نطقی که قرار بود بوش بعد از برنده شدن در انتخابات در مراسمی قرائت کند ولی به دلائلی گمش کرد، بهطور تصادفی به دست من رسیده که آنرا به سمع..ببخشید...بهنظر شما میرساند.
بوش: این دِ نِیم آو گاد، دِ کامپشینت، دِ مرسی فول!
قالَ جیسِز کرایس: "روزی من به دنیای شما برمیگردم و به زور هم که شده صلح برقرار خواهم کرد!"
(افرادی از پیش تعیین شده از ستاد انتخاباتی بوش در بین جمعیت با مشتهای گره کرده):
گاد ایز اکبر! گاد ایز اکبر! و عَجِل جیسس کرایس!
بوش: درود بر شما امت همیشه در صحنهی امریکا که با رأیهای خود نشان دادید با تروریستها سر سازش ندارید!
جمعیت فوق الذکر: مرگ بر تروریست! مرگ بر آدمکش!
بوش: با هر رأیی که در صندوقها انداختید نشان دادید که از تروریستها و در رأس آنها بنلادن خونخوار بیزارید!
جمعیت: بنلادن، بن لادن مرگ به نیرنگ تو، خون جوانان ما، میچکد از چنگ تو!
بوش: به حول و قوهی الهی ما نمیگذاریم کسی آرامش منطقه را بههم بزند و در دل آمریکائیان ایجاد تشویش کند! آفرین که منرا انتخاب کردید تا حساب این قلدران و یاوهگویان را برسم.
کاری میکنم که نصف جمعیت آمریکا در کارخانجات اسلحهسازی مشغول به کار شوند و به این ترتیب مشکل بیکاری کاملا حل شود.
به شما قول میدهم تا آخر این 4 سال پرچم خونرنگ آمریکا را در چند کشور تروریست دیگر به اهتزاز(شایدم احتزاز. اینجاش روش قهوه ریخته بود خونده نمیشد) در آورم!
از فردا به مدارس آمریکایی دستور میدهم که پرچم ایران و بقیهکشورهای تروریست را جلوی پای دانشآموزان پهن کنند و آنها موظف باشند تا هر روز صبح هفت بار با پاشنهی کفش روی آن بکوبند و رد شوند. هر روز سر صبحگاه پرچم ایران را آتش بزنند تا هم دلشان خنک شود و هم آتش نفرت از تروریست در دل آنها شعلهورتر گردد.
جمعیت: جرج بوش، جرج بوش، خدا نگهدار تو، بمیرد، بمیرد دشمن خونخوار تو!
بوش: امت آمریکا! رهبر ما آن طفل دهسالهایست که در کیفش یواشکی اسلحه قائم میکند و به مدرسه میبرد. من خیلی متاسفم که تابهحال کیف دانشآموزان را میگشتند. از فردا دستور خواهم داد دیگر اینکار را نکنند. چه معنی دارد بچهای که در خونش افکار ضدتروریستی دارد و آمادگی خود را با مجازات دشمن فرضی- همکلاسان خود- نشان میدهد از مدرسه اخراج شود. برعکس، به او باید مدال افتخار و شجاعت هم داد!
جمعیت: درود بر جرج بوش! سلام بر هفتتیرکشی!
بوش: آهای... ملت غیور آمریکا! کی گفته جنگ چیز بدیست؟ اتفاقا ثابت شده که جنگ چیز خیلی خوبیست!
جنگ بر علیه ممالک تروریستپرور بداست؟ جنگی که رونق اقتصادی و رونق مرزهای جغرانیایی برای ما در پی داشته باشد بد است؟ اُف بر تو ای مخالف جنگ!! تو چه ریگی در کفشت است که با جنگ مخالفی؟
یکی از بین جمعیت احساساتی میشود، بارگ گردن متورم: جرجی، جرجی، میکشم، میکشم آن که برادرم رو در 11 سپتامبر کشت!
بوش: خودتو کنترل کن برادر!
ماباید با کشت و کشتار و شکنجه و اعدام و ترور هم که شده ثابت کنیم که ترور و شکنجه و اعدام چیز بسیار بدیاست! ما باید نشان دهیم که آمریکا سرور همه جهان است.
بهر آزادی کوبا و کرهشمالی و خلاصه تمام ممالک کمونیست و همینطور اسلامی٬ از ایران باید گذشت! من از همینجا اعلام میکنم تا ملا کفن نشود٬ این جهان جهان نشود!
جمعیت: هیپ هیپ هورا...هیپ هیپ هورا...
سخن کوتاه میکنم، من دست شما را میبوسم که با رأی خود مشت محکمی بر دهان یاوهگویان ایرانی کوبیدید!
از آنهایی که از روستاهای آمریکا با اتوبوس به امید یک پرس چلوکباب به سر صندوقهای رأی آمدند از همینجا خواهش میکنم که به یک همبرگر مکدونالد رضایت بدهند. الان مملکت ما در وضعیت جنگیاست. قول میدهم بعد از فتح ایران جبران کنم.
حالا از مستر آیرونگران دعوت میکنم شما رو به مرثیهی خیانت یکی از حواریون مسیح در دشت سینا مهمان کند!
از زیتون هم خواهش میکنم در حالت خوابالودگی دیگر چیزی ننویسند:) تکبیر!
آهان... یادم رفت این جملهی حضرت مسیح(گبه*) را ذکر کنم:
اگر کسی به اینطرف صورتت سیلی زد٬ آنطرفش هم بیاور تا بزند! خوب کشورهای جهان سوم عزیز! این طرفتان را سیلی زدیم٬ حالا لطفا آنطرفتان را هم بیاورید تا بزنیم. خوب وقتی خودتان نمیآورید مجبوریم خودمان به زور سرنیزه بیاوریمش!
جمعيت: جنگ جنگ تا پيروزي٬ جنگ جنگ تا پيروزی!
* گبه مينز گاد بلس هيم!
جمعه، آبان ۱۵، ۱۳۸۳
چهارشنبه، آبان ۱۳، ۱۳۸۳
انتخابات رئیس جمهور امریکا در ایران
این راه مالرو نیستها:) هر روز من ازش عبور میکنم. هنوز آثار تمدن و آسفالت به اینجا نرسیده!
۱- دو دیوار
و دهلیز سکوت.
و آنگاه
سایهای که از زوال آفتاب دم میزند.
مردمی،
و فریادی از اعماق:
- مُهره نیستیم!
ما مهره نیستیم!...
(شاملو)
2- امروز
در لبنیاتی:
- آقا شیر دارید؟
- نه،نیومده.
-مگه امروز روز فرد نیست و نباید شیر میومد؟
ـ فکر کنم چون امروز روز رأیگیری رئیس جمهور آمریکاست شیر نیومده!
- چه ربطی داره؟
- شما جوونی، ربطشو بعدا میفهمی!
در ادارهی پست:
- آقا برای نامهی معمولی به تهران 60 تومن تمبر کافیه!
- برای امروز کافیه.
- مگه قراره گرون بشه؟
- انگار از مرحله پرتی، منتظرن انتخابات در امریکا تموم شه بعد گرونش کنن..
نون تافتونی محل:
- دو تا نون بدید لطفا! اینم صد تومنش..
- بیشتر ببر خانوم..
- برای چی؟
- فکر کنم بعد از امروز که انتخابات آمریکا تموم شه نون گرون شه.تهران چند روزه شده 65. کرج گذاشتن بعد از انتخابات..
بنگاه معاملات مسکن:
- آقا خونهای که بهت سپرده بودم هنوز مشتری براش گیر نیووردی؟
- نه بابا... بازار راکد راکده. بذار بعد از انتخابات، ببینم یه تکونی میخوره ما هم دیگه اینقدر از جیب نخوریم!
در تاکسی:
زن مسن: وای...هر جا میریم حرف انتخاباته..سرم رفت.
راننده: خانوم شما نمیفهمید آیندهی ما به انتخابات آمریکا بستهست..
زن: خدا مرگم بده! چه حرفا! مگه کاندیداها کین؟
راننده: بذار ساده بگم بفهمی(روش نشد بگه شیرفهمت کنم)! بوش عین ناطق نوری خودمونه و کری عین خاتمی!
زن: یعنی هر دو آخوندن؟
بقیهمسافرا: هر هر هر...
در طلافروشی:
- آقا، چند تا النگو دارم میخری؟
- نه خانم، خرید نداریم!
- بهخدا کاغذ خریداشو همهرو آوردم..( زیپ کیفش رو باز میکنه که در بیاره)
- در نیار...در نیار...تا انتخابات تموم نشه مظنهی بازار معلوم نمیشه..
پشت گوشی تلفن:
- زیتون جان، میخوام حقوق ماه پیشمو میخوام سهام بخرم. به نظر تو چه سهامی بخرم؟ باهام میای سازمان بورس؟
- فعلا دست نگهدار، ببینیم بعد از انتخابات بورس دوباره رونق میگیره؟
- چه انتخاباتی؟ بازم مجلس شورا؟
- نه بابا.. انگار از مرجله پرتی! انتخابات ریاست جمهوری آمریکا رو میگم!
- وا... انتخابات اونجا به ما چه؟
- والا..امروز هر جا رفتم ربطش میدادن... لابد یه ربطی داره دیگه:)
3- یادم نمیاد سر انتخابات رئیس جمهور خودمون ( یا انتخابات مجلس و..) مردم اینقدر منتظر و مشتاق اخبار بودن!
بعضی جاها که میری سر بوش و کری دعواشون شده و داد و بیداد راه انداختن. یه عده کری رو مثل خاتمی اصلاحطلب ولی بیعرضه میدونن و بعضیها بوش رو جنگ طلب.. عدهای کری رو طرفدار حقوق زنان، کارگران ، کارمندان و محیط زیست میدونن و بوش رو ناسیونالیست و دیکتاتور و...
یه عده میگن کاش بوش بیاد بزنه ریشهی این آخوندا رو بسوزونه... یه عده میگن نه بابا...نمیتونه کاری که با افغانستان و عراق کردن با ایران بکنه. دورهی بوش دیگه تموم شده!
بعضیا سر معاوناشون دیکچنی و ادوارز دعوا دارن... بعضی دخترا عاشق تیپ ادروارزن...حالا فکر کن یه دختری عاشق اینه که بوش بشه رئیس جمهور ولی از اون طرف هم شیدا و والهی ادوارزه...به قول معروف خر بیار و باقالی بار کن! ( نمیشه بوش و کری معاوناشونو باهم عوض کنن این دوست ما اینقدر دچار تشتت نشه؟)
4- نمیدونم در امریکا هم کسی یا گروهی انتخابات رو تحریم کرده یا نه.
یاد انتخابات خودمون افتادم که تازگیها هیچ شور و نشاطی برای شرکت کردن نداریم. کاندیداها مطابق سلیقهی ما- حتی در پایینترین حد سلیقهی ما- نیستن. همه افسرده میشینیم خونه و حتی رغبت نمیکنیم از رادیو تلویزیون جریان رو تعقیب کنیم چون میدونیم انتخابها از پیش توسط بعضیا انجام شده!
آیا انتخابات بعدی رو بازم باید تحریم کنیم؟ اگه هیچوقت کاندیدای خوبی نیاد، بین بد و بدتر اون بده رو انتخاب نکنیم تا زیر چنگالهای بدتره له نشیم؟
5- جان من دستشویی فروشگاه شهروند میدون آرژانتین رو تماشا کنید! البته دستشویی زنونه. نمیدونم برای دستشویی مردونه هم از این ابتکارها به خرج میدن یا نه؟ یه جوونمرد پیدا میشه ازونجا هم عکس بگیره تا ما عقدهای نشیم؟
علمک شلنگی رو ملاحظه بفرمایید! با نوار چسب سیاه برق چسبوندنش . وصله پینهی کاسه دستشویی با خاک سنگ وسیمان! شیرهای آب... و چاهکی که اگه انگشتر توش بیفته میره به اونجایی که عرب نیانداخت:)
از کاسههای توالت عکس ننداختم مبادا حال کسی بههم بخوره!
کاش از توالتهای پاساژهای کیش عکس میگرفتم و یادگاری نگهمیداشتم . در مقابل اینا عین هتل بودن!
6- دوست عزیزی مشکل کامنتهای بیخودی(مثل تبلیغ پوکرو و قمار که روزی بیشتر از 100 تا میومد تو نظرخواهی قبلیم) حل کرد.یه کاری کرده که نظرخواهیای قبلیم بعد از دوسه روز بسته میشه. از دوستان خوبی که این توصیهرو بهم کردن ممنونم...
خودم حواسم نبود نشستم کلی جواب کامنتهای قبلی رو دادم و موقع ارسالش دیدم بستهست:)
7- امروز عصر آشرشته پختم. موقع سبزی خورد کردن انگشتمو بریدم. ولی خیلی خوشمزه شد..با کشک و نعناعداغ و پیاز داغ و سیرداغ.
آش حاضر شده بود که سرایدار در زد،( 18-17 سالهشه..بعد از استخدام چند افغانی و بعد از یکی دوماه دستگیریشون تو خیابون وفرستادن به کشورشون، هیئت مدیره ساختمان تصمیم گرفت که دیگه سرایدار ایرانی بگیریم تا موندگار باشه! پسر خیلی محجوب و خوبیه و مواقع بیکاری همهش کتاب دستشه، بیشتر درسی)
نامهای دستش بود. صبح که من نبودم برام اومده بود. از داداشم که در یه شهرستان خیلی دور و بیامکانات داره درس میخونه. بوی آش و مخلفاتش همه جا پیچیده بود. گفتم یه کاسه بریزم برات؟ سری تکون داد. موقع ریختن آش و تزئینش پیش خودم گفتم میشه یه نفر هم امشب برای داداش من آش ببره؟ احساس کردم این پسر هم عین داداش من غریب و تنهاست. گاهی میگه دلش برای خواهر کوچولوش که 5 سالهشه خیلی تنگ میشه و موقعی که میره به شهرشون موقع خداحافظی خواهرش از آغوشش جدا نمیشه..
یه ساعت بعد کاسه رو آورد. منم نامه رو خونده بودم. گفتم داداشم بهت سلام رسونده. الکی خندید. باورش نشد. نامه دستم بود و نشونش دادم هم سلامشو و هم منتظرباش تا بیام با هم فوتبال بازی کنیم. ایندفعه واقعا خندید. فکر میکنم داداشم هم تازه معنی غریب و غربت رو فهمیده:) کاسه رو که گرفتم گفتم یه بار دیگه پر کنم؟ در کمال تعجب من گفت: آره٬ اگه بازم داری و کم نمیاد:) قند تو دلم آب شد. فکر کنم بهترین راه خوشحال کردن یه آشپز اینه که ظرفتو بدی دوباره پر کنه برات:)
8-شروود نویسندهی وبلاگ از درجهی صفر نوشتار نوشتههای منو در وبلاگم نقد کرده.
زد هشت سازمان ملل ( Z8UN )
دیشب موقع خوندنش خیلی ذوق کردم.
. ولی امروز هر وقت به یادش میافتادم اشک تو چشمام جمع میشد. علتشو نمیدونم. از شادی؟ از لطفی که دوستان بهم دارن که در راه انتقاد و یا تشویق من اینهمه وقت میذارن؟ از اینهمه دوستی که تو وبلاگستان پیدا کردم؟ از این همه تساهل و تسامح نسبت به عیبام؟ از ارزشی که برام قائلن و باید قدرشو بدونم. خلاصه خیلی احساس با خوشحالی میکنم. و همینطور شرمندگی، که چرا نمی تونم بهتراز اینی که هستم باشم و چرا نمیتونم عیبامو برطرف کنم...پیشرفت کنم و اینکه آیا لایق این همه محبت هستم؟!
۹- خوب زندگی ای داریم ما ! خووووب !
زودير جان آدم تو وبلاگت همهش حواسش ميره به اون پروانه خوشگله:)
بابا جان... جان مادربزرگ مادرتون٬ اينقدر از اين شکلهايی که حرکت دارن٬ تو وبلاگتون نذاريد. نوشتههاتونو نمیتونيم دقيق بخونيم ها...
یکشنبه، آبان ۱۰، ۱۳۸۳
چگونه به راه راست هدایت شدم
۱- به خدای کعبه که رستگار شدم!
من بعد از کلکل با چند برادر ارزشی و حزباللهی حسابی به راه راست هدایت شدم.حالا فهمیدم که اگر تابةحال دچار گمراهی بودهم اشکال از خودم بوده که مسائل و شبهاتی که برایم وجود داشته با افراد لایق مطرح نکردم.
خدا بیامرزه اموات برادر ارزشییم صادق که با جواب دادن 3 سوال مذهبییم( در مورد رفتن با دستشوئی با پای راست یا چپ و تنها ماندن با مرد غریبه در یک مکان و همینطور عمل شنیع دستدادن با نامحرم) منا کاملا مجاب نمود. دو عکس بالا رو هم دیگر برادران ارزشی طراحی کردن. فقط نمیدونم چرا چادر سر خواهر زیتونه شبیه گوشهای خرس پاندا شده:)
شما هم دچار هرگونه شبهاتی هستید از صادق بپرسید:)
بابا من یه ساعت داشتم از جوابایی که بهم داده غشغش میخندیدم!
2- جملات قصار
والله که طنز از رگ گردن به ما نزدیکتره...
- هر چه دلتون خواست بخورید و بیاشامید، اما... از طنز هم غافل نشید!
-هر که روزی یک جملهی طنز بگه، تو خونهش مریضی جایی نداره!
- طنز بگید تا رستگار بشید!
(زیتون الحکما)
3- علی تمدن یه مسابقهی طنز ترتیب داده. بشتابید که فقط یک هفته فرصت دارید. علی در وبلاگش سه عکس گذاشته و از شما خواسته که خیلی کوتاه طنزی در مورد عکسها بنویسید. جزئیات رو در وبلاگ خود علی تمدن میتونید بخونید. خیلی خوبه که در وبلاگستان نشاط و شادی هم جایی داشته باشه.
در ضمن، بهدستآوردن دل خواهرزیتونه، در به دستآوردن مقام خیلیبسیار زیاد موثر خواهد بود.حالا چرا؟ اونم تو وبلاگ علی نوشته شده:) هر کی اذیتم کنه از مسابقه ساقطش میکنم:) خلاصه هوامو داشته باشید!
4- شبح به این زیتونی نوبره والله:) البته بهتره بگم: به از زیتونی!(به= بهتر)
جدا کیف میده هر مسئلهای که آدم تو ذهنش داره، باربط و بیربط در یه پست بنویسه:) آدم حسابی سبک میشه.
5- بدجور دچار خود زیتونبینی شدم. رفته بودم تاتر بیشیر و شکر کار حمید امجد(بعدا در موردش مینویسم) تو اپیزود اول یه پسر قرطی و قرشمال با دوست دختر جدیدش اومده بودن کافی شاپ. حرف دوستدختر قبلیش شد. دختر به طور اتفاقی فهمیده که پسره با دوستدختر قبلیش که چشمان زیتونی داشته دوباره رابطه برقرار کرده و دعواشون شده بود. هر جا اسم زیتون میاومد مثلا پسره میگفت "من ترو دوست دارم. چشای اون منو یاد دو تا زیتون تو کاسهی ماست میندازه.." هر بار با شنیدن اسم وبلاگم یه متر میپریدم هوا. فکر میکردم کسی منو شناخته و داره صدام میزنه:)
6- قبلا چیزایی در مورد طرح مسخرهی پشیز شنیده بودم . علیقدیمی با طنز خیلی قشنگی درموردش نوشته. حالا به نظرم این طرح یکی از موثرترین راههای براندازی رژیمه. میگی نه؟ برو بخون: طرح پشیز، حاصل تفکری به وسعت یک مویز!
۷- دانشجویان ققنوس از دانشگاه زنجان کار بسیار خدا پسندانهای در جهت طرح اکرام مستضعفین انجام دادن. اومدن برای طفلکی هاشمی رفسنجانی که به ناحق معروفشده به یکی از ثروتاندوزان جهان٬ پول جمع کردن برای تعمیر منزلش در قم.( با اون منزلش که موقع ترور پرید روش و نجاتش داد فرق میکنه ها..این یکی واقعا منزله) و میخوان براش بفرستن..
۸- چقدر طنز؟... حالا یه بحث جدی!
بحث من با ابوذر نویسنده وبلاگ پاسداران ادامه داره. من در نظرخواهیش مینویسم و او تا حالا در اینجا و اینجا به طور مفصل بهم جواب داده .
۹- امشب شدیدا احساس ارزشیبودن بهم دست داده :) بیزحمت کامنتاتون ارزشی باشه! دستتون درد نکنه...نذارید این حس قشنگ در این شب عزیز از بین بره...
۱۰- والسلام...
۱۱-یا حق...
۱۲- انا للله و انا علیه راجعون!
۱۳- کسی میدونه چرا در این دو پست اخبر٬ نوشتههام میره اون زير میرا و تهمها و قسمت زیادی از بالای صفحهم سفید میمونه؟ نکنه تازگیا خیلی سنگین مینویسم ؟:)
پنجشنبه، آبان ۰۷، ۱۳۸۳
پیتزای نطلبیده!
1- چشمهساری در دل
آبشاری در کف،
آفتابی در نگاه و
فرشتهای در پیراهن،
از انسانی که تویی
قصهها میتوانم کرد
غم نان اگر بگذارد...
(احمد شاملو)
2- پیتزای نطلبیده!
از بعداز ظهر تو بالکن نشسته بودم و تپهها و دورنمای شهر رو تماشا میکردم. هوا خنک بود و آفتاب پاییزی مزه میداد. خیلی وقت بود فرصت یه ساعت باخودمبودن رو پیدا نکرده بودم. نفهمیدم کی غروب شد و صدای اذان از اون دور دورا اومد. بوی خوش غذاهای افطاری همه جا پیچیده بود و دلم غش میرفت. یه لحظه به فکرم رسید چطوره زنگ بزنم و به این پیتزاییه که تازه رفتم مشترکش شدم، سفارش پیتزا بدم، بیارن دم خونه! دلم نیومد، گفتم از چیزایی که تو کابینت و یخچال دارم یه چیزی درست میکنم. این روزا سخت مشغول پول جمع کردن برای ضرری هستم که خیلی احمقانه به یکی زدم. چند بار پول گذاشته بودم تو پاکت و فرستاده بودم برای کسایی که ازشون چیزی میخرم و هیچوقت هیچ اتفاقی نیفتاده بود. ولی این دفعه... از همیشه مبلغش بیشتر بود. پستچی پاکت رو عوضی برده بود و داده بود به کس دیگهای و ازش امضاء هم گرفته بود. اونم از خداخواسته تموم پولا رو بالا کشیده بود و یه لیوان آب هم روش... به همین راحتی... هیچکاری هم نتونستیم بکنیم.
گفتم تو این موقعیت غذا سفارش دادن از بیرون اصرافه. بلند شدم اومدم تو خونه. کابینتو گشتم و یه کنسرو لوبیا پیدا کردم. گذاشتم گرم بشه. کتری چایی رو هم پرکردم و زیر اونم روشن کردم. و از روی عادت تلویزیونو روشن کردم و نشستم به نوشتن مطلبی که باید فرداش تحویل میدادم.
نمیدونم چند دقیقه گذشت که صدای زنگ در اومد. پریدم گوشی آیفون رو برداشتم.
- کیه؟ انتظار داشتم بابا مامانم باشن.یعنی در واقع آرزو داشتم اونا باشن. البته با یه قابلمه!
ولی یه مرد غریبه بود.
- پیتزای سفارشیتونو آوردم!
از تعجب چشام گرد شد. ولی خودمو کنترل کردم و گفتم: زنگ رو اشتباه زدین... و گوشی رو گذاشتم.
هنوز ننشسته دوباره زنگ زد.
- مگه شما خانم زیتون نیستید؟
با تعجب - چرا، اما من پیتزا سفارش نداده بودم!
مگه آدرستون خیابون فلان شماره فلان نیست؟
- خوب بله، اما من سفارش ندادم!
- مگه تلفنتون فلان شماره نیست؟
- آره، اما...
- اما نداره خانوم! بدو بیا پیتزاتو بگیر که یه عالمه کار داریم، و با غرغر اضافه کرد: منو کشیده تا کوه و کمر، حالا میگه من نبودم!
خلاصه از اون اصراربود و از من انکار... تهِ دلم آرزو داشتم این پیتزا واقعا مال من بشه.
نکنه تو بالکن بلند بلند فکر کرده بودم و پسر همسایه شنیده و برای شوخی برام سفارش داده! از این فکر لبخندی زدم. ولی نه. هنوز به اون درجه از خُلیت نرسیده بودم که با خودم بلند حرف بزنم. تازه پسر همسایهها اینقدر بامعرفت نیستن!
آهان.. نکنه سیبیل باروتی باهام تلهپاتی برقرار کرده و فهمیده هوس پیتزا کردم و خواسته سورپریزم کنه. نیشم بازتر شد. ولی اونم نه. فکر نکنم پسرا بتونن اینقدر به مغزشون فشار بیارن:)
آهان... شاید کار، کار مامانم باشه.
آقاهه دوباره زنگو فشار داد و گفت خانوم بدو دیگه! از خیالات به در اومدم و دویدم یه مانتو تنم کردم، و یه شال انداختم رو سرم و طبق عادت کیف پول و کلید خونه رو برداشتم و سوار آسانسور شدم. هنوز فکر میکردم اشتباهی شده.توی راه یه فکر بدجنسانه به مغزم خطور کرد که:نکنه مال اون همسایه سوسولم باشه که درست حسابی جوال سلامم رو نمیده. اونه که همیشه غذا از بیرون سفارش میده مبادا خسته بشه و پوستش خراب شه. آخ جون..اگه مال اون باشه و بعدا بفهمه، چه حالی ازش گرفته میشه.قیافهم تو آینهی آسانسور عین روباه بدجنس شده بود..
دم در که رسیدم آقاهه قبض رو داد دستم. راست میگفت قبض به نام من بود. آدرس و شماره تلفن هم درست بود.
پولشم حساب نشده بود:( یه پیتزا بزرگ با یه نوشابهی خانواده، اونم زرد! ای بابا، تموم عالم و آدم میدونن که من از پپسی و کوکا( به اصطلاح نوشابهی سیاه) خوشم میاد و زرد به نظرم مزهی دوا میده.
آقاهه غرغر میکرد که دیرش شده و هیچ مشتری تاحالا اینقدر معطلش نکرده و منم ازاینور غرغر میکردم که کیه که خواسته منو با نوشابهی زرد اونم یه بطری بزرگ خانواده و تازه از جیب خودم اذیت کنه. مگه به چنگم نیفته!
با اکراه گرفتم و حساب کردم و درو بستم.
موقع رد شدن از حیاط پیتزا رو جوری تو بغلم گرفتمش که اگه خانم سوسوله از تو بالکن نگاه کنه نبینه..بالاخره کلی زحمت کشیده بودم. حالا دیگه پیتزا سهم من بود.
گفتم کاریه که شده. منم که هوس پیتزا کرده بودم.. حالا ازش لذت ببرم. نشستم جلوی تلویزیون که یکی از این دوریالیهای آبکی رو نشون میداد. و با اشتها نشستم دِ بخور. من تاحالا نتونستم به پیتزای درسته بخورم. معمولا نصفش سیرم میکنه. ولی ایندفعه همچین میلمبوندم که انگار از قحطی دراومدم.
دو تیکهش مونده بود که تلفن زنگ زد. مامانم بود. با ملچ مولوچ گفتم مامان دستت درد نکنه خیلی چسبید. مامانم گفت: چی؟
گفتم: پیتزا دیگه! گفت یعنی چی؟ ماجرا رو گفتم. مامانم خیلی جدی گفت که اصلا هیچین کاری نکرده. بابام گوشی رو گرفت و کلی دعوام کرد و گفت نکنه تو پیتزائه سم یا داروی بیهوشی ریختن که بعدا بیان خفهم کنن و یا دزدی و...
منو میگی! یک حالت تهوعی بهم دست داد که نگو.. ولی دروغی گفتم نه بابا. آقاهه رو میشناختم. پیک پیتزای محلهمونه.
گوشی رو گذاشتم و هر کاری کردم دیگه نتونستم 2 تیکه آخر رو بخورم. گذاشتم تو یه پیشدستی و گذاشتم تو یخچال که اگه سمی باشه و من مردم پزشک قانونی نمونهی سم رو داشته باشه! رو جعبهی پیتزا رو نگاه کردم هیچ شماره تلفنی نبود. فقط اسمش همون بود.
آقا، منو میگی. تا آخر شب هی احساس سرگیجه و سردرد داشتم. چشام سیاهی میرفت. دهنم تلخ میشد و بعد خشک میشد. حالت تهوع هم که هنوز ادامه داشت. از ترس رنگ به روم نمونده بود. عجب غلطی کرده بودم. مامانم بیخود همیشه نمیگفت که آخر این شکموبازی زیتون کار دستش میده. دیدی آخرش شهید راه شکم شدم:(
خواستم تلفن بزنم بابام بیاد ببردم دکتر. ولی گوشی رو شماره نگرفته گذاشتم. گفتم بذار طفلکیا از دستم خلاص شن . چقدر از دست من بکشن. بذار از دست این دنیای پر از ظلم و ستم و دورویی و تظاهر و.. که نمیتونم خودمو باهاش تطبیق بدم،خلاص شم.. از این فکر، دلم برای خودم خیلی سوخت و گریهم گرفته بود.
هی میرفتم تو بالکن هوای خنکی میخوردم و دوباره میومدم تو. ولی دوباره حالم بد میشد... چارهای نبود. باید به این مرگ احمقانه تن میدادم.
خوب حالا اونایی که دم مرگن چکار میکنن؟ مذهبیها قرآن میخونن؟ نه نه... من که اهلش نیستم!
تیریپ روشنفکری! بشینم فیلمی که دوست دارم ببینم! یه فیلم گذاشتم وبالش گذاشتم رو زمین و دراز به دراز خوابیدم. اصلا حواسم به فیلم نمیرفت.
آخ..بیچاره سیبیلباروتی! نکنه از دوری من خودکشی کنه. بهش زنگ بزنم بگم بعد از من فوری بره یکی دیگه برای خودش پیدا کنه. ولی نه..غلط کرده! بذار یه چند وقتی زجر بکشه. مثل من کجا دیگه گیرش میاد!
فیلم که نشد. کتاب خوبه. کلاسش بیشتره کتاب باز بغلدست جسد... هر کتابی هم که برداشتم دیدم حالش نیست.
آهان... ازون آهنگای لوسآنجلسی بذارم.. تیریپ الکی خوش! بذار با روحیهی خوش بمیرم. اما نه... فردا جسدمو که پیدا کنن ، چُو میفته که زیتون موقع مرگ آهنگ مبتذل داشته گوش میکرده.
نمیدونم چی شد که به فکر قبله افتادم. نه اینکه معتقد باشم ها... همینطوری:) به جان شما، بدون اینکه قصد و ریا و تظاهر و فرصتطلبی تو کار باشه.. پتویی رو به قبله انداختم وروش خوابیدم. شنیدم قطب جنوب نیروی مغناطیسی داره آدم زودتر خوابش..ببخشید...آدم زودتر میمیره... حالا یه وقت دیدی الکی الکی بهشت هم وجود داشت و ما هم به خاطر همین عمل ثواب الکی الکی رفتیم توش! خدا رو چه دیدی:)
صبح بیدار شدم و در کمال تعجب دیدم زندهم! از ترس مسخرهی دیشبم خندهم گرفته بود. مطلبی که باید امروز تحویل میدادم و نصفه نیمه مونده بود برداشتم و زدم بیرون.
از یه راهی رفتم که از پیتزافروشیه رد شم. هنوز مسئله سفارش پیتزا لاینحل باقی مونده بود. وقتی از مسئول اونجا قضیهرو پرسیدم ، هرهر خندید و گفت:" پس شما بودین؟..خانوم.. خدمات ما تازه کامپیوتری شده..دیروز عصر یه آقایی زنگ زد که شماره اشتراکش یه عدد با شما فرق میکرد. به کامپیوتر دادیم و قبض به اسم و آدرس شما صادر شد. دوساعت بعد از اینکه پیتزای شما رو تحویل دادیم آقاهه زنگ زد و گفت از گشتگی مردیم پس پیتزای ما چی شد؟ هر چی گفتیم بابا دوساعت پیش با پیک موتوری فرستادیم یارو عصبانیتر شد.".و بعد از پرسوجو کاشف به عمل اومده پیتزاش اشتباهی برای شما اومده..." و دوباره کرکر خندید....بیمزه! رو آب بخندی!
و اینطوری شد که من بیچاره اولین قربانی پیشرفت تکنولوژی در امر غذارسانی شدم..
3-رنگها در رنگها دویده،
از رنگینکمان بهاری ِ تو
که سراپرده در این باغ خزان رسیده بر افراشته است
نقشها میتوانم زد
غم نان اگر بگذارد...
(احمد شاملو)
----------------------------------------------------------------------------
۴- در نظرخواهی وبلاگ حزباللهیها من و ابوذر نويسندهی وبلاگ پاسداران کمی با هم حرف زديم. وقتی نظرش رو در مورد وبلاگ سپاهپاسداران که اون ليست به اصطلاح سياه رو نوشته بود٬ و بیشتر وبلاگنویسها رو خودفروخته و واجبالقتل فلمداد کرده بود پرسیدم اینطور جواب داد:
بسم الله . در پاسخ به یک دوست . اولا : روش ارعاب و ترور روش اسلام نیست. روش اسلام آمریکایی طالبان و ابومصعب زرقاوی و بن لادن و القاعده ایست که طلبه های اسلام وهابی دانشکده های علوم اسلامی واشنگتن بودند . طالبان محصول مثلث شر -axis of evil- پول وهابی و نیروی انسانی افغانی و پاکستانی وسلاح غربی نبود. اما سعی کرد خود را بکل اسلام پیوند بزند . این طرح استکباری بر این اساس طراحی شده بود که با پیوند زدن القاعده به بدنه اسلام اصولگرا و انقلابی ، ضمن تحریف هویت آن و انتساب افعال آن به کل اسلام و خصوصا اسلام بنیادگرا و بعبارت غربی فوندامنتالیست و تخریب هویت آن و دورکردن فضای تقرب به اسلام از جامعه جهانی وخصوصا غرب ، با یک حمله برق آسا اقدام به حذف همین موجود زشت و کریه کرده و این ادعا را در سراسر عالم منتشر نماید که : تنها مظهر اسلام اصولگرا و بنیادگرا بن لادن بود که حالا دیگر نیست .
... آن چيزی که در وبلاگ اسلاميک آرمی تعقيب می شود همين است. حذف اسلام عاقل و اصولگرا و جازدن شیئی مجعول ، با ماهیت کاملا بی ارتباط با اسلام ، تندرو و غير عاقل بنام اسلام . من ، تمام کامنت های اين جريان کاملا غربی - که فقط بزبان فارسی می نويسد والا هيچ ارتباطی به ما مسلمانها و خصوصا ايرانيها ندارد - را حتی در صفحه خودم پاک کردم . آمد و نوشت : برادرجان شما چرا ؟ آن را هم پاک کردم . من هيچ کاری با محتوای وبلاگ او ندارم . حتی اگر بر عليه خودم باشد هم مهم نيست. من نه با اين وبلاگ موافقت دارم نه باآن کسانی که او آنها را مرتد و کافرو مهدور الدم می نامد . اگر شيعه است می داند که نسبت دادن اين کلمات به اين آدمها اگر دروغ باشد حد شرعی دارد و به اين راحتی نيست. خيلی از اين آدمها حتی شايد از لحاظ سياسی برانداز انقلاب اسلامی هم باشند اما ادعای اسلام دارند و بايد ادعاهايشان را جواب داد که حتی از ترور مورد درخواست اين وبلاگ، راحت تر است ! اگر می خواهيم کسی را بکشيم انديشه او را از او بگيريم . اين وبلاگ ظاهرا اسلامی است. اما کاملا يک وبلاگ ضد انسانی و ضد اسلامی است
به نظر من نبايد همهی حزباللهیها رو با يک چوب روند. منی که در ايران زندگی میکنم. اجبارا هر روزه با این نوع آدمها سروکار دارم. فرق زیادی بین نوع فاشیستی و نوع منطقیتر حزباللهیها میبينم.باید کارت بهشون خورده باشه تا بفهمید چی میگم!
در پست بعدی دلم میخواد بيشتر در موردش بحث کنم. فکر نمیکردم اين پستم اينقدر طولانی بشه:)
۵ - پیتزا دستتونه بذارید زمین و بدوید که ماهنامهی اینترنتی گذرگاه شماره ۳۶ منتشر شد...
۶- تاتر بیشير و شکر به کارگردانی حميد امجد( کاپیتانتیم پارچین) از ۴ آبان٬ به مدت ؟ هفته٬ در سالن قشقايی تاتر شهر اجرا میشه! شروع ساعت ۷ شب. با بازی مارمالاد و ماراساد خودمون( ماراساد٬ مهدی پاکدل). امیدوارم بتونم برم ببینم! مزهی تاتر زیبای نیلوفر آبی امجد هنوز یادمه!
پرستو٬ عصیان و حمیدرضا در این مورد نوشتهاند با عکسهای زیبایی از آرش عاشورینیا...
۷- رای گیری نهایی کانون وبلاگنویسان ایران. اساسنامهرو بخونید و در اینجا رای بدید..
۸- به نظر من دیالوگ رو باید از منوچهر و کوروش یاد گرفت:) چطور با دو عقیدهی متضاد در مورد سرود ای ایران٬ آخر با هم به توافق نسبی رسیدن...بدون دعوا و تو سروکلهی همدیگه زدن. کاری که بیشتر ماها بلد نیستیم!
آبشاری در کف،
آفتابی در نگاه و
فرشتهای در پیراهن،
از انسانی که تویی
قصهها میتوانم کرد
غم نان اگر بگذارد...
(احمد شاملو)
2- پیتزای نطلبیده!
از بعداز ظهر تو بالکن نشسته بودم و تپهها و دورنمای شهر رو تماشا میکردم. هوا خنک بود و آفتاب پاییزی مزه میداد. خیلی وقت بود فرصت یه ساعت باخودمبودن رو پیدا نکرده بودم. نفهمیدم کی غروب شد و صدای اذان از اون دور دورا اومد. بوی خوش غذاهای افطاری همه جا پیچیده بود و دلم غش میرفت. یه لحظه به فکرم رسید چطوره زنگ بزنم و به این پیتزاییه که تازه رفتم مشترکش شدم، سفارش پیتزا بدم، بیارن دم خونه! دلم نیومد، گفتم از چیزایی که تو کابینت و یخچال دارم یه چیزی درست میکنم. این روزا سخت مشغول پول جمع کردن برای ضرری هستم که خیلی احمقانه به یکی زدم. چند بار پول گذاشته بودم تو پاکت و فرستاده بودم برای کسایی که ازشون چیزی میخرم و هیچوقت هیچ اتفاقی نیفتاده بود. ولی این دفعه... از همیشه مبلغش بیشتر بود. پستچی پاکت رو عوضی برده بود و داده بود به کس دیگهای و ازش امضاء هم گرفته بود. اونم از خداخواسته تموم پولا رو بالا کشیده بود و یه لیوان آب هم روش... به همین راحتی... هیچکاری هم نتونستیم بکنیم.
گفتم تو این موقعیت غذا سفارش دادن از بیرون اصرافه. بلند شدم اومدم تو خونه. کابینتو گشتم و یه کنسرو لوبیا پیدا کردم. گذاشتم گرم بشه. کتری چایی رو هم پرکردم و زیر اونم روشن کردم. و از روی عادت تلویزیونو روشن کردم و نشستم به نوشتن مطلبی که باید فرداش تحویل میدادم.
نمیدونم چند دقیقه گذشت که صدای زنگ در اومد. پریدم گوشی آیفون رو برداشتم.
- کیه؟ انتظار داشتم بابا مامانم باشن.یعنی در واقع آرزو داشتم اونا باشن. البته با یه قابلمه!
ولی یه مرد غریبه بود.
- پیتزای سفارشیتونو آوردم!
از تعجب چشام گرد شد. ولی خودمو کنترل کردم و گفتم: زنگ رو اشتباه زدین... و گوشی رو گذاشتم.
هنوز ننشسته دوباره زنگ زد.
- مگه شما خانم زیتون نیستید؟
با تعجب - چرا، اما من پیتزا سفارش نداده بودم!
مگه آدرستون خیابون فلان شماره فلان نیست؟
- خوب بله، اما من سفارش ندادم!
- مگه تلفنتون فلان شماره نیست؟
- آره، اما...
- اما نداره خانوم! بدو بیا پیتزاتو بگیر که یه عالمه کار داریم، و با غرغر اضافه کرد: منو کشیده تا کوه و کمر، حالا میگه من نبودم!
خلاصه از اون اصراربود و از من انکار... تهِ دلم آرزو داشتم این پیتزا واقعا مال من بشه.
نکنه تو بالکن بلند بلند فکر کرده بودم و پسر همسایه شنیده و برای شوخی برام سفارش داده! از این فکر لبخندی زدم. ولی نه. هنوز به اون درجه از خُلیت نرسیده بودم که با خودم بلند حرف بزنم. تازه پسر همسایهها اینقدر بامعرفت نیستن!
آهان.. نکنه سیبیل باروتی باهام تلهپاتی برقرار کرده و فهمیده هوس پیتزا کردم و خواسته سورپریزم کنه. نیشم بازتر شد. ولی اونم نه. فکر نکنم پسرا بتونن اینقدر به مغزشون فشار بیارن:)
آهان... شاید کار، کار مامانم باشه.
آقاهه دوباره زنگو فشار داد و گفت خانوم بدو دیگه! از خیالات به در اومدم و دویدم یه مانتو تنم کردم، و یه شال انداختم رو سرم و طبق عادت کیف پول و کلید خونه رو برداشتم و سوار آسانسور شدم. هنوز فکر میکردم اشتباهی شده.توی راه یه فکر بدجنسانه به مغزم خطور کرد که:نکنه مال اون همسایه سوسولم باشه که درست حسابی جوال سلامم رو نمیده. اونه که همیشه غذا از بیرون سفارش میده مبادا خسته بشه و پوستش خراب شه. آخ جون..اگه مال اون باشه و بعدا بفهمه، چه حالی ازش گرفته میشه.قیافهم تو آینهی آسانسور عین روباه بدجنس شده بود..
دم در که رسیدم آقاهه قبض رو داد دستم. راست میگفت قبض به نام من بود. آدرس و شماره تلفن هم درست بود.
پولشم حساب نشده بود:( یه پیتزا بزرگ با یه نوشابهی خانواده، اونم زرد! ای بابا، تموم عالم و آدم میدونن که من از پپسی و کوکا( به اصطلاح نوشابهی سیاه) خوشم میاد و زرد به نظرم مزهی دوا میده.
آقاهه غرغر میکرد که دیرش شده و هیچ مشتری تاحالا اینقدر معطلش نکرده و منم ازاینور غرغر میکردم که کیه که خواسته منو با نوشابهی زرد اونم یه بطری بزرگ خانواده و تازه از جیب خودم اذیت کنه. مگه به چنگم نیفته!
با اکراه گرفتم و حساب کردم و درو بستم.
موقع رد شدن از حیاط پیتزا رو جوری تو بغلم گرفتمش که اگه خانم سوسوله از تو بالکن نگاه کنه نبینه..بالاخره کلی زحمت کشیده بودم. حالا دیگه پیتزا سهم من بود.
گفتم کاریه که شده. منم که هوس پیتزا کرده بودم.. حالا ازش لذت ببرم. نشستم جلوی تلویزیون که یکی از این دوریالیهای آبکی رو نشون میداد. و با اشتها نشستم دِ بخور. من تاحالا نتونستم به پیتزای درسته بخورم. معمولا نصفش سیرم میکنه. ولی ایندفعه همچین میلمبوندم که انگار از قحطی دراومدم.
دو تیکهش مونده بود که تلفن زنگ زد. مامانم بود. با ملچ مولوچ گفتم مامان دستت درد نکنه خیلی چسبید. مامانم گفت: چی؟
گفتم: پیتزا دیگه! گفت یعنی چی؟ ماجرا رو گفتم. مامانم خیلی جدی گفت که اصلا هیچین کاری نکرده. بابام گوشی رو گرفت و کلی دعوام کرد و گفت نکنه تو پیتزائه سم یا داروی بیهوشی ریختن که بعدا بیان خفهم کنن و یا دزدی و...
منو میگی! یک حالت تهوعی بهم دست داد که نگو.. ولی دروغی گفتم نه بابا. آقاهه رو میشناختم. پیک پیتزای محلهمونه.
گوشی رو گذاشتم و هر کاری کردم دیگه نتونستم 2 تیکه آخر رو بخورم. گذاشتم تو یه پیشدستی و گذاشتم تو یخچال که اگه سمی باشه و من مردم پزشک قانونی نمونهی سم رو داشته باشه! رو جعبهی پیتزا رو نگاه کردم هیچ شماره تلفنی نبود. فقط اسمش همون بود.
آقا، منو میگی. تا آخر شب هی احساس سرگیجه و سردرد داشتم. چشام سیاهی میرفت. دهنم تلخ میشد و بعد خشک میشد. حالت تهوع هم که هنوز ادامه داشت. از ترس رنگ به روم نمونده بود. عجب غلطی کرده بودم. مامانم بیخود همیشه نمیگفت که آخر این شکموبازی زیتون کار دستش میده. دیدی آخرش شهید راه شکم شدم:(
خواستم تلفن بزنم بابام بیاد ببردم دکتر. ولی گوشی رو شماره نگرفته گذاشتم. گفتم بذار طفلکیا از دستم خلاص شن . چقدر از دست من بکشن. بذار از دست این دنیای پر از ظلم و ستم و دورویی و تظاهر و.. که نمیتونم خودمو باهاش تطبیق بدم،خلاص شم.. از این فکر، دلم برای خودم خیلی سوخت و گریهم گرفته بود.
هی میرفتم تو بالکن هوای خنکی میخوردم و دوباره میومدم تو. ولی دوباره حالم بد میشد... چارهای نبود. باید به این مرگ احمقانه تن میدادم.
خوب حالا اونایی که دم مرگن چکار میکنن؟ مذهبیها قرآن میخونن؟ نه نه... من که اهلش نیستم!
تیریپ روشنفکری! بشینم فیلمی که دوست دارم ببینم! یه فیلم گذاشتم وبالش گذاشتم رو زمین و دراز به دراز خوابیدم. اصلا حواسم به فیلم نمیرفت.
آخ..بیچاره سیبیلباروتی! نکنه از دوری من خودکشی کنه. بهش زنگ بزنم بگم بعد از من فوری بره یکی دیگه برای خودش پیدا کنه. ولی نه..غلط کرده! بذار یه چند وقتی زجر بکشه. مثل من کجا دیگه گیرش میاد!
فیلم که نشد. کتاب خوبه. کلاسش بیشتره کتاب باز بغلدست جسد... هر کتابی هم که برداشتم دیدم حالش نیست.
آهان... ازون آهنگای لوسآنجلسی بذارم.. تیریپ الکی خوش! بذار با روحیهی خوش بمیرم. اما نه... فردا جسدمو که پیدا کنن ، چُو میفته که زیتون موقع مرگ آهنگ مبتذل داشته گوش میکرده.
نمیدونم چی شد که به فکر قبله افتادم. نه اینکه معتقد باشم ها... همینطوری:) به جان شما، بدون اینکه قصد و ریا و تظاهر و فرصتطلبی تو کار باشه.. پتویی رو به قبله انداختم وروش خوابیدم. شنیدم قطب جنوب نیروی مغناطیسی داره آدم زودتر خوابش..ببخشید...آدم زودتر میمیره... حالا یه وقت دیدی الکی الکی بهشت هم وجود داشت و ما هم به خاطر همین عمل ثواب الکی الکی رفتیم توش! خدا رو چه دیدی:)
صبح بیدار شدم و در کمال تعجب دیدم زندهم! از ترس مسخرهی دیشبم خندهم گرفته بود. مطلبی که باید امروز تحویل میدادم و نصفه نیمه مونده بود برداشتم و زدم بیرون.
از یه راهی رفتم که از پیتزافروشیه رد شم. هنوز مسئله سفارش پیتزا لاینحل باقی مونده بود. وقتی از مسئول اونجا قضیهرو پرسیدم ، هرهر خندید و گفت:" پس شما بودین؟..خانوم.. خدمات ما تازه کامپیوتری شده..دیروز عصر یه آقایی زنگ زد که شماره اشتراکش یه عدد با شما فرق میکرد. به کامپیوتر دادیم و قبض به اسم و آدرس شما صادر شد. دوساعت بعد از اینکه پیتزای شما رو تحویل دادیم آقاهه زنگ زد و گفت از گشتگی مردیم پس پیتزای ما چی شد؟ هر چی گفتیم بابا دوساعت پیش با پیک موتوری فرستادیم یارو عصبانیتر شد.".و بعد از پرسوجو کاشف به عمل اومده پیتزاش اشتباهی برای شما اومده..." و دوباره کرکر خندید....بیمزه! رو آب بخندی!
و اینطوری شد که من بیچاره اولین قربانی پیشرفت تکنولوژی در امر غذارسانی شدم..
3-رنگها در رنگها دویده،
از رنگینکمان بهاری ِ تو
که سراپرده در این باغ خزان رسیده بر افراشته است
نقشها میتوانم زد
غم نان اگر بگذارد...
(احمد شاملو)
----------------------------------------------------------------------------
۴- در نظرخواهی وبلاگ حزباللهیها من و ابوذر نويسندهی وبلاگ پاسداران کمی با هم حرف زديم. وقتی نظرش رو در مورد وبلاگ سپاهپاسداران که اون ليست به اصطلاح سياه رو نوشته بود٬ و بیشتر وبلاگنویسها رو خودفروخته و واجبالقتل فلمداد کرده بود پرسیدم اینطور جواب داد:
بسم الله . در پاسخ به یک دوست . اولا : روش ارعاب و ترور روش اسلام نیست. روش اسلام آمریکایی طالبان و ابومصعب زرقاوی و بن لادن و القاعده ایست که طلبه های اسلام وهابی دانشکده های علوم اسلامی واشنگتن بودند . طالبان محصول مثلث شر -axis of evil- پول وهابی و نیروی انسانی افغانی و پاکستانی وسلاح غربی نبود. اما سعی کرد خود را بکل اسلام پیوند بزند . این طرح استکباری بر این اساس طراحی شده بود که با پیوند زدن القاعده به بدنه اسلام اصولگرا و انقلابی ، ضمن تحریف هویت آن و انتساب افعال آن به کل اسلام و خصوصا اسلام بنیادگرا و بعبارت غربی فوندامنتالیست و تخریب هویت آن و دورکردن فضای تقرب به اسلام از جامعه جهانی وخصوصا غرب ، با یک حمله برق آسا اقدام به حذف همین موجود زشت و کریه کرده و این ادعا را در سراسر عالم منتشر نماید که : تنها مظهر اسلام اصولگرا و بنیادگرا بن لادن بود که حالا دیگر نیست .
... آن چيزی که در وبلاگ اسلاميک آرمی تعقيب می شود همين است. حذف اسلام عاقل و اصولگرا و جازدن شیئی مجعول ، با ماهیت کاملا بی ارتباط با اسلام ، تندرو و غير عاقل بنام اسلام . من ، تمام کامنت های اين جريان کاملا غربی - که فقط بزبان فارسی می نويسد والا هيچ ارتباطی به ما مسلمانها و خصوصا ايرانيها ندارد - را حتی در صفحه خودم پاک کردم . آمد و نوشت : برادرجان شما چرا ؟ آن را هم پاک کردم . من هيچ کاری با محتوای وبلاگ او ندارم . حتی اگر بر عليه خودم باشد هم مهم نيست. من نه با اين وبلاگ موافقت دارم نه باآن کسانی که او آنها را مرتد و کافرو مهدور الدم می نامد . اگر شيعه است می داند که نسبت دادن اين کلمات به اين آدمها اگر دروغ باشد حد شرعی دارد و به اين راحتی نيست. خيلی از اين آدمها حتی شايد از لحاظ سياسی برانداز انقلاب اسلامی هم باشند اما ادعای اسلام دارند و بايد ادعاهايشان را جواب داد که حتی از ترور مورد درخواست اين وبلاگ، راحت تر است ! اگر می خواهيم کسی را بکشيم انديشه او را از او بگيريم . اين وبلاگ ظاهرا اسلامی است. اما کاملا يک وبلاگ ضد انسانی و ضد اسلامی است
به نظر من نبايد همهی حزباللهیها رو با يک چوب روند. منی که در ايران زندگی میکنم. اجبارا هر روزه با این نوع آدمها سروکار دارم. فرق زیادی بین نوع فاشیستی و نوع منطقیتر حزباللهیها میبينم.باید کارت بهشون خورده باشه تا بفهمید چی میگم!
در پست بعدی دلم میخواد بيشتر در موردش بحث کنم. فکر نمیکردم اين پستم اينقدر طولانی بشه:)
۵ - پیتزا دستتونه بذارید زمین و بدوید که ماهنامهی اینترنتی گذرگاه شماره ۳۶ منتشر شد...
۶- تاتر بیشير و شکر به کارگردانی حميد امجد( کاپیتانتیم پارچین) از ۴ آبان٬ به مدت ؟ هفته٬ در سالن قشقايی تاتر شهر اجرا میشه! شروع ساعت ۷ شب. با بازی مارمالاد و ماراساد خودمون( ماراساد٬ مهدی پاکدل). امیدوارم بتونم برم ببینم! مزهی تاتر زیبای نیلوفر آبی امجد هنوز یادمه!
پرستو٬ عصیان و حمیدرضا در این مورد نوشتهاند با عکسهای زیبایی از آرش عاشورینیا...
۷- رای گیری نهایی کانون وبلاگنویسان ایران. اساسنامهرو بخونید و در اینجا رای بدید..
۸- به نظر من دیالوگ رو باید از منوچهر و کوروش یاد گرفت:) چطور با دو عقیدهی متضاد در مورد سرود ای ایران٬ آخر با هم به توافق نسبی رسیدن...بدون دعوا و تو سروکلهی همدیگه زدن. کاری که بیشتر ماها بلد نیستیم!
پنجشنبه، مهر ۳۰، ۱۳۸۳
ای ایران..عکس مجسمه ی بی ناموس...رد صلاحیت از طرف حزب اللهی ها..
1- دروغ نگوییم و زندگی را باور کنیم
از خاک کمتر نیستیم
بروییم
از ابر کمتر نیستیم
بباریم
دستی از اعماق شب
پی چراغ میگردد
چراغ باشیم
و
دست را یاری کنیم...
(کسی اسم شاعر این شعر رو میدونه؟)
2- شعر بالا رو مهیار عزیز، بچهکرج، که سالهاست مقیم خارج از کشوره، فرستاده و گفته اسم شاعرش رو نمیدونه. مهیار هر دفعه که ایمیل مینویسه چندتا از عکسایی رو که خودش در کشورهای مختلف گرفته، برام میفرسته. ازش اجازه گرفتم گاهی از عکساش اینجا بذارم(اند بچهمثبتبازی)...
این عکسو اولش فکر کردم با فوتوشاپ درست کرده ولی مهیار گفت در اسپانیا واقعا همچین مجسمهی بیناموسی در ساحلشون نصب کردن. اقلا یه چسب میچسبوندن به شوم..لش:)
نتیجهای که من از این عکس گرفتم اینبود که بعضی آقایون مخشون یه کم کوچیکه و بالش زیر بغلش نمادی از خُر و خُفتو بودن (بخور و بخواب) مردا میده:) نزن بابا... شوخی کردم!
اینعکس هم جالبه!اینم فوتوشاپ نیست... ممونم از تموم محبتای مهیار...
3- ای ایران، ای مرز پرگهر
ای خاکت سرچشمهی هنر
دور از تو اندیشهی بدان
پایندهمانی تو جاودان...
سرود زیبای"ای ایران" 60 ساله شد!
60 سال پیش، در 27 مهر 1323، آهنگ زیبای استاد "روحالله خالقی"، و شعر ساده و پرمعنای دکتر "حسین گلگلاب" باهم سرودی رو خلق کردند که سالهاست ورد زبان مردم ایرانه.
در طی سالها، این سرود تبدیل به نمادی از دوستی و اتحاد همهی مردم ایران از هر قشر و طبقهو همینطور با هر ایدئولوژی شده.
هوشنگ سامانی روزنامهنگار روزنامهی همشهری، دلیل ماندگاری این سرود رو در نکات زیر میدونه:
- سلیس و روان بودن شعر. به دور از واژگان دشوار که تقریبا تمام گروههای سنی قادر به درک مفاهیم آن هستند.
- توصیف مفهوم و زیباییهای عنصر"وطن" که به طور طبیعی برای شهروندان(کشورمندان) هر کشوری دلپذیراست.
-دوری از هر گونه گرایش سیاسی، مذهبی و قومی!
و مشخصات آهنگ:
- ریتم دوچهارم با سرعت نسبتا زیاد که حالتی بسیار حماسی دارد و رژه سربازان را تداعی میکند.
- گردش زیبای نغمات در فواصل دستگاه شور و آواز دشتی که برای گوش ایرانی جذبه زیادی دارد.
- تلفیق درست واژهها با نغمات موسیقی بیآنکه بههم بریزد یا ادای کلمات نامفهوم باشد.
یاد خالقی و گلگلاب گرامی باد...دمشون هم گرم!
*توجه*
گل گلاب شوهرعمه ی مادر بزرگ ندا بوده:)
4- متاسفانه درخواست عضویت من در بخش فاطمیون وبلاگ حزبالله توسط پاسداران رد شد:(
ایشون اول با نگاهی سرسری به وبلاگم، نوشته های منو اینطور ارزیابی کردن:
"بسم الله . جناب زیتون . سلام علیکم . اولا این صفحه متعلق به من نیست . ثانیا هدف از تاسیس این صفحه متمرکز کردن آدرس صفحات وبلاگ حزب اللهی و ارزشی و معتقد به نظام اسلامی است . چه خواهر و چه برادر. اما مشکل این است که محتوای صفحه شما - اتفاقا وبلاگ سیستم سایت است - خودتان بگویید دارای محتوای ارزشی است ؟ محتوای ضد ارزشی ندارد. اما غیر ارزشی هم نیست."
و دقیقا 5 دقیقه بعد که کل وبلاگ منو مورد مطالعه و بازبینی قرار دادن اینطوری نتیجهگرفتن:
"بسم الله . متاسفانه ، محتوای صفحه زيتون را درست نخوانده بودم . ضد ارزشی هم هست. لينک بعضی مرتجع های ضد انقلاب را هم درج کرده مثل عباس معروفی فراری مقیم آلمان - مدير مسئول نشريه گردون که آقای سروش (عبدالکريم) به حلقه کيان و نقش آن در تحرکات ضد فرهنگی می نازد- و ... برای ورود شما به اين فهرست ان شاء الله مشکلی نيست جز ماهيت صفحه شما و عدم انطباق لفظ حزب اللهی و ارزشی به صفحه شما . التماس دعا."
5- چون صلاحیت من رد شده، روحیهم خیلی بده و دیگه قادر به ادامهی نوشتن نیستم! منو بگو که تاحالا فکر میکردم وبلاگم خیلی ارزشیه!
از خاک کمتر نیستیم
بروییم
از ابر کمتر نیستیم
بباریم
دستی از اعماق شب
پی چراغ میگردد
چراغ باشیم
و
دست را یاری کنیم...
(کسی اسم شاعر این شعر رو میدونه؟)
2- شعر بالا رو مهیار عزیز، بچهکرج، که سالهاست مقیم خارج از کشوره، فرستاده و گفته اسم شاعرش رو نمیدونه. مهیار هر دفعه که ایمیل مینویسه چندتا از عکسایی رو که خودش در کشورهای مختلف گرفته، برام میفرسته. ازش اجازه گرفتم گاهی از عکساش اینجا بذارم(اند بچهمثبتبازی)...
این عکسو اولش فکر کردم با فوتوشاپ درست کرده ولی مهیار گفت در اسپانیا واقعا همچین مجسمهی بیناموسی در ساحلشون نصب کردن. اقلا یه چسب میچسبوندن به شوم..لش:)
نتیجهای که من از این عکس گرفتم اینبود که بعضی آقایون مخشون یه کم کوچیکه و بالش زیر بغلش نمادی از خُر و خُفتو بودن (بخور و بخواب) مردا میده:) نزن بابا... شوخی کردم!
اینعکس هم جالبه!اینم فوتوشاپ نیست... ممونم از تموم محبتای مهیار...
3- ای ایران، ای مرز پرگهر
ای خاکت سرچشمهی هنر
دور از تو اندیشهی بدان
پایندهمانی تو جاودان...
سرود زیبای"ای ایران" 60 ساله شد!
60 سال پیش، در 27 مهر 1323، آهنگ زیبای استاد "روحالله خالقی"، و شعر ساده و پرمعنای دکتر "حسین گلگلاب" باهم سرودی رو خلق کردند که سالهاست ورد زبان مردم ایرانه.
در طی سالها، این سرود تبدیل به نمادی از دوستی و اتحاد همهی مردم ایران از هر قشر و طبقهو همینطور با هر ایدئولوژی شده.
هوشنگ سامانی روزنامهنگار روزنامهی همشهری، دلیل ماندگاری این سرود رو در نکات زیر میدونه:
- سلیس و روان بودن شعر. به دور از واژگان دشوار که تقریبا تمام گروههای سنی قادر به درک مفاهیم آن هستند.
- توصیف مفهوم و زیباییهای عنصر"وطن" که به طور طبیعی برای شهروندان(کشورمندان) هر کشوری دلپذیراست.
-دوری از هر گونه گرایش سیاسی، مذهبی و قومی!
و مشخصات آهنگ:
- ریتم دوچهارم با سرعت نسبتا زیاد که حالتی بسیار حماسی دارد و رژه سربازان را تداعی میکند.
- گردش زیبای نغمات در فواصل دستگاه شور و آواز دشتی که برای گوش ایرانی جذبه زیادی دارد.
- تلفیق درست واژهها با نغمات موسیقی بیآنکه بههم بریزد یا ادای کلمات نامفهوم باشد.
یاد خالقی و گلگلاب گرامی باد...دمشون هم گرم!
*توجه*
گل گلاب شوهرعمه ی مادر بزرگ ندا بوده:)
4- متاسفانه درخواست عضویت من در بخش فاطمیون وبلاگ حزبالله توسط پاسداران رد شد:(
ایشون اول با نگاهی سرسری به وبلاگم، نوشته های منو اینطور ارزیابی کردن:
"بسم الله . جناب زیتون . سلام علیکم . اولا این صفحه متعلق به من نیست . ثانیا هدف از تاسیس این صفحه متمرکز کردن آدرس صفحات وبلاگ حزب اللهی و ارزشی و معتقد به نظام اسلامی است . چه خواهر و چه برادر. اما مشکل این است که محتوای صفحه شما - اتفاقا وبلاگ سیستم سایت است - خودتان بگویید دارای محتوای ارزشی است ؟ محتوای ضد ارزشی ندارد. اما غیر ارزشی هم نیست."
و دقیقا 5 دقیقه بعد که کل وبلاگ منو مورد مطالعه و بازبینی قرار دادن اینطوری نتیجهگرفتن:
"بسم الله . متاسفانه ، محتوای صفحه زيتون را درست نخوانده بودم . ضد ارزشی هم هست. لينک بعضی مرتجع های ضد انقلاب را هم درج کرده مثل عباس معروفی فراری مقیم آلمان - مدير مسئول نشريه گردون که آقای سروش (عبدالکريم) به حلقه کيان و نقش آن در تحرکات ضد فرهنگی می نازد- و ... برای ورود شما به اين فهرست ان شاء الله مشکلی نيست جز ماهيت صفحه شما و عدم انطباق لفظ حزب اللهی و ارزشی به صفحه شما . التماس دعا."
5- چون صلاحیت من رد شده، روحیهم خیلی بده و دیگه قادر به ادامهی نوشتن نیستم! منو بگو که تاحالا فکر میکردم وبلاگم خیلی ارزشیه!
سهشنبه، مهر ۲۸، ۱۳۸۳
ژیلا سنگسار نمیشه.
1- ديشب تو تلويزيون، کانال دو، گفتن که "حکم ژيلا ايزدی(دختر ۱۳ سالهای که از برادر ۱۵ سالهش باردار شده و بچهش هم تو زندون به دنیا اومده) به هيچوجه سنگسار نيست. حتی زندان هم نمیره و فرستاده شده به بهزيستی." گفتن که "خارج کشوريا بیخودی شلوغش میکنن."
حالا نمیدونم از ترسشون رای رو عوض کردن يا هنوز رای ابلاغ نشده بوده.
آخه بگو اگه خارج کشوریا و داخل کشوریا باخودی شلوغش نمیکردن که شما مجبور نمیشدین به شکرخوری بیفتین:)
2- تناقضی که بعد از انقلاب در قوهی قضاییه به وجود اومده و خودشون هم توش موندن اینه که، قبلا سن مجرم بالغ 18 سال تموم بود و قبل از اون سن٬ صغیر و نابالغ محسوب میشد. بعد از انقلاب اومدن قانون رو با اسلام قاطی کردن و سن بلوغ عقلی رو برای دخترا 9 سال و پسرا 14 سال هجری حساب کردن. یعنی اگه دختر 10 سالهای جرمی مرتکب بشه. از نظر اسلامی بالغ و از نظر قانونی نابالغ به حساب میاد. برای همینه که اون 3 پسر 16-15 ساله رو که مرتکب قتل شدن گذاشتن 18 سالشون بشه بعد اعدامشون کنن. چون از نظر اسلامی موقع قتل عاقل و بالغ بودن ولی اعدامشون منع قانونی داشت. با ژیلا هم میخواستن همینکار رو بکنن ولی از نظر افکار عمومی جهانی محکوم شدن.
3- از یه کسی که در محلههای فقیرنشین کار یا زندگی میکنه، مثلا یه معلم، بپرسید که تو مدرسهها چه چیزهایی میبینه و میشنوه! متاسفانه تجاوز محارم به کودکان، مثل تجاوز پدر، عمو، دایی، برادر و... (و حتی تجاوز بچههای کلاسبالایی به کلاس پایینیها) چقدر مرسومه.
و تقریبا هیچکدوم از اینها توی آمار تجاوزات نمیاد. چون به خاطر شرم و حیای بچه یا مادرش و همینطور به خاطر آبروی خانواده پنهان میمونه.
و باز متاسفانه به علت غیرقانونی شدن سقط جنین( اینم بعد از انقلاب)، چقدر ازدواجهای صوری با عجله و ناجور( مثلا با یه معتاد) صورت میگیره و چقدر بچهی اینجوری تاحالا بهدنیااومده...
اینا اومدن تو روابط دختر و پسر محدودیت ایجاد کردن، محدودیت که چه عرض کنم، از کوچیکی دخترا و پسرا رو کاملا جدا از هم بار میارن بعدش توقع دارن اخلاق جامعه سالم بمونه. من پسر 18 سالهای رو میشناسم که حتی خواهر و مادر خودشو بیروسری ندیده و یا تا به حال اجازه نداشته دخترخالهو دختر عموشو ببینه. به محض در زدن خانوادهی دختردار باید در آشپزخانه قائم و به محض ورودشون به اتاق باید از خونه بیرون بره. خوب چه توقعی میشه داشت؟
سرشونو کردن زیر برف و هی میگن ایشالله هیچی نیست. عزیز من، از این چیزا ماشالله خیلی هست!
باید فکری کرد. فحش به برادر و یا پدر ومادر گناهکار هم هیچ دردی رو دوا نمیکنه. همهشون معلول این شرایطیان که اینا برای ماها درست کردن!
4- من تازگیها به این نتیجه رسیدم که با روزهدار بر سر سفرهی افطار نشستن، هزاران ثوابشکمی داره! میگی نه، امتحان کن:) فقط اولش موقع آبجوش و خرما یه کم خودتو کنترل کن. بعدش به فیوضات عظیمی نائل میشی! از آشرشته و انواع سوپها بگیر تا خورش قرمهسبزی و زرشکپلوبامرغ و عدسپلو و لوبیاپلو... برای دسر هم از شلهزرد و زولبیابامیه بگیر تا انواع کارامل و...
5- سبیلباروتی عزیزم(آره بهتره اینجوری صداش کنم) این گُل رو برام آورده:
استِرلیتسیا یا مرغ آتشین! مجبور شدم منظرهی زیبایی رو که پشتش پیدا بود حذف کنم. وگرنه معلوم میشد کجام:)
6- اولین طراحی با ذغال من از دوستام:) یه وقت شناخته نشن اینقدر قشنگ کشیدم:)
7- این عکس تاتر شهر رو به یاد داستان شبانههای عباسمعروفی و آنتیگون زیباشون گرفتم.
8- آخ جان... هخا بازم اومد:) میگه "موقع سنگبار(سنگسار) ژیلا برید همه با هم سرود ای ایران سر بدید تا مبارزهمون به نسیژه(فکر کنم منظورش نتیجه بود، تازه از اون لیوان پشت پرچم خورده بود زبونش موقع حرف زدن روی کلمات لیز میخورد) برسه."
بعدش گفت: "همه برید تو خیابونا هی قدم بزنید."انگار مردم ایران همهشون بیکارن و شکرخدا هیچکی برای سیرکردن شکم خانوادهش مجبور نیست دوسه شغل رو باهم داشته باشه.
و بعد:"موقع قدم زدن همهش به روی دیگران لبخند بزنید و بهشون بگید دوستت دارم.."
فکر کردم اگه مثلا من پاشم برم میدون انقلاب و در گوش همه بگم دوستت دارم، عکسالعمل خانوما: هزاران پشت چشم برام نازک میشه و صدها نفر میگن ایش، خاکبرسر لزبینت کنن. آقایون هم که تکلیفشون معلومه. هزاران شماره تلفن بهم میدن و صدها نفر دنبالم میفتن و فکر میکنن لابد خبریه...
و اما اگه یه پسر بره این کارو بکنه، از طرف جمعیت مبارز نسوان هزاران کیف و لنگهکفش و مشت بر کلهاش کوبیدهمیشه٬ از طرف بقیهآقایون هم روم نمیشه بگم چیا میشنوه:)
هخا جان یه جملهی بهتری برای مبارزه سراغ نداری؟
9- سرخوردگان میگویند
دریا را فراموش کن
روزی
حسرتِ همین رودخانه را
خواهی خورد...
(ارشیا)
حالا نمیدونم از ترسشون رای رو عوض کردن يا هنوز رای ابلاغ نشده بوده.
آخه بگو اگه خارج کشوریا و داخل کشوریا باخودی شلوغش نمیکردن که شما مجبور نمیشدین به شکرخوری بیفتین:)
2- تناقضی که بعد از انقلاب در قوهی قضاییه به وجود اومده و خودشون هم توش موندن اینه که، قبلا سن مجرم بالغ 18 سال تموم بود و قبل از اون سن٬ صغیر و نابالغ محسوب میشد. بعد از انقلاب اومدن قانون رو با اسلام قاطی کردن و سن بلوغ عقلی رو برای دخترا 9 سال و پسرا 14 سال هجری حساب کردن. یعنی اگه دختر 10 سالهای جرمی مرتکب بشه. از نظر اسلامی بالغ و از نظر قانونی نابالغ به حساب میاد. برای همینه که اون 3 پسر 16-15 ساله رو که مرتکب قتل شدن گذاشتن 18 سالشون بشه بعد اعدامشون کنن. چون از نظر اسلامی موقع قتل عاقل و بالغ بودن ولی اعدامشون منع قانونی داشت. با ژیلا هم میخواستن همینکار رو بکنن ولی از نظر افکار عمومی جهانی محکوم شدن.
3- از یه کسی که در محلههای فقیرنشین کار یا زندگی میکنه، مثلا یه معلم، بپرسید که تو مدرسهها چه چیزهایی میبینه و میشنوه! متاسفانه تجاوز محارم به کودکان، مثل تجاوز پدر، عمو، دایی، برادر و... (و حتی تجاوز بچههای کلاسبالایی به کلاس پایینیها) چقدر مرسومه.
و تقریبا هیچکدوم از اینها توی آمار تجاوزات نمیاد. چون به خاطر شرم و حیای بچه یا مادرش و همینطور به خاطر آبروی خانواده پنهان میمونه.
و باز متاسفانه به علت غیرقانونی شدن سقط جنین( اینم بعد از انقلاب)، چقدر ازدواجهای صوری با عجله و ناجور( مثلا با یه معتاد) صورت میگیره و چقدر بچهی اینجوری تاحالا بهدنیااومده...
اینا اومدن تو روابط دختر و پسر محدودیت ایجاد کردن، محدودیت که چه عرض کنم، از کوچیکی دخترا و پسرا رو کاملا جدا از هم بار میارن بعدش توقع دارن اخلاق جامعه سالم بمونه. من پسر 18 سالهای رو میشناسم که حتی خواهر و مادر خودشو بیروسری ندیده و یا تا به حال اجازه نداشته دخترخالهو دختر عموشو ببینه. به محض در زدن خانوادهی دختردار باید در آشپزخانه قائم و به محض ورودشون به اتاق باید از خونه بیرون بره. خوب چه توقعی میشه داشت؟
سرشونو کردن زیر برف و هی میگن ایشالله هیچی نیست. عزیز من، از این چیزا ماشالله خیلی هست!
باید فکری کرد. فحش به برادر و یا پدر ومادر گناهکار هم هیچ دردی رو دوا نمیکنه. همهشون معلول این شرایطیان که اینا برای ماها درست کردن!
4- من تازگیها به این نتیجه رسیدم که با روزهدار بر سر سفرهی افطار نشستن، هزاران ثوابشکمی داره! میگی نه، امتحان کن:) فقط اولش موقع آبجوش و خرما یه کم خودتو کنترل کن. بعدش به فیوضات عظیمی نائل میشی! از آشرشته و انواع سوپها بگیر تا خورش قرمهسبزی و زرشکپلوبامرغ و عدسپلو و لوبیاپلو... برای دسر هم از شلهزرد و زولبیابامیه بگیر تا انواع کارامل و...
5- سبیلباروتی عزیزم(آره بهتره اینجوری صداش کنم) این گُل رو برام آورده:
استِرلیتسیا یا مرغ آتشین! مجبور شدم منظرهی زیبایی رو که پشتش پیدا بود حذف کنم. وگرنه معلوم میشد کجام:)
6- اولین طراحی با ذغال من از دوستام:) یه وقت شناخته نشن اینقدر قشنگ کشیدم:)
7- این عکس تاتر شهر رو به یاد داستان شبانههای عباسمعروفی و آنتیگون زیباشون گرفتم.
8- آخ جان... هخا بازم اومد:) میگه "موقع سنگبار(سنگسار) ژیلا برید همه با هم سرود ای ایران سر بدید تا مبارزهمون به نسیژه(فکر کنم منظورش نتیجه بود، تازه از اون لیوان پشت پرچم خورده بود زبونش موقع حرف زدن روی کلمات لیز میخورد) برسه."
بعدش گفت: "همه برید تو خیابونا هی قدم بزنید."انگار مردم ایران همهشون بیکارن و شکرخدا هیچکی برای سیرکردن شکم خانوادهش مجبور نیست دوسه شغل رو باهم داشته باشه.
و بعد:"موقع قدم زدن همهش به روی دیگران لبخند بزنید و بهشون بگید دوستت دارم.."
فکر کردم اگه مثلا من پاشم برم میدون انقلاب و در گوش همه بگم دوستت دارم، عکسالعمل خانوما: هزاران پشت چشم برام نازک میشه و صدها نفر میگن ایش، خاکبرسر لزبینت کنن. آقایون هم که تکلیفشون معلومه. هزاران شماره تلفن بهم میدن و صدها نفر دنبالم میفتن و فکر میکنن لابد خبریه...
و اما اگه یه پسر بره این کارو بکنه، از طرف جمعیت مبارز نسوان هزاران کیف و لنگهکفش و مشت بر کلهاش کوبیدهمیشه٬ از طرف بقیهآقایون هم روم نمیشه بگم چیا میشنوه:)
هخا جان یه جملهی بهتری برای مبارزه سراغ نداری؟
9- سرخوردگان میگویند
دریا را فراموش کن
روزی
حسرتِ همین رودخانه را
خواهی خورد...
(ارشیا)
شنبه، مهر ۲۵، ۱۳۸۳
خرافات...بازارچه...لینک برداشتن..صورتکها.
1- در تاریکی چشمانت را جستم
در تاریکی چشمهایت را یافتم
و شبم پر ستاره شد...
(احمد شاملو)
2- با دوستی که لیسانس شیمیه داشتیم تو یه خیابون قدیمی قدم میزدیم. یکی از قدیمیترین خیابونای شهر که یه عالمه درخت چنار کهنسال داره، بلندتر از ساختمونای پنج طبقه. با اینکه خیابون امیری الان یکی از پررفتوآمدترین و تجاریترین خیابوناست، ولی عرض پیادهروش هنوز هم یک متره. چون هربار شهرداری تصمیم به عریض کردن پیادهرو این خیابون میگیره. کسبه که با این کار مغازهشون کوچیک میشه، با اهدا رشوههای...ببخشید... هدایای آنچنانی، منصرفشون میکنن. بگذریم... اصلا بحثم این نیست.
قبلش با دوستم رفته بودیم کتابفروشی، دوستم یکی از کتابهای فهیمهرحیمیرو خرید و من کتاب شعر شاملو. تو تاکسی برای چند دقیقه کتابها رو با هم رد و بدل کرده بودیم و گفته بودم اینا چیه میخونی؟ بعد صفحهی دومش خونده بودم: چاپ بیستودوم. و اون صفحهی دوم کتاب شاملو رو آورد و خوند: چاپ نهم.
در پیادهرو یکمتری شلوغ امیری بحث میکردیم که تیراژ چاپ کتاب مهمتره یا ارزش نوشتههای کتاب که دوستم معتقد بود این تیراژ کتابه که مهم بودن کتاب رو نشون میده. بارها تنه خوردیم، گاهی مجبور شدیم مثل کوهنوردا در یکخط حرکت کنیم. وسطای امیری یهدفعه حواس دوتامون رفت به یهدختربچهی ناز کوچولوی نوپا..فکر کنم حدودا 5/1 سالش بود. جلوی مامانش در این پیادهروی یکمتری پر از چالهچوله رو به روی ما به سمت ما میدوید. دهنش از ذوق و شوق کودکانه به خنده بازِباز بود و چشمای شیطونش میدرخشید. هر دو بیهوا گفتیم: وای... چه نازه! هنوز این جمله از دهنمون بیرون نیومده بود که بچههه طفلکی پاش رفت توی یکی از چالهچولهها و محکم خورد زمین. پیرهن کوتاه تنش بود و پاهاش و دستش و کمی از صورت عین برگ گلش زخمی شد و زد زیر گریه. هر دو دویدیم به طرف بچه. دوستم زودتر خودشو رسونده بود. و هر چی بچهمیخواست خودشو بندازه تو بغل مامانش دوستم ول نمیکرد. هی با بغض میگفت: "ببخشید! تقصیر من بود. من چشمم شوره! تروخدا ببخشید. یادم نبود از کسی نباید تعریف کنم...."
چند نفر دورمون جمع شده بودن. مادر بچهبا ناراحتی و بدگمانی زل زده بود به دوستم ومیخواست به زور دخترشو از چنگ دوستم درآره و از دید چشمهای شورش قائمش کنه و بذاره در ره. دوستم محکم بچه رو چسبیده بود و معذرت میخواست. من هر چی داد میزدم این حرفا چیه؟ پیش میاد دیگه. تقصیر چالهچولهست.. اما مگه صدام به جایی میرسید! گریههای جیغآلود بچه با معذرتخواهیای دوستم و دخالت مردم که "شاید راست بگه، رسیدی خونه برای بچهت اسفند دود کن!" نمیذاشت صدا به صدا برسه. خلاصه بقیهراه بجث بجث چشمزدن و اینا بود. دوستم گفت: مثل اینکه تو خیلی بیایمان و بیاعتقادی! خواستم بگم آره به خرافات بیایمان و بیاعتقادم. ولی دیدم الان(اونزمان) هر چی بگم بیاثره.
3-در راستای توصیهی حسین درخشان که بریم تو زیرزمین و بچهی خوبی بشیم، رفتم در وبلاگ بچهحزباللهیها در قسمت فاطمیون ثبتنام کردم:) تا چه مقبول افتد و چه در نظر اسمشو نبر اُفتد:)
4- اسم اسمشو نبر اومد. آقا و دوستان، دیشب با تلسکوپ تا صبح رو پشتبوم بودن. یه وقت خدانکرده دیشب سرما نخورده باشن! مبارکه. بالاخره حلول ماه رمضان به اثبات رسید و شروع سریالهای درپیتی و آبدوغخیاری تلویزیون...
5- مهشید عزیز( با اونیکی مهشید عزیز که سوئد زندگی میکنه فرق داره ها. اینیکی مهشید ساکن آمریکاست) در نظرخواهیم ترجمهی انگلیسی شعر همسربیوفای گارسیالورکا رو نوشته. ممنون.
6- خیلی ممنون از جوابهای شما در مورد سوال شمارهیک مطلب قبلیم. بخصوص از: بامداد، شبح، یلدا، آبنوس، کتبالو، مَن، اِم، ساناز، داریوش، مُخ رایانه، خدابیامرز، خُسنآقا، شهره، ندا، شبنم، کانگورو، دختربس، یونس، قاصدک، کیمیا، 2تا مهدی، دیبا، سهنقطه، بیاسم، روزبه ٬ داریوش کبیر و...
چقدر وبلاگ تو این موقعیتها به درد میخوره!
7- امروز رفتم به یه بازارچهی زنان. خیلی جالب بود. تو یه باغ بسیار زیبا و خوشآب و هوا برگزار شد. هر کسی یه چیزی درست کرده بود و به نفع تعاونیهای زنان میفروخت.روی میزها پر بود از انواع خوراکیها، مثل: ترشی، مربا، کیک، قطاب، پیاز داغ، سیرداغ، سبزی خشک و انواع سالاد وشلهزرد و زولبیا بامیه وساندویچ و...
و انواع وسائل دستدوزی مثل عروسک، روسری، شال،کلاه، حوله، رومیزی، کیسههای پارچهای محیط زیستی، و... و هنرهای دستی مثل گلچینی، ویترای(نقاشی) روی شیشهو گیلاس و لیوان، شمعدان و تابلوی نقاشی و.... و همینطور انواع گلدان گل و جزوهها و... طبق معمول میزهای خوراکیفروشی از همهجا شلوغتر بود:) شادی صدر و دخترنازش هم اومده بودن:)
8- وبلاگ دو هنرمند بازیگر تاتر رو خیلی وقته میخوام بهشون لینک بدم. مارمالاد و ماراساد.
9- والله هر چی نگاه کردم آخرش یاد نگرفتم اینقدر سریع تیشرتهامو تا کنم:) نکنه سرکاریه؟
10- دنیا، امروز دنیای آماره...
11- وای که گاهی چقدر لجم میگیره از بعضی از این صورتکهای یاهو مسنجرجدید! مثلا یه شب ناراحتی وآنلاین میشی، یاهو مسنجر هم که قربونش برم معمولا اتوماتیک خودش میاد.. میبینی صورتک همچی جلف داره غشغش میخنده که اعصابت خورد میشه... یا دوستت ناراحتی داره ویا تو آفلاین باهات دعوا کرده. وقتی پنجرهشو باز میکنی میبینی نیش صورتکش تا بناگوش بازه.
12- گاهی متوجه میشی که لینکتو از یه وبلاگ برداشتن. دو حالت داره معمولا. ممکنه عقایدتون اصلا بههم نمیخوره و تو اینو خیلی وقته فهمیده بودی. در این صورت احتمالا اصلا ناراحت نمیشی و حتی انتظارشو داشتی.
ولی گاهی میبینی با یکی تقریبا همعقیدهاید، باهم در تماسید. برای هم کامنت میگذارید. و متوجه میشی خیلی وقته جزء حلقه دوستاش نیستی. در این صورت جا میخوری. میگی این یعنی قطع یکطرفهی دوستی؟ یعنی دیگه نیا؟
خوشم میاد بعضیا اینقدر شهامت دارن میرن میپرسن که چی شده لینک منو برداشتی؟ متاسفانه من این جسارت رو ندارم. میگم لابد دلش نخواسته. اینجوری شاید تو رودرواسی بمونه. و...
یه چیز جدید هم مُد شده. بعضیا که روشون نمیشه لینک آدمو بردارن، میان یه حرف اضافه به لینکتون اضافه میکنن. اینجوری هیچوقت لینک پینگ نمیشه و همیشه اون تهمها میمونه:)
در تاریکی چشمهایت را یافتم
و شبم پر ستاره شد...
(احمد شاملو)
2- با دوستی که لیسانس شیمیه داشتیم تو یه خیابون قدیمی قدم میزدیم. یکی از قدیمیترین خیابونای شهر که یه عالمه درخت چنار کهنسال داره، بلندتر از ساختمونای پنج طبقه. با اینکه خیابون امیری الان یکی از پررفتوآمدترین و تجاریترین خیابوناست، ولی عرض پیادهروش هنوز هم یک متره. چون هربار شهرداری تصمیم به عریض کردن پیادهرو این خیابون میگیره. کسبه که با این کار مغازهشون کوچیک میشه، با اهدا رشوههای...ببخشید... هدایای آنچنانی، منصرفشون میکنن. بگذریم... اصلا بحثم این نیست.
قبلش با دوستم رفته بودیم کتابفروشی، دوستم یکی از کتابهای فهیمهرحیمیرو خرید و من کتاب شعر شاملو. تو تاکسی برای چند دقیقه کتابها رو با هم رد و بدل کرده بودیم و گفته بودم اینا چیه میخونی؟ بعد صفحهی دومش خونده بودم: چاپ بیستودوم. و اون صفحهی دوم کتاب شاملو رو آورد و خوند: چاپ نهم.
در پیادهرو یکمتری شلوغ امیری بحث میکردیم که تیراژ چاپ کتاب مهمتره یا ارزش نوشتههای کتاب که دوستم معتقد بود این تیراژ کتابه که مهم بودن کتاب رو نشون میده. بارها تنه خوردیم، گاهی مجبور شدیم مثل کوهنوردا در یکخط حرکت کنیم. وسطای امیری یهدفعه حواس دوتامون رفت به یهدختربچهی ناز کوچولوی نوپا..فکر کنم حدودا 5/1 سالش بود. جلوی مامانش در این پیادهروی یکمتری پر از چالهچوله رو به روی ما به سمت ما میدوید. دهنش از ذوق و شوق کودکانه به خنده بازِباز بود و چشمای شیطونش میدرخشید. هر دو بیهوا گفتیم: وای... چه نازه! هنوز این جمله از دهنمون بیرون نیومده بود که بچههه طفلکی پاش رفت توی یکی از چالهچولهها و محکم خورد زمین. پیرهن کوتاه تنش بود و پاهاش و دستش و کمی از صورت عین برگ گلش زخمی شد و زد زیر گریه. هر دو دویدیم به طرف بچه. دوستم زودتر خودشو رسونده بود. و هر چی بچهمیخواست خودشو بندازه تو بغل مامانش دوستم ول نمیکرد. هی با بغض میگفت: "ببخشید! تقصیر من بود. من چشمم شوره! تروخدا ببخشید. یادم نبود از کسی نباید تعریف کنم...."
چند نفر دورمون جمع شده بودن. مادر بچهبا ناراحتی و بدگمانی زل زده بود به دوستم ومیخواست به زور دخترشو از چنگ دوستم درآره و از دید چشمهای شورش قائمش کنه و بذاره در ره. دوستم محکم بچه رو چسبیده بود و معذرت میخواست. من هر چی داد میزدم این حرفا چیه؟ پیش میاد دیگه. تقصیر چالهچولهست.. اما مگه صدام به جایی میرسید! گریههای جیغآلود بچه با معذرتخواهیای دوستم و دخالت مردم که "شاید راست بگه، رسیدی خونه برای بچهت اسفند دود کن!" نمیذاشت صدا به صدا برسه. خلاصه بقیهراه بجث بجث چشمزدن و اینا بود. دوستم گفت: مثل اینکه تو خیلی بیایمان و بیاعتقادی! خواستم بگم آره به خرافات بیایمان و بیاعتقادم. ولی دیدم الان(اونزمان) هر چی بگم بیاثره.
3-در راستای توصیهی حسین درخشان که بریم تو زیرزمین و بچهی خوبی بشیم، رفتم در وبلاگ بچهحزباللهیها در قسمت فاطمیون ثبتنام کردم:) تا چه مقبول افتد و چه در نظر اسمشو نبر اُفتد:)
4- اسم اسمشو نبر اومد. آقا و دوستان، دیشب با تلسکوپ تا صبح رو پشتبوم بودن. یه وقت خدانکرده دیشب سرما نخورده باشن! مبارکه. بالاخره حلول ماه رمضان به اثبات رسید و شروع سریالهای درپیتی و آبدوغخیاری تلویزیون...
5- مهشید عزیز( با اونیکی مهشید عزیز که سوئد زندگی میکنه فرق داره ها. اینیکی مهشید ساکن آمریکاست) در نظرخواهیم ترجمهی انگلیسی شعر همسربیوفای گارسیالورکا رو نوشته. ممنون.
6- خیلی ممنون از جوابهای شما در مورد سوال شمارهیک مطلب قبلیم. بخصوص از: بامداد، شبح، یلدا، آبنوس، کتبالو، مَن، اِم، ساناز، داریوش، مُخ رایانه، خدابیامرز، خُسنآقا، شهره، ندا، شبنم، کانگورو، دختربس، یونس، قاصدک، کیمیا، 2تا مهدی، دیبا، سهنقطه، بیاسم، روزبه ٬ داریوش کبیر و...
چقدر وبلاگ تو این موقعیتها به درد میخوره!
7- امروز رفتم به یه بازارچهی زنان. خیلی جالب بود. تو یه باغ بسیار زیبا و خوشآب و هوا برگزار شد. هر کسی یه چیزی درست کرده بود و به نفع تعاونیهای زنان میفروخت.روی میزها پر بود از انواع خوراکیها، مثل: ترشی، مربا، کیک، قطاب، پیاز داغ، سیرداغ، سبزی خشک و انواع سالاد وشلهزرد و زولبیا بامیه وساندویچ و...
و انواع وسائل دستدوزی مثل عروسک، روسری، شال،کلاه، حوله، رومیزی، کیسههای پارچهای محیط زیستی، و... و هنرهای دستی مثل گلچینی، ویترای(نقاشی) روی شیشهو گیلاس و لیوان، شمعدان و تابلوی نقاشی و.... و همینطور انواع گلدان گل و جزوهها و... طبق معمول میزهای خوراکیفروشی از همهجا شلوغتر بود:) شادی صدر و دخترنازش هم اومده بودن:)
8- وبلاگ دو هنرمند بازیگر تاتر رو خیلی وقته میخوام بهشون لینک بدم. مارمالاد و ماراساد.
9- والله هر چی نگاه کردم آخرش یاد نگرفتم اینقدر سریع تیشرتهامو تا کنم:) نکنه سرکاریه؟
10- دنیا، امروز دنیای آماره...
11- وای که گاهی چقدر لجم میگیره از بعضی از این صورتکهای یاهو مسنجرجدید! مثلا یه شب ناراحتی وآنلاین میشی، یاهو مسنجر هم که قربونش برم معمولا اتوماتیک خودش میاد.. میبینی صورتک همچی جلف داره غشغش میخنده که اعصابت خورد میشه... یا دوستت ناراحتی داره ویا تو آفلاین باهات دعوا کرده. وقتی پنجرهشو باز میکنی میبینی نیش صورتکش تا بناگوش بازه.
12- گاهی متوجه میشی که لینکتو از یه وبلاگ برداشتن. دو حالت داره معمولا. ممکنه عقایدتون اصلا بههم نمیخوره و تو اینو خیلی وقته فهمیده بودی. در این صورت احتمالا اصلا ناراحت نمیشی و حتی انتظارشو داشتی.
ولی گاهی میبینی با یکی تقریبا همعقیدهاید، باهم در تماسید. برای هم کامنت میگذارید. و متوجه میشی خیلی وقته جزء حلقه دوستاش نیستی. در این صورت جا میخوری. میگی این یعنی قطع یکطرفهی دوستی؟ یعنی دیگه نیا؟
خوشم میاد بعضیا اینقدر شهامت دارن میرن میپرسن که چی شده لینک منو برداشتی؟ متاسفانه من این جسارت رو ندارم. میگم لابد دلش نخواسته. اینجوری شاید تو رودرواسی بمونه. و...
یه چیز جدید هم مُد شده. بعضیا که روشون نمیشه لینک آدمو بردارن، میان یه حرف اضافه به لینکتون اضافه میکنن. اینجوری هیچوقت لینک پینگ نمیشه و همیشه اون تهمها میمونه:)
سهشنبه، مهر ۲۱، ۱۳۸۳
برای شوهرتان همسر باشید نه مادرو خواهر...
1- وقتی خانم کارشناسی در جمعمان گفت:
" بچهها، وقتی ازدواج کردید، سعی کنید برای شوهراتون همسر باشید نه خواهر و مادر...
آقایون ایرانی بیشتر دوست دارن زنشون شبیه مادرشون باشه و حتی خودشون رابطه رو به این سمت هدایت می کنن, ولی بعد از یکی دوسال همین رابطه دلشونو می زنه .."
با شنیدن این حرف مثل دانشمندی که دقیقا فهمیده گوینده چی میگه و تا ته حرفاشو خونده، سری تکون دادم. و حالا که به خودم رجوع میکنم، میبینم اصلا منظورشو نفهمیدم:)
کسی هست که یاری کند مرا؟
نظرات شما چه خانم باشید چه آقا، و چه مجرد باشید چه متاهل، برایم بسی مغتنم است!
2- معمولا وقتی میخوام از کسی نقلقولی بیارم، وقتی میخوام باهاش شوخی کنم، وقتی میخوام عکسی ازش چاپ کنم، و بیشتر اوقات حتی وقتی میخوام بهش لینک بدم سعی میکنم ازش اجازه بگیرم. مثلا وقتی به همسر دوم خواستم لینک بدم ازش اجازه خواستم. گفتم ممکنه لینک من ممکنه باعث دردسرت بشه. اشکالی نداره؟ و خودش بزرگواری کرد و گفت نه.
وقتی دفعهی پیش به یاسی لینک دادم، اهمال کردم. گفتم زنی که اینقدر شجاعه که تموم مسائلشو در در وبلاگش مینویسه لابد از نظرش اشکالی نداره خوانندههای جدید برن بخونن و شاید فکر میکردم بشه ازین طریق کمک فکری بهش کرد.
خیلی متاسفم و همینطور ازش معذرت میخوام اگه باعث دردسر یراش شدم.
خوب این خیلی بده که ماها این حق رو به خودمون میدیم که خیلی سریع در مورد دیگران قضاوت کنیم.
یاسی صبور از من گلهای نکرده. تازه گفته خوشحاله که بدون غرض برخورد کردم. با اینهمه متاسفم که تا حدی باعث از بین رفتن تنهایی و خلوتش شدم.
3- نمیدونم چرا این پتیشن رو ایرانیای مقیم خارج بیشتر امضا کردن! ایرانیهای مقیم داخل واقعا مخالف ادامه تحصیل بچههای افغانی هستن؟
4- دُم یه کامنت جدید رو گرفتم و رسیدم به نظرخواهی یکی از مطالب قبلیم، دیدم اووووووَه! 60 تا کامنت جدید از طرف آنلاین پوکر و جکپات و از این کوفت و زهرماراست. هر 60 تا رو نشستم پاک کردم..فرداش دیدم 80 تا اومده. رفتم به چند نظرخواهی قدیمیدیگهم سر زدم.دیدم اونجاها هم پر شده از این آگهیهای قمار. آخه بگو مردِ حسابی( مطمئنم مرده، خانوما از اینکارای بیمنطق نمیکنن) مامانم قمارباز بوده یا بابام؟ که هی ازین تبلیغا برام میزنی؟:)
5- این شعر رو لطفا 18+ها بخونن. بعدا نگید نگفتم!
"همسر بیوفا"
به کنار رودخانه بردمش
بدین گمان که بیشوی است
حال آنکه او شوهر داشت.
قرار ما در شب عید سن ژاک بود.
هنگامی که چراغها خاموش میشوند
و جیرجیرکها به صدا در میآیند.
در خلوت آخرین حصار
به پستانهای خفتهاش دست کشیدم
و سینهاش
چون خوشههای سنبل به رویم گشوده شد.
و خشکی دامن آهارزدهاش
چنان چون پارچهای ابریشمین
که به دوازده کارد توامان دریده باشند
در گوش من صدا کرد.
بر حاشیه جادهها
قلههای بینور درختها،بزرگ میشدند
و افقی از سگها
در دوردست رودخانه
عوعو میکرد.
آنگاه که از بوتهی تمشکها
و خارها و جگنها گذشتیم
خواباندمش
و گیسوان بافته پرپشتش
در خاک نرم فرورفت
و چالهای درست کرد.
دستمال گردنم که باز شد
او دامن از تن کند.
و سپس، هنگام که کمربند و ششلولم را گشودم
او سینهبندهای چهارگانهاش را.
نه گلهای مریم و نه حلزونها
پوستی به آن لطافت دارند.
و نه بلورها را در زیر مهتاب
درخششی چنان تابناک است.
رانهایش، چون ماهیان لغزنده
بر من لغزیدند
نیمی تمام حرارت،
نیمی پر از برودت
من آن شب چهار نعل
بر مادیانی صدفگونه تاختم
بیعنان و بیرکاب،
من مرد هستم و فاش نمیکنم
آنچهرا که او به من گفتهاست.
تو و دانایی مرا واداشت
تا محتاطتر باشم.
آلوده بر بوسهها و شنها
از رودخانه گذرش دادم.
تیغههای زنبقها
با نسیم شب ستیزه میکردند.
من چون کولی کاملی
چنان که بایسته است رفتار کردم.
هنگام وداع
اورا سوزندان بزرگ قشنگی دادم
لیک نخواستم گرفتارش باشم.
چرا که شوی داشت.
و هنگام که به سوی دور میرفتیم
مرا گفت، دوشیزه است...
(فدریکو گارسیا لورکا)
ترجمهی: رضا معتمدی
از کتاب:آوازهای کولی
شنبه، مهر ۱۸، ۱۳۸۳
روز کودک، نمایشگاه، غرفه و ماجرای افتادن تنبان در فروشگاه
1-گیتار
به گریه درمیآورد رؤیاها را،
و هقهق ارواح گمگشته
میگریزد از دهان گِردش.
عنکبوتوار
میبافد ستارهای گسترده
برای شکار آههایی
که در برکهی سیاه چوبینش شناورند...
(فدریکو گارسیا لورکا)
2- هفتهی کاملا مغشوشی داشتم. یک عالمه کار داشتم. تکهتکه، اینور و اونور. اینترنت هم که میام، به جای آرامش باز دچار اضطراب میشم. یه عالمه ایمیل جواب نداده(البته خونده شده) تو میلباکسم هست. و باز در مقابل چشمای وحشتزدهم تعدادشون، هر بار که دکمهی "دریافت" رو میزنم، زیاد و زیادتر میشه. کامنتهایی که باید بخونم و جواب بدم و به وبلاگ دوستانی که ازم انتظار دارن یا دعوتم کردن برم. و این وسط توقع کسایی که انتظار دارن دربارهی هر چیزی که "اونا" دوست دارن بنویسم قوز بالای قوز میشه.
- در کانادا فلان روز، روز مادره. چرا ننوشتی؟
- در بوکینافاسو فلان روز، روز حمایت از سوسکهای وحشیه. خجالت نمیکشی دربارهش نمینویسی؟
- ای چپگرای افراطی، چرا در مورد علی شریعتی چیزی نمینویسی؟
- آبان تولد رضا نیمپهلویه یادت نره یه مطلب بنویسی. ای ضدسلطنت طلب!
- تو که در مورد همه مسائل اهمال میکنی اقلا بیا به "من" لینک بده که دربارهی سایز موشهای خیابون ولیعصر مقالهی تحقیقی نوشتم!
و...
آقا جان، من اصلا در مورد هر چیزی که عشقمه و یا فکرمو در اون زمانی که دارم تایپ میکنم اشغال کرده مینویسم. خوب شد؟:)
آخیش... راحت شدم!
2- در یه جلسهی جدی داشتم پیشنهادی میدادم که به نظر خودم خیلی جالب بود. شخص( بیسلیقهای) آخر صحبتام گفت:" این طرح ممکنه در تهران خوب جواب بده، ولی اینجا کرجه، فرهنگ بومی مردم که از 72 فرهنگ مختلف درست شده ممکنه نپذیرهتش. "
من که قبلا شنیده بودم به طرحهایی که در خارج کشور قابل اجراست برای تطبیقش با فرهنگ ایرانی میگن فلان طرح رو "ایرانیزه" میکنیم، خیلی با اعتماد به نفس و جدی گفتم: اشکالی نداره " کرجیزه"ش میکنیم.
نمیدونم این کلمهی کَرَجیزه چی داشت که ملت بیجنبه زدن زیر خنده! البته خودم هم برای اینکه کنف نشم خندیدم ها... ولی جان من "جیز" هم خنده داره؟:)
3-به مدت یک هفته، نمایشگاه نیروی انتظامی در فرهنگسرای کوثر برپا بود.این سومین سالیه که من میرم دیدن. در این روزا آقا پلیسا خیلی مهربون میشن، فکر کنم حتی اگه لُپاشونو بکشیم چیزی نگن:) اجازه میدن به اسلحههاشون دست بزنیم و با باتومهای ضدشورششون بازی کنیم:) تعداد زیادی پسربچه لباس پلیس پوشیدن و تو محوطه از اینور به اونور میدون. دانشآموزان مدارس رودستهدسته و اتوبوس اتوبوس برای عبرت گرفتن میارن. غرفههای زیادی از طرف سازمانها و نهادها برپا میشن. غرفهی انتقال خون تندتند از ملت خون میگیره چون میگن تو ماه رمضون خون کم میارن( ماه رمضون هفتهی دیگه شروع میشه) بهزیستی کلی بروشور در مورد بیماری ایدز، هپاتیت، ام اس، وبا، تالاسمی، ... میده..همینطور آموزشهایی در مورد مقابله با سوسک، در مورد ازدواج و...
بکی از بهترین غرفهها به نظر من غرفهی " معتادان گمنام"ه. این سازمان بینالمللی معروف و بیادعا با جلساتی که هر هفته در سراسر ایران و جهان تشکیل میده با قول افشا نکردن نام معتادان، تا حالا تونسته جمعیت عظیمی از معتادان رو ترک بده. شماره تلفنش در تهران رو اینجا مینویسم:
تلفن انجمن معتادان گمنام در تهران: 7803951
فکس: 7850923
صندوق پستی: 3684-15875
جلساتشون در کرج هم در "پارک چمران" و "پارک شهید بهشتی" گوهردشت هر روز از 7:30 تا 8:30(روزهای تعطیل ساعت 9 تا 10:30) برگزار میشه.
همینطور در فرهنگسرای غدیر(محمدشهر) و فرهنگسرای حافظیه(عظیمیه)و فرهنگسرای گلستان(فردیس)
محوطهی امامزاده طاهر و فرهنگسرای مهر(نظرآباد) و هشتگرد(پارک مادر) و فرهنگسرای کوثر(7 تیر- چهارراه کارخونه قند) البته اینجاها هفتهای یکی دو روز!
میدونم که اول باید راههای ورود مواد مخدر گرفته بشه و خیلی مسائل دیگه هست... ولی دیدن جوانهایی که روز به روز دارن در اثر اعتیاد از بین میرن و تعداد خانومهای معتاد هم تقریبا به 36 درصد تعداد معتادان رسیده خیلی زجرآوره..شاید از طریق معرفی این مرکز بهشون بتونیم گامی در جهت سلامتی اونا برداریم.
4- به مناسبت روز کودک از طرف شهرداری، در روزهای پنجشنبه و جمعه(9 صبح تا 9 شب) غرفههایی به سازمانهای مختلف در پارک چمران داده شد.. هر غرفهای سعی میکرد با زدن زلم زیمبوی بیشتر نظرها رو به سوی خودش جلب کنه. در هر غرفه ضبطی با باندهای قوی روشن بود و صدای ترانهای که اتفاقا بیشترشون از طرف رادیو تلویزیون ممنوع هستن به گوش میرسید..بعضی غرفهها هم که ارگ آورده بودن و آهنگ شاد مینواختن و خوانندههایی که اکثرشون خانوم بودن ترانهای ریتمیک و شاد میخوندن. به بچهها کادو که بیشتر چیزای ارزونقیمتی مثل بادکنک بود میدادن. بیشتر غرفهها کلی مداد رنگی و کاغذ روی میزی جلو غرفه برای بچهها مسابقهی نقاشی ترتیب داده بودن. در بعضی غرفهها صورت بچهها رو به شکل گربه و روباه و خرسو.. درمیاوردن.. در جلو بعضی غرفهها، برای جلب بیشتر بچهها، آدمهایی با لباسهای حیوون و یا قطرهی آب با موسیقی میرقصیدن و خیلی راحت با بلندگو بچهها رو به رقص دعوت میکردن...
چیزی که برای من جالب و البته دردناک بود این بود که بیشتر بچههای بزرگتر از 7 سال که به سن مدرسه رسیده بودن، نمیتونستن در شادیها درست شرکت کنن. هر کاری میکردیم حتی دست هم نمیزدن. بیشترشون هاج و واج مونده بودن. خوب تو مدرسه به به دانشآموز میگن آقا باش، خانوم باش، دست نزن، صمان بکم یه گوشه بشین، به جای ترانه قرآن بخون،و رقص بده،جلفه، حالا میگن بیا وسط برقص و شادی کن! دست دست..تقریبا هیچ بچهای دست نمیزد. بزرگترا تو این قسمت بیشتر همکاری میکردن و البته بچههای کمتر از 7 سال هم خبلی بهتر بودن..
قسمت نقاشی بهتر بود. شاید تنها سرگرمی که بچههای آپارتمان نشین دارن همین یه گوشه نشستن و نقاشی کشیدنه،بخصوص دختر بچهها، اونم از بس زدن تو ذوقشون، ابتکار به خرج نمیدادن و بیشتریا مثل هم میکشیدن.
"کتابفروشی بهمن" یه سن بزرگ درست کرده بود و جلوش یه عالمه صندلی چیده بود. هنرمندای معروف برنامهی کودکان در تلویزیون عین"چرا" رو دعوت کرده بود با ارکستر و.. که برنامه اجرا کنن.. ولی حتی نواختن سرود ای ایران نتونست یخ بعضیها رو آب کنه..
تو این دو روز کلی کمک کردم و عکس گرفتم و..
امیدوارم روزی رو ببینم که خنده از لبای بچههای سرزمینم دور نشه..یعنی از لبای بچههای همهی جهان..
5- جمعهی پیش رفته بودم کوه عظیمیه، روز پاکسازی کوه اعلام شده بود. عدهای هم اومده بودن. ولی بیشترش فرمالیته بود. یه عده جلیقه سفید پوشیده بودن و منتظر مسئولی که کیسهزبالهها و بقیه وسائل رو با خودش برده بود خونهش. تا یه ساعت اونورا وایسادم اما هیچ خبری از طرف نشد. من رفتم کوه و برگشتم دیدم حدود ده بیست کیسه زباله از جیب خودشون خریدن و یه کم آشغال جمع کردن. همین
6- تو روزنامه خوندم که زن جوان متاهلی که دوبچهی خردسال هم داشته با مرد متاهل مستاجرشون رو هم میریزه. شوهر زن صبح تا شب سر کار بوده و اکثر شبها هم نبوده. زن سالها مشغول به این رابطه پنهانی بوده تا اینکه یه بار که بچهکوچولوها مادرشونو در آغوش مرد همسایه میبینن، هر دو تصیمم به کشتن بچهها میگیرن. سه روز اونا رو تو حموم زندانی می کنن و به قصد کشت با یه شیء محکم میزنن تو سرشون . از اونطرف آقای همسایه اونقدر زن و بچهی خودش رو کتک زده بوده تا زن بچهش زخمی و نالان قهر کردن و رفتن خونهی پدر زن. زن و مرد جسدهای بچهها(5 ساله و 3 ساله) رو میپیچن تو پتو که بذارن صندوق عقب ماشین که زن همسایه میبینه و به پلیس گزارش میده و.... پسر 5 سالههه مرده و پسر 3 سالههه بعد از عمل جراحی و بستری شدن تو بیمارستان خوب میشه.
حیلی از خوندن این خبر ناراحت شدم و شبش نتونستم درست بخوابم.
کاش مرد همسایه از زنش و این زن از شوهرش طلاق گرفته بودن و با هم ازدواج میکردن تا این فاجعه پیش نیاد.
7- دیشب هم یه وبلاگ خوندم به اسم دستنوشته های یک زن متاهل عاشق درباره مردی که همسرش نیست ... با اینکه شدیدا خسته و خوابالود بودم نشستم از اول تا آخر نوشتههاشوخوندم. چشمام از درد داشت درمیومد ولی کنجکاوی در مورد زنانی که با داشتن شوهر دوستپسر میگیرن- که اینروزها تعداشون خیلی خیلی زیاده- نمیگذاشت از خوندن دست بردارم.
با اینکه کارشو به هیچوجه درست نمیدونم و شدیدا از بعضی کاراش ناراحت شدم، ولی خوندن نوشتههاشو رو به همهی آقایون، بخصوص متاهلها، توصیه میکنم. فکر کنم هر کسی بتونه نکتههایی رو در نوشتههای یاسی پیدا کنه.
مهمترین نکتهش برای من این بود که چرا آقایون(شایدم آقایون ایرانی) وقتی دختری رو میپسندن که مثلا شیطونه، خوشلباسه، خوشاندامه، شیرین زبونه،شجاع و جسوره.و... بعد از ازدواج اولین کاری که سعی میکنن انجام بدن دقیقا گرفتن همین صفات از دخترهاست؟
چرا آقایون ایرانی فکر میکنن وقتی دختری رو به دست آوردن دیگه هیچ وظیفهای ندارن و بهش بیاعتنا میشن. حتی به حرفاش درست و حسابی گوش نمیدن؟
رگ بگم.. چرا آقایون ایرانی زنداری بلد نیستن؟ عشقورزی بلد نیستن؟ متوجه نیستن که اولین چیزی که یه زن احتیاج داره درددل کردن با شوهر و محبت دیدنه؟
چرا در ایران کار و درآمد جای روابط خانوادگی رو گرفته؟( البته مشکلات اقتصادی مملکت غارتشدهمون رو میدونم)
خوب، کار میکنی و برمیگردی خونه، چرا فوری نوکت میره تو روزنامه و تلویزیون؟
و چرا تازگیها بیشتر خانمها به جای سعی کردن برای درست کردن رابطهها و یا حتی پایان دادن به رابطه(طلاق)، میرن با کسی دیگه نیازهاشونو برطرف میکنن؟
برام جالب بود که یاسی حتی به رابطهش شکل مذهبی هم داده بود(مثل بیشتر مذهبیها که بلدن تبصرهای چیزی در مورد عمل اشتباهشون پیدا کنن)، نوشته که هر دو سید هستن و با هم مشهد رفتن و...
چه باید کرد؟
8- کیمیای عزیز، این دختر دوستداشتنی، یار غار اکثر وبلاگنویسها ، در وبلاگش بحثی راه انداخته در مورد ازدواج و سوال کرده:"چه اتفاقی می افتد که ما تصور می کنیم امادگی جدایی از دوره مجردی را داشته و قادریم وارد دوره تاهل بشویم وبعد تصمیم میگیریم که ازدواج کنیم ؟ و اگر ازدواج کرده اید تجربه تان را در اختیارمان قرار دهید؟"
9- از طریق وبلاگ یاسی، قسمت نظرخواهیش، با وبلاگ تخصصی یه استاد حشرهشناس(دکتر احمد عطامهر) آشنا شدم. در مورد مسموم بودن زیتونهای امسال شنیده بودم. حالا با چشم خودم مطلب مگس زیتون رو دیدم و خوندم:)
10-صبح جمعهی گذشته گیلهمرد عزیز در تلویزیون آپادانا یکی از مطلبامو خونده و کلی ازم تعریف کرده:) دمش گرم. خودم رفته بودم کوه و نتونستم ببینم.
11- در صندوق نامههام نامهی مشکوکی دیدم. بازش که کردم نوشته بود: داستان شما در قسمت مسابقه برنده شده و دو بارهم در نشریه اعلام شده، و خواسته بود بهشون زنگ بزنم..زنگ زدم مسئول مربوطه گفت؟ برای گرفتن جایزه و همینطور همکاریهای آتی( با حقالتحریری که قابل شما رو نداره) تشریف بیارید به دفتر نشریه:)
اصلا یادم نبود که ده ماه پیش تو مسابقهای شرکت کرده بودم:) اونقدر به نظرخودم بد نوشته بودم که حتی برای کنجکاوی هم که شده تو این مدت نشریهشون رو هم نخریده بودم:) جایزهی نطلبیده مراده!
۱۲- باز زلزله و باز بیفکری مسئولین و بیامکاناتی و ...
دیشب گرگانی ها در هوای سرد پاییزی شب رو در پارکها و کوچهها و خیابونها خوابیدن..
۱۳- کسی از شکارچی عزیزمون خبر نداره؟ چرا دیگه نمینویسه؟
1۴- دوسه سال بود با هزار زحمت و گرسنگی دادن به خودم، هی دو کیلو کم میکردم و بعد از شکموبازی، درست همون 2 کیلو رو اضافه میکردم( عین یویو یا بومرنگ). این روزها که کارم زیاد شده، بدون رژیم چند کیلویی کم کردم و همهی لباسام گشاد شده. بعضی شلوارامو نشستم تنگ کردم و بعضیاشون رو حوصله نداشتم. گفتم لابد دوباره وزنم مثل قبل میشه. چند روز پیش رفتم فروشگاه شهروند میدون آرژانتین کمی خرید کنم. از ماشین دوستم که پیاده شدم حس کردم قد شلوارم بلندتر از حد شده. اهمیت ندادم. گفتم یه کم گشاده دیگه. از روی مانتو با دست کشیدمش بالا و راه افتادم(با دوستم راه افتادیم). تو فروشگاه که رسیدم هر قدمی که برمیداشتم میدیدم شلوارم هی میاد پایینتر. دوستم میگفت چه عجب اینقدر یواش راه میای و ورجه وورجه نمیکنی؟ روم نمیشد بگم. چند قدم دیگه که برداشتم دیدم نخیــــــــــــــر! انگار تنبونم کاملا داره از ..نم میافته! مانتوم هم کوتاه و چاکدار. چه آبروریزی میشد! یهو پاهامو بستم و وایسادم. نگران و مضطرب بین جمعیت وایساده بودم. دیگه کشیدن شلوار از رو مانتو هم کارساز نبود. چند قفسه اینورم بود ولی راستش میترسیدم برم اون پشت درستش کنم!بهتره اول علت ترسم رو تعریف کنم.
دوستی داشتم که موقتی که دانشگاه میومد به خاطر آشنا بودن با یکی از مدیران فروشگاه، تو قسمت دید زدن دوربینمخفیها کار میکرد و هر روز میومد با آب و تاب ماجراهای دزدیها رو تعریف میکرد:
-بچهها یه خانوم خیلی ژیگول یه همزن برقی برداشت و رفت پشت قفسهها و یواشکی اونو گذاشت زیر بغل مانتوش و ما با دوربین دیدیم و گرفتیمش. گفت خواسته بفروشهتش و پول دندونپزشکیشو دربیاره.
- وای..یه دختر 15 ساله یه بهانهی درست کردن زیپ شلوارش یه جامدادی رو گذاشت زیر کمر شلوارش.
- آخ آخ. امروز یه پسری یه جوراب برداشت نگاه کنه، فکر کرد کسی حواسش نیست جورابو سریع گذاشت پشت شلوارش، تیشرتش رو هم کشید روش..
حالا منم پیش خودم میگفتم اگه برم پشت قفسه ها و مانتومو بکشم بالا و بعدش شلوارمو، لابد فکر میکنن منم دارم چیزی رو قایم میکنم. میان میگیرنم... تهمت دزدی و...وای من تحمل این رسوایی رو ندارم... همون وسط کپ کرده بودم. مردم نگاه میکردن که این خلوچل کیه وایساده تو راه مردم و شلوارشم چروک پروک خورده تا پایین.. ای داد و بیداد..خشتکش به حدودای زانوم رسیده بود.. دوستمم باور نمیکرد من اونحا وایسادهم و میدیدم داره اینطرف و اون طرف دنبالم میگرده(خنگعلی!) فکری به خاطرم رسید. همونطور که زانوهامو سفت به هم فشار میدادم که تتمهی آبروم نریزه رو زمین، با چشم دنبال دوربینمخفیها گشتم. آهان..اون یکی..ولی خیلی دوره..در حالیکه پاهام رو به مشرق بسته بود از کمر برگشتم مغرب دیدم یه دونه هم پشتم هست که بهم نزدیکتره. با حرکتی سریع و عصبی و از روی استیصال یهو برگشتم درست روبروی دوربین. طوری که انگار دارم با اون حرف میزنم. خیلی واضح، پایین مانتومو با بالای تنبونم با هم با دست گرفتم و هر دوشونو با هم آوردم بالا...بعد دکمهی مانتومو باز کردم و لبههای شلوار رو روی هم آوردم و با سنجاق قفلی( خدا بیامرزه پدر مامانمو که بهم یاد داد همیشه یه سنجاق قفلی همرام داشته باشم) به هم وصلشون کردم. یعنی: ببینید من دزد نیستم:)
در ضمن فهمیدم که بابا، اونقدر هم لاغر نشده بودم. دکمهی بالای شلوارم تو ماشین افتاده بود من نفهمیده بودم:)
به گریه درمیآورد رؤیاها را،
و هقهق ارواح گمگشته
میگریزد از دهان گِردش.
عنکبوتوار
میبافد ستارهای گسترده
برای شکار آههایی
که در برکهی سیاه چوبینش شناورند...
(فدریکو گارسیا لورکا)
2- هفتهی کاملا مغشوشی داشتم. یک عالمه کار داشتم. تکهتکه، اینور و اونور. اینترنت هم که میام، به جای آرامش باز دچار اضطراب میشم. یه عالمه ایمیل جواب نداده(البته خونده شده) تو میلباکسم هست. و باز در مقابل چشمای وحشتزدهم تعدادشون، هر بار که دکمهی "دریافت" رو میزنم، زیاد و زیادتر میشه. کامنتهایی که باید بخونم و جواب بدم و به وبلاگ دوستانی که ازم انتظار دارن یا دعوتم کردن برم. و این وسط توقع کسایی که انتظار دارن دربارهی هر چیزی که "اونا" دوست دارن بنویسم قوز بالای قوز میشه.
- در کانادا فلان روز، روز مادره. چرا ننوشتی؟
- در بوکینافاسو فلان روز، روز حمایت از سوسکهای وحشیه. خجالت نمیکشی دربارهش نمینویسی؟
- ای چپگرای افراطی، چرا در مورد علی شریعتی چیزی نمینویسی؟
- آبان تولد رضا نیمپهلویه یادت نره یه مطلب بنویسی. ای ضدسلطنت طلب!
- تو که در مورد همه مسائل اهمال میکنی اقلا بیا به "من" لینک بده که دربارهی سایز موشهای خیابون ولیعصر مقالهی تحقیقی نوشتم!
و...
آقا جان، من اصلا در مورد هر چیزی که عشقمه و یا فکرمو در اون زمانی که دارم تایپ میکنم اشغال کرده مینویسم. خوب شد؟:)
آخیش... راحت شدم!
2- در یه جلسهی جدی داشتم پیشنهادی میدادم که به نظر خودم خیلی جالب بود. شخص( بیسلیقهای) آخر صحبتام گفت:" این طرح ممکنه در تهران خوب جواب بده، ولی اینجا کرجه، فرهنگ بومی مردم که از 72 فرهنگ مختلف درست شده ممکنه نپذیرهتش. "
من که قبلا شنیده بودم به طرحهایی که در خارج کشور قابل اجراست برای تطبیقش با فرهنگ ایرانی میگن فلان طرح رو "ایرانیزه" میکنیم، خیلی با اعتماد به نفس و جدی گفتم: اشکالی نداره " کرجیزه"ش میکنیم.
نمیدونم این کلمهی کَرَجیزه چی داشت که ملت بیجنبه زدن زیر خنده! البته خودم هم برای اینکه کنف نشم خندیدم ها... ولی جان من "جیز" هم خنده داره؟:)
3-به مدت یک هفته، نمایشگاه نیروی انتظامی در فرهنگسرای کوثر برپا بود.این سومین سالیه که من میرم دیدن. در این روزا آقا پلیسا خیلی مهربون میشن، فکر کنم حتی اگه لُپاشونو بکشیم چیزی نگن:) اجازه میدن به اسلحههاشون دست بزنیم و با باتومهای ضدشورششون بازی کنیم:) تعداد زیادی پسربچه لباس پلیس پوشیدن و تو محوطه از اینور به اونور میدون. دانشآموزان مدارس رودستهدسته و اتوبوس اتوبوس برای عبرت گرفتن میارن. غرفههای زیادی از طرف سازمانها و نهادها برپا میشن. غرفهی انتقال خون تندتند از ملت خون میگیره چون میگن تو ماه رمضون خون کم میارن( ماه رمضون هفتهی دیگه شروع میشه) بهزیستی کلی بروشور در مورد بیماری ایدز، هپاتیت، ام اس، وبا، تالاسمی، ... میده..همینطور آموزشهایی در مورد مقابله با سوسک، در مورد ازدواج و...
بکی از بهترین غرفهها به نظر من غرفهی " معتادان گمنام"ه. این سازمان بینالمللی معروف و بیادعا با جلساتی که هر هفته در سراسر ایران و جهان تشکیل میده با قول افشا نکردن نام معتادان، تا حالا تونسته جمعیت عظیمی از معتادان رو ترک بده. شماره تلفنش در تهران رو اینجا مینویسم:
تلفن انجمن معتادان گمنام در تهران: 7803951
فکس: 7850923
صندوق پستی: 3684-15875
جلساتشون در کرج هم در "پارک چمران" و "پارک شهید بهشتی" گوهردشت هر روز از 7:30 تا 8:30(روزهای تعطیل ساعت 9 تا 10:30) برگزار میشه.
همینطور در فرهنگسرای غدیر(محمدشهر) و فرهنگسرای حافظیه(عظیمیه)و فرهنگسرای گلستان(فردیس)
محوطهی امامزاده طاهر و فرهنگسرای مهر(نظرآباد) و هشتگرد(پارک مادر) و فرهنگسرای کوثر(7 تیر- چهارراه کارخونه قند) البته اینجاها هفتهای یکی دو روز!
میدونم که اول باید راههای ورود مواد مخدر گرفته بشه و خیلی مسائل دیگه هست... ولی دیدن جوانهایی که روز به روز دارن در اثر اعتیاد از بین میرن و تعداد خانومهای معتاد هم تقریبا به 36 درصد تعداد معتادان رسیده خیلی زجرآوره..شاید از طریق معرفی این مرکز بهشون بتونیم گامی در جهت سلامتی اونا برداریم.
4- به مناسبت روز کودک از طرف شهرداری، در روزهای پنجشنبه و جمعه(9 صبح تا 9 شب) غرفههایی به سازمانهای مختلف در پارک چمران داده شد.. هر غرفهای سعی میکرد با زدن زلم زیمبوی بیشتر نظرها رو به سوی خودش جلب کنه. در هر غرفه ضبطی با باندهای قوی روشن بود و صدای ترانهای که اتفاقا بیشترشون از طرف رادیو تلویزیون ممنوع هستن به گوش میرسید..بعضی غرفهها هم که ارگ آورده بودن و آهنگ شاد مینواختن و خوانندههایی که اکثرشون خانوم بودن ترانهای ریتمیک و شاد میخوندن. به بچهها کادو که بیشتر چیزای ارزونقیمتی مثل بادکنک بود میدادن. بیشتر غرفهها کلی مداد رنگی و کاغذ روی میزی جلو غرفه برای بچهها مسابقهی نقاشی ترتیب داده بودن. در بعضی غرفهها صورت بچهها رو به شکل گربه و روباه و خرسو.. درمیاوردن.. در جلو بعضی غرفهها، برای جلب بیشتر بچهها، آدمهایی با لباسهای حیوون و یا قطرهی آب با موسیقی میرقصیدن و خیلی راحت با بلندگو بچهها رو به رقص دعوت میکردن...
چیزی که برای من جالب و البته دردناک بود این بود که بیشتر بچههای بزرگتر از 7 سال که به سن مدرسه رسیده بودن، نمیتونستن در شادیها درست شرکت کنن. هر کاری میکردیم حتی دست هم نمیزدن. بیشترشون هاج و واج مونده بودن. خوب تو مدرسه به به دانشآموز میگن آقا باش، خانوم باش، دست نزن، صمان بکم یه گوشه بشین، به جای ترانه قرآن بخون،و رقص بده،جلفه، حالا میگن بیا وسط برقص و شادی کن! دست دست..تقریبا هیچ بچهای دست نمیزد. بزرگترا تو این قسمت بیشتر همکاری میکردن و البته بچههای کمتر از 7 سال هم خبلی بهتر بودن..
قسمت نقاشی بهتر بود. شاید تنها سرگرمی که بچههای آپارتمان نشین دارن همین یه گوشه نشستن و نقاشی کشیدنه،بخصوص دختر بچهها، اونم از بس زدن تو ذوقشون، ابتکار به خرج نمیدادن و بیشتریا مثل هم میکشیدن.
"کتابفروشی بهمن" یه سن بزرگ درست کرده بود و جلوش یه عالمه صندلی چیده بود. هنرمندای معروف برنامهی کودکان در تلویزیون عین"چرا" رو دعوت کرده بود با ارکستر و.. که برنامه اجرا کنن.. ولی حتی نواختن سرود ای ایران نتونست یخ بعضیها رو آب کنه..
تو این دو روز کلی کمک کردم و عکس گرفتم و..
امیدوارم روزی رو ببینم که خنده از لبای بچههای سرزمینم دور نشه..یعنی از لبای بچههای همهی جهان..
5- جمعهی پیش رفته بودم کوه عظیمیه، روز پاکسازی کوه اعلام شده بود. عدهای هم اومده بودن. ولی بیشترش فرمالیته بود. یه عده جلیقه سفید پوشیده بودن و منتظر مسئولی که کیسهزبالهها و بقیه وسائل رو با خودش برده بود خونهش. تا یه ساعت اونورا وایسادم اما هیچ خبری از طرف نشد. من رفتم کوه و برگشتم دیدم حدود ده بیست کیسه زباله از جیب خودشون خریدن و یه کم آشغال جمع کردن. همین
6- تو روزنامه خوندم که زن جوان متاهلی که دوبچهی خردسال هم داشته با مرد متاهل مستاجرشون رو هم میریزه. شوهر زن صبح تا شب سر کار بوده و اکثر شبها هم نبوده. زن سالها مشغول به این رابطه پنهانی بوده تا اینکه یه بار که بچهکوچولوها مادرشونو در آغوش مرد همسایه میبینن، هر دو تصیمم به کشتن بچهها میگیرن. سه روز اونا رو تو حموم زندانی می کنن و به قصد کشت با یه شیء محکم میزنن تو سرشون . از اونطرف آقای همسایه اونقدر زن و بچهی خودش رو کتک زده بوده تا زن بچهش زخمی و نالان قهر کردن و رفتن خونهی پدر زن. زن و مرد جسدهای بچهها(5 ساله و 3 ساله) رو میپیچن تو پتو که بذارن صندوق عقب ماشین که زن همسایه میبینه و به پلیس گزارش میده و.... پسر 5 سالههه مرده و پسر 3 سالههه بعد از عمل جراحی و بستری شدن تو بیمارستان خوب میشه.
حیلی از خوندن این خبر ناراحت شدم و شبش نتونستم درست بخوابم.
کاش مرد همسایه از زنش و این زن از شوهرش طلاق گرفته بودن و با هم ازدواج میکردن تا این فاجعه پیش نیاد.
7- دیشب هم یه وبلاگ خوندم به اسم دستنوشته های یک زن متاهل عاشق درباره مردی که همسرش نیست ... با اینکه شدیدا خسته و خوابالود بودم نشستم از اول تا آخر نوشتههاشوخوندم. چشمام از درد داشت درمیومد ولی کنجکاوی در مورد زنانی که با داشتن شوهر دوستپسر میگیرن- که اینروزها تعداشون خیلی خیلی زیاده- نمیگذاشت از خوندن دست بردارم.
با اینکه کارشو به هیچوجه درست نمیدونم و شدیدا از بعضی کاراش ناراحت شدم، ولی خوندن نوشتههاشو رو به همهی آقایون، بخصوص متاهلها، توصیه میکنم. فکر کنم هر کسی بتونه نکتههایی رو در نوشتههای یاسی پیدا کنه.
مهمترین نکتهش برای من این بود که چرا آقایون(شایدم آقایون ایرانی) وقتی دختری رو میپسندن که مثلا شیطونه، خوشلباسه، خوشاندامه، شیرین زبونه،شجاع و جسوره.و... بعد از ازدواج اولین کاری که سعی میکنن انجام بدن دقیقا گرفتن همین صفات از دخترهاست؟
چرا آقایون ایرانی فکر میکنن وقتی دختری رو به دست آوردن دیگه هیچ وظیفهای ندارن و بهش بیاعتنا میشن. حتی به حرفاش درست و حسابی گوش نمیدن؟
رگ بگم.. چرا آقایون ایرانی زنداری بلد نیستن؟ عشقورزی بلد نیستن؟ متوجه نیستن که اولین چیزی که یه زن احتیاج داره درددل کردن با شوهر و محبت دیدنه؟
چرا در ایران کار و درآمد جای روابط خانوادگی رو گرفته؟( البته مشکلات اقتصادی مملکت غارتشدهمون رو میدونم)
خوب، کار میکنی و برمیگردی خونه، چرا فوری نوکت میره تو روزنامه و تلویزیون؟
و چرا تازگیها بیشتر خانمها به جای سعی کردن برای درست کردن رابطهها و یا حتی پایان دادن به رابطه(طلاق)، میرن با کسی دیگه نیازهاشونو برطرف میکنن؟
برام جالب بود که یاسی حتی به رابطهش شکل مذهبی هم داده بود(مثل بیشتر مذهبیها که بلدن تبصرهای چیزی در مورد عمل اشتباهشون پیدا کنن)، نوشته که هر دو سید هستن و با هم مشهد رفتن و...
چه باید کرد؟
8- کیمیای عزیز، این دختر دوستداشتنی، یار غار اکثر وبلاگنویسها ، در وبلاگش بحثی راه انداخته در مورد ازدواج و سوال کرده:"چه اتفاقی می افتد که ما تصور می کنیم امادگی جدایی از دوره مجردی را داشته و قادریم وارد دوره تاهل بشویم وبعد تصمیم میگیریم که ازدواج کنیم ؟ و اگر ازدواج کرده اید تجربه تان را در اختیارمان قرار دهید؟"
9- از طریق وبلاگ یاسی، قسمت نظرخواهیش، با وبلاگ تخصصی یه استاد حشرهشناس(دکتر احمد عطامهر) آشنا شدم. در مورد مسموم بودن زیتونهای امسال شنیده بودم. حالا با چشم خودم مطلب مگس زیتون رو دیدم و خوندم:)
10-صبح جمعهی گذشته گیلهمرد عزیز در تلویزیون آپادانا یکی از مطلبامو خونده و کلی ازم تعریف کرده:) دمش گرم. خودم رفته بودم کوه و نتونستم ببینم.
11- در صندوق نامههام نامهی مشکوکی دیدم. بازش که کردم نوشته بود: داستان شما در قسمت مسابقه برنده شده و دو بارهم در نشریه اعلام شده، و خواسته بود بهشون زنگ بزنم..زنگ زدم مسئول مربوطه گفت؟ برای گرفتن جایزه و همینطور همکاریهای آتی( با حقالتحریری که قابل شما رو نداره) تشریف بیارید به دفتر نشریه:)
اصلا یادم نبود که ده ماه پیش تو مسابقهای شرکت کرده بودم:) اونقدر به نظرخودم بد نوشته بودم که حتی برای کنجکاوی هم که شده تو این مدت نشریهشون رو هم نخریده بودم:) جایزهی نطلبیده مراده!
۱۲- باز زلزله و باز بیفکری مسئولین و بیامکاناتی و ...
دیشب گرگانی ها در هوای سرد پاییزی شب رو در پارکها و کوچهها و خیابونها خوابیدن..
۱۳- کسی از شکارچی عزیزمون خبر نداره؟ چرا دیگه نمینویسه؟
1۴- دوسه سال بود با هزار زحمت و گرسنگی دادن به خودم، هی دو کیلو کم میکردم و بعد از شکموبازی، درست همون 2 کیلو رو اضافه میکردم( عین یویو یا بومرنگ). این روزها که کارم زیاد شده، بدون رژیم چند کیلویی کم کردم و همهی لباسام گشاد شده. بعضی شلوارامو نشستم تنگ کردم و بعضیاشون رو حوصله نداشتم. گفتم لابد دوباره وزنم مثل قبل میشه. چند روز پیش رفتم فروشگاه شهروند میدون آرژانتین کمی خرید کنم. از ماشین دوستم که پیاده شدم حس کردم قد شلوارم بلندتر از حد شده. اهمیت ندادم. گفتم یه کم گشاده دیگه. از روی مانتو با دست کشیدمش بالا و راه افتادم(با دوستم راه افتادیم). تو فروشگاه که رسیدم هر قدمی که برمیداشتم میدیدم شلوارم هی میاد پایینتر. دوستم میگفت چه عجب اینقدر یواش راه میای و ورجه وورجه نمیکنی؟ روم نمیشد بگم. چند قدم دیگه که برداشتم دیدم نخیــــــــــــــر! انگار تنبونم کاملا داره از ..نم میافته! مانتوم هم کوتاه و چاکدار. چه آبروریزی میشد! یهو پاهامو بستم و وایسادم. نگران و مضطرب بین جمعیت وایساده بودم. دیگه کشیدن شلوار از رو مانتو هم کارساز نبود. چند قفسه اینورم بود ولی راستش میترسیدم برم اون پشت درستش کنم!بهتره اول علت ترسم رو تعریف کنم.
دوستی داشتم که موقتی که دانشگاه میومد به خاطر آشنا بودن با یکی از مدیران فروشگاه، تو قسمت دید زدن دوربینمخفیها کار میکرد و هر روز میومد با آب و تاب ماجراهای دزدیها رو تعریف میکرد:
-بچهها یه خانوم خیلی ژیگول یه همزن برقی برداشت و رفت پشت قفسهها و یواشکی اونو گذاشت زیر بغل مانتوش و ما با دوربین دیدیم و گرفتیمش. گفت خواسته بفروشهتش و پول دندونپزشکیشو دربیاره.
- وای..یه دختر 15 ساله یه بهانهی درست کردن زیپ شلوارش یه جامدادی رو گذاشت زیر کمر شلوارش.
- آخ آخ. امروز یه پسری یه جوراب برداشت نگاه کنه، فکر کرد کسی حواسش نیست جورابو سریع گذاشت پشت شلوارش، تیشرتش رو هم کشید روش..
حالا منم پیش خودم میگفتم اگه برم پشت قفسه ها و مانتومو بکشم بالا و بعدش شلوارمو، لابد فکر میکنن منم دارم چیزی رو قایم میکنم. میان میگیرنم... تهمت دزدی و...وای من تحمل این رسوایی رو ندارم... همون وسط کپ کرده بودم. مردم نگاه میکردن که این خلوچل کیه وایساده تو راه مردم و شلوارشم چروک پروک خورده تا پایین.. ای داد و بیداد..خشتکش به حدودای زانوم رسیده بود.. دوستمم باور نمیکرد من اونحا وایسادهم و میدیدم داره اینطرف و اون طرف دنبالم میگرده(خنگعلی!) فکری به خاطرم رسید. همونطور که زانوهامو سفت به هم فشار میدادم که تتمهی آبروم نریزه رو زمین، با چشم دنبال دوربینمخفیها گشتم. آهان..اون یکی..ولی خیلی دوره..در حالیکه پاهام رو به مشرق بسته بود از کمر برگشتم مغرب دیدم یه دونه هم پشتم هست که بهم نزدیکتره. با حرکتی سریع و عصبی و از روی استیصال یهو برگشتم درست روبروی دوربین. طوری که انگار دارم با اون حرف میزنم. خیلی واضح، پایین مانتومو با بالای تنبونم با هم با دست گرفتم و هر دوشونو با هم آوردم بالا...بعد دکمهی مانتومو باز کردم و لبههای شلوار رو روی هم آوردم و با سنجاق قفلی( خدا بیامرزه پدر مامانمو که بهم یاد داد همیشه یه سنجاق قفلی همرام داشته باشم) به هم وصلشون کردم. یعنی: ببینید من دزد نیستم:)
در ضمن فهمیدم که بابا، اونقدر هم لاغر نشده بودم. دکمهی بالای شلوارم تو ماشین افتاده بود من نفهمیده بودم:)
پنجشنبه، مهر ۱۶، ۱۳۸۳
معصومه... سوتیهای من
1- مرا عظیمتر از این آرزویی نمانده است
که به جست و جوی فریادی گمشده برخیزم...
(شاملو)
2- تو این چند وقت چقدر در سایتها در مورد عاطفه خوندیم! چقدر احساساتمون تحریک شد! میدونم خیلیا موقع خوندن مطالب غمانگیز دربارهی عاطفه، نتونستن قهوه یا آبجوشونو تا ته بخورن و اشک در چشماشون حلقه زد. کلا ما مردم خیلی احساساتی و رمانتیکی هستیم. بخصوص که قهرمان قصهمون بمیره. دیگه تا یکیدوسال براش نوحه میسراییم.
بله! عاطفه مُرد. به ناحق هم مرد. وظیفه داریم به خانوادهش کمک کنیم که به وسیلهی وکیل حق پایمال شدهشونو بگیرن. باید افشاگری کنیم که دیگه بازجویی حق تجاوز وحشیانه به متهم رو نداشته باشه. خوب، بعدش چی؟ فکر میکنید امثال عاطفه تو مملکت ما کمن؟
تاحالا شده برید دربارهی دختران زندانی که تو زندانا پرن تحقیقی بکنید؟ میدونید خیلیهاشون چیزی نمونده به سرنوشت عاطفه دچار بشن؟ اینا هنوز زندهن! ببینیم میتونیم کمکی به اینا بکنیم؟
بذارید یه نمونهشو بگم! معصومه دختر 15 سالهایه که به جرم دزدی، 20 روزه که در زندان یکی از شهرکهای نزدیک کرجه. او با همدستی 4 پسر ماشین میدزدیده. معصومه تنها کنار جاده وایمیستاده و وقتی مردی اونو سوار کرد، 4 تا پسر تعقیبشون میکردن و بعد به عنوان نیروی انتظامی میگرفتنشون. دختره میپریده سوار موتور یکی از پسرا میشده. اونیکیا ماشین و پولاشو میدزدیدن و مرده رو تا اونجا که میخورده میزدن.
یکی از مسئولین میگه معصومه برعکس اسمش اصلا معصوم نیست و اصلاحناپذیره. توی این چند بار دستگیری هیچکس برای بهبودیش تلاشی نکرده.
از زندگیش بگم. وقتی کوچیک بوده مادرش در اثر سرطان مرده. باباش از کار افتادهست و فقیر. به خاطر درد گاهی تریاک هم میکشه. قادر به کار کردن نیست. وقتی معصومه 3 سالش بوده باباش دوباره زن میگیره.
نامادری خودش هم یه قربانی فقر و نادونیه. قبلا یه شوهر داشته. بچهدار نمیشدن. دکتر بهشون گفتن که اشکال از مرده. خانواده مرده قبول نمیکنن و با اینکه میدونستن زن و شوهر همدیگه رو دوست دارن به زور برای مرده یه زن دیگه میگیرن. زن دلشکسته میاد با پدر معصومه که 3 بچهداشته ازدواج میکنه.
نامادری زن بیسواد ولی مهربونیه. ولی نمیتونه بالای سر بچهها باشه. چون هر روز از صبح تا شب برای کار به خونههای مردم میره. تموم خرج خونه و شوهر و بچههای شوهر و بچههایی که خودش بعدا به دنیا آورده با خودشه. معصومه دختر خیلی شیطونی بوده. از دیوار راست بالا میرفته. زود مدرسه رو میذاره کنار و به خیابونها میره. زود دوستپسر میگیره و با همدستی اونا به کارای خلاف روی میاره. حتی سر دوستای خودش رو کلاه میذاره. از یکی از دوستاش چک حقوق پدرشو دزدیده و داده به دوست پسرش.
چند ماه پیش به توصیهی دیگران میذارنش سر کار، اما بعدا میفهمن که به جای سرکار میره دزدی.
الان هیچکی حاضر نیست براش وثیقه بذاره آزادش کنه. همه همینطوری راحتترن. تو خونه خیلی خواهر برادراشو اذیت میکنه. بهترین غذاها و لباسا رو میخواد. بهترین زندگی. اما میدونه با پول کلفتی نامادری نمیتونه داشته باشه و حالا عادت کرده به دزدی.
اگه از زندان در بیاد هیچکی حریفش نیست. پولشون هم نمیرسه به اینکه ببرنش دکتر مشاور و روانشناس. بیمه نیستن. حتی پول ندارن ببرنش پیش لیسانسیههای روانشناسی دولتی که خیلی کم میگیرن. تازه اونها هم اینقدر بیتجربهن که ممکنه اثر بدی روی دختر بذارن.
دختر بزرگ خانواده، اونم در اثر فقر دادنش به یه معتاد ولی بعدا طلاق میگیره و با یه جوون کارگر ازدواج میکنه. شوهر خواهر از ترس اینکه مبادا اخلاق زنش بد بشه اصلا اجازه نمیده با خواهرش در ارتباط باشه.
عمو و عمه و خاله و دایی و... همه خودشون رو کشیدن کنار. هیچکس در بیرون زندان منتظر معصومه نیست. همه از ریختش بیزارن. همه میگن به نفع همهس که معصومه تو زندان باشه. پدرش صبح تا شب گریه میکنه و میگه آبروم رفته. کاش دخترم مرده بود. تو محل هم دیگه جایی برای معصومه نیست..
برای این دختر چکار میشه کرد؟
خیلی با موردای اینجوری برخورد میکنم و سعی میکنم اقلا دردشون رو بگم. شاید گاهی بعضیاشون رو اینجا نوشتم. فقط بدونید که تو کشورمون عاطفهها و معصومهها و کبریها زیادن. با غصه خوردن کاری از پیش نمیره. باید کاری کرد...
3- گاهی که دلم میگیره به وبلاگ گیلهمرد میرم. همیشه چیزی هست که لبخندی بر لبام بیاره. ماجرای مرد بازنشسته و جریمهی پلیس خیلی بامزهست.
4- آقا، جوونی که آمادگی گمراهی داره، منتظر تشویقهای شما برای گوش دادن به ندای وجدانشه:) این آقا ابوالوَفا حواسش نبوده زده قفل یه سیدی 150 هزار تومنی رو شکسته ، حالا شیطون داره گولش میزنه، بیایید نجاتش بدیم تا رستگار بشه! نذاریم از دست بره:)
5- نمیدونم چه خبر شده که چند نفر در نظرخواهیم و چند نفر با ایمیل ازم در مورد خرید سهام از بورس پرسیدن. بارها گفتم که در مورد خرید سهام شرکت بخصوصی نمیتونم نظر بدم. این کار، کارِ کارگزاران و متخصصین این رشتهست. اگر روزنامهی اخبار اقتصادی رو هر روز بخرید(50تومنه) اطلاعات خوبی در مورد همهی شرکتها میده. در مورد خرید سهام فعلا میگن دست نگهدارید. چون مدتی قیمتها خیلی بالا رفته بود. تقریبا به حداکثر رسیده بود و یواش یواش شروع کرده پایین اومدن. وقتی قیمت تثبیت شد و به کف رسید. میشه دوباره شروع کرد به خریدن.قابل توجه پولداران و سرمایهداران و بورژواها:)
6- از اول آبان نون 15 درصد گرون میشه. گرون شدن نون همانا و متورم شدن قیمتهای همه چیز همان...
امروز که رفتم نون بخرم، نونوای محلهمون گفت این مملکت دیگه جای زندگی نیست. داره ویزا میگیره با خانواده ش بره انگلیس:) بازم سیل مهاجرت شروع شده.. جمعیت زیاد. کار کم. ورود به دانشگاهها و مدارس خوب سخت و گرونی هم بیداد میکنه.
7- سوتیهای عظیم من
فکر نمیکنم کسی پیدا بشه که بتونه ادعا کنه که تو دنیای اینترنت تا حالا سوتی نداده! ولی هیچکی نمیتونه مثل من سوتی بده:)
سوتی اول
کم می رم ارکات. فقط دوسه روز اول برام جالب بود. عضو چند انجمن هم شدم که وقتی نامههای وقت و بیوقت و اکثرا بیربط به انجمنها رو دیدم، ایمیلهاشو بستم و خودمو راحت کردم.
هر چند روز میرفتم و میدیدم یه سری اَدَم(اضافهم) کردن. خودم زیاد روم نمیشد کسی رو اد کنم. گاهی موقع قبول کردن دوستیهای دیگران تو جواب آره یا نه دادن دچار تردید میشدم. بخصوص بعضیا با اسم یا عکسهای غیر متعارف و گاهی سکسی ازم دعوت به دوستی میکردن. با همه این تردیدها، نتونستم به جز 3 نفرکه دیگه خیلی غیرعادی بودن، نه بگم. و باز دفعهی بعد میومدم میدیدم یه عده دیگه منو به دوستانشون اضافه کردن. البته از حق نگذرم که دوستی اکثرشون باعث افتخارم بود. بخصوص میدیدم کسایی که دوستشون داشتم هم جزءشون هست. ولی بازم یه حسی اذیتم میکرد. میدیدم یه عده رو اصلا نمیشناسم.
چند روز پیش گفتم بیام یه کار تحقیقی کنم:) وقتمم یه کم آزادتر شده... بیام یه عده رو اضافه کنم ببینم عکسالعملهای اونا چه جوریه، هر کاری کردن، منم ازشون یاد بگیرم. اومدم چند نفر اشخاص معروف، چند نفر افراد مثل خودم معمولی و چند نفر به طور تصادفی که نمیشناسم اضافه کنم. روی هم حدود 20 نفر..
نتیجه برام جالب بود و البته کمی هم خجالتآور. از خوبا شروع کنم. اشخاص معروف بدون استثنا و بدون هیچ پرسشی دعوتم رو قبول کردن. بعضی از افراد دو دسته دیگه گاهی سوالی کردن که از کجا منو میشناسی؟ و البته اونا هم اکثرشون قبول کردن.
یه نفر برام ایمیل داد و گفت با عرض معذرت نمیتونه دوست جدید بخصوص از نوع ناشناس بپذیره.
یه نفر دعوام کرد که اصلا از وبلاگم خوشش نمیاد. چون یه نفر براش ایمیل داده و گفته من چقدر بدم، ونمیخواد با من دوست شه!
دوسه نفر خیلی مته به خشخاش گذاشتن که کی اسم و آدرس مارو به تو داده و...(انگار مخفی زندگی میکردن و من کشفشون کردم)
و اما آخری یه پسری بود که پدرمو درآورد که اینقدر اومد تو اسکارپبوکم آبرومو برد. فکر کرده بود من ازش خوشم اومده و چقدر نامه نوشت که می خواد باهام دوست شه و کلمات شنیع عاشقانه و....:)
در ضمن به خاطر اضافه کردن این 20 نفر، به مدت 48 ساعت عکسم زندانی شد:)
و به این نتیجه رسیدم آدم خوبه عین بزرگان عمل کنه. بدون سوال قبول کنه بره:)
سوتی دوم
بعضیا تو ارکات شدن متخصص گروه درست کنی.. هر روز از آدم دعوت میکنن که عضو فلان گروه مثلا کفتربازان و شکمپرستان و کلکسیونرهای مداد و اینا بشیم..منم که اصولا وقت ندارم به انجمنها سر بزنم. اومدم زرنگی کنم و اومدم ایمیل یکی که هر روز دعوت به عضویت یه انجمن میکرد بلاک کردم:) نگو اگه ای میل یکیو در ارکات بلاک کنی، تموم ایمیلایی که از طرف ارکات میاد بسته میشه.. و نامههای معمولی هم از ارکات به دستم نمیرسید. بعد از گلهی دوستان که جواب ایمیلشونو نمیدم فهمیدم چه اشتباهی کردم:)
سوتی سوم
خیلی دوست دارم هر دفعه آنلاین میشم حتما چند وبلاگ هم بخونم. منتها معمولا با خوندن و جواب دادن کامنتهام و گرفتن ایمیلهام وقتم تموم میشه... سریع میرم چند وبلاگو که دوست دارم و یا بهم سر زدن باز میکنم.. خیلی دوست دارم بهشون بگم که اومدم..بگذریم که خیلیها هم ازم گله میکنن چرا نمیای برامون کامنت بذاری.. معمولا سعی میکنم هر چقدر هم سریع میخونم ولی کاملا بفهمم جریان چیه.. گاهی راجع به نوشته زود قضاوت میکنم و مینویسمش..بعدش خندم میگیره.. چون وقتی آفلاین میخونم میبینم اصلا درست متوجه جریان نبودم..
سوتی چهارم
یه بار نظرخواهی دو وبلاگو زدم بیاد.. نیومد که نیومد.. چند وبلاگ دیگه هم خوندم و بستمشون. یهو یه نظرخواهی برام باز شد..خدایا کدومشون بود؟ برای هر دو وبلاگ نظر بخصوصی داشتم و دلم میخواست نویسندهش بخونه. اصلا حیفه نظرخواهی که به این زحمت باز شده سفید بمونه:) مال مفته! یا مراجعه به هوشم حدس زدم مثلا مال وبلاگ پدرام باشه.. چند خط دربارهی موضوعش نوشتم.. وقتی میبستمش گفتم نکنه اشتباه کرده باشم؟ فرداش صاحب نظرخواهی یه ایمیل برام فرستاد و تشکر کرده بود از کامنتم. و گفته بود ولی هر چی فکر کردم نفهمیدم من کی این موضوعو نوشته بودم که شما اونو نوشته بودید... و تازه... من اصلا پدرام نیستم:)
وای...شرمنده شدم! بقیه سوتیهام بمونه برای بعدا...
نخند بجه! مگه خودت تو زندگیت سوتی نمیدی؟
که به جست و جوی فریادی گمشده برخیزم...
(شاملو)
2- تو این چند وقت چقدر در سایتها در مورد عاطفه خوندیم! چقدر احساساتمون تحریک شد! میدونم خیلیا موقع خوندن مطالب غمانگیز دربارهی عاطفه، نتونستن قهوه یا آبجوشونو تا ته بخورن و اشک در چشماشون حلقه زد. کلا ما مردم خیلی احساساتی و رمانتیکی هستیم. بخصوص که قهرمان قصهمون بمیره. دیگه تا یکیدوسال براش نوحه میسراییم.
بله! عاطفه مُرد. به ناحق هم مرد. وظیفه داریم به خانوادهش کمک کنیم که به وسیلهی وکیل حق پایمال شدهشونو بگیرن. باید افشاگری کنیم که دیگه بازجویی حق تجاوز وحشیانه به متهم رو نداشته باشه. خوب، بعدش چی؟ فکر میکنید امثال عاطفه تو مملکت ما کمن؟
تاحالا شده برید دربارهی دختران زندانی که تو زندانا پرن تحقیقی بکنید؟ میدونید خیلیهاشون چیزی نمونده به سرنوشت عاطفه دچار بشن؟ اینا هنوز زندهن! ببینیم میتونیم کمکی به اینا بکنیم؟
بذارید یه نمونهشو بگم! معصومه دختر 15 سالهایه که به جرم دزدی، 20 روزه که در زندان یکی از شهرکهای نزدیک کرجه. او با همدستی 4 پسر ماشین میدزدیده. معصومه تنها کنار جاده وایمیستاده و وقتی مردی اونو سوار کرد، 4 تا پسر تعقیبشون میکردن و بعد به عنوان نیروی انتظامی میگرفتنشون. دختره میپریده سوار موتور یکی از پسرا میشده. اونیکیا ماشین و پولاشو میدزدیدن و مرده رو تا اونجا که میخورده میزدن.
یکی از مسئولین میگه معصومه برعکس اسمش اصلا معصوم نیست و اصلاحناپذیره. توی این چند بار دستگیری هیچکس برای بهبودیش تلاشی نکرده.
از زندگیش بگم. وقتی کوچیک بوده مادرش در اثر سرطان مرده. باباش از کار افتادهست و فقیر. به خاطر درد گاهی تریاک هم میکشه. قادر به کار کردن نیست. وقتی معصومه 3 سالش بوده باباش دوباره زن میگیره.
نامادری خودش هم یه قربانی فقر و نادونیه. قبلا یه شوهر داشته. بچهدار نمیشدن. دکتر بهشون گفتن که اشکال از مرده. خانواده مرده قبول نمیکنن و با اینکه میدونستن زن و شوهر همدیگه رو دوست دارن به زور برای مرده یه زن دیگه میگیرن. زن دلشکسته میاد با پدر معصومه که 3 بچهداشته ازدواج میکنه.
نامادری زن بیسواد ولی مهربونیه. ولی نمیتونه بالای سر بچهها باشه. چون هر روز از صبح تا شب برای کار به خونههای مردم میره. تموم خرج خونه و شوهر و بچههای شوهر و بچههایی که خودش بعدا به دنیا آورده با خودشه. معصومه دختر خیلی شیطونی بوده. از دیوار راست بالا میرفته. زود مدرسه رو میذاره کنار و به خیابونها میره. زود دوستپسر میگیره و با همدستی اونا به کارای خلاف روی میاره. حتی سر دوستای خودش رو کلاه میذاره. از یکی از دوستاش چک حقوق پدرشو دزدیده و داده به دوست پسرش.
چند ماه پیش به توصیهی دیگران میذارنش سر کار، اما بعدا میفهمن که به جای سرکار میره دزدی.
الان هیچکی حاضر نیست براش وثیقه بذاره آزادش کنه. همه همینطوری راحتترن. تو خونه خیلی خواهر برادراشو اذیت میکنه. بهترین غذاها و لباسا رو میخواد. بهترین زندگی. اما میدونه با پول کلفتی نامادری نمیتونه داشته باشه و حالا عادت کرده به دزدی.
اگه از زندان در بیاد هیچکی حریفش نیست. پولشون هم نمیرسه به اینکه ببرنش دکتر مشاور و روانشناس. بیمه نیستن. حتی پول ندارن ببرنش پیش لیسانسیههای روانشناسی دولتی که خیلی کم میگیرن. تازه اونها هم اینقدر بیتجربهن که ممکنه اثر بدی روی دختر بذارن.
دختر بزرگ خانواده، اونم در اثر فقر دادنش به یه معتاد ولی بعدا طلاق میگیره و با یه جوون کارگر ازدواج میکنه. شوهر خواهر از ترس اینکه مبادا اخلاق زنش بد بشه اصلا اجازه نمیده با خواهرش در ارتباط باشه.
عمو و عمه و خاله و دایی و... همه خودشون رو کشیدن کنار. هیچکس در بیرون زندان منتظر معصومه نیست. همه از ریختش بیزارن. همه میگن به نفع همهس که معصومه تو زندان باشه. پدرش صبح تا شب گریه میکنه و میگه آبروم رفته. کاش دخترم مرده بود. تو محل هم دیگه جایی برای معصومه نیست..
برای این دختر چکار میشه کرد؟
خیلی با موردای اینجوری برخورد میکنم و سعی میکنم اقلا دردشون رو بگم. شاید گاهی بعضیاشون رو اینجا نوشتم. فقط بدونید که تو کشورمون عاطفهها و معصومهها و کبریها زیادن. با غصه خوردن کاری از پیش نمیره. باید کاری کرد...
3- گاهی که دلم میگیره به وبلاگ گیلهمرد میرم. همیشه چیزی هست که لبخندی بر لبام بیاره. ماجرای مرد بازنشسته و جریمهی پلیس خیلی بامزهست.
4- آقا، جوونی که آمادگی گمراهی داره، منتظر تشویقهای شما برای گوش دادن به ندای وجدانشه:) این آقا ابوالوَفا حواسش نبوده زده قفل یه سیدی 150 هزار تومنی رو شکسته ، حالا شیطون داره گولش میزنه، بیایید نجاتش بدیم تا رستگار بشه! نذاریم از دست بره:)
5- نمیدونم چه خبر شده که چند نفر در نظرخواهیم و چند نفر با ایمیل ازم در مورد خرید سهام از بورس پرسیدن. بارها گفتم که در مورد خرید سهام شرکت بخصوصی نمیتونم نظر بدم. این کار، کارِ کارگزاران و متخصصین این رشتهست. اگر روزنامهی اخبار اقتصادی رو هر روز بخرید(50تومنه) اطلاعات خوبی در مورد همهی شرکتها میده. در مورد خرید سهام فعلا میگن دست نگهدارید. چون مدتی قیمتها خیلی بالا رفته بود. تقریبا به حداکثر رسیده بود و یواش یواش شروع کرده پایین اومدن. وقتی قیمت تثبیت شد و به کف رسید. میشه دوباره شروع کرد به خریدن.قابل توجه پولداران و سرمایهداران و بورژواها:)
6- از اول آبان نون 15 درصد گرون میشه. گرون شدن نون همانا و متورم شدن قیمتهای همه چیز همان...
امروز که رفتم نون بخرم، نونوای محلهمون گفت این مملکت دیگه جای زندگی نیست. داره ویزا میگیره با خانواده ش بره انگلیس:) بازم سیل مهاجرت شروع شده.. جمعیت زیاد. کار کم. ورود به دانشگاهها و مدارس خوب سخت و گرونی هم بیداد میکنه.
7- سوتیهای عظیم من
فکر نمیکنم کسی پیدا بشه که بتونه ادعا کنه که تو دنیای اینترنت تا حالا سوتی نداده! ولی هیچکی نمیتونه مثل من سوتی بده:)
سوتی اول
کم می رم ارکات. فقط دوسه روز اول برام جالب بود. عضو چند انجمن هم شدم که وقتی نامههای وقت و بیوقت و اکثرا بیربط به انجمنها رو دیدم، ایمیلهاشو بستم و خودمو راحت کردم.
هر چند روز میرفتم و میدیدم یه سری اَدَم(اضافهم) کردن. خودم زیاد روم نمیشد کسی رو اد کنم. گاهی موقع قبول کردن دوستیهای دیگران تو جواب آره یا نه دادن دچار تردید میشدم. بخصوص بعضیا با اسم یا عکسهای غیر متعارف و گاهی سکسی ازم دعوت به دوستی میکردن. با همه این تردیدها، نتونستم به جز 3 نفرکه دیگه خیلی غیرعادی بودن، نه بگم. و باز دفعهی بعد میومدم میدیدم یه عده دیگه منو به دوستانشون اضافه کردن. البته از حق نگذرم که دوستی اکثرشون باعث افتخارم بود. بخصوص میدیدم کسایی که دوستشون داشتم هم جزءشون هست. ولی بازم یه حسی اذیتم میکرد. میدیدم یه عده رو اصلا نمیشناسم.
چند روز پیش گفتم بیام یه کار تحقیقی کنم:) وقتمم یه کم آزادتر شده... بیام یه عده رو اضافه کنم ببینم عکسالعملهای اونا چه جوریه، هر کاری کردن، منم ازشون یاد بگیرم. اومدم چند نفر اشخاص معروف، چند نفر افراد مثل خودم معمولی و چند نفر به طور تصادفی که نمیشناسم اضافه کنم. روی هم حدود 20 نفر..
نتیجه برام جالب بود و البته کمی هم خجالتآور. از خوبا شروع کنم. اشخاص معروف بدون استثنا و بدون هیچ پرسشی دعوتم رو قبول کردن. بعضی از افراد دو دسته دیگه گاهی سوالی کردن که از کجا منو میشناسی؟ و البته اونا هم اکثرشون قبول کردن.
یه نفر برام ایمیل داد و گفت با عرض معذرت نمیتونه دوست جدید بخصوص از نوع ناشناس بپذیره.
یه نفر دعوام کرد که اصلا از وبلاگم خوشش نمیاد. چون یه نفر براش ایمیل داده و گفته من چقدر بدم، ونمیخواد با من دوست شه!
دوسه نفر خیلی مته به خشخاش گذاشتن که کی اسم و آدرس مارو به تو داده و...(انگار مخفی زندگی میکردن و من کشفشون کردم)
و اما آخری یه پسری بود که پدرمو درآورد که اینقدر اومد تو اسکارپبوکم آبرومو برد. فکر کرده بود من ازش خوشم اومده و چقدر نامه نوشت که می خواد باهام دوست شه و کلمات شنیع عاشقانه و....:)
در ضمن به خاطر اضافه کردن این 20 نفر، به مدت 48 ساعت عکسم زندانی شد:)
و به این نتیجه رسیدم آدم خوبه عین بزرگان عمل کنه. بدون سوال قبول کنه بره:)
سوتی دوم
بعضیا تو ارکات شدن متخصص گروه درست کنی.. هر روز از آدم دعوت میکنن که عضو فلان گروه مثلا کفتربازان و شکمپرستان و کلکسیونرهای مداد و اینا بشیم..منم که اصولا وقت ندارم به انجمنها سر بزنم. اومدم زرنگی کنم و اومدم ایمیل یکی که هر روز دعوت به عضویت یه انجمن میکرد بلاک کردم:) نگو اگه ای میل یکیو در ارکات بلاک کنی، تموم ایمیلایی که از طرف ارکات میاد بسته میشه.. و نامههای معمولی هم از ارکات به دستم نمیرسید. بعد از گلهی دوستان که جواب ایمیلشونو نمیدم فهمیدم چه اشتباهی کردم:)
سوتی سوم
خیلی دوست دارم هر دفعه آنلاین میشم حتما چند وبلاگ هم بخونم. منتها معمولا با خوندن و جواب دادن کامنتهام و گرفتن ایمیلهام وقتم تموم میشه... سریع میرم چند وبلاگو که دوست دارم و یا بهم سر زدن باز میکنم.. خیلی دوست دارم بهشون بگم که اومدم..بگذریم که خیلیها هم ازم گله میکنن چرا نمیای برامون کامنت بذاری.. معمولا سعی میکنم هر چقدر هم سریع میخونم ولی کاملا بفهمم جریان چیه.. گاهی راجع به نوشته زود قضاوت میکنم و مینویسمش..بعدش خندم میگیره.. چون وقتی آفلاین میخونم میبینم اصلا درست متوجه جریان نبودم..
سوتی چهارم
یه بار نظرخواهی دو وبلاگو زدم بیاد.. نیومد که نیومد.. چند وبلاگ دیگه هم خوندم و بستمشون. یهو یه نظرخواهی برام باز شد..خدایا کدومشون بود؟ برای هر دو وبلاگ نظر بخصوصی داشتم و دلم میخواست نویسندهش بخونه. اصلا حیفه نظرخواهی که به این زحمت باز شده سفید بمونه:) مال مفته! یا مراجعه به هوشم حدس زدم مثلا مال وبلاگ پدرام باشه.. چند خط دربارهی موضوعش نوشتم.. وقتی میبستمش گفتم نکنه اشتباه کرده باشم؟ فرداش صاحب نظرخواهی یه ایمیل برام فرستاد و تشکر کرده بود از کامنتم. و گفته بود ولی هر چی فکر کردم نفهمیدم من کی این موضوعو نوشته بودم که شما اونو نوشته بودید... و تازه... من اصلا پدرام نیستم:)
وای...شرمنده شدم! بقیه سوتیهام بمونه برای بعدا...
نخند بجه! مگه خودت تو زندگیت سوتی نمیدی؟
دوشنبه، مهر ۱۳، ۱۳۸۳
آپارتمان و هخا-خالیبند
1- پهنهی زیتونزار
به سان بادبزنی
باز و بسته میشود.
بر فراز زیتونزار
آسمان فرو ریخته
و بارانی تیرهگون
از ستارههای سرد
در ساحل رود
جگن و سایهروشن میلرزند
و هوای تیره میپژمرد.
درختان زیتون
سرشار از فریادند.
فوجی از پرندگان اسیر
دمهای درازشان را
در ظلمت میجنبانند...
(فدریکو گارسیا لورکا)
2- انگار جز چند نفر از دوستان، بقیه منظور منو از شمارهی 6 دفعهی قبل نگرفته. من عقیدهی کسی رو مسخره نکردم. نگفتم که مثلا محمد بد بوده یا اونموقع قوانین بدی رو وضع کرده. فقط گفتم الان شرایط فرق کرده. کسایی که از نوشتهم بدجور برداشت کردن، لطفا دوباره بخونن.
3- هخا-خالیبند
اونایی که دل بسته بودن به اومدن هخا، اینروزا بدجور دچار افسردگی دوحلقوی نوع ب شدن. آقای دکتر(آشنای ما) از ناامیدی دوروز به مطبش نرفت. خانمی 55 ساله پشت تلفن زار زار گریه میکرد و میگفت دیگه به کی دل بنندیم؟
ابو زیتون میفرماید: "در پس بدترین شکستها، همیشه به دنبال نکتههای مثبت و تجربههایی که ازطریقشون به دستمیاری، باش!"
برای من و امثال من، نیومدن هخا مثل روز روشن بود. ماها کلی از این جریان تفریح کردیم و کلی با خندههای بلند نیرو گرفتیم و... اما اونایی که فکر میکردن هخا با اینجور شامورتیبازیها، بدون هیچ تشکلی، بدون هیچ پایه و اساسی واقعا میتونه کاری از پیش ببره، باید درس بزرگی گرفته باشن. آخه ناراحتی و ناامیدی و غصه چرا؟
توئی که فکر میکنی هخا با این موومِنت تو خالیش، آبروی تمدن ایرانی، چهرهی ایرانیان، اهورامزدا و هخامنشیان رو برده، و از دستش کلی عصبانی هستی، اشتباه میکنی! مگه هر کی ادای دیگری رو دربیاره آبروی اونیکی رفته؟
ما به کمدین و دلقک و..احتیاج نداریم؟
راستش من اصلا نمیتونم از هخا متنفر یا از دستش عصبانی باشم. یه جورایی آدم خنگ و دوستداشتنییه. مثل آدمبدای بعضی فیلما، مثل محمدرضا شریفینیا که نقش ولید رو خیلی دوستداشتنی بازی میکرد.
خندهدار نیست هخا با پررویی تموم اومده تو تلویزیون و میگه باید به خاطر فداکاریم که نیومدم ایران، کشت و کشتار بشه، ازم تشکر کنید؟:)) خندهدار نبود که حکومت این خالیبندیو باور کرد و روز جمعه نزدیکای فرودگاه و در میادین اصلی شهر پر بود از مأمورهای مسلح؟ فکر نکنم تو زندگیم همچین جک و خالیبندی که خیلیا باورش کرده باشن شنیده باشم:) قبول کنید که گاهی از این کمدیها تو جامعه لازم داریم:) فقط بخندید و روحیه بگیرید...
من که خیلی امیدوارتر از گذشته شدم. مردم دیگه به این راحتیا گول نمیخورن. هخا درس بزرگی به خیلیا داد. مثل
اونایی که در دربار پادشاهان ایرانی با لودهبازی حرفای گنده گنده میزد اسمشون چی بود؟ تلخک؟ طلحک؟
4- خیلیا آرزو دارن به هر قیمتی که شده معروف بشن و اسمشون تو دهنا بیفته. یکی دوست داره به عنوان ادیب و دانشمند و هنرمند به مردم معرفی بشه و دیگری براش فرق نداره این معروفیت رو به چه قیمتی به دست بیاره، به عنوان خُل و چل و یا قاتل و جنایتکار و یا دلقک و خالیبند . برای دستهدوم معروفیت معروفیته! کسی رو میشناسم که کیف میکنه هر کی به عنوان بدبخت و بیچاره ازش یاد کنه. با افتخار مجلاتی که از بدبختیاش نوشتن به دیگران نشون میده و تازه انتظار داره دیگران ازش امضاء هم بخوان:)
5- امروز نشستم فیلمنامهی فیلم"آپارتمان" نوشتهی "بیلی وایلدر" و "دایموند" رو تموم کردم. خیلی بامزهست که تو ایران فیلمهای خوب رو نمیشه گیر آورد(شایدم من بیعرضهم) و باید بشینی فیلمنامهشو بخونی و با تخیلات خودت فیلم رو در ذهنت بسازی:)
خیلی از این کتاب خوشم اومد.
داستان یه کارمند معمولی یکی از شرکتهای بیمه در نیویورکه به اسم "باد"(باکستر). باد سی سالشه و هنوز دوستدختری نداره. آدم سادهایه. زیاد کار میکنه. که یکی از علتاش اینه که دوست داره در شغلش ترفیع بگیره. از طرفی هم نمیتونه مثل دیگران غروبها بره به آپارتمانش و مجبوره اضافهکاری وایسه. چون به خاطر رودروایسی با مقامهای بالاتر از خودش که متاهل هم هستن، هر شب کلید آپارتمانشو میده به یکیشون تا با دوستدخترش بره اونجا به عیش و نوش.
شبها باید تا دیروقت تو سرما بیرون بمونه تا برنامهی اونا تموم شه و بعدا بره به تمیز کردن آپارتمانش که به شدت به هم ریخته و کثیف شده.
در واقع همکاراش آپارتمان باد رو به عنوان مکانی برای خوشگذرونی میشناسن. از این بابت بهش پولی نمیدن و فقط با قول گرفتن ترفیع وسوسهش میکنن . همسایههای آپارتمان باد یواش یواش صداشون در میاد که چقدر سروصدا و شبزندهداری میکنه، و باد همهی این اعمال شنیع(!) رو شخصا به عهده میگیره. فیلمنامه شخصیت هر چهار دوستی که شبها آپارتمانش رو در اختیار میگیرن و همینطور معشوقههاشون رو به خوبی معرفی میکنه. جوری که حس میکنی میتونی ببینیشون.
کمکم "باد" از یکی از مأمورین آسانسور به اسم "فرَن" که دختر جذابیه خوشش میاد. از دوستاش شنیده که او تا به حال به هیچیک از این مردای خوشگذرون پا نداده و این موضوع علاقهش رو به اون بیشتر میکنه.
از توصیههایی که دوستای "باد" در مورد ترفیعش به بالا میفرستن، و همینطور خبر دست به دست گشتن کلیدی بین باد و اونا، رئیس مافوق(آقای شلدریک) مشکوک میشه. باد رو به دفترش میخواد و باد ساده هم همه چیزو اعتراف میکنه. شلدریک خوشحال ازین خبر. به جای نهی باد از این کار، او هم از او کلید میخواد که هفتهای دوشب با معشوقهی جدیدش بره به آپارتمان باد. باد ناچارا قبول میکنه و دیگه کارش حسابی در میاد. و باید وقتها رو جوری تنظیم کنه که آپارتمان به شلدریک هم برسه. روزی در اثر یه اتفاق( جاموندن آینهی فرن در آپارتمانش) میفهمه که معشوقهی شلدریک همون فرن، دختریه که باد دوستش داره( مأمور آسانسور).
او خیلی غصهدار میشه. از اون طرف فرن، که عاشق شلدریکه و فکر میکنه شلدریک میخواد زنشو طلاق بده تا اونو بگیره، از طریق منشی شلدریک میفهمه که او تا به حال با دخترای زیادی در شرکت دوست بوده و به همه هم قول طلاق دادن زنش و گرفتن اونا رو داده. ولی بعد از مدتی ازشون خسته میشه و میره به سراغ بعدی. فرن در خونهی باد دست به خودکشی میزنه. دراونجا رابطهی باد و فرن خیلی دوستانه، ساده و قشنگ نشون داده شده. باد برعکس خواست قلبیش، به فرن دلداری میده که شلدریک واقعا دوستش داره و...
یکی از معدود فیلمهایی(در اینجا،فیلمنامههایی) بود که هپیاند آخرش رو خیلی دوست داشتم.
نمیدونم فیلم اصلیش چطوری دراومده، امیدوارم که به خاطر فروش فیلم، قسمتهای سکسیش کل جریان رو تحتالشعاع قرار نداده باشه. اونجوری که تو ذهنم فیلم رو ساختم خیلی زیبا از کار دراومد:)
در وبلاگ کاوه شجاعی مطلبی درمورد فیلم آپارتمان هست...
6- آقا این خانهی عنکبوتی عضو جدید نمیگیره؟:)
من موندم اگه این حسین رو نداشتیم٬(چه روزگاری داشتیم؟) توطئههای گنده گنده رو کی برامون افشا میکرد؟!( یه دست داشتیم همچین٬ حالا حسین کرده همچین!) مرسی حسین جان:)
7- یک شاخه
در سیاهی جنگل
به سوی
نور
فریاد
میکشد...
(شاملو)
به سان بادبزنی
باز و بسته میشود.
بر فراز زیتونزار
آسمان فرو ریخته
و بارانی تیرهگون
از ستارههای سرد
در ساحل رود
جگن و سایهروشن میلرزند
و هوای تیره میپژمرد.
درختان زیتون
سرشار از فریادند.
فوجی از پرندگان اسیر
دمهای درازشان را
در ظلمت میجنبانند...
(فدریکو گارسیا لورکا)
2- انگار جز چند نفر از دوستان، بقیه منظور منو از شمارهی 6 دفعهی قبل نگرفته. من عقیدهی کسی رو مسخره نکردم. نگفتم که مثلا محمد بد بوده یا اونموقع قوانین بدی رو وضع کرده. فقط گفتم الان شرایط فرق کرده. کسایی که از نوشتهم بدجور برداشت کردن، لطفا دوباره بخونن.
3- هخا-خالیبند
اونایی که دل بسته بودن به اومدن هخا، اینروزا بدجور دچار افسردگی دوحلقوی نوع ب شدن. آقای دکتر(آشنای ما) از ناامیدی دوروز به مطبش نرفت. خانمی 55 ساله پشت تلفن زار زار گریه میکرد و میگفت دیگه به کی دل بنندیم؟
ابو زیتون میفرماید: "در پس بدترین شکستها، همیشه به دنبال نکتههای مثبت و تجربههایی که ازطریقشون به دستمیاری، باش!"
برای من و امثال من، نیومدن هخا مثل روز روشن بود. ماها کلی از این جریان تفریح کردیم و کلی با خندههای بلند نیرو گرفتیم و... اما اونایی که فکر میکردن هخا با اینجور شامورتیبازیها، بدون هیچ تشکلی، بدون هیچ پایه و اساسی واقعا میتونه کاری از پیش ببره، باید درس بزرگی گرفته باشن. آخه ناراحتی و ناامیدی و غصه چرا؟
توئی که فکر میکنی هخا با این موومِنت تو خالیش، آبروی تمدن ایرانی، چهرهی ایرانیان، اهورامزدا و هخامنشیان رو برده، و از دستش کلی عصبانی هستی، اشتباه میکنی! مگه هر کی ادای دیگری رو دربیاره آبروی اونیکی رفته؟
ما به کمدین و دلقک و..احتیاج نداریم؟
راستش من اصلا نمیتونم از هخا متنفر یا از دستش عصبانی باشم. یه جورایی آدم خنگ و دوستداشتنییه. مثل آدمبدای بعضی فیلما، مثل محمدرضا شریفینیا که نقش ولید رو خیلی دوستداشتنی بازی میکرد.
خندهدار نیست هخا با پررویی تموم اومده تو تلویزیون و میگه باید به خاطر فداکاریم که نیومدم ایران، کشت و کشتار بشه، ازم تشکر کنید؟:)) خندهدار نبود که حکومت این خالیبندیو باور کرد و روز جمعه نزدیکای فرودگاه و در میادین اصلی شهر پر بود از مأمورهای مسلح؟ فکر نکنم تو زندگیم همچین جک و خالیبندی که خیلیا باورش کرده باشن شنیده باشم:) قبول کنید که گاهی از این کمدیها تو جامعه لازم داریم:) فقط بخندید و روحیه بگیرید...
من که خیلی امیدوارتر از گذشته شدم. مردم دیگه به این راحتیا گول نمیخورن. هخا درس بزرگی به خیلیا داد. مثل
اونایی که در دربار پادشاهان ایرانی با لودهبازی حرفای گنده گنده میزد اسمشون چی بود؟ تلخک؟ طلحک؟
4- خیلیا آرزو دارن به هر قیمتی که شده معروف بشن و اسمشون تو دهنا بیفته. یکی دوست داره به عنوان ادیب و دانشمند و هنرمند به مردم معرفی بشه و دیگری براش فرق نداره این معروفیت رو به چه قیمتی به دست بیاره، به عنوان خُل و چل و یا قاتل و جنایتکار و یا دلقک و خالیبند . برای دستهدوم معروفیت معروفیته! کسی رو میشناسم که کیف میکنه هر کی به عنوان بدبخت و بیچاره ازش یاد کنه. با افتخار مجلاتی که از بدبختیاش نوشتن به دیگران نشون میده و تازه انتظار داره دیگران ازش امضاء هم بخوان:)
5- امروز نشستم فیلمنامهی فیلم"آپارتمان" نوشتهی "بیلی وایلدر" و "دایموند" رو تموم کردم. خیلی بامزهست که تو ایران فیلمهای خوب رو نمیشه گیر آورد(شایدم من بیعرضهم) و باید بشینی فیلمنامهشو بخونی و با تخیلات خودت فیلم رو در ذهنت بسازی:)
خیلی از این کتاب خوشم اومد.
داستان یه کارمند معمولی یکی از شرکتهای بیمه در نیویورکه به اسم "باد"(باکستر). باد سی سالشه و هنوز دوستدختری نداره. آدم سادهایه. زیاد کار میکنه. که یکی از علتاش اینه که دوست داره در شغلش ترفیع بگیره. از طرفی هم نمیتونه مثل دیگران غروبها بره به آپارتمانش و مجبوره اضافهکاری وایسه. چون به خاطر رودروایسی با مقامهای بالاتر از خودش که متاهل هم هستن، هر شب کلید آپارتمانشو میده به یکیشون تا با دوستدخترش بره اونجا به عیش و نوش.
شبها باید تا دیروقت تو سرما بیرون بمونه تا برنامهی اونا تموم شه و بعدا بره به تمیز کردن آپارتمانش که به شدت به هم ریخته و کثیف شده.
در واقع همکاراش آپارتمان باد رو به عنوان مکانی برای خوشگذرونی میشناسن. از این بابت بهش پولی نمیدن و فقط با قول گرفتن ترفیع وسوسهش میکنن . همسایههای آپارتمان باد یواش یواش صداشون در میاد که چقدر سروصدا و شبزندهداری میکنه، و باد همهی این اعمال شنیع(!) رو شخصا به عهده میگیره. فیلمنامه شخصیت هر چهار دوستی که شبها آپارتمانش رو در اختیار میگیرن و همینطور معشوقههاشون رو به خوبی معرفی میکنه. جوری که حس میکنی میتونی ببینیشون.
کمکم "باد" از یکی از مأمورین آسانسور به اسم "فرَن" که دختر جذابیه خوشش میاد. از دوستاش شنیده که او تا به حال به هیچیک از این مردای خوشگذرون پا نداده و این موضوع علاقهش رو به اون بیشتر میکنه.
از توصیههایی که دوستای "باد" در مورد ترفیعش به بالا میفرستن، و همینطور خبر دست به دست گشتن کلیدی بین باد و اونا، رئیس مافوق(آقای شلدریک) مشکوک میشه. باد رو به دفترش میخواد و باد ساده هم همه چیزو اعتراف میکنه. شلدریک خوشحال ازین خبر. به جای نهی باد از این کار، او هم از او کلید میخواد که هفتهای دوشب با معشوقهی جدیدش بره به آپارتمان باد. باد ناچارا قبول میکنه و دیگه کارش حسابی در میاد. و باید وقتها رو جوری تنظیم کنه که آپارتمان به شلدریک هم برسه. روزی در اثر یه اتفاق( جاموندن آینهی فرن در آپارتمانش) میفهمه که معشوقهی شلدریک همون فرن، دختریه که باد دوستش داره( مأمور آسانسور).
او خیلی غصهدار میشه. از اون طرف فرن، که عاشق شلدریکه و فکر میکنه شلدریک میخواد زنشو طلاق بده تا اونو بگیره، از طریق منشی شلدریک میفهمه که او تا به حال با دخترای زیادی در شرکت دوست بوده و به همه هم قول طلاق دادن زنش و گرفتن اونا رو داده. ولی بعد از مدتی ازشون خسته میشه و میره به سراغ بعدی. فرن در خونهی باد دست به خودکشی میزنه. دراونجا رابطهی باد و فرن خیلی دوستانه، ساده و قشنگ نشون داده شده. باد برعکس خواست قلبیش، به فرن دلداری میده که شلدریک واقعا دوستش داره و...
یکی از معدود فیلمهایی(در اینجا،فیلمنامههایی) بود که هپیاند آخرش رو خیلی دوست داشتم.
نمیدونم فیلم اصلیش چطوری دراومده، امیدوارم که به خاطر فروش فیلم، قسمتهای سکسیش کل جریان رو تحتالشعاع قرار نداده باشه. اونجوری که تو ذهنم فیلم رو ساختم خیلی زیبا از کار دراومد:)
در وبلاگ کاوه شجاعی مطلبی درمورد فیلم آپارتمان هست...
6- آقا این خانهی عنکبوتی عضو جدید نمیگیره؟:)
من موندم اگه این حسین رو نداشتیم٬(چه روزگاری داشتیم؟) توطئههای گنده گنده رو کی برامون افشا میکرد؟!( یه دست داشتیم همچین٬ حالا حسین کرده همچین!) مرسی حسین جان:)
7- یک شاخه
در سیاهی جنگل
به سوی
نور
فریاد
میکشد...
(شاملو)
پنجشنبه، مهر ۰۹، ۱۳۸۳
چه کنم, بازم هخا:) و یه سوال از مذهبی های محترم
1- بر شانهی من کبوتریست که از دهان تو آب میخورد
بر شانهی من کبوتریست که گلوی مرا تازه میکند
بر شانهی من کبوتریست با وقار و خوب
که با من از روشنی سخن میگوید
و از انسان، که ربالنوع همه خداهاست...
من با انسان در ابدیتی پُرستاره گام میزنم...
(احمد شاملو)
2- وای به حالت حَسَنی ، اگر هخا فردا بیاد...(چون مجبور میشی کاسهکوزهتو جمع کنی! مشتریات همه میپرن)
این هخا( دکتر اهورا پیروز آفریدگار یزدی، فتحالله خالقی یزدی سابق) صداش از جای گرم درمیاد..گفته امشب بریم حتما، هم رادیو تلویزیون رو بگیریم و هم تموم زندانیها رو، (حتی قاتلهایی مثل بیجه و دزدا) آزاد کنیم...
آخه قربونت برم مگه ما چندتا دست داریم؟ رادیو کجاست؟ میدون ارک...تلویزیون کجاست؟ بالاتر از پارک ملت..زندانا کجان؟ در سراسر ایران. جان من یه امشبو کوتاه بیا...خودت که فردا اومدی ایشالله به کمک موج مثبتت همهکارا رو روبراه میکنی.
× شعارهای جدید هخا بعد از بسیجی اتحاد، سپاهی اتحاد، کمیتةای اتحاد: "خامنهای اتحاد"، "رفسنجانی اتحاد"، "خاتمی اتحاد"، "جنتی اتحاد" و "سعیدجان مرتضوی اتحاد اتحاد".." گروههای فشار اتحاد"، "اللهکرم اتحاد"، مرگ بر ضد ولایت فقیه و اجل فرجهُ...
گزارش میرسه که خیابونهای سراسر ایران به مناسبت ظهور هخا چراغونی شده و گوسفندهایی برای قربانیکردن به درختها بسته شدن. گروههای موسیقی در غالب دستةجاتی در سراسر کشور آمادهی هنرنمایی هستن... خانمهایی که قراره در میدون آزادی برقصن حسابی چُسان فِسان کردن و...
- برای دفن شُهَدات(کشته مُردههات) هخا بیا، هخا بیا...
بیت: هخای من کجایی؟ هخا چه بیوفایی!
خیزد از آسمانها، نالههای جدایی..
گوید به من دلِ من، هر شب در انتظاری...
هخای من کجایی؟ هخای من کجایی؟:(
...
..
.
پ.ن. طبق آخرین خبر ی که هماینک به دستم رسید٬ جمعه قراره تیلا و هاله هم در پرواز تاریخی هخا باشن..برای همین کمیتهی استقبالی تدارک دیدم که بعدها قراره ماجراشو در داسٍتونها بنویسن:)
3- خیلی دلم میخواد یه آدم مذهبی تیر(شش موتوره)، جواب این سوالامو بده:
- اگه حضرت محمد تو این دوره به دنیا اومده بود، بازم عبا و عمامه تنش بود؟
- اگه جضرت محمد تو این دوره به دنیا اومده بود، جرأت داشت زنها رو نصف مرد حساب کنه؟ بازم ارث زن رو نصف مرد قرار می داد؟
- اگه حضرت محٌمد تو این دوره به دنیا اومده بود، بازم حکم میداد یه شخصی که یه حلب روغن دزدیده، انگشتای دستش قطع بشه؟
- اگه حضرت محمد مثلا در اروپا به دنیا اومده بود شتر رو به عنوان دیه انتخاب میکرد؟ حکم 75 ضربه شلاق برای اونایی که مشروب میخورن میگذاشت؟
- بازم اجازه میداد اگه مردی زنش رو با مرد دیگهای تو بستر ببینه هر دورو به قتل برسونه و از مجازات مصون باشه؟
- بازم اجازه میداد پدر دختر خودشو( به هر دلیل، حتی مثلا زنا) بکشه و قانون هم از گل نازکتر بهش نگه؟
- جرأت داشت بگه هر مردی میتونه 4 زن عقدی و بینهایت صیغه میتونه بگیره؟
- اگه حضرت محمد الان به دنیا اومده بود با این مدلای جور واجور ریشتراش بازم ریششو نمیزد؟
من شنیده بودم محمد و علی اونموقع(!) ریش و موهاشونو رنگ میکردن و دُم اسبی میبستن.. حالا از کتشلوار و کراوات میگذشتن؟
- فاطمه چطور؟ اگه اروپا به دنیا اومده بود و در زمان حالا ، فکر میکنید چطوری لباس میپوشید؟
- و خیلی چیزای دیگه...
آهان... واین سوال : اگه امام مهدی الان می رفت تو چاه، غیبت صغری یا کبری حساب می شد؟
اگه جوابا منفیه، پس چرا میگید اسلام یه دین همیشگیه و اگه درست بهش عمل بشه دنیا گلستان میشه. اگه مال اون دوره بوده پس چرا میخوان توی این دوره هم بهزور اجراش کنن و هنوز آخوندا لباسای 1400 سال پیش رو میپوشن .. چه عیبی داره آدم به کم(فقط یه کم) فکر کنه ؟! چیزی که بهش ایمان داره، قوانینشو با دورهی جدید منطبق کنه..
اگه هم اگه جوابا مثبت باشه، یعنی دقیقا همین فتویها داده میشد، یعنی مثلا تو اروپا دیه رو شتر قرار میداد. انگشت و دست و پا قطع میکردن و حکم سنگسار میداد و... فکر میکنید چند نفر مرید این دین میشدن؟
4- لبخند را که میکاری
میپرسم
آیا آب هم میخواهد؟
میگویی:
اشکهایمان کافیست...
با تشکر از ارشیا٬ شاعر عزیز (نویسندهی وبلاگ سیاهکل)
بر شانهی من کبوتریست که گلوی مرا تازه میکند
بر شانهی من کبوتریست با وقار و خوب
که با من از روشنی سخن میگوید
و از انسان، که ربالنوع همه خداهاست...
من با انسان در ابدیتی پُرستاره گام میزنم...
(احمد شاملو)
2- وای به حالت حَسَنی ، اگر هخا فردا بیاد...(چون مجبور میشی کاسهکوزهتو جمع کنی! مشتریات همه میپرن)
این هخا( دکتر اهورا پیروز آفریدگار یزدی، فتحالله خالقی یزدی سابق) صداش از جای گرم درمیاد..گفته امشب بریم حتما، هم رادیو تلویزیون رو بگیریم و هم تموم زندانیها رو، (حتی قاتلهایی مثل بیجه و دزدا) آزاد کنیم...
آخه قربونت برم مگه ما چندتا دست داریم؟ رادیو کجاست؟ میدون ارک...تلویزیون کجاست؟ بالاتر از پارک ملت..زندانا کجان؟ در سراسر ایران. جان من یه امشبو کوتاه بیا...خودت که فردا اومدی ایشالله به کمک موج مثبتت همهکارا رو روبراه میکنی.
× شعارهای جدید هخا بعد از بسیجی اتحاد، سپاهی اتحاد، کمیتةای اتحاد: "خامنهای اتحاد"، "رفسنجانی اتحاد"، "خاتمی اتحاد"، "جنتی اتحاد" و "سعیدجان مرتضوی اتحاد اتحاد".." گروههای فشار اتحاد"، "اللهکرم اتحاد"، مرگ بر ضد ولایت فقیه و اجل فرجهُ...
گزارش میرسه که خیابونهای سراسر ایران به مناسبت ظهور هخا چراغونی شده و گوسفندهایی برای قربانیکردن به درختها بسته شدن. گروههای موسیقی در غالب دستةجاتی در سراسر کشور آمادهی هنرنمایی هستن... خانمهایی که قراره در میدون آزادی برقصن حسابی چُسان فِسان کردن و...
- برای دفن شُهَدات(کشته مُردههات) هخا بیا، هخا بیا...
بیت: هخای من کجایی؟ هخا چه بیوفایی!
خیزد از آسمانها، نالههای جدایی..
گوید به من دلِ من، هر شب در انتظاری...
هخای من کجایی؟ هخای من کجایی؟:(
...
..
.
پ.ن. طبق آخرین خبر ی که هماینک به دستم رسید٬ جمعه قراره تیلا و هاله هم در پرواز تاریخی هخا باشن..برای همین کمیتهی استقبالی تدارک دیدم که بعدها قراره ماجراشو در داسٍتونها بنویسن:)
3- خیلی دلم میخواد یه آدم مذهبی تیر(شش موتوره)، جواب این سوالامو بده:
- اگه حضرت محمد تو این دوره به دنیا اومده بود، بازم عبا و عمامه تنش بود؟
- اگه جضرت محمد تو این دوره به دنیا اومده بود، جرأت داشت زنها رو نصف مرد حساب کنه؟ بازم ارث زن رو نصف مرد قرار می داد؟
- اگه حضرت محٌمد تو این دوره به دنیا اومده بود، بازم حکم میداد یه شخصی که یه حلب روغن دزدیده، انگشتای دستش قطع بشه؟
- اگه حضرت محمد مثلا در اروپا به دنیا اومده بود شتر رو به عنوان دیه انتخاب میکرد؟ حکم 75 ضربه شلاق برای اونایی که مشروب میخورن میگذاشت؟
- بازم اجازه میداد اگه مردی زنش رو با مرد دیگهای تو بستر ببینه هر دورو به قتل برسونه و از مجازات مصون باشه؟
- بازم اجازه میداد پدر دختر خودشو( به هر دلیل، حتی مثلا زنا) بکشه و قانون هم از گل نازکتر بهش نگه؟
- جرأت داشت بگه هر مردی میتونه 4 زن عقدی و بینهایت صیغه میتونه بگیره؟
- اگه حضرت محمد الان به دنیا اومده بود با این مدلای جور واجور ریشتراش بازم ریششو نمیزد؟
من شنیده بودم محمد و علی اونموقع(!) ریش و موهاشونو رنگ میکردن و دُم اسبی میبستن.. حالا از کتشلوار و کراوات میگذشتن؟
- فاطمه چطور؟ اگه اروپا به دنیا اومده بود و در زمان حالا ، فکر میکنید چطوری لباس میپوشید؟
- و خیلی چیزای دیگه...
آهان... واین سوال : اگه امام مهدی الان می رفت تو چاه، غیبت صغری یا کبری حساب می شد؟
اگه جوابا منفیه، پس چرا میگید اسلام یه دین همیشگیه و اگه درست بهش عمل بشه دنیا گلستان میشه. اگه مال اون دوره بوده پس چرا میخوان توی این دوره هم بهزور اجراش کنن و هنوز آخوندا لباسای 1400 سال پیش رو میپوشن .. چه عیبی داره آدم به کم(فقط یه کم) فکر کنه ؟! چیزی که بهش ایمان داره، قوانینشو با دورهی جدید منطبق کنه..
اگه هم اگه جوابا مثبت باشه، یعنی دقیقا همین فتویها داده میشد، یعنی مثلا تو اروپا دیه رو شتر قرار میداد. انگشت و دست و پا قطع میکردن و حکم سنگسار میداد و... فکر میکنید چند نفر مرید این دین میشدن؟
4- لبخند را که میکاری
میپرسم
آیا آب هم میخواهد؟
میگویی:
اشکهایمان کافیست...
با تشکر از ارشیا٬ شاعر عزیز (نویسندهی وبلاگ سیاهکل)
دوشنبه، مهر ۰۶، ۱۳۸۳
جمع شدن مردم در جلو دانشگاه به درخواست هخای بزرگ:)
اخبار مربوط به تجمع دیروز....
من برای خیرخواهی به چندتا از افراد مسن که حوالی میدون انقلاب و پارک ملت زندگی میکنن تلفن زدم که حواستون باشه اونطرفا شلوغه.. راستش ترسیدم زیر دست و پا بمونن...میدونستم عدهای از مردم میرن...بالاخره مامورا هم هستن...
ولی اونا نه تنها حرفمو گوش ندادن بلکه با خوشحال مردا کتشلوار کراوات و زنا روسری سفید پوشیده بودن و رفته بودن گردشا ... تا ۱۲ شب هم همونورا بیرون بودن:)
مردم اونقدر جون به لبشون رسیده و آرزوی آزادی دارن که انگار براشون فرق نمیکنه کی فراخوان تجمع بده...
من به درخواست ربل که برام ایمیل داده و نگران شام و ناهار هخا در روز ۱۰ مهره و گفته نامسلمونا وقتی هخا گرسنه و تشنه میرسه به میدون شهیاد(!) و مجبوره با ۱۸ زنی که برای اون شب ازش درخواست رقص کردن٬ برقصه ٬ طفلکی ممکنه زورش نرسه٬ آخه فکر پذیرایی ازشو کردید یه وقت خدای نکرده ضعف نکنه٬ که چشم ۷۰ میلیون مردم بهشه ؟
چشم ربل جان٬از همینجا اعلام میکنم به خاطر انساندوستی و وطنپرستی و افکار فمینیستی(چون دل اون ۱۸ خانوم شدیدا میشکنه که هخا وسط رقص از گرسنگی غش کنه و...)...از همینجا اعلام میکنم یک وعده غذای گرم محتوی کوفته٬ دلمه٬ کوکو همراه با معجون و ماست و خیار و یک بطر شراب براش ببرم..آب شنگولی هم به چشم!
اما برای رقص با هخا بهم اصرار نکنید.. رقص زیر میدون آزادی رو قول دادم به رهگذر ثانی:)
*این بازی هخا بیشتر به شوخیهای طنزپردازا می خوره... راستش اگه نمیدونستم ابراهیم نبوی مقیم فرانسه ست، فکر می کردم داور(رئیس شبکهی رنگارنگ که برنامهی هخا رو پخش میکنه)، همون ابراهیم نبویه..آخه نبوی رو هم "داور" صدا می زنن...صداشم یه کم شبیه نیست؟:).
18:31 | Zeitoon
زمان: هرشب بعد از غروب آفتاب تا دم دمای صبح...
مکان: ساختمانهای نیمه کاره...
17:24 | Zeitoon | نظر بدين(14)
من برای خیرخواهی به چندتا از افراد مسن که حوالی میدون انقلاب و پارک ملت زندگی میکنن تلفن زدم که حواستون باشه اونطرفا شلوغه.. راستش ترسیدم زیر دست و پا بمونن...میدونستم عدهای از مردم میرن...بالاخره مامورا هم هستن...
ولی اونا نه تنها حرفمو گوش ندادن بلکه با خوشحال مردا کتشلوار کراوات و زنا روسری سفید پوشیده بودن و رفته بودن گردشا ... تا ۱۲ شب هم همونورا بیرون بودن:)
مردم اونقدر جون به لبشون رسیده و آرزوی آزادی دارن که انگار براشون فرق نمیکنه کی فراخوان تجمع بده...
من به درخواست ربل که برام ایمیل داده و نگران شام و ناهار هخا در روز ۱۰ مهره و گفته نامسلمونا وقتی هخا گرسنه و تشنه میرسه به میدون شهیاد(!) و مجبوره با ۱۸ زنی که برای اون شب ازش درخواست رقص کردن٬ برقصه ٬ طفلکی ممکنه زورش نرسه٬ آخه فکر پذیرایی ازشو کردید یه وقت خدای نکرده ضعف نکنه٬ که چشم ۷۰ میلیون مردم بهشه ؟
چشم ربل جان٬از همینجا اعلام میکنم به خاطر انساندوستی و وطنپرستی و افکار فمینیستی(چون دل اون ۱۸ خانوم شدیدا میشکنه که هخا وسط رقص از گرسنگی غش کنه و...)...از همینجا اعلام میکنم یک وعده غذای گرم محتوی کوفته٬ دلمه٬ کوکو همراه با معجون و ماست و خیار و یک بطر شراب براش ببرم..آب شنگولی هم به چشم!
اما برای رقص با هخا بهم اصرار نکنید.. رقص زیر میدون آزادی رو قول دادم به رهگذر ثانی:)
*این بازی هخا بیشتر به شوخیهای طنزپردازا می خوره... راستش اگه نمیدونستم ابراهیم نبوی مقیم فرانسه ست، فکر می کردم داور(رئیس شبکهی رنگارنگ که برنامهی هخا رو پخش میکنه)، همون ابراهیم نبویه..آخه نبوی رو هم "داور" صدا می زنن...صداشم یه کم شبیه نیست؟:).
18:31 | Zeitoon
زمان: هرشب بعد از غروب آفتاب تا دم دمای صبح...
مکان: ساختمانهای نیمه کاره...
17:24 | Zeitoon | نظر بدين(14)
شنبه، مهر ۰۴، ۱۳۸۳
بازم هخا...حواسپرتی ..مسافرکشی..و طنزعزیزدردونه
1- تو سخن میگویی، من نمیشنوم
تو سکوت میکنی، من فریاد میزنم
با منی، با خود نیستم
و بی تو خود را در نمییابم...
دیگر هیچ چیز نمیخواهد، نمیتواند تسکینم بدهد...
(شاملو)
2- تقدیم به طرفداران دکتر "اهورا پیروز خالق یزدی" که روزی 8-7 بار از طریق گوگل در پی یافتن این اسم مقدس و اهورایی به وبلاگم تشریففرما میشوند. حیف است اینبار هم دستخالی برگردند.
دوبار نظرم رو در مورد هخا نوشتهم. هخا1 و هخا2 (شماره ۶)
خونهی من جاییه که هیچ پارازیتی روی کانالهای ماهوارهای نمیتونن(هنوز) بندازن. خیلی کارم کم بود که تازگیها هم یکی از کارام جواب دادن به تلفنهاییه که بپرسن هخا جدیدا چی گفته. شاید باورتون نشه که یکی از کسایی که هر روز تلفن میزنه و حتی ازم میخواد گوشی رو بگیرم رو بلندگوی تلویزیون تا موجِ مثبت هخا بهش برسه یهآقای دکتر به ظاهر روشنفکریه که عجیب به این آقا دل بسته.
از اون طرف داداشم هم تازگیا تقریبا هر روز یکی دوساعت میاد خونهمون..فکر کردین برای محبت خواهر برادری؟ منم اولا همین فکرو میکردم. نخیر! برای این میاد چون کانالهای ماهوارهخودشون پارازیت داره. تا میاد یه بالش برمیداره میبره جلوی تلویزیون. دراز به دراز میخوابه و با اشتیاق کانال رنگارنگ و برنامهی هخا رو میگیره. منتها مثل آقای دکتر نه برای باورش. برای خنده. تموم مدت طوری غشغش میخنده که دورازجون، آدم فکر میکنه خل شده. اونم کسی که کمتر دیدم موقع تماشای فیلمهای کمدی بخنده. حالا شما فکر کنید آقای دکتر زنگ زده و با علاقه میگه گوشی رو ببرم دم تلوزیون که صدای هخا رو بشنوه و داداشم هم از اونور صدای خندهی نکرهش دنیا رو برداشته و آقای دکتر بهش برمیخوره که چرا شما مرد به این انقلابی و خوبی و منجی عالم بشریت رو مسخره میکنید. و من باید این وسط پادرمیونی کنم و یواشکی یه لگد کوچولو هم نثار پهلوی داداشم کنم که خندهش قطع شه. آخه اگه یه وقت گواهی مرخصی استعلاجی برای کارام خواستم باید چیکار کنم؟ از وقتی داییم رفته کارم لنگ این آقای دکتر شده:) خدا هیچکس رو محتاج نکنه!
فرازهایی از افاضات جدید هخا:
- همه جلوی خونهتون گل یاسمن بکارید. اگه باغچه ندارید تو بالکن و تو گلدون هم اشکالی نداره.
- بوق اتوموبیلهاتون رو به عنوان اعتراض به صدا درآرید.( بعد کمی فکر میکنه). آهان جوری نزنید خودتون اعصابتون خورد شه. شبیه بوق عروسی بزنید! ولی نیٌت به اعتراض باشه. این نیت کردن باعث میشه بوقها در نظر رژیم اعتراضآمیز به نظر بیاد!
- من الان با یکی قرارداد(قرار ملاقات) دارم در مورد جریانات اخیر ایران( حرف "ر" ایران رو هم خیلی خارجکی و غلیظ از جلوی دهان تلفظ میکنه) نمیتونم بیشتر از این بمونم و با شما صحبت کنم.( اما نشون به این نشون تا دوساعت هنوز داره به تلفنها جواب میده)
- پاسدارا و بسیچیا به من اطلاع دادن که روز یکشنبه 5 مهر روز مناسبیه برای پیوستن مردم به پاسدارا به این روز اتحادیه هم میگن(!). مردم از ساعت 4 بعد از ظهر بریزید جلوی دانشگاه تهران و شعار "بسیجی اتحاد"، "سپاهی اتحاد"،"ارتشی اتحاد"، "مردم اتحاد" و از اینطور چیزا سربدید و بگید :"خوشحالیم خرمشهر آزاد شده":))
"اگه جلو دانشگاه جا نشدید، چون به من اطلاع دادن میلیونها نفر میان و نمیدونستم جلوی دانشگاه اینقدر کوچیکه، (واه واه این دیسیژن میکرها چقدر بیفکرن) زیادیاتون برید تو پارک ملت.اونجا هواش هم بهتره:) اتفاقا اونجا هم پاسدارا منتظرتون هستن( با باتوم البته!)
- مردم غیور ایران، نذارید آبروی من بره. من گفتم ده مهر میام.( به روی خودتون نیارید گفته بودم من 5 روز زودتر میام) اما اگه شما در 5 مهر انقلاب نکنید آبروی من میره ها. خانومها هم اینقدر گریه نکنن که هخا ما دوستت داریم.(لب ورمیچینه) اگه منو دوست دارید همهتون 5 مهر برید تظاهرات تا منم دهم بتونم بیام. یادم رفت بگم بخصوص خانمها خیلی میتونن دل بسیجیها رو به دست بیارن:)
- آخه ما چرا باید دختران کشور خودمون رو بریم از دابی( دوبِی) خیلی گرونتر از کشور خودمون بخریم؟!!
- به قول یکی از دوستان، پسرِ آدم ادیکت(معتاد) بشه ولی کمونیست نشه.(آدم شاقالوس بگیره، داءالرقص بگیره.سرطان بگیره ولی کمونیست نشه..) همین آقا بود میگفت اگه من بیام همه آزادن چه بادین چه بیدین..یواش یواش داره اون روشو نشون میده...
این اهورا پیروز(فتحاللهِ سابق که ترجمهشده به فتح=پیروز و الله=اهورا) خیلی آدم بامزهایه. دو تا پرچم گذاشته اینور اونورش و بیشتر حواسش اینه که تو فیلم حتما قرینهها حفظ بشن..وسط بعضی از تلفنها مشغول مرتب کردن این پرچمهاست و دستور دادن به دوربین که بیا اینور، نه برو اونور. یکی از اونا پرچم سهرنگ ایرانه، از نوع شیر و خورشیدش. اونیکی عکس فروهر روی زمینهی سفید که این پرچم کرامات عجیبی داره.
دو لیوان بزرگ جادویی پشت این پرچمه. یکیش از نوع لیوانهای حمامیها که بلور شفافه و احتمالا توش آبه. و اون یکی سفید مات که هر وقت از اون میخوره لبش یه کم چین میخوره و حتما هم بایدبعدا لبهاشو بمکه و وقتی عصبانی میشه بیشتر میخوره و نمیدونم چه حکمتی داره که هنوز ازگلوش نرفته پایین، شنگول میشه( نکنه آبشنگولی که میگن همینه:) )بعد هم دو گوشهی داخلی ابروهاش با لذت به صورت کجکی میره بالا.عین هندیا.
- این تلفن رو دیشب با گوش خودم شنیدم. هخا داشت روزنامههایی که برعلیهش نوشته بودن نشون ملت میداد و میگفت ببینید فلانی گفته هخا یا دیوانهست یا مجنون و داشت مثلا ثابت میکرد که مثلا خود اینا وابسته به سیا هستن و..
یه آقایی از ایران اومد پشت خط:-"آقای هخا شما توجه نکن اینا پشتت چی میگن..."
در اینجا قیافهی هخا مثل همیشهکه وقتی ازش تعریف میشه وعین بچهکوچولوها ذوق میکنه٬ از هم باز میشه و سری به نشونهی رضایت تکون میده.
ادامهی صحبت مرد:" ...شما گُهِ خودتو بخور!!"
هخا قیافهش در هم میره و فکریمیکنه و میگه:
" شما خودتون بخورید و برامون تعریف کنید تا..." و میبینه نمیشه گفت تا ما هم بخوریم..با مکثی میگه:
" تا ما خدمت خانوادهتون بگیم اونا هم میل کنن"
این ادب ظاهری هخا٬ منو کشته:)
3- مورد پیشنهاد حسین درخشان که دوشنبه اسم وبلاگامونو عوض کنیم و بذاریم امروز.. خوب منم روز سهشنبه اسم وبلاگم رو کرده بودم امروز.( پسورد قالبم دست خودم نبود،پیغامم هم دیر به دوستم رسیده بود، یه روز تأخیر داشت)
اولین بار که این پیشنهاد رو خوندم و فکر میکنم دیرتر از همه، رفتم نوشتم که کاش اسم وبلاگها رو یه اسم عامتر مثلا "آزادی" میذاشتیم. من طرفدار آزادی قلمم. برای همین هم عضو پنلاگ شدم. دوست دارم اون حزباللهی هم راحت حرفاشو در وبلاگش بزنه. دوست ندارم جایی فیلتر بشه.. وبلاگ خودمم الان فیلتره. خوشحال میشم وقتی میبینم حتی کسی که از نوشتههام خوشش نمیاد به این کار اعتراض میکنه.
اینکار من و بقیه(گذاشتن اسم امروز روی وبلاگامون) دلیل بر قبول داشتن عقاید و خط مشیء گروه بخصوصی نبود. اصلا هم به نظر نیومد که پیشنهاد دهندگان قصد توطئه یا خر کردن مارو داشته باشن. حالا ممکنه عدهای واقعا بخوان از این کار ما بهرهبرداری هم کنن. ولی این دلیل نمیشه که ما گوسفندوار این حرکت رو کردیم.
شبج عزیز، باور کن نمیتونن ناممون رو عوض کنن. نمیتونن فریبمون بدن. فکر میکنم این قضیه با دیدن عکس امام تو ماه فرق میکرد. مطمئن باش نمیگذاریم کسی از این کارمون بهرهبرداری به نفع خودش کنه. نمیذاریم تاریخمونو تحریف کنن. ما چشامون بازه و همونطور که گفتی از وبلاگها خیلی چیزا یاد گرفتیم و فهمیدیم که "حقیقت" رو نمیشه در روزنامهها و رادیو تلویزیون پیدا کرد. این حرکت رو من فقط یه همبستگی در بین بچهها دیدم، نه وابستگی.
4- به نظر من یکی از زیباترین، ظریفترین و پیشرفتهترین زبانهای بشری زبان طنزه. با طنز خیلی چیزا میشه گفت. گاهی جدیترین آدمها هر چقدر هم زور بزنن و بخوان با تئوری خشک مطلبی رو ثابت کنن، موفق نمیشن. ولی زبان طنز -البته اگه به هجو و هزل کشیده نشه- این توانایی رو داره و سریعتر هم در بین مردم نفوذ میکنه. پرواضحه که منظورم همیشه و همه جا نیست.
عزیزدردونه هم یکی از آدمهاییه که معمولا حرفاشو با طنز میزنه و این دفعه گیر داده به من:)) وبلاگنویس شناسی ۵- زیتون
5- تازگیها خیلی حواسم پرته. باید برم تست الزایمر بدم. گاهی یه چیزیرو جایی قائم میکنم که دم دست نباشه گم کنم بعد که بهش احتیاج دارم باید کلی فکر کنم که کجا گذاشتمش:)
دیروز برای اولین بار تو زندگیم جریمه شدم. چراغ سبز بود ها. داشتم به یه موضوعی فکر میکردم، دیدم زرد شدها... همیشه فوری وایمیسم. اصلا در عالم بیرون نبودم. یهو دیدم وسط چهارراه پلیس میگه وایسا. عین بز نگاش کردم. اصلا خواهش و تمنا هم نکردم. گفت بیا اونور چهارراه گواهینامه خواست که برای اولین بار تو زندگیم همرام نبود. دم در یهویی هوس کرده بودم کیف کوچیکمو بردارم. خیلی از خودم عصبانی شدم. با کلافهگی به پلیسه که خودکار رو روی برگ جریمه گرفته بود، گفتم حق با شماست و هر چقدر لازمه جریمهم کنید. چندتا از ماشینایی که رد میشدن، کلهشونو در میآوردن و متلک مینداختن. یکی داد زد جناب سروان 50هزار تومن جریمهش کن. پلیسه گفت نداشتن گواهینامه رو ندید میگیریم. 7 هزار تومن جریمهم کرد. خیلی زور داره آدم بره تو صف بانک برای دادن جریمه! هنوز جیبم درد میکنه:)
6- اولا کسی رو سوار نمیکردم. گاهی میدیدم که کسایی با سختی از این سربالایی بالا میان و یا پایین میرن ولی کسی رو سوار نمیکردم. هم یه کم رانندگیم بد بود، هم یه کم میترسیدم. حالا بیشتر وقتها سوار میکنم. بچهمدرسهایها، خانومهای مسن یا حتی جوون یا دخترا. دو سه بار پیرمرد هم سوار کردم .فقط تا جایی که ماشین پیدا شه و یا اگه مسیرم بخوره. از نگاهها میفهمم باید جلوی کی وایسم. معمولا صدای ماشین که میشنون یه کم وایمیسن و با حسرت نگاه میکنن. یه بار هوس کردم 5 تا پسربچهی شیطون و شلوغ که از سرووضعشون معلوم بود سرکار میرن(کارای مثل نایلون فروشی و فال فروشی و...) سوار کردم. اونقدر سروصدا و شیطونی کردن که دوبار به شوخی تهدیدشون کردم که پیادهشون میکنم. هی میگفتن باشه ولی بعد شروع میشد و از بس بالا پایین میپریدن ماشین هی بالا پایین میرفت :)
چند روز پیش دو تا خانوم مسن ژیگول میگول با دو بچه دیدم منتظر تاکسیان. آفتاب داغ بود و خیلی کلافه به نظر میرسیدن.
وایسادم گفتم خانوم اینورا تاکسی نیست میخواین تا میدون میرسونمتون. همه عقب سوار شدن. اولا ناراحت میشدم. الان عادت کردم و برام مهم نیست. خانمهای مسن معمولا عقب میشینن و کلی دعام میکنن همیشه. اینا باهام حرف نزدن و منم توخودم بودم شدید.. به میدون که رسیدم گفتم مسیر من اینوره. گفتن نه مرسی پیاده میشیم و یه اسکناس نو 500 تومنی درآورد داد و داشت میرفت و صداش کردم خانم من مسافرکش نیستم.مسیرم بود و پول رو بهش به زور پس دادم. وقتی رفتن با خنده تو آینه نگاه کردم. قیافهم به مسافرکشها میخورد؟ خندهمو خوردم. خوب راستی چه عیب داره؟ مگه بعضی مردا و زنا مسافرکشی نمیکنن؟ شبا خواب 500 تومنی نو میبینم:)
7- وبلاگ همسردوم رو بخونید. او تصمیم داره همسر دوم مردی بشه. میخواد مادر خوبی بشه برای دختر کوچولوش. درددلای صادقانه و قشنگشو بخونید و اگه دراین رابطه تجربهای دارید ازش دریغ نکنید.
8- بشتابید. مجله الکتریکی گذرگاه شماره 35 منتشر شد.
9- کوروش هم برگشت. اینبار مهر نظامپزشکیش رو گرفته و سربازیش هم که داره میگذرونه..فکر میکنم کلاس وبلاگش یه کم بره بالا و صف دم نظرخواهیش سر به فلک بکشه:) کِیس خوبیه:) بخصوص برای صدور مرخصیاستعلاجی:) دوسه تا سفیدامضاء فقط!
10- ندای بالای دیوار که الان در هندوستان دانشجو هستاهه٬ کار جالبی کرتاهه. او به جای گذاشتن اسم امروز به روی وبلاگش، برای یه هفته هر روز اسم یه وبلاگ فیلتر شده رو روی وبلاگش میگذاره. دیروز هم افتخار داده بود و اسم وبلاگش رو گذاشته بود زیتون. مرسی!! چه اسم قشنگی:)
11- زندگی شاید ایستادن رو بالکن و تماشا کردن بچهی نوپایی باشه که با کفش جغجغهایش از سرتا تهِ کوچه همراه مامانش میره و صدبار زمین خوردن هم باعث نمیشه به اصرار مامانش برای بغلکردنش توجه کنه. و صدای کفش جغجغهایش در کوچهی خلوت برای روزها مثل یکی از قشنگترین موزیکهای متن دنیا تو گوشت بپیچه!
12- ای بابا...از وقتی عزیزدردونه باهام شوخی کرده دست و دلم به نوشتن نمیره:))
زبونم بند اومده:(آخه من کجا زیاد مینویسم دردونه جان؟:) برای تشکر این لینک سرِکاری تقدیم به تو!
تو سکوت میکنی، من فریاد میزنم
با منی، با خود نیستم
و بی تو خود را در نمییابم...
دیگر هیچ چیز نمیخواهد، نمیتواند تسکینم بدهد...
(شاملو)
2- تقدیم به طرفداران دکتر "اهورا پیروز خالق یزدی" که روزی 8-7 بار از طریق گوگل در پی یافتن این اسم مقدس و اهورایی به وبلاگم تشریففرما میشوند. حیف است اینبار هم دستخالی برگردند.
دوبار نظرم رو در مورد هخا نوشتهم. هخا1 و هخا2 (شماره ۶)
خونهی من جاییه که هیچ پارازیتی روی کانالهای ماهوارهای نمیتونن(هنوز) بندازن. خیلی کارم کم بود که تازگیها هم یکی از کارام جواب دادن به تلفنهاییه که بپرسن هخا جدیدا چی گفته. شاید باورتون نشه که یکی از کسایی که هر روز تلفن میزنه و حتی ازم میخواد گوشی رو بگیرم رو بلندگوی تلویزیون تا موجِ مثبت هخا بهش برسه یهآقای دکتر به ظاهر روشنفکریه که عجیب به این آقا دل بسته.
از اون طرف داداشم هم تازگیا تقریبا هر روز یکی دوساعت میاد خونهمون..فکر کردین برای محبت خواهر برادری؟ منم اولا همین فکرو میکردم. نخیر! برای این میاد چون کانالهای ماهوارهخودشون پارازیت داره. تا میاد یه بالش برمیداره میبره جلوی تلویزیون. دراز به دراز میخوابه و با اشتیاق کانال رنگارنگ و برنامهی هخا رو میگیره. منتها مثل آقای دکتر نه برای باورش. برای خنده. تموم مدت طوری غشغش میخنده که دورازجون، آدم فکر میکنه خل شده. اونم کسی که کمتر دیدم موقع تماشای فیلمهای کمدی بخنده. حالا شما فکر کنید آقای دکتر زنگ زده و با علاقه میگه گوشی رو ببرم دم تلوزیون که صدای هخا رو بشنوه و داداشم هم از اونور صدای خندهی نکرهش دنیا رو برداشته و آقای دکتر بهش برمیخوره که چرا شما مرد به این انقلابی و خوبی و منجی عالم بشریت رو مسخره میکنید. و من باید این وسط پادرمیونی کنم و یواشکی یه لگد کوچولو هم نثار پهلوی داداشم کنم که خندهش قطع شه. آخه اگه یه وقت گواهی مرخصی استعلاجی برای کارام خواستم باید چیکار کنم؟ از وقتی داییم رفته کارم لنگ این آقای دکتر شده:) خدا هیچکس رو محتاج نکنه!
فرازهایی از افاضات جدید هخا:
- همه جلوی خونهتون گل یاسمن بکارید. اگه باغچه ندارید تو بالکن و تو گلدون هم اشکالی نداره.
- بوق اتوموبیلهاتون رو به عنوان اعتراض به صدا درآرید.( بعد کمی فکر میکنه). آهان جوری نزنید خودتون اعصابتون خورد شه. شبیه بوق عروسی بزنید! ولی نیٌت به اعتراض باشه. این نیت کردن باعث میشه بوقها در نظر رژیم اعتراضآمیز به نظر بیاد!
- من الان با یکی قرارداد(قرار ملاقات) دارم در مورد جریانات اخیر ایران( حرف "ر" ایران رو هم خیلی خارجکی و غلیظ از جلوی دهان تلفظ میکنه) نمیتونم بیشتر از این بمونم و با شما صحبت کنم.( اما نشون به این نشون تا دوساعت هنوز داره به تلفنها جواب میده)
- پاسدارا و بسیچیا به من اطلاع دادن که روز یکشنبه 5 مهر روز مناسبیه برای پیوستن مردم به پاسدارا به این روز اتحادیه هم میگن(!). مردم از ساعت 4 بعد از ظهر بریزید جلوی دانشگاه تهران و شعار "بسیجی اتحاد"، "سپاهی اتحاد"،"ارتشی اتحاد"، "مردم اتحاد" و از اینطور چیزا سربدید و بگید :"خوشحالیم خرمشهر آزاد شده":))
"اگه جلو دانشگاه جا نشدید، چون به من اطلاع دادن میلیونها نفر میان و نمیدونستم جلوی دانشگاه اینقدر کوچیکه، (واه واه این دیسیژن میکرها چقدر بیفکرن) زیادیاتون برید تو پارک ملت.اونجا هواش هم بهتره:) اتفاقا اونجا هم پاسدارا منتظرتون هستن( با باتوم البته!)
- مردم غیور ایران، نذارید آبروی من بره. من گفتم ده مهر میام.( به روی خودتون نیارید گفته بودم من 5 روز زودتر میام) اما اگه شما در 5 مهر انقلاب نکنید آبروی من میره ها. خانومها هم اینقدر گریه نکنن که هخا ما دوستت داریم.(لب ورمیچینه) اگه منو دوست دارید همهتون 5 مهر برید تظاهرات تا منم دهم بتونم بیام. یادم رفت بگم بخصوص خانمها خیلی میتونن دل بسیجیها رو به دست بیارن:)
- آخه ما چرا باید دختران کشور خودمون رو بریم از دابی( دوبِی) خیلی گرونتر از کشور خودمون بخریم؟!!
- به قول یکی از دوستان، پسرِ آدم ادیکت(معتاد) بشه ولی کمونیست نشه.(آدم شاقالوس بگیره، داءالرقص بگیره.سرطان بگیره ولی کمونیست نشه..) همین آقا بود میگفت اگه من بیام همه آزادن چه بادین چه بیدین..یواش یواش داره اون روشو نشون میده...
این اهورا پیروز(فتحاللهِ سابق که ترجمهشده به فتح=پیروز و الله=اهورا) خیلی آدم بامزهایه. دو تا پرچم گذاشته اینور اونورش و بیشتر حواسش اینه که تو فیلم حتما قرینهها حفظ بشن..وسط بعضی از تلفنها مشغول مرتب کردن این پرچمهاست و دستور دادن به دوربین که بیا اینور، نه برو اونور. یکی از اونا پرچم سهرنگ ایرانه، از نوع شیر و خورشیدش. اونیکی عکس فروهر روی زمینهی سفید که این پرچم کرامات عجیبی داره.
دو لیوان بزرگ جادویی پشت این پرچمه. یکیش از نوع لیوانهای حمامیها که بلور شفافه و احتمالا توش آبه. و اون یکی سفید مات که هر وقت از اون میخوره لبش یه کم چین میخوره و حتما هم بایدبعدا لبهاشو بمکه و وقتی عصبانی میشه بیشتر میخوره و نمیدونم چه حکمتی داره که هنوز ازگلوش نرفته پایین، شنگول میشه( نکنه آبشنگولی که میگن همینه:) )بعد هم دو گوشهی داخلی ابروهاش با لذت به صورت کجکی میره بالا.عین هندیا.
- این تلفن رو دیشب با گوش خودم شنیدم. هخا داشت روزنامههایی که برعلیهش نوشته بودن نشون ملت میداد و میگفت ببینید فلانی گفته هخا یا دیوانهست یا مجنون و داشت مثلا ثابت میکرد که مثلا خود اینا وابسته به سیا هستن و..
یه آقایی از ایران اومد پشت خط:-"آقای هخا شما توجه نکن اینا پشتت چی میگن..."
در اینجا قیافهی هخا مثل همیشهکه وقتی ازش تعریف میشه وعین بچهکوچولوها ذوق میکنه٬ از هم باز میشه و سری به نشونهی رضایت تکون میده.
ادامهی صحبت مرد:" ...شما گُهِ خودتو بخور!!"
هخا قیافهش در هم میره و فکریمیکنه و میگه:
" شما خودتون بخورید و برامون تعریف کنید تا..." و میبینه نمیشه گفت تا ما هم بخوریم..با مکثی میگه:
" تا ما خدمت خانوادهتون بگیم اونا هم میل کنن"
این ادب ظاهری هخا٬ منو کشته:)
3- مورد پیشنهاد حسین درخشان که دوشنبه اسم وبلاگامونو عوض کنیم و بذاریم امروز.. خوب منم روز سهشنبه اسم وبلاگم رو کرده بودم امروز.( پسورد قالبم دست خودم نبود،پیغامم هم دیر به دوستم رسیده بود، یه روز تأخیر داشت)
اولین بار که این پیشنهاد رو خوندم و فکر میکنم دیرتر از همه، رفتم نوشتم که کاش اسم وبلاگها رو یه اسم عامتر مثلا "آزادی" میذاشتیم. من طرفدار آزادی قلمم. برای همین هم عضو پنلاگ شدم. دوست دارم اون حزباللهی هم راحت حرفاشو در وبلاگش بزنه. دوست ندارم جایی فیلتر بشه.. وبلاگ خودمم الان فیلتره. خوشحال میشم وقتی میبینم حتی کسی که از نوشتههام خوشش نمیاد به این کار اعتراض میکنه.
اینکار من و بقیه(گذاشتن اسم امروز روی وبلاگامون) دلیل بر قبول داشتن عقاید و خط مشیء گروه بخصوصی نبود. اصلا هم به نظر نیومد که پیشنهاد دهندگان قصد توطئه یا خر کردن مارو داشته باشن. حالا ممکنه عدهای واقعا بخوان از این کار ما بهرهبرداری هم کنن. ولی این دلیل نمیشه که ما گوسفندوار این حرکت رو کردیم.
شبج عزیز، باور کن نمیتونن ناممون رو عوض کنن. نمیتونن فریبمون بدن. فکر میکنم این قضیه با دیدن عکس امام تو ماه فرق میکرد. مطمئن باش نمیگذاریم کسی از این کارمون بهرهبرداری به نفع خودش کنه. نمیذاریم تاریخمونو تحریف کنن. ما چشامون بازه و همونطور که گفتی از وبلاگها خیلی چیزا یاد گرفتیم و فهمیدیم که "حقیقت" رو نمیشه در روزنامهها و رادیو تلویزیون پیدا کرد. این حرکت رو من فقط یه همبستگی در بین بچهها دیدم، نه وابستگی.
4- به نظر من یکی از زیباترین، ظریفترین و پیشرفتهترین زبانهای بشری زبان طنزه. با طنز خیلی چیزا میشه گفت. گاهی جدیترین آدمها هر چقدر هم زور بزنن و بخوان با تئوری خشک مطلبی رو ثابت کنن، موفق نمیشن. ولی زبان طنز -البته اگه به هجو و هزل کشیده نشه- این توانایی رو داره و سریعتر هم در بین مردم نفوذ میکنه. پرواضحه که منظورم همیشه و همه جا نیست.
عزیزدردونه هم یکی از آدمهاییه که معمولا حرفاشو با طنز میزنه و این دفعه گیر داده به من:)) وبلاگنویس شناسی ۵- زیتون
5- تازگیها خیلی حواسم پرته. باید برم تست الزایمر بدم. گاهی یه چیزیرو جایی قائم میکنم که دم دست نباشه گم کنم بعد که بهش احتیاج دارم باید کلی فکر کنم که کجا گذاشتمش:)
دیروز برای اولین بار تو زندگیم جریمه شدم. چراغ سبز بود ها. داشتم به یه موضوعی فکر میکردم، دیدم زرد شدها... همیشه فوری وایمیسم. اصلا در عالم بیرون نبودم. یهو دیدم وسط چهارراه پلیس میگه وایسا. عین بز نگاش کردم. اصلا خواهش و تمنا هم نکردم. گفت بیا اونور چهارراه گواهینامه خواست که برای اولین بار تو زندگیم همرام نبود. دم در یهویی هوس کرده بودم کیف کوچیکمو بردارم. خیلی از خودم عصبانی شدم. با کلافهگی به پلیسه که خودکار رو روی برگ جریمه گرفته بود، گفتم حق با شماست و هر چقدر لازمه جریمهم کنید. چندتا از ماشینایی که رد میشدن، کلهشونو در میآوردن و متلک مینداختن. یکی داد زد جناب سروان 50هزار تومن جریمهش کن. پلیسه گفت نداشتن گواهینامه رو ندید میگیریم. 7 هزار تومن جریمهم کرد. خیلی زور داره آدم بره تو صف بانک برای دادن جریمه! هنوز جیبم درد میکنه:)
6- اولا کسی رو سوار نمیکردم. گاهی میدیدم که کسایی با سختی از این سربالایی بالا میان و یا پایین میرن ولی کسی رو سوار نمیکردم. هم یه کم رانندگیم بد بود، هم یه کم میترسیدم. حالا بیشتر وقتها سوار میکنم. بچهمدرسهایها، خانومهای مسن یا حتی جوون یا دخترا. دو سه بار پیرمرد هم سوار کردم .فقط تا جایی که ماشین پیدا شه و یا اگه مسیرم بخوره. از نگاهها میفهمم باید جلوی کی وایسم. معمولا صدای ماشین که میشنون یه کم وایمیسن و با حسرت نگاه میکنن. یه بار هوس کردم 5 تا پسربچهی شیطون و شلوغ که از سرووضعشون معلوم بود سرکار میرن(کارای مثل نایلون فروشی و فال فروشی و...) سوار کردم. اونقدر سروصدا و شیطونی کردن که دوبار به شوخی تهدیدشون کردم که پیادهشون میکنم. هی میگفتن باشه ولی بعد شروع میشد و از بس بالا پایین میپریدن ماشین هی بالا پایین میرفت :)
چند روز پیش دو تا خانوم مسن ژیگول میگول با دو بچه دیدم منتظر تاکسیان. آفتاب داغ بود و خیلی کلافه به نظر میرسیدن.
وایسادم گفتم خانوم اینورا تاکسی نیست میخواین تا میدون میرسونمتون. همه عقب سوار شدن. اولا ناراحت میشدم. الان عادت کردم و برام مهم نیست. خانمهای مسن معمولا عقب میشینن و کلی دعام میکنن همیشه. اینا باهام حرف نزدن و منم توخودم بودم شدید.. به میدون که رسیدم گفتم مسیر من اینوره. گفتن نه مرسی پیاده میشیم و یه اسکناس نو 500 تومنی درآورد داد و داشت میرفت و صداش کردم خانم من مسافرکش نیستم.مسیرم بود و پول رو بهش به زور پس دادم. وقتی رفتن با خنده تو آینه نگاه کردم. قیافهم به مسافرکشها میخورد؟ خندهمو خوردم. خوب راستی چه عیب داره؟ مگه بعضی مردا و زنا مسافرکشی نمیکنن؟ شبا خواب 500 تومنی نو میبینم:)
7- وبلاگ همسردوم رو بخونید. او تصمیم داره همسر دوم مردی بشه. میخواد مادر خوبی بشه برای دختر کوچولوش. درددلای صادقانه و قشنگشو بخونید و اگه دراین رابطه تجربهای دارید ازش دریغ نکنید.
8- بشتابید. مجله الکتریکی گذرگاه شماره 35 منتشر شد.
9- کوروش هم برگشت. اینبار مهر نظامپزشکیش رو گرفته و سربازیش هم که داره میگذرونه..فکر میکنم کلاس وبلاگش یه کم بره بالا و صف دم نظرخواهیش سر به فلک بکشه:) کِیس خوبیه:) بخصوص برای صدور مرخصیاستعلاجی:) دوسه تا سفیدامضاء فقط!
10- ندای بالای دیوار که الان در هندوستان دانشجو هستاهه٬ کار جالبی کرتاهه. او به جای گذاشتن اسم امروز به روی وبلاگش، برای یه هفته هر روز اسم یه وبلاگ فیلتر شده رو روی وبلاگش میگذاره. دیروز هم افتخار داده بود و اسم وبلاگش رو گذاشته بود زیتون. مرسی!! چه اسم قشنگی:)
11- زندگی شاید ایستادن رو بالکن و تماشا کردن بچهی نوپایی باشه که با کفش جغجغهایش از سرتا تهِ کوچه همراه مامانش میره و صدبار زمین خوردن هم باعث نمیشه به اصرار مامانش برای بغلکردنش توجه کنه. و صدای کفش جغجغهایش در کوچهی خلوت برای روزها مثل یکی از قشنگترین موزیکهای متن دنیا تو گوشت بپیچه!
12- ای بابا...از وقتی عزیزدردونه باهام شوخی کرده دست و دلم به نوشتن نمیره:))
زبونم بند اومده:(آخه من کجا زیاد مینویسم دردونه جان؟:) برای تشکر این لینک سرِکاری تقدیم به تو!
چهارشنبه، مهر ۰۱، ۱۳۸۳
سی و شش موقعیت، فیلمفارسی و باقی قضایا...
1- در ظلمت حقیقتی جنبش کرد
در کوچه مردی به خاک افتاد
در خانه زنی گریست
در گاهواره کودکی لبخند زد...
(شاملو)
2- در یک اثر هنری مثل فیلمنامه، نمایشنامه یا رُمان یا... موضوعات محدودن. اگه تعداد دقیقش یادم باشه، فکر میکنم تو دنیا فقط میشه از 36 موضوع مطلب نوشت.
مثلا دربارهی: عشق، نفرت، حسد، خشم، خیانت، زنا، جنایت، دین، سیاست و...(بقیهش؟)
و این 36 موضوع هیچوقت کهنه یا نخنما نمیشن. ما نمیتونیم بگیم "اَه... بازم فیلم عشقی!"، یا "وای...بازم دربارهی خیانت!"..چون به غیر از اینا موضوعی تو دنیا وجود نداره..
این نوع ِ بیان هنرمنده که موضوع رو با طرز فکر و جهانبینی خودش ترکیب میکنه و یک اثر هنری زیبا رو خلق میکنه.. مثلا هملت شکسپیر که حرفی به جز همین موضوعات خیانت و خشم و..نمیزنه..یا جنایات و مکافات داستایوسکی... یا مثلا فیلم پدرخونده که مثل خیلی از فیلمهای دیگه گانگستری بود ولی چرا بیشترشون بعد از چند وقت از خاطرهها میرن ولی پدرخوانده برای همیشه جزء 10 فیلم مورد علاقهی مردم باقی میمونه...
3- چند وقتیه چند کانال تلویزیونی ماهواره مثل شبکهی پِن دارن پشتسر هم و مسلسلوار فیلمهایفارسی قبل از انقلابی رو پخش میکنن. خیلی کنجکاو بودم بدونم در چه موردن؟ چرا بهشون میگن فیلمهای آبگوشتی. دلم میخواست بازی فردینو ببینم. فروزان، بیک ایمانوردی، ملک مطیعی... خوب دلم میخواست بدونم چرا روشنفکرهای اونموقع این نوع سینما رو تحریم کرده بودن. و چرا هوشنگ کاووسی بهشون میگه فیلمفارسی؟
بعد از دیدن چندتا از این نوع، به این نتیجه رسیدم که موضوعات بخصوصی ندارن و حتی بیشترشون تبلیغ خوبی، نیکوکاری، وفاداری، جوونمردی و... میکنن. و این طرز گفتن این موضوعاته که در کمال بیهنری و تهوعآوری بیان میشه ...
و خوب معلومه که اشخاصی که با قهرمانهای فیلم میتونستن همذاتپنداری کنن، از این فیلمها خوششون میومده.
4- یکی از موضوعاتی که تو این فیلمفارسیها دیدم این بود که مثلا یک زنو شوهر خوشبخت و به قول صمد بهرنگی"چوخ بختیار"ی رو نشون میده که در رفاه کامل زندگی میکنن.
ناگهان مرد از طریق دوستان ناباب پاش به کافه باز میشه و کمکم همونجا با زنی کابارهای رو هم میریزه. نشون میده زن کابارهای برعکس زنِ اصلیش خیلی لَوَنده، زیاد آرایش میکنه، خوب به رموز اغواگری آشناست و ... و خوب هم بلده مرد رو بچاپه.
بعد نشون میده زن اصلی مرد که خیلی نجیب و ساده پوشه، اولش شبا تا دیروقت پشت میز شام به طرز وفاوادارانهای گرسنه میشینه. بعد از چند وقت گریه هم به این بساط اضافه میشه و پس از چند روز که سفره دلشو پیش مامانش یا دوستاش باز میکنه بهش هشدار میدن که لابد زیر سر شوهرش بلند شده و...یادش میدن چطور شبا جیبای شوهرشو بگرده، کتشو بو کنه که بوی عطر زنونه نده،چطور تاکسی دربست بگیره و یواشکی تعقیبش کنه و...
همیشه تو اینجور فیلما یه روزی راز برملا میشه و زن یه روز که میدونه آقا پیش معشوقهشه، شالوکلاه میکنه میره سراغشون، مثلا خونهی مجردی آقا که آدرسشو تازه گیر آورده... همیشه مرده جا میخوره و از خجالت معشوقهرو نیمهبرهنه میفرسته زیر تختی، توی توالتی، حمومی، چیزی... زن میرسه و مردو که در این حالت میبینه کمی بهش التماس میکنه که من مگه چه بدی در حقت کردم؟ چقدر با نداریت ساختم. چقدر صرفهجویی کردم تا همچین خونهزندگی درست کردیم؟
آخه چرا با یه زن هرزه رو هم ریختی؟
همیشه مرده از شرم سرشو میندازه پایین ولی معشوقههه با شجاعت و همونطور نیمه برهنه و با اعتماد به نفس از تو دستشویی میاد بیرون و میگه:
"عرضه داشتی شووَرتو نیگه میداشتی! لابد بلد نبودی چطوری راضی نگهش داری! گیرم من تورش نمیکردم، یه زن خیابونی میکرد. اقلا من فقط با اینم. زن خیابونی که با هزار نفره..."
زن اصلی همیشه التماس میکنه که شوهرشو بهش برگردونه و دست از سرش برداره..حتی گاهی بهش پیشنهاد رشوه میکنه، معشوقه غش غش میخنده و میگه عرضه داشتم تورش کردم..میخواستی بیشتر بهش برسی! و شوهر شرمنده سرش پایینه..
زن معمولا قهر میکنه و میره خونهی مامانش و همهش گریه میکنه..اگه بچههم داشته باشن که دیگه قضیه خیلی غمانگیزتر میشه.. و البته منتظر میمونه....
همیشه آخرای فیلم مرد با دمِ کنده برمیگرده سراغ زن اولش، چون معشوقه کمکم پولاشو بالا کشیده و حالا رفته سراغ مرد بعدی... و میفهمه که زن نجیب و وفادار و قانع و صرفهجوی خودش خوبه..
وقتی اینجور فیلما رو خونهی دیگران دیدم، توجه کردم که هر کسی با یکی از این آدمهای داستان همذاتپنداری میکنه. اونایی که فکر میکنن روزی ممکنه کار مرد رو بکنن هی میگن طفلکی مرده.. زنای خونهدار و شوهردوست برای زن اصلیه دل میسوزونن و اونایی که فکر میکنن روزی در شرایط معشوقههه قرار بگیرن حقو به اون میدن و میگن راست میگه اگه عرضه داشت و بلد بود مرده رو تو خونه نگهداره شوهرش نمیرفت معشوقه بگیره، زنه بره خودشو درست کنه:) خلاصه هر کسی از ظن خود یار فیلمای فارسی میشد...
منم که دوست ندارم هیچوقت جای هیچکدوماز اینا باشم و کار هر کدوم به نظرم سخیف و رقتبار میرسه خوب معلومه از این فیلمهای رقتبار خوشم نمیاد. جای زنه بودم عمرا میرفتم از کس دیگهگداییش کنم. لابد حدش همون زنای لگوری بوده و با یه تیپا مینداختمش بیرون!
این بود تحلیلی از فیلمهای فارسی:))
5- در وبلاگ لُب خوندم که چندروز پیش عید روش هشانای کلیمیها بوده. این روز رو به همهکلیمیها تبریک میگم. یاد آشنای کلیمیمون افتادم که چقدر دوستشون داشتم و الان آمریکان.
البته لب هم این موضوع رو از وبلاگ review نوشته. خودش هم در پستهای پایینیش نوشتههای جالبی داره.
review هم به جز مطلب روش هشانا در مورد هخا هم نوشته(عکس هخا هم اونجاست. هخایی که دلشو صابون زده که ده روز دیگه ایرانه)
ای بابا..سایتت چرا اینطوری شده review جان..لینکشو پیدا نمیکنم..
6- وبلاگ کتابلاگ (دیوار شیشهای) هم از اون وبلاگهای خوبه. جاوید در وبلاگش کتابهای خوبی هم معرفی میکنه. فیلم هم نقد میکنه..
7- دیروز اولین داستان کتاب"ترجمان دردها" رو خوندم ، خیلی خیلی قشنگ بود. نویسنده خودش هندی و ساکن انگلیسه. اسمش" جومپا لاهیری" و داستانش در مورد یه زوج هندی ساکن اونجاست.. اونقدر قشنگ و حیرتآور شخصیت و روحیات اشخاص و محل زندگیشونو برات به تصویر کشیده که فکر میکنی واقعا از نزدیک داری میبینیشون. نمیخوام مقایسه کنم ولی از این نظر زویا پیرزاد ازش خیلی عقبه.قبلا نوشتم که داستان "چراغها رو من خاموش میکنم"ِ پیرزادو خیلی دوست دارم.
8- هیچکی نمیتونه مثل مو سبک داشته باشه:) مطلب۲۳ شهریور.. امیدوارم سوسکی عزیزم هر چه زودتر پاش خوب شه..
۹- افسانه که همیشه تو هلندگردیهاش مارو شریک میکرد..الان تو بیمارستانه. اونقدر مهربونه که ماجرای بیماریشو پشت صفحات وبلاگش پنهان کرده .. بریم به عیادتش و براش آرزوی سلامتی کنیم!
۱۰- میدونم خیلی دیره..وقت نشد بنویسم..خیلی ناراحت شدم وقتی در وبلاگ حسین پاکدل و نسکافهی سرد (بعدا فهمیدم نسکافههم مطلب آقای ابطحی رو عینا نقل کرده)و..خبر دستگیری رئیس خانهی سینما رو خوندم...
۱۱- شروع سال تحصیلی رو به دانشآموزان و دانشجویان تبریک میگم..امیدوارم بتونن درسهای تحمیلی رو به راحتی تحمل کنن:)آخ.. که من آخرش نفهمیدم کتاب معارف چی میگه و حرف حسابش چیه:)
در کوچه مردی به خاک افتاد
در خانه زنی گریست
در گاهواره کودکی لبخند زد...
(شاملو)
2- در یک اثر هنری مثل فیلمنامه، نمایشنامه یا رُمان یا... موضوعات محدودن. اگه تعداد دقیقش یادم باشه، فکر میکنم تو دنیا فقط میشه از 36 موضوع مطلب نوشت.
مثلا دربارهی: عشق، نفرت، حسد، خشم، خیانت، زنا، جنایت، دین، سیاست و...(بقیهش؟)
و این 36 موضوع هیچوقت کهنه یا نخنما نمیشن. ما نمیتونیم بگیم "اَه... بازم فیلم عشقی!"، یا "وای...بازم دربارهی خیانت!"..چون به غیر از اینا موضوعی تو دنیا وجود نداره..
این نوع ِ بیان هنرمنده که موضوع رو با طرز فکر و جهانبینی خودش ترکیب میکنه و یک اثر هنری زیبا رو خلق میکنه.. مثلا هملت شکسپیر که حرفی به جز همین موضوعات خیانت و خشم و..نمیزنه..یا جنایات و مکافات داستایوسکی... یا مثلا فیلم پدرخونده که مثل خیلی از فیلمهای دیگه گانگستری بود ولی چرا بیشترشون بعد از چند وقت از خاطرهها میرن ولی پدرخوانده برای همیشه جزء 10 فیلم مورد علاقهی مردم باقی میمونه...
3- چند وقتیه چند کانال تلویزیونی ماهواره مثل شبکهی پِن دارن پشتسر هم و مسلسلوار فیلمهایفارسی قبل از انقلابی رو پخش میکنن. خیلی کنجکاو بودم بدونم در چه موردن؟ چرا بهشون میگن فیلمهای آبگوشتی. دلم میخواست بازی فردینو ببینم. فروزان، بیک ایمانوردی، ملک مطیعی... خوب دلم میخواست بدونم چرا روشنفکرهای اونموقع این نوع سینما رو تحریم کرده بودن. و چرا هوشنگ کاووسی بهشون میگه فیلمفارسی؟
بعد از دیدن چندتا از این نوع، به این نتیجه رسیدم که موضوعات بخصوصی ندارن و حتی بیشترشون تبلیغ خوبی، نیکوکاری، وفاداری، جوونمردی و... میکنن. و این طرز گفتن این موضوعاته که در کمال بیهنری و تهوعآوری بیان میشه ...
و خوب معلومه که اشخاصی که با قهرمانهای فیلم میتونستن همذاتپنداری کنن، از این فیلمها خوششون میومده.
4- یکی از موضوعاتی که تو این فیلمفارسیها دیدم این بود که مثلا یک زنو شوهر خوشبخت و به قول صمد بهرنگی"چوخ بختیار"ی رو نشون میده که در رفاه کامل زندگی میکنن.
ناگهان مرد از طریق دوستان ناباب پاش به کافه باز میشه و کمکم همونجا با زنی کابارهای رو هم میریزه. نشون میده زن کابارهای برعکس زنِ اصلیش خیلی لَوَنده، زیاد آرایش میکنه، خوب به رموز اغواگری آشناست و ... و خوب هم بلده مرد رو بچاپه.
بعد نشون میده زن اصلی مرد که خیلی نجیب و ساده پوشه، اولش شبا تا دیروقت پشت میز شام به طرز وفاوادارانهای گرسنه میشینه. بعد از چند وقت گریه هم به این بساط اضافه میشه و پس از چند روز که سفره دلشو پیش مامانش یا دوستاش باز میکنه بهش هشدار میدن که لابد زیر سر شوهرش بلند شده و...یادش میدن چطور شبا جیبای شوهرشو بگرده، کتشو بو کنه که بوی عطر زنونه نده،چطور تاکسی دربست بگیره و یواشکی تعقیبش کنه و...
همیشه تو اینجور فیلما یه روزی راز برملا میشه و زن یه روز که میدونه آقا پیش معشوقهشه، شالوکلاه میکنه میره سراغشون، مثلا خونهی مجردی آقا که آدرسشو تازه گیر آورده... همیشه مرده جا میخوره و از خجالت معشوقهرو نیمهبرهنه میفرسته زیر تختی، توی توالتی، حمومی، چیزی... زن میرسه و مردو که در این حالت میبینه کمی بهش التماس میکنه که من مگه چه بدی در حقت کردم؟ چقدر با نداریت ساختم. چقدر صرفهجویی کردم تا همچین خونهزندگی درست کردیم؟
آخه چرا با یه زن هرزه رو هم ریختی؟
همیشه مرده از شرم سرشو میندازه پایین ولی معشوقههه با شجاعت و همونطور نیمه برهنه و با اعتماد به نفس از تو دستشویی میاد بیرون و میگه:
"عرضه داشتی شووَرتو نیگه میداشتی! لابد بلد نبودی چطوری راضی نگهش داری! گیرم من تورش نمیکردم، یه زن خیابونی میکرد. اقلا من فقط با اینم. زن خیابونی که با هزار نفره..."
زن اصلی همیشه التماس میکنه که شوهرشو بهش برگردونه و دست از سرش برداره..حتی گاهی بهش پیشنهاد رشوه میکنه، معشوقه غش غش میخنده و میگه عرضه داشتم تورش کردم..میخواستی بیشتر بهش برسی! و شوهر شرمنده سرش پایینه..
زن معمولا قهر میکنه و میره خونهی مامانش و همهش گریه میکنه..اگه بچههم داشته باشن که دیگه قضیه خیلی غمانگیزتر میشه.. و البته منتظر میمونه....
همیشه آخرای فیلم مرد با دمِ کنده برمیگرده سراغ زن اولش، چون معشوقه کمکم پولاشو بالا کشیده و حالا رفته سراغ مرد بعدی... و میفهمه که زن نجیب و وفادار و قانع و صرفهجوی خودش خوبه..
وقتی اینجور فیلما رو خونهی دیگران دیدم، توجه کردم که هر کسی با یکی از این آدمهای داستان همذاتپنداری میکنه. اونایی که فکر میکنن روزی ممکنه کار مرد رو بکنن هی میگن طفلکی مرده.. زنای خونهدار و شوهردوست برای زن اصلیه دل میسوزونن و اونایی که فکر میکنن روزی در شرایط معشوقههه قرار بگیرن حقو به اون میدن و میگن راست میگه اگه عرضه داشت و بلد بود مرده رو تو خونه نگهداره شوهرش نمیرفت معشوقه بگیره، زنه بره خودشو درست کنه:) خلاصه هر کسی از ظن خود یار فیلمای فارسی میشد...
منم که دوست ندارم هیچوقت جای هیچکدوماز اینا باشم و کار هر کدوم به نظرم سخیف و رقتبار میرسه خوب معلومه از این فیلمهای رقتبار خوشم نمیاد. جای زنه بودم عمرا میرفتم از کس دیگهگداییش کنم. لابد حدش همون زنای لگوری بوده و با یه تیپا مینداختمش بیرون!
این بود تحلیلی از فیلمهای فارسی:))
5- در وبلاگ لُب خوندم که چندروز پیش عید روش هشانای کلیمیها بوده. این روز رو به همهکلیمیها تبریک میگم. یاد آشنای کلیمیمون افتادم که چقدر دوستشون داشتم و الان آمریکان.
البته لب هم این موضوع رو از وبلاگ review نوشته. خودش هم در پستهای پایینیش نوشتههای جالبی داره.
review هم به جز مطلب روش هشانا در مورد هخا هم نوشته(عکس هخا هم اونجاست. هخایی که دلشو صابون زده که ده روز دیگه ایرانه)
ای بابا..سایتت چرا اینطوری شده review جان..لینکشو پیدا نمیکنم..
6- وبلاگ کتابلاگ (دیوار شیشهای) هم از اون وبلاگهای خوبه. جاوید در وبلاگش کتابهای خوبی هم معرفی میکنه. فیلم هم نقد میکنه..
7- دیروز اولین داستان کتاب"ترجمان دردها" رو خوندم ، خیلی خیلی قشنگ بود. نویسنده خودش هندی و ساکن انگلیسه. اسمش" جومپا لاهیری" و داستانش در مورد یه زوج هندی ساکن اونجاست.. اونقدر قشنگ و حیرتآور شخصیت و روحیات اشخاص و محل زندگیشونو برات به تصویر کشیده که فکر میکنی واقعا از نزدیک داری میبینیشون. نمیخوام مقایسه کنم ولی از این نظر زویا پیرزاد ازش خیلی عقبه.قبلا نوشتم که داستان "چراغها رو من خاموش میکنم"ِ پیرزادو خیلی دوست دارم.
8- هیچکی نمیتونه مثل مو سبک داشته باشه:) مطلب۲۳ شهریور.. امیدوارم سوسکی عزیزم هر چه زودتر پاش خوب شه..
۹- افسانه که همیشه تو هلندگردیهاش مارو شریک میکرد..الان تو بیمارستانه. اونقدر مهربونه که ماجرای بیماریشو پشت صفحات وبلاگش پنهان کرده .. بریم به عیادتش و براش آرزوی سلامتی کنیم!
۱۰- میدونم خیلی دیره..وقت نشد بنویسم..خیلی ناراحت شدم وقتی در وبلاگ حسین پاکدل و نسکافهی سرد (بعدا فهمیدم نسکافههم مطلب آقای ابطحی رو عینا نقل کرده)و..خبر دستگیری رئیس خانهی سینما رو خوندم...
۱۱- شروع سال تحصیلی رو به دانشآموزان و دانشجویان تبریک میگم..امیدوارم بتونن درسهای تحمیلی رو به راحتی تحمل کنن:)آخ.. که من آخرش نفهمیدم کتاب معارف چی میگه و حرف حسابش چیه:)
یکشنبه، شهریور ۲۹، ۱۳۸۳
دوسالگی زیتون و اندر قضایای کتری و برنج شته زده......
1- نه
هرگز شب را باور نکردم
چرا که در فراسوی دهلیزش
به امید دریچهای دل بسته بودم...
(شاملو)
2- رنج پدر بودن...
عجب مملکت گل و بلبلی داریم ما...سینا مطلبی ساکن هلند تو وبلاگش مطلب مینویسه، و چون به مذاق "اینا" خوش نمیاد، میان پدرش رو دستگیر و زندانی میکنن. آخه بگو با این کارا چی رو میخواهید ثابت کنید؟ با این کارا حقیقت رو میشه مخفی کرد؟
ای حقیقتگویان! لطفا قبل از گفتن یا نوشتن حرف حق، اول به مامان، بابا، مامانبزرگ، بابابزرگ و عمو و دایی و خاله و عمهتون بگید قائم شن..
فقط یادمون هست وقتی پسر محسنرضایی اون حرفا رو در امریکا گفت هیچکس به پدرش از گل نازکتر نگفت...
وبلاگهای زیادی در این چند روز دربارهی دستگیری سعید مطلبی مطلب نوشتن که لینک همهی اونا در وبلاگ خود سینا هست!
حسین درخشان هم به زبان انگلیسی دری برای انگلیسی زبانها نوشته تا بفهمن قضایا از چه قراره!
یادمه وقتی سینا در ایران دستگیر شد٬ برای اولین بار پتیشن مربوط به آزادیشو پدراممعلمیان تهیه کرد و باعث شد چقدر در دنیا سر وصدا کنه. حالا جریان سینا رو از زبان پدرام بشنویم!(البته اینم به زبان انگلیسیه)
3- چطور بعضی اتفاقات بد میتونن به نفع آدم تموم شن...
آقا، ما کتری رو گذاشتیم رو گاز و رفتیم سراغ کارای دیگه، اونقدر سرگرم شدیم که دوساعت بعد یهو یادمون افتاد قرار بوده چایییی بخوریم و کیفی کنیم و... وقتی رفتیم سروقت کتری دیدیم از شدت حرارت سرخ سرخ شده. زیرش رو خاموش کردیم و یه پارچ آب سرد ریختیم توش. همچین جلز و ولز کرد و جرمهای ماههای ماه ازش کنده شد و همچین کیفیدیم که نگو... حالا هی بگن برای از بین بردن جرم کتری پول بده و یه بطری سرکه بخر و با آب قاطی کن و بجوشون...فکر کنم کتریم دوسه فنجون بیشتر از همیشه توش آب جا میشه:)
4- چطور بعضی توصیهها به ضرر آدم تموم میشن...
با شوق و ذوق یه گونی ده کیلویی برنج خوب خریدم. وقتی آوردمش خونه، دیدم یه عالمه جوجو توشه. یه کمیشو برای شام شبم که ناهار فردامم باشه، شستم. جوجوهاش اومد رو آب. پختش خیلی خوب بود و برنجها حسابی قد کشیدن. فرداش داشتم تلفنی با دوستم حرف میزدم و ازش پرسیدم راهی برای از بین بردن جوجوها به نظرش میرسه؟ گفت آره..برو پهنش کن رو بالکن تا آفتاب بخوره، جوجوهاش یا درمیرن یا از گرما هلاک میشن.
من ساده هم باور کردم و رفتم رو بالکن رو یه پارچه یهنشون کردم. یه ربعی وایسادم اونجا، از اینکه دارن داغ میشن کیف میکردم که الان حساب جوجوها رسیده میشه.(البته یه کم هم دلم براشون میسوخت)..بعدش رفتم سراغ کارام. فرداش یهو یادم اومد. رفتم سراغ برنجها و جمعشون کردم. جوجوها سُرو مُر گُنده همون لالوها داشتن جفتک چارکُش بازی میکردن. گفتم عیب نداره. مثل دیروز موقع شستن خودشون میان رو آب.
اما چشمتون روز بعد نبینه، فردا یه شِفتهای از برنج درست کردم، صد رحمت به شیربرنج و شلهزرد. برنجها هنوز غُل نزده، وا رفت و لهشد.
همونطور که هر کسی غصهای داره اولین کسی که برای درددل به یادش میاد مامانشه، زنگ زدم به مامانم.. اونم به جای همدری همچین غش غش خندید که دشمن با آدم همچین کاری نمیکنه. گفت بابا جان باید از داروخانه قرص برنج میخریدی و میپیچیدیش تو یه پارچه یا قوطی کبریت سوراخ سوراخ و میذاشتیش تو گونی برنج. یا اینکه تو کیسههای کوچیک کوچیک برای یکی دو روز میذاشتیشون تو فریزر. گفت مگه نمیدونستی که آفتاب باعث خراب شدن برنج میشه.
آخه بگو مامان جان از کجا باید میدونستم؟ تو باید اینا رو بهم یاد میدادی..پس مامانا به چه دردی میخورن؟
5- اصلا باورم نمیشه 25 شهریور وبلاگم دوساله شده! الان دقیقا دوسال و سه روزشه.
باورم نمیشه این همه مدت نوشتم و نوشتم و نوشتم. با همهی سختیها چقدر این دوسال زود گذشت...
تنها چیزی که باورم میشه و بهش اعتقاد دارم اینه که تو این دوساله نفسم به نفس ویزیتور زنده بوده و تشویقها و انتقادها باعث این همه دووم آوردنم شده.. باعث شده خیلی از عقایدم رو اصلاح کنم... و خیلی چیزا یاد بگیرم.
از همه واقعا ممنونم.
هرگز شب را باور نکردم
چرا که در فراسوی دهلیزش
به امید دریچهای دل بسته بودم...
(شاملو)
2- رنج پدر بودن...
عجب مملکت گل و بلبلی داریم ما...سینا مطلبی ساکن هلند تو وبلاگش مطلب مینویسه، و چون به مذاق "اینا" خوش نمیاد، میان پدرش رو دستگیر و زندانی میکنن. آخه بگو با این کارا چی رو میخواهید ثابت کنید؟ با این کارا حقیقت رو میشه مخفی کرد؟
ای حقیقتگویان! لطفا قبل از گفتن یا نوشتن حرف حق، اول به مامان، بابا، مامانبزرگ، بابابزرگ و عمو و دایی و خاله و عمهتون بگید قائم شن..
فقط یادمون هست وقتی پسر محسنرضایی اون حرفا رو در امریکا گفت هیچکس به پدرش از گل نازکتر نگفت...
وبلاگهای زیادی در این چند روز دربارهی دستگیری سعید مطلبی مطلب نوشتن که لینک همهی اونا در وبلاگ خود سینا هست!
حسین درخشان هم به زبان انگلیسی دری برای انگلیسی زبانها نوشته تا بفهمن قضایا از چه قراره!
یادمه وقتی سینا در ایران دستگیر شد٬ برای اولین بار پتیشن مربوط به آزادیشو پدراممعلمیان تهیه کرد و باعث شد چقدر در دنیا سر وصدا کنه. حالا جریان سینا رو از زبان پدرام بشنویم!(البته اینم به زبان انگلیسیه)
3- چطور بعضی اتفاقات بد میتونن به نفع آدم تموم شن...
آقا، ما کتری رو گذاشتیم رو گاز و رفتیم سراغ کارای دیگه، اونقدر سرگرم شدیم که دوساعت بعد یهو یادمون افتاد قرار بوده چایییی بخوریم و کیفی کنیم و... وقتی رفتیم سروقت کتری دیدیم از شدت حرارت سرخ سرخ شده. زیرش رو خاموش کردیم و یه پارچ آب سرد ریختیم توش. همچین جلز و ولز کرد و جرمهای ماههای ماه ازش کنده شد و همچین کیفیدیم که نگو... حالا هی بگن برای از بین بردن جرم کتری پول بده و یه بطری سرکه بخر و با آب قاطی کن و بجوشون...فکر کنم کتریم دوسه فنجون بیشتر از همیشه توش آب جا میشه:)
4- چطور بعضی توصیهها به ضرر آدم تموم میشن...
با شوق و ذوق یه گونی ده کیلویی برنج خوب خریدم. وقتی آوردمش خونه، دیدم یه عالمه جوجو توشه. یه کمیشو برای شام شبم که ناهار فردامم باشه، شستم. جوجوهاش اومد رو آب. پختش خیلی خوب بود و برنجها حسابی قد کشیدن. فرداش داشتم تلفنی با دوستم حرف میزدم و ازش پرسیدم راهی برای از بین بردن جوجوها به نظرش میرسه؟ گفت آره..برو پهنش کن رو بالکن تا آفتاب بخوره، جوجوهاش یا درمیرن یا از گرما هلاک میشن.
من ساده هم باور کردم و رفتم رو بالکن رو یه پارچه یهنشون کردم. یه ربعی وایسادم اونجا، از اینکه دارن داغ میشن کیف میکردم که الان حساب جوجوها رسیده میشه.(البته یه کم هم دلم براشون میسوخت)..بعدش رفتم سراغ کارام. فرداش یهو یادم اومد. رفتم سراغ برنجها و جمعشون کردم. جوجوها سُرو مُر گُنده همون لالوها داشتن جفتک چارکُش بازی میکردن. گفتم عیب نداره. مثل دیروز موقع شستن خودشون میان رو آب.
اما چشمتون روز بعد نبینه، فردا یه شِفتهای از برنج درست کردم، صد رحمت به شیربرنج و شلهزرد. برنجها هنوز غُل نزده، وا رفت و لهشد.
همونطور که هر کسی غصهای داره اولین کسی که برای درددل به یادش میاد مامانشه، زنگ زدم به مامانم.. اونم به جای همدری همچین غش غش خندید که دشمن با آدم همچین کاری نمیکنه. گفت بابا جان باید از داروخانه قرص برنج میخریدی و میپیچیدیش تو یه پارچه یا قوطی کبریت سوراخ سوراخ و میذاشتیش تو گونی برنج. یا اینکه تو کیسههای کوچیک کوچیک برای یکی دو روز میذاشتیشون تو فریزر. گفت مگه نمیدونستی که آفتاب باعث خراب شدن برنج میشه.
آخه بگو مامان جان از کجا باید میدونستم؟ تو باید اینا رو بهم یاد میدادی..پس مامانا به چه دردی میخورن؟
5- اصلا باورم نمیشه 25 شهریور وبلاگم دوساله شده! الان دقیقا دوسال و سه روزشه.
باورم نمیشه این همه مدت نوشتم و نوشتم و نوشتم. با همهی سختیها چقدر این دوسال زود گذشت...
تنها چیزی که باورم میشه و بهش اعتقاد دارم اینه که تو این دوساله نفسم به نفس ویزیتور زنده بوده و تشویقها و انتقادها باعث این همه دووم آوردنم شده.. باعث شده خیلی از عقایدم رو اصلاح کنم... و خیلی چیزا یاد بگیرم.
از همه واقعا ممنونم.
اشتراک در:
پستها (Atom)
