1- تنت به ناز منشیها نیازمند مباد!
چند شب پیش دکتر وقت داشتم. سر ساعت هم رفتم، اما طبق معمول منشی مطب که میخواست کمبود حقوقش را با خدایی کردن بر بیماران جبران کنه، منو نمیفرستاد تو و هر بار با پرسیدن پس کی نوبت من میشه نگاه عاقل اندر سفیهی میانداخت و پشت چشمی نازک میکرد و بعد از بههم زدن مکرر مژههاش با اخم میگفت هر وقت شد، خودم صدات میکنم!
2- تنها خوبی اتاق انتظارِ مطب، داشتن تلویزیون بود. کمکم وقت وقت سریال ها شد. ساعت 7 کانال 5، ساعت 8 کانال 3، ساعت 9 کانال دو و ساعت 10 کانال یک، البته با یه ربع نیمساعت اینور اونور...
پسر ده دوازدهسالهی عینکی و تپلی همراه با مادرش جلوی ما نشسته بود(صندلیها اتوبوسی چیده شده بود) و جاهای هیجانانگیز سریالها چادر مادرش رو میکشید و مثلا درگوشی اظهار نظر میکرد. یهنوع درگوشی که همهی سالن میشنیدن. واز اون نوع اظهار نظر که از خود فیلم جالبتر بود!
من و سیبا حوصلهمون سر رفت. رفتم پیش منشی، گفتم پس اگه خیلی طول میکشه بفرستیمون تو، اجازه هست یه نیم ساعتی بریم بیرون قدم بزنیم؟ نگاهم کرد و دوبار با بیتفاوتی مژه (مصنوعی) زد و سرش رو پایین انداخت. سوالم رو دوباره تکرار کردم. باز منو نگاه کرد و لبهای پوشیده از سهچهار لایه روژ لبش را با تمسخر کج کرد و دوباره مشغول کار خودش( که خطخطی کردن یک کاغذ بود) شد. گوشی رو گذاشته بود روی میز تا هر کی زنگ زد بوق اشغال بزنه. شاید هم باید بگم خوشبختانه، تا ما شاهد مکالمات آنچنانی مثل بعضی منشیها نباشیم.
عصبانی شدم. یواش گفتم، خانوم جون مگه من اومدم خواستگاریت برای برادرم که باید سهدفعه بپرسم تا بله رو بگی؟(این جمله رو تازه یاد گرفتم و برای اینجور آدمها بسیار کاربرد داره) خودشو جمعوجور کرد و با خیطی یه نگاهی به بقیه کرد که ببینه کسی فهمیده یا نه. دید نه، آبروش حفظ شده. اگه کسی هم فهمیده بود بهروش نیاورد. با ناراحتی گفت خوب برو. اما زود برگرد.
رفتیم هوایی خوردیم و برگشیتم. دیدیدم آخرهای سریال شبکه 2ست. وقتی فیلم تموم شد. منشی دیگه کانالو عوض نکرد. پسر جلویی خون خونشو میخورد و هی چادر مادرشو میکشید. مامان بگو بزنه کانال یک! مامانه هی چادرشو جمع میکرد و میگفت هیس بچه! زشته!
بچه یه کم بلند گفت. منشی شنید یه نگاه تحقیرآمیزی بهش کرد و دوباره مشغول کار خودش شد. کانال دو بعد از فیلم یه آخوند نشون میداد که فکر کنم خودش هم نمیفهمید چی داشت میگفت بس که چرت و پرت میگفت. صدای همه دراومده بود.
یه دفعه دکتر از مطب منشی رو صدا زد که یه فنجون قهوه براش ببره. تا رفت آشپزخونه طی یک عملیات متهورانه دویدم کنترل تلویزیونو از رو میزش برداشتم و زدم کانال یک. و برگشتم سر جام نشستم. پسربچه از ذوق داشت میمرد. اما اگه فکر میکنید سریال داشت اشتباه میکنید.
طبق معمول اون چند شب، سخنرانی رهبر در شیراز داشت.. پسر بچه نه گذاشت نه برداشت، با صدای بلند حالت عقزدن به خودش گرفت و گفت اَه، اَه اَه حالم بههم خورد بازم "سریال آقا در شیراز" داره. ولمون نمیکنه!!
همه خندیدن و مادره از خجالت بشکون محکمی ازدست پسرش گرفت. منشیهم به روش نیاورد کانال عوض شده. شاید هم نفهمید و تا آخر شب مجبور شدیم تحمل کنیم. البته هیچکس گوش نمیداد و همه شروع کردن با هم حرف زدن!
فکر کنم منشی فهمید کار کیه و منو گذاشت آخرین نفر! ساعت یازده شب.درست بعد از مادر پسربچه (الان یکی نیاد بگه اگه اروپا بودی میتونستی شکایت کنی ها... اینجا صبح تا شب داریم مورد ظلم واقع میشیم و تازه شجاعش منم)
3- از مطب بیرون اومدیم و رفتیم یه داروخانهی شبانهروزی در اون حوالی.
ساعت یازدهونیم شب بود و تلویزیون داروخانه هنوز داشت سخنرانی آقا رو نشون میداد. به سیبا گفتم حیوونی اون پسره خونه هم رسیده و میبینه سریال آقا در شیراز داره.
داروخانهچی در حالیکه از فراز عینک نزدیکبینش که رو نوک بینیش زده بود نگاه میکرد گفت قیمت داروها خیلی بالاست بدم؟ (والله بهخدا همچین بدتیپ هم نرفته بودیم) گفتیم مثلا چقدر. قیمتو گفت. گفتیم بده! بعد در حالیکه داروها رو توی کیسه نایلون میریخت به سیبا گفت:
- از من به تو نصیحت پسرم، هیچوقت افسارتو دست زن جماعت نده!
من نفهمیدم این حرفش اصلا چه ربطی داشت....من عین خانمها داشتم ویترین لوازم بهداشتی را دید میزدم. دیدم سیبا میخنده. رو به داروخانهچی گفتم متاسفانه ما هیچکدوم افسار نداریم که اون یکی بگیردش!
رو به سیبا گفت خلاصه من وظیفه داشتم اینو بگم. بعد درحالیکه قیمتهای دارو رو در نسخه مینوشت شروع به تعریف کرد که چطور پدر خانمش مخ اقتصادی داشته و چند مغازه خریده. اما مادر خانمش به خاطر چشموهمچشمی وادارش کرده خونهها رو یکی یکی بفروشه وخرج مبلمان سی میلیونی و ماشین صدمیلیونی و سفرهای خارج آنچنانی بکنه!
سیبا در حال پول دادن با خنده موذیانهای گفت: چشم، مواظبم. مرسی از راهنماییتون!
موقع بیرون اومدن چنگمو فرو کردم تو بازوش و گفتم یکی تو خیلی مخ اقتصادی داری یکی احمدینژاد! مواظب خونههات باش که از چنگت درنیارم!
نمیدونم چرا طفلک خندهش پژمرد!
4- خودمم نمیدونم این شمارههای بالا که در واقع یکیین چه ربطی به هم دارن .خودتون پیدا کنید داروفروش و منشی و سیبا را:)
5- هر وقت دوربین عکاسی با خودم میبرم بیرون، جز صحنههای معمولی به چشمم نمیخوره. و فقط سنگینیش رو شونههامه. اما هر وقت نمیبرم(که معمولا نمیبرم) یه عالمه حوادث و منظرههای بدیع به چشمم میخوره!
6- وای چه هواییه! چقدر باغچهها، باغها و پارکها قشنگ شدن. همه جا غرق گله! بیاغراق بگم که فقط باغچهی حیاط ما میلیونها گل داره! رنگ و وارنگ از همه رنگ!این روزا هر کی بشینه خونه به خودش جفا کرده! اردیبشت زیبا...
7- کافه رادیو یادتون نره...
پویا جان خسته نباشی!
شنبه، اردیبهشت ۲۱، ۱۳۸۷
چهارشنبه، اردیبهشت ۱۸، ۱۳۸۷
جمعه، اردیبهشت ۱۳، ۱۳۸۷
بِرِنجم بده، بهرَنجم مده!
1-اندر حکایت گرانی و کمیابی برنج در این روزهای وانفسا...
چقدر به این سیبا گفتم سیبا جان، سعیدآقا شوهر لیداخانوم دویستکیلو برنج خریده، اکبرآقا پونصد کیلو، حسن آقا سیصدو پنجاه ، حتی آقا رضا صدو پنجاه کیلو خریده. به جان تو حتما خبریه. عید که رفتیم شمال، ندیدی تموم شالیزارها رو خشکوندن و دارن میفروشن برای ساخت ویلا. خوب برنج کجا عمل میاد؟ تو شالیزار دیگه. چرا اقلا یه پنجاه کیلو نمیخری؟
سیبا بیخیال گفت برای چی حرص میزنی زیتون جان، برنج میخواهیم چکار، جونت سلامت! کمبود برنج بیشتر به خاطر جو روانی و شایعهی خشکسالیه که درست کردن. همه رفتن یه عالمه خریدن و انبار کردن، بقیهشو هم خود مغازهدارها بردن انبار احتکار . به جان تو، یه بارون بیاد قیمتش میافته.
میگم آخه تا حالا قیمت چی بالا رفته که بعد افتاده پایین؟ زمین و خونه و آپارتمان تو این یه سال دوسهبرابر نشد؟ اونموقع گفتی زمینهای(صیغهی) 99 ساله رو بدن قیمتا یهو اُفت میکنه. دیدی قیمت اینا هی بالا رفت و رفت. یکذره هم افت نکرد!؟
2- بیشتر دوستام برنجو یکماه پیش خریده بودن 1800، بعضیها هم که شمال آشنا داشتن 1500...
دیدم سیبا اهل برنج خریدن نیست، گفتم خودم دست بهکار بشم. یه هفته پیش رفتم فروشگاه رفاه دیدم برنج هاشمی داره کیلویی 2200 تومن ده کیلو خریدم.... دیگه یادم رفت تا پریروز با دوستم رفتیم رفاه، هیچ نوع نداشت. انگار تخم برنج رو ملخ خورده بود.
توی راه از یه مغازه رد میشدیم دیدم برنج گلستان داره، هر کیسه پنج کیلویی دوازدههزار و پونصد تومن. یه عالمه هم داشت. گفتم بدون ماشین که نمیشه. بعدا با ماشین میام. چشمتون روز بد نبینه. امروز که رفتم، نه اونجا و نه جاهای دیگه از برنج خبری نبود. فقط یه جا برنج نه چندان مرغوب داشت کیلویی 3700 تومن. فروشگاه رفاه هم برنج هندی و پاکستانی و تایلندی داشت 2200.
شروع کردم چرخیدن تو کوچهپسکوچهها. آخرش تو یه مغازه کوچیک دیدم یه قفسهش پر از کیسههای 5 کیلویی برنج گلستانه. سعی کردم ذوقمو پنهون کنم. با قیافهای تقریبا ناراضی یک کیسه برداشتم. چند؟ 15000 تومن. گفتم یعنی کیلویی 3000؟! چه گرون!... خواستم یه کیسه دیگه بردارم که یهو انگار یه چیزی بهش الهام شده باشه دستشو به نشانهی استاپ جلوم گرفت و گفت یه لحظه!
موبایلشو از جیبش درآورد و زنگ زد اصغر آقا. چند دقیقه به ترکی باهاش صحبت کرد و بعد از من پرسید :
من گفتم چند؟ گفتم خیلی گرون گفتید. فکر کنم گفتید 15 تومن. با مهربونی گفت ببین، همین یه کیسه رو چون قولشو بهت دادم بردار. اما کیسههای بعدی شده 20 هزار تومن!
گفتم اما خرید قبلیتونه. خندید و گفت خونهای هم که توش نشستیم خرید قبلیمونه، باید به قیمت قبل بدیم؟ دیدم حرف حساب جواب نداره...
3- مهمترین غذای ایرانیها برنجه(یعنی بود). انواع و اقسام کباب با برنج، برنج و قرمهسبزی، برنج و خورش قیمه، برنج و فسنجون(آخجون) ، عدس پلو، لوبیاپلو، باقالیپلو، زرشک پلو و...
حالا آیا میتونیم با سیبزمینی و ماکارونی و نون جایگزینش بکنیم؟ با ذائقهمون جور در میاد؟
حتما این سهقلم هم گرون میشه. و صفهای نون آنچنانی...
4- چند هفته پیش منزل خالهی دوستم دزد اومده. چی برده؟ 400 کیلو برنج!
دوستم میگفت خالهم اینا تو انبارشون هزار چیز باارزش داشتن. از ضبط آکبند بگیر تا دوچرخهی کوهستان و جعبههای پر از ظروف چینی گرون. قفلو شکستن و فقط برنج بردن. معلومه که وانت هم داشتن. تعجب کردم چرا چیز دیگهای نبردن. گفتم عزیزم آخه هر دزدی متخصص یه چیزیه. تخصص یارو برنج بوده. بده نخواسته به صنوف دیگه خیانت کنه؟
حالا میفهمم که دزدها آیندهنگرتر از ماهان! کمبود برنج رو زودتر از ما حس کردن.
5- قیمت غذاهای رستورانو بگو!! به خاطر گرونی برنج قیمتا لابد خیلی گرون میشه و به تبع اون همه چیز قیمتش میره بالا.
6- قیمت نفت و طلا و بنزین مهمتره یا برنج؟ مسئله این است!
چرا هر چی بالاییها از محل فروش نفت به خارج ثروتمندتر میشن، ملت فقیرتر و مفلستر؟
7- بیایید همه با هم دعای بارون بخونیم.
8- به امامت سردار زارعی:)
چقدر به این سیبا گفتم سیبا جان، سعیدآقا شوهر لیداخانوم دویستکیلو برنج خریده، اکبرآقا پونصد کیلو، حسن آقا سیصدو پنجاه ، حتی آقا رضا صدو پنجاه کیلو خریده. به جان تو حتما خبریه. عید که رفتیم شمال، ندیدی تموم شالیزارها رو خشکوندن و دارن میفروشن برای ساخت ویلا. خوب برنج کجا عمل میاد؟ تو شالیزار دیگه. چرا اقلا یه پنجاه کیلو نمیخری؟
سیبا بیخیال گفت برای چی حرص میزنی زیتون جان، برنج میخواهیم چکار، جونت سلامت! کمبود برنج بیشتر به خاطر جو روانی و شایعهی خشکسالیه که درست کردن. همه رفتن یه عالمه خریدن و انبار کردن، بقیهشو هم خود مغازهدارها بردن انبار احتکار . به جان تو، یه بارون بیاد قیمتش میافته.
میگم آخه تا حالا قیمت چی بالا رفته که بعد افتاده پایین؟ زمین و خونه و آپارتمان تو این یه سال دوسهبرابر نشد؟ اونموقع گفتی زمینهای(صیغهی) 99 ساله رو بدن قیمتا یهو اُفت میکنه. دیدی قیمت اینا هی بالا رفت و رفت. یکذره هم افت نکرد!؟
2- بیشتر دوستام برنجو یکماه پیش خریده بودن 1800، بعضیها هم که شمال آشنا داشتن 1500...
دیدم سیبا اهل برنج خریدن نیست، گفتم خودم دست بهکار بشم. یه هفته پیش رفتم فروشگاه رفاه دیدم برنج هاشمی داره کیلویی 2200 تومن ده کیلو خریدم.... دیگه یادم رفت تا پریروز با دوستم رفتیم رفاه، هیچ نوع نداشت. انگار تخم برنج رو ملخ خورده بود.
توی راه از یه مغازه رد میشدیم دیدم برنج گلستان داره، هر کیسه پنج کیلویی دوازدههزار و پونصد تومن. یه عالمه هم داشت. گفتم بدون ماشین که نمیشه. بعدا با ماشین میام. چشمتون روز بد نبینه. امروز که رفتم، نه اونجا و نه جاهای دیگه از برنج خبری نبود. فقط یه جا برنج نه چندان مرغوب داشت کیلویی 3700 تومن. فروشگاه رفاه هم برنج هندی و پاکستانی و تایلندی داشت 2200.
شروع کردم چرخیدن تو کوچهپسکوچهها. آخرش تو یه مغازه کوچیک دیدم یه قفسهش پر از کیسههای 5 کیلویی برنج گلستانه. سعی کردم ذوقمو پنهون کنم. با قیافهای تقریبا ناراضی یک کیسه برداشتم. چند؟ 15000 تومن. گفتم یعنی کیلویی 3000؟! چه گرون!... خواستم یه کیسه دیگه بردارم که یهو انگار یه چیزی بهش الهام شده باشه دستشو به نشانهی استاپ جلوم گرفت و گفت یه لحظه!
موبایلشو از جیبش درآورد و زنگ زد اصغر آقا. چند دقیقه به ترکی باهاش صحبت کرد و بعد از من پرسید :
من گفتم چند؟ گفتم خیلی گرون گفتید. فکر کنم گفتید 15 تومن. با مهربونی گفت ببین، همین یه کیسه رو چون قولشو بهت دادم بردار. اما کیسههای بعدی شده 20 هزار تومن!
گفتم اما خرید قبلیتونه. خندید و گفت خونهای هم که توش نشستیم خرید قبلیمونه، باید به قیمت قبل بدیم؟ دیدم حرف حساب جواب نداره...
3- مهمترین غذای ایرانیها برنجه(یعنی بود). انواع و اقسام کباب با برنج، برنج و قرمهسبزی، برنج و خورش قیمه، برنج و فسنجون(آخجون) ، عدس پلو، لوبیاپلو، باقالیپلو، زرشک پلو و...
حالا آیا میتونیم با سیبزمینی و ماکارونی و نون جایگزینش بکنیم؟ با ذائقهمون جور در میاد؟
حتما این سهقلم هم گرون میشه. و صفهای نون آنچنانی...
4- چند هفته پیش منزل خالهی دوستم دزد اومده. چی برده؟ 400 کیلو برنج!
دوستم میگفت خالهم اینا تو انبارشون هزار چیز باارزش داشتن. از ضبط آکبند بگیر تا دوچرخهی کوهستان و جعبههای پر از ظروف چینی گرون. قفلو شکستن و فقط برنج بردن. معلومه که وانت هم داشتن. تعجب کردم چرا چیز دیگهای نبردن. گفتم عزیزم آخه هر دزدی متخصص یه چیزیه. تخصص یارو برنج بوده. بده نخواسته به صنوف دیگه خیانت کنه؟
حالا میفهمم که دزدها آیندهنگرتر از ماهان! کمبود برنج رو زودتر از ما حس کردن.
5- قیمت غذاهای رستورانو بگو!! به خاطر گرونی برنج قیمتا لابد خیلی گرون میشه و به تبع اون همه چیز قیمتش میره بالا.
6- قیمت نفت و طلا و بنزین مهمتره یا برنج؟ مسئله این است!
چرا هر چی بالاییها از محل فروش نفت به خارج ثروتمندتر میشن، ملت فقیرتر و مفلستر؟
7- بیایید همه با هم دعای بارون بخونیم.
8- به امامت سردار زارعی:)
دوشنبه، اردیبهشت ۰۹، ۱۳۸۷
بمب خلاقیت;)
1- در روزنامه همشهری 18 فروردین یه مقاله دیدم به اسم "نشانههای یک فرد خلاق" . از اونجایی که دلم میخواست بدونم منم خلاقم یا نه نگهش داشتم. اما این تیکه روزنامه رو گم کردم تا امروز که داشتم دنبال لنگه کفشم میگشتم تو جاکفشی پیداش کردم.
میخونم و باخودم مقایسه میکنم:
- داشتن تخیل قوی....( دارم)
- کنجکاوی فراوان... ( دست خودم نیست. حسودا بهش میگن فضولی)
- دقت خاص، دقت به مواردی که دیگران به آنها توجهی ندارند...( از زیادیش در رنجم)
- توانایی نوع دیگر دیدن مسائل ...( چه جورم دارم)
- شوخطبعی و بذلهگویی، بهطور کلی دارای شخصیت غیر متعارف و غیر رسمی... ( میمیرم اگه وسط یه مجلسی هر چقدر هم رسمی تیکه نندازم)
- توجه به زمان و وقتشناسی... ( به تخیل قویم شک کردم :(... اما اگه منظورش اینه که شوخی رو بهجا بگم. درسته. وگرنه همه چیزو میذارم برای دقیقه نود که معمولا به وقت اضافه کشیده میشه)
- اعتماد بهنفس بالا و وقار... (وقار دارم :) اما اعتماد به نفس فکر نکنم)
- خود انگیختگی...(نمنه)
- داشتن تفکر شهودی... (بیلمیرم)
- داشتن طرز فکر انتقادی...( خیلیها بهم انتقاد میکنن که چرا به هر چیزی انتقاد میکنم)
- نوعی شجاعت خاص در بیان آرا و نظرات خود و دفاع از آنها... ( دیگران بهم میگن کلهشق و کسی که کلهش بوی قرمهسبزی میده. ولی دفاع... نمیدونم)
- پذیرنده و یادگیرنده، عاشق و آماده یادگیری و دریافت از درون بیرون( از درون بیرون یعنی چی؟ اما واقعا عاشق و آماده یادگیریام. چیزی که جلومو سد میکنه خنگیه)
-هر قدر نشانههای بیشتری از موارد یاد شده در فرد مشاهده شود، احتمال بروز خلاقیت در وی بیشتر خواهد بود.
خوشحالم که در این سال نوآوری و شکوفایی فردی خلاقم و میتونم به کشورم خدمت کنم:) پایان خالیبندی!
2- امروز تو تاکسی یه آقاهه داشته به راننده می گفت طفلکی سردار زارعی رو هم مثل سعید امامی دارن میکشن. تو بیمارستانه. گفتن سکته کرده.
یه خانوم شروع کرد به فحش دادن که " دلت برای کی میسوزه آقا، بهتره بمیره. مرتیکه هیز ایکبیری! چقدر دخترامونو به خاطر مو و آرایش و چکمه گرفتن و این مردک الدنگ مشغول عیش بود. آفرین به احمدینژاد که به مقام و منصب کاری نداره "
آقاهه گفت: اشتباه نکن خانوم. من نمیگم زارعی آدم خوبیه. اما شما فکر میکنید بقیهی حکومتیا سالمن؟ همهشون از هم بدترن.
معلوم نیست چه پول قلمبهای رو تنهاتنها خورده و به اینا نداده که دیگه نتونستن تحملش کنن.. زارعی حتما کلی حرف برای دادگاه داره، اونم حتما می خواد دیگرانو لو بده اما حکومتیها اینو نمیخوان.
3- فیلم خودکشی پسر دانشجوی همدانی رو که دیدم، حالم خیلی بد شد.... شمایی که مثل من دل ندارید، نبینید.
4- این مسابقههای وبلاگی درون کشوری خیلی جالبن. کسایی میان بالا که به حکومت از گل نازکتر نمیگن و دیگرانو هم نهی میکنن. فیلتر هم نیستن و... انتظار بیشتری هم نمیشه ازین مسابقات داشت البته.
5- من گفتم چرا حسنآقا اینقدر میگه نرین رأی بدین. نگو میترسه یهو احمدینژاد بیاد از اون ستاد بازدید کنه و از شدت کاریزماش غش کنیم.
6- خیلی خوابم بود، اما مقایسه پدر ما و پدر بعضیها ، یهو خواب از سرم پروند!
در پونزده شونزده سالکی در اوج توهمات نوجوونی از بابامون ده هزار تومن خواستیم برای کلاسهای تابستونی.
برگشت گفت تو دیگه بزرگ شدی دخترم. میتونی تابستون کار کنی و پولی که میخوای به دست بیاری. اینجوری شد که دوستام از لذت کلاسهای جوروارجورشون تعریف میکردن و منم از خربیکاریهای جورواجورم. از منشی مطب و شاگرد خیاطی و آمپولزنی و... همه رو امتحان کردم.
نه هیچوقت بابام میگفت چه رشتهای بخون و نه جرآت داشت دد لاین برام تعیین کنه.
همینجوری باعث بدبختیم شد دیگه:) شیطونه میگه لینک یک میلیون دلاری رو براش بفرستم یهخورده قرمز بشه!
7- زیتون بیفیلتر...
8- یه نامه که میگن سردار زارعی نوشته همین الان با ایمیل گرفتم. راست و دروغش گردن فرستنده:
"سردار زارعی : بروید خانه قاضی سعید مرتضوی را هم بگردید بعد بیایید سراغ من"
اگه راست باشه حدس اون آقاهه تو تاکسی درسته. بقیهشو بخونید:
میخونم و باخودم مقایسه میکنم:
- داشتن تخیل قوی....( دارم)
- کنجکاوی فراوان... ( دست خودم نیست. حسودا بهش میگن فضولی)
- دقت خاص، دقت به مواردی که دیگران به آنها توجهی ندارند...( از زیادیش در رنجم)
- توانایی نوع دیگر دیدن مسائل ...( چه جورم دارم)
- شوخطبعی و بذلهگویی، بهطور کلی دارای شخصیت غیر متعارف و غیر رسمی... ( میمیرم اگه وسط یه مجلسی هر چقدر هم رسمی تیکه نندازم)
- توجه به زمان و وقتشناسی... ( به تخیل قویم شک کردم :(... اما اگه منظورش اینه که شوخی رو بهجا بگم. درسته. وگرنه همه چیزو میذارم برای دقیقه نود که معمولا به وقت اضافه کشیده میشه)
- اعتماد بهنفس بالا و وقار... (وقار دارم :) اما اعتماد به نفس فکر نکنم)
- خود انگیختگی...(نمنه)
- داشتن تفکر شهودی... (بیلمیرم)
- داشتن طرز فکر انتقادی...( خیلیها بهم انتقاد میکنن که چرا به هر چیزی انتقاد میکنم)
- نوعی شجاعت خاص در بیان آرا و نظرات خود و دفاع از آنها... ( دیگران بهم میگن کلهشق و کسی که کلهش بوی قرمهسبزی میده. ولی دفاع... نمیدونم)
- پذیرنده و یادگیرنده، عاشق و آماده یادگیری و دریافت از درون بیرون( از درون بیرون یعنی چی؟ اما واقعا عاشق و آماده یادگیریام. چیزی که جلومو سد میکنه خنگیه)
-هر قدر نشانههای بیشتری از موارد یاد شده در فرد مشاهده شود، احتمال بروز خلاقیت در وی بیشتر خواهد بود.
خوشحالم که در این سال نوآوری و شکوفایی فردی خلاقم و میتونم به کشورم خدمت کنم:) پایان خالیبندی!
2- امروز تو تاکسی یه آقاهه داشته به راننده می گفت طفلکی سردار زارعی رو هم مثل سعید امامی دارن میکشن. تو بیمارستانه. گفتن سکته کرده.
یه خانوم شروع کرد به فحش دادن که " دلت برای کی میسوزه آقا، بهتره بمیره. مرتیکه هیز ایکبیری! چقدر دخترامونو به خاطر مو و آرایش و چکمه گرفتن و این مردک الدنگ مشغول عیش بود. آفرین به احمدینژاد که به مقام و منصب کاری نداره "
آقاهه گفت: اشتباه نکن خانوم. من نمیگم زارعی آدم خوبیه. اما شما فکر میکنید بقیهی حکومتیا سالمن؟ همهشون از هم بدترن.
معلوم نیست چه پول قلمبهای رو تنهاتنها خورده و به اینا نداده که دیگه نتونستن تحملش کنن.. زارعی حتما کلی حرف برای دادگاه داره، اونم حتما می خواد دیگرانو لو بده اما حکومتیها اینو نمیخوان.
3- فیلم خودکشی پسر دانشجوی همدانی رو که دیدم، حالم خیلی بد شد.... شمایی که مثل من دل ندارید، نبینید.
4- این مسابقههای وبلاگی درون کشوری خیلی جالبن. کسایی میان بالا که به حکومت از گل نازکتر نمیگن و دیگرانو هم نهی میکنن. فیلتر هم نیستن و... انتظار بیشتری هم نمیشه ازین مسابقات داشت البته.
5- من گفتم چرا حسنآقا اینقدر میگه نرین رأی بدین. نگو میترسه یهو احمدینژاد بیاد از اون ستاد بازدید کنه و از شدت کاریزماش غش کنیم.
6- خیلی خوابم بود، اما مقایسه پدر ما و پدر بعضیها ، یهو خواب از سرم پروند!
در پونزده شونزده سالکی در اوج توهمات نوجوونی از بابامون ده هزار تومن خواستیم برای کلاسهای تابستونی.
برگشت گفت تو دیگه بزرگ شدی دخترم. میتونی تابستون کار کنی و پولی که میخوای به دست بیاری. اینجوری شد که دوستام از لذت کلاسهای جوروارجورشون تعریف میکردن و منم از خربیکاریهای جورواجورم. از منشی مطب و شاگرد خیاطی و آمپولزنی و... همه رو امتحان کردم.
نه هیچوقت بابام میگفت چه رشتهای بخون و نه جرآت داشت دد لاین برام تعیین کنه.
همینجوری باعث بدبختیم شد دیگه:) شیطونه میگه لینک یک میلیون دلاری رو براش بفرستم یهخورده قرمز بشه!
7- زیتون بیفیلتر...
8- یه نامه که میگن سردار زارعی نوشته همین الان با ایمیل گرفتم. راست و دروغش گردن فرستنده:
"سردار زارعی : بروید خانه قاضی سعید مرتضوی را هم بگردید بعد بیایید سراغ من"
اگه راست باشه حدس اون آقاهه تو تاکسی درسته. بقیهشو بخونید:
پنجشنبه، اردیبهشت ۰۵، ۱۳۸۷
برای عقب نماندن از قافلهی سکسینویسی (یا آسانسور فرانسوی)
چند سال پیش که مادام ژودیت همسر فرانسوی یکی از فامیلامون به ایران اومده بود، مامانم ازش پرسید بعد از مرگ شوهرت چرا دیگه ازدواج نکردی. تو پاریس تنها زندگی کردن سخت نیست؟ باخنده گفت نه، خیلیهم خوبه. تا 8 شب با دوستانم بیرونم. کافه و سینما و پارک و... شبا هم قبل از خواب چند ساعتی میشینم پای تلویزیون، بخصوص پای فیلمهای کمدی.
و با هیجان تموم شروع کرد به تعریف کردن ازبرنامههای تلویزیونی که میبینه. یادمه موقع تعریف اینیکی که میخوام بگم از خنده داشت رودهبر میشد. یه چیزی مثل دوربین مخفی بود.
کارمندای یه اداره وقتی سوار آسانسور میشن برن به طبقهای که دفترشون اونجاست موقع پیاده شدن با منظرهای عجیب روبهرو میشن. جلوی تموم طبقات آسانسور اتاقهایی ساخته بودن به شکل یک اتاق خواب کامل با تختخواب دو نفره . و روی هر تخت یک زن و شوهر به صورت عریان مشغول عملیات سکس بودن( دلتون بسوزه من خیلی وقته فیلترم و میتونم کلمه سکس رو راحت بنویسم).
مادام ژودیت در حالیکه از شدت خنده از چشاش اشک میومد شروع کرد به تعریف قیافههای متعجب و وحشتزده کارمندایی که از آسانسور میومدن بیرون و به جای راهروی همیشگی ، خودشونو تو اتاق خواب خصوصی یک زن و شوهر لخت در حال عملیات جنسی میدیدن. مادام در حین تعریف اداشونم در میآوردو مثلا یکی صورتشو با دستاش میپوشوند و اونیکی چشماشو میمالوند ببینه خواب نمیبینه. و مردا که گاهی دهنشون آب میافتاد و با ولع مشغول تماشا میشدن.
البته مامانم وسطاش وقتی متوجه من شد، منو فرستاد دنبال نخود سیاه. اما نوع تعریف شیرین و بامزه مادام با لهجهی زیبای فرانسویش و صحنهای که از آسانسور مذکور توی ذهنم ساخته شد هرگز از یادم نرفت...
حالا منم بعد از چند روز که اومدم اینترنت و سوار آسانسور وبلاگستان شدم و روی طبقات مختلف کلیک کردم ناگهان خودمو تو این وضعیت حس کردم
به هر جایی که وبلاگ اول لینک داده بود میرفتم و میدیدم بعله... دوربین مخفیه و منم یواش یواش مثل مادام ژودیت خندهم گرفت.
نه ملاحظهی زن و بچهی مردمو کرده بودن و بالای نوشتهها علامت +18 گذاشته بودن که هشداری باشه برای بچههایی که برای یاد گرفتن فارسی ماماناشون میفرستنشون به وبلاگستان(به جون مامانم، چند وقت پیش دختری از فرنگستون در نظرخواهیم نوشته بود که به توصیهی مامانش اومده زیتون- اهم- فارسیش خوب شه و فحشهای تو نظرخواهی رو دیده. شرمندهم اما براش چندان هم بد نشد. چند تا فحش هم یاد گرفت. موقع دعوا به دردش میخوره) و نه.... (اینو وقتی پرانتز اولی رو نوشتم یادم رفت چی میخوام بنویسم)
خلاصه، آقا ما مقادیری پاپکورن و پفک و پرتقال و پرهزردآلو و... برداشتیم آوردیم جلو کامپیوتر تا علم جنسیمون زیاد شه.(خوراکیهای دیگری هم آوردیم اما چون اولشون پ نداشت دیدم کلاس نداره بنویسم) بعضیهاشو با کنجکاوی خوندیم و دیدم بعله... تختخوابی نوشتن مد شده و یه عده هم این رسالتو به عهده گرفته به نوشتهها جهت بدن. یه عده هم نوشتن خودشون روشون نمیشه تو وبلاگشون چیزی بنویسن ولی متخصص هورا کشیدنن و میرن تو نظرخواهیها هورا کشی. یه عده هم احساس کردن رسالت امر به معروف و نهی از منکر کردن این قوم لوط رو دارن و شروع کردن به نصیحت و خلاصه محشر کبراییه که بیا و ببین.
من فهمیدم که امروزه اگر دختری با مردی همسن پدرش بخوابه و اندازههای همهجاشو سانت به سانت تعریف کنه و از آنال سکس بگه عیب نداره( خوب ما خانوما سالهاست عقب نگهداشته شدیم و احتیاج داریم یه دور دیگه تاریخ رو اینبار به دست خودمون مکتوب کنیم. تاریخ هم جنسی و غیر جنسی نداره) اما وای به وقتی که یکی از آقایون وبلاگستان بنویسه با زنی همسن دخترش خوابیده و اندازههای ممهشو بگه و بگه آنال سکس کرده خود من موهاشو تکبه تک میکنم(البته گر کچل نباشه) که ای نامرد نالوطی تو خجالت نمیکشی اینکارا رو میکنی و اصلا وبلاگ برای این کاراست؟. اما دخترا چون از اول دنیا مردسالاری بوده اشکال نداره...
مارو از اول تاریخ عقب نگهداشتن حالا میل به جلو رفتن داریم...
یه عده هم به دختران مذهبی پیشنهاد دادن حتما قبل از ازدواج آزمایش تفاهم جنسی انجام بدن!
فهمیدیم که تفاهم جنسی گاهی مهمتر از تفاهم اخلاقی و فکریه!
خیلی چیزای دیگه هم میخوام بگم، که اگه ساعت پست کردنمو ببینید میفهمید چرا نمینویسم.
برای اینکه از قافله عقب نمونم(که فکر کنم موندم) بر اساسش یه فیلمنامه میخوام بنویسم که یه سکانسشو اینجا میذارم. (هر کی ازم کپی کنه الهی شاقولوس بگیره)
مراسم خواستگاری در یک خانواده سنتی مذهبی
روز/ داخلی / سالن پذیرایی منزل عروس خانوم/خانوادهی پسر و دختر روی میلهای سالن پذیرایی نشستن. روی میز ، بهجز میوه و شیرینی یک دسته گل گلایل – از همه رنگ- خودنمایی(!) میکنه.
دختر در حالیکه مواظبه چادر از رو سرش سر نخوره(البته زیرش مقنعه هم داره) خیلی محجوب میاد به همه چایی تعارف میکنه.
و میشینه. بعد از کمی چک و چانهی خانوادهها سر تاریخ عقد و مهریه و.... پدر عروس میگه خوب... وقتشه که دختر و پسر یه ساعت برن تو اون اتاق و حرفاشونو بزنن ببینن تفاهم دارن یا نه. پیغمبر هم اینو حلال کرده.
همه موافقت میکنن و دختر و پسر با فاصله مستحب وارد اتاق پهلویی میشن.
روز/ داخلی/ اتاق بغلی
پسر و دختر(که هر دو بلاگر بودن) تا وارد اتاق میشن تند و تند لباساشونو در میان و مشغول عملیات " آیا تفاهم داریم" میشن.
روز/ داخلی/ سالن پذیرایی
دختر و پسر عرقریزون و هنهنکنون اما محجوب از اتاق کناری میان و میرن میشینن سرجاشون.
پدر دختر میپرسه: مبارکه؟
دختر در حالیکه چادرشو روی صورتش میاره و چشاش روی زمینو نگاه میکنه خیلی محجوب! میگه :
- با اجازه بزرگترا نه!
-همه میپرسن : چرا؟
- چون ما با هم تفاهم نداریم. من آنال و اورال دوست دارم اما اون سیستم از پشت و پهلو رو...
(برای بچههایی که برای زبانآموزی میان به وبلاگ بگم که اینایی که گفتم یه چیزی در مایههای فرق شربت و قرص و آمپول و شیافه)
پدر و مادرای عروس داماد که سردرنیاوردن موضوع عدم تفاهم چیه در نهایت سادگی میگن: ئه!! حیف شد. اشکال نداره. ایشالله هر دوشون با یکی دیگه به تفاهم میرسن. مادر داماد میگه: من نمیدونم چرا پسر من هر روز میگه بریم یه جا خواستگاری و یه کاری کنید زودتر مارو به اتاق تفاهم بفرستید. مادر عروس هم می گه اتفاقا دختر منم میگه تندتند خواستگار بیاد!
لینک در بالاترین
و با هیجان تموم شروع کرد به تعریف کردن ازبرنامههای تلویزیونی که میبینه. یادمه موقع تعریف اینیکی که میخوام بگم از خنده داشت رودهبر میشد. یه چیزی مثل دوربین مخفی بود.
کارمندای یه اداره وقتی سوار آسانسور میشن برن به طبقهای که دفترشون اونجاست موقع پیاده شدن با منظرهای عجیب روبهرو میشن. جلوی تموم طبقات آسانسور اتاقهایی ساخته بودن به شکل یک اتاق خواب کامل با تختخواب دو نفره . و روی هر تخت یک زن و شوهر به صورت عریان مشغول عملیات سکس بودن( دلتون بسوزه من خیلی وقته فیلترم و میتونم کلمه سکس رو راحت بنویسم).
مادام ژودیت در حالیکه از شدت خنده از چشاش اشک میومد شروع کرد به تعریف قیافههای متعجب و وحشتزده کارمندایی که از آسانسور میومدن بیرون و به جای راهروی همیشگی ، خودشونو تو اتاق خواب خصوصی یک زن و شوهر لخت در حال عملیات جنسی میدیدن. مادام در حین تعریف اداشونم در میآوردو مثلا یکی صورتشو با دستاش میپوشوند و اونیکی چشماشو میمالوند ببینه خواب نمیبینه. و مردا که گاهی دهنشون آب میافتاد و با ولع مشغول تماشا میشدن.
البته مامانم وسطاش وقتی متوجه من شد، منو فرستاد دنبال نخود سیاه. اما نوع تعریف شیرین و بامزه مادام با لهجهی زیبای فرانسویش و صحنهای که از آسانسور مذکور توی ذهنم ساخته شد هرگز از یادم نرفت...
حالا منم بعد از چند روز که اومدم اینترنت و سوار آسانسور وبلاگستان شدم و روی طبقات مختلف کلیک کردم ناگهان خودمو تو این وضعیت حس کردم
به هر جایی که وبلاگ اول لینک داده بود میرفتم و میدیدم بعله... دوربین مخفیه و منم یواش یواش مثل مادام ژودیت خندهم گرفت.
نه ملاحظهی زن و بچهی مردمو کرده بودن و بالای نوشتهها علامت +18 گذاشته بودن که هشداری باشه برای بچههایی که برای یاد گرفتن فارسی ماماناشون میفرستنشون به وبلاگستان(به جون مامانم، چند وقت پیش دختری از فرنگستون در نظرخواهیم نوشته بود که به توصیهی مامانش اومده زیتون- اهم- فارسیش خوب شه و فحشهای تو نظرخواهی رو دیده. شرمندهم اما براش چندان هم بد نشد. چند تا فحش هم یاد گرفت. موقع دعوا به دردش میخوره) و نه.... (اینو وقتی پرانتز اولی رو نوشتم یادم رفت چی میخوام بنویسم)
خلاصه، آقا ما مقادیری پاپکورن و پفک و پرتقال و پرهزردآلو و... برداشتیم آوردیم جلو کامپیوتر تا علم جنسیمون زیاد شه.(خوراکیهای دیگری هم آوردیم اما چون اولشون پ نداشت دیدم کلاس نداره بنویسم) بعضیهاشو با کنجکاوی خوندیم و دیدم بعله... تختخوابی نوشتن مد شده و یه عده هم این رسالتو به عهده گرفته به نوشتهها جهت بدن. یه عده هم نوشتن خودشون روشون نمیشه تو وبلاگشون چیزی بنویسن ولی متخصص هورا کشیدنن و میرن تو نظرخواهیها هورا کشی. یه عده هم احساس کردن رسالت امر به معروف و نهی از منکر کردن این قوم لوط رو دارن و شروع کردن به نصیحت و خلاصه محشر کبراییه که بیا و ببین.
من فهمیدم که امروزه اگر دختری با مردی همسن پدرش بخوابه و اندازههای همهجاشو سانت به سانت تعریف کنه و از آنال سکس بگه عیب نداره( خوب ما خانوما سالهاست عقب نگهداشته شدیم و احتیاج داریم یه دور دیگه تاریخ رو اینبار به دست خودمون مکتوب کنیم. تاریخ هم جنسی و غیر جنسی نداره) اما وای به وقتی که یکی از آقایون وبلاگستان بنویسه با زنی همسن دخترش خوابیده و اندازههای ممهشو بگه و بگه آنال سکس کرده خود من موهاشو تکبه تک میکنم(البته گر کچل نباشه) که ای نامرد نالوطی تو خجالت نمیکشی اینکارا رو میکنی و اصلا وبلاگ برای این کاراست؟. اما دخترا چون از اول دنیا مردسالاری بوده اشکال نداره...
مارو از اول تاریخ عقب نگهداشتن حالا میل به جلو رفتن داریم...
یه عده هم به دختران مذهبی پیشنهاد دادن حتما قبل از ازدواج آزمایش تفاهم جنسی انجام بدن!
فهمیدیم که تفاهم جنسی گاهی مهمتر از تفاهم اخلاقی و فکریه!
خیلی چیزای دیگه هم میخوام بگم، که اگه ساعت پست کردنمو ببینید میفهمید چرا نمینویسم.
برای اینکه از قافله عقب نمونم(که فکر کنم موندم) بر اساسش یه فیلمنامه میخوام بنویسم که یه سکانسشو اینجا میذارم. (هر کی ازم کپی کنه الهی شاقولوس بگیره)
مراسم خواستگاری در یک خانواده سنتی مذهبی
روز/ داخلی / سالن پذیرایی منزل عروس خانوم/خانوادهی پسر و دختر روی میلهای سالن پذیرایی نشستن. روی میز ، بهجز میوه و شیرینی یک دسته گل گلایل – از همه رنگ- خودنمایی(!) میکنه.
دختر در حالیکه مواظبه چادر از رو سرش سر نخوره(البته زیرش مقنعه هم داره) خیلی محجوب میاد به همه چایی تعارف میکنه.
و میشینه. بعد از کمی چک و چانهی خانوادهها سر تاریخ عقد و مهریه و.... پدر عروس میگه خوب... وقتشه که دختر و پسر یه ساعت برن تو اون اتاق و حرفاشونو بزنن ببینن تفاهم دارن یا نه. پیغمبر هم اینو حلال کرده.
همه موافقت میکنن و دختر و پسر با فاصله مستحب وارد اتاق پهلویی میشن.
روز/ داخلی/ اتاق بغلی
پسر و دختر(که هر دو بلاگر بودن) تا وارد اتاق میشن تند و تند لباساشونو در میان و مشغول عملیات " آیا تفاهم داریم" میشن.
روز/ داخلی/ سالن پذیرایی
دختر و پسر عرقریزون و هنهنکنون اما محجوب از اتاق کناری میان و میرن میشینن سرجاشون.
پدر دختر میپرسه: مبارکه؟
دختر در حالیکه چادرشو روی صورتش میاره و چشاش روی زمینو نگاه میکنه خیلی محجوب! میگه :
- با اجازه بزرگترا نه!
-همه میپرسن : چرا؟
- چون ما با هم تفاهم نداریم. من آنال و اورال دوست دارم اما اون سیستم از پشت و پهلو رو...
(برای بچههایی که برای زبانآموزی میان به وبلاگ بگم که اینایی که گفتم یه چیزی در مایههای فرق شربت و قرص و آمپول و شیافه)
پدر و مادرای عروس داماد که سردرنیاوردن موضوع عدم تفاهم چیه در نهایت سادگی میگن: ئه!! حیف شد. اشکال نداره. ایشالله هر دوشون با یکی دیگه به تفاهم میرسن. مادر داماد میگه: من نمیدونم چرا پسر من هر روز میگه بریم یه جا خواستگاری و یه کاری کنید زودتر مارو به اتاق تفاهم بفرستید. مادر عروس هم می گه اتفاقا دختر منم میگه تندتند خواستگار بیاد!
لینک در بالاترین
دوشنبه، اردیبهشت ۰۲، ۱۳۸۷
بیا تو تا دلت میخواد چت کن!
از متولد سال 57 یاد گرفتم چطور در وبلاگم چت بگذارم...
بیا تو! دم در بده.
از انجام اعمال منکراتی درچت شدیدا خودداری فرمایید...
بیا تو! دم در بده.
از انجام اعمال منکراتی درچت شدیدا خودداری فرمایید...
دوعکس
نقاشی با زغال یه پسر هنرستانی روی دیوار کلاس
گردنبند فروش سبیلوی باحال در دربند
(عکسها رو با موبایل گرفتم)
پنجشنبه، فروردین ۲۲، ۱۳۸۷
پیامکی شوم از دیار سیمای جمهوری اسلامی ایران...
خیلی منتظر بودم در وبلاگستان به خاطر نمایش سریال "پیامکی از دیار باقی" و توهینی که هر شب تعطیلات نوروز به جامعه بخصوص به زنان کرده غوغایی بهپا بشه.
وقتی بازیهای وبلاگی رو میبینم که چطور با سرعت نور مثل زلزله وبلاگستان رو در مینورده اما نمایش این سریال سراسر توهین و تحقیر زنان هیچ عکسالعملی در پی نداشت خیلی جا خوردم. هر چه در گوگل گشتم جز دو مطلب (زن زمینی) و (کاوه مظفری) که البته جالب بودن، چیزی در موردش پیدانکردم. اما مقایسه کنید این لینک چند امتیاز آورده و لینک سکس بین دو خرس چند امتیاز.
در مورد داستان فیلم نمینویسم که در دولینک بالا هست.
اما تاسفم از اینه که خود تلویزیون، البته کانال چهارش، از ما جلو افتاد.
در برنامهی اردیبهشت امروز ظهر تحت عنوان"تقویت و تحکیم خانواده در ارتباط با مجموعههای نمایشی" خانمی محجبه و چادری (مجری در خلال گفتگو فقط به عنوان خانمدکتر صدایش میکرد و نفهمیدم اسم شریفش چیه) انتقاد جانانهای از این برنامه و سیاستگذاریهای صدا و سیما در مورد تحقیر زنان و تبلیغ چند همسری کرد.
خانم دکتر میگفت: دستهایی در کارند که مردان را به ازدواج دوم تشویق و ترغیب کنند. امکان ندارد فیلمنامهی سریالی که در مهمترین روزهای سال که تقریبا همه وقت تماشایش را دارند بدون هدف نوشته شده باشد. برای ساختن هر فیلمی باید از چندین مرحله( هفت خوان رستم) سخت عبور کرد. تلویزیون شورای سیاستگذاری دارد، بازبینی فیلمنامه دارد. تأئید صلاحیت عوامل برنامه دارد. چطور میشود این سریال اتفاقی ساخته شده باشد. مجری گفت حتی مدیر سازمان در تعیین خط مش فیلمها تأثیر گذاراست که خانم دکتر تأیید کرد.
خانم دکتر ادامه داد که تماشاگر با دیدن این سریال با قهرمان داستان(آقای منصور سیمخواه با بازی محمدرضا شریفینیا) همذات پنداری میکند. در دلش میگوید عجب مرد زرنگی چقدر قشنگ زن اول را میپیچاند!(من خودم در دید و بازدیدهای نوروزی دیدم چطور مردان با دیدن این سریال آب از لب و لوچهشون سرازیر شده)
اینکه چرا تلویزیون جمهوری اسلامی ایران شدیدا مشغول عادیسازی دوزنه بودن مردان است معلوم نیست. آیا آرزوی( رئیس سازمان)، تهیه کننده یا کارگردان و بقیه عوامل فیلم است؟
او باز تأکید کرد: حتم بدانید هدفی پشت ساخت این سریال ضد زن و ضد تحکیم خانواده هست!
وگرنه موضوع اصلی کلاهبرداری قهرمان فیلم است ولی در سرتاسر فیلم میبینیم در تمام قسمتها مستقیما تبلیغ چند همسری میشود.
(نوشتههای توی پرانتز مال منه!)
دم خانم دکتر گرم.
باورکنید این مسئله کم از خلیج فارس و اعدام یک زن نیست که هر پتیشنی براش درست میکنن به سرعت هزاران نفر امضاش میکنند. این مسئلهی اعدام شخصیت تمام زنان جامعه است!
وقتی بازیهای وبلاگی رو میبینم که چطور با سرعت نور مثل زلزله وبلاگستان رو در مینورده اما نمایش این سریال سراسر توهین و تحقیر زنان هیچ عکسالعملی در پی نداشت خیلی جا خوردم. هر چه در گوگل گشتم جز دو مطلب (زن زمینی) و (کاوه مظفری) که البته جالب بودن، چیزی در موردش پیدانکردم. اما مقایسه کنید این لینک چند امتیاز آورده و لینک سکس بین دو خرس چند امتیاز.
در مورد داستان فیلم نمینویسم که در دولینک بالا هست.
اما تاسفم از اینه که خود تلویزیون، البته کانال چهارش، از ما جلو افتاد.
در برنامهی اردیبهشت امروز ظهر تحت عنوان"تقویت و تحکیم خانواده در ارتباط با مجموعههای نمایشی" خانمی محجبه و چادری (مجری در خلال گفتگو فقط به عنوان خانمدکتر صدایش میکرد و نفهمیدم اسم شریفش چیه) انتقاد جانانهای از این برنامه و سیاستگذاریهای صدا و سیما در مورد تحقیر زنان و تبلیغ چند همسری کرد.
خانم دکتر میگفت: دستهایی در کارند که مردان را به ازدواج دوم تشویق و ترغیب کنند. امکان ندارد فیلمنامهی سریالی که در مهمترین روزهای سال که تقریبا همه وقت تماشایش را دارند بدون هدف نوشته شده باشد. برای ساختن هر فیلمی باید از چندین مرحله( هفت خوان رستم) سخت عبور کرد. تلویزیون شورای سیاستگذاری دارد، بازبینی فیلمنامه دارد. تأئید صلاحیت عوامل برنامه دارد. چطور میشود این سریال اتفاقی ساخته شده باشد. مجری گفت حتی مدیر سازمان در تعیین خط مش فیلمها تأثیر گذاراست که خانم دکتر تأیید کرد.
خانم دکتر ادامه داد که تماشاگر با دیدن این سریال با قهرمان داستان(آقای منصور سیمخواه با بازی محمدرضا شریفینیا) همذات پنداری میکند. در دلش میگوید عجب مرد زرنگی چقدر قشنگ زن اول را میپیچاند!(من خودم در دید و بازدیدهای نوروزی دیدم چطور مردان با دیدن این سریال آب از لب و لوچهشون سرازیر شده)
اینکه چرا تلویزیون جمهوری اسلامی ایران شدیدا مشغول عادیسازی دوزنه بودن مردان است معلوم نیست. آیا آرزوی( رئیس سازمان)، تهیه کننده یا کارگردان و بقیه عوامل فیلم است؟
او باز تأکید کرد: حتم بدانید هدفی پشت ساخت این سریال ضد زن و ضد تحکیم خانواده هست!
وگرنه موضوع اصلی کلاهبرداری قهرمان فیلم است ولی در سرتاسر فیلم میبینیم در تمام قسمتها مستقیما تبلیغ چند همسری میشود.
(نوشتههای توی پرانتز مال منه!)
دم خانم دکتر گرم.
باورکنید این مسئله کم از خلیج فارس و اعدام یک زن نیست که هر پتیشنی براش درست میکنن به سرعت هزاران نفر امضاش میکنند. این مسئلهی اعدام شخصیت تمام زنان جامعه است!
جمعه، فروردین ۱۶، ۱۳۸۷
1- لعنت به شما، که جز عشق جنونآسا
هر چیزِ این جهانِ شما جنون آساست...
(شاملو)
2- امسال یهکم دلم خنک شد.
این سالهای اخیر ما دیگه کمتر فامیلی برای دید و بازدید عید داریم. بیشترشون سالهاست رفتن خارج کشور. اون چندتایی هم که باقی موندن بعضیاشون از 25 اسفند میرن مسافرت تا بعد از 13 هم برنمیگردن. دوستامونم همینطور.
همیشه حسرت اونایی که گلهای میرن عیددیدنی و گلهای میان خونهشون میخوردم. امسال دیدم خیلیها مثل من شدن. دلخنکیم از همین بابت بود:)
3- فکر کنم منم عین ملا نصرالدین باید بالای سر نوشتههام وایسم و برای خوانندهها توضیح بدم که منظورم از نوشتن هر جمله یا کلمه چی بوده.
سریال "مرد هزار چهره" رو خیلی دوست داشتم. قبلا هم نوشتم که به نظر من و خیلیهای دیگه مهران مدیری همیشه چند پله از بقیه طنزکارای دیگه جلوتره. چند قسمت اولشو ندیدم. اما اولین شبی که تماشاش کردم مشتری دائمش شدم. با اینکه کار خوبی نمیدونم آدم مهمون داشته باشه یا مهمونی بره بشینه تلویزیون نگاه کنه، اما این سریال رو از این بابت مستثنی میدونستم.
شاید باورتون نشه، اما برای دیدن قسمت آخرش همسفرهامو مجبور کردم یک شب دیگه تو شهری که بودیم بمونیم و بهخاطر راضی کردنشون کلی مرارت کشدیم. چون کار مهمی داشتن.
فیلمهای طنز مدیری با فیلمهای دیگران خیلی فرق داره، میدونم خودش نمینویسه و بیشترشو پیمان قاسمخانی یا ژوله یا نویسندههایی زیر نظر قاسمخانیها مینویسن، ما مطمئنم مدیری سلیقهی خودشو بر نویسنده تحمیل میکنه.
پست مهران مدیری و بالاترین رو به این علت نوشتم که وقتی به بالاترین سر زدم دیدم "هر" لینکی که اسم مدیری توش هست اومده تو قسمت لینکای سوپر داغ. کسی نگاه نمیکرد کی چی نوشته. فقط اسم مدیری کافی بود که بهش رای مثبت بدن. بعد دیدم اصلا خود مدیری در ذم مدحهای اینچنینی فیلم ساخته که الکی بهبهچهچه نکنیم. گفتم مثلا بیام حرفمو مختصر و مفید بگم که متاسفانه خیلیها میسآندرستود:) کردن!
4- امسال اولین سالی بود که کنار دریا سیزدهبهدر برگزار کردیم. همه سبزههامونو بغل آب کاشتیم و کنارش ماشین با موزیک و کنارش زیر انداز و... اونورمون هم جنگل و... حالشو بردیم!
5- آقا، قبول نیست:) مادر بزرگ سیبا قبلا این روش رو اختراع... نه بهتره بگم، کشف کرده!
البته تقصیر منه که اهمال کردم و باعث شدم ملاحسنی اینو به نام خودش در وبلاگستان ثبت کنه و بنویسه:
دستگاه خوشبو کننده باد معده برای اولین بار ساخته شد.
به جان شما اگر زیر بار برم و بذارم حق یه پیرزن مظلوم از بین بره!(با رگهای گردن ور قلمبیده بخونید)
تازه این روش مامانبزرگ نه بلوتوث میخواد نه سنسور و نه باطری و نه شورت مخصوص!
اصلا نمیدونم خجالت کشیدم که ننوشتمش یا ترس از اینکه سیبا اینجارو بخونه(آخه دیگه فهمیده وبلاگ مینویسم ولی قول داده نخوندش)
یکی از مادربزرگهای سیبا - اونی که خیلی باحاله و همیشه جکهای زیر 18 سال برام تعریف میکنه- طفلکی از باد معده در رنجه. البته اینو فقط خودمونیها میدونن.
یک بار که اتفاقا مهمون داشتن(یکی از همسایههای قدیمیشون اونجا بود) و ما هم بودیم. هر نیمساعت یک ساعتی میدیدیم یه عطری تو خونه میپیچه. از اونجایی که تو خونهش خیلی گل و گیاه داره. همه فکر میکردن از اون گلاست. بو میکشیدن و میگفتن بهبه! گل همیشه بهاره. مامان بزرگ هول میشد و میگفت نه! و فوری حرف تو حرف میآورد. نیم ساعت بعد یکی دیگه میگفت بهبه عجب بویی! شببوئه؟ اونیکی میگفت فکر کنم مرزنجوش دم کردی. بوی اونه... دوباره مامان بزرگ سریع میگفت نه و حرفو عوض میکرد.
وقتی رفتن، پیگیر شدیم. بخصوص سیبا که عزیزکردهشه. اصرار! که باید بگی این بوی چیه!
یه ذره من و من کرد و رفت یه شیشه کوچک قطره آورد. اسمشو یادم نیست. اما محصول کارخونهی باریج کاشان و روشم قیمت زده بود 4900 تومن(آخه بگو تو قیمتشو اینقدر خوب حفظ کردی یهو اسمشو هم یاد میگرفتی. یاد گرفتم. اما الان تو ذهنم نیست) سیبا قطره رو گرفت و بو کرد و گفت آهان، همینه. اسانس گیاهیه. برای خوش بو کردن هوا میزنی؟ چرا بوش دائمی نبود و هر نیم ساعت یه ساعت یهو بو می داد؟
مامان بزرگ خندید و با خجالت گفت. خوشبو کردن هوا چیه؟ این داروی گیاهی مخصوص شقاق مقعده!
دکتر داروخانه برام تجویز کرده و چقدرم اثرش خوبه. وقتی به این فکر کردیم که چرا هر نیم ساعت بوش ول میشه دیگه هیچی نگفتیم ولی از خنده رودهبر شده بودیم. خودشم همراه ما میخندید و گفت دیدید نزدیک بود آبروم پیش طلعت خانم اینا بره!
6- اومدم قالب زیتون در بلاگاسپات رو عوض کنم زدم کانترشو برای چندمین بار از بین بردم. اصلا نمیدونم چرا هی غیب میشه و مجبورم دوباره بسازم. یه وبلاگم تو ورد پرس ساختم. اما نمیدونم چرا نمی تونم براشون کانتر بذارم. کدشو تو قالب کپی میکنم، اما ارور می ده... کسی هست که یاریام کنه؟
7- یه دروغ 13 توپ آماده کرده بودم اما حیف که خیلی گذشته و دیگه نمیشه نوشت... سال دیگه بنوبسم؟ تا اونموقع کی زنده و کی مرده... دور از جون شما! خودمو عرض میکنم!
8- اوه. چقدر گردنبند "فروهر" استیل با بند سیاه مد شده. امسال گردن خیلی از جوونا و حتی بچهها دیدم. قیمتش هم تا اونجایی که تو مغازهها پرسیدم از سههزار تومن تا 12 هزار تومن در نوسانه...
9- خیلی حرفا داشتم ها، اما این نوشته قبلیم حالمو گرفت. انگار مرض دارم هی خاطرات بد رو برای خودم زنده میکنم... هر وقت یادم افتاد بقیهشو مینویسم.
10-
هر چیزِ این جهانِ شما جنون آساست...
(شاملو)
2- امسال یهکم دلم خنک شد.
این سالهای اخیر ما دیگه کمتر فامیلی برای دید و بازدید عید داریم. بیشترشون سالهاست رفتن خارج کشور. اون چندتایی هم که باقی موندن بعضیاشون از 25 اسفند میرن مسافرت تا بعد از 13 هم برنمیگردن. دوستامونم همینطور.
همیشه حسرت اونایی که گلهای میرن عیددیدنی و گلهای میان خونهشون میخوردم. امسال دیدم خیلیها مثل من شدن. دلخنکیم از همین بابت بود:)
3- فکر کنم منم عین ملا نصرالدین باید بالای سر نوشتههام وایسم و برای خوانندهها توضیح بدم که منظورم از نوشتن هر جمله یا کلمه چی بوده.
سریال "مرد هزار چهره" رو خیلی دوست داشتم. قبلا هم نوشتم که به نظر من و خیلیهای دیگه مهران مدیری همیشه چند پله از بقیه طنزکارای دیگه جلوتره. چند قسمت اولشو ندیدم. اما اولین شبی که تماشاش کردم مشتری دائمش شدم. با اینکه کار خوبی نمیدونم آدم مهمون داشته باشه یا مهمونی بره بشینه تلویزیون نگاه کنه، اما این سریال رو از این بابت مستثنی میدونستم.
شاید باورتون نشه، اما برای دیدن قسمت آخرش همسفرهامو مجبور کردم یک شب دیگه تو شهری که بودیم بمونیم و بهخاطر راضی کردنشون کلی مرارت کشدیم. چون کار مهمی داشتن.
فیلمهای طنز مدیری با فیلمهای دیگران خیلی فرق داره، میدونم خودش نمینویسه و بیشترشو پیمان قاسمخانی یا ژوله یا نویسندههایی زیر نظر قاسمخانیها مینویسن، ما مطمئنم مدیری سلیقهی خودشو بر نویسنده تحمیل میکنه.
پست مهران مدیری و بالاترین رو به این علت نوشتم که وقتی به بالاترین سر زدم دیدم "هر" لینکی که اسم مدیری توش هست اومده تو قسمت لینکای سوپر داغ. کسی نگاه نمیکرد کی چی نوشته. فقط اسم مدیری کافی بود که بهش رای مثبت بدن. بعد دیدم اصلا خود مدیری در ذم مدحهای اینچنینی فیلم ساخته که الکی بهبهچهچه نکنیم. گفتم مثلا بیام حرفمو مختصر و مفید بگم که متاسفانه خیلیها میسآندرستود:) کردن!
4- امسال اولین سالی بود که کنار دریا سیزدهبهدر برگزار کردیم. همه سبزههامونو بغل آب کاشتیم و کنارش ماشین با موزیک و کنارش زیر انداز و... اونورمون هم جنگل و... حالشو بردیم!
5- آقا، قبول نیست:) مادر بزرگ سیبا قبلا این روش رو اختراع... نه بهتره بگم، کشف کرده!
البته تقصیر منه که اهمال کردم و باعث شدم ملاحسنی اینو به نام خودش در وبلاگستان ثبت کنه و بنویسه:
دستگاه خوشبو کننده باد معده برای اولین بار ساخته شد.
به جان شما اگر زیر بار برم و بذارم حق یه پیرزن مظلوم از بین بره!(با رگهای گردن ور قلمبیده بخونید)
تازه این روش مامانبزرگ نه بلوتوث میخواد نه سنسور و نه باطری و نه شورت مخصوص!
اصلا نمیدونم خجالت کشیدم که ننوشتمش یا ترس از اینکه سیبا اینجارو بخونه(آخه دیگه فهمیده وبلاگ مینویسم ولی قول داده نخوندش)
یکی از مادربزرگهای سیبا - اونی که خیلی باحاله و همیشه جکهای زیر 18 سال برام تعریف میکنه- طفلکی از باد معده در رنجه. البته اینو فقط خودمونیها میدونن.
یک بار که اتفاقا مهمون داشتن(یکی از همسایههای قدیمیشون اونجا بود) و ما هم بودیم. هر نیمساعت یک ساعتی میدیدیم یه عطری تو خونه میپیچه. از اونجایی که تو خونهش خیلی گل و گیاه داره. همه فکر میکردن از اون گلاست. بو میکشیدن و میگفتن بهبه! گل همیشه بهاره. مامان بزرگ هول میشد و میگفت نه! و فوری حرف تو حرف میآورد. نیم ساعت بعد یکی دیگه میگفت بهبه عجب بویی! شببوئه؟ اونیکی میگفت فکر کنم مرزنجوش دم کردی. بوی اونه... دوباره مامان بزرگ سریع میگفت نه و حرفو عوض میکرد.
وقتی رفتن، پیگیر شدیم. بخصوص سیبا که عزیزکردهشه. اصرار! که باید بگی این بوی چیه!
یه ذره من و من کرد و رفت یه شیشه کوچک قطره آورد. اسمشو یادم نیست. اما محصول کارخونهی باریج کاشان و روشم قیمت زده بود 4900 تومن(آخه بگو تو قیمتشو اینقدر خوب حفظ کردی یهو اسمشو هم یاد میگرفتی. یاد گرفتم. اما الان تو ذهنم نیست) سیبا قطره رو گرفت و بو کرد و گفت آهان، همینه. اسانس گیاهیه. برای خوش بو کردن هوا میزنی؟ چرا بوش دائمی نبود و هر نیم ساعت یه ساعت یهو بو می داد؟
مامان بزرگ خندید و با خجالت گفت. خوشبو کردن هوا چیه؟ این داروی گیاهی مخصوص شقاق مقعده!
دکتر داروخانه برام تجویز کرده و چقدرم اثرش خوبه. وقتی به این فکر کردیم که چرا هر نیم ساعت بوش ول میشه دیگه هیچی نگفتیم ولی از خنده رودهبر شده بودیم. خودشم همراه ما میخندید و گفت دیدید نزدیک بود آبروم پیش طلعت خانم اینا بره!
6- اومدم قالب زیتون در بلاگاسپات رو عوض کنم زدم کانترشو برای چندمین بار از بین بردم. اصلا نمیدونم چرا هی غیب میشه و مجبورم دوباره بسازم. یه وبلاگم تو ورد پرس ساختم. اما نمیدونم چرا نمی تونم براشون کانتر بذارم. کدشو تو قالب کپی میکنم، اما ارور می ده... کسی هست که یاریام کنه؟
7- یه دروغ 13 توپ آماده کرده بودم اما حیف که خیلی گذشته و دیگه نمیشه نوشت... سال دیگه بنوبسم؟ تا اونموقع کی زنده و کی مرده... دور از جون شما! خودمو عرض میکنم!
8- اوه. چقدر گردنبند "فروهر" استیل با بند سیاه مد شده. امسال گردن خیلی از جوونا و حتی بچهها دیدم. قیمتش هم تا اونجایی که تو مغازهها پرسیدم از سههزار تومن تا 12 هزار تومن در نوسانه...
9- خیلی حرفا داشتم ها، اما این نوشته قبلیم حالمو گرفت. انگار مرض دارم هی خاطرات بد رو برای خودم زنده میکنم... هر وقت یادم افتاد بقیهشو مینویسم.
10-
پنجشنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۸۷
جایی برای گریستن...
بعد از تجربهای نه چندان خوشایند به این نتیجه رسیدم که بزرگترین بدبختی نداشتن جایی برای گریه کردنه. اگر آدم گرفتار هزار درد هم باشه ولی جایی برای گریه کردن داشته باشه بازم یهجورایی خوشبخته.
فکر کن ناراحت و عصبی برسی خونه. ناراحت از شنیدن چند خبر بد، نقب به گذشتههای ناخوشایند که تعدادشون کم هم نیست، احساس بیکسی، احساس درک نشدن، احساس مورد تبعیض قرارگرفتن، بلاتکلیفی... خلاصه احساس بدبختی شدیدی بکنی که دلت میخواد تا برسی خونه بشینی زار بزنی. برسی ببینی مهمون هم خونهتونه. هر چند بتونی تظاهر کنی به خوشحالی. اما این بغض تا آخر شب باهات باشه. فکر کنی اگه خودت جای اونا بودی میفهمیدی طرف خیلی ناراحته. اما اونا نفهمن. بعد شب هر کدوم تو یه اتاق بخوابن. شوهرت تو اتاق خواب مشترکتون خر و پفش هوا باشه. بچهت تو اتاق خودش. یه مهمون تو اتاق مهمون و یکی دیگه تو پذیرایی خوابیده. تنهایی درست کردن شام و و پذیرایی بیشتر ناراحتت کرده. ظرفها رو هیچکس نشست و موند برای فردا... بیتوجهی نسبت به احساساتت هم به غمهای قبلیت اضافه شده. بغضت داره میترکه اما تو خونه جایی نداری گریه کنی!
نمیدونم کدوم بیپدرمادری آشپزخونهی اُپن رو اختراع کرده. به پذیرایی راه داره و اگه گریه کنی، تو پذیرایی صداش میره. توالت به نورگیر راه داره و اگه ب..زی صداش تا هفت خونه میره چه برسه بخوای هقهق گریه کنی. حمام هم دیوارش چسبیده به اتاق بچهست و حتما بیدار میشه.
بالکنتون هم قربونش برم انگار ساخته شده برای اپرا انقدر که اکو داره. چیکار کنی؟ داری منفجرمیشی.
میری یواشکی سویچ ماشین رو برمیداری و میزنی تو خیابون. اشک جلو چشماتو پوشونده. سعی میکنی موقع رانندگی جلو هقهقتو بگیری. یه جای مناسب گیر میاری. وایمیسی و سمفونی گریه رو شروع میکنی. هنوز هقهق سوم رو نزدی و دوسهبار بیشتر سرتو به فرمون نکوبوندی که صدای تقی میاد. یه آقای بامرام موفرفری و لنگ به گردن با انگشتر عقیقش زده به شیشه و علامت میده که شیشه رو بکشی پایین.
- آبجی! چیزی شده؟ کسی اذیتت کرده؟
تو با گریه: نه آقا ممنون، چیزی نیست.
- د ِ آخه ما نمیتونیم گریهی یه زنو بیبینیم.
- خوب فکر کن من مَردم و غصهدارم.
شیشه را میخوای بکشی بالا. دستهاشو به بالای شیشه میگیره و بهزور میخواد بیارتش پایین...
- نه به جان شوما، اگه شوورت ...
میخواد هی حرف بزنه که ماشینو روشن میکنی و میگازی...
میری یه جای دورافتاده نزدیک کوه، رو به روشناییهای شهر... آهان این خوبه! از اول هم باید همینکارو میکردی. هیچکی این ورا نیست. دوباره غمهاتو برای خودت تعریف میکنی که حسابی بری تو حس...
چقدر بدبختی، بدبخت! چقدر بیکسی، بیکس! چقدر بیچارهای، بیچاره! چقدرتنهایی، تنها! چرا هیچکی تورو دوست نداره و....
آهان... گریهت شروع شد... این دفعه میتونی تا اونجایی که میتونی داد بزنی و با بلندترین صدا گریه کنی. دستمال اول خیس شد. دستمال دوم... دستمال سوم رو که برمیداری. باز صدای تقهی شیشه. اوخ... مردی به لباس پلیس... چطور چراغ گردون روشنش رو ندیده بودی... ماشین پلیس کنارت وایساده و تو نفهمیدی.
آقا پلیس: کمکی از دست ما برمیاد خانم؟
تو با گریه: نخیر، خیلی ممنون!
- چیزی شده؟
با هقهق: نه دلم گرفته بود، تو خونه مهمون داشتیم جایی برای گریه نداشتم اومدم اینجا.
- شماره تلفنتون رو بده با شوهرت تماس بگیریم.
- نه لطفا، همه خوابن. شوهرم هم صبح زود باید بره سر کار. خوابزده میشه. خودم الان میرم.
ماشین رو روشن میکنی که یعنی میخوای بری.
میره سوار ماشین میشه. فکر میکنی آخیش رفت، راحت شدی . اما ماشین پلیس میره به موازات تو اونور خیابون وایمیسه. و پلیسها دوتایی از توش زل میزنن بهت!
اعصابت خوردتر میشه. گریه کردن که تماشاگر نمیخواد.
کاملا از حس دراومدی.... ناچار راه میافتی. ماشین پلیس اسکورتت میکنه. از دوسه تا فرعی بیابونی میپیچی... سریکیشون وایمیسن. شاید فکر کردن نقشهای براشون داری. دیگه نمیان.
عین بچهی آدم میری خونه.
میری بغل شوهرت دراز میکنی و با بغض در گلو وایمیسی صبح شه و صبحونهی همه رو بدی شاید بعد از رفتنشون بتونی عقده گشایی کنی.
صبح که همه میرن. میبینی یه عالمه کار داری برای امروز... کلی جاها باید بری، تر و خشک کردن بچه و پختن ناهار و کارهای خونه و شستن لباسها و ظرفها و... میبینی اصلا وقتی برای گریه نداری...
فکر کن ناراحت و عصبی برسی خونه. ناراحت از شنیدن چند خبر بد، نقب به گذشتههای ناخوشایند که تعدادشون کم هم نیست، احساس بیکسی، احساس درک نشدن، احساس مورد تبعیض قرارگرفتن، بلاتکلیفی... خلاصه احساس بدبختی شدیدی بکنی که دلت میخواد تا برسی خونه بشینی زار بزنی. برسی ببینی مهمون هم خونهتونه. هر چند بتونی تظاهر کنی به خوشحالی. اما این بغض تا آخر شب باهات باشه. فکر کنی اگه خودت جای اونا بودی میفهمیدی طرف خیلی ناراحته. اما اونا نفهمن. بعد شب هر کدوم تو یه اتاق بخوابن. شوهرت تو اتاق خواب مشترکتون خر و پفش هوا باشه. بچهت تو اتاق خودش. یه مهمون تو اتاق مهمون و یکی دیگه تو پذیرایی خوابیده. تنهایی درست کردن شام و و پذیرایی بیشتر ناراحتت کرده. ظرفها رو هیچکس نشست و موند برای فردا... بیتوجهی نسبت به احساساتت هم به غمهای قبلیت اضافه شده. بغضت داره میترکه اما تو خونه جایی نداری گریه کنی!
نمیدونم کدوم بیپدرمادری آشپزخونهی اُپن رو اختراع کرده. به پذیرایی راه داره و اگه گریه کنی، تو پذیرایی صداش میره. توالت به نورگیر راه داره و اگه ب..زی صداش تا هفت خونه میره چه برسه بخوای هقهق گریه کنی. حمام هم دیوارش چسبیده به اتاق بچهست و حتما بیدار میشه.
بالکنتون هم قربونش برم انگار ساخته شده برای اپرا انقدر که اکو داره. چیکار کنی؟ داری منفجرمیشی.
میری یواشکی سویچ ماشین رو برمیداری و میزنی تو خیابون. اشک جلو چشماتو پوشونده. سعی میکنی موقع رانندگی جلو هقهقتو بگیری. یه جای مناسب گیر میاری. وایمیسی و سمفونی گریه رو شروع میکنی. هنوز هقهق سوم رو نزدی و دوسهبار بیشتر سرتو به فرمون نکوبوندی که صدای تقی میاد. یه آقای بامرام موفرفری و لنگ به گردن با انگشتر عقیقش زده به شیشه و علامت میده که شیشه رو بکشی پایین.
- آبجی! چیزی شده؟ کسی اذیتت کرده؟
تو با گریه: نه آقا ممنون، چیزی نیست.
- د ِ آخه ما نمیتونیم گریهی یه زنو بیبینیم.
- خوب فکر کن من مَردم و غصهدارم.
شیشه را میخوای بکشی بالا. دستهاشو به بالای شیشه میگیره و بهزور میخواد بیارتش پایین...
- نه به جان شوما، اگه شوورت ...
میخواد هی حرف بزنه که ماشینو روشن میکنی و میگازی...
میری یه جای دورافتاده نزدیک کوه، رو به روشناییهای شهر... آهان این خوبه! از اول هم باید همینکارو میکردی. هیچکی این ورا نیست. دوباره غمهاتو برای خودت تعریف میکنی که حسابی بری تو حس...
چقدر بدبختی، بدبخت! چقدر بیکسی، بیکس! چقدر بیچارهای، بیچاره! چقدرتنهایی، تنها! چرا هیچکی تورو دوست نداره و....
آهان... گریهت شروع شد... این دفعه میتونی تا اونجایی که میتونی داد بزنی و با بلندترین صدا گریه کنی. دستمال اول خیس شد. دستمال دوم... دستمال سوم رو که برمیداری. باز صدای تقهی شیشه. اوخ... مردی به لباس پلیس... چطور چراغ گردون روشنش رو ندیده بودی... ماشین پلیس کنارت وایساده و تو نفهمیدی.
آقا پلیس: کمکی از دست ما برمیاد خانم؟
تو با گریه: نخیر، خیلی ممنون!
- چیزی شده؟
با هقهق: نه دلم گرفته بود، تو خونه مهمون داشتیم جایی برای گریه نداشتم اومدم اینجا.
- شماره تلفنتون رو بده با شوهرت تماس بگیریم.
- نه لطفا، همه خوابن. شوهرم هم صبح زود باید بره سر کار. خوابزده میشه. خودم الان میرم.
ماشین رو روشن میکنی که یعنی میخوای بری.
میره سوار ماشین میشه. فکر میکنی آخیش رفت، راحت شدی . اما ماشین پلیس میره به موازات تو اونور خیابون وایمیسه. و پلیسها دوتایی از توش زل میزنن بهت!
اعصابت خوردتر میشه. گریه کردن که تماشاگر نمیخواد.
کاملا از حس دراومدی.... ناچار راه میافتی. ماشین پلیس اسکورتت میکنه. از دوسه تا فرعی بیابونی میپیچی... سریکیشون وایمیسن. شاید فکر کردن نقشهای براشون داری. دیگه نمیان.
عین بچهی آدم میری خونه.
میری بغل شوهرت دراز میکنی و با بغض در گلو وایمیسی صبح شه و صبحونهی همه رو بدی شاید بعد از رفتنشون بتونی عقده گشایی کنی.
صبح که همه میرن. میبینی یه عالمه کار داری برای امروز... کلی جاها باید بری، تر و خشک کردن بچه و پختن ناهار و کارهای خونه و شستن لباسها و ظرفها و... میبینی اصلا وقتی برای گریه نداری...
جایی برای گریستن...
بعد از تجربهای نه چندان خوشایند به این نتیجه رسیدم که بزرگترین بدبختی نداشتن جایی برای گریه کردنه. اگر آدم گرفتار هزار درد هم باشه ولی جایی برای گریه کردن داشته باشه بازم یهجورایی خوشبخته.
فکر کن ناراحت و عصبی برسی خونه. ناراحت از شنیدن چند خبر بد، نقب به گذشتههای ناخوشایند که تعدادشون کم هم نیست، احساس بیکسی، احساس درک نشدن، احساس مورد تبعیض قرارگرفتن، بلاتکلیفی... خلاصه احساس بدبختی شدیدی بکنی که دلت میخواد تا برسی خونه بشینی زار بزنی. برسی ببینی مهمون هم خونهتونه. هر چند بتونی تظاهر کنی به خوشحالی. اما این بغض تا آخر شب باهات باشه. فکر کنی اگه خودت جای اونا بودی میفهمیدی طرف خیلی ناراحته. اما اونا نفهمن. بعد شب هر کدوم تو یه اتاق بخوابن. شوهرت تو اتاق خواب مشترکتون خر و پفش هوا باشه. بچهت تو اتاق خودش. یه مهمون تو اتاق مهمون و یکی دیگه تو پذیرایی خوابیده. تنهایی درست کردن شام و و پذیرایی بیشتر ناراحتت کرده. ظرفها رو هیچکس نشست و موند برای فردا... بیتوجهی نسبت به احساساتت هم به غمهای قبلیت اضافه شده. بغضت داره میترکه اما تو خونه جایی نداری گریه کنی!
نمیدونم کدوم بیپدرمادری آشپزخونهی اُپن رو اختراع کرده. به پذیرایی راه داره و اگه گریه کنی، تو پذیرایی صداش میره. توالت به نورگیر راه داره و اگه ب..زی صداش تا هفت خونه میره چه برسه بخوای هقهق گریه کنی. حمام هم دیوارش چسبیده به اتاق بچهست و حتما بیدار میشه.
بالکنتون هم قربونش برم انگار ساخته شده برای اپرا انقدر که اکو داره. چیکار کنی؟ داری منفجرمیشی.
میری یواشکی سویچ ماشین رو برمیداری و میزنی تو خیابون. اشک جلو چشماتو پوشونده. سعی میکنی موقع رانندگی جلو هقهقتو بگیری. یه جای مناسب گیر میاری. وایمیسی و سمفونی گریه رو شروع میکنی. هنوز هقهق سوم رو نزدی و دوسهبار بیشتر سرتو به فرمون نکوبوندی که صدای تقی میاد. یه آقای بامرام موفرفری و لنگ به گردن با انگشتر عقیقش زده به شیشه و علامت میده که شیشه رو بکشی پایین.
- آبجی! چیزی شده؟ کسی اذیتت کرده؟
تو با گریه: نه آقا ممنون، چیزی نیست.
- د ِ آخه ما نمیتونیم گریهی یه زنو بیبینیم.
- خوب فکر کن من مَردم و غصهدارم.
شیشه را میخوای بکشی بالا. دستهاشو به بالای شیشه میگیره و بهزور میخواد بیارتش پایین...
- نه به جان شوما، اگه شوورت ...
میخواد هی حرف بزنه که ماشینو روشن میکنی و میگازی...
میری یه جای دورافتاده نزدیک کوه، رو به روشناییهای شهر... آهان این خوبه! از اول هم باید همینکارو میکردی. هیچکی این ورا نیست. دوباره غمهاتو برای خودت تعریف میکنی که حسابی بری تو حس...
چقدر بدبختی، بدبخت! چقدر بیکسی، بیکس! چقدر بیچارهای، بیچاره! چقدرتنهایی، تنها! چرا هیچکی تورو دوست نداره و....
آهان... گریهت شروع شد... این دفعه میتونی تا اونجایی که میتونی داد بزنی و با بلندترین صدا گریه کنی. دستمال اول خیس شد. دستمال دوم... دستمال سوم رو که برمیداری. باز صدای تقهی شیشه. اوخ... مردی به لباس پلیس... چطور چراغ گردون روشنش رو ندیده بودی... ماشین پلیس کنارت وایساده و تو نفهمیدی.
آقا پلیس: کمکی از دست ما برمیاد خانم؟
تو با گریه: نخیر، خیلی ممنون!
- چیزی شده؟
با هقهق: نه دلم گرفته بود، تو خونه مهمون داشتیم جایی برای گریه نداشتم اومدم اینجا.
- شماره تلفنتون رو بده با شوهرت تماس بگیریم.
- نه لطفا، همه خوابن. شوهرم هم صبح زود باید بره سر کار. خوابزده میشه. خودم الان میرم.
ماشین رو روشن میکنی که یعنی میخوای بری.
میره سوار ماشین میشه. فکر میکنی آخیش رفت، راحت شدی . اما ماشین پلیس میره به موازات تو اونور خیابون وایمیسه. و پلیسها دوتایی از توش زل میزنن بهت!
اعصابت خوردتر میشه. گریه کردن که تماشاگر نمیخواد.
کاملا از حس دراومدی.... ناچار راه میافتی. ماشین پلیس اسکورتت میکنه. از دوسه تا فرعی بیابونی میپیچی... سریکیشون وایمیسن. شاید فکر کردن نقشهای براشون داری. دیگه نمیان.
عین بچهی آدم میری خونه.
میری بغل شوهرت دراز میکنی و با بغض در گلو وایمیسی صبح شه و صبحونهی همه رو بدی شاید بعد از رفتنشون بتونی عقده گشایی کنی.
صبح که همه میرن. میبینی یه عالمه کار داری برای امروز... کلی جاها باید بری، تر و خشک کردن بچه و پختن ناهار و کارهای خونه و شستن لباسها و ظرفها و... میبینی اصلا وقتی برای گریه نداری...
فکر کن ناراحت و عصبی برسی خونه. ناراحت از شنیدن چند خبر بد، نقب به گذشتههای ناخوشایند که تعدادشون کم هم نیست، احساس بیکسی، احساس درک نشدن، احساس مورد تبعیض قرارگرفتن، بلاتکلیفی... خلاصه احساس بدبختی شدیدی بکنی که دلت میخواد تا برسی خونه بشینی زار بزنی. برسی ببینی مهمون هم خونهتونه. هر چند بتونی تظاهر کنی به خوشحالی. اما این بغض تا آخر شب باهات باشه. فکر کنی اگه خودت جای اونا بودی میفهمیدی طرف خیلی ناراحته. اما اونا نفهمن. بعد شب هر کدوم تو یه اتاق بخوابن. شوهرت تو اتاق خواب مشترکتون خر و پفش هوا باشه. بچهت تو اتاق خودش. یه مهمون تو اتاق مهمون و یکی دیگه تو پذیرایی خوابیده. تنهایی درست کردن شام و و پذیرایی بیشتر ناراحتت کرده. ظرفها رو هیچکس نشست و موند برای فردا... بیتوجهی نسبت به احساساتت هم به غمهای قبلیت اضافه شده. بغضت داره میترکه اما تو خونه جایی نداری گریه کنی!
نمیدونم کدوم بیپدرمادری آشپزخونهی اُپن رو اختراع کرده. به پذیرایی راه داره و اگه گریه کنی، تو پذیرایی صداش میره. توالت به نورگیر راه داره و اگه ب..زی صداش تا هفت خونه میره چه برسه بخوای هقهق گریه کنی. حمام هم دیوارش چسبیده به اتاق بچهست و حتما بیدار میشه.
بالکنتون هم قربونش برم انگار ساخته شده برای اپرا انقدر که اکو داره. چیکار کنی؟ داری منفجرمیشی.
میری یواشکی سویچ ماشین رو برمیداری و میزنی تو خیابون. اشک جلو چشماتو پوشونده. سعی میکنی موقع رانندگی جلو هقهقتو بگیری. یه جای مناسب گیر میاری. وایمیسی و سمفونی گریه رو شروع میکنی. هنوز هقهق سوم رو نزدی و دوسهبار بیشتر سرتو به فرمون نکوبوندی که صدای تقی میاد. یه آقای بامرام موفرفری و لنگ به گردن با انگشتر عقیقش زده به شیشه و علامت میده که شیشه رو بکشی پایین.
- آبجی! چیزی شده؟ کسی اذیتت کرده؟
تو با گریه: نه آقا ممنون، چیزی نیست.
- د ِ آخه ما نمیتونیم گریهی یه زنو بیبینیم.
- خوب فکر کن من مَردم و غصهدارم.
شیشه را میخوای بکشی بالا. دستهاشو به بالای شیشه میگیره و بهزور میخواد بیارتش پایین...
- نه به جان شوما، اگه شوورت ...
میخواد هی حرف بزنه که ماشینو روشن میکنی و میگازی...
میری یه جای دورافتاده نزدیک کوه، رو به روشناییهای شهر... آهان این خوبه! از اول هم باید همینکارو میکردی. هیچکی این ورا نیست. دوباره غمهاتو برای خودت تعریف میکنی که حسابی بری تو حس...
چقدر بدبختی، بدبخت! چقدر بیکسی، بیکس! چقدر بیچارهای، بیچاره! چقدرتنهایی، تنها! چرا هیچکی تورو دوست نداره و....
آهان... گریهت شروع شد... این دفعه میتونی تا اونجایی که میتونی داد بزنی و با بلندترین صدا گریه کنی. دستمال اول خیس شد. دستمال دوم... دستمال سوم رو که برمیداری. باز صدای تقهی شیشه. اوخ... مردی به لباس پلیس... چطور چراغ گردون روشنش رو ندیده بودی... ماشین پلیس کنارت وایساده و تو نفهمیدی.
آقا پلیس: کمکی از دست ما برمیاد خانم؟
تو با گریه: نخیر، خیلی ممنون!
- چیزی شده؟
با هقهق: نه دلم گرفته بود، تو خونه مهمون داشتیم جایی برای گریه نداشتم اومدم اینجا.
- شماره تلفنتون رو بده با شوهرت تماس بگیریم.
- نه لطفا، همه خوابن. شوهرم هم صبح زود باید بره سر کار. خوابزده میشه. خودم الان میرم.
ماشین رو روشن میکنی که یعنی میخوای بری.
میره سوار ماشین میشه. فکر میکنی آخیش رفت، راحت شدی . اما ماشین پلیس میره به موازات تو اونور خیابون وایمیسه. و پلیسها دوتایی از توش زل میزنن بهت!
اعصابت خوردتر میشه. گریه کردن که تماشاگر نمیخواد.
کاملا از حس دراومدی.... ناچار راه میافتی. ماشین پلیس اسکورتت میکنه. از دوسه تا فرعی بیابونی میپیچی... سریکیشون وایمیسن. شاید فکر کردن نقشهای براشون داری. دیگه نمیان.
عین بچهی آدم میری خونه.
میری بغل شوهرت دراز میکنی و با بغض در گلو وایمیسی صبح شه و صبحونهی همه رو بدی شاید بعد از رفتنشون بتونی عقده گشایی کنی.
صبح که همه میرن. میبینی یه عالمه کار داری برای امروز... کلی جاها باید بری، تر و خشک کردن بچه و پختن ناهار و کارهای خونه و شستن لباسها و ظرفها و... میبینی اصلا وقتی برای گریه نداری...
یکشنبه، فروردین ۱۱، ۱۳۸۷
مهران مدیری!
بالاترینیها هَمَه باهم، یکصدا:
بهبه! بهبه!
بالاترینیها همان کاری را میکنند که مهران مدیری در ذمش سریال میسازد!
بهبه! بهبه!
بالاترینیها همان کاری را میکنند که مهران مدیری در ذمش سریال میسازد!
سهشنبه، فروردین ۰۶، ۱۳۸۷
در اینجا دزد گرفته هم پادشاه است!
1- قدیما می گفتن "دزد نگرفته پادشاه است." اما هر چه نگاه میکنم میبینم تو ایران هر دزد رده بالایی که مچش باز میشه فقط تغییر نقش میده و همون بالا بالاها میمونه.
رفیقدوست رو به خاطر اختلاس و بالا کشیدن پول بنیاد مستکبران(مستضعفان سابق) میگیرن . به مدت در زندان (با درهای باز) عین پادشاهها زندگی میکنه. بعد از مدتی دیدیم به عنوان یکی از چهرههای موفق جمهوری اسلامی تو تلویزیون باهاش مصاحبه کردن و حالا باز هم برای خودش کیا بیایی داره.
بعد قاضی مرتضوی طیق نوشتهی امیرفرشاد ابراهیمی در یزد گند بالا میزنه و میاد تهران میشه دادستان تهران.
بعد فلانی.... بعد بیساری... ( تو بگو کدومشون سالمن)
حالا زارعی بعدا چکاره بشه خدا داند.
پس این ضربالمثل باید عوض شه و بگیم:
در ایران دزد گرفته شده هم پادشاه است...
2- شعری از "بهرام پژدو" شاعر قرن هفتم هجری به عنوان پیشگویی شرایط امروز ایران در دید و بازدیدهای عید دستبهدست میگرده. برای اطمینان تو اینترنت سرچ کردم دیدم درسته... همچین شعری هست:
هزاره سر آيد به ايران زمين
دگرگون شود کار و شکل بهين
رسد پادشاهی به يک ديو کين
که دين بهی را زند بر زمين
برآيد همه کامه جور و خشم
از آن ديو بیرحمت تنگ چشم
ز ايران زمين و ز نام آوران
فتد پادشاهی به بد گوهران
همه خطهي فارس پر غم شود
بجای طرب ، رنج و ماتم شود...
شود چيره بر خلق آز و نياز
فزونی کند رنج و درد و گداز
بسی اوفتد در زمين بوم و برز
که ويرانی آرد به هر شهر و مرز
به بيداد کوشند يکبارگی
نرانند جز بر جفا بارگی
کسی را بُوَد نزدشان قدر و جاه
که جز سوی کژی نباشدش راه
ز مَردم هر آنکس که باشد بتر
بود هر زمان کار او خوبتر
نيابی در آن بدکسان يک هنر
مگر کينه و فتنه و شور و شر
نبينی در آن قوم رای و مراد
نباشد به گفتارشان اعتماد
نه نان و نمک را بود حرمتی
نه پيرانشان را بود حشمتی
جز آز و نياز و بد و خشم و کين
نبينی تو با خلق روی زمين
بسی گنج و نعمت ز زير زمين
برآرند آن قوم ناپاک دين
چو باشند بی دين و بی زينهار
ز پيمان شکستن ندارند عار
نه نوروز دانند و نه مهرگان
نه جشن و نه رامش ، نه فروردگان
بسی نعمت و مال گرد آورند
مر آنرا به زير زمين گسترند
گنه کار باشند از کار خويش
نرنجند از شرمِ کردار خويش
ز مَردم در آن روزگاران بد
ز صد يک نبينی که دارد خرد
بسی نامداران و آزادگان
که آواره گردند از خان و مان
ردانی که در بوم ايران بُوند
به فرمان ايشان گروگان بُوند
شود جفت آن قوم بی اصل و بن
بسی دخت آزاده ي پاک تن
بخدمت بناچار بسته کمر
به نزد چنان قوم بيدادگر
نيامد کسی را چنان رنج و تاب
به هنگام ضحّاک و افراسياب
نيارد پدر ياد فرزند خويش
از آن رنج و سختی که آيد به پيش
....
نماند به يک گونه کار جهان
چو بادی است نيک و بد آن جهان
چو رخ زی پذشخوار گر آورند
وزان جايگه دين و شاهی برند
رسد کار آن بدسگالان به جان
هم آواره گردند از خان و مان
چو آيد بر ايشان زمانه بسر
ببينند ز اوّل نشان ضرر
چگونه بود آخر کارشان؟
کجا بشکند تيز بازارشان؟
به نيروی دادار پيروزگار
برآيد از آن بد نهادان دمار!
(بهرام پژدو)
رفیقدوست رو به خاطر اختلاس و بالا کشیدن پول بنیاد مستکبران(مستضعفان سابق) میگیرن . به مدت در زندان (با درهای باز) عین پادشاهها زندگی میکنه. بعد از مدتی دیدیم به عنوان یکی از چهرههای موفق جمهوری اسلامی تو تلویزیون باهاش مصاحبه کردن و حالا باز هم برای خودش کیا بیایی داره.
بعد قاضی مرتضوی طیق نوشتهی امیرفرشاد ابراهیمی در یزد گند بالا میزنه و میاد تهران میشه دادستان تهران.
بعد فلانی.... بعد بیساری... ( تو بگو کدومشون سالمن)
حالا زارعی بعدا چکاره بشه خدا داند.
پس این ضربالمثل باید عوض شه و بگیم:
در ایران دزد گرفته شده هم پادشاه است...
2- شعری از "بهرام پژدو" شاعر قرن هفتم هجری به عنوان پیشگویی شرایط امروز ایران در دید و بازدیدهای عید دستبهدست میگرده. برای اطمینان تو اینترنت سرچ کردم دیدم درسته... همچین شعری هست:
هزاره سر آيد به ايران زمين
دگرگون شود کار و شکل بهين
رسد پادشاهی به يک ديو کين
که دين بهی را زند بر زمين
برآيد همه کامه جور و خشم
از آن ديو بیرحمت تنگ چشم
ز ايران زمين و ز نام آوران
فتد پادشاهی به بد گوهران
همه خطهي فارس پر غم شود
بجای طرب ، رنج و ماتم شود...
شود چيره بر خلق آز و نياز
فزونی کند رنج و درد و گداز
بسی اوفتد در زمين بوم و برز
که ويرانی آرد به هر شهر و مرز
به بيداد کوشند يکبارگی
نرانند جز بر جفا بارگی
کسی را بُوَد نزدشان قدر و جاه
که جز سوی کژی نباشدش راه
ز مَردم هر آنکس که باشد بتر
بود هر زمان کار او خوبتر
نيابی در آن بدکسان يک هنر
مگر کينه و فتنه و شور و شر
نبينی در آن قوم رای و مراد
نباشد به گفتارشان اعتماد
نه نان و نمک را بود حرمتی
نه پيرانشان را بود حشمتی
جز آز و نياز و بد و خشم و کين
نبينی تو با خلق روی زمين
بسی گنج و نعمت ز زير زمين
برآرند آن قوم ناپاک دين
چو باشند بی دين و بی زينهار
ز پيمان شکستن ندارند عار
نه نوروز دانند و نه مهرگان
نه جشن و نه رامش ، نه فروردگان
بسی نعمت و مال گرد آورند
مر آنرا به زير زمين گسترند
گنه کار باشند از کار خويش
نرنجند از شرمِ کردار خويش
ز مَردم در آن روزگاران بد
ز صد يک نبينی که دارد خرد
بسی نامداران و آزادگان
که آواره گردند از خان و مان
ردانی که در بوم ايران بُوند
به فرمان ايشان گروگان بُوند
شود جفت آن قوم بی اصل و بن
بسی دخت آزاده ي پاک تن
بخدمت بناچار بسته کمر
به نزد چنان قوم بيدادگر
نيامد کسی را چنان رنج و تاب
به هنگام ضحّاک و افراسياب
نيارد پدر ياد فرزند خويش
از آن رنج و سختی که آيد به پيش
....
نماند به يک گونه کار جهان
چو بادی است نيک و بد آن جهان
چو رخ زی پذشخوار گر آورند
وزان جايگه دين و شاهی برند
رسد کار آن بدسگالان به جان
هم آواره گردند از خان و مان
چو آيد بر ايشان زمانه بسر
ببينند ز اوّل نشان ضرر
چگونه بود آخر کارشان؟
کجا بشکند تيز بازارشان؟
به نيروی دادار پيروزگار
برآيد از آن بد نهادان دمار!
(بهرام پژدو)
دوشنبه، فروردین ۰۵، ۱۳۸۷
چهارشنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۸۶
سال نو مبارک!
1- امسال اولین سالیه که از یک ماه قبل تا درست عصر چهارشنبه سوری صدای ترقه نمیومد. تو این یک ماه هر وقت از جلوی دوسهتا جوون که تو کوچه و خیابون وایساده بودن رد میشدم ناخودآگاه خودمو جمع و جور میکردم که اگه صدای ترقه اومد نترسم و باعث خنده نشم که خوشبختانه به خیر گذشت.
نخیر! ینده کر نشدهام! واقعا امسال کسی حال و حوصله نداشت. از چند جوون همینو پرسیدم.
یکی علتشو گرونی کالاهای شب عید گذاشت که چون پدر و مادرها تو خونه غصهی گرونی میخورن رو جوونها هم تأثیر گذاشته. اون یکی گفت چون تو تلویزیون هی اخطار دادن و صورت و چشم و دست و بدن جزغاله و سوخته نشون دادن مردم ترسیدن.
و اون یکی گفت چون دولت دیگه این روزو به رسمیت شناخته دیگه لازم نیست با صدای ترقه از یک ماه پیش بخواهیم ثابت کنیم.
یکی دیگه هم گفت نتیجهی انتخابات همه رو افسرده کرده بود.
2- روز قبل از چهارشنبه سوری در چهارراهها و میادین اصلی شهر از طرف انجمن مهر ایران اعلامیهای رو پخش شد تحت عنوان "از چهارشنبهسوری تا نوروز جمشیدی" که در اون فلسفهی چهارشنبهسوری به طور کامل گفته شده بود که چرا آتیش روشن میکنیم و چرا جشن ميگیریم و اعراب این وسط چکاره بودن و... که با توجه به وضعیت مملکت ما اینکارشون شجاعت زیادی لازم داشت.
وقتی من اعلامیه رو گرفتم توجه کردم هر کس که اون رو میگرفت با تعجب و خوشحالی تیترش رو میخوند و برعکس اعلامیهها و تبلیغات دیگه که پرتش میکردن رو زمین، با این که طولانی بود همونجا شروع میکردن به خوندن و یا بادقت تا میکردن و در کیف میگذاشتن. حتی یه دونهش رو زمین نبود.
3- عصر سهشنبه(شب چهارشنبه) از ساعت 6 سر و صدای ترقه و بمب شروع شد. هوا که تاریک شد یواش یواش آتیشها روشن شد و مردم ریختن تو کوچهها و خیابونها. من فکر نمیکردم اینهمه بیان. صدای بلند آهنگ و ترانههای شاد از همه جا به گوش می رسید.
چند نفر از دوستان زنگ زدن که برم محله اونا، اما چون همسایهها تو کوچه منتظرم بودن موندم محلهی خودمون...
بساط آتیش و رقص و آواز و... برپا بود.
جالب اینجاست که ماشین گشت چند بار رد شد اما هیچکاری با کسایی که میرقصیدن نداشتن. شاید با گلی که رئیس پلیس سرشون زده بود،" رقص با لباس" را به "نماز بیلباس" ترجیح میدادن.
بیشتر جاهایی که در جشنها مرکز تجمع مردم میشه از پایین با اتوبوس پارک شده در عرض خیابون بسته بودن و پلیس به ماشینها اجازه بالا اومدن نمیداد. جلوی سیبا رو هم گرفته بودن. هر چی گفته بود که بابا خونهم اینجاست قبول نکرده بودن. اونم مجبور شد از میونبر و کوچهپس کوچه بیاد خونه.
در گوهردشت گشتها به هر کس که ازش خوششون نمیومد حمله میکردن و سرو کلهی چند تا جوونی که بهشون متلک انداخته بودن خونین و مالین کردن.
4- نامه ضرغامی به کشورهای خارجی جهت خرید فیلم برای ایام نوروز... طنز با حالی از سعید زاهدی
5- تعطیلات نوروز خوشبگذره... یه عده هم احتمالا عید هم سرکار میرن، به اونا هم خسته نباشید میگم.
سال نو همگی مبارک!
امیدوارم امسال سال خوبی برای مردم ایران باشه. یعنی میشه؟
اگه بشه چی میشه:)
6- ای وای عیدی یادم رفت.
این عکسو به عنوان عیدی قبول میکنید؟:)
ایبابا، اشتباه شد. خوب یه روسری انتخاب کن. این زیتون که همهش گیر داده به نارنجی!
اینم یه عیدی کوچولو :×
نخیر! ینده کر نشدهام! واقعا امسال کسی حال و حوصله نداشت. از چند جوون همینو پرسیدم.
یکی علتشو گرونی کالاهای شب عید گذاشت که چون پدر و مادرها تو خونه غصهی گرونی میخورن رو جوونها هم تأثیر گذاشته. اون یکی گفت چون تو تلویزیون هی اخطار دادن و صورت و چشم و دست و بدن جزغاله و سوخته نشون دادن مردم ترسیدن.
و اون یکی گفت چون دولت دیگه این روزو به رسمیت شناخته دیگه لازم نیست با صدای ترقه از یک ماه پیش بخواهیم ثابت کنیم.
یکی دیگه هم گفت نتیجهی انتخابات همه رو افسرده کرده بود.
2- روز قبل از چهارشنبه سوری در چهارراهها و میادین اصلی شهر از طرف انجمن مهر ایران اعلامیهای رو پخش شد تحت عنوان "از چهارشنبهسوری تا نوروز جمشیدی" که در اون فلسفهی چهارشنبهسوری به طور کامل گفته شده بود که چرا آتیش روشن میکنیم و چرا جشن ميگیریم و اعراب این وسط چکاره بودن و... که با توجه به وضعیت مملکت ما اینکارشون شجاعت زیادی لازم داشت.
وقتی من اعلامیه رو گرفتم توجه کردم هر کس که اون رو میگرفت با تعجب و خوشحالی تیترش رو میخوند و برعکس اعلامیهها و تبلیغات دیگه که پرتش میکردن رو زمین، با این که طولانی بود همونجا شروع میکردن به خوندن و یا بادقت تا میکردن و در کیف میگذاشتن. حتی یه دونهش رو زمین نبود.
3- عصر سهشنبه(شب چهارشنبه) از ساعت 6 سر و صدای ترقه و بمب شروع شد. هوا که تاریک شد یواش یواش آتیشها روشن شد و مردم ریختن تو کوچهها و خیابونها. من فکر نمیکردم اینهمه بیان. صدای بلند آهنگ و ترانههای شاد از همه جا به گوش می رسید.
چند نفر از دوستان زنگ زدن که برم محله اونا، اما چون همسایهها تو کوچه منتظرم بودن موندم محلهی خودمون...
بساط آتیش و رقص و آواز و... برپا بود.
جالب اینجاست که ماشین گشت چند بار رد شد اما هیچکاری با کسایی که میرقصیدن نداشتن. شاید با گلی که رئیس پلیس سرشون زده بود،" رقص با لباس" را به "نماز بیلباس" ترجیح میدادن.
بیشتر جاهایی که در جشنها مرکز تجمع مردم میشه از پایین با اتوبوس پارک شده در عرض خیابون بسته بودن و پلیس به ماشینها اجازه بالا اومدن نمیداد. جلوی سیبا رو هم گرفته بودن. هر چی گفته بود که بابا خونهم اینجاست قبول نکرده بودن. اونم مجبور شد از میونبر و کوچهپس کوچه بیاد خونه.
در گوهردشت گشتها به هر کس که ازش خوششون نمیومد حمله میکردن و سرو کلهی چند تا جوونی که بهشون متلک انداخته بودن خونین و مالین کردن.
4- نامه ضرغامی به کشورهای خارجی جهت خرید فیلم برای ایام نوروز... طنز با حالی از سعید زاهدی
5- تعطیلات نوروز خوشبگذره... یه عده هم احتمالا عید هم سرکار میرن، به اونا هم خسته نباشید میگم.
سال نو همگی مبارک!
امیدوارم امسال سال خوبی برای مردم ایران باشه. یعنی میشه؟
اگه بشه چی میشه:)
6- ای وای عیدی یادم رفت.
این عکسو به عنوان عیدی قبول میکنید؟:)
ایبابا، اشتباه شد. خوب یه روسری انتخاب کن. این زیتون که همهش گیر داده به نارنجی!
اینم یه عیدی کوچولو :×
دوشنبه، اسفند ۲۷، ۱۳۸۶
سردار، بر باد مده!
1- سردار زارعی در دادگاه گفت: دشمنان بدانند، با خدای خودم عهد کردهام، مشغول هر کاری باشم نماز اول وقت یادم نمیرود!
2- زارعی سپس افزود: من و زهرا به طور مظلومانهای قربانی تکنولوژی جدید و حقههای تصویری سینمایی شدهایم!
3- زارعی از خانوادهی خود خواست از تابلوهای نقاشی او نمایشگاهی تحت عنوان حجاب و عفاف ترتیب دهند.
4- طبق خبری که هماینک آقا کلاغه به من داد، محسن نامجو مشغول تهیهی کلیپی در این مورد است تحت عنوان" شغل برباد مده!"
2- زارعی سپس افزود: من و زهرا به طور مظلومانهای قربانی تکنولوژی جدید و حقههای تصویری سینمایی شدهایم!
3- زارعی از خانوادهی خود خواست از تابلوهای نقاشی او نمایشگاهی تحت عنوان حجاب و عفاف ترتیب دهند.
4- طبق خبری که هماینک آقا کلاغه به من داد، محسن نامجو مشغول تهیهی کلیپی در این مورد است تحت عنوان" شغل برباد مده!"
انتباخات"
1- قابل توجه شیفتگان حاجآقا ذاکری آخوند خوشتیپ ساکن کرج،!
بابا ما نمیدونستیم عکسشو بذارم اینهمه خاطرخواه پیدا میکنه، وگرنه در بالاترین به وبلاگ خودم لینک می دادم:) 5,785 نفر تو این مدت رفتن سراغ عکسش. بعضی از نظرهایی که در سایت بالاترین براش گذاشتن خیلی جالبه. مثل اینیکی:" اون کوزته پشت سرش?! "
کرج به این پرجمعیتی، بیشتر از دو میلیون، فقط دو تا نماینده تو مجلس داره که اولی دوباره شد فاطی خانوم آجرلو. دوم عزیز آقا اکبریان هر دو از جناح راست و حاجآقا خوشتیپه و راست قامت جاوید شد سوم!
2- در کرج ۳۴۵هزارو ۸۳۸رای دادن.
3- حیف دیر نادر ایزدبین رو معرفی کردن و در واقع هیچکس از اصلاحطلبا براش بیانیه صادر نکرد. حتی خلیلی خواهرزاده خاتمی. فقط روز آخر شاخهی جوانان حزب مشارکت با تبلیغ دیرهنگام تونستن براش چند هزارتایی رای جور کنن. ولی خیلیا نرفتن رای بدن چون فکر میکردن کرج هیچ کاندیدای اصلاح طلبی نداره. اینجور که میگن ایزدبین آدم بدی نیست. پزشکه و در محمدشهر درمانگاه داره و زنش هم در یکی از بیمارستانهای تهران پرستاره.
4- به اصلاحطلبا تبریک میگم که تونستن تعداد زیادی از کرسیها رو( از این ....ها) پس بگیرن! امیدوارم ایندفعه بتونن از این فرصت برای نزدیکتر شدن به مردم استفاده کنن. نه اینکه تا وارد قدرت میشن همه چیزو فراموش کنن.
× اشتباه ننوشتم پسرکم به انتخابات میگفت انتباخات. حیف که اصلاحش کردیم.
بابا ما نمیدونستیم عکسشو بذارم اینهمه خاطرخواه پیدا میکنه، وگرنه در بالاترین به وبلاگ خودم لینک می دادم:) 5,785 نفر تو این مدت رفتن سراغ عکسش. بعضی از نظرهایی که در سایت بالاترین براش گذاشتن خیلی جالبه. مثل اینیکی:" اون کوزته پشت سرش?! "
کرج به این پرجمعیتی، بیشتر از دو میلیون، فقط دو تا نماینده تو مجلس داره که اولی دوباره شد فاطی خانوم آجرلو. دوم عزیز آقا اکبریان هر دو از جناح راست و حاجآقا خوشتیپه و راست قامت جاوید شد سوم!
2- در کرج ۳۴۵هزارو ۸۳۸رای دادن.
3- حیف دیر نادر ایزدبین رو معرفی کردن و در واقع هیچکس از اصلاحطلبا براش بیانیه صادر نکرد. حتی خلیلی خواهرزاده خاتمی. فقط روز آخر شاخهی جوانان حزب مشارکت با تبلیغ دیرهنگام تونستن براش چند هزارتایی رای جور کنن. ولی خیلیا نرفتن رای بدن چون فکر میکردن کرج هیچ کاندیدای اصلاح طلبی نداره. اینجور که میگن ایزدبین آدم بدی نیست. پزشکه و در محمدشهر درمانگاه داره و زنش هم در یکی از بیمارستانهای تهران پرستاره.
4- به اصلاحطلبا تبریک میگم که تونستن تعداد زیادی از کرسیها رو( از این ....ها) پس بگیرن! امیدوارم ایندفعه بتونن از این فرصت برای نزدیکتر شدن به مردم استفاده کنن. نه اینکه تا وارد قدرت میشن همه چیزو فراموش کنن.
× اشتباه ننوشتم پسرکم به انتخابات میگفت انتباخات. حیف که اصلاحش کردیم.
جمعه، اسفند ۲۴، ۱۳۸۶
نه هرکه نامزد انتخابات شد دلبری داند
آقا شب انتخاباتی من فال حافظ گرفتم و این اومد! یکی برای ترجمه کنه باید رأی بدیم یا نباید بدیم!
حالا برای انبساط خاطر این دوست عزیزمون فردا شناسنامو میذارم تو کیفم:)) خدا رو چه دیدی شاید خوشتیپی موشتیپی چشممون رو گرفت:) مثل این آخوند چشمقشنگ! حامی یتیمان!
بذارید برای اینکه فکر نکنید فتوشاپه یه عکس دیگهشو بذارم حال کنید:
در انتخابات قبلی این حاجآقا عکس فقط چشم و ابروهاشو انداخته بود و بالاش نوشته بود چشمها را باید شست... کلی دختر مخترا براش غش کردن، اما رأی نیاورد.
یا اینیکی! ترو خدا ژستش جالبناک نیست؟
درسته دادستان انقلاب اسلامی و دفاع از حقوق شهروندی با هم جور در نمیان اما این دست زیر چونهش منو کشته:)
ساعت دو بعد از ظهر با چند از دوستام گشنه و تشنه داشتیم از خرید برمیگشتیم که یهو دوستم دفتر تبلیغاتی یکی از این خوشتیپان روزگار( خوشتیپتر از این دو که عکسشونو گذاشتم) رو نشون داد که توش پرنده پر نمیزد. روی میز جلوی مبل پر بود از شربت و شیرینی و شکلات و تقویم . روی میز تحریر هم سماور قوری به سر قلقلی(غلغل؟) میکرد که بیا و ببین. دوستم بدون هماهنگی با ما پرید تو دفتر و برای خودش و ما پیش دستی آورد و برامون شیرینی آورد. داشت چایی میریخت که رئیس دفتر متعجب و خوابالو از اون پشت پا شد و اومد. شروع کردیم به اذیتش. حاج آقا چقدر خوش تیپن. با سادگی و ذوق گفت آره دیگه، گفتیم یه خوشتیپ بره مجلس که اگه عکسی ازش تو خارج نشون دادن آبروی ما نره و نگن اینا چقدر زشتن! ما زده بودیم زیر خنده و این آقا فکر میکرد ما شیفتهی آقا شدیم. گفتیم آره بابا کار هم نکرد نکرد. آقا گفته قولی ندین که بعدا نتونید انجام بدین. واقعا همین تیپش میارزه به صد تا کار عمرانی و احتماعی و اقتصادی. طرف هم فکر میکرد راست میگیم و هی پذیرایی میکرد.
ملچ مولوچ کنان گفتیم حالا آقا صیغه هم میگیرن؟ اولش یه کم تعجب کرد گفت البته ایشون زن دارن اما خوب برای ثوایش گاهی از این کارا میکنن.( یه دستی زدیم و دو دستی تحویل گرفتیم) دیگه ریسه رفته بودیم و او هم کیف میکرد.
در این حین مرد مسنی که چند تا کیسه نایلون سنگین پر از آجیل دستش بود از پشت شیشه ما رو دید . ایستاد و کیسههاشو با سختی گذاشت زمین و عرقریزان در جیبش شروع کرد به گشتن. بهو انگار به کشفی بزرک نائل اومده باشه دستاشو در آورد. شناسنامهاش دستش بود. خوشحال اومد تو ستاد.
- آقا، کجا رو باید انگشت بزنم؟
ما: هرهر هر، کر کر کر...
- پدر جان جمعه روز رأی گیریه نه الان! تازه این ستاد تبلیغاتیه یکی از کاندیداهاست نه ستاد رأی گیری.
پیرمرد دمغ شناسنامهشو گذاشت تو جیبش و رفت کیسههای آجیلشو برداشت و رفت!
اصلاح طلبای کرجی شکر خدا همه رد صلاحیت شدن. اومدن گشتن و گشتن و کسی رو هم موضعشون پیدا نکردن.
نادر ایزدبین که دیده ممکنه فقط مادرخواهر خودش بهش رأی بدن از فرصت استفاده کرده و گفته بیایین از من حمایت کنید من هم بعدا مشارکتی میشم:)
چه انتخابات مسخرهای:)
دم شیرین عبادی گرم که گفته وقتی روزنامههای اصلاح طلب مثل اعتماد ملی و اعتماد و ... وهمشهری جرأت نکردن آگهی پولی مارو برای تبریک برنده شدن جایزهی اولاف پالمه پروین اردلان چاپ کنن چهطوری انتظار دارن بیاییم بهشون رأی بدیم؟
حالا برای انبساط خاطر این دوست عزیزمون فردا شناسنامو میذارم تو کیفم:)) خدا رو چه دیدی شاید خوشتیپی موشتیپی چشممون رو گرفت:) مثل این آخوند چشمقشنگ! حامی یتیمان!
بذارید برای اینکه فکر نکنید فتوشاپه یه عکس دیگهشو بذارم حال کنید:
در انتخابات قبلی این حاجآقا عکس فقط چشم و ابروهاشو انداخته بود و بالاش نوشته بود چشمها را باید شست... کلی دختر مخترا براش غش کردن، اما رأی نیاورد.
یا اینیکی! ترو خدا ژستش جالبناک نیست؟
درسته دادستان انقلاب اسلامی و دفاع از حقوق شهروندی با هم جور در نمیان اما این دست زیر چونهش منو کشته:)
ساعت دو بعد از ظهر با چند از دوستام گشنه و تشنه داشتیم از خرید برمیگشتیم که یهو دوستم دفتر تبلیغاتی یکی از این خوشتیپان روزگار( خوشتیپتر از این دو که عکسشونو گذاشتم) رو نشون داد که توش پرنده پر نمیزد. روی میز جلوی مبل پر بود از شربت و شیرینی و شکلات و تقویم . روی میز تحریر هم سماور قوری به سر قلقلی(غلغل؟) میکرد که بیا و ببین. دوستم بدون هماهنگی با ما پرید تو دفتر و برای خودش و ما پیش دستی آورد و برامون شیرینی آورد. داشت چایی میریخت که رئیس دفتر متعجب و خوابالو از اون پشت پا شد و اومد. شروع کردیم به اذیتش. حاج آقا چقدر خوش تیپن. با سادگی و ذوق گفت آره دیگه، گفتیم یه خوشتیپ بره مجلس که اگه عکسی ازش تو خارج نشون دادن آبروی ما نره و نگن اینا چقدر زشتن! ما زده بودیم زیر خنده و این آقا فکر میکرد ما شیفتهی آقا شدیم. گفتیم آره بابا کار هم نکرد نکرد. آقا گفته قولی ندین که بعدا نتونید انجام بدین. واقعا همین تیپش میارزه به صد تا کار عمرانی و احتماعی و اقتصادی. طرف هم فکر میکرد راست میگیم و هی پذیرایی میکرد.
ملچ مولوچ کنان گفتیم حالا آقا صیغه هم میگیرن؟ اولش یه کم تعجب کرد گفت البته ایشون زن دارن اما خوب برای ثوایش گاهی از این کارا میکنن.( یه دستی زدیم و دو دستی تحویل گرفتیم) دیگه ریسه رفته بودیم و او هم کیف میکرد.
در این حین مرد مسنی که چند تا کیسه نایلون سنگین پر از آجیل دستش بود از پشت شیشه ما رو دید . ایستاد و کیسههاشو با سختی گذاشت زمین و عرقریزان در جیبش شروع کرد به گشتن. بهو انگار به کشفی بزرک نائل اومده باشه دستاشو در آورد. شناسنامهاش دستش بود. خوشحال اومد تو ستاد.
- آقا، کجا رو باید انگشت بزنم؟
ما: هرهر هر، کر کر کر...
- پدر جان جمعه روز رأی گیریه نه الان! تازه این ستاد تبلیغاتیه یکی از کاندیداهاست نه ستاد رأی گیری.
پیرمرد دمغ شناسنامهشو گذاشت تو جیبش و رفت کیسههای آجیلشو برداشت و رفت!
اصلاح طلبای کرجی شکر خدا همه رد صلاحیت شدن. اومدن گشتن و گشتن و کسی رو هم موضعشون پیدا نکردن.
نادر ایزدبین که دیده ممکنه فقط مادرخواهر خودش بهش رأی بدن از فرصت استفاده کرده و گفته بیایین از من حمایت کنید من هم بعدا مشارکتی میشم:)
چه انتخابات مسخرهای:)
دم شیرین عبادی گرم که گفته وقتی روزنامههای اصلاح طلب مثل اعتماد ملی و اعتماد و ... وهمشهری جرأت نکردن آگهی پولی مارو برای تبریک برنده شدن جایزهی اولاف پالمه پروین اردلان چاپ کنن چهطوری انتظار دارن بیاییم بهشون رأی بدیم؟
پنجشنبه، اسفند ۲۳، ۱۳۸۶
قول میدهم اگر انتخاب شدم، در طول مدت نمایندگیام هیچ گُهی نخورم!
ملت شریف ایران، به من رأی بدهید!
چون مقام معظم رهبری و همینطور رسانهها دستور اکید دادند که کاندیداها از دادن شعارهایی که عملی نیست پرهیز کنند، و شما هم در مصاحبهها بر این گفته صحه گذاشتید و گفتید که ما از نمایندهها توقع ناممکن نداریم لطفا شعار ندهند. من هم اطاعت امر کرده و شعار نمیدهم .
دم رهبر و همهی شما گرم! خدا عوضتان بدهد که کارم را راحت کردید.
من قول میدهم اگر انتخاب شدم، در طول مدت نمایندگیام هیچ گُهی نخورم!
شعار نمیدهم که نرخ مواد غذایی و اجاره مسکن و پوشاک و دوا درمان و کوفت و زهر مار را ارزان میکنم چون روراست بگویم نمیتوانم. اصلا نمیخواهم! به من چه مربوط!
شعار نمیدهم که برای حفظ محیط زیست تلاش میکنم چون اگر به آن بیشتر از این هم ریده شود ککم هم نمیگزد. من خیلی همت کنم به باغچههای خودم برسم.
برای اوضاع تحصیلی و گرانی دانشگاه آزاد هم شرمنده. کاری از دستم بر نمیآید!
حقوق زنان پایمال میشود؟ بشود. از این هم بیشتر! زنان لایقشان است. (خدا به سر شاهد است به همین خانم بنده رو بدهی نمیگذارد زن دیگری را به صیغهی خود درآورم!)
قوانین تبعیض آمیزند؟ به جهنم! به تخمم هم نیست.
میراث فرهنگی دستی دستی دارد از بین میرود. خوب برود! میراث فرهنگی به چه درد انسان میخورد؟
قول نمیدهم برای حوزهی انتخابیهام قدمی بردارم. جاده ندارند که ندارند. آب آشامیدنی؟ خوب آب معدنی بخرند. مدرسه ندارند؟ درس به چه درد بچهها میخورد؟ تلویزیون را روشن کنند از صبح تا شب دراز بکشند جلویش. صد بهتر دانشگاه است. آنهم مجانی.
اعتیاد بیداد میکند؟ خوب بکند! بد است در این اوضاع آدم نشئه یا خمار باشد و زیاد غصه نخورد. میدانید که غصه آدم را پیر میکند.
آزادی سیاسی؟ وای وای... حرفش هم نزنید دشمن میشنود و هلهلهی شادی سر میدهد. مگر شما منافقید یا تودهای. من هرگز چنین شعاری نخواهم داد.
قولهایی که میدهم و عملی هم میکنم:
قول شرف میدهم که حساب بانکیام را در ایران و سویس پر کرده و تا آخر عمر حالش را ببرم.
کار برای جوانان؟ چشم! میتوانم قول بدهم برای پسر و دختر جوان خودم و بچههای برادرم و باجناقم کار پیدا میکنم. چشمم مرتب در چشمشان است.
قول میدهم تمام فک وفامیل خودم را در پستهای حساس بگمارم. بخصوص برادر زن عزیزم که مغازهاش را برای تبلیغات کاندیداتوری در اختیارم گذاشته و از جیب خودش شربت و شیرینی به شما ملت میدهد. میدانم شما هم راضی هستید!
قول میدهم یک خانهی ویلایی خیلی بزرگ در شمالیترین نقطهی تهران برای عیالم بخرم. ویلای شمال هم به نام دخمل عزیزم میخرم که عاشق دریاست.
وضع ورزش خراب است، قول میدهم درکنار استخر و جکوزی و سونای خانهام انواع اقسام وسائل ورزشی را نصب کنم. از پارالل گرفته تا تردمیل و اسکی و خرک و تشک کشتی و... زمینهای پشتی خانه را هم تصاحب کرده و یک زمین فوتبال مشتی درست میکنم. به علاوه زمین تنیس و گلف و...
قول میدهم بهترین ماشین را سوار شوم، بهترین مارک کت و شلوار یا عبا را به تن کنم تا آبروی شما در جهان حفظ شود.
قول میدهم در صحن مجلس با موبایلم جدیدترین اساماسها را برای دوستان بفرستم.
قول میدهم مواظب دوربین مخفی باشم تا کسی مرا در حال خواند نماز وحشت با زنان عریان نبیند و آبروی نظام حفظ شود.
قول میدهم اگر یک سوم طبقات را به نام بنده کنید، برای برج 30 طبقه شما سر سه سوت مجوز ساخت بگیرم.
قول میدهم برای شما نزولخوار و سرمایهدار گرامی وامهای کلان و طولانی مدت جور کنم به شرطی که نصفش را به عنوان هبه به من بدهید.
قرار ما جمعه ۲۴ اسفند پای صندوقهای رأی
... زیبا رویان لطفا یکی دوساعت زودتر در محل قرار حاضر شوند
میدانم کسی را بهتر از من گیر نخواهید آورد پس به بنده رأی می دهید. متشکرم!
چون مقام معظم رهبری و همینطور رسانهها دستور اکید دادند که کاندیداها از دادن شعارهایی که عملی نیست پرهیز کنند، و شما هم در مصاحبهها بر این گفته صحه گذاشتید و گفتید که ما از نمایندهها توقع ناممکن نداریم لطفا شعار ندهند. من هم اطاعت امر کرده و شعار نمیدهم .
دم رهبر و همهی شما گرم! خدا عوضتان بدهد که کارم را راحت کردید.
من قول میدهم اگر انتخاب شدم، در طول مدت نمایندگیام هیچ گُهی نخورم!
شعار نمیدهم که نرخ مواد غذایی و اجاره مسکن و پوشاک و دوا درمان و کوفت و زهر مار را ارزان میکنم چون روراست بگویم نمیتوانم. اصلا نمیخواهم! به من چه مربوط!
شعار نمیدهم که برای حفظ محیط زیست تلاش میکنم چون اگر به آن بیشتر از این هم ریده شود ککم هم نمیگزد. من خیلی همت کنم به باغچههای خودم برسم.
برای اوضاع تحصیلی و گرانی دانشگاه آزاد هم شرمنده. کاری از دستم بر نمیآید!
حقوق زنان پایمال میشود؟ بشود. از این هم بیشتر! زنان لایقشان است. (خدا به سر شاهد است به همین خانم بنده رو بدهی نمیگذارد زن دیگری را به صیغهی خود درآورم!)
قوانین تبعیض آمیزند؟ به جهنم! به تخمم هم نیست.
میراث فرهنگی دستی دستی دارد از بین میرود. خوب برود! میراث فرهنگی به چه درد انسان میخورد؟
قول نمیدهم برای حوزهی انتخابیهام قدمی بردارم. جاده ندارند که ندارند. آب آشامیدنی؟ خوب آب معدنی بخرند. مدرسه ندارند؟ درس به چه درد بچهها میخورد؟ تلویزیون را روشن کنند از صبح تا شب دراز بکشند جلویش. صد بهتر دانشگاه است. آنهم مجانی.
اعتیاد بیداد میکند؟ خوب بکند! بد است در این اوضاع آدم نشئه یا خمار باشد و زیاد غصه نخورد. میدانید که غصه آدم را پیر میکند.
آزادی سیاسی؟ وای وای... حرفش هم نزنید دشمن میشنود و هلهلهی شادی سر میدهد. مگر شما منافقید یا تودهای. من هرگز چنین شعاری نخواهم داد.
قولهایی که میدهم و عملی هم میکنم:
قول شرف میدهم که حساب بانکیام را در ایران و سویس پر کرده و تا آخر عمر حالش را ببرم.
کار برای جوانان؟ چشم! میتوانم قول بدهم برای پسر و دختر جوان خودم و بچههای برادرم و باجناقم کار پیدا میکنم. چشمم مرتب در چشمشان است.
قول میدهم تمام فک وفامیل خودم را در پستهای حساس بگمارم. بخصوص برادر زن عزیزم که مغازهاش را برای تبلیغات کاندیداتوری در اختیارم گذاشته و از جیب خودش شربت و شیرینی به شما ملت میدهد. میدانم شما هم راضی هستید!
قول میدهم یک خانهی ویلایی خیلی بزرگ در شمالیترین نقطهی تهران برای عیالم بخرم. ویلای شمال هم به نام دخمل عزیزم میخرم که عاشق دریاست.
وضع ورزش خراب است، قول میدهم درکنار استخر و جکوزی و سونای خانهام انواع اقسام وسائل ورزشی را نصب کنم. از پارالل گرفته تا تردمیل و اسکی و خرک و تشک کشتی و... زمینهای پشتی خانه را هم تصاحب کرده و یک زمین فوتبال مشتی درست میکنم. به علاوه زمین تنیس و گلف و...
قول میدهم بهترین ماشین را سوار شوم، بهترین مارک کت و شلوار یا عبا را به تن کنم تا آبروی شما در جهان حفظ شود.
قول میدهم در صحن مجلس با موبایلم جدیدترین اساماسها را برای دوستان بفرستم.
قول میدهم مواظب دوربین مخفی باشم تا کسی مرا در حال خواند نماز وحشت با زنان عریان نبیند و آبروی نظام حفظ شود.
قول میدهم اگر یک سوم طبقات را به نام بنده کنید، برای برج 30 طبقه شما سر سه سوت مجوز ساخت بگیرم.
قول میدهم برای شما نزولخوار و سرمایهدار گرامی وامهای کلان و طولانی مدت جور کنم به شرطی که نصفش را به عنوان هبه به من بدهید.
قرار ما جمعه ۲۴ اسفند پای صندوقهای رأی
... زیبا رویان لطفا یکی دوساعت زودتر در محل قرار حاضر شوند
میدانم کسی را بهتر از من گیر نخواهید آورد پس به بنده رأی می دهید. متشکرم!
شنبه، اسفند ۱۸، ۱۳۸۶
من مادرم، من خواهرم، من همسری صادقم، من یک زنم!
من مادرم
من خواهرم
من همسری صادقم
من یک زنم...
زنی از دهکورههای مردهی جنوب
زنی که از آغاز
با پای برهنه
دویدهست سرتاسر خاک تف کردهی
دشتها را
من از روستاهای کوچک شمالم
زنی که از آغاز
در شالیزار و مزارع چای
تا نهایت توان گام زده است
من از ویرانههای دور شرقم
زنی که از آغاز
با پای برهنه
عطش تند زمین را
در پی قطرهای آب در نوردیدهست.
زنی که از آغاز
با پای برهنه
همراه باگاو لاغرش در خرمنگاه
از طلوع تا غروب
از شام تا بام
سنگینی رنج را لمس کرده است .
من یک زنم
از ایلات آوارهی دشتها و کوهها
زنی که کودکش را در کوه به دنیا میآورد
و بزش را در پهنهی دشت از دست میدهد
و به عزا مینشیند
من یک زنم
کارگری که دستهایش
ماشین عظیم کارخانه را به حرکت در میآورد
و هر روز
توانائیش را دندانههای چرخ
ریز ریز میکنند پیش چشمانش
زنی که از عصارهی جانش
پروارتر میشود لاشهی خونخوار
و از تباهی خونش
افزونتر میشود سود سرمایه دار
زنی که مرادف مفهومش
در هیچ جای فرهنگ ننگ آلود شما
وجود ندارد.
که دستهایش سپید
قامتش ظریف
که پوستش لطیف
و گیسوانش عطرآگین باشد
من یک زنم
با دستهایی که
از تیغ برنده رنجها
زخمها دارد.
زنی که قامتش از نهایت بیشرمی شما
در زیر کار توانفرسای
آسان شکسته است
زنی که پوستش آئینهی آفتاب کویر است.
وگیسوانش بوی دود میدهد.
من زنی آزادهام
زنی که از آغاز
پا به پای رفیق و برادر خود
دشتها را درنوردیده است.
زنی که پرورده است
بازوی نیرومند کارگر
و دستهای پر قدرت دهقان را
من خود کارگرم
من خود دهقانم
تمامی قامت من نقش رنج
و پیکرم تجسم کینه است.
چه بیشرمانه است که به من میگویید
رنج گرسنگیام خیال
و عریانی تنم رویا است
من یک زنم
زنی که مرادف مفهومش
در هیچ جای فرهنگ ننگآلود شما
وجود ندارد.
زنی که در سینهاش دلی
آکنده از زخمهای چرکین
خشم است.
زنی که در چشمانش
انعکاس گلرنگ گلولههای آزادی
موج میزند.
زنی که دستانش را کار
برای گرفتن سلاح پرورده است...
(مرضیه احمدی اسکویی)
توضیح اجباری: مرضیه احمدی اسکویی چریک بوده و شعرش نشوندهندهی عقایدش در آن زمانه. بخصوص جملهی آخرش که گفته زن دستانش را کار برای گرفتن سلاح پرورده است. حالا قلم و دوربین و اعتراض سلاح زنان شده. فکر میکنم اگر امروز مرضیه زنده بود بعضی از قسمتهاشو عوض میکرد.
اما این مسئله چیزی از زیبایی شعرش کم نمیکنه.
نمیدونم سرودشو شنیدید یا نه.
هشت مارس، روز جهانی زن بر تمامی زنان مبارک باد!
---------
نظرخواهیمو یادم رفت ببندم. بد ندیدم یه چند ساعتی بازش بذارم ببینم اوضاع چهجوریاست...
---------
سایت دنباله ... فکر میکنم یه چیزی مثل سایت بالاترین باشه.
پنجشنبه، اسفند ۱۶، ۱۳۸۶
من آمدهام که ناز بنیاد کنم...
1- یه روز در تابستان همین امسال برای دیدن یکی از دوستانم به محل کارش رفتم. آخرهای صحبتمون یهو دیدم جو اونجا عوض شد. در راهروی اداره صدای دویدن و داد و قال میاومد. رئیسش با عجله به اتاق اومد و دستوراتی به دوستم داد مبنی بر جلو آوردن مقنعه و پاک کردن کامل آرایشش. نگاهی هم با نگرانی به من انداخت و به روسری نارنجی(پررنگ) و صندل پاشنهبلند نارنجی و ناخن پام با لاک نارنجیام و چیزهایی در گوش دوستم گفت.
بعدش هم بلافاصله یک سرهنگ درشت هیکل بیسیم بهدست بدون در زدن اومد تو و چشماش دور اتاق رو گشت و او هم با اخم آنچنان نگاهی به من و کفشم کرد که بیاراده روسریام رو جلو آوردم و کیف نارنجیام رو روی انگشتای پام گذاشتم. وقتی رفت از دوستم پرسیدم چی شده؟! چرا اینا اینجوری نگاه میکنن؟
گفت که فرمانده نیروی انتظامی استان تهران ، سردار زارعی داره میاد اینجا. همین حالاست که برسه. پاشدم و گفتم پس من دیگه مزاحم نمیشم. و دستم رو دراز کردم برای خداحافظی. دستم رو گرفت و گفت کجا؟ الان نمیشه بری. رئیسم گفت این خانم همینجا تو اتاقت بمونه تا سردار بیاد و بره. گفتم مگه من چمه؟ تازه مانتو و شلوارم هم که مشکی و بلنده. همین الان از یه ادارهی دولتی اومدم و هیچکس هم حرفی بهم نزد. بعدش هم خیلی عجلهدارم باید فوری برم خونه. اومدم که درو باز کنم، نذاشت. جلو در ایستاد. داشت میگفت نه تورو خدا! که دوباره سرهنگ بدون در زدن اومد درو باز کنه که در محکم به دوستم خورد. دید دارم میرم. به کفش و پای بیجورابم دوباره نگاهی کرد و عامرانه گفت اینجا بمونید تا سردار زارعی بازدید کنه و بره. همین الان رسیده و دم دره!
- ایوای... من هزار تا کار دارم. ساعت چهاره و من هنوز ناهار نخوردم و تازه باید برم دنبال بچهم و... تازه مگه سردار زارعی تو عمرش کفش و روسری و پای بیجوراب ندیده!
سرهنگ در حالیکه با بیسیم همه چیزو زیر نظر داشت و هی دستور میداد. گفت ببخشید ما معذوریم. پشت بلندگو هم مرتب مقدم زارعی رو گرامی میداشتن. و من نگران.
نشستم. پنج دقیقه، ده دقیقه، یکربع، نیمساعت، یک ساعت... ای بابا... مگه این میره! از ناراحتی خیس عرق شده بودم. دوستم هم هی میرفت بیرون هی میومد و گزارش می داد که الان سردار چه قسمته و کجاست...
سرتونو درد نیارم من دقیقا سه ساعت و ربع اونجا زندانی بودم که مبادا انگشتای پام توسط سردار رویت شه. غافل از این که جناب سردار پای از مچ لخت که هیچی شش زن لخت رو با هم همزمان روئت میفرمایند:) کلی خندیدم به حال خودم و زنان مملکتم که به خاطر اینا باید خودمونو کلی بپوشونیم و اگه گوش ندیم و چند تار مومون معلوم باشه باید بریم ستاد نهیاز منکر تعهد بدیم. اینا خودشون مشغول حال و حولن!
راست و دروغش پای راوی. اما میگن یه نفر 26 ساعت از زندگی سردار زارعی رو فیلمبرداری کرده که تازه یک قسمتش نماز خوندن با شش زن لخت بوده. حالا معلوم نیست کی با این سردار بیچاره لج بوده، وگرنه کدومیک از این بزرگان حکومت از این کارا نمیکنن.
بی خود نیست میگن پول و قدرت بیحساب و بادآورده فساد میاره!
جناب حجتالاسلام حسینی "اخلاقدرخانواد"ه یادتون هست اونو هم با چند زن لخت گرفته بودن؟ چی شد؟ دوسه سال از تلویزیون غیبش زد. حالا دوباره برگشته به ملت درس اخلاقی میده.. گردنکلفتتر از قبل! رئیس نیروی انتظامی و حجتالاسلامش این باشه وای به بقیه!
2- شوهر یکی از دوستام به چشم برادری:) خیلی خوشتیپه. اصلا خیلی خوشگله. اجزای صورتش عین دختراست. یه روز ماشین گشت که توش هم خواهر زینب بوده و هم برادر میگیرنش. جرمش هم اصلا معلوم نمیشه چیه. نه موش سیخسیخی بوده و نه لباس غیرمعمولی. کارمند یه شرکته و اصلا نمیتونه غیر معمول بره.
میبرنش یه تعهد الکی ازش میگیرن. توی راه متوجه میشه یکی از خواهران زینب هی چادرشو باد میده و بهش لبخند میزنه. به روش نمیاره. فرداش خواهر زینب از روی مشخصاتی که نوشته، بهش زنگ میزنه که فوری باید بیایید اینجا، شناسنامهتونو هم بیارید. اینم میره و میبینه اونجا هیچ کاریش ندارن و این خود خواهره که کارش داره. بهش میگه بابا من زن دارم . اینم میگه از نظر اسلام عیبی نداره و...
خلاصه خودشو نجات میده. بعد از اون خواهره چندباری زنگ میزنه و بعد از کممحلی و تهدید مجبور میشه دست برداره.
3- یکی از دوستای دیگهم بعد از عمری با شوهرش دیروز رفتن خرید شب عید. چون کار شوهرش تو اسفند خیلی زیاده، قول میده یه روزه قال خرید و بکنه.
دوستم دم پاساژ پیاده میشه و شوهرش میره ماشینشونو پارک کنه. وقتی برمیگرده میبینه دم پاساژ شلوغه و زنشو دارن میبرن توی ماشین گشت. چرا؟ چون چکمه پاش بوده! از ساعت چهار بعد از ظهر تا ده شب تو پاسگاه بودن. خرید که مالید... اعصابشون هم فکر کنم با رفتاری که اونجا باهاشون کردن، تا خود عید خرابه....
4- پونهی عزیز ازم خواسته کتابای نیمه خوندمو معرفی کنم.
خیلی کتاب نیمهخونده دارم. خیلیها رو قرض کردم بخونم و روم نشده بیشتر از زمانی که قولشو دادم نگهشون دارم(گاهی قپی اومدم که دوروزه تمومش میکنم و کاری پیش اومده و نتونستم) و پسش دادم. بعضی کتابا رو چند صفحه خوندم و کاری پیش اومده گذاشتمش تو کتابخونه و دیگه یادم نمونده دوباره برم سراغش...
اما کتابایی که بعد از چند صفحه یا حتی بعد از نصفش دیگه نکشیدم یا حوصلهم نیومده بخونم:
- گرگ بیابان، هرمان هسه
- ارابه خدایان، اریک فون دنیکن
- دنیای سوفی، اینو بیشترشو خوندم. آخراش حوصلهم سر رفت. فکر میکردم من اینا رو میدونم پس چرا دارم میخونم:)
- کتابای هری پاتر
چند تا دیگه هستن. اما چه فایده داره بگم. جز اینکه ملت هی نچنچ کنن و بگن وای... عجب بیسلیقهایه! عجب بیسواده! اما من اصلا احساس خجالت نمیکنم:) احساس خنگی، شاید!
چند تا کتاب هم بوده که اولش حوصلهم نیومده بخونم اما بعد عین تراکتور خوندمشون.
جان شیفتهی رومن رولان رو بار اول در نوجوانی 150 صفحه خوندم و بعد ولش کردم. سال بعد یه بار دیگه همون 150 صفحه رو خوندم و گذاشتم کنار. بعد سال بعد یهو تموم جلداشو پشت سرهم نشستم خوندم. فکر کنم به خلقی که اون روزی که کتاب رو شروع میکنیم بستگی داره یا سن یا شرایطی که توش هستیم.
حالا که ما خود افشاگری کردیم از کی بخوام به این بازی بپیونده؟ کیا هنوز بازی نکردن؟
5- فکر کنید الان دوازده بهمن سال هزار و سیصد و پنجاه و هفته.
آقای خمینی تو هواپیما نشسته. خبرنگاری ازش میپرسه: چه احساسی دارید؟
آقا پامیشه وسط هواپیما با عباش یه قری میده و چشم و ابرویی مییاد و میخونه:
- من آمدهام! وای وای، من آمدهام!
عشق فریاد کند...
من آمدهام که ناز بنیاد کنم...
من آمدهام! وای!
دام دام دارادام دارادارا دام دارادام دارام.... و وقتی هواپیما رو زمین میشینه همیجوری قِران و آواز خوانان از پلهها میاد پایین...
وقتی نوشتهی حسین درخشانو خوندم سکانس بالا رو مجسم کردم!
خداییش، چه نازی!!! هم بنیاد نهاد:)
البته به من مربوط نیست اما گاهی آرزو میکنم کاش حسین درخشان هرگز سیاسی نمیشد و سیاسی نمینوشت. اینا به طنز بیشتر میخورن.
6- چطوره یک حالی هم به دو بلاگر عزیز دیگر بدم؟:)
اجازه هست با گوشزد و آبنوس عزیزم هم شوخی کنم؟
من این نوشته(پریشانی) و اون نوشته رو که خوندم به نتایج جالبناکی رسیدم:
الف: همه آقایون قهرقهروئن، مگر اینکه خلافش ثابت بشه.(خیلی هم لوسن!)
ب: برای آقایون غذای تازهپز ِ همسرپز از نون شب واجبتره!
ج: احتیاج به حال و حول آقایون رو وادار به پیشقدم شدن برای آشتی میکنه.(این قضیه در هر دو نوشته مشهوده. مثال: روابط خانوادگي حسنه شد, ولي عيال عذرخواهي نكرد!! بله همانطوري كه حدس زديد بنده به آن دسته تعلق دارم كه حداقل يكشب درميون قرص حال نخوره خوابش نميبره :) اون یکی هم نگفته از جکاش پیداست چرا پیشقدم شده)
دال: مردان بهوتافسرده قهرشون طولانیتره. اگر زن هم بهوت باشه ممکنه دائمالقهر بمونن تا اینکه قبض تلفن بیاد و آقا بخواد غر بزنه و زن هم جوابکی بده و آشتی کنن!
ه: به جان شما نباشه، به جان مامانماینا، اگه یکوقت سیبا به غذام ایراد بگیره یا بگه این غذا مال دیروز یا هفتهی پیش یا چرا حاضریه؟(تازه کی گفته من باید جلوش غذاش بذارم؟ چرا اون نذاره؟) همچین بشقابو بکوبم...(وای وای...ترویج خشونت) همچین محتویات بشقابشو خالی کنم تو بشقاب خودم و همچین با اشتها بخورم و ملچ مولوچ کنم که حظ کنه!
و: نترسید! آقایون از دو چیزشون هرگز نمیگذرن(ننه). یکی مسائل شکمی! یکی هم زیر شکمی! مبادا اگر شوهرتون قهر کرد فکر کنید گرسنه میمونه. حداقلش یک پرس چلو کباب رستوران یا یک لیوان اسمیرنوف اعلاست با آب آلبالو و یک بسته چیپس غیر بهداشتی(حالا چرا غیر بهداشتیشو رفته خریده؟ که مثلا زنش دلش براش بسوزه و نگرانش بشه؟ ) و مطمئن باشید همون شب برای آشتی پیشقدم میشن!
ز: یزرگی فرموده زنان یه کم باید با شوهراشون سلیطه باشن:) وگرنه شوهرا انتظار دارن زنشون مرتب عین خدمتکار غذای تازه بپزه بذاره جلوشون( مصرع اول از ولگرد عزیزم بود و مصرع دوم از خودم)
ح: همه چیو که نباید لقمه کنن بذارن دهنتون! خودتون هم یه کم- از این نوشتهها- نتایج جالب کسب کنید!
بعدش هم بلافاصله یک سرهنگ درشت هیکل بیسیم بهدست بدون در زدن اومد تو و چشماش دور اتاق رو گشت و او هم با اخم آنچنان نگاهی به من و کفشم کرد که بیاراده روسریام رو جلو آوردم و کیف نارنجیام رو روی انگشتای پام گذاشتم. وقتی رفت از دوستم پرسیدم چی شده؟! چرا اینا اینجوری نگاه میکنن؟
گفت که فرمانده نیروی انتظامی استان تهران ، سردار زارعی داره میاد اینجا. همین حالاست که برسه. پاشدم و گفتم پس من دیگه مزاحم نمیشم. و دستم رو دراز کردم برای خداحافظی. دستم رو گرفت و گفت کجا؟ الان نمیشه بری. رئیسم گفت این خانم همینجا تو اتاقت بمونه تا سردار بیاد و بره. گفتم مگه من چمه؟ تازه مانتو و شلوارم هم که مشکی و بلنده. همین الان از یه ادارهی دولتی اومدم و هیچکس هم حرفی بهم نزد. بعدش هم خیلی عجلهدارم باید فوری برم خونه. اومدم که درو باز کنم، نذاشت. جلو در ایستاد. داشت میگفت نه تورو خدا! که دوباره سرهنگ بدون در زدن اومد درو باز کنه که در محکم به دوستم خورد. دید دارم میرم. به کفش و پای بیجورابم دوباره نگاهی کرد و عامرانه گفت اینجا بمونید تا سردار زارعی بازدید کنه و بره. همین الان رسیده و دم دره!
- ایوای... من هزار تا کار دارم. ساعت چهاره و من هنوز ناهار نخوردم و تازه باید برم دنبال بچهم و... تازه مگه سردار زارعی تو عمرش کفش و روسری و پای بیجوراب ندیده!
سرهنگ در حالیکه با بیسیم همه چیزو زیر نظر داشت و هی دستور میداد. گفت ببخشید ما معذوریم. پشت بلندگو هم مرتب مقدم زارعی رو گرامی میداشتن. و من نگران.
نشستم. پنج دقیقه، ده دقیقه، یکربع، نیمساعت، یک ساعت... ای بابا... مگه این میره! از ناراحتی خیس عرق شده بودم. دوستم هم هی میرفت بیرون هی میومد و گزارش می داد که الان سردار چه قسمته و کجاست...
سرتونو درد نیارم من دقیقا سه ساعت و ربع اونجا زندانی بودم که مبادا انگشتای پام توسط سردار رویت شه. غافل از این که جناب سردار پای از مچ لخت که هیچی شش زن لخت رو با هم همزمان روئت میفرمایند:) کلی خندیدم به حال خودم و زنان مملکتم که به خاطر اینا باید خودمونو کلی بپوشونیم و اگه گوش ندیم و چند تار مومون معلوم باشه باید بریم ستاد نهیاز منکر تعهد بدیم. اینا خودشون مشغول حال و حولن!
راست و دروغش پای راوی. اما میگن یه نفر 26 ساعت از زندگی سردار زارعی رو فیلمبرداری کرده که تازه یک قسمتش نماز خوندن با شش زن لخت بوده. حالا معلوم نیست کی با این سردار بیچاره لج بوده، وگرنه کدومیک از این بزرگان حکومت از این کارا نمیکنن.
بی خود نیست میگن پول و قدرت بیحساب و بادآورده فساد میاره!
جناب حجتالاسلام حسینی "اخلاقدرخانواد"ه یادتون هست اونو هم با چند زن لخت گرفته بودن؟ چی شد؟ دوسه سال از تلویزیون غیبش زد. حالا دوباره برگشته به ملت درس اخلاقی میده.. گردنکلفتتر از قبل! رئیس نیروی انتظامی و حجتالاسلامش این باشه وای به بقیه!
2- شوهر یکی از دوستام به چشم برادری:) خیلی خوشتیپه. اصلا خیلی خوشگله. اجزای صورتش عین دختراست. یه روز ماشین گشت که توش هم خواهر زینب بوده و هم برادر میگیرنش. جرمش هم اصلا معلوم نمیشه چیه. نه موش سیخسیخی بوده و نه لباس غیرمعمولی. کارمند یه شرکته و اصلا نمیتونه غیر معمول بره.
میبرنش یه تعهد الکی ازش میگیرن. توی راه متوجه میشه یکی از خواهران زینب هی چادرشو باد میده و بهش لبخند میزنه. به روش نمیاره. فرداش خواهر زینب از روی مشخصاتی که نوشته، بهش زنگ میزنه که فوری باید بیایید اینجا، شناسنامهتونو هم بیارید. اینم میره و میبینه اونجا هیچ کاریش ندارن و این خود خواهره که کارش داره. بهش میگه بابا من زن دارم . اینم میگه از نظر اسلام عیبی نداره و...
خلاصه خودشو نجات میده. بعد از اون خواهره چندباری زنگ میزنه و بعد از کممحلی و تهدید مجبور میشه دست برداره.
3- یکی از دوستای دیگهم بعد از عمری با شوهرش دیروز رفتن خرید شب عید. چون کار شوهرش تو اسفند خیلی زیاده، قول میده یه روزه قال خرید و بکنه.
دوستم دم پاساژ پیاده میشه و شوهرش میره ماشینشونو پارک کنه. وقتی برمیگرده میبینه دم پاساژ شلوغه و زنشو دارن میبرن توی ماشین گشت. چرا؟ چون چکمه پاش بوده! از ساعت چهار بعد از ظهر تا ده شب تو پاسگاه بودن. خرید که مالید... اعصابشون هم فکر کنم با رفتاری که اونجا باهاشون کردن، تا خود عید خرابه....
4- پونهی عزیز ازم خواسته کتابای نیمه خوندمو معرفی کنم.
خیلی کتاب نیمهخونده دارم. خیلیها رو قرض کردم بخونم و روم نشده بیشتر از زمانی که قولشو دادم نگهشون دارم(گاهی قپی اومدم که دوروزه تمومش میکنم و کاری پیش اومده و نتونستم) و پسش دادم. بعضی کتابا رو چند صفحه خوندم و کاری پیش اومده گذاشتمش تو کتابخونه و دیگه یادم نمونده دوباره برم سراغش...
اما کتابایی که بعد از چند صفحه یا حتی بعد از نصفش دیگه نکشیدم یا حوصلهم نیومده بخونم:
- گرگ بیابان، هرمان هسه
- ارابه خدایان، اریک فون دنیکن
- دنیای سوفی، اینو بیشترشو خوندم. آخراش حوصلهم سر رفت. فکر میکردم من اینا رو میدونم پس چرا دارم میخونم:)
- کتابای هری پاتر
چند تا دیگه هستن. اما چه فایده داره بگم. جز اینکه ملت هی نچنچ کنن و بگن وای... عجب بیسلیقهایه! عجب بیسواده! اما من اصلا احساس خجالت نمیکنم:) احساس خنگی، شاید!
چند تا کتاب هم بوده که اولش حوصلهم نیومده بخونم اما بعد عین تراکتور خوندمشون.
جان شیفتهی رومن رولان رو بار اول در نوجوانی 150 صفحه خوندم و بعد ولش کردم. سال بعد یه بار دیگه همون 150 صفحه رو خوندم و گذاشتم کنار. بعد سال بعد یهو تموم جلداشو پشت سرهم نشستم خوندم. فکر کنم به خلقی که اون روزی که کتاب رو شروع میکنیم بستگی داره یا سن یا شرایطی که توش هستیم.
حالا که ما خود افشاگری کردیم از کی بخوام به این بازی بپیونده؟ کیا هنوز بازی نکردن؟
5- فکر کنید الان دوازده بهمن سال هزار و سیصد و پنجاه و هفته.
آقای خمینی تو هواپیما نشسته. خبرنگاری ازش میپرسه: چه احساسی دارید؟
آقا پامیشه وسط هواپیما با عباش یه قری میده و چشم و ابرویی مییاد و میخونه:
- من آمدهام! وای وای، من آمدهام!
عشق فریاد کند...
من آمدهام که ناز بنیاد کنم...
من آمدهام! وای!
دام دام دارادام دارادارا دام دارادام دارام.... و وقتی هواپیما رو زمین میشینه همیجوری قِران و آواز خوانان از پلهها میاد پایین...
وقتی نوشتهی حسین درخشانو خوندم سکانس بالا رو مجسم کردم!
خداییش، چه نازی!!! هم بنیاد نهاد:)
البته به من مربوط نیست اما گاهی آرزو میکنم کاش حسین درخشان هرگز سیاسی نمیشد و سیاسی نمینوشت. اینا به طنز بیشتر میخورن.
6- چطوره یک حالی هم به دو بلاگر عزیز دیگر بدم؟:)
اجازه هست با گوشزد و آبنوس عزیزم هم شوخی کنم؟
من این نوشته(پریشانی) و اون نوشته رو که خوندم به نتایج جالبناکی رسیدم:
الف: همه آقایون قهرقهروئن، مگر اینکه خلافش ثابت بشه.(خیلی هم لوسن!)
ب: برای آقایون غذای تازهپز ِ همسرپز از نون شب واجبتره!
ج: احتیاج به حال و حول آقایون رو وادار به پیشقدم شدن برای آشتی میکنه.(این قضیه در هر دو نوشته مشهوده. مثال: روابط خانوادگي حسنه شد, ولي عيال عذرخواهي نكرد!! بله همانطوري كه حدس زديد بنده به آن دسته تعلق دارم كه حداقل يكشب درميون قرص حال نخوره خوابش نميبره :) اون یکی هم نگفته از جکاش پیداست چرا پیشقدم شده)
دال: مردان بهوتافسرده قهرشون طولانیتره. اگر زن هم بهوت باشه ممکنه دائمالقهر بمونن تا اینکه قبض تلفن بیاد و آقا بخواد غر بزنه و زن هم جوابکی بده و آشتی کنن!
ه: به جان شما نباشه، به جان مامانماینا، اگه یکوقت سیبا به غذام ایراد بگیره یا بگه این غذا مال دیروز یا هفتهی پیش یا چرا حاضریه؟(تازه کی گفته من باید جلوش غذاش بذارم؟ چرا اون نذاره؟) همچین بشقابو بکوبم...(وای وای...ترویج خشونت) همچین محتویات بشقابشو خالی کنم تو بشقاب خودم و همچین با اشتها بخورم و ملچ مولوچ کنم که حظ کنه!
و: نترسید! آقایون از دو چیزشون هرگز نمیگذرن(ننه). یکی مسائل شکمی! یکی هم زیر شکمی! مبادا اگر شوهرتون قهر کرد فکر کنید گرسنه میمونه. حداقلش یک پرس چلو کباب رستوران یا یک لیوان اسمیرنوف اعلاست با آب آلبالو و یک بسته چیپس غیر بهداشتی(حالا چرا غیر بهداشتیشو رفته خریده؟ که مثلا زنش دلش براش بسوزه و نگرانش بشه؟ ) و مطمئن باشید همون شب برای آشتی پیشقدم میشن!
ز: یزرگی فرموده زنان یه کم باید با شوهراشون سلیطه باشن:) وگرنه شوهرا انتظار دارن زنشون مرتب عین خدمتکار غذای تازه بپزه بذاره جلوشون( مصرع اول از ولگرد عزیزم بود و مصرع دوم از خودم)
ح: همه چیو که نباید لقمه کنن بذارن دهنتون! خودتون هم یه کم- از این نوشتهها- نتایج جالب کسب کنید!
جمعه، اسفند ۱۰، ۱۳۸۶
مگر مراسم چهلم فقط مخصوص سال اول فوت نیست؟
زنگ زدند. خانم همسایه بود با چند کاسه شلهزرد پر زعفرون و پر خلال بادوم و دارچین. و بویی خوش.
با چشم گشتم اونی که پرتر و پر ملاتتر بود برداشتم. با سیبا مشغول خونهتکونی بودیم و به یه همچین خوردنی پر انرژی احتیاج داشتیم.(راستی انرژی مثبت به شله زرد میگن؟)
صدای آهنگ دیمبل دومبلی از ماهواره میومد... برای سیبا گذاشته بودم که هم کمتر حرف بزنه و هم تندتر کار کنه( قابل توجه کارفرمایان محترم: اصولا آهنگ تند یکی از ابزارهای مهم استثمار میباشد)
- خیلی ممنونم خانم رضایی اتفاقا خیلی هوس کرده بودیم!
!نگاه معناداری به تیشرت نارنجیام انداخت و گفت: اربعینو بهتون تسلیت میگم
(یعنی اینو برای هوا و هوس و یا انرژی گرفتن شما برای خونهتکونی و یا با آهنگ مبتذل قر دادن نیاوردم بلکه مخصوص عزاداریه)
- ای وای ببخشید. قبول باشه. روز اربعین... یعنی کدوم امام فوت کردن؟(سوم شخص را جمع بستم که یعنی اند احترام براش قائلم)
- قربونش برم امام حسین چهل روز پیش فوت کردن!(بغض کرد)
من با چشمهای ظاهرا گرد شده: همین چهل روز پیش؟
- وا!!!! زیتون جان،منو مسخره میکنی! منظورم هزار و چهارصد و اندی سال پیشه!
- مگه روز سوم و هفتم و چهلم فقط برای سال اول فوت نیست؟
- من چه میدونم. میگیرن دیگه. ما هم میگیریم!
- یعنی مثلا من هم برای پدربزرگم هرسال باید به جز مراسم سال، سوم و هفتم و چهلم رو هم باید بگیرم؟
- چه سوالها میکنی دختر تو...(خندهش گرفته بود) این سینی رو از دستم بگیر از بس طول دادی دستام خواب رفت... (در حال ماساژ دادن دستهاش) معلومه که نه. پدر بزرگ تو یه مرد معمولی بوده.
- ئه... خانم رضایی پدر بزرگ من برای خودش کسی بوده...
- ناراحت نشو. منظورم اینه که امام نبوده.
- خوب چرا برای امامای دیگه هفتم و چهلم نمیگیرن؟
- اصول دین میپرسی؟ خوب، امام حسین قربونش برم فرق داره با بقیه؟
- چه فرقی؟
سینی رو از دستم گرفت و در حال رفتن به طبقات پایینتر:
- اگه دیگه برات شلهزرد آوردم!
داد زدم:
- نه خانم رضایی، قربونتون برم. شلهزرداتون خیلی خوشمزهست. قول میدم دیگه مناسبتشو سوال نکنم.
- باید تعهد کتبی بدی...
- شما برای چهل و یکم و دوم و پنجاهم و شصتم هم بپزی ما میخوریم و سوال هم نمیکنیم.
از طبقه پایین داد زد:
- آهان این شد!
تو دلم فکر میکنم من اگه جاش بودم فامیلیمو عوض میکردم و به جای رضایی میذاشتم حسینی...
چون فقط برای همین امام نذر شله زرد میکنه.
ای بابا.. چرا چرت میگم!... اصلا این داستانو گفتم که بگم گرفتن چهلم و تعطیلی یه مملکت بعد از هزار و چهارصدو اندی سال چه صیغهایه؟
17:45 | Zeitoon
با چشم گشتم اونی که پرتر و پر ملاتتر بود برداشتم. با سیبا مشغول خونهتکونی بودیم و به یه همچین خوردنی پر انرژی احتیاج داشتیم.(راستی انرژی مثبت به شله زرد میگن؟)
صدای آهنگ دیمبل دومبلی از ماهواره میومد... برای سیبا گذاشته بودم که هم کمتر حرف بزنه و هم تندتر کار کنه( قابل توجه کارفرمایان محترم: اصولا آهنگ تند یکی از ابزارهای مهم استثمار میباشد)
- خیلی ممنونم خانم رضایی اتفاقا خیلی هوس کرده بودیم!
!نگاه معناداری به تیشرت نارنجیام انداخت و گفت: اربعینو بهتون تسلیت میگم
(یعنی اینو برای هوا و هوس و یا انرژی گرفتن شما برای خونهتکونی و یا با آهنگ مبتذل قر دادن نیاوردم بلکه مخصوص عزاداریه)
- ای وای ببخشید. قبول باشه. روز اربعین... یعنی کدوم امام فوت کردن؟(سوم شخص را جمع بستم که یعنی اند احترام براش قائلم)
- قربونش برم امام حسین چهل روز پیش فوت کردن!(بغض کرد)
من با چشمهای ظاهرا گرد شده: همین چهل روز پیش؟
- وا!!!! زیتون جان،منو مسخره میکنی! منظورم هزار و چهارصد و اندی سال پیشه!
- مگه روز سوم و هفتم و چهلم فقط برای سال اول فوت نیست؟
- من چه میدونم. میگیرن دیگه. ما هم میگیریم!
- یعنی مثلا من هم برای پدربزرگم هرسال باید به جز مراسم سال، سوم و هفتم و چهلم رو هم باید بگیرم؟
- چه سوالها میکنی دختر تو...(خندهش گرفته بود) این سینی رو از دستم بگیر از بس طول دادی دستام خواب رفت... (در حال ماساژ دادن دستهاش) معلومه که نه. پدر بزرگ تو یه مرد معمولی بوده.
- ئه... خانم رضایی پدر بزرگ من برای خودش کسی بوده...
- ناراحت نشو. منظورم اینه که امام نبوده.
- خوب چرا برای امامای دیگه هفتم و چهلم نمیگیرن؟
- اصول دین میپرسی؟ خوب، امام حسین قربونش برم فرق داره با بقیه؟
- چه فرقی؟
سینی رو از دستم گرفت و در حال رفتن به طبقات پایینتر:
- اگه دیگه برات شلهزرد آوردم!
داد زدم:
- نه خانم رضایی، قربونتون برم. شلهزرداتون خیلی خوشمزهست. قول میدم دیگه مناسبتشو سوال نکنم.
- باید تعهد کتبی بدی...
- شما برای چهل و یکم و دوم و پنجاهم و شصتم هم بپزی ما میخوریم و سوال هم نمیکنیم.
از طبقه پایین داد زد:
- آهان این شد!
تو دلم فکر میکنم من اگه جاش بودم فامیلیمو عوض میکردم و به جای رضایی میذاشتم حسینی...
چون فقط برای همین امام نذر شله زرد میکنه.
ای بابا.. چرا چرت میگم!... اصلا این داستانو گفتم که بگم گرفتن چهلم و تعطیلی یه مملکت بعد از هزار و چهارصدو اندی سال چه صیغهایه؟
17:45 | Zeitoon
یکشنبه، اسفند ۰۵، ۱۳۸۶
کاش همه جای ایران آریاشهر بود...
این خبر خیلی هیجانزدهام کرد.
"امروز ساعت ۷ بعد از ظهر.در فلکه دوم آریا شهر(روبروی برج گلدیس) در پی دستگیری دختر جوانی توسط گشت ارشاد.به دلیل نا معلوم.باعث به وجود آمدن درگیری بسیار شدید میان پلیس و مردم شد. زمانی که خودروی ون گشت ارشاد قصد حرکت داشت با مقاومت مردم روبرو شد. و مردم از حرکت کردن خودروی گشت جلوگیری کردند. در همین حین مردم که اکثر آنها پسر و دختر های جوان بودند.شعار هایی بر علیه نیروی انتظامی دادند. در مجتمع گلدیس دیگر کسی حضور نداشت و همگی روبروی درب این مجتمع تجمع کرده بودند. پلیس که وضعیت را بسیار بحرانی میدید.محل را به سرعت ترک کرد.اما دو سرباز گشت ارشاد را به دلیل عجله فراوان با خود نبردند.که با حمله شدید مردم به این دو سرباز.آنها نیز پا به فرار گذاشتند."
اعتراض به دستگیری و کتک زدن دخترای ایرانی به خاطر پوشششون(چند تا شین داشت!) کوچکترین خواستهی ما میتونه باشه.
وقتی من به مأمورا برای دستگیری اون دختر اعتراض کردم. تنها یک مرد مسن به طرفداری اومد جلو و ما دونفری هیچکاری نتونستیم بکنیم و اون دخترو بردن.
اما اگه همه با هم همبستگی و اتحاد داشته باشیم همینطوری تا ناکجاآباد فراریشون میدیم...
حالا شاید این جریان یه بدعتی باشه برای اینکه ما مردم احساس مسئولیت کنیم بر اونچه که داره بر سرمون میاد و نمیدونیم بیخیالیمون چه بر سر ما و مملکتمون داره میاره!..
فیلمشو ببینید و کیف کنید(برای من متاسفانه نصفه اومد. به غیر از شعار "علاف کردی ما رو" و "حکومت اسلامی، نمیخوایم، نمیخوایم" دیگه چه شعاری دادن؟
آریاشهریها دمتون گرم!
"امروز ساعت ۷ بعد از ظهر.در فلکه دوم آریا شهر(روبروی برج گلدیس) در پی دستگیری دختر جوانی توسط گشت ارشاد.به دلیل نا معلوم.باعث به وجود آمدن درگیری بسیار شدید میان پلیس و مردم شد. زمانی که خودروی ون گشت ارشاد قصد حرکت داشت با مقاومت مردم روبرو شد. و مردم از حرکت کردن خودروی گشت جلوگیری کردند. در همین حین مردم که اکثر آنها پسر و دختر های جوان بودند.شعار هایی بر علیه نیروی انتظامی دادند. در مجتمع گلدیس دیگر کسی حضور نداشت و همگی روبروی درب این مجتمع تجمع کرده بودند. پلیس که وضعیت را بسیار بحرانی میدید.محل را به سرعت ترک کرد.اما دو سرباز گشت ارشاد را به دلیل عجله فراوان با خود نبردند.که با حمله شدید مردم به این دو سرباز.آنها نیز پا به فرار گذاشتند."
اعتراض به دستگیری و کتک زدن دخترای ایرانی به خاطر پوشششون(چند تا شین داشت!) کوچکترین خواستهی ما میتونه باشه.
وقتی من به مأمورا برای دستگیری اون دختر اعتراض کردم. تنها یک مرد مسن به طرفداری اومد جلو و ما دونفری هیچکاری نتونستیم بکنیم و اون دخترو بردن.
اما اگه همه با هم همبستگی و اتحاد داشته باشیم همینطوری تا ناکجاآباد فراریشون میدیم...
حالا شاید این جریان یه بدعتی باشه برای اینکه ما مردم احساس مسئولیت کنیم بر اونچه که داره بر سرمون میاد و نمیدونیم بیخیالیمون چه بر سر ما و مملکتمون داره میاره!..
فیلمشو ببینید و کیف کنید(برای من متاسفانه نصفه اومد. به غیر از شعار "علاف کردی ما رو" و "حکومت اسلامی، نمیخوایم، نمیخوایم" دیگه چه شعاری دادن؟
آریاشهریها دمتون گرم!
جمعه، اسفند ۰۳، ۱۳۸۶
.goodreads+ همستر + گذرگاه+ بستن موقت نظرخواهی
نیگا کنید این عسلک من چه خوشگله! چه چشای براقی داره! چه دستای کوچولویی داره! با اینکه دختره چه سیبیلهای نازی داره، سه بار براش بویفرند گیر آوردیم به هیچکدوم روی خوش نشون نداد و کلی گربه رو دم حجله کشت. حالا پشیمونه!
2- ببخشید مدتیه نظرخواهی ندارم... نظرخواهی ِ آخر آخر ِ طاقتم بود. البته فعلا...
3- گذرگاه شماره 76 ویژهی اسفندماه منتشر شد!
تلخی نقد: محمود صفریان
بوی بهار می آید: شورای نویسندگان
نقدی بر بازی آخر بانو: منیرو روانی پور
ا ز ما گذشت اما تو روزگار: علی میر عطائی
شب بود.... : زیتون
نویسنده مبارز: محمد رضا پوریان
از من به شما نصیحت پنجمی رو از دست ندید:) اصلا این همه لینک دادم که بهانهی دادن پنجمی رو پیدا کنم:) مستی و راستی!
(فکر بد نکنید، منظورم مست از بوی بهاره که اینروزا با دیدن خونهتکونیها و نوشدنها شدیدا به مشام میرسه)
4- این سایت goodreads.com هم داره میشه عین ارکات ولی یه خورده فرهنگیتر و بهتر:)
اوائل هر چی دعوتنامه میومد یکراست دیلیتش میکردم.
بعد به پیشنهاد دوستی عضوش شدم. از دیدن اونهمه کتاب کیفم کوک شد. شروع کردم ستاره دادن به کتابهایی که خونده بودم. خیلی از کتابایی که خوندمو پیدا نکردم... خیلی از کتابایی که خوندم دیدم کلی پروفایل براش درست شده. یادم میرفت قبلا این کتابو اضافه کردم اونیکی ورژنش رو هم اضافه میکردم. بعد میدیدم سه بار یه کتابو اضافه کردم درصورتیکه فقط یک بار خونده بودمش اونم یک ورژنش رو. وجدانم معذب میشد.
بعد دیدم یه کتابهایی هست که سه بار خوندمش اما اصلا پیداش نمیکنم که اضافهش کنم. وجدان معذبم کمی آروم میگرفت. که نه بابا ما خیلی بیشتر از این حرفا کتاب خوندیم.
هر کی منو add میکرد عین ندید بدیدها فوری acceptش میکردم.
تازه میرفتم صفحهی اولش دوستای اونم addمیکردم. وجدانم معذب میشد.
بعددیدم کسایی هستن که نه فقط صفحهی اول دوستاشونو، که میرفتن همهشونو اضافه میکردن. دوست داری با دوست من دوست بشی؟ چرا که نه:)
در goodreadsدیدم کسی رو که هیچ کتابی نخونده اما هزار تا دوستِ کتابدوست داره. یا خوشگل بود یا، نبود اما خندهی ملیحی روی لب داشت.
دیدم کسی که هزار تا کتاب خونده اما هیچ دوستی نداره. addش کردم. اما برام پیغام فرستاد که به چه علت منو به دوستات اضافه کردی مگه برات مهمه من چه کتابایی میخونم. صادقانه گفتم نه! اما نگفتم دلم برات سوخت که هیچ دوستی نداری!
لیست کتابای بعضیا رو که دیدم از خجالت مردم!
خیلی از لیستای رو که دیدم به خودم امیدوار شدم.
دوستانی منو add کردن چون توی پروفایلم نوشته بود از جمهوری اسلامی ایران
میخواستن بدونن در یه کشور اسلامی میشه زنده موند؟ میپرسن چی میپوشی؟ چی میخوری؟ چه جوری نفس میکشی؟
خلاصه گفتگوی تمدنها بود که انجام میشد...
منی که یه عمر عقدهی عکس گرفتن در حالیکه دستم زیر چونهمه داشتم یه عکس از یه سایت عکاسی برداشتم گذاشتم تو سایت. یه عده به خاطر همین ژستم addم کردن. فکر میکنن خیلی متفکرم.
در یه جا دیگه بااسم اصلیم پروفایل درست کردم و عکس خودم. فکر میکردم هیچکس addم نکنه. اما کردن! بیشتر از همین عکس زیر چونه. اعتماد به نفسم تقویت شد!
باز از مزایاش بگم؟
سهشنبه، بهمن ۳۰، ۱۳۸۶
جمعه، بهمن ۲۶، ۱۳۸۶
والنتاینتون مبارک
1- شما تا حالا دیدید یه آخوند زن و بچهدار به دوستدختر صیغهایش روز والنتاین کادو یه عروسک و دوتا شکلات قلبی قرمز هدیه بده؟
من امروز دیدم! آخوندها هم آپتودیت شدن!
اینا با هم تو یه سفر حج آشنا شدن . دختره بهش گفته براش شوهر پیدا کنه خود حاجی داوطلب شده. از پنجشنبهشب از قم میاد تا عصر جمعه عشق و صفا. ناهار در جاده چالوس و.... به خانمش گفته که امام جماعت یه مسجد در این شهر شده و چون راهش دوره باید از شب بره.
2- شب ساعت 9 که سیبا خسته از سرکار برگشت یادمون اومد که تا ساعت 12 وقت داریم عکسمون رو برای جایی با ایمیل بفرستیم عکس جدید هم نداریم.
سریع هر دوصورتمونو شستیم، من یه کم آرایش کردم، لباس پوشیدیم و با قیافههای خسته و داغون رفتیم عکاسی. خوشبختانه باز بود.
وقتی عکس تکتک گرفتیم. با دیدن عکسای درو دیوار عکاسی، هوس کردیم یه عکس دونفری هم بگیریم.
عکاس ما رو نشوند کنار هم و گفت دستای همو بگیریم و بخندیم. لبخند زدیم.
گفت نه بخندید! جوری که تموم دندوناتون معلوم باشه.
هر کاری کردیم نشد.
- خندهمون نمیاد، چیکار کنیم
عکاس چونهشو خاروند، فکری کرد و گفت:
- یه روز احمدی نژاد گفت( من و سیبا با چشمای گرد شده گوش میدادیم) یه خواهر برادر چهارده پونزده ساله تو آشپزخونهشون انرژی هستهای تولید کردن!
من و سیبا یهو از خنده منفجر شدیم!
تندتند چند تا عکس گرفت و گفت این شد! بیایید خودتون یکیشو برای چاپ انتخاب کنید.
3- یادمه یک بار یکی از دوستان عزیزم در نظرخواهیام نوشته بود که این همه احمدینژاد به مردم ایران توهین میکنه، چرت و پرت میگه، چرا شماها عصبانی نمیشید و ازش شکایت نمیکنید و همیشه به شوخی میگیریدش!
والا کار ما از گریه گذشتهست به سرنوشت خودمون میخندیم.
هر وقت احمدینژاد لب وا میکنه و سخنرانیش پخش میشه، از فرداش تو کوچه و خیابون و مغازه و تاکسی و هر جای دیگری حرف از حرفای اونه، اونم با خنده و شوخی.
اگه بخواهیم شکایت کنیم باید دم دیوان لاهه بست بنشینیم! اون وقت کی تو صف نون و اتوبوس و شیر و ماست و بانک و بقیهی چیزا وایسه؟
تازه مگه کسی دلش میاد از آیتالله حسنی امام جمعهی ارومیه شکایت کنه که از این بکنیم؟ اگه یه چیز مفرح تو مملکت باقی مونده باشه حرفای همین رئیسجمهورکمونه!
4- اوایل تو هر فیلمی که از تلویزیون پخش میشد حتما باید یه صحنهی وضوگرفتن و نمازخوندن هم باشه.
بعد یواش یواش وجود زن دیگری به عنوان صیغه در زندگی شوهر داستان به این ملزومات اضافه شد. ولی زنها معمولا از هم خبر نداشتن.
حالا که موضوع جا افتاده هووهای فیلمها همدیگرو میبینن، به جای گیسکشی، باهم چایی میخورن، گپ میزنن و به صورت مسالمتآمیزی با هم کنار میان.
اینه سیاست صدا و سیمایی!!!
5- تبلیغات تلویزیونی کمکم دست تبلیغات عربی رو از پشت بسته.
سه تا آقا تو مهمونی میشینن تلویزون تماشا میکنن و خانوماشون تو آشپزخونه تند تند غذا درست میکنن، ظرف میشورن و با هم توطئه میکنن چطور آقایونو بعد از ناهار راضی کنن برن خرید! چارهش چیه؟
روغن لادن! چون چربیش کمه و آقایون بعد از ظهر به چرت نمیافتن. خلاصه اینا هر چی میان کلک بزنن و با چشمای باز بخوابن(!) خانوما متوجه میشن و با ذوق آقایونو میبرن خرید.
من نمیدونم اصولا آقایون بخور و بخواب و تنبل و بیحوصله به چه درد خرید میخورن؟
پولاشونو بگیرید و خودتون برید، بیشتر خوش میگذره:)
اگر آشپزی هم همیشه مال شماست حقتونه! چون به جای اینکه بشینید به فکر این باشید چطور سهتایی یه درآمدی درست کنید، به فکر گول زدن آقاهاتون برای خرج کردن پولش برای خرید هستید. اینکه روغن لادن چربی نداره فقط یه شایعهست!
6- گیر یه معلم ورزش افتادم که نمیتونه با موسیقی که پخش میشه حرکاتشو تنظیم کنه و به اصطلاح فالش حرکت میزنه.
یا تندتر از آهنگه و یا کند تر. اعصابم داغون میشه. برای من فالش رقصیدن و حرکت ورزشی کردن خیلی سخته.
7- خیلی برام جالبه یه عده با آرایش غلیظ و لباس پولکپولکی و برقبرقی که برای لباس شب مناسبه و جوراب نایلون میان ورزش و کفشای بسیار نامناسب. مربی هم هیچی بهشون نمیگه مبادا دیگه نیان.
8- دانشآموزان عزیز درساتونو خوب بخونید و سرکلاس شیطونی نکنید چون اینه عاقبت محصل ِ شیطون
9- روز والنتاین یا سپندار مذگانتون قبول باشه. یعنی مبارک باشه!
z8un.com
من امروز دیدم! آخوندها هم آپتودیت شدن!
اینا با هم تو یه سفر حج آشنا شدن . دختره بهش گفته براش شوهر پیدا کنه خود حاجی داوطلب شده. از پنجشنبهشب از قم میاد تا عصر جمعه عشق و صفا. ناهار در جاده چالوس و.... به خانمش گفته که امام جماعت یه مسجد در این شهر شده و چون راهش دوره باید از شب بره.
2- شب ساعت 9 که سیبا خسته از سرکار برگشت یادمون اومد که تا ساعت 12 وقت داریم عکسمون رو برای جایی با ایمیل بفرستیم عکس جدید هم نداریم.
سریع هر دوصورتمونو شستیم، من یه کم آرایش کردم، لباس پوشیدیم و با قیافههای خسته و داغون رفتیم عکاسی. خوشبختانه باز بود.
وقتی عکس تکتک گرفتیم. با دیدن عکسای درو دیوار عکاسی، هوس کردیم یه عکس دونفری هم بگیریم.
عکاس ما رو نشوند کنار هم و گفت دستای همو بگیریم و بخندیم. لبخند زدیم.
گفت نه بخندید! جوری که تموم دندوناتون معلوم باشه.
هر کاری کردیم نشد.
- خندهمون نمیاد، چیکار کنیم
عکاس چونهشو خاروند، فکری کرد و گفت:
- یه روز احمدی نژاد گفت( من و سیبا با چشمای گرد شده گوش میدادیم) یه خواهر برادر چهارده پونزده ساله تو آشپزخونهشون انرژی هستهای تولید کردن!
من و سیبا یهو از خنده منفجر شدیم!
تندتند چند تا عکس گرفت و گفت این شد! بیایید خودتون یکیشو برای چاپ انتخاب کنید.
3- یادمه یک بار یکی از دوستان عزیزم در نظرخواهیام نوشته بود که این همه احمدینژاد به مردم ایران توهین میکنه، چرت و پرت میگه، چرا شماها عصبانی نمیشید و ازش شکایت نمیکنید و همیشه به شوخی میگیریدش!
والا کار ما از گریه گذشتهست به سرنوشت خودمون میخندیم.
هر وقت احمدینژاد لب وا میکنه و سخنرانیش پخش میشه، از فرداش تو کوچه و خیابون و مغازه و تاکسی و هر جای دیگری حرف از حرفای اونه، اونم با خنده و شوخی.
اگه بخواهیم شکایت کنیم باید دم دیوان لاهه بست بنشینیم! اون وقت کی تو صف نون و اتوبوس و شیر و ماست و بانک و بقیهی چیزا وایسه؟
تازه مگه کسی دلش میاد از آیتالله حسنی امام جمعهی ارومیه شکایت کنه که از این بکنیم؟ اگه یه چیز مفرح تو مملکت باقی مونده باشه حرفای همین رئیسجمهورکمونه!
4- اوایل تو هر فیلمی که از تلویزیون پخش میشد حتما باید یه صحنهی وضوگرفتن و نمازخوندن هم باشه.
بعد یواش یواش وجود زن دیگری به عنوان صیغه در زندگی شوهر داستان به این ملزومات اضافه شد. ولی زنها معمولا از هم خبر نداشتن.
حالا که موضوع جا افتاده هووهای فیلمها همدیگرو میبینن، به جای گیسکشی، باهم چایی میخورن، گپ میزنن و به صورت مسالمتآمیزی با هم کنار میان.
اینه سیاست صدا و سیمایی!!!
5- تبلیغات تلویزیونی کمکم دست تبلیغات عربی رو از پشت بسته.
سه تا آقا تو مهمونی میشینن تلویزون تماشا میکنن و خانوماشون تو آشپزخونه تند تند غذا درست میکنن، ظرف میشورن و با هم توطئه میکنن چطور آقایونو بعد از ناهار راضی کنن برن خرید! چارهش چیه؟
روغن لادن! چون چربیش کمه و آقایون بعد از ظهر به چرت نمیافتن. خلاصه اینا هر چی میان کلک بزنن و با چشمای باز بخوابن(!) خانوما متوجه میشن و با ذوق آقایونو میبرن خرید.
من نمیدونم اصولا آقایون بخور و بخواب و تنبل و بیحوصله به چه درد خرید میخورن؟
پولاشونو بگیرید و خودتون برید، بیشتر خوش میگذره:)
اگر آشپزی هم همیشه مال شماست حقتونه! چون به جای اینکه بشینید به فکر این باشید چطور سهتایی یه درآمدی درست کنید، به فکر گول زدن آقاهاتون برای خرج کردن پولش برای خرید هستید. اینکه روغن لادن چربی نداره فقط یه شایعهست!
6- گیر یه معلم ورزش افتادم که نمیتونه با موسیقی که پخش میشه حرکاتشو تنظیم کنه و به اصطلاح فالش حرکت میزنه.
یا تندتر از آهنگه و یا کند تر. اعصابم داغون میشه. برای من فالش رقصیدن و حرکت ورزشی کردن خیلی سخته.
7- خیلی برام جالبه یه عده با آرایش غلیظ و لباس پولکپولکی و برقبرقی که برای لباس شب مناسبه و جوراب نایلون میان ورزش و کفشای بسیار نامناسب. مربی هم هیچی بهشون نمیگه مبادا دیگه نیان.
8- دانشآموزان عزیز درساتونو خوب بخونید و سرکلاس شیطونی نکنید چون اینه عاقبت محصل ِ شیطون
9- روز والنتاین یا سپندار مذگانتون قبول باشه. یعنی مبارک باشه!
z8un.com
چهارشنبه، بهمن ۲۴، ۱۳۸۶
اگه گفتی من کییم؟!
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
من یه پرندهم
به شرط اینکه دست بزنی...
دست، دست، دست، دست
من یه پرندهم، آرزو دارم که یارم باشی
بیا!
من یه خونهی تنگ و تاریکم، کاشکی تو بیای، کاشکی تو بیای، کنارم باشی
دست، دست
وااااااااااااای
هر جا که باشم، هر جا که باشی، تو را دوست دارم، تورا دوست دارم تا زنده هستم
هی!
می میرم اگه از تو جدا شم
میمیرم اگه از تو رها شم
همه!
اگه بهارم اگه پاییزم اگه بهااارم
تو را دوست دارم
تو را دوست دارم
تو را دوست دارم
دست، بیا، ها،
همه با هم! دست!عالیه، بیا! بیا! ها،
هر جا که باشم، هر جا که باشی، تو را دوست دارم تا زنده هستم
هی!
می میرم اگه از تو جدا شم
میمیرم اگه از تو رها شم
اگه بهارم، اگه پاییزم، اگه بهاااارم
تو را دوست دارم تورا دوست دارم، تو را دوست دارم،
تو را دوست دارم، تو را دوست دارم، تو را دوست دارم
ها!
تو را دوست دارم مثل هم گلی
بیا پیش من ناز و تپلی
من یه خونهی تنگ و تاریکم
کاشکی تو بیای، کاشکی تو بیای، کناااااارم بااااااااااااااشی
مرسی، خوب متشکرم!
خوندن این آهنگ زیبا با گفتن غلیظ افکتها که با رنگ پررنگ نوشتهم مستحب و دادن قِر واجب میباشد!
ممکنه که داونلود این ورژن بامزهی "من یه پرندهم" یه کم طول بکشه. اما میارزه.
اینم "من یه پرندهم" با صدای ایرج... با شعر و افکتهای اصلی.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
من یه پرندهم
به شرط اینکه دست بزنی...
دست، دست، دست، دست
من یه پرندهم، آرزو دارم که یارم باشی
بیا!
من یه خونهی تنگ و تاریکم، کاشکی تو بیای، کاشکی تو بیای، کنارم باشی
دست، دست
وااااااااااااای
هر جا که باشم، هر جا که باشی، تو را دوست دارم، تورا دوست دارم تا زنده هستم
هی!
می میرم اگه از تو جدا شم
میمیرم اگه از تو رها شم
همه!
اگه بهارم اگه پاییزم اگه بهااارم
تو را دوست دارم
تو را دوست دارم
تو را دوست دارم
دست، بیا، ها،
همه با هم! دست!عالیه، بیا! بیا! ها،
هر جا که باشم، هر جا که باشی، تو را دوست دارم تا زنده هستم
هی!
می میرم اگه از تو جدا شم
میمیرم اگه از تو رها شم
اگه بهارم، اگه پاییزم، اگه بهاااارم
تو را دوست دارم تورا دوست دارم، تو را دوست دارم،
تو را دوست دارم، تو را دوست دارم، تو را دوست دارم
ها!
تو را دوست دارم مثل هم گلی
بیا پیش من ناز و تپلی
من یه خونهی تنگ و تاریکم
کاشکی تو بیای، کاشکی تو بیای، کناااااارم بااااااااااااااشی
مرسی، خوب متشکرم!
خوندن این آهنگ زیبا با گفتن غلیظ افکتها که با رنگ پررنگ نوشتهم مستحب و دادن قِر واجب میباشد!
ممکنه که داونلود این ورژن بامزهی "من یه پرندهم" یه کم طول بکشه. اما میارزه.
اینم "من یه پرندهم" با صدای ایرج... با شعر و افکتهای اصلی.
شنبه، بهمن ۲۰، ۱۳۸۶
هنر و هنرمند...
1- برچهرهی زندگانی من
که بر آن
هر شیار
از اندوهی جانکاه حکایتی میکند،
آیدا
لبخند آمرزشیست...
نخست
دیرزمانی در او نگریستم
چندان که چون نظر از وی بازگرفتم
در پیرامون من
همه چیزی
به هیأت او در آمده بود.
آنگاه دانستم که مرا دیگر
از او
گریز نیست...
(احمد شاملو- از کتاب: آیدا، درخت و خنجر و خاطره)
2- بعد از کنسرت، دوستم دستمو کشید و دوید به سمت نوازندهی، تو فکرکن " تار"، و شروع کرد به تعریف و تملق.
- استاد، عالی بود! استاد، لذت بردیم! استاد، قربونتون برم! استاد، فداتون بشم... استاد، از شدت لذت در تمام مدت تکنوازیتون گریه میکردم و...
استاد البته خیلی خوب ساز میزنه و تو کار خودش هم نسبتا" معروفه.
دور استاد داشت شلوغ میشد که دوستم خواهش که نه، التماس کرد که چطوری بفهمم هر وقت در محفلی، جایی میزنید من هم باخبر بشم؟
خوب، اجازه کنسرت که تند تند نمیدن. سالی، فوقش ششماهی یکبار. بنابراین هنرمندا بیشتر در محافل خصوصی و نیمه خصوصی برنامه اجرا میکنن.
زنها و دخترها دور استاد حلقه زده بودند و دیگه صدا به زور به گوش میرسید.
استاد که با دست برای خودش گارد گرفته بود، با بزرگواری گفت شمارهتونو بدین خبرتون میکنم. دوستم از خوشحالی داشت پس میافتاد.
به علت شلوغی نه میشد دست در کیف کرد و کاغذ خودکار درآورد و نه استاد ظاهرا موبایل داشت که شماره توش سیو کنه. ناگهان دیدم دوستم گفت:
شماره این دوستمو میدم که رُندتره و داد. استاد شماره رو پیش خودش تکرار کرد و سپس در حالیکه به خانمها لبخند میزد مشغول باز کردن راه از بین جمعیت شد. با اینکه معمولا من زیاد عادت ندارم علاقهمو به هنر هنرمندی مثل دوستم نشون بدم، ته دلم خوشحال بودم که اگه برنامهای شد من زودتر از اون باخبر میشم و سورپریزش میکنم.
گذشت و گذشت تا حدود یکماه بعد، استاد تلفن زد.
- شما دوست همون خانمید؟ اسمتون چی بود؟ هم اسم خودم و هم اسم دوستمو گفتم.
- داشتم به طور اتفاقی دفترچه تلفنمو ورق میزدم چشمم افتاد به شماره شما. فردا شب در جایی برنامه داریم دیدم شما هم دوست دارید بیایید گفتم بهتون خبر بدم.
- لطف کردید. محلش کجاست؟
- خونهی یکی از دوستامون، خانمش رفته مسافرت و جون میده برای اینجور برنامهها. خوش میگذره.
کمی جا خوردم .
- راستش باعرض معذرت مطمئن نیستم بتونیم بیاییم. فکر کنم دوستمم نتونه. اگر زودتر خبر میدادید شاید جور میکردیم.
یهو صمیمیتر شد:
ـ د ِ نشد دیگه! باید بیایید. برای فردا خانم کم داریم.
- ببخشید، منظورتونو نمیفهمم.
خودشو یه خورده جمع کرد، سرفهای عصبی کرد و گفت
- منظورم، منظورم اینه که خوب اگه خانوما تو جلسه باشن آدم انگیزهی نوازندگی بیشتر داره.
امروز به هر خانمی که زنگ زدم نبود. گفتم شما دوتا حتما میآیید.
نمیخواستم باور کنم که چی میشنوم. با لحن جدی گفتم.
- من که اصلا نمیتونم، به دوستم میگم اگه تونست بیاد.(همون لحظه تصمیم گرفتم یا بهش نگم یا توصیه کنم نره)..
شروع کرد اصرار که آخه یک دونه خانم کمه و...
بهروی خودم نیاوردم و با احترام خداحافظی کردم.
تا یکربع گیج میزدم که این چه جور حرف زدن بود!
دلم نیومد به دوستم نگم.
اصلا باور نکرد. به من گفت تو بدبینی. استاد امکان نداره اینجوری حرف زده باشه. حتما خیالاتی شدی! هزاران دختر و زن آرزوی همنشینیشو دارن اونوقت گیر بده به من و تو؟! و کلی دعوام کرد.
استاد هفتهی بعد دوباره زنگ زد و اصرار که جمعه ظهر در باغی جمعن و او قول داده چند نفر، بیشتر خانوم هم با خودش ببره . استخر هم هست، یادمون نره مایو ببریم. فلان نوازنده و خواننده هم هستن و...
من از ترس دوستم هنوز نمیتونستم باور کنم که درست متوجه شدم جریانو... برای اینکه دعوامون نشه، گفتم باشه. اومدم قطع کنم که گفت آدرس نمیپرسی؟ پرسیدم. گفت اگر خانوم باحال دیگری مثل خودمون میشناسیم با خودمون ببریم.
باز به دوستم گفتم. گفت بریم! گفتم من امکان نداره بیام. از نوع حرفزدنش خوشم نیومد.
- اصلا فکر نمیکردم اینقدر قضایا رو برای خودت بزرگ کنی. از استاد جنتلمنتر من ندیدم. حتما منظوری نداشته.
من نرفتم و او هم تنها نرفت و کلی به من غر زد که من تنهایی روم نشد برم اگه تو اومده بودی رفته بودیم و ...
یکی دوبار دیگه تلفن زد و یه جوری پیچوندمش تا بار دیگر که این دفعه فکر کنم مست بود.
- چرا اینقدر با من نامهربونید و افتخار نمیدید؟ مگه شماره نداده بودید که خبرتون کنم. از مردا میترسید؟
- منظور دوستم مجالس رسمیتر و جدیتر بود. و فقط به خاطر هنربرگزار بشه و نه خوشگذرونی. وگرنه همه مرد باشن من یا دوستم تنها زن مجلس. ترس نداره که!
- بیا و با ما به از این باش عزیزم!
طاقتم طاق شد با عصبانیت گفتم:
- ببخشید آقای ... محترم من شوهر دارم. دوستمم شوهر داره. اگر دوستم شماره داده فقط و فقط به خاطر استفاده از هنر نوازندگی شما بوده و بس.
با لحن سرخوشانهای گفت:
- ای بابا، شوهر دارید که دارید، با شوهرتون کار ندارم با خودتون...
هر چی از دهنم در اومد بهش گفتم. گفتم دیگه حق نداره بهم زنگ بزنه.
گوشی رو گذاشتم و به حماقت خودم که چرا از اول همین کارو نکردم و به حرفهای سادهدلانهی دوستم گوش دادم لعنت فرستادم.
حضور کسی رو پشتم حس کردم. دیدم سیبا با قیافهی سوالی داره نگام میکنه. نگو از وسطای تلفن اومده خونه و به خاطر بلند حرف زدنم متوجه نشدم. کی بود؟ چی می گفت؟
جریان رو سربسته تعریف کردم. خیلی عصبانی شد و دوسهتا فحش آبدار بهش داد.
گذشت و گذشت تا اینکه چندین ماه بعد در محفل موسیقییی، دیدم جناب استاد هم حضور دارن. تو اون شلوغ پلوغی اومد از جلوی من رد بشه که بره تو قطعهی هنرمندا... ببخشید تو "قسمت هنرمندا" در ردیف اول بشینه، با نگاه شیطنتباری به من سلام کرد. من هم باهاش سلام علیک کردم و به سیبا معرفیش کردم. سیبا هم که اسمشو یادش رفته بود دست محکمی باهاش داد و سلام علیک و...
وقتی استاد موسیقی مینواخت سیبا رو دیدم که از شدت لذت کله تکون میده و رفته تو حال. چیزی نگفتم تا برنامه تموم شد و اومدیم خونه.
ـ میدونی کی بود تار میزد؟
- آره، چقدر قشنگ میزد. همون آقای ... بود دیگه..
با خنده گفتم:- خوب این همون بود که تلفن میزد و مزاحم میشد و تو آخرین تلفنشو شنیدی...
انگار برق سهفاز گرفتنش. با چشمهای گرد شده و صورت سرخ از عصبانیت پرسید:
- و تو چطوری باهاش سلام علیک کردی و تازه منو بهش معرفی کردی؟
من احمقو بگو چه دستی باهاش دادم و خوش و بش هم کردم!!!
- خوب چیکار باید میکردم؟ یه سیلی میزدم تو صورتش و جیغ و داد راه مینداختم ومجلسو به هم میریختم؟
- نه خوب... اما حداقل بهش اخم میکردی و جواب سلامشو نمیدادی... ئه ئه!! منو چرا بهش معرفی کردی؟!!!
- خواستم بگم یه همچین شاخ شمشادی دارم تا بمیره! در ضمن، اگربهت میگفتم تو نمیتونستی از صدای موسیقی اونشب لذت ببری و حتم دارم میومدی خونه.
- لوس نشو.... از اینکارت خوشم نیومد/
و سیبا تا سه روز با من حرف نزد....
3- کارگردان نسبتا" معروف در ژانر معنا گرایی از طریق دوستم کاری برام داشت. دوستم گفت خیلی آدم خوب و خوشحسابیه. در ضمن افتخاریه باهاش کار کردن. اونموقع مسافرت دو روزهای برام پیش اومده بود. جناب کارگردان در طی این دو روز بیش از ده بار بهم زنگ زد (و هر بار هم خواست براش سوغاتی هم ببرم). میگفت قراره سالها باهم همکاری کنیم و هرچه زودتر شروع به کار کنم بهتره. قراری گذاشتیم و برای اولین بار دیدمش( وقتی با آژانس سر قرار میرفتم شش بار تلفن زد) سوغاتی هم براش بردم(کوفتش بشه). آقای کارگردان توضیح داد که چی میخواد و گفت فلان قدر هم پول بهم میده. حرفی از قرارداد نزد. دوستم گفته بود زیاد پاپی قرارداد نشم چون عصبانی میشه کسی به خوش حسابیش شک کنه.
هر بار کارش را با آژانس براش میبردم و هر بار قبلش بیش از 20 بار زنگ می زد که کارها چطور پیش میره. کارش طوری بود که به جز نوشتن متن باید روزی چند ساعت در اینترنت برایش جستجو هم میکردم و کلی خستهم میکرد. همه رو بهش سر موقع تحویل دادم.
چند مرحله که گذشت و کارش رو غلطک افتاد یهو ارتباط تلفنیش قطع شد. بدون حتی یک تشکر خشک و خالی. بدون یک تومان حقالزحمه!
دوستم گفته بود خوشش نمیاد کسی بهش زنگ بزنه و مزاحمش بشه. ای میل زدم جواب نداد... چارهای نبود، هفتهی بعد دوسهبار براش زنگ زدم و هر بار گفت که قطع کنم بهم زنگ میزنه. اساماس زدم که آقای فلانی! این رسمش نیست... بالاخره من نفهمیدم کارم چطور بود؟(روم نشد از حقالزحمهای که قولش رو بهم داده بود حرفی، اساماسی، بزنم) جواب داد منتظر تلفنم باش.
و نزد. یک ماه، دوماه، سهماه....
شش ماه بعد دوستم با خوشحالی زنگ زد که آقای فلانی، خیلی از کارت خوشش اومده، کلی باعث موفقیتش شدی و... حالا یه کار دیگه باهات داره و چون خودش غرور داره روش نشد بهت زنگ بزنه. تو بهش زنگ بزن و کمپلیمان بگو تا این کارم بهت بده.
گفتم: بهت نگفت که چطور روزها غرورشو زیر پا میگذاشت و روزی صدبار زنگ میزد که کاراشو راه بندازم؟ بهت نگفت آخرش حتی یه تشکر خشک و خالی هم نکرده؟
گفت: عیب نداره. کار کردن باهاش باعث افتخار آدمه. کاش من کاری بلد بودم و درکنارش کار میکردم. تجربه اندوزیه!
گفتم: اما من هیچ احساس افتخاری باهاش بهم دست نمیده. تنها احساسم حماقت و استثماره! میدونی چند ساعت شبا بیدار میموندم و چقدر از جیب خرج اینترنت و پول آژانس دادم؟
گفت: میده به کسی دیگه اینکارو ها... از کفت میره.
گفتم مبارک اونی باشه که ازش خوشش میاد. من که دیگه حتی از فیلماشم متنفر شدم!
هههه! آقای معنا گرا!
و اینطور شد که خیلی چیزها از کفم رفت:)
4- خیلی چیزهای دیگر از هنرمندان دیگر دیدم و شنیدم تا یاد گرفتم باید هنر هنرمند رو از شخصیتش جدا کنم تا بتونم از هنرش لذت ببرم.
هنرمندا هم هر چقدر هنرشون باارزش باشه آدمن. پسر پیغمبر که نیستن(پسرای پیغمبر هم دهتا دهتا و به قولی صدتا صدتا زن میستاندند) تازه اینا چون دستشون خیلی بازتره و کلی آدم دور و برشون جمع میشن آمادهترن برای بد بودن!
5- برای همین جا هیچ جا نخوردم از این نوشتهی یدالله رویایی در مورد احمد شاملو. ارزش شعرهای شاملو هم برام کم نشد. حتی شعرهایی مثل شعر بالا که برای آیدا گفته.
البته از کار یدالله رویایی هم هیچ بدم نیومد و مثل بعضیا رگ گردنم هیچ متورم نشد. خاطرهای تعریف کرده. و ما میفهمیم که هیچکس مقدس نیست...
6- ناگفتههای انقلاب 57...
7- داشتیم آلبوم خانوادگیاش رو ورق می زدیم. عکسهای قدیمی سیاه سفید در سهگوشهای طلایی در آلبوم کاغذی مشکی. عکس مردی تنومند و قدبلند با کتی چارخونه در کنار همسر ریزنقش و بچههای قد و نیمقد توجهمو جلب کرد.
این آقا کیه؟ فامیله؟
آه بلندی کشید...
- آقا جمال از دوستهای قدیمی پدرم بود. اهل هیچ فرقهای نبود. برعکس ظاهرگنده و خشنش خیلی مهربون و بامحبت بود. مغازه داشت و روزی حلالی برای زن و بچههاش درمیآورد.به هر کی هم پول نداشت تخفیف میداد . روز 22 بهمن 57 دربین راه به سمت مغازه در میدون اصلی شهر به تظاهر کنندهها برمیخوره. ناگهان یکی داد میزنه این ساواکیه بگیرینش... هر چی آقا جمال داد میزنه به خدا من ساواکی نیستم و یکی دو نفر هم که میشناختنش میرن به کمکش اما تا میرسن زیر مشت و لگد مردم له شده بوده بدون اینکه از خودش هیچ دفاعی بکنه.
فکر کردم درسته مردم اگه با هم متحد شن نیروی عظیمی میشن. اما اگه فکر پشت کاراشون نباشه به هیچ دردی نمیخوره. یک نیروی بزرگ کور!
8- از درگذشت احمد بورقانی خیلی متاسف شدم. اونایی که میگن راستها با اصلاحطلبها هیچ فرقی ندارن برن راجع بهش بخونن و کارهایی که برای آزادی بیان کرده...
یادداشتهای علی مزروعی.... در سوگ بورقانی
محمدعلی ابطحی: احمد بورقانی بی خش ترین آدمی که شناختم...
مسعود بهنود: در رثای احمد بورقانی...
ابراهیم نبوی: اسمش احمد بود، احمد بورقانی...
حتی
مسعود دهنمکی: خداحافظ شلمچه و خداحافظ بورقانی
9- سایت ادبی فرهنگی اثر...
10- بحث خوبی در سایت بالاترین راه افتاده در مورد کمبود توالت و مستراح عمومی در خیابونهای شهرهای ایران. این مسئله واقعا برای خودش معضلی شده. یکی از دوستام اصلا به خاطر کمبود توالت و این که کلیهاش طوری بود که باید هر یکی دوساعت میرفت دستشویی و تو خیابونها از دستشویی عمومی معمولا خبری نیست، از ایران رفت!
چند آقا و خانم رو میشناسم که اونا هم دچار این مشکلن و گاهی که توالت گیرشون نمیاد تو شلوارشون جیش میکنن و خیس و سرمازده میرن خونهشون.
اسم توالت و مستراح برای ما تابو شده. گاهی حتی خجالت میکشیم بگیم ما دستشویی داریم.
به مطب و درمانگاه و بیمارستان هم که میری میگن باید بیمارمون باشی تا بذاریم از توالت استفاده کنی. توالتهای پاساژها اغلب قفل شدن و کلیدشو فقط مغازهدارای همون پاساژ دارن. و به مردم معمولی اجازه استفاده رو نمیدن؟
خیلیها موقع خرید و انتخاب جنس و خیلیها موقع ترس از چیزی جیششون میگیره. خیلیها به خاطر سلامتیشون مجبورن روزی چند لیتر آب بخورن و تندتند باید برن کلیههاشونو تخلیه کنن. اصلا چرا بهانه بیاریم. آدم روزی چهار پنج بار باید بره دستشویی، تعارف هم نداریم.
نمیتونیم هم به خاطر دستشویی مرتب بریم خونه.
شهرداران، بزرگان، آقایان، رجلان، مراجع تقلید عزیز، اسمشومبر جان ، ما در معابر عمومی دستشویی میخواهیم. تمیزشو هم میخواهیم! مفهومه؟
البته نه فعلا اینقدر اُپن ...
11- کروبی، کسی که میخواست ماهی 50 هزار به ما بده و ما گفتیم نخیر! احمدینژاد بیشتر میده!
12- وبلاگ زمزمههای دختر سافو نوشتهی مانا آقایی رو تازه کشف کردم...
13- اینم سایت جبهه ملی برای دوستدارانش...
14- لاغر در حیاط دیوانهخونه ش چه میکنه!
15- ماهک، دختری با سوتین صورتی ....
که بر آن
هر شیار
از اندوهی جانکاه حکایتی میکند،
آیدا
لبخند آمرزشیست...
نخست
دیرزمانی در او نگریستم
چندان که چون نظر از وی بازگرفتم
در پیرامون من
همه چیزی
به هیأت او در آمده بود.
آنگاه دانستم که مرا دیگر
از او
گریز نیست...
(احمد شاملو- از کتاب: آیدا، درخت و خنجر و خاطره)
2- بعد از کنسرت، دوستم دستمو کشید و دوید به سمت نوازندهی، تو فکرکن " تار"، و شروع کرد به تعریف و تملق.
- استاد، عالی بود! استاد، لذت بردیم! استاد، قربونتون برم! استاد، فداتون بشم... استاد، از شدت لذت در تمام مدت تکنوازیتون گریه میکردم و...
استاد البته خیلی خوب ساز میزنه و تو کار خودش هم نسبتا" معروفه.
دور استاد داشت شلوغ میشد که دوستم خواهش که نه، التماس کرد که چطوری بفهمم هر وقت در محفلی، جایی میزنید من هم باخبر بشم؟
خوب، اجازه کنسرت که تند تند نمیدن. سالی، فوقش ششماهی یکبار. بنابراین هنرمندا بیشتر در محافل خصوصی و نیمه خصوصی برنامه اجرا میکنن.
زنها و دخترها دور استاد حلقه زده بودند و دیگه صدا به زور به گوش میرسید.
استاد که با دست برای خودش گارد گرفته بود، با بزرگواری گفت شمارهتونو بدین خبرتون میکنم. دوستم از خوشحالی داشت پس میافتاد.
به علت شلوغی نه میشد دست در کیف کرد و کاغذ خودکار درآورد و نه استاد ظاهرا موبایل داشت که شماره توش سیو کنه. ناگهان دیدم دوستم گفت:
شماره این دوستمو میدم که رُندتره و داد. استاد شماره رو پیش خودش تکرار کرد و سپس در حالیکه به خانمها لبخند میزد مشغول باز کردن راه از بین جمعیت شد. با اینکه معمولا من زیاد عادت ندارم علاقهمو به هنر هنرمندی مثل دوستم نشون بدم، ته دلم خوشحال بودم که اگه برنامهای شد من زودتر از اون باخبر میشم و سورپریزش میکنم.
گذشت و گذشت تا حدود یکماه بعد، استاد تلفن زد.
- شما دوست همون خانمید؟ اسمتون چی بود؟ هم اسم خودم و هم اسم دوستمو گفتم.
- داشتم به طور اتفاقی دفترچه تلفنمو ورق میزدم چشمم افتاد به شماره شما. فردا شب در جایی برنامه داریم دیدم شما هم دوست دارید بیایید گفتم بهتون خبر بدم.
- لطف کردید. محلش کجاست؟
- خونهی یکی از دوستامون، خانمش رفته مسافرت و جون میده برای اینجور برنامهها. خوش میگذره.
کمی جا خوردم .
- راستش باعرض معذرت مطمئن نیستم بتونیم بیاییم. فکر کنم دوستمم نتونه. اگر زودتر خبر میدادید شاید جور میکردیم.
یهو صمیمیتر شد:
ـ د ِ نشد دیگه! باید بیایید. برای فردا خانم کم داریم.
- ببخشید، منظورتونو نمیفهمم.
خودشو یه خورده جمع کرد، سرفهای عصبی کرد و گفت
- منظورم، منظورم اینه که خوب اگه خانوما تو جلسه باشن آدم انگیزهی نوازندگی بیشتر داره.
امروز به هر خانمی که زنگ زدم نبود. گفتم شما دوتا حتما میآیید.
نمیخواستم باور کنم که چی میشنوم. با لحن جدی گفتم.
- من که اصلا نمیتونم، به دوستم میگم اگه تونست بیاد.(همون لحظه تصمیم گرفتم یا بهش نگم یا توصیه کنم نره)..
شروع کرد اصرار که آخه یک دونه خانم کمه و...
بهروی خودم نیاوردم و با احترام خداحافظی کردم.
تا یکربع گیج میزدم که این چه جور حرف زدن بود!
دلم نیومد به دوستم نگم.
اصلا باور نکرد. به من گفت تو بدبینی. استاد امکان نداره اینجوری حرف زده باشه. حتما خیالاتی شدی! هزاران دختر و زن آرزوی همنشینیشو دارن اونوقت گیر بده به من و تو؟! و کلی دعوام کرد.
استاد هفتهی بعد دوباره زنگ زد و اصرار که جمعه ظهر در باغی جمعن و او قول داده چند نفر، بیشتر خانوم هم با خودش ببره . استخر هم هست، یادمون نره مایو ببریم. فلان نوازنده و خواننده هم هستن و...
من از ترس دوستم هنوز نمیتونستم باور کنم که درست متوجه شدم جریانو... برای اینکه دعوامون نشه، گفتم باشه. اومدم قطع کنم که گفت آدرس نمیپرسی؟ پرسیدم. گفت اگر خانوم باحال دیگری مثل خودمون میشناسیم با خودمون ببریم.
باز به دوستم گفتم. گفت بریم! گفتم من امکان نداره بیام. از نوع حرفزدنش خوشم نیومد.
- اصلا فکر نمیکردم اینقدر قضایا رو برای خودت بزرگ کنی. از استاد جنتلمنتر من ندیدم. حتما منظوری نداشته.
من نرفتم و او هم تنها نرفت و کلی به من غر زد که من تنهایی روم نشد برم اگه تو اومده بودی رفته بودیم و ...
یکی دوبار دیگه تلفن زد و یه جوری پیچوندمش تا بار دیگر که این دفعه فکر کنم مست بود.
- چرا اینقدر با من نامهربونید و افتخار نمیدید؟ مگه شماره نداده بودید که خبرتون کنم. از مردا میترسید؟
- منظور دوستم مجالس رسمیتر و جدیتر بود. و فقط به خاطر هنربرگزار بشه و نه خوشگذرونی. وگرنه همه مرد باشن من یا دوستم تنها زن مجلس. ترس نداره که!
- بیا و با ما به از این باش عزیزم!
طاقتم طاق شد با عصبانیت گفتم:
- ببخشید آقای ... محترم من شوهر دارم. دوستمم شوهر داره. اگر دوستم شماره داده فقط و فقط به خاطر استفاده از هنر نوازندگی شما بوده و بس.
با لحن سرخوشانهای گفت:
- ای بابا، شوهر دارید که دارید، با شوهرتون کار ندارم با خودتون...
هر چی از دهنم در اومد بهش گفتم. گفتم دیگه حق نداره بهم زنگ بزنه.
گوشی رو گذاشتم و به حماقت خودم که چرا از اول همین کارو نکردم و به حرفهای سادهدلانهی دوستم گوش دادم لعنت فرستادم.
حضور کسی رو پشتم حس کردم. دیدم سیبا با قیافهی سوالی داره نگام میکنه. نگو از وسطای تلفن اومده خونه و به خاطر بلند حرف زدنم متوجه نشدم. کی بود؟ چی می گفت؟
جریان رو سربسته تعریف کردم. خیلی عصبانی شد و دوسهتا فحش آبدار بهش داد.
گذشت و گذشت تا اینکه چندین ماه بعد در محفل موسیقییی، دیدم جناب استاد هم حضور دارن. تو اون شلوغ پلوغی اومد از جلوی من رد بشه که بره تو قطعهی هنرمندا... ببخشید تو "قسمت هنرمندا" در ردیف اول بشینه، با نگاه شیطنتباری به من سلام کرد. من هم باهاش سلام علیک کردم و به سیبا معرفیش کردم. سیبا هم که اسمشو یادش رفته بود دست محکمی باهاش داد و سلام علیک و...
وقتی استاد موسیقی مینواخت سیبا رو دیدم که از شدت لذت کله تکون میده و رفته تو حال. چیزی نگفتم تا برنامه تموم شد و اومدیم خونه.
ـ میدونی کی بود تار میزد؟
- آره، چقدر قشنگ میزد. همون آقای ... بود دیگه..
با خنده گفتم:- خوب این همون بود که تلفن میزد و مزاحم میشد و تو آخرین تلفنشو شنیدی...
انگار برق سهفاز گرفتنش. با چشمهای گرد شده و صورت سرخ از عصبانیت پرسید:
- و تو چطوری باهاش سلام علیک کردی و تازه منو بهش معرفی کردی؟
من احمقو بگو چه دستی باهاش دادم و خوش و بش هم کردم!!!
- خوب چیکار باید میکردم؟ یه سیلی میزدم تو صورتش و جیغ و داد راه مینداختم ومجلسو به هم میریختم؟
- نه خوب... اما حداقل بهش اخم میکردی و جواب سلامشو نمیدادی... ئه ئه!! منو چرا بهش معرفی کردی؟!!!
- خواستم بگم یه همچین شاخ شمشادی دارم تا بمیره! در ضمن، اگربهت میگفتم تو نمیتونستی از صدای موسیقی اونشب لذت ببری و حتم دارم میومدی خونه.
- لوس نشو.... از اینکارت خوشم نیومد/
و سیبا تا سه روز با من حرف نزد....
3- کارگردان نسبتا" معروف در ژانر معنا گرایی از طریق دوستم کاری برام داشت. دوستم گفت خیلی آدم خوب و خوشحسابیه. در ضمن افتخاریه باهاش کار کردن. اونموقع مسافرت دو روزهای برام پیش اومده بود. جناب کارگردان در طی این دو روز بیش از ده بار بهم زنگ زد (و هر بار هم خواست براش سوغاتی هم ببرم). میگفت قراره سالها باهم همکاری کنیم و هرچه زودتر شروع به کار کنم بهتره. قراری گذاشتیم و برای اولین بار دیدمش( وقتی با آژانس سر قرار میرفتم شش بار تلفن زد) سوغاتی هم براش بردم(کوفتش بشه). آقای کارگردان توضیح داد که چی میخواد و گفت فلان قدر هم پول بهم میده. حرفی از قرارداد نزد. دوستم گفته بود زیاد پاپی قرارداد نشم چون عصبانی میشه کسی به خوش حسابیش شک کنه.
هر بار کارش را با آژانس براش میبردم و هر بار قبلش بیش از 20 بار زنگ می زد که کارها چطور پیش میره. کارش طوری بود که به جز نوشتن متن باید روزی چند ساعت در اینترنت برایش جستجو هم میکردم و کلی خستهم میکرد. همه رو بهش سر موقع تحویل دادم.
چند مرحله که گذشت و کارش رو غلطک افتاد یهو ارتباط تلفنیش قطع شد. بدون حتی یک تشکر خشک و خالی. بدون یک تومان حقالزحمه!
دوستم گفته بود خوشش نمیاد کسی بهش زنگ بزنه و مزاحمش بشه. ای میل زدم جواب نداد... چارهای نبود، هفتهی بعد دوسهبار براش زنگ زدم و هر بار گفت که قطع کنم بهم زنگ میزنه. اساماس زدم که آقای فلانی! این رسمش نیست... بالاخره من نفهمیدم کارم چطور بود؟(روم نشد از حقالزحمهای که قولش رو بهم داده بود حرفی، اساماسی، بزنم) جواب داد منتظر تلفنم باش.
و نزد. یک ماه، دوماه، سهماه....
شش ماه بعد دوستم با خوشحالی زنگ زد که آقای فلانی، خیلی از کارت خوشش اومده، کلی باعث موفقیتش شدی و... حالا یه کار دیگه باهات داره و چون خودش غرور داره روش نشد بهت زنگ بزنه. تو بهش زنگ بزن و کمپلیمان بگو تا این کارم بهت بده.
گفتم: بهت نگفت که چطور روزها غرورشو زیر پا میگذاشت و روزی صدبار زنگ میزد که کاراشو راه بندازم؟ بهت نگفت آخرش حتی یه تشکر خشک و خالی هم نکرده؟
گفت: عیب نداره. کار کردن باهاش باعث افتخار آدمه. کاش من کاری بلد بودم و درکنارش کار میکردم. تجربه اندوزیه!
گفتم: اما من هیچ احساس افتخاری باهاش بهم دست نمیده. تنها احساسم حماقت و استثماره! میدونی چند ساعت شبا بیدار میموندم و چقدر از جیب خرج اینترنت و پول آژانس دادم؟
گفت: میده به کسی دیگه اینکارو ها... از کفت میره.
گفتم مبارک اونی باشه که ازش خوشش میاد. من که دیگه حتی از فیلماشم متنفر شدم!
هههه! آقای معنا گرا!
و اینطور شد که خیلی چیزها از کفم رفت:)
4- خیلی چیزهای دیگر از هنرمندان دیگر دیدم و شنیدم تا یاد گرفتم باید هنر هنرمند رو از شخصیتش جدا کنم تا بتونم از هنرش لذت ببرم.
هنرمندا هم هر چقدر هنرشون باارزش باشه آدمن. پسر پیغمبر که نیستن(پسرای پیغمبر هم دهتا دهتا و به قولی صدتا صدتا زن میستاندند) تازه اینا چون دستشون خیلی بازتره و کلی آدم دور و برشون جمع میشن آمادهترن برای بد بودن!
5- برای همین جا هیچ جا نخوردم از این نوشتهی یدالله رویایی در مورد احمد شاملو. ارزش شعرهای شاملو هم برام کم نشد. حتی شعرهایی مثل شعر بالا که برای آیدا گفته.
البته از کار یدالله رویایی هم هیچ بدم نیومد و مثل بعضیا رگ گردنم هیچ متورم نشد. خاطرهای تعریف کرده. و ما میفهمیم که هیچکس مقدس نیست...
6- ناگفتههای انقلاب 57...
7- داشتیم آلبوم خانوادگیاش رو ورق می زدیم. عکسهای قدیمی سیاه سفید در سهگوشهای طلایی در آلبوم کاغذی مشکی. عکس مردی تنومند و قدبلند با کتی چارخونه در کنار همسر ریزنقش و بچههای قد و نیمقد توجهمو جلب کرد.
این آقا کیه؟ فامیله؟
آه بلندی کشید...
- آقا جمال از دوستهای قدیمی پدرم بود. اهل هیچ فرقهای نبود. برعکس ظاهرگنده و خشنش خیلی مهربون و بامحبت بود. مغازه داشت و روزی حلالی برای زن و بچههاش درمیآورد.به هر کی هم پول نداشت تخفیف میداد . روز 22 بهمن 57 دربین راه به سمت مغازه در میدون اصلی شهر به تظاهر کنندهها برمیخوره. ناگهان یکی داد میزنه این ساواکیه بگیرینش... هر چی آقا جمال داد میزنه به خدا من ساواکی نیستم و یکی دو نفر هم که میشناختنش میرن به کمکش اما تا میرسن زیر مشت و لگد مردم له شده بوده بدون اینکه از خودش هیچ دفاعی بکنه.
فکر کردم درسته مردم اگه با هم متحد شن نیروی عظیمی میشن. اما اگه فکر پشت کاراشون نباشه به هیچ دردی نمیخوره. یک نیروی بزرگ کور!
8- از درگذشت احمد بورقانی خیلی متاسف شدم. اونایی که میگن راستها با اصلاحطلبها هیچ فرقی ندارن برن راجع بهش بخونن و کارهایی که برای آزادی بیان کرده...
یادداشتهای علی مزروعی.... در سوگ بورقانی
محمدعلی ابطحی: احمد بورقانی بی خش ترین آدمی که شناختم...
مسعود بهنود: در رثای احمد بورقانی...
ابراهیم نبوی: اسمش احمد بود، احمد بورقانی...
حتی
مسعود دهنمکی: خداحافظ شلمچه و خداحافظ بورقانی
9- سایت ادبی فرهنگی اثر...
10- بحث خوبی در سایت بالاترین راه افتاده در مورد کمبود توالت و مستراح عمومی در خیابونهای شهرهای ایران. این مسئله واقعا برای خودش معضلی شده. یکی از دوستام اصلا به خاطر کمبود توالت و این که کلیهاش طوری بود که باید هر یکی دوساعت میرفت دستشویی و تو خیابونها از دستشویی عمومی معمولا خبری نیست، از ایران رفت!
چند آقا و خانم رو میشناسم که اونا هم دچار این مشکلن و گاهی که توالت گیرشون نمیاد تو شلوارشون جیش میکنن و خیس و سرمازده میرن خونهشون.
اسم توالت و مستراح برای ما تابو شده. گاهی حتی خجالت میکشیم بگیم ما دستشویی داریم.
به مطب و درمانگاه و بیمارستان هم که میری میگن باید بیمارمون باشی تا بذاریم از توالت استفاده کنی. توالتهای پاساژها اغلب قفل شدن و کلیدشو فقط مغازهدارای همون پاساژ دارن. و به مردم معمولی اجازه استفاده رو نمیدن؟
خیلیها موقع خرید و انتخاب جنس و خیلیها موقع ترس از چیزی جیششون میگیره. خیلیها به خاطر سلامتیشون مجبورن روزی چند لیتر آب بخورن و تندتند باید برن کلیههاشونو تخلیه کنن. اصلا چرا بهانه بیاریم. آدم روزی چهار پنج بار باید بره دستشویی، تعارف هم نداریم.
نمیتونیم هم به خاطر دستشویی مرتب بریم خونه.
شهرداران، بزرگان، آقایان، رجلان، مراجع تقلید عزیز، اسمشومبر جان ، ما در معابر عمومی دستشویی میخواهیم. تمیزشو هم میخواهیم! مفهومه؟
البته نه فعلا اینقدر اُپن ...
11- کروبی، کسی که میخواست ماهی 50 هزار به ما بده و ما گفتیم نخیر! احمدینژاد بیشتر میده!
12- وبلاگ زمزمههای دختر سافو نوشتهی مانا آقایی رو تازه کشف کردم...
13- اینم سایت جبهه ملی برای دوستدارانش...
14- لاغر در حیاط دیوانهخونه ش چه میکنه!
15- ماهک، دختری با سوتین صورتی ....
سهشنبه، بهمن ۱۶، ۱۳۸۶
فرهود آذرسینا آزاد باید گردد...
1- پیرزنان محلهی ما برای آزادی و بازگشت فرهود آذرسینا به وطن یک طومار تهیه کردن به چه گندگی!
زنان محلهی ما از فرهود دعوت کردن بعد از ورودش به ایران مدتی مهمان محلهی ما باشه.
و برای سوار شدن به آسانسورهمراه او، از الان ثبت نام کردن!!!
(شتران(بعضی از آقایون منظورمه) در خواب بینند پنبه دانه:) ) .
2- آقا، من از همین تریبون اعلام میکنم که انتخابات امریکا رو تا اطلاع ثانوی تحریم میکنم!
(اطلاع ثانوی یعنی تا وقتی مقیم آمریکا نشدهام:))
3- سیبا با اینک کلید داشت زنگ زد. میخواست منو سورپریز کنه. تا درو باز کردم دسته گل روبان زدهی عجیبی رو بهم تقدیم کرد.
تا چند ثانیه مخم کار نکرد. دستهگلی سبز و بانشاط بود با گلهایی قرمز توپ مانند... خیلی آشنا میزد....
سبزی خوردن بود با تربچهنقلیهای فراوان...
قیمتش این روزها چند برابر شده.کیلویی 1500 تومن ناقابل(البته سبزیفروش سر کوچهی احمدینژاد اینا ممکنه به قیمت سابق بدن. آدرس سر کوچهشونو کی داره؟)
سیبا خودش گلهایش را پرپر کرد و شستشو داد و با شام شب که یک کتلت من درآوردی و ماستخیار و سالاد شیرازی بود نوشجان فرمودیم! جای همگی خالی!
کتلت من درآوردی:
گوشت چرخکرده+ پیاز رنده شده+ سویای از پیش خیساندهشده و آبگرفته+ آرد نخودچی+ یک عدد تخممرغ+ نمک+فلفل+زردچوبه+ادویه+پودرسیر که حسابی مشت و مالش دادم و در روغن سرخش کردم.(حق خوردن برای من و سیبا محفوظ!)
ماستو خیار:
خیار قلمی ریزخورد کرده+ پیاز ریزخوردکرده+ کمی پونه یا نعناع یا آویشن یا هر سبزی معطر دیگر+فلفل+ نمک+پودر سیر+ ماست
سالاد شیرازی:
خیار قلمی ریز خوردشده+ پیاز ریزخوردشده(تا اینجاش با مواد ماستوخیار یکی بود. بعد جداشون کردم)+ گوجهفرنگی ریز خورد شده+ نمک+فلفل+ آبنارنج یا آبلیو یا آبغوره. من توش جوانهی ماش هم ریختم
این بود برنامهی آشپزی امروز... حالشو ببرید!
http://z8un.com
زنان محلهی ما از فرهود دعوت کردن بعد از ورودش به ایران مدتی مهمان محلهی ما باشه.
و برای سوار شدن به آسانسورهمراه او، از الان ثبت نام کردن!!!
(شتران(بعضی از آقایون منظورمه) در خواب بینند پنبه دانه:) ) .
2- آقا، من از همین تریبون اعلام میکنم که انتخابات امریکا رو تا اطلاع ثانوی تحریم میکنم!
(اطلاع ثانوی یعنی تا وقتی مقیم آمریکا نشدهام:))
3- سیبا با اینک کلید داشت زنگ زد. میخواست منو سورپریز کنه. تا درو باز کردم دسته گل روبان زدهی عجیبی رو بهم تقدیم کرد.
تا چند ثانیه مخم کار نکرد. دستهگلی سبز و بانشاط بود با گلهایی قرمز توپ مانند... خیلی آشنا میزد....
سبزی خوردن بود با تربچهنقلیهای فراوان...
قیمتش این روزها چند برابر شده.کیلویی 1500 تومن ناقابل(البته سبزیفروش سر کوچهی احمدینژاد اینا ممکنه به قیمت سابق بدن. آدرس سر کوچهشونو کی داره؟)
سیبا خودش گلهایش را پرپر کرد و شستشو داد و با شام شب که یک کتلت من درآوردی و ماستخیار و سالاد شیرازی بود نوشجان فرمودیم! جای همگی خالی!
کتلت من درآوردی:
گوشت چرخکرده+ پیاز رنده شده+ سویای از پیش خیساندهشده و آبگرفته+ آرد نخودچی+ یک عدد تخممرغ+ نمک+فلفل+زردچوبه+ادویه+پودرسیر که حسابی مشت و مالش دادم و در روغن سرخش کردم.(حق خوردن برای من و سیبا محفوظ!)
ماستو خیار:
خیار قلمی ریزخورد کرده+ پیاز ریزخوردکرده+ کمی پونه یا نعناع یا آویشن یا هر سبزی معطر دیگر+فلفل+ نمک+پودر سیر+ ماست
سالاد شیرازی:
خیار قلمی ریز خوردشده+ پیاز ریزخوردشده(تا اینجاش با مواد ماستوخیار یکی بود. بعد جداشون کردم)+ گوجهفرنگی ریز خورد شده+ نمک+فلفل+ آبنارنج یا آبلیو یا آبغوره. من توش جوانهی ماش هم ریختم
این بود برنامهی آشپزی امروز... حالشو ببرید!
http://z8un.com
یکشنبه، بهمن ۱۴، ۱۳۸۶
بسی رنج بردم در این سال سی...
چند تا سوال دارم از اونایی که فعالانه تو انقلاب 57 شرکت کردن.
آیا واقعا شما رژیم رو عوض کردین که اینا بیان و بچسبن به حکومت؟
. قیافههای تظاهرکنندهها اینطوری نشون نمیده. یعنی خیلی از شعاردهندههایی که فیلمشونو میبینم اگه امروز بودن با اون ریخت و قیافه توسط گشتها دستگیر میشدن
آیا درسته (طبق فیلمایی که تو تلویزیون این روزها نشون میدن) که اساس شعارها در یک انقلاب مرگ بر یکنفر باشه؟ یعنی با مردن شاه همه چیز درست میشد؟ و وقتی مرد درست شد؟
چی شد یهو به شعار اتحاد اتحاد اتحاد ای ملت ما با هم متحد میشویم تا برکنیم ریشهی استبداد، که همه چپیها هم میخوندنش، یهو درود برخمینی هم بهش اضافه شد...
یعنی چی شد همه رفتن زیر پرچم یک نفر. فکر کردن اینو به عنوان رهبر میاریم بعد ازش عنوانشو میگیریم؟
و یه سوال دارم از اونایی که عین زالو چسبیدن به حکومت.
آیا شما واقعا فکر میکنید مردم انقلاب کردن که شما بیایید سر کار! و تو این 29 سال خونشونو تو شیشه کنید و هر چی شما میگید باشه و کسی هم حق اعتراض نداشته باشه؟
چرا یکی از اون خوبخوباتون که جدیدا برای انتخابات حرفای قشنگ قشنگ میزنه نمیگه بابا مردم انقلاب نکردن که ما آخوندا و مذهبیها- چه از نوع راست چه اصلاحطلب- بیاییم بشینیم رو گردهی ملت؟
من که دارم میبُرم! ...
چی شد که اینطوری شد!
پ.ن.
چند ماه پیش با همسر یکی از شهدای جنگ ایران و عراق در تلویزیون مصاحبه میکردن. زن روستایی زحمتکش با صورت آفتابسوخته و پیراهن و روسری گلدار نسبتا کهنه. از اخلاق خوب و شجاعت شوهرش میگفت و از خودش که یکتنه با کار کشاورزی روی زمین کمآب شش هفت بچه یتیم رو بزرگ کرده. ضمن تشکر و احساس افتخار به خاطر داشتن حکومت اسلامی به زبان بیزبانی میگفت دولت هم کوچکترین کمکی به اون نکرده.
چند میلیمتر از گردن آفتابسوخته و سبزهاش از زیر روسری معلوم بود. تمام مدت مصاحبه اون قسمت از گردنشو شطرنجی کرده بودن.
دلم برای زنه خیلی سوخت. دیدم اینا به هیچکس رحم نمیکنن.
http://z8un.com
آیا واقعا شما رژیم رو عوض کردین که اینا بیان و بچسبن به حکومت؟
. قیافههای تظاهرکنندهها اینطوری نشون نمیده. یعنی خیلی از شعاردهندههایی که فیلمشونو میبینم اگه امروز بودن با اون ریخت و قیافه توسط گشتها دستگیر میشدن
آیا درسته (طبق فیلمایی که تو تلویزیون این روزها نشون میدن) که اساس شعارها در یک انقلاب مرگ بر یکنفر باشه؟ یعنی با مردن شاه همه چیز درست میشد؟ و وقتی مرد درست شد؟
چی شد یهو به شعار اتحاد اتحاد اتحاد ای ملت ما با هم متحد میشویم تا برکنیم ریشهی استبداد، که همه چپیها هم میخوندنش، یهو درود برخمینی هم بهش اضافه شد...
یعنی چی شد همه رفتن زیر پرچم یک نفر. فکر کردن اینو به عنوان رهبر میاریم بعد ازش عنوانشو میگیریم؟
و یه سوال دارم از اونایی که عین زالو چسبیدن به حکومت.
آیا شما واقعا فکر میکنید مردم انقلاب کردن که شما بیایید سر کار! و تو این 29 سال خونشونو تو شیشه کنید و هر چی شما میگید باشه و کسی هم حق اعتراض نداشته باشه؟
چرا یکی از اون خوبخوباتون که جدیدا برای انتخابات حرفای قشنگ قشنگ میزنه نمیگه بابا مردم انقلاب نکردن که ما آخوندا و مذهبیها- چه از نوع راست چه اصلاحطلب- بیاییم بشینیم رو گردهی ملت؟
من که دارم میبُرم! ...
چی شد که اینطوری شد!
پ.ن.
چند ماه پیش با همسر یکی از شهدای جنگ ایران و عراق در تلویزیون مصاحبه میکردن. زن روستایی زحمتکش با صورت آفتابسوخته و پیراهن و روسری گلدار نسبتا کهنه. از اخلاق خوب و شجاعت شوهرش میگفت و از خودش که یکتنه با کار کشاورزی روی زمین کمآب شش هفت بچه یتیم رو بزرگ کرده. ضمن تشکر و احساس افتخار به خاطر داشتن حکومت اسلامی به زبان بیزبانی میگفت دولت هم کوچکترین کمکی به اون نکرده.
چند میلیمتر از گردن آفتابسوخته و سبزهاش از زیر روسری معلوم بود. تمام مدت مصاحبه اون قسمت از گردنشو شطرنجی کرده بودن.
دلم برای زنه خیلی سوخت. دیدم اینا به هیچکس رحم نمیکنن.
http://z8un.com
جمعه، بهمن ۱۲، ۱۳۸۶
شب بود، زمستان بود خیابان بود...
1- شب بود، خیابان بود، زمستان بود
بوران بود ، سرمای فراوان بود...
نه... نمی خوام شعر فریدون فرخزادو بخونم... میخوام یه خاطره از چند شب پیش بنویسم....
کلاه بر سر و شال از سوز سرما و برف پیچیده بر دور گردن و دهان و دماغ، از سمت شرق خیابون میرفتم به سمت جنوب که ناگهان بنز نیروی انتظامی با سرعت از پایین اومد و درست کنار من توقف کرد. مرد مأموری که کنار راننده نشسته بود عین عقاب از ماشین پیاده شد و دوید.
بیاختبار ایستادم. اومده منو بگیره؟ سرمو که بالا آوردم یه دونه برف رفت تو چشمم. برای یک لحظه چشمم بسته شد... چشم که باز کردم دیدم مأمور کنار من نایستاده و هنوز میدوه به طرفی که دو دختر چهارده پانزده ساله سر به پایین از سوز سرما، برعکس راه من ، از طرف پایین به طرف بالای خیابان میرفتند. به دخترها نگاه کردم. کیف پر از کتاب، کلاسوراشون و طرز تندتند راه رفتنشون نشون میداد از کلاس تقویتی برگشتن که همون نزدیکیها بود. هر دو مقنعه مشکی سرشون بود و پالتویی نه چندان کوتاه. گیرم پالتوی یکیشون یک وجب بالاتر از زانو بود. گیرم به اندازهی وجب شیرعلیقصاب. اما شلوارش گشاد و بلند بود. یعنی اونقدر این دو لاغربودن و هیکلشون دخترونه بود که نمیشد هیچ جور وصلهی تبرج روشون چسبوند. حتی یه کم هم آرایش نداشتن و وقتی از نزدیک دیدمشون حتی زیر ابرو برنداشته بودن. ولی بینهایت زیبا بودن و معصوم. به ماشین پلیس نگاه کردم، دو فاطی کوماندو از در عقب ماشین پیاده شده بودند و منتظر شکارشون بودن.
من متوجه نشدم توی این برف و بوران و تو این تاریکی شب چطور این دختر رو دیده بودن. از رنگ شلوار جین آبی روشنش؟ از کجا این طفلیها رو تعقیب کرده بودن؟ جلو کلاس تقویتی کشیک کشیده بودن و دنبال طعمه تا اینجا اومده بودن که خلوتتره؟ باید کاری کنم!
مرد دو دختر رو به زور کنار ماشین آورد. من هم رفتم جلو. دو دختر مثل دو جوجه میلرزیدن. از سرما یا از ترس یا از هر دو...
خواستم با عصبانیت بگم زنیکهی احمق! از دهنم به مهربونی دراومد: خواهر! این که لباسش هیچ عیبی نداره!
خواهر زینب دختر پالتو کوتاه رو هل میداد توی ماشین و دختر انگار که یخ زده بود. با التماس به دهن من خیره شد. گفتم: خانوم جون! الان ساعت نُه ِ شبه بذار اینا برن خونهشون. الان خانوادهشون نگرانشون میشن. لباسشون که پوشیدهست! جاییشون که معلوم نیست! شلوارشم هم که گشاده. زینب با عصبانیت پالتوی دختر رو با دست کشید و داد زد: تو اینو میگی خوبه!!! دوباره دختر رو هل داد تو: به تو میگم برو تو، نذار دستم روت بلند شه. گفتم ای وای چی میگی خانوم؟ عین برگ گلن!
زینب عصبانیتر شد: تو رو سننه! به تو چه اصلا؟
دخترا با نگاه التماسآلودی نگاهم میکردن. هر چه با زینب حرف زدم فایدهای نداشت. گفت: باید ببرم آدمشون کنم. گفتم: خانوم جون، اینا آدمن! خواستم بگم عین بچههاتن اینا، گفتم بذار یه کم احساس جوونی کنه بلکه دلش به رحم بیاد. - فکر کن اینا خواهر کوچکتن. ببین چقدر معصومن!
- من میکشتمشون اگه خواهرای جلفی مثل اینا داشتم! تازه تو خودت هم که کلی مسئله داری. کلاه شال سرته! پالتوت چرا دکمههاش تا پایین نیست؟
- خانم عزیز اگه پالتو تا پایین دکمه داشت چهجوری از روی جوی آب بپرم؟
- بسه دیگه! برام بلبلزبونی نکن عوضی!
زنیکه به من گفت عوضی!
میدونستم جا ندارن که منو ببرن. طعمهشونو انتخاب کرده بودن!
مرد حدود شصت ساله و سفید مویی به جمعمون اضافه شد. پشتیبانی داد زد خانوم مگه اینا چشونه؟ بذار برن. من ضمانتشون رو میکنم!
فاطیکماندو دوست زینب اومد جلو و دهنشو عین .... باز کرد. آقا شلوغش نکن! تو کی هستی که بخوای ضمانت اینا رو بکنی؟! برو اونور بذار باد بیار! وگرنه خودت رو هم میبریم. مرد لاالله الا اللهی گفت...
مرد مأمور کاری نمیکرد. فقط مواظب بود دخترا در نرن. اما بیچاره شوکه شده بودن و هیچ حرکتی نمیکردن.
زینب به فاطی گفت بره عقب سوار شه، سقلمهای به پهلوی دخترک زد و گفت:
- سوار شو! اگه نشی همچین میزنم تو دهنت پر خون شه و دندونات بریزه تو دهنت.اگه یه نفر دیگه مث اینا(من و اون مرد رو نشون داد) جمع شن نعشت میرسه کلانتری ها... دختر از ترسش دولا شد که سوار ماشین شه بدون اینکه بتونه حتی یه کلمه حرف بزنه. اما هنوز داشت منو نگاه میکرد که آیا میتونم براش کاری کنم. دلم ریش شد.
داد زدم سوار نشو دختر جون... خانم اینا رو از این سن کم کلانتری نبر! برای خودتون بد میشه! ببین کی گفتم... نذار براشون این مسائل عادی بشه.
منظورمو گرفتن همه. زینب و فاطی هر دو با غیض بهم گفتن خفهشو ....! تو دلم گفتم خودتون خفه شید ....ها !
-اقلا بذارید یه زنگ بزنه به مادرش. دختر جون شمارهخونتونو بلند بهم بگو! دختر اومد بگه که زینب عین قرقی نشست کنارش و فحشی به من دادو دستور حرکت داد. ماشین تو اون برف پرگاز حرکت کرد.
دوستش مات برجای مونده بود. نبردنش که جاشون تنگ نشه وگرنه اینم میبردن.
- شمارهشونو داری همین الان به خونهشون زنگ بزنیم؟
- نه تازه تو کلاس باهاش آشنا شدم. مسیرمون تا یه مقدار با هم بود. نه شمارهشو دارم و نه آدرسشو... و غمگین رفت...
مرد هم سری تکون داد و فحشی داد و رفت.
من مونده بودم که گناه دخترک چی بود؟ گناه همهی دخترکان خوب و زیبای مملکتم چیه که برای هر چیز کوچک معمولی و عادی باید حساب پس بدن!
آیا این دختر برای چند روز آینده فکرش آزاده برای درس خوندن؟ و فکر میکردم به کینهای که در سینهی این دختران رشد میکنه... و به این مأموران به ظاهر معذور! تا چقدر آدم میتونه در مأموریتهاش معذور باشه...
2- آیا این تأیید نکردن صلاحیت اصلاحطلبها باعث میشه که بالاخره تصمیم بگیرن اصلاحنطلب بشن و فکر کنن که حکومت فعلی ایران اصولا قابل اصلاح نیست!؟
3- امروز داشتم فکر میکردم تموم خصوصیاتی که یه منجی موعود داره به طور کاملش در احمدینژاد هست!
یعنی ممکنه واقعا امام زمان ظهور کرده و ما نمیدونیم؟
پ.ن.
گفته بودن منجی سوار خر میاد. احمدینژاد هم که سوار خر مراده.
گفته بودن منجی همه جا رو پر از عدل و داد میکنه که احمدینژاد شدیدا کرده.
گفته بودن منجی به همهی شهرها سر میزنه و مشکلات مردمو حل میکنه که اینم کرده.
گفته بودن عین حضرت علی ریزنقشه . بخصوص که سالها در چاه جمکران دور از نور آفتاب زندگی کرده. که الحمدالله این خصوصیت هم داره.
دور سرش باید هاله داشته باشه که اینم داره.
...
فقط نشون دادن عکس اماما گناهه که نمیدونم چرا رسانهها اینو رعایت نمیکنن!
4- تبریک و تسلیت! دهه زجر شروع شد!
5- از بازی محشر آزیتا حاجیان در نقش مش دریا در سریال ساعت شنی خیلی لذت بردم. با اون لهجهی قشنگ لُریش...
فکر میکنم میشه یه فیلم خوب راجع به خود مش دریا درآورد.
6- یکی از خرافاتیترین و مزخرفترین سریالهای تلویزیونی سریال کلید اسراره که مسلمونهای کشور ترکیه ساختنش.
اما خوب که فکر کنی سگش میارزه به بیشتر سریالهای ما. اقلا زنا جلوی شوهرشون و تو خواب روسری نمیپوشن و یه مرد غش میکنه میتونن بلندشون کنن و عین زنای سریالهای ایرانی مثل ماست واینمیستن تماشا کنن.
7- چقدر از بسته شدن مجلهی زنان متاسف شدم و چقدر دلم برای شهلا شرکت و کلا برای خودمون میسوزه که اینقدر بیچارهایم که حق نداریم یه مجله درست حسابی مختص زنان هم داشته باشیم. مطلب استشهادی بهانه بود. اما مگر خحالت میکشن از اینکه دارن نیروهای استشهادی تربیت میکنن؟
8- میخوام طرفدار تیم ختافه (Khettafeh)بشم. اسمش خیلی کلاس داره:)
.....
http://z8un.com/archives/2008_02.html#002062
بوران بود ، سرمای فراوان بود...
نه... نمی خوام شعر فریدون فرخزادو بخونم... میخوام یه خاطره از چند شب پیش بنویسم....
کلاه بر سر و شال از سوز سرما و برف پیچیده بر دور گردن و دهان و دماغ، از سمت شرق خیابون میرفتم به سمت جنوب که ناگهان بنز نیروی انتظامی با سرعت از پایین اومد و درست کنار من توقف کرد. مرد مأموری که کنار راننده نشسته بود عین عقاب از ماشین پیاده شد و دوید.
بیاختبار ایستادم. اومده منو بگیره؟ سرمو که بالا آوردم یه دونه برف رفت تو چشمم. برای یک لحظه چشمم بسته شد... چشم که باز کردم دیدم مأمور کنار من نایستاده و هنوز میدوه به طرفی که دو دختر چهارده پانزده ساله سر به پایین از سوز سرما، برعکس راه من ، از طرف پایین به طرف بالای خیابان میرفتند. به دخترها نگاه کردم. کیف پر از کتاب، کلاسوراشون و طرز تندتند راه رفتنشون نشون میداد از کلاس تقویتی برگشتن که همون نزدیکیها بود. هر دو مقنعه مشکی سرشون بود و پالتویی نه چندان کوتاه. گیرم پالتوی یکیشون یک وجب بالاتر از زانو بود. گیرم به اندازهی وجب شیرعلیقصاب. اما شلوارش گشاد و بلند بود. یعنی اونقدر این دو لاغربودن و هیکلشون دخترونه بود که نمیشد هیچ جور وصلهی تبرج روشون چسبوند. حتی یه کم هم آرایش نداشتن و وقتی از نزدیک دیدمشون حتی زیر ابرو برنداشته بودن. ولی بینهایت زیبا بودن و معصوم. به ماشین پلیس نگاه کردم، دو فاطی کوماندو از در عقب ماشین پیاده شده بودند و منتظر شکارشون بودن.
من متوجه نشدم توی این برف و بوران و تو این تاریکی شب چطور این دختر رو دیده بودن. از رنگ شلوار جین آبی روشنش؟ از کجا این طفلیها رو تعقیب کرده بودن؟ جلو کلاس تقویتی کشیک کشیده بودن و دنبال طعمه تا اینجا اومده بودن که خلوتتره؟ باید کاری کنم!
مرد دو دختر رو به زور کنار ماشین آورد. من هم رفتم جلو. دو دختر مثل دو جوجه میلرزیدن. از سرما یا از ترس یا از هر دو...
خواستم با عصبانیت بگم زنیکهی احمق! از دهنم به مهربونی دراومد: خواهر! این که لباسش هیچ عیبی نداره!
خواهر زینب دختر پالتو کوتاه رو هل میداد توی ماشین و دختر انگار که یخ زده بود. با التماس به دهن من خیره شد. گفتم: خانوم جون! الان ساعت نُه ِ شبه بذار اینا برن خونهشون. الان خانوادهشون نگرانشون میشن. لباسشون که پوشیدهست! جاییشون که معلوم نیست! شلوارشم هم که گشاده. زینب با عصبانیت پالتوی دختر رو با دست کشید و داد زد: تو اینو میگی خوبه!!! دوباره دختر رو هل داد تو: به تو میگم برو تو، نذار دستم روت بلند شه. گفتم ای وای چی میگی خانوم؟ عین برگ گلن!
زینب عصبانیتر شد: تو رو سننه! به تو چه اصلا؟
دخترا با نگاه التماسآلودی نگاهم میکردن. هر چه با زینب حرف زدم فایدهای نداشت. گفت: باید ببرم آدمشون کنم. گفتم: خانوم جون، اینا آدمن! خواستم بگم عین بچههاتن اینا، گفتم بذار یه کم احساس جوونی کنه بلکه دلش به رحم بیاد. - فکر کن اینا خواهر کوچکتن. ببین چقدر معصومن!
- من میکشتمشون اگه خواهرای جلفی مثل اینا داشتم! تازه تو خودت هم که کلی مسئله داری. کلاه شال سرته! پالتوت چرا دکمههاش تا پایین نیست؟
- خانم عزیز اگه پالتو تا پایین دکمه داشت چهجوری از روی جوی آب بپرم؟
- بسه دیگه! برام بلبلزبونی نکن عوضی!
زنیکه به من گفت عوضی!
میدونستم جا ندارن که منو ببرن. طعمهشونو انتخاب کرده بودن!
مرد حدود شصت ساله و سفید مویی به جمعمون اضافه شد. پشتیبانی داد زد خانوم مگه اینا چشونه؟ بذار برن. من ضمانتشون رو میکنم!
فاطیکماندو دوست زینب اومد جلو و دهنشو عین .... باز کرد. آقا شلوغش نکن! تو کی هستی که بخوای ضمانت اینا رو بکنی؟! برو اونور بذار باد بیار! وگرنه خودت رو هم میبریم. مرد لاالله الا اللهی گفت...
مرد مأمور کاری نمیکرد. فقط مواظب بود دخترا در نرن. اما بیچاره شوکه شده بودن و هیچ حرکتی نمیکردن.
زینب به فاطی گفت بره عقب سوار شه، سقلمهای به پهلوی دخترک زد و گفت:
- سوار شو! اگه نشی همچین میزنم تو دهنت پر خون شه و دندونات بریزه تو دهنت.اگه یه نفر دیگه مث اینا(من و اون مرد رو نشون داد) جمع شن نعشت میرسه کلانتری ها... دختر از ترسش دولا شد که سوار ماشین شه بدون اینکه بتونه حتی یه کلمه حرف بزنه. اما هنوز داشت منو نگاه میکرد که آیا میتونم براش کاری کنم. دلم ریش شد.
داد زدم سوار نشو دختر جون... خانم اینا رو از این سن کم کلانتری نبر! برای خودتون بد میشه! ببین کی گفتم... نذار براشون این مسائل عادی بشه.
منظورمو گرفتن همه. زینب و فاطی هر دو با غیض بهم گفتن خفهشو ....! تو دلم گفتم خودتون خفه شید ....ها !
-اقلا بذارید یه زنگ بزنه به مادرش. دختر جون شمارهخونتونو بلند بهم بگو! دختر اومد بگه که زینب عین قرقی نشست کنارش و فحشی به من دادو دستور حرکت داد. ماشین تو اون برف پرگاز حرکت کرد.
دوستش مات برجای مونده بود. نبردنش که جاشون تنگ نشه وگرنه اینم میبردن.
- شمارهشونو داری همین الان به خونهشون زنگ بزنیم؟
- نه تازه تو کلاس باهاش آشنا شدم. مسیرمون تا یه مقدار با هم بود. نه شمارهشو دارم و نه آدرسشو... و غمگین رفت...
مرد هم سری تکون داد و فحشی داد و رفت.
من مونده بودم که گناه دخترک چی بود؟ گناه همهی دخترکان خوب و زیبای مملکتم چیه که برای هر چیز کوچک معمولی و عادی باید حساب پس بدن!
آیا این دختر برای چند روز آینده فکرش آزاده برای درس خوندن؟ و فکر میکردم به کینهای که در سینهی این دختران رشد میکنه... و به این مأموران به ظاهر معذور! تا چقدر آدم میتونه در مأموریتهاش معذور باشه...
2- آیا این تأیید نکردن صلاحیت اصلاحطلبها باعث میشه که بالاخره تصمیم بگیرن اصلاحنطلب بشن و فکر کنن که حکومت فعلی ایران اصولا قابل اصلاح نیست!؟
3- امروز داشتم فکر میکردم تموم خصوصیاتی که یه منجی موعود داره به طور کاملش در احمدینژاد هست!
یعنی ممکنه واقعا امام زمان ظهور کرده و ما نمیدونیم؟
پ.ن.
گفته بودن منجی سوار خر میاد. احمدینژاد هم که سوار خر مراده.
گفته بودن منجی همه جا رو پر از عدل و داد میکنه که احمدینژاد شدیدا کرده.
گفته بودن منجی به همهی شهرها سر میزنه و مشکلات مردمو حل میکنه که اینم کرده.
گفته بودن عین حضرت علی ریزنقشه . بخصوص که سالها در چاه جمکران دور از نور آفتاب زندگی کرده. که الحمدالله این خصوصیت هم داره.
دور سرش باید هاله داشته باشه که اینم داره.
...
فقط نشون دادن عکس اماما گناهه که نمیدونم چرا رسانهها اینو رعایت نمیکنن!
4- تبریک و تسلیت! دهه زجر شروع شد!
5- از بازی محشر آزیتا حاجیان در نقش مش دریا در سریال ساعت شنی خیلی لذت بردم. با اون لهجهی قشنگ لُریش...
فکر میکنم میشه یه فیلم خوب راجع به خود مش دریا درآورد.
6- یکی از خرافاتیترین و مزخرفترین سریالهای تلویزیونی سریال کلید اسراره که مسلمونهای کشور ترکیه ساختنش.
اما خوب که فکر کنی سگش میارزه به بیشتر سریالهای ما. اقلا زنا جلوی شوهرشون و تو خواب روسری نمیپوشن و یه مرد غش میکنه میتونن بلندشون کنن و عین زنای سریالهای ایرانی مثل ماست واینمیستن تماشا کنن.
7- چقدر از بسته شدن مجلهی زنان متاسف شدم و چقدر دلم برای شهلا شرکت و کلا برای خودمون میسوزه که اینقدر بیچارهایم که حق نداریم یه مجله درست حسابی مختص زنان هم داشته باشیم. مطلب استشهادی بهانه بود. اما مگر خحالت میکشن از اینکه دارن نیروهای استشهادی تربیت میکنن؟
8- میخوام طرفدار تیم ختافه (Khettafeh)بشم. اسمش خیلی کلاس داره:)
.....
http://z8un.com/archives/2008_02.html#002062
یکشنبه، بهمن ۰۷، ۱۳۸۶
بیبرقی میکشیم! بیگازی میکشیم! قسم به خون شهدا.... لاالله الا الله...
1- تا برقمون نرفته تندتند بنویسم:)
لامصب هر شب نصفشبا، درست وقتی که من وقت دارم بیام پای کامپیوتر، برق زرتی میره! هیچوقت هم اعلام نمیکنن کی میره و کی میاد. مثلا دوازده شب میره سه صبح میاد یا یک و ربع میره چهار و بیستدقیقه میاد یا دو و سهدقیقه میره و پنج و نیم میاد.
حالا استرس دارم نمیدونم کی کامپیوترم یه جرقه میزنه و قطع میشه...
2- اون از برق! اینم از الکی اساماس فرستادن موبایلها.
امروز همینجوری رفتم تو قسمت اساماسهای ارسال شده، دیدم ایداد و بیداد صدها اساماس خالی از طرف موبایلم فرستاده شده به چند تا از دوستام و اکثرش رفته به شماره داداشم. چند تاش هم خالی نبود و چند حروف بیمعنی فرستاده شده بود. عین حروف رمز!
به داداشم زنگ زدم برای تو از طرف من اساماس میاد؟ گفت آره بابا پدرمو درآوردی چقدر اساماس الکی میدی. درس دارم. مجبورم موبایلمو قطع کنم بیشتر موقعها...
من دیدم تو قبض ماه گذشته چند هزار تومن پول اساماس بیشتر از همیشه اومده بود.نگو از کرامات جدید تیلیفون همراهه! دوسه تا از دوستام میگفتن مال ما هم همینجوری شده. پول مفت داریم دیگه!
3- بههوش باشید! بهگوش باشید! گذرگاه شماره 75 ویژهی بهمن ماه منتشر شد. "ایران را سراسر حسینیه میکنیم" منم توش هست:)
4- فعلا اینو پست کنم تا قطع نشدم. برم یه ایمیل جواب بدم بیام بقیهشو بنویسیم. وبلاگنویسی با اعمال شاقه و هول و تکان:))) بر باعث و بانیاش لعنت!
اینام هست:
5- آقا تورو خدا یکی ثواب کنه و این داریوش ارجمند رو از توهم فانتزی خودمالکاشتربینی در بیاره! از وقتی سریال امام علی رو بازی کرده پاک رفته تو حس و دیگه هم در نمیاد طفلک!
6- این سریال "پریدخت" چی داشت؟ کاریکاتوری بود از کیف انگلیسی؟ چه فیلمنامهی باسمهای با دیالوگهای باسمهای تر!
نقش پریدخت چه نکات بارز و برجستهای داشت؟ یه زن ساکت - که تو حال و هوای فیلم لیلای مهرجویی بود همهش- و منفعل و کمی تا قسمتی توسریخور و ببو... با اون کلوزآپهای الکی...
اسم سریال اگر نادر بود باز بدک نبود. شاید بهترین بازی رو علی مصفا کرد. شاید فیلمنامهنویس پارتی بازی کرده بود و براش نقش بهتری نوشته بود .
یا مثلا نقش پهلوون اکبر چی داشت؟ ما از کجا بفهمیم پهلوون بوده؟ جز اینکه کتش رو بندازه رو دوشش و گشاد گشاد راه بره چیکار کرد؟ یا همین نصرت خودمون. برای چی اینقدر محبوب بود. نه شغلی داشت نه کاری بلد بود جز اینکه اونم گاهی کت روی دوش مینداخت...
7- بازم هست:)
8- وای بر من...آیا من میتونم به دستور پادشاه آیندهی کشورم جواب منفی بدم؟ چشم رضا جون....
9- خیلی از کاندیداهای نمایندگی مجلس رد صلاحیت شدن. خیلی از فیلمها برای جشنواره فیلم فجر رد صلاحیتشدن.
وبلاگهای ما هم که فیلتر شدن هم در واقع رد صلاحیت شدن. یعنی خودشون صلاحیت دارن مثلا ؟
10- دهم بهمن، روز همبستگی وبلاگنویسان با دانشجویان دربند....
برای حمایت به 10.bahman@gmail.com ایمیل بنویسید.
11- این هم سایت جدیدالتأسیس مدرسه فمینیستی!
لامصب هر شب نصفشبا، درست وقتی که من وقت دارم بیام پای کامپیوتر، برق زرتی میره! هیچوقت هم اعلام نمیکنن کی میره و کی میاد. مثلا دوازده شب میره سه صبح میاد یا یک و ربع میره چهار و بیستدقیقه میاد یا دو و سهدقیقه میره و پنج و نیم میاد.
حالا استرس دارم نمیدونم کی کامپیوترم یه جرقه میزنه و قطع میشه...
2- اون از برق! اینم از الکی اساماس فرستادن موبایلها.
امروز همینجوری رفتم تو قسمت اساماسهای ارسال شده، دیدم ایداد و بیداد صدها اساماس خالی از طرف موبایلم فرستاده شده به چند تا از دوستام و اکثرش رفته به شماره داداشم. چند تاش هم خالی نبود و چند حروف بیمعنی فرستاده شده بود. عین حروف رمز!
به داداشم زنگ زدم برای تو از طرف من اساماس میاد؟ گفت آره بابا پدرمو درآوردی چقدر اساماس الکی میدی. درس دارم. مجبورم موبایلمو قطع کنم بیشتر موقعها...
من دیدم تو قبض ماه گذشته چند هزار تومن پول اساماس بیشتر از همیشه اومده بود.نگو از کرامات جدید تیلیفون همراهه! دوسه تا از دوستام میگفتن مال ما هم همینجوری شده. پول مفت داریم دیگه!
3- بههوش باشید! بهگوش باشید! گذرگاه شماره 75 ویژهی بهمن ماه منتشر شد. "ایران را سراسر حسینیه میکنیم" منم توش هست:)
4- فعلا اینو پست کنم تا قطع نشدم. برم یه ایمیل جواب بدم بیام بقیهشو بنویسیم. وبلاگنویسی با اعمال شاقه و هول و تکان:))) بر باعث و بانیاش لعنت!
اینام هست:
5- آقا تورو خدا یکی ثواب کنه و این داریوش ارجمند رو از توهم فانتزی خودمالکاشتربینی در بیاره! از وقتی سریال امام علی رو بازی کرده پاک رفته تو حس و دیگه هم در نمیاد طفلک!
6- این سریال "پریدخت" چی داشت؟ کاریکاتوری بود از کیف انگلیسی؟ چه فیلمنامهی باسمهای با دیالوگهای باسمهای تر!
نقش پریدخت چه نکات بارز و برجستهای داشت؟ یه زن ساکت - که تو حال و هوای فیلم لیلای مهرجویی بود همهش- و منفعل و کمی تا قسمتی توسریخور و ببو... با اون کلوزآپهای الکی...
اسم سریال اگر نادر بود باز بدک نبود. شاید بهترین بازی رو علی مصفا کرد. شاید فیلمنامهنویس پارتی بازی کرده بود و براش نقش بهتری نوشته بود .
یا مثلا نقش پهلوون اکبر چی داشت؟ ما از کجا بفهمیم پهلوون بوده؟ جز اینکه کتش رو بندازه رو دوشش و گشاد گشاد راه بره چیکار کرد؟ یا همین نصرت خودمون. برای چی اینقدر محبوب بود. نه شغلی داشت نه کاری بلد بود جز اینکه اونم گاهی کت روی دوش مینداخت...
7- بازم هست:)
8- وای بر من...آیا من میتونم به دستور پادشاه آیندهی کشورم جواب منفی بدم؟ چشم رضا جون....
9- خیلی از کاندیداهای نمایندگی مجلس رد صلاحیت شدن. خیلی از فیلمها برای جشنواره فیلم فجر رد صلاحیتشدن.
وبلاگهای ما هم که فیلتر شدن هم در واقع رد صلاحیت شدن. یعنی خودشون صلاحیت دارن مثلا ؟
10- دهم بهمن، روز همبستگی وبلاگنویسان با دانشجویان دربند....
برای حمایت به 10.bahman@gmail.com ایمیل بنویسید.
11- این هم سایت جدیدالتأسیس مدرسه فمینیستی!
اشتراک در:
پستها (Atom)
