1- دست یکدیگر را خواهیم گرفت
و دوان خواهیم رفت
بر چمنزاری از فراموشی
بر کوهی از سکوت
بر دریایی از خشم...
(بیژن جلالی)
2- به داستان جعفر و مکرمه که خوب نگاه میکنم به نظرم میاد جعفر کار بزرگی کرده بود. نه تنها مستوجب سنگسار نبوده بلکه اگر من قاضیاش بودم بهش مدال میدادم!
شوهر قبلی مکرمه او رو به فاحشگی وادار میکرده. مکرمه راضی نبوده. زن هم که تو مملکت ما حق طلاق نداره، پس طلاق هم نمیتونسته بگیره. ناچارا" باید چیکار میکرده؟ معلومه! فرار...
فرار به کجا؟ در کجای ایران زن بیپول و تنها میتونه زندگی کنه؟
این جعفر بوده که پی همه چیز رو به تنش میماله و زنی رو که میدونسته اسمش در شناسنامهی مرد دیگریست از اسلامشهر(چه اسم بامسمایی) بر میداره و میبره به تاکستان و در یکی از روستاها خونه زندگی تشکیل میده.
اشتباه نشه. این یک فیلمفارسی نیست، جعفر هم مطمئنا" بهروز وثوقی و ناصر ملکمطیعی نبوده. زندگیشونم معلوم نیست کاملا به خوبی و خوشی میگذشته. ممکنه جعفر هم چند بار مکرمه رو کتک زده باشه. حتما بیپولی و فقر بهشون فشار میآورده.
اما هر چه بوده مکرمه باهاش زندگی میکرده. هر چه بوده جعفر او رو مجبور به تنفروشی نمیکرده.
اینکه چرا مکرمه 8 سال پیش - بعد از چهار سال زندگی با جعفر- برمیگرده به اسلامشهر، معلوم نیست...
تا شوهر اولش اونو ببینه و بره کلانتری شکایت کنه و هر دوشونو بندازه زندان. شاید مکرمه دلش برای سهبچهی اولش تنگ شده بوده. شاید جعفر بیکار بوده و رفته اسلامشهر دنبال کار و یا...
گناه جعفر و مکرمه چه بوده؟ مکرمه چه خیانتی به شوهر اولش کرده که باید سنگسار بشه؟ مگر نه اینکه مکرمه ابتداییترین خواسته یک زن، یعنی آرزوی زندگی در یک خانواده مستقل رو داشته. جعفر عشق کی رو دزدیده؟ یک زن، یک مرد و یک بچه که کنار هم به رضایت زندگی میکردن.
قاضی پرونده، "قاضی اصحابی" وقتی دیده که کسی از روستای محل زندگی جعفر و مکرمه حاضر نیست به اون سنگ بزنه، خودش دست به کار میشه.
آیا خود قاضی اصحابی به خاطر اینکار نباید محاکمه و قصاص بشه؟
معلوم نیست چند روز دیگر زمان سنگسار مکرمه میرسه! مسلمه که اینبار هم کسی حاضر به پرتاب سنگ نیست. معلومه در این چهار سال زندگی هیچکس هیچ نکتهی منفی در این زن و شوهر ندیده.
کِی قراره این قوانین پوسیده و عصر حجری عوض بشن؟
کی قراره کمی انصاف و عقل وارد قوانین اینچنینی بشه؟
3- فکر نمیکردم کامنت مهتاب اینقدر مورد بحث قرار بگیره. من به عنوان معرفی نوعی طرز تفکر گذاشتمش اینجا و چیزی هم به طنز بهش اضافه کردم.
طرز تفکر مهتاب ظاهرا غریب به نظر میرسه. هر کس میشنوه میگه ایوای... مسلمانی از بین رفت... زن و اینقدر بیحیا... ولی این طرز تفکر وجود داره (و از رگ گردن به ما نزدیکتره.) بدمون بیاد یا غیراخلاقی بدونیمش یا هر چیز دیگه...
چند درصد از خود شما شما قبل از ازدواج حساب دو دوتا چهار تا نکردید؟
چند نفر از دخترخاله و پسرعمه و دختر عمو و پسر داییتون رو دیدید که قبل از ازدواج نشستن ثروت پدرزن و مادرشوهر و مهریه و نوع جهیزیهای که عروس میاره حساب میکنن؟
من وقتی تصمیم گرفتم با سیبا ازدواج کنم تقریبا هر دوستی بهم رسید گفت: چرا سیبا رو که "هیچی" نداره، انتخاب کردی. من پرسیدم یعنی چی سیبا "هیچی" نداره؟ "چیز" از نظر شما یعنی چی؟ حتی خواهر خودم و خیلی از فامیل اینو گفتن.
بعدا فهمیدم چیز( و خوشبختی) از نظر 90 درصد آدمهای دور و برم یعنی پول، ثروت، خونه، ویلا، زمین، ماشین، تلویزیون 100 اینچ...
نمیتونم بگم من بهتر از دختری که برای پول و ثروت ازدواج میکنه میتونم زندگی رو اداره کنم. حتی نمیتونم بگم مادر بهتری برای بچهم نسبت مهتاب( برای بچهی آیندهش) هستم.
متاسفانه خود مهتاب - چه راست نوشته باشه و چه چاخان- در نظرخواهی شرکت نکرد. ممنونم از همه اونهایی که نظرشونو نوشتن.
مطمئنم مهتاب با خوندن کامنتها حتی اونایی که با فحش و توهین همراه بود یه چیزایی پیدا کرده که در تصمیمگیریش تأثیر داشته باشه.
4- آیا عمو اروند در مدینهی فاضله زندگی میکنه؟
من که کیف کردم با این ماجرای "کلید گمشده" در سوئد.
5- صفورا از معنی و مفهوم دستبندهای رنگی که اخیرا در دستان بعضیها میبینیم نوشته.
6- عنصر گمراه هم شدیم:))
حسابی تحت تأثیر قرار گرفتم و از این بهبعد نمیگذارم عناصر ضدانقلاب در نظرخواهیام آزادانه رفت و آمد داشته باشند.
7- خیلی خندیدم وقتی شنیدم ضرغامی رئیس صدا و سیما رفته دیدن حجت السلام حسنی امام جمعهی ارومیه و او از خونهش بیرونش کرده :)
اگه قدرت داشتم در انقلاب بعدی یه کرسی میدادم به حسنی، و البته یه کرسی هم به سیدکاظم مولایی(همین دوتا به نمایندگی از حزبالله کافیین). اونوقت. حسابی خوش میگذشت.
8- تو تاکسی حرف بحرین شد. یه پسر جوون شیکپوش گفت: از شریعتمداری بدم میاد اما اینیکی رو انصافا حق داره. بحرین زمان شاه مال ما بوده.
گفتم چطوره بیاییم تموم قلمرو زمان نادرشاه افشار رو بگیریم.
تازه بحرین رو هم بگیریم! چیکارش کنیم؟ جمهوری اسلامی توش برقرار کنیم؟ مردمش چه گناهی کردن؟
پسره خندید و گفت: اینو خوب اومدی!
دوشنبه، تیر ۲۵، ۱۳۸۶
پنجشنبه، تیر ۲۱، ۱۳۸۶
مهتاب دلش بچه میخواد، اما بابای بچه نمیخواد. شما بگید چیکار کنه!
اینطور نیست که ما سرمون گرم گرونی و گرمای هوا و سیاست و توقیف روزنامهها و دستگیری دانشجوها و اسانلو و سوتیهای شخصی و اینا باشه و به مشکلات مردم اهمیت ندیم!
نخیر!
این مشکل مهتاب حسابی منو در جِیب تفکر فرو برد.(جیبش هم از اون آخوندیها بود. مشکل بشه ازش بیرون بیای)
راستی تکلیف چیه! آدم بچه بخواد اما شوهر نخواد!
تا سالای پیش این سوال محلی از اعراب نداشت. دوران مرد سالاری بود و آقایون اینطور بهمون القا کرده بودن که حتما یه مردی که حتما رئیس خانوادههم هست، باید بالاسر آدم باشه(آقبالاسر) تا خانواده خانواده بشه. اما حالا که معلوم شده اینا شایعاتی- از طرف دشمن مزدور- بیش نبوده باید چیکار کرد؟
اول حرفای مهتاب عزیز رو با هم میخونیم تا ببینیم با کمک هم، چه راه حلی میتونیم پیدا کنیم.
زيتون جان سلام"
ميخواستم يک موضوعی را باهات در ميان بگذارم و اگر ممکن است تو نظرات خوانندههاتو ببرسی. ازون جا که خوانندههات خیلی آدمهای جورواجوری هستند میتونن خیلی بهم کمک بشه . چون شديدا به راهنمايی احتياج دارم و نميتوانم این مساله را با نزديکانم در ميان بگذارم.
من زنی هستم ۳۵ ساله در کانادا زندگی میکنم . يکبار ازدواج کرده ام . الان تنها زندگی میکنم. تحصیکرده و از نظر کاری موفق هستم.
اصل مطلب: از ازدواجم صاحب فرزندی نشدم و تمایلی هم نداشتم که بچه دار بشم. الان مدتیه (نزدیک یکسال) که بدجوری هوس بچه دار شدن کردم (بادی کلاک) اما موقعیت ازدواج مناسب برام بيش نيومده. با اينکه ظاهر و قيافه خوبی دارم و تمام مردهایی که میت میکنم بهم توجه نشون میدن اما اهل ازدواج نیستند و فقط دنبال حال کردن هستند ضمن اینکه خودم هم آدم سختگیری هستم و حالا حالاها با هرکسی بیرون نمیرم.
بگذریم مدتیه که با مردی آشنا شدم که از هر نظر نمره بالا بهش میدم. خیلی خوش تیبه٬ هیچ مشکلی از نظر سلامتی نداره. خیلی موفق و خیلی خیلی ثروتمنده (ثروتش یک چیزی دورو بر دویست میلیون دلاره) و از همه اینها مهمتر خیلی اهل خونواده س و احساس مسووولیت داره. از همسرش جدا شده و صاحب سه تا بچه اس (۴۵ سالشه و ایرانی نیست مسلمون هم نیست) و تمام زندگیش بجه هاشند.
من ازش خيلی خوشم اومده ولی طوری که اون با من رفتار ميکنه معلومه که من فقط سکس بادی ش هستم یعنی فقط داره ازم استفاده میکنه (ولی دلیل این که من باهاش هستم اینه که دوستش دارم و از بودن باهاش لذت میبرم ) حالا من دارم با خودم اين فکر و ميکنم که اگه اون منو برای ازدواج انتخاب نميکنه (که به درک)من که ميتونم از قدرتم استفاده کنم و اونو بعنوان بدر بچه ام انتخاب کنم. طرف ايده ال ترين بدری که ميتونم برای بچه ام بيدا کنم. سن منهم که داره بالا ميره و اگه بشينم به اميد اين کرهخرها که بيان ازم خواستگاری کنن فرصت بجه دار شدن را از دست ميدم. ولی يک مقدار ترس ورم داشته که اگه حساب کتابام اشتباه در بیاد و طرف نیاد باهام زندگی کنه من میمونم با یک بچه و دماغ سوخته٬ حالا : ۱)جواب خونواده ام در ايران را چطور بدم (بچه ی بدون ازدواج!)
۲) زندگی بعنوان سینگل مادر چقدر سخت ميتونه باشه ( از نظر مالی طرف وضعش توبه و خودش هم نخواد بهم بول بده و بازی در بیاره دولت بدرشو در مياره ضمن اينکه بولی که بعنوان مينتننس ازش ميگيرم انقدر زياد ميشه که بتونم تا آخر عمر بام رو بام بندازم و بی خيال کار٬ با بچه ام عشق دنيا رو بکنم.
ضمنا کی گارانتی کرده که حالا اگه من با يکنفر ازدواج کنم و بجه دار بشم تا آخر عمر با طرف زندگی ميکنم و سينگل مادر نخواهم بود.
خيلی احتياج به راهنمايی دارم. شايد به نظرت من آدم بيخودی بيام ولی مجبورم که بيرحم باشم و از قدرتی که طبيعت بعنوان زن بودن بهم داده استفاده کنم برای به دست آوردن حقم.
حالا یک نقشه خیلی با حال کشیدم که بعنوان سوربرایز ببرمش مسافرت تو اون تاریخی که خودم میخوام و ازش حامله بشم. الان میخوام که بلیط و هتل رو رزرو کنم ولی ترس ورم داشته که یک وقت به زندگیم گند نزنم.
خيلی جالبه اینم بگم برم ديروز از فرط استیصال فال حافظ باز کردم ببین چی اومد موهای تنم سیخ شد اسم یارو رو هم حتی داد:
رقیبم سرزنش ها کرد کزین باب رخ برتاب ( طرف اسمش روبرته باب صداش میکنند )
چه افتاد این سر ما را که خاک در نمی ارزد
شکوه تاج سلطانی که بیم جان درو درجست
کلاهی دلکش است اما به ترک سر نمی ارزد
چه آسان مینمود اول غم دریا به بوی سود
غلط کردم که این طوفان به صد گوهر نمی ارزد
لطفا به دادم برس چون آدم کله خر٬ ساده و جاه طلبی هستم یک وخ میترسم عین خر تو گل بمونم.".
(مهتاب)
- مهتاب جان. مرحبا به این دوراندیشی وفکر بکرت!
چرا زودتر این تئوریتو بهم نگفته بودی؟
واقعا حق داری. از این کیس مناسب نمیشه گذشت...
پولدار... خوشتیپ... خانوادهدوست... سالم... بهترین شرایط رو برای اصلاحنژاد داره.
یادت باشه وادارش کنی یه آزمایش کامل خون و بیماریهای خاص هم قبل از مسافرت انجام بده.
حالا این که چطور میشه مجبورش کرد خرج بچه و مامانشو بده باید فکر کرد.
اگه ایران بودی، صیغه راه حل خوبی بود. ( کی بود میگفت صیغه بده؟ زبونشو مار بزنه!) میتونستید برای طول دوران مسافرت صیغه بخونید و بعدش با گرفتن یه مهریهی کلون بزنی در کونش و بری پی زندگیت. بعدش هم مژده بدی که پدر شده و تا آخر عمر مجبور به تأمین مخارج بچهش میکردی . مرد دویستمیلیون دلاری هم که نمیتونه مثل گداها پدری کنه.
اما حالا که کانادا هستی و شرایط فرق میکنه. به قول تو این ذم بر عهدهی دوستان "جور واجورم"ه.
باید یه راه حل اساسی پیدا کنیم.
این فال حافظ هم آخرش بود:) حافظ به این رندی و بدجنسی نوبره والله! حرفشو گوش نده. از "باب" به هیچ وجه منالوجود رخ برنتاب( اگر هم احیانا خر شدی و تافتی به ماها معرفیش کن)... اتفاقا این طوفان به دویست میلیون گوهر میارزد!
فکر فامیل مامیل هم نکن. این حرفا دیگه قدیمی شده! مگه اگه من هزار تومن نداشته باشم برای بچهم شیرخشک بخرم یکی از همین فامیلای باغیرت میاد بهم قرض بده؟
شما نظرتون چیه؟
نخیر!
این مشکل مهتاب حسابی منو در جِیب تفکر فرو برد.(جیبش هم از اون آخوندیها بود. مشکل بشه ازش بیرون بیای)
راستی تکلیف چیه! آدم بچه بخواد اما شوهر نخواد!
تا سالای پیش این سوال محلی از اعراب نداشت. دوران مرد سالاری بود و آقایون اینطور بهمون القا کرده بودن که حتما یه مردی که حتما رئیس خانوادههم هست، باید بالاسر آدم باشه(آقبالاسر) تا خانواده خانواده بشه. اما حالا که معلوم شده اینا شایعاتی- از طرف دشمن مزدور- بیش نبوده باید چیکار کرد؟
اول حرفای مهتاب عزیز رو با هم میخونیم تا ببینیم با کمک هم، چه راه حلی میتونیم پیدا کنیم.
زيتون جان سلام"
ميخواستم يک موضوعی را باهات در ميان بگذارم و اگر ممکن است تو نظرات خوانندههاتو ببرسی. ازون جا که خوانندههات خیلی آدمهای جورواجوری هستند میتونن خیلی بهم کمک بشه . چون شديدا به راهنمايی احتياج دارم و نميتوانم این مساله را با نزديکانم در ميان بگذارم.
من زنی هستم ۳۵ ساله در کانادا زندگی میکنم . يکبار ازدواج کرده ام . الان تنها زندگی میکنم. تحصیکرده و از نظر کاری موفق هستم.
اصل مطلب: از ازدواجم صاحب فرزندی نشدم و تمایلی هم نداشتم که بچه دار بشم. الان مدتیه (نزدیک یکسال) که بدجوری هوس بچه دار شدن کردم (بادی کلاک) اما موقعیت ازدواج مناسب برام بيش نيومده. با اينکه ظاهر و قيافه خوبی دارم و تمام مردهایی که میت میکنم بهم توجه نشون میدن اما اهل ازدواج نیستند و فقط دنبال حال کردن هستند ضمن اینکه خودم هم آدم سختگیری هستم و حالا حالاها با هرکسی بیرون نمیرم.
بگذریم مدتیه که با مردی آشنا شدم که از هر نظر نمره بالا بهش میدم. خیلی خوش تیبه٬ هیچ مشکلی از نظر سلامتی نداره. خیلی موفق و خیلی خیلی ثروتمنده (ثروتش یک چیزی دورو بر دویست میلیون دلاره) و از همه اینها مهمتر خیلی اهل خونواده س و احساس مسووولیت داره. از همسرش جدا شده و صاحب سه تا بچه اس (۴۵ سالشه و ایرانی نیست مسلمون هم نیست) و تمام زندگیش بجه هاشند.
من ازش خيلی خوشم اومده ولی طوری که اون با من رفتار ميکنه معلومه که من فقط سکس بادی ش هستم یعنی فقط داره ازم استفاده میکنه (ولی دلیل این که من باهاش هستم اینه که دوستش دارم و از بودن باهاش لذت میبرم ) حالا من دارم با خودم اين فکر و ميکنم که اگه اون منو برای ازدواج انتخاب نميکنه (که به درک)من که ميتونم از قدرتم استفاده کنم و اونو بعنوان بدر بچه ام انتخاب کنم. طرف ايده ال ترين بدری که ميتونم برای بچه ام بيدا کنم. سن منهم که داره بالا ميره و اگه بشينم به اميد اين کرهخرها که بيان ازم خواستگاری کنن فرصت بجه دار شدن را از دست ميدم. ولی يک مقدار ترس ورم داشته که اگه حساب کتابام اشتباه در بیاد و طرف نیاد باهام زندگی کنه من میمونم با یک بچه و دماغ سوخته٬ حالا : ۱)جواب خونواده ام در ايران را چطور بدم (بچه ی بدون ازدواج!)
۲) زندگی بعنوان سینگل مادر چقدر سخت ميتونه باشه ( از نظر مالی طرف وضعش توبه و خودش هم نخواد بهم بول بده و بازی در بیاره دولت بدرشو در مياره ضمن اينکه بولی که بعنوان مينتننس ازش ميگيرم انقدر زياد ميشه که بتونم تا آخر عمر بام رو بام بندازم و بی خيال کار٬ با بچه ام عشق دنيا رو بکنم.
ضمنا کی گارانتی کرده که حالا اگه من با يکنفر ازدواج کنم و بجه دار بشم تا آخر عمر با طرف زندگی ميکنم و سينگل مادر نخواهم بود.
خيلی احتياج به راهنمايی دارم. شايد به نظرت من آدم بيخودی بيام ولی مجبورم که بيرحم باشم و از قدرتی که طبيعت بعنوان زن بودن بهم داده استفاده کنم برای به دست آوردن حقم.
حالا یک نقشه خیلی با حال کشیدم که بعنوان سوربرایز ببرمش مسافرت تو اون تاریخی که خودم میخوام و ازش حامله بشم. الان میخوام که بلیط و هتل رو رزرو کنم ولی ترس ورم داشته که یک وقت به زندگیم گند نزنم.
خيلی جالبه اینم بگم برم ديروز از فرط استیصال فال حافظ باز کردم ببین چی اومد موهای تنم سیخ شد اسم یارو رو هم حتی داد:
رقیبم سرزنش ها کرد کزین باب رخ برتاب ( طرف اسمش روبرته باب صداش میکنند )
چه افتاد این سر ما را که خاک در نمی ارزد
شکوه تاج سلطانی که بیم جان درو درجست
کلاهی دلکش است اما به ترک سر نمی ارزد
چه آسان مینمود اول غم دریا به بوی سود
غلط کردم که این طوفان به صد گوهر نمی ارزد
لطفا به دادم برس چون آدم کله خر٬ ساده و جاه طلبی هستم یک وخ میترسم عین خر تو گل بمونم.".
(مهتاب)
- مهتاب جان. مرحبا به این دوراندیشی وفکر بکرت!
چرا زودتر این تئوریتو بهم نگفته بودی؟
واقعا حق داری. از این کیس مناسب نمیشه گذشت...
پولدار... خوشتیپ... خانوادهدوست... سالم... بهترین شرایط رو برای اصلاحنژاد داره.
یادت باشه وادارش کنی یه آزمایش کامل خون و بیماریهای خاص هم قبل از مسافرت انجام بده.
حالا این که چطور میشه مجبورش کرد خرج بچه و مامانشو بده باید فکر کرد.
اگه ایران بودی، صیغه راه حل خوبی بود. ( کی بود میگفت صیغه بده؟ زبونشو مار بزنه!) میتونستید برای طول دوران مسافرت صیغه بخونید و بعدش با گرفتن یه مهریهی کلون بزنی در کونش و بری پی زندگیت. بعدش هم مژده بدی که پدر شده و تا آخر عمر مجبور به تأمین مخارج بچهش میکردی . مرد دویستمیلیون دلاری هم که نمیتونه مثل گداها پدری کنه.
اما حالا که کانادا هستی و شرایط فرق میکنه. به قول تو این ذم بر عهدهی دوستان "جور واجورم"ه.
باید یه راه حل اساسی پیدا کنیم.
این فال حافظ هم آخرش بود:) حافظ به این رندی و بدجنسی نوبره والله! حرفشو گوش نده. از "باب" به هیچ وجه منالوجود رخ برنتاب( اگر هم احیانا خر شدی و تافتی به ماها معرفیش کن)... اتفاقا این طوفان به دویست میلیون گوهر میارزد!
فکر فامیل مامیل هم نکن. این حرفا دیگه قدیمی شده! مگه اگه من هزار تومن نداشته باشم برای بچهم شیرخشک بخرم یکی از همین فامیلای باغیرت میاد بهم قرض بده؟
شما نظرتون چیه؟
چهارشنبه، تیر ۲۰، ۱۳۸۶
و خدا سوتی دهندگان را دوست میدارد!
1- به جلسه ای دعوت داشتم. قبل از راه افتادن یه مشت خودکار و یک دفترجه انداختم تو کیفم. حالا چرا یه مشت خودکار؟ چون یهو میبینی یکیش نمینویسه، یکی خودکار نیاورده و ازت قرض میخواد. کلا هم نمیدونم سر خودکارهای تو کیفم چی میاد که بعد از چند روز مثلا تو بانک میفهمم هیچ خودکاری تو کیفم نمونده و باید از خودکارهای بسته به نخ بانک استفاده کنم. اینجوری هم احساس وجداندرد میکنم که چرا بغلدستیم باید وایسه من کارم تموم شه.
خلاصه... نزدیکیهای محل جلسه چند تا پسر وایساده بودن بروشور تبلیغاتی میدادن دست مردم. منم که دلم نمیاد ازشون نگیرم. گفتم بگیرم بروشوراشون زودتر تموم شه برن خونه استراحت.
کمی به جلسه دیر رسیدم. اما دور میز هنوز جا بود. تنها زن جلسه من بودم. صحبتها شروع شده بود. تا نشستم دست کردم تو کیفم. اولین خودکاری که دستم اومد برداشتم و دنبال دفترچه گشتم. اما مگه تو این چاه ویل پیدا میشد؟ دیدم با دست چرخوندن توی کیف و خشخش کاغذها حواس یه عده رو پرت کردم. اولین بروشور تبلیغاتی که دستم اومد و جای خالی برای نوشتن داشت برداشتم و روی میز گذاشتم و خودکارمو خیلی متفکرانه روش آماده نگهداشتم و جوری برای سخنران مثل بز اخفش سر تکون میدادم که انگار کلمهبهکلمهشو میفهمم و باهاش موافقم. همه یه جوری نگاهم میکردن. فکر کنم این بروشور زیر دستم -به جای دفترچه- بدجور ضایع بازی بود.
وسطاش هم یادم ا فتاد موبایلمو خاموش نکردم. وای اگه زنگ بزنه خیلی بد میشه. حالا دوباره باید توی کیف گندهم دست میکردم و موبایلمو پیدا میکردم. اما هر جی دست میچرخوندم دستم به هر چیزی میخورد جز موبایل!
این چیه؟ ماتیک. اونیکی؟ کرم دست. بعد تق و توق خودکارای دیگه. این چیه؟ ئه... همون سیبی که دیروز ا ینهمه دنبالش گشتم بخورم و پیداش نکردم.
پاککن(این دیگه تو کیف من چکار میکرد خدا میدونه. بهخدا تو خیابون پیداش نکرده بودم. الان مدتیه که صدتومنی هم رو زمین ببینم برنمیدارم . نه برای مناعت طبع:) نه... چون بیارزش شده )بعدی، شیشهی کوچک آب. از دیروز تو کیفم مونده و گرم شده. بالاخره دستم خورد به یه چیز مکعب مستطیل . هااااا ... خودش بود. حالا خاموش هم نمیشد!!!
دیگه حواس سخنران هم پرت شده بود و نگاه میکرد ببینه من دارم چیکار میکنم. خوبیش این بود که اینقدر تو کارش(سخنرانی) کارکشته بود که همینطور موقع فضولی حرفاشو هم بلغور میکرد!
خوب... الحمدالله عملیات خاموشی هم بالاخره انجام شد و حالا واقعا میتونستم شروع کنم به گوش کردن.
گفتم برای اینکه از دل سخنران در بیارم یه نکتهی مهم تو حرفش پیدا کنم و یادداشتش کنم تا حال کنه!
اما کو نکتهی مهم؟
نگاههای دیگران به دستم و ورقهای که توش مینویسم(بروشور) اعصابمو خطخطی میکرد.
بالاخره یه نکته پیدا کردم. آهان گفت دولت پوپولیست! گفتم بنویسمش که فکر کنه چیزی داره یادمون می ره.
بدون اینکه نگاه کنم اومدم در خودکار رو باز کنم. اما مگه باز میشد؟
بعد از سعی فراوان باز شد.
حالا نگاهم رفت که رقص خودکارمو روی کاغذ بروشور ببینم... ولی... این خودکار چرا اینجوریه؟ چه نوک پهن و زشتی!
واویلا، این که خودکار نبود. مداد ابروی قهوهایم بود که چند روز بود گمش کرده بودم...
تازه فهمیدم این همه مدت ملت به چی نگاه میکردن...
حالا باید دست میکردم تو کیفم و یه خودکار واقعی برمیداشتم...
2- خوبی این روزها اینه که میتونی حواسپرتیهاتو بندازی گردن:
سنگسار شدن جعفر کیانی در قزوین.
دستگیر شدن 6 دانشجوی تحکیم وحدتی(از جمله بهاره هدایت) به عنوان هدیه 18 تیر حکومت.
دستگیر شدن منصور اسانلو دبیر سندیکای کارگران شرکت واحد بعد از اومدنش به ایران...
اینکه چند وقته همسر اسانلو به خاطر مخارج زندگی داره دو شیفت کار میکنه؟
و خیلی چیزای دیگه...
3- نظرخواهی
نظر شما راجع به جنبش دانشجویی و روز 18 تیر چیست؟
خلاصه... نزدیکیهای محل جلسه چند تا پسر وایساده بودن بروشور تبلیغاتی میدادن دست مردم. منم که دلم نمیاد ازشون نگیرم. گفتم بگیرم بروشوراشون زودتر تموم شه برن خونه استراحت.
کمی به جلسه دیر رسیدم. اما دور میز هنوز جا بود. تنها زن جلسه من بودم. صحبتها شروع شده بود. تا نشستم دست کردم تو کیفم. اولین خودکاری که دستم اومد برداشتم و دنبال دفترچه گشتم. اما مگه تو این چاه ویل پیدا میشد؟ دیدم با دست چرخوندن توی کیف و خشخش کاغذها حواس یه عده رو پرت کردم. اولین بروشور تبلیغاتی که دستم اومد و جای خالی برای نوشتن داشت برداشتم و روی میز گذاشتم و خودکارمو خیلی متفکرانه روش آماده نگهداشتم و جوری برای سخنران مثل بز اخفش سر تکون میدادم که انگار کلمهبهکلمهشو میفهمم و باهاش موافقم. همه یه جوری نگاهم میکردن. فکر کنم این بروشور زیر دستم -به جای دفترچه- بدجور ضایع بازی بود.
وسطاش هم یادم ا فتاد موبایلمو خاموش نکردم. وای اگه زنگ بزنه خیلی بد میشه. حالا دوباره باید توی کیف گندهم دست میکردم و موبایلمو پیدا میکردم. اما هر جی دست میچرخوندم دستم به هر چیزی میخورد جز موبایل!
این چیه؟ ماتیک. اونیکی؟ کرم دست. بعد تق و توق خودکارای دیگه. این چیه؟ ئه... همون سیبی که دیروز ا ینهمه دنبالش گشتم بخورم و پیداش نکردم.
پاککن(این دیگه تو کیف من چکار میکرد خدا میدونه. بهخدا تو خیابون پیداش نکرده بودم. الان مدتیه که صدتومنی هم رو زمین ببینم برنمیدارم . نه برای مناعت طبع:) نه... چون بیارزش شده )بعدی، شیشهی کوچک آب. از دیروز تو کیفم مونده و گرم شده. بالاخره دستم خورد به یه چیز مکعب مستطیل . هااااا ... خودش بود. حالا خاموش هم نمیشد!!!
دیگه حواس سخنران هم پرت شده بود و نگاه میکرد ببینه من دارم چیکار میکنم. خوبیش این بود که اینقدر تو کارش(سخنرانی) کارکشته بود که همینطور موقع فضولی حرفاشو هم بلغور میکرد!
خوب... الحمدالله عملیات خاموشی هم بالاخره انجام شد و حالا واقعا میتونستم شروع کنم به گوش کردن.
گفتم برای اینکه از دل سخنران در بیارم یه نکتهی مهم تو حرفش پیدا کنم و یادداشتش کنم تا حال کنه!
اما کو نکتهی مهم؟
نگاههای دیگران به دستم و ورقهای که توش مینویسم(بروشور) اعصابمو خطخطی میکرد.
بالاخره یه نکته پیدا کردم. آهان گفت دولت پوپولیست! گفتم بنویسمش که فکر کنه چیزی داره یادمون می ره.
بدون اینکه نگاه کنم اومدم در خودکار رو باز کنم. اما مگه باز میشد؟
بعد از سعی فراوان باز شد.
حالا نگاهم رفت که رقص خودکارمو روی کاغذ بروشور ببینم... ولی... این خودکار چرا اینجوریه؟ چه نوک پهن و زشتی!
واویلا، این که خودکار نبود. مداد ابروی قهوهایم بود که چند روز بود گمش کرده بودم...
تازه فهمیدم این همه مدت ملت به چی نگاه میکردن...
حالا باید دست میکردم تو کیفم و یه خودکار واقعی برمیداشتم...
2- خوبی این روزها اینه که میتونی حواسپرتیهاتو بندازی گردن:
سنگسار شدن جعفر کیانی در قزوین.
دستگیر شدن 6 دانشجوی تحکیم وحدتی(از جمله بهاره هدایت) به عنوان هدیه 18 تیر حکومت.
دستگیر شدن منصور اسانلو دبیر سندیکای کارگران شرکت واحد بعد از اومدنش به ایران...
اینکه چند وقته همسر اسانلو به خاطر مخارج زندگی داره دو شیفت کار میکنه؟
و خیلی چیزای دیگه...
3- نظرخواهی
نظر شما راجع به جنبش دانشجویی و روز 18 تیر چیست؟
پنجشنبه، تیر ۱۴، ۱۳۸۶
بیبرقی میکِشیم، بیپولی میکشیم. قسم به جونِ مامانماینا محمود جان تو را میکُشیم
1- آقا این چه وضعشه! روز برق میره. شب برق میره. نصفشب برق میره...
هوا هم تا دلتون بخواد گرم.
تو خونه از گرما میپزیم. میریم بیرون خرید کنیم هر مغازهای میریم تاریک، گرم! یه شمع گذاشته رو پیشخوان به جای منبع نور. کولر که هیچ، آسانسور هم هیچ.
تو ادارهای کار داری، باید هشت طبقه پله رو عرقریزون بری بالا.
نمیدونم همه جا اینطوره یا شانس منه که صبح و شب هر شیفت چهار ساعت خودمون برق نداریم. هر جا هم پا میذارم بیبرقن.
دیروز برای خرید رفتم پاساژ علاءالدین. گفتم شاید تهران وضع برق بهتره. اما خدا نصیب نکنه. چه خبر بود! شلوغ و گرم و تاریک. تقریبا هیچکدومشون هم یه چراغ روشنایی نداشتن. همه شر شر عرق میریختن. مشتری و کاسب.
خیلی که میخواستن لطف کنن گوشیها رو باچراغ قوه نشون میدادن. فکر کنم یه دوسهکیلویی وزن کم کردم تو اون سونای شلوغ پلوغ مختلط...
2- به امید اینکه آژانس محلهمون همیشه پر از ماشینه، وایسادم کارامو کردم تا نیم ساعت مونده به قرار زنگ بزنم بگم فوری یه ماشین بفرستن. اما مسئول آژانس گفت حتی یه دونه ماشین هم نداریم. به رانندههامون کارت سوخت ندادن. خیلی جا خوردم. زنگ زدم به آژانس دوم. اونم نداشت. سوم هم همینطور.
یکی زدم تو کلهم. قرار مهمی داشتم. تند مانتو روسریمو پوشیدم و دویدم بیرون. اینورا هم تاکسی نیست. سرپایینی رو دوون دوون رفتم پایین. خوشبختانه یه تاکسی گازسوز به دادم رسید.
بابا، این ماشینهای هستهای کجان پس؟.
3- شبا تا میومدم بشینم پای کامپیوتر، یهو برق میرفت.
این شده زندگی جهنمی ما....
4- چند ماهیه که درگیر دادگاه حل اختلافم. برای یک مسئلهی کاملا معلوم و بدیهی یا کلی مدرک. کسی حقمونو خورده و خود مشاورهای قضایی هم گفتن چند روزه حل میشه، ولی چند ماهیه که سر دوونده میشم. تموم وقت زندگیم رو گرفته این مسئله. من تا حالا فکر میکردم کلاهبردارا تا حدی کارشون سخته. ولی تازه فهمیدم که راحتترین کار تو مملکت ما دزدی و کلاهبرداریه. این ماها هستیم که باید سختی بکشیم و زندگیمونو بذاریم برای گرفتن حقمون و معمولا هم موفق نمیشیم.
محیط دادگاه حل اختلاف اونقدر شلوغ پلوغ و هرکی هرکیه که نگو.
اونروزم رفتم نوبت گرفتم و تو سالن انتظارش ایستادم تا دوباره مثل صد بار دیگه برای قاضییی که سواد اینکارو نداره ، تعریف کنم جریانو و آخرش سرشو بخارونه و یه چیزی بگه که منشیهای خودشم یواشکی زیر چادر خندهشون بگیره.
دادگاههای حل اختلاف مثلا نهادهای مردمی هستن که چند ساله تو مملکت ما باب شده. آدمایی که شکایت دارن قبل از دادگستری باید اینجا حسابی سردوونده بشن تا خسته بشن و از حقشون بگذرن.
هر اتاقش تشکیل شده از یه قاضی. که معمولا دیپلم هم نداره. گاهی تا دبستان خوندن. معمولا حاجی بازاری و یا از طرف مسجد معرفی شدن و بهشون میگن معتمد محل. دو طرفش هم معمولا دو تا دختر چادری دیپلم ازدواج نکرده سنبالا نشستن که جز چاپلوسی و تأئید حرفای این قاضی و زیر و رو کردن پروندهها کاری نمیکنن.
در سالن انتظار هر طبقه هم منشی نشسته که پروندهها رو بایگانی میکنه.
تو سالن انتظار وایساده بودم که دیدم مردی که پشت میزی که روش پارچ آبخوری و لیوان شیشهای بود که همه از همون لیوان آب میخوردن بلند شد رفت . به نظرم ارباب رجوع اومد. پشت اون میز همیشه خالی بود.
فوری رفتم جاش نشستم. و کتابی از کیفم درآوردم گذاشتم رو میز که بخونم. اما دعواها و سرو صدای مردم نمیگذاشت.
یکی میگفت سهساله میدوم. هزار جور مدرک هم آوردم ولی کارمو راه نمیندازن. گفتم ای وای.. پس من باید دوساله دیگه بدوم؟
بعد از مدتی آقایی که جاش نشسته بودم اومد و نشست روی صندلی کنار من که قبلش خانمی روش نشسته بود و همون لحظه صداش کردن بره تو.
آقاهه یه نگاهی به کتابی که جلوم باز بود انداخت و گفت شما برای چی اومدین اینجا.
من که دل پری داشتم شروع کردم با آب و تاب به تعریف کردن جریان و آخرش هم کلی از بیسوادی قاضیها گله کردم، رشوهگرفتنهاشون از کلاهبردارها و پیچوندن ارباب رجوع تا حدی که خسته بشن دیگه نیان دنبال حقشون. و اینکه آیا مسجدی بودن و حاجی بازاری بودن دلیل بر درست قضاوت کردنه؟ و از اینجور حرفا...
نمیدونم چی شده بود که سرو صداها خوابیده بود و تقریبا همه به مکالمهی ما گوش میدادن. منم شیرتر شدم و هر چی دلم خواست بار این رفیقان دزد و یاران قافله کردم. که آره... ظاهرا اینا میگن حقوق نمیگیریم و در راه خدا کار میکنیم. اما با گرفتن یک شقه گوشت از قصاب و یک جعبه میوه از میوهفروش و... چطور به راحتی رأی به نفشون صادر میکنن. (البته اینا رو از یه آدم مطمئن شنیده بودم). و فلانی که لات و لوت محله، فقط به خاطر اینکه با صدای انکر الاصواتش در تکیهها روضه میخونه و به خاطر روابطش، اومده شده قاضی و سرنوشت ما ایرانیهای بدبخت ببین افتاده دست کیا! این همه لیسانسیه حقوق بیکار داریم اونوقت پروندههامو دادن دست یه مشت آدم بیسواد مذهبینمای متظاهر ( آقاهه ریشداشت و هیکلی گنده. کتوشلوار تنش بود ) من هی میگفتم و اون میگفت: خوب؟ خوب؟ بعدش؟
گاهی نگام میافتاد به مردم حاضر در سالن . بعضیها نگاهشون پر از خنده بود و بعضی چشاشون گرد شده بود. احساس کردم جو یه جوریه. اینم هی سوال میکرد.
اما مگه من کم میآوردم در حرف زدن! فکر میکردم عجب فرصتی دستم افتاده که یه افشاگری حسابی بکنم. بعد از چند دقیقه یه آقایی به مردی که داشتم باهاش حرف میزدم نزدیک شد و سلام علیک گرمی کرد و گفت کی اومدی این قسمت حاجی؟
دوزاریم افتاد. اما اصلا بهروی خودم نیاوردم. در واقع من پشت میز کارش نشسته بودم.
وقتی دوستش رفت. با لبخندی موذیانه نگاهی به مردم که داشتن مارو نگاه میکردن کرد و گفت:
خوب دیگه تعریف کن!
سعی کردم خونسرد باشم. از جام(جاش) هم بلند نشدم. بلند گفتم آره اینجوریاست حاجی، تا اوضاع اینطوریه وضع ماهام همینه. هی باید برای حقمون بدویم و به جایی هم نرسیم!
بعد دستمو زدم زیر چونهم و مثلا شروع کردم به کتاب خوندن.
لاالله الا اللهی گفت و رفت طرف آقایی که اونطرف داشت بایگانی میکرد.
حالا جالبه که اونیکی بایگانه با اینکه اونم مذهبیه ولی خیلی با هم اظهار همدردی میکنه(بخصوص بعد از اون روز) و شماره پروندهمو از حفظه(در صورتیکه خودم با اینکه صد بار بهم گفت بلد نیستم). تا میرم میره از تو قفسهها در میاره و میذاره جلوم. .
5- خشانت عامل جذابیت:)
یه روز که با ماشین داشتم میرفتم دادگاه، دیرم شده بود و یه خانم که داشت توی یکی از این ماشینهای تعلیم رانندگی رانندگی یاد میگرفت تو لاین وسط عین لاکپشت میروند. اگه دیر میرسیدم دبیرخونهی دادگاه تعطیل میشد و معمولا همیشه نامهای بود که باید ثبتش میکردم و بعد دنبال بقیهی کارا میرفتم.
لاین سمت چپ صد متر بالاتر دور برگردون بود و صف داشت. لاین سمت راست هم پر بود. جلوی اینم خالی بود و نمیتونست حرکت کنه. هر چی صبر کردم بره راست نرفت. خیابون هم پر بود از دستاندازهایی که شهرداری میگذاره عین کوهان شتر. جلوی هر کدوم یه توقف کامل میکرد و هول میشد و ماشین خاموش میشد و...
اعصابم خطخطی شده بود. اجبارا رفتم تو قسمت دور برگردونها. کنارش که رسیدم سرمو بردم طرف شاگرد و کمی بلند گفتم خانوم جان، بلد نیستی برو لاین راست! معلم رانندگیش کمکش کرد و بردش راست. منم گاز دادم و رفتم. یه آقای جوون موبلندی هم با ریوی سفید پشتم گاز داد اومد و یهجا بهم رسید و بلند گفت دمت گرم. خوب حالشو گرفتی.
از اون به بعد متوجه شدم هر جا میرم اینم دنبالم میاد. سرعتمو زیاد کردم. اونم تند اومد و هی چراغ میزد و لوسبازی در میاورد. دم دادگاه که رسیدم با سرعت پارک کردم و با یک کیف پر از پرونده و مدارک دویدم اونور خیابون به سمت دادگاه. گفتم الان میبینه حسابی اهل دادگاهم و میترسه و میره. کارم بیشتر از دو ساعت طول کشید. کلی هم اونجا عصبانیتر شدم.
وقتی اومد بیرون، از همون اونور خیابون دیدم مردک دیوانه هنوز اونجا وایساده. درست جلوی ماشین من پارک کرده بود.
تارسیدم با نیش ِ باز از ماشین پیاده شد و خیلی صمیمانه گفت آخی... خسته شدی بریم با هم یه قهوه بخوریم. خوشم میاد جنم دعوا مرافعه داری! من از خانمای ضعیف بدم میاد.
در حین عصبانیت خندهم گرفته بود(تو دلم گفتم. یکی میمرد از درد بینوایی...). در ماشینمو باز کردم و سوار شدم و به سرعت گاز دادم. دنبالم اومد. یه عالمه خیابونا رو دور زدم تا گمم کرد... تنها خوبی که این تعقیب و گریز داشت این بود که باعث شد از حال و هوای عصبیم کمی بیام بیرون و تاحدی سرحال اومدم...
6- دیدار اختر قاسمی عزیز با بچههای رادیو زمانه. با عکس و تفصیلات...
هوا هم تا دلتون بخواد گرم.
تو خونه از گرما میپزیم. میریم بیرون خرید کنیم هر مغازهای میریم تاریک، گرم! یه شمع گذاشته رو پیشخوان به جای منبع نور. کولر که هیچ، آسانسور هم هیچ.
تو ادارهای کار داری، باید هشت طبقه پله رو عرقریزون بری بالا.
نمیدونم همه جا اینطوره یا شانس منه که صبح و شب هر شیفت چهار ساعت خودمون برق نداریم. هر جا هم پا میذارم بیبرقن.
دیروز برای خرید رفتم پاساژ علاءالدین. گفتم شاید تهران وضع برق بهتره. اما خدا نصیب نکنه. چه خبر بود! شلوغ و گرم و تاریک. تقریبا هیچکدومشون هم یه چراغ روشنایی نداشتن. همه شر شر عرق میریختن. مشتری و کاسب.
خیلی که میخواستن لطف کنن گوشیها رو باچراغ قوه نشون میدادن. فکر کنم یه دوسهکیلویی وزن کم کردم تو اون سونای شلوغ پلوغ مختلط...
2- به امید اینکه آژانس محلهمون همیشه پر از ماشینه، وایسادم کارامو کردم تا نیم ساعت مونده به قرار زنگ بزنم بگم فوری یه ماشین بفرستن. اما مسئول آژانس گفت حتی یه دونه ماشین هم نداریم. به رانندههامون کارت سوخت ندادن. خیلی جا خوردم. زنگ زدم به آژانس دوم. اونم نداشت. سوم هم همینطور.
یکی زدم تو کلهم. قرار مهمی داشتم. تند مانتو روسریمو پوشیدم و دویدم بیرون. اینورا هم تاکسی نیست. سرپایینی رو دوون دوون رفتم پایین. خوشبختانه یه تاکسی گازسوز به دادم رسید.
بابا، این ماشینهای هستهای کجان پس؟.
3- شبا تا میومدم بشینم پای کامپیوتر، یهو برق میرفت.
این شده زندگی جهنمی ما....
4- چند ماهیه که درگیر دادگاه حل اختلافم. برای یک مسئلهی کاملا معلوم و بدیهی یا کلی مدرک. کسی حقمونو خورده و خود مشاورهای قضایی هم گفتن چند روزه حل میشه، ولی چند ماهیه که سر دوونده میشم. تموم وقت زندگیم رو گرفته این مسئله. من تا حالا فکر میکردم کلاهبردارا تا حدی کارشون سخته. ولی تازه فهمیدم که راحتترین کار تو مملکت ما دزدی و کلاهبرداریه. این ماها هستیم که باید سختی بکشیم و زندگیمونو بذاریم برای گرفتن حقمون و معمولا هم موفق نمیشیم.
محیط دادگاه حل اختلاف اونقدر شلوغ پلوغ و هرکی هرکیه که نگو.
اونروزم رفتم نوبت گرفتم و تو سالن انتظارش ایستادم تا دوباره مثل صد بار دیگه برای قاضییی که سواد اینکارو نداره ، تعریف کنم جریانو و آخرش سرشو بخارونه و یه چیزی بگه که منشیهای خودشم یواشکی زیر چادر خندهشون بگیره.
دادگاههای حل اختلاف مثلا نهادهای مردمی هستن که چند ساله تو مملکت ما باب شده. آدمایی که شکایت دارن قبل از دادگستری باید اینجا حسابی سردوونده بشن تا خسته بشن و از حقشون بگذرن.
هر اتاقش تشکیل شده از یه قاضی. که معمولا دیپلم هم نداره. گاهی تا دبستان خوندن. معمولا حاجی بازاری و یا از طرف مسجد معرفی شدن و بهشون میگن معتمد محل. دو طرفش هم معمولا دو تا دختر چادری دیپلم ازدواج نکرده سنبالا نشستن که جز چاپلوسی و تأئید حرفای این قاضی و زیر و رو کردن پروندهها کاری نمیکنن.
در سالن انتظار هر طبقه هم منشی نشسته که پروندهها رو بایگانی میکنه.
تو سالن انتظار وایساده بودم که دیدم مردی که پشت میزی که روش پارچ آبخوری و لیوان شیشهای بود که همه از همون لیوان آب میخوردن بلند شد رفت . به نظرم ارباب رجوع اومد. پشت اون میز همیشه خالی بود.
فوری رفتم جاش نشستم. و کتابی از کیفم درآوردم گذاشتم رو میز که بخونم. اما دعواها و سرو صدای مردم نمیگذاشت.
یکی میگفت سهساله میدوم. هزار جور مدرک هم آوردم ولی کارمو راه نمیندازن. گفتم ای وای.. پس من باید دوساله دیگه بدوم؟
بعد از مدتی آقایی که جاش نشسته بودم اومد و نشست روی صندلی کنار من که قبلش خانمی روش نشسته بود و همون لحظه صداش کردن بره تو.
آقاهه یه نگاهی به کتابی که جلوم باز بود انداخت و گفت شما برای چی اومدین اینجا.
من که دل پری داشتم شروع کردم با آب و تاب به تعریف کردن جریان و آخرش هم کلی از بیسوادی قاضیها گله کردم، رشوهگرفتنهاشون از کلاهبردارها و پیچوندن ارباب رجوع تا حدی که خسته بشن دیگه نیان دنبال حقشون. و اینکه آیا مسجدی بودن و حاجی بازاری بودن دلیل بر درست قضاوت کردنه؟ و از اینجور حرفا...
نمیدونم چی شده بود که سرو صداها خوابیده بود و تقریبا همه به مکالمهی ما گوش میدادن. منم شیرتر شدم و هر چی دلم خواست بار این رفیقان دزد و یاران قافله کردم. که آره... ظاهرا اینا میگن حقوق نمیگیریم و در راه خدا کار میکنیم. اما با گرفتن یک شقه گوشت از قصاب و یک جعبه میوه از میوهفروش و... چطور به راحتی رأی به نفشون صادر میکنن. (البته اینا رو از یه آدم مطمئن شنیده بودم). و فلانی که لات و لوت محله، فقط به خاطر اینکه با صدای انکر الاصواتش در تکیهها روضه میخونه و به خاطر روابطش، اومده شده قاضی و سرنوشت ما ایرانیهای بدبخت ببین افتاده دست کیا! این همه لیسانسیه حقوق بیکار داریم اونوقت پروندههامو دادن دست یه مشت آدم بیسواد مذهبینمای متظاهر ( آقاهه ریشداشت و هیکلی گنده. کتوشلوار تنش بود ) من هی میگفتم و اون میگفت: خوب؟ خوب؟ بعدش؟
گاهی نگام میافتاد به مردم حاضر در سالن . بعضیها نگاهشون پر از خنده بود و بعضی چشاشون گرد شده بود. احساس کردم جو یه جوریه. اینم هی سوال میکرد.
اما مگه من کم میآوردم در حرف زدن! فکر میکردم عجب فرصتی دستم افتاده که یه افشاگری حسابی بکنم. بعد از چند دقیقه یه آقایی به مردی که داشتم باهاش حرف میزدم نزدیک شد و سلام علیک گرمی کرد و گفت کی اومدی این قسمت حاجی؟
دوزاریم افتاد. اما اصلا بهروی خودم نیاوردم. در واقع من پشت میز کارش نشسته بودم.
وقتی دوستش رفت. با لبخندی موذیانه نگاهی به مردم که داشتن مارو نگاه میکردن کرد و گفت:
خوب دیگه تعریف کن!
سعی کردم خونسرد باشم. از جام(جاش) هم بلند نشدم. بلند گفتم آره اینجوریاست حاجی، تا اوضاع اینطوریه وضع ماهام همینه. هی باید برای حقمون بدویم و به جایی هم نرسیم!
بعد دستمو زدم زیر چونهم و مثلا شروع کردم به کتاب خوندن.
لاالله الا اللهی گفت و رفت طرف آقایی که اونطرف داشت بایگانی میکرد.
حالا جالبه که اونیکی بایگانه با اینکه اونم مذهبیه ولی خیلی با هم اظهار همدردی میکنه(بخصوص بعد از اون روز) و شماره پروندهمو از حفظه(در صورتیکه خودم با اینکه صد بار بهم گفت بلد نیستم). تا میرم میره از تو قفسهها در میاره و میذاره جلوم. .
5- خشانت عامل جذابیت:)
یه روز که با ماشین داشتم میرفتم دادگاه، دیرم شده بود و یه خانم که داشت توی یکی از این ماشینهای تعلیم رانندگی رانندگی یاد میگرفت تو لاین وسط عین لاکپشت میروند. اگه دیر میرسیدم دبیرخونهی دادگاه تعطیل میشد و معمولا همیشه نامهای بود که باید ثبتش میکردم و بعد دنبال بقیهی کارا میرفتم.
لاین سمت چپ صد متر بالاتر دور برگردون بود و صف داشت. لاین سمت راست هم پر بود. جلوی اینم خالی بود و نمیتونست حرکت کنه. هر چی صبر کردم بره راست نرفت. خیابون هم پر بود از دستاندازهایی که شهرداری میگذاره عین کوهان شتر. جلوی هر کدوم یه توقف کامل میکرد و هول میشد و ماشین خاموش میشد و...
اعصابم خطخطی شده بود. اجبارا رفتم تو قسمت دور برگردونها. کنارش که رسیدم سرمو بردم طرف شاگرد و کمی بلند گفتم خانوم جان، بلد نیستی برو لاین راست! معلم رانندگیش کمکش کرد و بردش راست. منم گاز دادم و رفتم. یه آقای جوون موبلندی هم با ریوی سفید پشتم گاز داد اومد و یهجا بهم رسید و بلند گفت دمت گرم. خوب حالشو گرفتی.
از اون به بعد متوجه شدم هر جا میرم اینم دنبالم میاد. سرعتمو زیاد کردم. اونم تند اومد و هی چراغ میزد و لوسبازی در میاورد. دم دادگاه که رسیدم با سرعت پارک کردم و با یک کیف پر از پرونده و مدارک دویدم اونور خیابون به سمت دادگاه. گفتم الان میبینه حسابی اهل دادگاهم و میترسه و میره. کارم بیشتر از دو ساعت طول کشید. کلی هم اونجا عصبانیتر شدم.
وقتی اومد بیرون، از همون اونور خیابون دیدم مردک دیوانه هنوز اونجا وایساده. درست جلوی ماشین من پارک کرده بود.
تارسیدم با نیش ِ باز از ماشین پیاده شد و خیلی صمیمانه گفت آخی... خسته شدی بریم با هم یه قهوه بخوریم. خوشم میاد جنم دعوا مرافعه داری! من از خانمای ضعیف بدم میاد.
در حین عصبانیت خندهم گرفته بود(تو دلم گفتم. یکی میمرد از درد بینوایی...). در ماشینمو باز کردم و سوار شدم و به سرعت گاز دادم. دنبالم اومد. یه عالمه خیابونا رو دور زدم تا گمم کرد... تنها خوبی که این تعقیب و گریز داشت این بود که باعث شد از حال و هوای عصبیم کمی بیام بیرون و تاحدی سرحال اومدم...
6- دیدار اختر قاسمی عزیز با بچههای رادیو زمانه. با عکس و تفصیلات...
یکشنبه، تیر ۱۰، ۱۳۸۶
این لباس پولکی که تنپوش تن توست از خون و زندگانی انسان گرفته رنگ!
1- با دوستم از خیابونی میگذشتیم که تابلویی دیدیم:
فروشگاه مژگان، نمایندهی مژگان دبی.
لباسهای دکولته و رنگارنگ پشت ویرین توجهمونو جلب کرد. همه پر از منجوق و پولک.
به قول برادرم عین کسایی که سِحر شدن (میگه خانما در حال مرگ هم که باشن یه فروشگاه لباس شیک ببینن مسحور میشن و میرن تو)رفتیم تو. یه لباس دکولتهی ماکسی رو یه مانکن بود ،با دُم ِ آویزون، پارچهی سبز و پر از پولکهای سبز و نارنجی. اون یکی پارچهی مشکی و پر از پولکهای مشکی و قرمز... اونیکی زرد، اون یکی بنفش، اون یکی نقرهای، طلایی، و ... همهشون هم کیف و کفش پولکی همرنگ داشتن.
قیمتها رو هم بالاش نوشتهبود. من خوندم 700.000 ریال، 800.000 ، 1.200.000 و همینجور بگیر برو بالا. دوستم که عین ذوق زده ها دست میکشید رو پولکا و آه میکشید.
من با اینکه نه خوشم میاد و نه اصلا جایی دارم از این تیپ لباسا بپوشم نمیدونم چی شد یکیشون چشامو گرفت. اونی که بالاش نوشته بود 700. گفتم حالا میشه گاهی تو خونه خودمون یا مامانماینا(!) بپوشم یا باهاش عکس بگیرم:) بعدش گفتم یه خورده چونه بزنم که مژگانخانم اونور آبی پررو نشه.
- خانم اگه 50 تومن بدی اینو من بعد از پرو برمیدارم.
فروشنده و دوستم همزمان عین برقگرفتهها نگام کردن. فروشندهگفت 50 چی؟ با اعتمادبهنفس گفتم 50 هزار تومن دیگه! مگه 70 تومن نیست؟ دوستم اومد بازومو چنگ زد و گفت هیس بابا آبرومونو بردی. اینا قیمتاش به تومنه!
گفتم آهااااان! خواستم کم نیارم و گفتم منظورم اینبود 500 هزار تومن نمیدین؟ خانمه ایششش ِ بلندی از ته دل گفت:
-نخیر! فوقش دو تومنشو از شما نگیرم.
- 200 هزار تومن تخفیف؟
- نخیر، 2000تومن!
دوستم سریع دستمو کشید اومد بیرون گفت اگه دیگه باهات اینجور جاها اومدم!! چند وقت دیگه عروسی برادرمه میخوام یکیشو بخرم.
- منو بیاری، کلی برات تخفیف می گیرم ها...
-:)))))
2- تو اتوبوس کنارم یه دختری اومد نشست. یه بسته دستش بود گذاشت پایین کنار پاش و اومد چادرشو جمع کنه انگشتای پر پینهاش نظرمو جلب کرد. شاید قبلا در دستای مردایی که تو کار بنایی هستن دیده بودم ولی در دستای دختر به این جوونی نه. بخصوص سهانگشت شست و اشاره و وسطش. منتظر فرصتی بودم باهاش حرف بزنم که پر کردن مسافر زیاد در ایستگاه بعدی و غرغرش این فرصتو بهم داد. کمی از اوضاع شلوغی اتوبوس که بعد از سهمیهبندی بنزین بدتر هم میشه حرف زدیم و اینکه اینا قبل از اینکه مقدمات کارو بچینن- اتوبوسها و تاکسیها رو زیاد کنن- سهمیهبندی رو شروع کردن. که بیهوا پرسیدم ببخشید کار شما چیه؟
- روی لباس شب منجوق و پولک میدوزم.
دوتاییمون باهم نگاهمون رفت روی دستاش. پرسیدم چند ساله اینکارو میکنی؟
گفت از دوازده سالگی. ده ساله که کارم اینه.
- روزی چند تا لباس؟
- بستگی داره چقدر پولک و منجوق بخواد. بعضیها دور یقه و آستین، بعضیها تمام جلو سینه و بعضیها تموم پولک!
- ببخشید سوال میکنم اما کنجکاو شدم بدونم روزی بهت مزد میدن یا دونهای.
- خواهش میکنم، دونهای بهم مزد میدن. مثلا یه لباس شب تمام پولک ممکنه یکماه با روزی 8 ساعت کار، حتی جمعهها، کار ببره!
من با تعجب: یک ماه!!! اونوقت میشه بپرسم همچین لباسی رو چقدر بهت میدن؟(فکر کردم پس لباسهای تموم پولک بههمین خاطره که گرونه دیگه. لابد حداقل 300 تومنش پول مزد کارگره.
- 8 تومن!
- وای چه کم! منظورت 80 تومنه دیگه!
- نه بهخدا 8 هزار تومن. تا چند وقت پیش 4 تومن بود بعد صاحبکار کردش 6 تومن و حالا 8 تومن!
پولکدوزی رو بلوزها دور یقه و آستین که صد یا 200 تومنه.
اصلا باورم نمیشد. خدای من، مگه میشه؟!
- تو میدونی حداقل حقوق یه کارگر الان ماهی 150 تومنه، تازه با بیمه و عیدی و ... خوب، چرا نمیری بیرون کار کنی یا کارگر شرکتهای نظافت که حداقل روزی 7 هزار تومن میدن.
- بابام و داداشم اجازه نمیدن بیرون کار کنم. الانم دارم میرم کار تحویل بدم و کار جدید بگیرم. تازه اینم جدیدا بهم اجازه میدن بهشرطی که یه دقیقه دیر و زود نکنم. گفتم از بس بیرون نرفتم و گوشهی خونه نشستم سوزن زدم، چشام داره کور میشه. تا اینکه مامانم اجازه گرفت بذارن اقلا کارامو خودم تحویل بدم و بگیرم.
- درس نخوندی؟
- تا کلاس چهارم دبستان. دیگه بابام نذاشت.
دیگه نمیتونستم حرفی بزنم. تموم وجودم رو غم گرفته بود.
پدر و برادر از یک طرف بدبختش کرده بودن و نذاشته بودن بره مدرسه. عین زندانبان هم ازش مواظبت میکردن. روزی 8 ساعت گوشهی خونه با نور کم(لابد) سوزن میزنه و حقوقش هم حتما به باباش میرسه و اگه خیلی لطف کنه برای جهیزیهش نگه میداره. از اون ور هم استثمار صاحبکار...
وای... این چه زندگیه؟
آیا ارگانی هست که به این مسائل رسیدگی کنه؟
میشه از این بهبعد لباس پولکی ببینم و یاد اون دختر نیفتم؟!
* این فرش هفترنگ که پامال رقص توست از خون و زندگانی انسان گرفته رنگ- شعر گالیا- هوشنگ ابتهاج
فروشگاه مژگان، نمایندهی مژگان دبی.
لباسهای دکولته و رنگارنگ پشت ویرین توجهمونو جلب کرد. همه پر از منجوق و پولک.
به قول برادرم عین کسایی که سِحر شدن (میگه خانما در حال مرگ هم که باشن یه فروشگاه لباس شیک ببینن مسحور میشن و میرن تو)رفتیم تو. یه لباس دکولتهی ماکسی رو یه مانکن بود ،با دُم ِ آویزون، پارچهی سبز و پر از پولکهای سبز و نارنجی. اون یکی پارچهی مشکی و پر از پولکهای مشکی و قرمز... اونیکی زرد، اون یکی بنفش، اون یکی نقرهای، طلایی، و ... همهشون هم کیف و کفش پولکی همرنگ داشتن.
قیمتها رو هم بالاش نوشتهبود. من خوندم 700.000 ریال، 800.000 ، 1.200.000 و همینجور بگیر برو بالا. دوستم که عین ذوق زده ها دست میکشید رو پولکا و آه میکشید.
من با اینکه نه خوشم میاد و نه اصلا جایی دارم از این تیپ لباسا بپوشم نمیدونم چی شد یکیشون چشامو گرفت. اونی که بالاش نوشته بود 700. گفتم حالا میشه گاهی تو خونه خودمون یا مامانماینا(!) بپوشم یا باهاش عکس بگیرم:) بعدش گفتم یه خورده چونه بزنم که مژگانخانم اونور آبی پررو نشه.
- خانم اگه 50 تومن بدی اینو من بعد از پرو برمیدارم.
فروشنده و دوستم همزمان عین برقگرفتهها نگام کردن. فروشندهگفت 50 چی؟ با اعتمادبهنفس گفتم 50 هزار تومن دیگه! مگه 70 تومن نیست؟ دوستم اومد بازومو چنگ زد و گفت هیس بابا آبرومونو بردی. اینا قیمتاش به تومنه!
گفتم آهااااان! خواستم کم نیارم و گفتم منظورم اینبود 500 هزار تومن نمیدین؟ خانمه ایششش ِ بلندی از ته دل گفت:
-نخیر! فوقش دو تومنشو از شما نگیرم.
- 200 هزار تومن تخفیف؟
- نخیر، 2000تومن!
دوستم سریع دستمو کشید اومد بیرون گفت اگه دیگه باهات اینجور جاها اومدم!! چند وقت دیگه عروسی برادرمه میخوام یکیشو بخرم.
- منو بیاری، کلی برات تخفیف می گیرم ها...
-:)))))
2- تو اتوبوس کنارم یه دختری اومد نشست. یه بسته دستش بود گذاشت پایین کنار پاش و اومد چادرشو جمع کنه انگشتای پر پینهاش نظرمو جلب کرد. شاید قبلا در دستای مردایی که تو کار بنایی هستن دیده بودم ولی در دستای دختر به این جوونی نه. بخصوص سهانگشت شست و اشاره و وسطش. منتظر فرصتی بودم باهاش حرف بزنم که پر کردن مسافر زیاد در ایستگاه بعدی و غرغرش این فرصتو بهم داد. کمی از اوضاع شلوغی اتوبوس که بعد از سهمیهبندی بنزین بدتر هم میشه حرف زدیم و اینکه اینا قبل از اینکه مقدمات کارو بچینن- اتوبوسها و تاکسیها رو زیاد کنن- سهمیهبندی رو شروع کردن. که بیهوا پرسیدم ببخشید کار شما چیه؟
- روی لباس شب منجوق و پولک میدوزم.
دوتاییمون باهم نگاهمون رفت روی دستاش. پرسیدم چند ساله اینکارو میکنی؟
گفت از دوازده سالگی. ده ساله که کارم اینه.
- روزی چند تا لباس؟
- بستگی داره چقدر پولک و منجوق بخواد. بعضیها دور یقه و آستین، بعضیها تمام جلو سینه و بعضیها تموم پولک!
- ببخشید سوال میکنم اما کنجکاو شدم بدونم روزی بهت مزد میدن یا دونهای.
- خواهش میکنم، دونهای بهم مزد میدن. مثلا یه لباس شب تمام پولک ممکنه یکماه با روزی 8 ساعت کار، حتی جمعهها، کار ببره!
من با تعجب: یک ماه!!! اونوقت میشه بپرسم همچین لباسی رو چقدر بهت میدن؟(فکر کردم پس لباسهای تموم پولک بههمین خاطره که گرونه دیگه. لابد حداقل 300 تومنش پول مزد کارگره.
- 8 تومن!
- وای چه کم! منظورت 80 تومنه دیگه!
- نه بهخدا 8 هزار تومن. تا چند وقت پیش 4 تومن بود بعد صاحبکار کردش 6 تومن و حالا 8 تومن!
پولکدوزی رو بلوزها دور یقه و آستین که صد یا 200 تومنه.
اصلا باورم نمیشد. خدای من، مگه میشه؟!
- تو میدونی حداقل حقوق یه کارگر الان ماهی 150 تومنه، تازه با بیمه و عیدی و ... خوب، چرا نمیری بیرون کار کنی یا کارگر شرکتهای نظافت که حداقل روزی 7 هزار تومن میدن.
- بابام و داداشم اجازه نمیدن بیرون کار کنم. الانم دارم میرم کار تحویل بدم و کار جدید بگیرم. تازه اینم جدیدا بهم اجازه میدن بهشرطی که یه دقیقه دیر و زود نکنم. گفتم از بس بیرون نرفتم و گوشهی خونه نشستم سوزن زدم، چشام داره کور میشه. تا اینکه مامانم اجازه گرفت بذارن اقلا کارامو خودم تحویل بدم و بگیرم.
- درس نخوندی؟
- تا کلاس چهارم دبستان. دیگه بابام نذاشت.
دیگه نمیتونستم حرفی بزنم. تموم وجودم رو غم گرفته بود.
پدر و برادر از یک طرف بدبختش کرده بودن و نذاشته بودن بره مدرسه. عین زندانبان هم ازش مواظبت میکردن. روزی 8 ساعت گوشهی خونه با نور کم(لابد) سوزن میزنه و حقوقش هم حتما به باباش میرسه و اگه خیلی لطف کنه برای جهیزیهش نگه میداره. از اون ور هم استثمار صاحبکار...
وای... این چه زندگیه؟
آیا ارگانی هست که به این مسائل رسیدگی کنه؟
میشه از این بهبعد لباس پولکی ببینم و یاد اون دختر نیفتم؟!
* این فرش هفترنگ که پامال رقص توست از خون و زندگانی انسان گرفته رنگ- شعر گالیا- هوشنگ ابتهاج
چهارشنبه، تیر ۰۶، ۱۳۸۶
خریت نه تنها علف خوردن است، اقتضای طبیعتش ایناست!
1- گزارش تصویری آتش سوزی در پمپ بنزین بعد از اعلام سهمیه بندی بنزین
آخه کدوم دولت عاقلی میاد وقتی هنوز بیش از یک میلیون کارت به اصطلاح هوشمند سوخت به دست مردم نرسیده و خیلیا هم زندگیشون با مسافرکشی میگذره، بدون خبر قبلی و مثل اینکه میخوان به مردم مژده بدن یهو9 شب اعلام میکنه از 12 شب بنزین کارتی میشه و به هر ماشین شخصی هم ماهی 100 لیتر بنزین تعلق میگیره؟! یعنی حدود روزی 3 لیتر!
2- تا توی اخبار ساعت نه شب کانال یک تلویزیون شنیدم بنزین از سهساعت دیگه سهمیهای میشه از سیبا پرسیدم: باک ماشینوکه حتما پر کردی؟
هر وقت نوبت اونه ماشین ببره خیلی سفارش میکنم با باک خالی نیاد. گفت ایوای، نه. خیلی خسته بودم، از شش صبح سرپا بودم گفتم فردا صبح موقع رفتن سرکار میزنم که پمپبنزینا خلوتتر هم هستن!..
گفتم ای بابا، پس بیا همین الان بریم بزنیم؟ گفت چه خوشخیالی تو، در طی مدت همین دو سه جملهای که من و تو با هم حرف زدیم الان بیشتر مردم با این مژده خبری ریختن تو پمپ بنزینا، ببین چه بلبشویی بشه!
امیدوارم آتیشبازی و آتیشسوزی نشه جایی...
(سیبا هم که هر اظهار امیدواری میکنه که پیش نیاد حتما پیش میاد)
پ.ن.
ببخشید اگه تیتر یه جوریه. واسه آدم چاره نمیذارن :)
3-دیشب چه خبر بوده تو پمپ بنزینا...
4- با کاپشن سفید اومده با کاپشن سفید هم میره!
تو یه برنامهی تلویزیون خبرنگار اومده بود بین مردم و مثلا به طور آزادانه ازشون راجع به احمدینژاد و دو سال ریاستجمهوریش سوال میکرد.
از عجایب هم این بود که باز بدحجابا عزیز شده بودن و اونا هم از احمدینژاد خوبی میگفتن.
یه آقایی شیک و پیک با شور و حرارت میگفت: احمدینژاد نظیر نداره. خیلی خاکیه و خوبه. دزد نیست!
بعد یقهی پیراهن خودشو کشید و تکون داد و گفت: من مطمئنم احمدینژاد که با یک کاپشن سفید اومد، با همون کاپشن سفید هم میره!
خواستم بگم آقای محترم!
اونی که با لباس سفید میاد عروسه نه احمدینژاد:)
بعدشم معمولا اونایی که با لباس سفید میان با "کفن سفید" میرن! نه با کاپشن!
5- حالا نمایشنامهی پایینو بخونید!
6- کمپین آزادی صالح کهندل...
و ماجرای دستگیری صالح از زبان همسرش.
آخه کدوم دولت عاقلی میاد وقتی هنوز بیش از یک میلیون کارت به اصطلاح هوشمند سوخت به دست مردم نرسیده و خیلیا هم زندگیشون با مسافرکشی میگذره، بدون خبر قبلی و مثل اینکه میخوان به مردم مژده بدن یهو9 شب اعلام میکنه از 12 شب بنزین کارتی میشه و به هر ماشین شخصی هم ماهی 100 لیتر بنزین تعلق میگیره؟! یعنی حدود روزی 3 لیتر!
2- تا توی اخبار ساعت نه شب کانال یک تلویزیون شنیدم بنزین از سهساعت دیگه سهمیهای میشه از سیبا پرسیدم: باک ماشینوکه حتما پر کردی؟
هر وقت نوبت اونه ماشین ببره خیلی سفارش میکنم با باک خالی نیاد. گفت ایوای، نه. خیلی خسته بودم، از شش صبح سرپا بودم گفتم فردا صبح موقع رفتن سرکار میزنم که پمپبنزینا خلوتتر هم هستن!..
گفتم ای بابا، پس بیا همین الان بریم بزنیم؟ گفت چه خوشخیالی تو، در طی مدت همین دو سه جملهای که من و تو با هم حرف زدیم الان بیشتر مردم با این مژده خبری ریختن تو پمپ بنزینا، ببین چه بلبشویی بشه!
امیدوارم آتیشبازی و آتیشسوزی نشه جایی...
(سیبا هم که هر اظهار امیدواری میکنه که پیش نیاد حتما پیش میاد)
پ.ن.
ببخشید اگه تیتر یه جوریه. واسه آدم چاره نمیذارن :)
3-دیشب چه خبر بوده تو پمپ بنزینا...
4- با کاپشن سفید اومده با کاپشن سفید هم میره!
تو یه برنامهی تلویزیون خبرنگار اومده بود بین مردم و مثلا به طور آزادانه ازشون راجع به احمدینژاد و دو سال ریاستجمهوریش سوال میکرد.
از عجایب هم این بود که باز بدحجابا عزیز شده بودن و اونا هم از احمدینژاد خوبی میگفتن.
یه آقایی شیک و پیک با شور و حرارت میگفت: احمدینژاد نظیر نداره. خیلی خاکیه و خوبه. دزد نیست!
بعد یقهی پیراهن خودشو کشید و تکون داد و گفت: من مطمئنم احمدینژاد که با یک کاپشن سفید اومد، با همون کاپشن سفید هم میره!
خواستم بگم آقای محترم!
اونی که با لباس سفید میاد عروسه نه احمدینژاد:)
بعدشم معمولا اونایی که با لباس سفید میان با "کفن سفید" میرن! نه با کاپشن!
5- حالا نمایشنامهی پایینو بخونید!
6- کمپین آزادی صالح کهندل...
و ماجرای دستگیری صالح از زبان همسرش.
The American Dream ، رويای آمريکايی
نویسنده: ولگرد
سکانس اول
"برندا" و" جيم" درسالهای آخر دانشگاه باهم آشنا شدند . جيم ۲۳ و برندا ۲۴ سالش بود . يکسال قبل از اينکه دانشگاه را تمام کنند تصميم گرفتند ازدواج کنند. آنها در یک زمان باهم از دانشگاه فارغالتحصيل شدند. شانس آوردند که هر دو بلافاصله شغل خوبی پيدا کردند . برندا بعنوان مدير يک کمپانی بيمه با حقوق ساليانه۵۵۰۰۰ دلار و جيم با حقوقی ساليانه
۶۰۰۰۰ دلار
سکانس دوم- فلش بک
آنها تا همين هفته پيش بود که هر کدام با۳۰ ساعت کار در هفته در حين درس خواند ن ــ زندگی شان را پيش ميبردند . جيم گارسن رستوران بود و برندا در شغل " بارومنی "! در يک " بار" کار ميکرد . هردو رويهم سالی ۲۰۰۰۰ دلار به زحمت می ساختند . انها دريک مجموعهی آپارتمانهای قديمی ۳۰ واحدی در يک محلهی شلوغ در مرکزشهر در يک واحد آپارتمانی دواطاق خوابه با وسايلی بسيار مختصر زندگی ميکردند که بايد بابت اجاره آن ماهی ۶۰۰ دلار ميپرداختند. و يک ماشين شورلت رنگ و رو رفته مدل ۱۹۸۰و يک دوچرخه هم داشتند که وسيله رفت وآمد هر دو تايشان بود.
ناگهان در يک هفته با گرفتن يک شغل خوب با حقوق کلان ۱۳۵.۰۰۰ دلاری در سال يکباره از طبقه" زير فقر" به طبقه " بالای متوسط مرفه "ارتقا پيد ا کرده بودند. ديگر جايشان در بين آدم های فقير نبود ..
سکانس سوم
هنوز يک ماه ازشروع کارشان نگذشته به اين نتيجه رسيدند که بايد در جايی زندگی کنند که برازنده شغل و کارشان باشد . تصميم گرفتند بجای اجاره کردن محل سکنا خانهای بخرند .
آن دو حالا مشغول جستجو در اينترنت و روزنامه هستند تا خانه دلخواه خود را پيدا کنند .بالاخره پيدا کردند . خانهای در مکانی که هميشه رويای زندگی کردن در چنان جايی را داشتند .
يک شهرک آرام و رويايی در چند مايلی شهرشان .
سکانس چهارم
يک روز آخر هفته جيم و برندا سوار شورلتشان ميشوند ويکراست به آن شهرک اشرافی ميروند تا خانه رويايی شان را از نزديک ببينند.
بعد از پيمودن چند مايل در يک جاده اصلی به يک جاده فرعی ميرسند و جادهای که در کنار آن روی تابلويی نوشته به شهرک ... خوش آمديد!! آن جاده به يک دروازهی آهنی بزرگ با نگهبان ختم مي شود.از دروازه ميگذرند
وارد شهرک ميشوند .
اينجا شهرکی است اشرافی نوساز زيبا با تعداد محدودی خانه های يزرگ يک طبقه يا دو طبقه دور از يکديگر . بيرون خانهها با نماهايی بهسبک کاخ سفيد با روکارهای سنگی يا آجری و با ستونهای بلند و سفيد با سقفهای رفيع . با خيابانهايی که دو سوی آنها درختهای زينتی کاشته شده است .. بهندرت اتومبيلی در آنها رفت وآمد ميکند.
شهرک دارای تأسيسات گوناگونی است. از زمين گلف گرفته تا درياچه و زمين اسبسواری زمين تنيس سالن ژيمناستيک که همه اينها مخصو ص ساکنان اين شهرک است.
همه اين اطلاعات را جيم و برندا از قبل در باره اين شهرک به دست آورده بودند .
آنها در جلو در دفتر فروش شهرک توقف ميکنند و به داخل دفتر ميروند .مأمور فروش خانههای شهرک در ابتدا با نگاه کردن به سر ووضع ظاهری آنها زياد تحويشان نميگيرد . ولی بهزودی که اطلاعات لازم در باره شغل و درامد آنها را به دست ميآورد از جايش بلند ميشود برايشان قهوه مياورد. سپس آنها را سوار اتومبيل آخرين مدل خود میکند و چند خانه به آنها نشان ميدهد و در پايان جيم و برندا يکی از خانههای دوطبقه { يادتان باشد خانه دوطبقه در آمريکا گرانتر است} که مشرف به درياچه و زمين گلف است انتخاب ميکنند خانهای که دارای ۵ اطاق خواب و۳ تا حمام، کتابخانه و تأتر خانوادگی است. تمام کف اطاقهايش با مرمر وچوبهای گران قيمت پوشانده شده. با استخر سرپوشيده و آبشار وفضای سبز، باغچه گل کاری شده درزمين عقب خانه و درختان تزئينی و چمنکاری و گلکاری در جلو خانه با کارپرت و گاراژی که گنجايش پارک جهار اتومبيل داشت .
در دفتر شهرک مأمور فروش خانهها در يک لحظه کرديت انها چک ميکند و ميگويد باتوجه به درآمد و شغل شما نيازی نيست که هيج نوع پيش قسطی بپردازيد . مدارک لازم مثل برق امضا ميشود. آنها بايد ماهيانه ۴۰۰۰دولار به مدت سی سال برای خريد ان خانه و به اضافه هزينه های باغبانی و سکيورتی و نگهداری شهرک بايد در ماه بپردازند.
سکانس پنجم
يک هفته بعد جيم و برندا خوشحال به خانه جديدشان يا بهعبارت ديگر به "منشن" يا کاخکشان اسبابکشی ميکنند!!
اولين کارشان اين است که بايد اتومبيل نو بخرند. در چنين محلهای که همه ساکنان آن گرانقيمتترين اتومبيل ها ميرانند نميشود که با اين شورلت احد بوق رفتوآمد کرد !!
خريدن قسطی اتومبيل گران و آخرين مدل برای آنها که چنين درامدی بالايی دارند بيش از چند ساعتی زمان نميگيرد .
حالا هرکدام از آنها يک /اس يو وی/ تويوتا که مثل جيپ بزرگی است سوار ميشوند. و اتومبيل کهنهشان را هم به همسايه بغلی آپارتمان قبلیشان ميبخشند . تهيه اثاثيه و مبلمان منزل هم مشکلی برايشان ايجاد نميکند چون نيازی به پول نقد ندارند و امروز ميتوانند همه آنها را بخرند و و قسط آنرا حتی از سال ديگر بپردازند !!
روز بعد کاميونی درجلو خانه يا منشن انها توقف ميکند.
بهوسيله کارگرانش ميز و مبلمان وتختخواب و تلويزيون وسائل آشپزخانه که آنها بهترين و گرانتريناش را سفارش دادهاند به داخل خانه آورده ميشود
دريک هفته همه چيز روبراه ميشود. آنها هرروز با اتومبيلهای بزرگشان به سر کار ميروند و خسته دير وقت برميگردند خوشحال هستند که مثل ميليونرها زندگی ميکنند و به رؤيای امريکايیشان رسيدهاند .
سکانس ششم
طولی نمیکشد که سيل قبضهای گوناگون به صندوق پستی انها سرازسر ميشود که بايد پرداخت کنند ..
قبضهای برق و آب تلفن و دی اسل و سلفون و کيبل تلويزيون انواع بيمهها ــ بيمههای اتومبيل و خانه و عمر و پزشکی و ماليات خانه و قسط اتومبيل و کرديت کارتهای متعدد و هزينه مأمور نگهداری از استخر و گلها و چمنها، رسيدگی به زمين گلف و درياچه و غذای قوهای درياچه . بقيه تأسيسات که بايد در سر رسيدهای مختلف آنها را پرداخت کنند
ميز بزرگ ناهارخوری آنها بجای غذا مملواز اين قبضهاست . وهرشب برندا بعد از اينکه از کار برميگردد نامههای پستی را بايد چک کند تا مبادا در پرداخت يکی از آنها قصوری رخ دهد .
هنوز دوماه از زندگی جيم و برندا بهسبک ميليونرها نگذشته که يک شب هر دو مینشينند حساب ميکنند که بابت قبضهای ماهيانهشان چيزی در حدود ۱۰۰۰۰هزار دلار در ماه بايد بپردازند در ان صورت
چيز زيادی از حقوق ماهيانه انها برای لباس و غذا وا احيانا" مسافرت و دکتر و دوا ويا پساندازی باقی نمیماند!!
ولی هنوز خوشحال هستند که چه زود به آن رويای زندگیشان رسيدهاند..
سکانس هفتم
شش ماه از اقامت آنها در آن خانه رويايی نگذشته که يک روز جيم به همسرش " برندا" سرکارش تلفن ميکند و خبر میدهد که شغلاش را از دست داده .
چون دفتر شرکت ساختمانی به شهر ديگری منتفل خواهد شد . برندا اورا دلداری ميدهد .
جيم روزها در خانه میماند در اينترنت به جستجوی شغل جديدی ميگردد. ولی آنچه که ميیابد بيش از سالی ۲۰۰۰ هزار دلار به او نمی پردازند.
کم کم آنها تصميم ميگيرند از مخارجشان کم کنند . يکی از سلفنهايشان را قطع میکنند. در مصرف برقشان صرفهجويی ميکنند .اب استخرشان را گرم نمیکنند . چمنها و گلها را کمتر آب ميدهند. يکی از سگهای شان را به دوستشان ميبخشند !! چراغهای اضا فی ساختمان را خاموش نگهميدارند
کمتر لباسشويی را روشن میکنند
احيانا وقتی رستوران ميروند يک غذا برای هر دو نفرشان سفارش ميدهند . شام سبک ميخورند .از يک اتومبيل استفاده ميکنند .بيمه عمرشان را هم قطع ميکنند. رويای داشتن بچه داشتنشان به تاخير مياندازند !!
چون هميشه جيم به برندا می گفته دوست داشته فاميل بزرگی داشته باشد !
جيم سعی ميکند چمن جلو خانهاش را خودش بزند ولی هيچ تفاوتی نميکند و بايد به مجتمع پول نگاهداری از چمنها و گلها را ماهيانه بپردازند
سکانس هشتم
دوماه از بيکاری جيم گذشته . هنوز شغل مناسبی پيدا نکرده. امشب درست يک ماه از بی کار شدن جيم ميگذرد . برندا خسته از کار برميگردد. روی مبل کنار جيم که مشغول تماشا کردن تلويزيوناست مینشيند. در حاليکه سرش را روی شانه او ميگذارد ميگويد :
عزيزم ميدانی چه اتفاقی برايمان افتاده؟ شرکت ما امروز ۳۰ نفر را اخراج کرد. من را هم با چند نفر ديگه منتظر خدمت کردند !!
سکانس نهم
ماه بعد يک تابلو جلو منزل آنها نصب شده. رويش نوشته"برای فروش ". صندوق پستی آنها انباشته از نامهها وبستهها است . که بهنام آنها پست شده ..
چون جيم و و برندا آن خانه را رها کردهاند واز آنجا رفتهاند .
سکانس دهم
اکنون آنها در يکی از اطاقهای خانه کوچک پدر مادر پير جيم زندگی ميکنند .
جيم هنوز دنبال کار مناسب ميگردد. شبها چند ساعتی در رستورانی که قبلا در آنجا گارسون بود ازمشتريان قديمیاش پذيرايی ميکند . به آنها لبخند ميزند. گاهی از گرانی بنزين و گرم شدن هوای کره زمين و جنگ عراق با آنها حرف ميزند . وخوشحال است که هنوز دوچرخهاش را دارد . و بانک آنرا نميتواند مثل اتومبيلهايشان بهعلت نپرداختن قسط مصادره کند !
و برندا هم هر شب ساعتها تا دير وقت پشت آن بار قديمی که کار ميکرد ميايستد . با لبخند گيلاسهای مشروب را به دست مشتريان خود ميدهد.
ميخندد و سيگار دود ميکند و با آنها گپ میزند . مشتریهايش اورا بسيار دوست دارند وبسيار خوشحال هستند که او دوباره برگشته. چون او ميداند که آنها چه مشروبی دوست دارند...
پايان
--------
ولگردعزیز
نمايشنامه ات را خواندم . جالب بود . دقيقا زندگی امريکايی . تو اين نوع زندگی را حتی توی اروپا هم پيدا نميکنی . همچنان که نظير زندگی و به ثروت رسيدن بيل گيتس و پيير اميديار ( صاحب ای بی ) و يا اميد کردستانی ( مدير فروش گوگل ) که در جوانترين دوران زندگيشان ( زير سی سال ) به ثروت رسيدند را در هيچ کجای دنيا جز امريکا نميشود پيدا کرد ... نمايشنامه و افراد نمايش تو برای من حقيقی اند و برای ايرانيان داستان و قصه است چون نميتوانند تصور کنند با يک کرديت خوب ميتوان انهمه خريد کرد در ايران هنوز هم معاملات نقد ميشود و جز از راه دزدی از دولت و ملت نميتوان زندگی اينچنينی داشت . داستانت جالب است و کاش تيترش را ميگذاشتی مثلا :
رويای امريکايی
ويا :
فقط در امريکا ميتواند اتفاق بيفتد
آذر فخر
سکانس اول
"برندا" و" جيم" درسالهای آخر دانشگاه باهم آشنا شدند . جيم ۲۳ و برندا ۲۴ سالش بود . يکسال قبل از اينکه دانشگاه را تمام کنند تصميم گرفتند ازدواج کنند. آنها در یک زمان باهم از دانشگاه فارغالتحصيل شدند. شانس آوردند که هر دو بلافاصله شغل خوبی پيدا کردند . برندا بعنوان مدير يک کمپانی بيمه با حقوق ساليانه۵۵۰۰۰ دلار و جيم با حقوقی ساليانه
۶۰۰۰۰ دلار
سکانس دوم- فلش بک
آنها تا همين هفته پيش بود که هر کدام با۳۰ ساعت کار در هفته در حين درس خواند ن ــ زندگی شان را پيش ميبردند . جيم گارسن رستوران بود و برندا در شغل " بارومنی "! در يک " بار" کار ميکرد . هردو رويهم سالی ۲۰۰۰۰ دلار به زحمت می ساختند . انها دريک مجموعهی آپارتمانهای قديمی ۳۰ واحدی در يک محلهی شلوغ در مرکزشهر در يک واحد آپارتمانی دواطاق خوابه با وسايلی بسيار مختصر زندگی ميکردند که بايد بابت اجاره آن ماهی ۶۰۰ دلار ميپرداختند. و يک ماشين شورلت رنگ و رو رفته مدل ۱۹۸۰و يک دوچرخه هم داشتند که وسيله رفت وآمد هر دو تايشان بود.
ناگهان در يک هفته با گرفتن يک شغل خوب با حقوق کلان ۱۳۵.۰۰۰ دلاری در سال يکباره از طبقه" زير فقر" به طبقه " بالای متوسط مرفه "ارتقا پيد ا کرده بودند. ديگر جايشان در بين آدم های فقير نبود ..
سکانس سوم
هنوز يک ماه ازشروع کارشان نگذشته به اين نتيجه رسيدند که بايد در جايی زندگی کنند که برازنده شغل و کارشان باشد . تصميم گرفتند بجای اجاره کردن محل سکنا خانهای بخرند .
آن دو حالا مشغول جستجو در اينترنت و روزنامه هستند تا خانه دلخواه خود را پيدا کنند .بالاخره پيدا کردند . خانهای در مکانی که هميشه رويای زندگی کردن در چنان جايی را داشتند .
يک شهرک آرام و رويايی در چند مايلی شهرشان .
سکانس چهارم
يک روز آخر هفته جيم و برندا سوار شورلتشان ميشوند ويکراست به آن شهرک اشرافی ميروند تا خانه رويايی شان را از نزديک ببينند.
بعد از پيمودن چند مايل در يک جاده اصلی به يک جاده فرعی ميرسند و جادهای که در کنار آن روی تابلويی نوشته به شهرک ... خوش آمديد!! آن جاده به يک دروازهی آهنی بزرگ با نگهبان ختم مي شود.از دروازه ميگذرند
وارد شهرک ميشوند .
اينجا شهرکی است اشرافی نوساز زيبا با تعداد محدودی خانه های يزرگ يک طبقه يا دو طبقه دور از يکديگر . بيرون خانهها با نماهايی بهسبک کاخ سفيد با روکارهای سنگی يا آجری و با ستونهای بلند و سفيد با سقفهای رفيع . با خيابانهايی که دو سوی آنها درختهای زينتی کاشته شده است .. بهندرت اتومبيلی در آنها رفت وآمد ميکند.
شهرک دارای تأسيسات گوناگونی است. از زمين گلف گرفته تا درياچه و زمين اسبسواری زمين تنيس سالن ژيمناستيک که همه اينها مخصو ص ساکنان اين شهرک است.
همه اين اطلاعات را جيم و برندا از قبل در باره اين شهرک به دست آورده بودند .
آنها در جلو در دفتر فروش شهرک توقف ميکنند و به داخل دفتر ميروند .مأمور فروش خانههای شهرک در ابتدا با نگاه کردن به سر ووضع ظاهری آنها زياد تحويشان نميگيرد . ولی بهزودی که اطلاعات لازم در باره شغل و درامد آنها را به دست ميآورد از جايش بلند ميشود برايشان قهوه مياورد. سپس آنها را سوار اتومبيل آخرين مدل خود میکند و چند خانه به آنها نشان ميدهد و در پايان جيم و برندا يکی از خانههای دوطبقه { يادتان باشد خانه دوطبقه در آمريکا گرانتر است} که مشرف به درياچه و زمين گلف است انتخاب ميکنند خانهای که دارای ۵ اطاق خواب و۳ تا حمام، کتابخانه و تأتر خانوادگی است. تمام کف اطاقهايش با مرمر وچوبهای گران قيمت پوشانده شده. با استخر سرپوشيده و آبشار وفضای سبز، باغچه گل کاری شده درزمين عقب خانه و درختان تزئينی و چمنکاری و گلکاری در جلو خانه با کارپرت و گاراژی که گنجايش پارک جهار اتومبيل داشت .
در دفتر شهرک مأمور فروش خانهها در يک لحظه کرديت انها چک ميکند و ميگويد باتوجه به درآمد و شغل شما نيازی نيست که هيج نوع پيش قسطی بپردازيد . مدارک لازم مثل برق امضا ميشود. آنها بايد ماهيانه ۴۰۰۰دولار به مدت سی سال برای خريد ان خانه و به اضافه هزينه های باغبانی و سکيورتی و نگهداری شهرک بايد در ماه بپردازند.
سکانس پنجم
يک هفته بعد جيم و برندا خوشحال به خانه جديدشان يا بهعبارت ديگر به "منشن" يا کاخکشان اسبابکشی ميکنند!!
اولين کارشان اين است که بايد اتومبيل نو بخرند. در چنين محلهای که همه ساکنان آن گرانقيمتترين اتومبيل ها ميرانند نميشود که با اين شورلت احد بوق رفتوآمد کرد !!
خريدن قسطی اتومبيل گران و آخرين مدل برای آنها که چنين درامدی بالايی دارند بيش از چند ساعتی زمان نميگيرد .
حالا هرکدام از آنها يک /اس يو وی/ تويوتا که مثل جيپ بزرگی است سوار ميشوند. و اتومبيل کهنهشان را هم به همسايه بغلی آپارتمان قبلیشان ميبخشند . تهيه اثاثيه و مبلمان منزل هم مشکلی برايشان ايجاد نميکند چون نيازی به پول نقد ندارند و امروز ميتوانند همه آنها را بخرند و و قسط آنرا حتی از سال ديگر بپردازند !!
روز بعد کاميونی درجلو خانه يا منشن انها توقف ميکند.
بهوسيله کارگرانش ميز و مبلمان وتختخواب و تلويزيون وسائل آشپزخانه که آنها بهترين و گرانتريناش را سفارش دادهاند به داخل خانه آورده ميشود
دريک هفته همه چيز روبراه ميشود. آنها هرروز با اتومبيلهای بزرگشان به سر کار ميروند و خسته دير وقت برميگردند خوشحال هستند که مثل ميليونرها زندگی ميکنند و به رؤيای امريکايیشان رسيدهاند .
سکانس ششم
طولی نمیکشد که سيل قبضهای گوناگون به صندوق پستی انها سرازسر ميشود که بايد پرداخت کنند ..
قبضهای برق و آب تلفن و دی اسل و سلفون و کيبل تلويزيون انواع بيمهها ــ بيمههای اتومبيل و خانه و عمر و پزشکی و ماليات خانه و قسط اتومبيل و کرديت کارتهای متعدد و هزينه مأمور نگهداری از استخر و گلها و چمنها، رسيدگی به زمين گلف و درياچه و غذای قوهای درياچه . بقيه تأسيسات که بايد در سر رسيدهای مختلف آنها را پرداخت کنند
ميز بزرگ ناهارخوری آنها بجای غذا مملواز اين قبضهاست . وهرشب برندا بعد از اينکه از کار برميگردد نامههای پستی را بايد چک کند تا مبادا در پرداخت يکی از آنها قصوری رخ دهد .
هنوز دوماه از زندگی جيم و برندا بهسبک ميليونرها نگذشته که يک شب هر دو مینشينند حساب ميکنند که بابت قبضهای ماهيانهشان چيزی در حدود ۱۰۰۰۰هزار دلار در ماه بايد بپردازند در ان صورت
چيز زيادی از حقوق ماهيانه انها برای لباس و غذا وا احيانا" مسافرت و دکتر و دوا ويا پساندازی باقی نمیماند!!
ولی هنوز خوشحال هستند که چه زود به آن رويای زندگیشان رسيدهاند..
سکانس هفتم
شش ماه از اقامت آنها در آن خانه رويايی نگذشته که يک روز جيم به همسرش " برندا" سرکارش تلفن ميکند و خبر میدهد که شغلاش را از دست داده .
چون دفتر شرکت ساختمانی به شهر ديگری منتفل خواهد شد . برندا اورا دلداری ميدهد .
جيم روزها در خانه میماند در اينترنت به جستجوی شغل جديدی ميگردد. ولی آنچه که ميیابد بيش از سالی ۲۰۰۰ هزار دلار به او نمی پردازند.
کم کم آنها تصميم ميگيرند از مخارجشان کم کنند . يکی از سلفنهايشان را قطع میکنند. در مصرف برقشان صرفهجويی ميکنند .اب استخرشان را گرم نمیکنند . چمنها و گلها را کمتر آب ميدهند. يکی از سگهای شان را به دوستشان ميبخشند !! چراغهای اضا فی ساختمان را خاموش نگهميدارند
کمتر لباسشويی را روشن میکنند
احيانا وقتی رستوران ميروند يک غذا برای هر دو نفرشان سفارش ميدهند . شام سبک ميخورند .از يک اتومبيل استفاده ميکنند .بيمه عمرشان را هم قطع ميکنند. رويای داشتن بچه داشتنشان به تاخير مياندازند !!
چون هميشه جيم به برندا می گفته دوست داشته فاميل بزرگی داشته باشد !
جيم سعی ميکند چمن جلو خانهاش را خودش بزند ولی هيچ تفاوتی نميکند و بايد به مجتمع پول نگاهداری از چمنها و گلها را ماهيانه بپردازند
سکانس هشتم
دوماه از بيکاری جيم گذشته . هنوز شغل مناسبی پيدا نکرده. امشب درست يک ماه از بی کار شدن جيم ميگذرد . برندا خسته از کار برميگردد. روی مبل کنار جيم که مشغول تماشا کردن تلويزيوناست مینشيند. در حاليکه سرش را روی شانه او ميگذارد ميگويد :
عزيزم ميدانی چه اتفاقی برايمان افتاده؟ شرکت ما امروز ۳۰ نفر را اخراج کرد. من را هم با چند نفر ديگه منتظر خدمت کردند !!
سکانس نهم
ماه بعد يک تابلو جلو منزل آنها نصب شده. رويش نوشته"برای فروش ". صندوق پستی آنها انباشته از نامهها وبستهها است . که بهنام آنها پست شده ..
چون جيم و و برندا آن خانه را رها کردهاند واز آنجا رفتهاند .
سکانس دهم
اکنون آنها در يکی از اطاقهای خانه کوچک پدر مادر پير جيم زندگی ميکنند .
جيم هنوز دنبال کار مناسب ميگردد. شبها چند ساعتی در رستورانی که قبلا در آنجا گارسون بود ازمشتريان قديمیاش پذيرايی ميکند . به آنها لبخند ميزند. گاهی از گرانی بنزين و گرم شدن هوای کره زمين و جنگ عراق با آنها حرف ميزند . وخوشحال است که هنوز دوچرخهاش را دارد . و بانک آنرا نميتواند مثل اتومبيلهايشان بهعلت نپرداختن قسط مصادره کند !
و برندا هم هر شب ساعتها تا دير وقت پشت آن بار قديمی که کار ميکرد ميايستد . با لبخند گيلاسهای مشروب را به دست مشتريان خود ميدهد.
ميخندد و سيگار دود ميکند و با آنها گپ میزند . مشتریهايش اورا بسيار دوست دارند وبسيار خوشحال هستند که او دوباره برگشته. چون او ميداند که آنها چه مشروبی دوست دارند...
پايان
--------
ولگردعزیز
نمايشنامه ات را خواندم . جالب بود . دقيقا زندگی امريکايی . تو اين نوع زندگی را حتی توی اروپا هم پيدا نميکنی . همچنان که نظير زندگی و به ثروت رسيدن بيل گيتس و پيير اميديار ( صاحب ای بی ) و يا اميد کردستانی ( مدير فروش گوگل ) که در جوانترين دوران زندگيشان ( زير سی سال ) به ثروت رسيدند را در هيچ کجای دنيا جز امريکا نميشود پيدا کرد ... نمايشنامه و افراد نمايش تو برای من حقيقی اند و برای ايرانيان داستان و قصه است چون نميتوانند تصور کنند با يک کرديت خوب ميتوان انهمه خريد کرد در ايران هنوز هم معاملات نقد ميشود و جز از راه دزدی از دولت و ملت نميتوان زندگی اينچنينی داشت . داستانت جالب است و کاش تيترش را ميگذاشتی مثلا :
رويای امريکايی
ويا :
فقط در امريکا ميتواند اتفاق بيفتد
آذر فخر
دوشنبه، تیر ۰۴، ۱۳۸۶
خوب آدم قاطی میکنه...شهادت... ماه رمضون...
1- روز شهادت فاطمهی زهرا(اون شهادت دومیه که همه جا تعطیله) با ماشین جایی میرفتم.
در حین رانندگی داشتم یکی از آهنگهای پسر حبیب رو( فکر کنم اسمش محمده) با صدای بلندگوش میکردم. خیلی غر زده بودم به داداشم که اینا چیه برام ریختی رو سیدی. اما اونروز دیدم ای... بد مزه نمیده! بخصوص که خیابون خلوت باشه و تو هوای گرم روسریتم از سرت افتاده باشه و بگازی و آدامس گندهای که تو دهنته هی باد کنی و بترکونی.
نفهمیدم سر چهارراه فرعی خلوت پلیس از کجا سبز شد و دستور ایست داد؟
من قاطی کرده بودم. برای این چهارراه چراغ گذاشته بودن و من نفهمیده بودم؟
نه، نه، سرعتم خیلی زیاده...
صدای آهنگم بلند بود؟
وای... برای روسری که رو شونههام افتاده؟
نکنه فکر کرده این ماشین دزدیه و یا گواهینامه ندارم و مدارکمو میخواد ببینه!
یهو آدامس باد کردهام ترکید!
آخ آخ... فهمیدم... آدامس... الان چه روزیه؟ تعطیلیه! یه عده سیاه پوشیدن... یادم رفته بود.
در حالیکه محکم زدم رو ترمز و سعی کردم تندتند با دهن و زبون آدامسمو از حالت ترکیدگی به حالت گرد و قلمبه درآرم و گوشهی لپم مخفی کنم نفهمیدم چی شد قورتش دادم. نفسم گرفته بود...
پلیسه اومد جلو با خنده گفت:
شهادته، صدای ضبطتتو کم کن! ماه رمضون نیست که آدامستو قورت میدی!
در ضمن روسریتم افتاده. من عین بز نگاهش میکردم و دست چپم رفت روسریمو بالا بیاره و دست راستم هولهولکی رفت سراغ کیف که مدارک ازش در بیارم..
گفت نمیخواد چیزی نشون بدی. یواش برو حواستم جمع کن.
فکر کنم دلش برام سوخت قاطی کردم. . شایدم برگ جریمه همراش نبود...
2- نشریهی ادبی گذرگاه تیرماه منتشر شد...
3- گرفتن کلی سوغاتی خوب از دو دوست خیلی عزیز چقدر مزه داره:))
4- مژده...فردا یه نمایشنامهی زیبا از ولگرد...
5- اساماسهای رعد آسا!
ساعت یازده و نیم صبح یه کار فوری با سیبا داشتم. هر چی زنگ میزدم به موبایلش یا خط نمیداد، یا یکی میگفت این شماره موقتا قطع میباشد، یا میگفت نو ریسپانس تو پیجینگ و ازین حرفا... اساماس هم زدم که فوری باهام تماس بگیره که باز خبری نشد. بالاخره بعد از یکربع تلاش مداوم و مستمر باهاش حرف زدم. گفت یکی دو باره شمارهم افتاده براش و یه اساماس برام فرستاده که چیکار دارم؟
این گذشت تا دم صبح که داشتم وبلاگمو آپدیت میکردم. یهو صدای بوق اساماس موبایلم بلند شد. سیبا از خواب پرید و کمی عصبانی گفت(یه کم بلند) آخه اینوقت صبح(4 صبح) کدوم آدمی(!) اسام اس میفرسته؟
موبایلم هم که قربونش برم همیشه تو کیفم گمه. از بین خرت و پرتها پیداش کردم.
و دیدم اساماس خود سیباست که نوشته چیکار داری؟ اساماسش از ساعت یازده و نیم صبح تو راه بوده و الحمدالله دم صبح به سلامت رسیده!
یعنی 16 ساعت توراه بوده. گفتم غیرتی نشو عزیزم، اساماس خودته!
حالا فلسفهی گرفتن اسام اسهای تبلیغی بانکها رو دو سه نصف شب میفهمم!
لازم به ذکر است که اساماس من هنوز به دست سیبا نرسیده:) شاید یازده و نیم صبح فردا...
http://z8un.com/archives/2007_06.html#001968
نظرها
در حین رانندگی داشتم یکی از آهنگهای پسر حبیب رو( فکر کنم اسمش محمده) با صدای بلندگوش میکردم. خیلی غر زده بودم به داداشم که اینا چیه برام ریختی رو سیدی. اما اونروز دیدم ای... بد مزه نمیده! بخصوص که خیابون خلوت باشه و تو هوای گرم روسریتم از سرت افتاده باشه و بگازی و آدامس گندهای که تو دهنته هی باد کنی و بترکونی.
نفهمیدم سر چهارراه فرعی خلوت پلیس از کجا سبز شد و دستور ایست داد؟
من قاطی کرده بودم. برای این چهارراه چراغ گذاشته بودن و من نفهمیده بودم؟
نه، نه، سرعتم خیلی زیاده...
صدای آهنگم بلند بود؟
وای... برای روسری که رو شونههام افتاده؟
نکنه فکر کرده این ماشین دزدیه و یا گواهینامه ندارم و مدارکمو میخواد ببینه!
یهو آدامس باد کردهام ترکید!
آخ آخ... فهمیدم... آدامس... الان چه روزیه؟ تعطیلیه! یه عده سیاه پوشیدن... یادم رفته بود.
در حالیکه محکم زدم رو ترمز و سعی کردم تندتند با دهن و زبون آدامسمو از حالت ترکیدگی به حالت گرد و قلمبه درآرم و گوشهی لپم مخفی کنم نفهمیدم چی شد قورتش دادم. نفسم گرفته بود...
پلیسه اومد جلو با خنده گفت:
شهادته، صدای ضبطتتو کم کن! ماه رمضون نیست که آدامستو قورت میدی!
در ضمن روسریتم افتاده. من عین بز نگاهش میکردم و دست چپم رفت روسریمو بالا بیاره و دست راستم هولهولکی رفت سراغ کیف که مدارک ازش در بیارم..
گفت نمیخواد چیزی نشون بدی. یواش برو حواستم جمع کن.
فکر کنم دلش برام سوخت قاطی کردم. . شایدم برگ جریمه همراش نبود...
2- نشریهی ادبی گذرگاه تیرماه منتشر شد...
3- گرفتن کلی سوغاتی خوب از دو دوست خیلی عزیز چقدر مزه داره:))
4- مژده...فردا یه نمایشنامهی زیبا از ولگرد...
5- اساماسهای رعد آسا!
ساعت یازده و نیم صبح یه کار فوری با سیبا داشتم. هر چی زنگ میزدم به موبایلش یا خط نمیداد، یا یکی میگفت این شماره موقتا قطع میباشد، یا میگفت نو ریسپانس تو پیجینگ و ازین حرفا... اساماس هم زدم که فوری باهام تماس بگیره که باز خبری نشد. بالاخره بعد از یکربع تلاش مداوم و مستمر باهاش حرف زدم. گفت یکی دو باره شمارهم افتاده براش و یه اساماس برام فرستاده که چیکار دارم؟
این گذشت تا دم صبح که داشتم وبلاگمو آپدیت میکردم. یهو صدای بوق اساماس موبایلم بلند شد. سیبا از خواب پرید و کمی عصبانی گفت(یه کم بلند) آخه اینوقت صبح(4 صبح) کدوم آدمی(!) اسام اس میفرسته؟
موبایلم هم که قربونش برم همیشه تو کیفم گمه. از بین خرت و پرتها پیداش کردم.
و دیدم اساماس خود سیباست که نوشته چیکار داری؟ اساماسش از ساعت یازده و نیم صبح تو راه بوده و الحمدالله دم صبح به سلامت رسیده!
یعنی 16 ساعت توراه بوده. گفتم غیرتی نشو عزیزم، اساماس خودته!
حالا فلسفهی گرفتن اسام اسهای تبلیغی بانکها رو دو سه نصف شب میفهمم!
لازم به ذکر است که اساماس من هنوز به دست سیبا نرسیده:) شاید یازده و نیم صبح فردا...
http://z8un.com/archives/2007_06.html#001968
نظرها
پنجشنبه، خرداد ۳۱، ۱۳۸۶
عقبنشینی حاکمان از اجرای سنگسار!
1- قرار بود فردا 31 خرداد پنجشنبه ساعت 9 صبح جلوی در بهشت زهرای تاکستان دو نفر را سنگسار کنند.
مکرمه ابراهيمي، 43 ساله که 11 سال به همراه مردي که از او يک فرزند دارد در زندان چوبين قزوين منتظر سنگسار بودند.
قاضي شعبه يکم دادگاه جزايي تاکستان که حکم رجم(سنگسار) را صادر کرده، قرار بود خودش هم در محل اجراي حکم حضور داشته باشد و اولین سنگ را هم خودش بزند!
هر چه نیروهای فعال حقوق بشر و مردم بر علیه این حکم فریاد زدند راه به جایی نبردند و مرغ حاکمان یک پا داشت.
حالا چطور شد ناگهان تغییر عقیده دادند و حکم سنگسارِ فردا لغو شد؟
دلیلش جز ترس و وحشت از مردمی که خودشان از آنها دعوت کرده بودند در مراسم فردا حضور داشته باشند چه میتوانست باشد؟
ترس از ضبط این عمل وحشیانه و متعلق به قرون وسطی توسط دوربینها و موبایلها و انتشار وسیعش در دنیا به وسیلهی اینترنت.. مثل فیلم مرگ وحشتناک "دعا" آن دخترک 17 سالهی کرد عراقی که با لگد آقایان متعصب هموطنش کشته شد!
ترس از تغییر مسیر سنگها به سوی خودشان...
ترس از بیآبرویی کامل.
اینها حتی چاله ها را کنده بودند و کلی سنگ با کامیون به محل آورده شده بود.
کاش میشد در این چالهها ظلم و بیداد و دیکتاتوری را برای همیشه دفن کرد...
2- بگذریم....
امشب ساعت 9:30 محمدرضا گلزار در برنامهی شب شیشهای شبکهی پنج سیما.
خونهدار و بچهدار... بدو بدو ...زنبیلو وردار و بیا! :)
پ.ن.
برنامهی گلزار رکورد تماس موبایل رو شکست و از 400 هزار تماس گذشت.
گلزار قیافهش بد نیست. از نظر بازی هم ای...
اما هر چه گشتم نفهمیدم علت اینهمه غش و ضعف دخترا رو.
چند وقت پیش در یکی از مسابقههای فوتبالش با تیم هنرمندا حضور داشتم . همینکه گلزار وارد شد، برای نیم ساعت دخترا همینطور جیغ میکشیدن.(آره. دخترا هم بودن) بیاغراق بگم دهها نفر غش کردن و بردنشون بیرون . جند نفرشون که دیگه برنگشتن سالن و یهراست راهی بیمارستان شدن.
دخترا! شرم کنید بابا:)
3- از شرم و حیا گفتم. یاد وبلاگ دوسه نفر از دوستان خوبم افتادم که این روزها همهش صحبت از خودارضایی و اینکه دوستپسراشون باید چکار کنن تا بهتر به ارگاسم برسن. هر کسی حق داره تو وبلاگش هر چیدوست داره بنویسه و خوبه این تابوها شکسته بشه. مسئله سکس هم تو مملکت ما واقعا معضلی شده برای خودش.
نمیدونم... آیا اگه پسرا هم بحثی در مورد اینکه دوستدختراشون باید چکار کنن تا اینا بهتر ارضا بشن راه بندازن وبلاگستان چهجوری میشه... من یادمه دوسهبار پسرا نوشتن و دخترا اعتراض کردن که شما همهش تو این فکرایید و... خوشحالم که پسرها مقابله به مثل نکردن.
4- در اتاق انتظار مطبی مجلهای رو باز کردم. مطلبی داشت با عنوان: دیک چنی بدون داماد پدربزرگ شد.
یک مطلب دو صفحهای با عکس و تفصیلات از مریکلر چنی(دختر دیک چنی ) و دوست دخترش(هیتر پو) . اینها 15 ساله با هم زندگی میکنن. هر دو لزبین هستن و مری به عنوان مفعول( این کلمهی تو مجلهست من بیتقصیرم) با لقاح مصنوعی با اسپرم مرد غریبهای (وای وای) باردار شده و حالا اون شده مامان و هیترپو خانم شده بابای بچه.
نویسندهی این مطلب که در واقع باید بهش بگیم مترجم، برای اینکه این مطلب اجازهی چاپ بگیره. در هر پاراگراف فحش و توهینی به این خانوادهی- به قول خودش- بیغیرت بیهمه چیز پرونده.
مثلا: آیا اینا بدتر از قوم لوط نیستند؟
هرزگی حدی دارد!
دیک چنی که دستش را در دست دیکتاتور خونآشام بغداد میگداشت حالا دخترش را ملاحظه بفرما!
امری چنی یک هرزه و فاسدهی(چشممان به جمال کلمهی فاسده هم روشن شد) به تمام معنا و نتیجهی همان حرام خواری و خونخواری پدرش از مسلمانان است!
سرگذشت لجن و کثیف دختر وزیر جنگ سابق آمریکا را بخوانید و ببینید که در خانوادهی آنها چه میگذرد.
و کلی هم معذرت خواسته که عفاف عمومی جامعهی اسلامی را لکه دار کرده( خوب گه نگران عفت عمومی بودی چرا نوشتیش،با این همه عکس و تفصیلات خاله زنکی)
آخرش هم گفته یه جاهایی اززندگینامه مری ااونقدر نکبتبارو پرفساد بود که حذفش کردم . (هنوزم اعتراف نمیکنه که اینو ترجمه کرده و به عنوان نویسنده اسمشو زده. فاطمهی عبدوسی.. مجلهی خانوادهی سبز. تیر 86- اوا... تیر ماه که هنوز نیومده!)
5- از اصلاحطلبا بدم نمیاد. آدمای بدی نیستن و از مبارزهشون در مقابل راستها حمایت میکنم. مجبورم حمایت کنم...
اما هنوز بعد از 28 سال که از انقلاب گذشته، هر چی نگاه میکنم، در مملکتم هیچ نمایندهای همعقیده با خودم و اطرافیانم نمیبینم.
تا کی باید شاهد مبارزه دو گروهی باشم که هیچکدام به فکر و حافظ منافع من و همعقیدههام نیستن.
جنگ جنگ قدرته و گاهی اینا میان و گاهی اونا...
هر کدوم از این دو گروه میان به خودشون غره میشن و شغلهای حساس رو بین خودشون تقسیم میکنن.
وقتی خاتمی رئیس جمهور بود(گرچه هنوز هم معتقدم خیلی بهتر از جناح احمدینژاده. نه تنها اون که هر 5 کاندیدای بعدی هم ازش بهتر بودن)، هر چی تو تلویزیون موقع اخبار به مقامات نگاه میکردم مثل خودم (من نوعی منظورمه) توشون نبود. راستها رو هم که میبینم دیگه بدتر از اونا. انگار به غریبههایی از کرهی دیگهای نگاه میکنم.
جواب ماهایی که خانوادههامون همه تو دنیا پراکنده شدن(فراری نبودن. بلکه اونا خیلی زودتر از ما فهمیدن که تو این مملکت جای ماها نیست. فقط مال دو دستهست...)، جواب ماهایی که از مناصب دولتی اخراج شدیم و درآمد آنچنانی نداریم و هرگز نمیتونیم داشته باشیم چون تو هیچ دسته و گروهی از حکومتیها نمیریم ... از اینا نیستیم( نه باهاشون فامیلیم نه حاضریم چاپلوسیشونو بکنیم) و تظاهر هم نمیتونیم بکنیم که موافقشونیم، چیه؟ از کی باید حق و حقوقمون رو بگیریم؟ از کی باید طلب شغل درستحسابی کنیم؟
گاهی وبلاگ اصلاحطلبا رو که میخونم حرصم میگیره. با دو سه خاطره از نماز خوندنشون و عکس امام زدن به اتاقشون و اینکه پدربزرگشون آخوند بوده یا زمانی چادری بودن، مجوز دارن که فعالیت کنن، اکثرا وبلاگاشونم فیلتر نیست و خودشونو انقلابی میدونن. همه هم بهشون بهبه چهچه میگن...
میدونم بازم حکومت بیفته دستشون بازم آش همین آش و کاسههمین کاسهست. نیست؟
6- خیلی وقت بود تو وبلاگم ازین حرفا نزده بودم از ترس سوءتفاهمها و بدفهمیها... بخصوص که با این زبون الکن معمولا نمیتونم منظورمو درست بگم...
ولی خوب... خیلی وقته که آب از سرم گذشته:)
7- این کاغذ دیفالی مدل پست کلونیال وبلاگ حسیندرخشان منو کشته:))
فکر کنید آدم اتاق خوابشو از این کاغددیفالیا کنه! چی میشه؟ آدم شب خوابش میبره ؟:) خدا نصیب نکنه!
8- ویدئوی "بازگشت" زیبا شیرازی...
9- جمعه که زلزله شد من خونه تنها بودم. سیبا رفته بود کوه و من حالشو نداشتم برم. برای اولین بار یه فیلم سینمایی حادثهای خارجی تلویزیونی رو داشتم از اول تا آخرمیدیدم با یه ظرف پر از گیلاس و آلوقرمز و زردآلو جلوم.
خیلی خوشخوشانم شده بود که... ناگهان همه چیز لرزید. پنجرهی سراسری که نزدیکم بود. لوستر پر از زنگوله و منگوله. آینهی پشت سرم که خوب وصل نشده بود و مبلی که روش نشسته بودم عین ننو جلو عقب میرفت.
پریدم وایسادم. حالا فیلم هم به جاهای حساسش رسیده بود.چی بهش میگن؟ آهان، نقطهی اوج داستان. فیلم ببینم یا برم بیرون؟ تلفن زنگ زد. همسایهی بغل دستی بود. زلزله رو فهمیدی؟ آره...
-بیا بریم تو حیاط.
نه بابا تموم شد دیگه.
نه من دارم میرم تو هم که تنهایی، حتما بیا.(نفهمیدم از کجا فهمیده بود تنهام)
مانتومو پوشیدم یه روسری سرم کردم و باز دودل بودم . حیاط یا تلویزیون، مسئله این بود. باز تلفن زنگ زد. این دفعه همسایهی طبقه پایینی بود.
- نترسی ها... بدو بیا پایین. منم الان میام
دیگه دیدم اگه نرم بد میشه. گاز رو بستم. با عجله چند تا شکلات انداختم تو کیفم و یه شیشه آب و پول و کلید . تلویزیونو در کمال تأسف خاموش کردم و رفتم پایین.
تو حیاط پرنده پر نمیزد. رفتم تو کوچه. بچههایی که فوتبال بازی میکردن اصلا نفهمیده بودن. جالبه که ماماناشون صداشون میزدن که زلزله شده بیا بالا!!!
فقط دوسه تا پسر دانشجو تو کوچه داشتن تعریف میکردن. یکیشون میگفت: خوابیده بودم. یهو انگار یکی تختمو با شدت تکون داد.
حالا امیدم این بود دوسه ساعت بخوابم و شب تا صبح درس بخونم برای امتحانم. اون یکی هم خونه تنها بوده و ترسیده بود.
پریده بود پایین و کلیدشم جا گذاشته بود خونه. مامان باباشم مسافرت بودن. یه کم باهاشون حرف زدم. بازم رفتم تو حیاط. نخیر انگار هیچکی نمیاد.
یهخورده با گلهای سرخمون ور رفتم و اونایی که پژمرده شده بود کندم(بوتههای رزمون خیلی گل داره) بعد از نیم ساعت دیدم خبری نیست... حوصلهم سر رفت. موبایل سیبا هم اصلا جواب نمیداد. نگران بودم نکنه سنگی تو سرش افتاده باشه.
داشتم برمیگشتم بالا...
دم آسانسور دیدم خانم همسایه بغلی با شوهرش ازش پیاده شدن. کلی آرایش کرده بود و با یه مانتوی شیک و پیک و دو سه تا ساک خیلی بزرگ. تو این مدت داشته طلاها و سندها و شناسنامههاشو جمع میکرده. حالا خوبه زلزله جدی نبود وگرنه...
بعد از دو ساعت از بالکن یه نگاهی به حیاط کردم. دیدم کلی از همسایهها اومدن پایین از جمله همسایه پایینی. من که جدا" مبهوت این سرعت عملشون شدم!
z8un.com
مکرمه ابراهيمي، 43 ساله که 11 سال به همراه مردي که از او يک فرزند دارد در زندان چوبين قزوين منتظر سنگسار بودند.
قاضي شعبه يکم دادگاه جزايي تاکستان که حکم رجم(سنگسار) را صادر کرده، قرار بود خودش هم در محل اجراي حکم حضور داشته باشد و اولین سنگ را هم خودش بزند!
هر چه نیروهای فعال حقوق بشر و مردم بر علیه این حکم فریاد زدند راه به جایی نبردند و مرغ حاکمان یک پا داشت.
حالا چطور شد ناگهان تغییر عقیده دادند و حکم سنگسارِ فردا لغو شد؟
دلیلش جز ترس و وحشت از مردمی که خودشان از آنها دعوت کرده بودند در مراسم فردا حضور داشته باشند چه میتوانست باشد؟
ترس از ضبط این عمل وحشیانه و متعلق به قرون وسطی توسط دوربینها و موبایلها و انتشار وسیعش در دنیا به وسیلهی اینترنت.. مثل فیلم مرگ وحشتناک "دعا" آن دخترک 17 سالهی کرد عراقی که با لگد آقایان متعصب هموطنش کشته شد!
ترس از تغییر مسیر سنگها به سوی خودشان...
ترس از بیآبرویی کامل.
اینها حتی چاله ها را کنده بودند و کلی سنگ با کامیون به محل آورده شده بود.
کاش میشد در این چالهها ظلم و بیداد و دیکتاتوری را برای همیشه دفن کرد...
2- بگذریم....
امشب ساعت 9:30 محمدرضا گلزار در برنامهی شب شیشهای شبکهی پنج سیما.
خونهدار و بچهدار... بدو بدو ...زنبیلو وردار و بیا! :)
پ.ن.
برنامهی گلزار رکورد تماس موبایل رو شکست و از 400 هزار تماس گذشت.
گلزار قیافهش بد نیست. از نظر بازی هم ای...
اما هر چه گشتم نفهمیدم علت اینهمه غش و ضعف دخترا رو.
چند وقت پیش در یکی از مسابقههای فوتبالش با تیم هنرمندا حضور داشتم . همینکه گلزار وارد شد، برای نیم ساعت دخترا همینطور جیغ میکشیدن.(آره. دخترا هم بودن) بیاغراق بگم دهها نفر غش کردن و بردنشون بیرون . جند نفرشون که دیگه برنگشتن سالن و یهراست راهی بیمارستان شدن.
دخترا! شرم کنید بابا:)
3- از شرم و حیا گفتم. یاد وبلاگ دوسه نفر از دوستان خوبم افتادم که این روزها همهش صحبت از خودارضایی و اینکه دوستپسراشون باید چکار کنن تا بهتر به ارگاسم برسن. هر کسی حق داره تو وبلاگش هر چیدوست داره بنویسه و خوبه این تابوها شکسته بشه. مسئله سکس هم تو مملکت ما واقعا معضلی شده برای خودش.
نمیدونم... آیا اگه پسرا هم بحثی در مورد اینکه دوستدختراشون باید چکار کنن تا اینا بهتر ارضا بشن راه بندازن وبلاگستان چهجوری میشه... من یادمه دوسهبار پسرا نوشتن و دخترا اعتراض کردن که شما همهش تو این فکرایید و... خوشحالم که پسرها مقابله به مثل نکردن.
4- در اتاق انتظار مطبی مجلهای رو باز کردم. مطلبی داشت با عنوان: دیک چنی بدون داماد پدربزرگ شد.
یک مطلب دو صفحهای با عکس و تفصیلات از مریکلر چنی(دختر دیک چنی ) و دوست دخترش(هیتر پو) . اینها 15 ساله با هم زندگی میکنن. هر دو لزبین هستن و مری به عنوان مفعول( این کلمهی تو مجلهست من بیتقصیرم) با لقاح مصنوعی با اسپرم مرد غریبهای (وای وای) باردار شده و حالا اون شده مامان و هیترپو خانم شده بابای بچه.
نویسندهی این مطلب که در واقع باید بهش بگیم مترجم، برای اینکه این مطلب اجازهی چاپ بگیره. در هر پاراگراف فحش و توهینی به این خانوادهی- به قول خودش- بیغیرت بیهمه چیز پرونده.
مثلا: آیا اینا بدتر از قوم لوط نیستند؟
هرزگی حدی دارد!
دیک چنی که دستش را در دست دیکتاتور خونآشام بغداد میگداشت حالا دخترش را ملاحظه بفرما!
امری چنی یک هرزه و فاسدهی(چشممان به جمال کلمهی فاسده هم روشن شد) به تمام معنا و نتیجهی همان حرام خواری و خونخواری پدرش از مسلمانان است!
سرگذشت لجن و کثیف دختر وزیر جنگ سابق آمریکا را بخوانید و ببینید که در خانوادهی آنها چه میگذرد.
و کلی هم معذرت خواسته که عفاف عمومی جامعهی اسلامی را لکه دار کرده( خوب گه نگران عفت عمومی بودی چرا نوشتیش،با این همه عکس و تفصیلات خاله زنکی)
آخرش هم گفته یه جاهایی اززندگینامه مری ااونقدر نکبتبارو پرفساد بود که حذفش کردم . (هنوزم اعتراف نمیکنه که اینو ترجمه کرده و به عنوان نویسنده اسمشو زده. فاطمهی عبدوسی.. مجلهی خانوادهی سبز. تیر 86- اوا... تیر ماه که هنوز نیومده!)
5- از اصلاحطلبا بدم نمیاد. آدمای بدی نیستن و از مبارزهشون در مقابل راستها حمایت میکنم. مجبورم حمایت کنم...
اما هنوز بعد از 28 سال که از انقلاب گذشته، هر چی نگاه میکنم، در مملکتم هیچ نمایندهای همعقیده با خودم و اطرافیانم نمیبینم.
تا کی باید شاهد مبارزه دو گروهی باشم که هیچکدام به فکر و حافظ منافع من و همعقیدههام نیستن.
جنگ جنگ قدرته و گاهی اینا میان و گاهی اونا...
هر کدوم از این دو گروه میان به خودشون غره میشن و شغلهای حساس رو بین خودشون تقسیم میکنن.
وقتی خاتمی رئیس جمهور بود(گرچه هنوز هم معتقدم خیلی بهتر از جناح احمدینژاده. نه تنها اون که هر 5 کاندیدای بعدی هم ازش بهتر بودن)، هر چی تو تلویزیون موقع اخبار به مقامات نگاه میکردم مثل خودم (من نوعی منظورمه) توشون نبود. راستها رو هم که میبینم دیگه بدتر از اونا. انگار به غریبههایی از کرهی دیگهای نگاه میکنم.
جواب ماهایی که خانوادههامون همه تو دنیا پراکنده شدن(فراری نبودن. بلکه اونا خیلی زودتر از ما فهمیدن که تو این مملکت جای ماها نیست. فقط مال دو دستهست...)، جواب ماهایی که از مناصب دولتی اخراج شدیم و درآمد آنچنانی نداریم و هرگز نمیتونیم داشته باشیم چون تو هیچ دسته و گروهی از حکومتیها نمیریم ... از اینا نیستیم( نه باهاشون فامیلیم نه حاضریم چاپلوسیشونو بکنیم) و تظاهر هم نمیتونیم بکنیم که موافقشونیم، چیه؟ از کی باید حق و حقوقمون رو بگیریم؟ از کی باید طلب شغل درستحسابی کنیم؟
گاهی وبلاگ اصلاحطلبا رو که میخونم حرصم میگیره. با دو سه خاطره از نماز خوندنشون و عکس امام زدن به اتاقشون و اینکه پدربزرگشون آخوند بوده یا زمانی چادری بودن، مجوز دارن که فعالیت کنن، اکثرا وبلاگاشونم فیلتر نیست و خودشونو انقلابی میدونن. همه هم بهشون بهبه چهچه میگن...
میدونم بازم حکومت بیفته دستشون بازم آش همین آش و کاسههمین کاسهست. نیست؟
6- خیلی وقت بود تو وبلاگم ازین حرفا نزده بودم از ترس سوءتفاهمها و بدفهمیها... بخصوص که با این زبون الکن معمولا نمیتونم منظورمو درست بگم...
ولی خوب... خیلی وقته که آب از سرم گذشته:)
7- این کاغذ دیفالی مدل پست کلونیال وبلاگ حسیندرخشان منو کشته:))
فکر کنید آدم اتاق خوابشو از این کاغددیفالیا کنه! چی میشه؟ آدم شب خوابش میبره ؟:) خدا نصیب نکنه!
8- ویدئوی "بازگشت" زیبا شیرازی...
9- جمعه که زلزله شد من خونه تنها بودم. سیبا رفته بود کوه و من حالشو نداشتم برم. برای اولین بار یه فیلم سینمایی حادثهای خارجی تلویزیونی رو داشتم از اول تا آخرمیدیدم با یه ظرف پر از گیلاس و آلوقرمز و زردآلو جلوم.
خیلی خوشخوشانم شده بود که... ناگهان همه چیز لرزید. پنجرهی سراسری که نزدیکم بود. لوستر پر از زنگوله و منگوله. آینهی پشت سرم که خوب وصل نشده بود و مبلی که روش نشسته بودم عین ننو جلو عقب میرفت.
پریدم وایسادم. حالا فیلم هم به جاهای حساسش رسیده بود.چی بهش میگن؟ آهان، نقطهی اوج داستان. فیلم ببینم یا برم بیرون؟ تلفن زنگ زد. همسایهی بغل دستی بود. زلزله رو فهمیدی؟ آره...
-بیا بریم تو حیاط.
نه بابا تموم شد دیگه.
نه من دارم میرم تو هم که تنهایی، حتما بیا.(نفهمیدم از کجا فهمیده بود تنهام)
مانتومو پوشیدم یه روسری سرم کردم و باز دودل بودم . حیاط یا تلویزیون، مسئله این بود. باز تلفن زنگ زد. این دفعه همسایهی طبقه پایینی بود.
- نترسی ها... بدو بیا پایین. منم الان میام
دیگه دیدم اگه نرم بد میشه. گاز رو بستم. با عجله چند تا شکلات انداختم تو کیفم و یه شیشه آب و پول و کلید . تلویزیونو در کمال تأسف خاموش کردم و رفتم پایین.
تو حیاط پرنده پر نمیزد. رفتم تو کوچه. بچههایی که فوتبال بازی میکردن اصلا نفهمیده بودن. جالبه که ماماناشون صداشون میزدن که زلزله شده بیا بالا!!!
فقط دوسه تا پسر دانشجو تو کوچه داشتن تعریف میکردن. یکیشون میگفت: خوابیده بودم. یهو انگار یکی تختمو با شدت تکون داد.
حالا امیدم این بود دوسه ساعت بخوابم و شب تا صبح درس بخونم برای امتحانم. اون یکی هم خونه تنها بوده و ترسیده بود.
پریده بود پایین و کلیدشم جا گذاشته بود خونه. مامان باباشم مسافرت بودن. یه کم باهاشون حرف زدم. بازم رفتم تو حیاط. نخیر انگار هیچکی نمیاد.
یهخورده با گلهای سرخمون ور رفتم و اونایی که پژمرده شده بود کندم(بوتههای رزمون خیلی گل داره) بعد از نیم ساعت دیدم خبری نیست... حوصلهم سر رفت. موبایل سیبا هم اصلا جواب نمیداد. نگران بودم نکنه سنگی تو سرش افتاده باشه.
داشتم برمیگشتم بالا...
دم آسانسور دیدم خانم همسایه بغلی با شوهرش ازش پیاده شدن. کلی آرایش کرده بود و با یه مانتوی شیک و پیک و دو سه تا ساک خیلی بزرگ. تو این مدت داشته طلاها و سندها و شناسنامههاشو جمع میکرده. حالا خوبه زلزله جدی نبود وگرنه...
بعد از دو ساعت از بالکن یه نگاهی به حیاط کردم. دیدم کلی از همسایهها اومدن پایین از جمله همسایه پایینی. من که جدا" مبهوت این سرعت عملشون شدم!
z8un.com
یکشنبه، خرداد ۲۷، ۱۳۸۶
jib
به نظر من اينکه لباسهای توليدشده برای زنها در ايران جيب ندارن يک توطئه مخوف و توهين به جنس والای زنه!
شما برو یه مانتو شلوار زنونه دوخت ایران بخر. دریغ از یه دونه جیب! نه برای مانتو و نه برای شلوار!
یعنی اصلا زن رو چه به جیب؟ چه به پولدرآوردن؟ چه غلطا! میخواد دستش تو جیب خودش باشه و بعدا فرمون مردشو نبره؟ استغراالله!
حالا برو یه دست کتشلوار٬ نه اصلا یه پیرهنشلوار٬ نه اصلا برو یک پیژامهی مردونه بخر!
ماشالله صد تا جیب داره.
جای اسکناس٬ جای پول خورد٬ جای دسته کلید٬ جای خودکار و مداد٬ جای دفترچه یادداشت٬ جای چاقو و قمه و شمشیر٬ جای هفتتیر و قطار فشنگ٬ جای موبایل( پیژامه و موبایل؟ خوب چه عیبی داره؟ ما که بخیل نیستیم. )
ولی چه ریگی زیر کلاه این مسئولینه که ما زنا جیب نداریم. هی فقط کیف سنگین میکنیم. چرا آمار نشون داده ۵۰ درصد زنگهای موبایلی که به گوشی خانمها می خوره به خاطر شلوغی کیف و دیر پیداشدن گوشی به دیوار میخوره؟ خوب به خاطر نداشتن جیب مخصوص موبایل روی آستین مانتو یا توی شلوارمونو.(حالا با سختی بالازدن مانتو و دست کردن تو جیب خودمون کنار مییاییم)
تازه تا میآییم بیرون از خونه یهو یه موتور سوار میرسه و زرتی کیفمونو از دستمون میقاپه و ما میمونیم یه مانتو و یه شلوار بدون جیب٬ بدون پول که یعنی بدون کرایه تاکسی حتی تا خونهمون.
اما تو برو یه بارونی یا یه کاپشن یا یه شلوار زنونه و حتی یه کیف زنونهی خارجی بخر! قربونش برم هیچ از مردا برامون کم نمیگذاره . اگه لباسای مردونه صد تا جیب دارن٬ زنونه دویست تا داره. جای اونایی که گفتم بهکنار٬ جای لوله روژ لب و مداد ابرو و خط چشم و سایه و لاک و کرمپودر و آینه هم گذاشته.
خلاصه که به طراحهای خودفروخته و مزدور جمهوری اسلامی هشدار میدیم که ما جیب میخواهیم یالله!
بیت:
ای شاه خائن آواره کردی
مام وطن را بیچاره کردی
کشتی جوانان وطن٬ آه و واویلا...
چه ربطی داشت؟:))
شما برو یه مانتو شلوار زنونه دوخت ایران بخر. دریغ از یه دونه جیب! نه برای مانتو و نه برای شلوار!
یعنی اصلا زن رو چه به جیب؟ چه به پولدرآوردن؟ چه غلطا! میخواد دستش تو جیب خودش باشه و بعدا فرمون مردشو نبره؟ استغراالله!
حالا برو یه دست کتشلوار٬ نه اصلا یه پیرهنشلوار٬ نه اصلا برو یک پیژامهی مردونه بخر!
ماشالله صد تا جیب داره.
جای اسکناس٬ جای پول خورد٬ جای دسته کلید٬ جای خودکار و مداد٬ جای دفترچه یادداشت٬ جای چاقو و قمه و شمشیر٬ جای هفتتیر و قطار فشنگ٬ جای موبایل( پیژامه و موبایل؟ خوب چه عیبی داره؟ ما که بخیل نیستیم. )
ولی چه ریگی زیر کلاه این مسئولینه که ما زنا جیب نداریم. هی فقط کیف سنگین میکنیم. چرا آمار نشون داده ۵۰ درصد زنگهای موبایلی که به گوشی خانمها می خوره به خاطر شلوغی کیف و دیر پیداشدن گوشی به دیوار میخوره؟ خوب به خاطر نداشتن جیب مخصوص موبایل روی آستین مانتو یا توی شلوارمونو.(حالا با سختی بالازدن مانتو و دست کردن تو جیب خودمون کنار مییاییم)
تازه تا میآییم بیرون از خونه یهو یه موتور سوار میرسه و زرتی کیفمونو از دستمون میقاپه و ما میمونیم یه مانتو و یه شلوار بدون جیب٬ بدون پول که یعنی بدون کرایه تاکسی حتی تا خونهمون.
اما تو برو یه بارونی یا یه کاپشن یا یه شلوار زنونه و حتی یه کیف زنونهی خارجی بخر! قربونش برم هیچ از مردا برامون کم نمیگذاره . اگه لباسای مردونه صد تا جیب دارن٬ زنونه دویست تا داره. جای اونایی که گفتم بهکنار٬ جای لوله روژ لب و مداد ابرو و خط چشم و سایه و لاک و کرمپودر و آینه هم گذاشته.
خلاصه که به طراحهای خودفروخته و مزدور جمهوری اسلامی هشدار میدیم که ما جیب میخواهیم یالله!
بیت:
ای شاه خائن آواره کردی
مام وطن را بیچاره کردی
کشتی جوانان وطن٬ آه و واویلا...
چه ربطی داشت؟:))
سهشنبه، خرداد ۲۲، ۱۳۸۶
دنيای مجازی و دنيای حقيقی از دید ولگرد
۱. "Tabloid" نوعی از مجلههای هفتگی است که با تيراژ زياد در امريکا چاپ ميشود .حتما در اروپا هم چنين مجلههايی وجود دارد
اين نوع مجلهها بيشتر اخبارو حوادث * احساسی وشوکدهنده* را با عکس و تفصيلات درباره آدم سرشناس وآدمهای معمولی درج ميکنند.
بيشتر خوانندههای اين مجلهها خانمها هستند، البته ولگرد هم اگر خانم محسوب نشود ! از خوانندههای وفادار اين نوع مجلههاست !
به اين نوع مجلهها در اصطلاح عاميانه مجلههای بقالی! وسوپرمارکت! ميگويند. چون بيشتر در اينجور جاها فروخته ميشود .
يادم ميآيد چند سال پيش داستان باورنکردنی زنی را در يکی از اين مجله خواندم . که آن زن بطور ماهرانه شوهر {زنباره }اش را در چتروم بهدام انداخته بود .
داستان از اين قرار بود:
که خانم متوجه ميشود همسرش هر شب ساعتها در جلو مانيتور کامپيوتر
مینشيند و چت ميکند .زن مشکوک ميشود. حس زنانگیاش او را از سرگرمی جديد همسرش باخبر ميکند . زن به روی مبارک ايشان "همسرش" اصلا نمیآورد.
ولی در فکرش نقشهای استادانه ميکشد که تا او را طوری بدام بياندازد .و او را از دنيای فانتزی و ومجازیاش به دنيای حقيقی پرتاب کند !
ان زن يک شب زير چشمی در حاليکه همسرش سخت مشغول چتزدن(!) بوده و متوجه حضور او پشت سر خود نيست . نام " چت روم " و اسم مجازی همسرش را که ساعتها در آنجا وقت ميگذارنده از روی مانيتور يادداشت ميکند !!
چند روزی ميگذرد.
يک شب با کامپيوتری که در اطاق ديگر خانهشان داشتهاند به
"آن چت روم " ميرود . و با اسمی ساختگی با همسرش شروع به چت کردن ميکند .
از آنجايی که علايق همسرش راخوب ميشناخته ماهرانه با حرفهای که مطمئن بوده همسرش دوست دارد بشنود دل او را سخت تسخير ميکند .
اين چت زدن چندين شب ادامه ميیابد. مرد " همسرش "به او ميگويد مجرد است!! و زن هم ميگويد او هم مجرد است !!..
بالاخره زن با ادامه متوالی چت زدن همسرش را سخت بیتاب ديدار خود ميکند!.
وقتی زن به اسم شهری اشاره ميکند که چند ساعتی از شهر خودشان دور است . و ميگويد که او در شهر زندگی ميکند .شوهرش هيچان زده ميشود و ميگويد او هم تصادفا درشهری نزديکی همان شهر زندگی ميکند!از او تقاضای ملاقات ميکند .
زن " بازی" را ادامه ميدهد. در ابتدا درخواست ملاقات او را رد ميکند. و مرد
" شوهر" اصرار ميکند، زن دوباره دعوت او را رد ميکند!.
سر انجام وقتی اصرار اورا جدی ميبند قبول ميکند که در"هتلی" که نزديک شهر هر دوشان باشد ! او را در ساعتی معين ملاقات کند.
شب بعد در چت روم اسم هتل و شماره اطاق خود را به مرد يا "شوهرش " ميدهد!
در شب مقرر زن لباس زيبايی ميپوشد و خود را آرايش ميکند! و ميگويد امشب با چند نفر از دوستانش بايد به يک مهمانی برود . به شوهرش اصرار ميکند که با هم به آن مهمانی بروند !و اين را از ته فلبش ميگويد شايد اورا از آن ملاقات منصرف کند ! ولی شوهر سعی ميکند بهانه بياورد که همراه او نرود !.
به همسرش ميگويد تصادفا امشب من هم يک" ملاقات کاری" با يکی از همکارانم دارم کمی دير خواهم آمد. همسرش مجبور ميشود که وانمود کند که باور کرده ! و چيزی نمیگويد و تسليم ميشود !!.
زن کمی زودتر از همسرش از خانه خارج ميشود. بهسرعت خود را به آن هتلی که از قبل رزرو کرده ميرساند. درداخل اطاقی که شماره آنرا به شوهرش
داده منتظر او ميماند. در را نيمه باز ميگذارد خود را توی حمام اطاق پنهان ميکند.
طولی نميکشد که کسی به در ميکوبد و اسم ساختگی خود را ميگويد. زن از آهنگ صدای او مطمئن ميشود که او شوهرش است . زن از توی حمام در حاليکه صدايش را قدری تغيير داده با صدای بلند ميگويد در باز است. بفرماييد تو ....!
مرد وقتی وارد اطاق ميشود زن دوباره از توی حمام ميگويد ببخشيد دارم دوش ميگيرم تا چند دقيقه ديگر بيرون ميآيم .
مرد روی صندلی هيجان زده مينشند و منتطر ديدار او ميماند.!
طولی نميکشد که ميبيند زنی زيبا با لباس خواب و آرايش کرده از حمام بيرون ميآيد .. بدون آنکه خوب به چهره او دفت کند دستپاچه از جايش بلند ميشود . بهطرف او ميرود !
خوب که نگاهش ميکند نزديک است از ترس بيهوش شود . آن زن همسر اوست. بقيه حادثه را خودتان حدس بزنيد.
و اين داستانی بود از تداخل دنيای مجازی در دنيای حقيقی .
۲. تفلسف! ولگرد از دنيای مجازی و حقيقی
گاهی فکر ميکنم نسبت خداوند به انسان. مثل نسبت انسان است به ابزارش
بعيد نيست که ماهم ابزار خداوند باشيم! که مارا برای کاری ساخته کاری که از دست خودش بر نمیآمده خلق نموده
يادتان نرود منظورم عبادت و عبوديت نيست !
او شايد انسان را فقط خلق کرده که برايش چيزهايی را که خودش "قادر" نبوده انجام بدهد ما ادمها برايش انجام دهيم.!
بنابراين انسان بايد ابزار خدا باشد و او هم بنوبه خود مثل خدای خود برای بسياری از کارهايی که قادر نيست انجام دهد ابزاری ميسازد. که در رسيدن به آن اهداف و روياها کمکاش کنند .
مثلا هميشه انسان آرزو داشته مثل پرندگان در آسمان پرواز کند يا در روی زمين بهسرعت حرکت نمايد و يا دهها مقاصد ديگر مثل اينها داشته .
چون ساختمان بدناش اجازه اين کارها را را به نميداده که انها را عملی سازد ابزاری اختراع کرده که اين روياها و ونيل رسيدن به آنها را برای او ممکن سازند..
برگرديم به خداوند او هم بعد از اينکه " دنيای حقيقی" را آفريد .
تصميم گرفت " دنياي مجازی" را هم بيافريند هرچه سعی کرد نتواتست ! چون او نميتوانست دنيايی تصور کند و بسازد که تابع هيچ اصولی نباشد
انسان را آفريد تا چنين دنيای بدون قوانينی را برای او بهوجود آورد!
اين گونه بود که انسان خالق" دنيای مجازی " شد!
و کامپيوتر ابزاری بود که انسان برای ساختن دنيای مجازی برای خدایش !! در مقابل دنيای حقيقی او از آن استفاده کرد .
هر چند اين کامپيوتر زمان زيادی از خلق آن نگذشته است. حتما خداوند آن را از پيش ميدانسته !!به همين جهت به انسان سازنده آن به "زبان عربی" !!از قبل گفته : فتبارک االله احسن خالقين !
اما میبينيم " دنيای حقيقی" که خداوند ساخته اصلا از نطر عظمت و اندازه با دنيای مجازی ساخته بشر قابل مقايسه نيست اين جهان مجازی به مراتب عظيمتر ازدنيای حقيقی خداوند است !
۳. موجودات در دنيای مجازی
پديدهها و موجودات در دنيای مجازی مثل آدمها ـ اشياـ حيوانات ـ
گياهان ــ درياها ـ و سرزمينها ـ آسمان و وقايع وحوادث گاهی هيچ شباهت و ربطی به همتايان و "کلن" های خود در جهان حقيقی ندارند.
مثلا آدمها به هر شکلی و شمايلی که بخواهند خودنمايی ميکنند
هيچ چيز جلودار آنها نيست. زمان و مکان برای آنها بیانتها و نامحدود است . آنها در چهارچوب هيچ قانون و اصولی حرکت و رفتار نمیکنند . مثلا حيوانات اين دنيا ميتوانند فکر کنند حرف بزنند .
فيل ميتواند پرواز کند و موش گربه را بر زمين ميزند .. درختان اين دنيا شکلها و رنگهای عجيب و غريب دارند و حتی حرکت ميکنند .
قوانين علوم از رياضی گرفته تا علم شيمی و فيزيک در آنجا عموميت ندارد نيروی جاذبه زمين معنايی ندارد سيب از درخت به زمين نمیافتد. ميتواند به هوا برود تا" نيوتو ن" نتواند فانون جاذبه زمين کشف کند .
سوپرمن بدون اعتنا به بطلميوس و اهرامش زمين را ازمسيرش منحرف میکند . مورچه کوه را از جا ميکند !!
خلاصه هيچ چيزدر اين جهان مجازی از اصول دنيای حقيقی پيروی نميکند .حتی خورشيد ميتواند بدور زمين با مدار مربع بچرخد و کسی تعجب نمیکند !!
۴.آدمها در اين دنيای مجازی
هيچ قانونی در اين جهان مجازی جلودار کارهای آدمها نیست
هرکاری که بخواهند انجام ميدهد.آزاد آزاد هستند
هر چند گاهی بعضی از جهان حقيقی عربدهکشان ميخواهند اين آزادی دنيای مجازی را هم به بند کشند .
در اينجا هرآدمی به آسانی تغييرجنسيت ميدهد. جوان ميشود. پير ميشود. کشته ميشود. زنده ميشود. تمام اعضای بدنش را تعويض ميکند و
عريان ميشود ..
اين آدم مجازی آنچه را که حتی قادر نيست در دنيای حقيقی به آن فکر کند در اين دنيای مجازی ميتواند آنرا بدون وحشت فرياد بزند .
از دار و شلاق و سنگسار . زندان و اعدام در اينجا خبری نيست .
ميبينيم خدا هم قادر نبوده اين آزادیها را به مخلوقاتش در دنيای حقيقی ارزانی دارد..
در اين دنيا هر آدمی هر شکل و چهره که بخواهد از خويش ميسازد هر نوع هر اسمی را ميتواند برخود بگذارد که در دنيای حقيقی بسيار عجيب غريب است. و هر ادعايی ميکند و کسی تعجب نمیکند!!
آدمها به آسانی در قالب دانشمند و اديب و شاعر و سياستمدار و مخترع و شاعر هنرمند و عاشقپيشه مصلح اجتماعی مجرد و متاهل آن چه که نيستند فرو ميروند .
کسی مانع آنها نيست خلاصه هر چه آرزو کنند در اين دنيا شدنی است
چيزی که در دنيای حقيقی رويای آنرا داشتهاند به آسانی در اين دنيای مجازی بهدست ميآورند. مرزی برايشان وجود ندارد .
. آدمهای اين دنيا در هر کجا در آن واحد ميتوانند زندگی کنند. جنسيت و سن شکل قيافهاش به ميل خودشان ميتوانند هر لحظه عوض کنند.
اما چه دشوار است زمانی که بعضی از آنها بخواهند به دنيای حقيقی برگردند .
چون در آن قالب مجازی مدتها زندگی کردهاند. امر برخودشان مشتبه ميشود که در دنيای حقيقی هم آن هستند وبرای کسانيکه که آنها را در دنيای مجازی ديدهاند اگر آنها در دنيای حقيقی تشخیص دهند حيرتانگيز ميباشند
مثلا ولگرد بيچاره که پای از خانه هم بيرون نميگذارد چطور ميتواند دردنيای حقيقی ولگردی کند. چون او اصلا ولگرد نيست . اسم اصلیاش حسن است ياحسين و يا خود زيتون است ! که قالبش را عوض میکند.
طنزگوی دنيای مجازی در دنيای حقيقی حرفهايش نه تنها خندهآور نيست
بلکه گريهآور هم هست .
مصلح اجتماعی در دنيای مجازی که برای تمام مشلات جامعه نسخه میپيچد در دنيای حقيقی حتی قادر نيست مشکلاش را با بقال سر کوچهاش
حل کند.
عاشقپيشه دنيای مجازی که دهها زن و دختر کشته مرده او هستند در دنيای حقيقی زنها از رفتار و هيبت او مثل جن از بسم الله ميگريزند.
اگر اين آدمها را در دنيای حقيقی ملاقات کنيم، چنان حيرتزده ميشویم .که از تعجب شاخ درپيشانیمان سبز ميشود . ( زیتون: دیگه طاقت ندارم پارازیت نندازم. من احساس میکنم ولگرد جایی عکس زیتون رو دیده و بعد اینمتن رو نوشته:)) )
من فکر میکنم
بهتر است اين آدمهای مجازی هرگز سعی نکنند که پا به دنيای حقيقی بگذارند به همين سبب است که ولگرد ترجیح ميدهد هميشه ولگرد بماند .
z8un.com
comments
اين نوع مجلهها بيشتر اخبارو حوادث * احساسی وشوکدهنده* را با عکس و تفصيلات درباره آدم سرشناس وآدمهای معمولی درج ميکنند.
بيشتر خوانندههای اين مجلهها خانمها هستند، البته ولگرد هم اگر خانم محسوب نشود ! از خوانندههای وفادار اين نوع مجلههاست !
به اين نوع مجلهها در اصطلاح عاميانه مجلههای بقالی! وسوپرمارکت! ميگويند. چون بيشتر در اينجور جاها فروخته ميشود .
يادم ميآيد چند سال پيش داستان باورنکردنی زنی را در يکی از اين مجله خواندم . که آن زن بطور ماهرانه شوهر {زنباره }اش را در چتروم بهدام انداخته بود .
داستان از اين قرار بود:
که خانم متوجه ميشود همسرش هر شب ساعتها در جلو مانيتور کامپيوتر
مینشيند و چت ميکند .زن مشکوک ميشود. حس زنانگیاش او را از سرگرمی جديد همسرش باخبر ميکند . زن به روی مبارک ايشان "همسرش" اصلا نمیآورد.
ولی در فکرش نقشهای استادانه ميکشد که تا او را طوری بدام بياندازد .و او را از دنيای فانتزی و ومجازیاش به دنيای حقيقی پرتاب کند !
ان زن يک شب زير چشمی در حاليکه همسرش سخت مشغول چتزدن(!) بوده و متوجه حضور او پشت سر خود نيست . نام " چت روم " و اسم مجازی همسرش را که ساعتها در آنجا وقت ميگذارنده از روی مانيتور يادداشت ميکند !!
چند روزی ميگذرد.
يک شب با کامپيوتری که در اطاق ديگر خانهشان داشتهاند به
"آن چت روم " ميرود . و با اسمی ساختگی با همسرش شروع به چت کردن ميکند .
از آنجايی که علايق همسرش راخوب ميشناخته ماهرانه با حرفهای که مطمئن بوده همسرش دوست دارد بشنود دل او را سخت تسخير ميکند .
اين چت زدن چندين شب ادامه ميیابد. مرد " همسرش "به او ميگويد مجرد است!! و زن هم ميگويد او هم مجرد است !!..
بالاخره زن با ادامه متوالی چت زدن همسرش را سخت بیتاب ديدار خود ميکند!.
وقتی زن به اسم شهری اشاره ميکند که چند ساعتی از شهر خودشان دور است . و ميگويد که او در شهر زندگی ميکند .شوهرش هيچان زده ميشود و ميگويد او هم تصادفا درشهری نزديکی همان شهر زندگی ميکند!از او تقاضای ملاقات ميکند .
زن " بازی" را ادامه ميدهد. در ابتدا درخواست ملاقات او را رد ميکند. و مرد
" شوهر" اصرار ميکند، زن دوباره دعوت او را رد ميکند!.
سر انجام وقتی اصرار اورا جدی ميبند قبول ميکند که در"هتلی" که نزديک شهر هر دوشان باشد ! او را در ساعتی معين ملاقات کند.
شب بعد در چت روم اسم هتل و شماره اطاق خود را به مرد يا "شوهرش " ميدهد!
در شب مقرر زن لباس زيبايی ميپوشد و خود را آرايش ميکند! و ميگويد امشب با چند نفر از دوستانش بايد به يک مهمانی برود . به شوهرش اصرار ميکند که با هم به آن مهمانی بروند !و اين را از ته فلبش ميگويد شايد اورا از آن ملاقات منصرف کند ! ولی شوهر سعی ميکند بهانه بياورد که همراه او نرود !.
به همسرش ميگويد تصادفا امشب من هم يک" ملاقات کاری" با يکی از همکارانم دارم کمی دير خواهم آمد. همسرش مجبور ميشود که وانمود کند که باور کرده ! و چيزی نمیگويد و تسليم ميشود !!.
زن کمی زودتر از همسرش از خانه خارج ميشود. بهسرعت خود را به آن هتلی که از قبل رزرو کرده ميرساند. درداخل اطاقی که شماره آنرا به شوهرش
داده منتظر او ميماند. در را نيمه باز ميگذارد خود را توی حمام اطاق پنهان ميکند.
طولی نميکشد که کسی به در ميکوبد و اسم ساختگی خود را ميگويد. زن از آهنگ صدای او مطمئن ميشود که او شوهرش است . زن از توی حمام در حاليکه صدايش را قدری تغيير داده با صدای بلند ميگويد در باز است. بفرماييد تو ....!
مرد وقتی وارد اطاق ميشود زن دوباره از توی حمام ميگويد ببخشيد دارم دوش ميگيرم تا چند دقيقه ديگر بيرون ميآيم .
مرد روی صندلی هيجان زده مينشند و منتطر ديدار او ميماند.!
طولی نميکشد که ميبيند زنی زيبا با لباس خواب و آرايش کرده از حمام بيرون ميآيد .. بدون آنکه خوب به چهره او دفت کند دستپاچه از جايش بلند ميشود . بهطرف او ميرود !
خوب که نگاهش ميکند نزديک است از ترس بيهوش شود . آن زن همسر اوست. بقيه حادثه را خودتان حدس بزنيد.
و اين داستانی بود از تداخل دنيای مجازی در دنيای حقيقی .
۲. تفلسف! ولگرد از دنيای مجازی و حقيقی
گاهی فکر ميکنم نسبت خداوند به انسان. مثل نسبت انسان است به ابزارش
بعيد نيست که ماهم ابزار خداوند باشيم! که مارا برای کاری ساخته کاری که از دست خودش بر نمیآمده خلق نموده
يادتان نرود منظورم عبادت و عبوديت نيست !
او شايد انسان را فقط خلق کرده که برايش چيزهايی را که خودش "قادر" نبوده انجام بدهد ما ادمها برايش انجام دهيم.!
بنابراين انسان بايد ابزار خدا باشد و او هم بنوبه خود مثل خدای خود برای بسياری از کارهايی که قادر نيست انجام دهد ابزاری ميسازد. که در رسيدن به آن اهداف و روياها کمکاش کنند .
مثلا هميشه انسان آرزو داشته مثل پرندگان در آسمان پرواز کند يا در روی زمين بهسرعت حرکت نمايد و يا دهها مقاصد ديگر مثل اينها داشته .
چون ساختمان بدناش اجازه اين کارها را را به نميداده که انها را عملی سازد ابزاری اختراع کرده که اين روياها و ونيل رسيدن به آنها را برای او ممکن سازند..
برگرديم به خداوند او هم بعد از اينکه " دنيای حقيقی" را آفريد .
تصميم گرفت " دنياي مجازی" را هم بيافريند هرچه سعی کرد نتواتست ! چون او نميتوانست دنيايی تصور کند و بسازد که تابع هيچ اصولی نباشد
انسان را آفريد تا چنين دنيای بدون قوانينی را برای او بهوجود آورد!
اين گونه بود که انسان خالق" دنيای مجازی " شد!
و کامپيوتر ابزاری بود که انسان برای ساختن دنيای مجازی برای خدایش !! در مقابل دنيای حقيقی او از آن استفاده کرد .
هر چند اين کامپيوتر زمان زيادی از خلق آن نگذشته است. حتما خداوند آن را از پيش ميدانسته !!به همين جهت به انسان سازنده آن به "زبان عربی" !!از قبل گفته : فتبارک االله احسن خالقين !
اما میبينيم " دنيای حقيقی" که خداوند ساخته اصلا از نطر عظمت و اندازه با دنيای مجازی ساخته بشر قابل مقايسه نيست اين جهان مجازی به مراتب عظيمتر ازدنيای حقيقی خداوند است !
۳. موجودات در دنيای مجازی
پديدهها و موجودات در دنيای مجازی مثل آدمها ـ اشياـ حيوانات ـ
گياهان ــ درياها ـ و سرزمينها ـ آسمان و وقايع وحوادث گاهی هيچ شباهت و ربطی به همتايان و "کلن" های خود در جهان حقيقی ندارند.
مثلا آدمها به هر شکلی و شمايلی که بخواهند خودنمايی ميکنند
هيچ چيز جلودار آنها نيست. زمان و مکان برای آنها بیانتها و نامحدود است . آنها در چهارچوب هيچ قانون و اصولی حرکت و رفتار نمیکنند . مثلا حيوانات اين دنيا ميتوانند فکر کنند حرف بزنند .
فيل ميتواند پرواز کند و موش گربه را بر زمين ميزند .. درختان اين دنيا شکلها و رنگهای عجيب و غريب دارند و حتی حرکت ميکنند .
قوانين علوم از رياضی گرفته تا علم شيمی و فيزيک در آنجا عموميت ندارد نيروی جاذبه زمين معنايی ندارد سيب از درخت به زمين نمیافتد. ميتواند به هوا برود تا" نيوتو ن" نتواند فانون جاذبه زمين کشف کند .
سوپرمن بدون اعتنا به بطلميوس و اهرامش زمين را ازمسيرش منحرف میکند . مورچه کوه را از جا ميکند !!
خلاصه هيچ چيزدر اين جهان مجازی از اصول دنيای حقيقی پيروی نميکند .حتی خورشيد ميتواند بدور زمين با مدار مربع بچرخد و کسی تعجب نمیکند !!
۴.آدمها در اين دنيای مجازی
هيچ قانونی در اين جهان مجازی جلودار کارهای آدمها نیست
هرکاری که بخواهند انجام ميدهد.آزاد آزاد هستند
هر چند گاهی بعضی از جهان حقيقی عربدهکشان ميخواهند اين آزادی دنيای مجازی را هم به بند کشند .
در اينجا هرآدمی به آسانی تغييرجنسيت ميدهد. جوان ميشود. پير ميشود. کشته ميشود. زنده ميشود. تمام اعضای بدنش را تعويض ميکند و
عريان ميشود ..
اين آدم مجازی آنچه را که حتی قادر نيست در دنيای حقيقی به آن فکر کند در اين دنيای مجازی ميتواند آنرا بدون وحشت فرياد بزند .
از دار و شلاق و سنگسار . زندان و اعدام در اينجا خبری نيست .
ميبينيم خدا هم قادر نبوده اين آزادیها را به مخلوقاتش در دنيای حقيقی ارزانی دارد..
در اين دنيا هر آدمی هر شکل و چهره که بخواهد از خويش ميسازد هر نوع هر اسمی را ميتواند برخود بگذارد که در دنيای حقيقی بسيار عجيب غريب است. و هر ادعايی ميکند و کسی تعجب نمیکند!!
آدمها به آسانی در قالب دانشمند و اديب و شاعر و سياستمدار و مخترع و شاعر هنرمند و عاشقپيشه مصلح اجتماعی مجرد و متاهل آن چه که نيستند فرو ميروند .
کسی مانع آنها نيست خلاصه هر چه آرزو کنند در اين دنيا شدنی است
چيزی که در دنيای حقيقی رويای آنرا داشتهاند به آسانی در اين دنيای مجازی بهدست ميآورند. مرزی برايشان وجود ندارد .
. آدمهای اين دنيا در هر کجا در آن واحد ميتوانند زندگی کنند. جنسيت و سن شکل قيافهاش به ميل خودشان ميتوانند هر لحظه عوض کنند.
اما چه دشوار است زمانی که بعضی از آنها بخواهند به دنيای حقيقی برگردند .
چون در آن قالب مجازی مدتها زندگی کردهاند. امر برخودشان مشتبه ميشود که در دنيای حقيقی هم آن هستند وبرای کسانيکه که آنها را در دنيای مجازی ديدهاند اگر آنها در دنيای حقيقی تشخیص دهند حيرتانگيز ميباشند
مثلا ولگرد بيچاره که پای از خانه هم بيرون نميگذارد چطور ميتواند دردنيای حقيقی ولگردی کند. چون او اصلا ولگرد نيست . اسم اصلیاش حسن است ياحسين و يا خود زيتون است ! که قالبش را عوض میکند.
طنزگوی دنيای مجازی در دنيای حقيقی حرفهايش نه تنها خندهآور نيست
بلکه گريهآور هم هست .
مصلح اجتماعی در دنيای مجازی که برای تمام مشلات جامعه نسخه میپيچد در دنيای حقيقی حتی قادر نيست مشکلاش را با بقال سر کوچهاش
حل کند.
عاشقپيشه دنيای مجازی که دهها زن و دختر کشته مرده او هستند در دنيای حقيقی زنها از رفتار و هيبت او مثل جن از بسم الله ميگريزند.
اگر اين آدمها را در دنيای حقيقی ملاقات کنيم، چنان حيرتزده ميشویم .که از تعجب شاخ درپيشانیمان سبز ميشود . ( زیتون: دیگه طاقت ندارم پارازیت نندازم. من احساس میکنم ولگرد جایی عکس زیتون رو دیده و بعد اینمتن رو نوشته:)) )
من فکر میکنم
بهتر است اين آدمهای مجازی هرگز سعی نکنند که پا به دنيای حقيقی بگذارند به همين سبب است که ولگرد ترجیح ميدهد هميشه ولگرد بماند .
z8un.com
comments
۱. "Tabloid" نوعی از مجلههای هفتگی است که با تيراژ زياد در امريکا چاپ ميشود .حتما در اروپا هم چنين مجلههايی وجود دارد
اين نوع مجلهها بيشتر اخبارو حوادث * احساسی وشوکدهنده* را با عکس و تفصيلات درباره آدم سرشناس وآدمهای معمولی درج ميکنند.
بيشتر خوانندههای اين مجلهها خانمها هستند، البته ولگرد هم اگر خانم محسوب نشود ! از خوانندههای وفادار اين نوع مجلههاست !
به اين نوع مجلهها در اصطلاح عاميانه مجلههای بقالی! وسوپرمارکت! ميگويند. چون بيشتر در اينجور جاها فروخته ميشود .
يادم ميآيد چند سال پيش داستان باورنکردنی زنی را در يکی از اين مجله خواندم . که آن زن بطور ماهرانه شوهر {زنباره }اش را در چتروم بهدام انداخته بود .
داستان از اين قرار بود:
که خانم متوجه ميشود همسرش هر شب ساعتها در جلو مانيتور کامپيوتر
مینشيند و چت ميکند .زن مشکوک ميشود. حس زنانگیاش او را از سرگرمی جديد همسرش باخبر ميکند . زن به روی مبارک ايشان "همسرش" اصلا نمیآورد.
ولی در فکرش نقشهای استادانه ميکشد که تا او را طوری بدام بياندازد .و او را از دنيای فانتزی و ومجازیاش به دنيای حقيقی پرتاب کند !
ان زن يک شب زير چشمی در حاليکه همسرش سخت مشغول چتزدن(!) بوده و متوجه حضور او پشت سر خود نيست . نام " چت روم " و اسم مجازی همسرش را که ساعتها در آنجا وقت ميگذارنده از روی مانيتور يادداشت ميکند !!
چند روزی ميگذرد.
يک شب با کامپيوتری که در اطاق ديگر خانهشان داشتهاند به
"آن چت روم " ميرود . و با اسمی ساختگی با همسرش شروع به چت کردن ميکند .
از آنجايی که علايق همسرش راخوب ميشناخته ماهرانه با حرفهای که مطمئن بوده همسرش دوست دارد بشنود دل او را سخت تسخير ميکند .
اين چت زدن چندين شب ادامه ميیابد. مرد " همسرش "به او ميگويد مجرد است!! و زن هم ميگويد او هم مجرد است !!..
بالاخره زن با ادامه متوالی چت زدن همسرش را سخت بیتاب ديدار خود ميکند!.
وقتی زن به اسم شهری اشاره ميکند که چند ساعتی از شهر خودشان دور است . و ميگويد که او در شهر زندگی ميکند .شوهرش هيچان زده ميشود و ميگويد او هم تصادفا درشهری نزديکی همان شهر زندگی ميکند!از او تقاضای ملاقات ميکند .
زن " بازی" را ادامه ميدهد. در ابتدا درخواست ملاقات او را رد ميکند. و مرد
" شوهر" اصرار ميکند، زن دوباره دعوت او را رد ميکند!.
سر انجام وقتی اصرار اورا جدی ميبند قبول ميکند که در"هتلی" که نزديک شهر هر دوشان باشد ! او را در ساعتی معين ملاقات کند.
شب بعد در چت روم اسم هتل و شماره اطاق خود را به مرد يا "شوهرش " ميدهد!
در شب مقرر زن لباس زيبايی ميپوشد و خود را آرايش ميکند! و ميگويد امشب با چند نفر از دوستانش بايد به يک مهمانی برود . به شوهرش اصرار ميکند که با هم به آن مهمانی بروند !و اين را از ته فلبش ميگويد شايد اورا از آن ملاقات منصرف کند ! ولی شوهر سعی ميکند بهانه بياورد که همراه او نرود !.
به همسرش ميگويد تصادفا امشب من هم يک" ملاقات کاری" با يکی از همکارانم دارم کمی دير خواهم آمد. همسرش مجبور ميشود که وانمود کند که باور کرده ! و چيزی نمیگويد و تسليم ميشود !!.
زن کمی زودتر از همسرش از خانه خارج ميشود. بهسرعت خود را به آن هتلی که از قبل رزرو کرده ميرساند. درداخل اطاقی که شماره آنرا به شوهرش
داده منتظر او ميماند. در را نيمه باز ميگذارد خود را توی حمام اطاق پنهان ميکند.
طولی نميکشد که کسی به در ميکوبد و اسم ساختگی خود را ميگويد. زن از آهنگ صدای او مطمئن ميشود که او شوهرش است . زن از توی حمام در حاليکه صدايش را قدری تغيير داده با صدای بلند ميگويد در باز است. بفرماييد تو ....!
مرد وقتی وارد اطاق ميشود زن دوباره از توی حمام ميگويد ببخشيد دارم دوش ميگيرم تا چند دقيقه ديگر بيرون ميآيم .
مرد روی صندلی هيجان زده مينشند و منتطر ديدار او ميماند.!
طولی نميکشد که ميبيند زنی زيبا با لباس خواب و آرايش کرده از حمام بيرون ميآيد .. بدون آنکه خوب به چهره او دفت کند دستپاچه از جايش بلند ميشود . بهطرف او ميرود !
خوب که نگاهش ميکند نزديک است از ترس بيهوش شود . آن زن همسر اوست. بقيه حادثه را خودتان حدس بزنيد.
و اين داستانی بود از تداخل دنيای مجازی در دنيای حقيقی .
۲. تفلسف! ولگرد از دنيای مجازی و حقيقی
گاهی فکر ميکنم نسبت خداوند به انسان. مثل نسبت انسان است به ابزارش
بعيد نيست که ماهم ابزار خداوند باشيم! که مارا برای کاری ساخته کاری که از دست خودش بر نمیآمده خلق نموده
يادتان نرود منظورم عبادت و عبوديت نيست !
او شايد انسان را فقط خلق کرده که برايش چيزهايی را که خودش "قادر" نبوده انجام بدهد ما ادمها برايش انجام دهيم.!
بنابراين انسان بايد ابزار خدا باشد و او هم بنوبه خود مثل خدای خود برای بسياری از کارهايی که قادر نيست انجام دهد ابزاری ميسازد. که در رسيدن به آن اهداف و روياها کمکاش کنند .
مثلا هميشه انسان آرزو داشته مثل پرندگان در آسمان پرواز کند يا در روی زمين بهسرعت حرکت نمايد و يا دهها مقاصد ديگر مثل اينها داشته .
چون ساختمان بدناش اجازه اين کارها را را به نميداده که انها را عملی سازد ابزاری اختراع کرده که اين روياها و ونيل رسيدن به آنها را برای او ممکن سازند..
برگرديم به خداوند او هم بعد از اينکه " دنيای حقيقی" را آفريد .
تصميم گرفت " دنياي مجازی" را هم بيافريند هرچه سعی کرد نتواتست ! چون او نميتوانست دنيايی تصور کند و بسازد که تابع هيچ اصولی نباشد
انسان را آفريد تا چنين دنيای بدون قوانينی را برای او بهوجود آورد!
اين گونه بود که انسان خالق" دنيای مجازی " شد!
و کامپيوتر ابزاری بود که انسان برای ساختن دنيای مجازی برای خدایش !! در مقابل دنيای حقيقی او از آن استفاده کرد .
هر چند اين کامپيوتر زمان زيادی از خلق آن نگذشته است. حتما خداوند آن را از پيش ميدانسته !!به همين جهت به انسان سازنده آن به "زبان عربی" !!از قبل گفته : فتبارک االله احسن خالقين !
اما میبينيم " دنيای حقيقی" که خداوند ساخته اصلا از نطر عظمت و اندازه با دنيای مجازی ساخته بشر قابل مقايسه نيست اين جهان مجازی به مراتب عظيمتر ازدنيای حقيقی خداوند است !
۳. موجودات در دنيای مجازی
پديدهها و موجودات در دنيای مجازی مثل آدمها ـ اشياـ حيوانات ـ
گياهان ــ درياها ـ و سرزمينها ـ آسمان و وقايع وحوادث گاهی هيچ شباهت و ربطی به همتايان و "کلن" های خود در جهان حقيقی ندارند.
مثلا آدمها به هر شکلی و شمايلی که بخواهند خودنمايی ميکنند
هيچ چيز جلودار آنها نيست. زمان و مکان برای آنها بیانتها و نامحدود است . آنها در چهارچوب هيچ قانون و اصولی حرکت و رفتار نمیکنند . مثلا حيوانات اين دنيا ميتوانند فکر کنند حرف بزنند .
فيل ميتواند پرواز کند و موش گربه را بر زمين ميزند .. درختان اين دنيا شکلها و رنگهای عجيب و غريب دارند و حتی حرکت ميکنند .
قوانين علوم از رياضی گرفته تا علم شيمی و فيزيک در آنجا عموميت ندارد نيروی جاذبه زمين معنايی ندارد سيب از درخت به زمين نمیافتد. ميتواند به هوا برود تا" نيوتو ن" نتواند فانون جاذبه زمين کشف کند .
سوپرمن بدون اعتنا به بطلميوس و اهرامش زمين را ازمسيرش منحرف میکند . مورچه کوه را از جا ميکند !!
خلاصه هيچ چيزدر اين جهان مجازی از اصول دنيای حقيقی پيروی نميکند .حتی خورشيد ميتواند بدور زمين با مدار مربع بچرخد و کسی تعجب نمیکند !!
۴.آدمها در اين دنيای مجازی
هيچ قانونی در اين جهان مجازی جلودار کارهای آدمها نیست
هرکاری که بخواهند انجام ميدهد.آزاد آزاد هستند
هر چند گاهی بعضی از جهان حقيقی عربدهکشان ميخواهند اين آزادی دنيای مجازی را هم به بند کشند .
در اينجا هرآدمی به آسانی تغييرجنسيت ميدهد. جوان ميشود. پير ميشود. کشته ميشود. زنده ميشود. تمام اعضای بدنش را تعويض ميکند و
عريان ميشود ..
اين آدم مجازی آنچه را که حتی قادر نيست در دنيای حقيقی به آن فکر کند در اين دنيای مجازی ميتواند آنرا بدون وحشت فرياد بزند .
از دار و شلاق و سنگسار . زندان و اعدام در اينجا خبری نيست .
ميبينيم خدا هم قادر نبوده اين آزادیها را به مخلوقاتش در دنيای حقيقی ارزانی دارد..
در اين دنيا هر آدمی هر شکل و چهره که بخواهد از خويش ميسازد هر نوع هر اسمی را ميتواند برخود بگذارد که در دنيای حقيقی بسيار عجيب غريب است. و هر ادعايی ميکند و کسی تعجب نمیکند!!
آدمها به آسانی در قالب دانشمند و اديب و شاعر و سياستمدار و مخترع و شاعر هنرمند و عاشقپيشه مصلح اجتماعی مجرد و متاهل آن چه که نيستند فرو ميروند .
کسی مانع آنها نيست خلاصه هر چه آرزو کنند در اين دنيا شدنی است
چيزی که در دنيای حقيقی رويای آنرا داشتهاند به آسانی در اين دنيای مجازی بهدست ميآورند. مرزی برايشان وجود ندارد .
. آدمهای اين دنيا در هر کجا در آن واحد ميتوانند زندگی کنند. جنسيت و سن شکل قيافهاش به ميل خودشان ميتوانند هر لحظه عوض کنند.
اما چه دشوار است زمانی که بعضی از آنها بخواهند به دنيای حقيقی برگردند .
چون در آن قالب مجازی مدتها زندگی کردهاند. امر برخودشان مشتبه ميشود که در دنيای حقيقی هم آن هستند وبرای کسانيکه که آنها را در دنيای مجازی ديدهاند اگر آنها در دنيای حقيقی تشخیص دهند حيرتانگيز ميباشند
مثلا ولگرد بيچاره که پای از خانه هم بيرون نميگذارد چطور ميتواند دردنيای حقيقی ولگردی کند. چون او اصلا ولگرد نيست . اسم اصلیاش حسن است ياحسين و يا خود زيتون است ! که قالبش را عوض میکند.
طنزگوی دنيای مجازی در دنيای حقيقی حرفهايش نه تنها خندهآور نيست
بلکه گريهآور هم هست .
مصلح اجتماعی در دنيای مجازی که برای تمام مشلات جامعه نسخه میپيچد در دنيای حقيقی حتی قادر نيست مشکلاش را با بقال سر کوچهاش
حل کند.
عاشقپيشه دنيای مجازی که دهها زن و دختر کشته مرده او هستند در دنيای حقيقی زنها از رفتار و هيبت او مثل جن از بسم الله ميگريزند.
اگر اين آدمها را در دنيای حقيقی ملاقات کنيم، چنان حيرتزده ميشویم .که از تعجب شاخ درپيشانیمان سبز ميشود . ( زیتون: دیگه طاقت ندارم پارازیت نندازم. من احساس میکنم ولگرد جایی عکس زیتون رو دیده و بعد اینمتن رو نوشته:)) )
من فکر میکنم
بهتر است اين آدمهای مجازی هرگز سعی نکنند که پا به دنيای حقيقی بگذارند به همين سبب است که ولگرد ترجیح ميدهد هميشه ولگرد بماند .
z8un.com
comments
اين نوع مجلهها بيشتر اخبارو حوادث * احساسی وشوکدهنده* را با عکس و تفصيلات درباره آدم سرشناس وآدمهای معمولی درج ميکنند.
بيشتر خوانندههای اين مجلهها خانمها هستند، البته ولگرد هم اگر خانم محسوب نشود ! از خوانندههای وفادار اين نوع مجلههاست !
به اين نوع مجلهها در اصطلاح عاميانه مجلههای بقالی! وسوپرمارکت! ميگويند. چون بيشتر در اينجور جاها فروخته ميشود .
يادم ميآيد چند سال پيش داستان باورنکردنی زنی را در يکی از اين مجله خواندم . که آن زن بطور ماهرانه شوهر {زنباره }اش را در چتروم بهدام انداخته بود .
داستان از اين قرار بود:
که خانم متوجه ميشود همسرش هر شب ساعتها در جلو مانيتور کامپيوتر
مینشيند و چت ميکند .زن مشکوک ميشود. حس زنانگیاش او را از سرگرمی جديد همسرش باخبر ميکند . زن به روی مبارک ايشان "همسرش" اصلا نمیآورد.
ولی در فکرش نقشهای استادانه ميکشد که تا او را طوری بدام بياندازد .و او را از دنيای فانتزی و ومجازیاش به دنيای حقيقی پرتاب کند !
ان زن يک شب زير چشمی در حاليکه همسرش سخت مشغول چتزدن(!) بوده و متوجه حضور او پشت سر خود نيست . نام " چت روم " و اسم مجازی همسرش را که ساعتها در آنجا وقت ميگذارنده از روی مانيتور يادداشت ميکند !!
چند روزی ميگذرد.
يک شب با کامپيوتری که در اطاق ديگر خانهشان داشتهاند به
"آن چت روم " ميرود . و با اسمی ساختگی با همسرش شروع به چت کردن ميکند .
از آنجايی که علايق همسرش راخوب ميشناخته ماهرانه با حرفهای که مطمئن بوده همسرش دوست دارد بشنود دل او را سخت تسخير ميکند .
اين چت زدن چندين شب ادامه ميیابد. مرد " همسرش "به او ميگويد مجرد است!! و زن هم ميگويد او هم مجرد است !!..
بالاخره زن با ادامه متوالی چت زدن همسرش را سخت بیتاب ديدار خود ميکند!.
وقتی زن به اسم شهری اشاره ميکند که چند ساعتی از شهر خودشان دور است . و ميگويد که او در شهر زندگی ميکند .شوهرش هيچان زده ميشود و ميگويد او هم تصادفا درشهری نزديکی همان شهر زندگی ميکند!از او تقاضای ملاقات ميکند .
زن " بازی" را ادامه ميدهد. در ابتدا درخواست ملاقات او را رد ميکند. و مرد
" شوهر" اصرار ميکند، زن دوباره دعوت او را رد ميکند!.
سر انجام وقتی اصرار اورا جدی ميبند قبول ميکند که در"هتلی" که نزديک شهر هر دوشان باشد ! او را در ساعتی معين ملاقات کند.
شب بعد در چت روم اسم هتل و شماره اطاق خود را به مرد يا "شوهرش " ميدهد!
در شب مقرر زن لباس زيبايی ميپوشد و خود را آرايش ميکند! و ميگويد امشب با چند نفر از دوستانش بايد به يک مهمانی برود . به شوهرش اصرار ميکند که با هم به آن مهمانی بروند !و اين را از ته فلبش ميگويد شايد اورا از آن ملاقات منصرف کند ! ولی شوهر سعی ميکند بهانه بياورد که همراه او نرود !.
به همسرش ميگويد تصادفا امشب من هم يک" ملاقات کاری" با يکی از همکارانم دارم کمی دير خواهم آمد. همسرش مجبور ميشود که وانمود کند که باور کرده ! و چيزی نمیگويد و تسليم ميشود !!.
زن کمی زودتر از همسرش از خانه خارج ميشود. بهسرعت خود را به آن هتلی که از قبل رزرو کرده ميرساند. درداخل اطاقی که شماره آنرا به شوهرش
داده منتظر او ميماند. در را نيمه باز ميگذارد خود را توی حمام اطاق پنهان ميکند.
طولی نميکشد که کسی به در ميکوبد و اسم ساختگی خود را ميگويد. زن از آهنگ صدای او مطمئن ميشود که او شوهرش است . زن از توی حمام در حاليکه صدايش را قدری تغيير داده با صدای بلند ميگويد در باز است. بفرماييد تو ....!
مرد وقتی وارد اطاق ميشود زن دوباره از توی حمام ميگويد ببخشيد دارم دوش ميگيرم تا چند دقيقه ديگر بيرون ميآيم .
مرد روی صندلی هيجان زده مينشند و منتطر ديدار او ميماند.!
طولی نميکشد که ميبيند زنی زيبا با لباس خواب و آرايش کرده از حمام بيرون ميآيد .. بدون آنکه خوب به چهره او دفت کند دستپاچه از جايش بلند ميشود . بهطرف او ميرود !
خوب که نگاهش ميکند نزديک است از ترس بيهوش شود . آن زن همسر اوست. بقيه حادثه را خودتان حدس بزنيد.
و اين داستانی بود از تداخل دنيای مجازی در دنيای حقيقی .
۲. تفلسف! ولگرد از دنيای مجازی و حقيقی
گاهی فکر ميکنم نسبت خداوند به انسان. مثل نسبت انسان است به ابزارش
بعيد نيست که ماهم ابزار خداوند باشيم! که مارا برای کاری ساخته کاری که از دست خودش بر نمیآمده خلق نموده
يادتان نرود منظورم عبادت و عبوديت نيست !
او شايد انسان را فقط خلق کرده که برايش چيزهايی را که خودش "قادر" نبوده انجام بدهد ما ادمها برايش انجام دهيم.!
بنابراين انسان بايد ابزار خدا باشد و او هم بنوبه خود مثل خدای خود برای بسياری از کارهايی که قادر نيست انجام دهد ابزاری ميسازد. که در رسيدن به آن اهداف و روياها کمکاش کنند .
مثلا هميشه انسان آرزو داشته مثل پرندگان در آسمان پرواز کند يا در روی زمين بهسرعت حرکت نمايد و يا دهها مقاصد ديگر مثل اينها داشته .
چون ساختمان بدناش اجازه اين کارها را را به نميداده که انها را عملی سازد ابزاری اختراع کرده که اين روياها و ونيل رسيدن به آنها را برای او ممکن سازند..
برگرديم به خداوند او هم بعد از اينکه " دنيای حقيقی" را آفريد .
تصميم گرفت " دنياي مجازی" را هم بيافريند هرچه سعی کرد نتواتست ! چون او نميتوانست دنيايی تصور کند و بسازد که تابع هيچ اصولی نباشد
انسان را آفريد تا چنين دنيای بدون قوانينی را برای او بهوجود آورد!
اين گونه بود که انسان خالق" دنيای مجازی " شد!
و کامپيوتر ابزاری بود که انسان برای ساختن دنيای مجازی برای خدایش !! در مقابل دنيای حقيقی او از آن استفاده کرد .
هر چند اين کامپيوتر زمان زيادی از خلق آن نگذشته است. حتما خداوند آن را از پيش ميدانسته !!به همين جهت به انسان سازنده آن به "زبان عربی" !!از قبل گفته : فتبارک االله احسن خالقين !
اما میبينيم " دنيای حقيقی" که خداوند ساخته اصلا از نطر عظمت و اندازه با دنيای مجازی ساخته بشر قابل مقايسه نيست اين جهان مجازی به مراتب عظيمتر ازدنيای حقيقی خداوند است !
۳. موجودات در دنيای مجازی
پديدهها و موجودات در دنيای مجازی مثل آدمها ـ اشياـ حيوانات ـ
گياهان ــ درياها ـ و سرزمينها ـ آسمان و وقايع وحوادث گاهی هيچ شباهت و ربطی به همتايان و "کلن" های خود در جهان حقيقی ندارند.
مثلا آدمها به هر شکلی و شمايلی که بخواهند خودنمايی ميکنند
هيچ چيز جلودار آنها نيست. زمان و مکان برای آنها بیانتها و نامحدود است . آنها در چهارچوب هيچ قانون و اصولی حرکت و رفتار نمیکنند . مثلا حيوانات اين دنيا ميتوانند فکر کنند حرف بزنند .
فيل ميتواند پرواز کند و موش گربه را بر زمين ميزند .. درختان اين دنيا شکلها و رنگهای عجيب و غريب دارند و حتی حرکت ميکنند .
قوانين علوم از رياضی گرفته تا علم شيمی و فيزيک در آنجا عموميت ندارد نيروی جاذبه زمين معنايی ندارد سيب از درخت به زمين نمیافتد. ميتواند به هوا برود تا" نيوتو ن" نتواند فانون جاذبه زمين کشف کند .
سوپرمن بدون اعتنا به بطلميوس و اهرامش زمين را ازمسيرش منحرف میکند . مورچه کوه را از جا ميکند !!
خلاصه هيچ چيزدر اين جهان مجازی از اصول دنيای حقيقی پيروی نميکند .حتی خورشيد ميتواند بدور زمين با مدار مربع بچرخد و کسی تعجب نمیکند !!
۴.آدمها در اين دنيای مجازی
هيچ قانونی در اين جهان مجازی جلودار کارهای آدمها نیست
هرکاری که بخواهند انجام ميدهد.آزاد آزاد هستند
هر چند گاهی بعضی از جهان حقيقی عربدهکشان ميخواهند اين آزادی دنيای مجازی را هم به بند کشند .
در اينجا هرآدمی به آسانی تغييرجنسيت ميدهد. جوان ميشود. پير ميشود. کشته ميشود. زنده ميشود. تمام اعضای بدنش را تعويض ميکند و
عريان ميشود ..
اين آدم مجازی آنچه را که حتی قادر نيست در دنيای حقيقی به آن فکر کند در اين دنيای مجازی ميتواند آنرا بدون وحشت فرياد بزند .
از دار و شلاق و سنگسار . زندان و اعدام در اينجا خبری نيست .
ميبينيم خدا هم قادر نبوده اين آزادیها را به مخلوقاتش در دنيای حقيقی ارزانی دارد..
در اين دنيا هر آدمی هر شکل و چهره که بخواهد از خويش ميسازد هر نوع هر اسمی را ميتواند برخود بگذارد که در دنيای حقيقی بسيار عجيب غريب است. و هر ادعايی ميکند و کسی تعجب نمیکند!!
آدمها به آسانی در قالب دانشمند و اديب و شاعر و سياستمدار و مخترع و شاعر هنرمند و عاشقپيشه مصلح اجتماعی مجرد و متاهل آن چه که نيستند فرو ميروند .
کسی مانع آنها نيست خلاصه هر چه آرزو کنند در اين دنيا شدنی است
چيزی که در دنيای حقيقی رويای آنرا داشتهاند به آسانی در اين دنيای مجازی بهدست ميآورند. مرزی برايشان وجود ندارد .
. آدمهای اين دنيا در هر کجا در آن واحد ميتوانند زندگی کنند. جنسيت و سن شکل قيافهاش به ميل خودشان ميتوانند هر لحظه عوض کنند.
اما چه دشوار است زمانی که بعضی از آنها بخواهند به دنيای حقيقی برگردند .
چون در آن قالب مجازی مدتها زندگی کردهاند. امر برخودشان مشتبه ميشود که در دنيای حقيقی هم آن هستند وبرای کسانيکه که آنها را در دنيای مجازی ديدهاند اگر آنها در دنيای حقيقی تشخیص دهند حيرتانگيز ميباشند
مثلا ولگرد بيچاره که پای از خانه هم بيرون نميگذارد چطور ميتواند دردنيای حقيقی ولگردی کند. چون او اصلا ولگرد نيست . اسم اصلیاش حسن است ياحسين و يا خود زيتون است ! که قالبش را عوض میکند.
طنزگوی دنيای مجازی در دنيای حقيقی حرفهايش نه تنها خندهآور نيست
بلکه گريهآور هم هست .
مصلح اجتماعی در دنيای مجازی که برای تمام مشلات جامعه نسخه میپيچد در دنيای حقيقی حتی قادر نيست مشکلاش را با بقال سر کوچهاش
حل کند.
عاشقپيشه دنيای مجازی که دهها زن و دختر کشته مرده او هستند در دنيای حقيقی زنها از رفتار و هيبت او مثل جن از بسم الله ميگريزند.
اگر اين آدمها را در دنيای حقيقی ملاقات کنيم، چنان حيرتزده ميشویم .که از تعجب شاخ درپيشانیمان سبز ميشود . ( زیتون: دیگه طاقت ندارم پارازیت نندازم. من احساس میکنم ولگرد جایی عکس زیتون رو دیده و بعد اینمتن رو نوشته:)) )
من فکر میکنم
بهتر است اين آدمهای مجازی هرگز سعی نکنند که پا به دنيای حقيقی بگذارند به همين سبب است که ولگرد ترجیح ميدهد هميشه ولگرد بماند .
z8un.com
comments
جمعه، خرداد ۱۸، ۱۳۸۶
تعطیلات 14 و 15 خرداد خود را چگونه گذراندید؟
1- سیبا ظهر 14 خرداد رفته بود خرید سور و سات مهمونی این شب عزیز. میگفت: هنوز وارد سوپر توی یکی از کوچه پسکوچهها نشده بودم که آخوندی با شکم تپلیش چست و چالاک از اتوموبیل پرادوش پرید پایین.
- آقا، داغستان از کدوم ور میرن؟
- داغستان؟ مطمئنید اسمشو درست میگید. من تو کرج اسم داغستان تاحالا نشنیدم.
پسر حاج آقا که جلوی ماشین نشسته بود و منزل(عیال) و دختران چادریش در عقب، مشتاقانه نگاه میکردن( بابا جان، مشتاق نه برای سیبا. برای جواب!)
- چه میدونم اسمش چیه؟ داشتیم با اهل و عیال میرفتیم مأمورا اول جاده چالوس جلو راهمونو گرفتن گفتن نمیشه برین بالا.
یکی بهم گفت یه راه میونبر به پورکان(وسط جادهچالوس) هست که مأمورا بلد نیستن. میگفتن از داغستان میره.
سیبا خنده: آهان، باغستانو میگید!
و آدرس بهش داد.
- اما حاج آقا یه سوالم من دارم؟
حاجآقا با تعجب:
- بفرما!
- در این روز عزیز فکر نمیکنید شما به جای جاده چالوس باید یه جای دیگه باشید!(منظورش مرقد امام بود)
- آهاااان،(با خنده) برو بابا!!!
و چست و چالاک عباشو جمع کرد پرید تو ماشین پرادوش و گاز داد و رفت ...
2- یکی از دوستامون 14 خرداد ساعت 6 صبح از تهران راه افتاده بود و 10 شب رشت بوده.
یعنی 14 ساعت!
3- یکی دیگه از دوستامون 12 ظهر راه افتاده رفته دیده سپاه وسط جاده قزوین رشت یه تریلی عمود بر جاده گذاشته که جاده شلوغه و برگردید تهران!(یعنی برید مرقد)
جاده چالوس رو هم به بهانهی سیل و ریزش کوه وسطای روز بستنش.
4- وقتی دوستای سیبا زنگ زدن که 14 خرداد شب شام میان پیشمون اولش یه خورده ترسیدم.
این دوستای زمان دانشگاه سیبا وقتی بههم میافتن خیلی شیطون میشن. عین بچهدبیرستانیها شلوغکاری میکنن. با صدای بلند جک میگن و مشروب هم که حتما باید باشه. بعدش هم رقص و جیغ و داد تا دو سه نصفشب...
گفتم ممکنه یکی از همسایهها برای خودشیرینی بره لو بده و...
شراب که خیلی داشتیم. ویسکی هم باید تهیه میکردیم. به سیبا که ظهر کلی گشته بود تا یکی مورد اطمینانشو پیدا کنه، گفتم بابا از آخوندی که آدرس جادهچالوسو ازت پرسید یکی میگرفتی. گفت اون احتمالا یه چیز دیگه داشت که با سیخ و میخ سرو کار داشت به درد کار ما نمیخورد:)
خلاصه شب اینا اومدن. به قدری شلوغ کردیم(خودمم جزءشونم) و خوردیم ( توضیح: مشروب رو فقط نگفتم. تازه من که اهلش نیستم . اغلب نخورده مستم. فوقش یکیدو جرعه شراب برای تست. آخه باید ببینی به عنوان صاحبخونه چی جلوی مهمونات میگذاری یا نه؟! کلا غذا و بقیهی اطعم و اشربه منظورم بود) و زدیم و رقصیدیم که چی!
خانم یکیشون نامردی نکرده بود یه کیک گنده تولد همراش آورده بود به بهانهی اینکه شش ماه دیگه تولد بچهشه و نه ماه دیگه تولد یکی دیگه از دوستای دیگهی سیبا:)) برای اینکه شمع روشن کنیم و تولد تولد بخونیم و ...
فرداش داشتم پیش خودم میگفتم اقلا از خانم مسن همسایه معذرت بخوام برای سرو صدای دیشب... که دیدم زنگ میزنن. گفتم ایدل غافل لابد اومده برای گله.
از چشمی در دیدم یه ظرف گندهی آش دستشه. گرفتم گفتم قبول باشه. در ضمن معذرت میخوام برای سروصدای دیشب. گفت اتفاقا من و حاجآقا دیشب داشتیم میمردیم از دلتنگی. نه تلویزیون برنامه داشت(ماهواره هم ندارن) نه بچهها اومدن دیدنمون. همه رفته بودن مسافرت. این جشن شما مارو هم شاد کرد!
5- خوشحال نباشید. هنوز تموم نشده... الان دارم میرم بیرون. بقیهشو بعدا مینویسم...
بعدا"
6- خدایا خدایا تا انقلاب مهدی هوگو چاوزو نگهدار!
آشنایی که از سفر ونزوئلا برگشته، تعریف میکرد که هوگو چاوز هفتهای یک بار برای یک ساعت میاد تلویزیون . مردم بهش زنگ میزنن و او هم با تماس تلفنی مشکلات مردم رو حل میکنه.
مثلا یکی تلفن میزنه که چاوز جان، پُل روستای ما خراب شده و رفت و آمد از رودخونه سخته.
هوگو چاوز از همون پشت تلویزیون زنگ میزنه مثلا به وزیر راه. وزیر راه میگه خرابی پلها مربوطه به مثلا سازمان پلها. چاوز زنگ میزنه به مدیرعامل سازمان پلها. او میگه همونجور که میدونید ونزوئلا پر از پُله و بسیاری از اونها خرابن و بودجه هم نداریم.
چاوز دستور میده که تعمیر پل روستای فلان را در الویت قرار بدن. اونم میگه چشم!
دوسه تا تلفن اینجوری میشه و بعد...
در اینجا یک ساعت برنامه چاوز تموم میشه. تلویزیون مارش شادیآوری پخش میکنه.
و اینجاست که تمام مشکلات ونزوئلا به دست توانمند چاوز به صورت زنده در تلویزیون حل میشه.
نمیدونم چرا یاد احمدینژاد و نامههای مردمی افتادم:)
7- چقدر از این صادقیان طفلکی عضو شورای شهر کرج بدی گفتم. چیکار کرده بود بدبخت؟
پول مردم و بیتالمال رو خورده بود و کمی هیز و دزد و لاتمنش بود و کمی هم در امر صیغه تبحر داشت.
حالا شنیدم که با آخرین صیغهش مشغول سیر و گشت در جادهها بوده که تصادف کرده و مرده.
به هر کی گفتم گفت: خدا جای حق نشسته!
یا گفت: این دنیا دار مکافاته!
میگم مثل صادقیان کم داریم؟ میگن اونا هم تقاص کاراشونو میبینن. حالا ببین!
چه ملت خوشبینی هستیم که منتظریم خدا یکی یکی گناهکارا رو به مکافات برسونه.
اما اینجوری یه خورده طولانی نمیشه؟
8- تا اونجایی که شنیدم ،زمان شاه، بیشتر دانشجویان انقلابی یا دانشجوی دانشکده فنی بودن یا پزشکی.
الان، تا اونجایی که میبینم، بیشتر دانشجویان فعال سیاسی جامعهشناسی یا کلا علوم انسانی میخونن. پزشکیها و مهندسیها و بچه درسخونا در رویای گرفتن یه مدرکن و رفتن به خارج از کشور. حالا یا تنها فکر و ذکرشون درس بوده همیشه یا از فرط باهوشی امیدی به آینده ندارم با این وضع.
مسلمه که این حرف من شامل همه نمیشه.
و مسلمه که از نظر آماری ممکنه غلط باشه:)
9- بعد از شکست سخت تیم فوتبال پرسپولیس از تیم سپاهان، این روزها پرسپولیسیها افسردهن.
البته خسارت میلیارد تومنی به اتوبوسها و صندلیهای ورزشگاه دلشون رو خنک نکرده و هنوز در شوک به سر میبرن. البته شاید اگه میگذاشتن بقیهی اتوبوسهای تهران و بقیهی شهرها و بقیهی صندلیها(آخه فقط حدود 5 هزار صندلی رو شکستن) و اصلا خود ورزشگاه رو منهدم کنن شاید یه کمی بهبودی حاصل میشد. اما چه کنیم که این شهرداریچیها یه کمی خسیس تشریف دارن.
من نمیفهمم این حالت تهاجمی ورزشدوستان به خاطر نفرت از شکسته تا نشونهایه از نفرت از حکومت و یا نداشتن سرگرمی دیگهای غیر از دیدن فوتبال و یا هر سه! گزینهی دال؟
پسر بچهای یازده دوازده ساله با لباس ورزش قرمز غمگین نشسته بود رو پلهی خونهشون تو کوچه و آرنجشو گذاشته بود رو زانوش و مشتاشو زیر چونهش. درست وقتی که من رد میشدم باباش اومد صداش زد و عصبانی گفت: بچه از وقتی پرسپولیس باخته تو دیگه شام و ناهار نداری. د ِ بیا تو د ِ! دیوونم کردی!
به پسر بچه چشمکی زدم و گفتم: بابا بیخیال. منم پرسپولیسی بودم. حالا شدم سایپایی. اصلا سایپا اومده کرج میتونیم بریم تمریناشونو ببینیم. بیشتر پرسپولیسیهای کرج سایپایی شدن.
باباش بهت زده نیگام کرد و پسر بچه خندید.
اینم کار نیک این هفتهم:)
10- در وبلاگ باران در دهان نیمهباز آقای فرجامی طنزی در مورد قول نامزد ورود به پارلمان بلژیک (خانم تانیا دروکس)نوشته.
تانیا رسما قول داده که اگر بتونه رای بیاره، برای 40 هزار نفر از هوادارش سرویسدهی ویژهی جنسی ارائه کنه!.
زنیکهی بیحیا!
محمود فرجامی حدسهای بامزهای زده که اگر بلاگرها بخوان در ا ین مورد بنویسن چی مینویسن.
مثلا زیتون حتما مینویسه:
"چند شب پیش داشتم میرفتم مهرشهر. خیلی خسته بودم...توی تاکسی یه دختر و پسر کنارم نشستن. دو سه دقیقه نگذشته بود که شروع کردن به لاسیدن و بعد بوسیدن و بعد مالیدن و... . نفس تو سینه ام بند اومده بود. شاید باورتون نشه ولی دختره خود خودش بود تانیا دوروکس..."
کلی خندیدم:))) نوشتهی احتمالی بقیه بلاگرها رو هم بخونید و محظوظ شید.
به جان شما من داستان خیالی نمینویسم که عقیدهمو توش بگم.
بلکه میبینم اگه از چیزای واقعی که دور و ورم اتفاق میافته یا به چشم خودم میبینم بگم، حق مطلب رو بهتر ادا میکنم. و احتیاجی به توضیح و تفسیر اضافه نیست.
والسلام:)
سیده زیتون زیتونهای
- آقا، داغستان از کدوم ور میرن؟
- داغستان؟ مطمئنید اسمشو درست میگید. من تو کرج اسم داغستان تاحالا نشنیدم.
پسر حاج آقا که جلوی ماشین نشسته بود و منزل(عیال) و دختران چادریش در عقب، مشتاقانه نگاه میکردن( بابا جان، مشتاق نه برای سیبا. برای جواب!)
- چه میدونم اسمش چیه؟ داشتیم با اهل و عیال میرفتیم مأمورا اول جاده چالوس جلو راهمونو گرفتن گفتن نمیشه برین بالا.
یکی بهم گفت یه راه میونبر به پورکان(وسط جادهچالوس) هست که مأمورا بلد نیستن. میگفتن از داغستان میره.
سیبا خنده: آهان، باغستانو میگید!
و آدرس بهش داد.
- اما حاج آقا یه سوالم من دارم؟
حاجآقا با تعجب:
- بفرما!
- در این روز عزیز فکر نمیکنید شما به جای جاده چالوس باید یه جای دیگه باشید!(منظورش مرقد امام بود)
- آهاااان،(با خنده) برو بابا!!!
و چست و چالاک عباشو جمع کرد پرید تو ماشین پرادوش و گاز داد و رفت ...
2- یکی از دوستامون 14 خرداد ساعت 6 صبح از تهران راه افتاده بود و 10 شب رشت بوده.
یعنی 14 ساعت!
3- یکی دیگه از دوستامون 12 ظهر راه افتاده رفته دیده سپاه وسط جاده قزوین رشت یه تریلی عمود بر جاده گذاشته که جاده شلوغه و برگردید تهران!(یعنی برید مرقد)
جاده چالوس رو هم به بهانهی سیل و ریزش کوه وسطای روز بستنش.
4- وقتی دوستای سیبا زنگ زدن که 14 خرداد شب شام میان پیشمون اولش یه خورده ترسیدم.
این دوستای زمان دانشگاه سیبا وقتی بههم میافتن خیلی شیطون میشن. عین بچهدبیرستانیها شلوغکاری میکنن. با صدای بلند جک میگن و مشروب هم که حتما باید باشه. بعدش هم رقص و جیغ و داد تا دو سه نصفشب...
گفتم ممکنه یکی از همسایهها برای خودشیرینی بره لو بده و...
شراب که خیلی داشتیم. ویسکی هم باید تهیه میکردیم. به سیبا که ظهر کلی گشته بود تا یکی مورد اطمینانشو پیدا کنه، گفتم بابا از آخوندی که آدرس جادهچالوسو ازت پرسید یکی میگرفتی. گفت اون احتمالا یه چیز دیگه داشت که با سیخ و میخ سرو کار داشت به درد کار ما نمیخورد:)
خلاصه شب اینا اومدن. به قدری شلوغ کردیم(خودمم جزءشونم) و خوردیم ( توضیح: مشروب رو فقط نگفتم. تازه من که اهلش نیستم . اغلب نخورده مستم. فوقش یکیدو جرعه شراب برای تست. آخه باید ببینی به عنوان صاحبخونه چی جلوی مهمونات میگذاری یا نه؟! کلا غذا و بقیهی اطعم و اشربه منظورم بود) و زدیم و رقصیدیم که چی!
خانم یکیشون نامردی نکرده بود یه کیک گنده تولد همراش آورده بود به بهانهی اینکه شش ماه دیگه تولد بچهشه و نه ماه دیگه تولد یکی دیگه از دوستای دیگهی سیبا:)) برای اینکه شمع روشن کنیم و تولد تولد بخونیم و ...
فرداش داشتم پیش خودم میگفتم اقلا از خانم مسن همسایه معذرت بخوام برای سرو صدای دیشب... که دیدم زنگ میزنن. گفتم ایدل غافل لابد اومده برای گله.
از چشمی در دیدم یه ظرف گندهی آش دستشه. گرفتم گفتم قبول باشه. در ضمن معذرت میخوام برای سروصدای دیشب. گفت اتفاقا من و حاجآقا دیشب داشتیم میمردیم از دلتنگی. نه تلویزیون برنامه داشت(ماهواره هم ندارن) نه بچهها اومدن دیدنمون. همه رفته بودن مسافرت. این جشن شما مارو هم شاد کرد!
5- خوشحال نباشید. هنوز تموم نشده... الان دارم میرم بیرون. بقیهشو بعدا مینویسم...
بعدا"
6- خدایا خدایا تا انقلاب مهدی هوگو چاوزو نگهدار!
آشنایی که از سفر ونزوئلا برگشته، تعریف میکرد که هوگو چاوز هفتهای یک بار برای یک ساعت میاد تلویزیون . مردم بهش زنگ میزنن و او هم با تماس تلفنی مشکلات مردم رو حل میکنه.
مثلا یکی تلفن میزنه که چاوز جان، پُل روستای ما خراب شده و رفت و آمد از رودخونه سخته.
هوگو چاوز از همون پشت تلویزیون زنگ میزنه مثلا به وزیر راه. وزیر راه میگه خرابی پلها مربوطه به مثلا سازمان پلها. چاوز زنگ میزنه به مدیرعامل سازمان پلها. او میگه همونجور که میدونید ونزوئلا پر از پُله و بسیاری از اونها خرابن و بودجه هم نداریم.
چاوز دستور میده که تعمیر پل روستای فلان را در الویت قرار بدن. اونم میگه چشم!
دوسه تا تلفن اینجوری میشه و بعد...
در اینجا یک ساعت برنامه چاوز تموم میشه. تلویزیون مارش شادیآوری پخش میکنه.
و اینجاست که تمام مشکلات ونزوئلا به دست توانمند چاوز به صورت زنده در تلویزیون حل میشه.
نمیدونم چرا یاد احمدینژاد و نامههای مردمی افتادم:)
7- چقدر از این صادقیان طفلکی عضو شورای شهر کرج بدی گفتم. چیکار کرده بود بدبخت؟
پول مردم و بیتالمال رو خورده بود و کمی هیز و دزد و لاتمنش بود و کمی هم در امر صیغه تبحر داشت.
حالا شنیدم که با آخرین صیغهش مشغول سیر و گشت در جادهها بوده که تصادف کرده و مرده.
به هر کی گفتم گفت: خدا جای حق نشسته!
یا گفت: این دنیا دار مکافاته!
میگم مثل صادقیان کم داریم؟ میگن اونا هم تقاص کاراشونو میبینن. حالا ببین!
چه ملت خوشبینی هستیم که منتظریم خدا یکی یکی گناهکارا رو به مکافات برسونه.
اما اینجوری یه خورده طولانی نمیشه؟
8- تا اونجایی که شنیدم ،زمان شاه، بیشتر دانشجویان انقلابی یا دانشجوی دانشکده فنی بودن یا پزشکی.
الان، تا اونجایی که میبینم، بیشتر دانشجویان فعال سیاسی جامعهشناسی یا کلا علوم انسانی میخونن. پزشکیها و مهندسیها و بچه درسخونا در رویای گرفتن یه مدرکن و رفتن به خارج از کشور. حالا یا تنها فکر و ذکرشون درس بوده همیشه یا از فرط باهوشی امیدی به آینده ندارم با این وضع.
مسلمه که این حرف من شامل همه نمیشه.
و مسلمه که از نظر آماری ممکنه غلط باشه:)
9- بعد از شکست سخت تیم فوتبال پرسپولیس از تیم سپاهان، این روزها پرسپولیسیها افسردهن.
البته خسارت میلیارد تومنی به اتوبوسها و صندلیهای ورزشگاه دلشون رو خنک نکرده و هنوز در شوک به سر میبرن. البته شاید اگه میگذاشتن بقیهی اتوبوسهای تهران و بقیهی شهرها و بقیهی صندلیها(آخه فقط حدود 5 هزار صندلی رو شکستن) و اصلا خود ورزشگاه رو منهدم کنن شاید یه کمی بهبودی حاصل میشد. اما چه کنیم که این شهرداریچیها یه کمی خسیس تشریف دارن.
من نمیفهمم این حالت تهاجمی ورزشدوستان به خاطر نفرت از شکسته تا نشونهایه از نفرت از حکومت و یا نداشتن سرگرمی دیگهای غیر از دیدن فوتبال و یا هر سه! گزینهی دال؟
پسر بچهای یازده دوازده ساله با لباس ورزش قرمز غمگین نشسته بود رو پلهی خونهشون تو کوچه و آرنجشو گذاشته بود رو زانوش و مشتاشو زیر چونهش. درست وقتی که من رد میشدم باباش اومد صداش زد و عصبانی گفت: بچه از وقتی پرسپولیس باخته تو دیگه شام و ناهار نداری. د ِ بیا تو د ِ! دیوونم کردی!
به پسر بچه چشمکی زدم و گفتم: بابا بیخیال. منم پرسپولیسی بودم. حالا شدم سایپایی. اصلا سایپا اومده کرج میتونیم بریم تمریناشونو ببینیم. بیشتر پرسپولیسیهای کرج سایپایی شدن.
باباش بهت زده نیگام کرد و پسر بچه خندید.
اینم کار نیک این هفتهم:)
10- در وبلاگ باران در دهان نیمهباز آقای فرجامی طنزی در مورد قول نامزد ورود به پارلمان بلژیک (خانم تانیا دروکس)نوشته.
تانیا رسما قول داده که اگر بتونه رای بیاره، برای 40 هزار نفر از هوادارش سرویسدهی ویژهی جنسی ارائه کنه!.
زنیکهی بیحیا!
محمود فرجامی حدسهای بامزهای زده که اگر بلاگرها بخوان در ا ین مورد بنویسن چی مینویسن.
مثلا زیتون حتما مینویسه:
"چند شب پیش داشتم میرفتم مهرشهر. خیلی خسته بودم...توی تاکسی یه دختر و پسر کنارم نشستن. دو سه دقیقه نگذشته بود که شروع کردن به لاسیدن و بعد بوسیدن و بعد مالیدن و... . نفس تو سینه ام بند اومده بود. شاید باورتون نشه ولی دختره خود خودش بود تانیا دوروکس..."
کلی خندیدم:))) نوشتهی احتمالی بقیه بلاگرها رو هم بخونید و محظوظ شید.
به جان شما من داستان خیالی نمینویسم که عقیدهمو توش بگم.
بلکه میبینم اگه از چیزای واقعی که دور و ورم اتفاق میافته یا به چشم خودم میبینم بگم، حق مطلب رو بهتر ادا میکنم. و احتیاجی به توضیح و تفسیر اضافه نیست.
والسلام:)
سیده زیتون زیتونهای
دوشنبه، خرداد ۱۴، ۱۳۸۶
آنچه که در مورد "همستر" باید بدانید:
1- عمرا" در این روز عزیز آپدیت کنم! اصرار نفرمائید!
2- یه همسترخوشگل به صورت تصادفی به جمع خانوادهی ما اضافه شد( باور کنید ناخواسته بود).
خیلی زود برامون اونقدر عزیز شد که هر کس از راه میرسه اول حال اونو میپرسه:)
شبی که این همستر مال ما شد. صاحبش به ما گفت غذاش فقط کاهوئه و زیرش روزنامه بذار و خلاص.
همون شب تا صبح از اینترنت مطلب درآوردم و فهمیدم نه تنها غذاش فقط کاهو نیست که اصلا کاهو به عنوان غذای اصلی براش خطرناکه.
روزنامه هم زیر انداز خوبی براش نیست. نوشتههاش سمییه.
غذای اصلیش دونهها و مغز اونهاست. عاشق پسته و فندق و تخمهآفتابگردونه. قارچ و هویج و سیب و گاهی کشمش و یه تیکه
گوشت پختهی مرغ و یه حشره براش خوبه.
زیرش باید تراشه چوب باشه. اونم نه هر چوبی.
باید از لولههای مقوایی داخل توپ پارچه براش تونل درست کنیم و محلی که جیش و پیپی میکنه مرتب تمیز کرد. براش چرخ و فلک بگیریم تا ورزش کنه و روحیهش خوب بمونه .
همستر نسبت به سرو صدا و دعوا خیلی حساسه و زود ا فسردگی میگیره. جلوش نباید داد بزنیم.
خیلی چیزا هم رو تجربه فهمیدیم مثلا موقع حمام از شامپوبچه استفاده کنیم تا چشای خوشگلش نسوزه.
فهمیدیم که روزا اجازه بدیم بخوابه و شبا که بیداره باهاش بازی کنیم.
روزا تو آفتاب بیرون نبریمش... و کلی چیزای دیگه...
اینقدر این حیوون شیطون و مهرطلب و بامزهست که یه هفته نشده عاشقش میشید.
من میمیرم برای اون دستای کوچولوش که هر چی بهش میدیم .با دو دستش میگیره و عین سنجاب رو پاهاش میشینه تندتند گاز میزنه.
خیلی هم تمیزه. هر چیزی میخوره بعدش حتما دستاشو میشوره(البته با لیسیدن:)) ) روزی یکبار هم تموم بدنشو با دستای تفیش حموم میکنه.
تو قفس یا آکواریومش برای خودش یه گوشهشو انبار غذا می کنه یه گوشهش توالت و یه جای برای خوابش درست میکنه.
اگه زیاد با محل زندگیش ور برید و جای غذاشو عوض کنید تا چند ساعت باهاتون قهر میکنه.
تو دهنش دو تا کیسهی گنده داره. شنیدم تو هر کدوم 30 تا دونه میتونه جمع کنه.
اولین تخمه رو که بهش بدید فوری میذاره تو لپش و دستشو برای بعدی دراز میکنه. اگه همینطور بهش بدید. شکمو لپاش میشه دو برابر هیکلش و خیلی بامزه میشه.
بهش نباید غذای چرب و شور و شیرین داد چون خیلی زود فشار خونش میره بالا یا دیابت میگیره و...
اصلا بیایید این متنو بخونید:
3- همستر Hamster
+7(خواندن اطلاعات آمیزشی برای افراد کمتر از 7 سال ممنوع. آموزشیش مشکلی نداره:) )
1) انتخاب همستر در هنگام خريد آن.
2) خانه همستر.
3) بستر سازی.
4) لوازم زندگی.
5) رژیم غذایی همستر.
6) دست آموز کردن و لمس همستر.
7) روش گرفتن همستر.
8) چگونه همستری را که اهلی نیست بگیریم.
9) ضد همستر کردن محیط.
10) فرار طولانی.
11) تولید مثل.
1) انتخاب همستر در هنگام خريد آن
دو نوع همستر به عنوان حیوان خانگی نگهداری میشود. همستر طلائی یا سوری و همستر کوتوله يا چيني. همستر کوتوله تقریبا به اندازه نصف همستر طلائی می باشد. همستر طلائی در تنهایی نیز زندگی شادی خواهد داشت و اغلب اگر بصورت گروهی نگهداری شوند با هم در گیر می شوند. همستر کوتوله اجتماعی تر بوده و شاید برای نگهداری آنها بصورت دوتایی (از یک جنس) بهتر باشد.از بقیه جهات نگهداری آنها شبیه به هم می باشد. امروزه به دليل جهش هاي ژنتيكي تعداد رنگ های زیاد و الگوهای متفاوت پوشش مویی همستر طلائي يا سوري در انواع رنگ هاي ديگر از جمله سفيد، سياه، كرم، خاكستري و . . . و با موي صاف يا پشمالو يا دم جارو و . . . يافت ميشود. از نژادهای فوق عمومی ترین همستر جهت نگهداری همستر طلایی است. در طبیعت وحش همستر طلایی دارای پوشش کوتاه، ضخیم و به رنگ قهوه ای مایل به قرمز میباشد. همسترهای اهلی برای اولین بار از یک نر و دو ماده خواهر در سال ١٩٣١ از سوریه به انگلستان منتقل گردید.
موقع انتخاب همستر به رفتار و شرایط آنها بخوبي دقت کنید. از خرید همسترهایی که بی حال و ساکت می باشند اجتناب ورزید و آنها باید زبل، کنجکاو و فعال باشند (البته در ساعت بيداري يعني غروب به بعد). پوشش بدنی باید صاف و چشم ها تمیز باشند. نفس کشیدن حیوان نباید صدادار و با زحمت صورت گيرد. اگر متوجه شدید در درون قفس یکي از همسترها به اسهال یا بیماری تنفسی دچار شده است آن را قرنطينه كنيد زيرا همه همسترها در درون آن قفس در معرض یک بیماری واگیر دار قرار ميگيرند.
2) خانه همستر
سه نوع خانه برای همستر رایج میباشد. قفس های سیمی، قفس پلاستیکی و آکواریوم.
۱- قفس سیمی با میله های افقی با فاصله ۱ تا ۲ سانتي متر برای نگهداری مناسب میباشد زيرا همستر به بالا رفتن علاقه زيادي دارد و از میله ها برای بالا رفتن از دیواره استفاده میکند. از قفس هایی که کف آنها به صورت شبکه ای و سوراخدار است اجتناب کنید چرا پاي او در آنها گير كرده و حیوان در این قفس راحت نيست و تمیز کردن این قفس ها نیز مشکل است.
۲- قفس هاي پلاستيكي كه معمولاٌ با تجهيزات ديگري همراه است. اين قفس ها خارجي بوده و ضمن گران بودن براي شرايط آب و هوائي گرم و خشك ايران مناسب نيستند. لانه هاي پلاستیکی با چندين تونل و محل خواب نیز مناسب میباشند و حیوان میتواند از آن برای ورزش و تفریح استفاده کند ولی ضمن برخورداري از ايراد فوق، تهویه هوا و نظافت آن مشکل است. بعلاوه بسیاری از همسترهای طلائی بزرگتر از آن هستند که در تونلها جاي گیرند ولي برای همسترهای کوتوله مشکلی پیش نخواهد آمد. به این نکته نیز توجه داشته باشید که محل سکونت این حیوان باید آنقدر محکم باشد که در مقابل جویدن مقاومت کند و بعضا لانه های پلاستیکی به راحتی توسط آنها جویده خواهد شد.
۳- نوع رايج تر و ارزانتر قفس همستر در ايران آکواریوم است و تمیز کردن آن نیز راحت است. اما گردش هوا در آن کمتر بوده و همچنين این فرصت را به حیوان نمی دهد که ازدیواره ها بالا رود. یک درپوش نیز برای ممانعت از خروج همستر از آکواریوم و همچنین جلوگیری از دسترسی دیگر حیوانات خانگی به آن نیاز می باشد. "دنياي همستر" اقدام به طراحي انواع جديدي از اين آكواريم ها نموده است كه به تجهيزات مناسب از قبيل چرخ و فلك، سرسره، تونل و نردبان و اتاق بالا مجهز است. دو مدخل جريان هوا در دو طرف پيش بيني شده است.
3) نگهداري از همستر
همستر حیوانی آرام و ساکت است و نگهداری از آن کار سختی نیست. نگهداری از این حیوان مانند سایر حیوانات خانگی باعث شادابی روح و تمدد اعصاب می گردد و سرگرمی مناسبی برای کودکان و سالمندان (برای جلوگیری از افسردگی) است .
برای نگهداری از همستر میتوان از یک قفس یا آکواریوم استفاده کرد. بستر باید ماده جاذب الرطوبه مثل خاک اره، کاه، پوشال کولر، ماسه بادی مخلوط و ... باشد. استفاده از روزنامه و پارچه پشمی بسیار مضر است.
بهتر است آکواریوم دور از جریان مستقیم هوا و در یک دمای ثابت و معتدل (دمای 20- 24 درجه و رطوبت 60-50 درصد) قرار گیرد و همواره یک تکه چوب یا شاخه بریده در آکواریوم باشد زیرا حیوان به وسیله آن دندان های خود را میتراشد.
همستر در طول روز بیشتر میخوابد و اکثراً شب ها فعالیت دارد. اگر در شب دما پایین آید همستر بی هوش شده و و شاید به خواب زمستانی فرو رود. در طول روز هم آکواریوم در جریان مستقیم تابش نور خورشید نباشد زیرا چشمان این حیوان برای نور ساخته نشده است.
قفس همستر باید هفته ای 2 بار بصورت موضعي و 2 هفته يكبار بطور كلي تمیز گردد و غذاهای فاسد نشدنی که حیوان انبار کرده است دوباره سر جایش برگردد چون همستر حیوان تمیز و مرتبی است.
همستر حیوانی است که به تنهایی زندگی آرام و راحتی دارد و نیازی به جفت ندارد و در صورتی که جفت باشند همواره به درگیری و جنگ میپردازند مگر اینکه از نوزادی در کنار هم باشند. هم چنین توصیه می شود در صورت تمایل به نگه داشتن دو همستر در کنار هم از دو همستر هم جنس استفاده شود.
4) بستر سازی
اغلب از تراشه چوب برای پوشاندن کف قفس استفاده میشود ولی باید از تراشه سرو اجتناب نمود. درخت کاج نیز بدلیل امکان ترشح مواد تحریک کننده و معطر مناسب نمیباشد. خرده هاي چوب درخت اشنگ یا دیگر درختان جنگلی برای استفاده در کف قفس بهتر است. ميتوانيد به نجاري محل خود مراجعه و مقداري خرده چوب بگيريد (معمولاٌ رايگان است اما مي توانيد انعام كوچكي به شاگرد نجار بدهيد). خرده هاي چوب را كف قفس بريزيد و لازم است هر دو هفته يكبار عوض شوند. از آنجا که همسترها معمولا از گوشه قفس خود برای دسشوئي استفاده میکنند تمیز کردن آن قسمت بصورت مداوم (چند روز يكبار) به تمیز ماندن محل زندگی آنها کمک میکند. همسترها دوست دارند در زمین تونل حفر کنند بنابراین عمق پوشش کف باید آنقدر باشد که حیوان بتواند درون آن تونل حفر کند (۵ سانتي متر و بيشتر).
لازم است مکان قفس در خانه در محل مناسب انتخاب گردد. معمولاٌ در صورتي كه قفس در بلندي قرار گيرد براي همسترها خوشايندتر است. از آنجا که همسترها شبگرد هستند محل زندگیشان در روز باید ساکت باشد. قفس باید دور از تابش مستقیم آفتاب و منابع گرما بوده و بهتر است حدود نيم متر بالاتر از سطح زمین بر روی تاقچه یا یک میز باشد.
5) لوازم زندگی
یک فضاي بسته به عنوان آشیانه در گوشه ای از قفس برای همستر مطلوب میباشد که میتوان از یک جعبه مقوایی برای اینکار استفاده نمود و هر چند وقت یک بار عوض شود. کف جعبه را میتوانید با چیزی نرم مثل دستمال کاغذی بپوشانید. مواد کف این جعبه باید حدود یک بار در ماه عوض شود. عوض نمودن بيشتر باعث برهم زدن آرامش همستر خواهد شد. بازرسي منظم جعبه و برداشتن مواد غذائی که حیوان ذخیره نموده و در حال فاسد شدن است ميتواند به بهداشت بيشتر قفس كمك كند.
به همستر باید فرصت جویدن و ورزش كردن داده شود. تقریبا تمام همسترها با شوق و ذوق از یک چرخ و فلک مخصوص همستر استقبال میکنند. مقداری تونل و لوله (مثل لوله دستمال توالت) نیز مفيد است. شاخه های تازه درختاني مانند بید و درختهای میوه که برای آنها از سموم ضد آفت استفاه نشده است و جعبه های کوچک مقوائی برای جویدن و بالا رفتن مناسب هستند.
برای آبخوری حیوان نیز میتوان از یک بطری با سری که بتواند حیوان به راحتی از آن آب بخورد استفاده نمود. بدینوسیله آب حیوان تمیز مانده و نمیتواند ظرف آب را سرازیر نماید. همستر نياز كمي به آب دارد و چنانچه در رژيم غذائي او سبزي قرار گيرد كافي ميباشد. آب زياد براي حيوان خطر مرگ دارد. یک ظرف غذای کم عمق از سرامیک یا چینی بهترین انتخاب برای ظرف غذای همستر می باشد تا حیوان نتواند ظرف را برگرداند. تمیز نمودن چنین ظرفی نيز راحت تر است.
6) رژیم غذایی همستر
برای رژیم غذائي همستر ميتوان از غذاهای آماده موجود در بازار استفاده نمود که معمولا بصورت مخلوطی از دانه گیاهان یا بصورت یک جیره غذایی به شکل گلوله های کوچک و یکدست درون بسته بندی آماده می باشد (البته در ايران هنوز غذاي مخصوص همستر بصورت آماده وجود ندارد و از پلت آماده براي پرندگان استفاده ميشود). جیره آماده گلوله ای از نظر مواد غذائی متعادل است اما همستر نمیتواند دانه های مورد علاقه خود را دست چین کند و به همین دلیل این غذا در بعضی مواقع حیوان را دلزده کرده و بعضی از همسترها اصلا آنرا نمی خورند. دانه های مخلوط آماده معمولا از طرف او بهتر پذیرفته می شوند و پایه خوبی برای رژیم همستر می باشد. ولی مواظب باشید از غذایی که تنها شامل دانه گیاهان است اجتناب کنید بلکه غذا باید شامل مواد مختلفی مثل سبزیجات خشک نيز باشد. از این غذای آماده برای حیوان بیش از اندازه نریزید چرا که با این کار حیوان دانه های مورد علاقه اش را دست چین نموده و باقیمانده غذا را نمی خورد. این ایده خوبی است که در هر زمان مقدار کمی غذا بریزیم و اجازه دهیم همستر تقریبا ظرف غذای خود را قبل از اینکه دوباره غذا بریزید خالی کند. علاوه بر این ، به غذای حیوان باید تکه های کوچکی از سبزیجات و میوه های تازه بعنوان مکمل غذایی افزوده شود. همچنین خوب است بعضی مواقع یک غذای سفارشی مثل کرم ، جیرجیرک یا یونجه خشک به همستر داده شود. همچنین بعضی مواقع می توان مقداری ماست تازه یا تکه ای مرغ پخته به حیوان داد. از دادن لوبیای نپخته ، چشم سیب زمینی، سیب زمینی سبز ، گوجه فرنگی ، سیر ، شکلات و هر غذای حاوی شکر و نمک خودداری ورزید.
7) دست آموز کردن و لمس همستر
برقراری ارتباط لازمه نگهداری از هر حیوانی است و بهترین زمان برای برقراری ارتباط هنگام غذا دادن به حیوان است (بهترین زمان برای غذا دادن به همستر صبح زود و یا هنگام غروب است). نخست یک تخمه به او بدهید. ابتدا خجالت میکشد سپس آرام آرام شروع به شکستن میکند. بعد از آن دست را به آرامی وارد آکواریوم کرده و پشت گردنش را لمس کنید و بازی کنید. پس از رضایت حیوان را در دست بگیرید. این کار را حداقل روزی 3 بار انجام دهید زیرا همستر ها به بازی کردن علاقه زیادی دارند.
هیچگاه همستر را از بالا رها نکنید زیرا دست و پایش به راحتی میشکند. هم چنین بیدار کردن همستر و ترساندن آن موجب ناراحتی او میشود و این امکان وجود دارد که همستر دست شما را گاز بگیرد ولی گاز گرفتن معمولا بر اثر اضطراب و ترس او می باشد. چنانچه حیوان را با آرامی و ملایمت همراه با مقداری باج دهی (مثلاٌ دادن مقداري غذاي مورد علاقه موقع و در دست گرفتن) معمولا بر کمرویی و تمایل گزندگی آن غلبه میکنید. همچنین همستری که بدلیل محیط نامناسب زندگی و یا صداهای اضافی تحت فشار قرار دارد اغلب اوقات آشفته بوده و تمایل گاز گرفتن در او بیشتر است. کار کردن بر روی حیوان برای اهلی و دست آموز کردن او را فقط در هنگامیکه حیوان از لانه خود بیرون می آید انجام دهید. بیدار نمودن همستر ميتواند باعث عصبانیت و بدخلقی او گردد.
همستر بخوبي با شما انيس ميشود. ابتدا به همستر اجازه دهید به محیط جدید خو بگیرد. زمانی که آرام به نظر رسید شروع به گذراندن وقت خود در اطراف قفس نمائید و به آرامی با حیوان صحبت نمائید تا به صدای شما عادت نماید. هنگامی که در حضور شما احساس راحتی نمود با دست خود شروع به دادن مقداری غذای خوشمزه (مثل تخمه آفتابگردان- کشمش یا هر خشکبار دیگر) به او نمائید. هنگامیکه غذا را با خوشی از دست شما گرفت شما میتوانید تلاش خود را برای گرفتن اوشروع کنید. اجازه دهید کف دست شما راه برود. زمان برای این پیشرفت متغییر است و مخصوصا به سن حیوان بستگی دارد. همستر شما ممکن است براحتی بپذیرد که شما او را در دست گیرید و یا ممکن است یک ماه یا بیشتر طول بکشد.
8) روش گرفتن همستر
بهترین روش برای گرفتن این است که اورا در کف دست قرار داده و دست دیگر را به آرامی روی پشت آن قرار دهید تا از پریدن به بیرون و آسیب احتمالی جلوگیری کنید. بویژه در ابتدا بهتر است حیوان را بالای دامنتان یا یک سطح نرم نگهداشته تا در صورت پرش یا سقوط آسیب نبیند. به او اجازه دهید تا ازیک دست به دست دیگر خزیده تا بتدریج در دستتان احساس راحتی كند.
۹) چگونه همستری را که اهلی نیست بگیریم؟
اگر می خواهید همستری را که هنوز اهلی نشده بگیرید یک قوطی یا فنجان روبروی حیوان قرار داده سپس حیوان را با ملایمت درون آن برانید و به این وسیله حیوان را انتقال دهید. اغلب همسترها براي حس کنجکاوی درون فنجان خواهند رفت. در صورت لزوم اگر میخواهید همستری را در دست گیرید که احتمال دارد گاز بگیرد میتوانید از دستکش استفاده کنید. البته دقت کنید که دستکش زبر نبوده و حیوان در اثر گرفته شدن با دست دچار اضطراب نگردد.
10) ضد همستر کردن محیط(!)
اگر تصمیم دارید به همستر خود اجازه دهید گاهاٌ از قفس خود خارج شود باید اتاق خود را ضد همستر نمائید. ابتدا مطمئن شوید هیچ چیزی که حیوان بتواند داخل آن شده و شما قادر به بیرون آودن او از آنجا نباشید وجود ندارد (از قبیل زیر تخت یا یک فضا تنگ بین اسباب و اثاثیه خانه). همستر باید در یک فضای کوچک که قابلیت فرار نداشته باشد محدود گردد و گرنه ممکن است برای گرفتنش دچار دردسر شوید. مطمئن شوید کلیه سیم های برق دور از دسترس حیوان هستند. مطمئن شوید هیچ چیز که بتواند به همستر آسیب برساند(از قبیل گیاهان سمی) وجود ندارد. ضمنا هر چیزی را که نمی خواهید همسترتان بجود از دسترسش دور نگاه دارید چون ممكن است پس از مدتي با نرمه هاي تشك و پتوي خود كه جويده شده است موجه شويد. در اينصورت اگر باباي خونه هستيد و خانمتان از اين موضوع بي اطلاع است بهتر است سريعاٌ نسبت به امحاء دسته گلي كه به آب داده ايد اقدام كنيد. lol
11) فرار طولانی
بعضی اوقات بدون اطلاع شما همستر از قفس خود خارج ميشود. البته اين موضوع در مورد قفس هاي آكواريم كمتر اتفاق مي افتد. برای گرفتن حیوان میتوانید بدین گونه عمل نمائید: یک سطل را در گوشه ای که احتمال میدهید حیوان رفت و آمد کند قرار دهید. کف سطل یک ملحفه انداخته سپس درون سطل مقداری غذای مورد علاقه او را بگذارید. یک چوب را برداشته یک سر آن را بر زمین و سر دیگر آنرا بر لبه سطل بگذارید. بدین گونه حیوان برای خوردن غذا از چوب بالا رفته و وقتی درون سطل افتاد دیگر نمیتواند خارج شود. این نیز ایده خوبی است که درب قفس حیوان را باز گذاشته و مقداري غذا درون قفس بگذارید. مراقب قفس باشید تا هنگامیکه حیوان برای تغذیه وارد قفس شد درب قفس را ببندید.
جدول زير خلاصه اي از مشخصات دوره هاي زندگي را نشان مي دهد.
شرح سن / وزن / زمان
سن و وزن در نر بالغ هفتگی ٦- ٨ - ١٢٠- ٨٠ گرم
سن و وزن در ماده بالغ ٤ هفتگی - ١٢٠- ٨٠ گرم
مدت چرخه استروس ٤ روز
تخمک گذاری ١- ٢ ساعت بعد از تاریکی روز اول استروس
جایگزیني جنینی روز ششم از شروع استروس
دوره بارداری ١٥ روز - ١٨
تعداد بچه ها ٤ - ١٢
وزن در هنگام تولد ٢ گرم – ٥
سن از شیر گرفتن ٢١ روزگي
متوسط دوره قابلیت باروری ١٥ماه
12) تولید مثل
جوندگان حیواناتی هستند که تولید مثل راحتی دارند و میتوانند چند نوبت در سال تولید مثل کنند. همستر نیز از این قاعده مستثنا نیست. این حیوان در هر دوره بارداری که حدوداً 2 هفته(۱۵تا ۱۶ روز) طول میکشد بین 5 تا 18 بچه به دنیا می آورد. نوزادان در ابتدای تولد تا چند روز توانایی بینایی و شنوایی ندارند و بدنشان بی مو است. به نوزادان تازه متولد شده تا 2 یا 3 هفته دست نزنید. نوزادان باید تا 1 ماه پیش مادرشان باشند اما پس از 1 ماه میتوانند به طور مستقل زندگی کنند. همستر ها بین 2 تا 4 ماه بالغ میشوند و خود میتوانند تولید مثل کنند. بهتر است در دوران بارداری و پس از آن به همستر باردار غذاهای مقوی داد.
همستر كوتاه ترين دوره بارداري را در ميان تمام پستانداران دارا ميباشد. همانگونه كه قبلاٌ نيز بيان شد دوره بارداري اين حيوان 15 تا 16 روز است. همسترهای ماده در تمامی سال بغیر از هنگام خواب زمستانی فعالیت تولید مثلی دارند. قدرت باروری در فصل زمستان بدلیل میزان تابش نور كمي کاهش مییابد. بیضه نرها در هنگام زمستان جمع میشود . بلوغ جنسی به صورت رفتاری و تهاجمی بیشتر مشاهده میشود. ماده ها شروع به حمله به نرها میکنند. در صورتیکه تمایل به پرورش آنها باشد بایستی نر و ماده های در یک مکان قرار گرفته و تحت مراقبت قرار گیرند. ساعات اولیه تاریکی منجر به جفتگیری و تخمگذاری میگردد. دوره استروس (آمادگي براي بارداري از طرف ماده) 4 روز است. در اين حالت همستر ماده بخوبي نر را پذيرا مي باشد و بصورت ساكن قرار ميگيرد و دم كوچك خود را بسمت بالا ميكشد تا دخول نر به آساني بيشتري ميسر گردد. معمولاٌ حيوان نر با زبان خود ترشحات ماده و نرگي خود را ليس ميزند. اغلب يك دخول موفق به بارداري ممكن است تا چند ساعت نيز بطول انجامد. در هنگام جفتگيري حركت هاي ديگري از قبيل گاز گرفتن گوش ماده و يا كشيدن پوست او از طرف نر اتفاق ميافتد.
شروع استروس بوسیله حضور ترشحات دیده میشود. ٢ روز پس از جفتگیری ترشحات خاکستری- سفید بودار و ترحشات مربوط به بعد از تخمک گذاری مشاهده میشوند. بارداری پس از قطع ترشحات تخمک گذاری در روز ٥ - ٩ صورت میگیرد.
در صورتیکه ماده با سایر ماده ها نگهداری میشود توصیه میگردد ماده باردار را به قفس جداگانه منتقل نمود. حالت کانیبالیسم (بچه خوري) زمانی اتفاق می افتد که اختلالالی در هفته اول پس از زایمان ایجاد گردد. معمولا پس از زایمان استروس ایجاد نمیشود ولی پس از شیر گرفتن بچه ها (3 هفتگي) دوره جدید استروس شروع میشود. درصورتیکه مادر قادر به تغذیه بچه ها نباشد بایستی غذا را به صورت دستی به آنها داد که البته این نوع تغذیه در عمل زیاد موفقیت آمیز نمیباشد.
اطلاعات فیزیولوژیکی همستر نژاد طلایی
طول عمر ٢ - ٣ سال
وزن نر بالغ ٨٥ - ١٤٠ گرم
وزن ماده بالغ ٩٥ - ١٢٠ گرم
تعداد تنفس ٥٤ ( ٣٣ - ١٢٧ ) در دقيقه
تعداد ضربان قلب ٢٨٠ - ٤١٢ در دقيقه
دمای بدن ٢/٣٦ - ٥/٣٧ درجه سانتیگراد
حجم خون ٧٠ - ٧٥
میلی لیتر ازای هر کیلوگرم وزن بدن
حجم سلول خونی ٤٥ %
تعداد گلبول های قرمز خون ١٢ ١٠ * ٥/٧ به ازای هر لیتر
هماتوکریت خون دسی لیتر به ازای هر گرم ٨/١٦
تعداد گلبول های سفید خون ٩ ١٠ * ٦٢/٧ به ازای هر لیتر
نوتروفیل ٩/٢٩ %
لمفوسیت ٥/٧٣ %
مصرف روزانه آب ٣٠ میلی لیتر
مصرف روزانه غذا ١٠- ١٥ گرم
2) خانه همستر
سه نوع خانه برای همستر رایج میباشد. قفس های سیمی، قفس پلاستیکی و آکواریوم.
20نكته كاربردي در نگهداري همستر
1- هيچگاه آب فراوان در اختيار آن قرار ندهيد. اين ميتواند باعث مرگ او گردد.
2- در صورتيكه در جيره غذائي او از سبزي استفاده ميكنيد (مخصوصاٌ در هواي سرد و معتدل) ديگر به آب نيازي ندارد.
3- در ميان سبزيجات به گشنيز بيش از ديگران علاقه دارد. توجه كنيد كه كاهوي زياد ممكن است باعث اسهال شده و خطرناك است.
4- ذرت غذايي ارزان و مناسب است. بهتر است مقداري از آن را كمي بپزيد تا نرم شود و پس از خشك كردن به مرور به او بدهيد. شيريني، نمك، چربي زياد و بعضي از ميوه ها ازجمله گوجه فرنگي در جيره غذايي همستر مضراست.
5- غذاي همستر را تميز كرده و به او بدهيد. هيچگاه از سبزي نشسته و غذاي آلوده استفاده نكنيد. در اينصورت ممكن است آلوده به انگل گردد.
6- يك روز در ميان محتوي انباري خانه همستر را در كف خانه اش پهن كنيد تا از پوسيدگي و فاسد شدن آن جلوگيري شود.
7- غذاي همستر را در نوبت هاي متوالي (حداقل 3 بار در شبانه روز) و بمقدار كم به او بدهيد.
8- چرخ و فلك از بهترين و ضروري ترين تجهيزات در خانه همستر است. بازيگوشي حيوان در واقع يك ورزش و براي سلامتي او بسيار مهم است.
9- تكه هاي مقوا، چوب نرم، كاغذ مچاله و . . . جهت جويدن را فراموش نكنيد. رشد دندانهاي همستر هيچگاه متوقف نميشود.
10-تميز كردن آكواريم بصورت جزيي 2 بار در هفته و بصورت كلي هر 2 ماه يكبار انجام گيرد.
11- چون همستر ادرار خود را در گوشه اي از آكواريم انجام ميدهد نسبت به تعويض خرده چوب مربوط به اين ناحيه (2 بار در هفته) اقدام كنيد. براي اين منظور ميتوانيد يكي از ظروف خالي پنيري را از وسط نصف كنيد تا ابزاري شبيه به بيل مكانيكي بدست آيد و از آن استفاده كنيد.
12-براي گرفتن همستر به آرامي اقدام كنيد تا استرس و ترس براي او ايجاد نشود. همستري كه بترسد ممكن است در دست شما ادرار كند. براي بلند كردن و در دست گرفتن همستري كه با بوي بدن شما آشنا نيست دقت كنيد حركت آرام همراه با نوازش و دست گرفتن در بالاي سر حيوان براي جلوگيري از سقوط آن لازم است. اين موضوع مخصوصاٌ در مورد بچه ها ضرورت بيشتري دارد.
13-براي زايمان همستر باردار حداقل 1 هفته براي خانه سازي لازم است لذا قبل از اين خانه او را مستقل كنيد.
14-ضمن زايمان لازم است شرايط آرامش براي مادر فراهم شود. مكاني بدون سر و صدا و حتي الامكان تاريك مطلوب است. طول مدت زايمان 20 دقيقه تا 1 ساعت طول ميكشد.
15-هيچگاه در روزهاي نزديك به زايمان و چند روز پس از آن به همستر مادر و فرزندان او دست نزنيد.
16-جابجا كردن همستر مادر در روزهاي نزديك به زايمان باعث خونريزي و سقط جنين و مرده زايي و يا بچه خواري خواهد شد.
17-شستشوي همستر پس از مدتي كه با محيط جديد عادت كرد بلامانع است. بدين منظور از آب ولرم ومقدار كمي شامپو بچه استفاده كنيد. مواظب باشيد حيوان زياد نترسد. سپس با حوله نرم و سشوا در فاصله مناسب آنرا خشك كنيد.
18-نور مستقيم آفتاف بمدت طولاني (بيشتر از چند دقيقه) ميتواند براي همستر خطرناك باشد و در صورت استمرار منجر به مرگ آن گردد.
19-همستر نسبت به سرماخوردگي و مخصوصاٌ واگير از انسان حساس است. مواظب باشيد خانه او را گرم نگه داريد.
20-دقت كنيد اگر همستري دعوايي بود آنرا از ديگران جدا كنيد. حمله همستر مادر (پس از زايمان) چنانچه به محدوده همسترهاي ديگر وارد شود بسيار خطرناك و وحشيانه است و چنانچه سريعاٌ خارج نشود ممكن است با دندانهاي خود شكم حيوان مقابل را پاره كند.
20 جاذبه و زيبايي در همستر
1- دست و پاي او شبيه انسانها و داراي انگشت است.
2- در بسياري از مواقع بر روي دو پاي خود مي ايستد و به بيرون نگاه ميكند.
3- خواب سنگيني دارند و بصورت هاي گوناگون و بر روي هم و لابلاي هم مي خوابند.
4- ممكن است در هنگام خواب آنرا به آرامي از محل خود بلند كنيد و بيدار نشود.
5- در دهان خود دو لپ بزرگ دارد. ابتدا غذا را با ولع در داخل آنها جاي ميدهد. سپس آنرا به انباري خود برده و با فشار دستان خود، غذا را از لپ هاي خود خارج ميكند. آنگاه در گوشه اي نشسته و مقداري از آن را با دو دست خود گرفته و ريزريز جويده و ميخورد.
6- تمايل به كندن تونل دارد و لذا در بسياري از مواقع خرده چوبهاي نجاري موجود در كف آكواريم را ميجورد.
7- تخمه آفتابگردان (بصورت خام) را خيلي دوست دارد. آنرا با دو دست خود ميگيرد و بكمك دندان پوست آن را گرفته و مغز آنرا ريزريز جويده و ميخورد.
8- براي تميز كردن خود، با دندان پوست خود را ميجورد. بدين منظور براي بعضي از نواحي بدن كه دسترسي آساني ندارند ابتدا پاي خود را در دهان برده و پس از مرطوب كردن با آب دهان، بسرعت به محل مورد نظر مي مالد. در گاهي موارد نيز بر روي پاهاي خود مينشيند و خود را تميز ميكند.
9- براي سائيدن دندان خود چيزهايي مانند تكه هاي كارتن يا كاغذ يا چوب نرم را كه در آكواريم آن قرار ميگيرد ميجود.
10- همستر از ابتداي شب فعال و بازيگوش شده و مرتب بر روي اسباب بازي هاي خود از قبيل چرخ و فلك، سطح شيبدار، اتاقك فوقاني و . . . حركت ميكند.
11- پس از بيدار شدن از خواب خميازه هاي بلندي دارد. در اين حالت دهان خود را تا حد ممكن (در حدود 150 درجه) باز ميكند و بدن خود را بطور كامل ميكشد.
12- براي توالت كردن به گوشه اي خاص از آكواريم خود رفته و پاي خود را كمي بالا گرفته و ادرار ميكند.
13- براي خانه سازي، دستمال كاغذي يا كاغذ را در دهان خود مرطوب ميكند و بصورت يك گودي مناسب براي خود خانه ميسازد.
14- هنگام ترسيدن بر اثر دعوا يا از بيرون، ابتدا جست و خيز شديدي كرده و سپس همگي با هم بطور ناگهاني روي دو پاي خود يا بصورت خوابيده ساكن مي شوند.
15- جفتگيري همستر در مدت زماني نسبتاٌ طولاني (گاهي موارد تا چندين ساعت) بطول مي انجامد. در اين حالت ماده كاملاٌ ساكن و بي حركت و خمار يا با چشمان بسته در جلو نر قرار گرفته و دمب خود را كاملاٌ سفت و بالا ميگيرد. حيوان نر با ليس زدن به ترشحات ماده و نرگي خودش، عمل جفتگيري را مرتب تكرار ميكند. در اين بين گاهي موارد پوست گردن يا گوش ماده را نيز گاز ميگيرد.
16- چند روز قبل از زايمان، پهلوي ماده داراي برآمدگي كاملاٌ واضحي ميگردد. در اين شرايط لازم است ماده مستقل گردد تا خانه سازي را شروع كند و غذاي كافي را در انباري خود ذخيره نمايد.
17- زايمان ممكن است تا نيم ساعت بطول انجامد. معمولا هر نوزادي كه بدنيا مي آيد با يك جيغ (توسط نوزاد) همراه است. مادر بند ناف را بريده و پس از مقداري تميز كاري، استراحتي كوتاه دارد و به او شير ميدهد. سپس نوزاد بعدي را بدنيا مي آورد. ممكن است تا 12 نوزاد بدنيا بيايند.
18- چشم و گوش بچه ها در ابتداي تولد بسته است و هيچ پشمي بر روي بدن آنها وجود ندارد. پس از گذشت 1 هفته، پشم روي بدن بمرور ظاهر مي شود و شما مي توانيد رنگ بچه ها را تا حدي تشخيص دهيد. بمرورچشم ها و گوش ها به آرامي باز ميشوند و بچه ها بزرگ مي شوند و از سن 2 هفتگي شوخي و كشتي با يكديگر را آغاز ميكنند.
19- بچه ها براي شير خوردن به دو رديف سينه هاي مادر كه بيش از 14 عدد است مي چسبند بطوري كه هنگام جابجايي مادر ممكن است بچه ها از سينه او جدا نشوند.
20- پس از حدود 1 هفته، بچه هائي كه تازه راه رفتن را آموخته اند مرتب از خانه دور ميشوند و مادر آنها را با دهان خود بلند كرده و به خانه باز ميگرداند.
خیلی ممنون از راوی عزیز که این اطلاعات رو از تالار گفتگوی انجمن حمایت از حیوانات جمعآوری کرده.
2- یه همسترخوشگل به صورت تصادفی به جمع خانوادهی ما اضافه شد( باور کنید ناخواسته بود).
خیلی زود برامون اونقدر عزیز شد که هر کس از راه میرسه اول حال اونو میپرسه:)
شبی که این همستر مال ما شد. صاحبش به ما گفت غذاش فقط کاهوئه و زیرش روزنامه بذار و خلاص.
همون شب تا صبح از اینترنت مطلب درآوردم و فهمیدم نه تنها غذاش فقط کاهو نیست که اصلا کاهو به عنوان غذای اصلی براش خطرناکه.
روزنامه هم زیر انداز خوبی براش نیست. نوشتههاش سمییه.
غذای اصلیش دونهها و مغز اونهاست. عاشق پسته و فندق و تخمهآفتابگردونه. قارچ و هویج و سیب و گاهی کشمش و یه تیکه
گوشت پختهی مرغ و یه حشره براش خوبه.
زیرش باید تراشه چوب باشه. اونم نه هر چوبی.
باید از لولههای مقوایی داخل توپ پارچه براش تونل درست کنیم و محلی که جیش و پیپی میکنه مرتب تمیز کرد. براش چرخ و فلک بگیریم تا ورزش کنه و روحیهش خوب بمونه .
همستر نسبت به سرو صدا و دعوا خیلی حساسه و زود ا فسردگی میگیره. جلوش نباید داد بزنیم.
خیلی چیزا هم رو تجربه فهمیدیم مثلا موقع حمام از شامپوبچه استفاده کنیم تا چشای خوشگلش نسوزه.
فهمیدیم که روزا اجازه بدیم بخوابه و شبا که بیداره باهاش بازی کنیم.
روزا تو آفتاب بیرون نبریمش... و کلی چیزای دیگه...
اینقدر این حیوون شیطون و مهرطلب و بامزهست که یه هفته نشده عاشقش میشید.
من میمیرم برای اون دستای کوچولوش که هر چی بهش میدیم .با دو دستش میگیره و عین سنجاب رو پاهاش میشینه تندتند گاز میزنه.
خیلی هم تمیزه. هر چیزی میخوره بعدش حتما دستاشو میشوره(البته با لیسیدن:)) ) روزی یکبار هم تموم بدنشو با دستای تفیش حموم میکنه.
تو قفس یا آکواریومش برای خودش یه گوشهشو انبار غذا می کنه یه گوشهش توالت و یه جای برای خوابش درست میکنه.
اگه زیاد با محل زندگیش ور برید و جای غذاشو عوض کنید تا چند ساعت باهاتون قهر میکنه.
تو دهنش دو تا کیسهی گنده داره. شنیدم تو هر کدوم 30 تا دونه میتونه جمع کنه.
اولین تخمه رو که بهش بدید فوری میذاره تو لپش و دستشو برای بعدی دراز میکنه. اگه همینطور بهش بدید. شکمو لپاش میشه دو برابر هیکلش و خیلی بامزه میشه.
بهش نباید غذای چرب و شور و شیرین داد چون خیلی زود فشار خونش میره بالا یا دیابت میگیره و...
اصلا بیایید این متنو بخونید:
3- همستر Hamster
+7(خواندن اطلاعات آمیزشی برای افراد کمتر از 7 سال ممنوع. آموزشیش مشکلی نداره:) )
1) انتخاب همستر در هنگام خريد آن.
2) خانه همستر.
3) بستر سازی.
4) لوازم زندگی.
5) رژیم غذایی همستر.
6) دست آموز کردن و لمس همستر.
7) روش گرفتن همستر.
8) چگونه همستری را که اهلی نیست بگیریم.
9) ضد همستر کردن محیط.
10) فرار طولانی.
11) تولید مثل.
1) انتخاب همستر در هنگام خريد آن
دو نوع همستر به عنوان حیوان خانگی نگهداری میشود. همستر طلائی یا سوری و همستر کوتوله يا چيني. همستر کوتوله تقریبا به اندازه نصف همستر طلائی می باشد. همستر طلائی در تنهایی نیز زندگی شادی خواهد داشت و اغلب اگر بصورت گروهی نگهداری شوند با هم در گیر می شوند. همستر کوتوله اجتماعی تر بوده و شاید برای نگهداری آنها بصورت دوتایی (از یک جنس) بهتر باشد.از بقیه جهات نگهداری آنها شبیه به هم می باشد. امروزه به دليل جهش هاي ژنتيكي تعداد رنگ های زیاد و الگوهای متفاوت پوشش مویی همستر طلائي يا سوري در انواع رنگ هاي ديگر از جمله سفيد، سياه، كرم، خاكستري و . . . و با موي صاف يا پشمالو يا دم جارو و . . . يافت ميشود. از نژادهای فوق عمومی ترین همستر جهت نگهداری همستر طلایی است. در طبیعت وحش همستر طلایی دارای پوشش کوتاه، ضخیم و به رنگ قهوه ای مایل به قرمز میباشد. همسترهای اهلی برای اولین بار از یک نر و دو ماده خواهر در سال ١٩٣١ از سوریه به انگلستان منتقل گردید.
موقع انتخاب همستر به رفتار و شرایط آنها بخوبي دقت کنید. از خرید همسترهایی که بی حال و ساکت می باشند اجتناب ورزید و آنها باید زبل، کنجکاو و فعال باشند (البته در ساعت بيداري يعني غروب به بعد). پوشش بدنی باید صاف و چشم ها تمیز باشند. نفس کشیدن حیوان نباید صدادار و با زحمت صورت گيرد. اگر متوجه شدید در درون قفس یکي از همسترها به اسهال یا بیماری تنفسی دچار شده است آن را قرنطينه كنيد زيرا همه همسترها در درون آن قفس در معرض یک بیماری واگیر دار قرار ميگيرند.
2) خانه همستر
سه نوع خانه برای همستر رایج میباشد. قفس های سیمی، قفس پلاستیکی و آکواریوم.
۱- قفس سیمی با میله های افقی با فاصله ۱ تا ۲ سانتي متر برای نگهداری مناسب میباشد زيرا همستر به بالا رفتن علاقه زيادي دارد و از میله ها برای بالا رفتن از دیواره استفاده میکند. از قفس هایی که کف آنها به صورت شبکه ای و سوراخدار است اجتناب کنید چرا پاي او در آنها گير كرده و حیوان در این قفس راحت نيست و تمیز کردن این قفس ها نیز مشکل است.
۲- قفس هاي پلاستيكي كه معمولاٌ با تجهيزات ديگري همراه است. اين قفس ها خارجي بوده و ضمن گران بودن براي شرايط آب و هوائي گرم و خشك ايران مناسب نيستند. لانه هاي پلاستیکی با چندين تونل و محل خواب نیز مناسب میباشند و حیوان میتواند از آن برای ورزش و تفریح استفاده کند ولی ضمن برخورداري از ايراد فوق، تهویه هوا و نظافت آن مشکل است. بعلاوه بسیاری از همسترهای طلائی بزرگتر از آن هستند که در تونلها جاي گیرند ولي برای همسترهای کوتوله مشکلی پیش نخواهد آمد. به این نکته نیز توجه داشته باشید که محل سکونت این حیوان باید آنقدر محکم باشد که در مقابل جویدن مقاومت کند و بعضا لانه های پلاستیکی به راحتی توسط آنها جویده خواهد شد.
۳- نوع رايج تر و ارزانتر قفس همستر در ايران آکواریوم است و تمیز کردن آن نیز راحت است. اما گردش هوا در آن کمتر بوده و همچنين این فرصت را به حیوان نمی دهد که ازدیواره ها بالا رود. یک درپوش نیز برای ممانعت از خروج همستر از آکواریوم و همچنین جلوگیری از دسترسی دیگر حیوانات خانگی به آن نیاز می باشد. "دنياي همستر" اقدام به طراحي انواع جديدي از اين آكواريم ها نموده است كه به تجهيزات مناسب از قبيل چرخ و فلك، سرسره، تونل و نردبان و اتاق بالا مجهز است. دو مدخل جريان هوا در دو طرف پيش بيني شده است.
3) نگهداري از همستر
همستر حیوانی آرام و ساکت است و نگهداری از آن کار سختی نیست. نگهداری از این حیوان مانند سایر حیوانات خانگی باعث شادابی روح و تمدد اعصاب می گردد و سرگرمی مناسبی برای کودکان و سالمندان (برای جلوگیری از افسردگی) است .
برای نگهداری از همستر میتوان از یک قفس یا آکواریوم استفاده کرد. بستر باید ماده جاذب الرطوبه مثل خاک اره، کاه، پوشال کولر، ماسه بادی مخلوط و ... باشد. استفاده از روزنامه و پارچه پشمی بسیار مضر است.
بهتر است آکواریوم دور از جریان مستقیم هوا و در یک دمای ثابت و معتدل (دمای 20- 24 درجه و رطوبت 60-50 درصد) قرار گیرد و همواره یک تکه چوب یا شاخه بریده در آکواریوم باشد زیرا حیوان به وسیله آن دندان های خود را میتراشد.
همستر در طول روز بیشتر میخوابد و اکثراً شب ها فعالیت دارد. اگر در شب دما پایین آید همستر بی هوش شده و و شاید به خواب زمستانی فرو رود. در طول روز هم آکواریوم در جریان مستقیم تابش نور خورشید نباشد زیرا چشمان این حیوان برای نور ساخته نشده است.
قفس همستر باید هفته ای 2 بار بصورت موضعي و 2 هفته يكبار بطور كلي تمیز گردد و غذاهای فاسد نشدنی که حیوان انبار کرده است دوباره سر جایش برگردد چون همستر حیوان تمیز و مرتبی است.
همستر حیوانی است که به تنهایی زندگی آرام و راحتی دارد و نیازی به جفت ندارد و در صورتی که جفت باشند همواره به درگیری و جنگ میپردازند مگر اینکه از نوزادی در کنار هم باشند. هم چنین توصیه می شود در صورت تمایل به نگه داشتن دو همستر در کنار هم از دو همستر هم جنس استفاده شود.
4) بستر سازی
اغلب از تراشه چوب برای پوشاندن کف قفس استفاده میشود ولی باید از تراشه سرو اجتناب نمود. درخت کاج نیز بدلیل امکان ترشح مواد تحریک کننده و معطر مناسب نمیباشد. خرده هاي چوب درخت اشنگ یا دیگر درختان جنگلی برای استفاده در کف قفس بهتر است. ميتوانيد به نجاري محل خود مراجعه و مقداري خرده چوب بگيريد (معمولاٌ رايگان است اما مي توانيد انعام كوچكي به شاگرد نجار بدهيد). خرده هاي چوب را كف قفس بريزيد و لازم است هر دو هفته يكبار عوض شوند. از آنجا که همسترها معمولا از گوشه قفس خود برای دسشوئي استفاده میکنند تمیز کردن آن قسمت بصورت مداوم (چند روز يكبار) به تمیز ماندن محل زندگی آنها کمک میکند. همسترها دوست دارند در زمین تونل حفر کنند بنابراین عمق پوشش کف باید آنقدر باشد که حیوان بتواند درون آن تونل حفر کند (۵ سانتي متر و بيشتر).
لازم است مکان قفس در خانه در محل مناسب انتخاب گردد. معمولاٌ در صورتي كه قفس در بلندي قرار گيرد براي همسترها خوشايندتر است. از آنجا که همسترها شبگرد هستند محل زندگیشان در روز باید ساکت باشد. قفس باید دور از تابش مستقیم آفتاب و منابع گرما بوده و بهتر است حدود نيم متر بالاتر از سطح زمین بر روی تاقچه یا یک میز باشد.
5) لوازم زندگی
یک فضاي بسته به عنوان آشیانه در گوشه ای از قفس برای همستر مطلوب میباشد که میتوان از یک جعبه مقوایی برای اینکار استفاده نمود و هر چند وقت یک بار عوض شود. کف جعبه را میتوانید با چیزی نرم مثل دستمال کاغذی بپوشانید. مواد کف این جعبه باید حدود یک بار در ماه عوض شود. عوض نمودن بيشتر باعث برهم زدن آرامش همستر خواهد شد. بازرسي منظم جعبه و برداشتن مواد غذائی که حیوان ذخیره نموده و در حال فاسد شدن است ميتواند به بهداشت بيشتر قفس كمك كند.
به همستر باید فرصت جویدن و ورزش كردن داده شود. تقریبا تمام همسترها با شوق و ذوق از یک چرخ و فلک مخصوص همستر استقبال میکنند. مقداری تونل و لوله (مثل لوله دستمال توالت) نیز مفيد است. شاخه های تازه درختاني مانند بید و درختهای میوه که برای آنها از سموم ضد آفت استفاه نشده است و جعبه های کوچک مقوائی برای جویدن و بالا رفتن مناسب هستند.
برای آبخوری حیوان نیز میتوان از یک بطری با سری که بتواند حیوان به راحتی از آن آب بخورد استفاده نمود. بدینوسیله آب حیوان تمیز مانده و نمیتواند ظرف آب را سرازیر نماید. همستر نياز كمي به آب دارد و چنانچه در رژيم غذائي او سبزي قرار گيرد كافي ميباشد. آب زياد براي حيوان خطر مرگ دارد. یک ظرف غذای کم عمق از سرامیک یا چینی بهترین انتخاب برای ظرف غذای همستر می باشد تا حیوان نتواند ظرف را برگرداند. تمیز نمودن چنین ظرفی نيز راحت تر است.
6) رژیم غذایی همستر
برای رژیم غذائي همستر ميتوان از غذاهای آماده موجود در بازار استفاده نمود که معمولا بصورت مخلوطی از دانه گیاهان یا بصورت یک جیره غذایی به شکل گلوله های کوچک و یکدست درون بسته بندی آماده می باشد (البته در ايران هنوز غذاي مخصوص همستر بصورت آماده وجود ندارد و از پلت آماده براي پرندگان استفاده ميشود). جیره آماده گلوله ای از نظر مواد غذائی متعادل است اما همستر نمیتواند دانه های مورد علاقه خود را دست چین کند و به همین دلیل این غذا در بعضی مواقع حیوان را دلزده کرده و بعضی از همسترها اصلا آنرا نمی خورند. دانه های مخلوط آماده معمولا از طرف او بهتر پذیرفته می شوند و پایه خوبی برای رژیم همستر می باشد. ولی مواظب باشید از غذایی که تنها شامل دانه گیاهان است اجتناب کنید بلکه غذا باید شامل مواد مختلفی مثل سبزیجات خشک نيز باشد. از این غذای آماده برای حیوان بیش از اندازه نریزید چرا که با این کار حیوان دانه های مورد علاقه اش را دست چین نموده و باقیمانده غذا را نمی خورد. این ایده خوبی است که در هر زمان مقدار کمی غذا بریزیم و اجازه دهیم همستر تقریبا ظرف غذای خود را قبل از اینکه دوباره غذا بریزید خالی کند. علاوه بر این ، به غذای حیوان باید تکه های کوچکی از سبزیجات و میوه های تازه بعنوان مکمل غذایی افزوده شود. همچنین خوب است بعضی مواقع یک غذای سفارشی مثل کرم ، جیرجیرک یا یونجه خشک به همستر داده شود. همچنین بعضی مواقع می توان مقداری ماست تازه یا تکه ای مرغ پخته به حیوان داد. از دادن لوبیای نپخته ، چشم سیب زمینی، سیب زمینی سبز ، گوجه فرنگی ، سیر ، شکلات و هر غذای حاوی شکر و نمک خودداری ورزید.
7) دست آموز کردن و لمس همستر
برقراری ارتباط لازمه نگهداری از هر حیوانی است و بهترین زمان برای برقراری ارتباط هنگام غذا دادن به حیوان است (بهترین زمان برای غذا دادن به همستر صبح زود و یا هنگام غروب است). نخست یک تخمه به او بدهید. ابتدا خجالت میکشد سپس آرام آرام شروع به شکستن میکند. بعد از آن دست را به آرامی وارد آکواریوم کرده و پشت گردنش را لمس کنید و بازی کنید. پس از رضایت حیوان را در دست بگیرید. این کار را حداقل روزی 3 بار انجام دهید زیرا همستر ها به بازی کردن علاقه زیادی دارند.
هیچگاه همستر را از بالا رها نکنید زیرا دست و پایش به راحتی میشکند. هم چنین بیدار کردن همستر و ترساندن آن موجب ناراحتی او میشود و این امکان وجود دارد که همستر دست شما را گاز بگیرد ولی گاز گرفتن معمولا بر اثر اضطراب و ترس او می باشد. چنانچه حیوان را با آرامی و ملایمت همراه با مقداری باج دهی (مثلاٌ دادن مقداري غذاي مورد علاقه موقع و در دست گرفتن) معمولا بر کمرویی و تمایل گزندگی آن غلبه میکنید. همچنین همستری که بدلیل محیط نامناسب زندگی و یا صداهای اضافی تحت فشار قرار دارد اغلب اوقات آشفته بوده و تمایل گاز گرفتن در او بیشتر است. کار کردن بر روی حیوان برای اهلی و دست آموز کردن او را فقط در هنگامیکه حیوان از لانه خود بیرون می آید انجام دهید. بیدار نمودن همستر ميتواند باعث عصبانیت و بدخلقی او گردد.
همستر بخوبي با شما انيس ميشود. ابتدا به همستر اجازه دهید به محیط جدید خو بگیرد. زمانی که آرام به نظر رسید شروع به گذراندن وقت خود در اطراف قفس نمائید و به آرامی با حیوان صحبت نمائید تا به صدای شما عادت نماید. هنگامی که در حضور شما احساس راحتی نمود با دست خود شروع به دادن مقداری غذای خوشمزه (مثل تخمه آفتابگردان- کشمش یا هر خشکبار دیگر) به او نمائید. هنگامیکه غذا را با خوشی از دست شما گرفت شما میتوانید تلاش خود را برای گرفتن اوشروع کنید. اجازه دهید کف دست شما راه برود. زمان برای این پیشرفت متغییر است و مخصوصا به سن حیوان بستگی دارد. همستر شما ممکن است براحتی بپذیرد که شما او را در دست گیرید و یا ممکن است یک ماه یا بیشتر طول بکشد.
8) روش گرفتن همستر
بهترین روش برای گرفتن این است که اورا در کف دست قرار داده و دست دیگر را به آرامی روی پشت آن قرار دهید تا از پریدن به بیرون و آسیب احتمالی جلوگیری کنید. بویژه در ابتدا بهتر است حیوان را بالای دامنتان یا یک سطح نرم نگهداشته تا در صورت پرش یا سقوط آسیب نبیند. به او اجازه دهید تا ازیک دست به دست دیگر خزیده تا بتدریج در دستتان احساس راحتی كند.
۹) چگونه همستری را که اهلی نیست بگیریم؟
اگر می خواهید همستری را که هنوز اهلی نشده بگیرید یک قوطی یا فنجان روبروی حیوان قرار داده سپس حیوان را با ملایمت درون آن برانید و به این وسیله حیوان را انتقال دهید. اغلب همسترها براي حس کنجکاوی درون فنجان خواهند رفت. در صورت لزوم اگر میخواهید همستری را در دست گیرید که احتمال دارد گاز بگیرد میتوانید از دستکش استفاده کنید. البته دقت کنید که دستکش زبر نبوده و حیوان در اثر گرفته شدن با دست دچار اضطراب نگردد.
10) ضد همستر کردن محیط(!)
اگر تصمیم دارید به همستر خود اجازه دهید گاهاٌ از قفس خود خارج شود باید اتاق خود را ضد همستر نمائید. ابتدا مطمئن شوید هیچ چیزی که حیوان بتواند داخل آن شده و شما قادر به بیرون آودن او از آنجا نباشید وجود ندارد (از قبیل زیر تخت یا یک فضا تنگ بین اسباب و اثاثیه خانه). همستر باید در یک فضای کوچک که قابلیت فرار نداشته باشد محدود گردد و گرنه ممکن است برای گرفتنش دچار دردسر شوید. مطمئن شوید کلیه سیم های برق دور از دسترس حیوان هستند. مطمئن شوید هیچ چیز که بتواند به همستر آسیب برساند(از قبیل گیاهان سمی) وجود ندارد. ضمنا هر چیزی را که نمی خواهید همسترتان بجود از دسترسش دور نگاه دارید چون ممكن است پس از مدتي با نرمه هاي تشك و پتوي خود كه جويده شده است موجه شويد. در اينصورت اگر باباي خونه هستيد و خانمتان از اين موضوع بي اطلاع است بهتر است سريعاٌ نسبت به امحاء دسته گلي كه به آب داده ايد اقدام كنيد. lol
11) فرار طولانی
بعضی اوقات بدون اطلاع شما همستر از قفس خود خارج ميشود. البته اين موضوع در مورد قفس هاي آكواريم كمتر اتفاق مي افتد. برای گرفتن حیوان میتوانید بدین گونه عمل نمائید: یک سطل را در گوشه ای که احتمال میدهید حیوان رفت و آمد کند قرار دهید. کف سطل یک ملحفه انداخته سپس درون سطل مقداری غذای مورد علاقه او را بگذارید. یک چوب را برداشته یک سر آن را بر زمین و سر دیگر آنرا بر لبه سطل بگذارید. بدین گونه حیوان برای خوردن غذا از چوب بالا رفته و وقتی درون سطل افتاد دیگر نمیتواند خارج شود. این نیز ایده خوبی است که درب قفس حیوان را باز گذاشته و مقداري غذا درون قفس بگذارید. مراقب قفس باشید تا هنگامیکه حیوان برای تغذیه وارد قفس شد درب قفس را ببندید.
جدول زير خلاصه اي از مشخصات دوره هاي زندگي را نشان مي دهد.
شرح سن / وزن / زمان
سن و وزن در نر بالغ هفتگی ٦- ٨ - ١٢٠- ٨٠ گرم
سن و وزن در ماده بالغ ٤ هفتگی - ١٢٠- ٨٠ گرم
مدت چرخه استروس ٤ روز
تخمک گذاری ١- ٢ ساعت بعد از تاریکی روز اول استروس
جایگزیني جنینی روز ششم از شروع استروس
دوره بارداری ١٥ روز - ١٨
تعداد بچه ها ٤ - ١٢
وزن در هنگام تولد ٢ گرم – ٥
سن از شیر گرفتن ٢١ روزگي
متوسط دوره قابلیت باروری ١٥ماه
12) تولید مثل
جوندگان حیواناتی هستند که تولید مثل راحتی دارند و میتوانند چند نوبت در سال تولید مثل کنند. همستر نیز از این قاعده مستثنا نیست. این حیوان در هر دوره بارداری که حدوداً 2 هفته(۱۵تا ۱۶ روز) طول میکشد بین 5 تا 18 بچه به دنیا می آورد. نوزادان در ابتدای تولد تا چند روز توانایی بینایی و شنوایی ندارند و بدنشان بی مو است. به نوزادان تازه متولد شده تا 2 یا 3 هفته دست نزنید. نوزادان باید تا 1 ماه پیش مادرشان باشند اما پس از 1 ماه میتوانند به طور مستقل زندگی کنند. همستر ها بین 2 تا 4 ماه بالغ میشوند و خود میتوانند تولید مثل کنند. بهتر است در دوران بارداری و پس از آن به همستر باردار غذاهای مقوی داد.
همستر كوتاه ترين دوره بارداري را در ميان تمام پستانداران دارا ميباشد. همانگونه كه قبلاٌ نيز بيان شد دوره بارداري اين حيوان 15 تا 16 روز است. همسترهای ماده در تمامی سال بغیر از هنگام خواب زمستانی فعالیت تولید مثلی دارند. قدرت باروری در فصل زمستان بدلیل میزان تابش نور كمي کاهش مییابد. بیضه نرها در هنگام زمستان جمع میشود . بلوغ جنسی به صورت رفتاری و تهاجمی بیشتر مشاهده میشود. ماده ها شروع به حمله به نرها میکنند. در صورتیکه تمایل به پرورش آنها باشد بایستی نر و ماده های در یک مکان قرار گرفته و تحت مراقبت قرار گیرند. ساعات اولیه تاریکی منجر به جفتگیری و تخمگذاری میگردد. دوره استروس (آمادگي براي بارداري از طرف ماده) 4 روز است. در اين حالت همستر ماده بخوبي نر را پذيرا مي باشد و بصورت ساكن قرار ميگيرد و دم كوچك خود را بسمت بالا ميكشد تا دخول نر به آساني بيشتري ميسر گردد. معمولاٌ حيوان نر با زبان خود ترشحات ماده و نرگي خود را ليس ميزند. اغلب يك دخول موفق به بارداري ممكن است تا چند ساعت نيز بطول انجامد. در هنگام جفتگيري حركت هاي ديگري از قبيل گاز گرفتن گوش ماده و يا كشيدن پوست او از طرف نر اتفاق ميافتد.
شروع استروس بوسیله حضور ترشحات دیده میشود. ٢ روز پس از جفتگیری ترشحات خاکستری- سفید بودار و ترحشات مربوط به بعد از تخمک گذاری مشاهده میشوند. بارداری پس از قطع ترشحات تخمک گذاری در روز ٥ - ٩ صورت میگیرد.
در صورتیکه ماده با سایر ماده ها نگهداری میشود توصیه میگردد ماده باردار را به قفس جداگانه منتقل نمود. حالت کانیبالیسم (بچه خوري) زمانی اتفاق می افتد که اختلالالی در هفته اول پس از زایمان ایجاد گردد. معمولا پس از زایمان استروس ایجاد نمیشود ولی پس از شیر گرفتن بچه ها (3 هفتگي) دوره جدید استروس شروع میشود. درصورتیکه مادر قادر به تغذیه بچه ها نباشد بایستی غذا را به صورت دستی به آنها داد که البته این نوع تغذیه در عمل زیاد موفقیت آمیز نمیباشد.
اطلاعات فیزیولوژیکی همستر نژاد طلایی
طول عمر ٢ - ٣ سال
وزن نر بالغ ٨٥ - ١٤٠ گرم
وزن ماده بالغ ٩٥ - ١٢٠ گرم
تعداد تنفس ٥٤ ( ٣٣ - ١٢٧ ) در دقيقه
تعداد ضربان قلب ٢٨٠ - ٤١٢ در دقيقه
دمای بدن ٢/٣٦ - ٥/٣٧ درجه سانتیگراد
حجم خون ٧٠ - ٧٥
میلی لیتر ازای هر کیلوگرم وزن بدن
حجم سلول خونی ٤٥ %
تعداد گلبول های قرمز خون ١٢ ١٠ * ٥/٧ به ازای هر لیتر
هماتوکریت خون دسی لیتر به ازای هر گرم ٨/١٦
تعداد گلبول های سفید خون ٩ ١٠ * ٦٢/٧ به ازای هر لیتر
نوتروفیل ٩/٢٩ %
لمفوسیت ٥/٧٣ %
مصرف روزانه آب ٣٠ میلی لیتر
مصرف روزانه غذا ١٠- ١٥ گرم
2) خانه همستر
سه نوع خانه برای همستر رایج میباشد. قفس های سیمی، قفس پلاستیکی و آکواریوم.
20نكته كاربردي در نگهداري همستر
1- هيچگاه آب فراوان در اختيار آن قرار ندهيد. اين ميتواند باعث مرگ او گردد.
2- در صورتيكه در جيره غذائي او از سبزي استفاده ميكنيد (مخصوصاٌ در هواي سرد و معتدل) ديگر به آب نيازي ندارد.
3- در ميان سبزيجات به گشنيز بيش از ديگران علاقه دارد. توجه كنيد كه كاهوي زياد ممكن است باعث اسهال شده و خطرناك است.
4- ذرت غذايي ارزان و مناسب است. بهتر است مقداري از آن را كمي بپزيد تا نرم شود و پس از خشك كردن به مرور به او بدهيد. شيريني، نمك، چربي زياد و بعضي از ميوه ها ازجمله گوجه فرنگي در جيره غذايي همستر مضراست.
5- غذاي همستر را تميز كرده و به او بدهيد. هيچگاه از سبزي نشسته و غذاي آلوده استفاده نكنيد. در اينصورت ممكن است آلوده به انگل گردد.
6- يك روز در ميان محتوي انباري خانه همستر را در كف خانه اش پهن كنيد تا از پوسيدگي و فاسد شدن آن جلوگيري شود.
7- غذاي همستر را در نوبت هاي متوالي (حداقل 3 بار در شبانه روز) و بمقدار كم به او بدهيد.
8- چرخ و فلك از بهترين و ضروري ترين تجهيزات در خانه همستر است. بازيگوشي حيوان در واقع يك ورزش و براي سلامتي او بسيار مهم است.
9- تكه هاي مقوا، چوب نرم، كاغذ مچاله و . . . جهت جويدن را فراموش نكنيد. رشد دندانهاي همستر هيچگاه متوقف نميشود.
10-تميز كردن آكواريم بصورت جزيي 2 بار در هفته و بصورت كلي هر 2 ماه يكبار انجام گيرد.
11- چون همستر ادرار خود را در گوشه اي از آكواريم انجام ميدهد نسبت به تعويض خرده چوب مربوط به اين ناحيه (2 بار در هفته) اقدام كنيد. براي اين منظور ميتوانيد يكي از ظروف خالي پنيري را از وسط نصف كنيد تا ابزاري شبيه به بيل مكانيكي بدست آيد و از آن استفاده كنيد.
12-براي گرفتن همستر به آرامي اقدام كنيد تا استرس و ترس براي او ايجاد نشود. همستري كه بترسد ممكن است در دست شما ادرار كند. براي بلند كردن و در دست گرفتن همستري كه با بوي بدن شما آشنا نيست دقت كنيد حركت آرام همراه با نوازش و دست گرفتن در بالاي سر حيوان براي جلوگيري از سقوط آن لازم است. اين موضوع مخصوصاٌ در مورد بچه ها ضرورت بيشتري دارد.
13-براي زايمان همستر باردار حداقل 1 هفته براي خانه سازي لازم است لذا قبل از اين خانه او را مستقل كنيد.
14-ضمن زايمان لازم است شرايط آرامش براي مادر فراهم شود. مكاني بدون سر و صدا و حتي الامكان تاريك مطلوب است. طول مدت زايمان 20 دقيقه تا 1 ساعت طول ميكشد.
15-هيچگاه در روزهاي نزديك به زايمان و چند روز پس از آن به همستر مادر و فرزندان او دست نزنيد.
16-جابجا كردن همستر مادر در روزهاي نزديك به زايمان باعث خونريزي و سقط جنين و مرده زايي و يا بچه خواري خواهد شد.
17-شستشوي همستر پس از مدتي كه با محيط جديد عادت كرد بلامانع است. بدين منظور از آب ولرم ومقدار كمي شامپو بچه استفاده كنيد. مواظب باشيد حيوان زياد نترسد. سپس با حوله نرم و سشوا در فاصله مناسب آنرا خشك كنيد.
18-نور مستقيم آفتاف بمدت طولاني (بيشتر از چند دقيقه) ميتواند براي همستر خطرناك باشد و در صورت استمرار منجر به مرگ آن گردد.
19-همستر نسبت به سرماخوردگي و مخصوصاٌ واگير از انسان حساس است. مواظب باشيد خانه او را گرم نگه داريد.
20-دقت كنيد اگر همستري دعوايي بود آنرا از ديگران جدا كنيد. حمله همستر مادر (پس از زايمان) چنانچه به محدوده همسترهاي ديگر وارد شود بسيار خطرناك و وحشيانه است و چنانچه سريعاٌ خارج نشود ممكن است با دندانهاي خود شكم حيوان مقابل را پاره كند.
20 جاذبه و زيبايي در همستر
1- دست و پاي او شبيه انسانها و داراي انگشت است.
2- در بسياري از مواقع بر روي دو پاي خود مي ايستد و به بيرون نگاه ميكند.
3- خواب سنگيني دارند و بصورت هاي گوناگون و بر روي هم و لابلاي هم مي خوابند.
4- ممكن است در هنگام خواب آنرا به آرامي از محل خود بلند كنيد و بيدار نشود.
5- در دهان خود دو لپ بزرگ دارد. ابتدا غذا را با ولع در داخل آنها جاي ميدهد. سپس آنرا به انباري خود برده و با فشار دستان خود، غذا را از لپ هاي خود خارج ميكند. آنگاه در گوشه اي نشسته و مقداري از آن را با دو دست خود گرفته و ريزريز جويده و ميخورد.
6- تمايل به كندن تونل دارد و لذا در بسياري از مواقع خرده چوبهاي نجاري موجود در كف آكواريم را ميجورد.
7- تخمه آفتابگردان (بصورت خام) را خيلي دوست دارد. آنرا با دو دست خود ميگيرد و بكمك دندان پوست آن را گرفته و مغز آنرا ريزريز جويده و ميخورد.
8- براي تميز كردن خود، با دندان پوست خود را ميجورد. بدين منظور براي بعضي از نواحي بدن كه دسترسي آساني ندارند ابتدا پاي خود را در دهان برده و پس از مرطوب كردن با آب دهان، بسرعت به محل مورد نظر مي مالد. در گاهي موارد نيز بر روي پاهاي خود مينشيند و خود را تميز ميكند.
9- براي سائيدن دندان خود چيزهايي مانند تكه هاي كارتن يا كاغذ يا چوب نرم را كه در آكواريم آن قرار ميگيرد ميجود.
10- همستر از ابتداي شب فعال و بازيگوش شده و مرتب بر روي اسباب بازي هاي خود از قبيل چرخ و فلك، سطح شيبدار، اتاقك فوقاني و . . . حركت ميكند.
11- پس از بيدار شدن از خواب خميازه هاي بلندي دارد. در اين حالت دهان خود را تا حد ممكن (در حدود 150 درجه) باز ميكند و بدن خود را بطور كامل ميكشد.
12- براي توالت كردن به گوشه اي خاص از آكواريم خود رفته و پاي خود را كمي بالا گرفته و ادرار ميكند.
13- براي خانه سازي، دستمال كاغذي يا كاغذ را در دهان خود مرطوب ميكند و بصورت يك گودي مناسب براي خود خانه ميسازد.
14- هنگام ترسيدن بر اثر دعوا يا از بيرون، ابتدا جست و خيز شديدي كرده و سپس همگي با هم بطور ناگهاني روي دو پاي خود يا بصورت خوابيده ساكن مي شوند.
15- جفتگيري همستر در مدت زماني نسبتاٌ طولاني (گاهي موارد تا چندين ساعت) بطول مي انجامد. در اين حالت ماده كاملاٌ ساكن و بي حركت و خمار يا با چشمان بسته در جلو نر قرار گرفته و دمب خود را كاملاٌ سفت و بالا ميگيرد. حيوان نر با ليس زدن به ترشحات ماده و نرگي خودش، عمل جفتگيري را مرتب تكرار ميكند. در اين بين گاهي موارد پوست گردن يا گوش ماده را نيز گاز ميگيرد.
16- چند روز قبل از زايمان، پهلوي ماده داراي برآمدگي كاملاٌ واضحي ميگردد. در اين شرايط لازم است ماده مستقل گردد تا خانه سازي را شروع كند و غذاي كافي را در انباري خود ذخيره نمايد.
17- زايمان ممكن است تا نيم ساعت بطول انجامد. معمولا هر نوزادي كه بدنيا مي آيد با يك جيغ (توسط نوزاد) همراه است. مادر بند ناف را بريده و پس از مقداري تميز كاري، استراحتي كوتاه دارد و به او شير ميدهد. سپس نوزاد بعدي را بدنيا مي آورد. ممكن است تا 12 نوزاد بدنيا بيايند.
18- چشم و گوش بچه ها در ابتداي تولد بسته است و هيچ پشمي بر روي بدن آنها وجود ندارد. پس از گذشت 1 هفته، پشم روي بدن بمرور ظاهر مي شود و شما مي توانيد رنگ بچه ها را تا حدي تشخيص دهيد. بمرورچشم ها و گوش ها به آرامي باز ميشوند و بچه ها بزرگ مي شوند و از سن 2 هفتگي شوخي و كشتي با يكديگر را آغاز ميكنند.
19- بچه ها براي شير خوردن به دو رديف سينه هاي مادر كه بيش از 14 عدد است مي چسبند بطوري كه هنگام جابجايي مادر ممكن است بچه ها از سينه او جدا نشوند.
20- پس از حدود 1 هفته، بچه هائي كه تازه راه رفتن را آموخته اند مرتب از خانه دور ميشوند و مادر آنها را با دهان خود بلند كرده و به خانه باز ميگرداند.
خیلی ممنون از راوی عزیز که این اطلاعات رو از تالار گفتگوی انجمن حمایت از حیوانات جمعآوری کرده.
اشتراک در:
پستها (Atom)
