یکشنبه، آبان ۲۷، ۱۳۸۶

با رفیق بد به خانه برنگردیم!

1- انرژی هسته‌ای! مرگ به نیرنگ تو، چون احتمالا خون جوانان ما قرار است بچکد از چنگ تو.

2- در سایت بالاترین خوندم که 4 سگ آلمانی جمعا" به قیمت 600 میلیون تومان به بادی‌گاردهای احمدی‌نژاد افزوده شدن و کار چک و خنثای(!) بمب‌های احتمالی رو برعهده دارن. در ضمن بادی‌گاردهای آدمش(آدمن اونا؟) به عینک‌های آفتابی 500 میلیونی مجهز شدن...
آقا نمی‌شه یک میلیون از این پولا رو خرج ظاهرش می‌کرد. مثلا یه‌دست کت‌وشلوار یا اقلا ده هزارتومنشو خرج یه سلمونی درست‌و حسابی کنه تا مدل موهاشو عوض کنه؟
(یکی می‌گفت هر کدوم از این چهار سگ ارزشش بیشتر از صاحبشونن. پس اونه که باید از اینا محافظت کنه)

3- رفیق بد
سعی کنید اگر سینما می‌رید حتما شنبه برید تا مثل من دلتون نسوزه!(شنبه‌ها بلیت سینما نصف قیمته) نمی‌دونم اشکال از منه که دیگه از هیچ فیلم ایرانی خیلی لذت نمی‌برم یا مشکل فیلم‌ها هستند که پرند از سوتی و گاف! و روابط غیرعِلی و معلولی.
یه روز غیر شنبه سی‌با گفت بریم سینما؟ - چه فیلمی؟ - زنگ بزنیم بپرسیم.
فقط دو گزینه داشتیم. کلاغ‌پر و رفیق بد. - کدومو بریم؟
- والله من با دوستای نابابم قرار گذاشتم که یه روز شنبه فیلم" رفیق بد" رو بریم. - پس بزن بریم "کلاغ پر". - کِی باید اونجا باشیم؟ - هفت و نیم! - بدو بدو. من رفتم ماشینو روشن کنم.
دم سینما. همه یه نایلون پر از چیپس و پفک و نوشابه و ساندویچ و میوه دستشونه.
- چقدر هوس چیپس کردم. بخریم. ـ ای بی‌کلاس! دویدیم طرف سالن کلاغ‌پر.
- دو دقیقه گذشته و دیگه کسی رو راه نمی‌دیم!
- نیست که خیلی مردم تو سالن سکوت و نظم رو رعایت می‌کنن که دو دقیقه دیر رفتن ما حواسشون رو پرت می‌کنه!
- همینه که هست!
وایسادیم تا "رفیق بد" شروع بشه. با بازیگری زوج هنری و معمولا کمدی ایرج طهماسب و حمید جبلی. برعکس همیشه طهماسب کارگردانی نکرده... نباید فیلم بدی باشه. صدای خش خش باز کردن نایلون چیپس‌ها از الان شروع شده. مادری محکم روی دست پسرش می‌زنه. - ببینم می‌تونی قبل از شروع فیلم تمومش کنی! - مامان من تشنمه! - از بس چیپس خوردی! برو از دستشویی آب بخور. نوشابه رو برای سالن گرفتم نه حالا! پسر با دلخوری دور می‌شه که در سالن باز می‌شه.
جمعیت با سروصدا و خوشحالی به سمت درها هجوم میارن.
سالن عین حموم مختلط پر ازهمهمه‌ست. جای ما آخر ردیفیه که تهش بسته‌ست و باید از سر صندلی‌ها جلوی پای ملت رد شیم. مرد چاقی سر نشسته و حاضر نیست از کیسه‌ی چیپسش دل بکنه و بلند شه که ما رد شیم. زنش با افتخار به اون نگاه می‌کنه که چقدر باحاله و با تحقیر به ما نگاه می‌کنه. من و سی‌با بهش زل زده‌ایم که یعنی پاشو بذار باد بیاد. تا وقتی پنج شش نفر که جای اون‌ها هم توی اون ردیف ته‌بسته بود نیومدن مرد چاق جاضر نشد بلند شه. یهو احساس کرد زور ما ممکنه بهش بچربه و کوتاه اومد. زنش هم ایشی کرد و با اینکه چاق نبود و اصلا لازم نبود از جاش بلند شه و بره بیرون اما به خاطر همدردی‌با شوهرش این‌کارو کرد.
به سی‌با گفتم اگه اتفاقی بیفته و مثل سینما رکس اینجا آتیش بگیره چطوری مرد چاق رو راضی کنیم پاشه. گفت اون‌موقع از روی صندلی‌ها می‌پریم. من با چشمم دنبال راه فرار گشتم و وقتی دو بار راه در-رو رو دوره‌ کردم آروم شدم.
همینکه سکانس اول فیلم شروع شد سمفونی چیپس‌خوران شروع شد و تا آخر همین‌جوری ادامه پیدا کرد. گاهی با صدای آروغی با صدای بم از نوشابه‌های گاز دار این سمفونی باشکوه‌تر می‌شد.
از اول تا آخر فیلم هم مردی با ظاهر کارگری، پلان به پلان فیلم را برای زن و بچه‌هاش تفسیر و تحلیل می‌کرد و روابط را مثل اتمی می‌شکافت. زن شوهرش رو صدا می‌کرد مرد پشت سری برای جمع خانواده‌اش تعریف می‌کرد این شوهرشه! هنرپیشه‌ش می‌دونید کیه؟ زن و بچه‌هاش: نه!!! کیه؟؟ -همون دختر چاقه تو سریال آپارتمانه. چقدر لاغر کرده.(ریما رامین‌فر رو می‌گفت).. اون یکی کک مکیه رو!! چقدر چاق شده!!(ژاله صامتی رو می‌گفت). خانم دکتر روانشانس رو که دید با یک‌دست محکم زد روی آن‌یکی دستش(من که پشت سرمو نمی‌دیدم. اینطوری حدس زدم. اگر روی دست زن یا بچه‌هایش زده بود یحتمل دادشون در میومد)- وای وای این هنرپیشه‌هه چه پیر و میمون و زشت شده(طفلک هما روستا رو می‌گفت که به نظر من مثل همیشه‌اش بود)
وقتی یکی از اون دو دوست فیلم چمدون پول رو برمی‌داشت بچه‌هاشو نصیحت می‌کرد که به مال دنیا اهمیت ندن و دوستی مهم‌تره و یکی ازدختراش برای باباش تعریف کرد که روزی مداد دوستش رو داخل کیفش دیده و فرداش برده پس داده. صدای ماچ پدر از صورت دختر از پشت سر شنیده شد و آفرین و مرحیایی بلند!
سعی کردیم توجهمون رو به خود فیلم معطوف کنیم. اما صد رحمت به نصیحت‌های آقای پشت‌سری... اون‌قدر به نظرم فیلمنامه مشکل و گاف و سوتی داشت که بچه‌های مرد پشت سری هم می‌فهمیدن. صدای دختر حدودا ده ساله- بابا جون.... اگر مردم فکر می‌کنن آفاهه مرده. چرا وارد محوطه بانک شد و دربون اسمشو نوشت ونگفت تو مردی... پسر هشت ساله: بابا اگه گوشاش کره اما حس که می‌‌کنه در ماشین بسته‌ست.چرا این‌قدر می‌کوبونه.
صدای خنده‌های هیستریک و جلف‌مانند دختری هر از چند گاهی باعث خنده‌ی دیگران می‌شد و سمفونی چیپس‌ها رو کمی راز‌آلود می‌کرد.
آخر فیلم دختر خنده هیستریک که همراه چند پسر اومده بود جلوی ما داشت می‌رفت بیرون. داشت با لحن لاتی می‌گفت - عجب الکی خندیدم به این فیلم مزخرف. یه کم سبک شدم محسن!
نکته‌های مثبت فیلم:
گریم ایرج طهماسب در این فیلم خیلی خوب بود و خوش‌تیپ شده بود.
بازی حمید جبلی رو دوست دارم. حتی در این فیلم که دوست نداشتم. طفلک سعی می‌کرد مثل دیگران سردرگم بازی نکنه.
به سی‌با گفتم اگر خواستیم فیلمی رو امتحان کنیم سعی کنیم شنبه باشه!
باید رفقای نابابم رو از رفتن به این فیلم منصرف کنم، وگرنه باید ستم مصاعفی رو تحمل کنم. مگر اینکه موافقت کنن ما هم در هم‌آوازی وسمفونی چیپس وماست... ببخشید، چیپس و نوشابه شرکت داشته باشیم.


4- به خانه بر می‌گردیم
بابا این برنامه‌های تلویزیونی گاهی شاهکارن...
درسته این مجری‌ها بیشترشون فقط از کانال گزینش گذشتن و مهم نیست کارشون خوب باشه یا بد. فقط مهمه که تابع ولایت فقیه باشن و طرفدار رژیم(رژیم غذایی منظورمه:)) )
اما این ژیلا امیرشاهی و آقای دکتر نظری مجری‌های برنامه به خانه برمی گردیم(هر روز ساعت 5 کانال 5) آخرشن:)
امروز سعادت یاری کرد و این برنامه رو موقع انجام کار خونه گاهی نگاه کردم و گاهی گوش!
اول مثلا یه روانشناس میارن. بیچاره هنوز سلام علیک نکرده خانم امیرشاهی شروع می‌کنه یه مقدار سوال خصوصی پرسیدن که ما یه فامیل داریم اینطوریه و اون‌طوریه چکار باید بکنیم و یارو هنوز جواب نداده خود ژیلا خانم قضیه رو حل می‌کنه. بعد تا یارو شروع می‌کنه به مبحثی که قرار بوده امروز توضیح بده. خانم امیرشاهی می‌گه: متاسفانه از اتاق فرمان علامت می‌دن که وقت برنامه‌ی شما تموم شده. می‌تونید در 30 ثانیه حرفاتونو بزنید. روانشناس می‌گه. خیر! مبحث به این بزرگی تو 30 ثانیه امکان نداره. خانم امیرشاهی: خوب 30 ثانیه شما تموم شد. از شما متشکریم امیدوارم در برنامه‌ی بعدی به خانه برمی‌گردیم باز هم شما رو ببینیم.(به یه حالت خیلی خانمانه هم می‌گه)
بعد آقای نظری می‌ره آشپزخونه. خانم آشپز می‌خواد مثلا طرز تهیه‌ی شیرینی قطاب(شایدم مسقطی. یادم نیست) رو آموزش بده. مواد لازم رو چیده روی پیشخوان و داره توضیح می‌ده. آقای نظری عین خنگا راجع به هر چیز یه سوال الکی می‌کنه. مثلا آشپز می‌گه آرد 500 گرم. آقای نظری خیلی فیلسوفانه می‌گه با ترازوی دیجیتال وزن شده باشه یا ازین ترازو قدیمی‌ها. آشپز به زور لبخندی می‌زنه.- فرق نداره آقای نظری. خوب می‌گفتم. شکر 200 گرم. اقای نظری می‌پره تو حرفش... خانم این شکرا چرا اینقدر دونه درشتن. خانم من که شکر می‌خره سفیدتر و ریزتره. خانم آشپز لبخندی عصبی می‌زنه. شکر رو برای خاصیت شیرینیش استفاده می‌کنیم و کاری به دونه درشتی و ریزیش نداریم. در هر صورت باید در مایع با همزن حلش کنیم. آقای نظری کوتاه نمیاد.- آخه گفتم زمان حل شدنش وقتی ریزتر باشه ساده‌تره. آخه من ناسلامتی دکترم و بهتر از شما می‌دونم. پلک‌های آشپز از شدت عصبیت می‌پره و می‌گه. روغن 100 گرم. آقای نظری می‌گه: اتفاقا خانوم من دیروز روغن کانولا خرید. خواستم بدونم فرقش با روغن ذرت یا آفتابگردون چیه. خانوم آشپز که معلومه زیاد فرقشو نمی‌دونه می‌گه: خوب خانمتون لابد بهتر می‌دونن و حتما بهتره.
سر بقیه‌ی مواد هم آقای نظری پشت‌سر هم دخالت می‌کنه و هی افاضات از خودش صادر می کنه. چرا آردش زرده؟ تخم‌مرغش امگا3 داره یا نه؟ و... و آخرش ساعتشو نگاه می‌کنه. خانوم اگه می‌شه یه کم سریع‌تر! اتاق فرمان به من اطلاع داده شما فقط یک دقیقه دیگه وقت دارید. زن که از عصبانیت دستاش می‌لرزه شروع می‌کنه به قاطی کردن آرد و شکر و تخم مرغ و شیر با دست...آقای نظری با خنده اطلاع می‌ده که متاسفانه وقت تموم شد. خانم آشپز دستتون کند بود. می‌تونید در عرض 20 ثانیه شفاهی بگید می‌خواستید چیکار کنید. آشپز می‌گه خیر! شیرینی به این سختی رو نمی‌شه در عرض 20 ثانیه توضیح داد. آقای نظری می‌گه 20 ثانیه‌ی شما به پایان رسید. پس تا من می‌رم به استودیوی دیگه شما بپزید تا اقلا مزه‌شو بچشیم( و گشنه از دنیا نریم) خانم آشپز با نگاهی غمگین سری تکون می‌ده.
اینجاشو دیگه دقیق و با رعایت انصاف بیشتر می‌گم:) خانم امیرشاهی می‌ره پیش یه آقای هنرمند که قراره با قیچی طرز برش زدن به پارچه رو یاد بده( اسم هنرشو یادم رفته. اونی که پارچه‌ رو چند تا می‌کنن و با قیچی طرح‌هایی در میارن که طرح‌های تقارن دار روی پارچه ایجاد می‌شه) آقاهه با خونسردی و در کمال افتخار اعلام می‌کنه که قیچی ( وسیله‌ی اصلی کارش) رو همراه نیاورده. خانم امیرشاهی خیلی بهش برمی خوره!- چطور فراموش کردید قیچی، وسیله‌ی اصلی کارتون رو بیارید. آقاهه با خونسردی: فراموش نکردم خانم امیرشاهی، گفتم وقت نمی‌شه نیاوردم. خانم امیرشاهی کمی دستپاچه : شما از کجا می‌دونستید که وقت نمی‌شه(من اینجا از خنده مرده بودم). آقاهه لبخندی معنا‌دار می‌زنه... خانم امیرشاهی می‌خواد طعنه‌ی آقا رو ماست‌مالی کنه. حالا یک کم راجع به این اشکال متقارن برامون شفاهی صحبت کنید. آقاهه هنوز دوسه‌جمله‌ای نگفته که خانم امیرشاهی می‌گه متاسفانه وقت شما به پایان رسید. می‌تونید در عرض 5 ثانیه هنرتون رو به بینندگاه عزیز آموزش بدید؟ آقاهه به لبخند مرموزانه: خیر! نمی‌تونم.
خانم امیرشاهی که با ساعت کرنومتردارش وقت گرفته می‌گه خوب وقتتون تموم شد.
داشتم فکر می‌کردم عجب سوژه‌ی خوبی می‌شه برای وبلاگم. شاید اونایی که ندیده باشن زیاد درک نکنن. اما اونایی که حتی یک قسمتشو دیدن می‌دونن من چی می‌گم. بعد گفتم خوب برای حسن ختامش چی بنویسم؟ که یک دفعه صدای خانمانه ژیلا امیرشاهی به گوش رسید:
- حسن ختام برنامه‌ی امروز به خانه برمی‌گردیم شعری‌ست از سهراب سپهری که تقدیم می‌کنم به همه‌ی بینندگاه عزیز!
و با صدای شاعرانه‌ای طنز امروزم را کامل کرد:
اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور
و یک دريچه که از آن به ازدحام کوچۀ خوشبخت بنگرم!

مرسی سهراب:)

5- اوج پاچه خواری در سمنان!
سالروز دیدار مقام معظم هم خوشحالی داره؟:))

سه‌شنبه، آبان ۲۲، ۱۳۸۶

جمعه، آبان ۱۸، ۱۳۸۶

تلنگ(teleng)

اصلاح‌طلب‌ها این روزا حسابی به تکاپو افتادن برای انتخابات مجلس 24 اسفند رأی جمع کنن.
با همه تماس می‌گیرن که بیایید متشکل شیم، جلسه برگزار کنیم، کمک مالی جمع کنیم و این یکی مجلسو دست خودمون(!) بگیریم و چنین کنیم و چنان کنیم.
آخه بگو این همه سال مجلس و رئیس‌جمهوری دستتون بود چیکار کردین؟
می‌گن ایندفعه موضوع فرق کرده. فریاد می‌زنیم و حق ملتو می‌گیریم.
اوضاع چه فرقی کرده؟ معجزه شده؟ شجاعت شما زیاد شده؟ قوه‌ی ناطقه‌تون پیشرفت کرده؟
تازه... تو این سال‌های احمدی‌نژاد چرا هر وقت از سر ضرورت کارمون به شماهایی که مسندی دست‌دوم در اختیار دارید افتاده با تبختر باهامون رفتار کردید و سنگ جلو پامون انداختید که هر چی باشه ما هنوز یه گوشه از حکومتو در دست داریم و یه گوشه‌ی لحاف ملا هنوز دست ماست و شما دگراندیشید و...
حالا چی شده که ما باز به‌دردخور شدیم؟
بیچاره ما مرغ‌های عزا و عروسی!

2- تلنگ
پیرزن دوست‌داشتنی، همسایه قدیمی، زنگ زد که بدو دختر همسایه عروسیشه و کارت دعوتت دست منه، بیا با هم بریم.
برای تغییر ذائقه (!) قبول کردم و با هم رفتیم.
ما همسایه‌های قدیم و جدید دوسه‌میزو کنار هم چیدیم و کنار هم نشستیم.
عروس و داماد وارد شدن و میز به میز با همه سلام علیک کردن و خوش آمدی گفتن و ملت هم بهشون تبریکی گفتن و ایشالله به‌پای هم پیر شیدی!( که چقدر لجم می‌گیره از این حرف. در اوج زیبایی و جوونی اونا رو یاد پیری می‌ندازیم) و بعد اونا رفتن رو صندلی مخصوصشون جلوس کردن.
خانم‌های همسایه شروع کردن به صحبت در مورد سرتا پای عروس... یکی گفت چقدر آرایشش تنده(غلیظه) یکی گفت اتفاقا خیلی هم کُنده(کم آرایش کرده). یکی گفت چقدر لباسش بازه. یکی گفت اتفاقا باید بیشتر دکولته می‌بود، حتما شوهرش غیرتیه که برای قسمت بالای لباس گفته بند بذارن... یکی گفت کاش موهاشو رنگ نمی‌کرد و دخترونه می‌موند و یکی دیگه گفت اتفاقا بهتر بود کنتراست های‌لایت موهاش بیشتر و طلایی‌تر بود تا بیشتر جلب توجه کنه، هر چی باشه عروسه. و از این صحبتا...
با اینکه از این‌جور اظهار نظرا و قضاوتا زیاد خوشم نمیاد اما تو دلم قند آب می‌کردن چون خیلی وقت بود حرفای خاله‌زنکی نشنیده بودم...
یهو یکیشون رفت سر اصل مطلبی که حس کردم از اول مجلس تو گلوی خانوم‌های دیگه هم مونده بوده.
- وای وای...عروس دو سال از داماد بزرگتره. عروس 31 ساله و داماد 29 ساله‌ست. چه اشتباه وحشتناکی کرده عروس.
- آره آره... ده سال دیگه که زنه بشه 41 سالش تازه داماد 39 ساله شده می‌فهمه چه غلطی کرده.(چه فرقی می‌کنه اون‌وقت؟)
- زنه شکسته می‌شه و مرده قبراق می مونه!
- مرده میره سرش هوو میاره.
یکیشون نگاهی به عروس کرد و با پچ‌پچ گفت، زیر چشم عروس از الان پر از چروک‌های ریزه...
ناراحت شدم. دلم برای عروس داماد خیلی می‌سوخت که کلی بیفتی تو خرج اون‌وقت ملت بیان بخورن و بشینن اینطوری صفحه بذارن.
پیرزن همسایه که همه روش حساب می‌کنن تا حالا ساکت بود.
یکی از خانوم‌ها رو کرد بهش و گفت: مگه نه حاج خانوم!
همه منتظر بودن بگه آره. اما گفت:
- اتفاقا برعکس! هر چی من هی هیچی نمی‌گم شماها هی ببرید و بدوزید و تن این بیچاره‌ها کنید. تو این دوره زمونه، مردا که از صبح زود تا بوق سگ باید دوسه شیفت کار کنن چهل سالشون که می‌شه تلنگشون در میره.
جسمشون فرسوده می‌شه. موهاشون سفید می‌شه یا می‌ریزه کچل می‌شن. یه عده‌شون می‌افتن سکته می‌کنن یا یه پروستاتی چیزی می‌گیرن از مردی می‌افتن!(خنده حضار)
اما زن تازه در چهل سالگی، اگه سر کارم بره خودشو بازنشسته می‌کنه و شروع می‌کنه رسیدگی به خودش. موهاشو رنگ می‌کنه. با بهترین لوازم آرایش خودشو خوشگل می‌‌کنه. به اندامش می‌رسه و استخر و مهمونی و دوره و...
اصلا چرا راه دور بریم؟ شوهر من کجاست؟ سی ساله که مرده. پروین خانوم شوهر تو چند ساله مرده؟ اصلا تو محل خودمون بشمرید ببینید چند زن بیوه داریم و چند مرد بیوه.
خودمونیم ما زنا همه سر شوهرامونو می‌خوریم.
همه خندیدن و تا آخر مجلس دیگه کسی راجع به سن عروس داماد اظهار نظر نکرد.

3- تلنگ جمهوری اسلامی کی در میره؟

چهارشنبه، آبان ۱۶، ۱۳۸۶

درخواست دوستانه یا تهدید طلبکارانه؟

فرض کنید آدرس وبلاگ شما به دلایلی عوضشده و شما دوست دارید اونایی که بهتون لینک دادن آدرستون رو بدونن و توی وبلاگشون درست کنن.
کدوم از این درخواست‌ها معقول‌تر٬ درست‌تر و انسانی‌تره:

نوع اول:
ما هم "ورد پرس"ی شدیم. این هم دلیلش. در وبلاگ جدید قدم همگی دوستان بر چشم من است. این هم آدرس آن:...
ارادتمند همگی هم هستم
(پ.ن: از دوستانی که عنایت کرده‌اند به این وبلاگ لینک داده‌اند، برای تغییر لینک به آدرس جدید من متشکرم. ببخشید توی زحمت افتادید)
ققنوس

نوع دوم:
دوستان خوبم لطفا همين الان آدرس خونه جديدم رو در ليست وبلاگتون تصحيح كنيد(!)...پرتوقعي ام را بگذاريد به حساب همان پر توقعي(کدام پر توقعی؟)...هركس اين كار رو نكنه از ليست دوستانم حذف مي‌شه(چه دوستی بی‌آلایشی!)...اين رو هم بگذارید به حساب یک تهديد كاملا دوستانه .(که فوری عملی شد.دوست واقعی به این می‌گن!)
تو خونه جديد مي بينمتون.(شاید هم نبینید!)
مسیح علی‌نژاد
(حالا جالبه که آدرس قدیمی وبلاگ بعد از چند ثانیه وارد آدرس جدید می‌شه)

نوع سومی هم البته هست:
روش کار من این است که از همه لینک بگیرم و از هر کسی که لینک مرا برداشت دلخور می‌شوم و علیه‌ش حق دارم شانتاژ کنم. روش کار من این‌است که لینک هیچکس را در وبلاگم نگذارم(نیما و مریم می‌دونن و برای این اخلاقم ستایشم می‌کنن). پس توقع لینک متقابل به هیچ‌وجه نداشته باشید.
در تمام زندگی وبلاگ نویسی‌ام از بیشتر از دوسه وبلاگ خوشم نیامده(کمتر از انگشتان یک دست) و مدت‌هاست فقط آن‌ه دوسه تا را می‌خوانم( تو تایش مال نیما و مریم هستند که خاطرات مشترکمان را می‌نویسند). حالا هم قبول کرده‌ام داوری کنم وبلاگ‌هایی را که هیچکدامشان را نخوانده‌ام و نمی‌خوانم و دوستشان ندارم.
شخص شخیص مورد علاقه‌ی شما: فرناز

---
پی‌نوشت1
غیبت‌های این چند روزه‌ی من رو جون هر کی‌دوست دارید موجه حساب کنيد وگرنه اون‌دنيا بايد پاسخگو باشيد:)

پ.ن.2
به همون دلیل موجه(که دونفر شاهد دارم براش) نمی‌تونم به همه‌ی کامنت‌ها و ای‌میل‌ها جواب بدم. و...
هین‌طور اصلاح لینک‌های عوض شده. ایشالا به محض اینکه بتونم عوض می‌کنم.

جمعه، آبان ۱۱، ۱۳۸۶

داروارونک

1- مجله‌‌ای از سازمان دانشجویان یهود شیراز به دستم رسیده به نام "اهوا"به معنی مهر و دوستی. در شماره بیست‌و‌یکم. مهر 1386، چند خاطره از یهودیان شیرازی به چاپ رسیده.
درواقع مرکز تاریخ شفاهی یهودی ایران دوازده سال پیش در لوس‌آنجلس به وجود آمده و با یهودی‌های ایرانی قدیمی در مورد زندگی گذشته‌شون مصاحبه‌هایی کرده. کلیمی‌های ایران قدمتی سه‌هزار ساله دارن و ایران وطن اصلی اوناست.
در این شماره مجله مصاحبه با خانم نیم‌تاج رفائیل‌زاده چاپ شده که اکثرا در مورد حاملگی و زایمان اولشه که خیلی جالب اما طولانیه و الان نمی‌تونم تایپش کنم. ولی یه داستان کوچیک داره در مورد همبستگی مردم قدیم(اون‌وقتا که تموم مردم پول نداشتن گوشت بخرن):

"داروارونک"
خرید گوشت و دنبه کار هر کسی نبود. بلکه فقط از عهده‌ی اعیان و اشراف برمی‌آمد، آن‌هم فقط برای شب شبات.
معمولا در محل یکی از اعیان‌های نیم وقه‌ای (نیم وقه= یک هشتم یک من) دنبه می‌خرید. توی یک تنظیف می‌پیچید و تنظیف را سر یک چوب می‌بست. نام این وسیله "داروارونک" بود. جمعه که می‌شه همسایه‌ها و هم‌محله‌ای‌ها در خانه‌ی آن خانواده پولدار می‌رفتند و می‌خواندند:
داروارونک تو آجین(بدهید)
بوامِش ‌اَتِ اُو گیشتمون(در آبگوشتمان بیندازیم)
نه ‌ور آریم، نه پشاریم(فشار نمی‌دهیم)
زیدی زیدی اَ پس آریم(زود زود پس می‌آوریم)
خانواده‌ی پولدار داروارونک خود را به همسایه قرض می‌دادند، که آن‌ها مدت کوتاهی دنبه را داخل دیگی که سرِ اجاقشان می‌جوشید بگذارند تا آبگوشتِ شب شباتشان کمی چرب شود، مزه بگیرد و قوام بیاید(جا بیفتد)
داروارونک قرضی همان روز به صاحب آب پس داده می‌شد تا به دیگری که برای وام گرفتن مراجعه کرده است داده شود.
گاه در یک بعد ازظهر جمعه یک داروارونک به سه یا چهار خانه برده می‌شد و سرانجام به خانه‌ی اصلی برگردانده می‌شد و در محل خنکی نگه‌داری می‌شد تا جمعه‌ی دیگر و شب شباتی دیگر!...

چند مطلب دیگر در مجله‌ی "بینا" ارگان انجمن کلیمیان ایران برام جالب بود که سرفرصت می‌نویسمشون...

2- نمی‌دونم تاحالا روزنامه‌ی "امرداد"(به معنی بی‌مرگی و جاودانگی)، ارگان زرتشتی‌ها رو در دکه‌‌های روزنامه فروشی‌ها دیدید یا نه. این روزنامه(درواقع ماه‌نامه‌ست اما در قطع و شکل روزنامه) سال هشتمیه که منتشر می‌شه در 16 صفحه به قیمت 200 تومن.
اونایی که دلشون می‌تپه برای ایران و ایرانی و زبان فارسی عشق می‌کنن از خوندش. نویسنده‌هاش حتی‌الامکان از هیچ کلمه‌ی عربی استفاده نمی‌کنن و سراسر روزنامه پره از مطالب در مورد شاهان هخامنشی مثل این‌شماره که مطلبی داره به اسم کوروش، شهریار ایران، پیام‌آور آزادی...(کوروش‌نامه یا منشور کوروش را کامل چاپ کرده) و یا در مورد شهرهای باستانی ایران، اسامی ایرانی و هنر موسیقی و ادبیات و شعر و...
فکر کنم تنها روزنامه‌ای باشه که موقع خوندنش آدم هی حرص نمی‌خوره که چرا موجودیت ایران رو فقط بعد از اومدن اسلام به حساب میارن(مثل کیهان و...). این نشریه رو به‌غیر از همه‌ایرانی‌ها به ناسیونالیست‌ها هم شدیدا توصیه می‌کنم که عشق کنن از این‌همه تعریف از شکوه و جلال ایران... بعد از خوندنش آدم احساس افتخار و بزرگی می‌کنه:)


3- سریال "راه بی‌پایان" هم بالاخره به پایان رسید. گذشته از آشنایی با یکی از عوامل سازنده‌ی فیلم که باعث می‌شه دلم نیاد زیاد از این سریال انتقاد کنم یا بهش بگم سه‌ریال، از نقش بدمن قصه خیلی خوشم اومد. تقریبا این اولین بار بود که ضدقهرمان داستان اینقدر قوی، دوست‌داشتنی، آروم و جنتلمن بود(ابوالحسنیبا بازی فرهاد اصلانی)
اما هر چی ضد قهرمانش قوی بود قهرمانش "موفَل" و بی عرضه و بی‌دست‌وپا بود( منصور)... غزل هم که آدم همه‌ش حواسش می‌رفت به دماغ‌عمل‌کرده‌ش:)
آخر فیلم هم که آخرش بود. هم عروس‌داماد داشت و هم اینکه نشون داد که "همانا بهترین مشوق جوان‌ها در امر تحقیقات علمی، دولت جمهوری اسلامی ایران می‌باشد و لاغیر!"
آخه ای آشنای من! تو هم؟!


4- اون چند روزی که صفحه‌ی اصلیم مشکل پیدا کرده بود این افاضات رو در اون‌یکی وبلاگ در مورد سریال حلقه‌ی سبز نوشتم.
باید توضیح بدم که نقدهام کلا تخمیه. چون من تقریبا هیچ‌سریالی رو اونطوری که بشینم همه‌ی قسمت‌هاشو یا حتی یه قسمتشو از اول تا آخر ببینم نبوده... در حال کار گذری نگاهی انداخته‌م.
کپی می‌کنم همینجا:
واه واه... ابراهیم حاتمی کیا جان٬ این چه سریالیه که ساختی! با بازی‌های باسمه‌ای سیما تیرانداز و اون آقا غوله(حمید فرخ نژاد )... روح غول مانندی که با ا ستفاده از نور چراغ مو درمیاره(درمان کچلی رو کشف کرده) سریالی کشدار که اگر کسی فقط ۵ دقیقه از دوقسمتش رو دیده باشه کاملا تموم داستان رو می‌فهمه.
می‌گن فیلمی خوبه که اگر حتی کلیدت از دستت افتاد نتونی دولا بشی و کلیدتو برداری. در فیلم آقای حاتمی کیا٬ برداشتن کلید که سهله٬ اگر حتی نگاه نکنی و وسطش سبزی قرمه بخری و با دقت پاک کنی و بشوری و خوردکنی و بپزی و برنج هم بار بگذاری- حتی اگر آبکشش کنی- وسطش سه تا ملافه و پرده و خشتک بدوزی و خونه رو جارو برقی بکشی هیچی رو از دست ندادی.
این کارهای هیستریک سیما تیرانداز و قایم موشک بازی های آقا روحه بیشتر خنده دار بود تا ترسناک.
روبان قرمز و آژانس شیشه‌ای کجا و این "حلقه‌ی سبز" کجا آقای حاتمی کیای عزیز! بودجه هم که ماشالله اوورت بهت داده بودن!
برای اولین بار کسی رو دیدم از قاسم جعفری و زنش صدیقه صحت درپیتی‌تر سریال می سازه.

5- دوسه بار سعادت یار شد و من تونستم چند نه و نیم صبح جایی باشم که تلویزیون داره و تونستم چند قسمت از سریال قدیمی "خانه سبز" رو ببینم.( به کارگردانی مسعود رسام و بیژن بیرنگ و با بازی خسرو شکیبایی و مهرانه مهین ترابی و رامبد جوان و آتنه فقیه نصیر و نادره و داریوش اسدزاده و اکرم محمدی و آرش...)
به نظر من دیدن فیلمی برای بار دوم یا حتی خوندن یه کتاب برای بار دوم و سوم و...٬ آدمو در شناخت بهتر اون فیلم(یا کتاب) بهتر کمک می کنه. گاهی یک فیلم رو برای بار دوم می بینم٬ می گم بار اول من از چی این فیلم خوشم اومد آخه!!!
اما در خانه ی سبز این دفعه هم مفاهیم قشنگی از خانواده٬ مرد٬ زن و فرزند و انسانیت و مهربانی و... دیدم... شاید فمینیست ترین آدم این سالها نتونه همچین فیلمنامه ای بنویسه.. واقعا دمشون گرم.

6- می دونم از زمان پخش سریال "میوه ممنوعه" چند وقته گذشته. اما هنوز به این فکر می کنم که چرا حاج آقا فتوحی نباید آخرش با مامان بزرگ هستی ازدواج کنه! بیچاره پیرزن تنها! چرا همه دلشون برای پیرمردهای تنهای سریال می سوزه اما هیچکس به پیرزن های تنها فکر نمیکنه؟:(

7- آقا، یکی داروارونکشو بهم قرض بده یکی دوساعت تو آشم بندازم آبش مشت (غلیظ)شه!
زیتون دات کام

صعود



پنج سنگ‌نورد دختر و پسر در حال بررسی راه‌های صعود دیواره‌ی صخره‌ا‌ی پل خواب در جاده چالوس...

نمای دیواره از راه دور...

صعود...

آمریکا...! آمریکا...!قسمت دوم

آمریکا ... آمریکا ...
قسمت دوم و پایانی
.. دوباره میخواهم به بعضی از تجارب زندگی شخصی ام به عنوان یک "مهاجر تصادفی" که ساکن این سر زمین شده اشاره کنم.
شکی نیست که سخن از تجارب شخصی خود گفتن بسیار آسان تر است تا نقل کردن تجارب و زندگی دیگرا ن وکلیت دادن ونتیجه گیری از انها به عنوان یک واقعیت و یا یک" Fact زیرا وقتی نویسنده ویا گوینده ای از خودش حرف میزند در آن صورت قانون کلی نمیتواند صادر کند . او فقط تجارب شخصی خود را بیان می کند. اوادعای عمومیت دادن به انها را هم ندارد.اگر خواننده منصف باشد اعتراضی نمی کند تنها میتواند انهارا بپذیرد یا نه .
سخن گفتن ازخود مرا بیاد خاطره ای کهنه به عنوان دانشجو ازاستاد " تعلیم و تربیت "ام زنده یاد آقای "دکتر عیسی صدیق اعلم " . در دانشکده ادبیات تهران انداخت.
تصور من از دکتر صدیق اعلم این است که نام او با تاریخ "تعلیم و تربیت ایران" همیشه همراه خواهد بود. اودر در پایه گذاری تعلیم وتربیت مدرن ایران تلاش زیادی کرد. او بود که برای اولین بار کلمه "دانشگاه " را بجای مدرسه های عالی بکار برد. و او بانی تاسیس دانشسراهای تربیت معلم ایران بود. از خدمات دیگر او دراعتلای فرهنگ این مرز وبوم نمیتوان به سادگی چشم پوشید . که کار من نیست دراینجا انها را برشمرم . یادش گرامی باد.
بهر صورت در درسی که با او داشتم ایشان" بیوگرافی خودش" را به عنوان کتاب درسی برای ان کلاس تعیین کرده بود. دانشجویان باید انرا میخواند ند و در اخر سال امتحان میدادند . دلیل استاد برای انتخاب بیوگرافی خودش این بود که ایشان معتقد بودند " خواندن بیوگرافی های بزرگان واشاره به زندگی و تجارب آنان یکی از بهترین ابزارهایی است که معلمین تعلیم و تربیت میتوانند از آن ها درهنمود دادن به شاگردان شان درکلاسها سود جویند.." جمله ایشان را دقیق بیاد ندارم ولی چیزی نزدیک به این که اشاره کردم . واضافه کرد چون به صحت درستی نویسنگان بیوگرافی های مردان وزنان برزگ ودانشمندان اعتماد ندارم بنابراین بیوگرافی خودم را به دراین واحد درسی پیشنهادمیکنم..!!
دکتر درآخرسال براساس ان کتاب یک امتحان بیست سوالی از دانشجویان به عمل میاورد که بعضی از سوالات چهار جوابی هم بودند . یادم میاید یک از سوالاتی که دانشجویان بشوخی حدس میزدند که ممکن بود دربین سوالات امتحان اواز آن کتاب باشداین پرسش بود .
سوال:
بگویید اولین دختری را که "نگارنده " بوسید در کجا بود؟ و اسمش چه بود ؟ باید کتاب را خوب خوانده بودیم. براساس متن کتاب مثلا جواب میدادیم اسم ان دختر" سمیرا" بود.و در زیر دالان خانه حاج هادی اتفاق افتاد !!
منطورم از یاد آوری این خاطره این بود که من هم فکر کردم روشن ترین تصویر از دغدغه ای یک مهاجر نمونه هایی از زندگی نگارنده !!یعنی ولگرد به عنوان یک مهاجر است . چون مانند دکتر ازصحت انها مطمئن هستم ! من نمی خواهم به انها عمومیت بدهم . فقط میخواهم بگویم که مشکلات ودغدغه های هر مهاجری درامریکا مختص خود اوست . و الگوی خاصی ندارد . به عوامل متعددی بستگی دارد به ایالت وشهری که درانجا ساکن خواهد شد. به کاری که انتخاب خواهد کرد . به تسلط اودر زبان . به سن و جنسیت او. به مقدارپولی که باخود همراه میاورد .و . و .
ولی به نطر من ازبین همه ی این عوامل ان عاملی که در موفقیت مهاجر موثر است " طرز تلقی مثبت " positive attitude وشجاعت و پایداری او دربرخورد با مشکلات است که میتواند اورا یاری کند واز او یک مهاجر موفق بسازد . به عبارت دیکر مهاجر تازه وارد ما هرگز نبایذ مورچه تیمور لنگ ازیاد ببرد!
زمانی که من به امریکا امدم وقصد اقامت دراین سر زمین کردم تقریبا دوران جوانی ام در وطنم سپری شده بود و آرزوهای بزرگی برای شخص خودم درسر نداشتم. درابتدا کابوسم این بود که به مثابه درختی کهنی هستم که دراثر جابجایی یا خشک خواهم شد و یا به حالت رکود باقی خواهم ماند. ولی بزودی دریافتم اولا من درخت نیستم !! ادم هستم ! و ثانیا بقول دوست نازنینی در این روزها درختها ی کهن را جابجا میکنند بدون اینکه انها خشک شوند و یا تدریجا بمیرند !!
تصوردرخت بودنم یک طرز تلقی شاعرانه منفی وشرقی بود وباید که انرا از ذهنم میزدائیدم .
به زودی یاد گرفتم فراموش کنم که چند سال دارم. واین یکی از مهمترین قدم هایی بود که طرز تلقی ام را برای هر گونه تلاش اماده کرد . احساس کردم که دراین سرزمین تازه متولد شده ام . واین نوع طرزفکررا دراینجا آموختم چون بندرت کسی از من میپرسید چند سال دارم؟ بعدا ها فهمیدم این سوال نوعی دخالت در زندگی خصوصی ادم هاست .! و حتی نوعی بی احترامی است. درست مثل سوال کردن از کسی که درآمدت !!درماه یاسال چقدر است؟ که درایران این نوع سوالات خیلی عادی است.
درباره سنم یک نکته را بگویم هنوز هم اگر بندرت دوستی ازمن سوال کند چند سال دارم؟ خیلی جدی به تعداد سال های که در امریکا زندگی کرده ام اشاره میکنم !! که البته سبب خنده سوال کننده میشود ومیگویم بقیه عمرم در درایران جا گذاشته ام . با به امانت درایران گذاشته ام باخودم نیاورده ام !ویا فراموش کردهام که بیاورم !!
مثلا اگر امروزکسی سنم را بپرسد می گویم سی سالم است ! چون فقط سی بار" تنکز گوینگ" دیده ام !
باز یک "فلش بک" به ابتدای اقامتم میزنم .بعد از انکه مطمئن شدم به دلایل متعدد دیگر قادر به برگشت به وطنم نیستم مثل بیشتر تازواردان دچار اضطراب و تشویش بودم . . فهمیدم وحشت ام ناشی از طرز تلقی منفی ام نسبت به زندگی جدید است .
من بجز یک مدرک تحصیلی!! نه سرمایه ای داشتم ونه تخصص خاصی . اما خیلی زود متوجه شدم که اتکا به سرمایه ناچیز ومدرک تحصیلی و تخصص دراین سر زمین فقط یک "توهم" است .
توهم اول مدرک تحصیلی : فهمیدم هر نوع مدرک تحصیلی از خارج امریکا و حتی اکثر مدارک تحصیلی از دانشگاه های داخل امریکا دراینحا به هیج کاری نمی آیند الا برایت رضایت خاطر شخصی دارنده ان . دراینجا به انچه "میتوانم" انجام بدهم نونی یا آبی میدهند! نه به انچه که " میدانم" باید دستهایم بیکاره ام بکار میانداختم همان دستی که میگویند مغز دوم است!!
بنابراین استفاده از مدرک تحصیلی ام را فراموش کردم و بااینکه این مدرک را ازیکی از دانشگاههای خود امریکا گرفته بودم . درابتدا به امید ان مدرک هروز صفحه استخدام روزنامه ها زیرور میکردم وبه موسسات و کمپانیهای متعددی که مربوط به رشته تحصیلی ام میشد برای گرفتن شغلی مراجعه کردم و تماس گرفتم .از مصاحبه بیشماربی نتیجه گذشتم . کوشش ام بی فایده بود. چند ماه گذشت هنوز نتوانسته بودم نتوانستم کاری را که فکر میکردم در تخصص من است پیدا کنم. داشتم سخت نگران میشدم پول اندک مان داشت ته میکشید !!
تصمیمم ام را گرفتم . ا از مدرکم چشم پوشیدم سعی کردم هر کاری را که به من پیشنهاد بکنند بپذیرم . مثلی درامریکا ست که میگویند : " همه پول ها یک رنگ هستند " البته این یک رنگ بودن پول های امریکا حقیقت هم دارد. یعنی مهم نیست که تو چه کاری انجام میدهی کار کار است. دوباره به صفحه اگهی های استخدام روزنامه شهرمان نگاه کردم این بار بادیدی دیگر. اولین کاری که پیدا کردم دریک مجتمع ساختمانی بود که نیاز به یک فرد غیر متخصص داشتند که آموزش لازم را در کارهای محوله خودشان به او میدداند. برای مصاحبه تلفن کردم. وقت گرفتم سر وقت رفتم .. انها هم در موقع مصاحبه چیزی درباره تخصص ام نپرسیدند
باید به دو سوال جواب میدادم.
آیا قادرم مسئولیت بپذیرم؟ و سوال دوم این بود آیا پیش بینی میکنم که حد اقل یک سال ان شغل راترک نکنم ؟
جوابم برای هر دو سوال قاطع و مثبت بود دراینجا بود که توهم داشتن تخصص ام هم باطل شد . استخدامم کردند.
کارم در قسمت حفاظت یک مجتمع برزگ ساختمانی بود . دران بخش از ان ساختمان منهم فردی شدم که باید خرابیهای ساختمان را همراه دیگر کارکنان ترمیم میکردیم !!
من که تخصصی نداشتم. بزودی اموزش های لازم را در کمک به همکاران متخصص اموختم تا جاییکه به تنهایی قادر شدم بسیاری از تعمیرات وخرابیها بدون کمک انجام دهم .
بهر صورت بزودی درحین انجام کارها چیز ها دیگری مثل کارهای برق و لوله کشی آموختم .. من که درایران اگر لامپ خانه ام میسوخت باید از برقی سر کوچه کمک میگرفتم حالا میتوانستم خانه ام با جسارت و اطمینان کامل سیم کشی کنم !!
هرروز بیشتر باور میکردم که اتکا به داشتن تخصص در حرفه ای قبل از مهاجرت شاید مفید باشد ولی اصلا اهمیت ندارد .
چون کمپانیهای بزرگ ترجیح میدهند متخصصین شان راخودشان آموزش دهند
حتی در کارها کوچکتر که ما درایران تعمیر کار داریم در اینجا مصداقی ندارد . چون امریکا کشوری صنعتی است کار به تعمیر نمی کشد. اینجا کشور تعویض کاری است !! همه چیز بسرعت باید پیش رود برای مثال اگر کوچکترین مشکل در وسایل برقی تان پیش اید باید انرا دور بیاندازید وسیله دیگری بخرید .
انچه برای بیشتر کارفرماییان درامریکا معیار استخدام کار گر و کار مند است طرز تلقی و اتکا به سر وقت بودن انها ست . تخصص داشتن نه نتها زیاد مهم نیست بلکه گاهی عاملی منفی برای استخدام است !! شنیده ام حتی بعضی کمپانی ها از استخدام فارغ التخصیلان نخبه کارگرانی با تخصصهای بالا خوداری میکنند!! چون فکر میکنند این آدمها یک بعدی هستند !! جون ان کارفرمایان فکر میکنند فادر هستند هر کارمند و کارگر شادهای را تخصص اموزش دهند و لی فادر نیستند طرز تلفی مثبت و واحساس مسئولیت بیاموزند .
به یک چیز جالب دیگرهم اشاره کنم انهایی که درامریکا زندگی میکنند میدانند در امریکا هرنوع وسیله و یا چیزی را که شما خریداری کنید از پنکه گرفته تا درو پنجره وقفل و... تا خوراکی های های بسته بندی شده حتی یک بسته تخمه افتاب گردان !! دستورالعمل برای نصب ان ویا شکل استفاده ویا کار برد ان محصول یا روی بسته بندی و یاهمرا ه ان محصول در دفترچه نوشته شده .
باور کنید تخمه افتاب گردان را هم جدی گفتم!! یک بسته تخمه افتاب گردان خریده بودم روی بسته بندی ان طرز خوردن ان نوشته شده بود !! که چطور تخمه های انرا بین دندانهایتان قرار دهید . و به ارامی فشار بدهید. تا مغز ان از پوستش جدا شود !! بعدا میتوانید انرا بجوید و قورت دهید! .
در اصطلاح به ان این نوع انجام کارتفریبا فنی همراه با دستور العمل بدون کمک گرفتن از متخصص در کار ها میگویند : Do it yourself .
من درانجام بسیاری کارها درنصب وتعمیرات در ان مجتمع از روش دوایت یورسلف با خواندن دستور عمل ها استفاده میکردم. چند ماه از کارم در انجا نگذشته بود که سرپرستی چند نفر از کارکنان به نگارنده !! محول شد . فکر نکنید بخاطر تخصص بیشترم نه این طور نبود فکر میکنم فقط به بخاطر قبول مسئولیت و طرز تلقی ام نسبت به انجام کارها که انها در من پیدا یافته بودند .. !! هر وفت به مسئولیت فکر میمنم بیاد جمه معروف "کانت "می افتم او میگوید
" دوچیز مرا به شگفتی میاندازد یکی اسمانی پرستاره و دیگری احساس مسئولیتی که درفلب ماست"
بعد ان دوسال ماندن درکار دران کمپانی با تجاربی کهاموخته بودم برایم بسیار اسان بود که در ان زمینه کار های بهتری بگیرم . اطمینان نفس ام سبب شد که خودم شرکت ساختمانی با چند کارمند و کارگر براه بیاندازم ودر کنار شرکتم به عنوان سوپروایز اداره خوابگاههای دانشگاه بززگی به استخدام رسمی ان دانشگاه بیرون امدم . داستان را طولانی را کوتاه میکنم ..
اکنونمن دراین سر زمین نه پرزیدنتم و نه سناتور ولی مهاجری بودم که با دستان خالی به سر زمین امدم
تنها جیزی که بطور نهان درباخودم از وطنم اورده طرز نگاهم به زندگی و احساس مسئولیت شدیدی بوده که دردرونم درکارهایم احساس میکردم . که برای اشکار شدن توانایی هایم خودم را سخت مدیون این کشور میدانم .که زندگی .کار دراینجا به من فرصت داد توانایی هایم بعد از سپری شدن جوانی ام در وطنم در میاسالی دراینجا کشف کنم...
بیخود نیست که گفته اند امریکا سرزمین فرصت هاست !!
این گوشه ای از رندگی خودم بود
داستان زندگی خودم مرا به بیاد یک دختر خانم روسی انداخت اسمش "اولگا " بود او در کتابخانه دانشگاه شهرمان باهمسر من اشنا شده بود .گاهی به خانه ما امد ورفت میکرد او هم مثل ولگرد هم ماندگار این سرزمین شد فکر کردم قبل از اینکه این نوشته را به پایان رسانم به گوشه از زندگی این دختر .تتلاشی کهاین دختر برای زندگی کردن در ننمود مرا سخت تحت تاثیر فرا داد مطمئن هستم شنیدنش برای تازه مهاجری اموزنده خواهد بود این اولگا در مسکو با یک امریکایی اشنا شده بود وازدواج کرده بود وهمراه او به امریکا امده بود ۲۴ ساله بود ازبا اندامی بسیار زیبا و قدی .چهرهای بسیارظریف هر بینندهای را میتوانسا تحت تاثیر قرار دهد . حالت او مدل سالنهای لباس در در ذهن تداعی میکرد . بعد از چندماه از اقامتش از همسرش جدا شد. مدت کوتاهی در خانه ما بطور موقت زندگی کرد . عاشق زندگی کردن درامریکا بود . او فارغ التحصیل رشته مهندسی نفت ازدانشگاه مسکوبود . بعد از طلاق او تصمیم گرفت درامریکا بماند و باید کار میکرد. درابتدا دنبال کاری میگشت که با رشته تحصیلی او ارتباط داشته باشد . من میدیدم که او دهها "رزومه" یا تقاضای کار به موسسات نفتی در سراسر امریکا فرستاد. ولی هیچ گونه پاسخی دریافت نکرد وقتی از گرفتن کار در رشته تحصیلی اش ناامید شد. تصمیم گرفت هر کاری را به او پیشنهاد شد بپذیرد نه تنها از طریف خواندن اگهی های استخدام روزنامه
پیاده به دنبال پیدا کردن کار بههر گوشه کنار شهر سر میکشید
تا بلاخره در یک فروشگاه زنجیره ای عذا کاری پیدا کرد. اودرقسمت قصابی ان فروشگاه روزی ۸ ساعت باید گوشت خرد میکرد. وبسته بندی میکرد جالب این بود که عصر ها وفتی از کار برمیگشت خیلی هم خوشحال بود بسیار هم خوشحال بود و هیچ شکایتی نمیکرد . اولین چکی راگرفت به همسر من پیشنهاد کرد که مفداری بابت مخارج اش بپردازد وهمسرم پذیرقت تا او احساس راحتی کند جون اطاقی د اختیار او گذاشته بود
بعد از چند ماهکار درقصابی به عنوان کارگر به خاطر احساس مسئولیت و کار سخت کاریش اورا سر پرست کارکنان ان قصابی کردند و نزدیک دوسال انجا بود سال تا معاونت مدیریت ان فروشگاه ارتفا یافت و درامد نسبتا خوبی داشت و باسابقه کاری خوبش. بعد چند ماه از خانه ما اسباب کشی کرد اپارتمان زیایی اجاره کرد و اتومبیلی برای رقت امدش خرید . روزی به خانه ما امد وگفت برای خدا حافظی امده چون
یک فروشگاه بزرگ در الاسکا به عنوان مدیر اورا با حقوق قابل توجهی استخدام کرده اند ا و از شهر ما رفت . گاهی ایمیلی میفرستاد وحالی از ما میچرسید . یک بار برای مان نوشت هنوز وسوسه کار کردن دررشته موسسان نفتی ازارم میدهد .. بااینکه پول خوبی در الاسکا میسازد فقط خوشحال است میتواند با پولی که برای خانواده فقیرش درمسکو میفرستد از انها حمایت کند و الاسکا دوست دارد چون اب هوای انجا یاد اور روسیه است.. ..
.. فکر میکنم لازم نیست بیش از این مثال دیگری بزنم هرروز هزاران مهاجرتازه وارد ب هاین سر زمین میایند و راهی را می پیمایند که این دختر روسی و ولگرد پیمودند ..
این نوشته دارد طولانی شد میخواهم یا تجربه اخرم از"توهم " سرمایه و پول به این نوشته پایان دهم
و بگویم سرمایه مهاجر اگر عظیم باشد شکی نیست ان مهاجر به اتکا به سرمایه گذاری اش به تجربیات ولگرد و اولگا نیازی ندارد !! در بخشها مختلف میتواند با ان در امریکا از جهت مالی دغدغه ای نداشته باشد ..اما نمی توانم بگویم بدون تلاش ایا از زندگی در امریکا چیزی هم میاموزد یا نه ؟
اما نصیحت من
به انانی که به عنوان مهاجر به این سرزمین میایند و سرمایه بزرگی ندارند .این است که
درابتدای ورود شان هرچه "کمتر پول" با خودتان به این سرزمین بیاورید امید موفقیت شان بیشتر و زودتر است ..
ولگرد



14:08 | Zeitoon | نظرها

جمعه، مهر ۲۷، ۱۳۸۶

چه بر سر میهنم آمد! وچه ‌شد رفتم!

آذر فخر عزیز در جواب مطلب ولگرد ای‌میلی زیبا در مورد وطنمان ایران و چرایی مهاجرتش نوشته که با اجازه‌ی خودش می‌‌گذارمش اینجا تا شما هم بخوانید:

دلم برای آن زمانی از ایران دلتنگ شده که دیگر از آن اثری نیست. انگار آن ایران هم مثل پدرم تمام شد و رفت... مثل سال‌های اوج من در تأتر. اصلا تأترهم دیگر آن تأتر نیست. مردم آن مردم نیستند. صداقت بی‌معنی است. کسی پول باندرول شده بانک را در زمان من نمی‌شمرد، چون محال بود کم باشد. کسی کلاه بر سر دیگری نمی‌گذاشت جز این‌که کلاهبردار باشد و کلاهبرداران مردمان زحمتکش نبودند... و بقال و قصاب و لبنیاتی‌ها و نانوایی‌ها شریف بودند. نان‌ها بزرگ بودند. سنگک اندازه قد بچه ۶ ساله بود. به‌گردن طیب و جاهل آفتابه نمی‌بستند و خونین و مالینشان نمی‌کردند...
خانه‌مان حیاط داشت و حوض. خانه‌ها ارتفاعشان در یک کوچه برابر بود و کسی تابستان نمی‌توانست دید بزند داخل خانه همسایه. پسرک همسایه که عاشق‌مان می‌شد در گرمای طاقت‌فرسای مرداد ماه می‌رفت در پشت بام خانه‌اش تا پاهای لخت‌مان را که به آب حوض می‌سپردیم دورادور دید بزند و خودش خیس عرق شود زیر گرما و نفسش به‌شماره بیفتد تا لحظه‌ای جوانی کند. بی‌آنکه ما متوجه شده باشیم حضورش را در پشت بام... در کوچه بدیدن ما دست و پایش را گم می‌کرد چرا که فکر می‌کرد نکند ما متوجه شده‌ایم حضور دزدکی‌اش را...
تمام تهران دو تا آسمانخراش داشت که هیچ آسمانی را نخراشیده بود. شبهای تابستان از رختخوابت در پشت بام می‌توانستی ستاره بخت خودت و یارت را به‌آسانی از آسمان بچینی، آنقدر که اسمان صاف و شفاف بود و ستاره‌هایش دست یافتنی. ماه رمضان اگر در تابستان بود، نزدیکی‌های افطار کمک می‌کردیم به سکینه خانم برای چیدن سفره افطاری مخصوصا وقتی که بزرگتر فامیل مثل خانم‌جان اولین افطاری را می‌داد. همه مشغول بودند. سبزی خوردن و نعناع و پونه که عطرش تا ته حیاط می‌آمد از آن سبد بافته شده با ترکه‌ی بید مجنون. ترکه انگار که لیلی را بغل کرده بود، نه سبزی خوردن را...
پنیر لیقوان را باید می‌چیدی کنار نعناع‌ها چون خانم‌جان می‌گفت باید پنیر سفره افطاری بوی نعناع بگیرد. کاسه‌های کوچک فرنی با عطر هل و گلاب... صدای آیات قران و صدای توپ افطار و دعاهایی که خانم‌جان و آقاجان زیر لب می‌خواندند. آن حالت روحانی دوست داشتنی...
بشقاب خرما با خرماهای شط دار که باید می‌گرفتی جلوی مهمان‌ها وقتی با استکانی کوچک از آب جوش می‌خواستند روزه را افطار کنند. کوکوسبزی و شامی و مغز گردوی خیس خورده و پوست کنده... و پلوخورش‌های مختلف. بعدش هم رشته خشکار و زولبیا بامیه... ماها که روزه نبودیم هم از بعد از ظهر جلوی خانم‌جان و آقاجان و خاله‌ها چیزی نمی‌خوردیم. بد بود. خجالت‌آور بود. باید نهارمان را می‌رفتیم در آشپزخانه و یا گوشه‌ای می‌خوردیم. آن‌هم نه غذای تازه. همان غذاهای از سحری مانده...
آن زمان، هم محمد پیغمبر خوبی بود هم امامانش. کسی در خواب هم نمی‌دید که روزی به حضرت علی گفته شود علی قلدر... آقای راشد از رادیو وعظ می‌کرد و خانم‌جان همیشه در ماه رمضان رادیویش روشن بود. ما در خیابان غذا می‌خوردیم. نهار می‌رفتیم رستوران. مردم سیگار می‌کشیدند. هیچکس شلاق نمی‌خورد برای غذا خوردن. در تابستان کوکاکولای خنک و دوغ آبعلی می‌چسبید در نهایت گرما که ظهر بود... آذرک تابستان‌ها پیراهن رکابی می‌پوشید که دامنش هم مینی بود. موهایش را جمع می‌کرد که پشت گردنش عرق نکند. چون گرمای مردادماه گاهی گونه‌هایش را به‌رنگ لب‌های ماتیک قرمز رنگش رنگ می‌کرد...
عکس‌های تهران را بعد از ۳۰ سال دیدم. پر بود از آسمانخراش. و آپارتمان. از خانه اثری نبود. تمام درهای ورودی را مثل زندان با میله‌های فلزی پوشانده‌اند.
ـ چرا؟ چرا خال‌جون؟
- برای اینکه دزد می‌آید. دزد اسلحه دارد. آدم‌ها را می‌کشد که داد نزنند و او را لو ندهند.
ـ ولی آنوقت‌ها هم دزد بود ولی صاحبخانه را نمی‌کشتند. فقط فرار می‌کردند.
ـ آخه عزیزم. آن‌ها فقط دزد بودند. بی‌رحم و سنگدل نبودند. این‌همه اعدام در کوچه و خیابان ندیده بودند که مرگ عادی شود برایشان. کارِ جرثقیل بالا بردنِ چیزهای سنگین بود برای رفاه حال مردم. کارشان بالا بردن طنابی نبود که ادم سبک وزنی گردنش به آن گیر داده شده بود. جان کندن آدم‌ها را در آسمان نمی‌دید کسی. حالا همه می‌دانند آدمی چطور جان می‌کند. می‌گویند رقص مرگ...
و من مورمورم می‌شود... چندشم می‌شود، از ایران، از تهران، از حکومت، از شلاق... از روزه، علی، رمضان، محمد... خانه‌هایی که درشان مثل زندان میله‌آجین است. از عکس چشم‌های آسیه امینی که فشار درد مردم و بی‌دردی حاکمان انگار اشک‌هایش را آن‌چنان داغ کرده که سوزانده و تاول زده باشد در کاسه چشمانش. نه... نمی‌خواهم ببینم این ایران را... این ایرانِ من نیست... من در اینجا به‌دنیا نیامده‌ام. بزرگ نشده‌ام . درس نخوانده‌ام . روی صحنه نرفته‌ام...
من مهاجرم... در کشوری که آزادی فردی دارم. در خانه‌ام آزادم. در اطاق خوابم هیچ‌کس حق ندارد وارد شود و کنترلم کند.
دلتنگم... بله! و نوستالژی دارم. برای میهنم. که دیگر نیست... گاهی فکر می‌کنم این حکومت مثل رییس‌جمهورش تصویر ایران مرا پاک کرده و مهاجرانی را از ناکجاآبادی نفرین‌شده آورده و ساکن آن سرزمین زیبا کرده.
می‌گویند وقتی سردار لشکر اعراب که در پیشاپیش سپاه به ایران حمله‌ور شده بود به بالای تپه نهاوند رسید. شگفت‌زده از ٱن‌همه سر سبزی و نعمت به سپاهیان عرب گفت: "این همان بهشت است!"
چه بر سر بهشتمان آمد؟...
آذر فخر

پنجشنبه، مهر ۲۶، ۱۳۸۶

تشکر و امتنان

1- خیلی ممنون از کسایی که تجربه‌‌ و نظرشون رو در مورد مهاجرت گفتن.
بارها خوندمشون و خیلی بهشون فکر کردم.
چند ای‌میل جالب هم بهم رسیده که یکیشو در نظرخواهی گذاشتم.(کامنت شماره 32)
و یک ایمیل زیبای دیگر از آذرعزیزم که به‌زودی می‌گذارمش.

2- یکی دو نفر از دوستان گله کردن که چرا همه‌ی کامنت‌های مخالف و توهین‌آمیز رو پاک نمی‌کنم و به همه‌ی کامنت‌ها جواب نمی‌دم به‌ جاش می‌تونم یک عکس بذارم تو ادیتور.
برای چندمین باره که می‌گم که
واقعا متأسفم. به بزرگواری خودتون ببخشید. چه‌جوری به دوست عزیزم مهسا ثابت کنم که جواب دادن به 130 تا کامنت و ادیت کردن تک‌تک کامنت‌ها خیــــــــــــــــــــــــــلی بیشتر از 5 ثانیه وقت می‌بره. خیلی وقته یاد گرفتم از روی کامنت‌های بد خیلی سریع بگذرم و ببرم سراغ کامنت‌هایی که حرفی برای گفتن دارن. شماهم سعی کنید می‌تونید!


3-یه بار یک مطلب نوشتم راجع به اینکه تا وصل می‌شم به اینترنت دچار سرسام، تشویش، اضطراب و هزار درد و مرض دیگه
می‌شم.
اون نوشته اون‌قدر دلهره‌آور شده بود که پستش نکردم.
. فکر کن، چک کردن ای‌میل‌های چهار پنج آی‌دی... (هر کی مثل من با اسم مستعار می‌نویسه اونم در دوسه‌جا، به‌علاوه خودِ اصلیش، از این دردسرا داره) چک‌کردن‌ آفلاین‌های دوسه آی‌دی و جواب دادن به همه... این دوسه کار خودش به چند ساعت وقت آسوده احتیاج داره که من ندارم.
حالا وبلاگ نویسی و وبلاگ‌خونی و خوندن کامنت‌ها رو اضافه کنید. و بعد جواب دادن به تک‌تک کامنت‌ها... مثلا دوسه‌ساعت از وقت خوابتو زدی و به یک‌دهم کارات هم نرسیدی. حالا ادیت کامنت‌ها هم اضافه بشه، تو بگو
اصلا امکان‌پذیر هست؟!
و آیا رواست که من این زحمتو بندازم گردن یکی دیگه و تموم تشویش‌ها رو به اون منتقل کنم؟
یه گزینه هست که کامنت‌ها بعد از تأئید ثبت بشه. این روش برای کسایی خوبه که دائم و یا حداقل روزی سه‌چهار بار میان پای کامپیوتر، نه منی که گاهی سه‌روز می‌رم یه جایی و اصلا دسترسی به اینترنت ندارم.
مثلا شما نگاه‌کنید دیروز که اومدم سریع عکس میوه‌فروش رو گذاشتم و سریع قطع کردم حتی وقت نکردم چک کنم که آیا ثبت شده و اگر شده چند بار؟
تورو هر کی دوست دارید، شمایی که کامنت می‌نویسید دیگه باعث عذاب وجدانم نشید که باید تک‌تک ادیت کنم و حتما یه مقاله راجع به هر کامنت بنویسم که بفهمونم حتما خوندم.
بارها نوشتم که به نظر من لذت‌بخش‌ترین قسمت وبلاگ‌داری، خوندن اظهار نظر خواننده‌ها(چه تشویق و چه انتقاد) در مورد نوشته‌هاته...

4- وای چقدر من حرف می‌زنم:)


5- ....پیرترین وبلاگ‌نویس دنیا اسمش "زیتون
(نمی‌دونم قبلا بهش لینک دادم یا نه... آخه خیلی وقت پیش هم اینو دیده بودم)
دمش گرم! چه اسم قشنگی هم داره :) کلا هر چی زیتون تو دنیاست بامزه و هنرمنده:)
یادش به‌خیر، یه زمانی ولگرد به من می‌گفت اولیویا...
خانم آليو رايلي Olive Riley يک مادر بزرگ 108 ساله استراليايي است که در ماه اکتبر سال 1899 در قديمي ترين روستاي معدني ( معادن نقره، سرب و زينک ) استراليا بنام Broken Hill در 1100 کيلوتري غرب شهر سيدني، بدنيا آمده و ماه آينده ۱۰۸ سالش ميشه..

6- تاریخ ِ دین در 90 ثانیه...
(لینک جالبیه... هر رنگ نشان‌دهنده‌ی گسترش یک مذهب در دنیاسته.)
ممنون از آذر عزیزم برای فرستادن این لینک

7- من: الو، ببخشید اونجا ورزشگاه ِ ... نه‌
نه، منظورم کلاس حرکات ِ... چه‌طور بگم؟ دوستم شماره شما رو داده گفته کلاس حرکات موزون دارید.
خانمی که گوشی رو برداشت با شجاعت: منظورت کلاس رقصه؟
آره داریم! همه نوعشم داریم. رقص ایرانی، عربی، هندی، اسپانیولی و....
- من فکر کردم نباید اسم رقصو بیارم. مونده بودم چه‌طور بگم که براتون بد نشه.
اون خانمه: مگه رقص چشه؟ غلط می‌کنن بخوان بمون گیر بدن!
- یعنی نمیان بازرسی؟
- خوب بیان. چه جوری می‌خوان ثابت کنن اونجا کلاس رقصه؟ از بیرون صدای آهنگ میاد که کلاسای ایروبیک هم تندترشو می‌ذارن. در ثانی اونا حق ندارن بدون در زدن وارد شن. تا یالله بگن شروع می‌کنیم حرکات بدنسازی!
- آهان:)
(خواستم به‌شوخی بگم که مثلا من اگه بازرس باشم چی! اما ترسیدم این کارم درجه‌ی شجاعتشو کم کنه)

8- . هیچ می‌دونستین تو کشور گل و بلبلمون اگه همینطور الکی با ماشین بزنید دو سه تا ماشین دیگه رو داغون کنید. راهنمایی رانندگی نه تنها به گواهینامه‌تون چپ نگاه نمی‌کنه که اصلا جریمه‌تون هم نمی‌کنه. فقط بیمه باشید و سینه‌تونو سپر کنید بگین خوب حالا چی شده؟! زدم که زدم! بیمه خرجتونو می‌ده، مگه نه سرکار؟ و پلیس هم سری به تأیید تکون می‌ده!

9- نامه‌ی یک دختر بهایی به اسم رزیتا به جناب آقای دکتر احمدی‌نژاد...
احتراما اینجانب رزیتا...، فرزند مجید،متولد ../../64 به شماره شناسنامة ...، ساکن اصفهان از اقلیت دینی بهائی می باشم . من بعد از چندین سال حسرت حضور در دانشگاه بالاخره اجازه ورود در آن را در سال جاری یافتم. اما بعد از حضور چندین هفته ای در کلاس ها به علت مذهبم اخراج شدم.
زیتون: دختر جون، مگه تو دانشجوی دانشگاه کلمبیایی که انتظار داری دکتر مهندس احمدی‌نژاد جونم وقت بذاره حرفاتو گوش کنه! چه توقعاتی مردم دارن ها...

باغت آباد، انگوری!

بدو بدو! انگور دارم! انگور نگو، لامصب چلچراغه!
زغال اخته و پسته‌تر! طالبی، گرمک، موز، شلیل و پرتقال نوبرونه دارم! بدو بدو!


جمعه، مهر ۲۰، ۱۳۸۶

آمریکا...! آمریکا...!

اسم مهاجرت میاد، تنم می‌لرزه.
همیشه پیش خودم می‌گم اونایی که تا می‌فهمن اینجا براشون جای زندگی نیست و زود تصمیم می‌گیرن و می‌رن عجب آدم‌های شجاعی‌ین.
چه‌جوری دل کندن از خونه و کوچه و خیابون و شهر و کشور. چه‌جوری این‌همه داشته‌هاشون از دفترچه دیکته‌ی کلاس اول بگیر تا ده‌ها آلبوم عکس و یادگاری‌ها و کشوها و کمدهای پر از آت‌و آشغال‌های خاطره‌انگیز می‌‌گذرن؟ چطور جرأت می‌کنن ریسک کنن و دوباره همه چیزو از اول بسازن.
آیا می‌شه؟!
اتفاقا می‌خواستم سوال کنم از همه. که چه‌طوری دل‌کندین؟ آیا راضی هستین؟ فکر نکردید دیر شده؟ چه‌جوری جای جدید ریشه دووندین؟ نترسیدین؟
از بی‌کسی و بی‌پولی و ترس از موفق نشدن؟ و مهمتر از همه ترس از افسردگی!

آیا پل‌ها رو خراب کردید یا پلی پشت سرتون گذاشتید باشه. اگه مجبور بودید پل رو خراب کنید و آهنش رو بفروشید که خرج سفر کنید!
و خیلی سوال‌های دیگه...
می‌دونم مهاجرت اجباری نیست. اما اگه کسی حس کنه اونجایی که هست امکان رشد نداره. آینده‌ای نداره. ببینه همه‌ی زندگیش شده حرص خوردن و تحلیل رفتن روحی و جسمی. اگه ببینه نمی‌تونه همرنگ جماعت بشه و یه جایی دیگه ببُره از مبارزه. باید چیکار کنه؟ تکلیف چیه؟
در این حال و هوا بودم که ای‌میل ولگرد عزیزم بهم رسید و اتفاقا موضوعش همونی بود که می‌خواستم.
لطفا شما هم از تجربیاتتون بنویسید....


زیتون عزیز:دوستی طی ایمیلی برایم نوشته است که قصد مهاجرت به امریکا را دارد و کمی دچار اضطراب است. از مشکلات احتمالی درآنجا وحشت دارد. از من خواسته است ازمشکلات زندگی مهاجران ایرانی درامریکا برایش بگویم تا بتواند از پیش خویش را آماده برخورد با آن نوع مشکلات کند . نوشته زیر را به او ایمیل کردم. اگر خواستی آزاد هستی آنرا در وبلاگت پست کنی. شاید خواندن آن کمکی باشد به آنهایی که قصد مهاجرت از ایران را دارند. بخصوص کسانی‌که مقصدشان امریکاست...
ارادتمند ولگرد
*************

آمریکا ..! آمریکا ..!
نمی‌دانم شما فیلم "آمریکا... آمریکا..."ی الیاکازان کارگردان شهیر هالیوود و ترک‌تبار را دیده‌اید یا نه؟ این فیلم داستان زندگی پسربچه‌ی یونانی‌الاصلی است که در یکی از دهات ترکیه زندگی می‌کند. او زندگی فلاکت باری را می‌گذراند. کارش یخ‌فروشی دربازار آن دهکده است. روزی تصمیم می‌گیرد پولی پس‌انداز کند و به استانبول برود. تا از آنجا به سرزمین رویاهایش که آمریکا است بگریزد .
این فیلم یکی از شاهکارهای سینمای امریکا است. تصور می‌کنم دیدن این فیلم مخصوصا برای کسانی که قصد مهاجرت به امریکا را دارند حتما جالب است. اما فراموش نکنید داستان مهاجرت یا فرار این پسرک در سال ۱۹۰۰ اتفاق افتاده و فیلم در سال ۱۹۶۳ ساخته شده است و ربطی به امریکای امروز ندارد. امیدوارم اگر قصد رفتن و زندگی کردن درامریکا را دارید از دیدن بعضی از صحنه‌های آن ترس ورتان ندارد واز مهاجرت به‌امریکا منصرف نشوید !
منظور اصلی من از اشاره به این فیلم بخاطر تلاش و مبازره‌ای است که این جوان بخرج می‌دهد تا رویایش را عملی کند. او سختی‌های فراوانی دراین راه تحمل می‌کند تا خود را به سرزمین رویاهایش برساند. من ازشرح کامل فیلم خودداری میکنم. اگر خواستید خودتان آنرا ببینید ..
رویای این جوان برای زندگی درامریکا همان آرزویی است که بسیاری از مردم دنیا مخصوصا جوانان دنیای سوم از امریکا دارند. شاید یکی از هدف های زندگی بعضی این باشد که روزی این سرزمین را ببنند یا به انجا مهاجرت کنند.

از خودم بگویم، من هم یک مهاجرهستم .در امریکا زندگی می‌کنم وم‌یدانم در حقیقت تمام مردم امریکا مهاجر هستند .و بااین تفاوت بعضی زودتربه این سر زمین آمده‌اند و بعضی دیرتر.
می‌گویند: در اصل اشتباه بومیان سرخ پوستان امریکا بوده که "اداره مها جرت" نداشته‌اند. دروازه کشورشان به‌روی مهاجران باز گذاشتند!
اما این طنز "چند وجهی" را هم امریکاییان قدیمی‌تر درباره "مهاجران جدید " ساخته‌اند. که به خواندنش می‌ارزد...
می‌گویند یک مهاجر تازه وارد "سومالیایی" که خیلی از زندگی درامریکا راضی وخوشحال بود. در یکی از خیابانهای شهر" مینیاپولیس" عابری را درحال حرکت بود متوقف کرد. گفت اقای امریکایی! متشکرم که کشورتان به من اجازه اقامت در امریکا داد. مسکن و دکتر ودوا و کوپن غذای رایگان در اختیارم گذاشت. و تحصیلات مجانی دردانشگاه برای فرزندان‌ام فراهم کرد. بدین وسیله میخواهم از شما به عنوان یک امریکایی تشکر کنم!
مرد عابر که هاج و واج اورا نگاه می‌کرد درجوابش گفت: من امریکایی نیستم! اشتباه گرفتید من "مکزیکی" هستم..
مرد مهاجر سومالیایی به‌ راهش ادامه داد... و جلو عابر دیگری را گرفت گفت: اقا واقعا تبریک می‌گویم که چنین کشور زیبا و مردم مهربانی شما دارید.
ان مرد در جوابش گفت: ببخشید اشتباه گرقتید اینجا کشور من نیست من امریکایی نیستم. من ویتنامی هستم !!
مهاجر سومالیایی هم‌چنان به‌راهش ادامه داد...
جلو شخص دیگری را گرفت. ضمن اینکه دستش را دراز می‌کرد که با او دست بدهد.
گفت: اقا خوشحالم که در کشور شما هستم. خداوند امریکا را برکت بدهد. ان شخص دستش را از دست او با عصبانیت بیرون کشید.
گفت: معذرت می‌خواهم من امریکایی نیستم من خاورمیانه‌ای هستم وافتخار هم می‌کنم! فقط اینجا زندگی می‌کنم راهش را کشید ورفت.
ان مهاجر بالاخره به یک خانم زیبا برخورد کرد..
جلو رفت گفت: ببخشید شما امریکایی هستید؟ زن درجوابش گفت : نخیر، من چینی هستم!
مهاجر تازه وارد که گیج شده بود، پرسید: پس این امریکائیان کجا هستند؟ زن به ساعتش نگاه کرد و گفت فکر می‌کنم سر کار باشند !

بگذارید برگردم به موضوع مهاجرت خودم. من هم یکی از همان مهاجران "خاور میانه"‌‌ ای هستیم نمی‌دانم که باید افتخار کنم یا نه !! اما کار می‌کنم !! از خودم می‌گویم. من چند ماهی قبل از انقلاب همراه خانواده کم جمعیتم برای تحصیل به این سرزمین آمدم. بدون اینکه رویای زندگی کردن دراین سرزمین را داشته باشم. موقت آمدم! ولی ماندنم دراینجا دائم شد!! من به قصد ماندن و زندگی‌کردن به این سرزمین نیامده بودم. درایران زندگی تقریبا راحتی داشتم در ان‌زمان زندگی ومهاجرت به امریکا برای ایرانیان جاذبه چندانی نداشت. نه مثل این روزها که انگیزه واقعی بسیاری از مهاجران ایران زندگی در جامعه پیشرفته امریکا نیست. علت کوچ کردن بسیاری از انها یا چشم‌وهم‌چشمی است !! ویا پیوستن به ایل و تبارشان درامریکا .
من به امریکا امدم تا یک دوره تخصصی کوتاه مدت در اینجا بگذرانم . هیج کس را درشهری کوچکی که دانشگاهم درانجا بود نمی‌شناختم. همراه خانواده‌ام چندین هفته مجبور شدیم در"متل" زندگی کنیم. در ان شهر وسایل نقلیه عمومی هم وجود نداشت! مثل یک دانشجو زندگی ساده‌ای را شروع کردم. خوشحال بودم بعد از اتمام درسم به ایران برمی‌گردیم !!.

تا زمانی که قصد اقامت دراین سرزمین را نکرده بودم دغدغه وتشویش مهاجران تازه وارد را نمی فهمیدم. ولی به‌مجردی که تصمیم گرفتم به دلایلی در این سرزمین رحل اقامت بیافکنم تشویش و اضطراب ونگرانی به‌سراغم آمد! نگرانی نیافتن شغل مناسب! نگرانی و ترس از عدم تطبیق خود و خانواده‌ام با محیط و فرهنگ این سرزمین. نگرانی بخاطر" نداشتن پول" کافی!! وحشت از "فقر" درصورت سریع پیدا نکردن شغل!! از همه اینها گذشته، رنج دوری از وطن و دوستان و خانواده‌ام باری بود که بر روی بقیه نگرانی‌هایم سنگینی می‌کرد .

تنها نگرانی که مثل بعضی ازمهاجران نداشتم مسئله زبان بود. که بعدها فهمیدم ندانستن زبان در موقع ورود به این سرزمین برای بیشترایرانیان فاجعه‌ای نیست. چون در مقایسه با ملل دیگر که به امریکا مهاجرت می‌کنند ایرانیان در " یادگیری سریع" زبان سرآمد تمام مهاجران خارجی هستند ..!!
ازبین همه‌ی دغدغه‌هایم رنج ِدوری از وطن تا چندین سال رهایم نمی‌کرد و به‌کرات تصمیم گرفتم به ایران برگردم .فقط کمی" ترس انقلابی" !! مانع می‌شد. اما بقیه نگرانی‌هایم از جهت پیداکردن شغل !! ترس از بیماری!! و فقر!! وسختی قبول ارزش و فرهنگ این سرزمین! توسط خود وخانواده‌ام و پیداکردن محل سکونت مناسب بیشتر " توهم" بود تا "واقعیت " ...

چون طی زمان کوتاهی کم کم مشکلاتم حل شد و نگرانی‌هایم یکی یکی محو شدند. حتی اگرچیزی هم برخلاف خواسته‌هایم بودند انها را پذیرفتم ویا سعی کردم با انها کنار بیایم. ولی رنج دوری از وطنی که نیمی ازعمرم را درانجا سپری کرده بودم هنوز احساس می‌کردم . منظور از وطن برای من فقط دوستان و خانواده‌ام نبود برای من همه ایران وطن بود. متاسفانه هنوز هم این احساس را دارم! بعد از این همه سال نتوانسته‌ام انرا از ذهنم پاک کنم .
هرچند بسیاری از مهاجران درابتدای ورودشان به امریکا دوری از وطن و خانواده‌هایشان آزارشان می‌دهد. ولی خوشبختانه! باگذشت زمان انرا فراموش می‌کنند. فقط ممکن است برای دوستان و فامیل‌شان دلتنگ شوند. که بعدها افراد خانواده‌هایشان یا به انها می‌پیوندند!! که من به انها "مهاجران زنجیره‌ای" می‌گویم یا انها بدیدن اینها میایند و یا اینها گاه وبیگاه به دیدار انها می‌روند .
برای این گونه مهاجران کم کم کلمه‌ای به‌نام"سرزمین مادری" برایشان بی‌معنا می‌شود. خصوصا اگر جوانتر باشند نه تنها ارزوی بازگشت به انجا را ندارند، حتی برای دیدار از ایران هم رغبتی از خود نشان نمی‌دهند. جالب این است ایرانیانی که به اروپا مهاجرت می‌کنند کمتر دلتنگ وطنشان می‌شوند تا انهایی که به امریکا می‌ایند. شاید علتش نزدیکی اروپا به ایران باشد !!

اماانچه می‌خواهم بطور اعم بگویم این است که معمولا هر مهاجری که به امریکا می‌اید اگر آشنایی در بدو ورود نداشته باشد که کمکش کند. علیرغم اطلاعات جامعی که از قبل در باره زندگی و کار ومحل اقامت دراینجا بدست آورده، باز هنگام ترک وطن‌اش دچار تشویش ونگرانی می‌شود. در پشت ذهن‌اش این فکرهست که ممکن است نتواند در اینجا زندگی کند و مجبور به بازگشت به ایران شود !!
تصوروقایع ناگواری که ممکن است برای خود و یا خانواده‌اش پیش بیاید او را به وحشت می‌اندازد. تصور اینکه شغل مناسب پیدا نکند درست مثل ادمی که قدم در جای تاریکی می‌گذارد!

بیشتر این تصورات فقط ساخته ذهن خود اوست وبه‌ندرت ممکن است برایش اتفاق بیافتد . من فکر می‌کنم هرکسی به هر کجای دنیا مهاجرت کند درصورتی که بدنی سالم و هوشی متوسطی داشته باشد هرگز نباید دچار نگرا نی و یا اضطرابی شود. باید مطمئن باشد به زودی راهش رادر سرزمین غریب پیدا خواهد کرد. اما از حق نمیتوان گذشت که این نگرانی‌ها وترس‌ها درابتدای تصمیم‌گیری به مهاجرت زیاد هم غیرطبیعی نیستند. برای بعضی تصور برخورد با مشکلات گوناگون در سرزمین جدیدی که می‌خوا هند درانجا برای همیشه اقامت کند بیشتر ناشی از عدم اشنایی کامل به زبان و فرهنگ و قوانین ان سرزمین و عدم تصور درست ازمحیط زندگی در انجا است .

داشتن دوست و آشنا در ابتدای ورود به هر کشوری که قصد مهاجرت داریم می‌تواند بسیاری از مشکلات اولیه و نگرانی‌هایمان را تخفیف دهد . به‌شرطی که سعی کنیم این"بند ناف"ها را هر چه زودتر قطع کنیم!! و برای هر مشکل کوچکی دست به دامان این و ان نشویم و روی پای خودمان به ایستیم ... ا
بطورکلی اگر می‌خواهیم جزیی از جامعه کشوری که به انجا مهاجرت می‌کنیم بشویم و احساس بیگانکی و خارجی بودن نکنیم، مخصوصا ما ایرانی ها، اگر با فرزندانمان به این سرزمین مهاجرت کرده‌ایم، هرروز خورش قرمه‌سبزی و کشکِ بادمجان نپزیم...! بچه‌هایمان را "فقط" به غذاهای ایرانی عادت ندهیم! تنها با ایرانیان معاشرت نکنیم!! هرروز با تلفن و یا حضورا با انها زبان فارسی تمرین نکنیم. فقط با فرش و قالیچه و قاب عکس خاتم کاری خانه مان را تزیین نکنیم!!" تنها" عید نوروز" را جشن نگیریم! از اعیاد انها مثل " تنکز گیوینگ" امریکا و یا "کریسمس" غافل نشویم ...! از ایران سبزی خشک و لیمو عمانی سفارش ندهیم. فقط به تلویزیون" ستلایت های فارسی نگاه نکنیم! اگر دخترمان و یاخدای‌نخواسته پسرمان دوست‌دختر و یا دوست‌پسرشان را به خانه آوردند و با او خلوت هم کردند!! یا حتی خدای نخواسته خارج از ازدواج صاحب فرزندی!! شدند به زمین وزمان لعنت نفرستیم...!! واحسینا راه نیازیم! و در غایت نرویم از ایران برای پسران‌مان ازایران زن بیاوریم!! به امریکا و یا کشور میزبان مان و فرهنگ ان بدوبیراه نگوییم. سفره ابوالفضل برای حل مشکلات‌مان نذر نکینم.

این کارها را نکنیم اگر می‌خواهیم امریکایی‌ها و یا مردم کشور میزبان ما مارا یک "شهروند کشورشان" به حساب بیاورند نه یک خارجی خاورمیانه‌ای!! اگر کردیم، از خودمان بپرسیم اینجا چکار می‌کنیم؟!!

یک چیز دیگر، روزی که ازایران بیرون می‌اییم همه‌ی سلیقه‌ها و اعتقادات‌مان را همراه لوازم ضروری و لباس‌های مورد نیازمان را در چمدانمان بسته بندی نکنیم و باخود نیاوریم!!... بالش و متکا و ماهیتابه هم باخودمان همراه نداشته باشیم. چون دراین سرزمین انچه از لوازم زندگی که درمخیله تان بگذارد ونیاز داشته باشید با هر بودجه‌ای می‌توانید تهیه کنید. و اگر خدای‌نخواسته کم‌پول یا بی‌پول بودید ونتوانستید از فروشگاه‌های بزرگ خرید کنید، از " گاراژ سیل"، حراج‌های خانگی و" استیت سیل" حراج‌های لوازم ابا اجدادی!! گرفته تا کمک‌های کلیساها وحتی از گوشه و کنار خیابان‌ها هر چه لازم داشته باشید به اسانی و یا مجانی می‌توانید به دست بیاورید!! سعی کنید فقط چیزهایی را که برایتان ارزش احساسی دارند مثل عکس وفیلم همراه بیاورید انهم لازم نیست چون این روزها می‌توانید در ایمیل‌تان انها را ذخیره کنید.

هر چه درایران دارید بیرحمانه بفروشید! بذل و بخشش هم نکنید. که بعدا پشیمان می‌شوید . نزد هیچ کس هیچ چیزی به امانت نگذارید که درغایت تا اخر عمر حسرت انها را بخورید. اینها که اشاره کردم حاصل دیده‌های و مشاهدات تجربیات من اززندگی مهاجران تازه وارد از ایران بود که در طی اقامت طولانی‌ام با انها برخورد کرده‌ام.

ادامه دارد....
زیتون دات کام

چهارشنبه، مهر ۱۸، ۱۳۸۶

یکشنبه، مهر ۱۵، ۱۳۸۶

کلاه هسته‌ای

1- احمدی‌نژاد:
ای اسرائیل، مارا نترسان!
اگر تو "کلاهک هسته‌ای" داری، ما به کوری چشمت " کلاه هسته‌ای" ساخته‌ایم.!
هر ننه‌‌قمری هم می‌داند که "کلاه" از "کلاهک" مهمتر است.
کلاه هسته‌ای به دست توانمند یک پسر 8 ساله گرمساری با کمک خواهر13 ساله‌اش ساخته شده که عن‌قریب به جهانیان نشانش خواهم داد...

2- روز قدس با طعم بیژن مرتضوی
امروز تلویزیون داشت راهپیمایی‌های روز قدس در شهرهای مختلف ایران رو نشون می‌داد. موزیک متنش ویلن بیژن‌مرتضوی بود:)

3- آقای احمدي نژاد؛ شما هيچ کس ِ من نيستيد... ف.م. سخن

4- روابط موازی1
روابط موازی 2
این موقعیتی است که برای بسیاری از زنان و مردان پیش می آید؛
در یک رابطه ثابت زندگی می کنند، اما ناگهان شخص سومی مانند جرقه از آسمان در راهشان پیدا می شود و وسوسه شان می کند.
آیا دلیلش نارضایتی جنسی در رابطه است؟ یا میل به گوشت و پوست جدید،
چون انسان ذاتا کنجکاو و نو طلب است؟
یا آیا دلیلش مشکلات به زبان آورده نشده، رنجشها، یا نوعی انتقام گیری ست؟ یا..

(شبنم فکر)

5- نقاشی با شومبول+16
البته این یه کار هنریه .
اما اگه این آقا نقاشی‌هاشو مثل بقیه با دست یا با پا و یا حتی با دندون می‌کشید شاید این‌قدر معروف نمی‌شد.
این‌هم یه راهشه..
لینکشو در وبلاگ ابزورد پیدا کردم.
نظرها

چهارشنبه، مهر ۱۱، ۱۳۸۶

الیاسل

1- در یکی از سه‌ریالی‌های تلویزیون، اغما، شیطان داستان، الیاس، با کمی فشار به خود ناگهان موبایل سر ِخود می‌شه و با دکتر پژوهان و اون دختر بده حرف می‌زنه...
آقا، ما هر چه به‌ خودمان فشارات وارد می‌کنیم، هیچ‌جوره موبایلمون راه نمی‌افته. می‌ترسم فشار زیاد باعث ایجاد صدای مشکوک از یه جای دیگه بشه.
از آقای سیروس مقدم کارگردان محترم فیلم تقاضا می‌شه قبل از ترکیدن یه عده آدم بی‌گناه، طرز کار الیاسل‌‌شو یادمون بده!

2- دیروز صبح‌ برام خوب شروع نشد. صبحانه نخورده رفتم پای درددل زنی زجر کشیده، اما خوشبختانه مقاوم، هر چه او با خونسردی از مصائبش حرف می‌زد، من حرص می‌خوردم که ما چه جامعه‌ی بدی داریم. بعد از اون هم اون‌قدر این‌ور و اون‌ور و این صف و اون صف رفتم که شد ساعت 2. جای آخری تقریبا شونه و دستم از گرسنگی و ناراحتی می‌لرزید. بی‌حالی و کندی کارمندا به بهانه‌ی روزه بیشتر احوالمو خراب کرده بود.
گاهی مجبور بودم وقتی کارمندی کارمو انجام نمی‌ده به رئیسش شکایت کنم. اون کارمند هم که با توپ و تشر بهم گفته بود برو الان حوصله ندارم کارتو انجام بدم، همچین مثل قرقی(اما با نگاه‌های تهدید‌آمیزبه من) سر سه‌سوت کارمو انجام داد که پیش خود گفتم کاش همه رئیسا اینطوری بودن.
اما رئیس بعدی پشت کارمندش دراومد که ماه رمضون وقت کار نیست که... بهتره برید بعد از تعطیلات(!) عید فطر بیایید!

3- خیلی از ادارات آبسرد‌کنشونو از ته کندن و بردن انبار تا بعد از تعطیلات(!) عید فطر!
این روزها هم هر چقدر شباش سرده و بعضی همسایه‌های ما شومینه روشن می‌کنن، اما روزاش تا دلتون بخواد گرمه! خوب آدم تشنه‌ش می‌شه.
ـ آقا آبسردکنتون چرا نیست؟
با نگاه عاقل اندر سفیه: خوب ماه رمضونه دیگه.
- کسی که روزه نیست باید چیکار کنه؟
ـ مگه کسی هم هست که تو این روزهای عزیز روزه نگیره؟!!!!!
- بله،‌من!
با اخم پشت چشمی نازک می‌کنه و راهشو می‌کشه می‌ره!

4- ساعت 3 بعد از ظهر صبحونه نخورده و ناهار نخورده از جلوی نونوایی بربری رد شدم . بوی نون داغ و تازه منو کشت.. وایسادم تو صف.
- آقا دو تا برشته‌ی خشخاشی!
از جلوی گوشت‌فروشی هم که رد شدم نیشم باز شد!
- کمی جیگر گوساله خریدم که بیام خونه،‌ سرخ کنم و با نون تازه بزنم تو رگ.
توی راه بدون اختیار دستم رفت طرف نون. پیاده‌رو خلوت بود و اونایی هم که بودن حواسشون به من نبود. تند تند داشتن راه خودشونو می‌رفتن.
کمی از قسمت برشته‌ش کندم و گذاشتم تو دهنم
هنوز کامل نجویده و قورتش نداده بودم که پسری ریز نقش و سیاه‌پوش با ریش تُنُک اومد جلوم!
- خواهر از شما بعیده
جاخوردم اما سعی کردم به روی خودم نیاوردم. نونو دادم گوشه‌ی لپم و گفتم:
- چی بعیده؟
- مگه نمی‌دونی این "ماه" چه ماهیه و امروز چه "روز"ی؟!!
عصبانی شدم.(می‌گم که گرسنه بودم و آدم گرسنه دین و ایمون نداره)
- الان ماه "مهر"ه و امروز هم "نهم مهر"ه! منظورتون باز شدن مدرسه‌هاست . کمک مالی جمع می‌کنید برای مدرسه سازی یا جشن عاطفه‌ها؟
کارد می‌زدی خونش در نمیومد!
- نخیر! در ماه مبارک رمضان هستیم و امروز روز ضربت خوردنه. اقلا این سه‌روزو تظاهر به روزه خواری نکن خواهر!
- اولا شما از کجا حواستون رفت به دهن من و دوما به‌خدا قسم که من تظاهر نکردم. روزه نیستم و داشتم از گرسنگی می‌مردم.
( هیچ‌وقت اینطوری نشده بودم قلبم و صدام و دستم به طور نامحسوس می‌لرزید.)
با اخم گفت:
- من از بابت نهی از منکر وظیفه داشتم بهت بگم. تا گناهت گردن من نیفته.
- نترس برادر! من گناهی نکردم که گردن کسی بخواد بیفته!
و انگار با هزار من بار(به‌خاطر برخورد مکرر با آدم‌های این‌جوری) راهمو کشیدم که برم خونه نون و جیگرمو بخورم!
( اعتراف می‌کنم که چند تا فحش زیر لب بهش دادم که اینجور بهم گیر داد)
آخه چرا یه عده فکر می‌کنن چون روزه‌ن، رو سر ما افضلن؟
اوه... شت!

5-دیالوگ:
- چرا احمدی‌نژاد برای سخنرانی به دانشگاه تهران نرفت؟
- به‌خاطر ترس از آلودگی هوا.
- چه ربطی داره؟
- خوب یه عده از خوشحالی به جای فشفشه و شمع، پوستر آتیش می‌زنن، یه عده هم از شعف فشار خونشون می‌ره بالا و پاهاشون داغ می‌کنه و کفششون رو در میارن و به جای کلاه با زاویه‌ی حاده به هوا پرتاب می‌‌کنن و بوی پا همه جا می‌پیچه.
- صحیح!

6- تعطیلات عید فطر
تا بوده تو تو کشورمون عید فطر یه روز بوده. تعطیلیش هم یه روز بوده.
از بعد از انقلاب یک عده از روحانیون دارن زور می‌زنن که تعطیلات عید نورز رو ملغی و به جاش تعطیلی عید فطرو زیاد کنن. حتی حدیث‌ها و داستان‌های جدید دارن می‌سازن(عن‌قریبه که کارگردان‌های تلویزیونی هم به کمشون بیان) که تو این روزها باید رفت عید دیدنی نه عید نوروز!
از پارسال موفق شدن تعطیلی عید فطر رو بکنن سه روز.
امسال الهام( همسر رجبی) گفته داریم سعی می‌کنیم بکنیمش 5 روز...
از اون‌ور هم چند ساله دارن سعی می‌کنن تعطیلی نوروز رو کم کنن.
فردا هم که به مناسبت شهادت تعطیله. پس فردا هم احتمالا بین‌التعطیلینه. جمعه هم که مرده‌ها هم آزادن.
ماه محرم که ماه عزاداریه و هر که زیاد کار کنه خره!
ماه رمضون هم ماه غش و ضعف کردنه و شباش از شدت پرخوری رو به قبله شدن(همه رو نمی‌گم ها. با معتقدین و روزه‌بگیرهای واقعی کاری ندارم)
بیخود نیست می‌گن ایران کویته...
از نظر کار می‌گم نه حقوق!


7- خانمی از انگلیس اومده بود ایران مهمون بود خونه‌ی خواهرش.
خواهرش طبق برنامه‌ی خودش ساعت 11 برده بودش کلاس ورزش و عصرش استخر.
بعد از چند جلسه که خانم‌ها هی بهش می‌گفتن خوش به‌حالت تو اروپا زندگی می‌کنی، گفته بود.خوش به‌حال شما که دارید در کویت زندگی می‌کنید.
خانوما گفته بودن: اوا... چرا؟؟؟ ما اینجا داریم می‌پوسیم.
خانم ساکن انگلیس گفته بود.
- والله، من اونجا هر روز ساعت 6 صبح پا می‌شم و با عجله و با لباس ساده می‌دوم می‌رم سرکار عین خر کار می‌کنم. ناهار یه ساندویج یا ناهار مختصر می‌خورم.
عصرش هم می‌رم بچه‌ها رو برمی‌دارم میارم خونه و غذا درست می‌کنم برای شام و زدن ماشین لباسشویی و ظرفشویی و تا کردن لباس‌ها و کمک به درس بچه‌ها و ... و باز فرداش روز از نو روزی از نو.
این چند روزه خونه‌ی خواهرم، تا 2 صبح نشستیم فیلم و ماهواره نگاه کردیم یا هر شب مهمونی بودیم. صبح ده پا شدیم . صبحانه خوردیم و حاضر شدیم اومدیم کلاس ورزش. روزایی هم که نیومدیم رفتیم تو پاساژها گشتیم یا رفتیم آرایشگاه. ناهار پیتزا یا چلوکباب از رستوران دم خونه گرفتیم و عصر هم رفتیم استخر و سونا و جکوزی. خواهرم هم سالی یه‌بار تاتو و عمل جراحی زیبایی و... به‌خدا شما دارید خوب زندگی می‌کنید نه ما... مسافرت شمال و کیش و ... هم سالی چند بار...

8- از بد حادثه و از بی‌سلیقگی صاحب‌خونه یه مهمونی زنونه پولدارانه دعوت شده بودم. بعد که کله‌ی خانوما گرم شد. یکی یکی پا شدن همراه با آهنگ استریپ‌تیز کردن. البته بیشتر جاهایی رو لخت می‌کردن که تازه عمل کرده بودن. مثلا سینه یا شکم... وقتی کار به جای باریک می‌کشید من ناخودآگاه از شرم سرمو پایین می‌نداختم.(شاید داستانشو همون موقعا نوشته باشم)
جالب بود. زنی که یه نظرم بیست و هفت‌هشت ساله می‌رسید بعدا فهمیدم داماد داره و در اصل 40 سالشه. حقا که جراحش خیلی حاذق بود.
صحبتا حول محور آرایشگاه‌های شمال شهر تهران می‌گشت که کی کار تاتو کردنش خوبه و کی خوب های‌لایت می‌کنه و...
اونجا هم یه خانمی بود( با زیبایی طبیعی) که بعد از چند سال خارج زندگی کردن اومده بود به فامیلاش سر بزنه.
با لبخند انتقادمی‌کرد از آرایش غلیظ و تند تند عمل کردن و فرت و فرت سیلیکون و بوتاکس زدن زنای ایرانی. او در آمریکا آرایشگاه داشت و می‌گفت ما بیشتر کاری می‌کنیم که زیبایی خود فرد معلوم بشه نه اینکه مصنوعی. ایرانی‌ها اصرار دارن زیباشون مصنوعی به‌نظر برسه و تو ذوق بزنه. بعد خانومای دیگه از کارش پرسیدن. اونم تعریف می‌کرد که چه‌طور صبح زود باید بیدار شه و تا شب کار کنه.
یه خانومی غرق در آرایش غلیظ که هر یک ساعت می‌رفت تجدیدش می‌کرد. و انواع های‌لایت اجق وجق تند قرمز نارنجی زرد و مزه‌ها و گونه‌ها و سینه‌ی مصنوعی(البته خودش با افتخار تعریف کرده بود)
گفت ببین اینا چه زندگی دارن ما چی؟
اول صبح شوهره (!) رو تیغ می‌زنیم و از این آرایشگاه می‌ریم اون آرایشگاه و ازین سالن بدن‌سازی می‌ریم اون‌یکی. برای اولین بار از خودم خجالت کشیدم.. بعد با خنده اضافه کرد. زندگی انگلی داریم ماها و همه‌شون غش غش خندیدن!

9- اومده بودم تو وبلاگم فقط یه سوال مهم مطرح کنم. اما همه چی گفتم جز اونو:) ایشالا دفعه‌ی بعد...

10- بازتاب سخنرانی احمدی‌نژاد در وبلاگ‌های ایرانی و خارجی
نوشته‌ی درنا کوزه‌گر، روزنامه‌نگار، ساکن سويیس
اسم وبلاگ منم توش هست:)

11- مصاحبه‌ی رادیو زمانه با محمود صالحی عضو هیئت تحریریه و مسئول بخش فارسی مسابقه وبلاگ‌نویسی دویچه‌وله...
دویچه‌وله، جایی برای وبلاگ‌ها
اینجا هم اسم من هست...دلتون بسوزه! من چقدر معروفم، خودم نمی‌دونستم.

12- چرا ناراحتین ترکیه مولانا رو مال خودش کرده؟ وقتی حکومتی ضعیفه، همه چیزش! صاحب پیدا می‌کنه!

پ.ن.
13- همین الان یکی از دوستان این لینکو برام فرستاد.
مطلبی در وبلاگ نسرین. در واقع ای‌میل دوستی‌ست به او.
"ديروز 28 شهريور، 7 رمضان، ساعت 4:30 بعد از ظهر از سر كارم بيرون اومدم، خيلي خسته بودم، از صبح كار سنگين كرده بودم و عليرغم اينكه پريود بودم و روزه نبودم هيچي نخورده بودم، از كنار بزرگراه كه رد مي شدم تا به ايستگاه اتوبوس برسم يه ماشين گشت يه خورده جلوتر از من نگه داشت، باور نمي كردم بخوان به من گير بدن، شايد لازمه كه لباسم رو توضيح بدم، من يك مانتوي مشكي كوتاه و گشاد با يك شلوار مشكي بلند و گشاد پوشيده بودم و يه شال بزرگ سورمه اي سرم بود و نه تنها يك ذره آرايش نداشتم و حتي كرو پودر هم نزده بودم، بلكه رنگ پريده و خسته هم بودم. كفش بسته و جوراب هم پوشيده بودم.
يك سرباز پياده شد و يك دختر چادري اومد جلوي منو گرفت و...."

منم درست مثل این عزیز، اعصاب و روانم مدتیه به‌هم ریخته از این اوضاع هشلهف!
مددی!
زیتون. دام

یکشنبه، مهر ۰۸، ۱۳۸۶

صد رحمت به سنگ پای قزوین!

1- تورو خدا زحمت نکشید هر 70 میلیون‌نفرتون بیایید فرودگاه!
می‌ترسم زیرپا له بشید. منم که استاد دانشگاهم و خیلی مهربون...
می‌دونم که موقع سخن‌رانی‌هام تو دانشگاه کلمبیا و سازمان ملل و مصاحبه‌هام همه اشک شوق تو چشماشون جمع شده و به من گزارش رسیده از شدت ذوق صدای نعره‌تون در نقطه نقطه‌ی ایران به گوش می‌رسیده.
چون من استادم و استدلالم قویه، می‌دونم فرودگاه تهرون گنجایش 70 میلیونو نداره. از طرفی می‌ترسم یه عده ستون پنجمی یه دستور آمریکا از غیبت شما سوءاستفاده کنن و بیان خونه‌تون دزدی. برای همین خواهش می‌کنم، تمنا می‌کنم به مسجد رفتن اکتفا کنید و هرچقدر می‌خواهید به خاطر وجود من سجده‌ی شکر به‌جا بیارید!
جون من کیف‌ کردید چه‌جور حال آمریکا و اسرائیل و بقیه رو گرفتم!

2- داداش من می‌گه من قول می‌دم این‌دفعه هم احمدی‌نژاد رأی میاره!
- مگه اون‌دفعه نمی‌گفتن تقلب شده؟
- اگر هم اون‌دفعه شده، این دفعه واقعا رأی میاره!
- به خاطر بامزه‌گیش؟ سخن‌رانی‌هاش؟ وسیله‌ی سرگرمی؟
- نه. یه کم فکر کن!
-....


3- شیاف مخصوص خونریزی در شب زفاف به بازار اومد...
با اسم داروی معجزه آفرین باکره‌گی!

4- جمله‌نویسی سمیه کلاس سوم دبستان از کرج...

5- خیلی آدما وقتی منو می‌بینن ازم سوال می‌کنن که آیا من شمالی هستم! وقتی می‌گم نه با یه نگاه ناباورانه می‌گن ولی خیلی شبیه شمالی‌هایین. می‌گم کاش بودم.
گاهی هم به شوخی می‌گم آره. مال شمال افغانستان یا پاکستانم.
حالا اگه چهره‌ام باعث می‌شد که در شمال این‌فکرو بکنن و مغازه‌داراش بهم تخفیف بدن خوب می‌شد اما ابدا"!

اون‌روز تو فروشگاه مواد غذایی مردی میانسال با کله‌ی گرد کم‌مو و لبی خندان اومد نزدیکم و در گوشم پچ‌پچ‌گونه گفت:
- شمالی هستی؟ رشتی؟ آره؟
کمی خودمو کنار کشیدم گفتم نه متاسفانه!
رفتم به سمت یه قفسه‌ی دیگه و داشتم جنس برمی‌داشتم تو سبد می‌گذاشتم که باز نزدیک شد با خنده‌ی جلف گفت:
- می‌ترسی بگی شمالی هستی؟
باز دور شدم ازش. اما جواب دادم:
- نه، چه ترسی! مگه شمالی بودن عیبه؟!
- لهجه‌ت! حاشا نکن! لهجه‌ت معلومه شمالی هستی.
- ای بابا، اگه بودم می‌گفتم دیگه. ببخشید من کار دارم...
و به سمت قفسه‌ی دیگری رفتم.
دوباره با پررویی نزدیک شد:
- می‌ترسی بگی چون از بس جک براتون ساختن!
و خنده‌ی مشمئز‌کننده‌ای کرد.
دیگه عصبانی شدم و جوابشو ندادم. رفتم طرف صندوق...
اونم اومد پشتم وایساد و باز جلوی مردم شروع کرد به همون سوالو پرسیدن...
یهو فکری به نظرم رسید.
- شما کجایی هستین آقای محترم؟
کمی‌خنده‌شو فرو خورد:
- برای چی می‌پرسی؟
- همین‌جوری، برام فرقی نداره البته!
من‌ و منی کرد و گفت قزوین!
بی‌هوا لبخندی زدم.
- چه‌طور مگه؟
- هیچی، متاسفانه برای هر شهر ایران جک ساختن اما عاقلان نباید باور کنن...
دیگه لبخندش کاملا محو شده بود و صورتش هم کمی سرخ.
- اما ما مال تاکستان قزوینیم!
صندوق‌دار و مردم تو صف که احتمالا در جریان مزاحمت‌های آقا از اول بودن خندیدن.
- مگه من چیزی گفتم؟
دیگه تا وقتی پول خرید رو دادم و رفتم جیکش در نیومد!


6- بچه‌ که بودم یه روز با مامانم رفتیم به یکی از فروشگاه‌های صنایع دستی در خیابون ویلا . یه آفتابه‌ی مسی خیلی گنده، چند برابر قد من به عنوان دکور اونجا بود.
دستمو که تو دست مامانم بود کشیدم و در حالیکه سرمو بالا گرفته بودم با سادگی به صدای بلند گفتم:
- اووَه... مامان این آفتابه‌ی خمینیه؟
فکر می‌کردم این آفتابه‌ی بزرگ باید مال بزرگترین مقام کشور باید باشه.
همه‌ی کارمندای اونجا از خنده غش کردن. یکی گفت: نه عزیزم مال شاه بوده. یکی گفت مال رستمه . خلاصه هر کسی یه چیزی گفت.


7- آن پسر با اسب رفت...





8- گذرگاه شماره 71 منتشر شد... الان هشت روزه که اومده.
"اینک گذرگاه، یک جُنگ است. که سعی شده است دسترسی به مطالب آن سریع و راحت باشد. با یک " کلیک " به فهرست می رسی که مطالب را در طبق اخلاص، پیش رویتان قرار می دهد. همه مطالب تفکیک شده منتظر کلیک است. جستجوی وقت گیر لازم نیست. و یک کلیک دیگر شما را به آرشیو مرتب و قابل بهره وری هدایت می کند.(محمود صفریان)بمناسبت گامهای آخر شش سالگی که قراره در شماره 72 چاپ بشه. چطور فهمیدم؟ شمام عضو بشید تا مطالب بعدی رو به آدرستون بفرستن...


9- این عکس وجود آزادی بیان رو در جمهوری اسلامی به خوبی اثبات می‌کنه...

چهارشنبه، مهر ۰۴، ۱۳۸۶

شکرخوری‌های زیادی

1- اول از همه یکی منو روشن کنه که احمدی‌نژاد تو این ماه‌ عزیز، تو این ماه پرفیض و برکت، بدون قصد اقامت ده روزه چه‌جوری رفته نیویورک؟ یعنی روزه نمی‌گیره؟
والله سی‌با که رفته بود پیش رئیسش که تقاضای مرخصی کنه برای مسافرت. رئیسش همچین اخمی بهش کرده بود که بند دل همه‌ی روزه‌نگیرها پاره‌شده بود. ماه رمضون و مسافرت سه‌روزه؟ ای وای... ای داد... پاداش آخر سال پرید!
این امسشو نبر نمی‌تونست یکی از همین اخما برای رئیس‌جمهورکمون بکنه؟ چرا این‌همه تبعیض!

2- آقا، ما فهمیدیم که تو مملکتمون نه همجنس‌باز داریم و نه‌همجنسگرا... اون دوتا پسری که تو خراسان اعدام شدن فقط شومبول‌بازی کرده بودن.. اون آقایونی هم که تو پارک دانشجو و پارک بهجت‌آباد میان جفت انتخاب می‌کنن میرن حموم عمومی یا خونه‌ی یکیشون، فقط می‌‌خوان پشت هم‌دیگرو کیسه کنن!

3- نکته‌ی مهمتری که از سخنان گهربار رئیس‌جمهورک محبوبمون فهمیدم اینه‌که زنان ما اون‌قدر ارزشمندن که هرکاری بهشون رجوع نمی‌کنن. شما نمی‌فهمید وقتی در بعضی رشته‌های مهندسی‌ دانشجوی دختر نمی‌گیرن این یعنی احترام. وقتی بیشتر بیکارهای مملکت خانوم هستن این یعنی برن راحت تو خونه بتمرگن و هر چقدر می‌خوان آرایش کنن و درضمن برای آقا خونه رو بسابن و بروبن و بپزن .چادر هم برای اونه که ارزشمندیشون رو بپوشونه و ندزدنشون.

4- خوبه اقلا یه‌کم از موضعش در مورد هالوکاست پایین اومده بود و گفت منظورم این بود که چرا اجازه‌ی تحقیق نمی‌دن و چرا اسرائیل تلافیشو سر فلسطینی‌ها در میاره...

5- این سایت چند مطلب و چند کاریکاتور قشنگ در مورد سفر احمدی‌نژاد به نیویورک داره. کاریکاتورهای نیک‌آهنگ کوثر خیلی قشنگن...

6- نمی‌دونم این از شانس ماست که این دوره زندگی می‌کنیم یا بدشانسی... دیدن موجودی به ‌نام احمدی‌نژاد به عنوان رئیس‌جمهور یک کشور با تمدن قدیمی دیدن داره والله. زندگی در دوران یک جوک بزرگ تاریخی خودش یک تجربه‌ی بزرگ و منحصربه‌فرده. من همه ش می‌ترسم مردم دنیا به ما حسودیشون بشه!

7- اینو نگم می‌میرم. همین الان تو نظرخواهی یادم اومد.
کی گفته بود احمدی‌نژاد موقع سخن‌رانی دستاشو تکون بده... از خنده داشتم می‌مردم. همه‌ش قاطی می‌کرد...
مثلا اسم چند کشورو می‌خواست بگه. تا دهمین کشور گفت. اما با انگشت‌هاش تا شماره دو نشون می‌داد.
یه جایی چهار گفت و با انگشتاش چهار تا نشون داد. در جمله‌ی بعدیش گفت 8 و باز چهار رو نشون داد. یا بی‌موقع دستاشو مشت می‌کرد و یا انگشت اشاره نشون می‌داد... نمی‌شد قبل از رفتم کمی تمرین اعداد و تمرین حالت دست می‌کرد؟


8- یادش به خیر قدیما اول هر نوشته‌م یه شعر می‌نوشتم و این اواخر همه‌ش از شاملو. و بیشتر تیکه‌هایی از شعرای بلندش.
امیرحسین کدیور عزیز برام ایمیل داده و کامل ِ یکی از شعرهارو خواسته. گفتم اینجا بنویسم شاید کس دیگری هم دوستش داشت . چون خیلی طولانیه فقط تیکه‌ی اولشو رو صفحه می‌زنم و بقیه رو در قسمت ادامه‌ی مطلب...

شعری که زندگی‌ست
موضوع شعر شاعر پیشین
از زندگی نبود...
در آسمان خشک خیالش، او
جز با شراب و یار نمی‌کرد گفتگو...
او در خیال بود شب و روز
در دام گیس مضحک معشوقه پای‌بند،
حال آنکه دیگران
دستی به جام باده و دستی به زلف یار
مستانه در زمین خدا نعره می‌زدند!

بقیه ....

شنبه، شهریور ۳۱، ۱۳۸۶

بفرمایید، حلیم افطاری!






1- بیست و چهارم شهریور پنجمین سالگرد وبلاگ‌نویسیم بود...
بیچاره ملت وبلاگ‌خون.

2- بیست و پنج شهریور سالگرد ازدواجم با سیبیل‌باروتی...
بیچاره سی‌با:)

3- رامین در وبلاگ همسفر از سفرش به آنتالیا نوشته

4- عبدالواحد رفیعی وبلاگنویس افغانی هم در وبلاگش از سفرهاش می‌نویسه...

5- اینم سفرنامه محلات میس زالزالک...

6- منم یه سفر شمال رفتم که شاید، احتمالا،...بنویسمش:)


6/5- هر کس دیگه تعطیلات تابستونی رفته مسافرت و تو وبلاگش سفرنامه نوشته لطفا تو نظرخواهی خبر بده... چون اقلا وصف‌العیش، نصف‌العیش باشه برامون...

7-گزارش تصویری سایت قدیمی ها از بهشت زهرای تهران، بر مزار هنرمندان...
البته دیدن سنگ‌قبرای هنرمندان ناراحت‌کننده‌ست. اما تا اونجایی که سنگ‌ها برام اومد(با این سرعت اینترنت) از سنگ اسدالله ملک بیشتر خوشم اومد...

8- دویچه وله و چهارمین دوره‌ی انتخاب وبلاگ‌های برتر..."از۳۱ اوت دور جدید مسابقات انتخاب وبلاگ برتر توسط دویچه‌وله آغاز می‌شود.در کاری مشترک با سازمان خبرنگاران بدون مرز، مسئله‌ی آزادی بیان نقشی محوری در این دور از گزینش‌ها دارد. فرصت شرکت در این رقابت‌ها تا ۳۰ سپتامبر است."

درسته قضاوت خیلی سخته و معمولا هم یه اشتباهاتی پیش میاد و گاهی یه پارتی‌بازی‌هایی هم صورت می‌گیره که به نظر من در بیشتر مسابقه‌ها اجتناب‌ناپذیره. مسابقه‌ی دو نیست که یکی تندتر بدوه و یکی کند‌تر. در وبلاگستان همه خوبن...
هر کی دوست داره می‌تونه شرکت کنه. جایزه‌شم درسته دیر می‌رسه. اما بالاخره می‌رسه:) پارسال که من برنده‌ی هیئت داوران بودم قول جایزه‌شو پیش‌پیش به دوتا داداش دادم. هی می‌پرسیدن پس چی شد اون آی‌پادی که می‌خواستی بهمون بدی. وقتی رسید که دیگه کاملا کچل شده بودم:) ولی خوب این شامپو ضد کچلی‌ها به دادم رسید...

زیتون دات کام

دوشنبه، شهریور ۲۶، ۱۳۸۶

بن‌بست خوشبختی

3152

سی‌ و یک، پنجاه و دو... این عدد رو خوب به خاطر بسپرید!
.
.
.
درسته. کُد رمزه. اما نه کد رمز یک عملیات مثل یازهرا، بلکه:

شماره‌های کانال‌های تلویزیونی که این سی روز باید پشت سر هم بگیرید.
اول کانال سه، ساعت 7 درست بعد از افطار، سریال "یک وجب خاک" عبدالعلی‌زاده. همون که رضا بابک و مهتاج نجومی و برزو ارجمند و اینا توش -بازی می‌کنن! هی اتفاقات مسخره توش می‌افته!
بعد کانال یک، ساعت 7:30 درست بعد از تموم شدن اون‌یکی سریال، سریال" اغما"سیروس مقدم داره. همون که امین‌تارخ و شیرین‌بینا توش بازی می‌کنن. امین تارخ جراح مغز و اعصابه. خیلی‌هم خوش‌تیپ و خوش خنده‌ست و عاشق زنشه. میاد مغز زنشو عمل کنه که زنش همون قسمت دوم می‌میره... یه شیطونی این وسط موش می‌دوونه. حالا شیطون کیه؟ باید تا آخر ببینید!
بعد یه ساعت استراحت برای هضم غذا و هضم دو سریال اولی و سپس... کانال پنج سریال "شکرانه" رو داره. همون که پوریا پورسرخ پسر یه برج‌ساز پولدار خدا زده تو سرش و شدیدا عابده و طرفدار رعایت حق‌الناس... دایی جون لبه‌ی تیغ هم رل باباشو بازی می‌کنه. اما اینجا عصا و سبیل و کلاه نداره:)
درست بعدش کانال دو سریال" میوه‌ی ممنوعه" حسن فتحی رو نشون می‌ده.
با بازی علی نصیریان، گوهرخیراندیش، و امیر جعفری(که یواش یواش داره از حیث پدرسوختگی در نقش‌هاش، جای شریفی‌نیا رو می‌گیره) و حاج آقا نصیریان مایه‌دار در عزای فرار دخترش و ازدواج با یه مردی که تو زلزله‌ی بم زن و بچه‌شو از دست داده داره دق می‌کنه!

خوب حالا، ساعت شده ده و نیم. برید بخوابید تا سحر بتونید از جاتون پاشید.
مادر بدبخت خانواده هم که بعد از افطار تو آشپزخونه جون کنده برای سحری فردا.
و فردا همین آش است و همین کاسه...
این سی‌روز خوش بگذره:)

شنبه، شهریور ۲۴، ۱۳۸۶

1- قپی اومدیم و گرفت...
چند ماه پیش آخرای شب داشتم تو پیاده‌روی یه خیابون45‌ متری تند وتند می‌رفتم به طرف میدونی که ممکن بود اونجا تاکسی گیرم بیاد.
خیابون چراغ درست‌حسابی هم نداشت. تو تاریک کورکی مواظب بود تو چاله نیفتم که ناگهان برخوردم به سمند نقره‌ای رنگی که تو پیاده رو به موازات در خونه‌ای پارک کرده بود و هر چهار تا درش چهار‌طاق باز! به‌طوریکه اصلا نمی‌تونستم رد بشم.
یا باید می‌رفتم از توی پارکینگ خونه می‌رفتم اون‌ور که کار درستی نبود. چند زن و یک مرد شیک‌پوش مشغول برداشتن بچه‌ی کوچک و چند ساک بودن. گفتم می‌شه خواهش کنم یه طرف درا رو ببندین تا من رد شم؟
مرد هنوز دهنش باز نشده بود که زن مو طلایی داد زد. به ما چه! برو از توی خیابون برو. به خیابون نگاه کردم. ماشین‌ها به سرعت حداقل 100 کیلومتر ویـــژی رد می‌شدن و اصلا نمی‌شد. گفتم اگه ماشین به من بزنه شما مسئولیت قبول می‌کنید.
مرد تا اومد حرفی بزنه زن ژیگولوی دوم پرید تو حرفش. وا... به ما چه! و مرد که تاحالا فکر می‌کردم می‌خواد بگه چشم الان درارو می‌بندیم افاضات فرمود که پیاده‌رو مال ماست... اصلا حق ندارید از این جا رد شید! و زن اول غش‌غش خندید که : همینو بگو!!
با خون‌سردی پرسیدم سند پیاده رو تو سند خونه‌تون قید شده؟
زن دوم با پرخاش گفت: وا... چه پررو هم هست! جوابشو ندید و مشغول کاراشون شدن. دیدم نخیر... از جوی آب پریدم رفتم تو خیابون و از اون قسمت رد شدم و رفتم جلوی ماشین. یهو فکری به نظرم رسید که چند بار کارم رو راه انداخته بود. این‌دفعه بیشتر خواستم دلشونو بسوزونم وگرنه فایده‌ای برام نداشت.
وایسادم رومو به ماشینشون کردم و کاغذ و خودکاری از کیفم درآوردم و مثلا شماره‌ ماشین و پلاک خونه‌رو یادداشت کردم. که تو اون تاریکی اصلا معلوم نیست درست نوشتم. مهم هم نبود. فقط برای ترسوندنشون و کمی دل‌خنکی!
(یه بار هم با عکس موبایل این کارو کرده بودم و طرف کلی زرد کرده بود.) اینا اما به روشون نیاوردن. زن دومی گفت وای.. آقا رضا شماره‌تونو یادداشت کرد. آقا رضا گفت هیچ غلطی نمی‌تونه بکنه. و همه غش غش خندیدن و مسخره‌م کردن.
راهمو به سمت میدون ادامه دادم و اون قسمتو دیگه می‌دویدم. تاریک بود و خلوت. ده‌دقیقه دیگر راه مونده بود.
در چند قدمی میدون ناگهان صدای ترمز شدیدی اومد و نگاه کردم دیدم سمند نقره‌ای رنگی بود. اون مرد و دو خانم(بدون بقیه) از ماشین پریدن پایین و به طرفم یورش آوردن. انگار با هم مشورت کرده بودن و به این نتیجه رسیده بودن که لابد من کاره‌ای‌یم:)
هر سه دورمو گرفتن. اول بهم سلام کردن و گفتن شماره‌رو می‌خوای برای کجا؟ با خون‌سردی گفتم عموم در اداره‌ی ثبت اسناد کار می‌‌کنه. کنجکاو بودم ببینم واقعا پیاده‌روی جلو خونه‌تون تو سندتون خورده. اصلا همچین چیزی می‌شه. فقط همین!
آقاهه گفت. چقدر شما دل‌نازکین بابا. حالا معذرت بخواهیم حله؟ گفتم معذرت برای چی؟ پیاده‌روی خودتونه. شهرداری تخلف کرده محل عبور مردمو تو سند زده! من به عنوان یک شهروند موظفم این اشتباه شهرداری رو گوشزد کنم.
خانم‌ها هم یکی یکی هی ازم معذرت می‌خواستن.
- مال مای ما که نیست. عقب‌نشینی داشتیم. قبلا مال ما بوده... توروخدا شما ببخشید..
گفتم شهرداری اشتباه کرده خیابونو بدون اجازه‌ی شما تعریض کرده... حالا مگه کوتاه میام؟:)
اون‌قدر معذرت خواستن که دیگه دلم سوخت. گفتم این‌یک‌بارو ندیده می‌گیرم. اما شما هم به فکر جون مردم باشید. تو پیاده‌رو که پارک می‌‌کنید هیچی. اقلا یه راه برای عبور مردم باز کنید.( اینم نتیجه‌ی اخلاقی ماجرام)
آقاهه دستشو گذاشت روی سینه‌ش چشماشو بست و گفت چشم!
ولی هر سه هنوز با بدبینی و ترس نگام می‌کردن...

2- گاهی هم از این قپی‌ها برای تاکسی‌خطی‌ها میام. وقتی رئیس خط نیست فوری مسیرو عوضی می‌گن. مثلا تا نصف مسیر می‌رن.
منم فوری یه ورق و یه خودکار دستم می‌گیرم و ادای شماره نوشتن در میارم. راننده می‌گه آبجی بابا غلط کردیم بیا سو‌وار شو(Suar(
منم می‌رم سووار می‌شم!

3- ماه رمضون همه چیزو تحت‌الشعاع خودش قرار داده.
از دو سه روز قبل حرف از گروه‌های بالاپشت‌بوم‌برو بود برای دیدن هلال ماه. چقدر بودجه مصرف شد که هزاران نفر چادر و سور و ساتشونو بردارن ببرن توی پونصد ششصد نقطه‌ی ایران. آخوندا هم که ... تا اونجایی که من اطلاع دارم نصفشون بالاپشت‌بوم سرما خوردن! این‌همه منجم و اخترشناس تو مملکتن اونوقت این همه بودجه مصرف بشه برای یه مشت آدم عامی و کم‌سواد از نظر اخترشناسی!.
روز اول که اولش شد یوم‌اشک و عصر یهو اعلام کردن نه خود روزه‌ست. یک‌ربع قبل از افطار هم اعلام کرد هر کی روزه نگرفته اگه از الان که هلال ماه روئت شده نیت کنه و چیزی نخوره روزه‌ش قبوله. روزه‌ی یک ربعه خیلی بامزه‌ست.
مدرسه‌ و ادارات دیر شروع می‌شه و زود تموم. لابد تموم مدت هم نه معلم حال درس دادن داره و نه کارمند حال راه انداختن کار ارباب رجوع رو.
تا اونجایی که من دیدم نصف مغازه‌های شهر یه پارچه نصب کردن بالای مغازه‌شون که حلیم و آش برای افطار داریم. شوخی نمی‌کنم. من بالای بنگاه معاملات ملکی و آپاراتی(!) و پیتزا‌فروشی(اقلا این‌یکی مواد غذایی داشته از قبل) و سوپری و بستنی فروشی دیدم...
دم غروب هم چه صفیه....
یه عالمه حرف دارم. ولی خواب مجالم نمی‌ده...

4- فقط این داستانو بگم و برم. نمی‌دونم راسته یا جوک.
چند سال پیش آیت‌الله الف که ماشالله بالای صد سال عمر داشت و کمرش خمیده، بردن پشت‌بوم برای دیدن هلال ماه. اون‌موقع‌ها باید فقط برای علی‌گالیله اثبات می‌شد و یکی دو تا مرجع تقلید. همین کافی بود.
آیت‌الله الف در اثر خمی کمر نمی‌تونسته آسمون رو نگاه کنه، اعوان و انصارش هر چی سعی می‌کنن صافش کنن، نمی‌تونن. به‌ناچار روی دست می‌گیرنش و سرشو می‌گیرن بالا.. اون‌قدر بهش فشار میارن که طفلکی کارخرابی می‌کنه و با صدای ضعیف داد می زنه:
- ریدم بابا... ولم کنید.
همه فکر می‌کنن می‌گه دیدم بابا... خوشحال می‌شن و الله اکبر می‌گن و فوری بی‌سیم می‌زنن به رسانه‌ها که هلال ماه روئت شد و ماه رمضون رسما شروع شد...

5- دوسه شماره دیگه دارم بنویسم... اما چشام از خواب هی بسته می‌شه.

پنجشنبه، شهریور ۲۲، ۱۳۸۶

یک اتفاق عجیب

1- امروز به طور تصادفی رفتم به یه قصابی که تاحالا ازش گوشت نخریده بودم. هنوز نگفته بودم چی می‌خوام و چقدر می‌خوام که ناگهان خشکم زد. تابلوی مداد رنگی روی دیوار خیلی برام آشنا اومد.
خدای من، کار من بود با امضای خودم با تاریخ چند سال پیش:))
با تته پته گفتم این مال منه. ایناهاش.. اینم اسممه... قصابه یه خورده جا خورد و ساطور به دست گفت حالا هست! فرمایش؟
گفتم: هی‌هی‌هیچ‌چی! دو کیلو گوساله‌ی بدون چربی. و تموم مدتی که گوشتم رو حاضر می‌‌کرد زیر چشمی به نقاشیم نگاه کردم. و به خودم افتخار کردم:) به‌خدا من حیف شده‌م تو این مملکت!
موقع بیرون اومدن با دمم گردو می‌شکستم. درسته اول رو دیوار قصابیه، اما بعد ممکنه برسه به مرغ‌فروشی، بعد به میوه‌فروشی و بعد مثلا رو دیوار دستشویی یه مسجد... شاید یه روزی نقاشیم رفت رو دیوار خونه‌ی شما... آقا، این مداد رنگیام کجاست؟
(هر چی فکر کردم نقاشیم چطوری به دست آقای قصاب افتاده عقلم به جایی نرسید. ممکنه سی‌با انداختتشون تو آشغالی و گربه کیسه‌زباله رو پاره کرده و باد شبانگاهی برده‌تش دم مغازه یارو و اونم دلش سوخته و قابش کرده... شاید هم دزد اومده می‌دونسته چی تو خونه‌ی ما باارزشه:) از خود قصاب هم با اون چشمای خون‌گرفته و سبیل‌های از بناگوش دررفته نتونستم بپرسم. تازه ممکن بود خیلی پیگیر شم تابلو رو پرت کنه تو جوب بگه برو بابا، مال خودت. و مردم محروم بمونن از این اثر بی‌بدیل)

2- این آقا امید ما یه نظرسنجی در مورد تلویزیون فارسی بی‌بی‌سی داره که باید فوری تحویلش بده.
شماهام که می‌دونم عاشق کمک به محققین و مخترعین و مکتشفین هستید. پس آستین‌ها رو بالا بزنین(نزدین هم نزدین بی‌آستین و باآستین قبوله) و به چند سوال جواب بدین.
(امید جان، یه بار اومدم نوشته‌هامون شماره گذاری نکنم ها....)

سه‌شنبه، شهریور ۲۰، ۱۳۸۶

پوچ

1- پیشنهاد احمدی‌نژاد به کشورهای زورگو: رفراندوم برگزار کنید!
زیتون: چطوره خودت به عنوان اولین رئیس‌دولت شجاع(پسر شجاع) پیش‌قدم بشی گوگولی!...

2- احمدی‌نژاد دستور داد حذف سه صفر از پول ملی را بررسی کنند!
زیتون: من از اول گفتم واحد پولمون رو دلار کنیم...



3- هر چی منتظر شدم کسی راجع به سریال "گل‌یا پوچ" با بازی اکبر عبدی، بروز ارجمند، انوشیروان ارجمند، مهتاج نجومی، بهاره رهنما، بهنوش بختیاری و... و کارگردانی جواد افشار چیزی نگفت.
اولش با این ماجرا شروع شد که عمه‌ای (مهتاج نجومی)دنبال برادرزاده‌ش سیاوش( برزو ارجمند) می‌گرده تا ثروتی که بهش ارث رسیده رو بهش بده. اما بعد از چند قسمت می‌ره به سمت تیکه زدن به اپوزیسیون. جلال شاد‌آبادی( اکبرعبدی) که پدر عسل( بهاره‌ رهنما) کسی که سیاوش عاشقشه، کاندیدای انتخابات ریاست صنف خودشه(کاسه توالت) و از تلویزیون‌های ماهواره‌ای خارجی خط می‌گیره. برای هر سخن‌رانی که بهش دیکته می‌کنن، کلی دلار به جیب می‌زنه. به طوری که حتی از شغل اصلیش هم بیشتر گیرش میاد.
سخن‌رانی‌هاش رو سعی کردن شبیه افراد مخالف حکومت در بیارن.
در جایی هم سیاوش می‌خواد در دانشگاه اعلامیه پخش کنه. مأمورای حراست میان در نهایت رأفت و مهربونی ازش می‌پرسن این چیه؟ سیاوش شروع به داد و بیداد می‌کنه و خودشو به اونا می‌کوبونه(!) که یعنی اینا دارن منو می‌زنن و اعلامیه‌ها رو پرت می‌کنه تو حیاط دانشگاه... یکی از اعلامیه‌ها رو بالا می‌گیره... مثلا می‌خواد ادای باطبی و دیگر دانشجوهای دستگیر شده رو در بیاره. و بعد توی تلویزیون ماهواره‌ای مصاحبه می‌کنه که مأمورا منو زدن و از دانشگاه اخراج کردن و...
بیشتر از اینکه از دست تلویزیونی‌ها عصبانی بشم، از دست بازیگرها ناراحت شدم. آخه درآوردن نون به چه قیمتی؟
فکر می‌کردم برزو ارجمند با عموش(مالک اشتر) و باباش فرق داره. فکر می‌کردم اکبر عبدی هیچوقت وارد این بازی‌ها نمی‌شه.
این سریال می‌خواد با طنز مخالفین جمهوری اسلامی رو به گند بکشه... خجالت داره والا...

4- بازداشت همسر یک زندانی سیاسی در زنجان
هم اکنون پنج تن از هویت طلبان زنجان به نامهای سعید متین پور، جلیل غنی لو، بهروز صفری، لیلا حیدری و علیرضا متین پور در بازداشت بسر می برند.
به لیلا حیدری گفته بودند که می‌تواند به ملاقات همسر زندانی‌اش بهروز صفری برود و وقتی رفته، دستگیرش کرده‌اند.
علی‌رضا متین‌پور برادر سعید‌متین‌پور هم سرکارش دستگیر شده.
صفری ، غنی لو و برادران متین پور دوم اسفندماه سال گذشته در مراسم بزرگداشت روزجهانی زبان مادری نیز بازداشت شده بودند...

5- عباس میلانی و پاسخی به منتقدان...
(طبق قانون نانوشته‌ی وبلاگستان انتقاد ناصر زرافشان رو گذاشتم حالا اینو باید بذارم )

6- نادره افشاری و داستانهایش...

7- روز نهم شهریور روز ملی حفاظت از یوزپلنگ ایرانی بود. با اینکه ده‌روز دیر شده اما خواندنش بد نیست.
دست در دست هم برای حفظ يوزپلنگ ايرانی...

8-چند ایرانی یوزپلنگ‌ها را می‌شناسند؟
(ممنون از صفورا)

9- به عنوان حسن ختام، فرازی چند از سخنان احمدی‌نژاد:
آمریکا به ایران حمله نمی‌کند به دو دلیل! 1- من مهندسم و مسائل را تحلیل و استدلال می‌کنم!(زیتون: همین یه استدلالت مارو از خنده کشت!)
2- به وعده‌ی خدا باور دارم.(زیتون: می‌شه بپرسم خدا بهت چی وعده داده؟ اینکه هاله‌ی دور سرت از همه‌ی ما محافظت می‌کنه؟)

چهارشنبه، شهریور ۱۴، ۱۳۸۶

در صورت تصویب «لایحه‌ی جدید- به اصطلاح- حمایت از خانواده»... ننگی عظیم بر دامان جمهوری اسلامی!

وقتی مفاد لايحه‌ی جديد حمايت از خانواده را می‌‌شنوم٬ چشمام سياهی می‌ره.
آيا دارم درست می‌شنوم! اين همه عقبگرد ممکنه!
اين همه توهين و قانون‌های قرون وسطایی به زنان بس نبود؟ حالا لایحه‌ای به این مزخرفی!؟

- مردان برای ازدواج‌های دوم و سوم نياز به اجازه‌ی همسر اول ندارن!
تا حالا که نياز بود وضع اين بود٬ وای به از اين به بعدش!
فقط تشخیص دادگاه که قاضی‌هاش مَردن مهمه. تشخیص اینکه مرد تمکن مالی داره( بر طبق اسلام ۱۴۰۰ سال پیش٬برای ازدواج یک حصیر پاره برای زیر انداز همخوابگی کافیه!)
و عدل رو رعایت کنه. یعنی اگه امشب یه سیلی زد به همسر دوم. فرداش یکیشو محکم‌تر بزنه به همسر سوم. همسر اول رو که باید زیر لگد له کرد(برای تادیب)
- مردان برای ازدواج موقت دیگر احتياج به سند و مدرک ندارن. نه تاحالا داشتن!
این کثافتی که کشورمون رو فرا گرفته دیگه علنی می شه...
(بيچاره سندصيغه فروشان! کارشون کساد شد...)

وای بر ما...
وضع قوانين کشور ما به کجا رسيده.
برای زن در حد يک مرغ هم حقوق قائل نيستن!

یاد این شعار مخصوص زنان در جمهوری اسلامی می افتم:
ای زن به تو از فاطمه اینگونه خطاب است
ارزنده ترین زینت زن حفظ حجاب است...
خدای من...
حتی مرغ ها وضعشون از ما بهتره...

چکار باید بکنیم؟
برای مقامات نامه بنویسیم که بابا ما آدمیم؟ بریم تو خیابون فریاد بزنیم؟ سرمونو به دیوار بکوبیم؟
کمکی! چاره ای!
آقایان عزیز
شما واقعا از این وضع راضی هستید؟
در واقع با تصویب این لایحه توهینی هم به آقایون می شه. یعنی اونا رو تا حد یک خروس و یا یک شتر نر مست پایین میارن...

پ.ن.
سایت میدان چند نوشته در این مورد داره.

z8un.com

یکشنبه، شهریور ۱۱، ۱۳۸۶

800

1- چند روزی نبودم. عجیب اینکه دلم برای وبلاگم زیاد تنگ نشده بود. فکرمی کنم دارم کمی رشد عقلی می کنم:)

2- این هشتصدمین پستمه... اووَه چقدر نوشتم تا حالا!

3- این نظرخواهی آخرش درست نشد که نشد. هر چی برای نظرات روزنامه ای و کپی و پیستی نظرخواهی جداگانه می ذارم بازم همون آشه و همون کاسه.

4- یک توالت-نوشته بامزه:
"لطفا روی اثر هنری خود سیفون بکشید و محیط را برای خلق آثار هنری بعدی توسط دوستانتان پاک نگهدارید."
جالب اینجاست که من هر وقت رفتم به این توالت همیشه تمیز بوده.
من مي میرم برای این هنردوستی و هنرمندپروری مردممون. بیخود نیست می گن هنر نزد ایرانیان است و بس!

5- یک توالت نوشته ی دیگه:
احمدی نژاد رید به این مملکت. تو هم روش!

6- برنامه ای که نیم فاصله داره الان در دسترسم نیست و وجدان درست نویسیم حسابی در عذابه...


7- آذر فخر هنرمند بازیگر تاتر برام نوشته:
"مطمئنی اين همان نمايشنامه اقای رادی است؟ نوکر لال برادر طوطی؟ اقای گيل و سرطان معده؟ کلفت جوان خانه رقصنده گروه فلکلور گيلان است يا ان دختر معصوم و ساده و جوان؟ تاجماه خانم جنون نفاسی دارد و ديدن روابط عاشقانه اقای گيل با خواهر خودش او را اوهام سخت تر ميکشاند .
اصلا اين بزرگترين خيانتی است که ميتوان به تاتر کرد . اين نمايشنامه از شاهکارهای اقای رادی بود . اصلا بهتر است سکوت کنم ."

پس نمایشنامه"لبخند باشکوه آقای گیل" رو کلی تغییر دادن . برای همین خیلی پیش پا افتاده و غیرمنطقی به نظر میاد. من فکرمی کردم اشکال از دوران نوشتن نمایشنامه ست. اما مگر نه اینکه چخوف و برشت هم در زمان قدیم می نوشتن. پس چرا هر وقت می خونی به نظر جالب میان؟
این سانسور چه بر سر هنر داره میاره؟!!
آذر فخر عزیز از اجرای قدیمی این نمایشنامه یاد می کنه:
"محمدعلی کشاورز پدر را بازی ميکرد. جميله شيخی دختر با قدرت بزرگ را. دختر نقاش را فرخنده صابری ( خواهر کوچک پری صابری ) ايرج راد پسر چپی را . محمد مطيع پسر هوسران شکارچی ( که مثل پدر بود )آهو خردمند دختر کلفت را و من مادری که هنوز قدرت دارد ."

خیلی برام جالب بود که آذر فخر خودش این نمایش رو بازی کرده! کاش فیلمی یا عکسی از اون اجرا بود و می دیدم.
"باور کن که لبخند با شکوه اقای گيل واقعا استخوانبندی درستی داشت . چند تا شخصيت را نميدانم چرا زياد کردند . معانی عوض شده . دکور مال اپرا است . اصلا ان رنگها به يک امپراطوری فروريخته و خانه قديمی که حکايت از قدمت خود خانواده دارد نميخورد ."
آذر فخر باز هم گفته و اگه اجازه بده در اینجا ادامه شو می گذارم.

8- چه احساسی پیدا می کنی که یکی از دوستای تو یا همسرت ماشینتونو قرض بگیره و فرداش با لبخند سویچ خالی رو تحویل بده و بگه ببخشید, یادم رفت قفل کنم, دزدینش. و ماشین هرگز هم پیدا نشه.

9- چه احساسی پیدا می کنی وقتی تو یه مهمونی مهمونا با اصرار صاحب خونه کفشاشونو جلوی در در میارن. بعدش تو مهمونی خیلی خیلی خوش بگذره. بعد بیای ببینی این وسط فقط کفش تو نیست. هی بگردی و نباشه! وایسی تا ببینی کسی برش می گردونه یا نه. آخرش یه کفش کهنه باقی بمونه!

10- چه حسی بهت دست می ده وقتی آخر مهمونی بری سراغ رختکن و ببینی مانتویی که با هزار سختی گشتی و پیدا کردی و تازه دادی خیاط یه مقدار تغییراتی توش داده نیست... و لباست آستین نداشته باشه که بی مانتو بری خونه.
. اما خوشبختانه همسرت کت تنش هست...

11- چه حسی بهت دست می ده وقتی دوستی رو بعد از سال ها تو یه جمع می بینی و با حرارت و شوق و ذوق میری جلو باهاش خیلی صمیمانه سلام علیک می کنی و اون خیلی خونسرد روشو می کنه اون ور. تو فکر می کنی نشناختت. با خنده و اعتماد به نفس می گی نشناختی؟!
می گه چرا تو زیتونی! و دوباره سردتر از قبل روشو می کنه اونور...
درسته خیطی واقعا مالیات نداره. اما یه کم درد که داره:)

12- فیلم های خون بازی و اسپایدرمن 3 و مسنجرز رو دیدم.
مسنجرز ترسناک بود. اما بعدش هر چی نشستم یه ارتباط منطقی بدم به کارای بازیگرها نتونستم.به قول سی با تو بترس. با منطق چیکار داری؟
اسپایدر من 3 هم که تکنولوژیش منو کشت.
در خون بازی هم لذت بردم از بازی باران کوثری در نقش یه دختر معتاد. اما نمی دونم چرا احساس کردم بابا جهانگیر و مامان رخشان یه جورایی این فیلمو برای نشون دادن بازی دخترشون ساخته بودن تا اینکه بخوان یه چیزی بگن.
آخر فیلم آدم می گه خوب, که چی؟ اینا رو من می دونستم که اعتیاد بده و آخرش آدم بدبخت می شه و...
اقلا یه خورده رادانشو زیاد می کردن!


13- این بلاگ رولینگ رو برای این گذاشتن که هر وقت یکی آپدیت کرد بفهمیم. جز اینه؟
حالا این چه سریه که بعضیا شونصد بار ای میل می دن که آپ کردیم بیا ببین...
کاش من هم کمی از این اعتمادبه نفس ها داشتم!


14- این سیزدهمی واقعا نحس بود:)

15- اینم بگم و به سلامتی و دل خوش برم.
دوستم قرار بود با بچه هاش بیاد خونه مون. قرار شد من برم دنبالشون تا میدون و بعد باهم پیاده بیاییم.
موقع رفتن سر قرار دیدم وای.. چه خبره! از اطئمه و اشربه و خوراکی های جورواجور...
رسما جلو آدم رو می گرفتن و به زور شیرینی و شربت و شیرکاکائو و ساندیس و تک دانه و شکلات و... تعارف می کردن. اصلا حواسم نبود که شب میلاد منجی عالم بشریته!
یه فکر پلیدی بهم گفت برو دوستت و بچه های شیکموشو از این راه ببر خونه تا شکمشون سیر و پر شه:)
وقتی سر قرار رسیدم صادقانه گفتم که اگه از این راه بریم خوراکی می دن و اگه به بچه های غذای بیرون نمیدی و یا از تمیزیش مطمئن نیستی می تونیم از یه راه دیگه بریم.
گفت چه از این بهتر! از راه خوراکی بریم.
بچه ها ذوق کنان می دویدن و خوراکی می گرفتن و می رفتن سراغ ناذر(نذرکننده) بعدی...
این بچه ها خیلی به تطهیر پول حاج آقاها و حاج خانوما کمک کردن. حق بزرگی به گردنشون دارن.
خلاصه که وقتی خونه ی ما رسیدن فقط آب یخ می خوردن و گاهی میوه. شیرینی و شکلات ها در امان بودن.


16- من موندم چرا ملت ایرانو ول می کنن و مهاجرت می کنن به کشورهای دیگه؟
تا چند وقت دیگه همه مون میلیاردر می شیم...
آشنایی که بعد از سی سال اومده بود ایران می گفت: مردم ایران برای چی می گن ما بدبختیم. ماشالله خونه زندگی هر کی رو(ببخشید هر کیو) که قیمت می کنم می بینم میلیون ها تومن می ارزه. از برکت جمهوری اسلامی همه شدن میلیونر!
گفتم این میلیون ها تومن چه به دردمون می خوره.
خونه ای که در دوران شاه دویست سیصد هزار تومن بود. بعد از انقلاب شد یک میلیون و بعد هر سال رفت بالا و حالا ممکنه 500 میلیون هم بیارزه... اما همه چیز با تورم بالا رفته. گوشت کیلویی صد تومن شده شش هفت هزار تومن.برنج شده کیلویی 2000 تومن. اجاره خونه ها که سر به فلک می زنه. الان یه آپارتمان صد متری در حوالی پاسداران اجاره ش به اندازه ی آپارتمان مشابه در لس آنجلسه(1500 دلار). ولی حقوق ها چطور؟

جمعه، شهریور ۰۲، ۱۳۸۶

لبخند کم‌شکوه آقای گیل + عادی‌سازی چندزنه‌ بودن توسط کارگردانان به‌اصطلاح انتلکتوآل

1- لبخند کم‌شکوه آقای گیل
آقا، ما هی زبونمونو گاز گرفتیم تا وقتی این نمایش رو صحنه‌ست چیزی ازش نگیم تا یه وقت خدای نکرده رو فروشش تأثیر بد نذاشته باشیم. نیست که خیلی هم خواننده(ویزیتور سابق) داریم:) خوب حالا دیگه برداشتنش...
بودن اسم هادی مرزبان کارگردان و مجری برنامه‌ی به یادماندنی "ما می‌توانیم" و همسرش فرزانه‌ی کابلی معلم رقص و هنرپیشه‌ی دوست‌داشتنی فیلم شیرک و سعید نیکپور "امیر کبیر" محبوب و همچنین اکبر رادی نویسنده‌ی نمایشنامه حسابی آدمو به وسوسه می‌‌ندازه که حتما بره ببینه.
شاید به نظر بی‌ربط و مسخره به‌نظر برسه که بگم وقتی با عجله رسیدم به تآتر شهر داشتن درها رو می‌بستن(از قبل بلیت داشتم) و من جیش داشتم. اگه می‌رفتم تو باید تا آنتراکت صبر می‌کردم. می‌تونستم تحمل کنم. چند قدم رفتم جلو و برگشتم عقب دیدم خود کارگردان داره آخرین نفرو راه می‌ده و درو می‌بنده و به کسی که بی‌سیم دستش بود گفت شروع می‌کنیم. بدون فکر از اون آقاهه پرسیدم وقت دارم برم دستشویی. گفت اگه زود برمی‌گردی بدو! و دویدم به سمت پله‌هایی که پایین می‌رفت...
و چه خوب شد که رفتم، چون نمایش اصلا آنتراکت نداشت و من باید هم کندی بازی رو تحمل می‌کردم و هم جیش رو!
و چون ترک کردن سالن قبل از تموم شدن نمایش خیانت بود به صرفه‌جویی آبا و اجدادی که تا آخر پولی که دادی باید استفاده کنی حتی اگه مورد خرید زهر هلاهل باشه، چطور می‌تونستم دوساعت و نیم جیش رو تحمل کنم؟ مسئله این بود...
اکبر رادی نمایشنامه‌ی "لبخند باشکوه آقای گیل" رو در دهه‌ی 1350 نوشته. وقتی دوره‌ی فئودالیسم در ایران با اصلاحات ارضی به پایان می‌رسه و دوره‌ی سرمایه‌داری و صنعت شروع می‌شه.
زمین‌های زیاد آقای گیل( با بازی بهزاد فراهانی) رو ازش گرفته بودن و تونسته بود چند کارخونه‌ی کوچیک بخره. اما از نظر روحی مثل آدم‌های شکست‌خورده و افسرده در خونه‌ی بزرگی در شمال با بچه‌هاش زندگی می‌کنه. سرطان معده داره و عن‌قریبه که بمیره.
بچه‌هاش یکی جمشید( با بازی سعید نیکپور) تحصیل‌کرده(دکترا) و با گرایشات چپ که همه‌ش کتاب می‌خونه و قهوه می‌خوره و کار دیگه‌ای نمی‌کنه. دیگری فروغ‌الزمان( با بازی فرزانه‌ کابلی) روانپزشک یا روان‌شناس که درمانگاهی هم داره و استاد دانشگاه هم هست. با دانشجوهاش همیشه درگیره. بهشون نمره نمی‌ده و به جز تعدادی معدود همه رو می‌ندازه. مثلا یه آدم عقده‌ایه و به بقیه خواهر و برادراش هم فرمانروایی می‌کنه. رفتارش با مادر افسرده‌ش رقت‌آوره و مثل موش آزمایشگاهی بیشتر وقتا توی اتاق دربسته‌ی تاریکی می‌ندازتش.
دیگری داوود(با بازی بهنام تشکر) پسر قدبلند بوالهوس که جز شکار کار دیگری نداره. اغلب اونو با چکمه و کلاه و بارونی و تفنگ شکار می‌بینیم. به کلفت خونه طوطی نظر داره و از وسط داستان مرتب اونو به عنوان "یک خرگوش باکره‌ی سفید" برای درد باباش تجویز می‌کنه. و آخر داستان خودش به اون تجاوز می‌کنه. تجاوز را ما با یک جیغ و آخرش با دامنی که جلوش کاملا پاره شده می‌فهمیم( آخه بگو دامن گشاد دخترک رو می‌شد زد بالا. و چرا شلوار سفیدش کاملا سالم و سفید مونده بود).
دختر دیگر آقای گیل، مهرانگیز (با بازی هستی مرزبان) یک پایش می‌شلد. مادرش در زمان زایمان او دیووانه شده یا شایدم افسردگی بعد از زایمان گرفته و به مدد کمک‌های روان‌درمانی فروغ خانوم به این وضع افتاده. اهل شعر و شاعریه. نقاشی هم می‌کنه. مدل‌هاش از خدمه‌ی خونه‌شونن. ازشون می‌خواد ژست‌های مسخره و تحقیرآمیز بگیرن تا خانم نقاشی‌شون رو بکشه.
تعجب‌آور نیست که هادی مرزبان نقش فروغ رو به همسرش فرزانه کابلی و نقش مهری رو به دخترش هستی مرزبان داده(دخترشه دیگه. نه؟ چون به غیر از نام فامیلش، موقع حرف زدن مثل هادی مرزبان سین‌ها رو شین می‌گه و شکل چونه و لپ‌ها هم کپی باباشه). برای کارگردان‌های ایرانی، چه تأتر و چه تلویزیون و چه سینما خیلی به صرفه‌ست که عوامل فیلم رو از فک و فامیل خودشون استفاده کنن. حتی بیضایی شاه‌کارگردان تأتر حتما نقش اولش رو به همسرش مژده شمسایی می‌ده حتی اگه صداش خش داشته باشه!
دختر دیگر اسمش فخرایرانه(با بازی آیدا قهرمان) من از بازیش بدم نیومد. یک خانم‌دکتر ژیگولوی سوسول، سر اینکه چرا بچه‌ش یک ربع پی‌پی بچه‌ش دیر شده مردمو به خنده آورد و باز مرتب تکرارش کرد ولی خنده‌ها تکرار نشد(مثل جوک تکراری شده بود) و شوهر زن‌ذلیلش(با بازی علی رامز) این شوهر زن‌ذلیل هم خیلی نخ‌نما شده ها... بخصوص اینجور بی‌اراده.
پسر دیگر نورالدین( با بازی مرتضی مسجد جامعی) با فروغ دست‌به یکی کرده که بعد از فوت پدرش پول‌هاشو بالا بکشن.
گیلان‌تاج مادر خانواده که نقششو مهرخ افضلی که اندامی کاملا تین‌ایجری داره بازی می‌کنه و به هیچ وجه(حتی با موهای مصنوعی خاکستری) تو کت آدم نمی‌ره که یه پیرزن زجرکشیده‌ی افسرده باشه. اما خوب یه جاهایی از بازیش رو دوست داشتم.
طوطی کلفت 18 ساله‌ی خانه( با بازی هستی آتشی) که روسری سفید و شلوار و پیرهن بلند سفید و شلیته‌ی قرمز می‌پوشه و من تا آخرش نفهمیدم که خودش یه چیزیش می‌شه یا فقط دیگران بهش نظر دارن. چون یه دفعه از داوود پسر هیز خانواده روسری قرمز به عنوان پیشکش قبول می‌کنه. یک بار به پدر با هزار ناز و ادا و کرشمه دستمال آبی اتوکشیده و عطر زده هدیه می‌ده و باهاش لاس می‌زنه و آخرش به خاطر هتک حرمت یه عالمه گریه می‌کنه!
طاهر هم که رل یک خدمه‌ی لال رو بازی می‌کنه. بعد از نقشش به عنوان مدل نقاشی مهرانگیز فکر کنم کاربردش برای آخر داستان مهم باشه که به عنوان برادر غیرتمند طوطی برای هتک حرمتش( یا به قول روزنامه‌ها آزار و اذیت‌ جنسی) زار بزنه...
خوب چی شد؟ یه خانواده که ریشه در فئودالیسم دارن با بچه‌های تحصیلکرده در خارج کشور که همگی از نظر روحی و اخلاقی مشکل دارن. آخرش با مرگ پدر تقریبا مضمحل می‌شن. چپ سقوط می‌کنه و راست ادب می‌شه و طوطی هم لابد به نشانه‌ی ملت ایران ..ییده می‌شه.(چه بی‌ادب شدم من:))) )
به قول راننده‌ی ترن و جودی آبوت، این ترکیب" خرگوش باکره سفید" که به‌وسیله پسر هیز و باباش تکرار می‌شد و "عزیزم" گفتن‌های مکرر فروغ خانم(عصیصم، عصیصم) حسابی می‌ره رو اعصاب آدم!

ئه... چقدر بدبینانه شد.
آخرش ملت کلی برای عوامل دست زدن... من هم عاشق پایان تأتر‌هام. عوامل یکی یکی میان و مردم به اندازه‌ای که خوششون اومده دست می‌زنن و بعد که کارگردان میاد همه بلند می‌شن و صدای دست‌ها بلندتر می‌شه و...آخ... هیجانش آدمو می‌کشه...

عکس‌هایی از تأتر لبخند باشکوه آقای گیل...
عکس‌های محمد توکلی از این نمایش...

2- "وقت اضافه" ی مهرداد خوشبخت
خوب این آقای مهرداد واقعا خوشبخته که یه عالمه بودجه‌ی این مملکت رو دادن دستش تا بیاد گُروگر فیلم تلویزیونی بسازه. می‌تونه بره مهدی هاشمی رو بیاره و بکنتش حاج‌آقای صاحب یه فرش فروشی در بازار و عاشق یکی از زن‌های فقیر محل بکندش...
عاشق خود زنه؟ نخیر! عاشق دوخت و دوز و آشپزیش... حاج‌آقا(مهدی هاشمی، حیفش نبود؟) که پسرها و عروساش و دختر و دامادش چشم به مالش دارن، می‌میره برای اینکه یکی براش غذای خونگی بیاره و وقتی زیر بغلش شکافت براش بدوزه. همونطور که در احادیث روانشناسی اومده مرد بنده‌ی شکمشه! تو براش بپز، کوفت بپز! بدوز، بد بدوز، اما بپز و بدوز و همیشه خونه باش و هی بگو چشم حاج‌آقا، باشه حاج‌آقا. تا بشی زن فرمانبر پارسا... این آقای خوشبخت یهو آخر فیلمو همچین قاراشمیش و قاطی پاطی می‌کنه که بهتره اصلا نگم!


3- اگه می‌تونی منو نگیر!
اوه، اوه، این احمد شاهد‌لوی جزقلی تا دیروز نقش بچه‌ها رو بازی می‌کرد و حالا شده کارگردان. کور شه چشم بخیل. فیلم "چند می‌گیری گریه‌کنی"ش رو دیدم. فکر کنم بیشتر ادای دینی بود به منوچهر نوذری. اما بگو آخه جوون، در فیلم "اگه می‌تونی منو بگیر... که اسمش هم از فیلم خارجی که دی‌کاپریو توش بازی کرده کش رفتی" تو دیگه چرا مردا رو "سه‌زنه" می‌کنی؟ مگه تو خودت خواهر مادر نداری که یه کم نصیحتت کنن؟


4- فیلم" نصف مال من، نصف مال تو" رو به توصیه‌ی شبح جان اصلا نرفتم(می‌بینید که توصیه‌ی بلاگرها در فروش فیلم‌ها اثر داره:) )
. آخه چقدر فیلم در مورد مردای دوزنه و سه‌زنه و صیغه‌دار و... روزنامه رو هم که باز می‌کنی تو صفحه‌ی حوادثش هم پره از اخبار فلان عرب فلان تعداد زن و فلان تعداد بچه داره و اسمش داره می‌ره تو گینس... اصلا یه جورایی داره باعث افتخار نشون می‌دن که تخم و ترکه‌ی مردا زیاد باشه...
واقعا این کارگردانا متوجه نمی‌شن که این فیلماشون در عادی سازی این سنت بد(چند همسری) چقدر تأثیر داره؟
جایی که آیت‌الله صانعی می‌گه گرفتن زن دوم بدون اجازه جرم باید حساب بشه شما به اصطلاح انتلکتوئل‌ها شدید کاسه‌ی داغ‌تر از آش؟ اُف بر شما...
خسرو سینایی روز بزرگداشتش با افتخار می‌گه من از "زن‌هام" تشکر می‌کنم که کمک کردن من به اینجا برسم( یه همچین جمله‌ای گفت) آخه بگو اقلا می‌گفتی خانواده‌م!

5- یه کم عصبانی شدم. برم یه لیوان آب سرد بخورم برگردم...;)
حالم بد بود(تب دارم) دق دلیم رو روی سر هنرمندا درآوردم:)


6- کارفرما: خانم شما در امتحان کتبی و مصاحبه‌ی شغل درخواستی‌تون قبول شدید. اما... اما..
جویای کار با نگرانی: اما چی؟
کارفرما با نگاهی مشکوک به سرتاپای جویای کار: اما.. بهتر نیست بعد از فارغ شدن تشریف بیارید!
جویای کار: اما به‌خدا من فارغ‌التحصیل شدم! مدرکم هم توی همین ماه آماده می‌شه. می‌خواهید از دانشگاه گواهی بیارم.
کارفرما: ممممم... منظورم...(اشاره به شکم کمی برآمده کارجو) فارغ شدن... بچه...
جویای کار: ای وای... ببخشید. بعد از زایمان کمی چاق شدم... بیام سر کار شکمم آب می‌شه ....
هیچ مکالمه‌ای از این حال‌گیرانه‌تر شنیدید تاحالا؟

7- گذرگاه هفتاد ماهه شد!
مجله‌ی اینترنتی پر از شعر و داستان و مقاله و ... که هفتاد ماهه بی وقفه منتشر می‌شه...
واقعا تبریک می‌گم به دست‌اندرکاران پرتلاش، بی‌هیاهو و بی‌مزد و منت این مجله‌ی خوب.
یادش به‌خیر، من اولین بار با اسم گزارش بهش لینک دادم و دفعه‌ی بعدش از روش ده بار جریمه نوشتم..:) خوب من از اولش باهوش بودم...


8-سعید مرتضوی: هنوز شکنجه نکرده‌ایم که بفهمید شکنجه یعنی چه... ایشالله عمر شغلیت به اونجاها نرسه مردک!

9- روز پزشک رو به تمام دکترهای بلاگر(که ماشالله تعدادشون کم نیست) تبریک می‌گم. به دنتیست، یک پزشک، دکتررضا، دکتر علی، دکترامید لحظه‌ها، دکترحامد، سیرپرست، خانم دکتر... دکتر.. آخ... یادم نیست اسم بقیه‌رو. پیریه و هزار درد.. برم تقلب کنم.

10- پنجسالگی وبلاگ دهقون مبارک...

11- از بسته شدن وبلاگ پارسانوشت و دنتیست خیلی متاسفم...هر دو رو خیلی دوست داشتم.

12-