یکشنبه، خرداد ۱۳، ۱۳۸۶

کسایی که با یه لبخند روز آدم رو می‌سازن و اونایی که با یه جمله روز آدمو خراب می‌کنن!

1- "شقایقی در دیواره پل"
آنها پلی ساختند
برای رسانيدن نيستی
به آنسوی مرزهای خاموشی
به آنسوی درّه‌های بی فرياد
به آنسوی رودهای سرخ از خون
تو ای روئيده در دیوارۀ سيمانیِ پل،
تو پژواک سرود سرخ عاشق،
شقايق !
تو خود دانی که در مدار تاريخ،
به زير آوردن اين پل، ما را،
شاه بيتِ چامۀ نبرد بودست
تو داغت بر دل ازهجرانِ پاکان
بنگر
به ياد آر
ويران کن
(سامان این شعرو بعد از دیدن شقایقی که تو وبلاگم گذاشتم نوشته)
مشهد 86/3/11




2- دیروز پیرزنی بالای 85 سال رو دیدم که با پشت خمیده و عصا و موهای یک‌دست سفید و قشنگی که بیشترش از زیر روسری کوچکش زده بود بیرون، داشت خیلی آهسته از سربالایی کوه می‌رفت بالا. تنهای تنها. دوسه‌قدم مونده که بهش برسم هنوز شک داشتم بهش سلام کنم یا نه. من که نمی‌شناختمش و او هم سرش دولا بود و با هر عصایی که می‌زد با دقت زیر پاشو نگاه می‌کرد، منو نمی‌دید.
اما نتونستم سلام نکنم. تلاشش برام خیلی جالب بود. سلام کردم. اونم با صدای بلند. وایساد. با تأنی عصاشو به زمین تکیه داد. سرشو آورد بالا. لبخندی پهنای صورتشو پوشوند.
- سلام دخترم
- خسته نباشید مادر. این‌همه راه اومدین بالا؟
لبخندش بزرگ‌تر شد. چشم‌هاشم از زیر عینک می‌خندیدن.
- چکنم عزیزم! همین ازم برمیاد.
- آفرین! خیلی عالیه.
از ته دل خندید. خداحافظی کردیم.
و من خوشحال شدم ازینکه وایسادم باهاش حرف زدم. هم اون پر از انرژی شد و هم من!

3- رفته بودم بانک هر چی پول داشتم بگیرم. کارمند بانک توصیه کرد:ده تومن بذار بمونه تا حساب بسته نشه. گفتم باشه. در حال نوشتن دفترچه پرسید: وام می‌خواهی؟! تعجب کردم. ولی مخفیش کردم(تعجبمو می‌گم)
سوال کردم: چقدر؟ گفت: بین یک تا دومیلیون.
اصلا به گرفتن وام فکر نکرده بودم.
گفتم چه عجب! تا حالا ندیده بودم خود بانک پیشنهاد وام بده. وام ِچی هست؟ گفت وام خرید وسائل.
فکری کردم گفتم مثلا برای خرید ماشین ظرفشویی می‌ده( یه دفه به فکرم رسیده بود که توی این سال‌ها چقدر از ظرف‌شستن بدم میومده) گفت فقط وسائل ایرانی. گفتم پس نه. تصمیم به خرید چیزی ندارم.
گفت بابا، همه می‌رن از مغازه‌ها صورت حساب صوری می‌گیرن. تو هم یکیش. و به شوخی اضافه کرد. مو از خرس غنیمته و به رئیس بانک اشاره کرد.

این خانم حدود شش ماهه که رئیس شده. من قبلا پشت میز معاون که اون‌طرف سالن بود می‌دیدمش.. قبلا رئیس بانک مرد توپول موپولی بود که خیلی خوش اخلاق بود. همیشه برای کمک به مردم و دیگر کارمندا پیش‌قدم بود. بارها شده بود که وقتی سر صندوق‌دار شلوغ بود میومد بهش کمک می‌کرد و همیشه هم می‌خندید. خلاصه کلی همه‌مون باهاش رفیق بودیم.
این خانم هم که از حیث توپول موپولی دست کمی از رئیس قبلی نداره به نظرم میاد اون‌موقع‌ها معاون بود و از دور باهاش سلام علیک داشتم. و حالا پشت میز رئیس نشسته که نزدیک در ورودیه. هر وقت وارد بانک می‌شم به عادت همیشه سلام علیک گرمی هم با این خانم می‌کنم.

با تردید به کارمند بانک گفتم. حالا باید چکار کنم؟ گفت هیچی برید پیش خانم رئیس‌ بانک و فرم مخصوصو ازش بگیرید. هر روز به خیلی‌ها وام می‌ده.( این وام‌ها همچین بی‌خود و بی‌دلیل هم نیست. اون‌قدر مردم پولشونو از بانک‌های دولتی درآوردن و گذاشتن بانک‌های خصوصی که فکر کردن باید راهی پیدا کنن برای جلوگیری از فرار مشتری)

خانم رئیس از جای خودش بلند شده بود و روی مبل راحتی لم داده بود. در واقع ولو شده بود. رفتم جلو طبق معمول با خوش‌رویی سلام کردم.
گفتم برای وام خدمت رسیدم و اگه می‌شه فرم مخصوصشو بهم بدید. با اخم نگاهی به سرتا پام انداخت و گفت ‌آهان... این چند وقته اینجوری گرم بهم سلام می‌کنی برای اینه؟
من شوکه شده بودم. تا به‌حال به وام از این بانک فکر نکرده بودم. حتی هیچوقت به رئیس قبلی که اینقدر باهام خوب بود رو ننداخته بودم. اینم اگه کارمندش نمی‌گفت امکان نداشت برم همچین تقاضایی بکنم.
پیش خودم گفتم حالا اسم کارمندش رو بیارم شاید برای اون بد بشه.
با دلخوری گفتم یعنی من سه‌ساله نقشه کشیدم به شما سلام ‌کنم که بهم چندر غاز وام بدید؟
گفت کدوم سه‌سال من تازه شش ماهه اومدم اینجا. گفتم مگه شما معاون نبودید و اونجا نمی‌نشستید.
(خواستم بگم به همین چاقی، همین مانتو و مقنعه، همین رنگ مو که از زیر مقنعه بیرونه و همین صورت گنده و همین مدل عینک و همین دهن گشاد و دندونای جلو اومده ولی نگفتم)
با تمسخر گفت نمی‌دونم چرا هر کی از من وام می‌خواد قیافه‌م براش آشناست.
و روشو با نفرت کرد اون‌طرف.
گفتم ببخشید انگار اشتباه شده. خداحافظی نکرده از در بانک اومدم بیرون. (نمی‌شد درو بکوبم. چون ازون درای اتوماتیک داشت)
توی راه بغض گلومو گرفته بود و اشک تو چشام جمع بود. اونقدر از دستش عصبانی بودم و اون‌قدر تأثیر منفی روم گذاشته بود که تا شب عصبانی بودم.
خیلی احساس نفرت می‌کردم به خانمه. که چرا تو مملکت ما هر کی به یه قدرتی می‌رسه به خودش اجازه می‌ده این‌جوری دیگرانو تحقیر ‌کنه.
تنها چیزی که فکرش دلم رو خنک می‌کرد این بود که یاد دو تا از همسایه‌های مامانم افتادم که هر دو رئیس‌بانک بودن. هر چی موقع ریاست کبکبه دبدبه داشتن موقع بازنشستگی کرک و پرشون ریخت و با حقوق دویست‌هزار تومن با بدبختی و خسیسی روزگار می‌گذروندن.

البته بعدا خودم از فکر اون روزم خنده‌م می‌گیره. خوب همه‌ی ما یه روزی بازنشسته می‌شیم و تو این مملکت آینده‌ی همه‌مون همینه!

چند روز بعد زن همسایه رو تو حیاط اتفاقی دیدم. با خوشحالی گفت راستی بدو برو از بانک فلان وام بگیر. من چند روزه گرفتم. گفتم اصلا حوصله‌ی این بانکی‌ها رو ندارم. و بعد شمه‌ای از رفتار خانم رئیس گفتم.
گفت ولش کن بابا. دوست داره به پاش بیفتی تو هم خرش کن. من اون‌قدر لی‌لی‌به لالاش گذاشتم و نازشو کشیدم که دو میلیون به من وام داد.
پرسیدم برای خرید وسائل؟ گفت چه خرید وسائلی دلت خوشه. اونم جنس ایرانی که به لعنت خدا نمی‌ارزه. به فروشگاه سر خیابون دو هزار تومن دادم یه فیش قیمت داد برای یخچال و فریزر و گاز و لباسشویی ایرانی. در صورتیکه خودم بهترین نوع خارجیشو دارم.
گفتم برای ضامن چیکار کردی( می‌دونستم شوهر نداره) با ذوق گفت دادم به شرکت سر خیابون تو سر برگ برام نوشتم که فلانی اینجا کار می‌‌کنه و ماهی 400 هزار تومن حقوق می‌گیره. کی به کیه؟
و قهقهه‌ی پیروزی سر داد...
اما من هر چی فکرشو می‌کنم می‌بینم نمی‌تونم این‌جوری باشم.
تازه همه‌ش به فکر اینم که یه‌جوری حال این خانم رئیس بانکو بگیرم...


4- دیروز تو تلویزیون از قول پیغمبر گفت که هر که دست به سر یتیم بکشه به اندازه‌ی موهایی که از زیر دستش رد بشه صله و پاداش عظیم نصیبش می‌شه. حالا اگه یتیمی کچل بود تکلیف چیه؟

5- خیلی وقت پیش کتاب "سهم من" پرینوش صنیعی" رو خوندم.( انتشارات روزبهان- 525 صفحه)
اولش فکر کردم ازین داستا‌ن‌های زرده. اما خوب بود. بعدا هم از کسی شنیدم که پرینوش صنیعی کارش در اصل تحقیقه.
سهم من، زندگی واقعی زنیه که از بچگی از قم اومده تهران. عاشق پسری می‌شه. اما چون خانواده‌ش مذهبی‌ین زندانیش می‌کنن و حتی نمی‌ذارن بره مدرسه. بعد خانواده‌ی یه پسر مبارز کمونیست میان خواستگاریش تا پسرشونو سربه‌راه کنن. اما پسره تقریبا همه‌ی عمرش تو جلسات و مبارزه‌ی سیاسی می‌گذره.
بعد از به‌دنیا آوردن سه‌بچه شوهرشو از دست می‌ده. با مشقت زیاد بزرگشون می‌کنه و هر کدومو سرو سامون می‌ده ... و همچنان در قلبش عشق اولشو دوست داشته.
وقتی 53 سالش می‌شه و بچه‌هاش هر کدوم پی زندگی خودش رفته. با کمک دوستش دوباره عشق اولشو پیدا می‌کنه. او هم از خارج اومده و داره از همسرش طلاق می‌گیره. زن نیرویی جدید می‌گیره. به خودش می‌رسه. خوش‌گلتر و خوش‌لباس‌تر می‌شه. فکر می‌‌کنه دوران سختیش داره به سر میاد.
اما بچه‌ها که خیلی هم دوستش داشتن یکی یکی پیداشون می‌شه و کار مادرشون رو تقبیح می‌کنن.
مادرشون چند روز مقاومت می‌کنه و بعد به خاطر بچه‌ها عشقشو ول می‌کنه...


6- کتاب مصاحبه‌ی هما سرشار با "شعبان جعفری" رو هم خوندم!(نشر البرز- 620 صفحه)
اینم برام خیلی جالب بود. آدم می‌تونه از خیلی مسائلی که به نظرش خیلی نفرت‌انگیز هم میان درس‌هایی بگیره. امثال شعبان جعفری‌ها هم که در هر دوران زیادن.

7- فیلم " نقاب" رو هم رفتم. پا مو از کوچه‌ی خودمون بیرون نگذاشته بودم که یهو سی‌با سر رسید.
گفت منم میام. طبق معمول خواست بین راه منو پشیمون کنه بخصوص که راجع به فیلم هیچی نمی‌دونستم و فقط با تلفن زدن به دو سینمای شهر فهمیدم وقتم الان برای دیدن فیلم نقاب می‌رسه. نه می‌دونستم کارگردانش کیه و نه هنرپیشه‌هاش.
هر چی گفت حیف این هوای بهاری و قشنگ نیست که به جای قدم زدن تو پارک بریم یه جای تاریک اونم فیلم ایرانی ببینیم؟ گفتم الا و بالله من می‌خوام برم سینما میای بیا و گرنه برو خونه استراحت کن:)
( گفتم اگه بداخلاقی نکنم باز پشیمونم می‌کنه.)
سر در سینما هم هیچ چیز جالبی رو نشون نمی‌داد. فقط عکس امین حیایی و پارسا پیروزفر و یه دختری که نقاب داشت که دیدم نوشته سارا خویینی‌ها.
ولی فیلمش بد نبود. در دوبی می‌گذشت. داستان دو دوست... که امین‌حیایی اول یه دختر پولدارو تور می‌زد و بعد از ازدواج خیلی بد‌اخلاقی می‌کرد و دوستش که خوش‌تیپ بود - با بازی پارسا پیروزفر- کم‌کم خودشو به دختر نزدیک می‌کرد و بهش خیلی مهربونی و محبت می‌کرد.
از قبل هم با امین حیایی شرط می‌کرد که در طی چند روز می‌تونه مقاومت زنشو بشکنه. بعد روزی که پارسا می‌کشوندش به خونه‌‌ی خودش. امین‌حیایی می‌نشست پشت دوربین و ماجراها رو ضبط می‌کرد و بعد مثلا فیلم به دستش می‌رسید و از خانواده‌ی دختر کلی پول تلکه می‌کرد که ازش شکایت نکنه( آخه خیانت سنگسار داره) از این راه هم در دوبی یه رستوران خریده بودن ولی یه دختر به تورشون می‌خوره که....
با اینکه داستان کلی عیب و ایراد داشت اما چون من فکر می‌کردم یه فیلم خیلی بدو قراره ببینم خوشم اومد.
پس نتیجه می‌گیریم که وقتی می‌خواهیم بریم سینما فکر کنیم حتما فیلمه خیلی بده تا یه چیزای خوبو توش کشف کنیم!

8- بازی تأثیرگذار‌ها که تو وبلاگستان شروع شد گفتم ددم وای... تا حالا بلاگرها کم چاپلوسی آدم گنده‌هایی رو می‌کردن که خودشونو با هزار من سریش بهشون وصل می‌کردن، دیگه تو این بازی چه‌ها کنن!! اومد چیز بنویسم که دیدم ملاحسنی خوب حق مطلب رو ادا کرده.


9- "چ بر وزن چنار" نوشته‌ی پر احساس شیدا محمدی در مورد وقایع اخیر ایران



10- طنز نوشته‌های میس زالزالک در کافه زمانه
الف- یک زلزله هشت ریشتری با مانتو قرمز
ب- قلیون اجباری در ارتفاعات شمرون
ج- غش کردن و پیچیدگی‌های جغرافیای سیاسی


11- احمد باطبی: چطور سی ‌سالم شد...

12- راستی یه سوال: با این کارت تلفن‌ها می‌شه به افعانستان هم زنگ زد؟ اینو یه افغانی که برای هر دقیقه باید بیشتر از 200 تومن به مرکز تلفن می‌داد ازم پرسید و من نمی‌دونستم. اگه نظرخواهی بسته بود(گاهی از دست یه حزب‌اللهی ناجور که با اسامی مختلف دائم مشغول سم پاشی و دعوا درست‌کنیه می‌بندمش) لطفا برام ای‌میل بزنید. ممنون

http://z8un.com/archives/2007_06.html#001962

چهارشنبه، خرداد ۰۹، ۱۳۸۶

خانوم‌فاطمه!

1- دیشب در برنامه‌ی شب‌شیشه‌ای علی دایی رو آورده بودن. طبق معمول من از نصفه‌هاش دیدم.(یه بار نشد عین آدم یه برنامه‌رو از اول تا آخرش ببینم)
از علی دایی خوشم میاد، اما دوسه جمله‌‌ی دیشبش خوب حالمو جا آورد!
الف- من همیشه قبل از بازی به خانوم‌فاطمه( با علامت سکون روی حرف میم ِ خانوم) متوسل می‌شم و خود خانوم نگه‌دارمه!
ب- روزهای عاشورا و 21 ماه رمضون در مسجد اردبیلی‌های گلوبندک خرج می‌دم و همون سه چهار هزار نفری که لطف می‌کنن و میان( تو صف غذا) دعاشون همیشه پشت سرمه!
ج- یه بار بعد از بازی سربند- با نام ائمه- بینمون پخش کردن که ببندیم روی پیشونیم. باور نمی‌کنید اما سربند "یازهرا" افتاد به من!(همون‌طور که دوبنده‌ی "یا ابوالفضل" همیشه می‌افته به حسین رضازاده)

2- همچنین من دیشب به این افتخار نائل اومدم که لحظه‌ی گذار یک روز معمولی رو به یک روز عزاداری رو با چشمای خودم ببینم.
جلوی تلویزیون نشسته بودم به خشتک دوزی(آقا، چرا همیشه خشتک شلوار آقایون زودتر از جاهای دیگه‌ش می‌شکافه؟) کانال 5 داشت سریال"سلام" رو نشون می‌داد. با اینکه یه سریال روتینه که هر روز ساعت 7 پخش می‌شه اما الحق بد در نیومده(حداقل این چند قسمتیش رو که من دیدم). ظاهرا این چند وقت مصادف شده با وقت اذان. اونم چه اذانی. نه مثل قبل دوسه دقیقه اذان بگن و خلاص. بلکه دعای قبل از اذان، دعای بعد از اذان، جمله‌های قصار ائمه و پیغمبرهای اولوالعزم، و آخرش خود نماز یکی از بزرگان مملکتو نشون می‌دن مثلا کل نماز خوندن خامنه‌ای با تموم مخلفاتش!
خلاصه که نیمه‌ی اول فیلم سلام با آهنگ شاد گذشت و بعد از اذان نیمه‌ی دومش در غم. به جای آهنگ تیتراژ پایانیش هم قرآن گذاشتن.
بعدش شهادت فاطمه‌ی زهرا را تسلیت گفتن و روی صفحه تلویزیون تعداد روزهای شهادت فاطمه که دو تا روایت هست و روزهای زندگیش بعد از مرگ پدرش که چهار روایت هست و محل دفنش که سه روایت هست.
دیگه چیزی که روایت‌های ازدواج شوهرش بعد از مرگش رو نگفت. من جایی خوندم که شوهرش بعد از مرگش 14 زن گرفت و جایی دیگر 16 تا و یه جا دیگه 18 تا و همین‌جور برو بابا(البته فقط عدد زوج که خوش‌یمنه)

3- وبلاگ این آقای سیدکاظم مولایی، ذوب‌شده در ولایت آقا خیلی بامزه‌ست.
من پس از دیدن عکس افقی‌شده‌ش که در دیدار با آقا اتفاق افتاده اونقدر خندیدم که نزدیک بود از رو صندلی بیفتم:)

4- از تموم کسایی که کمک می‌کنن که از سد فیلتر بگذرم و یا مطالبمو در وبلاگ می‌گذارن خیلی ممنونم.
بخصوص از
داریوش‌آقای گل ، غزل دوست‌داشتنی( با آنتی‌فیلترهای آپدیت‌شده‌شون)، امید عزیز( که مدت زیادی مطالبمو در بلاگ‌فا می‌گذاشت) و شیوا جان در بلاگ اسپات...
و حالا ولگرد نازنین که زحمت پست کردن در زیتون دات کام به گردنش افتاده.
اگر شما رو نداشتم چیکار می‌کردم...

جمعه، خرداد ۰۴، ۱۳۸۶

دندون‌هاتونو ببندید و از لای دندون با غیظ بگویید "کثافتا".. غلیظ‌‌تر! آهان. زنه همینطوری می‌گفت!

1- روسری سبزی در ویترین مغازه توجهم رو جلب کرد. داخل مغازه‌ شدم.
ـ آقا اون روسری با گل‌های سبز رو می‌شه بدید... اما نه... گل‌نارنجی‌شو هم دارید؟
باز رنگ نارنجی در نظرم بر همه‌ی رنگ‌ها غلبه کرد.
- نه فقط سبزش هست و آبی.
- پس همین سبز رو بدین امتحان کنم.
دو تا خانم جوون داشتن از بین یه عالمه روسری و شال که فروشنده ریخته بود رو پیشخون انتخاب می‌کردن. همه رو بهم ریخته بودن و هنوز تو انتخاب دو دل بودن.
همون‌جا جلوی آینه با یک ضرب روسری خودمو درآوردم و سبزه رو سرم کردم. داشتم کله کج می‌کردم ببینم تو سرم چه‌جوریه که یهو آینه رفت اون‌ور. فکر کردم سرم داره گیج می‌ره. نگو پشتش یه اتاق پرو کوجیکه و من دقت نکرده بودم. دختری مقنعه به سر بیرون اومد.
- آقا، یه ذره بلندترشو ندارید؟
و اشاره کرد به زیر سینه‌ش. یعنی تا اینجا!
قیافه‌ش برام آشنا اومد.
- چرا داریم. این کوتاهه 2000 تومنه بلندترش تا اینجا(مرد هم به زیر سینه‌ی خودش اشاره کرد) 2500 تومن.
من فضولیم گل کرد.
- اینم که سرته بلنده ها. بلندتر می‌خوای چیکار؟
صدام به نظرش آشنا اومد.
- ئه... زیتون تویی؟!!
- گلی جون تو؟ اینجا؟ دیدم آشنا میای؟ تو این‌ریختی؟
با سرپوش‌های عاریه‌ای همو بغل کردیم و بوسیدیم.
گلی از قرتی‌ترین بچه‌های کلاس بود. از همون اول که دیدمش موهاشو مش یا های‌لایت می‌کرد و همیشه هفت قلم آرایش داشت. حالا با مقنعه‌ی مشکی کیپ و بدون آرایش کمی عجیب بود.
- این چه قیافه‌ایه؟ سر کار می‌ری؟
- نه بابا از ترسم دارم مقنعه می‌خرم. مامانم گفته اگه بگیرنت ببرنت زندان می‌‌کشمت.
وقتی این حرف رو می‌زد اجزای صورتش از ترس می‌لرزید.
من در حین حرف زدن روسری سبزه رو از سرم بر‌داشتم و روسری خودمو سر کردم.
سبزه رو پس دادم به فروشنده.
- ممنون آقا. نمی‌خوامش. قشنگه. اما جنسش پلاستیکه. برای این‌فصل گرمه.
گلی در حالیکه از شیشه بیرون مغازه رو با اضطراب نگاه می‌‌کرد گفت:
- خره. الان می‌بیننت و می‌گیرنت ها...
- نه بابا. این‌ورا پیداشون نمی‌شه. اغلب سر چهار راه طالقانی وای‌میسن برای شکار.
- من که این‌روزا از ترس اصلا از خونه بیرون نمیام. الانم اومدم یه مقنعه و یه مانتو گشاد بخرم... مامانم گفت تا بری و برگردی من از ترس سکته می‌کنم و می‌میرم. خواست باهام بیاد اما مهمون برامون اومد.
- خوب اگه همه‌مون این کارو بکنیم که اینا پر رو می‌شن . این همه تلاش کردیم که مانتوهای پرچین تا قوزک پا رو تبدیل کردیم به تونیک حالا بریم سر خونه‌ی اول؟
- چه کنیم؟ چاره نداریم...
مرد فروشنده یه مقنعه‌ی گنده به دوستم داد و گفت:
- حالا شماها رو می‌گیرن ول می‌کنن. بیچاره این آقایون که از گردنشون آفتابه لگن آویزون می‌کنن.
گلی رفت مقنعه گندهه رو تو اتاق پرو سرش کنه.
دو خانمی که هنوز مشغول بررسی کوهی از روسری و شال بودن که فروشنده می‌آورد بودن وارد بحث شدن.
- وا... اونایی که از گردنشون آفتابه آویزون می‌کنن اشرار و قاچاقچی‌ین. حقشونه!
من گفتم: چطور حقشونه؟ بیچاره‌ها تقصیر خودشون که نبوده. از بدی شرایط خانوادگی و جامعه به این راه افتادن. تحقیرشون کارو بدتر می‌کنه.
اون‌یکی خانم گفت:
تو برادر داری؟
- آره.
- چرا هیچوقت برادر تو یا برادر من شرور و قاچاقچی نمی‌شن؟
- اگه پدر و مادر ما هم معتاد و بد بودن و در محله‌ی بدی زندگی می‌کردیم از کجا معلوم که برادر من و شما هم به این روز نمی‌افتادن؟
- وا خدا نکنه!
- اگر دولت از کودکی در تربیت و رفاه مادی و معنوی نظارت کنه نه اینکه با این نقاب‌های وحشتناک مثل قرون وسطی با جوونا اینجوری برخورد کنه. هرگز کسی به این راه نمی‌افته.
- نه عزیزم. اینا فطرتشون بده. با آب زمزم هم پاک نمی‌شن.
- گرفتن خانوم‌های بی‌حجاب چی؟ الان شما با همین لباس از جلوشون رد شی شما رو می‌گیرن. آیا شما هم بدید؟
دو خانوم به هم لبخند زدن.
- پس شما از هیچی خبر ندارید که کیا رو می‌گیرن؟
- والا تا اونجایی که من دیدم هر دختر و زنی مثل من و شما رو می‌گیرن؟
- نخیر! دایی من تو کلانتری کار می‌کنه می‌گه یه گروه دختر و پسر عضو گروه شیطان عصر به بعد لباس قرمز می‌پوشن میان تو خیابونا برای شکار. روزا چشاشون خوب نمی‌بینه.
کلانتری‌ها از روی یه مشخصاتی می‌شناستشون. فقط اونا رو می‌گیرن.
دوستش هم تأییدش کرد.
با تعجب نگاهشون کردم. تیپشون نشون می‌داد تحصیلکرده باشن چطور همچین حرفایی رو باور می‌کنن...
چند جمله دیگر حرف زدم. اما دیدم برای اینها مرغ یک‌پا بیشتر نداره. شاید من هم از نظر اون‌ها این‌طوری بودم.
دوستم مقنعه‌ی گل و گشاد رو از تو اتاق پرو آورد.
- همین خوبه آقا. می‌برمش.
من هم دیدم که موندنم دیگه فایده‌ای نداره خداحافظی کردم و بیرون اومدم.
توی راه با خودم فکر می‌کردم "تا ما خودمونو عوض نکنیم هیچی عوض نمی‌شه."


2- روز بعد از انتخابات بود. از جلوی دانشگاه تهران رد می‌شدم. در هره‌ی پایین میله‌های سبز دانشگاه هر دوسه‌متر یه تراکت انتخاباتی احمدی‌نژاد رو چسبونده بودن. همون که عکس رجایی روشه که داره بامحبت با پیرمردی صحبت می‌‌کنه و درست پایینش عکس احمدی‌نژاده که داره با یه پیرزن با محبت حرف می‌زنه.
خانمی چادری رو دیدم که روی یکی از عکس‌ها دولا شده و انگشتش روی یکی از عکس‌هاست.
صورتش با چادر پوشیده بود. با کنجکاوی راهمو به سمتش کج کردم. فکر کردم داره قربون صدقه‌ی احمدی‌نژاد می‌ره. یعنی این‌طور به نظر میومد. سرم درد می‌کرد متلکی بهش بندازم. بس که از انتخاب احمدی‌نژاد پکر بودم!
رفتم کنارش و با فضولی سرمو دو‌لا کردم روی عکس...
صدای زن از لای دندون‌هاش میومد...
به صورتش نگاه کردم . چشم و ابروی مشکی قشنگی داشت. سی و پنج‌ساله به نظر میومد و جای یکی از دکمه‌های مانتوش که از زیر چادر معلوم بود، سنجاق قفلی وصل بود. از ساک دستش اینطور احساس کردم جایی کارگری می‌کنه. مجسم کردم اگر کمی به خودش رسیده بود و لباس خوبی تنش بود از هنرپیشه‌ها هم خوشگل‌تر بود.
منو نگاه کرد. چشماش سرخ و پر از اشک بود. باز هم فکر کردم از ذوق انتخاب احمدی‌نژاد خوشحاله.
داشت چیزی می‌گفت. صداش از لای دندوناش میومد. حرف "سین"ش از همه حروف غلیظ‌تر بود.
چی می‌گفت؟ چرا دندوناش کلید شده بود؟
به فکرم رسید بگم کمکی از دستم برمیاد؟
به عکس احمدی‌نژاد اشاره کرد. با غیظ و بغض هر چه تمام‌تر از لای دندوناش می‌گفت:
- کثافت... کثافت... کثافت...
به عکس رجایی اشاره کرد.
- کثافت می‌خواد خودشو با رجایی مقایسه کنه... و زد زیر گریه!

تا چند روز بی‌اختیار این "کثافت" گفتن غلیظ از لای دندوناش رو تمرین می‌کردم.
شب موقع خواب( بعد به سی‌با نگاه می‌کردم که نکنه شنیده باشه و فکر کنه با اونم)...
روزها هر وقت بیکار می‌شدم این کلمه مثل پتک بر سرم می‌‌کوبید. من تابه‌حال به هیچکس این‌همه کینه نداشتم که این‌جوری "کثافت"رو از لای دندون بگم. به سوز دل اون زن فکر می‌کردم.

گذشت و گذشت تا اینکه این وقایع اخیر بگیر بگیر شروع شد.
هر وقت عکسی از تحقیر مردان مملکتم رو با آفتابه‌ای برگردن و چماقی برسر دیدم این "کثافت" لای دندونی رو با غیظ و بغض بی‌اختیار گفتم!
هر وقت زنی با لباسی معمولی (که تازه همین حدش زوریه) دیدم که مورد خطاب و عتاب و توهین مأمورین قرار می‌گیره باز این کلمه به زبونم اومد.

پنجشنبه، خرداد ۰۳، ۱۳۸۶

نیازعلی ندارد!

زنگ‌های انشاء همیشه برام مصیبت بود. معلم‌ها انشاهای چاپلوسانه و متظاهرانه و پرسوز و گداز رمانتیک می‌خواستن و من بلد نبودم. یعنی اصلا دوست نداشتم چیزی که بهش اعتقاد ندارم بنوبسم.
روشم این بود که می‌اومدم اصلا خود "موضوع انشا" رو که معمولا کلیشه‌ای و نخ‌نما بود، سخت مورد انتقاد قرار می‌دادم.
معلم‌ها هم که انگار به مقدساتشون توهین شده بود. به تریج قباشون بر می‌خورد و نمره‌ی انشامو کم می‌‌دادن. تازه، معتقد بودن که من عنصر ناراحتی‌ام و باعث پررو شدن بقیه‌ی دانش‌آموزا می‌شم.

اون‌سال وقتی معلممون اومد سر کلاس و گفت زنگ اول انشا داریم، گفتم ای‌داد و بی‌داد، کاش اول ریاضی کار می‌کردیم تا من یه خودی نشون بدم. ریاضی من همیشه بدون درس خوندن بیست بود. حتی شده بود وقتی معلم می‌خواست درس جدید ریاضی بده منو از کلاس بیرون می‌کرد و می‌گفت تو برو تاریخ یا جغرافیا بخون وقتی درس دادنم تموم شد می‌فرستم دنبالت.
این خانم‌معلم برعکس همه انشا رو مقدم بر سایر درس‌ها دونست و این برام عجیب بود.
وقتی رفت به سمت تخته گفتم لابد می‌نویسه: "علم بهتر است یا ثروت" یا " اثرات انقلاب اسلامی بر کشور عزیزمان ایران" یا همچین مزخرفاتی!
اما او رفت نوشت و بلند خوند: "نیازعلی ندارد! نوشته‌ی علی اشرف درویشیان" و رفت از کیفش کتابی درآورد. جای بچه‌های جلویی رو عوض کرد فرستاد ردیف آخر. خودش رفت روی میز ردیف اول نشست و پاشو گذاشت رو نیمکت و شروع کرد به خوندن.

شنیدن این اسم یه جوری بود برام. نیاز‌علی! نیاز‌علی‌یی که ندارد! علی‌اشرف هم اسمش غریب بود. آشنایی داشتیم به اسم اشرف خانوم . چسبیدن اسم علی به اشرف برام غریب بود.
- گوش کنم ببینم چیه. هر چی باشه بهتر از انشاهای مسخره نوشتنه.
معلم می‌خوند و داستان جلو می‌رفت. ما همه‌مون مسحور صدای بسیار دلنشین و شیرین معلم و داستان زیبای علی‌اشرف درویشیان شده بودیم.
داستان‌های صمدبهرنگی رو خونده بودم ولی از درویشیان هنوز هیچی.
معلم جدید، خانم عالمی، همینطور می‌خوند و می‌خوند. نمی‌دونم چند تا داستان. اما یادمه وقتی زنگ خورد هیچکدوم جُم نخوردیم. داستان کوتاهی هنوز نصفه مونده بود و ما همه گفتیم خانوم، ترو خدا تمومش کنید و بعد بریم بیرون. شاید این تنها زنگ تفریحی بود که همه داوطلبانه لغوش کردیم و یکراست رفتیم به زنگ بعدی.
بعد از ظهر که زنگ پایان مدرسه رو زدن، بدون اینکه به مامانم خبر بدم پیاده راه افتادم به سمت کتابفروشی‌ها. ترسیدم پولم برای کتاب کم بیاد سوار اتوبوس نشدم. شب با پاهایی تاول زده اما با چشمانی پر از شادی با دو کتاب "روزنامه‌ی دیواری مدرسه‌ی ما" و "آبشوران" رسیدم خونه.
بماند چقدر دعوام کردن که چرا تنها رفتم و چرا خبر ندادم.

من زبان کتاب‌های درویشیان رو خیلی دوست دارم.
بعدها که کتاب چهار جلدی "سال‌های ابری" علی‌‌اشرف درویشیان رو با امضای خودش که به یکی از دوستان پدرم هدیه داده بود خوندم لذتی بیش از زمان بچگی‌ام بهم دست داد. واقعا با داستانش زندگی کردم.
هر چند داستان خیلی تلخی بود، اما من این تلخیشو رو دوست دارم. گاهی قلبم خیلی فشرده می‌شد و نمی‌تونستم به خوندن کتاب ادامه بدم( تقریبا شبیه حالتی موقع خوندن جای خالی سلوچ دولت آبادی)
.
چند سال پیش درویشیان در کرج جلسات داستان‌خونی برگزار می‌کرد. دوسه بار هم از طرف صاحب ِ‌خونه‌ دعوت شدم . خودمو هیچوقت نمی‌بخشم که چرا به‌خاطر خجالت احمقانه‌ و نداشتن اعتماد به نفس شرکت نکردم!
علی‌اشرف درویشیان الان بیمارستانه. از صمیم قلب امیدوارم خوب بشه.

معلممون خانم عالمی توده‌ای بود و هیچ ابایی نداشت از این که دیگران بفهمن. گزارشش از طریق بچه‌های نور چشمی به بالا رسید و اخراجش کردن. فکر می‌کنم به خارج از کشور رفت. هر جا هست امیدوارم او هم سلامت باشه.
او زنگ‌های انشا رو برام به یکی از لذت‌بخش‌ترین کلاس‌ها تبدیل کرد.
یادمه تو امتحان ثلث اول موضوع انشا از طرف مدیر مدرسه انتخاب شد:
"خلل‌پذیر بُود هر بنا که می‌بینی، جز بنای محبت که خلل‌پذیر نیست"
بچه‌ها فوری شروع به نوشتن کردن. تا جایی که گردنم بهم اجازه می‌داد نوشته‌هاشونو دید زدم.
دست راستیم طبق عادت شروع کرد به نوشتن یه موضوع آه و ناله‌ای و رمانتیک و عاشق‌معشوقی.
دست‌چپیم داشت از عشق به معبود و خدا و مذهب و ائمه‌ی اطهار می‌نوشت.
جلوییم از عشق فرزند به مادر و بالعکس. و پشت‌سریم از عشق به گل‌ها و حیوونا و رود و دریا و ستاره‌ها و...
هر کاری کردم دیدم اینا کار من نیست.
همچین زدم کاسه‌کوزه‌ی هر چی عشقه بهم ریختم و داغون کردم.
که زمونه عوض شده. حالا دوره‌ای شده که به قول صمد برادر به برادر دروغ می‌گه. معشوق به خاطر پول عاشق می‌شه. برشت می‌گه وقتی می‌خوای با کسی دست بدی اول انگشترتو درآر چون ممکنه دوستت به بهانه‌ی دست‌دادن انگشترو کش بره. طرف به معشوق می‌گه دوستت دارم ولی می‌ره با صد تا دیگه هم دوست می‌شه ... خلاصه ثابت کردم بنای محبت نه تنها خلل پذیره بلکه چیزی به نابود شدنش نمونده...

چند روز بعد، وقتی معلم نمره‌ها رو می‌خوند دل تو دلم نبود. درسته سر کلاس معلممون یه چیزایی می‌گفت. اما اغلب ورقه‌های ثلث رو تو مدرسه‌ی ما هیئتی از معلم‌هایی که بیشترشون جانماز‌آب‌کش بودن می‌خوندن و نمره می‌دادن. لابد برام گرون تموم می‌شه و...

در مقابل چشم‌های گرد شده‌ی بچه‌ها به من نمره‌ی خیلی خوبی داده بود و گفت بعد از اعلام بقیه‌ی نمره‌ها تو باید انشاتو بخونی. با اینکه کمی بدبینانه‌ست اما خیلی خوبه.
من که همیشه از خوندن انشای غیر متعارفم جلوی جمع طفره می‌رفتم این‌بار قبول کردم.
وقتی خوندم، خانم عالمی گفت: بچه‌ها یاد بگیرید به مسائل با دیدی انتقادی نگاه کنید. عین آدم‌های ساده هر چی بهتون القا کردن قبول نکنید. فکر کنید. مطالعه کنید. کلیشه‌ای ننویسید و...

( البته واضح و مبرهن است که: این بود انشای من در مورد درویشیان عزیز و خانم عالمی که هرگز فراموششون نمی‌کنم)

دوشنبه، اردیبهشت ۳۱، ۱۳۸۶

از کرامات آفتابه




1- تحقیر با آفتابه، جهارراه بین موها، و چوب‌هایی در آستین
یه زمانی آفتابه مال توالت بود و چهارراه مال خیابونا. حالا اینا شدن وسیله‌ی آدم شدن جوون‌ها!
وقتی با زن‌ها این‌ طوری رفتار می‌کنن خواستن مردا احساس تبعیض نکنن.

2- رفتم پلاستیک فروشی برای آدم کردن پسرکم آفتابه بخرم، بندازم به گردنش، فروشنده گفت یه وانت از کلانتری اومد همه رو یه جا خرید برد!
شما نمی‌دونید فردا کجا میارن از الان برم تو صف وایسم! آخه من به آینده‌ی پسرکم خیلی اهمیت می‌دم!



کارخونه‌ی آدم سازی
(از گوگل آفتابه‌دزدی کردم)

2/5- گرداندان متهمان با آفتابه!

3- به نظر شما اراذل ‌و اوباش واقعی کیا هستن؟

4- دلم لک زده بود برای استخر. تو قسمت کم‌عمق اینقدر شلوغه که وقتی میای ازش رد شی جز لنگ و لگد و شنیدن جیغ و ویغ چیزی نصیبت نمی‌شه. تو قسمت عمیقش خوشبختانه- جز یکی دو نفر- هیچکس نیست.
سی‌با می‌گه زنا جون‌دوستن. چون تو استخر مردونه برعکس زنونه قسمت کم‌عمقش هیچکی نیست.
اصلا هیچ مردی دوست نداره کسی فکر کنه شنا بلد نیست. در عوض تو قسمت عمیق جز لنگ و لگد چیزی نصیبت نمی‌شه. خود آقایون بهش می‌گن شنای سگی!

5- یکی دوسال پیش با خانمی تو استخر آشنا شدم که تازه اومده بود شنا یاد بگیره.
هم خیلی علاقه داشت و هم خیلی پشتکار.
برای ماه‌ها وقتاشو با من تنظیم می‌کرد میومد.
- چه‌طوری رو آب سر بخورم؟ در کرال پاها چطوری حرکت می‌کنه؟ در قورباغه چی؟
نگاه کن ببین درست می‌رم؟ کمکم می‌کنی نرم زیر آب؟ پاهامو می‌گیری؟
ببین درست نفس می‌گیرم؟ حرکت دستام خوبه؟ بین انگشتام دیگه فاصله نیست؟
خلاصه، گذشت و این خانم شناگر ماهری شد. رفت کلاس مربی‌گری ثبت نام کرد و شد مربی شنا.
یه روز بهش گفتم خانوم جان ببین دستای چپ و راستم تو کرال عین همه؟( من تاحالا از کسی راجع به شنام نظر نخواسته بودم.)
خیلی بی‌احساس گفت:
80 هزار تومن بریز به حسابی که شماره‌شو دم در زده، بیا بهت می‌گم!
روشو کرد اونور و رفت مشغول پاچه‌خواری از نجات غریق استخر شد...
و من خیط‌شده زیر آبی رفتم اون ور استخر :)



6- تو سونای بخار. زنی که دراز کشیده بود گفت:
- خدای من، یعنی جهنم هم اینقدر گرم و وحشتناکه!
زن دیگری گفت: اگه جهنم عین سونا بود من مرتب گناه می‌کردم تا برم اونجا.


7- متوجه شدم زنی شکم ِ تپل مپلش رو روی طناب حد فاصل قسمت عمیق و کم‌عمق گذاشته و هی عین الاکلنگ یه بار پاش تو آب می ‌ره و یه بار صورتش. رد شدم و یه طول شنا کردم. موقع برگشتن دیدم نه بابا صورت زن بنفش‌تر از حد معموله. حرف الاکلنگ بازی و این حرفا نیست. رفتم به طرفش ، تا بهش رسیدم پرید رو شونه‌م و منو چسبید و د ِ سرفه و گریه!
نگو طفلک بیشتر از نیم‌ساعته گیر کرده اونجا و حتی نای کمک خواستن نداره. هر کی هم رد شده فکر کرده داره بازی می‌کنه.
قدش هم اون‌قدر کوتاه بود که تا وسطای کم‌عمق پاهاش به زمین نرسید! اونجا هم منو ول نمی‌کرد. بردمش روی لبه‌ی استخر و اونجا غش کرد از خستگی!

8- یکی از دردام موقع استخر رفتن پوسیدن سریع مایوهامه. هر چقدر هم گرون و خارجی هم بخرم باز بعد از یه‌مدت کشاش می‌پوسه و از ریخت می‌افته. یه مایوی خوشگل از کیش خریده بودم. با دل‌‌ِ دل‌ها پوشیدمش. گفتم حداقل یه سال برام مایوئه.
دفعه‌ی دوم یا سوم بود که رنگش یه جوری قاطی شد. انگار با وایتکس شسته باشمش... بعدا فهمیدم بیشتر استخرها برای ضدعفونی کردن آب به‌جای کلر از وایتکس(سفید کننده) استفاده می‌کنن.
به جای عوض کردن یا تصفیه‌ی مرتب آب مقدار وایتکس رو زیاد می‌کنن.
... سعی می‌کنم ازین ارزون‌های ایرانی بخرم که دلم نسوزه

9- :) الپر هم گوشاش دراز شد
نخیر! انگار طفلکی کامل از دست رفته...
برای همسرش صبری جزیل(اصلا همچین کلمه‌ای هست؟)آرزو می‌کنم. .

10- زمین
جمعه برای دیدن دوستی رفته بودیم به یکی از آبادی‌های اطراف کرج. شلوغی غیر طبیعی جاده و مردمی که عین مور و ملخ در زمین‌های بایر در کنار ماشین‌های به گل‌نشسته‌شون رفت و آمد می‌کردن توجهمون رو جلب کرد.
دوستمون گفت این روزها مردم هجوم آوردن برای خریدن زمین، از بایر و دایر و موات بگیر تا زمین کشاورزی و ساختمون سازی سند دار و قولنامه‌ای... هر کس وسعش بیشتر، زمینش مرغوب‌تر و جواز‌دار تر و داخل بافت‌تر!
گفت: یکی از دوستانم که آنتنش خوب کار می‌کنه، آخرای ماه اسفند هر چی داشت و نداشت از سهام و فرش و ماشین زیر پاش فروخت و رفت هشتگرد زمین خرید. من اون‌موقع مسخره‌ش کردم.
حالا درست بعد از دو ماه ارزش زمین‌هایی که خریده دقیقا دو برابر شده.
چهار تیکه(تازه نامرغوب) خریده بود 40 میلیون، الان شده 80 میلیون و هر روز هم بالاتر می‌ره.
هر روز با تلفن از قیمت جدید باخبر می‌شه و بهم می‌گه خاک برسرت. تو با مدرک لیسانست روزی ده بیست تومن بگیر. من با یه معامله در یک مرخصی یه روزه، ماهی بیست میلیون تومن درآمد دارم.
با این اقتصاد بیمار، یه روز سکه‌ی طلا تعیین‌کننده‌ سرنوشتمونه، یه روز سهام، یه روز خونه و حالا زمین...


11- روی شیشه‌ی مغازه‌ای زده بودند:
استخدام فروشنده
و زیرش اضافه کرده بود:
فقط دوشیزه‌
(یه همچین متنی داشت. سعی می‌کنم اگر دوباره رد شدم عکس بگیرم. حدودای میدون شهدا بود مغازه‌هه)
خواستم برم تو بپرسم شما چه‌طوری امتحان دوشیزگی از کارمندتون می‌گیرید؟
نکنه باید ورقه‌ی پزشک قانونی هم ببرن...
اونم برای چقدر حقوق؟ 30، 40 یا فوقش 60، 70 تومن!

نظرها

پنجشنبه، اردیبهشت ۲۷، ۱۳۸۶

همسایه‌ها یاری کنید!

1- تق تق تق!
- کیه؟
- باز کنید بی‌زحمت. منم!
- بله؟
- چیزه... اینه... اونه..
همسایه تو دلش: جون بکن دیگه!
رو زبونش: بفرمائید خواهش می‌کنم! الان غذام رو گازه. می‌ترسم بسوزه.
عرق شرم از سر و روی شما می‌ریزه.
- چیزه... می‌گم که کارت سوخت...
- آهان... ببخشید، کارت سوخت ما توی جیب پسرم مونده رفته مدرسه!
بهانه از این الکی‌تر هم می‌شد؟

2- جناب وزیر کشور گفته کسایی که کارت سوختشون هنوز نیومده برن از همسایه‌شون بگیرن!
آخه بگو ما اگه شب از گرسنگی خوابمون نبره رومون نمی‌شه بریم یه نون از همسایه قرض کنیم حالا یه کاره دوره بیفتیم کارت سوخت گدایی کنیم؟
من که حاضرم تا پتز‌بورگ پیاده برم نرم در ِ همسایه‌رو بزنم برای چیزی که حق خودم بوده و بهم ندادنش!

3- کارت سوخت برای ما نیومده. تو اینترنت می‌ریم، نوشته آدرس کامل نیست. زنگ می‌زنیم، می‌گن اصلا برای شما صادر نشده.
کاش من همسایه‌ی وزیر کشور بودم:) اون‌وقت روم می‌شد وقت و بی‌وقت برم زنگ بزنم و کارت سوختشو قرض بگیرم.

4- همه بت‌هایم را می‌شکنم
تا فرش کنم بر راهی
که تو بگذری!
برای شنیدن ساز و سرود من!...
(شاملو)

5- مصاحبه‌ی معصومه ناصری با الپر در رادیو زمانه!
به جان شما لینک ندادم چون آخرای مصاحبه به ناگاه شنیدم که اسمی از وبلاگ زیتون هم اومده ها...
هم کلی به الپر ارادت دارم و حرفاش برام جالب بود و هم کلی از معصومه مصاحبه کردن یاد می‌گیرم...

6-
- خانوم جون دیگه با من کاری ندارین؟ دیرم شده باید برم.
- نه صغری‌خانوم، دستت درد نکنه. خونه رو کردی مثل دسته‌ی گل!
- خواهش می‌‌کنم، وظیفمه.
- راستی صغری‌خانوم، روم سیاه، دفعه‌ی بعد دو تا از اون مانتو‌ گل و گشادایی که پارسال پیرارسال بهت دادم برام پس بیار.
- اوا خانوم! کار بدی ازم سر زده؟
- نه عزیز دلم! هر روز تو خیابون به من و این دختره گیر می‌دن. اعصابم خورد شده.
فروشگاه‌ها هم که فقط مانتوهای تنگ و کوتاه و ساتن و تورتوری می‌فروشن. تو دو تا از اونا بیار برام، قول می‌دم که چند روز بعد آبا از آسیاب افتاد بهت پسشون بدم...


7- دادخواست براي حذف مجازات سنگسار از قوانين ايران
اگر موافقید لطفا امضا کنید.

z8un.com

نظرها

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۵، ۱۳۸۶

قاراشمیش



1- امروز بعد از مدت‌ها تونستم روزنامه‌ی "شرق" بخونم.

2- روزنامه‌ی " هم‌میهن" با مدیر مسئولی غلامحسین کرباسچی منتشر شد!

3- مهدی بوترابی مدیر عامل پرشین‌بلاگ بازداشت شد..
تازه بچه‌ها چقدر از محیط پرشین‌بلاگ بد می‌گفتن. می‌بینید که همینم نمی‌تونن تحمل کنن.

4- یک‌شنبه 5-4 ساعت تو اتاق انتظار مطبی نشسته بودم. وقتی وارد ساختمون پزشکان شده بودم، هوا آفتابی بود.
تو این چهار پنج ساعت همه چهل پنجاه نفرمون از تاریخچه زندگی و بیماری‌ همدیگه با خبر شده بودیم.
ناگهان بلند گفتم: ای وای هوا الان توفانی می‌شه. برای برگشتن چتر هم نیاوردم!
همه یه جوری عاقل اندر سفیه نگام کردن. انگار من دیوونه‌م.
. هنوز یک ربع نگذشته بود که یک‌هو صدای مهیبی اومد. رعد و برق شروع شد و پشت بندش بارونی سیل‌آسا...
خانوما همه یه جوری با تعجب و کمی هم احترام نگام می‌کردن و پشتم پچ‌پچ می کردن.
- هواشناسی که اعلام نکرده بود. از کجا فهمیدی؟
- شوهرم نیم ساعت پیش از کرج زنگ زد که اونجا توفانی شده. چون همیشه باد از غرب می‌وزه معمولا بعد از مدتی به تهرون می‌رسه.
نفس عمیقی کشیدن و گفتن:
- آهان....
فکر کردیم پیشگویی بلدی. می‌خواستیم بدیم فالمونو بگیری.
عجب ساده‌ای هستم من. اگه جریانو نمی‌گفتم ، می‌تونستم همونجا تا نوبت بهم می رسه کلی کاسبی کنم:)


3:07 | Zeitoon |
نظرها

جمعه، اردیبهشت ۲۱، ۱۳۸۶

آهنگ درخواستی با عقدنامه

صبح جمعه‌ی رادیو،‌ بخش آهنگ‌های درخواستی.
تقی به بقال سرکوچه‌شون نقی آهنگ تقدیم می‌کرد و زهرا خانم به فاطمه خانم.
پسر جوونی زنگ زد با صدایی پرهیجان و عاشقانه:
آرمین هستم آهنگ" جان جهان دوش کجا بوده‌ای" رو می‌خواستم تقدیم کنم به ساناز عزیزم!
مجری با دستپاچگی:
- ببخشید... ساناز خانم؟ خواهرتونن؟
آرمین کمی ترسیده:
- نخیر... ساناز... چیزه... نامزدمه!
- عقد که کردین انشالله...
اول با شک..کم‌کم مجبور شد به یقین برسه:
-چیز... بله... بله...عقد کردیم!
- شنوندگان عزیز پس " جان جهان دوش کجا بوده‌ای" رو تقدیم می‌کنیم به خواهرمون ساناز همسر رسمی آقای آرمین!

(یادش رفت بگه این ساناز خانم غلط کرده که دوش بغل شوهرش نبوده و یک‌جای دیگر بوده‌است)
(به‌نظر من بایداول کپی عقدنامه رو با فکس می‌خواستن بعد آهنگ پخش می‌کردن. شهر هرت که نیست. اینجا ایران است صدای جمهوری‌اسلامی!)

- مرتیکه فکر کرده اینجا تلویزیون لس‌آنجلسه؟

زیتون دات کام

نظرها

سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۸، ۱۳۸۶

حکایت دید مرد روشنفکر ایرانی به زن( همسر و معشوقه)، ازدواج، عشق و سکس

نمایشنامه‌ای از ولگرد برای خوانندگان زیتون
"مقدمه"
در سفری که به ايران کردم درضمن گفتگوهايم با آدمهای جورواجوار داستانهايی بسيار و مختلفی شنیدم در زمينه " زندگی پنهانی" بعضی از مردان ايرانی و حتی برخی از مردانی که به اصطلاح هم تحصيل‌کرده بودند و هم متاهل‌ و هم باشخصيت اجتماعی .
شنيدن آن داستان‌ها همراه با ولگردی‌هایم در وبلاگهای فارسی در باره نحوه تفکر بعضی از مردان ايرانی به اصطلاح فرهيخته سبب نوشتن اين نمايشنامه شد.
اما پوزش می‌طلبم از صاحب وبلاگی که عينا برای بعضی از مکالمات
" شاهين" قهرمان داستان اين نمايشنامه را از نوشته او( رنج و لذت-27 آوریل) استفاده کردم
اگر ايشان اعتراضی بر ولگرد بخاطر استفاده بدون اجازه از نوشته شان
دارند ميتوانند اين نمايشنامه را به عنوان کامنتی بر نوشته خود محسوب کنند .
جون قادر نبودم در صفحه کامنت ايشان انرا پست کنم . و چون جايی ديگر نمی‌شناختم که نوشته ولگردی پست کند .
از خانم زيتون استدعا کردم که بيطرفانه اگر ممکن است اين نوشته را در صفجه اصلی شا ن پست کنند.
ولگرد پاشيدن هر گل و لايی را به صورت اش بخاطر اين نوشته از هر کسی با کمال ميل می‌پذيرد .
ارادتمند : ولگرد

************************
تاتری در يک پرده
" روشنفکر و ديلم اش"
بازيگران :
مرد: شاهين مدير آژانس مسافرتی و نويسنده
زن اول : ميترا کارمند آژانس
زن دوم : اکرم همسر شاهين
زن سوم : يک خانم مسن با روسری مادر اکرم همسر شاهين
و يک دختزحدود ۵ ساله ويک يسر حدود ۸ ساله بچه های اکرم و شاهين
..............
آرايش صحنه:
دوصحنه در کنار هم که بوسيله ديواری از هم جدا شده اند.
تماشاچيان قا درند وقايع هر دو صحنه را در يک زمان ببينند..
................

صحنه دست راست :دفتر آژانس مسافرتی

يک اطاق۵ متر در ۸ متر که تابلو دفتراژانس مسافرتی بالای نصب شده .
در داخل اطاق سه ميز به فاصله کمی از يک ديگر در يک طرف ديوارقرار دارند که روی هر يک از آ نها کامپيوتری و تلفنی ديده ميشود .
ديوارهای دفتر به رنگ آبی است . درجلو هر ميز دو صندلی راحتی دسته دار برای ارباب رجوع های فرضی گذاشته اند .
پشت يکی از ميز ها روی يک صندلی دختر خانم نسبتا لاغری نشسته است با زيبايی متوسط با روپوشی کرم رنگ و روسری طلايی باريک که فقط بالای سر او را پوشاننده است.
با موها يی قهوه ای کوتاه تقريبا پسرانه که مقداری ازآنها از جلو و عقب سرش از زير روسری او پيدا است و دسته کمی از موهايش هم روی پيشانی اش ريخته که که تا حدی به او حالت بچگانه و معصوميت داده .آرايشی کم رنگ دارد . حدود بيست چهار ساله تا بيست و پنج ساله بنظر ميرسد .
دخترک پشت ميز کامپيوتر مقابل مانيتوتر روی يک صندلی نشسته و کتابی باز جلواش روی ميز است .
دستان اش با ناخن های لاک زده روی کيبورد کامپيوتر است . گاهی بدون اينکه چيزی تايپ کند با انگشتانش با حروف آن بازی ميکند درحاليکه سرش را به زير انداخته . سا کت به کتاب نگاه ميکند .
روبروی در ورودی يک ميز بزرگ لاک الکلی با کامپيوتری و تلفنی به چشم ميخورد وچند تايی کتاب و چند دفترچه و مقداری کاعذ به طور نامنظم روی ان ميز است .
پشت آن ميز مردی حدود سی و پنج ساله باموهای نسبتا بلند و سياه وريشهای پروفسوری و عينکی شفاف به چشم دارد. او درحاليکه به پشتی صندلی برزگ چرمی بزرگ اش تکيه داده ساکت است . دست هايش را از پشت سرش بهم قفل کرده به نقطه نامعلومی نگاه ميکند.
ازپوشش بدن او فقط پيرهن چهارخانه خاکستری سفيد پيدا است .
بالا ی سر او روی ديوار نزديک به سقف شمايل دومرد در قاب ها ی جداگانه در کنار هم مثل جواز کسب که نظير انها را ميتوان در بيشتر مکان های عمومی ديد نصب شده.
زير ان دو شمايل تصوير سياه سفيد" ژان پل سارتر"در يک قاب ديده ميشود .
در طرف ديگر ديوار يک مبل بزرگ چرمی قهوه ای است که جلوآن يک ميز دراز شيشه ای بامقداری مجله و روزنامه بايک زير سيگاری قرار دارد.
ديوار های ديگر دفترآژانس با نقشه ايران و يک نقشه دنيا تعدادی پوسترهای رنگی از مناظر تاريخی و توريستی ايران و بعضی از کشور های دنيا تزيين شده .
در جلو در ورودی قفسه ای چوبی موربی است که بورشور های راهنمای شهر های داخلی وبرخی از کشور های دنيا را در ان چيده شده اند .
دو چراغ فلورسنت بزرگ سقفی به دفتر نور ميدهد .
*************
صحنه دست چپ: خانه شاهين
يک اطاق نشيمن بزرگ با آشپزخانه ای باز که ديوار ی کوتاه انرا از اطاق اطاق نشيمن جدا کرده است .
نزديک ديوار کوتاه آشپزخانه يک ميز نها ر خوری بزرگ و با شش صندلی عربی يا سلطنتی با تزييين های اکليلی و روکش قرمز که روی آنها را با پارچه های کرم رنگ پوشش داده اند .
روی ميز بزرگ يک روميزی کار اصفهان کشيده شده است.
که اين ميز و صندلی ها فضايی از اطا ق نشيمن را به عنوان محل عذاخوری بخود احتصاص داده است .
به فاصله کمی از ميز ناهار خوری نزديک پنجره ها يک دست مبل که با پارچه های سفيد روی انها را پوشانده اند ديده ميشود و يک ميز چای خوری در جلو آنها قرار دارد .
در يکی از گوشه های اطاق تلويزيونی روی يک ميز کوتاه ديده ميشود .
/وی سی اری / در در قسمت پايين ان با تعدادی/ دی وی دی/ به چشم ميخورد .
تلويزيون يک کارتون مذهبی نشان ميدهد . يک دختر ۵ ساله و يک پسر ۸ ساله روی زمين که با فرش های دستباف مفروش است دراز کشيده اند و به تلويزيون که صدای کوتاهی دارد خيره شده اند.
ديوار های اطاق با رنگ نارنجی ملايم رنگ آ ميزی شده .
روی ديوار های تعدادی عکس های خانوادگی درقاب های زيبايی نصب است که يکی از انها تصوير زن و مرد جوانی را در در لباس عروسی نشان ميدهد ...
در يکی از صندلی های ميز نهار خوری زن مسنی با
رو سری نشسته و در جلو او در يک سينه بزرگ انبوهی سبزيجات است. او مشغول پاک کردن سبزی است ..
در آشپزخانه زن جوانی در حدود ۳۰ سال با با قدی بلند ـ چشمانی خاکستری و پوستی مهتابی با موهای / های لايت / شده که موهايش تا روی شانه هايش ميرسد با شلوار جين مشکی و بلوزی لميويی ديده ميشود.
او اکرم همسر شاهين يا آقای نويسنده و يا بهتر بگوييم مدير آژانس مسافرتی است.
زن درحاليکه يک پيش بند آبی به کمرش بسته در جلو ظرفشويی آشپزخانه ايستاده مشغول شستن ظرف است و با زن مسنی که مادر اوست و مشعول تميز کردن سبزی هاست در باره
" طلاق و طلاق کشی " يکی از اقوام مشان حرف ميزنند.
**************
صحنه دست راست : دفتر آژانس مسافرتی
ساعت ديواری ۳ بعد از ظهر را نشان ميدهد .
دخترک کارمند که از سکوت بی کاری حوصله اش سر رفته سرش را بلند ميکند و به مردی که پشت ان ميز بزرگ نشسته نگاه ميکند
و ميگويد :
ــ شاهين آقا من امروز دو روز است که اينجا هستم . تا حالا ۱۵۰ صفحه از اين کتاب را خواندم ام ولی شما هيج ارباب رجوعی نداشتيد . ميتوانيد بگوييد کار من در اينجا جيست؟
شاهين :
ـــ ميترا خانم شما نگران ارباب رجوع نباشيد من در واقع يک نويسنده هستم .
اين دفتر جايی است بيشتر برای مطالعه و کارهای خصوصی و نويسند گی ام
ميترا :
خوب اين کار را هم ميتوانيد در خانه تان هم انچام دهيد در ان صورت نيازی به اين دفتر نداريد که کلی هزينه اجاره و آب وبرق و تلفن و کارمند درماه بپردازيد !!
شاهين:
ــ عزيز اين دفترفقط بهانه ای است که از خانه بيرون بيايم. و ضمنا جايی برای ملاقات بعضی از دوستان خاص خودم هم هست.
بعضياز دوستان نويسنده و يا روشنفکرم گاهی به اينجا ميايند. ما در باره ادبيات و هنر و موسيقی و کتاب و فيلم و سياست و اين جورچيز ها باهم گپ بزنيم .
ميترا :
ــ دراين صورت شما نه تنها به من ـ بلکه به هيچ کارمندی ديگری نياز نداريد.پس چرا مرا استخدام کرديد ؟
شاهين :
ــ راستش گاهی احساس تنهايی ميکنم و از تنهايی خسته ميشوم دلم ميخواهد باکسی حرف بزنم .
دخترک کارمند:
ــ خوب چرا يک دختر؟ بهتر نبود يک مرد که اهل ادب و هنرهم باشد استخدام ميکرديد.!۱
شاهين :
ــ ميترا جان
راستش ميدانی زن هميشه در کار های نويسندگی الهام بخش من بوده به همين دليل من کارمند زن را بيشتر ترجيح ميدهم و دوست دارم زنی هميشه در کنارم باشد تا مردی
ميترا :
ــ ممکن است يک سوال از شما بکنم ؟
شاهين :
ــ يکی که هيچ ـ صد تا سوال بفرماييد.
ميترا :
ــ شما همسر داريد ؟
همسر بله . منظورتان از اين سوال چيه ؟
ميترا :
ــ همسر شما نميتوانند الهام بخش شما باشند ..؟
.............
اقای نويسنده يا شاهين با شنيدن اين سوال وانمود ميکند که آنرا نشنيده است.
دستهايش را از پشت سرش برميدارد نيم خيز ميشود و صندلی اش را کمی به طرف جلو ميز جلو اش نزديک ميکند .
اندکی روی ميز خم ميشود. قلم و کاعذی بر ميدارد چيزی ياداشت ميکند..
ناگهان سرش رابلند ميکند و مستقيم به دخترک کارمند نگاه ميکند .
ــ ببخشيد ميترا خانم داشتيد چيزی ميگفتيد
ميترا :
ــ پرسيدم همسر شما نميتوانند الهام بخش شما باشند ..؟
شاهين :
ــ عزيزم ميدانی چيه من فکر ميکنم ازدواج و عشق دوکتاب جداگانه هستند ..
ميترا کمی سرش را تکان ميدهد و لحظه ای سکوت ميکند
و سپس ميگويد :
ـــ منطورتان اين است ادم نميتواند عاشق همسرش باشد؟
ا قای شاهين اين را باور نميکنم...
شاهين:
ــ نه نه ميترا جان اصلا منظورم را نفهميدی.
شايد بتوانم بيشتر برايت توضيح دهم چندی پيش يکی از دوستان نويسنده ام که بسيار روشنفکر است و اهل مطالعه و هنر است.
از من پرسيد :
ــ نطرتو در باره ارتباط یه نفر همزمان با چند نفر (جنس مخالف) چیه؟
مثلا ادم با یکی تاتر برود با يکی استخر، با یکی هم کوه یه نفر از لحاظ عقلی و گفتگوی منطق ادم رو ارضا میکنه، دیگری از لحاظ سکس........
ميترا:
ــ {درحاليکه می خندد} بهتر نيست چند زن داشته باشد؟
اين شوخی بود اما شما چه جوابی داديد؟
شاهين :
ــ من در جوابش گفتم در روابط آدمها (و علی الخصوص رابطه با جنس مخالف) تنها یک اصل باید وجود داشته باشه و آن اصل «صداقت» است...اگر این را بپذیریم دیگر مهم نیست که تو با چند نفر دوست باشی و حتی با چند نفر توی تخت بروی.....
ميترا :
ــ منطورتان اينست که شما انجه که دوست داريد انجام دهيد ؟ و لی با صداقت بله؟
مثلا با زن ديگری به غير از همسرتان ارتباط داشته باشيد با صداقت به همسرتان هم ميگوييد ؟ و ايشان ميپذيرند.
يا برعکس همسرتان اگر با صداقت بشما بگويد دوست دارد با مرد ديگری ارتباط داشته باشد چون باصداقت به شما ميگويد شما هيچ عکس العملی نشان نميدهيد ؟
پس تکليف تعهد يک زن مرد نسبت بهم چی ميشود ؟
اقای شاهين بگذاريد من هم يک چيزی بگويم من فوق ليسانس ادبيات زبان انگليس دارم و يک سال هم در فرانسه زندگی کرده ام بيشتر کتاب های روشنفکران اواخر قرن ۱۹واوايل قرن بيستم اروپا را خوانده ام که نيازی نيست نام از ان کتاب ها ببرم .
بيشتر اين کناب ها ايده های نو روشنفکر ی برای زمان خودشان داشتند و زمانی نوشته شده بودند که روشنفکر ان و روشنفکری در اروپا چاذبه داشت و طرافداران بسياری هم داشتند اما ان موج کم کم محو شد.
تا امروز که اين کلمات روشنفکرو روشنفکری در اروپا و امريکا منسوخ شده.
چون در زمان ما ديگر نيازی به اين کلمه ها نيست .
جای انرا ستاره شنا س ـ محقق ـ فيلم سازـ هنر مندـ و نويسنده و شاعر گرفته .
و بنا براين کلمه روشنفکر در ايران" مرده ری" ساليان پيش اروپا ست و ديگر در دنيای امروز معنايی ندارد.
افای شاهين باور به فرماييد
اين حرفهای روشنفکرانه شما در زندگی عملی مفهمومی ندارند.
مربوط هستند به اوايل قرن بيستم روشنفکران و کافه نشيان مونت پارناس و گارتيه لاتن پاريس در زمان اقای سارتر است.
بنطر من اين حرفهای شما برای ادم های مجرد جوان جذابيت دارد که در دنيای فانتزی زندگی ميکنند . ولی نميدانند که در زندگی عملی بکاربردی ندارد .
شاهين :
ميترا خانم داريد خيلی تند ميرويد. من نمی دانستم که شما اهل مطالعه هستيد فقط قکر ميکردم خيلی زيبا هستيد .
ميترا :
ــ مرسی جناب اقای شاهين برای کامنت قشنگتان در باره من
. ولی برای من مسئله زيبايی با ان چه که که سرکار فکر ميکنيد متفاوت است.
اما انچه ميخواستم در جوابتان بگويم اين است که شما از روشنفکری فقط رابطه جنسی را چسبيده ايد.
شاهين :
ميترا جان


ــگوش کن موتور محرکه ی تمام رفتارهای ما "کسب لذت بیشتر" است و....
ميترا :
{ حرف او را قطع ميکند } اجازه اجازه ــ لذت يعنی سکس بله ؟
راستی شما ميتوانيد بگوييد روزی چند مرتبه زن و سکس از ذهنتان عبور کند ؟
اقای شاهين بگذاريد فرق زن ها و مرد ها را برايتان بگويم . دهها و صد ها مرد به اصطلاح باهوش با زنان احمق زندگی ميکنند.
ولی يک زن باهوش هر گز نميتواند با يک مرد احمق زندگی کند . ميدانيد چرا ؟
برای اينکه بيشتر مرد ها زن را فقط برای سکس ميخوا هند . ولی زن اينطور نيست بسيار چيز ديگر در مرد می بيند و سکس برای او مرحله اخر است .
شاهين :
ــ ميترا جان فربونت برم باز داری خيلی داری ميری .
عزيزم بسيار" کلی گو "هستی .
انجه من ميخواهم بگويم اين است که
آدمی برای خود هنجارها و باید و نباید هایی در زندگی دارد که باعث این می شود که در روابط جنسی خود از بعضی الگوهای خاص رفتاری پیروی کند..
....................
در همين موقع تلفن موبيايل شاهين زنگ ميزند.
حرف او ناتمام ميماند..
********
صحنه دست چپ: خانه شاهين
مادر اکرم همسر شاهين هنوز سبزی پاک می کند
بچه ها از تلويزيون خسته شده اند دور اطا ق گرگم به هوا بازی ميکنند و دنبال هم ميکنند
اکرم سر بجه فرياد ميکنند که انها را ساکت کند ..
طرف شستن اش تمام ميشود. دست هايش را با پيش بند اش خشک ميکند . گوشی تلفن ديواری را برميدارد . شماره گيری ميکند به مبايل شاهين همسرش زنگ ميزند.
**************
صحنه دست راست : آژانس
زنگ مبايل که در جيب پيرهن شاهين است به صدا در ميايد .
شاهين صحبتش را با ميتر ا نيمه کاره رها ميکند .
و از حايش بلند ميشود تلفن را از جيبش بيرون مياورد. انرا باز ميکند .
به بگوشش ميچسباند و در عرض وطول دفتر شروع به قدم زدن ميکند ..
اکرم :
ــ الو ..
شاهين :
ــ الو عزيزم تويی اکرم ؟
اکرم :
ــ پس فکر کردی يکی ديگه است ؟
شاهين :
خوب زود باش بگو. کمی گرفتارم چکار داری؟
اکرم :
ــ ميخواستم بگم کيسه های جارو بر قی مان تمام شده .. کيسه لازم داريم .
ضمنا فراموش نکن فردا از دندانسازی برای بچه ها وقت گرفته ام نميتو نم بچه ها را ببرم داندانسازی
جون مدير مدرسه ام تلفن کرده بايد برم مدرسه
جون يکی از معلم ها مريض است من بايد جای او برم سر کلاس اش..
شاهين :
ــ عزيزم تو که ميدانی من نميتونم کارم را ول کنم و چقدر گرفتارم .
اکرم :
ــ تو که گفتی که دوباره يک کارمند جديد استخدام کردی .
شاهين :
ــ اره تا راه بيافته طول ميکشه ..
اکرم :
ــ ميدانی ساعت از هفت گذشته کی ميايی؟
شاهين:
{ صدايش را کوتاه کرد بطوری که ميترا نشنود}
ــ تا يک ساعت ديگه ميام يک مشتری اينجاست بايد او راه بياندازم .
ميترا سعی ميکند که به مکالمات انها انها گوش نکند .
مشغول نگاه کردن بسايتی روی صفحه مانيتور است.
اکرم:
ــ خوب عزيزم مزاحم کارت نمی شوم برو به مشتری ات برس.
شاهين اهسته ميگويد :
ــ دوستت دارم عزيزم ..
اکرم :
ــ من هم
شاهين همانطور که تلفن دستش است بطرف ميز ميترا ميايد ميرود و روبری او ميايستد به صورت ميتر ا خيره ميشود.تلفن را رو روی ميز او ميگذارد.
شاهين :
ــ همسرم بود ..
ميترا:
ــ حدس زدم
***************
صحنه دست چپ: خانه شاهين
زن مسن يا مادر بررگ روی ميز مقداری تنقلات در دو بشقاب جداگانه ميگذارد .
و بجه را صدا ميکند بچه ها بسرعت برای خوردنی بطرف ميز می دوند و مشغول خوردن ميشوند
زن مسن چادر سياهی بسر ميکند .
و در فاصله بين ميز نهار خوری و مبل ها جانمازش را
پهن ميکند و ومشغول نماز خواندن ميشود .
اکرم قبل از اين که گوشی تلفن را بجايش قرار دهد
متوجه ميشود که شاهين باکسی در حال صحبت است .
کنجکاو ميشود گوشی را بگوشش ميچسباند و گوش می دهد .
چون شاهين فراموش کرده که تلفن را خاموش کند .
گوش ميکند و و با شنيدن مکالمات انها سرش را تکان ميدهد .
و لب های خود را گاز ميگيرد که چيزی نگويد.
بايک دست گوشی را گرفته و دست ديگرش را گره کرده ميخواهد برروی پيشخوان بين اشپزخانه و قسمت نهار خوری بکوبد .
********
صحنه دست راست : آژانس مسافرتی
شاهين .
{ضمن اينکه با ميترا حرف ميزند کم کم پشت ميز او ميرود } و در کنار او ميايستد .
ــ ميگفتم هر رفتاری در خود مقداری لذت و مقداری رنج نهفته دارد...چیزی که تعیین کننده ی این هست که ما رفتاری را انجام بدهیم یا ندهیم این است که برآیند این نیروها رفتار ما را در زمره ی رفتارهای لذتبخش قرار بدهد یا رنج آور...یک مثال میزنم...داشتن رابطه جنسی برای همه افراد سالم لذتبخش است...
ميترا:
ـ افای شاهين اجازه بدهيد يک چيز ديگر بگويم و تمام کنم
چرا محور حرفهای روشفکری شما فقط روی سکس ميچرخد ميبخشيد اگر يک چيزی بگم جسارت نشود بعضی از به اصطلاح روشنفکر های ما درست مثل اخوند ها هستند برای اخوند ها گويی اين مملکت هيج مشکلی ندارد الا مشکل کنترل زنان... شما هم مثل اخوند ها.
اقای شاهين ميدانيد فرق رن و مرد چپيست ؟ برايتان بگويم
دهها مرد به اصلاح باهوش و يا به اصطلاح روشنفکر با زنان احمق زندگی ميکنند .
ولی يک زن باهوش هر گز نميتواند با يک مرد احمق زندگی کند .
برای اينکه محور فکری شما مرد ها فقط سکس است
زن رابرای سکس ميخواهيد....
شاهين
ــ ميترا جان فربونت برم خيلی داری نتد ميری .. داری ما را با اخوند ها مقايسه ميکنی؟
ميترا
زياد هم فرقی نداريد منتها به زن از دو زاويه مختلف نگاه ميکنيد
شاهين:
اجازه می دهی عزيزم من هم چيزی بگويم
ميترا :
خواهش ميکنم بفرماييد
شاهين :
ــ آدمی برای خود هنجارها و باید و نباید هایی در زندگی دارد که باعث این می شود که در روابط جنسی خود از بعضی الگوهای خاص رفتاری پیروی کند..
............
شاهين ضمن اينکه دارد حرف ميزند ارام يک دست اش روی شانه او می گذارد و ميگويد :
ــ ميترا واقعا تو خيلی زيبا هستی و با دست ديگرش سعی ميکند صورت او را لمس کند .
که ميترا با عصبانيت از جايش بلند ميشود دست اورا بشدت از روی شانه خود برميدارد و او را به عقب ميراند..
کيف اش را برميدارد و از پشت ميزش به وسط دفتر ميايد
رويش را به طرف شاهين ميکند.
باصدای بلند ميگويد :
ـــ افای شاهين خجالت نمی کشيد. شما همسر داريد؟
به اصطلاح نويسنده هستيد و روشنفکريد
چی راجع به من فکر ميکنيد ؟
شما کارمند لازم نداريد به يک زن خيابانی نباز داريد .از خودتان خجالت نميکشد.
| درحاليکه به طرف در خروجی ميرود .}
ــ وای به کشوری که نويسنده و روشنفکرش شما باشيد
از در خارج ميشود ...
*************
صحنه دست چپ: خانه شاهين
اکرم باشنيدن حرف های ميترا
محکم مشت خود را روی پيشخوان آشپزخانه ميکوبد....
درحاليکه اشک پهنای صورتش را گرفته توی گوشی تلفن فرياد ميکشد
بيشرف .. مادر... کثافت اين معنای عشق تو است ؟
مادرش سر نماز در حاليکه دست هايش را تکان ميدهد با صدای بلند ميگويد:
ـــ الله اکبر... الله اکبر ... الله اکبر
بچه ها با شنيدن صدای گريه مادرشان ها بطرف او ميدوند
ـــ مامان .. مامان.جونم
.. مامان.... مامان ..چی شده چرا گريه ميکنی ؟

************
صحنه دست راست : دفتر اژانس مسافرتی
شاهين :
{صدای بچه ها . فرياد وگريه اکرم را از تلفن ميشنود.}
ـــ خدای من ..
تلفن را بسرعت بر ميدارد و خاموش ميکند و تکيه اش را به‌ديوار ميدهد در حاليکه موبايل در دستش فشار مي‌دهد نگاهش روی عکس سارتر ثابت مي‌ماند.. .
پايان
ولگرد


4:09 | Zeitoon |
نظرها

یکشنبه، اردیبهشت ۱۶، ۱۳۸۶

نوعی راهکار برای مبارزه با حجاب... هر کسی از ظن خود شد یار من...

1- خانم سانتی‌مانتال مجبور بود هر هفته برای انجام آزمایشی سری به بیمارستان بقیه‌الله بزنه.
هر روز جلوی در ورودی با خواهر زینب مکافات داشت برای پوشوندن مو و پاک کردن روژ و سر کردن چادر سیاه اهدایی و اجباری که در نایلونی به او تقدیم می‌شد. می‌گفت عین زجر بود برام. هی دستمال کاغذی می‌کشیدم روی لب، هنوز زینب می‌گفت بازم بقایاش مونده.
پاک کردن خط چشم و ریمل و روژ‌گونه و سایه بدون شیرپاک ‌کن که کار حضرت فیل بود. زینب با وقاحت می‌گفت با تُفت پاک کن.
آخه با آب‌دهن ریمل پاک می‌شه. اونم ریمل ضدآب.
بعد نوبت می‌رسید به سرکردن چادر. در عمرش چادرسر نکرده بود و بلد نبود روی سر نگهش داره. معلوم نبود در این بین سانتی‌مانتال بیشتر خون دل می‌خوره یا زینب! رشته‌های طلایی مو از زیر چادر میل به بیرون جهیدن داشتن و شلوار و مانتوی تنگ با هر وزش نسیمی از لبه‌های چادر خودنمایی می‌کردن. کفش‌های باز و گل‌منگلی‌اش هیچ‌جور قابل پوشوندن نبود.
سانتی‌مانتال که به در ورودی بیمارستان می‌رسید با نفرت می‌گفت: وای... الان باز شروع می‌شه.
زینب هم تا سانتی‌مانتال رو می‌دید رنگ از روش می‌پرید، پلک‌هاش شروع به زدن می‌کردن که واویلا، باز این قطامه اومد!
سانتی‌مانتال این‌دفعه موقع ورود لبخندی مرموز به لب داشت.
تو دلش می‌گفت: دارم برات!
موقعی که از آزمایشگاه برگشت و چادر رو تحویل داد، همونجا کیفشو باز کرد وآینه‌ای بیرون آورد . غلیظ‌ترین و جیغ‌ترین روژ لب قرمزی که تو خونه داشت با خودش آورده بود. همونجا جلوی زینب محکم به لبش کشید. لبانش رو با لوندی به هم مالید تا خوب روی لبش بماسه. بعد سایه و روژ گونه...
هر چه زینب گفت پتیاره خانم برو بیرون ازین کارا بکن. گفت شما مسئول داخل بیمارستانید یا خارج؟. تازه شوهرم گفته حق نداری خارج از منزل بدون آرایش باشی. دستور شوهر هم که حتما می‌دونی حتما باید اجرا بشه وگرنه ناشره حساب می‌شیم.
بعد بیشتر موهاشو از روسری بیرون انداخت و قـــــِــران ( کسی که موقع راه‌رفتن قر می‌دهد) اومد بیرون. در حالیکه زینب از عصبانیت سرخ و کبود بود.
سانتی‌مانتال از اون روز به‌بعد قهقهه‌زنان از این قضیه به‌عنوان یکی از مبارزاتش برای همه تعریف می‌کنه و ادای زینب عصبانی رو در میاره...
او یک بیمارستان دیگه پیدا کرده بود برای بقیه‌ی جلسات باقی‌مونده آزمایشش.


2- برادرای حسینی دم در مدرسه‌ی پسرونه کمین وایسادن!
مدرسه که تعطیل می‌شه پسرا پرهیاهو و شاد از مدرسه بیرون میان. بعضی‌هاشون زیر پیرهن‌های مردونه‌شون تی‌شرت پوشیدن. به محض بیرون اومدن از مدرسه پیرهنو در میارن و می‌ذارن تو کیفشون. برادرا مثل عقابی ناظر جریاناتن.
- اوهوی پسر! بیا ببینم.
- من؟!!
- نخیر، نیم‌من، معلومه تو!
تی‌شرت پسر آستیناش تا نزدیکی‌های آرنجشه و نسبتا گشاد و بلنده. با اعتماد به‌نفس می‌ره جلوشون.
- بله؟!
- این چیه پوشیدی؟
پسر سرش رو به طرف پایین می‌گیره و نگاهی به قد تی‌شرت و آستین می‌‌ندازه.
- به این می‌گن تی‌شرت! مگه چشه؟
- چه بلبل‌زبون هم هست. می‌گم این چیه روش نوشته؟
با خیالی راحت: آهان، نوشته‌رو می‌گید؟ خودتون بخونید دیگه.
برادر با لحنی مسخره: تگزاس!! مگه اینجا تگزاسه!؟
با خنده: اینو داییم از آمریکا برام سوغاتی فرستاده.
با لحنی پر از شک و تردید: برای چی نوشته روش تگزاس؟
پسر با نیشی بازتر از قبل: خوب برای اینکه داییم تو ایالت تگزاس زندگی می‌کنه!
- نمی‌شه بری بدی مامانت تگزاسشو برداره؟
- برای چی به این قشنگی؟ ... به جاش بهتر نبود ما هم یه تی‌شرت‌هایی داشتیم روش نوشته شده بود "قم" سوغاتی می فرستادیم برای دایی‌‌مون؟
برادر ارزشی پسر رو هل می‌ده ولی پسر مقاومت می‌کنه همونجا وایمیسه.
- تا عصبانیم نکردی از جلو چشمم دور شو!
- ئه... من که حرف بدی نزدم.
بچه‌هایی که جمع شده بودن و ناظر این بحث بودن خنده‌کنان پسر رو می‌کشن بین خودشون و می‌برنش.
- بیکاری بابا... باهاش کل‌کل نکن، الکی می‌گیرنت.
- اینا زندانشون جا نداره این روزا وگرنه همون اول چندتامونو گرفتن..

3- به جان شما هر دو داستان بالا واقعی بودن. شاید داستان‌ها ساده به نظر برسن اما در اونا حقیقتی‌ست از جامعه‌ی امروز ما...
مردم دیگه مردم چند سال پیش نیستن. مأمورا هم دیگه مأمورای چند سال نیستن و پشمشون تا حدودی ریخته شده.

4- می‌خوام یه شوخی با حسین‌درخشان بکنم ... بکنم؟

5- فرزانه کابلی: «زندان هم رقص را از من نگرفت»

6- ۲۹ آوریل، روز جهانی رقص
کمیته‌ی رقص انستیتوی تئاتر یونسکو در سال ۱۹۸۲ تصمیم گرفت، روز تولد ژان ژاک نوور، بنیان‌گذار باله‌ی مدرن (۹ اردیبهشت) را به روز جهانی رقص تبدیل کند.


7- آهنگ و ویدئوی باباکرم محمد خردادیان از طرف کامنت‌نویسان به اهالی وبلاگستان!

در هر قـِر شکری واجب!

نظرها

چهارشنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۸۶

همه‌مون سابقه‌دار شدیم رفت!

1- آهای ملت، خواهش می‌کنم دیگه ادای بچه‌مثبت‌ها و پاستوریزه‌ها رو‌ در نیارید. لب نگزید و سرخ و سفید نشید و دهن غنچه نکنید که:
- وا!! من تاحالا پام به کلانتری نرسیده! بقیه‌ی اعضای خانواده‌مم هم همینطور!
- تو خانواده‌ی ما تا حالا هیچکی سابقه‌ی دستگیری و زندان نداشته!
- سند خونه‌مون تاحالا گروی هیچ کلانتری نرفته!(اونجای آدم دروغگو!)
- من کاری به کار دیگران ندارم، اونا هم کاری به کارم ندارن!
- وای... سیاسی. نخیر خانوم! ما نسل‌اندر نسل تو مسائل سیاسی بیغ بودیم!
- هر جا باد می‌وزیده منم همون‌طرفی وزیدم و بنابراین هیچ‌وقت گزندی از هیچ حکومتی بهم نرسیده.
- من خر خودمو سوارم عمو.
- ...
بیایید کلاه خودمونو قاضی کنیم و تو خلوت خودمون فکر کنیم آیا کسی تو فامیل و آشنا و در و همسایه تاحالا شده سابقه درگیری با مأمورا رو نداشته باشه؟
فتوکپی سند خونه‌مون عین فتوکپی شناسنامه رو دست چند کلانتری دادیم تا عزیزانمون آزاد بشن؟ برای همینه اصل سند‌ها عین اسناد قدیمی کهنه و عتیقه شدن دیگه. از بس که هی شب و نصف شب زنگ زدن، خاله‌جون، دایی‌جون، بابا جون من الان کلانتری فلانم بدو سند بیار آزادم کن. بیچاره مستأجرها که باید منت فامیل مایه‌دار رو بکشن!
- روژ خواهرت غلیظه، می‌گیرنش. سند بیار تعهد بده آزاده.
- روسری مامانت رفته عقب...
- داداشت تو هوای گرم تی‌شرت آستین کوتاه پوشیده.
- بابات حواسش نبوده سر کار یکی از خبرگزاری‌های غیر مجاز رو باز کرده.
- مادر بزرگتو که تو میهمونی که بسیجی‌ها توش ریختن شیشه‌های مشروبو زیر لباسش قائم کرده.
- بابا بزرگت که تو صف نون فحش به حکومت داده.
-دختر عموت مانتوش کمی کوتاه بوده.
- دختر خاله‌ت شالش یه کم باریک بوده.
- پسر داییت تولد گرفته و دختر و پسر با هم رقصیدن.(وای وای! این‌جا دیگه به تعداد بچه‌ها سند لازمه!)
- پسرعموی دخترخاله‌ت به موهاش ژل زده و به طرف بالا سیخکیش کرده.
- ...
به هر دلیل کوچکی سابقه‌دار می‌شیم...
عکس ازمون می گیرن، از راست و از چپ، تمام رخ و سه‌رخ و نیم‌رخ. هر چی هم سعی می‌کنیم چشامونو جلوی دوربینشون چپول کنیم تا بعدا شناسایی نشیم نمی‌شه. تمام‌رخت خراب شه، سه‌رخت که خوب می‌شه.
ببین تو پرونده داری! حاشا نکن! منم دارم.
ما الان همه پرونده داریم:) ترس نداره. دیگه سابقه‌دار معنی سابق رو نداره.
2- آشنایی داریم که به غیر از خونه‌ی مسکونیش یه آپارتمان کهنه و درب‌و داغون هم داره. یکی بهش گفت اگه دوتاشو بفروشی می‌تونی یه خونه‌ی خوب بخری.
گفت: اون‌یکی رو گذاشتم برای گرو گذاشتن برای آزادی بچه‌ها...

3- خانم جوون همسایه داشت تو بیابون پشت خونه قدم می‌زد. گفتم چرا اینجا؟ تنهایی خطر داره(دم غروب بود). مگر معمولا نمی‌رفتین تو خیابون اصلی؟
با چشمانی نگران نگاهی به سرتا پاش کرد گفت: می‌ترسم برم تو خیابون. هر جوری لباس می‌پوشم بازم یه دلیلی پیدا می‌کنن برای گرفتنم. هر روز شوهرم باید بیاد تعهد بده آزادم کنن. دیگه شوهرمم غر می‌زنه!
روز اول به مانتوم گیر دادن، روز بعد بلندتر پوشیدم. دفعه‌ی بعد گفتن تنگه. گشادتر پوشیدم. گفتن یقه‌ش بازه. یقه بسته پوشیدم.
گفتن با کفش باید جوراب بپوشی، جوراب پوشیدم. دفعه‌ی بعد گفتن جورابت نازکه، کلفت‌تر پوشیدم.
یه بار به خاطر شال گرفتنم. دفعه‌ی بعد روسری پوشیدم. به روسریم گیر دادن که چرا نازکه، کلفت‌تر پوشیدم.
دفعه‌ی بعد گفتن موهات از پشت روسری‌ت میاد بیرون. رفتم دادم موهامو کوتاه کردن. حالا جلوش می‌زد بیرون.
بعد زیر روسری هد بند پوشیدم که ریزه موهام معلوم نشن.
بعد به شلوارم گیر دادن که تنگه، کوتاه، به آرایشم، حتی به طرز راه رفتنم. زنه می‌گه موقع راه رفتن قر می‌دی تحریک می‌کنی.( تو دلم گفتم عجب زن سابقه‌داری!)
گفت: دیگه اعتماد به نفس ندارم. صد بار از دم در برگشتم رفتم جلوی آینه‌ی قدی وایسادم ببینم ایراد ندارم. دیدم نه. اما می‌دونم یه ایرادی پیدا می‌کنن. پیاده روی تو بیابون آرامشش بیشتر از خیابونه!

4- روز کارگر مبارک!
کارگرعزیز جون من یواش... فقط تو ورزشگاه باید شعار بدی عزیزم!

5- روز معلم هم مبارک!

6- نمایشگاه کتاب مدل جدید هم مبارک!

7- فقط دلم خوشه که همه‌ی ما به یک اندازه‌ داریم می‌کشیم...

8- عجیبه احمدی‌نژاد موقع بوسیدن دست معلمش نگفت خواهر روسری‌تو بکش جلو و به ستاد امربه معروف و نهی از منکر معرفیش نکرد که بیان با سند آزادش کنن.(خیلی لطف کرد و این کمال معلم‌دوستی‌شو نشون می‌ده.)

9- جالبه، هنوز هم عده‌ای هستن که می‌گن:
این احمدی‌نژاد عجب آدم خوب و ساده‌ایه، دست معلم می‌بوسه، پای کارگر می‌ماله، صورت نویسنده‌ها رو نوازش می‌کنه.
اینا واقعا برای یک رئیس‌جمهور خوب بودن کافیه؟

z8un.com
نظرات

سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۱، ۱۳۸۶

دلم مثل دلت خونه شقایق...



این شقایق دم خونه‌مون دراومده...



به‌خاطر بارش بارون زیاد و پشت سر هم هر خرابه‌ای و هر جا خاکی هست، تبدیل شده به دشتی پر از گل‌های صحرایی و شقایق...

شنبه، اردیبهشت ۰۸، ۱۳۸۶

دبیر دینی

1- دبير ديني كلاس اول دبيرستان پسرونه:
- ببينيد بچه‌ها، خیلی وقته اینو می‌خواستم بگم. شماها دیگه بزرگ شدید. به سن تکلیف رسیدید.
دیگه به دخترخاله، دختر دایی، دختر عمه و دختر عمو محرم نیستید. به من خبر رسیده که تو مهمونیا و گاهی خودم با چشمای خودم دیدم تو کوچه خیابون تا به اون‌ها می‌رسید باهاشون دست می‌دید.
بهتره با حفظ فاصله نگاهتون رو به زمین بدوزید و یک سلام بگید. کافیه.
عین وزغ خیره نشید بهشون. اگه هم استغفرالله اون عقلش نرسید و حجاب سرش نبود. بهش بگید من دیگه به سن تکلیف رسیدم و باید جلوی من خودتو بپوشونی.
همهمه‌ای همراه با خنده‌های کنترل شده‌ی بچه‌ها.
یکی از بچه‌ پرروها:
- آقا اجازه، اگه من همچین چیزی به دختر خاله یا ‌دختر دایم بگم چشمامو با ناخنای لاک زده‌ش از کاسه در میاره.
غش‌غش خنده‌ی بچه‌ها:
- راست می‌گه آقا، می‌گن تورو سنه‌نه!

محسنی، بچه درسخون و مؤدب کلاس:
- آقا اجازه، ما هیچوقت با دختر عمو دختر خاله‌مون دست نمی‌دیم!
دبیر دینی:
- احسنت! بچه‌ها ساکت!
یاد بگیرید. نمونه‌ی یک پسر مسلمون به تکلیف رسیده.
صدای بچه‌ها:
- اَه، اَه... لوس خود شیرین
- دستمال یزدی
-شیرین عسل
- بادمجون
دبیر:
- محسنی، به این حرفا اهمیت نده، پیغمبر هم به حرف‌های منافقین گوش نمی‌کرد. آفرین. حالا براشون تعریف کن از وقتی به سن تکلیف رسیدی، وقتی دختر خاله، دختر داییت میاد خونه‌تون چه‌جوری باهاش رفتار می‌کنی؟
محسنی شاگرد اول کلاس:
- آقا اجازه، آقا ما رسم نداریم دست بدیم، تا به دختر‌خاله دختر عمومون می‌رسیم می‌پریم بغل هم همدیگرو ماچ می‌کنیم!
چند ثانیه همه بهت‌زده شدن و بعد انفجار خنده.
محسنی:
- بعدش هم دستشو می‌گیریم می‌بریم اتاقمون تا سی‌دی‌جدیدی که رایت کردیم نشونش بدیم!
قهقهه‌ی بچه‌ها:
- دمت گرم.
- راست می‌گه آقا، ما هم همینطوریم.
کارد می‌زدی به آقای دینی خونش در نمیومد.
- محسنی!! فردا با اولیات میای دبیرستان، بعد از کلاس گزارشتو رد می‌کنم.
- آقا اجازه‌ دخترخاله‌مون رو هم بگیم بیاد؟
صدای خنده بچه‌ها شدیدتر می‌شود.
دبیر دینی با عصبانیت از کلاس می‌دود بیرون و در را محکم پشتش می‌بندد.
حالا فکر می‌‌کنید مدیر به معلم چی گفت؟

2- در یکی از سریال‌های تلویزیونی معروف مستأجرهای خونه‌ای شبیه به خونه‌ی قمر خانم در جنوب تهرون در کمال صفا کنار هم زندگی می‌کردن.
یکیشون پسر مجردی بود. هر وقت میومد لب حوض دست و صورت بشوره، دختر بچه‌ی هفت‌هشت ساله‌ خوشگل اون یکی مستأجرکه می‌دید دستی به موهاش می‌کشید بوسش می‌کرد، و گاهی هم لپاشو بشکون می‌گرفت.
در یکی از قسمتاش مثلا اومده بود وسط داستان درس دینی هم بده.
وقتی اومد لب حوض از دور و دختر بچه‌رو که دید تحویل نگرفت. دختر عروسک به دست که محبت پدر هم نچشیده بود دوید جلو برای کشیده شدن لپ و دیدن یک ذره محبت.
پسر مجرد بیست‌وهفت‌هشت ساله خودش را دور نگه داشت و با خنده گفت. ببین مریم جون دیشب نشستم حساب کردم دیدم از ا مروز صبح که به سن تکیلف رسیدی،‌ دیگه به هم محرم نیستیم. نمی‌تونم بغلت کنم.
دختر بچه هاج و واج نگاهش کرد.

3- دبیر دینی اول داستان دیو نیست.
او هم قراره همراه با بقیه معلم‌ها روز 12 اردیبشهت سیاه‌پوش بره جلوی مجلس.

z8un.com

چهارشنبه، اردیبهشت ۰۵، ۱۳۸۶

ظهور پیغمبر جدید در وبلاگستان. احترام بگذارید!

7- ... استغفرالله... یه پیغمبر در وبلاگستان ظهور کرد!
من سید جاوید هاشمی پیامبر خداوند بزرگ از جانب خداوند بزرگ برگزیده شده‌ام...
چه واسه‌ی خودش هم نشسته با دست‌خط مبارکش آیه نوشته . هنوز کتابش زیر چاپ نرفته.. هی بزنید next تا آیه‌های مشعشعانه‌شو ببینید...
اوه اوه، در صفحه‌ی 6 کتاب آسمانی‌اش عیسویان را خداناشناس و مشرک خونده.. و در صفحه‌ی 9 مسلمانان رو عرب‌پرست و قرآن ناشناس...
خدا شفا بده تمام خود پیغمبرخونده‌ها رو... کلا" هر جه آیه‌هاش جلوتر می‌ره حالش بدتر می‌شه طفلک. از کرامات و معجزات این شیخ، ببخشید پیغمبر، اینه که پشت آیه‌ها یه طرحی شبیه کاشی میاد:)
یکی می‌مرد ز درد بی‌نوایی. یکی می‌گفت زیتون‌جان پیغمبر جدید می‌خواهی؟

دوشنبه، اردیبهشت ۰۳، ۱۳۸۶

تبعات تحریم اقتصادی

1- چندی قبل ققنوس عزیز برایم نوشت که چرا کسی از خطر تحریم که بسیار جدی‌تر و خطرناک‌تر از خطر جنگ است چیزی نمی‌نویسد؟

امروز که در تاکسی از قول مهندس مکانیکی شاغل در یکی از شرکت‌های خودروسازی شنیدم که خط تولید اتوموبیل‌های "ریو" و "زانتیا" به علت نرسیدن قطعات کاملا خوابیده و در گروه سایپا فعلا فقط "پراید" که بیشتر قطعاتش ایرانیست تولید می‌شود،
و درست به همین علت به‌زودی تولید "پژو" در شرکت ایران‌خودرو می‌خوابد و فقط تا مدتی می‌توانند "پژو آردی" با موتور پیکان تولید کنند، به عمق فاجعه پی بردم.

می‌دانید در هر کدام از این کارخانه‌ها چندهزار کارگر مشغول به کارند؟ و بیکاری این خیل عظیم یعنی چه؟

راستش در این چند ماه خیلی شنیدم که:

ـ برادرم کارخانه‌ی تولید قطعات برای فلان کارخانه‌ی معروف را داشت و به علت بلوکه شدن مواد خارجی در کشور مقصد، نتوانست به تعهداتش عمل کن
و بدجور ورشکست شد. بعد از مدتی سکته کرد و افسرده گوشه‌ی خانه نشسته. تلفن‌های کارگران عیالوار بیکارشده‌اش هم دردش را صد چندان کرده.

- مادرم با دوستانش کارگاه کوچک هوله‌بافی باز کرد. اوائل خوب بود. اما حالا به علت نرسیدن مواد دیگر مخارج خود کارگاه را در نمی‌آید چه برسد به سودی .

- پدرم از کار دولتی استعفا داد و یک شرکت صادرات واردات تأسیس کرد. تا وقتی احمدی‌نژاد انتخاب نشده بود اوضاع خوب بود. اما به محض انتخاب شدن و بخصوص افاضات مشعشعانه‌اش بیشتر کشورها از همکاری با او سرباز می‌زنند و کالاهای خریداری شده را به بهانه‌ی خطر در مقصد تحویل نمی‌دهند.
پدرم دست مردم چک دارد، و مردم دست پدرم. هیچکدام پاس نمی‌شود. چون کالایی رد و بدل نمی‌شود. همه از هم شکایت کرده‌اند و بلبشویی‌ست که بیا و ببین.

قسمتی از ای‌میل ققنوس را اینجا کپی می‌کنم:

"سی و چند سال عمر من در ایران جامانده. خانواده من در ایران هستند. دوستانم در ایران زندگی می‌کنند و امسال هنگام تبریک عید حال آن کسی را داشتم که به بیماری که همه می دانند تا مدتی دیگر از دار دنیا خواهد رفت امید می دادم که زندگی پیش رویش سفید و روشن است! آسان نیست. حلقه طناب تحریم هم می تواند بر سرجان عزیز ما و عزیزان جان ما همان آورد که سرب داغ جنگ می کند.
آه زیتون خانم! اصلا حال و حوصله نوشتن ندارم. با عرض معذرت دلم آشوب می‌شود وقتی که می بینم مردم مهربان و دوست داشتنی‌ای بی خبر از همه جا به وبلاگم می‌آیند تا درباره مثلا ازدواج و یا فیلم 300 نظر بدهند درحالی که نمی‌دانند چه عفریت شومی بالای سرشان در پرواز است. از خودم متنفر می شوم هنگامی که حس می‌کنم می‌توانستم حداقل هشداری به ایشان بدهم ولی ندادم.
حالا که ما بمب گوگلی درست می کنیم برای نام خلیج فارس و پتیشن تهیه می نمائیم برای مخالفت با فلان فیلم و یا بهمان سازمان حقوق بشر را ایمیل باران می کنیم بخاطر یک هموطن در زندان، آیا امکان دارد یک حرکت جمعی در وبلاگ ها را شروع کرد که در آن هرکس از بلاگرها با توجه به تخصص یا تحصیلات خود درباره اثرات سوء تحریم ها و آنچه در افق در انتظارمان است به خوانندگان توضیحی بدهد؟ مثلا اگر من پزشک هستم آثار کمبود فلان دارو در آینده را تشریح کنم و دیگری که مهندس مکانیک است درمورد نرسیدن مواد اولیه و قطعات کارخانه دیگران را روشن کند و آن یکی که اقتصاد خوانده اثرات تحریم بر اقتصاد را به زبان همه فهم برای مردم بازگو کند.
راستش اثرات جنگ را همه می دانیم ولی تحریم را نه. ما هیچگاه تحت تحریم "جهان" نبوده ایم. آنچه از تحریم می دانیم همان تحریمهای اوائل انقلاب از سوی آمریکاست و نه تحریم های هدفدار جهت مند که همه کشورهای جهان موظف به رعایتش هستند. دیده ام افرادی که می گویند این همه سال تحریم بودیم چه شد؟ راستش را خدمت شما عرض کنم زیتون خانم نمی خواهم شش ماه دیگر گناه همه کمبودها و بدبختی ها را رئیس جمهور و دار و دسته اش به گردن تحریم کنندگان بیاندازند. گفتم اگر بتوانیم با یک حرکت منسجم تحریم ها را از زاویه دید تخصصی خودمان بررسی کنیم و به زبان همه فهم بیان شان کنیم شاید آنوقت مردم دیگر گول تبلیغات آینده را نخورند و متوجه باشند که مسبب بدبخت شدن شان که است.
فعلا به ذهن پر از تب و تاب من همین می رسد. ممنون می شوم که بفرمائید آیا به نظر شما این کار عملی است یا خیر."



2- بهروز وثوقی استینیسلاوسکی نخوانده استاد بود....

3- عکس‌های طرح مسخره‌ی" بی‌حجاب‌گیرون" .
جالب اینجاست که فرزندان همین حاج‌خانوم و حاج‌آقاها بسیار ولنگ‌و وازتر از تموم این خانم‌ها و آقایون محترم که دستگیر شدن می‌پوشن!
اینایی که من دیدم که خیلی ساده پوشیده بودن.
به تاتوی پررنگ ابروهای مأمورای زن توجه کنید
امروز وقتی خانم مجری چشم سبزی که اوائل به زور از آموزش پرورش اومد بیرون و با التماس در برنامه کودک کار گرفت و حالا به مدد چاپلوسی ارتقا مقام پیدا کرده و با بزرگان مصاحبه می‌کنه، از حجاب چادرش گفت که چطور با چادر احساس اهمیت پیشتری می‌کنه و مردم هم به او بیشتر احترام می‌گذارن، برای یک آن دلم خواست عین نانا هر چی فحش بلدم نثارش کنم:)

4- آهنگ محلی مشهدی شجریان " کار دره بالا می‌گیره" اینجا هم هست. خدا کنه از اینجا برش ندارن.


5- گذرگاه شماره‌ی 66 ویژه‌ی اردیبشت‌ماه منتشر شد....
آقای زانو‌زاده هم اونجاست که:)
طنزهای عمران صلاحی‌اش محشره. حتما بخونید.

6- شاپی (شاپرک) خرسندی در فستیوان کمدی ملبورن2007...
Shappi Khorsandi - Melbourne Comedy Festival Gala 2007


لینک در زیتون دات کام

نظرها

پنجشنبه، فروردین ۳۰، ۱۳۸۶

کار دِرَه بالا مي‌گيره...

1- یک آهنگ محلی مشهدی خیلی باحال از محمدرضا شجریان:
حالا كم كم مي‌بينُم كار دِرَه بالا مي‌گيره

یارکم کار مو و تو دِرَه بالا مي‌گيره
ذره ذره دِرَه عشقت تو دلم جا مي‌گيره

روز اول به خودُم گفتُم اي‌یم مثل بَقي
حالا كم كم مي‌بينُم كار دِرَه بالا مي‌گيره
کار دره بالا می‌گیره
چن شبه واز مودوزُم چشمامَه تا صبح به چْخت (سقف)
با به يك سمت بی‌خودي مات مِمنه ، را مي‌گيره

چن شبَه واز مث چهل سال پيش از اي مرغ دلُم
تو زمستون بَهِنه‌ي سبزه و صحرا مي‌گيره
سِبزه و صحرا می‌گیره
تا سحر جُل مي زنم (تکون می خورم) خواب به سراغُم نمياد
هي دلُم مثل بِچِه بَهَنه‌ی بي‌جا مي‌گيره

موگومش هرچي كه مرگت چيه؟ كوفتي نمِگه
عوضش نق مِزنه ذكر خدايا مي‌گيره
(به به، ساغ‌ اول، دمت گرم)
پيري و معركه‌گيري كه مِگن حال مويه
دِره کم‌کم ای کتاب صفحه پينجا مي‌گيره
صفحه‌ی پینجا می‌گیره
هر كه عاشق مِشه پنهون مِكِنه مثل اويه(2)
كه سوار شُتُرَ و پوشتِشَه دولا مي‌گيره

این بیتش رو هم البته شجریان سانسورکرده:
كتا كردن (کوتاه کردند) دامنا رَ تا بيخ رون مشتي عماد!
ديگه مجنون توي خواب دامن ليلا مي‌گيره
(شاعر: عماد خراسانی)

گوش کنید و درود بفرستید بر نویسنده‌ی وبلاگ یک ذهن برهنه که هم آهنگ و هم شعر این ترانه رو گذاشته تو وبلاگش.
قر دادن در وبلاگ من مجاز بلکه شدیدا واجب می‌باشد.
مشغول ذمه‌اید اگر موقع گوش‌کردنش - حتی شده نشسته - حرکات موزون نکنید و اگر تونستید باهاش نخونید!!!
(این لینک رو از طریق بالاترین پیدا کردم)

2- جلف بازی بسه...
واویـــلا...از شنبه قراره گیر بدن به حجاب خانما..
باز اینا کم آوردن! برای پرت کردن حواس ملت نسبت به مسائل مهم و حیاتی مملکت چه موضوعی بهتر از حجاب؟:)
پرت کردن حواسمون از گند هسته‌ای، از اعتراض معلم‌ها، از دستگیری دانشجوها، از زندانیان سیاسی، از گرانی‌ها، از ... بازم بگم؟ چیزی که زیاده اینجور مسائل.
بابا یه کارت هوشمند حجاب بدن ما خلاصمون کنن.
بعد یه کارت هوشمند هسته‌ای به موافقین سیاست هسته‌ای دولت بدن و فقط اونا اجازه داشته باشن از امکانات شهری استفاده کنن.
مثلا موقع سوار شدن اتوبوس بگن: اونایی که کارت هسته‌ای دارن بیان بالا.

3- یعقوب یادعلی، داستان‌نویس، بیش از چهل روز است که به دلیل بخش‌هایی از رمانش «آداب بی‌قراری» و یکی دو دیالوگ از مجموعه‌داستان نخست‌اش «حالت‌ها در حیاط»، در یاسوج زندانی‌ست. اتهام او نشر اکاذیب، توهین و افتراست و دادگاه یاسوج، او را از ۲۴ اسفند ۸۵ (در تمام ایام نوروز تا اکنون) به شکل غیرقانونی بازداشت کرده است.

بیا.... نگفتم! کار داره بالا می‌گیره و حواس‌ها باید پرت بشه دیگه...


4- بلاگ‌رولینگ خراب رفته یا وبلاگ‌های آپدیت شده فقط برای من نمیاد؟

5- عکس‌هایی از اعتراضات مردم و بستن خیابان طالقانی به خاطر کمبود داروهای بیماری ام‌اس..
(کار دِرَه بالا می‌گیره)

6- گزارش تصویری خبرگزاری دانشجویان ایران(ایسنا) از اعتیاد در تهران
زیر پوست شهر...

7- فراخوان گردهمايي براي اعتراض به آبگيري سد سيوند...
"ما گروهي از دوستداران فرهنگ و تمدن ايران بر آنيم تا گردهمايي اعتراض آميزي را در روز شنبه 1/2/1386، ساعت 10 بامداد، در برابر سازمان ميراث فرهنگي، واقع در خيابان آزادي، نبش يادگار امام، برگزار كنيم و در اين راه دست همه هموطنان عزيز را مي فشاريم، زيرا باور داريم كه فردا براي نجات يادگارهاي تاريخي اين مرز و بوم بسيار دير است."

لینک در زیتون دات کام

نظرخواهی

سه‌شنبه، فروردین ۲۸، ۱۳۸۶

ایران را سراسر مدرسه می‌کنیم!

1- دو سه روزه بیشترِ مدارس کرج( بخصوص دولتی‌ها) به علت اعتراض معلم‌ها تعطیلن.
"معلمان کرج در سطح بسیار وسیع اقدام به تحصن در دفتر مدارس کرده و از حضور در کلاسهای درس خوداری کردند.
دانش‌آموزان نیز با اعلام حمایت از معلمان تهدید کردند اگر به وضعیت معلمان آنها رسیدگی نشود به اقدام متقابل (تعطیلی مدرسه ) دست خواهند زد.
نشست نماینده مردم کرج در مجلس (خانم آجرلو ) با نمایندگان دبیران که قرار بود امروز در اداره ناحیه ۱ کرج برگزار گردد لغو شد، زیرا معلمان در این جلسه که بوی تهدید و تطمیع می‌داد شرکت نکردند.
خواسته معلمان اجرای نظام هماهنگ کشوری در اسرع وقت(نه پلکانی و ۳ ساله) است.
اجرای دقیق مفاد اطلاعیه کانون صنفی و پوشیدن لباس مشکی (در روز معلم ۱۲ اردیبهشت ) از دستورت بعدی کار فرهنگیان کرج است.
نکته جالب این که بسیاری از نیروهای اداری با همدردی با معلمان از کار آنها حمایت و حضور حماسی در ۱۸ اردیبهشت در مقابل مجلس را محقق می‌دانند".

جالبه که سایت شطرنج کرج در مورد اعتراض‌های معلم‌ها می‌نویسه.
× روز 12 اردیبشت معلم‌ها همه لباس مشکی می‌پوشن؟ کاش یه رنگ دیگه انتخاب کنن. دل آدم می‌گیره. میشه عین عاشورا...

2- اعتراضات معلمان در سال 86 ادامه خواهد یافت...

3- جنگ تبليغاتی عليه فرهنگيان و راههای مبارزه با آن...

4- فریاد معلمان...

5- اینم رئیس‌جمهور آینده‌مون:))) ایشون هم لطف فرموده از راه دور به معلم‌های مبارز درود فرستاده...
ناشکر نباشید! پیشاپیش از خرج انتخابات ریاست‌جمهوری آینده راحت شدیم:) بی‌خود انگشتامون جوهری نمی‌شه!

6- گاهی فکر می‌کنم اومدن جمهوری اسلامی یک شوخی (بی‌مزه) تاریخیه. به خدا هیچ خنده‌مون نمی‌گیره.
دیدین بعضی جک‌ها آدمو بیشتر به گریه می‌ندازن تاخنده.بخصوص وقتی خیلی طولانی می‌شن.
و ایشون هم شاید یک ژوکر تاریخی!

7- شدت بارش تگرگ ديشب در کرج به اندازه اي بود که جان 200 گنجشک را گرفت...
حالا خوبه این سایت کرج دات اینفو اگر به فکر بدبختی‌های مردم شهر نیست، به فکر اعتراض‌های معلمان نیست، اقلا به گنجشک‌ها فکر می‌کنه:)

8- سیل چند شب پیش کرج، میلیاردها تومن به مردم خسارت زد. بیشتر خونه‌های همکف تا نیمه و زیرزمین‌ها تا سقف غرق در آب گل‌آلود شدن و همه چیز داخل اونا از بین رفت. به غیر از زیر زمین خونه‌ها، بیشتر باشگاه‌های بدن‌سازی، انبارهای پارچه فروشی‌ها، قنادی‌ها، نانوایی‌ها، وسائل برقی و چینی بلور، بقیه‌ی کالاها در زیر زمین مغازها هستن. همه از بین رفتن. شهرداری هم نتونست (یعنی کفایتشو نداشت. وقتی همه مشغول پر کردن جیبشون هستن مردم چیکارن) هیجکاری بکنه...

9- یک اهری:
"هنوز كسان زيادي هستند كه از " آمپول " آونكس استفاده ميكنند . ظاهرن فعلن مشكل پيدا كردن داروهاي بيماري هاي خاص از طرف دولت حل نشده است! ( دِ ! عجب حرف نامربوطي ! نه ميشود به صحن مقدس مجلس برد ( از قول آقاي ديني نماينده ما ! در مجلس شوراي اسلامي ) و نه ميشود اداره خيلي خيلي بسيار محترم سازمان بيمه و تامين اجتماعي را مقصر دانست ) بايد ايراني اش را مصرف كني و گرنه به تخم مرغ دولت ! برو و با عرض معذرت بفرما بمير . ما هنوز دلخوشيم و اميدوار . بين خودمان بماند ها ! ما هم خيلي آدم راحتي هستيم . " عين " مبل "راحتي " ميمانيم . صد البته كه خيلي از مشكلات عديده چه از نظر اقتصادي ( "گراني" نام نامتعارفيست ) سياسي ( ما را به خير و شما را به سلامت ) اجتماعي( سيب زميني ) حداد عادل (عادل و نماينده "عدالت گستران ") بعنوان رئيس مجلس قولهايي داده اند از بابت كمك به ارزان شدن داروهاي بيماران خاص . العهد من الوفا. گرچه ! عهد ، عهد است و مِن الوفايش به من وشما مربوط نميشود .اينها را نوشتيم تا چيزي به يادگار نوشته باشيم."


10- بلوط عزیز می‌گه:
"به طرز بیرحمانه‌ای ملاک ارزشیابی‌ام کار کردن افراد است. اینکه چه کاری می‌کنند مهم نیست. نفس کار کردن برام مهمه.
به نظرم فردی که جامع جمیع کمالات و علوم باشه اما عملا کاری نکنه, ارزش واقعی نداره."
من در کل با حرف بلوط موافقم. اما خودمونیم، در کشور ایران برای چند خانم شانس کار کردن وجود داره؟ خانم لیسانسیه‌ای رو می‌شناسم که ده ساله دنبال کار می‌گرده.
از جایی شنیدم که فقط ۱۳٪ و جایی دیگر ۲۰٪ خانم‌های ایرانی مشغول به کارن. اگر خوشبین باشیم و همون بیست درصد رو بگیریم ،یعنی هشتاد درصد خانم‌های ایرانی اجبارا بیکار هستن.
خیلی‌از کارهای همون بیست‌درصد هم در واقع کار نیستن مثل دست‌فروشی، سبزی‌پاک کنی و بعضی منشی‌های مطب(با ۵۰ هزار تومن حقوق)...
این‌قدر درآمدشون کمه که نون بخور و نمیر هم نمی‌شه.
بلوط جان،من هم قبول دارم که:
"کارهای خیرخواهانه به جای خود, اما کاری که پول بذاره تو جیب آدم ارزش دیگه‌ای داره. کاری که آدم واسش عرق بریزه و پشتش درد بگیره و آخر روز بدونه اینقدر در آورده. آخ مزه داره."
واقعا هم مزه داره. خیلی‌ها سعی می‌کنن مزه‌شو بچشن اما هرگز نمی‌تونن. خیلی از خانم‌هایی(بعضا تحصیلکرده، حتی پزشک) که وارد ان‌جی‌اوها یا خیریه‌ها می‌شن به‌خاطر اینه که کار پیدا نمی‌کنن و چون نمی‌خوان خونه‌نشین باشن میان فعالیت می‌کنن. به محض اینکه کاری پیدا کردن میرن سراغش.
شاید بی‌ربط باشه، اما یادمه اون چند سال پیشا که خیلی لاغر بودم هر وقت یه آدم چاق می‌دیدم می‌گفتم این چطوری می‌تونه طرفدار مردم مستضعف باشه. فکر می‌کردم لاغرترها امکان مبارز شدنشون بیشتره.(خوشبختانه این فکرمو جایی نمی‌گفتم) اما حالا به این فکرم می‌خندم.

11- آقای دکتر سیروس یعنی چی اون‌وقت!!!
,وبلاگت می‌شه "کنايه از نيستم
ای نامرد نالوطی!

یکشنبه، فروردین ۲۶، ۱۳۸۶

امان از دست امپریالسیم و آستین صهیونیسم!

1- آقا ما نمی‌دونیم چه گناهی کردیم که گاه‌گاه(با قاه‌قاه اشتباه نشود لطفا) دست امپریالیسم جهانی از آستین صهیونیسم کهکشانی بیرون می‌یاد و یه بلایی سر وبلاگ ناقابل ما میاره...
چند روزی بود هر کاری می‌کردم ادیتورم باز نمی‌شد. تعداد پست‌هام هم که قربونش برم هی آب می‌رفت. حالا باید بتازم و جبران کنم آسوده موندن شما رو از شر نوشته‌هام:)

2- شدیدترین بارونی که در عمرم دیدم.
از عصر هوا طوفانی شد شدید. جوری که تو خیابون نمی‌شد بر خلاف باد راه رفت. اینجا هم عین آمریکا مردمو لوس بار نمیارن که یه هشدار مشداری بدن.
توپ سنگین فوتبال دو پسربچه‌رو تو کوچه همچین باد با خودش برد که مجبور شدم با ماشین برم براشون بگیرم و بیارم!
بعد هم بارون شدیدی شروع شد. سیل بود که هر از کوی و برزنی راه افتاده بود. اینجا هم که سربالایی، انگار تموم کوچه‌ها رودخونه بودن و خروشان به سمت پایین در جریان بودن.
خوشبختانه اینجا مثل تهران نیست که جنوبش فقیرا باشن و شمالش پولدارا. یکی از فقیرنشین‌ترین محله‌ها زور‌آباده که روی تپه‌ای زیبا جا خوش کرده و از سیل در امانه. اما خوب حتما این بارون خسارت‌های زیادی زده که فردا معلوم می‌شه.
( گرچه می‌دونم هرگز معلوم نمی‌شه. فردا میان تو رادیو می‌گن همه جا امن و امانه. آسوده بخوابید! آمار درست‌حسابی نداریم)

3- دیروز با سی‌با رفتیم تو کوه‌های اطراف گشتی زدیم. به مدد بارون‌های اخیر تپه‌ها غرق در علف و گل‌های وحشی رنگارنگ، از جمله شقایق سرخ ‌و آتشین، شدن. به قدری طبیعت زیبا شده که حیفه بشینی تو خونه.
این زندگی لامصب، علی‌رغم همه سختی‌هاش و غماش و درداش، بازم زیباست...
حس داشتن دوستانی خوب از بودن در طبیعت هم زیباتره! اونایی که دوست خوب دارن می‌دونن من چی می‌گم:)

4- زمانه امسال در یکمین سالگردش (11 سپتامبر 2007) به ده نویسنده جوان که داستان کوتاهی متفاوت، مدرن، و قوی ارائه دهند جایزه می‌دهد.
جوایز رادیو زمانه "قلم زرین زمانه" و "لوح افتخار" است و به نفرهای اول تا سوم مجموعه يک ميليون تومان جایزه نقدی هم تقدیم می‌شود.



5- امسال کلی کتاب برای عیدی گرفتم. کمی برام عجیب و البته خوشحال‌کننده بود که این‌قدر مردم به کتاب روی‌آوردن.
و خوشحال برای خودم که مدتی‌بود به علت نداشتن جا کمتر کتاب می‌خریدم و حالا باید بی‌خیال ریخت و پاش خونه بشم. کادو هر چی باشه عزیزه بخصوص که کتاب باشه:)
نمی‌خوام از ارزش کادو‌ها کم کنم که ارزش کتاب هیچ‌جوری کم نمی‌شه ... اما بعد از گرفتن چندین کتاب مشابه و بعد از کمی تحقیق و تفحص متوجه شدم که بعضی ادارات و کارخونه‌جات علاوه بر مبلغ مصوب عیدی به هر کارگر و کارمند تعدادی کتاب یا مبلغ 50 هزار تومن بُن کتاب هدیه داده. به نظر من این کار خیلی خوبیه. بخصوص که چند سالیه به جای حل‌المسائل و بقیه‌ی کتاب‌های دینی کتاب‌های خوبی کادو می‌دن.
خوب اینا تو عید وقت دارن کتاب بخونن و بعد کادوش می‌دن به یکی دیگه. کتاب می‌تونه فرهنگ و دانش مردمو بالا ببره و بعد....
اسم بعضی کتاب‌های کادو گرفته شده:
(تروخدا یه وقت حسودیتون نشه:) )
1- آینه‌های دردار - هوشنگ گلشیری- انتشارات نیلوفر
2-انتری که لوطیش مرده بود - صادق چوبگ- انتشارات نگاه
3- حکایت عشقی بی‌قاف، بی‌شین، بی‌نقطه - مصطفی مستور- نشر چشمه
4- بازگشت به درخونگاه - اسماعیل فصیح( شنیدم بیماره. آروزی سلامتیش رو دارم)- انتشارات صفی‌علیشاه
5- هویت - میلان کوندرا- مترجم: پرویز همایون‌پور- نشر قطره
6- چهل‌ سالگی - ناهید طباطبایی - نشر چشمه
7- شعر خاک، شعر خورشید - اشعار بیژن جلالی - نشر مروارید
8- زارا - محمد قاضی - نشر ثالث
9- سه کتاب از زویا پیرزاد - مثل همه عصرها، طعم گس خرمالو، یک روز مانده به عید پاک - نشر مرکز
10- شاهنامه‌ی فردوسی به نثر- 3 جلد - نشر ونوشه
11- نوشته‌های فلورانس اسکاول شین - بازی زندگی، کلام تو عصای معجره‌گر، در مخفی توفیق، نفوذ کلام- مترجم: گیتی خوشدل- نشر پیکان
12- عقاید یک دلقک - هاینریش بُل - مترجم: محمد اسماعیل‌زاده- نشر چشمه
13- داش آکل - صادق هدایت- به زبان‌های فارسی و انگلیسی و فرانسه- انتشارات صادق هدایت
14- گذر پرنده‌ای از کنار آفتاب - نمایشنامه‌ای از محمد چرم‌شیر - انتشارات تیلا
15- زنی از نیویورک - از مجموعه‌ی 20 نویسنده، 60 داستان
16- پسری مرده بر آستانه پنجره است - 20 نویسنده، 60 داستان- انتشارات آمیتیس
17- به من می‌گند مک‌کنا( به نظر من کلمه‌ی می‌گند ترجمه‌ی خوبی نیست. یا باید می‌گویند باشه یا می‌گن!) - دان شا - مترجم: هوشنگ حسامی
18-تاریخجه‌ی تقریبا همه چیز - بیل برایسن - مترجم محمد تقی فرامرزی
19- فرهنگ علم - اواروف و آلن آیزاکس
20- فنگ شویی - جاناتان دی - مترجم لیلا هدایت‌پور
21- بادبادک‌باز- خالد حسینی نویسنده‌ی افغانی الاصل مقیم آمریکا - ترجمه‌ی زیبا گنجی و پریسا سلیمان‌زاده - نشر مروارید
بادبادک‌باز رو که 422 صفحه‌ست یک نفس نشستم خوندم(نه کاملا یک‌نفس، حدودا شد سه نفس)... واقعا کتاب جالبیه. به همه‌ی کسایی که در جهان سوم زندگی می‌کنن، به همه‌ی کسایی که در جهان اول و دوم زندگی می‌کنن، به همه‌ی کسایی که از کشور خودشون مهاجرت کردن به یه جای دیگه، به همه کسایی که می‌خوان از افغانی‌ها(پشتون‌ها و هزاره‌ای‌ها) بیشتر بدونن، خلاصه به همه توصیه‌ش می‌کنم.
اگه بتونم خلاصه‌ایش رو اینجا می‌نویسم.

6- روز سیزده‌به‌در ناهید کشاورز و مجبوبه‌ حسین‌زاده را در پارک لاله به جرم گرفتن امضا برای حقوق برابر زنان با مردان، دستگیر کردند و هنوز هم زندانی‌اند... عجب روزگاری داریم ما....
نوشته‌ی سارا لقمانی را در این رابطه بخوانید.


1:34 | Zeitoon | نظرها

لینک‌ها در زیتون دات کام
http://z8un.com

جمعه، فروردین ۲۴، ۱۳۸۶

نمایشنامه‌ای از ولگرد عزیز

نمایشنامه‌ای از ولگرد
"مصاحبه با کدخدا"
يک نمايش روحوضی در يک پرده:
بازيکنان : کدخدا . دستيار کدخدا و يک خانم بی‌حجاب
مدعوين:
نه تنها اهالی تمام اهالی دهستان از زن و مرد و دختران و پسران جوان گرفته تا بچه و
پیر بلکه گروهی هم از ده های دوردست ودهات مجاور آمده بودند تا ناظر اين "نمايش روحوضی"باشند ...!
..................
پرده بالا مي‌رود
محل نمايش:
چون در دهستان تأتری وجود نداشت بنابراين " روی حوض بزرگ وسط حياط خانه زيتون" يکی از اهالی ده را با تخته سه لايی پوشانيده بودند و نمايش بايد در آنجا اجرا می‌شد.

روی "حوض" را از سه طرف پوشانيده بودند با ديوارها. سقف‌اش به‌شکل اطاقی درآمده است که محل اجرای نمايش بود.
آرايش صحنه:
بر ديوار روبروی اين اطاق دو قاب عکس بزرگ تنگاتنگ هم آويزان شده است. که تصوير دو مرد مسن با ريش های بلند در حاليکه که دور سرهايشان با باندهای پهن و سياه پيچيده‌اند در ان قاب عکس‌ها ديده مي‌شود.
روی ديوار ديگر اطاق يک "وان يکاد" فرش‌باف در قابی طلايی نصب شده که اطاق را تزئين داده است .
.لامپی از سقف آويزان است که به اطاق روشنايی مي‌دهد ..
دورتا دور اطاق به‌جای صندلی پشتی هايی "فرش باف" برای نشستن و تکيه زدن بدان‌ها گذاشته‌اند..
و در يک گوشه از اطاق يک تلفن روی زمين باچند تا کتاب ديده مي‌شود...
درطرف مقابل آن روی يک ميز کوچک يک تلويزيون قديمی است. که روی ان " وی سی اری" به چشم مي‌خورد ..
که يک ویديو موزيک" مذهبی ريتم‌دار " در حال پخش است ..
...............
در ميان اطاق
مرد کوچک اندامی با ريشی کوتاه که پوشش او يک "زير پيرهنی رکابی" و پيژامه‌ای با رنگ‌هايی قرمز و سبز وسفيد " خط خطی"(همون راه‌راه‌ قدیم) است بدون کفش و جوراب ... در حال" وکيوم" کردن اطاق است( زیتون: وکیوم یعنی جارو برقی)
او ضمن اينکه "وکيوم" را روی فرش مي‌کشد.. بدن خود را هم با ريتم آن ویديو موزيک حرکت مي‌دهد ..
و گاهی هم بادست ديگرش برسر خود مي‌کوبد... گاهی هم بر يکی از لمبر با انگشتانش ضرب مي‌گيرد..
اين مرد کدخدای ده است ...
کدخدايی که همه مردم ده مي‌گويند يک جورايی به زور استاندار کدخدا اين ده شده ...(ولگرد جان، منظورت کیه؟)
کدخدای با خودش حرف مي‌زند ..
ــ عجب دور و زمانی شده عيال برای خريد بيرون مي‌رود..من بجای اينکه به کارهای ده برسم بايد خانه را تميز کنم..
- چه مي‌شود کرد! عيال را بايد راضی نگاه داشت . حتما اهالی ده فکر مي‌کنند من کارهای اداری ده را از خانه هم مي‌توانم به کمک قل هوالله انجام دهم .
.......
ناگهان کسی به در مي‌کوبد
کدخدا درحال جنباندن خود و "وکيوم" کردن به طرف در مي‌رود. گوشه در را باز مي‌کند ..
يکی از دستياران اوست. که خانم بی‌حجابی همراه اوست.
ــ دستيار
سلام کدخدا اين خانم از ده بالا امده تا باشما در باره پيشرفت‌های دهمان مصاحبه کنند ..و پيشرفت‌های ده ما را ببنند.( از نظر هسته‌ای؟)

کدخدا باديدن زن بی‌حجاب ِ نامحرم زبانش بند مي‌آید و سرش را پايين مي‌اندازد ..
بدون آنکه به آن زن نگاه نکند ..به دستيارش مي‌گويد :
ـ منتطر باشيد الان برمي‌گردم .".وکيوم" را جلو در روی زمين رها مي‌کند .
با عجله به داخل اطاق برمي‌گردد ..
و از توی چمدانی که در گوشه‌ای از اطاق قرار دارد يکی از روسری‌های عيالش بيرون مي‌کشد .. وروی سر خودش می‌اندازد..!!
و دوان دوان بطرف در برمي‌گردد.. چون عجله دارد " وکيوم " را
نمی‌بيند و بسختی سکندری مي‌خورد ...
و مجکم به کف صحنه مي‌خورد !
در اثر ضربه بدن او به کف صحنه ناگهان سقف و ديوارهای صحنه از هم جدا مي‌شوند و به‌روی صحنه فرو می‌ريزند.
در اثر سنگينی ديوارها و سقف، قطعات کف صحنه از هم جدا مي‌شوند. کل صحنه و با همه محتويات صحنه همرا ه با کدخدا در حوض ريخته مي‌شوند ..
....................
هلهله و قهقهه از هر طرف در بين تماشاچيان شنيده مي‌شود ...
ولی به‌زودی
همه تماشاچيان آن "نمايش روحوضی" فهميدند فروپاشی ريزش صحنه در "حوض " قسمتی از نمايش " مصاحبه با کدخدا " نبود ..
حادثه‌ای بود که عاملش بی احتياطی کدخدا بود .. بنابراين
"مصا حبه با کدخدا " هرگز انجام نگرفت ...
قرار بود اين نمايش کمدی باشد..
متاسفانه در اثر غفلت کدخدا درام شد...
ولگرد
پايان
.........

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 2:36 توسط زیتون

پنجشنبه، فروردین ۲۳، ۱۳۸۶

پنجشنبه، فروردین ۱۶، ۱۳۸۶

کاربرد حوض در تلویزیون جمهوری اسلامی

پنج شنبه، 16 فروردين 1386

هر چی می‌گذره این کارگردان‌ها علاقه‌ی بیشتری پیدا می‌کنن که لوکیشن‌های فیلمشون رو در خونه‌های سنتی و قدیمی و بخصوص حوض‌دار انتخاب کنن.
حالا کاربرد این حوض‌ها چیه؟
1- هر کی تو فیلم از خواب پا می‌شه حوله به دوش میاد تو حیاط و یک‌راست می‌ره سراغ حوض، دست و صورتشو با صابون می‌شوره.مستحبه کَفِشو حتما بریزه تو حوض.
2- تو همین حوض مسواک می‌زنه.
3- یه فین گنده و اخ و تف در حوض.
4- بعد نوبت می‌رسه به وضو. آستین‌های پیرهن(نمی‌دونم کی با پیرهن مردونه می‌خوابه که اینا از رختخواب باهاش بیرون میان) و پاچه‌های شلوارشو بالا می‌زنه. یه چپ گنده‌ی آب روی صورت و همراهش با پف و تف آبو پرتاب می‌کنه تو حوض.
چرک بین انگشتای پا رو با انگشت پاک می‌کنه و با آب حوض دستشو می‌شوره.
دست‌ها که از آرنج آبش ریخته می‌شه تو حوض.. ممکنه صاحب دست و آرنج یک‌هفته باشه حموم نرفته باشه... بدبختی معمولا چند تا ماهی هم تو حوضه.(
5- پسر قهرمان فیلم داره می‌ره دانشگاه می‌بینه کفشش گلیه، عدل میاد لب حوض ته کفششو پاک می‌کنه.
6- دختره می‌خواد بره مدرسه می‌بینه مانتو یا کیفش خاکیه. دستشو به آب می‌زنه و کیف یا مانتوشو می‌تکونه تو حوض.
7- گوسفند می‌خوان قربونی کنن. کله‌شو فرو می‌کنن تو همین حوض بیچاره.(البته تو ضلعی که به سمت قبله‌ست)
8- یارو قتل می‌کنه می‌دوه تو خونه یکراست می‌ره پای حوض. دست‌هاش و چاقوی دسته سفید یا سیاه زنجونی خونی‌شو تو همین حوض می‌شوره و گاهی پیرهن خونی‌ش هم به هکذا.
9- موقع شوخی کنار حوض حتما باید یکی از قهرمان‌های فیلم باید بیفته تو حوض.
10- خواستگار می‌خواد بیاد تو خونه. پدر با یه بغل موز و هندونه و پرتقال و کاهو و سیب و هلو و گلابی و زردآلو و گیلاس و آلبالو(باهم هم‌فصل نیستن؟) و انگور و خربزه‌ی مشهد و انار ساوه و... میاد خونه و با کمک اهالی منزل همه رو یکراست تو همین حوض خالی می‌کنن. و بدون استفاده از مایع ضد عفونی‌کننده بعد از چند دقیقه درش میارن و دختر و زن خونه با گوشه‌ی چادر که همین چند دقیقه قبل توش کلی اشک ریختن و فین نمودن برقشون می‌ندازن. آب حوضی که توش خون بوده، چرک پا بوده. آب دهن ببعی بوده. اخ و تف بوده، گل و خاک شلوار و کیف توش تکونده شده،‌ کلی ظرف توش شستن. سبزی شستن، سر و صورت شستن، کنارش ریش تراشیدن و...
(اون‌وقت انتظار دارن خواستگار بدبخت با خوردن این میوه‌های زیبا ولی آلوده دخترشونو بپسنده:) )
11- بازم حوض کاربرد داره....


نظرها

شنبه، فروردین ۱۱، ۱۳۸۶

عاقبت ملوان زن انگلیسی

1- طبق آخرین خبرها،‌ خانم سيمن في ترني ملوان دستگيرشده‌ی انگیسی پس از ارشاد شدن توسط چند مأمور خوش‌تیپ اطلاعاتی عاشق مرام آن‌ها شده و به پیشنهاد صیغه‌ی یکی از آنها جواب مثبت داده. سپس اسلام آورده و اسمش را به فاطي
سیمین تغییر داده!
مأمور فوق‌الذکر به او گفته می‌ترسم موقع بازجویی شیطان گولمان بزند. سیمن هم گفته شیطان مرا هم نزدیک بود از راه به‌در کند بس که شما خوش‌اخلاق و مهربان و خوش‌تیپید! من دیگر محال است که به انگلیس برگردم. تروخدا پسم ندهید!
همسر جدید وی در حال حاضر مشغول ارشاد او برای تغییر عادت ناپسند سیگار کشیدن است.
او گفته خواهر، بعدا در خانه‌‌ای که برایت می‌خرم -در پستویش- با هم قلیان و یک چیزایی دیگر می‌کشیم.
سیمن سابق و سیمین فعلی گفته برادر، چرا به من که زنت هستم می‌گویی خواهر؟
آن برادر گفته می‌بینی که خودت هم پس از بازجویی به من می‌گویی برادر.
فاطي هم گفته اوا خدا مرگم بده. راست مي‌گي ها. خدا نکشدت!
فاطي سيمين در نامه‌اي به پدر مادرش نوشته:
هر چه نان و آب و رفاه است در خانه‌ي اطلاعاتي ها یافت مي‌شود. كجا بروم به از اينجا؟!

2- دبیر دینی یکی از دبیرستان‌های پسرانه کرج روز قبل از تعطیلات به عنوان نصیحت به بچه‌ها گفته:
این 17 روز تعطیلی صبح‌ها زود از خواب بیدار شید و تو رختخواب با خودتون ور نرید، در ضمن برای جلوگیری از هوی و هوس و برای دوری از فساد از دیدن فیلم‌های تلویزیونی خارجی که زن بی‌حجاب در آن است اکیدا خودداری کنید.
یکی از بچه‌ها اجازه خواسته و پرسیده:
- آقا پس تلویزیون این همه فیلم‌ سینمایی خارجی رو برای کی پخش می‌کنه؟
دبیر دینی با اعتماد به‌نفس:
- برای اقلیت‌های مذهبی!
- :)))


3:41 | Zeitoon |

نظرها

جمعه، فروردین ۱۰، ۱۳۸۶

آقاي زانوزاده

مدتی بود که "مش‌قربان تقی‌زاده" آبدارچی میانسال شرکت موقع حمل سینی چای از این اتاق به آن اتاق، بفهمی نفهمی می‌لنگید.
در حالیکه سعی می‌کرد درد را به روی خودش نیاورد و تنه‌ی نسبتا سنگینش را روی پاهای تپل و کوتاهش راست نگه‌دارد و طوری راه برود که استکان‌های چای لب‌پر نزنند و سینی تمیز بماند، توی راهروها از این‌ور به آن‌ور می‌رفت.
طبق معمول به آنهایی که بیشتر بااو رفیق بودند و موقع برداشتن چایی گپی هم با او می‌زدند بیشتر می‌رسید.
به اتاق مهندس سیمانی که رسید بعد از گذاشتن چایی روی میز ، سینی به‌دست روی صندلی کنار میز ولو شد. کسی به غیر از مهندس در اتاق نبود.
- خدا بد نده مش قربون.
- بد نبینی موهندس.
چشم‌هایش می‌گفت که کاری با مهندس دارد و رویش نمی‌شود بگوید.
سیمانی پرونده‌ای که جلویش نگه‌داشته بود و داشت می‌خواند روی میز گذاشت.
- به‌به! چایی ِ مش قربون این وقت روز خوردن داره.
درحال هورت کشیدن چایی: چه خبر؟ زن و بچه‌هات خوبن ایشالله؟
- شکر!
- خسته‌ای!
- نه والله. کاری نکردم که... موهندس... این پاهام...
- مدتیه می‌بینم ... انگار پاهات درد می‌کنه.
- این کُنده‌‌های زانوم آقای موهندس، درد امانمو بریده.
- پیش شیبانی- دکتر ِ شرکت- رفتی؟
- نه هنوز، فکر نکنم چیزی باشه. یعنی خودا کنه نباشه. می‌ترسم کارمو از دست بدم و پیش زن و بچه‌م شرمنده بشم.
- هر چه زودتر برو مش قربون. هر چی زودتر بفهمی دردت چیه زودتر معالجه می‌شی.
- شوما لطفا به کسی نگو موهندس جان. این دهتر شیبانی هم که...
- خیالت راحت. سفارشتو می‌کنم.
سیمانی گوشی را بر می‌دارد و شماره‌ای را می‌گیرد.
بعد از خوش و بش و شوخی با دکتر شرکت:
- دکتر جان، به این مش قربون ما برس. الان می‌فرستم پیشت.
- چی؟ ... نه... زانوهاش درد می‌کنه....
با خنده: سربه سرش نذاری ها، وگرنه با من طرفی!
رو به مش قربون:
- مش قربون، برو به منشی شرکت بسپر و برو پیش دکتر. منتظرته.
- قربون دستت موهندس.
یا سنگینی از روی صندلی بلند شد و رفت...

× × ×
روز بعد

دکتر شیبانی وارد اتاق مهندس سیمانی شد. همه‌‌اش شوخی می‌کرد و می‌خندید. بقیه‌ی همکاران سیمانی هم در اتاق پشت میز کارشان بودند. و همه تقریبا کارشان را تعطیل و با نیش‌های باز به خوشمزگی‌های دکتر گوش می‌دادند.
هنوز چند دقیقه‌ای نگذشته بود که مش قربان با سینی‌ پر از چای رسید.
دکتر با قهقه خنده:
- چطوری آقای زانو زاده؟
مش قربان سرخ شد و ابروهای پرپشت سیاهش در هم گره خورد.
- به مرحیمت شوما.
- دیشب باز هم زانو زدی؟
سبیل‌های پهن مش قربان آشکارا می‌لرزید. جواب نداد. سینی چای را روی میز مهندس سیمانی گذاشت و به سرعت لا الله الا الله گویان از اتاق خارج شد.
دکتر غش‌غش خندید.
مهندس سیمانی:
- چیکارش داری این بیچاره رو؟ این‌قدر اذیتش نکن.
کارمندی که میزش روبروی مهندس سیمانی بود با کنجکاوی پرسید:
- دکتر جان، فامیلی مش قربون تقی‌زاده‌ست. چرا بهش می‌‌گی زانوزاده؟ به‌خاطر درد زانوش؟
دکتر که انگار منتظر همین سؤال بود پرید در اتاق را بست و نشست روی صندلی وسط اتاق که ماجرا رو تعریف کنه. بقیه هم کاراشونو کاملا کنار گذاشتن و با ذوق و شوق منتظر شنیدن یک داستان خنده‌دار شدن. به غیر از مهندس سیمانی که نگاهی اعتراض‌آمیزی به او کرد.

- " دیروز پاهای مش قربونو معاینه کردم. حتم دارم زانوهای هر دو پاش آرتروز داره. براش تو دفترچه‌ش نوشتم که بره عکس بگیره و تا وقتی عکسش حاضر شه براش کلی دارو نوشتم. "
- آخی... طفلک. وزنشم زیاده. لاغر کنه بهتر می‌شه.
-" آره... اما اینو گوش کنید. از خنده می‌میرید. ازش پرسیدم مش قربون از پله زیاد می‌ری بالا پایین؟ می‌گه نه. خونه‌مون در طبقه‌ی هم‌کفه.
می‌گم کِی‌ها بیشتر اینطور می‌شی؟
هی رنگ عوض می‌کنه. می‌گه روم نمی‌شه آقای دُهتُر.
خیلی اصرار کردم تا بالاخره گفت."
همه کارمندای اتاق با هم: چی گفت؟
-" بعد از کلی به‌قول خودش خَجالت و اوتاماخ کشیدن. گفت:
- آقای دُهتر، راستش وقتی می‌رم روی منزل خیلی زانوام درد می‌جیره.( دوباره قهقه‌اش به هوا رفت.)
اولش فکر کردم منظورش رفتن روی پشت‌بوم خونه‌شونه. گفتم دیدی گفتم یکی از دلایلش بالارفتن از پله‌ست.
اما گفت: نه آقای دهتر، منظورم از منزل ... چی بگم؟... خانوممه! بیچاره می‌شم تا کار رو تموم کنم.
یهو دوزاریم افتاد! "
صدای خندیدن کارمند‌ها بلند شد.
" حالا بقیه‌شو گوش کنید. بهش گفتم مش قربون خوب روش‌ات رو عوض کن. مثلا به جای اینکه تو بری رو منزل و زانوهات درد بگیره اون بیاد رو تو."
نمی‌دونید چه حالی شد! غیرت چشاشو پر کرد و برای یه آن حس کردم الان با مشت می‌کوبه تو صورتم.
فوری گفتم: من از نظر علمی می‌گم. منظوری ندارم.
با غیض گفت: حرفا می‌زنید آقای دوهتر! مگه می‌شه منزل بیاد رو آدم؟
مردی گفتن زنی گفتن!( اما نگفت شرمی و حیایی گفتن. چقده...)
بهش گفتم: مش قربون، چرا ناراحت می‌شی. زمونه عوض شده. الان هزار و یک راه برای زناشویی هست. از پهلو، از... ( زیتون: بقیه‌ی روش‌ها سانسور شد!)
- ووی... آقای دهتر، مگه می‌شه؟ اونایی که می‌ذارن خانم بیاد روشون حتما ترک نیستن. ما ترکا به زنمون رو نمی‌دیم! شما فارسای زن‌ذلیل شاید...
حالا هم خنده‌م گرفته بود و هم می‌ترسیدم بزنه دک و دنده‌مو خورد کنه.
گفتم می‌خوای یه سی‌دی برات بیارم که انواع روش‌های سکس رو توضیح داده. خودت یکیشو انتخاب کن که به زانوهات فشار نیاد.
یهو آمپرش رفت بالا! - فیلم سکسی؟ تو به من می‌خوای فیلم سکسی بدی؟ 27 ساله سابقه کار دارم کسی نتونسته از من یه بی‌ناموسی ببینه! اون‌وقت شوما بی من می‌گی برو فیلم سکسی ببین؟!!
دیگه صداشو انداخته بود تو سرش. ( کارمندها از شدت خنده داشتند روده بر می‌شدند و از هیجان یا مشت می‌زدند یا سرشون رو می‌کوبوندند روی میز. یکی نزدیک بود از روی صندلی‌اش بیفتد پایین)
گفتم مش قربون چرا ناراحت می‌شی؟ سکس یعنی همون زناشویی. برای سلامتی خودت گفتم! حالا برو از زانوهات عکس بگیر و این دواها رو هم که برات می‌نویسم از داروخانه بگیر و بخور تا بعد. روی حرفای منم فکر کن.
- چه فکری؟ تا بوده همین بوده بین ترکا مرد همیشه بالا بوده!
آقا، خلاصه که ماجرایی داشتیم با این آقای زانو زاده. اصلا حریفش نشدم که نشدم"

صدای خنده شرکت را پر کرد...


از آن روز به بعد به غیر از مهندس سیمانی، همه‌ی کارمند‌ها مش قربان را " آقای زانوزاده" صدا می‌زدند(البته پیش خودش. و هرگز به رئیس شرکت چیزی نگفتند). مش‌قربان عصبانی می‌شد ولی از ترس از دست دادن کار سعی می‌کرد با کسی دعوا راه نیندازد. از زانوهایش عکس نگرفت و دیگر پیش دکتر شیبانی نرفت.
روز به روز گوشه‌گیرتر می‌شد و بیشتر می‌لنگید. منشی جدیدی برای شرکت آمده بود و او هم مثل بقیه‌ی خانم‌ها ماجرا را نمی‌دانست. کارمندهای مرد سعی کردند که این راز را مثل همه‌ی رازهای مردانه از خانم‌های کارمند مخفی نگه‌دارند.

تا اینکه یک روز کارمند دبیرخانه آقای پهلوانی به منشی شرکت چند برگ از یک پرونده‌ را داد و گفت:
- به مش قربون بگو زود بره از این‌ها فتوکپی بگیره بیاره اینجا.

بعد از چند دقیقه منشی شرکت که دخترکی ظریف و لاغر بود، لرزان با صورتی به رنگ گچ در حالیکه چند ورق پاره دستش بود به دبیرخانه برگشت.

- چی شده خانم زند؟
منشی با بغض- هیچی به‌خدا، نمی‌دونم چرا یهو مش قربون عصبانی شد و ورق‌ها رو از دستم گرفت و پاره کرد...
بغضش ترکید. با گریه ادامه داد:
- گفت دیگه تو این شرکت نمی‌مونه. داشت اسباباشو از توی کشو بیرون می‌آورد تا بره... به‌خدا من حرف بدی بهش نزدم. فقط گفتم آقای زانو زاده لطفا ازین برگه‌ها فتوکپی بگیرید ببرید برای آقای پهلوانی.
کارمند شوکه شده: چی صداش کردید؟
- مگه فامیلی مش‌قربون زانوزاده نیست؟
- ....

حالا تمام کارمندهای شرکت به پیشنهاد مهندس سیمانی قرار شده در تعطیلات عید یک جعبه شیرینی و یک دسته گل بخرند ببرند برای مش قربان به عنوان معذرت ‌خواهی و دلجویی و خواهش برای بازگشت به کار.
تمام مردهای عالم با مش‌قربان شوخی ناموسی کنند از نظر او بازهم می‌شد تحمل کرد. اما یک ضعیفه... وای...

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 9 فروردين 1386


نظرها