کرده.
بدون استثنا:)

6- حرف عقد شد. آینه‌ی عقد ما سر سفره‌ی عقد افتاد و شکست. دلیلش هم این‌بود که به خاطر اینکه پایه‌هاش کوچیکش قدرت تحمل آینه‌ رو نداشت خیلی ارزون بود. و ماهم نمی‌خواستم زیاد پول آینه شمعدون بدیم . وایسوندنش قلق می‌خواست که ما خودمون سرسفره وایسونده‌ بودیمش. اما موقع جمع کردنش ما نبودیم و دیگران زدن شکوندنش.. فرداش مامان سی‌با داد براش آینه انداختن. شیشه‌بره پایه‌شو هم درست کرده بود. من بعد از چند هفته با شمعدوناش دادم به یه دختری که آینه‌شمعدون سرعقد نداشت. اونم بعدا منودید و گفت با اجازه‌ت بعد از عقد دادمش مسجد تا دخترای بی‌بضاعت ازش استفاده کنن. گفت ایشالله که راضی هستی. گفتم چرا نباشم؟!

7- حلقه‌ی ازدواجم هم چندماه بعد از عقد افتاد تو دریا. هر کاری کردیم پیدا نشد که نشد.می‌گن شکستن آینه‌ی عقد و گم شدن حلقه‌ی ازدواج بد یمنه. اما برای ما بدیمن که نبوده خیلی هم خوش‌یمن بوده:) تو یه سال دوبار حلقه در دستم رفت:)

8- حواسم نبود ماشین نداشتم. طبق معمول وقتای که حقوق می‌گیرم مریضی ِ خریدم عود می‌کنه. یه راست می‌رم فروشگاه و بیشترشو خرج می‌کنم. اصلا برنج نمی‌خواستم. یه کیسه‌ی 5 کیلویی خریدم. شکر یه عالمه داشتیم. یه بسته برداشتم که اونم 5/5 کیلو بود. ماهی و سبزی‌منجمد و روغن و کالباس و سس مایونز و سس گوجه و پنیر و ماست و شکلات و چایی و دمکنی و دستگیره و کبریت و...
جز کالباس همه رو داشتم. تازه اصلا هوس کالباس هم نداشتم.وقتی که حساب کردم و آقای دم در داشت خریدامو با فیش چک می‌کرد یه دفعه آه از نهادم بلند شد. یادم اومد امروز اصلا ماشین نداشتم. آژانس هم که عمرا" !
من به خاطر اینکه اینجا شکرو کیلویی 50 تومن ارزون‌تر می‌دن خرید کردم. حالا بیام خیلی بیشترشو بدم به آژانس!
خوشبختانه اون نزدیکا ایستگاه اتوبوس بود( تاکسی طرفای خونه‌ی ما نیست). به سختی تو دوسه نوبت خریدامو بردم دم ایستگاه و وقتی اتوبوس اومد به سختی بارامو بردم بالا و نشستم(خوشبختانه اتوبوسمون همیشه خلوته).دختری جوون(حدود 13 ساله) ایستگاه بعد سوار شد و با لبخند به من سلام کرد.( من در اولین ردیف خانوما نشسته بودم) با اینکه صندلی‌های خالی زیاد بود عدل اومد میله‌ی بغل دست منو گرفت و با لبخند نگام کرد. خدایا... یعنی منو با کی اشتباه گرفته!
خوشگل هم نیستیم بگیم با هنرپیشه‌ها عوضیمون گرفته!
دوسه بار نگاهم به نگاهش افتاد و منم بهش لبخند زدم.
موقع پیاده شدن برام زنگ زد.(البته رانندهه منو می‌شناسه و دم کوچه‌مون بدون اینکه ایستگاهی باشه وای‌میسه).یهو دختره دوسه‌تااز نایلونای خریدمو برداشت و با من پیاده شد. هر چی‌می‌خواستم به‌زور از دستش دربیارم نگذاشت. دوتایی هن‌هن کنان خریدها رو می بردیم. پرسیدم خونه‌تون کجاست؟ گفت درست روبه‌روی خونه‌ی شما. ا... پس همسایه‌بود. چرا هیچوقت موقع برف‌بازی و مناسبت‌های دیگه ندیده بودمش؟
با لبخند گفت از شما خیلی خوشم میاد. با تعجب گفتم چه‌جوری منو می‌شناسی؟ گفت یادتون نیست؟ چهارشنبه‌سوری. اولین خانمی‌بودین که تو کوچه رقصیدین!
خندیدم... پس به عنوان رقاص منو می‌شناسه.گفت معلومه خیلی شوهرتون خوبه. هم گذاشت شما اولین نفری باشین که می‌رقصین هم کلی به زور همه رو بردین وسط.( پیش خودم گفتم رقصیدن من از خوبی‌ِ سی‌باست؟)گفتم پس چرا من تورو ندیدم؟ تو کجا بودی؟
گفت بابام اجازه نداد بیام بیرون. خوشش نمیاد من و مامانم بیاییم تو جمعیت. از پنجره‌ نیگاتون می‌کردم. من و مامانم می‌گفتیم چه شوهر خوبی داره این خانوم.
آهان. از این جهت می‌گه سی‌با خوبه.
تاحالا به این جنبه توجه‌ نکرده بودم که تو ایران بعضی اخلاقای خانوما رو به خوبی شوهر نسبت می‌دن. راست می‌گفت طفلک. اینجا ایرانه. اگه سی‌با هم عین بعضیا غیرتی بود. نه اجازه می‌داد چهارشنبه‌سوری برم بیرون و نه بپرم وسط برقصم.گفتم ایشالله تو هم بعدها شوهر خوبی گیرت میاد و اجازه می‌ده خودت باشی. مواظب باش اگه اینطوری نبود بله رو نگی!( خواستم مسئله‌ی جوراب شستن سی‌با رو هم بگم اما گفتم خوب نیست زیادی پرتوقع بار میاد)با خجالت نخودی خندید و گفت چشم.نایلونامو تا دم در آورد... بوسم کرد و منم بوسش کردم و دوید و رفت.. برگشتم با مهر نگاهش کردم.کاش یه چیز درست‌جسابی تو نایلونا داشتم بهش کادو می‌دادم. آخه این آت و آشغالا چی بود من خریدم.

بعدا که از بالکن خونشونو دیدم کلی شرمنده‌ شدم. آخه فهمیدم این دختره کیه. همون که از یه‌ماه قبل از چهارشنبه‌سوری سیگارت و ترقه روشن می‌کرد و لای پنجره‌رو باز می‌کرد و می‌نداخت بیرون و زود پنجره رو می‌بست. کلی تو دلم بهش بد و بیراه گفته بودم. پس یواشکی این کارو می‌کرده.
اما دیگه باهاش دوست شدم.



1- این همه از روزمره‌گی‌های یک زیتون کوچک نوشتم از آدمای بزرگ هم بنویسم.چطور می‌شه ننوشت:.وارطان ستاره بود...

2- چطور می‌شه از دستگیری رامین جهانبگلو ننوشت که بی‌خود زندانیش کردن و می‌خوان براش پرونده بسازن.قاضی مرتضوی کجاست؟ رفته باز کفش کف‌آهنی بخره؟

3- چطور می‌شه از اعدام بی‌جهت زندانیان سیاسی ننوشت.ولی‌الله فیض مهدوی قربانی جدید این‌ها.

4- ولی‌الله فیض مهدوی را از اعدام نجات دهیم!(لینک از طریق شبح)

جمعه، اردیبهشت ۱۵، ۱۳۸۵

بهشتیه و پیرخونه

1- هستی
بر سطح می‌گذشت
غریبانه
موج‌وار
دادش در جیب و
بیدادش در کف
که ناموس و قانون است این...
(شاملو)

2- سیمین خانم بر پهنای صورتش اشک می‌ریخت و می‌گفت:
- توروخدا به هر خانمی رسیدی بگو حتما تو زندگیش کاری بلد باشه و یه راه درآمدی داشته باشه، تا مث من بدبخت نشه.
مبادا بعد از ازدواج گول حرف شوهرو بخورن که بشین خونه بچه‌بزرگ کن خودم خرجتو می‌دم. اون‌وقت مرد می‌شه سواره و زن می‌شه پیاده.
حالا من پیاده‌ی پیاده‌م! دارم طلاق می‌گیرم و هیچی تو زندگیم ندارم. هیچ راه درآمدی هم نمی‌شناسم. مهریه و شرط ضمن عقد یعنی کشک! مرد اگه بد باشه بلده چکار کنه جونتو ورداری و در بری.
فقط کار... فقط درآمد... و محکم زد رو دستش.
- پدرسوخته حتی جهیزیه‌مو ازم گرفت. 25 سال پیش وقتی تو 15 سالگی بابام به‌خاطر خلاص شدن از یه نون‌خور اضافه به زور شوهرم داد. پول جهیزیه‌مو داد خودش هر چی‌می‌خواد بگیره. زیاد نبود. اما هر چی خرید به اسم خودش خرید. من چه می‌دونستم کاغذ خرید همچین‌روزی به‌درد می‌خوره!
همون سال اول فهمیدم معتاده. اما راه برگشت به خونه‌ی بابا رو نداشتم. بابام فکر می‌کرد با معلولیت جسمی که دارم منو بهش انداخته و از این بابت خوشحال بود.مجبور شدم باهاش بسازم.
از همون روزای اول بددهن و بی‌محبت بود. با اینکه نسبت به زنای دیگه خوشگل‌تر بودم همه‌ش توجه‌ش به زنای مردم بود و معلولیت کوچکم رو سرم چماق کرده بود. هر چی سعی کردم به خاطر بچه‌هام خودمو خوشحال نشون بدم، بدتر کرد و مرتب بهم تهمت می‌زد که چرا می‌شنگی؟
حتما با فلانی رفیقی و...تا 20 سالگی دو تا پسر زاییده بودم و بعد از اون یواشکی قرص خوردم تا چندبدبخت دیگه به‌دنیا اضافه نکنم.
یا نشئه بود و یا خمار.
ده سال پیش دیگه طاقتم طاق شد. گفتم طلاق می‌گیرم. شده می‌رم خونه‌ی مردم کارگری. بدتر شد. دیگه هر شب کتکم هم می‌زد. به بچه‌ها هم یاد داده بود مرتب مواظبم باشن. بهشون گفته بود زیر سر مادرتون بلند شده. می‌گفت چرا به‌خودت می‌رسی یا موهاتو رنگ می‌کنی.
می‌گفت کور خوندی. لابد مهریه‌تو می‌خوای بگیری با یکی دیگه بری صفا کنی. برای طلاق باید مهریه‌ و تموم حق و حقوقمو می‌بخشیدم. بچه‌ها رو هم همین‌طور. تازه کاری بلد نبودم که بتونم شکم خودمو بچه‌هامو سیر کنم.موندم.از همون سال‌های اول هیز بود و من ندید می‌گرفتم. اما از هفت‌هشت‌سال پیش حس کردم رفتارش دیگه خیلی مشکوکه. متوجه شدم با زنای دیگه ارتباط داره. تلفن‌های مشکوک. وقتی می‌خواست بره بیرون یک شیشه ادکلن روی خودش خالی می‌کرد.دیگه خرجی خونه هم خیلی کم می‌داد. حالا او اصرار به طلاق داشت. اما می‌خواست من تقاضای طلاق کنم حتما تا مجبور شم همه چیو ببخشم.ببخشید، اما حتی دیگه پیش من نمی‌خوابید. هر چی می‌رفتم کنارش منو از خودش می‌روند. خوب منم نیاز داشتم.
تا اینکه یه‌روز گفت حاضر شو با ماشین بریم جایی. رفتیم تو یه میدون. زنی رو کنار کیوسک تلفن نشون داد. بخدا نمی‌خوام از خودم تعریف کنم اما قیافه‌ی من صدبرابر او بهتر بود. گفت این صیغه‌ی جدید منه.
جالب این بود که زنه شوهر داشت و اومده بود صیغه‌ی اینم شده بود که پول ازش بکشه و باهم بشینن تریاک بکشن.تو ماشین عین یخ وا رفتم.
بوق زد، زنه پررو پررو اومد تو ماشین نشست. از ناراحتی پیاده شدم. و فرداش رفتم تقاضای طلاق دادم. همون‌طور که اون می‌خواست. بدون مهریه و بدون اجرت‌المثل و بچه‌هامم که دیگه بزرگن. الان 23 ساله و 20 ساله‌ن.اصلا اگه بخوان با من زندگی کنن من نمی‌خوام. عین سایه تعقیبم می‌کنن. باباشون گفته مواظبم باشن که با مردی رابطه نداشته باشم.بعد از دوسه‌سال دوندگی شکرخدا داره کار طلاق درست می‌شه. اما چندماهه اومده تموم وسائل خونه رو برده می‌گه به اسم خودمه. یخچال و تلویزیون و تخت و فرش و... همه رو. من از کجا پول بیارم اینا رو بخرم. با پسرای قلچماقم چیکار کنم؟سیمین خانم خیلی چیزای دیگه‌هم گفت و گریه کرد. بیچاره خیلی مستأصل بود.
این سرنوشتیه که ممکنه به سر خیلی از زنای مملکتمون بیاد.
چند خانم خیر که ماجرا رو شنیدن براش وسائل جور کردن. یکی او انبارش یخچال کوچکی داشت یکی دیگه گاز و یکی موکتی اضافه( ماشالله به انبار خونه‌‌های ایرانی که توش همه‌چی پیدا می‌شه)

بار دیگه که سیمین خانمو دیدم. دیدم دستش تو گچه. گفت موقع خونه‌تکونی از رو چهار‌پایه افتادم. اما چشمای اشکیش یه چیزی دیگه می‌گفت. هیچی نگفتم اما بعدا بهم زنگ زد و گفت که پسرش یه روز که دیر می‌ره خونه، روی پله‌ها هلش می‌ده.
گفت دلم نمیاد شکایت کنم. نمی‌خوام برای پسرم سوءسابقه درست کنم. چیکار کنم باباشون شست‌وشوی مغزیشون داده.
لازم بود کسی با پسراش حرف بزنه و حالیشون کنه که این‌قدر تو زندگی مادرشون دخالت نکنن. بهشون گفته شد که غیبت‌های مادرشون بیشتر در رابطه با مسئله‌ی طلاقشه و وکیل و... اما تو گوششون نرفت و هر دو پسر خودشونو قیم مادر 40 ساله‌شون می‌دونستن.

خیلی وقتا تو فکر سیمین‌خانم بودم و مشکلاتش.
سه روز پیش به طور اتفاقی سیمین‌خانم رو دیدم. دستش خوب شده بود و از گچ بیرونش آورده بودن. شیک‌و‌پیک کرده بود و خیلی شنگول بود. گفت می‌خواد بستنی مهمونم کنه. گفتم حتما طلاقت درست شد بالاخره؟ تبریک! گفت درست می‌شه. برق چشاش می‌گفت که عاشقه. حدسم درست بود.
تعریف کرد در همین رفت و آمداش به دادگاه با آقایی که اونم برای طلاق‌دادن زنش میومده آشنا شده. خیلی بامحبت و آقا. خیلی هم خوش‌تیپ و خوش‌لباس.می‌گفت گور پدر بچه‌کردن و شوهر. چقدر زجرم دادن و دم برنیاوردم. چقدر بهم تهمت زدن. گفتم بذار اقلا آش نخورده و دهن سوخته‌نشیم.
گفت معلولیتش برای آقاهه اصلا مهم نیست و روزی هزار بار قربون صدقه‌ی چشمان شهلام می‌ره. هر روز ناهار دعوتم می‌کنه به رستوران. تازه تو کیفم هم گاهی یه دسته اسکناس می‌ذاره. و با شوق کیفشو باز کرد و هزاری‌هایی که در کیفش ول بودن نشون داد. گفت می‌خواد یواشکی برام خونه اجاره کنه. ولی گفته هیچ‌کدوم از فامیل‌های من یا خودش نباید بو ببرن. گفت پسراتم نباید آدرستو بدونن. حتی خواهر برادرات.
راستش از تعریف‌هایی که از آقاهه کرد حس کردم تو عشقش زیاد صادق نیست.سیمین احتمالا داره گول زبون‌بازی‌های اونو می‌خوره.
کمبود محبت از بچگی با او چه کرده!
ولی خوب، خنده‌های سیمین‌خانم خیلی قشنگ‌تر از گریه‌هاشه.

3- سی‌با از یه کت چرم خوشش اومد به اصرار مجبورش کردم بخره‌تش.
فروشنده شروع کرد برای کت کاغذ خرید نوشتن. پرسید به نام آقای....؟( معمولا برای خرید اسم نمی‌پرسن. ولی این‌یکی کاغذ خریدش مفصل بود. شاید چون گارانتی داشت)
با هول گفتم: خانم فلانی! و فامیلی خودمو گفتم.
فروشنده و سی‌با با تعجب نگاهم کردن. من که تو ذهنم تحت تأثیر حرفای سیمین‌خانم بودم که شوهرش از اول ازدواج همه چیزو به اسم خودش می‌خریده، یواشکی به شوخی گفتم. اهه می‌خوای بعد از اینکه به سلامتی طلاق گرفتیم برش داری برای خودت ؟!
سی‌با آهسته گفت آخه بعد از طلاق کت مردونه به این گندگی به چه دردت می‌خوره؟
هر چی‌هم یواش حرف زده بودیم فروشنده‌ی فضول شنیده بود و داشت نخودی می‌خندید.اگه یه‌کم پرروتر بودم می‌گفتم شاید سایز شوهر بعدیم باشه:) حیف که خیلی خجالتی‌ام و نخواستم فروشنده‌ی فضول بیشتر از حرفام فیض ببره.

4- به کامران قول داده بودم عکس خانه‌ی سالمندان یهودی رو بذارم اینجا.

آدرس: میدان امام‌حسین، اوائل خیابان دماوند، جنب برق بوعلی، بعداز هنرستان سابق اُرت( که حالا حزب‌اللی‌ها اشغالش کردن)،‌ اول کوچه‌ی داوود عاشقباه. پلاک 2تلفن - 77564169-
77554917
خود کلیمی‌ها بهش می‌گن "پیرخونه"
.
بیشترشون کسی‌رو تو ایران ندارن. گذاشتنشون اینجا و پول چندماهو ریختن به حساب خانه‌ی سالمندان و رفتن. گاهی هم یادشون می‌ره دیگه پول بفرستن و مخارجشون از کمک‌های دیگران تأمین می‌شه. به خاطر داشتن دکتر و پرستار و دارو و رسیدگی بیشتر و قیمت ارزون‌تر نسبت به خانه‌‌های سالمندان دیگه از مذاهب دیگه هم اینجا میان.
جالبه که پرستارها هم از مذاهب مختلفن. زرتشتی، یهودی، مسلمون و ارمنی. در واقع اینجا انسانیت حرف اولو می‌زنه، نه مذهب!



5- قبرستان کلیمی‌ها " بهشتیه"
خیابان خاوران. جنب فرهنگسرای خاوران:
اون‌ها هم روی سنگ‌ها شغل فرد درگذشته رو حک می‌کنن:
نوازنده...

راننده اتوبوس...

گفتم حالا که هی چپ‌و راست متهم به ارتباط با صهیونیسم می‌شیم یه دوسه تا ستاره‌ی داوود بذاریم اینجا بعضیا بیشتر بسوزن:)


.به طور اتفاقی از دو سنگ عکس گرفتم که بعدا که روشو خوندم فهمیدم سمت راستی آرامگاه سلیمان حییم نویسنده‌ی دیکشنری معروف حییمه.


بعضی‌ها روی قبر عزیزانشون گل می‌ذارن(البته نه مثل مسلمون‌ها پرپرش کنن. همین‌طور دسته‌‌گل کامل ) بعضیا دیدم پرتقال و نارنج می‌ذارن رو قبر. یه خانمی گفت همیشه یه دسته نعناع می‌یارم و یه عالمه دونه برای پرنده‌ها( می‌گفت پرنده‌ها که نوک می‌زنن به دونه‌ها انگار دعا می‌کنن) یکی هم دیدمم انار می ذاره.. البته شستن سنگ با گلاب شبیه رسم ماست. و زدن سنگی بر قبر برای بیدار کردن صاحب قبر..( یعنی صاحب‌خونه مهمون نمی‌خوای)

6- بعد از مدت‌ها چشممون با دیدن هفته نامه‌ی گل‌آقا روشن شد:)(من هنوز گیر نیوردم. می‌گن دوشنبه منتشر شده. من فعلا گوشم روشن شده)

7- خاطره‌ای شیرین از ولگرد عزیز:
کلاس ۱۲ دبيرستان بودم معلم تاريخی داشتيم که بارفتار وحرف هاي عجیب غریب‌اش درحین درس دادن در کلاس ها خودش را الت دست ومضحکه شاگردان کلاس ساخته بود وبجای درس دادن...دائمادر طول درس تاریخ درحال کلنجار رفتن باشاگردان کلاس بود. او از بچه‌ها میخواست زمانی که او درس می‌دهد یا هر چه می‌گوید سکوت کنند وبقول ما بچه‌ها شلوغ نکنند. فقط به او گوش کنند ..یادش بخیر اگر زنده باشد!! این آقا معلم که از حق هم نمی‌شود گذشت معلم بسیار باسوادی بود و تاریخ جهان را خوب می‌دانست ولی در کلاس داری بسیار ناشی و ناپخته بود . به سختی قادر بود که با فحش‌و فضیحت و حتی تهدید به اخراج بجه ها از کلاس ...یا دادن نمره صفر در درس تاریخ به ما شاگردان اندکی ارامش نسبی در کلاس برقرار کند. و ما شاگردان را وادار کند که به درس او گوش کنیمچون هنوز جند لحظه از درس دادنش نگذشته بود که بین حرف هایش از تاریخ یک جوک رکیک چاشنی درس تاریخ‌اش میکرد... که با گفتن ان جوک بود که شلیک خنده و دست زدن بجه ها کلاس را به لرزه در میاورد!!وانتطار داشت بچه‌ها همچنان ساکت باشندکه ان ممکن نبود و کنترل کلاس دوباره از دست او خارج می‌شدبعد هرچه سعی می‌کرد که کلاس را ارام کند موفق نمی‌‌شد و تا انجا پیش می‌رفتکه گاهی با بچه‌ها دست به یقه هم می‌شد...!!ودست اخر اغتشاس و سر وصدای کلاس ما درتمام راهرو هم‌طبقه‌ی ما می‌پیچید وخبر به دفتر دبیرستان می‌رسید ..وبسیاری اوقات چون قادر نبود نظم را به کلاس برگرداند. قهر می‌کرد و از کلاس بیرون می‌رفت و توی دفتر دبیرستان بست می‌نشستو یا دست به دامن مدیر دبیرستان و ناظم میشد که بیاید به کلاس ما شاگردان را نصیحت کنند و نظم را در کلاس او برقرار کنند!!که در حین درس دادن او شلوغ نکنیم!!.....یاد یکی از کار های عجیب و غریت او می افتم . یک بار بر حسب تصادف گویا یکی از شاگردان سر کلاس او خرما خورده بود و هسته‌ی انرابه کف کلاس پرتاب کرده بود...و این اقا معلم در حین درس دادن ناگهان متوجه هسته خرما شد . وفتی به ان رسید چند لحظه مکث کرد و یک دفعه پاشنه یکی از کفش‌های خود را روی هسته خرما قرار داد .. . نه یک بار جند بار دور خودش شروع به چرخیدن کرد. این عمل او سبب شد که کلاس از شدت خنده بچه‌ها مثل بمب منفجر شود!! و بعد که قادر نشد ارامش را به کلاس برگرداند با لهجه‌ی خاص اصفهانی خیلی غلیظ شروع کرد به فحش دادن به بچه‌ها :پ در/ سگها جرا میخدید ؟ !!. و چون نتوانست کلاس را ساکت کند با قهر از کلاس بیرون رفت. مثل همیشه برای شکایت گویا باز به دقتر دبیرسنان رقته بود و دست به دامن ناظم دبیرستان شده بود. جون بعد از چند لحطه ناطم گردن کلفت پرهیبت دبیرستان چوب بدست واردکلاس ما شد...بجه‌ها مثل همیشه با دیدن ناظم از جا بلند شدند و کلاس عرق سکوت شدن. ناظم در ابتدا باقحش و تهدید وسپس با عصبانیت شروع به نصیحت ها کردکه باید احترام این معلم تاریخ مان را نگاه داریم . اورا درحین درس دادن ایشان را اینفدر اذیت نکنیم!. درد سر برای ایشان ایجاد نکنیم و ارامش کلاس را رعایت کنیم و قدر ایشان را بدانیم و چه و چه... در اخر گفت اگر ایشان به کلاس شما نیایند شما تا اخر سال بدون معلم تاریخ خواهید ماند وما معلم تاریخ دیگری نداریم که بجای ایشان بگذاریم ...خلاصه کلی تهدید و تشویق کرد که باید سر کلاس ایشان ارامش کلاس مان رارعایت کنیم که ایشان فادر باشند درسشان را بدهندو از بجه ها فول گرفت که نظم و سکوت را سر کلاس ایشان رعایت کنند همه بجه ها قول داند ..که سر کلاس ایشان دیگر ارام باشندو شلوغ نکنند ..اما میصر کلاس از جا بلند شد وگفت اقای ناطم .. بخداباور کنید تقصیر بجه هانیست ..ایشان خودش یک کارهایی سر کلاس می کنند و یک حرف هایی میزنند که نظم کلاس را بهم میریزند.. با این همه چشم اقای ناظم هر چه شما بفرماییداطاعت می کنیم و من سعی میکنم بچه را کنترل کنم.... ..مبصر کلاس از طرف بچه ها ناظم را مطمئن کرد و فول داد که سکوت را در کلاس اقای معلم تاریخ رعایت کننداقای ناظم هم از بچه تشکر کرد...و بدون حداخافظی از کلاس بیرون رفت ولی چند دقیقه بعد اقا معلم را با خودش به کلاس اورد و در جلو افای معلم گفت :شاگردان شما قول داده اند که در کلاس شما نظم و وارامش را از این به بعد رعایت کند...وبچه های خوبی باشند اقا معلم تاریخ در جواب ناطم فقط سری تکان داد..و اقای ناطم مارا با اقا معلم تنها گداشتو خودش جوب بدست از کلاس خارج شد....حالا ما ماندیم و اقای معلم تاریخ مان ..کلاس عرق سکوت بود !! از هیچ یک از ما صدایی در نمی امد.... اقا معلم در حالیکه دست هایش را به پشت خودش گره کرده بود بدون اینکه چیزی بگوید چندین بار طول عرض کلاس را پیمود و بلاخره روبروی بجه ها پشت به تخته سیاه ایستاد. به نطر میامد از انهمه سکوت وارامش بجه برای اولین در کلاس ما میدید حیرت کرده بود. همه‌ی ما منتطر بودیم که اقای معلم درس اش را شروع کند. اقای معلم نگاهی غضب الود به بچه‌های کلاس انداخت بچه هایی که به دهان او چشم دوخته بودند و منتطر بودند که او درسش را شروع کند نا گهان با تمسخر باهمان لهجه اصفهانیش گفت :/پ در /سوخته ها حالا برای من توطئه سکوت کرده اید که حرف نمیزنید....بقیه حرقش تمام نشده بود با این گفته اوبود که دوباره صدای بلند قهقهه و همهمه ّ بجه های کلاس بلند شد نه تنها توی کلاس ما بلکه صدای ان گویا توی تمام راهرو هم طبقه کلاس هم شنیده شده بودچون طولی نکشید که ناطم دوباره چوب به دست وارد کلاس ما شد که ببیند چه خبر شده.؟.


‌8- عطیه جان دوستت دارم
...

9- حرف سیمین خانم رو آویزه‌ی گوش بکنید.حتما هنری، حرفه‌ای، علومی بلدباشید که بشه باهاش پول درآورد. نمی‌گم شروط ضمن عقد بدن. یا مهریه اصلا به درد نمی‌خوره اما اگه مرد خیلی بد باشه می‌تونه بزنه زیر همه‌ی اینا...

پنجشنبه، اردیبهشت ۰۷، ۱۳۸۵

Zebo+ دف‌زدن یا نزدن+ آزادی حضور زنان در ورزشگاه

1- من ندارم سر یأس
با امیدی که مرا حوصله داد.
باد بگذار بپیچد با شب
بید بگذار برقصد با با
دگل‌کو می‌آید
گل‌کو می‌آید
خنده به لب...
(شاملو)

2- مصاحبه با گل‌کوی دوست‌داشتنی وبلاگستان که برای پن‌لاگ(کانون وبلاگ‌نویسان ایران) زحمت‌های زیادی می‌کشه.

3- یک معذرت به خاطر فرستاده‌شدن لینک این زبوی(Zebo) لعنتی به دوستان عزیزی که آدرس ای‌میلشون در آوت‌لوکم بوده.
من خودم از دست این‌جور ای‌میلا شکارم!
هزاران بار این‌جور ای‌میلا برام اومد و من نخونده دیلیتشون کردم.
پریشب گفتم یه تک‌پا برم ببینم چه خبره. عین ارکات و قزاقه؟( اونم باور کنید تو یه سال گذشته شاید دوسه‌بار بیشتر نرفتم).
اول باید ثبت نام می‌کردم. الکی کردم تا راهم بدن. درهمین موقع خانم همسایه زنگ زد و گفت شوهرش حالش بده.
بچه‌ی بدخواب‌شده‌شون که کامپیوترو روشن دید پرید پشتش و وقتی اومدم کامپیوترو خاموش کنم دیدم ای‌داد و بی‌داد دکمه‌ی سندتو آل رو زده.
خلاصه ببخشید.
من از این جسارت‌ها معمولا نمی‌کنم.
جسارت‌هام از یه‌نوع دیگه‌ست:)

4- یک تشکر حسابی هم به خاطر ای‌میلایی که برای همدردی با استاد و سپیده نوشته‌بودید.نمی‌دونید چقدر برام این انسانیت و محبت شما ارزشمنده
.بلاگر عزیزی از سوئد گفته بود شماره حساب بدم تا200- 300هزار تومن بفرسته تا به تشخیص خودم به استاد یا سپیده یا کس دیگه‌ای بدم.
استاد دانشگاهی از آمریکا 500 هزار تومن برای استاد کنار گذاشته.
مادر عزیز در نظرخواهی-کامنت شماره 41- گفته حاضره در خرج ثبت نام سپیده کمک کنه( ایشون همیشه در کارای خیر پیش‌قدمن) و خیلی پیشنهادهای کمک دیگه‌.
این نوع‌دوستی و حساسیت به مسائل انسانی شگفت‌زده‌م کرد.
از طرف دیگه از اعتمادی که بهم دارید خوشحالم و به خودم می‌بالم.در زمان زلزله‌ی بم هم گاهی دوستانی از کشورهای دیگه‌ای مثل کانادا و فرانسه چند میلیون جمع می‌کردن و ازم می‌خواستن یه جوری اونا رو به بمی‌ها برسونم.
اما همیشه از این کار امتناع کردم. اون‌موقع شماره حساب شیرین‌عبادی رو که برای کمک به زلزله‌زده‌ها باز کرده بود پیشنهاد دادم.
نه اینکه به خودم اعتماد نداشته باشم. که خیلی دارم
اما معتقدم این کارو کسی باید بکنه که بعدش یه گزارش حسابی راجع به لحظه‌لحظه کاراش بنویسه و برای من که با اسم مستعار می‌نویسم مقدور نبود. اصولا با اسم مستعار به خودم اجازه نمی‌دم وارد وادی مسائل مالی بشم.
تازه این‌جور کارای خیریه هم اگه به دست گروهی منسجم و کارکشته و شناخته‌شده انجام بشه خیلی بهتره.
در مورد استاد و سپیده هم تقریبا مطمئنم که پول نقد نمی‌پذیرن.
سپیده قرض از من قبول نکرد. هنوز دنبال کاریم براش. شاید بهترین کار برای استادها کمک به چاپ کتابشون که سال‌هاست در ممیزی مونده. یا راه دیگه‌ای که باید فکر کرد.
مستقیما پول دادن شاید به عزت نفسشون لطمه بزنه.
ما تو کشورمون امثال سپیده و استاد کم نداریم و شاید هم با وضع خیلی بدتری. ناراحت‌شدن زیادم به خاطر شناختنشون از نزدیکه.
اگر مشکلی از این‌دو حل نشد، یا آدمی بسیار محتاج شناختم و تونستم کانالی بین خود شخص و کمک‌کننده برقرار کنم، می‌دونم می‌شه روی دوستان عزیزم حساب کنم.

5- آیا واقعا کار احمدی‌نژاد که ورود زنان به ورزشگاه رو آزاد کرده کاری مردمیه؟
به خاطر فشارهای بین‌المللی نیست؟
مثلا در موقع انتخابات تو تلویزیون مرتب با همین خانم‌های بدحجاب و به‌قول دوستی شُل‌حجاب و مردان فکل کراواتی مصاحبه نمی‌کنن؟
و وقتی خرشون از پل گذشت برای همونا گشت خواهران زینب می‌گذارن
!مگر ملت رو با شورت ورزشی نبردن وسط زمین فوتبالو نماز شکر پیروزی ِ تیم استقلال رو به جا آوردن؟ به قول یکی از کامنت‌ها وقتی سیاست ایجاب کنه و خطرو پیش گوش خودشون حس کنن حتی فتوی می‌دن لخت‌مادرزاد هم می‌شه نماز خوند.
آیا اگه احمدی‌نژاد برفرض نوع پوشش هم آزاد کرد دلیل بر دموکرات بودنشه؟
به نظر من اینا هر وقت احساس خطر می‌کنن حاضرن دست به هر کاری بزنن. برای بقاشون. نه برای مردم! و برای ترس از حملات خارجی و نه به‌خاطر مبارزات مردم.

6- اوایل این هفته به مجلس ختم پدربزرگ دوستم رفتم.
او از حاج‌آقاهای به‌نام و مثلا خیّر ِ شهر بود. و از همین راه خیری(!) خونه‌و زندگی‌یی‌به هم زده که بیا و ببین! فکر کنم کل نزدیکان تا هفت نسل احتیاج به کار کردن ندارن!
خانم‌های مداح براش چه کردن! اون‌قدر از فضائل اخلاقیش گفتن و از کمکای مخفیانه‌ش به ضعفا که آدم فکر می‌کرد نکنه یکی از امام‌ها بوده و ما خبر نداشتیم.
می‌گفتن یکی از همین خانم‌مداح‌ها صیغه‌ش بوده.
یکی از جالب‌ترین صحنه‌ها دیدن سُروندن عمدی چادر‌های کیپ‌ گرفته شده به وقت هق‌هق گریه‌های زورکی و معلوم شدن لباس‌های تور توری( یه تور‌توری می‌گم و یه‌تورتوری می‌شنوید) مشکی بر تن خانوم‌های تپل‌مپل و دیدن کوه گوشت لرزان بدن‌های سفید‌مفید و بخصوص منظره‌ی لباس‌زیرهای قرمز و سبز و بنفششون بود که هارمونی عجیبی با هم داشتن.
بخصوص با موهای دکلره کرده‌ی جیغ‌ویغی و مش‌های فانتزی و...

بگذریم...
می‌خواستم راچع به بحثی که آخر مجلس پیش اومد بگم.آخرش یکی از خانم‌های مداح که با اون صدای کلفت مردونه‌ش صدوبیست بار رقیه رو در کربلا کشت و دوباره زنده کرد و چهل بار "عجب رسمیه رسم زمونه" رو عین رسول نجفیان دکلمه کرد، رو پخش کرد و باعث شد همه‌مون دلغشه بگیریم، داد یه دختر کارتش رو بین جمعیت پخش کنه.
حاجیه خانم رقیه‌ی حسین زاده متخصص در امر مولودی‌خوانی‌، نوحه، انواع اقسام سفره، ختم قرآن به صورت تندخوانی و...
خانمی دستش رو بلند کرد و بلند‌بلند، طوری که از این ور سالن 500 متری صداش به حاجیه‌خانم برسه گفت:- سوال هم جواب می‌دین؟
- بله خواهر بپرسید. ما برای همین است اینجاییم.
- من هر سال برای حضرت محمد( در اینجا حضار یه صلوات بلند محمدی فرستادن) مولودی می‌گیرم. من همیشه دو تا خانوم دف‌زن میارم که در تموم ساعات جشن دف می‌زنن. از نظر شما ایرادی داره؟
- ای وای خواهر. معصیت می‌کنی! دفعه‌ی دیگه بگو من بیایم تا نشانت بدهم مولودی را چطور بدون دف می‌خوانند. دف حرام است!
خانم دیگری خیلی جدی گفت:- اما من شنیدم اگر دور دف ازین حلقه‌ها نداشته باشه زدنش در تولد حضرت( دوباره صلوات محمدی) اشکالی نداره.خانم دیگری که اونم مداح بود و قبل از حاجیه رقیه مدح حاج آقارو گفته بود( شاید او هم صیغه بوده که این‌قدر از کمک‌های حاج‌آقا به زنان بیوه خبر داشت) و کمی شل‌حجاب از تر رقیه‌خانم بود، گفت:
- حلقه‌ها اگه یک دور باشه اشکال نداره. ولی دف‌هایی که پشتشون در هر ردیف چند حلقه توی هم دارن و خیلی صدای زنجیر می‌دن حرامن!

آقایی که شوما باشین، خانومی که شوما باشین، بحث در گرفت. من با این که کار داشتم برام جالب بود که اینا بالکل حاجآقا رو که این‌همه خرج ختمش کرده بودن فراموش کرده بودن و چسبیده بودن به حلقه‌های دف!
موندم و یه خورده دیگه گوش دادم.
خانمی که اول سوال کرده بود حسابی .. گیجه گرفته بود.گفت می‌خوام برم قم و از آیات عظام کسب تکلیف کنم( دف زدن یا دف نزدن! مسئله این است)
از قیافه‌ی ناامیدش حدس زدم آخرش از خیر مولودی گرفتن هرساله می‌گذره.
موقع کفش پوشیدن، دم در خانومه رو دیدم گفتم: باور کنید اگه الان حضرت محمد زنده بود کت‌شلوار می‌پوشید و بهترین ماشینو سوار می‌شد و دف که سهله خودش پیانو و ویلن می‌زد... مولودی‌تونو بگیرید و نوازنده‌های انواع اقسام سازها رو دعوت کنید و...هنوز داشتم افاضات می‌فرمودم که خانومه نگاهی عاقل اندر سفیه( خودشه!) بهم انداخت و بدون کلمه‌ای رفت.

7- آخ... هیچکی منو سر مزرعه جدی نگرفت....

8- اصلا نباید این همه اطلاعاتو یک‌دفعه به کسی دارد:)

سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۵، ۱۳۸۵

آیا خانوما هم باید برگه‌ی عدم خلافی بگیرن؟

1- فاطی کماندوی راستین!
فاطمه‌ی آجرلو نماینده‌ی شهر کرج در مجلس شورای اسلامی، رفته میون تظاهر کننده‌های چادری که جمع شدن جلوی مجلس و خواستار برخورد تند مسئولان با بی‌حجاب‌ها شدن و فرموده:
"ما خواستار غنی‌سازی حجاب هستیم!"

فکر کنید اورانیوم غنی‌سازی شده با چادر غنی‌سازی شده ترکیب بشه چه پدری از استکبار جهانی و در رأسش آمریکا در میاره!
گمونم از مشت‌ محکم هم اثرش بیشتره!
اما از اون‌طرف هم یه وقت دیدی البرادعی هوس کرد بیاد ایران و شخصا یا با هیئتی از چادرهای غنی سازی‌شده و شاید هم از زیرساختش (!) بازدید کنه.
شایدم موقتا چادرها رو با سنجاق قفلی روی تن خانوما پلمپ کنه.
بی‌خود نیست شاعر شیرین سخن می‌گه:
فاطی‌فاطی‌فاطی‌فاطی‌فاطی
عدس و کلم ور قاطی!

2- امروز از میدون ونک رد می‌شدم. عجب بگیر بگیر و تذکر بده‌بده‌ ایه!
- آهای خانم حچابتو درست کن!
حالا باز جای شکرش باقیه دیگه نمی‌گن خواهر!

3- از افاضات داداشِم
سر میز شام من و سی‌با داشتیم راجع به این بلوای اخیر حرف می‌زدیم که هر وقت اوضاع سیاسی رژیم خرابه یا تورم اقتصادی می‌ره بالا و می‌خوان حواس مردم پرت شه یند می‌کنن به حجاب مادرمرده‌ی خانوما.
تازگی‌ها هم که قراره خانومای بدحجاب و بی‌حجابو جریمه کنن.داداشم در حالیکه از بحث ما سوءاستفاده می‌کرد و دولپی غذا می‌خورد گفت:
یادتون باشه وقتی می‌ریم خواستگاری برای من، از عروس خانم برگه‌ی عدم خلافی هم بخواهیم!
با کفگیر زدم تو کله‌ش گفتم:دیووونه!!! مگه ماشینه؟!

- خوب چه‌جوری می‌خوان جریمه کنن. لابد دخترا باید نمره‌ پلاک داشته باشن یا کد ملی‌شونو بچسبونن جلو و پشتشون. که پلیس بتونه براشون برگ جریمه بنویسه و بهشون الصاق کنه.
و اگه از گرفتن قبض جریمه خودداری کنن.
بعدا وقتی می‌خوان خلافی بگیرن( مثلا استخدامی ازدواجی چیزی) مبلغش دوبرابر می‌شه.
اما یه چیزی…لابد مهریه‌ی دخترایی که مبلغ خلافیشون کمه بیشتر از پرخلاف‌هاست…
و قیافه‌شو غمگین کرد!
همین حرفارو زد که یک هفته‌ی کامل ظرف‌شستن افتاد به گردنش:))
هر وقت داره ظرف می‌شوره می‌گم دیگه افاضاتی راجع به خانوما نداری؟!!
میگه نه به‌خدا. غلط کردم!
چشمم کور. برگه‌ی خلافی عروس خانومو به جای مدرک آشپزی قاب می‌کنم می‌زنم پذیرایی.

4- چقدر از ضرب‌المثل‌هایی که در طول زندگی‌مون به‌کار می‌بریم مال سعدیه؟

5- دائوتمه‌ بودا:
اگر من آن چيزی که می نويسم نيستم
حرف‌هايم را دور نريزيد
من را دور بريزيد