تا اونجا گفتم که:
زنگ خونه به صدا دراومد. درو که باز کردم یه پسر جوون شیک و پیک با لبخندی مکش مرگ ما در حالیکه دستشو به چارچوب در تکیه داده بود با اعتماد به نفس گفت:
منم، الف!
نگاهی سرتاپا بهش کردم. شایدم پا تا سر. چون اول به کفشش نگاه کردم. کفش آدیداس و شلوار لی سنگشور چسبون و پیراهن و کاپشن شیک. اونام تنگ و چسبون. موی سر بلند و لخت و لبخندی کجکی عینهو - بهقول خوانندههای عزیز این وبلاگ- برد پیت! و چشمانی خمار با نگاهی مغرور ...
گفتم شاید تشابه اسمی باشه. گفتم امری داشتید؟
- از طرف شرکت فلان اومدم.
- نامه دارید؟
نامهای رو از جیب کاپشنش درآورد و بهم داد. بله خودش بود.
با انگشت بهم اشاره کرد از جلو راهش برم کنار. و جلو جلو راه افتاد.
من – چون شنیده بودم مرد میاد- یه تیشرت گلوگشاد و یه شلوار بلند تریکو مشکی پوشیده بودم.
به دستش نگاه کردم. هیچ ساک و نایلونی همراهش نبود. در نتیجه لباس کار نداشت. خدایا من به این چه کاری بدم؟
توالت شوری و حموم؟ نه بابا... به تیپش نمیخوره... شاید بهش بربخوره. تازه لباسش اونقدر تنگ و نوئه که نمیتونه توش درست حسابی حرکت کنه.
ازش جلو زدم و رفتم پشت اوپن آشپزخانه که روش دستمال و وسائل شستشو چیده بودم. خواستم ادای کارفرماهارو دربیارم.
- از کجا شروع کنیم؟
با اعتمادبه نفس و لبخند: از چایی!
و اشاره کرد به کتری و قوری روی گاز .
- یه چایی بده بخوریم و بعد راجع بهش صحبت میکنیم.
یه چایی لیوانی براش ریختم و گذاشتم روی میز آشپزخونه که برای خونه تکونی گذاشته بودم تو پذیرایی و او حالا روی صندلی کنارش نشسته بود. در حال چایی خوردن با کنجکاوی به اطرافش نگاه میکرد.
دیدم بهتره میخم رو از همین الان بکوبم. گفتم:
- از هر جایی که راحتید شروع کنید. جارو کردن پذیرایی، دستمال کشیدن، کاشیهای آشپزخونه یا...
در حال هورت کشیدن چایی:
- من با شیشه بیشتر حال میکنم. متخصص شیشه پاک کردنم! جوری که بعد از پاک کردن ممکنه نبینیدش و با صورت بخورید توش!
پیش خودم گفتم الحمدالله یه کاری بلده.
- باشه، شما شیشهها رو پاک کنید. البته چهارچوباش رو یادتون نره لطفا.
- چهارچوباش سخته.
- نکاری نداره. اول با یه دستمال آغشته به آب و کمی مایع تمیزکننده روشو بکشید و بعدا به یه دستمال تمیز نمدار کاملا پاکش کنید.
تا چاییش تموم شد. سطل و دو دستمال و مایع تمیزکننده و شیشهشور رو گذاشتم روی میز. گفتم:
- روزنامه هم تو جا روزنامهای هست. میتونید با روزنامه هم شیشه رو برق بندازید.
تا چشمش به روزنامهها افتاد گفت:
- هییه!! چقدر روزنامه! حالا چیا هستن؟
بعد خودش رفت گشت و خوند.
- اعتماد ملی و همشهری و ایران و ...
- همشهری برای پاک کردن شیشه نرمتره!
- اما اگه شرق بود بهتر بود.
خندم گرفت... گفتم:
- از هر کدوم که دوست داری استفاده کن. فقط اینایی که اینجا رو میزه مال دیشبه. هنوز نخوندم. لطفا بهشون دست نزن(دیگه دوم شخص مفرد خطابش کردم که پررو نشه.)
و خودم رفتم دنبال کارام. ناهار داشت آماده میشد. مرغ درست شده بود و برنج هم داشت دم میکشید. گفتم یه ذره زرشک هم بشورم و سرخ کنم تا بشه زرشکپلو با مرغ. اینطوری غذا خوشگلتر میشه.
یکی دوبار رفتم نگاهش کردم. خیلی آروم با سهانگشت داشت چهارچوب یکی از پنجرههای پذیرایی رو پاک میکرد. محدودهی عملش خیلی کم بود. حدودا بین 5 تا 10 سانت از چارچوب باریک رو با دستمال اول پاکمیکرد و بعد با دستمال دوم مثلا خشکش میکرد و بعد میرفت سراغ 5 سانت بعدی.. بعد از نیمساعت هنوز دوسه وجب از چهارچوب باریک پنجره رو تمیز نکرده بود. درحالیکه من تو این مدت کلی کار کرده بودم. اگه اونطور میخواست ادامه بده تا شب یک پنجره رو هم تموم نمیکرد.
- آقای الف، توروخدا یهخورده سریعتر.
- چه عجلهایه! و باز لاکپشتی ادامه داد.
گفتم شاید گرسنهست. فوری میز رو چیدم و غذارو کشیدم و گفتم:
- آقای الف ناهار حاضره.
با خوشحالی دستمال رو انداخت روی اوپن و رفت دستشو شست و اومد سر میز.
یه کوه برنج برای خودش کشید و یه عالمه مرغ. ولی مبادی آداب غذا میخورد. منم برای خودم غذا کشیدم.
- تو کارت اصلا اینه آقای الف؟
- یکسالیهست این کارو میکنم.(با ناراحتی) از وقتی زن گرفتم.
من با تعجب: مگه تو زن داری؟! (آخه خیلی جوون بود.)
- آره. اشتباه کردم. درسم که تموم شد. همه گفتن زن بگیر. منم با عجله اینو انتخاب کردم.
- دیپلم داری؟
- نه لیسانس!
من با تعجب: لیسانس چی؟
- مهندسی ِ ..... !
اولش باور نکردم. گفتم لابد عین اونایی که عادت دارن یک درجه به ردهشون اضافه کنن الکی گفته. اما با حرفایی که بینمون رد و بدل شد و همینطور از اونجایی که برادر من هم همون رشته رو میخونه یه کم امتحانش کردم و متوجه شدم درست میگه.
- خانمت چی؟
- نه بابا، اون دیپلمو به زور گرفته. خیلی خنگه.
- یعنی چی؟
- آیکیوش خیلی پایینه. تموم سالهای دبستان و دبیرستانو با کمترین معدل قبول شده.
- خوب عیبی نداره... معمولا اونایی که اهل درس نیستن به هنر علاقه دارن. من هنرمندای زیادی رو میشناسم که...
- نه، هیچ هنری هم نداره. از همه چیز بدش میاد. نقاشی، خطاطی، طراحی لباس، گرافیک، سینما و آواز...
- باید کشف کنه هنرشو. تو باید بهش کمک کنی. مثلا آرایشگری...
- اه اه... اتفاقا همهش میگه میخوام آرایشگر شم. اما من بدم میاد. آرایشگری هنر نیست که قرتی بازیه.
خندیدم. اتفاقا آرایشگری شغل خیلی خوبیه. هم شغل شادیه هم درآمدش خوبه. قول میدم وقتی کارش بگیره هر ساعت به اندازه کل روز تو پول درآره.
- آخه من روم نمیشه به کسی بگم زنم آرایشگره...
- باید افتخار هم کنی!
- تازه عین من خوشگل هم نیست!
- چی نیست؟!
- خوب من تعارف ندارم. میدونم خیلی خوشگلم. ما کلا فامیلی خیلی خوشگلیم. توی شهرمون طایفهی ما به زیبایی معروفه. هم هنرمند و هم خوشگل. چشمای مارو هیچکس نداره. ابروهای کمونی و لبهای...
گفتم ای بابا خوشگلی چیه؟ فقط به درد هنرپیشهها و مانکنا میخوره. آدم باید تلاش کنه به یه جایی برسه.
- ئه... نگید! اماما گفتن هر روزی به یه آدم خوشگل نگاه کنید تا آخر اون روز بشاش و خوشحال میمونید... تازه از صوت داوودی چیزی شنیدی؟
- صداتم خوبه؟
- خیـــــــــــــــــــــــــــــلی! میخوای بخونم.
- نه!! ساعت داره سه میشه و هنوز هیچکاری نکردیم!
من پا شدم و شروع کردم کار کردن. ظرفا رو شستم و رفتم توی حموم پاچههامو بالا زدم و شروع کردم به شستن چیزهایی که نمیشد با ماشینلباسشویی شست.
نمیدونم چقدر گذشت که عین اجل معلق دم در حموم وایساده.
- بیا ببین خوب پنجره پاک کردم!
تا اومدم دستامو بشورم بیام بیرون، دیدم رفته توی اتاق خوابها ... هر اتاقی میرفت یه راست میرفت سراغ کتابها یا نوارها و سیدیها...
- اووووه... چقدر کتاب اینجاست. هر جا میری کتاب و مجله و روزنامه. خیلی از زندگیتون خوشم اومد!
- نه بابا، ما خیلی ریخت و پاش کتاب داریم. اصلا خونهمون مثل بقیه جمع و جور نمیشه. دلم هم نمیاد بیرون بریزمشون.
- اتفاقا اینطوری بهتره. چیه خونهی بعضیا میرم همهش تجملات و مبل و میز و بوفهی آنچنانی و ... ولی برای نمونه یهدونه کتاب و روزنامه نمیبینی.
گفتم:
- گفتی بیام شیشهرو که پاک کردی ببینم. بریم.
شیشه رو خوب پاک کرده بود. اما چهارچوب ....
- دستت درد نکنه. حالا برو تو بالکن پشتشو هم پاک کن. درو که باز کردم دیدم بیرون خیلی سرده. برف هم داشت ریز ریز میبارید.
دلم سوخت براش. گفتم سردش نشه.
توی صحبت هم چشمم افتاد به پیرهنش که لکهای روش افتاده بود. رفتم یکی از تیشرتهای سیبا و کاپشن ورزشیاش رو آوردم.
- پیرهنت حیفه. سرد هم هست. اینا رو بپوش بعد برو تو بالکن.
با خوشحالی گرفتشون.
بعد که کارم تو حموم تموم شد. یه مقدار دوخت و دوز داشتم و گفتم بیام جلوی تلویزیون بدوزم. حواسم هم به آقای الف باشه که کارشو تندتر انجام بده. اما مگه این آقا از حرف کم میآورد؟
چند دقیقه بعد زنگ در آپارتمان بهصدا دراومد. خانم همسایهای بود که اون کارگر زن رو معرفی کرده بود.
تو نیومد. تو قسمت کفشکن وایساد.
- خانومه اومد؟ خوب کار میکنه؟
در این فاصله آقای الف اومده بود یه چایی لیوانی دیگه برای خودش ریخته بود و داشت میخورد. پشتش به ما بود.
- ئه... چه عجب شوهرت خونهست.
- شوهرم نیست. (با صدای آهسته) اون خانومه نیومد. شرکتی که شما معرفی کردید این آقا رو جاش فرستاد.
آقای الف با نگاه مکش مرگمایش برگشت و لبخندی به نشانهی سلام بر لب نشوند.
خانم همسایه گفت چهکارا تا حالا کرده؟
شیشههای روبهرو رو نشون دادم: اونا رو...
با خنده: چه خوبه!
-تمیز شدهن نه!
(آهسته)- شیشهها رو نمیگم که. قیافهشو میگم!
(بلند) - اگه کارش خوب بود به شما میگم که شما هم بیارینش.
- حتما وقتی رفت بهم تلفن کن! (و یک چشمک بیمنظور)
رفتم نشستم دوخت و دوز...
چاییش تموم شد. به زور از جیب شلوارش مشغول بیرون آوردن چیزی شد. که بعد فهمیدم موبایلش بود.
کمی باهاش ور رفت و ناگهان جلو صورتم گرفت... عکس دختری خوشگل با موهایی خیلی بلند حدود هفتهشت ساله بود.
- چه خوشگل و نازه. خواهرته؟
با غرور: نه، خودمم! گفتم که ما خیلی خوشگلیم.
خندم گرفته بود ولی جلو خودمو گرفتم.
- حالا مگه شما از کدوم طایفهاید؟
- طایفهی .... از لرستان.
بعد شروع کرد از ثروت و مکنت فامیلهایش تعریف کردن که چطور ثروت پدر و مادرش رو از چنگشون درآوردن و در آمریکا و انگلیس خوش میگذرونن و اینا با سیلی صورتشونو سرخ نگه میدارن. و اون منتظر روزیه که انتقام بگیره.
یاد اجداد خودم افتادم. از دهنم پرید که اتفاقا یک رگ من هم لره. و اتفاقا تو فامیل ما هم مسئله ارث و ارثخوری پیش اومده و یه عده دارن کیفشو میکنن.
- شما چار لنگید یا دو لنگ یا لر ممسنی؟
- من چه میدونم؟ اینا با هم چه فرقی دارن؟
- چارلنگ لر بختیاری هستن و به اصطلاح بهشون میگن لر ِ بزرگ. دو لنگیها مال بروجرد هستن(شایدم گفت خرم آباد... یادم نیست) و لرهای ممسنی هم که اسمشون با خودشونه. لرهای بختیاری از همه مهمترن( و سینهای راست کرد)
- جد من خان بختیاری بوده.
با احترام- پس شما هم لر بزرگ هستید. اسمش چی بوده؟
- .... خان!
چشماش گرد شد. انگار اسمش براش ابهت داشت.
- همون که زن خوشگلش که از خاندان نسلاندرنسل طبیب دزدیده. زنی که برای جمالش شعرها سروده بودن؟
- ...... /...../.... ... (کمی از شعری که بلد بودم خوندم) آره همین؟
-آره... نوادهی خانم .... ؟ و با تعجب بهم نگاه کرد. شاید میخواست از زیبایی او در من اثری ببینه( که حتما ناامید شده بود:)) خواستم بگم مَه اَدُما جهش ژنتیکی(موتاسیون) کردم. گفتم پررو میشه.)
- اوه..... نوادهی .... خان و اینجا. تو این خونه! شماها باید تا بیست نسل بدون کار کردن زندگی شاهی داشته باشید! الان باید اروپا یا آمریکا باشید.
- خوب یه عده دارن! اون موقع خوردن و بردن و... الان تو آمریکا خوشن.
- تو ناراحت نیستی؟ نمیخوای انتقام بگیری؟
من با خنده: نه. چه انتقامی؟ اونایی که باید حقشونو میگرفتن نتونستن. حرص خوردنِ من چه چیزیو عوض میکنه؟
به قول معروف سر در جیب حیرت فرو برد:)
- من در تموم زندگیم فکر انتقامم. وقتی یکی از دخترعموهام در انگلیس توی تصادف کشته شد و مرسدس بنز گرانقیمتش خورد و خاکشیر شد خیلی خوشحال شدم. من و خانوادهم تموم عمر منتظر دیدن بدبختی همهشون هستیم.
- خوب تو این انتظار عمر خودتون بر باد میره. اگه واقعا دیگه نمیتونید حقتونو بگیرید، همهتون دست به دست هم بدید و از نو زندگی رو بسازید.
- آخه با اون همه طلب از ثروت و مکنت فامیلی؟
دیگه تعارف نکردم.
- خوب تو الان با لیسانس مهندسی چرا باید کارگری کنی؟ برو یه شرکت بزن. زنت هم بره آرایشگر شه.
- با کدوم پول؟
- من نمیدونم. با برادرات شریک شو. جایی رو با هم اجاره کنید. اقلا آقای خودتون باشید. یا اگه صدات واقعا خوبه چرا نمیری یه جا خواننده شی. اولش با خوندن تو مجالس مهمونی شروع کن و بعد یواش یواش اگه استعداد داشتی بالاتر میرسی و سیدی میدی بیرون. یا حتی اگه فکر میکنی استعداد داری(از بس گفت خوشگلم خوشگلم) برو هنرپیشه شو.
گفت با هزار بدبختی و پول کارگری کلاس آواز رو گذروندم. گفتم چه بهتر!
گفت میخوای یه دهن برات بخونم؟
دیدم ساعت 5 شده و فقط یک پنجره کامل تمیز شده. تازه من از پشتش خبر ندارم.
- نه، بیزحمت به بقیهی کارهات برس...
- پس میشه شما هم زحمت بکشی و بازم چایی دم کنی. میدونی که لُرها چایی زیاد میخورن.
خواستم بگم تا اونجایی که من شنیدم ترکها چایی زیاد میخورن. ولی نگفتم.
باز هم چای دم کردم و توی کتری آب ریختم.
او رفت سر وقت شیشهی بعدی و من هم بعد از تموم کردن دوخت و دوز، رفتم پنجرهی اتاق خودمون رو تمیز کردم و رفتم سر وقت پنجرهی اتاق بعدی.
اومدم دیدم داره پنجرهی آشپزخونه رو تمیز میکنه با یک لیوان چای تازهدم در دستش...
و زیر لب آواز میخونه.
من برای خودم یه پرتقال از یخچال درآوردم و دیدم بده. برای اونم یه پیشدستی پر کردم میوه و گذاشتم روی اوپن آشپزخونه.
روی میز نشستم و هنوز پرتقال رو کامل پوست نکنده بودم که دیدم پیشدستی بهدست اومد و نشست روبهروم.
- الحق که از نوع پذیراییت اگر هم نمیگفتی میفهمیدم خون لر در رگهات در جریانه.
سیب و خیار و پرتقال گنده رو با آرامش پوست کند و بیشترشو خورد و باز از اجداد و کمی هم از زنش نالید و گفت: آخر نذاشتی بخونم که ببینی صدام چقدر قشنگه.
گفتم بابا این ولکن نیست.
- از چه خوانندههایی بلدی بخونی.
- از همه بلدم. اوایل کودکی از ابی و داریوش و گوگوش میخوندم... بعد یه مهمونی رفتم نوار گلپایگانی گذاشت. از اون بهبعد تموم زندگیم شد گلپایگانی... یه بیابون دم خونهمون بود میرفتم روزها تا شب تمرین چهچه و بالا و پایین بردن صدا میکردم. تموم آهنگاشو حفظم. بعد یه قسمت از یکی از آهنگای گلپا رو خوند...
- بعد رفتم سراغ شهرام ناظری. (یه قسمت هم از شهرام ناظری خوند.)
- بعد فقط شجریان رو قبول داشتم. ( ازش خوند)
هر چه میگذشت صداش بهتر و رساتر میشد...
- حالا فقط بنان رو دوست دارم. عاشقانه دوستش دارم ها....
اما زنم از موسیقی سنتی خوشش نمیاد... میگه سرم درد میگیره... فقط موسیقی خالطوری دوست داره.
چه شبهایی پول غذا نداشتم و شبانه از شهرمون راه افتادم به سمت تهران تا صبح در کلاس آواز آقای ... (یکی از شاگردهای شجریان) شرکت کنم. و شبش دوباره راه افتادم به سمت شهرستان..
حالا همه دستگاه ها، گوشهها و ردیفهای آوازی رو میشناسم و به عنوان مثال برای هر کدوم خطی خوند... صداش واقعا عالی بود... من محسور(مسحور؟) صداش شده بودم.
گفتم اگه میشه شماره موبایلو بده که یا معرفیت کنم به جایی یا یه وقت مهمونی چیزی داشتیم بیا برامون بخون. برام رو یه کاغذ نوشت.
بعدش آهنگ تو ای پری کجایی بنان رو از اول تا آخر خوند...
گفت اما هنوز گلپا برام یه جایگاه ویژه داره. بعضی آهنگاش از نظر بالا و پایین بردن صداها و...( یه چیزایی گفت که یادم نیست) خیلی مهمه ... هنوز هیچکی نتونسته عینش بخونه به جز من!
بعد یکی از آهنگاشو خوند...
صداش از پایینترین حالت به عرش میرفت. برای مدت زیادی(شاید چهل ثانیه) چهچه میزد. چه چهچهی! صداش تموم ساختمون رو به لرزه درآورده بود.
پیش خودم میگفتم اگه کار نمیکنه در عوض واقعا از صداش دارم لذت میبرم....
همینطور میخوند و میخوند. چشماشو نیمه بسته بود و موهاشو هم گاهی تکون میداد....
یهو دیدم سیبا بالای سرمون وایساده.
اینقدر توی حس بودم که صدای در رو نشنیده بودم.
سیبا هم از صدا لذت میبرد و هم تعجب کرده بود که این کیه که لباساشو پوشیده.
بهم علامت داد که این کیه؟
حالا من روم نمیشه بگم کارگر...
وقتی اون ترانه تموم شد معرفیش کردم:
- ایشون آقای الف هستن. سیبا باهاش محکم دست داد.فکر کرد لابد فامیل و آشناییه. یا شایدم یکی از دوستان همکلاسی یا همکار من...
الف که یه ذره ترسیده بود بعد از اینکه میوههاشو کامل تموم کرد گفت با اجازه من برم. و رفت توی یکی از اتاقها لباساشو عوض کنه.
منم یواشکی به سیبا موضوعو گفتم.
گفت:بهبه! این کارگر بود و باهاش نشستی گلمیگی گل میشنوی!
گفتم حالا هیس...
وقتی لباس پوشید مزد کامل یک روز رو بهش دادم. گفت پنجشنبه وقتم خالیه به شرکت زنگ بزنید و رزرو کنید. گفتم حالا ببینم من اون روز خونهم یا نه... رفت.
وقتی رفت سیبا گفت چه کارایی رو کرده؟
گفتم این شیشه؟
- دیگه؟
شیشهی پنجرهی آشپزخونه.
رفت نگاه کرد... چارچوبا رو گربهشور کرده بود :)
سیبا نگاهی بهم کرد و دیگه هیچی نگفت.
من با خوشحالی: اما شماره موبایلشو ازش گرفتم!
- که چی بشه؟ خیلی خوب کار کرده! لابد میخوای پنجشنبه هم بیاریش و یا به در و همسایه معرفیش کنی؟
نه بابا. که هر وقت خواستیم زنگ بزنیم با خانومش بیاد برامون بخونه... شایدم معرفیش کردم به آقای .... بره توی جلسهی موسیقی بخونه. شاید معروف شه و کارش بگیره...
- حالا من هی بهت بگم کارگر نیار تو گوش نکن!
- بده کشف استعداد کردم؟ فردا که معروف شد میگیم این خواننده معروفه کارگرمون بوده یه زمان. تازه یواشکی یه عکس هم ازش گرفتم!
- :)
*. فقط من از يه چيزي سردرنياوردم. فرداش پيرهن آقای الف روي تخت اتاق مهمون پيدا كردم. با توجه به اينكه وقتي اومد فقط همون پيرهن و كاپشن تنش بود. و موقع رفتن نمي تونسته زير كاپشن لخت باشه نفهميدم چطور شد:) !
نوشته شده در 25 اسفند 1385
تعداد نظرات 73
جمعه، فروردین ۱۰، ۱۳۸۶
در مملكت گل و بلبل ما چه مي گذرد؟
1- ناصر زرافشان بعد از 5 سال زندان ِ بیدلیل، آزاد شد...
2- برای آزادی موقت شادی صدر و محبوبه عباسقلی 200 میلیون تومن وثیقه خواستن...
3- دفتر موسسه حقوقي راهي( که شادی صدر مؤسسش بود) و مرکز کارورزي سازمانهاي غيردولتي جامعه مدني از طرف مامورين دادگاه انقلاب مورد بازرسي قرار گرفته و سپس پلمب شد...
4- معلمها دستگیر شدند....
5- رئیس آموزش و پرورش تکذیب کرد....
(لینکها از وبلاگ سیبیلطلا)
جان من صحبتهای فرشیدی رو بخونید.از حیث خندهدار بودن زده رو دست حسنی و احمدینژاد...
نمونه: من يكي از موفقترين وزراي اين كابينه بودهام!
زیتون: بر منکرش لعنت. هیچ وزیری اینقدر درگند زدن موفق نبوده!
6- اگه بتونن به فعالین زن بهناحق هزار تا انگ الکی بچسبونن. نمیتونن با معلمها که سعی کردن اکثرا از خودیها استخدام کنن هیجکاری بکنن.
خواستههای معلمها صنفیه و همه با هر عقیدهای با هم متحد شدن.
اگه تو جامعه نشه زیاد از زندانیشدن فعالین زن صحبت کرد(یه عده عجیب تعصب دارن به این موضوع)، راجع به معلمین جلوی هر کسی، حتیحزباللهیترین آدم میتونی راحت صحبت کنی و پنبهی دولتو بزنی.
به معلم نه میشه انگ شکمسیر زد نه حقوقبگیر بیگانه، نه جاسوس اجانب، نه خواهان تهاجم فرهنگی، نه طرفدار امپریالیسم شرق و غرب و نه...
اینا مثل .. توش موندن!
دیس "تو بمیری" ایز نات لایک د آدر "تو بمیریز":)
7- وبلاگ رسمي كانون صنفي معلمان ايران
8- نظر فاطمه آجرلو نماینده کرج در مجلس شورا در مورد شعارهای معلمان:
شعارها در شأن معلمان ما نبود!(مگه چی گفتن فاطی جون؟)
و " کسانی وجود دارند که قصد ضربه زدن به نظام و انقلاب را دارند و در پی رسیدن به مقاصد سیاسی خویش هستند. این افراد یک زمان دانشجویان، یک زمان کارگران و زمانی دیگر از معلمان استفاده ابزاری میکنند." (ای بابا، پس هر کی حقشو بخواد مورد سوءاستفادهی ابزاری واقع شده؟)
9- عکس:
معلمانمان را آزاد کنید...
نوشته شده در تاريخ جمعه 25 اسفند 1385
2- برای آزادی موقت شادی صدر و محبوبه عباسقلی 200 میلیون تومن وثیقه خواستن...
3- دفتر موسسه حقوقي راهي( که شادی صدر مؤسسش بود) و مرکز کارورزي سازمانهاي غيردولتي جامعه مدني از طرف مامورين دادگاه انقلاب مورد بازرسي قرار گرفته و سپس پلمب شد...
4- معلمها دستگیر شدند....
5- رئیس آموزش و پرورش تکذیب کرد....
(لینکها از وبلاگ سیبیلطلا)
جان من صحبتهای فرشیدی رو بخونید.از حیث خندهدار بودن زده رو دست حسنی و احمدینژاد...
نمونه: من يكي از موفقترين وزراي اين كابينه بودهام!
زیتون: بر منکرش لعنت. هیچ وزیری اینقدر درگند زدن موفق نبوده!
6- اگه بتونن به فعالین زن بهناحق هزار تا انگ الکی بچسبونن. نمیتونن با معلمها که سعی کردن اکثرا از خودیها استخدام کنن هیجکاری بکنن.
خواستههای معلمها صنفیه و همه با هر عقیدهای با هم متحد شدن.
اگه تو جامعه نشه زیاد از زندانیشدن فعالین زن صحبت کرد(یه عده عجیب تعصب دارن به این موضوع)، راجع به معلمین جلوی هر کسی، حتیحزباللهیترین آدم میتونی راحت صحبت کنی و پنبهی دولتو بزنی.
به معلم نه میشه انگ شکمسیر زد نه حقوقبگیر بیگانه، نه جاسوس اجانب، نه خواهان تهاجم فرهنگی، نه طرفدار امپریالیسم شرق و غرب و نه...
اینا مثل .. توش موندن!
دیس "تو بمیری" ایز نات لایک د آدر "تو بمیریز":)
7- وبلاگ رسمي كانون صنفي معلمان ايران
8- نظر فاطمه آجرلو نماینده کرج در مجلس شورا در مورد شعارهای معلمان:
شعارها در شأن معلمان ما نبود!(مگه چی گفتن فاطی جون؟)
و " کسانی وجود دارند که قصد ضربه زدن به نظام و انقلاب را دارند و در پی رسیدن به مقاصد سیاسی خویش هستند. این افراد یک زمان دانشجویان، یک زمان کارگران و زمانی دیگر از معلمان استفاده ابزاری میکنند." (ای بابا، پس هر کی حقشو بخواد مورد سوءاستفادهی ابزاری واقع شده؟)
9- عکس:
معلمانمان را آزاد کنید...
نوشته شده در تاريخ جمعه 25 اسفند 1385
سبزه سبز مي كنم براي بهار
1- پریروز کمی گندم خیس کردم... امروز دیدم نوکاش جوونه زده. ریختمشون تو دستمال نم و روشونو پوشوندم. تا شب کلی رشد کرده بودن...
2- خواستم ماهی نخرم. اما وقتی این همه ماهی قرمز خوشگلو تو یه آکواریوم تنگ تو خیابون دیدم که صاحبش داشت مردههاشو با یه توری میگرفت و مینداخت بیرون به خودم گفتم اقلا یکیشونو نجات بدم... غذای ماهی هم کلی برام مونده. اگه ماهی مریض نباشه پیش من خیلی عمر میکنه معمولا.
3- سمنو بهداشتی اومده که برای چهار ماه قابل مصرفه. خیلی خوب شد. من دلم نمیذاره از این سمنوهایی که تو مغازهها و کنار خیابون میفروشن بخورم. همیشه بعد از برداشتن سفره هفت سین میریختمش دور. مگه اینکه یه آشنایی برام بیاره که بدونم آدم تمیزیه...
4- سنجد و سیر هم خریدم... سرکه هم تو بخچال هست. سماق و سکه و سیب و بقیهی چیزا هم که دارم...
فقط میمونه آرزوی یه سالی خوب... با صلح و صفا... بدون جنگ، بدون تبعیض، بدون زندانی سیاسی، بدون دیکتاتوری و....
5- فردا شب ( در واقع امشب. چون الان نصف شبه) چهارشنبه سوریه...
امسال برعکس همیشه از اول اسفند ملت زیر بار رگبار ترقه و بمب و خمپاره نبودن. حدالقل تو محلهی ما امسال خبری نبود. جز یه بچه جغله که از صبح هی ترقه کمصدا میزنه و مامانش میاد دعواش می کنه و بعد از یه مدت از دست مامانش فرار میکنه و دوباره ...
ما یه عالمه چوب و میز و صندلی قراضه جمع کردیم... البته این زحمتا به گردن داداشمه... عین آشغالیها هر شیء چوبی میبینه میاره تو پارکینگ ما انبار میکنه... یه عالمه هم سیدی ترانههای لوسآنجلسی و رقص زده برای امشب...
منم آجیل و شکلات و میوه گرفتم که مثل پارسال بدم مردم کیف کنن...
امیدوارم مامورا به شادی مردم کاری نداشته باشن...
6- . تو خونهتکونی دلم برای نوار کاستهامون سوخت.... من و سیبا روی هم حدود هزار تا نوار داریم. دیدیم مدتهاست دارن خاک میخورن و در عوض تعداد سیدیهامون روز به روز دارن زیاد میشن. اینا هم دارن به همون تعداد میرسن.
نوارها رو هم جعبه جعبه کردم گذاشتم زیر تخت.
آیین فنگشویی میگه زیر تخت باید خالی باشه تا نیروهای مثبت جریان پیدا کنن. اما با این همه اشیایی که نمیتونیم ازشون دل بکنیم باید صابون نیروهای منفی رو به تنمون بمالیم.
نمیدونم کتابها هم نیروی منفی دارن یا نه. در خونهتکونی هر جا دست میبردیم به یه دسته کتاب بر میخوردیم. دلمون نمیاد ازشون دل بکنیم (البته به امانت میدیم) و دلمون نمیاد به کتابخونه بدیم. یه بار دادیم برای هفت پشتمون بس بود... کتابهای خوب و باارزش اصلا معلوم نشد چه بلایی سرشون اومد. هر چی صبر کردیم لیست نشدن!
از بعضیهاشون هم کلی خاطره داریم. یا سیبا به من کادو داده یا برعکس... یا در زمان مجری دوستامون بهمون دادن. یا بابا مامانهامون...(ببخشید آیین فمینیستی میگه بگو مامانباباهامون!)
7- به یه عالمه نامه برخوردیم... هر نامه یه عالمه خاطره برای هر کدوممون.. از عالم بچگی تا حالا. نامهای که دختر همسایه در 6 سالگی با خط خرچنگ قورباغه و کلی غلط املایی برام نوشته بود " چون رفتی مهمونی و واینسادی تو کوچه باهام بازی کنی برای همیشه باهات قهرم". باهام قهر نکرد. اما الان ازش خبر ندارم... دلم براش تنگ شده...
خلاصه که آیین فنگشویی مالیده شد که میگه هر چی اضافهست و در تموم سال باهاش کاری نداری باید بریزی دور تا خونهت پر از انرژی مثبت شه!
ای انرژی مثبت تو چقدر قهرقهرویی... با هر چیز کهنهای قهر میکنی میری... نمیدونی هر چیز یادگاری هر چی کهنهتر میشه برای ما عزیزتر میشه...
ولگرد میگه در امریکا کلمهای به اسم قهر نداریم. راست میگهها . تاحالا توجه نکرده بودم که چرا هیچ کلمهای برای قهر کردن به انگلیسی نشنیدم... کاش یکی اینو به سیبا بگه. وقتی قهر میکنه میخوام دنبا نباشه...
اینهمه تو فارسی کلمهسازی میشه. میشه یه بار هم کلمهای رو از بین ببریم؟ میشه قهر رو از فرهنگ لغات حذف کنیم!؟
8- چند شب پیش یه ماجرای ساده ولی وحشتناک برام پیش اومد...
قسمت سادهش اینه:
نصف شب نشسته بودم پای کامپیوتر... یه پشهی کوچولو ویز ویز کنان اومد جلوی مانیتور شروع کرد جلوم مانوور دادن. منم که این یکی دوساعت نصفهشب که وقت میکنم پای اینترنت میخوام از هر لحظهش استفاده کنم. کی وقت دارم به یه پشهی ریزهمیزهی توجه کنم!
خلاصه خیلی ریز دیدمش و بهش محل سگ هم نذاشتم.
داشتم یه مطلب هیجان انگیز میخوندم و فکر کنم با شدت نفس میکشیدم. تو بازدم که مشکلی نبود. اما یه "دم" وحشتناک، پشه رو کشوند تو بینیم و رفت اون جایی که عرب نی انداخت. فکر کنم عدل رفت تو سینوسهام...
متاسفانه هیچ مانعی بر سر راهش نبود( از گفتن جزئیات موانع معذورم) .
کمکم قسمت وحشتناک ماجرا شروع شد...
پشه داشت توی سینوس طرف چپ صورتم (نمیدونم حفرهای آزاد به غیر از سینوس تو صورت هست یا نه) برای خودش ویز ویز میکرد و خودشو به در و دیوار صورتم میکوبید. من با چشمهای گرد شده از وحشت حسش میکردم. پریدم هوا. عین آدم لوسها، اولین فکری که به ذهنم رسید بیدار کردن سیبا بود. اما دلم سوخت... توی پذیرایی برای خودم می دویدم و هی فین میکردم. جز هوا هیچی ازش بیرون نمیومد... پشه داشت برای خودش جفتکچارکش بازی میکرد و حتی صدای ویزویزش از داخل صورتم شنیده میشد... خدا نصیبتون نکنه!
برای اولین بار آرزو کردم آبدماغی چیزی داشتم که یا مانع پشه میشد یا حالا که رفته تو، حداقل با فین میومد بیرون...
تورو خدا قدر آب دماغتون رو بدونید...
نمیدونم چند ثانیه یا دقیقه شد... هزار بار مردم و زندهشدم... اونقدر هوا به صورت فین به بیرون فرستادم که حالم بد شده بود و چشام جایی رو نمیدید.. قلبم میزد ... و پشههه کماکان زنده و مشغول عملیات آکروباتیک توی حفرهی صورتم بود... حرکت بالهاش خیلی چندشآور بود...
دلم میخواست جیغ بزنم... احساس کردم دارم دیوونه میشم.
ناگهان فکری به سرم زد...
با عجله دویدم توی توالت... سرم فیزیولوژی در قفسه داشتیم. کف دست چپمو پر کردم با شدت آب نمکو کشیدم تو بینیم... آبش خیلی سرد بود و دماغم یه طوری شد. با شدت آبو دادم بیرون....
باورم نمیشد. دیدم جناب پشهی پررو چسبیده به سینک روشویی و داره خودشو از آب بیرون میکشه . لابد برای اون ور صورتم نقشه کشیده بود....
اونقدر از دست پشه عصبی بودم که بدون اختیار آبو روش باز کردم و فرستادمش تو چاهک.
بعد یه احساس راحتی بهم دست داد که نگو....
چه خوبه پشه تو حفرههای صورت آدم نباشه ها...
از اون موقع هر نفس عمیقی که میکشم این کابوس در من زنده میشه که ممکنه یه پشه رو بکشونم تو بینیم
9- خبر خوش
رهایی زهرا کمال فر و دو فرزندش از ماه ها آوارگی در فرودگاه مسکو...
تقاضای پناهندگی این سه نفر که از ماه ها پیش در این فرودگاه آواره بوده اند سرانجام توسط دولت کانادا پذیرفته شده و با پذیرش آنان، چهارشنبه این هفته به سمت کانادا پرواز خواهند کرد.
10- برای آزادی شادی و محبوبه امضا کنیم ...

سه شنبه 22 اسفند 1385
161 نظر
2- خواستم ماهی نخرم. اما وقتی این همه ماهی قرمز خوشگلو تو یه آکواریوم تنگ تو خیابون دیدم که صاحبش داشت مردههاشو با یه توری میگرفت و مینداخت بیرون به خودم گفتم اقلا یکیشونو نجات بدم... غذای ماهی هم کلی برام مونده. اگه ماهی مریض نباشه پیش من خیلی عمر میکنه معمولا.
3- سمنو بهداشتی اومده که برای چهار ماه قابل مصرفه. خیلی خوب شد. من دلم نمیذاره از این سمنوهایی که تو مغازهها و کنار خیابون میفروشن بخورم. همیشه بعد از برداشتن سفره هفت سین میریختمش دور. مگه اینکه یه آشنایی برام بیاره که بدونم آدم تمیزیه...
4- سنجد و سیر هم خریدم... سرکه هم تو بخچال هست. سماق و سکه و سیب و بقیهی چیزا هم که دارم...
فقط میمونه آرزوی یه سالی خوب... با صلح و صفا... بدون جنگ، بدون تبعیض، بدون زندانی سیاسی، بدون دیکتاتوری و....
5- فردا شب ( در واقع امشب. چون الان نصف شبه) چهارشنبه سوریه...
امسال برعکس همیشه از اول اسفند ملت زیر بار رگبار ترقه و بمب و خمپاره نبودن. حدالقل تو محلهی ما امسال خبری نبود. جز یه بچه جغله که از صبح هی ترقه کمصدا میزنه و مامانش میاد دعواش می کنه و بعد از یه مدت از دست مامانش فرار میکنه و دوباره ...
ما یه عالمه چوب و میز و صندلی قراضه جمع کردیم... البته این زحمتا به گردن داداشمه... عین آشغالیها هر شیء چوبی میبینه میاره تو پارکینگ ما انبار میکنه... یه عالمه هم سیدی ترانههای لوسآنجلسی و رقص زده برای امشب...
منم آجیل و شکلات و میوه گرفتم که مثل پارسال بدم مردم کیف کنن...
امیدوارم مامورا به شادی مردم کاری نداشته باشن...
6- . تو خونهتکونی دلم برای نوار کاستهامون سوخت.... من و سیبا روی هم حدود هزار تا نوار داریم. دیدیم مدتهاست دارن خاک میخورن و در عوض تعداد سیدیهامون روز به روز دارن زیاد میشن. اینا هم دارن به همون تعداد میرسن.
نوارها رو هم جعبه جعبه کردم گذاشتم زیر تخت.
آیین فنگشویی میگه زیر تخت باید خالی باشه تا نیروهای مثبت جریان پیدا کنن. اما با این همه اشیایی که نمیتونیم ازشون دل بکنیم باید صابون نیروهای منفی رو به تنمون بمالیم.
نمیدونم کتابها هم نیروی منفی دارن یا نه. در خونهتکونی هر جا دست میبردیم به یه دسته کتاب بر میخوردیم. دلمون نمیاد ازشون دل بکنیم (البته به امانت میدیم) و دلمون نمیاد به کتابخونه بدیم. یه بار دادیم برای هفت پشتمون بس بود... کتابهای خوب و باارزش اصلا معلوم نشد چه بلایی سرشون اومد. هر چی صبر کردیم لیست نشدن!
از بعضیهاشون هم کلی خاطره داریم. یا سیبا به من کادو داده یا برعکس... یا در زمان مجری دوستامون بهمون دادن. یا بابا مامانهامون...(ببخشید آیین فمینیستی میگه بگو مامانباباهامون!)
7- به یه عالمه نامه برخوردیم... هر نامه یه عالمه خاطره برای هر کدوممون.. از عالم بچگی تا حالا. نامهای که دختر همسایه در 6 سالگی با خط خرچنگ قورباغه و کلی غلط املایی برام نوشته بود " چون رفتی مهمونی و واینسادی تو کوچه باهام بازی کنی برای همیشه باهات قهرم". باهام قهر نکرد. اما الان ازش خبر ندارم... دلم براش تنگ شده...
خلاصه که آیین فنگشویی مالیده شد که میگه هر چی اضافهست و در تموم سال باهاش کاری نداری باید بریزی دور تا خونهت پر از انرژی مثبت شه!
ای انرژی مثبت تو چقدر قهرقهرویی... با هر چیز کهنهای قهر میکنی میری... نمیدونی هر چیز یادگاری هر چی کهنهتر میشه برای ما عزیزتر میشه...
ولگرد میگه در امریکا کلمهای به اسم قهر نداریم. راست میگهها . تاحالا توجه نکرده بودم که چرا هیچ کلمهای برای قهر کردن به انگلیسی نشنیدم... کاش یکی اینو به سیبا بگه. وقتی قهر میکنه میخوام دنبا نباشه...
اینهمه تو فارسی کلمهسازی میشه. میشه یه بار هم کلمهای رو از بین ببریم؟ میشه قهر رو از فرهنگ لغات حذف کنیم!؟
8- چند شب پیش یه ماجرای ساده ولی وحشتناک برام پیش اومد...
قسمت سادهش اینه:
نصف شب نشسته بودم پای کامپیوتر... یه پشهی کوچولو ویز ویز کنان اومد جلوی مانیتور شروع کرد جلوم مانوور دادن. منم که این یکی دوساعت نصفهشب که وقت میکنم پای اینترنت میخوام از هر لحظهش استفاده کنم. کی وقت دارم به یه پشهی ریزهمیزهی توجه کنم!
خلاصه خیلی ریز دیدمش و بهش محل سگ هم نذاشتم.
داشتم یه مطلب هیجان انگیز میخوندم و فکر کنم با شدت نفس میکشیدم. تو بازدم که مشکلی نبود. اما یه "دم" وحشتناک، پشه رو کشوند تو بینیم و رفت اون جایی که عرب نی انداخت. فکر کنم عدل رفت تو سینوسهام...
متاسفانه هیچ مانعی بر سر راهش نبود( از گفتن جزئیات موانع معذورم) .
کمکم قسمت وحشتناک ماجرا شروع شد...
پشه داشت توی سینوس طرف چپ صورتم (نمیدونم حفرهای آزاد به غیر از سینوس تو صورت هست یا نه) برای خودش ویز ویز میکرد و خودشو به در و دیوار صورتم میکوبید. من با چشمهای گرد شده از وحشت حسش میکردم. پریدم هوا. عین آدم لوسها، اولین فکری که به ذهنم رسید بیدار کردن سیبا بود. اما دلم سوخت... توی پذیرایی برای خودم می دویدم و هی فین میکردم. جز هوا هیچی ازش بیرون نمیومد... پشه داشت برای خودش جفتکچارکش بازی میکرد و حتی صدای ویزویزش از داخل صورتم شنیده میشد... خدا نصیبتون نکنه!
برای اولین بار آرزو کردم آبدماغی چیزی داشتم که یا مانع پشه میشد یا حالا که رفته تو، حداقل با فین میومد بیرون...
تورو خدا قدر آب دماغتون رو بدونید...
نمیدونم چند ثانیه یا دقیقه شد... هزار بار مردم و زندهشدم... اونقدر هوا به صورت فین به بیرون فرستادم که حالم بد شده بود و چشام جایی رو نمیدید.. قلبم میزد ... و پشههه کماکان زنده و مشغول عملیات آکروباتیک توی حفرهی صورتم بود... حرکت بالهاش خیلی چندشآور بود...
دلم میخواست جیغ بزنم... احساس کردم دارم دیوونه میشم.
ناگهان فکری به سرم زد...
با عجله دویدم توی توالت... سرم فیزیولوژی در قفسه داشتیم. کف دست چپمو پر کردم با شدت آب نمکو کشیدم تو بینیم... آبش خیلی سرد بود و دماغم یه طوری شد. با شدت آبو دادم بیرون....
باورم نمیشد. دیدم جناب پشهی پررو چسبیده به سینک روشویی و داره خودشو از آب بیرون میکشه . لابد برای اون ور صورتم نقشه کشیده بود....
اونقدر از دست پشه عصبی بودم که بدون اختیار آبو روش باز کردم و فرستادمش تو چاهک.
بعد یه احساس راحتی بهم دست داد که نگو....
چه خوبه پشه تو حفرههای صورت آدم نباشه ها...
از اون موقع هر نفس عمیقی که میکشم این کابوس در من زنده میشه که ممکنه یه پشه رو بکشونم تو بینیم
9- خبر خوش
رهایی زهرا کمال فر و دو فرزندش از ماه ها آوارگی در فرودگاه مسکو...
تقاضای پناهندگی این سه نفر که از ماه ها پیش در این فرودگاه آواره بوده اند سرانجام توسط دولت کانادا پذیرفته شده و با پذیرش آنان، چهارشنبه این هفته به سمت کانادا پرواز خواهند کرد.
10- برای آزادی شادی و محبوبه امضا کنیم ...
سه شنبه 22 اسفند 1385
161 نظر
سهشنبه، فروردین ۰۷، ۱۳۸۶
همه جانبه نگاه كنيم
1- خیلی متاسفم که هر انتقادی نسبت به حرکت 8 مارس امسال زنان میشه با بدترین لحن سرکوب میشه!
همیشه انتقاد به یک حرکت، در نهایت باعث رشد و بالندگی اون حرکت میشه.
درسته که الان احساساتی هستیم و نگران شادی و محبوبه .
دل همهی ما با دریا دختر شادی و مریم امی دختر محبوبهست که بیش از یک هفتهاست که مادرشون رو ندیدن...
همونطور که این 2799 روز به فکر احمد باطبی و خانوادهش بودیم.
اما نباید اینا باعث بشه که هر انتقادی رو با فحش پاسخ بدیم!
من با قسمتی از نوشتهی شبنم موافقم: این تجمع ها هم تمام شد...این ۸ مارس هم به روز نهم رسید...این روز جهانی زن هم گذشت ، آیا قرار است خاطره زندان اوین و تجمع بهارستان و شلوغی پارک لاله و سخنرانی عشرت آباد و...تا هفته منتهی به ۸ مارس سال آینده گوشه ذهن ما بنشیند ؟ آیا فقط در این روزهاست که به یاد اجحافی که در حق زنان ایرانی می شود می افتیم ؟ آیا به دنبال ثبت اسم و بولد کردن نام عده ای در صفحات تاریخ کوتاه مدت اذهان و روزناه ها و سایت ها هستیم؟
ببینید مثلا شخصی بهنام الناز برای من چه کامنتی نوشته.
من نمیفهمم که انتقادی که سال پیش من در اثر فحشهای رکیک و رفتار توهینآمیز دختری از او کردم چه ربطی به کل جنبش زنان داره.
آیا واقعا ما به فکر بزرگ کردن اسمها هستیم؟
من کاری به فعالین واقعی که خوشبختانه تعدادشون کم نیست ندارم(بعضیهاشون رو از نزدیک میشناسم) حسن نیتشان بر من یکی خیلی وقته که ثابت شده.
بگذارید با خودم مثال بزنم.
اگر من اونروز دو قدم(درست دو قدم) بعد از تهدید مأمورها جلوتر رفته بودم، خوب منم الان جزء دستگیر شدهها بودم. البته اون چند نفر اول که زود آزاد شدن... آیا من اونموقع باید از همه طلبکار میشدم؟(البته با خودم بعدا کلی درگیر شدم که چرا نرفتم جلوتر و سروصدا کنم) زیتون دستگیر شده چه فرقی با زیتونِ فعلی داشت که بیاد مثل تازه به دوران رسیدهها اینطور به خودش اجازه بده با دهن پر از فحش و توهین با همه صحبت کنه؟
الان وقت اینه که بشینیم مسائل رو با حوصله و از اول مورد تجزیه و تحلیل قرار بدیم. کجای برنامه درست بوده و کجا غلط....
از انتقادهای دیگران هر جاش که به نفع جنبش بود بدون هیچ غرضی استفاده کنیم.
باید باور کنیم که در هر انتقادی حقیقتی نهفته است و همه مغرض نیستن.(به نظر من هیچ منتقدی مغرض نیست) اینقدر دیگران رو با حسین شریعتمداری و کیهانیان مقایسه نکنیم. اونا کل جنبش رو زیر سوال میبرن و منتقدها راه جنبش رو مورد نقد قرار میدن.
پارسال خود من انتقاد کردم که چرا با وجود اینکه میدونید احتمال کتک و باتوم و لگد و دستگیری زیاده به مردم عادی تذکر نمیدید و فقط هی تبلیغ میکنیم مردم بیایین به مراسم. و وقتی مراسم شروع میشه چرا فقط به فکر بیرون کردن خودمون از مهلکه هستیم؟
امسال قبلش تذکر دادن و بیشتر فعالین شجاعانه سینه سپر کردن و نتیجهش این شد که بیشتر تبعاتش دامن خود فعالین رو گرفت...
حالا این برنامه چه اشتباهاتی داشت، و آیا تجمع جلوی مجلس درست بود یا نه، باید اجازه بدیم همه فعالانه تو این بحث شرکت کنن. چه خانم و چه آقا، چه خارج کشوری و چه اونایی که ساکن ایرانن...
هی نگیم تو مردی نمیفهمی! تو خارج کشوری، تو جاسوس رژیمی، تو خفه شو، تو که جزء گروه ما نیستی. تو که یه زمانی به مثلا خاله سوسکهی گروه ما انتقاد کردی! مگر فعالین زنان(استغفرالله) پیغمبرن که هر کی بهشون حرفی زد میشه ملحد و منافق و....(تو کلمههای اسلامی همیشه کم میارم.)
بعضی از برخوردها رو میبینم که از سنگسار شخصیتی بدتره!
به خود بیاییم!
http://www.cyrusnews.com/news/fa/?mi=6&ni=20730
2- کشف حجاب در 8 مارس(نمیدونم چه سالی) امسال هم شنیدم تو میدون ولیعصر همچین کارایی کردن. خوب هر کی مبارزه رو یه جوری میبینه:
هر چي نگاه مي كنم اين موبلنده بيشتر شبيه مرداست تا زنها... بخصوص چونهش.
ممنون از آزادی عزیز
پ.ن.
3- تو وبلاگ گردی دیدم چند نفر دیگه بهجز شبنم کهنچی نگاه انتقادی داشتن.
الپر... علی اصغر سیدآبادی... شهلا شرکت....
به جای چماقبهدست فرستادن(فعالین رو نمیگم. طرفداران بیمنطق احساساتی منظورمه... عین همینکه اومده تو نظرخواهی من درفشانی میکنه) یه کمی بهشون فکر کنیم و اگر هنوز مخالف بودیم جواب منطقی بدیم. انگ نزنیم که تو مزدوری و جاسوسی و با جنبش ما لجی و از اینجور حرفها.....
4- برای آزادی شادی و محبوبه امضا کنیم...
همیشه انتقاد به یک حرکت، در نهایت باعث رشد و بالندگی اون حرکت میشه.
درسته که الان احساساتی هستیم و نگران شادی و محبوبه .
دل همهی ما با دریا دختر شادی و مریم امی دختر محبوبهست که بیش از یک هفتهاست که مادرشون رو ندیدن...
همونطور که این 2799 روز به فکر احمد باطبی و خانوادهش بودیم.
اما نباید اینا باعث بشه که هر انتقادی رو با فحش پاسخ بدیم!
من با قسمتی از نوشتهی شبنم موافقم: این تجمع ها هم تمام شد...این ۸ مارس هم به روز نهم رسید...این روز جهانی زن هم گذشت ، آیا قرار است خاطره زندان اوین و تجمع بهارستان و شلوغی پارک لاله و سخنرانی عشرت آباد و...تا هفته منتهی به ۸ مارس سال آینده گوشه ذهن ما بنشیند ؟ آیا فقط در این روزهاست که به یاد اجحافی که در حق زنان ایرانی می شود می افتیم ؟ آیا به دنبال ثبت اسم و بولد کردن نام عده ای در صفحات تاریخ کوتاه مدت اذهان و روزناه ها و سایت ها هستیم؟
ببینید مثلا شخصی بهنام الناز برای من چه کامنتی نوشته.
من نمیفهمم که انتقادی که سال پیش من در اثر فحشهای رکیک و رفتار توهینآمیز دختری از او کردم چه ربطی به کل جنبش زنان داره.
آیا واقعا ما به فکر بزرگ کردن اسمها هستیم؟
من کاری به فعالین واقعی که خوشبختانه تعدادشون کم نیست ندارم(بعضیهاشون رو از نزدیک میشناسم) حسن نیتشان بر من یکی خیلی وقته که ثابت شده.
بگذارید با خودم مثال بزنم.
اگر من اونروز دو قدم(درست دو قدم) بعد از تهدید مأمورها جلوتر رفته بودم، خوب منم الان جزء دستگیر شدهها بودم. البته اون چند نفر اول که زود آزاد شدن... آیا من اونموقع باید از همه طلبکار میشدم؟(البته با خودم بعدا کلی درگیر شدم که چرا نرفتم جلوتر و سروصدا کنم) زیتون دستگیر شده چه فرقی با زیتونِ فعلی داشت که بیاد مثل تازه به دوران رسیدهها اینطور به خودش اجازه بده با دهن پر از فحش و توهین با همه صحبت کنه؟
الان وقت اینه که بشینیم مسائل رو با حوصله و از اول مورد تجزیه و تحلیل قرار بدیم. کجای برنامه درست بوده و کجا غلط....
از انتقادهای دیگران هر جاش که به نفع جنبش بود بدون هیچ غرضی استفاده کنیم.
باید باور کنیم که در هر انتقادی حقیقتی نهفته است و همه مغرض نیستن.(به نظر من هیچ منتقدی مغرض نیست) اینقدر دیگران رو با حسین شریعتمداری و کیهانیان مقایسه نکنیم. اونا کل جنبش رو زیر سوال میبرن و منتقدها راه جنبش رو مورد نقد قرار میدن.
پارسال خود من انتقاد کردم که چرا با وجود اینکه میدونید احتمال کتک و باتوم و لگد و دستگیری زیاده به مردم عادی تذکر نمیدید و فقط هی تبلیغ میکنیم مردم بیایین به مراسم. و وقتی مراسم شروع میشه چرا فقط به فکر بیرون کردن خودمون از مهلکه هستیم؟
امسال قبلش تذکر دادن و بیشتر فعالین شجاعانه سینه سپر کردن و نتیجهش این شد که بیشتر تبعاتش دامن خود فعالین رو گرفت...
حالا این برنامه چه اشتباهاتی داشت، و آیا تجمع جلوی مجلس درست بود یا نه، باید اجازه بدیم همه فعالانه تو این بحث شرکت کنن. چه خانم و چه آقا، چه خارج کشوری و چه اونایی که ساکن ایرانن...
هی نگیم تو مردی نمیفهمی! تو خارج کشوری، تو جاسوس رژیمی، تو خفه شو، تو که جزء گروه ما نیستی. تو که یه زمانی به مثلا خاله سوسکهی گروه ما انتقاد کردی! مگر فعالین زنان(استغفرالله) پیغمبرن که هر کی بهشون حرفی زد میشه ملحد و منافق و....(تو کلمههای اسلامی همیشه کم میارم.)
بعضی از برخوردها رو میبینم که از سنگسار شخصیتی بدتره!
به خود بیاییم!
http://www.cyrusnews.com/news/fa/?mi=6&ni=20730
2- کشف حجاب در 8 مارس(نمیدونم چه سالی) امسال هم شنیدم تو میدون ولیعصر همچین کارایی کردن. خوب هر کی مبارزه رو یه جوری میبینه:
هر چي نگاه مي كنم اين موبلنده بيشتر شبيه مرداست تا زنها... بخصوص چونهش.
ممنون از آزادی عزیز
پ.ن.
3- تو وبلاگ گردی دیدم چند نفر دیگه بهجز شبنم کهنچی نگاه انتقادی داشتن.
الپر... علی اصغر سیدآبادی... شهلا شرکت....
به جای چماقبهدست فرستادن(فعالین رو نمیگم. طرفداران بیمنطق احساساتی منظورمه... عین همینکه اومده تو نظرخواهی من درفشانی میکنه) یه کمی بهشون فکر کنیم و اگر هنوز مخالف بودیم جواب منطقی بدیم. انگ نزنیم که تو مزدوری و جاسوسی و با جنبش ما لجی و از اینجور حرفها.....
4- برای آزادی شادی و محبوبه امضا کنیم...
جمعه، اسفند ۱۸، ۱۳۸۵
روز جهانی زن بر همهی آزاد اندیشان مبارک!
1- از روز 13 اسفند بانگراني هي شماره مي كنم. انسانهای دربند را شمارهمیکنم. 33 منهاي هشت... وای... هنوز 25 نفر موندن... منهاي هفت.... هنوز 18 نفر در بندن... منهاي 15، موند سه تا... پس کی این سهتای آخر آزاد میشن؟ آخیش... ژیلا هم آزاد شد. برای شادی و محبوبه نگرانم. ولی حتما تا روز 8 مارس آزادشون میکنن... نهنه نگهشون داشتن فعالین بترسن و مراسمو بههم بزنن... ای وای ... از اول باید شماره کنم.. دو به علاوهی 15... میشه 17... البته نیروی انتظامی بازداشت 4 نفر رو تأیید کرده. مارال یکیشونه... اسم بقیه؟
2- صحبت چند روز پیش با یک مقام مسئول:
- اجازه میخواهیم روز 17 اسفند از سالن ... استفاده کنیم برای برنامهی روز جهانی زن.
با تعجب: روز جهانی چی چی؟
- زن.
-با خوشخلقی: مگه تولد حضرت فاطمه همین چند ماه پیش نبود؟ تو همین سالن هم کلی برنامه داشتیم.
- روز مادر نه! روز جهانی زن!
کمی اخم : مگه ما زن بهتر و کاملتر از حضرت فاطمه هم داریم؟
- خوب نه... اما این یه روزیه که همه در جهان به رسمیت میشناسنش. در آمریکا کارگرای زن سال هزار و هشتصد و...
پرید تو حرفم!
- در کجا؟ آمریکا؟ اونم کارگرا؟ مگه ما کمونیستیم؟
با خنده: ای بابا ، خدا نکنه( تودلم. حالا چه فرق داره!) این روزیه که همه با هر عقیدهای تو دنیا قبولش دارن.
- خانم فلانی، از شما توقع نداشتم. ما مسلمونیم. بهترین الگوی ما فاطمه علیهالسلامه!
الکی میپرونم:
- اما تهران کلی مجوز دادن بابت اینجور مراسم.
ریشش رو میخارونه... با نگاه بدبینانه:
- عجیبه. خوب اونجا تهرانه. (چشمش رو میبنده و سرش رو به طرفین تکون میده)متاسفم اینجا امکان نداره...
من عکسالعمل معمولی نشون میدم. میگم باشه... و حرف دیگهای رو پیش میکشم.
موقع خداحافظی:
- راستی خانم .... اگه دلتون خواست میتونید اسمتونو تو لیست سهام عدالت وارد کنید. شاید به خاطر فعالیتهاتون بهتون دادن
من تو دلم:(سهام عدالت می خوام چیکار؟ من خود عدالتو میخوام!)
- نه، مرسی! با اجازه.خداحافظ...
با نگاه بدبینانهای بدرقهم میکنه.
3- . از دیشبش با سیبا سر رفتن یا نرفتن بحث داشتیم. نه که مخالف باشه. ولی میگفت حتما بزن بزن و بگیر بگیره... گفت اگه رفتی خیلی مواظب باش. بگیرنت دیگه شناخته میشی و ممکنه خیلی از کارهای انجیاویی که میکنی دیگه نتونی ادامه بدی. ببین کدوم برات مهمتره. میدونی که اینجا با تهران خیلی فرق داره... گفتم دوتاش برام مهمه...
با مترو رفتم تهران و از اونجا به میدون بهارستان
با اینکه یکساعت و نیم جلوتر راه افتادم، دیر رسیدم. شلوغ پلوغ بود. تعداد مأمورا خیلی بود با قیافههای خشن و سرخشده. معلوم بود حسابی مشغول فعالیت بودن. همینطوری الکی به من چند زن معمولی(یکیشون با زنبیل خرید) با باتوم گفتن برگردید. گفتیم کجا؟ یکیشون حالت حمله گرفت. گفتم راهم ازاین وره. گفت گمشو جن..
ما به هم نگاه کردیم و برگشتیم و من چند قدم بعد دوباره برگشتم... چشم مینداختم ببینم آشنایی میبینم یا نه...
جلوی مجلس که به هیچوجه نمیذاشتن بریم...
دیدم چند تا زن میدون و یکیشون داشت زمین میخورد. اومدم بگیرمش که دیدم یه آشناست. مقنعه پوشیده بود. تعجب کردم. هیچوقت تو این خطها نبود.
گفتم شما اینجا؟ آخه معلم بود و تقریبا مذهبی.
گفت از صبح اینجاییم. برای حقوق معلمها اومدیم.
بعد تعریف کرد که داشته با دوستانش صحبت میکرده (راجع به اینکه اگه به خواستههاشون بها ندن امتحان خرداد ماهو از بچهها نگیرن)و نمیدونسته روز زن هم امروزه. که یهو شلوغ میشه و...
باتوم به کمرش خورده بود و دیسک کمرش اذیتش میکرد. گفت نرو جلو حسابی میزنن.
از درد نفسش بند میومد. گفتم کمک میخواهید؟ میخواهید ببرمتون دکتر. گفت دکتر نه... اگه لطف کنی تا خونه همرام بیای ممنون میشم.
توی راه کلی حرف زدیم. حرفاش پر از درد بود... توقع زیادی نداشت... فقط نان میخواست و کمی عدالت و رفاه....
و جوایش تنها باتوم بود... او جایزهی زن بودن و معلم بودنش رو یکجا گرفته بود...
موقع برگشتن فکر میکنم شب در اینترنت میتونم بفهمم سر ساعت دو جلوی مجلس چه خبر بوده.
اولین سایتی که لینکشو دوستی فرستاده سایت ادوار نیوزه.
بعد میرم سراغ وبلاگ سیبیل طلا، پرستو و....
چه کسی خواهد من و تو ما نشویم؟
اما این سیل را سر باز ایستادن نیست!
4- ای زنان ایران وقت انقلاب است... ( اینو من نمیگم. یه ترانه میگه).
این آهنگ گیسو شاکری که لینکشو در وبلاگ جی لندنی دیدم، بعد از حادثه (مراسم؟) امروز، اشکمو در آورد...
1:21 | Zeitoon | نظرها
2- صحبت چند روز پیش با یک مقام مسئول:
- اجازه میخواهیم روز 17 اسفند از سالن ... استفاده کنیم برای برنامهی روز جهانی زن.
با تعجب: روز جهانی چی چی؟
- زن.
-با خوشخلقی: مگه تولد حضرت فاطمه همین چند ماه پیش نبود؟ تو همین سالن هم کلی برنامه داشتیم.
- روز مادر نه! روز جهانی زن!
کمی اخم : مگه ما زن بهتر و کاملتر از حضرت فاطمه هم داریم؟
- خوب نه... اما این یه روزیه که همه در جهان به رسمیت میشناسنش. در آمریکا کارگرای زن سال هزار و هشتصد و...
پرید تو حرفم!
- در کجا؟ آمریکا؟ اونم کارگرا؟ مگه ما کمونیستیم؟
با خنده: ای بابا ، خدا نکنه( تودلم. حالا چه فرق داره!) این روزیه که همه با هر عقیدهای تو دنیا قبولش دارن.
- خانم فلانی، از شما توقع نداشتم. ما مسلمونیم. بهترین الگوی ما فاطمه علیهالسلامه!
الکی میپرونم:
- اما تهران کلی مجوز دادن بابت اینجور مراسم.
ریشش رو میخارونه... با نگاه بدبینانه:
- عجیبه. خوب اونجا تهرانه. (چشمش رو میبنده و سرش رو به طرفین تکون میده)متاسفم اینجا امکان نداره...
من عکسالعمل معمولی نشون میدم. میگم باشه... و حرف دیگهای رو پیش میکشم.
موقع خداحافظی:
- راستی خانم .... اگه دلتون خواست میتونید اسمتونو تو لیست سهام عدالت وارد کنید. شاید به خاطر فعالیتهاتون بهتون دادن
من تو دلم:(سهام عدالت می خوام چیکار؟ من خود عدالتو میخوام!)
- نه، مرسی! با اجازه.خداحافظ...
با نگاه بدبینانهای بدرقهم میکنه.
3- . از دیشبش با سیبا سر رفتن یا نرفتن بحث داشتیم. نه که مخالف باشه. ولی میگفت حتما بزن بزن و بگیر بگیره... گفت اگه رفتی خیلی مواظب باش. بگیرنت دیگه شناخته میشی و ممکنه خیلی از کارهای انجیاویی که میکنی دیگه نتونی ادامه بدی. ببین کدوم برات مهمتره. میدونی که اینجا با تهران خیلی فرق داره... گفتم دوتاش برام مهمه...
با مترو رفتم تهران و از اونجا به میدون بهارستان
با اینکه یکساعت و نیم جلوتر راه افتادم، دیر رسیدم. شلوغ پلوغ بود. تعداد مأمورا خیلی بود با قیافههای خشن و سرخشده. معلوم بود حسابی مشغول فعالیت بودن. همینطوری الکی به من چند زن معمولی(یکیشون با زنبیل خرید) با باتوم گفتن برگردید. گفتیم کجا؟ یکیشون حالت حمله گرفت. گفتم راهم ازاین وره. گفت گمشو جن..
ما به هم نگاه کردیم و برگشتیم و من چند قدم بعد دوباره برگشتم... چشم مینداختم ببینم آشنایی میبینم یا نه...
جلوی مجلس که به هیچوجه نمیذاشتن بریم...
دیدم چند تا زن میدون و یکیشون داشت زمین میخورد. اومدم بگیرمش که دیدم یه آشناست. مقنعه پوشیده بود. تعجب کردم. هیچوقت تو این خطها نبود.
گفتم شما اینجا؟ آخه معلم بود و تقریبا مذهبی.
گفت از صبح اینجاییم. برای حقوق معلمها اومدیم.
بعد تعریف کرد که داشته با دوستانش صحبت میکرده (راجع به اینکه اگه به خواستههاشون بها ندن امتحان خرداد ماهو از بچهها نگیرن)و نمیدونسته روز زن هم امروزه. که یهو شلوغ میشه و...
باتوم به کمرش خورده بود و دیسک کمرش اذیتش میکرد. گفت نرو جلو حسابی میزنن.
از درد نفسش بند میومد. گفتم کمک میخواهید؟ میخواهید ببرمتون دکتر. گفت دکتر نه... اگه لطف کنی تا خونه همرام بیای ممنون میشم.
توی راه کلی حرف زدیم. حرفاش پر از درد بود... توقع زیادی نداشت... فقط نان میخواست و کمی عدالت و رفاه....
و جوایش تنها باتوم بود... او جایزهی زن بودن و معلم بودنش رو یکجا گرفته بود...
موقع برگشتن فکر میکنم شب در اینترنت میتونم بفهمم سر ساعت دو جلوی مجلس چه خبر بوده.
اولین سایتی که لینکشو دوستی فرستاده سایت ادوار نیوزه.
بعد میرم سراغ وبلاگ سیبیل طلا، پرستو و....
چه کسی خواهد من و تو ما نشویم؟
اما این سیل را سر باز ایستادن نیست!
4- ای زنان ایران وقت انقلاب است... ( اینو من نمیگم. یه ترانه میگه).
این آهنگ گیسو شاکری که لینکشو در وبلاگ جی لندنی دیدم، بعد از حادثه (مراسم؟) امروز، اشکمو در آورد...
1:21 | Zeitoon | نظرها
چهارشنبه، اسفند ۱۶، ۱۳۸۵
زنان زندانی ما را هر چه زودتر آزاد کنید!!
1- امروز 8 نفر از دستگيرشدهها آزاد شدن:
پرستو دوکوهکی، سارا لقایی، ساقی لقایی، نیلوفر گلکار، پرستو سرمدی، ناهید انتصاری، فریده انتصاری و سارا ایمانیان .
2- فردا هم قراره 5 نفر دیگه آزاد بشن:
ناهید کشاورز، ناهید جعفری، آسیه امینی، سمیه فرید و زینب پیغمبرزاده.
3- تعداد دستگیر شدهها 33 نفر بوده که اگه هشت نفر امروز و پنج نفر فردا رو ازشون کم کنیم میمونن 20 نفر.
پروین اردلان ام اس داره و رضوان مقدم دچار زونا شده که میدونید دردش خیلی طاقتفرساست.
شهلا انتصاری تو انفرادی در شرایط سختی به سر میبره!.
کاش این سه نفر جزء اولین گروه آزادشده بودن...
امیدوارم قطار آزادسازیشون هم ترمز و دنده عقب نداشته باشه.
4- اسامی 33 نفر دستگیرشدههای اولیه از سایت تغییر برای برابری:
نوشين احمدي خراساني- پروين اردلان- ناهيد کشاورز- محبوبه حسين زاده- محبوبه عباسقلي زاده- نيلوفر گلکار- پرستو دوکوهکي- مريم ميرزا- مريم حسين خواه -سارا لقایی- ناهيد جعفري- مينو مرتاضي- فاطمه گوارايي- شهلا انتصاري- سوسن طهماسبي- آزاده فرقاني- ژيلا بني يعقوب- ناهيد انتصاري-آسيه اميني- شادي صدر- ساقي لقايي- ساغر لقايي- الناز انصاري- سارا ايمانيان- جلوه جواهري- زارا امجديان- زينب پيغمبرزاده - نسرين افضلي- مهناز محمدي- سميه فريد- فريده انتصاري- رضوان مقدم- سارا لقماني.
در کنارشان ایستادهایم/ لیلا سهرابی
5- موندم این مسئولین حکومتی چطور میخوان از این 33 نفر و از کل زنان و از کل مردم ایران و از کل مردم جهان معذرت بخوان!
این حماقتی که مرتکب شدن خیلی براشون گرون تموم میشه!
6- در قانون شما اگر زن هستم
بر ریشه تبعیض تبر زن هستم!
از هیبت غول سان نمی ترسم هیچ
تهدید نکن حقیر! من زن هستم!
(ساقی لقایی، بند 209 اوین، چهارده اسفند ۸۵)
7- آقایون خواب نمونین بیدار شین!
8- تازهترین خبرها رو در سایت زنستان بخونید...
9- اگر اونجا براتون فیلتره در وبلاگ بلوط بخونید...
10- پتیشین " در خواست آزادي بيقيد وشرط مدافعان حقوق زنان که در تاريخ 13 اسفند 1385 دستگير شدند" به فارسی...
11- همون پتیشن به انگلیسی...
12- مرمر و آذر عزیز پیشنهاد دادن هر کس در هر نقطهای از دنیا در مراسم روز جهانی زن، هشتم مارس شرکت میکنه خبر این دستگیریها رو پخش کنه.
متن انگلیسی میتونه همینی باشه که مرمر در کامنت شماره 80 گذاشته.
تا همه بفهمن اینجا کوچکترین صدای حقخواهی چطور سرکوب میشه.
13- پرتره ای از پروین اردلان به قلم مهرانگیز کار...
چقدر این نوشتهی مهرانگیز قشنگه.. و آدم، ندیده، عاشق شخصیت پروین میشه...
14- اینطور که میبینم برنامههای زیادی برای 8 مارس، روز جهانی زن در تهران برگزار میشه. البته اینطوری خطرش کمتره. اما اگه میشد همه با هم متحد میشدن و یکجا جمع میشدن، خیلی خوب میشد.
( و البته و متاسفانه سرکوب هم راحتتر بود.)
آخه جشن گرفتن روز جهانی زن چه خطری داره برای شما؟ چرا اینقدر میترسید؟ شما هم شنیدید انقلاب بعدی به دست زنان انجام میگیره؟:))
من قول میدم با شما کاری نداشته باشن. برید به مقرهاتون راحت بخوابید:)
15- اینم متن "تجمع زنان برای روز جهانی زن" که در پست قبلی یادم رفت بذارمش...
16- بیانیهی پنلاگ به مناسبت روز جهانی زن...
-----------
حالا یک نوشتهی خوشحال کننده:
قسمت دیگری از سفرنامهی ولگرد عزیزم( که به صورت نامردانهای در نظرخواهی نوشته شده بود.)
اگه من نمیدیدمش چی میشد؟!
باز هم خاطره ای از سفر ایران در رابطه با خانم ها:
چند روزبعد از ورودم به ايران در خانه خواهرم روزی / ۵ تن / از دختران برادران و خواهران ام همه باهم بديدن ولگرد امدند.
از در که وارد شدند به احترام انها بلند شدم. و تا جلو در رفتم بعد از بوسيدن یک یک انها خودشان را يک بيک معرفی کردند ..
بعد از به دور انداختن روسری ها و مانتو هایشان به هر گوشه ای .. همراهم به اطاقی که روی زمین نشسته بودم امدند.
من عمو جان يا دايی انها بودم روی زمین دورم نشستند سعی ميکردم اسم انها به خاطرم بسبارم که کدام از انها خواهر زاده کدام برادر زاده است . خوب زياد هم فرقی نداشت . انها که نمی فهمیدند
وای
در ابتدا چقدر برای ولگرد مشکل بود نشستن بين ۵ زن غريبه!! و گوش کردن به قربان صدقه رفتن هايشان و بی احساس بودن به انها ..
چون زمانی که من ايران را ترک کردم انها کودکانی کم سن و سال بودند..
حالا انها خانم هایی بودند بالای ۳۰ سال که چندين سال بود که ازدواج کرده بودند و داری همسرو بچه بودند..
به يک يک نگاه ميکردم همه شان زيبا و ارايش کرده و سانتی مانتال بودند گويی بالماسکه امده بودند..
شايد هم ميخواستند دايی يا عموی جاتشان را تحت تاثير قرار دهند ..!!
نه اين فکر بدی بود. چون باور دارم برعکس مردها بيشتر زن ها آرايش ميکنند تا خودشان را تحت تاثير قرار دهند اين اشتباهی است که بيشتر مردها ميکنند...
از رندگی در امریکا و حال وروزگار خانواده ام و هماطاقی ام از مارمولکی!! که بزرگ کرده ام ..!!و از در دیوار بالا می کشد .. از شغل و سر گرمی و سلامتم ..نوع اتومبیل ام ..!! حتی فیلم و موزیک هم هر یک از انها سوالی کرد که جوابی مجبور بودم بدهم ..
پذيرايی شروع شد..
يکی از انها سیب توی دهانم ميچاند و ديگری جعبه خرما را دستش گرفته منتطر بود تا بمجرد اینکه استکان چای ام را در دستم بگیرم انرا در دهانم فرو کند !۱
و ديگری سينی شيرينی را جلوام نگاه داشته و با خواهش التماس از دايی جان ميخواست با چايش انرا بخورد .. و ديگری داشت پرتقال پوست ميکند واماده بود
که بلا فاصله در حلقومم بگذارد ..
فکر کردم بهتر است.. دهانم همچنان باز نگاه میداشتم
تا هر کدام از انها هر جه دلش خواست در دهنم بگذارد..!!
براستی
از آن همه مهر انها شرمنده شدم با /ادمی/ اين کار را ميکردند
که هيچ کاری برای انها در عمرش انجام نداده بود..
برای من فقط رابطه خونی بود که ميتوانستم احساس نزديکی با انها کنم .
وگرنه فکر ميکردم هيج وجه مشترک فکری با هيچ يک از انها ندارم که البته سخت اشتباه کردم بعدا خوب فهمیدم مارمولک من در امریکا هزار دیگر سال دیگر به اندازه اینها
زندگی را لمس نخواهد کرد....
تنها مرد بین انها ولگرد بود
صحبت هايشان شروع شد همه انها باهم حرف ميزدند ..بنطرم میرسید اینها هم تازه همدیگر را دیده اند کلی باهم حرف داشتند..
به هم مهلت نمی دادند در باره شوهرانشان وبجه هاو مدرسه يشان.. کارخانه و اسباب و اثاثيه و گرانی اجناس خوراکی و پوشاک قيمت لوارم ارايش.. و تراقيک هر کدام چیزی میگفتند کلی به معلومات ولگرد اضافه میکردند...
و نوبت به سياست که رسيد مقداری ناله و نفرين به ملا ها ..
گويا اصلا فراموش کرده بودند به ديدن دايی جان يا عمو جانشان امده اند گاهی.. برای هم حرف میزدند برای ولگرد حرف های انها جالب بود سعی میکرد صحبت های انها را بفهمد .. که البته زیاد هم اسان نبود
گاهی با دايی جان عمو جانی سعی ميکردند توجهم را به حرف هايشان بیشتر جلب کنند ...
نميدام چطور شد که يکباره بحث شان بر سر تساوی زن و مرد و اخلاق های زن و مرد ها کشانده شد
يکی از انها گفت:
-- دايی جان من اصلا به تساوی زن مرد اعتقاد ندارم چون اين دوتا يک جيز يکسان نيستند که باهم مساوی باشند..در بسیاری از چیز و کارهایی که میکنند نمی توانند یکسان باشند
فقط در داشتن حقوق اجتماعی باید مساوی باشند...راستی دايی
در امريکا رنها همان حقوفی دارند که مردها دارند؟
ـــ عزيز جان
اصلا معنی تساوی حقوق بين زن مرد در امريکا مطرح نيست هر دو انسان هستند و داری حقوق مساوی هستند
هر چند بعضی معتقدند زن ها سياهان و گی ها در بعضی موارد در امريکا / مساوی تر/ هستند.!!
يکی از انها گفت :
ــ دايی جان خوش بحالشان..
يک دفعه صحبتهايشان به اختلاف اخلاق زن و مرد کشيد ..
يکی از انها که از هم ساکت تر بود گفت یک سوال از عمو جان دارم
همه ساکت شدند گفتم بفرمایید
گفت :
عمو جان شما فکر ميکنی زنها بيشتر بهشت ميروند و يا مردها؟
ـــ عزيز جان اول بايد از من سوال کنی بهشت و جهنم را قبول دارم يا نه ؟
گفت :
من فکر ميکنم ..
مرد ها بيشتر بهشت ميروند
يک دفعه صدای اعتراض بقيه بلند شد به اعتراض انها گوش نکرد و ادامه داد دايی جان شما قضاوت کنید زن ها بيشتر حسود هستند يا مرد ها..؟. زن ها بيشتر غيبت ميکنند يا مردها ؟
زن ها بيشتر تهمت ميزنند يا مردها ؟... زن ها بيشتر پلتيک ميزنند يا مردها ؟زن ها سلیطه بازی در میاورند یا مرد ها ؟
--- یکی گفت عزیزجان این مرد ها هستند که اززنها سلیطه میسازند
يکی دیگر از انها فرياد کشيد :
خفه شو اینکه از از مرد ها دفاع میکنه ..
دايی جان چون سه تا پسر داره برای اين است که از مردها سنگ مردها را به سینه میزنه...
يکی ديگر از انها گفت
مردها بيشتر دروغ به زنشان ميگويند يا مردها ؟
بالانسبت شما دايی جان مرد ها دروغ گو ترین موجودات عالم هستند
و من در جواب انها
گفتم عزيز جان جون نمیخواهند همسر شان را ناراحت کنند!!
ضرب المثلی است که
ميگويد:
به دونفر دروغ بگو وگرنه تو مشکل می افتی به همسرت و به پليس...
........................
چرا شما بانوان فکر میکنيد حقوق زن در جمهوری اسلامی پایمال شده ..
دور از عدالت است که بگوییم در اسلام به زنان بی توجهی شده اين همه توجه رسول خدا به شما کم تان است..
ايکاش مردان هم این چنين مورد توجه انبيا بودند ..
ازکتاب/ تفسير آداب وسنن پيامبر گرامی اسلام /
تقسير الميزان جلد ششم
علامه ی طبا طبا يی رضوان الله عليه
به این دو حدیث توجه بفرمایید :
اميرالمومنين در باره رسول خدا چنين فرموده اند:
نقل از کتاب کافی :
" آن جناب از سلام دادن به زنان جوان کراهت داشت..
می فرمود ميترسم از آهنگ صدای انها خوشم بيايد..."
(زیتون: چه شود!!!)
از امام صادق نقل شده :
چهار چيز از اخلاق رسول خدا بود
عطر زدن
باتيغ ازاله مو کردن
نوره کشيدن(دییر ولگرد جون، وات ایز نوره کشیدن؟)
زياد با زنان هم خوابی کردن ...
(ولگرد)
2:00 | Zeitoon | نظرها
لینکها در وبلاگ اصلی زیتون دات کام.
پرستو دوکوهکی، سارا لقایی، ساقی لقایی، نیلوفر گلکار، پرستو سرمدی، ناهید انتصاری، فریده انتصاری و سارا ایمانیان .
2- فردا هم قراره 5 نفر دیگه آزاد بشن:
ناهید کشاورز، ناهید جعفری، آسیه امینی، سمیه فرید و زینب پیغمبرزاده.
3- تعداد دستگیر شدهها 33 نفر بوده که اگه هشت نفر امروز و پنج نفر فردا رو ازشون کم کنیم میمونن 20 نفر.
پروین اردلان ام اس داره و رضوان مقدم دچار زونا شده که میدونید دردش خیلی طاقتفرساست.
شهلا انتصاری تو انفرادی در شرایط سختی به سر میبره!.
کاش این سه نفر جزء اولین گروه آزادشده بودن...
امیدوارم قطار آزادسازیشون هم ترمز و دنده عقب نداشته باشه.
4- اسامی 33 نفر دستگیرشدههای اولیه از سایت تغییر برای برابری:
نوشين احمدي خراساني- پروين اردلان- ناهيد کشاورز- محبوبه حسين زاده- محبوبه عباسقلي زاده- نيلوفر گلکار- پرستو دوکوهکي- مريم ميرزا- مريم حسين خواه -سارا لقایی- ناهيد جعفري- مينو مرتاضي- فاطمه گوارايي- شهلا انتصاري- سوسن طهماسبي- آزاده فرقاني- ژيلا بني يعقوب- ناهيد انتصاري-آسيه اميني- شادي صدر- ساقي لقايي- ساغر لقايي- الناز انصاري- سارا ايمانيان- جلوه جواهري- زارا امجديان- زينب پيغمبرزاده - نسرين افضلي- مهناز محمدي- سميه فريد- فريده انتصاري- رضوان مقدم- سارا لقماني.
در کنارشان ایستادهایم/ لیلا سهرابی
5- موندم این مسئولین حکومتی چطور میخوان از این 33 نفر و از کل زنان و از کل مردم ایران و از کل مردم جهان معذرت بخوان!
این حماقتی که مرتکب شدن خیلی براشون گرون تموم میشه!
6- در قانون شما اگر زن هستم
بر ریشه تبعیض تبر زن هستم!
از هیبت غول سان نمی ترسم هیچ
تهدید نکن حقیر! من زن هستم!
(ساقی لقایی، بند 209 اوین، چهارده اسفند ۸۵)
7- آقایون خواب نمونین بیدار شین!
8- تازهترین خبرها رو در سایت زنستان بخونید...
9- اگر اونجا براتون فیلتره در وبلاگ بلوط بخونید...
10- پتیشین " در خواست آزادي بيقيد وشرط مدافعان حقوق زنان که در تاريخ 13 اسفند 1385 دستگير شدند" به فارسی...
11- همون پتیشن به انگلیسی...
12- مرمر و آذر عزیز پیشنهاد دادن هر کس در هر نقطهای از دنیا در مراسم روز جهانی زن، هشتم مارس شرکت میکنه خبر این دستگیریها رو پخش کنه.
متن انگلیسی میتونه همینی باشه که مرمر در کامنت شماره 80 گذاشته.
تا همه بفهمن اینجا کوچکترین صدای حقخواهی چطور سرکوب میشه.
13- پرتره ای از پروین اردلان به قلم مهرانگیز کار...
چقدر این نوشتهی مهرانگیز قشنگه.. و آدم، ندیده، عاشق شخصیت پروین میشه...
14- اینطور که میبینم برنامههای زیادی برای 8 مارس، روز جهانی زن در تهران برگزار میشه. البته اینطوری خطرش کمتره. اما اگه میشد همه با هم متحد میشدن و یکجا جمع میشدن، خیلی خوب میشد.
( و البته و متاسفانه سرکوب هم راحتتر بود.)
آخه جشن گرفتن روز جهانی زن چه خطری داره برای شما؟ چرا اینقدر میترسید؟ شما هم شنیدید انقلاب بعدی به دست زنان انجام میگیره؟:))
من قول میدم با شما کاری نداشته باشن. برید به مقرهاتون راحت بخوابید:)
15- اینم متن "تجمع زنان برای روز جهانی زن" که در پست قبلی یادم رفت بذارمش...
16- بیانیهی پنلاگ به مناسبت روز جهانی زن...
-----------
حالا یک نوشتهی خوشحال کننده:
قسمت دیگری از سفرنامهی ولگرد عزیزم( که به صورت نامردانهای در نظرخواهی نوشته شده بود.)
اگه من نمیدیدمش چی میشد؟!
باز هم خاطره ای از سفر ایران در رابطه با خانم ها:
چند روزبعد از ورودم به ايران در خانه خواهرم روزی / ۵ تن / از دختران برادران و خواهران ام همه باهم بديدن ولگرد امدند.
از در که وارد شدند به احترام انها بلند شدم. و تا جلو در رفتم بعد از بوسيدن یک یک انها خودشان را يک بيک معرفی کردند ..
بعد از به دور انداختن روسری ها و مانتو هایشان به هر گوشه ای .. همراهم به اطاقی که روی زمین نشسته بودم امدند.
من عمو جان يا دايی انها بودم روی زمین دورم نشستند سعی ميکردم اسم انها به خاطرم بسبارم که کدام از انها خواهر زاده کدام برادر زاده است . خوب زياد هم فرقی نداشت . انها که نمی فهمیدند
وای
در ابتدا چقدر برای ولگرد مشکل بود نشستن بين ۵ زن غريبه!! و گوش کردن به قربان صدقه رفتن هايشان و بی احساس بودن به انها ..
چون زمانی که من ايران را ترک کردم انها کودکانی کم سن و سال بودند..
حالا انها خانم هایی بودند بالای ۳۰ سال که چندين سال بود که ازدواج کرده بودند و داری همسرو بچه بودند..
به يک يک نگاه ميکردم همه شان زيبا و ارايش کرده و سانتی مانتال بودند گويی بالماسکه امده بودند..
شايد هم ميخواستند دايی يا عموی جاتشان را تحت تاثير قرار دهند ..!!
نه اين فکر بدی بود. چون باور دارم برعکس مردها بيشتر زن ها آرايش ميکنند تا خودشان را تحت تاثير قرار دهند اين اشتباهی است که بيشتر مردها ميکنند...
از رندگی در امریکا و حال وروزگار خانواده ام و هماطاقی ام از مارمولکی!! که بزرگ کرده ام ..!!و از در دیوار بالا می کشد .. از شغل و سر گرمی و سلامتم ..نوع اتومبیل ام ..!! حتی فیلم و موزیک هم هر یک از انها سوالی کرد که جوابی مجبور بودم بدهم ..
پذيرايی شروع شد..
يکی از انها سیب توی دهانم ميچاند و ديگری جعبه خرما را دستش گرفته منتطر بود تا بمجرد اینکه استکان چای ام را در دستم بگیرم انرا در دهانم فرو کند !۱
و ديگری سينی شيرينی را جلوام نگاه داشته و با خواهش التماس از دايی جان ميخواست با چايش انرا بخورد .. و ديگری داشت پرتقال پوست ميکند واماده بود
که بلا فاصله در حلقومم بگذارد ..
فکر کردم بهتر است.. دهانم همچنان باز نگاه میداشتم
تا هر کدام از انها هر جه دلش خواست در دهنم بگذارد..!!
براستی
از آن همه مهر انها شرمنده شدم با /ادمی/ اين کار را ميکردند
که هيچ کاری برای انها در عمرش انجام نداده بود..
برای من فقط رابطه خونی بود که ميتوانستم احساس نزديکی با انها کنم .
وگرنه فکر ميکردم هيج وجه مشترک فکری با هيچ يک از انها ندارم که البته سخت اشتباه کردم بعدا خوب فهمیدم مارمولک من در امریکا هزار دیگر سال دیگر به اندازه اینها
زندگی را لمس نخواهد کرد....
تنها مرد بین انها ولگرد بود
صحبت هايشان شروع شد همه انها باهم حرف ميزدند ..بنطرم میرسید اینها هم تازه همدیگر را دیده اند کلی باهم حرف داشتند..
به هم مهلت نمی دادند در باره شوهرانشان وبجه هاو مدرسه يشان.. کارخانه و اسباب و اثاثيه و گرانی اجناس خوراکی و پوشاک قيمت لوارم ارايش.. و تراقيک هر کدام چیزی میگفتند کلی به معلومات ولگرد اضافه میکردند...
و نوبت به سياست که رسيد مقداری ناله و نفرين به ملا ها ..
گويا اصلا فراموش کرده بودند به ديدن دايی جان يا عمو جانشان امده اند گاهی.. برای هم حرف میزدند برای ولگرد حرف های انها جالب بود سعی میکرد صحبت های انها را بفهمد .. که البته زیاد هم اسان نبود
گاهی با دايی جان عمو جانی سعی ميکردند توجهم را به حرف هايشان بیشتر جلب کنند ...
نميدام چطور شد که يکباره بحث شان بر سر تساوی زن و مرد و اخلاق های زن و مرد ها کشانده شد
يکی از انها گفت:
-- دايی جان من اصلا به تساوی زن مرد اعتقاد ندارم چون اين دوتا يک جيز يکسان نيستند که باهم مساوی باشند..در بسیاری از چیز و کارهایی که میکنند نمی توانند یکسان باشند
فقط در داشتن حقوق اجتماعی باید مساوی باشند...راستی دايی
در امريکا رنها همان حقوفی دارند که مردها دارند؟
ـــ عزيز جان
اصلا معنی تساوی حقوق بين زن مرد در امريکا مطرح نيست هر دو انسان هستند و داری حقوق مساوی هستند
هر چند بعضی معتقدند زن ها سياهان و گی ها در بعضی موارد در امريکا / مساوی تر/ هستند.!!
يکی از انها گفت :
ــ دايی جان خوش بحالشان..
يک دفعه صحبتهايشان به اختلاف اخلاق زن و مرد کشيد ..
يکی از انها که از هم ساکت تر بود گفت یک سوال از عمو جان دارم
همه ساکت شدند گفتم بفرمایید
گفت :
عمو جان شما فکر ميکنی زنها بيشتر بهشت ميروند و يا مردها؟
ـــ عزيز جان اول بايد از من سوال کنی بهشت و جهنم را قبول دارم يا نه ؟
گفت :
من فکر ميکنم ..
مرد ها بيشتر بهشت ميروند
يک دفعه صدای اعتراض بقيه بلند شد به اعتراض انها گوش نکرد و ادامه داد دايی جان شما قضاوت کنید زن ها بيشتر حسود هستند يا مرد ها..؟. زن ها بيشتر غيبت ميکنند يا مردها ؟
زن ها بيشتر تهمت ميزنند يا مردها ؟... زن ها بيشتر پلتيک ميزنند يا مردها ؟زن ها سلیطه بازی در میاورند یا مرد ها ؟
--- یکی گفت عزیزجان این مرد ها هستند که اززنها سلیطه میسازند
يکی دیگر از انها فرياد کشيد :
خفه شو اینکه از از مرد ها دفاع میکنه ..
دايی جان چون سه تا پسر داره برای اين است که از مردها سنگ مردها را به سینه میزنه...
يکی ديگر از انها گفت
مردها بيشتر دروغ به زنشان ميگويند يا مردها ؟
بالانسبت شما دايی جان مرد ها دروغ گو ترین موجودات عالم هستند
و من در جواب انها
گفتم عزيز جان جون نمیخواهند همسر شان را ناراحت کنند!!
ضرب المثلی است که
ميگويد:
به دونفر دروغ بگو وگرنه تو مشکل می افتی به همسرت و به پليس...
........................
چرا شما بانوان فکر میکنيد حقوق زن در جمهوری اسلامی پایمال شده ..
دور از عدالت است که بگوییم در اسلام به زنان بی توجهی شده اين همه توجه رسول خدا به شما کم تان است..
ايکاش مردان هم این چنين مورد توجه انبيا بودند ..
ازکتاب/ تفسير آداب وسنن پيامبر گرامی اسلام /
تقسير الميزان جلد ششم
علامه ی طبا طبا يی رضوان الله عليه
به این دو حدیث توجه بفرمایید :
اميرالمومنين در باره رسول خدا چنين فرموده اند:
نقل از کتاب کافی :
" آن جناب از سلام دادن به زنان جوان کراهت داشت..
می فرمود ميترسم از آهنگ صدای انها خوشم بيايد..."
(زیتون: چه شود!!!)
از امام صادق نقل شده :
چهار چيز از اخلاق رسول خدا بود
عطر زدن
باتيغ ازاله مو کردن
نوره کشيدن(دییر ولگرد جون، وات ایز نوره کشیدن؟)
زياد با زنان هم خوابی کردن ...
(ولگرد)
2:00 | Zeitoon | نظرها
لینکها در وبلاگ اصلی زیتون دات کام.
حق خواهی با دستگیری از بین نمیره!
در صفحهی 6 روزنامهی ایران شنبه 12 اسفند، ستون سلام ایران، که پیامهای ایمیلی و تلفنی مردم رو چاپ میکنه، از قول مردی نوشته:
" دو سال پیش پسرم در حال ربوده شدن از در منزل، به وسیلهی مادرش(یعنی زنش) نجات پیدا کرد. به مراجع قضایی شکایت کردیم اما چون تنها شاهد ما خانم همسایه بود، شکایت ما بهجایی نرسید!"
حالا این آقا با دیدن خبر دستگیری جنایتکاری به اسم سایهی شیطان، و احتمالا تأیید زن همسایه، متوجه شده که این مرد همون کسیه که میخواسته پسرش رو بدزده.
حالا اگه دوسال پیش بهجای "زن همسایه"، " مرد همسایه" ماجرای بچهدزدی رو دیده بود شهادتش قبول میشد. دنبالهی شکایت این خانواده گرفته میشد و با چهرهنگاری میتونستن شناساییش کنن و از بقیهی جنایتهای این آقای " سایهی شیطان" محترم جلوگیری میشد..!
شهادت زنِ تنها یعنی کشک.
اگر یک مرد همسایه هم این ماجرا رو دیده بود، تازه شهادت زن همسایه نصف اون مرد حساب میشد.
حالا که ماها(در قرن 21) میگیم بابا جان زن یعنی یه آدم درسته، با تموم حقوق شهروندی- انسانی مساوی با مردان، برادرا به تریج قباشون بر میخوره و میگیرن و میبندن و قلع و قمع میکنن.
که یعنی شماهای نصفه! برین بتمرگید سر جاتون!
امروز صبح تجمع زنان در جلوی دادگاه انقلاب که برای اعتراض به فراخوانده شدن چند نفر از فعالان جنبش زنان با کوشش فراوان مأموران حکومت جمهوری اسلامی از هم پاشیده شد و به قولی 36 نفر، به قولی دیگر 40 نفر و از قول یک خبرگزاری دیگر 50 نفر دستگیر شدند.
حالا پنجشنبه به مناسبت هشتم مارس روز جهانی زن 2 تا 3 بعد از ظهر جلوی مجلس جمع میشیم!
( ممکنه مکان و وقتش عوض شه!)
تا اعتراض کنیم به این قوانین قدیمی و تاریخ مصرف گذشته!
نمیدونم با توجه به حساسیتی که اینا به مجلس دارن اینا میخوان چیکار کنن. اما میدونم این خواستهی ما برای اجرای عدالت و دنیای عاری از تبعیض از دل ما هرگز پاک نمیشه.
این سیلییه که راه افتاده و هیچ سدی یارای مقاومت در برابرش رو نداره.
همونطور که هیچ سدی نمیتونه جلوی معلمها رو بگیره.
همینطور رانندههای شرکت واحد ...
و بهزودی تموم مردم...
--------------
پ.ن
(چند لینک معرفی شده توسط دوستان)
1- گزارش فعالین ایرانی دفاع از حقوق بشر در اروپا و آمریکای شمالی - به مناسبت ۸ مارس روز جهانی زن
2- من آنجا بودم...
گزارشي از يك شاهد عيني تجمع زنان جلوي دادگاه انقلاب.
3- بخشهايي از كتاب " به من نگاه كن!" نوشتهي مهرانگیز کار...
4- وبلاگ اخبار جنبش کارگری...
5- در مورد قرار روز 5 شنبه جلوی مجلس، باید توضیح بدم که ممکنه ساعتش بیفته به ده صبح تا دوازده. شاید جاش هم عوض بشه. بستگی به شرایط داره. تو این موقعیت که بیشتر بچههای فعال زنان دستگیر شدن تصمیمگیری برای بقیه احتمالا کمی سخته. شایدم بیشترشون رو نگهدارن بعد از هشت مارس آزاد کنن.
6- "آزادی عزیز" در کامنت شماره 17 نوشته:
این نوشتار به صورت اختصاصی (Exclusive) برای وبلاگ زیتون نگاشته شده و در جای دیگری انتشار نیافته تا که شاید سپاسی باشد بر زحمات تمامی زیتونهایی که برگهای مادرانشان (درختان زیتون) همواره سمبل میهن پرستی، آزادی و آزادیخواهی در جهان بوده است.
بنابراین از تمامی دوستان خواهشمند است که ضمن تکثیر این نوشتار برای آگاهی هرچه بیشتر جامعه وبلاگ نویسان ایرانی، جهت حفظ حقوق این نویسنده نام وبلاگ زیتون را به عنوان دارنده حق کپی رایت این نوشتار بیاورند. زیتون عزیز هم به عنوان صاحب معنوی این نوشتار، این حق را برای خود محفوظ دارند که آن را به نام خویش در صفحه اصلی وبلاگ قرار دهند.
دوستدار ایران و ایرانی،
ش.ف
نوشتهشو اینجا میگذارم:
"تقدیم به آنان که با قلم، تباهی درد را به گوش جهانیان پدیدار میکنند:
««آسیب شناسی جنبش زنان و ضرورت حفظ اتحاد»»
گیرم که میگیرید، گیرم که میبندید، با رویش دوباره جوانه چه خواهید کرد؟
متاسفانه باز هم برگی دیگر از جنایتهای رژیم اسلامی ورق خورد و این بار تیغ جلادان خودپرست بر پیکر نحیف جنبش زنان ایران فرود آمد. بله جنبش! چرا که اگر تا دیروز حرکتی آرام و قانونی برای رسیدن به حداقل حقوق انسانی زنان بود، امروز توانسته است بر اثر فشارهای تمامیت خواهان و مخالفان آزادی به جنبشی عظیم و فراگیر بدل گردد.
در استراتژی مبارزه همیشه دشمن نادان برگ برنده ای است که به ما فرصت میدهد پتانسیل های مبارزه را از بالقوه به بالفعل در آوریم و امروز نیز چنین گشته است؛ کمپینی که بی سر وصدا، آرام و منطقی به دنبال خواسته های خاموش خویش بود با حرکتی اشتباه از طرف دشمن نادان آزادی و حقوق بشر که همیشه ابلهانه چوب در لانه زنبورهای آرام فرو کرده و می کند، به تدریج به جنبشی عظیم در راه کسب آزادی های اجتماعی و سیاسی بدل خواهد شد. حکومتی که نابخردانه هر حرکت و صدای مخالفی را به عوامل دشمن فرضی مرتبط کرده و همیشه مخالفان را به بهانه های واهی سرکوب نموده است، اینبار و در آستانه روز جهانی زنان به دست خویش گوری را کنده است که در آینده ای نزدیک مادران میهن پیکر سرطانیش را در آن قرار خواهند داد.
روزنامه کیهان که مدتهاست در نزد روشنفکران جامعه به عنصری معلوم الحال در سرکوب صدای مخالف تبدیل گشته، در شماره امروز خود (دوشنبه، 14 اسفند 85) در شیپور شادی دمیده و با ابراز خرسندی ازدستگیری و فروپاشی خیالی جنبش زنان آزادیخواه، بار دیگر پیکان افترا مبنی بر وابستگی هسته جنبش به عوامل خارجی را به سوی ایشان نشانه گرفته است. اما اینبار بر خلاف گذشته در کنار عامل همیشگی استکبار، آمریکای جهانخوار، از کشور هلند نیز به عنوان نیروی کمکی استکبار نام برده تا بتواند در مقالات بعدی با قلم زهرآگینش تهمت های اخلاقی متناسب را (با توجه به آزادی های رایج جنسی در آن کشور) به پیکر نحیف و حساس جنبش زنان فرود آورد. گرچه عده ای از آگاهان بر این باورند که کیهانیان، این قلم به دستان به غایت مزدور، در درجه ای از سطح شعور و سواد قرار دارند که اصولا نمیتوانند درک کنند که میان کشور هلند و هند تفاوتی فاحش وجود دارد و نمیتوان دهلی نو را با آمستردام یکی دانست؛ اما این حقیر با توجه به اینکه تجربه های پیشین نشان داده است روزنامه کیهان معمولا نظرات و پیش فرض های دستگاههای امنیتی حکومت را بازتاب میدهد، بر این باورم که مغزهای متفکر وزارت اطلاعات این بار تصمیم دارند در سناریویی جدید (که دیروزبا دستگیری یک خبرنگار هلندی حاضر در صحنه دستگیری زنان کلید خورد) با نشانه رفتن پاشنه آشیل جامعه زنان ایرانی که همانا حفظ متانت و عفت بانوان است، هجمه ای جدید را برای جریحه دار کردن افکار عمومی و بسیج مردان متعصب بر علیه ایشان آغاز نمایند.
شاید در نظر عده ای این سوال پیش آید که چگونه میتوان سفر سه تن از زنان جنبش به هند (که تنها برای شرکت در یک کارگاه آموزشی بوده است) را به رابطه پنهانی و جاسوسی با کشور هلند ارتباط داد؟ باید به استحضار این عده از دوستان رساند که اصولا در کشوری که از راس هرم حکومت دروغگویی ها و خیالبافی های بزرگی (که به نیکی یاد آور ضرب المثل معروف _دروغ را آنچنان بزرگ بگو که از بزرگی آنرا باور کنند_ است) مانند تولید انرژی هسته ای به دست دختر 16 ساله در زیرزمین خانه اش بیرون می آید، به راحتی میتوان تنها با گذاشتن یک حرف «ل» هند را به هلند مربوط کرد! دلیل دیگر براین ادعا بازجویی هایی است که در آن بازجوهای بند 209 زندان اوین (بند امنیتی و خارج از نظارت سازمان زندانها) میخواستند آن سه زن سفر کرده به هند را در زندان وادار به اعتراف درباره ارتباطشان با مسترها و قوادان کازینوها و خانه های عفاف آمستردام بنمایند.
بنابراین خطر فرود تهمت های اخلاقی برپیکر شکننده و حساس جنبش زنان آنقدر جدی است که تمامی مردان این مرز و بوم را بر آن میدارد که اندکی دور از تعصبات دوران جاهلیت که حکومت اسلامی در این 28 سال آنرا پررنگ تر نموده است، خردگرایانه و به دور از احساسات مردانه به حمایت بی دریغ از این جنبش بپردازند و بدین صورت توطئه های استکبار کیهانی و عوامل وزارت اطلاعات را خنثی نمایند. تاریخ به ما نشان داده است که جنبشهای مدنی در ایران به مانند سیلی خروشان توانسته اند تمامی موانع بر سر راه خویش را به راحتی از میان بردارند و تنها هنگامی متوقف گشته اند که یا به دریای آزادی رسیده اند و یا بر اثر تفرقه افکنی دشمنان میهن به جویبارهایی ضعیف بدل شدند و از حرکت ایستادند. اکنون که آتشفشان ملت زجر کشیده میهن در حال خروشیدن است بیایید همه با هم، با همدلی و اتحاد که ضرورت اولیه هر جنبشیست تمامی قلمهای زهر آلود و تفرقه افکن را بشکنیم و با خنثی کردن هر توطئه ای که ممکن است جنبش زنان میهن را خدشه دار کند، راه را به سوی دریای آزادی _که همواره حق مسلم ما بوده و هست_ هموار نماییم.
به امید دیدار تمامی مردان و زنان میهن پرست در تجمع پاسداشت روز جهانی زن .
(پنج شنبه، 17 اسفند 1385 ساعت 2-3 بعد از ظهر، مقابل مجلس شورای اسلامی واقع در میدان بهارستان)
"
زیتون: ضمن تشکر از آقا یا خانم شین ف عزیز. بازم تکرار میکنم که ممکنه ساعت یا مکان تجمع رو عوض کنن!
7- افاضات روزنامهی کیهان در مورد کمپین یک میلیون امضا برای تغییر قوانین تبعیضآمیز علیه زنان:
((پس از افشای ارتباط برخی نهادهای فمینیستی زنان با مجریان آمریكایی طرح های براندازی نرم نظام جمهوری اسلامی ایران، از جمله تعامل ارگانیك «كمپین¤ یك میلیون امضاء علیه قوانین تبعیض آمیز!» با سرویس های اطلاعاتی هلند و آمریكا و تغذیه مالی این كمپین از بودجه های 57 میلیون دلاری و 51 میلیون یورویی آمریكا و هلند، این نهادها و «ان.جی.او»ها با ریزش ناگهانی نیرو و حتی كناره گیری ایدئولوگ ها و فعالانشان مواجه شده اند.
«كمپین یك میلیون امضاء» كه با شعار «تغییر برای برابری» از شش ماه پیش آغاز به كار كرد، بزرگترین ائتلاف میان سكولارها، لیبرال ها، لائیك ها و پیوندی برای ارتباط براندازان با مدعیان اصلاح طلبی محسوب می شد و چهره هایی نظیر سیمین بهبهانی، شیرین عبادی، شهلا شركت، منیرو روانی پور، فرهاد آئیش، جعفر پناهی، فریده غیرت تا فعالان سیاسی ای نظیر فاطمه راكعی (رئیس فراكسیون زنان مجلس ششم)، زهرا اشراقی (مشاور امور بانوان وزیر كشور در دولت خاتمی)، زهره آغاجری، زهرا نوری، فخرالسادات محتشمی پور (رئیس كمیته زنان حزب مشاركت ایران)، آذر منصوری (معاون دبیر كل حزب مشاركت) در آن حضور داشته اند.
علیرغم این ائتلاف التقاطی، با گذشت شش ماه از فعالیت كمپین و برگزاری كارگاههای آموزشی گردانندگان آن نشانه های فروپاشی كمپین، در آستانه روز جهانی زن (هشتم مارس)، ظاهر شده است.
افشای پشت صحنه امنیتی این كمپین از سوی كیهان از جمله ماجرای دختركان و پسركان عتیقه -پیرمردها و پیر زنان ضدانقلاب- سبب گشته تا بیانیه روز شنبه فعالان این كمپین كه به مناسبت استقبال از روز جهانی زن صادر شده است، به عنوان مهمترین بیانیه آنان در سال، كمتر از پنجاه امضاء داشته باشد و حتی چهره های مدعی اصلاح طلبی و طیف سكولار كمپین از امضاء این بیانیه خودداری نمایند.
این بیانیه كه با كمتر از پنجاه امضاء منتشر شد و در رسانه های بیگانه بازتاب های فراوانی یافت تا با تجمعی گسترده، قدرت كمپین یك میلیون امضاء را به خیال خام خود، به رخ زنان مسلمان، مردم و نظام جمهوری اسلامی ایران بكشد، حتی نتوانست اجتماعی از همان امضاء كنندگان خود را ساماندهی كند. این تجمع دیروز با حضور تنها چهل نفر از خود امضاء كنندگان بیانیه كمپین، روبروی دادگستری تهران برگزار شد.
پس از این تجمع رسانه های اپوزیسیون با نشر اخبار كذب همیشگی، مدعی خشونت پلیس در برخورد با این گردهم آیی غیر قانونی شدند.
با فروپاشی كمپین و تبدیل شدن آن به «كمپین پنجاه امضاء!» اكنون همه رسانه های اپوزیسیون برای بزرگنمایی این عناصر و به حاشیه بردن ریزش نیروهای مخالف نظام، طرح جنگ روانی و خبرسازی مجعول را با هدف رو در رو قلمداد كردن پلیس و مردم دنبال می كنند.
چندی پیش فاش شد كه مینا سعدادی (عضو هیأت اجرایی سازمان كمونیستی فدائیان خلق، شاخه اقلیت!) از ایدئولوگ های این كمپین است كه مسئولیت آموزش های امنیتی فمینیست های ایرانی را هم بر عهده دارد.
انتشار این رسوایی ها از سوی كیهان و تعاملات میان گروهك های تروریستی و كمونیستی با حامیان كمپین كه از كانون نویسندگان جوان تا حزب مشاركت ایران را شامل می شود، سبب گشته تا برخی از حامیان كمپین كه عضو هیأت علمی دانشگاه الزهرا(س) و مدرس و محقق برخی پژوهشكده های اسلامی هستند، حتی در ارتباطات و دیدارهای خود با فمینیست های وابسته به محافل اطلاعاتی غرب محتاطانه تر از پیش عمل كنند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
¤ كمپین CAMPAIGN به معنای مبارزه، لشگركشی و نیز درگیری های غیرنظامی و تبلیغاتی است و از آنجا كه حركت مورد اشاره در این خبر ویژه به همین نام در میان گروههای ضدانقلاب شناخته می شود، از انتخاب واژه معادل فارسی برای آن صرفنظر كردیم.))
8- نکنه این کامنت شمارهی 19 کار حسینشریعتمداری خودمونه؟:))
shoma nah tanha baiad betemargid balkeh baiad khafeh ham beshid, vaai beh roozi keh shoma zanha ghodrat peida konid, shoma zarfeiiatesho nadarid keh!(hossein)
9- آذر عزیزم در کامنت شمارهی نوشته:
"هر مردی از زنی زاده شده . هر فرزندی مادری داره .. هر مرد متاهلی زنی داره و دختری .. .
اقايان .. توجه کنيد همسرتان، دخترتان و مادرتان را تنها نگذاريد .وقتی سيل بشويد هيچ درخت تناوری هم يارای ايستادگی در مقابلش را ندارد . حمايتتان را الان چشم در راهيم . اگر مهر ميخواهيد مهربانانه قيام کنيد . يارو ياور باشيد . برای هميشه . در خوشی و ناخوشی . درد و شادی ...."
10- فردا هفت نفر از زنان زندانی رو آزاد میکنن.
نمیدونم بقیه رو برای چی نگهداشتن؟ یعنی تا 5 شنبه میخوان نگهشون دارن واقعا؟
بالاخره من تعداد دقیق زندانیها رو نفهمیدم. یه سایت نوشته 27 نفر. یکی 40 نفر و دیگری 50 نفر.
در هر لیستی اسمایی هست که تو لیستهای دیگه نیست. اینجوری همه فامیلها و آشناهاشون نگران میشن.
3:50 | Zeitoon | نظرها(88)
لینکها در زیتون دات کام.
" دو سال پیش پسرم در حال ربوده شدن از در منزل، به وسیلهی مادرش(یعنی زنش) نجات پیدا کرد. به مراجع قضایی شکایت کردیم اما چون تنها شاهد ما خانم همسایه بود، شکایت ما بهجایی نرسید!"
حالا این آقا با دیدن خبر دستگیری جنایتکاری به اسم سایهی شیطان، و احتمالا تأیید زن همسایه، متوجه شده که این مرد همون کسیه که میخواسته پسرش رو بدزده.
حالا اگه دوسال پیش بهجای "زن همسایه"، " مرد همسایه" ماجرای بچهدزدی رو دیده بود شهادتش قبول میشد. دنبالهی شکایت این خانواده گرفته میشد و با چهرهنگاری میتونستن شناساییش کنن و از بقیهی جنایتهای این آقای " سایهی شیطان" محترم جلوگیری میشد..!
شهادت زنِ تنها یعنی کشک.
اگر یک مرد همسایه هم این ماجرا رو دیده بود، تازه شهادت زن همسایه نصف اون مرد حساب میشد.
حالا که ماها(در قرن 21) میگیم بابا جان زن یعنی یه آدم درسته، با تموم حقوق شهروندی- انسانی مساوی با مردان، برادرا به تریج قباشون بر میخوره و میگیرن و میبندن و قلع و قمع میکنن.
که یعنی شماهای نصفه! برین بتمرگید سر جاتون!
امروز صبح تجمع زنان در جلوی دادگاه انقلاب که برای اعتراض به فراخوانده شدن چند نفر از فعالان جنبش زنان با کوشش فراوان مأموران حکومت جمهوری اسلامی از هم پاشیده شد و به قولی 36 نفر، به قولی دیگر 40 نفر و از قول یک خبرگزاری دیگر 50 نفر دستگیر شدند.
حالا پنجشنبه به مناسبت هشتم مارس روز جهانی زن 2 تا 3 بعد از ظهر جلوی مجلس جمع میشیم!
( ممکنه مکان و وقتش عوض شه!)
تا اعتراض کنیم به این قوانین قدیمی و تاریخ مصرف گذشته!
نمیدونم با توجه به حساسیتی که اینا به مجلس دارن اینا میخوان چیکار کنن. اما میدونم این خواستهی ما برای اجرای عدالت و دنیای عاری از تبعیض از دل ما هرگز پاک نمیشه.
این سیلییه که راه افتاده و هیچ سدی یارای مقاومت در برابرش رو نداره.
همونطور که هیچ سدی نمیتونه جلوی معلمها رو بگیره.
همینطور رانندههای شرکت واحد ...
و بهزودی تموم مردم...
--------------
پ.ن
(چند لینک معرفی شده توسط دوستان)
1- گزارش فعالین ایرانی دفاع از حقوق بشر در اروپا و آمریکای شمالی - به مناسبت ۸ مارس روز جهانی زن
2- من آنجا بودم...
گزارشي از يك شاهد عيني تجمع زنان جلوي دادگاه انقلاب.
3- بخشهايي از كتاب " به من نگاه كن!" نوشتهي مهرانگیز کار...
4- وبلاگ اخبار جنبش کارگری...
5- در مورد قرار روز 5 شنبه جلوی مجلس، باید توضیح بدم که ممکنه ساعتش بیفته به ده صبح تا دوازده. شاید جاش هم عوض بشه. بستگی به شرایط داره. تو این موقعیت که بیشتر بچههای فعال زنان دستگیر شدن تصمیمگیری برای بقیه احتمالا کمی سخته. شایدم بیشترشون رو نگهدارن بعد از هشت مارس آزاد کنن.
6- "آزادی عزیز" در کامنت شماره 17 نوشته:
این نوشتار به صورت اختصاصی (Exclusive) برای وبلاگ زیتون نگاشته شده و در جای دیگری انتشار نیافته تا که شاید سپاسی باشد بر زحمات تمامی زیتونهایی که برگهای مادرانشان (درختان زیتون) همواره سمبل میهن پرستی، آزادی و آزادیخواهی در جهان بوده است.
بنابراین از تمامی دوستان خواهشمند است که ضمن تکثیر این نوشتار برای آگاهی هرچه بیشتر جامعه وبلاگ نویسان ایرانی، جهت حفظ حقوق این نویسنده نام وبلاگ زیتون را به عنوان دارنده حق کپی رایت این نوشتار بیاورند. زیتون عزیز هم به عنوان صاحب معنوی این نوشتار، این حق را برای خود محفوظ دارند که آن را به نام خویش در صفحه اصلی وبلاگ قرار دهند.
دوستدار ایران و ایرانی،
ش.ف
نوشتهشو اینجا میگذارم:
"تقدیم به آنان که با قلم، تباهی درد را به گوش جهانیان پدیدار میکنند:
««آسیب شناسی جنبش زنان و ضرورت حفظ اتحاد»»
گیرم که میگیرید، گیرم که میبندید، با رویش دوباره جوانه چه خواهید کرد؟
متاسفانه باز هم برگی دیگر از جنایتهای رژیم اسلامی ورق خورد و این بار تیغ جلادان خودپرست بر پیکر نحیف جنبش زنان ایران فرود آمد. بله جنبش! چرا که اگر تا دیروز حرکتی آرام و قانونی برای رسیدن به حداقل حقوق انسانی زنان بود، امروز توانسته است بر اثر فشارهای تمامیت خواهان و مخالفان آزادی به جنبشی عظیم و فراگیر بدل گردد.
در استراتژی مبارزه همیشه دشمن نادان برگ برنده ای است که به ما فرصت میدهد پتانسیل های مبارزه را از بالقوه به بالفعل در آوریم و امروز نیز چنین گشته است؛ کمپینی که بی سر وصدا، آرام و منطقی به دنبال خواسته های خاموش خویش بود با حرکتی اشتباه از طرف دشمن نادان آزادی و حقوق بشر که همیشه ابلهانه چوب در لانه زنبورهای آرام فرو کرده و می کند، به تدریج به جنبشی عظیم در راه کسب آزادی های اجتماعی و سیاسی بدل خواهد شد. حکومتی که نابخردانه هر حرکت و صدای مخالفی را به عوامل دشمن فرضی مرتبط کرده و همیشه مخالفان را به بهانه های واهی سرکوب نموده است، اینبار و در آستانه روز جهانی زنان به دست خویش گوری را کنده است که در آینده ای نزدیک مادران میهن پیکر سرطانیش را در آن قرار خواهند داد.
روزنامه کیهان که مدتهاست در نزد روشنفکران جامعه به عنصری معلوم الحال در سرکوب صدای مخالف تبدیل گشته، در شماره امروز خود (دوشنبه، 14 اسفند 85) در شیپور شادی دمیده و با ابراز خرسندی ازدستگیری و فروپاشی خیالی جنبش زنان آزادیخواه، بار دیگر پیکان افترا مبنی بر وابستگی هسته جنبش به عوامل خارجی را به سوی ایشان نشانه گرفته است. اما اینبار بر خلاف گذشته در کنار عامل همیشگی استکبار، آمریکای جهانخوار، از کشور هلند نیز به عنوان نیروی کمکی استکبار نام برده تا بتواند در مقالات بعدی با قلم زهرآگینش تهمت های اخلاقی متناسب را (با توجه به آزادی های رایج جنسی در آن کشور) به پیکر نحیف و حساس جنبش زنان فرود آورد. گرچه عده ای از آگاهان بر این باورند که کیهانیان، این قلم به دستان به غایت مزدور، در درجه ای از سطح شعور و سواد قرار دارند که اصولا نمیتوانند درک کنند که میان کشور هلند و هند تفاوتی فاحش وجود دارد و نمیتوان دهلی نو را با آمستردام یکی دانست؛ اما این حقیر با توجه به اینکه تجربه های پیشین نشان داده است روزنامه کیهان معمولا نظرات و پیش فرض های دستگاههای امنیتی حکومت را بازتاب میدهد، بر این باورم که مغزهای متفکر وزارت اطلاعات این بار تصمیم دارند در سناریویی جدید (که دیروزبا دستگیری یک خبرنگار هلندی حاضر در صحنه دستگیری زنان کلید خورد) با نشانه رفتن پاشنه آشیل جامعه زنان ایرانی که همانا حفظ متانت و عفت بانوان است، هجمه ای جدید را برای جریحه دار کردن افکار عمومی و بسیج مردان متعصب بر علیه ایشان آغاز نمایند.
شاید در نظر عده ای این سوال پیش آید که چگونه میتوان سفر سه تن از زنان جنبش به هند (که تنها برای شرکت در یک کارگاه آموزشی بوده است) را به رابطه پنهانی و جاسوسی با کشور هلند ارتباط داد؟ باید به استحضار این عده از دوستان رساند که اصولا در کشوری که از راس هرم حکومت دروغگویی ها و خیالبافی های بزرگی (که به نیکی یاد آور ضرب المثل معروف _دروغ را آنچنان بزرگ بگو که از بزرگی آنرا باور کنند_ است) مانند تولید انرژی هسته ای به دست دختر 16 ساله در زیرزمین خانه اش بیرون می آید، به راحتی میتوان تنها با گذاشتن یک حرف «ل» هند را به هلند مربوط کرد! دلیل دیگر براین ادعا بازجویی هایی است که در آن بازجوهای بند 209 زندان اوین (بند امنیتی و خارج از نظارت سازمان زندانها) میخواستند آن سه زن سفر کرده به هند را در زندان وادار به اعتراف درباره ارتباطشان با مسترها و قوادان کازینوها و خانه های عفاف آمستردام بنمایند.
بنابراین خطر فرود تهمت های اخلاقی برپیکر شکننده و حساس جنبش زنان آنقدر جدی است که تمامی مردان این مرز و بوم را بر آن میدارد که اندکی دور از تعصبات دوران جاهلیت که حکومت اسلامی در این 28 سال آنرا پررنگ تر نموده است، خردگرایانه و به دور از احساسات مردانه به حمایت بی دریغ از این جنبش بپردازند و بدین صورت توطئه های استکبار کیهانی و عوامل وزارت اطلاعات را خنثی نمایند. تاریخ به ما نشان داده است که جنبشهای مدنی در ایران به مانند سیلی خروشان توانسته اند تمامی موانع بر سر راه خویش را به راحتی از میان بردارند و تنها هنگامی متوقف گشته اند که یا به دریای آزادی رسیده اند و یا بر اثر تفرقه افکنی دشمنان میهن به جویبارهایی ضعیف بدل شدند و از حرکت ایستادند. اکنون که آتشفشان ملت زجر کشیده میهن در حال خروشیدن است بیایید همه با هم، با همدلی و اتحاد که ضرورت اولیه هر جنبشیست تمامی قلمهای زهر آلود و تفرقه افکن را بشکنیم و با خنثی کردن هر توطئه ای که ممکن است جنبش زنان میهن را خدشه دار کند، راه را به سوی دریای آزادی _که همواره حق مسلم ما بوده و هست_ هموار نماییم.
به امید دیدار تمامی مردان و زنان میهن پرست در تجمع پاسداشت روز جهانی زن .
(پنج شنبه، 17 اسفند 1385 ساعت 2-3 بعد از ظهر، مقابل مجلس شورای اسلامی واقع در میدان بهارستان)
"
زیتون: ضمن تشکر از آقا یا خانم شین ف عزیز. بازم تکرار میکنم که ممکنه ساعت یا مکان تجمع رو عوض کنن!
7- افاضات روزنامهی کیهان در مورد کمپین یک میلیون امضا برای تغییر قوانین تبعیضآمیز علیه زنان:
((پس از افشای ارتباط برخی نهادهای فمینیستی زنان با مجریان آمریكایی طرح های براندازی نرم نظام جمهوری اسلامی ایران، از جمله تعامل ارگانیك «كمپین¤ یك میلیون امضاء علیه قوانین تبعیض آمیز!» با سرویس های اطلاعاتی هلند و آمریكا و تغذیه مالی این كمپین از بودجه های 57 میلیون دلاری و 51 میلیون یورویی آمریكا و هلند، این نهادها و «ان.جی.او»ها با ریزش ناگهانی نیرو و حتی كناره گیری ایدئولوگ ها و فعالانشان مواجه شده اند.
«كمپین یك میلیون امضاء» كه با شعار «تغییر برای برابری» از شش ماه پیش آغاز به كار كرد، بزرگترین ائتلاف میان سكولارها، لیبرال ها، لائیك ها و پیوندی برای ارتباط براندازان با مدعیان اصلاح طلبی محسوب می شد و چهره هایی نظیر سیمین بهبهانی، شیرین عبادی، شهلا شركت، منیرو روانی پور، فرهاد آئیش، جعفر پناهی، فریده غیرت تا فعالان سیاسی ای نظیر فاطمه راكعی (رئیس فراكسیون زنان مجلس ششم)، زهرا اشراقی (مشاور امور بانوان وزیر كشور در دولت خاتمی)، زهره آغاجری، زهرا نوری، فخرالسادات محتشمی پور (رئیس كمیته زنان حزب مشاركت ایران)، آذر منصوری (معاون دبیر كل حزب مشاركت) در آن حضور داشته اند.
علیرغم این ائتلاف التقاطی، با گذشت شش ماه از فعالیت كمپین و برگزاری كارگاههای آموزشی گردانندگان آن نشانه های فروپاشی كمپین، در آستانه روز جهانی زن (هشتم مارس)، ظاهر شده است.
افشای پشت صحنه امنیتی این كمپین از سوی كیهان از جمله ماجرای دختركان و پسركان عتیقه -پیرمردها و پیر زنان ضدانقلاب- سبب گشته تا بیانیه روز شنبه فعالان این كمپین كه به مناسبت استقبال از روز جهانی زن صادر شده است، به عنوان مهمترین بیانیه آنان در سال، كمتر از پنجاه امضاء داشته باشد و حتی چهره های مدعی اصلاح طلبی و طیف سكولار كمپین از امضاء این بیانیه خودداری نمایند.
این بیانیه كه با كمتر از پنجاه امضاء منتشر شد و در رسانه های بیگانه بازتاب های فراوانی یافت تا با تجمعی گسترده، قدرت كمپین یك میلیون امضاء را به خیال خام خود، به رخ زنان مسلمان، مردم و نظام جمهوری اسلامی ایران بكشد، حتی نتوانست اجتماعی از همان امضاء كنندگان خود را ساماندهی كند. این تجمع دیروز با حضور تنها چهل نفر از خود امضاء كنندگان بیانیه كمپین، روبروی دادگستری تهران برگزار شد.
پس از این تجمع رسانه های اپوزیسیون با نشر اخبار كذب همیشگی، مدعی خشونت پلیس در برخورد با این گردهم آیی غیر قانونی شدند.
با فروپاشی كمپین و تبدیل شدن آن به «كمپین پنجاه امضاء!» اكنون همه رسانه های اپوزیسیون برای بزرگنمایی این عناصر و به حاشیه بردن ریزش نیروهای مخالف نظام، طرح جنگ روانی و خبرسازی مجعول را با هدف رو در رو قلمداد كردن پلیس و مردم دنبال می كنند.
چندی پیش فاش شد كه مینا سعدادی (عضو هیأت اجرایی سازمان كمونیستی فدائیان خلق، شاخه اقلیت!) از ایدئولوگ های این كمپین است كه مسئولیت آموزش های امنیتی فمینیست های ایرانی را هم بر عهده دارد.
انتشار این رسوایی ها از سوی كیهان و تعاملات میان گروهك های تروریستی و كمونیستی با حامیان كمپین كه از كانون نویسندگان جوان تا حزب مشاركت ایران را شامل می شود، سبب گشته تا برخی از حامیان كمپین كه عضو هیأت علمی دانشگاه الزهرا(س) و مدرس و محقق برخی پژوهشكده های اسلامی هستند، حتی در ارتباطات و دیدارهای خود با فمینیست های وابسته به محافل اطلاعاتی غرب محتاطانه تر از پیش عمل كنند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
¤ كمپین CAMPAIGN به معنای مبارزه، لشگركشی و نیز درگیری های غیرنظامی و تبلیغاتی است و از آنجا كه حركت مورد اشاره در این خبر ویژه به همین نام در میان گروههای ضدانقلاب شناخته می شود، از انتخاب واژه معادل فارسی برای آن صرفنظر كردیم.))
8- نکنه این کامنت شمارهی 19 کار حسینشریعتمداری خودمونه؟:))
shoma nah tanha baiad betemargid balkeh baiad khafeh ham beshid, vaai beh roozi keh shoma zanha ghodrat peida konid, shoma zarfeiiatesho nadarid keh!(hossein)
9- آذر عزیزم در کامنت شمارهی نوشته:
"هر مردی از زنی زاده شده . هر فرزندی مادری داره .. هر مرد متاهلی زنی داره و دختری .. .
اقايان .. توجه کنيد همسرتان، دخترتان و مادرتان را تنها نگذاريد .وقتی سيل بشويد هيچ درخت تناوری هم يارای ايستادگی در مقابلش را ندارد . حمايتتان را الان چشم در راهيم . اگر مهر ميخواهيد مهربانانه قيام کنيد . يارو ياور باشيد . برای هميشه . در خوشی و ناخوشی . درد و شادی ...."
10- فردا هفت نفر از زنان زندانی رو آزاد میکنن.
نمیدونم بقیه رو برای چی نگهداشتن؟ یعنی تا 5 شنبه میخوان نگهشون دارن واقعا؟
بالاخره من تعداد دقیق زندانیها رو نفهمیدم. یه سایت نوشته 27 نفر. یکی 40 نفر و دیگری 50 نفر.
در هر لیستی اسمایی هست که تو لیستهای دیگه نیست. اینجوری همه فامیلها و آشناهاشون نگران میشن.
3:50 | Zeitoon | نظرها(88)
لینکها در زیتون دات کام.
جمعه، اسفند ۱۱، ۱۳۸۵
و حالا حکایتِ کارگر آوردن ما...
جمعه، 11 اسفند 1385
و حالا حکایتِ کارگر آوردن ما...
1- از شهری سخن میگویم که در آن شهر خدایید!
دیری با من سخن به درشتی گفتید،
خود آیا به دو حرف تابتان هست؟
تابتان هست؟...
(شاملو)
2- خیلی ممنون که اینقدر کامنتهاتون در ارتباط تنگاتنگ با مطالبمه:)
پاسارگاد در کامنت 123 برم نوشته:
"زیتون خانم عزیز می خوام آماری از کامنت های این پست بدم شاید برات جالب باشه. در مورد دو مطلب اصلی نوشته بودی:
1- خراب کردن محیط زیست با چاشنی خانهتکانی.
2- خرافات پرستی.
اما از 119 کامنت فعلی 2 تا (بله فقط دو تا) به محیط زیست مربوط میشه! 2 تا هم 50% به محیط زیست مربوطه.
7 تاش به خانه تکانی بدون اشاره به پیام محیط زیستی آن و یک دونه هم به خرافات مربوطه
بابا ایول! وقتی دوستان وبلاگ خوان (که از روشنفکران جامعه هستن)اینقدر به محیط زیست اهمیت میدن تکلیف بقیه دیگه معلومه."
- پاسارگاد جان فعلا جنگ بین فضولباشی(که اصلا معلوم نیست کیه. میگه 21 سالشه. در کانادا زندگی میکنه و تاحالا اصلا ایرانو ندیده. وظیفهش ظاهرا بست نشستن در وبلاگمه) و بقیه خیلی مهمتر از چیزایه که من دربارهشون مینویسم!
تموم محیط زیست ایران فدای یک تار سبیل نداشتهی فضولباشی:)
3- نازمهر در کامنت 94 از خواهر دوستش و شوهر آلمانیاش در سفرشان به ایران نوشته:
"ا مرد آلمانی آبروی ما را برده این جا. این دیگه کیه ؟! تمام مدت بیرون ، کنار دریا از روی زمین آشغال برمیداره و به مردم میگه:
آشغال را این جا یا در دریا نریزید!
ایران قشنگ است باور کنید !
همه فکر می کنند این مرد دیوانه است !!"
- نازمهر جان یک زمانی من و سیبا هر وقت دوتایی میرفتیم کوه ده دوازده تا کیسه زباله میبردیم بالا. و موقع پایین اومدن پرش میکردیم از بطریهای پلاستیکی نوشابه و قوطیهای کنسرو و ظروف یکبار مصرف و حتی گاهی لنگهکفش کهنه و دم پایی پاره.( سبک بودن و میشد هر کدوم چهار پنج تا دستمون بگیریم)
اون بالاهای کوه در پناه صخرهای هم چهار نهال کاشته بودیم و هر هفته با بطری آب میبردیم و بهشون آب میدادیم. تو این چند ماه نه تنها کسی با ما همراه نشد که گاهی نیشخندی هم بدرقهی راهمون میکردن.
یهبار چند پسر دختر که نشسته بودن به خوردن، یکی از پسرها تا مارو دید برای خوشمزهگی بطری نوشابهشو قلپقلپ خورد و پرت کرد به سمت سیبا. که حالا که آشغال جمع میکنی اینم ببر! و همهشون زدن زیر خنده. سیبا خیلی عصبانی شد و من جلوشو گرفتم که چیزی نگه.
کنار دریا و جنگل هم می رفتیم همینطور!
اما الان مدتیه که دیگه حال و حوصلهی اینکارارو نداریم.(نکنه عادت کردیم؟)
نهالهامونم یهماه نرفتیم همهشون خشکیدن. سپرده بودیم به یه پسری که همیشه میدیدیمش و از کار ما کلی تعریف میکرد. قول داده بود این یه ماه به جای ما آبشون بده و نداده بود.
4- سوار ماشینای خطی گوهردشت به میدون آزادگان بودم. اولین نفری بودم که رسیدم سر خط و چون خلوت بود جلو نشستم. راننده منتظر بود که ماشین پر بشه و راه بیفته. از گوشه چشم دیدم که زن و شوهر جوونی با دو بچهی کوچک نازنازی سوار شدن.
ماشین راه افتاد و من و راننده شروع کردیم به صحبت راجع به پل بیخودِ آزادگان که از اول قرار بوده شمال رو به جنوب خیابان طالقانی وصل کنه و به خاطر گرفتن رشوه از دم کلفتانی که بازدن پل ملکشون تو سرشون میخورده، شده شرقی غربی و دیگه مفت هم نمیارزه و تازه بیشتر باعث ترافیک بیشتر هم شده و فلانی 7 میلیارد تومن این وسط خورده و...
یکی من میگفتم و یکی راننده. هر دو از اوضاع داخلی شهرداری و شورای شهر تا حدودی خبر داشتیم. راننده حرفش رفت به مجید شرعپسند نمایندهی اسبق کرج که چقدر آدم خوب و سادهای بوده و از سمتش خلعش کردن و چه به روزگارش آوردن به گناه اینکه نذاشته بود عکس منتظری رو از اتاقش بردارن...
بعد صحبت رسید به احمدی نژاد و اینکه مارو سوار قطاری بیترمز کرده و گرونیهای افسار گسیخته و سخنرانیهای چرت و خندهدارش...
تا اینجا گاهی آقای پشت سری –که موقع سوار شدنش از گوشه چشم فقط قد بلند و کت چرمش رو دیده بودم – حرفهای مارو تأئید میکرد و گاهی هم زن خوشگل و خوشلباسش هم که با بچههاش بازی میکرد، به حرفهای ما میخندید.
نمیدونم چی شد که حرف رفت سر حملهی آمریکا به ایران. من گفتم این احمدینژاد داره آمریکا رو انگولک میکنه و اصلا حسابشده حرف نمیزنه و... راننده گفت نه بابا، آمریکا جرأت نداره به ایران حمله کنه. گفتم درسته. شرایط ایران مثل کویت و عراق و افغانستان نیست. افکار عمومی جهانی هم ضد جنگه. اما بالاخره ما با آمریکا توازن قدرت نداریم و اصلا چرا جنگ؟...
حرف ادامه داشت که ناگهان آقای عقبی جوش آورد:
- آمریکا غلط میکنه حمله کنه! اگه اینکارو بکنه همین من که از احمدینژاد خوشم نمیاد میرم تو سپاهش و تا آخرین قطره خونم میجنگم( یاد حسین درخشان افتادم. بابا ما اینشکلی کم نداریم الان) بعد شروع کرد فحشای رکیک دادن به بوش!
صداش اونقدر بالا رفته بود که طفلکی بچههاش شروع کردن به گریه کردن و زنش هم میگفت هیس. حالا چرا داد میزنی.
من و راننده هم هیچجوری نمیتونستیم آرومش کنیم. قاط زده بود اساسی.
خوشبختانه رسیده بودیم به پل آزادگان و باید پیاده میشدیم. برگشتم به بهانه خداحافظی با خانومه ببینم آقاهه چه تیپیه. آقا، خوشتیپ. خوشهیکل. صورت هفتتیغه و مو مدل جدید و....
5- اندر حکایت کارگر ِ کمکی آوردن برای خونهتکونی
سیبا گفت مبادا کارگر بیاری. مثل اوندفعهها میشه. آخه من تاحالا دوسهبار کارگر آوردم و هر بار یه چیزی شده.
یکیشون یه خانومی بود که دوستم معرفی کرد. از اون اولش هی چشماش میدوید که اینو به من بده.اونو بده. موقع رفتن دوسهتا ساک پر از لباس و روغن و خوراکی که تو کابینت دیده بود و گفته بود بده، دادم. گفت ساکا هم مال خودم؟ گفتم باشه. وقتی رفت دیدم تموم سوغاتیهایی که سیبا دیشبش از مسافرت برام آورده بود همینجور با نایلونش برداشته برده(چقدر دلم سوخت) و یه لنگه از گوشوارههامو(طفلک هول شده بود یه لنگهدیگهشو انداخته بود زیر شوفاژ دم در که فرداش پیدا کردیم)
تا یه مدت روم نشد به دوستم بگم. گفتم ناراحت میشه. فقط یهبار دوستم گفت این هر بار که میاد هی میگه چندصدهزارتومن قرض بهم بده. گفتم میشناسیش. گفت آره بابا خونهشو بلدم و... گفتم من جای تو باشم نمیدم و کمی مشکوکه و... خلاصه یه مقداری بهش داده بود. نشون به اون نشون رفت و دیگه پیداش نشد. شبانه هم اسبابکشی کرده بود از اون خونه.
6- یه بار هم که خیلی کار داشتم به یه شرکت نظافتی زنگ زدم و کارگر خواستم. وقتی درو باز کردم دیدم یه خانم خیلی شیک و سانتیمانتال با آرایش غلیظ و موها شینیون کرده اومده. فکر کردم اشتباهی در زده. گفت از شرکت فلان اومده برای نظافت. حالا من مونده بودم چهجوری بهش کار بدم. هر کی میدید فکر میکرد من کارگر اونم!
اصلا روم نمیشد بهش کار بدم. کار توالت و حمام و آشپزخونه که ابدا به تیپش نمیخورد. خلاصه که با هزار خجالت یه دستمال شیک و تمیز دادم دستش و جارو برقی رو گذاشتم وسط. دیدم اصلا نمیتونه دستمال بکشه. یه ساعت بدون دولا شدن رو میز هال با نوک دو انگشت دستمالو گرفته و یواش میزو نوازش میکنه .حتی جعبهی دستمال کاغذی رو برنمیداره که زیرشو تمیز کنه( تازه خدا رو شکر کردم که خودم قبلا تمیزش کرده بودم و آبروم جلوش نرفت) گفتم دستمالو بدین به من شما بیزحمت جارو برقی بکشید.
نمیتونست سیمو از تو جارو در بیاره و بزنه به پریز...
من براش اینکارو کردم و مبلو گرفتم بالا که زیرشو جارو بزنه(حالا به خاطر کمر درد کارگر گرفته بودم) دیدم نخیر اینکاره هم نیست. یه چایی ریختم با کیک آوردم. نشستیم به خوردن. برام تعریف کرد که شوهرش میلیاردر بوده و دوست شوهرش پولشو خورده و شوهرش سکته کرده و حالا این میخواد خرج خونه رو بده.
موقع رفتن پولشو کامل دادم با کمی لباس(البته از نوع خارجکی) و براش تو ورقه رضایت از کار هم نوشتم... البته بهش گفتم بره اقلا مهماندار مهمونیای بزرگ و رسمی بشه.
7- یه بار دیگه هم یه آقای قلچماق آوردم. یعنی یکی برام فرستاد. سبیلاز بناگوش در رفته و قد دو متر. چهار شونه. گفتم اول بره کاشیهای حمومو بشوره. نشون به اون نشون که ساعت 8 رفت اون تو و ساعت شد 9 و 10 هنوز نیومده بود بیرون . خیلی هم ازش میترسیدم . نگاه خیلی بدی داشت. ساعت 11 با ترس و لرز رفتم دم در حموم دیدم یه دستمال خشک گرفته و داره سیگار میکشه در بحر تفکر فرو رفته و همینجوری عین خوابزدهها میکشه به دیوار.
فکری کردم و گفتم ببخشید یه کار فوری برام پیش اومده باید برم بیرون. میشه شما یه روز دیگه تشریف بیارید.
- نخیر! من یه روز کامل باید بمونم تا حقوق یه روز کامل بگیرم.
به ناچار گفتم باشه حقوق کامل میدم.
با چشمای وقزده - پس ناهار چی؟
من در حال مرگ از ترس: حالا که ساعت 11 ست!
11باشه من رو ناهار حساب کردم!پس نمیرم!
گفتم باشه پول غذاتم میدم.
- خانِم جان، عیدی چی میدی؟
- شما حاضر شو من عیدی هم میدم.
یکی از آشناها برای سیبا یه پیرهن دبل ایکس لارج آورده بود که براش بزرگ بود. گذاشتم تو یه نایلون با پول یه روز کامل و پول ناهار و دادم دستش و به زور بیرونش کردم.... بیرون کردنش واقعا کار شاقی بود!
8- از اون بهبعد سیبا گفت دیگه نباید کارگر بیاری. هر کاری هم که نتونستی وایمیستی تا خودم بیام. میگفت اگه بیاری سر کار همهش نگرانتم.
خودمم که معمولا هیچروزی کامل خونه نیستم که یه لنگ پا بغل دست کارگر وایسم.... دیگه فکرشو از سرم بیرون کردم. گفتم همونجور که به بعضیها ترشیانداختن نمیاد کارگر هم به من نمیاد...
تا چند روز پیش...
راستش میدیدم سیبا شبا خیلی دیر میاد و وقتی هم میاد اونقدر خستهست که دلم نمیاد کار مهمی بهش بدم. هر کاری هم بدم مثلا کار شستنی، گربهشور میکنه و بدش هم میاد بهش بگم من کارتو قبول ندارم و خودم باید دوباره اونو بشورم.
گفتم اصلا بهش نمیگم.
برای یکی از همسایهها هر هفته یه خانومی از شرکت بیسار میاد. خانم همسایه خیلی از کار و همینطور شخصیتش تعریف میکنه. میگفت تو مواد شوینده و مصرف آب هم خیلی صرفهجویی میکنه. کاشیهای دیوار و سرامیکهای کف رو میکنه عین آینه.
چند روز پیش بهم گفت اگه برای کار عید میخواهیش زودتر به شرکت زنگ بزن و روز بیکارشو رزرو کن که خیلی هواخواه داره.
از یه هفته پیشش زنگ زدم. گفتن تا عید، فقط فلان روز(مثلا یکشنبه) خالی داره. با خوشحالی گفتم باشه اون روز برای من بیاد. برای اون روز مرخصی گرفتم و تموم کارایی که داشتم کنسل کردم. شنبه شب هم شروع کردم به مقدمات. پردهها رو باز کردم و یکی یکی شستم و تا ساعت 2 نصفه شب اونایی که اتو میخواست اتو زدم. سیبا میگفت حالا چه خبره؟ وایسا یه روز که من وقت دارم( که میدونستم وقت گل نی خواهد بود اون روز... تو دلم گفتم اگر به امید من ِ منانی،برو شوهر کن بیوه نمانی) گفتم کمکم خودم میکنم و پیش خودم ذوق میکردم که فردا شب سیبا بیاد ببینه خونه برق افتاده دهنش باز میمونه و نظرش به کارگر آوردن بالکل عوض میشه.
این خانم امتحانشو پس داده بود و من دیگه ازش مطمئن بودم!
بعد از اتو کردن ، یه کم اومدم پای کامپیوتر و وبلاگخونی که یهو دیدم 4 صبح شده و رفتم خوابیدم.
صبح یه خورده دیر بیدار شدم.
ای وای... نکنه اومده و زنگ زده و من بیدار نشدم؟
نه بابا، گفته بودم یه کم از 8 دیرتر بیاد..
با عجله شروع کردم حاضر کردن شویندهها و دستمالها و تی و سطل و ... 9 شد نیومد. گفتم بهتر یه صبحونههم میخورم. چایی هم براش درست میکنم... 9:30 شد نیومد... 10 شد نیومد. زنگ زدم به شرکت. منشی گفت چون شما گفتید اشکال نداره 8:30 بیاد، رفت بانک گفت از اون ور میاد. تا به حال سابقه نداشته بدقولی کنه(تو دلم گفتم تقصیری نداره. هر کی به ما میرسه بدسابقه میشه). شد 11 و.... 12 زنگ زدم شرکت. گفت میخوای یه کارگر آقا بفرستم. فقط این آقا الان اینجاست. گفتم نه ترجیح میدم همین خانومه بیاد. گفت اونکه حتما میاد. حتما بانک شلوغه.
1 دیگه دیدم وقتم داره تلف میشه و یه عالمه هم از کارم افتادم زنگ زدم گفتم اشکال نداره اون آقاهه بیاد. کارش خوبه؟
- عالی! یه آقای میانسال خیلی قوی. اسمش آقای الفه!
1:30 زنگ خونه به صدا دراومد. درو که باز کردم یه پسر جوون شیک و پیک با لبخندی مکش مرگ ما در حالیکه دستشو به چارچوب در تکیه داده بود با اعتماد به نفس گفت:
منم، الف!
ادامه دارد....
3:58 | Zeitoon | نظرها
و حالا حکایتِ کارگر آوردن ما...
1- از شهری سخن میگویم که در آن شهر خدایید!
دیری با من سخن به درشتی گفتید،
خود آیا به دو حرف تابتان هست؟
تابتان هست؟...
(شاملو)
2- خیلی ممنون که اینقدر کامنتهاتون در ارتباط تنگاتنگ با مطالبمه:)
پاسارگاد در کامنت 123 برم نوشته:
"زیتون خانم عزیز می خوام آماری از کامنت های این پست بدم شاید برات جالب باشه. در مورد دو مطلب اصلی نوشته بودی:
1- خراب کردن محیط زیست با چاشنی خانهتکانی.
2- خرافات پرستی.
اما از 119 کامنت فعلی 2 تا (بله فقط دو تا) به محیط زیست مربوط میشه! 2 تا هم 50% به محیط زیست مربوطه.
7 تاش به خانه تکانی بدون اشاره به پیام محیط زیستی آن و یک دونه هم به خرافات مربوطه
بابا ایول! وقتی دوستان وبلاگ خوان (که از روشنفکران جامعه هستن)اینقدر به محیط زیست اهمیت میدن تکلیف بقیه دیگه معلومه."
- پاسارگاد جان فعلا جنگ بین فضولباشی(که اصلا معلوم نیست کیه. میگه 21 سالشه. در کانادا زندگی میکنه و تاحالا اصلا ایرانو ندیده. وظیفهش ظاهرا بست نشستن در وبلاگمه) و بقیه خیلی مهمتر از چیزایه که من دربارهشون مینویسم!
تموم محیط زیست ایران فدای یک تار سبیل نداشتهی فضولباشی:)
3- نازمهر در کامنت 94 از خواهر دوستش و شوهر آلمانیاش در سفرشان به ایران نوشته:
"ا مرد آلمانی آبروی ما را برده این جا. این دیگه کیه ؟! تمام مدت بیرون ، کنار دریا از روی زمین آشغال برمیداره و به مردم میگه:
آشغال را این جا یا در دریا نریزید!
ایران قشنگ است باور کنید !
همه فکر می کنند این مرد دیوانه است !!"
- نازمهر جان یک زمانی من و سیبا هر وقت دوتایی میرفتیم کوه ده دوازده تا کیسه زباله میبردیم بالا. و موقع پایین اومدن پرش میکردیم از بطریهای پلاستیکی نوشابه و قوطیهای کنسرو و ظروف یکبار مصرف و حتی گاهی لنگهکفش کهنه و دم پایی پاره.( سبک بودن و میشد هر کدوم چهار پنج تا دستمون بگیریم)
اون بالاهای کوه در پناه صخرهای هم چهار نهال کاشته بودیم و هر هفته با بطری آب میبردیم و بهشون آب میدادیم. تو این چند ماه نه تنها کسی با ما همراه نشد که گاهی نیشخندی هم بدرقهی راهمون میکردن.
یهبار چند پسر دختر که نشسته بودن به خوردن، یکی از پسرها تا مارو دید برای خوشمزهگی بطری نوشابهشو قلپقلپ خورد و پرت کرد به سمت سیبا. که حالا که آشغال جمع میکنی اینم ببر! و همهشون زدن زیر خنده. سیبا خیلی عصبانی شد و من جلوشو گرفتم که چیزی نگه.
کنار دریا و جنگل هم می رفتیم همینطور!
اما الان مدتیه که دیگه حال و حوصلهی اینکارارو نداریم.(نکنه عادت کردیم؟)
نهالهامونم یهماه نرفتیم همهشون خشکیدن. سپرده بودیم به یه پسری که همیشه میدیدیمش و از کار ما کلی تعریف میکرد. قول داده بود این یه ماه به جای ما آبشون بده و نداده بود.
4- سوار ماشینای خطی گوهردشت به میدون آزادگان بودم. اولین نفری بودم که رسیدم سر خط و چون خلوت بود جلو نشستم. راننده منتظر بود که ماشین پر بشه و راه بیفته. از گوشه چشم دیدم که زن و شوهر جوونی با دو بچهی کوچک نازنازی سوار شدن.
ماشین راه افتاد و من و راننده شروع کردیم به صحبت راجع به پل بیخودِ آزادگان که از اول قرار بوده شمال رو به جنوب خیابان طالقانی وصل کنه و به خاطر گرفتن رشوه از دم کلفتانی که بازدن پل ملکشون تو سرشون میخورده، شده شرقی غربی و دیگه مفت هم نمیارزه و تازه بیشتر باعث ترافیک بیشتر هم شده و فلانی 7 میلیارد تومن این وسط خورده و...
یکی من میگفتم و یکی راننده. هر دو از اوضاع داخلی شهرداری و شورای شهر تا حدودی خبر داشتیم. راننده حرفش رفت به مجید شرعپسند نمایندهی اسبق کرج که چقدر آدم خوب و سادهای بوده و از سمتش خلعش کردن و چه به روزگارش آوردن به گناه اینکه نذاشته بود عکس منتظری رو از اتاقش بردارن...
بعد صحبت رسید به احمدی نژاد و اینکه مارو سوار قطاری بیترمز کرده و گرونیهای افسار گسیخته و سخنرانیهای چرت و خندهدارش...
تا اینجا گاهی آقای پشت سری –که موقع سوار شدنش از گوشه چشم فقط قد بلند و کت چرمش رو دیده بودم – حرفهای مارو تأئید میکرد و گاهی هم زن خوشگل و خوشلباسش هم که با بچههاش بازی میکرد، به حرفهای ما میخندید.
نمیدونم چی شد که حرف رفت سر حملهی آمریکا به ایران. من گفتم این احمدینژاد داره آمریکا رو انگولک میکنه و اصلا حسابشده حرف نمیزنه و... راننده گفت نه بابا، آمریکا جرأت نداره به ایران حمله کنه. گفتم درسته. شرایط ایران مثل کویت و عراق و افغانستان نیست. افکار عمومی جهانی هم ضد جنگه. اما بالاخره ما با آمریکا توازن قدرت نداریم و اصلا چرا جنگ؟...
حرف ادامه داشت که ناگهان آقای عقبی جوش آورد:
- آمریکا غلط میکنه حمله کنه! اگه اینکارو بکنه همین من که از احمدینژاد خوشم نمیاد میرم تو سپاهش و تا آخرین قطره خونم میجنگم( یاد حسین درخشان افتادم. بابا ما اینشکلی کم نداریم الان) بعد شروع کرد فحشای رکیک دادن به بوش!
صداش اونقدر بالا رفته بود که طفلکی بچههاش شروع کردن به گریه کردن و زنش هم میگفت هیس. حالا چرا داد میزنی.
من و راننده هم هیچجوری نمیتونستیم آرومش کنیم. قاط زده بود اساسی.
خوشبختانه رسیده بودیم به پل آزادگان و باید پیاده میشدیم. برگشتم به بهانه خداحافظی با خانومه ببینم آقاهه چه تیپیه. آقا، خوشتیپ. خوشهیکل. صورت هفتتیغه و مو مدل جدید و....
5- اندر حکایت کارگر ِ کمکی آوردن برای خونهتکونی
سیبا گفت مبادا کارگر بیاری. مثل اوندفعهها میشه. آخه من تاحالا دوسهبار کارگر آوردم و هر بار یه چیزی شده.
یکیشون یه خانومی بود که دوستم معرفی کرد. از اون اولش هی چشماش میدوید که اینو به من بده.اونو بده. موقع رفتن دوسهتا ساک پر از لباس و روغن و خوراکی که تو کابینت دیده بود و گفته بود بده، دادم. گفت ساکا هم مال خودم؟ گفتم باشه. وقتی رفت دیدم تموم سوغاتیهایی که سیبا دیشبش از مسافرت برام آورده بود همینجور با نایلونش برداشته برده(چقدر دلم سوخت) و یه لنگه از گوشوارههامو(طفلک هول شده بود یه لنگهدیگهشو انداخته بود زیر شوفاژ دم در که فرداش پیدا کردیم)
تا یه مدت روم نشد به دوستم بگم. گفتم ناراحت میشه. فقط یهبار دوستم گفت این هر بار که میاد هی میگه چندصدهزارتومن قرض بهم بده. گفتم میشناسیش. گفت آره بابا خونهشو بلدم و... گفتم من جای تو باشم نمیدم و کمی مشکوکه و... خلاصه یه مقداری بهش داده بود. نشون به اون نشون رفت و دیگه پیداش نشد. شبانه هم اسبابکشی کرده بود از اون خونه.
6- یه بار هم که خیلی کار داشتم به یه شرکت نظافتی زنگ زدم و کارگر خواستم. وقتی درو باز کردم دیدم یه خانم خیلی شیک و سانتیمانتال با آرایش غلیظ و موها شینیون کرده اومده. فکر کردم اشتباهی در زده. گفت از شرکت فلان اومده برای نظافت. حالا من مونده بودم چهجوری بهش کار بدم. هر کی میدید فکر میکرد من کارگر اونم!
اصلا روم نمیشد بهش کار بدم. کار توالت و حمام و آشپزخونه که ابدا به تیپش نمیخورد. خلاصه که با هزار خجالت یه دستمال شیک و تمیز دادم دستش و جارو برقی رو گذاشتم وسط. دیدم اصلا نمیتونه دستمال بکشه. یه ساعت بدون دولا شدن رو میز هال با نوک دو انگشت دستمالو گرفته و یواش میزو نوازش میکنه .حتی جعبهی دستمال کاغذی رو برنمیداره که زیرشو تمیز کنه( تازه خدا رو شکر کردم که خودم قبلا تمیزش کرده بودم و آبروم جلوش نرفت) گفتم دستمالو بدین به من شما بیزحمت جارو برقی بکشید.
نمیتونست سیمو از تو جارو در بیاره و بزنه به پریز...
من براش اینکارو کردم و مبلو گرفتم بالا که زیرشو جارو بزنه(حالا به خاطر کمر درد کارگر گرفته بودم) دیدم نخیر اینکاره هم نیست. یه چایی ریختم با کیک آوردم. نشستیم به خوردن. برام تعریف کرد که شوهرش میلیاردر بوده و دوست شوهرش پولشو خورده و شوهرش سکته کرده و حالا این میخواد خرج خونه رو بده.
موقع رفتن پولشو کامل دادم با کمی لباس(البته از نوع خارجکی) و براش تو ورقه رضایت از کار هم نوشتم... البته بهش گفتم بره اقلا مهماندار مهمونیای بزرگ و رسمی بشه.
7- یه بار دیگه هم یه آقای قلچماق آوردم. یعنی یکی برام فرستاد. سبیلاز بناگوش در رفته و قد دو متر. چهار شونه. گفتم اول بره کاشیهای حمومو بشوره. نشون به اون نشون که ساعت 8 رفت اون تو و ساعت شد 9 و 10 هنوز نیومده بود بیرون . خیلی هم ازش میترسیدم . نگاه خیلی بدی داشت. ساعت 11 با ترس و لرز رفتم دم در حموم دیدم یه دستمال خشک گرفته و داره سیگار میکشه در بحر تفکر فرو رفته و همینجوری عین خوابزدهها میکشه به دیوار.
فکری کردم و گفتم ببخشید یه کار فوری برام پیش اومده باید برم بیرون. میشه شما یه روز دیگه تشریف بیارید.
- نخیر! من یه روز کامل باید بمونم تا حقوق یه روز کامل بگیرم.
به ناچار گفتم باشه حقوق کامل میدم.
با چشمای وقزده - پس ناهار چی؟
من در حال مرگ از ترس: حالا که ساعت 11 ست!
11باشه من رو ناهار حساب کردم!پس نمیرم!
گفتم باشه پول غذاتم میدم.
- خانِم جان، عیدی چی میدی؟
- شما حاضر شو من عیدی هم میدم.
یکی از آشناها برای سیبا یه پیرهن دبل ایکس لارج آورده بود که براش بزرگ بود. گذاشتم تو یه نایلون با پول یه روز کامل و پول ناهار و دادم دستش و به زور بیرونش کردم.... بیرون کردنش واقعا کار شاقی بود!
8- از اون بهبعد سیبا گفت دیگه نباید کارگر بیاری. هر کاری هم که نتونستی وایمیستی تا خودم بیام. میگفت اگه بیاری سر کار همهش نگرانتم.
خودمم که معمولا هیچروزی کامل خونه نیستم که یه لنگ پا بغل دست کارگر وایسم.... دیگه فکرشو از سرم بیرون کردم. گفتم همونجور که به بعضیها ترشیانداختن نمیاد کارگر هم به من نمیاد...
تا چند روز پیش...
راستش میدیدم سیبا شبا خیلی دیر میاد و وقتی هم میاد اونقدر خستهست که دلم نمیاد کار مهمی بهش بدم. هر کاری هم بدم مثلا کار شستنی، گربهشور میکنه و بدش هم میاد بهش بگم من کارتو قبول ندارم و خودم باید دوباره اونو بشورم.
گفتم اصلا بهش نمیگم.
برای یکی از همسایهها هر هفته یه خانومی از شرکت بیسار میاد. خانم همسایه خیلی از کار و همینطور شخصیتش تعریف میکنه. میگفت تو مواد شوینده و مصرف آب هم خیلی صرفهجویی میکنه. کاشیهای دیوار و سرامیکهای کف رو میکنه عین آینه.
چند روز پیش بهم گفت اگه برای کار عید میخواهیش زودتر به شرکت زنگ بزن و روز بیکارشو رزرو کن که خیلی هواخواه داره.
از یه هفته پیشش زنگ زدم. گفتن تا عید، فقط فلان روز(مثلا یکشنبه) خالی داره. با خوشحالی گفتم باشه اون روز برای من بیاد. برای اون روز مرخصی گرفتم و تموم کارایی که داشتم کنسل کردم. شنبه شب هم شروع کردم به مقدمات. پردهها رو باز کردم و یکی یکی شستم و تا ساعت 2 نصفه شب اونایی که اتو میخواست اتو زدم. سیبا میگفت حالا چه خبره؟ وایسا یه روز که من وقت دارم( که میدونستم وقت گل نی خواهد بود اون روز... تو دلم گفتم اگر به امید من ِ منانی،برو شوهر کن بیوه نمانی) گفتم کمکم خودم میکنم و پیش خودم ذوق میکردم که فردا شب سیبا بیاد ببینه خونه برق افتاده دهنش باز میمونه و نظرش به کارگر آوردن بالکل عوض میشه.
این خانم امتحانشو پس داده بود و من دیگه ازش مطمئن بودم!
بعد از اتو کردن ، یه کم اومدم پای کامپیوتر و وبلاگخونی که یهو دیدم 4 صبح شده و رفتم خوابیدم.
صبح یه خورده دیر بیدار شدم.
ای وای... نکنه اومده و زنگ زده و من بیدار نشدم؟
نه بابا، گفته بودم یه کم از 8 دیرتر بیاد..
با عجله شروع کردم حاضر کردن شویندهها و دستمالها و تی و سطل و ... 9 شد نیومد. گفتم بهتر یه صبحونههم میخورم. چایی هم براش درست میکنم... 9:30 شد نیومد... 10 شد نیومد. زنگ زدم به شرکت. منشی گفت چون شما گفتید اشکال نداره 8:30 بیاد، رفت بانک گفت از اون ور میاد. تا به حال سابقه نداشته بدقولی کنه(تو دلم گفتم تقصیری نداره. هر کی به ما میرسه بدسابقه میشه). شد 11 و.... 12 زنگ زدم شرکت. گفت میخوای یه کارگر آقا بفرستم. فقط این آقا الان اینجاست. گفتم نه ترجیح میدم همین خانومه بیاد. گفت اونکه حتما میاد. حتما بانک شلوغه.
1 دیگه دیدم وقتم داره تلف میشه و یه عالمه هم از کارم افتادم زنگ زدم گفتم اشکال نداره اون آقاهه بیاد. کارش خوبه؟
- عالی! یه آقای میانسال خیلی قوی. اسمش آقای الفه!
1:30 زنگ خونه به صدا دراومد. درو که باز کردم یه پسر جوون شیک و پیک با لبخندی مکش مرگ ما در حالیکه دستشو به چارچوب در تکیه داده بود با اعتماد به نفس گفت:
منم، الف!
ادامه دارد....
3:58 | Zeitoon | نظرها
1- چگونه خانهتکانی کنیم
يک شنبه، 6 اسفند 1385
1- چگونه خانهتکانی کنیم!
(یا بهقول لُرها چگونه برینیم مینِ محیط زیست!)
امسال قراره جوری خونهتکونی کنیم که چشم سوسنخانماینا چهارتا شه!
تا موقع دید و بازدید عید یهکاره مثل پارسال دهنشو کج نکنه بگه
" وا!!! زری جون، امسال انگار درست حسابی حال و حوصله خونهتکونی نداشتی!"
چیکار کنیم؟
اول از همه زنگ میزنیم به یکی از این شرکتهای نظافت که عین قارچ همه جا روئیده. بری تو کوچه صد تا تبلیغشو رو در و دیوار میبینی.
یادت باشه دو تا کارگر سفارش بدی. یه زن و یه مرد. زنه برای چیدن تو کابینتها و ظریفکاریها و مرد برای جابهجا کردن وسائل سنگین و در و دیوار شویی.
کارگر زن نبود نبود، اما حتما مرد باید باشه. اینروزا کارگر مرد رو بورسه. بعد میتونی موقع شکستن فندق خونهی خواهر شوهرت پشت چشم نازک کنی بگی: " زنا موقع کار خیلی حرف میزنن. سرم میره. من همیشه کارگر مرد میارم. مردا هم زورشون زیاده و هم اهل حرفزدن نیستن." درست همونطور که پارسال عید الهام زنداداشت بهت گفت و تا کجات سوخت!
بعد، باید بری خرید کنی.
نه مغازهی سر کوچه! از یه سوپر گنده که همه نوع مواد شوینده داشته باشه.
بهتره شوهرتم باهات باشه. وا!! مگه تو الاغ بارکشی که تنها بری!
دو تا سبد بزرگ چرخدار برمیدارید و شروع میکنید:
ده تا پودر کفشوی، ده تا مایع گازپاککن، ده بطری مایع توالتشوی، ده بطری اسید قوی، ده بطری بزرگ وایتکس قوی، ده قوطی سهکیلویی پودر ماشینلباسشویی، ده قوطی پودر دستشوی لباسشویی، ده بطری مایع فرششوی، ده بطری افشانهدار شیشهشوی، ده بطری پاککنندهی یکمنظوره، ده تا دومنظوره، ده تا چندمنظوره! لکهبر و لکه کمرنگکن و...
ده قوطی مایع براقکننده شیرآلات، ده تا مایع براقکننده سرامیکجات. ده تا براقکننده توالت فرنگی، دهتا براقکننده مایکروفر و سرخکن و قهوهجوشجات! جوری که برقش بره تو چشم دشمنات!
با بو و اسانسهای مختلف: هلو، لیمو، پرتقال، سیب، توتفرنگی، آلبالو، گیلاس، کیوی و ...
موقع استفاده هر کدوم بوش بره تا هفتاد تا خونه! همه باید بفهمن شما خونهتکونی دارید دیگه!
اگه مثل من کارگر هم ندارید اشکالی نداره، خودتون بکنید. بعدا به همه بگید ده روز دو تا کارگر داشتم! اونم کارگر ِ مرد!
روز موعود که شد با مراسم خاصی تموم ظرفهای تو خونهتون- حتی اونایی که سال تاسال استفاده نمیکنید و ظاهرا تمیزن- بذارید تو تشتهای بزرگ(اگر وان دارید وان هم خوبه) بعد روشون وایتکش خالی کنید!
بعد پودرها و کفشویها و توالتشویها رو بریزید کف توالت و حمام. هر چی بیشتر بهتر!
کف اتاقا و پذیرایی اگر سرامیکن و همینطور بالکن رو هم با ارتفاع بیستسانت از پودر کفشوی بپوشونید و بعد از سابوندن(توسط کارگر مرد)، با آب فراوان بشویید. شلنگ آب رو تا اونجایی که میتونید فشارشو زیاد کنید. گور پدر پول آب، شما که تنهایی پولش را نمیدید! تقسیم بر تعداد آپارتمانها میشه. میدونید اینجوری چقدر زرنگی کردید؟
اگر میتونید فرشها رو هم تو بالکن یا حیاط بشویید. یادتون باشه روی هر کدوم حداقل یه قوطی پودر و یک بطری شامپو فرش خالی کنید و با آب فراوان بشویید. یعنی حداقل رو هر فرش شلنگ آب یه نصفهروز باز باشه. به ما چه مردم دنیا یا همهی مردم کشور خودمون به آب سالم و لولهکشی دسترسی ندارن!
ما که داریم!
سعی کنید آبهای کفی و پودری را هم هدایت کنید به سمت باغچه و درختای توی کوچه.
گور پدر محیط زیست هم کردن. مگر ما دولتیم که باید به فکر درختای تو خیابونا هم باشیم؟!
تازه تا این خانوم مژگان جمشیدی دیدهبان محیط زیست و این آقای محمد درویش مهار بیابانزایی هستن ما چکارهایم. ماشالله هزار ماشالله اونا جای ما هم دیدهبانی محیط زیست رو میکنن و هم بیابانزایی رو مهار میکنن. راحت بخوابیم!
.(مافعلا باید به فکر روکمکنی از سوسنخانوم باشیم.)
اگر گیاهان آپارتمانیتون کج و کوله شده بدون هیچ تردیدی از ریشه درش بیارید و بندازید تو سطل آشغال جاش یه گیاه مصنوعی بکارید. از اینا که تازه اومدن و با طبیعی هیچ فرقی ندارن. نه خاک مخصوص میخوان، نه موقع مسافرت نگرانیم که کسی آبشون داده یا نه. نه کود میخوان. همیشه هم سرسبز و قشنگن.
هر لباس اضافه دارید بندازید تو کیسهزباله، همراه همون گلهای آپارتمانی، بغل شیشههای اضافی و سطلهای ماست که صدتاش تو کابینت جمع شده. بغل باتریهای ساعت که پنجاهتاش اینور و اونور خونه افتاده.
اصلا نمیخواد بدین به مستحق! به ما چه! دولت خودش باید به فقیربیچارهها برسه. اونا حقشون بهترین لباسهای نو با بهترین مارکن!
مال شما هم نو موندن و چون کوچیکه میندازید دور؟ بازم به فقیرها نمیدید. چون احساس رضایت بهشون دست میده و دیگه شورش مورش نمیکنن. گِلیشون میکنیم و میندازیم بغل قوطیهای ماهیتون زنگزده و پوست پرتقالها.
تفکیک زباله چه کشکیه؟ پارچه و نونخشک و پلاستیک و شیشه و کاغذ و مقوی و باتری و آشغال میوه و پوشک بچه و سرنگ و ... رو باهم بریزید تو سطل. به ما چه؟! دولت خودش جدا کنه. تازه از خدا که پنهون نیست. همهمون مخالف دولتیم و اینجوری یه حالگیری اساسی هم از دولت میکنیم.:)
به ما چه که محلهای دفن زباله پر شدن و دنیا رو زباله برداشته. بذار ایران بشه زبالهدونی!
به ما چه آب کمه؟ بهما چه تموم آبهای چاه و رودخونهها دارن آلوده میشن به مواد شوینده و دیترجنتها! به ما چه که پرندهها و گربهها سگها از این آبها میخورن و مسموم میشن.
گور پدر محیط زیست هم کردن.
قیافهی سوسنخانم حال میده وقتی امسال عید بیاد خونهمون!
2- یادت باشه ماهی قرمز هم بخری. ده تا شو بخر بنداز تو یه ظرف شبیه گیلاس خوشگل. هر چی تعدادشون بیشتر باشه باکلاستره.
غذا هم مبادا بهشون بدی. همهش پیپی میکنن و ظرفشون کثیف میشه. روز سیزده هم از گرسنگی و کماکسیژنی میمیرن و راحت میشی از دستشون. بعد از سیزده ماهی به چه درد میخوره؟
3- برای چهارشنبه سوری هم برو تو بیابون هر چی بوتهست بکن و آتیش بزن.
بعد به ریش همسایهی بیکلاس بغلی بخند که جعبهمیوه صندلی کهنه آتیش میزنه .
4- این احمدینژاد طلفک ترمز برونده !
5- اینجا تهران است...
6- کی جرأت کرده شبح رو قال بذاره؟
نمیدونه چیو از دست داده!
7- هرمس مارانای بزرگ از دورهی آموزش سربازی برمیگردد! دارادادام!
سربازی نگو. عیش بود و جوانی و والیبال بیوقفه و هوای خوب و دشت و کوهستان و طراوت باران صبحگاهی و شوخیهای 24 ساعته و بس.
8- مردی که روی ساکش نوشته بود احمد باطبی!
با کار این مرد فکری به ذهن سعید رسیده...
همهی ما تیشرت یا لباسی بپوشیم که عکس یا اسم باطبی روی اون نقش بسته!
9- خرافات
عاشوراي امسال مردم شهر قدس(شهريار؟) از ساختموني سيماني كه ناودونش در اثر رطوبت طبله كرده و شوره زده رد ميشن. شورهها شبیه یه آدم روحانی به نظر میرسه که- احتمالا با راهنمایی صاحبخونه- حضرتعباس از کار درمیاد.
در وبلاگ ملاحسنی ببینید ملت فردای روز عاشورا چیکار میکنن برای این شورهها! احتمالا چند نفربیمار موقع دیدن این شورهها شفا پیدا میکنن و یواش یواش این خونه به یه مرکز توریستی زیارتی سیاحتی تبدیل میشه و...(تلقین)
در نظرخواهی ملا حسنی یک لینک هم از وبلاگ متتی(نام وبلاگش از قهرمان چهار چشم افسانههای لری الهام گرفته شده) دیدم.
در این ویدئو می بینیم که مردم نور و سایهها را چطور به شکل مردی اسبسوار که ابوالفضل نامیده میشود میبینند. و اونقدر اصرار میکنن که ما هم سعی میکنیم قبول کنیم.(عین دیدن عکس آقا تو ماه زمان انقلاب)
حالا چطور مردم قهرمان ما تشخیص میدن کی حضرت عباسه و کی حضرت ابوالفضل بماند. مردم عکس واقعی امام رو دیده بودن. اما عکس و هیکل این بزرگان دینی رو چطوری تشخیص میدن اللهاعلم!
شاید مثل دیدن ابرها میمونه که هر کسی میتونه به شکلی تشبیهش کنه. مثلا وقتی شما توده ابری رو شبیه گوسفند میبینید(در مثل مناقشه نیست) دوستتون ممکنه اونو شبیه ماهی ببینه. اما اگه خیلی بهش اصرار کنید که ببین، این دنبهشه و اونم سر گوسفنده. یواش یواش به اون تلقین میشه و چیزی رو که شما میخواهید میبینه.
در شروع کلاسهای گرافیک و نقاشی هم استاد میگه یه صفحهرو خطخطی کنیم و از توی این خطخطیها شکلهایی بیرون بیاوریم. این کار ملت هم به نظرم یه همچین شامورتیبازیهاییه.
× دلم برای مردم معتقد به دخیل بستن به امامزادهها میسوزه. آیا چه تعداد از امامزادههایی که رفتن مثلا یه الاغ اونجا دفنه و از اساس دروغ بوده.
وگرنه مگه بچهها و نوههای اماما خل بودن که هر کدوم برن تو دهکورهای فوت کنن؟
هرگز هم تو یه ده بیشتر از یکی دو امامزاده نمیبینیم. مگه این بچهامامها همه با هم قهر بودن که هر کدوم یه جایی دور از هم زندگی میکردن؟
10- سمیهبینات همسر باطبی آزاد شد...
11- مصاحبهی رادیو زمانه با عاطفهی گرگین همسر خسرو گلسرخی....
12- فنگ شویی...
13- معني بعضي از اسمهای عربی...
14- نتایج اسکار....
16:48 | Zeitoon | نظرها(168)
1- چگونه خانهتکانی کنیم!
(یا بهقول لُرها چگونه برینیم مینِ محیط زیست!)
امسال قراره جوری خونهتکونی کنیم که چشم سوسنخانماینا چهارتا شه!
تا موقع دید و بازدید عید یهکاره مثل پارسال دهنشو کج نکنه بگه
" وا!!! زری جون، امسال انگار درست حسابی حال و حوصله خونهتکونی نداشتی!"
چیکار کنیم؟
اول از همه زنگ میزنیم به یکی از این شرکتهای نظافت که عین قارچ همه جا روئیده. بری تو کوچه صد تا تبلیغشو رو در و دیوار میبینی.
یادت باشه دو تا کارگر سفارش بدی. یه زن و یه مرد. زنه برای چیدن تو کابینتها و ظریفکاریها و مرد برای جابهجا کردن وسائل سنگین و در و دیوار شویی.
کارگر زن نبود نبود، اما حتما مرد باید باشه. اینروزا کارگر مرد رو بورسه. بعد میتونی موقع شکستن فندق خونهی خواهر شوهرت پشت چشم نازک کنی بگی: " زنا موقع کار خیلی حرف میزنن. سرم میره. من همیشه کارگر مرد میارم. مردا هم زورشون زیاده و هم اهل حرفزدن نیستن." درست همونطور که پارسال عید الهام زنداداشت بهت گفت و تا کجات سوخت!
بعد، باید بری خرید کنی.
نه مغازهی سر کوچه! از یه سوپر گنده که همه نوع مواد شوینده داشته باشه.
بهتره شوهرتم باهات باشه. وا!! مگه تو الاغ بارکشی که تنها بری!
دو تا سبد بزرگ چرخدار برمیدارید و شروع میکنید:
ده تا پودر کفشوی، ده تا مایع گازپاککن، ده بطری مایع توالتشوی، ده بطری اسید قوی، ده بطری بزرگ وایتکس قوی، ده قوطی سهکیلویی پودر ماشینلباسشویی، ده قوطی پودر دستشوی لباسشویی، ده بطری مایع فرششوی، ده بطری افشانهدار شیشهشوی، ده بطری پاککنندهی یکمنظوره، ده تا دومنظوره، ده تا چندمنظوره! لکهبر و لکه کمرنگکن و...
ده قوطی مایع براقکننده شیرآلات، ده تا مایع براقکننده سرامیکجات. ده تا براقکننده توالت فرنگی، دهتا براقکننده مایکروفر و سرخکن و قهوهجوشجات! جوری که برقش بره تو چشم دشمنات!
با بو و اسانسهای مختلف: هلو، لیمو، پرتقال، سیب، توتفرنگی، آلبالو، گیلاس، کیوی و ...
موقع استفاده هر کدوم بوش بره تا هفتاد تا خونه! همه باید بفهمن شما خونهتکونی دارید دیگه!
اگه مثل من کارگر هم ندارید اشکالی نداره، خودتون بکنید. بعدا به همه بگید ده روز دو تا کارگر داشتم! اونم کارگر ِ مرد!
روز موعود که شد با مراسم خاصی تموم ظرفهای تو خونهتون- حتی اونایی که سال تاسال استفاده نمیکنید و ظاهرا تمیزن- بذارید تو تشتهای بزرگ(اگر وان دارید وان هم خوبه) بعد روشون وایتکش خالی کنید!
بعد پودرها و کفشویها و توالتشویها رو بریزید کف توالت و حمام. هر چی بیشتر بهتر!
کف اتاقا و پذیرایی اگر سرامیکن و همینطور بالکن رو هم با ارتفاع بیستسانت از پودر کفشوی بپوشونید و بعد از سابوندن(توسط کارگر مرد)، با آب فراوان بشویید. شلنگ آب رو تا اونجایی که میتونید فشارشو زیاد کنید. گور پدر پول آب، شما که تنهایی پولش را نمیدید! تقسیم بر تعداد آپارتمانها میشه. میدونید اینجوری چقدر زرنگی کردید؟
اگر میتونید فرشها رو هم تو بالکن یا حیاط بشویید. یادتون باشه روی هر کدوم حداقل یه قوطی پودر و یک بطری شامپو فرش خالی کنید و با آب فراوان بشویید. یعنی حداقل رو هر فرش شلنگ آب یه نصفهروز باز باشه. به ما چه مردم دنیا یا همهی مردم کشور خودمون به آب سالم و لولهکشی دسترسی ندارن!
ما که داریم!
سعی کنید آبهای کفی و پودری را هم هدایت کنید به سمت باغچه و درختای توی کوچه.
گور پدر محیط زیست هم کردن. مگر ما دولتیم که باید به فکر درختای تو خیابونا هم باشیم؟!
تازه تا این خانوم مژگان جمشیدی دیدهبان محیط زیست و این آقای محمد درویش مهار بیابانزایی هستن ما چکارهایم. ماشالله هزار ماشالله اونا جای ما هم دیدهبانی محیط زیست رو میکنن و هم بیابانزایی رو مهار میکنن. راحت بخوابیم!
.(مافعلا باید به فکر روکمکنی از سوسنخانوم باشیم.)
اگر گیاهان آپارتمانیتون کج و کوله شده بدون هیچ تردیدی از ریشه درش بیارید و بندازید تو سطل آشغال جاش یه گیاه مصنوعی بکارید. از اینا که تازه اومدن و با طبیعی هیچ فرقی ندارن. نه خاک مخصوص میخوان، نه موقع مسافرت نگرانیم که کسی آبشون داده یا نه. نه کود میخوان. همیشه هم سرسبز و قشنگن.
هر لباس اضافه دارید بندازید تو کیسهزباله، همراه همون گلهای آپارتمانی، بغل شیشههای اضافی و سطلهای ماست که صدتاش تو کابینت جمع شده. بغل باتریهای ساعت که پنجاهتاش اینور و اونور خونه افتاده.
اصلا نمیخواد بدین به مستحق! به ما چه! دولت خودش باید به فقیربیچارهها برسه. اونا حقشون بهترین لباسهای نو با بهترین مارکن!
مال شما هم نو موندن و چون کوچیکه میندازید دور؟ بازم به فقیرها نمیدید. چون احساس رضایت بهشون دست میده و دیگه شورش مورش نمیکنن. گِلیشون میکنیم و میندازیم بغل قوطیهای ماهیتون زنگزده و پوست پرتقالها.
تفکیک زباله چه کشکیه؟ پارچه و نونخشک و پلاستیک و شیشه و کاغذ و مقوی و باتری و آشغال میوه و پوشک بچه و سرنگ و ... رو باهم بریزید تو سطل. به ما چه؟! دولت خودش جدا کنه. تازه از خدا که پنهون نیست. همهمون مخالف دولتیم و اینجوری یه حالگیری اساسی هم از دولت میکنیم.:)
به ما چه که محلهای دفن زباله پر شدن و دنیا رو زباله برداشته. بذار ایران بشه زبالهدونی!
به ما چه آب کمه؟ بهما چه تموم آبهای چاه و رودخونهها دارن آلوده میشن به مواد شوینده و دیترجنتها! به ما چه که پرندهها و گربهها سگها از این آبها میخورن و مسموم میشن.
گور پدر محیط زیست هم کردن.
قیافهی سوسنخانم حال میده وقتی امسال عید بیاد خونهمون!
2- یادت باشه ماهی قرمز هم بخری. ده تا شو بخر بنداز تو یه ظرف شبیه گیلاس خوشگل. هر چی تعدادشون بیشتر باشه باکلاستره.
غذا هم مبادا بهشون بدی. همهش پیپی میکنن و ظرفشون کثیف میشه. روز سیزده هم از گرسنگی و کماکسیژنی میمیرن و راحت میشی از دستشون. بعد از سیزده ماهی به چه درد میخوره؟
3- برای چهارشنبه سوری هم برو تو بیابون هر چی بوتهست بکن و آتیش بزن.
بعد به ریش همسایهی بیکلاس بغلی بخند که جعبهمیوه صندلی کهنه آتیش میزنه .
4- این احمدینژاد طلفک ترمز برونده !
5- اینجا تهران است...
6- کی جرأت کرده شبح رو قال بذاره؟
نمیدونه چیو از دست داده!
7- هرمس مارانای بزرگ از دورهی آموزش سربازی برمیگردد! دارادادام!
سربازی نگو. عیش بود و جوانی و والیبال بیوقفه و هوای خوب و دشت و کوهستان و طراوت باران صبحگاهی و شوخیهای 24 ساعته و بس.
8- مردی که روی ساکش نوشته بود احمد باطبی!
با کار این مرد فکری به ذهن سعید رسیده...
همهی ما تیشرت یا لباسی بپوشیم که عکس یا اسم باطبی روی اون نقش بسته!
9- خرافات
عاشوراي امسال مردم شهر قدس(شهريار؟) از ساختموني سيماني كه ناودونش در اثر رطوبت طبله كرده و شوره زده رد ميشن. شورهها شبیه یه آدم روحانی به نظر میرسه که- احتمالا با راهنمایی صاحبخونه- حضرتعباس از کار درمیاد.
در وبلاگ ملاحسنی ببینید ملت فردای روز عاشورا چیکار میکنن برای این شورهها! احتمالا چند نفربیمار موقع دیدن این شورهها شفا پیدا میکنن و یواش یواش این خونه به یه مرکز توریستی زیارتی سیاحتی تبدیل میشه و...(تلقین)
در نظرخواهی ملا حسنی یک لینک هم از وبلاگ متتی(نام وبلاگش از قهرمان چهار چشم افسانههای لری الهام گرفته شده) دیدم.
در این ویدئو می بینیم که مردم نور و سایهها را چطور به شکل مردی اسبسوار که ابوالفضل نامیده میشود میبینند. و اونقدر اصرار میکنن که ما هم سعی میکنیم قبول کنیم.(عین دیدن عکس آقا تو ماه زمان انقلاب)
حالا چطور مردم قهرمان ما تشخیص میدن کی حضرت عباسه و کی حضرت ابوالفضل بماند. مردم عکس واقعی امام رو دیده بودن. اما عکس و هیکل این بزرگان دینی رو چطوری تشخیص میدن اللهاعلم!
شاید مثل دیدن ابرها میمونه که هر کسی میتونه به شکلی تشبیهش کنه. مثلا وقتی شما توده ابری رو شبیه گوسفند میبینید(در مثل مناقشه نیست) دوستتون ممکنه اونو شبیه ماهی ببینه. اما اگه خیلی بهش اصرار کنید که ببین، این دنبهشه و اونم سر گوسفنده. یواش یواش به اون تلقین میشه و چیزی رو که شما میخواهید میبینه.
در شروع کلاسهای گرافیک و نقاشی هم استاد میگه یه صفحهرو خطخطی کنیم و از توی این خطخطیها شکلهایی بیرون بیاوریم. این کار ملت هم به نظرم یه همچین شامورتیبازیهاییه.
× دلم برای مردم معتقد به دخیل بستن به امامزادهها میسوزه. آیا چه تعداد از امامزادههایی که رفتن مثلا یه الاغ اونجا دفنه و از اساس دروغ بوده.
وگرنه مگه بچهها و نوههای اماما خل بودن که هر کدوم برن تو دهکورهای فوت کنن؟
هرگز هم تو یه ده بیشتر از یکی دو امامزاده نمیبینیم. مگه این بچهامامها همه با هم قهر بودن که هر کدوم یه جایی دور از هم زندگی میکردن؟
10- سمیهبینات همسر باطبی آزاد شد...
11- مصاحبهی رادیو زمانه با عاطفهی گرگین همسر خسرو گلسرخی....
12- فنگ شویی...
13- معني بعضي از اسمهای عربی...
14- نتایج اسکار....
16:48 | Zeitoon | نظرها(168)
بیانیهی پنلاگ درمورد باطبی
پنج شنبه، 3 اسفند 1385
بیانیهی پنلاگ درمورد باطبی
کانون وبلاگ نویسان ایران ادامه بازداشت احمد باطبی را محکوم میکند و خواستار رسیدگی فوری به وضعیت زندانیان سیاسی در ایران است.
طبق اخبار منتشر شده در رسانههای گروهی احمد باطبی نویسنده وبلاگ احمد
باطبی به دلیل فشارهای روحی و رفتار نامناسب مقامات در زندان اوین دچار تشنج و حمله مغزی شده و به مدت سه ساعت در حالت کما به سر برده است .برخی منابع از انتقال او به بیمارستان نامجهز شهدا تجریش خبر داده اند. سال گذشته دو زندانی سیاسی اکبر محمدی و ولیالله فیض مهدوی در اثر اعتصاب غذا و عدم رسیدگی مقامات زندان جان باختند. کانون وبلاگ نویسان ایران (پنلاگ) خواستار اقدام فوری همه فعالان و سازمانهای حقوق بشر برای آزادی احمد باطبی و انجام معالجات لازم تحت نظر خانواده او میباشد.
کانون وبلاگ نویسان ایران (پنلاگ) از همه اعضای خود و دیگر وبلاگنویسان دعوت میکند به هر طریق ممکن اعتراض خود را به ادامه بازداشت احمد باطبی بیان کنند.
کانون وبلاگ نویسان ایران(پن لاگ) توجه شورای حقوق بشر سازمان ملل و اتحادیه اروپا را نسبت به نقض سیستماتیک و وحشیانه حقوق بشر و وضعیت وخیم زندانیان سیاسی در ایران جلب میکند و از آنها میخواهد که ادامه عضویت ایران در سازمان ملل را مشروط به رعایت حقوق اولیه انسانی مندرج در اعلامیه حقوق بشر نمایند.
کانون وبلاگ نویسان ایران(پن لاگ)
2- مهلت 2 ماههی سازمان ملل تموم شد.
"ترس از جنگ" در وبلاگها زیاد حس میشه.
اما در زندگی واقعی کمتر کسی راجع بهش حرف میزنه. انشالله که گربهست.
مردم کماکان راجع به گرونی گوجه و خیار(که در محل ما هر دوشون شده کیلویی 390 تومن. قابل توجه احمدینژاد که بیاد محلهی ما برای خرید!) و سیبزمینی(550 تومن) و پیاز(450 تومن) و بنزین که قراره بشه 150 تومن و نون که قراره سوبسیدشو بردارن و قیمت آپارتمان و اجاره حرف میزنن.
3- در نظرخواهی قبلی یه نفر نوشتهی حسین درخشان رو کپی کرده که اگه جنگ بشه میاد ایران و در کنار مردم میجنگه و سگ خامنهای رو با بوش و بلر عوض نمیکنه.
و بحثی بین دوستان در گرفته که هر کدومش برای من جالبه و ارزش خوندن داره.
4- آنتیفیلترم از کار افتاده و هیچکدوم از این آنتیفیلترهایی که دوستان میفرستن دیگه کار نمیکنه.
داریوشآقا جان به دادم برس...
5- بابا ، من فکر میکردم این سوالات سیرهی نبوی جوکه:))
ولی انگار که واقعیه:))
رسول خدا (ص) از گوشت گوسفند کدام قسمت را دوست داشت؟
الف)ماهیچه ـ سردست
ب) ران ـ سردست
ج) ران ـ جگر
د) جگر و قلوه
رسول خدا(ص) در چه حالی اصلا دیده نشد؟
الف) درحال مجامعت با زنان
ب) در حال بول و غائط
ج) در حال خرید از بازار
د) نوشیدن آب در حالت نشسته
اولین بار در کامنت ولگرد دیدمش که خیلی بامزه تفسیرش کرده بود.:)
چقدر ما بدبختیم که سوالهای معلمهامون اینان!
6- سه روزه كه بوي گل نيومد:(
صداي چهچه بلبل نيومد:(
-آخه اين شمالي هاي نامرد احمدي نژادو سه روز نگه داشتن و سراسر استان تهران را ماتم گرفته....
7- "براساس اخبار رسیده، سمیه بینات همسر احمد باطبی ساعت 8 شب گذشته توسط عواملی ناشناس بازداشت شده است."
"احمد باطبی در اعتراض به بازداشت همسر خود ، دکتر سمیه بینات دست به اعتصاب خشک و تر زده است . در حالی آقای باطبی دست به اعتصاب غذا میزند که در طی سه روز گذشته دو بار دوچار تشنج عصبی شده و سه ساعت نیز در کما فرو رفته بودند ."
8- این برنامهی" فوقالعاده"ی فرزاد حسنی- ملیجک حکومت- خیلی فوقالعادهست...
با آب و تاب و کلی مقدمهچینی مهمانهای فوقالعاده عزیز و محترمی(!) میاره برای مصاحبه و کلی پاچهخواریشونو میکنه.
اون چند قسمتی که من دیدم اینا رو آورده"
رفسنجونی( که راجع بهش نوشتم) محسن رفیق(پول)دوست(دزد اعظم بنیاد مستضعفان که زندان هم رفته)، حسین شریعتمداری( این دیگه معرفی نمیخواد)، و....
9- وبلاگ پاک بوم
نوشتهی ناهید یوسفی. یه خانوم 60 سالهی بسیار جواندل که با مادر 80 سالهی هنرمندش زندگی میکنه. پسرش پژمان در دبی زندگی میکنه.
عکس کودکیش با نگاه جذابش و همینطور دستورهای آشپزیش(تهدیگه لبو که باید امتحانش کنم و آش ترش) و بقیهی نوشتههاش برام جالبه.....
10- شهرام جزایری هم، پَر!
خودشون پرش دادن یا خودش پر زد؟
2:25 | Zeitoon | نظرها(110)
بیانیهی پنلاگ درمورد باطبی
کانون وبلاگ نویسان ایران ادامه بازداشت احمد باطبی را محکوم میکند و خواستار رسیدگی فوری به وضعیت زندانیان سیاسی در ایران است.
طبق اخبار منتشر شده در رسانههای گروهی احمد باطبی نویسنده وبلاگ احمد
باطبی به دلیل فشارهای روحی و رفتار نامناسب مقامات در زندان اوین دچار تشنج و حمله مغزی شده و به مدت سه ساعت در حالت کما به سر برده است .برخی منابع از انتقال او به بیمارستان نامجهز شهدا تجریش خبر داده اند. سال گذشته دو زندانی سیاسی اکبر محمدی و ولیالله فیض مهدوی در اثر اعتصاب غذا و عدم رسیدگی مقامات زندان جان باختند. کانون وبلاگ نویسان ایران (پنلاگ) خواستار اقدام فوری همه فعالان و سازمانهای حقوق بشر برای آزادی احمد باطبی و انجام معالجات لازم تحت نظر خانواده او میباشد.
کانون وبلاگ نویسان ایران (پنلاگ) از همه اعضای خود و دیگر وبلاگنویسان دعوت میکند به هر طریق ممکن اعتراض خود را به ادامه بازداشت احمد باطبی بیان کنند.
کانون وبلاگ نویسان ایران(پن لاگ) توجه شورای حقوق بشر سازمان ملل و اتحادیه اروپا را نسبت به نقض سیستماتیک و وحشیانه حقوق بشر و وضعیت وخیم زندانیان سیاسی در ایران جلب میکند و از آنها میخواهد که ادامه عضویت ایران در سازمان ملل را مشروط به رعایت حقوق اولیه انسانی مندرج در اعلامیه حقوق بشر نمایند.
کانون وبلاگ نویسان ایران(پن لاگ)
2- مهلت 2 ماههی سازمان ملل تموم شد.
"ترس از جنگ" در وبلاگها زیاد حس میشه.
اما در زندگی واقعی کمتر کسی راجع بهش حرف میزنه. انشالله که گربهست.
مردم کماکان راجع به گرونی گوجه و خیار(که در محل ما هر دوشون شده کیلویی 390 تومن. قابل توجه احمدینژاد که بیاد محلهی ما برای خرید!) و سیبزمینی(550 تومن) و پیاز(450 تومن) و بنزین که قراره بشه 150 تومن و نون که قراره سوبسیدشو بردارن و قیمت آپارتمان و اجاره حرف میزنن.
3- در نظرخواهی قبلی یه نفر نوشتهی حسین درخشان رو کپی کرده که اگه جنگ بشه میاد ایران و در کنار مردم میجنگه و سگ خامنهای رو با بوش و بلر عوض نمیکنه.
و بحثی بین دوستان در گرفته که هر کدومش برای من جالبه و ارزش خوندن داره.
4- آنتیفیلترم از کار افتاده و هیچکدوم از این آنتیفیلترهایی که دوستان میفرستن دیگه کار نمیکنه.
داریوشآقا جان به دادم برس...
5- بابا ، من فکر میکردم این سوالات سیرهی نبوی جوکه:))
ولی انگار که واقعیه:))
رسول خدا (ص) از گوشت گوسفند کدام قسمت را دوست داشت؟
الف)ماهیچه ـ سردست
ب) ران ـ سردست
ج) ران ـ جگر
د) جگر و قلوه
رسول خدا(ص) در چه حالی اصلا دیده نشد؟
الف) درحال مجامعت با زنان
ب) در حال بول و غائط
ج) در حال خرید از بازار
د) نوشیدن آب در حالت نشسته
اولین بار در کامنت ولگرد دیدمش که خیلی بامزه تفسیرش کرده بود.:)
چقدر ما بدبختیم که سوالهای معلمهامون اینان!
6- سه روزه كه بوي گل نيومد:(
صداي چهچه بلبل نيومد:(
-آخه اين شمالي هاي نامرد احمدي نژادو سه روز نگه داشتن و سراسر استان تهران را ماتم گرفته....
7- "براساس اخبار رسیده، سمیه بینات همسر احمد باطبی ساعت 8 شب گذشته توسط عواملی ناشناس بازداشت شده است."
"احمد باطبی در اعتراض به بازداشت همسر خود ، دکتر سمیه بینات دست به اعتصاب خشک و تر زده است . در حالی آقای باطبی دست به اعتصاب غذا میزند که در طی سه روز گذشته دو بار دوچار تشنج عصبی شده و سه ساعت نیز در کما فرو رفته بودند ."
8- این برنامهی" فوقالعاده"ی فرزاد حسنی- ملیجک حکومت- خیلی فوقالعادهست...
با آب و تاب و کلی مقدمهچینی مهمانهای فوقالعاده عزیز و محترمی(!) میاره برای مصاحبه و کلی پاچهخواریشونو میکنه.
اون چند قسمتی که من دیدم اینا رو آورده"
رفسنجونی( که راجع بهش نوشتم) محسن رفیق(پول)دوست(دزد اعظم بنیاد مستضعفان که زندان هم رفته)، حسین شریعتمداری( این دیگه معرفی نمیخواد)، و....
9- وبلاگ پاک بوم
نوشتهی ناهید یوسفی. یه خانوم 60 سالهی بسیار جواندل که با مادر 80 سالهی هنرمندش زندگی میکنه. پسرش پژمان در دبی زندگی میکنه.
عکس کودکیش با نگاه جذابش و همینطور دستورهای آشپزیش(تهدیگه لبو که باید امتحانش کنم و آش ترش) و بقیهی نوشتههاش برام جالبه.....
10- شهرام جزایری هم، پَر!
خودشون پرش دادن یا خودش پر زد؟
2:25 | Zeitoon | نظرها(110)
زیتونی در قصر
سه شنبه، 1 اسفند 1385
زیتونی در قصر
1- مدتیه احساس نگهبانی دهسالهی انبار خمیر لوبیا بهم دست داده...
آرزومه منتقل شم به نگهبانی انبار خمیر سس سویا!
(ای سریال ندیدهها. به کامنت شماره 13 توجه بفرمایید!)
پ.ن.
در كامنت 13 من اشتباهاتي دارم كه دوستان اصلاحش كردن(يكيش اينه كه داستان در كره اتفاق میافته و من نوشتم ژاپن). صد بار به خودم گفتم وقتي دوسه تيكه از يه سريال ديدي راجع بهش اظهار نظر نكن، ولي كوگوش شنوا:)
توضيح مارمالاد كه از همه كامل تره اينجا كپي مي كنم:
داستان در حدود 500 سال قبل در زمان سلسله Chosun "كه كره به نظام انعطاف ناپذير طبقاتي و ساختار اجتماعي مردانه خود مي باليداتفاق مي افتد. "جواهري در قصر " داستاني واقعي در باره دختري افسانه اي(Jang-Geum) است كه به نخستين زن پزشك درباري زمان خود تبديل شد. بر مقام اجتماعي ضعيف خود به عنوان يك دختر سطح پايين در نظام اجتماعي مردانه و تبعيضات اجتماعي غلبه كرد و به مقام آشپز سلطنتي دست يافت و بعدها ل به پزشك درباري و پس از ان پزشك مخصوص شاه تبديل شد. او همچنين لقب مخصوص "یان گوم بزرگ"(The Great Jang-Geum) را از شاه دريافت كرد.
درواقع با توجه به زمان و موقعیت و شدت تبعیضات اجتماعی جامعه ی زمان خود ،یانگوم سو زنی بسیار مترقی و مصمم محسوب میشد.چیزی که مدعیان فمینیست فعلی در عمل گاهی یک صدم او نیستند.
اگه تلاش یک عده دختر برای رسیدن به مقام اول آشپزخانه برای ما مسخره به نظر میرسه این کار در زمان خودش بالاترین حدی بوده که یک خانم در جامعه 500 سال پیش کره میتونسته بهش برسه. به قول خودشون بانوی اول آشپزخانه بالاترین رده طبقاتی قبل از خاندان سلطنتی بوده و حتی تو این فیلم در تعیین سرنوشت امپراطوری هم دخالت میکردن..."
2- به داد احمد باطبی برسیم!
2777 روزه که احمد زندانیه. به جرم بلند کردن یه پیرهن خونی!
3- به داد جوانان هموطنمان برسیم!
به داد سوفیای عزیزمان که صورت لطیف و خوشگلش رو به این روز انداختهن...
به جرم گردش رفتن با دوستش. طبیعیترین حق هر جوان!
دلم نمیومد عکسشو بذارم اینجا. اما فکر میکنم لازمه تا همه بفهمن تو کشور ما با انسانها چطور رفتار میکنن!
امیدوارم حال سوفیا زود خوب شه و گزارشی در اینباره بنویسه که کجا گرفتنش و کی باهاش اینطور حیوانی رفتار کرده.
ما همه باهاشیم تا آخر!
4- دلم هزار پاره ست.
و برای مهتاب هم... و صبوریهایش...
2:12 | Zeitoon | نظرها(109)
زیتونی در قصر
1- مدتیه احساس نگهبانی دهسالهی انبار خمیر لوبیا بهم دست داده...
آرزومه منتقل شم به نگهبانی انبار خمیر سس سویا!
(ای سریال ندیدهها. به کامنت شماره 13 توجه بفرمایید!)
پ.ن.
در كامنت 13 من اشتباهاتي دارم كه دوستان اصلاحش كردن(يكيش اينه كه داستان در كره اتفاق میافته و من نوشتم ژاپن). صد بار به خودم گفتم وقتي دوسه تيكه از يه سريال ديدي راجع بهش اظهار نظر نكن، ولي كوگوش شنوا:)
توضيح مارمالاد كه از همه كامل تره اينجا كپي مي كنم:
داستان در حدود 500 سال قبل در زمان سلسله Chosun "كه كره به نظام انعطاف ناپذير طبقاتي و ساختار اجتماعي مردانه خود مي باليداتفاق مي افتد. "جواهري در قصر " داستاني واقعي در باره دختري افسانه اي(Jang-Geum) است كه به نخستين زن پزشك درباري زمان خود تبديل شد. بر مقام اجتماعي ضعيف خود به عنوان يك دختر سطح پايين در نظام اجتماعي مردانه و تبعيضات اجتماعي غلبه كرد و به مقام آشپز سلطنتي دست يافت و بعدها ل به پزشك درباري و پس از ان پزشك مخصوص شاه تبديل شد. او همچنين لقب مخصوص "یان گوم بزرگ"(The Great Jang-Geum) را از شاه دريافت كرد.
درواقع با توجه به زمان و موقعیت و شدت تبعیضات اجتماعی جامعه ی زمان خود ،یانگوم سو زنی بسیار مترقی و مصمم محسوب میشد.چیزی که مدعیان فمینیست فعلی در عمل گاهی یک صدم او نیستند.
اگه تلاش یک عده دختر برای رسیدن به مقام اول آشپزخانه برای ما مسخره به نظر میرسه این کار در زمان خودش بالاترین حدی بوده که یک خانم در جامعه 500 سال پیش کره میتونسته بهش برسه. به قول خودشون بانوی اول آشپزخانه بالاترین رده طبقاتی قبل از خاندان سلطنتی بوده و حتی تو این فیلم در تعیین سرنوشت امپراطوری هم دخالت میکردن..."
2- به داد احمد باطبی برسیم!
2777 روزه که احمد زندانیه. به جرم بلند کردن یه پیرهن خونی!
3- به داد جوانان هموطنمان برسیم!
به داد سوفیای عزیزمان که صورت لطیف و خوشگلش رو به این روز انداختهن...
به جرم گردش رفتن با دوستش. طبیعیترین حق هر جوان!
دلم نمیومد عکسشو بذارم اینجا. اما فکر میکنم لازمه تا همه بفهمن تو کشور ما با انسانها چطور رفتار میکنن!
امیدوارم حال سوفیا زود خوب شه و گزارشی در اینباره بنویسه که کجا گرفتنش و کی باهاش اینطور حیوانی رفتار کرده.
ما همه باهاشیم تا آخر!
4- دلم هزار پاره ست.
و برای مهتاب هم... و صبوریهایش...
2:12 | Zeitoon | نظرها(109)
باز هم کتاب
يک شنبه، 29 بهمن 1385
"كتاب"
كتابخوانان و کتابدوستان عزیز
به لطف شما اسم کلی کتاب در نظرخواهی مطلب ِ قبلی جمع شده.
اگه کسی دنبال معرفی کتاب میگرده بره یه سر بزنه. چیزای خوبی پیدا میشه.( در نظرخواهی زیتون بلاگفا هم هست.)!
ولگرد صد تا کتاب برتر رو معرفی کرده!.
خیلی دلم میخواد یه وقت حسابی گیر بیارم و این اسامی رو مرتب کنم و توی یه فایل جمع کنم.
واقعا از شما ممنونم. خیلیها از جمله خودم دنبال کتابهای خوبی که ارزش خوندن داشته باشن میگشتیم.
گرچه به قول مرمر :
"هرکتابی حتی کتابهای زرد و بازاری هم در مقطعی می توانندتاثيرگذاروشخصيت سازباشند"
خیلی از آدما با کتابای فهیمه رحیمی و مایک هامر(سکسی جنایی) و ر.اعتمادی ... شروع کردن و كتابخون شدن و راهشونو پیدا کردن.
با خوندن نظرهای شما به چند نکته رسیدم.(البته باید قشنگ بشینم نظرها رو کلاسه کنم نه اینجوری کترهای!)
1- بیشتر ماها مطالعه رو از دوران کودکی شروع کردیم و این علاقه تا بهحال ادامه داشته.
کتابهای تنتن و میلو، بابا لنگدراز، شازده کوچولو، قصههای صمد بهرنگی، هایدی، کتابهای طلایی، حتی قصههای کدو قلقلهزن و ملکجمشید و ملک خورشید و... مارو علاقهمند کردن به دنیای قصهها...
2- کتابایی که آدم در دوران نوجوونی میخونه بیشترین تآثیر رو در زندگی آدما میذاره و البته بیشتر تو این دوره رمان خونده میشه:
مثل دزیره، برباد رفته، کلیدر، جای خالی سلوچ، داستانهای علیاشرف درویشیان، ماکسیم گورکی، داستانهای مارک تواین، همینگوی، رومن رولان همچنین کتابهای سهلالهضمی مثل بامداد خمار، حتی کتابهای فهیمه رحیمی تو این دوره خیلی طرفدار دارن.
3- بعضیها ایدئولوژیشون با کتاب کمکم شکل گرفته:
کتابهایی مثل: خرمگس، برمیگردیم گل نسترن بچینیم، لبهتیغ و کتابهای برشت و چخوف و امیل زولا... خیلیها رو به سوسیالیسم و عقاید چپ علاقهمند کرد.
4- خیلیها با خوندن کتابهای پائولو کوئیلو، شریعتی، جلال آل احمدو... به مذهب مترقی گرایش پیدا کردن.
5- خیلیها با خوندن چند کتاب به سیاست علاقهمند شدن:
قلعهی حیوانات، کتابهای اوریانا فالاچی، 1984و...
6- در دورهی جوونی خیلیها روی میارن به کتابهای صادق هدایت، آلبرکامو، مارکز، فلوبر، استاندال، بالزاک، پوشکین، آندره ژید و ساماراگو، هانریش بل و پرل باک، تولستوی، ...
و افکار بخصوصی پیدا میکنن.
7- کتابهای فلسفی مثل کتابهای هرمان هسه و دنیای سوفی و...سلینجر و...
8- یه عده کتابهای مربوط به مسئولین حکومت قبلی رو دوست دارن :
شایان و دکتر صادق حمایت استاد اینجور کتابان.
کتابایی راجع به اردشیر زاهدی، مصدق، شاه و فرح و داریوش همایون و ...
9- یک عده هم کتابهای مربوط به زمان یاقوت رو دوست دارن مثل:
شعرای امام و توضیحالمسائل( البته میدونم اینویکی برای شوخی مطرح شده. اما خوب یه عده مثل فضولباشی نظرخواهیم دوستش دارن.) قرآن و نهجالبلاغه، مفاتيح الجنان ودعای ابو حمزه ثمالي و حلیهالمتقی.
عاشق شعرای حمید سبزواری یا شطحیات احمد عزیزیین!
10- بعضیا با خوندن کتابی موافق با یک عقیده از اون عقیده بیزار میشن.
مثلا یه کتاب مذهبی میخونن و از مذهب متنفر میشن. و برعکس یه کتاب ضد مذهب میخونن و تازه به مذهب علاقهمند میشن.
11- یه عده دچار احساسات شاعرانه میشن و با سهراب سپهری و فروغ فرخزاد و فریدون مشیری و.... حال میکنن.
رئالیستها شاملو خونن. بعضی دیگه بیژن نجدی یا صالحی و قیصرامین پور میخونن و...
12- بعضیا یه کتابو میان صد بار بخونن میبینن فاز نمیده. یهو یه سال بعد، دو سال بعد میان برای صد و یکمین بار صفحهی اولو که می خونن میرن تا آخر.(برای خود من جان شیفته این مدلی بود. ).
13- بعضیها به قول نانا سیستماتیک کتاب میخونن. مثلا میان میگردن تموم کتابهای جین آستین رو پیدا میکنن و می خونن. یا از یه روند مطالعاتی مشخصی پیروی میکنن.
قدیما برای شناختن سوسیالیسم از کتاب اصول مقدماتی فسلفه ژرژ پلیتسر شروع میکردن. بعد تکامل انسان و همینطور برو بابا تا برسی به کاپیتال مارکس و چه باید کرد لنین و کتابای انگلس.
14- بعضیها هم عین من بیچاره که نمیتونم پول زیادی بابت کتاب بدم، میان میرن یه کتابخونه عضو میشن و هر کتابی که باد کرده و یا امانت داده نشده و یا مردم لطف کردن و بعد از خوندن پسش آوردن و عنوان کتابها هیچ ربطی هم به هم ندارن و معمولا هم کتابهای قدیمی هستن یکی یکی می گیرن و میخونن.
من گاهی هم سر وقت کتابخونهی دوستان میرم و چون دختر خوبیام و هر کتابی رو که میخونم اگر عیب و نقصی داشته باشه و چسبی بخواد و شیرازهش در رفته باشه براش درست میکنم با منت بهم کتاب قرض می دن. اینطوری کتابهای کتابخونهی یک استاد دانشگاه رو همهشو نونوار کردم.
این حالت مطالعه خیلی حالت پراکنده داره و اصلا هدفمند نیست. و مثل من آخرش هیچی ازشون در نمیاد.
15- یه عده هم مایهدارن و هم خوش سلیقه. مرتب و سیستماتیک کتاب میخرن و چون خونهشون بزرگه هی کتابخونه اضافه میکنن و دل ماهارو آب میکنن...
16- نمیدونم کسی تا به حال این تجربه رو داشته که یک کتابو هیچجوری تا آخر نمیتونه شروع کنه. دو سه بار امتحان میکنه و هر چقدر هم دیگران میگن کتاب خوب و باارزشیه دیگه هرگز نمیتونه بره سراغش. در کمال شرمندگی کتاب گرگ بیابان هرمان هسه برای من اینطوری بود. شاید چون اون موقع سنم کم بود... نمیدونم... اعتراف میکنم هیجکدوم از کتابهای هریپاتر و هم نتونستم بخونم. حتی فیلماشم نمیتونم بشینم کامل ببینم.
این شماره رو باید در شماره 12 میگنجوندم. صداشو در نیارید!
17- یه عده کتاباشونو قرض می دن و میگن بذار دوزار سطح سواد مردم بره بالا.
ولی عدهی دیگه میگن عمرا کتابمو بدم به کسی. ممکنه هیچوقت هم خودشون نخونن. اما نمیذارن کس دیگهای هم بخونه.
18- یه عده کتاب قرض میکنن و سر موقع تمیز و مرتب پس میارن. اینا شریک مال مردمن!
عدهی دیگه هم لبهی کتابا رو تا میکنن. روشون هم آبگوشت و قرمهسبزی و قیمه و آش رشته و انار میریزن. یکی دوسال هم پسش نمیدن. آخرش هم که صاحبش اومدبگیره میگن کدوم کتاب؟ اونو نامزدم برام خریده!
اینا رو دیگه کسی گوشت سگم نمیذارن جلوشون. چه برسه به کتاب.
(از نوشتههام معلومه دچار خستگی شدم؟)
(اصلا اینا تو نظرخواهیم نبود. همینطوری الکی به عنوان درددل گفتم)
19- بعضیها کتاب کرایه میکنن.
من خودم تعریف بامداد خمار فتانهی حاج سید جوادی رو زیاد شنیده بودم. اما چون روشنفکرا اونموقع خوندن این کتابو مسخره میکردن(راستش خودمم فکر میکردم مثل فهیمه رحیمی مینویسه) روم نشد بخرمش. رفتم یواشکی کرایهش کردم.شبی 100 تومن. و چون میخواستم پول کمتری بدم. دوروزه خوندمش :) البته واقعا کشش داشت.
20- بیشتر مردم کتابهای عباس معروفی، زویا پیرزاد، احمد محمود، محمود دولتآبادی، ایرج پزشکزاد، سیمین دانشور، غزاله علیزاده، و اسماعیل فصیح رو دوست دارن .
21- آقا، شما هم یه چیزی بگین.
لطفا اشتباهها و سوتیهامو بهم یادآوری کنید. بخصوص در طبقه بندی کتابها خیلی قاطی کردم. از بس قاطی خوندم!
پ.ن.
22- عدهای عاشقانه حافظ و فردوسی و سعدی و مولوی دوستن و عین قرآن همیشه همراهشونه.
23- بعضیا عاشق خوندن زندگینامه، سفرنامه و کتابهای تاریخیین.
تو این گروه از نوجوون پیدا میشه تا سالمندای عزیز.
24- در کتاب خوندن لذتی ست که در هیچ چیز دیگر نیست!
(امام زیتونالعابدین بیمار)
---
25- خيلي چيزا در مورد كتاب يادم رفت. اسم خيلي از نويسنده ها و كتاب هاي مهم رو يادم رفت بنويسم.
. بعضيا پرسيدن چرا بيشتر كتاباي تاثيرگذاري كه دوستان معرفي كردن قديميه و كمتر كتاب هاي جديد از نويسندگان جديد تو ليست همه هست.
علتشو نمي دونم. شايد زندگي ها خيلي ماشيني شده و ديگه نويسنده اي حال و حوصله - و همچنين امكانات مالي- نداره بشينه با فراغ بال يه كتاب خوندني 5 جلدي بنويسه.
26- مهمتر از همه از "سانسور كتاب" يادم رفت بنويسم.
نويسنده هاي ايراني با اینکه بیشترشون غم نان دارن با اینحال میشینن تموم توان خودشونو رو کتابشون میذارن.
وسطاش که هی اضطراب سانسور دارن و سعی میکنن خودسانسوری کنن.
بعد از طی هفت خوان رستم تازه کتاب بهشون برگردونده میشه که شکم و یال و سر و پا و دم کتابتو اصلاح کن!
دیگه برای نویسنده دل و دماغ میمونه؟ نه والله!
27- ه.الف شاعر- که نصف سال خارجه و نصف سال داخل- به دوستی گفته:
-.روم نمیشه کتاب جدیدمو چاپ کنم
- جرا؟
- چون در کمال تعجب وزارت ارشاد خیلی سریع اجازهی نشر داده. میترسم مردم فکرای بد راجع بهم بکنن!
- :)
2:08 | Zeitoon | نظرها(73)
"كتاب"
كتابخوانان و کتابدوستان عزیز
به لطف شما اسم کلی کتاب در نظرخواهی مطلب ِ قبلی جمع شده.
اگه کسی دنبال معرفی کتاب میگرده بره یه سر بزنه. چیزای خوبی پیدا میشه.( در نظرخواهی زیتون بلاگفا هم هست.)!
ولگرد صد تا کتاب برتر رو معرفی کرده!.
خیلی دلم میخواد یه وقت حسابی گیر بیارم و این اسامی رو مرتب کنم و توی یه فایل جمع کنم.
واقعا از شما ممنونم. خیلیها از جمله خودم دنبال کتابهای خوبی که ارزش خوندن داشته باشن میگشتیم.
گرچه به قول مرمر :
"هرکتابی حتی کتابهای زرد و بازاری هم در مقطعی می توانندتاثيرگذاروشخصيت سازباشند"
خیلی از آدما با کتابای فهیمه رحیمی و مایک هامر(سکسی جنایی) و ر.اعتمادی ... شروع کردن و كتابخون شدن و راهشونو پیدا کردن.
با خوندن نظرهای شما به چند نکته رسیدم.(البته باید قشنگ بشینم نظرها رو کلاسه کنم نه اینجوری کترهای!)
1- بیشتر ماها مطالعه رو از دوران کودکی شروع کردیم و این علاقه تا بهحال ادامه داشته.
کتابهای تنتن و میلو، بابا لنگدراز، شازده کوچولو، قصههای صمد بهرنگی، هایدی، کتابهای طلایی، حتی قصههای کدو قلقلهزن و ملکجمشید و ملک خورشید و... مارو علاقهمند کردن به دنیای قصهها...
2- کتابایی که آدم در دوران نوجوونی میخونه بیشترین تآثیر رو در زندگی آدما میذاره و البته بیشتر تو این دوره رمان خونده میشه:
مثل دزیره، برباد رفته، کلیدر، جای خالی سلوچ، داستانهای علیاشرف درویشیان، ماکسیم گورکی، داستانهای مارک تواین، همینگوی، رومن رولان همچنین کتابهای سهلالهضمی مثل بامداد خمار، حتی کتابهای فهیمه رحیمی تو این دوره خیلی طرفدار دارن.
3- بعضیها ایدئولوژیشون با کتاب کمکم شکل گرفته:
کتابهایی مثل: خرمگس، برمیگردیم گل نسترن بچینیم، لبهتیغ و کتابهای برشت و چخوف و امیل زولا... خیلیها رو به سوسیالیسم و عقاید چپ علاقهمند کرد.
4- خیلیها با خوندن کتابهای پائولو کوئیلو، شریعتی، جلال آل احمدو... به مذهب مترقی گرایش پیدا کردن.
5- خیلیها با خوندن چند کتاب به سیاست علاقهمند شدن:
قلعهی حیوانات، کتابهای اوریانا فالاچی، 1984و...
6- در دورهی جوونی خیلیها روی میارن به کتابهای صادق هدایت، آلبرکامو، مارکز، فلوبر، استاندال، بالزاک، پوشکین، آندره ژید و ساماراگو، هانریش بل و پرل باک، تولستوی، ...
و افکار بخصوصی پیدا میکنن.
7- کتابهای فلسفی مثل کتابهای هرمان هسه و دنیای سوفی و...سلینجر و...
8- یه عده کتابهای مربوط به مسئولین حکومت قبلی رو دوست دارن :
شایان و دکتر صادق حمایت استاد اینجور کتابان.
کتابایی راجع به اردشیر زاهدی، مصدق، شاه و فرح و داریوش همایون و ...
9- یک عده هم کتابهای مربوط به زمان یاقوت رو دوست دارن مثل:
شعرای امام و توضیحالمسائل( البته میدونم اینویکی برای شوخی مطرح شده. اما خوب یه عده مثل فضولباشی نظرخواهیم دوستش دارن.) قرآن و نهجالبلاغه، مفاتيح الجنان ودعای ابو حمزه ثمالي و حلیهالمتقی.
عاشق شعرای حمید سبزواری یا شطحیات احمد عزیزیین!
10- بعضیا با خوندن کتابی موافق با یک عقیده از اون عقیده بیزار میشن.
مثلا یه کتاب مذهبی میخونن و از مذهب متنفر میشن. و برعکس یه کتاب ضد مذهب میخونن و تازه به مذهب علاقهمند میشن.
11- یه عده دچار احساسات شاعرانه میشن و با سهراب سپهری و فروغ فرخزاد و فریدون مشیری و.... حال میکنن.
رئالیستها شاملو خونن. بعضی دیگه بیژن نجدی یا صالحی و قیصرامین پور میخونن و...
12- بعضیا یه کتابو میان صد بار بخونن میبینن فاز نمیده. یهو یه سال بعد، دو سال بعد میان برای صد و یکمین بار صفحهی اولو که می خونن میرن تا آخر.(برای خود من جان شیفته این مدلی بود. ).
13- بعضیها به قول نانا سیستماتیک کتاب میخونن. مثلا میان میگردن تموم کتابهای جین آستین رو پیدا میکنن و می خونن. یا از یه روند مطالعاتی مشخصی پیروی میکنن.
قدیما برای شناختن سوسیالیسم از کتاب اصول مقدماتی فسلفه ژرژ پلیتسر شروع میکردن. بعد تکامل انسان و همینطور برو بابا تا برسی به کاپیتال مارکس و چه باید کرد لنین و کتابای انگلس.
14- بعضیها هم عین من بیچاره که نمیتونم پول زیادی بابت کتاب بدم، میان میرن یه کتابخونه عضو میشن و هر کتابی که باد کرده و یا امانت داده نشده و یا مردم لطف کردن و بعد از خوندن پسش آوردن و عنوان کتابها هیچ ربطی هم به هم ندارن و معمولا هم کتابهای قدیمی هستن یکی یکی می گیرن و میخونن.
من گاهی هم سر وقت کتابخونهی دوستان میرم و چون دختر خوبیام و هر کتابی رو که میخونم اگر عیب و نقصی داشته باشه و چسبی بخواد و شیرازهش در رفته باشه براش درست میکنم با منت بهم کتاب قرض می دن. اینطوری کتابهای کتابخونهی یک استاد دانشگاه رو همهشو نونوار کردم.
این حالت مطالعه خیلی حالت پراکنده داره و اصلا هدفمند نیست. و مثل من آخرش هیچی ازشون در نمیاد.
15- یه عده هم مایهدارن و هم خوش سلیقه. مرتب و سیستماتیک کتاب میخرن و چون خونهشون بزرگه هی کتابخونه اضافه میکنن و دل ماهارو آب میکنن...
16- نمیدونم کسی تا به حال این تجربه رو داشته که یک کتابو هیچجوری تا آخر نمیتونه شروع کنه. دو سه بار امتحان میکنه و هر چقدر هم دیگران میگن کتاب خوب و باارزشیه دیگه هرگز نمیتونه بره سراغش. در کمال شرمندگی کتاب گرگ بیابان هرمان هسه برای من اینطوری بود. شاید چون اون موقع سنم کم بود... نمیدونم... اعتراف میکنم هیجکدوم از کتابهای هریپاتر و هم نتونستم بخونم. حتی فیلماشم نمیتونم بشینم کامل ببینم.
این شماره رو باید در شماره 12 میگنجوندم. صداشو در نیارید!
17- یه عده کتاباشونو قرض می دن و میگن بذار دوزار سطح سواد مردم بره بالا.
ولی عدهی دیگه میگن عمرا کتابمو بدم به کسی. ممکنه هیچوقت هم خودشون نخونن. اما نمیذارن کس دیگهای هم بخونه.
18- یه عده کتاب قرض میکنن و سر موقع تمیز و مرتب پس میارن. اینا شریک مال مردمن!
عدهی دیگه هم لبهی کتابا رو تا میکنن. روشون هم آبگوشت و قرمهسبزی و قیمه و آش رشته و انار میریزن. یکی دوسال هم پسش نمیدن. آخرش هم که صاحبش اومدبگیره میگن کدوم کتاب؟ اونو نامزدم برام خریده!
اینا رو دیگه کسی گوشت سگم نمیذارن جلوشون. چه برسه به کتاب.
(از نوشتههام معلومه دچار خستگی شدم؟)
(اصلا اینا تو نظرخواهیم نبود. همینطوری الکی به عنوان درددل گفتم)
19- بعضیها کتاب کرایه میکنن.
من خودم تعریف بامداد خمار فتانهی حاج سید جوادی رو زیاد شنیده بودم. اما چون روشنفکرا اونموقع خوندن این کتابو مسخره میکردن(راستش خودمم فکر میکردم مثل فهیمه رحیمی مینویسه) روم نشد بخرمش. رفتم یواشکی کرایهش کردم.شبی 100 تومن. و چون میخواستم پول کمتری بدم. دوروزه خوندمش :) البته واقعا کشش داشت.
20- بیشتر مردم کتابهای عباس معروفی، زویا پیرزاد، احمد محمود، محمود دولتآبادی، ایرج پزشکزاد، سیمین دانشور، غزاله علیزاده، و اسماعیل فصیح رو دوست دارن .
21- آقا، شما هم یه چیزی بگین.
لطفا اشتباهها و سوتیهامو بهم یادآوری کنید. بخصوص در طبقه بندی کتابها خیلی قاطی کردم. از بس قاطی خوندم!
پ.ن.
22- عدهای عاشقانه حافظ و فردوسی و سعدی و مولوی دوستن و عین قرآن همیشه همراهشونه.
23- بعضیا عاشق خوندن زندگینامه، سفرنامه و کتابهای تاریخیین.
تو این گروه از نوجوون پیدا میشه تا سالمندای عزیز.
24- در کتاب خوندن لذتی ست که در هیچ چیز دیگر نیست!
(امام زیتونالعابدین بیمار)
---
25- خيلي چيزا در مورد كتاب يادم رفت. اسم خيلي از نويسنده ها و كتاب هاي مهم رو يادم رفت بنويسم.
. بعضيا پرسيدن چرا بيشتر كتاباي تاثيرگذاري كه دوستان معرفي كردن قديميه و كمتر كتاب هاي جديد از نويسندگان جديد تو ليست همه هست.
علتشو نمي دونم. شايد زندگي ها خيلي ماشيني شده و ديگه نويسنده اي حال و حوصله - و همچنين امكانات مالي- نداره بشينه با فراغ بال يه كتاب خوندني 5 جلدي بنويسه.
26- مهمتر از همه از "سانسور كتاب" يادم رفت بنويسم.
نويسنده هاي ايراني با اینکه بیشترشون غم نان دارن با اینحال میشینن تموم توان خودشونو رو کتابشون میذارن.
وسطاش که هی اضطراب سانسور دارن و سعی میکنن خودسانسوری کنن.
بعد از طی هفت خوان رستم تازه کتاب بهشون برگردونده میشه که شکم و یال و سر و پا و دم کتابتو اصلاح کن!
دیگه برای نویسنده دل و دماغ میمونه؟ نه والله!
27- ه.الف شاعر- که نصف سال خارجه و نصف سال داخل- به دوستی گفته:
-.روم نمیشه کتاب جدیدمو چاپ کنم
- جرا؟
- چون در کمال تعجب وزارت ارشاد خیلی سریع اجازهی نشر داده. میترسم مردم فکرای بد راجع بهم بکنن!
- :)
2:08 | Zeitoon | نظرها(73)
كتابي براي خواندن
جمعه، 27 بهمن 1385
كتابي براي خواندن
میشه خواهش کنم اسم كتاب يا كتابايي که روی شما تاثیر گذاشتن (البته منظورم خوندنشونه نه رنگ جلد و زیباییشون) تو نظرخواهي بنويسيد!
از هر نوع كه باشه. رمان، فلسفه، تاريخي، محيط زيستي، شعر و....
3:35 | Zeitoon | نظرها(192)
كتابي براي خواندن
میشه خواهش کنم اسم كتاب يا كتابايي که روی شما تاثیر گذاشتن (البته منظورم خوندنشونه نه رنگ جلد و زیباییشون) تو نظرخواهي بنويسيد!
از هر نوع كه باشه. رمان، فلسفه، تاريخي، محيط زيستي، شعر و....
3:35 | Zeitoon | نظرها(192)
22 بهمن!
يک شنبه، 22 بهمن 1385
22 بهمن!
1- مي ترسم منم بشم مثل دكتر دوشاخه. يادش به خير. 12 خرداد 82 راجع بهش نوشتم:
"يكي از آشناهاي بابام كه بهش مي گفتن(( آقاي دكتر دو شاخه ))فوت كرد- يادش به خير !!مرد خيلي خوب ومهربون و روشنفكري بود..از هر كاري كه از دستش براي ديگران بر ميومد دريغ نمی کرد ..فقط دو تا عيب كوچولو داشت ..يكي اينكه خيلي دوست داشت ساعتها بشينه و حرف بزنه و ديگران بشينن و فقط گوش بدن ،هميشه هم دو انگشت اشاره و وسط دست راستش به هوا بود و بقيه انگشتاش بسته .. عين دوشاخه ي محبت ..سيگاري نبود ها .. علامت وي انگيسي به معني پيروزي هم نبود..تموم بحثش اين بود كه: (( اينا)) دو ماه ديگه مي رن ! و دوميش اين بود كه هيچ اهل شوخي نبود..هيچكس جرات نداشت جلوش بهش بگه دكتر دو شاخه .. وسط صحبتاش هيچی نمی خورد و نمی آشاميد ..جدی جدی بود .. از بس با انگشت دو ماه رو نشون داده بود ..بيشتر وقتا انگشتش حاضر و آماده براي گفتن اين جمله بود ..آخرش هم اون دو ماه نرسيد براش :-(
از دكتر دوشاخه دو پسر سه شاخه به يادگار مونده ! "
2- واقعا 28 سال گذشت؟!؟! ددم واي... يا بهتره بگم ددم ياندي!
3- امشب هيچكس اين ورا نرفت بالاي پشت بوم الله اكبر بگه.
اصلا از سنگ و علف صدا درميومد كه از مردم اين شهر نميومد.
تا اونجايي كه رفتم رو پشت بوم و گوشامو تيز كردم هيچ صدايي نشنيدم..
مثل ازهاري با دوربين هم شهرو رصد كردم. نه كسي رو ديدم نه حتي كسي نوار گذاشته بود.
شهر در امن و ا مان:)
4- اما ... پس اينا كي ين فردا مي رن راهپيمايي؟
5- بقيه داره....
اما مي مونه براي فردا...
6- اينو بگم و برم بخوابم.
دل تو دلم نيست. احمدي نژاد جونم قول داده بود تو دهه ي زجر دوتا مژده بهمون بده!
اوليش كشف واكسن ايدز بود كه ايران رو در قله ي دانش پزشكي نشوند.
يعني فردا چه مژده ي ديگه اي در انتظارمونه؟
پنداري يه چيزايي در مورد حق مسلممونه. انرژي هسته اي و يه همچيم چيزايي.
تاپ تاپ تاپ تاپ تاپ
(اين صداي قلبمه كه داريد مي شنويد.)
(صداي قلب از نظر پزشكي انگار بايد يه چيزايي تو مايه هاي تيپ تاپ تيپ تاپ يا تيك تاك تيك تاك باشه. نه؟)
7- اينو هم بگم! قول مي دم كه برم.
اون مسئلهاي كه قبلا گفته بودم كه رفسنجاني كم كم احمدي نژادو كنار ميزنه انگار داره به واقعيت ميپيونده.
تو تلويزيون راه به راه نشونش ميدن( تو برنامهی فرزاد حسنی هم آورده بودنش) و جالبه كه تو مصاحبههاش همهش میگه مغز متفکر جمهوری اسلامی من بودم و حتی با امام سر مواضعش تندی میکردم و تو اخبار هم تازگیها دارن خیلی بزرگش میکنن.
خلاصه که یه بوهایی میآد...
پ.ن.
8- کلی عکس، گزارش، نقد، متن سخنرانی و شبهای بخارا در تادانهی یوسف علیخانی...
9- صادقانهی صادق....
10- خانهتکانی مرضیه ستوده در وبلاگ آقای سردوزامی....
11- بعضی بلاگرها مثل پونه پیشنهاد دادن که روز 25 بهمن رو به جای روز والنتین روز عشاق بنامیم.
سپند روز روز عشق ایرانیان جانشینی شایسته برای والنتاین
12- دلنوشتههای امیرحسین شفقی هنر در تبلیغات و....
13- وبلاگ یک یاغی:
احمدی نژاد گفته:
یک دانشآموز پونزده شونزده ساله تو زیرزمین خونهشون انرژی هستهای تولید کرده(لابد با پِهِن) ما هم براش بادیگارد و ماشین و راننده گرفتیم که یه وقت ندزدنش!( احمدینژاد جان احتمال دزدیدن خودت خیلی بیشتره.)
14- نسل سوختهای چون من...
15- اینم سایت خیلی بامزهی " یک صد میلیارد امضا برای تغییر قوانین تبعیضآمیز علیه مردان"
:))
16 خاطرات زندان ملاحسنی(در سه قسمت) رو هر کی نخونه، از کفش رفته:))
17- حسن ختام:
سخنرانی احمدینژاد:))
آقا زیاد نخندید. فکر همسایهها رو هم بکنید!
18- متوجه نشدم این خانم افکار خواب دیده که رفته راهپیمایی و جمعیت خیلی زیادی اومده بودن یا طنز نوشته!
19- زهرا کمال فر و دو فرزندش هشت ماه است که در فرودگاه مسکو آواره اند!
اين زن ايراني که قصد داشت به همراه دو فرزند 12 و 17 ساله اش به صورت غيرقانوني به کانادا مهاجرت کند 18 ماه است که در فرودگاه مسکو سرگردان است و در سالن فرودگاه زندگي مي کند.
آيا بلاگري تو مسكو داريم تا ازش خواهش كنيم بره از اين زن و بچه هاش گزارش تهيه كنه؟
شايد از اين طريق بتونيم كمكشون كنيم.
از بلاگرهاي ديگه خواهش مي كنم به اين وبلاگ لينك بدن تا همه از زندگي اسف بارشون باخبر بشن.
ممنون.
3:00 | Zeitoon | نظرها(155)
22 بهمن!
1- مي ترسم منم بشم مثل دكتر دوشاخه. يادش به خير. 12 خرداد 82 راجع بهش نوشتم:
"يكي از آشناهاي بابام كه بهش مي گفتن(( آقاي دكتر دو شاخه ))فوت كرد- يادش به خير !!مرد خيلي خوب ومهربون و روشنفكري بود..از هر كاري كه از دستش براي ديگران بر ميومد دريغ نمی کرد ..فقط دو تا عيب كوچولو داشت ..يكي اينكه خيلي دوست داشت ساعتها بشينه و حرف بزنه و ديگران بشينن و فقط گوش بدن ،هميشه هم دو انگشت اشاره و وسط دست راستش به هوا بود و بقيه انگشتاش بسته .. عين دوشاخه ي محبت ..سيگاري نبود ها .. علامت وي انگيسي به معني پيروزي هم نبود..تموم بحثش اين بود كه: (( اينا)) دو ماه ديگه مي رن ! و دوميش اين بود كه هيچ اهل شوخي نبود..هيچكس جرات نداشت جلوش بهش بگه دكتر دو شاخه .. وسط صحبتاش هيچی نمی خورد و نمی آشاميد ..جدی جدی بود .. از بس با انگشت دو ماه رو نشون داده بود ..بيشتر وقتا انگشتش حاضر و آماده براي گفتن اين جمله بود ..آخرش هم اون دو ماه نرسيد براش :-(
از دكتر دوشاخه دو پسر سه شاخه به يادگار مونده ! "
2- واقعا 28 سال گذشت؟!؟! ددم واي... يا بهتره بگم ددم ياندي!
3- امشب هيچكس اين ورا نرفت بالاي پشت بوم الله اكبر بگه.
اصلا از سنگ و علف صدا درميومد كه از مردم اين شهر نميومد.
تا اونجايي كه رفتم رو پشت بوم و گوشامو تيز كردم هيچ صدايي نشنيدم..
مثل ازهاري با دوربين هم شهرو رصد كردم. نه كسي رو ديدم نه حتي كسي نوار گذاشته بود.
شهر در امن و ا مان:)
4- اما ... پس اينا كي ين فردا مي رن راهپيمايي؟
5- بقيه داره....
اما مي مونه براي فردا...
6- اينو بگم و برم بخوابم.
دل تو دلم نيست. احمدي نژاد جونم قول داده بود تو دهه ي زجر دوتا مژده بهمون بده!
اوليش كشف واكسن ايدز بود كه ايران رو در قله ي دانش پزشكي نشوند.
يعني فردا چه مژده ي ديگه اي در انتظارمونه؟
پنداري يه چيزايي در مورد حق مسلممونه. انرژي هسته اي و يه همچيم چيزايي.
تاپ تاپ تاپ تاپ تاپ
(اين صداي قلبمه كه داريد مي شنويد.)
(صداي قلب از نظر پزشكي انگار بايد يه چيزايي تو مايه هاي تيپ تاپ تيپ تاپ يا تيك تاك تيك تاك باشه. نه؟)
7- اينو هم بگم! قول مي دم كه برم.
اون مسئلهاي كه قبلا گفته بودم كه رفسنجاني كم كم احمدي نژادو كنار ميزنه انگار داره به واقعيت ميپيونده.
تو تلويزيون راه به راه نشونش ميدن( تو برنامهی فرزاد حسنی هم آورده بودنش) و جالبه كه تو مصاحبههاش همهش میگه مغز متفکر جمهوری اسلامی من بودم و حتی با امام سر مواضعش تندی میکردم و تو اخبار هم تازگیها دارن خیلی بزرگش میکنن.
خلاصه که یه بوهایی میآد...
پ.ن.
8- کلی عکس، گزارش، نقد، متن سخنرانی و شبهای بخارا در تادانهی یوسف علیخانی...
9- صادقانهی صادق....
10- خانهتکانی مرضیه ستوده در وبلاگ آقای سردوزامی....
11- بعضی بلاگرها مثل پونه پیشنهاد دادن که روز 25 بهمن رو به جای روز والنتین روز عشاق بنامیم.
سپند روز روز عشق ایرانیان جانشینی شایسته برای والنتاین
12- دلنوشتههای امیرحسین شفقی هنر در تبلیغات و....
13- وبلاگ یک یاغی:
احمدی نژاد گفته:
یک دانشآموز پونزده شونزده ساله تو زیرزمین خونهشون انرژی هستهای تولید کرده(لابد با پِهِن) ما هم براش بادیگارد و ماشین و راننده گرفتیم که یه وقت ندزدنش!( احمدینژاد جان احتمال دزدیدن خودت خیلی بیشتره.)
14- نسل سوختهای چون من...
15- اینم سایت خیلی بامزهی " یک صد میلیارد امضا برای تغییر قوانین تبعیضآمیز علیه مردان"
:))
16 خاطرات زندان ملاحسنی(در سه قسمت) رو هر کی نخونه، از کفش رفته:))
17- حسن ختام:
سخنرانی احمدینژاد:))
آقا زیاد نخندید. فکر همسایهها رو هم بکنید!
18- متوجه نشدم این خانم افکار خواب دیده که رفته راهپیمایی و جمعیت خیلی زیادی اومده بودن یا طنز نوشته!
19- زهرا کمال فر و دو فرزندش هشت ماه است که در فرودگاه مسکو آواره اند!
اين زن ايراني که قصد داشت به همراه دو فرزند 12 و 17 ساله اش به صورت غيرقانوني به کانادا مهاجرت کند 18 ماه است که در فرودگاه مسکو سرگردان است و در سالن فرودگاه زندگي مي کند.
آيا بلاگري تو مسكو داريم تا ازش خواهش كنيم بره از اين زن و بچه هاش گزارش تهيه كنه؟
شايد از اين طريق بتونيم كمكشون كنيم.
از بلاگرهاي ديگه خواهش مي كنم به اين وبلاگ لينك بدن تا همه از زندگي اسف بارشون باخبر بشن.
ممنون.
3:00 | Zeitoon | نظرها(155)
خسرو گلسرخی
پنج شنبه، 19 بهمن 1385
خسرو گلسرخی
1- ديشب تلويزيون رو كه روشن كردم ، نمیدونم کدوم کانال بود- ديدم فرزاد حسني داره به مهمون برنامهش داره میگه:
امیر جان یه فیلم غیر منتظره میخواد پخش شه. با هم ببینیم.
انگشتم رو از شماره کانال بعدی برداشتم. کنجکاو شدم ولی گفتم لابد باز میخواد یه تیکه فیلم از تظاهرات سال 57 نشون بده.
و در مقابل چشمای حیرتزدهی من دفاعیات خسرو گلسرخی را دادگاه زمان شاه رو –سال 1352- نشون داد.
چقدر شجاع بوده این مرد. این شاعر ِ" باید که دوست بداریم یاران/ باید که چون خزر بخروشیم/ فریادهای ما اگر چه رسا نیست/ باید یکی شود ای یاران."
همهش میگفت من از خودم دفاع نمیکنم. من از خلقم دفاع میکنم. چه صدایی داشت این خسرو گلسرخی. چه صلابتی(الحق که صداگذاریاش هم از صداگذاری فیلمهای سینمایی اخیر هم خیلی بهتر بود).
فکر میکنم این فیلم چه ولولهای در اون زمان به پا کرده.
آیا حکومت الان ایران جرأت داره دفاعیات اکبر گنجی و ناصر زرافشان و... حتی مجتبی سمیعینژاد و کیانوش سنجری و آرش سیگارچی رو پخش کنه؟
2- امسال دههی فجر مدل تبلیغات جمهوری اسلامی خیلی عوض شده.
بر خلاف سالهای قبل خیلی با احترام فیلمهای خصوصی شاه و فرح رو نشون میدن و وسطش براش شاخ و دم نمیگذارن و در زبالهدان تاریخ نمیاندازنش. فیلمهای شاه با ثریا، فوزیه و فرح و بچههاش به کرات پخش میشه.
برخلاف سالهای قبل زنهای بیحجاب از تظاهرات سال 57 حذف نشدن.
زنهای بیحجاب در دادگاه خسرو گلسرخی هم سانسور نشده بودن.
میدونم دادگاه گلسرخی رو از این منظر نشون دادن که گفته سخنم را از مولا علی آغاز میکنم.
درسته که تو دفاعیاتش یه جورایی گفته اسلام و سوسیالیسم منافاتی با هم ندارن.
اما اینها که تاحالا سایهی سوسیالیسم و کمونیسم رو با تیر میزدن.
چه اتفاقی افتاده؟ چرا تلویزیون ایران اینقدر ولخرج شده؟
چرا امسال اینقدر از روسای جمهور آمریکا یعنی کارتر و کندی و... با همسراشون فیلم نشون میدن؟
3- یکبار دیگه همینجوری تلویزیون رو روشن کردم. فکر کنم یکی ازسریالهای دههی زجری بود. ظاهرا قصهها در یه قهوهخونه در مرز ایران(نمیدونم با کجا) اتفاق میافته.
اون تیکهای که من دیدم دست چپ سعید شیخزاده مثلا تیر خورده و از دست مأمورای زمان شاه فرار کرده بود.
صاحب قهوهخونه هم که انقلابیه و شاگردش یه پسر لاله( نقشش رو یکی از برادران آهنگر. احتمالا امید بازی میکرد)بهش پناه داده. سعید شیخ زاده از ضعف رو تخت قهوهخونه میخوابه. کجا؟ رو بازوی چپش که آستینش با گلوله سوراخ شده و همینطور از سوراخش خونه که بیرون میریزه. من اصلا حواسم به دیالوگها نیست. منتظرم ببینم کسی به بازیگر تذکرمیده یا نه. برنامه زنده هم نیست.
بعد که با صاحب قهوهخونه صمیمی میشه نیمه خیز می شه رو آرنج دست چپش راحت تکیه میده و درددل میکنه. بدون اینکه حتی یه آخ بگه. وقتی میشینه چایی رو با همون دست چپش میگیره. وقتی صاحبقهوهخونه هم میخواد ساکشو بهش بده تا از دست مأمورایی که دارن میان فرار کنه بازم با دست خونین و مالینش ساک سنگینو میگیره و فرار میکنه.
نه کارگردان، نه دستیار، نه منشی صحنه، نه فیلمبردار، نه صدابردار نه حتی چایی ریز گروه نگفت:
الاغ، تو دست چپت تیر خورده. با اون یکی دستت کاراتو بکن!
یا اگه بازیگر چپدسته. بازوی راستش رو تیرخورده و خونین میکردن!
ببین بودجههای نازنین ما صرف چه برنامههایی میشه.
4- ای مردم باشتین!
یکی شش ماه، یه سال، پنج سال میره زندان. هر روز شکنجه میشه. به خاطر شرایط وحشتناک زندان اعتصاب غذا میکنه. هیچکی براش تره خورد نمیکنه. طفلک وقتی هم میاد بیرون انتظاری از کسی نداره که بگیرنش رو کول و دور شهر بچرخوننش. عین گلسرخی میگه من برای مردمم مبارزه میکنم و از کسی هم توقعی ندارم.
اونوقت یکی که بارها اعلام کرده من سیاسی نیستم و با حکومت مشکلی ندارم. نمازمو میخونم و روزهمم میگیرم، برای چند ساعت میره زندان، ببخشید هتلاوین و وقتی میاد بیرون برای کسایی که تو این چند ساعت بهش لینک ندادن و بهش زنگ نزدن خط و نشون میکشه. به بعضیها با لحن بیادبانهای فحش میده. غافل از اینکه کسی اگر کاری هم کرده برای کل جنبش کرده نه برای فرد بخصوص اون.
خوب دیگه جوونیاست و نادونی و سرپرباد! در جواب کسایی هم ازش میپرسن چرا خودت تاحالا به زندانی های سیاسی نه لینک دادی نه حالشونو پرسیدی پرخاشگرانه جواب میده من تو دلم ناراحت بودم و بیرون از اینترنت کارایی کردم.( خوب هر کسی هم میتونه همین جواب رو به خودش بده) بقیه انتقادها رو هم که طبق معمول پاک میکنه.
من اینا رو تقصیر اون طفلک نمیدونم. این مردم ما هستن که به خاطر آرزوهای "خودشون" یکی روبیجهت مثل بادکنک باد میکنن. جالب اینجاست که شخص در باد کردن خودش کمک هم میکنه. اونقدر باد میشه که ناگهان میترکه.
وقتی هم ترکید حتی نمیان تیکههاشو جمع کنن.
مثل.... یادتون هست؟
5- دوتا ویژهنامه بخارا به دستم رسیده. یکی در مورد اوسیپ ماندلشتام شاعر نامدار روس و یکی گونتر گراس. واقعا علی دهباشی کاری کرده کارستان. در مورد این دو ویژهنامه حتما مینویسم. ویژهنامه یه چیزی میگم و یه چیزی میشنوید.
6- برای آذر فخر عزیزم آرزوی سلامتی هر چه زودتر دارم...
پ.ن.
7- این لینکو همین الان یه نفر برام فرستاد.
بابا چه خبره این وبلاگستان:)
اونایی که افتخار میکنن که با اسم اصلی مینویسن و به ما مستعار نویسا میپرن که چرا به قراراشون نمیریم یکی از دلایلش همینه!
جالبه یکی از همین خانمهای محترم که قهرمان ملی شده و بارها اعلام کرده با یک بسته شکلات هم بعله، با هر دوست پسرشکلاتی که قرار داره مثل: ع.ق. و ح.م. و ح.ع و...
حتما هم باید یه لجنپرونی راجع به زیتون بکنه(من این وسط چکارم نمیدونم والله). به یکیشون گفته اگر میخوای باهام باشم باید لینک زیتونو برداری:))
از کجا میفهمم؟ خودشون برام مینویسن! !
توضیح: من هنوز این متنو نخوندم. اما با دیدن چند جمله بسيار مزخرف از دوسه نفر که اعای پیغمبری و روشنفکری دارن فهمیدم مستعار نویسا چقدر متینترن!
چیزی که در مورد بيشتر اونایی که با اسم اصلی مینویسن متوجه شدم، اینه که از اسمشون استفادهی بهینه میبرن!
بعضیاشون هم مرتب از اسمهای گنده گنده بالا میرن، مثلا فلان آدم گنده گفت تو چقدر خوبی و گلی.
به دیگران مرتب نون قرض میدن که یک جایی این نونو پس بگیرن.
هم اعلام می کنن که با چی خر میشن و به همه شماره تلفن می دن و .... بعله دیگه...
هر مستعار نویسی هم که ناگهان با اسم اصلی مینویسه اولین کاری که میکنه اینه که برای خودش تبلیغ کنه!
که هم نفع مادی براش داره و هم معنوی.
مطمئنم اگر خودم هم آشکار شم از همچین ایراداتی مبرا نخواهم بود.
ظاهرا اميد اون نوشته يا افشاگري به قول خودش يك كيلومتري(29 صفحه اي) رو از سايتش برداشته. اما من چون مي خواستم بعدا آفلاين بخونمش براي خودم سيوش كرده بودم و هر وقت بتونم يه جايي مي ذارمش. كجا مي شه متن( مايكروسافت ورد) گذاشت؟
توضيح در ده روز بعد( 29 بهمن)
بعدا كه اين 29 صفحه رو كامل خوندم ديدم اسم خيلي ها تو اين مثلا افشاگري اومده. كسايي كه از ديد من موجه هستن و حتما دوست ندارن حرف هايي كه پشتشون زده مي شه جايي انتشار پيدا كنه. مخصوصا اينكه خود اميد هم از رو سايتش برداشت.
از همون شب به بعد به كسايي كه ازم پرسيدن نگفتم و ازين به بعد هم نخواهم گفت.
ولي خوب.... برام خيلي جالب بود و در شناخت من از بچه هاي وبلاگستان خيلي تاثير داشت:)
8- جوك دانش آموزي
نمايندگان دانش آموزان مدارس مي رن پيش يه آيت الله تا ازش استفسار كنن براي اجراي موسيقي در جشن هاي دهه فجر.
- آقا، زدن كي بورد(يا اصطلاحا ارگ) تو اين دهه مجازه؟
- نخير! جايز نيست.
- سنتور چي؟ اونو اجازه داريم بزنيم؟
- نخير سنتور هم حرام است.
- دمبك؟ دمبك چي؟
- اولا دمبك نيست و تمبك است. دوما زدنش حرام تر از نوازش دم سگ است.
- گيتار؟
- حرام!
- پيانو و ويلن؟
- زبانت را گاز بگير بچه! حرام.
-...
- حرام!
-...؟
- حرام!!!
- پس ما سرود " خميني اي امام " رو با گوز و شيشكي بزنيم؟
13:07 | Zeitoon | نظرها(122)
خسرو گلسرخی
1- ديشب تلويزيون رو كه روشن كردم ، نمیدونم کدوم کانال بود- ديدم فرزاد حسني داره به مهمون برنامهش داره میگه:
امیر جان یه فیلم غیر منتظره میخواد پخش شه. با هم ببینیم.
انگشتم رو از شماره کانال بعدی برداشتم. کنجکاو شدم ولی گفتم لابد باز میخواد یه تیکه فیلم از تظاهرات سال 57 نشون بده.
و در مقابل چشمای حیرتزدهی من دفاعیات خسرو گلسرخی را دادگاه زمان شاه رو –سال 1352- نشون داد.
چقدر شجاع بوده این مرد. این شاعر ِ" باید که دوست بداریم یاران/ باید که چون خزر بخروشیم/ فریادهای ما اگر چه رسا نیست/ باید یکی شود ای یاران."
همهش میگفت من از خودم دفاع نمیکنم. من از خلقم دفاع میکنم. چه صدایی داشت این خسرو گلسرخی. چه صلابتی(الحق که صداگذاریاش هم از صداگذاری فیلمهای سینمایی اخیر هم خیلی بهتر بود).
فکر میکنم این فیلم چه ولولهای در اون زمان به پا کرده.
آیا حکومت الان ایران جرأت داره دفاعیات اکبر گنجی و ناصر زرافشان و... حتی مجتبی سمیعینژاد و کیانوش سنجری و آرش سیگارچی رو پخش کنه؟
2- امسال دههی فجر مدل تبلیغات جمهوری اسلامی خیلی عوض شده.
بر خلاف سالهای قبل خیلی با احترام فیلمهای خصوصی شاه و فرح رو نشون میدن و وسطش براش شاخ و دم نمیگذارن و در زبالهدان تاریخ نمیاندازنش. فیلمهای شاه با ثریا، فوزیه و فرح و بچههاش به کرات پخش میشه.
برخلاف سالهای قبل زنهای بیحجاب از تظاهرات سال 57 حذف نشدن.
زنهای بیحجاب در دادگاه خسرو گلسرخی هم سانسور نشده بودن.
میدونم دادگاه گلسرخی رو از این منظر نشون دادن که گفته سخنم را از مولا علی آغاز میکنم.
درسته که تو دفاعیاتش یه جورایی گفته اسلام و سوسیالیسم منافاتی با هم ندارن.
اما اینها که تاحالا سایهی سوسیالیسم و کمونیسم رو با تیر میزدن.
چه اتفاقی افتاده؟ چرا تلویزیون ایران اینقدر ولخرج شده؟
چرا امسال اینقدر از روسای جمهور آمریکا یعنی کارتر و کندی و... با همسراشون فیلم نشون میدن؟
3- یکبار دیگه همینجوری تلویزیون رو روشن کردم. فکر کنم یکی ازسریالهای دههی زجری بود. ظاهرا قصهها در یه قهوهخونه در مرز ایران(نمیدونم با کجا) اتفاق میافته.
اون تیکهای که من دیدم دست چپ سعید شیخزاده مثلا تیر خورده و از دست مأمورای زمان شاه فرار کرده بود.
صاحب قهوهخونه هم که انقلابیه و شاگردش یه پسر لاله( نقشش رو یکی از برادران آهنگر. احتمالا امید بازی میکرد)بهش پناه داده. سعید شیخ زاده از ضعف رو تخت قهوهخونه میخوابه. کجا؟ رو بازوی چپش که آستینش با گلوله سوراخ شده و همینطور از سوراخش خونه که بیرون میریزه. من اصلا حواسم به دیالوگها نیست. منتظرم ببینم کسی به بازیگر تذکرمیده یا نه. برنامه زنده هم نیست.
بعد که با صاحب قهوهخونه صمیمی میشه نیمه خیز می شه رو آرنج دست چپش راحت تکیه میده و درددل میکنه. بدون اینکه حتی یه آخ بگه. وقتی میشینه چایی رو با همون دست چپش میگیره. وقتی صاحبقهوهخونه هم میخواد ساکشو بهش بده تا از دست مأمورایی که دارن میان فرار کنه بازم با دست خونین و مالینش ساک سنگینو میگیره و فرار میکنه.
نه کارگردان، نه دستیار، نه منشی صحنه، نه فیلمبردار، نه صدابردار نه حتی چایی ریز گروه نگفت:
الاغ، تو دست چپت تیر خورده. با اون یکی دستت کاراتو بکن!
یا اگه بازیگر چپدسته. بازوی راستش رو تیرخورده و خونین میکردن!
ببین بودجههای نازنین ما صرف چه برنامههایی میشه.
4- ای مردم باشتین!
یکی شش ماه، یه سال، پنج سال میره زندان. هر روز شکنجه میشه. به خاطر شرایط وحشتناک زندان اعتصاب غذا میکنه. هیچکی براش تره خورد نمیکنه. طفلک وقتی هم میاد بیرون انتظاری از کسی نداره که بگیرنش رو کول و دور شهر بچرخوننش. عین گلسرخی میگه من برای مردمم مبارزه میکنم و از کسی هم توقعی ندارم.
اونوقت یکی که بارها اعلام کرده من سیاسی نیستم و با حکومت مشکلی ندارم. نمازمو میخونم و روزهمم میگیرم، برای چند ساعت میره زندان، ببخشید هتلاوین و وقتی میاد بیرون برای کسایی که تو این چند ساعت بهش لینک ندادن و بهش زنگ نزدن خط و نشون میکشه. به بعضیها با لحن بیادبانهای فحش میده. غافل از اینکه کسی اگر کاری هم کرده برای کل جنبش کرده نه برای فرد بخصوص اون.
خوب دیگه جوونیاست و نادونی و سرپرباد! در جواب کسایی هم ازش میپرسن چرا خودت تاحالا به زندانی های سیاسی نه لینک دادی نه حالشونو پرسیدی پرخاشگرانه جواب میده من تو دلم ناراحت بودم و بیرون از اینترنت کارایی کردم.( خوب هر کسی هم میتونه همین جواب رو به خودش بده) بقیه انتقادها رو هم که طبق معمول پاک میکنه.
من اینا رو تقصیر اون طفلک نمیدونم. این مردم ما هستن که به خاطر آرزوهای "خودشون" یکی روبیجهت مثل بادکنک باد میکنن. جالب اینجاست که شخص در باد کردن خودش کمک هم میکنه. اونقدر باد میشه که ناگهان میترکه.
وقتی هم ترکید حتی نمیان تیکههاشو جمع کنن.
مثل.... یادتون هست؟
5- دوتا ویژهنامه بخارا به دستم رسیده. یکی در مورد اوسیپ ماندلشتام شاعر نامدار روس و یکی گونتر گراس. واقعا علی دهباشی کاری کرده کارستان. در مورد این دو ویژهنامه حتما مینویسم. ویژهنامه یه چیزی میگم و یه چیزی میشنوید.
6- برای آذر فخر عزیزم آرزوی سلامتی هر چه زودتر دارم...
پ.ن.
7- این لینکو همین الان یه نفر برام فرستاد.
بابا چه خبره این وبلاگستان:)
اونایی که افتخار میکنن که با اسم اصلی مینویسن و به ما مستعار نویسا میپرن که چرا به قراراشون نمیریم یکی از دلایلش همینه!
جالبه یکی از همین خانمهای محترم که قهرمان ملی شده و بارها اعلام کرده با یک بسته شکلات هم بعله، با هر دوست پسرشکلاتی که قرار داره مثل: ع.ق. و ح.م. و ح.ع و...
حتما هم باید یه لجنپرونی راجع به زیتون بکنه(من این وسط چکارم نمیدونم والله). به یکیشون گفته اگر میخوای باهام باشم باید لینک زیتونو برداری:))
از کجا میفهمم؟ خودشون برام مینویسن! !
توضیح: من هنوز این متنو نخوندم. اما با دیدن چند جمله بسيار مزخرف از دوسه نفر که اعای پیغمبری و روشنفکری دارن فهمیدم مستعار نویسا چقدر متینترن!
چیزی که در مورد بيشتر اونایی که با اسم اصلی مینویسن متوجه شدم، اینه که از اسمشون استفادهی بهینه میبرن!
بعضیاشون هم مرتب از اسمهای گنده گنده بالا میرن، مثلا فلان آدم گنده گفت تو چقدر خوبی و گلی.
به دیگران مرتب نون قرض میدن که یک جایی این نونو پس بگیرن.
هم اعلام می کنن که با چی خر میشن و به همه شماره تلفن می دن و .... بعله دیگه...
هر مستعار نویسی هم که ناگهان با اسم اصلی مینویسه اولین کاری که میکنه اینه که برای خودش تبلیغ کنه!
که هم نفع مادی براش داره و هم معنوی.
مطمئنم اگر خودم هم آشکار شم از همچین ایراداتی مبرا نخواهم بود.
ظاهرا اميد اون نوشته يا افشاگري به قول خودش يك كيلومتري(29 صفحه اي) رو از سايتش برداشته. اما من چون مي خواستم بعدا آفلاين بخونمش براي خودم سيوش كرده بودم و هر وقت بتونم يه جايي مي ذارمش. كجا مي شه متن( مايكروسافت ورد) گذاشت؟
توضيح در ده روز بعد( 29 بهمن)
بعدا كه اين 29 صفحه رو كامل خوندم ديدم اسم خيلي ها تو اين مثلا افشاگري اومده. كسايي كه از ديد من موجه هستن و حتما دوست ندارن حرف هايي كه پشتشون زده مي شه جايي انتشار پيدا كنه. مخصوصا اينكه خود اميد هم از رو سايتش برداشت.
از همون شب به بعد به كسايي كه ازم پرسيدن نگفتم و ازين به بعد هم نخواهم گفت.
ولي خوب.... برام خيلي جالب بود و در شناخت من از بچه هاي وبلاگستان خيلي تاثير داشت:)
8- جوك دانش آموزي
نمايندگان دانش آموزان مدارس مي رن پيش يه آيت الله تا ازش استفسار كنن براي اجراي موسيقي در جشن هاي دهه فجر.
- آقا، زدن كي بورد(يا اصطلاحا ارگ) تو اين دهه مجازه؟
- نخير! جايز نيست.
- سنتور چي؟ اونو اجازه داريم بزنيم؟
- نخير سنتور هم حرام است.
- دمبك؟ دمبك چي؟
- اولا دمبك نيست و تمبك است. دوما زدنش حرام تر از نوازش دم سگ است.
- گيتار؟
- حرام!
- پيانو و ويلن؟
- زبانت را گاز بگير بچه! حرام.
-...
- حرام!
-...؟
- حرام!!!
- پس ما سرود " خميني اي امام " رو با گوز و شيشكي بزنيم؟
13:07 | Zeitoon | نظرها(122)
آرش سيگارچي را تنها نگذاريم!
سه شنبه، 17 بهمن 1385
آرش سيگارچي را تنها نگذاريم!
1- "متاسفانه این سه سال زندان و درگیری های پیرامون من ، کاملا من را از نظر مالی در شرایط بدی قرار داده است اما با این حال تا به حال برای درمان(سرطان) از کسی کمک نگرفتم اما از این به بعد نیاز به مساعدت هایی دارم . از همه دوستان عزیز متشکرم."
آرش سيگارچي
داستان خيلي ساده است. معالجهي بيماريهاي خاص در ایران خیلی گرون تموم میشه. یک اهری از گرونی داروهای اماس نوشته و آرش از گرونی آمپولهای شیمیدرمانی. بیمهی خدمات درمانی هم درصد کمیش رو میده...
اگر هم كسي به عللي شغلي، درآمدي نداشته باشه پوستش كنده مي شه.
من قبلا بهطور خصوصی با ایمیل از دوستانی که همیشه در کار خیر پیشقدم بودن، تقاضای کمک کرده بودم. بچهها هم ازم خواستن تو وبلاگم بنویسم.
با اينكه برام سخته، ولي چشم!
امیدوارم بهزودی تو وبلاگ آرش بخونیم که معالجه با موفقیت انجام شده.
نحوهی ارسال کمک تو وبلاگ خود آرش هست.
ایستاده چو شمع!
2- ولگرد عزيز
.مشتاقانه منتظر ادامهی سفرنامهت هستیم!...
0:46 | Zeitoon | نظرها(81)
آرش سيگارچي را تنها نگذاريم!
1- "متاسفانه این سه سال زندان و درگیری های پیرامون من ، کاملا من را از نظر مالی در شرایط بدی قرار داده است اما با این حال تا به حال برای درمان(سرطان) از کسی کمک نگرفتم اما از این به بعد نیاز به مساعدت هایی دارم . از همه دوستان عزیز متشکرم."
آرش سيگارچي
داستان خيلي ساده است. معالجهي بيماريهاي خاص در ایران خیلی گرون تموم میشه. یک اهری از گرونی داروهای اماس نوشته و آرش از گرونی آمپولهای شیمیدرمانی. بیمهی خدمات درمانی هم درصد کمیش رو میده...
اگر هم كسي به عللي شغلي، درآمدي نداشته باشه پوستش كنده مي شه.
من قبلا بهطور خصوصی با ایمیل از دوستانی که همیشه در کار خیر پیشقدم بودن، تقاضای کمک کرده بودم. بچهها هم ازم خواستن تو وبلاگم بنویسم.
با اينكه برام سخته، ولي چشم!
امیدوارم بهزودی تو وبلاگ آرش بخونیم که معالجه با موفقیت انجام شده.
نحوهی ارسال کمک تو وبلاگ خود آرش هست.
ایستاده چو شمع!
2- ولگرد عزيز
.مشتاقانه منتظر ادامهی سفرنامهت هستیم!...
0:46 | Zeitoon | نظرها(81)
پنجشنبه، بهمن ۱۲، ۱۳۸۵
حسین جیگر طلا....
1- حسين بنشين به كنارم
ز عشقت بيقرارم
جون تو طاقت ندارم
جون تو طاقت ندارم
- حسین!
حالا مرو از کنارم
- حسین!
حالا مرو از کنارم
- حسین!
بهخدا دوستت میدارم
بهخدا دوستت میدارم
(گریهی مصنوعی جمعیت+ تو سر و سینه زدنها و حسینحسین گفتنها)
اشتباه نکنید اینجا لسآنجلس نیست. یکی از کانالهای تلویزیون جمهوری اسلامی ایران به مناسبت تاسوعا پخشش کرد.
به جای سیما بیناهم یک آقای سوپرباس نتراشیده نخراشیده صداشو با بدترین حالت در مسجد یا تکیهای ول داده بود! و مردم هم بر سر و سینه میکوفتند.
2- هیچ سالی مثل امسال مراسم دههی اول محرم اینقدر دولتی نبود.
قبلا هر محل بسته به بضاعت خود مردم ِ محل تکیهای مخصوص به خود داشتن. همیشه حیاط خونهی یکی از اهالی محل میشد حسینیه. امسال از چند روز قبل از محرم زمینهای خالی که دورشون محصور بود و صاحباشون حتی اجازه نمیدادن بچهها توش فوتبال بازی کنن نفهمیدیم چهجوری( حتما اجاره شدن) درشون باز شد و از طرف ارگانهای دولتی داربست و چادر زده شدن و آماده تحویل هیئتهای عزاداری - احتمالا مورد قبول دولت- شدن.
کمک مالی زیادی هم برای خرید سنج و زنجیر و دهل کردن. در صورتیکه قبلا خود مردم پول جمع میکردن.
پرچمها و پلاکاردهای عزاداری یک شکل و تکراری بود.
3- یه جورایی انگار غم و شادی رو دارن به ما دیکته میکنن.
از عین قربان تا غدیر اومدن همهی شهرو پر کردن از پرچمها و نوارهای پارچهای قرمز و زرد. یعنی آهای ملت! شاد باشید!
بعد از چند روز مونده به محرم اومدن اون پرچمها رو کندن و جاش پرچمهای سیاه و سبز زدن و کلمهی حسین روی متن قرمز. فکر کن، تموم شهر از همین! یعنی آهای ملت! حالا نوبت غمه!
(قبلا هر محلی به سلیقه و وسع مالی خود محل تزئین میشد.)
4- بیشتر مدارس روز یکشنبه رو به جای درس به سینهزدن و نوحهخونی و خوردن اجباری غذاهای چرب و چیلی ( که مثلا نذری بود) گذروندن. شرکت در این مراسم اجباری بود و هر کس شرکت نمیکرد نمره انضباطش کم میشد.
جالب اینجاست که بعد از تاسوعا و عاشورا که دوشنبه و سهشنبه بود، چهارشنبه هم از درس خبری نبوده. معلمها نیومدن سرکلاس و سینهزنی اجباری برقرار بوده.
بیشتر کارخانجات و ادارات هم روز یکشنبه سینهزنی اجباری داشتن.
یکشنبه دیدم سیبا برای اولین بار ساعت 2 بعد از ظهر اومد خونه. گفتم چیزی شده؟ گفت از سینهزنی فرار کردم. یکی از اعضای حراست هم دیده بودش و براش گزارش رد کرده بود.
پارسال هم نوبت حج بهش رسیده بود و سیبا گفته بود نمیرم. نماز هم نمیره با رئیس رؤساش بخونه. اوخ... پرونده ش چقدر سنگینه طفلک!
5- تاسوعا عاشورا(جاتون خالی. دلتون نخواد.) رفتیم نوشهر .
شب تاسوعا هوا بارونی بود و یه گروه خیلی کوچیک اومده بودن سینهزنی. یه عالمه دختر مختر جمع شده بودن دور میدون اصلی. یه دختر شمالی داشت به دوستاش میگفت: جلوی تهرانیها آبرومون رفت. پسرای ننر! تا یه ذره بارون اومد رفتن تپیدن تو خونههاشون.(من نفهمیدم این مسئله به آبروشون چه مربوط بود)
خلاصه که هی بالا رفتین پایین اومدیم دیدیم خبری نیست که نیست.
اما فرداش... هوا آفتابی و عالی شد و...
پسرای مو بلند و ژلزده و ژیگول کلی دخترا رو سورپرایز کردن. قهقههی دخترا به هوا میرفت.(لابد آبروشون حسابی خریداری شد)
اونقدر گروه عزادار(!) اومده بودن!! و تو نوشهر هم یکی دو میدون نزدیک مسجدش بیشتر نیس. صداها قاطی شده بود و زنجیرزنها قاطی میکردن و گاهی با آهنگ گروه رقیب زنجیر میزدن که از طرف خوانندهی خودی سخت مورد سرزنش قرار میگرفتن و یه بساطی بود دیدنی. همهش فکر میکردیم الانه که دعوا بشه. اما نشد.
ماشالله دختر اونقدر زیاد بود که( لبخندشون) به همه میرسید.
یه گروهی از همه با نظمتر و بهتر بودن. انواع و اقسام دهلها رو داشتن و الحق خیلی کوبنده و خوب میزدن. انگار تو قلب آدم یهچیزی شکسته میشد. خوانندهشونم خوب پاپ حزنانگیز میخوند. صداش یه چیزی تو مایههای امید و معین بود. من یهو گریهم گرفت. یه نگاه به جمعیت فراوان اونجا کردم دیدم هیچکس- حتی یه پیرزن- هم گریه نمیکنه و تازه نیششون هم بازه. گفتم ممکنه" گریهم برای هنر" با چیزی دیگه اشتباه بشه . و بغضمو خوردم.
6- دریا واقعا عالی بود.
کشتیهای سفید و نارنجی اون دور دورا. مرغای دریایی اون وسطا و موجهای قشنگی که بر ساحل کوبیده میشد و میشد باهاش بازی کرد. اول بری جلوی جلو و تا موجا میان بدوی تا خیس نشی. تقریبا همه همینکارو میکردن و خندهها بود که به آسمون میرفت. خیلیها هم این وسط از موج عقب افتادن و خیس خیس شدن.
7- جنگل هم که نگو!
انگار نه انگار که زمستونه. علفهای زیر پا، ترو تازه. درخت و بوتهها که بیشترشون سبز. صدای زیبای پرندههای جنگلی. گاوها و اسبایی که معلوم نبود صاحبشون کیه. جویبارهای کوچیک و بزرگ که گاهی خیست میکرد. نمنم بارون که وقتی به صورتت میخوره انگار داره نوازشت میکنه. واقعا کیف کردیم.
آدم تو شمال خیس هم که بشه اصلا سردش نمیشه.
8- و باغهای نارنج....
نارنجهای فراوون روی درختا عین چراغهای نارنجی میدرخشیدن. صاحب یه باغ خودش بهمون پیشنهاد کرد که هر چقدر که دوست داریم نارنج بچینیم. سیبا گفت یکی دوتا بسه. اما من که یه کیسه نایلون همرام بود، زیر غرغرهای سیبا پرش کردم. صاحب باغ اومد یه نایلون گنده تر برامون آورد و مجبورمون کرد اونم پر کنیم. گفت امسال محصولش خیلی زیاده و نمیدونه باهاش چکار کنه. سیبا راضی نبود اما من اینم پر کردم. نارنجها خوشرنگ و گنده و پرآب.
حالا که اومدیم. سیبا رو مجبور کردم آب نارنجها رو بگیره. ولی خودمونیم. نمیدونم با اینهمه آب نارنج چهکنم؟
و نمیدونم توی یخچال تا چند روز میمونه؟ باید بجوشونمش یا همینطوری عین آبلیمو میشه نگهش داشت؟
کسی میدونه آب نارنج تو چه غذاهایی استفاده میشه؟(البته به جز ریختن روی مرغ و ماهی پخته یا سرخکرده و توی چایی. که اینا رو بلدم)
9- امسال از خوردن نذریهای همسایهها محروم بودم. هر سال که خونه میموندیم اونقدر برامون میآوردن که تا چند روز خفه میشدیم.
10- موقع برگشتن دیدیم دم هر مسجد و خونهای که پارسال هم نذری میدادن صفه و دارن نذری میگیرن.
به سیبا گفتم جلوی یکیشون یه نیش ترمز بزنیم تا من یهدقیقهای برم غذا بگیرم. یه چشمغرهای رفت. اجبارا حرفمو پس گرفتم!
بهش گفتم اقلا از جلوی میدونی که هر سال توش شام غریبان میگیرن رد شیم ببینم چه خبره؟
چه خبـــــر بود!! فقط دختر و پسرای جوون. خیلی رمانتیک شمع روشن کرده بودن و با نیشهای باز با هم گپ و گفتگو میکردن! چند تا از این گفتگوها ثمر بده خدا میدونه. چه ازدواجهایی پایههاش تو این شب ریخته میشه بازم خدا میدونه!
شب اومدیم خونه بعد از سهساعت رانندگی نیمرو خوردیم!
11- من امسال گریهای از مردم ندیدم. سالای پیش زیاد می دیدم. واقعا نمیدونم فلسفهی گریهشون چیه؟
خود من گاهی به خاطر صدای سوزناک و ساز و دهل گاهی احساساتی میشم. خیلیها رو میدونم که چون غمی تو زندگیشون دارن برای غم و غصههای خودشون گریه میکنن.
آخوندها هم که گریه جز شغلشونه و میگن گریهی الکی کردن هم ثواب داره.
نمیدونم واقعا کسی هست که به خاطر خود امام حسین گریه کنه؟
12- دههی اول آقا رو مخصوصا هر شب میآوردن توی تلویزیون( یعنی دوربینها رو میبردن خدمت آقا) که یعنی بابا این شایعات یعنی کشک! احمدینژاد هم عین مادر مردهها(دور از جون مامانش. اون طفلک تازه شوهر دومش مرده. حالا حالاها آرزو داره) مینشست پایین پاش. که یعنی بابا ما هنوزم مخلصتیم رهبر جان.
13- دیگه چی؟
آهان. چند تا عکس هم گرفتم. دوربینم زرتش قمصور شده و با موبایل گرفتم.
آهااااان. اینو یادم میره بگم که موبایل نو خریدم:)
بعد از چند سال نوکیا 3310 داری بالاخره با اصرارهای شدید سیبا رفتیم پاساژ علاءالدین و یک فروند گوشی موبایل ابتیاع فرمودم.
حالا من از قبل گفتم یه ارزون سبک و کوچولو و تاشو میخوام ها. ازین گنده مندهها بهم پیشنهاد نکنی.
نشون به اون نشون که از سر تا ته پاساژ رو دوسه بار دور زدیم.( میدونید تو این شلوغی علاءالدین دوسهبار دور زدن یعنی چهار پنج ساعت شیرین وقت هدر دادن.)
هر چی سیبا گوشیهای ظریف و کوچول موچولو نشونم میداد میگفتم هیس!! بذار خودم انتخاب کنم. مشخصات میپرسیدم و میرفتم جلو. تا بالاخره یکی که تو مغازهی اول گفته بودم. اَه اَه... این چه بدرنگ و گنده و یغوره همونو خریدم...
نمیدونم چه فلسفهای داشت هم رنگ قهوهای دوست نداشتم هم این خیلی سنگینه(سیبا میگه نیمکیلویی هست) هم خیلی مردونهست.
گمونم گول دوربین دومگا پیکسلی و کشویی باز شدنش رو خوردم.(در صورتیکه وقتی مدل شکلات رو دیده بودم گفته بودم این چه سوسولیه!) خلاصه که نوکیا 6270 خریدم.
حالا دوربین خودم 5 مگاپیکسل بود... از وقتی اینو گرفتم دوربینه قهرکرده و گاهی نمیگیره.
13- سیبا یه روزبا خنده بهم گفت: برای چی تو خرید جلوی مردم نظرمو میخوای بعد دقیقا برعکس همونی رو که من پیشنهاد میکنم میگیری؟
منم با خنده گفتم میبرمت تا از خریدم مطمئن بشم!
14- خداحافظ 3310 ِ عزیزم که هم گوشتکوب بودی، هم فندق و گردو شکن، هم میخکفش کسی درمیومد براش چکش بودی، تو کاسه توالت و رودخونه و دریا هم که میافتادی آخ نمیگفتی، باهات میشد فوتبال و هندبال بازی کرد، اگر کسی مزاحم آدم میشد، میشد به عنوان وسیلهی دفاع شخصی ازت استفاده کرد و بد هم آنتن نمیدادی.
نه اهل قرتی بازی( موزیک و رادیو) بودی نه سوسولبازی(عکس و گیم و این مزخرفات). اون زنگ موتزارت 40ات هم خیلی جیگر بود!
15- کسی از یونس (افسون فسرده) خبری داره؟
چرا تو وبلاگش هیچ نوشتهای نیست؟
2:43 | Zeitoon |
نظرها
ز عشقت بيقرارم
جون تو طاقت ندارم
جون تو طاقت ندارم
- حسین!
حالا مرو از کنارم
- حسین!
حالا مرو از کنارم
- حسین!
بهخدا دوستت میدارم
بهخدا دوستت میدارم
(گریهی مصنوعی جمعیت+ تو سر و سینه زدنها و حسینحسین گفتنها)
اشتباه نکنید اینجا لسآنجلس نیست. یکی از کانالهای تلویزیون جمهوری اسلامی ایران به مناسبت تاسوعا پخشش کرد.
به جای سیما بیناهم یک آقای سوپرباس نتراشیده نخراشیده صداشو با بدترین حالت در مسجد یا تکیهای ول داده بود! و مردم هم بر سر و سینه میکوفتند.
2- هیچ سالی مثل امسال مراسم دههی اول محرم اینقدر دولتی نبود.
قبلا هر محل بسته به بضاعت خود مردم ِ محل تکیهای مخصوص به خود داشتن. همیشه حیاط خونهی یکی از اهالی محل میشد حسینیه. امسال از چند روز قبل از محرم زمینهای خالی که دورشون محصور بود و صاحباشون حتی اجازه نمیدادن بچهها توش فوتبال بازی کنن نفهمیدیم چهجوری( حتما اجاره شدن) درشون باز شد و از طرف ارگانهای دولتی داربست و چادر زده شدن و آماده تحویل هیئتهای عزاداری - احتمالا مورد قبول دولت- شدن.
کمک مالی زیادی هم برای خرید سنج و زنجیر و دهل کردن. در صورتیکه قبلا خود مردم پول جمع میکردن.
پرچمها و پلاکاردهای عزاداری یک شکل و تکراری بود.
3- یه جورایی انگار غم و شادی رو دارن به ما دیکته میکنن.
از عین قربان تا غدیر اومدن همهی شهرو پر کردن از پرچمها و نوارهای پارچهای قرمز و زرد. یعنی آهای ملت! شاد باشید!
بعد از چند روز مونده به محرم اومدن اون پرچمها رو کندن و جاش پرچمهای سیاه و سبز زدن و کلمهی حسین روی متن قرمز. فکر کن، تموم شهر از همین! یعنی آهای ملت! حالا نوبت غمه!
(قبلا هر محلی به سلیقه و وسع مالی خود محل تزئین میشد.)
4- بیشتر مدارس روز یکشنبه رو به جای درس به سینهزدن و نوحهخونی و خوردن اجباری غذاهای چرب و چیلی ( که مثلا نذری بود) گذروندن. شرکت در این مراسم اجباری بود و هر کس شرکت نمیکرد نمره انضباطش کم میشد.
جالب اینجاست که بعد از تاسوعا و عاشورا که دوشنبه و سهشنبه بود، چهارشنبه هم از درس خبری نبوده. معلمها نیومدن سرکلاس و سینهزنی اجباری برقرار بوده.
بیشتر کارخانجات و ادارات هم روز یکشنبه سینهزنی اجباری داشتن.
یکشنبه دیدم سیبا برای اولین بار ساعت 2 بعد از ظهر اومد خونه. گفتم چیزی شده؟ گفت از سینهزنی فرار کردم. یکی از اعضای حراست هم دیده بودش و براش گزارش رد کرده بود.
پارسال هم نوبت حج بهش رسیده بود و سیبا گفته بود نمیرم. نماز هم نمیره با رئیس رؤساش بخونه. اوخ... پرونده ش چقدر سنگینه طفلک!
5- تاسوعا عاشورا(جاتون خالی. دلتون نخواد.) رفتیم نوشهر .
شب تاسوعا هوا بارونی بود و یه گروه خیلی کوچیک اومده بودن سینهزنی. یه عالمه دختر مختر جمع شده بودن دور میدون اصلی. یه دختر شمالی داشت به دوستاش میگفت: جلوی تهرانیها آبرومون رفت. پسرای ننر! تا یه ذره بارون اومد رفتن تپیدن تو خونههاشون.(من نفهمیدم این مسئله به آبروشون چه مربوط بود)
خلاصه که هی بالا رفتین پایین اومدیم دیدیم خبری نیست که نیست.
اما فرداش... هوا آفتابی و عالی شد و...
پسرای مو بلند و ژلزده و ژیگول کلی دخترا رو سورپرایز کردن. قهقههی دخترا به هوا میرفت.(لابد آبروشون حسابی خریداری شد)
اونقدر گروه عزادار(!) اومده بودن!! و تو نوشهر هم یکی دو میدون نزدیک مسجدش بیشتر نیس. صداها قاطی شده بود و زنجیرزنها قاطی میکردن و گاهی با آهنگ گروه رقیب زنجیر میزدن که از طرف خوانندهی خودی سخت مورد سرزنش قرار میگرفتن و یه بساطی بود دیدنی. همهش فکر میکردیم الانه که دعوا بشه. اما نشد.
ماشالله دختر اونقدر زیاد بود که( لبخندشون) به همه میرسید.
یه گروهی از همه با نظمتر و بهتر بودن. انواع و اقسام دهلها رو داشتن و الحق خیلی کوبنده و خوب میزدن. انگار تو قلب آدم یهچیزی شکسته میشد. خوانندهشونم خوب پاپ حزنانگیز میخوند. صداش یه چیزی تو مایههای امید و معین بود. من یهو گریهم گرفت. یه نگاه به جمعیت فراوان اونجا کردم دیدم هیچکس- حتی یه پیرزن- هم گریه نمیکنه و تازه نیششون هم بازه. گفتم ممکنه" گریهم برای هنر" با چیزی دیگه اشتباه بشه . و بغضمو خوردم.
6- دریا واقعا عالی بود.
کشتیهای سفید و نارنجی اون دور دورا. مرغای دریایی اون وسطا و موجهای قشنگی که بر ساحل کوبیده میشد و میشد باهاش بازی کرد. اول بری جلوی جلو و تا موجا میان بدوی تا خیس نشی. تقریبا همه همینکارو میکردن و خندهها بود که به آسمون میرفت. خیلیها هم این وسط از موج عقب افتادن و خیس خیس شدن.
7- جنگل هم که نگو!
انگار نه انگار که زمستونه. علفهای زیر پا، ترو تازه. درخت و بوتهها که بیشترشون سبز. صدای زیبای پرندههای جنگلی. گاوها و اسبایی که معلوم نبود صاحبشون کیه. جویبارهای کوچیک و بزرگ که گاهی خیست میکرد. نمنم بارون که وقتی به صورتت میخوره انگار داره نوازشت میکنه. واقعا کیف کردیم.
آدم تو شمال خیس هم که بشه اصلا سردش نمیشه.
8- و باغهای نارنج....
نارنجهای فراوون روی درختا عین چراغهای نارنجی میدرخشیدن. صاحب یه باغ خودش بهمون پیشنهاد کرد که هر چقدر که دوست داریم نارنج بچینیم. سیبا گفت یکی دوتا بسه. اما من که یه کیسه نایلون همرام بود، زیر غرغرهای سیبا پرش کردم. صاحب باغ اومد یه نایلون گنده تر برامون آورد و مجبورمون کرد اونم پر کنیم. گفت امسال محصولش خیلی زیاده و نمیدونه باهاش چکار کنه. سیبا راضی نبود اما من اینم پر کردم. نارنجها خوشرنگ و گنده و پرآب.
حالا که اومدیم. سیبا رو مجبور کردم آب نارنجها رو بگیره. ولی خودمونیم. نمیدونم با اینهمه آب نارنج چهکنم؟
و نمیدونم توی یخچال تا چند روز میمونه؟ باید بجوشونمش یا همینطوری عین آبلیمو میشه نگهش داشت؟
کسی میدونه آب نارنج تو چه غذاهایی استفاده میشه؟(البته به جز ریختن روی مرغ و ماهی پخته یا سرخکرده و توی چایی. که اینا رو بلدم)
9- امسال از خوردن نذریهای همسایهها محروم بودم. هر سال که خونه میموندیم اونقدر برامون میآوردن که تا چند روز خفه میشدیم.
10- موقع برگشتن دیدیم دم هر مسجد و خونهای که پارسال هم نذری میدادن صفه و دارن نذری میگیرن.
به سیبا گفتم جلوی یکیشون یه نیش ترمز بزنیم تا من یهدقیقهای برم غذا بگیرم. یه چشمغرهای رفت. اجبارا حرفمو پس گرفتم!
بهش گفتم اقلا از جلوی میدونی که هر سال توش شام غریبان میگیرن رد شیم ببینم چه خبره؟
چه خبـــــر بود!! فقط دختر و پسرای جوون. خیلی رمانتیک شمع روشن کرده بودن و با نیشهای باز با هم گپ و گفتگو میکردن! چند تا از این گفتگوها ثمر بده خدا میدونه. چه ازدواجهایی پایههاش تو این شب ریخته میشه بازم خدا میدونه!
شب اومدیم خونه بعد از سهساعت رانندگی نیمرو خوردیم!
11- من امسال گریهای از مردم ندیدم. سالای پیش زیاد می دیدم. واقعا نمیدونم فلسفهی گریهشون چیه؟
خود من گاهی به خاطر صدای سوزناک و ساز و دهل گاهی احساساتی میشم. خیلیها رو میدونم که چون غمی تو زندگیشون دارن برای غم و غصههای خودشون گریه میکنن.
آخوندها هم که گریه جز شغلشونه و میگن گریهی الکی کردن هم ثواب داره.
نمیدونم واقعا کسی هست که به خاطر خود امام حسین گریه کنه؟
12- دههی اول آقا رو مخصوصا هر شب میآوردن توی تلویزیون( یعنی دوربینها رو میبردن خدمت آقا) که یعنی بابا این شایعات یعنی کشک! احمدینژاد هم عین مادر مردهها(دور از جون مامانش. اون طفلک تازه شوهر دومش مرده. حالا حالاها آرزو داره) مینشست پایین پاش. که یعنی بابا ما هنوزم مخلصتیم رهبر جان.
13- دیگه چی؟
آهان. چند تا عکس هم گرفتم. دوربینم زرتش قمصور شده و با موبایل گرفتم.
آهااااان. اینو یادم میره بگم که موبایل نو خریدم:)
بعد از چند سال نوکیا 3310 داری بالاخره با اصرارهای شدید سیبا رفتیم پاساژ علاءالدین و یک فروند گوشی موبایل ابتیاع فرمودم.
حالا من از قبل گفتم یه ارزون سبک و کوچولو و تاشو میخوام ها. ازین گنده مندهها بهم پیشنهاد نکنی.
نشون به اون نشون که از سر تا ته پاساژ رو دوسه بار دور زدیم.( میدونید تو این شلوغی علاءالدین دوسهبار دور زدن یعنی چهار پنج ساعت شیرین وقت هدر دادن.)
هر چی سیبا گوشیهای ظریف و کوچول موچولو نشونم میداد میگفتم هیس!! بذار خودم انتخاب کنم. مشخصات میپرسیدم و میرفتم جلو. تا بالاخره یکی که تو مغازهی اول گفته بودم. اَه اَه... این چه بدرنگ و گنده و یغوره همونو خریدم...
نمیدونم چه فلسفهای داشت هم رنگ قهوهای دوست نداشتم هم این خیلی سنگینه(سیبا میگه نیمکیلویی هست) هم خیلی مردونهست.
گمونم گول دوربین دومگا پیکسلی و کشویی باز شدنش رو خوردم.(در صورتیکه وقتی مدل شکلات رو دیده بودم گفته بودم این چه سوسولیه!) خلاصه که نوکیا 6270 خریدم.
حالا دوربین خودم 5 مگاپیکسل بود... از وقتی اینو گرفتم دوربینه قهرکرده و گاهی نمیگیره.
13- سیبا یه روزبا خنده بهم گفت: برای چی تو خرید جلوی مردم نظرمو میخوای بعد دقیقا برعکس همونی رو که من پیشنهاد میکنم میگیری؟
منم با خنده گفتم میبرمت تا از خریدم مطمئن بشم!
14- خداحافظ 3310 ِ عزیزم که هم گوشتکوب بودی، هم فندق و گردو شکن، هم میخکفش کسی درمیومد براش چکش بودی، تو کاسه توالت و رودخونه و دریا هم که میافتادی آخ نمیگفتی، باهات میشد فوتبال و هندبال بازی کرد، اگر کسی مزاحم آدم میشد، میشد به عنوان وسیلهی دفاع شخصی ازت استفاده کرد و بد هم آنتن نمیدادی.
نه اهل قرتی بازی( موزیک و رادیو) بودی نه سوسولبازی(عکس و گیم و این مزخرفات). اون زنگ موتزارت 40ات هم خیلی جیگر بود!
15- کسی از یونس (افسون فسرده) خبری داره؟
چرا تو وبلاگش هیچ نوشتهای نیست؟
2:43 | Zeitoon |
نظرها
اشتراک در:
پستها (Atom)
