بهخاطر يک دسته اسکناس!
از جايم بلند شدم لب تخت نشستم. گيج وويج بودم نمیدانستم کجا هستم.ميدانستم اين بيدارشدنم اتفاقی نبود. بهعلت عادت هميشگیام در طول شب بود. ازطرفی چون ساعت ذهنیام هنوز به وقت تگزاس کارميکرد و در آنجا شب بود، بنابراين برای من همچنان شب ادامه داشت. چشمهايم را با انگشتانم ماليدم و به در و ديوار اطاق خوب نگاه کردم. اطاق نيمتاريک بود چون صبح قبل از خوابيدنام پرده تنها پنجره اطاق کاملا کشيده بودم.
کمکم فکرم بهکار افتاد. فهميدم که در هتل هستم. از جايم بلند شدم بهطرف پنجره رفتم. پرده را کنارزدم. روبهرويم همان ديوار بلند آجری بدون پنجره بود. صبح هم آنرا ديده بودم . به آن مات نگاه ميکردم. فکرم را بجايی نمی رفت.ناگهان بهياد چمدان گمشدهام در فرودگاه افتادم.بايد ميرفتم فرودگاه. ولی يادم آمد که قبل از هر چيزی به پول ايرانی نياز دارم. بايد اول به بانک يا صرافی بروم ومقداری دلار به پول ايرانی تبديل کنم. به ساعتم نگاه کردم ساعت ۳ بعداز ظهر بود.بايد عجله ميکردم. بهسرعت رفتم دست شويی. صورتم را چند لحظهای زير شير آب سرد گرفتم. خواب کاملا از سرم پرید.خودم را توی آيينه خوب نگاه کردم. از پف زير چشمانام خبری نبود با ريش تراشيده کاملا از هيبت حاجآقا بودن بيرون آمده بودم!از دست شويی بيرون آمدم همان شلوار جين و پيراهن بيات!شدهام را مجبور بودم دوباره بپوشم. فقط کيف جيبی را برداشتم از اطاق بيرون آمدم در را قفل کردم. در راهرو با آن مرد دربان برخورد کردم. به طرفم آمد قبل از اينکه حرفی بزند من به او سلام کردم. آرام در گوشش اسمم را گفتم. از او خواهش کردم از اين به بعد مرا با اسمم صدا کند و به من حاجآقا نگويد چون هنوز من به مکه مشرف نشده ام!گفت اطاعت ميشه حاج آقا!!
ياد آن مردی افتادم که روی پيشانیاش يک غده بزرگ داشت و اسمش علی بود همه آدم هايی که در شهرش او را ميشناختند به او ميگفتند "علی غدهدار". چون از آن لقب نفرت داشت، تصميم گرفت آن "غده" را عمل کند. آمد تهران و رفت در بيمارستانی آن غده را عمل جراحی کرد. خوشحال به شهرش باز گشت. انتظار داشت که ديگر هيچکس به او "علی غده دار" نگويد. ولی همان آدمها از آن بهبعد صدايش ميکردند "علی بی غده"!از حاجآقا گفتن دربان بعد از خواهشام از او، هم خندهام گرفت و هم کفرم بيرون آمده بود. سعی کردم چيزی به او نگويم . او دوباره تا جلو کانتر دفتر هتل همراهم آمد و در کنارم جلو کانتر ايستاد. متصدی پشت ميز کامپيوتر نشسته بود. وقتی مرا ديد از جايش بلند شد آمد روبروی من ايستاد و با ذکر اسم خانوادگیام به اضافه يک اقا جلو اسمم از من پرسيد فرمايشی داريد؟ــ بله "دفتر تلفن تهران" را داريد؟ــ دفتر ِچی !!!؟
(زیتون دیگه نمیتوانه ساکت بمونه، به حق چیزهای نشنیده!واقعا دفتر ِ چی؟! کشک چی؟)ـــ دفتر تلفنی که شماره تلفنهای تهران تويش هست.
ـــ ما نداريم. فکر ميکنم بايد برويد تلفنخانه!مثل اينکه اصلا چنين چيزی بگوشش نخورده بود. از خودم پرسيدم مگر ممکن است شهری به بزرگی - شهر تهران - دفتر تلفن نداشته باشد؟! چون در هر کوره دهات اروپا و يا امريکا هر شهری يک دفترراهنمای تلفن دارد که در هر خانه و هر بقالی هم يافت مي شود.(آنچهیافت می نشود آنم آرزوست ...)
گفتم اگر کسی به شماره تلفنی نياز داشته باشد چطور ميتواند آن شماره را پيدا کند؟گفت: از شماره اطلاعات تلفن۱۱۸ بايد سوال بکند! حالا شما به من بگوييد به کجا ميخواهيد تلفن کنيد تا من از اطلاعات برايتان بگيرم.
ــ فرودگاه مهرآباد، قسمت بارهای مفقود شده.
تلفن را برداشت. به ۱۱۸ زنگ زد. بعد ازشرح و بسط مفصلی بالاخره موفق شد شماره قسمت بارهای مفقوده شده فرودگاه را بهدست بياورد. آن شماره را گرفت و گوشی را به دست من داد. بعد از چند بوق شخصی از آن طرفِ تلفن که گويا متصدی قسمت بار و چمدانها بود گفت:- الو، بفرماييد.خودم را معرفی کردم تاريخ و شماره پروازو مشخصات چمدان گمشده را به او دادم.گفت: آقا بهتر است خودتان به فردودگاه تشريف بياوريد. من از پشت تلفن نمیتوانم جواب شما را بدهم. و صدا قطع شد.ياد سفر چند سال پيشام افتادم که در فرودگاه دالاس عينا همين حادثه برايم اتفاق افتاد و چمدانم مفقود شده بود بعد از دادن اطلاعات لازم به انها فرودگاه را ترک کردم. چند روز بعد به من اطلاع دادند که چمدان پيدا شده. و آنرا به خانه ما خواهند آورد.حدود ۵۰ کيلومتر از فرودگاه دالاس تا خانه راه ما بود. چمدان را آوردند در خانه مان به من تحويل دادند.(همان شیطانهای رجیم شما را بد عادت کردهن دیگه! اینجا ایرانِس) گوشی را زمين گذاشتم. فکر کردم فعلا تبديل پول از چمدان برايم مهمتر است.( ای داد سوغاتیهای من...)ولی ياد ان چند تکه "خرت و پرت"هايی که برای عزيزی آورده بودم و در ان چمدان بود، دلم را سوزاند.( آهان... این شد:))ولی کاری که نمیتوانستم در بارهاش بکنم.( چرا بابا، یهبار دیگه تلفن میزدی)فعلا بايد دنبال پول ميرفتم.(میبینی! همیشه مادیات بر معنویات میچربد!)اول اينکه گرسنه بودم.( و شکمیات) و دوم اگر ميخواستم بهجای تومان دولار خرج کنم، بهزودی ورشکسته ميشدم. از متصدی پرسيدم:ــ آقا نقشه شهر تهران را داريد؟ ( حاجآقا،آمریکا شمارا خیلی پرتوقع بار آورده ها...)نگاهش مثل نگاه عاقل اندر سفيه بود، گفت تشريف ببريد کتابخانه و يا کتابفروشی..!ــ بروشوری چيزی که راهنمای توريستها در باره تهران باشد نداريد؟ ( ولگرد جان شما را چه میشود؟ اینجا ایرانِس نه جزایر مالدیو)گفت نخير!ــ پس لطفا بگوييد کجا ميتوانم دلار به ريال تبديل کنم؟(ها... اینیه رقم تو کار ما هست)ــ در بانک يا صرافیهای خيابان فردوسی. بانک هم همين بغل است.از او تشکر کردم و راهم را بهطرف در خروجی هتل پيش گرفتم.دوباره آن دربان که ميتوانم بگويم بیشتر کارگر هتل بود تا دربان چون همه جای هتل ولو بود، (به اینا میگن آچار فرانسه ولگرد جان. یک نفرو استخدام میکنن برای کارهای متعدد) مرا تا جلو درخروجی همراهی کرد. از او پرسيدم اسم اين خيابان چيست؟ گفت "بلوارکشاورز"ــ اسم قديمش چی بود؟ــ "بلوار اليزابت" و آن پارک روبرو هم اسمش "پارک فرح"بود که حالا به ان "پارک لاله" ميگويند.گفتم آها ...! داره يادم ميايد!گويا از حرفهايم فهميده بود که سالهای زيادی ايران نبودهام، ادامه داد که:- حاجآقا! مواظب باشيد که گم نشويد چون اسم همه خيابانها عوض شده.از او خداحافطی کردم و از آن چند پلهی هتل پايين آمدم و جلو هتل کمی مکث کردم.آن روز يکی از روز های آخر ماه شهريور بود. نسيم ملايمی بهصورتم خورد. احساس خوبی به من دست داد به آسما ن نگاه کردم بدون ابر و آبی بود. بر اساس آنچه راجع به تهران شنيده بودم انتظار آسمانی دودگرفته و قيرگون را داشم. فکر کردم صاف بودن آسمان حتما بهعلت وزيدن اين نسيم بود.(درست حدس زدید) سعی کردم ازحافظهام مدد بگيرم که کجا هستم؟کم کم حافظهام بهکار افتاد...روزگاری را به ياد آوردم که کوچک بودم. اينجا يک خيابان خاکی بود و "نهر آبی" ازوسط آن ميگذشت که به ان "آب کرج" ميگفتند. اينجا محل پيکنيک بسياری از خانوادههای تهرانی بود .در روزهای جمعه صدها خانواده به اينجا ميآمدند و بساطشان را تمام روز در در دو سوی اين نهر پهن ميکردند.خانوادههايی با زنان و دخترانی بیحجاب و يا باحجاب در کنارِهم جل و پلاسشان را روی زمين میانداختند. زنان سماورهای ذغالی را آتش ميکردند مشغول پختن غذا میشدند و دود دم راه ميانداختند تا سفره نهار را برای خانوادهایشان آماده سازند.(اون موقع زنهای ایرانی هنوز به حقوق برابر فکر نمیکردن ولگرد جان:) حالا ببین چه تساوی کاریه بین مردان و زنان در پیکنیک) بچههایشان در اين نهر آب بازی ميکردند. ظرفهایشان را بعد از غذا خوردن در اين نهر میشستند.و مردانی که "بطریهای عرق کشمش" در جلوشان بود پاسوربازی ويا تخته نردبازی ميکردند و به سلامتی يکديگر ليوانها را بالا ميانداختند.( الانهم هست ولگرد جان، منتها از بیرون منتقل شده تو خونهها و عرق کشمش هم تبدیل شده به خیلی چیزای متنوع دیگه!)و به آوازهای خوانندگان آن روزگار که از "راديو دريا"هايشان پخش ميشد گوش ميکردند.(خوشا به سعادتشون)و در نزديکی آنها مردان و زنانی که روبه قبله می ايستادند تا نماز ظهرشان را بجا آورند.(همزیستی مسالمتآمیز)و نوازندگان دورهگردی که برای اين جماعت موسيقی مينواختند تا چند قرانی کاسبی کنند.( آخ... نگو دیگه!)سالها گذشت. "آب کرج" کمکم تغيير چهره داد و نام "آب کرج" در يادها گم شد. آن خيابان خاکی آسفالت شد و ساختمانها در دو سوی آن سر برافراشتند. گل و گياه ودرخت در دوسوی نهر که بسترش ديگر خاکی نبود کاشته شد و نام بلوار بهخود گرفت.تا آنکه يک روز ملکه جوان انگليس به ديدار شاه ايران به تهران آمد اسم آن بلوار را با نام او تزيين کردند. ولی شاه نام اليزابت را همراه خود برد! فکر کردم من از امروز بايد ياد بگيرم که ديگر به گذر گاه " آب کرج" بلوار اليزابت نگويم ..و بگويم بلوار کشاورز.سعی کردم از آن فکرها بيرون آیم و در پی بدست آوردن ريال باشم!از همين نقطه که ايستاده بودم توانستم موقعيت ميدان فردوسی را نسبت به اين بلوار تجسم کنم. ولی فکر کردم که ميتوانم اين کار در هر بانکی انجام دهم و نيازی به رفتن خيابان فردوسی ندارم!فاصله بانکی را متصدی هتل به من آدرس داده بود زياد از هتل دور نبود.بهراحتی آنرا پيدا کردم. وارد بانک که شدم خوشحال بودم چون اولين مشکلم که تبديل پول بود بهزودی حل ميشد!(آرزو عیب نیست)خوشبختانه بانک خلوت بود جلو يک گيشه ايستادم . و متصدی آن گيشه گفت: ــ فرمايش!؟درحاليکه از توی کيف بغلیام که توی جيبم شلوارم بود بود يک صد دلاری بيرون ميآوردم به او گفتم:ــ ميخواهم صد دلار با ريال تعويض کنم .ــ در اين بانک حساب داريد؟ــ نخير.( اهه...چه معنی داره در اون بانک حساب نداشته باشید؟) - معذرت ميخواهم ما نميتوانيم دلار شما را خورد کنيم چون شما در اين بانک حساب نداريد!! تشريف ببريد صرافیهای خيابان فردوسی.يادم آمد که در ايران با سيستم "چانه زدن" خيلی مشکلات را ميشود حل کرد. (اونی که اصلاحطلبا میگن سازش در پایین و چانهزنی در بالاست!)ــ آقا من مسافرم به پول ايرانی نياز دارم گرسنه هم هستم و سيگار هم ندارم(الهی بمیرم ولگرد جان) حالا شما يک کاريش بکنيد!خندهاش گرفت.(بیرحم)گفت :ــ "حاج آقا" اين خلاف مقررات ماست. نمیتوانيم اين کار را بکنيم. عرض کردم که تشريف ببريد خيابان فردوسی. با تاکسی ۱۰ دقيقه است! گفتم آقا پو ل تاکسی هم ندارم.ــ پياده بريد. از اينجا تا انجا فقط ۲۰ دقيقه بيشتر راه نيست!(یزید هم رفتارو با حسین نکرد!)از او تشکر کردم. از بانک بيرون آمدم و مصمم بهطرف ميدان فردوسی به راه افتادم. نياری به نقشه يا کسی نداشتم تا مسيرم پيدا کنم. خيابانها ی اطراف خيابان فردوسی را بهخوبی بهيادم آمد.(الحمدالله)در مسيرم که ميرفتم، مشغول تماشای آدمها و اتومبيلها و ساختمانهای دوطرف خيابان شدم.گويی يکی از "اصحاب کهف"ام که بعد از صدها سال از خواب بيدار شدهام و به شهرم بازگشتهام. همه چيز برايم عجيب و ديدنی بود مثل کودکی که برای اولين بار به "ديسنی لند" رفته باشد. غرق شادی بودم. در مسيرم به طرف خيابان فردوسی بايد از خيابانهای پهلوی(ولی عصر ولگرد جان) و شاهرضا(انقلاب) عبور ميکردم. شکل و قيافهی آدمها، ساختمانها و ماشينها از زمانی که ايران را ترک کرده بودم بسيار عوض شده بود. همه چيز بهنظرم عجيب و ناآشنا ميآمد.حس ميکردم در کشوری بيگانه هستم و شکل وشمايل و طرز لباس پوشيدن زنان و مردان هم تغيير کرده بود.داشتم دختران و زنانی ميديدم که با زنان و دخترانی که در زمان ترک ايران در ذهنم داشتم از زمين تا آسمان تفاوت کرده بودند.انها را با دهان باز نگاه ميکردم . اگر کسی به من توجه داشت حتما تصور ميکرد مثل بقيه مردها مشغول "چشمچرانی" هستم فقط متلک نمیگفتم. ديدن زنان و دختران با حجابهای گوناگون برايم جالب بود.دختران و زنانی با روپوشهايی چسبان و رنگهای روشن و شلوارهای جين تنگ و کوتاه که ميشد اندازههای اندامهای آنها را از زير لباسهايشان حدس زد. با کفشهای پاشنهبلند و توالتهای ملايم و گاهی غليظ و افراطی و با روسریها و ياشالهای رنگی که قسمت زيادی از موهایهايشان از زير روسری و ياشالهايشان پيدا بود وگاهی موبايل به دست در پيادهروها بهر سو در حال حرکت بودند و من به دقت از ٱنها سان ميديدم!!اينها دختران و بانوانی بودند که ميشد حدس زد سخت به جمهوری اسلامی "دهن کجی" ميکردند.در کنار آنها، زنان ودخترانی که سرتاپای آنها سياهپوش بود باقيافهی ترش و اخمو بدون هيچ دستکاری وتوالت در صورتهايشان با روپوشهای گشاد و يا با چادرهای سياه که مقنعههايشان تا نزديکی ابروی آنها را پوشانده بود راه ميرفتند. زنانی را هم ديدم که فقط با چادرهای سياه و سنتی بودند، بدون مقنعه. که نشان ميداد زياد در قيد پنهان کردن يا نشان دادن موهايشان نبودند. اين نوع زنان برايم تازگی نداشتند .اينها گويا زنانی بودند که کاری باجمهوری اسلامی نداشتند نه تهديد و نه ترغيب جمهوری اسلامی در شکل لباس پوشيدن آنها اثری نگذاشته بود. به شکل سنتی خود باقی مانده بودند و بهراه خود همچنان ميرفتند. بعدها فهميدم شايد اندکی در قضاوتم درباره رابطه نوع پوشش با نحوه فکر زنان خطا کردهام . همهی اين زنان و دختران بیاعتنا به يکديگر از کنار هم در حال رفت وآمد بودند.به نظرم لباس مردان کمتر دچار تغيير شده بو د. از طرز لباس پوشيدن وظاهر و شکل وشمايل زنان و مردان به راحتی ميشد حدس زد که "زنان" جرأت بيشتری در شکستن قوانين جمهوری اسلامی نشان ميدهند تا مردها.(خوب مردها محدودیتی جز بلوز آستینکوتاه و شلوار پاچه کوتاه نداشتند که آنها هم برای آستینکوتاه کم مبارزه نکردن طفلکیها)ظاهر مردهايی که در مسيرم ديدم بيشتر محافظهکارانه بود. بدون لبخند. اخمو.(به قول مامان بزرگ سیبا جمهوریاسلامی تخمشونو کشیده) من باکسی آن روز صحبت نکردم تا ببينم توی کلههايشان چه ميگذرد!اينها که دارم ميگويم برداشت من از "ديدهها"يم است نه "شنيدهها"يم . ( شما بسیار خوب دیدهاید ولگرد عزیز)بسياری از مردها کت و شلوار داشتند و بهندرت يک کراواتی ديده ميشد(چندسال پیش مردان برای کراوات زدن هم مبارزه میکردن. وقتی نسبتا آزاد شد، بیخیال شدن و الان فقط در مهمانیهای رسمی اونم فقط مردان بزرگتر کراوات میبندن) وبسياری هم فقط شلوار پيراهنهای آستين کوتاه در برداشتند و خيلی از آنها تهريشی هم داشتند که من آنرا ناشی از تنبلی تراشيدن روزانه آنها تعبير کردم. و ريشوهايی ر ا هم ديدم با کت و شلوارهای تيره وپيرهنهای يقه بسته(یقه آخوندی) و بسيار ترشرو. گويی بر پيادهرو خيابان منت ميگذارند که روی آن راه ميروند!! حتم کرم اين شکل وشمايل جواز خوبی میتواند برای ورود به دايره دولت جمهوری اسلامی باشد.(دمت گرم. درست متوجه شدی.)شايد داشتم باز اشتباه ميکردم .طرز لباس پوشيدن نوجوانان بيشتر به سياق امريکايیها و اروپايیها بود! با شلوارهای جين و پيرهنهای الوان و ٱستين کوتاه و گاهی با موهای بلند که ديدن آنها هم برايم بسيار جالب بود. تنوع لباسهای گوناگون مردمی که که ميديدم مرا به فکر انداخت. به مجرد اينکه چمدانم را يپداکنم بهترين لباسهايم را میپوشم و کلاه "بيس بالم" را دوباره سرم ميگذارم.چنانکه گفتم اينها برداشتهای اوليهام از ديدن زنان و مردان و دختران وپسرانی بود که در مسير شلوغ آن بعد از ظهر درمسير پيادهروی طولانیام از بلوار کشاورز تا ميدان فردوسی مشاهده کردم.در آن ساعت بعد از ظهر از انبوه اتومبيلها که در آن خيابانها درحال آمدوشد بودند تعجب کردم.(حالا کجاشو دیدی؟)در بعضی از قسمتهای خيابانها ترافيک سنگينی ديده ميشد که خيابان را به يک پارکينگ بزرگ تبديل کرده بود چون اتومبيلها همه از حرکت ايستاده بودند.گاهی میايستادم به زنها و مردهايی نگاه ميکردم که چگونه از لابلای اتومبيلها و اتوبوس و موتورسوارهای دوتَرکه و سهترکه که با سرعت در حال عبور بودند.از ميان آنها با مهارت و شجاعت بینظيری ازعرض خيابان ميگذشتند.(کجاشو دیدی؟) ديدن آنها واقعا برايم تماشايی بود. باور نميکنم هرگز روزی ولگرد چنين جسارتی داشته باشد. و اگر بخواهم چنين خطری کنم و مثل آنها از بين اين اتومبيلهايی که با سرعت درحال حرکت هستند بگذرم، باور ندارم که به آنسوی خيابان برسم مطمئن هستم سر از بهشت زهرا بيرون خواهم اورد. ديدن اين منظره های ترافيک و حرکت درهم برهم و سبقت گرفتن و ترمزهای ناگهانی اتومبيلها و اتوبوسها و پياده و سوار کردن تاکسیها در هر نقطه از خيابان برايم بسيار ديدنی بود. و از عجايت اين بود که من هيچ تصادفی در اين بلبشوی رانندگی تا وقتی که به ميدان فردوسی رسيدم نديدم! (اهم... ما اینیم!)و اين منظره مرا ياد پرواز پرستوها در آسمان انداخت. اين پرندگان زيبا بدون داشتن مقرراتی که ما انسانها برای رانندگی وضع کرده ايم و هزاران آنها "گروهی" به هر سوی آسمان پرواز ميکنند و بهندرت به هم برخورد ميکنند! فکر کردم رانندههای تهران هم شايد مثل آن پرستوها باشند. نيازی به مقررات ندارند هر چند رعايت هيچ مقرراتی را نمیکنند ولی راه خود را پيدا ميکنند و ميروند و تصادف هم نميکنند. البته اگر از ۲۰ هزار کشته تصادفات در سال در جادههای ايران بگذريم که من شنيده بودم.فکر ميکنم اين رانندههای تهرانی نيستند که ماهرند و روزی چند نفررا لت و پار نميکنند . اين مهارت عابرين پياده است که قادرند از چنگ آنها بگريزند و جان سالم بهدر ببرند.بهراهم همچنان ادامه ميدهم. تا ميدان فردوسی که برسم در هر صد متر يا بيشتر جعبه هايی آهنی را ديدم که روی يک لوله آهنی به ارتفاع تقريبا 5/1 مترنصب شده بودند. اول فکر کردم انها "پارکومتر" هستند اما ديدم درحاشيه پيادهروها نصب شده بودند. روی يکی از آنها را خواندم نوشته بود "صندوق صدقات" با يک شکاف ۱۰ سانتيمتری برای انداختن پول در آنها. در طول پيادهرویام کسی را نديدم که پولی در آن بياندازد. فکر کردم اين صندوقها هرگر قادر نيستند جای گداهای انسانی را بگيرند و برای شهرداری جمهوری اسلامی درآمد زيادی کسب کنند!( اینگدایان آهنی متعلق به کمیته امدادند)چون آدم نيازمند وقتی به يک "گدای انسانی" پول ميدهد انتظار دارد آن گدا دعايش کند مثلا بگويد:- خدا امواتت را بيامرزد! انشاالله سالم برگردی بهخانهات ! خدا بچههات را ازت نگيره! دعا ميکنم چمدانت پيدا شود!!(الهی آمین) و از اين نوع دعاها. بنابراين من به شهرداری تهران پيشنهاد ميکنم يک نوار با دعاهای متنوع در داخل اين صندو قها نصب کند.(بیکاری ولگرد جان، میخونن و برای درآمد بیشتر نصب میکنن حالا یک صدای نکره هم به بقیهی آلودگی صوتی کشورمون اضافه میشه.) به مجردی که نيازمندی پولی در يکی از اين /قلکها/ انداخت نوار به کار بيافتد و شروع به دعا کردن بکند و ازاين بابت کلی درآمد شهرداری اسلامی تهران بالا ميرود.راستی يک چيز جالب يادم رفت. ان اسامی "من دراوردی" تابلو های مغازه های تهران است .انواع اسم های من درآوردی واسمهای فرنگی عاريه گرفته شده از همهی زبانهای دنيا روی تابلو مغازه بود .که فراموش کردم نمونههايی از آنها را ياداشت کنم.( زیتون: شاید منظورت اسامی مثل: "تیشینی"یا "سیمو سیتو" باشه)به خيابان پهلوی رسيدم. هنوز آن درختهای زيبای چنارهای کهنسال سر جايشان بود.(چندبار خواستن قطع کنن جمعیتهای زیستمحیطی نذاشتن) گويی ديروز بود که آنها را ديده بودم .گذشت زمان هيچ تغييری دراندازه و قد وضخامت انها نداده بود. با آن "جوی بزرگ آب" که کم بيش مخلوط با اشغال که در پای آنها جاری بود. آن درختها هنوزطراوت خود را حفظ کرده بودند.و "پياده رو" آن خاکی و با چاله چوله. که برای فرش کردن با موزاييک هنوز در حال درست کردن بود. به چهاراه پهلوی و شاهرضا رسيدم.(چهار راه ولی عصر)به تابلوهای آنها نگاه کردم. اسم خيابان پهلوی "وليعصر"و اسم خيابان شاهرضا "خيابان انقلاب"شده بود .فکر کردم خدا کند که اسم فردوسی را عوض نکرده باشند!!سر چهار راه پهلوی و شاهرضا... ببخشيد وليعصر و انقلاب همراه عابران پياده در کنار بقيه آدم ها منتظر چراغ سبزعابر پياده ايستادم. ولی ميديدم عدهای بیاعتنا به چراغ قرمز با شهامت بينظیری از لابلای اتومبيلهايی که با سرعت در حرکت بودند و از چراغ قرمز عابر ميگذشتند!!من چشم به "ثانيه شمار" بالای چراغ ترافيک دوخته بودم. بالاخره ازشماره ۶۰ثانيه با شمارش معکوس به صفر رسيد.همراه بقيه عابران به آن سوی چهارراه رفتم و راهم را به طرف ميدان فردوسی ادامه دادم. به ميدان فردوسی که رسيدم گويی قله اورست فتح کرده بودم. اين همه راه آمده بودم.به خودم آفرين گفتم!!(کارت آفرین بدم خدمتتون؟:) الهی بمیرم با این شکم گرسنه)از ديدن ميدان مجسمه فردوسی بعد از سالها دوری غرق شادی شدم وديدن ان خاطرات بسياری را در من زنده کرد .مجسمه سفيد فردوسی ايستاده بر يک سنگ بزرگ خارای خام تراش نخورده همچنان باصلابت سر جايش بود.(ببخشید که حکومت اسلامی یادش رفت اینو برش داره!)يک دفعه چشمم به تعداد زيادی مرد که درحال قدم زدن بودند افتاد که "دسته های بزرگی از اسکناس" دردست هايشان داشتند و در بغل گوش هر عابری باصدای نسبتا بلند مرتب میگفتند:- دلار ميخريم !! دلار ميفروشيم! آقا، دلار ميخريم. و از هر کسی که از کنار آنها میگذشت يا به آنها نگاه ميکرد ميپرسيدند آقا دلار داری؟ ماخوب ميخريما...!ايستادم. نگاهی به آنها کردم و دستههای بزرگ اسکناس آنها به من چشمک ميزدند. نميدانم از کجا فهميدند که من دلار دارم. تعجبی نداشت البته. اين شغلشان بود. بايد شکارهای خود را زود تشخيص دهند.هنوز جرفی نزده بودم که چند نفر از آنها دورهام کردند. يکی از آنها که قلچماقتراز بقيه بود انگار مرا هيپونتيزم کرد و به گوشهای کشيد. بقيه متفرق شدند و دنبال مشتریهای ديگر رفتند. (قلچماق) گفت چقدر دلار داری؟ــ يک صد دلاری.ـــ خداييش من دلاری ۹۰۰ تومن بهت ميدم. فقط ۱۰۰۰تومان توی اين معامله گيرم مياد. از هر جا هم که ميخواهی قيمت کن. نرخ فروش امروز اينه.باورش کردم صد دلاری را به دستش دادم.و او يک دسته اسکناس ۱۰۰۰تومنی سبز رنگ نو با تصوير آقای خمينی بهدستم داد. تصميم گرفتم آنرا بشمرم. نگاهم کرد و خنديد و گفت:- حاجآقا، به من اطمينان نداری؟ اين بستهبندی بانک مرکزی است.راستش ديدم شمردن۹۰ تا هزار تومنی برايم آسان نبود و کار درستی هم در خيابان نبود. و من قادر نبودم آنهمه پول را به سرعت بشمرم. به حرفش اطمينان کردم و از شمردن ان صرف نظر کردم. خواستم آنرا در جيبم بگذارم آنقدر زياد بود که تو جيبم جا نگرفت در عمرم اين همه پول نقد با خودم حمل نکرده بودم.(حالا ما گاهی مجبوریم تا پنجشش برابر اینو با کیف حمل کنیم و البته گاهی هم ازموم میزنن)چون در امريکا ماهها من رنگ صد دلاری و پنجاه دلاری را نمیديدم و بهندرت کسی پول نقد زياد باخودش حمل ميکند. زيرا تصور پليس آمريکا از کسی که زياد پول نقد همراه داشته باشد اين است يا او "دراگ ديلر" است يا شايد کارهای خلاف قانون ميکند .بهرصورت " دلار خر" به من سفارش کرد که مواظب جيببرها باشم . بسته اسکناسها را در داخل پيرهنم گذاشتم!و از او تشکر کردم و خودم را لابهلای آدمها گم کردم که مبادا جيببری تعقيبام کند. و به طرف پايين خيابان فردوسی بهراه افتادم. هنوز چند قدمی نرفته بودم که چشمم به يک مغازه صرافی افتاد از پشت شيشه به قيمت ارزهای خارجی نگاه کردم دلار ۹۲۱ بود باخودم گفتم احمقجان هزار تومن سرت کلاه گذاشت!!(حالا جیببر نفرستاد سراغتون، باید خدا رو شکر کنید)از بيرون توی مغازه را نگاه کردم ديدم يک نفر جلو يک ماشين کوچکی در حال شمردن اسکناسهايش است.من اين نوع ماشين را ديده بودم فقط برای کارکنان بانک نه برای مردم عادی.احساس غريبی به من گفت که پول هايم را بشمارم(احساستان کاملا با شما صادق بوده) رفتم توی صرافی. از صاحب مغازه اجازه خواستم که اگر ممکن است دسته اسکناسهايم را با آن ماشين بشمارم. به من اجازه داد. تشکر کردم. اسکناسها را توی ماشين گذاشتم. در چند لحظه ماشين اسکناسها را بهسرعت مثل کتاب ورق زد. شمارشگر ماشين روی عدد ۸۰ ايستاد!!دهانم باز ماند. از خريت خودم خجالت کشيدم که چرا به آن مرد بیجا ومکان اعتماد کردم و پولم را در صرافی خرد نکردم! يک لحظه بهفکرم رسيد برگردم پيدايش کنم.(خون خودتو کثیف نکن ولگرد جان) ولی فکر کردم فايدهای ندارد. او تقريبا ۱۱ هزار تومن سرم کلاه گذاشته بود.(بعدا میفهمی او تازه نسبتا آدم خوبی بوده که همون 80 تارو همداده) برای اينکه زياد ناراحت نشوم با خودم گفتم عيب ندارد فقط ۱۰دلار از دست دادم!!از صرافی بيرون آمدم.در کنار مغازه صرافی روی زمين پيادهرو پير مردی بساط سيگار فروشیاش را روی يک تکه پارچه پهن کرده بود وانواع سيگارهای ايرانی و خارجی داشت. به او گفتم يک سيگار "وينستون لايت" بدهد. يکدانه سيگار وينستون به دستم داد. تعجب کردم(گفتی یکی، نگفتی یهبسته) گفتم مگر سيگار را دانهای هم ميفروشی؟ خنديد گفت:ــ شايد باور نکنی در زمان جنگ عراق وايران " پـُکی" هم ميفرختم!گفتم يک دانه نميخوامو يک بسته بده. چقدر ميشه؟ــ ۱۰۰۰ تومانبهنظرم خيلی ارزان بود. چون اين سيگار در آمریکا بيش از ۳ دلار بود.(خوب شد اینو بلند به پیرمرده نگفتی) از زير پيرهنم يک هزا ر تومانی بيرون آوردم و بهدستش دادم. همآنجا بسته را باز کردم و يکی از آنها را با فندکی که او با "نخ بلندی" به خودش بسته بود برايم آتش کرد. خداحافظی کردم و راهم کشيدم و برگشتم ميدان فردوسی. چشمم دنبال آن "دلار خر"(الاغ)میگشت که کلاه سرم گذاشته بود. دلم ميخواست او را پيدا کنم و چيزی به او بگويم. شايد ميخواستم بگويم اين ولگرد خيلی احمق بود آن ۸۰ هزار تومان هم زياد بود که به او دادی!هر چه بين "دلار خر" ها نگاه کردم پيدايش نکردم. خيلی گرسنه و خسته بودم. هر چه در اطراف ميدان نگاه کردم ، يک رستوران درست و حسابی پيدا نکردم .يک ساندويچ فروشی کوچک نزديک ميدان فردوسی به چشمم خورد. رفتم توی مغاره. سرش خلوت بود. چيز زيادی نداشت. يک ساندويچ برگر و يک شيشه آب گرفتم. ۱۷۵۰ تومن بابت آن پرداختم. همانجا آنرا سق زدم. تا موقتا رفع گرسنگی کرده باشم و بعدا سرفرصت بروم يک جای درست وحسابی پيدا کنم.ديگر نای راهرفتن نداشتم. از ساندويچ فروشی بيرون آمدم. داشت هوا تاريک ميشد و چراغهای خيابان روشن شده بودند.در ان طرف ميدان فردوسی منتظر تاکسی شدم. اولين تاکسی که جلو پايم ترمز کرد، خوشبختانه خالی بود. قبل از اينکه آدرسم را به راننده بدهم در تاکسی را باز کردم و رفتم صندلی عقب نشستم . آدرس هتلام را به راننده گفتم به ساعتم نگاه کردم نزديک ۸ بود.( آخ،ولگرد جان. باید کرایه را اول طی میکردی!حالا منتظر قسمت بعدی میمونیم ببینیم رانندههه چطور آدمی بود.)
------------
شنبه، آذر ۱۱، ۱۳۸۵
دوشنبه، آذر ۰۶، ۱۳۸۵
انسانم آرزوست...
1- یکی از مقدمات جشن عروسی تهیهی لیست مهمونا و نوشتن کارتدعوت برای اوناست.
اخیرا چند مورد ناراحتکننده دیدم که بد نیست برای عبرت خلق اینجا بنویسم.خونهی یکی از دوستان ِ در شرف ازدواج رفته بودم کمک. مادرش عینک نزدیکبینش رو زده بود و پشت میز پذیرایی داشت لیست مهمونا رو مینوشت و بلند بلند برای ما میخوند. به اسم هر کیمیرسید نظری هم راجع بهش میداد.
- عمو منصور و زنش و سهتا بچهش... وای.... لابد زنیکه(جاریشو میگفت) باز نمیره آرایشگاه و با یه لباس ساده میاد. آبرومونو جلو فامیل داماد میبره.
اول باید توضیح بدم که مامان دوستم خیلی به خودش میرسه. موهاشو همیشه بلوند میکنه و یهروز درمیون میره آرایشگاه و میده براش بپیچن و سشوار بکشن. ناخنهاش مصنوعی و لاکزدهست، آرایش غلیظ میکنه. ابروهاش همیشه طبق مد تاتو کردهست(تا چند ماه پیش دمش رو به بالا بود. حالا شبیه 8- البته 8 فارسی).بهخاطر اینکه تپله و قدش کوتاهتر از معمول، همیشه کفش پاشنهدهسانتی میپوشه و...)ادامه داد:
- ملوک خانوم... واه واه... لابد میخواد با اون چادر گلگلیش بشینه میون اینهمه زن خوشگل و خوشلباس. نه اینو خط میزنم.( و با حرص خط زد)
- ئه، مامان! زشت نیست؟
- چه زشتی داره؟ زشت اونه که آبرومونو میبره. دیگه کی؟
دایی سعید و زندایی ساناز. آهان... ساناز آبرومونو میخره. برای عروسیت داده از فرانسه یه لباس دکولتهی خیلی قشنگ براش آوردن با تاج همرنگش. دستکش هم داره. ماشالله عین هنرپیشههاست. چشم همهی فامیل داماد در میاد.
همسایهی خاله روشنگ هم باید بگم. خیلی تیپ داره لامصب! اندامش هم عین باربی میمونه. فقط خدا کنه بچهی شیطونشو نیاره که هیچ حوصلهشو ندارم.
- خوب، دیگه.... مهین اینا... اووووووه.... با شوهر و مادر شوهرش چکنم؟ (خودکارشو گذاشت روی لباش و چشماشو ریز کرد... داشت فکر میکرد.) یهجوری باید بهش بفهمونم این عروسی سوای عروسی قوم شوهرش ایناست. دختری که با فامیل پولدار ازدواج میکنه باید فامیلش رعایتشو کنن.
- مامان بهخدا رضا اونجوری نیست اصلا. فکر نکنم برای خانوادهشم اینچیزا اهمیت داشته باشه.
- دختر! تو جوونی. حالیت نیست اینچیزا. نباید بذاری کلاس خانوادهت پیش اونا پایین بیاد. از همون اول باید دست بالا بگیریم. بعدا که دعواتون شد تو روت میزنن. اونوقت به حرف من میرسی.
- ما هم که پایین نیستیم مامان جون.
- هیچی نگو ببینم چیکار میکنم. کجا بودم؟ آهان. به مهین میگم شوهرش اگه مریضه خودشو اذیت نکنه. هی باید بره دستشویی.. بهتره بمونه پیش مادرش. اینجوری یعنی نه اون شوهر کراوات ندیدهش دعوته نه اون مادر اخ و تفیش!
دختراش بد نیستن. پسرش هم خوب تیپ میزنه!
چقدر به این مهین گفتم به مرد مسنتر از خودت شوهر نکن. ببین. مهین تو پنجاه سالگی جوون مونده. شوهر هفتاد سالهش تلنگش در رفته! بخدا حیف مهین بود.
- خوب... خالههاتو که باید اول مینوشتم....بازم به خواهرای خودم. هر کدوم حداقل 400-300 هزار تومن خرج لباس کردن و از الان از بهترین آرایشگاهها وقت گرفتن.
-... رو نگیم... بیکلاسه.
-... رو بگیم کلاس داره.
-... رو نگیم. آبرو واسمون نمیذاره.-
...
بالاخره روز عروسی فرا رسید.
تو عروسی دیدم خانوادهی داماد نسبتا سادهتر از خانوادهی عروسن، با اینکه بیشترشون کارخونهدار و پولدارن. بخصوص اونایی که از شهرستان اومده بودن.
وسطای عروسی دیدم دوستم یهو وسط رقص بغض کرد و ول کرد و رفت به سمت دستشویی. گفتم نکنه کسی چیزی بهش گفته یا حالش بههم خورده. داماد هم که اینقدر شنگول بود حواسش نبود رفت جلوی دختر داییش دِ برقص!دنبال دوستم رفتم. دیدم جلو آینه داره زار زار گریه میکنه. گفتم چی شده؟
گفت ندیدی؟
گفتم چیو؟
گفت اون پیرزنه که پرید وسط رقصید، از فامیلهای دور رضا، زیر دامنش پیژامه پوشیده. (گریه) اگه تو فیلم بیفته من چکنم؟ وای... آبروم رفت... (و سرشو گذاشت رو شونههام و هق هق هق...)
قدیمیها بیخود نمیگفتن: مادرو ببین، دخترو بگیر!
هر چی گفتم بابا، تو که مثلا خیر سرت روشنفکری. اینا واست خاطره میشه. تازه چقدرم قشنگ محلی میرقصه!
گفت برو بابا، تو همه چیو آسون میگیری. من با چه رویی این فیلمو نشون فامیلامون بدم. همهشم میاد جلو دوربین نمیشه حذفش کرد.( و گریه...
)گفتم مگه این فیلمه نیست که دختره میگه کلهمو رو بدن یکی دیگه مونتاژ کردن. خوب تو هم بده بدن نیکول کیدمنو رو با کلهش مونتاژ کنن.گریهش بیشتر شد. گفتم راست میگی نیکول زیادی بدنش جوونه. خوب بدن الیزابت تایلورو میذاریم براش...-
...
چند مورد دیگه هم اینطوری دیدم. حتی خانوادهای رو دیدم که به عکاس و فیلمبردار سپردن از مامانبزرگا و پیرهای با حجاب فامیل عکس و فیلم نگیرن و فقط خوشتیپاو خوش لباسا رو سوا کنن...
بعضیها به فکر چیین، ما به فکر چی!
نمیگن بعد از سالها این فیلمها و عکسهای عروسی چه مجموعهی یادگاری خوبیه.یکی میمیره. یکی میره خارج و بچههایی که بزرگ میشن... با نگاه کردن به این فیلما چه خاطراتی زنده میشه...
2- امروز صبح خبر درگذشت بابک بیات رو اولبار در وبلاگ بهزاد افشاری خوندم و خیلی متاسف شدم... بابک بیات با اینکه خیلی زود رفت(کلمهی مردن انگار تابو شده و آدم دلش نمیاد بگه) ولی عمر پرباری داشت. یادش گرامی.
3- ناصر عبداللهی هم حالش بده و در یک بیمارستان در جنوب کشور تو کماست. کلیههاش از کار افتاده. امیدوارم حالش خوب بشه.
4- یوسف علیخانی کتابی داره به اسم "قدم بخیر مادربزرگ من بود".
حالا او گشته و گشته تا ببینه قدمخیر واقعی کیست؟ و یافته!
قدمخير كيست؟
قدمخير نام شيرزني از طايفه قلاوند يكي از شاخههاي مهم ايل دريكوند در منطقهي بالاگريوهي استان لرستان است. در بخش الوار گرمسيري ساكن در جنوب و جنوب غربی لرستان...
بقیهش رو در وبلاگ خود یوسف ببینید که به غیر از این مطلب کلی مطالب و عکسهای خوب داره.
5- دوستان را در زمان مهاجرت و هوم سیکی دریابیم.
البته میدونم کیوان بهزودی به محیط جدید خو میگیره. اما یهکم دلداری جای دوری نمیره. ممکنه فردا نوبت ما بشه.
6- تیزبین مطلب خوبی نوشته در مورد رقص و جایگاه آن در جامعهی ما...
7- دردانه به غیر از وبلاگ خصوصیش یه وبلاگ مشاورهی روانشناسی هم زده که میتونید با اسم مستعار هم باهاش مشورت کنید...
8- پارسال در چنین روزی، رضا پدرام ساکن هرات افغانستان در مورد شاعرهی جوونی به نام نادیا انجمن نوشت که به دست شوهر خشنش کشته شد.(لینکش رو اونروز در وبلاگم گذاشتم). پدرام برام نوشته که شوهر نادیا با تبانی با رئیس دادگاه اینطور وانمود کرده که نادیا خودش رو کشته و بعد از مدتی از زندان آزاد شده. بعد از یک سال او در یک روزنامهی افغانی ادعاهایی کرده که پدرام جوابش رو داده و در وبلاگش گذاشته.
9- رابرت آلتمن، فرشتهای دیگر که بر خاک افتاد...
نوشتهی امید حبیبینیا.
10- آدرس جدید وبلاگ بلوچ عزیز...
و آدرس جدید وبلاگ نسکافهای راوی عزیز...
11- عکسی زیبا از آذر فخر عزیزم رو از طریق دردونهجان در سایت علیرضا ناصح در صفحهی عکسهای قدیمی هنرپیشهها پیدا کردم.
کلی عکس دیگه هم اونجاست. جوونیهای عزتالله انتظامی، مهین شهابی، علی نصیریان، جمشید مشایخی، فرزانهتأییدی، فخیمزاده، جعفروالی، جمیله شبخی، هادی اسلامی، اکبر زنجانپور و...عکسهای خیلی جالب و خاطرهانگیزیین:)
هرکی گفت آذر جانم کدومیکی از اینهاست؟عکسو گذاشتم اینجا... اما هر کاری میکنم تو صفحهم نمیاد به ناچار مجبور شدم عکس رو از فضای خود علیرضا ناصح قرض بگیرم. عکسدونی خودم مدتیه کار نمیکنه.یه چیز جالب: یادمه یه مصاحبه با تانیا جوهری خوندم که گفته بود من با اینکه سنم کمه و باید رل عروس رو بازی کنم اما به خاطر فیزیک چهرهم مجبورم رل مادر عروس رو بازی کنم.حالا میبینم ایشون تو این عکسای قدیمی هم هستن. خلاصه که سنش لو رفت:)
12- جانِ من ببین، مردم فنز دارن ما هم داریم!
یکی از فنزای مارو باش:(
نظرخواهی قبلی )
55 :: توسط dondiego
در 1385-09-05 07:34Goh. zodtar benevis digeh.
چشم فن ِ عزیزم. نوشتم دیگه. چرا میزنی؟:)
خوشبهحال اونایی که اول نظرا رو اول بازبینی میکنن بعد انتشار میدن. بهقول مامان دوستم اینطور بیآبرو نمیشن. والله از پیژامه پوشیدن بدتر بود. :)
13- رئیسجمهورک: دیدید آخرش به فوتبالتون هم ...دیم:P
پ.ن
.14-
ظاهرا همه جا آسمان همین رنگ است...چند وقت پیش ژاکوب یکی از پسرای فامیل از آمریکا-لسآنجلس زنگ زد. بعد از حال و احوال پرسیدم عروسی شارونا (یکی از دخترای فامیل) خوش گذشت؟گفت مدتیه که دیگه عروسی فامیل نمیرم. پرسیدم چرا؟( فیلم چند تا از اینجور عروسیهای فامیل رو در لسآنجلس دیده بودم. خیلی مفصل میگیرن با چند خوانندهی معروف ایرانی)گفت قبل از ازدواجم یکی از اولین مهمونا بودم که دعوتم میکردن. بعد از ازدواجم یواش یواش پچپچههایی میشنیدم که چرا این پسر به این خوشتیپی زن به این زشتی گرفته( زنش زشت نیست. مکزیکیه و چاقتر از حد استاندارد اونا. ولی فوقالعاده ساده و مهربون و موفق در شغلی که داره) و رسما بهم گفتن تو مهمونیای ما زنتو نیار. زشته و دوست نداریم تو فیلممون باشه.(راست میگه تو فیلماشون که میاد ایران همه عینهم باکلاسن:) فقط یک بار یک زن مکزیکی تو فیلم دیدم که چون مدیر عامل شرکتی معروف بود اشکال نداشت تو فیلم بیفته) تو کارت دعوت هم فقط اسم منو مینویسن. منم نمیرم. میترسم زنم ناراحت شه. وگرنه کی بدش میاد چندوقت به چندوقت فامیلها رو دور هم ببینه و تا صبح برقصه و شاد باشه.
15- یک ویدئوی باحال برای بچههای باحال
Amazing Wall Jumper
16- قرار وبلاگی دو دختر روبندهدار
با عکس و تفصیلات...خیلی برام جالب بود.
( اینم لینک همین قرار از زبون اونیکی)
یکیشون گلدختر از جامعهالزهرای قم و دیگری دختر بامزهی یک زن طلبه از مشهد که وبلاگ آخوندها از مریخ نیامدهاند رو مینویسه
(راست میگه دیگه. از مریخ نیومدن!)
لینک آخوندها... رو در وبلاگ ریویو پیدا کردم.
اینم عکس بزرگ این دو دختر با روبنده.
باید خیلی هیجانانگیز باشه تا با یکی قرار بذاری و بری بیرون و تا آخر قیافهشو نبینی.
اخیرا چند مورد ناراحتکننده دیدم که بد نیست برای عبرت خلق اینجا بنویسم.خونهی یکی از دوستان ِ در شرف ازدواج رفته بودم کمک. مادرش عینک نزدیکبینش رو زده بود و پشت میز پذیرایی داشت لیست مهمونا رو مینوشت و بلند بلند برای ما میخوند. به اسم هر کیمیرسید نظری هم راجع بهش میداد.
- عمو منصور و زنش و سهتا بچهش... وای.... لابد زنیکه(جاریشو میگفت) باز نمیره آرایشگاه و با یه لباس ساده میاد. آبرومونو جلو فامیل داماد میبره.
اول باید توضیح بدم که مامان دوستم خیلی به خودش میرسه. موهاشو همیشه بلوند میکنه و یهروز درمیون میره آرایشگاه و میده براش بپیچن و سشوار بکشن. ناخنهاش مصنوعی و لاکزدهست، آرایش غلیظ میکنه. ابروهاش همیشه طبق مد تاتو کردهست(تا چند ماه پیش دمش رو به بالا بود. حالا شبیه 8- البته 8 فارسی).بهخاطر اینکه تپله و قدش کوتاهتر از معمول، همیشه کفش پاشنهدهسانتی میپوشه و...)ادامه داد:
- ملوک خانوم... واه واه... لابد میخواد با اون چادر گلگلیش بشینه میون اینهمه زن خوشگل و خوشلباس. نه اینو خط میزنم.( و با حرص خط زد)
- ئه، مامان! زشت نیست؟
- چه زشتی داره؟ زشت اونه که آبرومونو میبره. دیگه کی؟
دایی سعید و زندایی ساناز. آهان... ساناز آبرومونو میخره. برای عروسیت داده از فرانسه یه لباس دکولتهی خیلی قشنگ براش آوردن با تاج همرنگش. دستکش هم داره. ماشالله عین هنرپیشههاست. چشم همهی فامیل داماد در میاد.
همسایهی خاله روشنگ هم باید بگم. خیلی تیپ داره لامصب! اندامش هم عین باربی میمونه. فقط خدا کنه بچهی شیطونشو نیاره که هیچ حوصلهشو ندارم.
- خوب، دیگه.... مهین اینا... اووووووه.... با شوهر و مادر شوهرش چکنم؟ (خودکارشو گذاشت روی لباش و چشماشو ریز کرد... داشت فکر میکرد.) یهجوری باید بهش بفهمونم این عروسی سوای عروسی قوم شوهرش ایناست. دختری که با فامیل پولدار ازدواج میکنه باید فامیلش رعایتشو کنن.
- مامان بهخدا رضا اونجوری نیست اصلا. فکر نکنم برای خانوادهشم اینچیزا اهمیت داشته باشه.
- دختر! تو جوونی. حالیت نیست اینچیزا. نباید بذاری کلاس خانوادهت پیش اونا پایین بیاد. از همون اول باید دست بالا بگیریم. بعدا که دعواتون شد تو روت میزنن. اونوقت به حرف من میرسی.
- ما هم که پایین نیستیم مامان جون.
- هیچی نگو ببینم چیکار میکنم. کجا بودم؟ آهان. به مهین میگم شوهرش اگه مریضه خودشو اذیت نکنه. هی باید بره دستشویی.. بهتره بمونه پیش مادرش. اینجوری یعنی نه اون شوهر کراوات ندیدهش دعوته نه اون مادر اخ و تفیش!
دختراش بد نیستن. پسرش هم خوب تیپ میزنه!
چقدر به این مهین گفتم به مرد مسنتر از خودت شوهر نکن. ببین. مهین تو پنجاه سالگی جوون مونده. شوهر هفتاد سالهش تلنگش در رفته! بخدا حیف مهین بود.
- خوب... خالههاتو که باید اول مینوشتم....بازم به خواهرای خودم. هر کدوم حداقل 400-300 هزار تومن خرج لباس کردن و از الان از بهترین آرایشگاهها وقت گرفتن.
-... رو نگیم... بیکلاسه.
-... رو بگیم کلاس داره.
-... رو نگیم. آبرو واسمون نمیذاره.-
...
بالاخره روز عروسی فرا رسید.
تو عروسی دیدم خانوادهی داماد نسبتا سادهتر از خانوادهی عروسن، با اینکه بیشترشون کارخونهدار و پولدارن. بخصوص اونایی که از شهرستان اومده بودن.
وسطای عروسی دیدم دوستم یهو وسط رقص بغض کرد و ول کرد و رفت به سمت دستشویی. گفتم نکنه کسی چیزی بهش گفته یا حالش بههم خورده. داماد هم که اینقدر شنگول بود حواسش نبود رفت جلوی دختر داییش دِ برقص!دنبال دوستم رفتم. دیدم جلو آینه داره زار زار گریه میکنه. گفتم چی شده؟
گفت ندیدی؟
گفتم چیو؟
گفت اون پیرزنه که پرید وسط رقصید، از فامیلهای دور رضا، زیر دامنش پیژامه پوشیده. (گریه) اگه تو فیلم بیفته من چکنم؟ وای... آبروم رفت... (و سرشو گذاشت رو شونههام و هق هق هق...)
قدیمیها بیخود نمیگفتن: مادرو ببین، دخترو بگیر!
هر چی گفتم بابا، تو که مثلا خیر سرت روشنفکری. اینا واست خاطره میشه. تازه چقدرم قشنگ محلی میرقصه!
گفت برو بابا، تو همه چیو آسون میگیری. من با چه رویی این فیلمو نشون فامیلامون بدم. همهشم میاد جلو دوربین نمیشه حذفش کرد.( و گریه...
)گفتم مگه این فیلمه نیست که دختره میگه کلهمو رو بدن یکی دیگه مونتاژ کردن. خوب تو هم بده بدن نیکول کیدمنو رو با کلهش مونتاژ کنن.گریهش بیشتر شد. گفتم راست میگی نیکول زیادی بدنش جوونه. خوب بدن الیزابت تایلورو میذاریم براش...-
...
چند مورد دیگه هم اینطوری دیدم. حتی خانوادهای رو دیدم که به عکاس و فیلمبردار سپردن از مامانبزرگا و پیرهای با حجاب فامیل عکس و فیلم نگیرن و فقط خوشتیپاو خوش لباسا رو سوا کنن...
بعضیها به فکر چیین، ما به فکر چی!
نمیگن بعد از سالها این فیلمها و عکسهای عروسی چه مجموعهی یادگاری خوبیه.یکی میمیره. یکی میره خارج و بچههایی که بزرگ میشن... با نگاه کردن به این فیلما چه خاطراتی زنده میشه...
2- امروز صبح خبر درگذشت بابک بیات رو اولبار در وبلاگ بهزاد افشاری خوندم و خیلی متاسف شدم... بابک بیات با اینکه خیلی زود رفت(کلمهی مردن انگار تابو شده و آدم دلش نمیاد بگه) ولی عمر پرباری داشت. یادش گرامی.
3- ناصر عبداللهی هم حالش بده و در یک بیمارستان در جنوب کشور تو کماست. کلیههاش از کار افتاده. امیدوارم حالش خوب بشه.
4- یوسف علیخانی کتابی داره به اسم "قدم بخیر مادربزرگ من بود".
حالا او گشته و گشته تا ببینه قدمخیر واقعی کیست؟ و یافته!
قدمخير كيست؟
قدمخير نام شيرزني از طايفه قلاوند يكي از شاخههاي مهم ايل دريكوند در منطقهي بالاگريوهي استان لرستان است. در بخش الوار گرمسيري ساكن در جنوب و جنوب غربی لرستان...
بقیهش رو در وبلاگ خود یوسف ببینید که به غیر از این مطلب کلی مطالب و عکسهای خوب داره.
5- دوستان را در زمان مهاجرت و هوم سیکی دریابیم.
البته میدونم کیوان بهزودی به محیط جدید خو میگیره. اما یهکم دلداری جای دوری نمیره. ممکنه فردا نوبت ما بشه.
6- تیزبین مطلب خوبی نوشته در مورد رقص و جایگاه آن در جامعهی ما...
7- دردانه به غیر از وبلاگ خصوصیش یه وبلاگ مشاورهی روانشناسی هم زده که میتونید با اسم مستعار هم باهاش مشورت کنید...
8- پارسال در چنین روزی، رضا پدرام ساکن هرات افغانستان در مورد شاعرهی جوونی به نام نادیا انجمن نوشت که به دست شوهر خشنش کشته شد.(لینکش رو اونروز در وبلاگم گذاشتم). پدرام برام نوشته که شوهر نادیا با تبانی با رئیس دادگاه اینطور وانمود کرده که نادیا خودش رو کشته و بعد از مدتی از زندان آزاد شده. بعد از یک سال او در یک روزنامهی افغانی ادعاهایی کرده که پدرام جوابش رو داده و در وبلاگش گذاشته.
9- رابرت آلتمن، فرشتهای دیگر که بر خاک افتاد...
نوشتهی امید حبیبینیا.
10- آدرس جدید وبلاگ بلوچ عزیز...
و آدرس جدید وبلاگ نسکافهای راوی عزیز...
11- عکسی زیبا از آذر فخر عزیزم رو از طریق دردونهجان در سایت علیرضا ناصح در صفحهی عکسهای قدیمی هنرپیشهها پیدا کردم.
کلی عکس دیگه هم اونجاست. جوونیهای عزتالله انتظامی، مهین شهابی، علی نصیریان، جمشید مشایخی، فرزانهتأییدی، فخیمزاده، جعفروالی، جمیله شبخی، هادی اسلامی، اکبر زنجانپور و...عکسهای خیلی جالب و خاطرهانگیزیین:)
هرکی گفت آذر جانم کدومیکی از اینهاست؟عکسو گذاشتم اینجا... اما هر کاری میکنم تو صفحهم نمیاد به ناچار مجبور شدم عکس رو از فضای خود علیرضا ناصح قرض بگیرم. عکسدونی خودم مدتیه کار نمیکنه.یه چیز جالب: یادمه یه مصاحبه با تانیا جوهری خوندم که گفته بود من با اینکه سنم کمه و باید رل عروس رو بازی کنم اما به خاطر فیزیک چهرهم مجبورم رل مادر عروس رو بازی کنم.حالا میبینم ایشون تو این عکسای قدیمی هم هستن. خلاصه که سنش لو رفت:)
12- جانِ من ببین، مردم فنز دارن ما هم داریم!
یکی از فنزای مارو باش:(
نظرخواهی قبلی )
55 :: توسط dondiego
در 1385-09-05 07:34Goh. zodtar benevis digeh.
چشم فن ِ عزیزم. نوشتم دیگه. چرا میزنی؟:)
خوشبهحال اونایی که اول نظرا رو اول بازبینی میکنن بعد انتشار میدن. بهقول مامان دوستم اینطور بیآبرو نمیشن. والله از پیژامه پوشیدن بدتر بود. :)
13- رئیسجمهورک: دیدید آخرش به فوتبالتون هم ...دیم:P
پ.ن
.14-
ظاهرا همه جا آسمان همین رنگ است...چند وقت پیش ژاکوب یکی از پسرای فامیل از آمریکا-لسآنجلس زنگ زد. بعد از حال و احوال پرسیدم عروسی شارونا (یکی از دخترای فامیل) خوش گذشت؟گفت مدتیه که دیگه عروسی فامیل نمیرم. پرسیدم چرا؟( فیلم چند تا از اینجور عروسیهای فامیل رو در لسآنجلس دیده بودم. خیلی مفصل میگیرن با چند خوانندهی معروف ایرانی)گفت قبل از ازدواجم یکی از اولین مهمونا بودم که دعوتم میکردن. بعد از ازدواجم یواش یواش پچپچههایی میشنیدم که چرا این پسر به این خوشتیپی زن به این زشتی گرفته( زنش زشت نیست. مکزیکیه و چاقتر از حد استاندارد اونا. ولی فوقالعاده ساده و مهربون و موفق در شغلی که داره) و رسما بهم گفتن تو مهمونیای ما زنتو نیار. زشته و دوست نداریم تو فیلممون باشه.(راست میگه تو فیلماشون که میاد ایران همه عینهم باکلاسن:) فقط یک بار یک زن مکزیکی تو فیلم دیدم که چون مدیر عامل شرکتی معروف بود اشکال نداشت تو فیلم بیفته) تو کارت دعوت هم فقط اسم منو مینویسن. منم نمیرم. میترسم زنم ناراحت شه. وگرنه کی بدش میاد چندوقت به چندوقت فامیلها رو دور هم ببینه و تا صبح برقصه و شاد باشه.
15- یک ویدئوی باحال برای بچههای باحال
Amazing Wall Jumper
16- قرار وبلاگی دو دختر روبندهدار
با عکس و تفصیلات...خیلی برام جالب بود.
( اینم لینک همین قرار از زبون اونیکی)
یکیشون گلدختر از جامعهالزهرای قم و دیگری دختر بامزهی یک زن طلبه از مشهد که وبلاگ آخوندها از مریخ نیامدهاند رو مینویسه
(راست میگه دیگه. از مریخ نیومدن!)
لینک آخوندها... رو در وبلاگ ریویو پیدا کردم.
اینم عکس بزرگ این دو دختر با روبنده.
باید خیلی هیجانانگیز باشه تا با یکی قرار بذاری و بری بیرون و تا آخر قیافهشو نبینی.
جمعه، آذر ۰۳، ۱۳۸۵
آقایان، تکلیف ما رو زودتر روشن کنید! بزاییم یا نزاییم؟
1- احمدینژاد میگه هی بزائید تا جمعیت برسه به 120 میلیون.
حدادعادل هم اومده میگه دست نگهدارید، دو بچهکافیه.
من و سیبا و کلا همهی زوجها ( تو بخوان ماشینهای جوجهکشی پرتابل از نظر جمهوری اسلامی) موندیم معطل، بالاخره چکنیم؟
احمدینژاد میاد 4 روز بینالتعطیلین میده برای جوجهکشی... و دستور میده به فیلم پورنو هم همهجا پخش کنن بین مردم روغننباتی خور بیحال تا یهذره از بهوت افسردهای دربیان!
ماها هم که بیکار و دست بهحاملگی نقد! همه زدیم تو کار بچه چهارم و پنجم و...حالا حداد عادل اومده میزنه تو پوز همه.
تکلیف این جنینهای توی شکمهای ما چی میشه؟
بالاخره بزاییمشون یا بندازیمشون!
2- بحث سیاسی ممنوع
اینقدر از این نوشته بدم میومد که قدیما تو تاکسیها و مغازهها و ادارات می نوشتن!
معمولا هم برای جلب توجه بیشتر اینجوری مینوشتنش:
"بحث 30یا30 ممنوع"
یا بحثC یا C ممنوع
فکر میکردم طرف عجب آدم کم ظرفیتیه!
توی جلسهای منشی جلسه بودم. بهم میگفتن رئیس جلسه.
ولی بهنظر خودم بیشتر منشی بودم تا رئیس.
نوبت حرف زدن میدادم و بحثها رو کنترل میکردم تا از خط اصلی خارج نشن، همه نوبت رو رعایت کنن و تو حرف هم نپرن و...
حرف از احمدینژاد شد و طرح 120 میلیونیش(البته خانم دکتری به کنایه موقع بحث عدم وجود رفاه اجتماعی در کشورمون بهش اشاره کرد).
هر کس یه چیزی گفت تا رسید به یه دختر حزباللهی دانشجوی خیلی جوون(که به احتمال قریب به یقین به عنوان آنتن فرستادندش تو جمع ما).
گفت اتفاقا حرف خیلی خوب و درستی زده و شروع کرد نقل قول از یکی از استادای دانشگاهشون که فرموده جامعهی ما سریع داره پیر میشه و درآینده ما با مشکل پیرها دستبه گریبانیم. هر آدم پیری به چهار جوون برای نگهداری احتیاج داره و باید اونقدر بزاییم تا مشکل برطرف بشه. بعد مشکل مدارس داریم که الان خیلی از مدارس غیر انتفاعی( که تو این سالها عین قارچ روییدن و موسساش پول حسابی به جیب زدن) دارن منحل میشن و باید پرشون کنیم(بعدا فهمیدیم دوسه از فامیلاش مدرسه غیر انتقاعی دارن) از بیبیبومینگ(Baby Booming ) اوائل انقلاب گفت که چند سال دیگه پیر میشن(!) و ما باید یه بیبی بمینگ دیگه راه بندازیم.
همچین با شور و حرارت حرف میزد و دستاشو زیر چادرش تکون تکون میداد که چی... حواسش هم نبود خیلی بیشتر از وقتش حرف زده و به نظر هم نمیومد قصد تموم کردن داره..
نگاه کردم دیدم همه با لبخندی تمسخرآمیزی نگاهش میکنن. خوب همه (به غیر از من) خودشون اینکاره بودن و تحصیلکرده ...هر چی بهش تذکر دادم، دیدم نخیـــــر! خانم ولکن نیست. همینجور گازشو گرفته داره میره. فکر هم میکرد خیلی سرش میشه. و با صدای تیزش که هر چه میگذشت به جیغ بیشتر شبیه میشد، تندتند حرفای احمقانه و غیر علمی میزد که شاید به درد خانمهای عامی هم نمیخورد...
هر چی وسط حرفاش پروندم خانم عزیز با کدوم امکانات؟ که الان نسبت به خیلی از کشورها ما صفریم؟
با کدوم بودجه؟
مگه ما تا چند سال دیگه پول نفت داریم. با این اقتصاد مریض؟
با این همه بیکار؟
با صدای تیزش میگفت. اولا که باید پولدارا رو تشویق کنیم بیشتر بزان. تو ویلاهای چندهزار متری چرا فقط یک بچه؟ تازه اونم میفرستنش خارج.
فقیرها هم خدا روزیشونو میده.
بقیه هم یه خورده اومدن ارشادش کنن دیدن نخیر! طرف سوار شده و هیچجورم پیاده نمیشه. اتاق شلوغ شده بود و بعضیها پچپچ میکردن که این دختره دیگه کیه و...
به تذکرهای منم اصلا اهمیت نمیداد.
دنبال یه منجی میگشتم که یهو از پنجره تو حیاط چشمم خورد به بازرسی که قرار بود هفته دیگه بیاد برای بازدید از جلسه، دیدم الان داره با چند تا بادمجون دور قابچین میاد به طرف اتاق کنفرانس. اگه اینم وارد این بحث میشد دیگه واویلا بود. اینم بدتر از اون دختره حزباللهی بود و سرسپردهی احمدی نژاد. تقریبا میدونستیم همین بازرسه این دختره رو فرستاده تو جمعمون برای خبر چینی و اینکه یهوقت حرف سیاسی نزنیم.
وقتی رسید پشت در، این دختره چند بار پشت سرهم با داد و فریاد اسم احمدینژادو آورد.
منم در یک لحظه تصمیم بدجنسانهای گرفتم.
دیدم دستگیره داره باز میشه.... با خودکار چندبار زدم رو میز و با لحنی اعتراضی داد زدم:
- خانم ... (اسمشو گفتم) لطفا اینقدر بحث سیاسی نکنید!!
در حالیکه اینا رو میگفتم خانم بازرس وارد شده بود و به دختره که از شدت هیجان عین لبو سرخ شده بود نگاه شماتتآمیزی کرد(یعنی من تورو فرستادم مواظب اینا باشی حالا خودت کلهت بوی قرمهسبزی میده) و بقیهی خانمها از این کلک من همه میخندیدن. خانم بازرس هم خندهها رو گذاشت به حساب خوشحال شدنشون از دیدن مقام عالیشون:)
و باخنده مصنوعی با همه روبوسی کرد....
به دختره کارد میزدی خونش در نمیومد:)
3- چی بگم.... در نظرخواهی دفعهی قبل همه چیز عیانه:(بعضیا اونقدر سعهی صدر ندارن ...شاید فردا نوشتمش...تا اونموقع، نظر آذر عزیز رو بخونید تا بفهمید چیمیخوام بگم.
4- چقدر از آمیزش جنسی لذت میبرید؟ آیا شما هم اظهار تمایل میکنید یا دوست دارید اون فقط به طرفتون بیاد؟
بحثی جالب در وبلاگ بلوط.
این مطلب در زیتون دات کام
در زیتون بلاگفا
ببخشید من به هیچ عنوان به نظرخواهی زیتون بلاگاسپات دسترسی ندارم. یعنی اصلا نمیدونم نظرخواهی داره یا نه. در ادیتور هم نظرها ثبت نمیشن.
5- نشست وبلاگی در تلویزیون با شرکت خوابگرد عزیزمان(رضا شکراللهی) و قوانلو قاجار
امشب، ساعت یکربع به دوازده شب. شبکه چهار.خودش پیشبینی کرده که احتمالا کلی از حرفاشون سانسور میشه. ولی خوب، باز دیدن داره. و البته شنیدن!
حدادعادل هم اومده میگه دست نگهدارید، دو بچهکافیه.
من و سیبا و کلا همهی زوجها ( تو بخوان ماشینهای جوجهکشی پرتابل از نظر جمهوری اسلامی) موندیم معطل، بالاخره چکنیم؟
احمدینژاد میاد 4 روز بینالتعطیلین میده برای جوجهکشی... و دستور میده به فیلم پورنو هم همهجا پخش کنن بین مردم روغننباتی خور بیحال تا یهذره از بهوت افسردهای دربیان!
ماها هم که بیکار و دست بهحاملگی نقد! همه زدیم تو کار بچه چهارم و پنجم و...حالا حداد عادل اومده میزنه تو پوز همه.
تکلیف این جنینهای توی شکمهای ما چی میشه؟
بالاخره بزاییمشون یا بندازیمشون!
2- بحث سیاسی ممنوع
اینقدر از این نوشته بدم میومد که قدیما تو تاکسیها و مغازهها و ادارات می نوشتن!
معمولا هم برای جلب توجه بیشتر اینجوری مینوشتنش:
"بحث 30یا30 ممنوع"
یا بحثC یا C ممنوع
فکر میکردم طرف عجب آدم کم ظرفیتیه!
توی جلسهای منشی جلسه بودم. بهم میگفتن رئیس جلسه.
ولی بهنظر خودم بیشتر منشی بودم تا رئیس.
نوبت حرف زدن میدادم و بحثها رو کنترل میکردم تا از خط اصلی خارج نشن، همه نوبت رو رعایت کنن و تو حرف هم نپرن و...
حرف از احمدینژاد شد و طرح 120 میلیونیش(البته خانم دکتری به کنایه موقع بحث عدم وجود رفاه اجتماعی در کشورمون بهش اشاره کرد).
هر کس یه چیزی گفت تا رسید به یه دختر حزباللهی دانشجوی خیلی جوون(که به احتمال قریب به یقین به عنوان آنتن فرستادندش تو جمع ما).
گفت اتفاقا حرف خیلی خوب و درستی زده و شروع کرد نقل قول از یکی از استادای دانشگاهشون که فرموده جامعهی ما سریع داره پیر میشه و درآینده ما با مشکل پیرها دستبه گریبانیم. هر آدم پیری به چهار جوون برای نگهداری احتیاج داره و باید اونقدر بزاییم تا مشکل برطرف بشه. بعد مشکل مدارس داریم که الان خیلی از مدارس غیر انتفاعی( که تو این سالها عین قارچ روییدن و موسساش پول حسابی به جیب زدن) دارن منحل میشن و باید پرشون کنیم(بعدا فهمیدیم دوسه از فامیلاش مدرسه غیر انتقاعی دارن) از بیبیبومینگ(Baby Booming ) اوائل انقلاب گفت که چند سال دیگه پیر میشن(!) و ما باید یه بیبی بمینگ دیگه راه بندازیم.
همچین با شور و حرارت حرف میزد و دستاشو زیر چادرش تکون تکون میداد که چی... حواسش هم نبود خیلی بیشتر از وقتش حرف زده و به نظر هم نمیومد قصد تموم کردن داره..
نگاه کردم دیدم همه با لبخندی تمسخرآمیزی نگاهش میکنن. خوب همه (به غیر از من) خودشون اینکاره بودن و تحصیلکرده ...هر چی بهش تذکر دادم، دیدم نخیـــــر! خانم ولکن نیست. همینجور گازشو گرفته داره میره. فکر هم میکرد خیلی سرش میشه. و با صدای تیزش که هر چه میگذشت به جیغ بیشتر شبیه میشد، تندتند حرفای احمقانه و غیر علمی میزد که شاید به درد خانمهای عامی هم نمیخورد...
هر چی وسط حرفاش پروندم خانم عزیز با کدوم امکانات؟ که الان نسبت به خیلی از کشورها ما صفریم؟
با کدوم بودجه؟
مگه ما تا چند سال دیگه پول نفت داریم. با این اقتصاد مریض؟
با این همه بیکار؟
با صدای تیزش میگفت. اولا که باید پولدارا رو تشویق کنیم بیشتر بزان. تو ویلاهای چندهزار متری چرا فقط یک بچه؟ تازه اونم میفرستنش خارج.
فقیرها هم خدا روزیشونو میده.
بقیه هم یه خورده اومدن ارشادش کنن دیدن نخیر! طرف سوار شده و هیچجورم پیاده نمیشه. اتاق شلوغ شده بود و بعضیها پچپچ میکردن که این دختره دیگه کیه و...
به تذکرهای منم اصلا اهمیت نمیداد.
دنبال یه منجی میگشتم که یهو از پنجره تو حیاط چشمم خورد به بازرسی که قرار بود هفته دیگه بیاد برای بازدید از جلسه، دیدم الان داره با چند تا بادمجون دور قابچین میاد به طرف اتاق کنفرانس. اگه اینم وارد این بحث میشد دیگه واویلا بود. اینم بدتر از اون دختره حزباللهی بود و سرسپردهی احمدی نژاد. تقریبا میدونستیم همین بازرسه این دختره رو فرستاده تو جمعمون برای خبر چینی و اینکه یهوقت حرف سیاسی نزنیم.
وقتی رسید پشت در، این دختره چند بار پشت سرهم با داد و فریاد اسم احمدینژادو آورد.
منم در یک لحظه تصمیم بدجنسانهای گرفتم.
دیدم دستگیره داره باز میشه.... با خودکار چندبار زدم رو میز و با لحنی اعتراضی داد زدم:
- خانم ... (اسمشو گفتم) لطفا اینقدر بحث سیاسی نکنید!!
در حالیکه اینا رو میگفتم خانم بازرس وارد شده بود و به دختره که از شدت هیجان عین لبو سرخ شده بود نگاه شماتتآمیزی کرد(یعنی من تورو فرستادم مواظب اینا باشی حالا خودت کلهت بوی قرمهسبزی میده) و بقیهی خانمها از این کلک من همه میخندیدن. خانم بازرس هم خندهها رو گذاشت به حساب خوشحال شدنشون از دیدن مقام عالیشون:)
و باخنده مصنوعی با همه روبوسی کرد....
به دختره کارد میزدی خونش در نمیومد:)
3- چی بگم.... در نظرخواهی دفعهی قبل همه چیز عیانه:(بعضیا اونقدر سعهی صدر ندارن ...شاید فردا نوشتمش...تا اونموقع، نظر آذر عزیز رو بخونید تا بفهمید چیمیخوام بگم.
4- چقدر از آمیزش جنسی لذت میبرید؟ آیا شما هم اظهار تمایل میکنید یا دوست دارید اون فقط به طرفتون بیاد؟
بحثی جالب در وبلاگ بلوط.
این مطلب در زیتون دات کام
در زیتون بلاگفا
ببخشید من به هیچ عنوان به نظرخواهی زیتون بلاگاسپات دسترسی ندارم. یعنی اصلا نمیدونم نظرخواهی داره یا نه. در ادیتور هم نظرها ثبت نمیشن.
5- نشست وبلاگی در تلویزیون با شرکت خوابگرد عزیزمان(رضا شکراللهی) و قوانلو قاجار
امشب، ساعت یکربع به دوازده شب. شبکه چهار.خودش پیشبینی کرده که احتمالا کلی از حرفاشون سانسور میشه. ولی خوب، باز دیدن داره. و البته شنیدن!
سهشنبه، آبان ۳۰، ۱۳۸۵
دیدار ولگرد از ایران - قسمت سوم- هتل
وارد هتل شدم.
جلو در ورودی دربان که مرد نسبتا پيری بود، جلودوید. سلام گرمی کرد و خوشامد گفت. سعی کرد چمدانک کوچک چرخدارم را بگيرد و برايم حمل کند. امتناع نکردم. چمدانک را به دستش دادم. خوب اين شغل او بود. فکر کردم يا میخواست به رئيساش نشان دهد که کاری انجام ميدهد و يا ميخواست انعامی بگيرد. درهر دو صورت دلم ميخواست خوشحالش کنم.همرا ه او به لابی کوچک هتل وارد شدم که بيش از چند قدم از در ورودی هتل تا" کانتر" دفتر هتل فاصله نداشت.
پسر جوانی پشت کانتر ايستاده بود. داشت با تلفن حرف ميزد. از خندههای بلندش معلوم بود که با مسافر حرف نمی زند. پيرمرد دربان هم کنار من ايستاده بود. چند دقيقه طول کشيد تا او مکالمه تلفنیاش تمام شد. در اين مدت من فرصت داشتم به در و ديوارهای اطاق پشت سر او نگاه کنم. اثاث آنجا شامل دو صندلی و يک ميز بود که روی آن يک کامپيوتر نشسته بود! و يک قفسه بزرگ لانه کفتری که در در بالای هر لانه شماره کليد اطاقها نوشته شده بود. در ديوار روبرو دوتا تصوير با قاب شيشهای به ديوار و نزديکیهای سقف تنگاتنگ هم نصب شده بود. در طرف راست تصوير امام خمينی با لبخند! و در کنار ايشان تصوير امام خامنهای بدون لبخند ديوار خالی را لهجه! داده بود. اين اولين بار بود که که تصوير آقای خمينی را با لبخند ميديدم. دلم ميخواست بدانم به چه چيز لبخند ميزنند. مبهم مثل لبخند ژوکوند. شايد ميشود سالها دربارهی لبخند او حرف زد.و چرا امام خامنه ای اوقاتشان تلخ بود؟ نفهميدم.( زیتونی نمیتونه جلو زبونش رو بگیره: ناراحت بود که چرا زودتر اومدنتو خبر ندادی جلو پات گوسفند بکشه!) در فرودگاه هم دو تصوير بزرگ از آنها ديده بودم. به گمانم برعکس اين تصويرها بود. در ذهنام ياداشت کردم که حتما به زيارت مرقد مطهر امام خمينی بروم.( معجزهی لبخند خمینی بر ولگرد. مسئولین توی عکس بخندید تا اقلا بعدها به سر مرقدتان بیاییم.)
(پارازیت زیتون: حالا جان من اینو میگی که برای وبلاگ من بد نشه یا واقعا میخوای بری؟) مامور دفتر گوشی را سر جايش گذاشت و پرسيد:
- اطاق ميخواهيد؟ـ بله.چند نفريد؟ دربان بجای من حرف زد. گفت :- حاج آقا تنها هستند.(اینمم گفت حاجآقا؟)ـ يک تختی نداريم . فقط دوتختی داريم. شبی ۳۵ هزار تومن هم ميشه.فکری کردم. ازخستگی داشتم ميمردم. تفريبا ۲۴ ساعت بود که نخوابيده بودم.گفتم باشه. تفريبا هم قيمت هتلهای دوستاره آمريکا بود. پرسيدم پس هتلهای لوکس تهران چنده؟ـ ـحاج آفا بالای ۱۰۰ هزار تومنه! لطفا کارت هويتتان رابدهيد واين فرم را هم پر کنيد.ـ کارت هويت چيه؟ يک کارت لمينت شده عکسدار که روی ميزش بود برداشت نشانم داد و گفت:- مثل اين! ـ مثل اين ندارم. - شناسنامه يا پاسپورت داريد؟ شناسنامه ام را ازتوی کيفام بيرون آوردم و دربان آنرا از دستم گرفت به او داد!
آنرا نگاهی کرد و با اسم توی فرم تطبيق کرد. ـ چند شب ميمونيد؟گفتم نميدانم .ـ پس ۳۵ هزار تومن برای يک شب بپردازيد.- ببخشيد پول ايرانی ندارم دلار فبول ميکنيد؟نگاه معنی داری کرد گفت اشکال نداره ۴۰ دولار ميشه. در حاليکه ۴۰ دولار روی کانتر ميگذاشتم گفت لطفا شناسنامه تان را لطف کنيد. اين شناسنامه پيش ما ميماند. آنرا توی يکی از آن لانه کفتریهای قفسه گذاشت. گفتم اميدوارم مثل چمدانم گم نشود. آقا اگر بدانيد با چه بدبختی آنرا از سفارت گرفتم!با اخم گفت مطمئن باشيد هيچ چيز در اين هتل گم نميشود. درحاليکه کليد اطاق را به پير مرد دربان ميداد گفت حاج آقا را به اطاقشان راهنمايی کنيد.(اینم دلار دید گفت حاجآقا ها...)دنبال دربان راه افتادم که ناگهان چشمم به گوشه لابی افتاد که کافه مانند کوچکی بود.(شکم!) از پير مرد تشکر کردم. گفتم من ميخواهم در اينجا يک چای بخورم. شما بفرماييد. خودم اطاقم را پيدا ميکنم.(اومدی نسازی ولگرد جان. مگر نمیخواستی خوشحالش کنی؟)گفت نخير شما بفرماييد. هر وفت چای تان تمام شد، من در همين گوشه کنارها هستم .(خوشم اومد. زرنگتر از این حرفاست!)از او معذرت خواستم که پول ايرانی ندارم دست کردم تو کيف سه دلار کف دستش گذاشتم و گفتم اين را نگاه دار قبل از اينکه از اين هتل بروم انرا با پول ايرانی عوض ميکنم. گفت فرقی نداره حاجآقا. دلار برکتاش بيشتر است!!
آنرا در چيب پيرهناش گذاشت. خواستم بگويم شايد برای شما بله. برای ما که برکتی ندارد. چمدانکم را به دستم داد رفتم روی يکی از مبلهای لابی نشستم.يک دفعه يادم آمد که نزديک ۴ روز است که هم اطاقی از من بيخبر است.( واویلا... ولگرد جان از شما توقع نداشتم) فبل از هر جيز بايد به او يک تلفن کنم. چمدانم را کنار مبلام گذاشتم برگشتم به طرف کانتر و از متصدی پرسيدم ميتوانم تلفن کنم؟ گفت به کجا؟ گفتم به آمريکا. ـ شماره تان را بدين.شماره را به او دادم. شماره را گرفت و گوشی را به دستم داد.تلفن چند بار زنگ زد. ـ الو {خودش بود}سالام عزیز خودم هستم.( چرا لهجهت ارمنی شد؟) ـ اصلا مرد تو فکر نمیکنی من دلواپس ميشم. تواين ۵ روز کجا بودی که حالا رسيدی؟(راستمیگه. زود، تند، سریع توضیح بده)ــ هواييما در راه دالاس تا به مينیاپوليس اشکال فنی پيداکرد به دالاس برگشت. وقتی به مينياپوليس رسيدم هواپيمای آمستردام را از دست دادم و شب در مينياپوليس ماندم. در نتيجه پرواز ک ال ام تهران راهم از دست دادم و با هواپيمای ايران اير به تهران آمدم. ـ ـمگر من نگفتم با ايران مسافرت نکن!ـ من بی تقصصییرم.(چرا زبونت گرفت؟:) ) " ک ال ام " مرا با ايران اير فرستاد. از قضاچه قدر همه چيزش خوب بود.ـ اينها دليل نمیيشه که تو اينقدر بیخيال باشی و يک تلفن نکنی(راست میگه!) فکر کردم تو فرودگاه ايران برات مسئلهای پيش آمده همهاش ميترسيدم. و به اخبار تلويزيون هم گوش ميدادم!ـ که ببينی از دستم راحت شدی؟! حالا که سالم هستم خيالت راحت باشد وشماره هتل را بهاودادم. ــ خوب برو. بيدارم کردی. پول تلفنت زياد ميشه. مواظب خودت باش. يادت باشه کاری نکنی که انجا شلاقات بزنند! اگر انجا شلاق خوردی همان جا بمان! ديگر برنگرد. { خنده ام گرفت وای از اين زنها تا هفتاد سالگی که آدم ۷۰ سالش ديگر سياه ميشود!(نمنه؟) به آدم مشکوک هستند. خوب ديگه خيلی به تلويزيونهای لوسآنجلسی گوش کرده }.ـ ضمنا تا هر وفت خواستی بمان!ــ درسته!(چی درسته؟) نه عزيزميترسم اگر زياد اينجا بمانم توکم کم متوجه بشی که به هماطاقی اصلا احتياج نداری و بدون او هم ميتوانی زندگی کنی! راستی چمدانم هم گم شده .ـ بله ديگه پارسال در ترکيه پاسپورت رو گم کردی. ۳ سال پيش دوربين ات را.ــ باز داری تاريخ ميگويی؟ چکار کنم تقصير ک ال ام بود.(بابا جان میگفتی دانشمندان عموما کمحواسند. من به جای چتر جمدان گم کردم:) )و در آخر گفت خدا کند که پيدا شود برای کت شلوارت نگرانم ..!{۱دليل اش را بعدا توضيح ميدهم} خوب حالا برو. خداحافظی کرد. تلفن قطع شد .وقتی گوشی را زمين گذاشت، آه از نهادم بيرون آمد. يادم آمد که به او بايد ميگفتم اگر کسی ازفک و فاميلهايم تلفن کرد، به آنها فعلا نگويد که من ايران هستم!متيصدی هتل گفت پول تلفنتان رابه حساب اطاقتان ميگذارم.(اوه... اینم این وسط فکر چیه!) قبل از اينکه به لابی برگردم، چون احساس خاکی و خلی ميکردم رفتم دستشویی لابی سرو صورتم را بشورم ولی خوشبختانه به توالت نيازی نداشتم!جلو دستشويی ايستادم . تو آيينه دنبال چشمام ميگشتم که خودم را ببينم! نگاه کردم از ديدن خودم يکه خوردم. ريشهايم بيرون آمده بود. اين چند تا شويدی هم که توی سرم داشتم ژوليده و شانه نکرده و بهم پيچيده شده بود. مثل اينکه ماهها حمام نرفته بودم. درست مثل مدل موهای در هم بافته شده /جامابيکايیها/ شده بودند. چشمام بیحالت و گودافتاده بود. رنگم پريده مثل مريضها. حتما دهنم هم بوی گند ميدادند. و با آن پيرهن چروکيده آستين بلند يقه بسته درست يک آدم ديگر شده بودم. (پس فکر میکنی چرا هوس مرقد کرده بودی؟) لابد عقلام هم از سرم پريده بود. مثل نوحهی زيبای/زاکری/ مداح ميخواستم بخندم. خنده هم رو ی لبام خشک شده بود. گفتم بيخود نيست که به من ميگويند /حاج آقا/. فقط يک تسبيح و يک جای مهرداغ توی پيشانیام کم داشتم.فکر ميکردم وای اگرهم هم اطاقی مرا با اين سرو وضع ببيند حتما فکر ميکند يک زن عقدی يا صيغ ای هم در اينجا دارم!! راستش بدم هم نميآمد با همين شکل و شمايل تا زمانی که درايران هستم بمانم!! حتما احساس راحتی بيشتری خواهم کرد. به خودم گفتم نکند توی هوای ايران يک چيزی است که ...توی اين فکرها بودم که شنيدم نيازمند ديگری در دستشويی را ميکوبد. باعجله صورتم را زير شير آب دستشويی شستم با دستمال کاغذی خشک کردم و بيرون آمدم و بطرف مبلم در لابی، جايی که چمدانم را در آنجا گذاشته بودم رفتم. روی مبل نشستم. جند مبل آنطرفتر جند مرد" اورينتال" (به حق حرفای نشنیده) نشسته بودند. داشتند حرف ميزدند، چای ميخورند و سيگار میکشيدند.
فکر کردم لابد برای جمهوری اسلامی کار ميکنند؟.يکی از کارکنان کافه آمد بالای سرم گفت چای يا نوشابه؟گفتم لطفا چای . طولی نکشيد که با يک سينی برگشت که توی آن يک قوری چينی چای و يک فنجان و يک قاشق چایخوری و چند حبه قند بود. آنرا جلوام روی ميز گذاشت.در قوری را باز کردم. چای کيسهای بود ودم نخ کيسه از قوری آويزان بود. آخ که من چقدر از چای کيسهای متنفرم. باعجله يک چای توی فنجانام ريختم. جون خيلی داغ نبود، بدون قند آنرا سر کشيدم و دومی راکه ريختم، چای قوری تمام شد. چون خيلی تشنه بودم و به آن کارگر گفتم لطفا يک قوری ديگربياورد. قوری دوم را هم خوردم و بعد سيگاری آتش کردم وچند پک محکم زدم. داشتم از خستگی فرو ميپاشيدم. به کارگراشاره کردم که بيايد. پرسيدم چقدر ميشود؟ گفت هزار تومن! در حاليکه دو دولار روی ميز تو سينی ميگذاشتم از او معذرت خواستم که فعلا پول ايرانی ندارم ميروم بعد ازظهر پول ايرانی ميگيرم و با آن دلارها عوضشان خواهم کرد. باخودم فکر کردم کی ميگويد ايران ارزانی است؟ شايد فقط مسافران وغريبه ها رو ميچاپند! اين طور که اين دلارهام دارند ميروند طولی نخواهد کشيد که به گدايی ميافتم. گدا ها را هم که شنيده ام آهنی شده اند پس بايد سر فک و فاميل ام خراب شوم. حالا ميفهمم آن راننده تاکسی راست ميگفت، پس فاميل به چه درد ميخورد؟از جايم بلند شدم. پيرمرد دربان جلو دويد. وگفت حاضريد اطاقتان را نشان دهم؟( بازم گلی گوشهی جمال اینیکی) گفتم بله. چمدانک را از دستم گرفت و جلو افتاد. خوشبختانه اطاقم طبقه اول بود . در را باز کرد و وارد اطاق شدم. اطاقی کوچک با دو تا تخت باريک جدا ازهم. يک ميز با دو تا صندلی و يک تلويزيون کوچک قديمی که بود و نبودش هم برای من مهم نبود.همه جيز بوی نيمداری ميداد. ياد خانه فرانکو /ديکتاتور سازنده /اسپانيا افتادم که در مادريد آنرا موزه کرده بودنداطق خواب فرانکو هم مثل اينجا دوتا تخت جدا داشت که نشان ميداد فرانکو تمام عمرش از همسرش جدا ميخوابيده. من قکر ميکنم اصلا دو تا آدم بزرگ چرا بايد بغل هم بخوابند؟ بهم لگد بزنند و خدای نخواسته نتوانند راحت. کار بودار بکنند! ياد اون بچه کوچک افتادم که به مادرش گفت مامی من ميترسم . ميتونم امشب پيش شما بخوابم؟ مادرش گفت نه تو بايد تنها بری تو اطاقت بخوابی! بچه: شما بزرگها که نمیترسيد چرا پيش هم ميخوابيد؟!شايد ايرانيها بهتر از فرنگیها میفهمند. بيخود نيست که بيشتر اطاق های هتل ايران تختهاشان جداگانه است! الان عدهای داد ميکشند { تختخواب چسبده حق مسلم ماست!}اولين کاری که کردم بايد از ريخت حاج آقا بايد بيرون ميامدم. خوشبختانه تو چمدانکم يک دست لباس و يک حوله و يک ملافه با خود آورده بودم. رفتم زير دوش. همان جا بدون آيينه ريشهايم را تراشيدم دلم ميخواست که وان داشت که توش ميخوابيدم. يک دوش طولانی با آب داغ گرفتم پريدم بيرون بدنم را خشک کردم. يکی از تختها را کشيدم و به ديگری چسباندم. چون پول دوتا تخت داده بودم! تا بتوانم خوب غلت بزنم . روی تخت دراز کشيدم و ملافهام را بهخودم پيچيدم. به وفت آمريکاحالا برايم شب بود. وقتی جشمم را باز کردم، به ساعتم نگاه کردم بعد ازظهر بود.
جلو در ورودی دربان که مرد نسبتا پيری بود، جلودوید. سلام گرمی کرد و خوشامد گفت. سعی کرد چمدانک کوچک چرخدارم را بگيرد و برايم حمل کند. امتناع نکردم. چمدانک را به دستش دادم. خوب اين شغل او بود. فکر کردم يا میخواست به رئيساش نشان دهد که کاری انجام ميدهد و يا ميخواست انعامی بگيرد. درهر دو صورت دلم ميخواست خوشحالش کنم.همرا ه او به لابی کوچک هتل وارد شدم که بيش از چند قدم از در ورودی هتل تا" کانتر" دفتر هتل فاصله نداشت.
پسر جوانی پشت کانتر ايستاده بود. داشت با تلفن حرف ميزد. از خندههای بلندش معلوم بود که با مسافر حرف نمی زند. پيرمرد دربان هم کنار من ايستاده بود. چند دقيقه طول کشيد تا او مکالمه تلفنیاش تمام شد. در اين مدت من فرصت داشتم به در و ديوارهای اطاق پشت سر او نگاه کنم. اثاث آنجا شامل دو صندلی و يک ميز بود که روی آن يک کامپيوتر نشسته بود! و يک قفسه بزرگ لانه کفتری که در در بالای هر لانه شماره کليد اطاقها نوشته شده بود. در ديوار روبرو دوتا تصوير با قاب شيشهای به ديوار و نزديکیهای سقف تنگاتنگ هم نصب شده بود. در طرف راست تصوير امام خمينی با لبخند! و در کنار ايشان تصوير امام خامنهای بدون لبخند ديوار خالی را لهجه! داده بود. اين اولين بار بود که که تصوير آقای خمينی را با لبخند ميديدم. دلم ميخواست بدانم به چه چيز لبخند ميزنند. مبهم مثل لبخند ژوکوند. شايد ميشود سالها دربارهی لبخند او حرف زد.و چرا امام خامنه ای اوقاتشان تلخ بود؟ نفهميدم.( زیتونی نمیتونه جلو زبونش رو بگیره: ناراحت بود که چرا زودتر اومدنتو خبر ندادی جلو پات گوسفند بکشه!) در فرودگاه هم دو تصوير بزرگ از آنها ديده بودم. به گمانم برعکس اين تصويرها بود. در ذهنام ياداشت کردم که حتما به زيارت مرقد مطهر امام خمينی بروم.( معجزهی لبخند خمینی بر ولگرد. مسئولین توی عکس بخندید تا اقلا بعدها به سر مرقدتان بیاییم.)
(پارازیت زیتون: حالا جان من اینو میگی که برای وبلاگ من بد نشه یا واقعا میخوای بری؟) مامور دفتر گوشی را سر جايش گذاشت و پرسيد:
- اطاق ميخواهيد؟ـ بله.چند نفريد؟ دربان بجای من حرف زد. گفت :- حاج آقا تنها هستند.(اینمم گفت حاجآقا؟)ـ يک تختی نداريم . فقط دوتختی داريم. شبی ۳۵ هزار تومن هم ميشه.فکری کردم. ازخستگی داشتم ميمردم. تفريبا ۲۴ ساعت بود که نخوابيده بودم.گفتم باشه. تفريبا هم قيمت هتلهای دوستاره آمريکا بود. پرسيدم پس هتلهای لوکس تهران چنده؟ـ ـحاج آفا بالای ۱۰۰ هزار تومنه! لطفا کارت هويتتان رابدهيد واين فرم را هم پر کنيد.ـ کارت هويت چيه؟ يک کارت لمينت شده عکسدار که روی ميزش بود برداشت نشانم داد و گفت:- مثل اين! ـ مثل اين ندارم. - شناسنامه يا پاسپورت داريد؟ شناسنامه ام را ازتوی کيفام بيرون آوردم و دربان آنرا از دستم گرفت به او داد!
آنرا نگاهی کرد و با اسم توی فرم تطبيق کرد. ـ چند شب ميمونيد؟گفتم نميدانم .ـ پس ۳۵ هزار تومن برای يک شب بپردازيد.- ببخشيد پول ايرانی ندارم دلار فبول ميکنيد؟نگاه معنی داری کرد گفت اشکال نداره ۴۰ دولار ميشه. در حاليکه ۴۰ دولار روی کانتر ميگذاشتم گفت لطفا شناسنامه تان را لطف کنيد. اين شناسنامه پيش ما ميماند. آنرا توی يکی از آن لانه کفتریهای قفسه گذاشت. گفتم اميدوارم مثل چمدانم گم نشود. آقا اگر بدانيد با چه بدبختی آنرا از سفارت گرفتم!با اخم گفت مطمئن باشيد هيچ چيز در اين هتل گم نميشود. درحاليکه کليد اطاق را به پير مرد دربان ميداد گفت حاج آقا را به اطاقشان راهنمايی کنيد.(اینم دلار دید گفت حاجآقا ها...)دنبال دربان راه افتادم که ناگهان چشمم به گوشه لابی افتاد که کافه مانند کوچکی بود.(شکم!) از پير مرد تشکر کردم. گفتم من ميخواهم در اينجا يک چای بخورم. شما بفرماييد. خودم اطاقم را پيدا ميکنم.(اومدی نسازی ولگرد جان. مگر نمیخواستی خوشحالش کنی؟)گفت نخير شما بفرماييد. هر وفت چای تان تمام شد، من در همين گوشه کنارها هستم .(خوشم اومد. زرنگتر از این حرفاست!)از او معذرت خواستم که پول ايرانی ندارم دست کردم تو کيف سه دلار کف دستش گذاشتم و گفتم اين را نگاه دار قبل از اينکه از اين هتل بروم انرا با پول ايرانی عوض ميکنم. گفت فرقی نداره حاجآقا. دلار برکتاش بيشتر است!!
آنرا در چيب پيرهناش گذاشت. خواستم بگويم شايد برای شما بله. برای ما که برکتی ندارد. چمدانکم را به دستم داد رفتم روی يکی از مبلهای لابی نشستم.يک دفعه يادم آمد که نزديک ۴ روز است که هم اطاقی از من بيخبر است.( واویلا... ولگرد جان از شما توقع نداشتم) فبل از هر جيز بايد به او يک تلفن کنم. چمدانم را کنار مبلام گذاشتم برگشتم به طرف کانتر و از متصدی پرسيدم ميتوانم تلفن کنم؟ گفت به کجا؟ گفتم به آمريکا. ـ شماره تان را بدين.شماره را به او دادم. شماره را گرفت و گوشی را به دستم داد.تلفن چند بار زنگ زد. ـ الو {خودش بود}سالام عزیز خودم هستم.( چرا لهجهت ارمنی شد؟) ـ اصلا مرد تو فکر نمیکنی من دلواپس ميشم. تواين ۵ روز کجا بودی که حالا رسيدی؟(راستمیگه. زود، تند، سریع توضیح بده)ــ هواييما در راه دالاس تا به مينیاپوليس اشکال فنی پيداکرد به دالاس برگشت. وقتی به مينياپوليس رسيدم هواپيمای آمستردام را از دست دادم و شب در مينياپوليس ماندم. در نتيجه پرواز ک ال ام تهران راهم از دست دادم و با هواپيمای ايران اير به تهران آمدم. ـ ـمگر من نگفتم با ايران مسافرت نکن!ـ من بی تقصصییرم.(چرا زبونت گرفت؟:) ) " ک ال ام " مرا با ايران اير فرستاد. از قضاچه قدر همه چيزش خوب بود.ـ اينها دليل نمیيشه که تو اينقدر بیخيال باشی و يک تلفن نکنی(راست میگه!) فکر کردم تو فرودگاه ايران برات مسئلهای پيش آمده همهاش ميترسيدم. و به اخبار تلويزيون هم گوش ميدادم!ـ که ببينی از دستم راحت شدی؟! حالا که سالم هستم خيالت راحت باشد وشماره هتل را بهاودادم. ــ خوب برو. بيدارم کردی. پول تلفنت زياد ميشه. مواظب خودت باش. يادت باشه کاری نکنی که انجا شلاقات بزنند! اگر انجا شلاق خوردی همان جا بمان! ديگر برنگرد. { خنده ام گرفت وای از اين زنها تا هفتاد سالگی که آدم ۷۰ سالش ديگر سياه ميشود!(نمنه؟) به آدم مشکوک هستند. خوب ديگه خيلی به تلويزيونهای لوسآنجلسی گوش کرده }.ـ ضمنا تا هر وفت خواستی بمان!ــ درسته!(چی درسته؟) نه عزيزميترسم اگر زياد اينجا بمانم توکم کم متوجه بشی که به هماطاقی اصلا احتياج نداری و بدون او هم ميتوانی زندگی کنی! راستی چمدانم هم گم شده .ـ بله ديگه پارسال در ترکيه پاسپورت رو گم کردی. ۳ سال پيش دوربين ات را.ــ باز داری تاريخ ميگويی؟ چکار کنم تقصير ک ال ام بود.(بابا جان میگفتی دانشمندان عموما کمحواسند. من به جای چتر جمدان گم کردم:) )و در آخر گفت خدا کند که پيدا شود برای کت شلوارت نگرانم ..!{۱دليل اش را بعدا توضيح ميدهم} خوب حالا برو. خداحافظی کرد. تلفن قطع شد .وقتی گوشی را زمين گذاشت، آه از نهادم بيرون آمد. يادم آمد که به او بايد ميگفتم اگر کسی ازفک و فاميلهايم تلفن کرد، به آنها فعلا نگويد که من ايران هستم!متيصدی هتل گفت پول تلفنتان رابه حساب اطاقتان ميگذارم.(اوه... اینم این وسط فکر چیه!) قبل از اينکه به لابی برگردم، چون احساس خاکی و خلی ميکردم رفتم دستشویی لابی سرو صورتم را بشورم ولی خوشبختانه به توالت نيازی نداشتم!جلو دستشويی ايستادم . تو آيينه دنبال چشمام ميگشتم که خودم را ببينم! نگاه کردم از ديدن خودم يکه خوردم. ريشهايم بيرون آمده بود. اين چند تا شويدی هم که توی سرم داشتم ژوليده و شانه نکرده و بهم پيچيده شده بود. مثل اينکه ماهها حمام نرفته بودم. درست مثل مدل موهای در هم بافته شده /جامابيکايیها/ شده بودند. چشمام بیحالت و گودافتاده بود. رنگم پريده مثل مريضها. حتما دهنم هم بوی گند ميدادند. و با آن پيرهن چروکيده آستين بلند يقه بسته درست يک آدم ديگر شده بودم. (پس فکر میکنی چرا هوس مرقد کرده بودی؟) لابد عقلام هم از سرم پريده بود. مثل نوحهی زيبای/زاکری/ مداح ميخواستم بخندم. خنده هم رو ی لبام خشک شده بود. گفتم بيخود نيست که به من ميگويند /حاج آقا/. فقط يک تسبيح و يک جای مهرداغ توی پيشانیام کم داشتم.فکر ميکردم وای اگرهم هم اطاقی مرا با اين سرو وضع ببيند حتما فکر ميکند يک زن عقدی يا صيغ ای هم در اينجا دارم!! راستش بدم هم نميآمد با همين شکل و شمايل تا زمانی که درايران هستم بمانم!! حتما احساس راحتی بيشتری خواهم کرد. به خودم گفتم نکند توی هوای ايران يک چيزی است که ...توی اين فکرها بودم که شنيدم نيازمند ديگری در دستشويی را ميکوبد. باعجله صورتم را زير شير آب دستشويی شستم با دستمال کاغذی خشک کردم و بيرون آمدم و بطرف مبلم در لابی، جايی که چمدانم را در آنجا گذاشته بودم رفتم. روی مبل نشستم. جند مبل آنطرفتر جند مرد" اورينتال" (به حق حرفای نشنیده) نشسته بودند. داشتند حرف ميزدند، چای ميخورند و سيگار میکشيدند.
فکر کردم لابد برای جمهوری اسلامی کار ميکنند؟.يکی از کارکنان کافه آمد بالای سرم گفت چای يا نوشابه؟گفتم لطفا چای . طولی نکشيد که با يک سينی برگشت که توی آن يک قوری چينی چای و يک فنجان و يک قاشق چایخوری و چند حبه قند بود. آنرا جلوام روی ميز گذاشت.در قوری را باز کردم. چای کيسهای بود ودم نخ کيسه از قوری آويزان بود. آخ که من چقدر از چای کيسهای متنفرم. باعجله يک چای توی فنجانام ريختم. جون خيلی داغ نبود، بدون قند آنرا سر کشيدم و دومی راکه ريختم، چای قوری تمام شد. چون خيلی تشنه بودم و به آن کارگر گفتم لطفا يک قوری ديگربياورد. قوری دوم را هم خوردم و بعد سيگاری آتش کردم وچند پک محکم زدم. داشتم از خستگی فرو ميپاشيدم. به کارگراشاره کردم که بيايد. پرسيدم چقدر ميشود؟ گفت هزار تومن! در حاليکه دو دولار روی ميز تو سينی ميگذاشتم از او معذرت خواستم که فعلا پول ايرانی ندارم ميروم بعد ازظهر پول ايرانی ميگيرم و با آن دلارها عوضشان خواهم کرد. باخودم فکر کردم کی ميگويد ايران ارزانی است؟ شايد فقط مسافران وغريبه ها رو ميچاپند! اين طور که اين دلارهام دارند ميروند طولی نخواهد کشيد که به گدايی ميافتم. گدا ها را هم که شنيده ام آهنی شده اند پس بايد سر فک و فاميل ام خراب شوم. حالا ميفهمم آن راننده تاکسی راست ميگفت، پس فاميل به چه درد ميخورد؟از جايم بلند شدم. پيرمرد دربان جلو دويد. وگفت حاضريد اطاقتان را نشان دهم؟( بازم گلی گوشهی جمال اینیکی) گفتم بله. چمدانک را از دستم گرفت و جلو افتاد. خوشبختانه اطاقم طبقه اول بود . در را باز کرد و وارد اطاق شدم. اطاقی کوچک با دو تا تخت باريک جدا ازهم. يک ميز با دو تا صندلی و يک تلويزيون کوچک قديمی که بود و نبودش هم برای من مهم نبود.همه جيز بوی نيمداری ميداد. ياد خانه فرانکو /ديکتاتور سازنده /اسپانيا افتادم که در مادريد آنرا موزه کرده بودنداطق خواب فرانکو هم مثل اينجا دوتا تخت جدا داشت که نشان ميداد فرانکو تمام عمرش از همسرش جدا ميخوابيده. من قکر ميکنم اصلا دو تا آدم بزرگ چرا بايد بغل هم بخوابند؟ بهم لگد بزنند و خدای نخواسته نتوانند راحت. کار بودار بکنند! ياد اون بچه کوچک افتادم که به مادرش گفت مامی من ميترسم . ميتونم امشب پيش شما بخوابم؟ مادرش گفت نه تو بايد تنها بری تو اطاقت بخوابی! بچه: شما بزرگها که نمیترسيد چرا پيش هم ميخوابيد؟!شايد ايرانيها بهتر از فرنگیها میفهمند. بيخود نيست که بيشتر اطاق های هتل ايران تختهاشان جداگانه است! الان عدهای داد ميکشند { تختخواب چسبده حق مسلم ماست!}اولين کاری که کردم بايد از ريخت حاج آقا بايد بيرون ميامدم. خوشبختانه تو چمدانکم يک دست لباس و يک حوله و يک ملافه با خود آورده بودم. رفتم زير دوش. همان جا بدون آيينه ريشهايم را تراشيدم دلم ميخواست که وان داشت که توش ميخوابيدم. يک دوش طولانی با آب داغ گرفتم پريدم بيرون بدنم را خشک کردم. يکی از تختها را کشيدم و به ديگری چسباندم. چون پول دوتا تخت داده بودم! تا بتوانم خوب غلت بزنم . روی تخت دراز کشيدم و ملافهام را بهخودم پيچيدم. به وفت آمريکاحالا برايم شب بود. وقتی جشمم را باز کردم، به ساعتم نگاه کردم بعد ازظهر بود.
شنبه، آبان ۲۷، ۱۳۸۵
من تورا دوست دارم بهخاطر "خودم" نه "خودت"!+ چند پینوشت
وقتی ادعا داریم با یکی دوستیم و گاهی بهش میگیم " دوستت دارم" تا چهحد داریم راست میگیم؟
کاری با عاشقها ندارم. اونا تکلیفشون معلومه! طفلکیها در آسمانها سیر میکنن!
کاری با عشق مادر و فرزندی ( و با کمی اغماض، پدر و فرزندی) هم ندارم. مسئلهی پارهی جیگر و اینحرفاست...
با عشق فامیل و خون مشترک توی رگها هم کاری ندارم.
و خواهر و برادری که اگر گوشت همو بخورن استخون همدیگرو دورنمیریزن!
منظورم دوستیهای زمینیه!
که گاهی استخون همدیگرو بدجور دور میندازن.
متاسفانه تجربهی من نشون داده که بهجز تعداد انگشتشماری دوست که هنوز هم دارمشون( چندتاشون هم دوستاینترنتیام هستن که از داشتنشون بهخود میبالم)، بقیه" به خاطر خودشون" منو دوست داشتن یا دارن.
هزار بار هم گول بخورم باز برام تجربه نمیشه که خیلیها با آدم دوست میشن که:1
2- وقت بگذرونن و وقتی مشغول کاری میشن دیگه پشتسرشون رو نگاه نمیکنن.
کارشون گیره و میخوان خرشون از پل بگذره. و بعد... بهراحتی یه "بایبای" میگن و میرن3-
- توقع دارن وارد باندشون بشی تا قویتر بشن.4
- با دوستاشون باید حتما دوست باشی و با دشمنانشون حتما دشمن!5
- میان دوست میشن که "عوضت کنن!
" آره خیلیها اول با ابراز ارادت و علاقه میان جلو و بعدا خیلی محترمانه میگن تو خیلی خوبی به شرطی که این اخلاقت رو عوض کنی. اگر نکنی خیلی هم بدی!
6- کلا یهعده برای امربه معروف و نهی از منکر میان با آدم دوست میشن.(این شماره فکر کنم تو 5 جا میشد)
و اما تجربههای عجیبغریب من از محیط وبلاگستان:
1- با ایمیل و کامنت و یاهومسنجر کلی ابراز احساسات میکنه و درست وقتی بعد از کلی تردید دست دوستیشو میفشاری یهو میگه ببین، این کیه بهش لینک دادی، اگه برنداری نه من نه تو.
( آخه عزیز من، وقتی ابراز ارادت میکردی این لینک در وبلاگ من بود.چیز جدیدی در من بهوجود نیومده که!)
2- به کسی(که ازش انتقاد دارم) انتقاد میکنم. یهو بیست سی نفر از طرفداراش که ازقضا دوست ِ(گاهی صمیمی) منهم هستن به بدترین نحو میپرن بهم و هر چی از دهنشون در میاد بهم میگن و با ایمیل و تلفن و فکس و... بههم اطلاع میدن که زیتون رفته جزء صفوف دشمن!
3- نکتهی مثبت کسی رو میگم یا بهش لینک میدم. یهو بیست نفر از دوستام (گاهی صمیمی) فشارخونشون میره بالا که چون ما از این آدم بدمون میاد تو نباید اسمشو میآوردی. هر چیهم بگم بابا جان هر آدم جنایتکاری هم ممکنهی نکته مثبت داشته باشه، تازه این که جنایتکار نیست.
میگن چون ما باهاش بدیم نکتهی مثبت بیمثبت.
حالا طرف مثلا عضو گروه ضد سنگسار و ضد اعدامه!
4- میگم فلانی( مثلا ابراهیم نبوی) پسرخالهی دوست بسیار عزیزمه. یهو یهعده از دوستان(!) حکم اعدام منو صادر میکنن که چی؟
که ازش بدشون میاد. چرا؟ دلیل نمیخواد.
-وقتی من بدم میاد تو هم باید بدت بیاد!
بابا من با دخترخالهش دوستم(بگذریم که بعضی طنزهاشم دوست دارم).
- دخترخالهشم خون پسرخالهش تو رگهاشه.
- عجب!
- جانِ مش رجب!
5- نوشتههای نویسندهای رو دوست دارم( مثلا عباس معروفی) و ازش تعریف میکنم. یهو چند نفر از دوستان شفیق متوجه میشن که زیتون دیگه اصلا بهدرد دوستی نمیخوره و کسایی که تابهحال(یعنی تابهاونوقت) مرتب به نوشتههام لینک میدادن تو وبلاگشون، یه مطلب افشاگرانه(!) دربارهم مینویسن!
6- اصرار، اصرار،(گاهی التماس) که بیا تو یاهو مسنجر چت کنیم و من خیلی دوستت دارم و... تو یاهو هم هزاربار علامت دل و قلوه و آیا واقعا اینخودتی باهام چت میکنی؟ وای... باورم نمیشه و...(دختر و پسر هم فرقی نمیکنه)
وقتی میگم معلومه که خودمم. مگه من کیام؟ و خلاصه تریپ خاکی و اینا...
بعد از دوسه تماس، یهو اونروشو نشون میده که باهات تماس گرفتم که بگم چرا میگذاری فلانی و فلانی که از حزب فلان هستن برات کامنت بذارن.
لینک فلانی و فلانی را بردار و بهجاش لینک بیساری(که من طرفدارشم) بذار.
و وقتی میگم "من وقتی با یکی دوستم برام فرق نداره کی طرفدار کدوم گروهه و چه عقیدهای داره. ممکنه باهاش مرتب بحث کنم اما دوستیمون سر جاشه"،
یهو رگ گردنش ور میقلمبه( طوری که از پشت مسنجر هم پیداست) که تو خائنی! نفهمی! منو بگو وقتمو گذاشتم و چند روز باهات حرف زدم! کثافت!
7- دو نفر تو وبلاگستان باهم درگیری دارن و چون ربطی به من نداره و حقیقت برام معلوم نیست و شاید اصلا وقتشو نداشته باشم دنبال کنم حرفاشونو، بنابراین اصلا دخالتی نمیکنم و دوستیمو با هر دو کماکان ادامه میدن.سیل ایمیلهای توهینآمیز: بیطرف، بیشرف. لینک هر دو رو دو وبلاگت داری و با هر دو طرف میلاسی!
- ای بابا... یهخورده یواشتر داداش!(شایدم آبجی!) من سر پیازم یا ته پیاز؟
- خیلی متاسفم که تا به حال چند بار بهطور احمقانهای با از دست دادن چنین دوستهایی به سختی شوکه شدم و تا صبح اشک ریختم و فرداش با اون چشمهای پفکرده نرفتم سرکار و...
باید تشکر کنم از دوستانی که زیتونو دوست دارن با همهی بدیهاش، خوبیهاش، اشتباهاش، بیتجربگیهاش، نفهمیهاش، سادگیهاش، لوسبازیهاش،.... انتقاد هم میکنن. اما شرط نمیگذارن اگه انتقاد منو پذیرفتی دوستیمون ادامه داره وگرنه...دوستهایی که دوستیشون روسر هر مسئلهای که باب میل اونا نبود بههم نمیزنن!
مخلص اینجور دوستها هستم!
من اگه بیام هی حرف این و اونو گوش بدم که دیگه زیتون نیستم. میشم مثل اون پرندههه که بال و پا و پر و گردن و پنجه و چشم و نوکشو عوض کرد و آخرشم خودشم نفهمید چه حیوونی شده!
----------------
پینوشت خندهدار
من همیشه شرمندهی الطاف رامین مولائی(حمزهای) هستم.:)))
پینوشت شادیآور
الان، ساعت 3 بعدازظهر یکشنبه داره برف میاد شدید!
رو زمین هم خیلی نشسته.
هوا تا دیروز گرم گرم بود و یهو امروز بیستدرجه سرد شده.
پینوشت زوری:)
من آبکش خاطرهی خوبی ندارم. آبکشیان روزهای بدی برام رقم زدن.
روزهایی که نارفیقانم بدون اینکه به دنبال حقیقت باشن، چشماشونو بستن و دهنشونو تا اونجایی که میشد باز کردن و هر چی دلشون خواست گفتن. و وقتی اصل ماجرا روشن شد فقط دوسهنفر جرأت معذرتخواهی پیدا کردن.
حالا چندسال از اون موقع گذشته اما زخمش هنوز توی دلم مونده.
نادر جدیدی ازم خواسته به مطلبش در مورد آبکش لینک بدم
پینوشت مژدهای
قسمت سوم سفرنامهی ولگرد به دستم رسیده و در پست بعدی میذارمش.
ببخشید. سفرنامه نه، ولگرد ازم خواسته تو تیتر ننویسم سفرنامه.
یهچیزایی تو مایههای" دیدار از ایران" یا "سفریبه ایران" بنویسم.
اسمش هر چی باشه برای من خوندنش خیلی لذتبخشه.
پینوشت شیدایی
شیدا محمدی بعد از خوندن مطلب سکس در جمهوری اسلامی ایران، که در20 آبان نوشتم مطلب خیلی زیبایی از خاطرههاش تو ایران نوشته.
پینوشت قزوینانه
سفيركرواسي:
قزوين داراي امكانات مناسبي براي جهانگردان است بدون هيچ نگراني با امنيت موجود ميتوان در خيابانهاي قزوين قدم زد
زیتون: آقای کرواسی مگه قرار بود موقع قدم زدن در قزوین احساس عدم امنتیت نکنی؟!:)
نظرها در زیتون دات کام
نظرها در بلاگفا
کاری با عاشقها ندارم. اونا تکلیفشون معلومه! طفلکیها در آسمانها سیر میکنن!
کاری با عشق مادر و فرزندی ( و با کمی اغماض، پدر و فرزندی) هم ندارم. مسئلهی پارهی جیگر و اینحرفاست...
با عشق فامیل و خون مشترک توی رگها هم کاری ندارم.
و خواهر و برادری که اگر گوشت همو بخورن استخون همدیگرو دورنمیریزن!
منظورم دوستیهای زمینیه!
که گاهی استخون همدیگرو بدجور دور میندازن.
متاسفانه تجربهی من نشون داده که بهجز تعداد انگشتشماری دوست که هنوز هم دارمشون( چندتاشون هم دوستاینترنتیام هستن که از داشتنشون بهخود میبالم)، بقیه" به خاطر خودشون" منو دوست داشتن یا دارن.
هزار بار هم گول بخورم باز برام تجربه نمیشه که خیلیها با آدم دوست میشن که:1
2- وقت بگذرونن و وقتی مشغول کاری میشن دیگه پشتسرشون رو نگاه نمیکنن.
کارشون گیره و میخوان خرشون از پل بگذره. و بعد... بهراحتی یه "بایبای" میگن و میرن3-
- توقع دارن وارد باندشون بشی تا قویتر بشن.4
- با دوستاشون باید حتما دوست باشی و با دشمنانشون حتما دشمن!5
- میان دوست میشن که "عوضت کنن!
" آره خیلیها اول با ابراز ارادت و علاقه میان جلو و بعدا خیلی محترمانه میگن تو خیلی خوبی به شرطی که این اخلاقت رو عوض کنی. اگر نکنی خیلی هم بدی!
6- کلا یهعده برای امربه معروف و نهی از منکر میان با آدم دوست میشن.(این شماره فکر کنم تو 5 جا میشد)
و اما تجربههای عجیبغریب من از محیط وبلاگستان:
1- با ایمیل و کامنت و یاهومسنجر کلی ابراز احساسات میکنه و درست وقتی بعد از کلی تردید دست دوستیشو میفشاری یهو میگه ببین، این کیه بهش لینک دادی، اگه برنداری نه من نه تو.
( آخه عزیز من، وقتی ابراز ارادت میکردی این لینک در وبلاگ من بود.چیز جدیدی در من بهوجود نیومده که!)
2- به کسی(که ازش انتقاد دارم) انتقاد میکنم. یهو بیست سی نفر از طرفداراش که ازقضا دوست ِ(گاهی صمیمی) منهم هستن به بدترین نحو میپرن بهم و هر چی از دهنشون در میاد بهم میگن و با ایمیل و تلفن و فکس و... بههم اطلاع میدن که زیتون رفته جزء صفوف دشمن!
3- نکتهی مثبت کسی رو میگم یا بهش لینک میدم. یهو بیست نفر از دوستام (گاهی صمیمی) فشارخونشون میره بالا که چون ما از این آدم بدمون میاد تو نباید اسمشو میآوردی. هر چیهم بگم بابا جان هر آدم جنایتکاری هم ممکنهی نکته مثبت داشته باشه، تازه این که جنایتکار نیست.
میگن چون ما باهاش بدیم نکتهی مثبت بیمثبت.
حالا طرف مثلا عضو گروه ضد سنگسار و ضد اعدامه!
4- میگم فلانی( مثلا ابراهیم نبوی) پسرخالهی دوست بسیار عزیزمه. یهو یهعده از دوستان(!) حکم اعدام منو صادر میکنن که چی؟
که ازش بدشون میاد. چرا؟ دلیل نمیخواد.
-وقتی من بدم میاد تو هم باید بدت بیاد!
بابا من با دخترخالهش دوستم(بگذریم که بعضی طنزهاشم دوست دارم).
- دخترخالهشم خون پسرخالهش تو رگهاشه.
- عجب!
- جانِ مش رجب!
5- نوشتههای نویسندهای رو دوست دارم( مثلا عباس معروفی) و ازش تعریف میکنم. یهو چند نفر از دوستان شفیق متوجه میشن که زیتون دیگه اصلا بهدرد دوستی نمیخوره و کسایی که تابهحال(یعنی تابهاونوقت) مرتب به نوشتههام لینک میدادن تو وبلاگشون، یه مطلب افشاگرانه(!) دربارهم مینویسن!
6- اصرار، اصرار،(گاهی التماس) که بیا تو یاهو مسنجر چت کنیم و من خیلی دوستت دارم و... تو یاهو هم هزاربار علامت دل و قلوه و آیا واقعا اینخودتی باهام چت میکنی؟ وای... باورم نمیشه و...(دختر و پسر هم فرقی نمیکنه)
وقتی میگم معلومه که خودمم. مگه من کیام؟ و خلاصه تریپ خاکی و اینا...
بعد از دوسه تماس، یهو اونروشو نشون میده که باهات تماس گرفتم که بگم چرا میگذاری فلانی و فلانی که از حزب فلان هستن برات کامنت بذارن.
لینک فلانی و فلانی را بردار و بهجاش لینک بیساری(که من طرفدارشم) بذار.
و وقتی میگم "من وقتی با یکی دوستم برام فرق نداره کی طرفدار کدوم گروهه و چه عقیدهای داره. ممکنه باهاش مرتب بحث کنم اما دوستیمون سر جاشه"،
یهو رگ گردنش ور میقلمبه( طوری که از پشت مسنجر هم پیداست) که تو خائنی! نفهمی! منو بگو وقتمو گذاشتم و چند روز باهات حرف زدم! کثافت!
7- دو نفر تو وبلاگستان باهم درگیری دارن و چون ربطی به من نداره و حقیقت برام معلوم نیست و شاید اصلا وقتشو نداشته باشم دنبال کنم حرفاشونو، بنابراین اصلا دخالتی نمیکنم و دوستیمو با هر دو کماکان ادامه میدن.سیل ایمیلهای توهینآمیز: بیطرف، بیشرف. لینک هر دو رو دو وبلاگت داری و با هر دو طرف میلاسی!
- ای بابا... یهخورده یواشتر داداش!(شایدم آبجی!) من سر پیازم یا ته پیاز؟
- خیلی متاسفم که تا به حال چند بار بهطور احمقانهای با از دست دادن چنین دوستهایی به سختی شوکه شدم و تا صبح اشک ریختم و فرداش با اون چشمهای پفکرده نرفتم سرکار و...
باید تشکر کنم از دوستانی که زیتونو دوست دارن با همهی بدیهاش، خوبیهاش، اشتباهاش، بیتجربگیهاش، نفهمیهاش، سادگیهاش، لوسبازیهاش،.... انتقاد هم میکنن. اما شرط نمیگذارن اگه انتقاد منو پذیرفتی دوستیمون ادامه داره وگرنه...دوستهایی که دوستیشون روسر هر مسئلهای که باب میل اونا نبود بههم نمیزنن!
مخلص اینجور دوستها هستم!
من اگه بیام هی حرف این و اونو گوش بدم که دیگه زیتون نیستم. میشم مثل اون پرندههه که بال و پا و پر و گردن و پنجه و چشم و نوکشو عوض کرد و آخرشم خودشم نفهمید چه حیوونی شده!
----------------
پینوشت خندهدار
من همیشه شرمندهی الطاف رامین مولائی(حمزهای) هستم.:)))
پینوشت شادیآور
الان، ساعت 3 بعدازظهر یکشنبه داره برف میاد شدید!
رو زمین هم خیلی نشسته.
هوا تا دیروز گرم گرم بود و یهو امروز بیستدرجه سرد شده.
پینوشت زوری:)
من آبکش خاطرهی خوبی ندارم. آبکشیان روزهای بدی برام رقم زدن.
روزهایی که نارفیقانم بدون اینکه به دنبال حقیقت باشن، چشماشونو بستن و دهنشونو تا اونجایی که میشد باز کردن و هر چی دلشون خواست گفتن. و وقتی اصل ماجرا روشن شد فقط دوسهنفر جرأت معذرتخواهی پیدا کردن.
حالا چندسال از اون موقع گذشته اما زخمش هنوز توی دلم مونده.
نادر جدیدی ازم خواسته به مطلبش در مورد آبکش لینک بدم
پینوشت مژدهای
قسمت سوم سفرنامهی ولگرد به دستم رسیده و در پست بعدی میذارمش.
ببخشید. سفرنامه نه، ولگرد ازم خواسته تو تیتر ننویسم سفرنامه.
یهچیزایی تو مایههای" دیدار از ایران" یا "سفریبه ایران" بنویسم.
اسمش هر چی باشه برای من خوندنش خیلی لذتبخشه.
پینوشت شیدایی
شیدا محمدی بعد از خوندن مطلب سکس در جمهوری اسلامی ایران، که در20 آبان نوشتم مطلب خیلی زیبایی از خاطرههاش تو ایران نوشته.
پینوشت قزوینانه
سفيركرواسي:
قزوين داراي امكانات مناسبي براي جهانگردان است بدون هيچ نگراني با امنيت موجود ميتوان در خيابانهاي قزوين قدم زد
زیتون: آقای کرواسی مگه قرار بود موقع قدم زدن در قزوین احساس عدم امنتیت نکنی؟!:)
نظرها در زیتون دات کام
نظرها در بلاگفا
جمعه، آبان ۲۶، ۱۳۸۵
لینک، لینک، لینک
1- مصاحبهی محمود صالحی با کامران حیّمیان نویسندهی وبلاگ " آنسوی دیوار" و برندهی جایزه اول مردمی مسابقهی دویچهوله.
برای من که خیلی جالب بود.
2- من امشب پیش شما میخوابم.
فکر بد نکنید!
این یه مطلبه دروبلاگ آشپزباشی.
و در مورد یک فیلمساز ماجراجوی فرانسوی که با یه کولهپشتی و دو تا دوربین به کشورهای مختلف سفر میکنه. با مردم کوچه بازار دمخور میشه و هر کی بپذیره شب خونهش میخوابه.خوبه دعوتش کنیم ایران:)
3- مشخلیل: اگه به من کيلومتر شمار وصل میکردند شايد۱۰۰۰ بار دور دنيا را با پای پياده گشته بودم.
گزارش جالب یکاهری از یک روزنامهفروش دورهگرد پیر و خوشخنده.
4- خیلی دلم میخواست لیست اسامی همسران حضرت محمد(ص) رو ببینم که چندسالشون بوده و... که در وبلاگ "زنان، نیمهی بزرگ انکار" دیدم.
5- پیام در وبلاگش جملههای جالبی از بزرگان مینویسه.نمونهش:
از کسانی که فکر می کنند همیشه حق با آنان است بیزارم !
مخصوصا وقتی که حق واقعا هم با آنهاست ! ( نیچه!)
6- یکی از دوستانم رفته مسافرت خارج از کشور. برام 3 تا سوغاتی آورده. کرم دست و یک شیشه سس سالاد و یه میوه.
اسم هر سهشونم آواکادوئه:)
روی کرم عبری نوشته بود آواکادو که تونستم خودم بخونم( اهم...)
اون خطای صاف که شبیه خیارن اُ هستن. اولین حرف از راست(عبری هم عین فارسی از راست نوشته میشه) الفه. دومین حرف "و" و بعدیها بهجز اُها حرف "ک" و "د". عبری هم مثل فارسی باید بدون زیر و زبر خوند و این خیلی سختش میکنه.من خوندن عبری رو از یه دوست کلیمی یاد گرفتم. اما هرگز نتونستم بدون زیر و زبر کلمهای رو بخونم. بهجز همین کلمهی آواکادو که بهراستی شقالقمر کردم. کامران جان اینو داشتی؟
7- این جک نیست ها... از احمدینژاد پرسیدن میخوای در کابینه تغییری بدی؟ گفته نخیر، میخوام تغییر در کابینت بدم.(چه بامزهست این رئیسجمهورکمون!)
بعد راجع به تعطیلات اجباری عید فطر و منو ریل هم
گفته:....بابا خودتون بخونید. ببینید چند نکتهی بامزه توش هست!
8- تا حالا دوبار در کرج توسط فعالین "یکمیلیون امضا برای تغییر قوانین تبعیضآمیز علیه زنان"( چه اسم طول و درازی) پرزنت شدم.
هر چیهم از همون اول میگم بابا به پیر به پیغمبر من خودم امضاش کردم و تمام مفادش رو قبول دارم بازم یه کتابچه میدن دستم و شروع میکنن به توضیح . منم برای اینکه دلشون نشکنه هر بار امضاش کردم.واقعا چی میشد اگه بتونیم "هَمَه با هم" همهی قوانین ضد مردمی رو عوض کنیم.قوانین ضد زن که جای خودشو داره و خیلی وحشتناکه که در کشور ما هنوزم - در قرن بیستویکم- زن رو هنوز نصف مرد به حساب میارن .شما هم اگر به این قوانین معترضید برید اینجا و امضا کنید.
آهای... شمایی که برای افسانهنوروزی و کبری و نازنین و ... دههزار امضا جمع میکنید. خوب یکدفعه همهی قوانین غیرعادلانه رو زیر سوال ببریم تا زنها اینقدر تحت ستم نباشن.
9- در"آمپلیفایر" سایت گلآقا خوندم که" ریتا اصغرپور" عزیز، نویسندهی وبلاگ بازگشت ابدی، در سوگ برادر خود نشسته.تسلیت میگم.
10- منتخب کاریکاتورهای عمران صلاحی در سایت گلآقا به مناسبت چهلمین روز درگذشتش.
11- تلاشهای آلوچهی مهربان و همخونهش برای بهبودی بابک بیات موسیقیدان معروف.متولیان امور کجایید؟ من بهجای شما خجالت میکشم.
12- برای عوض شدن جو اندوه در سهشمارهی بالا. لینکی از وبلاگ ویدای عزیز میگذارم.دختری کوچولو با افکار زیستمحیطی بزرگ.
13- ناخدا حمید کجوری عزیز(میداف) و قصهی عشق...
14- متاسفانه اینروزا تعداد خیلی زیادی از وبلاگها فیلتر شدن و به بیشتر وبلاگهای مورد علاقهم دسترسی ندارم. حتی با آنتی فیلتر(خود آنتیفیلترها هم اکثرا فیلترن
برای من که خیلی جالب بود.
2- من امشب پیش شما میخوابم.
فکر بد نکنید!
این یه مطلبه دروبلاگ آشپزباشی.
و در مورد یک فیلمساز ماجراجوی فرانسوی که با یه کولهپشتی و دو تا دوربین به کشورهای مختلف سفر میکنه. با مردم کوچه بازار دمخور میشه و هر کی بپذیره شب خونهش میخوابه.خوبه دعوتش کنیم ایران:)
3- مشخلیل: اگه به من کيلومتر شمار وصل میکردند شايد۱۰۰۰ بار دور دنيا را با پای پياده گشته بودم.
گزارش جالب یکاهری از یک روزنامهفروش دورهگرد پیر و خوشخنده.
4- خیلی دلم میخواست لیست اسامی همسران حضرت محمد(ص) رو ببینم که چندسالشون بوده و... که در وبلاگ "زنان، نیمهی بزرگ انکار" دیدم.
5- پیام در وبلاگش جملههای جالبی از بزرگان مینویسه.نمونهش:
از کسانی که فکر می کنند همیشه حق با آنان است بیزارم !
مخصوصا وقتی که حق واقعا هم با آنهاست ! ( نیچه!)
6- یکی از دوستانم رفته مسافرت خارج از کشور. برام 3 تا سوغاتی آورده. کرم دست و یک شیشه سس سالاد و یه میوه.
اسم هر سهشونم آواکادوئه:)
روی کرم عبری نوشته بود آواکادو که تونستم خودم بخونم( اهم...)
اون خطای صاف که شبیه خیارن اُ هستن. اولین حرف از راست(عبری هم عین فارسی از راست نوشته میشه) الفه. دومین حرف "و" و بعدیها بهجز اُها حرف "ک" و "د". عبری هم مثل فارسی باید بدون زیر و زبر خوند و این خیلی سختش میکنه.من خوندن عبری رو از یه دوست کلیمی یاد گرفتم. اما هرگز نتونستم بدون زیر و زبر کلمهای رو بخونم. بهجز همین کلمهی آواکادو که بهراستی شقالقمر کردم. کامران جان اینو داشتی؟
7- این جک نیست ها... از احمدینژاد پرسیدن میخوای در کابینه تغییری بدی؟ گفته نخیر، میخوام تغییر در کابینت بدم.(چه بامزهست این رئیسجمهورکمون!)
بعد راجع به تعطیلات اجباری عید فطر و منو ریل هم
گفته:....بابا خودتون بخونید. ببینید چند نکتهی بامزه توش هست!
8- تا حالا دوبار در کرج توسط فعالین "یکمیلیون امضا برای تغییر قوانین تبعیضآمیز علیه زنان"( چه اسم طول و درازی) پرزنت شدم.
هر چیهم از همون اول میگم بابا به پیر به پیغمبر من خودم امضاش کردم و تمام مفادش رو قبول دارم بازم یه کتابچه میدن دستم و شروع میکنن به توضیح . منم برای اینکه دلشون نشکنه هر بار امضاش کردم.واقعا چی میشد اگه بتونیم "هَمَه با هم" همهی قوانین ضد مردمی رو عوض کنیم.قوانین ضد زن که جای خودشو داره و خیلی وحشتناکه که در کشور ما هنوزم - در قرن بیستویکم- زن رو هنوز نصف مرد به حساب میارن .شما هم اگر به این قوانین معترضید برید اینجا و امضا کنید.
آهای... شمایی که برای افسانهنوروزی و کبری و نازنین و ... دههزار امضا جمع میکنید. خوب یکدفعه همهی قوانین غیرعادلانه رو زیر سوال ببریم تا زنها اینقدر تحت ستم نباشن.
9- در"آمپلیفایر" سایت گلآقا خوندم که" ریتا اصغرپور" عزیز، نویسندهی وبلاگ بازگشت ابدی، در سوگ برادر خود نشسته.تسلیت میگم.
10- منتخب کاریکاتورهای عمران صلاحی در سایت گلآقا به مناسبت چهلمین روز درگذشتش.
11- تلاشهای آلوچهی مهربان و همخونهش برای بهبودی بابک بیات موسیقیدان معروف.متولیان امور کجایید؟ من بهجای شما خجالت میکشم.
12- برای عوض شدن جو اندوه در سهشمارهی بالا. لینکی از وبلاگ ویدای عزیز میگذارم.دختری کوچولو با افکار زیستمحیطی بزرگ.
13- ناخدا حمید کجوری عزیز(میداف) و قصهی عشق...
14- متاسفانه اینروزا تعداد خیلی زیادی از وبلاگها فیلتر شدن و به بیشتر وبلاگهای مورد علاقهم دسترسی ندارم. حتی با آنتی فیلتر(خود آنتیفیلترها هم اکثرا فیلترن
چهارشنبه، آبان ۲۴، ۱۳۸۵
سفرنامهی ولگرد (قسمت دوم)
تهران ـ فرودگاه مهراباد
همين که هواييما از آسمان تبريز عبور کرد، بلندگو با صدای گوشنواز خانمی اول به زبان انگليسی وسپس به فارسی از مسافران خواست که کمربندهای خود ببندند و اعلام کرد هواپيما تا نيم ساعت ديگر به وقت ۲ بعد از نيم شب تهران در فرودگاه مهرآباد به زمين خواهد نشست. وبعد درجه هوای تهران رااعلام که برای ماه شهريور در مقايسه با گرمای وحشتناک تگزاس بسيار مطبوع بود.
و در پايان گفت خواهشمند است بانوان عزيز درموقع پياده شدن از هواپيما رعايت حجاب اسلامی بفرمايند که بلافاصله مسافران زن که اکثر آنها بدون حجاب بودند روسریهاشان را که گويا از قبل آماده داشتند بيرون کشيدند و مشغول بستن روی سرشان شدند جالب اين بود که بدون استثنا قسمتی از موهايشان را از زيرروسریهاشان بيرون ميگذاشتند گويا اين روسریها بيشتر دهن بند بود تا سربند.
من هم به اين فکر افتادم که کلاه بيسبالم را از سرم بردارم و در کيفم بگذارم که مبادا خارجی بنطر برسم چون باشنيدن نام مهرآباد راستش کمی دچار دلهره شدم و بياد داستانهايی از ايرانيانی افتادم که بعد از سالهای زيادی زندگی درخارج، در بدو ورودشاندر سالن ترانزيت فرودگاه به مهرآباد، با چه مشکلات جور واجور برحورد کرده بودند. توی اين فکرها بودم که نفهميدم که کِی به آسمان تهران رسيديم . هواپيما مرتب از ارتفاعش کم ميکرد و آمادهی نشستن بود .صندلی من کنار پنجره بود. به بيرون نگاه کردم. تهران در آن ساعت شب غرق نور بود و ادامه چراغها تا بلندی کوه تهران کشيده شده بود.
بايک تکان شديد هواپيما روی باند فرودگاه نشست که جيغ بعضی از مسافران به هوا رفت.
هواپيما هنوز کاملا متوقف نشده بود که جنبوجوش بين مسافرا ن برای جمعو جور کردن لوازم دستیشان ظاهر شد. همه از صندلیهای خودبلند شدند و ازدحام آنها برای پياده شدن برايم عجيب بود.( زیتون: آخه نیست تو ایران زندگیخیلی خوب و آزادی در انتظارشونه. برای همین عجلهدارن.)
درهای خروجی از عقب و جلو هواپيما باز شد. ومن آسمان را توانستم ببينم. فهميدم از راهروی خرطومی خبری نيست و بايد ا ز پلکان استفاده کنيم.(بعدا میفهمی تو ایران از خیلی چیزا خبری نیست!)
خوشبختانه صندلی من در جلو در عقب هواپيما بود. کيف دستیام را برداشتم واز خانم بغل دستیام خدا حافظی کردم و آماده پياده شدن شدم. من جزء اولين نفراتی بودم که از پلکان تيز پايين آمدم. در حاليکه دستهايم را به ريلهای پلکان حايل کرده بودم.
راستش اين بود نميدانم چرا در عقب فکرم قبل از سفر م فکر ميکردم در ايران حتما بلايی به سرم ميآيد يا از جايی میافتم يا تنگ نفس ميگيرم و سکته ميکنم. يا زير ماشين ميميرم يا توی ماشين تصادف ميکنم. (اولا که خدا اونروزو نیاره. دوما ما هم دائما همین احساسو داریم.) خوشبختانه هواپيما از نوع توپولف نبود وگرنه سقوط آنرا هم به ليستام اضافه ميکردم.
بههمين دليل تمام کارهای هماطاقیام را جفت و جور کرده بودم که اگر خدای ناخواسته برنگشتم او دچار دردسرهای زيادی نشود و بدون من بتواند زندگی کند.
کنار هواپيما از قبل دوتا اتوبوس منتظر بود تا مسافران را به سالن ترانزيت فرودگاه انتقال دهد. همراه بقيه مسافران سوار اتوبوس اولی شدم. اتوبوس از مسافران پر شد. چون فقط تعداد کمی صندلی داشت اکثرا ايستاده بودند.
من هم جزء ايستادهها بودم. هرچند من هيچوقت دوست ندارم بنشيم. فکر ميکنم روزی هم که بميرم حتما مثل درختان ايستاده خواهم مرد!
چند دقيقه بعد اتوبوس جلو در ورودی سال ترانزيت فرودگاه توقف کرد. من هم بهدنبال بقيه مسافران بهراه افتادم.
در سالن ترانزيت چندين اطاقک بود که در هريکی از آنها يک افسر فرودگاه نشسته بود که پاسپورت مسافران را چک ميکردند تا مهر ورودی بزنند.
من هم پشت يکی از صفهايی که جلو يکی از آن کيوسکها تشکيل شده بود به انتظار ايستادم تا نوبتم برسد.
نوبتم فرارسيد. دلم شروع به تاپتاپ کرد عينکام هم توی کيف دستیام گذاشتم و در هواپيما يک پيرهن آستين بلند داشتم که روی پيرهن آستين کوتاهام پوشيده بودم و دکمه يقه آنرا هم بسته بودم تا شئونات اسلامی را رعايت کرده باشم.(بعدا وارد خیابونها بشی میبینی مردم چهجوری لباس میپوشن)
وجای هيچ سؤالی در ذهن افسر فرودگاه باز نکنم( باور کن اینطوری تابلوتری:) )
پاسپورت ايرانیام را در دستم گرفتم وسعی کردم خودم را خونسرد نشان دهم.
افسر با دستانش از پشت شيشه کيوسک به من اشاره کرد راه افتادم و رفتم جلوکيوسک ايستادم. پاسپورت ايرانی را به دستاش دادم. آنرا گرفت و باز کرد و چند لحظه به آن نگاه کرد و بعد به من خيره شد و پرسید:
- شما مقيم آمريکا هستيد؟
گفتم: بله.
گفت: پاس { از اين کلمه پاس بدم ميآيد}!آمريکايی هم داريد؟
گفتم: بله.
گفت گويا سالهای زيادی خارج از ايران بوده ايد؟..
مکثی کرد ضمن اينکه به صندلیهای يک گوشه از سالن ترانزيت اشاره ميکرد گفت:
- لطفا شما برويد چند دقيقه روی يکی از آن صندلیها بنشنيد تا پاس شما را چک کنند. دلم ميخواست به او ميگفتم جناب افسر باور کنيد من هيچ خطری برای جمهوری اسلامی شما ندارم برای خودم خطرناکتر هستم ولی چيزی نگفتم.
يک دفعه تمام دلهرهام به پايان رسيد.
عجيب اين است که انسان از تصورحوادث بيشتر وحشت ميکند تا خود حوادث. ديگر برايم اصلا مهم نبود که چه ميشود. مثل(دوراز جون) بچه يتيمها رفتم روی يکی از آن صندلیها نشستم و حسرتبار ناظر خروج بقيه مسافران شدم که يکیيکی مهر ورود روی پاسپورتشان ميخورد و از سالن ترانزيت خارج ميشدند.
همه مسافران رفتند و هيچ کسی درسالن باقی نماند. افسران کيوسک هم که کارشان تمام شده بود يکیيکی درهای کيوسکها را بستند و از يکديگر خداحافطی کردند. گويا اين آخرين پرواز شب بود. غير از من يک جوان با موهای بلند آنجا نشسته بود . کنار او نشستم او زير لب مرتب فحش های "ف"دار ميداد.( اول کدوم فحشها "ف" داره؟) نخواستم چيزی از او بپرسم چون او هم از من سوالی نکرد.
به ساعتم نگاه کردم. ساعت سهونيم بعد از نيمه شب بود.
خوشبختانه هيچ کس از ۷۲ تا فاميلم و کس و کارم به پيشواز من نيامده بود چون سفر را به هيچ کس از قبل اطلاع نداده بودم و اين کاری است که هميشه ميکنم. بنابراين خيالم راحت بود که کسی در بيرون منتظرم نيست.(کاش اقلا به یکی گفته بودی تا اگر مشکلی پیش اومد بتونه کمک کنه)
در نزديک کيوسک ها اطاقی بود که چند مامور فرودگاه در آن نشسته بودند. به آن اطاق مراجعه کردم و کسب تکليف کردم گفتند عجله نفرماييد بنشنيد صدايتان ميکنيم. پاس شما را دارند چک ميکنند.
عجيب برای من اين بود که آنها نشسته بودند باهم به زبان ترکی گپ ميزدند و من نميدانستم کجا دارند پاسپورت مرا چک ميکنند.
ساعت نزديک ۴ صبح شد دوباره رفتم گفتم:
- آقا ممکن است اجازه بديد بنده بروم خيلی خسته هستم پاسپورتم را هم نميخواهم. من که بدون پاسپورت از ايران نمیتوانم خارج شوم. پاسپورت آمريکايیام را هم پيش شما میگذارم.( تا باهاش حال کنید!)
گفتند آقا بايد مراحل بررسیاش تمام شود.
کفرم داشت در ميآمد آن آقای همدرد من همچنان زير لب به زمين و زمان فحش ميداد( هنوزم "ف"دار؟)دلم برای يک فنجان قهوه و يک سيگار لک ميزد.
از يکی از آن مأموران پرسيدم ميتوانم سيگار بکشم؟ ۱۲ ساعت بود که سيگار نکشيده بودم. اجاره داد که سيگاری بکشم و واقعا محبت کرد چون سيگار کشيدن در آنجا ممنوع بود.
هنوز سيگار را تمام نکرده بودم که ديدم يک افسر با تهريش بطرفام آمد در حاليکه پاسپورتم را به دستم ميداد گفت شما بفرماييد!
به شوخی گفتم منظورتان اين است که به آمريکا برگردم؟
خنديد و گفت نخير تشريف ببريد چمدانهايتان را بگيريد.(همونا که سوغاتی من توش بود؟:)) )
خوشحال شدم بهسرعت از پلهها بالا رفتم در سالن تحويل بار هيچ کس نبود و دستگاه خود گردان بارها خاموش بود دورش چند بار طواف کردم اثری از چمدان من نبود.(ای داد و بیداد!)
به اطراف نگاه کردم چشمم به اطاقی خورد که مأموری آنجا تنها نشسته بود. به طرف آن اطاق رفتم گفتم آقا نميتوانم چمدانم را پيدا کنم.
گفت اگر باشد بايد کنار "دورچرخان" باشد. گفتم نگاه کردم نبود.
گفت اين فرم را پر کنيد و مشخصات چمدان و و اسم آدرستان را بنويسيد اگرپيدا شد به شما اطلاع ميدهيم.
به احتمال قوی با پرواز بعدی خواهد آمد. تسليم شدم(نه تروخدا. بهخاطر سوغاتیهای منم که شده تسلیم نشو ولگرد جان! قوی باش!). فرم را پر کردم و به دستش دادم.
راستش سخت نياز به دستشويی داشتم آدرس دستشويی را از او پرسيدم گفت دستشويی داخل سالن اصلی است به طرف سالن اصلی راه افتادم ماموری جلو در ورودی سالن اصلی نشسته بود پاسورتم را ديد و اجازه داد که به سالن اصلی وارد شوم در سالن اصلی آدمهای زيادی ديده میشدند که فکر کردم اين وقت صبح اين مسافران بايد "زود پرواز" باشند.(چه اصطلاحات قشنگی میسازی!)
داشتم به چپ و راستم نگاه ميکردم که چشمم به تابلويی افتاد که رويش نوشته توالت و نمازخانه وفلش زده به طرف راهرويی در اخر سالن.
تا آخر راهرو رفتم به قسمت توالت مردانه رفتم در در داخل جند توالت بود و يک حوضچه با شير اب برای گرفتن وضو گرفتن
درب توالت اول را باز کردم توالت ايرانی بود. اين اولين بار بود که بعد از سالها چشمم به توالت ايرانی ميخورد(چشمتون روشن). دومی اشغال بود . رفتم در سومی را باز کردم آنهم توالت ايرانی بود. چون عادت نداشتم، دنبال توالت فرنگی ميگشتم. در آخر حدس زدم همهشان بايد توالت ايرانی باشند. حدسام درست بود همه آنها از نوع ايرانی بودند يکی از توالتها که بهنظرم تميزتر بود انتخاب کردم و کيفم را هم باخودم بردم توی توالت و از قلاب آويزان کردم. به در و ديوار توالت نگاه ميکردم رنگ و رو رفته بود. مي گويند زيبايی و خوبی هر مکانی را ميشود از روی توالتاش حدس زد.(قابل توجه مسئولین مملکت)
.يک دفعه بهياد آوردم اين فرودگاه يک فرودگاه بين المللی است تکليف خارجیهايی که به اين فرودگاه ميآيند و طرز استفاده از اين نوع توالت ها را نميدانند چی ميشود؟( تکلیفشون روشنه ولگرد جان. همه باید خودشونو با ما تطبیق بدن!) يادم آمد سالهای دور که در ايران بودم با يک انگليسی که در ايران کار ميکرد اشنا شدم. داستان اولين تجربهاش را با توالت ايرانی برايم نقل کرد در حاليکه ميخنديد برايم گفت که وقتی برای اولين بار به ايران آمده بودم، در راهرو هتل دنبال توالت ميگشتم ديدم روی دری نوشته "دبليو سی". رفتم تو ديدم از توالت خبری نيست تعجب کردم. اول فکر کردم شايد توالت را از جا کندهاند و اين "حفره چينی" جای آن است. ولی يادم امد يک نقر قبل از من از آنجا بيرون آمد. چاره نداشتم بايد کاری ميکردم. نمیدانستم چطور از ان استفاده کنم. شلوارم را کاملا از پايم بيرون آوردم. به ميخ آويزان کردم. به شکل نيمخيز شروع کردم که کارم را انجام دهم. چون کف توالت خيس بود کنترل را از دست دادم تمام ما تحتم رفت توی کاسه توالت و سخت ملوث شدم.
خوشبختانه من در آنمورد اشکال آن انگليسی را با آن توالتها نداشتم.
کارم که به اتمام رسيد(؟) از توالت بيرون آمدم. هم آنجا بود که يادم افتاد که پول ايرانی ندارم بايد پول تاکسی ميدادم.
در سالن فرودگاه مشکلم رابا يک مأمور فرودگاه در ميان گذاشتم گفت صرافی فرودگاه تعطيل است. ولی اشکالی ندارد بعضی تاکسیها دلار هم قبول ميکنند. باید سعی کنی تاکسیهای خود فرودگاه را سوار بشويد چون دفتر اطلاعات هم فرودگاه هم از ان مامور، برای هتل هم راهنمايی خواستم. گفت چه نوع هتلی ميخواهيد؟ گفتم هتل لوکس نميخواهم. فقط تميز باشد و نزديکیهای خيابان پهلوی و تخت جمشيد!
گفت : فکر ميکنم منظورتان وليعصر است؟ بلافاصله گفت آها يادم آمد يک هتل ميشناسم نزديک دانشگاه تهران کنار بلوار کشاورز است اسم هتل را به من داد ياداشت کردم و گفت زياد گران نیست. گفت ولی مواظب باشيد پاسپورت نشان ندهيد چون ممکن است گرانترحساب کنند. بهتر است شناسنامهتان را نشان بدهيد.
از او تشکر کردم و از سالن فرودگاه خارج شدم. تعداد زيادی تاکسی و اتومبيلهای شخصی در مقابل در وروی سالن فرودگاه ايستاده بودند و منتظر مسافر بودند. داشتم هاج و واج فکر ميکردم که چکار کنم.
ناگهان ديدم جند نفر بهطرفم دويدند. فهميدم رانندههای تاکسی و يا شخصی هستند.
گفتند "حاجی" کجا ميرويد؟ تاکسی ميخواهيد؟ يکی از آنها ميخواست به زور کيفم را از دستم بگيرد تا سوار اتومبيلاش شوم(بوی دلار رو حس کرده بوده) گفتم نه آقايون من جايی نميروم.
بعد از چند دقيقه بهطرف محل توقف تاکسیهای فرودگاه رفتم
آدرس هتل را به مامور دادم و مشکل پولیام را به او گفتم گفت اشکال نداره. ميتوانيد دلار بدهيد.
گفتم تا انجا چقدر ميشود گفت حدود ۱۰ دولار.
يک تاکسی صدا کرد. راننده در جلو تاکسی را باز کرد و کيف دستیام را در صندلی عقب گذاشت و گفت لطفا کمربندتان را بننديد و بهراه افتاد. خوشبختانه در آن موقع شب که واقعا صبح بود خيابانها خلوت بود. طولی نکشيد که آن "برج" مهجور که روزگاری است سمبل تهران و ايران ميباشد نمايان شد. از کنار آن عبور کرديم.(مث تو فیلما نگفتی آقا چند دور دورش بزن؟)
در زير نور چراغها توانستم آن برج را بعد از سالها دوباره ببينم. نميدانم بگويم که سر افکنده بود و يا سر برافراشته!
صدها عابر پياده و صدها وسايل نقليه درآن وقت شب در اطراف آن پرسه ميزدند.
راننده بهسرعت ميرفت و گاهی که از بعضی ماشينها سبقت ميگرفت کمی ميترسيدم.
درسر چندين چهار راه توقف کرد. چيزی که برايم جالب بود اين که در کنار چرغ های سبز وقرمز "ثانيه شمارهای معکوس" نصب شده بود که بنظرم کلی از "استرس" رانندهها در پشت چراغ قرمزها کم میکند.
راننده از من پرسيد اهل تهران نيستيد؟ گفتم نه.
گفت فاميل ماميل تو تهران نداريد؟
گفتم چرا چند تايی دارم.
گفت چرا داريد هتل ميرويد؟
گفتم اين وقت شب نميخواهم مزاحم آنها بشوم.
گفت پس فاميل به چه درد ميخورد؟
حوصله جواب دادنش را نداشتم. خسته بودم. مرتب حرف ميزد اجازه نميداد لااقل به خيابانهايی که از آن ميگذشتيم توجه کنم
گفت تشريف بياوريد خانه ما.(مثل تو فیلما!)
تشکر کردم. گفت جدی ميگم ما يک خانه درويشی داريم قابل شما را ندارد. در چندين خيابان پييچيد تا بالاخره جلوی ساختمان چند طبقهای توقف کرد(اگر تعارفش شاهعبدلعظیمی نبود باید میبرد دم در خونهی خودش) و گفت اينجا بلوار کشاورز است و اين هم هتل شما. بفرماييد.
گفتم چقدر تقديم کنم گفت قابلی ندارد حاجی! بفرماييد مهمان ما باشید!
ار توی کيفم يک ۱۰ دلاری بيرون آوردم به دستش دادم. نگاهی کرد و گفت "حاجی جان" بيشتر ميشود.(از این بهبعد از هر کی بهت میگه "حاجآقا" بترس. منم هر کی بهم میگه حاجخانم میفهمم چیزیو که میخوام بخرم میخواد باهام گرون حساب کنه)
گفتم ان مأمور گفت ۱۰ دلار ميشود.
گفت او بيخود گفته. ۱۰ دلار ديگر هم مرحمت فرماييد.(میگفتی پدرآمرزیده! تو میخواستی منو ببری خونهت!) حسابمان درست ميشود اگر خارجی بوديد ۴۰ دلار ميشد.
سعی کردم خونسرد باشم يک ۱۰ دولاری هم ديگر هم دادم کيفم را از صندلی عقب برداشتم گفت لطفا در رو آهسته ببنديد. گاز داد و رفت.
از پلههای هتل بالا رفتم. به ساعتم نگاه کردم ساعت ۵ و نيم صبح بود.
همين که هواييما از آسمان تبريز عبور کرد، بلندگو با صدای گوشنواز خانمی اول به زبان انگليسی وسپس به فارسی از مسافران خواست که کمربندهای خود ببندند و اعلام کرد هواپيما تا نيم ساعت ديگر به وقت ۲ بعد از نيم شب تهران در فرودگاه مهرآباد به زمين خواهد نشست. وبعد درجه هوای تهران رااعلام که برای ماه شهريور در مقايسه با گرمای وحشتناک تگزاس بسيار مطبوع بود.
و در پايان گفت خواهشمند است بانوان عزيز درموقع پياده شدن از هواپيما رعايت حجاب اسلامی بفرمايند که بلافاصله مسافران زن که اکثر آنها بدون حجاب بودند روسریهاشان را که گويا از قبل آماده داشتند بيرون کشيدند و مشغول بستن روی سرشان شدند جالب اين بود که بدون استثنا قسمتی از موهايشان را از زيرروسریهاشان بيرون ميگذاشتند گويا اين روسریها بيشتر دهن بند بود تا سربند.
من هم به اين فکر افتادم که کلاه بيسبالم را از سرم بردارم و در کيفم بگذارم که مبادا خارجی بنطر برسم چون باشنيدن نام مهرآباد راستش کمی دچار دلهره شدم و بياد داستانهايی از ايرانيانی افتادم که بعد از سالهای زيادی زندگی درخارج، در بدو ورودشاندر سالن ترانزيت فرودگاه به مهرآباد، با چه مشکلات جور واجور برحورد کرده بودند. توی اين فکرها بودم که نفهميدم که کِی به آسمان تهران رسيديم . هواپيما مرتب از ارتفاعش کم ميکرد و آمادهی نشستن بود .صندلی من کنار پنجره بود. به بيرون نگاه کردم. تهران در آن ساعت شب غرق نور بود و ادامه چراغها تا بلندی کوه تهران کشيده شده بود.
بايک تکان شديد هواپيما روی باند فرودگاه نشست که جيغ بعضی از مسافران به هوا رفت.
هواپيما هنوز کاملا متوقف نشده بود که جنبوجوش بين مسافرا ن برای جمعو جور کردن لوازم دستیشان ظاهر شد. همه از صندلیهای خودبلند شدند و ازدحام آنها برای پياده شدن برايم عجيب بود.( زیتون: آخه نیست تو ایران زندگیخیلی خوب و آزادی در انتظارشونه. برای همین عجلهدارن.)
درهای خروجی از عقب و جلو هواپيما باز شد. ومن آسمان را توانستم ببينم. فهميدم از راهروی خرطومی خبری نيست و بايد ا ز پلکان استفاده کنيم.(بعدا میفهمی تو ایران از خیلی چیزا خبری نیست!)
خوشبختانه صندلی من در جلو در عقب هواپيما بود. کيف دستیام را برداشتم واز خانم بغل دستیام خدا حافظی کردم و آماده پياده شدن شدم. من جزء اولين نفراتی بودم که از پلکان تيز پايين آمدم. در حاليکه دستهايم را به ريلهای پلکان حايل کرده بودم.
راستش اين بود نميدانم چرا در عقب فکرم قبل از سفر م فکر ميکردم در ايران حتما بلايی به سرم ميآيد يا از جايی میافتم يا تنگ نفس ميگيرم و سکته ميکنم. يا زير ماشين ميميرم يا توی ماشين تصادف ميکنم. (اولا که خدا اونروزو نیاره. دوما ما هم دائما همین احساسو داریم.) خوشبختانه هواپيما از نوع توپولف نبود وگرنه سقوط آنرا هم به ليستام اضافه ميکردم.
بههمين دليل تمام کارهای هماطاقیام را جفت و جور کرده بودم که اگر خدای ناخواسته برنگشتم او دچار دردسرهای زيادی نشود و بدون من بتواند زندگی کند.
کنار هواپيما از قبل دوتا اتوبوس منتظر بود تا مسافران را به سالن ترانزيت فرودگاه انتقال دهد. همراه بقيه مسافران سوار اتوبوس اولی شدم. اتوبوس از مسافران پر شد. چون فقط تعداد کمی صندلی داشت اکثرا ايستاده بودند.
من هم جزء ايستادهها بودم. هرچند من هيچوقت دوست ندارم بنشيم. فکر ميکنم روزی هم که بميرم حتما مثل درختان ايستاده خواهم مرد!
چند دقيقه بعد اتوبوس جلو در ورودی سال ترانزيت فرودگاه توقف کرد. من هم بهدنبال بقيه مسافران بهراه افتادم.
در سالن ترانزيت چندين اطاقک بود که در هريکی از آنها يک افسر فرودگاه نشسته بود که پاسپورت مسافران را چک ميکردند تا مهر ورودی بزنند.
من هم پشت يکی از صفهايی که جلو يکی از آن کيوسکها تشکيل شده بود به انتظار ايستادم تا نوبتم برسد.
نوبتم فرارسيد. دلم شروع به تاپتاپ کرد عينکام هم توی کيف دستیام گذاشتم و در هواپيما يک پيرهن آستين بلند داشتم که روی پيرهن آستين کوتاهام پوشيده بودم و دکمه يقه آنرا هم بسته بودم تا شئونات اسلامی را رعايت کرده باشم.(بعدا وارد خیابونها بشی میبینی مردم چهجوری لباس میپوشن)
وجای هيچ سؤالی در ذهن افسر فرودگاه باز نکنم( باور کن اینطوری تابلوتری:) )
پاسپورت ايرانیام را در دستم گرفتم وسعی کردم خودم را خونسرد نشان دهم.
افسر با دستانش از پشت شيشه کيوسک به من اشاره کرد راه افتادم و رفتم جلوکيوسک ايستادم. پاسپورت ايرانی را به دستاش دادم. آنرا گرفت و باز کرد و چند لحظه به آن نگاه کرد و بعد به من خيره شد و پرسید:
- شما مقيم آمريکا هستيد؟
گفتم: بله.
گفت: پاس { از اين کلمه پاس بدم ميآيد}!آمريکايی هم داريد؟
گفتم: بله.
گفت گويا سالهای زيادی خارج از ايران بوده ايد؟..
مکثی کرد ضمن اينکه به صندلیهای يک گوشه از سالن ترانزيت اشاره ميکرد گفت:
- لطفا شما برويد چند دقيقه روی يکی از آن صندلیها بنشنيد تا پاس شما را چک کنند. دلم ميخواست به او ميگفتم جناب افسر باور کنيد من هيچ خطری برای جمهوری اسلامی شما ندارم برای خودم خطرناکتر هستم ولی چيزی نگفتم.
يک دفعه تمام دلهرهام به پايان رسيد.
عجيب اين است که انسان از تصورحوادث بيشتر وحشت ميکند تا خود حوادث. ديگر برايم اصلا مهم نبود که چه ميشود. مثل(دوراز جون) بچه يتيمها رفتم روی يکی از آن صندلیها نشستم و حسرتبار ناظر خروج بقيه مسافران شدم که يکیيکی مهر ورود روی پاسپورتشان ميخورد و از سالن ترانزيت خارج ميشدند.
همه مسافران رفتند و هيچ کسی درسالن باقی نماند. افسران کيوسک هم که کارشان تمام شده بود يکیيکی درهای کيوسکها را بستند و از يکديگر خداحافطی کردند. گويا اين آخرين پرواز شب بود. غير از من يک جوان با موهای بلند آنجا نشسته بود . کنار او نشستم او زير لب مرتب فحش های "ف"دار ميداد.( اول کدوم فحشها "ف" داره؟) نخواستم چيزی از او بپرسم چون او هم از من سوالی نکرد.
به ساعتم نگاه کردم. ساعت سهونيم بعد از نيمه شب بود.
خوشبختانه هيچ کس از ۷۲ تا فاميلم و کس و کارم به پيشواز من نيامده بود چون سفر را به هيچ کس از قبل اطلاع نداده بودم و اين کاری است که هميشه ميکنم. بنابراين خيالم راحت بود که کسی در بيرون منتظرم نيست.(کاش اقلا به یکی گفته بودی تا اگر مشکلی پیش اومد بتونه کمک کنه)
در نزديک کيوسک ها اطاقی بود که چند مامور فرودگاه در آن نشسته بودند. به آن اطاق مراجعه کردم و کسب تکليف کردم گفتند عجله نفرماييد بنشنيد صدايتان ميکنيم. پاس شما را دارند چک ميکنند.
عجيب برای من اين بود که آنها نشسته بودند باهم به زبان ترکی گپ ميزدند و من نميدانستم کجا دارند پاسپورت مرا چک ميکنند.
ساعت نزديک ۴ صبح شد دوباره رفتم گفتم:
- آقا ممکن است اجازه بديد بنده بروم خيلی خسته هستم پاسپورتم را هم نميخواهم. من که بدون پاسپورت از ايران نمیتوانم خارج شوم. پاسپورت آمريکايیام را هم پيش شما میگذارم.( تا باهاش حال کنید!)
گفتند آقا بايد مراحل بررسیاش تمام شود.
کفرم داشت در ميآمد آن آقای همدرد من همچنان زير لب به زمين و زمان فحش ميداد( هنوزم "ف"دار؟)دلم برای يک فنجان قهوه و يک سيگار لک ميزد.
از يکی از آن مأموران پرسيدم ميتوانم سيگار بکشم؟ ۱۲ ساعت بود که سيگار نکشيده بودم. اجاره داد که سيگاری بکشم و واقعا محبت کرد چون سيگار کشيدن در آنجا ممنوع بود.
هنوز سيگار را تمام نکرده بودم که ديدم يک افسر با تهريش بطرفام آمد در حاليکه پاسپورتم را به دستم ميداد گفت شما بفرماييد!
به شوخی گفتم منظورتان اين است که به آمريکا برگردم؟
خنديد و گفت نخير تشريف ببريد چمدانهايتان را بگيريد.(همونا که سوغاتی من توش بود؟:)) )
خوشحال شدم بهسرعت از پلهها بالا رفتم در سالن تحويل بار هيچ کس نبود و دستگاه خود گردان بارها خاموش بود دورش چند بار طواف کردم اثری از چمدان من نبود.(ای داد و بیداد!)
به اطراف نگاه کردم چشمم به اطاقی خورد که مأموری آنجا تنها نشسته بود. به طرف آن اطاق رفتم گفتم آقا نميتوانم چمدانم را پيدا کنم.
گفت اگر باشد بايد کنار "دورچرخان" باشد. گفتم نگاه کردم نبود.
گفت اين فرم را پر کنيد و مشخصات چمدان و و اسم آدرستان را بنويسيد اگرپيدا شد به شما اطلاع ميدهيم.
به احتمال قوی با پرواز بعدی خواهد آمد. تسليم شدم(نه تروخدا. بهخاطر سوغاتیهای منم که شده تسلیم نشو ولگرد جان! قوی باش!). فرم را پر کردم و به دستش دادم.
راستش سخت نياز به دستشويی داشتم آدرس دستشويی را از او پرسيدم گفت دستشويی داخل سالن اصلی است به طرف سالن اصلی راه افتادم ماموری جلو در ورودی سالن اصلی نشسته بود پاسورتم را ديد و اجازه داد که به سالن اصلی وارد شوم در سالن اصلی آدمهای زيادی ديده میشدند که فکر کردم اين وقت صبح اين مسافران بايد "زود پرواز" باشند.(چه اصطلاحات قشنگی میسازی!)
داشتم به چپ و راستم نگاه ميکردم که چشمم به تابلويی افتاد که رويش نوشته توالت و نمازخانه وفلش زده به طرف راهرويی در اخر سالن.
تا آخر راهرو رفتم به قسمت توالت مردانه رفتم در در داخل جند توالت بود و يک حوضچه با شير اب برای گرفتن وضو گرفتن
درب توالت اول را باز کردم توالت ايرانی بود. اين اولين بار بود که بعد از سالها چشمم به توالت ايرانی ميخورد(چشمتون روشن). دومی اشغال بود . رفتم در سومی را باز کردم آنهم توالت ايرانی بود. چون عادت نداشتم، دنبال توالت فرنگی ميگشتم. در آخر حدس زدم همهشان بايد توالت ايرانی باشند. حدسام درست بود همه آنها از نوع ايرانی بودند يکی از توالتها که بهنظرم تميزتر بود انتخاب کردم و کيفم را هم باخودم بردم توی توالت و از قلاب آويزان کردم. به در و ديوار توالت نگاه ميکردم رنگ و رو رفته بود. مي گويند زيبايی و خوبی هر مکانی را ميشود از روی توالتاش حدس زد.(قابل توجه مسئولین مملکت)
.يک دفعه بهياد آوردم اين فرودگاه يک فرودگاه بين المللی است تکليف خارجیهايی که به اين فرودگاه ميآيند و طرز استفاده از اين نوع توالت ها را نميدانند چی ميشود؟( تکلیفشون روشنه ولگرد جان. همه باید خودشونو با ما تطبیق بدن!) يادم آمد سالهای دور که در ايران بودم با يک انگليسی که در ايران کار ميکرد اشنا شدم. داستان اولين تجربهاش را با توالت ايرانی برايم نقل کرد در حاليکه ميخنديد برايم گفت که وقتی برای اولين بار به ايران آمده بودم، در راهرو هتل دنبال توالت ميگشتم ديدم روی دری نوشته "دبليو سی". رفتم تو ديدم از توالت خبری نيست تعجب کردم. اول فکر کردم شايد توالت را از جا کندهاند و اين "حفره چينی" جای آن است. ولی يادم امد يک نقر قبل از من از آنجا بيرون آمد. چاره نداشتم بايد کاری ميکردم. نمیدانستم چطور از ان استفاده کنم. شلوارم را کاملا از پايم بيرون آوردم. به ميخ آويزان کردم. به شکل نيمخيز شروع کردم که کارم را انجام دهم. چون کف توالت خيس بود کنترل را از دست دادم تمام ما تحتم رفت توی کاسه توالت و سخت ملوث شدم.
خوشبختانه من در آنمورد اشکال آن انگليسی را با آن توالتها نداشتم.
کارم که به اتمام رسيد(؟) از توالت بيرون آمدم. هم آنجا بود که يادم افتاد که پول ايرانی ندارم بايد پول تاکسی ميدادم.
در سالن فرودگاه مشکلم رابا يک مأمور فرودگاه در ميان گذاشتم گفت صرافی فرودگاه تعطيل است. ولی اشکالی ندارد بعضی تاکسیها دلار هم قبول ميکنند. باید سعی کنی تاکسیهای خود فرودگاه را سوار بشويد چون دفتر اطلاعات هم فرودگاه هم از ان مامور، برای هتل هم راهنمايی خواستم. گفت چه نوع هتلی ميخواهيد؟ گفتم هتل لوکس نميخواهم. فقط تميز باشد و نزديکیهای خيابان پهلوی و تخت جمشيد!
گفت : فکر ميکنم منظورتان وليعصر است؟ بلافاصله گفت آها يادم آمد يک هتل ميشناسم نزديک دانشگاه تهران کنار بلوار کشاورز است اسم هتل را به من داد ياداشت کردم و گفت زياد گران نیست. گفت ولی مواظب باشيد پاسپورت نشان ندهيد چون ممکن است گرانترحساب کنند. بهتر است شناسنامهتان را نشان بدهيد.
از او تشکر کردم و از سالن فرودگاه خارج شدم. تعداد زيادی تاکسی و اتومبيلهای شخصی در مقابل در وروی سالن فرودگاه ايستاده بودند و منتظر مسافر بودند. داشتم هاج و واج فکر ميکردم که چکار کنم.
ناگهان ديدم جند نفر بهطرفم دويدند. فهميدم رانندههای تاکسی و يا شخصی هستند.
گفتند "حاجی" کجا ميرويد؟ تاکسی ميخواهيد؟ يکی از آنها ميخواست به زور کيفم را از دستم بگيرد تا سوار اتومبيلاش شوم(بوی دلار رو حس کرده بوده) گفتم نه آقايون من جايی نميروم.
بعد از چند دقيقه بهطرف محل توقف تاکسیهای فرودگاه رفتم
آدرس هتل را به مامور دادم و مشکل پولیام را به او گفتم گفت اشکال نداره. ميتوانيد دلار بدهيد.
گفتم تا انجا چقدر ميشود گفت حدود ۱۰ دولار.
يک تاکسی صدا کرد. راننده در جلو تاکسی را باز کرد و کيف دستیام را در صندلی عقب گذاشت و گفت لطفا کمربندتان را بننديد و بهراه افتاد. خوشبختانه در آن موقع شب که واقعا صبح بود خيابانها خلوت بود. طولی نکشيد که آن "برج" مهجور که روزگاری است سمبل تهران و ايران ميباشد نمايان شد. از کنار آن عبور کرديم.(مث تو فیلما نگفتی آقا چند دور دورش بزن؟)
در زير نور چراغها توانستم آن برج را بعد از سالها دوباره ببينم. نميدانم بگويم که سر افکنده بود و يا سر برافراشته!
صدها عابر پياده و صدها وسايل نقليه درآن وقت شب در اطراف آن پرسه ميزدند.
راننده بهسرعت ميرفت و گاهی که از بعضی ماشينها سبقت ميگرفت کمی ميترسيدم.
درسر چندين چهار راه توقف کرد. چيزی که برايم جالب بود اين که در کنار چرغ های سبز وقرمز "ثانيه شمارهای معکوس" نصب شده بود که بنظرم کلی از "استرس" رانندهها در پشت چراغ قرمزها کم میکند.
راننده از من پرسيد اهل تهران نيستيد؟ گفتم نه.
گفت فاميل ماميل تو تهران نداريد؟
گفتم چرا چند تايی دارم.
گفت چرا داريد هتل ميرويد؟
گفتم اين وقت شب نميخواهم مزاحم آنها بشوم.
گفت پس فاميل به چه درد ميخورد؟
حوصله جواب دادنش را نداشتم. خسته بودم. مرتب حرف ميزد اجازه نميداد لااقل به خيابانهايی که از آن ميگذشتيم توجه کنم
گفت تشريف بياوريد خانه ما.(مثل تو فیلما!)
تشکر کردم. گفت جدی ميگم ما يک خانه درويشی داريم قابل شما را ندارد. در چندين خيابان پييچيد تا بالاخره جلوی ساختمان چند طبقهای توقف کرد(اگر تعارفش شاهعبدلعظیمی نبود باید میبرد دم در خونهی خودش) و گفت اينجا بلوار کشاورز است و اين هم هتل شما. بفرماييد.
گفتم چقدر تقديم کنم گفت قابلی ندارد حاجی! بفرماييد مهمان ما باشید!
ار توی کيفم يک ۱۰ دلاری بيرون آوردم به دستش دادم. نگاهی کرد و گفت "حاجی جان" بيشتر ميشود.(از این بهبعد از هر کی بهت میگه "حاجآقا" بترس. منم هر کی بهم میگه حاجخانم میفهمم چیزیو که میخوام بخرم میخواد باهام گرون حساب کنه)
گفتم ان مأمور گفت ۱۰ دلار ميشود.
گفت او بيخود گفته. ۱۰ دلار ديگر هم مرحمت فرماييد.(میگفتی پدرآمرزیده! تو میخواستی منو ببری خونهت!) حسابمان درست ميشود اگر خارجی بوديد ۴۰ دلار ميشد.
سعی کردم خونسرد باشم يک ۱۰ دولاری هم ديگر هم دادم کيفم را از صندلی عقب برداشتم گفت لطفا در رو آهسته ببنديد. گاز داد و رفت.
از پلههای هتل بالا رفتم. به ساعتم نگاه کردم ساعت ۵ و نيم صبح بود.
مسابقه دوبچه وله. و تشکر از تبریکات شما
1- دیشب خیلی خوابالو بودم و هر کاری کردم وبلاگمو آپدیت کنم تا اون مطلب بیناموسی بره پایین نتونستم.
فکر کردم احتمالا شب بعد هشیارترم. چه خیال خامی. تا صبح نخوابیدم و تقلای مرگ زدم!(این یه اصطلاحه). صبح زود هم بیرون کار داشتم تا شب. الان هم عین میّتم. خلاصه که برعکس صاایران، هر شببدتر از دیشب:) تیریپ افتادگی و مأخوذ به حیایی و...پس ناچارم به همون کامنت الکن توی نظرخواهیم بسنده کنم:
با اينکه به مسابقه دویچهوله انتقادهايی داشتم و دارم. با اينکه به هيچوجه خودم رو حتی یه ذره برتر از کسی نمیدونم. و شايستهی اين جايزه هم نيستم.اما وظیفهی خودم میدونم از همهی شمايی که بهم رای دادین یا تبريک گفتين(باوجودی که شاید خودتونم به این مسابقه اعتقادی نداشتید) و يا اظهار لطفی به نوشتههام کرديد تشکر کنم.
یعنی راستش موقع تقلا کردن برای خواب به این نتیجهی شراگیمی رسیدم که آیپاد هم نباید بد چیزی باشه. بخصوص که 5 سال وبلاگ نوشتیم که میشه 60 ماه. ماهی 50 هزارتومن هم خرج اینترنت و پول تلفن دادیم میکنه به عبارت 3000000 تومن. حالا یه آیپاد هم بگیریم، گرفتیم:)
2- یکی برام نوشته پشیمونه بهم رأی داده. چشام آلبالو گیلاس میچینه نمیتونم کامنتشو پیدا کنم.
آقا جان، اینجا مملکت آخوندیه. چیزای گرفته شده پس داده نمیشه:)
فقط میتونم قول بدم وقتی با آیپاد آهنگ گوش میدم به یاد تو هم بیفتم:)
3- بهجز روزای اول من دیگه به سایت مسابقهی دویچهوله نرفته بودم و اصلا نمیدونستم کی بالاست و کی پایین. فقط میدونستم کامران حتما برنده میشه. بعد که کامران در نظرخواهیم بهم تبریک گفت اصلا نفهمیدم منظورش چیه. و به لینکی که فرستاده بود رفتم و هاج و واج موندم. یعنی هیئت داوران تقلب کردن؟:)) آما... چون به نفع من بوده، این دفعه ندید میگیرم:) دیگه تکرار نشه ها.
4- فیروزه جان، بهخدا من تو پست قبلی غلو نکردم. دقیقا همونا که دیده بودم و شنیده بودم نوشته بودم. تازه با کمی سانسور. اگر هر دو نظرخواهی زیتون دات کام و زیتون بلاگفا رو کامل بخونید میبینید خیلیها تازگیها از این منظرهها میبینن. البته اینجور نیست که تو خیابونهای تهرون قدم بزنید ببینید همه همدیگرو بغل کردن و سکس دارن:)
سکس قطاری رو من بیشتر از یکسال پیش شنیده بودم. سکس اتوبوسی8-7 ماه پیش و زمان دقیق سکس تاکسی رو نمیدونم.چون خانمش حدود یکماه قبل تعریف کرد. حالا کی اتفاق افتاده که باعث شده دخترشو محدود کنه و نذاره بره مدرسه و چقدر طول کشیده تا خانومه یه مشاور پیدا کنه، الله العلم.
و من فقط این سکس ماشین مسافرکشو با چشم خودم دیدم و تو پارکها...بعدشم فکر نمیکنم کسی دوست داشته باشه بغل دستش سروصداهای ناجور بیاد. نفسنفس و خشخش و... دست آقاهه هم هی به تنهی آدم بخوره. اونم برای حدود یکساعت و نیم که به نظرم چندبرابر اومد.انگار یکی که حوصله نداره بهزور براش فیلم پرنو بذارن
.میدونم نیاز طبیعیه. اما اونطور که در نظرات دوستان، حتی ساکن آمریکا و اروپا خوندم دیدم کسی دوست نداره بغل دستش و جلو چشش ازاین کارا بکنن. من که واقعا اذیت شدم. اما مثلا تو پارک چون بهراحتی میتونستم ازشون دور شم برام مهم نبود زیاد.
وقتی شبنمفکر بگه حق اعتراض داشتم. یعنی واقعا داشتم دیگه.
5- دوستی نوشته( کامنت اینو هم نمیتونم پیدا کنم) که اینایی که در پست قبل نوشتم باعث میشه حکومت سخت بگیره و دوباره بگیر بگیرا شروع شه.
عزیزم، فکر میکنی حکومت نمیدونه؟ اصلا چرا حکومت گاهی ـ از نظر خودش- زبونم لال- افسار مردمو ول میکنه؟
و چرا هر وقت یه چیزی پیش میاد یهو بگیربگیرا شروع میشه؟
اینا همهش سیاست خودشونه. الان جوونا هر چی مشغولیاتشون بیشتر باشه به سیاست کمتر کار دارن و گندکاری اینا رو نمیفهمن.
6- هاااا... یه چیز دیگه!نوشتههای ولگردو همین جوری نبیننید ها... کلی طنز و استعاره توش هست.
مثلا ای دوست عزیزی که در کامنتت نوشتی که چرا عینکدودیشو انداخته تو سطل آشغال( اگه نمیدونی بدون که یه همدونی هرگز چنین کاری در عمرش نمیکنه:) )
یا چرا تو فرودگاه داشته کتاب کد یا رمز داوینچی رو میخونده. یه ذره فکر کن ببین چرا اونا رو نوشته!
7- دیگه دارم از رو صندلی میافتم. بهتره سفرنامه قسمت دوم ولگرد رو بذارم که ملت بیشتر از این معطل نشن...
ولی نمیتونم الان ادیتش کنم. یعنی نیمفاصلهها و اشتباهات تایپی رو. وگرنه استاد ولگرد نوشتههاش حرف نداره.
8- راستی یادم رفت از ایمیلاتون تشکر کنم. ببخشید جوابش یهخورده دیر شد... الان هم نمیتونم.
9- ایشالله فردا میان هم ادیت میکنم و هم پارازیت میندازم توش:)
10- بهتر دیدم سفرنامهی زیبای ولگرد رو از اینجا بردارم و در یه پست جداگانه بذارم. با اجازه!
پ.ن.11-
الان مقداری از نوشتهی دیشبمو خوندم دیدم چقدر قاطیتر از همیشهست .:))
فکر کردم احتمالا شب بعد هشیارترم. چه خیال خامی. تا صبح نخوابیدم و تقلای مرگ زدم!(این یه اصطلاحه). صبح زود هم بیرون کار داشتم تا شب. الان هم عین میّتم. خلاصه که برعکس صاایران، هر شببدتر از دیشب:) تیریپ افتادگی و مأخوذ به حیایی و...پس ناچارم به همون کامنت الکن توی نظرخواهیم بسنده کنم:
با اينکه به مسابقه دویچهوله انتقادهايی داشتم و دارم. با اينکه به هيچوجه خودم رو حتی یه ذره برتر از کسی نمیدونم. و شايستهی اين جايزه هم نيستم.اما وظیفهی خودم میدونم از همهی شمايی که بهم رای دادین یا تبريک گفتين(باوجودی که شاید خودتونم به این مسابقه اعتقادی نداشتید) و يا اظهار لطفی به نوشتههام کرديد تشکر کنم.
یعنی راستش موقع تقلا کردن برای خواب به این نتیجهی شراگیمی رسیدم که آیپاد هم نباید بد چیزی باشه. بخصوص که 5 سال وبلاگ نوشتیم که میشه 60 ماه. ماهی 50 هزارتومن هم خرج اینترنت و پول تلفن دادیم میکنه به عبارت 3000000 تومن. حالا یه آیپاد هم بگیریم، گرفتیم:)
2- یکی برام نوشته پشیمونه بهم رأی داده. چشام آلبالو گیلاس میچینه نمیتونم کامنتشو پیدا کنم.
آقا جان، اینجا مملکت آخوندیه. چیزای گرفته شده پس داده نمیشه:)
فقط میتونم قول بدم وقتی با آیپاد آهنگ گوش میدم به یاد تو هم بیفتم:)
3- بهجز روزای اول من دیگه به سایت مسابقهی دویچهوله نرفته بودم و اصلا نمیدونستم کی بالاست و کی پایین. فقط میدونستم کامران حتما برنده میشه. بعد که کامران در نظرخواهیم بهم تبریک گفت اصلا نفهمیدم منظورش چیه. و به لینکی که فرستاده بود رفتم و هاج و واج موندم. یعنی هیئت داوران تقلب کردن؟:)) آما... چون به نفع من بوده، این دفعه ندید میگیرم:) دیگه تکرار نشه ها.
4- فیروزه جان، بهخدا من تو پست قبلی غلو نکردم. دقیقا همونا که دیده بودم و شنیده بودم نوشته بودم. تازه با کمی سانسور. اگر هر دو نظرخواهی زیتون دات کام و زیتون بلاگفا رو کامل بخونید میبینید خیلیها تازگیها از این منظرهها میبینن. البته اینجور نیست که تو خیابونهای تهرون قدم بزنید ببینید همه همدیگرو بغل کردن و سکس دارن:)
سکس قطاری رو من بیشتر از یکسال پیش شنیده بودم. سکس اتوبوسی8-7 ماه پیش و زمان دقیق سکس تاکسی رو نمیدونم.چون خانمش حدود یکماه قبل تعریف کرد. حالا کی اتفاق افتاده که باعث شده دخترشو محدود کنه و نذاره بره مدرسه و چقدر طول کشیده تا خانومه یه مشاور پیدا کنه، الله العلم.
و من فقط این سکس ماشین مسافرکشو با چشم خودم دیدم و تو پارکها...بعدشم فکر نمیکنم کسی دوست داشته باشه بغل دستش سروصداهای ناجور بیاد. نفسنفس و خشخش و... دست آقاهه هم هی به تنهی آدم بخوره. اونم برای حدود یکساعت و نیم که به نظرم چندبرابر اومد.انگار یکی که حوصله نداره بهزور براش فیلم پرنو بذارن
.میدونم نیاز طبیعیه. اما اونطور که در نظرات دوستان، حتی ساکن آمریکا و اروپا خوندم دیدم کسی دوست نداره بغل دستش و جلو چشش ازاین کارا بکنن. من که واقعا اذیت شدم. اما مثلا تو پارک چون بهراحتی میتونستم ازشون دور شم برام مهم نبود زیاد.
وقتی شبنمفکر بگه حق اعتراض داشتم. یعنی واقعا داشتم دیگه.
5- دوستی نوشته( کامنت اینو هم نمیتونم پیدا کنم) که اینایی که در پست قبل نوشتم باعث میشه حکومت سخت بگیره و دوباره بگیر بگیرا شروع شه.
عزیزم، فکر میکنی حکومت نمیدونه؟ اصلا چرا حکومت گاهی ـ از نظر خودش- زبونم لال- افسار مردمو ول میکنه؟
و چرا هر وقت یه چیزی پیش میاد یهو بگیربگیرا شروع میشه؟
اینا همهش سیاست خودشونه. الان جوونا هر چی مشغولیاتشون بیشتر باشه به سیاست کمتر کار دارن و گندکاری اینا رو نمیفهمن.
6- هاااا... یه چیز دیگه!نوشتههای ولگردو همین جوری نبیننید ها... کلی طنز و استعاره توش هست.
مثلا ای دوست عزیزی که در کامنتت نوشتی که چرا عینکدودیشو انداخته تو سطل آشغال( اگه نمیدونی بدون که یه همدونی هرگز چنین کاری در عمرش نمیکنه:) )
یا چرا تو فرودگاه داشته کتاب کد یا رمز داوینچی رو میخونده. یه ذره فکر کن ببین چرا اونا رو نوشته!
7- دیگه دارم از رو صندلی میافتم. بهتره سفرنامه قسمت دوم ولگرد رو بذارم که ملت بیشتر از این معطل نشن...
ولی نمیتونم الان ادیتش کنم. یعنی نیمفاصلهها و اشتباهات تایپی رو. وگرنه استاد ولگرد نوشتههاش حرف نداره.
8- راستی یادم رفت از ایمیلاتون تشکر کنم. ببخشید جوابش یهخورده دیر شد... الان هم نمیتونم.
9- ایشالله فردا میان هم ادیت میکنم و هم پارازیت میندازم توش:)
10- بهتر دیدم سفرنامهی زیبای ولگرد رو از اینجا بردارم و در یه پست جداگانه بذارم. با اجازه!
پ.ن.11-
الان مقداری از نوشتهی دیشبمو خوندم دیدم چقدر قاطیتر از همیشهست .:))
شنبه، آبان ۲۰، ۱۳۸۵
مدل جدید سکس در جامعهی اسلامی ایران
1- ظهر بود. طرفای میدون انقلاب دنبال ماشین خط گوهردشت میگشتم. حوصلهی دردسرای ماشین مسافرکش نداشتم که تنم بلرزه یهوقت خفاش ِروز نباشه.
از شانس من توی ایستگاه یه ماشین شخصی پیکان وایساده بود و داد میزد گوهردشت. رئیسخط هم وایساده بود. ازش پرسیدم سوار شم؟ گفت آره، مطمئنه. این آقا گاهی میاد کمکی.
جلو یه آقا نشستهبود و هنوز ماشین راهنیفتاده خوابش برده بود. صندلی عقب هم یه پسردختر جوون نشسته بودن. پسره وسط بود. تا سوار شدم دیدم دختره دستشو انداخت رو شونهی پسره محکم کشیدش طرف خودش. دستهای سفید با ناخنهای مصنوعی بلند با رنگ صورتی جیغش رو روی شونههای پسره دیدم و یه ذره هم از این کارش ترسیدم. بابا من که نمیخواستم پسره رو بخورم:)
هنوز ماشین از خیابون جمالزاده نرفته بود بالا که با اینکه روبهروم رونگاهمیکردم اما ناخودآگاه از گوشهی چشمم متوجه چیزی شدم که وسط پای پسر میلولید. دست سفیدی با لاک صورتی جیغ.
به روی خودم نیاوردم و سعی کردم کلهم همهش به سمت راست باشه.
به اتوبان که رسیدیم دیگه گردنم درد گرفته بود. به روبهرو نگاه کردم. مرد جلویی خواب خواب بود و راننده هم سیخ نشسته بود. اما پسر و دختر با تکانهایی که میخوردن معلوم بود هنوز مشغولن. ناگهان دست سفید لاک جیغی دست راست پسره رو که طرف من بود(البته با کلی فاصله ) کشید و من که میترسیدم ناخنهای درازش به من اصابت کنه با تعجب نگاه کردم که چرا این کار و کرد که با تعجب دیدم بله دختره با دست چپ دکمههای بالای مانتوش رو باز کرده و دست پسره رو کرد اونتو. پسره هم مشغول شد.
دوباره سرم رفت سمت راست. اما تکانهای این دو و صدای آهو نالهشون اعصابمو خورد کرده بود. گاهی شونهی پسره در اثر برو بیا به شونهی من میخورد و هر چی خودمو جمع میکردم کنار در حالیش نبود.
مردجلویی هنوز خواب بود(و نمیفهمید دنیا رو داره آب میبره) و راننده همچنان سیخ. آیا جریانو تو آیننه میدید؟ نفهمیدم. خودم هم روم نمیشد تذکر بدم.
باز گردنم درد گرفت و با اکراه به روبهرو نگاه کردم. سمت چپ من چه خبر بود!!! ایندفعه دختر زیپ شلوارش رو کشیده بود پایین( باعرض معذرت. خودم هم ناراحت میشم دارم مینویسم. اما چهکنم که معضل این روزهامون شده دیدن اینچیزا در ملاعام) و دوباره با راهنمایی دست لاکزده، دست پسر هدایت شد اون تو.
دیگه صدای نفسنفسکشیدنهاشون بیاختیار بلند شده بود.
کاش اقلا راننده ضبطی رادیویی چیزی روشن میکرد. یا تذکری میداد.
خودم هم نمیدونستم تکلیفم چیه؟ آیا منی که ادعای روشنفکری دارم زشت نیست تذکر بدم؟ اگر هم بدم دختره که به نظر خیلی پررو میومد با ناخناش چنگم نمیزد یا پسر با اون حال شدیدا ح..ی کتکم نمیزد؟
سرو وضعشون نشون میداد از خانوادههای مرفهی هستن. چرا اقلا ماشین دربست نگرفتن. یا اصلا چرا به کوه و کمر و عقب مقبای پارکی نرفتن. کوچهی خلوتی،... اعصابم حسابی خطخطی شده بود. گفتم یه تهدیدیشون بکنم. دوربینمو درآوردم و اول از منظره سمت راست جاده عکس گرفتم بترسن. دیدم نخیر! عملیات اونقدر شدیده که حالیشون نیست. از آینه بغل نگاه کردم دیدم صورتاشون معلومه. یه عکس گرفتم. جلوشون هم تصویر مردی که اون جلو خواب بود افتاده. اما باز اهمیت ندادن.
خون خونمو میخورد تا رسیدیم به مقصد. پیاده شدم و منتظر شدم اونا هم پیاده شن یه چیز تندی بهشون بگم. اما وقتی چشمم به چشم سرخ و خمار و دهان کفکرده پسر و دخترک بیحال افتاد پشیمون شدم. نچ نچی کردم و کرایه رو دادم و دویدم.
پ.ن.
تا چند وقت اصلا نتونستم با سیبا زیست بخونم.
ر.ک به شماره 3
2- دوست سیبا براش تعریف کرده که با اتوبوس میخواسته بره اصفهان. از شانسش فقط رو بوفه جا بوده.
تعریف کرده که بیشتر مسافرهای صندلیهای دوتایی، دختر و پسرایی بودن که با انداختن یه ملافه روی پاهاشون مشغول سکس اتوبوسی بودن. هیچکس هم کاری نداشته. پیرمردی هم کنار این پسره بوده و با دهان آب افتاده این مناظرو نگاه میکرده و جاهای حساس هی آرنج می زده به این که نیگاهکن ملافه رفته کنار و...
3- یکی از دوستام با مادر و دوست مادرش داشتن با قطار میرفتن مشهد. تو کوپه، روبهروشون سهتا آقا نشسته بودن که گویا معاملهی آقای چاق وسطی خیلی گنده و بادکرده بوده. نمیدونم چه مریضی داشته که هی میخارونده . مادر دوستم که خیلی زن حساسیه، میره پیش رئیس قطار، که من با دخترم هستم و آقای روبرویی ما همهش دستش به اونجاشه و باید یا جای اونا رو عوض کنید و جاشون خانوم بیارین یا ما بریم توی یه کوپهی دیگه.
رئیس قطارمیاد میبینه راست میگن. فکری میکنه و میگه این قطار الان پر از دانشجوئه. دارن میرن مشهد، همایش(مثلا) "زیست" بگم اونا بیان؟ مادر دوستم با خوشحالی میگه: چه بهتر! دختر خودمم دانشجوئه و کلی جورشون با هم جور میشه.(این دوست من مذهبیه و جوری مقنعه میپوشه که هیچی از موهاش پیدا نیست و خیلی چشم و گوش بستهست. عین خودم :) )
رئیس قطار میاد با احترام به این آقایون میگه یه جای بهتر براتون پیدا کردم. اینا هم با اخم و تخم میرن. جاشون دوتا دختر میاره و یهپسر. مادر دوستمم خیالش راحت میشه و کلی تشکر میکنه .
پسر و دخترا کلی سربهسر هم میذاشتن و شوخی میکردن و همه میخندیدن. یواش یواش که شب میشه روابط اینا هی گرمتر میشه. وسطاش هم چند تا دختر میان تو کوپه جاشونو با دخترا عوض کنن دخترا بیرونشون میکنن و میگن میخواهیم باهم زیست بخونیم چند تا اشکال داریم باید از(مثلا) کاوه بپرسیم. شب خیلی زود اینا میگن میخواهیم بخوابیم چون فردا تا میرسیم مشهد باید بریم همایش. مادر دوستم هم کلی برای موفقیتشون دعا میکنه و به ناچار تختها رو میزنن و ملافه میکشن سرشون و سعی میکنن بخوابن. یکی از دخترا هم میره تخت بالایی و دختر پسر پایینی تو یه تخت میخوابن و ملافه میکشن سرشون و شروع به وول خوردن میکنن. نفس در سینهی مادر دوستم جبس میشه. هر چی میگه لا اللهالاالله محل نمیذارن. میپرسه چیکار میکنید؟ میگن داریم زیست میخونیم. این زیر چراغقوه روشن کردیم. مادر دوستم غرغر میکنه که خر خودتونین.
بعد از یه مدت دختر بالاییه سرشو میکنه پایین و خیلی یواش میگه نوبت من نشد؟ منم کلی سوال زیست دارم از کاوه.
دخترا جاشونو عوض میکنن و اونیکی هم سوالاشو میپرسه و بعد هر دو از کوپه میرن و دوتادختر شوخ و شنگ دیگه هیسهیسکنان میان و جاشونو با اینا عوض میکنن. اینا هم یکی یکی سوالاشونو از دونژوان کاوه میپرسن و...
کارد به مادر دوستم میزدی خون نمیومده. ولی میترسیده بره پیش رئیس قطار. میگه بس که اینا پررو و وقیح بودن.
دوستم میگه سفر مشهد کوفتمون شد.
مادر دوستم تا یه مدت به زیستخوندن حساسیت پیدا کرده. هر کی میگفته میخوام زیست بخونم محکم میزده تو صورتش میگفته اوا، خدا مرگم بده.
حالا هم که زمان گذشته، هر وقت شب میره پیش شوهرش به شوخی میگه میخواهیم با هم زیست بخونیم.
4- یه زنی اومده بود پیش مشاور میگفت شوهرم راننده تاکسیه و دیگه نمیذاره دخترمون بره مدرسه یا خرید. کلی قاطی کرده.
مشاور میپرسه جدیدا چیزی پیش نیومده.
زنه میگه چرا.
یه روز یه دختر پسر تاکسی شوهرمو در بست میگیرن و میشینن عقب. شوهرم از تو آینه میبینه پسره یه پاکت جلوش گرفته که دختره گاهی دستمیبره توش. ولی هر چی نگاه میکنه نمیبینه چیزی از پاکت در بیاره. این عمل تا موقع رسیدن تکرار میشه. وقتی کرایه رو میدن و پیاده میشن. شوهره با کنجکاوی عقب ماشین رو نگاه میکنه و پاکت رو باز می کنه و...
با حال خراب میاد خونه و دوسهروزی نمیره سرکار و... حالا هم بند کرده که دیگه دخترم حق نداره پاشو از خونه بیرون بذاره. جامعه کثیف شده و اسلام در خطره و...
5- اینروزا خیلی موارد از این دست میبینیم و میشنویم. شاید چون مسئلهی سکس برای سالها تابو بوده،حالا با یه کم آزادی (دیگه کمیته و پاسدارا کاری ندارن به این کارا) اینجور افسارگسیخته خودشو داره نشون میده.
دیگه کار از ماچ و بوسه و... گذشته و کارایی که قدیما در خلوت انجام میدادن در انظار میکنن.
یه بار اومدم تو یه پارکی قدم بزنم. رو هر نیمکتی یه دختر پسر حسابی مشغول عملیات بودن.
ماچ و بوسه نه ها... کارای خیلی پیشرفته.
جالب اینجاست که دخترا دیگه مثل سابق از اینکه کسی داره رد میشه خجالت نمیکشن و معمولا هم پارتنر مشخصی ندارن. یعنی فکر میکنن یهجور روشنفکریه که هر روز با یکی.
من از خجالت از پارک اومدم بیرون.
6- حالا تعجب نداره که چندین روزه در اینترنت برای سرچ فیلم سکسی منتسب به زهرا امیرابراهیمی غوغاست. من سعادت نداشتم این فیلمو ببینم ولی هر چی هست احتمالا یه چیزایی در همین حده دیگه...
7- ای کسانی که میرید اینور اونور برای لینک التماس میکنید، از این فرصت استفاده کنید و با گذاشتن فقط یک اسم زهرا امیرابراهیمی از روزی دویستسیصد ویزیتور بهرهمند شوید. گوارای وجودتان. حالشو ببرید. یهوقت دیدی طرف با دیدن نوشتهی زیبای شما از سرچ فیلم دست کشید و شما با نوشتهتون باعث بشید به راه راست هدایت شه:))
8- خوندم که زهرا امیرابراهیمی یهجا راجع به انتشار این فیلم یه گلایهنامه نوشته و زیرش ملت نوشتن زهرا تو خوبی! از گل پاکتری! از شبنم و باران و... چیچیتری. تو دختر پیامبری(!) و یهعالمه کامنت دلغشهآور.
خلالخالق! ملت گاهی از در دروازه تو نمیرن گاهی از سوراخ سوزن.
نه به اونوقت که اینفیلمو دیدن شروع کردن هزار تا فحش زشت به این دختر بدبخت دادن و نه حالا که همشأن دختر پیغمبرش میدونن.
بابا زهرا یه هنرپیشهست. ما فقط هنر بازیگریشو میبینیم. در زندگی خصوصیش یه آدمه مثل همهی ما. خوبی داره، بدی هم داره. دیگه به ما چه که قسم بخوریم خرابه یا پاکه! اصلا پاک بودن و خراب بودن کسی رو مگه ما تعیین میکنیم. هر کی روش خودشو تو زندگیش داره.
9- یادمه وقتی پوپک گلدره (یادش بهخیر. من واقعا دوستش داشتم) فوت کرد. تو روزنامهها، تو تلویزیون و رادیو به خاطر اون صحنهی نماز خوندنش تو سریال نرگس، گفتن این دختر یه مسلمون ناب محمدی بود. اصلا یه قدیس بود و دائم سرش به نماز گرم بود و از این چرت و پرتا. در صورتیکه کارگردان فیلمی که در اون بازی میکرد ماجرای تصادفشو اینجوری تعریف کرد که بعد از دهروز فیلمبرداری ما به پوپک یه مرخصی سهروزه دادیم که از شمال بره تهران پیش خانوادهش تا خستگیش در بره. پوپک به دوستاش میگه به خانوادهم نگید و با دوستش(حالا پسر یا دختر. پوپک یه دختر 34 ساله بود و عاقل و بالغ. بلده برای خودش تصمیم بگیره) رفت کنار دریا. به خاطر همینم بود وقتی که تصادف میکنه پدرمادرش فکر میکنن هنوز سر صحنهی فیلمبرداریه و عوامل فیلم فکر میکنن خونهس و دیر تو بیمارستان پیداش میکنن.
چرا مردم وقتی میخوان یکیو بزرگ کنن اینقدر میخوان بگن اند مذهب بوده و... والله که من بازی پوپک رو دوست داشتم و مثلا با دوست شمال رفتنش اصلا دلیلی نیست برای بد بودنش.
10- بیچاره هیس که احتمالا قربانی یه خشونت سکسی شده:)
براش پتیشن درست کنیم؟
11- چند تا لینک باید بدم. چون خوابمه، میمونه برای فردا.
12- نترسید. سفرنامهی ولگرد ادامه داره. هر وقت به دستم رسید میذارمش اینجا.
13- حالا زیست خوندن خوبه یا بد؟:)
از شانس من توی ایستگاه یه ماشین شخصی پیکان وایساده بود و داد میزد گوهردشت. رئیسخط هم وایساده بود. ازش پرسیدم سوار شم؟ گفت آره، مطمئنه. این آقا گاهی میاد کمکی.
جلو یه آقا نشستهبود و هنوز ماشین راهنیفتاده خوابش برده بود. صندلی عقب هم یه پسردختر جوون نشسته بودن. پسره وسط بود. تا سوار شدم دیدم دختره دستشو انداخت رو شونهی پسره محکم کشیدش طرف خودش. دستهای سفید با ناخنهای مصنوعی بلند با رنگ صورتی جیغش رو روی شونههای پسره دیدم و یه ذره هم از این کارش ترسیدم. بابا من که نمیخواستم پسره رو بخورم:)
هنوز ماشین از خیابون جمالزاده نرفته بود بالا که با اینکه روبهروم رونگاهمیکردم اما ناخودآگاه از گوشهی چشمم متوجه چیزی شدم که وسط پای پسر میلولید. دست سفیدی با لاک صورتی جیغ.
به روی خودم نیاوردم و سعی کردم کلهم همهش به سمت راست باشه.
به اتوبان که رسیدیم دیگه گردنم درد گرفته بود. به روبهرو نگاه کردم. مرد جلویی خواب خواب بود و راننده هم سیخ نشسته بود. اما پسر و دختر با تکانهایی که میخوردن معلوم بود هنوز مشغولن. ناگهان دست سفید لاک جیغی دست راست پسره رو که طرف من بود(البته با کلی فاصله ) کشید و من که میترسیدم ناخنهای درازش به من اصابت کنه با تعجب نگاه کردم که چرا این کار و کرد که با تعجب دیدم بله دختره با دست چپ دکمههای بالای مانتوش رو باز کرده و دست پسره رو کرد اونتو. پسره هم مشغول شد.
دوباره سرم رفت سمت راست. اما تکانهای این دو و صدای آهو نالهشون اعصابمو خورد کرده بود. گاهی شونهی پسره در اثر برو بیا به شونهی من میخورد و هر چی خودمو جمع میکردم کنار در حالیش نبود.
مردجلویی هنوز خواب بود(و نمیفهمید دنیا رو داره آب میبره) و راننده همچنان سیخ. آیا جریانو تو آیننه میدید؟ نفهمیدم. خودم هم روم نمیشد تذکر بدم.
باز گردنم درد گرفت و با اکراه به روبهرو نگاه کردم. سمت چپ من چه خبر بود!!! ایندفعه دختر زیپ شلوارش رو کشیده بود پایین( باعرض معذرت. خودم هم ناراحت میشم دارم مینویسم. اما چهکنم که معضل این روزهامون شده دیدن اینچیزا در ملاعام) و دوباره با راهنمایی دست لاکزده، دست پسر هدایت شد اون تو.
دیگه صدای نفسنفسکشیدنهاشون بیاختیار بلند شده بود.
کاش اقلا راننده ضبطی رادیویی چیزی روشن میکرد. یا تذکری میداد.
خودم هم نمیدونستم تکلیفم چیه؟ آیا منی که ادعای روشنفکری دارم زشت نیست تذکر بدم؟ اگر هم بدم دختره که به نظر خیلی پررو میومد با ناخناش چنگم نمیزد یا پسر با اون حال شدیدا ح..ی کتکم نمیزد؟
سرو وضعشون نشون میداد از خانوادههای مرفهی هستن. چرا اقلا ماشین دربست نگرفتن. یا اصلا چرا به کوه و کمر و عقب مقبای پارکی نرفتن. کوچهی خلوتی،... اعصابم حسابی خطخطی شده بود. گفتم یه تهدیدیشون بکنم. دوربینمو درآوردم و اول از منظره سمت راست جاده عکس گرفتم بترسن. دیدم نخیر! عملیات اونقدر شدیده که حالیشون نیست. از آینه بغل نگاه کردم دیدم صورتاشون معلومه. یه عکس گرفتم. جلوشون هم تصویر مردی که اون جلو خواب بود افتاده. اما باز اهمیت ندادن.
خون خونمو میخورد تا رسیدیم به مقصد. پیاده شدم و منتظر شدم اونا هم پیاده شن یه چیز تندی بهشون بگم. اما وقتی چشمم به چشم سرخ و خمار و دهان کفکرده پسر و دخترک بیحال افتاد پشیمون شدم. نچ نچی کردم و کرایه رو دادم و دویدم.
پ.ن.
تا چند وقت اصلا نتونستم با سیبا زیست بخونم.
ر.ک به شماره 3
2- دوست سیبا براش تعریف کرده که با اتوبوس میخواسته بره اصفهان. از شانسش فقط رو بوفه جا بوده.
تعریف کرده که بیشتر مسافرهای صندلیهای دوتایی، دختر و پسرایی بودن که با انداختن یه ملافه روی پاهاشون مشغول سکس اتوبوسی بودن. هیچکس هم کاری نداشته. پیرمردی هم کنار این پسره بوده و با دهان آب افتاده این مناظرو نگاه میکرده و جاهای حساس هی آرنج می زده به این که نیگاهکن ملافه رفته کنار و...
3- یکی از دوستام با مادر و دوست مادرش داشتن با قطار میرفتن مشهد. تو کوپه، روبهروشون سهتا آقا نشسته بودن که گویا معاملهی آقای چاق وسطی خیلی گنده و بادکرده بوده. نمیدونم چه مریضی داشته که هی میخارونده . مادر دوستم که خیلی زن حساسیه، میره پیش رئیس قطار، که من با دخترم هستم و آقای روبرویی ما همهش دستش به اونجاشه و باید یا جای اونا رو عوض کنید و جاشون خانوم بیارین یا ما بریم توی یه کوپهی دیگه.
رئیس قطارمیاد میبینه راست میگن. فکری میکنه و میگه این قطار الان پر از دانشجوئه. دارن میرن مشهد، همایش(مثلا) "زیست" بگم اونا بیان؟ مادر دوستم با خوشحالی میگه: چه بهتر! دختر خودمم دانشجوئه و کلی جورشون با هم جور میشه.(این دوست من مذهبیه و جوری مقنعه میپوشه که هیچی از موهاش پیدا نیست و خیلی چشم و گوش بستهست. عین خودم :) )
رئیس قطار میاد با احترام به این آقایون میگه یه جای بهتر براتون پیدا کردم. اینا هم با اخم و تخم میرن. جاشون دوتا دختر میاره و یهپسر. مادر دوستمم خیالش راحت میشه و کلی تشکر میکنه .
پسر و دخترا کلی سربهسر هم میذاشتن و شوخی میکردن و همه میخندیدن. یواش یواش که شب میشه روابط اینا هی گرمتر میشه. وسطاش هم چند تا دختر میان تو کوپه جاشونو با دخترا عوض کنن دخترا بیرونشون میکنن و میگن میخواهیم باهم زیست بخونیم چند تا اشکال داریم باید از(مثلا) کاوه بپرسیم. شب خیلی زود اینا میگن میخواهیم بخوابیم چون فردا تا میرسیم مشهد باید بریم همایش. مادر دوستم هم کلی برای موفقیتشون دعا میکنه و به ناچار تختها رو میزنن و ملافه میکشن سرشون و سعی میکنن بخوابن. یکی از دخترا هم میره تخت بالایی و دختر پسر پایینی تو یه تخت میخوابن و ملافه میکشن سرشون و شروع به وول خوردن میکنن. نفس در سینهی مادر دوستم جبس میشه. هر چی میگه لا اللهالاالله محل نمیذارن. میپرسه چیکار میکنید؟ میگن داریم زیست میخونیم. این زیر چراغقوه روشن کردیم. مادر دوستم غرغر میکنه که خر خودتونین.
بعد از یه مدت دختر بالاییه سرشو میکنه پایین و خیلی یواش میگه نوبت من نشد؟ منم کلی سوال زیست دارم از کاوه.
دخترا جاشونو عوض میکنن و اونیکی هم سوالاشو میپرسه و بعد هر دو از کوپه میرن و دوتادختر شوخ و شنگ دیگه هیسهیسکنان میان و جاشونو با اینا عوض میکنن. اینا هم یکی یکی سوالاشونو از دونژوان کاوه میپرسن و...
کارد به مادر دوستم میزدی خون نمیومده. ولی میترسیده بره پیش رئیس قطار. میگه بس که اینا پررو و وقیح بودن.
دوستم میگه سفر مشهد کوفتمون شد.
مادر دوستم تا یه مدت به زیستخوندن حساسیت پیدا کرده. هر کی میگفته میخوام زیست بخونم محکم میزده تو صورتش میگفته اوا، خدا مرگم بده.
حالا هم که زمان گذشته، هر وقت شب میره پیش شوهرش به شوخی میگه میخواهیم با هم زیست بخونیم.
4- یه زنی اومده بود پیش مشاور میگفت شوهرم راننده تاکسیه و دیگه نمیذاره دخترمون بره مدرسه یا خرید. کلی قاطی کرده.
مشاور میپرسه جدیدا چیزی پیش نیومده.
زنه میگه چرا.
یه روز یه دختر پسر تاکسی شوهرمو در بست میگیرن و میشینن عقب. شوهرم از تو آینه میبینه پسره یه پاکت جلوش گرفته که دختره گاهی دستمیبره توش. ولی هر چی نگاه میکنه نمیبینه چیزی از پاکت در بیاره. این عمل تا موقع رسیدن تکرار میشه. وقتی کرایه رو میدن و پیاده میشن. شوهره با کنجکاوی عقب ماشین رو نگاه میکنه و پاکت رو باز می کنه و...
با حال خراب میاد خونه و دوسهروزی نمیره سرکار و... حالا هم بند کرده که دیگه دخترم حق نداره پاشو از خونه بیرون بذاره. جامعه کثیف شده و اسلام در خطره و...
5- اینروزا خیلی موارد از این دست میبینیم و میشنویم. شاید چون مسئلهی سکس برای سالها تابو بوده،حالا با یه کم آزادی (دیگه کمیته و پاسدارا کاری ندارن به این کارا) اینجور افسارگسیخته خودشو داره نشون میده.
دیگه کار از ماچ و بوسه و... گذشته و کارایی که قدیما در خلوت انجام میدادن در انظار میکنن.
یه بار اومدم تو یه پارکی قدم بزنم. رو هر نیمکتی یه دختر پسر حسابی مشغول عملیات بودن.
ماچ و بوسه نه ها... کارای خیلی پیشرفته.
جالب اینجاست که دخترا دیگه مثل سابق از اینکه کسی داره رد میشه خجالت نمیکشن و معمولا هم پارتنر مشخصی ندارن. یعنی فکر میکنن یهجور روشنفکریه که هر روز با یکی.
من از خجالت از پارک اومدم بیرون.
6- حالا تعجب نداره که چندین روزه در اینترنت برای سرچ فیلم سکسی منتسب به زهرا امیرابراهیمی غوغاست. من سعادت نداشتم این فیلمو ببینم ولی هر چی هست احتمالا یه چیزایی در همین حده دیگه...
7- ای کسانی که میرید اینور اونور برای لینک التماس میکنید، از این فرصت استفاده کنید و با گذاشتن فقط یک اسم زهرا امیرابراهیمی از روزی دویستسیصد ویزیتور بهرهمند شوید. گوارای وجودتان. حالشو ببرید. یهوقت دیدی طرف با دیدن نوشتهی زیبای شما از سرچ فیلم دست کشید و شما با نوشتهتون باعث بشید به راه راست هدایت شه:))
8- خوندم که زهرا امیرابراهیمی یهجا راجع به انتشار این فیلم یه گلایهنامه نوشته و زیرش ملت نوشتن زهرا تو خوبی! از گل پاکتری! از شبنم و باران و... چیچیتری. تو دختر پیامبری(!) و یهعالمه کامنت دلغشهآور.
خلالخالق! ملت گاهی از در دروازه تو نمیرن گاهی از سوراخ سوزن.
نه به اونوقت که اینفیلمو دیدن شروع کردن هزار تا فحش زشت به این دختر بدبخت دادن و نه حالا که همشأن دختر پیغمبرش میدونن.
بابا زهرا یه هنرپیشهست. ما فقط هنر بازیگریشو میبینیم. در زندگی خصوصیش یه آدمه مثل همهی ما. خوبی داره، بدی هم داره. دیگه به ما چه که قسم بخوریم خرابه یا پاکه! اصلا پاک بودن و خراب بودن کسی رو مگه ما تعیین میکنیم. هر کی روش خودشو تو زندگیش داره.
9- یادمه وقتی پوپک گلدره (یادش بهخیر. من واقعا دوستش داشتم) فوت کرد. تو روزنامهها، تو تلویزیون و رادیو به خاطر اون صحنهی نماز خوندنش تو سریال نرگس، گفتن این دختر یه مسلمون ناب محمدی بود. اصلا یه قدیس بود و دائم سرش به نماز گرم بود و از این چرت و پرتا. در صورتیکه کارگردان فیلمی که در اون بازی میکرد ماجرای تصادفشو اینجوری تعریف کرد که بعد از دهروز فیلمبرداری ما به پوپک یه مرخصی سهروزه دادیم که از شمال بره تهران پیش خانوادهش تا خستگیش در بره. پوپک به دوستاش میگه به خانوادهم نگید و با دوستش(حالا پسر یا دختر. پوپک یه دختر 34 ساله بود و عاقل و بالغ. بلده برای خودش تصمیم بگیره) رفت کنار دریا. به خاطر همینم بود وقتی که تصادف میکنه پدرمادرش فکر میکنن هنوز سر صحنهی فیلمبرداریه و عوامل فیلم فکر میکنن خونهس و دیر تو بیمارستان پیداش میکنن.
چرا مردم وقتی میخوان یکیو بزرگ کنن اینقدر میخوان بگن اند مذهب بوده و... والله که من بازی پوپک رو دوست داشتم و مثلا با دوست شمال رفتنش اصلا دلیلی نیست برای بد بودنش.
10- بیچاره هیس که احتمالا قربانی یه خشونت سکسی شده:)
براش پتیشن درست کنیم؟
11- چند تا لینک باید بدم. چون خوابمه، میمونه برای فردا.
12- نترسید. سفرنامهی ولگرد ادامه داره. هر وقت به دستم رسید میذارمش اینجا.
13- حالا زیست خوندن خوبه یا بد؟:)
پنجشنبه، آبان ۱۸، ۱۳۸۵
سفرنامه ولگرد (قسمت اول)
ولگرد عزیز این نوشته را به خانم آذر فخر نازنین تقدیم کرده.
ايران، وطن من، يا کشور عجايب!
نزديک ۳۰ سال است که بیخداحافظی جلای وطن کردم و به اين طرف آبهای دنيا پرتاب شدم، که آن خود قصهايست که از آن درميگذرم. آمدن من به اينجا موقت بود ولی دايم شد.
من از جمهوری اسلامی نگريختم. در زمان هجرت من هنوز نه از آخوند خبری بود و نه از روسری و توسری. به وطنم برنگشتم، چون آنها آمده بودند.
پيش از کوچ من در آن سالها باد هايی ميوزيد ولی هيج کس باور نداشت که بزودی اين بادها بدل به طوفانی مانند "تورنيدو"های تگزاس خواهد شد که بهزودی همه چيز را زير و زبر خواهد کرد.
ولی آن بادها تبدیل به طوفان شد و چه بسياری ازخانهها را ويران کرد و اهل بسياری از انها را آواره و بيخانمان ساخت و گروهی از ترس فراری شدند که يکی از آنها من بودم!
درتمام اين سالها که دور از وطنم بودم هرگز روزی نبود که به سرزمينی که درآن زاده شده بودم فکر نکنم. و آرزوی بازگشت به آنرا نداشته باشم.
سالها گذشتند. دخترانم نهال بودند. در سرزمينی ديگر، چه زود جوانه زدند و ريشه دوانيدند. برای آنها از ايران جز نامی باقی نمانده . و زود فهميدم تلاش من بيهوده است و من هم سعی دراينباره نکردم!
آنها نسل دوم مهاجرت بودند و هيچ خاطره مهمی از ايران نداشنند.
ولی ايرا ن برای من و هم اطاقیام هميشه ايران بود. جايی که خودمان را متعلق به آنجا ميدانستيم و فکر ميکرديم در آنجا هرگز بيگانه نيستيم. من هميشه به هماطاقیام که بيش ۳۰ سال بااو زير يک سقف زيسته بودم ميگفتم: عزیز، دلم ميخواهد يک بار ديگر قبل از اينکه روی صندلی چرخ دار بنشينم، نه تنها ايران را ببينم ميخواهم آنرا با تمام حواسم حس کنم ودرکوچه وخيابانهای آن با پاهای خودم راه بروم و در وديوارهای آنرا لمس کنم.
من در طی اين سالها بسياری چيز ها از ايران شنيده بودم. از تغييراتی که در غياب من رخ داده دلم ميخواست خودم آنها را ببينم ولی برای رفتنم دليل بزرگتری هم داشتم. ميخواستم با ديدار زادگاهم به زمان گذشتهام سفر کنم. چون در سرزمینی که اکنون زندگی میکنم اگر کسی سنام را سوال کند بهشوخی يا جدی فقط سالهایی را ميگويم که دور از ايران بودم. گويی تمام آن سالهايی را که درايران زندگی کرده بودم در آنجا به امانتگذاشتهام...
وحال به اين سفر ميروم تا شايد خودم را درآن سالها با آن آدمها و آنجاهايی که زندگی ميکردم دوباره پيدا کنم . هرچند اين را ميدانم که بسياری از آن آدمهايی که ميشناختم يا مردهاند و يا نام و نشان آنها را هيچ کس نخواهد داشت. و شايد از حاهايی که با خاطرات جوانيام عجين شده بودند، نه تنها اثری نيست بلکه نامی از آنها هم باقی نمانده و درست نمیتوانم چگونه با باقیمانده از فاميلام و قبيله آدم خوار خواهم بود .....
ولی به خودم ميگويم ولگرد نبايد از اين فکر ها بکند اينها فکرهای غمانگيزی هستند. بايد خوشحال باشم که بعد سالها به سر زمينام برميگردم. سرزمينی که هيچکس خارجیام نميداند و حتما روزهای خوشی در انتظارم است.
............................
پروازم از مينياپوليس امريکا تا آمستردام با هواپيمای ک ال ام بود.
وقتی در فرودگاه آمستردام پياده شدم فهميدم بجای ک ال ام پروازم تا تهران با "ايران اير" است. راستش قلبا" خوشحال شدم. چون احساس کردم "ايران اير" تکهای از ايران ميتواند باشد که به شوق ديدار آن به اين سفر ميروم .
بنا براين فورا عينک دودی آفتابیام را توی سطل زباله فرودگاه آمستردام انداختم (پارازیت زیتون: کاش اقلا در سطل زباله فرودگاه تهران مینداختی) و عينک بيرنگام را به چشمم زدم چون ميخواستم همه چيز را آنطور که هست روشن ببينم.
در تحويل چمدانهايم در مقايسه با بار بقيه مسافرا ن که اکثرا ايرانی بودند از خودم خجالت کشيدم جون فقط من يک چمدان کوچک و يک کيف دستی داشتم.( ای ولگرد سوغاتی برای قومت کوش پس؟)
خوشبختانه پروازبا تعجيل صورت نگرفت.(ولگرد جان در هواپیماها یا اصول هر چیز ایرانی هیچکس تعجیل ندارد. فسفس جزء اساس کار است)
تأخير به اندازه کافی بود که مسافری فرصت کافی داشت که کلی با بعضی از همسفران خود درسالن انتظار پرواز گپ بزند و آشنا بشود .احيانا خميازهای بکشد، چرتی بزند، يا برود دريک کافی شاپ فرودگاه چند تايی قهوه بخورد ويا مثل من ۵۰ صفحهای از کتاب "کد داوينچی" نوشته "دان بروان" را بخواند.تا پرواز آماده شود، من کلی ازاين فرصتی که ايراناير برای اينجور کارها بهمن داده بود خوشحال بودم . کتاب هنوز تمام نشده بود که. بلندگو ی سالن از مسافران ايران اير خواست که به هواپيما سوار شوند.و من آخرين نفری بودم سوار شدم . نفر آخر سوارشدن اين حسن را دارد آدم که برای چند دقيقه که شده هوای تميزتری استنشاق میکند و زير پای هيچکسی هم بلند نمیشود و کسی آدم را هل نميدهد !( ها... داری راه میافتی و اخلاق ایرانیها یادت میاد)
هوا پيما يکی از آن هواپيماهای غولپيکر بود که گويا بيشاز ۳۰۰ صندلی داشت در هواپيما بهندرت مسافر خارجی ديده ميشد اکثر مسافران ايرانی بودند و من سالها بود که اين همه ايرانی در يک جا نديده بودم. و اين همه حرف زدن فارسی در يک مکان نشنيده بودم.(چشمت روشن. یعنی گوشت روشن!)
مسافران سر جايشان نشستند و درها بسته شد. حالا هواييما آماده پرواز بود. بلندگوی هواپيما از مسافران خواست که کمربندهايشان را ببندند و بهعلامت نکشيدن سيگار توجه کنند. و ايکاش اعلام ميکرد لطفا "کفشهايتان را از پايتان بيرون نياوريد!"وای از بوی بد پاهای برهنه و بدنهای عرق کرده! (بابا ولگرد جان، سخت نگیر. اینم جزئی از بوی ایرانه!)ايکاش ايران اير اين را ميفهميد که چرا داخل هواپيماها خارجی را اين قدر سرد میکنند. خدارا شکر کمکم دماغم از بوها پر شد و ديگر بويی احساس نکردم.( زیتون:بعدا که رسیدی ایران، احتمالا معتاد به بوی جوراب شدی! برو مسجد، حال کن!)برخلاف انتظارم، سر وضع آدمها بسيار خوب بود. خانم ها بيشتر بدون روسری با آرايش و مردها هم تميز و مرتب بودند. شايد من از همه شلختهتر بودم که با يک کلاه بيسبال و يک شلوارجين و يک پيرهن آستين کوتاه بودم. از خودم کمی خجالت کشيدم.( زیتون: دشمنت خجالت بکشه ولگرد جان. بعدا میبینی که ایرانیها از هر چی بگذرن- مطالعه و سفر و...- از ظاهر لباس و خونه نمیگذرن.)کنار صندلی من خانمی مسن آراستهای نشسته بود. کمی در ابتدا تعجب کردم که ناشی از چيزهايی بود که درباره جدا کردن زن و مردها در وسايل نقليه عمومی ايران شنيده بودم. به بقيه صندلیها که توجه کردم ديدم بيشتر زن و مردها مخلوط نشسته بودند.(ما اینجا به جای مخلوط میگیم قاطی)
بهزودی نتيجه گرفتم شايد از اختلاط زن و مرد ها در آسمان خطری متوجه اسلام نميشود .خانم کنار من کلی از تنهايی مرا نجات داد تا تهران که رسيدم فکر ميکنم ديگرمن هيچ جيز مخفی نداشتم که او درباره من نداندحتی ميخواست داستان کتابی را که گاهگاه به آن نگاه ميکردم برايش تعريف کنم.(شماره تلفنت رو نخواست؟:) )تنها چيزی که از او بهیادم است ميگفت ۶ماه در ايران زندگی ميکند و ۶ ماه در هلند خانه پسرش.ميزبانان هواپيما که چند خانم جوان با پوشش اسلامی و چند آقای جوان خوش قيافه بودند که با لبخند از مسافران باکمال ادب مشغول پذيرايی از مسافران شدند .جوجهکباب و جلوکباب(ویراستار : زشته بابا. منظورت چلوکبابه یا دُمبلان؟) و ماستخيار، سالاد، نوشيدنی چای و قهوه برای شام سرو کردند. جالب اين بود که بهجای اسم نوشيدنی ها از مسافران می پرسيدند چه رنگ نوشيدنی ميخواهند؟( ولگرد جان اینجا در رستورانها هم میپرسن سیاه میخوای یا قرمز یا سفید. سیاه کوکا و پپسی و قرمز با نارنجی کانادا و زمزم و سفید سون آپ میباشد.)
بهراستی غذایشان عالی بود و من که عادت به خوردن گوشت ندارم روزهام را شکستم چلوکباب خوردم.تا بيشتر احساس ايرانی بودن کنم .
مانيتور يا صفحه تلويزيون هواپيما يک فيلمفارسی نشان ميدادکه زياد توجهی نکردم.خانم بغل دستی خوشبختانه مشغول تماشای فيلم شد. و من مشغول خواندن کتاب. بعدا پشيمان شدم که چرا آن فيلم را نديدم.آخرهای فيلم متوجه شدم گويا داستان ازدواج يک دختر ايرانی با يک پسر آمريکايی بود آه از نهادم در آمد.بعد از فيلم مانيتور نقشه مسير هواپيما نشان داد.کتاب را بستم به نقشه خيره شدم. هواييما از آسمان ترکيه گذشت و همينکه وارد آسمان ايران شد، برخلاف آنکه از او پرسيدند:بعد اين همه سالها که داريد به ايران برميگرديد چه احساسی داريد ؟ گفت: هيچ احساسی، ولی من با ديدن مسير هواپيما بر فراز خاک ايران، گويی قلبم با تمام قلبهای دنيا مسابقه گذاشت...(زیتون: قلب منم همراه با تو لرزید ولگرد جان)
ايران، وطن من، يا کشور عجايب!
نزديک ۳۰ سال است که بیخداحافظی جلای وطن کردم و به اين طرف آبهای دنيا پرتاب شدم، که آن خود قصهايست که از آن درميگذرم. آمدن من به اينجا موقت بود ولی دايم شد.
من از جمهوری اسلامی نگريختم. در زمان هجرت من هنوز نه از آخوند خبری بود و نه از روسری و توسری. به وطنم برنگشتم، چون آنها آمده بودند.
پيش از کوچ من در آن سالها باد هايی ميوزيد ولی هيج کس باور نداشت که بزودی اين بادها بدل به طوفانی مانند "تورنيدو"های تگزاس خواهد شد که بهزودی همه چيز را زير و زبر خواهد کرد.
ولی آن بادها تبدیل به طوفان شد و چه بسياری ازخانهها را ويران کرد و اهل بسياری از انها را آواره و بيخانمان ساخت و گروهی از ترس فراری شدند که يکی از آنها من بودم!
درتمام اين سالها که دور از وطنم بودم هرگز روزی نبود که به سرزمينی که درآن زاده شده بودم فکر نکنم. و آرزوی بازگشت به آنرا نداشته باشم.
سالها گذشتند. دخترانم نهال بودند. در سرزمينی ديگر، چه زود جوانه زدند و ريشه دوانيدند. برای آنها از ايران جز نامی باقی نمانده . و زود فهميدم تلاش من بيهوده است و من هم سعی دراينباره نکردم!
آنها نسل دوم مهاجرت بودند و هيچ خاطره مهمی از ايران نداشنند.
ولی ايرا ن برای من و هم اطاقیام هميشه ايران بود. جايی که خودمان را متعلق به آنجا ميدانستيم و فکر ميکرديم در آنجا هرگز بيگانه نيستيم. من هميشه به هماطاقیام که بيش ۳۰ سال بااو زير يک سقف زيسته بودم ميگفتم: عزیز، دلم ميخواهد يک بار ديگر قبل از اينکه روی صندلی چرخ دار بنشينم، نه تنها ايران را ببينم ميخواهم آنرا با تمام حواسم حس کنم ودرکوچه وخيابانهای آن با پاهای خودم راه بروم و در وديوارهای آنرا لمس کنم.
من در طی اين سالها بسياری چيز ها از ايران شنيده بودم. از تغييراتی که در غياب من رخ داده دلم ميخواست خودم آنها را ببينم ولی برای رفتنم دليل بزرگتری هم داشتم. ميخواستم با ديدار زادگاهم به زمان گذشتهام سفر کنم. چون در سرزمینی که اکنون زندگی میکنم اگر کسی سنام را سوال کند بهشوخی يا جدی فقط سالهایی را ميگويم که دور از ايران بودم. گويی تمام آن سالهايی را که درايران زندگی کرده بودم در آنجا به امانتگذاشتهام...
وحال به اين سفر ميروم تا شايد خودم را درآن سالها با آن آدمها و آنجاهايی که زندگی ميکردم دوباره پيدا کنم . هرچند اين را ميدانم که بسياری از آن آدمهايی که ميشناختم يا مردهاند و يا نام و نشان آنها را هيچ کس نخواهد داشت. و شايد از حاهايی که با خاطرات جوانيام عجين شده بودند، نه تنها اثری نيست بلکه نامی از آنها هم باقی نمانده و درست نمیتوانم چگونه با باقیمانده از فاميلام و قبيله آدم خوار خواهم بود .....
ولی به خودم ميگويم ولگرد نبايد از اين فکر ها بکند اينها فکرهای غمانگيزی هستند. بايد خوشحال باشم که بعد سالها به سر زمينام برميگردم. سرزمينی که هيچکس خارجیام نميداند و حتما روزهای خوشی در انتظارم است.
............................
پروازم از مينياپوليس امريکا تا آمستردام با هواپيمای ک ال ام بود.
وقتی در فرودگاه آمستردام پياده شدم فهميدم بجای ک ال ام پروازم تا تهران با "ايران اير" است. راستش قلبا" خوشحال شدم. چون احساس کردم "ايران اير" تکهای از ايران ميتواند باشد که به شوق ديدار آن به اين سفر ميروم .
بنا براين فورا عينک دودی آفتابیام را توی سطل زباله فرودگاه آمستردام انداختم (پارازیت زیتون: کاش اقلا در سطل زباله فرودگاه تهران مینداختی) و عينک بيرنگام را به چشمم زدم چون ميخواستم همه چيز را آنطور که هست روشن ببينم.
در تحويل چمدانهايم در مقايسه با بار بقيه مسافرا ن که اکثرا ايرانی بودند از خودم خجالت کشيدم جون فقط من يک چمدان کوچک و يک کيف دستی داشتم.( ای ولگرد سوغاتی برای قومت کوش پس؟)
خوشبختانه پروازبا تعجيل صورت نگرفت.(ولگرد جان در هواپیماها یا اصول هر چیز ایرانی هیچکس تعجیل ندارد. فسفس جزء اساس کار است)
تأخير به اندازه کافی بود که مسافری فرصت کافی داشت که کلی با بعضی از همسفران خود درسالن انتظار پرواز گپ بزند و آشنا بشود .احيانا خميازهای بکشد، چرتی بزند، يا برود دريک کافی شاپ فرودگاه چند تايی قهوه بخورد ويا مثل من ۵۰ صفحهای از کتاب "کد داوينچی" نوشته "دان بروان" را بخواند.تا پرواز آماده شود، من کلی ازاين فرصتی که ايراناير برای اينجور کارها بهمن داده بود خوشحال بودم . کتاب هنوز تمام نشده بود که. بلندگو ی سالن از مسافران ايران اير خواست که به هواپيما سوار شوند.و من آخرين نفری بودم سوار شدم . نفر آخر سوارشدن اين حسن را دارد آدم که برای چند دقيقه که شده هوای تميزتری استنشاق میکند و زير پای هيچکسی هم بلند نمیشود و کسی آدم را هل نميدهد !( ها... داری راه میافتی و اخلاق ایرانیها یادت میاد)
هوا پيما يکی از آن هواپيماهای غولپيکر بود که گويا بيشاز ۳۰۰ صندلی داشت در هواپيما بهندرت مسافر خارجی ديده ميشد اکثر مسافران ايرانی بودند و من سالها بود که اين همه ايرانی در يک جا نديده بودم. و اين همه حرف زدن فارسی در يک مکان نشنيده بودم.(چشمت روشن. یعنی گوشت روشن!)
مسافران سر جايشان نشستند و درها بسته شد. حالا هواييما آماده پرواز بود. بلندگوی هواپيما از مسافران خواست که کمربندهايشان را ببندند و بهعلامت نکشيدن سيگار توجه کنند. و ايکاش اعلام ميکرد لطفا "کفشهايتان را از پايتان بيرون نياوريد!"وای از بوی بد پاهای برهنه و بدنهای عرق کرده! (بابا ولگرد جان، سخت نگیر. اینم جزئی از بوی ایرانه!)ايکاش ايران اير اين را ميفهميد که چرا داخل هواپيماها خارجی را اين قدر سرد میکنند. خدارا شکر کمکم دماغم از بوها پر شد و ديگر بويی احساس نکردم.( زیتون:بعدا که رسیدی ایران، احتمالا معتاد به بوی جوراب شدی! برو مسجد، حال کن!)برخلاف انتظارم، سر وضع آدمها بسيار خوب بود. خانم ها بيشتر بدون روسری با آرايش و مردها هم تميز و مرتب بودند. شايد من از همه شلختهتر بودم که با يک کلاه بيسبال و يک شلوارجين و يک پيرهن آستين کوتاه بودم. از خودم کمی خجالت کشيدم.( زیتون: دشمنت خجالت بکشه ولگرد جان. بعدا میبینی که ایرانیها از هر چی بگذرن- مطالعه و سفر و...- از ظاهر لباس و خونه نمیگذرن.)کنار صندلی من خانمی مسن آراستهای نشسته بود. کمی در ابتدا تعجب کردم که ناشی از چيزهايی بود که درباره جدا کردن زن و مردها در وسايل نقليه عمومی ايران شنيده بودم. به بقيه صندلیها که توجه کردم ديدم بيشتر زن و مردها مخلوط نشسته بودند.(ما اینجا به جای مخلوط میگیم قاطی)
بهزودی نتيجه گرفتم شايد از اختلاط زن و مرد ها در آسمان خطری متوجه اسلام نميشود .خانم کنار من کلی از تنهايی مرا نجات داد تا تهران که رسيدم فکر ميکنم ديگرمن هيچ جيز مخفی نداشتم که او درباره من نداندحتی ميخواست داستان کتابی را که گاهگاه به آن نگاه ميکردم برايش تعريف کنم.(شماره تلفنت رو نخواست؟:) )تنها چيزی که از او بهیادم است ميگفت ۶ماه در ايران زندگی ميکند و ۶ ماه در هلند خانه پسرش.ميزبانان هواپيما که چند خانم جوان با پوشش اسلامی و چند آقای جوان خوش قيافه بودند که با لبخند از مسافران باکمال ادب مشغول پذيرايی از مسافران شدند .جوجهکباب و جلوکباب(ویراستار : زشته بابا. منظورت چلوکبابه یا دُمبلان؟) و ماستخيار، سالاد، نوشيدنی چای و قهوه برای شام سرو کردند. جالب اين بود که بهجای اسم نوشيدنی ها از مسافران می پرسيدند چه رنگ نوشيدنی ميخواهند؟( ولگرد جان اینجا در رستورانها هم میپرسن سیاه میخوای یا قرمز یا سفید. سیاه کوکا و پپسی و قرمز با نارنجی کانادا و زمزم و سفید سون آپ میباشد.)
بهراستی غذایشان عالی بود و من که عادت به خوردن گوشت ندارم روزهام را شکستم چلوکباب خوردم.تا بيشتر احساس ايرانی بودن کنم .
مانيتور يا صفحه تلويزيون هواپيما يک فيلمفارسی نشان ميدادکه زياد توجهی نکردم.خانم بغل دستی خوشبختانه مشغول تماشای فيلم شد. و من مشغول خواندن کتاب. بعدا پشيمان شدم که چرا آن فيلم را نديدم.آخرهای فيلم متوجه شدم گويا داستان ازدواج يک دختر ايرانی با يک پسر آمريکايی بود آه از نهادم در آمد.بعد از فيلم مانيتور نقشه مسير هواپيما نشان داد.کتاب را بستم به نقشه خيره شدم. هواييما از آسمان ترکيه گذشت و همينکه وارد آسمان ايران شد، برخلاف آنکه از او پرسيدند:بعد اين همه سالها که داريد به ايران برميگرديد چه احساسی داريد ؟ گفت: هيچ احساسی، ولی من با ديدن مسير هواپيما بر فراز خاک ايران، گويی قلبم با تمام قلبهای دنيا مسابقه گذاشت...(زیتون: قلب منم همراه با تو لرزید ولگرد جان)
دوشنبه، آبان ۱۵، ۱۳۸۵
عاصیام من...
1- خو کردهاید
و دیگرراهی بهجز اینتان نیست...
(شاملو)
2- روزهای بد، بیصبری، کمتحملی،
روزهای عصبانیشدنها، احساس تحقیرشدگی
روزهای رسیدن به اینجا(دستتونو بگیرید روی گردنتون، درست زیر چونهتون)
روزهایی که فکرمیکنی فقط خودت این احساسارو داری و بقیه میتونن تحمل میکنن
و بلدن خودشونو با این شرایط مزخرف وفق بدن و تو نمیتون
یروزهایی که دلت میخواد بلند داد بکشی
و بلند اعتراض کنی
و فرار کنی به جایی که آرامش داشته باشی
بهت به عنوان یه انسان احترام بگذارن
و بهت نگن که برو بابا دلت خوشه!
همینه که هست!
و عاقل اندر سفیه نگاهت نکنن که تو هم از این اوضاع قاراشمیش استفاده کن
و اگر میتونی توهم کلاهی از این نمدنامرغوب برای خودت درست کن
به جایی بری که رئیسجمهورش دوره راه نیفته این شهر اون شهرافاضات احمقانه و خندهدار(خندهدار از نظر دیگران و گریهدار از نظرتو) از خودش صادر کنه
افاضات احمقانه، سیاستهای احمقانه و...
و کارهای احمقانهتر..
هی رئیسجمهورای دیگه رو نصیحتهای احمقانه نکنه
وفکر نکنه رئیسجمهور بودن همیناست فقط
و وقتی مردم ازش ناراضی بودن
جرأت داشته باشن اعتراض کنن و از قدرت بکشنش پایین.
یعنی ما روزی اینجا احساس آرامش خواهیم کرد؟
خیلی محال بهنظر میرسه.
3- سررسید فسط وامی که گرفته بودیم افتاده بود به چهار روز تعطیلی و خوب، بانکها هم تعطیل بود.
بگذریم از این چهار روز تعطیلی کشکی و بیخود که نه میشد بری مسافرت(اونایی که رفتن راه 3 ساعتهی شمال رو 13 ساعته رفتن و این چند روز از نظر مواد غذایی در مضیقه بودن نه نون درستحسابی بوده و نه گوشت و ماهی و.. انگار قوم بوربور حمله کرده بودن و مغازهها رو خالی کرده بودن) و نه از قبل تدارک مهمونی و سینما و گردش گذاشته بودی.
شنبه رفتم بانک. خدای من. تابهحال در عمرم همچین صفی ندیده بودم. وحشت کردم. توی سالن بزرگ بانک صفهای دو صندق عین حلزون در هم پیچیده شده بودن. از شدت شلوغی جای سوزن انداختن نبود.
حتی در بانک باز نمیشد.
مطمئن بودم تا آخر وقت به نصف جمعیت هم نوبت نمیرسه.
بانک بعدی هم همینطور بود. پرسیدم صبحها ساعت چند باز میشه؟ گفتن 9.
چه احمقانه! بانکهای تهران رو به خاطر ترافیک کردن 9 که با ساعت شروع مدارس و ادارات مصادف نباشه. اما در این شهر که این خبرها نیست. قبلا بانکها اقلا ساعت 5/7، 8 کمی خلوت بود.
فرداش رفتم بازم عین شنبه بود... هر روز رفتم بانک و هیچروزش خلوت نبود.
تا چهارشنبه، چهارشنبه ساعت 10 کارو زندگیم رو ول کردم رفتم تو صف. دو صندوق نزدیک به هم بود. هر دو صندوقدار عشقی کار میکردن. دو تا کار شخصیشونو میکردن(تلفنی حرف زدن با دوست و آشنا یا نوشیدن چایی و یا چکی از دیروز رو وارد میکردن و...) و یک مشتری راه مینداختن.
با فس فس زیاد پول در دستگاه پول شمار میگذاشتن و خیلی آروم دوباره با دست میشمردن.
من اعصابم خورد شده بود و شروع کردم با مردم توی صف حرف زدن.
- آخه چقدر وقتمون تلف شه برای دادن یک قسط. در کشورهای دیگه از طریق تلفن و اینترنت میتونی تموم قبضاتو پرداخت کنی.
- دستگاههای خودپرداز اینجا که قربونش برم همهش خرابه. یا کارتو دیگه پس نمیده، یا گیر داره و یا اصلا پرداختنت ثبت نمیشه و باید سه روز هم بدوی تا ثابت کنی پول دادی .
-وقتی هم پول میخوای دستگاه اصلا پول نداره.
-این چهار روز تعطیلی هم من پول میخواستم برم مسافرت تموم این دستگاههای شهر خراب بود و اینقدر اعصابم خورد شد که قیدشو زدم
.دوساعت و نیم توی صف بودم و از کمردردی که جدیدا به سراغم اومده و موقع وایسادن صدبرابر میشه داشتم میمردم.
جای نشستن هم که نبود. دوسه نفر مونده بود به من برسه. خانمهای صندوقدارا هنوز فس فس میکردن. میرفتن و یکربع بعد میومدن. از کیفشون مجله درمیاوردن و میرفتن میدادن به همکارشون. پشت تلفن غشغش میخندیدن و به نچنچ ما اهمیت نمیدادن. بلند اعتراض کردم... که مردم بهم گفتن هیس... ولش کن بابا . حالا لج میکنن و همینقدرم کار نمیکنن. اونا هم که اصلا اعتراضمو به تخم نداشتهشون حساب نکردن.
نمیدونم... شاید اونا کار درستو میکنن. اگه من باشم از زور کار دوسهروزه خودمو از پا درمیوردم. شایدم منم مثل اونا بیخیال میشدم. با این سیستم مزخرف.
4- نونواییها هم وحشتناک شلوغ بود تو این چند روز.
سر صف وایساده بودیم. تو خیابون هم ترافیک بیداد میکرد و ماشینا الکی بوق میزدن( انگار با بوق راهها باز میشن) دیگه طاقتم طاق شد و غر غر کنان گفتم با این وضع احمدینژاد گفته 70 میلیون جمعیت کمه و باید به 120 تا برسونیم. دیگه اونوقت چی میشه.
آقایی شروع کرد بد و بیراه به احمدی نژاد. گفت یه بچهی 5 ساله عقلش بیشتر از این مردک میرسه.
گفت من خبر دارم تا دوم راهنمایی بیشتر نخونده و دکتراش الکیه.اطرافیان خندیدن. خانمی چادری که زیر چادرش یه مقنعهی چونهدار پوشیده بود و معلوم بود ازین معلمهای گزینشیه( بعدا از صحبتاش فهمیدم حدسم درسته) پشت چشمی نازک کرد و با لب و دهن کج گفت:
- وا... خوب درست گفته. اون منظورش این بوده که بچه تو خانوادهی کم اولاد لوس بار میاد. باید تعدادشون زیاد باشه تا لوس نشن!
بعد شروع کرد کمی از تجربیات احمقانهش در مدرسه به عنوان مشاور تربیتی گفت. گفت کلاس هر چی شلوغتر باشه رقابت بین بچهها بیشتر میشه و بچهها در درس موفقترن. مثلا کلاسی که 70 نفر توی هرنیمکت چهار بچه بهزور بچپن موفقتر از کلاس 20 نفرس!
مرده یواشکی به من گفت:
- ببین! تا احمقهایی مثل این هستن، احمدینژاد هم باید رئیس جمهور باشه.
دیگران میشنیدن و جیک نمیزدن. یه جورایی جلوشونو نگاه میکردن که بهخدا ما با اینا نیستیم ها... منتظر بودن یکی تو صف حواسش نباشه ازش جلو بزنن.
5- زیتون لبنانی... کاریز
6- عقیدهی پویای عزیز دربارهی مسابقهی وبلاگنویسی
وبلاگستان را به آفت نخبهگرایی دچار نکنیم.
نظر من هم خیلی شبیه پویاست. قبلا در بعضی مطالبم و همینطور در نظرخواهی بعضی دوستان نوشتهام.
مشکل من مثل بعضیها داوری حسین درخشان نیست.
هر کس دیگری هم داور بود من همین عقیده رو داشتم.
پ.ن.7
- نمیدونم با این اوضاع مملکت باید کوچ کرد و رفت به یه جای دیگه؟
هم دلم میخواد و هم میترسم!
شمایی که رفتید چطور دل به دریا زدید؟
غبطه میخورم به حال اونایی که دل یکدله میکنن و میرن.
اگه کسی آدمو ساپورت نکنه و یه جایی بریم که هیچکسو(آشنا) نداشته باشیم. آدم افسرده نمیشه؟
گاهی هم می گم اینقدر روحیهی مبارزهجویانه و اعتراضی پیدا کردیم که ممکنه بریم به یه کشور دیگه احساس خلأ کنیم...
و دیگرراهی بهجز اینتان نیست...
(شاملو)
2- روزهای بد، بیصبری، کمتحملی،
روزهای عصبانیشدنها، احساس تحقیرشدگی
روزهای رسیدن به اینجا(دستتونو بگیرید روی گردنتون، درست زیر چونهتون)
روزهایی که فکرمیکنی فقط خودت این احساسارو داری و بقیه میتونن تحمل میکنن
و بلدن خودشونو با این شرایط مزخرف وفق بدن و تو نمیتون
یروزهایی که دلت میخواد بلند داد بکشی
و بلند اعتراض کنی
و فرار کنی به جایی که آرامش داشته باشی
بهت به عنوان یه انسان احترام بگذارن
و بهت نگن که برو بابا دلت خوشه!
همینه که هست!
و عاقل اندر سفیه نگاهت نکنن که تو هم از این اوضاع قاراشمیش استفاده کن
و اگر میتونی توهم کلاهی از این نمدنامرغوب برای خودت درست کن
به جایی بری که رئیسجمهورش دوره راه نیفته این شهر اون شهرافاضات احمقانه و خندهدار(خندهدار از نظر دیگران و گریهدار از نظرتو) از خودش صادر کنه
افاضات احمقانه، سیاستهای احمقانه و...
و کارهای احمقانهتر..
هی رئیسجمهورای دیگه رو نصیحتهای احمقانه نکنه
وفکر نکنه رئیسجمهور بودن همیناست فقط
و وقتی مردم ازش ناراضی بودن
جرأت داشته باشن اعتراض کنن و از قدرت بکشنش پایین.
یعنی ما روزی اینجا احساس آرامش خواهیم کرد؟
خیلی محال بهنظر میرسه.
3- سررسید فسط وامی که گرفته بودیم افتاده بود به چهار روز تعطیلی و خوب، بانکها هم تعطیل بود.
بگذریم از این چهار روز تعطیلی کشکی و بیخود که نه میشد بری مسافرت(اونایی که رفتن راه 3 ساعتهی شمال رو 13 ساعته رفتن و این چند روز از نظر مواد غذایی در مضیقه بودن نه نون درستحسابی بوده و نه گوشت و ماهی و.. انگار قوم بوربور حمله کرده بودن و مغازهها رو خالی کرده بودن) و نه از قبل تدارک مهمونی و سینما و گردش گذاشته بودی.
شنبه رفتم بانک. خدای من. تابهحال در عمرم همچین صفی ندیده بودم. وحشت کردم. توی سالن بزرگ بانک صفهای دو صندق عین حلزون در هم پیچیده شده بودن. از شدت شلوغی جای سوزن انداختن نبود.
حتی در بانک باز نمیشد.
مطمئن بودم تا آخر وقت به نصف جمعیت هم نوبت نمیرسه.
بانک بعدی هم همینطور بود. پرسیدم صبحها ساعت چند باز میشه؟ گفتن 9.
چه احمقانه! بانکهای تهران رو به خاطر ترافیک کردن 9 که با ساعت شروع مدارس و ادارات مصادف نباشه. اما در این شهر که این خبرها نیست. قبلا بانکها اقلا ساعت 5/7، 8 کمی خلوت بود.
فرداش رفتم بازم عین شنبه بود... هر روز رفتم بانک و هیچروزش خلوت نبود.
تا چهارشنبه، چهارشنبه ساعت 10 کارو زندگیم رو ول کردم رفتم تو صف. دو صندوق نزدیک به هم بود. هر دو صندوقدار عشقی کار میکردن. دو تا کار شخصیشونو میکردن(تلفنی حرف زدن با دوست و آشنا یا نوشیدن چایی و یا چکی از دیروز رو وارد میکردن و...) و یک مشتری راه مینداختن.
با فس فس زیاد پول در دستگاه پول شمار میگذاشتن و خیلی آروم دوباره با دست میشمردن.
من اعصابم خورد شده بود و شروع کردم با مردم توی صف حرف زدن.
- آخه چقدر وقتمون تلف شه برای دادن یک قسط. در کشورهای دیگه از طریق تلفن و اینترنت میتونی تموم قبضاتو پرداخت کنی.
- دستگاههای خودپرداز اینجا که قربونش برم همهش خرابه. یا کارتو دیگه پس نمیده، یا گیر داره و یا اصلا پرداختنت ثبت نمیشه و باید سه روز هم بدوی تا ثابت کنی پول دادی .
-وقتی هم پول میخوای دستگاه اصلا پول نداره.
-این چهار روز تعطیلی هم من پول میخواستم برم مسافرت تموم این دستگاههای شهر خراب بود و اینقدر اعصابم خورد شد که قیدشو زدم
.دوساعت و نیم توی صف بودم و از کمردردی که جدیدا به سراغم اومده و موقع وایسادن صدبرابر میشه داشتم میمردم.
جای نشستن هم که نبود. دوسه نفر مونده بود به من برسه. خانمهای صندوقدارا هنوز فس فس میکردن. میرفتن و یکربع بعد میومدن. از کیفشون مجله درمیاوردن و میرفتن میدادن به همکارشون. پشت تلفن غشغش میخندیدن و به نچنچ ما اهمیت نمیدادن. بلند اعتراض کردم... که مردم بهم گفتن هیس... ولش کن بابا . حالا لج میکنن و همینقدرم کار نمیکنن. اونا هم که اصلا اعتراضمو به تخم نداشتهشون حساب نکردن.
نمیدونم... شاید اونا کار درستو میکنن. اگه من باشم از زور کار دوسهروزه خودمو از پا درمیوردم. شایدم منم مثل اونا بیخیال میشدم. با این سیستم مزخرف.
4- نونواییها هم وحشتناک شلوغ بود تو این چند روز.
سر صف وایساده بودیم. تو خیابون هم ترافیک بیداد میکرد و ماشینا الکی بوق میزدن( انگار با بوق راهها باز میشن) دیگه طاقتم طاق شد و غر غر کنان گفتم با این وضع احمدینژاد گفته 70 میلیون جمعیت کمه و باید به 120 تا برسونیم. دیگه اونوقت چی میشه.
آقایی شروع کرد بد و بیراه به احمدی نژاد. گفت یه بچهی 5 ساله عقلش بیشتر از این مردک میرسه.
گفت من خبر دارم تا دوم راهنمایی بیشتر نخونده و دکتراش الکیه.اطرافیان خندیدن. خانمی چادری که زیر چادرش یه مقنعهی چونهدار پوشیده بود و معلوم بود ازین معلمهای گزینشیه( بعدا از صحبتاش فهمیدم حدسم درسته) پشت چشمی نازک کرد و با لب و دهن کج گفت:
- وا... خوب درست گفته. اون منظورش این بوده که بچه تو خانوادهی کم اولاد لوس بار میاد. باید تعدادشون زیاد باشه تا لوس نشن!
بعد شروع کرد کمی از تجربیات احمقانهش در مدرسه به عنوان مشاور تربیتی گفت. گفت کلاس هر چی شلوغتر باشه رقابت بین بچهها بیشتر میشه و بچهها در درس موفقترن. مثلا کلاسی که 70 نفر توی هرنیمکت چهار بچه بهزور بچپن موفقتر از کلاس 20 نفرس!
مرده یواشکی به من گفت:
- ببین! تا احمقهایی مثل این هستن، احمدینژاد هم باید رئیس جمهور باشه.
دیگران میشنیدن و جیک نمیزدن. یه جورایی جلوشونو نگاه میکردن که بهخدا ما با اینا نیستیم ها... منتظر بودن یکی تو صف حواسش نباشه ازش جلو بزنن.
5- زیتون لبنانی... کاریز
6- عقیدهی پویای عزیز دربارهی مسابقهی وبلاگنویسی
وبلاگستان را به آفت نخبهگرایی دچار نکنیم.
نظر من هم خیلی شبیه پویاست. قبلا در بعضی مطالبم و همینطور در نظرخواهی بعضی دوستان نوشتهام.
مشکل من مثل بعضیها داوری حسین درخشان نیست.
هر کس دیگری هم داور بود من همین عقیده رو داشتم.
پ.ن.7
- نمیدونم با این اوضاع مملکت باید کوچ کرد و رفت به یه جای دیگه؟
هم دلم میخواد و هم میترسم!
شمایی که رفتید چطور دل به دریا زدید؟
غبطه میخورم به حال اونایی که دل یکدله میکنن و میرن.
اگه کسی آدمو ساپورت نکنه و یه جایی بریم که هیچکسو(آشنا) نداشته باشیم. آدم افسرده نمیشه؟
گاهی هم می گم اینقدر روحیهی مبارزهجویانه و اعتراضی پیدا کردیم که ممکنه بریم به یه کشور دیگه احساس خلأ کنیم...
اشتراک در:
پستها (Atom)
